ghaemiyeh.com
سرشناسه : Muhammad, Prophet
عنوان و نام پدیدآور : زندگینامه حضرت محمد صلیالله علیه و آله: بررسی منابع/ هارالد موتزکی؛ ترجمه محمدتقی اکبری، عبدالله عظیمایی.
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۴۶۰ ص.
شابک : ۴۲۰۰۰ ریال: 9789649711133
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری (فاپا)
یادداشت : عنوان اصلی: .The Biography of Muhammad: the issue of the sources
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- سرگذشتنامه
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- سرگذشتنامه -- مآخذ
شناسه افزوده : اکبری، محمدتقی، ۱۳۲۶ -، مترجم
شناسه افزوده : عظیمایی، عبدالله، ۱۳۴۱ -، مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۲/۹۱۳۸۶ /م۷۳۷ز۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۱۶۰۸۶
پیشگفتار··· 7
مقدّمه··· 9
بخش 1: گسترش سیرهنویسی
زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و خودانگاره اسلامی ··· 19
سیره و تفسیر: محمّد کلبی درباره یهودیان مدینه ··· 41
سیره و مسأله روایت ··· 86
مغازی موسی بن عقبه ··· 112
سیره اهل کساء: منابع قدیمی شیعی راجع به سیره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ··· 153
بخش 2: اعتبار تاریخی مطالب موجود در منابع مربوط به سیره
آیا قریش پیش از هجرت با انصار پیمانی منعقد کردند؟ ··· 210
قتل ابن ابی الحُقیق: درباره ریشه و اعتبار برخی گزارشات مغازی ··· 241
روایت تاریخی درباره وقایع حدیبیه تحقیقی در خبر عروة بن زبیر ··· 336
ارزیابی قدیمیترین آثار مسیحی درباره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله ··· 384
محمّد صلیاللهعلیهوآله در قرآن: قرائت قرآن در قرن بیست و یکم ··· 417
نمایه ··· 433
بنیانگزاران ادیان همواره توجّه افراد را به خود جلب کردهاند. آنان نه تنها پیروان خود، بلکه افرادی را که تحت تأثیر تنوّع پدیدههای انسانی، فرهنگی و مذهبیِ آنان قرار گرفتهاند. و در پی تبیین ویژگیها و شباهتهای آنان هستند، نیز افسون میکنند. در طول سده نوزدهم میلادی، بررسی علمیِ مذاهب از دیدگاهی انسانی و بیطرفانه آغاز شد. در این چارچوب تحقیقات جالبی درباره بنیانگزاران ادیان صورت گرفت و در بررسیِ دین اسلام، زندگانی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهپیامبر اسلام، محور تحقیقات شد. از آن زمان، کتابها و مقالههای بسیاری در این باره نوشته شده است. امّا با وجود این به نظر میرسد که در پایان سده بیستم میلادی، زندگانی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله مانند سده پیش همچنان بحثانگیز و در پردهای از ابهام باقی مانده است و این، با وضعیّت بررسیِ زندگانی حضرت موسی علیهالسلام و سایر بنیانگزاران مذاهب بزرگ شباهت دارد. اعتبار تاریخی منابع، بحثانگیزترین مسأله بوده و هست. این منابع چه چیز را روشن میکنند؟ تاریخ رستگاری انسان را، آنچنان که مسلمانِ دو سده نخست اسلام تصور میکردند، یا واقعیّت تاریخی را نیز روشن میکنند؟
در اکتبر سال 1997، به مناسبت پانزدهمین سال تأسیس بخش زبانها و فرهنگهای خاورمیانه در
دانشگاه نیجمگن(1)در هلند، گفتگویی ترتیب داده شد تا وضعیّت هنر در این زمینه ارزیابی و برای بررسیِشرح حال حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله افقهای جدیدی گشوده شود. هدف آن بود که گروهی از دانشمندان را که از شیوههای مختلف روششناختی در کارشان سود میجستند و با منابع مختلف آشنا بودند، به منظور بررسیِ مجدد منابع گرد هم آورد. در طی کنفرانس ده مقاله ارائه و مورد بحث قرار گرفت. همه این مقالهها، با تجدید نظر، در کتاب حاضر ارائه شدهاند.
در مقام برگزارکننده کنفرانس و ویراستار مقالهها، مایلم از هیأت امنای دانشگاه نیجمگن، دانشکده علوم انسانی، بخش زبانها و فرهنگهای خاورمیانه، مؤسسه مطالعات تطبیقیِ فرهنگ و گسترش در نیجمگن(2)، صندوق دانشگاه نیجمگن(3)(لیدن)، مرکز مطالعات غیر غربی، مؤسسه بینالمللیِ تاریخ
اجتماعیِ (آمستردام) و مراکز انتشاراتیِ بریل و بنجامینز به دلیل حمایتهای مالی در برگزاری مراسم سالگرد، سپاسگزاری کنم.
کتاب حاضر از دو بخش تشکیل شده است: بخش اوّل شامل مقالههای رابین(1)، شولر(2)، لایتز(3)، شولر(4)و یرّار(5)است که به مسأله سیره پرداختهاند و در بخش دوم مقالههای لکر(6)، موتسکی(7)، گورکه(8)، هویلند(9)و ریپین(10)ارائه شده است که اعتبار تاریخیِ منابع را مدّ نظر قرار دادهاند. در تمام مقالهها از روش آوانویسیِ
یکنواختی استفاده شده است. از آن جا که نویسندگان مقالات از چاپهای مختلفِ منابع یکسان استفاده کردهاند، در پایان هر مقاله، کتابشناسیِ مربوط به آن ارائه شده است. برای نقل قول از منابعِ دست اوّل در تمام کتاب از نظام یکنواختی استفاده شده است، امّا نه تا آن حد که سلیقههای شخصی را از بین ببرد. در کتابشناسیها، نام کوچک مؤلفان کتابها و تصحیحکنندگان منابع (در صورتی که افراد شناخته شدهای باشند) بهطور کامل ذکر شده و در مورد نویسندگان مقالهها فقط به ذکر حرف اوّل نامشان اکتفا شده است. پایانبخش کتاب نمایهای عمومی مربوط به متن همه مقالههاست، ضمن آن که این کتاب فاقد یادداشتها و ضمائم به زبان عربی است.
از همکاریِ پری بیرمن(11)در ویرایش و نمونهخوانیِ مقالهها و بررسی سبک نگارش کتاب و نیز ازپیشنهادات ارزندهاش برای ارتقای کیفیّت متون بسیار سپاسگزارم. شانتال ویلمز(12)، دانشجوی کارشناسی
مؤسسه ما، با ایجاد تغییراتی در واژهپرداز، کمک شایانی به ما کرد. مایلم از خانم وداد قاضی(13)که موافقتکرد این کتاب در قالب فروستهای او [با عنوان تاریخ و تمدّن اسلامی] منتشر شود و نیز از دقّت او در خواندن مقالهها و پیشنهاداتش سپاسگزاری میکنم. در این مدّت از حمایت کامل همکارانم در مؤسسه برخوردار بودهام.
این کتاب را به مناسبت یادبود آلبرت تاث(14)تقدیم میکنم، کسی که دوست و معلم اکثر نویسندگانِ
مقالهها بوده است. او موفق نشد در گردهمایی شرکت کند؛ در آن جا وی ابراز تمایل کرده بود که در این کار با ما همکاری کند، امّا بیماری مهلک به او امان نداد. اینک برای همیشه او را از دست دادهایم. امّا خاطره او به عنوان الگویی در مقام یک دانشمند، معلّم انسان همواره با ما خواهد بود.
هارالد موتزکی
ترجمه: محمّد تقی اکبری
بررسی علمی زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، بنیانگذار اسلام، در غرب در نیمه نخست قرن نوزدهم آغاز شد. اوّلین سیره تحقیقی را گوستاو ویل در 1843 انتشار داد که علاوه
بر قرآن، بر تعدادی از منابع متأخّر اسلامی مبتنی بود و به قرن شانزدهم به بعد مربوط
میشدند(1). در طول قرن نوزدهم، نسخههایی خطّی از منابع پیشین کشف و تصحیح شد،به طوری که در ابتدای قرن بیستم مجموعهای از چهار منبع مهمّ سیره نبوی تدوین شده در فاصله زمانی پایان قرن دوم و پایان قرن سوم هجری در دسترس قرار گرفته بود: مغازی واقدی، سیره ابن هشام، طبقات ابن سعد و تاریخ طبری. این تألیفات، در کنار قرآن و مجموعه حدیث بُخاری تا زمان حاضر منابع پذیرفته شده برای کتابهای سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را تشکیل دادهاند.
این حقیقت که زمان تدوین این منابع به دو یا سه قرن پس از رحلت حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهباز میگردد، سبب نگرانی چندانی برای نخستین نویسندگان غربیِ سیره آن حضرت نشد، زیرا این منابع شامل حدیثهایی بود که گفته میشد به زمانهای پیشتر،
1) G. Weil, Muḥammad der Prophet, sein Leben und seine Lehre, n.p., 1843.
غالبا حتّی به شاهدان عینی واقعه مربوط به حدیث باز میگردد. البتّه، سیرهنویسان متوجّه وجود تناقضهایی در این منابع شدند: نشانههایی از اساطیر، مبالغه و انواع سوگیریها؛ با این همه، آنان معتقد بودند که یک ذهن نقّاد خواهد توانست آنچه را به واقع رخ داده است، بازسازی کند.
نخستین ضربه به این موضع خوشبینانه در 1890 وارد آمد که ایگناز گلدزیهر بخش دوم کتاب خود را انتشار داد(1). وی اظهار داشت که بیشتر اطّلاعات حدیثی منعکسکنندهپیشرفتهای بعدی اسلام است و در نتیجه، نمیتواند به عنوان منبعی تاریخی برای زمان شخص پیامبر صلیاللهعلیهوآله مورد استفاده قرار گیرد. نتیجهگیریهای گلدزیهر بر سنّتهای سیرهنویسی مربوط به حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله تأثیر گذاشت، هر چند که تحقیقات او نه بر اساس آنها بلکه بیشتر مبتنی بر حدیثهای فقهی بود. در آغاز قرن بیستم، شکّاکیّت گلدزیهر را محقّقانی چند در زمینه سیره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در پیش گرفتند. لئون کایتانی و هانری لامنس عقیده داشتند که تقریبا تمام روایات مربوط به زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله مجعول است(2).
بدون چارچوب مقدّماتی زمانی و مکانی که حاصل از سنّت مسلمانان باشد، حتّی قرآن بیشتر سودمندی خود را برای مورّخان از دست میداد. در نتیجه، اندیشه نگارش سیره تاریخی از حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله باید کنار گذاشته میشد. امّا این شکگرایی افراطی را فقط تعداد بسیار معدودی از محقّقان فعّال در این زمینه اختیار کردند. در نیمه نخست
قرن بیستم چندین زندگینامه از حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله انتشار یافت که در مقدّمه یا پینوشت آنها به ارزش نامطمئن یا مشکوک اطّلاعات سیره یا مغازی اشاره شده بود، امّا این آثار سخت بر آن اطّلاعات متّکی بودند. محتاطانهترین و خوددارترین کتاب در میان
آثار مربوط به زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به قلم رژی بلاشر در 1952 انتشار یافت که عنوان آن «مسأله محمّد صلیاللهعلیهوآله» و عنوان فرعیاش «مقالهای در باب سیره نقّادانه» بود»(1).
در حدود همین زمان، قابلیّت اعتماد به حدیث به عنوان منبعی برای قرن اول هجری بار دیگر در کتاب یوزف شاخت با عنوان «ریشههای فقه اسلامی»(2)سخت مورد حمله واقعشد. از دیدگاه او، حدیثهایی که ادّعا میشود به حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله یا به اصحاب وی باز میگردد حاصل پیشرفتهای فقهی، کلامی و سیاسی قرن دوم هجری و فاقد هرگونه ارزش برای دوران حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله است. هر چند این نظر - مانند عقیده گلدزیهر - ناشی از بررسی حدیثهای فقهی بود، شاخت ادّعا داشت که چنین رأیی در کل در مورد حدیثهای اولیّه اسلامی صدق میکند؛ او حتّی کوشید این نکته را برای برخی اطّلاعات مغازی نیز اثبات کند(3). با این همه، متخصّصان سیره و مغازی چندان تحتتأثیر استدلالهای شاخت قرار نگرفتند. چند سال پس از انتشار کتاب او، جامعترین بررسی سیرهای درباره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در این قرن به قلم محقّقی غیر مسلمان منتشر شد. مؤلّف این اثر، ویلیام مونتگمری وات، استدلال کرد که یافتههای شاخت در مورد اطّلاعات سیره نبوی قابل اجراست. او نوعی «شکلدهی سوگیرانه» به احادیث را پذیرفت امّا عقیده داشت که با بهرهگیری از ذهنی نقّاد، پی بردن به آن چه واقعا رخ داده
است امکانپذیر میشود(4). دیدگاه حاکی از اعتماد به نفس او مورد تأیید رودی پارت و
1) R. Blachère, Le problème de Mahomet, Paris, 1952.
2) J. Schacht, The Origins of Muhammadan Jurisprudence, Oxford, 1950.
3) Cf. his "A Revaluation of Islamic Tradition", in Journal of the Royal Asiatic Society, 49 (1949) 143-54 and "On Musā b. 'Uqba's Kitāb al-Maghāzi", in Acta Orientalia, 21 (1953), 288-300.
4) W. Montgomery Watt, Muḥammad at Mecca, Oxford, 1953, esp. pp. xiii-xvi; Muḥammad at Medina, Oxford, 1956; "The Reliability of Ibn Isḥāq's Sources", in La Vie du prophète Mahomet, Colloque de Strasbourg (octobre 1980), Paris, 1983, 31-43.
ماکسیم رودنسون قرار گرفت(1). لکن، مقدمه شخص اخیر بر کتابش «محمّد صلیاللهعلیهوآله»نشاندهنده شرایط متناقضی است که بررسی سیره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله، بر اثر انتقاد
گلدزیهر و شاخت از حدیث، با آن روبرو شده است. رودنسون نوشت: «سیرهای از حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله که فقط به ذکر اموری مسلّم با قطعیّتی ریاضیگونه میپردازد، منحصر به چند صفحه مطالب بسیار خشک و بیروح است، با این همه، ارائه تصویری نزدیک به واقعیّت و گاه بسیار واقعبینانه، از این زندگی امکانپذیر است. امّا برای این کار باید از اطّلاعات ارائه شده در منابعی استفاده کرد که ضمانت چندانی درباره صحّت آن نداریم»(2). این نکته که بازسازی سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله میتوانست مستلزم احتمال تاریخیباشد، هر چند منابع مورد استفاده در آن «به ندرت قابل اعتماد»، «مشکوک» و «تا حدّی دور از حقیقت»(3)به حساب آیند، به سادگی قابل پذیرش نیست و هر شخصی آن را نمیپذیرفت.
در دهههای هفتاد و هشتاد، تحقیقات متعدّدی راجع به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و تاریخ صدر اسلام انتشار یافت که مؤلّفان آنها دیدگاههای گلدزیهر و شاخت را به شیوهای منسجمتر پذیرفتند. آنان از اطّلاعات حدیثی به عنوان منبعی برای بازسازی تاریخی زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله و قرن اوّل هجری استفاده نکردند. برخی از آنان مانند جان وانسبرو در کتابش «محیط فرقهای»، به تحلیلی ادبی از حدیث و کتابهای حدیث قناعت کردند و از هرگونه ادّعا برای بازسازی حقایق تاریخی دست کشیدند(4). دیگران از قبیل پاتریشیاکرون و مایکل کوک در کتاب «آیین هاجری»، کوشیدند تا این گونه بازسازی را منحصرا بر
اساس منابعی غیر اسلامی انجام دهند(1). آنها در اثر عقاید وانسبرو که در کتابش «مطالعاتقرآنی» شرح داده بود، حتّی راجع به اصالت قرآن به عنوان سند تبلیغی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهدچار تردید شدند. در چنین وضعی، آخرین و تا آن زمان تقریبا انکارناپذیرترین منبع برای تاریخ زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از میان برداشته شد. در نتیجه، این اندیشه که سیره تاریخی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را میتوان نوشت باید مطلقا کنار گذاشته میشد. این نکته به طور کامل در کتاب «محمّد صلیاللهعلیهوآله» اثر مایکل کوک، انتشار سال 1983، توضیح داده شد که محدود به شرحی است بر مبنای قرآن و منابع مرسوم برای سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله با صراحت و بدون سعی در «ارزیابی معتبر بودن آن»(2). این اثر صرفا آن چه رامنابع اسلامی بیان میکنند به شیوهای جدید بازگو میکند. پس از آن، کوک برای خواننده توضیح میدهد که منابع این گزارش نه فقط مشکوک، بلکه از جهات مهمّی گمراهکننده و در حقیقت از جنبه تاریخی نامعتبر است.
در زمان حاضر، تحقیق درباره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، بنیانگذار امّت اسلامی، آشکارا گرفتار مشکل شده است. از یک طرف، نگارش شرحی تاریخی از زندگانی پیامبر صلیاللهعلیهوآله بدون متّهم شدن به استفاده غیر منتقدانه از منابع عملی نیست، و از طرف دیگر، هنگام استفاده نقّادانه از منابع، نوشتن چنین سیرهای به راحتی امکانپذیر نیست(3)
F.E. Peters, "The Quest of the Historical Muḥammad", in The International Journal of Middle East Studies, 23 (1991), 291-315.
عدم امکان نگارش سیرهای تاریخی اخیرا در آثار زیر مورد تأکید قرار گرفته است:
J. Chabbi, "Histoire et Tradition Sacrée - la biographie impossible de Mahomet", in Arabica, 43 (1996), 189-205 and W. Raven, "Sira", in C.E. Bosworth et al. (eds.), The Encyclopaedia of Islam. New Edition, IX, Leiden 1997, 660-63, esp. 662-63; more cautious is M.J. Kister in "The Sirah literature", in A. F. L. Beeston et al. (eds.), Arabic Literature to the End of the Umayyad Period, Cambridge, 1983, 352-67, esp. 367.
.آیا در اینجا با اوضاع و احوالی مأیوسکننده مواجهیم؟ دلایلی وجود دارد تا یافتن یک راه حل را عملی فرض کنیم. مشاهده این که چندین نقص مهم، اختلاف نظر درباره قابل اعتماد بودن اطّلاعاتِ منابع را مغشوش میکند، سبب تقویت این خوشبینی میشود: 1) مطالعاتی نظاممند و نقّادانه در زمینه منابع حدیثهای مربوط به زندگانی
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله تقریبا وجود ندارد؛ مؤلّفان سیرههای تاریخی به خود اجازه میدادند، اطّلاعاتی از منابعی را برگزینند که خود، آن را میپسندیدند. بنابراین، مطالعات نقّادانه منابع که گزارشهای مختلف موجود را با هم مقایسه میکند و میکوشد تاریخ آنها را مشخّص کنند لازمهای برای استفاده از این احادیث به عنوان منابعی تاریخی
محسوب میشود. 2) تاکنون، تأمّل در شیوههایی که به منظور ارزیابی قابلیّت اعتماد حدیثهای سیرهای مورد استفاده قرار گرفته است یا میتوان از آنها بهره گرفت بسیار اندک است. تقریبا هیچ معیاری برای مقایسه متون احادیث وجود ندارد و روشهای تحلیل اِسناد نیز به تازگی پیشرفت کرده و فقط در مواردی استثنایی در زمینه اطّلاعات
سیرهای به کار گرفته شده است. 3) در نتیجه این نقایص، مباحثه بر سر قابلیّت اطمینان
این منابع در سطحی نسبتا انتزاعی صورت گرفت و نه بر مبنای خود احادیث مربوط به سیره نبوی. شک درباره اعتبار آنها حاصل مطالعاتی درباره حدیثهای فقهی بود. این نظر را که یافتههای در این زمینه را میتوان به حدیثهای مربوط به سیره نبوی انتقال داد افرادی تأیید و گروهی دیگر رد کردند بیآن که مسأله را بر اساس خود منابع به تفصیل بررسی کنند. 4) بحث ارتباط احتمالی میان قرآن به عنوان منبع و حدیثهای تفسیری، فقهی و سیره نبوی را اظهاراتی کلّی مغشوش میکند که بر اساس مطالعه چند مورد فردی است. در اعتبار کلّی این اظهارات تردید وجود دارد. 5) سیرههایی که تاکنون درباره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله نوشته شده است بر اساس رشته منابعی محدود، و در واقع
منحصرا مجموعههای وسیعی از احادیث درباره سیره نبوی مربوط به قرن سوم هجری است (واقدی، ابن سعد، ابن هشام، طبری). اطّلاعات موجود در منابع بعدی هنوز به شیوهای نظاممند بررسی و با اطّلاعات پیشین مقایسه نشدهاند. به علاوه، دسترسی به تعدادی از منابع جدید، منابع اوّلیه و بعدی، در سه دهه اخیر میسّر شده است. این منابع
که عملاً ناشناخته بودند یا فقط عنوان آنها معروف بود، اساس اطلاعاتی مربوط به بررسی زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را به نحو چشمگیری توسعه میبخشند و میتوانند بر جنبههایی چند از بحث مربوط به اعتبار این منابع پرتوی تازه افکنند.
ده مقاله این کتاب همگی سعی دارند نقصهایی را که بیان شد برطرف کنند و مانع موجود در راه بررسی سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را از میان بردارند. این مقالهها ما را با شیوههای گوناگونی آشنا میسازند که امروزه محقّقان در بررسی مسأله منابع سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله از آنها استفاده میکنند. روشهای عمدهای را که در این مقالهها به چشم میخورد میتوان به ترتیب زیر شناخت:
دوره زمانی بررسی و روایات موجود در منابع پیشین را با روایات منابع بعدی مقایسه میکند. هدف نه فقط پی بردن به چگونگی تغییر یافتن روایات، بلکه دریافت علّت تغییر است. روبین، لیتس و شولر در مقالههایشان این خط سیر را دنبال میکنند.
تاریخچه انتقال: این روش از آن جهت با شیوه قبلی فرق دارد که هدف اصلی آن پی بردن به چگونگی متن اصیل و یافتن پاسخ این سؤالات است که چه زمانی، کجا و چه کسی آن را انتشار داده است. در این فرایند، تحوّلات متنی حدیث نیز آشکار میشود، هر چند انگیزههایشان این نیست، و انگیزهها بیشتر به عنوان موضوعی مختصِ به خود در نظر گرفته میشوند. مقالههای گورک، گ. شولر و موتزکی نمونههایی از این نوع تحلیل منابع است.
بازسازی منابع: در این روش سعی میشود بخشهایی از منابعِ از بین رفته در مجموعههای بعدی کشف شود تا معلوم گردد آیا آنها به درستی به راوی، گردآورنده یا مؤلّف خاصّی نسبت داده شده است یا نه. این هدف در مقالههای گ. شولر، یرار،
گورک، موتزکی و م. شولر دنبال شده است.
بیاعتنایی یا از طریق پنهانکاری است، به طوری که بسیار به ندرت در منابع یافت میشوند یا فقط در منابع متأخّر به چشم میخورند، یا به علت تعلّق آنها به گروه دینی
دیگری، مانند شیعیان یا مسیحیان، نادیده گرفته میشوند و در آنجا ادامه حیات میدهند. کشف چنین اخباری میتواند اختلاف حدیثهای مربوط به سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله را پیش از زمانی نشان دهد که مجموعههایی معیاری گردآوری شدند و اعتبار یافتند. انگیزههای احتمالی دیگری برای بیاعتنایی اکثریت به آنها نیز ممکن است آشکار شود. این هدف را لِکِر، م. شولر، یرار، لیتس، و هویلند دنبال میکنند.
بحث کردهاند.
در پایان، شایان ذکر است که مقالههای این کتاب از لحاظ شیوه نگارش نیز تفاوت دارند. برخی نویسندگان منحصرا و یا بیش از همه به متون احادیث متّکیاند، حال آن که
دیگران میکوشند با بررسی سلسله راویان این احادیث، تحلیل شکل و محتوای آنها را کامل کنند.
مقالههای این کتاب در کل حکایت از آن دارند که مطالعه سیره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در شرف گام نهادن به افقهایی جدید است. همچنین در این مقالهها آشکار میشود مسأله واقعیّت تاریخی که منابع منعکس میکنند موضوعی است که به ندرت عمیقا بررسی شده است و در حقیقت با حلّ و فصل شدن فاصله زیادی دارد که انجام آن تلاش فراوانی را میطلبد. برای این منظور، انواع روشهایی مفید در مقالههای این کتاب ارائه
میشود؛ باید امیدوار بود که این انگیزهای شود برای تحقیقاتی بیشتر در منابع تا سرانجام راز منشأ و گسترش سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله تبیین گردد.
تحلیلی مقایسهای از رویدادی در غزوههای بدر و حدیبیه(1)
یوری روبین
ترجمه: محمّد تقی اکبری
این مقاله به مسأله اصالت متون توصیفکننده زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله نمیپردازد، بلکه تاریخ مربوط به متن آنها را بررسی میکند. در آنچه به دنبال میآید،
رویدادی منفرد در سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله بررسی و نشان داده خواهد شد که با مقایسه روایات گوناگون آن، میتوان شیوهای را شناخت که از آن طریق روایت زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله شکل گرفت و در طی قرون انتقال یافت. خاصّه نشان داده خواهد شد که چگونه خودانگاره قرن اوّل هجری مسلمانان، و نیز تنشهای درون امّت اسلامی در آن دوران، تأثیر خود را بر سبکی بر جای نهاد که از آن طریق رویدادهای دوران حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله یادآوری میشد. در سطح ادبی، جنبههایی از فرایندی توضیح داده خواهد شد که با استفاده از آن، قرآن بخشی از سیره را تشکیل داد. روش اساسی این مقاله با شیوه انتخاب شده در کتابم با عنوان نظر بیننده(2)تفاوتی ندارد، تنها فرق آن است
که در اینجا رویدادی از دوران زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در مدینه بررسی میشود. این دوران را معمولاً اسلامشناسان به مراتب «تاریخیتر» از دوران زندگی آن حضرت در مکّه تلقّی میکنند، یعنی دورانی که کتابم بدان اختصاص یافت، امّا در مطالبی که به دنبال
میآید آشکار خواهد شد که تحلیلی متنی از دوران مدینه نیز به همان اندازه ارزشمند است.
رویداد انتخاب شده برای بحث حاضر یک شورای جنگ است که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله با اصحاب خویش تشکیل میدهد. روایات متعدّدی این واقعه را توصیف میکنند و هر یک از آنها توضیحات متفاوت و متناقضی را درباره زمان و مکان و نیز راجع
به جریانات آن در اختیار میگذارند. در حالی که برخی روایات شورای مذکور را در خلال رویداد حدیبیه (6/627-628) نقل میکنند، روایات دیگری آن را جزو وقایعی میآورند که در بدر رخ داد (2/623-624). اجازه میخواهم بحث را با حدیبیه آغاز کنم.
نکات عمده رویداد حدیبیه آشکار است: در سال (6/627-628) حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهدر رؤیا فرمان الهی را دریافت میکند که راهی مکّه شود و در کعبه عمره به جای آورد. این مکان مقدّس هنوز زیر سلطه کفّار قریش است و هنگامی که آن حضرت و پیروانش به قلمرو مکّه نزدیک میشوند، مکّیان نیروهایی را برای متوقّف کردن آنان گسیل میدارند و مسلمانان در نزدیکی حدیبیه توقّف میکنند که در آن محل بین مکّیان و
مسلمانان گفتگوهایی صورت میگیرد. این مذاکرات با انعقاد معاهده مشهور حدیبیه به پایان میرسد.
واقعه حدیبیه در منابع نقطه عطفی مهم در تاریخ اسلام تلقّی میشود و مفسّران قرآن آن را با لغت فتح (گشودن و بنابراین، پیروزی) در آیه 1 سوره فتح یکی میدانند؛ آنان در توضیح خود میگویند پیمان نهایی که در حدیبیه منعقد شد پیامبر صلیاللهعلیهوآله را قادر ساخت تا
به هدف خویش نایل آید و مناسک حج را در کعبه به جای آورد و این به نوبه خود آغازگر مرحله نهایی در فرایندی بود که به فتح مکّه انجامید(1)
G.R. Ḥawting, "Al-Ḥudaybiyya and the Conquest of Mecca: A Reconsideration of the Tradition about the Muslim Takeover of the Sanctuary", in JSAI, 8 (1986), 1-24.
.در موقعیّت کنونی توجّه ما بر شیوه واکنش مسلمانان به توقّف اجباری آنان در مسیرشان به سوی کعبه متمرکز است. مانند سایر موارد در سیره، توصیف این واکنش به صورت دو نوع گزارش موجود است: قرآنی و غیر قرآنی.
نوع غیر قرآنیِ شرح ماجرا در دو روایت مشابه دیده میشود؛ یکی مربوط به عروة بن زبیر (مدنی، در گذشته در 94/712-713) که از مسور بن مخرمه (صحابی مدنی، درگذشته در 64/683-684) نقل میکند، و دیگری روایت مروان بن حَکَم (خلیفه؛ مدنی درگذشته در 65/684-685). این هر دو روایت صحنهای را توصیف میکنند که در آن حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در راه خود به مکّه تنی چند از افراد قبیله خُزاعه را ملاقات میکند که مأموران مخفی آن حضرت در مکّه بودند و به آن حضرت خبر میدهند که راه مکّه بسته شده است. روایت نخست از عروه توسّط زهری (مدنی، درگذشته در 124/742) نقل میشود و در سیره ابن اسحاق موجود است(2). در این روایت یکی از افراد خزاعه (از قبیله فرعی کعب) به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میگوید که قریش در دو گروه مکّه را ترک کرده و در دو مکان مختلف چادر زدهاند: یک گروه متشکّل از مردانی که پوششی از پوست پلنگ به تن دارند [شاید برای نشان دادن مقام رفیع خود به عنوان عضو قبیلهای مقدّس و محافظان حرم که نباید مورد هجوم واقع شوند(3)] و شامل زنان و کودکان است. آنان در ذیطُوی چادر زدهاند. گروه دوم یک واحد
1) برای نمونه: ر.ک: ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 104-105، و تفسیرهای مربوط به آیه 1 سوره فتح. درباره فتح، حدیبیه و مکّه، ر.ک:
2) ابن هشام، سیره، ج 3، ص 322-324. همین مطلب به نقل از ابن اسحاق در ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 323؛ طبرانی، کبیر، ج 20، شماره 14.
3) به تن کردن پوست پلنگ و سواری بر روی آن در اسلام نشانه ثروت و تجمّل تلقّی میشود و بنابراین حرام است. ر.ک: عبدالرّزّاق، مصنّف، ج 1، شمارههای 217 و 218 و 220؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 95، 96، 99، 132، 135؛ نسائی، کبری، ج 7، ص 176 7: 41؛ ابوداوود، سنن، ج 2، ص 388 (40: 31)؛ طحاوی، مشکل، ج 4، ص 263-264. با وجود این، در حدیثهای دیگر پوشیدن پوست پلنگ جایز است. ر.ک: عبدالرّزّاق، مصنّف، ج 1، شمارههای 229، 231، 232، 233، 234، 235؛ طحاوی، مشکل، ج 4، ص 264-265.
از سواران جنگی به فرماندهی خالد بن ولید؛ اینان در جلو گروه اوّل در کُراع الغَمیم چادر زدهاند. با شنیدن این خبر، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله اظهار میدارد که بهتر است قریش آن حضرت را به حال خود گذارند، زیرا آنها در اثر جنگهای پیشین خود با آن حضرت از توان افتادهاند. آنان باید اکنون بگذارند وی آزادانه با سایر مشرکان برخورد کند و صبر کنند و ببینند چه کسی از قدرت بیشتری برخوردار است. اگر مشرکان بر او غالب شوند همان نتیجهای است که قریش آرزویش را در سر میپروراند، و اگر آن حضرت مشرکان را شکست دهد، آنگاه قریش میتوانند میان دو امر یکی را برگزینند: یا به عنوان مسلمان
به وی ملحق شوند یا پس از بازیافتن قدرت نظامی خویش با آن حضرت بجنگند. سپس حضرت پیامبر اظهار میدارد:
... به خدا سوگند، جنگ را در راه رسالتی که خداوند به من واگذار کرده است ادامه خواهم داد تا خداوند آن را غالب گرداند...
حدیث مذکور در انتساب چنین سخنی به پیامبر صلیاللهعلیهوآله تفکّر جهاد را تا مرتبه وظیفهای الهی ارتقا میدهد که به هر قیمتی شده باید به اجرا درآید. با این همه، این حدیث در
ادامه میگوید پیامبر امر کرد راه دیگری به مکّه جستجو شود که سرانجام به حدیبیه رسیدند، جایی که مذاکرات عاقبت مانع از بروز جنگی تمامعیار شد.
روایت دوم عروه (باز هم به استناد مسور و مروان) به نقل از او توسّط معمر بن راشد (بصری / یمنی، درگذشته در 154/771) از طریق زهری روایت میشود. در این روایت تغییری صورت گرفته است: شیفتگی شجاعانه حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به رسالت الهی صرفا از آنِ شخص او نیست بلکه یکی از صحابه نیز در آن سهیم است و بنابراین پدیدهای خاص در سنّتهای سیره آشکار میشود: ویژگیهایی که مختصّ خود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهاست
میتواند توسعه یابد چنان که اصحاب وی را نیز دربر گیرد. در مورد اخیر به نظر میرسد فشارهای سیاسی تأثیرات خود را بر شکلگیری خبر گذارده است تا به گونهای طراحی شود که فضایل بعضی از صحابه را شرح دهد(1)
Rubin, The Eye of the Beholder, 44-53, 171-75.
.در روایت حاضر از معمر، حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله مأموری مخفی از خزاعه را برای تجسّس روانه میکند و او با این خبر باز میگردد که قریش نیروهای مسلّح خود را گرد آوردهاند و مصمّم هستند مانع ورود مسلمانان به مکّه شوند. پیامبر به اصحاب خویش میگوید: «أَشیروا عَلَیَّ» (با من مشورت کنید). پیش از شنیدن توصیه صحابهاش، پیامبر
خود راهی را انتخاب میکند. آن حضرت میگوید آنان میتوانند عبور از مسیری دیگر و هجوم به اردوی کاروان غیر مسلح را بررسی کنند. ابوبکر میگوید بهتر است مسیر اولیّه
خود را به سوی کعبه ادامه دهند و به کسی حمله نکنند، لکن با این عزم که هرکس سعی در ممانعت آنان داشته باشد با وی بجنگند. حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به توصیه او به همراهان، فرمان حرکت میدهند.
این روایت را که بر اساس آن، پیامبر شورای جنگ تشکیل میدهد، احمد بن حنبل (درگذشته در 241/855-856) ثبت کرده است(2)، و روایتی است که چند تن از مؤلّفان مجموعههای متداول سیره، شامل بُخاری (درگذشته در 265/870)، آن را ترجیح دادهاند(3). جریان اصلی بحث در اثنای مشورت، بر فضایل ابوبکر، خلیفه اوّل، که عملاً تنها سخنگوست، متمرکز میشود. او مؤمنی دارای عزم راسخ نشان داده میشود که پیامبر را ترغیب میکند تا به رسالت اصیل خویش پایبند باشد و به حرم مکّه نزدیک
1) برای نمونههای دیگر از چنین تأثیر سیاسی بر شکلگیری روایتهای سیره، ر.ک:
2) ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 328. نیز، ر.ک: طبرانی، کبیر، ج 20، شماره 14؛ بیهقی، دلائل، ج 4، ص 99-101.
3) بُخاری، صحیح، ج 5، ص 161 35: 64؛ نسائی، کبری، ج 5، شمارههای 8581-8582 (1:78)؛ بیهقی، سنن، ج 9، ص 218، ج 10، ص 109؛ ابن حِبّان، صحیح، ج 11، شماره 4872. و همچنین ر.ک: عبدالرّزّاق، مصنّف، ج 5، ص 330-331 (شماره 9720) [نام ابوبکر نیامده است].
شود و فقط در صورت ضرورت بجنگد.
تحریف صحنه شورا نشان میدهد که زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به عنوان سابقهای برای تمام اعمال گوناگون سرمشق قرار میگیرد. مشورت در واقع موضوع مهمّی است که در بسیاری از روایات مربوط به حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اصحاب وی به آن پرداخته شده است و صحابه مشاوران ارزشمند حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به حساب آمدهاند(1)
A. Noth and L.I. Conrad The Early Islamic Historical Tradition: A Source Critical Study, Princeton, 1994, 138-42.
. این روایات را در تفسیرهایی بر آیه 159 سوره آل عمران میتوان یافت. این آیه از حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخواهد که با مؤمنان به مشورت بپردازد. در برخی نقلها از این روایت خاصّ مورد نظر ما، زهری توضیحی اضافه میکند دایر بر این که ابو هریره صحابی (درگذشته در 57/677) گفت او هیچ کس را ندیده است که به اندازه پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیوسته با اصحاب خود مشورت کرده باشد(2). با وجود این، کوششهایی صورت میگرفت تا دامنه مشورتِ توصیه شده فقط به موضوعهای معیّنی، مانند طرحهای نظامی، کاهش داده شود. گذشته از اینها، به برکت الهام الهی، حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیازی به اتّکای زیاد به مشورت بشری نداشت. از این رو، گفته ابوهریره گاه بسط داده میشد تا شامل اظهار نظری شود دایر بر این که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فقط در مورد عملیّات نظامی با اصحاب خویش مشورت میکرد(3). قرائت متفاوتی از آیه 159 سوره آل عمران نیز رواج داشت که مفهوم آن را به امر به مشورت فقط در موضوعهایی معیّن تغییر میداد(4). در هر صورت، بارها صحنهای از یک شورای جنگی در روایات فتوح گوناگون به چشم میخورد، مثلاً درباره فتح بیتالمقدس که در آن ابوعبیده با فرماندهان محلّی مشورت میکند که آیا ابتدا بیتالمقدس را تصرف کنند یا قیصریّه را(1)
H. Busse, "Omars Image as the Conqueror of Jerusalem", in JSAI, 8 (1986), 151.
.در روایت سوم از عروه، که این بار توسّط پسر خودش هشام بن عروه (مکّی، درگذشته در 146/763-764) از او نقل میشود، آیهای از قرآن ظاهر میشود. اِسناد این روایت حاوی نام یک صحابی نیست که حدیث را مرسل(2)کند. در اینجا یک صحابی دیگر در مشورت به ابوبکر میپیوندد. حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله دو انتخاب را پیشنهاد میکند: یا نزدیک شدن به نیروی اصلی مسلّح قریش، یا حمله به خانوادههای غیر مسلّح در پشت سر قبایل دشمن که قریش را یاری میرسانند. ابوبکر بار دیگر شق اوّل را ترجیح میدهد و آنگاه، صحابی دیگری همان نظر را بیان میکند. او مقداد بن اسود (= ابن عمرو) است که میگوید:
به خدا سوگند ما آنچه را بنیاسرائیل به پیامبر خود گفتند به شما نخواهیم گفت: [که گفتند] «ما اینجا مینشینیم، تو و پروردگارت بروید و با آنها نبرد کنید». نه، ما میگوییم «تو و پروردگارت بروید و نبرد کنید؛ ما همراه شما با آنها نبرد خواهیم کرد».
سخن مقداد اشاره به مضمون آیه 24 سوره مائده دارد:
گفتند: «ای موسی تا وقتی که [جبّاران] در آن جایند هرگز بدان شهر داخل نخواهیم شد. ما اینجا مینشینیم، تو و پروردگارت بروید و با آنها نبرد کنید».
در قرآن این عبارت بخشی از داستانی را تشکیل میدهد که درباره نافرمانی بنی اسرائیل و امتناع آنان از اطاعت امر حضرت موسی علیهالسلام در جنگیدن با ساکنان ارض موعود است. این داستان بر اساس واقعه مشهور جاسوسان در کتاب عهد عتیق است(3).
به محض آن که جاسوسان اعزامی حضرت موسی علیهالسلام با گزارشی درباره ساکنان قدرتمند و مالک سرزمین کنعان باز میگردند، بنیاسرائیل به هراس میافتند و از هجوم به آن قلمرو سر باز میزنند و میل خود به بازگشت به مصر را ابراز میدارند. مجازات آنان برای این نافرمانی آن است که با چهل سال سرگردانی در بیابان هلاک شوند. فقط تنی چند از نسل حضرت موسی علیهالسلام (عمدتا یوشع و کالیب) همراه با نسل جدید اسرائیلیان
وارد ارض موعود میشوند. قرآن همین داستان را در آیات 21 تا 26 سوره مائده بازگو کرده است. در اینجا حضرت موسی علیهالسلام به بنیاسرائیل فرمان میدهد تا به سرزمین مقدّسی وارد شوند که خداوند به آنها وعده داده است، امّا آنان سر باز میزنند و میگویند (آیه 24):
ای موسی تا وقتی که [جبّاران] در آنجایند هرگز بدان شهر داخل نخواهیم شد. ما اینجا مینشینیم، تو و پروردگارت بروید و با آنها نبرد کنید.
اشاره به این آیه در سخن مقداد، به منظور مقایسه کردن اسرائیلیان و اعراب طرحریزی شده است. مؤمن عرب، یعنی مقداد، امتناع اسرائیلیان در آیه 24 سوره مائده (... ما اینجا مینشینیم) را تغییر میدهد و به یک روایت اسلامی مثبت تبدیل میکند (... ما همراه شما خواهیم جنگید). در این روایت این اندیشه ضمنی وجود دارد که اقدام مؤمنان عرب به جنگ اسلامی نشاندهنده تجدید فرمان دیرین خداوند است که پیش از این به بنیاسرائیل امر شده بود و مؤمنان عرب کسانی هستند که آن را اجرا کنند. این پیوند جنگهای اعراب با خروج جمعیِ بنیاسرائیل به نویسندگان سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در رسیدن به هدف تاریخنگارانه مقدّماتیشان، یعنی ارتقا دادن مرحله حجازی اسلام به مرتبه طرحی الهی و تاریخی مقدّس، کمک میکند.
انتخاب مقداد برای نقش سخنگویی اعرابِ پیرو حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله اتّفاقی نیست. او در روایات اوائل به عنوان نخستین کسی که با کافران جنگید(1)معرفی میشود، و نیز گفته میشود وظیفه قاری به او محوّل شده بود، یعنی، کسی که آیات قرآنی
1) ابن عساکر، مختصر، ج 25، ص 213.
[مبارزهجویانه] را در اثنای نبرد قرائت میکند تا مبارزان مسلمان را به جهاد ترغیب کند(1). به علاوه، یک روش قرائت قرآن به نام او وجود داشت و به قرار مسموع، مردم حِمص از آن پیروی میکردند(2).
در روایت ما مقداد پیشتر در زمان حیات حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله هم قاری بوده است، امّا در اینجا او صرفا عبارتی قرآنی را تکرار نمیکند، بلکه آن را ویرایش و به یک عبارت
آشکارا غیر اسرائیلی تعریف از خود تبدیل میکند.
مقداد از مهاجران است و در بیان عبارت خود عملاً به نفع یاران خویش سخن میگوید، چنان که ابوبکر عضو همان گروه عمل میکند. فضایل مهاجران در مقام مبارزانی که تمامی جماعت مؤمنان را در اثنای مهاجرت تازهشان ترغیب میکنند در این جا به روشنترین شکل آشکار میشود. با وجود این، از مقداد به عنوان یکی از حامیان علی علیهالسلام و شخصی که از بیعت با ابوبکر خودداری کرد نیز یاد میشود(3)و بنابراین، به نظر میرسد نقش او در این خبر نیز الهام گرفته از تعصّب شیعی بوده باشد.
روایاتی وجود دارد که نشاندهنده درجات مختلفی از تلاش است تا افتخار اظهار وفاداری فرقهای به عقیده جهاد - یا دست کم مشارکت در آن - به دیگر گروههای عرب منتقل شود. این مورد در خبر واقدی راجع به لشکرکشی حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به حدیبیه دیده میشود. در این جا صحابی سومی بعد از ابوبکر و مقداد سخن میگوید. این شخص اُسید بن حُضیر، یک نقیب مدنی از انصار (از قبیله اوس) است که در جهاد در فلسطین شرکت داشت. وجود نام او در صحنه رویداد حدیبیه شجاعت او را معطوف به عربستان میکند و به منظور آن طرحریزی شده است که سهیم شدن انصار در افتخار مهاجران را میسّر سازد. پس از آن که مقداد روایت اصلاح شده خود از عکس العمل بزدلانه بنی اسرائیل را بیان میکند، اُسید به پیامبر صلیاللهعلیهوآله اظهار میدارد: «فکر میکنیم باید
آن چه را که به قصد آن راهی شدهایم رها نکنیم و اگر کسی در برابرمان مقاومت کند، با او خواهیم جنگید»(1).
به طور کلّی روایاتی که اشارههایی قرآنی در آنها وجود دارد میتوانند برای مقاصد تفسیری استفاده شوند. تفاسیر مربوط به آیه 24 سوره مائده در واقع حاوی روایاتی است که وقایع حدیبیه را توصیف میکنند. بنابراین، طبری روایتی را از قتادة بن دعامه
(بصری، درگذشته در 117/735) ثبت کرده است که فقط بر شخصی تکیه میکند که آیه تجدید نظر شده قرآن را بیان میدارد، یعنی، مقداد. در این جا ذکری از شورای جنگ به میان نمیآید، و مقداد تنها صحابی است که سخن میگوید(2). روایت با این بیان ختم میشود که وقتی مقداد صحبت کرد، تمام مسلمانان به طور جمعی واکنشی مشابه نشان دادند.
روایت اسلامی صحنه شورای جنگ را نه فقط با حدیبیه، بلکه با واقعه بدر، که در سال 2/623-624 به وقوع پیوست، نیز پیوند داد. این رویداد نشانه پیروزی بزرگ مسلمانان بر کافران بود و بنابراین، مفسّران قرآن این جنگ را با «یوم الفرقان» که در آیه 41 سوره انفال ذکر میشود، یکی دانستهاند(3). لغت فرقان به معنی «جداکننده حق و باطل» است و در آیات دیگری از قرآن این لغت به معنی چیزی که خداوند به موسی و هارون عطا کرد [تورات] آمده است(4)
S. Bashear, "The Title Fāruq and its Association with 'Umar I", in Studia Islamica, 72 (1990), 49-50.
.گفته میشود شورا در مسجد عرق الظبیه تشکیل شده است(1). توصیفهای این شورا نیز حاوی همان اشاره به مطلب قرآنی خودداری بنی اسرائیل از رفتن به جنگ است، که این بار هم به منظور مقایسه میان اسرائیلیان گنهکار و مسلمانان فداکار طرحریزی میشود.
در خبر مربوط به جنگ بدر، چنان که ابن اسحاق(2)و واقدی(3)ثبت کردهاند، حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله از مدینه عازم میشود تا در مسیر خود به کاروانی مکّی که از شام میآید حمله کند، امّا به علّت دریافت خبری [از جاسوسان خود] درباره نیروهایی مسلّح که از مکّه برای دفاع از کاروان آمده بودند، توقّف میکند و از پیروان خود مشورت میطلبد. ابتدا
ابوبکر سخن میگوید، سپس عمر و گفته میشود آنان به خوبی صحبت کردند که به نظر میرسد بدان معناست که آنان از اندیشه رفتن به جنگ حمایت کردهاند.
در رویداد حدیبیه از شرکت عمر در شورای جنگ ذکری به میان نمیآید و غیبت او با خوی مبارزهجویانهاش و با مخالفت اظهار شده او با توافق نهایی هماهنگی دارد. لکن
در موقعیّت حاضر نام او با نام ابوبکر همراه است و هر دو تن به عنوان اصحاب ارشد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله عمل میکنند و پیامبر صلیاللهعلیهوآله از توصیه آنان کاملاً خشنود میشود. در حقیقت، روایات متعدّد دیگری موجود است که در آنها هم ابوبکر و هم عمر در مقام بهترین مشاوران حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله ستوده میشوند(4). برجستهترین آنها روایاتی است دایر بر آن که آیه 159 سوره آل عمران که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخواهد با مؤمنان مشورت کند، اشاره به این دو صحابی دارد(5).
1) سمهودی، وفاء، ج 3، ص 1009.
2) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 266-267. نیز، ر.ک: طبری، تاریخ، ج 2، ص 434 ج 1، ص 1300.
3) واقدی، مغازی، ج 1، ص 48-49. نیز، ر.ک: بلاذری، انساب، ج 1، ص 293-294 شماره 659.
4) برای نمونه، ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 227؛ ابن کثیر، تفسیر، ج 1، ص 420 ابن حنبل.
5) ر.ک: روایت کلبی (محمّد بن سائب، کوفی، در گذشته در 146/763-764) - ابو صالح (باذام، مولای ام هانی)، در ابن کثیر، تفسیر، ج 1، ص 420؛ سیوطی، درّ المنثور، ج 2، ص 90 (مستدرَک). و نیز ر.ک: روایت عمرو بن دینار (مکّی، درگذشته در 126/743-744) - ابن عبّاس، در بیهقی، سنن، ج 10، ص 109؛ ابن کثیر، تفسیر، ج 1، ص 420 (مستدرَک)؛ سیوطی، درّ المنثور، ج 2، ص 90 (مستدرک و بیهقی، سنن).
با این همه، در این جا فقط ابوبکر و عمر نیستند. مانند خبر حدیبیه، صحابی دیگری سخن میگوید و باز هم این شخص مقداد بن عمرو مهاجر است. او در ابراز نظر خود پاسخ قرآنی بنیاسرائیل را به همان شیوه اصلاح شدهاش که در خبر حدیبیه بر زبان آورده است تکرار میکند. حضرت پیامبر از سخن او بینهایت خرسند میشود و برایش دعا میکند. بدین ترتیب، جنگ بدر هم با مهاجرت اسرائیلیان پیوند میخورد و باز هم این پیوند بر اساس مقایسهای میان بنیاسرائیل گنهکار - و از این رو، نازلتر - و اعراب
فداکار - و در نتیجه، والاتر - است.
البتّه، این پایان روایت نیست. پس از مقداد، از انصار خواسته میشود تا دیدگاه خویش را بیان کنند که بسیار اهمیّت دارد، زیرا آنان در شهر خود به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پناه دادند و ممکن بود از پیوستن به آن حضرت در جنگهای بیرون از قلمرو مدینه خودداری کنند. با وجود این، رهبر آنان حمایت کامل خویش را ابراز میدارد، و مایل است در هر محلّی حتّی دور از اقامتگاهشان در جنگ همراه پیامبر باشد. نام رهبر انصاری این بار اُسید که در خبر مربوط به حدیبیه ذکر شد نیست، بلکه هم قبیلهای او سعد بن مُعاذ است. از این شخص به عنوان شهیدی یاد میشود که در اثنای جنگ خندق زخمی مهلک برداشت و این خود تبیین میکند که چرا وظیفه اظهار شیفتگی نامحدود برای جهاد از جانب انصار به او نیز محوّل شد. حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله از واکنش انصار
خرسند میشود.
روایات دیگری راجع به رویداد بدر وجود دارد که در آنها افتخار تجدید نظر در پاسخ قرآنی اسرائیلیان نافرمان نصیب مقداد میشود، امّا نقش مهاجران، که او سخنگوی آنان است، به هزینه انصار بزرگ جلوه داده میشود. یکی از این نوع روایات به صحابی انصاری، ابوایّوب، رزمندهای مشهور باز میگردد که در حملهای به قسطنطنیّه
کشته شد. از او خواسته میشود تا خبر را از زبان اوّل شخص بگوید به شیوهای که به انصار جلوهای ناخوشایند بدهد. این روایت را طبرانی (درگذشته در 360/971) مطرح کرد(1). ابوایّوب نقل میکند که حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله انصار را فرا خواند تا او را در هجوم به کاروان مکّه همراهی کنند و آنان راهی شدند، امّا بعدا پی بردند که مکّیان از نقشه آنها با خبر شدهاند، و هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آنان مشورت خواست، انصار گفتند: «به خدا ما قدرت نبرد با دشمن را نداریم، ما فقط به قصد کاروان [غیر مسلّح] راهی شدهایم».
پیامبر بار دیگر از آنان تقاضا کرد و آنان امتناع خود از جنگ را تکرار کردند. آنگاه مقداد چنین گفت: «ما آنچه را قوم موسی علیهالسلام به وی گفتند نخواهیم گفت که: «ما این جا مینشینیم، تو و پروردگارت بروید و با آنها نبرد کنید». انصار با شنیدن این سخن از خود
شرمنده شدند و آرزو کردند کاش سخنان مقداد را گفته بودند.
در این جای واقعه، مقایسهای ضمنی نه فقط میان اعرابِ با ایمان و اسرائیلیان نافرمان، بلکه بین مهاجران و انصار به چشم میخورد. در حالی که مهاجران با جنگ موافقت میکنند، انصار از این کار سر باز میزنند که آنان را همتراز اسرائیلیان قرار
میدهد و در حال، آنان را از جماعت منتخب کنار میزند.
روایت ابوایّوب در تفسیر ابن ابی حاتم (درگذشته در 327/939)، در تفسیری بر آیات 5 تا 7 سوره انفال دیده میشود(2). این قطعه میگوید که گروهی از مؤمنان هنگامی که خداوند پیامبر را از خانهاش بیرون آورد ناخشنود بودند و درباره حق با وی مجادله
کردند و دوست داشتند گروه عاری از قدرت [کاروان] نصیب آنان شود. مفسّران این قطعه را با معضل دوراهی بدر مرتبط کردهاند، و ابن حاتم به روایت ابوایّوب استناد کرده
1) اِسناد: ابن لهیعه، عبداللّه مصری، درگذشته در 174/790-791 - یزید بن ابی حبیب (مصری، درگذشته در 128/745-746) - اسلم بن یزید ابو عمران تُجیبی (مصری) - ابوایّوب. ر.ک: طبرانی، کبیر، ج 4، شماره 4056. نیز، ر.ک: ابن کثیر، تفسیر، ج 2، ص 287 (درباره انفال: 5)؛ همو، بدایه، ج 3، ص 263-264 (از تفسیر ابن مَردَوَیه).
2) ابن ابی حاتم، تفسیر، ج 5، شماره 8805. به نقل از ابن ابی حاتم در فتح الباری، ج 7، ص 224.
است تا توضیح دهد کدام گروه از اعرابِ با ایمان ناخشنود بود. در این مورد، انصار چنیناند.
روایت دیگری وجود دارد که در آنها مقایسه میان اعراب و اسرائیلیان، فقط برای مهاجران، مستثنی از انصار نافرمان، اعمال میشود. بنابراین، روایت زیر بر مقداد متمرکز
میشود و به سایر صحابه کاری ندارد. سخنان مقداد در اینجا تا بالاترین مرتبه اخلاص
و وفاداری نسبت به ارزش جهاد ارتقا داده میشود. این روایت اِسنادی دارد که به عبداللّه بن مسعود صحابی (مدنی / کوفی، درگذشته در 32/652-653) باز میگردد(1)، که میگوید:
من شاهد عملی متهوّرانه از مقداد بودهام، و داشتن چنان تهوّری به اعتقاد خودم برایم عزیزتر از هر چیز دیگری معادل آن خواهد بود. او به پیامبر نزدیک شد، در حالی که آن حضرت از خداوند تقاضا میکرد کافران را مغلوب کند، و گفت: «یا رسول اللّه، واللّه، ما آنچه را بنیاسرائیل به پیامبر خود گفتند به شما نخواهیم گفت که: ما این جا مینشینیم، تو و پروردگارت بروید و با آنها نبرد کنید؛ نه، ما در جلو و پشت سر و در راست و در چپ شما خواهیم جنگید». من دیدم که رخسار پیامبر صلیاللهعلیهوآله از شادی روشن شد.
این روایت انتشاری گسترده یافت؛ آن را ابن ابی عاصم (درگذشته در 287/900) در فصلی با عنوان «درباره استقامت مردم همراه با رهبرشان در مقابل دشواریها»(2)، ثبت
کرد. این روایت در انواع مجموعههای تاریخنگارانه و سیرهای دیده میشود(3)، بُخاری آن
1) اِسناد: مخارق بن عبداللّه [خلیفه] بن جابر کوفی - طارق بن شهاب (کوفی، درگذشته در 82/701-702) - ابن مسعود. اِسنادی با رواج کمتر نیز وجود دارد: عمران بن ظبیان (کوفی، درگذشته در 157/773-774) - ابویحیی حکیم بن سعد (کوفی) - ابن مسعود. برای روایتی با اِسناد اخیر، ر.ک: طبرانی، کبیر، ج 10، شماره 10502.
2) ابن ابی عاصم، جهاد، ج 2، شماره 221.
3) طبری، تاریخ، ج 2، ص 434 ج 1، ص 1300؛ ابن حنبل، مسند، ج 1، ص 389، 390، 428؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 45-46.
را در فصلی راجع به بدر نقل کرده است(1). در نسخهای دیگر با همان اسناد، نام بدر به صراحت ذکر میشود. امّا فاقد اظهار نظر تحسینآمیز ابن مسعود است(2). همچنین روایتی وجود دارد که در آن هم نام ابن مسعود در اِسناد دیده نمیشود (مرسل)(3). این دو روایت در تفسیرهای آیه 24 سوره مائده تکرار میشود(4).
برخلاف روایاتی که تاکنون بررسی شد، روایاتی مربوط به شورای جنگ بدر وجود دارد که در آنها افتخار انصار به هزینه مهاجران اعاده میشود. این روایات به روشنی احتجاج دینی انصار را نشان میدهد به طوری که سخت میکوشند تا نقش خود را در تلاشهای جمعی مبارزهجویانه اسلامی برجسته کنند. در اینجا تأکید بر آن است که انصار نه تنها حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را در مدینه پناه دادند بلکه آماده پشتیبانی از آن حضرت در هر جای خارج از قلمرو مدینه نیز بودند، برخلاف مهاجران که مایل نبودند در جنگ به پیامبر بپیوندند. این هدف عمدتا با تغییر در ثبت ترتیب سخنگویان در شورای جنگ عملی میشود.
برخی از این روایاتِ موافق انصار در تفسیرهای مربوط به آیات 5 تا 7 سوره انفال که پیشتر به آن اشاره شد دیده میشود. در بعضی از آنها، انصار کسانی هستند که از گزینه
نظامی حمایت میکنند. روایت سُدّی (اسماعیل بن عبدالرحمان، کوفی، درگذشته در 128/745-746) از این قبیل است که در آن، رهبر انصاری، سعد بن معاذ، نخستین کسی است که حمایت کامل خود از گزینه نظامی را ابراز میدارد، درحالی که ابوبکر که پیش از او سخن گفت فقط حمله به کاروان، و نه به لشکریان مسلّح، را توصیه کرد. مقداد
نیز گزینه نظامی را تأیید، و بازهم پاسخ بنیاسرائیل در قرآن را به شکل تجدید نظر شده
1) بُخاری، صحیح، ج 5، ص 93 4:64. و ر.ک: مستدرک، ج 3، ص 349 (معرفة الصحابه).
2) ابن ابی عاصم، جهاد، ج 2، شماره 220؛ بُخاری، صحیح، ج 6، ص 64-65 65، سوره مائده؛ نسائی، کبری، ج 6، شماره 1140 (114:82).
3) ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 314.
4) طبری، تفسیر، ج 6، ص 115؛ واحدی، وسیط، ج 2، ص 174؛ ابن کثیر، تفسیر، ج 2، ص 39.
تکرار میکند. با این همه، او اظهارات خود را پس از سعد بن معاذ بیان میدارد که از اهمیّت نقش وی میکاهد. البتّه حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله از این توصیه مبارزهجویانه خرسندتر است تا از پیشنهاد ابوبکر(1).
در تفسیر مقاتل بن سلیمان (درگذشته در 150/767-768) راجع به همین آیات(2)، پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره «یکی از آن دو گروه» که خداوند از آنها خبر داده است با مسلمانان به مشورت میپردازد، و مسلمانان پیشنهاد میکنند که با کاروان برخورد کنند و با نیروهای مسلّح نجنگند. آنگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآله همان سؤال را تکرار میکند و مسلمانان همان طرح را پیشنهاد میکنند، امّا سعد بن عباده یکی از رهبران انصار سخن میگوید و آمادگی کامل انصار را برای انجام آنچه پیامبر صلیاللهعلیهوآله مناسب تشخیص دهد، حتّی همراهی کردن او تا عدن، اعلام میدارد. حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله از این پاسخ خوشحال میشود. آخرین نفر که سخن میگوید مقداد از مهاجران است که تأیید میکند به پیامبر خواهد پیوست. اشاره به آیه قرآنیِ سخن بنیاسرائیل در گفتار او دیده نمیشود که این فقدان تا حدّی پاسخ دیرهنگام مقداد را کم اهمیّت میکند.
در این روایتِ خاصِ مُقاتل، نام رهبر انصار اندکی تفاوت دارد: سعد بن عباده به جای سعد بن معاذ آمده است. اوّلی از قبیله خزرج بود، نه از قبیله اوس که دیگری به آن تعلّق
داشت، و پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در دمشق ساکن شد و در همانجا درگذشت. آمدن نام او در این خبر اهمیّت دارد، زیرا برخی صاحبنظران ادعا کردهاند که او هرگز شاهد جنگ بدر نبوده است(3). با وجود این، به سبب آن که از او به عنوان شخصی یاد میشود که در تمام غزوات دیگر حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله شرکت کرده و در اثنای آنها پرچم انصار را
حمل میکرده است(1)، نام او میتواند به آسانی جایگزین نام سعد بن معاذ در بدر شود. در حقیقت، این دو شخص به سعدان (دو سعد) مشهور بودند که معنایش آن است که نامهای آنان با یکدیگر عوضشدنی بود.
در روایت دیگری از این گروهِ طرفدار انصار، نام مقداد در کل از شورای جنگ حذف میشود و همین طور اشاره به واکنش بزدلانه اسرائیلیان در آیه 24 سوره مائده. به علاوه، بقیّه مهاجران، یعنی ابوبکر و عمر، از طرف حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله امر به نشستن
میشوند، که معنایش آن است که آن حضرت یا علاقهای به توصیه آنان ندارد یا از آنها ناراضی است. فقط راوی، توصیه رهبر انصاری، سعد بن عباده را، کلمه به کلمه نقل میکند. سعد آمادگی خود را برای پیروی از حضرت در جنگ تا دورترین مکان ابراز میدارد. سلسله اِسناد این روایت که عبدالرّزّاق ثبت کرد تا عکرمه (مولای ابن عباس،
مدنی، درگذشته در 105/723-724) دنبال میشود(2). ثبت مشابهی از این رویدادها در روایتی موجود است که تا صحابی بصری انس بن مالک (درگذشته بین سالهای 91/710 و 95/713-714)(3)دنبال میشود و برخی از مؤلّفانِ مجموعههای مصنّف آن را ثبت کردهاند(4).
در روایاتی دیگر، اشاره به سخن بنیاسرائیل در قرآن باز هم به چشم میخورد، امّا مقداد در آن حضور ندارد(5)، و نقش تکرار کردن روایت تجدید نظر شده [پاسخ
1) ابن عساکر مختصر، ج 9، ص 238.
2) اِسناد: معمر بن راشد بصری / یمنی، درگذشته در 154/771 - ایوب سختیانی (بصری، درگذشته در 131) - عکرمه. ر.ک: عبدالرّزّاق، مصنّف، ج 5، ص 350 (شماره 9727).
3) اِسناد: حماد بن سلمه بصری، درگذشته در 167/783-784 - ثابت بُنانی (بصری، درگذشته در 123/740-741) - اَنَس.
4) ابن ابی شیبه، مصنّف، ج 14، ص 377-378 شماره 18555؛ مسلم، صحیح، ج 5، ص 170 (32، باب غزوة بدر)؛ ابن حِبّان، صحیح، ج 11، شماره 4722. نیز، ر.ک: ابن حنبل، مسند، ج 3، ص 257-258؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 47.
5) امّا ر.ک: ابن حنبل، مسند، ج 3، ص 219، جایی که به عوض نام سعد اسم مقداد به عنوان سخنگوی انصار ]!] در روایت انس ذکر میشود.
اسرائیلیان] به انصار منتقل، و با این تغییر، جریان انتقال افتخار از مهاجران به انصار کامل شده است. واضحترین روایت از این نوع، روایتی است با این اِسناد: محمّد بن عمرو بن علقمه (مدنی، درگذشته در 144/761-762) - پدرش علقمة بن وقّاص لیثی (مدنی). این روایت را ابن ابی شیبه ثبت کرده است(1). باز هم ابوبکر و عمر پیشنهادی کم اهمیّت مطرح میکنند که در آن صرفا به موقعیّت مکّیان اشاره میشود، در حالی که رهبر انصار،
که این بار سعد بن معاذ است، به صراحت برخوردی نظامی را توصیه میکند. او میگوید: «ما همچون بنیاسرائیل نیستیم که به موسی علیهالسلام گفتند: «تو و پروردگارت بروید و نبرد کنید...».
روایتی دیگر با موضوعی مشابه وجود دارد که آن هم تا انس بن مالک دنبال میشود(2). امّا در اینجا انصار به طور جمعی سخن میگویند و نام هیچ سخنگوی منفردی ذکر نمیشود. پیشنهاد ابوبکر و عمر که در ابتدا سخن میگویند نامشخّص باقی میماند. این حدیث را ابن ابی عاصم ثبت کرده است و در بعضی مجموعههای مصنّف و نیز در تفسیرهای آیه 24 سوره مائده تکرار میشود(3).
در پایان، روایتی وجود دارد که از مناقشات داخلی مسلمانان فراتر میرود و در آن اختلاف میان سخن بنیاسرائیل در قرآن، و گفتار اعراب با ایمان به طور جمعی از جانب تمام امّت مؤمن بیان میشود. نقل میشود عتبة بن عبدالسلامی (صحابی حمصی، درگذشته در 87/706) که به مبارزی برجسته شهرت دارد، روایت کرده است که وقتی حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به مسلمانان فرمان جنگ با کافران را دادند، آنان گفتند:
1) ابن ابی شیبه، مصنّف، ج 14، ص 355 شماره 18507. و نیز، ر.ک: ابن کثیر، بدایه، ج 3، ص 264 (از ابن مردویهی)؛ همو، تفسیر، ج 2، ص 287 (درباره آیات 5 تا 7 سوره انفال).
2) اِسناد، حُمید طویل بصری، درگذشته در 142/759-760 - انس.
3) ابن ابی عاصم، جهاد،شماره 222؛ نسائی، کبری، ج 5، شماره 8580 1:78، ج 6، شماره 11141 (114:82)؛ ابن حبّان، صحیح، ج 11، شماره 4721؛ بیهقی، سنن، ج 10، ص 109؛ واحدی، وسیط، ج 2، ص 174-175 (ذیل آیه 24 سوره مائده)؛ ابن کثیر، تفسیر، ج 2، ص 39 (ذیل آیه 24 سوره مائده). نیز ر.ک: ابن حنبل، مسند، ج 3، ص 105، 188؛ ابویعلی، مسند، ج 6، شمارههای 3766 و 3803.
ای پیامبر خدا، در آن صورت ما آن چه را بنیاسرائیل گفتند به شما نخواهیم گفت که: «ما اینجا مینشینیم، تو و پروردگارت بروید با آنها بجنگید». نه [ما میگوییم]: «تو و پروردگارت بروید با آنها بجنگید، ما همراه شما خواهیم جنگید»(1).
در اینجا تمام امّت عرب به عنوان گروهی مجتمع تشکیل یک امّت برگزیده جدید میدهند که جایگزین بنیاسرائیل میشود.
1) اِسناد: حسن بن ایّوب حضرمی - عبداللّه بن ناسج حضرمی - عتبة بن عبد. ر.ک: ابن حنبل، مُسند، ج 4، ص 183؛ طبرانی، کبیر، ج 17، شماره 306؛ ابن کثیر، تفسیر، ج 2، ص 39 ذیل آیه 24 سوره مائده.
کتابشناسی
ابن ابی حاتم، عبدالرّحمان بن محمّد، تفسیر القرآن العظیم، تصحیح اسعد محمّد الطیّب، 10 جلد، ریاض، 1997.
ابن ابی شیبه، عبداللّه بن محمّد، کتاب المصنّف فی الاحادیث و الآثار، تصحیح عبدالخالق الافغانی، 15 جلد، بمبئی، 1979-1983.
ابن ابی عاصم الشیبانی، کتاب الجهاد، تصحیح ابو عبدالرحمان الحمید، 2 جلد، مدینه، 1989.
ابن حبّان، محمّد بن احمد البُستی، الاحسان فی تقریب صحیح ابن حبّان ترتیب علاءالدین الفارسی، تصحیح شعیب الارناؤوط، 16 جلد، بیروت، 1988.
ابن حنبل، احمد، المسند، 6 جلد، قاهره، 1895/1313، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
ابن سعد، محمّد، کتاب الطبقات، 8 جلد، بیروت، 1960.
ابن عساکر (مختصر) = ابن منظور محمّد بن مکرّم، مختصر تاریخ دمشق لابن عساکر، 29 جلد، دمشق، 1984-1988.
ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایه، 14 جلد، چاپ مجدّد، بیروت، 1974.
---------- ، تفسیر القرآن العظیم، 4 جلد، قاهره، بیتا.
ابن وهب، عبداللّه، الجامع فی الحدیث، تصحیح مصطفی حسن حسین محمّد، 2 جلد، ریاض، 1996.
ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویّه، تصحیح مصطفی السقّا و دیگران، 4 جلد، چاپ مجدّد،
بیروت، 1971.
ابو داوود، السنن، 2جلد، قاهره، 1952.
ابویعلی، احمد بن علی الموصلی، المسند، تصحیح حسین سلیم اسد، 13 جلد، دمشق، بیروت، 1984-1990.
البخاری، محمّد بن اسماعیل، الصحیح، 9 جلد، قاهره، 1958.
بخاری، ادب = فضل اللّه الجیلانی، فضل اللّه الصمد فی توضیح الادب المفرد للبخاری، حمص، 1969.
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج 1، تصحیح محمّد حمید اللّه، قاهره، 1959.
بیهقی، احمد بن الحسین، دلائل النبوّه، تصحیح عبدالمُعطی قلعجی، 7 جلد، بیروت، 1988.
---------- ، السنن الکبری، 10 جلد، حیدرآباد، 1355/1936، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
سمهودی، نورالدین علی بن احمد، وفاءالوفا باخبار دارالمصطفی، تصحیح محمّد محیی الدین، عبدالحمید، بیروت، 1984.
سیوطی، جلال الدین، الدُرُّ المنثور فی التفسیر بالمأثور، 6 جلد، قاهره، 1314/1869، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، تصحیح حمدی عبدالمجید السلفی، 25 جلد، بغداد، 1980-1985.
طبری، محمّد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، 30 جلد، بولاق، 1323/1905، چاپ مجدّد، بیروت، 1972.
---------- ، تاریخ الرُسُل والملوک، تصحیح میخائیلیان دخویه و دیگران، 15 جلد، لیدن، 1879-1901 (نیز تصحیح محمّد ابوالفضل ابراهیم، 10 جلد، چاپ مجدّد، قاهره، 1987).
طحاوی، ابوجعفر احمد بن محمّد، مشکل الآثار، 4 جلد، حیدرآباد، 1333/1914، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
عبدالرّزّاق، ابوبکر بن همّام الصنعانی، المصنّف، تصحیح حبیب الرحمان الاعظمی،
11 جلد، بیروت، 1970.
فتح الباری = شهاب الدین احمد بن حجر العسقلانی، فتح الباری شرح صحیح البُخاری، 13 جلد، بولاق، 1310/1892، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
کنز = علاءالدّین المتّقی بن حسام الدّین الهندی، کنز العُمّال فی سنن الاقوال و الافعال، تصحیح صفوة السقّا و بکری حیّانی، 16 جلد، بیروت، 1979.
مستدرک = الحاکم محمّد بن عبداللّه النیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، 4 جلد، حیدرآباد، 1342/1923.
مسلم
بن الحجّاج، الصحیح، 8 جلد، قاهره، 1915، چاپ مجدّد، قاهره، بیتا.
مقاتل
بن سلیمان، تفسیر القرآن، تصحیح عبداللّه محمود شحاته، 5 جلد، قاهره، 1979.
نسائی، احمد بن شعیب، السنن الکبری، تصحیح عبدالغفّار البنداری و سیّد حسن، 6 جلد، بیروت، 1991.
واحدی، علی بن احمد، الوسیط فی تفسیر القرآن المجید، تصحیح عادل احمد عبدالموجود و دیگران، بیروت، 1994.
واقدی، محمّد بن عمر، کتاب المغازی، تصحیح مارسدن جونز، 3 جلد، لندن، 1966.
واقدی، فتوح الشام، قاهره، 1949، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
یعقوبی، احمد بن اسحاق، التاریخ، بیروت، 1960.
Bashear, S., `` The Title Fāruq and its Association with `Umar I '' , in Studia Islamica, 72 (1990), 47-70.
Busse, H., ``` Omar's Image as the Conqueror of Jerusalem'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 8 (1986), 73-119.
Hawting, G. R., ``Al-Ḥudaybiyya and the Conquest of Mecca: A Reconsideration of the Tradition about the Muslim Takeover of the Sanctuary'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 8 (1986), 1-24.
Noth, Albrecht, and Lawrence I. Conrad, The Early Islamic Historical Tradition: A Source Critical Study, Princeton, 1994.
Rubin, Uri, The Eye of the Beholder: The Life of Muḥammad as Viewed by the Early Muslims, princeton, 1995.
مارکو شولر
ترجمه: محمّد تقی اکبری
در پژوهشهای اخیر هم تاریخچه منازعات حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله با یهودیان مدینه و هم مضمون و اهمیّت نقل از کلبی بسیار مورد بحث قرار گرفته است، هر چند در زمان حاضر نسبت به حلّ یکباره و همیشگی مسایل مورد بحث امید اندکی وجود دارد. با این همه، پیشنهاد میکنم برخی نکات برجسته، مورد بحث بیشتری قرار گیرد، زیرا مزیّت حاصل از مقابله روایات مربوط به یهودیان مدینه و گزارش کلبی از آن، در این حقیقت نهفته است که این روایات بخشی از خود منبع اطّلاعاتی هستند، در حالی که گزارش کلبی یکی از چندین شکلی است که این اطّلاعات در آنها موجود است. بنابراین، با مقابله محتوا و شکل ممکن است مطلبی درباره هر دو بیاموزیم.
1- محمّد کلبی و مقام او در دانشپژوهی اسلامی
ابوالنضر محمّد بن سائب بن بشر کلبی در سال 66/685 متولّد شد و در سال 146/763 در کوفه درگذشت، و بنابراین، از معاصران ابن اسحاقِ صاحب نظر در مغازی، و مُقاتِل بن سلیمان مفسّر بود (که هر دوی آنان در سال 150/767 درگذشتند). اندک اطّلاعاتی که از زندگی محمّد کلبی داریم ارزش ذکر کردن ندارد. شهرت علمیاش تقریبا منحصر به تفسیر او از قرآن است، چنان که در توصیف مکرّر او به عنوان «صاحب التفسیر»
آشکار میشود(1). غالبا از او به عنوان صاحب نظری مهم در شعر، علم الانساب و شناخت قبایل (ایام العرب) نیز یاد میشود. در این زمینه اخیر پسرش هشام (وفات، 204/819)، «صاحب الانساب» بعدا در قرن دوم / هشتم سرآمد همگان شد. با وجود این، شهرت علمی محمّد کلبی در نتیجه دستاورد حرفهای او به اندازه بدنامی او در نظر
نسلهای بعدی نیست که وی را ناقلی تحریفگر، غیر قابل اعتماد و دارای گرایشهای افراطی شیعی میشناسند(2).
به نظر میرسد ارتباط محمّد کلبی با کوفه که از روزهای نخست ترویج اسلام پایگاه شیعیان بود، و رابطه نزدیک مخبر او ابوصالح (وفات، 101/719) با خاندان علوی(3)مؤیّد این نظر باشد. با این همه، گرایشهای شیعی کلبی بهخصوص از آن چه در روایات منتسب به او مییابیم آشکار نیست(4)
J. van Ungenützte Texte zur Karrāmya. Eine Materialsammlung, Heidelberg. 1980, 47f.
.منابع بعدی، با چند استثنا، معمولاً کلبی را یک ناقل متروک، یعنی، گمراهکننده و غیر قابل اعتماد تشخیص میدهند(5). این اصطلاح از جمله بدترین برچسبهایی محسوب
1) درباره محمّد کلبی، ر.ک: ابن سعد، طبقات، ج 6، ص 358؛ ابن قتیبه، معارف، ص 535؛ ابن ندیم، فهرست، ص 107؛ ابن خلّکان، وفیات، ج 4، ص 309-311؛ یغموری، نورالقبس، ص 262-256 مفصّلترین مدخل با اطّلاعات زیاد که در جای دیگری یافت نمیشود؛ ابن اثیر، لباب، ج 3، ص 47؛ سمعانی، انساب، ج 5، ص 86؛ یافعی، مرآة، ج 1، ص 236؛ صفدی، وافی، ج 3، ص 83؛ ذهبی، سیر، ج 6، ص 248؛ داوودی، طبقات، ج 2، ص 149.
2) گفته میشود او به جاودانگی حضرت علی علیهالسلام و رجعت وی در آخرالزمان معتقد بود. ر.ک: ابن اثیر، لباب، ج 3، ص 47؛ سبط بن عجمی، کشف، ص 373؛ ابن خلّکان، وفیات، ج 4، ص 310؛ صفدی، وافی، ج 3، ص 83 در گزارشی از کلبی گفته میشود در زمان عدم دسترسی به حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله، بر حضرت علی علیهالسلام وحیهایی نازل میشد. مقایسه کنید با مطالب بعدی در یادداشت 2، ص 86.
3) ابو صالح باذام یا باذان کوفی ناقل واسطه میان ابن عباس و کلبی مولای ام هانی، خواهر حضرت علی علیهالسلام بود. ر.ک: ابن سعد، طبقات، ج 6، ص 296؛ ابن حبیب، محبّر، ص 475؛ ذهبی، سیر، ج 5، ص 37. نیز ر.ک: یادداشت 17.
4) مقایسه کنید با:
5) بخاری، ضعفاء، ص 105، و همان، تاریخ، ج 1، ص 101 گفته میشود روایت کلبی - ابوصالح فقط شامل دروغهایی است؛ نسائی، ضعفاء [و المتروکین]، ص 231 («متروک الحدیث»)؛ عیاض، شفا [بتعریف حقوق المصطفی]، ج 2، ص 112، («نقل از کلبی یا ذکری از او به علّت ضعف آشکار [روایات او] و دروغگوییاش مجاز نیست»، در قسطلانی، مواهب، ج 1، ص 130 نیز ذکر شده است)؛ ابن جوزی، ضعفاء، ج 3، ص 62؛ مغلطای، اشاره، ص 125؛ ابن سیدالناس، عیون، ج 1، ص 308 («کلبی ضعیف بهحساب میآید، به ویژه هنگامی که از طریق ابوصالح از ابن عباس نقل میکند»)؛ ذهبی، سیَر، ج 6، ص 248؛ ابن کثیر، تفسیر، ج 2، ص 71 که در ذیل آیه 56 سوره مائده آمده است («متروک الحدیث»)؛ قسطلانی، مواهب، ج 1، ص 129 (با اظهار نظری بسیار شبیه نظر ابن حجر در فتح، ج 8، ص 561). مدخل مربوط در صدفی، وافی، ج 3، ص 83، قرائت اندک تفاوتی دارد و سعی میکند به کلبی شخصیّت مثبتتری بدهد: «کلبی هم به دروغگویی و هم به شیعه بودن متهم شده است، و با وجود این او یک مفسّر برجسته قرآن بود که به رغم ضعف در آنچه روایت میکرد، از دانش وسیعی برخوردار بود... ابن عدی [وفات 365/976] گفت: «به علّت شهرتی که در میان راویان ضعیف دارد، روایتهایش هنوز دست به دست میگردد». در زرکشی، برهان، ج 2، ص 159 نقل قول دیگری برگرفته از کتاب ابن عدی، الکامل فی معرفة ضعفاء المحدثین، مییابیم: «بعضی از روایات کلبی صحیح (صالحه) هستند مخصوصا آنهایی که به نقل از ابوصالحاند. او یک صاحب نظر مشهور تفسیر است... بعد از او مقاتل بن سلیمان قرار دارد، امّا کلبی را باید بر او رجحان داد» ذکر شده در سیوطی، اتقان، ج 2، ص 416.
میشود که میتواند برای یک راوی حدیث یا، در واقع امر، برای هر دانشمندی مورد استفاده قرار گیرد(1). بنابراین، روایاتی که به نام کلبی بود عموما بیارزش تلقّی میشد و معنی ضمنی دیگرش آن بود که در احتجاج نباید از آنها استفاده کرد(2). امّا با این همه، از نقل احادیثی که نشانهای از کلبی داشت در قرون نخستین غالبا جلوگیری نمیشد و در نتیجه، قدری رواج یافت، هر چند اشاره به او یا ذکر روایاتش میتوانست انتقاد شدیدی را برانگیزد. برخی دانشمندان به این نتیجه رسیدند که بهتر است در نوشتههایشان از کلبی نقل قول نکنند یا چنان که گفته میشود، اسناد به او را در روایاتشان کتمان کردند(3).
1) ر.ک: ابن رجب، شرح علل، ص 231. ملاکهای متروک بودن یک شخص معمولاً نه ضعف علمی و نه ضعف حافظه، بلکه تقلّب یا دستکاری عمدی در روایات بود.
2) سبط بن عجمی، کشف، ص 373؛ ابن جوزی، ضعفاء، ج 2، ص 62 به نقل از ابن حبّان بُستی وفات، 354/965: «دروغگویی او [یعنی، کلبی] چنان آشکار است که نیاز به اثبات ندارد... استفاده از خبرهای او در استدلال شرعی جایز نیست».
3) بنابراین در آثار صحیح مهمتر، از کلبی نام برده نمیشود. ابن اسحاق به علّت مخفی کردن نام کلبی با ذکر کنیه نامشهور «ابوالنضر» مورد انتقاد قرار گرفت که مرتکب تدلیس یعنی، پنهان کردن یا حذف عمدی نام مخبر بلافصل خود شده است، ر.ک: بخاری، ضعفاء، ص 106؛ ابن خلّکان، وفیات، ج 4، ص 310، ابن اثیر، لباب، ج 3، ص 47؛ ابن حجر، تعریف، ص 25 و بعد؛ جی. برتون، مقدّمهای بر حدیث: (J. Burton, An Introduction to the ̣adth, Edinburgh, 1994, 112) با وجود این، هیچ نقلی از ابن اسحاق - ابوالنضر برایم شناخته شده نیست، جز در بیهقی، دلائل، ج 4، ص 308 که آن هم به ابوالنضر سالم بن عبداللّه، نوه عمر اشاره میکند. برعکس، گاهی اوقات شخص با اسناد آشکار ابن اسحاق - کلبی مواجه میشود، مثلاً در ابن کثیر، بدایه، ج 1، ص 189، و سیوطی، خصائص، ج 1، ص 292. چنین موردی به سفیان ثوری نیز مربوط میشود: گفته میشود که او هم نام کلبی را پنهان کرده است ابن خلّکان، وفیات، ج 4، ص 310؛ ذهبی، سیر، ج 4، ص 249، گر چه اسناد آشکاری ثوری (سفیان بن سعید) - کلبی در واقدی، مغازی، ج 2، ص 864، و نقل قولهایی از کلبی - ابو صالح - ابن عباس در ثوری، تفسیر، ص 73 (ذیل آیه 281، سوره بقره)، ص 115 (ذیل آیه 1، سوره انفال) و ص 160 (ذیل آیه 47، سوره حجر) درج شده است؛ نقل روایت از کلبی را خود ثوری در ترمذی، سنن، ج 5، ص 398 اعتراف میکند. و بالاخره گفته میشود، دانشمندی دیگر با استفاده از کنیه «ابوسعید» به کلبی اشاره کرده است. ر.ک: ابن حنبل، علل، ج 3، ص 118 و سمعانی، انساب، ج 5، ص 86، شاید اِسناد (محمّد بن مروان) سدّی - ابو مالک - ابو صالح - ابن عباس (بیهقی، دلائل، ج 2، ص 536) نمونهای از تدلیس باشد، زیرا با اِسناد سدّی - کلبی - ابو صالح - ابن عباس (همان مأخذ، ج 2، ص 196) مطابقت دارد که در جمع دانشمندان به عنوان «زنجیره دروغگویان» بدآوازه هستند، مقایسه کنید با سیوطی، اتقان، ج 2، ص 416 (فصل 80).
چنان شد که روایات کلبی فقط به معدودی از تفاسیر قرآنی و تألیفات مربوط به آن راه یافت: آنها غالبا در تفسیر ثعلبی، نسخه مختصر آن به قلم بَغَوی، تفسیر قرطبی، اسباب النزول واحدی و تفسیر او موسوم به وسیط نقل میشوند(1)، امّا در تفسیرهای عبدالرّزّاق، ابواللّیث
سمرقندی، فخرالدّین رازی، ابن کثیر و ابوحیّان کمتر و به ندرت استفاده میشوند. از طرف دیگر، شواهدی موجود است که در طی قرون، تفسیر کلبی، همواره به ویژه در
بخش شرقی قلمرو اسلامی مطالعه و نقل میشد(2)
A. Rippin, Al-Zuhri, Naskh al-Qur'ān and the Problem of Early Tafsir Texts'', in BSOAS, 47(1984), 23, and idem, Tafsir Ibn `Abbās and Criteria for Dating Early Tafsir Texts'', in JSAI, 18 (1994), 47 ff.; cf. also van Ess, Ungenützte Texte, 44 and 51 ff.
در روایتی دیگر، ابوعمرو عثمان بن محمّد بلخی (وفات، 537/1143) کتاب التفسیر للکلبی را (سمعانی، تحبیر، ج 1، ص 554) مورد توجّه قرار داد؛ اِسناد ارائه شده، هیچ یک از دانشمندان تکمیلکننده اِسناد تفسیر ابن عباس / کلبی را چنان که در اثر ریپین (Rippin)، «تفسیر ابن عباس»، ص 77 بازسازی شده، شامل نمیشود. خطوط نقل تفسیر کلبی که ثعلبی و بغوی در ابتدای آثار تفسیری خود نقل کردند نیز اشاره به شرق، مخصوصا منطقه خراسان دارد، ر.ک:
I. Goldfeld, ``The Tafsir of Abdallah b. Abbās'', in Der Islam, 58 (1981), 132ff.
و بالاخره، نسخهای (ناقص) از تفسیر کلبی در میان کتابهای دانشمند شیعی، ابن طاووس، وجود داشت، ر.ک:
E. Kohlberg, A Medieval Muslim Scholar at Work, Leiden, 1992, 343.
.1) نقل قولهای مکرّر از کلبی احتمالاً یکی از علل انتقاد شدید ابن تیمیّه، مقدّمه، ص 69 از تفسیرهای واحدی، ثعلبی و بَغَوی دایر بر «غیر سنّتی بودن» آنهاست. علاوه بر آثار تفسیری که ذکر شد، نام کلبی در نوشتههای مربوط به علم تفسیر، مثلاً ابن قتیبه، مشکل، ص 160 و 269 و مدّتها بعد در برهان زرکشی، ج 1، ص 220 و 283، ج 2، ص 80، نیز دیده میشود.
2) در روایت از هشام پسر کلبی، تفسیر توسّط ابوبکر محمّد بن ابراهیم کرخی که در سال 381/991 درگذشت رافعی، تدوین، ج 1، ص 148 نقل شد و بدین ترتیب تفسیر ابن کلبی مترادف تفسیر کلبی شد، نیز ر.ک: ابن حجر، فتح، ج 8، ص 538. چند دهه قبل از آن، ابو محمّد دینوری (وفات، 308/920) کتاب الواضح فی تفسیر القرآن را تدوین کرد که محتوای آن کاملاً شبیه تفسیر کلبی است، ر.ک:
خارج از آثار مربوط به تفسیر، از کلبی نه فقط در نوشتههای تاریخنگارانه یا دارای ماهیّت اجرایی از قرون سوم / نهم به بعد(1)، بلکه در آثار مربوط به سیره و دلائل نیز به کرّات نقل قول میشود(2). از این لحاظ، تأثیر کلبی بر دانش پژوهی اسلام همتراز تأثیر
1) روایتهایی از کلبی (غالبا از طریق ابو صالح - ابن عباس) در ابو یوسف، خراج؛ یحیی، خراج؛ ابن سعد، طبقات؛ ابن شبّه، تاریخ؛ ابن حبیب، محبّر؛ و بلاذری، فتوح به چشم میخورد. همچنین در فرازی، سیر، صولی، ادب، و نیز اغلب در انساب الاشراف بلاذری و مجلّدات نخست تاریخ الرسل و الملوک طبری دیده میشود.
2) در آثار سیره به معنی واقعی کلمه، از کلبی در کَلاعی، اختفاء، ج 1، ص 178؛ مغلطای، اشاره، ص 125؛ ابن سید الناس، عیون، ج 1، ص 30، 48، 308، ج 2، ص 183، 356؛ قسطلانی، مواهب، ج 1، ص 40 نقل میشود. صاحب نظران اولیّه مغازی درباره اعتبار کلبی اختلاف رأی داشتند: یحیی بن سعید اموی وفات، 194/809 روایات او را پذیرفت (ابن کثیر، بدایه، ج 3، ص 138)، هنگامی که در حقیقت سلیمان تیمی (وفات، 143/760) او را یک دروغگو خواند (ابن جوزی، ضعفاء، ج 3، ص 62)؛ ابن سید الناس، همان منبع، ص 308، سرانجام اِسناد ابن عائذ - ولید بن مسلم، از کلبی را دارد. در خصوص نوشتههای راجع به دلائل، در آثار ابوالشیخ، اخلاق، ص 202؛ خیضری، اللفظ المکرّم، ص 40؛ و نیز به کرّات توسّط ابن منده (ابن حجر، فتح، ج 8، ص 454) و ابو نُعَیم (نقل شده در ابن کثیر، همان منبع، ص 312؛ سیوطی، خصائص، ج 1، ص 189، 239، ج 2، ص 494) از کلبی نقل روایت میشود. در بیهقی، دلائل، در روایاتی مختلف از کلبی بارها نام برده میشود (ج 2، ص 196، ج 3، ص 459، ج 4، ص 166، ج 6، ص 274)، امّا بیشترین نقل قولها، قریب، 20 مورد، در سیوطی، خصائص، دیده میشود که 5 مورد از بیهقی برداشته شده است (ج 1، ص 214، 318، 323، ج 2، ص 169). از این رو، چنین نیست که به قول ریپین (Rippin)، «تفسیر ابن عباس» ص 54، سیوطی از ذکر روایات کلبی بیاطلاع باشد یا آن را در نظر نداشته باشد.
محمّد بن عمر واقدی است؛ عالمی که به همان اندازه بدآوازه بود، امّا روایاتش در زمینه مغازی و سیره به نظر میرسد برای دانشمندان مسلمان جنبه حیاتی داشته است(1)
Exegetisches Denken und Prophetenbiographie, Wiesbaden, 1998, 62 ff.
. بنابراین، بیهقی از مراجع مهم شافعی به این حقیقت اشاره میکند که از کلبی میتوان درموضوعهای تفسیر و مغازی، و نه در زمینه خود حدیث، نقل قول کرد(2)
I. Goldziher, Die Richtungen der islamischen Koranauslegung, Leiden, 1920, 57.
با وجود این دانشمندان مهم حدیث چون ابن مردویه (ذکر شده در سیوطی، لباب، ج 3، ذیل آیه 58، سوره نساء) و ابن عساکر (نقل شده در سیوطی، خصائص، ج 1، ص 64، 140، 383) روایات کلبی را «اخراج» کردند. همچنین، ابن حجر در کتاب فتح خود از کلبی نقل قول میکند (ج 6، ص 655، ج 7، ص 430، ج 8، ص 558، 639، 700، 807) یا به تفسیر (ابن) کلبی اشاره میکند، برای مثال، فتح، ج 8، ص 537.
. با وجود این، با ذکر روایات کلبی منحصرا به نام منبع اصلی او ابن عباس یا انضمام اِسناد دیگری به آنها، حضور محمّد کلبی در صحنه روایات اسلامی در مقیاسی به مراتب گستردهتر از آن1) مقایسه کنید با نیشابوری، مستدرک، ج 3، ص 64، و نیز ابن تیمیّه، صارم، ص 132 و سبط بن عجمی، کشف، ص 396 برای استدلالهای جالبی که این صاحبنظران به منظور توجیه نقل مطالب واقدی در زمینه مغازی، مطرح کردند؛ همچنین ر.ک: اثر تحقیقیام:
2) بیهقی، دلائل، ج 1، ص 35. دانشمندان مسلمان مادام که به احکام شرعی «الحلال و الحرام» مربوط نمیشد در زمینههای تفسیر و مغازی عموما کمتر انتقاد میکردند، ر.ک: بیهقی، همان اثر، ص 34 و ابن تیمیّه، حدیث، ص 151. مطابق نظر ابن حنبل، روایات مربوط به تفسیر و مغازی به «اطّلاعات بدون اصل» یا «بدون اِسناد» تعلق دارند، یعنی، اطّلاعاتی دارای منشأ نامعین و تأیید ضعیف: ابن تیمیّه، مقدمه، ص 52؛ سیوطی، اتقان، ج 2، ص 391، 393 (فصل 78)، نیز نقل شده توسّط گلدزیهر:
است که در نگاه اوّل به چشم میآید(1)
H. Horst, ``Zur Überlieferung im Korankommentar at-Ṭabaris'', in ZDMG, 28 (1953), 303.
.در این مقاله فقط به تفسیر الکلبی نمیپردازم(2)
(following C. Versteegh, Arabic Grammar and Qur'ānic Exegesis in Early Islam, Leiden, 1993, and Rippin, ``Tafsir Ibn `Abbās''. Another ms., Ayasofya 118 was used by J. Wansbrough, Quranic Studies, London-Oxford, 1977).
و نیز از تنویر المقباس من تفسیر ابن عباس چاپ شده بر حاشیه الدرّ المنثور سیوطی، مقایسه کنید با ریپین، همان اثر، صفحه 39 و بعد، بهره جستهام. اگر چه بیشتر دستنوشتهها دارای عنوان تفسیر ابن عباس است، هیچ گونه «نظر شرقشناسانهای» نیست ریپین، همان اثر، ص 52 که آن را تفسیر الکلبی بنامند، زیرا چنین رویّهای در میان دانشمندان مسلمان معمول بود؛ ر.ک: یادداشت 2 ص 40.
. هر حدیثی درباره مبارزه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله با یهودیان که در سایر منابع با نام کلبی نقل میشود، مورد توجّه خواهد بود. صریحا بگویم، تفسیر الکلبی تفسیر متعلّق به کلبی نیست؛ به همان معنایی که مثلاً تفسیرمجاهد ادّعا میکند تفسیر مجاهد (وفات، 104/722) است، زیرا کلبی فقط در مقام ناقل تفسیر ابن عباس ظاهر میشود و ابوصالح رابط میان این دو شخص است(3). البتّه اِسناد ابن عبّاس - ابوصالح - کلبی برای دانشمندان بعدی شناخته شده بود، امّا به علّت نظر منفی درباره صلاحیّت و اعتبار کلبی، این روایت از همه ضعیفتر بهحساب آمد(4). نظر
به چنین موقعیّتی دو سؤال مطرح میشود: چگونه باید تعیین کنیم که آیا روایت کلبی به
1) بعضی احادیث که از طریق کلبی - ... ابن عباس شناخته شدهاند، به عنوان مثال، در تفسیر طبری با اِسناد ابن عباس - سعید / عکرمه - م. ابن ابی محمّد بن اسحاق - سلمه / ابن بُکیر ثبت شدهاند، نیز ر.ک:
2) ما هنوز نسخه تصحیح شده نقّادانهای از تفسیر کلبی بر اساس نسخ خطی گوناگون نداریم. برای مقاله حاضر از نسخه خطی Ar. 4224 کتابخانه Chester Beatty Library، دوبلین استفاده کردهام.
3) مقایسه کنید با پیشتر، یادداشت 3 ص 38. نقل او از ابن عباس را برخی میگفتند نادرست است، زیرا ابوصالح هرگز با ابن عباس دیدار نکرد ابن جوزی، ضعفاء، ج 1، ص 135؛ نیز مقایسه کنید با ابن حنبل، علل، ج 2، ص 502 در حالی که دیگران، از قبیل ابن مَعین (وفات، 233/847)، اشکالی در آن نیافتند، جز هنگامی که نقل قول توسط کلبی بود (ذهبی، سیر، ج 5، ص 37؛ مزّی، تهذیب، ج 4، ص 7؛ همچنین مقایسه کنید با اظهار نظر بُخاری که پیشتر در یادداشت 3 ذکر شد).
4) سیوطی، اتقان، ج 2، ص 416 فصل 80؛ طاشکریزاده، مفتاح، ج 1، ص 401.
واقع به ابن عباس برمیگردد؟ اگر به او برنمیگردد، آیا تفسیر کلبی دست کم شامل روایاتی
است که مربوط به دوران زندگی کلبی باشد یا صرفا تنظیم تعدادی از روایات جعلی منسوب به کلبی است؟ در ادامه سخن سعی خواهم کرد با تجزیه و تحلیل گزارشی که کلبی از منازعه حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله با یهودیان ارائه میدهد، به این پرسشها پاسخ دهم.
بازسازی گزارش کلبی درباره منازعه حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله با یهودیان عرب به روشی ساده و تا حدودی نظاممند کار آسانی نیست. روایات او - به دلایلی که پیشتر ذکر شد - در منابع متأخّر کمتر از منابع اوّلیّه نقل میشود و برای بعضی نکات عمدتا تفسیر او را در اختیار داریم که روش خاصّ جزء جزء تفسیری را عرضه میکند که اطّلاعاتی بیارتباط با
هم را در اختیار میگذارد و فاقد هرگونه گزارش روشن مربوط به توالیهای زمانی و علّی
است. به علاوه، تفسیر به شکل موجود آن به نظر میرسد هر چیزی باشد جز یک تفسیر کامل. بیشتر اطّلاعات کلبی که در جاهای دیگر یافت میشود، در این تفسیر به چشم نمیخورد، یا هنگامی که دیده میشود، شکلی متفاوت دارد. با وجود این، با گردآوری روایاتی که در تفسیر او یافت میشود و روایات نقل شده در نوشتههای بعدی، در نگاه اوّل تصویر زیر جلوهگر میشود.
از آنجا که یهودیان مدینه به علّت دانش مذهبی خود مشهورند، بزرگان مکّه که به پیامبری حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله شک دارند به آنان نزدیک میشوند(1). پس از هجرت، هنگامی که شخص حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به مدینه آمده بود، با علمای یهود به مباحثاتی طولانی و بینتیجه پرداخت(2). این بحثها پیرامون اصول اساسی دین جدید حضرت
1) ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 165؛ بغوی، تفسیر، ج 3، ص 449 (ذیل آیه 48 سوره قصص؛ سیوطی، خصائص، ج 1، ص 30.
2) برای نمونه، کلبی، تفسیر، ص 23 الف ذیل آیه 7 سوره آل عمران؛ بَغَوی، تفسیر، ج 1، ص 289 (ذیل آیه 23 سوره آل عمران: تعبیری مبسوطتر از آنچه در کلبی، همان منبع، ص 24 ب و تنویر، ج 1، ص 162 مییابیم)؛ کلبی، همان منبع، ص 27 الف (ذیل آیههای 69 و 72 سوره آل عمران)؛ واحدی، اسباب، ص 115 (ذیل آیه 77 سوره آل عمران)؛ قرطبی، تفسیر، ج 4، ص 127 (ذیل آیه 83 سوره آل عمران)؛ واحدی، همان منبع، ص 138 (ذیل آیه 183 سوره آل عمران؛ بغوی، همان منبع، ج 1، ص 440 (ذیل آیه 49 سوره نساء؛ گزارشی مشابه در فرّاء، معانی، ج 1، ص 272)؛ واحدی، همان منبع، ص 202 (ذیل آیه 57 سوره مائده).
محمّد صلیاللهعلیهوآلهمتمرکز بود و غالبا به سوء تفاهم متقابل یا حتّی حملههای بدنی منجر میشد که مهمترین آنها سیلییای بود که ابوبکر بر صورت عالم یهودی، فنحاص، نواخت(1). با
این همه، بعضی یهودیان به اسلام میگروند(2). هنگامی که نزدیک است حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهقربانی توطئه یک یهودی شود که قصد جان آن حضرت را کرده است(3)، با
محاصره یکی از قبایل یهودی، بنی نضیر، توسّط حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و شکست آنان - مطابق تفسیر الکلبی پس از غزوه احد - دوران مجادله و مباحثه به پایان میرسد(4). آنان از مدینه اخراج میشوند و سرانجام به شهرهای اریحا و اَذرِعات (درعای کنونی) در سوریه میرسند(5)سرزمین فتح شده آنان که عمدتا شامل هفت باغستان است در میان مهاجران فقیر، گروهی از مسلمانان که به تازگی از مکّه به مدینه مهاجرت کرده بودند، تقسیم میشود (ر.ک: مطالب بعدی). حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله با دومین قبیله مهم یهود
1) بغوی، تفسیر، ج 1، ص 381 ذیل آیه 186 سوره آل عمران.
2) ر.ک: بغوی، تفسیر، ج 1، ص 285 ذیل آیه 18 سوره آل عمران؛ واحدی، اسباب، ص 188 و بغوی، همان منبع، ص 489 (ذیل آیه 136 سوره نساء). علاوه بر مقاتل و ضحّاک - ابن عباس، توضیحات کلبی درباره یهودیانی که اسلام آوردند بیشتر از جزئیّاتی است که در کتابهای سنّتی سیره یافت میشود، خصوصیّتی که از ماهیّت وعظگونه و پندآموز این آثار تفسیری ناشی میشود، مقایسه کنید با ریپین، «تفسیر ابن عباس»، ص 7.
3) واحدی، اسباب، ص 196، و بغوی، تفسیر، ج 2، ص 19 ذیل آیه 11 سوره مائده؛ با روایتی کوتاه که تأکید بر حضور حضرت علی علیهالسلام دارد: فرات، تفسیر، ج 1، ص 122. در تنویر، ج 1، ص 325، به بنی قریظه اشاره میشود.
4) کلبی، تفسیر، ص 226 ذیل آیه 2 سوره حشر؛ تنویر، ج 6، ص 27.
5) کلبی، تفسیر، ص 226 ذیل آیه 2 سوره حشر؛ تنویر، ج 6، ص 27. اذرعات در مقاتل، تفسیر، ج 1، ص 379 (ذیل آیه 51 سوره نساء) و ج 4، ص 275 (ذیل آیه 2، سوره حشر) نیز ذکر میشود.
بنیقریظه، نیز به مبارزه میپردازد و آنان را مجبور به تسلیم میکند و سرنوشت آنان چنان که به خوبی میدانیم مرگ (برای جنگجویان) و بردگی (برای زنان و کودکان) است(1). فتح خیبر توسّط مسلمانان، به دنبال معاهده حدیبیّه(2)، به مقاومت یهودیان در حجاز پایان میبخشد و این سرزمین بار دیگر میان مهاجران تقسیم میشود. رفتار مسلمانان نسبت به واحه کوچک فدک، زادگاه ابن صوریا، عالم یهودی(3)، با سختگیری
کمتری همراه است و به ساکنان آن اجازه داده میشود به شرط مشارکت در کشت و محصول در آنجا بمانند (ر.ک: پس از این).
به طوری که از این رئوس مطالب برمیآید، گزارش کلبی به اندازه کافی صریح است و از بسیاری جهات با گزارش «سنّتی» دانشمند معاصرش ابن اسحاق مطابقت دارد. امّا این تمام حقیقت نیست، زیرا هنوز هم ناگزیریم بعضی نکات را که تاکنون به آنها توجّهی
نشده است به دقّت مورد بررسی قرار دهیم. با انجام این مطالعه خواهیم دید که بخشهای مهمّی از گزارش کلبی با روایت «سنّتی» سیره قدری تفاوت دارد.
نخست آن که در مطالبی که کلبی نقل کرده است تقریبا هیچ اطّلاعات زمانی به چشم نمیخورد. چنان که پیشتر ذکر شد، این ناشی از روش خاصّ تفسیر است که مانع از هرگونه نظم زمانی یا ترتیبی در روایات میشود. به علاوه، گزارش کلبی توسّط خودش یا کس دیگری به شکل یک مجموعه مغازی پیوسته بازنویسی نشد. علاقه به ترتیب زمانی در میان فقیهان و صاحبنظران مغازی، از قبیل زهری (وفات، 124/742) چشمگیر بود؛
اینان میکوشیدند زنجیرهای از وقایع به وجود آورند تا گزارشی پیوسته از زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را تدوین کنند(1)
Wansbrough, Quranic Studies, 180; M. Lecker, The Death of the Prophet Muḥammad's Father. Did Wāqid Invent Some of the Evidence?'', in ZDMG, 145 (1995), 9-27; M. Schöller, Die Palmen (lna) der Banu n-Nadr und die Interpretation von Koran 59:5'', in ZDMG, 146 (1996), 362 ff.
خاصّی به برخورد جدّی با مسائل فقهی نداشت، با آن که روایت کلبی حاکی از آن است که در مقایسه با سایر آثار تفسیری قرن دوم / هشتم، او توجّه بیشتری به مسائل فقهی دارد (ر.ک: پس از این).
بنابراین، در بازسازی گزارش کلبی که خلاصه آن پیشتر آمد، غیر از چند مورد، از ذکر گزارههای روشن زمانی اجتناب میشود. ترتیب تقریبی رویدادها چنین است: (الف) مباحثه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله با علمای یهود، (ب) اخراج بنی نضیر و شکست بنیقریظه، و (ج) فتح خیبر و فدک. نخستین چیزی که درباره این ترتیب جلب نظر میکند فقدان روایتی درباره منازعه با قبیله یهودی قَینقاع است. این واقعه از (دست کم) زمان گزارش
ابن اسحاق یک بخشِ تشکیلدهنده روایت «سنتی» سیره بوده است. دیگر آن که ما هنوز از یک ترتیب زمانی نسبی سخن میگوییم که فقط بر دو یا سه رویداد مبتنی است. اگر اکنون این ترتیب زمانی را با ترتیبی که در روایت «سنتی» سیره به چشم میخورد مقایسه
کنیم، مشکلات متعدّدی پدید میآید.
باید به یاد داشت که بر طبق روایت «سنتی» به پیروی از ابن اسحاق، واقعه بنی قینقاع پس از غزوه بدر، واقعه بنی نضیر بعد از اُحُد، واقعه بنی قریظه بعد از غزوه خندق (یوم الخندق، یوم الاحزاب)، و واقعه خیبر پس از معاهده حدیبیّه اتفاق افتاد. با وجود این، در
1) درباره اهمیّت ویژگیهای زمانی در مطالب مغازی، ر.ک:
گزارش کلبی ذکری از واقعه قینقاع دیده نمیشود و این بار روایت زیر به نام کلبی - ابوصالح - ابن عباس (ذیل آیه 12 سوره آل عمران) مطابقت دارد:
پس از آن که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله کفّار را در روز بدر شکست داده بود، یهودیان مدینه گفتند: «او به راستی پیامبری است که دربارهاش به ما گفته شده است...»، و در شرف پیروی از آن حضرت بودند. آنگاه یکی از آنان پیشنهاد کرد: «بیایید شتاب نکنیم، بلکه
منتظر نتیجه نبردی دیگر باشیم!» هنگامی که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و اصحابش در جنگ اُحُد شکست خوردند، یهودیان [نسبت به پیامبری حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله] دچار تردید، و اسیر لجاجت شدند و از گرویدن به اسلام سر باز زدند. از آنجا که میان آنها و رسول خدا معاهدهای(1)منعقد شده بود، اکنون یهودیان آن را نقض کردند و کعب بن اشرف همراه با شصت سوار به مکّه رفت تا بزرگان مکّه را تحریک کند و موافقت آنان برای پیوستن به نیروهای یهودیان در جنگ با رسول خدا را به دست آورد(2)
U. Rubin, The Assassination of Ka`b b. al-Ashraf', in Oriens, 32 (1990), 67, and M. Schöller, In welchem Jahr wurden die Banu n-Nadir aus Medina vertrieben?'', in Der Islam, 73 (1996), 21.
خبر مسافرت کعب به مکّه پس از واقعه اُحُد در مُقاتل، تفسیر، ج 1، ص 376 (ذیل آیه 51 سوره نساء) نیز به چشم میخورد. سرانجام هم تفسیر الکلبی (ص 23) و هم تنویر (ج 1، ص 156) گزارشی متفاوت در ذیل آیه 12 سوره آل عمران میآورند که مطابق آن، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله دو سال پیش از واقعه بدر! شکست آینده بنی نضیر و بنی قریظه را به یهودیان اعلام کرد. با این همه، این خبر کاملاً ناشناخته است و در اینجا متن به واقع تحریف شده به نظر میرسد.
.1) در این متن عبارت «عهد الی مُدّةٍ» قید شده و میتواند به معنی «برای مدّتی محدود»، شبیه عبارت «الی اجلٍ» باشد. امّا در بافت بالا چنین احتمالی وجود ندارد، زیرا تا جایی که میدانم، محدودیّت معاهده میان حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و یهودیان مدینه در جای دیگری در منابع ذکر نمیشود. (فقط گفته میشد معاهده با یهودیان خیبر «تا اطلاع بعدی» ادامه داشت). بنابراین، احتمالاً کلمه مدّةٍ در اینجا به معنی «آتشبس موقّت» یا «ترک مخاصمه» است (مقایسه کنید با Dozy, Supplément, II, 573). بنابراین عبارت عهد الی مدّةٍ معنی «معاهدهای درباره عدم تجاوز / عدم خصومت» را میرساند، که در آن کلمه الی مترادف لِ یا علی است چنان که در انواع لغتنامههای عربی آمده است. چنین تعبیری با این روایت متداول تناسب دارد که معاهده میان حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهو یهودیان بر اساس بیطرفی منعقد شد، ر.ک: فرّاء، معانی، ج 3، ص 143؛ ابن حجر، فتح، ج 7، ص 419؛ دیار بکری، تاریخ الخمیس، ج 1، ص 460.
2) این ترجمه به پیروی از بغوی، تفسیر، ج 1، ص 282 ذیل آیه 12 سوره آل عمران است. این مطلب در واحدی، اسباب، ص 100 (با تغییراتی در الفاظ و توضیحات بیشتر در انتها)، و در قرطبی، تفسیر، ج 4، ص 24 نیز ذکر شده است. گزارشی مشابه را، امّا بدون ذکری از کلبی، میتوان در فرّاء، معانی، ج 1، ص 191 پیدا کرد. مقایسه کنید با:
این روایت از بسیاری جهات برای ارزیابی گزارش کلبی اهمیّت دارد. فعلاً کافی است تأکید شود که آشکارا هیچ منازعهای پیش از جنگ احد با یهودیان صورت نگرفت و قبل از آن هم یهودیان هیچ معاهدهای را نقض نکردند. به علاوه، کلبی اظهار میدارد
بنی نضیر نخستین گروه اهل کتاب بودند که از شبه جزیره عربستان اخراج شدند(1)، چنین سخنی نیز به معنی آن است که از قرار معلوم او از واقعه بنی قینقاع و پیامدهای آن بیخبر
بوده است. بنابراین، هیچ منازعهای بلافاصله پس از واقعه بدر بین حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و یهودیان رخ نداد و قدیمیترین تاریخ برای چنین مبارزهای مدّتی بعد از واقعه احد بوده
است. این در حقیقت نکتهای است که در تفسیر الکلبی، در ذیل آیه 2 سوره حشر مییابیم: (بَعد ما نَقَضُوا عُهودَهُم مَعَ النّبیِّ بَعْد وَقعَةِ اُحُد). عبارت «مِنْ حَیثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا» از همان آیه را او با عبارت: «هنگامی که قتل کعب بن اشرف اتّفاق افتاد» تفسیر میکند(2)
Rubin, Assassination, and Schöller, In welchem Jahr, 17 ff.
، و عموما گفته میشود که شاعر یهودی، کعب، از اعضای بنی نضیر بوده است. امّا قطع نظر از مغایرت با روایت «سنّتی» سیره، که بر طبق آن کعب مدتی قابل ملاحظه قبل از واقعهبنی نضیر کشته شد، ذکر نام کعب توسّط کلبی در ذیل آیه 2 سوره حشر به دلایل دیگری نیز مشکلآفرین است.
1) کلبی، تفسیر، ص 226 الف ذیل آیه 2 سوره حشر، نیز نقل شده در بلاذُری، فتوح، ص 20؛ بغوی، تفسیر، ج 2، ص 315؛ Schöller, In welchem Jahr, 20 and 24. مقایسه کنید با فرّاء، معانی، ج 3، ص 143: «آنان نخستین کسانی بودند که از جزیرة العرب، یعنی حجاز، اخراج شدند».
2) کلبی، تفسیر، ص 226 الف. گزارشهایی که میان قتل کعب و واقعه بنی نضیر نوعی ارتباط ایجاد میکند در آثار مربوط به تفسیر به طور گستردهای نقل میشود، ر.ک:
نخست آن که در خبرهای نقل شده توسّط کلبی، کعب بن اشرف در کنار حُییّ بن اخطب برجستهترین رهبر مقاومت یهودیان است که در تمام منازعات عمده دخالت داشت(1)
بن اشرف در روایاتی از کلبی در موارد زیر نام برده میشود: ذیل آیه 6 سوره بقره قرطبی، تفسیر، ج 1، ص 184، ذیل آیه 72 سوره آل عمران (بغوی، تفسیر، ج 1، ص 315)، ذیل آیه 77 سوره آل عمران (واحدی، اسباب، ص 115)، ذیل آیه 83 سوره آل عمران (قرطبی، همان اثر، ج 4، ص 127)، ذیل آیه 183 سوره آل عمران (بغوی، همان منبع، ص 380)، ذیل آیه 51 سوره نساء (عبدالرّزاق، تفسیر، ج 1، ص 160)، ذیل آیه 60 سوره نساء، واحدی، همان اثر، ص 166)، ذیل آیه 11 سوره مائده (فرات، تفسیر، ج 1، ص 122؛ واحدی، همان منبع، ص 196)، ذیل آیه 55 سوره انفال (بغوی، همان منبع، ج 2، ص 257)، ذیل آیه 26 سوره احزاب (ر.ک: یادداشت بعدی) و ذیل آیه 2 سوره حشر (ر.ک: یادداشت 33).
. به نظر میرسد او نه فقط تا زمان واقعه بنی نضیر، چنان که کلبی در ذیل آیه 2 سوره حشر میگوید، بلکه در جریان واقعه بنی قریظه و پس از آن هم در جنجال مدینه حضور داشته است. بنابراین، در تفسیر الکلبی، از کعب بن اشرف در کنار بنی قریظه و حییّ بن اخطب در عبارتی نام برده میشود که آشکارا با واقعه بنی قریظه و عواقب آن مرتبط است(2). (مطابق روایت «سنّتی» کعب پیش از واقعه احد کشته شد و در هیچ واقعهای شرکت نداشت، در حالی که حیی بعد از واقعه بنی نضیر به خیبر گریخت، بعدها برگشت و با بنی قریظه به قتل رسید). به همین نحو، نام کعب در زمره یهودیان قریظه که در یوم الاحزاب همپیمانان مکّی را به سلاح مجهّز کردند، ذکر میشود(3)، و در1) از کعب
2) کلبی، تفسیر، ص 74 الف ذیل آیه 26 سوره احزاب: «و حَرَبوا قریظة [و] کعب بن الاشرف و حییّ بن اخطب و اصحابهما من،...» در عوض، در تنویر، ج 4، ص 243 چنین میخوانیم: «وَ هُم بنو قریظة و النضیر کعب بن الاشرف و حییّ بن اخطب و اصحابهما». شکل حربوا / هم بنو ممکن است ناشی از خطای کتابت باشد، امّا ذکر بنی نضیر در تنویر به عبارت اندکی صبغه «سنّتی» میدهد، و بدین ترتیب کعب منحصرا مرتبط با بنی قریظه و حُیی نیست.
3) بغوی، تفسیر، ج 2، ص 257 ذیل آیه 55 سوره انفال، از کلبی و مقاتل (مقایسه کنید با مقاتل، تفسیر، ج 3، ص 484، ذیل آیه 26 سوره احزاب). با تفصیلی کمتر، مجاهد، تفسیر، ص 357 است، نیز ذکر شده در طبری، تفسیر، ج 10، ص 25. در تفسیر کلبی (ص 80، ذیل آیههای 55 و بعد، سوره انفال) از بنی قریظه یاد میشود امّا درباره وقایعی که در اثنا یا پس از یوم الاحزاب رخ داد، چیز دیگری گفته نمیشود.
ذیل آیه 12 سوره آل عمران (که پیشتر ذکر شد) گفته میشود که کعب پس از واقعه احد به مکّه رفت تا همپیمانان مکّه را تحریک کند. امّا آیا کلبی در ذیل آیه 2 سوره حشر ذکر نکرده که کعب قبل از (یا در اثنای) واقعه بنی نضیر کشته شده است؟ بنابراین با دو احتمال روبرو هستیم:یکی از این روایات (یعنی کشته شدن، یا هنوز زنده بودنش بعد از آن) صرفا اشتباه است، و کلبی (یا در این مورد، تدوینکننده تفسیر) به هر دلیل آن را درست درک نکرده است، یا هر دو قبیله بنی نضیر و بنی قریظه، مطابق بعضی گزارشها، در یک واقعه مهمتر، یعنی رویداد یا منازعهای یگانه درگیر بودند. چنین رویدادی را میتوان «واقعه هم نضیر و هم قریظه» نامید(1).
به نظر من، امکان دوم احتمال بیشتری دارد. واقعه مورد بحث، به اصطلاح «واقعه هم نضیر و هم قریظه»، میتوانسته است هم در اثنای «غزوه خندق» و هم پس از آن اتّفاق افتاده باشد که در آن نیروهای هم پیمان مکّی (احزاب) با برخورداری از حمایت قبایل یهودی مدینه را محاصره کردند. چنین نظری نه فقط با این روایت هماهنگی دارد که کعب بن اشرف و حُییّ احزاب کافر را قبل از یوم الاحزاب به حمله به پیامبر صلیاللهعلیهوآله تحریک کردند، بلکه چندین عنصر «غیر سنّتی» موجود در گزارشهایی را که از کلبی نقل میشود، توضیح میدهد. اکنون وقت آن است که به این عناصر «غیر سنّتی» بپردازیم.
به نظر میرسد روایت نقل شده در بالا در ذیل آیه 12 سوره آل عمران دلالت بر آن داشته باشد که، چنان که از تفسیر «سنّتی» سیره درمییابیم، نه واقعه بنی قینقاع رخ داده
1) این الزاما بدان معنی نیست که یک «واقعه هم نضیر و هم قریظه» واقعا به وقوع پیوست - و فعلاً اهمّیتی هم ندارد، زیرا سعی ما در بازسازی منابع است، نه حقایق تاریخی - بلکه معنایش آن است که روایاتی مربوط به یک واقعه منفرد منازعه بین یهودیان و حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله وجود داشت که در زمینه آن برخی محقّقان به بنی نضیر، و بعضی به بنی قریظه اشاره کردند در حالی که دیگران معتقد بودند این قبایل یهودی هر دو در جنگ شرکت داشتند.
است و نه واقعه بنی نضیر. برعکس، روایت کلبی میان این قبایل مختلف فرق نمیگذارد، بلکه فقط از یهود اهل مدینه سخن میگوید. همچنین پی میبریم که پیمانشکنی یهودیان ناشی از مأموریت کعب در مکّه پس از واقعه اُحُد بود، در حالی که ذکری از وقوع درگیری در خود مدینه به میان نمیآید. اطمینان و اعتقاد داشتن به این که بنابراین
گفته نشده است که وقایعی جداگانه پدید آمد، استدلالی توأم با سکوت خواهد بود. با این همه، دست کم امکان دارد که مأموریّت کعب سبب پیمانشکنی سرنوشتساز یهودیان نسبت به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله شده، و در نتیجه آن، تنها یک برخورد میان آنان و حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله پدید آمده باشد(1).
تعدادی روایت «غیر سنّتی» به نام صاحبنظران دیگری در تأیید این تعبیر وجود دارد. یکی از این گزارشهای «غیر سنّتی» را بغوی در تفسیر، ج 1، ص 348 (در ذیل آیه 124 سوره آل عمران) به شرح زیر آورده است:
خداوند در روز بدر به مسلمانان وعده داد که آنان را در تمام مبارزاتشان یاری خواهد کرد به شرط آن که در اطاعت از او و اجتناب از آن چه منع کرده است استقامت نشان دهند. امّا آنها فقط در یوم الاحزاب پایداری کردند و بنابراین، خداوند آنان را هنگام
به محاصره درآوردن قریظه و نضیر یاری کرد(2).
این نه فقط به طور ضمنی، بلکه با صراحت بیان میکند که نوعی واقعه هم نضیر و هم قریظه در اثنای (یا اندکی پس از) یوم الاحزاب رخ داد. روایت تأییدکننده این نظر را بغوی (اثر ذکر شده) به نام عبداللّه بن ابی اوفا نقل میکند(3):
1) با وجود این، یک روایت در تفسر الکلبی میان واقعه بنی قریظه و بنی نضیر تمایزی روشن را توصیف میکند، در ذیل آیه 15 سوره حشر ص 227 میخوانیم: «مِنْ قبلِ بنی قریظه }قریبا{ بسنتین... وَ هُم بنی النضیر». هر چند این عبارت با گاهشماری «سنّتی» که در آن فاصله زمانی میان دو واقعه کمتر از دو سال است، هماهنگی ندارد، با وجود این بیان میکند که دو واقعه جداگانه رخ داد؛ همچنین گفته میشود قتاده کلمه قریبا را به آن طریق درک کرده است، ر.ک: قرطبی، تفسیر، ج 18، ص 36.
2) طبری، تفسیر، ج 4، ص 78، همین عبارت را دارد، امّا ذکری از بنی نضیر نمیکند!
3) شگفت این که عبداللّه بن ابی اوفا که از سال ششم هجری از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود، بعدا در زمان حیات خود به کوفه، زادگاه کلبی، رفت و در اواخر دهه هشتاد قرن اوّل هجری در آن شهر درگذشت ابن حجر، اصابه، ج 4، ص 19.
ما قریظه و نضیر را، چنان که رضای خدا بود، در محاصره داشتیم امّا او خواهان شکست آنان به دست ما نبود، و بنابراین عقبنشینی کردیم... ناگهان جبرئیل ظاهر شد و گفت: «شما سلاحهای خود را کنار گذاشتید، اگر چه فرشتگان هنوز سلاحهایشان را به زمین نگذاشتند؟» پس رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله... ما را فرا خواند و عزیمت کردیم تا به قریظه و نضیر رسیدیم. در آن روز خداوند با فرستادن 3000 فرشته ما را یاری، و پیروزیمان را آسان کرد(1).
این گزارش هم از بنی نضیر و هم از بنی قریظه در موقعیّت یک واقعه منفرد نام میبرد. صریحا به هیچ واقعهای اشاره نمیشود، امّا یک نکته جزئی وجود دارد که به روشنی به زمان واقعه بنی قریظه «سنّتی» پس از یوم الاحزاب، یعنی ظهور جبرئیل و هشدار او اشاره میکند(2).
روایتی دیگر را که به واقعه هر دو قبیله نضیر و قریظه اشاره دارد، خیضری نقل میکند. این روایت میگوید: «در روز قریظه و نضیر (یوم قریظة و النضیر)، صفیّه، دختر
رهبر یهودی حُییّ بن اخطب، که بعدها همسر حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله شد، به اسارت
1) این ترجمه به تبعیّت از بغوی، تفسیر، ج 1، ص 348 ذیل آیه 124 سوره آل عمران است. این عبارت تقریبا به صورت لفظ به لفظ در طبری، تفسیر، ج 4، ص 78، و سیوطی، خصائص، ج 1، ص 386 نیز یافت میشود. مقاتل، تفسیر، ج 2، ص 171 (ذیل آیه 40 سوره توبه) بیان میکند که مسلمانان را فرشتگان در بدر، در اثنای یوم الخندق، و خیبر یاری کردند. با وجود این، بیشتر دانشمندان عقیده دارند که آیه 125 سوره آل عمران فقط به واقعه بدر اشاره دارد، ر.ک: مجاهد، تفسیر، ص 259، و قرطبی، تفسیر، ج 4، ص 195. نیز مقایسه کنید با طبری، همان منبع، ج 28، ص 36 (ذیل آیه 6 سوره حشر) که گزارشی به نقل از ابن عباس ذکر میکند دایر بر آن که خداوند به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور داد هم به بنی قریظه و هم به بنی نضیر حمله کند.
2) ظهور جبرئیل پس از «غزوه خندق» عموما مقدمهای بر واقعه قریظه تلقی میشود، ر.ک: روایات مجاهد تفسیر، ص 357، ذیل آیه 58 سوره انفال، نیز نقل شده در طبری، تفسیر، ج 10، ص 72، مقاتل (تفسیر، ج 3، ص 484، ذیل آیه 26 سوره احزاب)، و زُبری (عبدالرّزاق، تفسیر، ج 1، ص 100. ذیل آیه 214 سوره بقره: سیوطی، لباب، ص 172).
درآمد(1). بر طبق روایت «سنّتی» سیره، صفیّه در اثنای محاصره خیبر اسیر شد. بنابراین، در اینجا «یوم قریظة و النضیر» به احتمال زیاد به آن واقعه اشاره میکند، زیرا گزارش
دیگری وجود دارد که به نظر میرسد عبارت «یوم قریظة و النضیر» را به آن معنی به کار
میبرد(2)
شایان ذکر است که در آثار مربوط به واژهشناسی، بنی نضیر و بنی قریظه در زمره یهودیان خیبر توصیف میشوند، ر.ک: ابن درید، جمهره، ج 2، ص 367 و 378؛ نیز مقایسه کنید با ابن منظور، لسان، ج5، ص 214 زیر لغت نضر به علاوه، قطعهای جالب در کلبی، تفسیر، ص 24 ب (ذیل آیه 23 سوره آل عمران) وجود دارد که به همان جهت اشاره میکند. زیرا میگوید «بنی قریظة و النضیر من اهل خیبر»؛ این مطلب در تنویر، ج 1، ص 126 به این صورت تغییر کرده است: «بنی قریظه و اهل خیبر»، که حاکی از آن است که در اینجا هم (مقایسه کنید با: یادداشت 3، ص 51) کسی سعی کرده است به منظور کاستن از جنبه «غیر سنّتی» متن نحوه بیان نسخه اصلی را تصحیح کند.
. با این همه، این نکته ما را از کلبی دور میکند و نمیتواند در اینجا حلشود(3). امّا شایان ذکر است که دست کم سه روایت وجود دارد که صریحا به واقعه نضیر و قریظه اشاره میکند که در اثنا یا بعد از یوم الاحزاب، یا در مدینه، یا شاید در خیبر، به وقوع پیوست. ولی نکته دیگری هم در این باره وجود دارد، در ذیل آیه 56 سوره انفال ازقول کلبی میخوانیم:
[این آیه به] یهودیان قریظه [اشاره میکند] که با مسلّح کردن کافران به منظور کمک به آنان در جنگ با حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله، معاهده میان خود و رسول اللّه را نقض کردند. امّا بعد از آن گفتند: «فراموش کردیم، و مرتکب اشتباه شدیم». بنابراین، حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله عهدنامه دیگری با آنان منعقد کرد، تا زمانی که با تحریک کافران علیه رسول خدا در یوم الاحزاب آن پیمان را نیز نقض کردند. کعب بن اشرف به مکّه رفت و در مخالفت با پیامبر صلیاللهعلیهوآله، میان آنان اتّحاد ایجاد کرد(4).
1) خیضری، اللفظ المکرّم، ص 222 او این مطلب را از بیهقی نقل میکند.
2) ``M. Lecker, The Banu Sulaym. A Contribution to the Study of Early Islam,. Jerusalem, 1989. 97 f.
3) مقایسه کنید با اثر تحقیقیام: Exgetisches Denken und Prophetenbiographie, 289 ff .
4) بغوی، تفسیر، ج 2، ص 257 ذیل آیه 56 سوره انفال.
این روایت که به تفصیل کمتری توسّط مجاهد و مقاتل هم نقل میشود(1)، تا آنجا که
واقعه بنی قریظه را در موقعیّت یوم الاحزاب قرار میدهد. «سنّتی» است، امّا در مواردی
چون ذکر کعب به عنوان عامل آنان، ادّعای این که عهدنامهای دوبار منعقد شد، و اظهار
این که قریظه مدّتی قبل از یوم الخندق به اهالی مکّه سلاح داد، کاملاً «غیر سنّتی» است.
حتّی عجیبتر این حقیقت است که اصلاً به بنی نضیر اشارهای نمیشود. از آنجا که این
گزارش وقوع هیچ برخوردی را ذکر نمیکند، این سؤال را بیپاسخ میگذارد که آیا یک واقعه یا بیشتر (وقایعی جداگانه) رخ داد، اگر چه یک واقعه هم نضیر و هم قریظه با این
شرایط تناسب بهتری دارد. من حدس میزنم این روایت، خبر بیش از یک برخورد را با روایاتی که فقط یک واقعه منفرد را ذکر میکنند، به هم پیوند میدهد. بنابراین، دشمنی
یهودیها، همانند انعقاد عهدنامهها «دوبرابر» میشود. امّا همانگونه که سرنوشت یهودیان، بر طبق قرآن، شامل مرگ یا بردگی بود(2)، فقط یک واقعه مربوط به بنی قریظه بود که باید به ذهن خطور میکرد، و این که چرا گفته میشود منازعه نخست به شیوهای صلحآمیز فرو نشانده شده است. به طور کلی، این روایت در واقع مصالحهای به نظر میرسد بین کسانی که به صراحت بیش از یک واقعه را ذکر نمیکنند، و اشخاص «سنّتی» که تعبیرشان آن است که نخستین دشمنی یهودیان واقعه بنی نضیر بود و صحبت از معاهده تازه را کنار میگذارند و شخص کعب بن اشرف را از متن واقعه بنی قریظه حذف میکنند(3).
ویژگی معاهدهای که دوباره منعقد (یا تجدید) شد در روایاتی بازگو میشود که بیشتر
1) مجاهد، تفسیر، ص 357 یک ذیل بسیار مختصر؛ طبری، تفسیر، ج 10، ص 25؛ قرطبی، تفسیر، ج 8، ص 30 (که در آن هم از بنی نضیر و هم از بنی قریظه نام برده میشود!). از مُقاتل: مقاتل، تفسیر، ج 2، ص 177 (ذیل آیه 56 سوره انفال).
2) مقایسه کنید با کلبی، تفسیر، ص 174، ذیل آیه 26 سوره احزاب.
3) در روایت «سنّتی» کعب بن اسد است که بر واقعه بنی قریظه تسلّط دارد، در حالی که مأموریت مکّه به حییّ بن اخطب و اعضای دیگری از بنی نضیر محوّل میشود. ر.ک: ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 231 و 240 و بعد.
به زمینه مغازی مربوط است. یکی از این روایات از طریق موسی بن عقبه - نافع - ابن عمر نقل میشود:
یهودیان بنی نضیر و قریظه به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله حمله کردند. بنابراین، پیامبر خدا بنی نضیر را اخراج، امّا امنیّت قریظه را تضمین کرد. [این تأمین ادامه یافت] تا آنکه قریظه
پس از آن به اقدام نظامی مبادرت ورزیدند(1).
این روایت از قول موسی انعکاسی از یک روایت طولانیتر به نقل از زهری است که توضیحات بیشتری دربر دارد(2)
M.J. Kister, ``The Massacre of the Banu Qurayẓa - A Reexamination of a Tradition'', in JSAI, 8 (1986), 83.
درباره سایر گزارشهای زهری که از توافقی میان حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و یهودیان سخن میگوید، ر.ک: عبدالرزّاق، تفسیر، ج 1، ص 144، ذیل آیه 186 سوره آل عمران تصمیم به صلح پس از قتل کعب؛ همان، مصَنّف، ج 5، ص 203؛ ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 253 (نوشتن یک صحیفه).
. در ضمن، این شبیه روایتی است که پیشتر از کلبی نقل شد (توضیح آیه 56 سوره انفال)، امّا از آن جهت فرق دارد که نخستین دشمنی را واقعه بنی نضیر تعبیر میکند، در حالی که گفته میشود فقط در بار دوم حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله با قریظه درگیر شد. به علاوه، با روایت دیگری از طریق موسی بن عقبه (و ابن لهیعه) آشنامیشویم که مشابهتهایی با روایت کلبی دارد. راجع به انگیزهای که پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به حمله به بنی نضیر وا داشت چنین میخوانیم:
آنان [مسلمانان] عقیده داشتند که بنی نضیر پنهانی با قریش، هنگامی که در احد اردو زده بودند تا با رسول خدا بجنگند، همدست شده بودند. بنابراین، آنها قریش را تحریک به جنگ کردند و اطّلاعاتی راجع به نقاط ضعف [در دفاع مسلمان] در اختیارشان گذاشتند(3)
M. Kister, ``Notes on the Papyrus Text about Muḥammad's Campaign against the Banu al-Nadr'', in Archiv Orientální, 32 (1964), 233-36.
با این همه، شایان توجّه است که «مشخّص کردن نقاط ضعف» الدلالة علی العورة یا العوراة هنگام اشاره به نبردی مانند جنگ اُحُد، معنی چندانی ندارد، بلکه هنگام اشاره به یک محاصره مناسب خواهد بود. (چنین نمونهای را در ابن سعد، طبقات، ج 5، ص 225 مییابیم، جایی که گفته میشود در اثنای محاصره مدینه در سال 63/682 به نیروهای یزید «نقاط ضعف نشان داده شد»). بنابراین، به نظر میرسد اوضاع و احوال یوم الاحزاب، محاصره مدینه توسّط همپیمانان مکّی، برای گزارش مربوط به مشخّص کردن نقاط ضعف موجود در دفاع مسلمانان مناسبتر باشد. از همه مهمتر، عموما گفته میشد که آیه 13 سوره احزاب («اِنَّ بیُوتنا عورةٌ»، و «خانههای ما را حفاظی نیست»، یعنی در برابر دشمن بیدفاع است) در یوم الاحزاب نازل شده است.
.1) عبدالرزّاق، مُصَنَّف، ج 6، ص 54؛ ابن حنبل، مسند، ج 9، ص 181؛ بخاری، صحیح، ج 3، ص 15؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 183؛ ابن کثیر، تفسیر، ج 4، ص 333.
2) عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 360؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 179؛ سمهودی، وفاء، ج 1، ص 298 روایتی خلاصه شده:
3) بیهقی، دلائل، ج 3، ص 180؛ ابو نُعیم، دلائل، ص 423؛ ابن سیدالناس، عیون، ج 2، ص 70؛ ابن حجر، فتح، ج 7، ص 421؛
این آشکارا بدان معناست که یهودیان دست کم در یک فرصت پیش از یوم الاحزاب از مردم مکه پشتیبانی کردند. بدین ترتیب، این روایت هم کاملاً شبیه روایت کلبی است که پیشتر ذکر شد، هر چند در گزارش موسی ذکری از سلاحها نمیشود. با وجود این، شباهت روایات شایان توجّه است، زیرا در گزارش «سنّتیِ» واقعه بنی نضیر، مثلاً در مغازی ابن اسحاق، هیچ نشانهای از همکاری یهودیان با مردم مکّه دیده نمیشود، و تنها علّت حمله، قتل طرّاحی شده حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در هنگام ورود آن حضرت به محلّه یهودیان است. شواهدی هم وجود ندارد که، مطابق نظر ابن اسحاق، پیامبر صلیاللهعلیهوآله با هر دو قبیله نضیر و قریظه جنگ کرده باشد تا فقط اوّلی را اخراج، و با دیگری توافق کند.
در اینجا میتوان به دو نتیجهگیری مقدّماتی رسید. نخست آن که روایات «غیر سنّتی» کلبی اکنون کمتر عجیب به نظر میرسد، زیرا در مقایسه با گزارشهای منتسب به صاحبنظران اولیّه در زمینههای تفسیر و سیره، مشابهتها و گرایشهای مشترکی بهچشم میخورد. دیگر آن که گزارش «سنّتی» ابن اسحاق کمترین شباهت را به گزارشهای شناخته شده از کلبی دارد و در تفکیک واقعه بنی نضیر از واقعه بنی قریظه یک گام هم از
گزارشهای شناخته شده از زهری و موسی بن عقبه پیشتر میرود. در این گزارشهای اخیر، نشانههایی وجود دارد که احتمالاً روایات مربوط به واقعه هم نضیر و هم قریظه را
منعکس میکند: مبارزه مشترک در نخستین برخورد، توافق تازه با قریظه، و همکاری یهودیان با مردم مکّه در پیش از یک موقعیّت (یعنی، مواضعِ حمایت از دشمن «مضاعف» شده است، همچنان که معاهده با یهودیان).
بر اساس این نتیجهگیریهای مقدّماتی باید ببینیم در گزارش کلبی از درگیری حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله با یهودیان مدینه چه چیز دیگری میتوانیم بیابیم. یک نکته این که همچون مقاتل بن سلیمان، کلبی یکی از معدود دانشمندانی است که چنان که در تفسیرش میخوانیم عقیده دارد آیههای 11 و بعد از آن در سوره حشر به واقعه بنی نضیر اشاره نمیکند، بلکه اشارهاش به بنی قریظه و تماسهایی است که با منافقون برقرار کرده
بودند(1). به طور کلّی چنین استنباط میشد که این آیات و آیههای 2 و بعد از آن در سوره حشر به یک واقعه اشاره میکنند و گفته میشود در هنگام واقعه بنی نضیر نازل شدهاند(2). نظر به آنچه تاکنون گفته شد، و با توجّه به این امکان که آیههای 2 تا 16 سوره حشر (با افزودن احتمالی آیه 7 سوره حشر)(3)در حقیقت میتوانند به رویدادی منفرداشاره کنند، من اشاره کلبی (و مقاتل) به قریظه را دلیل بر آن میدانم که در اینجا هم با نشانهای از یک واقعه هم نضیر و هم قریظه روبرو شدهایم. امّا در مقایسه با آنچه کلبی
برای مطرح کردن درباره احکام شرعی مرتبط با منازعه میان یهودیان و حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله دارد، تفسیر آیههای 11 و بعد از آن در سوره حشر نکتهای کم اهمیّت است.
در تفسیر الکلبی پی میبریم که غنایم گرفته شده از هر دو قبیله بنی نضیر و بنی قریظه
1) کلبی، تفسیر، ص 227؛ مقاتل، تفسیر، ج 4، ص 280، از ضحّاک: قرطبی، تفسیر، ج 18، ص 36.
2) امّا مشهور است که حسن بصری آیههای 2 و بعد از آن در سوره حشر را به واقعه بنی قریظه مرتبط کرد ابو حیّان، تفسیر، ج 8، ص 242؛ قرطبی، تفسیر، ج 18، ص 3؛ مقاتل (ابوحیّان) و قتاده هنگام تفسیر آیه 5 سوره حشر به آن واقعه اشاره کردند (ابن کثیر، تفسیر، ج 4، ص 333).
3) Cf. R. Bell, ``Surat al-Ḥashr: A Study of its Composition'', in Muslim World, 38 (1984), 31 f.
به فقرای مهاجران داده شد: «و قَسَم النبیُّ غنیمة قریظة و النضیر علی فقراء المهاجرین»(1). این عبارت در صورتی دارای معنی است که بیان واقعی آیه 8 سوره حشر و آیه پس از آن «للفقراء المهاجرین» مورد توجّه قرار گیرد، امّا آشکارا بین احکام اجرا شده پس از واقعه (یا هر یک از وقایع، در صورتی که جدای از هم در نظر گرفته شوند) تمایزی نمیگذارد. از این گذشته، تفسیر الکلبی هفت باغ از داراییهای بنی نضیر را نام میبرد که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهبرای خود نگهداشت(2)
M. Lecker, ``Muḥammad at Medina: A Geographical Approach'', in JSAI, 6 (1985), 33 f.
. تفسیر سیره از چگونگی تقسیم غنایم توسّط پیامبر صلیاللهعلیهوآله با گزارش کلبی تفاوت دارد: برخی از محقّقان میگویند مزارع بنی نضیر در اختیار حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله باقی مانده است (ادّعای زهری)(3)، در صورتی که غنایم1) کلبی، تفسیر، ص 226 ذیل آیه 8 سوره حشر. در نقل ابوبکر بن عیّاش - کلبی، گزارشی مشابه مربوط به واقعه بنی نضیر در دو منبع زیر ذکر میشود: یحیی، خراج، ص 34، و ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 265. درباره واقعه بنی قریظه ر.ک: (از طریق ابوبکر) یحیی، همان منبع، ص 41، و بلاذری، فتوح، ص 22؛ نیز مقایسه کنید با فرّاء، معانی، ج 3، ص 145، و ابن سید الناس، عیون، ج 2، ص 105. چنان که در تفسیر طبری، ج 28، ص 36 نقل شده، مجاهد معتقد بود که اموال قریظه به مهاجران قریش داده شد.
2) کلبی، تفسیر، ص 226 ب و 227 الف. این مطلب از کلبی توسّط ابوبکر در دو اثر زیر نقل میشود: یحیی، خراج، ص 38، و بلاذری، فتوح، ص 20. از زُهری: ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 122، و سمهودی، وفاء، ج 3، ص 989. نیز مقایسه کنید با:
3) ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 203. این مطلب به طور گستردهای از معمر - زهری نقل میشود. ر.ک: ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 129؛ شافعی، مسند، ص 493؛ ابن حنبل، مسند، ج 1، ص 228؛ یحیی، خراج، ص 35؛ ابن زنجویه، اموال، ج 1، ص 91. با وجود این، نقل زهری مربوط به آن مسأله بسیار گیجکننده است، زیرا در سایر منابع، روایت معمر - زهری میگوید که حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله مزارع را بین مهاجران تقسیم کرد، ر.ک: واقدی، مغازی، ج 1، ص 378؛ طبری، تفسیر، ج 28، ص 35؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 178؛ ابن سیدالناس، عیون، ج 2، ص 73. به نظر میرسد نقل زهری، اقتباس شده در بخاری، صحیح، ج 3، ص 16، و مسلم، صحیح، ج 12، ص 75، یک حدّ وسط باشد، زیرا هم از توزیع اموال توسط حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و هم از نگهداشتن آنها برای خود سخن میگوید. تقسیم اموال در میان مهاجران نیز در آثار زیر ذکر میشود: مقاتل، تفسیر، ج 4، ص 279؛ ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 201؛ از موسی بن عقبه: بیهقی، همان اثر، ص 182.
به دست آمده از بنی قریظه در میان مسلمانان، یعنی نه فقط میان فقرای مهاجران، بلکه بین تمام مسلمانان (یا دست کم میان تمام مبارزان حاضر، مطابق احکام غنیمت) تقسیم شد(1).
یک حکم شرعی «غیر سنّتی» دیگر در گزارش کلبی مطرح میشود که غنایم گرفته شده از یهودیان خیبر - یعنی، زمین یا عواید آن - به اشخاصی که در حدیبیه حاضر بودند
و نیز به مسلمانانی که در زمان محاصره خیبر از حبشه (اتیوپی فعلی) باز میگشتند واگذار شد(2). (اما در این مورد، نقل کلبی مطابق منابع مختلف بسیار ناهماهنگ است؛ همچنین در تفسیر الکلبی گزارشی متفاوت ارائه میشود)(3). این روایت به روشنی بیان آیه 8 سوره حشر را منعکس میکند «لِلْفُقَراءِ المُهاجِرینَ»، با بیان آیه 10 سوره حشر «وَالَّذینَ جَاؤُوا مِنْ بَعدِهِم»مهاجران ذکر شده در آیه 8 سوره حشر را به «نخستین مهاجران» «اَلْمُهاجِرُونَ الاَوَّلُونَ»محدود میکند؛ نیز مقایسه کنید با آیه 100 سوره توبه. از آنجا که روایاتی موجود است دایر بر آن که یا مهاجران به حبشه (اتیوپی فعلی)(4)یا
مسلمانان نوآیین تا زمان حدیبیه(5)را باید «نخستین مهاجران» نامید، تردید چندانی وجود ندارد که این گزارش تقسیم غنایم در خیبر بر اساس عبارات آیههای 8 تا 10 سوره
1) ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 256. از موسی بن عقبه: عبدالرزّاق، مُصَنّف، ج 6، ص 54؛ ابن حنبل، مسند، ج 9، ص 181؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 183، ج 4، ص 19؛ ابن حجر، فتح، ج 7، ص 418.
2) از قول کلبی نقل شده در یحیی، خراج، ص 42؛ از طریق ابوبکر - کلبی - ابوصالح - ابن عباس در ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 118؛ بلاذری، فتوح، ص 28؛ ابن سیّد الناس، عیون، ج 2، ص 183.
3) کلبی، تفسیر، ص 226؛ خیبر وقف استفاده مسلمانان فقیر مساکین شد و در نتیجه، تقسیم نشد. این در تضادّ با گزارشی از طریق ابوبکر - کلبی در بلاذری، فتوح، ص 22 است که میگوید اموال خیبر به مسلمانان داده شد، و گزارشی دیگر در ابویوسف، خراج، ص 50، و ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 115 دایر بر آن که مزارع به یهودیان واگذار شد (به شرط مشارکت در محصول).
4) از سُدّی: طبری، تفسیر، ج 5، ص 204 ذیل آیه 92 سوره نساء؛ نیز مقایسه کنید با ابن حجر، فتح، ج 7، ص 618.
5) از شعبی: ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 266؛ ابن قتیبه، معارف، ص 572؛ بغوی، تفسیر، ج 2، ص 321.
حشر و تفسیر آن است(1). البتّه این به معنی یک حکم شرعی کلّی نیست، زیرا فقط در شرایط خاص خیبر و تعداد زیادی از مهاجران پیرامون آن قابل اجراست. بعد از آن، فقیهان ممکن است پرسیده باشند: روزی که آخرین نفر این مهاجران درگذشته باشد، غنایمی شبیه به آنچه در خیبر گرفته شد باید به چه کسی اختصاص یابد؟ بنابراین، تفسیر
«سنّتی»، تحت تأثیر استدلال شرعی، سبب شد تا آیات 8 تا 10 سوره حشر به روشی کاملاً متفاوت تفسیر شود؛ احکام شرعی که گفته میشد به واقعه خیبر مربوط است به همین اندازه متفاوت بود(2).
به منظور وضع قوانین فقهیِ قابل اجرا به شکل عمومی، از قرن دوم / هشتم به بعد، فقیهان ناگزیر بودند از حدیثهای مربوط به وقایع دوران زندگانی حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله -
در صورت علاقهمند بودن به آنها - استفاده کنند؛ حدیثهایی که ماهیّت آنها چنان بود که تعمیم احکام بیان شده یا ضمنی آنها را ممکن میساخت. یافتن آن احادیث و استفاده از آنها در عبارات قرآنی بخشی از چیزی است که میل دارم آن را «تفسیر فراگیر» بنامم، تا
آن جا که بر اثر تلفیق آن با علاقه به استدلال فقهی از شکلهای دیگر تفسیر قرآن فراتر
میرود(3). بنابراین، چنان که پیشتر ذکر شد، گزارش کلبی از آنچه بر سر غنایم مدینه و
1) در ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 201، از «مُهاجِرونَ الاَوّلون» به صراحت به عنوان گروه مستحق دریافت اموال از بنی نضیر یاد میشود این نکته مشابه مطلب موجود در واقدی، مغازی، ج 1، ص 282؛ فرّاء، معانی، ج 3، ص 145؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 182: از موسی بن عقبه است.
2) گفته میشد مزارع فتح شده در خیبر الف مطابق چند روایت، به صورت کلّی یا جزئی بین مسلمانان تقسیم، یا (ب) به شرط مشارکت در محصول و پرداخت عواید، به اهالی آن سرزمین واگذار شده است. روایت (الف) در دیدگاه بعدی شافعی منعکس است (مقایسه کنید با شافعی، امّ، ج 4، ص 256، و همان نویسنده، احکام، ج 2، ص 157)، در صورتی که (ب) احتمالاً به دیدگاه مالک نزدیک است (ر.ک: مالک، موطّأ، ج 2، ص 703؛ ابن زنجویه، اموال، ج 2، ص 1068). در روایت سیره، تمام روایات تقریبا به طور یکسان دیده میشود و غالبا به گزارشهایی مأیوسکننده، مغشوش و ضدّ و نقیض از وقایع خیبر منجر میشود. با وجود این، گزارش (الف) در ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 371 (از زُهری)، و گزارش (ب) از موسی بن عقبه در ابن حنبل، مسند، ج 9، ص 182 نقل میشود.
3) یعنی با تلفیق با روایاتی دارای «ارزش فقهی» (Wansbrough, Quranic Studies, 186).
خیبر آمد از دیدگاه فقیهان خیلی مفید نبوده است، زیرا طبقهای از مهاجران را نام میبرد که، برای مثال، تا زمان زهری منقرض شده بودند. از این رو، امکان تعمیم وجود نداشت. با وجود این، به نظر میرسد گزارش کلبی، در صورت مقایسه با عبارات قرآنی تفسیری معتبر باشد. این گزارش فقط به عنوان استدلالی فقهی نارسایی دارد، زیرا بسیار اختصاصی و مرتبط با اوضاع و احوالی خاص است. به عبارت دیگر، گزارش کلبی «حکایتوار» است، که منظورم از آن «تفسیری است که نشانی از استدلال فقهی ندارد و توضیحاتی مربوط به اوضاع و احوال خاصّی را عرضه میکند»(1)
Wansbrough, Quranic Studies, 122 ff., and Rippin, ``Tafsr Ibn `Abbās'', 66,
زیرا هر دو بر تداومی داستانی تأکید دارند که لازمه روش حکایتوار در هنگام تفسیر عبارت قرآنی است و گویی داستانی پیوسته است.
.بیشتر روایات کلبی از آن نوع است. این نکته نه فقط در مورد گزارش وی از غنائم خیبر، بلکه درباره آنچه راجع به غنایم گرفته شده از نضیر و قریظه میگوید نیز صدق میکند. نمونه مناسب دیگری از یک حکم فقهی که در قالب تفسیری حکایتوار بیان شده است، در این عبارت کلبی در تفسیرش به چشم میخورد که میگوید آیه 6 سوره حشر به غنایم گرفته شده از بنی نضیر اشاره دارد، زیرا آنها در فاصله کوتاهی از مدینه
مستقر بودند(2)
M. Lecker, Muslims, Jews and Pagans. Studies on Early Islamic Medina, Leiden, 1995, 14 f.
به طوری که مسلمانان میتوانستند پیاده و بدون نیاز به اسب یا شتر به نواحی آنان برسند(3). هر چند که این تعبیری است دقیق از آنچه در آیه 6 سوره حشر گفته1) این اصطلاح در دو اثر زیر به شکل متفاوتی به کار رفته است:
2) مطابق روایات اسلامی، بنی نضیر در فاصله دو مایلی حدود 3 کیلومتری مدینه مستقر بودند. ر.ک: عبدالرّزّاق، مصنّف، ج 5، ص 357؛ فرّاء، معانی، ج 3، ص 144 (ذیل آیه 6 سوره حشر)؛ ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 57؛ نیز مقایسه کنید با:
3) کلبی، تفسیر، ص 226. همین مطلب در مجاهد، تفسیر، ص 652، و فرّاء، معانی، ج 3، ص 144 گفته میشود. در طبری، تفسیر، ج 28، ص 35 میبینیم که این گزارش به ابن عباس و قتاده نسبت داده میشود. همچنین مقایسه کنید با رازی، تفسیر، ج 29، ص 285 ذیل آیه 6 سوره حشر: «مسافتی طولانی نبود، و از آنجا که مسلمانان در این ایّام تعداد زیادی اسب یا شتر نداشتند، آنها مسافت دومایلی (قریب 3 کیلومتر) از مدینه را پیاده رفتند.
میشود، امّا نمیتواند ادّعا کند یک حکم شرعی است که عموما قابل اجراست. فقیهانی مانند زهری که تفسیر آیه 6 سوره حشر به عنوان یک حکم فقهیِ قابل اجرا فقط در مورد غنایم گرفته شده در نزدیکی مدینه یا با هجوم پیاده آنان را متقاعد نمیکرد، عبارت «مآ اَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ» (آیه 6 سوره حشر) را نه به معنی «شما سوار بر اسب یا شتر به آنان هجوم نبردید»، بلکه به معنی «شما غنیمت گرفتید بیآن که مجبور باشید برایش بجنگید» تلقّی
کردند، یعنی، مفهوم غیر ایجاف به گونهای تفسیر میشود که معنی بغیر قتال داشته باشد(1). این نکته به طور یکسان مورد تأیید بیان قرآنی است، و مسأله بسیار مهم آن است که نفی به کدام قسمت از آیه 6 سوره حشر اشاره میکند: کلبی و سایر صاحبنظران تفسیر بر این حقیقت تأکید میورزند که از هیچ حیوان سواری استفاده نشد، در حالی که زهری و بیشتر فقیهان بر این حقیقت تأکید میکنند که حملهای صورت نگرفت. در ضمن، تفسیر زهری نمونه دیگری از «نوع جدیدی از تفسیر» است، زیرا او با تفسیر خود تضادّ دوگانه «هجوم / عدم هجوم» یا «جنگ / عدم جنگ» را که در فقه اسلامی به صورت مفهوم مهم عنوةً / صلحا شکل گرفت، تعبیر کرد(2). در مقایسه با آن، این توضیح ضمنی که آنها سوار بر اسب حمله نکردند، بلکه پیاده بودند، در قید و بندهای استدلال فقهی، راه به جایی نخواهد برد.
1) امّا در روایاتی که از زهری نقل میشود اصطلاح بغیر قتال ذکر نمیشود، بلکه در آنها عبارت بغیر ایجاف وجود دارد، ر.ک: شافعی، امّ، ج 4، ص 178؛ یحیی، خراج، ص 33؛ ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 128؛ ابن حنبل، مسند، ج 1، ص 301. امّا به طور ضمنی معلوم میشود که در اینجا عبارت «بغیر ایجاف» به معنی «بدون جنگ» یا صلحا است مقایسه کنید با توضیح بعد. محققان بعدی هم آن را به همان معنی استنباط کردند، برای نمونه قرافی، ذخیره، ج 3، ص 427 (از مالک): «الایجاف انّما هو مقصود القتال».
2) از معمر - زهری نقل میشود که اموال نضیر با صلح و نه عنوةً گرفته شد، ر.ک: عبدالرّزّاق، تفسیر نسخه خطی، ص 278؛ طبری، تفسیر، ج 28، ص 35؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 178.
گزارشهای کلبی مربوط به غنایم گرفته شده از یهودیان به اشکال گوناگون با سایر تفسیرها و منابع فقهی پیشین (که بیشتر این منابع فقهی منشأ عراقی دارند) برابری میکند
یا در آنها نقل میشود. یکی از آنها هم در روایت سیره «سنّتی» ابن اسحاق دیده میشود، زیرا او معتقد است اموال بنی نضیر به مهاجران داده شد(1)همین گزارش توسّط موسی بن عقبه(2)، و در تعدادی از روایات زهری، و نه در همه آنها، نقل میشود(3). پیدایش این عنصر ناقض این حقیقت نیست که بیشتر روایات زهری و آنهایی که در روایت «سنّتی» سیره هستند تحت تأثیر «نوع جدیدی از تفسیر» فقهیاند. این صرفا نشاندهنده آن است که عنصر مهاجران بهرهمند از غنایم جنگی در اوضاع و احوال واقعه بنی نضیر «به حیات خود ادامه داد»، زیرا حکم فیء در اوضاع و احوال واقعه خیبر و فتح
سواد به صورتی بسیار گستردهتر اجرا میشد. این دو واقعه اگر بعدها در خیبر و جنوب عراق رخ میداد احتمال داشت چنین تلقّی شود که حکم را چنان که در زمان واقعه بنی نضیر به آن عمل شد کنار میگذارد. بنابراین، عنصر مهاجران مراجعتکننده از حبشه، در
گزارش «سنّتیِ» ابن اسحاق از واقعه خیبر به چشم نمیخورد(4). (اما در گزارش
1) ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 201 از علی بن ابیبکر، نقل شده در یحیی، خراج، ص 34؛ ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 266؛ بلاذری، فتوح، ص 18 (مقایسه کنید با یادداشت 64).
2) بیهقی، دلائل، ج 3، ص 182.
3) ر.ک: یادداشت 58. علاوه بر این، در برخی آثار قرن سوم / نهم، این عقیده زهری نقل میشود که خیبر یکی از صفایای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله بود صفایا = سهمهای عمده، امّا بعدها، گاه مترادف صوافی، اراضی متعلّق به حاکم و ملازمانش دانسته میشد. آن حضرت خیبر را به سه بخش تقسیم کرد و دو بخش را به مسلمانان واگذارد و سومی را برای هزینههای خود نگهداشت، امّا قسمتی از سهم خود را به مهاجران فقیر داد، ر.ک: یحیی، خراج، ص 36؛ ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 122؛ بلاذری، فتوح، ص 20؛ خصّاف، اوقاف، ص 3. واقدی، مغازی، ج 1، ص 378 از عمر گزارشی مشابه نقل میکند، امّا واقدی با دو بار ذکر مهاجران در تعداد بخشها دچار اشتباه میشود.
4) ابن اسحاق، سیره، ج 4، ص 3 و بعد فهرستی از مهاجران بازگشته از حبشه را میآورد، امّا از مشارکت آنان در غنایم خیبر چیزی نمیگوید. حتّی معلوم نیست که آیا این فصل طولانی راجع به مهاجران را ابن اسحاق در این اوضاع و احوال تنظیم کرده است یا نه، زیرا فقط وجود نقل قول ابن هشام از شعبی در ابتدای فصل است که بین این مهاجران و واقعه خیبر ارتباط برقرار میکند.
موسی
بن عقبه دیده میشود)(1)، در صورتی که از شرکتکنندگان در واقعه حدیبیّه فقط ذکری گذرا به میان میآید(2). به جای آن، دو ادّعای مختلف واقعه «سنّتی» خیبر را تحت الشّعاع قرار میدهد: یا حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن سرزمین را به شرط مشارکت در محصول به یهودیان واگذاشت، یا بخشی از آن را برای خود برداشت و بقیّه را میان مجاهدان تقسیم کرد(3). این هر دو روایت ارتباطی تنگاتنگ با ضرورتهای شدید استدلال فقهی دارند.
تعبیر سومی که کلبی بدان اشاره میکند - مسلمانان به قصد حمله به سوی بنی نضیر راهی شدند - از منابع تفسیری معلوم میشود(4)، امّا در روایات سیره «سنّتی» دیده نمیشود، زیرا زُهری عبارت غیر ایجاف را، دست کم در شرایط واقعه بنی نضیر، به معنای «بدون جنگ» یا صلحا تعبیر کرده بود. برعکس، در رویداد فدک زهری معنای لغویتر غیر ایجاف را حفظ کرد که از آن، مفهوم «بلا عُدّ سیر» برمیآمد، یعنی، هیچ نیروی مسلمانی حقیقتا مجبور نبود به فدک برود، زیرا واگذاری این شهر توسّط قاصدانی صورت گرفت که بین حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و یهودیان رفت و آمد میکردند(5). بنابراین، فدک تسلیم شخص حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله شد، امّا آن حضرت این سرزمین را به
1) از شعبی و موسی بن عقبه: کلاعی، اکتفا، ج 2، ص 198؛ دیار بکری، تاریخ الخمیس، ج 2، ص 55.
2) ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 364. از موسی بن عقبه - زُهری: ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 116، نیز رک: واقدی، مغازی، ج 2، ص 684؛ سیوطی، خصائص، ج 1، ص 410.
3) ر.ک: یادداشت 65. گزارشی که بر طبق آن، این سرزمین به مسلمانان اختصاص یافت آشکارا دلالت بر آن دارد که یهودیانِ خیبر را حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله بیرون رانده است. امّا این خبر مغایر با روایت مشهور است دایر بر آن که در زمان حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآله یهودیان مجبور به ترک خیبر نشدند. به علاوه، روایات متعدّدی از نافع حکایت از آن دارد که این سرزمین را فقط عمر بین مسلمانان تقسیم کرد، ر.ک: یحیی، خراج، ص 39؛ ابو یوسف، خراج، ص 50؛ ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 117؛ ابن زنجویه، اموال، ج 2، ص 1067. این مطلب از قول نافع در ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 372 نیز نقل میشود.
4) مجاهد، تفسیر، ص 652؛ مقاتل، تفسیر، ج 4، ص 278 ذیل آیه 6 سوره حشر.
5) ر.ک: ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 352 و 363؛ ابو یوسف، خراج، ص 51 از کلبی محیّصة بن مسعود به عنوان قاصد.
شرط مشارکت در محصول، به ساکنان آن وا گذاشت. ابن اسحاق این روایت را در گزارش خود آورد(1). در سایر منابع، همین گزارش، شامل دقیقا همین توضیحات، به نام کلبی نقل میشود(2).
با وجود این، آنچه در تفسیر کلبی مییابیم اندک تفاوتی در معنی دارد(3)، و حاوی عبارتی قابل ملاحظه است:
فدک و خیبر را حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به نفع فقرا وقف کرد، بنابراین، آنها در زمان حیاتش در اختیار وی بود. پس از رحلت حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله، آنها در اختیار ابوبکر، و پس از آن به همین نحو در اختیار عمر، عثمان و علی بن ابی طالب علیهالسلام قرار گرفت(4)
1) از زهری: ابن اسحاق، سیره، ج 3، ص 352 و 368؛ ابن حجر، فتح، ج 6، ص 249. در روایت بکّائی - ابن اسحاق - ابن ابی بکر در یحیی، خراج، ص 43؛ بلاذری، فتوح، ص 30؛ در روایت ابن ابی زائده - ابن اسحاق در یحیی، همان منبع، ص 37؛ ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 120؛ بلاذری، همان منبع، ص 29.
2) ابو یوسف، خراج، ص 50 کلبی - ابو صالح - ابن عباس؛ نیز ر.ک: یحیی، خراج، ص 41، و ابن کثیر، بدایه، ج 4، ص 204.
3) کلبی، تفسیر، ص 226: فدک به نفع فقرا وقف شد نیز ر.ک: پیشتر، یادداشت 4، ص 59. با وجود این، به نظر میرسد این مطلب نزدیک به روایتی است از زهری که مطابق آن، فدک که یکی از صفایای حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود برای رفع نیاز مسافران (یا مجاهدان؟) حفظ شد که احتمالاً بر حالت وقف دلالت دارد، ر.ک: یحیی، خراج، ص 36؛ ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 112؛ خصّاف، اوقاف، ص 3.
4) ابوبکر و همپیمانان او عمرو ابوعبیده مقامی را که خداوند برای علی علیهالسلام تعیین کرده و رسول خدا در موارد و مواضع مختلف از جمله در 18 ذیحجه سال 10 هجری در غدیر خم در جمع مسلمانان به مردم ابلاغ کرده بود، پس از رحلت رسول خدا با طرح نقشه قبلی و ترفندهای سیاسی به زور از او گرفتند. ابوبکر برای تحکیم پایههای قدرت خود خاندان رسول خدا را از حق مشروع خود محروم کرد. وقتی فاطمه علیهاالسلام میراث پدر را از او طلب کرد و زمین فدک و سهم خود از زمین خیبر را از او خواست، او ضن گفتاری، که ادعا داشت پیامبر محرمانه به او گوشزد کرده بود، گفت: «از پیامبر خدا شنیدم که گفت: ما پیامبران ارث نمیگذاریم و هر چه از ما بماند صدقه است». (ویلفرد مادلونگ، جانشینی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، چاپ دوم، ص 90، به نقل از طبری، تاریخ الرسل و الملوک (چاپ لیدن، 1879-1910)، ج 1، ص 1825 و ابن شبّه، تاریخ مدینه، ص 196-197). بنابر روایت مسلم و بخاری از عایشه چون ابوبکر درخواست فاطمه را برای بازگرداندن فدک نپذیرفت، فاطمه ابوبکر را رها کرد و تا هنگامی که درگذشت با او سخن نگفت. علی علیهالسلام شبانه پیکر پاک فاطمه را به خاک سپرد و ابوبکر را از آن آگاه نساخت ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 46. عمر املاک خیبر و فدک را در اختیار گرفت (ابن حنبل، مسند، ج 1، ص 6-7). عثمان نیز آبادی فدک را به مروان بن حکم واگذار کرد (ابن قتیبه، المعارف (چاپ قاهره، 1960)، ص 195). بنابراین برخلاف نوشته نویسنده فدک هرگز در اختیار فاطمه علیهاالسلام و اولاد او قرار نگرفت.
و همواره به یک وضع بود و تا امروز به همین صورت باقی مانده است(1).
این یک ادّعای محکم سنّی است، زیرا احادیث مربوط به زمین فدک اساس مجادله میان سنّیان و شیعیان شده بود، و شیعیان بر این باور بودند که حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله (یا ابوبکر، عمر یا خلفای بعدی) زمین فدک را صدقه، ملک انتقالناپذیر، حضرت فاطمه علیهاالسلام و خانوادهاش تعیین کرده بودند(2)
M.J. Kister, ``Land Property and Jihād. A Discussion of Some Early Traditions'', in JESHO, 34 (1991), 270-311.
تفسیر شیعی فرات (ج 1، ص 322، ذیل آیه 38، سوره روم، همچنین ر.ک: ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 315؛ خیضری، اللفظ المکرّم، ص 167) به روشنی بیان میکند که فدک تسلیم حضرت فاطمه علیهاالسلامو خانوادهاش شد. (هرگز چنین اتفاق نیفتاد. ر.ک: توضیح صفحه پیش).
. بنابراین، گزارش موجود در تفسیر کلبی آشکارا از دیدگاه سنّیان حمایت میکند. از آنجا که در سایر منابع این مطلب به او نسبت داده نمیشود،استنباط من آن است که این قطعه را شخص تدوینکننده افزوده است. در بافت متنِ یکی از حسّاسترین موضوعها، او عمدا، و نه از روی بیاستعدادی، این ادّعای سنّیان را درج
میکند و ظاهرا قصدش محافظت از کلبی در برابر این انتقاد است که او عقایدی شیعی در سر داشته است(3)
U. Rubin, The Eye of the Beholder: The Life of Muḥammad as Viewed by the Early Muslims, Princeton, 1995, 91 and 94.
.1) کلبی، تفسیر، ص 226؛ تنویر، ج 6، ص 31.
2) درباره مجموعه کامل روایات مربوط به صدقاتی که گفته میشود به حضرت فاطمه علیهاالسلام و خانوادهاش اختصاص داده شده بود، ر.ک: ابن شبّه، تاریخ، ج 1، ص 35-122؛ سمهودی، وفاء، ج 3، ص 995 و بعد، نیز ر.ک:
3) ر.ک: پیشتر زیر عنوان «1- محمّد کلبی و مقام او در دانش پژوهی اسلامی». از کلبی در فرات، تفسیر، نقل قول میشود ر.ک: یادداشت 23. روبین روایاتی را از کلبی نقل میکند که در تفسیرهای شیعی تکرار میشود؛ ر.ک: یادداشت 2.
به استثنای گزارشهای مربوط به فدک، گزارش ابن اسحاق را کم شباهتترین آنها به گزارش کلبی مییابیم. چنان که پیشتر ذکر شد، روایت «سنّتی» سیره در خصوص واقعه بنی قریظه و در مقایسه با گزارش کلبی دایر بر آن که غنایم به دست آمده از هر دو قبیله
نضیر و قریظه در میان مهاجران فقیر توزیع شد، حکم شرعی متفاوتی را مطرح میکند. برخی توضیحات، از قبیل رفتن نزد بنی نضیر یا دادن سهامی از خیبر به مهاجرانِ مراجعتکننده از حبشه، در مغازی ابن اسحاق دیده نمیشود، با آن که موسی بن عقبه و زهری به آنها اشاره میکنند. ابن اسحاق عناصر حکایتگونه دیگری را ذکر میکند، امّا
اهمیّت آنها را معمولاً گزارشهای بسیار مفصلتر و متفاوتی که تأثیر استدلال شرعی را
نشان میدهند، تحت الشّعاع قرار میدهند.
اخبار کلبی مربوط به منازعه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله با یهودیان عرب حاوی اطّلاعاتی است که بیشتر به موضوعهای فقهی مربوط میشود تا به سایر مطالب تفسیری قرن دوم / هشتم. با وجود این، بیشتر آن گزارشها به شکل تفاسیری بیان میشوند که فاقد کلیّت مورد نظر فقهاست، و به رویدادها یا حوادث خاصّی مربوط میشود. از این لحاظ، آنها شبیه بسیاری از روایاتی هستند که از راویانی چون مجاهد، مقاتل و شعبی سراغ داریم. بیشتر آنچه در نقل روایات کلبی مییابیم کاملاً «غیر سنّتی» است و با معیار
گزارش سیره تناسب ندارد(1)
H. Busse, ``The Destruction of the Temple and its Reconstruction in the Light of Muslim Exegesis of Sūra 17:2-8'', in JSAI, 20 (1996), 7.
(در مورد تفسیر آیه 8 سوره اسراء؛ متون نقل شده، نظر باس (Busse) را دایر بر آن که یهودیان نضیر و قریظه واقعا جزیه میپرداختند به ندرت تأیید میکنند). امّا معانی ضمنی این روایت سزاوار تحقیقی دیگر است.
. در حالی که بخش عمده این عناصر «غیر سنّتی» در1) «غیر سنّتی»ترین روایتی که توانستم به نام کلبی بیابم هنوز ذکر نشده است. آن روایت در تفسیر بغوی، در ذیل آیه 29 سوره توبه محفوظ است و میگوید: «[این آیه] هنگامی نازل شد که حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهیک معاهده صلح با قریظه و نضیر منعقد ساخت. این نخستین جزیهای بود که مسلمانان دریافت کردند، و نخستین سرافکندگی اهل کتاب بود...» این روایت ممکن است به واقعه خیبر اشاره داشته باشد، زیرا گزارشهایی وجود دارد که میگوید یهودیان خیبر به طور مؤثّری جزیه میپرداختند؛ نیز ر.ک:
گزارشهای نقل شده از زهری و موسی بن عقبه انعکاس دارد یا شبیه آنهاست، در مغازی ابن اسحاق و روایت «سنّتی» بعدی عمدتا جای آنها خالی است.
در خصوص قوانین فقهی، مفسّران و فقیهان تفاسیری متفاوت داشتند که بیشتر اوقات با یکدیگر ناسازگار بود. در تأیید تفاسیری خاص میتوانستند به آیاتی گوناگون استناد کنند. نتیجه آن شد که یک آیه با تفاسیری متعدّد پیوند میخورد، وضعیّتی دشوار
به ویژه از لحاظ حشو قرآنی - که بهترین نمونه در زمینه مورد نظر با این سؤال بسیار بحثانگیز است که آیا آیه 1 سوره انفال (آیه انفال)، آیه 41 این سوره (آیه غنیمت)، و
آیه 7 سوره حشر (دومین آیه فیء) حاوی حکم فقهی یکسانی هستند یا نه. با این همه، تفسیرهایی متفاوت غالبا داستانها یا وقایعی مختلف را در نظر داشتند که هدف از آنها
اثبات نکته مطرح شده بود. نهایتا، و شاید مهمتر از همه آن که وقایع هر چه بیشتر باشد،
فرصتهای بیشتری را برای شخص فراهم میآورد تا تفسیر خود را روشن کند و قوّت بخشد. این وضع ناشی از روش نسخ است، زیرا آنچه در یک واقعه بعدی رخ میداد روال یک واقعه پیشین را کنار میگذاشت یا بیاعتبار میکرد. بنابراین، وقایعی که اطّلاعاتی را درباره موضوعهای مهمّی چون شیوههای جنگ، مشارکت در غنایم و تعیین گسترههای زمین در اختیار میگذاشت - مانند وقایع منازعه میان حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و
یهودیان - افزایش یافت، همانطور که تفاسیر مربوط به آنها در مجادله فقهی زیاد میشد
و منظور از آن یافتن شیوه عمل نقل شده یا تفسیری فقهی بود که بتوان آن را معتبرترین
نوع به حساب آورد(1)
J. Schacht, ``A Revaluation of Islamic Tradition'', in JRAS, 49 (1949), 151:
«تبدیل موضوعهای فقهی به اطّلاعات شبه تاریخی یک جنبه است... در هر مرحله متوالی مکتب روایاتی جدید مییابیم».
. گزارش «سنّتی» سیره، آنگونه که در محیط مدینه آشکار شد،1) بسیار جالب است که میبینیم هر یک از رویدادهای دوران زندگی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله هر چه دیرتر رخ میدهد، احکام فقهی مربوط به آن کمتر بلامنازع، و حتّی در خور توجّه بیشتر است، خیلی شبیه به آنچه معمولاً فقیهان قرن دوم / هشتم مطرح میکردند: نیز ر.ک:
سخت تحت تأثیر این نوع استدلال فقهی بود، با وجود این، توجّه عالمان تفسیر را چندان جلب نکرد. بنابراین، تا قرن سوم / نهم تفسیر زمینهای است که در آن با روایات زیادی
روبرو میشویم که آشکارا «غیر سنّتی»اند.
این حقیقت که چنین عناصری «غیر سنّتی» در آثار تفسیری و نیز در تعدادی از روایات مغازی اولیّه حفظ شدهاند، امّا دیگر در گزارشهای مهمّ ابن اسحاق و واقدی به چشم نمیخورند، به نظر من نشاندهنده آن است که در اینجا با جریانی تکاملی سر و
کار داریم که ریشه در تفسیر دارد. در نتیجه، نشانههای (تلویحی و صریح) متعدّدی از مطالب تفسیری در روایات منسوب به صاحبنظران سیره از دوره پیش از ابن اسحاق مییابیم. بدین ترتیب به نظر میرسد آثار تفسیری و روایات موجود در آثار تفسیری اولیّه چنان که آنها را در روایات مغازی مییابیم، نه تلخیص شده از گزارشها و نه سازگار
شده با آنها، بلکه برعکس، مقدّم بر آنها بودند(1). به علّت بیعلاقگی به حلّ مسائل فقهی، این روایات در آثار تفسیری محفوظ ماندهاند، در حالی که در سنّت مغازی و سیره
غالبا کنار زده میشدند.
تفسیر کلبی سندی گیجکننده است(2). خاطرنشان شده است که حتّی هنگامی که از اِسناد کلبی - ابوصالح - ابن عباس استفاده میشود، بیشتر آن در سایر منابع نقل
1) اخیرا یوری روبین (Uri Rubin) عکس این مطلب را اظهار داشته است. او بیان قرآنی را در سنّت سیره یک عنصر ثانوی ناخوانده میداند که به دیده یک «چارچوب اساسا غیر قرآنی» نگریسته میشود (Eye of the Beholder, 224). اسباب نزول، بخش مهم سنّت مغازی، نیز گفته میشود شامل «مطالب سیره غیر قرآنی است که پیوندهای قرآنی خود را در مرحلهای ثانوی به دست آورد»؛ بنابراین، «قرآن متعلق به هسته اصلی ادبی اطّلاعات سیره نیست» همان، ص 227.
2) در خصوص مطالب زیر ر.ک: Rippin, ``Tafsr Ibn `Abbās.
نمیشود، در حالی که روایات زیادی در تفسیر وجود ندارد که به طور منطقی میتوان آن را بخشی از نقل کلبی فرض کرد. به علاوه، تفسیر بسیار مختصر است و نشاندهنده سبک گزارشهای متعدّد کلبی که در جاهای دیگر مییابیم، نیست. روایات «غیر سنّتی» با آنهایی که «سنّتی»تر هستند درهم آمیخته میشوند. هیچ گزارش منسجمی نمیتواند چنان بازسازی شود که منحصرا بر اساس تفسیر، و در عین حال هموزن تمام خبرهایی باشد که حاوی آنهاست؛ همچنین به مواردی از تحریفهای بعدی برمیخوریم. از این رو، شاید صحیح آن باشد که زمان تدوین واقعی تفسیر را، به شکلی که امروزه داریم، اواخر قرن سوم یا اوایل قرن چهارم / دهم تعیین کنیم(1).
از طرف دیگر، تفسیر کلبی به عنوان منبعی برای تفسیر قرن دوم / هشتم، و بازسازی منبع اطّلاعاتی، یک سیره ارزشمند نیست. عناصر «غیر سنّتی» موجود در آن در موارد متعدّدی ارتباطها و شباهتهای چشمگیری را به تفاسیر نشان میدهد که در سایر منابع یا به خود کلبی، یا به سایر صاحبنظران تفسیر و مغازی قرن دوم / هشتم نسبت داده میشود. بسیاری از این تفسیرها در منابعی مربوط به جلوتر از اواخر قرن سوم / نهم نقل
میشود. مثلاً، در خصوص تفسیر آیات 2-15 سوره حشر، نقل قولهای کلمه به کلمه یا تقریبا بیکم و کاست بیشتر عبارت به نام کلبی را میتوان به سادگی در کتاب معانی فرّاء و
فتوح بلاذری یافت(2). این مقدار میتوان درباره مبنای معیارهای درونی گفت. امّا آنچه نمیتوان بیان کرد آن است که آیا مطلبی از آنچه به نام کلبی مییابیم به زمان ابن عبّاس
برمیگردد یا نه. قضیّه ابن عبّاس دارای پیچیدگی بیسابقهای است و بسیاری از روایات
ثانوی و مسلّما متأخّر با نام او ارتباط دارد. به عنوان یکی از مهمترین صاحبنظران تفسیر
در سنّت اسلامی، تقریبا هر روایتی زود یا دیر منسوب به او میشد. کشف اصل
تاریخی، در صورت وجود آن، غیر ممکن به نظر میرسد(1)
دانشمندان غربی عمدتا تأیید میکنند که تفسیر کلبی در شکل کنونیاش به تعلیم ابن عباس، برنمیگردد. ر.ک:
F. Leemhuis, ``Origins and Early Development of the tafsr Tradition'', in A. Rippin (ed), Approaches to the History of the Interpretation of the Qur'ān Oxford, 1988, 25.
امّا عکس این نظر نیز بیان شده است. ر.ک: Versteegh, Grammar and Qurānic Exegesis, 59 f
. این مطلب را شافعی قبلاًتشخیص داده بود و این جمله را به او نسبت میدهند: «از تمام گزارشهایی که از ابن عباس نقل میشود فقط قریب صد روایت واقعا موثّق است»(2).بنابراین، به نظر من تفسیر کلبی، بهرغم شکل ادبی یا تنظیم اخیر آن، در حقیقت حاوی هستهای از اطّلاعات قدیمی است که میتواند به کلبی، یا دست کم به نسل او، منسوب شود. بخش اصلی این اطّلاعات شامل روایات «غیر سنّتی» خواهد بود که میتواند با نقلقولهای موجود در سایر منابع مقایسه شود؛ این اطّلاعات در مشرق زمین که نقل از کلبی کم و بیش معمول بود، باید رایج بوده باشد. این عناصر «غیر سنّتی»
را نباید فقط به دلایلی ظاهری کنار گذاشت یا بیاعتبار شمرد. رد کردن کلبی و سایر مفسّران اوّلیّه امتیاز ویژه جاحظ بود(3)تا جایی که به خود ما مربوط میشود، ممکن است واقعبینی سفیان ثوری را بپذیریم(4). او میگفت: «از کلبی بر حذر باشید!» و برخی مردم اعتراض میکردند: «امّا تو خود از او نقل قول میکنی!» او پاسخ میداد، «درست است، امّا من میدانم کدام روایات او صحیح، و کدام روایتش نادرست است».
1) See C. Gilliot, Portrait »mythique« d'Ibn `Abbās'', in Arabica, 32 (1985), 179 ff., and Rippin, Tafsr Ibn `Abbās'', 73 ff.
2) نقل شده در سبکی، طبقات، ج 2، ص 71. نقل قول بیشتر در: Rippin, Tafsr Ibn `Abbās, 52. and Leemhuis, Origins, 25 ، این هر دو به نقل از سیوطی، اتقان، ج 2، ص 417.
3) ر.ک: جاحظ، حیوان، ج 1، ص 343.
4) مطابق نقل در ترمذی، سنن، ج 5، ص 398.
کتابشناسی
ابن اثیر، علی بن محمّد عزالدّین، اللباب فی تهذیب الانساب، به کوشش حسام الدّین قدسی، 3 جلد، قاهره، 1356 / 1938.
ابن اسحاق، محمّد (- البکّائی - ابن هشام)، السیرة النبویّه، به کوشش مصطفی سقّا و دیگران، 4 جلد، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، علم الحدیث، به کوشش موسی محمّد علی، بیروت، 1405 / 1985.
--------------- ، المقدّمة فی اصول التفسیر، به کوشش ف. احمد زمرلی، بیروت، 1414/1994.
--------------- ، الصارم المسلول علی شاتم الرسول، به کوشش خالد العَلَمی، بیروت، 1416/1996.
ابن جوزی، عبدالرحمان بن علی، کتاب الضعفاء و المتروکین، به کوشش ابوالفداء علی القاضی، 3 جلد، بیروت، 1406/1986.
ابن حبیب، محمّد ابو جعفر، کتاب المحبّر، به کوشش Ilse Lichtenstaedter، حیدرآباد 1361/1942.
ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، فتح الباری بشرح صحیح البخاری، به کوشش عبدالعزیز بن باز و محمّد فؤاد عبدالباقی، 15 جلد، بیروت، 1410/1989.
--------------- ، الاصابه فی تمییز الصحابه، به کوشش علی البجاوی، 8 جلد، قاهره، 1971.
ابن حنبل، احمد (عنه)، کتاب العلل و معرفة الرجال، به کوشش وصی اللّه بن محمّد عباس، 4 جلد، بیروت، ریاض، 1408/1988.
--------------- ، المسند، به کوشش احمد محمّد شاکر، جلدهای 1 تا 9، قاهره، 1368/1949.
ابن خلّکان، احمد بن محمّد، وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان، به کوشش احسان عباس،
7 جلد، بیروت، بیتا.
ابن درید، محمّد ابوبکر، کتاب جمهرة اللغه، 4 جلد، حیدرآباد، 1345.
ابن رجب، عبدالرحمان زین الدین، شرح علل الترمذی، به کوشش صبحی السّمرائی، بیروت، 1405/1985.
ابن زنجویه، حُمید، کتاب الاموال، به کوشش شاکر فیاض، 3 جلد، ریاض، 1406/1986.
ابن سعد، محمّد، الطبقات الکبری، 8 جلد، بیروت، 1376/1957.
ابن سید الناس، فتح الدین محمّد، عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر، به کوشش ابراهیم محمّد رمضان، 2 جلد، بیروت، 1414/1993.
ابن شبه، عمر، تاریخ (اخبار) المدینه، به کوشش علی محمّد دندل و یاسین بیان، 2 جلد، بیروت، 1417/1996.
ابن قتیبه، عبداللّه بن مسلم، کتاب المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، 1960.
--------------- ، تأویل مشکل القرآن، به کوشش احمد صقر، قاهره، بیتا.
ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، به کوشش احمد ابو ملحم و دیگران، 15 جلد، بیروت، بیتا.
--------------- ، تفسیر القرآن، 4 جلد، قاهره، بیتا.
ابن منظور، محمّد بن مکرّم، لسان العرب، 15 جلد، بیروت، 1374-1376 / 1955، ابوالشیخ، عبداللّه بن محمّد، اخلاق النبی، به کوشش عصام الدین الصبابطی، قاهره، 1413/1993.
ابن ندیم، محمّد بن اسحاق، کتاب الفهرست، به کوشش رضا تجدّد بن علی مازندرانی، بیروت، 1408/1988.
ابو حیّان، محمّد بن یوسف، التفسیر الکبیر (البحر المحیط)، 8 جلد، چاپ مجدّد ریاض، بیتا. [1911].
ابو نُعیم، احمد بن عبداللّه، دلائل النبوّه، حیدرآباد، 1369/1950.
ابو یوسف، یعقوب بن ابراهیم، کتاب الخراج، چاپ مجدّد بیروت، بیتا. [قاهره 1352/1933].
بخاری، محمّد بن اسماعیل، الجامع الصحیح (متن مشکول بحاشیة السندی)، 4 جلد، قاهره، بیتا.
--------------- ، کتاب الضعفاء الصغیر، به کوشش محمود زاهد، بیروت، 1406/1986.
--------------- ، التاریخ الکبیر، 8 جلد، بیروت، بیتا.
بغوی، حسین بن مسعود، التفسیر (معالم التنزیل)، به کوشش خالد العکّ و مروان سوار، 4 جلد، بیروت، 1413/1992.
بلاذری، احمد بن یحیی، کتاب فتوح البلدان، به کوشش M.J. de Goeje, Leiden, 1866 .
بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوّه و معرفة احوال صاحب الشریعه، به کوشش عبدالمعطی
قلعجی، 7 جلد، بیروت، 1408/1988.
ترمذی، محمّد بن عیسی، کتاب السنن (الجامع الصحیح)، به کوشش عبدالرحمان محمّد عثمان، 5 جلد، مدینه، بیتا.
تنویر المقباس من تفسیر ابن عباس، چاپ شده در حاشیه سیوطی، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، 6 جلد، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا. [قاهره، 1314].
ثوری، سفیان بن سعید، التفسیر، به کوشش ابراهیم علی عرشی و دیگران، بیروت، 1403/1983.
جاحظ، کتاب الحیوان، به کوشش عبدالسلام محمّد هارون، 7 جلد، قاهره، 1378/1958.
حلبی، نورالدین علی، انسان العیون فی سیرة الامین المأمون، 3 جلد، چاپ مجدّد بیروت،
بیتا. [قاهره، 1320/1902 ].
خصّاف، احمد بن عمرو، کتاب احکام الاوقاف، چاپ مجدّد قاهره، بیتا. [قاهره، 1322/1904].
خیضری، قطب الدین محمّد، اللفظ المکرّم بخصائص النبیّ المعظّم، به کوشش مصطفی حمیده، بیروت، 1417/1997.
داوودی، شمس الدین محمّد، طبقات المفسّرین، 2 جلد، بیروت، بیتا.
دیار بکری، حسین، تاریخ الخمیس فی احوال انفس نفیس، 2 جلد، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا. [قاهره، 1283/1866].
ذهبی، شمس الدین محمّد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب الارناؤوط و حسین الاسد، جلدهای 5 و 6، بیروت، 1402/1982.
رازی، فخرالدین محمّد، التفسیر (مفاتیح الغیب...)، 30 جلد، بیروت، بیتا.
رافعی، عبدالکریم القزوینی، التدوین فی اخبار قزوین، به کوشش عزیز اللّه عطاردی، 4 جلد، حیدرآباد، 1404/1984.
سبط
بن عجمی، البرهان الحلبی، الکشف الخثیث عمّن رمی بوضع الحدیث، به کوشش صبحی السّمرائی، بغداد، 1984.
سبکی، عبدالوهّاب تاج الدّین، طبقات الشافعیة الکبری، به کوشش محمود الطناحی و عبدالفتّاح محمّد الحلو، 10 جلد، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا. [قاهره، 1969-1976].
سمعانی، ابو سعد عبدالکریم، کتاب الانساب، به کوشش عبداللّه البارودی، 5 جلد، بیروت، 1408/1988.
--------------- ، التحبیر فی المعجم الکبیر، به کوشش منیره سالم، 2 جلد، بغداد، 1395/1975.
سمهودی، نورالدین علی، وفاء الوفا باخبار دار المصطفی، به کوشش محمّد عبدالحمید، 4 جلد، چاپ مجدّد، بیروت، 1404/1984 [قاهره، 1374/1955 ].
سیوطی، جلال الدین، الاتقان فی علوم القرآن، 2 جلد، بیروت، 1407/1987.
شافعی، محمّد بن ادریس، احکام القرآن (تدوین بیهقی)، به کوشش محمّد کوثری و قاسم
رفاعی، 2 جلد، بیرون، بیتا.
--------------- ، کتاب الاُمّ، به کوشش محمود مطرجی، 9 جلد، بیروت، 1413/1993.
--------------- ، المسند، چاپ شده در کتاب الامّ، جلد 9، 353-520.
صفدی، صلاح الدین خلیل بن ایبک، الوافی بالوفیات، ج 3، به کوشش سون ددرینگ (Sven Dedering) ، دمشق، 1953.
صولی، محمّد بن یحیی، ادب الکتّاب، به کوشش محمّد اثری، چاپ مجدد، بیروت، بیتا.
طاشکریزاده، احمد بن مصطفی، مفتاح السعاده و مصباح السیاده، 3 جلد حیدرآباد، 1328.
طبری، محمّد بن جریر، التفسیر (جامع البیان)، 30 جلد، قاهره، 1388 / 1968؛ عبدالرّزّاق، ابوبکر صنعانی، المصنّف، به کوشش حبیب الرحمان اعظمی، 12 جلد، بیروت، 1403/1983.
--------------- ، التفسیر، به کوشش عبدالمعطی احمد قلعجی، 2 جلد، بیروت، 1411/1991.
--------------- ، التفسیر، نسخه خطّی، تفسیر، 242، دارالکتب، قاهره.
عیاض، القاضی، کتاب الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، به کوشش کمال بسیونی زغلول مصری، 2 جلد، بیروت، 1416/1995.
فراء، یحیی بن زید، معانی القرآن، به کوشش محمّد نجّار و دیگران، 3 جلد، قاهره، 1955 (جلد 1 و 2)، 1973 (جلد 3).
فرات، ابوالقاسم بن ابراهیم، التفسیر، به کوشش محمّد کاظم، 2 جلد، بیروت، 1412/1992.
فرازی، ابو اسحاق، کتاب السیر، به کوشش فاروق حمّاده، بیروت، 1408/1987.
قرافی، احمد شهاب الدین، الذخیره، به کوشش محمّد حجّی، 14 جلد، بیروت، 1414/1994.
قرطبی، محمّد بن احمد، التفسیر (الجامع لاحکام القرآن)، به کوشش احمد بردونی، 20 جلد، بیروت، 1385/1966.
قسطلانی، شهاب الدین احمد، المواهب اللدنیه بالمنح المحمدیه، به کوشش مأمون جنّان، 3 جلد، بیروت، 1416/1996.
کلاعی، سلیمان ابوالربیع، الاکتفاء بما تضمّنه من مغازی رسول اللّه، به کوشش محمّد کمال الدین، 4 جلد، بیروت، 1417/1997.
کلبی، محمّد بن السائب، التفسیر (عن ابن عباس)، نسخه خطی 4224، کتابخانه چستر بیتی، دوبلین.
مالک
بن انس، الموطّأ (عن یحیی
بن یحیی)، به کوشش محمّد فؤاد عبدالباقی، 2 جلد، چاپ مجدّد، بیروت، 1406/1985.
مجاهد
بن جبرالمکّی، التفسیر، به کوشش محمّد عبدالسلام ابوالنیل، قاهره، 1410/1989.
مزّی، یوسف، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، به کوشش شعیب الارناؤوط و علی معروف، 15 جلد، بیروت، 1408/1988.
مسلم
بن حجّاج، کتاب الصحیح (به شرح النووی)، به کوشش محمّد عبداللطیف، 18 جلد، بیروت، 1392/1972.
مغلطای
بن قلیج، الاشاره الی سیرة المصطفی، به کوشش محمّد الفُتیح، دمشق، بیروت، 1416/1996.
مقاتل
بن سلیمان، التفسیر، به کوشش عبداللّه محمود شحاته، 4 جلد، قاهره، 1979-1988.
نسائی، احمد بن علی، کتاب الضعفاء و المتروکین، چاپ شده در بخاری، ضعفاء.
نیسابوری، الحاکم، المستدرک علی الصحیحین، به کوشش مصطفی عبدالقادر عطاء، 4 جلد، بیروت، 1411/1990.
واحدی، علی بن احمد، اسباب نزول القرآن، به کوشش کمال بسیونی زغلول، بیروت، 1411/1991.
واقدی، محمّد بن عمر، کتاب المغازی، به کوشش م. جونز (Marsden Jones)، 3 جلد، چاپ مجدد، بیروت، 1409/1989 [لندن، اکسفورد، 1966].
یافعی، عبداللّهبن اسعد، مرآة الجنان فی معرفة ما یُعتبر من حوادث الزمان، به کوشش خلیل منصور، 4 جلد، بیروت، 1417/1997.
یحیی بن آدم، کتاب الخراج، به کوشش احمد محمّد شاکر، چاپ مجدد، بیروت، بیتا.
[قاهره، 1347].
یغموری، یوسف بن احمد، نورالقبس المختصر من المقتبس فی اخبار للمرزبانی، به کوشش رودولف زلهایم (Rudolf Sellheim)، ویسبادن، 1384/1964.
Bell, R., `` Surat al-Ḥashr: A Study of its Composition'', in Muslim world, 38 (1948) 29-42.
Burton, John, Introduction to the Ḥadith, Edinburgh, 1994.
Busse, H., ``The Destruction of the Temple and its Reconstruction in the Light of Muslim Exegesis of Sura 17:2-8'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 20 (1996), 1-17.
Dozy, Reinhart, Supplément aux dictionnaires arabes, 2 vols., Leiden, 1881.
van Ess, Josef, Ungenützte Texte zur Karrāmiya. Eine Materialsammlung, Heidelberg, 1980.
Gilliot, C., ``Portrait »mythique« d'lbn `Abbās'', in Arabica, 32 (1985), 127-84.
Goldfeld, I., ``The Tafsr of Abdallah b, `Abbās'', in Der Islam, 58 (1981), 125-35.
Goldziher, Ignaz, Die Richtungen der islamischen Koranauslegung, Leiden, 1920.
Horst, H., ``Zur Überlieferung im Korankommentar at-Ṭabars'', in Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 28 (1953), 290-307.
Kister, M.J., `` Notes on the Papyrus Text about Muḥammad's Campaign against the Banu al-Nadr'', in Archiv Orientální, 32 (1964), 233-36.
----------, ``The Massacre of the Banu Qurayẓa --- A Reexamination of a Tradition'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 8 (1986), 61-96.
----------, ``Land Property and Jihād. A Discussion of Some Early Traditions'', in Journal of the Economic and Social History of the Orient, 34 (1991), 270-311.
Kohlberg, Etan, A Medieval Muslim Scholar at Work. Ibn Ṭāwus and his Library,__
Leiden, 1992.
Lecker, Michael, ``Muḥammad at Medina: A Geographical Approach'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 6 (1985), 29-62.
----------, The Banu Sulaym. A Contribution to the Study of Early Islam, Jerusalem, 1989.
----------, Muslims, Jews and Pagans. Studies on Early Islamic Medina, Leiden, 1995.
----------, ``The Death of the Prophet Muḥammad's Father: Did Wāqid Invent Some of the Evidence?'', in Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 145 (1995), 9-27.
Leemhuis, F., ``Origin and Early Development of the tafsr Tradition'', in A. Rippin, Approaches, 13-30.
Rippin, Andrew, ``Al-zuhr, Naskh al-Qur'ān and the Problem of Early Tafsir Texts'', in Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 47 (1984), 22-43.
----------, ``Tafsir Ibn `Abbās and Criteria for Dating Early Tafsr Texts'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 18 (1994), 38-83.
----------, (ed.), Approaches to the History of the Interpretation of the Qur'ān, Oxford, 1988.
Rubin, Uri, The Eye of the Beholder: The Life of Muḥammad as Viewed by the Early Muslims, Princeton, 1995.
Schacht, J., ``A Revaluation of Islamic Tradition'', in Journal of the Royal Asiatic Society, 3-4 (1949), 143-54.
Schöller, Marco, ``In welchem Jahr wurden die Banu n-Nadr aus Medina vertrieben? Eine Untersuchung zur `kanonischen' Sira-Chronologie'', in Der Islam, 73 (1996), 1-39.
Exegetisches Denken und prophetenbiographie Eine quellenkritische Analyse der sra-Überlieferung zu Muḥammads Konflikt mit den Juden, Wiesbaden, 1998.
Versteegh, Cornelius H.M., Arabic Grammar and Qur'ānic Exegesis in Early Islam, Leiden 1993.
Wansbrough, John, Quranic Studies: Sources and Methods of Scriptural Interpretation, Oxford, 1977.
آدرین لیتس
ترجمه: عبداللّه عظیمایی
آثاری که به زندگی پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله اختصاص یافته است، اعم از همه اثر یا بخشی از آن، از سوی پژوهشگران مسلمان (سنّی یا شیعه) از قرن هشتم تا قرن نوزدهم میلادی فراهم آمده است. سیره محمّد بن اسحاق (وفات، 150/767) و جواهر البحار فی فضائل النّبی المختار متعلّق به یوسف بن اسماعیل النبهانی (وفات، 1348 قمری) را میتوان نمونهای از نخستین و آخرین آثار در این مقوله بهشمار آورد. اینگونه آمار از گزارشهای
جداگانهای فراهم آمدهاند که با سلسله راویان یا با ذکر منابع مشخص شدهاند و بر اساس
زمان و موضوع، یا بخشی بر اساس زمان و بخشی بر اساس موضوع تنظیم شدهاند. این نوع گزارشها معمولاً تحت عنوان سیره یا رفتار (پیامبر صلیاللهعلیهوآله) طبقهبندی میشوند. این دو مسأله، اصطلاحا، زنجیرهای از آثاری را تشکیل دادهاند که در مدت زمانی طولانی بهوجود آمدهاند و حوزه وسیعی از تحقیقاتی را دربر میگیرند که از یک سو بر اساس محدودههای تبلیغی و از سویی دیگر بر اساس تجزیه آن آثار به صورت واحدهای جدا از هم تقسیمبندی شدهاند و همه اینها دال بر وجود روایت سیره میباشند. منظور من از
روایت، روندی است که با توجّه به آن، مسائل مربوط به گذشته در طول زمان در بین گروه خاصّی سینه به سینه منتقل و از این رو در زمان حاضر به عنوان مسائلی ارزشمند
عرضه میشوند(1)
E. Shils, Tradition, Chicago, 1981.
.زمانی که این حقیقت را پذیرفتیم که روایت، نه حفاظت از آنچه که به ارث رسیده، بلکه به واقعیّت رساندن آن چیز است، ما تا کجا قادریم که واقعا به بازسازی سیر تطوّر
روایت سیره بپردازیم؟ در اینجا بحث اصلی من این است که هرگونه تلاش برای پاسخ به این پرسش باید شامل کند و کاو در ساختار روایت سیره و سعی در پی بردن به اهمیّت آن شود. پیش از طرح روش و تفسیر خودم، میخواهم به اختصار مروری داشته باشم بر نحوه برخورد غربی نسبت به سیره آن گونه که در اینجا به بحث گذارده شده است.
1- رویکرد غربی
نخستین نوع برخوردی که باید در نظر بگیریم، رویکرد آشنای «نقد منابع» است. هدف از این نوع رویکرد بیرون کشیدن حوادث از متن آثار موجود است. مهمترین ابزار نقد منابع، مقایسه است. با مقایسه گزارشهای مختلف مربوط به یک حادثه، قادر خواهیم بود که به نسخه اصلی دست پیدا کنیم و تغییراتی را در جریان روایت به وقوع پیوسته دریابیم. اینگونه بازسازیها بر اساس دورههایی که آثار در آن دورهها به وجود
آمدهاند یا بر اساس سلسله راویان هر روایت امکانپذیر است. هر یک از این دو نوع ملاک تنها با دو نوعِ مشخّص از نقد منابع، مورد استفاده قرار میگیرد که هر کدام نتایج
متفاوتی را به بار میآورد.
استفاده از دورههایی که آثار در آن دورهها، به عنوان نشانهای از تحوّلات، بهوجود آمدند، تابع یک اصل کلی است که میتوان بدین شکل بیان کرد: اگر گزارشی که در اثری یافت میشود، برگرفته از گزارشهایی در آثار پیشین باشد، به این نتیجه میرسیم که این
1) این تعریف و نیز رویکرد عمومی از «روایت» برگرفته از اثر زیر است:
رویداد جدید در دورهای اتّفاق افتاده است که آن اثر را از آخرین حلقه از صورتهای پیشین آن جدا کرده است. این اصل میتواند در هر مورد از آثاری که درباره آنها گفتیم
بهکار رود، و بدین رو این اصل، بالقوّه، با بازسازی تحوّل سیره و سنّت ارتباط مییابد. امّا نتایج حاصل از این نوع نقد منابع، افزون بر قابل مناقشه بودن آن، به ندرت فراتر از کشف
تحوّلات متنی عمل میکند و تحوّلات ساختاری را نادیده میگیرد. گزینه مناسب، امّا نه
غیر مبهم این گونه تغییرات، «معرفی عناصر جدید» است. از سویی دیگر، «قیاس» معمولاً به دو یا چند اثر معدود و نخستینِ سنّی محدود میشود، به دو دلیل، هم به این
دلیل که معرّفی عناصر تازه در طول زمان غیر محتمل است و هم به این دلیل که اساتید این نوع نقد منابع اساسا به عصر سازنده سنّت اسلامی تمایل بیشتری دارند(1)
Horovitz (see ``Salmān al-Fāris'', in Der Islam, 12 (1922), 178-180).
اخیرا این نوع نقد منابع از سوی
Cook (see, Muhammad, Oxford, 1983, 63-7) and P. Crone (see Meccan Trade and Rise of Islam, Princeton, 1987, 223-25).
مورد استفاده قرار گرفته است. ماحصل کار Horovitz و Cook و Crone با مقایسه ابن اسحاق وفات، 150/767 و واقدی (وفات، 207/823) به دست آمده است. به همین صورت با مقایسه ابن اسحاق، واقدی و بخاری (وفات، 256/870)، تغییری تدریجی از نقل (narratio) به تمثیل (exemplum) را J. Wansbrough بازسازی کرده است (ر.ک:
The Sectarian Milieu. Content and Composition of Islamic Salvation History, Oxford, 1978, 76-9).
.استفاده از اِسنادها به عنوان مدرکِ تحولات، از یک سو بدین مفهوم است که آثار نخستین تا حد زیادی تشکیلدهنده اکثر منابع میباشد. در واقع، اخبار مستند به سلسله
راویان، که در مورد آثار نخستین امری معمول است، به تدریج در طول زمان از بین رفته و
جای آن را نقل قول از آثار پیشین گرفته است. آثار جدید تنها زمانی مورد توجّه قرار میگیرند که واسطههای امتحان نشده نقل روایات را حفظ کنند، از سوی دیگر به آثار شیعی توجهی نمیشود، یا استفاده کامل نمیشود، زیرا وجود اسنادهای مشخّصا شیعی مانع از برقراری ارتباط بین اخبار سنّی و اخبار شیعی میشود.
1) نخستین پژوهشگری که از دورههایی که آثار در آن دورهها به وجود آمدند به عنوان شاهدی بر معرفی عناصر جدید بهره برده این فرد است:
اخیرا در این نوع نقد منابع پیشرفته چشمگیری حاصل شد؛ بدین گونه که بین تحقیق درباره اِسنادها و تحلیل ادبی آمیختگی به وجود آمد و مجموعه کاملی از منابع، مورد استفاده قرار گرفت(1)
Charakter und Authentie der muslimischen Überlieferung über das Leben Mohammeds, Berlin, 1996.
به کار گرفته است. برای کسب اطلاعات بیشتر، ر.ک به: همین کتاب، مقاله H.Motzki، «قتل ابن ابی الحُقیق، درباره ریشه و اعتبار برخی گزارشهای مغازی».
. نتایج کلی برآمده از بهکارگیری این روش را میتوان به این شکل خلاصه کرد: بعد از دوره کوتاهی از تغییرپذیری، نقل متون، امری متداول شد، تا این کهدر دورههای بعد، ثبات نسبتا کاملی حاکم شد. دو نتیجه مشخص را در اینجا باید یادآور
شویم. از یک سو، آشکار شد که ما قادریم آثار نخستین را در آخرین منابع مورد استفاده
آنها ردیابی کنیم و بدینرو روندی را که منجر به فراهم سازی اطّلاعاتی شده است که در
این آثار به چشم میخورد، بازسازی کنیم. بهویژه این که روشن شد که در گزارشهای فردی ابن شهاب الزهری (وفات، 124/742) و عروة بن الزبیر (وفات، 94/712) میتواند تا حدّ زیادی اصلاح شود و سیر اقتباسی از این گزارشها را میتوان بازسازی کرد. از سوی دیگر، ثابت شده است که استفاده از دورههایی که آثار در آن دورهها به عنوان شاهدی بر سیر تطوّر و پیدایش بهوجود آمدند، کاری کاملاً گمراهکننده بوده است(2)
M. Lecker, ``The Death of the Prophet Muḥammad's Father: Did Wāqid Invent Some of the Evidence'', in ZDMG, 145 (1995), 9-27.
در اینجا نتایج به دست آمده از سوی Cook و Crone از راه مقایسه ابن اسحاق و واقدی مورد مناقشه قرار میگیرد. Lecker به درستی بحث میکند که مقایسه جامع به این نتیجه منجر میشود که اختلاف میان محققان ناشی از اتّکاء آنها به منابع خاصی است که متعلّق به قرن هفتم میلادی است.
.1) این روش را G. Schoeler به خوبی شرح داده و آن را در دو مورد از مطالعاتش در
2) ر.ک: Schoeler, Charakter, 142-3؛ فرضیه Wansbrough در خصوص تغییر تدریجی از نقل (narratio) به تمثیل (exemlum)، در اینجا، سست میشود. به کارگیری روش Schoeler به این نتیجه منجر میشود که، در حقیقت، سیر واژگونهای اتّفاق افتاده است. ر.ک:
امّا باید گفت که این روش، افزون بر آشکار ساختن محدودیتهای تحلیلهای اِسنادی که در بالا ذکر شد، تنها در مورد گزارشهایی قابل استفاده است که سلسله روات
آنها پیوندهای مشترکی دارند.
رویکرد کیستر میبایست از هر دو نوع نقد منابع بازشناخته شود. وی در مجموعه مقالات طولانی خود به دنبال بازسازی سیر تحوّلات نیست، چه تحوّلاتی که بر مبنای دورههایی است که آثار در آن دورهها به وجود آمدند و چه تحوّلاتی که بر مبنای سلسله
روات است، بلکه وی در پی فراهم کردن تحقیقات درباره مدارکی است که به موضوعات خاصی مربوط میشود. این تحقیقها محتاج استفاده از مجموعه آثار گستردهای است که هم آثار متأخّرین را در برمیگیرد و هم آثار شیعی را. آثار متأخّرین صرفا به عنوان تأیید مضاعف مدارکی است که شامل آثار اوّلیه میشود یا به عنوان تأیید
مدارک نخستین از آن آثار استفاده میشود. در آخرین مورد، این نظر تلویحی که بخش اعظم آثار نخستِ عربی مفقود شده است و از این رو آثار متأخّرین به خودی خود باید حفظ شود، به نظر نمیرسد که کاملاً مورد قبول باشد(1). استفاده از آثار شیعی «کیستر» را قادر ساخت که در خصوص هر موضوعی موضع طرف دیگر را نیز ارائه دهد، یا بالعکس یکپارچگی بین نظرات سنّیها و شیعهها را نشان دهد. در هر دو مورد، برای برقراری ارتباط میان مدارک سنّی و مدارک شیعی به ندرت تلاش میشود(2). از این
1) برای نمونه ر.ک: M. J. Kister «رجب ماه خداست...»، در IOS , 1 (1971), 197 ، در این کتاب، تأیید این نظریه که نطفه پیامبر در ماه رجب بسته شده است برگرفته از آثار ابن حَجَر الهتیمی وفات، 947/1567 و شاطبی (مربوط به میانه قرن 9/15) میباشد. در این مورد، شاید در واقع موضوع از این قرار باشد که آثار متأخر حافظ اسناد و مدارک اولیه است، امّا این مسأله که این مدارک، در آثار پیشتر یافت نمیشود نیازمند برخی توضیحات است.
2) برای مثال ر.ک: M.J. Kister «... و او ختنه شده به دنیا آمد...» یادداشتهایی درباره ختنه در حدیث، در Oriens, 34 (1994), 72-73، در این منبع، تأیید این نظر که پیامبر ختنه شده به دنیا آمد، برگرفته از اثر ابونعیم وفات، 430/1033 و بعدها از آثار سنّی و نیز آثار شیعیِ ابن بابویه (وفات، 381/991) و مجلسی (وفات، 1111/1700) میباشد. امّا این گونه همانندی توجّه زیادی را به خود جلب نکرد.
توضیحات مختصر من باید روشن باشد که رویکرد «کیستر» گستردگی زیاد روایت سیره را به نمایش میگذارد، امّا هیچ گونه مفهوم روشنی از ساختار و سیر تطوّر آن به دست نمیدهد.
مشخّصه رایج رویکردهای غربی پرهیز از تفسیر است. دو دیدگاه میتواند علّت این پرهیز را توجیه کند. از یک سو، متونی که سیره در آن آمده است، غالبا ویژگی نقلی دارد
و بدین گونه دارای مفهوم واضحی است. تمایلات این نوع متون به سادگی قابل تشخیص است و بدین رو یافتن مسائل فرا متنی اصلاً اهمیتی ندارد. از سوی دیگر، این مسأله که
سیره متشکّل از متون است، این معنا را به ذهن متبادر میکند که اعتبار هر بحثی منوط به اساس و بنیاد متنی آن بحث است. از این رو، به رغم امکان پیچیدگی مفهوم سیره، نباید هیچ معنایی را در فراسوی آن متن جستجو کرد(1). از اظهارات من این مسأله آشکار میشود که کار تفسیر مستلزم عدول آشکار از دو ویژگی تحقیقات غربی است: توجّه ویژه به ویژگیهای روایی و اتکاء انحصاری به شواهد متنی.
2- روش و تفسیر
روش من مبتنی بر تمایز قائل شدن بین دو نوع موضوع نقلی است: گزارشها
1) برای مثال ر.ک: Schoeler, Charakter فصل 2. در این کتاب نویسنده سه روایت از داستان نخستین وحی را ذکر میکند. در روایت زهری شرح نخستین وحی به عنوان «برخورد ترسناک» با جبرئیل تعبیر میشود که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در غار حرا با آن مواجه شد. ویژگیهای روایی این کتاب «تمایل به محدود کردن خود به ضرورت» را آشکار میسازد ص 62-79. روایت ابن لهیعه بر صمیمیّت بین پیامبر صلیاللهعلیهوآله و جبرئیل در نخستین برخوردشان تأکید میکند. ویژگیهای روایی این نسخه «آب و تاب» و «گستردگیهای حیرتانگیز» آن است که تحت تأثیر داستان اصلی در روایت مفصّلتر آن است (ص81-85). روایت ابن اسحاق بر برخورد ترسناک در عالم رؤیا اشاره دارد. ویژگیهای روایی این روایت عبارت است از: «شرح تصویری»، «آرایه روایی» و «تکرار درونمایه» (ص 89-98). به نظر میرسد که تأکیدهای مختلف این داستان در این سه روایت، میتواند بیانی از دیدگاههای اعتقادی باشد آنگونه که با دیدگاههای روایی مخالف است. امّا وجود چنین دیدگاههایی در هیچ کجا از سوی گ. شولر مورد توجّه قرار نگرفته است.
و
روایات. اصطلاح «گزارشی» بیانگر بخش شفاهی است که سینه به سینه بین علما انتقال یافته است. اصطلاح «روایت» بیانگر بخش معنایی است که در طول زمان از گروهی از علمای مسلمان به گروهی دیگر منتقل میشده است، و در بخشهای شفاهی قابل تشخیص است.
این تمایز به ویژه در خصوص گزارشهای روایی دارای اهمّیّت است. در واقع اگر بتوانیم بخشهای معنایی را در بخشهای شفاهی از هم تمیز دهیم، ویژگیهای روایی گزارشها، میتواند به منزله احتمالات باشد. ارتباط ساختاری بین دو (یا چند) بخش معنایی با یک بخش شفاهی را «پیوند» association مینامیم. منظورم از «پیوند» این است که دو (یا چند) بخش، قسمتهایی از یک مجموعه همبسته هستند.
روش من شامل دو گام است. در گام نخست، که تا حد بسیار زیادی به ساختار روایت سیره مربوط میشود، رویدادهای روایت را در گزارشها مورد بررسی قرار میدهم، بدین منظور که پیوندهای متفاوت آن را مشخص و دسته گزارشهایی که این پیوندها را آشکار میسازد شناسایی کنم. در گام بعدی که به سیر تحوّل روایت سیره مربوط میشود، رویدادهای مربوط به این گزارشها را در آثار مورد بررسی قرار میدهم تا فرجامهای متفاوت هر یک از این پیوندها را مشخص سازم.
گام دوم تمایز بین «روایت» و «حافظه» را به میان میکشد. روایت به سیر انتقال اشاره دارد که خود شامل اعمال فردی است. حافظه به عمل انتخاب اشاره دارد که به هر یک از اعمال فردی انتقال مربوط میشود و خود میتواند با الگوهای جمعی همخوانی داشته باشد(1)
M. Halbwachs (Les cadres sociaux de la mémoire, Paris, 1925; La topographie légendaire des évangiles en terre sainte. Etude de mémoire collective, Paris, 1941; La mémoire collective, Paris, 1950) and of contemporary historians (for instance, Y. H. Yerushalmi Zakbor. Jewish History and Jewish. Memory, Seattle, 1982).
در اینجا این نظر اظهار شده «که گذشته» را گروهها به خاطر میآورند و «یادآوری جمعی»، بنا بر مطالعه الگوهای متمایز، انتخاب حوادث و تفسیر آن را به دنبال میآورد.
. به بیان تخصّصیتر «حافظه» اشاره به انتخاب از میان پیوندهایی دارد که در مدّت1) اصطلاح «حافظه» برگرفته از آثار جامعهشناسی زیر است:
زمانی مشخّص، علمای سنّی یا شیعی به طور یکنواخت انجام دادهاند. تشخیص الگوهای انتخابِ مشخصا شیعی و سنّی هنگامی میسّر است که گزارشهایی که نمایانگر پیوندی مشخص هستند، به طور مرتّب در مدّت زمانی طولانی، هم در آثار شیعی و هم در آثار سنّی وجود داشته باشند، در حالی که گزارشهایی که نمایانگر پیوندی متفاوت هستند در آثار مورد بحث به چشم نمیخورند. وجود چنین الگوهایی با استفاده از عبارتهای «حافظه سنّی» و «حافظه شیعی» ثابت میشود.
تفسیر من سرانجام از تمایزی به دست میآید که مبتنی بر روش من باشد: اگر ما قادر باشیم بخشهای معنایی را از بخشهای شفاهی از هم تمیز دهیم و بدین ترتیب، ویژگیهای رواییِ گزارشی را جزو احتمالات به حساب آوریم، میتوان فرض کرد که این بخشها، بیشتر بیانگر تصوّرات ویژه است تا تمایلات صرف.
یکی از دستاوردهای تورآندرا Tor Andrae این بود که نشان دهد شخصیّت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله موجب پدید آمدن دو تصوّر متغایر از نبوّتش شد. بنا بر نخستین تصوّر پیامبر صلیاللهعلیهوآله صرفا انسانی است که در برههای خاص از زندگی، مسؤولیت پیامبری بر عهدهاش گذارده شد. بنابر دومین تصوّر، محمّد صلیاللهعلیهوآله یک موجود فوق بشری است که حیات خاکیاش با یک انتخاب به نبوّت متّصف شد. از تحقیقهای آندرا این گونه پیداست که تصوّر نخست که در واقع در قرآن آمده است، باب طبع علمای سنّی است. تصوّر دوم در اصل محصول تفکرات شیعی صوفیانه است، امّا از همان اوایل در روایتهای سنّی نیز راه یافته است(1).
تمایزی که آندرا بین این دو تصوّر از پیامبری حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله ارائه داده است، و من به آن به عنوان پیامبری کارکردی و هستیشناسانه اشاره میکنم، مبنای تفسیر من را
1) Die Person Muḥammeds in lehre und Glauben seiner Gemeinde, Uppsala. 1917, 290-390.
فراهم ساخته است. امّا باید توجّه داشت که آندرا با مطالعه مدارک قطعی و مدارک روایتی که مستقیما با موضوعهای قطعی مرتبط است، این تصورات را تشخیص داد. ارتباط تمایز آندرا با سیره که محتوای آن را در واقع نمیتوان به اصول اعتقادی تقلیل داد در معیارهای تاریخ رستگاری که در این مورد به ظهور رسید، قرار دارد. منظور من از «تاریخ رستگاری»، تصوّر تاریخ است، آن چنان که اراده رستگاری خداوند آن را حیات بخشیده است که خود با اجرای طرح کاملی برای هدایت بشر به منصّه ظهور رسیده است. در حالی که این تصوّر، تعمّق درباره نفس نبوّت و پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به دنبال ندارد، امّا با تحقّق تاریخی پیامبری او بیارتباط نیست. از این دیدگاه خاص است که تمایز آندرا میبایست تا حدودی مورد بازنگری قرار گیرد. از این رو، این، نگاهی متفاوت به ماهیت پیامبری حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله نیست، بلکه فهم تاریخی متمایزِ آن است که تشکیلدهنده هسته هر یک از این دو تصوّر است، هنگامی که در سیره جست و جو میشود. این که این تصوّرات، آنچنان که در سیره گفته شد عبارات اعتقادی مشابهی را از هم تمیز میدهد، در تمام مباحث من جاری نیست. روش من و نیز تفسیر من، در نمونهای که ارائه خواهد شد روشن میشود.
3- روایت شهابباران
روایت شهاب باران به دستهای از «روایات مبتنی بر نظم جدید» تعلّق دارد که وقوع یک پدیده فوق طبیعی در این روایت به مفهوم سقوط نظم کهن و ظهور نظم نوین است(1). در وضعیت تازه، نظم نوین با خنثی شدن قدرتهای حاکم روی میدهد.
در روایت سنّی، با یک استثنا، روایت شهابباران مربوط به آغاز نبوّت میشود. قبل از همه گزارشهای مربوط به آن را در اینجا مورد بررسی قرار میدهیم. در گزارشی به
1) از میان پدیدههایی که بر این دگرگونی نظم دلالت دارد و روایات مجزا را تشکیل میدهند، میتوان به این موارد اشاره کرد: فروپاشی قصر کسری، گسیختگی بین زنان غیبگو و جنها، سقوط بتها، نگاهبانی جبرئیل از پیامبر در مقابل ابلیس.
نقل از یونس بن بُکیر (وفات، 199/814-815) و زیاد بن عبداللّه بکّائی (وفات، 183/799) از محمّد بن اسحاق (وفات، 150/767) میخوانیم:
هنگامی که رسالت پیامبر خدا نزدیک بود و مأموریت او آغاز میشد، شیاطین از شنیدن [کلماتی که در آسمانها به ندا در میآید] محروم شدند، نقاطی که آنها عادتا در آن مینشستند تا پنهانی گوش دهند، از دسترسی آنها خارج شد، و آنها خود مورد هجوم ستارگان قرار گرفتند. بدین رو، جنها دریافتند که حکم الهی درباره بشر در حال اجراست(1).
گزارش زیر منتسب به ابن سعد (وفات، 230/844) است:
زمانی که رسالت محمّد صلیاللهعلیهوآله آغاز شد، جنها رانده شدند و ستارگان آنها را مورد هجوم قرار دادند. پیش از این آنها عادتا به [سخنانی که از آسمانها میرسید] گوش میکردند و هر یک از طبقات جن، محلی خاص برای این منظور داشتند»(2).
دسترسی جنها به اطّلاعات آسمانی، که با آغاز رسالت پیامبر به پایان رسید، به تفصیل در گزارش متفاوتی منتسب به ابو نُعیم (وفات، 430/1033) با یک واسطه، یعنی محمّد بن عثمان بن شیبه (وفات، 297/909) آمده است(3).
گزارش زیر منتسب به ابو نعیم است که با یک واسطه از محمّد بن عمر واقدی (وفات، 207/823) نقل شده است:
نخستین روزی که پیامبر خدا مأمور ابلاغ رسالتش شد، شیاطین از دسترسی به آسمانها منع شدند و شهابسنگها آنها را مورد هجوم قرار دادند...»(4)
بن الجهم [الواذاری] وفات، 290/903 - ابو عمر محمّد بن احمد بن حسن بن محمّد بن حمزه [الهیسانی] وفات، 358/969. ابو نعیم به ما میگوید که حسین بن الفرج «به اصفهان آمد و حدّث بِها عنّی الواقدی بالمبتداء و المغازی» (تاریخ، ج 1، ص 329)، همچنین به ما میگوید که حسن بن الجهم کتاب المغازی را از حسین بن الفرج شنیده است (همان، 312). از کلماتی که ابو نعیم استفاده کرد. این گونه برمیآید که بر خلاف المغازی، مبتداء را که حسین بن الفرج از واقدی نقل کرده است و سپس، احتمالاً حسن بن الجهم به نقل از حسین بن الفرج) یک اثر متمایزی نبود، بلکه مدارکی مجزا بود. امّا فرض این مسأله غیر عقلانی نیست که اثر واقدی، بخشی داشت با عنوان المبتداء که شامل مدارکی مربوط به دوره پیش از رسالت پیامبر بود (برخلاف مغازی وی)، و حسین بن الفرج این مدارک را نقل کرده است. به نظر میرسد که بهترین گزینه، کتاب التاریخ الکبیر واقدی باشد (که ابن ندیم از آن یاد کرده است)، م. جونز این کتاب را به عنوان مرجع مورد استفاده ابن سعد در گزارشش از حوادث پیش از رسالت پیامبری ذکر کرده است (مقدمهای بر چاپ انتقادی کتاب المغازی واقدی، آکسفورد، 1966، ج 1، ص 13-14).
.1) عُطاردی، مغازی، ص 90-91؛ ابن هشام، سیره، ج 1، ص 217.
2) ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 132.
3) ابو نُعیم، دلائل، ج 1، ص 293-294. رابط محمّد بن عثمان احتمالاً منبع مورد استفاده ابو نُعیم را فراهم کرده است، که ممکن است به نوبه خود همان «تاریخ» محمّد بن عثمان باشد ر.ک: سزگین، ج 1، ص 164.
4) ابو نُعیم، دلائل، ج 1، ص 295. این گزارش و نیز دیگر گزارشهای واقدی از طرق زیر به دست ابو نعیم رسید: حسین بن الفرج [ابن خیاط بغدادی] - الحسن
در گزارشی منتسب به ابو نعیم با همین واسطه میخوانیم:
شیاطین بر حسب عادت به وحی گوش میدادند. زمانی که خداوند آغاز رسالت محمّد صلیاللهعلیهوآله را اعلام کرد، آنها از این کار منع شدند(1).
این گزارش منتسب به ابن کثیر (وفات، 774/1372) به نقل از واقدی(2)و منتسب به
سیوطی (وفات، 911/1505) به نقل از واقدی و ابونعیم است(3).
اکنون به یک گزارش سنّی میپردازیم که دالّ بر ارتباط بین روایت شهابباران و تولّد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله است. در گزارشی منتسب به ابن عساکر (وفات، 571/1176) با واسطهای که به مولا عثمان معروف بن خرّبوذ برمیگردد و زبیر بن بکّار (وفات، 256/870) واسطه بلافصل آن است، میخوانیم:
ابلیس بر حسب عادت به هفت آسمان سفر میکرد. زمانی که عیسی متولّد شد، ابلیس از [ورود] به سه آسمان [بالاتر] منع شد، امّا همچنان به چهار آسمان [پایینتر] دسترسی داشت. زمانی که پیامبر خدا (محمّد صلیاللهعلیهوآله) متولد شد، ابلیس از [ورود] به
هفت آسمان منع شد و شیاطین مورد هجوم ستارگان قرار گرفتند(1).
این گزارش، همانگونه که منتسب به سیوطی و صالحی (وفات، 942/1535) است و هر دو از ابن بکّار و ابن عساکر نقل کردهاند، با این جلد به اتمام میرسد که «ابلیس از [ورود] به هفت آسمان منع شد»(2).
شرح زیر به ابن حجر هیتمی (وفات، 974/1567) نسبت داده میشود:
آن شب (شبی که محمّد صلیاللهعلیهوآله به دنیا آمد)، شیاطین که بر حسب عادت به صورت پنهانی گوش میکردند، از آسمانها، شهابباران شدند(3).
شهاب باران شیاطین در هنگام تولّد محمّد صلیاللهعلیهوآله در شرح روایتی از جعفر بن حسن برزنجی (وفات، 1179/1621) آمده است(4).
در روایت شیعی، شهاب باران همیشه با تولد محمّد صلیاللهعلیهوآله ارتباط داده شده است. در پایان، نگاهی به گزارشهای شیعی میافکنیم، در گزارشی از ابن بابویه (وفات، 381/991) به چند واسطه از امام جعفر صادق علیهالسلام و نقل بلاواسطه احمد بن ابی عبداللّه
1) ابن عساکر، تاریخ، ج 1، ص 57. فرض این مسأله منطقی به نظر میرسد که رابط ابن بکّار مرجع ابن عساکر را معرفی میکند. در مورد گزارش مربوط به مرگ عبداللّه بن عبدالمطّلب، لِکر Lecker، اخبار المدینة ابن بکّار را به عنوان مرجع ابن عساکر ذکر میکند. M. Lecker, ``The Death, 19, note 26 این پیشنهاد که با گزارش فرضی لِکر عبداللّه در مدینه وفات یافت ارتباط آشکاری دارد، احتمالاً به گزارش حاضر نیز تسرّی پیدا خواهد کرد، اگر فرض کنیم که این دو گزارش، هر دو به ابن بکّار منتسب است. در واقع، زمان وفات عبداللّه و تولّد محمّد صلیاللهعلیهوآله بر حسب زمان نگاری زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله، به هم نزدیک است. این فرضیه، خود بر این مسأله دلالت دارد که همخوانی مضمونی با پیوند محتویات به هم میریزد، چیزی که خواننده آشنا به ادبیات عربی به سادگی به آن اعتراف خواهد کرد. در اینجا، ابن بکّار از معلّم خود محمّد بن الحسن الزباله وفات در اواخر قرن دوم هجری نقل میکند که او نیز از اثری مربوط به تاریخ مدینه اخذ کرده است ر.ک: سزگین، ج 1، ص 343-344). شاید اینگونه باشد که این دو گزارش هر دو (اگر فرضیه من درست باشد) پیش از آن به ابن زباله منتسب بود و پیوستگی آنها تنها به عنوان یک ویژگیِ اثر معلّم ابن بکّار به او به ارث رسیده است.
2) سیوطی، خصائص، ج 1، ص 127؛ صالحی، سُبُل، ج 1، ص 350.
3) مَوْلد ابن حجر، apud ، نبهانی، جواهر، 1118.
4) برزنجی، عِقْد، 13.
(محمّد) برقی (وفات، 274/88-887 یا 280/94-893) میخوانیم:
ابلیس بر حسب عادت به هفت آسمان سفر میکرد. زمانی که عیسی متولد شد، ابلیس از [ورود] به سه آسمان [بالا] منع شد، امّا هنوز میتوانست به چهار آسمان [پایین] سفر کند. وقتی که پیامبر خدا [محمّد صلیاللهعلیهوآله] متولد شد، ابلیس از ورود به کلیّه هفت آسمان منع شد، و شیاطین مورد هجوم ستارگان قرار گرفتند(1)
C. Pellat ``al-Bark'', in EI, Supplement 1-2 s.v., and F, Kohlberg, A Medieval Muslim Scholar at Work. Ibn Tāwus and his Library, Leiden, 1992, 273 and 303-09.
.این متن منتخبی است از گزارش ابن شهر آشوب (وفات، / 1192)(2). همین متن در
شرح روایت راوندی (وفات، 573/77-1178) نیز آمده است(3).
در گزارش منتسب به ابن بابویه با چند واسطه از ابان بن عثمان (از شاگردان امام جعفر صادق علیهالسلام و امام موسی کاظم علیهالسلام) نقل بلاواسطه علی بن ابراهیم [بن هاشم القمی] (که در سال 307/919 زنده بود)، آمنه درباره به دنیا آوردن محمّد صلیاللهعلیهوآله میگوید:
وقتی که محمّد به زمین افتاد، با دستها و زانوانش خودش را از کثافات حفظ کرد و سرش را به آسمان گرفت. نوری از من ساطع شد که آن چه را بین آسمانها و زمین است روشن کرد. شیاطین مورد هجوم ستارگان قرار گرفتند و از ورود به آسمانها منع شدند(4).
1) ابن بابویه، امالی، ص 253، فرض این مسأله منطقی به نظر میرسد که رابط برقی بیانگر منبع مورد استفاده ابن بابویه است. امّا شناسایی اثری که این گزارش از آن نقل شده است با این تردید دشوار میشود که آیا آثار احمد بن محمّد که محقّقان مسلمان از آن ذکر کردهاند، مستقلاً وجود داشته است یا بخشهایی از کتاب المحاسن بهشمار میرود و این که آیا خود او یا پدرش، محمّد بن خالد، این اثر و هر یک از بخشهای آن را گردآوری کردند. گزینه مناسب، کتاب التبیان است که مسعودی از آن نام برده است (ر.ک:
2) ابن شهر آشوب، مناقب، ج 1، ص 31.
3) راوندی، خرائج، ج 1، ص 21.
4) ابن بابویه، کمال، ص 196-197. اَبان به کتاب یَجمع المبتداء و المغازی و الوفات و الرّده شناخته میشود. ر.ک: نجاشی، ص 11. درباره مسائلی که با مراجعه به کتاب اَبان، به وجود میآید، رجوع کنید به همین جلد، م. یرار، «سیرة اهل الکساء. منابع اولیه شیعی درباره زندگینامه پیامبر صلیاللهعلیهوآله» آنگونه که یرار نشان داد تألیف یک اثر مجزا را به سختی میتوان به اَبان نسبت داد، در حالی که ما باید به نقش او در انتشار مجموعه آثاری منحصرا شیعی اعتراف کنیم. امّا فرض این مسأله منطقی به نظر میرسد که رابط قمی بیانگر مرجع ابن بابویه است. اثری که این گزارش از آن نقل شده، شاید کتاب المبعث قمی باشد. این کتاب (که ابن طاووس از آن نقل میکند) کتاب پیشنهادی «کالبرگ» است، که بعد از تفسیر قمی، به عنوان مرجع مورد استفاده طبرسی در اعلام قرار گرفته است (Kohlberg, Scholar).
در گزارشی منتسب به ابو منصور طبرسی (شهرت اوایل قرن 6/12) به نقل از امام موسی کاظم علیهالسلام، علی علیهالسلام به یهودی مخالف با معجزات در زمان تولد محمّد صلیاللهعلیهوآله میگوید:
معجزاتی که ابلیس در آن شب مشاهده کرد وی را برانگیخت که به آسمانها سفر کند. ابلیس در آسمان سوم جایگاهی داشت که شیاطین پنهانی گوش میدادند. هنگامی که آن معجزات را دیدند، سعی کردند پنهانی گوش فرا دهند. شیاطین در آن شب دریافتند که همه آنها از ورود به آسمانها منع شدند و شهابسنگها آنها را مورد هجوم قرار دادند. این علامت نبوّت محمّد صلیاللهعلیهوآله بود(1).
بررسی وقایع مربوط به روایت شهابباران ما را به این نتیجه میرساند که دو دسته گزارش را از هم بازشناسیم. گزارشهای سنّی بسته به طبیعت این مخلوقات (شیاطین یا جنها) و بسته به ویژگی کلمات آسمانی که آنها میشنیدند (اطّلاعات یا وحی) متنوع هستند، امّا آنها به اتّفاق (به استثنای گزارش ابن خرّبوذ) اظهار میدارند که این مخلوقات
در آغاز رسالت پیامبر از شنیدن کلمات آسمانی منع شدند. این پدیده به روشنی با وحی قرآن مربوط است و حاکی از آن است که این فرایند، برخلاف نزول کلمات آسمانی پیشین، برای همه مخلوقات امری پنهان بود تا هنگامی که این کلمات به دریافتکننده انسان رسید. در واقع، این کلمات از محتوایی مهم و بیسابقه برخوردار بود، و انتقال این
کلمات به محمّد صلیاللهعلیهوآله حادثهای بیهمتا بود که خداوند اجازه نداد گوشهای مزاحم با آن
1) ابو منصور، احتجاج، ص 331-332.
شریک شوند. از سویی دیگر، گزارش ابن خرّبوذ و گزارشهای شیعی این پدیده را به تولّد محمّد صلیاللهعلیهوآله مربوط میدانند. این ارتباط که با نگاه نخست از همگونی کمتری برخوردار است؛ این مفهوم را به ذهن میرساند که تولد پیامبر صلیاللهعلیهوآله و نه وحی قرآن یک حادثه بیسابقه است.
گام نخست در روش من منحصرا به ساختار روایت سیره مربوط میشود، (همانگونه که پیشتر گفتم) و به دنبال بازسازی نقل اخبار، پیش از درج آنها در آثار مکتوب، نیستم.
امّا چنین بازسازی میبایست در مورد گزارش ابن خرّبوذ صورت گیرد، به دو دلیل، هم به این علت که محتوای گزارش فقط با گزارشهای شیعی مشابهت دارد و هم به این علت که انتساب آن به زحمت از الگوی سنّی پیروی میکند. انتساب به ابن خرّبوذ به خودی خود، بیانگر نوعی منشأ حاشیهای است، امّا ما را به نتایج مشخّصتری رهنمون نمیسازد. ولی این نتایج بر اساس مدارک زندگینامهای نیز قابل دستیابی است. در متون
رجالی سنّی، ابن خرّبوذ بیشتر یک شخصیّت بحثبرانگیز دارد، هر چند ثقه بودن خود او به عنوان ناقل روایت است که قابل بحث میباشد(1). متون رجالی شیعه، بخش مسلّمی از اطّلاعاتی را به ما ارائه میدهد مبنی بر این که ابن خرّبوذ از مریدان امام محمّد باقر علیهالسلام و امام جعفر صادق علیهالسلام بوده است و نقش مهمی در انتقال تعالیم آنها داشته است(2). بر
اساس این مدرک و با توجه به اِسناد گزارش «برقی» میتوانیم نتیجهگیری کنیم که گزارش
مورد بحث در اصل از سوی محقّقان شیعی از امام جعفر صادق علیهالسلام نقل شده است و شاید سرانجام از خود امام صادق علیهالسلام و از مجرایی که سرمنشأ آن ابن خرّبوذ بود نقل شده است، در این جا شاید به دو نتیجهگیری دیگر هم دست پیدا کنیم. اوّل این که در
1) ر.ک: ابن حجر، تهذیب، ج 10، ص 230-231.
2) ر.ک: کَشّی، رجال، ص 184-185 و ممقانی، تنقیح، ج 3، ص 227-228. اطّلاعاتی که ابن خرّبوذ از امام محمّد باقر علیهالسلام نقل کرده است، هر چند با وضوح کمتر، در ادبیات رجال سنی نیز به چشم میخورد ر.ک: ابن حجر، همان. من دانش خود درباره هواداری شیعه از ابن خرّبوذ و نتیجهگیریهای خود را مدیون پرفسور ویلفرد مادلونگ میدانم (طیّ نامهای در تاریخ بیست و هفتم سپتامبر سال نود و هفت).
نخستین مرحله از نقل این گزارش در میان محقّقان سنّی، ذکری از انتساب آن به امام صادق علیهالسلام به میان نیامد و بنابراین، صرفا با نسبت دادن آن به ابن خرّبوذ به دست ابن بکّار رسید(1). دوم این که، این گزارش در مرحلهای، با دیگر گزارشهایی که به همین شکل از محقّقان شیعی، از طریق مجاری مختلف، با استناد به امام جعفر صادق علیهالسلام نقل شده، ترکیب شده باشد. این گزارش مختلط که زنجیره آن تنها نام یکی از مریدان امام جعفر صادق علیهالسلام را در خود دارد، سرانجام به برقی نسبت داده شد(2). از منظر بازسازی
روایات، این حقیقت که گزارش منتسب به ابن بکّار و متن گزارش برقی تقریبا به لحاظ شکلی یکسان هستند، نمونه جالبی از روایت متنی ارائه میدهد.
دومین گام در روش من اکنون قابل اجراست. مدرک ترکیبی گزارش ابن اسحاق، دو گزارش از واقدی، گزارش ابن سعد و گزارش ابن ابی شیبه نشان میدهد که ارتباط روایت شهاب باران با آغاز رسالت نبوی، در اوایل روایت سنّی وجود داشته است. از سوی دیگر، از منظر بازسازی روایت، وجود گزارش ابن خرّبوذ در گزارش ابن بکّار
1) این که ابن زباله مسؤول این حذف بود، به دلیل گمنامی رابط بین او و ابن خرّبوذ است، کسی به نام عبدالسلام بن عبداللّه. این فرد چیزی بیشتر از یک نام به نظر نمیرسد که خود محتمل است برای پوشاندن هویت آن فرد مطلع شیعی باشد. قابل توجه این که ثقه بودن ابن زباله به عنوان راوی از سوی محقّقان رجال زیر سؤال جدّی است ر.ک: ابن حجر، تهذیب، ج 9، ص 115-117.
2) برای مقایسه از یک مورد مشابه که دارای روایتهای موازی است ر.ک: Lecker, ``The Death, 24. لِکر دو گزارش ارائه میدهد که وفات عبداللّه بن عبدالمطلب را دو ماه بعد از ولادت محمّد صلیاللهعلیهوآله ذکر میکند: یک گزارش به ابن بکّار با سلسله رواتی مانند ابن زباله - عبدالسلام بن عبداللّه - ابن خرّبوذ و گزارشی دیگر، به یعقوبی به نقل از امام صادق علیهالسلام نسبت داده شده است. لکر منشأ شیعی دانستن این گزارش را به درستی استنباط کرده بود، امّا برای شواهد رجالی پشتوانهای ندارد. ضمنا اطّلاعات لِکِر فریضه من را تأیید میکند که گزارش مربوط به وفات عبداللّه و گزارش مربوط به ولادت محمّد صلیاللهعلیهوآله با هم به ابن بکّار و شاید پیش از آن به ابن زباله نسبت داده شد که در کتابی مربوط به تاریخ مدینه آمده است ر.ک: پیش از این، یادداشت 18. در واقع، این حقیقت که این دوگزارش دارای یک سلسله روات است و شاید در یک جلسه شنیده شده میتواند دلیلی دیگر باشد که آنها را به یک منبع نسبت دهیم. خواننده قبول خواهد داشت که یکسانی سلسله سندها و مضمون روایتها میتواند موجب اخلال در انسجام مضمونی در آثار عربی را فراهم سازد.
نشان میدهد که ارتباط داشتن روایت شهاب باران با تولّد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در آستانه قرن دوم / هشتم وارد روایت سنّی شده است. یافت شدن گزارش ابن ابی شیبه و دو گزارش واقدی در گزارشهای ابو نعیم و نیز یافت شدن گزارش دوم واقدی در گزارشهای ابن کثیر و سیوطی از یک سو، و ناپدید شدن گزارش ابن خرّبوذ پس از ابن بکّار (به استثنای ابن عساکر) و نیز پیدا شدن این گزارش به شکل پاره پاره (در گزارشهای سیوطی و صالحی)، از سوی دیگر، حاکی از این است که روایت شهابباران در حافظه سنّی مربوط به آغاز رسالت نبوی میشده است. امّا بازپیدایی گزارش ابن خرّبوذ، با بیان تعبیری (در گزارش برزنجی) حاکی از این است که ارتباط روایت شهاب باران با ولادت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله سرانجام در حافظه سنّی وارد شده است.
شواهد ترکیبی گزارش ابن خرّبوذ (که شکل آن در گزارش برقی حفظ شده است)، گزارش قمی و گزارش ابومنصور نشان میدهند که ارتباط بین روایت شهاب باران و ولادت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در روایت شیعی اتّفاق افتاده است. حتّی میتوان بر اساس استناد به یکی از مریدان امام جعفر صادق علیهالسلام که دو گزارش نخست از او منقول است، به این مسأله پرداخت که این ارتباط بخشی از تعالیم امام بود که به نسل پس از او منتقل شد.
امّا نبود شخصیتهای خاص راوی در متن مربوط به گزارش قمی ممکن است بیانگر این باشد که ارتباط روایت شهاب باران با ولادت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله اساسا شکلی از یک روایت مستقل نبوده است. در حالی که چنین روایتی در گزارش ابن خرّبوذ و گزارش ابو منصور وجود دارد، گزارش قمی صرفا ترکیبی از روایت شهاب باران با روایات مربوط به ولادت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را به نمایش میگذارد. یافت شدن گزارش برقی و گزارش قمی در گزارش ابن بابویه و نیز یافت شدن متن گزارش برقی در گزارشهای ابن شهرآشوب و راوندی نشان میدهد که روایت شهاب باران در حافظه شیعی به ولادت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله مربوط میشود.
تفسیر من، تحلیل جامع روایات تازه انسجام یافته را که در جای دیگر مورد قبول قرار
گرفته است، مورد تأیید قرار میدهد(1)، و در مقاله حاضر نمیتوان کاملاً آن را ارائه داد.بازسازی روایات که در ادامه این مقاله مطرح میشود، اساسا برگرفته از همین چارچوب وسیعتر است و در پی آن نیست که خواننده را صرفا بر مبنای نتایجی که در صفحات پیشین به دست آمده است، متقاعد کند.
تفسیر من با این بحث شروع میشود که دو دریافت از نبوّت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله که قبلاً به آن اشاره شد، حاوی مفاهیم مختلف مربوط به نقشهایی است که به ترتیب، آغاز رسالت پیامبر و ولادت او در تاریخ رستگاری بشر برعهده دارد. همین قدر کافی است که در این جا یادآور شویم که فضایی وسیعتر، این مبحث از اعتبار کاملی برخوردار نیست. بر اساس اعتقاد به پیامبر صاحب رسالت، آغاز رسالت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهبیانگر دستیابی یک انسان به مقام نبوّت است. ولادت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله تا آنجا ارزش توجه دارد که آغاز زندگی فردی است که بناست پیامبر باشد و گرنه هیچ نقشی در تاریخ رستگاری بشر ندارد. سرآغاز رسالت، نبوّت است که آغازگر اجرای برنامههای خداوند است. امّا بر اساس اعتقاد به پیامبر در قالب هستیشناسی، ولادت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله بیانگر ظهور فردی است که از قبل برای پیامبری در نظر گرفته شده است. سرآغاز رسالت پیامبری تا آنجا شایسته توجه است که آغازگر نزول وحی مقدس باشد، امّا در تاریخ رستگاری بشر هیچ نقش تعیینکنندهای ندارد. ولادت محمّد صلیاللهعلیهوآله است که آغازگر
اجرای طرح خداوند است.
اضافه میکنم که روایات تازه انسجام یافته با توجه به پیوندهای مختلفشان، اعتقاد به پیامبر از منظر صاحب رسالت و اعتقاد به پیامبر از منظر هستیشناسی را بر همان اساس که بیشتر توضیح داده شد، تبیین میکند. اعتقاد به پیامبر از منظر صاحب رسالت
1) A. Leites, The Time of Birth of Muḥammad. A Study in Islamic Tradition. Ph.D. dissertation (under the supervision of Michael Cook), Princeton University, June 1997, 92-124.
از طریق ارتباط روایتها تازه انسجام یافته یا سرآغاز رسالت پیامبر و اعتقاد به پیامبر از منظر هستیشناسی از طریق ارتباط این روایتها با ولادت پیامبر بیان میشود. در مورد
نخست، با ظهور محمّد صلیاللهعلیهوآله در مقام پیامبری است که نظم کهن فرو میریزد و نظم جدید شکل میگیرد. ایجاد نظم جدید بیانگر نتیجه وحی مقدّس است که به عنوان عالیترین جلوه اراده رستگاری خداوند، تأثیر زیانباری روی نیروهایی دارد که انسان را به سوی فلاکت هدایت میکنند. در مورد دوم، با عملی شدن پیامبری محمّد صلیاللهعلیهوآله، نظم پیشین فرو میریزد و نظم جدید شکل میگیرد. ایجاد نظم جدید بیانگر جلوه مستقلی از اراده رستگاری خداوند است که با آن انسان دائما از نیروهایی که او را به سوی فلاکت میرانند محافظت میشود.
بر اساس بحث پیشین، و با توجه به نتایج مشابهی که در تحلیل من از روایتهای تازه انسجام یافته به دست آمد، میتوان تحوّلات تفسیری را بازسازی کرد. شواهد ترکیبی گزارش ابن اسحاق، دو گزارش واقدی، گزارش ابن سعد و گزارش ابن ابی شیبه نشان میدهد که پیامبر از منظر رسالت در واقع اساس تفسیر در میان محققان سنّی بوده است. از سوی دیگر، یافت شدن گزارش ابن خرّبوذ در گزارش ابن بکّار نشان میدهد که تفسیر پیامبر از منظر هستیشناسی در آستانه قرن دوم / هشتم در میان محقّقان سنّی به چشم خورد. دلایل این تحوّل با نبود مستند تاریخی از استحکامی برخوردار نیست. یافته شدن گزارش ابن ابی شیبه و دو گزارش واقدی در آثار بعدی، از یک سو و ناپدید شدن گزارش ابن خرّبوذ بعد از ابن بکّار از سوی دیگر بیانگر این است که پیامبر از منظر رسالت در
میان محققان سنّی یک تفسیر غالب بود. امّا بازپیدایی گزارش ابن خرّبوذ در گزارشهای ابی حجر و برزنجی حاکی از این است که محققان بعدی سنّی به مرور به تفسیر پیامبر از منظر هستیشناسی گرایش یافتند. این که این تحوّل بیانگر قبول روزافزون اصول اعتقادی صوفیانه است به نظر میرسد که به لحاظ تاریخی فرضیه قابل قبولی باشد، در واقع تفسیر صوفیانه تفسیر بسیار رایجی بود(1).
1) See Leites, The Time, 135-38.
شواهد ترکیبی گزارش ابن خرّبوذ، گزارش قمی و گزارش ابو منصور نشان میدهد که تفسیر پیامبر از منظر هستیشناسی در اصل از سوی محققان شیعی بیان شده است. یافت شدن متن گزارش برقی و گزارش قمی در آثار بعدی نشان میدهد که تفسیر پیامبر از منظر هستیشناسی تنها تفسیری بود که همیشه در میان محقّقان شیعی مطرح بوده است.
از نمونه یاد شده باید آشکار شده باشد که تصدیق وجود روایت سیره، آنچنان که در آغاز این مقاله تعریف شده، بیانگر رویکرد پویا نسبت به آثار است. چنین رویکردی را به صراحت، کیستر پیشنهاد میکند. وی برای نخستین بار در تحقیقات غربی نسبت به آثار اوّلیه و آثار مؤخّره اعم از شیعی یا سنّی به طور برابر توجّه کرده است امّا استفاده از انبوه آثار زمانی که هر یک از آنها نماینده برههای از تحوّلات باشد و نه صرفا نقطهای در گستره روایت، آنچنان که در روش «کیستر» مطرح است، اختلاف عمده ایجاد میکند، تلاش اصلی من ضرورتا بر این بحث قرار دارد که با توجه به قبول رویکرد پویا نسبت به آثار، تحوّل روایت سیره به معنای واقعی قابل بازسازی است، اگر بتوانیم واحدهای معنایی را از واحدهای لفظی از هم تمیز دهیم، و از این رو ویژگیهای نقل گزارشها را امری تصادفی تلقّی کنیم، در واقع تشخیص روایتها و تعیین ارتباطهای مختلف آنهاست که مرا به تمیز دادن الگوهای جمعیِ انتخاب و نیز شناسایی بیان استنباطهای ویژه در سیره راهنمایی کرد.
پرسش همچنان باقی است که آیا روش من و تفسیر من در این ارتباط در کل متناسب با سیره است یا خیر. نوع مطالبی که در این مقاله مطرح شده است، حاوی گزارشهایی است که به پدیده ماوراءالطبیعه مربوط میشود. امّا نوع مطالبی که وجه قالب سیره را
تشکیل میدهد، حاوی اطّلاعات پیچیدهای است، مثل اطّلاعاتی درباه افراد و مکانها. آیا این اطّلاعات میتواند به واحدهای ساده تبدیل شود؟ از سوی دیگر، گزارشهایی که به پدیده ماوراءالطبیعه مربوط میشوند، بیانکننده مضمون اصلی از هم گسیختگی مجموعه حوادث هستند. گزارشهای مفصل از درگیریهای نظامی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله
که نمونه شاخصی از اطّلاعات پیچیده حاکم بر سیره است، برعکس بیانگر تلاش برای شرح پیوند علت و معلولی حوادث است. آیا میتوانیم فراتر از نقل تاریخی - با توجه به
این که چنین نقلی ذاتا جانبدارانه است - گام برداریم و با استفاده از آن ما نشانههای تاریخ رستگاری را تشخیص دهیم؟ پاسخ مثبت به هر دو پرسش نیازمند پیشرفت قابل توجّه در توضیح روشها و در ابداع ابزار تفسیری است.
کتابشناسی
ابن بابویه، محمّد بن علی القمی، الامالی، نجف، 1970.
---------- ، کمال الدین و تمام النعمه، به کوشش علی اکبر غفاری، تهران، 1970.
ابن حجر العسقلانی، احمد بن علی بن محمّد، تهذیب التهذیب، 12 جلد، حیدرآباد،
1325-1327ه . ق.
ابن سعد، محمّد البصری، الطبقات الکبری، به کوشش محمّد عبدالقادر عطا، بیروت، 1990.
ابن شهر آشوب، محمّد بن علی سَروَری، مناقب آل ابی طالب، به کوشش محمّد حسین دانش و هاشم رسولی محلاتی، 4 جلد، قم، 1980.
ابن عساکر، علی بن حسن الدمشقی، تاریخ مدینة دمشق، به کوشش نشاط غزاوی و دیگران، دمشق، 1984.
ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، السیرة النّبویّه، به کوشش مصطفی عبدالواحد، قاهره، 1964-1966.
ابن هشام، عبدالملک الحمیری، السیرة النّبویه، به کوشش مصطفی السقا و دیگران، 4 جلد، قاهره، 1936.
ابو منصور، احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، به کوشش محمّد باقر
الخرسان، نجف، 1965-1966.
ابونعیم، احمد بن عبداللّه الاصبهانی، دلائل النبوة، به کوشش عبدالبر عباس و محمّد روّاس قلعجی، حلب، 1970.
البرزنجی، جعفر بن حسن، عقد الجوهر فی مولد بن الازهر، بمبئی، 1897.
السیوطی، عبدالرحمان بن ابی بکر، الخصائص الکبری، به کوشش محمّد خلیل هراس، 2 جلد، قاهره، 1967.
الصالحی، محمّد بن یوسف، سُبُل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، به کوشش عادل احمد
عبدالموجود و علی محمّد معوّض، بیروت، 1993.
العُطاردی، احمد بن عبدالجبار (به قولی گردآورنده) المغازی لابن اسحاق (در تجدید چاپ
یونس بن بُکَیر) به کوشش محمّد حمید اللّه، کنیا، 1981.
الکشی، محمّد بن عمر، الرجال، به کوشش شرح احمد الحسینی، کربلا، بیتا.
المامقانی، عبداللّه الجَرَوی، تنقیح المقال فی علم الرجال، نجف، 1930-1933.
النبهانی، یوسف بن اسماعیل، جواهر البحار فی فضائل المختار، بیروت، 1907 یا 1908-1909 یا 1910.
النجاشی، احمد بن علی، الرّجال، تهران، بیتا.
راوندی، سعید بن هبة اللّه، الخرائج و الجرائح، قم، 1989.
یرّار، م.، «سیرة اهل الکساء»، «منابع نخست شیعی درباره زندگینامه پیامبر»، مقاله پنجم این جلد.
Leites, Adrien, The Time of Birth of Muḥammad. A Study in Islamic Tradition, Ph.D. dissertation (under the supervision of Michael Cook), Princeton University, June 1997.
Schoeler, Gregor, Charakter und Authentie der muslimischen Überlieferung über das leben Mohammeds, Berlin, 1996.
Sezgin, Fuat, Geschichte der arabischen Schrifttums, Leiden, 1967.
Shils Edvard, Tradition, Chicago, 1981.
Wansbrough, John, The Sectarian Milieu. Content and Composition of Islamic Salvation History, Oxford, 1978.
Yerushalmi, Yosef Hayim, Zakhor. Jewish History and Jewuish Memory, Seattle, 1982.
Andrae, Tor, Die Person Muḥammeds in Lehre und Glauben seiner Gemeinde, Uppsala, 1917.
Cook, Patricia, Muhammad, Oxford, 1983.
Crone, Patricia, Meccan Trade and the Rise of Islam, Princeton, 1987.
Halbwachs, Maurice, Les cadres sociaux de la mémoire, Paris, 1925.
---------- , La topographie légendaire des évangiles en terre sainte. Etude de mémoire collective, Paris, 1941.
---------- , La mémoire collective, Paris, 1950.
Horovitz, J., ``Salmān al-Fāris'', in Der Islam, 12 (1922), 178-80.
Jones, Marsden (ed.), al-Wāqid's Kitāb al-Maghāz, 3 vols., Oxford, 1966.
Kister, M.J., ``Rajab is the Month of God...'', in Israel Oriental Studies, 1 (1971), 197.
---------- , ```... And He Was Born Circumcised...' Some Notes on Circumcision in Kohlberg, Etan, A Medieval Muslim Scholar at Work. Ibn Ṭāwus and his Library,
Leiden, 1992.
Lecker, M., ``The Death of the Prophet Muḥammad's Father: Did Wāqid Invent Some of the Evidence?'', in Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 145 (1995), 9-27.
Motzki, H., ``The Murder of Ibn Ab l-Ḥuqayq: On the Origin and Reliability of Some Maghāz-Reports'', article 7 of this volume.
Pellat, C., ``al-Bark'', in EI2, Supplement 1-2, s.v.
مقدّمه مترجم
متن زیر ترجمه مقالهای از گِرگُور شولر، یکی از شرقشناسان است که در زمینه مغازی موسی بن عقبه، تحقیقی داشته و ضمن آن، دیدگاه یکی دیگر از شرقشناسان به نام شاخت را رد کرده است. شولر در نهایت بدین نتیجه میرسد که احادیث موجود در منتخب المغازی موسی بن عقبه، مستند به مشایخ موسی بن عقبه است و از جعلیات ضدّ اهل بیت علیهمالسلام نمیباشد.
در زمینه متن ترجمه شده، ذکر مطالبی چند ضرورت دارد:
1- متن آلمانی بسیار علمی و پیچیده است به طوری که نویسنده آلمانی متن، از بیان ساده به طور جدّی اجتناب نموده، بلکه گویا اصل را بر پیچیدهگویی نهاده و مباحث علمی خود را با جملات معترضه آراسته است تا جایی که در خواندن مطلب، گاه ممکن است رشته کلام از دست خواننده در برود.
2- در جاهای مختلف، از حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و از حضرت فاطمه علیهاالسلام صحبت میشود. چون نویسنده آلمانی زبان، اعتقادی به اسلام ندارد، از تعابیری مانند صلی اللّه
علیه و آله و یا سلام اللّه علیها، به طور کلی اجتناب کرده است. این تعابیر را مترجم در داخل قلاّب [] متن فارسی اضافه کرده است.
3- در متن آلمانی، نویسنده بسیاری از جملات معترضه را بین دو خط فاصله «- -» قرار داده که در رسمالخط آلمانی بسیار مرسوم است. علاوه بر آن، در کنار این جملات معترضه، جملات و توضیحاتی را نیز در پرانتز بیان کرده است. به همین سبب،
نمیتوانستم، تمامی این جملات معترضه را در داخل پرانتز قرار دهم. بنابراین جملههای میان دو خط ممکن است یک جمله معترضه باشد.
4- یادداشتهای پایانی از مترجم است. امّا پاورقیهای موجود در متن، همگی از نویسنده آلمانی زبان است.
5- زبان آلمانی، زبان مادری اینجانب است. به همین سبب، گمان میکنم متن به صورت صحیح به فارسی برگردانده شده است. ولی از آنجا که هیچ کس از اشتباه در امان نیست، از خوانندگان گرامی سپاسگزار خواهم شد که اشتباهات را به من گوشزد کنند.
مترجم: محمّد والدمن
قم 23/3/1383
مغازی موسی بن عقبه(1)
گِرگور شولر
ترجمه: محمّد والدمن
مراد از «مغازی(2)
Die Prophetenbiographie im islamischen Spanien, Ein Beitrag zur Überlieferungs - und Redaktionsgeschichte
]شرح زندگانی پیامبر در اسپانیای اسلامی. مقالهای در زمینه تاریخچه روایات و نُسَخ]، فرانکفورت / برْن، 1989، ص 1 به بعد و ص 32 به بعد؛ در مقابل آقای ام هیندس [M. Hinds] «مغازی» در (Encyclopaedia of Islam) EI، ذیل این مدخل. از اثر موسی بن عُقْبَه که آن هم تمامی زندگانی پیامبر را تحت پوشش قرار میدهد، به طور یکسان به عنوان «کتاب مغازی» تعبیر میشود. رجوع کنید به مطالب فصل 2.
موسی بن عقبه» در متن زیر، اثر کوتاه و ناتمام(3)برلینی آلوارت(Ahlwardt) به شماره 1554 میباشد که ادوارد ساخاو (Eduard Sachau) در سال 1904 مقدّمهای بر آن نوشت و آن را به آلمانی ترجمه و تفسیر و برای اوّلین بار منتشر کرد(4)
بن عقبة» در سال 1991 در بیروت منتشر کرد. من از آقای آوْرَهام حکیم (Avraham Hakim)، تلآویو، تشکّر میکنم که مرا در گفتگوی علمی شهر نیمْوِگِن هلند متوجّه این نسخه ساخت و یک کپی از آن را برای من تهیّه کرد. این نسخه جدید از تک نسخه برلین، در بسیاری از موارد متن بهتری را از نسخه ساخاو در اختیار قرار میدهد. به علاوه، به سبب مدخل پر بار خود و به سبب ارجاعات منظّم خود به روایات مشابه در پاورقیها، میدرخشد. - من در متن زیر از این نسخه نقل میکنم - یک ترجمه انگلیسی از این اثر ناتمام را که در قسمتهایی تلخیص شده، أیْ گیوم (A. Guillaume) در مدخل ترجمه خود از ابن اسحاق به دست داده است تحت عنوان The Life of Muhammad. A Translation of Ibn Ishaqs Sirat Rasul Allah, (زندگی محمّد ] صلیاللهعلیهوآله]، ترجمه سیره ابن اسحاق) آکسفورد، 1955، ص 43 (xliii) تا 47 (xlvii).
.1) خلاصه این متن به دنبال همین مقاله ص 139 درج گردیده است.
2) اصطلاحِ مغازی لشکرکشیها به معنای اخصّ خود به جنگهای محمّد (که بدون استثنا در دوران مدنی فعالیتِ او رخ داده است) گفته میشود. نیز به معنای تمامی فعّالیتهای محمّد در دوران مدنی به کار برده میشود و در نهایت، به طور اعم به معنای تمامی زندگانی و فعالیت محمّد است. در معنای اخیر مغازی معادل سیره (رفتار، نحوه زندگی، زندگینامه) است. معروفترین زندگینامه محمّد، یعنی سیره ابن اسحاق، غالبا «کتاب المغازی» خوانده میشود (مقایسه کنید: ام یرار [M. Jarrar]،
3) یادداشتهایی که با الفبای فارسی مشخص شده یادداشتهای مترجم است.
4) ای ساخاو Fragment, [E. Sachau] اثر ناتمام برلینیِ موسی بن عقبه، در: SPAW، 1904، 70-445. نسخه جدیدی را مشهور حسن سلمان تحت عنوان «احادیث منتخبة من مغازی موسی
این اثر ناتمام - البته بهتر است آن را «منتخب» بنامیم(1)- قسمتی از یک مجموعه خطّی است از قرن 8 / 14 و مشتمل است بر 19 حدیث که همگی به موسی بن عقبه (وفات 141 / 758)(2)نسبت داده میشود و علاوه بر اینها یک حدیث دیگر. آنها [احادیث] توسّط منتخبنویس صراحتا «مأخوذ از مغازی موسی» گفته میشود و هر کدام به یکی از اجزای دهگانه یک کتاب اصلی مرتبط شدهاند. در ابتدای این اثر مختصر یک «روایت» (سلسله روات) قرار دارد که توسّط عالمی از قرن 8 / 14 آغاز شده، به مؤلّف اثر (صاحب مغازی) موسی بن عقبه میرسد(3). در اینجا تنها لازم است راوی مستقیم موسی و راوی آن راوی و همچنین خلاصهنویس [این اثر ناتمام] را نام ببریم که عبارتند از: برادرزاده موسی، موسوم به اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه (وفات، 158 / 774 - GAS، ج
1، ص 286)، شاگرد وی، اسماعیل بن ابی اُوَیس عبد اللّه (وفات، 226 / 840-841) و محمّد بن عبد اللّه بن عتّاب (وفات، 344 / 955-956)(4).
1) عنوان آن در نسخه دست خطی «احادیث منتخبه» میباشد؛ ر.ک: ساخاو، Fragment (اثر ناتمام)، ص 470؛ سلمان، (احادیث)، ص 55.
2) درباره او، ر.ک: GAS، ج 1، ص 286 به بعد؛ جی هوروویتس «نخستین شرح حالهای پیامبر و مؤلّفان آنها»، ج 3، در Islamic Culture، 2 1928، ص 164-167؛ سلمان، احادیث، ص 7 به بعد؛ ابو مالک، المغازی لموسی بن عقبه (القسم الدراسی)، آغادیر، 1994، ص 15-16.
3) ساخاو اثر ناتمام، ص 470؛ سلمان، (احادیث)، ص 57 به بعد.
4) درباره آنها ر.ک به: ساخاو اثر ناتمام، ص 449؛ شاخت، (درباره کتاب المغازی موسی بن عقبه) در «Acta Orientalia»، شماره 21 1953، ص 289؛ سلمان (احادیث)، ص 47 به بعد.
اغلب این 19 حدیث حاوی کلام پیامبر میباشد و یا - تعداد اندکی به صورتی تفصیلی (3، 7، 18 و 19) - حوادثی از زندگی وی را بیان میکند. دو حدیث نیز مربوط به
زمان پس از رحلت اوست: سخنرانی ابوبکر (19) و یکی از اقدامات عمر (14) در زمان خلافت آنها. حدیث شماره 11 ادامه حدیث شماره 10 است و احادیث شماره 15 و 16 مربوط به هم میباشند. به احتمال زیاد، احادیث 13 و 14 نیز به هم مربوطند. حتی احادیث 8 و 9 در ابتدای امر، یک حدیث را تشکیل میدادند (ر.ک: ص 117 به بعد)؛ حدیث 13 به احتمال زیاد در اصل دو حدیث بوده که اسناد دومی در اثر نقصانی در کتابت، گم شده است(1).
سعی بر تنظیم تاریخی احادیث قابل مشاهده است ولی این تنظیم به طور قاطعانه اعمال نشده است(2): حدیث 2 مربوط به قبل از هجرت است، حدیث 3 و 4 مربوط به زمان خود هجرت، حدیث 5 و 6 مربوط به زمان جنگ بدر است و یا اندکی پس از آن (2/624) حدیث 7 مربوط است به حوادث بئر معونه (4 / 625)، حدیث 10 و 11 مربوط است به حمله علیه بنی المصطلق (طبق تاریخگذاری موسی 5 / 626-627)، حدیث 12 و 13 مربوط به حوادث حُنین و پس از فتح خیبر (7/628) است. حدیث 15 و 16 مربوط به تقسیم غنایم حُنین (8/630) است، حدیث 17 از حجّة الوداع (10/632) گزارش میدهد، حدیث 18 مربوط به حادثهای در سال ارسال سفیران (9/630 یا 631) است و 19 مربوط به حادثهای است اندکی پس از شروع خلافت ابوبکر. حدیث 8 و 9 کاملاً خارج از ترتیب تاریخی و مربوط به تصمیمی توسط محمّد صلیاللهعلیهوآله، اندکی قبل از مرگ وی است و حدیث 14 به دستوری از عمر در زمان
خلافت خویش مربوط میشود. امّا این حدیث (حدیث شماره 14) بر اساس محتوای خود (سؤال اینکه آیا و تا چه زمانی اهل کتاب حقّ ماندن در جزیرة العرب را دارند) با
حدیث قبل از خود (یعنی حدیث شماره 13) گِره خورده است.
اگر از حدیث 17 که در این میان به نحوی استثناست (توضیح آن در قسم زیر بیان میگردد)، صرف نظر کنیم، همه احادیث، صرف نظر از منتخب، در منابع دیگری نیز
وجود دارد و از طرق دیگری نیز به موسی [بن عقبه] انتساب مییابد. دوازده تا از این احادیث - با همین اسناد از موسی [بن عقبه] به قبل تا حلقه پنجم روایت از موسی [بن عقبه] به بعد - در دلائل النبوّة بیهقی وجود دارد که یازده حدیث آن در متن نیز کاملاً یا قریب به آن، یکی میباشند(1). البته احادیث دلائل النبوّه گاهی بلندتر از احادیث منتخب
است، فقط حدیث مشابه حدیث 13، اندکی کوتاهتر است(2). در یک مورد (یعنی در حدیث 17 که منطبق است با دلائل، ج 5، ص 448) متن حدیث عنوان نشده است، بلکه
تنها به محتوای آن اشاره میگردد. این حدیث به نظر میرسد که در هیچ کدام از منابع حدیثی دیگر، وجود نداشته باشد. احادیث موازی(3)دیگری که مستند به موسی است در بخاری و بقیه منابع حدیث فقهی، در طیالسی، ابن سعد، عبدالرزّاق، عمر بن شبّه و در تعداد زیادی از آثار دیگر یافت میشود.
ساخاو در تفاسیر خود درباره تک تک احادیث، به احادیث موازی و نیز به وسایل
1) حدیث 2 منطبق با: دلائل، ج 2، ص 433، 441؛ حدیث 3 منطبق با: دلائل، ج 2، ص 487 و صفحه بعد؛ حدیث 5 منطبق با: دلائل، ج 3، ص 117؛ حدیث 6 منطبق با: دلائل، ج 3، ص 141؛ حدیث 7 منطبق با دلائل، ج 3، ص 343؛ حدیث 10 منطبق با: دلائل، ج 4، ص 57؛ حدیث 11 منطبق با: دلائل، ج 4، ص 57؛ حدیث 13 منطبق با: دلائل، ج 4، ص 234؛ حدیث 15 منطبق با: دلائل، ج 5، ص 192 پایین صفحه؛ حدیث 16 منطبق با: دلائل، ج 5، ص 193 بالای صفحه؛ حدیث 18 منطبق با: دلائل، ج 6، ص 319.
2) تنها جمله آخر آن وجود ندارد.
3) منظورم از احادیث موازی، احادیثی است که حاوی موضوعات مشابهی باشند و در منابع دیگری با همان اسناد لااقل از موسی [بن عقبه] به پایین به موسی [بن عقبه] اسناد یافته است.
مقایسهای دیگر، اشاره نموده است؛ م. ح. سلمان (M.H. Salman)از او در چاپ جدید خود پیروی کرده و در پاورقیهای متن، تعداد زیادی از مدارک دیگر را جمعآوری کرده است. چند سال قبل، یک عالم مراکشی به نام محمّد باقشیش ابو مالک، سعی کرد، احادیث مسند به موسی بن عقبه را جمعآوری کند(1). ظاهرا همین سعی نیز در چارچوب یک پایاننامه دوره کارشناسی ارشد در عمان که انتشار نیافت، انجام گرفته است(2). مجموعه ابو مالک، که مطابق انتظار پیش نرفته است (یکی از کارهای مورد انتظار، این بود که تک تک احادیث موجود موسی بن عقبه را با هم تطبیق دهد) لا اقل این حسن را دارد، که متونی را که در کتابها به موسی اسناد مییابند، تقریبا به صورت
کامل جمعآوری و در پاورقیها، به احادیث موازی اشاره کرده است. نسخه سلمان از تک نسخه برلینی (با ارجاعات به موازات بسیاری) از دید ابو مالک پنهان ماند.
بررسی علمی منتخب که با ساخاو آغاز گشته، توسط جی شاخت در مقاله وی تحت عنوان «درباره کتاب المغازی موسی بن عقبه» ادامه یافت(3). هدف شاخت در مقاله مذکور این است که نظریه معروف خود در زمینه احادیث فقهی را در زمینه احادیث تاریخی نیز اعمال کند(4). مفاد این نظریه این است که قسمت عمدهای از کلّ احادیث اسلامی، در نیمه دوم قرن دوم کتابت شدهاند و به این سبب فاقد ارزش تاریخی هستند. تک تک احادیث تاریخی، همانگونه که امروزه وجود دارد، به تحلیل شاخت، در اثر شکلدهی، تنظیم و تزیین [تکمیل کردن] حافظه مبهمِ جمعیِ امّت، بهوجود آمده است. آن اسناد ملحق احادیث - طبق قول شاخت - همگی به عنوان ملحقات بعدی (به قبل از نیمه دوم هجرت برنمیگردند) و فرضی میباشند.
به علت اینکه در سالهای اخیر منابع جدید با [احادیث] موسی بن عقبه پیدا شده و
قابل دستیابی است و همچنین در پژوهشهای جدید، تئوریهای شاخت، شدیدا مورد تردید قرار گرفته و حتّی نفی شده است(1)، زمان ارائه پژوهش جدید روشمند درباره «منتخب» فرا رسیده است.
زمینههای بررسی دیدگاه شاخت درباره منتخب در دو اثر علمی محمّد م.اعظمی یافت میشود(2). کمی عمیقتر و به عنوان نقد موجه، نقد سلمان است که در مقدمه نسخه جدید او از منتخب آمده است. ولی به سبب تعریضهایش ناخوشایند است(3). آنچه تا این زمان وجود ندارد، یک تصحیح روشمند از نظریات شاخت است که در قسمت بعد به آن خواهیم پرداخت(4).
2
قبل از اینکه به بحث شاخت بپردازیم، باید مطلب لازم درباره اثر اصلی مفروض موسی و درباره احادیثی، که در [فضای تاریخی] آنها دور میزند، بیان شود. در این جهت، نگاهی به زندگینامهها لازم است. شواهدی بر اینکه «مغازی موسی» در سدههای
1) ر.ک به: ویژه موتزکی H. Motzki آغاز فقه اسلامی، رشد آن در مکّه... Die Anfänge der islamischen Jurisprudenz. Ihre Entwicklung in Mekka bis zur Mite des 2/8 Jahrhundertsاشتوتگارت [آلمان]، 1991؛ و همان، (فقه زهری، مشکلات منابع در اسلام) ``Der Fiqh des Zuhri: die Quellenproblematik در Der Islam، شماره 68 (1991)، ص 1-44. بررسی دیدگاه شاخت از دیدگاه مسلمانان کتاب م. م. اعظمی (M.M. Azami) است تحت عنوان: On Schachts Origins of Muhammadan Jurisprudence (درباره ریشههای فقه اسلامی شاخت»، ریاض، 1985.
2) در مقدمه نسخه خود از کتاب التمییز مسلم، ص 89 به بعد، و در دراسات فی الحدیث النبویّ، ج 2، ص 386 به بعد. این آثار در اختیار من قرار ندارد، آنچه در این زمینه نقل میکنم از سلمان، احادیث، ص 34، یادداشت شماره 2.
3) ص 33 و صفحه بعد، ص 37 به بعد، احادیث در ص 34 و صفحه بعد از آن به استدلالهای اعظمی نیز ارجاع میدهد و آنها را نیز مورد بررسی قرار میدهد.
4) در این جا به پژوهش م. یرار (M. Jarrar) درباره زمینهسازی المغازیِ موسی در «الاندلس» اشاره میکنیم؛ ر.ک: کتاب او Die Prophetenbiographie، ص 71-76.
اول وجود داشته است، یافت میشود. مالک بن انس گفته است: «علیکم بمغازی موسی بن عقبه»(1). مالک و یعقوب بن مَعین از «کتاب موسی» و از «کتاب موسی عن الزهری» نیز صحبت میکنند(2). اینکه کتاب موسی چگونه میتوانسته در این دوره حضور داشته باشد کاملاً روشن نیست(3). امّا قطعی است که این اثر تمام زندگی پیامبر - از زمان قبل(4)تا بعد از هجرت - و نیز دوران خلفای راشدین را شامل میشده است و احتمالاً علاوه بر
آن، به ابتدای دوران بنی اُمیّه نیز پرداخته است(5). طبق قول ذهبی کتاب موسی اوّلین اثری است که درباره مغازی [غزوههای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله] تصنیف شده است. محور تنظیم موسی به احتمال زیاد، ترتیب تاریخی بود چون از او تعداد زیادی از تاریخگذاریهای حوادث - که در بسیاری از موارد با [تاریخگذاری] ابن عباس تفاوت دارند - نقل شده است(6). صرف نظر از احادیث، این اثر نیز حاوی فهرستهای زیادی از شرکتکنندگان در جنگها و حوادث مهمّ آن در صدر اسلام بود، فهرستهایی که تعداد زیادی از آنها به دست
1) ذهبی، سِیَر، ج 6، ص 115؛ به طور مکرر.
2) ذهبی، سِیَر، ج 6، ص 116 و صفحه بعد؛ نیز ر.ک: ابن سعد، طبقات، ج 3، ص 120.
3) منظور از «کتاب موسی عن الزهری» ظاهرا نوشتههای او از درس الزهری میباشد.
4) ر.ک: بیهقی، دلائل، ج 2، ص 285، آنجا که یک حدیث طولانی از موسی درباره هجرت اوّل به سوی حبشه صریحا از «کتاب» او نقل شده است.
5) اینکه این کتاب نیز شامل حوادث پس از رحلت پیامبر است، همانگونه که هوروویتز (Horovitz) به طور صحیح به آن اشاره میکند (The Earliest Biographies»، ج 3، ص 165-166)، از طرف شاخت (درباره کتاب المغازی) ص 292) به ناحق رد شد. منتخب ما حاوی دو حدیث (شمارههای 14 و 19) میباشد که به زمان خلافت ابوبکر و عمر مربوط میشود. به ترتیب تاریخی، آخرین احادیثی که به موسی اسناد مییابد، مربوط به واقعه حَرّه (در سال 63 معادل 683) و مربوط به حادثهای در زمان والی بودن خالد القسری (در سال 91 معادل 710 است)؛ ر.ک: ابو مالک، مغازی، ص 351 به بعد، البته ممکن است موسی بن عقبه این گونه احادیث را خارج از کتاب المغازی نقل کرده باشد.
6) ر.ک: جی.ام.بی. جونز (J.M.B. Jones)، "The Chronology of the Maghazi - A Textual Survey" ، وقایعنگاری مغازی، بررسی در متن در BSOAS ، (مجله مدرسه مطالعات شرقی و افریقایی) شماره 19 (1957)، ص 245 تا 280.
ما رسیده است(1).
قطعی است که کتاب مغازیِ موسی به صورت مصحف منسجم و قابل استفاده برای خوانندگان بیشتر، وجود نداشت، بلکه تنها به صورت امالی دروس (به صورت نقل و یا نقد) توسط شاگردان و شاگردانِ شاگردان، در دسترس بود (مالک در گزارش مذکور مورد سؤال واقع میشود: «کدام مغازی را یادداشت کنیم؟») شاید اشتباه نباشد اگر اثر آن زمان موسی را مانند تاریخ مدینه عمر بن شبّه (وفات، 264/877) که به دست ما رسیده است تصوّر کنیم. این اثر [تاریخ مدینه]، بازنویس یکی از شاگردان از مجموعه احادیث تاریخی به نقل از عمر بن شبّه است که تا حدّ ممکن(2)، بر اساس ترتیب تاریخی تنظیم شده، ولی فاقد یادداشتهای ربطدهنده و فاقد تفاسیر مؤلّف و یا راوی است.
مهمترین راوی [شاگرد] کتاب موسی، پسر برادر او، اسماعیل بن ابراهیم است(3). به نظر میرسد، او اثر عموی خود را به صورت کامل انتقال داده باشد. هم منتخبِ ما و هم فرازهای منتخب بیهقی در دلائل خود - که گاهی با آن [منتخب ما] کاملاً تطابق دارند - بر این روایت مبتنی است. حایز اهمیّت است به این مطلب اشاره شود که علاوه بر انتقال کامل مغازی موسی (یا قسمت عمده آن)، تعداد زیادی تک حدیث نیز از موسی روایت شده است، که آنها احتمالاً احادیث کتاب موسی و به احتمال زیاد نیز احادیثی است که موسی خارج از این اثر [مغازی] روایت کرده است.
راویان [شاگردان] دیگر موسی، محمّد بن فلیح (وفات، 197 / 3-12 GAS ، ج 1، ص 287)(4)و فضیل بن سلیمان (وفات، 185/801) هستند(5). نام برده اخیر (و یک
1) ر.ک: مثلاً فهرست مهاجران به حبشه در ابو مالک، مغازی، ص 74 به بعد، فهرست کشتهشدگان و شرکتکنندگان در جنگ بدر، همان، ص 143 به بعد و 147 به بعد، فهرست کشتهشدگان جنگ اُحد، همان، ص 195 به بعد، فهرست کشتهشدگان جنگ خندق، همان، ص 222 و صفحه بعد از آن. موسی این فهرستها را بر اساس نقل زهری روایت میکند.
2) ر.ک: تاریخ المدینه، ج 1، ص 133.
3) مقایسه کنید: ابن سعد، طبقات، ج 5، ص 310.
4) ابن حجر، تهذیب، ج 9، ص 360-361.
5) ابن حجر، تهذیب، ج 8، ص 262.
عالم دیگر نیز) گویا پیش موسی رفته و از وی کتابی (یعنی کتاب مغازی) را به ودیعت گرفته ولی آن را باز نگردانده است(1). از همین گزارش به دست میآید که موسی نه تنها در مدرسه درس تعلیم میداد، بلکه گاهی وقتها - همانند استاد خویش، زهری و معاصران خود، مالک بن انس و ابن اسحاق(2)- یادداشتهای شخصی خود را نیز در اختیار شاگردان قرار میداد، تا از آن نسخهبرداری کنند (این همان روش نقل حدیث موسوم به مناوله است که چندان مقبول نیست).
ذهبی کتاب مغازی موسی را که خودش آن را شنیده و در شرح حال خود (در دو قسمت اوّل کتاب التاریخ الکبیر) از آن نقل مستقیم کرده، به عنوان «کتابی نه چندان بزرگ توصیف میکند که عمدتا صحیح ولی به اندازهای کوتاه است که نیازمند توضیح و تکمیل میباشد(3)».
3
در قسمت زیر بر اساس یک نمونه، نمایان میشود که ارزیابی یک یا دو خبر واحدِ منتخب، امروزه - به سبب در اختیار داشتن مجموعه (تقریبا) کاملی از احادیث [نقل شده توسط] موسی - در قیاس با زمان ساخاو و شاخت تا چه اندازه میتواند تغییر کند، چون متون بسیار بیشتری را برای مقایسه، در اختیار داریم(4). مسأله بر سر دو حدیث شماره 8 و 9 میباشد.
حدیث شماره 8 این اسناد را داراست: اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه (حلقه موسی بن عقبه در منتخب وجود ندارد) از سالم بن عبداللّه از عبداللّه بن عمر.
در متن آمده است: چند نفر از اینکه پیامبر، فرماندهی لشکری را که برای مقابله با رومیان اعزام میشد [جیش اسامه]، به اسامة
بن زیدِ نوزده ساله سپرده بود، ناراضی بودند. پیامبر در پاسخ آنها گفت:
شما امروز در رهبری اسامه تردید میکنید، قبل از این به رهبری پدر او (زید بن حارثه) نیز اعتراض داشتید. او (زید) به خدا فرد بسیار لایقی برای فرماندهی و از عزیزترین افراد نزد من بود. (اسامه) یکی از عزیزترین افراد نزد من پس از اوست. پس نسبت به او پس از مرگ من، حسن نیّت داشته باشید چون از فاضلترین افراد شماست.
حدیث بسیار کوتاه شماره 9، این اسناد را داراست: موسی از سالم بن عبداللّه از عبداللّه بن عمر. متن آن چنین است:
ما کان رسول اللّه یستثنی فاطمة. پیامبر اسلام هرگز (دختر خود) فاطمه را مستثنی قرار نمیداد.
راجع به حدیث شماره 8، ساخاو نیز بعضی مشابهات از بخاری و ابن اسحاق جمعآوری کرده است(1). در میان آنها حدیثی یافت میشود که از موسی بن عقبه از سالم از عبداللّه نقل شده است(2). البته در این حدیث راوی از موسی، برادرزاده او، یعنی اسماعیل نیست، بلکه فضیل بن سلیمان است. پس در واقع روایت دیگری از این حدیث است. از لحاظ معنی، این حدیث با حدیث منتخب تطابق کاملی دارد ولی در بخاری خلاصه شده است. متن آن چنین است:
استعمل النبی اسامة فقالوا فیه. فقال النبی: قد بلغنی انکم قلتم فی اسامة و انه احب الناس الیّ. پیامبر اسامه را فرمانده لشگر قرار داد. آنگاه درباره او [بد] سخن میگفتند. سپس پیامبر گفت: «به من رسیده که درباره اسامه [بد] سخن میگویید با اینکه او
عزیزترین مردم نزد من است».
راجع به حدیث 9 ساخاو فکر میکرد که مراد از آن، حدیثی از محمّد صلیاللهعلیهوآله است که در جاهای دیگر این گونه نقل شده است: «و اگر فاطمه هم بود، آن کس که دزدی کرد، من دست او را قطع میکردم»(1).
شاخت نمیخواهد حدیث شماره 8 را به عنوان قسمتی از کتاب مغازی بشناسد. علّت آن، از یک طرف تصوّر اوست، مبنی بر اینکه کتاب مغازی موسی در اصل صرفا شامل
احادیث منقول از زهری بوده است (ر.ک: پس از این، ص 126) و از طرف دیگر این حقیقت که در اسناد متن دستنویس برلینی منتخب، حلقه ابن عقبه، وجود ندارد(2). اگر این حلقه در اسناد احادیث موازی مورد نظر در بخاری(3)یافت شود، در اثر این است که آنها نوعی اسناد نسبتا متأخّر هستند. اینکه فقدان حلقه ابن عقبه در اسناد نسخه خطّی
منتخب (که نسبتا متأخّر و فاقد کیفیّت بالاست) در اثر تغافل نویسنده بهوجود آمده باشد، با توجّه به اینکه از آن - اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه - حلقه «ابن عقبه» ذکر شده است، ظاهرا به ذهن شاخت اصلاً خطور نکرده است(4).
شاخت حدیث شماره 9 را نیز یکی از اضافات بعدی کتاب مغازی میپندارد (چون موسی از استاد خود یعنی زهری نقل نمیکند؛ ر.ک: پس از این)، و آن را به عنوان «ضدّ علوی» (anti alidisch) تفسیر میکند - یعنی در نظر او به معنای تحریفِ ابزاری با گرایش ضدّ علوی. علّت چنین تفسیری این است که حدیث مذکور «امتیازات فرزندان پیامبر را در قانون شرع نفی میکند»(5).
حال یک سری احادیث موازی برای احادیث 8 و 9 وجود دارد که برای ساخاو و
شاخت هنوز شناخته شده نبود(1). اگر این دو دانشمند، نسبت به آنها [احادیث موازی] شناخت میداشتند، ارزیابی آنها از حدیث مورد بحث قطعا جور دیگری تمام میشد. یکی از این احادیث موازی، در مسند طیالسی یافت میشود(2). اسناد آن این است: ابو داود (طیالسی) از حمّاد بن سلمه از موسی بن عقبه از سالم بن عبداللّه بن عمر؛ متن آن چنین است:
سمعت رسول اللّه یقول: اسامة احب الناس الیّ و لم یستثنی فاطمة و لا غیرها. من شنیدم پیامبر فرمود: «اسامه عزیزترین مردم نزد من است». و در این گفته فاطمه و غیر او را هم استثنا نکرد.
یک حدیث تقریبا هملفظ با همین اسناد را تا حمّاد بن سلمه به بعد از جمله احمد بن حنبل نیز در مسند خود میآورد:
إنّ رسول اللّه قال: اسامة احب الناس الیّ ما حاشا فاطمة و لا غیرها(3).
پس در اینجا با یک تصحیح سومی از حدیث موسی، سر و کار داریم یعنی با حدیثی که از طریق حمّاد بن سلمه به موسی میرسد. از این متن به طور یقین استنباط میشود که:
احادیث 8 و 9 در اصل یک حدیث بودهاند که در تصحیح اسماعیل بن ابراهیم در منتخب، در اثر اشتباه در نقل، از هم جدا شدهاند. در تصحیح اختصاریافته فضیل و بخاری، قسمتی که حدیث 9 را تشکیل میدهد، گم شده ولی در تصحیح حمّاد بن سلمه به طور کامل یافت میشود.
حدیث شماره 8 در اصل همان اسنادِ حدیث شماره 9 را داشته است و بدین سبب اصلاح اسناد حدیث 8 در بخاری مطرح نمیباشد.
عبارت محمّد صلیاللهعلیهوآله، فاطمه را «استثنا نکرد» به معنای نکوهش فاطمه نیست، بلکه
هدف ابراز محبّت او نسبت به اسامه بوده است.
4
همانگونه که بیان شد، شاخت قاعدتا - تنها احادیثی را میخواهد به اصل کتاب منتخب موسی نسبت دهد که: 1) در اسناد آنها خود موسی ذکر شده باشد و 2) موسی در آنها، زهری را به عنوان مروی عنه خود ذکر کند(1). البته او گاهی اوقات خلاف این قاعده نیز عمل میکند(2). باقی احادیث از دیدگاه او، اضافات بعدی است(3). در این میان باید در نظر داشت که اسناد موسی (اصالتا در ظاهر فقط به زهری) به طور کلی در نظر او [شاخت] فقط فرضی است: امکان ندارد محتوای اصلی کتاب المغازی را، متشکّل از احادیثی که موسی از طریق زهری روایت کرده، به عنوان اخبار مستند از دومی [یعنی زهری] عنوان کنیم(4). به علاوه، شاخت مثل اینکه ابتدا حتّی تردید داشت یک محتوای واقعی و اصلی منتخب، یعنی حقیقتا مستند به موسی، را بپذیرد(5)، ولی در نهایت، آن را پذیرفت.
در قسمت زیر، ادّعای شاخت مبنی بر اینکه تمام احادیثی که از طریق زهری نقل
نشده باشند «اضافات بعدی است»، بر اساس مثال دیگری مورد آزمایش قرار میگیرد(1). به دو حدیث (وابسته به هم) شماره 10 و 11 توجّه کنید. بر اساس دیدگاه شاخت، این حدیث در مدّت یک صد سال بین موسی و بخاری به کتاب مغازی اضافه شد(2). برای ما -
بعد از مطالبی که در مبحث دوم راجع به «کتاب» موسی بیان شد - این سؤال، به گونهای دیگر مطرح است: مسأله اصلی ما نباید این باشد که حدیث 10 و 11 چه زمانی به کتاب المغازی موسی اضافه شدند، بلکه مسأله اصلی ما باید این باشد که آیا این دو حدیث جزء احادیث اصلی بوده است که توسّط موسی روایت شده یا نه؟
این دو حدیث با همین اسناد (از موسی به قبل) در بخاری و دلائل النبوّه بیهقی نیز وجود دارد(3). اسناد آن عبارت است از: موسی از عبداللّه بن الفضل از انس بن مالک. در هر سه مورد، اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه از موسی روایت میکند. متن حدیث به طور خلاصه چنین است:
حدیث 10: انس بن مالک تعریف میکند که او به سبب کشته شدن افراد قبیله خود در جنگ حَرّه (سال 63/683) عزادار بود که زید بن ارقم برای تسلّی خاطرش به او نوشت که از پیامبر شنیده است: «خداوندا، انصار و فرزندان آنان را مورد مغفرت خود قرار بده!» [اللهم اغفر للأنصار و لأبناء الأنصار].
حدیث 11: عبداللّه بن الفضل در این زمینه ابراز میدارد: کسی از انس بن مالک درباره زید بن ارقم سؤال کرد و او در جواب گفت: «این همان کسی است که رسول
1) اینکه احادیث 8 و 9 جزء محتوای اصلی کتاب موسی میباشد، به احتمال قوی در مبحث قبلی به اثبات رسیده است.
2) شاخت (درباره کتاب المغازی) ص 290.
3) بخاری، صحیح، ج 4، ص 1862، حدیث 4623؛ مساوی است با: ابن حجر، فتح، ج 18، ص 291، حدیث شماره 4906؛ بیهقی، دلائل، ج 4، ص 57. سندهایی از احادیث موازی دیگری، سلمان، احادیث، ص 78 و 79 یادداشت شماره 10 و 11؛ و ابو مالک، مغازی، ص 351-352، یادداشت شماره 808 ، و ص 233 یادداشت شماره 90 نیز ارائه میدهند.
اکرم صلیاللهعلیهوآله دربارهاش گفت: خداوند او را مورد عنایت خود قرار داده است، چون برای من اُذُن بود». (چون برای او به عنوان جاسوس کار میکرد). [هذا الذی اوفی اللّه بأُذنه].
با این فراز، متن منتخب و بخاری به پایان میرسد. امّا از تفسیر ابن حجر(1)بر بخاری و نیز یادداشتی (همراه با نقل قول) از بیهقی(2)به دست میآید که این حدیث از طریق دیگری نیز به موسی اسناد یافته است، یعنی از طریق محمّد بن فلیح. ابن حجر و بیهقی ابراز میدارند که در این روایت، حدیث اضافهای را نیز دارا میباشد و آن حدیثی است
از موسی از زهری. هم ابن حجر و هم بیهقی، متن این اضافه را آوردهاند. آنها راجع به
حادثهای خبر میدهند که زید بن ارقم به عنوان جاسوس در خدمت پیامبر بود. در پایان
آیه قرآنی نیز عنوان میشود که برای تأیید اظهار نظر زید بن ارقم نازل شد (سوره توبه،
آیه 74).
خوشبختانه، حدیث مورد بحث - لا اقل قسمتی که با متن منتخب شماره 10 مطابقت دارد - در روایت ابن فلیح از موسی و نیز در جاهای دیگر، به دست ما رسید، یعنی در تاریخ مدینه عمر بن شبّه (وفات 264/877)(3). متن این روایت با کلماتی شروع میشود که با حدیث شماره 11 مشابهت دارد ولی عینا مثل هم نیستند.
حدیث شماره 11 (روایت اسماعیل از موسی):
قال ابن الفضل: فسأل أنسا بعض من کان عنده عن زید بن ارقم فقال...
هو الذی یقول له رسول اللّه: هذا الذی اوفی اللّه بأُذنه.
حدیث ابن شبّه (روایت ابن فلیح از موسی):
حدّثنا عبداللّه بن الفضل أنه سمع أنس بن مالک - و قد سُئِل عن زید بن ارقم - فقال:
هو الذی یقول النّبیّ: هو الذی اوفی اللّه بأُذنه.
در ادامه، عمر بن شبّه یک اضافه میآورد که ابن حجر و بیهقی نیز آن را عنوان
میکنند، حتّی تقریبا با همان لفظی که آن دو آوردهاند. البته او اشاره نمیکند که این حدیث جدیدی به روایت زهری است(1)، بلکه این متن را بلافاصله بعد از متن اوّلی میآورد:
سمع رجلاً من المنافقین یقول - و النبی یخطب - لَئِن کان هذا صادقا لنحن شرّ من الحمیر. فقال زید بن ارقم:...
پس اینجا مثل اینکه با دو حدیث متفاوت از یک روایت ترکیب شده مواجه هستیم. روایت اوّل (که به روایت اسماعیل به موسی اسناد یافته است) صدر حدیث (همان قسمت مورد نظر حدیث شماره 10) را دربر دارد، در عوض، ذیل آن (حدیثِ اضافه شده به روایت زهری) را ندارد. در روایت دیگر (که از طریق ابن فلیح به موسی اسناد مییابد) صدر حدیث وجود ندارد(2)، در عوض، ذیل این حدیث در آن وجود دارد. پس این روایات، هر کدام محتوای متنی و نصّ مخصوص خود را دارند. شکل اصلی مشترک این احادیث را میتوان از معنای آنها به دست آورد. چون این دو روایتِ از هم مستقل به
موسی اسناد مییابند، شکّی در اینکه این حدیث جزء محتوای اصلی احادیث موسی باشد، باقی نمیماند. همچنین به دلیل یکسان بودن احادیث، نباید تردید کنیم که موسی،
صدر این حدیث ترکیبی را از طریق عبداللّه بن الفضل از انس بن مالک، نه از طریق زهری، نقل کرده است.
موسی درباره حادثهای که مصادف با آن، رویداد مورد بحث ما رخ داده است، یعنی هجوم و تفتیش بنی المصطلق، اطلاعات بیشتری نیز در اختیار دارد(3). قسمت عمده آن را در این جا از طریق زهری نقل میکند؛ اضافهای را که قبلاً راجع به آن صحبت شد نیز از
طریق زهری به دست آورد. اینکه او احادیث یکی از مشایخ خود را با احادیث شیخ
دیگری تکمیل کند، روشی است که در زمان او و در میان صنف او کاملاً متداول بوده است. هیچ کدام از مصنّفین مغازی، صرفا از یک شیخ روایت نمیکند، روات معاصر و
جوانتر از موسی، یعنی ابن اسحاق و معمر بن راشد را در نظر بگیرید. آنها قسمت عمده، نه تمامی متون را، به زهری اسناد میکنند. حتّی خود ابن هشام، که در اصل تنها
در مورد اثر ابن اسحاق کار کرده است، گزارشهای منبع اصلی خود، یعنی ابن اسحاق را گاهی توسّط احادیثی از مشایخ دیگر تکمیل میکند. پس چرا موسی این کار را نیز انجام نداده باشد؟ ما نمیتوانیم، از نقل قولی که در بالا از ابن مَعین ذکر شده است («کتاب
موسی عن الزهری»)(1)و یا اشارههای مشابه بخاری(2)
«بخاری (در این قسمت) آنچه را که به نظر میرسد اوّلین کلمات اثر موسی باشد، نقل میکند. مجموعهای که طوری ارائه شده که گویا از طریق زهری نقل شده است»، شاخت (درباره المغازی) ص 291.
، چنین استنباط کنیم همانند کاری که شاخت میکند - که کتاب مغازی موسی، در شکل اصلی خود، فقط شامل احادیثی بوده که از طریق زهری دریافت کرده است.5
حال برای قاعدهای که شاخت مطرح کرد مبنی بر اینکه تمامی احادیثی که در منتخب
از طریق غیر زهری نقل شدهاند، اضافات بعدی میباشند، یک استثنا وجود دارد [این حدیث، حدیث تالی است]: حدیث شماره 13 میبایست در کتاب موسی موجود بوده باشد، با اینکه اسناد آن در منتخب، موسی از نافع از ابن عمر میباشد(3). البته، بر اساس
1) ر.ک: الذهبی، سیر، ج 6، ص 116-117.
2) حدّثنی ابراهیم بن منذر حدّثنی محمّد بن فلیح عن موسی بن عقبه عن ابن شهاب الزهریّ قال: هذه مغازی رسول اللّه فذکر الحدیث بخاری، صحیح، ج 4، ص 1476، حدیث شماره 3802؛ مساوی ابن حجر، فتح، ج 15، ص 196، حدیث شماره 4026. شاخت در این زمینه ابراز میدارد:
3) همان، یادداشت ویژه شماره 1 و 298.
دیدگاه شاخت حدیثهای موازی در موطّأ مالک بن انس(1)و سیره ابن اسحاق و ابن هشام(2)نشان میدهند که این حدیث در اصل بر اساس نقل زهری روایت میشد. در این موارد راوی (مفروض) اصلی (زهری) در مراحل بعدی، حذف شده است. شاخت تطوّر را اینگونه فرض میکند: اسناد اصلی موسی از زهری بوده (طبق کتاب موسی، ولی از او جعل شده)، در یکی از مراحل بعدی این اسناد به موسی از زهری از نافع از ابن عمر تغییر یافته و نهایتا حلقه زهری به طور کامل حذف شده و به صورت موسی از نافع از ابن عمر درآمده است (همانگونه که در منتخب وجود دارد). این بر اساس دیدگاه شاخت بار دیگر به اثبات میرساند که اسناد تنها یک «وسیله مصنوعی» است. برای شاخت این عارضه، جزئی از آن پدیدهای است که او آن را (توسعه یافتن اسانید) مینامد. برای ما اینجا این سؤال مطرح است که آیا شواهدی یافت میشود که موسی حدیث شماره 13 را در اصل، از طریق زهری روایت کرده باشد؟ در قسمت زیر به این حدیث میپردازیم. محتوای حدیث چنین است: بعد از فتح خیبر، پیامبر به یهودیان اجازه میدهد، «تا زمانی که ما میخواهیم» در خیبر باقی بمانند، به این شرط که نصف محصولات کشاورزی را به مسلمانان بدهند. بعد از آن گفته میشود که وضعیّت بدینسان باقی ماند تا عمر، یهودیان را از خیبر اخراج کرد. از مطالعه تعداد زیادی از
احادیث موجود با این محتوا(3)نتیجه میگیریم که آنها به دو دسته تقسیم میشوند: گروه اوّل این واقعه را از طریق نافع از ابن عمر نقل میکند (از جمله نیز موسی) و گروه دوم از طریق زهری از سعید بن مسیّب (از جمله نیز مالک بن انس). در مصنّف عبدالرزّاق هر دو گروه در کنار هم یافت میشود(4).
1) مالک، موطأ، کتاب شماره 45، باب 18. یک موازات دقیقتری در کتاب شماره 33، باب 1، حدیث 1 وجود دارد. ر.ک: قسمت زیر.
2) ابن هشام، سیره، نسخه ووستنفلد (Wüstenfeld)، ص 776؛ نسخه السقّاء، ج 2 3-4، ص 256.
3) مدارکی برای این حدیث از طریق نافع - ابن عمر در سلمان، احادیث، ص 82 به بعد، یادداشت شماره 13 و ابو مالک، مغازی، ص 252، یادداشت شماره 208.
4) در ج 5، ص 372 و 383، شماره 9738 [84]؛ ج 6، ص 56، شماره 9990 و ج 10، ص 360، شماره19369، حادثه را بر اساس روایت معمر از زهری و ابن المسیب روایت میکند. در جلد 4، ص 55، شماره 9989 و در ج 10، ص 359، شماره 19366 از ابن جریّ از موسی از نافع از ابن عمر روایت میکند.
از مقایسهای اجمالی نتیجه میگیریم که در واقع دو حدیث از هم جدا هستند. البته هر دو یک قسمت مرکزی واحد دارند که از یک حادثه خبر میدهد: اینکه محمّد صلیاللهعلیهوآله بعد از فتح خیبر با یهودیان به مذاکره نشست و این شهر صحرایی را تحت شرایط خاصّی در اختیار آنها باقی گذاشت - در نگاهی دقیقتر، حتّی قسمت مرکزی، ویژگیهای متفاوت از این دو حدیث را شاهد خواهیم بود. این مسأله، از همهجا بیشتر، در خطبه پیامبر به
چشم میخورد. در حالی که این خطبه - هر جایی که صریحا نقل شده - در روایت زهری این گونه آمده است: أقرّکم فیها ما أقرّکم [اللّه]، در روایت نافع این طور نقل میشود: نقرّکم فیها علی ذلک ما شئنا.
در روایت نافع از ابن عمر بلا استثنا این گونه آمده است(1). مالک بن انس در موطّأ این سخن پیامبر را که از لحاظ حقوقی بسیار مهم است، از طریق زهری از ابن المسیب نقل میکند(2)طبق انتظار او مطابق نقل روایی دیگر زهری از پیامبر نقل میکند (اقرّکم فیها ما اقرّکم اللّه). ابن اسحاق نیز در گزارش خود از خیبر راجع به واقعه مورد بحث از نقل
روایی زهری تبعیت میکند(3). روایت او به روایت معمر از زهری بسیار نزدیک است البته بدون اینکه تطابق کاملی داشته باشد. همانطور که انتظار میرود، پیامبر در اینجا
نیز میگوید: «اقرّکم فیها ما اقرّکم اللّه». به دنبال این روایت، نزد ابن اسحاق، روایت نافع از ابن عمر میآید، البته نه آن روایتی که در محتوا مطابق روایت موسی از نافع باشد. در
1) مثال: بخاری، صحیح، ج 2، ص 824، حدیث شماره 2213 مساوی است با ابن حجر، فتح، ج 10، ص 88 ، حدیث شماره 2338؛ بخاری، صحیح، ج 3، ص 1149، حدیث شماره 2983 مساوی است با ابن حجر، فتح، ج 12، ص 239-240، حدیث شماره 3152؛ مدارک دیگر نزد، سلمان، احادیث، ص 83، یادداشت.
2) مالک، موطأ، کتاب 33، باب 1، حدیث 1.
3) ابن هشام، سیرة، نسخه ووستنفلد (Wüstenfeld)، ص 776؛ نسخه السقّاء، ج 2 3-4، ص 356-357.
آن [روایت ]عمر (خلیفه) در یک سخنرانی، سخن مورد سؤال پیامبر در خیبر را توضیح میدهد. حتی در این جا نصّ موجود در روایت مورد بحث نافع از ابن عمر هنوز قابل بازشناسی است: «اذا شئنا»!
گزارشهای موسی از نافع از ابن عمر و زهری از ابن المسیب راجع به برخورد با یهودیان خیبر با وجود مشترکات، دو حدیث از هم جدا میباشند. آنها حتّی در نیمه اوّل
قرن 2 معادل 8 ، به عنوان دو حدیث متفاوت مطرح بودند. پس بدین وسیله نتیجه میگیریم که حدیث 13 و 14 قطعا در گنج روایی موسی موجود بوده است (همانگونه که شاخت هم فرض میکند). نیز قطعی است که موسی - همانند ابن جریّ - آن را با اسناد نافع از ابن عمر روایت کرده است. همانگونه که مالک، معمر و ابن اسحاق نیز، احادیث مشابه، ولی نه کاملاً مطابق با حدیث زهری از ابن المسیب را در مجموعه احادیث خود داشتند و آن را با همان اسناد روایت میکردند. اگر هر دو روایت، در نهایت به یک منبع
برمیگردند، میبایست آن منبع را در زمانهای قدیم فرض کنیم، لا اقل دو نسل قبل از مصنّفانی چون موسی، ابن اسحاق، مالک و ابن جریّ.
به صورت پیوست، حدیث 14 را نیز مورد بررسی قرار میدهیم. این حدیث از لحاظ موضوع، با حدیث 13 ارتباط نزدیکی دارد. اسناد آن - مانند حدیث 13 - عبارت است از موسی از نافع از عبداللّه بن عمر. محتوای حدیث چنین است: عمر بن الخطاب به تجّار
اهل کتاب اجازه نمیداد تا بیش از 3 روز در مدینه بمانند. احادیث موازی(1)از روات دیگر موسی نزد [کتاب] مصنّف(2)عبدالرزّاق (اسناد: عبدالرزّاق از ابن جریّ از موسی از نافع از عبداللّه بن عمر) و در سنن(3)بیهقی (اسناد: حفص بن میسره از موسی به بعد) یافت میشود. هر سه روایت دارای «وجه» جداگانهای میباشند. ابن جریّ و حفص در پایان
این جمله را اضافه میکنند: «من نمیدانم که آیا این مسأله، قبلاً (قبل از خلافت عمر) نیز
بر آنها واجب گردید یا نه». در روایت حفص، این گزارش، قسمت پایانی یک روایت طولانی میباشد که در ابتدای آن به اخراج یهودیان از مدینه میپردازد. نزد عبدالرزّاق،
قسمت اوّل حفص، یک روایت جداگانهای است که از طریق ابن جریّ از موسی از نافع از ابن عمر روایت شده است(1). البته تقریبا نیازی نیست، اشاره شود که قطعا حدیث شماره 14 نیز توسّط موسی با اسناد نافع از ابن عمر نقل شده است(2)
میآورد عبدالرزاق، مصنف، ج 6، ص 51، حدیث شماره 9977 و ج 10، ص 357، حدیث شماره 19360. آن حدیث دارای اسناد معمر از ایّوب از نافع میباشد و حاوی اطّلاع جدیدی است (موضعگیری عمر درباره مسأله حقوقی مورد بحث، بعد از اینکه توسّط قاتل خود ضربت خورده بود). از روایت دیگری بیهقی این حدیث را که از موسی نقل نشده، بلکه از طریق مالک بن انس از نافع نقل شده است، در سنن، ج 10، ص 209 میآورد. در این روایت نیز، حدیث دارای «وجهه» ویژه خود میباشد. البته به اینکه آیا میتوان از این مدارک استنباط کرد که نافع در زمان خود این گزارش را نشر کرده است (یعنی common link حلقه مشترک است)، نمیپردازیم.
.به احتمال قوی، تمامی روایات موسی از نافع که در این قسمت مورد بررسی قرار میگیرند جزئی از گزارش طولانیتری است که در آن عاقبتِ یهودیان اطراف مدینه (حتی یهودیان خیبر) بیان شده بود، ولی [این روایت] توسّط موسی، به قسمتهای جداگانهای (قسمتهای مربوط به هم، مثلاً احادیث حقوقی) تقسیم شده است.
6
همانطور که ملاحظه کردیم، شاخت اسناد موسی را که در دیدگاه او در اصل منحصر به زهری بوده است، تنها به عنوان اسناد فرضی قبول دارد. این دیدگاه او، از نظریه او، موسوم به «رشد معکوس» اسنادها نشأت گرفته است. ظاهرا در قدم اوّل، گزارشهای اشخاص مجهولالهویّه (که هنوز شکل خاصی به خود نگرفته و نیز روشمند
نشده بود) به تابعین، در قدم دوم به صحابه و گاهی نیز در قدم سوم به خود پیامبر نسبت داده شد. اینکه موسی، زهری را به عنوان مرویّ عنه خود معرّفی میکند، همان «قدم اوّل» در الگوی شاخت است.
برای ما در اینجا این سؤال مطرح میشود که آیا اسناد موسی، احادیث خود را به زهری، واقعا فرضی بوده یا خیر؟ دیدگاه شاخت زمانی قابل رد است که بتوانیم حدیث قدیمی از موارد زهری را که از طریق غیر موسی نقل شده است، پیدا کنیم. حال در مصنّف عبدالرزّاق، موازاتی از یک سری احادیث زهری در منتخب، پیدا میشود(1). تمامی این احادیث را عبدالرزّاق از طریق معمر بن رشید (یعنی فردی غیر از موسی) از زهری نقل میکند. اسنادهای احادیث موازی، از زهری به قبل، مطابق هم میباشند. البته متون
موازی، هممعنی هستند، امّا در متن و گاهی نیز در طول حدیث و ترکیب جملات تفاوتهایی با هم دارند. - در قسمت زیر، حدیث شماره 3(2)منتخب و حدیث موازی آن را
در مصنّف، مورد بررسی قرار میدهیم(3).
اسناد حدیث عبارت است از: زهری از عبدالرحمن بن مالک بن جُعشُم از پدرش از برادرش سراقة بن جعشم. در روایت موسی، حدیث زهری، یک گزارش دو قسمتی به دست میدهد. محتوای قسمت اوّل: بلافاصله بعد از هجرت از مکّه، قریش جایزه
1) آنها عبارتند از: حدیث شماره 3 منتخب که منطبق است با: عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 392 به بعد [ص 101 به بعد]؛ حدیث شماره 4 منتخب که منطبق است با: عبدالرزاق، مصنّف، ج 5، ص 395 [ص 103 به بعد]؛ حدیث شماره 7 که منطبق است با: عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 382 [ص 94-95]؛ حدیث شماره 15 که منطبق است با: عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 382 بالا [ص 93-94]؛ حدیث شماره 16 که منطبق است با: عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 381، 382 وسط [ص 93-94].
2) منطبق است با: بیهقی، دلائل، ج 2، ص 487-488. احادیث موازی دیگر نزد سلمان، احادیث، ص 64، یادداشت شماره 3 و نزد ابو مالک، مغازی، ص 108-109، یادداشت شماره 356.
3) عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 392 به بعد [101-102]؛ منطبق است با: ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 175-176؛ منطبق است با: الحاکم النیشابوری، مستدرک، ج 3، ص 6؛ منطبق است با: طبرانی، معجم، ج 7، ص 132، حدیث شماره 6601.
بزرگی را برای برگرداندن پیامبر تعیین میکنند. سراقة بن جعشم برای به دست آوردن این جایزه مسلّح میشود و محمّد را تعقیب میکند. فالی که با تیرهای قرعه میگیرد، به
او دوبار میگوید که موفّق نخواهد شد. در بین راه نیز دوبار اسبش به زمین میخورد، ولی او به تعقیب ادامه میدهد. نهایتا متوجّه محمّد و اصحاب او در هالهای از دود میشود و پیش خود فکر میکند که پیامبر از او در امان است. او فراریان را مورد خطاب
قرار میدهد و به آنان اطمینان میدهد که آزاری به آنان نمیرساند. سپس از آنان برای
خود درخواست اماننامه کتبی میکند. ابوبکر به دستور محمّد اماننامه را برای او مینویسد. قسمت دوم حدیث، مربوط به 8 سال بعد است، یعنی زمانی که محمّد مکّه را فتح کرده بود. سراقه گیر عدّهای از سربازان مدنی میافتد و آنها با نیزه به او حمله
میکنند. سراقه خودش را به محمّد میرساند و اماننامه را به او نشان میدهد. پیامبر نامه را میپذیرد و به او امان میدهد و سراقه مسلمان میشود، الی آخر.
حال اگر حدیث موسی از زهری با حدیث معمر از زهری را مقایسه کنیم، معلوم میشود که اینجا قسمت دوم کاملاً حذف شده است. تفاوتهای دیگری نیز وجود دارد: در روایت اوّل، ابوبکر نامه را به دستور محمّد مینویسد، در صورتی که در حدیث دوم، آن شخص مولای ابوبکر، عامر بن فهیره است، الی آخر. این و احادیث موازی دیگر و همچنین تفاوتهای دیگر این دو روایت میتواند به بهترین وجه در یک مقایسه مستقیم نمایان شود. اینجا تنها یکی از احادیث موازی را به عنوان نمونه میآوریم: زهری در روایت موسی (در منتخب):
فبینما أنا جالس فی نادی قومی إذ جاء رجل منّا فقال: و اللّه لقد رأیتُ ثلاثةً مَرّوا علیَّ
آنفا. إنّی لأظنُّه محمدا.
قال: فأومأتُ له بعینی ان اُسکتْ فقلتُ: إنّما هم بنو فلان یبغون ضالّة لهم. قال لعلّه. ثمّ
سکتَ.
قال: فمکثْتُ قلیلاً ثمّ قمتُ فدخلتُ بیتی فأمرتُ بفرسی.
زهری در روایت معمر (در مصنّف عبدالرزّاق):
فبینا أنا جالس فی مجلس من مجالس قومی من بنی مدلج أقبل رجل منهم حتّی قام علینا فقال:
یا سراقةُ إنّی رأیتُ آنفا أسوِدةً بالساحل اریها محمدا و أصحابه.
قال سراقة: فعرفتُ أنّهم هم. فقلت: إنّهم لیسوا بِهم و لکنّک رأیتُ فلانا و فلانا انطلقوا
بُغاةً.
قال: ثمّ ما لبثتُ فی المجلس الاّ ساعة حتّی قُمتُ فدخلتُ بیتی فأمرتُ جاریتی أن تُخرج لی فرسی.
موازات دیگر این روایت زهری چنین است: روایتی از ابن اسحاق(1)و یک حدیث بر
اساس نقل صالح بن کیسان(2). هر دو روایت، گزارش دوم را به طور کامل به دست میدهند و از ابعاد دیگری نیز به روایت موسی نزدیکتر هستند (ابوبکر نویسنده است الی غیره). در مقابل، روایت دیگری که بخاری آن را با: قال الزهری شروع میکند بدون اینکه مرویّ عنه زهری را ذکر کند و بیهقی آن را از طریق لیث از عقیل نقل میکند، آنچنان به روایت معمر نزدیک است که انسان ممکن است شک کند که واقعا یک روایت جداگانه باشد(3)
شماره 3906؛ بیهقی، دلائل، ج 2، ص 485.
.7
در قسمت زیر متن (کوتاه) کامل روایت شماره 4(4)را، که البته این در روایت معمر و نیز در بخاری (ر.ک: پیش از این) به دنبال موازات قسمت اوّل حدیث شماره 3 میآید،
1) ابن هشام، سیره، نسخه ووستنفلد (Wüstenfeld)، ص 331-332؛ نسخه السقّاء، ج 1 1-2، ص 489-490.
2) طبرانی، معجم، ج 7، ص 134-135، حدیث شماره 6603.
3) بخاری، صحیح، ج 3، ص 1420، حدیث شماره 3693؛ ابن حجر، فتح، ج 15، ص 93 به بعد، حدیث
4) حدیث موازی نزد سلمان، احادیث، ص 68، یادداشت شماره 4 و نزد ابو مالک، مغازی، ص 110، حدیث شماره 360.
در نقل موسی و معمر، به صورت ترجمه در مقابل هم قرار میدهم:
او (موسی) گفت: ابن شهاب (زهری) نقل میکند که عروة بن زبیر گفته است، که زبیر در حالی که همراه کاروانی از تجّار مسلمان، از سوریه به سوی مکّه باز میگشت، به رسول اللّه برخورد کرد. آنها [کالاها را] با هم معاوضه میکردند. در همین حال زبیر به رسول اللّه و ابوبکر لباسهای خاصی میپوشاند(1).
معمر گفت: زهری گفت: عروة بن زبیر به من گفت که او (پیامبر) به زبیر برخورد کرد در حالی که همراه کاروانی از تجّار مسلمان مدینه از سوریه به سوی مکّه باز میگشتند. در آن موقع، آنها به پیامبر و ابوبکر، لباسهای خاصی میدادند(2).
تفاوت بین این دو روایت در این روایت کوتاه مطابق انتظار کمتر از آن حدیث طولانی شماره 3 در منتخب میباشد که روایتهای مختلف آن را در قسمت قبلی با هم مقایسه میکردیم، در عین حال اختلافاتی در متن وجود دارد.
پژوهش در بقیه احادیث موازی نیز، اگر انجام میدادیم، همین نتیجه را به دنبال میآورد: به خاطر ویژگیهای متفاوت، یعنی «وجهه ویژهای» که این دو روایت زهری در دو سلسله روایی دارند، بعید به نظر میرسد که عبدالرزّاق یا حتّی معمر، از متون موسی
تقلید کرده باشند (یا بر عکس)؛ بلکه روایت عبدالرزاق از معمر و روایت موسی باید به یک منبع مشترک یعنی زهری برگردد. به علاوه، نمیتوان از دیدگاه شاخت استدلال کرد که هم موسی و هم معمر، این خبر مجهول را اخذ و هر دو، جدای از هم، سلسله روات یکسان، یعنی زهری را، برای آن جعل کردند، چون اسناد به زهری در آن زمان خیلی باب شده بود. اگر چنین بود، میبایست احادیث موازی، اختلافات بیشتری میداشتند. از طرف دیگر زهری منبع خود را ذکر میکرد، منبعی که مورد به مورد فرق میکند، ولی در روایت موسی و روایت عبدالرزّاق از معمر یکسان هستند(3). پس نمیتوان پذیرفت
1) منتخب، حدیث شماره 4.
2) عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 395 [103].
3) مثلاً در حدیث شماره 7 که منطبق است با حدیث عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 382-383 [94-95]: عبدالرحمن بن عبداللّه بن کعب بن مالک؛ در حدیث شماره 15 که منطبق است با حدیث عبدالرزاق، ج 5، ص 381 [93-94]: عروه؛ در حدیث شماره 16 که منطبق با حدیث عبدالرزّاق، ج 5، ص 381 و 282 وسط [93-94]: سعید بن المسیب (همراه با عروه در منتخب).
که عبدالرزّاق و موسی به طور جداگانه، اسامی بعدی را اینجا و آنجا، به طور یکسان جعل کرده باشند.
8
امّا درباره موقعیّت منابع زهری چهطور؟ آیا زهری تنها اساتید فرضی ارائه داده است؟ اگر چنین باشد، به هر حال، در قسمتی حق با شاخت بود. جریان جعلی که او فرض میکند، تنها یک نسل زودتر رخ میداد.
امروزه با قاطعیّت میتوان گفت که قسمت عمدهای از منابع مذکور زهری، صحیح میباشد. این مسأله، دست کم برای تعداد زیادی از روایاتی صادق است که زهری آنها را از استاد خود، یعنی از عروه نقل کرده است. چون اکثر این احادیث از عروه، به غیر از روایت زهری را، در روایت هاشم بن عروه، یکی از پسران عروه، نیز در دست داریم(1).
به علاوه برای روایات زهری از عروه که در منتخب وجود دارد، لااقل در یک مورد، میتوان یک حدیث موازی را از هشام بن عروه از عروه به اثبات رساند که معادلی است از حدیث شماره 4 که در قسمت بالا، به آن پرداخته شد(2)و در مصنّف ابن ابی شیبه وجود دارد(3). اسناد این حدیث از یزید بن هارون از حمّاد بن سلمه از هشام بن عروه از عروه از پدر خود زبیر است؛ متن آن چنین است:
هنگامی که رسول اللّه با ابوبکر و عامر بن فهیره به سوی مدینه هجرت میکردند، در بین راه، هدیه طلحه برای ابوبکر به آنان رسید که همان لباسهای سفید بود. بدینسان، رسول اللّه و ابوبکر با لباسهای سفید وارد مدینه شدند.
(بر اساس قول ابن حجر(1)نقل سومی از این روایت عروه نیز وجود داشته است، یعنی بر اساس نقل ابن لهیعه از ابوالاسود یتیم عروه از عروه).
اینکه روایت مذکور جدای از روایت زهری بوده است، و تقلیدی در کار نیست، به سبب تفاوتهای عمده موجود، مورد تردید نیست. این تفاوتها، همانگونه که انتظار میرفت، بیشتر از تفاوتهای موجود بین دو نقل زهری است. از همه عجیبتر اینکه عروه اینجا (و همانطور بر اساس ابن حجر در روایت ابوالاسود از عروه) ملاقاتکننده پیامبر
را پدر خود، یعنی زبیر ذکر نمیکند، بلکه دوست و متّحد آینده او، طلحه را به عنوان ملاقاتکننده بیان میکند. چون این قسمت در روایت دیگری که از طریق غیر عروه نقل شده است، درباره طلحه و نه زبیر گزارش میدهد(2)، ممکن بود (اگر کسی اطّلاع از روایت هشام نداشته باشد) به سادگی گمان کند که عروه، گزارشی را که در ابتدا مربوط به پدر وی نبوده، بر پدر خود انطباق داده است. ولی یقینا، همانگونه که روایات هشام (و ابوالاسود) نشان میدهد، مسأله چنین نیست. به احتمال قوی جایگزینی طلحه توسّط زبیر، یک خطای نقلی است که بعدها زهری مرتکب آن شد. اگر اسناد هر دو حدیث را مورد دقّت قرار دهیم، درمییابیم که هشام بن عروه در آن زبیر را به عنوان آخرین حلقه
سند میآورد، در حالی که زهری این کار را انجام نمیدهد. حتما نزد زهری - در اثر اشتباهی - راوی اصلی که عروه آن را عنوان میکند، یعنی پدر عروه (زبیر)، به جای عامل
حدیث ذکر شده است.
هر طور که باشد، حدیث شماره 4 به طور قطع نه توسّط موسی ساخته شده است نه توسّط نسل قبل از او، مثلاً توسّط زهری، بلکه توسّط عروه، حدودا در اواخر قرن اول، با
همین معنی که امروزه از روایات درمییابیم، انتشار یافته بود. این که نمیتوان ادّعا کرد که این گزارش، کاملاً مطابق واقعیات تاریخی است. ولی علیالظاهر، عروه، گزارشی از فرد معاصرِ خودِ واقعه را (پدرش) ضبط و نقل کرد (تاریخ [گذاری] شفاهی). این به هر
حال احتمالش بسیار بیشتر است تا اینکه یک حدیث جعلی ضدّ علوی باشد، که شاخت - اینجا نیز - فرض میکند. (حدیث شماره 4، از دشمن علی، یعنی زبیر تجلیل میکند)(1).
9
در قسمتهای پیشین نظریههای شاخت را که در زیر میآید نسبت به منتخب مورد بررسی قرار دادیم:
1- روایاتی که در منتخب از طریق زهری نقل نشدهاند، اضافاتی است که بعدها به کتاب اضافه شد. در مقابل این قول، در چند مورد اشاره کردیم که این روایات به طور یقینی جزء محتوای اصلی مجموعه حدیثی موسی بوده است.
2- اسناد موسی به زهری به عنوان استاد خود، به هر حال، فرضی است. بلکه منبع اصلی موسی، «ذهنیت مبهم امّت» است (اگر فرض نکنیم که خودش این حدیث را جعل کرده است). در مقابل این سخن، با ذکر چند مورد نشان داده شد، که روایات حقیقتا به زهری اسناد یافتهاند. در یک مورد حتّی ثابت کردیم، مرویّ عنه که زهری برای خودش ذکر میکند، یعنی، عروه، واقعا این روایت را نیز انتشار داده بود، که این مسأله به قرن اوّل بعد از هجرت برمیگردد.
3- کتاب منتخب از گرایش ضدّ علوی شدیدی برخوردار است. بسیاری از احادیث آن، جعلهای ضدّ علوی است. این نظر شاخت بر اساس استدلال با دو مورد (حدیث شماره 4، 8 و 9) مشخص شد که بر مبانی غلط استوار یا بسیار دور از ذهن است. تنها در یک مورد (که تا الآن هنوز به آن نپرداختهایم)، یعنی در مورد حدیث شماره 19 (با محتوای: ابوبکر در سخنرانی خود ابراز میدارد که هیچگاه حریص حکومت نبوده و علی و زبیر او را از همه بیشتر مستحقّ حکومت دانستهاند)، ممکن است دیدگاه ضدّ علوی، روایت را تحت تأثیر قرار داده باشد.
1) شاخت (درباره کتاب المغازی) ص 289.
در پایان به نظریه چهارمی از شاخت که تا الآن به آن نپرداختهایم، اشاره میگردد:
4- در منتخب «تأثیر عبّاسیان غیر قابل انکار است»، زیرا احادیث موجود در آن، «به دورانی تاریخی، کمی بعد از سالهای اولیّه حکومت عبّاسی» برمیگردد.(1). این نظریه نشان میدهد که قسمت عمده احادیث منتخب قبل از سال 132 / 750 بهوجود نیامده است، یعنی - لااقل به شکلی که امروزه وجود دارد - از طرف خود موسی جعل شده است. شاخت برای اثبات این نظر، که در ضمن مخالف اظهار نظر ساخاو(2)است، از همان گرایش ضدّ علوی بسیاری از احادیث، که او گمان میکند به اثبات رسانده باشد، استفاده میکند. در این زمینه در قسمت شماره 3 مطالب اصلی بیان شده است. باید اضافه کرد، که ضدّ علوی بودن، مساوی با طرفداری از عبّاسیان نیست و گرایشهای ضدّ علوی، در دورانهای پیشتر نیز ممکن است مؤثّر واقع شده باشند. در این مورد، گویا شاخت، خود را نفی میکند(3). تنها حدیثی که در منتخب مطالبی راجع به جدّ عبّاسیان دارد، حدیث شماره 6(4)است (محتوای آن): پیامبر دستور میدهد که حتی عموی او، که در بدر به اسارت درآمد، برای آزادی خود فدیه بپردازد، که در آن حالت غیر دوستانه
محمّد نسبت به عبّاس، نشان داده میشود(5). پس اگر این حدیث جعلی باشد، میبایست حاوی گرایش ضدّ عباسی باشد. در حالی که در جاهای دیگر - همانگونه که در مقاله مهم تئودور نولدکه(6)دیده میشود - احادیثی وجود دارد که با عباس، دوستانه
1) شاخت درباره مغازی ص 290.
2) ساخاو اثر ناتمام ص 446.
3) برای قسمتهای بعدی، مقایسه کنید استدلال مشابه سلمان احادیث، ص 37-38.
4) منطبق با ابن سعد، طبقات، ج 4 الف، ص 8؛ منطبق با بخاری، صحیح، ج 2، ص 896، حدیث شماره 2400؛ منطبق با ابن حجر، فتح، ج 10، ص 261، حدیث شماره 2537؛ مدارک دیگری نزد ابو مالک، مغازی، ص 146، یادداشت 571.
5) به همین مسأله، حتی گیوم، The Life، ص 47 (xlvii)، اشاره کرده است و سلمان، احادیث، ص 37-38 در رابطه با ردّ وی بر نظریههای شاخت، صریحا به این نقطه اشاره میکند.
6) تئودور نولدکه، "Zur tendenziösen Gestaltung der Urgeschichte des Islams"، در ZDMG، شماره 52 1898، ص 21-22.
برخورد میکنند، آنها نیز میتوانند تحت تأثیر یک گرایش عباسی قرار گرفته باشند.
الف) یادداشتهای مترجم:
در متن آلمانی اصطلاح Fragment به کار رفته است. این اصطلاح به معنی «اثر ادبی ناتمام» میباشد. به همین علت از تعبیر «اثر ناتمام» استفاده کردم.
ب) شکل نسبتا متأخّر و تصحیح شده از اسناد.
ج) حلوق ویژه فرزندان پیامبر را در حقوق جزایی نفی میکند.
د) البته در متن آلمانی کتاب «فسأل ناس بعض من کان عنده» آمده که بر اساس اظهارات صریح مصنّف در صفحه 77 متن آلمانی، از انس بن مالک راجع به زید بن ارقم سؤال شد. به همین دلیل در متن ترجمه «فسأل انسا بعض من کان عنده» آوردم.
ه ) در متنی که در بخاری دیدم کلمه «له» نیز آمده، یعنی حدیث بدین شکل بود: هو الذی اوفی اللّه له بأُذنه.
و) البته در تمامی روایاتی که از اهل سنت در بخاری و مسلم و مسند احمد دیدم، «نقرّکم بها علی» آمده است.
خلاصه مطالب
انتخاب «مغازی» موسی بن عُقْبه به این دلیل است که اشارهای داشته باشیم به منتخب کوتاه چاپ برلن آلوارت(1)شماره 1554، که در سال 1904 ادوارد ساخاو(2)برای نخستین بار آن را تدوین کرد، حاشیه زد و به آلمانی برگرداند(3)
«مشهور حسن سلمان»، چاپ جدیدی از این کتاب را در بیروت، چند سال پیش از این منتشر کرده است. ر.ک: کتابشناسی.
. این به اصطلاحمنتخب (عنوان دقیق آن در نسخه احادیث منتخبه) در مجموعهای منتشر شده در قرن 8/14 گردآوری شده است. این مجموعه حاوی نوزده حدیث است که به موسی بن عقبه (وفات، 141/758) منتسب است. همه این احادیث به انضمام منتخب در آثار دیگر نیز نقل شده و در این آثار نیز به موسی منتسب است.کار محقّقانه در مورد منتخب که ساخاو آن را آغاز کرده بود، ژوزف شاخت(4)درمقاله خود «درباره کتاب المغازیِ موسی بن عقبه» آن را ادامه داد(5). هدف شاخت دراین مقاله نشان دادن این موضوع بود که نظریه مشهور وی با توجّه به سنّت فقه اسلامی
میتواند در روایت تاریخی نیز به کار گرفته شود. از آنجا که بسیاری از منابع جدید حاوی مطالب موسی در سالهای اخیر کشف شدند و در دسترس قرار گرفتند، از آنجا که تحقیقات اخیر سخت مورد چالش قرار گرفتند و حتی به طور کامل نظریههای شاخت را رد کردهاند(1)
سلمان در مقدمه چاپ جدیدش از این کتاب؛ 33f., 37ff .
، به نظر میرسد که وقت آن رسیده است که «منتخب» بار دیگر موردبررسی تازه قرار گیرد.2
تمایل دارم این بخش از گفتارم را با ارائه پیشینهای از این موضوع آغاز کنم که با توجّه به این حقیقت که روایات مشابه، امروزه بیش از زمان ساخاو یا زمان شاخت شناخته شده است، ارزیابی یک روایت تا چه حد قابل تغییر است. اشاره من به روایتهای هشتم و نهم در «منتخب» است.
روایت هشتم دارای این اِسناد است: اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه (در نسخه منتخب فاقد حلقه رابط موسی بن عقبه است) - سالم بن عبداللّه - عبداللّه بن عمر. این متن با این سخن پیامبر به پایان میرسد:
او (زید بن حارثه)، یکی از عزیزترین مردم نزد من بود. و این فرد (پسرش اسامه) یکی از عزیزترین افراد بعد از اوست. بنابراین، پس از مرگ من نسبت به او مهربان باشید، چرا که او از پرهیزگارترین شماست.
روایت بسیار کوتاه نهم این اِسناد را داراست: اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه - موسی بن عقبه - سالم بن عبداللّه - عبداللّه بن عمر. متن حدیث این است:
ما کان رسول اللّه یستثنی فاطمه (رسول خدا دختر خود) فاطمه را مستثنی نمیکرد.
ساخاو اینگونه پنداشت که روایت دوم به گفتاری منسوب به پیامبر صلیاللهعلیهوآله اشاره دارد:
1) Cf. Motzki, Die Anfange; idem , ``Der Fiqh des - Zuhr''.
«اگر خود فاطمه هم دست به سرقت زده بود، دستش را قطع میکردم»(1). شاخت به سهمخود تمایلی برای به رسمیت شناختن این دو حدیث به عنوان بخشی از نسخه اصلی کتاب المغازی موسی بن عقبه نداشت. دلایل او به اصطلاح مضاعف است و آن این که در اِسناد حدیث هشتم ذکری از موسی نشده بود و نیز به این دلیل که در هر دو حدیث منبع مورد استفاده موسی، زهری نیست. به اعتقاد شاخت، تنها آن احادیثی که موسی از زهری نقل کرده است، بخشی از نسخه اصلی کتاب المغازی موسی را تشکیل میدهد.
افزون بر این، وی حدیث نهم را تحریف مغرضانهای میداند که دارای گرایشهای ضد خاندان علوی است («حدیث نهم... امتیازات مربوط به حقوق جزایی در خاندان پیامبر را رد میکند»)(2).
هم اکنون تعدادی از احادیث موازی حدیث هشتم و بعد از آن در دست است که یکی از آنها در مسند طیالسی است(3). اِسناد آن بدینقرار است: ابو داود (طیالسی) -حماد بن سلمه - موسی بن عقبه - سالم بن عبداللّه - عبداللّه بن عمر. متن آن چنین است:
سَمِعْتُ رسول اللّه یقول: اسامة احبّ الناس اِلیّ و لم یستثنی فاطمه و لا غیرها. (از رسول خدا شنیدم که فرمود: اسامه عزیزترین فرد نزد من است: او (حتّی) فاطمه یا هر کس دیگر را مستثنی نکرده).
از این حدیث موازی (که به سلسله روات دیگری تعلّق دارد: حمّاد بن سلمه - موسی بن عقبه؛ در مقابل اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه - موسی بن عقبه) این نتایج به
دست میآید: 1) احادیث هشتم و نهم اساسا یک حدیث است که با یک خطای نقلی در «منتخب» به دو قسمت تقسیم شد، 2) اظهار نظری که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله درباره استثناء نبودن فاطمه علیهاالسلام ایراد کردند، به مجازات بالقوه اشاره ندارد، بلکه اشاره به امتیازی است
که او برای اسامه قائل بود، و 3) روایت هشتم و بعد از آن (با اِسنادی که به زهری برنمیگردد) بخشی از کتاب اصلی موسی را تشکیل میداد، یا دست کم برگرفته از منابع موسی بود، زیرا طیالسی نیز این روایت را در سلسله روات، مستقل از «منتخب» مورد مشابه موسی ارجاع میدهد(1). از این رو برداشت کامل شاخت از اعتبار ساقط میشود.
3
شاخت منبع مورد استفاده موسی را اساسا ساختگی میداند، به طوری که گفته میشود، منبع مورد استفاده زهری نیز اساسا چنین است(2). این ادعا را میتوان با نظریهوی در خصوص «به عقب برگشتن اِسنادها» توضیح داد. امّا آیا اِسنادهای موسی به زهری همیشه واقعا ساختگی است؟ در مصنّف عبدالرّزّاق، روایاتی مشابه مجموعه کامل روایات زهری در منتخب مییابیم(3)که عبدالرّزّاق آنها را با اِسناد به مَعْمر بن راشد از زهری نقل کرده است. یک مورد از (روایت سوم و مشابه آن) روایت زهری به نقل از موسی یک گزارش دو قسمتی به دست میدهد؛ قسمت دوم هشت سال بعد اتفاق میافتد. امّا در همین روایتِ زهری که «معمر» (در مصنّف عبدالرّزّاق) آن را گزارش کرده
است، قسمت دوم مفقود است. اختلافات دیگری نیز وجود دارد. بخشی از متن را در دو گزارش مشابه در اینجا میآوریم:
زهری، آنچنان که موسی (در منتخب) نقل کرده است:
فَبینَما انا جالس فی نادی قومی اذ جاء رجل منّا فقال:
واللّه لقد رَأیتُ ثلاثةً مرّوا عَلَیَّ آنفا. انّی لأَظُنّهُ محمّدا.
قال: فاومأتُ لَهُ بعینی ان اُسْکُتْ فقلتُ: إِنّما هم بنو فلان یبغون ضالّةً لهم. قال لَعلّهُ.
ثُمّ سَکَتَ.
قال: فَمَکَثْتُ قلیلاً ثُمَّ قُمتُ فَدَخَلْتُ بیتی فَاَمَرْتُ بِفَرسی.
زهری آنچنان که معمر (در «مصنّف» عبدالرزّاق) نقل کرده است:
فَبَینا انا جالس فی مجلس من مجالس قومی من بنی مُدلِج أَقْبَلَ رجل منهم حتّی قام علینا فقال:
یا سُراقة، انّی رأیتُ آنفا اَسْوِدةً بالساحل اریها محمّدا و اصحابَهُ.
قال سراقة: فَعَرفْتُ انّهم هُم. فقُلْتُ: اِنَّهم لیسوا بِهم، و لکِنَّکَ رأیتُ فلانا و فلانا انطلقوا بغاةً.
قال: ثمّ ما لَبِثْتُ فی المجلس الاّ ساعةً حتّی قُمتُ فَدَخَلْتُ بیتی فَاَمَرْتُ جاریتی أن تَخْرجَ لی فَرَسی.
نمونه دیگری از متن کامل روایت چهارم به نقل از موسی و معمر را در اینجا میآوریم. این بار ترجمه آن را پشت سر هم، به منظور مقایسه ذکر میکنیم:
او (موسی) گفت: ابن شهاب (زهری) به نقل از عروة بن زبیر گفت که [پدرش] زبیر رسول خدا را ملاقات کرد که با کاروانی از مسلمانان از تجارت شام به مکه باز میگشتند. آنها با رسول خدا کالاهایشان را مبادله میکردند (فعارضوا رسول اللّه) زبیر
ردایی سفید به تن او و ابوبکر کرد(1).
معمر گفت که زهری گفت: عروة بن الزبیر به من گفت که زبیر با کاروانی از مسلمانانی که تاجران مدینه(؟) (تجّار المدینه [یا تجّارا للمدینه(؟)] در شام بودند و به مکه برمیگشتند ملاقات کرده آنها به پیامبر و ابوبکر ردای سفید عرضه داشتند (فعارضوا)(2).
جای تعجب نیست که تفاوتهای موجود بین این دو برداشت در این روایت کوتاه کمتر
از اختلافات موجود در روایت طولانی سوم و مشابه آن است؛ با این حال، در اینجا نیز اختلافها اساسا در واژگان متن است. به دلیل ویژگیهای اختلافی دو روایت گزارش شده از سوی زهری (خصوصیت بارزی که متون زهری در هر دو سلسله روایت دارای آن است)، بعید است که عبدالرزاق یا معمر پیش از او از متن موسی (یا بالعکس) تقلید کرده باشند. برعکس تعابیر عبدالرزاق، معمر و موسی از این متن باید به یک منبع مشترک یعنی زهری برگردد.
4
امّا از منابع زهری چه میدانیم؟ امروزه به راحتی میتوانیم بگوییم که بخشی مهم از منبع زهری حکایت از اعتبار آن دارد. به هر حال این مطلب در خصوص بسیاری از روایات که زهری از معلم خود عروة بن زبیر نقل کرده صادق است، زیرا بسیاری از این احادیثی که ما در اختیار داریم، نه تنها در روایت منقول از زهری که در روایت منقول مستقل از هشام، یکی از پسران عروه نیز به خود عروه برمیگردد(1). دست کم در یکمورد میتوان این موضوع را ثابت کرد که روایتی که زهری از عروه در منتخب ذکر کرده است، همان روایت منقول از هشام بن عروه به نقل از پدرش میباشد. این روایت همتای روایت چهارم که پیشتر درباره آن بحث شد میباشد و آن در «مصنّف» ابن ابی شیبه یافت میشود(2). اِسناد آن چنین است: یزید بن هارون - حمّاد بن سلمه - هشام بنعروه - عروة بن زبیر - پدرش (زبیر): متن این است:
زمانی که رسول خدا با همراهی ابوبکر و عامر بن فهیره به مدینه مهاجرت میکردند، در طول مسیر کاروانی به آنها ملحق شد که پیشکشی از طلحه برای ابوبکر به همراه داشت که حاوی جامههایی سفید بود. بنابراین رسول خدا و ابوبکر با همین جامههای سفید وارد مدینه شدند.
به دلیل اختلافهای زیادی که بین این متن و دو روایت منقول از زهری وجود دارد، تردیدی باقی نمیماند که نقل این روایت جدای از نقل زهری است و هیچ گونه تقلیدی در کار نیست. آنچه که بیش از همه مایه تعجب ماست این است که عروه (در این برداشت) آورده است که دوست و متحد بعدی پدرش، طلحه و نه پدرش، زبیر با پیامبر ملاقات کرد. از آنجا که سخن از طلحه (و نه زبیر) در روایتی نیز آمده است که نه از زهری اخذ شده و نه از عروه(1)، جایگزینی زبیر به جای طلحه احتمالاً یک اشتباه نقلی از جانب زهری است.
میتوانیم مطمئن باشیم که روایت چهارم ساخته و پرداخته موسی یا زهری که یک نسل پیش از او زندگی میکرد، نیست، بلکه پیش از آنها عروه در اواخر سده اوّل هجری تقریبا به شکلی که میتوانیم از نقلهای بعدی، آن را بازسازی کنیم، منتشر کرده است.
امّا نمیتوانیم با اطمینان ادعا کنیم که این گزارش به طور کامل با واقعیت تاریخی مطابقت
میکند، امّا نکته قابل ذکر در این خصوص آنکه عروه مسلما گزارش شخص معاصر این حادثه یعنی پدرش را ضبط و انتقال داده است.
5
سرانجام ادعای دیگر شاخت را مورد بررسی قرار میدهیم: «در منتخب رد پای عباسیان غیر قابل تردید است.» از این رو روایتهای مورد بحث «به دورهای اشاره دارد
که به اندکی پس از سالهای نخستین حکومت عباسیان مربوط میشود»(2). این ادعای شاخت به هیچ وجه قابل دفاع نیست(3)، زیرا در مطرحترین حدیث مورد بحث (تنها
حدیث در منتخب که درباره عباس، نیای عباسیان و عموی پیامبر است)(1)، چنین وانمود شده که محمّد صلیاللهعلیهوآله نسبت به عباس دیدگاهی غیر دوستانه داشته است. نکته اصلی در این حدیث این است که: پیامبر فرمان داد از پرداخت فدیه برای آزادی عمویش که در جنگ بدر به اسارت درآمده بود، خودداری نورزند.
اگر شاخت اساسا در پی انجام «یک ارزیابی مجدد» در روایات اسلامی بود (آنچنان که عنوان مقاله او همین است) اکنون وقت آن است که نظریههای او را مورد ارزیابی مجدد قرار داد، هدف من در این مقاله نشان دادن راهی است که از آن این مقصود را دستیافتنی کند.
1) منتخب، ج 5؛ ابن سعد، طبقات، ج 4 الف، ص 8؛ بخاری، صحیح، ج 2، ص 896، شماره 2400؛ ابن حجر، فتح، ج 10، ص 261، شماره 2537.
کتابشناسی
ابن ابی شیبه، عبداللّه بن محمّد، الکتاب المصنف، به کوشش عبدالخالق افغانی، 15 جلد، حیدرآباد، بمبئی، 1966-1983.
ابن اسحاق، ر.ک: ابن هشام و گیوم.
ابن حجر، العسقلانی، شهاب الدین احمد بن علی، فتح الباری بشرح صحیح البخاری، به کوشش ط-ه عبدالرؤوف سعد و مصطفی محمّد الهواری، 28 جلد، قاهره، 1978.
---------- ، تهذیب التهذیب، 14 جلد، بیروت، 1984-1985.
ابن حنبل، احمد، مسند، 6 جلد، قاهره، 1313ه . ق.
ابن سعد، محمّد، کتاب الطبقات الکبیر.
ابن شبّه، عمر، تأریخ المدینة المنوّره (اخبار المدینه النبویّه)، 4 جلد، به کوشش فهیم محمود شلتوت، قم، 1991/1368.
Biographien Muhammeds, seiner Gefährten und der späteren Träger des Islams bis zum Jahre 230, 9 vols., ed. Eduard Sachau et al.. Leiden, 1905-40.
ابن هشام، عبدالملک، سیرة سیّدنا محمّد رسول اللّه، زندگی پیامبر به روایت ابن اسحاق، به کوشش فردیناند و وستفلد، 2 جلد، گوتینگن، 1858-1860.
---------- ، السیرة النبویّه، به کوشش مصطفی السقّا و دیگران، جلدهای 1-2 (1-4)، قاهره، 1955.
ابو مالک، ر.ک: موسی بن عقبه، المغازی (القسم الدراسی).
احادیث منتخبه من مغازی موسی بن عقبه، به کوشش مشهور حسن سلمان، بیروت، 1991.
اعظمی، محمّد مصطفی، درباه ریشههای فقه اسلامیِ شاخت، ریاض، 1985.
بیهقی، ابوبکر احمد بن حسین، دلایل النبوّة و معرفة احوال صاحب الشریعه، به کوشش عبدالمعطی قلعجی، 7 جلد، بیروت، 1985.
---------- ، السنن الکبری، ده جلد، حیدرآباد، 1344-1355ه . ق.
البخاری، ابو عبداللّه محمّد بن اسماعیل، الصحیح، به کوشش مصطفی دیب البغاء، 6 جلد، بیروت، 1990.
الحاکم النیسابوری، ابو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه، المستدرک علی الصحیحین، 4 جلد،
حیدرآباد، 1334-1342 هجری.
الذهبی، محمّد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب الارناؤوط و دیگران، 23 جلد، بیروت، 1985.
---------- ، تأریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، جلد 1، السیرة النبویه، جلد 2، المغازی، به کوشش عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، 1987.
الخطیب، البغدادی، ابوبکر احمد بن علی، تاریخ بغداد، 14 جلد، قاهره، 1931.
مالک
بن انس، الموطّأ [روایت یحیی بن یحیی]، به کوشش محمّد فؤاد عبدالباقی، 2 جلد، قاهره، 1951.
موسی
بن عقبه، المغازی، به کوشش محمّد باقشیش ابومالک، اغادیر، 1994.
---------- ، همچنین ر.ک: احادیث منتخبه.
---------- ، همچنین ر.ک: Sachau, Eduard .
سلمان، ر.ک: احادیث منتخبه.
الطبرانی، ابوالقاسم سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر فی اسماء الصحابه، به کوشش حمدی عبدالمجید السلفی، 26 جلد، بیروت، 1984 و بعد از آن.
الطیالسی، ابوداوود سلیمان بن داوود، مسند، حیدر آباد، 1321ه . ق.
عبدالرزاق بن همام الصنعانی، المصنّف، به کوشش حبیب الرحمان الاعظمی، 11 جلد،
بیروت، 1970-1972.
Ei2 = The Encyclopaedia of Islam. New edition, 10 vols. to date, Leiden 1960-.
GAS = Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums, I, Leiden, 1967.
Guillaume, Alfred, The Life of Muhammad. A Translation of Ibn Isḥāq's Srat Rasul Allāh, with introduction and notes, Oxford, 1955.
Horovitz, J., ``The Earliest Biographies of the prophet and Their Authors'', I-IV, in Islamic Culture, 1 (1927), 535-59, 2 (1928), 22-50, 164-82 and 495-526.
Jarrar. Maher, Die Prophetenbiographie im islamischen Spanien, Ein Beitrag zur Überlieferungsund Redaktionsgeschichte, Frankfurt / Bern, 1989.
Jones, J.M.B., ``The Chronology of the Maghaz - A Textual Survey'', in Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 19 (1957), 245-280.
Motzki, Harald, Die Anfänge der islamischen jurisprudenz. Ihre Entwicklung in Mekka bis zur Mitte des 2. / 8. jahrhunderts, Stuttgart, 1991.
--------------- , ``Der Fiqh des - Zuhr: Die Quellenproblematik", in Der Islam, 68 (1991), 1-44.
Nöldeke, Th., ``Zur tendenziösen Gestaltung der Urgeschichte des Islām's'', in zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 52 (1898), 16-33.
Sachau, E., ``Das Berliner Fragment des Musā Ibn `Ukba'', in Sitzungsberichte der preussischen Akademie der Wissenschaften, [Berlin] 1904, 445-70.
Schacht,J., ``On Musā b. `Uqba's Kitāb al-Maghāzi'', in Acta Orientalia, 21 (1953), 288-300.
--------------- , ``A Revaluation of Islamic Traditions'', in journal of the Royal Asiatic Society, 49 (1949), 143-54.
Schoeler, Gregor, Charakter und Authentie der muslimischen Übrlieferung über das Leben Mohammeds, Berlin / New York, 1996.
سیره اهل کساء: منابع قدیمی شیعی راجع به سیره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله(1)
ماهر یرار
ترجمه: محمّد تقی اکبری
در حالی که مطالعات دقیق و ارزشمند زیادی از ابتدای قرن بیستم درباره منابع قدیمی مربوط به سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله صورت گرفته است، چنین کوششهایی به منظور بررسی سنّت سیره - مغازی شیعی - چه زیدی، چه اسماعیلی و چه امامی - به صورت مستقل به عمل نیامده است(2)
H.M. Hodgson, ``How Did the Early Sha Become Sectarian'', in JAOS, 75 (1955), 1-13. H. Modarressi, Crisis and Consolidation in the Formative Period of Shiite Islam, Princeton, 1993, 1-53.
1) مایلم از هارالد موتزکی به خاطر اظهارنظرهای ارزشمندش سپاسگزاری کنم.
2) در سراسر این تحقیق، کلمه امامی اشاره دارد به شیعیان دوازده امامی، یعنی آنهایی که به نصّ و نسق معتقدند، و عالمان شیعی، شاگردان امامهای پنجم و ششم که بعدا مورد قبول شیعیان دوازده امامی واقع شدند، هر چند ممکن است گرایشهای تعصّبآمیز فرقهای دیگر داشته باشند که اثبات آن دشوار است، مانند مورد ابان بن عثمان احمر. ر.ک:
و تألیفات بعدی که بر جای مانده است به معنای واقعی به سیره - مغازی نمیپردازند. به علاوه، بخشی از این آثار هنوز به شکل دستنویس است. من این تحقیق را به منابع امامی محدود میکنم و بررسی سایر منابع شیعی را به فرصتی دیگر موکول خواهم کرد.
نخست ذکر این نکته لازم است که برخلاف روایات سنّی که در نیمه قرن دوم / هشتم جریان ضبط شدن و انتقال یافتن آن به دوران بعد به شکل کتبی ادامه داشت (که آثار برجسته ابن اسحاق و مالک بن انس فقط دو نمونه از آنها بود)(1)
H. Motzki, Die Anfainge der islamischen Jurisprudenz. Ihre Entwicklung in Mekka bis zur Mitte des 2./8. Jahrhunderts, Stuttgart, 1991, 217-61.
، احادیث شیعی ناگزیر بود بیش از یک قرن در انتظار بماند، هر چند نخستین تلاشها به دوران امام پنجم، اماممحمّد باقر علیهالسلام، و شاگردانش باز میگردد(2). در قدیمیترین آثار امامی بر جای مانده هیچمطلب ارزندهای راجع به زندگانی پیامبر وجود ندارد(3). فقط در آثار کلینی (وفات، 329/941) نوعی گردآوری نظاممند از حدیثهای مرتّب شده مطابق فصول فقهی (به پیروی از نمونه مصنّفات سنّی اوایل قرن سوم / نهم) را میتوان یافت. امّا تألیفات شیعی،
بر خلاف مصنّفات سنّی، بخش خاصّی را به تاریخ یا مغازی اختصاص نمیدهند(4). با
وجود این، آنها روایاتی جداگانه را که از آثار پیشین اقتباس شدهاند و جنبههایی از
زندگانی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دربر میگیرند، گردآوری کردهاند. این سنّت را ابن بابویه قمی (وفات، 381/991) عهدهدار شد و به همّت شیخ مفید (وفات، 413/1022) به اوج
1) درباه انتقال دادن رسوم اوّلیه، ر.ک:
2) A. Falaturi, Die Zwölfer-Schia aus der Sicht eines Schiiten: Probleme ihrer Untersuchung'', in Festschrift Werner Caskel, ed. E. Gräf, Leiden, 1968, 64-65; E. Kohlberg, Al-uṣul al-arba `umi' a'', in JSAI, 10 (1987), 128-66.
3) در اینجا، کتاب المحاسن اثر برقی وفات، حدود 894-280 را در ذهن دارم که مؤلّف یک اثر مغازی نیز هست (ر.ک پس از این) و کتاب البصائر اثر صفّار (وفات، 902-290).
4) گر چه جلد اوّل کافی و آخرین جلد فروع آن حاوی اخباری چند است که تاریخ قدیمیترین امّت اسلامی را توصیف میکند، علاوه بر روایات مربوط به فضائل و حاکی از مصیبت و فاجعه؛ کافی فروع: روضة الکافی، ج 8.
خود رسید و پس از آن با هر دو گرایش اخباری و اصولی پیش رفت. از برکت وجود این گردآورندگان بود که بخش اعظم سنّت سیره - مغازی عمدتا حفظ شد. آثار تفسیری، گروه دیگری از منابع را تشکیل میدهند؛ در این مورد، تفسیر علی بن ابراهیم قمی (وفات پس از سال 307/919) اهمیّت زیادی دارد. سومین گروهِ منابع شامل آثاری است که به شرح زندگی دوازده امام میپردازند؛ اینها ماهیّتی مدحآمیز دارند (شاید بتوان این نکته
را درباره سیره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز گفت)، امّا حاوی حجم قابل توجّهی از مطالب اقتباس شده از نوع سیره - مغازیاند. بحارالانوار، اثر جامع مجلسی(1)(وفات،1111/1699)، منبعی ضروری برای بررسی سنّت شیعی است. مجلسی نماینده مکتب اخباری است و گنجینهای از مطالب و روایات قدیمی مربوط به آثار از میان رفته را حفظ
کرده است؛ هفت جلد از اثرش به سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله اختصاص یافته است(2)، در حالی که
مطالب دیگری نیز در جلدهای اختصاص یافته به حضرت فاطمه علیهاالسلام، پسران آن حضرت و امامان بعدی میتوان یافت.
این کتابها مجموعه ابزارهای عمده برای بررسی نوع سیره - مغازی تألیف امامیها را عرضه میدارد. با وجود این، اشخاص در استفاده از آنها به عنوان ابزاری برای بررسی ماهیّت و شکل منابع اوّلیهای که مطالبشان را از آنها اقتباس کردهاند، باید به دلایل زیر محتاط باشند: 1) آنها هرگز عنوان منبع مورد استفاده خود را ذکر نمیکنند (یا خیلی به
ندرت ذکر میکنند)؛ 2) سلسله اِسناد - حتّی وقتی که درست و کامل باشد - لزوما به معنای آن نیست که مؤلّف مطالبش را از منبع اوّلیه مورد بحث اقتباس کرده، یا حتّی این
مطلب کاملاً شبیه آن منبع است؛ 3) خود منابع اوّلیه، در نتیجه جریان طولانی انتقال پیش از شکلگیریِ محتاطانه نهایی در یک یا چند نسخه، دستخوش تحوّل شدهاند؛ 4) مطالب مورد استفاده آنها، روایات و اخبار جداگانهای را به هم ارتباط میدهد که از
فضای اصلی خود برداشته شدهاند تا به شکلی جدید در نوعی تألیف تازه استفاده شوند. اینها تعدادی از مسائلی است که هنگام سعی در «بازسازی» منابع اوّلیهای که فقط
در تألیفات بعدی به آنها دسترسی داریم با آن روبرو میشویم. این مسائل موضوع تحقیقاتی چند در دو دهه گذشته بوده است که قصد دارم با توجّه به منابع امامی در سه مرحله به بحث در این مسائل بپردازم: نخست خواهم کوشید با استفاده از اطّلاعات موجود در منابع و کتب رجال، منشأهای این نوع آثار را در میان امامیها بیابم. پس از آن، سعی خواهم کرد نقل قولهای منسوب به یکی از قدیمیترین مصنّفان، ابان بن عثمان احمر، را جدا کنم و بدین ترتیب بکوشم به اخبار او نگرشی نقّادانه داشته باشم. سپس منابع وی را بررسی، و این مطالب را با اخبار گردآورندگان مشهوری چون ابن اسحاق و واقدی مقایسه کنم. و سرانجام، به بحث در مطالب مورد استفاده مفسّر امامی، علی بن ابراهیم قمی، خواهم پرداخت.
بنا به روایت شیعی، مطالعه روشمند علوم اسلامی مختلف را امامان پنجم و ششم، محمّد باقر علیهالسلام (شهادت بین سالهای 114/732 و 117/735)(1)
Festschrift Sami N. Makarem (forthcoming), note 48.
و فرزندش جعفر صادق علیهالسلام (شهادت، 148/765)، آغاز کردند. مراجع امامی بر این باورند که این دو امام داستانهای مربوط به مبدأ یا (مبتدأ) و انبیاء کتاب آسمانی را روایت کردند و با استفادهاز آنها بود که مغازی و رشتههای دیگری مانند فقه، آداب، زیارت، تفاسیر قرآنی و کلام
نقل شد. این از نشانههای امامت آنان تلقّی میشود، زیرا چنین استنباط نمیشود که علم
خود را از عالمان دیگر به دست آورده باشند؛ بنابراین، آنان بر این باورند که این علم از طریق زنجیره پدرانشان که مستقیما به حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ختم میشود، به آنان به ارث
1) در خصوص تاریخ، ر.ک: م. یرار، «تفسیر ابی الجارود عن الإمام الباقر»، در:
رسیده است(1). عقیده بر این است که سخنان امامان و علم ایشان ماهیّتی مقدّس دارد و آنان سرچشمه تمام علوم شناخته میشوند(2). از این رو، در تعداد قابل ملاحظهای ازروایات شیعی درباره سیره و مغازی، سلسله راویانی دیده میشوند که یکی از این دو امام را نخستین راوی ذکر میکنند. این امامان که در مدینه اقامت داشتند، بیتردید از
نخستین استادان در زمینههای مختلف علوم اسلامی بودند و شاگردانشان بایستی به طور جدّی در فعّالیّتهای علمی که در آن زمان در جریان بود، سهیم بوده باشند. از لحاظ تاریخی، شاگردان امامان چهارم، پنجم و ششم بودند که ثبت و ضبط رشتههای مختلف علوم اسلامی را به شیوهای منظّم آغاز کردند. یکی از نخستین مؤلّفان در زمینه مغازی،
عالم مشهور ابن شهاب زهری (وفات، 124/742) از شاگردان امام چهارم، حضرت علی بن الحسین زین العابدین علیهالسلام (23-95/653-713)، بود و آن حضرت را بسیار گرامی میداشت(3). ابن ابی شیبه روایات نقل شده او از حضرت زین العابدین علیهالسلامرا معتبرترین (أصحّ الأسانید کلّها) میداند(4). با وجود این، به نظر میرسد او عمدتا رقائق و مسائل فقه(5)، و معدودی اخبار مربوط به مطالب سیره - مغازی را از آن شخصیّت نقل
1) شیخ مفید، الإرشاد، ص 264؛ ابن بابویه قمی، کمال الدین، ص 91.
2) Cf. H.-J. Kornrumpf, ``Untersuchungen zum Bild `Alis und des frühen Islams bei den Schiiten'', in Der Islam, 45 (1969), 276-85; M.A. Amir-Moezzi, The Divine Guide in Early Shism. The Source of Esotericism in Islam, trans. D. Streight, Albany, 1994, 24 ff., 69 ff.; H. Corbin, En Islam iranien: Aspects spirituels et philosophiques, I, Le Shisme duodécimain, Paris, 1971, 212 ff.
3) ابن سعد، طبقات، ج 5، ص 214-215؛ ابو زرعه، تاریخ، ج 1، ص 413 و 536؛ ابن عساکر، تاریخ، ج 41، ص 366، سطرهای 14-19؛ ص 371؛ ص 374، سطر 1، ص 375، سطر 1؛ ص 376، سطرهای 4-6.
4) ابن عساکر، تاریخ، ج 41، ص 376، سطرهای 1-2؛ همو، ترجمة الزهری، ص 101.
5) برای نمونه، ر.ک: بابویه قمی، الخصال، ص 64، 111، 119، 240، 534؛ ابن عساکر، تاریخ، ج 41، ص 360، سطرهای 16 و بعد؛ ص 376، سطرهای 4-12؛ ص 387، سطرهای 13-15؛ ص 398، سطرهای 1-12؛ ص 403 و بعد شعر؛ قمی، ابوالقاسم، کفایة الأثر، ص 241؛ معمر - الزهری - علیّ بن الحسین علیهالسلام، خبری عجیب که با عبارت فضل الهُندُباء شروع میشود، و با تعیین حضرت باقر علیهالسلام به عنوان امام پنجم پایان مییابد. نیز ر.ک: اردبیلی، جامع الرواة، ج 2، ص 201؛ خوئی، معجم الحدیث، ج 23، ص 345-356.
میکرد(1). با این همه، زهری به طرفداری از بنی امیّه و ضدّیّت با علی بن ابی طالب علیهالسلام مشهور است(2)
M. Jarrar, Die Prophetenbiographie im islamischen Spanien, Frankfurt/Bern, 1989, 23-28; cf. now, idem, ``Sra, Mashāhid and Maghāz: The Genesis and Development of the Biography of Muḥammad'', in Studies in Late Antiquity and Early Islam, III, ed. L.I. Conrad and A. Cameron, Princeton, (in press), 21-27.
من در آنجا ثابت کردهام که عبدالرّزاق صنعانی وفات، 211/826 در بخش مغازی مصنّف خود (ج 5) عمدتا به مطالب زهری متّکی است و هر جا که اخبار زهری فاقد تأکید بر نقش علی علیهالسلام است و یا گرایشهایی به طرفداری از بنی امیّه در آنها دیده میشود، مطالبی را به آنها میافزاید؛ عبدالرّزاق را عالمان سنّی به داشتن گرایشهای شیعی متّهم کردند (ر.ک: Motzki, Die Anfnge der islamischen Jurisprudenz, 63 ff.; و بنابراین، امامیّه او را شیعی میدانند، حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 4، ص 121-122)؛ با این همه، ابن عساکر خبری از زهری - عبداللّه بن عتبه - ابن عباس نقل میکند (تاریخ، ج 12، ص 267) که حاکی از علاقه حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به علی علیهالسلام است و به مخالفان علی علیهالسلام هشدار میدهد.
. روایات شیعی، ابن اسحاق (وفات، 151/768) را از اصحاب امام باقر علیهالسلام بهشمار میآورد و ادّعا میکند که جدّش یسار نیز از اصحاب هر دو امام سجّاد علیهالسلام و باقر علیهالسلام بود(3). با وجود این، او یک سنّی (عامّی) شمرده میشود که از طرفداران امامان (یا اهل البیت) است و بسیار به آنان عشق میورزد(4). عالمان سنّی به نوبه خود او را به داشتن تمایلات شیعی متّهم میکنند(5). در تفسیر ابن هشام از سیره ابن1) ابن هشام، سیره، ج 1، ص 220؛ ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 124 و 368، ج 2، ص 284 و 297؛ بلاذری، أنساب، ج 1، ص 572 و 578؛ طبری، تاریخ، ج 3، ص 212؛ روایت ابو زرعه، تاریخ، ج 1، ص 417 ممکن است یک روایت مغازی باشد.
2) ر.ک: ابن ابی الحدید، شرح، ج 4، ص 63، 102؛ و
3) محمّد بن علی اردبیلی، جامع الرواة، ج 2، ص 65-67؛ آقا بزرگ تهرانی، الذریعة إلی تصانیف الشیعة، ج 21، ص 290.
4) کشّی، اختیار معرفة الرجال، ص 390 شماره 733؛ اردبیلی، جامع الرواة، ج 2، ص 66.
5) ر.ک: خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 1، ص 224؛ یاقوت، معجم الادباء، ج 6، ص 2419.
اسحاق فقط یک داستان به چشم میخورد که از امام محمّد باقر علیهالسلام نقل میشود(1). در نتیجه، واقدی (وفات، 207/822) متّهم میشود که کتابهای عالم مدنی، ابراهیم بن ابی یحیی (وفات، 184/800)(2)
M. Jarrar, Some Lights on an Early Zaydite Manuscript'', in Asiatische Studien, 47/2 (1993), 285-86; idem, Arba rasāil Zaydiyya mubakkira'', in F Miḥrāb al-marifa: Festschrift for Iḥsān Abbās, ed. I. al-Sa`āfn, Beirut, 1997, 270-71.
شاگردان امام باقر علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام بود. به نظر میرسد این اتّهام کلاً بیاساس باشد، به علاوه، منابع زیدی نه از این مطلب، و نه از تألیف کتاب سیره یا مغازی توسّط ابن ابی یحیی یاد کردهاند(3).
تنها نامی که از میان این شاگردان میتواند به طور جدّی مورد توجّه قرار گیرد و به عنوان مؤلّف سیره و مغازی مطرح شود، ابان بن عثمان احمر، از اعضای قبیله بجیله در جنوب عربستان است که در دوران فتوحات اسلامی در کوفه میزیست(5). در حالی کهکشّی اشاره میکند که ابان اهل بصره بود، امّا در کوفه سکونت داشت(6)- که این بعید به
1) ابن هشام، السیرة النبویة، ج 1، ص 340.
2) طوسی، فهرست، ص 16؛ نجاشی، رجال، ج 1، ص 85؛ اردبیلی، جامع الرواة، ج 1، ص 33؛
3) برای نمونه، ر.ک: ابن ابی الرجال، مطلع البدور، ج 1، ص 68 و بعد.
4) برای اطّلاعات مفصّل راجع به شرح حال او و فهرستی از معلّمان و منابع او، ر.ک: ضمیمه 2 در انتهای فصل حاضر.
5) Cf. F. Donner, The Early Islamic Conquests, Princeton, 1981, 78, 175, 196 f., 221-23 (and see index, 473).
6) کشّی، اختیار معرفة الرجال، ص 352، شماره 660؛ ابن داود حلّی، رجال، ص 26 (کوفی المسکن بصری الأصل)؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 1، ص 93-189؛ عقیلی، الضُّعفاء، ج 1، ص 37 به او نسبت «کوفی» میدهد؛ ر.ک: ابن حجر، لسان، ج 1، ص 24؛ جی. فان اس در کتاب خود Theologie und Gesellschaft، برلین / نیویورک، 1993، ج 2، ص 425 او را از جمله شیعیان بصری به حساب میآورد. از منابع چنین برمیآید که بیشتر معلّمان او کوفی بودند ر.ک: ضمیمه 2.
نظر میرسد، زیرا بجیله در بصره ساکن نبودند(1)- نجاشی و طوسی منشأ کوفی او راتأیید، امّا ذکر میکنند که او به هر دو شهر آمد و شد داشت(2)و در بصره بود که شجرهنویسان و مصنّفان مشهور اخبار، ابو عبیده مَعمر بن مثنّی (100-209 / 728-824) و محمّد بن سلام جمحی (150-232/767-846) نزد او تحصیل میکردند. درباره زندگی و حرفه او چندان اطّلاعی در دست نیست جز آنکه شاگرد امام صادق علیهالسلام(83-148/720-765) و امام کاظم علیهالسلام (128-183/745-799) بود، هر
چند در آثارش نقل روایتی از امام کاظم علیهالسلام ندیدم(3). اسناد روایت او از حضرت باقر علیهالسلام همواره با یک واسطه صورت میگیرد. پس چنین نتیجهگیری میشود که او در ربع آخر قرن دوم هجری / حدود سالهای 790-815 میلادی درگذشته است(4). کشّی یادآور میشود که ابان ناووسی بود(5)، یعنی یکی از پیروان شخصی بصری به نام ابن ناووس (یا ناووس)، که عقیده داشت جعفر صادق علیهالسلام مهدی موعود است و تبلیغ میکرد که آن حضرت پس از رحلت به عنوان منجی رجعت میکند(6)امّا نجاشی یا طوسی ذکری از این ادّعا به میان نیاورده بودند و این امر باعث اختلاف نظر میان مصنّفان شیعی بعدی
1) Donner, The Early Islamic Conquests, 215(به استثنای شبل بن معبد و پسرش) .
2) نجاشی، رجال، ج 1، ص 80؛ طوسی، فهرست، ص 18.
3) نیز ر.ک: ا. پاکتچی، در دائرة المعارف الإسلامیة الکبری، به کوشش ک. موسوی. بجنوردی، تهران، 1995، ج 2، ص 44.
4) همچنین معلوم میشود که تعدادی از معلّمان او در سال 150/767 درگذشتند. ر.ک: ضمیمه 2 در صورتی که شاگردان او از اصحاب امامان هفتم و هشتم بودند.
5) کشّی، اختیار معرفة الرجال، ص 352 شماره 660؛ و پس از او ابن داود حلّی، رجال، ص 226 (در میان عالمان غیر قابل اعتماد، گر چه او بار اوّل وی را قابل اعتماد ذکر کرد، ص 30)؛ اردبیلی، جامع الرواة، ج 1، ص 12.
6) نوبختی، فرق الشیعه، ص 67؛ شبه - ناشئ، مسائل الإمامه، ص 46؛ اشعری، مقالات الإسلامیّین، ص 25؛ شهرستانی، الملل و النحل، ص 71؛ فان اس، Theologie und Gesellschaft، ج 2، ص 424؛ مدرّسی، Crisis and Consolidation، ص 55-57.
شد که ادّعا میکردند کلمه ناووسیّه تحریف لغت قادسیّه، مکانی در نزدیکی مکّه، است(1). با این همه، ابان یکی از شش تن معتبرترین پیروان امام جعفر صادق علیهالسلام در علم فقه بهشمار میآمد(2)، و من در مطالب رسیده از او مدرکی نیافتهام حاکی از آنکه او احتمالاً عقاید امامی «نامتعارف» داشته است، اگر چه باید توجّه داشت که چنان مطلبی به احتمال زیاد دستخوش تحریف عالمان بعدی شده(3)، به ویژه اگر به خاطر آوریم که در میان امامیه از احترام والایی برخوردار بود(4).
مغازی ابان
هم نجاشی و هم طوسی یک اثر تاریخی مشتمل بر مطالبی درباره مبدأ و انبیاء، مبعث حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، مغازی و رحلت آن حضرت، اجتماع سقیفه، و جنگهای قبیلهای که پس از رحلت آن حضرت رخ داد (ردّه)، را به ابان نسبت میدهند(5)کتابی که ابن ندیم شیعی (وفات پس از سال 385/995)، یا منابع قدیمی دیگری قبل از آغاز قرن چهارم / دهم به آن اشاره نکرده بودند؛ حتّی دوستدار کتاب و عالم مشهور امامی،
1) تستری، قاموس الرجال، ج1، ص 114-116؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 1، ص 138-140؛ پاکتچی در دائرة المعارف الإسلامیّة الکبری، ج 2، ص 45؛ مدرّسی، Crisis and Consolidation، ص 55 یادداشت.
2) کشّی، اختیار معرفة الرجال، ص 375 شماره 705.
3) ر.ک: مدرّسی، Crisis and Consolidation، ص 43، 47.
4) «مرام تعصّبآمیز» او که از منابع استنباط کردم شبیه مسلکی است که در قرنهای دوم و سوم هجری در میان امامیّه رواج داشت، اگر چه میتوان گفت به احتمال زیاد به فرقه مفوّضه گرایش دارد (مدرّسی، Crisis and Consolidation، ص 22 و بعد؛ ر.ک: کشّی، اختیار معرفة الرجال، ص 94 وشماره 148)، ص 107 (172)، 235 (425)؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 23، ص 119، ج 24، ص 76، ج 26، ص 46 و 48 و 227، ج 27، ص 264، ج 28، ص 41 و 70، ج 32، ص 210، ج 36، ص 226 و 272 و 392، ج 37، ص 311 و 336، ج 38، ص 102، ج 39، ص 247، ج 40، ص 3، ج 42، ص 103، ج 43، ص 98.
5) نجاشی، رجال، ج 1، ص 80-81؛ طوسی، فهرست، ص 18-19.
علی بن موسی بن طاووس (وفات، 664/1265) در آثارش نامی از آن نبرده است(1). امّا
نقل قولهای متعدّدی احتمالاً از این کتاب را در منابعی میتوان یافت، البتّه بدون نام
بردن از آن؛ به علاوه، مورّخ شیعی، یعقوبی (وفات پس از سال 292/904) در فهرست منابع مورد استفادهاش راجع به سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله (اصحاب السیر و المغازی و التواریخ) نام ابان را میآورد(2)، و طبری (وفات، 548/1154) اظهار میدارد که از «کتاب ابان» رونویسی میکند(3). نجاشی و طوسی اِسنادهای این کتاب را ارائه میدهند که همه آنها به یک واسطه مشترک میرسند که مستقیما از ابان نقل میکند(4)، یعنی احمد بن ابی نصر بزنطی (وفات، 221/835)، عالمی کوفی که در جمع اطرافیان امام هشتم، رضا علیهالسلاماز مرتبه بالایی برخوردار بود(5)
Kohlberg, A Medieval Muslim Scholar, 222; van Ess (Theologie und Gesellschaft, I, 384)
فان اس میگوید او از پیروان حکیم الهی هشام جوالیقی بود.
. علاوه بر سلسله اسنادهای نجاشی و طوسی، یک سلسله کاملاً تأیید شده دیگر مربوط به ابن بابویه وجود دارد که از طریق علی بن ابراهیم قمی به محمّد بن زیاد، معروف به ابن ابی عمیر (وفات، 217/832)، ختم میشود که بدون واسطه از ابان نقل قول میکند. ابن ابی عمیر یکی از وابستگان به خاندان مهلب بن ابیصفره است(6). او یکی از عالمان برجسته شیعی بود که در مقام وکیل امام هفتم، موسی
1) دست کم کالبرک در کتابش ذکر نمیکند: E. Kohlberg A Medieval Muslim Scholar at Work, Leiden, 1992 .
2) یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 6.
3) طبرسی، إعلام الوری، ص 82-130و 137-138.
4) برای نموداری مفصّل، ر.ک: ضمیمه 3.
5) کشّی، اختیار معرفة الرجال، فهرست، ص 37؛ نجاشی، رجال، ج 1، ص 202-204؛ طوسی، فهرست، ص 19-20؛ اردبیلی، جامع الرواة، ج 1، ص 59-61؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 1، ص 307-311،
6) کشّی، اختیار معرفة الرجال، فهرست، ص 231، 250 محمّد بن زیاد؛ نجاشی، رجال، ج 2، ص 204-208؛ طوسی، فهرست، ص 138؛ اردبیلی، جامع الرواة، ج 2، ص 50-57؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 5، 302-308؛ احمد بادکوبه هزاوه، در دائرة المعارف الإسلامیّة الکبری، ج 1، ص 342-343؛ van Ess, Theologie und Gesellschaft, I, 384-86.
کاظم علیهالسلام (شهادت، 183/799) در خدمت آن حضرت بود، و بیواسطه از امام رضا علیهالسلام (شهادت، 203/818) روایت نقل میکرد. وی یک بار در زمان حکومت هارون الرّشید خلیفه عبّاسی، و بار دیگر پس از شهادت امام رضا علیهالسلاممورد ضرب و شتم قرار گرفت و زندانی شد. او هم مانند بزنطی از شاگردان بیواسطه هشام جوالیقی متکلّم بود، و جاحظ (وفات، 255/868) او را یکی از سران رافضه(1)که احتمالاً به معنی امامیه است، میداند(2). گفته میشود که ابن ابی عمیر آثاری چند، از جمله یک کتاب المغازی نوشته است. در کنار این سلسله روایات کوفی، طوسی یک روایت قمی نیز ذکر، و آن را انقص توصیف میکند. این روایت از طریق یک زاهد به نام جعفر بن بشیر ابو محمّد (وفات، 208/823) نقل میشود که همچون ابان از وابستگان کوفی بجیله بود و مسجدش در محلّه مربوط به آن قبیله قرار داشت. گفته میشود که او از ملازمان مأمونِ خلیفه پس از
شهادت امام رضا علیهالسلام بود(3).
شکل و ساختار
من مطالب تاریخی منسوب به ابان را در منابعی بررسی کردهام که عمدتا به نقل از آثار کلینی، ابن بابویه قمی، طبرسی و بحارالانوار مجلسی روایت میکنند، و اساسا به سلسله اِسنادهای ابن ابی نصر بزنطی و ابن ابی عمیر توجّه داشتهام. با در نظر داشتن
شرایطی که در آغاز ذکر کردم، خواهم کوشید تا با این مطالب همچون یک مجموعه
1) حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 5، ص 303 به نقل از البیان و التبیین، ج 1، ص 88، هر چند این نام در آن کتاب، محمّد بن عمیر است.
2) ر.ک به: یرار، «اربع رسائل»، ص 272.
3) کشّی، اختیار معرفة الرجال، فهرست، ص 65؛ نجاشی، رجال، ج 1، ص 297-298؛ ابن داود حلّی، رجال، ص 62؛ اردبیلی، جامع الرواة، ج 1، ص 150-151؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 2، ص 134-136.
شیعی برخورد کنم.
نخستین نکته قابل توجّه در اینجا آنکه ابان یک نسل جوانتر از ابن اسحاق است، به طوری که او باید با اثر وی که در آن زمان انتشار وسیعی داشت، و نیز احتمالاً با آثار
دیگری از این نوع، مانند اثر موسی بن عقبه مدنی (وفات، 141/758) و اثر سلیمان بن طرخان تیمی بصری (وفات، 143/761)، عالم مشهور و مؤلّف یک کتاب سیره که شاید گرایشهایی شیعی داشته است، آشنا بوده باشد(1). دیدیم که ابان در فواصل زمانی طولانی در بصره اقامت داشت، به طوری که به احتمال زیاد با کتاب تیمی آشنا بود، هر چند ذکری از این مطلب را در نقل روایات ابان نیافتهام.
تقسیم این آثار تاریخی قدیمی به سه بخش مبتدأ، ولادت و مبعث حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و
مغازی پیامبر اکرم از زمان ابن اسحاق (یا به واقع توسّط او) امری مرسوم تلقّی شده است(2). بنابراین، میتوان چنین نتیجه گرفت که عنوان کتاب ابان، آنگونه که در آثارنجاشی و طوسی دیده میشود، اصیل است، و در حقیقت ترتیبی را نشان میدهد که ابان مطالبش را مطابق آن تنظیم کرد. هر چند این بدان معنا نیست که این عنوان کتاب ابان
بود (در آن مرحله اوّلیه کسی برای کتاب خود عنوان تعیین نمیکرد)، و حتّی مطالب ممکن بود شکل یک کتاب را نداشته، بلکه نوعی مجموعه گزارش بوده باشد، چنان که
1) ر.ک: Jarrar, Die Prophetenbiographie ابن سعد میگوید او به علی بن ابی طالب علیهالسلام گرایش داشت طبقات، ج 7، ص 353؛ در حالی که ابن قتیبه او را از شیعیان به حساب میآورد (المعارف، ص 624). پیش از قبول این برچسب ابن قتیبه به عنوان واقعیّت، باید لحظهای تأمّل کرد. بصره به حمایت از آرمان عثمان شهرت داشت و هرگونه گرایش به علی علیهالسلام را یک متکلّم سنّتگرای «افراطی» اهل تسنّن، مانند ابن قتیبه، تشیّع تلقّی میکرد. فکر میکنم اظهار نظر ابن سعد معتبرتر است و آن را فقط حاکی از رجحان یا موضع سیاسی سلیمان تلقّی میکنم، موضعی که بعدا احمد بن حنبل اختیار کرد، آنجا که حضرت علی علیهالسلام را چهارمین خلیفه برحق بهشمار آورد.
2) Cf. R. Sellheim, ``Prophet, Caliph und Geschichte. Die Muḥammad-Biographie des Ibn Isḥāq'', in Oriens, 18-19 (1967), 38-42; Jarrar, Die Prophetenbiographie, 31f.
شولر درباره تحوّل آثار اوّلیه بیان کرده است(1).
من دامنه تحقیقم را فقط به این سه بخش محدود کردهام هر چند کتاب ابان باید علاوه بر اینها، شامل مطالبی درباره شورای سقیفه و ردّه هم بوده باشد(2). مطالبی که گردآوری کردهام بالغ بر صد و سی و سه خبر است(3)که شصت و یک فقره از آنها به مبتدأ، و هفتاد و دو خبر به مبعث و مغازی میپردازد. راوی اصلی بیست و شش خبر مربوط به مبتدأ بزنطی، و راوی بیست و یک فقره دیگر، ابن ابی عمیر است، حال آنکه بزنطی راوی اصلی پانزده خبر مربوط به مبعث و مغازی است. یازده فقره از این نوع خبرها را ابن ابی عمیر، چهار فقره را هر دو نفر، و چهل و دو خبر را راویان مختلف دیگری نقل کردهاند. این انتساب به رشته گستردهای از راویان (در کنار چند راوی اصلی) را میتوان
به طور کلّی معیاری برای اعتبار روایات تلقّی کرد(4). در این صد و سی و سه خبر، ابان بیست مرتبه مستقیما از امام جعفر صادق علیهالسلام روایت میکند (6 خبر درباره مبتدأ و 14 خبر راجع به مبعث و مغازی)، و سی و شش بار به واسطه راویانی مختلف(5). او بیست و چهار مرتبه از طریق یک واسطه از امام باقر علیهالسلام (14 مبتدأ و 25 سیره)، سی و نه بار از امام جعفر صادق علیهالسلام (14 مبتدأ و 25 سیره)، دو بار با واسطه (نامعیّن) از هر دو امام، و یک مرتبه از حضرت علی بن الحسین، امام سجّاد علیهالسلام روایت نقل میکند. این تعداد بالغ بر هشتاد و چهار خبر، یا 1/64 درصد اخباری میشود که یا بیواسطه یا با یک واسطه
1) ر.ک به:تحقیقاتشدر نشریه Der islam, 62(1985), 201-30, 66(1989), 38-67, 69(1992), 1-43.
2) نیز ر.ک به: خبری درباره صفّین در مجلسی، بحارالانوار، ج 32، ص 601 و بعد.
3) مطالب منسوب به ابان در منابع به مراتب بیش از این است، امّا من دامنه انتخابم را به تحقیق در مفهومی محدودتر از نوع سیره - مغازی محدود کرده، و برخی روایات را که مستقیما کمکی به این تحقیق نمیکند حذف کردهام.
4) ر.ک به: استدلالهای موتزکی مربوط به اصالت مطالب عطا در مصنّف عبدالرزّاق، در: Motzki, Die Anfänge der islamischen Jurisprudenz, 71-89 .
5) ر.ک: ضمیمه 4.
(گاه دو واسطه) به امامان میرسد. این بدان معنا نیست که تمام این گزارشها و اخبار که بنا به ادّعا، بیواسطه یا از طریق واسطه انتقال، از امامان شنیده شده است واقعا از آنها
سرچشمه گرفته باشد، زیرا بسیاری از آنها اعتقادهای بعدی شیعی را آشکار میکنند. امامان غالبا فقط یک ویژگی مرجع را عرضه میکنند، اصالت و مشروعیّت و انتساب مطلب به آنها نباید در اینجا اسباب دردسر ما شود، مگر آنکه به اِسناد خانوادگی برخورد کنیم که سرگذشت خانوادگی یا مطلب دیگری را نقل کند که حاکی از یک اعتقاد خاصّه شیعی نباشد، یا صفاتی فوق بشری را به حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله، علی علیهالسلامیا فاطمه علیهاالسلام نسبت دهد. در حقیقت، ترتیب روایت ابان، زبان، و سبک آن از بسیاری جهات با نوع روایت واقدیِ معاصرش، و گاه با روایت یونس بن بکیر (وفات، 199/814) از سیره ابن اسحاق شباهت دارد، امّا - در این مرحله از تحقیق - اظهار نظر قطعی در این باره که کدام یک از این متون ابتدا پدید آمد، کاری دشوار است، اگر چه بنا
به خبری که ابن سعد از غزوه بدر نقل میکند، به نظر میرسد واقدی از روایت ابان آگاهی داشته است - البتّه نه الزاما از طریق یک کتاب(1). نظر من آن است که در نیمه اوّل قرن دوم هجری، حدود سالهای 720-767 میلادی، مجموعه مهمّی از مطالب، روایاتی در شکل، قالب وطرحهایی استادانه(2)، در مراکز مختلف علمی در کشورهایحجاز، عراق و شام رواج داشت. در تحقیقی راجع به آثاری از نوع فضائل الجهاد بیان داشتهام که - چنان که در اینجا میگویم - هم محاوره و هم گفتار روایی در آغاز قرن دوم / هشتم کاملاً استادانه و مستلزم دگرگونی و خود نظارتی بود. در این زمان، این روایتها
در سیر تحوّل خود درون مایههای جدیدی یافتند و دستخوش یک جریان «عادی سازی» شدند(3)فقط لازم بود مطالبی عرفی به آنها افزوده و عادیسازی شوند تا در
1) ابن سعد، طبقات، ج 4، ص 43؛ من نتوانستم آن را در مغازی واقدی بیابم. سلسله راویان چنین است: [واقدی] - علی بن عیسی نوفلی - ابان بن عثمان - معاویه بن عمّار دُهنی به جای کلمه نادرست «ذهبی».
2) Cf. A. Noth in collaboration with L.I. Conrad, The Early Arabic Historical Tradition, Princeton, 1994.
3) Cf. R. Fowler Linguistic Criticism, Oxford, 1996, 44-56.
خدمت جهانبینی گروه یا فرقهای خاص قرار گیرند یا با طرز بیانِ تا حدّی مبهم قرآن و رویداد شماری فاقد اطّلاعات دقیق آن سازگار شوند - در اینجا نباید مسأله نسخ را از یاد برد - تا برای مقاصدی شرعی مورد استفاده قرار گیرند. بنابراین، باید بر ارتباط میان این روایتها و زمینههای تاریخی و اجتماعیشان، و تعامل آنها با جنبههای عملی اعتقادات
و مکتب تأکید کرد. این پدیدهای کاملاً تأیید شده در تحوّل انواع آثار روایی است و میتواند الهامبخش رویکرد ما در اینجا باشد. تاکنون هیچ تحقیقی منحصرا به عناصر ساختاری محاوره و موضوع این روایتها و ویژگیهای سبکی مؤلّفان / تدوینکنندگان مختلف ادبیّات سیره - مغازی نپرداخته است(1)
نیز، ر.ک: ن. ابو زید، «السیرة النبویّة سیره شعبیّه» در مجلة الفنون الشعبیّه، 32-33 ژوئن - دسامبر 1991، ص 17-36.
. پیش از برداشتن این گام، بحث خود دراین مقاله را به تعریف ویژگیهای اصلی این مطالب شیعی محدود خواهم کرد.یک سلسله اِسناد از میان 9/35 درصد بقیّه فوقالعاده جالب است: ابان ده مرتبه، یعنی 63/7 درصد از ابوسعید ابان بن تغلب بکری (6 مبتدأ و 4 سیره) نقل میکند. ابان بن تغلب (وفات، 141/758) یک امامی مشهور کوفی، زباندان، قاری و مفسّر قرآن است که مراجع صلاحیّتدار هر دو مذهب شیعه و سنّی او را تصدیق و تمجید میکنند و مؤلّف کتابی درباره قرائتهای قرآن است(2). ابن تغلب پنج مرتبه از طریق عکرمه از ابن عبّاس روایت میکند؛ علاوه بر ابن تغلب، دو مرجع عمده ابان بن عثمان اخباری را از طریق این سلسله اِسناد، هر کدام یک مرتبه، نقل میکنند(3)این نقل، تعداد اخبار
1) See, however, J. Wansbrough, The Sectarian Milieu. Content and Composition of Islamic Salvation History, Oxford, 1978,
2) ر.ک: نجاشی، رجال، ج 1، ص 73-79؛ اردبیلی، جامع الرواة، ج 1، ص 9-11؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 1، ص 132-135؛ صفدی، الوافی، ج 5، ص 300؛ سیوطی، بُغیة الوُعاة، ج 1، ص 404؛ علی اکبر ضیایی، دائرة المعارف الإسلامیّة الکبری، ج 2 1995، ص 46-47؛ فان اس، van Ess, Theologie und Gesellschaft, I, 334, II, 344 ff .
3) اینان عبارتند از: ابو بصیر کوفی و ابو حمزه ثمالی، ر.ک: ضمیمه 2.
منسوب به عکرمه - ابن عبّاس را به هفت، یعنی 34/5 درصد مطالب میرساند: چهار خبر از مبدأ و انبیاء، و سه خبر از مغازی سخن میگویند (ر.ک: ضمیمه 1. الف، شمارههای 9 و 10؛ 1. ب، شماره 1). عکرمه (وفات، 105/723) مفسّری نامدار است و در سیره نیز صاحبنظر بهشمار میآید (کان أعلمهم بسیرة النبیّ)(1)، دو زمینه بررسی شبیه به هم. بیشتر مطالب مغازی او که در منابع قدیمی پراکنده است(2)، پیرامون آیات قرآنی است و شرح آن عمدتا از اسباب نزول آیات سخن میگوید(3). من هیچیک از اخباری را که در اینجا منسوب به اوست نتوانستم در منابع بیابم، گر چه هیچیک از آنها
هیچ نوع اعتقاد شیعی یا ارادت بیشتر به علی علیهالسلام را نشان نمیدهند. با وجود این، چنین اعتقاداتی از جانب عکرمه از طریق همان سلسله اِسناد مورد بحث ما در اینجا، در امالی ابن بابویه نقل میشود(4). این کاملاً عجیب است، زیرا عکرمه را عالمان سنّی به داشتن گرایشهایی به خوارج متّهم میکنند(5)، و حتّی منابع امامی او را شخصی غیر امامی (لیس علی طریقتنا و لا مِن أصحابنا) و غیر قابل اعتماد (ضعیف) میدانند(6). این نکته بار دیگر ما را به مسأله اصالت سلسله اِسنادهای اوّلیه و صحّت آنها رهنمون میشود، هر
1) فسوی، المعرفة و التاریخ، ج 2، ص 16.
2) به طوری که شمردهام، 15 خبر را ابن هشام، 55 خبر را طبری بخش سیره، 18 خبر را واقدی، 13 خبر را عبدالرزّاق در بخش مغازی اثرش و 5 خبر را در بخش جهاد، و 31 خبر را بلاذری به او نسبت میدهند؛ درباره روایاتش در تلخیصهای شرعی سنّی، ر.ک: مزی، تحفة الأشراف، ج 5، ص 82-107.
3) راجع به اسباب نزول در روایت سیره - مغازی، ر.ک: J. Wansbrough, The Sectarian Milieu, 7, 11, 29 .
4) برای نمونه، ر.ک: مجلسی، بحارالانوار، ج 23، ص 119، ج 28، ص 41، ج 32، ص 601، ج 38، ص 102، ج 39، ص 247، ج 43، ص 98.
5) ابن سعد، طبقات، ج 5، ص 292؛ ابن قتیبه، المعارف، ص 457؛ اشعری، مقالات الإسلامیّین، ص 109 و 120؛ ذهبی، میزان، ج 3، ص 93-97؛ در سطر 1 صفحه 95 تصریح میشود که او یک اباضی بود؛ ابن عبدالبرّ در برابر این ادّعا از او دفاع میکند، ر.ک: تمهید، ج 2، ص 26-35.
6) کشّی، اختیار معرفة الرجال، ص 26 شماره 387؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 1، ص 313-314.
چند روایت عکرمه نیازمند بررسی مفصّلتری است.
مبدأ (المبدأ و الأنبیاء)
مطالب مورد بحث در این بخش از نوع اسرائیلیّات و خاصّ آثار تفسیری مسلمانان، حتّی آثار قدیمی، و مشترک میان روایات هر دو مذهب شیعه و سنّی است. این مطالب نه فقط روشنگر یک جهانبینی تاریخی امّت مؤمن، و مؤیّد آن است که محمّد صلیاللهعلیهوآله آخرین
پیامبر و امّت او آخرین امّت است که خداوند حاکمیّت بر سرزمینها و ملل را به آنها وعده داده است(1). به علاوه، این مطالب درخدمت مقاصدی جدلی نیز قرار میگیرد چنان که از گزارشها برای اثبات تحریفهای صورت گرفته در کتابهای آسمانی (تورات، زبور، عهد عتیق و عهد جدید)، که بر طبق درک اسلامی، توسّط یهودیان و مسیحیان انجام شده است، استفاده میشد. با این همه، از این گزارشها در تفسیر امامی استفاده میشود که باز هم کاربرد دیگری است از آن رو
که چنین گزارشهایی نشانه برتری امامان است که ذات و نور وجودشان مستقیما منبعث از نور محمّد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام است که خداوند هزاران سال پیش از ایجاد عالم آفرید، عقیدهای که شاید مهمترین عنصر اندیشه اصلی وصیّه را تشکیل میدهد(3). چنان که امیرمعزّی میگوید، «به این علّت است که در سرتاسر سنّت امامیه، امامان پیوسته با پیامبران و اولیای اسرائیل مقایسه میشوند، گر چه امامان بر آنان برتری دارند، زیرا آن پیامبران از
1) Cf. M. Jarrar, The sra. Its Formative Elements and Its Transmission'', in BUC Public Lecture Series, April 1993, 1.</p>بلکه نشان میدهد که تاریخ اسلامی تداوم سرگذشت رستگارییهودیان و مسیحیان است که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را در کانون این تاریخ، و نقطه شروع و پایان آن قرار میدهد، چنان که زلهایم اظهار داشته است<a href="#ref-footnote2-page169" id="footnote2-page169" style="display:inline-block"><sup>(2)</sup></a><p class="footnote"><a href="#footnote2-page169" style="color:#3b82f6;" id="ref-footnote2-page169"> 2) </a>Cf. Sellheim, Prophet'', 38 ff.
3) Amir-Moezzi, The Divine Guide in Early Shi`ism, 31 ff, 42.
طریق نور امامان به مرتبه مقدّس خود رسیدهاند»(1). حتّی تعداد امامان - دوازده - درسنّت کتاب مقدّس به عنوان رقم انتخابات به کار رفته بود(2). این یک نکته بسیار مهم دررویکرد به درک امامی از نقش خیالپرورانه ادبیّات سیره - مغازی است و شاید توضیح دهد که چرا هیچ اثری از این نوع بر جای نمانده است؛ مطلبی که بعدا به بحث در آن خواهم پرداخت. علاوه بر آن، این گزارشها غالبا همچون ابزاری برای توجیه برخی عقاید شیعی و مشروعیّت بخشیدن به آنها یا برای مقاصدی جدلی، کلامی یا فقهی مورد استفاده قرار میگیرد(3). بنابراین، پسر نوح که از سوار شدن به کشتی امتناع ورزید درواقع نه پسر او، که پسر همسرش بود، زیرا پسر یک پیامبر که حامل نور الهی است نمیتواند فردی بیایمان باشد(4)طحال تحریم شد زیرا سهم شیطان از قربانی حضرت ابراهیم علیهالسلامبود؛ یعقوب در نیایش خود از طریق مداخله اهل الکساء از خداوند درخواست کرد یوسف و بنیامین را به او باز گرداند؛ پیکرههایی که جنّیان برای حضرت سلیمان ساختند درخت بودند و نه پیکرههایی انسانی؛ اگر آصف بن برخیا، وصیّ حضرت سلیمان معجزاتی داشت، پس علی علیهالسلام، وصیّ الأوصیاء شایستگی بیشتری برای معجزه دارد؛ حضرت عیسی علیهالسلام در عاشورا به دنیا آمد؛ حضرت عیسی علیهالسلام خداوند را ستایش کرد هنگامی که شیطان به او گفت روزی خواهد رسید که عیسی علیهالسلام بر آسمانها و زمین فرمان براند؛ رحمت خداوند در خصوص عذاب اطفال، از طریق حکایتی تمثیلی بر عُزیر ثابت شد.
1) Amir-Moezzi, The Divine Guide in Early Shiism, 42; cf. as well U. Rubin, ``Pre- Existence and Light. Aspects of the Concept of Nur Muḥammad,''in IOS, 5 (1975), 62-118; idem, ``Prophets and Progenitors in the Early Shs Tradition'', in JSAI, 1 (1979), 51 ff.
2) Amir-Moezzi, The Divine Guide in Early Shi`ism, 107.
3) Cf. Wansbrough, The Sectarian Milieu, 2-3.
4) برای اطّلاع از جزئیّات و مقایسه ر.ک: ضمیمه 1. الف.
ولادت، مبعث و مغازی
در حالی که دلمشغولی عمده سنّت امامی در بخش مبتدأ نشاندهنده توجّهی آشکار است به عقیده حضور نور همهجاگیر الهی در وجود پیامبر و امامان، نوری که تمامی تاریخ رستگاری بشر حول آن میچرخد، رویکردی متفاوت امّا مربوط، بر توصیف وقایع در بخش مغازی حاکم است. روایت در این بخش متمرکز است بر تحقّق این نور، چنان که از طریق دو نور الهی، محمّد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام، در اثنای آخرین مرحله این داستان، رستگاری آشکار میشود. در سال 1930، رودی پارت اهمیّتی را که روایتهای متداول از سیره، به ویژه روایت ابوالحسن بکری، برای علی بن ابی طالب علیهالسلام قائل بودند، خاطرنشان کرد(1)
درباره توصیف حضرت علی علیهالسلام در منابع سنّی، ر.ک:
W. Sarasin, Das Bild Als bei der Historikern der Sunna, Basel, 1907 (cited after Kornrumpf, ``Untersuchungen'', 262).</p>و در اوایل دهه 1960، هانری لاوست نمونههایی را حاکی از نقشویژه علی علیهالسلام در وقایع سیره از دو منبع که از نوع سیره - مغازی نیستند، یعنی، ارشاد شیخ مفید (وفات، 413/1022) و منهاج الکرامه اثر علاّمه حلّی (وفات، 726/1325)<a href="#ref-footnote2-page171" id="footnote2-page171" style="display:inline-block"><sup>(2)</sup></a><p class="footnote"><a href="#footnote2-page171" style="color:#3b82f6;" id="ref-footnote2-page171"> 2) </a>H. Laoust, ``Le role de Al dans la Sra Chiite'', in Revue des Etudes islamiques, 30 (1963), 7-26.
میشود(1). به علاوه، نقشی که هم برای ابوبکر و هم برای عمر در منابع سنّی فرض میشود (حتّی میتوان از جذبه عمر سخن گفت) یا کاملاً حذف میشود یا، خاصّه در مورد عمر، به آن معنایی منفی داده میشود. همچنین این گرایش وجود دارد که گفتار و کردار جدیدی به علی علیهالسلام نسبت داده شود که تا حدّی به عنوان مقاله یا مروری است بر اعمال و گفتاری از پیش در آثار دیگری از این نوع وجود دارد. در وقایع مهم تقدّم به آن
گروه از صحابه داده میشود که یا نسبت به علی علیهالسلامرفتاری دوستانه داشتند یا در نخستین جنگ داخلی در کنار آن حضرت مبارزه کردند. بدین ترتیب، برای نمونه، فهرست ارائه شده از نام کسانی که در اوّلین اجتماع عقبه حضور داشتند با فهرست موجود در منابع دیگر متفاوت است(2)، در حالی که در اثنای جنگ اُحد فقط نام ابو دُجانه در کنار نام علی علیهالسلام دیده میشود(3). هنگام برخورد با مطالب منسوب به ابان، باید ملاحظاتی چند را در نظر داشت: 1) اینکه مطالب موجود مشتمل بر نقل قولهایی از مجموعههایی بعدی است که به آن نوع تعلّق ندارد؛ 2) این که حتّی این نقل قولهای ذکر
شده توسّط مجلسی در کتابهای اختصاص یافته به سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله غالبا نقل قولهایی جانبدارانه است که گاه فقط به قصد وضوح یک نکته، یا به عنوان شرح ساختاری اضافی استفاده میشود؛ این نقل قولها در چند فصل که تقسیمبندی آن متداول شده پراکنده است، تقسیمبندیی که نه طرح اصلی ابان و نه ترتیب زمانی او از توالی رویدادها را نشان
میدهد. برای نمونه، ابان زمان قتل عصماء را در اثنای جنگ حمراء الأسد، بیدرنگ پس از اُحد، ذکر میکند، در صورتی که واقدی و بلاذری زمان آن را بعد از واقعه بدر تعیین میکنند(4)
M. Lecker, Muslims, Jews and Pagans. Studies in Early Islamic Medina, Leiden, 1995, 38-41.
و او تاریخ اعزام عامر بن طفیل و اربد بن قیس را به نمایندگی به مدینه،1) ر.ک: ضمیمه ا. ب، شمارههای 5 و 6 و 7.
2) ر.ک: ضمیمه ا. ب، شماره 8.
3) ر.ک: ضمیمه ا. ب، شماره 11.
4) ر.ک: طبرسی، اعلام الوری، ص 54-55؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 20، ص 95 و بعد. مقایسه کنید با: واقدی، مغازی، ج 1، ص 172-174؛ ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 27-28؛ بلاذری، أنساب، ج 1، ص 373؛ بیهقی، دلائل، ج 3، ص 312، و نیز ر.ک:
بیدرنگ پس از واقعه بنینضیر ذکر میکند، حال آنکه ابن اسحاق و واقدی اصلاً زمانی برای آن تعیین نمیکنند و بخاری آن را پیش از واقعه بنینضیر میداند(1).
اکنون به بحث درباره کتاب ابان پایان میدهم و توجّه خود را به موضوعهای دیگری مربوط به آثار امامی از نوع سیره - مغازی به طور کلّی معطوف میکنم(2).
منابع امامی تعدادی از آثار اختصاص یافته به سیره - مغازی را ذکر میکنند که هیچیک از آنها موجود نیست(3). یکی از آنها که اهمیّتی خاص دارد، به نظر میرسد اثر ابن ابی عمیر (وفات، 217/832)، از ناقلان مهم کتاب ابان باشد(4). او همچنین یک منبع اصلی علی بن ابراهیم قمی در کتاب تفسیر اوست و بسیاری از خبرهایش را مجلسی در بحارالأنوار خود نقل میکند. ظاهرا اثر او نوعی تدوین توأم با اضافات و تغییراتی در یادداشتهای معلّم اوست. نام احمد بن محمّد بن خالد برقی(5)، مؤلّف کتاب المحاسن، دو بار ذکر میشود، یک بار به عنوان مؤلّف کتابی درباره مبدأ و انبیاء، و بار دیگر به عنوان مؤلّف کتابی راجع به مغازی(6). اثر مهمّ دیگری که به نظر میرسد آن هم شامل بیش از
1) ر.ک: ضمیمه ا. ب، شماره 15.
2) برای بحثی راجع به اخباری از ابان که با کتابهای سیره دیگر اختلاف دارند، یا آنهایی که در کتابها ذکر نشده، و یا روایتی خاصّه شیعی را آشکار میکند، ر.ک: ضمیمه ا. ب و برای روایت مانده نیز ر.ک: ضمیمه 4.
3) ر.ک: آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج 19، ص 47-48 و ج 21، ص 289-291.
4) ر.ک: پیشتر، ص 152.
5) طوسی، فهرست، ص 20-22؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 1، ص 319-321؛ آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج 21، ص 289.
6) درباره اختلاف کتابها و نقل آنها ر.ک: Jarrar, Die Prophetenbiographie, 29-43 طوسی از جمله آثار برقی، کتابهای زیر را نام میبرد: کتاب التاریخ، کتاب خلق السموات والأرض، کتاب بدأ خلق ابلیس و الجنّ، کتاب مغازی النبی و کتاب بنات النبی و أزواجه. پدرش محمّد مؤلّف یک کتاب المبتدأ است. ر.ک: Kohlberg, A Medieval Muslim Scholar, 273 (no. 411) ؛ بسیاری از اخبار او در بحارالأنوار یافت میشود.
یک بخش باشد، کتاب ابراهیم بن محمّد ثقفی (وفات، 283/896)(1)
نیز ر.ک: ضمیمه ا. ب. شماره 6.
، یک مورّخ مشهور امامی است که به نظر میرسد با اثر ابان آشنایی داشته است. فقط معدودی از نقل قولهای کتاب مغازی او بر جای مانده است که میتوان آنها را در بحارالأنوار مجلسییافت. یک اثر خاصّه جالب در این خصوص کتاب مغازی علی بن ابراهیم قمی (وفات پس از سال 307/919) است(2). قمی یکی از قدیمیترین مفسّران قرآن در میان امامیه است که تفسیر او از طریق شاگردش، ابوالفضل العبّاس بن محمّد، به ما انتقال یافته است(3). این شاگرد نقش تنظیمکننده دارد، زیرا مطالب جدیدی را از منابعی دیگر به تفسیر معلّم خود افزود که عمدتا برگرفته از تفسیر منسوب به ابوالجارود زیاد بن منذر (وفات بین سالهای 160-150 / 776-767)(4)، رئیس فرقه جارودیه از فرق زیدیهبود. قمی کتابهای دیگری نیز تألیف کرده است، از جمله یک کتاب المغازی، یا چنانکه ابن طاووس از آن نام میبرد، المبعث و غزوات النبی. ابن طاووس نسخهای از این کتاب را که به سال 400/10-1009 باز میگردد، مورد استفاده قرار داد(5). این کتاب به دست مانرسیده است، امّا اخبار متعدّدی درباره مغازی در منابع امامی یافت میشود که سلسله
1) طوسی، فهرست، ص 4-6 کتاب السیره؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 1، ص 194-196؛ آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج 21، ص 289؛ درباره مغازی او ر.ک: Kohlberg, A Medieval Muslim Scholar, 362 (no. 611)؛
2) طوسی، فهرست، ص 89؛ نجاشی، رجال، ج 2، ص 86 و بعد؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 4، ص 324-325.
3) آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج 4، ص 303-305.
4) Cf. Jarrar, ``Tafsr Ab l-Jārud''.
5) Kohlberg, A Medieval Muslim Scholar, 239 (no. 330).
اِسناد آنها به علی بن ابراهیم قمی باز میگردد؛ امّا هنوز تعیین آنکه آیا این اخبار متعلّق به کتاب المغازی اوست یا به تفسیرش، کاری دشوار است. برای نمونه، طبرسی در أعلام
الوری تعداد شش خبر از قمی نقل میکند(1)که چهار فقره آن در تفسیر با شرحهایی متفاوت یا بسیار طولانیتر دیده میشود، و دو خبر دیگر در تفسیر پیدا نمیشود، زیرا نه ماهیّتی تفسیری دارند و نه اسباب نزول آیات را آشکار میکنند. قمی در تفسیر خود قریب سی و یک خبر مربوط به وقایع مبعث و مغازی میآورد که در بیشتر آنها منابع و اِسناد خبر ذکر نمیشود (امّا شایان توجّه آنکه نام ابن ابی عمیر، یکی از شاگردان ابان
بن عثمان که خود مؤلّف یک مغازی است(2)، به عنوان یکی از منابع اصلی قمی در سراسر کتابش به چشم میخورد). این اخبار تقریبا نود صفحه از کتاب را شامل میشود. او فقط در نه خبر کوتاه مطالبی عرضه میکند که از طریق یکی از اِسنادهای تأیید شده کتاب ابان
به او برمیگردد. این مطالب نیازمند مطالعهای دقیقتر است؛ با وجود این، فعلاً میتوانم
نتیجهگیری کنم که باز هم، مانند مورد ابان، این مطالب مستقیما با مجموعهای بزرگتر
مرتبط است که در حدود آغاز قرن دوم / هشتم رواج داشته، امّا دستخوش جریان عادیسازی شده است که از تغییرات صورت گرفته در نامها و تأکید بر نقش علی علیهالسلام آشکار میشود، و بدین لحاظ، به مضامین عامیانه رایج نزدیکتر است تا مطالب توصیف شده توسّط ابان. یک خبر میتواند در برخوردمان با گاهشماری وقایع توسّط قمی (یا منبع او) ما را یاری دهد؛ (مفسّران معمولاً به گاهشماری وقایع مغازی، به ویژه
توجیه کردن موارد نسخ، علاقهمندند، گرچه شایان ذکر است که تفسیر قمی یک تعبیر خاصّ شیعی عرضه میدارد)(3)قمی آن را سبب نزول آیه 90 سوره نساء ذکر
میکند(1)حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در راه خود به حدیبیه در ربیعالاول سال ششم هجری اُسید بن حُضیر را روانه کرد تا بنو اشجع به رهبری مسعود بن رخیله و بنو ضمره را در
شِعب سلع ملاقات کند؛ سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآله با آنان به توافق (موادعه) رسید. ابن هشام و واقدی اشاره میکنند که مسعود بن رخیله و بخشی از بنو اشجع از جمله طوایفی بودند که در غزوه احزاب در سال پنجم هجرت به نیروهای مخالف پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیوستند(2). به نظر میرسد این تعیین تاریخ حتّی در منابع سنّی مورد اختلاف است، چنانکه ابن سعد در اشارهای اجمالی به این واقعه، هنگام برشمردن هیأتهای نمایندگی (وفود) به آن توجّه
دارد هنگامی که میگوید مسعود بن رخیله همراه با صد مرد از بنو اشجع در سال خندق (یعنی، پنجم هجری) به دیدار پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمدند، «اما گفته میشود که [نمایندگان] اشجع پس از جنگ بنو قریظه (باز هم در سال پنجم هجری) رسیدند و شمارشان هفتصد مرد بود»(3). در روایت قمی، تمام این واقعه نه اعزام یک هیأت نمایندگی، بلکه فرار بنو اشجع به شِعب سلع به سبب خشکسالی گزارش میشود، حقیقتی که حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را درباره حرکتشان محتاط کرد، و از این رو، آن حضرت اُسید را فرستاد تا درباره این خبر تحقیق کند. ابن سعد از اُسید در ارتباط با این هیأت نمایندگی ذکری به
میان نمیآورد و باید به یاد داشت که اُسید در منابع امامی فردی بحثانگیز بود(4).
خبر دیگری که قمی آن را غزوه وادی یابس(5)مینامد، فقط در منابع امامی یافت میشود (من تاکنون نتوانستهام آن را در آثار مغازی سنّی بیابم)؛ م. کیستر در آن یک شرح «شیعی» از غزوه ذات السلاسل(6)، میبیند که به نظر من نامحتمل است، زیرا اوّلاً، این دو
1) قمّی، تفسیر، ج 1، ص 153-154؛ در طبری، تفسیر، ج 5، ص 124 و بعد ذکری از آن نمیشود.
2) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 215؛ واقدی، مغازی، ص 443، 467، 470، 484، 490.
3) ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 306.
4) ر.ک: ضمیمه ا. ب. شماره 8.
5) قمّی، تفسیر، ج 2، ص 435-439.
6) M.J. Kister, ``On the Papyrus of Wahb b. Munabbih,'' in BSOAS, 37 (1974), 560-64.
روایت کلاً متفاوتند، و ثانیا، روایت شیعی هدفش به روشنی ارائه سبب نزول آیه 1 سوره عادیات است که مستقیما به شجاعت حضرت علی علیهالسلام مربوط میشود، حال آنکه
روایت سنّی اصلاً سبب نزول را ذکر نمیکند(1). به نظر میرسد این نتیجهگیری کیستر به علّت این اظهارنظر شیخ مفید باشد: «گفته میشود (یُقال) که غزوه وادی الرمل در گذشته غزوه ذات السلاسل خوانده میشد»(2).
در این تحقیق مقدّماتی کوشیدهام راه را برای تحقیقی مفصّلتر و دقیقتر درباره آثار قدیمی سیره - مغازی امامی هموار کنم، و در این راه مشاهداتم را عمدتا بر کتاب ابان بن عثمان احمر بجلی متمرکز کردهام، زیرا نخستین کتاب امامی از این نوع به شمار میآید.
در اینجا یک سؤال بسیار مهم بیپاسخ میماند: چرا تمام این آثار امامی راجع به سیره - مغازی دیگر موجود نیستند، یا به بیانی دقیقتر، چرا پس از قرنهای ششم و هفتم / دوازدهم و سیزدهم کسی از آنها چیزی نمیشنود؟ آیا امامیها علاقه خاصّی به این نوشتهها نداشتند، یا کتابهای متداولتری مانند آثار ابن اسحاق و واقدی را پس از آنکه
ادّعا کردند هر دو عالم نزد امام جعفر صادق علیهالسلام درس خواندند (واقدی به شکل غیر مستقیم)(3)، انتخاب کردند، یا باید در جستجوی توضیحات دیگری برآمد؟
در کاوش خود برای توضیح این مطلب، پاسخ دادن به سؤال زیر اهمیّت دارد: آثار سیره - مغازی مبیّن چیستند؟ چنانکه وانسبرو به درستی استدلال میکند، موضوع اصلی در این نوشتهها «تاریخ رستگاری» امّت، منشأ آن، وظیفه، و تقدیر آن است. قدیمترین مطالب مربوط به آخرالزمان در آن نوشتههاست: به علاوه، این آثار در حکم منبع
مشروعیّت و نجات بود(1). نقطه شروع حرکت در درک مهدویت امامیان ودر نگرش آنان به امامشان و نقش او در تاریخ رستگاری نهفته است؛ «خاندان مقدّس»، اهل کسا و اولادشان، نُه امام و فرزند حضرت فاطمه علیهاالسلام (مجمع النورین) در این تاریخ نقشی برجسته را ایفا میکنند(3). تمام پیامبران مرتبه والای خویش را از نوری کسبکردند که پیش از آنکه خداوند جهان را خلق کند، ساطع شد(4). امامان برتر از فرشتگانند، آنان معصوم و صادق (مُحدَّثون)، و تنها مفسّران معنی باطنی قرآنند؛ آنان
میتوانند به آینده بنگرند و از زمان مرگ اشخاص آگاه شوند؛ آنان بر زبان تمام ملل، قدیم و جدید، و زبان حیوانات تسلّط دارند(5). با این شناخت از امامان، جایی برایجستجوی مشروعیّت، خودشناسی یا معادشناسی در وقایع سیره باقی نمیماند، زیرا امام زنده و از قرن چهارم / دهم به بعد، امام غایب - است که نور، هدایت و رستگاری را
عرضه میدارد. از اینرو، هدایت، خودآگاهی و هویّت را باید در زندگی این امامانِ اسوه
جستجو کرد. به این دلیل است که داستانهای بسیار مهمّی که تأکیدهای اعتقادی امامیه پیرامون آن گسترش یافت از آثار سیره - مغازی حذف، و به مضامینی جدید آراسته و عادیسازی شد تا در فصولی مختلف که برای زندگی این «چهارده حجّت» در نظر گرفته شده بود، پراکنده شوند، چنان که در کتابهای امامیه در پایان قرن سوم / نهم و آغاز قرن
1) Cf. Wansbrough, The Sectarian Milieu, 1 ff., 46, 85-90, and chapter 4 Epistemology'',</p>. از طریق این آثار سیره - مغازی است که امّت درصدد برآمد تاهویّت جدید خویش و خودآگاهی تازهاش را بیابد، آثاری که وقایع یک دوران فراتاریخی، یعنی، عصر دخالت مستقیم تجلّی خداوند به انسان در محدوده زمان مادّی را توصیف میکند. هر چند این مطلب ممکن است برای درک سنّیان درست باشد، الزاما برای ایجاد خودآگاهی معتبر نیست<a href="#ref-footnote2-page178" id="footnote2-page178" style="display:inline-block"><sup>(2)</sup></a><p class="footnote"><a href="#footnote2-page178" style="color:#3b82f6;" id="ref-footnote2-page178"> 2) </a>Cf. Jarrar, The Sra'', 2-3.
3) Cf. Amir-Moezzi, The Divine Guide in Early Shi'ism, 29 ff.
4) ر.ک: پیشتر، ص 159 و یادداشت 3 همان صفحه.
5) Amir-Moezzi, The Divine Guide in Early Shi'ism, Chap. 3.
چهارم / دهم میبینیم. به جای «علی علیهالسلام در سیره» اکنون در تأکید اعتقادی، نه فقط علی علیهالسلام یک اسطوره و پرتوی از نور الهی، بلکه حتّی یک «خاندان مقدّس» جهانی و اساطیری جلوهگر میشود. در حقیقت، بخش اعظم آثار سیره - مغازی (یعنی، مبعث و مغازی) فی نفسه به عرصهای تبدیل شد برای جلوه دادن نقش حماسی و «افسانهای» علی علیهالسلام و ناچیز شمردن دشمنان او و نیز مباهات کردن به فضائل اصحابی که بعدا در کنار او مبارزه کردند، از یک سو، و بهرهگیری از آن برای مجادله با سنّیان و سایر فرقهها،
از طرف دیگر.
ضمیمه 1
الف. المبتدأ
1)(1)... بزنطی - ابان - موسی بن اکیل - علاء بن سیّابه - جعفر الصادق علیهالسلام(2): در تفسیر آیه 42 سوره هود: «نوح پسرش را که در گوشهای ایستاده بود ندا داد: ای پسر، با ما سوار
شو و با کافران مباش»(3)، ابان سخنان امام جعفر صادق علیهالسلامرا نقل میکند که آن حضرت توضیح میدهد بر طبق لغت طیء، منظور از پسرش در حقیقت پسر همسرش است. بنا بر روایت شیعی، پسر پیامبری که حامل نور لایزال الهی برای امامان است، نمیتوانسته است کافر باشد، و بنابراین، یک راه حلّ، جایگزین کردن او با ناپسری نوح بود. قاسم بن
سلام (وفات، 224/838)، از علمای سنّی، همین توضیح را بدون ذکر منبع عرضه میکند(4)، و طبری در تفسیر خود آن را به امام باقر علیهالسلام نسبت میدهد(5). در شرح سلمه بن فضل از سیره ابن اسحاق، روایتی از ابن عباس نقل میشود که میگوید این پسر
شقی(1)بود و بیاعتقادی خود را پنهان کرده بود(2). این آیات در واقع گرفتاری زیاد برای مفسّران شیعه، سنّی و سایر فرق پدید آورد، و توضیحات گوناگونی مطرح شده است که در اینجا قصد بحث در آنها را ندارم(3).
2)... بزنطی - ابان - ابو بصیر - امام باقر علیهالسلام یا امام صادق علیهالسلام(4): قرار بود اسحاق قربانی شود و نه اسماعیل. این مطلب همواره میان علمای مسلمان، چه شیعه و چه سنّی، مورد اختلاف بوده است، هر چند اکثریّت آنان بعدا بنا بر اجماع پذیرفتند که آن پسر، اسحاق
بود(5). هنگام اختلاف میان اعراب و ایرانیان در قرون اوّلیه اسلام، برخی علمای ایرانی ادّعا کردند که ایرانیان از نسل اسحاقند(6).
3)... بزنطی - ابان(7): در این ارتباط، ابان نظر فقهی امام جعفر صادق علیهالسلام را در خصوص تحریم خوردن طحال و خصیتان ذکر میکند (قُلتُ لأبی عبد اللّه...) و توضیح میدهد که این اجزای تحریم شده سهم شیطان از گوسفند قربانی است.
4)... عبداللّه بن مفضّل - ابان - ابان بن تغلب - ابن جبیر - ابن عبّاس(8): در روایتی مفصّل راجع به حضرت یوسف، جبرئیل بر یعقوب ظاهر میشود و به او خواندن دعایی را میآموزد، بیدرنگ پس از آن، این پیامآور بشارتی درباره یوسف و بنیامین به او میدهد
و پیراهن یوسف را بر رخسارش میاندازد تا بینایی خویش را بازیابد. در این دعا یعقوب
با واسطه اهل کسا از خداوند تقاضا میکند یوسف و بنیامین را به او باز گرداند.
1) از لغت شقی نباید مستقیما معنی محکوم به جهنّم را استنباط کرد: در صدر اسلام، خاصّه در مجامع ضد جبرگرایی، در این کلمه معنی «بدبخت» استنباط میشد، ر.ک: van Ess, Zwischen ̣adt und Theologie, Berlin, 1975, 26 ff، نباید از یاد برد که ابن اسحاق متّهم به انکار قضا و قدر قَدَری بود.
2) طبری، تاریخ، ج 1، ص 184.
3) ر.ک: طبری، جامع البیان، ج 12، ص 30-33 ؛ طبرسی، مجمع البیان، ج 11، ص 158، 164-165.
4) مجلسی، بحارالأنوار، 12، ص 128.
5) طبری، تاریخ، ج 1، ص 272-274؛ طبری، جامع البیان، ج 23، ص 51-57، بیشتر در ص 54.
6) Cf. W.M. Watt, ``Isḥāk,'' in EI2, IV, 109-10.
7) مجلسی، بحارالأنوار، ج 12، ص 130.
8) مجلسی، بحارالأنوار، ج 12، ص 256-261، به ویژه ص 260.
5)... احمد بن حسن میثمی - ابان - موسی نمیری(1): خبری درباره امام باقر علیهالسلام که شنیده شد دعای الیاس را به عبری میخواند. این خبر تأییدی است بر علم امام به زبانهای بشری(2).
6)... علی بن حکم - ابان - ابو العبّاس - امام جعفر صادق علیهالسلام(3): در تفسیر آیه 13 سوره سبأ، «برای وی هر چه میخواست از بناهای بلند و تندیسها و کاسههایی چون حوض و دیگهای محکم بر جای، میساختند...»(4). امام صادق علیهالسلام توضیح میدهد که منظور از تندیسها پیکرههای آدمی نیست، بلکه تندیسهای درختان است. این اشارهای به اختلاف نظر مربوط به تحریم هنرهای تجسّمی در صدر اسلام است(5)
R. Paret, ``Das islamische Bilderverbot und die Schia'', in Rudi Paret. Schriften zum Islam, ed. J. van Ess, Stuttgart, 1981, 226-37.
.7)... ابن ابی عمیر - ابان - امام جعفر صادق علیهالسلام(6): خبری در تأیید قدرتهای خارقالعاده علی علیهالسلام، بهترین وصیِّ بهترین پیامبر، با مقایسه کردن آن حضرت با آصف(7)، وصیّ حضرت سلیمان.
8)... بزنطی - ابان - کثیر النّواء - امام باقر علیهالسلام(8): عاشورا روزی است که حضرت عیسی علیهالسلام به دنیا آمد، نوعی زمان دوری که امام حسین علیهالسلام را همتای حضرت عیسی علیهالسلام میکند.
9)... ابن ابی عمیر - ابان - ابان بن تغلب - عکرمه - ابن عبّاس(9): در مجادله شیطان با
1) مجلسی، بحارالأنوار، ج 13، ص 400.
2) ر.ک: صفّار قمی، بصائر الدرجات، ص 335-354؛ کلینی، الکافی، ج 1، 227-228.
3) مجلسی، بحارالأنوار، ج 14، ص 74.
4) قرآن مجید، ترجمه عبدالمحمّد آیتی.
5) در خصوص دیدگاه شیعی، ر.ک:
6) مجلسی، بحارالأنوار، 14، ص 115-116.
7) آصف بن برخیا، ر.ک: The Jewish Encyclopedia, New York/London, 1902, I, 162.
8) مجلسی، بحارالأنوار، ج 14، ص 214.
9) مجلسی، بحارالأنوار، ج 14، ص 270.
مسیحیان، هنگامی که شیطان به حضرت عیسی علیهالسلام گفت روزی فرا خواهد رسید که آن حضرت بر آسمانها و زمین فرمانروا باشد، حضرت عیسی علیهالسلام در نفی این ادّعا باید پاسخ میداد: «حمد و سپاس خدای را سزاست».
10)... ابن ابی عمیر - ابان - ابان بن تغلب - عکرمه - ابن عبّاس(1): خبری راجع به عزیر که در آن از حکم مربوط به عذاب اطفال و رحمت خداوند دفاع میشود. این موضوع در پایان قرن دوم / هشتم مورد توجّه و فعّالانه دربارهاش بحث میشد(2).
ب. ولادت مبعث و مغازی
1)... ابن ابی عمیر و بزنطی - ابان - ابان بن تغلب - عکرمه - ابن عبّاس(3): هنگامی که کعب بن اسد از بزرگان یهود را پس از شکست بنی قریظه نزد حضرت پیامبر آوردند، آن حضرت پیشگویی ابن حِوّاش (یا خراش)، یکی از پیشوایان یهودی اهل شام [یعنی، فلسطین؟] را درباره ظهور پیشبینی شده یک پیامبر عرب(4)، و تقاضای ابن حوّاش از یهودیان که به آن حضرت ایمان آورند، به او یادآور شدند. کعب آن واقعه را تأیید کرد، امّا گفت ترجیح میدهد یک یهودی بمیرد مبادا خویشاوندانش بگویند از بیم مرگ تغییر دین داد. هر چند سیرهنویسان مختلف از کعب بن اسد یاد کردهاند، امّا این واقعه خاص
فقط در واقدی(5)به چشم میخورد و سلسله اسناد آن به ایّوب بن بشیر معاوی ختم
1) مجلسی، بحارالأنوار، ج 14، ص 371.
2) ر.ک: اشعری، مقالات الإسلامیّین، ص 200-201، 555-556، خیّاط، کتاب الإنتصار، ص 65.
3) ابن بابویه قمی، کمال الدین، ص 198؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 15، ص 206، ج 20، ص 247؛ طبرسی، إعلام الوری، ص 69؛ قمی این خبر را در تفسیر خود ج 2، ص 166 در ضمن روایت طولانیتری راجع به بنو قریظه ذکر میکند بیآن که سلسله اسناد آن را بیاورد.
4) برخی از کلمات بیان شده در این پیشگویی چنان که ابان و واقدی آوردهاند، در پیشگویی ابن هیبان، یهودی دیگری از شام که چند سال قبل از ظهور اسلام در میان بنی قریظه ساکن شد، دیده میشود. برای نمونه، ر.ک: ابن بُکیر در بیهقی، دلائل النبوّة، ج 2، ص 80-81؛ ابن هشام، سیره، ج 1، ص 213؛ ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 160.
5) کتاب المغازی، ج 2، ص 516.
میشود. واقدی در چند صفحه جلوتر خبر دیگری را نقل میکند که به محمّد بن مسلمه(1)برمیگردد و این واقعه را شرح میدهد(2)بنابراین گزارش، خود کعب در آغاز جنگ به منظور آن که بنی قریظه را متقاعد کند تا به حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله ایمان بیاورند،
پیشگویی حِوّاش [در اثر واقدی چنین ضبط شده] را به آنان یادآور شد، امّا آنان نپذیرفتند(3). این خبر به عنوان یکی از علائم پیشگویی در هر دو کتاب کلینی و مجلسی دیده میشود؛ با در نظر داشتن آن که ما فقط با قطعههایی منسوب به ابان سر و کار داریم،
قضاوت در این باره که آیا خبر اصلی در مغازیِ انتشار یافته به نام ابان طولانیتر بوده است یا نه، کاری دشوار است. با این همه، به نظر میرسد خبر ابان شرح خلاصه شدهای از دو خبری باشد که واقدی به آنها اشاره کرده است. سلسله اسناد ابان او را از طریق ابان بن تغلب - عکرمه به ابن عبّاس برمیگرداند که پیشتر به بحث در آن پرداختهام.
ایجاد شده در هر دو جهان کیهانی و زمینی به محض تولّد آن حضرت به ما رسیده است(4)در این جا یک نکته جالب به چشم میخورد، یعنی، اظهار نظر امام صادق علیهالسلام در
خبر اوّل دایر بر آن که لغت آل اللّه که در متن به نظر میرسد اشاره به قریش باشد فقط به این دلیل به آنها اطلاق شده است که در حرم ساکنَند، و بدین ترتیب آن را از لغت اهلالبیت که محدود به اهل کسا و امامان است، متمایز میکند؛ خبر (ج) از لحظه واقعی
وضع حمل آمنه، نور همراه با تولّد، و اشخاصی که از آسمان بر او نازل شدند سخن
1) ابن سعد، طبقات، ج 3، ص 443-445.
2) کتاب المغازی، ج 2، ص 501-502.
3) در منابع دیگر هم گفته میشود کعب بیهوده تلاش کرده است تا بنی قریظه را متقاعد کند که به محمد صلیاللهعلیهوآله ایمان آورند.
4) الف)، مجلسی، بحارالأنوار، ج 15، ص 257-259؛ ب) ابن بابویه قمی، کمال الدین، ص 269-298؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 15، ص 269-270.
میگوید(1). در این جا نه فقط توصیف صحنه پیچیدهتر و شگفتانگیزتر از خبرهای دیگر از این نوع است، بلکه یک عمل تطهیر (که در عین حال، مستلزم باز شدن سینه نیست)(2)به محض وضع حمل رخ میدهد و بر طفل مُهر نبوّت نقش میبندد.
3)... بزنطی - ابان - کثیر النّواء - امام جعفر صادق علیهالسلام(3): در بیست و هفتم رجب نبوّت [کذا!] بر پیامبر نازل شد. این خبر، با توجّه به تعیین تاریخ و استفاده از تعبیر «نبوّت بر آن حضرت نازل شده بود». به جای نزول وحی یا قرآن، خبری منحصر به فرد است.
4)... بزنطی - ابان - حسن الصیقل - امام جعفر صادق علیهالسلام(4): «نبیّ اُمّی» به معنی آن
است که پیامبر قادر به خواندن و نوشتن نبود. این یک موضوع اعتقادی بحثانگیز در میان فرق مختلف اسلامی است. به نظر میرسد امامیه نخستین این معنا را تبلیغ میکردند، در حالی که علمای اصولی بعدی آن را تأیید نکردند. از امام هشتم، رضا علیهالسلام، نقل میکنند که پیامبر میتوانست به هفتاد و دو (یا هفتاد و سه) زبان بخواند و بنویسد(5). یک عقیده شایع آن بود که در لحظهای که جبرئیل نخستین بار بر پیامبر نازل شد تمام زبانها به آن حضرت تعلیم داده شد؛ پیامبر پس از آن نمیتوانسته است بیسواد باشد، زیرا دستخطهای پیامبران پیشین را به حضرت علی علیهالسلام آموخت(6).
5)... الوشّاء - ابان - ابو بصیر - امام جعفر صادق علیهالسلام(7): هنگامی که بنی قریش (الناس) پیامبر را به دروغگویی متّهم کردند، نزدیک بود خداوند ساکنان عالم غیر از
1) ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 28-29؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 15، ص 272-273.
2) Cf. H. Birkeland, The Legend of the Opening of Muhammed's Breast, Uppsala, 1955; Jarrar, Dir Prophetenbiographie, 188-95; cf. now U. Rubin, The Eye of the Beholder: The Life of Muḥammad as Viewed by the Early Muslims, Princeton, 1995, 59-75.
3) مجلسی، بحارالأنوار، ج 18، ص 189.
4) مجلسی، بحارالأنوار، ج 16، ص 132.
5) ر.ک: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 231-232.
6) ر.ک: مجلسی، بحارالأنوار، ج 18، ص 266 و 278-282.
7) مجلسی، بحارالأنوار، ج 18، 213.
علی علیهالسلام... را نابود کند. حدیث مشابهی در تفسیر قمی (آیات 54-55 سوره ذاریات)(1)، دیده میشود امّا عبارت «غیر از علی علیهالسلام» در آن وجود ندارد؛ در خبری کاملاً متناقض، طبری به نقل از مجاهد (وفات، 104/722) میگوید وقتی که این آیه نازل شد، علی علیهالسلام غمگین شد و گفت: «به پیامبر فرمان داده شده است تا ما را ترک کند»(2).
7)... بزنطی - ابان - زراره و اسماعیل بن عبّاد - سلیمان جعفی - امام جعفر صادق علیهالسلام(8): خداوند در اثنای معراج در آسمان چهارم علی علیهالسلام را به جانشینی حضرت
محمّد صلیاللهعلیهوآله برگزید.
8)... ابن ابی عمیر و بزنطی - ابان - منابع او (جماعت مشیخه)(9): پیامبر از میان امّت خود دوازده نقیب را که جبرئیل به آنها اشاره کرده بود، به پیروی از روش حضرت
1) قمّی، تفسیر، ج 2، ص 306 او این دو آیه را دلیلی برای بداء ذکر میکند.
2) طبری، تفسیر، ج 27، ص 7-8.
3) ر.ک: پیشتر، ص 163.
4) مجلسی، بحارالأنوار، ج 18، ص 405.
5) نتوانستم دریابم که دومین سفر شبانه چه هنگام رخ داده است.
6) راجع به اهمیّت خاص لیلة القدر برای شیعیان، ر.ک: کلینی، الکافی الأصول، ج 1، ص 250-252.
7) ر.ک: شماره 3، که پیشتر ذکر شد.
8) مجلسی، بحارالأنوار، ج 18، ص 341.
9) ابن بابویه قمی، الخصال، ص 491-492؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 22، ص 102 در این هر دو منبع به جای القوافل بخوانید القواقل.
موسی(1)برگزید، نه نفر خزرجی و سه نفر انصاری(2). تمام منابع درباره اسامی همعقیدهاند، ده خزرجی و دو انصاری که در این جلسه معروف به العقبة الأولی شرکت کردند(3). هیچ یک از آنان از مداخله جبرئیل سخنی به میان نمیآورد. بخشی از فهرست ارائه شده در خبر ابان با فهرست ذکر شده در سایر منابع مطابقت دارد: در این دو فهرست فقط چهار نام مشترک است. خواننده خبر فورا چنین میپندارد که روایات شیعی نام کسانی را که احتمالاً نسبت به علی بن ابی طالب علیهالسلام احساس دشمنی داشته، یا با او جنگیدهاند، حذف کردهاند؛ یا نام کسانی را که به حمایت از آن حضرت معروف بودهاند، افزودهاند. امّا با کمال شگفتی، نام اُسید بن حضیر در این فهرست به چشم
میخورد، هر چند امامیه او را از جمله کسانی ذکر میکنند که کوشیدند خانه فاطمه علیهاالسلام را به آتش بکشند(4). این نامها شایان یک بررسی دقیق است.
9)... ابن ابی عمیر - ابان - فضیل البراجمی(5): فضیل گفتگویی را که در مکّه شنیده است نقل میکند. این محاوره بین خالد قسری (وفات، 126/743-744)(6)
S. Leder, Das Korpus al-Haitam ibn `Ad, Frankfurt a.M., 1991, 141-96; idem, ``Features of the Novel in Early Historiography'', in Oriens, 32 (1990), 72-104.
، که در آن زمان حاکم مکّه بود، و مفسّر بصری، قتادة بن دعامه سدوسی (وفات، 118/738) صورت گرفت(7). این خبر از چند جهت جالب است. نخست آنکه اطّلاعاتی درباره1) کعدّة نقباء موسی.
2) در خصوص روایات گوناگون شیعی راجع به نخستین مجمع عقبه، نیز ر.ک: قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر، ج 1، ص 271-273؛ طبرسی، إعلام الوری، ص 59-60؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 19، ص 8-16.
3) ابن هشام، سیره، ج 1، ص 431-433؛ ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 219-220؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج 1، ص 239؛ بیهقی، دلائل النبوّة، ج 2، ص 430-441.
4) ر.ک: حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 2، ص 100.
5) مجلسی، بحارالأنوار، ج 19، ص 298-300.
6) درباره این شخص ر.ک:
7) GAS, I, 31 f.
جنگهای بدر و اُحُد در اختیار میگذارد؛ دیگر آنکه اهمیّت نبردهای مغازی در جدل قبیلهای و تفاخر در دوره تکوینی را نشان میدهد؛ سوم آنکه دشمنی مشهور خالد قسری با طایفه مُضَر و با علی بن ابی طالب علیهالسلام را آشکار میکند(1).
10)... ابن ابی عمیر - ابان - ابان بن تغلب - امام جعفر صادق علیهالسلام(2): هنگامی که مهدی قائم(عج) ظهور کند، 13013 مَلَک از او حمایت خواهند کرد، اینان فرشتگانی هستند که با نوح علیهالسلام در کشتی، با ابراهیم علیهالسلام هنگام انداختنش در آتش، با عیسی علیهالسلام هنگام عروج او به آسمان همراه بودند؛ کسانی که در جنگ بدر شرکت جستند و 4000 نفری که میخواستند همراه امام حسین علیهالسلام جنگ کنند امّا اجازه نیافتند، نیز در کنارش خواهند بود. این روایت، ماهیّتی تعصّبآمیز دارد؛ ابن بابویه روایاتی را با اِسناد یکسان ذکر
میکند که از حضرت قائم(عج) سخن میگوید، امّا فقط این روایت با توجّه به مطالب مغازی بسیار جالب است، هر چند نیازی به ذکر آن در ضمن داستان بدر در مغازی ابان نیست.
11)... بزنطی و ابن ابی عمیر - ابان - امام جعفر صادق علیهالسلام(3): هنگامی که در جنگ احد مسلمانان از اطاعت پیامبر سرپیچیدند، فقط علی علیهالسلام و ابودُجانه ماندند و از آن حضرت دفاع کردند(4). پیامبر از ابو دجانه خواست تا آن حضرت را ترک کند و به نزدطایفهاش بازگردد، امّا او نپذیرفت. علی علیهالسلام به نبرد با گروههای دشمن یکی پس از دیگری ادامه داد و آنان را به هلاکت رساند تا وقتی که شمشیرش شکست. پیامبر بلافاصله شمشیر ذوالفقار خود را به او دادند، جبرئیل بر پیامبر نازل شد و گفت: «به راستی این مایه تسلّی است [از جانب علی برای تو]»، سپس پیامبر گفت: «او از من است
1) Cf. Jarrar, Die Prophetenbiographie, 24-27; see now idem, ``Sra, Mashāhid and Moghāz'', 23-27.
2) ابن بابویه قمی، کمال الدین، ص 671-672؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 19، ص 305.
3) مجلسی، بحارالأنوار، ج 20، ص 70-71؛ مقایسه کنید با اِسناد دیگری مربوط به ابان - نعمان الرازی - امام جعفر صادق علیهالسلام؛ در مجلسی، بحارالأنوار، ج 20، ص 107.
4) Cf. Laoust, ``Le role de `Al'', 11.
و من از اویم». جبرئیل پاسخ داد: «و من [جزئی] از هر دوی شما هستم». صدایی از آسمان شنیده شد که میگفت: «لا فتی إلاّ علیّ لا سیف إلاّ ذوالفقار».
این واقعه در روایت تاریخی مشهور و کاملاً تأیید شده است؛ نقش ابو دجانه و شجاعتش نیز در منابع مورد اتّفاق نظر است. با وجود این، نام مردان دیگری در این ارتباط ذکر میشد(1)، و روشن است که چنان واقعهای امتیازی بود که نسلهای بعدی در بحثهای سیاسی و قبیلهای به منظور ادّعای فضل و سابقه از آن استفاده میکردند. واقدی میگوید چهارده نفر نزد پیامبر ماندند، هفت انصاری و هفت قرشی (حدّ اعتدال!)، و از ابوبکر نام میبرد. روایتی دیگر از جابر بن عبداللّه (وفات، 78/697 یک انصاری که به سبب علاقه به علی علیهالسلام مشهور است و در جنگهای آن حضرت در کنار او بود)(2)، میگوید یازده انصاری برای دفاع از پیامبر ماندند؛ از آن جمله، طلحة بن عبیداللّه قرشی، رقیب علی علیهالسلام در جنگ جمل(3). نام طلحه در منابع مختلف در کنار نام سعد بن ابی وقّاص دیده میشود. سلیمان تیمی که عشق علی علیهالسلام را در سر دارد(4)، فقط نام طلحه و سعد بن ابی وقّاص را ذکر میکند(5).
12)... طبرسی(6): ابان - زرارة بن اعین - امام باقر علیهالسلام(7): پس از آنکه علی علیهالسلام قموص، دژ (حصن) خیبر را گشوده بود، پیامبر صلیاللهعلیهوآله به او گفت که هم خودش و هم خداوند از او راضیاند.
1) برای نمونه، ر.ک: ابن هشام، سیره، ج 2، ص 82؛ ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 42؛ بیهقی، دلائل النبوّه، ج 3، ص 258-266.
2) ابن سعد، طبقات، ج 3، ص 574؛ ابن قتیبه، المعارف، ص 307؛ حائری مازندرانی، منتهی المقال، ج 2، ص 209-212.
3) بیهقی، دلائل النبوّه، ج 3، ص 236-237.
4) ر.ک: متن اصلی پیشتر ص 153-154 و یادداشت 1، ص 154.
5) بیهقی، دلائل النبوّه، ج 3، ص 235.
6) طبرسی معمولاً اظهار میدارد که از «کتاب ابان» رونویسی میکند و سلسله اسناد او را ذکر نمیکند.
7) طبرسی، إعلام الوری، ص 100-101؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 21، ص 22.
13)... ابن شهر آشوب: پیش از ورود پیامبر صلیاللهعلیهوآله به مکّه، ابو سفیان در مدینه به حضور آن حضرت رسید و قول داد معاهده صلح را نقض نکند، اگر چه قریش(1)به خزاعه، از
همپیمانان حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله حمله کرده بودند. در حالی که تمام منابع تأکید میکنند ابو سفیان اهل مکّه بود، این روایت میگوید که او اهل شام بود(2).
14)... ابن ابی عمر - ابان - عجلان بن صالح - امام جعفر صادق علیهالسلام(3): علی علیهالسلام با دست خالی در جنگ حُنین چهل نفر را کشت.
15)... طبرسی (از کتاب ابان)(4): داستان دیدار عامر بن طفیل و اربد بن قیس با حضرت پیامبر. این داستان معمولاً در پایان شرح مغازی ذکر میشود، آن جا که هیأتهای نمایندگی را که برای همپیمانی به مدینه آمدند برمیشمارد(5). این روایت جالب است، زیرا تعیین تاریخ آنچنان است که گویی بعد از واقعه بنی نضیر رخ داده بود.
این خبر میتواند به روشن شدن شیوه مورد استفاده ابان در تعیین تاریخ کمک کند. ابن اسحاق و واقدی تاریخ آمدن این هیأت نمایندگی را ذکر نمیکنند(6)طبری آن را مطابق روایت سلمه - ابن اسحاق ذکر میکند(7)، و آن را پس از وقایع سال دهم هجرت میآورد. بخاری آن را با وقایع بئر معونه ذکر میکند که به اظهار او باید پیش از واقعه خندق رخ
داده باشد، و از هیأت نمایندگی سخنی نمیگوید(8). در حقیقت، ابن اسحاق و واقدی اشاره میکنند که عامر بن طفیل پیش از واقعه بنی نضیر به مدینه آمد امّا بدون پذیرفتن
1) برخی منابع میگویند بنی بکر، همپیمانان قریش بودند که دست به حمله زدند.
2) ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 206 و بعد، مجلسی، بحارالأنوار، ج 21، ص 126.
3) مجلسی، بحارالأنوار، ج 21، ص 176.
4) طبرسی، اعلام الوری، ص 365-366؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 21، ص 365.
5) برای نمونه، ر.ک: ابن هشام، سیره، ج 2، ص 567-568؛ ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 310-311؛ یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 79.
6) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 568؛ ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 310-312؛ بیهقی، دلائل النبوّه، ج 5، ص 318 و بعد.
7) طبری، تاریخ، ج 3، ص 144.
8) ابن حجر، فتح الباری، ج 8، ص 390؛ بیهقی، دلائل النبوّه، ج 5، ص 320.
اسلام از آن شهر رفت، و حرام بن ملحان را که حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله همراه یک هیأت
نمایندگی فرستاد تا اصول اسلام را به مردم نجد بیاموزد، به قتل رساند و این کار باعث
وقایع بئر معونه شد(1). بنابراین، در حالی که بخاری ذکری از هیأت نمایندگی به میان نمیآورد و هر دو واقعه را یکی تلقّی میکند، ابن اسحاق و واقدی به سه واقعه اشاره میکنند: یک هیأت نمایندگی اوّل، وقایع بئر معونه، و یک هیأت نمایندگی دوم بدون تعیین تاریخ در طی سال اعزام نمایندگان. ابان بن عثمان تاریخ اعزام این هیأت نمایندگی
آخر را پس از واقعه بنی نضیر تعیین میکند، هر چند نمیدانیم که آیا از هیأت نمایندگی
اوّل سخنی گفته است یا نه.
ضمیمه 2
الف: اطّلاعات زندگینامهای
أبان
بن عثمان بن یحیی بن زکریّاء البَجَلیّ اللؤلؤیّ الأحمر الکوفیّ مولی بجیلة من بطون کِندة، تفرّقت بعد حرب الفِحار مع کلب بن وبرة فی بطون العرب، کانت تنزل الکوفة (جمهرة ابن حزم 88-387؛ مقاتل الطالبیّین 102)؛ أصله من الکوفة و کان یسکنها تارة و فی البصرة أُخری؛ أکثر عنه من البصریّین أبو عبیدة معمر بن المُثَنّی
(209/824) و أبو محمّد ابن سلاّم الجُمَحیّ (232/846)، کما روی عنه الجاحظ (255/868) فی مؤلّفاته.
له کتاب یجمع المبدأ و المغازی و الوفاة و السّقیفة و الرّدّة.
نقل عنه الیعقوبیّ (ح 292/904) و عدّه فیمن روی عنهم فی کتابه من أصحاب السیر و المغازی و التواریخ (تاریخ الیعقوبیّ 2/6)؛
و لم یترجم ابن الندیم (بعد 385/995) لأبان و لم یذکر بالتّالی کتابه؛
و ذکره النجاشیّ (450/1058) فی رجاله 1/80-81 ؛
1) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 184 و بعد؛ واقدی؛ مغازی، ج 1، ص 346 و بعد؛ ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 51 و بعد؛ بیهقی، دلائل النبوّه، ج 3، ص 338 و بعد.
والطوسیّ (460/1067) فی الفهرست 18-19؛
و لم یذکره علیّ بن موسی بن طاووس (664/1265) فی سعد السعود و لا فی غیره من کتبه (cf. Kohlberg, Ibn ̣āws(.
نقل عنه دون ذکر الکتاب بالاسم:
ابن بابویه (381/991) فی الخصال 1/50-51 ؛ و العلل 1/29، 35، 37؛
الشیخ المفید (413/1022) فی الأمالی، 53، 212؛ و الاختصاص 299؛
الرّاوندیّ، سعید بن هبة اللّه (573/1177) فی الدّعوات 41، 42، 48، 53؛
الطَّبْرِسیّ (548/1154) فی إعلام الوری 82-130، 137-138 «فی کتاب أبان بن عثمان»؛ و غیرهم.
مصادر ترجمته:
الثقات لابن حِبّان، أبو حاتم محمّد البُسْتی (354/965) 8/131 «أبان بن عثمان الأحمر، کوفی یروی عن أبان بن تغلب، روی عنه أهل الکوفة، یُخطئ ویَهِم»؛ الضُّعفاء للعُقَیْلی، محمّد بن عمرو (322/934) 1/37-38؛ اختیار معرفة الرّجال للکشّیّ 352 (659-660)، 375 (705)، 411 (733)، رجال النجاشیّ 1/80-81 (7)؛ الفهرست للطّوسیّ 18-19 (52)؛ معجم الأدباء لیاقوت (626/1229) 1/39 (3) نقلاً عن الطّوسیّ؛ رجال ابن داوود الحِلّیّ (بعد 707/1307) 30 (6)، 226 (3) فی قسم المجروحین و المجهولین: «کوفیّ المسکن بصریّ الأصل کان ناووسیّا»، میزان الاعتدال للذهبیّ، محمّد ابن أحمد (-748/1348) 1/10 (13): «أبان بن عثمان الأحمر عن أبان بن تغلب تُکُلِّم فیه و لم یُتْرک بالکلّیّة، و أمّا العُقیلی فاتّهمه»؛ الوافی للصّفدی 5/302 (2364) نقلاً عن الطوسیّ؛ لسان المیزان لابن حجر العَسقلانیّ (852/1448) 1/24؛ جامع الرّواة للأردبیلیّ 1/12-15؛ الذّریعة لآغا بزرک 19/47 (248)، 21/289 (5106) أعیان الشّیعة لمحسن الأمین 2/100-02؛ معجم رجال الحدیث للخوئیّ 1/139، 157-70؛ أحمد پاکتچی فی: دائرة المعارف الإسلامیّة الکبری 1 (1367)، ص 44-45؛ 425/2، J. van Ess, Theologie .
ب: منابع مستقیم و معلّمان
أبان
بن تغلب (141/758): 10=4 سیرة، 6 مبتدأ (المبتدأ: 2 عن السیفان، 3 عن عکرمة، 1 عن ابن جبیر؛ السیرة: 1 عن الصادق، 1 عن ابن ظریف، 2 عن عکرمة)؛ أبو سعید البکری، مولی بنی جریر، قارئ، فقیه، لغوی، روی عن زینالعابدین و الباقر والصادق، ثقة جلیل القدر صنّف کتاب غریب القرآن (رجال النجاشیّ 1/73-79؛ طبقات ابن الجزریّ 14؛ جامع الرواة 1/9-11؛ منتهی المقال 1/132-135؛ علی أکبر ضیائی، فی: دائرة المعارف 2/46-47؛ رجال الخوئی 1/133-53؛ 334/1 van Ess, Thologie,).
إسماعیل الجعفیّ (مات فی حیاة الصّادق): 1 مبتدأ (أولو العزم من الرسل، 5 أسطر)؛ هو إسماعیل بن عبد الرحمن الجعفیّ الکوفیّ تابعی مات فی حیاة أبی عبداللّه
(جامع الرواة 1/94، 98؛ منتهی المقال 2/71-72)؛ و ثمّة إسماعیل بن جابر الجعفیّ کان یقول بالاستطاعة من حلقة زرارة و لم یرد فی جامع الرواة 1/93-94 أنّ أبان روی عنه، انظر فیه (van Ess, Theologie, 1/332-33) .
الأعمش (148/765): 1 سیرة (أسماء النفر الذین أرادوا الایقاع بالرسول بعد تبوک)؛ قال الأردبیلیّ 1/383 «ترک المصنّفون من أصحابنا ذکره و قد کان حرّیا لاستقامته».
بُرَیْد (مات فی حیاة الصادق؛ و قیل (150/767): 1 سیرة؛ هو برید بن معاویة العجلیّ الکوفیّ عربیّ، روی عن الباقر و الصادق؛ ثقة فقیه له محلّ عند الأئمّة؛ عن الصادق: «بشّر المخبتین بالجنّة برید بن معاویه العجلیّ و أبو بصیر لیث بن البختریّ
المرادیّ و محمّد بن مسلم و زرارة، أربعة نجباء أمناء اللّه علی حلاله و حرامه، لو لا هؤلاء لانقطعت آثار النبوّة و اندرست» (جامع الرواة 1/117-19؛ منتهی المقال 2/133-136؛ 331/1 ، van Ess, Theologie).
بشیر النبّال: 1 مبتدأ (خبر خالد بن سنان العبسی)؛ توقّف فی روایته و فی مدحه، جامع الرواة 1/124-125؛ و فی منتهی المقال 2/157-158 أنّه من أصحاب الصّادق و
أنّه ممدوح.
أبو بصیر: 15 = 8 سیرة، 7 مبتدأ، الأرجع أنّه لیث بن البختریّ المرادیّ الکوفیّ، روی عن الباقر و الصادق علیهمالسلام، و روی عنه أبان بن عثمان (جامع الرواة 2/34)؛ و ثمّة أبو بصیر یحیی بن القاسم الأسدیّ الکوفیّ الأعمی -150/767؛ و قد اتّهم بالغلوّ و الوقف،
و روی عنه أبان الأحمر و قد اختلط أمرهما علی مؤلفی الشیعة (جامع الرواة 2/334-348؛ منتهی المقال 5/263-269؛ 1/331-332 van Ess, Thologie,).
الثمالی = أبو حمزة
أبو الجارود (بین 150/767 و 160/776): 1 سیرة؛ زیاد بن المنذر الهمدانیّ الکوفیّ، رأس الجارودیّة من الزیدّیة، روی عن الباقر و زید بن علیّ (رجال النجاشیّ 1/387-388؛ فهرست الطوسیّ 72-73؛ جامع الرواة 1/339-340؛ علیّ بهرمیان، فی: دائرة المعارف 5 (1372)، 289-291، ماهر جَرّار، فی: الکتاب التکریمی لسامی مکارم).
جعفر الصّادق (أبو عبداللّه): 19 = 6 مبتدأ، 13 سیرة
الحارث
بن یعلی بن مرّة: 1 سیرة (موت الرسول)
حُجْر: 1 مبتدأ: هو حُجر بن زائدة الحضرمیّ الکوفیّ روی عن الباقر و الصادق، ثقة صحیح المذهب صالح (جامع الرواة 1/180؛ منتهی المقال 2/335-337).
الحسن الصیقل: 1 سیرة؛ هو الحسن بن زیاد الصیقل الکوفیّ (جامع الرواة 1/199-200؛ منتهی المقال 2/383-384).
الحسین
بن دینار < الحسن البصریّ: 1 سیرة (المباهلة).
أبو حمزة = الثُمالیّ 148/765 (أو 150/767): 6 مبتدأ، (واحد منها مکرّر)، 1 سیرة (سیرة علیّ فی أهل الشرک)؛ هو أبو حمزة ثابت بن دینار الثُمالیّ الکوفیّ الأزدیّ من خیار أصحاب الباقر و الصادق و الکاظم علیهمالسلام، ثقة و له کتب؛ و کتابٌ فی التفسیر؛ له میول زیدیّة وقتل أبناؤه الثلاثة فی صفوف زید بن علیّ؛ کان یقول بالرجعة، و بأنّ اللّه شیء لا کالأشیاء (جامع الرواة 1/134-138؛ منتهی المقال 2/191-197؛ 1/302-304 van Ess, Thologie).
أبو داود: 1 سیرة (قول الرسول لعلیّ کنت معی فی سبعة مواطن).
زرارة (150/767): 7 =، 2 مبتدأ؛ ابن أعین الشبیانی مولاهم، اسمه عبد ربّه و زرارة لقب؛ له کتاب فی الاستطاعة و الجبر رواه عن بعض أصحابه عنه ابن أبی عمیر، (جامع الرواة 1/324-329؛ منتهی المقال 3/250-256؛ 1/321-330، van Ess, Thologie).
زید الشحام: 2 = 1 مبتدأ، 1 سیرة؛ هو زید بن یونس الکوفیّ روی عن الصادق و الکاظم (جامع الرواة 1/344-346؛ منتهی المقال 3/295-297).
سعید الأعرج: 1 سیرة (حجّ النساء)؛ سعید بن عبد الرحمن التیمیّ مولاهم الکوفیّ، روی عن الصادق و له کتاب، یروی عنه أبان بن عثمان بواسطة سعید السمّان (جامع الرواة
1/360-361؛ منتهی المقال 3/340).
ابن سیابة: 2 مبتدأ؛ هو صباح بن سیابة الکوفیّ (جامع الرواة 1/409-410؛ منتهی المقال 4/21).
عبداللّه
بن عطاء: 1 سیرة (وصف البُراق)؛ ثمّة أکثر من واحد بهذا الاسم، و یبدو أنّ أبان یروی عن الهاشمیّ مولاهم المکّیّ یروی عن الباقر (جامع الرواة 1/497).
عجلان
بن صالح: 1 سیرة (قتل علیّ بیدیه یوم حنین 40)؛ الأرجح أنّه عجلان أبو صالح المدائنیّ و هو الذی یروی عن أبان (جامع الرواة 1/536-537؛ منتهی المقال 4/303: عجلان أبو صالح).
عقبة: 1 مبتدأ؛ عقبة بن بشیر الأسدیّ الکوفیّ (جامع الرواة 1/539).
عمرو
بن صهبان: 1 سیرة (بعیر شکی بعد غزوة ذات الرّقاع).
عیسی
بن عبداللّه: 1 سیرة (قال لفاطمة اعملی)؛ ابن سعد الأشعری، روی عن الصادق و الکاظم و له مسائل للرضا (جامع الرواة 1/652؛ منتهی المقال 5/166-168).
الفضل أبو العبّاس: 1 سیرة (آیة نزلت فی بنی مدلج)؛ یبدو أنّه الفضل بن عبد الملک، أبو العبّاس البقیاق الکوفی، روی عن الصّادق، و روی عنه أبان بن عثمان (جامع
الرواة 2/6-7؛ منتهی المقال 5/201-202).
کثیر النوّاء: 3 = 2 مبتدأ، 1 سیرة؛ هو کثیر بن إسماعیل، زیدی بتری (جامع الرواة 2/28؛ منتهی المقال 5/250-252).
محمّد
بن الحسن بن زیاد: 1 سیرة (حنین و الطائف)؛ الأرجح أنّه العطّار الکوفی (منتهی المقال 6/14).
محمّد الحلبی: 5 مبتدأ؛ هو محمّد بن علیّ بن أبی شعبة الحلبی، «وجه أصحابنا و فقیههم و الثقة الذی لا یطعن علیه» (جامع الرواة 2/151-152؛ منتهی المقال 6/114-115).
محمّد
بن مسلم (150/767): 4 = 3 مبتدأ (1 مکرّر)، أبو جعفر الأوقص الطحّان الثقفی، طائفی انتقل إلی الکوفة و مات بها و له نحو من 70 سنة، من أصحاب الباقر والصادق، طُعن علیه قوله بالاستطاعة مع زرارة و برید و إسماعیل الجُعْفی، و کلّهم یروی
عنهم أبان الأحمر (جامع الرواة 2/193-200؛ منتهی المقال 6/197-202؛ 1/330-331، van Ess, Theologie).
أبو مریم: 1 سیرة؛ هو عبدالغفّار بن قاسم الأنصاری الکوفی روی عن الباقر و الصادق، ثقة (جامع الرواة 1/461-462؛ منتهی المقال 4/143).
معاویة
بن عمّار الدُّهنی (175/791): 1 سیرة (نقلاً عن ابن سعد و فیه خطأ: الذهبی)؛ و دُهن من بَجیلة، مولاهم الکوفی، «عظیم المحلّ فی أصحابنا ثقة، و هو ثقة فی
العامّة» (منتهی المقال 6/280-284).
موسی
بن أکیل: 1 مبتدأ؛ النمیری کوفی ثقة، روی عن الصادق (جامع الرواة 2/271-272؛ منتهی المقال 6/343).
ابن میمون القدّاح: 1 سیرة؛ میمون القدّاح، صحّح اسمه فی جامع الرواة، مولی بنی
مخزوم المکّی، روی عن الباقر (جامع الرواة 2/286-287).
نعمان الرّازی: 2 سیرة (منها 1 شمائل)؛ روی عنه محمّد بن سنان فی مشیخته (جامع الرواة 2/295؛ منتهی المقال 6/385).
یحیی
بن أبی العلاء: 1 سیرة؛ الرازی، له کتاب (منتهی المقال 7/8-9).
یعقوب
بن شعیب: 1 مبتدأ (اخلغ نعلیک..)؛ ابن مِیثَم الأسدی الکوفی، ثقة روی عن الصّادق، له کتاب، و عنه محمّد بن أبی عمیر و الحسن بن سماعة (جامع الرواة 2/347-349؛ منتهی المقال 7/67).
ضمیمه 3
أبان بن عثمان (روایة القُمّیّین و هی ناقصة)
جعفر بن بشیر(1)
2- کوفی زیّات، روی عنه الصفّار، همدانی ثقة جلیل -262/875 (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 245؛ جامع الرّواة 2/96-99).
3- عربی بصری غال، ضعیف فاسد المذهب لا یُلتفت إلی ما یرویه (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 241؛ رجال ابن داود الحِلی 271 (439) «رأیت له شعرا یحلل فیه محرّمات اللّه تعالی»؛ جامع الرّواة 2/87).
4- أبو علی الأشعری القُمّی، ثقة صحیح الروایة و الحدیث -306/918 (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 32؛ رجال ابن داود الحِلّی 36 (57)؛ جامع الرّواة 2/87).
5- أبو الحسن البصری، مضطرب الحدیث و المذهب (رجال ابن داود الحِلّی 190 (1580) بصری له کتاب، ثمّ ذکره مع الضعفاء و المجروحین 279 (507) مضطرب الحدیث و المذهب و یروی عن الضّفعاء؛ جامع الرّواة 2/251).
6-
البَزَوفَری (قریة کبیرة قرب واسط و بغداد علی النّهر المُوفّقی غربیّ دجلة معجم البلدان 1/412)، روی عنه التَلعُکْبری (هارون بن موسی الشیبانی -385/995) سنة 365/975 (جامع الرّواة 1/43، 2/440).
7- قمّی، جلیل عارف بالرّجال موثوق به (جامع الرّواة 2/96).
8- الغضائری -411/1020 (جامع الرّواة 1/246).
9- علی بن أحمد الکوفی، شیخ النّجاشی (جامع الرّواة 1/554، 2/428).
محمّد بن الحسین
بن أبی الخطّاب2محمّد بن جمهور العَمِّی3
أحمد بن إدریس4المُعلّی بن محمّد البصری5
أحمد بن جعفر بن سیفان6محمّد بن الحسن بن الولید7
الحسین بن عبیداللّه9أبو الحسین بن أبی جید القُمّی9
أبو جعفر الطّوسی
1) أبو محمدّ البَجَلی الوشّاء، من زُهّاد أصحابنا و عُبّادهم، له مسجد بالکوفة فی بَجیلة، ثقة مات بالأبواء 208/823 اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 65؛ رجال ابن داود الحِلّی 62 (303؛ جامع الرّواة 1/150-51).
أبان بن عثمان (روایة الکوفیّین)
محمّد بن أبی بن عیسیمحمّد بن سعید بن أبی نصر
أحمد بن محمّد بن أبی نصر البزنطی
أحمد بن محمّد بن عیسی1محمّد بن عبداللّه بن زرارة2
إبراهیم بن هاشم القُمّی3عبداللّه بن جعفر الحمیری4 علی بن الحسن بن فضّال5
علی بن إبراهیم أحمد بن محمّد العطّار7علی بن محمّد8 محمّد و علی ابنا سلیمان10
أحمد
بن محمّد بن سعید9
ابن شاذان12أبو الحسن التّمیمی14
محمّد
بن عمر13
أحمد
بن سلیمان16
أحمد
بن عبد الواحد11
أحمد
بن محمّد بن موسی15ابن بابویه17 النجاشی18
محمّد بن النُعمان19الحسین بن عبیداللّه20
ابن أبی جید القُمّی21
محمّد
بن علی بن الحسین ابن بابویهأبو جعفر الطّوسی
1-
أبو جعفر القُمّی، شیخ قُمّ و وجهها و فقیهها غیر مُدافع؛ لقی الرّضا (148/765 - 203/818) والجواد (195/810-220/835) و الهادی (212/827-254/868)، ثقة (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 38-40؛ رجال ابن داود الحلّی 44 (131)؛ جامع الرّواة 1/69-70؛ منتهی المقال 1/337-41).
2-
حفید زرارة بن أَعْین، رجل فاضل دین مجهول الحال (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 256؛ جامع الرّواة 2/141؛ منتهی المقال 6/97-98).
3-
أبو إسحاق، أصله کوفی انتقل إلی قُمّ و هو أوّل من نشر حدیث الکوفیّین بقُمّ؛ روی عن الجواد 195/810 - 220/835 (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 12؛ رجال ابن داود الحلّی 34 (43)؛ جامع الرّواة 1/38؛ منتهی المقال 1/213-18).
4- أبو العبّاس القُمّی، شیخ القُمیّین و وجههم، قدم الکوفة بعد سنة 290/902 فسمع منه أهلُها، ثقة صنّف کُتُبا کثیرة (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 161؛ رجال ابن داود الحلّی 117 (845)؛ جامع الرّواة 1/478-79؛ منتهی المقال 4/168).
5- أبو الحسن الکوفی، فقیه أصحابنا بالکوفة و وجههم و ثقتهم و عارفهم بالحدیث؛ کان فطحیّا [یعنی یقول بإمامة عبداللّه بن جعفر الصّادق المعروف بالأفطح الذی عاش 70 یوما فقط بعد أبیه، ثمّ بإمامة موسی الکاظم] (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 188-190؛ منتهی المقال 4/379-82).
6-
القُمّی، ابن الذی قبله، ثقة فی الحدیث، ثبت معتمد، أکثر عنه الکلینی، سمع و أکثر و صنّف کتبا و أضرّ فی وسط عمره (اختیار معرفة الرّجال، فهارسه 179؛ رجال ابن داود الحلّی 130 (1018)؛ جامع الرّواة 1/545-46؛ منتهی المقال 1/348-25).
7-
القُمّی، سمع عنه ابن أبی جید القُمّی (رقم 21) سنة 356/966 (رجال ابن داود الحلّی 45 (136) مهمل؛ جامع الرّواة 1/71-72؛ منتهی المقال 1/348-50).
8-
ابن الزبیر القُرشی الکوفی -348/959 و قد ناهض المائة، روی عن ابن فضّال جمیع کتبه (جامع الرّواة 1/598؛ منتهی المقال 5/55-54).
9-
أبو العبّاس ابن عقدة، الزیدی، الجارودی، ثقة جلیل عظیم الحفظ 249/363-330/941 (رجال
النّجاشی 1/240-42؛ جامع الرّواة 1/65-67؛ منتهی المقال 1/3253-25؛ أحمد پاکتچی فی:
دائرهالمعارف الإسلامیة الکبری 4/318-20؛ 182/1، GAS؛ 31-127 Günther, Quellenuntersuchungen, S.).
10-
أبو الحسن علی بن سلیمان الزراری، «کان له اتّصال بصاحب الأمر علیهالسلام، و خرجت إلیه توقیعات، ورع ثقة لا یُطعن علیه فی شیء» (رجال ابن داود الحلّی 138 (1054)؛ جامع الرّواة 1/583-84؛ منتهی المقال 5/18-19)؛ و أخوه محمّد - 301/913 (رجال ابن داود الحلّی 173 (1392)؛ جامع الرّواة
2/120؛ منتهی المقال 6/60-61).
11-
أبو عبداللّه ابن عُبْدون من شیوخ الأدب، لقی علی بن محمّد بن الزبیر القرشی -423/1031 (رجال النّجاشی 1/288 (209)؛ رجال ابن داود الحلّی 39 (87)؛ جامع الرّواة 1/53؛ منتهی المقال
1/280-82).
12-
محمّد بن علی بن شاذان القزوینی شیخ النّجاشی (منتهی المقال 6/123؛ مشیخة النّجاشی 178).
13-
لم أقع علی ترجمة له.
14-
لم أقع علی ترجمة له.
15-
ابن أبی الصّلت الأهوازی، روی عنه الطوسی جمیع روایة ابن عقدة و کتبه (جامع الرّواة 1/71؛ منتهی المقال 1/344).
16-
الزراری.
17-
أبو الحسن علی بن الحسین شیخ القُمّیین فی عصره، ثقة جلیل له کتب کثیرة، عاصر السّفراء و أخذ عنهم -329/940 (جامع الرّواة 1/574-75؛ منتهی المقال 4/396-97).
18-
372/982-450/1058.
19-
الشیخ المفید 333/944-413/1022.
20-
الغضائری 411/1020 (جامع الرّواة 1/246؛ منتهی المقال 3/47-49).
21-
علی بن أحمد الکوفی، شیخ النّجاشی (جامع الرّواة 1/554، 2/428؛ مشیخة النّجاشی 156-57).
ضمیمه 4
سندا البزنطی و ابن أبی عمیر عن أبان فی قسم المبتدأ من بحارالأنوار
** ابن أبی عمیر هو محمّد بن أبی عمیر زیاد بن عیسی (217/832)، بیّاع السابری مولی الأزد من موالی المهلّب بن أبی صفرة بغدادی الأصل و المقام و وجه من وجوه الرّافضة حُبِس زمن الرّشید، کان وکیل موسی الکاظم، فهرست الطوسی 138؛ جامع الرّواة 2/50-57؛ دائرة المعارف 1/342-343؛ 1/348-386، van Ess, Theologie.
** - 11/36 الخصال: .. ابن أبی عمیر < أبان بن عثمان < أبان
بن تغلب< سفیان
بن أبی لیلی < الحسن بن علی [سأله ملک الروم عن خمسة أشیاء خلقها اللّه لم تخرج من رحم..، 3 أسطر]؛
** - 11/113 قصص الأنبیاء: .. ابن أبی عمیر < أبان < محمّد الحلبی] < مثل 11/103]؛
** - 11/178 تفسیر القُمّی: أبوه < ابن أبی عمیر < أبان < أبو عبداللّه [بقی آدم ساجدا أربعین صباحا، 32 سطرا].
بن مسلم < أبو جعفر [الکلمات التی تلقّی بهنّ آدم ربّه، 5 أسطر]؛
بن مسلم < أبو جعفر [سمّی نوح عبدا شکورا، 4 أسطر]؛
** - 11/293 الکافی: . علی بن إبراهیم < أبوه < ابن أبی نصر [عمیر؟ < ]أبان<
زرارة < أبو جعفر [لمّا هبط نوح من السفینة، 13 سطرا].
بن أکیل <العلاء بن سیابة < أبو عبداللّه }]و نادی نوح ابنه{ ابن زوجته، 3 أسطر]، و الخبر فی التفسیر 1/329؛
** - 11/385 علل الشرائع: .. محمّد بن زیاد الأزدی < أبان < أبان
بن تغلب< سفیان
بن [أبی] لیلی [مثل 11/36]؛ [سأله ملک الروم عن خمسة أشیاء خلقها اللّه لمتخرج من رحم..، 3 أسطر]؛
** - 12/4-5 علل الشرائع: .. ابن یزید < ابن أبی عمیر < أبان < محمّد
بن مروان <عمّن رواه < أبو جعفر [لمّا اتخذ اللّه إبراهیم خلیلا أرسل له ملک الموت...، 10 أسطر].
** - 12/39 قصص الأنبیاء: .. ابن أبی عمیر < أبان < أبو عبداللّه... النبی [النمرود و إبراهیم و النّار، 8 أسطر]؛
** - 12/44 الکافی: .. علی بن إبراهیم < أبوه < البزنطی < أبان < حُجر < أبو عبداللّه إبراهیم، 15 سطرا]؛
** - 12/85 تفسیر القمّی: علی بن إبراهیم < أبوه < ابن أبی عمیر < أبان< الصادق [إبراهیم و زوجة إسماعیل، 7 أسطر]؛
** - 12/111 قصص الأنبیاء: .. ابن أبی عمیر < أبان < عقبة < أبو عبداللّه [تزوّج إسماعیل من العمالیق، 27 سطرا]؛
12/256-260 أمالی الصّدوق: جعفر بن سلیمان < عبداللّه بن المفضّل < أبان بن عثمان < أبان بن تغلب < ابن جُبَیْر < ابن عبّاس [یعقوب و یوسف]؛
12/303 تفسیر العیّاشی: عن أبان < محمّد بن مسلم عنهما [إنّ رسول اللّه قال لو کنت بمنزلة یوسف حین أرسل إلیه الملک یسأله عن رؤیاه، 3 أسطر]؛
12/341 و 14/192 الکافی: .. أحمد بن الحسن المیثمی < أبان < عبدالأعلی مولی آل سام < الصادق [یؤتی بالمرأة الحسناء یوم القیامة.. الفتنة.. فیضرب المثل بمریم و بیوسف، 8 أسطر]؛
13/10 علل الشرائع: .. علی بن مهزیار حماد بن عیسی < أبان < عمّن أخبره< الباقر [التلبیة سمّیت کذلک لأنّ موسی أجاب ربّه، 3 أسطر]؛
بن عثمان< بسندین و خیرین بعد أبان [موسی]؛
** - 13/64 علل الشرائع: .. ابن یزید < ابن أبی عمیر < أبان
بن عثمان< یعقوب
بن شعیب < أبو عبداللّه [إخلع نعلیک، جلد حمار میّت، 3 أسطر]؛
بن عثمان <أبو عبداللّه [موسی و هارون]؛
** - 13/177 قصص الأنبیاء: .. ابن هشام < ابن أبی عمیر < أبان
بن عثمان < أبو حمزة < أبو جعفر [نفس الذی قبله، 10 أسطر]؛
بن فضال < العبّاس
بن عامر < أبان
< الحارث
بن مغیرة < الصادق (و).. ابن أبی عمیر < یحیی الحلبی < أیّوب الحرّ < بشیر <الصادق [موت عبداللّه بن عجلان و مثل موسی و السبعین من قومه، 8 أسطر]؛
بن عثمان < أبو حمزة < عکرمة < ابن عبّاس [قصّة ذبح البقرة، 18 سطرا]؛
جئت إلی باب أبی جعفر [معرفة اللغات و مناجاة إیلیا، 9 أسطر]؛
** - 14/38-39 قصص الأنبیاء: سند الصدّوق.. ابن عیسی < ابن أبی عمیر<
أبان
بن عثمان < الحلبی < أبو عبداللّه [داوود، 13 سطرا]؛
** - 14/72 تفسیر القمّی: أبوه < ابن أبی نصر [عمیر؟ < ]أبان < أبو حمزة
[سلیمان بن داوود، 8 أسطر]؛
** - 14/115-116 الاختصاص:.. ابن أبی عمیر < أبان < الصادق [آصف و الوصیّة و علیّ، 6 أسطر]؛
** - 14/137-138 علل الشرائع: أبوه < ابن أبی عمیر < أبان < أبو بصیر < أبو جعفر [سلیمان و الجنّ و موته]؛
** - 14/180 قصص الأنبیاء: الصّدوق < أبوه < علیّ < أبوه < ابن أبی عمیر< أبان < أبو حمزة < أبو جعفر [یحیی و نُورُه، غُذی بأنهار الجنّة حتّی فطم، 3 أسطر]؛
بن عثمان< کثیر النّواء < أبو جعفر [ولد عیسی یوم عاشوراء، 3 أسطر]؛
** - 14/219 الکافی: علیّ بن الحسن الطاطری < محمّد
بن زیاد بیّاع السّابری (= ابن أبی عمیر) < أبان < رجل < أبو عبداللّه [مریم حملت بعیسی تسع ساعات
کل
ساعة شهر]؛
بن عثمان <محمّد الحلبی < أبو عبداللّه [رسالة عیسی]؛
** - 14/270 أمالی الصّدوق: ابن شاذویه < محمّد الحمیری < أبوه < ابن یزید< ابن أبی عمیر < أبان بن عثمان < أبان بن تغلب < عکرمة < ابن عبّاس [عیسی، 24 سطرا]؛
** - 14/371 قصص الأنبیاء: الصدوق < جعفر بن محمّد بن شاذان < أبوه < الفضل < محمّد بن زیاد < أبان بن عثمان < أبان
بن تغلب < عکرمة < ابن عبّاس [عزیر (عذاب الأطفال)، 8 أسطر]؛
بن حارث البرادی < ابن أبی أوفی < رسول اللّه [3 نفر والکهف و العمل الصّالح، مثل، 20 سطرا]؛
** - 14/445-447 قصص الأنبیاء: الصّدوق < جعفر بن محمّد بن شاذان < أبوه< الفضل< محمّد بن زیاد < أبان بن عثمان < أبان
بن تغلب < عکرمة < ابن عبّاس [جرجیس، 50 سطرا]؛
** - 14/450 الکافی: .. محمّد بن الولید الخزّاز و السندی بن محمّد معا < ابن أبی
عمیر < أبان بن عثمان الأحمر < بشیر النبّال < الباقر و الصّادق [خالد بن سنان العبسی، 6 أسطر]؛ (له متابعة أطول من حدیث آخر بسند آخر عن أبان: 14/448 الکافی: .. محسن بن أحمد بن معاذ < أبان < بشیر النبّال < الصادق، 15 سطرا)؛
= 60 خبرا منها 2 وردت بسندین؛ 26 عن البزنطی؛ 21 عن ابن أبی عمیر، 3 عن علی بن الحکم؛ 10 عن عدد غیر هؤلاء.
النّقول عن أبان بن عثمان الأحمر البجلی فی قسم السیرة من بحارالأنوار
** - 15/127 الخصال للصّدوق: .. علی < ابن أبی عمیر < أبان الأحمر < جعفر بن محمّد [ولد عبدالمطّلب عشرة]؛
** - 15/200-201 إکمال الدین 187-188: .. علی < أبوه < ابن أبی عمیر< أبان
بن عثمان یرفعه [خروج أبی طالب إلی الشّام]؛
*** - 15/206 إکمال الدین:.. علی < أبوه < ابن أبی عمیر و البزنطی معا< أبان
بن عثمان < أبان بن تغلب < عکرمة < ابن عبّاس [ضرب عنق کعب بن أسد من بنی قُرَیظة و نبوءة ابن حواش؟ الحبر]، و الخبر فی الواقدی 2/503، 512 (وفیه ابن خراش)؛ و تفسیر القمّی 2/166 (و فیه ابن الحواس)؛ و إعلام الوری 69؛
أبان
بن عثمان < أبو عبداللّه الصّادق [علامات ولادة الرسول.. إیوان کسری إلخ]؛
** - 15/269-271 إکمال الدین: .. علی < أبوه < ابن أبی عمیر < أبان بن عثمان یرفعه بإسناده [تزویج عبدالمطّلب لعبد اللّه من آمنة و حملها برسول اللّه، و لیس فیه خبر النور المعروف]؛
بن عثمان < أبو بصیر <أبو جعفر علیهالسلام [ولادة الرسول و ذهاب النبوّة من بنی إسرائیل]؛
** - 16/124 الکافی: .. الطاطری < محمّد بن زیاد < أبان < یحیی
بن أبی العلاء<
أبو عبداللّه [درع لرسول اللّه.. لبسها علیّ یوم الجمل]؛
** - 16/124-125 الکافی: .. الطاطری < محمّد بن زیاد < أبان < أبو بصیر
[القصواء ناقة رسول اللّه]؛
<أبو عبداللّه [أُمّی لا یکتب و لا یقرأ الکتاب]؛
16/172 بصائر الدرجات: .. الحسن بن علی بن النعمان < یحیی بن عمر < أبان الأحمر < زرارة < أبو جعفر [معشر الأنبیاء تنام عیوننا و لا...]؛
16/193 الکافی:.. أحمد بن الحسن المیثمی < أبان بن عثمان < نعمان الرازی< أبو عبداللّه [أُحد، انحدر علی جبینه مثل اللؤلؤ]؛
** - 16/214 الخصال و الأمالی للصّدوق: .. علی < أبوه < ابن أبی عمیر < أبان الأحمر < الصّادق [کرم الرسول]؛
16/258 الکافی: .. المعلّی < الوشّاء < أبان < ابن میمون القدّاح < أبو جعفر [الرسول کیف أشیب إذا قرأت القرآن]؛
16/261 الکافی: .. المعلّی < الوشّاء < أبان
بن عثمان < زید الشحام < أبو عبداللّه [أکله]؛
16/274 الکافی: .. علی بن الحکم < أبو الفرج: سأل أبان أبا عبداللّه [طواف الرسول]؛
16/282 کتابا الحسین بن سعید: فضالة < أبان < عبداللّه
بن طلحة < أبو عبداللّه [رجل ضرب عبدا]؛
بن أبی حفص < أبو عبداللّه < أبوه < جابر [مثل]؛
بن عثمان <عمّن ذکره < أبو عبداللّه [شرائع محمّد]؛
16-340 تفسیر العیّاشی: أبان < أبو عبداللّه [لمّا نزلت النساء 4/84]؛
17/401-402 بصائر الدرجات: السندی بن محمّد < أبان بن عثمان < عمرو
بن صهبان < عبداللّه بن الفضل الهاشمی < جابر بن عبداللّه [بعیرٌ شکی، بعد غزوة ذات الرّقاع]؛
17/404 الکافی:.. سهل بن زیاد < محمّد بن ولید شباب الصیرفی < أبان بن عثمان < أبو عبداللّه [حمار الرسول و وفاته]؛
18/55 تفسیر العیّاشی: عن أبان الأحمر رفعه [أسماء المستهزئین الخمسة من قریش]؛
بن عثمان < کثیر النّواء< أبو عبداللّه [27 رجب نزلت النبوّة]؛
بن عثمان < أبو بصیر < أبو عبداللّه [لمّا کذّب الناس الرسول همّ اللّه بهلاک أهل الأرض إلاّ علیّا.. آیتین]؛
بن محمّد بن أبی نصر< أبان
بن عثمان < أبو عبداللّه [لمّا أُسری برسول اللّه قعد فحدّثهم]؛
بن عطاء < أبو جعفر [وصف البُراق]؛
** - 18/336-337 أمالی الصّدوق: أبوه < علی < أبوه < ابن أبی عمیر < أبان بن عثمان < أبو عبداللّه جعفر [خبر بیت المقدس]؛
بن عثمان < زرارة < أبو جعفر [ثمامة بن أثال]؛
إسحاق
بن عمّار < أبو عبداللّه [تقسیم الأنفال]؛
بن عیسی النوفلی < أبان بن عثمان < معاویة بن عمّار الدُهنی [فی الطبقات: الذّهبی و هو خطأ < ]جعفر بن محمّد [عقیل یوم بدر، 9 أسطر]؛
** - 19/298-300 الکافی: .. الطاطری < محمّد بن زیاد بن عیسی < أبان بن عثمان < فضیل البراجمی] خالد القسری و قتادة، بدر و أُحُد]؛
** - 19/304-305 الکافی: محمّد بن یحیی < ابن عیسی < ابن أبی عمیر< أبان
بن عثمان <زرارة < أبو جعفر [بدر، إبلیس و جبریل]؛
** - 19/305 الکافی: .. ابن یزید < ابن أبی عمیر < أبان
بن عثمان < ابن تغلب< أبو عبداللّه [کأنّی أنظر إلی القائم]؛
ابن عبّاس [بدر، عتبة و شیبة و الولید]؛
*** - 20/70-71 علل الشرائع: الهمدانی < علی < أبوه < البزنطی و ابن أبی عمیر < أبان بن عثمان < أبو عبداللّه [أُحُد، لا سیف..]؛
ب: 41-38، Lecker)]؛
** - 20/212 معانی الأخبار: .. ابن أبی الخطّاب و غیره < ابن أبی عمیر < أبان
بن عثمان < الصّادق [لا سیف..]؛
بن عثمان < أبو بصیر [غزوة بنی النضیر]؛
*** - 20/247 الکافی: أبوه < ابن أبی عمیر و البزنطی < أبان بن عثمان < أبان بن تغلب < عکرمة < إبن عبّاس [کعب بن أسد، بنو قُرَیظَة]؛
بن سالم < أبان بن عثمان < مَن حدّثه < أبو عبداللّه [الأحزاب]؛
بن عثمان < بعض رجاله < أبو عبداللّه [الخندق، کنوز کسری]؛
20/288 تفسیر علی بن إبراهیم: .. الحسن بن علی بن أبی حمزة < الباقر [خیبر و فدک، دور علیّ و جبریل یأمر فدک لفاطمة]؛
21/55-57 إعلام الوری (ص 102-103): و فی کتاب أبان بن عثمان [مؤتة]؛
21/126-133 إعلام الوری (ص 105-106): و فی کتاب أبان بن عثمان [فتح مکّة، علیّ أوّل من أجار]؛
21/139 الکافی: الحسین بن محمّد < المعلّی < الوشّاء < أبان < الثمالی<
علی
بن الحسین [سیرة علی فی أهل الشرک]؛
بن مسلم < الباقر [خالد بن الولید فی بنی المصطلق، و قسمة علیّ فیهم، أنت منّی بمنزلة هارون]؛
بن زیاد < أبو عبداللّه [حُنَیْن والطّائف]؛
** - 21/176 الکافی: .. الطاطری < محمّد بن زیاد < أبان < عجلان
بن صالح< أبو عبداللّه [قتل علی بیدیه یوم حنین أربعین].
21/248 إعلام الوری (ص 124): و فی کتاب أبان بن عثمان < الأعمش [الأسماء النفر الذین أرادو الإیقاع بالرسول بعد تبوک]؛
21/338 إعلام الوری (ص 129-130): قال أبان < الحسین بن دینار < الحسن البصری [المباهلة]؛
21/365-366 إعلام الوری (ص 26-27): و فی کتاب أبان بن عثمان [الوفود]؛
21/394 الکافی: .. المعلّی < الوشّاء < أبان < سعید الأعرج < أبو عبداللّه [حجّ النّساء]؛
21/401 الکافی: علی بن الحکم و جماعة < أبان < أبو عبداللّه [عمرة الحدیبیّة]؛
*** - 22/102 الخصال: الهمدانی < علی < أبوه < ابن أبی عمیر و البزنطی< أبان الأحمر < جماعة مشیخة [جبریل أشار إلی النقباء]؛
[موت رُقیّة ابنة الرسول]؛
بن عثمان < أبو الجارود< أبو عبداللّه [العنکبوت 8، «و وصّینا الانسان بوالدیه إحسانا» رسول اللّه و علیّ]؛
بن تغلب< ابن ظریف < ابن نباتة [مدحُ علیّ فی سلمان]؛
بن عثمان < أبو بصیر <أبو عبداللّه [أبوذرّ]؛
22/529-530 إعلام الوری (ص 137): قال أبان < أبو مریم < أبو جعفر [وفاة الرّسول و دفنه]؛
22/456-457 الکافی و علل الشرائع:.. سهل < محمّد بن الولید الصیرفی< أبان
بن عثمان < أبو عبداللّه [وصیّة الرسول لعلی عند وفاته و میراثه]؛
** - 22/464-465 بصائر الدرجات: البزنطی < أبان بن عثمان < عیسی
بن عبداللّه و ثابت < حنظلة < أبو عبداللّه [قال لفاطمة اعملی]؛
22/539 الکافی: حمید بن زیاد < الحسن بن محمّد < غیر واحد < أبان < بعض أصحابنا < أبو عبداللّه [قبر رسول اللّه محصّب حصباء حمراء]؛
22/541-542 التهذیب: أحمد بن محمّد < علی بن الحکم < أبان
بن عثمان< الحارث
بن یعلی بن مرّة < أبوه < جدّه [موت الرسول].
= 71 خبرا؛ منها 15 عن البزنطی؛ 11 عن ابن أبی عُمیر؛ 4 مشترکة عن کلیهما؛ 41 عن غیرهما.
کتابشناسی
آقا بزرگ تهرانی، الذریعة إلی تصانیف الشیعة، 24 ج، تهران، 1360.
ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبة اللّه، شرح نهج البلاغه، به اهتمام محمّد ابوالفضل ابراهیم، ج 4، قاهره، 1965.
ابن ابی الرجال، احمد بن صالح، مطلع البدور و مجمع البحور، نسخه خطّی، قاهره، دارالکتب، شماره 4322.
ابن بابویه قمی، محمّد بن علی، علل الشرائع، به اهتمام محمّد صادق بحرالعلوم، نجف، 1963.
---------- ، کمال الدین و اتمام النعمه، به اهتمام علی اکبر غفاری، قم، 1405.
---------- ، الخصال، به اهتمام علی اکبر غفاری، قم، 1403.
ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، فتح الباری بشرح البخاری، ج 8-10، قاهره، 1959/1378.
---------- ، لسان المیزان، 6 ج، حیدرآباد، 1329-1331 / 1911-1913.
ابن داود حلّی، حسن بن علی، رجال، تهران، 1342.
ابن سعد، محمّد، کتاب الطبقات الکبری [الکبیر]، 9 ج، بیروت، 1956-1957.
ابن سلام، ابو عبیدالقاسم، لغات القبائل الواردة فی القرآن، به اهتمام عبدالحمید سیّد طلب، کویت، 1985.
ابن شهر آشوب، محمّد بن علی، مناقب آل ابی طالب، 4 ج، قم، 1379.
ابن عبدالبر، یوسف بن عبداللّه، التمهید لما فی الموطّأ من المعانی و الاسانید، ج 2، رباط،
ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینة دمشق، به اهتمام محبّ الدین عمر امروی، ج 41، دمشق، 1996/1417؛ ترجمة الزهری، به اهتمام شکر اللّه بن نعمت اللّه قوچانی، بیروت، 1982/1402.
ابن قتیبه، دینوری، عبداللّه بن مسلم، المعارف، به اهتمام ثروت عکاشه، قاهره، 1992.
ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویّة، به اهتمام مصطفی سقّا، ابراهیم ابیاری و عبدالحافظ
شلبی، 4 ج، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
ابو زرعه، عبدالرحمن بن عمرو، تاریخ، به اهتمام شکر اللّه بن نعمت اللّه قوچانی، 2 ج، دمشق، 1980.
ابو زید، ن.ح. «السیرة النبویة سیرة شعبیّه» در مجلّه الفنون الشعبیه، 32-33 (ژوئن - دسامبر، 1991)، ص 17-36.
اردبیلی، محمّد بن علی، جامع الرواة و ازاحة الاشتباهات عن الطرق و الاسناد، 2 ج، تهران، 1334.
اشعری، علی بن اسماعیل، مقالات الاسلامیّین و اختلاف المصلّین، به اهتمام هلموت ریتر،
ویسبادن، 1963.
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج 1، به اهتمام محمّد حمیداللّه، قاهره، 1959.
بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوّة و معرفة احوال صاحب الشریعه، به اهتمام عبدالمعطی
قلعجی، 7 ج، بیروت، 1985/1405.
تستری، محمّد تقی، قاموس الرجال، 8 ج، تهران، 1379.
جاحظ، عمرو بن بحر، البیان و التبیین، به اهتمام عبدالسلام محمّد هارون، 4 ج، قاهره، 1968/1388.
جزائری، نعمت اللّه بن عبداللّه، النور المبین فی قصص الانبیاء، بیروت، 1978.
حائری مازندرانی، محمّد بن اسماعیل، منتهی المقال فی احوال الرجال، 7 ج، قم، 1995.
خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، 14 ج، قاهره، 1931/1349.
خویی، ابوالقاسم موسوی، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، 23 ج، بیروت، 1983/1403.
خیّاط المعتزلی، عبدالرحیم بن محمّد، کتاب الانتصار و الردّ علی ابن الراوندی الملحد، به اهتمام هنریک ساموئل نایبرگ، قاهره، 1925/1344.
دائرهالمعارف بزرگ اسلامی، 5 ج، به اهتمام کاظم موسوی بجنوردی، تهران، 1988-1993 / 1367-1372.
نسخه عربی، دائرهالمعارف الاسلامیة الکبری، 2 ج، به اهتمام کاظم موسوی بجنوردی، تهران، 1991-1995 / 1370-1374.
ذهبی، محمّد بن احمد، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، به اهتمام علی محمّد بجاوی، 4 ج، قاهره، 1965.
سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، بغیة الوعاة فی طبقات اللغوییّن و النحاة، به اهتمام محمّد ابوالفضل ابراهیم، 2 ج، قاهره، 1964-1965 / 1384-1385.
شهرستانی، محمّد بن عبدالکریم، الملل و النحل، بیروت، 1981.
شیخ مفید، محمّد بن محمّد، الارشاد، بیروت، 1979/1399.
صفّار قمی، محمّد بن حسن، بصائر الدرجات الکبری فی فضائل آل محمّد صلیاللهعلیهوآله، به اهتمام
میرزا محسن کوچه باغی، تبریز، 1961.
طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الوری فی أعلام الهدی، نجد، 1970.
---------- ، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، 1-30، در 6 ج، بیروت، 1961.
طبری، محمّد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، به اهتمام ابوالفضل ابراهیم، 11 ج، قاهره، 1968-1969.
طوسی، ابو جعفر محمّد بن حسن، الفهرست، به اهتمام محمّد صادق آل بحرالعلوم، نجف، 1937.
عقیلی، ابو جعفر محمّد بن عمرو، کتاب الضعفاء الکبیر، به اهتمام عبدالمعطی قلعجی، ج 1،
بیروت، 1984/1404.
فسوی، یعقوب بن سفیان، المعرفة و التاریخ، به اهتمام اکرم ضیاء العمری، 3 ج، بغداد، 1974-1976.
قمی، ابوالقاسم علی بن محمّد، کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الاثنی عشر، به اهتمام
عبدالّطیف حسین کوه کمری، قم، 1981.
قمّی، علی بن ابراهیم، تفسیر، به اهتمام سید طیّب موسوی جزائری، 2 ج، بیروت، 1991/1411.
کشّی، محمّد بن عمر، اختیار معرفة الرجال، نقل شده توسط ابو جعفر محمّد بن حسن طوسی، به اهتمام حسن مصطفوی، مشهد، 1348.
کلینی، محمّد بن یعقوب، الکافی، به اهتمام علی اکبر غفاری، 8 ج، بیروت، 1985-1405.
مجلسی، محمّد باقر، بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الائمّة الاطهار، 104 ج، در لوح فشرده، قم، 1995.
ناشئ، عبداللّه بن محمّد، مسائل الإمامة، به اهتمام فان اس، بیروت، 1971.
نجاشی، احمد بن علی، رجال، به اهتمام محمّد جواد نائینی، 2 ج، بیروت، 1988/1408.
نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، به اهتمام هلموت ریتر، بیروت، 1984.
واقدی، محمّد بن عمر، کتاب المغازی، به اهتمام مارسدن جونز، 3 ج، لندن، 1966.
یاقوت
بن عبداللّه رومی، معجم البلدان، 5 ج، بیروت، 1979/1399.
---------- ، معجم الادباء = إرشاد العریب إلی معرفة الأدیب، به اهتمام احسان عبّاس، 7 ج، بیروت، 1993.
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ، 2 ج، بیروت، 1960.
Amir-Moezzi, Muḥammad Al, The Divine Guide in Early Shiism. The Source of Esotericism in Islam, trans. D. Streight, Albany, 1994.
Birkeland, Harris, The Legend of the Opening of Muhammed's Breast, Uppsala, 1955.
Donner, Fred McGraw, The Early Islamic Conquests, Princeton, 1981.
van Ess, Josef, Theologie und Gesellschaft im 2. und 3. Jahrhundert Hidschra. Eine Geschichte des religiösen Denkens im frühen Islam, vols I and II, Berlin/New York, 1991-96.
---------- , Zwischen Ḥadt und Theologie. Studien zur Entstehung prädestinatianischer Überlieferungen, Berlin, 1975.
Falaturi, A., ``Die Zwölfer-Schia aus der Sicht eines Schiiten: Probleme ihrer Untersuchung'', in Festschrift Werner Caskel, ed. Erwin Gräf, Leiden 1968, 63-95.
Fowler, Roger, Linguistic Criticism, Oxford, 1996.
Günther, Sebastian, Quellenuntersuchungen zu den ``Maqātil at-Ṭālibiyyn'' des Abu l-Faraj al-Isfahān (gest. 356/967), Hildesheim, 1991.
Hodgson, H.M., ``How did the Early Sh`a Become Sectarian'', in Journal of the American Oriental Society, 75 (1955), 1-13.
Jarrar, Maher, Die prophetenbiographie im islamischen Spanien. Ein Beitrag zur Überlieferungsund Redaktiongeschichte, Frankfurt / Bern, 1989.
---------- , ``Some Lights on and Early Zaydite Manuscript'', in Asiatische Studien, 47/2 (1993), 279-97.
---------- , ``Arba rasā'il Zaydiyya mubakkira'', in Fmiḥrāb al-marifa: Festschrift for Iḥsān Abbās, ed. I. al-Saāfn, Beirut, 1997, 267-304.
---------- , ``The Sra. Its Formative Elements and Its Transmission'', in BUC Public Lecture Series, April 1993, in press.
---------- , ``Sra, Mashāhid and Maghāz: The Genesis and Development of the Biography of Muḥammad'', in Studies in Late Antiquity and Early Islam, vol. III, ed. Lawrence I. Conrad and Averil Cameron, Princeton, N.J., 1-44, in press.
---------- , ``Tafsr Ab l-Jārud an al-Imām al-Bāqir. Musāhama f dirāsat al-aqā'id al-________________
Zaydiyya al-mubakkira'', in Festschrift Sami N.Makarem, Forthcoming.
The Jewish Encyclopedia, vol. I, New York / London, 1902.
Khoury, Raif Georges, Wahb b. Munabbih, Der Heidelberger Papyrus PSR Heid Arab 23. Leben und Werk des Dichters, Wiesbaden, 1972.
Kister, M.J., ``On the Papyrus of Wahb b. Munabbih'', in Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 37 (1974), 560-64.
Kohlberg, Etan A Medieval Muslim Scholla at Work: Ibn Ṭāwus and His Library, Leiden, 1992.
---------- , ``Al-uṣul al-arba`umi'a'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 10 (1987), 128-66.
Kornrumpf, H.-J., ``Untersuchungen zum Bild `Als und des frühen Islams bei den Schiiten (nach dem Nahg al-Balāġa des _0arf ar-Rad)'', in Der Islam, 45 (1969), 1-63, 262-98.
Laoust, H., ``Le role de`Al dans la sra chiite,'' in Revue des Etudes Islamiques, 30 (1963), 7-26.
Lecker, Michael, Muslims, Jews and Pagans. Studies in Early Islamic Medina, Leiden, 1995.
Leder, Stefan, Das Korpus al-Haittam ibn `Ad, Frankfurt a.M., 1991.
---------- , ``Features of the Novel in Early Historiograpy'', in Oriens, 32 (1990), 72-104.
The Meaning of the Glorious Koran, trans. M.M. Pickthall, Now York / Ontario, n.d.
Modarressi, Hossein, Crisis and Consolidation in the Formative Period of Shi`ite Islam, Princeton, 1993.
Motzki, Harald, Die Anfänge der islamischen Jurisprudenz. Ihre Entwicklung in Mekka bis zur Mitte des 2./8. Jahrhunderts, Stuttgart, 1991.
Noth, Albrecht, in collaboration with Lawrence I. Conrad, The Early Arabic Historical Tradition, trans. M. Bonner, Princeton, 1994.
Pampus, Karl-Heinz, Die theologische Enzyklopädie Biḥār al-anwār des Muḥammad Bạqir al-Maglis, Ph.D. thesis, University of Bonn, 1970.
Paret, Rudi, ``Das islamische Bilderverbot und die Schia'', in Rudi Paret. Schriften zum Islam, ed. Josef van Ess, Stuttgart, 1981.
---------- , Die legendäre maghāz-Literatur, Tübingen, 1930.
Rubin, Uri, ``Pre-Existence and Light. Aspects of the Concept of Nur Muḥammad'', in Israel Oriental Studies, 5 (1975), 62-118.
---------- , ``Prophets and Progenitors in the Early Sh`a Tradition'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 1 (1979), 41-65.
---------- , The Eye of the Beholder: The Life of Muḥammad as Viewed by the Early Muslims, Princeton, 1995.
Schoeler, G., ``Die Frage der schriftlichen oder mündlichen Überlieferungen der Wissenschaften im frühen Islam'', in Der Islam, 62 (1985), 201-30.
---------- , ``Mündliche Tora und Ḥadt'', in Der Islam, 66 (1989), 38-67.
---------- , ``Schreiben und Veröffentlichen'', in Der Islam, 69 (1992), 1-43.
Sellheim, R., ``Prophet, Caliph und Geschichte. Die Muḥammad-Biographie des Ibn Isḥāp'', in Oriens, 18-19 (1967), 33-91.
Sezgin, Fuat, Geschichte des arabischen Schrifttums, vol. I, Leiden, 1967.
Wansbrough, John, The Sectarian Milieu. Content and Composition of Islamic Salvation History Oxford, 1978.
آیا قریش پیش از هجرت با انصار پیمانی منعقد کردند؟(1)
مایکل لِکِر
ترجمه: محمّد تقی اکبری
دانش ما نسبت به متون اسلامی بسیار ناقص است، از این رو، مطالعه سیره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به طور کلّی، و شرح حال سیاسی آن حضرت به طور اخص، هنوز از مراحل ابتدایی فراتر نرفته است. مقاله حاضر به بحث در چند خبر شایان توجه راجع به پیامد ملاقات مهمّ (یا دوم، سوم(2)، یا آخر(3)) عقبه میان حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و انصار میپردازد
که چند ماه پیش از هجرت صورت گرفت. این اخبار از معاهدهای نام میبرد یا به آن اشاره میکند که میان قریش و انصار منعقد شد و از خونریزی جلوگیری کرد و به اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله، و در موقع خود به شخصِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله، اجازه سفر از مکّه به مدینه داد.
1) خود را مرهون هارالد موتزکی و کیس و رستیگ میدانم که مرا به شرکت در جلسات دعوت کردند. همچنین امتنان خویش را از هارالد موتزکی و تعداد دیگری از شرکتکنندگان که درباره نسخه پیشنویس مقالهام اظهار نظر کردند، ابراز میدارم. در متن نهایی این مقاله اصلاحات پیشنهادی مایکل کوک منظور شده است.
2) سمهودی، وفاء الوفا، ج 1، ص 228؛ صالحی، سُبُل سیره شامیه، ج 3، ص 277.
3) ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 226.
1
اجازه میخواهم سخنم را با قطعهای از شرح حال حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به قلم ویلیام م. وات آغاز کنم که آنچه را به درستی «شرح سنّتی پذیرفته» مینامد، نشان میدهد:
برای زیارت حجّ سال اول هجری / 622م. گروهی از مسلمانان، شامل هفتاد و سه مرد و دو زن راهی مکّه شدند، شبانه و پنهانی در عقبه با حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله ملاقات کردند و سوگند خوردند که نه فقط از محمّد صلیاللهعلیهوآله اطاعت کنند، بلکه در رکابش بجنگند - بیعت الحرب. عبّاس، عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله، حضور داشت(1)
Th. Nöldeke, ``Die Tradition über das Leben Muhammeds'', in Der Islam, 5 (1914), 160-70, at 165.
او پیشتر برای این خبر اعتبار بیشتری قائل بود؛ ر.ک: به مقالهاش:
``Zur tendenziösen Gestaltung der Urgeschichte des Islām's'', in ZDMG, 52 (1898), 16-33, at 23;
نیز ر.ک:
F. Buhl, Das Leben Muhammeds, trans. Hans Heinrich Schaeder, Leipzig, 1930, repr. Heidelberg, 1955, 187.
این اثر در اصل اندکی پس از مقاله اوّلی نولدکه نوشته شد در این باره ر.ک:
M.J. Kister, ``Notes on the Papyrus Account of the `Aqaba Meeting'', in Le Muséon, 76 (1963), 403-17, at 406-11.
تا شاهد باشد که تعهّدات هاشم نسبت به محمّد صلیاللهعلیهوآله را اوس و خزرج صادقانه و از روی خلوص پذیرفتند. محمّد صلیاللهعلیهوآله تقاضا کرد تا دوازده نقیب تعیین شوند، و این کار انجام شد. خبر مذاکرات به قریش رسید که به نظر آنان خصمانه آمد، و درباره آن از برخی از مشرکان مدینه سؤال کردند. آنها با اطمینان کامل جواب دادند که آن خبر حقیقت ندارد. در این زمان حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله شروع به ترغیب پیروانش کرد تا به مدینه بروند - حتی گفته میشود ابو سلمه پیش از انعقاد پیمان عقبه رفته بود - و سرانجام1) نولدکه در این نکته تردید دارد، ر.ک: به مقالهاش:
قریب هفتاد نفر از آنان، از جمله شخص حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، در آن محل بودند(1).
امّا دلیل به تعویق افتادن هجرت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و اصحابش به مدّت چند ماه چه بود؟ در هر صورت، آن حضرت میتوانست در اثنای ماه ذی حجّة الحرام که در آن هر نوع مبارزهای حرام بود همراه با انصار به مدینه برود.
بر طبق روایت مشهور ابن اسحاق / ابن هشام از اجتماع عقبه، بیدرنگ پس از بیعتِ انصار، شیطان راز معاهده میان پیامبر و انصار را فاش کرد. پیامبر تهدید کرد که بعدا با او برخورد خواهد کرد و به انصار دستور داد به آرامی پراکنده شوند و به قرارگاههای موقّت
خود برگردند. در این هنگام یکی از انصار، عبّاس بن عباده بن فضله (از اولاد عوف
بن خزرج)(2)پیشنهاد کرد که صبحگاهان به مردم منی(3)
``YahudlUhud: A Variant Reading in the Story of the Aqaba Meeting'', in Le Muséon, 109 (1996), 169-84, at 169.
1) W.M. Watt, Muhammad at Mecca, Oxford , 1953, 145.
2) به طور دقیقتر، فرزند سالم بن عوف بن عمرو بن عوف بن خزرج؛ ابن حجر، اصابه، ج 3، ص 630-631؛ ابن قدامه، استبصار، ص 196 که نام پدرش را حذف میکند و او را عباس بن نضله مینامد.
3) عقبهای که ملاقات در آن صورت گرفت عقبه منی بود؛ ر.ک: به مقالهام:
4) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 90؛ طبری، تاریخ، ج 2، ص 365.
5) ... وهاجت قریش فاقبلوا بالسلاح؛ مجلسی، بحار، ج 19، ص 48. انگیزه این بسیج در بحار آشکارتر میشود آنجا که نقش حمزه و علی علیهالسلام در عقب راندن قریش مشخص میشود. در روایت ابن اسحاق / ابن هشام، قریش فقط صبح برای تحقیق درباره وقایع میآیند.
برخی روایات این خبر شامل جرّ و بحث مهمّ زیر بین انصار و حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله است:
آنگاه آنان به رسول خدا گفتند: «آیا شما با ما این محل را ترک میکنید؟» آن حضرت پاسخ داد: «من امر به آن نشدم» (ما اُمرت به)(1).
این محاوره که در آثار ابن هشام و طبری یافت نمیشود، بلافاصله بعد از سؤال قریش از عبداللّه بن اُبیّ در خصوص همپیمانی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و انصار به چشم میخورد. (روایت میشود که ابن اُبیّ هیچ چیز نمیدانست زیرا او عضو این جمع نبود).
2
دو منبع، بعد از این برخورد انصار مطلبی را ذکر میکنند که با شرح سنّتی اجتماع عقبه و نتیجه آن اختلاف زیادی دارد. ما بررسی را با متن (ضمیمه 1) موجود در سیره پیامبر تدوین یافته در قرن دهم / شانزدهم به اهتمام حسین بن محمّد دیار بکری (وفات، 990/1582) آغاز میکنیم(2). گردآورنده از رسالهای نقل قول میکند که رزین بن معاویه اندلسی (وفات، 524/1129 یا 535/1140) قریب چهار و نیم قرن پیش از زمان او نوشته است(3). این مطلب احتمالاً از کتاب تاریخ مدینه رزین با عنوان اخبار دارالهجرهاست(4)
465-468، در ص 388 بیان میکند که تاریخ مدینه رزین غالبا مورد اقتباس مورخ بعدی مدینه، مراغی، قرار میگیرد. همین نکته در مورد کتاب وفاءالوفا سمهودی صادق است که مطالب متعدّدی را به نقل از رساله رزین میآورد.
.این مطلب، اقامت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در مکّه را پس از اجتماع عقبه با عباراتی معمولی و نه کلامی شرح میدهد که ما را از حوزه مشیّت الهی به قلمرو سیاست میبرد:
رزین گفت: و گفته شد که مشاجرهای میان قریش و انصار به علّت عزیمت [قریب الوقوع] پیامبر صلیاللهعلیهوآله با آنان [یعنی با انصار] در گرفت. پس هراس به دلهای قریش راه یافت [لفظ به لفظ: خداوند در دلهای قریش رعب انداخت(1)، یعنی، تسلیم شدند، زیرا از عواقب رویارویی نظامی با انصار بیم داشتند]، و گفتند: «[با عزیمت آن
حضرت موافقیم به شرط آن که] پیامبر صلیاللهعلیهوآله فقط در بعضی ماههای [معمولی] سال [یعنی، نه در یک ماه حرام] همراه شما(2)عزیمت کند، تا اعراب بادیهنشین نگویند شما بر ما غلبه کردید»(3).
انصار گفتند: «حکم مربوط به این امر در اختیار رسول خداست و ما فرمانش را اطاعت خواهیم کرد». و خداوند بر پیامبرش چنین نازل کرد: «وَ اِنْ یُرِیدُوا اَنْ یَخْدَعُوکَ فَاِنَّ حَسْبَکَ اللّهُ»(4)یعنی، اگر کفّار قریش بخواهند تو را فریب دهند، خداوند آنان را به مکر خود گرفتار خواهد کرد. پس انصار راهی مدینه شدند(5).
هر چند متن در این نقطه قدری مبهم است، به نظر میرسد حفاظت الهی در برابر قریش فریبکار مستلزم اجازه انعقاد پیمانی بالقوّه خطرناک با آنان بوده باشد.
پی بردن به موضوعهایی مشکوک در این متن، از قبیل ترس ایجاد شده در دلهای
1) ر.ک به: حدیثِ نُصِرتُ بالرُعب مسیرةَ شهر، برای مثال در ابن اثیر، نهایه، زیر مدخل رعب، ج 2، ص 233.
2) حرف اضافه معکم همراه شما شایان توجّه است. گویی از انصار انتظار میرفت تا زمان عزیمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مکّه بمانند. ر.ک پس از این، ص 226.
3) در اینجا انتظار داریم حرف اضافه علی باشد: بانّکم غلبتمونا علیه، ر.ک به: ضمیمه 2 سطرهای 5-6.
4) آیه 62 سورهانفال. شرایط در آیه قبل از آن ذکر میشود: «وَ اِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ اِنّهُ هُوَ السَّمیعُ العَلِیمُ».
5) نیز ر.ک: مراغی، تحقیق النصره، 14 الف، که از رزین نام نمیبرد و اضافه میکند که شمار انصار یا بلکه اهالی مدینه، که در آن مرحله همه آنان را نمیشد انصار نامید شرکتکننده در حج آن سال 500 نفر بود. نیز ر.ک: ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 221. جالب آن که گفته میشود قریب 500 نفر از انصار هنگام ورود حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به مدینه از آن حضرت استقبال کردند: بخاری، التاریخ الاوسط، ج 1، ص 78. درباره نسخه رزین نیز ر.ک: سمهودی، وفاء الوفا، ج 1، ص 233-234.
کفّار قریش (دالّ بر آن که آنان با شروطی موافقت کردند که برای مسلمانان مطلوبتر بود تا برای خودشان)، و نیز نگرانی آنان راجع به وجهه سیاسی و نظامیشان در میان اعراب بادیهنشین، غیر ممکن نیست. امّا به عقیده من همه آنها به سبک ادبی این خبر مربوط است و نه به اصل تاریخی آن.
3
مطلب دوم (ضمیمه 2) از کتاب سیره شامیه، زندگینامهای از پیامبر صلیاللهعلیهوآله که صالحی (وفات، 942/1535-1536) در قرن دهم / شانزدهم گردآوری کرد، برداشته شده است. تدوینکننده این اثر خبر رایج اجتماع عقبه را قطع میکند تا متن جدیدی را در آن
بگنجاند که در آن گفته میشود قریش پیشنهاد کردند که سه ماه بعد به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و پیروان آن حضرت جواز عبور خواهند داد. بار دیگر متوجّه میشویم که علاوه بر شرح برجسته و تقریبا متداول اجتماع عقبه، یک گزارش بسیار متفاوت در تاریخنگاری اسلامی رواج داشت:
سلیمان بن طرخان در کتاب السیر خود ذکر کرد که بعد از گرویدن گروهی از انصار به اسلام، ابلیس(1)- که لعنت خدا بر او باد - فریاد زد و با آشکار کردن او [= پیامبر صلیاللهعلیهوآله(2)]در میان زائران، گفت: «اگر به محمّد صلیاللهعلیهوآله حاجتی دارید، پس به فلان مکان بیایید، زیرا ساکنان یثرب با او همپیمان شدند». او [= گردآورنده] گفت: «و جبرئیل نازل شد امّا هیچ یک از مردم او را ندیدند». جماعتی از قریش بر اثر فریاد ابلیس گرد آمدند. مسائل موجود میان مشرکان [قرشی] و انصار چنان حادّ شد که تقریبا میان آنان جنگ در گرفت. پس ابوجهل که مخالف جنگ در آن ایّام [حرام] بود گفت:
«ای جماعت اوس و خزرج، شما برادران مایید(1)
``The Death of the Prophet Muḥammad's Father: Did Wāqid Invent Some of the Evidence?'', in ZDMG, 145 (1995), 9-27, at 14 and passim.
و دست به کار بزرگی زدهاید و میخواهید بر یکی از ما غالب آیید». پس حارثة بن نعمان به او گفت: «بلی» و به رغم اعتراض تو؛ به خدا قسم اگر میدانستیم امر رسول خداست که تو را هم با خود ببریم، چنین میکردیم». آنگاه ابوجهل گفت: «به شما پیشنهاد میکنیم که بعد از سه ماه اجازه خواهیم داد که هر کس از اصحاب محمّد صلیاللهعلیهوآله که خواهان پیوستن به شما باشد چنین کند و به شما موافقتنامهای خواهیم داد که هم شما و هم محمّد صلیاللهعلیهوآله را راضی کند دایر بر آن که بعد از آن مانع محمّد صلیاللهعلیهوآله نخواهیم شد». انصار گفتند: «بسیار خوب، اگر رسول خدا را راضی کند» و او [گردآورنده] حدیث را ادامه داد(2).صالحی این خبر را از سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله که ابو المعتمر سلیمان بن طرخان تیمی (وفات، 143/761) هشت قرن پیش از زمان او گردآوری کرده بود، رونویسی کرد. تیمی مولا(3)و زاهد(4)بصری بود که مدت چهل سال امامت مسجد جامع بصره را برعهده داشت(5). این سیره را ابن رجب حنبلی (وفات، 795/1392)(6)نقل کرد و بیش ا ز یک قرن پس از آن هنوز صالحی به آن دسترسی داشت(7)
J. van Ess, Theologie und Gesellschaft im 2. und 3. Jahrhundert Hidschra: Eine Geschichte des religiösen Denkens im frühen Islam, Berlin and New York, 1991-95, II,368; GAS, I, 285; M. Jarrar, Die Prophetenbiographie im islamischen Spanien, Frankfurt a. M., 1989, 77-81.
درباره گرایشهای شیعی سلیمان نیز ر.ک: مزّی، تهذیب الکمال، ج 12، ص 9 (و کان سلیمان مائلاً الی علی بن ابی طالب علیهالسلام)؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 531 = ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، ج 18، ص 81 (متن روان نیست). این گرایشها را قطعه نقل شده در مغلطای، الزهر الباسم، ج 2، ص 188 الف، در خصوص نقشهای مربوط به ابوبکر و علی علیهالسلام در هجرت محمّد صلیاللهعلیهوآله تأیید میکند؛ ر.ک:
M.J. Kister, ``On the Papyrus of Wahb b. Munabbih'', in BSOAS, 37 (1974), 545-71,
در ص 565-566 (و فی سیر ابی المعتمر سلیمان التیمی: أقبَلَ ابوبکر حَتّی سَأل علیّا عَنِ النبی صلیاللهعلیهوآلهفقالَ: إن کانَت لَکَ به حاجه فالقه بغار ثور). سیر، سلیمان بن طرخان ظاهرا شبیه مغازی اوست که در GAS، ج 1، ص 285-286 ذکر شده است. پسر سلیمان، معتمر، (وفات، 803/187) تمام سیره گردآوری شده توسط پدرش را برای محمّد بن عبدالاعلی (وفات، 859/245 در بصره) فرستاد؛ ر.ک:
M. Muranyi, ``Ibn Isḥāq's Kitāb al-Maghāz in der Riwāya von Yunus b. Bukair: Bemerkungen zur frühen Überlieferungsgeschichte'', in JSAI, 14 (1991), 214-75, at 225.
در خصوص مدخلهای مربوط به معتمر و محمّد بن عبدالاعلی، ر.ک: مزّی، تهذیب الکمال، به ترتیب، ج 28، ص 250-256 و ج 25، 581-583. (یرار در کتاب Die Prophetenbiographie ، ص 79 بر این گمان است که مؤلّف کتاب منسوب به سلیمان، یا معتمر و یا محمّد بن عبدالاعلی بوده است) درباره احتمال آن که دو خبری که به سلیمان برمیگردد (از طریق پسرش معتمر) از کتاب سیره پیامبر او برداشته شده است، ر.ک: ابو نعیم، دلائل، ص 176-177 و 199.
.1) در این جا، تصوّر میشود به جای اخواننا، کلمه اخوالنا باشد. ر.ک به: مقالهام با عنوان:
2) صالحی، سُبُل سیره شامیه، ج 3، ص 284-285. نیز ر.ک: جدیدترین نسخه به کوشش عادل احمد عبدالموجود و علی محمّد معوّض، بیروت، 1993/1414، ج 3، ص 206.
3) نسبت تیمی به این حقیقت باز میگردد که او در میان بنی تیم زندگی میکرد؛ مزّی تهذیب الکمال، ج 12، ص 5.
4) ابو نُعَیم، حلیه، ج 3، ص 37-27.
5) برای نمونه، ر.ک: ذهبی، نُبلاء، ج 6، ص 200.
6) ر.ک به اثرش، فتح الباری، ج 2، ص 212 و فی کتاب السیرة لسلیمان التیمی.
7) به عبارت دیگر، دست کم پنج قرن بعد از آن که خطیب بغدادی وفات، 1071/463 اجازه آن را در دمشق به دست آورد، موجود بود؛ ر.ک:
صالحی بنا به دلیلی تصمیم گرفت نقل قول از سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله به قلم ابن طرخان را ادامه ندهد. از آنجا که جنگی بین قریش و انصار در نگرفت و به علّت ماندن حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مکّه و عزیمت نکردن با همپیمانان خود، میتوانیم فرض کنیم که پاسخ آن حضرت مثبت بود.
به روشنی، این یک گزارش بیشور و حال از آن واقعه نیست بلکه یک قطعه ادبی است که هدفش سرگرم کردن هر دو گروه خوانندگان و شنوندگان بود. این امر بیش از
همه در گفتگوی بین حارثه جسور و ابوجهل خونسرد آشکار است. امّا شیوه ادبی گزارش آن را به چهارچوبهای از یک حقیقت تاریخی مفروض، یعنی، مذاکرات و معاهده منعقد شده بلافاصله پس از اجتماع عقبه، آراسته میکند.
4
متن سوم (ضمیمه 3) در یک رساله کوچک یافت میشود که مورّخی از شهر زبید یمن، ابن دَیبع (وفات، 994/1537)(1)، از معاصران صالحی (که این هر دو نیم قرن پیشاز دیار بکری میزیستند)، آن را گردآوری کرد. شرح زیر را در کتاب ابن دَیبع میخوانیم:
... هنگامی که قریش به آنچه اوس و خزرج انجام داده بودند، پی بردند، نزدیکترین پسرعموهای او(2)[= پیامبر صلیاللهعلیهوآله] نزد آنان [اوس و خزرج] آمدند؛ از آن جمله، ابوجهل(3)، عتبه [ابن ربیعه اموی]، ابوسفیان، شیبه [ابن ربیعه اموی، برادر عتبه]، اُبیّ [ابن خلف جمحی]، امیّه [ابن خلف جمحی، برادر اُبیّ]، سهیل [ابن عمرو عامری]، نُبیه [ابن حجّاج سهمی]، منبّه [ابن حجّاج سهمی، برادر نُبیه]، نضر بن حارث [عبدری] و عمرو بن عاص [سهمی]. آنان به آنها [اوس و خزرج] گفتند: «ای مردم یثرب ما به او(4)نزدیکتریم تا شما، زیرا ما خویشاوند و همخون او هستیم». آنگاه اوس و خزرج به آنان گفتند: «نه، ما به او سزاوارتریم تا شما، زیرا هم ما و هم او خدای یگانه را میپرستیم». هنگامی که قریش در آنان شوق راستین و اراده استوار مشاهده کردند، از بروز خشونت به هراس افتادند و به بهترین وجه(5)[یعنی، صلحجویانه] خطر آنان را از خود دور کردند. به آنان گفتند: «او را [اندک زمانی] به ما
واگذارید، ما امنیّت و حفاظت از او را برعهده میگیریم و با او و پیروانش جز خوشرفتاری نخواهیم کرد، و از پیروانش هر کس بخواهد به شما بپیوندد مانع او نخواهیم شد». منظورشان از اینان مهاجران بود. اوس و خزرج آن را نپسندیدند، [امّا] پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: «تقاضای آنان را بپذیرید ای مردم اوس و خزرج، زیرا خداوند به منظور خود میرسد(1)و به وعدهاش عمل میکند». آنان گفتند: «اگر چنین کنیم تو راضی خواهی شد، ای رسول خدا؟» آن حضرت فرمود: «بلی» آنگاه آنان گفتند: «میشنویم و اطاعت میکنیم». و یک پیمان ترک مخاصمه به مدت چهار ماه منعقد کردند و به یثرب باز گشتند. هنگامی که پراکنده شدند، قریش قصد خیانت کردند، امّا خدای تعالی پیامبرش را از شرّ آنان در امان داشت و آن حضرت با دریافت وحیی که بر او نازل شد با حالتی بیمناک و مراقب خطر، مکّه را ترک گفت و وارد مدینه شد چنان که خداوند امر کرده بود(2).
5
خبرهای مورد بحث تفاوتهای آشکاری با هم دارند، چنان که هیچ یک از آنها واقعهای را که مدّعی توصیف آن هستند بیکم و کاست منعکس نمیکنند. موضوعِ به مراتب مهمتر، معاهده است. در حالی که خبر نخست به تفاهمی در خصوص تعویق عزیمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله اشاره میکند، دومی مدّتی سه ماهه را ذکر میکند که پس از آن، صحابه به همراهی شخص پیامبر اجازه داشتند مهاجرت کنند. خبر سوم از عزیمت معوّقه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اصحابش سخن میگوید و به ترک مخاصمهای چهارماهه اشاره میکند. وجود اختلافهایی در تاریخنگاری اسلامی با توجّه به ماهیّت و پیدایش آن تعجّبی ندارد(3). با وجود این یک وجه مشترک قابل توجّه به چشم میخورد: به ابتکار
قریش واقعگرا، عزیمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اصحابش چند ماه به تأخیر افتاد. این تأخیر مانع رویارویی نظامی بین قریش و انصار شد، ضمن آنکه مهاجرتِ بدون مانع پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اصحابش را تأمین کرد.
با فرض این که میان قریش و انصار معاهدهای وجود داشت، کوششی را که بنا به گزارش به منظور صدمه زدن به انصار در راه بازگشت آنان از مکّه صورت گرفت، چگونه باید تعبیر کنیم؟ آیا قریش خائنانه عمل کردند؟(1)آیا مقصّران ادّعا شده قرشیانی مخالف معاهده بودند؟(2)آیا این خبر به منظور تجلیل از دو نفر انصارِ درگیر ماجرا ابداع شد؟(3)
در متن معاهده مورد بحث، از طبقه خاصّی از مهاجران، یعنی انصاری که عنوان مهاجران نیز به آنان اطلاق شد، باید ذکری به میان میآمد. آنها ممکن است به عنوان محافظانی مسلّح انجام وظیفه میکردهاند که یا درست قبل از هجرت از مدینه به مکّه آمدند، یا پس از اجتماع عقبه در مکّه ماندند تا مطمئن شوند قریش به تعهّد خود عمل میکنند. ابن سعد از چهار تن از اعضای این گروه نام میبرد: ذکوان بن عبد قیس (از زریق
پیشتر ذکر شد و زیاد بن لبید (از بیاضه - خزرج). گفته میشود آنها پس از اجتماع عقبه با بقیّه انصار به مدینه باز گشتهاند. وقتی که نخستین مهاجران به قبا رسیدند، آنان به منظور
1) ضمیمه 3، سطر 3 از پایین؛ نیز، سمهودی، وفاء الوفا، ج 1، ص 234: وَ قیلَ اِنَّ قُریشا بَدالَهُم فَخَرجوا فی اثارِهِم فأَدرکوا منهم رَجُلَینِ کانا تَخَلَّفا فی أمر،... .
2) امّا نام متجاوز عمده، سهیل بن عمرو ابن هشام، سیره، ج 2، ص 93 در ضمیمه 3 در میان قرشیانی آمده است که به انصار نزدیک شدند.
3) شایان توجّه است که هم سعد بن عباده و هم منذر بن عمرو از ساعده خزرج بودند، هر چند از گروههایی متفاوت؛ ابن قدامه، استبصار، به ترتیب در ص 93، 101. در یک منبع به جای سعد نام عباس بن عباده آمده است؛ سمهودی، وفاء الوفا، ج 1، ص 234 که البته حاکی از اختلاف فضائل است.
4) ابن حجر، اصابه، ج 4، ص 528؛ ابن قدامه، استبصار، ص 187؛ ذکر شده در بهل، Das Leben Muhammeds، ص 188، یادداشت 155.
5) پیشتر، یادداشت 1، ص 210.
پیوستن به پیامبر صلیاللهعلیهوآله رهسپار مکّه شدند و در هجرت اصحاب آن حضرت شرکت جستند(1). پنجمین انصاری که بنا بر خبر همین مرتبه را داشت، رفاعه بن عمرو بن زید (از نسل عوف بن خزرج، و به عبارتی دقیقتر، از بنی حُبلا)(2)بود که به قصد پیوستن به حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله عزیمت کرد و به عنوان یک مهاجر به مدینه بازگشت(3).
بنابر اخبار دیگری که به سه تن از پنج مرد سابق الذّکر اشاره میکنند، آنها در فاصله زمانی بین اجتماع عقبه و هجرت در مکّه ماندند. گفته میشود که عقبة بن وهب نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و تا زمان هجرت با آن حضرت در مکّه بود(4)، و اخبار مشابهی درباره زید بن لبید(5)و عباس
بن عباده(6)وجود دارد.
به نظر میرسد اخبار راجع به پیمانی که پیش از هجرت میان قریش و انصار منعقد شده باشد، نادر است. با وجود این، چنین برداشتی میتواند گمراهکننده باشد، زیرا فقط
مبتنی بر بخش کوچکی از تاریخنگاری اسلامی است که تا زمان ما باقی مانده است(7)
G. Makdis, ``Hanbalite Islam'', in M. L. Swartz (trans. and ed.), Studies on Islam, New York-Oxford, 1981, 216-64, at 217.
. درهر صورت، به فرض آنکه واقعا نادر باشند، باید نتیجه بگیریم که نویسندگان سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله اخباری را مقدّم میشمردند که پیامبری به ستوه آمده را توصیف میکرد. انگیزه آنان احتمالاً زاهدانه بود: هر چه نقطه آغاز فعّالیّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله دشوارتر میبود،
1) ابن سعد، طبقات، ج 1، ص 226. ذکوان در اولین و دومین اجتماع عقبه شرکت کرد. پس از آن (یعنی، بعد از مراجعت به مدینه) از مدینه به مکّه رفت و تا زمان هجرت نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود؛ ابن قدامه، استبصار، ص 171.
2) ابن حجر، اصابه، ج 2، ص 493؛ ابن قدامه، استبصار، ص 186 جایی که نسب نامهاش خلاصه میشود.
3) فاکهی، اخبار مکّه، ج 4، ص 245 (که فقط رفاعه و عباس بن عباده را در این مقوله ذکر میکند).
4) ابن قدامه، استبصار، ص 187؛ ابن حجر، اصابه، ج 4، ص 528.
5) ابن قدامه، استبصار، ص 176.
6) ابن حجر، اصابه، ج 3، ص 631؛ ابن قدامه، استبصار، ص 196.
7) بیشتر آثار ذکر شده در فهرست ابن ندیم و کشف الظنون حاجی خلیفه از میان رفته است:
رحمت و نجاتبخشی خداوند بیشتر جلوهگر میشد(1)
C. H. Becker, Islamstudien. Vom Werden und Wesen der islamischen Welt, I, Leipzig, 1924, 340 (``eine innerlich bedingte, freiwillige Auswanderung'').
بِکِر اضافه میکند که اخبار مربوط به رنج و عذاب و خطرهایی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله قبل و بعد از هجرت با آن مواجه بود مبالغهآمیز است،
``um dem Propheten den Ruhm eines Märtyrers für Gottes Sache zu verschaffen''.
. وانگهی، اخبار مربوط به تحقیر و خطری که متوجّه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود، تأثیر بیشتری داشت تا اخبار راجع به مصلحتاندیشی سیاسی.اخباری که نقل شد اهمیّت زندگینامههای اخیر حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را نشان میدهد که خارج از جریانی قرار میگیرد که اکنون به طور گسترده روند کلّی ادبیّات سیره به حساب میآید(2)
``The Srah Literature'', in A.F.L. Beeston et al. (eds.), Arabic Literature to the End of the Umayyad Period, Cambridge, 1983, 352-67, at 366, 367.
شرحی تا حدودی روزآمد را در اثر زیر میتوان یافت:
L.I. Conrad (de.), History and Historiography in Early Islamic Times: Studies and Perspectives.
درباره مجموعههای جدید ابن کثیر، ابن سیّد الناس به عنوان منبع مطالب نخستین از مورّخانی قدیمیتر از ابن اسحاق، ر.ک:
A.A. Duri, The Rise of Historical Writing among the Arabs, ed. and trans. L.I. Conrad, Princeton, 1983, 8. Rudi Paret reported (Arabistik und Islamkunde an deutschen Universitäten, Wiesbaden, 1966, 10)
گوستاو وایل Gustav Weil (1808-89) از این اثر برای تألیف زندگینامه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله استفاده کرد: ``alle ihm irgendwie erreichbaren Quellen ، وایل سفری مخصوص به گوتا (Gotha) کرد تا دستنوشتههایی در این باره را در کتابخانه Herzoglichen Bibliothek جستجو کند. در آنجا او کتاب خمیس دیار بکری (که پیشتر در این مقاله از آن نقل شد) و سیره حلبیّه را یافت که هر چند در قرنهای 10 و 11 هجری گردآوری شده بودند، حاوی اطلاعاتی قدیمی و ارزشمند بودند. بهل (Leben ، ص 371) نسبت به سیرههای جدید پیامبر صلیاللهعلیهوآله بدگمان بود (او فهرستی از مؤلّفانی که در قرنهای 8، 10 و 11 میزیستند تهیه کرد) و اطمینان داشت که منابع قدیمی حاوی مهمترین اخباری بودند که در زمان آنها وجود داشتند. وات هم همین عقیده را داشت. او با نام بردن از ابن هشام، طبری، واقدی، و ابن سعد، چنین گفت: «نویسندگان بعدی سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله وجود دارند امّا به نظر نمیرسد هیچ یک از آنان به منابع قدیمی مهمّی غیر از آثار نویسندگان فوق الذّکر دسترسی داشتهاند»؛ ر.ک به اثرش: Muhammad at Mecca, xii .
. محدودیّت اختیاری دامنه منابع مورد استفاده در تحقیق اسلامی،1) اوضاع و احوال هجرت ارتباط زیادی با تفسیر لغت هجرت دارد. بهل (Buhl, Leben, 196) به درستی متذکر میشود که معنی هجرت نه «فرار» بلکه «قطع و گسستن ارتباط پیشین» است. نیز ر.ک:
2) به گفته م.ج. کیستر (Kister)، تألیفات جدید «حاوی تعداد کثیری از احادیث قدیمی است که از آثاری اقتباس شده که یا از دست رفته و یا تاکنون انتشار نیافتهاند». او در ادامه سخن میگوید: «برخی احادیث، شامل حدیثهای اوّلیه، ظاهرا در مجموعههای سیره مورد قبول عامه حذف، و به فراموشی سپرده شدند، امّا در این مجموعههای اخیر دوباره ظاهر شدند»؛ ر.ک به مقالهاش:
شخص را از منابع اطّلاعاتی غنی و گاه حیاتی محروم میکند. چندین قرن پیش، محقّقان در دمشق، قاهره و جاهای دیگر جهان اسلام هنوز قطعههایی از کتابهای قدیمی را که برخی از آنها به آغاز تاریخنگاری اسلامی باز میگشت، در تألیفات خود رونویسی میکردند (نیازی به گفتن ندارد که نباید واژه «اوّلیه» را معادل «تاریخی» یا «صحیح»
بدانیم).
در خاتمه، این تحقیق به پیامدهای اجتماع عقبه میپردازد که چند ماه پیش از هجرت واقع شد. سه سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله که در قرن دهم / شانزدهم تدوین شد حاوی اخباری است که بیتردید از سیرههای قدیمیتری استنساخ شده است که از انعقاد معاهدهای میان قریش و انصار نام میبرند یا به آن اشاره میکنند. این اخبار ممکن است در روند کلّی
کتابهای سیره کتمان شده باشد، روندی که توصیف پیامبری اذیّت و آزاردیده و تحقیر شده را بر پیامبری که مصالحهای سیاسی راهش به مدینه را هموار کرده باشد، ترجیح میداد.
ضمیمه 1
قال رزین: و قد قیل وقع بین قریش و الأنصار کلام فی سبب خروج النبیّ صلیاللهعلیهوآله معهم ثمّ القی الرعب فی قلوب قریش فقالوا: لیس یخرج معکم إلاّ فی بعض أشهر السنة و لا
تتحدّث العرب بأنّکم غلبتمونا. فقالت الأنصار: الأمر فی ذلک لرسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و نحن سامعون لأمره فأنزل اللّه علی رسوله: «و إن یریدوا أن یخدعوک فإنَّ حسبک اللّه» أی إن کان کفّار قریش یریدون المکر بک فسیمکر اللّه بهم، فانصرفت الأنصار إلی المدینة.
ضمیمه 2
و ذکر سُلیمان بن طَرْخان التیمیُ فی کتاب السیر له أنّ إبلیس لعنه اللّه لمّا أسلم من أسلم من الأنصار صاح ببنیه [کذا] بین الحجّاج: إن کان لکم بمحمّد حاجة فأتوه بمکان کذا و کذا فقد حالفه الذین یسکنون یثرب. قال: و نزل جبریل فلم یبصره من القوم أحد و اجتمع الملأ من قریش عند صرخة إبلیس فعظم الأمر بین المشرکین و الأنصار حتّی کاد أن یکون بینهم قتال ثمّ إنّ أبا جهل کره القتال فی تلک الأیّام فقال: یا معشر الأوس و الخزرج أنتم إخواننا و قد أتیتم أمرا عظیماً تریدون أن تغلبونا علی صاحبنا فقال له حارثة بن النُعمان: نعم و انفک راغم واللّه لو نعلم أ نّه من أمر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله أن نخرجک أیضاً لأخرجناک فقال أبو جهل: نعرض علیکم أن نلحق بکم من أصحاب محمّد من شاء بعد ثلاثة أشهر و نعطیکم میثاقاً ترضون به أنتم و محمّد لا نحبسه بعد ذلک فقالت الأنصار: نعم إذا رضی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فذکر الحدیث.
ضمیمه 3
فلمّا رأت قریش ما کان من فعل الأوس و الخزرج جاءت إلیهم بنو عمّه الأقربین [کذا] منهم أبو جهل و عتبة و أبو سفیان و شیبة و أُبَیّ و أمیّة و سهیل و نُبیْه و منبَّه و النضر بن الحارث و عمرو بن العاص فقالوا لهم: یا أهل یثرب إنّا أولی منکم [به] لأنّا صلته و لحمته فقال [کذا] لهم الأوس و الخزرج: بل نحن أولی به منکم لأنّا و إیّاه نعبد ربّاً واحدا. فلمّا رأت قریش منهم صدق الهمّة و قوّة العزم خافوا حدوث الشرّ فدافعوهم بالتی هی أحسن و قالوا: خَلّوا بیننا و بینه علی أنّ له الأمان و الذمام فلا یعرض له إلاّ الخیر [کذا] و لا لمن تبعه و من أحبّ منهم أن یلحق بکم لم نمنعه، یریدون بذلک المهاجرین. فکرهت الأوس
و الخزرج. فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: اجیبوهم یا معشر الأوس و الخزرج فإنّ اللّه بالغُ أمرِهِ و مُنجِزُ وعْدِهِ فقالوا تَطیب عن نفسک [کذا] یا رسول اللّه أن نفعل ذلک؟ قال: نعم قالوا: فالسمْع و الطاعة و ضربوا بیْنهم أجلاً أربعة أشهر ثمّ رجعوا إلی یثرب. فلمّا افترقوا همّت قریش بالغدر فکفی اللّه تعالی نبیّه شرّهم و خرج من مکّة بالوحی الذی أنزل علیه خائفاً
یترقّب حتّی ورد المدینة عن أمر اللّه له بذلک.
کتابشناسی
آلوسی، محمّد شکری، بلوغ العرب فی معرفة أحوال العرب، 3 ج، قاهره، 1342-1343 / 1924-1925، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
ابن اثیر، مبارک بن محمّد، النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، تصحیح طاهر احمد الزاوی و محمود محمّد الطناحی، 5 ج، قاهره، 1385/1965.
ابن حجر، احمد بن علی العسقلانی، الإصابة فی تمییز الصحابة، تصحیح علی محمّد البجاوی، 8 ج، قاهره، 1392/1972.
ابن دیبع، عبدالرحمن بن علی، نشر المحاسن الیمنیّة فی خصائص الیمن و نسب القحطانیه، تصحیح احمد راتب حموش، دمشق، 1413/1992.
ابن رجب حنبلی، ابو الفرج، فتح الباری شرح صحیح البخاریّ، تصحیح محمود بن شعبان بن عبدالمقصود و دیگران، 10 ج، مدینه، 1417/1996.
ابن سعد، محمّد، الطبقات الکبری، 8 ج، بیروت، 1380-1388 / 1960-1968.
ابن عساکر، علی بن الحسن، تاریخ مدینة دمشق، تصحیح عمر بن غرامة العمروی، بیروت،
1415/1995.
ابن قدامه، عبداللّه المقدسی، الاستبصار فی نسب الصحابة من الأنصار، تصحیح علی نویهض، بیروت، 1392/1972.
ابن منظور، محمّد، مختصر تاریخ دمشق لابن عساکر، تصحیح روحیّة النحّاس و دیگران، 29 ج، دمشق، 1404-1409 / 1984-1989.
ابن ندیم، فهرست، قاهره، 1347ه . ق.، چاپ مجدّد بیروت، 1398/1978.
ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویّة، تصحیح مصطفی سقّا و دیگران، 4 ج، چاپ مجدّد،
بیروت، 1391/1971.
ابو نعیم، احمد بن عبداللّه اصفهانی، دلائل النبوّة، تصحیح محمّد روّاس قلعجی و عبدالبرّ
عبّاس، بیروت، 1406/1986.
---------- ، حلیة الأولیاء، 10 ج، قاهره، بیتا، چاپ مجدّد، بیروت، 1387/1967.
بخاری، محمّد بن اسماعیل، التاریخ الأوسط، تصحیح محمّد بن ابراهیم اللحیدان، 2 ج، ریاض، 1418/1998.
جاسر، حمد، «مؤلّفات فی تاریخ المدینه»، یادداشت 4، در العرب، ج 4 / 5 (1970)، ص 385-388، 465-468.
دیار بکری، حسین بن محمّد، تاریخ الخمیس، قاهره، 1283/1866، چاپ مجدّد، بیروت، بیتا.
ذهبی، محمّد بن عثمان، سیر أعلام النبلاء، تصحیح شعیب الارناؤوط و دیگران، 25 ج، بیروت، 1401-1409 / 1981-1988.
سمهودی، علی بن احمد، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، تصحیح محمّد محیی الدین عبدالحمید، 2 ج، قاهره، 1374/1955، چاپ مجدّد، بیروت، 1401/1981.
صالحی شامی، محمّد بن یوسف، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد - سیرة شامیة، ج 3، تصحیح عبدالعزیز عبدالحقّ حلمی، قاهره، 1395/1975.
طبری، ابو جعفر محمّد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، تصحیح محمّد ابوالفضل ابراهیم، 10 ج، قاهره، 1380-1387 / 1960-1967.
فاکهی، محمّد بن اسحاق، أخبار مکّة، تصحیح عبدالملک بن عبداللّه بن دُهیش، 6 ج، مکّه، 1407/1987.
مجلسی، محمّد باقر، بحارالأنوار، 110 ج، تهران، 1376-1394 / 1956-1974.
مراغی، زینالدین ابوبکر بن حسین، تحقیق النصره بتلخیص معالم دارالهجرة، نسخه خطّی،
کتابخانه بریتانیا، شماره 3615 (Br. Lib. Or 3615) .
مزی، یوسف، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، تصحیح بشّار عوّاد معروف، 35 ج، بیروت، 1405-1413 / 1985-1992.
مغلطای
بن قلیج، الزهر الباسم فی سیرة أبی القاسم، نسخه خطّی، لیدن، شماره 370 (Leiden Or. 370) .
Becker, Carl Heinrich, Islamstudien. Vom Werden und Wesen der islamischen Welt, 2 vols, Leipzig, 1924, 1932.
Buhl, Frants, Das Leben Muhammeds, trans. H.H. Schaeder, Leipzig, 1930, repr. Heidelberg, 1955.
Conrad, Lawrence I. (ed.), History and Historiography in Early Islamic Times: Studies and Perspectives. forthcoming.
al-Duri, Abd al-Azz, The Rise of Historical writing Among the Arabs, ed. and trans. L.I. Conrad, Princeton, 1983.
van Ess, Josef, Theologie und Gesellschaft im 2. und 3. Jahrhundert Hidschra: Eine Geschichte des religiösen Denkens im frühen Islam, Berlin and New York, 1991-95.
Jarrar, Maher, Die Prophetenbiographie im islamischen Spanien, Frankfurt a.M., 1989.
Kister, M.J., ``Notes on the Papyrus Account of the `Aqaba Meeting'', in Le Muséon, 76 (1963), 403-17.
---------- , ``On the Papyrus of Wahb b. Munabbih'', in Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 37 (1974), 545-71.
---------- , ``The Srah Literature'', in Alfred F.L. Beeston et al. (eds.), Arabic Literature to the End of the Umayyad Period, Cambridge, 1983, 352-67.
Lecker, M., ``The Death of the prophet Muḥammad's Father: Did Wāqid Invent Some of the Evidence?'', in Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 145_
(1995), 9-27.
---------- , ``Yahud/Uhud: A Variant Reading in the Story of the Aqaba Meeting'', in Le Muséon, 109 (1996), 169-84.
Makdis, G., ``Hanbalite Islam'', in Merlin L. Swartz (trans. and ed.), Studies on Islam, New York-Oxford, 1981, 216-64.
Muranyi, M., ``Ibn Isḥāq's Ktāb al-Maghāz in der Riwāya von Yunus b. Bukair: Bemer- kungen zur frühen Überlieferungsgeschichte'', in Jerusalem Studies in Arabic and
Islam, 14 (1991), 214-75.
Nöldeke, Th., ``Zur tendenziösen Gestaltung der Urgeschichte des Islām's'', in Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 52 (1898), 16-33.
---------- , ``Die Tradition über das Leben Muhammeds'', in Der Islam, 5 (1914), 160-70.
Paret, Rudi, Arabistik und Islamkunde an deutschen Universitäten, Wiesbaden, 1966.
Watt, William Montgomery, Muhammad at Mecca, Oxford, 1953.
هارالد موتزکی
ترجمه: عظیمایی
مقدّمه(1)
از دیدگاه نقد منابع تاریخی، منابع ما درباره سیره پیامبر اسلام باید بر اساس روایات طبقهبندی شوند. این روایات حاوی اطّلاعاتی است که آگاهانه به گونهای فراهم آمدند که نسلهای بعدی را از آنچه که اتّفاق افتاده است آگاه کنند. این موضوع برای محقّقان
مسلمان امری بدیهی است. امّا، این ویژگی منابع، هنگام استفاده از آنها شیوههای متفاوتی را مجاز میشمرد. از یک سو، این نوع منابع میتوانند کمک کنند که درباره تاریخ عقایدی که مربوط به گذشته است، قلم زد و از سوی دیگر، این منابع را میتوان تکّههایی از آینه شکستهای پنداشت که از آنچه که واقعا اتّفاق افتاده است خبر میدهند و بنابراین میتوان آنها را برای بازسازی واقعیّت تاریخی مورد استفاده قرار داد. هر یک از این دو شیوه در حدّ خود از اعتبار برخوردار است، که تنها میتوان بر اساس فلسفی آنها
را مورد ارزیابی قرار داد. من این گونه مباحث را به کسانی وا میگذارم که برای
1) از شرکتکنندگان در جلسه، بویژه مایکل لکر، کیز و رستیگ، جان ناواس و پری بیرمن به دلیل نقطه نظرات مفیدشان در پیشنویس اوّلیه این مقاله سپاسگزارم.
موضوعاتی اینچنینی شایستگی بیشتری دارند. با این اعتقاد که میتوان واقعیّت تاریخی را، به هر معنی که گرفته شود، بازسازی کرد، من شیوه دوم را برگزیدم و در تحلیل منبع
که در ذیل میآید جسارت ورزیده، به کند و کاو این مسأله میپردازم که واقعیّت تاریخی
که چگونه میتوان آن را از منابع موجود بازسازی کرد و به آزمون روشهایی میپردازم که
میتوان با استفاده از آنها به چنین بازسازیهایی دست زد. امّا این شیوه مستلزم برخی
اظهارنظرهای مقدّماتی است که خطوط اصلی نقطه نظرات مرا با توجّه به امکان استفاده از منابع به شیوه مذکور، ترسیم میکند.
همانگونه که هر مورّخی میداند، ارزش اطّلاعاتی این نوع از منابع مصطلح به روایات به دلیل محدودیتهایی، چندان واضح نیست. روایات به دلیل انتخابشان از این که چه چیزی را ذکر کنند و چه چیزی را ذکر نکنند، امری ذهنی بهشمار میروند. روایات حقایق را در دورنمایی ویژه، و در زنجیره و ارتباط خاصی قرار داده و از موضوعاتی [مقولاتی] استفاده کرده یا حتّی وقایعی را خلق میکنند که هیچگاه وجود خارجی نداشته است یا در شیوهای که در این روایات به توصیف آن وقایع میپردازند، وجود ندارد. تا آنجا که به این محدودیتها مربوط میشود، این وضعیّت در خصوص حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله هیچگونه تفاوتی با وضعیتی که مورّخ با دیگر شخصیتهای تاریخی روبروست ندارد، با توجّه به این که کلّیه منابع باقی مانده که برای آنها طبقهبندی شدهاند، در هیچ حد قابل توجّهی در دسترس نیستند. این حقیقت که روایات مربوط به بنیانگذار اسلام در ابتدا در
حلقه پیروان این دین شکل گرفته است، مطمئنا این خطر را افزایش میدهد که این اطّلاعات میتواند جانبدارانه باشد، امّا این مسأله از مواردی است که بسیاری از شخصیتهای تاریخی دیگر نیز دچار آن هستند و به اعتقاد من نباید منجر به این پیشفرض شود که همه اطّلاعات بالضروره مبتنی بر تعصّب است یا این که از جمله اطّلاعاتی است که جانبدارانه میباشند، یا از آنجا روایات خالی از تعصّب نمیتوان یافت، بنابراین منابع بطور کلّی برای تدوین زندگینامه تاریخی بیفایده هستند.
تعصّباتِ خاصّی که در منابع اسلامی مربوط به زندگی پیامبر اسلام میتواند مطرح
باشد غالبا در تحقیقات غربی مورد بررسی قرار گرفته است. مهمترین تعصّبات را میتوان بدین صورت خلاصه کرد: 1) مواردی که زندگینامه پیامبر اسلام را تشکیل میدهد، دارای یک ویژگی تفسیری است که وجود آن مرهون تلاشهای مسلمانان دو سده نخست اسلامی است که بر سر فهم و شرح قرآن مصروف میشد(1)
H. Lammens, ``Qoran et tradition. Comment fut composée la Vie de Mahomet'', in Recherches de sciénce religieuse, I (1910), 27-51.
و اخیرا بار دیگر این موضوع مورد توجّه چندین محقق قرار گرفت، از جمله:
J. Burton, An Introduction to the Ḥadth, Edinburgh, 1994.
. 2) زمینه اینروایات مبتنی بر الهیّات است، بدین معنی که این روایات میکوشند از تاریخ، الهیّات خاصّی بیافرینند، یا بدین معنی که مسلمانان صرفا تمایل دارند که برای بنیانگذار مذهبشان هالهای از قداست قائل شوند(2)
J. Wansbrough, The Sectarian Milieu. Content and Composition of Islamic Salvation History, Oxford, 1978 and recently by U. Rubin, The Eye of th Beholder: The Life of Muḥammad as Viewed by the Early Muslims, Princeton, 1995.
. افعال پیامبر صلیاللهعلیهوآله به گونهای ساخته و پرداخته شده که متناسب با شکل خاصّی باشد تا به منزله سنّتهای شرعی درآید که بتواند قوانین قرآن را تکمیل کرده یا حتّی آن را نسخ کند(3)J. Schacht, `` A Revaluation of Islamic Traditions'', in JRAS, 49 (1949), 143-54.
.همه این تعصّبات و تعصّبات دیگر(4)
W. Muir's Introduction to his The Iife of Mahomet and the History of Islam to the Era of the Hegira. London, 1861.
مطمئنا در منابعی یافت میشوند که شالوده کلّی زندگینامه پیامبر صلیاللهعلیهوآله را شکل میدهند. امّا نباید بلافاصله نتیجهگیری کرد که همه روایات، حاصل یک یا چند انگیزه فوقالذکر است یا این که واقعیّت تاریخی زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله عموما چنان بد تحریف شده است که امیدی به کشف حتّی بخشهایی از آننیز نمیرود. به منظور کاهش خطر تعصّب، من یکی از موضوعات بسیار حسّاسی که بخش کلّی سیره را برای تحقیقات تشکیل میدهد، انتخاب نکردم، و همینطور یکی از حوادث اصلی عصر مدینه را نیز نادیده انگاشتم. در عوض بخشی از دورهای را برگزیدم که در سیره بیشتر نقش حاشیهای دارد: اعزام گروهی از انصار به منظور کشتن ابو رافع سلام بن ابی الحُقیق، یهودی که (به نقل از برخی منابع) در خیبر زندگی میکرد. حتّی
خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقش اصلی در این حادثه نداشت، که به نظر میرسد به لحاظ مذهبی، یا دست کم از دیدگاه اسلامی مشکلآفرین نباشد. این بدین مفهوم نیست که انتظار داشته باشم که گزارشات کاملاً بری از هرگونه جانبداری باشد. دومین فایده از گزینش این بخش از تاریخ این است که در این باره گزارشات متفاوتی وجود دارد که در منابع مختلف ضبط است.
این حادثه در بسیاری از زندگینامههای پیامبر صلیاللهعلیهوآله که محقّقان غربی به رشته تحریر درآوردند آمده است، امّا منابعی که در خصوص این حادثه از آنها استفاده کردند، مختلف است. برخی از نویسندگان از روایت ابن سعد استفاده کردند (مثل اسپرنگر، مویر) و دیگران از روایت ابن هشام (مثل گریم و مارگولیوث)، گروهِ سومی حتّی هم از گزارشات این دو تن و هم از دیگر منابع چون واقدی، بخاری یا طبری استفاده کردند (همچون درمنگم، گادفروی - دمامبینز و وات)(1). هیچ یک از این نویسندگان علّتانتخاب منابع مورد استفاده خود را توضیح ندادهاند و نگفتهاند که چرا آنها از روایات متنوّع ترکیب تازهای بهوجود آوردند. اسپرنگر که تقریبا در اواسط قرن گذشته قلم میزد
و بیشتر مورد نقد قرار گرفته بود، تنها نویسندهای بود که به این نکته اشاره کرد که درباره
1) A. Sprenger, Das Leben und die Lehre des Mohammad, Berlin, 1861-65, III, 235-36; W. Muir, The Life, 348-49: H. Grimme, Mohammed, I, Das Leben, Münster, 1892, 94; D.S. Margoliouth, Mohammed and the Rise of Islam, New York / London, 1905, 336; E. Dermenghem, The Life of Mahomet, London, 1930, 216-18; M. Gaudefroy - Demombynes, Mahomet, Paris, 1969, 143; W. M. Watt, Muhoammad at Medina, Oxford, 1956, 213.
این حادثه روایاتی وجود دارد که با هم سازگاری ندارند. وی حتّی کوشید که در مباحث مربوط به نقد منابع این نکته را مدّ نظر قرار دهد.
خطوط کلّی شیوهای که در آن اعزام گروهی علیه ابن ابی الحُقیق در زندگینامههای پیامبر صلیاللهعلیهوآله که غربیها به تحریر درآوردند، ترسیم شده است و منابع مورد استفاده ضعف اساسی همه این کتابها را آشکار میکند و آن این است که: آنها فاقد مبنای مستدلّی از نقد منابع هستند. گزارشهای مربوط به منابع مختلف یکسان نگریسته میشوند و هیچ تلاشی صورت نمیگیرد که تاریخ آن منابع مشخص شود یا محل نشو و نمای آنها مورد کند و کاو قرار گیرد.
برخی از گزارشها درباره قتل ابن ابی الحُقیق آن چنان که در منابع اسلامی آمده است، در دو مقاله به بحث گذارده شد، که هر دو در سال 1986 منتشر شده است. در یکی از آن دو، جی. دی. نیوبی یادآور میشود که درباره این حادثه گزارشات متفاوتی در سیره ابن هشام، تاریخ طبری، طبقات ابن سعد و مغازی واقدی وجود دارد و وی خود چند مورد از این اختلافات را فهرست کرده است(1)
امّا این تاریخ مبتنی بر قرائت اختلافی اصطلاح فی خَمْر الناس به عنوان فی خَمر الناس است. ر.ک پس از این، ص 286.
، و این که با اینگزارش «نگاهی میافکنیم به راههایی که یهودیان خیبر و احتمالاً بقیّه حجاز، مراسم عید فصح را اجرا میکردند»(3). به نوشته نیوبی، روایتی را که واقدی نقل کرده استمیبایست روایت مطمئن به حساب آورد، زیرا «مدارک موجود، در سایه شبکه اطّلاعاتی که پیشتر در اختیار داشتیم (یعنی اطّلاعات درباره مراسم آیینی یهودیان در آن 1) G.D. Newby, The Srah as a Source for Arabian Jewish History: Problems and Perspectives'', in JSAI, 7 (1986), 131-32.</p>. وی سپس این فرضیه را بدینگونه شرحمیدهد که برخی از جزئیات که تنها در تفسیر واقدی نقل شده است، حاکی از این است که «این تهاجم در خلال یکی از مراسم شام روزه فصح رخ داده است»<a href="#ref-footnote2-page245" id="footnote2-page245" style="display:inline-block"><sup>(2)</sup></a><p class="footnote"><a href="#footnote2-page245" style="color:#3b82f6;" id="ref-footnote2-page245"> 2) </a>Newby, The Srah'', 133.
3) Newby, ``The Srah'', 135.
زمان) برداشت ذهنی را به صورت عقلانی درآورد»(1).
جی. ان. ماتوک در مقالهای دیگر، چهار روایت درباره این حادثه را که طبری، ابن هشام و واقدی ثبت کردهاند ترجمه کرده و آنها را به عنوان متون ادبی مورد مطالعه قرار
میدهد و به نکاتی اشاره میکند که او آنها را ناسازگار یا غیر قابل قبول تلقّی میکند یا این که ممکن است نامفهوم به نظر آید(2). رویکرد او بسیار پیچدهتر از رویکرد مقایسهسطحی روایات است که نیوبی در پیش گرفته است. نتیجتا، وی تفاسیر مختلف را با عباراتی چون «سطحی»، «یکدستتر»، «پیچیدهتر»، «چیزی در حدّ کمدی تلخ» و امثالهم توصیف میکند. او سرانجام، اشارهای به مسأله سندیّت آن روایتها دارد، و بر
اساس مقایسه این چهار گزارش نتیجه میگیرد که «هیچیک از این گزارشات معتبر نیستند و عملاً قضاوت در این خصوص غیر ممکن است که کدامیک از آنها ممکن است بیش از همه به حقیقت نزدیک باشد»(3). حضور عناصر مشترک در چند تفسیر و حتّی در همه آنها، به اعتقاد اودلیل بر این است که این داستان نمونه نخستین است که «از آن تفاسیر موجود با برداشتهای متفاوت حاصل شده است»(5).
تحقیقاتی که تاکنون درباره ماجراهای مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق صورت گرفته، در خوشبینانهترین شکل آن میتوان گفت که تحقیقاتی سطحی هستند. در سیرههای نوشته
1) Newby, ``The Srah'', 138.
2) J.N. Mattock, ``History and Fiction'', in OPSAS, 1 (1986), 80-97.
3) Mattock, History and Fiction'', 95.</p>. تا آنجا که به تفسیر واقدی مربوط میشود، ماتوک بهنتیجهای مخالف نتیجه نیوبی دست یافته است. وی جزئیاتی را که تفسیر واقدی تنها به بیان آنها پرداخته است، «موضوعی توضیحی» قلمداد میکند که به «قصد کسب شورانگیزترین تأثیر ممکن بر آن افزوده شده است» یا «صرفا به این دلیل که در اینجا بدان نیاز است»<a href="#ref-footnote4-page246" id="footnote4-page246" style="display:inline-block"><sup>(4)</sup></a><p class="footnote"><a href="#footnote4-page246" style="color:#3b82f6;" id="ref-footnote4-page246"> 4) </a>Mattock, History and Fiction'', 95-96.
5) Mattock, ``History and Fiction'', 96.
محقّقان غربی، یکی یا همه نقل قولها به عنوان گزارشهایی از حقایق تاریخی مورد قبول واقع شده است، بیآنکه به وجود اختلافاتی میان آنها توجّهی نشان داده شده باشد. از
میان چند تلاش صورت گرفته برای تحلیل آنها، نیوبی بسیاری از تفاسیر را به نفع یکی از
آنها نادیده انگاشته است، بیآنکه دلیلی برای آن ارائه دهد، در حالی که ماتوک از این
حقیقت هیچ شگفتزده نمیشود که برخی تعابیر شباهت بیشتری نسبت به هم در مقایسه با دیگر تعابیر دارند و نمیپرسد که این نمونه داستان نخستین فرضی از کجا ممکن است آمده باشد. اِسنادهای روایات مورد نظر کاملاً پوشیده است. برای جبران این نقیصه، یک تحلیل تمام عیار «اِسناد به همراه متن» از این روایات ارائه خواهد شد.
غرض از تحلیل «اسناد به همراه متن» ردیابی سیر انتقال روایت به طریق مقایسه گونههای مختلف روایی آن است که در آثار مختلفی که روایات موجود را گردآوری کرده، آمده است. این روش، هم از متن و هم از سلسله روات (اسناد) استفاده میکند. از
این رو، پیش شرط این روش این است که گونههای مختلفی از روایت مورد نظر وجود داشته باشد و این گونهها با اِسنادها همراه باشد. این روش از چندین مقدّمه حاصل میشود: 1) گونههای یک روایت (دست کم تا حدّی) نتیجه سیر انتقال آن روایت باشد. 2) اِسنادهای گونهها (دست کم تا حدّی) بازگوکننده مسیرهای واقعی انتقال آن روایت باشد. مقدّمه نخست مبتنی بر این اظهار نظر است که گونههای متنی یک حدیث غالبا متن اصلی برگرفته از این گونهها را کم و بیش بطور واضح آشکار میسازد. در خصوص روایاتی که گونههایی بسیار از آن در دست است، حتّی میتوان آنها را به صورت شجرهالنسب دستهبندی کرد. مقدّمه دوم حاصل این تجربه است که سلسله روات مختلفی که دقیقا به یک روایت متعلّق است، غالبا دارای حلقههای مشترکی فراتر از منبع
روایی میباشد که این روایت بنا به اقوال به آن برمیگردد. 3) مقدّمه بعدی تحلیل «اِسناد
به همراه متن» این است که مواردی که در آن شباهت متنی با حلقههای مشترک در اِسنادها لازم و ملزوم هم هستند به احتمال زیاد از نمونههایی از انتقال واقعی حدیث
بهشمار میروند. امّا اگر اِسنادها نوعی ارتباط بین گزارشهای مختلف را ارائه دهند، امّا
متونِ مربوطه چنین ارتباطی را نشان ندهند، میتوان نتیجهگیری کرد که هم اِسنادها و هم متون روایات خالی از اشتباه نیستند، چه از ناحیه بیدقّتی ناقلان حدیث و چه به دلیل
تغییرات عَمدی که در آن به وجود آمده است.
روش تحلیل اسناد به همراه متن که در تحقیقات ذیل از آن بهره بردم از چندین مرحله تشکیل شده است. 1) تا جایی که ممکن بود گونههای فراوانی از یک حدیث همراه با اِسناد (یا بخشهایی از آن) جمعآوری شد. 2) سلسله اسناد حدیث تنظیم شد تا حلقههای مشترک آنها در نسلهای متعدّد ناقلان حدیث شناسایی شود. بر اساس نتایج، فرضیههای نخست بر اساس سیر انتقال حدیث تنظیم شد. 3) متون گزارشهای مختلف با هم مقایسه شدند تا با توجّه به ساختار و واژگان ارتباطات و تفاوتهای بین آنها
به دست آید. این مرحله نیز موجب تنظیم اظهارنظرها درباره سیر انتقال این گزارشها شد. 4) نتایج تحلیل مبتنی بر اِسناد و متن با هم مقایسه شدهاند. در این مرحله، نتایج زیر با توجّه به سیر انتقال حدیث مورد نظر به دست میآید: تاریخ تقریبی که این حدیث باید
در آن تاریخ رواج داشته باشد، نخستین ناقلان حدیث چه کسانی بودند، متن حدیث در طول انتقال چگونه دچار تحوّل شده است و چه کسی موجب این تغییر بود و غیره(1)
Quo vadis Ḥadt - Forschung? Eine kritische Untersuchung von G.H.A. Juymboll: `Nāfi` the mawlā of Ibn `Umar, and His Position in Muslim Ḥadth Literature''', in Der Islam, 73 (1996), 40-80; and The prophet and the Cat. On Dating Mālik's Muwatta' and Legal Traditions'', in Überlieferung über das Leben Mohammeds, Berlin / New York, 1996.
چنین تحلیل مفصّل از اسنادها و متنها میتواند موجبات خستگی خواننده را فراهم آورد. امّا راه دیگر بیان مطلب این است که اظهار شود یک حدیث به زمان خاص، مکان خاص یا اشخاص خاصّی برمیگردد یا این که برخی از گونههای یک حدیث که مدرک کافی برای آن ارائه نشده، غیر قابل اعتماد هستند.
1) معانی کارکردی و روش شناختی این نوع تحلیل حدیث بطور مفصلتر در دو مقاله اخیر من آمده است.
2- تحلیل اِسناد
وقتی که به اِسنادهای روایتهای مختلف مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق نگاهی میافکنیم، آشکار میشود که چهار گروه متفاوتِ نقل حدیث وجود دارند. یکی از این گروهها به براء بن عازب، از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله برمیگردد، دیگری به پسر (یا نوه) صحابی دیگر، کعب بن مالک، سومی به صحابی دیگر، عبداللّه بن اُنَیس استناد کرده است که ناقل اصلی این داستان است و گروه چهارم پیوند مشترکی با محقّق مصری، ابن لهیعه (د: 174/790-791) دارد امّا مدّعی است که این پیوند به عروة بن زبیر، یکی از
تابعین برمیگردد. اکنون در اینجا به هر یک از آنان میپردازیم.
روایت براء بن عازب
گونههای این روایتِ همراه با اِسناد در پنج منبع به چشم میخورد: الجامع الصحیح بخاری، تاریخ الرسل و الملوک طبری، مسند رویانی، سنن الکبری بیهقی و دلائل النبوّة از همین نویسنده (بیهقی) ر. ک. نمودار 1 در پایان مقاله)(1). بخاری پنج گونه ارائه میدهد که سه گونه به صورت مفصّل و دو گونه کوتاه است. سه روایت بلند به سه ناقل مختلف برمیگردد: یوسف [بن اسحاق]، اسرائیل [بن یونس] و زکریا بن ابی زائده(2)، که همه آنها ابو اسحاق [سبیعی] را منبع روایت خود ذکر میکنند. ابو اسحاق ظاهرا حکایت را از براء بن عازب نقل میکند. ابو اسحاق حلقه مشترک در این مجموعه اسناد بهشمار
1) بخاری، جامع، 56:155 3022، 3023، 64:16 (40-4038)؛ طبری، تاریخ، مجموعه نخست، 3، 77-1375؛ رویانی، مسند، 1، 16-215؛ بیهقی، سنن، 9، 81-80؛ دلائل، 4، 38-34.
2) یوسف بن اسحاق د: 157/774 نوه ابو اسحاق سبیعی: ابن حجر، تهذیب، 11، 9-408؛ (اسرائیل بن یونس (د: 160/7-776، 161/8-777 یا 162/9-778) نوه دیگر ابو اسحاق؛ ابن حجر، تهذیب، 1، 63-261؛ زکریا بن ابی زیده (د: 147/5-764، 148/6-765 یا 149/7-766)؛ ابن حجر، تهذیب، 3، 30-329. هر سه تن کوفی بودند.
میرود(1). اسرائیل، یکی از سه ناقل حدیث از ابو اسحاق، کسی است که جوین بول او را «حلقه نسبتا مشترک» مینامد. وی نوه ابو اسحاق است و به دلیل تخصّص در نقل روایات پدربزرگش شهرت دارد. سه خط سیر انتقال حدیث از مسیر ارتباطی او میگذرد: خط سیر مصعب بن مقدام که در تاریخ طبری آمده است. خط سیر محمّد بن سابق که در سنن بیهقی ضبط است و خط سیر عبیداللّه بن موسی(2)که نه تنها در جامع بخاری یافت میشود که در دلائل بیهقی نیز به چشم میخورد. بیهقی در کتاب سنن خود، خط سیر دیگری نیز ارائه میدهد و مهمترین اختلافات بین روایت عبیداللّه و روایت محمّد بن سابق را یادآوری میکند.
روایات کوتاه ویژگی خاصّی را به نمایش میگذارد. در این روایات، یحیی بن آدم با اِسناد زیر، حلقه نسبتا مشترک به حساب میآید: یحیی بن ابی زائده عن ابیه عن ابی اسحاق و غیره(3). امّا ابن یحیی بن ابی زائده کسی نیست جز یحیی بن زکریا بن ابی زائده و پدرش ابو زائده نیست، بلکه همان زکریاست که بخاری نیز روایت کاملی از او آورده است. مفهوم این سخن این است که یحیی بن آدم (د: 203 / 818-819) فردی است که عامل گزارش کوتاه شدهای از روایت براء بن عازب است.
افزون بر این، خط سیرهای مختلف انتقال حدیث، چند ارتباط خانوادگی را نیز نشان میدهد: اسرائیل [بن یونس] و یوسف [بن اسحاق] از پدربزرگشان ابو اسحاق نقل حدیث کردهاند، روایت یوسف را پسرش ابراهیم نقل کرده است و روایت زکریا را پسرش یحیی. خط سیر حدیثی که بخاری ضبط نکرده است، خط سیر «شریک» است که در مسند رویانی آمده است(4).
1) ابو اسحاق عمرو بن عبداللّه السبیعی د 126/4-743 یا 127/5-744، کوفی: ابن حجر، تذهیب، ج 8، صص 67-63؛ ذهبی، تذکره، ج 1، صص 16-114.
2) عبیداللّه بن موسی العبسی د: 213 / 9-828، کوفی: ذهبی، تذکره، ج 1، صص 54-353.
3) بیهقی، دلائل، ج 4، ص 34، تنها «ابن ابی زائده» را دارد.
4) شریک بن عبداللّه د: 177 / 7-786، کوفی: ذهبی، تذکره، ج 1، صص 33-232.
با توجّه به این حقیقت که ابو اسحاق، حلقه مشترک در این دسته اِسناد است، عجالتا میتوانیم این گونه استنتاج کنیم که روایت مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق که با نام براء بن عازب، صحابی پیامبر صلیاللهعلیهوآله، به عنوان ناقل اصلی روایت ارتباط پیدا میکند، در ربع نخست قرن دوم از سوی ابو اسحاق سبیعی (د: 126 / 743-744 یا 127 / 744-745) در کوفه رواج یافت.
روایت ابن کعب
گونههای مختلف از روایتی که حمله به ابن الحُقیق را به نقل از یکی از پسران (یا نوههای) صحابی پیغمبر صلیاللهعلیهوآله، کعب بن مالک، آورده و از اِسناد برخوردار است، در تعدادی از منابع یافت میشوند: موطّأ مالک، امّ شافعی، مصنّف عبدالرزّاق، مسند حُمَیدی، سنن سعید بن منصور، سیره ابن هشام، تاریخ المدینه ابن شَبّه، تاریخ الرُسُل و الملوک طبری، معجم الکبیر طبرانی و السُنَن الکبری و دلائل النبوّة بیهقی(1).
همچنان که در روایت براء بن عازب شاهد بودیم، در اینجا نیز گونههایی با متن کوتاه و گونههایی دیگر با متن مفصّل در دست است. با گردآوری یک مجموعه اِسناد از تمامی این گونههای مختلف (ر.ک: نمودار 2 در پایان مقاله)(2)
Zoektocht naar de waarheid met behulp van het Kitāb al-Maghāz in de Muṣannaf van Abd ar-Razzāq b. Hammam as-Sanān (gest. 211-827)'', Nijmegen / TCMO 1996, 67-100.
نویسنده این سطور در مطالب بعدی از نتیجه تحقیقات این خانم بهره خواهد برد.
، حلقه مشترک در سطحی ظاهر1) مالک، موطّأ یحیی، 8:21؛ شافعی، امّ، ج 4، ص 239 (ک. الحکم فی قتال المشرکین و مسألة مال الحربی)؛ عبدالرزّاق، مصنّف ج 5، صص 10-407 (9747)، 202 (9385)؛ ابن هشام، سیره، 16-714؛ سعید بن منصور، سنن، ج 3 / 2، 281 (2627)؛ حُمَیدی، مُسند، ج 2، ص 385 (874)؛ ابن شبّه، تاریخ، ج 2، ص 467؛ طبری، تاریخ، نخستین مجموعه، ج 3، صص 80-1378؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج 19، ص 75 (150)؛ بیهقی، سنن، ج 9، صص 77، 78؛ همان، دلائل، ج 4، صص 4-33، 9-38.
2) چند گزارش مختلف از این روایت را پیش از این خانم N. van der Voort در پایاننامه منتشر نشده دوره فوق لیسانس خود مورد مطالعه قرار داده است:
میشود که مقدّم بر ابن کعب، ناقل اصلی مورد ادّعاست. این حلقه مشترک، ابن شهاب زهری (د: 124/742) محقّق مشهور اهل مدینه است. هفت ناقل حدیث مدّعی هستند که این روایت را از او دارند: مالک بن انس، سفیان بن عُیَینه، مَعْمر بن راشد، ابن جُرَیج، ابن اسحاق، موسی بن عقبه(1)و ابراهیم بن سعد، همه آنها محقّقانی هستند که با مدینه و مکّه ارتباط داشتند. از میان این ناقلان، چهار تن، حلقههای مشترک محدود محسوب میشوند: ابن اسحاق به واسطه سه ناقل (بکّائی، سَلَمه [بن فضل]، محمّد
بن سلمه)(2)، مَعْمر به واسطه دو ناقل (عبدالرزّاق، عبداللّه بن مبارک)، موسی بن عُقبه به واسطه دو ناقل (محمّد بن فُلَیح، اسماعیل بن ابراهیم بن عقبه) و سُفیان [عُیَیْنه] به واسطه پنج ناقل (شافعی، حُمَیدی، سعید بن منصور، علی بن مدینی، حسن بن محمّد زعفرانی).
به این نکته باید اشاره کرد که در ارتباط با منبع خبری اصلی این حکایت که ظاهرا زهری از او این حکایت را شنید، تفاوتهای غیر معمولی، به چشم میخورد. بر اساس یکی از روایات عبدالرزّاق به نقل از مَعْمر و نیز روایت محمّد بن سَلَمه به نقل از ابن اسحاق، نام منبع خبری زهری، عبدالرحمان بن کعب بن مالک بود. امّا بر اساس روایت بکّائی، ابن بُکَیر و سَلَمه به نقل از ابن اسحاق، این منبع عبداللّه بن کعب بن مالک یعنی برادرش بود. روایت محمّد بن سلیمان از ابراهیم بن سعد، روایت عبداللّه بن مبارک از مَعْمر و روایت عبدالرزّاق از ابن جُرَیج، از عبدالرحمان بن عبداللّه بن کعب
بن مالک نام میبرند. همه روایات سفیان بن عُیَینه و موسی بن عقبه و دومین روایتِ عبدالرزّاق از
مَعْمر تنها از ابن کعب بن مالک نام میبرند، همانگونه که مالک بن انس، به نقل از بیشتر شاگردانش نیز بر همین اعتقاد است. امّا شاگردان او اضافه میکنند که مالک بر سر اسم
این ابن کعب مورد ادّعای زهری تردید میکند. به نظر بیشتر شاگردان مالک، وی بر این
1) نام زُهری در اِسناد ارائه شده در دلائل بیهقی خالی است، امّا به نظر میرسد که این مسأله ناشی از بیدقّتی ناقل است، زیرا بعدها در متن، نام ابن شهاب الزهری ذکر شده است.
2) در تاریخ المدینه ابن شَبّه، نام حمّاد بن سَلَمه آمده است، که باید اشتباهی از سوی ناقل باشد. ر. ک: زندگینامههای حمّاد بن سلمه، محمّد بن سَلَمه و محمّد بن اسحاق در تهذیب ابن حجر.
گمان است که زهری او را عبدالرحمان مینامیده است. قَعْنَبی گزارش میدهد که مالک بین عبداللّه و عبدالرحمان تردید کرده بود. ولید بن مسلم، شاگرد مالک تنها از عبدالرحمان نام میبرد، عبداللّه بن وهب، شاگرد دیگر مالک، تنها از پسری از کعب
بن مالک میگوید، بیآنکه بر سر نام مالک تردیدی اظهار کرده باشد(1). تنها سه روایت از یک شخص دیگر که پیشتر میزیست به عنوان منبع خبری اصلی یاد میکنند: روایات برگرفته از سُفیان عموی او [عموی ابن کعب بن مالک] را ذکر میکنند(2)
بن کعب باشد که از عمویش عبدالرحمان بن کعب بن مالک روایت نقل کرده است. در این صورت «اِسناد» در موقعیت «مُرسَل» باقی میماند.
، روایت ابنجُرَیج اِسنادی ارائه میدهد که از پدر عبدالرحمان بن عبداللّه بن کعب، از عمویش
[عبدالرحمان
بن کعب]، از کعب [بن مالک] نقل کرده است، و ولید بن مسلم، یکی از شاگردان مالک، از کعب بن مالک نیز نام میبرد. با توجّه به بیشتر روایات زهری، این
روایات نامتعارف میبایست حاصل تلاشهای سفیان، ابن جریج و ولید تلقّی شود که برای اصلاح اسناد زهری انجام شده بود که در سطح تابعین متوقّف میشود، بدین معنی که بر اساس اصطلاح متخصّصان علم حدیث، مُرْسَل تلقّی میشود.
همین آشفتگی در روایت زهری به نقل از خانواده کعب نیز بطور کل به چشم میخورد. روایاتی در دست است که به هر یک از سه عضو خانواده کعب بن مالک، یعنی عبدالرحمان، عبداللّه و عبدالرحمان بن عبداللّه نسبت داده میشود(3). افزون بر این، گفته میشود که عبدالرحمان بن کعب از برادرش عبداللّه روایت نقل کرده است(4)، بدین شکل که عبدالرحمان بن عبداللّه گاهی میتواند شکل تغییر یافته عبدالرحمان عن عبداللّه باشد. امّا برخی محقّقان نقد حدیث درباره این موضوع به مجادله پرداختند که
زهری این حدیث را از عبدالرحمان بن کعب شنیده و مدّعی بود که او روایات خانواده
1) برای کسب آگاهی از اِسنادهای مختلف شاگردان مالک، ر.ک: ابن عبدالبرّ، استذکار، ج 14، ص 56.
2) این که پسران کعب بن مالک از عموی خود نقل کردند، تا آنجا که من میدانم در هیچ جا نیامده است. شاید منظور سُفیان از «ابن کعب»، عبدالرحمان بن عبداللّه
3) برای مثال ر.ک: نقل قولهایی از آنان در سیره ابن هشام.
4) ابن حجر، تهذیب، ج 6، ص 259.
کعب را از برادرزاده عبدالرحمان، یعنی عبدالرحمان بن عبداللّه دارد(1)
M. Lecker, ``Wāqid's Account on the Status of the Jews of Medina: A study of a Combined Report'', in JNES, 54 (1995), 16-18.
. در خصوص حکایت قتل ابن ابی الحُقیق، آشفتگی در میان ناقلان روایت از زهری و شاگردانش درباره هویّت فردی که از او این روایت را واقعا نقل کرده است، منتج به این نتیجه میشود که خود زهری در این موضوع همیشه نقش روشنی نداشته است و گاه عبدالرحمان را منبع خبری خود ذکر میکرد و گاه عبداللّه و حتّی تنها ابن کعب بن مالک.بعدها ناقلان ناچار به گمانهزنی شده و میکوشیدند که این کار خود را توجیه کنند. این
موضوع که کدام یک از اعضای خانواده کعب بن مالک واقعا منبع خبری اصلی به حساب میآمدند، از اهمیّت چندانی برخوردار نیست، زیرا اِسناد به هر حال به شاهدی عینی برنمیگردد. به نظر زهری، اهمیّت مسأله در این است که اطّلاعات اوّلیه در اصل از خانواده کعب بن مالک ناشی میشود.
در پایان تحلیل «متن» بار دیگر به این موضوع برمیگردم. عجالتا، همین قدر کافی است که زهری (د: 124/742) به عنوان حلقه مشترک غیر قابل انکار این مجموعه اسناد برگزیده شود.
زهری، در گسترش این حکایت که مرتبط با نام نوه یا پسر کعب بن مالک صحابی است در مکّه و مدینه، نقش برجستهای داشته است.
روایت عبداللّه بن اُنَیْس
از این روایت، تنها گونههای اندکی بر جای مانده است. یک متن مفصّل و بخشی از یک متن در مغازی واقدی به چشم میخورد، روایتی دیگر در تاریخ طبری(2)و روایت سوم در اکلیل حاکم نیشابوری یافت میشود که از آنها، تنها چند نقل قول در دسترس
است(1). از این رو تنها دو روایت و یک بخش ناقص در اختیار داریم. واقدی اِسنادهای زیر را ارائه میدهد(2):
ابو ایّوب بن نعمان - پدرش - عطیّة بن عبداللّه بن اُنَیس - پدرش
بخشی را که واقدی در پایان این روایت میافزاید این اِسناد را دارد:
ایّوب
بن نعمان - خارجة بن عبداللّه [بن انیس].
این اِسنادها در خصوص دو گونه مختلف از یک روایت، عجیب به نظر میرسد. ایّوب بن نعمان غالبا توسّط واقدی به عنوان منبع خبری نقل میشود که این روایات را از پدرش نقل کرده است. نام کامل او ایّوب بن نعمان بن عبداللّه بن کعب بن مالک میباشد(3). برعکس نام «ابو ایّوب بن نعمان» تنها دوبار در مغازی واقدی به چشم میخورد که در هر بار به عنوان ناقل حدیث از پدرش از او یاد میشود. من گمان میکنم
که «ابو ایّوب» یک اشتباه نقلی است. احتمالاً نام اوّل نخستین اِسناد میبایست به ایّوب بن نعمان اصلاح شود و دومین اسناد میبایست به این شکل درآید: ایّوب بن نعمان - پدرش - خارجة بن عبداللّه - پدرش(4). طبری این اِسناد را ارائه میدهد(5):
موسی بن عبدالرحمان المسروقی و عباس
بن عبدالعظیم العنبری - جعفر بن عون - ابراهیم بن اسماعیل - ابراهیم بن عبدالرحمان(6)
بن کعب بن مالک - پدرش - مادرش،
1) ر. ک: ابن حجر، فتح الباری، ج 7، صص 36-434.
2) واقدی، مغازی، ج 1، صص 95-391.
3) برای مثال ر. ک: واقدی، مغازی، ج 2، ص 441.
4) در منابع مربوط به زندگینامه، عطیّه، پسر عبداللّه بن انیس ذکر شده امّا خارجه ذکر نشده است. شاید خارجه یک تحریف باشد و باید ضَمْره خوانده شود. ر.ک: ابن حجر، تهذیب، ج 5، صص 51-149؛ ابن حبّان، ثقات، ج 5، ص 262.
5) طبری، تاریخ، مجموعه نخست، ج 3، صص 83-1381.
6) یکی از نسخههای تاریخ طبری، «بن عبداللّه» را اضافه کرده است. امّا محتملتر این است که دختر ابن انیس مادر عبدالرحمان بن کعب بود نه مادر عبدالرحمان بن عبداللّه بن کعب.
دختر عبداللّه بن اُنَیس - عبداللّه بن انیس(1)
Caskel, Camharat an-nasab. Das genealogische werk des Hi_1ām ibn Muhammad al Kalb, Leiden, 1966, I, 190.
عبدالرحمان پسری به نام بشیر داشت)، نه پسری به نام ابراهیم به عنوان ناقل حدیث از عبدالرحمان بن عبداللّه بن کعب بن مالک (ر. ک: ابن حجر، تهذیب، ج 6، صص 15-214) که غالبا با عمویش اشتباه میشود. این مسأله ضرورتا بدین مفهوم نیست که آنها هیچ پسری به آن نام نداشتند. دختر عبداللّه بن انیس به نام خَلَده در اِسناد روایت دیگری که به پدرش برمیگردد، ذکر شده است (ر. ک: ابن حجر، اصابه، ج 4، صص 37-38 (4041)، امّا در تهذیب ابن حجر، ج 5، صص 51-149، این دختر به عنوان ناقل حدیث از پدرش در مدخل مربوط به زندگینامه پسر او، ذکر نشده است.
.در مجموعه احادیثی که در گونههای واقدی و طبری به چشم میخورد (ر.ک: نمودار 3 در پایان مقدّمه) به نظر میرسد که حلقه مشترک، عبداللّه بن انیس صحابی (د: 54/674) باشد(2).
ناقلان حدیث از وی سه تن از فرزندان او هستند. اِسنادها در بخش سفلی مدنی و در بخش علیا کوفی و بصری هستند (دست کم اِسناد طبری و شاید اِسناد واقدی نیز چنین میباشند). افزون بر این، اعضای خانواده کعب بن مالک در هر دو اِسناد به عنوان ناقلان
حدیث از آنها یاد شده است.
روایت عروه
این گزارش درباره سریّه علیه ابن ابی الحُقیق دارای مستندات کافی نیست. تنها یک سلسله روایت در دست است. حلقه مشترک این روایت ابن لهیعه (د: 174 / 790-791) است.
1) جعفر بن عون د: 197 / 3-812، 206 / 2-821 یا 207 / 3-822، کوفی: ابن حجر، تهذیب، ج 2، ص 101: ابراهیم بن اسماعیل ابن مُجَمّع بن یزید، یکی از شاگردان اهل مدینه زهری شناخته میشود که قابل اعتماد به حساب نمیآید: ابن حجر، تهذیب، ج 1، صص 6-105. پسری با نام ابراهیم به عنوان ناقل پدرش، عبدالرحمان بن کعب نیامده است. تنها پسری به نام کعب در دست است (ر. ک: ابن حَجَر، تهذیب، ج 6، ص 259. بر اساس اثر زیر:
2) به گفته دیگران، امّا با احتمال کمتر، در سال 80 : ابن حجر، تهذیب، ج 5، ص 150.
ابن لهیعه - ابو اسود - عروة بن زبیر(1).
3- تحلیل متن
تحلیل کردن اِسنادهای تمامی گونههای روایاتی که به نحوی قتل ابن ابی الحُقیق را گزارش میکنند، نشانهای به دست دادهاند از این که چگونه روایات مختلف را طبقهبندی کنیم. با تبیین حلقههای مشترک و حلقههای نیمه مشترک، گام نخست به سمت تاریخگذاری گروههای نقل حدیث برداشته شد، امّا قطعیّت منشأ و سیر تحوّلی این گروهها را صرفا با سلسله روات نمیتوان به دست آورد. تاریخگذاری با تحلیل کامل
متن و ترکیب نتایج حاصله با نتیجه بررسی دقیق اِسناد، قابل اصلاح و مطمئنتر است. مطالعات اخیر(2)نشان دادهاند که اِسنادها همیشه اختیاری نیستند، آنچنان که غالبا در نتیجه تفسیر نادرست نظرات شاخت این گونه برداشت شد، امّا میتواند بازتابی از تاریخ
نقل حدیث مربوط باشد. این مطالعات آشکار ساختهاند که گونههای متنیِ یک مجموعه اِسناد، عناصر مشترک قابل تشخیصی دارند که در تمامی تفاسیر مختلف آن متن ظاهر میشوند. این نمونه اصلی، دست کم به کسی برمیگردد که در مجموعه اِسناد حلقه مشترکی را تشکیل میدهد. این پرسش که آیا برخی از این عناصر متنی از حلقه مشترک قدمت بیشتری دارند یا خیر تنها با مقایسه تفاسیری قابل پاسخ دادن است که به حلقههای مشترک مختلفی که یک رویداد را گزارش میکنند مربوط شود. این موضوع در این جا مصداق پیدا میکند. سرانجام این که ما میتوانیم از متون مربوط به قتل ابن ابی
الحُقیق به عنوان یک آزمون استفاده کرده، ببینیم که از یک تحلیل متنی دقیق از روایات
مغازی چه دستاوردهایی حاصل میشود و این که آیا از این تحلیل میتوان دستاوردهای
تاریخی استنتاج کرد یا خیر؟ گام نخست در تحلیل متنی، باید مقایسه گزارشهای مختلفی باشد که به یک دسته اِسناد عین هم تعلّق دارد، دومین گام مقایسه متنهایی خواهد بود که
به مجموعههای مختلف اِسناد متعلّق است.
روایت براء بن عازب
قدیمیترین مجموعهای که میشناسم و حاوی گزارشهایی درباره قتل ابن ابی الحُقیق به نقل از براء بن عازب میباشد، جامع الصّحیح بخاری است. از میان سه گزارش تفصیلی که او ارائه میدهد، یک گزارش که اسرائیل از ابو اسحاق نقل کرده است، برای آغاز تحلیل متنی مناسبترین گزارش است، چرا که این گزارش در منابع دیگر، به گونههای مختلف آمده است، روایت بدینگونه است:
یوسف
بن موسی - عبیداللّه بن موسی - اسرائیل - ابو اسحاق - البراء بن عازب. وی گفت:
رسول خدا انصار را بر ضدّ ابو رافع یهودی گسیل داشت. وی فرماندهی آنها را به عبداللّه بن عتیک سپرد. ابو رافع به پیامبر صلیاللهعلیهوآله آزار رسانده (یوذی) و [به دشمنان او]، علیه پیامبر صلیاللهعلیهوآله یاری رسانده بود (یُعینُ علیه). ابو رافع در یکی از قلاع خود در حجاز زندگی میکرد. وقتی انصار به آن قلعه نزدیک شدند، آفتاب در حال غروب بود و مردم در حال برگشت از چراگاه همراه با گلّههایشان (سَرْح) بودند. عبداللّه به همراهانش گفت: «همینجا بنشینید. من میروم و با دربان دوستانه صحبت میکنم، شاید بتوانم داخل شوم». به راهش ادامه داد تا نزدیک در رسید. آنگاه چهرهاش را پوشاند، گویی به دنبال کارش میرود. افراد وارد میشدند و دربان او را صدا زد و گفت: «آی بنده خدا، اگر خواهی داخل شوی، [اکنون] داخل شو، میخواهم در را ببندم!» من داخل شده پنهان شدم. پس از این که افراد داخل قلعه شدند، دربان در را
بست و سپس کلیدها (اغالیق) را روی میخها (وَتِد / ود)(1)آویزان کرد. به سوی کلیدها (اقالید) رفته، آنها را برداشتم و در را باز کردم. در [جایگاه] ابو رافع، در طبقه بالای [خانه]اش جشن شبانهای برپا بود (یُسْمَرُ عِنْدَه). پس از آنکه افراد حاضر در جشن، جلسه را ترک کردند، رفتم بالا به طرف او. هر دری را که باز میکردم، بعد از ورود از داخل آن را قفل میکردم. [به خود] گفتم: «اگر مردم از کار من خبردار شوند، نمیتوانند به من دست یابند، تا این که او را به قتل رسانده باشم». سرانجام، او را یافتم، امّا او در اتاق (بیت) تاریکی در جمع خانوادهاش بسر میبُرد. نمیدانستم که او در کجای اتاق است. گفتم «ابو رافع»! پاسخ داد: «کی آنجاست؟» دویدم (اَهْویتُ) به طرف صدا و با شمشیری ضربهای بر او وارد ساختم. بقدری بهتزده (دهش) بودم که قادر نبودم کارش را تمام کنم. او فریادی برآورد و من از اتاق خارج شدم و در مسافتی نه چندان دور منتظر ماندم. بار دیگر وارد اتاق شدم و گفتم: «این صداها چیست، ابو رافع؟» وی پاسخ داد: «لعنت به تو، (لاُِمّک الویل - به طور تحت اللفظی یعنی: مادرت به عزایت بنشیند). مردی در منزل با شمشیری به من ضربه زد». وقتی که او این سخن را گفت، ضربه سهمگینی بر او وارد ساختم، بیآنکه کشته شود. سپس تیغه (ظُبه / ظُبَیْب)(2)شمشیر را در شکمش فرو نشاندم و درست از پشت او درآمد. اکنون میدانستم که او را کشتهام. آنگاه درها را یکی پس از دیگری گشودم و سرانجام به پلههای (دَرَجه) [خانه] او رسیدم. وقتی تصوّر کردم پایم به زمین رسید، پای دیگرم را [از پله] برداشتم، ناگهان به زمین افتادم و با این که هوا مهتابی بود، پایم شکست. با دستارم آن را بستم و آنجا را ترک کردم. پشت در نشستم و با خود گفتم:
1) برخی نُسَخ وَتِد آوردند و نُسَخ دیگر وَدْ. ر.ک: ویراست حسّونه النواوی که در سال 1313 نخستین بار منتشر شد چاپ مجدّد، بیروت، بیتا ج 5، ص 117. نسخههای چاپ شدهای که من مراجعه کردم، وَتِد داشت. امّا شرح ابن حجر، فتح الباری، ج 5، ص 435 «وَدْ» آورده است.
2) این واژه در نسخههای مختلف، متفاوت آمده است. ر.ک به: یادداشت پیشین.
«امشب نخواهم رفت مگر آنکه بدانم، واقعا او را کشتم». وقتی خروس آواز سر داد و منادی مرگ (النائی) روی دیوار ظاهر شد و ندا سر داد: «من مرگ ابو رافع، بازرگانِ حجاز را اعلام میکنم» منطقه را ترک کردم و به سمت همراهانم رفتم و گفتم: «فرار کنید! خداوند ابو رافع را کشت!» سپس نزد پیامبر رفتم و ماوقع را به او گزارش دادم. پیامبر صلیاللهعلیهوآله به من گفت: «پایت را به من نشان بده». چنین کردم و او با دستش آن را لمس کرد. از آن پس، گویی هیچوقت در آن دردی احساس نکرده بودم(1).
در دلائل بیهقی، گونه دیگری از روایت به نقل از عبیداللّه آمده است. این روایت دارای اِسناد ترکیبی است، بدین مفهوم که این روایت به دو ناقل مختلف (از عبیداللّه
برمیگردد، یعنی اسحاق بن ابراهیم و ابوبکر بن ابی شیبه. این حقیقت که بیهقی تنها یک متن ارائه میدهد، به این معناست که روایات این دو ناقل تقریبا یکی است. مقایسه روایات بخاری و بیهقی به یک نتیجه مشابه منجر میشود. اختلافات به اشتباهات نسخهنویس مربوط میشود که امری رایج است، مگر در یک مورد: حذف کلمات «تاجر أهل الحجاز» که میتواند بطور عمد حذف شده باشد. گفته شده است که عبیداللّه بن موسی این حدیث را از اسرائیل اخذ کرده است. مقایسه با شکل دیگری از این روایت که در تاریخ طبری آمده است و نیز گفته میشود که اسرائیل نیز آن را از مُصعب بنِ مقدام نقل کرده است، چنان شباهتی را آشکار میسازد که هر دو متن لزوما از یک منبع مشترک از راه نقل مکتوب، سرچشمه گرفته است. امّا تفاوتهایی در اینجا وجود دارد که این امکان را رد میکند که طبری یا منبع مورد استفاده او «متن» بخاری را تقلید کرده و اِسناد
جعلی ارائه کرده باشد. در مقایسه با «متن» عبیداللّه بن موسی چندین حذف و اضافات در اینجا به چشم میخورد که فراتر از اشتباهات رایج نسخهنویسان است و حتّی تفاوتهای نسخه اخیر بسیار بیشتر از تفاوتهای موجود در روایت دستنوشت «متن» بخاری است. از آن میان به مهمترین اضافات در اینجا اشاره میکنیم: «و کان بأرض الحجاز»، «تحت اریّ حِمار» و اضافه شدن «عبداللّه بن عُقبه اَوْ» قبل از اسم «عبداللّه بن
1) بخاری، جامع، 64:16 4039.
عَتیک» در دو جا(1). از میان تفاوتها میتوان اشاره کرد: یَبقی به جای یُعین، اَخْرجْتَهُ مِنْ به اَخَذَ فی و رَبّاح (یا رُباح؟) به جای تاجر. ویژگیهای هر دو متن نشان میدهد که آنها دو نقل قول مستقلّی هستند که به یک منبع مشترک برمیگردند که بنا بر اِسناد همان «متن»
است که از «اسرائیل» نقل شده است.
این استنتاج در مقایسه با سومین روایت که باز گفته میشود از «اسرائیل» اخذ شده است و در «سنن الکبری» بیهقی آمده است مورد تأیید قرار میگیرد(2). این حدیث را محمّد بن سابق از بیهقی نقل کرده است. این برداشت، به غیر از مواردی جزئی، با دو برداشت پیشین تا حدّ زیادی مطابقت دارد. این تفسیر از میان دیگر متون، در مواردی با
متن عبیداللّه تفاوتهایی دارد، مثل اضافه شدن «و کان یَسْکُنُ أرض الحجاز» و آمدن «لَهم»
به جای «لأصحابه» و چند اختلاف جزئی که با متن طبری مطابقت دارد. افزون بر این، تفاوتهایی در هر یک از دو متن مییابیم مثل «فَنَدب لَهُ سرایا» به جای «رجال»، «مُتطلّع
الأبواب» به جای «متَطَلِّفَ لِلْبَوّاب»، «نَزَل» به جای «ذَهَب»، «غیر طائل» به جای
«بِسَیْف»، «جِئْتُ» به جای «دَخَلْتُ»، «ثانیه» به جای «أَثْخَنَثُ»، «ضَبابه» به جای «ظُبه» یا «ضبیب»، اضافه شدن «ثُمّ نَتکَیْتُ علیه... سَمِعْتُه» و «اَتَأجَّل و کلمه «رِجْلی» به جای «ساقی»(3). در مواردی، تفسیر بیهقی، بر خلاف متن طبری با متن عبیداللّه مطابقت دارد، بویژه از این نظر که نام عبداللّه بن عقبه ذکر نشده است. به نظر میرسد که ذکر این نام برگرفته از متن طبری یا منبع مورد استفاده او باشد و در این که نَسَبِ قاتل، «عتیک» است یا «عُقبه» مورد تردید است، احتمالاً با دستخط بد، این تردید بیشتر میشود. با هماهنگیهای بسیار زیادی که بین این سه تفسیر وجود دارد همراه با تفاوتهای بسیار
1) برخی از اضافات دیگر، مثل افزایش مکرّر «قال» ممکن است مربوط به مسائل ویرایشی باشد که خود طبری یا یکی از منابع مورد استفاده او مسؤول آن هستند.
2) بیهقی، سنن، ج 9، ص 80.
3) برخی از تفاوتهایی که در متن بیهقی در ارتباط با دو متن دیگر به چشم میخورد، مثل «اَقْتُله» به جای «اَقْبَله» روشن است که از اشتباهات ویرایشی یا چاپی ناشی میشود.
نادری که به لحاظ واژگانی در آنها به چشم میخورد، باید نتیجه بگیریم که متن بیهقی از متن بخاری یا متن طبری نسخهبرداری نشده است. این مطلب، با این حقیقت مورد تأیید قرار میگیرد که بیهقی نیز در نسخهای خلاصه شده، تفسیر بخاری از عبیداللّه بن موسی
را نقل میکند، و فقط به تفاوتهای عمدهای توجّه میکند که با تفسیر منقول از محمّد بن سابق دارد(1). بنابراین، این سه متن باید سه متن مستقل از یک منبع مشترک تلقی شوند که، بنابر اِسناد، اسرائیل آن را از ابو اسحاق نقل کرده است.
در این جا سه تعبیر مفصّل دیگر از این روایت باقی میماند که باید مورد مطالعه قرار گیرد: تعبیرهای یوسف بن اسحاق، زکریا بن ابی زائده و شریک. با اندک تأمّلی آشکار میشود که تفاوتهای بین خود این سه تفسیر با یکدیگر و با متن اسرائیل بسیار بیشتر از
تفاوتهای بین سه روایت مختلف از متن اسرائیل است.
تعبیر یوسف بن اسحاق(2)بعد از عبداللّه بن عتیک، از میان مجموعه مهاجمان که هیچ نقش بیشتری برعهده نداشتند، از فردی به نام عبداللّه بن عتبه اسم میبرد. قاتل و ناقل واقعی آنچه اتفاق افتاد (آنچنان که در روایت اسرائیل آمده است) عبداللّه بن عتیک
است. افزون بر این گزارش شده است که ساکنان قلعه الاغی را گم کردند و جستجو برای یافتن آن، زمینه را فراهم کرد که ابن عتیک به آهستگی وارد قلعه شود. وی در اسطبل الاغ پنهان شد. بنابر این تفسیر، نگهبان دروازه کلید را در تاقچه (کوِّه) قرار داده بود، در حالی که بنابر تفسیر اسرائیل، او کلیدها را به میخی (ودّ / وَتِد) آویزان کرد. در توضیح این علّت آمده است که چرا ابن عتیک قبل از جستجوی ابو رافع، دروازه قلعه را گشود. قاتل درهای اتاق را از بیرون قفل کرد، بیآنکه دلیلی برای آن کار ارائه دهد،
برخلاف داستان اسرائیل، که قاتل درهایی را که از آنها عبور میکرد، پشت سرش قفل
میکرد تا از این طریق مانع تعقیبش شود و قبل از آن بتواند به هدفش دست یابد. جزئیّات این مسأله که ابن عتیک پس از نخستین حمله ناموفّق اتاق را ترک کرد در اینجا
نیامده است. در عوض آمده است که وی هنگامی که دومین و سومین حمله خود را آغاز کرده بود، لحن صدای خود را تغییر داد و بعد از حمله دوم، خانواده ابو رافع برخاستند
(بدون ذکر پیامدهای دیگر آن). توصیف حالت ذهنی قاتل به دَهِش (بهت زده / هیجانزده) بعد از ارتکاب قتل مطرح میشود، نه به عنوان علّت این پرسش که چرا نخستین حمله ناکام میماند. او سپس از نردبان (سُلَّم) افتاد، نه از پلهها (درجه)(1)، و به جای شکستن ساق پای او (انکسرتْ ساقی) پای او از جا در رفت (انْخَلَعَتْ رِجْلی)(2). پس از قتل، وی کنار دروازه قلعه تا طلوع فجر منتظر نماند تا خبر مرگ ابو رافع را بشنود،
بلکه قبل از هر چیز یاران خود را فرستاد تا خبر موفقیّت را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله برسانند. سپس،
پیش از آنکه آنها به پیامبر صلیاللهعلیهوآله برسند، خود را به آنها رساند، در این جا هیچ اشارهای به این موضوع نیست که پیامبر صلیاللهعلیهوآله پای مجروحی را شفا داده باشد.
افزون بر این اختلافاتِ عمده میان دو روایت اسرائیل و یوسف، به لحاظ واژگانی نیز تفاوتهایی به چشم میخورد، امّا این تفاوتها نمیتواند این حقیقت را تحتالشعاع قرار
دهد که ساختار نقل روایت و بخش بسیار زیادی از متن با هم همخوانی دارد. از همین رو میتوانیم نتیجه بگیریم که این دو روایت از همدیگر نسخه برداری نشده است، بلکه بنحو مستقلّی، از یک منبع مشترک اخذ شدهاند.
در روایت زکریا بن ابی زائده(3)، نام قاتل و ناقل واقعی این حکایت از قلم افتاده است. امّا به نظر میرسد که این مسأله به منبع مورد استفاده بخاری، یعنی علیّ بن مسلم
مربوط میشود، زیرا دو روایت خلاصه شدهای که باز به زکریا برمیگردد، نام عبداللّه بن
عتیک(1)را آورده است. افزون بر این، گزارش شده است که وی وارد اصطبلی شده است که طبیعتا در داخل قلعه قرار داشت و سپس در قفل شد. بعد از آن بود که ساکنان قلعه الاغی را گم کردند و به جست و جوی آن بیرون رفتند و عبداللّه با آنها همراه شده و خود را یکی از آنان وانمود کرد و بعد همراه با مردم دوباره وارد قلعه شد. بیشتر بخشهای دیگر روایت به لحاظ ساختاری و انتخاب واژگان با روایت یوسف بن اسحاق شباهت دارد. امّا در برخی جاها، حکایت زکریا کوتاهتر است یا از کلمات دیگری استفاده شده است. تفاوت بین این دو روایت بقدری است که وابستگی هر یک به دیگری را محتمل نمیسازد. بنابراین وجه مشترک آنها احتمالاً منبع مشترکی است که از آن استفاده کردهاند.
روایت «شریک»(2)به روایت اسرائیل شباهت بیشتری دارد، امّا بسیار کوتاهتر است. نام رهبر گروه اعزامی در نسخه دستنوشته، عبداللّه بن غنیه ذکر شده است که ویراستار متن به درستی آن را به عبداللّه بن عتیک اصلاح کرده است. نام قربانی در اینجا
نیامده است، از او تنها به عنوان یک یهودی یاد شده است. در اینجا مثل دیگر روایتها،
در سیر نقل روایت از ضمیر سوم شخص به اول شخص هیچ تغییری صورت نگرفته است. از روایت اسرائیل، چندین تفاوت اندکِ متنی میتوان مشاهده کرد. برخی از این تغییرات صرفا اشتباههای نسخهنویس مربوط به ناقلان بعدی روایت است، مثل «کان... یُسمّی عَبْده» به جای «کان یُسْمَرُ عِنْده» برخی از این تغییرات ناشی از استفاده از کلمات مترادف است مثل «عَتَبه» به جای «دَرَجه»، «صُلب» به جای «ظَهْر»، تفاوتهای میان دو
گزارش بقدری زیاد و گاه بقدری اساسی است که قابل تصوّر نیست که متن «رویانی» از روی متن «بخاری» یا بالعکس نوشته شده باشد. به نظر میرسد که روایت «شریک» نقل قول مستقل دیگری از ابو اسحاق باشد.
مقایسهای که بین متنها به عمل آوردیم که هر متنی به ناقلان مختلفی مربوط میشد
که همگی به مرجع واحد یعنی ابو اسحاق برمیگشت، این موضوع را آشکار ساخت که همه آنها مستقل از هم بوده و باید به یک منبع مشترک ارتباط داشته باشند که بنا بر اسنادها این منبع مشترک باید ابو اسحاق باشد. به بیانی دیگر: نتیجه حاصل از تحلیل مجموعه اِسناد که حاکی از وجود حلقه مشترک است با تحلیل «متن» تقویت میشود. افزون بر این، تحلیل اِسناد نشان میدهد که این حلقه مشترک ابو اسحاق است. حلقه مشترک بطور ساختگی با «پراکندن اسنادها»(1)حاصل نمیشود. بین روایتهای متعلّق به نسل دوم از ناقلان روایت بعد از ابو اسحاق (مثل عبیداللّه بن موسی، محمّد بن سابق و مصعب بن مِقدام) که اختلافات در آنها ناچیز است و روایتهای متعلّق به نسل نخست (مثل یوسف بن اسحاق، زکریا بن ابی زائده، اسرائیل و شریک) که اختلافات در متون آنها بسیار چشمگیرتر است، تمایز وجود دارد. به نظر میرسد که علّت آن این است که در نسل شاگردان ابو اسحاق که روایات خود را در ربع نخست قرن دوم اسلامی از او اخذ کردند، روشهای حفاظت از این روایتها تا آن زمان به پیچیدگی روشهایی که در نسل بعد در پیش گرفته شد نبودند.
پدیده مهم و برجسته این است که از یک سو، روایات «اسرائیل» و «شریک» به هم شبیه هستند و از سوی دیگر، همین مطلب در خصوص روایات یوسف بن اسحاق و زکریا بن ابی زائده نیز مصداق دارد. اگر نتیجهگیری من درست باشد که این چهار روایت
1) «پراکندن اسنادها» Spread of Isnads به این معنی است که تنها یکی از ناقلان حدیث، متن حدیث را از حلقه مشترک مفروض شنیده یا علیالظاهر شنیده و بقیه ناقلان همگی این حدیث را از این ناقل یا از فردی که به جای او نقل حدیث میکرد شنیدند، امّا منبع واقعی خود را پنهان نگه میداشتند و وانمود میکردند که آنها مستقیم آن را از منبع حدیثی فردی که واقعا آن را نقل کرده است اخذ کردهاند. «جی. شاخت» نخستین فردی بود که ادّعا کرد که این رویّه در جمع محدّثون امری عادی بوده است تا روایت از اعتبار بشتری برخوردار شود. ر.ک از همین نویسنده: The Origins of Muhammadan Jurisprudence, Oxford, 1950, 166-69. و «درباره موسی بن عُقبه از «کتاب المغازی» در Acta Orientalia, 21 (1935), 295-99 اِم. کوک Cook در کتاب خود: Early Muslim Dogma, Cambridge, 1981, 107-16. به تأیید از فرضیّه «شاخت» آن را به بحث گذارده است.
مستقل از یکدیگر، به یک منبع مشترک برمیگردند، آنگاه، اختلاف میان این دو نوع داستان (یا هماهنگی بین هر یک از دو روایت) باید با این فرضیه شرح داده شود که ابواسحاق این حکایت را دست کم به دو شیوه متفاوت بیان کرده است. یک روایت ممکن است روایت قدیمیتر او باشد (احتمالاً روایت یوسف و زکریا، که هر دوی آنها اندکی زودتر از دو تن دیگر وفات یافتند).
دو روایت کوتاهی که یحیی بن آدم به واسطه یحیی بن زکریا بن ابی زائده، از پدرش نقل کرده است، بوضوح مختصری از متن مشروح ابی زائده است. متن یکی از روایات به قرار زیر است:
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گروهی را به جانب ابو رافع گسیل داشت. عبداللّه بن عتیک، به هنگام شب، زمانی که ابو رافع در خواب بود، وارد منزلش شد و او را به قتل رسانید(1). از نظریهجی. «شاخت» درمییابیم که گزارشهای کوتاهتر از یک روایت معمولاً قدیمیتر و گزارشهای مفصّلتر جدیدتر هستند. امّا، این گونه تعمیم قائل شدن قابل قبول نیست. ممکن نیست که تمام داستان بر اساس بخش کوچکی از اطّلاعاتی این چنینی ساخته و پرداخته شده باشد. افزون بر این، تحلیل متنها و اِسنادها بیانگر آن است که روایات کوتاه
جدیدتر هستند(2). این روایات، چکیده مطالبی هستند که به بحث در مورد این سؤال منطقی میپردازد که آیا کشتن دشمنی(3)که در خواب است مجاز میباشد یا خیر؟ این مثال، نمونه مناسبی از یک بحث منطقی است که اندکی با تأخیر از روایات مغازی به دست میآید.
اصل موضوع این دو روایت متفاوت از داستانی که ابو اسحاق بر اساس گفتار
1) بخاری، جامع، 16:64 4038. گونه دیگر، همان کتاب، 155:65 (3023) با اندک تفاوت.
2) ر.ک: همان، ص 176.
3) بخاری یکی از روایات خود را 155:56 تحت عنوان «کشتن یک مشترک در حال خواب» ارائه میدهد. این نمونه چندان قانعکننده نیست، زیرا ابو رافع، یک یهودی بود، حقیقتی که در روایات جمعآوری شده در این فصل به آن اشاره نشده بود.
صحابی پیامبر صلیاللهعلیهوآله، «براء بن عازب» نقل کرده، این است (روایات «اسرائیل» و «شریک» در اینجا A و روایات یوسف و زکریا B خوانده میشوند): پیامبر صلیاللهعلیهوآله گروهی از انصار را به فرماندهی عبداللّه بن عتیک به جانب ابو رافع گسیل داشت (نام کامل ابو رافع ذکر
نشده و روایات A تنها یک یهودی خوانده شده است). فرد دوم که در دو روایت مختلف آمده و هم عبداللّه بن عقبه و هم عبداللّه بن عتبه خوانده شده است، احتمالاً ناشی از شرح بعدی ماجراست که بیانگر عدم اطمینان در خصوص قرائت درست نسب قاتل است(1). علّت این مسأله که چرا گروه اعزامی علیه ابو رافع گسیل شد و این مسأله که او در یکی از قلاع خود در حجاز زندگی میکرد تنها در روایت A ذکر شده است. ابن عتیک همراهانش را نزدیک قلعه ترک کرد و همراه با مردمی که شبانگاهان با گلّههایشان به این
قلعه برمیگشتند، وارد قلعه شد. در این قسمت تا پایان روایت راوی از سوم شخص (براء بن عازب) به اوّل شخص (ابن عتیک) تغییر یافت. در روایت B، به این موضوع که چگونه او وارد قلعه شد، بیشتر پرداخته شد. به این ترتیب که ساکنان قلعه در جست و جوی الاغی که گم کرده بودند، در تاریکی شب از قلعه خارج میشوند. ابن عتیک پس از ورود به قلعه، ابتدا پنهان شده و زمانی که جشن یا مراسم صرف شام در منزل ابو رافع به
اتمام رسیده و مردم منزل را ترک گفتهاند، وی کلید را برداشته و دروازه اصلی را گشود.
سپس به خانه یا اتاق ابو رافع رفت و بنا به روایت A ، در مسیرش درهایی را که از آنها رد شده یا بنا به روایت B، درهای خانههایی را که از کنار آنها گذشت قفل کرد اتاق در طبقه
1) با تأکید بر ثبت غلط اسم در دستنوشت مُسند رُویانی و با این حقیقت که صحابی انصاری با اسم عبداللّه و نسب ابن عقبه شناخته نشده است و فردی با نَسَب ابن عُتبه ظاهرا تنها در روایت بخاری در خصوص قتل ابو رافع آمده است، این عدم اطمینان تشدید میشود. ر.ک: ابن حَجَر، الاصابه، ج 4، صص 1-100 5-4803. شاید روایت یوسف بن اسحاق (بخاری، بیهقی) در اصل به جای «و عبداللّه بن عتبه: عبارت «اَوْ عبداللّه بن عتبه» را به کار برده باشد. روایت مصعب بن مقدام از اسرائیل در کتاب طبری با نام عبداللّه بن عقبه و گمان ابن حَجَر (فتح، ج 7، ص 434) مبنی بر این که منظور از ذکر نام عبداللّه بن عتبه، عبداللّه بن انیس، که در روایت ابن کعب آمده، بوده است، چندان قانعکننده نیست.
بالایی قرار داشت و داخل آن بقدری تاریک بود که قاتل قادر نبود محلّ حضور هدفش را ببیند. او را صدا زد و با خنجری که به همراه داشت به او حملهور شد، بیآنکه او را
بکشد، اتاق را ترک کرد و بزودی برگشت تا بار دیگر به او حمله کند. سرانجام توانست ضربه مرگباری بر او وارد سازد. به هنگام بازگشت، پلّه زیر پایش را ندید و ساق پایش شکست (روایت A) یا از نردبان افتاد و پایش از جا در رفت (روایت B). بعد از بستن آن، قلعه را ترک کرد و در همان نزدیکی تا صبح منتظر ماند تا این که خبر مرگ ابو رافع رسما
اعلام شد (بنا به روایت B، بعد از مطّلع کردن همراهانش و فرمان به آنها که پیش پیامبر برگردند). وقتی به مدینه رسید، آنچه که اتّفاق افتاد به پیامبر گزارش داد و (بنا به روایت B)، پیامبر با کشیدن دست روی پای مجروح او، پایش را شفا داد.
ابو اسحاق (د: 126 / 743-744 یا 127 / 744-745)، که روایات مختلف این حکایت به او برمیگردد، میگوید که او این حکایت را از صحابی، براء بن عازب (د: 72
/ 691-692)، از قبیله اوس، نقل کرده است و علاوه بر این روایت، روایتهای مختلف دیگری نیز از او نقل کرده است. این صحابی(1)، بطور مسلّم خود در این عملیّات مشارکت نداشته است، امّا گمان میرود که او گزارشی از این عملیّات را از فرمانده این
گروه، عبداللّه بن عتیک شنیده است که پیشتر در سال 12 / 633-634، در نبرد یمامه جانش را از دست داد(2). در آن زمان براء بن عازب تقریبا 24 سال داشت. صحّت این استناد را نمیتوان صرفا بر اساس این روایت اثبات کرد. تنها مطلبی که در این مرحله از
تحلیل میتوان ارائه داد، این است که، با فرض صحّت این استناد، بین تاریخ مفروض که براء بن عازب این حکایت را شنید وپیش از سال 10/631-632)، دریافت احتمالی این روایت توسط ابو اسحاق از براء بن عازب (بین سالهای 50 / 670-671 و 72 / 691-692)(3)و نقل آن به شاگردان ابو اسحاق (حدودا 125 / 742) دورههای طولانی
وجود دارد. در طول این دورهها، این حکایت احتمالاً تنها در حافظهها نگهداری میشد و شکل آن هر چند تا حدودی، در هر زمانی که بازگو میشد تغییر مییافت، همانگونه که دو روایت مختلف منقول از ابو اسحاق به شرح آن پرداختهاند.
روایت ابن کعب
برای بررسی گونههای مختلف این روایت، از روایت ابن اسحاق که در سه نقل قول متفاوت آمده است و از بهترین روایات شناخته شده است بهره نبردم(1)
A. Guillaume, The Life of Muhammad, A Translation of Ibn Ishāq's Srat Rasul Allah, Oxford, 1955, 482-83; M. Mc Donald / W. Montgomery Watt, The Foundation of the Community, Albany, 1987, 101-03; J.N. Mattock, ``History and Fiction'', 84-85.
، بلکه از روایتمعاصر او یعنی معمر بن راشد (د: 153 / 770) بهره گرفتم که در مصنّف عبدالرزّاق نقل
شده است(2).
عبدالرزّاق - مَعمر - الزهری - عبدالرحمان بن کعب بن مالک.
}1{ از میان کارهایی که خداوند برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله خویش انجام داد، این بود که این دو قبیله انصار، یعنی اوس و خزرج همچون دو اسب نر در اسلام رقابت میکردند. هرگاه قبیله اوس کاری انجام میداد، خزرج میگفت: «قسم به خدا، آنها هرگز در شایستگی نسبت به اسلام از ما پیشی نخواهند گرفت، و هرگاه قبیله خزرج کاری انجام میداد، اوس نیز چنین میگفت. }2{ زمانی که اوس، کعب بن اشرف را کشته بود، قبیله خزرج گفت: «قسم به خدا، نخواهیم آسود مگر آنکه رسول خدا را به انجام آنچه که آنها انجام دادند راضی کنیم». آنها در خصوص مهمترین فرد یهودی با هم
رایزنی کردند و اجازه قتل او را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله خواستار شدند، وی سلاّم بن ابی الحُقَیق الأعور ابو رافع بود که در خیبر [زندگی میکرد]. او [پیامبر صلیاللهعلیهوآله] به آنها اجازه قتل وی را داد. m}3، i6{ پیامبر [امّا] فرمود: «هیچ کودک یا زنی را نکشید!» }4{ از میان گروهی (رهط) که بدین منظور اعزام شدند عبارت بودند از: عبداللّه بن عتیک i}5{، که فرمانده این گروه (قوم) بود، }4{ یکی از افراد بنو سَلمه، عبداللّه بن اُنَیس،
مسعود بن سِنان، ابو قتاده، خُزاعی بن اسود، مردی از اَسْلَم، از همپیمانان آنها، و مرد دیگری به نام فلان بن سَلَمه. }7{ آنها مرکب راندند تا به خیبر رسیدند. i]8[ m}9{
زمانی که به محلّ (بَلَد) رسیدند داخل هر منزلی شده و دَرِ آن را از بیرون قفل کردند و ساکنان آن منزل را محبوس ساختند. i]9] [10{ با استفاده از تنه درخت خرما که به شکل پلّکان (عجْله) درآورده بودند، به طرف او که در یکی از اتاقهای بالایی بود، رفتند. }11{ آنها از پلّکان بالا رفتند و سرانجام به در او کوبیدند. }12 {همسرش بیرون آمد و گفت: «از کجا آمدید؟» }13{ آنها پاسخ دادند: «ما گروهی از اعراب هستیم که در پی آذوقهایم». وی گفت: «این مرد ]به شما کمک خواهد کرد]، لطفا داخل شوید!» }14{ وقتی که داخل شدند در را به روی [ابن ابی الحقیق و همسرش] و به روی خودشان بستند، i]15] }16{، سپس با شمشیرهایشان به او حملهور شدند. }17{ یکی از آنها گفت: «قسم به خدا، تنها چیزی که در تاریکی شب مرا به سمت او راهنمایی کرد، سفیدی او در رختخواب بود، مثل جامه سفید مصری (قُبطیه)». }18{ همسرش بر سر ما فریاد کشید. او ادامه میدهد، یکی از ما شمشیرش را برآورد تا ضربهای بر این زن وارد آوَرَد. در این هنگام، وی توصیه پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به خاطر آورد. (وی گفت:) و گرنه ما کار همسرش را در آن شب تمام کرده بودیم. i]19] }20{ وی ادامه داد: عبداللّه بن اُنیس با شمشیر خود به شکم او [ابو رافع] حمله کرد، و شمشیرش را در آن فرو کرد. }21{ [...(1)وی ضعف بینایی
1) در مقایسه با دیگر روایات روشن میشود که کلماتی در اینجا حذف شده است. از جمله نام عبداللّه بن عتیک، ر.ک: به بخشهای بعدی، ص 295.
داشت، }22{ از نردبان افتاد و پای او بشدّت پیچ خورد. }23{ (وی ادامه میدهد:) ما پایین آمدیم و او را با خود بردیم }25{ تا این که به یکی از نهرهای آب (مَنْهر عین)(1)رسیدیم و در آنجا ماندیم. }25{ (او ادامه داد:) ساکنان قلعه از شاخههای نخل (سعف) آتش روشن کردند و وجب به وجب در جست و جوی ما بودند، امّا خداوند محلّ ما را از دید آنها پنهان داشت. }26{ (وی ادامه داد:) آنها سرانجام برگشتند. }27{ (او ادامه داد:) یکی از همراهانم گفت: «آیا ما باید محل را ترک کنیم بیآنکه بدانیم آیا دشمن خدا مرده است یا نه؟» (او ادامه داد:) یکی از ما بیرون رفت،
با ساکنان قاطی شده، با آنها وارد قلعه شد. }28{ همسر او (ابو رافع) را دید که با چراغی در دست به روی او خم شده است m}29{ و یهودیان گرد او جمع شدند. یکی از آنها گفت: «قسم به خدا که به یقین صدای ابن عتیک را شنیدم، امّا سپس خودم را متقاعده کرده و گفتم: «چگونه ابن عتیک ]می تواند] در این منطقه باشد!» }30 {همسرش چیزی گفت و سپس سرش را بالا کرد و گفت: «به خدای یهود [خدای اسرائیل ]سوگند که او (ابو رافع) درگذشت (فاظَ). }31{ او (آن فرد مسلم) گفت: «من هیچگاه سخنی از این شیرینتر نشنیدهام. (او ادامه داد:) سپس بیرون رفتم و به همراهانم گزارش دادم که او مُرد». }32{ (ناقل اصلی این حکایت گفت:) ما همراهان را با خود بردیم و پیش رسول خدا رفته و ماوقع را به ایشان گزارش دادیم. m}33{ او [ابن کعب] گفت: آنها روز جمعه هنگامی نزد او آمدند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله روی منبر در حال وعظ بود. وقتی پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنها را دید، چنین گفت: «امیدوارم آنها (یا شما؟) شاد باشند (باشید)» i]33 و i34 و m`u34(2)
بعدی، صص 260، 267-268.
].این متن به لحاظ ساختاری و واژگانی با گزارش ابن اسحاق که در سیره ابن هشام(3)و
تاریخ طبری(1)یافت میشود شباهت دارد. امّا در حالی که این دو روایت مختلف - یکی را بکّائی (د: 182 / 798-799 یا 183 / 799-800) و دیگری را سلمة بن فضل (د: 190 / 805 یا 191 / 806) از ابن اسحاق نقل کردهاند - تنها در مسائل جزئی تفاوت دارند که غالبا به دلیل اشتباههای نسخهنویسی یا به دلیل نوعی ویرایش سطحی از سوی ناقلان صورت گرفته است(2)
N. vander voort, ``Zoektocht'', pp. 86-88.
حتّی اختلافات ناچیزی که مهمتر به نظر میرسد، صرفا اشتباهات نسخهنویسی است، مثل البیت به جای اللیل، یَدُهُ به جای رِجْلهُ، اَلْعِظام به جای الطعام و ثمانیه به جای خَمْسه، در مورد اخیر، استدلال دخویه، ویراستار تاریخ طبری بر ضدّ تصحیح خمسه متقاعدکننده نیست. ابن خلدون یا ناقلِ بین او و طبری به منظور رفع تناقض بین اعداد هشت و پنج نفر شرکتکنندهای که اسامی آنها ارائه شد، کلمه «مِنْهم» را آوردهاند.
، مقایسه روایت مَعْمر با روایت ابن اسحاق تفاوتهای بیشتری را آشکار میسازد. ما در اینجا نیز پدیدهای مشابه آنچه در خصوص روایت براء بن عازب بود، مشاهده میکنیم. روایتهایی که به نخستین نسل از راویان بعد از حلقهمشترک برمیگردند، نسبت به روایتهای برگرفته از حلقه نیمه مشترک متعلّق به نسل نخست از راویان از تنوّع بیشتری برخوردارند. به بیان دیگر، میتوان گفت که گزارش ویژهای از ابن اسحاق در دست است که تا حدّی با گزارش مَعْمر متفاوت است. در اینجا
به اختصار عمدهترین اختلافات بین این دو متن را شرح میدهیم.
پیشگفتار مَعْمر بر این حکایت که مربوط به پیشینه گروه اعزامی میشود، تا حدودی کوتاهتر و فشردهتر از پیشگفتار ابن اسحاق است و در آن از تکرار اصول روایی همچون
و اللّه لا تَذْهبون بها / بِهذِه(3)أبَدا فضلاً عَلَینا، خبری نیست. افزون بر این، در بخشهای دیگر متن برخی اصول روایی به چشم میخورد. در پیشگفتار، ممنوعیّت کشتن کودکان و زنان ذکر شده است، در حالی که ابن اسحاق این مطلب را در آغاز خودِ روایت مربوط
به این گروه اعزامی آورده است(1). نام دو تن از شرکتکنندگان در این گروه در بخش بعدی آورده شد، یک نام در متن مَعْمر کوتاه شده و عجیبتر این که یک نام به صورت مبهم «فُلان بن سَلَمه» آمده است، هر چند در روایت ابن اسحاق بوضوح ذکر شده که این افراد پنج تن بودهاند(2).
گزارش مَعْمر از این گروه اعزامی نیز مثل بخش پیشگفتار، با اختصار بیشتری آمده است. برای مثال، در این جا از تکرار دوباره این که همسر ابو رافع فریاد زد خودداری شده است. در روایت ابن اسحاق، زمانی که قاتل وارد خانه ابو رافع شد، راوی حکایت به ناگاه از سوم شخص به اول شخص تغییر میکند. در روایت مَعْمر، این تغییر با گفتار
مستقیم یکی از قاتلان نشان داده شده که خود موجب روانتر شدن این تغییر گردید. همانگونه که پیشتر در ترجمه اشاره شد، به نظر میرسد که در متن مَعْمر اختلافی است
که خواننده تنها با مقایسه آن با دیگر گزارشها این مطلب را درک میکند. در متن مصنّف
عبدالرزّاق میخوانیم: «عبداللّه بن اُنَیس شمشیرش را به شکم ابو رافع فرو برد، عبداللّه
دچار ضعف بینایی بود و از نردبان سقوط کرد». امّا بر اساس متن ابن اسحاق، عبداللّه بن عتیک بود که ضعف بینایی داشت و زمانی که قاتلان اتاق را ترک کردند، وی از نردبان سقوط کرد. از آنجا که متن مَعْمر در شکل واقعی خود به لحاظ دستوری ناقص است و روایت براء بن عازب نیز شرح میدهد که پای ابن عتیک مجروح شد، روایت ابن اسحاق را میتوان ترجیح داد. متن مفقود شده، که تقریبا یک خط را نشان میدهد، به احتمال قریب به یقین از چشم نسخهبردار افتاده است.
بر اساس نقل بکّائی از ابن اسحاق که در سیره ابن هشام آمده است، دست ابن عتیک پیچ خورد (وُثِأت یَدَهُ وَثْئا شدیدا)(3). روایت متفاوت سَلْمة بن فضل که در تاریخ طبری
آمده است، به جای یَدَه، عبارت رِجْله دارد که در متن مَعْمر نیز چنین است(1). همخوانی متن مَعْمر و نقل قول سَلَمه از ابن اسحاق در واژه «رِجْل» بیانگر آن است که این متن، متن اصلی است و کلمه «یَدْ» اشتباه بکّائی است. این ادّعا با مجموعه داستان نیز مورد تأیید
قرار میگیرد، چرا که روایت شده است که همراهان ابن عتیک او را با خود حمل کردند - که اگر وی دستش پیچ خورده بود، حمل او هیچ مفهومی نداشت.
بعد از آنکه ساکنان خیبر از حمله به ابورافع اطّلاع یافتند، در جست و جوی قاتلان برآمدند و ادامه داستان. در این بافتِ کلامی، متن مَعْمر در مقایسه با متن ابن اسحاق
برخی موارد اضافی دارد، آنجا که میگوید «آنها شاخههای نخل را آتش زدند» و یا «خداوند محلّ اختفای آنها را پنهان نگاه داشت». در آن بخش از روایت که مَرد به خیبر
برگشت تا اطمینان حاصل کند که ابو رافع واقعا مُرده است، گزارش مَعْمر در خطوطی بعد از متن ابن اسحاق از سوم شخص به اول شخص تغییر کرد. در متن ابن اسحاق، این سخن «من صدای ابن عتیک را شنیدم، الخ»، را از قول همسر ابو رافع نقل میکند، که منطقیتر به نظر میرسد تا روایت مَعْمر که در آن، یکی از یهودیان که همسر او را در
محاصره گرفته بودند این کلمات را به زبان آورد.
در پایانِ داستان، بین دو تن اختلاف عمدهتری به چشم میخورد. ابن اسحاق متن زیر را نوشته است:
ما نزد او [پیامبر صلیاللهعلیهوآله] در این باره که چه کسی او را به قتل رسانده است، به مشاجره پرداختیم، هر یک از ما مدّعی انجام این کار بودیم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «شمشیرهایتان را به من بسپارید». او [ناقل اصلی روایت] گفت: آنها را به او دادیم. پیامبر نگاهی به شمشیرها انداخت و گفت: «این شمشیر، شمشیر عبداللّه بن اُنیس است که او را به قتل رسانید: اثر غذا را روی آن میبینم»(2).
در متن مَعْمر، آنچنان که در مصنّف عبدالرزّاق آمده است، سخنی از مشاجره نیست. تنها به نقل از سوم شخص آمده است که قاتلان زمانی به مدینه رسیدند که محمّد صلیاللهعلیهوآله بر فراز منبر به وعظ مشغول بود و به آنها خوشامد گفت. گذشته از این اختلافات عمده، در چندین جا در سراسر متن، از واژگان مترادفی استفاده شده است(1)
N. Vander Voort, ``Zoektocht'' 76-81.
.با مطالعهای که در روایات مختلفی از متنهای مَعْمر و ابن اسحاق صورت گرفته، میتوانیم نتیجه بگیریم که از یک سو، یک متن پیشنوشت متن دیگر نیست. از سوی دیگر، هر دو متن به لحاظ ساختاری و نیز تا حدّ زیادی به لحاظ واژگانی، یکی هستند. بنابراین، این دو متن لاجرم از منبع مشترکی گرفته شده که بنا بر اِسناد آنها، روایت زهری است. آن بخشهایی از این دو متن که یکی هستند مسلّما از متن زهری گرفته شدهاند. اختلافات تا آنجا که مربوط به اشتباهات نسخهنویسان بعدی نمیشود، یا ناشی از شاگردان زهری است - ناشی از قدرت حافظه یا توانایی آنها در یادداشتبرداری که احتمالاً یکسان نبوده است، یا از ابزارهای متفاوتی که برای نگهداری متنها استفاده کردند - یا ناشی از خود زهری است، زیرا محتمل است که وی همیشه این روایت را دقیقا با واژگانی همسان تکرار نمیکرده است.
ممکن است از خود بپرسیم که آیا این اختلافات میتواند ناشی از منابع مختلف رواییِ زهری باشد که آنها نیز به نوبه خود این حکایت را از یک فرد دریافت داشتند. این
نظر میتواند در اِسنادها مورد تأیید قرار گیرد. همانگونه که پیشتر ذکر شد، متن مَعْمر،
منبع مورد استفاده زهری را عبدالرحمان بن کعب بن مالک میداند، در حالی که ابن اسحاق، برعکس از عبداللّه بن کعب بن مالک نام میبرد. بهرحال، مباحثی در این جا وجود دارد که چنین فرضی را قبول ندارد. هر دو متن چندان با هم مطابقت دارند که باید
گفت به صورت نوشتاری نگهداری میشدهاند، که میتواند کار زهری و شاگردانش باشد، امّا بسختی میتوان گفت که کار منابع روایی زهری است، چرا که آنها مجبور بودند پس از شنیدن این حکایت از یکی از شرکتکنندگان در گروه اعزامی یا فردی دیگر که نام
1) فهرست کاملی از تفاوتها در اثر زیر یافت میشود:
او ذکر نشده است، متن را یادداشت کنند. هر چند ممکن است برخی اطّلاعات در سده نخست هجری نگاشته شده باشد، امّا به نظر میرسد که این کار پیش از این که یک قاعده باشد، یک استثنا بود. قاعدتا این حکایت در حافظهها نگاه داشته شده است. پس از این که از بحث درباره باقی تفاسیر فارغ شدیم، بار دیگر این موضوع را پی خواهیم گرفت.
به منظور مقایسه بین دو روایت مَعْمر و ابن اسحاق، تنها دو تا از کاملترین روایاتی که
ابن اسحاق نقل کرده، مورد استفاده قرار گرفته است. افزون بر این، دو روایت کوتاهتر نیز در دست است: روایت یونس بن بُکَیر (د: 199 / 814-815) که در دلائل بیهقی(1)آمده است و گزارش محمّد بن سَلَمه (د: 167 / 783-784) که در تاریخ ابن شبّه(2)ذکر شده است. هر دو روایت تعابیری هستند که در چند جا، متن اصلی ابن اسحاق را خلاصه کردهاند. متن ابن بُکَیر با قتل ابن ابی الحُقیق خاتمه مییابد و گزارش محمّد بن سَلَمه این حکایت را تا آنجا نقل میکند که همسر ابن ابی الحُقیق میگوید که وی صدای یکی از قاتلان را تشخیص داد. هر دو متن فاقد پایان این حکایت هستند.
در مقایسه بین این دو متن با روایت مفصّلِ ابن اسحاق، افزون بر کوتاهتر بودن و تعبیری بودن آن دو، تفاوتهای قابل توجّه دیگری نیز به چشم میخورد. در متن ابن سَلَمه، تنها نام چهار تن از شرکتکنندگان در گروه اعزامی ذکر شده است. یکی از آنها
اَبیض بن الاَسْود است که به نظر میرسد که شکل تحریف شده خزاعی بن الاَسْوَد باشد(3). جالبتر از فهرست ناقص شرکت کنندگان در گروه اعزامی که ابن سَلَمه ارائه داد، فهرست ابن بُکَیر است که همه پنج نفری را که در متن ابن هشام و طبری شناخته شدند،
1) بیهقی، دلائل، ج 4، صص 34-33.
2) ابن شبّه، تاریخ، ج 2، صص 63-462 این نسخه به اشتباه حمّاد بن سَلَمه را ذکر کرده است.
3) ر.ک: متن ابن اسحاق در طبری، تاریخ، ج 3، ص 1379. گزارش مَعْمر و گزارش ابن اسحاق در سیره ابن هشام، نام خزاعی بن اسود را آورده است. نمیدانم که آیا در چاپهای بعدی اصلاح خواهد شد یا خیر، چرا که بر اساس کتاب اصابه ابن حَجَر، ج 1، ص 39 145، حمّاد بن سَلَمه نام اسود بن ابیض را آورده است.
ارائه کرده است(1)، هر چند به شیوه کوتاه شده، که بدین شکل با روایت مَعْمر شباهت دارد، با این تفاوت که به جای خزاعی بن اسود، اسود بن خزاعی آمده است. این موضوع میتواند این نتیجه را در پی داشته باشد که اسود بن خزاعی باید اشتباه ابن بکیر
یا ناقل بعد از او باشد، زیرا، دو ناقل از ابن اسحاق (یعنی بکّائی و سَلَمة بن فضل) و یک ناقل از زهری (یعنی مَعْمر) قبول دارند که نام اصلی خزاعی بن اسود بود(2). امّا بعد خواهیم دید که چنین نتیجهگیری شتابزده است. افزون بر این، ابن بُکَیر اظهار میدارد
که ابن اسحاق فکر میکرد که «در میان آنان» «فُلان بن سَلَمه» نامی وجود داشت. این
اظهارنظر در دیگر نقل قولهایی که از ابن اسحاق شده، یافت نمیشود، امّا در متن مَعْمر
با اصطلاحات مشابهی برخورد کردیم. از این دست اصطلاحات مشابه میتوانیم نتیجه بگیریم که این «فلان بن سَلَمه» میبایست [ناقل] بخشی از (یکی از) روایات زهری باشد و دو ناقل ابن اسحاق این نام ناقص را از قلم انداختهاند و یا این که تنها گاهی ابن اسحاق یادآوری کرده که زهری نیز این نام را آورده است. در هر دو صورت، این تناقض همچنان باقی است (بر اساس نقل بکّائی از ابن اسحاق و شاید اساسا بر مبنای نقل سَلَمه)(3)که ابن اسحاق بوضوح اظهار داشته است که در این گروه اعزامی پنج تن شرکت داشتهاند. امّا چنان که بعد خواهیم دید این تناقض کاملاً سطحی و قابل توضیح است.
افزون بر این، در متنهای بکّائی و سَلَمه برگرفته از متن ابن اسحاق، برخی دگرگونیهای دیگری نیز به چشم میخورد. در روایت محمّد بن سلمه، نام مردی که پای او پیچ خورد، نیامده است. مردی که پس از حمله، به محل برگشت تا مشخّص کند که واقعا ابو رافع درگذشت یا نه، عبداللّه بن اُنیس نام داشت و اظهار نظری هم از قول
همسر ابو رافع در اینجا گفته شده که او صدای عبداللّه بن اُنیس را شنید، در حالی که در متن مَعْمر و ابن اسحاق، گفته میشود که همسر او صدای عبداللّه بن عتیک را شنیده
است. به نظر میرسد که «ابن اُنیس» یک اشتباه نقلی یا نسخهنویسی است. در روایت ابن بُکیر منع پیامبر صلیاللهعلیهوآله با این سخنان آمده است «کانَ قَدْ نَهاهُم رسولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله حین بَعثَهُم عَنْ قَتلِ النسَاءِ و الوِلْدانِ»، در حالی که در روایات دیگر متعلّق به ابن اسحاق و مَعْمر این گونه آمده است: «لاَ تقتلوا وَلیدا(1)أَوْ / و لاَ مرأةً». در این مورد، بدیهی است که کلمات ابن بُکَیر نسخه بدل درستی از متن ابن اسحاق نیست، امّا، همانگونه که بعد خواهیم دید، این متن برگرفته از روایت زهری است و نه روایت مغازی.
در اِسناد محمّد بن سَلَمه، منبع روایی زهری، آنچنان که در روایت اصلی ابن اسحاق آمده، عبداللّه بن کعب نیست، بلکه عبدالرحمان بن کعب است، همانگونه که در متن مَعْمر (روایت طولانی) که عبدالرزّاق از آن استفاده کرده است، نیز همین نام آمده است.
این نیز از اشتباهات نقلی باید باشد، زیرا سه ناقل ابن اسحاق (بکّائی، سَلَمة بن فضل و
ابن بُکَیر) بر نام عبداللّه توافق دارند.
مسؤول کوتاه کردن و (دست کم تا حدودی) تحریف نقل ابن اسحاق از زهری چه کسی است؟ یونس بن بُکَیر و محمّد بن سَلَمه یا ناقلان بعدی؟ به این پرسش نمیتوان
پاسخ گفت مادام که دیگر متنهایی که به آنها برمیگردد در دسترس نباشد. در عین حال، این بازگوییهای روایی نشان میدهد که حتّی زمانی که نقل کلمه به کلمه متداول شد، همه
ناقلان در پی آن نبودند که به لحاظ مذهبی آنچه را که دریافت کرده بودند انتقال دهند،
دست کم درباره حکایتهایی از نوع مغازی.
افزون بر دو روایت بلند مَعْمر و ابن اسحاق و روایات خلاصه شده منقول از ابن اسحاق که مورد بحث قرار گرفت، چندین روایت کوتاهتر نیز وجود دارد. بر اساس اِسناد آنها، این گزارشها به زهری برمیگردند و بیتردید، متنهای خلاصه شده از داستان مفصلتر و اصیل زهری هستند. همچون مجموعه روایت مربوط به براء بن عازب، روایات کوتاهتر، گزارشهای قدیمیتری نیستند که بر اساس آن، روایات مفصلتری
1) تنها در گزارش محمّد بن سَلَمه، «صبیا» آمده است.
ساخته و پرداخته شده باشند. در بخشهای بعدی این مطلب را اثبات خواهیم کرد. برای آشکار شدن مطلب بین «داستانهای کوتاه» و «استنتاجهای منطقی» تمایز قائل میشوم. فایده این تمایز بزودی آشکار خواهد شد.
در تاریخ المدینه ابن شبّه و دلائل بیهقی، دو «داستان کوتاه» از حادثهای نقل شده که به دیگر شاگردان زهری به نامهای موسی بن عقبه (د: 141 / 758-759) و ابراهیم بن سعد (د: 182 / 798-799 یا 183 / 799-800) برمیگردد. در اِسناد روایت موسی(1)، نام منبع روایی زهری که بر اساس بیشتر روایات، شخصی به نام ابن کعب است، به چشم نمیخورد. به نظر میرسد که این موضوع ناشی از بیتوجّهی موسی باشد، زیرا بعد از اینکه بازگشت گروه اعزامی به مدینه را ذکر میکند، در انتها، از ابن
کعب به عنوان منبع روایی زهری نام میبرد(2). اسامی شرکتکنندگان در گروه اعزامی به همان ترتیبی آمدهاند که در متن مَعْمر گفته شد، برخی از این اسامی در نَسَب اضافاتی نیز دارند، امّا به جای خزاعی بن اَسْود که مَعْمر و ابن اسحاق از او به این نام یاد میکنند،
پنجمین نام در اینجا اسود بن خزاعی است. همین نام در متن ابراهیم بن سَعد آمده است و نام اَسود الخزاعی در روایت عروة بن زبیر به چشم میخورد که در بخشهای بعدی خواهیم دید(3). بار دیگر در اینجا با این پدیده مواجه میشویم که روایات
1) ابن شبّه، تاریخ، ج 2، صص 66-464 (این گزارش در اثر زیر بازنویسی شد: م. باقشیش، ابو مالک (ویرایش)، المغازی لموسی بن عقبه، اغادیر، 1994، صص 29-228، از گرگورشولر که این کتاب را در اختیارم گذاشت، سپاسگزارم؛ بیهقی، دلائل، ج 4، ص 39-38.
2) گردآورنده تاریخ ابن شبّه، به دنبال متنی که در بدایه ابن کثیر، ج 4، ص 39 آمده است، نام اُبیّ را به نَسَبِ «ابن کعب» افزود. امّا این نام اضافی، یک اتّفاق اشتباهی است. این پرسش که مسؤول این اشتباه چه کسی است، ابن کثیر یا منابع مورد استفاده او، نمیتوان پاسخ گفت، زیرا وی ذکر نکرده که متن را از کجا گرفته است.
3) بیهقی، دلائل، ج 4، ص 38، عدم اطمینان در این نام در منابع بعدی ادامه مییابد. ابن حبیب، محبّر، ص 283، نام خزاعی بن الاسود را ثبت کرده است. برعکس زندگینامهنویسان بعدی اسود بن خزاعی را ترجیح میدهند. ر.ک: ابن اثیر، اُسد الغابة، ج 1، ص 83؛ ابن حَجَر، اِصابه، ج 1، ص 44 153. حتّی بازنویسی گزارش بکّائی از سوی ذهبی «اسود بن خزاعی» را آورده است. ر.ک: تاریخ ذهبی، ج 1، ص 342.
مختلف متنی را دو یا چند محقّق مورد تأیید قرار میدهند، به گونهای که نتیجه این میشود که اختلاف، ناشی از حلقه مشترک روایی است که در اینجا خود زهری میباشد.
روایت موسی بن عُقبه - همچون متن مَعْمر و همچون نقل ابن بُکَیر از ابن اسحاق - حاوی نام دیگری است: در این مورد، اسعد بن حرام. این فرد با مشخّصات دیگری نیز همچون اَحَد التُرک (ابن شبّه) یا اَحَد البُرَک (البیهقی) حلیف لِبنی سواد توصیف شده
است. بعد از این اسم اینگونه آمده است: «میگویند: ما تنها او را در این صحیفه / کتاب
یافتیم»(1)
بن خزاعی، از فردی به اسم اسود بن حرام نام برده شده است.
، یعنی در روایت موسی، نه در روایت دیگر شاگردان زهری. بعد، زندگینامهنویسانی همچون ابن حجر سعی میکردند که این اسم را الاسود بن حُزام بخوانند و آن را با الاسود بن خزاعی یا الاسود بن الابیض یکی میدانستند(2). امّا این1) در دلائل بیهقی، «نَجْدةً» باید به پیروی از متن ابن شبّه به «وَلم نَجِده» اصلاح شود. این اظهار نظر به دو دلیل عجیب است. در واقع جای آن باید پس از نام اسعد بن حرام باشد، نه پیش از آن. همانگونه که اکنون مطرح است، میتوان آن را به نام پیش گفته، اَسْود بن خزاعی نسبت داد. میتوان این گونه توضیح داد که این اضافات بین خطوط دستنوشت، بالای نامها درج شده است. نسخهنویسی احتمالاً آن را اظهارات مربوط به اسود بن خزاعی به حساب آورده و آن را بعد از نام او قرار داده است. این نیز عجیب است که هر دو نقل قول از موسی بن عُقبه این اظهارات اضافی را آورده است، هر چند، بنابر اِسناد آنها و به دلیل چند اختلاف بین آنها، به نظر میرسد که این دو نقل قول، دو نقل قول مستقل از موسی باشد. میتوان این مسأله عجیب را اینگونه توضیح داد که این اظهار نظر در نسخه یکی از شاگردان موسی احتمالاً برادر زاده موسی، اسماعیل بن ابراهیم، (د: 169 / 6-785 اضافه شد که دیگر شاگردان (مثلاً محمّد بن فُلَیح، د: 197 / 3-812) از آن به عنوان الگو مورد استفاده قرار دادند، توضیح دیگر، امّا به اعتقاد من کمتر قابل قبول، این میتواند باشد که آن به دلیل وجود «گستره اِسنادها» است، بدین معنی که بخشهایی از اِسناد جعلی است. ر.ک: به یادداشت 55. در عیون، ابن سیّد الناس، ج 2، ص 66، شکل بینظیری از این نام نیز ذکر شده است. امّا، ابن حجر در فتح خود، ج 7، ص 435، اظهار میدارد که در گزارشی که به عبداللّه بن اُنیس برمیگردد و به جای اسود
2) ر.ک: ابن حجر، اصابه، ج 1، ص 39 145؛ 41 (152) و یادداشت پیشین.
مطلب با اطّلاعات اضافی که درباره او در متن موسی (احد التُرک / بُرَک، و غیره) آمده است، مطابقت ندارد که در واقع به نظر میرسد خیلی عجیب باشد. وقتی که نام اسعد بن حرام را مورد بررسی قرار میدادم، راه حلّ این مشکل را دریافتم. این فرد پدربزرگ عبداللّه بن اُنَیس، یکی از شرکتکنندگان در گروه اعزامی از آب درآمد که متعلّق
به خاندان وُلْد البَرکْ (نه تُرک و نه بُرَک!) ابن وَبَره از قبیله قُضاعه میباشد. نوه او، عبداللّه بن اُنَیس بن اسعد بن حرام، حلیف بنو سواد از خاندان بنو سلمه بود(1). با توجّه به این شواهد و با توجّه به این حقیقت که در هیچ روایت دیگر منقول از زهری، پدربزرگ
عبداللّه بن انیس به عنوان همراه در گروه اعزامی ذکر نشده است، ششمین نام در متن موسی ظاهرا شکل تحریف شده نَسَب عبداللّه بن انیس است.
یکی از انواع گزارشهای متن موسی بن عقبه(2)نیز سرمنشأ نام غریب «فلان بن سَلَمه را مشخّص کرده است، با این نام، پیشتر در متن معمر منقول از زهری و متن ابن
بُکَیر منقول از ابن اسحاق نیز برخورد کردهایم. در این متن، بعد از چهار اسم، عبارت
«مِنْ بنی سَلمه» اضافه شده است، که در متن بکّائی و سَلَمه منقول از ابن اسحاق نیز پیش از فهرست اسامی یافت میشود و در روایت مَعْمر بعد از نام عبداللّه بن عتیک، این عبارت به چشم میخورد. برخی از شاگردان زهری از این عبارت به اشتباه، نام ششمین شرکتکننده در گروه اعزامی را دریافتند (مَعْمر) یا گمان کردند که این عبارت نشانی از
یکی از نامهای پنج شرکتکننده باشد(3). بدین ترتیب، با بررسی تطبیقی گزارشهای مختلف میتوانیم به این نتیجه دست یابیم که داستان اصلی منقول از زهری حاوی نام
1) ر.ک: ابن حبیب، المُحبّر، 83-282؛ ابن حجر، اصابه، ج 4، ص 37 454؛ کاسکِل Caskel، جَمْهَره، ج 1، ص 279.
2) گزارش اسماعیل بن ابراهیم بن موسی بن عقبه در بیهقی، دلائل، ج 4، صص 39-38.
3) متن مَعْمر بوضوح بیان میدارد که «فلان بن سَلَمه» یک شرکتکننده دیگر بود. به اعتقاد ابن بکیر، ابن اسحاق فکر میکرد که مردی با این نام «در میان آنان» بود. منظور او از آنان ممکن است آن پنج تن بوده باشد. این تعبیر با اظهارات دیگر گزارشات برگرفته از ابن اسحاق که تعداد شرکتکنندگان را پنج نفر میدانند، تناسب دارد.
پنج شرکتکننده و اسامی آنهاست. در قسمتهای بعد خواهیم دید که روایات دیگری این نتیجه ما را تأیید میکند. این نمونهای است که نشان میدهد ناهمگونیهایی که در گزارشهای مختلفی از یک روایت به چشم میخورد ضرورتا نتیجه افزودن بخشهایی بصورت عَمدی و ارادی یا به منظور آرایههای متنی از سوی ناقلان نیست، آنچنان که غالبا بر این تصوّرند، بلکه ممکن است ناشی از اشتباهات نقلی باشد.
در متن موسی بن عقبه، تمام حکایت مربوط به گروه اعزامی تنها در یک عبارت خلاصه شده است: «آنها به [خانه] ابو رافع
بن ابی الحُقیق در خیبر رفتند و او را در منزلش به قتل رساندند». امّا آنچه که هنگام برگشت قاتلان به مدینه اتّفاق افتاد، بطور
مشروح گزارش شده است. این موضوع ما را مجاز میدارد که این متن را با گزارشهای ابن اسحاق(1)و معمر(2)که این رخداد را نقل کردهاند مورد مقایسه قرار دهیم. متن موسی بدین قرار است.
ابن شهاب - ابن کعب:
در حالی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر منبر بود، آنها نزد او آمدند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «اَفْلَحت الوجوه» (کامیاب باشید)، پاسخ دادند: «اَفْلحَ وَجْهُک یا رسول اللّه!» پیامبر فرمود: «آیا او را کشتهاید؟» پاسخ دادند: «آری»! فرمود: «شمشیر را به من دهید»! وی شمشیر را بیرون کشید (سَلَّح) - [آنگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآله] فرمود: «این غذای او (ابو رافع)ست که بر نوک شمشیر است»(3).
این متن به وضوح با متن ابن اسحاق متفاوت است، در متن ابن اسحاق آمده است که شرکتکنندگان در گروه اعزامی در این باره که چه کسی ابو رافع را به قتل رسانده بینشان
مشاجره افتاد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله با معاینه شمشیرهایشان این بحثها را متوقّف کرد. روایت موسی، هیچ ذکری از مشاجره نیست، امّا پیامبر صلیاللهعلیهوآله شمشیر مردی که واقعا او را به قتل رسانیده مورد معاینه قرار داد، مسلّما بدین منظور که ثابت شود آیا گزارش آنها درست است یا خیر؟ این موضوع نشان میدهد که هر دو روایت مستقل از یکدیگر هستند. امّا بخش پایانی متن موسی با بخش پایانی متن مَعْمر مطابقت دارد، دست کم در بخشی که در دسترس است. افزون بر این تطبیق این دو روایت نشان میدهد که انتهای روایت طولانی مَعْمر که در مصنّف عبدالرزّاق آمده ناقص است. مندرجات بخش مفقود شده را میتوان از متن موسی به دست آورد. امّا مطابقت روایت موسی بن عقبه با روایت مَعْمر
بدین مفهوم نیست که روایت موسی بن عقبه نمونه مورد استفاده روایت معمر بوده است. حتّی اگر متن موسی کوتاه باشد، با این حال به حدّ کافی طولانی است که تفاوتهای
جزئی بین این دو متن را نمایان سازد. یکی از این تفاوتها عبارتی است که پس از فهرست
اسامی شرکتکنندگان ذکر شده است: «رسول خدا فرماندهی آنان را به عبداللّه بن عتیک سپرد (و اَمَّر عَلَیهم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله عبداللّه بن عتیک)». همین اظهارات در متن ابن اسحاق، در همان جایگاه به چشم میخورد، امّا در متن مَعْمر وجود ندارد. در این متن،
بعد از نام ابن عتیک در فهرست شرکتکنندگان توضیح زیر را میبینیم: «وی رهبری گروه را به عهده داشت (و کان أمیر القوم)».
دومین «حکایت کوتاه» که در تاریخ ابن شبّه آمده است، به ابراهیم بن سعد، شاگرد مشهور دیگر زهری برمیگردد. او منبع روایی زهری را، عبدالرحمان بن عبداللّه بن کعب بن مالک میداند. باید یادآور شد که مَعْمر از عبدالرحمان بن کعب بن مالک (یعنی
عموی او)، ابن اسحاق از عبداللّه بن کعب بن مالک (پدر او) و موسی بن عقبه تنها از ابن کعب بن مالک نام میبرد. همچنان که در روایت موسی آمده است، این حکایت به فهرستی از اسامی شرکتکننده که در انتها آمده است، و به ذکر اتّفاقاتی که هنگام برگشت گروه اعزامی رخ داد، بسنده کرده است. درباره خود گروه اعزامی به اختصار
گفته شد که: «گروهی (رهط)(1)که رسول خدا برای کشتن ابن ابی الحُقیق گسیل داشت، وی را کشتند». گزارش واقعه پس از بازگشت، با گزارش منقول از موسی بن عقبه و معمر شباهت دارد، بیآنکه همه گزارش با هیچیک از آن دو همسانی کاملی داشته باشد. با توجّه به این حقیقت که دو روایت (اگر روایت معمر را به حساب آوریم، سه روایت) برخلاف یک روایت (ابن اسحاق) همگی مشاجره میان شرکتکنندگان در گروه اعزامی را بر سر این که چه کسی واقعا ابو رافع را به قتل رسانده، گزارش نکردند، بناچار نتیجه
میگیریم که ابن اسحاق، نه خود زهری، مسؤول ذکر این جزئیّات است. امّا، همانگونه که بعد خواهیم دید قرائنی در دست است که هر دوی این گزارشها احتمالاً از خود زهری نشأت گرفتند(2).
فهرست ابراهیم بن سعد، درباره شرکتکنندگان، حاوی تنها چهار نام است، امّا وی به صراحت بیان میکند که او نام نفر پنجم را فراموش کرده است. این مطلب استنتاج ما را تأیید میکند که تعداد واقعی پنج نفر بودند. وی مثل موسی بن عقبه به جای خزاعی بن (ال-)اسود از اسود بن خزاعی نام میبرد. اصطلاح «حلیف لهم» (همپیمان آنها) نیز در دیگر روایات به چشم میخورد، امّا در اینجا - مثل روایت موسی بن عقبه که ابن شبّه آن را نقل کرد - «لهم» هیچ مفهومی ندارد، زیرا نام قبیلهای که این اصطلاح به آن اشاره دارد، از قلم افتاده است. در متن ابن اسحاق و با وضوح بیشتری در روایت موسی بن عقبه مورد استفاده بیهقی، این اصطلاح به بنو سَلَمه اشاره دارد، در حالی که
متن مَعْمر به «اَسْلم» اشاره دارد. از آنجایی که در فهرست مَعْمر نوعی آشفتگی به چشم
میخورد، به نظر میرسد که پذیرش نظر ابن اسحاق و موسی بن عقبه مقبولتر باشد در این که (به اعتقاد زهری) این گروه تنها شامل اعضای بنو سلمه و متّحدانشان میشده
است. اندک ناهمگونیهایی چون «لهم» استنتاج ما را مورد تأیید قرار میدهد که «حکایتهای کوتاه» در واقع شکل خلاصه شدهای از گزارشهای طولانیتر هستند. امّا همیشه روشن نیست که چه کسی مسؤول این کوتاه شدن حکایت است. آیا شاگردان زهری این کار را انجام دادند یا ناقلان بعد از آنها، یا شاید گردآورنده آن یعنی ابن شبّه (در واقع جالب است که همه چهار روایت او، روایات کوتاه شده هستند)، یا حتّی ناقلان آثار ابن شبّه؟
به موازات روایات خلاصه شدهای که من آنها را «حکایتهای کوتاه» مینامم، متنهای کوتاهی وجود دارد که خلاصه روایت رویدادهای مفصّل نیست، بلکه مربوط به جزئیّاتی است که میتوان به عنوان مباحث رسمی از آنها استفاده کرد. پیشتر در تحلیل خود از روایت براء بن عازب با چنین پدیدهای برخورد کردهایم. در آنجا، ناقل بعدی، یحیی
بن آدم (د: 818-819/230) بود که به عنوان «نویسنده استنباط مجاز» شناخته شد. در سطور بعدی خواهیم دید که «استنباطهای مجاز» در روایت زهری از قدمت بیشتری برخوردار است.
شناخته شدهترین گزارشها، گزارشهای مالک بن انس (د: 795-796/179) و شافعی (د: 819-820/204) است. در بازنگری یحیی بن یحیی از موطّأ مالک روایت زیر را مییابیم:
یحیی - مالک - ابن شهاب - پسر کعب بن مالک؛ [مالک] گفت: حدس میزنم که او [ابن شهاب الزهری] به «عبدالرحمان بن کعب» گفت:
رسول خدا کسانی را که ابن ابی الحُقیق را به قتل رسانیدند، از کشتن زنها و کودکان بر حذر داشت (نَهی رسول اللّه الّذین قتلوا ابن ابی الحُقیق عن قتل النساء و الولدان).
وی [زهری] گفت: یکی از آنان گزارش داد: همسر ابن ابی الحُقیق با فریادهایش ما را نگران کرد. شمشیرم را بالای سر او گرفتم، بعد سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله بخاطرم آمد و [از کشتن او] خودداری کردم. اگر نهی پیامبر صلیاللهعلیهوآله نبود از شرّ او خلاص میشدیم(1).
1) مالک، موطّأ یحیی، 21:8.
این متن از شماری از شاگردان مالک نیز نقل شده است که تنها در آوردن نام منبع روایی زهری با هم اختلاف دارند(1).
گزارش شافعی کوتاهتر است:
سفیان [بن عیینه] - الزهری - ابن کعب بن مالک - عموی وی:
رسول خدا کسانی را که نزد ابن ابی الحُقیق فرستاد از کشتن زنان و کودکان برحذر داشت (إنّ رسول اللّه نَهی الّذین بَعثَ إلی ابن ابی الحقیق عَنْ قتل النساء و الولدان)(2).
روایت سُفیان با اندک تغییرات واژگانی از سوی دیگران نقل شده است همچون: الحُمَیدی (د: 219 / 834)(3)، سعید بن منصور (د: 841-842/227)(4)
بن منصور، سنن، ج 3/2، ص 281 2627.
، علی بن المدینی (د: 848-849/234) و الحسن بن محمّد الزعفرانی (د: 873-874/260)(5). همه متون منقول از سفیان بن عیینه مشترکا عبارت «عَن عَمّه» را در اسناد آوردهاند که نشان میدهد این حکایت واقعا به او برمیگردد. تقریبا همین متن،سرانجام توسط عبداللّه بن مبارک و عبدالرزّاق از مَعْمر(6)و توسط عبدالرزّاق از ابن جُرَیج(7)نقل شده است. امّا قابل توجّه این که آنها، هم از عبدالرحمان بن عبداللّه بن کعب (ابن مبارک عن مَعْمر و عبدالرزّاق عن ابن جریج) و هم تنها از ابن کعب بن مالک
1) ر.ک: پیش از این ص 248. امّا در بازنگری شیبانی از موطّأ این موضوع ذکر نشده است.
2) شافعی، امّ، ج 4، ص 239 (کتاب الحکم فی قتال المشرکین و مسألة مال الحربی)؛ بیهقی، سنن، ج 9، ص 78؛ مَجْدی بن محمّد المصری، شفاء العِیّ، ج 2، ص 239 (394).
3) حُمَیدی، مُسند، ج 2، 385 874.
4) سعید
5) بیهقی، سنن، ج 9، صص 77-78. خلاصه گزارش بدون ذکر اسناد نیز در کتاب زیر یافت میشود: ابوداود، سنن، ج 3، ص 54 باب فی قتل النساء، 2672.
6) ابن شبّه، تاریخ، ج 2، ص 467 («الی بنی الحُقیق» یک اشتباه نقلی است و باید به «الی ابن ابی الحُقیق» اصلاح شود)؛ عبدالرزّاق، مصنّف، ج 5، ص 202 (9385).
7) منقول از ابراهیم بن سُوَید الشبامی؛ طبرانی، المُعجم الکبیر، ج 19، ص 75 150. در مصنّف عبدالرزّاق این موضوع یافت نمیشود.
(عبدالرزّاق عن مَعْمر) به عنوان منبع روایی زهری نام میبرند.
این چهار روایت کوتاه تنها منحصر به ممنوعیت قتل زنان و کودکان از سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله میشود. این حقیقت که این ممنوعیت صرفا یکی از بسیار احادیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله به حساب نمیآید، بلکه بوضوح مربوط به گروه اعزامی علیه ابن ابی الحُقیق میباشد(1)، نشان میدهد که این روایت کوتاه برگرفته از داستان مفصلتر «مغازی» در خصوص این رویداد است. در روایت مالک که بخش دیگری نیز از این رویداد آمده، این مسأله از وضوح بیشتری برخوردار است. مقایسه این بخش با متنهای مربوطه از مَعْمر و ابن اسحاق نشان میدهد که روایت مغازی که مالک به آن متّکی بود، با هیچ یک از آن متنها همسانی ندارد. بدین مفهوم که مالک، گزارش خود را از آنها اقتباس نکرده است، بلکه از یکی دیگر از شاگردان زهری گرفته است، یا - چرا نه؟ - از خود زهری. این موضوع استنتاج ما را تأیید میکند که زهری حتما این داستان را در قالب گزارشهایی با
اندک تغییرات بازگویی کرده و یا شاگردان او همیشه متن یا گفتار او را به لحاظ مذهبی
بازسازی نکردند.
«استنباط منطقی» از روایت مغازی را با متنی مشابه امّا نه کاملاً یکسان، چهار تن ذکر کردهاند، که همگی بر این نظرند که آنها این گزارش را از زهری نقل کردهاند. از این رو، وی [زهری] حلقه مشترک این «استنباط منطقی» به حساب میآید. این بدین مفهوم است که وی خود پیشتر این گزارش کوتاه شده را در بحث و استنباط منطقی مورد استفاده قرار داده بود و افزون بر آن وی گزارش مفصّل مغازی را نیز نقل کرده بود. قابل ذکر این
که واژگان «استنباط منطقی» دقیقا همسان با عبارت مناسب در روایت مغازی نیست. بر اساس روایت ابن اسحاق و مَعْمر از این استنباط، پیامبر صلیاللهعلیهوآله از واژههای «ولید او / و مرأة»(2)استفاده کرد، امّا در سه روایت از «استنباط منطقی، وی [پیامبر صلیاللهعلیهوآله] از «النساء و الولدان» (مالک، سفیان) یا النساء و الصبیان (مَعْمر) به صورت جمع و با تقدّم و تأخّر
سخن گفته است. به نظر میرسد که این تغییر، بیانگر اولویّتها و تمایل به عمومیّت دادن تفکر منطقی است. جالبتر اینجاست که هر دو گزارش را یک محقّق یعنی ابن شهاب زهری منتشر ساخته است. همین مسأله توضیح میدهد که چرا اصطلاح «استنباط منطقی» توانست در انتقال روایت مغازی جا بیفتند، آن چنان که پیشتر مشاهده کردیم(1).
مقایسه ما بین گزارشهای مختلف، روایتی که ظاهرا به ابن کعب بن مالک برمیگردد و حاوی یک اِسناد است نتیجه زیر را دربر داشت: نتیجه برگرفته از تحلیل اِسناد بر این
اساس که در نقل روایت حلقه مشترکی وجود دارد و بنابراین وی (ابن کعب)، میبایست این روایت را انتشار داده باشد با مطالعه متنهای مختلف مورد تأیید قرار میگیرد. روشن
شد که همه روایتها، نقل قولهای جداگانه از منبع مشترکی هستند که بنا به اِسنادها، زهری
میباشد. بسیار بعید است که جایگاه او به عنوان حلقه مشترک در اِسناد، حاصل «انتشارِ
اسنادها» باشد. این نتیجهگیری، در اوّلین گام، مبتنی بر مقایسه روایتهایی طولانی است
که به صورت نقل قولهای نوشتاری در دسترس هستند، امّا من میپندارم که در این مورد خاص، این روایات میتواند به صورت روایات کوتاه نیز انتقال یابند. واضح شد که زهری این حکایت را در زمانهای مختلف با اِسناد و متن اندک متفاوت نقل کرد. افزون بر
این، وی از یک بخش آن به عنوان مبحث منطقی استفاده کرده که بعدها در منبع او به عنوان حدیث مستقل از آن نقل شده است.
اصل موضوع داستان زهری درباره قتل ابن ابی الحُقیق (این نام در روایت او بهتر از «ابو رافع» است که در روایت براء بن عازب آمده است) میتواند به صورت زیر خلاصه شود. آنچنان که پیشینیان به این نتیجه دست یافتند، رقابت اوس و خزرج و آرزوی خزرج در انجام کاری مشابه کار اوس در قتل کعب بن اشرف، در این داستان از اهمیّت بسیاری برخوردار است. علّت این مسأله که چرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقشه آنها را مبتنی بر قتل این
1) ر.ک: پیش از این ص 274.
یهودی مورد نظر که در خیبر زندگی میکرد مورد تأیید قرار داد در اینجا ارائه نشده، تنها به این نکته اشاره دارد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله کشتن زنان یا کودکان را ممنوع کرده است که احتمالاً در اصل اشاره دارد به خانواده ابن ابی الحُقیق. پنج مرد از بنو سلمه و همپیمانان آنان
برای این گروه انتخاب شدند و عبداللّه بن عتیک نامزد فرماندهی آنان شد. زهری همچنین نام چهار تن دیگر را ذکر میکند، امّا برای یکی از آنان، وی گاهی بین اسم و نَسَب دچار اشتباه میشود. ششمین شرکتکننده در این گروه که در سه روایت مختلف اسامی آنها آمده است، مربوط به اشتباهات نقلی است. همه افراد گروه بدون هیچ مشکلی وارد خیبر شدند. تنها روایت ابن اسحاق با صراحت میگوید که این حادثه در شب رخ داد، امّا این توضیح بهرحال میبایست برگرفته از فرضیاتی باشد. آنها همه درها
را از بیرون قفل کردند و به اتاق ابن ابی الحُقیق رفتند. همسرش به آنان اجازه ورود داد و زمانی که آنها در را قفل کردند و شمشیرهایشان را برکشیدند، بر سرشان فریاد برآورد، امّا از آنجا که پیامبر صلیاللهعلیهوآله قتل کودکان و زنان را منع کرده بود، از جان او گذشتند. از آنچه که آنها برای ساکت کردن او انجام دادند، سخنی به میان نیامده است. ابن ابی الحُقیق مورد حمله عبداللّه بن انیس قرار گرفت و او را با شمشیر خود به هلاکت رساند. هنگام
برگشت، عبداللّه بن عتیک، که از بینایی خوبی برخوردار نبود، از نردبان افتاد و پای او بشدّت پیچ خورده و همراهان وی مجبور شدند که او را بر روی دست از آنجا دور کنند. آنها در جوی آبی پنهان شدند، زیرا خیبریان بلافاصله در جست و جوی قاتلان برآمده بودند، امّا هیچ توفیق نیافتند. سپس یکی از اعضای گروه که نه ابن عتیک بود و نه ابن
انیس و نه ناقل اصلی داستان، به خانه ابن ابی الحُقیق برگشت تا اطمینان حاصل کند که
آیا وی واقعا کشته شد یا خیر. او شهادت داده است که همسر ابن ابی الحُقیق از صدای ابن عتیک وی را شناخته است (امّا اطّلاعات موجود مربوط به این رویداد به یاد ماندنی
ارائه نشده است) و ابن ابی الحقیق نیز درگذشت. بنا به گفتار چند راوی، زمانی که همه
گروه نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله برگشتند، وی شمشیر مردی را که به ابن ابی الحُقیق حمله کرده بود، با دقّت بررسی کرد. تنها به روایت ابن اسحاق، پیامبر صلیاللهعلیهوآله شمشیر همه اعضای گروه را
بررسی کرد، زیرا آنها بر سر این که چه کسی واقعا او را کشته است به منازعه پرداختند، و ابن اُنَیس به عنوان قاتل معرفی شد. این روایت واقعا متناسب با واقعیّت موجود نیست،
زیرا از هیچ شخص دیگری که به ابن ابی الحُقیق حمله کرده باشد، نام برده نشد. شاید این پرسش به ذهن متبادر شود که چرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله شمشیر را بررسی کرد.
تحلیل متنها هیچ مدرک بیشتری به دست نمیدهد که بتوان با استفاده از آن مشخّص کرد منبع روایی زهری واقعا چه کسی بود. تنها این مسأله روشن است که وی گفت این روایت را از خانواده کعب بن مالک اخذ کرده است. این حقیقت که این اِسناد ناقص است و از کعب بن مالک یا یکی از شرکتکنندگان در گروه اعزامی که نامشان در متن آمده است به عنوان آخرین منبع خبری ذکر شدهاند، موضوعی است که موجب اعتبار اِسناد زهری گردید. این نقص در اِسناد زمانی بغرنجتر میشود که این متن به صراحت شکل داستانی به خود گیرد که از روایت یک یا چند شرکتکننده در گروه استفاده شده است. از این رو، دلایلی برای پذیرش اظهارات زهری مبنی بر این که وی این حکایت را از خانواده کعب بن مالک شنیده، در دست است. علّت این که چرا نام نویسنده یا ناقل اصلی وجود ندارد، شاید این باشد که این حکایت به شکلی که زهری آن را دریافت داشته هیچ نویسنده مشخّصی نداشته است، بلکه فشرده گزارشهایی بوده است که شرکتکنندگان در این گروه ارائه دادهاند و اعضای قبیله آنها نسل به نسل آن را بازگویی
کردند تا اقدامات بزرگی را که اجدادشان برای اسلام انجام دادهاند، به عظمت یاد کنند.
پیوند بین خانواده کعب بن مالک و قاتلان امری واضح است. قاتلان همگی از اعضای (سه تن از همپیمانان) بنو سَلَمه بودند قبیلهای که فرزندان کعب بن مالک نیز به آن تعلق داشتند(1). اگر واقعا این حکایت از آنها نقل شده باشد، بیتردید، در پشت خود دورهای طولانی از تکرار و نقل شفاهی دارد تا این که به شکل نهایی خود درآمده و زهری آن را دریافت داشته است، و افزون بر این، دقیقا ممکن است همان حکایتی نباشد
1) ابن حجر، اصابه، ج 5، صص 9-308 7427؛ کاسکل، جَمْهره، ج 1، ص 190.
که وی بعدها نقل کرده است.
روایت عبداللّه بن انیس
نسخه طبری:
موسی
بن عبدالرحمان المسروقی و عباس بن عبدالعظیم العنبری - جعفر بن عون - ابراهیم بن اسماعیل - ابراهیم بن عبدالرحمان بن کعب بن مالک - پدرش - مادرش (دختر عبداللّه بن اُنَیس) - عبداللّه بن انیس:
}1{ گروهی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای قتل ابن ابی الحُقیق فرستاد عبارت بودند از: عبداللّه بن عتیک، عبداللّه بن انیس، ابو قتاده، همپیمان آنان و مردی از انصار. }2{ آنها شبانگاه به خیبر آمدند. }3{ او [ابن انیس] گفت: وارد اتاقهایشان شدیم و درهای آن را از بیرون قفل کرده و کلیدها را برداشتیم، تا این که تمام درها را بر آنان قفل کرده بودیم. }4{ آنگاه کلیدها را داخل چاهی انداختیم. }5{ سپس به اتاق بالاتر که ابن ابی الحُقیق در آن بود رفتیم. }6{ عبداللّه بن عتیک و من وارد اتاق شدیم، و همراهان ما در باغ نشسته (فی الحائط). }7{ عبداللّه بن عتیک اجازه ورود خواست و }8 {همسر ابن ابی الحُقیق گفت: «این صدای عبداللّه بن عتیک است». }9{ ابن ابی الحُقیق گفت: «مادرت به عزایت بنشیند! عبداللّه بن عتیک در یثرب است. چگونه میتواند در همین لحظه در خانه تو باشد؟ }10{ در را بخاطر من باز کن! هیچ انسان بخشندهای در این وقت شب کسی را از ورود به خانهاش باز نمیدارد». }11{ بدین ترتیب همسر وی در را باز کرد، و من و عبداللّه وارد اتاق شده به سمت ابن ابی الحُقیق رفتیم. }12{ عبداللّه
بن عتیک گفت: «چشم از آن [زن] برنگیر!». }13{ از این رو شمشیرم را برای کشتن آن زن کشیدم، و در آستانه ضربه زدن به او بودم که سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را
درباره منع کشتن زنان و کودکان به خاطر آوردم، از این رو دست از او کشیدم. }14{ عبداللّه
بن عتیک وارد اتاق شده، به سمت ابن ابی الحُقیق رفت. وی گفت: میتوانستم او را در اتاق تاریک ببینم، چرا که او خیلی سفیدپوش بود. }15{ وقتی
که من و شمشیرم را دید، بالش خود را برداشت و با آن ضربههایم را دفع میکرد؛ سعی کردم به او ضربه وارد سازم، امّا نتوانستم. }16{ امّا [سرانجام ]توانستم با شمشیرم زخم کوچکی بر او وارد سازم. سپس بیرون آمده، به سمت عبداللّه بن انیس [کذا] رفت و گفت: «او را بکُشید»! او گفت: «آری». }17{ بدین رو عبداللّه بن انیس وارد شد و کار او را تمام کرد. }18{ او گفت: آنگاه من نزد عبداللّه بن عتیک رفتم و با هم محل را ترک کردیم. همسرش فریاد زد: «شبیخون! شبیخون!». }19{ عبداللّه بن عتیک از پلّهها سقوط کرد و گفت: «آخ پایم! آخ پایم!». }20 {عبداللّه بن انیس (کذا)
وی را تا پایین حمل کرد. او گفت: من گفتم: «عجله کن! پایت چیزی نشد» و حرکت کردیم. به همراهانمان پیوستیم و سریعا دور شدیم. }21 {سپس به خاطر آوردم که
کمانم را روی پلهها جا گذاشتم و برای برداشتن آن برگشتم. اهالی خیبر در حالی که در هم میلولیدند چیزی نمیگفتند جز این که «چه کسی ابن ابی الحُقیق را کشت؟ چه کسی ابن ابی الحُقیق را کشت؟» به این ترتیب، هر وقت نگاه کسی را جلب میکردم، میگفتم: «چه کسی ابن ابی الحُقیق را کشت؟» سپس از پلهها بالا رفتم و جمعیّت هم از آن بالا و پایین میرفتند، کمانم را از جایی که بود برداشتم. سپس محل را ترک کرده، به همراهانم پیوستم. }22{ روز را مخفی میشدیم و شب به راه خود ادامه میدادیم. در روز که پنهان میشدیم، نگاهبانی برای مراقبت میگماشتیم و اگر نگهبان چیزی مشاهده میکرد ما را در جریان قرار میداد. زمانی که در بیضاء بودیم، نیز نگاهبانی ادامه داشت تا این که نوبت پست نگهبانی به من واگذار شد [در اینجا طبری میگوید: «موسی و عباس برای اصطلاح نگهبانی از عبارت متفاوتی استفاده کردند»] و من علامت خطر دادم. آنها پا به فرار گذاشتند و من به دنبال آنها، تا اینکه نزدیک مدینه به آنها رسیدم. آنها گفتند: «چه شده است؟ چیزی دیدهای؟» گفتم: «خیر! میدانستم که شما بشدّت خستهاید و من خواستم با ایجاد ترس شما را به
حرکت درآورم»(1).
نسخه واقدی:
(ابو) ایّوب بن النعمان - پدرش - عطیّة بن عبداللّه بن انیس - پدرش:
}1{ مدینه را ترک کردیم و به راه خود ادامه دادیم تا به خیبر رسیدیم. }2{ مادر [رضاعی] عبداللّه بن عتیک(2)که زنی یهودی بود در خیبر به سر میبرد. }3{ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهپنج تن از ما را فرستاد: عبداللّه بن عتیک، عبداللّه بن انیس، ابو قتاده، الاسود بن خزاعی و مسعود بن سِنان. }4{ به خیبر رسیدیم. }5{ و عبداللّه فردی را نزد مادر رضاعی خود فرستاد تا محلّ وی را به او اطّلاع دهد. وی نزد ما آمد در حالی که سبدی مملو از خرمای اعلا و نان با خود داشت. آن را خوردیم و عبداللّه به او گفت: «مادر، هماکنون شب است، ما را در منزل خود جای ده و داخل خیبر ببر!» مادر رضاعی او گفت: «چگونه میتوانید به خیبر وارد شوید در حالی که چهار هزار جنگجو در آن است؟ در این جا به دنبال چه کسی هستید؟ او گفت: «ابو رافع» آن زن گفت: «شما نمیتوانید به او دست یابید». عبداللّه گفت: قسم به خدا، در این حمله او
را خواهم کشت یا خود کشته خواهم شد». آن زن گفت: پس شبانگاه نزد من آیید». }6{ بدین ترتیب، آنها به دنبال زن وارد خیبر شدند، زمانی که(3)اهالی خیبر در خواب بودند. }7{ زن به آنها گفته بود: «همراه جمعیّت وارد شوید. هنگامی که(4)
1) طبری، تاریخ، مجموعه نخست، ج 3، صص 83-1381. ترجمه این قسمت از آنِ ماتوک Mattock است («تاریخ و افسانه»، 88-87) به استثنای برخی تغییرات که از من است. اشاره کوتاه به این روایت در بیهقی، دلائل، ج 4، ص 34 یافت میشود.
2) درباره ارتباطات رضاعی بین قبایل عرب و یهودی در مدینه و ترجمه صحیح «اُمّ» در این متن، رجوع کنید به: ام. لکر، «عمرو بن حزم الانصاری» و قرآن بقره / 256: «در دین اکراهی نیست»، در نشریه Oriens، شماره 35 1996، ص 64-63.
3) به نظر میرسد که قابل قبولتر این است که «لمّا» بخوانیم تا «فلمّا».
4) من به جای «فاذا»، «اذا» میخوانم.
همه چیز آرام است، دست به حمله زنید [تحت اللفظی: به کمین او بنشینید]. آنها
چنین کردند و به دنبال او رفتند سپس زن گفت: «یهودیان به دلیل امنیّتی درهایشان را قفل نمیکنند، تا مبادا که در طول شب، میهمانی وارد شود، بدین شکل که هر کس وارد حیاط شود، هر چند مورد میهمان نوازی قرار نمیگیرد، ولی میتواند در را باز یافته، وارد شود و شامی بخورد». وقتی همه ساکت بودند، زن گفت: «بروید و درخواست ملاقات با ابو رافع کنید و بگویید: «برای ابو رافع، هدیهای آوردهایم»، و آنها در را به رویتان باز خواهند کرد». آنها نیز چنین کردند. }8{ آنها خارج شدند و هر درِ خانه خیبر را که از آن میگذشتند، قفل میکردند. تا این که هر خانهای را که در
روستا وجود داشت، قفل کردند. }9{ و سرانجام به نردبانی در قلعه «سلاّم» رسیدند.
}10{ وی [ابن انیس] گفت: از نردبان بالا رفتیم و ابتدا، عبداللّه بن عتیک را به داخل فرستادیم، زیرا او زبان یهودی را میتوانست صحبت کند(1). سپس آنها (کذا) درخواست ملاقات با ابو رافع کردند، }11{ و همسر او آمد و گفت: «چه کار دارید؟» }12{ عبداللّه بن عتیک در حالی که به زبان یهودی تکلّم میکرد گفت: «برای ابو رافع هدیهای آوردم». زن در را به روی او باز کرد.}13{ و زمانی که سلاح او را دید، جیغ کشید. عبداللّه بن انیس گفت: ما به در اتاق حمله بردیم تا قبل از هر چیز به ابو رافع
دست پیدا کنیم. زنش جیغ و داد کرد، لذا شمشیرم را بالای سر او گرفتم. نخواستم که همراهان من در کشتن ابو رافع از من پیشدستی کنند. زن اندکی بعد (یا بلافاصله؟) ساکت شد. سپس به زن گفتم: «ابو رافع کجاست به من بگو، وگرنه شمشیرم را بر تو فرود خواهم آورد». زن گفت: او آنجاست داخل اتاق». }14{ داخل اتاق نزد ابو رافع رفتیم، و او را تنها به خاطر پوشش سفیدش شناختیم، چرا که او شبیه جامه نیمدار مصری بود. همگی با شمشیرهایمان روی او ریختیم؛ }15{ همسرش فریاد زد
1) در متن عربی «الیهودیه» آمده است. دبلیو، ام. وات آن را معادل «عبری» (Hebrew) دانسته است محمّد در مدینه، 213، امّا «ماتوک» به یهودی (Jewish) ترجمه کرده است که قابل قبولتر است، زیرا یهودیان مدینه - و ابن ابی الحُقیق که اصالتا یکی از آنها بود - به زبان عربی آمیخته با لغات عبری تکلّم میکردند.
و یکی از ما در آستانه یکسره کردن کار او بود امّا به خاطر آورد که رسول خدا ما را از کشتن زنان باز داشته است. }16{ وقتی که به ابو رافع رسیدیم، دریافتیم که سقف اتاق بقدری پایین بود که شمشیرهایمان کمانه میکرد. }17{ ابن انیس گفت: «من شبکور بودم و در تاریکی شب به زحمت میتوانستم ببینم، [امّا] او را به گونهای دیدم (تَأَمّلتُه) که گویا ماه بود که میدیدم. }18{ شمشیرم را به شکمش فرو کردم بقدری که صدای برخورد آن را با رختخواب شنیدم و دانستم که در حدّ مرگ وی را مجروح ساختم [تحت اللفظی: کشته شد]. }19{ بقیّه نیز همگی ضربهای بر او وارد ساختند. }20{ آنگاه از نردبان پایین آمدیم، امّا ابو قتاده کمان خود را فراموش کرده
بود و زمانی که از نردبان پایین آمده بود، به یادش آمد. همراهانش [کذا] گفتند: «کمان را رها کن»، امّا او توجّهی نکرد و برگشت و آن را برداشت. }21{ پای او پیچ خورد. }22{ و آنها او را با خودشان حمل کردند. }23{ همسر ابو رافع فریاد کشید، و اهالی خانه پس از کشته شدن ابو رافع با فریادهای همسرش همصدا شدند. }24{ مردمی که در منازل بودند تا پاسی از شب نتوانستند خود را خلاص کنند. }25{ دسته اعزامی خود را در یکی از آبراههای(1)خیبر پنهان کردند. }26{ [سرانجام] یهودیان نزد حارث ابو زینب رسیدند، و همسر ابو رافع نزد او رفت و گفت: «آن دسته هم اکنون رفتهاند». حارث با سه هزار مرد عازم تعقیب ما شده و با مشعلهایی از برگهای نخل به جستوجوی ما پرداختند. آنها اغلب بالای آبراه قدم میزدند. امّا ما در داخل آبراه بودیم و آنها بالای آن بودند، به گونهای که قادر به دیدن ما نبودند. }27{ وقتی که تمام تلاششان را در یافتن ما انجام دادند و چیزی نیافتند، به نزد همسر ابو رافع برگشتند و از او پرسیدند: «آیا کسی از آنان را شناختی؟» وی گفت: از جمع آنان صدای عبداللّه بن عتیک را شنیدم؛ اگر او در سرزمین ما باشد، با آنهاست». }28{ بدین ترتیب، آنها بار دیگر جست و جو را آغاز کردند، }29{ و اعضای گروه به
1) ر.ک: پیش از این، یادداشت 63.
همدیگر میگفتند: «چگونه است که یکی از ما به جمع آنان بپیوندیم تا ببینیم که آیا ابو رافع مُرد یا نه؟ «بدین ترتیب الاسود بن خزاعی بیرون رفت، }30{ به جمعیت پیوست و قاطی آنها شد و مشعلی مثل مشعل آنان به دست گرفت، تا اینکه بار دیگر به قلعه بازگشتند و او با آنها رفت. منزل مملو از جمعیت بود. او گفت: آنها همه آمدند ببینند که وضعیّت ابو رافع چگونه است. }31{ همسر ابو رافع با مشعلی روشن بالای سر او آمد تا ببیند که آیا او زنده است یا مرده. }32{ او گفت: «قسم به خدای موسی او درگذشت». امّا من نمیخواستم بدون اطّلاعات روشن باز گردم، لذا بار دیگر با آنها وارد اتاق شدم، و اثری از حیات در او نبود. }33{ یهودیها بیرون آمدند و همه با هم به شیون برخاستند، و آماده دفن او شدند. }34{ من با آنها بیرون آمدم، در حالی که مدّتی نسبتا طولانی از همراهانم دور مانده بودم. به درون آبراه و نزد آنها رفتم و خبر را به آنها گفتم. دو روز در همان جا ماندیم تا این که جستوجو برای یافتن ما فروکش کرد. }35{ سپس محل را ترک کردیم، و راهی مدینه شدیم، هر
یک از ما مدّعی بود که او (ابو رافع) را کشته است. }36{ نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله که بالای منبر بود آمدیم. وقتی ما را دید. گفت: «شاد باشید!» گفتیم: «شما شاد باشید یا رسول اللّه!» پیامبر فرمود: «آیا او را کشتهاید؟» گفتیم: «آری، }37{ و هر یک از ما مدّعی انجام این کار هستیم». پیامبر فرمود: «فورا شمشیرهایتان را به من دهید!» شمشیرهایمان را به ایشان دادیم، }38 {فرمودند: «این شمشیر ابو رافع را کشت.
نشانههایی از غذا بر شمشیر عبداللّه بن انیس باقی است». }39{ ابن ابی الحُقیق، «قَطْفان» و مشرکان عرب را که گرد او جمع شده بودند برانگیخته بود و آنها را بشدّت ترغیب کرده بود که علیه رسول خدا بجنگند. از این رو، پیامبر این مردان را برای کشتن او فرستاد(1)
ارائه دهد. استنتاج نخست من این بود که این الحاقات احتمالاً باید متعلّق به خود واقدی باشد، که با شیوه کار ابن اسحاق در افزودن دلیلی مشابه در مقدمه گزارش خود از این رویداد، قابل مقایسه است ر.ک: ابن هشام، سیره، ص 714؛ طبری، تاریخ، مجموعههای نخست، ج 3، ص 1378. امّا مجبور بودم زمانی که با این بخش در منابع بعدی به عنوان بخشی از روایت که به عروة بن الزبیر (ر.ک: پس از این ص 306) برمیگردد مواجه شدم، در نظرات خود تجدید کنم. بدیهی است که واقدی این بخش از روایت عروه را بدون نام بردن از منابع او اضافه کرده است، ابن سعد (به پیروی از نمونه ابن اسحاق؟) این بخش را در آغاز بخش تلخیص شده خود از روایت واقدی درباره این حادثه آورده است (ر.ک: ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 91).
.1) تصوّر میرود این بخش به دست فرد دیگری افزوده شده باشد تا دلیلی برای کشتن ابن ابی الحُقیق
ایّوب
بن النعمان - خارجة بن عبداللّه:
وقتی به ابو رافع رسیدند، بر سر این که چه کسی او را بکشد، به مناقشه پرداختند، از این رو به قرعه متوسّل شدند، و قرعه به نام عبداللّه بن انیس افتاد. وی شب کور بود
و به همراهانش گفت: «او کجاست؟» گفتند: «سفیدی او را خواهی دید که مثل ماه است». گفت: «او را میبینم». عبداللّه بن انیس جلو رفت و در حالی که گروه او در کنار
آن زن ایستادند و از ترس این که مبادا فریاد بکشد، شمشیرهایشان را بر سر او کشیدند. عبداللّه بن انیس وارد اتاق شد و با شمشیرش ضربهای زد، امّا به دلیل کوتاهی سقف، شمشیر کمانه کرد. بنابراین، روی او (ابو رافع) که شکمش پر از شراب بود خم شد، [و ضربه زد] تا حدی که صدای ضربه شمشیر را بر رختخواب شنید(1).
این دو روایت که ظاهرا به عبداللّه
بن انیس، صحابی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و از شرکتکنندگان در گروه علیه ابن ابی الحُقیق برمیگردد، به لحاظ مقدار و محتوا با هم متفاوتند، بسیار بیشتر از دو گونه روایت دیگر درباره این رویداد یعنی روایتهای ابو اسحاق و زهری که پیشتر
بحث شد. با وجود این، حتّی با مطالعه سطحی این دو متن به لحاظ ساختاری و محتوایی همخوانیها و مشابهتهای آشکاری به چشم میخورد. به منظور سادهسازی تحلیل محتوایی و مقایسه این متنها و دیگر متون، آنها را به واحدهای کوچک تقسیم کرده و
1) واقدی، مغازی، ج 1، ص 95-391. ترجمه ماتوک را بازسازی کردم «تاریخ و افسانه»، 92-90 با اندک تغییرات.
اعدادی را برای آنها در نظر گرفتم(1). متن طبری که حرف د (دختر) را برای آن انتخاب کردم، از 22 بخش تشکیل شده است. جدول مقایسه آن با متن واقدی که حرف پ (پسر) را برای آن برگزیدم، به شرح زیر ارائه میشود:
د 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
پ (3)
(6) 8 - (9) - (10) 26 - - (12)
د 12
13 14 15 16 17 18 19 20 21 22
پ (13)
(15) (14،17) - - (18) (23) (21) 22 (20،30)
(36)
در ردیف نخست بخشهای مطالب متن «د» ارائه شد و در ردیف دوم بخشهای معادل متن «پ». اعداد معمولی به این مفهوم است که دو بخش به لحاظ محتوایی مطابقت دارند؛ اعداد داخل پرانتز به این مفهوم است که محتوای آنها شباهت دارد، امّا تفاوتهایی
به چشم میخورد، و خط تیره به این مفهوم است که نه مطابقت و نه شباهت در دو بخش وجود ندارد. نتایج مقایسه به این قرار است: 14 بخش به لحاظ محتوایی شبیه هستند، شش بخش که هیچ برابری به همراه ندارند، و چهار بخش به لحاظ محتوایی مطابقت روشنی در آن دو به چشم میخورد. بدین ترتیب، مطابقت دو متن چندان وسیع نیست. بنابراین، به همدیگر وابستگی ندارند. از سوی دیگر، این دو متن ویژگیهای مشابهی را نیز نشان میدهند. افزون بر این، مطابقتها و مشابهتها بیشتر در یک توالی اتّفاق میافتند.
تنها چهار بخش از متن «پ» در توالی دیگری ظاهر شد (بخشهای 26، 15، 23، 20)، و از این چهار مورد، تنها یک مورد (26) با برابر خودش در متن «د» بسیار فاصله دارد. ما از این جدول میتوانیم نتیجه بگیریم که مشابهتهای بین دو متن را نمیتوان تصادفی دانست. آنها باید از یک منبع مشترک گرفته شده باشند. به دلیل تفاوتهای بسیار بین دو
روایت، حکایت منقول از منبع مشترک، چندان قابل تشخیص نیست و به شکل زیر
1) همه بخشها اساسیترین بخشهای مطالب نیستند، برای این که، به منظور محدود کردن تعداد این بخشها، تنها آن بخشهایی از مطالب را برگزیدم که برای مقایسه کردن، همانندیهایی در دیگر متون داشته باشد. بنابراین، برخی از بخشها، بزرگتر از بخشهای دیگر هستند.
میتوان آن را ارائه داد:
پیامبر صلیاللهعلیهوآله پنج تن (از جمله عبداللّه بن عتیک، عبداللّه بن اُنَیس، ابو قتاده و یک همپیمان آنان) را برای کشتن ابن ابی الحُقیق که در خیبر زندگی میکرد، گسیل داشت. آنها شبانگاه وارد خیبر شدند و درهای خانهها را یکی پس از دیگری قفل کرده تا این که
به اقامتگاه ابن ابی الحُقیق رسیدند و برخی از آنها از آن بالا رفتند. عبداللّه
بن عتیک اجازه دخول خواست. همسر ابن ابی الحُقیق از طریق صدا او را شناخت و به آنها اجازه ورود داد. یکی از آنها با شمشیرش او را تهدید کرد، امّا ممنوعیّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در خصوص قتل زنان را به خاطر آورد. حملهکننده (حملهکنندگان) ابن ابی الحُقیق را به دلیل رنگ
سفیدپوش شناخت (شناختند). عبداللّه بن اُنَیس او را کشت. وقتی که آنها محل را ترک
کردند، همسرش فریاد کشید، یکی از آنها، هنگام پایین آمدن از خانه پایش صدمه دید و دیگر(ان) او را حمل کردند. یکی از آنان متوجّه شد که کمانش را فراموش کرده است، برگشت و آن را آورد. گروه به مدینه بازگشت.
این تنها طرح اوّلیه داستانی است که میبایست منبع مورد استفاده این دو روایت قرار گرفته باشد، و حتّی در این طرح اوّلیه، جایگاه دقیق برخی از این افراد روشن نیست. این
مطلب که همسر ابن ابی الحُقیق صدای ابن عتیک را تشخیص داده و یا این که یکی از افراد گروه کمان خود را فراموش کرده بود، درست است. افزون بر این، این دو متن به لحاظ واژگانی کاملاً با هم مطابقت ندارند. تنها در برخی واژههای معمولی مطابقتهایی به چشم میخورد.
گذشته از عناصر مشترک، این دو حکایت در بسیاری از جزئیات تا حدّ زیادی با هم متفاوتند. برجستهترین تفاوتها مربوط به تناقضات واقعی است که صرفا نمیتوان با فرض این که آنها از متنِ بسط داده شده یا خلاصه شده روایت اصلی گرفته شدهاند، توجیه کرد. پنج تفاوت عمده زیر را میتوان برشمرد: 1) تعداد افرادی که به منظور کشتن
ابن ابی الحُقیق وارد منزل او شدند. بنا به متن «د»، آنها تنها دو تن بودند: ابن عتیک و ابن انیس؛ بنا به متن «پ»، همه افراد گروه برای کشتن او وارد منزلش شدند. 2) در نسخه «د»
از ابن انیس میگوید که شمشیرش را بالای سر همسر ابن ابی الحُقیق گرفته بود، ولی به یاد گفته پیامبر صلیاللهعلیهوآله افتاد که کشتن زنان و کودکان را منع کرده بود؛ در نسخه «پ» این فرد یکی از قاتلان بود و نامش را نمیآورد، ولی ابن انیس نمیتواند باشد. 3) فردی که هنگام
پایین آمدن از اتاق ابن ابی الحُقیق پایش صدمه دید، در متن «د» ابن عتیک است، امّا در
متن «پ» ابو قتاده. 4) در نسخه «د» بخش مربوط به کمان فراموش شده متعلّق به ابن انیس دانسته شده و در نسخه پ متعلّق به ابو قتاده و افزون بر این، هر دو بخش در توالی
بعدی گزارش شده است. 5) تفاوت عمده همچنین در اینجاست که بنا به نسخه «د» همسر ابن ابی الحُقیق صدای ابن عتیک را زمانی که درخواست اجازه ورود به منزل را دارد، تشخیص میدهد، در حالی که در نسخه «پ» تنها زمانی این مطلب عنوان میشود که یهودیان خیبر ماوقع را شنیده بودند و کار جست و جوی قاتلان را آغاز کرده بودند. این تفاوتها و نیز اختلاف در شرح برخی از بخشها (برای مثال «د» در 7-11 با «پ» در 10-12 و «د» در 22 با «پ» در 36) استنتاج ما را تأیید میکند که هر دو متن مستقیما هیچگونه وابستگی نسبت به هم ندارند.
ثابت کردیم که هر دو نسخه در برخی عناصر مهمِّ ساختاری، مشترکاتی دارند که از روی تصادف نمیتواند باشد، بلکه میبایست از یک منبع مشترکی استفاده کرده باشند. بنا به اِسناد حلقه مشترک ابن انیس است. در واقع کاملاً محتمل است که طرح اوّلیه هر
دو نسخه از او یا به بیان دقیقتر از داستانی که او نقل کرد اقتباس شده، و شاید در طول
زمان شکلهای مختلفی به خود گرفت. در غیر این صورت این مسأله را باید مسلّم فرض کنیم که منبع مشترک هر دو نسخه حکایت فردی است که ظاهرا آن را از ابن انیس اقتباس کرده امّا نام او را ناقلانِ هر دو روایت ذکر نکردهاند.
به رغم مقایسه بین این دو نسخه که علی الظاهر به ابن انیس برمیگردند و اثبات محتوای منبع مشترک که این دو نسخه میبایست از آن اقتباس شده باشند، موضوع همین منبع مشترک هنوز به طور کامل مورد کند و کاو قرار نگرفته است. خواننده دقیق این متون درک خواهد کرد که آنها نه تنها مشابهتهایی نسبت به همدیگر دارند، بلکه با
روایت زهری که ظاهرا آن نیز به اعضای خانواده ابن کعب برمیگردد، همچنین مشابهتهایی دارند. از این رو ارتباط نسخه وی و نیز نسخه ابو اسحاق با نسخهای که ظاهرا از ابن انیس اقتباس گردیده، میبایست در وهله نخست مورد مطالعه قرار گیرند، پیش از آنکه پاسخ قطعی به موضوع منبع یا منابع همه نسخهها را بتوان ارائه داد(1).
ارتباط بین روایتهای مختلف
به منظور تسهیل در مقایسه این دو متن که ظاهرا از ابن انیس اقتباس شده با متن زهری، متن زهری نیز به بخشهای محتوایی تقسیمبندی شده است (ر.ک به ترجمه این متن در صفحات 139-141 .
واحدهای مناسبی از این سه روایت را میتوان در جدولی در کنار هم قرار داد. روایت زهری (ز) منبع مورد استفاده دو روایت دیگر («د» = دختر ابن انیس، «پ» = پسر ابن انیس) بهشمار میرود. حرف «م» نشانگر تفسیر مَعْمر از روایت زهری و حرف «الف» نشانگر تفسیر ابن اسحاق از این روایت است.
9م
8 الف 7 3 م = 6 الف 5 4 6 الف = 3 م 2 1 ز
3 (2) 2 - - (1) - - - د
8 - 4 - - 3 - - - پ
17 16 15 الف 14 13 12 11 10 9 الف ز
(14) - - - (11) - 7 (6 و 5) - د
14 - - - (12) 11 (10) (9) - پ
1) تحلیل روایتهای مختلف در خصوص قتل ابن ابی الحُقیق به نسخههایی که دارای اِسناد هستند محدود شده است. در منابع بعدی، چندین نسخه دیگری یافت شدهاند که عموما از یکی از نسخههایی که هماکنون درباره آنها بحث کردیم، بخصوص ابن اسحاق، ابن سعد الواقدی و البخاری، گاه حتّی معجونی از همه آنها، گرفته شدهاند، برای مثال ر.ک: ابن الجوزی، منتظم، ج 2، ص 342؛ ابن عبدالبرّ، دُرَر (ر.ک: استذکار، ج 14، صص 57-58)؛ ابن کثیر، بدایه، ج 4، صص 40-137؛ ابن سیّد الناس، عیون، ج 2، صص 65-66؛ ذَهبی، تاریخ، ج 1، صص 45-341؛ نویری، نهایة، ج 17، صص 99-197.
26 الف 25 24 23 22 21 20 19 الف 18 ز
26 25 22 (17) (21) 18 19 (15) پ
33الف 33 32 31 30 29الف 29م 28 27 ز
38 37 (36) (35) 32 27 - 31 (29) پ
34الف 34م ز
39 - پ
مقایسه محتویات روایت زهری با روایتی که به ظاهر به دختر ابن انیس (طبری) برمیگردد این نتایج را به دست میدهد: چهار بخش مطابقت دارند، نُه مورد با محتوای مشابه و 26 مورد هیچ برابری ندارند. مقایسه با نسخهای که به پسر ابن انیس (واقدی) نسبت داده میشود، 15 مطابقت نشان میدهد، ده مورد مشابهت محتوایی و دوازده مورد هیچگونه ارتباطی را نشان نمیدهد.
بدیهی است که بین متن زهری و دو متن دیگر مشابهت ساختاری به چشم میخورد و این نتیجهگیری با این حقیقت مورد تأیید قرار میگیرد که توالی بخشها تقریبا به یک
گونه است. افزون بر این، موارد زیادی از مطابقت به لحاظ محتوایی را میتوان در این جدول یافت. بین متن (زهری) و متن «پ» (واقدی) بسیار بیشتر از متن «د» (طبری) مطابقت وجود دارد، حتّی اگر مقایسه بین بخشهای 1-23 محدود شود، چرا که دو نسخه «پ» و «د» به لحاظ حجم دارای متن برابری هستند.
ارتباط بین روایت زهری و روایتهایی که ظاهرا از ابن انیس اقتباس شده است نیز، هنگامی که مطابقتهای واژگانی را مورد بررسی قرار دهیم، آشکار میشود. متن «پ» چندین تناظر دقیق متنی را نشان میدهد(1).
1) حروف اول نسخههای متنی مختلف در اینجا مورد استفاده قرار خواهد گرفت: م = مَعْمر، م 2 = نسخه کوتاه معمر، الف = ابن اسحاق، مُعْ = موسی بن عقبه، اس = ابراهیم بن سعد.
«پ» = پسر
وَ قَدْ بَعَثنا رسول اللّه خَمْسة نَفَر: عبداللّه بن عتیک و عبداللّه بن انیس و ابو قتاده و الاَسود بن خزاعی وَ مسعود بن سِنان.«ز» = زهری
بَعَث رسول اللّه (مُعْ) خَمْسةَ نَفَر
(الف) عبداللّه بن عتیک و عبداللّه بن اُنیس و مَسعودُ بن سنان الاَسْود و ابا قتادة بن ربیع بَلْدمه و اَسْود بن خزاعی حلیفا لَهُم (مُعْ)- ثُمَّ خَرَجوا لا یَمُرّون بباب مِنْ بیوت خیبر اِلاّ اَغْلَقوه حتّی اَغْلَقوا بیوت القریة کلّها حتّی انْتَهَو الی عَجَل... فَصَعِدْنا- فخرجوا حتّی جاءوا خَیْبر فلمّا دخلوا البَلَد عَمَدوا اِلی کلّ بیت مِنها فغَلّقوه من خارِجِه علی اَهله ثُمَّ اَسْنَدُوا الیه فی مَشْرَبة له فی عَجَل (م)- فَما عَرَفْناهُ اِلاّ ببیاضه کَاَنّه قُبْطِیَّ
مُلْقاة- ما دَلّنی علیه اِلاّ بیاضه عَلی الفِراشْ فی سواد اللیل کانّه قُبْطیّ مُلْقاة (م، الف)- ثُمّ ذَکَرْنا أنَّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نَهانا عَنْ قتل النّساء- ثُمَّ یَذْکر نَهْی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله... (الف) نَهی عن قتل النساء و الصبیان (م 2)- و کنتُ رجلاً اَعْشی لا اُبْصِر باللیل الاّ بَصَرا ضعیفا- و کانَ... رجلاً سیّئ البَصَر- فَاتّکأ بسَیْفی علی بَطْنه حتّی
سَمِعْتُ خَشَّهُ فی الفراش- تَحامَل... علیه بسَیْفه فی بَطْنِه حتّی اَنْفَذَهُ- وَانْکَفَّتْ رِجْلُه فَاحْتَمَلُوه بینهم... و اخْتَبَأ القوم فی بَعْض مناهر خَیْبر- فَاَوْثِئَتْ رِجْلهُ وَثْئا شدیدا و احَتمَلْناهُ حتّی نَأتی بِهِ مَنْهَرا مِنْ عیُونهم- یَطْلُبونَنا بالنیران فی سُعَل السَعَف- فَاَوْقدوا النیران وَ اَشْعَلوا فی السَعْف و جَعَلوا یَلْتمسون وَیشْتَدّون (م) / واشْتَدّوا فی کلّ وَجْه یَطْلُبونَنا (الف)
فَاِن کان فی بلادنا هذه فَهُو مَعَهُملَقَد عرفتُ صوت ابن عتیک ثُمّ اَکذبْتُ فَقُلْتُ أنّی ابن عتیک بهذه البلادفقالتْ: فاظ ولاه موسیثُمّ قالت: فاظَ ولاه یهودقَدِمْنا عَلَی النبیّ صلیاللهعلیهوآله و هُو علی المنبر، فلمّا رَآنا قال: اَفْلَحَتِ الوجوه! فَقُلنا: اَفْلح وَجْهک یا رسول اللّه! قال: اَقتَلتموه؟ قُلنا: نَعَم- قدموا علی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و هُوَ علی المنبر (مُع) فلمّا رَآهم (اس) قال: اَفْلحت الوجوه! قالوا: اَفْلحَ وَجهُک یا رسول اللّه. قال: اَقَتَلتُمُوه؟ قالوا: نَعَم (مع)وَ کلّنا یَدّعی قَتله. قال: عجّلوا عَلیَّ بِاسیافکم فَاَتَیْنا بِاَسیافِنا ثمّ قال: هذا قَتَلَه، هذا اَثَر طَعام فی سیف عبداللّه بن اُنیسواختلفنا عنده فی قتله و کلّنا یَدّعیه
فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: هاتوا اَسیافکم! فجئنا بها فَنَظر اِلیها فقال لسیف عبد اللّه بن اُنیس: هذا قَتَله، اَری فیه اثر الطّعام (الف)این جدول نشان میدهد که بین روایت زهری و روایت منسوب به پسر ابن انیس در نسخه واقدی مطابقتهای متنی فراوانی وجود دارد. این مسأله میتواند بدین مفهوم باشد که واقدی یا منبع مورد استفاده او ممکن است روایت تازه و مفصلتری به وجود آورده باشند که مبتنی بر نسخه روایت زهری است، بیآنکه ذکری از آن کرده باشد. امّا قرائنی
در دست است که این فرضیه را رد میکند. 1) اگر واقدی یا منبع مورد استفاده او روایت
خود را از متن زهری اقتباس کرده باشند، باید توقّع داشت که آنها از یکی از نسخههای
مختلف چون نسخه ابن اسحاق یا نسخه مَعْمر استفاده کرده باشند. امّا بدیهی است که چنین نیست. گاهی متن واقدی با متن ابن اسحاق شباهت دارد، گاه با متن مَعمر و گاه حتّی به نظر میرسد که آنها را به هم آمیخته است(1)
J.M. Jones, ``Ibn Isḥāq and Wāqid. The Dream of `Atika and the Raid to Nakhla in Relation to the Charge of Plagiarism'', in BSOAS, 22 (1959), 41-51.
و نیز اخیرا ام. لِکر در اثر زیر آن را مردود دانسته است:
Wāqid's Account'' and The Death of the Prophet Muḥammad's Father: Did Wāqid Invent Some of the Evidence?'', in ZDMG, 145 (1995), 9-27.
به نظرم پیش از قضاوت قطعی درباره واقدی مطالعه منسجم مغازی واقدی با توجّه به مدارک جدیدی که امروزه در دسترس قرار دارد سخت مورد نیاز است.
. شاید با این فرضیه بتوان توضیح1) جی. ولهاوزن، جی. هورویتز و اخیرا گ. شولر نشان دادهاند که گاه واقدی متن ابن اسحاق را بدون آنکه از آن به عنوان منبع مورد استفاده نامی ببرد رونویسی کرده است. (G. Schoeler, Charakter, 134-42). امّا، به نظر میرسد که در اینجا چنین موردی صادق نباشد. نسخه واقدی با دیگر نسخههای روایت زهری در هفت مورد مطابقت دارد، امّا نه به روایت ابن اسحاق که تنها چهار مورد مطابقت در آن وجود دارد. در دو مورد، مطابقت با متن معمر به چشم میخورد و حتّی در تناقض آشکار با متن ابن اسحاق است. اتّهام رونویسی و جعل آشکار مدارک که به واقدی زده میشود مورد قبول اثر زیر نیست:
داد که واقدی یا منبع مورد استفاده او نسخهای از زهری را مورد بهرهبرداری قرار داده که این نسخه اکنون یافت نمیشود، یا با این فرضیه که وی با شناختی که از نسخههای مختلف داشته، بر اساس آنها نسخه خود را نگاشته است. امّا به اعتقاد من هیچ کدام از این دو فرضیه قانعکننده نیست. 2) متن واقدی بقدری گونههای متفاوتی را از متن روایت
زهری ارائه میدهد که نمیتواند وابستگی به این متن را قابل قبول سازد. برای مثال: در
متن زهری، ابن عتیک گروه خود را عربهایی معرّفی میکند که در پی آذوقهاند، در متن پسر، او خود را یهودی معرّفی میکند که حامل تحفهای است. در متن زهری ابن عتیک دارای ضعف بینایی بود و بنابراین از نردبان سقوط کرد و پایش پیچ خورد. بر اساس متن پسر، ابن انیس فردی است که دچار ضعف بینایی بود، امّا این مسأله او را از یافتن قربانی
خود و کشتن او باز نداشت و ابن قتاده بود که به دنبال یافتن کمانش که فراموشش کرده بود، پایش پیچ خورد. هیچ یک از این مطالب در متن زهری یافت نمیشود و تصوّر این که چرا فردی متن زهری را تا بدین حد دگرگون ساخته، مشکل است. 3) واقدی نه تنها یک روایت کاملی منتسب به عطیّه، پسر ابن انیس عرضه کرد، بلکه روایت متفاوتی نیز
ارائه کرد که گفته میشود منتسب به خارجه، پسر دیگر وی میباشد که توصیف متفاوتی از قتل ابن ابی الحُقیق ارائه میدهد، توصیفی که نقش ابن انیس را پررنگتر کرد، و نقش
همراهان وی را نادیده میگیرد. هیچ مفهومی ندارد که فرض کنیم واقدی یا منبع مورد استفاده وی یعنی ایّوب بن نُعمان این دو نسخه را پدید آورده باشند.
از این رو، شباهتهای ساختاری و مطابقتهای متنی هر دو متنِ زهری و واقدی نمیتواند به دلیل وابستگی یکی به دیگری باشد، بلکه اقتباس این متنها از یک یا چند منبع مشترک باید مد نظر باشد. این استنتاج با شواهدی که اِسنادها ارائه میدهند، همخوانی دارد. هر دو نسخه ظاهرا به اعضای مختلف خانواده کعب بن مالک برمیگردد: متن واقدی به نعمان بن عبداللّه بن کعب بن مالک و متن زهری یا به عبدالرحمان بن عبداللّه بن کعب بن مالک یا به عموی او عبدالرحمان یا پدرش عبداللّه
برمیگردد.
با مقایسه روایت زهری و روایتی که ظاهرا از طریق عبدالرحمان بن کعب بن مالک به دختر ابن انیس (طبری) برمیگردد، همین نتیجه استنتاج میشود. هر چند رابطه خویشاوندی در متن «د» بیش از آنکه در محتوا و واژگان مطابقتی بوجود آورد، شباهت ساختاری فراهم ساخته است، امّا برخی تناظرهای برجستهای را نیز در آن میتوان یافت(1).
د
ز
1) اسامی به اختصار چنین آمدهاند: ا س = ابراهیم بن سعد، م = معمر، الف: ابن اسحاق، مک = مالک بن انس، سن = سفیان بن عُیَیْنه.
اَبی الحُقیق- ثمّ اَسندوا ِالیه فی مشربة لَهُ (م)فَاسْتأذن... فقالت امْراَةُ ابن اَبی الحُقیق- فَاسْتأذنوا فَخرجَتْ ِالیهم امرأته فقالتْفَاَذْکُر نهی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله عن قتل النساء و الولدان فَاکفّ عَنهاثُمّ یَذْکُر نهی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله (الف) عَنْ قتل النساء و الولدان (مک، سن) فَیَکفّ یَدَه (الف)- فسقط عبداللّه بن عتیک فی الدرجة- فَوَقَع [عبداللّه
بن عتیک] من الدرجة (الف)
با این حال، تفاوتها به گونهای هستند که هیچ یک از این دو متن نمیتوانند به یکدیگر وابسته باشند. این تفاوتها عبارتند از: بر اساس «د» تنها دو مرد، ابن عتیک و ابن انیس،
وارد منزل ابن ابی الحُقیق شدند. ابن عتیک نخست سعی کرد که او را بکشد، امّا چندان بدرستی قادر به انجام آن نبود. ابن اُنیس کمانش را فراموش کرد و برگشت آن را آورد. شباهتها و تناظرات متنی باید از منابعی ناشی شده باشد که هر دو نسخه بطور مشترک از آنها استفاده کردند.
به نظر میرسد که این نسخه مقایسه شده یعنی نسخه زهری و دو نسخهای که ظاهرا به ابن انیس برمیگردد از روایتهایی اقتباس شده است که در خانواده کعب بن مالک جریان داشت. این روایتها در بسیاری از جزئیّات و تا حدّی در موارد عمده با هم تفاوت
دارند، امّا با این حال، مطابقتهای ساختاری و گاه حتّی متنی بسیاری نیز در آنها به چشم
میخورد، احتمالاً این تفاوتها در این روایتها مربوط به دو منبع مختلف مورد استفادهای
است که در اصل از آنها گرفته شده است و نیز به دلیل مدت زمان طولانیتر در نقل شفاهی آن روایتهاست که در طی این مدت بین نسخههای مختلف اختلالاتی بوقوع پیوست. افزون بر این، حکایتها احتمالاً مختصر یا طولانی شدهاند (که همین میتواند علّت اندازههای متفاوت نسخهها باشد).
حتّی اگر این تاریخچه نسخههای متفاوت پذیرفته شود، ممکن است این پرسش مطرح شود که چرا دو نسخه از آنها به گونهای تألیف شده است که به ابن انیس، یکی از افراد گروه اعزامی برمیگردد (وی، به نقل از همه نسخههای خانواده کعب بن مالک فردی بود که واقعا ابن ابی الحُقیق را به قتل رسانیده بود) و در حالی که نسخه دیگر یعنی
نسخه زهری منبع واقعی گزارش خود را مشخّص نمیکند. برای جواب به این پرسش تنها میتوانیم متوسّل به حدس و گمان شویم. به نظر میرسد که فرض این مسأله غیر ممکن نباشد که هر یک از اعضای گروه تعبیر خود از این حادثه را نقل کرده است و این تعابیر از سوی اعقاب و دوستانشان منتقل شده و بخشی از «حافظه قبیلهای» بنو سَلِمه درآمد که همه شرکتکنندگان در این گروه، متعلّق به این قبیله بودند. احتمالاً فرزندان و دوستان ابن عتیک نقش نهایی خود را در این جریان برجسته ساختند و فرزندان و دوستان ابن انیس نیز با نقش نهایی خود همین رفتار را داشتند. روایتی که ظاهرا به براء بن عازب برمیگردد، ممکن است انعکاسی از نوع نخست روایت اصلی باشد، نسخهای که به دختر ابن انیس نسبت داده میشود، احتمالاً انعکاسی از نوع دوم آن روایت است. ناقلان دیگر ممکن است تلاش میکردهاند که گرایشات مختلف خانوادهها را به هم نزدیک کنند و به همه شرکتکنندگان اصلی این گروه نقش مهمی اعطا کنند. به نظر میرسد که در مورد نسخههای نعمان بن عبداللّه بن کعب که به دو پسر ابن انیس
نسبت داده میشود و در مورد روایت زهری که به منبع مورد استفاده او یعنی پسر یا نوه
کعب بن مالک مربوط میشود همین برداشت صحّت داشته باشد.
این پرسشِ دشوار باقی میماند که کدام یک از این دو برداشت از «اصالت» بیشتری برخوردار است، نسخه طولانیتر واقدی یا نسخه کوتاهتر زهری؟ همانگونه که پیشتر
گفته شد، به دنبال نظرات جی. شاخت، در تحقیقات غربی حدیثشناسی گرایشی است مبنی بر این که روایتهای کوتاهتر، روایتهای قدیمیتری هستند. به اعتقاد من هیچ دلیل موجّهی وجود ندارد که چرا چنین قاعده کلّی میبایست پذیرفته شود. ممکن است روایتهای مفصّل به قدمت روایتهای کوتاهتر باشد و اغلب روایتهای کوتاهتر بوضوح شکل مختصر روایتهای مفصل هستند. برای من متقاعدکننده نیست که نسخه واقدی دست کم به قدمت نسخهای باشد که زهری در سطح وسیعتری فراهم ساخت. حتّی بر این گمانم که نسخه زهری بیشتر نسخه مختصری است که دست کم مبتنی بر دو حکایت مختلف و احتمالاً مفصّلتر است. دو تفسیر متفاوت از آنچه که هنگام برگشت گروه به مدینه اتفاق افتاد که هر دو از زهری اقتباس شده است، ممکن است شاهدی بر این فرضیه باشد. همچنین قابل قبول به نظر میرسد که گردآورندگانی چون زهری برخی حکایتهای تخیّلی، مطوّل و بیش از اندازه مفصّل را حذف میکردند و مطالب متناقض را یکدست میکردند. نمونه عینی از این که چگونه گردآورندگان گاه به حکایتهای طولانی میپرداختند، مطالب ابن سعد منقول از نسخه واقدی درباره کشتن ابن ابی الحُقیق است. متن اصلاح شده ابن سعد تفاوت چندانی با متن زهری ندارد(1). در طی نقل روایت از سوی ناقلان اهل فن، این حکایتها میتوانستند حتّی بیش از این به اختصار نوشته شوند،
آنچنان که در چندین «داستان کوتاه» منقول از برخی شاگردان زهری به چشم میخورد. بنابراین، قصّه مفصّل واقدی، احتمالاً بیانگر سیر تکوینی این حکایت در پیش از زهری است، که بدین مفهوم نیست همه این جزئیات آن ضرورتا میبایست به سده نخست برگردد(2)
P. Crone, Meccan trade and the Rise of Islam, Princeton, 1987, 215 ff).
آثار افرادی که به اهل فن اشتهار دارند در هر صورت در روایتهای سیره از اهمیّت وافری برخوردارند، احتیاطا میتوانیم بگوییم که بسیاری از روایتهای مربوط به رویدادهای زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله احتمالاً شکل حکایت دارند که نسبت به آنچه که غالبا در مجموعههای متداول اهل سنّت وجود دارد، از تفصیل و هیجان بیشتری برخوردار هستند. همچنین ر.ک:
M.J. Kister, ``On the Papyrus of Wahb b. Munabbih'' in BSOAS, 22 (1959), 563-64.
.اگر استنتاج من صحیح باشد مبنی بر این که نسخه زهری و دو روایتی که به ابن اُنیس (د، پ) نسبت داده میشود به یکدیگر وابسته نیستند، بلکه هر دو از منابع قدیمیتر مشترک بهره گرفتند، آنگاه عنصر «شرعی» مبنی بر این که گزارش شده است پیامبر صلیاللهعلیهوآله از کشتن زنان و کودکان منع کرده، میبایست متعلّق به دوره پیش از زهری باشد، زیرا این
مسأله بخشی از هر سه روایت از آن روایات است. اگر این مسأله «یک ضمیمه سیرهشناسی» باشد، آنچنان که جی. بورتون پیشنهاد میکند(1)(که دور از اطمیناناست) پس، این مسأله، یک مسأله بسیار قدیمی است.
مقایسه نسخههایی که به اعضای خانواده کعب بن مالک برمیگردد شباهت ساختاری و چندین مطابقت متنی را آشکار ساخته است. این مسأله در خصوص مقایسه این نسخهها با نسخه منتسب به براء بن عازب بسیار کمتر به چشم میخورد. مطابقتهای محتوایی بدین قرار است: عبداللّه بن عتیک در این مأموریت نقش محوری برعهده داشت؛ وی شب که وارد منزل مقتول شد، برخی از درها را قفل یا باز کرد؛ او با نردبانی
وارد اتاقش شد و بعد از نخستین تلاش ناکام، با فرو بردن شمشیر خود بر شکمش وی را به قتل رساند، هنگام پایین آمدن از نردبان، قاتل از پلّه افتاد و پایش پیچ خورد؛ گروه محل را ترک نکرد تا این که مرگ ابو رافع تأیید شد.
مطابقتهای متنی بسیار اندک و شاید بصورت تصادفی باشد(2). وابستگی متن
1) Mattock, ``History and Fiction'', 97, n. 1.
2) اینک دو نمونه: در نسخه پسر، منزل ابن ابی الحُقیق، قصر نامیده شد و همینطور در روایت ابو اسحاق، و کشتن او با این واژهها توصیف میشود: «حتّی سَمِْعتُ خَشَّه فی الفِراش» که عبارت حتّی «سَمعتُ صوت الْعَظْم» را به خاطر میآورد اما، تنها در روایت یوسف بن اسحاق به نقل از حکایت ابو اسحاق این عبارت به چشم میخورد.
ابو اسحاق به متونی که به اعضای خانواده کعب بن مالک برمیگردد یا بالعکس را امری مردود میتوان شمرد. عناصر مشترکی که این متون به نمایش میگذارند یا باید به دلیل استفاده از منابع مشترکی باشد (به جای نمونه نخست ماتوک، باید سخنی از نمونههای نخستین به میان آوریم) که باید بسیار قدیمی باشد، قدیمیتر از حکایتهایی که اعضای خانواده کعب بن مالک نقل کردند، یا بخشی از قسمت اصلی حکایتهای تاریخی باشد که نشان میدهد واقعا چه رخ داده است، هر دو احتمال بطور همزمان نیز ممکن و قابل قبول میتواند باشد.
روایت عروه
به نظر میرسد که استنتاج حاصل شده با روایت مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق که تاکنون تنها بطور گذرا آن را ذکر کردهام یعنی نسخه عروة بن زبیر مورد تأیید قرار میگیرد(1). کاملترین متن این نسخه که تاکنون من برخورد کردهام، نسخهای است که در دلائل بیهقی آمده است. این نسخه، نسخه کوتاهی است که احتمالاً در اصل مفصلتر
1) بیهقی، دلائل، ج 4، ص 38؛ بخشهایی از این کتاب در مغازی واقدی، ج 1، ص 394 یافت میشود بی آنکه در پایان گزارش عطیّه از پدرش اِسناد را آورده باشد، همچنین در طبقات ابن سعد، ج 2، ص 91 (بدون اِسناد و مسلّما برگرفته از واقدی)؛ در عیون ابن سیّد الناس، ج 2، ص 66 (به نقل از ابن سعد)، تاریخ ذهبی، ج 1، ص 345؛ فتح ابن حجر، ج 7، ص 435 و شرح زرقانی، ج 2، ص 167 (بنا بر س. مُرسی الطاهر، بدایة الکتابة التاریخیّه عند العرب. اوّل سیرة فی الاسلام: عروة بن الزبیر بن العوّام، بیروت، 1995، 170) بخشیهایی از این کتاب به چشم میخورد، همین طاهر مسبوق الذکر نیز این مطلب را تحت عنوان مقتل ابن ابی رافع از عیون ابن سیّد النّاس با همین اِسناد (ابن لهیعه - ابوالاَسْود - عروة) نقل میکند، امّا با متنی کاملاً متفاوت («پیامبر خدا عبداللّه بن عتیک را همراه با 30 مهاجم که در میان آنان عبداللّه بن اُنَیس بود گسیل داشت...»). امّا این مطلب، بخشی که مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق باید باشد نیست، بلکه مربوط به گروه اعزامی علیه اُسَیْر (ابن سعد) یا الیُسَیْر بن رِزام، دیگر رهبر یهودی در خیبر است. ابن سیّد الناس، اظهارات عروه را در متن کاملی نقل میکند و همچنین میگوید که نام عبداللّه بن عتیک به ولید، یکی از شاگردان ابن لهیعه برمیگردد، در حالی که ناقلان دیگر، از عبداللّه بن رواحه نام بردند که از او در دیگر روایات به عنوان رهبر گروه اعزامی علیه اُسَیْر یاد شده است. ر.ک: ابن سیّدالناس، عیون، ج 2، ص 110.
بود. سه حلقه آخرین اِسناد عبارتند از: ابن لهیعه (وفات: 174/790-791) - ابوالاَسود [یتیم عروه] (وفات: 131 / 748-749 یا بعد) - عروه (وفات: 94 / 712-713)(1). متن چنین است:
سلاّم
بن ابی الحُقیق از میان قبیله غطفان و مشرکان عرب در همسایگی آنان [نیروهایی] گرد آورده بود، و آنها را به مبارزه علیه پیامبر خدا دعوت کرده و به آنها مواجب سنگینی پرداخت کرده بود. سپس، غطفان با آنها [یهودیان؟] همدست شدند. حُیَی بن اَخْطب در مکّه اهالی این شهر را اغفال نمود. او به آنها گفت که قبیلهشان [غطفان؟] چندین بار به آنجا [مکّه؟] آمدند و توقّع کمک مالی داشتند. [بدینرو] غطفان با آنها [اهالی مکّه؟] توافق کردند(2). پیامبر خدا، عبداللّه بن عتیک(3)بن قیس
بن اسود، ابو قتادة الربیع و اسود خزاعی را بر ضدّ ابن ابی الحُقیق گسیل داشت. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرماندهی آنان را به عبداللّه بن عتیک سپرد. آنها شبانگاه به او یورش بردند و او را به قتل رساندند(4).
از آنجایی که به نظر میرسد هیچ گزارش دیگری که این رویداد را بر اساس روایت عروه گزارش کند وجود ندارد، امکان بررسی اِسناد نیز برای ما وجود ندارد، مگر این که
مطالبی را که فرهنگهای رجال درباره ناقلان نوشتهاند مورد کنکاش قرار دهیم. این مسأله
دست کم تا آنجا که به ابن لهیعه مربوط میشود، چندان مطلوب به نظر نمیآید(5). بیشتر متن حاوی گزارشی است درباره علل و انگیزههایی که منجر به اعزام گروهی برای قتل ابن ابی الحُقیق شده است. این بُعد از مسأله در روایتهای مربوط به این حادثه که به خانواده کعب بن مالک برمیگردد وجود ندارد، امّا در دو گونه از این روایت منسوب به
براء بن عازب هر چند به اختصار، ذکر شده است(1).
شرح مربوط به خود گروه اعزامی به مطالب زیر محدود میشود: الف) پیامبر سه تن را [برای کشتن] ابن ابی الحُقیق فرستاد، ب) این افراد عبارت بودند از عبداللّه بن عتیک بن قیس بن اسود، ابو قتادة بن ربیع و اسود الخزاعی، ج) پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرماندهی آنان را به عبداللّه بن عتیک سپرد و د) آنها شبانگاه به او یورش برده و او را به قتل
رساندند.
در روایت زهری به نقل از خانواده کعب
بن مالک نیز از سه شرکتکننده در این گروه گفته شد، امّا اسامی آنها کاملاً یکی نیستند. روایات مختلف از متن زهری نه نَسَب کامل
ابن عتیک را آوردند و نه نام اسود الخزاعی به جای اسود بن خزاعی. جالبتر اینکه در این جا ذکری از عبداللّه بن انیس به میان نیامد، همو که بنا بر نسخههای خانواده کعب بن مالک فردی بود که ابن ابی الحُقیق را به قتل رسانید. این تفاوتها همراه با کاهش تعداد
نفرات شرکتکننده دال بر وابستگی مستقیم گزارش ابن لهیعه به روایت زهری نیست. امّا عبارت «و اَمَّر علیهم عبداللّه بن عتیک» در روایت زهری نیز آمده است، همانگونه که روایات ابن اسحاق و موسی بن عقبه ذکر کردهاند، این مسأله میتواند اشاره به وابستگی
به روایت زهری داشته باشد، امّا این استنتاج قانعکننده نیست، زیرا همین عبارت نیز در
روایت براء بن عازب به چشم میخورد، و نیز از آنجایی که تقریبا تمام روایتها، از این
حقیقت ناشی شدند که ابن عتیک رهبر گروه اعزامی بود. بنابراین ممکن است، نسخهای که ابن لهیعه از ابوالاَسود نقل کرده است، با نسخه زهری بیارتباط باشد و احتمالاً به
منابع قدیمیتر برمیگردد. نمیتوان نادیده انگاشت که یکی از این منابع احتمالاً گزارشی از عروة بن زبیر است. امّا با این روایت که ظاهرا به عروه برمیگردد باید با
احتیاط برخورد کرد. بررسیهای اخیر نشان دادهاند که گزارشات مغازی ابن لهیعه و اِسناد ابوالاَسود عَنْ عروه برخی ویژگیهایی را نشان میدهند که اساسا مربوط به متن
1) ر.ک: بخشهای قبلی همین مقاله.
عروه نیستند(1). بدین رو باید این احتمال را بپذیریم که هم ابن لهیعه و هم ابوالاسودبخشهایی از روایت زهری را مورد استفاده قرار داده و بخشهای دیگری از منابع ناشناخته و منابعی که خود زهری به وجود آورد، به متون خود افزودند. مادام که روایتهای ابی لهیعه به نقل از ابوالاسود به طور نظاممند مورد مطالعه قرار نگیرند و با دیگر نسخهها مقایسه نشوند، و مادام که روایات مختلف از این روایت منسوب به عروه که مستقل از روایت ابن لهیعه است در دسترس نباشند، باید از نتیجهگیری شتابزده بپرهیزیم و ترجیحا از این روایت منسوب به عروه بنا به دلایل تاریخی استفاده نکنیم.
4- روایات مختلف
گذشته از جریان کلّی روایت مغازی که مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق میشده است، درباره این فرد روایتهای دیگری وجود دارد که در برخی موارد با روایت مغازی تفاوت دارد. این روایتها در مجموعههای تاریخی، زندگینامهشناسی، تفسیری و دیگر مجموعهها یافت میشوند. تفاوتها اساسا مربوط به نکات زیر میشود: 1) نامهای او، 2) علّت کشته شدن او، 3) زمان وقوع رویداد. مارکو. شولر بسیاری از این روایتها را در
رساله خود جمعآوری کرده است:(2)
نویسنده لطف کرد و آن بخشهای کتابش را که مربوط به این حادثه میشد، قبل از چاپ در اختیارم گذارد.
تا آنجا که به نامها و نَسَب مربوط میشود، شولر به تفاوتهای بسیاری در منابع اشاره کرده است(3). افزون بر نام کامل او یعنی «ابو رافع سلاّم بن ابی الحُقیق العَوَر»، با کنیه او،
1) See G. Schoeler, Charakter, 81-85 and the contribution of A. Görke in this volume.
2) Exegetisches Denken und Prophetenbiographie. Eine quellenkritische Analyse der Sra-Überlieferung zu Muḥammads Konflikt mit den Juden. Wiesbaden 1998, 282-86, 336-40.
3) ابن حجر، تهذیب، ج 5، صص 282-286. متنهایی که او ذکر میکند، همیشه ارتباطی با کشتن ابن ابی الحُقیق ندارد.
ابو رافع، اِسم او، سلاّم یا عبداللّه، و نَسَب او، ابن ابی الحُقیق نیز برخورد میکنیم(1). نسبت او گاه النَضَری و گاه القُرَظی خوانده شد. افزون بر این، رهبر یهودی دیگری بود با نام سلاّم بن مِشْکَم که از او نیز به همدستی با قریش علیه پیامبر نام برده شد و مدتی را در خیبر زندگی میکرد. بنابر برخی منابع، وی وابسته به بنونضیر بود، بنا بر برخی منابع
دیگر، وابسته به بنو قُریظه. با توجّه به این «سردرگمی» مربوط به این فرد، شولر پیشنهاد
میکند که گزارشهای اصلی تنها یک سلاّم، یک ابن ابی الحُقیق و یک ابو رافع میشناختند که در واقع افراد مختلفی بودند یا در روایات مختلف از آنان یاد شده است،
امّا بعدها با قرار گرفتن در متون جدید و با یافتن نامها و نَسَبهای مختلف، بخشی با هم ترکیب شدند و بخشی به شکل فردی ماندند. او حتّی این فرضیه را مطرح میکند که هدف این گروه به سرپرستی عبداللّه بن عتیک، ابو رافع بود و نه سلاّم بن ابی الحُقیق و اضافه میکند که حتّی زهری، سلاّم و ابو رافع را یک فرد به حساب نمیآورد(2)
Schöller. Exegetisches Denken, 339.
. پس ترکیب این دو اسم باید بعد از زهری اتفاق افتاده باشد.امّا فرضیههای شولر را با تحلیل اسنادی که در عین حال متن نیز هست میتوان رد کرد. اگر نامهای فرد مقتول را که در متنهایی از روایات مختلف برگرفته از زهری آمده با هم مقایسه کنیم، آشکار میشود که زهری با سه جزء مربوط به این نام آشنا بوده و آنها را نقل کرده است: «ابو رافع» را مَعْمر و موسی بن عقبه نقل کردهاند، «سلاّم» را مَعْمر و بکّائی از ابن اسحاق نقل کردهاند و «ابن ابی الحُقیق» را همه ناقلان مورد استفاده قرار
دادهاند (امّا تنها همین اسم، بدون هیچ اضافاتی دیگر را فقط سَلَمه و محمّد بن سَلَمه(3)از ابن اسحاق، ابراهیم بن سعد، مالک، سفیان بن عُیَینه از زهری و عبداللّه بن مبارک از
مَعْمر مورد استفاده قرار دادند). در بررسی تاریخ نقل روایت، قاعده زیر حاصل میشود: مطابقتهای بین دو یا چند گونه مستقل از یک روایت به احتمال زیاد ناشی از استفاده آنها از یک منبع مشترک است. بر مبنای این قاعده، زهری (دست کم گاهی) باید بیش از یک جزء از نام او و شاید حتّی نام کامل او را نقل کرده باشد. معمولاً، بیشتر ناقلان (و شاید حتّی خود زهری)، شکل کوتاه شده نام او و بیشتر ابن ابی الحُقیق را ترجیح دادند(1).
در مجموعه روایت منقول از ابو اسحاق السبیعی و منتسب به براء، تقریبا تمام انواع روایات، حتّی روایات اخیر مثل روایات بیهقی، تنها کُنیه، ابو رافع، را ذکر کردند(2). در
روایاتی که بقولی به عبداللّه بن انیس برمیگردد اختلافی به چشم میخورد: نسخه دختر
عبداللّه بن انیس (طبری) از ابن ابی الحُقیق نام میبرد (بر اساس اکلیل الحاکم، عبداللّه بن ابی الحُقیق)(3)، در حالی که نسخه منسوب به عطیّه پسر ابن انیس، آنچنان که واقدی نقل کرده، ابو رافع آورده است. روایتی که ظاهرا به عروة بن زبیر برمیگردد، نیز روایات
مختلفی با نامهای مختلف ارائه میدهد: مفصلترین نسخه (بیهقی)، سلاّم بن ابی الحُقیق آورده است، بخشی که در مغازی واقدی آمده، تنها ابن ابی الحُقیق را در بر دارد و در بخشی که ابن سعد، شاگرد واقدی، در کتاب طبقات نقل کرده، ابو رافع بن ابی الحُقیق
1) منابع لازم را در یادداشت 22 مشاهده کنید.
2) منابع لازم را در یادداشت 16 مشاهده کنید. نسخه رویانی از هیچ اسمی نام نمیبرد.
3) آغاز نسخه حاکم را ابن حجر نقل کرده است فتح، ج 7، ص 434 بدون ذکر اِسناد، امّا بر اساس «متن»، نسخه دختر ابن انیس که طبری آورده است، کاملتر به نظر میآید. ظاهرا، ادّعای شولر مبنی بر اینکه نام عبداللّه بن ابی الحُقیق را زهری نقل کرده است یک خطا به نظر میآید. در جامع بخاری، نخستین منبع مورد استفاده شولر، زهری نقلکننده اصلی این اسم نبوده است و ابن حجر، شارح بخاری، بوضوح نام عبداللّه بن ابی الحُقیق را به روایت عبداللّه بن انیس مربوط میداند که نقل آن از سوی زهری امری نامعلوم است. اسم عبداللّه به جای سلاّم که بر خلاف دیگر روایات به نظر میرسد، احتمالاً اشتباه نقلی است که پیش از بخاری رخ داد. شاید علّت این اشتباه نام عبداللّه بن عتیک باشد که بلافاصله بعد از نام ابن ابی الحُقیق آمده است.
ذکر کرده است(1). این مقایسه بین گونههای متنی از مجموعه روایات مختلف مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق، حکایت از این دارد که نامهای مختلف مورد استفاده اساسا چنان که
شولر گمان کرده از روایات مختلف که بعدها با هم ترکیب شدند، اقتباس نشده است، بلکه مربوط به ناقلانی است که تمایل به خلاصهنویسی دارند، گاهی ابورافع را ترجیح میدهند، گاه ابن ابی الحُقیق را. زهری و شاید حتّی منابع مورد استفاده او قبلاً از نام کامل او اطّلاع داشتهاند. هیچ قرینهای در دست نیست که حکایت از آن باشد که این مرد
مقتول اساسا تنها مشهور به ابو رافع باشد(2).
صرف نام ابن ابی الحُقیق، یعنی سلاّم در نخستین گزارشهای مربوط به قتل او به چشم نمیخورد. شاید علّت آن این باشد که آوردن نام سلاّم موجب اشتباه با دیگر رهبر یهودی در همان زمان یعنی سلاّم بن مِشْکم شود، که به اعتقاد شولر وی شخصیّت مجعول دیگری در ادبیات سیره است که به منظور تناسب یافتن با متون خاص، از طریق گزارشهای مربوط به رهبر یهودی تنها سلاّم نامیده میشد، بتدریج به سلاّم بن ابی الحُقیق تغییر یافت. با توجّه به استنتاج من در خصوص سلاّم بن ابی الحُقیق، این فرضیه
فاقد اعتبار است. افزون بر این شاید از خود بپرسیم که چرا در واقع بطور همزمان دو رهبر یهودی با یک اسم نمیتوانست وجود داشته باشد، دو رهبری که با قریش علیه پیامبر صلیاللهعلیهوآله همدست شدند و هر دو در جریان حوادث به قتل رسیدند. با این حال، این دو تن دارای کنیههای مختلفی هستند (به نظر میرسید که کنیه سلاّم بن مِشْکم، ابو حَکَم
بوده است)(3)و نَسَبهایشان متفاوت است، در حالی که مطابقتهای آنها بگونهای است
1) امّا، ابن سعد در مقدمه کتاب خود نام کامل را میآورد: ابو رافع سلاّم بن ابی الحُقیق النضری (طبقات، ج 2، ص 91).
2) در شعری منسوب به حسّان بن ثابت ابن هشام، سیره، ص 716، از دو رهبر یهودی نام برده شده که توسط مسلمانها کشته شدند: ابن اشرف و ابن ابی الحُقیق که از او به عنوان ابو رافع نام برده نشد.
3) ر.ک: ابن هشام، سیره، ص 713 در شعری از جبل بن جوّال الثَّعْلَبی.
که آنها میتوانند در مورد هر رهبر دیگر از یهودیان مدینه صادق باشند.
امّا، این حقیقت که این دو نفر یک اسم داشتند، شاید موجب سردرگمی محدّثان و علمای اسلامی در جزئیات زندگی آنها شده باشد. تلاش برای قرار دادن گزارشهای مربوط به این دو رهبر یهودی در چارچوب زمانهای متفاوت احتمالاً منجر به جزئیات اضافی و گاه متناقض شده است، آنچنان که شولر بدرستی بر این گمان است. از میان این گونهگونیها میتوان به وابستگی قبیلهای (بنو نضیر یا بنو قریظه)، تاریخ و علّت کشته
شدنشان اشاره کرد. ظاهرا این جزئیات متعلّق به بخش دوم از سیر نقل روایت است. نسبت و تاریخ مرگ در تمام گزارشهای اوّلیه مربوط به قتل ابو رافع سلاّم بن ابی الحُقیق
به چشم نمیخورد. گزارشهایی که در این مقاله مورد بحث و بررسی قرار میگیرد و به نظر میرسد قدیمیترین احادیث تاریخپذیر در این موضوع باشد، تاریخ دقیق اعزام گروه بر ضدّ ابن ابی الحُقیق ظاهرا تنها در نسل پس از زهری به صورت تثبیت یافته درآمد و تاریخی که زهری نقل کرده است همچنان غیر قابل اعتماد است: «[کشته شدن او] بعد از کشته شدن کعب بن اشرف بود»(1)که میتواند هم به معنی اندک زمانی بعد از او و هم سالهای بسیار بعد باشد.
علّت قتل در روایتهای منسوب به یکی از اعقاب کعب بن مالک و منسوب به عبداللّه بن انیس ارائه نشده است، و در روایتهای منسوب به براء بن عازب و عروة
بن زبیر به نحو متفاوتی آمده است(2). فرض این مسأله طبیعی به نظر میرسد که در گزارشهای اوّلیه آنها، شرکتکنندگان در گروه اعزامی درباره علّت اینکه چرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آنها دستور یا اجازه کشتن داد تأمّل نکردند، بلکه تنها به نقل اینکه چگونه آنها ترتیب
انجام این کار را دادند، بسنده کردند. اندیشیدن به دلایل احتمال حمله، بیشتر کار تدوینکنندگان روایات است که میکوشیدند بخشهای بهم آمیخته از یک مجموعه را در یک تصویر هماهنگ متناسب سازند - مردانی چون عروه و زهری (که در روایات آنها این موضوع برای نخستین بار به چشم میخورد) و گردآورندگان بعدی روایات از این دستهاند.
این تفاوتهای جزئی نباید ما را به این قضاوت عجولانه وا دارد که همه دیگر حکایات (حتّی حکایات متفاوت) نیز باید حاصل تلاش واحدی باشند که برای ایجاد تصویر یکدست و هماهنگی از زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله صورت گرفته است، تصویری که بشدت ساختبندی شده و در طول دوران زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله دارای انسجام درونی است. این احتمال را باید مد نظر قرار دهیم که بسیاری از حکایات مختلف بخشی از مجموعه روایات اوّلیه هستند که افراد مختلف گزارش کردهاند. اختلافات دیگر یقینا حاصل سیر نقل روایات است که در طی آن بخشهایی از روایت ممکن است از روی بیاحتیاطی یا از روی عمد ناپدید یا اضافه شده باشد(1). از این رو، نظر شولر را رد نمیکنم که حکایات مربوط به گزارشات سیره میتواند حاصل «متنی شدن» باشد، بدین مفهوم که
گزارشها در متن جدید قرار گیرند، امّا گمان نمیکنم که همه گزارشهای مختلف را بتوان با همین شیوه توجیه کرد، و مطمئنا تفاوتهای مربوط به شخصیّت ابو رافع سلاّم بن ابی الحُقیق با این شیوه قابل توجیه نیست. درباره این فرد، شولر تنها میتواند به حدس و
گمان متوسّل شود در حالی که تحلیل اسنادی که در عین حال متن نیز هست به ما این امکان را میدهد که بر اساس آن تاریخچه نقل روایات را با اطمینان بیشتر بازسازی کند(2).
سرانجام اینکه در این مقاله برآنم موضوعی را که در اوایل قرن بیستم مطرح شده و اخیرا شولر آن را احیا کرده است، مورد بررسی قرار دهم: این پرسش را که آیا روایات مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق متأثر از گزارشهای عهد عتیق است پی. جِنْسِن Jensenدر
1) برای مثال، اطّلاعاتی که بر اساس آن سلاّم بن ابی الحُقیق با تیری که پیامبر به سوی او رها کرد به قتل رسید، میتواند قاعدتا حاصل اشتباه گرفتن پسران مختلف ابوالحُقیق باشد که ناقلی آن را مرتکب شده است، که در یادداشتهای او، برای نمونه، تنها یک جزء از نام سلاّم یا ابن ابی الحیق یافت شده است. بگونهای که هویّت واقعی برای او کاملاً آشکار نبود. ناقل در اینجا میتوانست برای از بین بردن ابهام تلاش کند. در جریان همین تحقیق، چندین بار با خلط اسامی برخورد کردهایم.
2) این نباید موجب این سوء تعبیر شود که با استفاده از این شیوه کاملاً میتوان از حدس و گمان اجتناب کرد.
سال 1922 چنین مطرح کرد که روایات مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق با گزارشهای مربوط به قتل اشبوشت (کتاب دوم سموئیل / باب 4) و بویژه با قتل عَجلون (سفرداوران باب 3) مرتبط است. جی. هورویتز تأثیر احتمالی حکایت قتل عَجلون را قبول دارد(1)
ام. شولر توجّهم را به این دو مقاله جلب کرده است.
.امّا وقتی متنها با هم مقایسه میشوند، آشکار میشود که مطابقتها چندان زیاد نیست. در روایت قتل اشبوشت، تنها شباهت واقعی در آنجاست که این مرد وقتی در بسترش خواب بود کشته شد. دیگر رخدادها کاملاً متفاوتند. روایات اسلامی با حکایت قتل عَجلون، پادشاه موآب در سه نقطه شباهتهایی با هم دارند: الف) ایهود اسرائیلی قربانیخود را در طبقه بالای قصرش به قتل رسانید، ب) عَجلون با خنجری که به شکمش فرو رفته بود کشته شد و ج) ایهود درهای اتاق را پیش از خارج شدن از آن (از طریق پنجره) بست، تا این حمله برای مدّتی توجّهی را به خود جلب نکند. از میان این شباهتها، مسأله
اتاق بالایی و بستن درها در هر سه روایتی که ویژگیهای گروه اعزامی علیه ابن ابی الحُقیق را ذکر کردند یافت میشود (روایتهای براء بن عازب، ابن کعب و عبداللّه
بن انیس). بستن درهای خانه (امّا نه خروج از پنجره) ویژگی بسیار برجسته در روایت براء بن عازب است. امّا در روایتهای عبداللّه بن اُنیس و ابن کعب، درهای خانههای دیگر قفل شدند، نه درهای خانه ابن ابی الحُقیق. در روایت براء، ابن کعب و روایت عطیّة
بن عبداللّه بن انیس از پدرش، امّا نه در گزارش دختر ابن انیس، شرح فرو کردن شمشیر (نه
خنجر) به شکم قربانی ذکر شده است.
روی هم رفته، مطابقتهای بین گزارشهای عهد عتیق و روایات اسلامی چندان نیست و بقدری کلّی است که وابستگی روایات اسلامی به گزارشهای عهد عتیق قانعکننده نیست. جزئیات مزبور به معنای دقیق، برای حمله (که در عهد عتیق برخلاف روایات اسلامی
1) P. Jensen, Das Leben Muhammeds und die David-Sage'', in Der Islam, 12 (1922), 91, 95; J. Horovitz, Biblische Nachwirkungen in der Sra'', in Der Islam, 12 (1922), 185.
حمله شبانه توصیف نشده است) به یک فردی که در قلعهای زندگی میکند، مسائل بیسابقهای نیست و سه ویژگی ذکر شده برای این دو حادثه میتواند امری کاملاً اتّفاقی
باشد. با این حال، اگر کسی بخواهد این امر را مسلّم پندارد که روایات اسلامی این حکایات را از گزارشات کتاب مقدّس اقتباس کردند، این اقتباس حتما در دورهای اتفاق افتاد که روایات گوناگون شکل گرفت. از آنجایی که این سه روایت مربوط به قتل ابن ابی
الحُقیق مستقل از یکدیگر به نظر میآیند و اثری از استفاده آنها از یک گزارش اصلی و
مشترک به چشم نمیخورد، احتمالاً نویسندگان مختلف از حکایتهای کتاب مقدّس، بطور مستقل ولی تقریبا با شیوه مشابه به عنوان الگو بهرهبرداری کردند. این موضوع چندان محتمل به نظر نمیآید. به جای آن میتوان فرض کرد که این سه روایت بخشهای مشترک خود را که با حکایت کتاب مقدّس شباهت دارد از روایت نخستین اسلامی اقتباس کردند(1)که باید به قرن نخست اسلامی برگردد. امّا در تحقیقات خود هیچ مدرکی دال بر وجود چنین نمونه نخستین نیافتیم و به نظر میرسد که حدس و گمان درباره آن زائد باشد، زیرا ویژگیهای مشترک آنها به احتمال زیاد هسته اصلی تاریخی آنها را تشکیل میدهد.
5- سخن پایانی
در این جا، مراحل مختلف تحقیقات خود و نتایج آن را جمعبندی میکنیم.
روایتهای مربوط به قتل رهبر یهودی، ابن ابی الحُقیق در بسیاری از منابع به چشم میخورد. قدیمیترین منابع عبارتند از موطّأ مالک، مغازی واقدی، مصنّف عبدالرزّاق، سیره ابن هشام و جامع بخاری.
بر اساس مقایسه اِسناد، چهار مجموعه روایات مختلف را برگزیدیم: یک مجموعه به صحابی پیامبر صلیاللهعلیهوآله، براء بن عازب برمیگردد، دیگری به فرزند صحابی پیامبر صلیاللهعلیهوآله
1) آنچنان که جی. ماتوک تصوّر کرده است، مقایسه کنید با یادداشت 14.
کعب
بن مالک، سومی به صحابی دیگر پیامبر صلیاللهعلیهوآله عبداللّه بن انیس و چهارمی به یکی از تابعین به نام عروة بن زبیر. با تحلیل دستههای اِسناد که از شکلهای مختلفی از این چهار مجموعه روایت فراهم آمده است نتایج زیر به دست آمد: دستههای اِسناد مربوط به دو روایت مشهورتر (براء بن عازب و ابن کعب) حلقههای روایی مشترکی را نشان میدهند که حوالی سال 125 / 742-743 در گذشتند (ابو اسحاق سَبیعی، زهری). یک مجموعه روایات دارای یک حلقه مشترکی است که در حدّ اصحاب پیامبر است (عبداللّه بن اُنَیس)، امّا از پشتوانه محکمی در سلسله روات برخوردار نیست. روایت چهارم یک حلقه مشترک دارد که در سال 174 / 790-791 درگذشت (ابن لهیعه).
بر اساس تحلیل اِسناد این فرضیه ارائه شد که روایات مربوط به قتل ابن ابی الحُقیق باید زودتر از زمان منابعی باشند که ابتدا این روایات در آنها ظاهر شدهاند و باید دستکم به ابو اسحاق و زهیر برگردند.
این فرضیه با تحلیل متنی گونههایی از روایات مختلف مورد بررسی قرار گرفت. تا آنجا که به روایات منسوب به براء بن عازب و ابن کعب مربوط میشود، نتایج به دست آمده این گونه بودند: متون گونههای مختلف از هر مجموعه روایات ظاهرا مستقل از هم هستند و به همین علّت میبایست به منبع مشترکی برگردند. این استنتاج با ساختار اِسناد
همخوانی دارد، به گونهای که میتوانیم نتیجهگیری کنیم که منبع مشترکِ متنها باید حلقه
مشترک اِسنادها باشد. امّا تحلیل متنی نشان داده است که حلقه مشترک، ابواسحاق و زهری، این حکایات را دقیقا با واژههای مشابه بیان نکردند.
تحلیل متنی نسخههای منسوب به صحابی عبداللّه بن اُنَیس بقدری بخشهای ساختاری مشترک و مهم را آشکار ساخته است که ناگزیر میبایست از یک منبع مشترک نیز گرفته شده باشند، هر چند متنهای مربوط به گونههای مختلف نسبت به روایاتی که به
ابواسحاق و زهری برمیگردند، از تفاوتهای بسیار بیشتری برخوردارند. از این مطلب نتیجه میگیریم که چارچوب مشترک نسخههای منسوب به عبداللّه بن انیس احتمالاً به خود او به عنوان حلقه مشترک مجموعه اِسناد برمیگردد.
مقایسه نسخههای منسوب به عبداللّه بن انیس با روایت زهری شباهتهای ساختاری و نیز مطابقتهای متنی را آشکار ساخت، هر چند وابستگی به دیگری قابل انکار است. این مشابهتها نسخه دومی در اِسنادها دارند، چرا که گفته میشود همه این نسخهها را اعضای خانواده کعب بن مالک نقل کردهاند. این مطلب مؤیّد این فرضیه است که این روایت زودتر از زمان زهری وجود داشت و او به احتمال قریب به یقین جزئیات آن را که روایتش را بر مبنای آن پرداخته، از شخص یا اشخاصی که او از آنها به عنوان منابع روایی
خود نام میبرد (اعقاب کعب) اقتباس کرده است.
خلاصه آنچه را یافتیم میتوان بدین شکل بیان کرد:
تحلیل متنی که در عین حال اسناد نیز هست از حکایتهای مختلف و گونههای متعدد آنها که مربوط به اعزام گروهی علیه ابو رافع بن ابی الحُقیق میشود آشکار ساخته است
که این حکایتها بسیار قدیمیتر از آن است که فکر میکردیم، این حقیقت با حلقههای مشترکی که مجموعه اِسناد آنها بیان میدارند آشکار میشود. توانستهایم نشان دهیم که
حکایتهای مختلف بطور مستقیم وابسته به یکدیگر نیستند و احتمالاً از منابع قدیمیتری
اقتباس شدهاند. دو ناقل روایتی که به عنوان حلقههای مشترک شناخته شدهاند حدود سال 125 / 742-743 درگذشتند. آنها مطمئنا داستانهای خود را در طول ثلث نهایی سده نخست / هفتم دریافت داشتند(1)
Kister, ``On the Papyrus of Wahb b. Munabbih'', 563-64.
. این برداشت با نسخههایی که به عبداللّه بن انیس برمیگردد مورد تأیید قرار میگیرد. از آنجایی که چندین نسخه مختلف در این دوره منتشر شده، محتمل است که ریشههای آنها از قدمت بسیار بیشتری برخوردار باشند. به اعتقاد من، نه تنها ممکن بلکه محتمل است که بخشهای مشترک آنها دست کم تا حدّی، واقعیت تاریخی را منعکس میکند. امّا این هسته اوّلیه تاریخی نسبتا اندک است، که شامل این اطّلاعات میشود که پیامبر چند تن از افراد را به فرماندهی1) در خصوص داستانهای معروف سیره، همین مطلب را سی. بکر، جی. هورویتز، را. زلهایم و ام. جی. کیستر بیان داشتهاند. ر.ک:
عبداللّه
بن عتیک برای قتل ابو رافع بن ابی الحُقیق که در اطراف مدینه زندگی میکرد فرستاد. قاتل (یا قاتلان) که از پلهها وارد خانه او شدند، هنگام برگشت از پلهها یکی از آنان افتاد و پایش صدمه دید. آنها محل را ترک نکردند تا این که مرگ قربانی مورد تأیید
قرار گرفت. فرض این مسأله بیمعنی است که فردی چنین حکایتی را در زمانی ساخته باشد که بسیاری از شاهدان عصر پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مدینه هنوز در قید حیات بودند.
در خصوص این که کدام یک از شرکتکنندگان واقعا او را به قتل رسانید، گزارشها متفاوت است، همینطور درباره بسیاری از دیگر جزئیات این گروه اعزامی که اختلافاتی به چشم میخورد. برخی از جزئیات که بیش از یک نسخه، آنها را ارائه کردهاند ممکن است شکل تاریخی داشته باشد، مثل تعداد و اسامی شرکتکنندگان، فرماندهی گروه که به ابن عتیک سپرده شده یا ممنوعیّت قتل زنان و کودکان از سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله. امّا کسب اطمینان از این جزئیات ناممکن است. یک بار دیگر میتوانیم فقط از خود بپرسیم که چگونه افراد مختلف بطور جداگانه جزئیات مشابهی از قتل ابن ابی الحُقیق ارائه کردند.
هیچ قرینهای در دست نیست که حکایات نخستین درباره این رویداد وجود خود را مدیون نیازهای تفسیری، کلامی یا فقهی بدانند، چیزی که غالبا برخی بر این گمانند که این نیازها در شکلگیری مواد اوّلیه سیره بینقش نبودند و گاه در واقع چنین بوده است.
این بدین مفهوم نیست که بخشهایی از آنها برای چنین اهدافی قابل استفاده نبودند. همانگونه که دیدهایم، تا زمان زهری مباحث فقهی در واقع برگرفته از همین حکایات بودهاند. من بررسی نکردهام که آیا این حکایتها در تفسیر قرآن نیز نقش داشتهاند یا خیر؟ حتی اگر اثراتی از آنها را در تفاسیر نخستین بیابیم، این مطلب به ما اجازه نمیدهد که
نتیجهگیری کنیم خود این حکایات از پرداختههای تفسیری است، مگر اینکه نشانههای روشنی که این ادّعا را ثابت کند در دست داشته باشیم.
تأثیر نتایج استخراجی ما بر مطالعات درباره زندگینامه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بطور کلّی چیست؟ پیش از هر چیز، بدیهی است که زندگینامههای پیامبر صلیاللهعلیهوآله که محقّقان غربی نگاشتهاند، تصویر قابل اعتمادی از زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به لحاظ تاریخی ارائه نمیدهند. بهرهگیری
التقاطی آنها از منابع، با توجّه به نبود مطالعات نقد منابع از موانع آن بهشمار میرود. آنچه «زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله» (نوشته شده از سوی غربیها) از رخداد قتل ابن ابی الحُقیق ارائه میدهد، نمیتواند به عنوان حقیقت تاریخی تلقّی گردد، چرا که نویسندگان این کتابها حتّی تلاش نکردند که مشخّص سازند کدام یک از این چند منبع [مورد استفاده] بیشتر قابل اعتمادند. ام. کوک و پی. کرون در ردّ این مدّعا که واقعیت تاریخی در همین کتابها بازسازی میشوند، کاملاً حق به جانب هستند؛ آنها چیزی بیش از خلاصههایی اختیاری از روایت مسلمانان در مورد پیامبرشان نیستند. امّا نتیجهگیری کوک و کرون از
این دریافت مبنی بر اینکه بازسازی حقیقت تاریخی بر اساس منابع اسلامی غیرممکن است و اگر به منابع غیر اسلامی تکیه کنیم کمتر دچار خطا میشویم(1)، قانعکنندهنیست.
در این مقاله، روش نقد منابعی را طرّاحی و آزمودم که به ما نشان میدهد کدام بخشهای مربوط به گزارشهای مختلفی که منابع اسلامی در آن از حادثه خاصی از زندگی پیامبر یاد کردهاند میتواند نسبت به آنچه که واقعا رخ داده است، نزدیکتر باشد و کدام
بخشهای آن خیر. از این رو، در اصل بازسازی واقعیت تاریخی بر اساس منابع اسلامی امکانپذیر است، بیآنکه میزان اعتماد به آن نسبت به دیگر رشتههای تاریخی مبتنی بر
روایات کمتر باشد. نتیجتا، اگر مطالعات نقد منابع در تمام جزئیات زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله صورت گیرد، زندگینامه تاریخی واقعی او قابل نگارش است. تاکنون تنها اندکی از این دست مطالعات وجود دارد(2). بسیار بیشتر، صدها مورد از آن، لازم است تا زندگینامه
1) P. Crone and M. Cook, Hagarism. The Making of the Islamic World, Cambridge, 1977, 3; M. Cook, Muhammad, Oxford, 1983, 61-76; P. Crone, Meccan Trade, chapter 9.
2) افزون بر مطالعه حاضر، مطالعات گ. شولر در کتابش با عنوان Charakter und Authentie، مقاله اَیْ. گورک Görke در این کتاب و برخی مقالات تازه ام. لِکِر نمونههایی از مطالعات تطبیقی نقد منابع هستند که به قصد بازسازی تاریخ نقلی روایات اسلامی در خصوص رویدادی از زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهانجام یافته است.
واقعی تاریخ پیامبر را بتوان نگاشت.
ممکن است از خود بپرسیم که آیا نتیجه حاصله، زمان و انرژی لازم برای چنین اقدامِ تهوّرآمیز را توجیهپذیر خواهد کرد. همانگونه که بیان کردهایم، حقایق تاریخی که بتوان
از منابع مربوط به حادثه خاصّی از زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله استخراج کرد، چندان نیست. در خصوص قتل ابن ابی الحُقیق، حتّی تاریخِ این رویداد را نمیتوان بطور یقین مشخّص کرد. زندگینامه تاریخی که حاصل همه این تلاشهای نقد منابع است شاید بسیار کوتاه باشد، امّا آنچه به دست خواهیم آورد نگاه عمیقتر به اصالت و سیر تحوّل روایات اسلامیِ مربوط به زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. مآلاً، این نگاه به ما اجازه خواهد داد که به ارزیابی این موضوع بپردازیم که کدام یک از این روایات از همه قابل اعتمادتر است و جانبداری پنهان هر روایت یا ناقلان آن را کشف کنیم. بدینرو زندگینامه پیامبر صلیاللهعلیهوآله که مبتنی بر نقد تاریخی باشد، آنچنان که مد نظر من است، بیش از گردآوری صِرف جزئیاتی از رویدادهایی است که هسته اصلی تاریخی منابع را تشکیل میدهند؛ این نوع از زندگینامه ضمنا مطالعه تطبیقی تاریخ روایات نیز خواهد بود که سیره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، پیامبر اسلام را تشکیل میدهد.
کتابشناسی
ابن ابی شیبه، ابوبکر عبداللّه بن محمّد، کتاب المصنّف فی الاحادیث و الآثار، به کوشش عبدالخالق افغانی، 15 جلد، بمبئی، 1399-1403 / 1979-1983.
ابن اثیر، علی بن ابی کَرَم، اُسْد الغابة فی معرفة الصحابه، 5 جلد، قاهره، 1280 / 1863-1864.
ابن حبیب، محمّد، کتاب المحبّر، به کوشش Ilse Lichtenstädter، حیدرآباد، 1361 / 1942.
ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، الاصابة، فی معرفة الصحابه، 7 جلد، بیروت، بیتا.
---------- ، فتح الباری بشرح صحیح البخاری، به کوشش عبدالعزیز بن عبداللّه بن باز و محمّد فؤاد عبدالباقی، 15 جلد، بیروت، 1410 / 1989.
---------- ، تهذیب التهذیب، 12 جلد، حیدرآباد، 1325-1327 / 1907-1909.
ابن حِبّان البُسْطی، محمّد، کتاب الثقات، 9 جلد، حیدرآباد، 1393 / 1973.
ابن سعد، محمّد، الطبقات الکبری، به کوشش احسان عبّاس، 9 جلد، بیروت، بیتا.
ابن سیّد الناس، محمّد بن عبداللّه، السیرة النّبویة المسمّی عُیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و
السِیَر، 2 جلد، بیروت، 1406 / 1986.
ابن شبّه، عمر نُمَیری، تاریخ المدینة المنوّرة، به کوشش حبیب محمود احمد، 4 جلد، جدّه، 1393 / 1973.
ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایه، 14 جلد، بیروت، 1966.
ابن هشام، عبدالمالک، سیرة سیّدنا محمّد رسول اللّه، به کوشش فرویناند وستنفلد، 2 جلد،
فرانکفورت، اَیْ. امْ، 1961؛ السیرة النبوّیة، به کوشش عمر عبدالسّلام تَدْمری، 4 جلد، بیروت،
1408 / 1987.
ابن عبدالبر، یوسف بن عبداللّه، الاستذکار، به کوشش عبدالمعطی امین قَلْعجی، 30 جلد، حلب / دمشق، 1414، 1993.
ابو داود سلیمان بن اشعث سجستانی، اَلْسُنن، به کوشش محمّد محیی الدین عبدالحمید، 4 جلد، در 2 مجلّد، بیجا [بیروت]، بیتا.
بخاری، محمّد بن اسماعیل، الجامع الصحیح، معروف به صحیح بخاری، 7 جلد، بیروت، 1412 / 1992، به کوشش حسّونه نواوی، 9 جلد، قاهره، 1313 / 1895-1896، چاپ مجدد، بیروت، بیتا.
بیهقی، احمد بن حسین، السنن الکبری، 9 جلد، بیروت، 1413 / 1992.
---------- ، دلائل النبوّة و معرفة احوال صاحب الشریعه، به کوشش عبدالمعطی قَلْعجی، 7 جلد، بیروت، 1405 / 1985.
حُمیدی، عبداللّه بن زبیر، المُسند، به کوشش حبیب الرحمان العظمی، 2 جلد، بیروت، 1409/1988.
ذهبی، محمّد بن احمد، تذکرة الحفّاظ، 4 جلد، حیدرآباد، 1375-1377 / 1955-1958.
---------- ، تاریخ الاسلام و وفایات مشاهیر العلام، ج 1، المغازی، به کوشش عمر عبدالسلام تَدْمری، بیروت، 1407 / 1987.
رویانی، محمّد بن هارون، مسند، به کوشش امین علی ابو یمانی، 3 جلد، بیروت، 1416 / 1995.
سعید
بن منصور خراسانی، السُنَن، ج 3، / 1، 2، به کوشش حبیب الرحمان العظمی، حیدرآباد، 1403 / 1982.
شافعی، محمّد بن ادریس، الاُمّ، به کوشش محمّد زهری نجّار، 8 جلد، در 4 مجلّد، بیروت، بیتا.
طبرانی، سلیمان بن احمد، المُعْجم الکبیر، به کوشش حمدی عبدالمجید السلفی، 25 جلد،
قاهره، بیتا.
طبری، محمّد بن جریر، تاریخ الرُسُل والملوک، به کوشش مایکل یوهان دخویه، 15 جلد، لیدن، 1879-1901.
عروة
بن زبیر، [سیره] گردآوری از منابع مختلف توسط اس. مُرسی طاهر، بدایة الکتابة التاریخیّة عند العرب،، اوّل سیرة فی الاسلام: عروة بن زبیر بن العوّام، بیروت، 1995.
مالک
بن انس اصبحی، الموطّأ (روایت یحیی بن یحیی لیثی)، به کوشش محمّد فؤاد عبدالباقی، 2 جلد، بیروت، 1406 / 1985.
---------- ، موطّأ (روایت محمّد بن حسین شیبانی)، به کوشش عبدالوهّاب عبداللّطیف، قاهره، 1387 / 1967.
مجدی
بن محمّد مصری، شفاء العَیّ بتخریج و تحقیق مسند الامام الشافعی بترتیب العلاّمة السندی، 2 جلد، قاهره، 1416 / 1995-1996.
موسی
بن عقبه، المغازی، گردآوری شده از منابع مختلف از سوی باقشیش ابومالک، اغادیر، 1994.
واقدی، محمّد بن عمر، کتاب المغازی، به کوشش Marsden Jones، 3 جلد، لندن، 1966.
Buhl, Frants, Das Leben Muhammedz, Heidelberg, 1955.
Burton, John, An Introduction to the Ḥadith, Edinburgh, 1994.
Caskel, Werner, Gamharat an-nasab. Das genealogische Werk des Hi_1ām ibn Muḥammad al-Kalb, 2 vols., Leiden, 1966.
Cook, Michael, Early Muslim Dogma, Cambridge, 1981.
---------- , Muḥammad, Oxford, 1983.
Crone, Patricia, Meccan Trade and the Rise of Islam, Princeton, 1987.
---------- , and Michael cook, Hagarism. The Making of the Islamic World, Cambridge, 1977.
Dermenghem, Emile, The life of Mahomet, London, 1930.
_
Gaudefroy-Demombynes, Maurice, Mahomet, Paris, 1969.
Grimme, Hubert, Muḥammad. I, Das Leben, Münster, 1892.
Guillaume, Alfred, The Life of Muhammad. A Translation of Ibn Isḥāq's Srat Rasul Allāh, Oxford, 1955.
Horovitz, J., ``Biblische Nachwirkungen in der Ṣira'', in Der Islam, 12 (1922), 184-89.
Jensen, P., ``Das Leben Muhammeds und die David-Sage'', in Der Islam, 12 (1922), 84-97.
Jones, J.M.B., ``Ibn Isḥāq and al-Wāqid. The Dream of `Ātika and the Raid to Nakhla in Relation to the Charge of Plagiarism'', in Bulletin of the School fo Oriental and African Studies, 22 (1959), 41-51.
Kister, M.J., ``On the Papyrus of Wahb b. Munabbih'', in Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 37 (1974), 545-71.
Lammens, Henri, ``Qoran et tradition. Comment fut composée la Vie de Mahomet'', in Recherches de science religieuse, I (1910), 27-51.
Lecker, M., ``Wāqid's Account on the Status of the Jews of Medina: A Study of a Combined Report'', in Journal of Near Eastern Studies, 54 (1995), 15-32.
---------- , ``The Death of the Prophet Muḥammad's Father: Did Wāqid Invent Some of the Evidence?'', in Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 145
(1995), 9-27.
---------- , ``Amr ibn Ḥazm al-Anṣār and Qur'ān 2,256: ` No Compulsion is There in Religion'', in Oriens, 35 (1996), 57-64.
MacDonald, Michael V. and William Montgomery Watt, The Foundation of the Community, Albany, 1987 (= The History of al-Ṭabar, VII).
Margoliouth, David Samuel, Muḥammad and the Rise of Islam, New York / London,____
Mattock, J.N., ``History and Fiction'', in Occasional Papers of the School of Abbasid Studies, 1 (1986), 80-97.
Motzki, H., ``Quo vadis Ḥadt-Forschung? Eine Kritische Untersuchung von G.H.A. Juynboll: Nāf the mawlā of Ibn Umar, and his Position in Muslim Ḥadth Literature', in Der Islam, 73 (1996), 40-80, 193-231.
--------- , ``The Prophet and the Cat. On Dating Mālik's Muwatta' and Legal Traditions'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 22 (1998), 18-83.
Muir, William, The Life of Mahomet and the History of Islam to the Era of the Hegira, 4 vols., London, 1858.
---------- , The Life of Moḥammad from Original Sources, Edinburgh, 1923.
Newby, G.D., ``The Srah as a Souree for Arabian Jewish History: Problems and Perspectives'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 7 (1986), 121-38.
Rubin, Uri, The Eye of the Beholder: The Life of Muḥammad as Viewed by The Early Muslims. Princeton, 1995.
Schacht, Joseph, ``A Revaluation of Islamic Traditions'', in Journal of the Royal Asiatic Society, 49 (1949), 143-54.
---------- , The Origins of Muhammad Jurisprudence, Oxford, 1950.
---------- , ``On Musā b. `Uqba's Ktāb al-Maghāz'', in Acta Orientalia, 21 (1953), 288-300.
Schoeler, Gregor, Charakter und Authentie der muslimischen Überlieferung über das Leben Mohammeds, Berlin/New York, 1996.
Schöeller, Marco, Exegetisches Denken und Prophetenbiographie. Eine quellenkritische Analyse der Sra-Überlieferung zu Muḥammads Konflikt mit den Juden, Wiesbaden,___
Sprenger, Alois, Das Leben und die Lehre des Moḥammad, 3 vols., Berlin, 1861-65.
Voort, Nicolet van der, ``Zoektocht naar de waarheid met behulp van het Ktāb al-Maghāz in de Muṣannaf van Abd ar-Razzāq b. Hammām aṣ-Ṣanān (gest.
211/827)'', unpubl. M.A.-thesis, Katholieke Universiteit Nijmegen, 1996.
Wansbrough, John, The Sectarian Milieu, Content and Composition of Islamic Salvation History, Oxford, 1978.
Watt, William Montgomery, Muhammad at Medina, Oxford, 1956.
رویانی
طبری بیهقی بخاری
محمّد
بن اسحاق هارون بن اسحاق احمد بن موسی
ابو بکر بن ابی شیبه اسحاق بن ابراهیم یوسف بن موسی
اسحاق بن نصر
عبداللّه
بن محمد محمّد بن حسین احمد بن عثمان شُریح بن مسلمه
ابراهیم
بن یوسف یوسف [بن اسحاق ]یحیی بن آدم علی بن مسلم
عثمان
بن عمر مصعّب بن مِقدام محمّد بن اسحاق عبیداللّه
بن موسی
یحیی
بن زکریا شریک اسرائیل زکریا بن ابی زائده
ابو اسحاق براء بن عازب پیامبر صلیاللهعلیهوآله
مجموعه چاپ شد
حلقه مشترک
نسخه کوتاه
تنها اِسنادها
(پیوندهای نقلی بیهقی با چندین ناقل مرتبط است)
نمودار 1
بیهقی
طبرانی طبری ابن شبّه ابن هشام سعید بن منصور
حُمَیدی
شافعی عبدالرزاق مالک بن انس
ابن شهاب الزهری پیامبر صلیاللهعلیهوآله
حسن زعفرانی ابراهیم بن سوید احمد بن عبداللّه ابن حُمَید عمرو بن عاصم
عطاء
بن زیاد ابراهیم بن منذر قاسم بن عبداللّه اسماعیل
بن ابی اویس
علی
بن مدینی عبدالرزّاق یوسف بن بُکَیر
سلمة
بن فضل بکّائی محمّد بن سلمه محمّد بن سلیمان
ابن مبارک محمّد بن فُلیح اسماعیل بن ابراهیم سفیان بن عُیینه
ابن جُرَیج ابن اسحاق ابراهیم بن سعد مَعْمر
موسی بن عقبه
ابن کعب عبداللّه بن کعب عبدالرحمان بن عبداللّه بن کعب
عبدالرحمان بن کعب
استنباط شرعی
گزارش قصّهگونه
مجموعه چاپ شده
حلقه مشترک
(پیوندهای نقلی بیهقی با چندین ناقل مرتبط است)
نمودار 2
طبری
واقدی عبداللّه بن اُنیس پیامبر صلیاللهعلیهوآله
عباس
بن عبدالعظیم موسی بن عبدالرحمان
جعفر
بن عون ابراهیم بن اسماعیل ابراهیم بن عبدالرحمان بن کعب بن مالک
عبدالرحمان
بن کعب بن مالک بنت عبداللّه بن اُنیس
ایّوب
بن نعمان نعمان [بن عبداللّه بن کعب بن مالک]
خارجة
بن عبداللّه] بن اُنیس ]عطیّة بن عبداللّه بن اُنیس
مجموعه چاپ شده
حلقه مشترک
نمودار 3
روایت تاریخی درباره وقایع حدیبیه تحقیقی در خبر عروة بن زبیر(1)
``Die frühisla mische Geschichtsüberlieferung zu Ḥudaibiya'', University of Hamburg, 1996.
مایلم امتنان خود را از بهنام صادقی که مرا در ترجمه آن به انگلیسی یاری کرد، ابراز دارم.
اندریاس گورک
ترجمه: محمّد تقی اکبری
وقایع حدیبیه بارها بررسی و مطالعه شده است(2)
F. Buhl, Das Leben Muhammeds, trans. by H.H. Schaeder, 2Heidelberg, 1955, 284-92; w. M. Watt, Muhammad at Medina, Oxford, 1956, 46-62; C.E. Dubler and U. Quarella, Der Vertrag von Ḥudaibiyya (März 628) als Wendepunkt in der Geschichte des frühen Islam'', in AS, 21 (1967), 62-81; M. Alwaye, The Truce of Hudeybiya and the Conquest of Mecca'', in Majallatu l-Azhar, 45/9 (1973), 1-6; M. Rodinson, Mohammed, trans. into German by G. Meister, Luzern and Frankfurt am Main 1975, 238-41; M. Muranyi, Die Auslieferungsklausel des Vertrags von al- Ḥudaibiya und ihre Folgen'', in Arabica, 23 (1976), 275-95; F.M. Donner, Muḥammad's Political Consolidation in Arabia up to the Conquest of Mecca'', in Mw, 69 (1979), 229-47; F.B. Ali, Al-Ḥudaybiya: An Alternative Version'', in MW, 71 (1981), 47-62; M. Lings, Muḥammad: His Life Based on the Earliest Sources, New York, 1983, 247-59; M. Lecker, The Ḥudaibiyya-Treaty and the Expedition against Khaybar'', in JSAI, 5 (1984), 1-12; G.R. Hawting, ``Al-Ḥudaybiyya and the Conquest of Mecca: A Reconsideration of the Tradition about the Muslim Takeover of the Sanctuary'', in JSAI, 8 (1986), 1-23.
شده است با مراجعه به تعدادی از منابع - یعنی، ابن هشام، واقدی، ابن سعد، طبری و قرآن - وقایع بازسازی شود تا شرحی دارای ارتباط منطقی به دست آید(1)
Watt, Medina 46-62; W.M. Watt, al-Ḥudaybiya'', in EI2, III, 539; Buhl, Leben, 284-92; Rodinson, Mohammed, 238-41; Lings, Muhammad, 247-59; Alwaye Truce'', 1-6.
بازسازیها میتواند به مطالب پذیرفته زیر از این وقایع منتج شود:
الف) حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به دلیل دیدن یک خواب تصمیم به انجام عمره میگیرد.
ب) آن حضرت از اعراب بادیهنشین اطراف مدینه میخواهد که همراهیاش کنند امّا آنان نمیپذیرند.
ج) بنابراین، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله همراه با 700 تا 1400 نفر عازم مکّه میشود.
د) پیامبر صلیاللهعلیهوآله در ذوالحلیفه احرام میبندد.
ه) قریش با آگاه شدن از تصمیم حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله 200 نفر سوار بر اسب را به فرماندهی خالد بن ولید به کراع الغمیم در نزدیکی عسفان روانه میکنند.
و) در نتیجه، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله تصمیم میگیرد تغییر مسیر دهد، در حدیبیه شتر آن حضرت میایستد و حرکت نمیکند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور میدهد در آن محل چادر بزنند.
ز) در حدیبیه آب کمیاب است، امّا حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله با استفاده از تیری یک چاه خشک را احیا میکند.
ح) نمایندگان گوناگونی از قریش برای مذاکره با حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میآیند.
ط) عثمان برای مذاکره به مکّه اعزام میشود. او به موقع باز نمیگردد و شایعاتی
1) برای نمونه:
پراکنده میشود که او کشته شده است. بنابراین، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، اصحابش را فرا میخواند و از آنان میخواهد که با وی بیعت کنند. این بیعت را بیعة الرضوان میخوانند
(به پیروی از آیه 18 فتح که میگوید: «لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤمِنینَ اِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ...». با این همه، خبر راجع به عثمان دروغ از آب درمیآید.
ی) قریش سهیل بن عمرو را با دستورالعملی به منظور صلح با پیامبر صلیاللهعلیهوآله نزد آن حضرت میفرستند.
ک) معاهده صلح شامل نکات زیر است:
ترک مخاصمهای ده ساله برقرار خواهد بود.
مسلمانان باید این بار بازگردند، امّا سال بعد به مدت سه روز برای انجام عمره میتوانند وارد مکّه شوند.
تمام قبایل میتوانند آزادانه تصمیم بگیرند که یا با حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله یا با قریش
همپیمان شوند.
ل) پس از عقد این پیمان، ابو جندل، پسر سهیل سابق الذکر، فرار میکند و نزد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میآید امّا به قریش تحویل داده میشود.
م) حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله اصحابش را امر به تراشیدن سر و انجام قربانی میکند. با وجود این، آنها فقط زمانی که آن حضرت خود سرمشق میشود، از او پیروی میکنند.
ن) در راه بازگشت به مدینه، سوره فتح بر آن حضرت نازل میشود.
س) ابو بصیر از مکّه به مدینه میگریزد امّا به دو نماینده قریش تسلیم میشود. او یکی از آن دو را میکشد و به عیص در ساحل فرار میکند. در آنجا هفتاد نفر، از جمله
ابو جندل، به او میپیوندند. آنان پیوسته به کاروانهای مکّه حمله میکنند تا آنکه قریش از حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله تقاضا میکنند به آنها اجازه دهد وارد مدینه شوند.
ع) سرانجام، تعدادی از زنان مسلمان از مکّه به مدینه میآیند. آیه 10 سوره ممتحنه به این مناسبت نازل میشود، آیهای که تسلیم کردن آنان به قریش را منع میکند.
روایتهای مختلف حاوی تناقضهایی است که در بعضی از تحقیقات سابق الذّکر مورد بحث واقع شدهاند، برای مثال، در شرایط متارکه جنگ و یا درباره این سؤال که آیا
خالد بن ولید پیش از پیمان حدیبیه اسلام آورد یا نه. گزارشها عمدتا مجموعههایی از
اخبار متفاوت از زبان راویان پیشتر است. بخشی از این اخبار پیشین را در صورتی که دارای اسانید باشند میتوان بازسازی کرد.
در این تحقیق سعی بر بازسازی خبر عروة بن زبیر است که طولانیترین گزارش اوّلیه از واقعه حدیبیه است؛ گزارشهای دیگر فقط شامل چند جزء اصلیاند. بسیاری از موضوعها صرفا در شرح عروه به چشم میخورند، و گزارش او تنها خبری است که شرح کمابیش کاملی از جریان وقایع در اختیار میگذارد. بیشتر گزارشهای بعدی اساسا مبتنی بر خبر اوست. به علاوه، این شرح با سلسله اِسنادهای متعدّدی همراه است که در نتیجه، بازسازی خبر او را ممکن میسازد. سخن آخر آنکه عروه یکی از مشهورترین عالمان سیره حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله مقدّم بر ابن اسحاق است.
عروة
بن زبیر در حدود سال 23/643-644 متولّد شد و در سال 94/712 درگذشت(1). او پسر زبیر بن عوّام، از نخستین گروندگان به اسلام، و یکی از هفت نفرعالمان مشهور فقه، که بعدا به هفت فقیه مدینه شهرت یافتند، و نیز از صاحبنظران برجسته علم حدیث بود(2).
کوشیدهام حتّی الامکان تعداد بیشتری از روایتها را مدّ نظر قرار دهم، با این همه، مدّعیِ جامعیّت این تحقیق نیستم، و بدیهی است که با پیدایش منابع جدید، بازنگری تمام نتیجهگیریها ضرورت خواهد یافت. در این جا فقط منابعی که در اِسناد خود از عروه نام میبرند، در نظر گرفته شده است.
خبر عروة بن زبیر درباره حدیبیه را سه نفر از شاگردانش نقل کردند: ابن شهاب زهری، ابوالاسود، و هشام بن عروه. نسخههای اصلی آنها موجود نیست امّا باید از منابع
مکتوب بعدی بازسازی شود. نمودار زیر بازنمود ساده شدهای از نقل روایات مورد نظر است:
منابع مکتوبمنابع مکتوبمنابع مکتوب
معمرعبدالرحمانابن اسحاق
ابوالاسودزهریهشام
بن عروه
عروه
نخستین سلسله اِسناد مورد بحث در اینجا، روایت از طریق زهری (وفات، 124/742) است. بسیاری از شاگردان زهری شرح واقعه حدیبیه را از زبان او نقل کردند. فقط نقل شش مورد از مجموع چهل و پنج شرح بررسی شده برای نگارش این مقاله به او باز نمیگردد. این روایات را میتوان به دو گروه شرحهای طولانی و شرحهای
مختصر تقسیم کرد که گروه اوّل گزارشی کمابیش کامل را از وقایع در اختیار میگذارند، و گروه دوم فقط حاوی چند جزء اصلیاند. نخست، روایات ابن اسحاق، معمر بن راشد و عبدالرحمان بن عبدالعزیز بررسی خواهد شد که هم شرح طولانی و هم شرح مختصر آنها موجود است. پس از آن، به واسطه شرحهای مختصر دیگری که به زهری باز
میگردد (و در نمودار ثبت نشده است) خواهیم پرداخت.
روایت ابن اسحاق
اجازه دهید ابتدا شرح ابن اسحاق (وفات، 150/767) را بررسی کنیم. اثر او به شکل اصلیاش (به شرط آنکه شکل اصلی یگانهای از آن وجود داشته باشد، که بعید به نظر میرسد) موجود نیست، بلکه گونههای متفاوتی از آن در دست است. مشهورترین شرح، روایت ابن هشام است، امّا روایات متعدّد دیگری را که به ابن اسحاق باز میگردد
میتوان در منابع مکتوب یافت. محتوای این شرحها تفاوتی چشمگیر دارند، چنان که در سایر بررسیها نشان داده شده است(1).
شرح ابن اسحاق راجع به حدیبیه اساسا مبتنی بر روایتی است که به زهری - عروة بن زبیر - مسور بن مخرمه و مروان بن حکم باز میگردد. در کتاب او، چنان که ابن هشام نقل
کرده است، این روایت در میان چندین روایت کوتاهتر که به راویان دیگری باز میگردند،
نقل میشود؛ و با مقدّمهای به قلم ابن اسحاق نیز همراه است. از آن رو که قصد بازسازی
گزارش عروه را داریم، فقط بخشهایی که به او باز میگردد مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
تعداد زیادی روایت طولانی و مختصر از گزارش او را میتوان در منابع یافت (ر.ک: شکل الف در ص 272: روایاتی که به ابن اسحاق باز میگردد). روایتهای طولانی را ابن هشام(2)، طبری(3)، ابن حنبل(4)و بیهقی(5)، و روایات کوتاهتر را ابن ابی
1) Cf. S.M. Al-Samuk, Die historischen Überliefenungen nach Ibn Isḥāq. Eine synoptische Untersuchung, Frankfurt am Main, 1978, 80, 162; M. Muranyi, ``Ibn Isḥāq's K. al-Maġāz in der riwāya von Yunus b. Bukair, Bemerkungen zur frühen Überlieferungsge-schichte'', in JSAI, 14 (1991), 269.
2) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 308-327.
3) طبری، تاریخ، ج 1، ص 1528 و بعد.
4) ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 323 و بعد.
5) بیهقی، سنن، ج 9، ص 221، 227، 233.
شیبه(1)، ابو داوود(2)، بلاذری(3)، ابو عبید(4)، واحدی(5)، طبری(6)و بیهقی(7)ثبت کردهاند. ابو یوسف از ابن اسحاق به عنوان یکی از منابع خود علاوه بر کلینی و هشام بن عروه نام میبرد. با وجود این، به نظر میرسد در جملهبندی خود از روایت هشام بن عروه پیروی میکند. بنابراین، شرح او را بعدا مورد بررسی قرار خواهیم داد.
روایات طولانی صورتهای مختلفی دارند. ابن حنبل فقط روایت زهری را بدون ذکر اضافات ابن اسحاق از سایر روایات ثبت میکند. طبری از منابع مختلف استفاده میکند و برای هر جزء اصلی روایت از زهری نقل قول نمیکند. بنابراین، فقط قسمتهایی از روایت را میتوان در کتاب او یافت. بیهقی هم فقط بخشهایی از روایت را نقل میکند که
بیشتر به خود معاهده و وقایع پس از انعقاد آن میپردازد. در خصوص ساختار کلّی، روایت ابن هشام نزدیکترین روایت است به آنچه که ابن اسحاق در کتابش ضبط کرده است. با این همه، معنایش آن نیست که او عبارتبندی ابن اسحاق را دقیقتر از دیگران منعکس میکند.
نظری اجمالی به روایات مختلف نشان میدهد که یک شرح اصلی یگانه نمیتواند بازسازی شود، چرا که تفاوتهای موجود میان گونههای مختلف خبر بسیار زیاد است. هر چند ارائه برداشتی کلّی از محتوای روایت امکانپذیر است. میتوان مسلّم دانست بخشهایی که در تمام روایات از لحاظ عبارتبندی یکسان است، نحوه بیان ابن اسحاق را در اختیار میگذارد. با وجود این، آنها الزاما منعکسکننده شیوه بیان زهری نیستند،
زیرا احتمال دارد ابن اسحاق حذف و اضافات یا تغییرات دیگری را در آنها اعمال کرده باشد. این نکته فقط میتواند از طریق مقایسه با سایر روایاتی که به زهری باز میگردد،
اثبات شود.
ترتیب اجزای اصلی روایت در شرحهای مختلف اندکی فرق میکند. ترتیب ارائه شده در اینجا از ابن هشام است. خبر زهری آنگونه که ابن اسحاق نقل میکند شامل اجزای زیر است: حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله همراه با 700 نفر از اصحاب و با مقاصدی صلحجویانه عازم مکّه میشود(1). در عسفان از مخالفت قریش با برنامههایش اطّلاع حاصل میکند و تصمیم میگیرد از مسیر دیگری برود(2). شتر آن حضرت از حرکت باز میایستد و از پیشروی سر باز میزند. محمّد صلیاللهعلیهوآله چاه خشک را احیا میکند(3). گفتوگوهایی با قریش صورت میگیرد؛ قریش نمایندگانی را نزد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرستند، امّا آن حضرت فرستادگانی را اعزام نمیکنند. نمایندگان قریش به ترتیب ورودشان عبارتند از بدیل بن ورقاء خزاعی(4)، مکرز بن حفص(5)، حلیس بن علقمه(6)، و عروة بن مسعود ثقفی(7). سهیل بن عمرو برای انعقاد پیمان میآید. عمر
1) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 306؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1529؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 323.
2) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 309؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1530؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 323. در این جا یکی از مهمترین اختلافها دیده میشود: در روایت ابن هشام و طبری، نقل روایت بعد از سؤال «مَن رَجُلٌ یَخْرُجُ بِنا علی طریقٍ غَیرِ طریقِهِم الّتی هُم بِها؟» قطع میشود. روایت دیگری به نقل از عبداللّه بن ابیبکر ذکر میشود که حاوی پاسخ به این سؤال است: «أَنا یا رَسولَ اللّه». ابن حنبل این عبارت را در خبر نمیآورد. این سؤال مسلّما بخشی از روایت زهری نیست، چرا که فقط در ارتباط با پاسخ بعد از آن معنی میدهد. به نظر میرسد ابن اسحاق روایت زهری را تغییر داده باشد تا آن را با یک شرح قابل فهم ترکیب کند. از آنجا که دو تن از شاگردان ابن اسحاق این قطعه را نقل میکنند، در حقیقت به نظر میرسد به ابن اسحاق باز میگردد. این که آیا صورت دیگر روایت نیز به ابن اسحاق برمیگردد، یا ابن حنبل یا منبع او این مغایرت را حذف کردهاند، نمیتواند در اینجا محرز شود.
3) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 310؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1522؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 323.
4) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 311؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 323.
5) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 312؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 324.
6) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 312؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1538؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 324.
7) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 313؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 324؛ در این جا مغایرت دیگری را میتوان دید: ابن حنبل خبر میدهد که خراش بن امیّه و عثمان به مکّه اعزام میشوند. ابن هشام این خبر را با اِسناد متفاوتی ذکر میکند.
مخالفت خود را با پیمان ابراز میدارد(1). این معاهده شامل نکات زیر است: ترک مخاصمه ده ساله؛ التزامی یک جانبه برای مسلمانان دایر بر تسلیم فراریان از مکّه به قریش؛ موافقت با آشتی متقابل و خودداری از جنگ (عیب مکفوفه)(2)، و توافقی دایر برآنکه هیچ حملهای به یکدیگر نخواهند کرد (لا اسلال و لا اغلال)(3)هر قبیلهای آزاد است که یا با حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله یا با قریش همپیمان شود؛ مسلمانان باید این بار عقبنشینی کنند امّا میتوانند سال بعد به مدت سه روز وارد مکّه شوند(4)
بن قیس نخعی - علی بن ابی طالب در صورتی که در روایت دیگر این بخشی از روایت زهری است. بیهقی برای اجزای اصلی معاهده ترتیب متفاوتی ذکر میکند. آزادی برای همپیمانی در روایت او ذکر نمیشود.
. پس از امضای معاهده، ابو جندل در بند و زنجیر به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پناه میآورد، امّا به پدرش سهیل تسلیم میشود(5). نام شاهدان معاهده ذکر، و از علی علیهالسلام به عنوان کاتب معاهده نام برده میشود(6). پس از انعقاد معاهده، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله آداب قربانی را به1) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 316؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1545؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 325؛ بیهقی، سنن، ج 9، ص 221. بیهقی از اعتراضات ذکری به میان نمیآورد.
2) See Lane, An Arabic-English Lexicon, London, 1863-93, s. v. `-y-b.
3) ترجمه لین از عبارت لا اسلال و لا اغلال به صورت «نه خیانت یا پیمانشکنی، و نه رشوه یا: و نه دزدی وجود خواهد داشت» به نظر نمیرسد درست باشد. موتزکی در گفت و گویی خصوصی به من متذکر شده است که هم اسلال، و هم اغلال میتوانند به معنی «مبارزه» باشند، تعبیری که بسیار مناسبتر به نظر میرسد. ر.ک: Lane, Lexicon, s.v. s-l-l. در ادامه مطلب فقط از عبارات عربی استفاده میشود.
4) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 317؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1546؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 325؛ بیهقی، سنن، ج 9، ص 221، 227. در روایت طبری، ثبت معاهده و دو عبارت بعدی با اِسناد متفاوتی نقل میشود بریده - سفیان بن فروه اسلمی - محمّد بن کعب قرظی - علقمة
5) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 318؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1547؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 325؛ بیهقی، سنن، ج 9، ص 227.
6) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 319؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1548.
جای میآورد؛ اصحابش از وی پیروی میکنند. در راه بازگشت به مدینه تمام سوره «فتح» بر محمّد صلیاللهعلیهوآله نازل میشود(1). روایت با این اظهار نظر زهری به پایان میرسد که در تاریخ اسلام فتحی مهمتر از این نبوده است. در دو سال فاصله میان حدیبیه و فتح مکّه
مردم بیش از هر زمان قبل از آن به اسلام گرویدند(2). سپس داستان ابو بصیر به دنبال میآید(3). سرانجام، وقایع مربوط به فرار زنان به مدینه شرح داده میشود. آنان به علّت نزول آیه 10 سوره ممتحنه به قریش تحویل داده نمیشوند(4). این خبر از منبع مسور و مروان نقل نمیشود، بلکه بخشی از نامه عروة بن زبیر به ابن ابی هنیده(5)، از ملازمان
خلیفه ولید بن عبدالملک است.
علاوه بر چهار شرح طولانی، ده شرح مختصر وجود دارد که به ابن اسحاق باز میگردد(6). در اینها، همچون شرحهای طولانی، تفاوتهایی در عبارتسازی و در اسامی راویان اصلی به چشم میخورد. با وجود این، شرحهای مختصر به قدر کافی به روایات طولانی نزدیک هستند که مؤیّد صحّت اسانید باشند. در یکی از روایات بیهقی، به نظر میرسد اِسناد مربوط به بخشهایی که در روایات دیگر فقط به زهری یا به ابن اسحاق برمیگردد، به مسور و مروان گسترش داده شده است(7).
در نگاه اول ممکن است شگفتانگیز به نظر آید که روایاتی که به ابن اسحاق
1) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 319؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 326.
2) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 322؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 1550. در این قطعه و عبارت بعد از آن طبری همان اِسنادی را ذکر میکند که مانند سایر روایات به زهری باز میگردد.
3) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 323؛ طبری، تاریخ، ج 1، ص 155؛ بیهقی، سنن، ج 9، ص 229.
4) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 326.
5) ابن هشام این نام را، و واقدی و ابن سعد که آنها هم ذکری از این نامه به میان میآورند، نام هنید را مینویسند.
6) ابن ابی شیبه، مصنّف، ج 14، ص 434؛ ابو داوود، سنن، کتاب 15: باب 168. حدیث 2؛ بلاذری، انساب، ص 351؛ ابو عبید، اموال، ص 157؛ واحدی، اسباب، ص 285 راجع به سوره فتح، ص 318 (درباره سوره ممتحنه)؛ طبری، تفسیر، ج 26، ص 59؛ بیهقی، سنن، ج 9، ص 223، 228، 229.
7) بیهقی، سنن، ج 9، ص 223.
برمیگردند تا چه اندازه با هم فرق دارند، بعضی قسمتها اسانید مختلفی دارند، و ترتیب اجزای اصلی تفاوت اندکی دارند، مانند تفاوت در موادّ معاهده. تفاوتهای جزئیتر مشترکاند: حروف اضافه متفاوت، حذف تک کلمات، حذف بخشی از یک نام، کاربرد احترامات دینی از قبیل صلّی اللّه علیه و سلّم، رضی اللّه عنه، و غیره؛ در برخی نسخههای بدل جملههایی کامل حذف شده است. در خصوص پراکندگی این تفاوتها، نمیتوان مشخّص کرد که بعضی روایات به یکدیگر نزدیکترند تا روایات دیگر. این نکته نشان میدهد که اینها به احتمال زیاد جدای از یکدیگر به یک منبع (ابن اسحاق) باز
میگردند. در غیر این صورت، انتظار خواهیم داشت این عباراتِ وابسته به یکدیگر به هم نزدیکتر باشند تا به بقیّه.
ابن اسحاق، بر خلاف پیشینیان خود، به مفهوم دقیقتر کلمه یک کتاب تصنیف کرد. بنابراین، میتوانیم از او انتظار یک نقل مکتوب داشته باشیم. با این همه، تفاوتهای
مشهود را نمیتوان تنها بر حسب نقل مکتوب توضیح داد. شولر دلیل وجود این مغایرتها در روایات مختلف را آن میداند که ابن اسحاق، حتّی پس از تألیف کتابش، به
نقل شفاهی مطالب آن در جلسات درس خود ادامه میداد(1). در چنین شرایطی، عللگوناگونی ممکن است به ظهور روایات مختلفی منجر شده باشد که توسّط شاگردانش
انتقال یافت؛ تعابیر مختلف ابن اسحاق در مجالس گوناگون، نگارشهای مختلف شاگردان او، یا انتقالهای مختلف روایات از آنان به شاگردانشان(2). تلفیق نقل مکتوبو شفاهی روایات که در این جا مطرح است چنان که باید و شاید پیدایش روایات مخلتف
را توجیه میکند.
روایت معمر بن راشد
روایت دیگری که مورد بررسی قرار میگیرد روایت معمر بن راشد (وفات، 153/770) است. در مقایسه با روایت ابن اسحاق، گونههای کمتری از روایت معمر به چشم میخورد. روایات طولانی به دو رشته تقسیم میشوند: یکی آنهایی که عبدالرّزاق نقل میکند (ضبط شده توسّط عبدالرّزاق(1)، بخاری(2)، ابن حنبل(3)و بیهقی(4))، و گروه دیگر توسّط محمّد بن ثور نقل شده است (ضبط شده توسّط ابو داوود(5)، و در تفسیر طبری(6)). طبری در تاریخ خود علاوه بر محمّد بن ثور از عبداللّه بن مبارک به عنوان منبع نام میبرد(7)(ر.ک: شکل ب در ص 364: روایاتی که به معمر باز میگردد.
این روایات به یکدیگر نزدیکترند تا روایت ابن اسحاق. همه شرحها کامل نیستند امّا ترتیب اجزای اصلی در تمام آنها یکسان است. کاملترین شرحها مربوط به عبدالرّزاق، تفسیر طبری، ابن حنبل، و بیهقی است. چند اختلاف وجود دارد (عمدتا حروف اضافه متفاوت، استفاده از لغت «نبی» به جای «رسول اللّه» و حذف چند تک واژه) امّا اینها وجود یک نسخه اصلی به قلم معمر را مورد تردید قرار نمیدهند. برخی از این مغایرتها را میتوان به روشنی اشتباه در نسخهبرداری دانست، از قبیل فاصل(8)به
جای قاضا(9)، یا مِن قصّته(10)به عوض مِن قضّیةٍ(11). در این موارد، شباهت شکل حروف
1) عبدالرّزاق، مصنّف، ج 5 ص 330 و بعد.
2) بُخاری، جامع، کتاب 15، باب 54.
3) ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 328 و بعد.
4) بیهقی، سنن، ج 9، ص 218 و بعد.
5) ابو داوود، سنن، کتاب 15، باب 168، حدیث 1.
6) طبری، تفسیر، ج 26، ص 58-56 درباره آیه 24 سوره فتح.
7) طبری، تاریخ، ج 1، ص 1529، 1534 تا 1538، 1539، 1549، 1551، 1553.
8) عبدالرّزاق، مصنّف، ج 5، ص 338.
9) طبری، تفسیر، ج 26، ص 57.
10) طبری، تفسیر، ج 26، ص 58.
11) عبدالرّزاق، مصنّف، ج 5، ص 340.
اشتباهات در نسخهبرداری را توجیه میکند. این مغایرتها اساسا میان دو رشته ذکر شده پدید میآید (از طریق عبدالرّزاق از یک طرف و از طریق محمّد بن ثور از طرف دیگر) و نه در درون این رشتهها. در هر صورت، این گونههای متفاوت، در مقایسه با گونههای شرح اسحاق، متجانسترند.
گزارش معمر از وقایع حدیبیه در بعضی نکات با گزارش ابن اسحاق فرق دارد: تعداد اصحاب صدها نفر ذکر میشود. از مقاصد صلحآمیز ذکری به میان نمیآید. در ذوالحلیفه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و اصحابش مُحرِم میشوند و بر گردنِ حیوانات قربانی خود طوق میبندند. محمّد صلیاللهعلیهوآله دیدهوری را اعزام میکند. در عسفان این دیدهور خبر میدهد که قریش همپیمانان خود را فرا خواندهاند تا از ورود حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به حرم جلوگیری کنند. مسلمانان به چارهاندیشی میپردازند. ابوبکر اظهار میدارد ما به قصد
انجام عمره آمدهایم، نه برای جنگ(1). محمّد صلیاللهعلیهوآله میگوید خالد بن ولید همراه با سوارانی از قریش در غمیم است. آن حضرت تصمیم میگیرد تغییر مسیر دهد. در حدیبیه شتر حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میایستد و از پیشروی خودداری میکند، که پیامبر آن را نشانهای الهی تعبیر میکند. چادر برپا میشود. حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله چاه بیآب را احیا میکند. ترتیب فرستادگان قریش اندکی با آنچه در خبر ابن اسحاق آمده است فرق دارد. نخستین نماینده بدیل بن ورقاء است (همانگونه که ابن اسحاق میگوید)، پس از او عروة بن مسعود (ابن اسحاق: در مرتبه چهارم)، با خبری شبیه به خبر ابن اسحاق. نماینده بعدی مردی از کنانه است؛ خبرش شبیه خبر ابن اسحاق از حلیس است. سرانجام، نام مکرز بن حفص ذکر میشود (ابن اسحاق: در مرتبه دوم). سهیل برای عقد معاهده میآید. تفاوتهایی نیز در معاهده در مقایسه با شرح ابن اسحاق دیده میشود. مسلمانان مخالفت خود را با تغییراتی که سهیل در تنظیم قرارداد خواستار آن است، ابراز
1) عبدالرزّاق در مصنّف خود از ابوبکر ذکری به میان نمیآورد. با این همه، در گونههای دیگر روایت شامل آنهایی که به عبدالرزّاق باز میگردد، از او نام برده میشود. در روایت بخاری ابن عبارت وجود ندارد. امّا بخاری این قطعه را در باب دیگری نقل میکند. جامع، کتاب 64، باب 36، حدیث 28.
میدارند. با وجود این، به فرمان حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله این تغییرات صورت میگیرد. این پیمان فقط شامل دو نکته است: عمره که باید سال بعد انجام شود و مادّه مربوط به تسلیم
پناهندگان (که اعتراض مسلمانان را برمیانگیزد). از ترک مخاصمه سخنی گفته نمیشود. هنگامی که ابو جندل تحویل داده میشود، مکرز بن حفص موافقت میکند تا از او حمایت کند. اعتراض عمر فقط بعد از انعقاد پیمان و تسلیم ابو جندل صورت میگیرد. نامی از شاهدان ذکر نمیشود و مشخّص نیست کاتب معاهده چه کسی بود. حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به اصحابش دستور میدهد مراسم قربانی را اجرا کنند، که آنها فقط پس از آنکه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به توصیه ام سلمه سرمشق آنان میشود، این کار را انجاممی دهند. در حالی که مسلمانان هنوز در حدیبیه هستند، تعدادی از زنان مکّه فرار
میکنند تا به آنان ملحق شوند. آیه 10 سوره ممتحنه نازل میشود و زنان باز گردانده نمیشوند. عمر دو تن از زنان خود را طلاق میدهد. وقایع پیرامون ابوبصیر یک به یک برشمرده میشوند. پس از آنکه قریش از حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله تقاضا میکنند به او اجازه ورود به مدینه بدهد، آیات 24 تا 26 سوره فتح نازل میشود.
چندین روایت کوتاهتر از شرح معمر وجود دارد(1). عبارتبندی تقریبا در تمام موارد مشابهِ قطعههای متناظر در شرحهای طولانی است. در دو مورد این روایت با استناد به یک راوی اصلیِ متفاوت نقل میشود: ابن حنبل و طبری هر یک روایتی را ثبت میکنند که به عبداللّه بن مبارک - معمر - زهری - قاسم بن محمّد باز میگردد(2). این
روایت وقایع مربوط به ابو بصیر را خبر میدهد و در روایت طبری، اعتراض عمر را نیز ثبت میکند. این دوگونه روایت در قطعههای متناظر، عبارتبندیهای یکسانی دارند و
1) ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 327 و 331؛ طبری، تفسیر، ج 26، ص 58؛ بیهقی، سنن، ج 7، ص 181، ج 9، ص 228، ج 10، ص 109؛ بخاری، جامع، کتاب 25، باب 175، حدیث 1 و باب 107، حدیث 1؛ ابو داوود، سنن، کتاب 39، باب 9، حدیث 24؛ نسائی، سنن، کتاب 24، باب 62؛ نیز ر.ک: مزّی، تحفه، ج 8، ص 372، 374، 383.
2) ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 331؛ طبری، تفسیر، ج 26، ص 58.
با عبارتبندی سایر شرحها اندکی متفاوتند.
روایت عبدالرحمان بن عبدالعزیز
روایت طولانی دیگری به نقل از زهری در کنار روایات ابن اسحاق و معمر وجود دارد، یعنی، روایت عبدالرحمان بن عبدالعزیز (وفات، 162/778-779). فقط یک روایت از شرح او موجود است(1). (من شرحی مختصر به نقل از ابن سعد را که هیچ وجه اشتراکی با شرح طولانی ندارد مستثنی میکنم)(2). بنابراین، نتیجهگیریهای حاصل از این روایت را باید با احتیاط تلقّی کرد، زیرا فقدان شرحهایی مشابه، تشخیص این مطلب
را غیر ممکن میکند که کدام اجزای اصلی به کدام مرحله در جریان انتقال باز میگردد.
به طور کّلی ساختار روایت او شبیه ساختارهای روایات معمر و ابن اسحاق است، هر چند مغایرتهای آشکاری به چشم میخورد. عبارتبندی آن با شرحهای دیگر تفاوتی قابل ملاحظه دارد. رئوس مطالب گزارش او به قرار زیر است: حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله همراه
با 1800 نفر از صحابه عازم مکّه میشود. او یک دیدهور از اعضای بنی خزاعه را روانه
میکند. در غدیر، در ناحیه عسفان، این دیدهور خبر میدهد که قریش احابیش خود را فرا خواندهاند تا همراه آنان بجنگند و این که آنان غلامان خود را آزاد و به آنها خزیر(3)
E. Fagnan, Abou Yousouf Ya'koub. Le Livre de L'impot foncier (Kitāb el-Kharādj), trans. into French and comm. E. Fagnan, Paris, 1921, 320).
[خزیر: قسمتی از آش و آبگوشت؛ خزیره، سبوس با، سبوب وا، سبوسابه - نقل از لغتنامه دهخدا - م.].
تعارف کردهاند. حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله متذکّر میشود که خالد بن ولید در غمیم است. بنابراین، آن حضرت تصمیم میگیرد از طریق بلدح تغییر مسیر دهد. شتر وی میایستد و از پیشروی سر باز میزند، که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله آن را از آیات الهی تعبیر میکند. حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله چاه خشک را با استفاده از تیری احیا میکند. ترتیب نام نمایندگانهمان است که در خبر معمر نقل شده است امّا، برخلاف خبر معمر، نام حلیس ذکر میشود. مسلمانان به تغییرات صورت گرفته در مفاد معاهده اعتراض میکنند. اعتراض عمر قبل از اشاره به مفاد معاهده (چنان که در خبر ابن اسحاق آمده است) ذکر میشود. او ابتدا به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، و پس از آن به ابوبکر اعتراض میکند (چنان که در خبر معمر آمده است). مطابق خبر معمر، پیمان فقط مشتمل بر موادّی است مربوط به تسلیم کردن پناهندگان و زیارت حج. این بخش بیشترین اختلافها را با شرحهای دیگر نشان میدهد. بر طبق گفته عبدالرحمان، هر یک از دو طرف باید پناهندگان طرف دیگر را تسلیم میکرد. هم تسلیم ابو جندل و هم وقایع پیرامون ابو بصیر در اینجا گزارش میشود. پس از آن، عمره مطرح میشود که قریش اصرار بر انجام آن در سال بعد دارند. بعد از آن فرمان اجرای مراسم قربانی میآید که اطاعت آن فقط پس از آن صورت میگیرد که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به توصیه امّ سلمه برای سرمشق شدن عمل میکند. این روایت با دو عبارت از زهری پایان مییابد: او خبر میدهد که هفتاد حیوان قربانی شدند،
و غنائم خیبر به هجده قسمت، هر یک سهمیِ صد نفر از آنهایی که در حدیبیه حضور داشتند، تقسیم شد.
روایت عبدالرحمان تفاوتهایی چشمگیر را با روایات ابن اسحاق و معمر به نقل از زهری نشان میدهد. علاوه بر تفاوتهای مربوط به مادّه تسلیم در معاهده، یک تغییر مهم در وضع داستان ابو بصیر (با توجّه به عناصر اصلی دیگر) و نبود داستان زنانی که به
مدینه آمدند، دیده میشود. مورد اخیر ممکن است به علّت کامل نبودن این شرح باشد. از طرف دیگر، جملهبندی در بعضی قسمتها با روایات معمر و ابن اسحاق یکسان است.
روایات دیگر
علاوه بر این سه روایت طولانی، چند روایت کوتاهتر موجود است که به زهری باز میگردد (ر.ک شکل ج در ص 365: روایاتی که به زهری باز میگردد). تعدادی از این
روایات کوتاه به سفیان (ابن عُیینه) - زهری برمیگردد(1). تمام این شرحها در عبارتبندی شبیه به آغاز شرح معمر است. از آنرو که این روایات فقط از چند جمله تشکیل میشوند، گرفتن نتایجی گسترده از آنها مقدور نیست. با وجود این، احتمال دارد معمر و سفیان روایات یکسانی را از زهری نقل کرده باشند. احتمالاً سفیان (دست کم بخشی از) شرح خود را از معمر گرفته باشد، چنان که در یک حدیث به آن اشاره میشود(2).
سایر روایات مختصر همگی از نزول آیه 10 سوره ممتحنه و آمدن زنانی نزد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پس از امضای معاهده سخن میگویند(3). بخشهایی از این روایات با استناد به عروه - خالهاش عایشه نقل میشوند. یکی از این حدیثها(4)حاوی بیانی است از عایشه درباره بیعت زنان که تا آنجا که بیعت النساء، مبتنی بر آیه 12 سوره ممتحنه، معمولاً با ملاقاتهای عقبه مرتبط میشود، جالب توجّه است(5). نامهای که عروه در پاسخ به سؤال خلیفه عبدالملک نوشت نیز از آیه 10 سوره ممتحنه و وقایع مربوط به آن سخن میگوید. ابن اسحاق بخشی از آن را نقل میکند؛ شرحهای طولانیتر را
1) بیهقی، سنن، ج 5، ص 235؛ ابن حنبل، مسند، ج 4، ص 323، 328؛ ابن ابی شیبه، مصنّف، ج 14، ص 440؛ بخاری، جامع، کتاب 64، باب 36، حدیثهای 10 و 28؛ ابو داوود، سنن، کتاب 11، باب 15، حدیث 3.
2) عموما شاگردان زهری روایات او را با عباراتی متفاوت روایه بالمعنی نقل میکنند. بنابراین، هنگامی که دو تن از شاگردانش عبارتبندی یکسانی ارائه میکنند میتواند نشانه آن باشد که یکی از آنها روایت را از دیگری رونویسی کرده است. چنان کاری خاصّه در این مورد محتمل است، با توجّه به اشاره صریح سفیان به تأیید روایت خود توسّط معمر (حَفِظتُ بَعْضَهُ و ثَبَّتَنی معمر، بخاری، جامع، کتاب 64، باب 36، حدیث 28).
3) بخاری، جامع، کتاب 54، باب 1 و 15، کتاب 64، باب 36، حدیث 29؛ بیهقی، سنن، ج 7، ص 170، ج 9، ص 228.
4) بخاری، جامع، کتاب 54، باب 1؛ ر.ک: بیهقی، سنن، ج 9، ص 228.
5) برای نمونه، ابن هشام، سیره، ج 1، ص 431-434، خاصّه ص 434.
واقدی(1)و ابن سعد(2)ثبت کردهاند. شخص اخیر همچنین شرح دیگری از عبدالرحمان دارد که فقط به زهری باز میگردد(3).
خلاصه: روایت زهری
اجازه میخواهم نتایج حاصل از بررسی شرحهایی را که به زهری باز میگردد، خلاصه کنم. ترتیب اجزای اصلی شرحهای طولانی مختلف تقریبا یکسان است: عزیمت [به مکّه] (عنصر ج شرح مأخذ)، پی بردن مسلمانان به این نکته که قریش قصد دارند مانع آنان از ورود به مکّه شوند (ه)، تغییر مسیر از طریق حدیبیه، امتناع شتر از
پیشروی (و)، کمیابی آب (ز)، مذاکره با قریش (ح)، انعقاد پیمان صلح (ی / ک)، ابو جندل (ل)، قربانی و تراشیدن سر (م)، ابو بصیر (س)، و آمدن زنان به مکّه (ع). واقعه ضمنیِ آمدن زنان، گاه پیش از واقعه ابو بصیر ذکر میشود؛ این نکته به طور کلّی در شرح
عبدالرّحمان دیده نمیشود. علاوه بر این، ابن اسحاق نزول سوره فتح را خبر میدهد (ن)، و معمر مُحرم شدن را ذکر میکند (ب).
هر چند نکات عمده کلّی یکسان است، در جزئیات تفاوتهایی به چشم میخورد. ترتیب نام نمایندگان متفاوت است، و اعتراض عمر در زمانهایی مختلف صورت میگیرد. در شرح عبدالرّحمان وقایع ضمنی ابو جندل و ابو بصیر تلفیق شده است. مغایرتهایی محتوایی نیز دیده میشود. تعداد صحابه در شرح معمر چند صد نفر، در ابن اسحاق هفتصد نفر، و در روایت عبدالرّحمان هزار و هشتصد نفر است. این مغایرت را میتوان چنین توضیح داد: عبدالرحمان بین شرکتکنندگان در واقعه حدیبیه و غنائم جنگی خیبر، که مطابق خبرهای دیگر به هجده قسمت تقسیم، و در میان کسانی که در
عملیّات حدیبیه شرکت کردند توزیع شد، پیوند برقرار میکند(1). از طرف دیگر، به نظر میرسد عدد هفتصد ابن اسحاق نمونهای از اهمیّت غالبا نمادین عدد هفت در ادبیّات اسلامی باشد(2)
L.I. Conrad, ``Seven and the Tasb: On the Implication of Numerical Symbolism for the Study of Medieval Islamic History'', in JESHO, 31 (1988),
برای نمونه، در ص 48: «در حدیث مثالهای بسیار بیشتری وجود دارد [...] که نشان میدهد چگونه از نمادگری هفت برای بیان تعداد زیاد به شیوهای کلّی، یا برای اشاره به وجود تأثیر ملکوتی در جریان امور بشر استفاده میشود». در این مورد ممکن است این هر دو انگیزه دخیل بوده باشد.
. یک مغایرت مهم دیگر مادّه مربوط به تسلیم کردن پناهندگان است. عبدالرّحمان آن را التزامی متقابل توصیف میکند، در حالی که تمام اخبار دیگر آنرا التزام یک جانبه مسلمانان میدانند. محتمل به نظر میرسد که عبدالرّحمان یا شاگردش خالد بن مخلّد کوشیدهاند تا این خبر را برای مسلمانان خوشایندتر کنند. تعدّد
اخبار حاکی از التزام یک جانبه، احتمال متقابل بودن آن را بسیار ضعیف میکند. به علاوه، توضیح این که چگونه خبری جعلی به ضرر مسلمانان توانسته است در حدّی گسترده تصدیق شود، کاری دشوار است. اختلاف خبرهای گوناگون بیشتر از آن است که بازسازی عبارتبندی خبر زهری امکانپذیر باشد. با این همه، اجزای اصلی فوق الذّکر، به استثنای آنهایی که ابن اسحاق یا معمر ذکر میکنند، بیتردید به زهری باز میگردد.
از بررسی اسانید نتایج بیشتری حاصل میشود. بیشتر روایات زهری به عروه - مسور و مروان برمیگردد، در حالی که برخی از آنها فقط به مسعود باز میگردد. نشانههایی وجود دارد که عروه اخبار مختلفی را به صورت یک روایت واحد تلفیق کرده است. برای نمونه، برخی عناصر گنجانده شده در روایت طولانی منسوب به مسور و مروان ممکن است به عایشه به عنوان راوی اصلی باز گردد، به ویژه آنهایی که به وقایع مربوط به نزول
آیه 10 سوره ممتحنه و پناه آوردن زنان به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پس از ترک مخاصمه
میپردازند. این عناصر همچنین به عنوان روایاتی مستقل به چشم میخورد که راوی اصلی آن عایشه است، و در گونههای دیگری از روایت مسور و مروان، نام عایشه به عنوان راوی این اجزای اصلی ذکر میشود. همین نکته درباره زهری صدق میکند که احتمالاً نه فقط از خبر عروه استفاده کرده، بلکه اطلاعاتی از قاسم بن محمّد را نیز مورد استفاده قرار داده است. در برخی از شرحهای طولانی که فقط به مسور و مروان منسوب است، این اخبار گنجانده میشود. شاید اخباری در اصل مستقل، در این مورد با هم ترکیب، و به فقدان اسانید گوناگون، غیر از آنهایی که به مسور و مروان باز میگردد، منجر
شده باشد.
اظهار نظری مشابه در مورد روایات ابن اسحاق صادق است. بعضی قسمتهای مختلف روایت او از مسور و مروان با اسانیدی نقل میشود که به راویانی غیر از مسور و
مروان باز میگردد. به احتمال زیاد، اسانید در این موارد از میان رفتهاند و بنابراین، با تلفیق اخباری در اصل جداگانه، روایتی یگاه بهوجود آمده است.
موتزکی پدیدههای مشابهی را در روایتی دیگر مشاهده کرد. او متوجه دو جریان شد: (الف) فقدان اسانید: دو روایت در اصل جدا از هم به صورت یک روایت تلفیق میشوند، امّا فقط یکی از اسانید باقی میماند(1)(ب) افزایش اسانید: خبری تلفیقشده به نقل از ترکیبکننده خبرِ تلفیقی از یک طرف، و نقل به استناد یکی از راویان اصلی، از طرف دیگر(2).
مضمون روایت زهری را بازسازی کردیم، شرحی که قریب صد سال پس از وقوع رویدادهایی که توصیف میکند، رواج داشت. مضمون خبر عروة بن زبیر، شخصی که یک نسل به وقایع نزدیکتر بود، نیز میتواند بازسازی شود. بدین منظور، شرحهایی را
که مستقل از زهری به عروه باز میگردد بررسی، و آنها را با شرح زهری مقایسه خواهیم کرد.
ابتدا روایت هشام (وفات، 146/763)، پسر عروه، را در نظر بگیریم (ر.ک: شکل د در ص 366: روایاتی که به عروة بن زبیر باز میگردد). خبر او را ابن ابی شیبه(1)و ابو یوسف(2)ثبت کردهاند. شرح ابن ابی شیبه ناقص، و تقریبا دو سوم شرح ابو یوسف است. از آنجا که عبارتبندی این دو روایت تا حدّ زیادی یکسان است، میتوانیم نتیجه
بگیریم که هشام شرحی مکتوب داشته است. ابو یوسف علاوه بر هشام بن عروه، از ابن اسحاق و کلبی هم به عنوان منابع خبر خود نام میبرد(3). با وجود این، بیشتر عبارات از نحوه بیان هشام تبعیت میکند که ابن ابی شیبه آن را ثبت کرده است.
مغایرتهای قابل توجّهی با شرح زهری به چشم میخورد. هشام تاریخ وقایع را ماه شوّال ذکر میکند، در حالی که در روایت تاریخی اسلامی بعد از آن، عموما تاریخ مورد تأیید این وقایع ذوالقعده است. هشام تعداد صحابهای را که در مبارزه شرکت کردند ذکر
نمیکند. در عسفان مردانی(4)از بنی کعب خبر میدهند که قریش احابیش خود را گرد آورده و به آنها خزیر تعارف کردهاند به قصد آنکه مانع رسیدن حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به
مکّه شوند. مسلمانان پس از ترک عسفان با خالد بن ولید روبرو میشوند و بنابراین، از
طریق غمیم تغییر مسیر میدهند. آنان بحث میکنند که آیا به سوی مکّه پیش روند یا به
احابیش هجوم برند. ابوبکر حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را ترغیب میکند تا مستقیما به سوی مکّه پیش روند. مقداد متذکّر میشود که مسلمانان، بر خلاف یهودیان، نخواهند گذاشت پیامبرشان تنها بجنگد. در مرز حریم حرم شتر میایستد و از پیشروی سر باز میزند، که
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله آن را به نشانهای الهی تعبیر میکند. تغییر مسیر دیگری از طریق ذات
الحنظل به حدیبیه انجام میشود. حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله با استفاده از تیری چاه خشک را احیا میکند. ترغیب نمایندگان با روایات زهری تغییری قابل ملاحظه دارد و بعضی از اسامی متفاوتاند. در حالی که در روایات زهری یکی از نمایندگان حلیس نام دارد، این روایت او را مردی از بنی حلیس (یا بنی حلس) ذکر میکند. از بُدیل بن ورقاء اصلاً نام
برده نمیشود. نخستین نماینده، مرد سابق الذّکر از بنی حلیس / بنی حلس است. پس از او عروة بن مسعود. مکرز بن حفص و سهیل هر دو به منظور عقد یک معاهده با حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به مذاکره میپردازند. معاهده متشکّل از موضوعهایی است بیشتر از آنچه در شرح معمر آمده است. از آن جمله مادّه لا اِسلال و لا اِغلال و عیب مکفوفه(1)، امّا از ترک مخاصمه ذکری به میان نمیآورد. مانند شرح ابن اسحاق، هیچ اعتراضی از جانب مسلمانان نسبت به تغییر عبارات معاهده در آن ثبت نشده است. چنان که در شرح معمر آمده است، مکرز بن حفص با حمایت از ابو جندل موافقت میکند. بقیّه عبارات را فقط ابو یوسف ثبت کرده است، بنابراین نمیتوانیم مشخّص کنیم که آنها به هشام باز میگردند یا به کلبی یا ابن اسحاق. آنچه در ادامه میآید این حوادث ضمنی است: قربانی
کردن و تراشیدن سر، موضوع ابی بصیر که مطابق این شرح، پس از امتناع حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله از موافقت با ورود او به مدینه، به ذوالحلیفه میگریزد، و زنان پناهنده مرتبط با نزول آیه 10 سوره ممتحنه. شرح ابو یوسف در ادامه مطلب به فتح مکّه میپردازد پس از ذکر آنکه مفادّ این معاهده تا زمانی که بنو بکر آن را نقض کردند، رعایت میشد.
علاوه بر شرح هشام بن عروه، روایت دیگری وجود دارد که مستقل از زهری به عروه باز میگردد: روایت ابوالاسود (وفات، 131/478). این روایت را ابو عبید(2)،
بلاذری(1)، ابن کثیر(2)، و مهمتر از همه، ابن حجر عسقلانی که شرح به مراتب مفصلتری را ارائه میکند، ثبت کردهاند(3). بلاذری شرح مختصری از روایات ابو عبید را دارد. این شرحها و نیز شرح ابن کثیر اِسنادی دارند که به ابن لهیعه - ابو الاسود باز میگردد، در حالی که ابن حجر اِسنادی را عرضه نمیکند. تمام شرحها به نقل از عروه در
مقام راوی اصلی بیان میشود. فقط قسمتهایی از شرح ابوالاسود موجود است؛ اینها تفاوتهایی قابل ملاحظه را با تمام شرحهای دیگری که در اینجا بررسی میشود، نشان میدهند. با تلفیق تمام این قسمتها به شرح زیر میرسیم:
وقایع به ذوالقعده سال 6/628 برمیگردند(4). پس از آن که خبر میرسد قریش راه را بستهاند، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله سؤال میکند آیا کسی راهی را به ساحل میشناسد، که فردی به این سؤال پاسخ مثبت میدهد(5). مسلمانان در هوای گرم به حدیبیه میرسند. در آنجا فقط به یک چاه دسترسی دارند(6). حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله آب دهان خویش را مضمضه میکند، آن را در چاه میریزد و با تیری هم میزند که در نتیجه چاه پر آب میشود(7). دو تن از همراهان اوّلین نماینده، بدیل بن ورقاء، نام برده میشوند؛ خارجه بن کرز و یزید بن امیّه(8). عثمان به مکّه اعزام میشود تا به مسلمانان آن شهر بگوید که آزادی (فرج) آنان نزدیک است(9). مغیرة بن شعبه میکوشد خود را از یکی
1) بلاذری، انساب، ص 351.
2) ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج 4، ص 164.
3) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 258 و بعد، اعظمی در مجموعه خود از مغازی عروة بن زبیر به روایت از ابوالاسود این روایت ابن حجر را نمیآورد، بلکه حدیث متفاوتی از او نقل میکند. ر.ک: عروة بن زبیر، مغازی، ص 192.
4) ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج 4، ص 164.
5) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 259.
6) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 261.
7) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 262.
8) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 262.
9) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 264.
از نمایندگان، عروة بن مسعود، پنهان کند(1). در حالی که مذاکراتی میان سهیل و حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهصورت میگیرد، شخصی از یکی از دو گروه سنگی به طرف گروه دیگر میاندازد. گروهها بر اثر این حادثه به نزاع میپردازند. قریش عثمان و همراهانش را گروگان میگیرند، همان کاری که مسلمانان با سهیل و همراهانش میکنند. در این هنگام بیعت در زیر درختی انجام میشود؛ مسلمانان تعهّد میکنند نگریزند. قریش از این امر آگاه میشوند و خداوند ترس در دل آنان میاندازد (ارعبهم اللّه). در نتیجه، پیمان منعقد،
و آیه 24 سوره فتح به این مناسبت نازل میشود(2). این معاهده شامل یک ترک مخاصمه به مدّت چهار سال، شرط تسلیم پناهندگان و عبارت لا اسلال و لا اغلال است. به علاوه، توافق میشود مسلمانانی که برای حجّ یا عمره به مکّه میآیند یا در راه جنوب
حرکت میکنند در امان باشند، و نیز افرادی از قریش که در راه خود به شام یا مشرق از
مدینه عبور میکنند ایمن باشند. بنی کعب با حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، و بنی کنانه با قریش همپیمان میشوند(3). ابو جندل به نزد محمّد صلیاللهعلیهوآله میگریزد(4)، امّا به قریش تسلیم میشود. مکرز بن حفص قول میدهد از او حفاظت کند و او را تا چادری همراهی میکند(5). حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله دستور میدهد قربانی انجام شود. مسلمانان سعی میکنند تا آنها را به حرم ببرند، امّا قریش مانع آنان از انجام این کار میشوند. بنابراین،
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله فرمان میدهد که در بیرون از حرم قربانی کنند(6). ابو بصیر به دو تن از فرستادگان قریش تسلیم میشود، امّا یکی از آن دو را میکشد و فرار میکند(7). ابو
1) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 266.
2) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 271؛ ر.ک: عروة بن زبیر، مغازی، ص 192. ابو عبید فقط بیعت و نزول آیه را خبر میدهد. ر.ک: ابو عبید، اموال، ص 156. در شرح بلاذری، این قسمت از روایت ابو عبید به کلّی وجود ندارد.
3) ابو عبید، اموال، ص 156.
4) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 271.
5) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 272.
6) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 274.
7) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 278.
جندل همراه با هفتاد مرد مسلمان سوار بر اسب از مکّه میگریزد تا به ابو بصیر بپیوندد. آنها در نزدیکی ذوالمروه چادر میزنند و به کاروانهای قریش که از آنجا میگذرند حمله میکنند. آنان از رفتن به مدینه اجتناب میورزند تا به قریش تحویل داده نشوند.
قریش ابو سفیان را نزد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرستند تا از آن حضرت بخواهند که آنان [یاغیان] را در مدینه بپذیرد. مادّه تسلیم کردن پناهندگان ملغی میشود (وَ مَن خَرَجَ مِنّا إلَیکَ فَهُوَ لَکَ حَلالٌ غَیرُ حَرَجٍ). حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله فراریان را در مدینه میپذیرد(1).
این شرح در بخشهای وسیعی با سایر روایاتی که به عروه باز میگردد مغایرت دارد. در حالی که بعضی از اجزای اصلی البتّه در سایر شرحها دیده میشود، اجزای بسیاری وجود دارد که منحصر به این روایت است. مسیر انتقال روایت را در بیشتر قسمتهای آن نمیدانیم. در قسمتهای مختصری که اسانید آن وجود دارد، نام ابن لهیعه، که نقّادان رجال او را محدّثی ضعیف میشمارند، نمایان است(2). شاید او مسؤول این شرحباشد. شواهدی چند وجود دارد که روایات ابوالاسود به عروة بن زبیر برنمیگردد یا، دست کم، شامل مطالبی از منابع دیگر نیز هست. نخست آن که این اجزای اضافی هرگز در حدیث دیگری به روایت از عروه نقل نمیشود. آنها در شرحهای راجع به حدیبیه دیده میشوند، امّا نه در آنهایی که به عروه باز میگردند. شباهتهایی با سایر شرحها را میتوان نشان داد. برای نمونه، نکته اصلی کمبود آب در حدیبیه شباهتهای زیادی را با
شرح واقدی نشان میدهد(3). هم واقدی و هم ابوالاسود(4)گرمای زیاد (حرّ شدید) در حدیبیه را ذکر میکنند. قریش همه چاهها جز یکی را در اختیار میگیرند (واقدی: اِنّما
1) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 279.
2) G. Schoeler, Charakter und Authentie der muslimischen Überlieferung über das Leben Mohammeds, Berlin, New York, 1996, 85; see also G. H. A. Juynboll, Muslim Tradition: Studies in Chronology, Provenance and Authorship of early Ḥadth, Cambridge, 1983, 110 and 155.
3) واقدی، مغازی، ج 2، ص 577.
4) ابن حجر، فتح الباری، ج 6، ص 261.
هی بئر واحدة و قد سبق المشرکون (...) علی میامها؛ ابوالاسود: وَ سَبَقَتْ قریش اِلَی الماء
(...) وَ لَیسَ بِها اِلاّ بِئر واحدة)؛ حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله آب دهان خود را مضمضه میکند و در چاه میریزد (صَبَّه فِی البِئر) و چنان که از سایر شرحها برمیآید، آن را با تیری هم میزند. در این موارد، شرحهای ابوالاسود و واقدی از هر دو جنبه محتوا و عبارتبندی
با یکدیگر مطابقت زیادی دارند. بنابراین، احتمال دارد بیارتباط با یکدیگر نباشند. هیچ
یک از مجموعههای مهم احادیث، شرح ابوالاسود را ثبت نمیکنند؛ آثار تاریخنگارانه مهم نیز، غیر از استشهاد ابن کثیر از ابوالاسود درباره تاریخ (ذوالقعده)، از او نقل قول نمیکنند. این تنها موردی نیست که در آن روایتی از ابوالاسود با سایر شرحها هماهنگی
ندارد: شولر مسأله مشابهی را در روایت دیگری مشاهده کرد. در آن مورد هم نسخهای که به ابن لهیعه - ابوالاسود باز میگردد مغایرتهای چشمگیری با سایر شرحها دارد(1). قسمتهایی از روایت ابوالاسود وجود شاخ و برگهایی را آشکار میسازد کهممکن است دال بر متأخّر بودن روایت باشد.
با در نظر گرفتن این حقایق، محتمل به نظر میرسد که این روایت به عروه باز نگردد؛ و هرچند ممکن است حاوی عناصری از شرح عروه باشد، این عناصر را نمیتوان از اجزای دیگر وارده از سایر روایات جدا کرد.
بنابراین، به منظور بازسازی روایت عروه، دو شرح در اختیار داریم: شرحهای هشام بن عروه و زهری. از آنجا که مستقل بودن آنها از یکدیگر آشکار شده است، اجزای اصلی موجود در هر دو شرح به احتمال زیاد به عروه باز میگردد. این عناصر عبارتند از: عزیمت (ج)؛ اطّلاعات خالد بن ولید (ه)؛ تغییر مسیر از طریق حدیبیه، جایی
که شتر از حرکت باز میایستد و از پیشروی خودداری میکند (و)؛ کمیابی آب در آغاز و تهیّه بعدی آب (ز)؛ نمایندگان مختلف قریش (ح)؛ انعقاد پیمان با سهیل (ی)؛ اجزای
1) Schoeler, Charakter und Authentie, 81-85.
اصلی معاهده: مادّه تسلیم کردن پناهندگان، احتمالاً توافق بر انجام عمره در سال بعد، احتمالاً توافق بر آزادی ایجاد همپیمانی (بخشهایی از ک)؛ ابو جندل (ل)؛ قربانی و تراشیدن سر (م)؛ ابو بصیر (س) و نزول آیه 10 سوره ممتحنه مرتبط با زمانی که به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پناه آوردند (ع). به احتمال زیاد تعدادی از عناصر دیگر به عروه باز میگردد، زیرا میتوان آنها را در روایاتی هم از زهری و هم از هشام یافت، برای نمونه،
حمایت مکرز از ابو جندل، و عبارات لا اسلال و لا اغلال و عیب مکفوفه.
عروه از مشهورترین عالمان اوّلیّهای است که به شرح مغازی پرداخت. بنابراین، میتوانیم فرض کنیم که شرح او خبری را منعکس میکند که در نیمه دوم قرن اول هجری درباره حدیبیه شایع بود. امّا ضرورتی ندارد که روایت او الزاما توصیف رویدادی باشد که واقعا اتفاق افتاده است. احتمال دارد در جریان انتقال خبر از شاهدان عینی به عروه
تغییراتی پدید آمده باشد(1).
گزارش عروه یک دست نیست بلکه ترکیبی از چند خبر کوتاهتر است. چنین نکتهای را این حقیقت نشان میدهد که بعضی اجزای اصلی به طور جداگانه، و در برخی موارد با اسانیدی مختلف، نقل میشوند، و این که ترتیب اجزای اصلی در شرحهای متفاوت با یکدیگر فرق دارند. در شرحهای طولانی، این خبرهای جداگانه با استفاده از الفاظی چون ثُمَّ (سپس) به هم پیوسته شدهاند. دست کم بعضی از این پیوستگیها ناشی از خود عروه است، زیرا زهری و هشام عناصر یکسان را غالبا به ترتیبی یکسان ثبت میکنند. تشخیص این که آیا عناصر مختلف در اصل متعلّق به یکدیگر بودند یا نه غیر ممکن است(2). از آنجا که خبرهای دیگری در اختیار نداریم که به منابع عروه نزدیک باشد،تعیین این که عروه هنگام تألیف گزارش خود چه تغییرات عمدهای در آن داد، آیا به
1) Cf. S. Leder, ``The Literary Use of the Khabar. A Basic Form of Historical Writing'', in A. Cameron and L.I. Conrad, eds., The Byzantine and Early Islamic Near East, I: Problems in the Literary Source Material, Princeton, 1992, 278 f.
2) Cf. A. Noth, The Early Arabic Historical Tradition: A Source-Critical Study, Princeton, 1994, 176.
مختصر سازی آنها پرداخت یا گزارشهایی متناقض را هماهنگ کرد، امری محال است. بنابراین، کاوش بیشتر در قریب نیم قرن پیشتر که عروه را از این رویدادها جدا میکند
کاری دشوار است.
بررسی مطالب عروه در این که گزارش او توصیف وقایعی باشد که حقیقتا رخ داده است، تردیدهای قابل توجهی را وارد میآورد. نقش پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستخوش تغییر شده است. آن حضرت به شکلی معجزهآسا چاه خشک را احیا میکند. معجزات مرتبط با آب در ادبیّات اساطیری راجع به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله مضمونی متداول است و در مواردی گوناگون با آن مواجه میشویم(1)
T. Andrae, Die Person Muhammeds in Lehre und Glauben seiner Gemeinde, Stockholm, 1918, 47 f.; J. Horovitz, ``Zur Muḥammad legende'', in Der Islam, 5 (1914), 47.
. از عروةبن مسعود نقل میشود که او هیچ حاکمی را ندیده است که قومش او را چنان احترام کنند که اصحاب محمّد صلیاللهعلیهوآله آن حضرت را
محترم میشمارند. این نکته در شرح ابن اسحاق با آب و تاب بیشتری ذکر میشود(2). این تجلیلها و تغییر سیماها را میتوان در قدیمیترین شرحها مشاهده کرد که تشخیص آنچه را به راستی اتّفاق افتاده است، دشوار میکند.
علاوه بر این، نشانههایی از برخورد تکلّفآمیز با موضوع، جنبه تاریخی وقایع را مورد تردید قرار میدهد. در تمام شرحها تکرار دوباره و سهباره مطلب دیده میشود و
این احتمال را به وجود میآورد که خبر عروه نشان از نوعی برخورد تکلّفآمیز داشته باشد. برای نمونه، اعتراض عمر حاوی سه سؤال است که دوبار مطرح میشود، به مسلمانان سهبار دستور اجرای آداب قربانی داده میشود تا آن را اجابت میکنند، و نمایندگان قریش هر بار با عبارات قالبی یکسانی مورد خطاب قرار میگیرند.
ایفاگران نقش از طرف مسلمانان دو تن از خلفای آینده، ابوبکر و عمر، و مغیرة بن
شعبه هستند که میتواند دالّ بر یک برداشت بعدی باشد. در شرح ابن اسحاق به علی علیهالسلام نقشی عمده داده میشود، یک تحوّل بعدی که احتمالاً ناشی از شخص ابن اسحاق است. در این جا شاید دست کم سه عامل در شکلدهی به این روایت مؤثّر بوده باشند. خلفای «راشدین» را نسلهای بعدی سرمشقهای خود میشمردند(1). بنابراین،آنان باید در هر رویدادی نقشهای عمدهای را در استنباط این نسلها ایفا کرده باشند. ذکر نام علی علیهالسلام ممکن است کوششی با انگیزه سیاسی به منظور مشروعیّت بخشیدن به ادّعای خلافت آن حضرت و حمایت از آن داعیه باشد. سخن آخر آن که استفاده از نامهای مشهور به قصد افزایش اعتبار روایات، امری عادی بوده است(2).
در تحقیقات گذشته، شباهتهایی میان برخی اجزای اصلی روایت حدیبیه و داستانهایی از کتاب مقدس یا سایر منابع نشان داده شده است(3). اجزای اصلیدیگری به نظر میرسد از جمله موضوعهای بحث باشند، یعنی، در روایات مسلمانان
غالبا تکرار میشوند. این نکته پیشتر در مورد معجزه آب چاه گفته شد. ابن اسحاق بیان
میکند که قریش دویست مرد سوار بر اسب را به کراع الغمیم در نزدیکی عسفان روانه کردند. در موقعیّتی دیگر، گفته میشود مسلمانان با دویست مرد سوار بر اسب به عسفان رفته و دو دیدهور را به کراع الغمیم روانه کردهاند(4). در جمع شرکتکنندگان در عملیّات خیبر نیز گفته میشود که دویست مرد سوار بر اسب حضور داشتهاند(5). به
نظر میرسد بخشی از خبر حدیبیه با تلفیق درون مایههایی نوشته شد که تا حدّی مستقل
1) Cf. Noth, The Early... Tradition, 80 also 138-42.
2) See Noth, The Early... Tradition, 111-29, especially 128; see also R. Paret, Die legendäre Maghāz-Literatur: Arabische Dichtungen über die muslimischen Kriegszüge zu Mohammeds Zeit, Tübingen, 1930, 190-211, especially 202.
3) Dubler / Quarella, Ḥudaibiyya'', 74, 76; R. Sellheim, Prophet, Chalif und Geschichte. Die Muhammed-Biographie des Ibn Isḥāq'', in Oriens, 18-19 (1967), 64.
4) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 280.
5) ابن هشام، سیره، ج 2، ص 350.
از حدیبیه بود (و نه در وهله اوّل مرتبط با آن).
حال که دیدیم چگونه عقاید و تحریرهای بعدی بر این روایت تأثیر گذاشته است، این سؤال باقی میماند که چه حوادث تاریخی مبتنی بر واقعیّات را، در صورت وجود داشتن، میتوان از آن استخراج کرد. در این جا باید در نظر گرفت که این تحقیق بر روایت
عروة بن زبیر متمرکز است که بخشی از خبری را تشکیل میدهد که به صورت روایت «شرعی» درآمده است. احتمالاً خبرهای دیگری وجود داشته که صرفا توفیق آن را نیافتهاند تا به صورت مجموعه درآیند. بنابراین، سعی در بازسازی حقایق تاریخی تنها از
روی شرح عروه ممکن است نتایجی گمراهکننده دربر داشته باشد. با این همه، چنین تلقّی خواهم کرد که برخی اجزای اصلی به احتمال زیاد مبتنی بر وقایع تاریخیاند، بهویژه آنهایی که مسلمانان را به شیوهای نامطلوب یا به طریقی معرفی میکنند که مغایر
نمونههای معمول است. بدین ترتیب، میتوانیم با اطمینان کامل مسلّم بدانیم که پیمانی
دست کم شامل مادّه تسلیم کردن پناهندگان وجود داشته است، زیرا انگیزه آشکاری که جعل آن را توجیه کند به چشم نمیخورد. به نظر میرسد استرداد پناهندگان واقعا صورت گرفته باشد. نام محل هم ممکن است جنبه تاریخی داشته باشد، خاصّه آن که معنی مشخّصی ندارد. با وجود این، تعیین محلّ خاص آن(1)میتواند حاکی از جعل باشد. تعدادی از عناصر دیگر خبر ممکن است اصلی تاریخی داشته باشند که به هر صورت نمیتوان آن را مشخّص کرد. مسأله آن است، چنان که پیشتر دیدیم، روایت عروه ترکیبی از خبرهای مختلف است. بنابراین، تعدادی از عناصری که (به دلیل فقدان انگیزههایی آشکار برای جعل آنها) به نظر میرسد تاریخی باشند، احتمالاً به روایت مربوط به حدیبیه تعلّق ندارند. اینها ممکن است ملحقات بعدی یا خبرهایی معتبر درباره
وقایعی غیر از رویدادهای حدیبیه باشند.
1) در حاشیه حرم، ر.ک: Dubler / Quarella, ``̣udaibiyya, 77 .
روایت پذیرفتهای که رؤوس مطالب آن در ابتدای این مقاله آمد عمدتا مبتنی بر خبر عروه است. چندین عنصر را فقط در خبر او میتوان یافت. با وجود این، روایت پذیرفته شامل عناصری چند است که به عروه باز نمیگردد. منشأ این مضامین در مطالبی که به دنبال میآید بررسی خواهد شد. در پرتو این تحقیق به ظهور روایت حدیبیه، و از این رو،
به ظهور روایت تاریخی اوّلیه به طور کلّی، خواهیم پرداخت. چنان که خواهیم دید، این روایت بیش از همه متأ ثّر از قرآن و، به میزانی کمتر، تحت تأثیر حدیث بود. نام حدیبیه
در قرآن ذکر نشده است، امّا عموما عقیده بر این است که سوره فتح به آن مناسبت نازل شده است(1). در این سوره تمام اجزای اصلی روایت پذیرفته را که در خبر عروه وجودندارد، یعنی، بیعة الرّضوان، اعراب بادیهنشین، و رؤیای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، میتوان یافت. با وجود این، آیات مربوط به آن مبهمتر از آن است که بازسازی وقایع را تنها از
روی قرآن میسّر سازد.
آیات 11، 12، 15 و 16 از اعراب بادیهنشین سخن میگوید. اطّلاعاتی که میتوان از این آیات به دست آورد، تمام دانستههای ما درباره این عنصر را تشکیل میدهد؛ در روایت تاریخی اسلامی اطّلاعات دیگری به چشم نمیخورد. ابن اسحاق در مقدّمهاش بر وقایع حدیبیه از اعراب بادیهنشین نام میبرد، امّا در هیچ یک از روایاتی که نقل میکند از آنان ذکری به میان نمیآید. واقدی هم بدون اِسناد از آنان نام میبرد. بنابراین،
نمیدانیم اطّلاعاتش را از کجا به دست آورده است. طبری فقط از ابن اسحاق نقل میکند. در کتابهای حدیث هیچ روایتی دیده نمیشود که از اعراب بادیهنشین نام ببرد.
بنابراین، به نظر میرسد این عنصر در ابتدا جزء روایت نبوده است، و گرنه انتظار میرود
نشانههای دیگری از آن در روایت تاریخی اسلامی دیده شود. با این همه، این عنصر در روایات مربوط به حدیبیه پیش از ابن اسحاق و واقدی یافت نمیشود. همین مطلب
1) Ali, F.B., ``Al-Ḥudaybiya: An Alternative Version'', p. 54.
درباره رؤیای مورد اشاره در آیه 27 سوره فتح که گفته میشود حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پیش از مبارزه دیده است، صدق میکند. عروه ذکری از آن به میان نمیآورد. در بعضی از روایاتِ ابن اسحاق ذکر میشود، امّا نه در مقدّمهاش. واقدی بدون ارائه اِسناد، آن را ذکر میکند. طبری فقط روایت ابن اسحاق را نقل میکند. در اینجا هم ظاهرا قرآن تنها منبع
برای این واقعه است. به نظر نمیرسد حتّی آیه قرآن کاملاً با آن تطبیق کند، زیرا آیه
میگوید که این رؤیا از پیش تحقّق یافته بود(1).
آیات 18 و 19 فتح از بیعت سخن میگوید که گفته میشود با حدیبیه مرتبط است. روایات متعدّدی درباره بیعت وجود دارد. بنابراین جای تعجّب است که عروه آن را ذکر نمیکند. بعید است که این عناصر در ابتدا در روایت عروه وجود داشته، و با این همه به
گونههای دیگر موجود از این روایت راه نیافته باشند. در هیچ یک از روایات هشام بن عروه و زهری ذکری از بیعت دیده نمیشود. و تا آنجا که میدانم با استناد به عروه هم
در هیچ کتاب حدیث، اثر تاریخی، یا تفسیر قرآنی، غیر از اِسناد مشکوک ابوالاسود به عروه، نقل نشده است(2).
آیا عروه در توجّه به این اجزای اصلی کوتاهی کرده است؟ چنین کاری بسیار بعید است، زیرا بیعت یک جزء مکمّل گزارش در روایت تاریخی بعدی است. روایات متعدّدی اهمیّت برجسته بیعت را که شرکتکنندگان در آن از جهنّم رهایی خواهند یافت(3)، نشان میدهند و بیعت را نخستین فتح (پیش از فتح مکّه) تلقّی میکنند(4). به
1) ر.ک: همانجا، ص 54.
2) ر.ک: پیشتر درباره روایت ابوالاسود.
3) برای نمونه، ر.ک: ترمذی، جامع، کتاب 46، بابهای 132 و 133، حدیثهای 3، 4 (در این مورد تفاوت بین شمارهگذاری مزّی و شمارهگذاری نسخه مورد استفاده قابل ملاحظه است. در نسخه اخیر، آدرس روایت چنین است: کتاب 46، بابهای 58 و 59، حدیثهای 3 و 4)؛ ابن ماجه، سنن، کتاب 37، باب 33، حدیث 9؛ ابن حنبل، مسند، ج 3، ص 349، 350، 396.
4) ر.ک: بخاری، جامع، کتاب 64، باب 36، حدیث 4؛ طبری، تفسیر، ج 26، ص 40؛ بیهقی، سنن، ج 9، ص 223؛ ابو زرعه، تاریخ، ج 1، ص 166.
سختی میتوان باور کرد که خبررسانان عروه این واقعه را ذکر نکرده باشند.
به احتمال زیاد، آیات فوق الذّکر از سوره فتح در اصل به رویدادهایی که عروه نقل کرده است اشاره ندارد، بلکه بعدا در توضیح آن وقایع مورد استفاده قرار گرفته است. نمیتوان اثبات کرد که آیا آنها به واقعه دیگری در حدیبیه اشاره میکنند یا نه، یا چرا
برای توضیح وقایع مربوط به خبر عروه از آنها استفاده شد. به نظر میرسد این پیوند در
زمان ابن اسحاق، یا احتمالاً پیش از آن در دوران زهری، صورت گرفته باشد. در روایت معمر به نقل از زهری، دست کم یک آیه از این سوره ذکر میشود. تنها اشارات قرآنی که به طور مسلّم به خبر عروه باز میگردد، اشارههای مربوط به آیه 10 سوره ممتحنه است.
حقایق دیگری مؤیّد این نظر است که وقایع توصیف شده در سوره فتح - که به باور سنّتی اشاره به حدیبیه دارد - جدای از وقایعی است که عروه نقل میکند: در منابع بررسی شده تقریبا هیچ روایتی مضامین خبر عروه را، از قبیل معاهده، با عناصر قرآنی مرتبط نمیکند. یعقوبی در شرح خود از حدیبیه ذکری از بیعت به میان نمیآورد(1). روایتی وجود دارد حاکی از آن که رومیان شرقی در روند حدیبیه فارسیان را شکست دادند و خبر آن در روز بیعة الرّضوان به پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید(2)
این روایت دلالت بر آن دارد که بیعت بعد از روز حدیبیه صورت گرفت که به احتمال زیاد روز انعقاد معاهده است، در صورتی که معمولاً بیعت قبل از معاهده ذکر میشود. با وجود این، نباید بر این روایت بیش از اندازه تأکید شود، چرا که روایاتی متعدّد ترتیب معمول را ذکر میکنند.
. این مستلزم آن است که بیناین دو روز دست کم دو هفته فاصله زمانی بوده باشد. پارِت بر این باور است که دست کم آیه اوّل سوره فتح به بدر اشاره میکند و نه به حدیبیه(3). روبین روایاتی را ذکرمیکند که به وقایع پس از فتح میپردازد. امّا در زمانی که قریش هنوز مشرکند(4).بنابراین، او چنین نظر میدهد که «فتح» را باید همان پیروزی در خیبر دانست که اندکی پس از عقد معاهده حدیبیه به وقوع پیوست. لکن «فتح» را میتوان با بیعت هم یکی دانست در صورتی که آن را جدای از معاهده بدانیم. از قراین آشکار است که معاهده قبلاً منعقد شده بود و این امر یکسان دانستن «فتح» با انعقاد معاهده را ناممکن میکند.
در این جا ملاحظه مجدّد نظر پیشنهادی هاوتینگ مفید است(1). او مشاهده کرد کهمطالب مربوط به گشودن کعبه در روایات فتح مکّه کمیاب است امّا در سایر متون دیده میشود. وی نتیجه گرفت که این موضوع در اصل جزئی از روایت فتح نبوده، بلکه بعدا به آن افزوده شده است. او همچنین بر اهمیّت لغت «فتح» در ارتباط با مبارزه حدیبیه تأکید ورزید. با ملاحظه یافتههای تحقیق حاضر، میتوان سه رویداد جداگانه را مسلّم دانست که بعدا به صورت دو خبر با هم تلفیق شدند: (1) عزیمت به حدیبیه و انعقاد معاهده، (2) بیعت و گشودن کعبه، احتمالاً مرتبط با نزول سوره فتح، و (3) فتح مکّه. در
نقل بعدی روایت، برخی عناصر به خبر راجع به حدیبیه افزوده شد (یعنی، بیعت، رؤیای گشودن کعبه، و لغت «فتح» از طریق سوره فتح)، در صورتی که لغت «فتح» (به معنی غلبه و پیروزی) و خبرهای گشودن کعبه در روایت راجع به فتح مکّه گنجانده شد.
این تفکیک سه رویداد جنبه نظری دارد، امّا به توضیح بعضی از نابهنجاریهای موجود در خبرهای راجع به حدیبیه، بویژه پاسخ به این سؤالها که چگونه بیعت (و بنابراین، معاهده) یک پیروزی قلمداد شد، و آیا خالد بن ولید پیش از واقعه حدیبیه اسلام آورد یا نه، کمک خواهد کرد(2). به هر تقدیر، تفکیک وقایع حدیبیه آن گونه که عروه نقل کرده است از رویدادهای مورد اشاره در سوره فتح محتمل است.
به نظر میرسد عناصر قرآنی فقط در مرحلهای بعدی به روایت تاریخی افزوده شده
باشد. این موضوع که آیا، چنان که روبین استدلال میکند، آیاتی از قرآن در تأیید روایات موجود نازل شده است(1)یا، چنان که کرون عقیده دارد، بعضی وقایع (مانند بیعةالرّضوان) وجود خود را صرفا مدیون تفسیر آیات قرآنیاند(2)، ارتباطی به تحقیقحاضر ندارد. سوره فتح ممکن است به رویدادی تاریخی اشاره داشته باشد، امّا احتمالاً
نه به واقعه موجود در روایت عروه.
در خصوص حدیث، روایات دیگری درباره حدیبیه موجود است، امّا هیچ یک از آنها از لحاظ اندازه و تعداد عناصر مورد بحث شباهتی به روایت عروه ندارد. بیشتر آنها
از عباراتی کوتاه تشکیل میشوند که به جنبههایی جداگانه از وقایع مورد ادّعا در حدیبیه
میپردازند. مضامین اصلی از بعضی جهات به شرع یا انواع دیگری از حدیث (مانند فضائل) مربوطند. اظهار زمن(3)درباره بخاری به همه مجموعه احادیث مربوطمیشود:
به نظر میرسد بخاری خبری (یا خبرهایی) از حدیبیه را مسلّم میداند؛ امّا خود روایات او خبری را تشکیل نمیدهند. [...] آنها درباره حدیبیه نیستند. ارتباط حدیبیه با آنها (یا آنها با آن) فقط بدان علّت است که در آن موقع بود که موضوعهای خاص عقیدتی یا فقهی بیان، یا سنّتهایی وضع شد(4).
کتب حدیث به موضوعهای زیر در خصوص حدیبیه میپردازند: بیعت، مراسم قربانی، رفتار شایسته در مدت محرِم بودن، احیای معجزهآسای چاه آب، و محتوای معاهده. اصالت تاریخی این عناصر در اینجا به تفصیل بحث نخواهد شد. با این همه، ملاحظاتی چند که اصالت تاریخی آنها را مورد تردید قرار میدهد ذکر خواهد شد.
1) U. Rubin, The Eye of the Beholder The Life of Muḥammad as Viewed by the Early Muslims, Princeton, 1995, 227.
2) P. Crone, Meccan Trade and the Rise of Islam, Princeton, 1987, 215.
3) Zaman.
4) M. Q. Zaman, ``Maghāz and the Muḥaddithun'', Reconsidering the Treatment of `Historical' Materials in Early Collections of Ḥadith'', in IJMES, 28 (1996), 10.
بخشی از این مطالب شامل شاخ و برگهای عناصری منفرد است، برای نمونه، مورد معجزه چاه که در روایات زهری و هشام جنبه معجزه ندارد. بخش دیگر شامل وقایعی است که در موقعیّتهای دیگری نیز ذکر نمیشود. برای مثال، قربانی کردن شتر ابوجهل که در ارتباط با هر دو رویداد حدیبیه(1)و حجة الوداع(2)بیان میشود، و مسأله تراشیدن موی سر در برابر کوتاه کردن اندک آن در ارتباط با حدیبیه(3)و عمرة القضاء(4)، و بدون بیان اوضاع و احوال تاریخی ذکر میشود(5). به نظر میرسد در این موارد زمینهای لازم بوده است تا این روایت را موثّقتر کند(6). اوضاع و احوالی چند بااین ضرورت مواجه شد و به ظهور عنصری یکسان در خبرهای مربوط به وقایعی مختلف انجامید.
این مطالب از حدیث را در روایت عروه نمیتوان یافت. ابن اسحاق هم فقط معدودی از این عناصر را، از قبیل قربانی کردن شتر ابوجهل و موضوع تراشیدن موی سر در برابر کوتاه کردن آن، ذکر میکند. با وجود این، واقدی تعداد زیادی از این عناصر را بیان میکند. او علاوه بر موارد مربوط به ابن اسحاق، به این عناصر میپردازد: رفتار شایسته
در حالت احرام، امتناع حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله از پذیرفتن هدایای کافران، قربانیهای اضافی که باید انجام شود که شخصی پیش از کامل شدن عمره سر بتراشد، و تصمیم حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به کشتن فوری حیوانی که به حال ضعف افتاده است به جای قربانی کردن آن در پایان عمره. با اطمینان میتوان فرض کرد که این عناصر بعدا به منظورهایی
مختلف به روایت تاریخی افزوده شده است. از یک طرف، این احکامِ مربوط به شرع را در روایت اوّلیه حدیبیه که به عروه باز میگردد نمیتوان یافت. عروة بن زبیر یک فقیه
1) ابن حنبل، مسند، ج 1، ص 314؛ ابو داوود، سنن، کتاب 11، باب 13؛ ابن هشام، سیره، ج 2، ص 320.
2) ترمذی، جامع، کتاب 7، باب 6، حدیث 1.
3) واقدی، مغازی، ج 2، ص 615؛ ابن هشام، سیره، ج 2، ص 319.
4) واقدی، مغازی، ج 3، ص 1109.
5) ابو داوود، سنن، کتاب 11، باب 79، حدیث 1؛ ترمذی، جامع، کتاب 7، باب 74، حدیث 1.
6) See E. Stetter, Topoi und Schemata im Ḥadt, Tübingen, 1965, 4-8.
برجسته بود در صورت وجود چنین احکامی از جانب حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله آنها را در خبر خود ذکر میکرد. از طرف دیگر، برخی از احکام بر حالتی پیشرفته در توسعه فقه دلالت دارند. نمونهای از آن، آداب کفّاره در مورد تراشیدن موی سر پیش از موقع است که شامل قربانی کردن یک گوسفند، یا سه روز روزه گرفتن، یا صدقه دادن دو صاع جو به شصت فقیر میشود(1). این حکم پیدایش قبلی مسائل گوناگونی را مسلّم میکند، از قبیل آن که در صورت عدم دسترسی به گوسفند چه باید کرد، به نظر نمیرسد این حکم را حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در موقعیّتی خاص صادر کرده باشد.
تصویری که قدیمیترین منابع موجود از حدیبیه در برابر دیدگان ما قرار میدهد. حاصل یک روند طولانی از نقل و تدوین روایات است. بعضی مراحل این جریان در این مقاله بررسی شد. سیر تحوّل این روایت را میتوانیم به شکل زیر خلاصه کنیم.
قدیمیترین شرحی که میتواند بازسازی شود از آنِ عروة بن زبیر است. او به احتمال زیاد چندین خبر از شاهدان عینی راجع به حدیبیه و وقایع احتمالاً مرتبط با آن در اختیار داشت و در مرحله نخستِ تدوین اثر خود روایتی منفرد از این خبرها تنظیم کرد. نمیتوان مشخّص کرد که آیا تمام عناصری که او در گزارش خود تلفیق کرد در اصل مربوط به یک رویداد تاریخی بود یا نه. مؤلّفههای برجسته گزارش او عبارتند از معاهدهای با مادّه تسلیم پناهندگان، و استرداد بعدی چند نفر. این عناصر را میتوان اصل تاریخی این روایت تلقّی کرد. مطالبی اساطیری نیز میتوان در آن دید. با وجود این، اشارات به قرآن نیز جنبهای فرعی دارد.
انتقال خبر به شاگردان عروه، زهری و هشام بن عروه، به احتمال زیاد به شکل شفاهی، و ظاهرا در جلسات درس، صورت گرفت. در هر صورت، خبرهای این دو
1) واقدی، مغازی، ج 2، ص 578.
حاوی عناصری یکسان و کم و بیش به یک ترتیبند، امّا از لحاظ جملهبندی کاملاً تفاوت دارند.
در حالی که به نظر میرسد هشام روایت خود را ثبت کرده باشد - انواع روایت به نقل از او تا حدّ زیادی عبارتبندی مشابهی دارند - زهری ظاهرا روایت خود را به شکل سخنرانی ارائه کرده است، زیرا روایتهایی که به او باز میگردد مضمونی یکسان، امّا جملهبندیهایی متفاوت دارند. ظهور آثار مکتوب در این مورد، یک نسل بعد با کتابهای معمر بن راشد، ابن اسحاق، و عبدالرحمان بن عبدالعزیز آغاز شد.
روایت زهری برای بررسی تحوّلات مربوط به تدوین روایات در نسل پس از عروه، به دلیل انتشار گسترده آن مناسبترین است. اسانیدی که دورتر از عروه به مسور بن مخرمه و مروان بن حکم و به عایشه باز میگردد فقط در روایت زهری دیده میشوند. این مراجع ممکن است مسؤول بخشهایی از روایت باشند، امّا این نکته را نمیتوان بیتردید اثبات کرد. زهری به آیه قرآن (آیه 24 سوره فتح) اشاره میکند، امّا از سایر
مضامین سوره فتح ذکری به میان نمیآورد. او ممکن است مسؤول بعضی از عناصر اساطیری در روایت باشد.
در مرحله بعدی انتقال و تدوین روایت (زهری به ابن اسحاق، معمر، عبدالرّحمان و دیگران)، تغییرات چشمگیری صورت گرفت. مهمترین آنها گنجاندن تمام سوره فتح در این روایت توسّط ابن اسحاق است. سه مضمون اصلی سوره - رؤیا به عنوان علّت مبارزه، اعراب بادیهنشین که از همراهی با حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله خودداری میورزند، و بیعة الرضوان - در این مرحله با روایت تلفیق میشوند(1)، حال آن که عناصر دیگر فقط در این بیان وجود دارد که تمام سوره فتح به این مناسبت نازل شد.
خبر نقل شده از عایشه، که احتمالاً هنوز در روایت زهری مجزّاست، در روایت منسوب به مسور و مروان اضافه میشود. در روایت ابن اسحاق تغییرات بیشتری
1) در شرح ابن اسحاق، رؤیا عنصری جداگانه نیست، بلکه در یک روایت به آن اشاره میشود. بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که این ارتباط در زمان ابن اسحاق رواج داشت.
میتوان یافت. او خبر زهری را تغییر میدهد تا با تلفیق آن با خبرهایی دیگر، روایتی جداگانه پدید آورد. در مورد او، به علّت تلفیق روایت احتمالاً مستقلّی که به یک راوی
اصلی متفاوت باز میگردد با روایت زهری، فقدان اسناد را میتوان دید.
در حالی که به نظر میرسد روایت معمر بیشتر از طریق کتبی انتقال یافته باشد، ابن اسحاق احتمالاً حتّی پس از نوشته شدن اثرش، به انتقال شفاهی آن در سخنرانیهای خود ادامه داده است، که این میتواند دلیل وجود اختلاف در روایاتی باشد که به او باز
میگردد. درباره اثر عبدالرحمان نمیتوان در اینجا اظهار نظر کرد، زیرا فقط یک روایت
جداگانه از او وجود دارد.
دو نسل بعد، مضامین متعدّدی خاصّ ادبیّات حدیث با روایت حدیبیه تلفیق میشود، همانگونه که در اثر واقدی میتوان مشاهده کرد، بعضی از این عناصر حالت پیشرفتهای از فقه را نشان میدهند، در حالی که عناصری دیگر در اوضاع و احوالی متفاوت پدید میآیند، آنها مسلّما هیچ ارتباطی با رویدادهای واقعی در حدیبیه ندارند.
به نظر میرسد روایت بسیار پیچیده ابوالاسود مرحلهای از تحوّل بین روایات ابن اسحاق و واقدی، یا حتّی شاید بعد ا ز آن را نشان میدهد. ارتباط با بیعت در آن وجود
دارد و شباهتهایی به جملهبندی واقدی به چشم میخورد. این روایت یقینا به عروه باز
نمیگردد، هر چند احتمال دارد روایت عروه مبنای آن بوده باشد.
کتابشناسی
ابن ابی شیبه، عبداللّه بن محمّد، الکتاب المصنَّف فی الاحادیث و الآثار، تصحیح عبدالخالق الافغانی، 15 جلد، بمبئی، 1399-1403 / 1979-1983.
ابن حجر العسقلانی، فتح الباری بشرح ]صحیح] البخاری، 17 جلد، قاهره، 1378/1959.
ابن حنبل، احمد بن محمّد، المسند، 6 جلد، قاهره، 1313ه . ق.
ابن سعد، ابو عبداللّه محمّد، کتاب الطبقات الکبیر، تصحیح ادوارد زاکو (Edvard Sachau) و دیگران، 9 جلد، لیدن، 1904-1940.
ابن کثیر، ابوالفداء الحافظ، البدایه و النهایه، 14 بخش در 7 جلد، بیروت، 1966.
ابن ماجه، ابو عبداللّه محمّد بن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، تصحیح محمّد فؤاد عبدالباقی،
2 جلد، چاپ مجدّد، بیروت، 1373/1954.
ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویّه، تصحیح مصطفی سقّا و دیگران، 2 جلد، قاهره، 1375/1955.
ابو داوود، سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داوود، تصحیح محمّد محیی الدین عبدالحمید، 4 جلد، بیروت، بیتا.
ابو زرعه الدمشقی، تاریخ، تصحیح شکراللّه قوچانی، 2 جلد، دمشق 1400/1980.
ابو عبید قاسم بن سلام، کتاب الاموال، تصحیح م. خ. هرّاس، قاهره، 1401/1981.
ابو یوسف یعقوب بن ابراهیم انصاری، کتاب الخراج، قاهره، 1302ه . ق.
بخاری، محمّد بن اسماعیل، صحیح البخاری، تصحیح محمّد توفیق عویضه، 9 جلد، قاهره
1386-1411 / 1966-1991.
بلاذری، ابوالعباس احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج 1، تصحیح م. حمیداللّه، قاهره، بیتا.
بیهقی، ابوبکر احمد بن حسین، السنن الکبری، 10 جلد، حیدرآباد، 1344-1355ه . ق.
ترمذی، ابو عیسی محمّد بن عیسی، الجامع الصحیح و هو سنن الترمذی، 5 جلد، بیجا، 1387-1396 / 1962-1978.
طبری، محمّد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، تصحیح میخائیلیان دخویه و دیگران، 15 جلد، لیدن، 1879-1901.
---------- ، جامع البیان فی تفسیر القرآن، 30 جزء در 11 جلد، قاهره، 1321/1903.
عبدالرّزاق
بن همّام صنعانی، المصنّف، تصحیح حبیب الرحمان العظمی، 11 جلد، بیروت، 1970-1972.
عروة
بن زبیر، مغازی رسول اللّه بروایت ابوالاسود عنه، تصحیح م. م. العظمی، ریاض، 1981.
مزی، جمال الدین ابو الحجّاج، تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف، 13 جلد، بمبئی، 1384-1403 / 1965-1982.
---------- ، کشّاف عن ابواب مراجع تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف، بمبئی، 1386/1966.
نسائی، ابو عبدالرحمان احمد بن شعیب، سنن النسائی بشرح الحافظ جلال الدین السیوطی، 8 بخش در 4 جلد، بیروت، بیتا.
واحدی، علی بن احمد، اسباب النزول، چاپ مجدّد از نسخه تصحیح شده قاهره 1316/1898، یبروت، بیتا.
واقدی، محمّد بن عمر، کتاب المغازی، تصحیح م. جونز، 3 جلد، لندن، 1966.
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، 2 جلد، بیروت، 1379/1960.
Ali, F.B., ``Al-Ḥudaybiyya: An Alternative Version'', in The Muslim World, 71 (1981), 47-62.
Alwaye, M., ``The Truce of Ḥudeybiyya and the Conquest of Mecca'', in Majallatu l-Azhar, 45/9 (1973), 1-6.
Andrae, Tor, Die Person Muhammeds in Lehre und Glauben seiner Gemeinde, Stockholm, 1918.
Buhl, Frants , Das Leben Muhammeds, trans. H.H. Schaeder, Heidelberg, 1955.
Conrad, L.I., Seven and the Tasb: On the Implications of Numerical Symbolism for the Study of Medieval Islamic History'', in Journal of the Economic and Social
History of the Orient, 31 (1988), 42-73.
Cook, Michael, Early Muslim Dogma. A Source-Critical Study, Cambridge, 1981.
Crone, Patricia, Meccan Trade and the Rise of Islam, Princeton, 1987.
Donner, F.M., ``Muḥammad's Political Consolidation in Arabia up to the Conquest of Mecca'', in The Muslim World, 69 (1979), 229-47.
Dubler, C.E./Quarella, U., ``Der Vertrag von Ḥudaybiyya (März 628), als Wendepunkt in der Geschichte des frühen Islam'', in Asiatische Studien, 21 (1967), 62-81.
al-Dur, Abd al-Azz, The Rise of Historical Writing among the Arabs, trans. L.I. Conrad, Princeton, 1983.
Fagnan, Edmond, Abou Yousouf Ya'koub. Le Livre de l'impot foncier (Kitab el-Kharādj), trans. and comm. E. Fagnan, Paris, 1921.
Guillaume, Alfred, The Life of Muḥammad. A Translation of [Ibn] Isḥāq's Srat Rasul Allāh. With Introduction and Notes, Oxford, 1955.
Hawting, G.R., ``Al-Ḥudaybiyya and the Conquest of mecca: A Reconsideration of the Tradition about the Muslim Takeover of the Sanctuary'', in Jerusalem Studies in
Arabic and Islam, 8 (1986), 1-23.
Horovitz, J., ``The Earliest Biographies of the Prophet and Their Authors'', I-IV, in Islamic Culture, 1 (1927), 535-59, 2 (1928), 22-50, 164-82, 495-526.
---------- , ``Zur Muḥammadlegende'', in Der Islam, 5 (1914), 41-53.
Juynboll, Gautier H.A., Muslim Tradition: Studies in Chronology, Provenance and Authorship of Early Ḥadht, Cambridge, 1983.
Lane, Edward William, An Arabic-English Lexicon, London, 1863-93.
Lecker, M., ``The Ḥudaybiyya-Treaty and the Expedition Against Khaybar'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 5 (1984), 1-12.
Leder, S., ``The Literary Use of the Khabar. A Basic Form of Historical Writing'', in Averil Cameron and Lawrence I. Conrad, eds., The Byzantine and Early Islamic Near
East, I: Problems in the Literary Source Material, Princeton, 1992, 277-315.
Lings, Martin, Muhammad: His Life Based on the Earliest Sources, New York, 1983.
Motzki, H., ``Der Fiqh des -Zuhr: die Quellenproblematik'', in Der Islam, 68 (1991), 1-44.
Muranyi, M.,``Die Auslieferungsklausel des Vertrags von al-Ḥudaibiya und ihre Folgen'', in Arabica, 23 (1976), 275-95.
---------- , ``Ibn Isḥāq's K . al-Magāz in der riwāya von Yunus b. Bukair. Bemerkungen zur frühen Überlieferungsgeschichte'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 14 (1991), 214-45.
Noth, Albrecht, The Early Arabic Historical Tradition: A Source-Critical Study, 2nd ed. in collaboration with Lawrence I. Conrad, trans. M. Bonner, Princeton, 1994.
Paret, Rudi, Die legendäre Maghāzi-Literatur. Arabische Dichtungen über die muslimischen Kriegszüge zu Mohammeds Zeit, Tübingen, 1930.
---------- , Der Koran. Kommentar und Konkordanz, Stuttgart, 1989.
Rodinson, Maxime, Mohammed, trans. into German G. Meister, Luzern and Frankfurt am Main, 1975.
Rubin, Uri, ``Muḥammad's Curse of Mudar and the Blockade of Mecca'', in Journal of_
th Economic and Social History of the Orient, 31 (1988), 249-64.
---------- , The Eye of the Beholder: The Life of Muḥammad As Viewed by the Early Muslims, Princeton, 1995.
al-Samuk, Sadun Mahmud, Die historischen Überlieferungen nach Ibn Isḥāq. Eine synoptische Untersuchung, Frankfurt am Main, 1978.
Schoeler, Gregor, ``Die Frage der schriftlichen oder mündlichen Überlieferung der Wissenschaften im frühen Islam'', in Der Islam, 62 (1985), 201-30.
---------- , ``Weiteres zur Frage der schriftlichen oder mündlichen Überlieferung der Wissenschaften im Islam'', in Der Islam, 66 (1989), 38-67.
----------, Charakter und Authentie der muslimischen Überlieferung über das Leben Mohammeds, Berlin and New York, 1996.
Sellheim, R., ``Prophet, Chalif und Geschichte. Die Muhammed-Biographie des Ibn Isḥāq'', in Oriens, 18-19 (1967), 33-91.
Stetter, Eckart, Topoi und Schemata im Ḥadt, Ph. D. thesis, Tübingen, 1965.
Watt, William Montgomery, Muhammad at Medina, Oxford, 1956.
Zaman, M.Q., Maghāz and the Muḥaddithun: Reconsidering the Treatment of Historical'' Materials in Early Collections of Ḥadth'', in International Journal of Middle East Studies, 28 (1996), 1-18.
شکل الف - روایاتی که به ابن اسحاق باز میگردد
بیهقی
بلاذری
ابو عبید واحدی
وهب
بن بقیعه احمد بن عبدالجبّار حسن بن ربیع
ابن حنبل ابو داوود
طبری
ابن ابی شیبه
ابن هشام ابن حُمید ابو کریب
بکّائی
سلمه یزید بن هارون یونس بن بوکیر م. ابن سلمه
عبداللّه
بن ادریس ابو یوسف
ابن اسحاق زهری عروة بن زبیر مسور بن مخرمه
مروان بن حکم
منبع کتب: کلمات سیاه شرح مختصر:
شرح مکتوب از بین رفته: کلمات سیاه شرح طولانی:
راوی:
کلمات نازک از طریق چند راوی:
شکل ب: روایاتی که به معمر باز میگردد
بیهقی
م. ابن یحیی احمد بن جعفر محمّد بن بکر
ابن ابی عمر ابن حنبل طبری
بخاری
نسائی ابو داوود
یعقوب
بن ابراهیم م. ابن عبدالاعلی
محمود
عبداللّه بن م. یحیی بن سعید
عبدالرّزاق
احمد بن م. م. ابو عبید
عبداللّه
بن مبارک م. ابن ثور
معمر
زهری عروة بن زبیر مسور بن مخرمه / مروان بن حکم
منبع مکتوب: کلمات سیاه شرح مختصر:
شرح مکتوب از بین رفته: کلمات سیاه شرح طولانی:
راوی:
کلمات نازک از طریق چند راوی:
شکل ج: روایاتی که به زهری باز میگردد
بیهقی
عبید
بن شریک احمد بن جعفر محمّد بن بکر یعقوب بن سفیان
احمد
بن عبدالجبّار وهب بن بقیعه بلاذری
حسن
بن سفیان ابن حنبل یزید بن هارون ابو عبید
بخاری
طبری ابن حُمید واحدی
یحیی
بن بوکیر علی بن علی اسحاق عبداللّه بن م.
محمود
احمد
بن م. لیث یعقوب عبدالرزاق
نسائی
یعقوب بن ابراهیم م. ابن عبدالاعلی یحیی بن سعید
سعید
بن عبدالرحمان م. ابن عبید عبداللّه بن مبارک
م. ابن ثور معمر محمّد بن عبداللّه واقدی
ابو داوود م. ابن عبید عبدالاعلی ابو کریب ابوبکر حُمیدی
سفیان
بن عیینه ابن ابی شیبه ابن سعد عبداللّه بن ادریس
خالد
بن مخلد عبدالرحمان بن عبدالعزیز زهری عروة بن زبیر
مسور
بن مخرمه/مروان بن حکم
سلمه
حسن بن ربیع م. ابن سلمه یونس بن بوکیر
ابن هشام بکّائی ابن اسحاق
منبع مکتوب: کلمات سیاه شرح مختصر:
شرح مکتوب از بین رفته: کلمات سیاه شرح طولانی:
راوی:
کلمات نازک از طریق چند راوی:
در این شکل، دو مسیر انتقال روایت از عبدالرّزاق به بیهقی حذف شده است.
شکل د: روایاتی که به عروة بن زبیر باز میگردد
عبید بن شریک حسن بن سفیان بخاری علی بن علی محمود
یحیی
بن بوکیر عبداللّه بن م. اسحاق احمد بن م.
لیث یعقوب
عُقیل
بن خالد ابن حنبل عبدالرّزاق
احمد
بن جعفر محمّد بن بکر طبری ابن حُمید نسائی
یعقوب
بن ابراهیم م. ابن عبدالاعلی ابو داوود
یحیی
بن سعید سعید بن عبدالرحمان م. ابن عبید ابو کریب
عبدالاعلی
سفیان بن عُیینه عبداللّه بن مبارک م. ابن ثور
معمر
محمّد بن علی واقدی ابن سعد زهری بیهقی
احمد
بن عبدالجبّار یعقوب بن سفیان یونس بن بوکیر
یزید
بن هارون حسن بن ربیع سلمه م. ابن سلمه
ابوبکر حُمیدی عبداللّه بن ادریس ابن هشام بکّائی
ابن اسحاق خالد بن مخلد عبدالرحمان بن عبدالعزیز
عروة
بن زبیر مسور بن مخرمه / مروان بن حکم
وهب
بن بقیعه بلاذری ابو عبید واحدی
ابن ابی شیبه هشام بن عمّار عثمان بن صالح
ابو اسامه ولید بن مسلم ابو یوسف ابن لهیعه
ابن حجر کلبی هشام بن عروه ابوالاسود
منبع مکتوب: کلمات سیاه شرح مختصر:
شرح مکتوب از بین رفته: کلمات سیاه شرح طولانی:
راوی:
کلمات نازک از طریق چند راوی:
ابن حجر مسیر انتقال را ذکر نمیکند:
در این شکل، دو مسیر انتقال روایت از عبدالرّزاق به بیهقی حذف شده است.
ارزیابی قدیمیترینآثار مسیحی درباره حضرت محمّد(1)
P. Crone and M. Cook, Hagarism: The Making of the Islamic World, Cambridge, 1977
و همه آنها در اثرم با عنوان زیر به طور کامل بحث میشوند:
Seeing Islam as Others Saw It. A Survey and Evaluation of Christian, Jewish and Zoroastrian Writings on Early Islam, Studies in Late Antiquity and Early Islam 13, Princeton, 1997,
مقاله حاضر از این کتاب گرفته شده است.
صلیاللهعلیهوآلهرابرت هویلند
ترجمه: محمّد تقی اکبری
هنگامی که بلیز پاسکال (1623-1662) [عالم و فیلسوف فرانسوی] نوشت از آنجا که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله «هیچ معجزهای از خود نشان نداد و ظهورش پیشگویی نشد» نمیتوانست یک پیامبر واقعی باشد، او صرفا عقیده یوحنّای دمشقی (تاریخ نگارش حدود سال 730م) را بازگو کرد که بیش از 900 سال قبل از آن اظهار شده
1) تمام منابع مسیحی مورد استفاده در این مقاله ابتدا به شیوهای نظاممند برای نگارش تاریخ اسلامی در اثر زیر به کار رفت:
بود(1)
یوحنّای دمشقی به عنوان منبعی برای بیان نگرشهای مسیحیت غربی و بیزانسی نسبت به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله از اهمّیت ویژهای برخوردار است، زیرا نخستین کسی است که از وحی و تشریح حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، ایفای نقش حضرت مسیح علیهالسلام، رؤیت جسمانی بهشت، همسران متعدّدش و تعلیم وی توسّط یک راهب سخن میگوید.
. به همین ترتیب، توضیح حالت خاص حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله هنگام نزول وحی بهعنوان نتیجه حملههایی صرعی را که در متون متعدّدی در قرن سیزدهم میلادی. و بعد ازآن دیده میشود، قبلاً راهب و وقایعنگار بیزانسی، تئوفانیز اعتراف شنو (وفات، 818م)، مطرح کرده بود(2). همین نکته در مورد انواع صفات، اعمال و تعالیم دیگرحضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهنیز صدق میکند که قرنهاست در رسالههای جدلی اروپاییان تکرار میشود و منشأ تمام آنها نوشتههای بسیار قدیمی مسیحیان شرقی راجع به حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهاست. این پدیده باعث گیرایی این گزارشهای اوّلیه میشود، زیرا آنها نه فقط نوع واکنشهای مقدّماتی ساکنان منطقه خاور نزدیک نسبت به اسلام و مؤسّس آن را بر ما آشکار میکنند، بلکه میتوانند به روشن کردن منشأ (سوء) برداشتهای قرون وسطایی یا حتّی معاصر غربیان نیز کمک کنند.
و امّا، آیا نهایت ارزش آنها همین است؟ آیا چنین نوشتههایی نمیتوانند درباره آنچه خود مسلمانان گفته و کردهاند مطلبی در اختیارمان بگذارند، به جای آنکه فقط بگویند
چنین گفتارها و اعمالی چگونه تلقّی میشد؟ کلود کهن در مقالهاش که سه دهه پیش نوشت این سؤال را مطرح کرد که آیا «این احتمال وجود ندارد که نخستین واکنش کاملاً
1) John of Damascus, De haeresibus, in PG, XCIV, 765C, 768A, and in a ``Refutation against the Saracens'' transmitted dia Phones Ioannou Damaskenou by Theodore Abu Qurra (d. ca. 825), PG, XCIV, 1596-97; B. Pascal, Oeures, ed. L. Brunschvig, Paris, 1921, XIV, 37-38.
2) Norman Daniel, Islam and the West. The Making of an Image, Edinburgh, 1966, 27-28, citing, amongst others, Vincent of Beauvais, Alexandre du Pont and Ricoldo da Monte Cruce, all of the second half of the thirteenth century; Theophanes, Chronographia, 334.
مذهبی مسیحیان» - واکنش برانگیخته شده پیش از آنکه گروش به اسلام کلیسا را در موضعی دفاعی قرار دهد و پیش از آنکه بیزانس استفاده از زبان و سلاح در نبرد خود با
مسلمانان را آغاز کند - با «ادبیّات جدلی بعدی» فرق داشته باشد. آیا ممکن نیست فارغ از «ضرورت جایگزینی با یک مجادله ضدّ مسلمانان» باشد، و در نتیجه بتواند درباره اسلام در مرحله شکلگیریاش اطّلاعاتی در اختیارمان بگذارد(1)؟ پاتریشیا کرونه ومایکل کوک در کتاب خود این نکته را دنبال کردند و فقط از منابعی بیگانه با سنّت
مسلمانان بهره گرفتند تا شرح دیگری از اسلام نخستین را عرضه کنند(2). روشها ونتیجهگیریهای آنان انتقاد زیادی را متوجّه خود کرد، امّا راجع به مطالبی که به منظور
کشف آنها زحمت فراوانی را متحمّل شده بودند اظهار نظر اندکی صورت گرفت. در مقاله حاضر، مجموعه کوچکی از این مطالب، یعنی قدیمیترین توصیفهای مسیحیان از حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، آنهایی که تاریخشان به دو قرن ابتدای ظهور اسلام باز میگردد (200-201ه . ق)، بازنگری و سپس سعی خواهد شد اهمیّت آنها برای مورّخان مورد ارزیابی قرار گیرد.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله آغازگر فتوحات
قدیمیترین اشارات روشن مسیحی به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را باید در گاهشمار وقایع سریانی به قلم توماس پرسبیتر، از ساکنان شمال بینالنّهرین یافت(3)
Andrew Palmer, The Seventh Century in the West-Syrian Chronicles, Translated Texts for Historians 15, Liverpool, 1993, 2, note 70).
. از آنجا که وی1) Claude Cahen, ``Note sur l'accueil chrétiens d'Orient à l'islam'', in Revue de l'histoire des religions, 166 (1964), 51-52, 56-58.
2) Crone and Cook, Hagarism, esp. 3-34.
3) احتمالاً دو منبع قدیمیتر وجود دارد. یک رساله یونانی ضدّ یهودی با عنوان Doctrina Jacobi، که ظاهرا در ژوئیه 634م. در افریقا تألیف شد، از «پیامبری که در میان اعراب ظهور کرده است» و «ریختن خون انسانها» را نادیده میگیرد، سخن میگوید امّا نام او را ذکر نمیکند (برای اشارات و بحث در این باره، ر.ک: Crone and Cook, Hagarism, 3-4, and Hoyland, Seeing Islam, 55-61. چند سطر درباره فتوحات اعراب را که در برگ آزاد ابتدای یک نسخه از انجیل به زبان سریانی مربوط به قرن ششم م. دیده میشود، بروکس (E.W. Brooks) ذکر میکند که حاوی نام محمّد صلیاللهعلیهوآله است، امّا سباستین براک (Sebastian Brock) این متن را «بسیار نامطمئن» مییابد (در:
میگوید برادرش سیمون در سال 636م. در اثنای هجوم اعراب به طور عبدین کشته شد، و از مرگ امپراتور هرقل (هراکلیوس) (610-641م.) سخنی به میان نمیآورد، میتوانیم چنین فرض کنیم که این مطالب را در حدود سال 640م. نوشته است. او در گاهشمار وقایع خود چنین نقل میکند:
در سال 945، سال هفتم از دوره 15 ساله، در روز جمعه چهارم فوریه (634م.) در ساعت 9، جنگی میان رومیها و اعراب پیرو محمّد صلیاللهعلیهوآله در گرفت(1).
نکته ضمنی در این عبارت آن است که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله نوعی رهبر نظامی بود. این نکته را یک وقایعنگار سریانی دیگر هم که به احتمال زیاد در حدود سال 660م. در خوزستان مینوشت، تلویحا ذکر میکند. او اطّلاعات زیر را ضمن گزارش خود راجع به زمامداری یزدگرد سوم (632-652م.) در اختیار میگذارد:
آنگاه خداوند اسماعیلیان را در مقابل آنان قرار داد همچون شن بر ساحل دریا؛ رهبر آنان محمّد صلیاللهعلیهوآله بود، هیچ یک از حصارها، دروازهها و زره و سپرها در برابرشان تاب مقاومت نداشت: آنان زمام امور تمامی سرزمین پارسیان را در دست گرفتند(2)
منشأ خودستانی را توجّه وقایعنگار به آن منطقه در خصوص تازهترین رویدادها در ذهن خواننده پدید میآورد؛ تاریخ تصنیف آن ناشی، از این حقیقت است که عنوانش مرحله نهایی را «پایان پادشاهی پارسیان» اعلام میکند و نیز به دلیل نبود اشارهای صریح به واقعهای بعد از سال 652م. این گاهشمار وقایع همچنین مطابق نام نخستین مصحّح آن، موسوم به Anonymous Guidi است.
.یک تاریخچه گمنام مربوط به ارمنستان که با خبر پیروزی معاویه در نخستین جنگ
داخلی اعراب (656-661م.) پایان مییابد و معمولاً به یک اسقف به نام سبیوس نسبت داده میشود. حاوی خطابه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله برای اعراب است که میگوید:
شما فرزندان ابراهیم علیهالسلام هستید، و خداوند وعدهای را که به ابراهیم علیهالسلام و نسلهای بعد از او داد در وجود شما محقّق خواهد کرد. فقط خدای ابراهیم علیهالسلام را دوست بدارید و بروید سرزمینتان را که خداوند به پدر شما ابراهیم علیهالسلام داد در اختیار
بگیرید، و هیچ کس نخواهد توانست در نبرد با شما مقاومت کند که خدا با شماست(1)
شواهد متعدّدی در این متن نشان میدهد که سبیوس معاصر رویدادهایی بود که آنها را نقل میکند ر.ک: Hoyland, Seeing Islam, 125. من در این جا از نام سبیوس صرفا به عنوان شکل کوتاهتری برای اشاره به متن این تاریخچه گمنام و گردآورنده اصلی آن استفاده میکنم.
.چهار متن بعدی واضحتر است. اوّلی به قلم شخصی به نام جورج، «سرشمّاس و مصاحب پدر روحانی و اسقف اعظم اباسیمون، سر اسقف اسکندریه (692-700م.)»، که «ما را در جریان وقایعی قرار داد که در دوره [زمامداری] بیایمان بزرگ مارشن [امپراتور روم شرقی، 450-457م] به وقوع پیوست و گرفتاریهایی که برای پدرانمان پیش آمد و آنچه پس از آنها تا عصر سلیمان بن عبدالملک، پادشاه مسلمانان (715-717م) رخ داد»(2)
این متن حاوی زندگینامههای پیشوایان کلیسای قبطی است که با قدیس مارک شروع میشود؛ جورج مسؤول بخشی با عنوان Lives, 27-42 است که دوره زمانی از خالکدون [یا خلقیدونا، قاضی کوی کنونی] تا اوایل قرن هشتم م. را دربر میگیرد. نخستین تلاش به منظور گردآوری تمام مطالب و ترجمه آن به زبان عربی به همّت موهوب بن منصور بن مفرّج وفات، حدود 1100م. صورت گرفت. اینکه اظهار نظرهای مؤلّفان پیشین غالبا بر جای میماند نشان میدهد که تدوین آن دور از ظرافت نبود، امّا تحریف آشکار در بخشهایی از توضیح راجع به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله (ر.ک: یادداشت بعدی) نشان میدهد که ترجمه از قبطی، و استنساخ بعدی به آن لطمههایی زده است.
. جوج درباره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میگوید، «او دمشق و شامرا به تصرّف خود درآورد، از اردن گذشت و...»(1)
آخرین کلمه سادمه است؛ ر.ک: History of the Alexandrian Patriarchs (Hamburg), 99 : «این محمّد صلیاللهعلیهوآله و اصحابش دمشق و شام را به تصرّف خود درآوردند، از اردن گذشتند و...».
. متن دوم اثر یک نویسنده اسپانیایینیمه قرن هشتم م. است و یک گاهشمار وقایع را که نهایتا منشأ سوری دارد به صورت ترجمه لاتینی مطرح میکند و متذکر میشود:هنگامی که توده بسیار عظیمی از اعراب گرد هم آمده بودند، به سرزمینهای شام، عربستان و بینالنهرین هجوم آوردند. مافوق آنان، که رهبری را برعهده داشت، شخصی به نام محمّد صلیاللهعلیهوآله بود(2)
این عنوانگذاری بر کتاب به سبب آن است که ادامه گاهشمار وقایع جانِ بیکلاری [John of Biclar]، با تمرکزی آشکار بر اعراب است). منشأ سوری این متن از این حقیقت روشن میشود که یکایک خلفای اموی با حالت عاطفی نسبتا مثبتی توصیف، و تمام اشارات به علی علیهالسلام حذف میشود، معاویه دوم به عنوان حاکمی مشروع و بلامنازع معرّفی میشود، و به یزید بن مهلّب برچسب «منبع شرارت» زده میشود.
.دو منبع بعدی هم گاهشمارهای وقایع به زبان سریانیاند و نویسندگان هر دو نامعلوم، و به سال 775م ختم میشوند. یکی از آنها که گاهشمار زقنن نامیده میشود، زیرا یکی از
ساکنان صومعهای به همین نام در بینالنّهرین آن را تدوین کرد، صرفا میگوید که «آنها
(اعراب) به سرپرستی او (محمّد صلیاللهعلیهوآله) رومیان را در جنگ شکست دادند»(3)
این گاهشمار وقایع هم به «شبه دیونیسیوس pseudo-Dionysius» معروف است، زیرا زمانی تصوّر میشد اثر اسقف اعظم دیونیسیوس تلمهری باشد. توجّه کنید که مؤلّف صریحا زمان نگارش اثر خود را بیان میکند: «... امسال، سال 1086 اسکندری و سال 158 مسلمانان ]ه . ق] 775م. است» (همان اثر، ص 145).
. دیگری،با عنوان «شرح احوال نسلها و نژادها و سنوات از آدم تا امروز»، بیان میکند که:در سال 930 اسکندری (618-619م.)، هرقل و رومیان وارد قسطنطنیّه شدند، و محمّد صلیاللهعلیهوآله و اعراب از طرف جنوب پیش رفتند و وارد آن سرزمین شدند و آن را در
اختیار گرفتند(1)
تاریخ سال را شاید بهتر است 940 628-629 بخوانیم، هر چند اشاره به سال 930 اشارهای منفرد نیست؛ برای مثال، یعقوب اورفایی (وفات، 708م.) تاریخ سفر حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به شام را سه سال پیش از «آغاز سلطنت اعراب» (در سال اسکندری 933)، و بنابراین باز هم در 930 اسکندری، ذکر میکند (Chronica minora III, 326(، و کتیبهای بر دیوار یک کلیسا در اهنش در شمال سوریه ذکر میکند که «در سال 930 اعراب به ایران سرزمین آمدند» (Palmer, West-Syrian Chronicles, 71) .
.این عقیده که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله فتوحات اعراب را آغاز کرد به روشنی از این منابع سرچشمه میگیرد. همچنین این نظر در گزارش تئوفیلوس اورفایی (وفات، 785م.)، طالع بین دربار خلیفه المهدی، به تفصیل شرح داده میشود که کمابیش در گاهشمار وقایعِ شروع شده قبل از سال 805م(2). به قلم مطرانِ یعقوبی، دیونیسیوس تلمهری (818-845م.) بر جای مانده است(3): [آنچه در ذیل آمده گزارش مغرضانه یک راهب مسیحی است.]
این محمّد صلیاللهعلیهوآله، در سن و توانمندیِ جوانی آمد و شد بین زادگاهش یثرب و فلسطین را به قصد داد و ستد آغاز کرد. در اثنای اشتغال در این سرزمین، اعتقاد مردم به خدای
یگانه را مشاهده کرد و به نظرش خوشایند آمد(4). هنگامی که نزد اهل قبیلهاش برگشت، این عقیده را در جمع آنان مطرح، و تعدادی از آنان را متقاعد کرد که در
1) Chronica minora III, 348.
2) هنگام توصیف رویدادی مربوط به ششمین شورای کلیسای جهانی در سال 680-681م. دیونیسیوس میگوید: «و آیا هنوز هم امروزه چنین نیست، 125 سال پس از این شورای کلیسایی مغرضانه؟» (محفوظ مانده در: Michael the Syrian, Chronique, IV, 435/II, 453).
3) خود این مطلب در Michael the Syrian, Chronique, IV, 405-07 / II, 403-05 و در Chronicle of 1234, 227-29 محفوظ مانده است. نحوه بیان گزارش در این دو اثر یکسان یا بسیار شبیه به هم است، امّا مایکل اصلاحاتی چند از نوع جدلی، به احتمال زیاد افزایش و نه کاهش، اعمال میکند، بنابراین، من از Chronicle of 1234 ترجمه میکنم. درباره وابستگی این دو اثر به دیونیسیوس و وابستگی این شخص به تئوفیلوس، ر.ک: Hoyland, Seeing Islam, 400-09, 416-19.
4) مایکل [ر.ک: یادداشت 16] میگوید: «هنگام مراوده با یهودیان، آن حضرت از اعتقاد آنان به خدای یگانه آگاه شد، و با دیدن آنکه افراد قبیلهاش سنگ و چوب و مصنوعات را میپرستیدند، پیرو عقیده یهودیان شد که او را خرسند میکرد».
نتیجه پیرو او شدند. بهعلاوه، پر برکتی این سرزمین فلسطین را میستود و میگفت: «به علّت اعتقاد به خدای یگانه، چنین سرزمین خوب و حاصلخیزی به آنان داده شد». و میافزود: «اگر به سخنانم گوش فرا دهید، خداوند به شما هم سرزمینی خواهد داد که در آن شیر و عسل جاری باشد». برای اثبات گفتارش، او گروهی از آنان را که مطیع وی بودند به سرزمین فلسطین هدایت کرد که به غارت، اسیر کردن مردم و تاراج اموال آنان پرداختند. آن حضرت با دستی پر [از غنایم] و صحیح و سالم
بازگشت، و بنابراین به وعدهای که به آنان داده بود کاملاً عمل کرد.
از آنجا که عشق به مال و ثروت باعث سوق دادن یک عمل به سوی عادت میشود، آنان هجومهای مکرّر خود را آغاز کردند. هنگامی که اشخاصی که هنوز به آن حضرت نپیوسته بودند دیدند کسانی که مطیع وی شدهاند ثروت کلانی به دست آوردهاند، با میل و رغبت به خدمت او درآمدند. و پس از این [لشکرکشیها] که
محمّد صلیاللهعلیهوآله پیروان متعدّد و قدرت عظیمی به دست آورده بود، به آنان اجازه هجوم میداد و خود در مقرّ خویش در یثرب، که شهر او بود، با افتخار مینشست(1). وقتی که اینان اعزام میشدند، رفتن مکرّر فقط به فلسطین بر ایشان کافی نبود، پس دامنه هجوم خود را به هر جا گسترش دادند، بیپروا میکشتند، اسیر میگرفتند و به غارت و گردآوری غنایم میپرداختند. به این هم کفایت نمیکردند، بلکه اسیران را به پرداخت جزیه وا میداشتند و برده خود میکردند. بدین ترتیب، آنان کم کم به قدرت
1) در گاهشمار 1234 (Chronicle of 1234) عبارت «اجازه نمیداد» آمده است، امّا ر.ک: مایکل «وقتی که تعداد زیادی مطیع او شدند، او دیگر شخصا به عنوان رهبر حملهکنندگان نمیرفت، بلکه کسان دیگری را برای فرماندهی نیروهایش میفرستاد در حالی که خود در شهر خویش با افتخار مینشست». این نکته را گاهشمار نسطوری قرن دهم م. (Nestorian Chronicle of Sürt (in PO, XIII, 601)) تکرار کرد، که به قرار معلوم در نهایت متّکی به همان منبع است: «هنگامی که اسلام قدرت یافت، شخص او از عزیمت برای جنگ خودداری، و اعزام اصحاب خویش را آغاز کرد». مایکل میافزاید: «هر کس تعالیم آیین او را نمیپذیرفت، دیگر نه با متقاعد کردن، که با شمشیر او را مطیع خود میکرد؛ کسانی را که سر باز میزدند، میکشت».
رسیدند و در همهجا گسترش یافتند؛ و چنان نیرومند شدند که تقریبا تمام قلمرو رومیان و مملکت پارسیان را به زیر سلطه خود درآوردند(1).
محمّد صلیاللهعلیهوآله بازرگان
نخستین نظری که وقایعنگار ارمنی سبیوس (تاریخ نگارش دهه 660م.) درباره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله ابراز میدارد آن است که وی یک «بازرگان» (tankangar) بود(2)
ج. عبقریان (G. Abgaryan) در کتاب خود ایروان، 1979 این نسخههای دستنویس را بر اساس گزارش توماس آرتسرونی به صورت tangar تصحیح میکند. در هر صورت این یک واژه معمول است که استفاده میشده؛ این لغت از واژه سریانی taggārā، و شاید نشاندهنده آن است که سبیوس اطّلاعات خود را درباره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و فتوحات اعراب را از پناهندگانی به دست آورده است که، چنان که خود میگوید، «شاهدان عینی آن بودهاند».
. اینحقیقت را عالمی به نام یعقوب اورفایی (فوت، 708م.) نیز میداند و در گاهشمار وقایع خود اعلام میکند که «محمّد صلیاللهعلیهوآله به قصد داد و ستد به کشورهای فلسطین، عربستان و فنیقیه شام سفر کرد»(3). احتمالاً اظهار نظر یعقوب زیر بنای توضیح تئوفیلوس اورفاییراجع به چگونگی کسب معرفت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در زمینه یکتاپرستی را تشکیل میدهد:این محمّد صلیاللهعلیهوآله، که در سن جوانی و توانمندیِ بود، سفرهایی از شهر خود یثرب به
1) این جمله آخر در اثر مایکل نیست. علاوه بر دیونیسیوس، دو وقایعنگار دیگر هم در نگارش تاریخ اولیّه اسلام از اثر تئوفیلوس زیاد استفاده میکنند، که عبارتند از تئوفانیز اعتراف شنو وفات 818م. واگاپیوس، اسقف منبج (وفات، حدود 950م.) با این همه، اظهار نظرهایشان راجع به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله با نظرهای تئوفیلوس تفاوت زیاد دارد. در خصوص نقش حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در فتوحات، تئوفانیز فقط میگوید «بدعت [او] در منطقه اتریبوس، در آخرین وهله به کمک جنگ رواج یافت: ابتدا پنهانی به مدت ده سال، و ده سال دیگر؛ جنگ، و نُه سال آشکارا»؛ واگاپیوس، ص 457 میگوید: «او با هر کس که دعوتش را نمیپذیرفت و در برابرش ایستادگی میکرد میجنگید، و رؤسای قبایل عرب را، در قبیله خودش و در قبایل دیگر، کشت و شهرهای متعدّدی از اقوام مجاور را فتح کرد».
2) Sebeos, XXX (trans. Macler, 95).
3) Chronica minora III, 326.
فلسطین را به منظور داد و ستد آغاز کرد. هنگامی که در این سرزمین سخت مشغول فعّالیّت بود، اعتقاد به خدای یگانه را تجربه کرد و دیدن آن برایش دلپذیر بود...(1).
محمّد صلیاللهعلیهوآله در مقام مَلِک
یک گاهشمار مارونی که حاوی اطّلاعاتی دست اوّل مربوط به دهه 650م. است، اظهار نظر میکند که معاویه «مقرّ سلطنت خود را در دمشق قرار داد و از رفتن به مقرّ
سلطنت محمّد صلیاللهعلیهوآله امتناع ورزید»(2). معنی ضمنی این مطلب آن است که محمّد صلیاللهعلیهوآلههمچون معاویه یک فرمانروا بود، و در حقیقت این همان توصیفی است که بیشتر اوقات در منابع مسیحی از آن حضرت میشود. یعقوب اورفایی در گاهشمار وقایع خود که در سال 692م. متوقّف میشود، به «محمّد صلیاللهعلیهوآله نخستین ملک (malkā( اعراب» اشاره میکند، و این نکته را گاهشمار زقنن بازگو میکند («نخستین ملک مردی از میان آنان به
نام محمّد صلیاللهعلیهوآله بود»)(3). بهعلاوه، متون متعدّدی از «زمامداری» محمّد صلیاللهعلیهوآله سخنمیگویند: یک «گزارش [سریانی] حاوی اطّلاعاتی درباره قلمرو اعراب و تعداد پادشاهان آنان» که به جلوس ولید اوّل «در سال 1017 اسکندری (705م.)، در آغاز ماه اکتبر» ختم میشود («او هفت سال حکومت کرد»)(4)، وقایعنگار اسپانیایی نیمه قرنهشتم م. («او ده سال حکومت خود را به انجام رساند»)(5)، یک مجموعه زماننگاری
1) پیشتر به صورت کامل به نقل از دیونیسیوس تلمهری نقل شد. تئوفانیز وقایع نامهنویس (وفات، 818م.) که معمولاً از گاهشمار تئوفیلوس هم زیاد استفاده میکند، صرفا میگوید: «هرگاه او به فلسطین میآمد، با مسیحیان و یهودیان معاشرت داشت و موضوعهای خاصّی از کتاب مقدس را از آنان جویا میشد» (تئوفانیز، 334). هر چند این نقل قول مختصرتر از آن است که یقین کنیم از همان منبع مورد استفاده دیونیسیوس است، میتوان ملاحظه کرد که هر دوی آنان یک نکته جدلی را مطرح میکنند دایر بر آنکه محمّد صلیاللهعلیهوآله معرفت یکتاشناسی خود را از مسیحیان و یهودیان حاصل کرد.
2) Chronica minora II, 71.
3) Chronica minora III, 326; Chronicle of zuqnin, 149.
4) Translated by Palmer, West-Syrian Chronicles, 43.
5) Continuatio Byzantia Arabica, 17.
گمنام یونانی 818 («در سال 6131 جهانی و سیزدهمین سال هرقل، حکومت اعراب مسلمان آغاز شد: محمّد صلیاللهعلیهوآله، 9 سال؛...»)(1)
این متن حاوی چند فهرست زمانی است، یکی مربوط به زمامداران عرب که چنین ختم میشود: «هارون... هارون الرّشید، 20 سال؛ آشوب و جنگ میان پسران شخص اخیر به مدت 7 سال تا یازدهمین دوره پانزده ساله کنونی. بزودی خداوند سالهای حکومت آنان را کوتاه خواهد کرد و شیپور جنگ امپراتوری مسیحی با آنان به صدا در خواهد آمد». هارون در سال 809م. درگذشت و بنابراین هفت سال جنگ داخلی ما را به سال 618 میرساند؛ نزدیکترین یازدهمین دوره پانزده ساله به این تاریخ، سال 818م. است.
، و از این قبیل. این روش توصیف در متونجدلی نیز دیده میشود، برای نمونه، متنی که گفتگوی میان راهب ابراهیم اهل طبریه و یک امیر عرب را ثبت میکند که ظاهرا در حدود سال 820م. در بیتالمقدس صورت گرفته است و در آن ابراهیم اصرار میورزد محمّد صلیاللهعلیهوآله «پادشاهی مورد تأیید خداوند است که پروردگار در وجود او و توسّط او به وعدهاش به ابراهیم در خصوص اسماعیل عمل کرده است»(2).محمّد صلیاللهعلیهوآله، مجدِّدِ موحّد
وقایعنگار ارمنی سبیوس، که در حدود سال 660م. مینوشت، به نظر میرسد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را شخصی توصیف میکند که اعراب را از بتپرستی باز گردانده و آنان را هدایت کرده است تا بار دیگر دین اجداد خود را، که اصل آن یکتاپرستی ابراهیمی بود، اختیار کنند:
در این زمان شخصی اسماعیلی به نام محمّد صلیاللهعلیهوآله یک بازرگان، وجود داشت که خود را به آنان چنان معرفی میکرد که گویی به فرمان خداوند نقش یک مبلّغ و نشاندهنده راه رسیدن به حقیقت را دارد، و به آنان میآموخت تا خدای ابراهیم علیهالسلام
را بشناسند، زیرا از سرگذشت حضرت موسی علیهالسلام کاملاً آگاه بود و با آن آشنایی کامل داشت. از آنجا که فرمان از آسمان آمد آنان همگی با یک فرمان گرد هم آمدند، به دینی واحد درآمدند و با رها کردن آیینهای واهی، به سوی خدای یگانهای رو آوردند که خود را بر پدرشان ابراهیم علیهالسلام آشکار کرده بود(1).
وقایعنگار خوزستانی، که او هم در حدود سال 660م. مینوشت، همین نظر را درباره این ارتباط نیاکانی ابراهیمی ابراز میکند:
در خصوص معبد ابراهیم علیهالسلام، نتوانستهایم دریابیم چیست، جز آنکه حضرت ابراهیم علیهالسلام به علّت ثروتمند شدن و میل به رهایی از حسد کنعانیان، زندگی در نواحی دوردست و وسیع صحرا را برگزید، و از آن رو که در چادر زندگی میکرد، او آن مکان را برای پرستش خداوند و به منظور قربانی کردن بنا کرد. آن محل نام کنونیاش را از آنچه پیش از آن بود، گرفته است(2)، زیرا خاطره آن مکان را نسلهایی از تبار آنان حفظ کردند. در حقیقت، نیایش کردن در آنجا برای اعراب امر جدیدی نبود، بلکه به دوران باستان، به روزهای نخستین آنان برمیگشت از آن لحاظ که نسبت به پدر رئیس قوم خود ادای احترام میکردند(3).
و به طور کلّی، برای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله امری عادی بود که همچون کسی توصیف شود که قوم خود را به مسیری هماهنگ با اصول توحید بازگردانده است. «در نتیجه هدایت این مرد آنان مطابق رسوم شرع باستان به پرستش خدای یکتا ادامه دادند» (جان بارپنکی John bar Penkaye)؛ «او بتپرستان را با خدای یگانه آشنا کرد» (تاریخچه
مطرانهای اسکندریه: History of the Alexandrian Patriarchs)؛ «او توجّه آنان را از تمام
1) Sebeos, XXX (trans. Macler, 94-95).
2) انسان از خود میپرسد که آیا وقایعنگار درباره لغت کعبه چیزی شنیده بود - توجّه داشته باشید که یعقوب اورفایی (Jacob of Edessa (d. 708), Letters, fol. 124a) آن را به شکل کعبتا (k`btā( مینویسد - و فکر میکرده است آن واژه مشتق از قبّه ((Qbtā() ابراهیم علیهالسلام باشد.
3) Chronica minora I, 38.
آیینهای مختلف منحرف کرده و به آنان آموخته بود که یک خدا، خالق آفرینش، وجود دارد» (گاهشمار زقنن: Chronicle of Zuqnin)؛ «او آنان را به اعتقاد به خدای یگانهای که هیچ شریکی ندارد، و به ترک بتپرستی فرا خواند» (آگاپیوس: Agapius)؛ «او اعراب را به پرستش خدای قادر متعال دعوت کرد» (گاهشمار سیرت: Chronicle of Siirt).
محمّد صلیاللهعلیهوآله شریعتگذار
جان بارپنکی، راهبی از شمال بینالنهرین که میگوید این مطالب را «در سال 67 حکومت اعراب» (686-687) مینویسد، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را یک «راهنما»
(Mhaddyānā( و «معلّم» (tar`ā( میخواند و درباره اعراب اظهار میدارد که:
آنان سنّت محمّد صلیاللهعلیهوآله را... تا بدان حد رعایت میکردند که هر کس دیده میشد گستاخانه با شریعت او (nāmsawh) مخالفت میورزد وی را به کیفر مرگ میرساندند(1).
این توصیف حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به عنوان یک شارع بسیار متداول است. سرشمّاس جورج، مسؤول بخش تاریخچه مطرانهای اسکندریه مربوط به قرن هفتم م.، ذکر میکند که محمّد صلیاللهعلیهوآله به اعراب یک میثاق (عهد) داد «که آنان شرع (الناموس) مینامند(2). دریک
مناظره مسیحی - مسلمان در اواخر عصر اموی میان راهبی از صومعه بیت هیل (Beth Hale) و یک چهره سرشناس عرب، طرف مسیحی مناظره ناگزیر میشود از حرمت صلیب، هر چند در انجیل تصریح نشده است، دفاع کند و بگوید:
تصوّر میکنم برای شما هم تمام قوانین و فرمانهای دینی در قرآنی که حضرت
1) جان بارپنکی، 146-147/175. «پادشاهی» اعراب در آخرین کتاب جان «کتاب نکات برجسته» )ktābā d-rsh mell( مطرح میشود که عنوانش، «گاهشمار وقایع جهان»، مشخّصه آن است و از آغاز خلقت تا «تنبیه سخت امروز» را در بر میگیرد. این اثر «نکات برجسته» تاریخ را به شیوهای موجز مطرح میکند.
2) History of the Alexandrian Patriarchs, in PO, I, 494.
محمّد صلیاللهعلیهوآله به شما آموخت وجود ندارد؛ بلکه برخی از آنهایی که به شما تعلیم داد در قرآن و برخی دیگر در سوره بقره و در انجیل و تورات وجود دارد(1)
این متن چنین آغاز میشود: «با یاری خداوند مناظرهای را ثبت خواهیم کرد که میان مردی عرب و راهبی از صومعه بیت هیل صورت گرفت». درباره نقل آن پیش از ظهورش در دو دستنوشته یکی مربوط به دیار بکر در اوایل قرن هیجدهم م.، و دیگری در ماردین استنساخ شده در سال 1890 هیچ اطّلاعی موجود نیست. متن در ادامه میگوید: «این مرد عرب... یکی از مردان مهمّ پیش از امیر مسلمه بود»، که ذکر نام او در صورتی که وی را همان مسلمة
بن عبدالملک بدانیم، در نهایت سال 710 میشود، زمانی که او حاکم بین النّهرین شد. ر.ک:
Crone and Cook, Hagarism, 163, note 23; Hoyland, Seeing Islam, 465-72.
.و گاهشمار زقنن تأکید میکند که «او برای آنان (اعراب) قوانینی وضع کرد» و به آن حضرت با عنوان «راهنما و قانونگذار (mhaddyānhn w-sāem nāmsayhn) اشاره
میکند(2). سایر نویسندگان مسیحی حتّی قادرند نمونههایی از برخی قوانینی را ذکر کنندکه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله برای پیروانش وضع کرد. بنابراین، سبیوس میگوید:
او برای آنان قانون وضع کرد (Awrinadre) که گوشت مردار نخورند، شراب ننوشند، دروغ نگویند و زنا نکنند(3).
و یوحنّای دمشقی (نگارش حدود سال 730م.)، آخرین نفر از پدران روحانی کلیسای ارتدکس یونانی، با لحنی تقریبا جدلی اظهار میدارد:
او مقرّر داشت که آنان، از جمله زنان، ختنه شوند و دستور داد نَه روز سبت را جشن بگیرند و نه غسل تعمید داده شوند، چیزهایی را که در شرع حرام است نخورند و از چیزهایی دیگر پرهیز نکنند. او نوشیدن شراب را مطلقا منع کرد(4).
محمّد صلیاللهعلیهوآله پیامبر
گاهشمار زقنن در مدخل مربوط به ظهور اسلام عبارت زیر را بیان میکند:
از آن رو که او (محمّد صلیاللهعلیهوآله) خدای یگانه را بر آنان آشکار کرده بود، و آنان در نبردی به رهبری آن حضرت رومیان را شکست داده بودند، و قوانینی مطابق میل آنان وضع کرده بود، او را پیامبر و رسول خدا نامیدند(1).
این حقیقت که مسلمانان حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را پیامبر و رسول خدا میدانستند، دست کم از اواخر قرن هفتم م. بر مسیحیان معلوم بود. سرشمّاس جورج (نگارش حدود سال 720م.) در بخش مربوط به خود در کتاب تاریخچه مطرانهای اسکندریه مینویسد که
در دوران اسقف اعظم اسحاق رکوتی (Isaac of Rakoti-689-92) حاکم عبدالعزیز بن مروان «یادداشتهایی نوشت و آنها را بر درهای کلیساهای مصر و دلتا نصب کرد که در آنها چنین آمده بود: محمّد صلیاللهعلیهوآله فرستاده بزرگ (الرسول الاکبر) خداوند است»(2).فهرستی سریانی از شاهان که با مرگ یزید دوم (105/724) خاتمه مییابد، چنین آغاز میشود: «مروری بر زندگی محمّد صلیاللهعلیهوآله رسول اللّه»(3). و وقایعنگار اسپانیایی نیمه قرنهشتم م. نقل میکند:
این شخص است که آنان (اعراب مسلمان) تا امروز برایش چنان احترام و تمجیدی قائلاند که در تمام سوگندها و نوشتههایشان تصریح میکنند او نبی و رسول خداست(4).
با این همه، فقط این دلیل که مسیحیان میدانستند پیروان شخص حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به پیامبری او اعتقاد دارند نشانه آن نیست که خود مسیحیان آن حضرت را به این عنوان میپذیرفتند. مسلّما در کل چنین نبود. مسیحیانِ ساکن در قلمروهای حکومتی مسلمانان
دست کم راضی بودند که بگویند محمّد صلیاللهعلیهوآله «در طریق پیامبران گام برمیداشت» از این حیث که پیروان خود را به معرفت خداوند و شناخت فضیلت رهنمون میشد(1)، امّا نویسندگان بیزانسی از آن حضرت بیشتر با عنوان «طلیعهدار دجّال» Prodromos tou
antichristou) و «یک پیامبرنما» (pseudo-prophts) نام میبردند(2).
اقوام مغلوب در تدارک واکنشی در برابر اوضاع و احوالی که پیش رو داشتند، یعنی این واقعیّت که یک موجودیّت جدید دینی - سیاسی ناگهان پدیدار شده، به توفیقات نظامی خیرهکنندهای نایل آمده، و در تبلیغ خود اظهار داشته بود که مورد تأیید الهی و عهدهدار جدیدترین مشیّت اوست، نسبت به انگیزهها و اعمال خود مسلمانان بسیار به ندرت ابراز علاقه میکردند. توجّه عمده آنها بیشتر به این مسأله بود که لطمه وارد آمده
به خود انگاره و منزلت پیشین خودشان را به کمترین حد برسانند، دستاوردهای اربابان جدیدشان را کم اهمیّت جلوه دهند و این امید را افزایش دهند که خود آنان بار دیگر اهمیّت خواهند یافت.
بنابراین، برای نمونه، نویسندگان مسیحی بیشتر به این دلیل حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را
احیاکننده یک دین اصیل یا ابراهیمی معرّفی میکردند که تأکید کنند دین او نه پدیدهای
جدید، بلکه در حقیقت آیینی قدیمی است و هیچ بهرهای از تجدّدهای حضرت عیسی مسیح علیهالسلام ندارد. اعراب مردمانی تلقّی میشوند که بر نخستین پله نردبان توحید بالا رفتهاند، امّا هنوز تا رسیدن به بلندیهای رفیع مسیحیّت راه درازی در پیش دارند. و
1) چنان که، برای نمونه تیموش اول پیرو مذهب کاتولیک 780-823م. خطاب به خلیفه المهدی بیان کرد (Timothy I, Apology, 159-62).
2) قدیمیترین کاربرد ثبت شده این اصطلاحات در مورد حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، توسّط یوحنای دمشقی در کتابش De haeresibus (PG, XGIV, 764A, 764B) بود و از آن پس، نویسندگان بیزانسی به طور معمول استفاده میکردند (برای نمونه: Theophanes, Chronographia, 333).
محمّد صلیاللهعلیهوآله احیاگری توصیف میشود که اعراب را با خدایی یگانه آشنا کرد که از پرستش او منحرف شده بودند. به ما گفته میشود شخص محمّد صلیاللهعلیهوآله از اعتقادات
مسیحی آگاهی داشت، امّا تعلیم آنها به اعراب برایش میسّر نبود، زیرا هنوز افکار بسیار
خامی داشتند. این مطلب را یک راهب از صومعه بیت هیل برای رقیب مسلمان خود در متن یک مناظره مربوط به اواخر عصر امویان که ذکرش گذشت به دقّت شرح میدهد:
عرب: «حقیقت را به من بگو، نظرت درباره پیامبر ما حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله چیست؟» راهب: «او را مردی عاقل و متّقی میدانم که شما را از بتپرستی رهانید و با خدای یگانه واقعی آشنا کرد».
عرب: «هرگاه عاقل بود، چرا از ابتدا درباره راز تثلیث که شما اقرار [به آن] دارید به ما
چیزی نیاموخت؟».
راهب: «البتّه میدانی که یک کودک از هنگام تولّد به علّت فقدان توانایی کامل برای صرف غذای جامد، به مدت دو سال با شیر تغذیه میشود و [فقط] پس از آن است
که به او گوشت میدهند. بنابراین حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله هم به علّت مشاهده سادگی شما و نارسایی در درک شما، ابتدا درباره خدای یگانه واقعی به شما آموخت...، زیرا شما از لحاظ درک چون کودکان بودید»(1)
کتاب اول قرنتیان 3:2: «من شما را با شیر تغذیه کردهام و نه با گوشت، زیرا تاکنون توان تحمّل آن را نداشتید، هنوز هم قادر به آن نیستند».
.همین رویّه در داستان بحیرای راهب دنبال میشود که بر طبق آن به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله متن ساده شدهای از مسیحیّت داده میشود تا نزد اعراب ببرد. حتّی در آن وقت هم بیشتر اوقات ناگزیر است به مربّی خود، بحیرا، متذکّر شود که «یاران من اعراب
صحرانشین بیفرهنگی هستند که نه به روزه و نماز عادت دارند و نه به هر چیزی که سبب رنج و زحمت آنان شود». و عاقبت ناگزیر میشود چیزی سازگارتر با استعدادهای آنان تقاضا کند: «آنچه را برایم توصیف کردی به آن آموختم و آنان درک نکردند، بنابراین
1) Ms. Diyarbakir, fol. 5a; cf. 1 Corinthians 3:2:
به آنان چیزی به قدر کافی موجز بده که ذهن آنان بتواند آن را بپذیرد»(1)
این داستان که چگونه بحیرای راهب برای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و قوم او کتاب و دین جدیدی پدید آورد که روایتی ساده شده از مسیحیّت بود، به نظر میرسد پیشتر در اواخر قرن هشتم میلادی. اشاعه یافته باشد، امّا از آن به بعد با گذشت چند قرن بر آن مطالبی افزوده شده و از شکل اصیل سریانی آن به زبانهای ارمنی، عبری، لاتین و عربی مسیحی درآمده است (ر.ک: Hoyland, Seeing Islam, 476-79).
.به همین طریق، بحث مسیحیان راجع به پیامبری حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله بیشتر با هدف بیاعتبار کردن صلاحیّت آن حضرت صورت میگرفت. مسیحیان از دو برگ برنده استفاده میکردند. رایجترین آن دو را دایر بر این که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در کتب آسمانی معرّفی نشده و معجزهای هم نکرده است، یوحنّای دمشقی برای نخستین بار مطرح کرد که قرنها پس از آن تأثیرش بر جای ماند(2)، هر چند که مسلمانان نمونههای متعدّدی را از پیشگوییهای کتاب مقدس درباره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و معجزاتی که انجام داد، مطرح کردند(3). مورد دوم، این ادّعا که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله پیروانش را با استفاده ازانگیزههای مادّی جذب کرد و نه با منابع معنوی، اوّلین بار در مباحثهای به چشم میخورد که به قرار معلوم بین خلیفه عبدالملک و راهبی از مرسباس به نام میکائیل صورت گرفت(4). خلیفه با این سؤال شروع میکند: «آیا محمّد صلیاللهعلیهوآله ایرانیان و اعراب را
1) R. Gottheil, ``A Christian Bahira Legend'', in Zeitschrift für Assyrologie, 15 (1900), 64, 73.
2) ر.ک به: نخستین جمله این مقاله و توضیح مربوط به آن.
3) See Sarah Stroumsa, ``The Signs of Prophecy: The Emergence and Early Development of a Theme in Arabic Theological Literature'', in Harvard Theological Review, 78 (1985), 16-42.
4) هر چند نه با بیانی آشکارا، همین مباحثه البتّه در انواع دیگری از آثار دیده میشود؛ برای نمونه، مقایسه کنید با عبارات دیونیسیوس تلمهری که پیشتر ذکر شد: «محمّد صلیاللهعلیهوآله اضافه میکرد: (اگر به سخنم گوش فرا دهید، خداوند به شما هم سرزمینی خواهد داد که در آن شیر و عسل جاری است). برای اثبات سخن خود، گروهی از آنان را رهبری کرد... تا برای غارت و تاراج و اسیر گرفتن به سرزمین فلسطین بروند...».
به دین جدید در نیاورد و بتهایشان را درهم نشکست؟»، که میکائیل در جواب میگوید حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به انگیزههای مادّی و قدرت اسلحه متّکی بود در حالی که پولس با حالتی صلحآمیز آمد:
پولس نه شمشیر داشت و نه گنجینه. کار یدی میکرد و بدان وسیله زندگیاش تأمین میشد، و رفتارش را با همه [قوانین] وفق میداد؛ امر به روزهداری و پرهیزکاری میکرد، نه به ارتکاب زنای نفرتانگیز. و نیز وعده ازدواج یا خوردن ابدی نمیداد، بلکه وعده یک عالَم [ابدی] میداد(1)
این متن به احتمال زیاد در اواخر قرن هشتم یا اوایل قرن نهم م. تألیف شد.
.این اندیشه را احتجاجکنندگان بعدی به عنوان روشی برای آزمودن صحّت یک دین توسعه بیشتری دادند. اگر میشد ثابت کرد که توفیق آن ناشی از اوضاع و احوال دنیوی (اسباب الدنیا، اسباب الارض) است، در نتیجه، آن دین بیتردید نه الهی، که آیینی بشری میبود. متکلّم یعقوبی، ابو رائطه (وفات، دهه 830م.) شش مقوله از انگیزههای بیارزش در قبول یک دین را مطرح کرد: تمایلات دنیوی، جاهطلبی، ترس، بیبند و باری، هوس شخصی و تعصّب؛ و اینها فقط با اندک تفاوتهایی در تعداد زیادی از آثار جدلی دیگر یافت میشود(2)
Sidney H. Griffith, ``Comparative Religion in the Apologetics of the First Christian Arabic Theologians'', in Proceedings of the patristic, Medieval and Renaissance Conference, Villanova, Pennsylvania, 4 (1979), 63-86.
. ناگزیر اسلام از تمام جوانب مقصّر شناخته میشد، و بنابراین به عنوان یک دین الهی آسمانی مورد قبول نبود و به آن برچسب «دینیرواج یافته با قدرت شمشیر و نه یک اعتقاد تأیید شده با معجزات» زده شد(3).
1) Translated by Mornica J. Blanchard, ``The Georgian Version of the Martyrdom of Saint Michael, Monk of Mar Sabas Monastery'', in Aram, 6 (1994), 8.
2) ابو رائطه، رسائل 8 فی اثبات الدین النصرانیّه، ص 131-132. نمونههایی دیگر و بحث بیشتر در اثر زیر یافت میشود:
3) چنان که هننیُشع کاتولیک 686-693م. خطاب به عبدالملک اظهار داشت (Bar Hebraeus, Chron. eccles., II, 136). هدف از این مجادله مسیحیان و یهودیان بیشتر جلوگیری از گرویدن مردم خودشان به دین اسلام بود.
در نقدهای گوناگون کتاب Hagarism (مکتب هاجر) اثر کرونه و کوک یک انتقاد که به
دفعات تکرار میشود این است: چگونه ناظران بیرونی میتوانند آگاهتر از تازهواردان به دین باشند؟ فان اس در این باره میگوید:
نمیتوان اصرار ورزید که ناظری بیرونی، که حتّی کمتر میتواند نوظهوریِ اساسی این رویداد را ارزیابی کند، باید دارای تصوّر کلی روشنتری از آنچه به واقع اتّفاق میافتاد، بوده باشد. بلکه باید انتظار داشته باشیم که او میکوشیده است تا پدیده را
با مقولههای خودش توصیف کند(1)
«آسانتر است که باور کنیم مسلمانان شاهدانی بهتر از نویسندگان مسیحی یا یهودیاند که طبعا انتظار میرود اطلاعات اندکی در آن باره داشته باشند»؛ R.B. Serjeant in JRAS, 1978, 78 : «چرا باید منابع سریانی،... با وجود دشمنیشان با اسلام، قابل اعتمادتر از تاریخهای عربی به حساب آیند؟»؛ J.Wansbrough in BSOAS, 41 (1978), 156 : «قیود من... به چیزی مربوط میشود که آن را فرضهای روششناختی مؤلّفان تلقّی میکنم و قاعدهاش باید آن باشد که واژگان انگیزهها میتواند آزادانه از مجموعهای ناپیوسته از عبارات کلیشهای ادبی استنباط شود که سازنده آنها ناظرانی بیگانه و غالبا مخالف هستند...».
.این نکته را به سختی میتوان انکار کرد. البتّه مسیحیان اطّلاعات خود درباره اسلام و پیروان آن را با استفاده از اصطلاحات خودشان عرضه کردند که ناگزیر مستلزم قدری تحریف بود، امّا نکته قابل توجّه آنکه این اطّلاعات یا بر مبنای مشاهده شخصی بود یا
آنکه در نهایت از خودش مسلمانان به دست میآمد. هنگامی که اسقف فرانسوی ارکولف در سفری زیارتی در خاور نزدیک حدود سال 670م. میگوید در دمشق «نوعی
1) J. van Ess, ``The Making of Islam'' (review art.), in the Times Literary Supplement, Sept. 8 (1978), 998. Cf. Norman Daniel in JSS, 24 (1979), 298:
کلیسا» برای «اعراب بیایمان» بنا شده است(1)
(ارکولف تجارب خود را در بازگشت از سفر برای ادومنان، راهب بزرگ ایونا، املا کرد). توجّه کنید که از کلیسای قدیس یوحنای تعمیددهنده جدای از «کلیسای» مسلمانان نام برده میشود.
، او البتّه از واژگان مسیحی توأم با قدریمجادله استفاده میکند، امّا بیتردید باز هم میتوانیم از این مطلب چنین استنباط کنیم که نوعی عبادتگاه مسلمانان در این شهر وجود داشت. و زمانی که آناستاشیوس سینایی میگوید در مدّت اقامتش در بیتالمقدس در حدود سال 660م.، هنگام صبح توسّط کارگرانی مصری بیدار میشد که مشغول تمیز کردن تمپل مونت (کوه عبادتگاه) بودند، انسان ممکن است در این اظهار نظر ضمنی او که جنّیان در این وظیفه همکاری میکردند، دچار تردید شود امّا مسلّما در انجام خودِ عمل شک نمیکند(2)آناستاشیوس میگوید این واقعه «پیش از این زمان سی ساله» رخ داد و «به خاطر کسانی که فکر میکنند و میگویند آن معبد خداست که اکنون در بیتالمقدس بنا میشود»، اشارهای به قبّة الصخره کامل شده در سال 961م.، آن را نقل میکند.
.بحث مفصّل وقایعنگار خوزستانی که ذکرش گذشت (نگارش حدود سال 660م.) راجع به «منزلگاه ابراهیم علیهالسلام» اعراب، معجونی از عناصر موجود در «سِفر پیدایش» است(3)، امّا انگیزه آمیختن آنها به طور کلّی باید بیرونی بوده باشد. وقایعنگار فقط میتواند از سوابق موجود در کتاب مقدّس به منظور معنا بخشیدن به این گزارشِ تا حدّی
مبهم، که در خصوص مکان مقدّس مسلمانان به او رسیده است، استفاده کند(4)
Gerald R. Hawting, ``The Origins of the Muslim Sanctuary at Mecca'', in G.H.A. Juynboll (ed.), Studies on the First Century of Islamic Society, Carbondale and Edwardsville, 1982, 33-34, 42-43).
.1) Adomnan, De locis sanctis, II, XXVIII, 220.
2) Anastasius of Sinai, Narrationes, C3.
3) مقایسه کنید با گزارش وقایعنگاری که پیش از این ذکر شد: سفر پیدایش 12:9، 20:1 ابراهیم علیهالسلام با طی مراحل و منازل به سمت جنوب کوچ میکند؛ 12:6، 13:7 (او نگرانی خاصی در خصوص کنعانیان ابراز میدارد)؛ 13:2 (او «از مواشی و نقره و طلا بسیار دولتمند» بود)؛ 12:8 (او «خیمه خود را برپا نمود... و در آنجا مذبحی برای خداوند بنا نمود و نام یهوده را خواند»)؛ 12:2، 17:20 (خداوند هم به ابراهیم علیهالسلام و هم به اسماعیل علیهالسلام وعده داد که آنها را «امّتی عظیم» کند).
4) از قرآن بقره: 125-128 میتوان استنباط کرد که ابراهیم علیهالسلام، منشأ قوم عرب، مکان مقدّسی بنا کرد که هنوز مورد استفاده اعقاب اوست. و در نزاعی که در اثنای دومین جنگ داخلی اعراب بر سر اداره زیارتگاه مکّه در گرفت (683-692م.)، موضوعِ اختلاف جایگاه حجر اسماعیل بود؛ ابن زبیر در صدد بود که آن را در درون این مکان مقدس جای دهد و خواستار بازگرداندن «رکن ابراهیم» به جای اوّل آن بود. (ر.ک:
همچنین، معرّفی حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله به عنوان محرّک فتوحات اعراب، که جزئیّات آن گذشت، ممکن است در گاهشماری وقایع آن اشتباه شده باشد(1)و احتمال دارد به آب و تاب داده باشند تا بر رفتار غیر پیامبرانهاش تأکید کنند، امّا ماهیّت آن را در سند اساسی امّت مسلمان، به اصطلاح اساسنامه مدینه، در مییابیم که مؤمنان را تحت «حمایت خداوند» متّحد میکند تا به نفع آن حضرت بجنگند و «یکدیگر را در برابر هر کس که با امضاکنندگان این سند به مبارزه برخیزد، یاری دهند»(2)
اصالت آن را بیشتر محقّقان، و جدیدتر از همه، پاتریشیا کرون، پذیرفتهاند:
Patricia Crone, Slaves on Horses, Cambridge, 1980, 7.
. به نظر میرسد گزارشتئوفیلوس اورفایی که پیش از این نقل شد، با صراحت بیشتری متّکی به روایت مسلمانان باشد که در آنجا هم حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در آغاز رهبری بیشتر حملهها را برعهده دارد، امّا با گذشت زمان، هر چه بیشتر در مدینه میماند و به جای خود فرماندهانی را تعیینمیکند(3)
در این مقاله، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، فرمانده 19 حمله در 5 سال نخست هجرت ذکر میشود، امّا در پنج سال بعدی فقط 8 غزوه را رهبری میکند به استثنای دو سفر زیارتی و تقسیم غنایم هوازن در جعرانه، و هیچ یک از آنها در دو سال آخر حیات آن حضرت رخ نداد. توجّه کنید که منابع موجود ما معمولاً بین غزوات، جنگهای تحت فرماندهی حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله، و سرایا، جنگهایی به رهبری فرماندهانی که آن حضرت تعیین میکرد، فرق میگذارند. معمولاً گفته میشود حدود بیست و هفت غزوه رخ داد که در نُه مورد آنها حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به واقع جنگیدند، و تعداد سرایا از هیجده تا شصت ذکر شده است. هر چند که شخص حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله هرگز از مرزهای عربستان پا فراتر ننهاد، فرماندهان آن حضرت تا نواحی مرکزی اردن و جنوب فلسطین پیش رفتند.
.1) هر چند کرونه وکوک (Grone and Cook, Hagarism, 4 and 24) اظهار میدارند که منابع مسلمانان گمراهکننده است: «حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را نسخه تجدید نظر شده یک گاهشمار از نخستین سفر مخاطرهآمیز به فلسطین جدا میکند که به استناد آن، وی دو سال پیش از آغاز آن هجوم رحلت فرمود».
2) R. B. Serjeant, ``The Sunnah Jāmi'ah: Analysis and Translation of the Documents Comprised in the So-Called `Constitution of Medina''', in BSOAS. 41 (1978), esp. 17,
3) ``Lists of Expeditions and Dates'' given in W. Montgomeery Watt, Muhammad at Medina, Oxford 1956, 339-43.
ممکن است سؤال شود که پس منابع مسیحی چه ارزشی دارد اگر تمام فایده آنها ارائه روایتی تحریف شده از گزارشهای مسلمانان باشد؟ پاسخ به این سؤال دو جنبه دارد. در وهله نخست، این منابع غالبا دارای تاریخ دقیق هستند که معمولاً در دو قرن ابتدای اسلام نمیتوان گفت در نوشتههای مسلمانان چنین امری صادق است. از آنجا که تلقّی مسلمانان از حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در این دوران دستخوش تغییری عمده شد، این بدان معناست که منابع مسیحی گاه میتوانند در جایی که منابع مسلمانان سکوت میکنند، برای این تغییر دلیلی بیاورند. برای نمونه، مقایسه اظهار نظر جان بارپنکی (سال
نگارش، 687م.) که بیشتر ذکر شد، دایر بر آنکه اعراب «سنّت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را... تا بدان حد مراعات میکردند که هر کس دیده میشد گستاخانه با شریعت او مخالفت میورزد وی را به کیفر مرگ میرساندند»، با اظهار نظر زیر از وقایعنگار زقنن (نگارش،
775م.) که در همان منطقه امّا تقریبا یک قرن پس از آن نوشته شد، آموزنده است:
آنان مردمی بسیار حریص و دنیاپرستاند و هر قانونی، خواه حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهو خواه هر شخص متّقی دیگری آن را مقرّر کرده باشد، که موافق میل آنان نباشد، از آن چشم میپوشند و رهایش میکنند. امّا آنچه موافق رأی آنان باشد و امیال آنان را برآورده کند، هر چند که واضع آن شخصی مورد تحقیر آنان باشد، آن را رعایت میکنند و میگویند: «این را نبی و رسول خداوند مقرّر کرده، و بهعلاوه از جانب
خداوند به او چنین اعلام شده است»(1).
اصطلاح «سنّت محمّد صلیاللهعلیهوآله» که جان بارپنکی به کار میبرد حاکی از چیزی موروثی است، امّا مسلّم نیست که منظور از آن مجموعه مشخّصی از احکام باشد. به احتمال زیاد جان صرفا پیامی را انتقال میدهد که خود مسلمانان اعلام کردهاند دایر بر این که آنان از سرمشق پیامبر پیروی میکنند و آن را به کار میبندند. به علّت آنکه او این مطالب را در زمانی نوشت که هنوز چند تن از اصحاب حضرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در قید حیات بودند، این سرمشق به احتمال زیاد وجود داشته و فقط به صورت شفاهی و نه به شکلی ثابت و مکتوب انتقال یافته است. اوضاع و احوال در زمان وقایعنگار زقنن آشکارا بسیار متفاوت بود. به رغم لحن بسیار جدلآمیز این اظهارنظر نویسنده، واضح است که او در زمانی مینویسد که حدیث نبوی قبلاً رواج یافته است؛ زمانی که یک عمل میتوانست با گفتن عبارت: «این را پیامبر صلیاللهعلیهوآله مقرّر فرمود...» مورد تأیید قرار گیرد.
در وهله دوم، منابع مسیحی غالبا اطّلاعاتی را حفظ میکنند که مسلمانان، یا به دلیل آنکه دیگر با دیدگاه متداول آنان نسبت به امور سازگاری ندارد و یا به علّت بیعلاقگیشان آن را نادیده گرفتهاند(2). برای نمونه، نویسندگان مسیحی بر ما آشکار میکنند که مسلمانان چه تعداد فراوانی اسیر جنگی گرفتند. و این کار چه تأثیر زیادی از
هر دو جنبه جسمی و روحی بر جامعه غیر مسلمانان بر جای گذاشت. آنان شرح میدهند که مسائل امنیّتی تا چه حد ذهن مسلمانان را به خود مشغول کرده بود و چقدر بدگمان بودند که ممکن است مسیحیان با رومیان شرقی علیه آنان همدست شوند. آنان
1) Chronicle of Zuqnin, 149-50.
2) به طور کلّی، نوشتههای مسلمانان نسبت به تمدّن باستانی که اسلام به تدریج جایگزین آن شد یا به اهالی سرزمینهایی که مغلوب مسلمانان شدند و برای اداره امور امپراتوری آنان به خدمت درآمدند توجّه اندکی از خود نشان میدهند. این بدان معناست که منابع مسیحی در کمک به درک ما از موقعیّت و دست یافتن به چشمانداز مناسب برای پیشرفتها و رویدادهای مختلفی که در قلمروهای حکومتی مسلمانان به وقوع پیوست، از اهمیّت برخوردار است.
تعدادی از فرمانهای خلیفه را ثبت میکنند که در منابع مسلمانان یافت نمیشود، از قبیل آنکه: عبدالملک امر به کشتن خوکها در شام و بینالنهرین کرد، ولید خواست که ساحران با آزمایش سخت محاکمه شوند، عمر ثانی نوشیدن شراب و شهادت یک مسیحی علیه یک مسلمان را ممنوع کرد، یزید ثانی به نمایش گذاشتن تمثالها را تحریم کرد، و المهدی مجازات مرگ را برای مسلمان شدگانی که بعدا مرتد میشدند، مقرّر داشت. آنان همچنین شواهدی دال بر دشمنی مسلمانان با صلیب در مرحلهای نخستین و با تعدادی از اعمال فرقهای مسلمانان ذکر میکنند(1). در خصوص حضرت
محمّد صلیاللهعلیهوآله، نوشتههای مسیحی مطلب چندان تازهای راجع به سیره آن حضرت افشا نمیکنند(2)، امّا میتوانند درباره چگونگی و زمانی که برای نخستین بار پیروان آن حضرت به اثبات حقیقت نبوّت وی پرداختند، اطّلاعاتی در اختیارمان بگذارند. هیچ رسالهای به قلم مسلمانان در باب این موضوع مربوط به پیش از نیمه قرن سوم / نهم موجود نیست(3)متون احتجاجی مسیحی میتوانند به پر کردن این خلأ کمک کنند، خاصّه در نشان دادن آنکه متکلّمان مسلمان، از زمانهای بسیار قدیم، تا چه اندازه در
کتاب مقدّس برای یافتناشاراتی به پیامبرشان جستجو کردهاند(4).
1) برای اشاراتی به این موارد و بحث بیشتر در آن باره ر.ک: Hoyland, Seeing Islam, 591-98 .
2) البتّه چند گزارش غیر معمول وجود دارد، برای نمونه، این خبر که محمّد صلیاللهعلیهوآله برای اعراب قربانیهایی تعیین کرد: «آن حضرت نخستین قربانی را کرد و اعراب را واداشت تا بر خلاف رسم خود از آن بخورند» )Chronicle of 819, prefixed to Chronicle of 1234, 11) «یهودیانِ گمراه شده چنین پنداشتند که آن حضرت همان مسیح موعود است... و تا [اوّلین] قربانی آن حضرت همراه او ماندند» (Theophanes, 333).
3) قدیمیترین احتجاج گران مسلمان عبارتند از: علی بن رَبَّن طبری وفات، 855، قاسم بن ابراهیم (وفات، حدود 860)، ابو عیسی ورّاق (وفات، 861) و ابو عثمان جاحظ (وفات، 869). همچنین نامهای وجود دارد که گفته میشود از خلیفه هارون الرّشید (786-809) به امپراتور روم شرقی قسطنطین ششم (780-797) است که او را به اسلام دعوت کرد و مزایای آن را به او یادآور شد، امّا احتمال دارد به او نسبت داده باشند (تصحیح، ترجمه و شرح به قلم (Hadi Eid, Lettre du calife Hārn al-Rasd à lempereur Constantin VI, Paris, 1992 .
4) Camilla Adang, Muslim Writers on Judaism and the Hebrew Bible, Leiden, 1996, 141-43.
در پایان مایلم بر خطر تفسیر کردن رویدادها و سرمشقهای تاریخی در خاور نزدیکِ اوایل قرون وسطی بر حسب تقسیم دوگانه و سادهانگارانه، در این مورد مسیحی / مسلمان، تأکید کنم. به نقل از یک همکار:
البتّه درست است که گروهها و طبقههایی با نوعی هویّت مهم را میتوان کاملاً به طور قانونی در ارتباط با گروهها و طبقههای دیگر مورد شناسایی و نگرش قرار داد، امّا وقتی که برچسبهای ایجاد شده به این طریق فراتر از نقش توصیفی خود تلقّی میشوند، ارزشهایی تعیینکننده از آنِ خودشان به آنها نسبت داده میشود، و به عنوان وسیلههایی برای تفسیر با هم مقایسه میشوند، آنگاه خطر سادهانگاری به سرعت شدّت مییابد(1)
مقاله بالا در «هفتمین سمینار دانشگاهی بینالمللی: از جاهلیّت تا اسلام»، جولای - اگوست 1996، ص 4-5 ارائه شده است.
.مسیحیان ساکن در قلمرو امپراتوری روم شرقی تا حدّ زیادی از تماس با مسلمانان دور نگهداشته میشدند، امّا برای کسانی که در قلمرو حکومت مسلمانان زندگی میکردند داستان به گونهای دیگر بود. این ادّعای راهب بینالنهرین، جان بارپنکی، که
«هیچ فرقی میان کافر و مسیحی نبود، مؤمن از یهودی تشخیص داده نمیشد» ممکن است مبالغهآمیز باشد(2)، امّا با این همه، آموزنده است. بیاعتنایی اوّلیه مسلمانان بهاختلافهای موجود میان اقوامی که مغلوب خود کردند، هنگام تشدید شدن با فرار و اسارتِ بخش محسوسی از جمعیّت و با حذف مرزهای داخلی در پهنه منطقه وسیعی از شمال غرب افریقا تا هند نشانه آن بود که تعامل انسانیِ قابل ملاحظهای در راستای خطوطی اجتماعی، قومی و دینی وجود دارد(3). این نکته خاصّه در مورد کسانی صدق
1) Lawrence I. Conrad, ``Muhammad and the Faith of Islam in Eastern Christian Historiography under the Early Abbasids'',
2) John bar Penkaye, 151/179.
3) باز هم ر.ک: جان بارپنکی، ص 147/175: «دستههای سارق آنها هر ساله به نواحی دوردست و به جزایر میرفتند، و از تمام اقوام روی زمین اسیرانی میآوردند». اثر زیر نمونهای از اسیران جنگی یهودی و مسیحی را ذکر میکند که در کلیسما (Clysma) در سینا به کار اجباری گروهی مشغول بودند: Anastasius of Sinai, Narrationes, C5 .
میکرد که جویای اشتغال در شهرهای پادگانی پر ازدحام و جهان شمولِ فرمانروایان جدید بودند، جایی که انسان در معرض تماس با مردمانی دارای منشأ، اعتقاد و منزلت اجتماعی بسیار متفاوت قرار داشت. بهعلاوه، پدیدههای رایج نوکیشی و ارتداد، ازدواج
بین ادیانی و حضور در جشنها، تماسهای تجاری و بحث عمومی وجود داشت که همگی به از میان بردن موانع فرقهای کمک میکرد.
توضیحی عالی درباره این نکته را زندگی تئوفیلوس بارتوماس اورفایی که پیشتر ذکرش رفت، و متأسّفانه راجع به زندگی او مطالعه اندکی شده است، در اختیارمان میگذارد(1). اگر بتوان حکایتی را باور کرد که نقل میکند او چگونه به فاصله چند روز از وفات خلیفه المهدی (775-785) در سن 90 سالگی درگذشت، پس او در سال 695، و چنان که از نامش برمیآید، در اورفا در شمال سوریه به دنیا آمد. نخستین بار راجع به او در اواخر دهه 750 باخبر میشویم که در یک لشکرکشی در شرق، ظاهرا به عنوان مشاور طالعبینی خلیفه آینده، المهدی را همراهی میکرد(2). از آن پس، او در خدمت المهدی باقی ماند و در دوران زمامداری این خلیفه طالعبین اصلی او شد و در بغداد اقامت گزید. در میان نوشتههایش کتاب Peri Katarchn polemikn(درباره
1) اطلاعات راجع به تئوفیلوس از کتابم با عنوان Seeing Islam, 400-09 اقتباس شده است.
2) CCCAG, V, 1, 234، تئوفیلوس خطاب به پسرش دوکالیون (Deukalion) میگوید: «چنان که میدانی، من به اصرار قدرتمندان این کارها را یعنی، نوشتن رسالهای درباره پیشبینیهای نظامی در زمانی برعهده گرفتم که همراه آنان به شرق و به ولایت Margians [یعنی، واحه مرو] لشکرکشی میکردیم». چاپ دوم این اثر حاوی یک فصل با عنوان De stellis fixis است که یک مقارنه صحیح برای سال 768 را عرضه میکند )CCAG, V, 1, 212). بنابراین، لشکرکشی باید قبل از سال 768 بوده باشد و به احتمال زیاد به فعّالیّتهای المهدی در سال 141/758-759 در خراسان برای سرکوبی شورش والی آنجا عبدالجبّار با یاری خازم بن خزیمه، و در طبرستان اشاره میکند طبری، ج 3، ص 134-137.
پیشبینیهای نظامی) بسیار متداول است و طالعبینانِ مسلمانِ بعد از او آن را نقل کردند و فصلهایی از آن به بیزانس (بوزنطه) راه یافت که در مجموعهای از آثار طالعبینی نیمه
قرن نهم م. گنجانده شد. بعلاوه، تئوفیلوس کتاب جالینوس، درباره شیوه حفظ تندرستی، ایلیاد به قلم هومر و احتمالاً کتاب سفسطه ارسطو را به سریانی ترجمه کرد(1). در پایان، او «یک اثر عالی تاریخی» به رشته تحریر درآورد که به نظر میرسد کوششی در جهت تداوم نوع غیر دینی و کلاسیککننده تاریخ بوده باشد، و دوران حکومت مروان دوم، آخرین خلیفه اموی، و انقلاب عباسیان را به تفصیل شرح میدهد. از این رو، تئوفیلوس را نمیتوان صرفا یک مسیحی که در دوران حکومت مسلمانان آثاری نوشت، تلقّی کرد؛ او بیتردید مردی بسیار فرهیخته و در عین حال متأثّر از سنّتهای روزگار باستان و نیز
آگاه از فرهنگ کارفرمایان خود بود.
هیچ یک از این نکات به معنای آن نیست که وابستگی دینی چندان مهم تلقّی نمیشد؛ بیتردید چنین بود. امّا به نحوی قابل پیشبینی، قدرتی فراگیر را برای هدایت
الگوهای روابط اجتماعی به طریقی که مانع نفوذ خارجی، یا واکنشی مثبت نسبت به آن نفوذ شود، اعمال نمیکرد. رهبران مذهبی ادیان مختلف در خاور نزدیک ممکن است آرزومند آن بوده باشند که کاش چنان میبود، امّا این منطقه از لحاظ فرهنگ، قومیّت، تاریخ، زبان و غیره متنوّعتر از آن بود و هست که چنین اتّفاقی رخ دهد.
1) ابن ندیم در کتاب فهرست خود میگوید که یحیی بن عدی وفات. 974م. نسخه تئوفیلوس را [از سفسطه ارسطو] به عربی ترجمه کرد. پیترز این مطلب را اشاره به تئوفیلوس اورفایی تلقّی میکند و میگوید، «ترجمه او از Sophistici elenchi اغلب در یادداشتهایی بر نسخه عیسی بن زرعه نقل میشود» (F.E. Peters, Aristoteles arabus, Leiden, 1968, 25). با این همه، این یادداشتها فقط به ثاوفیلا (Thāwuflā( اشاره میکنند؛ همانند اظهارنظر ابن ندیم، این اشاره میتواند به تئوفیلوس اورفایی باشد، امّا الزاما چنین نیست.
کتابشناسی
Abraham of Tiberias, Dialogue = Giacinto Bulus Marcuzzo (ed./trans.), Le dialogue d'Abraham de Tibériade avec `Abd al-Raḥmān al-Hā_1im à Jérusalem vers 820, Rome, 1986.
Abu Rā'ita, Rasā'il = Georg Graf (ed./trans.), Die Schriften des Jacobiten Ḥabb ibn Hidma Abu Rā'ita, in CSCO, 130-31, scr. arabici 14-15, Louvain, 1951.
Adang, Camilla, Muslim Writers on Judaism and the Hebrew Bible, Leiden, 1996.
Adomnan, De locis sanctis = Ludwig Bieler (ed.), Itinera et alia geographica, in Corpus Christianorum Series Latina, 175 (1965), 177-234.
Agapius = Alexandre Vasiliev (ed./trans.), ``Kitab al-`Unvan, histoire universelle écrite par Agapius (Mahboub) de Menbidj'', Part 2.2, in PO, 8 (1912), 399-547 (covers the
years 380-761).
Anastasius of Sinai, Narrationes, C 1-18 = ms. Vaticanus gr. 2592, fols. 123-35.
Bar Hebraeus, Chronicon ecclesiasticum, ed. Johannes Babtista Abbeloos and Thomas Josephus Lamy, Paris and Louvain, 1872-77.
Blanchard, M.J., ``The Georgian Version of the Martyrdom of Saint Michael, Monk of Mar Sabas Monastery'', in Aram, 6(1994), 149-63.
Cahen, Cl., ``Note sur I'accueil des chrétiens d'Orient à I'islam'', in Revue de l'Histoire___
des Religions, 166 (1964), 51-58.
CCAG = Catalogus codicum astrologorum graecorum, ed. Franz Cumont et al., Brussels, 1898-1936.
Chronica minora I-III, (ed./trans.) I. Guidi, E.W. Brooks and J.B. Chabot, in CSGO, 1-6, Paris 1903-05.
Chronicle of 1234 = J.B. Chabot (ed./trans.), Chronicon ad annum Christi 1234 pertinens, vol. 1, in CSCO, 81/109, scr. syri 36/56, Paris, 1916/1937.
Chronicle of Sürt = Addai Scher (ed./trans.(, ``Histoire nestorienne. Chronique de Séert'', in PO, 4 (1908), 215-312; 5 (1910), 221-334; 7 (1911), 99-201; 13 (1919), 437-636.
Chronicle of Zuqnin = J.B. Chabot (ed.), Incerti auctoris chronicon anonymum pseudo - Dionysianum vulgo dictum, vol. 2, in CSCO, 104, scr. syri 53, Paris, 1933; French translation with same title by Robert Hespel, in CSCO, 507, scr. syri 213, Louvain, 1989.
Conrad, L.I. ``Muḥammad and the Faith of Islam in Eastern Christian Historio - graphy under the Early Abbasids'', Paper given at the Seventh International Colloquium:
From Jahiliyya to Islam, July-August 1996, 1-78, unpubl.
Continuatio Byzantia Arabica, ed. Theodor Mommsen, in Monumenta Germaniae Historica, auctores antiquissimi, XI 2, Berlin 1894, 334-59. There is an English
translation in my Seeing Islam, 611-27.
Grone, Patricia, and Michael Cook, Hagarism: The Making of the Islamic World, Cambridge, 1977.
Grone, Patricia, Slaves on Horses, Cambridge, 1980.
CSCO = Corpus Scriptorum Christianorum Orientalium.
Daniel, Norman, Islam and the West. The Making of an Image, Edinburgh, 1966.
Eid, Hadi Lettre du calife Hārun al-Ra_1d à l'empereur Constantin VI, Paris, 1992.
Ess, J. van, ``The Making of Islam'' (review art.), in The Times Literary Supplement, Sept. 8 (1978), 997-98.
Gottheil, R., ``AChristian Bahira Legend'', in Zeitschrift für Assyrologie, 13 (1898), 189-242; 14 (1899), 203-68; 15 (1900), 56-102; 17 (1903), 125-66.
Griffith, S.H., ``Comparative Religion in the Apologetics of the First Christian Arabic Theologians'', in Proceedings of the Patristic, Medieval and Renaissanc Conference,
Villanova, Pennsylvania, 4 (1979), 63-86.
Hawting, G.R., ``The Origins of the Muslim Sanctuary at Mecca'', in G.H.A. Juynboll (ed.), Studies of the First Century of Islamic Society, Carbondale and Edwardsville,
1982, 23-47.
History of the Alexandrian Patriarchs = B. Evetts (ed./trans.), History of the Patriarchs of the Coptic Church of Alexandria'', in PO, 1 (1907), 105-214, 383-518; 5 (1910), 3-215; 10 (1915), 359-547. This edition is based on the Vulgate'' recension in the fifteenth-century ms. Paris arab 301-302.
History of the Alexandrian Patriarchs (hamburg) = Christian Friedrich Seybold (ed.), Severus ibn al-Muqaffa`. Alexandrinische Patriarchengeschichte von S. Marcus bis
Michael I (61-767), Hamburg 1912. This edition is based on the earliest dated
manuscript, ms. Hamburg arab 304, dated 1260.
Hoyland, Robert G., Seeing Islam as Others Saw It. A Survey and Evaluation of Christian, Jewish and Zoroastrian Writings on Early Islam, Princeton, 1997.
Jacob of Edessa, Letters, ms. British Library Add. 12, 172, fols. 65-135 (preserves 27 letters).
John bar Penkaye (wrote Ktābā d-rsh melle in 15 books) = A. Mingana (ed./trans.), Sources syriaques, Leipzig, 1907, Part 2, 1-171/172-97. The last book is translated by Sebastian Brock, ``North Mesopotamia in the Late Seventh Century: Book XV of Bar Penkaye's R_1 Melle'', in Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 9 (1987), 51-75.
John of Damascus, De haeresibus = PG, XCIV, 677-780. The chapter on Islam has been edited and translated by Daniel J. Sahas, John of Damascus on Islam, Leiden,
1972, 132-41; R. le Coz, Jean Damascène. Ecrits sur l'Islam, Paris, 1992, 210-27; R. Glei and A.T. Khoury, Johannes Damaskenos und Theodor Abu Qurra. Schriften Zum Islam, Würzburg and Altenberge, 1995, 74-83.
Michael the Syrian, Chronique, ed./trans. J.B. Chabot, IV, 405-07/II, 403-05.
Ms. Diyarbakir 95, fols. 1-8: contains the dispute between an Arab notable and a monk of the monastery of Beth Hale.
Pascal, Blaise, Oeuvres, ed. L. Brunschvig, Paris, 1921.
Palmer, Andrew, The Seventh Century in the West-Syrian Chronicles, Liverpool, 1993.
Peters, Francis Edward, Aristoteles arabus, Leiden, 1968.
PG = Jacques-Paul Migne, Patrologiae cursus completus: Series Graeca, Paris, 1857-66.
PO =René Graffin / F. Nau (eds.), Patrologia Orientalis, Paris, 1903 ff.
Schoene, Alfred, Eusebi chronicorum libri duo, Berlin, 1875.
Sebeos = K. Patkanian (ed.), Patmut'iwn Sebeosi, St. Petersburg, 1879; F. Macler (trans.), Histoire d'Héraclius par l'évêque Sebeos, Paris, 1904.
Serjeant, R.B., ``The Sunnah Jāmi ah: Analysis and Translation of the Documents Comprised in the So-Called Constitution of Medina'', in Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 41 (1978), 1-42.
Stroumsa, S., ``The Signs of Prophecy: The Emergence and Early Development of a_
Theme in Arabic Theological Literature'', in Harvard Theological Review. 78 (1985), 16-42.
al-Ṭabar, Muḥammad b. Jarr, Ta'rkh al-rusul wa-l-muluk / Annales, ed. Michael Johan de Goeje et al., Leiden, 1879-1901.
Theophanes, Chrornographia, ed. Carl de Boor, Leipzig, 1883; full translation by Cyril Mango and Roger Scott, The Chronicle of Theophanes Confessor, Oxford, 1997.
Timothy I, Apology = Hans Putman (ed./trans.), L'église et l'Islam souus Timothée I, Beirut, 1975, 1-51 (back) / 213-77. This is the Arabic version; for the Syriac version see A. Mingana, ``The Apology of Timothy the Patriarch before the Caliph Mahdi'',
in Woodbroke Studies, 2 (1928), 1-162.
Watt, William Montgomery, Muhammad at Medina, Oxford, 1956.
آندرو ریپین
در مقوله اعتبار «سیره» و «حدیث»، در مقامی نیستم که قضاوت نهایی ارایه دهم. امّا به قدر اطمینان میتوانم درباره قرآن به عنوان نخستین منبع تاریخی درباره زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ریشههای شکلگیری جامعه مسلمانان و ایمان و عمل اسلامی، بحث و گفت و گو کنم. یقین دارم که محتوای قرآن در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله شکل گرفت (هر
چند ترتیب قرار گرفتن محتوای آن به صورت زمانی رعایت نشده است) و به طور کلی، اگر به درستی مورد تفسیر قرار گیرد، منبع معتبر تاریخی بهشمار میرود(1).
متن بالا، متنی است که آلفورد ولش در سال 1983م. نگاشته است. با این شروع، وی توانست حدود 40 صفحه رساله «شناخت محمّد صلیاللهعلیهوآله از خویشتن» را بر اساس قرآن تحریر کند. البته وِلش اذعان دارد که «قرآن منبع تاریخی بیهمتایی است» که در آن «هیچ
گونه قصهپردازی یا توصیف تاریخی وجود ندارد و هدف قرآن ضبط تاریخ یا شرح حال نیست»(2). با این حال، ولش جایگاه مشخص پیامبر صلیاللهعلیهوآله را جایگاهی کاملاً تثبیت یافته در قرآن میداند.
البته، ولش تنها کسی نیست که چنین اعتقادی دارد، این موضوع، با قدیمیترین تفسیر اسلامی قرآن (که شالوده تمام نظریه سنّت را تشکیل میدهد) و اکثر تحقیقاتی که
از آن زمان انجام گرفته، مشترک است (تازهترین نمونه از این دست را در این اثر ببینید:
(1)N.A. Newman, Mụammad, the Quran and Islam، نویسنده در این کتاب، قرآن را«شاهد عینی» زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ظهور اسلام میداند). حتی اثر دقیقتر و مهمتر نیل رابینسون با عنوان Discovering the Quran (2)با زیر عنوان A. Contemporary Approch to a veiled textآنگاه که درصدد تفسیر قرآن برمیآید، احتمالی غیر از آن برای قرآن قائل نیست. رابینسون، با بررسی شخصیتی در رمان مارگارت دربل Drabble با عنوان Natural Curiosity، این اعتقاد را برجسته میسازد که خواننده قرآن «بی هیچ تردیدی درمییابد که گردآورنده اصلی قرآن، سورهها را نه بر اساس نظم زمانی بلکه بر اساس حجم رو به کاهش هر سوره مرتب کرده است» (ص 1). بیتردید، رابینسون قبول دارد که تاریخگذاری (بدین معنی که متن، با زمان رویداد مذکور در متن همخوانی داشته باشد) کلید فهم آن متن است، بدین روست که او در چهار فصل نخست کتابش به این موضوع میپردازد، امّا، چنان که گفتم، رابینسون دقیقتر از ولش است و قبول دارد که ارتباط
هوشیارانه میان قرآن و سیره همچنان میتواند آشکارترین خطوط اصلی وقایعنگاری را ترسیم کند.
در چارچوبِ پیشنهادی از سوی این نویسندگان، تاریخ و محمّد صلیاللهعلیهوآله راههای «آشکاری» برای تفسیر قرآن بهشمار میروند. برای روشن شدن این منظور، ارائه یک نمونه بسیار جا افتاده از سوره ضُحی کافی است که ترجمه آن را بیان میکنیم(3):
سوگند به روشنایی روز،
سوگند به شب هنگامی که آرام گیرد،
پروردگارت هیچگاه تو را وا نگذاشته و بر تو خشم نگرفته است،
البته عالم آخرت برای تو بهتر از نشئه دنیاست.
پروردگارت به زودی چندان به تو عطا کند که خشنود شوی،
مگر یتیمت نیافت و در پناه خویش جای داد،
سرگشتهات یافت و به راهت آورد،
محتاجت یافت و بینیازت کرد.
پس یتیم را میازار
و با سائل خشونت نکن
و از نعمت پروردگارت سخن بگو.
شرح ماجرا بسیار مشهور است. این سوره شناختی از دوران جوانی پیامبر صلیاللهعلیهوآله (یتیم، محتاج، سرگشته) و نیز اوضاع اجتماعی زمان او (یتیمان، نیازمندان) به دست میدهد. از
نظر بسیاری و شاید بیشتر، محققان، این شیوه «طبیعی» (اگر نگوییم تنها شیوه «منطقی»)
تفسیر آیات است. دیگر مسائل مورد اشاره در این جا چه میتواند باشد؟
سرِ آن ندارم که در اینجا شکل روشمند را به کلی منکوب کنم. تنها حرف من این است که مطلقا هیچ چیز قادر به تفسیر این سوره نیست مگر این که حیات یا دوران حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآله مدّ نظر قرار گیرد. «thee» (تو) در این سوره ضرورتا به محمّد صلیاللهعلیهوآله اشاره ندارد. مطمئنا میتواند اشاره به او باشد، امّا ضرورتی در این اشاره نیست. (همچنین میتوان
یادآور شد، ترجمه آربری از این سوره نیز دلالت بر این دارد که «او» به جای خداوند به کار رفته است امّا در اینجا نیز اجباری بالضروره را بیان نمیکند). هر جزئی از این
آیات مضامینی مکرر از ادبیات دینی است (و در واقع مضامین قرآنی) و نیازی به آن نیست که آنها را انعکاسی از یک «واقعیت» تاریخی به معنای دقیق کلمه قلمداد کنیم، امّا
تا حدی از این اجزاء کلامی میتوان اطلاعات بنیادی را در خصوص تعالیم دینی استنباط کرد.
البته از محمّد صلیاللهعلیهوآله در قرآن به صراحت نام برده میشود. اطلاعات مربوط به
پیامبر صلیاللهعلیهوآله در قرآن امری کاملاً آشکار است، امّا جای آن دارد که یک بار دیگر مروری بر آنها داشته باشیم.
«محمّد صلیاللهعلیهوآله فقط فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودهاند که در گذشتند»(1).
«محمّد صلیاللهعلیهوآله پدر هیچ یک از مردان شما نیست لکن رسول خدا و آخرین پیامبر است و خداوند به هر چیز آگاه است»(2).
«کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند و به آنچه به حق از جانب پروردگارشان بر محمّد صلیاللهعلیهوآله نازل شده است ایمان آوردهاند، خداوند گناهانشان را بپوشاند و کارشان را اصلاح کند»(3).
«محمّد رسول خدا و همراهانش در برابر کفار سختگیر و با یکدیگر مهربانند»(4).
جالب این که در هیچ یک از این آیات، خود محمّد صلیاللهعلیهوآله مورد خطاب قرار نمیگیرد: به او اشاره میشود، امّا مستقیما خطاب نمیشود. شاید بتوان ذکر نام احمد را در اینجا
مورد توجّه قرار داد، (و هنگامی که عیسی پسر مریم گفت: «ای بنی اسرائیل من که فرستاده خدا به سوی شما هستم توراتی را که نزد من است تصدیق میکنم و نیز بشارتدهنده رسولی هستم که بعد از من میآید و نامش احمد است»(5). هر چند در
حوزههای شرح حالشناسی مواردی از این دست به ندرت یافت میشود. افزون بر این میتوان به بخشهایی از قرآن اشاره کرد که از افراد یا حوادثی از یک رویداد «تاریخی»
خبر میدهد: مایکل کوک مختصری از این موارد را فراهم کرده است:
قرآن با ویژگی مخصوص به خود، از حوادث دوران محمّد صلیاللهعلیهوآله چندان مطلبی به ما
نمیگوید. این رویدادها را نقل نمیکند، بلکه تنها به اشاره آنها اکتفا میکند. در همین راستاست که تمایلی به ذکر اسامی، از خود نشان نمیدهد. در برخی موارد، بسته به شرایط زمانی نامهایی در قرآن آمده است: از چهار فرقه مذهبی نام برده است (یهودیان، مسیحیان، مجوسیان و فرقه اسرارآمیز صائبین) از سه الهه (بت) عرب (همگی مؤنث)، از سه انسان (که محمّد یکی از آنان است)، از دو گروه قومی (قریش و رومیها)، و از نُه مکان نام میبرد. از میان این مکانها، چهار مکان به دلیل وقوع
جنگ از آنها نام برد (بدر، مکه، حنین، یثرب) و از چهار مکان به دلیل قداست مکانی. ... و آخرین مکان طور سیناست که ظاهرا به دلیل پرورش درخت زیتون از آن نام برده است.... بدین رو، درک این که در یک شرایط زمانی قرآن از چه چیز گفتوگو میکند، معمولاً بدون بهرهگیری از تفسیر امری محال است...(1).
اکنون، بر اساس مجموعه این آیات شاید اینگونه بحث شود که ما در واقع با بهرهگیری از زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و موقعیت تاریخی او زمینههای خوبی برای تفسیر قرآن در اختیار داریم. بر اساس برخی از آیات، قرآن از محمّد صلیاللهعلیهوآله به صراحت به عنوان پیامبر و دریافتکننده وحی یاد کرده است. از این رو، میتوان اینگونه استنباط و پیشنهاد کرد که شخص محمّد و زمان و مکان او مرجع مناسبی برای (تفسیر) همه آن سور قرآنی است که فرض شده است، منطقا به محمّد و زمان او اشاره دارد.
اینجاست که به گمان من، ما که در عصر کنونی زندگی میکنیم و به مطالعه قرآن میپردازیم با موضوعی اساسی مواجه میشویم، به تعبیر دیگر در طرح مطالعه خود از قرآن دست به انتخاب میزنیم. به نظرم، بسیاری از ما توانایی خود بر ایجاد نوعی یکدستی در متون (و تمایل خود ما بر این امر) بیش از پیش آگاه شدهایم، که خود ناشی
از خواست عمیق ما بر درک مفاهیم محتویات آن است. آگاهی ما بر این مسأله حاصل عواملی چند است، برخی از آنها به دلیل سر و کار داشتن عمدی با آثار ادبی
1) M. Cook, Muḥammad, Oxford, 1983, 69-70.
نویسندگانی چون بورخس و فیلمهای کارگردانانی چون فلینی Fellini است. ما دریافتیم که دیگر نمیتوان به بازگوکننده صوری حوادث اعتماد کرد، و این «دیدگاه» دیدگاهی فریبنده و به نوعی مصادره به مطلوب است و «لذت متن» دقیقا از آن هنگام احساس میشود که مجبور باشیم کلنجار رفتنهای خود با متن مورد نظر را بار دیگر مورد ارزیابی
قرار دهیم.
نقل قولی از کتابی درباره همین مباحث در خصوص انجیل شاید ما را در بحث این مقاله یاری رساند:
با اعتقاد به شیوه علمی به عنوان کلید دستیابی به حقایق تاریخی، پژوهشگران انجیلیِ عصر حاضر، با دور کردن کامل متن و نقد آن از فرهنگ، ارزشها و علائق خواننده، چنان به شیوه عصر روشنگری مبنی بر دوری گزیدن از تزلزل و تردید، یک بار و برای همیشه، وفادار ماندهاند. تأکید همه جانبه عصر حاضر بر بازخوانی دقیق فضای دوران باستان که متون انجیلی در آن پدید آمدند، اعتبار انجیل را در فرهنگ معاصر غربی بیش از پیش خدشهدار ساخت و این کتاب را صرفا به یک بازمانده تاریخی و به یک کالای باستانی بدل کرد. این نگره همچنین دانش انجیلی نوینی بهوجود آورد که برای بسیاری به صورت علم شفابخشی درآمده که متن را به بت تبدیل کرده است و خوانندگانی کلیشهای وارد که به صورت حرفهای به قرائت آن مشغولند. افزون بر این، این نقد تاریخی به طور تلویحی، ویژگی تاریخی مربوط به اصطکاک دانش انجیلی با نوگرایی را پنهان نگاه داشته است و بدین رو فرضیههای نقدی و نظری خود و نیز شرایط فرهنگی را که این فرضیهها را بهوجود آورده، استمرار بخشیده و معتبر ساختهاند، در معرض نقد و بررسی قرار نداده است(1).
آخرین جمله از این نقل قول را به نحوی تحریککننده یافتم و به اعتقاد من، همان نکتهای است که درست به اصل بحث ما مربوط میشود.
1) The Bible and Culture Collective, The Postmodern Bible, New Haven, 1995, 1-2.
امّا ارتباط این نقل قول با قرآن چگونه است؟ جای آن نیست (و من در مقامی نیستم) که در خصوص نظریههای تفسیر به دنبال مباحث نظری باشم. به نظر من، بهتر است این مباحث را به علمایی واگذاریم که نگاه متفاوتی به این متون دارند تا مشخص سازند که چگونه قرائتهای آنان میتواند جایگاهی به وجود آورد که با تصویر موجود و ظاهرا «طبیعی» مورد پذیرش عموم در تضاد قرار دارد. ایجاد یک الگوی متفاوت دقیقا به مفهوم ساختارشکنی الگوی موجود است. به نظر میرسد که برای بسیاری، ناتوانی در درک این که چگونه میتوان نسبت به مسائل نگاههای متفاوتی داشت، دقیقا همان عاملی است که موجب محدود شدن مباحثی از این دست میشود. امّا باز به نظر من، بار مسؤولیت اثبات آن بر دوش کسانی است که به طرح دیدگاه متفاوت میپردازند، از این رو، در وهله نخست ضروری است که دقیقا گفته شود که ابعاد این مباحث و مشکلات آن چیست.
2
برخی از «دشواریهایی» را که هنوز در قرآن وجود دارد و در تفسیر میبایست با آنها دست و پنجه نرم کرد، نولدکه فهرستبندی کرده است(1)که در بسیاری ازمباحث هنوز میتوان از آن بهرههای بسیار مهمی برد. مطرحترین موضوع مربوط به شرح حال، نظریه «مخاطب» در قرآن است، موضوعی که تنها نولدکه به طور گذرا به آن اشاره کرده است. جان کلام این که بررسی تفصیلی نظریه مخاطب در قرآن، نسبت به تفسیر و بعدها تحقیق بیشتر مسلمانان، تصویر ناهمگونتر (یا دست کم، تصویر مبهمتری) را برملا میکند.
غالبا، هنگامی این تصوّر ایجاد میشود که قرآن تصویر یکدستی از محمّد صلیاللهعلیهوآله ارایه
1) Th. Nöldeke, ``Zur Sprache des Korāns II: Stilistische und syntaktische Eigen- tümlichkeiten der Sprache des Korāns'', in his Neue Beiträge zur semitischen Sprachwissenschaft, Strasbourg, 1910, 12-13.
میکند (مثل مقاله ولش) که خواننده یا قرائتکننده فرضیِ (در این جا، مخاطب) قرآن را شخص پیامبر صلیاللهعلیهوآله بدانیم. مطمئنا، شخص «پیامبر صلیاللهعلیهوآله» یا «رسول» که در این «رسالت» مورد گفت و گو است در قرآن دارای نقش است. گمان نمیکنم کسی بتواند این حقیقت را مورد مناقشه قرار دهد که قرآن همیشه خواننده یا قرائتکننده کل متن را جامعه یا افراد مؤمن فرض میکند. مطمئنا، مواردی هست که گفت و گوهای میان خداوند و رسول را میتوان شنید، امّا میزان آیاتی از این دست و این که آیا حتی در این آیاتِ به
خصوص، یکدستی وجود دارد یا خیر از مواردی است که جای پرسش دارد، به ویژه اگر طبیعت، قالب و زبان اصطلاحات پیامبری که در قرآن بیان میشود مورد مداقه قرار گیرد. ویژگیهای مشترک پیامبر اسلام با دیگر پیامبران، مطمئنا از مضامین قرآن بهشمار
میرود و بدینرو فرض این مسأله که ویژگی تاریخی و بازسازی شده منحصر به فردی در ورای آیات اخلاقی از این دست وجود دارد، فرضی گمراهکننده است.
مخاطب قرآن را میتوان در چهار مورد اصلی ارزیابی کرد، غیر از بخشهایی که مخاطب در آنها مبهم است (یعنی میتواند هر یک از سه مورد نخست که ذکر میشود، باشد و تنها قرائت اینگونه آیات در بافتی وسیعتر، قضاوت درباره مخاطب را امکانپذیر
میسازد).
است این آیات را تلاوت کند، نیز میتوان به عبارت عام قرآنی «آنها از تو خواهند پرسید درباره...» اشاره کرد که در آن محمّد صلیاللهعلیهوآله پاسخی به یک مشکل موجود در جامعه را دریافت میکند. یک نمونه دیگر را در آیه زیر میتوان دید: «کافران را خواه بترسانی یا
نترسانی، تفاوتشان نکند، ایمان نمیآورند»(1). که در اینجا، شخص محمّد صلیاللهعلیهوآله به عنوان عامل مورد خطاب قرار میگیرد. روی هم رفته، ضمیر «تو» به عنوان مخاطب قرآن غالبا اشاره به حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله دارد، مگر این که دلیل موجهی برخلاف آن پیشنهاد شود. امّا شاید ضمیر «تو» خطاب به هر خواننده یا تلاوتکننده قرآن به طور کلی باشد.
البته شاید گفته شود که حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را نیز در این صورت دربر میگیرد (و در واقع بیشتر تفاسیر اسلامی بدینگونه بیان کردند) امّا منحصر به او نمیشود. به تعبیر بجای
رابینسون، این ضمیر «تو» «مخاطب تلویحا انحصاری»(2)است، امّا ماهیت آن مخاطبهمیشه واضح نیست.
ضمیر مخاطب تثنیه، بسیار به ندرت به عنوان مخاطب مورد استفاده قرار میگیرد، امّا در سوره الرحمن همین ضمیر یافت میشود. به نظر میرسد که کمتر کسی در درک این ضمیر به عنوان اصطلاح نبوی دچار مشکل باشد، هر چند قابل ذکر است که دست کم برخی از مفسّران(3)این ضمیر تثنیه را «انس و جن» تعبیر میکنند و بدین طریق آن را مخاطب جمع به حساب میآورند.
ضمیر جمع شما (کم)، برای مثال به صورت مفعول ضمیرواره یا امری جمع. معمولاً این ضمیر اشاره به جامعه دارد (که خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز از همان جامعه است). تعیین دقیق نسبت به کارگیری ضمیر جمع مخاطب در مقایسه با ضمیر مفرد مخاطب در قرآن کار دشواری است. اگر تجزیه و تحلیل کاملاً صَرفی قرآن در دیسک کامپیوتر در اختیار نمیبود، این کار بینهایت خستهکننده بود. بر اساس تجزیه و تحلیل آربری، واژههای کُم، لَکُم و مالکم 3966 بار و حال آنکه واژههای «کَ»، «تَ» (فاعلی و مفعولی)
و «لکَ»، 1878 بار مورد استفاده قرار گرفت. شاید این اعداد گمراهکننده باشند، هر چند
از لحاظ نسبت به کارگیری واژههای مزبور، این اعداد، ارزیابی قابل قبولی از نوع
مخاطب در قرآن، ارائه میدهند. آنچه که در این ارقام لحاظ نشده ضمایر امری است و از طرفی آیات روایی که از ضمیر مخاطب استفاده کردهاند و هیچ گونه ارتباطی با مخاطب خود قرآن ندارند در این ارقام محاسبه شدهاند. بررسی گذرا از 200 وجه امری مورد استفاده در قرآن که با الف آغاز میشود (این صیغهها را به راحتی میتوان با مروری سریع بر متن عربی قرآن یافت) روشن میسازد که کمتر از 10 درصد از این وجوه امری اختصاصا (آنگونه که میتوان فهمید) خطاب به پیامبر صلیاللهعلیهوآله است، 65 درصد
خطاب به مردم دیگر و بقیه آن از زبان دیگر پیامبران در آیات روایی که مردم مختلفی را
مورد خطاب قرار میدهند.
ضمیر جمع مناسبتر است، از ضمیر مفرد استفاده شده است. شاید بتوان به برخی از آیات اشاره کرد که این درهمآمیختگی در «دیدگاه» یا از زبان «تلاوتکننده» قرآن مشاهده میشود، مثلاً در سوره فاتحه گوینده کلام، جامعه است (یا دست کم خداوند نیست، برخلاف بیشتر قرآن) و خداوند مورد خطاب قرار میگیرد. امّا با توجّه به رویکرد
تفسیری به اینگونه آیات، نمونههای دقیقتری از «درهمآمیختگی ضمیر مخاطب وجود دارد که با توجّه به اهداف ما در این بحث، شاید ارزش پرداخت بیشتری را بطلبد.
رابینسون چهار آیه (به گفته او «دست کم» چهار آیه وجود دارد) را مورد بررسی قرار میدهد که در آن «ضمیر دوم شخص مفرد برای فردی غیر از پبامبر صلیاللهعلیهوآله به کار رفته است»(1). آیههای 6-8 از سوره انفطار و آیه 6 از سوره اطارق هر دو با یا ایها الانسانآغاز میشود و سپس ضمیر مفرد دوم شخص بعد از آن میآید، امّا با توجّه به این که معمولاً کلمه انسان مفرد به حساب میآید، این امر، چندان عجیب نیست. آیه 24 از
1) Discovering the Qur'an, 241.
سوره اِسراء و آیه 8 از سوره عنکبوت هر دو از مواردی هستند که بنا به اعتقاد رابینسون در آنها ضمیر مخاطب مفرد با اصطلاحاتی همراه است که برای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهتناسبی ندارد. آیه نخست اشاره به والدینی دارد که شخص مخاطب را پروراندند، و در آیه دوم، از والدینی گفت و گو میشود که «سعی کردند چیزی را که به آن واقف نیستی شریک من قرار دهی». رابینسون میگوید: «با توجّه به این حقیقت که محمّد صلیاللهعلیهوآله یتیم بود (آیه 6 از سوره ضحی) مخاطب نمیتوانست او باشد، بلکه باید اشاره به هر مؤمنی باشد»(1). مسائلی که موجب این نتیجهگیری شده جالب توجّه است. بحث بر سر این است که این آیات نسبت به بسیاری دیگر از آیاتِ دارای «مخاطب تلویحا انحصاری» که شاید در قالب اصطلاحات کلی نیز قرائت شود هیچ گونه تفاوتی ندارند. در حقیقت، این آیات دقیقا همان آیاتی هستند که بر برداشت همه جانبهتر از قرآن تأکید میورزند.
آیات دیگر نمونههای جالبتری از درهمآمیختگی واقعی ضمایر ارائه میدهند، چرا که این آیات بیان میکنند که قرائت قرآن بر اساس شرح حال، برخی مشکلات جدّی به وجود میآورد که با این فرضیه در تضاد است، آیههای 155-156 از سوره بقره از این دست آیات است: «مسلّما همه شما را از ترس، گرسنگی، کاهش اموال و نفوس و محصولات آزمایش میکنیم و شکیبایان را بشارت ده (بَشّر امری مفرد)، آنان که چون مصیبتی به ایشان رسد گویند ما از آنِ خداییم و به سوی او باز میگردیم». تغییر از ضمیر
جمع به ضمیر مفرد این آیه را پیچیده میسازد. به نظر میرسد که یک فرد (مذکور) از میان پیروانش به دلیل داشتن نقش خاص، مجزا شده است. آیا این خطاب، خطاب به افراد مؤمن است یا باید خطاب به تاریخ باشد چه مقولههایی از این دست، به ویژه در آیاتی که نظر عامه، آنها را پیامهای شخصی به پیامبر صلیاللهعلیهوآله تلقی میکند، از موارد مشکلساز است، امّا در واقع بکرّات دیده میشوند که این آیات حوزههای وسیعتری را مورد خطاب قرار میدهند.
1) مقاتل بن سلیمان، تفسیر، 1988، ج 4، ص 242.
آیه 8 از سوره مجادله میفرماید: «مگر ندیدی کسانی را که از نجوا نهی شدند باز بدان بازگشتند و بر گناه و عداوت و نافرمانی رسول خدا به نجوا پرداختند؟» منطقا (و شاید نه بر اساس بلاغت) در اینجا خطاب تنها باید به پیامبر صلیاللهعلیهوآله باشد؛ امّا آنچنان که مشخص است، خطاب به غیر از پیامبر صلیاللهعلیهوآله اشاره دارد (اگر این آیه بدون توجّه به قواعد نحوی و تفسیری مورد مطالعه قرار گیرد ممکن است از آیه برداشتی وارونه صورت گیرد).
تفاوت میان اَرَاَیتَ و اَرَأَیتم و میان اَلَم تَرَ و الم تَرَوا نمونههای جالب دیگری نیز
بهوجود میآورد. اصطلاح اَلَم تر با همین شکل مفرد، کرارا مورد استفاده قرار میگیرد و
روشن است که نوعی بلاغت در آن است. چندان قابل تصور نیست که اینگونه جملههای پرسشی را خطاب به خواننده / تلاوتکننده (که البته پیامبر صلیاللهعلیهوآله را نیز شامل
میشود) بدانیم و نه تنها خطاب به پیامبر صلیاللهعلیهوآله. دست کم 30 بار در قرآن از چنین اصطلاح مفردی استفاده شده است در حالی که شکل جمع آن تنها دوبار به کار رفته است. (استفاده از «آیا آنها ندیدند...») دهبار)، از موارد ابهامبرانگیز است، مگر این که در متنی خاص قرائت شود). هر دو مورد در متنی به کار گرفته میشود که اشاره به نشانههای خداوند دارند: «آیا ندیدهای (اَلَم تَرَ) که خداوند آسمانها را خلق کرده است»؟ (آیه 19 از سوره ابراهیم) در مقابل آیه 15 از سوره نوح و نیز آیه 20 از سوره لقمان «مگر نمیبینید (اَلَم تَرَوْا) که چگونه خداوند هفت آسمان را بر فراز یکدیگر آفرید؟».
آیه 75 از سوره بقره از نمونههایی است که برخی روایات تفسیری اسلامی(1)، ضمیر مخاطب جمع را در آن، اشاره به پیامبر صلیاللهعلیهوآله تلقی کردند: «آیا انتظار دارید به شما ایمان بیاورند؟ در صورتی که عدهای از آنها کلام خدا را میشنیدند و پس از درک آگاهانه، آن را تحریف میکردند».
برخی از دشواریهای مربوط به مخاطب در قرآن به گونهای است که کتابهای
1) مثلاً، تفسیر ابن عباس.
تفسیری بدون نادیده انگاشتن آنها واقعا قادر به حل این مشکلات نیستند. در واقع، یکی از آیههایی که رابینسون میگوید خطاب به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیست، بسیار پیچیدهتر و درهمآمیختهتر از آن است که وی مورد بحث قرار میدهد. آیههای 23-25 از سوره اسراء میفرماید: «پروردگارت (مفرد) مقرر داشته است که جز او را نپرستید (جمع) و به
پدر و مادر نیکی کنید، چنانچه یکی یا هر دوی آنها نزد تو به پیری رسیدند کلمهای رنجشآور به آنها مگو (مفرد) و بر سرشان فریاد نزن (مفرد) و با اکرام با آنها سخن
بگو،... پروردگار شما (جمع) از درون دلهایتان آگاهتر است. اگر صالح باشید (جمع)، او
توبهکنندگان را میبخشد».
همچنین رابینسون مسأله تغییر در ضمایر مخاطب را آنچنان که در این آیات آمده است، مورد تحلیل قرار میدهد. وی تأکیدهای موردی در هر گفتاری از قرآن را نکته اصلی این گونه آمیختگیهای ضمیری عنوان میکند. بدین رو، او استفاده از اینگونه تغییرات را به طور خلاصه «ویژگی گفتمان قرآنی»(1)تعبیر میکند. تکرار میکنم کهآیاتی از این دست، نمونههای جالبی هستند که به دو شیوه مختلف مورد قرائت قرار میگیرند. دیگران از جمله خود من، اینگونه تغییر در ضمایر را ویژگی نگارشی، گردآوری و تصحیح شتابزده متن قرآن تعبیر میکنند. البته، تغییرات یاد شده به «ویژگی
گفتمانی قرآنی» بدل شدهاند، امّا باید اشاره کرد که خوانندههای قرآن این ویژگی گفتمانی را بدین شکل پدید آوردهاند و به اعتقاد من از اهمیتی برخوردار نیست.
3
بحث در این باره که قرآن هیچ گونه شاهدی بر زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله ارائه نمیدهد و از این رو اشاره به قرآن در مباحث مربوط به زندگی پیامبر صلیاللهعلیهوآله، امری بیمورد است، به نظر میرسد که بحثی افراطی و انحرافی است و من قصد چنین ادعایی ندارم. ادعای من این
1) Discovering the Qur'an, 254.
است که ارتباط میان سیره و قرآن را میتوان بیشتر حاکی از تحول تفسیر و روایت در جامعه اسلامی به حساب آورد، تا شاهدی بر این تفکر که یکی از این دو منبع مؤید منبع دیگر است.
به نظر من، فرض این مسأله که قرآن نخستین مدرک برای تدوین زندگی پیامبر است فاقد هرگونه دلیل موجهی است. متن قرآن هنگامی که وارد تاریخ میشود بسیار پیچیده مینماید و اشارات تغییرپذیر قرآن موجب پدیدار شدن آشفتگی ادراکی در مباحث تاریخی میشود. مسأله «مخاطب» در قرآن که نگاهی گذرا به آن داشتم از همین دست موارد بهشمار میرود، شیوهای که این تغییرات در آن به چشم میخورد، هرگونه تفسیر درباره مخاطب و جایگاه تاریخی او را سخت مخدوش میسازد. اگر فردی بخواهد قرآن را با شیوه تاریخی مطالعه کند، تنها با استعانت از دیگر منابع قادر به تفسیر آن خواهد
بود. امّا این پرسش همچنان باقی میماند که مطالعه قرآن با این شیوه چگونه امکانپذیر
است و چگونه قادر به فهم آن خواهیم بود اگر رویکردی متفاوت نسبت به قرآن داشته باشیم. پاسخهای مختصر به این پرسشها را در حد کافی باید در همین مقاله جست و جو کرد. مسلما، این، موضوعی است که تحقیقات و پرداخت وسیعتری را میطلبد تا به هرگونه نتایج قطعی دست یابیم.
ویژگی بارز شیوههای تفسیری مسلمانان در ارتباط با قرآن، که احتمالاً با شروع استنساخ خود قرآن آغاز گردید، تصویر یک دست و منسجمی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به عنوان اساس متن قرآن بود. از همینجا، متن پیچیده قرآن قابل فهم شد و (به لحاظ شرعی و دینی) با جامعه موجود مسلمانان پیوند خورد. احتمالاً این کار به دو شیوه انجام گرفته
است: تدوین سیره پیامبر بر اساس قرائتهای خلاق از قرآن و نیز پیوند زدن سیرههای پیشین و امروزین درباره پیامبر به قرآن. همین روند متن یکدستی از قرآن نیز به وجود
آورد: مفاهیم ضمنی آن به هر حال ما را از مسائل مربوط به پیامبر صلیاللهعلیهوآله خارج ساخته و به حوزه ریشههای اصلی شکلگیری قرآن وارد میسازد. جالب این که، این راهبرد، مشکلاتی را نیز برای مسلمانان پدید آورد. مثلاً فقها لازم دیدند که به کارگیری قوانین را
از مورد خاص (پیامبر صلیاللهعلیهوآله) به عموم (جامعه) در بسیاری مواقع، تسرّی دهند. اگر قرآن از ابتدا با محوریت پیامبر صلیاللهعلیهوآله مورد قرائت قرار نمیگرفت، این مشکل به وجود نمیآمد. (نیز گاه دیده میشود که قرائت قرآن با محوریت پیامبر صلیاللهعلیهوآله، قرآن را به لحاظ شرعی با خطری مواجه نمیسازد، از این رو، به طور یقین، دورنمای حاصل، به گونهای دو پهلو خواهد بود) صوفیها، آنگاه که به توصیف متن جهانی و همیشگی قرآن میپرداختند، بیش از همه از خود ماجراجویی نشان دادند: قرائت عارفانه از متن قرآن (با اصطلاح آشنا و رمزآمیز تأویل) مستلزم آن بود که بُعد تاریخی قرآن در خوشبینانهترین شکل، تنها
یکی از مفاهیم بسیار آن در نظر گرفته شود.
پس قرآن چه میگوید؟ به چه اشاره دارد؟ پاسخ به این پرسش را باید در مسألهای یافت که در فضای اجتماعی مبتنی بر یکتاپرستی شرق نزدیک امری متداول به حساب میآید و نه در دوره خاص تاریخی در سرزمین عربستان. بررسیهای دیگر بیش از آنچه که من توانستم در اینجا به آن بپردازم، به آن پرداختند. در مقاله جدیدی درباره
مجموعه اصطلاحات «تجاری - مذهبی» در قرآن به این بحث پرداختم که در حقیقت این اصطلاحات، ضرورتا بازتابی از واقعیت گذشته نبودند، بلکه نمودی از تصویر آخرتگرایی از جامعه کاملی بودند که از تصویرپردازیهایی بهره میگرفتند که در جامعه مذهبی شرق نزدیک امری متداول بود(1). اثر جی. آر. هاوتینگ Hawtingنمونهایدیگر ارائه میدهد. مثلاً وی به مقاله جدیدی اشاره میکند که مشرکون در قرآن چندگانه پرستان عرب نبودند، بلکه یکتاپرستانی بودند که در مقایسه با معیارهای یکتاپرستی که در مباحث جدلی طرح میشود، با اصول یگانهپرستی همخوانی چندانی نداشتند و مآلاً در تاریخ جزو بتپرستان عرب درآمدهاند. همانگونه که بسیاری از پژوهشهایی از این دست استنتاج کردهاند، شاید راه سادهتر این باشد که جایگاه واقعی قرآن را در فضای دینی همان مقطع تاریخی در نظر بگیریم.
1) A. Rippin, ``The Commerce of Eschatology'', in S. Wild (ed.), The Qur'an as Text, Leiden, 1996, 125-35.
کتابشناسی
مقاتل
بن سلیمان، تفسیر، به کوشش عبداللّه محمود شماته، قاهره، 1980-1987.
Arberry, Arthur J., The Koran Interpreted, London, 1955.
Bible and Culture Collective, The, The Postmodern Bible, New Haven, 1995.
Cook, Micḥael, Muhammad , Oxford, 1983.
Newman, N. A., Muḥammad the Qur'an and Islam, Hatfield, 1996.
Nöldeke, Theodor, ``Zur Sprache des Korāns II: Stilistische und syntakische Eigen- tümlichkeiten der Sprache des Korāns'', in ibid., Neue Beiträge zur semitischen
sprachwissenschaft, Strasbourg, 1910.
Rippin, A., ``The Commerce of Eschatology'', in Stefan Wild (ed.), The Qur'an as Text, Leiden, 1996.
Robinson, Neil, Discovering the Qur'an: A Contemporary Approach to a Veiled Text, London, 1996.
Welch, A.T., ``Muḥammad's Understanding of Himself: The Qur'ānic Data'', in Richard G. Hovannisian and Speros Vryonis, jr. (eds.), Islam's Understanding of Itself,
Malibu, 1983.
آدرین لیتس، 86
آربری، 419، 425
آصف بن برخیا، 170، 181
آقا بزرگ تهرانی، 173، 174، 191، 211
آلوارت، 142
آلوسی، محمّد شکری، 229، 237
آمستردام، 8
آمنه، 98، 183، 205
آناستاشیوس سینایی، 404
آندرابین، 93
آوْرَهام حکیم، 112
آیتی، عبدالحمید، 179
آیتی، عبدالمحمّد، 181
اباسیمون، 388
ابان، 98، 161، 163، 173، 174، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 186، 199، 200، 202، 203، 207، 210
ابان بن تغلب، 167، 180، 181، 182، 183، 187، 191، 192، 199، 202، 204، 205، 210
ابان بن عثمان احمر، 98، 153، 156، 159، 162، 166، 167، 175، 177، 190، 191، 193، 194، 195، 199، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 208، 209، 210
ابان ناووسی، 160
ابراهیم علیهالسلام، 170، 187، 201، 388، 394، 395، 404
ابراهیم
بن ابی یحیی، 159
ابراهیم
بن اسماعیل، 255، 256، 291
ابراهیم
بن سعد، 252، 279، 283، 302، 306، 315
ابراهیم
بن عبدالرحمان بن کعب بن مالک، 255، 291
ابراهیم
بن محمّد ثقفی، 174، 185، 207
ابراهیم
بن منذر، 127، 128
إبراهیم
بن مهزیار، 204، 209
ابلیس، 96، 98، 99، 208، 235
ابن اُبیّ، 224
ابن ابی اوفی، 204
ابن ابی بکر، 70
ابن ابی جید القُمّی، 198
ابن ابی حاتم، 31، 38
ابن ابی الحدید، 70، 211
ابن ابی الحُقیق، 89، 241، 245، 246، 249،
251، 254، 256، 257، 270، 276، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 294، 296، 297، 299، 300، 301، 307،
308، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 315، 316، 317، 319، 320، 322، 324، 325، 326
ابن ابی الخطّاب، 208
ابن ابی الرجال، احمد بن صالح، 159، 211
ابن ابی زائده، 70
ابن ابی شیبه عبد اللّه بن محمّد، 25، 35، 36، 38، 101، 104، 137، 150، 157، 327، 341، 345، 350، 352، 356، 375
ابن ابی الصّلت الأهوازی، 198
ابن ابی عاصم، 32، 33، 36، 38
ابن ابی عمر، 189
ابن ابی عمیر، 162، 163، 173، 175، 181، 182، 183، 185، 186، 187، 194، 199، 200، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210
ابن ابی محمّد بن اسحاق، 47
ابن ابی نصر بزنطی، 163، 200، 203
ابن ابی هنیده، 345
ابن اثیر مبارک بن محمد، 42، 43، 77، 225، 237، 279، 327
ابن ادد و جرهم، 205
ابن اسحاق، 21، 29، 41، 43، 50، 51، 59، 61، 63، 64، 65، 68، 69، 70، 72، 74، 88، 89، 91، 101، 120، 121، 128، 129، 130، 131، 135، 150، 154، 156، 158، 173، 177، 189، 190، 223، 233، 252، 269، 271، 272، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 279، 280، 281، 282، 283، 284، 287، 289، 296، 301، 302، 306، 313، 315، 341، 342، 343، 345، 346، 347، 350، 351، 352، 353، 355، 357، 364، 366، 367، 368، 371، 373
ابن اشرف، 317
ابن انیس، 291، 294، 295، 300، 301، 302، 304، 306، 307، 308، 310، 316
ابن بابویه قمی، 90، 97، 98، 102، 157، 162، 163، 182، 183، 185، 187، 191، 211
ابن البرقی، 205
ابن بکّار، 97، 101، 102، 104
ابن بُکَیر، 47، 182، 252، 276، 277، 278، 280
ابن تغلب، 208
ابن تیمیّه، 44، 46، 77
ابن جُبَیْر، 180، 192، 202
ابن جریّ، 129، 131
ابن جُرَیج، 252، 253، 287
ابن جوزی، 42، 43، 45، 47، 77، 301
ابن حاتم، 31
ابن حبّان، 23، 35، 36، 38، 43، 273
ابن حبیب، 42، 45، 77، 279، 281، 327
ابن حجر عسقلانی، 42، 43، 44، 45، 46، 52، 64، 70، 77، 100، 101، 107، 119، 121، 125، 126، 128، 130، 135، 138، 140، 150، 159، 189، 191، 211، 232، 237، 249، 250، 252، 254، 255، 256، 257، 259، 267، 268، 276، 280، 281، 312، 316، 327، 358، 359، 360
ابن حجر، نبهانی، 97
ابن حجر هیتمی، 90، 97
ابن حنبل احمد بن محمّد، 21، 23، 29، 32،
33، 35، 36، 37، 38، 43، 46، 47، 60،
63، 64، 65، 67، 70، 78، 123، 124، 133، 150، 341، 343، 345، 347، 352، 375
ابن الحواس، 205
ابن حواش، 182، 205
ابن خراش، 205
ابن خرّبوذ، 99، 100، 101، 102، 104، 105
ابن خلدون، 272
ابن خلّکان، 42، 43، 78
ابن داود حلّی، 159، 211
ابن درید، 78
ابن دیبع، عبدالرحمن بن علی، 229، 230، 237
ابن رجب حنبلی، 43، 78، 227، 237
ابن زباله، 101
ابن زبیر، 404
ابن الزبیر القُرشی الکوفی، 198
ابن زنجویه، 69، 78
ابن سعد، 9، 15، 21، 38، 42، 45، 48، 60، 66، 71، 78، 95، 101، 104، 107، 115، 118، 119، 138، 140، 148، 157، 164، 166، 168، 172، 176، 182، 186، 189، 211، 221، 225، 231، 232، 237، 244، 296، 309، 311، 316، 317، 327، 337، 345، 350، 353، 375
ابن سلام، ابو عبیدالقاسم، 211
ابن سَلَمه، 276
ابن سیابة، 199
ابن سیّد الناس، 42، 45، 60، 63، 64، 78، 233، 280، 301، 311، 327
ابن شاذویه، 204
ابن شبّه، 45، 60، 63، 64، 67، 68، 69، 70، 71، 78، 150، 251، 252، 276، 279، 280، 283، 284، 285، 327
ابن شهاب، 89، 157، 252، 282، 285، 288
ابن شهر آشوب، 98، 102، 107، 184، 189، 211
ابن صوریا، 50
ابن طاووس، 98، 174
ابن ظریف، 192
ابن عائذ، 45
ابن عبّاس، 35، 42، 43، 44، 46، 47، 48، 49، 52، 57، 64، 66، 74، 75، 76، 118، 167، 168، 179، 180، 181، 182، 183، 201، 202، 203، 204، 205، 208، 209
ابن عبّاس بیهقی، 43
ابن عبدالبرّ، 212، 253، 301، 328
ابن عُتبه، 267
ابن عتیک، 271، 273، 274، 289، 299، 307، 308، 313
ابن عدی، 42
ابن عساکر، 26، 34، 38، 96، 97، 102، 107، 157، 212، 227، 237
ابن عقبه، 267
ابن عقدة، 198
ابن عمر، 128، 129، 130، 131، 132
ابن عیسی، 199، 201، 202، 203، 204، 205، 208
ابن فضّال، 202
ابن قتیبه، 42، 44، 64، 78، 164، 168، 212
ابن قدامه، 231، 232، 237
ابن کثیر، 29، 31، 33، 36، 37، 38، 42، 43،
44، 45، 60، 62، 78، 96، 102، 107، 233، 301، 358، 375
ابن کعب، 251، 252، 253، 254، 267، 269، 282، 286، 288، 320، 322
ابن لهیعه، 31، 60، 91، 138، 249، 257، 311، 312، 313، 314، 358، 361
ابن ماجه، ابو عبداللّه محمّد بن یزید قزوینی، 375
ابن مَردَوَیه، 31
ابن مردویهی، 36
ابن مسعود، 32، 33
ابن المسیب، 131
ابن مَعین، 47
ابن منده، 45
ابن منظور، 78، 227، 237
ابن میمون القدّاح، 195، 206
ابن نباتة، 210
ابن ندیم، 42، 79، 190، 238
ابن وَبَره، 281
ابن وهب، 24، 38
ابن هشام، 9، 15، 21، 38، 68، 77، 95، 107، 128، 129، 130، 135، 150، 158، 159، 168، 176، 182، 186، 189، 202، 212، 223، 224، 238، 244، 246، 251، 273، 274، 275، 276، 296، 317، 327، 337، 341، 343، 345، 352، 363، 369
ابن هیبان، 182
ابن یزید، 200، 202، 204
ابو احمد الأزدی، 210
ابو اسحاق، 249، 250، 258، 262، 264، 265، 266، 268، 301، 311، 322
ابو إسحاق الثقفی، 206
ابو اسحاق سبیعی، 249، 251، 316، 322
ابوالاسود، 138، 311، 312، 313، 314، 357، 358، 360، 361، 367، 374، 376
ابو ایّوب بن نعمان، 30، 31، 255، 293
ابو بریدة الأسلمی، 207، 185
ابو بصیر، 167، 180، 184، 193، 201، 202، 203، 205، 207، 208، 338، 345، 351، 353، 359، 360
ابوبکر، 23، 25، 27، 29، 30، 33، 34، 35، 36، 49، 63، 64، 70، 71، 114، 118، 134، 135، 136، 137، 139، 146، 147، 172، 227، 356
ابوبکر
بن ابی شیبه، 260، 262
ابوبکر
بن عیّاش، 63
ابوبکر محمّد بن ابراهیم کرخی، 44
ابو الجارود، 174، 193، 210
ابو جعفر، 203
ابو جمیلة، 204
ابو جندل، 338، 351، 353، 359، 362
ابوجهل، 226، 227، 229، 235، 371
ابو حاتم محمّد البُسْتی، 191
ابوالحسن بکری، 171
ابو الحسن علی بن الحسین، 198
ابو الحسن علی بن سلیمان الزراری، 198
ابو الحسن الکوفی، 198
ابو حمزة، 167، 193، 200، 203
ابو حیّان، 44، 62، 79
ابو داوود، 21، 39، 185، 207، 286، 328، 342، 345، 347، 352، 375
ابو دُجانه، 172، 187
ابوذر، 210
ابو رائطه، 402
ابو رافع، 244، 258، 259، 260، 263، 266، 267، 268، 271، 273، 274، 277، 282، 284، 288، 293، 294، 295، 296، 297، 310، 315، 316، 317، 318، 319، 323، 324
ابو رزین الأسدی، 200
ابو زرعه، 157، 367، 375
ابو زید، 167
ابو زید، ن.ح.، 212
ابو سعید البکری، 192
ابو سفیان، 189، 229، 235، 360
ابو سلمه، 222
ابوالشیخ، 45
ابوصالح، 29، 42، 43، 45، 47، 52، 64، 74
ابو العبّاس، 181، 201، 376
ابو العبّاس ابن عقدة، 198
ابوالعباس احمد بن یحیی، 376
ابو عبداللّه ابن عُبْدون، 198
ابو عبید، 342، 357، 358، 359
ابو عبید قاسم بن سلام، 375
ابو عبیده مَعمر بن مثنّی، 160، 190
ابو عثمان جاحظ، 408
ابوعمرو عثمان بن محمّد بلخی، 44
ابو عیسی ورّاق، 408
ابو الفرج، 206
ابوالفضل العبّاس بن محمّد، 174
ابوالقاسم، 157
ابو قتاده، 270، 293، 295، 299، 312، 313
ابواللّیث سمرقندی، 44
ابو محمّد ابن سلاّم الجُمَحیّ، 190
ابو محمّد دینوری، 44
ابو مریم، 195، 210
ابو المعتمر سلیمان بن طرخان تیمی، 227
ابو مالک، 43، 121، 129، 131، 133، 135، 140
ابو منصور، 99، 102
ابو منصور، احمد بن علی طبرسی، 107
ابوالنضر، 43
ابو نعیم، 45، 60، 79، 90، 95، 96، 102، 107، 108، 227، 238
ابو هریره، 24
ابویحیی حکیم بن سعد، 32
أُبَیّ، 235
ابویعلی، 36، 39
ابو یوسف، 45، 64، 69، 70، 79، 342، 356
ابیّ بن خلف جمحی، 229
ابی حجر، 104
اَبیض
بن الاَسْود، 276
ابی طالب، 205
اتریبوس، 392
اتیوپی، 64
احتجاج، 99
اُحُد، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 60، 119، 172، 187، 208
احکام القرآن، 80
احمد، 150، 420
احمد بادکوبه هزاوه، 162
احمد
بن ابی عبداللّه، 97
احمد
بن ابی نصر بزنطی، 162
احمد
بن إدریس، 200
احمد بن الحسن المیثمی، 181، 202، 206، 207، 208
احمد
بن الحسین المیثمی، 203
احمد
بن محمّد، 98، 202، 210
احمد
بن محمّد بن ابی نصر، 205، 207
احمد
بن هلال، 207
احمد پاکتچی، 198
اختفاء، 45
اختیار معرفة الرجال، 159، 161، 168، 191، 198، 214
اربد
بن قیس، 172، 189
اردبیلی، 159، 167، 191، 212
اردن، 389
ارشاد العریب الی معرفة الأدیب، 177، 214
ارکولف، 403
اریحا، 49
اسامه، 121، 123، 124، 144
اسباط کوفی، 34
اسپرنگر، 244
استبصار، 231، 232
استذکار، 253، 301
اسحاق علیهالسلام، 180، 201
اسحاق
بن ابراهیم، 260
اسحاق
بن عمّار، 208
اسحاق رکوتی، 398
اسْد الغابة فی معرفة الصحابه، 279، 327
اسرائیل، 250، 258، 260، 261، 262، 263، 264، 265، 271
اسرائیل بن یونس، 249، 250
اسرائیلیان، 29، 30، 31، 32، 35، 36
اسعد
بن حرام، 280، 281
اسکندری، 389، 390
اسلام، 49، 190
اسْلَم، 31، 270
اسماعیل علیهالسلام، 180، 201، 404
اسماعیل
بن ابراهیم بن عقبه، 113، 119، 120، 121، 122، 123، 125، 127، 143، 144، 252، 280، 281
اسماعیل
بن ابی اُوَیس عبد اللّه، 113
إسماعیل
بن جابر الجعفیّ، 192، 195، 199
اسماعیل
بن عبّاد، 185، 207
اسماعیل
بن عبدالرحمان، 33
اسود
بن خزاعی، 277، 279، 280، 293، 296، 312، 313
اُسید
بن حُضیر، 27، 30، 176، 186
اُسَیْر (ابن سعد)، 311
اشبوشت، 320
اشعری، 182، 212
اصابه، 232، 256، 268، 276، 280، 281
اصفهان، 95
اصولی، 155
اعراب، 31، 32
اعظمی، 117
إعلام الوری، 172، 175، 182، 186، 191، 205، 209، 210، 213
اعیان الشّیعة، 191
افراطی شیعی، 42
اکبری، محمّد تقی، 19، 41، 153، 221، 336، 384
اکمال الدین، 202، 205
الاتقان فی علوم القرآن، 42، 43، 47، 76، 80
الاحتجاج علی اهل اللجاج، 107
الاحسان فی تقریب صحیح ابن حبّان، 38
الاختصاص، 191، 202، 203، 210
الإرشاد، 157، 213
الاستبصار فی نسب الصحابة من الأنصار، 237
الاستذکار، 328
الاشاره الی سیرة المصطفی، 42، 45، 82
الأشعری، 207
الإصابة فی تمییز الصحابة، 237، 267
الاعمش، 192، 209
الاکتفاء بما تضمّنه من مغازی رسول اللّه، 82
الامّ، 65، 67، 81، 328
الأمالی، 107، 191، 206
الأوس، 235، 236
امام باقر علیهالسلام، 100، 154، 156، 158، 159، 180، 181، 192، 93، 194، 204
امام جعفر صادق علیهالسلام، 97، 98، 100، 101، 102، 156، 159، 160، 161، 165، 179، 180، 181، 184، 187، 189، 192، 193، 194، 203، 204، 205
امام حسین علیهالسلام، 181، 187
امام رضا علیهالسلام، 162، 163، 184
امام علی بن الحسین زین العابدین علیهالسلام، 157، 158، 192
امام موسی کاظم علیهالسلام، 98، 99، 160، 163، 165، 194، 198، 199
امامیه، 161، 169، 184، 186
امّ سلمه، 351
امّ شافعی، 251
اموال، 65، 69، 357، 359
اموی، 396، 411
امویان، 400
ام هانی، 29، 42
امیر مسلمه، 397
امیر معزّی، 169
امالی الصّدوق، 98، 119، 202، 204، 205، 207، 209
امالی الطّوسی، 205، 207
امیّه بن خلف جمحی، 229
اندریاس گورک، 336
انساب، 29، 42، 43، 80
انساب الاشراف، 39، 172، 186، 212، 376
انسان العیون فی سیرة الامین المأمون، 79
انس
بن مالک، 35، 36، 125، 126، 127، 141
انصار، 27، 30، 31، 32، 33، 34، 35، 36، 221، 223، 224، 225، 226، 227، 228، 231، 234، 244، 258، 267، 269، 291
انصاری، 186
اورفا، 410
اورفایی، 390، 392
اوس، 27، 222، 227، 229، 230، 269، 288
اوقاف، 68، 70
اهل البیت، 110، 158، 183
اهل کسا، 170، 178، 180، 183
ایلیاد، 411
ایّوب، 132
ایّوب بن بشیر معاوی، 182
ایّوب
بن نعمان، 255، 297، 306
ایّوب الحرّ، 203
ایوب سختیانی بصری، 35
ایونا، 404
بئر معونه، 114، 189، 190
باب ابی جعفر، 203
بارپنکی، 395، 396، 406، 407، 409
بجیله، 159، 160، 163
بحارالأنوار، 155، 161، 163، 165، 168، 172، 173، 174، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 186، 189، 199، 204، 214، 223، 238
بحیرای راهب، 400، 401
بخاری محمّد بن اسماعیل، 9، 23، 24، 32، 33، 39، 42، 43، 60، 63، 70، 79، 88، 115، 121، 122، 123، 124، 125، 128، 130، 135، 140، 141، 151، 189، 225، 238، 244، 249، 260، 262، 263، 264، 266، 301، 318، 328، 347، 352، 367، 370
بدایه، 36، 43، 45، 301
البدایه و النهایه، 38، 78، 327، 375
بدایه ابن کثیر، 279
بدایة الکتابة التاریخیّه عند العرب، 311، 329
بدر، 19، 20، 28، 29، 30، 31، 33، 34، 35، 51، 52، 53، 56، 119، 166، 172، 187، 208، 421
بُدیل
بن ورقاء، 343، 357، 358
براک، 386
براء بن عازب، 249، 250، 251، 258، 267، 268، 272، 285، 278، 288، 308، 310، 313، 318، 320، 321، 322
برزنجی، 97، 102، 104
برقی، 98، 100، 102، 105، 154، 173، 199، 201
بروکس، 386
برهان زرکشی، 44
بُرَیْد، 192، 195
بزنطی، 165، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 187، 199-210
بشیر بن عبدالرحمان، 203، 256
بشیر النبّال، 192، 204
بصائر الدرجات، 154، 181، 203، 206، 210، 213
بصره، 159، 160، 164، 190
بصری، 28
البصریّین، 190
بغوی، 44، 48، 52، 53، 56، 57، 58، 64، 79
بُغیة الوُعاة، 167، 213
بکّائی، 70، 252، 272، 273، 277، 278، 279، 281، 315
بلاذری، 29، 39، 45، 53، 63، 64، 68، 70، 75، 79، 172، 186، 212، 342، 358، 376
بلاشر، 11
بَلَد، 270
بلدح، 350
بلوغ العرب، 229، 237
بنجامینز، 8
بنو اشجع، 176
بنو بکر، 357
بنو سلمه، 270، 281، 284، 289، 308
بنو سواد، 281
بنو ضمره، 176
بنیاسرائیل، 25، 26، 27، 29، 30، 32، 33، 34، 35، 36، 37، 205، 420
بنیامین، 180
بنی اُمیّه، 118، 158
بنی حُبلا، 231، 232
بنی حلیس، 357
بنی قریش، 184
بنی قریظه، 49، 50، 52، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 61، 62، 63، 64، 72، 176، 182، 183، 205، 209، 315، 318
بنی قینقاع، 53، 55
بنی کعب، 356، 359
بنی کنانه، 359
بنی المصطلق، 114، 127، 209
بنی نضیر، 51، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 66، 68، 69، 72، 173، 189، 190، 318
بورتون، 310
بورخس، 422
بهل، 233
بیاضه - خزرج، 231
البیان و التبیین، 163، 212
بیتالمقدس، 394، 404
بیزانس، 411
بیزانسی، 385
بیعة الرّضوان، 368، 373
بینالنّهرین، 386، 389، 396، 397، 408
بیهقی، 23، 29، 32، 36، 39، 43، 45، 58، 60، 63، 64، 65، 79، 125، 126، 131، 132، 133، 135، 151، 172، 182، 186، 189، 212، 249، 250، 257، 260، 261، 262، 276، 279، 284، 286، 293، 311، 312، 316، 328، 341، 342، 345، 347، 352، 386
پاتریشیا کرونه، 386
پارت، 11، 368
پاسکال، بلیز، 384
پاکتچی، 161
پری بیرمن، 8، 241
پورجوادی، کاظم، 418
پولس، 402
پیامبر صلیاللهعلیهوآله محمّد صلیاللهعلیهوآله
پیترز، 411
تئوفیلوس اورفایی، 405، 410، 411
تاریخ، 32، 63، 64، 67، 68، 69، 70، 71، 127، 173، 212، 257، 276، 279، 293، 301، 343، 344، 345، 347، 367، 369، 375
تاریخ ابن اسحاق، 400
تاریخ ابن شبّه، 70، 127، 101، 119، 126، 227، 251، 252، 276
تاریخ ابن عساکر، 97، 107، 157، 237
تاریخ ابو زرعه، 157، 212
تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، 151، 328
تاریخ الاصبهان، 108
التاریخ الاوسط، 225، 238
تاریخ بخاری، 42، 79، 95
تاریخ بغداد، 151، 213
تاریخ الخمیس، 52، 80، 238
تاریخ ذهبی، 279، 311
تاریخ سفر حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله، 390
تاریخ طبری، 39، 70، 180، 189، 213، 223، 238، 245، 249، 250، 251، 260، 272، 329
تاریخ الیعقوبیّ، 27، 190، 214، 376
تأویل مشکل القرآن، 78
تبوک، 209
التبیان، 98
التحبیر فی المعجم الکبیر، 80
تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف، 376
تحقیق النصره، 224، 225، 238
التدوین فی اخبار قزوین، 80
تذکره، 250، 328
تذهیب، 250
ترمذی، 43، 76، 79، 371، 376
تستری، 161، 212
تعریف، 43
تعریف اهل التقدیس بمراتب الموصوفین بالتدلیس، 78
تفسیر، 31، 33، 36، 52، 60، 64، 69، 345، 367
تفسیر ابن ابی حاتم، 31
تفسیر ابن اسحاق، 301
تفسیر ابن عبّاس، 202، 207، 208، 209، 428
تفسیر ابن کثیر، 29، 33، 36، 62
تفسیر ابی الجارود، 175
تفسیر بخاری، 262
تفسیر بغوی، 48، 50، 53، 54، 56، 57، 58، 64، 72
تفسیر ثوری، 43
التفسیر (الجامع لاحکام القرآن)، 81
تفسیر رازی، 66
تفسیر شیعی فرات، 71، 81
تفسیر طبری، 28، 34، 54، 56، 59، 63، 66، 81، 176، 177، 347
تفسیر عبدالرّزاق، 54، 57، 67
تفسیر علی بن إبراهیم، 98، 173، 175، 176، 179، 182، 200، 201، 202، 203، 205، 207، 208، 209
تفسیر العیّاشی، 202، 206، 207
تفسیر القرآن، 38، 40، 78
تفسیر قرطبی، 48، 52، 54، 57، 59، 62
تفسیر کبیر، 79
تفسیر کلبی، 44، 47، 48، 49، 53، 54، 62، 63، 64، 66، 70، 71، 74، 75، 76
تفسیر مجاهد، 54، 57، 59، 66، 82
تفسیر محمّد بن العبّاس بن علی بن مروان، 208
التفسیر (معالم التنزیل)، 79
التفسیر (مفاتیح الغیب...)، 80
تفسیر مقاتل، 34، 52، 57، 59، 62، 63، 82، 425
التمهید لما فی الموطّأ من المعانی و الاسانید، 212
تنقیح المقال فی علم الرجال، 100، 108
تنویر المقباس من تفسیر ابن عبّاس، 47، 48، 58، 79
تورآندرا، 93
توماس آرتسرونی، 392
توماس پرسبیتر، 386
تهذیب، 100، 101، 119، 203، 210، 249، 252، 254، 256، 312
تهذیب التهذیب، 107، 327
تهذیب الکمال، 82، 227، 239
تیموش اول، 399
ثابت بُنانی بصری، 35
ثاوفیلا، 411
ثعلبی، 44
ثِقاتْ، 273
ثمامة
بن اثال، 207
الثمالی، 209
ثوری، 43، 79
جابر
بن عبداللّه، 206
جاحظ، 76، 79، 163، 190، 212
الجارودی، 198
جارودیه، 174، 193
جاسر، حمد، 238
جامع، 24، 249، 260، 262، 263، 264، 266، 318، 352، 367، 371
جامع بخاری، 250، 316، 321
جامع البیان فی تفسیر القرآن، 39، 81، 376، 179، 180
جامع الرواة، 159، 167، 191، 192، 193، 194، 195، 198، 199، 212
جامع الصّحیح، 79، 258، 328، 376
جانِ بیکلاری، 389
جان ناواس، 241
جبرئیل، 57، 91، 94، 184، 185، 186، 187، 201، 207، 208، 210، 235
جبل
بن جوّال الثَّعْلَبی، 317
جزائری، نعمت اللّه بن عبداللّه، 212
جزایر، 409
جزیرة العرب، 53، 115
جعرانه، 405
جعفر
بن بشیر، 163
جعفر
بن حسن برزنجی، 97
جعفر
بن سلیمان، 202
جعفر
بن عون، 255، 256، 291
جعفر
بن محمّد، 208
جعفر
بن محمّد بن شاذان، 204
جماعة، 202
جمهرة ابن حزم، 190
جمهرة اللغه، 78
جندل، 360
جِنْسِن، 319
جواهر البحار فی فضائل المختار، 86، 97، 108
جورج، 388
جونز، 118
جوین بول، 250
جهاد، 32، 33، 36
جی. برتون، 43
حائری مازندرانی، 159، 161، 163، 167، 168، 173، 174، 186
حاجی خلیفه، 232
حارث ابو زینب، 295
الحارث
بن مغیرة، 203
الحارث
بن یعلی بن مرّة، 193، 210
حارثه، 229
حارثة
بن نعمان، 227
الحاکم النیشابوری، 40، 133
حبشه، 64، 68، 72، 119
حبیب الرحمان العظمی، 328
حجاز، 50، 53، 166، 245، 260، 267
حُجر، 200
حجر اسماعیل، 404
حُجر
بن زائدة الحضرمیّ الکوفیّ، 193
حجّة الوداع، 114، 371
حدیبیه، 19، 20، 21، 22، 27، 28، 29، 30،
50، 51، 64، 69، 176، 210، 336، 337،
339، 345، 351، 353، 357، 360، 362، 364، 365، 366، 368، 369، 370، 371،
372، 374
حرام
بن ملحان، 190
حَرّه، 118، 125
حسّان
بن ثابت، 317
حسن بصری، 62، 209
حسن
بن ایّوب حضرمی، 37
حسن
بن الجهم، 95
الحسن
بن زیاد الصیقل الکوفیّ، 193
حسن
بن سماعة، 195
الحسن بن علی، 199، 210
الحسن
بن علی بن ابی حمزة، 208، 209
الحسن
بن علی بن النعمان، 206
الحسن
بن محمّد، 210
الحسن
بن محمّد بن سماعة، 210
حسن
بن محمّد زعفرانی، 252، 286
حسن سلمان، 112، 142، 151
حسن الصیقل، 184، 205
الحسین
بن دینار، 193، 209
الحسین
بن سعید، 206
حسین
بن الفرج، 95
الحسین
بن محمّد، 207، 209
حسین
بن محمّد دیار بکری، 224
حفص
بن میسره، 131، 132
حلبی، 79، 203
حلبیّه، 233
حلیس
بن علقمه، 343
حلیف غطفانی، 231
حلیة الأولیاء، 238
حمّاد
بن سلمه، 35، 123، 137، 144، 147، 252، 276
حمد الجاسر، 224
حمزه، 223
حمید
بن زیاد، 210
حُمَیدی، 252، 328
حنظلة، 210
حُنین، 114، 189، 209، 421
حِوّاش، 183
حیوان، 76
حییّ
بن اخطب، 54، 57، 59، 312
خارجه
بن کرز، 358
خارجة
بن عبداللّه، 255، 297
خازم
بن خزیمه، 410
خاندان مقدّس، 178، 179
خاورمیانه، 7
خاور نزدیک، 403، 411
خالد
بن سنان العبسی، 204
خالد
بن ولید، 22، 209، 337، 339، 350، 356، 361، 369
خالد القسری، 118، 186، 208
خدیجة، 205
الخرائج و الجرائح، 98، 108
خراج، 45، 63، 64، 67، 68، 69، 70، 356
خراج ابویوسف، 69
خراج یحیی، 45
خراسان، 410
خراش
بن امیّه، 343
خزاعه، 21، 23، 189
خُزاعی
بن اسود، 270، 276، 277، 279، 284
خزرج، 34، 222، 227، 229، 230، 231، 235، 269، 288
خزرجی، 186
خزیر، 350
الخصال، 157، 185، 191، 199، 200، 204، 206، 210
خصائص، 43، 48، 57، 69، 96، 97، 108
خصّاف، 68، 70، 80
خطیب بغدادی، 151، 213، 227
خَلَده، 256
خمیس، 224، 233
خندق، 51، 55، 119، 176، 189
خوارج، 168
خویی، ابوالقاسم موسوی، 191، 213
خیّاط المعتزلی، عبدالرحیم بن محمّد، 213
خیبر، 50، 51، 52، 54، 57، 58، 64، 65، 66، 68، 69، 70، 72، 114، 129، 130، 131، 244، 270، 274، 282، 289، 291، 292، 293، 294، 295، 299، 300، 311، 315، 351، 353، 364، 369
خیبریان، 289
خیضری، 45، 57، 58، 71، 80
دائرة المعارف الإسلامیّة الکبری، 161، 162، 167، 192، 193، 198، 213
دانشگاه نیجمگن، 7
داوودی، 42، 80
دخویه، 272
دُرَر، 301
الدرّ المنثور، 29، 39، 47، 79
درمنگم، 244
الدّعوات، 191
دلائل، 32، 43، 45، 60، 63، 64، 65، 95، 96، 133، 135، 172، 227، 250، 257، 262، 276، 279، 293، 311، 312
دلائل بیهقی، 39، 79، 107، 115، 125، 151، 182، 186، 189، 212، 238، 249، 250، 251، 254، 260، 276، 279، 280، 328،
دلتا، 398
دمامبینز، 244
دمشق، 34، 227، 234، 388، 389
دوبلین، 47
دوکالیون، 410
دیار بکر، 397
دیار بکری، 52، 69، 80، 224، 229، 233، 238
دیونیسیوس، 389، 390، 393
ذات الحنظل، 357
الذخیره، 81
الذریعه، 173، 174، 191، 211
ذکوان، 231، 232
ذوالحلیفه، 357
ذوالمروه، 360
ذهبی، 42، 80، 118، 120، 151، 213، 250، 257، 279، 301، 312، 328
ذهبی، محمّد بن عثمان، 238
ذیطُوی، 21
رابین، 8
رابینسون، 418، 425، 426، 427، 429
رازی، 44، 66، 80
رافضه، 163
رافعی، 80
راوندی، 98، 102، 108، 191
راهب بینالنهرین، 409
رجال ابن داود حلّی، 159، 198، 211
رجال الخوئی، 192
رجال النجاشیّ، 159، 167، 174، 191، 192،
193، 198، 199، 214
رزین، 224، 225، 234
رسائل 8 (فی اثبات الدین النصرانیّه)، 402
رستیگ، 221، 241
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله محمّد صلیاللهعلیهوآله
رفاعه
بن عمرو بن زید، 232
رُقیّة ابنة الرسول، 210
رکن ابراهیم، 404
روبین، 15، 19، 71، 74، 368، 370
رودنسون، 12
رودی پارت، 171
روم شرقی، 408، 409
رومی، 421
رویانی، 249، 264، 328
ریپین، 16، 44، 45، 47، 49، 417
زبید یمن، 229
زبیر، 138، 139، 148
زبیر
بن بکّار، 96
زرارة، 158، 192، 194، 195، 200، 206، 207
الزراری، 198
زُرقانی، 312
زرکشی، 42
زریق، 231
زکریا، 264، 267
زکریا
بن ابی زائده، 249، 262، 263، 265
زلهایم، 323
زمن، 370
زندگینامههای حمّاد بن سلمه، 252
زندگینامه پیامبر صلیاللهعلیهوآله، 326
الزهر الباسم، 227، 239
زهری، 21، 22، 24، 50، 60، 61، 63، 65، 66، 67، 68، 69، 70، 72، 73، 91، 117، 119، 120، 122، 124، 126، 127، 128، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 144، 145، 146، 147، 148، 157، 158، 252، 253، 254، 275، 277، 278، 279، 280، 281، 283، 284، 285، 286، 287، 288، 290، 301، 302، 304، 305، 306، 308، 309، 310، 313، 314، 315، 316، 318، 322، 342، 343، 345، 351، 352، 353، 356، 357، 361، 362، 371، 372، 373، 374
زهیر، 322
زیاد
بن عبداللّه بکّائی، 95
زیاد
بن المنذر الهمدانیّ، 193
زید
بن ارقم، 125، 126، 141
زید
بن حارثه، 121، 143
زید
بن علیّ، 193
زید
بن لبید، 232
زید الشحام زید بن یونس الکوفیّ، 194
الزیدی، 198
زیدیه، 174، 193
ساخاو، 112، 114، 115، 116، 121، 120، 122، 140، 142، 143
ساعده (خزرج)، 231
سبط
بن عجمی، 42، 43، 46، 80
سبکی، 76، 80
سُبُل الهدی، 97، 108، 238
سبیوس، 388، 392، 397
سراقة
بن جعشم، 133، 134
سرشمّاس، 396، 398
سزگین، 95، 97
سعد، 35، 203
سعد بن عباده، 34، 35، 231
سعد بن معاذ، 30، 33، 34، 35، 36
سعد السعود، 191، 208
سعید الأعرج، 194، 210
سعید
بن ابی عَروبه، 28
سعید
بن مسیّب، 129، 136
سعید
بن منصور، 252، 286، 328
سعید السمّان، 194
سفسطه ارسطو، 411
سفیان، 253، 352
سفیان
بن ابی لیلی، 199
سفیان
بن عُیَینه، 252، 286، 315، 306، 352
سفیان
بن فروه اسلمی، 344
سفیان ثوری، 43، 76
سقیفه، 161، 165
سلاّم
بن ابی الحُقیق، 244، 312، 315، 316، 319
سلاّم
بن مِشْکَم، 315، 317
سلمان، 122، 129، 130، 131، 133، 135، 140، 143، 210
سلمان، م. ح.، 116
سَلَمه، 189، 274، 277، 281، 315
سلمه بن فضل، 179، 252، 272، 277، 278
سلمة
بن ابی حفص، 206
سلیمان علیهالسلام، 170، 181
سلیمان
بن داوود، 203
سلیمان
بن طرخان، 164، 226، 227، 235
سلیمان تیمی، 45
سلیمان جعفی، 185، 207
سالم
بن عبداللّه، 120، 121، 123، 143، 144
سمعانی، 42، 43، 80
سمهودی، 29، 39، 60، 63، 71، 80، 224، 225، 231، 238
السندی
بن محمّد، 204، 206
سنن، 39، 76، 79، 286، 328، 345، 347، 352
سنن ابن ماجه، 375
سنن ابی داوود، 375
سنن بیهقی، 29، 250
سنن ترمذی، 43، 376
سنن سعید بن منصور، 251
السنن الکبری، 40، 151، 249، 251، 261، 328، 376
سنن النسائی بشرح الحافظ جلال الدین السیوطی، 376
سنّی، 93، 94
سنّیان، 71
سوریه، 49، 136، 410
سهل، 210
سهل
بن زیاد، 207
سهیل، 235، 357، 359
سهیل
بن عمرو، 229، 343
سِیَر، 42، 81، 118، 226، 235
سیر ابی المعتمر سلیمان التیمی، 227
سیر اعلام النبلاء، 80، 151، 238
سیره، 59، 63، 64، 65، 68، 69، 96، 129، 174، 317، 343، 345، 352، 363، 369
سیره ابن هشام، 21، 95، 130، 135، 176، 186، 189، 223، 245، 251، 271، 274،
321
سیره شامیه، 226
سیره ابن اسحاق، 86، 112، 158، 166، 179
سیره ذهبی، 42، 120
سیرة اهل الکساء، 108
سیرة سیّدنا محمّد رسول اللّه، 150، 327
السیرة النبویّه، 38، 77، 107، 150، 159، 212، 328، 375
السیفان، 192
سینا، 409
سیوطی، 29، 39، 42، 43، 45، 47، 48، 57، 69، 76، 79، 80، 96، 97، 102، 108، 213
شاخت، 11، 12، 110، 113، 116، 117، 118، 122، 123، 124، 125، 128، 131، 132، 136، 139، 140، 142، 144، 148، 265، 266، 309
شاطبی، 90
شافعی، 63، 65، 67، 76، 80، 251، 252، 285، 286، 328
شام، 29، 146، 166، 182، 205، 359، 388، 389، 390
شانتال ویلمز، 8
شب قدر، 185
شرح بلاذری، 359
شرح زرقانی، 311
شرح علل، 43
شرح علل الترمذی، 78
شرح نهجالبلاغه، 70، 211
شریک، 250، 264، 267
شِعب سلع، 176
شعبی، 64، 68، 69، 72
الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، 42، 81
شفاء العِیّ، 286، 329
شولر، 8، 15، 16، 41، 89، 91، 110، 120، 137، 165، 279، 314، 315، 316، 317، 318، 319، 320، 346، 361
شهرستانی، محمّد بن عبدالکریم، 213
شیاطین، 98، 99
شیبانی، 286
شیبة، 208، 235، 341
شیبة بن ربیعه اموی، 229
شیخ مفید، 154، 157، 177، 191، 198، 213
شیخ النّجاشی، 198
شیطان، 181، 182، 223
شیعی، 27، 42، 97، 98، 101، 105، 158، 164، 166
شیعیان، 16، 71، 164
شیعی صوفیانه، 93
صائبین، 421
الصارم المسلول علی شاتم الرسول، 77
صباح
بن سیابة الکوفیّ، 194
صالح
بن کیسان، 135
صالحی، 97، 102، 226، 227، 229
صحیح، 39، 40، 60، 63، 82، 121، 125، 128، 130، 135، 140
صحیح ابن حبّان، 36
صحیح بخاری، 33
صحیح مسلم، 35
صالحی شامی، محمّد بن یوسف، 108، 238
الصّدوق، 204، 207
صفّار قمی، 154، 181، 213
صفدی، 42، 81، 167، 191
صفوة السقّا، 40
صفّین، 165
صفیّه، 57، 58
صنعانی، 81
صوفیانه، 104
صولی، 81
صومعه بیت هیل، 396، 397، 400
ضحّاک، 49، 62
ضعفاء ابن جوزی، 42، 43، 45
ضعفاء بخاری، 42، 43
الضعفاء الصغیر، 79
الضعفاء الکبیر، 213
ضعفاء نسائی، 42
الضعفاء و المتروکین، 77، 82
ضیایی، 167، 192
الطّائف، 209
طارق
بن شهاب، 32
طاشکریزاده، 47، 81
الطاطری، 205، 208، 209
طایفه مُضَر، 187
طبرانی، 21، 23، 31، 32، 37، 39، 133، 135، 151، 251
طبرستان، 410
طبرسی، 163، 172، 175، 180، 182، 186، 189، 191، 213
طبری، 9، 15، 28، 32، 33، 34، 39، 45، 54، 56، 57، 63، 64، 66، 70، 81، 168، 176، 177، 179، 180، 185، 189، 213، 223، 238، 224، 244، 249، 255، 256، 260، 261، 262، 267، 272، 276، 292، 293، 296، 298، 302، 329، 337، 341، 342، 343، 344، 345، 367، 369، 376، 410
طبقات، 38، 42، 48، 60، 66، 71، 95، 118، 119، 138، 140، 148، 157، 166، 168، 172، 221، 225، 232، 296، 309، 311، 316، 350، 353
طبقات ابن الجزریّ، 192
طبقات ابن سعد، 21، 182، 186، 189، 208، 245
طبقات داوودی، 42
طبقات سبکی، 76
طبقات الشافعیة الکبری، 80
الطبقات الکبری، 78، 107، 211، 237، 327
الطبقات الکبیر، 375
طبقات المفسّرین، 80
طحاوی، 21، 39
طرخان، 228
طلحه، 137، 138، 148
طوسی، 159، 160، 161، 162، 163، 173، 174، 191، 213
طیالسی، 115، 123، 124، 145، 151
عامر
بن طفیل، 172، 189
عامر
بن فهیره، 134، 137، 147
عایشه، 70، 373
العبّاس
بن عامر، 205
عباس
بن عباده، 231، 223، 232
عباس
بن عبدالعظیم العنبری، 255، 291
عبّاس، (عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله)، 149، 222
عبّاسی، 163
عباسیان، 140، 148، 149، 411
عبدالأعلی، 202
عبداللّه، 101، 205، 253
عبداللّه
بن اُبیّ، 224
عبداللّه
بن ابی اوفا، 56
عبداللّه
بن ابیبکر، 343
عبداللّه
بن ابی الحُقیق، 315، 316
عبداللّه
بن انیس، 249، 254، 256، 267، 270، 273، 274، 277، 280، 281، 289، 291، 292، 293، 296، 297، 299، 311، 313، 316، 318، 320، 322، 323
عبداللّه
بن جعفر الصّادق المعروف بالأفطح، 198
عبداللّه
بن حارث البرادی، 204
عبداللّه
بن رواحه، 311
عبداللّه
بن طلحة، 206
عبداللّه
بن عبدالمطّلب، 97
عبداللّه
بن عتبه، 262، 267
عبداللّه
بن عتیک، 262، 264، 266، 268، 270، 273، 277، 281، 283، 289، 291، 292، 293، 294، 295، 299، 310، 311، 312، 313، 315، 316، 324
عبداللّه
بن عجلان، 203
عبداللّه
بن عطاء، 194، 207
عبداللّه
بن عقبه، 260، 261، 267
عبداللّه
بن عمر، 120، 121، 131، 143، 144
عبداللّه
بن غنیه، 264
عبداللّه
بن الفضل، 125، 127، 206
عبداللّه
بن کعب بن مالک، 252، 276، 278، 283
عبداللّه
بن مبارک، 252، 286، 315، 347
عبداللّه
بن مسعود، 32
عبداللّه بن مفضّل، 180، 202
عبداللّه
بن ناسج حضرمی، 37
عبدالجبّار، 410
عبدالرحمان، 253، 256، 306، 351، 353، 373، 374
عبدالرحمان
بن عبداللّه بن کعب، 136، 252، 253، 254، 255، 256، 269، 278، 283، 285، 306
عبدالرحمان
بن عبدالعزیز، 350، 373
عبدالرحمن
بن مالک بن جُعشُم، 133
عبدالرزّاق، 21، 23، 35، 39، 44، 54، 57، 60، 64، 66، 67، 115، 129، 131، 132، 133، 136، 137، 145، 146، 147، 165، 168، 251، 252، 269، 274، 278، 286، 287، 321، 347
عبدالرزاق بن همام الصنعانی، 151، 376
عبدالسلام
بن عبداللّه، 101
عبدالعزیز
بن مروان، 398
عبدالغفّار
بن قاسم الأنصاری الکوفی، 195
عبدالمطّلب، 205
عبدالملک، 401، 402، 408
عبقریان، 392
عبیداللّه
بن موسی، 250، 258، 260، 262، 265
عتبه بن ربیعه اموی، 208، 229، 235
عتبة
بن عبد، 37
عتبة
بن عبدالسلامی، 36
عثمان، 70، 164، 207، 338، 343، 358، 359
عثمان معروف بن خرّبوذ، 96
عجلان
بن صالح، 189، 194، 209
عراق، 166
عرب، 27، 182
عربستان، 27، 53، 159، 389، 392، 405، 431
عروه، 21، 22، 25، 137، 138، 257، 311، 312، 314، 318، 356، 360، 361، 362، 365، 366، 368، 369، 372
عروة
بن زبیر، 21، 89، 136، 146، 147، 249، 257، 296، 311، 313، 316، 318، 322، 329، 336، 339، 345، 355، 356، 359، 361، 365، 371، 372، 376
عروة
بن الزبیر بن العوّام، 311
عروة
بن مسعود، 343، 357، 359، 363
عزیر، 170، 182، 204
عسفان، 337، 350، 356، 364
عسقلانی، 150، 358
عطاردی، 95، 108
عطیّه، 305، 316
عطیّة
بن عبداللّه بن انیس، 255، 293، 320
عظیمایی، 86، 241
عقبه، 226، 231، 232، 234
العقبة الأولی، 186
عقبة
بن بشیر الأسدیّ الکوفیّ، 194
عقبة
بن وهب، 232
عقبة
بن وهب بن کلده، 231
عِقْد، 97
عقیل، 208
عقیلی، 159
عُقَیْلی، محمّد بن عمرو، 191، 213
عکرمه، 35، 47، 168، 169، 181، 182، 183، 192، 203، 204، 205، 208، 209
علاء بن سیّابه، 179، 200
علقمة
بن قیس نخعی، 344
علقمة بن وقّاص لیثی، 36
علل، 43، 47
علل الشرائع، 199، 200، 201، 202، 203، 205، 208، 210، 211
العلل و معرفة الرجال، 78
علم الحدیث، 77
علوی، 42، 122
علی علیهالسلام، 27، 42، 70، 99، 139، 158، 164، 166، 168، 170، 171، 172، 179، 181، 184، 185، 186، 187، 189، 194، 203، 208، 210، 223، 227، 344، 364، 389
علی
بن ابیبکر، 68
علی
بن احمد الکوفی، 198
علی
بن اسماعیل، 212
علیّ
بن الحسن الطاطری، 203
علی
بن الحکم، 181، 201، 204، 206، 210
علی
بن رَبَّن طبری، 408
علی
بن عیسی نوفلی، 166، 208
علی
بن محمّد بن الزبیر القرشی، 198
علی
بن مدینی، 252
علی
بن موسی بن طاووس، 162، 191
علی
بن مهزیار، 202
عمر، 29، 30، 35، 36، 43، 70، 71، 114، 118، 127، 131، 132، 150، 172، 351
عمران
بن ظبیان، 32
عمر
بن شبّه، 115، 119، 126، 127
عمر ثانی، 408
عمرو ابوعبیده، 70
عمرو
بن حزم الانصاری، 293
عمرو
بن دینار، 29
عمرو
بن صهبان، 194، 206
عمرو
بن العاص، 235
عمرو
بن عاص سهمی، 229
عوف
بن خزرج، 223، 231، 232
عهد عتیق، 25
عیاض، 42، 81
عیسی، 203
عیسی علیهالسلام، 96، 170، 181، 182، 187، 204، 399، 420
عیسی
بن زرعه، 411
عیسی
بن عبداللّه، 194، 210
عیون، 42، 45، 60، 63، 64، 301، 311
عیون ابن سیّد النّاس، 311
عیون الاثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر، 78
غدیر، 350
غزوه ذات السلاسل، 176، 177
غزوه وادی الرمل، 177
غزوه وادی یابس، 176
غزوة بنی النضیر، 208
غزوة ذات الرّقاع، 194
الغضائری، 198
غطفان، 312
غمیم، 350
فاطمه علیهاالسلام، 70، 71، 110، 121، 123، 143، 144، 155، 166، 178، 186، 205
فاکهی، 232، 238
فان اس، جی، 159، 167
فتح الباری، 31، 40، 42، 52، 64، 70، 77، 121، 125، 130، 135، 140، 150، 189، 211، 227، 255، 259، 280، 311، 327، 359، 360، 375
فتوح البلدان، 53، 63، 64، 68، 70، 75، 79
فتوح الشام، 25، 40
فدک، 50، 51، 69، 70، 209
فرات، 49، 71، 81
فرازی، 81
فرّاء، 48، 63، 65، 66، 75، 81
فرق الشیعه، 214
فسوی، یعقوب بن سفیان، 168، 214
الفضل، 204
الفضل ابو العبّاس، 194
فضل اللّه الصمد فی توضیح الادب المفرد للبخاری، 39
فضالة
بن ایّوب، 203، 208
فضیل، 123
فضیل البراجمی، 186، 208
فضیل
بن سلیمان، 119، 121
فطحیه، 198
فقیهان، 65، 66، 67
فلسطین، 27، 182، 390، 391، 392، 393، 401، 405
فلینی، 422
فنیقیه شام، 392
فهرست، 79، 159، 173، 174، 191، 238، 411
فهرست ابراهیم بن سعد، 284
فهرست ابن ندیم، 42
الفهرست، به اهتمام محمّد صادق آل بحرالعلوم، 213
فهرست الطوسی، 199
قادسیّه، 161
قاسم
بن ابراهیم، 408
قاسم بن سلام، 179
قاسم
بن محمّد، 355
قاموس الرجال، 161، 212
قاهره، 234
قبا، 231
قبر رسول اللّه، 210
قبّة الصخره، 404
قتال، 67
قتاده، 56، 62، 66، 208
قتادة
بن دعامه، 28، 186
قتل ابن ابی الحُقیق، 306
قتل کعب، 60
قرافی، 81
قرطبی، 48، 52، 57، 62، 81
قریش، 20، 21، 22، 23، 25، 63، 133، 183، 189، 221، 222، 223، 224، 225، 226، 228، 229، 230، 231، 234، 235، 315، 337، 338، 343، 344، 345، 350، 351، 353، 356، 358، 359، 360، 364، 368، 421
قریظه، 58
قسطلانی، 42، 45، 81
قسطنطنیّه، 30
قسطنطین ششم، 408
قصص الأنبیاء، 199، 200، 201، 202، 203، 204
قُضاعه، 281
قمی، 102، 105، 157، 163
قمی، ابوالقاسم علی بن محمّد، 214
قمی، علی بن ابراهیم، 98، 156، 162، 173، 174، 175، 176، 179، 182، 185، 186، 200، 201، 207، 214
قیصریّه، 25
قَینقاع، 51، 52
کاتولیک، 399
کاسکِل، 281
الکافی، 181، 154، 158، 200، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 208، 209، 210، 214
الکامل فی معرفة ضعفاء المحدثین، 42
کتاب ابان، 173
کتاب احکام الاوقاف، 80
کتاب الاموال، 78، 375
کتاب الإنتصار، 182، 213
کتاب بدأ خلق ابلیس و الجنّ، 173
کتاب الثقات، 327
کتاب الجهاد، 38
کتاب الحکم فی قتال المشرکین و مسالة مال الحربی، 286
کتاب الحیوان، 79
کتاب الخراج، 79، 82
کتاب خلق السموات والأرض، 173
کتاب المبعث، 98
کتاب المعارف، 78
کتاب المغازی، 40، 82، 173، 175، 182، 183، 214، 329، 376
کتاب یَجمع المبتداء و المغازی و الوفات و الرّده، 98
کثیر
بن إسماعیل، 194
کثیر النّواء، 181، 184، 194، 200، 203، 207
کُراع الغَمیم، 22، 364
کرون، 12، 325
کرونه، 403، 405
کشّاف عن ابواب مراجع تحفة الاشراف بمعرفة
الاطراف، 376
کشف، 43
الکشف الخثیث عمّن رمی بوضع الحدیث، 80
کشف الظنون، 232
کشّی، 100، 159، 160، 161، 168، 214
کعب، 21، 59، 183
کعب
بن اسد، 59، 182، 205، 209
کعب
بن اشرف، 52، 53، 54، 55، 58، 59، 269، 288
کعب
بن مالک، 249، 251، 253، 254، 256، 283، 285، 290، 306، 307، 308، 310، 311، 313، 318، 322
کفایة الأثر، 157، 214
کلاعی، 45، 69، 82
کلب
بن وبرة، 190
کلبی، 29، 41، 42، 43، 45، 46، 47، 48، 50، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 69، 71، 72، 74، 75، 82، 356، 357
کلود کهن، 385
کلیسای ارتدکس یونانی، 397
کلیسای قدیس یوحنای، 404
کلیسما، 409
کلینی، 154، 163، 181، 183، 185، 198، 214
کمال، 98
کمال الدین و تمام النعمه، 107، 157، 182، 183، 187، 211
کنز العُمّال فی سنن الاقوال و الافعال، 25، 40
کنعان، 26
کنعانیان، 404
کوفه، 41، 42، 56، 159، 190، 191، 198، 251
کوک، 13، 265، 325، 403، 405
کالیب، 26
کیز، 241
کیس، 221
کیستر، 90، 91، 105، 176، 177، 233، 323
گادفروی، 244
گلدزیهر، 10، 11، 12، 46
گوتا، 233
گورک، 16، 325
گورکه، 8
گوستاو ویل، 9
گیوم، 112، 150
لئون کایتانی، 10
لباب، 42، 43، 57
اللباب فی تهذیب الانساب، 77
لسان العرب، 78
لسان المیزان، 15، 191، 211
لغات القبائل الواردة فی القرآن، 211
اللفظ المکرّم، 45، 58، 71، 80
لِکِر، 8، 16، 19، 97، 293، 304، 325
لوط، 202
لیتس، 15، 16
لیدن، 7
لیلة القدر، 185
ماتوک، 246، 247، 293
ماجیلویه، 199، 201
ماردین، 397
مارگارت دربل، 418
مارگولیوث، 244
مالک
بن انس، 65، 82، 118، 120، 129، 130، 132، 151، 154، 251، 252، 285، 286، 306، 315، 321، 329
مامقانی، 108
مایکل، 390، 391، 392
مایکل کوک، 12، 13، 221، 386، 420
مایکل لِکِر، 221، 241
مأمون، 163
المباهلة، 209
المبعث و غزوات النبی، 174
مجاهد، 54، 57، 59، 63، 66، 69، 72، 185
مجاهد
بن جبرالمکّی، 82
مَجْدی
بن محمّد المصری، 286، 329
مجلسی، 90، 155، 161، 163، 165، 168، 172، 173، 174، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 186، 189، 214، 223، 238
مجمع البیان، 180، 213
مجوسیان، 421
المحاسن، 98، 154، 206
محبّر، 42، 77، 279، 281، 327
محسن امین، 191
محسن
بن احمد بن معاذ، 204
محمّد صلیاللهعلیهوآله، 82، 176، 183، 184، 185، 189، 202، 210، 221، 222، 223، 224، 225، 226، 227، 228، 230، 232، 235، 236، 242، 243، 245، 258، 260، 263، 266، 270، 274، 275، 282، 283، 284، 285، 287، 288، 289، 291، 293، 296، 299، 300، 309، 315، 319، 321، 322، 324، 325، 326، 337، 338، 339، 344، 345، 350، 351، 357، 360، 361، 362، 363، 366، 367، 372، 373، 384، 385، 386، 388، 392، 393، 394، 396، 397، 398، 399، 400، 401، 402، 405، 407، 408، 417، 418، 420، 421، 424، 425، 426، 427، 428، 431
محمّد باقشیش ابو مالک، 116
محمّد
بن ابی عمیر، 195
محمّد
بن اسحاق، 95، 252
محمّد
بن ثور، 347
محمّد
بن الحسن بن زیاد، 195، 209
محمّد
بن الحسن الزباله، 97
محمّد
بن الحسین، 202
محمّد
بن خالد، 98
محمّد
بن زیاد، 162، 204، 205، 209
محمّد
بن زیاد الأزدی، 200
محمّد
بن زیاد بن عیسی، 208
محمّد
بن زیاد بیّاع السّابری، 203
محمّد
بن سابق، 250، 261، 262، 265
محمّد
بن سلام جمحی، 160
محمّد
بن سَلَمه، 252، 276، 277، 278، 287، 315
محمّد
بن سلیمان، 252
محمّد
بن سنان، 195
محمّد
بن عبدالاعلی، 227
محمّد
بن عبداللّه بن زرارة، 203
محمّد
بن عبد اللّه بن عتّاب، 113
محمّد
بن عثمان، 95
محمّد
بن عثمان بن شیبه، 95
محمّد
بن علیّ بن ابی شعبة الحلبی، 195
محمّد
بن علی بن شاذان القزوینی، 198
محمّد
بن علی الکوفی، 199
محمّد
بن عمر واقدی، 46
محمّد بن عمرو بن علقمه، 36
محمّد
بن عمیر، 163
محمّد
بن فلیح، 119، 126، 128، 252، 280
محمّد
بن کعب قرظی، 344
محمّد
بن مروان، 200، 206
محمّد
بن مروان سدّی، 43
محمّد
بن مسلم، 192، 195، 200، 202، 209
محمّد بن مسلمه، 183
محمّد
بن الولید الخزّاز، 204
محمّد
بن ولید شباب الصیرفی، 207، 210
محمّد
بن یحیی، 208
محمّد الحلبی، 195، 199، 204
محمّد الحمیری، 204
محمّد کلبی، 41، 42، 48، 71
محمّد الواسطی، 201
محمّد والدمن، 111، 112
محیّصة
بن مسعود، 69
مخارق
بن عبداللّه، 32
مختصر، 26، 34
مختصر تاریخ دمشق، 38، 227، 237
مدرّسی، 161
مدینه، 29، 30، 33، 41، 48، 49، 52، 54-56، 60، 62، 65-67، 73، 78، 131، 132، 136، 137، 146، 147، 157، 172، 189، 221-223، 225، 230-232، 234، 236، 252، 254، 275، 279، 282، 293، 296، 299، 309، 317، 324، 337-339، 345، 351، 357، 359، 360، 405
مرآة الجنان فی معرفة ما یُعتبر من حوادث الزمان، 82
مراغی، 224، 225
مراغی، زینالدین ابوبکر بن حسین، 238
مرسباس، 401
مُرسی الطاهر، 311، 329
مرو، 410
مروان، 22، 345، 355، 411
مروان
بن حَکَم، 21، 70، 273
مریم علیهاالسلام، 203
مزّی، 82، 227، 376
مسائل الإمامة، 214
المستدرک علی الصحیحین، 33، 40، 82، 133، 151
مسجد جامع بصره، 227
مسجد عرق الظبیه، 29
مسعود
بن رخیله، 176
مسعود
بن سِنان، 270، 293
مسعودی، 98
مسلم، 35، 40، 63، 70، 82، 141
مسلمانان، 20، 21، 29، 36، 64، 169
مسلمة
بن عبدالملک، 397
مسند، 33، 35، 36، 38، 39، 60، 63، 64، 65، 67، 70، 78، 81، 264، 328، 343، 345، 352، 375
مسند احمد بن حنبل، 21، 23، 29، 36، 133، 141، 151
مسند حُمَیدی، 251
مسند رویانی، 249
مسند طیالسی، 151
مسور، 22، 355
مسور
بن مخرمه، 21، 373
المسیب، 130
مسیحی، 400
مسیحیان، 16، 169، 182، 399، 401، 421
مشکل، 21، 44
مشکل الآثار، 39
مصر، 26، 398
مُصعب بن مقدام، 250، 260، 265، 267
مصنّف، 21، 23، 25، 35، 38، 39، 36، 60، 64، 66، 129، 132، 133، 136، 137، 145، 146، 147، 150، 151، 165، 251، 262، 274، 321، 327، 341، 345، 350، 352، 356، 375، 376
مطلع البدور، 159، 211
معارف، 42، 64، 212
معانی، 48، 63، 65، 66، 75
معانی الأخبار، 199، 208
معانی القرآن، 81
معاویه، 393
معاویة
بن عمّار الدُّهنی، 166، 195، 208
معتمر بن سلیمان، 227
معجم، 133، 135
معجم الأدباء، 191، 214
معجم البلدان، 214
معجم رجال الحدیث، 191، 213
المعجم الکبیر، 39، 251
المعرفة و التاریخ، 168، 214
المعلّی، 206، 207، 209، 210
معمر، 23، 63، 67، 130، 131، 134، 135، 136، 146، 147، 157، 252، 269، 272، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 279، 280، 281، 283، 282، 284، 286، 287، 306، 315، 316، 347، 350، 351، 352، 353، 357، 368، 373
معمر
بن راشد، 22، 35، 128، 133، 252، 269، 347
مغازی، 63، 65، 68، 69، 95، 122، 125، 151، 172، 255، 297، 311، 329، 359، 371، 372
مغازی، ابان بن عثمان، 175
مغازی ابن اسحاق، 72، 73
مغازی ابو مالک، 118، 121، 129، 131، 133، 135، 140
مغازی رسول اللّه، 376
مغازی عطاردی، 95
مغازی علی بن ابراهیم قمی، 173، 174
مغازی کلبی، 43
المغازی لابن اسحاق، 108
المغازی موسی بن عقبه، 110، 113، 116، 117، 119، 142، 144، 279
مغازی واقدی، 9، 24، 28، 29، 245، 316، 321
مغلطای، 42، 45، 282، 239
مغیرة
بن شعبه، 358
مفتاح السعاده و مصباح السیاده، 81
مقاتل
بن سلیمان، 34، 40، 42، 49، 52، 57، 59، 62، 63، 69، 72، 82، 425
مقاتل الطالبیّین، 190
مقالات الإسلامیّین، 168، 182، 212
مقتل ابن ابی رافع، 311
مقداد، 25، 27، 28، 32، 33، 34، 35
مقداد
بن عمرو، 30
مقدّمهای بر حدیث، 43
المقدّمة فی اصول التفسیر، 77
مکرز
بن حفص، 343، 357، 359
مکّه، 20-23، 29، 31، 49، 52، 55، 56، 58، 59، 61، 62، 117، 133، 134، 136، 146، 161، 189، 209، 221، 222، 224، 225، 228، 230، 231، 232، 236، 252، 254، 312، 337، 338، 343، 344، 345، 353، 356، 358، 359، 360، 369، 421
مکّیان، 36
الملل و النحل، 213
ممقانی، 100
مناجاة إیلیا، 203
مناقب، 98
مناقب آل ابی طالب، 107، 184، 189، 211
مناقب ابن شهر آشوب، 205
منبَّه، 235
منبّه بن حجّاج سهمی، 229
منتخب، 113، 115، 116، 117، 118، 119، 120، 121، 122، 123، 124، 126، 128، 133، 136، 139، 140، 142، 143، 145، 146، 148، 149
منتخب بیهقی، 119
منتخب المغازی، 110
منتظم، 301
منتهی المقال، 159، 161، 162، 163، 167، 168، 173، 174، 186، 192، 193، 194، 195، 198
منذر
بن عمرو، 231
منهاج الکرامه، 171
مَنْهر عین، 271
مواهب، 42، 45
المواهب اللدنیه بالمنح المحمدیه، 81
موتزکی، 16، 19، 117، 165، 241، 355
موتسکی، 8
موسوی بجنوردی، کاظم، 213
موسی علیهالسلام، 7، 25، 26، 36، 186، 202، 203، 395
موسی، 60، 61، 126، 127، 128، 129، 131، 132، 133، 134، 136، 137، 138، 145، 146، 147، 279، 280، 281، 283
موسی بن اکیل، 179، 195، 200
موسی
بن عبدالرحمان المسروقی، 255، 291
موسی
بن عقبه، 60، 61، 63، 64، 65، 69، 73، 110، 112، 113، 116، 118، 119، 120، 121، 123، 124، 125، 128، 142، 143، 144، 151، 252، 164، 252، 265، 279، 280، 281، 282، 283، 284، 302، 313، 315، 329
موسی نمیری، 181، 203
موطّأ، 65، 82، 129، 130، 151، 251، 285، 286، 321، 329
مولی بنی جریر، 192
مونتگمری وات، 11
موهوب
بن منصور بن مفرّج، 388
مویر، 244
مهاجر، 30
مهاجران، 64، 65، 66، 68، 72
المهدی، 390، 399، 408، 410
مهدی قائم(عج)، 160، 187
مهلب
بن ابی صفره، 162، 199
میزان الاعتدال، 191، 213
میکائیل، 401، 402
ناشئ، عبداللّه بن محمّد، 214
نافع، 69، 128، 129، 130، 131، 132
ناووسیّه، 161
نبهانی، 108
نُبیه بن حجّاج سهمی، 229، 235
نجاشی، 108، 159، 160، 161، 162، 167، 174، 190، 198
نجاشی، احمد بن علی، 214
نسائی، 21، 23، 33، 36، 40، 42، 82، 376
نشر المحاسن، 229، 230، 237
نضر
بن حارث عبدری، 229، 235
نعمان
بن عبداللّه بن کعب بن مالک، 306، 308
نعمان الرّازی، 195، 206، 208
نوبختی، حسن بن موسی، 214
نوح علیهالسلام، 187، 179
نورالقبس، 42، 83
النور المبین فی قصص الانبیاء، 212
نولدکه، 140، 222، 423
نویری، 301
نهایه، 225
النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، 237، 301
نیجمگن، 7
نیشابوری، 46، 82
نیمْوِگِن هلند، 112
نیوبی، 245، 246، 247
وات، 244، 294
واحدی، 33، 36، 40، 48، 52، 82، 342
واحدی، علی بن احمد، 376
الوافی، 42، 81، 167، 191
واقدی، 15، 24، 25، 27، 28، 29، 43، 63، 65، 68، 69، 74، 88، 89، 95، 101، 102، 104، 156، 159، 166، 168، 172، 173، 176، 177، 182، 183، 189، 190، 244، 245، 246، 255، 256، 293، 296، 297، 298، 302، 304، 305، 306، 308، 309، 311، 316، 337، 345، 353، 360، 361، 366، 371، 372، 374
واقدی، محمّد بن عمر، 40، 82، 214، 329، 376
واقعه حَرّه، 118
وانسبرو، 12، 13، 177
وداد قاضی، 8
وسیط، 33، 36، 40
الوشّاء، 184، 206، 207، 209، 210
وفاء، 29، 60، 63، 71
وفاء الوفا، 39، 80، 224، 225، 231، 238
وفیات، 42، 43، 78
وُلْد البَرکْ، 281
ولش، 417، 418، 424
ولید، 208، 253، 311، 408
ولید
بن عبدالملک، 345
ولید
بن مسلم، 45، 253
ولید قیسیه، 116
ووستنفلد، 129، 135
ویلیام م. وات، 222
هارالد موتزکی، 153، 221
هارون علیهالسلام، 28، 209
هارون الرّشید، 163، 394، 408
هانری لامنس، 10
هاوتینگ، 369، 431
هشام، 42، 356، 362، 371، 373
هشام بن سالم، 209
هشام بن عروه، 25، 137، 138، 147، 342، 355، 356، 357، 361، 363، 372
هشام پسر کلبی، 44
هشام جوالیقی، 163
الهمدانی، 208، 210
هننیُشع، 402
هوازن، 405
هوروویتز، 118
هورویتز، 320، 323
هومر، 411
هویلند، 8، 16
هویلند، رابرت، 384
الیاس علیهالسلام، 181
یافعی، 42، 82
یاقوت
بن عبداللّه رومی، 214
یثرب، 229، 230، 235، 291، 390، 391، 392، 421
یحیی، 45، 63، 64، 67، 68، 69، 70
یحیی
بن آدم، 82، 250، 266، 285
یحیی
بن ابی زائده، 250
یحیی
بن ابی العلاء، 195، 205
یحیی
بن زکریا بن ابی زائده، 266
یحیی
بن عبداللّه، 159
یحیی
بن عدی، 411
یحیی
بن عمر، 206
یحیی
بن یحیی، 151، 285
یحیی الحلبی، 203
یرار، 16، 98، 108، 117، 153، 175
یرموک، 27
یزید
بن ابی حبیب مصری، 31
یزید
بن امیّه، 358
یزید
بن زُرَیع، 28
یزید
بن هارون، 137، 147
یزید دوم، 398، 408
الیُسَیْر
بن رِزام، 311
یعقوب، 170، 180
یعقوب اورفایی، 390، 392، 393، 395
یعقوب
بن شعیب، 195، 202
یعقوب
بن مَعین، 118
یعقوبی، 27، 40، 101، 162، 189، 190، 368، 390
یعقوبی، ابو رائطه، 402
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، 214، 376
یغموری، 42، 83
یوحنّای دمشقی، 384، 397، 399، 401
یوسف علیهالسلام، 180
یوسف
بن اسحاق، 249، 262-265، 267، 310
یوسف
بن اسماعیل النبهانی، 86
یوسف
بن موسی، 258
یوشع، 26
یوم الاحزاب، 51، 54-56، 57، 59، 60، 61
یوم حنین، 194
یوم الخندق، 57، 59
یوم قریظة، 58
یونس
بن بُکَیر، 95، 166، 276، 278
یهود، 182
یهودی، 51، 55، 99، 182
یهودیان، 41، 47، 48، 49، 50، 52، 54، 58، 60، 61، 62، 68، 69، 72، 129، 130، 132، 169، 271، 274، 421
یهودیان خیبر، 58، 69، 131، 132، 245