ghaemiyeh.com
سیره پیامبرانه شهدا
کد: با پیامبر 41
نویسنده: رضا آبیار
ویراستار: محمدصادق دهقان
تهیهکننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
چاپ: نگارش
نوبت چاپ: اول / 1389
شمارگان:
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.ir
تلفن: 2919670-0251 دورنگار: 2915510
شابک: 6-8-96873-964ISBN: 964-96873-8-6
پدیده جهانیسازی فرهنگی بر آن است تا انسان معاصر را به انسانی بیهویت، بیالگو و بیفرهنگ تبدیل کند. در مقابل این پدیده، نخبگان فرهنگی ملل مختلف برای هویت بخشیدن به زندگی انسانی، میکوشند نام و یاد قهرمانان تاریخی و ملی خویش را زنده نگاه دارند و برای تحقق این مهم، تاریخ خود را میکاوند. این تلاش برای نجات انسان از گردابی است که سردمداران استکبار در دهکده به اصطلاح جهانیِ خود ایجاد کردهاند. در این دهکده، انسان، خودباخته و بدون پشتیبان دینی و ملی است. ازاینرو، به آسانی در مقابل استیلایِ فرهنگ مهاجم، سر تسلیم فرود میآورد، رنگ میبازد و با خویشتن، بیگانه میشود.
فرهنگ غنیِ شیعه همواره الگوهایی را به تاریخ بشر معرفی کرده است که نه تنها سرمشقی برای پیروان خود، بلکه چراغ هدایت و سعادت ملتهای دیگر نیز بودهاند؛ چون از سرچشمه سیرت پاک نبوی صلیاللهعلیهوآله سیراب شدهاند. حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله، بالاترین و باارزشترین اُسوه بشریت است؛ پیامبری که خداوند متعال، او را سرمشق و مقتدای انسان معرفی میکند:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ اْلآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثیرًا. (احزاب: 21)
برای شما در رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، نمونه و سرمشق نیکویی برای پیروی است برای آن کسی که به خدا و آخرت امیدوار است و خدا را بسیار یاد میکند.
نیز میفرماید:
وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا... . (حشر: 7)
آنچه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به شما میفرماید، بگیرید و از آنچه شما را بازمیدارد، دوری کنید.
میدان نبرد ایران و عراق، بستری بود برای ظهور قهرمانانی که هشت سال جنگ نابرابر را به دفاعی مقدس تبدیل کردند و در آن، خصلتهای جوانمردی، ازخودگذشتگی، خودباوری و دنیاگریزی را شکوفا ساختند. فرزندان خمینی رحمهالله مانند مقتدای خود، سیره و منش پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله را سرمشق خویش در زندگی قرار داده بودند تا خود را به شخصیت و سیره انسان کامل که همان وجود مقدس اهلبیت علیهمالسلام است، نزدیک کنند. مقام معظم رهبری فرموده است:
او [امام خمینی] به همه فهماند که انسان کامل شدن، علیوار زیستن و تا نزدیکی مرزهایِ عصمت پیش رفتن، افسانه نیست.(1)
به طور کلی، جامعه امروز ما نیازمند کاوش تاریخی برای پیدا کردن الگو نیست. شهدا میتوانند چراغ روشنی برای جامعه اسلامی ما باشند. شهدا نه افسانهاند و نه زاییده وَهْم و تخیل بشر. آنها شاید همان همبازیها، همکلاسیها یا همرزمان ما بودهاند و شاید هم در همسایگی ما زندگی میکردند. بستگان و فرزندانشان نیز هنوز با من و شما چهره به چهره میشوند. پس چه الگویی بهتر و نزدیکتر از شهدا. آنهایی که خود را به مرز انسان کامل و مقام خلیفهاللهی نزدیک کردند و غزل عرفان و مثنوی اخلاق عملی را سر دادند. در این نوشتار، سیرت عملی شهیدان در خانواده بررسی میشود تا از این (2)رهگذر، با توجه بیشتر به نهاد مقدس خانواده به عنوان اولین جایگاه تربیتی در اسلام، سرمشقهایی برای شکوفایی این کانون مهم اجتماعی معرفی شود.
پس از بیان کلیاتی در مورد موضوع پژوهش در فصل نخست، احادیثی را از پیامبر اعظم اسلام میآوریم و با نقل جلوههای رفتاری آن بزرگوار در موردِ سه اصلِ مهمِ نظم، دنیاگریزی در زندگی و دوری از گناه، به ضرورت و اهمیت این سه مسئله مهم در خانواده پی میبریم. آنگاه به این پرسش پاسخ خواهیم داد که شهیدان برای اداره، تنظیم و کنترل زندگی خویش در این سه مورد از چه راهکارهایی بهره میبردند؟ در ادامه، از شیوه رفتار شهیدان با والدین، همسر و فرزندان آگاه میشویم. در پایان نیز پیشنهادهایی برای برنامهسازی در رسانه ملی آمده است.
الگوها بر شکلگیری آداب و سنن جوامع بشری اثر قابل ملاحظهای میگذارند. الگوها در پیشرفت یا انحراف و انحطاط ملتها نقش بسزایی دارند. خداوند متعال از ابتدای زندگی بشر، مسئله پیروی از الگوهای صالح را مطرح کرده و در سیر تاریخ، به تناسب هر ملتی، الگویی را برای ایشان فرستاده است تا بتوانند راه تکامل را بپیمایند. جامعه ما، الگوهای بینظیری را در طول تاریخ به خود دیده است که همگی در پیروی از بهترین مخلوقات الهی؛ یعنی وجود مقدس پیامبر اعظم اسلام و خَلَف صالحش، سرآمد بودهاند.
خداوند در قرآن از شهیدان به نیکی یاد کرده است. با توجه به محبوبیت ایشان در میان افراد جامعه، یکی از بهترین و مؤثرترین راههای الگوآفرینی برای نسل جوان، معرفی زندگی و سیر و سلوک این دلاورمردانِ عرصه ایثار و اخلاق است. در این نوشتار با مطرح کردن ظرافتهای اخلاقی شهیدان در خانواده، راه الگوپذیری افراد از آنان هموار میشود.
### هدف پژوهش
با توجه به نیاز جامعه امروز به ویژه خانوادهها به الگویی مناسب برای بهتر زندگی کردن، شهیدان، بهترین و نزدیکترین الگو برای نسل امروز هستند که آموزههای حیاتبخش پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله را در سه محور والدین، همسر و فرزندان به عنوان حساسترین قشر جامعه (خانواده) میتوان در قالب سیره عملی شهیدان به مردم معرفی کرد.
پس از پایان جنگ تحمیلی، دشمنان قسمخورده انقلاب، هجوم خود را به نظام اسلامی ادامه دادند و برای رسیدن به اهداف شومشان، اینبار از ابزار دیگری به نام تهاجم فرهنگی در قالب یک جنگ خاموش استفاده کردند. تهاجم فرهنگی به مراتب از جنگ نظامی، خطرناکتر و ویرانگرتر است. دشمن با صرف مبالغ کلان، با استراتژی حمله به مقدسات و راهاندازی شبهههای اعتقادی و اخلاقی را در مبارزه با نظام و مردم ما در پیش گرفته است. با عنایت به این مهم، ضرورت توجه بیشتر به کانون خانواده مشخص میشود که به عنوان مهمترین نهاد اجتماعی در تربیت دینی فرزندان و آشنایی آنان با معارف و آموزههای اسلامی نقش کلیدی دارد. در این راستا، تبیین و انتشار سیره عملی شهیدان آن هم با تطبیق جلوههای رفتاری پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهمیتواند یکی از مهمترین و اثرگذارترین راههای مقابله با دشمن و نهادینه کردن اخلاق اسلامی در خانوادهها باشد.
### پرسش های پژوهش
پیش از ورود به مباحث اصلی، به این پرسش، پاسخ داده خواهد شد که آیا اساسا سیره عملی شهیدان میتواند راهگشای خانوادهها در تقویت روحیه ایمان و حفظ ارزشها باشد؟
سپس به پرسشهای زیر پرداخته میشود:
شهیدان برای اداره، تنظیم و کنترل زندگی چه مواردی را رعایت میکردند؟ (به چه مواردی بیشتر توجه داشتند؟)
رفتار شهیدان در برخورد با والدین در شرایط مختلف چگونه بود؟
شهیدان در برخورد و رفتار با همسر چه نکتهها و ظرافتهایی را به کار میبردند؟
شهیدان تا چه اندازه به مسائل دینی، آموزشی و تربیتی فرزندان اهتمام میورزیدند؟
بهکارگیری ظرافتهای اخلاقی شهیدان در خانواده چه آثاری را به دنبال دارد؟
ادبیات شهید و شهادت، پیشینه گستردهای دارد؛ زیرا از صدر اسلام تاکنون، حفظ اسلام و ملتهای اسلامی در گروِ ترویج و گسترش روحیه شهادتطلبی و پرورش شهادتطلبان بوده است. ازاینرو، در آثار مختلف تاریخی، ردپای فرهنگ شهید و شهادت به چشم میخورد، به گونهای که در هر اثری از آثار ملل گذشته، به دلاورمردیهای مردان شهادتطلب اشاره شده است. با همه اینها، تا امروز در کمتر اثری به نقش شهیدان به عنوان الگو اشاره کردهاند و آنچه به نگارش درآمده، بیشتر در حوزه خاطرات و زندگینامه است. بیان نکتهها و ظرافتهای اخلاقی شهیدان به ویژه در بخش خانواده روشن میکند که شهیدان تا چه اندازه، خود را به آنچه دین از انسان خواسته است، نزدیک کردهاند. میدانیم خدا نیز وعده خود را در مورد هرکس که با او باشد، عملی میکند و شهیدان با عمل به آموزههای گهربار اسلام، مُزد جهاد اکبر و جهاد اصغر را دریافت کردهاند.
شاید انسانها در زندگی خانوادگی خود، از ویژگیهای خوبی برخوردار باشند، مانند اینکه صبور و باگذشت باشند یا در تربیت فرزندان موفق بوده و از والدین خود حرفشنوی کامل داشته باشند. در واقع، چنین افرادی با ادای وظیفه انسانی خود میکوشند زندگی آرام و مطلوبی را برای خانواده خویش فراهم آورند. منظور از ظرافتهای اخلاقیِ شهیدان در این پژوهش، تنها بیان صفات پسندیده در رفتار نیست، بلکه منظور، بیان لطایف و جلوههای ویژه سیره شهیدان در بهکارگیری صفات حسنه است؛ رفتارهایی که انجام آنها برای بیشتر انسانها در محیط خانه نسبت به والدین،
همسر و فرزندان شاید کار چندان آسانی نباشد. این ظرافتها، قطرهای از دریای بیکران صفاتِ ارزشمند نبوی صلیاللهعلیهوآله است.
شهید به معنای کشته شده در راه خدا؛ آنکه در راه خدا به شهادت دست یافته یا کسی که ملکوت خداوند را مشاهده میکند(1)و نیز به معنای آگاهی و حضور و گواه و گواهیدهنده است.(2)شهادت به مرگ انسانی گفته میشود که با توجه به خطرهای احتمالی یا ظنّی یا یقینی فقط به خاطر هدفی مقدس و انسانی و به تعبیر قرآن کریم، «فی سبیلالله» از آن استقبال میکند. شهید، واژهای است که در اسلام قداست خاصی دارد. از نظر اسلام، مقام و درجه شهید، عالیترین درجات و مراتب انسانی است. شهید، قداست خود را از فدا کردن آگاهانه هستیاش در راه هدفی مقدس کسب میکند. شهیدان، جمع شهید و به همین معناست.(3)
به مجموعهای از افراد شامل پدر، مادر و فرزندان گفته میشود که در یک مکان یا چند محل به صورت وابسته با هم زندگی میکنند. خانوادهها در بیشتر جوامع از ارکان جامعه به شمار میآیند. در دین ما از خانواده به عنوان کانون مهر و محبت و تربیت افراد یاد میشود و از ارزش و اهمیت خاصی برخوردار است.
یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ. (حجرات: 13)
ای مردم، بیتردید، ما همه شما را از یک مرد و زن [آدم و حوا] آفریدیم و شما را قبیلههای بزرگ و کوچک قرار دادیم تا همدیگر را بشناسید. به یقین، گرامیترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست. همانا خداوند بسیار دانا و آگاه است.
تقوا به معنای حفظ و نگهداری خود از هرج و مرج و انحراف است که لازمه زندگی هر فردی است. در مکتب قرآن، تقوا بهترین زاد و توشه انسان از این دنیاست.(1)تقوا، بهترین لباسی است که نقایص و زشتیها را پنهان میکند.(2)تقوای مکتبی آن است که انسان را از آنچه دین، گناه و خطا و زشتی میپندارد، حفظ کند. در این میان، آنچه در نهادینگی تقوا در وجود فرد، بیشتر از دیگر صفات خودنمایی میکند، دوری از گناه، ساماندهی و نظم در امور و دوری از دنیا و تجملهای مادی است. یکی از جلوههای نورانی زندگی شهیدان که از آغاز تا پایان زندگی ایشان نورافشانی میکند، رعایت و دقت نظر در انجام همین سه اصل مهم و اثرگذار است. استفاده از روشهای دقیق و مناسب برای پیشگیری از گناه در محیط خانواده و روابط خانوادگی، برنامهریزی روزانه برای همه امور زندگی و فراگیر کردن آن در محیط خانواده و راضی بودن به امکانات مورد نیاز برای یک زندگی ساده خدامحور، از جمله ظرافتهای اخلاقی شهیدان در زندگی است.
والّذین لا یَشْهَدونَ الزّورَ و إذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً. (فرقان: 72)
و آنان که در مجالس باطل شرکت نمیکنند [و شهادت دروغ نمیدهند] و چون بر لغو و ناپسندی بگذرند، با بزرگواری میگذرند.
محیط خانواده، محل رشدِ روحی، معنوی و فکری اعضای خانواده است. رفتارهایی که در این محیطِ حساس از افراد سر میزند، در شکلگیری روحیه اعضای خانواده نقش مهمی دارد. برای سالمسازی محیط خانواده و فراهم ساختن زمینه مناسب رشد معنوی اعضای آن، علاوه بر اینکه هر یک از آنها از گناه پرهیز میکنند، باید با امر به معروف و نهی از منکر یکدیگر را از لغزشها باز دارند.
اسلام، امر به معروف و نهی از منکر را برای سالمسازی بستر تربیتی افراد به عنوان یکی از واجبات دین مطرح کرده است. اسلام چنان به جلوگیری از گناه (نهی از منکر) اهمیت میدهد که پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله، کسانی را که پیش چشمشان گناهی صورت گیرد، ولی واکنشی از خود نشان ندهند، بیدین معرفی میکند. آن حضرت فرمود: «خدای متعال بنده ضعیفی را که دین ندارد، دشمن دارد.» پرسیدند: مؤمن ضعیفی که دین ندارد، چه کسی است؟ حضرت فرمود: «آن کس که گناه میبیند، ولی نهی از منکر نمیکند».(1)
در نظر گرفتن رضای خداوند و عمل به دستورهای اسلام بدون توجه به تعارفهای معمول خانوادگی، از جمله ظرافتها و مهمترین دلایل موفقیت شهیدان در انجام این فریضه مهم دینی در محیط خانواده است.
1) [1] . محمد بن حسن حر عاملی، وسائلالشیعه، قم، مؤسسه آل البیت، 1414 هـ . ق، چ 2، ج 16، ص 122، ح 21139.
شهید محمدحسن فایده در اسفندماه 1338 در بیرجند متولد شد. وی در دامان مادری پاک پرورش یافت و پس از سپری کردن دوران تحصیل و دریافت دیپلم، به عضویت سپاه پاسداران درآمد. با آغاز جنگ، راهی جبهه شد و در مسئولیتهای مختلف انجام وظیفه کرد. سرانجام در حالیکه چشم به راه آمدن فرزندش بود، با مسئولیتِ معاون تیپ جوادالائمه مشهد در فروردین 1362 در عملیات _والفجر یک _به یاسهای معطر دشتِ _خوزستان _پیوست.(1)
همسر این شهید بزرگوار در مورد حساسیت او نسبت به مسئله گناه در خانواده میگوید: «روزی سفره را پهن کردیم و با هم مشغول خوردن غذا شدیم که از من پرسید: چه خبر؟ من هم شروع کردم به صحبت از رفتنم به منزل یکی از اقوام و خریدهایشان. یکباره دیدم بین حرفهای من بلند شد و با حالت خاصی از من پرسید: آیا چیزی کم آوردهام؟ گفتم: نه! اتفاقا زیاد هم است. بعد نگاهی به سفره انداخت و با نرمی خاصی گفت: شما بهتر از من میدانید که غیبت کردن؛ یعنی گوشت مرده برادر خود را خوردن. دوست داری چنین گوشتی روی سفرهمان باشد؟ پس بیا غیبت نکنیم».(2)
در سال 1342 در روستای کرباسک زابل، نوزادی متولد شد که سالها بعد، جوانی پُرشور و حماسهآفرین شد. شهید خمری تحصیلاتش را در رشته برق تا سطح دیپلم ادامه داد. پس از پیروزی انقلاب، مسئولیت انجمن اسلامی مدارس را برعهده داشت. در سال 1360 عضو سپاه پاسداران شد و در طول جنگ، مسئولیتهای زیادی را پذیرفت. در سال 1365 با وجود اینکه در آزمون_ دانشگاه امام حسین _علیهالسلام پذیرفته شده بود، ولی سنگر جهاد را بر آن ترجیح داد. سرانجام در سوم بهمن ماه 1365 در عملیات _کربلای _5 در خاک شلمچه بر زمین افتاد و مهمان افلاکیان شد.(1)
«یک روز، بیشتر دوستان و آشنایان دور هم جمع بودند تا دیداری تازه کنند. در حین صحبتها، یکی از حاضران غیبت کرد. عباس که در جمع حضور داشت، با چند جمله که برگرفته از آیات و روایات بود و با در نظر گرفتن شخصیت فرد گناهکار، با ظرافت خاصی، او را متوجه اشتباهش کرد و گفت: بویی میآید. همه متوجه عباس شدند و گفتند: چه بویی؟ بویی نمیآید. عباس گفت: خوب دقت کنید. اتفاقا بوی بدی هم میآید. به نظرم، بوی گوشتِ مُرده باشد. او در واقع با این جمله، همه ما را متوجه آیه قرآن کرد:
«... و لایَغْتَبْ بَعْضُکُم بَعْضاً أَیُحِبُّ أَحَدُکُم أَن یَأکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ...؛ ... و غیبت یکدیگر نکنید آیا شما دوست میدارید گوشت مرده برادر خود را بخورید؟ البته از آن کراهت دارید...». (حجرات: 12)
با این برخوردِ صحیحِ عباس، آن شخص به اشتباهش پی بُرد و صحبتش را قطع کرد».(2)
شهید حاج مصطفی طالبی در دوم خردادماه 1339 در همدان (ملایر) دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانیاش به مبارزه گذشته و پس از انقلاب، همه زندگیاش را وقف خدمت در سپاه کرده بود. با کمک دوستانش، سپاه ملایر را راهاندازی کردند. با آغاز جنگ تحمیلی، هم خودش و هم نیروهایش را وقف جنگ کرد و همسرش را به خانواده سپرد؛ همسری که گاهی ماهها حتی صدای مصطفی را هم نمیشنید. معاونت اطلاعات و عملیات قرارگاه نجف و فرماندهی گردان مسلم بن عقیل لشکر انصارالحسین از مسئولیتهای این شهید خستگیناپذیر در طول جنگ تحمیلی بود. او بارها مورد اصابت ترکش و سلاحهای شیمیایی قرار گرفت و تا مرز شهادت پیش رفت، ولی خدا میخواست زنده بماند و همین زخمهای سالهای جنگ، مَحملی شد برای عروج مصطفی. سرانجام جانباز سرافراز، مصطفی طالبی در حالیکه شب پیش از شهادتش همراه با دوستان شهیدش زایر کربلا شده بود، در تاریخ 31 خرداد ماه 1374 ردای شهادت پوشید و به درجه رفیع شهادت دست یافت.(1)
«همه دوستش داشتند به خاطر متانت و بردباری و خوشروییاش که گاهی همه را متعجب میکرد. در جمعهای فامیلی وقتی کسی بحثی میکرد که خلاف اعتقاد ما بود، اصلاً عصبانی نمیشد. میگذاشت قشنگ حرفهایش را بزند. بعد آرام آرام جواب میداد. دلیل میآورد و برایش مثال میزد. طوری از گناه و اعتقادات افراد جلوگیری میکرد که مجابکننده باشد. به حلال و حرام هم خیلی مقیّد بود. گاهی میشنید که فلان کس از اقوام اهل خمس دادن نیست. اگر یقین میکرد که خمس و زکات نمیدهند، میرفت منزلشان یا حَل میکرد یا خمس غذایی را که خورده بود، کنار
1) [1] . مرجان فولادوند، اینک شوکران 2، تهران، روایت فتح، 1385، چ 1، ص 9.
میگذاشت تا فضای خانه و خانواده آلوده نشود».(1)
مادر شهید میگوید: «بچه سوم را که خدا به ما داد، وضع سختی داشتیم. به دنیا که آمد، مریض احوال بود و خواباندنش زیر چادر اکسیژن. من هم حالم بدتر از بچه. بیمارستان، ما را مرخص کرد. با مصطفی و خواهرش آمدیم سَرِ خیابان تا تاکسی بگیریم و برویم منزل. آن روز راهپیمایی بود. هیچ ماشینی که ما را برساند، پیدا نشد. مصطفی همان روز ماشین سپاه تحویلش بود. بِهِش گفتم: کاش با همین ماشین میرفتیم، چارهای نیست. گفت: مال بیتالماله. دست من سپردهاند که کارهای گردان را انجام بِدَم، نه خانوادهام را سوار کنم. خیلی روی بیتالمال حساس بود. زمان جنگ هم یک کامیون خوراکی از کمکهای مردمی آوردند ریختند توی زیرزمین خانهمان تا مصطفی بین بچههای لشکر انصار تقسیم کند. یک روز مادرم خانه بود. میثم که گریه کرد، رفت یک شکلات کوچکی از زیرزمین آورد داد دست میثم. مصطفی که فهمید، خیلی ناراحت شد. بلافاصله رفت با اینکه روز جمعه بود، ولی کل شهر را گشته بود تا یک شکلات مثل همان را پیدا کند و بگذارد سَرِ جای آن شکلات».(2)
شهید یوسف کلاهدوز در دیماه 1325 در مشهد به دنیا آمد. دوران تحصیلی خود را با موفقیت به پایان رساند و پس از یک سال اقامت در خارج از کشور و آموختن زبان انگلیسی، در سال 1351 به کشور بازگشت و وارد ارتش شد. با پیروزی انقلاب به مراد واقعی خود رسید و با فرمان امام و یاری دوستانش، سپاه پاسداران را پایهریزی کرد و خدمات زیادی انجام داد. وی که قائم مقام سپاه پاسداران بود. سرانجام در مهرماه
1360 بر اثر حادثه سقوط هواپیما به درجه رفیع شهادت رسید.(1)
یکی از ویژگیهای مثبت و قابل توجه ایشان، حساسیت وی در مورد مسئله مَحرم و نامحرم بود. وی میگفت: «کانون خانواده را اعتقاد به رعایت این موضوع، سالم نگه میدارد.» حرفهایش نیز همان دستورهای ائمه علیهمالسلام بود. همسر شهید میگوید: «روزی برادر غلام حسینپور از گزینش آموزش و پرورش آمده بود تا تحقیقات اداریاش را کامل کند. زنگ دَر به صدا در آمد. من که احتمال میدادم ایشان باشند، گفتم: از گزینش آمدهاند. یوسف در حالیکه از جا بلند میشد، گفت: وقتی من اینجا هستم، ضرورتی ندارد که تو با نامَحرم روبهرو شوی. همیشه اینطور مواظبت میکرد تا گناهی صورت نگیرد. اگر عدهای از آشنایان و اقوام و دوستان هم میخواستند مثلاً مسئله حجاب یا دیگر مسائل دینی را کمرنگ کنند، او میگفت: بزرگان دین ما چنین دستور دادهاند و ما هم برای آسایش و آلوده نشدن زندگیمان باید رعایت کنیم».(2)
شهید یونس زنگی آبادی در سال 1340 در خانوادهای مستضعف در روستای زنگی آباد کرمان دیده به جهان گشود. به دلیل فوت پدرش، پس از سپری کردن مدت کمی از تحصیلاتش، به دنبال کار و تأمین زندگی خانوادهاش رفت. با پیروزی انقلاب به کردستان رفت و در سال 1360 لباس سپاه را پوشید. تمام زندگی او در جنگ خلاصه میشد. خاک شلمچه و عملیات کربلای 5، محل پرواز ملکوتی فرمانده دلاور _تیپ امام حسین (لشکر _41 ثارالله) بود.(3)
خواهر شهید زنگیآبادی میگوید: «اگر در خانواده ما کسی مسائل شرعی را رعایت
نمیکرد، حاج یونس آنها را راهنمایی [میکرد] و در مورد اهمیت آن توضیح میداد. گاهی هم به شیوههای دیگری، افراد خانواده و اقوام و خویشان را آگاه میکرد.
در زمان جنگ، چند بار حاج یونس به مرخصی آمد. معمولاً به افراد خانواده و آشنایان سَر میزد. اما مدتی بود که به منزل ما نمیآمد. به شوهرم گفتم که برو و از حاجی بپرس که چرا به منزل ما نمیآیی؟ شوهرم هم رفت و از حاجی در مورد علت نیامدنش را سؤال کرد. او در جواب گفته بود: هر وقت، حساب سال خودت را انجام دادی و بدهی خمس مالت را پرداختی، به خانهتان میآیم. وقتی موضوع را متوجه شدیم، شوهرم رفت و حساب مالش را انجام داد و خمس عقبماندهمان را پرداخت کرد. بعد از آن دوباره رفت و آمد حاج یونس به منزل ما شروع شد».(1)
شهید علی اصغر کلاته سیفری در سال 1338 در روستای کلاته سیفر در نزدیکی سبزوار به دنیا آمد. دوران تحصیل را در رشته برق به پایان رساند. با پیروزی انقلاب اسلامی، درحالیکه نام خود را در دفتر مبارزان انقلابی ثبت کرده بود، در سال 1359 به عضویت سپاه درآمد. جبهههای نبرد هیچگاه رشادتهای او را از یاد نخواهد برد. سرانجام به تاریخ 6/12/1362 در عملیات خیبر در حالیکه فرماندهی گردان جبّار را به عهده داشت، به درجه رفیع شهادت رسید.(2)
«از ویژگیهای شهید اصغر این بود که اگر کسی دهانش به دروغ یا غیبت آلوده میشد، به شدت ناراحت میشد و به او تذکر میداد. یک روز برای اینکه از انجام گناه بهویژه
دروغ و غیبت در محیط خانه جلوگیری کند، طرح جالبی در نظر گرفته بود. صندوقی درست کرده بود. همه اعضای خانواده را جمع کرد و بعد از بیان بَدی این دو گناه گفت: «هر کس از این به بعد، خدای نکرده دروغ گفت یا غیبت کرد، باید مقداری پول به عنوان جریمه در صندوق بیندازد. هزینه صندوق هم صرف کمک به جبهه و رزمندگان میشود».
این حرکت علیاصغر سبب شد همه اعضای خانواده ضمن اینکه از این گناهان دوری میکنند، به یکدیگر نیز در این مورد تذکر دهند».(1)
شب شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام، یکی از روستاهای شهر تهران شاهد تولد نوزادی بود که بعدها همه گفتند: «حسن شوکت پور در جنگ یک انسان کامل و متکی به الله بود.» هم در روستا به همراه پدر بیل میزد و هم به شهر میرفت تا درس بخواند. با پایان دوران خدمت سربازی، فعالیتهای انقلابی و سیاسیاش شدت گرفت. با شروع جنگ، درنگ نکرد و از همان اول جزو فرماندهان موفق جنگ بود. مدتی مسئول تدارکات _لشکر _14 _امام حسین _علیهالسلام بود. در _عملیات والفجر _8 با تیر کالیبر 50 قطع نخاع شد، ولی خدا میخواست تا سال 1368 زنده بماند. جنگ تمام شده بود و او به علت شدت جراحتها بستری بود. او منتظر وزیدن نسیم شهادت از بهشت بود که آن نسیم ملکوتی در 29 مردادماه 1368 وزیدن گرفت و او را آسمانی کرد.(2)
توصیه همیشگی او، دقت نظر در حلال و حرام بود و تلاش میکرد همیشه به دیگران
یادآوری کند. یکی از نزدیکان شهید بزرگوار میگوید: «یک روز من به همراه حسن از خیابان عبور میکردیم. کنار آن خیابان عدهای بساط میوهفروشی پهن کرده بودند. به میوهها که نگاه کردم، چشمم به جعبههای انگور افتاد. درشت و خوشرنگ بودند. به حسنآقا گفتم: اجازه میدهی کمی انگور بخریم؟ گفت: اگر دوست داری، عیبی ندارد، بخَر. من رفتم و قیمت انگورها را پرسیدم. کمی گران به نظر میرسید. از فروشنده نایلونی گرفتم، ولی با خودم گفتم بهتر است اول ببینم انگورش خوب هست یا نه. یک دانه انگور گذاشتم توی دَهَنم. دیدم بیمزه است. گفتم: شاید این یکی اینطور بوده. چند دانه دیگر هم خوردم. وقتی دیدم انگورها تعریفی ندارد، نایلون را گذاشتم سَرِ جایش و آمدم پیش حَسن. به من گفت: پولش را دادی؟ گفتم: پول چی؟! گفت: پول آن چند دانه انگوری که خوردی. همان جا بود که به خودم آمدم و از دقت و توجه او تشکر کردم».(1)
عبدالمهدی مغفوری در سال 1335 در کرمان دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی خود را با موفقیت به پایان رساند و پس از آن، با معدل عالی از دانشسرای فنی، فوق دیپلم برق را دریافت کرد. در روزهای اوج انقلاب، در صف مقدم مبارزان قرار داشت. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی با وجود اینکه در دانشگاه پذیرفته شده بود، ولی با تشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه درآمد. با آغاز جنگ تحمیلی، در قالب لشکر 41 ثارالله کرمان راهی جبهههای نبرد شد. سرانجام این فرمانده شجاع جنگ در سال 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره ام الرّصاص به درجه رفیع
1) [1] . همان، ص 86.
شهادت رسید.(1)
یکی از مسائلی که این شهید بزرگوار اهتمام ویژهای به آن داشت، دقت در ارتباط خود و نزدیکانش با نامحرم بود. همسر شهید خاطرهای را در همین مورد چنین به تصویر میکشد: «طی این چند سال که به خانواده ما آمد و رفت داشت، هرگز خواهران مرا به صورت ظاهر نشناخت؛ چون به جرئت میتوانم بگویم که حتی یکبار به صورت آنها نگاه نکرد. میدانستیم که از صدای آنها میفهمد کدام یک هستند.
یکبار به همراه خواهرم برای اقامه نماز به مسجد جامع رفته بودیم. قرارشد خواهرم با ایشان برگردد. نماز که تمام میشود، این بزرگوار جلو در مسجد قدم میزده تا خواهرم از مسجد بیرون بیاید و او را به خانه برساند. حدود نیم ساعت منتظر میماند. خواهرم از دور ایشان را میبیند و جلو میرود و میگوید: حاج آقا منتظر کسی هستید؟ ایشان بدون آنکه نگاه کند، میگوید: ببخشید خواهر، از خواهرها کس دیگری در مسجد مانده است؟ خواهرم میگفت به ایشان گفتم: حاج آقا من الآن نیم ساعت است از دور به شما نگاه میکنم. فکر کردم منتظر کس دیگری هستید. حاج مهدی عذرخواهی کرده بود و بیآنکه نگاهش را از زمین بردارد، به راه میافتد».(2)
سردار شهید علی شریفی در سال 1345 در تهران به دنیا آمد. با آغاز دوران راهنمایی، همراه با خانواده به مشهد رفت. شانزده ساله بود که به ندای امام خمینی رحمهالله برای حضور در جبهه لبیک گفت. بیست و پنج روز پس از اعزام، با تلفنی به والدینش، از آنان حلالیت طلبید و در عملیاتی که در منطقه چزابه شکل گرفته بود، شرکت کرد. وی در تاریخ
25 فروردین 1361 هنگام اجرای تک ایذایی علیه دشمن در عملیاتی با رمز «یا زهرا» به دیدار دوست شتافت.(1)
پدرش، توجه این نوجوان شهید شانزده ساله را به مسائل دینی و جلوگیری از ارتکاب گناه چنین به تصویر میکشد: «شهید علی، پسرم خیلی روی ناموس و مسائل شرعی حساس بود. از مدرسه که میآمد، به مادرش میگفت: مادر! مبادا خواهرم را برای خرید بفرستی درِ مغازه تا با مرد نامحرم حرف بزند. هر چه میخواهی، به خودم بگو تا برات بِخَرم. بگویی خرید کن، میکنم. بگویی لباس بشوی، میشویم. ظرف بشوی، میشویم، اما خواهرانم را به مغازه نفرست. اگر چیزی هم لازم داشتند، خودم برایشان میخرم. وقتی خواهرهایش میخواستند بروند مدرسه، آنها را تا دمِ درِ مدرسهشان همراهی میکرد تا حجاب و سربزیری برایشان ملکه شود از همان دوران نوجوانی».(2)
شهید محمود کاوه در اول خرداد 1340 در مشهد مقدس به دنیا آمد. از کودکی روحیه مبارزاتی داشت. سرِ کلاس درس به حرفهای معلمها توجه میکرد که چیزی نگویند خدا دوست نداشته باشد. در دوره راهنمایی، مبارزه با رژیم شاه را آغاز کرد. پس از پیروزی انقلاب، وارد سپاه شد. همه مأموریتهای مشکل مانند حفاظت خانه امام یا سرکوب منافقان را به او میدادند. معروف بود که هر کار نشدنی را انجام میدهد. وقتی وارد جنگ شد، از همان ابتدا مسئول محورهای عملیاتی بود و در چندین عملیات پیروزمندانه عمل کرد. چون سن و سالش کم بود، کسی باور نمیکرد این جوان، فرمانده عملیات باشد. سرانجام فرماندهی لشکری را پذیرفت که آن را «لشکر ویژه شهدا» مینامیدند. منطقه حاج عمران، روز 11 شهریور 1365 تاریخ تولد دوباره این
فرمانده بینظیر جنگ است.(1)
مادر شهید میگوید: «همیشه حواسش هم به اعمال و رفتار خواهرانش بود، هم من و پدرش. شاید دقتی که او داشت، ما نداشتیم. خانه که نمیآمد. یکبار خودم برای دیدنش رفتم تهران. شنیده بودم از منطقه برگشته. زخمی شده بود. رفتم بیمارستان ببینمش. فقط نشستم سیر نگاهش کردم. چند روزی ماندم آنجا. وقت برگشتن به آقای خرّمی گفتم: خواستی برگردی شهرستان مرا هم ببرید. آقای خرّمی راننده محمود بود. میخواست چند نفر دیگر از برادران پاسدار را هم ببرد. با این حال گفت: چشم حاج خانم. نگاهم به نگاه محمود افتاد. دیدم همینطور که روی تخت خوابیده، با چشماش داره یه جوری علامت میده که یعنی با خرّمی نرییا. حساب کار دستم آمد. چند دقیقه بعد، خرّمی گفت: برویم حاج خانم؟ محمود زُل زد توی چشمهام تا بشنود، منم گفتم: شما بروید، من فعلاً هستم. دیدم بَچَّم داره میخنده. آن خندهاش کُلی میارزید. تا دید با ماشین بیتالمال نرفتم، خوشحال شد».(2)
عبدالملک جروقی در سال 1341 در شهرستان میانه به دنیا آمد. از دوران نوجوانی به فعالیتهای دینی و فرهنگی میپرداخت و در سال 1361 وارد حوزه علمیه تبریز شد. پس از یک سال، در سال 1363 به حوزه علمیه ولی عصر تهران (مدرسه بُنابیها) رفت. در همان سال، لباس رزم بر تن کرد و فرمان امام را لبیک گفت و راهی جبهههای نبرد شد. پس از مدتی دوباره سنگر نظامی را با سنگر علم و دین تعویض کرد و پا به مدرسه علمیه گذاشت. با این حال، شور و عشق به پیکار برای نجات اسلام، او را بعد
از مدتی به مناطق عملیاتی کشاند تا اینکه در بهمن ماه 1365 در عملیات کربلای 5 در حوالی _نهر جاسم _هدف گلوله مستقیم مزدوران عراقی قرار گرفت و به لقاءالله پیوست.(1)
از همان نوجوانی به پاکی و صداقت شهرت داشت. روزی یک کیف حاوی کلید خانه و مقدار قابل توجهی پول پیدا کرد. مدت طولانی سراغ صاحبش را از همه میگرفت. با اینکه خیلیها اگر به جای او بودند، آن کیف را برمیداشتند، ولی او خیلی مقیّد بود تا اینکه بعد از یک سال صاحبش را پیدا کرد و کیف را به او داد. کار او درسی آموزنده برای اهل روستا بود.
پدرش نیز خاطرهای از حساسیت او به گناه و مسئله حرام و حلال دارد که چنین نقل میکند: «یک سال بخشی از زمین را گوجهفرنگی کاشته بودیم و محصول را فروخته بودیم. آخرِ فصلِ برداشت گوجه بود. همه بار را تقریبا چیده بودیم و خریدار محصول را بُرده بود. من و شهید عبدالملک روزی از میان شیارهای زمین که هنوز بوتههای گوجهفرنگی به طور پراکنده در آنها مانده بودند، عبور میکردیم. من دست بُردم و یکی از گوجهفرنگیها را چیدم تا بخورم. دیدم شهید گفت: پدر جان! مگر شما محصول این زمین را نفروختید. پس تا همه محصول را نبرد، نباید بخورید. اشکال دارد. حالا که سالها از شهادت او میگذرد، گاهی فکر میکنم که چهقدر شهید دقتنظر داشته و به دین خدا و مسائل حلال و حرام توجه میکرده است».(2)
شهید سپهبد علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان _درگز _از توابع استان خراسان دیده به جهان گشود. آخرین سال تحصیلات متوسطه را در تهران سپری کرد
و به دلیل علاقهاش، در سال 1343 وارد دانشکده افسری شد. در سال 1346 پس از گرفتن لیسانس علوم نظامی، در آن شرایط دشوار برای آموزش دوره توپخانه راهی _اصفهان _شد. در سال 1351 به عنوان افسر نمونه برای آموزش زبان انگلیسی به تهران رفت و در همان سال برای آموزش تخصصی توپخانه راهی امریکا شد. در امریکا از میان افراد حاضر از کشورهای مختلف جهان، نفر اول شد. سپس به ایران بازگشت و از همان ابتدا وارد حرکتهای انقلابی شد و تا پیروزی انقلاب در کنار مردم بود. با آغاز جنگ هشت ساله، در سال 1360 با حکم امام، فرمانده نیروی زمینی ارتش شد. او سیر فرماندهی را در یگانهای مختلف پیمود و جنگ را با سرافرازی پشت سر گذاشت. امیر دلها و مرد عرصه علم و جهاد در تاریخ 21 فروردین 1378 در حالیکه جانشین ریاست کل نیروهای مسلح بود، به آرزوی دیرینهاش رسید و به جمع دوستان شهیدش پیوست.(1)
مادر شهید میگوید: «پانزده سال بود که اسمم را برای حج نوشته بودم، اسمم درنمیآمد. به علی گفتم: علی جون، تو میتونی اسم من رو جلوتر بندازی. من زودتر برم مکه. بالاخره تیمسار مملکت بود و حرفش برو داشت. میگفت: عزیز جون! این چه حرفیه. تو هر وقت اسمت دربیاید، میری مکه. خدا خداست. دیر و زود که نداره. من برم حق یک نفر دیگه رو پایمال کنم که شما رو زودتر بفرستند. همیشه به حق خودت قانع باش. من اگر بروم پارتیبازی کنم و تو زودتر هم بروی، مکه خودت خراب میشود. آن موقع هیچی بهش نگفتم، ولی وقتی رفت، نشستم و گریه کردم که علی حرف من را گوش نکرد. البته آن موقع متوجه نبودم، ولی حالا که فکر میکنم، میبینم بچهام حق داشت، گناه کوچکی نبود».(2)
ماه رجب که آمد، نوری در خانه مذهبی ادریسی درخشید. دوم تیرماه 1345 بود. نامش را عبدالله گذاشتند. او در سایه تربیت صحیح پدر و مادر بزرگ شد و دوران تحصیلیاش را به خوبی سپری کرد. در دوران انقلاب، جوانان را به مبارزه و کسب اخلاق حسنه راهنمایی میکرد تا اینکه انقلاب پیروز شد. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت و تنها یک ماه پس از حضورش در جبهه، در تاریخ 3/12/1362 در تنگه چزابه به وصال معشوق رسید.(1)
مادر شهید عبدالله ادریسی میگوید: «خیلی نسبت به حجاب و پوشش خواهرهایش و مسئله گناه حساس بود. همیشه به آنها توصیه میکرد الگوی خود را حضرت زهرا علیهاالسلام و حضرت زینب علیهاالسلام قرار دهید و از او سرمشق بگیرید. یک روز تعدادی از اقوام به خانه ما آمده بودند. همه گرم صحبت بودند و هر کس از دری سخن میگفت. چشمم به عبدالله افتاد. دیدم کف دستهایش را روی گوشهایش گذاشته و خیلی آرام، ولی مضطرب نشسته. با تعجب از او پرسیدم: چی شده؟ گفت: هیچی شما داشتید با زبانتان گناه میکردید و من نمیخواستم گوش بدهم. روح بلند و بیآلایش عبدالله سبب میشد اطرافیان نیز به خاطر این توجه و حساسیت او دقت بیشتری در حرفهایشان داشته باشند».(2)
نظم و برنامهریزی در پیشرفت انسان و اعضای خانوادهاش نقش اساسی دارد. نظم و برنامهریزی برای اجرای برنامههای تربیتی والدین در محیط خانواده و رسیدن به هدفهای والای تربیتی بسیار ضروری است. با تقسیم و تنظیم اوقات زندگی، انسان میتواند بیشترین استفاده را از عمر و امکانات خود برای هرچه بهتر اداره کردن خانواده ببرد. در احوال پیامبر مکرم اسلام آمده است: «هنگامی که آن حضرت وارد خانه میشد، اوقات خویش را به سه قسمت تقسیم میکرد: قسمتی را برای عبادت، قسمتی را برای خانواده و قسمتی را برای خود...».(1)
سیره خانوادگی شهیدان ما نیز گویای این است که در سایه ایجاد نظم در زندگی، به موفقیتهایی دست یافتهاند. تنظیم اوقات شبانهروز، به وقت انجام دادن کارها و تأکید بر تمیزی و پاکیزگی فردی و گروهی، از مهمترین ظرافتهای اخلاقی شهیدان در این زمینه است.
22 دیماه 1346، تاریخ ولادت مردی از تبار حسین علیهالسلام است. متولد نجف، صادره از کربلا. پدر، روحانی و اهل تبلیغ بود. پس از چند سال، خانواده را به قم آورد. البته آنها اهل بوشهر بودند، ولی علاقه زیاد پدر به تحصیل علوم دینی سبب شد تا ساکن قم شوند. شهید محمدحسن هم در شهر مقدس قم تحصیلات خود را ادامه داد تا اینکه با رتبه عالی در رشته حقوق _دانشگاه قم _پذیرفته شد و سپس مدرک کارشناسی خود را دریافت کرد. از آن پس بود که خواندن دروس حوزوی را آغاز کرد. با پشتکاری که داشت، در حوزه علمیه به یکی از استادان موفق تبدیل شد. در همین زمان موفق شد
1) [1] . فیض کاشانی، محجهالبیضاء، قم، انتشارات اسلامی، بیتا، چ 5، ج 4، ص 160.
مدرک کارشناسی ارشد حقوق بینالملل خود را نیز به دست آورد. تسلط بر زبان انگلیسی که در طول 14 سال به صورت خودجوش فرا گرفته بود، از دیگر ویژگیهای این شهید بود. 28 اسفند ماه 1381 از طرف سازمان مدارس علمیه خارج از کشور برای تشکیل و تأسیس مدرسه اسلامی راهی کشور گویان(1)شد. پس از 2 سال فعالیت و مسلمان کردن صدها نفر از مردم آنجا با برنامههای مختلف دینی به زبانهای مختلف، در تاریخ 14 فروردینماه 1383 (2 آوریل 2004) افراد ناشناس او را ربودند. پیکر پاکش را که پیام شهادت سَر میداد، در اردیبهشت ماه همان سال پیدا کردند و پس از برگرداندن به ایران در گلزار شهدای قم به خاک سپردند.(2)
اطلاعات زیادی که از همه علوم به ویژه علوم دینی در اختیار داشت، نشانه نظم و برنامهریزی بالای او بود. خودش با برنامهریزی توانسته بود زبان انگلیسی را بیاموزد. شهید محمدحسن ابراهیمی آنقدر نظم و پشتکار داشت که همزمان با حضور در درس علمای قم، توانست به درجه کارشناسی ارشد حقوق بینالملل نیز دست یابد. همسر شهید در مورد دقت نظر وی در امور روزانه برای به موقع انجام شدن کارها میگوید: «هنگامی که وارد کشور گویان شدیم و قرار شد او مؤسسه علوم اسلامی را اداره کند، یک برنامهریزی درسی خیلی دقیق انجام داد، با تمام جزئیات. تمام کارهای روزانهاش را یادداشت میکرد. فهرست خریدها و هزینههایی که برای کالج (مؤسسه) شده بود، همه را ریز به ریز مینوشت. حتی کتابچههایی را تنظیم کرده بود که فهرست همه کلاسها و زمان تشکیل آنها و سرفصل هر دورهای در آن نوشته شده بود. این دقت و نظم او در کارها طوری کارها را پیش میبُرد که حتی گاهی غیرمسلمانها هم میآمدند
و در کلاسها شرکت میکردند».(1)
استاد مرتضی مطهری در خانوادهای روحانی در سیزدهم بهمن 1298 خورشیدی همزمان با 1338 هـ . ق در فریمان متولد شد. پس از فراگیری دروس ابتدایی در مکتبخانه، در سال 1311 برای فراگیری علوم دینی راهی مشهد شد. در مدت پنج سال، دروس منطق، فلسفه، حقوق و ادبیات عرب را با رتبه ممتاز پشت سر گذاشت. در سال 1315 برای تکمیل تحصیلات راهی قم شد. از سال 1319 به مدت 15 سال فلسفه و عرفان را در محضر امام خمینی رحمهاللهفرا گرفت و پس از آن در دروس خارج فقه و اصول استادان بزرگی چون علامه طباطبایی حاضر شد. وی از آن پس، شاگرد تراز اول و مورد علاقه علامه به شمار میرفت. از سال 1344 پا به عرصه فعالیت در دانشگاه گذاشت و اولین بار به عنوان استاد در دانشکده الهیات و معارف اسلامی در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت.
همزمان با تدریس و علمآموزی در محضر استادان، فعالیتهای مختلفی را در تهران و قم علیه رژیم شاهنشاهی سامان داد و بسیاری از شاگردانش را به دین و انقلاب علاقهمند کرد. به دلیل عملکرد سیاسی شدید و مبارزه با رژیم و همگام شدن با امام خمینی رحمهالله در رویداد 15 خرداد 1342، دستگیر و زندانی شد. مدتی پس از آزادی از زندان، برای ادامه تحصیل در حوزه دین و تشرف به محضر استاد خود امام خمینی رحمهالله، در سال 1355 راهی نجف اشرف شد. در آنجا در کنار درس و تحصیل، فعالیتهای چشمگیری را علیه حکومت شاهنشاهی صورت داد. در اوایل سال 1357 همراه با امام خمینی رحمهالله به پاریس رفت و تا پیروزی انقلاب اسلامی در کنار امام بود.
1) [1] . همان، صص 14 و 26.
پس ازآن نیز از طرف امام، مسئولیت تشکیل شورای عالی انقلاب اسلامی را پذیرفت. از این استاد بزرگ حوزه و دانشگاه، صدها اثر بینظیر در علوم مختلف به یادگار مانده است که برای همیشه مورد استفاده مردم خواهد بود. سرانجام این فیلسوف، متفکر و فقیه عالیمقام در 12 اردیبهشتماه 1358 به دست گروه مزدور _فرقان _شربت شهادت نوشید و ساکن مُلک اعظم شد.(1)
یکی از ویژگیهای آن شهید بزرگوار که تا کنون نیز بر سر زبانهاست، نظم و انضباط اوست که از زبان فرزند خواندتیتر است: «نظم موجود در یادداشتهای باقی مانده از پدر، نمونهای از این نظم است. ایشان دو سری یادداشت دارند. یکسری به ترتیب حروف الفبا تقسیمبندی شدهاند و یکسری را استاد بر اساس موضوع دستهبندی کردهاند. پدرم هنگام مطالعه هر کتابی، مطالب قابل توجه آن را با توجه به حرف اولِ موضوعِ آنها یا اگر مربوط به یادداشتهای موضوعی باشد، با توجه به موضوع آنها در اوراقی که مخصوص این کار بود، مینوشتند و به این وسیله یک حافظه کتبی برای خود درست میکردند که هرگاه خواستند، مطلب مورد نیاز را به آسانی پیدا کنند.» این شهید سعید در همه جای زندگی خود نیز همین نظم و انضباط را رعایت میکرد.(2)
در تاریخ 21 شهریور 1326 در شهر ری، جایی که به شهر حضرت عبدالعظیم حَسَنی معروف است، دیده به جهان گشود. با اینکه خانواده شلوغی بودند، ولی او دوران تحصیلی خود را با موفقیت پشت سر گذاشت. با تلاش شبانهروزی و علاقهای
که داشت، مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته معماری گرفت. او همواره در صف مبارزه و جهاد بود. در پیش از انقلاب به فعالیتهای ادبی میپرداخت و پس از آن با آغاز کار جهاد سازندگی در سال 1358، برای خدمت به مردم به روستاها رفت. کاری که او در سال 1359 در تلویزیون آغاز کرد، هیچ ربطی به رشته تحصیلیاش نداشت؛ ساخت فیلمهای مستند کوتاه و بلند. با آغاز جنگ، نهضت جدیدی را در سینمای ایران پایهگذاری کرد و آن، ساخت فیلمهای زندهای بود که تا کنون نیز با بینندگان تلویزیونی حرف میزند. «روایت فتح»، «فتح خون» و چندین اثر ممتاز دیگر حاصل تلاشهای شبانهروزی سید مرتضی آوینی است. او پس از جنگ هشت ساله نیز خدمات شایانی را به جامعه عرضه کرد. از او چندین اثرِ به یادماندنی به جای مانده است که با قلم شیوایی نگاشته شده و بندبند آن، امروز زینتبخش مجالس و کتابهای ادبی است. سرانجام «سید شهیدان اهل قلم» پس از سالها مجاهدت و تلاش در 20 فروردین ماه 1372 درحالیکه مشغول ضبط برنامهای بود، بر اثر انفجار مین در بهشت شهدای _فکّه _آسمانی شد و به دوستان و همرزمان شهیدش پیوست.(1)
همسر شهید آوینی میگوید: «آن چیز عجیبی که همیشه من را به تعجب وامیداشت، این بود که ایشان با تمام مشغلهای که داشتند که حداقل دو برابر انسانهای معمولی بود، برای انجام کارهای خانه وقت میگذاشتند، نه مثل همه مردها، بلکه در طول این سالها به هیچ وجه به من اجازه خرید نمیدادند. عجیبتر اینکه گاهی که یک چیزی در منزل نیاز بود، خود ایشان بدون اینکه من چیزی بگویم، بعد از پایان کارهایشان خریداری میکردند و به منزل میآوردند، به طوری که بیشتر از خود من متوجه لوازم خانه بودند. علاوه بر اینها، کارهای دیگری مثل دکتر بُردن بچهها را هم خودشان بر عهده گرفته بود. با این حال، وقتی منزل میآمدند، با اینکه شب بود و در اوج خستگی
1) [1] . محمدحسین عباسی ولدی، افلاکیان زمین 4، تهران، شاهد، 1384، چ 1، ص 12.
بودند، میرفتند سراغ بچهها و اوقاتی را با آنها سپری میکردند. گاهی تا وقتی بچهها بیدار بودند، همراه با آنها بود.
این همه برنامه در چندین جای تهران و انجام این امور و رسیدگی دقیق به من و بچهها به خاطر این بود که ایشان تمام این برنامهها را تنظیم میکردند و برنامهریزی داشتند».(1)
همسرش میگوید: «در طول چند سال زندگی مشترکمان، او را چنانکه شایسته بود، نشناختم. یکی از خصوصیات حاجی، نظمش بود. سعی میکرد کارهایی را که باید انجام دهد، بنویسد. مثلاً صبح که میخواست از خانه بیرون برود، برنامههای مهم خود را روی کاغذ مینوشت. مثلاً مینوشت: امروز باید بروم و از سپاه لباس بگیرم. امروز باید به نماز جمعه بروم. ساعت فلان باید به خانه فلان دوستم بروم».(2)
در سال 1345 در خانوادهای مذهبی در شهرستان ساری دیده به جهان گشود. اگرچه دوران تحصیلات متوسطه سیدمجتبی به دلیل پیروی از فرمان امام و ضرورت جنگ ناتمام ماند، ولی راه سید را به سوی دانشگاهی باز کرد که توانست از دانشجویان ممتاز آن باشد. بچههای گروهان سلمان(3)هنوز خاطرات دلاوریها و تدبیرهای شجاعانه فرمانده خود را به یاد سپردهاند. پس از پایان جنگ، سید که از ناحیه کتف مجروح بود و عوارض مواد شیمیایی او را آزار میداد، جهاد خود را در سنگر خدمت به انقلاب در لشکر 25 کربلا ادامه داد. سرانجام جانباز سرافراز عرصه جهاد اکبر و جهاد اصغر و
بلبل خوشآهنگ آستان اهلبیت علیهمالسلام در شامگاه یازدهم دیماه 1375، ندای حق را لبیک گفت و به شهادت رسید.(1)
یکی از دوستان شهید علمدار در مورد نظم و انضباط وی میگوید: «از نکات ظریف شخصیت سید مجتبی در کنار دیگر ابعاد وجودی او، نظم در انجام کارهای شخصیاش بود. چگونگی پوشش لباس نظامیاش و طراحی زیبای چادر فرماندهی گروهان همه گواه این مطلب بود.
آنچه در مورد شهید سید مجتبی علمدار به عنوان ویژگی به یادماندنی در اذهان ما به یادگار مانده، نظم و برنامهریزی معنوی او است. یادداشتهایش، حرفهای زیادی برای گفتن دارد و نمودار نظم و دلدادگی در بندگی، جلوهای از زندگی پُربار و سرشار از یکرنگی است. آنچه میآید، نمونهای از دستنوشتههای اوست:
بسمه تعالی
قانون اول:
حداقل روزی ده آیه قران باید بخوانم. اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم، روز بعد باید حتما یک جزء کامل بخوانم. تاریخ اجرا: 4/5/1369
بسمه تعالی
قانون دوم:
حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم. اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم بخوانم، روز بعد باید نماز قضایِ یک 24 ساعت (17 رکعت) را بخوانم. تاریخ اجرا: 11/5/1369
بسمه تعالی
قانون سوم:
حداقل در هر هفته باید دو شب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای سهشنبه و شب جمعه باشد و اگر
1) [1] . محمد یوسفنژاد، علمدار عشق، ساری، مؤلف، 1381، چ 1، صص 14 ـ 28.
به جا نیاوردم، باید برای هر شب 50 ریال صدقه و 11 رکعتِ تمام به جا آورم. تاریخ اجرا: 16/6/1369
بسمه تعالی
قانون چهارم:
در هر روز باید حداقل 5 مسئله از احکام رساله امام رحمهالله را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم، روز بعد باید 15 مسئله بخوانم.(1)
شهید سید عبدالحمید قاضی میرسعید در مردادماه 1339 در شهرستان _طالقان _به دنیا آمد. زندگی سرتا سر تلاش در عرصه علم و مبارزهاش را با سربلندی در کنار استادان حوزه و دانشگاه سپری کرد. با مشورت علما و آموزگاران اخلاقی که در محضر آنها بود، برای تکمیل تحصیلاتش وارد _دانشگاه اصفهان _شد. همسرش میگوید: «حمید جبهه میرفت، دانشگاه درس میخواند و دروس حوزوی را هم فرا میگرفت.» سرانجام این عاشق دلباخته مکتب اباعبدالله در 26 بهمن 1364 در خط مقدّم جبهه، ندای حق را لبیک گفت و به دوستان شهیدش پیوست.(2)
همسر شهید میگوید: «این همه نظم و توجه او به زندگی، حتی توانست مرا به اشتباه بیندازد. مرا که وقتی برای اولین بار در آن اتاق روبهرویش نشستم، ایمان را در نگاهش دیدم و مطمئن شدم برایم نمیماند. اما وقتی وارد زندگی با او شدم، توجه به پاکیزگی
لباس و ظاهرش، درس خواندن و تلاش و کوشش او برای زندگی بهتر به دلم انداخت که نکند اشتباه کردهام. آخر طوری برای همه چیز برنامهریزی میکرد و به موقع انجام میداد که انگار قرار است سالهای طولانی زندگی کند.
اگر کسی نظم و انضباط حمید را در کارها میدید، حتما پیش خودش میگفت: جوان بیچاره حتما میخواسته پزشکی موفق بشود، ولی بدشانسی آورده و شهید شد، اما حقیقت چیز دیگری بود.
بعد از شهادت حمید وقتی به خانه برگشتم، رفتم و در کمدش را باز کردم تا وسایلها را جمع و جور کنم. هنوز لباسهایش بوی عطر یاس میداد. روپوش سفید و لباسهای اتو کشیدهاش خیلی منظم آویزان بود. رفتم سراغ کِشو کمد؛ کتابها یک طرف و جزوهها طرف دیگر روی هم چیده شده بودند. کلاسها را با عنوان درس، نام کلاس و نام اساتیدش در ستونهای جدا روی کاغذ جدولبندی کرده بود. تعداد غیبتهایش در کلاس و... همه جای زندگی او همینطور حساب شده و دقیق بود».(1)
«پدرم در همه کارهایش برنامهریزی داشت، زندگی او سرشار از نظم و انضباط بود. خیلی کم تلویزیون نگاه میکرد. برنامههایی را میدید که به کارش مربوط میشد؛ بیشتر اخبار و تحلیل سیاسی. البته به بعضی سریالها هم خیلی علاقه داشت. خیلی دوست داشت و تشویقمان میکرد که ما هم مثل خودش با برنامه باشیم. ما را به کاری مجبور نمیکرد. میگفت: دوست دارم همه کارهایتان مرتب و منظم باشه. ما هم سعی میکردیم برای هر روزمان برنامهریزی کنیم، ولی مثل بابا نمیشدیم. برای کوچکترین کارهایش هم برنامه زمانی داشت. مثلاً از ساعت 45:9 تا 22:11 مطالعه میکرد، به
1) [1] . همان، ص 35.
همین دقیقی. برای مناسبتهای مذهبی هم خیلی اهمیت قائل بود. اگر شهادت اهلبیت علیهمالسلامبود، میرفت توی اتاقش و درباره آن امام مطالعه میکرد. میگفت: این روز را تعطیل کردهاند تا با ائمه علیهمالسلام بیشتر آشنا شویم. برای روزهای ولادت از دو روز قبل برنامهریزی میکرد، شیرینی سفارش میداد، خصوصا عید غدیر».(1)
شهید صیاد شیرازی از همان دوران نوجوانی و جوانی، نظم را سرلوحه کارهای خود قرار داده بود. برادرش درباره توجه او به مسئله نظم و برنامهریزی میگوید: «برای من و بقیه بچهها توی خانه برنامهریزی کرده بود. نوشته بود و زده بود به دیوار. کِی برویم مدرسه، کِی درسمان را بخوانیم، کِی بازی کنیم، کِی بخوابیم. کارهایمان نظم گرفته بود. علی هم درسش خیلی خوب بود و هم برنامهریزی دقیقی برای خودش داشت. توی این برنامهریزی همیشه یک جایی برای خواهرهای کوچکتر هم میگذاشت».(2)
آیتالله شهید دکتر سید محمد حسینی بهشتی در دوم آبان 1307 در خانوادهای روحانی در اصفهان متولد شد. از چهار سالگی تحصیلات خود را در خانه آغاز کرد. پس از پایان سوم دبیرستان در سال 1321 وارد حوزه علمیه شد. دروس مقدماتی را به سرعت پیمود و پس از پایان آن، درس خارج را در محضر استادان بزرگی فرا گرفت. در سال 1329 وارد دانشکده الهیات تهران شد. بارها به دست ساواک آزار دید. ازاینرو، به توصیه مراجع وقت در سال 1344 به آلمان رفت. وی در سال 49 به ایران بازگشت و به تدریس و فعالیتهای انقلابی در قالب _شورای روحانیت _پرداخت. در فروردین 1357 برای هماهنگی بین حرکتهای سیاسی معتقد به امام، به امریکا و اروپا
رفت و در بازگشت به همراه شهید مطهری و شهید مفتح، بنیان جامعه روحانیت مبارز را پیریزی کرد. هماهنگی با امام در _پاریس _برای تشکیل شورای انقلاب، عضویت در خبرگان رهبری در سال 1358 و ریاست دیوان عالی کشور از دیگر جلوههای زندگی این شهید خدمتگزار به انقلاب است. سرانجام شهید بهشتی در حالیکه دریایی از علوم شرق و غرب را کسب کرده و همه را در راه پیشبرد اهداف انقلاب در خدمت امام و مردم به کار بسته بود، در تاریخ 7/4/1360 بر اثر انفجار بمب در دفتر مرکزی _حزب جمهوری اسلامی _به شهادت رسید.(1)
«روز جمعهای خدمت آقای بهشتی بودیم. یکی از دوستان به ایشان گفت: یکی از مقامات خارجی به تهران آمدهاند و از شما تقاضای ملاقات دارند. جناب آقای بهشتی درخواست او را نپذیرفتند و گفتند: من امروز خودم برنامه دارم، مگر اینکه امام دستور بدهند. بنده روزهای جمعه را به امورات خانواده میپردازم. من در این روز باید به فرزندانم دیکته بگویم و در درسهایشان به آنها کمک کنم و در کارهای منزل در کنار همسرم باشم. این برخورد شهید دکتر بهشتی ثابت کرد که ایشان برای هر روز خود برنامهریزی دارند».(2)
«یکی از خاطراتی که نشاندهنده برنامهریزی و نظم ایشان در زندگی بود، جریان مهمانی خانوادگی ایشان بود. یک شب به بنده گفتند: اگر کار ندارید، برویم اتاق بچهها. لباسشان را پوشیدند و عطر زدند و با همدیگر وارد اتاق شدیم. داخل اتاق فقط بچهها بودند. من خیلی تعجب کردم؛ چون فکر میکردم کسانی از بیرون هم دعوتند. همه جا چراغانی شده بود و تدارک جشنی دیده بودند و از قبل به پدر گفته بودند که باید بیاید
و حرف بزند. در مراسم خواندن قرآن، شعر و مقاله و سرود دستهجمعی توسط بچهها بود. آقای بهشتی یک ساعت و نیم در جشن بودند و سر ساعت برای رسیدگی به کارهای دیگر رفتند. دقت ایشان در اجرای برنامههای روزانه و حتی هفتگیشان زبانزد خانواده و دوستان بود».(1)
قناعت و سادهزیستی در زندگی به معنای راضی بودن به آنچه نیاز انسان است، یکی از ویژگیهایی است که اسلام به آن بسیار توجه دارد، به گونهای که اهلبیت علیهمالسلام با اینکه خود از پیشگامان عمل به این اصل مهم بودند، یاران و پیروان خود را به رعایت آن دعوت میکردند. تا جایی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهمیفرماید: «خِیارُ اُمَّتی اَلْقانِعُ؛ بهترین افراد امت من، شخص قناعتپیشه است».(2)
توجه به این مسئله سبب میشود تا انسان بتواند در سایه رحمت پروردگار، برنامههای زندگی خود را با موفقیت پشت سر بگذارد و آنگونه زندگی کند که در دنیا، سربلند و با عزت و در آخرت، سعادتمند باشد.
امام خمینی رحمهالله در بیان رعایت این اصل در زندگی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
شاید بسیاری گمان کنند که رفاه مادی و اموال زیاد داشتن برای انسان سعادت میآورد. انسان گمان میکند سعادتش به این است که چند باغ یا دِه یا سرمایهای در بانکها داشته باشد ولکن وقتی ما ملاحظه میکنیم و سعادتها را سنجش مینماییم، میبینیم سعادتمند کسانی بودند که در کوخها زندگی میکردند. یک کوخ پنج نفری در صدر اسلام داشتیم و آن کوخ فاطمه زهرا است و برکات آن جهان را پُر کرده است. خود رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله از همین حجره کوچک، نورش به ملک و ملکوت افتاده است و سعه
تربیت وی در تمام جهان توسعه پیدا کرده است.(1)
اینک جلوههایی از سادهزیستی شاگردان امام خمینی رحمهالله را ورق میزنیم.
احمد فدایی بیست و دوم مردادماه سال 1342 در یکی از محلهای اطراف قم به دنیا آمد. پس از سپری کردن دوران ابتدایی تحصیل، به دلیل علاقهای که به علوم دینی داشت، وارد حوزه علمیه شد. در مدتی که به تحصیل علوم حوزوی میپرداخت، از افراد موفق به شمار میآمد. با آغاز جنگ تحمیلی، سنگر دانش را رها کرد و با لبیک گفتن به ندای امام خمینی رحمهاللهوارد سنگر جهاد فی سبیل الله شد. بارها تا مرز شهادت رفت و چندین بار مجروح شد و نامش در فهرست جانبازان سرافراز قرار گرفت. سرانجام در تاریخ سیزدهم فروردین 1376، این عزیز سرافراز به آرزوی دیرینهاش رسید و خلعت شهادت پوشید.(2)
بیش از شش سال از قطع نخاع شدن احمد میگذشت، ولی هنوز راضی نشده بود زیر پوشش بنیاد جانبازان قرار بگیرد. میگفت: «من به اندازه اداره زندگیام از حوزه علمیه شهریه دریافت میکنم، نیاز به پول بیشتری ندارم.» یک روز، چند نفر که بعد معلوم شد از بنیاد جانبازان هستند، به منزل ما آمدند. متوجه شدیم که یکی از دوستان احمد، بدون اطلاع ما، آنها را مطلع کرده است. بعد از بررسی آنها، احمد به زحمت قبول کرد تا پروندهای برایش تشکیل دهند. به محض اینکه اولین حقوق را از بنیاد جانبازان دریافت کرد، به مدیریت حوزه علمیه اطلاع داد تا شهریهاش را قطع کنند. وقتی از او علت کارش را پرسیدم، گفت: «وقتی من با حقوق بنیاد میتوانم زندگی خود را بگذرانم، چرا
از جای دیگر و هزینههای دیگری استفاده کنم؟»(1)
«یوسف میتوانست بهترین امکانات را داشته باشد و تا آخر عمر در رفاه و آسایش زندگی کند. همه چیز در دستش بود، ولی هر چه را که میتوانست او را از خدا دور کند، زیر پا میگذاشت، مصداق واقعی این شعربود:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر آنچه که هست
روزی پدرم به او گفت: من برایت بهترین ماشین و خانه میخرم و بهترین امکانات را برایت فراهم میآورم. اما او خونسرد پاسخ داد: پدر، اینها که مال دنیاست و به دنیا باقی میماند، من دیگر خودم را شناختهام... خدا را هم شناختهام، اینها برای من ارزش نیست، ولی از اینکه به فکر من هستید، تشکر میکنم».(2)
سردار شهید سید محمدتقی رضوی
شهید سید محمدتقی رضوی در سال 1334 در شهر مقدس مشهد به دنیا آمد. پس از پایان دوره دبیرستان وارد دانشگاه شد و مدرک فوق دیپلم را در رشته راه و ساختمان انستیتوی مشهد دریافت کرد. پس از پیروزی انقلاب وارد _جهاد سازندگی _شد و
جهاد سازندگی تربت حیدریه را تأسیس کرد. با آغاز جنگ وارد گروه شهید چمران شد و خدمات زیادی انجام داد. سرانجام در خرداد 1360 در حالیکه معاونت قرارگاه خاتم الانبیا را بر عهده داشت، هنگام شناسایی منطقه عملیاتی کربلای 10 در بانه به شهادت رسید.(1)
مادر شهید در نقل خاطرهای در مورد رعایت قناعت و سادهزیستی شهید میگوید: «آقا تقی بلافاصله بعد از ازدواج، به تربت حیدریه رفت و از آنجا هم به اهواز. مدتی از او خبری نداشتیم. با آمدن عید، فرصتی دست داد و به اهواز رفتیم. هیچگاه فکر نمیکردم زندگی تقی با این مسئولیت اینقدر ساده باشد. وقتی وارد خانهاش شدم، بیاختیار گریهام گرفت. خیلی ساده بود. تمام زندگیاش خلاصه میشد در دو عدد پتو که یکی حکم زیرانداز داشت و دیگری به عنوان روانداز از آن استفاده میکرد. دیدن آن صحنه دلم را به درد میآورد. وقتی فکرش را میکنم که چه سختیها به خاطر آسایش امروز ما به خودشان میدادند، گریهام میگیرد. او معاون فرمانده قرارگاه بود. میتوانست امکانات خوبی برای زندگیاش فراهم کند. هر وقت به او میگفتم، میگفت: جنگ واجبتر است».(2)
سردار سرلشکر پاسدار حاج احمد کاظمی در سال 1337 در شهرستان نجف آباد اصفهان به دنیا آمد. از همان کودکی علاقه خود را به خاندان عصمت و طهارت نشان داد. با آغاز حرکتهای انقلابی وارد صحنه انقلاب شد. در دوران جنگ تحمیلی، لشکر نجف اشرف را پایهریزی کرد و در نبرد با دشمن حماسهها آفرید. پس از جنگ
تحمیلی به مدت 7 سال فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا ارومیه بود.
شهید کاظمی چنان روند فرماندهی در یگانهای مختلف را پیمود که موفق به دریافت سه مدال فتح از دست مبارک مقام معظم رهبری شد. از سال 1379 به فرماندهی نیروی هوایی سپاه و در سال 1384 به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. او که شهادت را آرزوی دیرینه خود میدانست و بارها تا مرز شهادت رفته بود، سرانجام در دیماه 1384 در حادثه سقوط هواپیما در نزدیکی _ارومیه _و هنگام مأموریت به همراه یازده تن از یاران و همرزمانش ندای حق را لبیک گفت و به دوستان شهیدش پیوست.(1)
فرزند شهید میگوید: «پدرم خیلی در پوشش و ظاهرش ساده بود. همیشه دوست داشت سادهترین لباس را بپوشد. تنها چیزی که برایش مهم بود، تمیزی لباس بود. یکبار برای «روز پدر» با برادر و مادرم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم، اما نپوشید. بعضی وقتها که میخواستیم برویم بیرون، به من میگفت یک کاپشن به من بده بپوشم. ما هم اصرار نمیکردیم. همانطور راحت بود. میتوانست لباسهای خیلی بهتر بپوشد، ولی میخواست ساده و خاکی باشد مثلِ...».(2)
شهید عبدالرزاق نوری صفا در سال 1334 در شهر مقدس کربلا دیده به جهان گشود. پس از پایان دوره ابتدایی به اصفهان رفت و آنگاه برای فراگیری علوم دینی راهی قم شد. وقتی شعلههای انقلاب زبانه کشید، به حرکتهای انقلابی پیوست. با پیروزی انقلاب اسلامی از مبارزه و تلاش دست برنداشت و به دانشاندوزی ادامه داد. با آغاز
جنگ تحمیلی به ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران پیوست. در چندین عملیات مجروح شد و تا سالهای متمادی پس از جنگ، از شدت جراحتهای شیمیایی رنج میبرد. حجت الاسلام والمسلمین نوری صفا هفت سال به عنوان نماینده رهبری در استان سیستان و بلوچستان خدمت کرد و در قرارگاه قدس خدمات چشمگیری انجام داد. این مرد وارسته در سال 1372 هنگام مأموریت به درجه رفیع شهادت رسید و به ستارهها پیوست.(1)
همسر شهید میگوید: «هر لحظهای از زندگیام در کنار ایشان آموختن درسی بود. مدتی بعد از ازدواجمان، تازه زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم. روزی حاج آقا درباره جهیزیهای که آورده بودم، به من گفت: بهتر نیست که این وسایلها را کمتر کنیم. هر چه این ابزار مادی کمتر باشد، وابستگیمان به دنیا کمتر است. با این جهیزیه شما یکی ـ دو زوج دیگر میتوانند ـ ازدواج کنند. از روز اول هم قرار ما این بود که با پیروی از زندگی علی علیهالسلام و فاطمه زهرا علیهاالسلام، زندگی ما رنگ و بویی از قناعت داشته باشد. این بود که وسایل ضروری برای زندگی را جدا کردیم و بقیه را تا پیدا شدن افراد واجد شرایط به خانه پدرم بردیم».(2)
شهید حمید قلنبر در مردادماه 1339 در شهرری متولد شد. از کودکی به مکتبخانه رفت و علوم دینی را آموخت. 15 ساله بود که به گروه بَدر از گروههای مبارز انقلاب پیوست. در سال 1358 به کمک مبارزان انقلاب و برای خدمت به مردم محروم سیستان و بلوچستان به آن دیار رفت. با نشان دادن قابلیتهای بالای خود به معاونت اطلاعات
منطقه ششم کشوری در استانهای کرمان، زاهدان، یزد و هرمزگان منصوب شد. سرانجام این خدمتگزار تشنه انقلاب در روز دوشنبه 2 شهریور 1360 در شهر کرمان به دست عوامل ضد انقلاب ترور شد و به آرزوی دیرینهاش رسید.(1)
غذای حمید بسیار ساده بود. از همان اول ازدواج به همسرش گفت: «... تو نباید همه وقت خودت را صرف پختن و کارهای خانه بکنی. غذای ما باید همان غذایی باشد که محرومین جامعه میخورند.» همسر شهید میگوید: «بگذارید یک افسانه برایتان تعریف کنم، میدانم که باور نمیکنید. من و حمید شش ماه در تهران بودیم و در این مدت سه یا چهار بار آبگوشت خوردیم و چند باری به قول حمید شفته پلو. بقیهاش ماست بود یا پنیر یا هندوانه و خربزه. توی خانه، یخچال یا گاز خوراکپزی هم نداشتیم. بله! ما در تهران، در نزدیکی کاخها اینگونه زندگی میکردیم».(2)
«روزی قرار شد جهیزیهام را ببرم. گفت: این همه وسایل را برای چی میخواهی؟ اصرار داشت که وسایل برای یک زندگی ساده زیاد است و برگردانید. بالاخره هم برگرداندیم و آنچه ضروری بود، به خانه خودمان آوردیم. وقتی هم میخواستم پردههای اتاق را نصب کنم، خیلی مهربانانه و صمیمی گفت: این پردهها خیلی تجملاتی است. با پول اینها میشود چند پرده ساده بخریم. یادم هست چند دست استکان داشتم که فرانسوی بود، به من گفت: زهرا! چرا ما باید از تولیدات خودمان استفاده نکنیم. الان نظام ما اسلامی است و اینها مال غربیهاست».(3)
در شب 13 رجب 1334، اصفهان شاهد ظهور ستارهای بود که بعدها یکی از درخشانترین ستارههای انقلاب و جنگ شد. در دوران تحصیل علوم حوزوی از نوابغ علمی بود، ولی از مبارزه و حضور در سنگر تبلیغ هم غافل نبود. در دی ماه 1361 با دختری از خانواده بزرگ شکوهنده ازدواج کرد؛ خانوادهای که چهار شهید تقدیم انقلاب کرده بودند. در طول دوران جنگ هشت ساله، خدمات زیادی در مسئولیتهای مختلف انجام داد. سرانجام حجتالاسلام و المسلمین عبدالله میثمی، نماینده امام خمینی رحمهاللهدر قرارگاه خاتم الانبیا نیروی زمینی سپاه در حالیکه شب شهادتش با شب شهادت بیبی دو عالم، حضرت زهرا علیهاالسلام همزمان شده بود در عملیات کربلای 4، به جمع سپاهیان امام حسین علیهالسلام پیوست و شربت شهادت را نوشید.(1)
«مدتی از ازدواج ما میگذشت. روزی آقا عبدالله به منزل ما آمد تا از مادرم اجازه بگیرد و مرا به خانه خودش ببرد تا زندگی مشترکمان را شروع کنیم. مادرم به او گفت: مریم هیچ کاری بلد نیست، جهیزیه خاصی هم ندارد. بگذارید برای یک وقت دیگر. اما عبدالله که قصد داشت به دور از هرگونه تجملات، زندگی ساده و معمولیمان آغاز شود، به مادرم گفت: فعلاً چیز خاصی نیاز نداریم. ما یک اتاق داریم که در آن یک فرش و یک یخچال است. غذا هم از طریق اداره به ما میدهند. چیز بیشتری هم نمیخواهیم. بالاخره مادرم راضی شد و ما زندگی خود را در یک اتاق کوچک و با لوازم ضروری زندگی، شروع کردیم».(2)
شهید فرهاد بازیار مشهور به عبدالکریم مهدوی در سال 1341 در شهرستان _میانه _دیده به جهان گشود. در یک محیط فرهنگی مذهبی در حسینیهای واقع در محله خودشان پرورش یافت و با اوجگیری انقلاب به رهبری امام خمینی رحمهالله، ندای امام را لبیک گفت و تا پیروزی انقلاب، فعالیتهای چشمگیری را انجام داد. در سال 1361 وارد حوزه علمیه ولی عصر تبریز شد. هنوز چند روزی از حضورش در جمع طلاب نگذشته بود که راهی مناطق عملیاتی جنوب شد و در عملیات فتح خرمشهر (بیتالمقدس) شرکت کرد. پس از پایان عملیات، برای ادامه تحصیل در امور دینی به سنگر فرهنگی خویش بازگشت و پس از پایان سریع و هوشمندانه مراحل مقدمات و سطح، در زمستان 1362 برای انجام عملیات خیبر به جبهههای حق علیه باطل پیوست. وی سرانجام در تاریخ 3/12/1362 در منطقه هورالهویزه در عملیات خیبر شربت شهادت نوشید و مزد جهاد اکبر و جهاد اصغر خود را دریافت کرد. پیکر مطهرش پس از 12 سال غربت در تاریخ مردادماه 1374 به خاک سپرده شد.(1)
مادر شهید، دنیاگریزی و توجه به سادهزیستی او را چنین به تصویر میکشد: «اصلاً دوست نداشت لباس نو و فاخر بپوشد. وقتی هم به او اصرار میکردم، میگفت: «برخی دوستان از نظر اقتصادی ضعیف هستند و قدرت خرید اینگونه لباسها را ندارند. اگر من بپوشم، شاید احساس حقارت کنند.» او با دوستانش یک جلسه هفتگی قرآن داشتند که نوبتی در خانهها بود. یکبار که نوبت به خانه ما رسیده بود، من علاوه بر چای، مقداری شیرینی نیز تهیه کردم و از مهمانان با چای و شیرینی پذیرایی کردیم (اکثر شرکتکنندگان هم از نظر اقتصادی در حد پایینی بودند). پس از ختم جلسه، فرهاد با حالت ناراحتی به من گفت: شما که این کار را کردید، من میدانم کسانی در این جلسه
1) [1] . حماسههای همیشه جاوید، ص 69 .
هفتگی شرکت میکنند که وقتی نوبتشان شود، نمیتوانند شیرینی بخرند. آن وقت احساس شرمندگی میکنند. از آن به بعد ما فقط چای دادیم که ساده و مختصر باشد. او خیلی ساده زندگی میکرد و اهل اسراف و تجملات نبود و همیشه میگفت که دنیا ارزش دل بستن ندارد».(1)
همسر شهید میگوید: «آنچه مرا در زندگی با صیاد آرام میکرد، این بود که میدانستم کارهایمان برای مال دنیا نیست. نه من و نه علی در قید و بند مال و اموال و درست کردن زندگی آن چنانی نبودیم. از همان اول ازدواجمان رفتیم توی خانه اجارهای، با اینکه میتوانستیم از خانههای ارتش استفاده کنیم. علی همیشه یک سوم حقوقش را میداد به من و بقیه را برای کمک به این و آن خرج میکرد، به من چیزی نمیگفت، ولی بعدها من فهمیدم».(2)
وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْسانا إِمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریمًا. (اسراء: 23)
و پروردگارت مقرر کرد که جز او را نپرستید و به پدر و مادر [خود] احسان کنید. اگر یکی از آن دو یا هر دو، در کنار تو به سالخوردگی رسیدند، به آنها [حتی] افّ مگو و به آنان پرخاش مکن و با آنها سخنی شایسته بگوی.
خداوند در این آیه، فرمان قطعی برای احترام به والدین صادر کرده است. از طرفی، قرار دادن بندگی و اعتقاد به توحید در کنار نیکی و احترام به والدین نکتهای مهم است؛ زیرا خداوند، علت حقیقی خلقت ماست و والدین، علت ظاهری و مادی آن و از عوامل تربیت مایند. نکته دیگر اینکه هیچ حدی برای احسان به آنها وجود ندارد و در واقع، هرگونه احسان و مهربانی به آنان وظیفه هر فردی به شمار میرود. برخورد مؤدبانه و احترامآمیز، دستگیری و کمک به آنان به ویژه در زمان پیری و سالخوردگی، تکریم ایشان نزد دیگران، نگاه عاشقانه و اطاعتپذیری و رفع نیازهای پدر و مادر از وظایف فرزند به شمار میآید که انجام آن نه تنها موجب خشنودی و رضایت خداوند متعال میشود، بلکه زمینههای رشد مادی و معنوی فرد در دنیا و سعادت او را در آخرت فراهم میسازد.
این بخش، نمونههایی از رفتار و سیره شهیدان را در برخورد با والدین به ما معرفی میکند که نشان میدهد شهیدان تا چه اندازه، خود را موظف به انجام وظیفه و تکلیف الهی میدانستند.
آنچه دین، عقل و وجدان، آن را در هر شرایطی لازم و واجب میداند، آراستگی انسان به گوهر ادب در محضر پدر و مادر است. حتی کوتاهی والدین در فراهم آوردن
امکانات لازم و کمبودهای فرزند نمیتواند بهانهای برای بیادبی و شکستن حرمت آنان باشد.
ادب، نگاه داشتن و رعایت شرایط هر چیز است؛ حالتی که شخص را از کارهای زشت بازمیدارد. حفظ ادب در محضر پدر و مادر مصداقهای زیادی دارد و انسان باادب درصدد رعایت همه آن مواردی است که رضایت خداوند را جلب کند و نهایت ادبورزی را برای والدین به ارمغان آورد و آنان را خشنود کند. شخصی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در مورد حق پدر بر فرزند پرسید. حضرت فرمود: «او را به نامش نخواند و جلویش راه نرود و پیش از او ننشیند و سبب دشنام دادن او نشود».(1)
اکنون برگهایی از زندگی شهیدان را که دربردارنده همین ویژگیهاست، ورق میزنیم.
«چند روز پیش از شهادتش با علاقه عجیبی پیگیر مراسم میلاد حضرت زهرا علیهاالسلام و «روز مادر» بود. در این رابطه به خانوادههای پاسداران منطقه گفته بود که حتما با مادران خودشان به مجلس جشن بیایند. خودش هم مادرشان را به مجلس آورده بودند. مراسم شروع میشود. حاج آقا به جایگاه میرود و از مادر میخواهد تا او هم به جایگاه بیاید. وقتی مادر ایشان به جایگاه آمد، در حضور حاضران بر دست مادر بوسه میزند و در مقابلش تواضع میکند و بعد از همه حاضرین میخواهد تا با انجام این کار، مقام و منزلت مادر را گرامی بدارند».(2)
«حاج مهدی برای همه احترام قائل بود خصوصا پدر و مادرش. هر وقت به خانه پدری
ایشان میرفتیم، دست پدر و مادر را میبوسید. هیچگاه ندیدم ایشان کنار سفرهای که پدر و مادرشان نشستهاند، دستش را زودتر از آنها به سفره برده باشد.
شبهایی که در منزل پدریشان مهمان بودیم، بنا بر شرایط شغلی، پدرش دیر به خانه میآمد. اما حاج مهدی را میدیدم که همینطور با لباس، بیرون نشسته است. میگفتم: «چرا بیرون نشستهای؟ چرا نمیخوابی؟» میگفت: «میترسم پدرم بیاید و در حالت درازکش خوابیده باشم. آن وقت جواب این بیاحترامی را چگونه بدهم و چهطور جبران کنم؟ بعد صبر میکرد و وقتی پدرش میآمد و چراغ را خاموش میکرد، ایشان هم میرفت که بخوابد. صبح هم قبل از همه بیدار میشد».(1)
پدر شهید میگوید: «در طول مدتی که در محله خودمان زندگی میکردیم، علی آقا برای همه شناخته شده بود. خصوصا به لحاظ ادب و متانتی که نسبت به من و مادرش داشت. آن روزها کلاس راهنمایی درس میخواند. یک روز که با ماشین از سرکار به منزل آمدم، دیدم علی در حالیکه مشغول بازی و گفتوگو با همسالان خودش است، به یکباره بازی را رها کرد و در کمال ادب و احترام نزد من آمد و سلام کرد. بعد هم رفت و آمدن من را به خانواده اطلاع داد. این حرکت علی معمولاً هر روز با آمدن من تکرار میشد و تأثیر عجیبی به روی همسایهها و دوستان او گذاشته بود».(2)
«اوایل ازدواجمان یک روز رفته بودیم منزل پدر و مادر آقا عبدالله. ساعتی از شب گذشته بود که من به علت خستگی رفتم تا استراحت کنم. لحظاتی بعد ایشان آمد و کنار من نشست و از من عذرخواهی کرد. وقتی علت
عذرخواهیشان را پرسیدم، گفت: تا زمانی که حاج آقا (پدرشان) بیدارند و نشستهاند، من نمیتوانم استراحت کنم و بخوابم. این بیادبی است که ایشان نشسته باشند و من خوابیده باشم».
هر وقت میرفتیم منزل پدرشان، همین ادب و تواضع را داشت. حتی جلو آنان پایش را دراز نمیکرد. با اینکه بیشتر اوقات که میرفتیم، خسته بود، اما صبر میکرد تا اول آنها استراحت کنند. بعد میآمد و استراحت میکرد».(1)
#### سردار شهید علی صیاد شیرازی
روایت خواهر شهید از تواضع و ادب شهید صیاد، روایت شگفتانگیزی است. او میگوید: «وقتی پدر بازنشست شد، داداش پیشنهاد کرد که حالا که پدر بازنشست شده، بیایید با هم زندگی کنیم. مدتی بود که ازدواج کرده بود. او و خانمش طبقه بالا مینشستند و ما هم طبقه پایین. یکبار سر مسئلهای بین داداش و پدر اختلاف شد. من که آن موقع سیزده چهارده ساله بودم، حق را به داداش میدادم. همان موقع میگفتم: داداش راست میگوید. آقاجون نباید اون حرف رو میزد. پدر خیلی از دست داداش عصبانی شد. حتی داداش را هُل داد و پرتش کرد روی زمین، ولی داداش آمد، خودش را انداخت روی پاهای پدر. باز هم پدر محلش نمیگذاشت. من خیلی ناراحت شدم. برایم دیدن این منظره خیلی سخت بود که داداش جلو ما با این همه احترامی که برایش قائل بودیم، اینقدر خودش را کوچک کرده و افتاده روی پای پدر. آنقدر گریه کرد و پای پدر را بوسید تا پدر راضی شد و بلندش کرد. حتی مثل چنین اتفاقی این اواخر هم تکرار شد منتها اینبار پدر پنجاه سال سن داشت، تیمسار هم بود، برای خودش کسی بود، ولی ذرهای فرق نکرده بود، باز هم جلوی پدر زانو زد و دست پدر را بوسید و عذرخواهی کرد».(2)
یکی از حقوق اجتنابناپذیر والدین نسبت به فرزندان، حرفشنوی و اطاعت از آنهاست که در همه موارد به جز دعوت به گناه و معصیت، لازم و ضروری است. پیامبر خدا خطاب به مردی فرمود: «حق فرزندان بر تو این است که میانشان به عدالت رفتار کنی، چنانکه حق تو بر آنان این است که از تو اطاعت کنند.»(1)در مقابل، نافرمانی از والدین بسیار نکوهش شده است، چنانکه پیامبر فرمود: «نافرمانی والدین از جمله گناهانی است که اگر کسی مرتکب شود، جزایش را در همین دنیا خواهد دید».(2)
شهیدان در دوران زندگی سراسر بندگی و اطاعت خود ثابت کردند سن و سال و شرایط اجتماعی (پست و مقام و...) نباید انسان را از اطاعت و فرمانبرداری پدر و مادر که در واقع همان اطاعت خداوند است، بازدارد. آنان افزون بر اینکه خود در ادای حق والدین و اطاعت بیچون و چرا از آنان دقت میکردند، دوستان و اطرافیان خود را نیز به این مهم فرا میخواندند. باشد که ما نیز از ادامهدهندگان راه و سیره آنها باشیم.
شهید مهدی زین الدین در سال 1338 در تهران به دنیا آمد. پس از مدتی، خانوادهاش به خرم آباد رفتند و او دوران تحصیلی خود را در آنجا گذراند؛ دورانی که سراسر موفقیت بود و نمرههای عالی مهدی، او را در میان دانشآموزان زبانزد کرده بود. پس از
مدتی از یاران شهید _آیت الله مدنی _شد. در همان سالها در کنکور شرکت کرد و در چهار رشته خوب امتیاز آورد. حتی از چندین دانشگاه خارج از کشور از جمله فرانسه رتبه کسب کرد، ولی به دلیل ضرورت حضورش در کشور، با مشورت امام خمینی رحمهالله وارد سپاه شد و با آغاز جنگ تحمیلی، مسئولیتهای مختلفی را در سپاه بر عهده داشت تا اینکه در عملیات آزادسازی خرمشهر به فرماندهی لشکر 17 علی بن ابی طالب قم منصوب شد. این سردار پرافتخار جنگ که جوانترین فرمانده به شمار میآمد، در 27 آبان 1363 هنگام شناسایی منطقه عملیاتی به همراه برادرش، مجید زین الدین به آرزوی دیرینهاش رسید.(1)
«یک روز گرم تابستان مهدی همراه با بچههای محل سه تا تیم شده بودند و فوتبال بازی میکردند. تیم مهدی یک گل عقب بود. عرق از سر و روی بچهها میریخت. اُوت آخر بود، چیزی به بازنده شدن تیم مهدی نمانده بود. توپ رفت زیر پای مهدی. در این هنگام صدای مادر مهدی از روی تراس خانهشان بلند شد: مهدی... آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم، برو از سر کوچه نون بگیر برای ظهر. همه بچهها منتظرند مهدی بازی را ادامه بدهد، اما در کمال تعجب، مهدی توپ را به طرف بچهها پاس داد و خودش دوید تا برای مادر نان بخرد».(2)
«از کودکی، بچه حرف گوشکنی بود. حرف من و مادرش را زمین نمیزد. یکی از خاطرات من در مورد اطاعتپذیری و توجه به حرفهای والدین در مورد سه روز قبل از شهادت مهدی است؛ یعنی آخرین باری که دیدمش. چند سالی میشد که فرمانده لشکر 17 علی بن ابیطالب بود. وقتی داشت خداحافظی میکرد که برگردد منطقه، رفتم پیشش. گفتم: «مادرت خیلی نگران مجیده» آخه پنج ماهی بود از مجید خبر نداشتیم. او هم جبهه بود. گفت: «چَشم، بهش میگم، ولی شما نگران نباشید. حالش
خوبه، اون دیگه برای خودش یه رزمنده شده.» با اینکه فرمانده بود و خیلی درگیر کارهای نیروهاش و کارهای جنگ بود، ولی رفته بود مجید را پیدا کرده بود و بهش گفته بود: «مادر خیلی نگرانه، یک سری بزن خونه.» فردای آن روز مجید آمد. نمیدونم چهطوری پیداش کرده بود».(1)
«نُه سالش بیشتر نبود. آن موقع گرگان بودیم. یکی از روزهای گرم تابستان بود. هوا گرم گرم و عرقریزان شده بود. علی تازه از مکتبخانه برگشته بود. خستگی و تشنگی از سر و وضعش میبارید. بهش گفتم: مادر جون! برادرت از صبح از خونه بیرون رفته و هنوز هم برنگشته، برو ببین کجاست. این بچه اصلاً نگفت خسته هستم یا بخواهد بهانه بیاورد. با همان حال خستگیاش دوباره دمپاییاش را پا کرد و برگشت بیرون دنبال برادرش».(2)
در 25 خردادماه 1347 در روستای ده نو شهرستان برازجان، فرزندی به دنیا آمد که نامش را پرویز گذاشتند. در دامان پدری باایمان و مادری پاک، الفبای معرفت به خدا و اهلبیت علیهمالسلام را آموخت. سوم راهنمایی بود که به ندای «هل من ناصر» خمینی کبیر لبیک گفت و وارد سنگر جنگ و جهاد شد. در طول دفاع مقدس، مسئولیتهای فراوانی را بر دوش گرفت. شهید انگالی، فرمانده دستهای از گردان حضرت زینب درنا و تیپ امیرالمؤمنین بود که در منطقه رأس البیشه در تاریخ 25/9/1365 به
درجه رفیع شهادت رسید.(1)
یکی از خاطرات به یادماندنی برای مادر شهید انگالی، اطاعتپذیری او و اهمیت دادن به حرف پدر و مادر است. مادر میگوید: «بین ما در محلهمان مرسوم است که شب قبل از عروسی، داماد را حنا میبندند. من هم مثل همه مادرها آرزو داشتم خودم پای فرزندم را حنا ببندم، ولی او اجازه نداد. بهش گفتم: بگذار تا مراسم حنابندان را برایت بگیرم، اما او وسایلش را جمع و جور کرده بود تا برود جبهه. میگفت: من باید بروم. نمیتوانم بمانم. خودم هم تعجب کردم؛ چون او همیشه به حرفهای من گوش میداد. خلاصه سوار موتور همسایهمان شد و رفت. همان کسی که او را برده بود، میگفت: شهید پرویز در بین راه گریهاش گرفت. میگفت باید برگردم و حرف مادرم را گوش کنم، نکند دلش شکسته باشد. چند ساعت نشد که دیدم پسرم برگشت. به من گفت: مادر هر چی بگی. برو حنا خیس کن. همسایهها و قوم و خویش هم خبر کن».(2)
پدرش، فراش(3)مدرسهای بود که شهید کاوه در آن درس میخواند. یک سر داشت و هزار سودا. خیلی زحمتکش بود. محمود هم حسابی به پدر احترام میگذاشت. داستان حرفشنوی شهید محمود از زبان خودش، شنیدنی است: «اولین روز مدرسه بود. بابام به من گفت: از امروز، وقتی مدرسه تعطیل شد و بچهها رفتند، تو باید نیمکتها رو
مرتب کنی. بعد هم کلاس رو جارو بزنی. بعد هم چَم و خَم کار را یادم داد و گفت: هیچ عذری قبول نمیکنمها. به نسبت سن و سالم کار سنگینی بود. حتی گاهی از پَسِ کار برنمیآمدم، اما حرف پدر بود، باید گوش کرد. توی آن دبستان، دوست و رفیق زیاد داشتم. یک روز وقتی مدرسه تعطیل شد، یکیشان خانه نرفت. پرسیدم: چرا خانه نمیروی؟ گفت: میخوام بمونم کمکت کنم. گفتم: دیر بری خانه، بابات دعوات میکنهها! گفت: ناراحت نباش، اجازهشو گرفتم. آن روز تا آخرش ماند. کار نظافت که تمام شد، رفت، اما این کار، کار هر روز من بود».(1)
آنچه خداوند متعال از فرزندان در مورد والدین خواسته، جلب رضایت آنهاست تا جایی که خشنودی والدین در راستای خشنودی خداوند قرار دارد. پیامبر مکرم اسلام میفرماید: «مَنْ أَرضی والِدَیْهِ فَقَدْ أَرْضَی اللّه؛ کسی که پدر و مادر خود را راضی کند، خدا را خشنود کرده است».(2)
در این میان، یکی از مصداقهای مهم جلب رضایت والدین، کمتوقعی و رعایت حال آنان است. به این معنا که خواستههای فرزند باید با توانایی آنها هماهنگ باشد. رضایت از وضع موجود والدین و همچنین درک شرایط آنان از وظایف مهم و در عین حال اثرگذار فرزندان است تا جایی که تقویت این روحیه، رضایت پدر و مادر را جلب میکند و آنان را در پیشبرد اهداف خانواده و رسیدن به وضع مطلوب یاری میدهد. کمتوقعی و درک والدین، از جمله زیباییهای اخلاقی شهیدان ما است که در هر سنی، به آن پایبند بودند.
شهید محمدرضا شمس آبادی در سال 1340 در یکی از روستاهای اطراف _سبزوار _دیده به جهان گشود. با وجود سختی راه، برای پیگیری تحصیلاتش به شهر رفت و با موفقیت کامل، دیپلم خود را دریافت کرد. در سال 1360 وارد جهاد سازندگی شد. پس از چند سال به دلیل نبوغ فکری و تلاش خالصانهاش به عضویت شورای مرکزی جهاد درآمد. در سال 1364 به جبهه رفت و رشادتهای زیادی آفرید، به گونهای که به خستگیناپذیری شهرت یافت. محمدرضا شمسآبادی در تاریخ 12/10/1365 در عملیات _کربلای _5 پس از غسل شهادت و در حالیکه مسئولیت یگان جهاد محور عملیاتی را داشت، هنگام شناسایی منطقه، هدف تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و به سوی خدا شتافت.(1)
«محمدرضا از پدر درخواست کرد تا اجازه بدهد برای ادامه تحصیل به شهر برود. پدر گفت: توانایی مالی ندارم و نمیتوانم برایت خانهای اجاره کنم. محمدرضا که وضع مالی پدر را درک میکرد و هیچ توقعی از پدر نداشت و در واقع نمیخواست او را به زحمت بیندازد، گفت: من با قناعت و هر طوری که در توان شما باشد، در شهر زندگی میکنم. بعد هم که پدر موافقت کرد و محمدرضا برای ادامه تحصیل به شهر رفت، هیچ وقت چیز خاصی از پدر و مادرش درخواست نکرد. در یک اتاق و با اندک امکاناتی درس میخواند و زندگی را میگذرانید، بدون هرگونه چشمداشت و توقعی».(2)
#### سردار شهید اسدالله کشمیری
شهید اسدالله کشمیری در سال 1341 قدم به دنیای خاکی نهاد. از همان کودکی روحیه مذهبی داشت و کتابهای امام و شهید مطهری را مطالعه میکرد. پس از پا نهادن به دوران نوجوانی، در صف مبارزان انقلاب قرار گرفت. در سال 1359 وارد
جبهه شد و چند ماه بعد به عضویت _تیپ ویژه شهدا _درآمد و مسئولیتهای زیادی را پذیرفت. زندگی سراسر تلاش و تلاطم او همواره با صبر و پشتیبانی همسرش همراه بود. وی که فرمانده گردان امام سجاد تیپ ویژه شهدا بود، در روز هفتم اسفند سال 1364 بر اثر برخورد ترکش خمپاره در ارتفاعات هزار قله از محورهای عملیاتی والفجر 9 به شهادت رسید.(1)
«راه مدرسهاش دور بود و همکلاسیهایش با ماشین به مدرسه میرفتند. آن موقع روزی دوازده ریال پول توجیبی به او میدادیم تا بتواند هم خود را اداره کند و هم به مدرسه برسد. دوازده ریال برای این کار پول کمی بود، اما توان مالی خانواده بیشتر نبود. اسدالله هم حرفی نمیزد و شکایتی نداشت. نهتنها از این مقدار پول و نبود امکانات گله نمیکرد، بدون اینکه ما متوجه شویم، زودتر از خانه بیرون میرفت و تا مدرسه را پیاده طی میکرد و همان مبلغ را پسانداز میکرد. البته او با اینکه سن و سال کمی داشت، اما حال ما را میفهمید.
یک روز خواهر کوچکش مریضی سختی گرفت. وضعیت ما طوری بود که همان موقع، پول دوا و دکتر او را نداشتیم. وقتی اسدالله فهمید، پول پساندازش را آورد و خرج خواهرش کرد. او نه تنها توقعی از ما نداشت، بلکه با سختیهایی که میکشید، در مواقع نیاز به ما کمک هم میکرد».(2)
در فصل بهار و شکفتن شکوفهها، نوزادی در خانواده مذهبی _اسکندرلو _متولد شد. نامش را حسین گذاشتند. از همان کودکی، زرنگ و ورزیده بود. هم باشگاه کشتی میرفت و هم درس میخواند. انقلاب که شد، به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد و در سال 1359 پاسدار شد. با آغاز جنگ، از همان اول جزو فرماندهان گروهانهای
لشکر بود. به دلیل تواناییهایی که داشت، در سال 1364، گردانی کارآزموده و ویژه را برای حضور در عملیات سنگین والفجر 8 آماده کرد و مأموریتهای عجیبی را با موفقیت به پایان رساند. سرانجام این سردار بینظیر دفاع مقدس در اردیبهشت ماه 1365 در عملیات فکّه به شهادت رسید.(1)
مادر شهید در مورد این بزرگوار میگوید: «از همان کودکی بسیار قناعتپیشه بود و هیچگاه خواستهای از ما نداشت. یادم میآید یک روز چون پولی برای خرید لباس نو نداشتیم، یک دست لباس دست دوم آوردم و دادم به او تا بپوشد. آخر دیدم لباسهایی که میپوشد، خیلی کهنه شده [است]. وقتی لباسها را به او دادم، هیچ اعتراضی نکرد، در حالیکه بچههای همسن و سال او آن وقتها هر از مدتی کفش و لباس عوض میکردند. اون روز بعد از اینکه حسین لباسها را پوشید، از من تشکر هم کرد. در مورد خورد و خوراک هم اینطور بود، همیشه قانع و بدون اعتراض».(2)
مادر شهید در مورد فهم و درک بالای شهید از همان دوران کودکی و تفاوت رفتار و برخورد او با دیگر فرزندانش میگوید: «سه ساله بود که فهمیدم یک سر و گردن از بقیه همسن و سالاش بیشتر میفهمد. بزرگتر هم که شد، مثل یک جوان برخورد میکرد. به برادر و خواهراش میگفت: میروید حمام، خودتون لباسهاتون رو بشویید؛ عزیز وقت نداره. یا میگفت: کفشهاتون رو خودتون واکس بزنید. لباسهاتون رو خودتون اتو کنید. عزیز همینقدر که برای ما غذا درست میکنه، بسه». هر چه قدر به بچهها میگفت کمتوقع باشید و کارهایتان را خودتان انجام دهید، خودش چند برابر
رعایت میکرد. یادم هست علی آبگوشت نمیخورد. یکبار که از مدرسه آمد، من توی حیاط بودم. دیگ آبگوشت را گذاشته بودم روی چراغ و داشتم لباس میشستم. آمد گفت: عزیز، گرسنهام، ناهار چی داریم؟ گفتم: آبگوشت علیجون. کار داشتم، وقت نداشتم چیز دیگهای درست کنم. هیچی نگفتم. میدانستم بَچَّم آبگوشت دوست نداره. سرش را پایین انداخت رفت توی آشپرخانه. رفتم دنبالش. دیدم کتری را پر کرد گذاشت روی چراغ. چای دَم کرد. بعدش هم نان و چای شیرین خورد، رفت گرفت خوابید. اصلاً سرِ سوزنی انتظار نداشت. بداخلاقی هم نکرد که بخواهد نِق بزند، اصلاً».(1)
#### سردار شهید ابراهیم امیرعباسی
مشهد مقدس و روز 22 شهریور 1341 شاهد تولد مردی از تبار حسینبن علی علیهالسلامبود که بعدها به یکی از شگفتیهای این مرز و بوم تبدیل شد. از همان کودکی در رنج و سختی پرورش یافت و روحیه مردانهای پیدا کرد. از ویژگیهای او هنر ساختن وسایل و امکانات مختلف بود. در دبیرستان، اسباببازی و چراغ و بعدها که بزرگتر شد، برای مبارزه با رژیم شاه، بمبهای مختلف دستی طراحی میکرد. با آغاز جنگ، به اختراع انواع وسایل جنگی مثل ادوات جنگی، ماشین هدایت آتش و... دست زد. از او خاطرات زیادی به یادگار مانده است. سرانجام مسئول واحد اطلاعات _تیپ ویژه شهدا _در تاریخ اول تیرماه 1361 در ارتفاعات دوپازا سوار بر بال فرشتگان، آسمانی شد و به خیل شهیدان راه حق پیوست.(2)
«چهار ساله بود که پدرش را از دست داد. کمکم پسرم بزرگ و فهمیده شد. میدانست که با چه مشقتی زندگی را اداره میکنم. روزی بهش گفتم: ابراهیم، سرما اذیتت نمیکند مادر؟ گفت: نه مامان، هوا خیلی سرد نیست. اتفاقا هوا خیلی سرد بود، طوری که هر وقت از مدرسه میآمد، گوش و بینیاش سرخ شده بود از شدت سرما، ولی به روی خودش نمیآورد تا من ناراحت شوم. مراعات مرا میکرد که به خرج نیفتم. دلم نیامد، همان روز رفتم براش کلاه خریدم. فردا صبحش کشید روی سرش رفت مدرسه. ظهر که آمد خانه، بدون کلاه بود. با تعجب بهش گفتم: کلاهِت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمیکنی؟ گفتم: چیکارش کردی؟ گفت: یکی هست توی مدرسهمون که با دمپایی میآد. امروز سرما خورده بود و حالش بد بود، دیدم کلاه برای او واجبتره».(1)
از جمله نیکیها و جلوههای زیبای همدلی و همراهی اعضای خانواده، تلاش و همکاری فرزندان در امور مربوط به خانه است. این امرِ مهم افزون بر اینکه مهر و محبت را میان افراد خانواده نهادینه میکند، پیآمدهای دنیوی و اخروی فراوانی برای فرزندان به دنبال دارد. پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در روایتی میفرماید:
خداوند را دو فرشته است که یکی از آنها میگوید: خدایا، نیکیکننده به پدر و مادر را (یاریکننده) از هر شر و بدی و آفتی محفوظ بدار... .(2)
در جای دیگر در پاسخ پرسش ابن کثیر که محبوبترین کارها نزد خدا کدام است؟ فرمود: «نماز اول وقت و سپس نیکی رساندن به پدر و مادر».(3)
نکته قابل توجه در سیره شهیدان گرانقدر که از آن به عنوان ظرافت اخلاقی میتوان یاد کرد، دقت در یادگیری عمل، پیش از پذیرفتن مسئولیت است. تقویت همین ویژگی، زمینه را برای پذیرفتن مسئولیتهای بزرگتری در اجتماع برای آنان فراهم آورد. شهیدان در سایه ایمان به خدا، برای جلب رضایت والدین که همان جلب رضایت خداوند است، از هیچ کاری برای یاری پدر و مادر دریغ نمیکردند.
سردار شهید حسین یزدیان در سال 1344 در وشاره شهرستان قم دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را تا دوره دیپلم با موفقیت سپری کرد. در دوران انقلاب، با آن سن و سال کم، شور و عشق عجیبی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی وارد سنگر جهاد شد و در صف مبارزان علیه دشمن جبار قرار گرفت. سرانجام در تاریخ پانزدهم مردادماه 1362 در منطقه عملیاتی _مهران _بر اثر برخورد ترکش، در هجده سالگی، چونان کبوتری خونینبال در آسمان شهادت پر زد.(1)
«آن سال، فصل برداشت تابستان بود. هوای صحرا خیلی گرم و سوزان بود و تحملش برای هر کسی امکان نداشت. با این حال، پدرمان جوهای زرد شده زمین را درو میکرد تا به موقع محصول را بفروشد. حسین هم مثل گذشته دوشادوش پدر کار میکرد و قسمتی از کار را بر عهده گرفته بود. یکی از همان روزها که با پدر و حسین مشغول کار روی زمین بودیم، حسین رو به پدر کرد و گفت: بابا! شما بروید زیر سایه استراحت کنید، حال شما مناسب نیست، من خودم درو میکنم. پدرم هم به او گفت: تو همیشه سرسختانه کار میکنی تا من کمتر اذیت شوم».(2)
در سال 1336 در _بوشهر _به دنیا آمد. در خانوادهای مذهبی پرورش یافت. همزمان با
حرکتهای انقلابی مردم علیه رژیم شاهنشاهی، به خدمت سربازی رفت. آن دوران، با تشکیل یک گروه به خدمت مردم پرداخت. با پیروزی انقلاب به عضویت سپاه درآمد و با آغاز جنگ در صف حماسهسازان قرار گرفت. سرانجام این پاسدار رشید اسلام در سحرگاه سوم فروردین 1361 در عملیات فتح المبین، شربت گوارای شهادت را نوشید.(1)
پدر شهید روایتگری میکند و تلاش و کوشش شهید را اینگونه شرح میدهد: «از همان کودکی در مقابل ما احساس مسئولیت میکرد و با اینکه به درس و مدرسه خیلی علاقه داشت، ولی ترجیح میداد همپای من کار کند تا حداقل خرج خودش را بیرون بیاورد. من راضی نبودم؛ یعنی دلم نمیآمد، ولی خودش چون وضعیت زندگیمان را میفهمید، کار میکرد. یک روز بِهِش گفتم: این کارها برایت سخت و طاقتفرساست. وظیفه من است که کار کنم و خرج خانوادهام را بدهم، ولی قبول نمیکرد و میگفت: شما مگر چهقدر میتوانید کار کنید. از شما میخواهم که اجازه بدهید کار کنم و لااقل خرج خودم را دَر بیاورم. در کار کردن هم خیلی صادق بود و به کسب حلال توجه داشت. صاحب کارش هم بیشتر از حقوقش به او میداد. او هم در مشکلات زندگی همیشه دستگیر ما بود».(2)
شهید محمود پایدار در سال 1343 در یکی از روستاهای اطراف _جیرفت _کرمان به دنیا آمد. از همان کودکی، نبوغ و استعداد سرشاری داشت تا جایی که در سه دوره دبستان، راهنمایی و دبیرستان، از شاگردان بسیار ممتاز به شمار میآمد. از ویژگیهای
منحصر به فرد او، کار و تلاش در کنار خوب درس خواندن بود. در دوران انقلاب با اینکه سن زیادی نداشت، از فعالان انقلاب بود. در سال 1359 به عضویت سپاه پاسداران درآمد و یک سال بعد وارد جنگ شد. پس از مدت کوتاهی، به دلیل رشادتهایش، فرماندهی _گردان _419 _محرم _از _لشکر _41 ثارالله را به او سپردند و سرانجام در اسفندماه 1363 و در عملیات خیبر، نام خود را در دفتر شهادت ثبت کرد.(1)
«این خاطره مربوط به زمانی است که محمود وارد مقطع راهنمایی شده بود. با اینکه وضع مالی خانوادهاش خوب نبود و فقیر بودند، اما محمود هنوز شاگرد اول مدرسه بود. طوری شده بود که بچههای سالهای بالاتر هم به سراغش میآمدند و اشکالاتشان را رفع میکردند. اما درس، او را از وضع خانواده غافل نمیکرد.
روزی قرار بود دیوار سنگی برای دبیرستان امیرکبیر بگذارند. او خود را برای آوردن سنگ معرفی کرد تا بتواند با پول این کار باری از دوش خانواده بردارد. طوری شده بود که تمام سر ناخنهایش سوراخ سوراخ شده بود. البته این کار را محمود در روزهای تعطیل انجام میداد. بیشتر مواقع تغذیه مدرسه را نمیخورد تا در فرصت دیگری استفاده کند. همه فکرش بعد از خوب درس خواندن، تلاش برای کمک به پدر و مادرش بود. به خاطر همین خیلی دوستش داشتند».(2)
پدرش میگوید: «از همان اول نازپرورده بار نیامد. وضع مالیمان خوب نبود. از بچگی یاد گرفت که کار کند و زحمت بکشد. هم مدرسه میرفت و هم روزی چند ساعت میآمد مغازه کمک من بود.»(3)درسهایش هم همیشه عالی بود. مادرش میگوید: «با اینکه اهل کار بود و بار خانواده را با پدرش به دوش داشت، ولی در درس خواندن هم
کم نمیگذاشت. نمره اول بود.» توی خانه هم به مادر کمک میکرد. اگر خریدی داشتند، انجام میداد. نسبت به کوچکترین کارها احساس مسئولیت میکرد. «وقتی پدر را به خاطر پخش اعلامیه و فروش کتابهای ممنوعه، به کردستان تبعید میکنند، یکتنه هم مغازه را اداره میکرد و هم برای کنکور میخواند. وقتی نتایج کنکور آمد، همه فامیل تعجب کردند. آخه رتبه چهارم پزشکی دانشگاه شیراز را آورده بود».(1)
شهید محمدابراهیم همت در 12 فروردین 1334 در روستایی اطراف اصفهان به دنیا آمد. از همان کودکی هوش و تدبیر خاصی داشت. دوران تحصیل را با موفقیت پشت سر گذاشت و با معدل خوبی در سال 1352 وارد دانشسرای اصفهان شد. چند سال بعد به عنوان دبیر در مراکز آموزشی به خدمت پرداخت. پس از پیروزی انقلاب، در سال 1359 مبارزه چند ساله خود را علیه حکومت پهلوی به کردستان بُرد. مدتی نگذشت که به کمک سردار مفقودالاثر، حاج احمد متوسلیان، لشکر 27 محمد رسول الله را پایهریزی کردند. پس از مفقود شدن متوسلیان، به فرماندهی این لشکر منصوب شد. سرانجام این سردار خستگیناپذیر و دوستداشتنی در 16 اسفندماه 1362 در عملیات خیبر مُزد زحمات و جهاد خود را گرفت و دریایی از خاطرات ارزشمند و اثرگذار را برای مشتاقان به یادگار گذاشت.(2)
«هر سال موقع کشت و درو که میشد، ابراهیم میرفت سرِ زمین. پاچههای شلوارش را بالا میزد تا زیر زانو، مثل بقیه کشاورزها کار میکرد. به گندمهای لب مرز که میرسیدند، میرفت روی مرزِ زمین خودمان میایستاد تا محصول زمین پدر با زمینهای کناری مخلوط نشود. طوری کار یاد گرفته بود که اگر یک سال میگفت
نمیتوانم، پدر میماند چه کار کند».(1)
«روزگار زحمتکشها سخت است، اما امید به خدا کار را آسان میکند. بالاخره به هر سختی بود، عبدالمهدی دوران دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند. بعد در کنکور سراسری شرکت کرد، اما قبول نشد. خیلی سختکوش و امیدوار بود. نمیتوانست خودش را بیمسئولیت ببیند. میگفت: پدرمان پیر است و خجالت میکشم راست بروم و بیایم. این بود که رفت مغازه تعمیرگاه موتورهای آبی و مشغول شد. چون خیلی بااراده و پرتلاش بود، ظرف مدت کوتاهی، فوت و فن کار را یاد گرفت و دیگر روزمزدی کار نمیکرد. صاحب مغازه گفته بود هر موتوری را که به تنهایی تعمیر کنی، مزدش مال خودت میشود. حالا هم کنکور میخواند و هم برای کمک به پدرم کار میکرد».(2)
#### سردار شهید محمدجواد آخوندی
شهید محمدجواد آخوندی در اردیبهشت 1338 در یکی از روستاهای اطراف بیرجند به دنیا آمد. با توجه به علاقهای که به تحصیل داشت، دوران تحصیل را با زحمت و رنج فراوان به پایان رساند. همزمان با سال آخر دوره دبیرستانش، برنامه تظاهرات و تجمعهای ضد رژیم را در شهر بیرجند راهاندازی کرد. با پیروزی انقلاب به عضویت سپاه درآمد و وارد عرصه هشت سال دفاع مقدس شد سالها در جبهه به دفاع از مرز و بوم کشورش پرداخت. سرانجام در تاریخ 16/12/1362 در حالیکه فرماندهی _گردان یدالله _از _لشکر 21 امام رضا _علیهالسلام را برعهده داشت، بر اثر برخورد گلوله تانک در کنار دجله بر زمین افتاد و شربت شهادت را نوشید و 12 سال بعد کبوتروار به میهن
بازگشت.(1)
برادر شهید میگوید: «مدرسهای که من و جواد در آن درس میخواندیم، دوازده ـ سیزده کیلومتر از روستای ما فاصله داشت. هر روز کتابها و ناهار ناچیزمان را برمیداشتیم و این راه طولانی را پیاده طی میکردیم. وقتی ازمدرسه برمیگشتیم، دیگر شب شده بود. یک شب با اینکه خیلی خسته بودیم، جواد گفت: بیا کمی هیزم جمع کنیم و به خانه ببریم! اینطوری به مادر و پدر کمک کردهایم. البته این کار آن شب جواد نبود. او هر شب این کار را میکرد تا بتواند باری را از دوش والدین بردارد».(2)
#### سردار شهید یونس زنگی آبادی
خواهر شهید میگوید: «از وقتی پدرم به رحمت خدا رفت، یونس هم کار میکرد، هم درسش را میخواند. آن وقت نوجوان بود. قاسم که با یونس با هم یکجا کار میکردند، میگفت: هنگام ظهر، یونس همان نیمساعتی که وقت استراحت ما بود، درسش را میخواند. هنگام غروب هم ده دقیقه زودتر تعطیل میکرد و میگفت: باید به مادرم سری بزنم. من پدرم فوت کرده و باید مراقب مادرم باشم. او با زحمت و مشقت هم کار میکرد و هم درس میخواند تا باری را از دوش مادر بردارد».(3)
همه از احساس مسئولیت او گفتهاند. آرام نبود که فقط پدر بار خانه را به دوش بکشد. از وقتی وارد مدرسه شد، از هنرش برای کمک به وضعیت پدر و مادر استفاده کرد. برادرش میگوید: «علی از همان دوازده سیزده سالگی، کمک خرج خانه بود. کلاس درس گذاشته بود برای بچههای محل. مادرهایشان شنیده بودند که علی میخواهد به بچههایشان
درس بدهد و از خدا میخواستند. هفت، هشت نفری شدند. قرار گذاشتند ماهی یک تومان به علی بدهند. گوشه یکی از اتاقهای خانهمان با جعبههای چوبی و آجر، میز و صندلی درست کرد و همان شد کلاس درس. آخر ماه بود و همه آمدند یک تومانهایشان را دادند جز یک نفر. او هم به جای یک تومانش، یک جفت کفش برای علی خرید. علی هم که فهمیده بود من کفشم کهنه شده، کفش را آورد جلو پای من جفت کرد و گفت: مال تو، پات کن. بعد هم تمام پولی را که گرفته بود، بُرد گذاشت جلوی عزیز. به عزیز گفت: من که لازم ندارم، شما که هرچه بخوام برام میخرید، این پول مال شما باشه».(1)
در 18 آبان 1345 در کرمان، فرزندی به دنیا آمد که نامش را علی گذاشتند. در همان کودکی پدر را از دست داد، ولی لحظهای از درس خواندن جدا نشد. 11 ساله بود که وارد حرکتهای انقلابی شد. پس از انقلاب و با آغاز جنگ تحمیلی، در جمع رزمندگان حضور پیدا کرد. با حضورش در جنگ به خاطر تدبیر، مدیریت، شجاعت و عاشق بودنش، با آن سن و سال کم، از فرماندهان لایق جنگ شد. سرانجام در عملیات کربلای 4 در سال 1365، پس از انهدام سنگر دشمن، در حالیکه با 20 سال سن، مسئول محور عملیاتی _لشکر _41 ثارالله بود، بر اثر برخورد ترکش خمپاره، یکی از مسافران آسمان شد.(2)
مادر مسئولیتپذیری این شهید عزیز را پس از وفات پدر چنین شرح میدهد: «علی با اصرار مرا راضی کرد که برود و کار کند. میگفتم: مادرجان! کسی به تو کار نمیدهد. میگفت: یک صنعتی، کاردستی یاد میگیرم، به کارم میآید. تا اینکه رفت پیش اصغر
آقای دوچرخهساز. سرم به گرفتاریهایم گرم بود. چند وقتی گذشت. دیدم چند تومان پول به خانه آورد. هم خوشحال شدم، هم ناراحت. مزد آن زمان علی دردم را دوا نمیکرد، ولی مرهم بود. این بچه یک دمپایی سالم نداشت، نمیتوانست یک بستنی بخرد یعنی نمیرفت بخرد. پولهایش را میداد به من. میگفتم: مادر، بماند پیش خودت. ناراحت میشد. بعد میفهمیدم که حرف خوبی نزدهام. علی که میرفت سر کار، دلم به هزار راه میرفت. مرد خانهام شده بود».(1)
شهید علی اکبر رحمانیان در سال 1339 همزمان با 25 محرم 1382 (هـ . ق) در شهرستان جهرم دیده به جهان گشود، او که در تیزهوشی و دانشاندوزی در دوران تحصیل در سطح شهر زبانزد بود، با تجربه سالهای انقلاب پا به عرصه جنگ گذاشت. شهید رحمانیان در نبوغ و ابتکار شهره سرداران هشت سال دفاع مقدس بود و لقب «سردار پابرهنه جنگ» را به خود اختصاص داده بود. وی سرانجام در اسفند 1364 در حالیکه دو فرزند از خود به یادگار گذاشت، در مسئولیت معاونت عملیات تیپ 33 المهدی(عج) به جمع شهیدان پیوست.(2)
مادر شهید میگوید: «علیاکبر علاوه بر درس خواندن، بسیاری از کارهای خانه را انجام میداد. در آن زمان، بسیاری از مردم جهرم، کشاورز یا دامدار بودند. علیاکبر در دامداری یاور پدر بود و خود را در تأمین معاش سهیم میدانست».
شهید علیاکبر در یکی از یادداشتهایش چنین نوشته است: «وضعیت شغلی پدرم طوری بود که باید در اوقات بیکاری او را کمک میکردم. هر روز صبح زود، عصرها تا شب، اوقات تعطیلی، جمعهها و تابستان مشغول کار بودم. مدتهای زیادی درس و
کار دو موضوعی بود که تمام اوقات مرا پر کرده بود...».(1)
### 5. رسیدگی و توجه به والدین
مردی خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمد و عرض کرد: یا رسولاللّه! من به جهاد علاقه دارم و نسبت به آن بانشاط هستم. پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «پس در راه خدا جهاد کن که اگر کشته شوی، نزد خدا زنده خواهی بود و روزی داده میشوی و... .» عرض کرد: یا رسولاللّه! من پدر و مادر پیری دارم که به من انس دارند و از آمدنم به جهاد کراهت دارند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «در این صورت، ملازم پدر و مادرت باش. سوگند به آنکه جانم در دست اوست، مأنوس بودن یک شبانهروز با آنها با تو از جهاد یک سال بهتر است».(2)
در جای دیگر، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، خدمت و نیکی کردن به پدر و مادر را محبوبترین کارها نزد خداوند معرفی میکند و خشنود کردن آنها را خشنود کردن خداوند میداند.(3)
شهیدان عزیز ما در هیچ شرایطی از این وظیفه مهم غفلت نمیکردند و پست و مقام و روزمرگی، آنها را از توجه و رسیدگی به امور والدین بازنمیداشت. از اینرو، همواره در پیری و گرفتاری، یار و مددکار آنها بودند.
شهید محمد گرامی در فروردینماه 1341 در شهر کرمان متولد شد. مقدمات دینی را در مکتبخانه سپری کرد. در نوجوانی وارد عرصه مبارزه با حکومت شاهنشاهی شد و بعدها جوانان را نیز هدایت و رهبری میکرد. پس از انقلاب، سپاه، سنگر جدید محمد
بود. به دلیل رشادتهایش، مسئولیتهای زیادی را عهدهدار شد و در عملیاتهای مختلف جنگ ایثارگری کرد. سرانجام جانشین رئیس ستاد لشکر 41 ثارالله در سال 1365 و در عملیات _کربلای _5 به خیل دوستان شهیدش پیوست.(1)
«مادرش مریض بود. مریضی او ادامه مریضی چند ساله ایشان بود. مریضی مادر حاج محمد شدت گرفته بود و اتفاقا همزمان شده بود. با امتحان بسیار مهمی که از طرف سپاه برگزار میشد. خیلی هم برای آینده حاجی سرنوشتساز بود. قبل از مریض شدن مادرش، یک هفته مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کند. با این احوال، وقتی مادرش مریض شد، درس و امتحان را گذاشت کنار و حدود یک ماه و نیم مرتب او را به بیمارستان میبرد و به احوال مادر رسیدگی میکرد. مادرش را در بیمارستان بستری کرده بودند، حاجی محمد همانجا پیش مادر میماند و کارهای او را انجام میداد. آمده بود ویلچری هم برای مادر گرفته بود تا مادر همهاش در اتاق بیمارستان نباشد. گاهی با ویلچر او را میبرد در فضای حیاط بیمارستان تا هواخوری کند. در همان ایام بود که میدیدم مادرش را روی دوش گذاشته و او را از پلههای بیمارستان بالا و پایین میبرد».(2)
سومین فرزند خانواده ترحمی در بیست و هفتم شهریورماه 1341 در _سمنان _به دنیا آمد. تحصیلاتش را تا دوره متوسطه با موفقیت به پایان رسانید. او همراه و همگام با انقلاب در صف مبارزان شجاع قرار گرفت. پس از پیروزی انقلاب، در آزمون دانشگاههای خارج از کشور شرکت کرد و با رتبه عالی در رشته پزشکی قبول شد.
آنگاه برای آموختن زبان انگلیسی که مقدمه اعزام بود، به تهران آمد. چند روزی از آموزش او نگذشته بود که خبر تهاجم عراق، او را به طرف گروه جنگهای نامنظم دکتر چمران کشانید و به عضویت آن درآمد. بدین ترتیب، وی مدرسه جهاد و شهادت را بر مدرسه علم و تحصیل ترجیح داد و وارد عرصه جنگ شد و در مسئولیتهای مختلف انجام وظیفه کرد. سرانجام این رزمنده دلیر گردانهای لشکر 17 علیبن ابیطالب در تاریخ 21/12/1362 در عملیات بدر آسمانی شد و به آرزوی دیرینهاش رسید.(1)
«هر وقت مرخصی میآمد، رعایت حال مرا میکرد، هرچند آرزو داشتم، به پسرم خدمت کنم. یک روز که تازه از جبهه برگشته بود، دیدم در خانه نیست. از پنجره حیاط را نگاه کردم، دیدم مشغول یه کاری هست. با خودم گفتم: نکنه باز داره لباس میشوره! کار همیشگی او بود، نمیخواست من کار کنم. تا چشم من رو دور میدید، شروع میکرد. میگفتم: آخه منم مادرم! دوست دارم رخت و لباس بچهمو خودم بشورم، اون هم لباس جبهه رو. رفتم تو حیاط که جلوش رو بگیرم، دیدم ناصر یک چوب بلال برداشته و داره کفشهاشو میشوره. بهش گفتم: ما شنیدیم توی جبهه کامیون کامیون کفش و لباس مییارن. گفت: برای من همینها خوبن. بعد هم نگذاشت من بشورم، میگفت: ثواب داره خودم میشورم».(2)
شهید محمد آرمان در اواخر سال 1343 در جیرفت به دنیا آمد. در دوران انقلاب، در کنار تحصیل و با وجود کاستیهایی که در زندگی خانوادگی خود داشت، از مبارزان واقعی بود. با نواخته شدن شیپور جنگ، به رزمندگان اسلام پیوست. تدبیر، لیاقت،
کارآیی و اخلاص، از او فرماندهی لایق در جنگ ساخت که مسائل مهندسی جنگ را به راحتی حل میکرد. به همین دلیل، به جانشینی فرماندهی گردان مهندسی خیبر جهاد سازندگی منصوب شد. تلاطم آبهای جزیره مجنون، آخرین گهواره این فرزند جنگ بود. وی در سال 1362 در عملیات خیبر آسمانی شد.(1)
همسر شهید در مورد توجه شهید به امور مادر میگوید: «به محض برگشتن از جبهه با وجود خستگی که داشت، اولین کاری که میکرد، خود را به مادر در روستا میرساند؛ چه پیاده باشد یا نباشد. گاهی هم از رودخانهای که بین جیرفت و روستا بود، عبور میکرد تا خود را به مادر برساند. چون در روستا، آب آشامیدنی وجود نداشت، محمد هر بار علاوه بر آب آشامیدنی، مقداری نان و میوه هم با خود برای مادر میبرد و در این کار خیلی هم مقید بود. به محض رسیدن، بدون آنکه کسی به او بگوید، به مادرش میگفت: تو بنشین خستهای. استراحت کن... . و بعد خودش دست به کار میشد. داس را برمیداشت و میرفت علف بُریدن. بعد هم به زمین سر میزد و کارهای عقبمانده مادر را انجام میداد. خستگی برایش معنا نداشت. وقتی از جبهه میآمد حسابی به کارهای مادرش رسیدگی میکرد».(2)
در یکی از روزهای سرد دیماه 1337، حمیدرضا جعفرزاده پور در تبریز به دنیا آمد. پس از مدتی به کرمان آمدند و او به دلیل مشکلاتی که خانوادهاش داشتند، به کار کردن پرداخت. در دوران مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی، گام به گام همه عاشقان دین اسلام، فعالیت میکرد. صدای طبل جنگ که نواخته شد، وارد لشکر 41 ثارالله شد و واحد تخریب را برگزید. با اینکه در عملیاتهای گوناگون به شدت مجروح شد، ولی ایستاد
تا انقلاب بماند. جانشین فرماندهی واحد اطلاعات و عملیات لشکر 41 ثارالله در اولین روز عملیات والفجر 8 در کنار ساحل اروند ترکش خورد و برای همیشه نامش را در دفتر شهادت ثبت کرد. حمیدرضا به آرزویش رسیده بود.(1)
حمید در رعایت احکام و عمل به دستورات قرآنی بسیار کوشا بود، به ویژه در کمک و محبت به پدر و مادر. «یادم میآید که مدتها پدرم در بستر بیماری بود. هر وقت حمید به مرخصی میآمد، دیگر اجازه نمیداد که ما بالای سر پدر بمانیم. میگفت: شما زحمت خودتان را کشیدهاید. بگذارید من هم در ثواب رسیدگی به پدر شریک شوم. بالای سر پدر مینشست، قرآن میخواند و برایش دعا میکرد. حمید در مورد مادرم هم اینطور بود. دور مادرم میگشت و او را میبوسید. موقع غذا، تا مادرم شروع نمیکرد، لب به غذا نمیزد. همیشه به ما میگفت: به مادرتان احترام زیاد بگذارید و... مدام از ایشان حلالیت میطلبید تا جایی که مادرم دیگر گریه میکرد، بس که او محبت داشت».(2)
تیرماه 1338 اولین فرزند خانواده _اصغرنیا _به دنیا آمد. نام او را _محمود _گذاشتند. دوران تحصیلات ابتدایی را در سبزوار گذراند و در ادامه برای تحصیل علوم دینی به قم رفت. شهید اصغرنیا در سال 54 و 55 همگام با حرکتهای انقلابی، کتاب و اعلامیه پخش میکرد و در سال 1356 دستگیر شد. پس از انقلاب و با آغاز جنگ تحمیلی، به جبهه رفت و در سال 1360 به عضویت سپاه پاسداران درآمد. در سال 1363، مسئول آموزش عقیدتی سیاسی تیپ 21 امام رضا علیهالسلام شد. شهید حاج محمود اصغرنیا در 29 دی ماه 1363 در حالیکه راهی محل انجام مأموریتش بود، همراه با همسر و فرزندش به خیل
شهیدان پیوست.(1)
«پدر محمود کشاورز بود و خیلی از احتیاجات و کارهای خانواده را نمیتوانست خودش انجام دهد. محمود با وجود اینکه خودش خانواده داشت، اما هنوز به فکر یاری پدر و مادر بود. هر وقت پساندازی داشت، در حد توان در اختیار آنها میگذاشت. ایام عید نوروز بود که معمولاً پدر و مادرها از چند روز قبل به فکر خرید عید برای فرزندان هستند. محمود که وضعیت خانواده را میدانست با اینکه خودش هم خیلی توان مالی خوبی نداشت، مقداری وسایل برای خواهر و برادرها خریده بود و آمد به پدر داد. این کار محمود از طرفی هم بچهها را خیلی خوشحال کرد و هم کمک بزرگی به پدر و مادر بود».(2)
در سال 1366 در کرمان به دنیا آمد. با اینکه خانواده زحمتکش و کمدرآمدی داشت، ولی با انگیزه و پشتکار در سال 1355، دیپلم خود را در رشته برق گرفت. به علت فعالیتهای انقلابی زیادی که در دوران سربازی و پس از آن داشت، چندین بار مأموران ساواک او را دستگیر و زندانی کردند. پس از پیروزی انقلاب، در صف لبیکگویان به ندای امام خمینی رحمهالله قرار گرفت و سالها در جبهههای سوسنگرد، کردستان، بستان و آبادان، جان خود را در طبق اخلاص گذاشت و بارها تا مرز شهادت پیش رفت. سرانجام این رزمنده بیباک لشکر اسلام در هشتم مردادماه 1362 در عملیات والفجر 3 به آرزوی دیرینهاش رسید و در جایگاه ابدی ساکن شد.(3)
«روزی که خانه نبودم، او از جبهه آمده و لباسهای شسته نشدهای را در گوشه حیاط دیده بود. تشت و آب را برداشته و با همان لباس ساده بسیجی و دست مجروح، لباسها را شسته بود. چهقدر هم تمیز شسته بود! وقتی به خانه برگشتم و لباسهای شسته شده را دیدم، به او گفتم: الهی بمیرم مادر. تو با یک دست چهطوری این همه لباس را شستی؟ در جوابم گفت: مادر جان، اگر دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نمیکرد. من اینجا باشم و تو در زحمت باشی! علی اهل کمال بود. هر وقت خانه بود در کارها هر جور که میتوانست، مرا یاری میکرد».(1)
«چند روزی بود که مریض شده بودم. هیچ کس هم خانه نبود. نه حاج آقا و نه بچهها. خبری هم ازشان نداشتم. یک روز که چشمم به در بود، یکباره در باز شد و مهدی با لباس خاکی و عرق کرده آمد خانه. تا دید رختخواب پهن است و خوابیدهام، یکراست رفت آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال میآمد. چند لحظهای بعد دیدم برایم آش پخته، ظرفهای مانده را هم شسته و همه جا را مرتب کرده. همیشه این توجه را به من و پدرش داشت».(2)
وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فی ذلِکَ َلآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ. (روم: 21)
از نشانههای او این است که برای شما از جنس خود شما همسرانی آفرید تا بدان آرامش گیرید و در میان شما مودت و رحمت قرار داد. البته در آن، نشانههای بسیاری است برای گروهی که میاندیشند.
زن و مرد با ازدواج، آسایش یکدیگر را فراهم میآورند و در زندگی، یار و یاور همدیگر هستند. با نگاه به چهره و لبخند به یکدیگر، ابراز محبت و صمیمیت میکنند و همدیگر را شادمان میسازند. از دوستی و پشتیبانی هم بهرهمند میشوند و با گذشت و مدارا، پایههای زندگی خود را محکمتر میکنند. به نظر همدیگر احترام میگزارند و خدا را برای داشتن چنین زندگی مسالمتآمیزی شکر میکنند و مایه مباهات حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت معصومین علیهمالسلام در قیامت میشوند.
رسول مکرم اسلام نیز با همسران خود با عطوفت و عدالت رفتار میکرد و در مورد زنان، نهایت رفق و مدارا را به کار میبرد. از تندخویی و بدزبانی نسبت به همسر پرهیز داشت و ناراحتی و تندخویی همسر را به خوبی تحمل میکرد. در کارهای خانه به همسر یاری میرساند و کسانی را که از تلاش برای آسایش خانواده خودشان کوتاهی میکنند، نفرین میکرد.
همسرداری شهیدان، تجلی صفات نیک رسولالله صلیاللهعلیهوآله در شهیدان است و خود
امروز اسوه و الگویی برای زندگی ما هستند.
از جمله سفارشهای اسلام درباره مسئله ازدواج، انتخاب همسر صالح و شایسته است تا جایی که از آن به عنوان یک نعمت الهی یاد شده است. پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در حدیثی میفرماید:
ثلاثٌ مِنْ نَعیمِ الدُّنیا وَ اِنْ کانَ لانَعیمَ لَها: مَرْکبٌ وطی ءٌ وَ الْمَرأةُ الصّالِحَةُ وَ الْمَنزِلُ الواسِعُ.(1)
سه چیز از نعمتهای دنیا است، اگر چه دنیا را نعیمی نیست: مرکبِ راهوار، زنِ پارسا و خانه وسیع.
حال که همسر شایسته و پارسا از نعمتهای الهی به شمار میرود، شکر آن نیز لازم است.
شکر نعمت همسر، از جمله رفتارهای زیبای شهیدان بود که از آغاز تا لحظه آخر زندگی به صورتهای گوناگون، آن را پدیدار میساختند.
«مراسم عقد انجام شد. بعد از مراسم، آقا عبدالله از من خواست تا با من حرف بزند. اولین برخورد زندگی مشترکمان بود. قبل از هر صحبتی از من خواست تا یک مُهر برایش بیاورم. چون روحیه ایشان را میشناختم، از باب شوخی گفتم: مُهر؟ مُهر برای چی؟ مگر حاج آقا تا این موقع نمازشان را نخواندهاند؟ دیدم حال عجیبی دارد. نگاهی به من کرد و گفت: حالا شما یک مُهر بیاورید! اما من دستبردار نبودم. گفتم: تا نگویید مُهر را برای چه میخواهید، نمیآورم. گفت: میخواهم نماز شکر بخوانم و از اینکه خداوند چنین
1) [1] . نهجالفصاحه، ص 351، ح 1289.
همسری به من داده، از او تشکر کنم. دیگر حرفی نزدم. رفتم و با دو تا جانماز برگشتم».(1)
هر وقت حاجی از منطقه به منزل میآمد، بعد از اینکه با من احوالپرسی میکرد، با همان لباس خاکی بسیجی به نماز میایستاد. یک روز به قصد شوخی گفتم: تو مگر چهقدر پیش ما هستی که به محض آمدن، نماز میخوانی؟ نگاهی کرد و گفت: هر وقت تو را میبینم، احساس میکنم باید دو رکعت نماز شکر بخوانم».(2)
چه زیبا شکر نعمت همسر را در نبودنت به جا آوردی و با کلمات معنادارت، جلوهای دیگر به زندگی دادی. آری میشود با چند خطی شکرگزار بود. شهید_ علی اکبر_ که مدتها بود فرصت سر زدن به همسر را پیدا نکرده بود، در نامهای به همسرش چنین نوشت:
خدمت همسر مهربان و خوب خودم... . پس از عرض سلام... قصد کردم نامهای بنویسم و آن چیزی که همیشه در دلم بوده و نمیتوانستم بیان کنم، بر روی کاغذ بیاورم. من همیشه در زندگیام از خداوند متعال میخواستم که زنی به عنوان شریک زندگی برایم مقدر کند که همدم، همراز و شریک غم و خوشحالیام باشد. این آرزوی من بود که همسرم پاکدامن، نجیب و فهمیده باشد و... در آسمان دنبال چنین فرشتهای میگشتم که خداوند بر روی زمین به من عنایت فرمود. و این شکر الهی میخواهد که به جا آورده شود. خداوند، شما را به عنوان همسری مهربان و دارای خصوصیتهای زن مسلمان واقعی برای من و مادری مهربان برای تربیت فرزندانم نگه دارد... .(3)
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در دورانی که زن را دارای روح انسانی و حقوق بشری نمیدانستند، مقام و مرتبه زن را بالا برد و همیشه مدارا با زنان و رعایت مقتضیات فطرت آنان را به مسلمانان یادآوری میکرد.(1)یکی از حرکتهای زیبای رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله که نشاندهنده کمتوقعی ایشان نسبت به همسران خود بود، یاری رساندن ایشان در محیط خانواده است. پیامبر در خانه، لباس خود را میدوخت. در را باز میکرد. گندم یا جو را دستاس میکرد. گوشت را قطعهقطعه میکرد. کار را به دیگران از جمله همسر واگذار نمیکرد و تا آنجا که میتوانست، خود انجام میداد.(2)
بررسی سیره عملی شهیدان نیز این ظرافت اخلاقی را نمایان میکند که توجه به روحیه حساس زنان و درک شرایط مختلف زندگی، میتواند روحیه کمتوقعی را نسبت به زن، این ریحانه آفرینش تقویت کند.
«زمانی که در جهاد بود، معمولاً همکارها در اداره ناهار را فراهم میکردند و دور هم میخوردند، ولی محمدرضا هیچ وقت به اصرار همکارها توجه نمیکرد و برای ناهار به خانه میآمد. یک روز کوفته درست کردم و منتظرش شدم تا برگردد. قبل از آمدن
محمدرضا رفتم تا سری به غذا بزنم. وقتی در قابلمه را برداشتم، دیدم تمام کوفتهها وارفتند. خیلی ناراحت شدم. غذای دیگری درست کردم و منتظر شدم. وقتی محمدرضا برگشت، متوجه شد و گفت: چه اشکالی داشت؟ همان کوفته را میخوردیم، مگر نباید غذا را له کرد و بعد خورد؟ خوب اینطوری خود به خود آماده بوده، لازم نبود خودت را به زحمت بیندازی. این کمتوقعی و مهربانی او واقعا تحسینبرانگیز بود».(1)
«شهید یوسف اصلاً کاری به کار من نداشت. نه به غذا ایراد میگرفت، نه به کار خانه، ... ولی خُب من خودم خیلی منظم بودم؛ چون زندگیام را خیلی دوست داشتم. گاهی میگفت: تو چرا اینجوری هستی؟ چهقدر به این کارها اهمیت میدهی؟ هر چی شد، میخوریم دیگه.» بارها ازش پرسیدم: چی دوست داری برات بپزم؟ میخندید و میگفت: غذا، فقط غذا. یادم نیست یک بار هم گفته باشد فلان غذا. همیشه هم سفارش میکرد: یه جور غذا درست کن».(2)
«اوایل ازدواجمان هنوز نمیتوانستم هر غذایی را درست کنم. یک روز تاسکباب پختم و منتظر شدم تا یوسف از سر کار برگردد و با هم ناهار بخوریم. یوسف که آمد، رفتم تا غذا را بِکشَم. رفتم سر قابلمه، دیدم همه سیبزمینیها لِه شده. خیلی ناراحت شدم. رفتم گوشهای نشستم و گریه کردم. یوسف بعد از چند لحظه آمد و علت ناراحتی مرا سؤال کرد. من قضیه را برایش توضیح دادم. یوسف در حالیکه میخندید، به طرف غذا رفت. غذا را کشید و آورد سرِ سفره و با هم خوردیم. آنقدر سرِ سفره تعریف از غذا کرد که من فراموش کردم غذا خراب شده بود. آن روز یوسف نه تنها به غذا ایراد
نگرفت، بلکه نشان داد مثل همیشه کمتوقع و شکرگزار است».(1)
«در سالهای اول زندگی، یک روز مشغول اتو زدن لباسهای ایشان بودم. در همین حال، شهید از راه رسید و از من گله کرد و گفت: شما خانم خانه هستید و وظیفهای در قبال انجام کارهای شخصی من ندارید. شما همینقدر که به بچهها رسیدگی کنید، کافی است. تا آنجایی که یاد دارم، ایشان حتی لباسهایشان را خودشان میشستند و بعد از خشک شدن اتو میزدند و هیچگونه توقعی از بنده نداشتند».(2)
«روحیه همکاری خیلی خوبی داشت. اما خودم راضی نمیشدم با آن همه کار طاقتفرسایی که داشتند، وقتی به خانه میآید، بخواهد دست به سیاه و سفید بزند. واقعا به زحمتشان راضی نبودم، ولی با این همه به من اجازه نمیدادند لباسهایشان را بشویم. خودشان میشستند و میگفتند: نمیخواهم شما را به زحمت بیندازم.
یادم هست بعد از عملیات خیبر، ایشان دیروقت به خانه آمدند. سر و پایش شنی و خاکی بود. خیلی خسته بود. آنقدر خسته بود که همینطور سر سفره نشست. تا من رفتم غذا بیاورم، دیدم سر سفره خوابش بُرده. آمدم تا کفش و جورابش را بردارم که بیدار شد و با لحن خاصی گفت: این کارها وظیفه شما نیست. زن که برده نیست. من
خودم این کار را انجام میدهم».(1)
«نزدیک عملیات خیبر بود و زمستان. ما در اسلامآباد غرب بودیم. از تهران آمد خانه. چشمهای سرخ و خستهاش داد میزدند چند شب است که نخوابیده. تا آمدم بلند بشم، نگذاشت. دستم را گرفت و نشاندم. بعد هم گفت: امشب نوبت من است که از خجالتت بیرون بیایم. گفتم: ولی تو، بعد از این همه وقت، خسته و کوفته آمدهای. نگذاشت حرفم تمام بشه. رفت خودش سفره را انداخت. غذا را کشید و آورد. بعد هم غذای مهدی را با حوصله داد و سفره را جمع کرد و برد. چای ریخت و آورد داد دستم، گفت: بخور».(2)
شهید علی بینا در اسفندماه 1341 در منطقهای اطراف جیرفت کرمان متولد شد. پس از پایان تحصیلات مقدماتی، با آغاز جنگ تحمیلی، ندای امام را لبیک گفت و وارد عرصه جنگ شد. او در لشکر 41 ثارالله کرمان در مسئولیتهای گوناگون حماسه آفرید و سرانجام در کنار نهر جاسم در عملیات کربلای 5 در سال 1365 شربت شهادت را نوشید.(3)
«مهمانها به خوشی رفتند. علی افتاد به جان ظرفها. مثل همه زمانهایی که مهمان داشتیم. گفت: من تاید میزنم و تو آب بکش. گفتم: بیا برو بیرون. گفت: محال است. دستش را کشیدم و بیرونش کردم. باز آمد. گفتم: سر و صدا نکن. بچه بیدار میشود. یک پارچه برداشت و بست به کمرش و ظرفها را شست و من آب کشیدم. بعد افتاد
به جان اتاقها. جارو کشید و گردگیری کرد. گفتم: آیا میشود از همچنین کسی دل کَند؟ گفت: من شرمنده تو هستم، بار زندگی تنها به دوشت سنگینی میکند».(1)
در سیره پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله آمده است که ایشان برای نظر همسران خود ارزش زیادی قائل بود و به خواستههای آنان احترام میگذاشت. آن وجود مقدس در حدیثی میفرماید: «مؤمن به اشتهای خانوادهاش غذا میخورد، ولی منافق، خانوادهاش به اشتهای او غذا میخورند.»(2)به دیگر سخن، مرد مؤمن نباید کاری کند که هر وقت خودش مایل بود چیزی بخورد یا بخرد، خانوادهاش هم از کنار خواسته او بخورند و اگر خودش نخواست، خانوادهاش هم باید محروم بمانند، بلکه باید به خاطر اینکه اهل و عیال او چیزی میخواهند، آن را تهیه کند و خودش هم بهره ببرد. نکته زیبایی که در این بخش از زندگی شهیدان به چشم میخورد، در نظر گرفتن وضعیت موجود زندگی و شرایط آن پیش از هر گونه درخواست از طرف همسران شهیدان است. با در نظر داشتن این نکته مهم، برگ زرین دیگری را از دفتر ظرافتهای اخلاقی شهیدان در محیط خانواده ورق میزنیم.
در اولین روزهای بهار سال 1342، روستای شادبهار از توابع کهنوج شاهد تولد کودکی بود که نامش را حسین گذاشتند. پس از پایان دوران ابتدایی، جیرفت و سپس به سیرجان رفت. تحصیل و تلاش برای انقلاب را در گرمای طاقتفرسای کرمان سپری کرد. با آغاز جنگ تحمیلی، راهی نبرد با دشمنان اسلام شد و نامش به عنوان فرماندهی بیباک مطرح شد. سرانجام صدای گرم این فرمانده دلاور گردان 415 لشکر
41 ثارالله در سال 1365 در کنار نهر جاسم خاموش شد و در عملیات کربلای 5 نام خود را در دفتر شهادت جاودانه کرد.(1)
«بعد از ازدواجمان، از ارومیه به شهر سیرجان که محل کار حسین بود، رفتیم. تحمل آب و هوای آنجا مخصوصا در آن گرمای تابستان برایم سخت بود. چون همیشه در جایی زندگی کرده بودم که آب و هوایی سرد و معتدل داشت. از طرفی، زندگی مشترک با صاحبخانه هم برای من دشوار شده بود. به خاطر همین یک روز تصمیم گرفتم تا از حسین بخواهم خانه مستقلی اجاره کند. وقتی موضوع و سختیهایم را برایش توضیح دادم، او پیشنهاد مرا قبول کرد. حقوق حسین آن زمان 2800 تومان بود و خانهای که اجاره کرد، 2850 تومان کرایه داشت.
دو ماهی از اقامت در آنجا گذشت که من متوجه شدم حسین با دشواری خاصی، زندگی را با این درآمد اداره میکند. این بود که از حسین خواستم به خانهای با کرایه کمتر نقل مکان کنیم. بعد از اسبابکشی به خانه جدید، از او پرسیدم که: چرا همان بار اول که درخواست خانه بهتری کردم، خواسته مرا رد نکردی؟ در جوابم گفت: نمیخواستم همسری [را] که تمام قوم و خویشش را رها کرده و به خاطر یک زندگی ساده و مختصر با من، از شهر خود دور افتاده، ناراحت کرده باشم. درست است که حسین با زحمت بیشتری تلاش کرد که خانه مستقلی را اجاره کنیم، اما توجه او به خواسته من، به زندگی ما زیبایی خاصی بخشید».(2)
سال 1341، روستای بادریگ استان هرمزگان شاهد متولد شدن فرزندی بود که نام
او را علی گذاشتند. شهید حاجبی دوران تحصیل را در زادگاهش سپری کرد و پس از مدتی برای پیوستن به حرکتهای ضد رژیم شاه راهی بندرعباس شد. آغاز جنگ عراق، دوران تازهای در زندگی این جوان رنجکشیده و دلباخته انقلاب بود. پس از مدتی، با لباس سبز سپاه وارد لشکر 41 ثارالله کرمان شد. به خاطر لیاقتهایش پس از مدتی به قائم مقامی ستاد لشکر منصوب شد. عملیات کربلای 3 نقطه پایانی برای زندگی دنیایی این مرد سختکوش و دلسوز بود. او در این عملیات، به ستارههای آسمان شهادت پیوست.(1)
«روزی علی مشغول تعمیر کردن رادیو بود و من منتظر تا خواستهای را که مدتها بود میخواستم به او بگویم، مطرح کنم. رفتم دیدم دارد قاب پشت رادیو را میبندد و مشغول بستن پیچهای رادیو است. به او گفتم: دیگه کارت تمام شد؟ گفت: بله، کارم تمام شد. رادیو را هم روشن کرد. خیلی هم خوب کار میکرد. خیلی خوشحال شدم و به او گفتم: پس برویم دیگه؟ علی سرش را بلند کرد و گفت: کجا؟ گفتم: بازار. گفت: بازار برای چه؟ خودم را جمع و جور کردم و گفتم: مگر قرار نبود پرده بخریم؟ علی همینطوری که پیچهای رادیو را سفت میکرد، گفت: حالا نمیشود خودت بگیری؟ گفتم: دوست دارم تو هم نظر بدهی و با من بیایی. با اینکه میدانستم خیلی سرش شلوغ است، ولی دوست داشتم با من بیاید. علی همینطور که داشت وسایلش را جمع میکرد، گفت: ببین هر چی تو بگیری، من هم قبول دارم، عوضش تو بگذار من هم به کارهایم برسم. من که عزمم را جزم کرده بودم تا به علی بفهمانم دوست دارم با هم به بازار برویم، این بار با لحنی پرتمنا گفتم: بریم دیگه. علی که فهمیده بود، لبخندی زد و گفت: انگار گذشت اون روزگاری که تنهایی میرفتیم بیرون. بعد هم آماده شد تا برویم بازار. من از اینکه به خواسته من احترام گذاشته بود، دو بار بلند
1) [1] . حمیدرضا شامحمدی، ماهنشان، کرمان، لشکر 41 ثارالله، 1376، چ 1، ص 5.
گفتم: آفرین علی، آفرین».(1)
همسر شهید میگوید: «هیچ وقت مرا به کاری مجبور نکرد. وقتی صحبت از اجازه گرفتن برای انجام کاری میکردم، میگفت: تو هم مانند من یک انسانی، خودت باید تصمیم بگیری که چه بکنی. اگر مایل بودی با من مشورت کن. آن هم فقط در امور شخصی خودت. کاری که برای خداست، احتیاج به مشورت ندارد، مگر در مورد عملی که میخواهی انجام دهی و شک داشته باشی».(2)
«دخترمان نه روزه شده بود که شهید حسینی از منطقه به مشهد آمد. برای عقیقه، گوسفندی خرید. هنوز در تدارک مهمانی بودیم که چند نفر از دوستانش گفتند: مأموریتی پیش آمده و باید به اهواز برویم. وقتی به من گفت، ناراحت شدم و گریه کردم. خیلی تعجب کرد و گفت: شما که اینجوری نبودی؟ گفتم: فردا مهمان داریم. شما خودت برنامهریزی کردی. وسط کار میخواهی بروی؟ علی آقا اهواز نرفت. بعد به خاطر اینکه مانع رفتنش شدم، احساس پشیمانی میکردم. رفتم به او گفتم: من از روی احساسات یک چیزی گفتم. شما نباید از کارتان بازمیماندی. بعد هم عذرخواهی کردم. بعدها شنیدم که به دوستانش گفته بود: خیلی بیانصافی بود که ایشان را تنها بگذارم. این همه سختی را تحمل کرده بود. یک بار از من تقاضایی داشت. اگر نمیماندم، با روح جوانمردی سازگاری نداشت».(3)
عفو و گذشت از صفات خداوند است که مؤمنان را به داشتن این صفت باارزش و اثرگذار سفارش کرده است. در احادیث و روایات نیز بر تقویت روحیه عفو و گذشت تأکید زیادی شده است. پیامبر اعظم اسلام میفرماید:
عفو و گذشت را شیوه زندگی خود قرار دهید؛ زیرا بخشش جز بر عزت انسان نیفزاید. پس نسبت به یکدیگر گذشت داشته باشید تا خداوند، شما را عزیز گرداند.(1)
بیشتر سفارش اسلام در زمینه همسرداری، گذشت هر یک از زوجین در لغزشها، کج خلقیها و اشتباههای یکدیگر است. چشمپوشی از اشتباههای همسر به عنوان یک شیوه تربیتی که مایه آرامش و استحکام خانواده و تقویت رابطه محبتآمیز میشود، همواره سرلوحه سیره و رفتار شهیدان در نهاد خانواده بود، به گونهای که همسران شهیدان تا امروز، یکی از مهمترین ویژگی خانوادگیشان را گذشت میدانند.
#### امیر شهید عباس بابایی
عباس بابایی در روز چهاردهم آذرماه 1329 در _قزوین _به دنیا آمد. دوران تحصیلش را با موفقیت به پایان رساند. به خاطر هوش فراوانش، در کنکور سراسری، با رتبه عالی در رشته پزشکی پذیرفته شد. با این حال، به دلیل علاقه به خلبانی وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد. پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی، به عنوان دانشجوی نمونه برای تکمیل تحصیلاتش در سال 1349 به امریکا اعزام شد. در امریکا به تبلیغ دین اسلام میپرداخت و با وجود موانعی که برایش درست میکردند، به عنوان نفر نمونه دوره از پایگاه ریس امریکا فارغالتحصیل شد. آنگاه برای خدمت به کشورش بازگشت و خدمات زیادی انجام داد. در نهم آذرماه 1362 با درجه سرهنگی به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد. سرانجام این عقاب تیزپرواز آسمان عرفان و هنر در مردادماه 1366 در 37 سالگی در مأموریتی برون مرزی، از
1) [1] . اصول کافی، ج 2، ص 108، ح 5.
آسمان به خدا پیوست و ماندگار شد.(1)
«یک روز خسته از محل کار به منزل آمدم. در خانه را که باز کردم، سر و صدای بچهها و صدای بلند تلویزیون مرا متوجه خود کرد. رفتم داخل خانه و بچهها را ساکت کردم. بعد متوجه شدم که عباس هم خانه است. رفتم دیدم مشغول عبادت است و نماز میخواند. نمازش که تمام شد، رفتم و به او گفتم: شما اینجا بودید و بچهها اینطور شلوغ میکردند؟ و... خلاصه حسابی گله و شکایت کردم. عباس با مظلومیت و حالت خاصی از من عذرخواهی کرد. بعد از چند لحظه فهمیدم چهقدر بد با او صحبت کردم. تازه اشتباه بزرگی هم مرتکب شده بودم؛ چون او مشغول نماز بوده و اصلاً متوجه صدای بچهها نشده بود. در عین حال که میدانست من تند حرف زدم و بیمورد از او شکایت کردم، از خطای من چشمپوشی کرد».(2)
«ابراهیم کمدی داشت که وسایل شخصی و بعضی از چیزهایی را که دوستان و نیروهایش به او میدادند، در آن نگهداری میکرد. یک روز بدون اجازه او، رفتم سر کمدش و تعدادی نامه را که آنجا بود، خواندم. وقتی آمد و ماجرا را متوجه شد، ناراحتی را در چهرهاش دیدم، اما او قبل از هر عکسالعملی مثل همیشه به نشانه گذشت رفت و سر سجادهاش نشست».(3)
«مشغول کار منزل بودم. حواسم از حامد رفت. یک باره از روی صندلی افتاد و سرش
غرق به خون شد. او را به دکتر بردم و سرش را پانسمان کرد. خیلی میترسیدم که وقتی یوسف میآید، حتما با من دعوا میکند و ناراحت میشود و میگوید چرا مواظب بچه نبودی؟ و... . وقتی آمد، مثل همیشه سراغ حامد را گرفت. گفتم که خوابیده. بعد هم قضیه را برایش تعریف کردم. فقط گوش داد. آرام آرام چشمهایش خیس شد. لبش را گاز گرفت. بعد هم گفت: تقصیر من است که تو را با حامد تنها میگذارم. چارهای ندارم. مرا ببخش. وقتی یوسف این جملات را گفت، خیلی شرمنده شدم. او در همه برخوردهایش همین عشق و محبت را به پای زندگیمان میریخت».(1)
در سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، کار مرد در خانه باارزش تلقی شده است تا آنجا که خود آن حضرت از الگوهای بزرگ این حرکت زیبای اخلاقی به شمار میرود. رسول الله صلیاللهعلیهوآله به مردان میفرمود: «خدمت شما به همسرانتان صدقه است.»(2)ایشان در کلامی به امام علی علیهالسلام فرمود:
ای علی جان! از من بشنو و من جز آنچه خدایم فرمان داده است، نمیگویم. هر مردی که همسرش را در (کار) خانه کمک کند، به تعداد موهای اندامش، یک سال عبادت برایش به شمار میآید؛ سالی که روزهایش روزه بوده و شبهایش را به پا خواسته باشد. ای علی! کسی که در خدمت خانوادهاش در خانه باشد و خودخواهی نورزد، آفریدگار، نامش را در دیوان شهیدان مینگارد و برای هرقدمش، یک حج و یک عمره پاداش میدهد. ای علی! ساعتی را در خدمت همسر بودن، برتر است از هزار سال پرستش و هزار حج و هزار عمره و آزاد کردن هزار برده و شرکت در هزار جهاد و عیادت هزار بیمار و حضور در هزار نماز جمعه و شرکت در هزار تشییع جنازه و سیر کردن هزار گرسنه و آزاد کردن هزار اسیر. چنین کسی چشم از جهان فرو نخواهد برد، جز آنکه جایگاهش را در بهشت خواهد دید. ای علی! خدمت به
همسر، کفاره گناهان بزرگ است و خشم پروردگار را فرو مینشاند.(1)
مصداقهای یاد شده در این قسمت، بیانگر پیوند عمیق سیره خانوادگی شهدا با سیره و منش پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله است.
شهید _حسن بهمنی _در ماه مهمانی خدا، ماه رمضان همزمان با پانزدهم خردادماه 1331 در تهران به دنیا آمد. روح پاک او در فضای معنوی خانهشان شکل گرفت و با پیگیریهای والدین، تحصیلاتش را با نمرههای عالی ادامه داد. سپس به عضویت سپاه درآمد و همزمان با آغاز جنگ تحمیلی وارد عرصه جهاد و شهادت شد. وی در مسئولیتهای مختلف جنگی، از خود رشادت نشان داد و به ابتکارهای جدیدی دست زد و چندین تیپ نظامی را تأسیس کرد.
سرانجام طراح ممتاز عملیات والفجر 8 و شکست حصر آبادان، جانشین عملیات سپاه پاسداران تهران، در اسفندماه 1364 به تنها آرزوی خود رسید و ساکن ملک اعظم شد.(2)
«همیشه هر وقت میآمد خانه، یکی از برنامههایش، کمک به من در کار خانه بود. سفره میانداخت و ظرفها را میشست... . به مهمان خیلی علاقه داشت. هر وقت میخواست مهمان دعوت کند، خودش جارو را برمیداشت و منزل را هم جمع و جور میکرد. اجازه کار کردن به من نمیداد. میخواست نبودنش را جبران کند. یک هفته قبل از شهادتش، پدر و مادرم آمده بودند منزل ما. ایشان آنقدر گرم و صمیمی برخورد کرد که حتی بعد از شهادتش، مادرم میگفت: حاج حسن آن شب مثل پروانه دور ما میگشت. خودش میوهها را شست و آورد. وقتی هم که کار خانه نمیکرد،
میرفت سراغ برگهها و کارهای سپاه. میگفت: من دو تا زن دارم. هم باید به شما برسم. هم باید حواسم به سپاه باشد».(1)
همسر شهید زنگی آبادی، همکاری او را در امور مربوط به خانه چنین روایت میکند: «مصطفی که به دنیا آمد، حاج یونس تا روز یازدهم تولد او ماند و بعد به جبهه رفت. وقتی هم که برمیگشت خانه، نمیگذاشت هیچ کس دست به لباسها بزند. یک روز که مادرم، خانه ما بود، وقتی دید حاج یونس نمیگذارد او لباسها را بشوید، ناراحت شد. اما حاجی با مهربانی به مادرم گفت: خاله جان، این کار وظیفه من است، زن من است، این هم بچه من است، شما چرا باید اذیت بشوید؟ صبح زود و بعد از نماز هم مشغول شستن ظرفها شد. مادرم دوباره از او خواهش کرد که این کارها را نکند، اما حاج یونس جواب داد: خاله جان، من که هیچ وقت خانه نیستم، لااقل بگذارید این چند روزی که میآیم، کمی به همسرم کمک کنم. وقتی هم به مرخصی میآمد، تمام امکاناتی را که ما احتیاج داشتیم، تهیه میکرد و میگفت: من که نیستم، زن من یک کیلو گوشت هم نمیگیرد».(2)
#### سردار شهید ابراهیم امیرعباسی
«هر بار که مریض میشدم یا کسالتی پیدا میکردم، اگر مرخصی بود، اصلاً اجازه نمیداد دست به سیاه و سفید بزنم، از غذا درست کردن گرفته تا شستن ظرفها و جارو کردن خانه. خلاصه همه کارهای خانه را انجام میداد. دایم مواظب حال و روز
من بود، مثل یک پرستار بیست و چهار ساعته».(1)
خیلی کم خانه بود، ولی به قول همسرش، همان وقت کمی هم که پیش خانواده میگذرانید، سرشار از مهربانی و ایمان و محبت و آرامش بود. روزهایی که خانه بود، در کار خانه کمک میکرد. همسر شهید میگوید: «یک روز صبح دیدم پایین شلوارش را تا کرده، آستینها را بالا زده و رفته در آشپزخانه. ازش پرسیدم: حاج آقا، چرا این طوری کردهای؟ گفت: به خاطر خدا و برای کمک به شما. بعد هم وضو گرفت و شروع کرد به جمع و جور کردن وسایلها. ناراحت شدم. رفتم که نگذارم کاری کند؛ چون میفهمیدم چهقدر سخت است. تا آمدم وارد آشپزخانه شوم، در را به رویم بست و گفت: خانم، بروید بیرون، مزاحم نشوید. پشت در التماس میکردم: حاج آقا، شما رو به خدا، بیایید بیرون. من ناراحت میشوم. خجالت میکشم. میگفت: چیزی نیست. الآن تمام میشه. آشپزخانه را مرتب کرد. ظرفها را چیده بود سر جایش. روی اجاق گاز را تمیز کرده بود. بعد شلنگ آورد و کف آشپزخانه را شست. در را که باز کرد، آشپزخانه شده بود مثل دسته گل. نمیدانستم چه بگویم. تکیه داده بودم به دیوار، گفتم: آخه چرا این کار رو میکنید. من خجالت میکشم. گفت: میخواستم من هم کمی کمکتون کنم. از من ناراحت نباشید. محبتش را به من این طوری نشان میداد».(2)
داماد شهید میگوید: «بارها دیده بودم که به محض ورود به منزل، سراغ حاج خانم را میگرفتند و به ایشان کمک میکردند. یکی از مصادیق بارز همکاری ایشان که به صورت منظم هر هفته انجام میشد، شستن و نظافت آشپزخانه بود، به طوری که اگر آشپزخانه در طول یک سال صد مرتبه شسته شده بود، به جرئت میتوانم بگویم که نود
و پنج بار آن را شهید صیاد به عهده گرفته و شسته بودند».(1)
«پنجشنبهها که ساعت کاری ایشان تمام میشد، به منزل میآمدند و خرید یک هفته را انجام میدادند. یک روز مقداری گوشت هم برای منزل خریده بودند و همراه لوازم دیگر به منزل آوردند. من گوشتها را برداشتم تا تقسیم کنم و در یخچال بگذارم. ایشان مانع من شد و از من خواست تا خودشان گوشت را تقسیم کنند. گفتم: شما خسته هستید و سرتان شلوغ است. خودم انجام میدهم. ایشان گفتند: من هم باید در خانه کاری انجام دهم. همه کارها را که نباید شما بکنید. من هم باید سهمی در خانه داشته باشم. و بعد شروع به تقسیم کردن گوشت کردند».(2)
#### سردار شهید حسن شوکت پور
«خیلی کم خانه میآمد... یک روز که از منطقه آمده بود، رفتم غذا را بکشم. دیدم حسن سفره را انداخته و یک پارچ آب و دو تا لیوان و یک پیشدستی سر سفره گذاشته. خودش هم مؤدب نشسته سر سفره. بعد هم گفت: حاج خانم بفرمایید. من هم با دو بشقاب پر از برنج و یک بشقاب قیمه کنار سفره نشستم. غذا که تمام شد، گفت: الهی صد هزار مرتبه شکر! دست شما درد نکنه خانم، ان شاالله بری مکه! بعد هم گفت: تا تو سفره را جمع کنی، من هم ظرفها را میشویم! گفتم: خجالت نده. شما که خسته هستی. گفت: خدا خجالت کسی را بده که میخواد زنش را خجالت بده. دیگه هیچی حرف نزدم. سرم را انداختم پایین و مشغول کارم شدم. در هر فرصتی هم کمکم میکرد... هم احوالم را میپرسید. با همین اخلاقش، دور بودنش را جبران میکرد».(3)
برادر شهید میگوید: «زمانی که در پادگان الله اکبر اسلامآباد غرب بودیم، یک روز حاجی رفت تا سری به خانوادهاش بزند. وقتی برگشت، دیدم لباسهایش خیس شده است. به او گفتم: چی شده؟ اما زیر بار نرفت. بعد از اینکه اصرار کردم، گفت: منزل که رفتم، خانمم نبود. نگاه کردم، دیدم لباسهای کثیف مهدی (پسر شهید) در حیاط افتاده. نشستم و همه لباسها را شستم. در حین شستن لباسها خانمش آمده و از حاجی گله کرده بود. حاجی هم به او میگوید: میخواستم نیم ساعت هم شده در زحمتهای تو شریک باشم».(1)
از جمله ظرافتهای رفتاری شهیدان، چگونگی رفتار آنان هنگام برخورد همسر با ناملایمات و سختیهای زندگی است که گاه موجب ناراحتی و عصبانیت همسر میشود.
در این میان، مهربانی کردن و درک روحیههای همسر از جمله سفارشهای دین مبین اسلام است. تا جایی که پیامبر عظیمالشأن اسلام، محبت به زنان و چشمپوشی از اشتباههای آنها را مستحب میشمرد(2)و میفرمود: «بهترین شما کسانی هستند که برای زنان خود بهترین باشند و من از همه شما برای خانوادهام بهترم».(3)
نرمی در گفتار و دعوت کردن همسر به آرامش و گاهی خود را مشغول کارهای دیگری کردن و محیط ناراحتی همسر را بر هم زدن و زمینه آرامش را فراهم کردن، از جمله راهکارهایی است که شهیدان با ظرافت تمام، هنگام عصبانیت همسر به کار
میبردند تا مصداق این حدیث نورانی حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله شوند که فرمود:
هر مردی که بداخلاقی زنش را تحمل کند، خداوند به او همان پاداشی را میدهد که به حضرت داوود برای صبرش بر بلا عطا فرمود و هر زنی که بداخلاقی مردش را تحمل کند، خداوند به او ثواب آسیه (دختر مزاحم و همسر فرعون) را عطا میفرماید.(1)
شهید حمید باکری در اول آذرماه 1334 در خانوادهای مذهبی در شهرستان میاندوآب دیده به جهان گشود. دورههای تحصیلی را با موفقیت سپری کرد و در سال 1355 برای ادامه تحصیل به آلمان سفر کرد. با پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بازگشت و مشغول خدمت به نظام جمهوری اسلامی شد. از سال 1359 در کنار برادر، فعالیتهای خود را در سپاه آغاز کرد و با آغاز جنگ تحمیلی در کنار برادرش، مهدی باکری در لشکر 31 عاشورا حماسهها آفرید. سرانجام حمید باکری، جانشین دلاور لشکر 31 عاشورا در 16 اسفندماه 1362 در عملیات خیبر آسمانی شد و بدن مطهرش نیز مانند برادرش مفقود ماند تا نام هر دو در دفتر شهیدان مفقودالجسد ثبت شود.
«از صبوری شهید که نقطه مقابل تندی و کمحوصلگی من بود، خوشحال بودم. یکبار، صبح زود میخواست برود بیرون. من برایش تخممرغ گذاشته بودم که آبپز شود. احسان (فرزند شهید) بیدار شده بود. آمده بود پیش من در آشپزخانه پشت سر من ایستاده بود تا آمدم ظرف را از روی گاز بردارم، آب جوش ریخت پشت گردن بچه. من هول کردم این طرف و آن طرف میزدم. از اینکه در آن شرایط بچه آمده بود آشپزخانه، عصبانی بودم. رفتم سریع قیچی را آوردم و لباسهای بچه را قیچی کردم تا زودتر بیرون بیاید. حمید خودش را رساند، دستهای مرا گرفت و گفت: تو آرام
1) [1] . بحارالانوار، ج 103، ص 247، ح 30.
باش، تا تو آرام نشدی، بچه را دکتر نمیبرم. با این جمله که حمید با نرمی و خونسردی به من گفت، آرام شدم. حمید بچه را یک هفته تمام به دکتر میبرد. به من گفت: چرا بیخودی داد و بیداد کردی؟ دیدی بچهات خوب شد؟».(1)
صدای فرزندی معصوم در پانزدهم شهریورماه 1342 در تهران و در خانوادهای بامعنویت به گوش رسید. تا راهنمایی بیشتر درس نخواند. مادرش به رحمت خدا رفت و پدر شرایط مالی مناسبی نداشت. به همین دلیل، او هم از همان کودکی، مرد زندگی شد. در حرکتهای انقلابی جزو نیروهای مبارز بود و پس از پیروزی انقلاب، در سال 1361 به عضویت سپاه درآمد. آنگاه وارد جبهههای نبرد حق علیه باطل شد. در طول جنگ، فرماندهی گردانهای مختلف لشکر حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله را برعهده داشت و چندین بار تا مرز شهادت پیش رفت. سرانجام در غروب اسفندماه 1364 و در عملیات غرورآفرین والفجر 8 در منطقه فاو، همای شهادت بر شانههای او نشست و مسافر آسمان و ساکن بهشت شد.(2)
رفتار مناسب و سنجیده شهید عبدی در برخورد با ناراحتی همسر، به روایت همسرش خواندنی است: «یک روز درِ منزلمان را زدند. آقا رضا خانه نبودند. رفتم در را باز کردم، دیدم دو نفر از خواهران بنیاد شهید هستند. اول ترسیدم. گفتم حتما برای رضا اتفاقی افتاده. با حالت مضطربی پرسیدم: بفرمایید، اتفاقی افتاده؟! یکی از خواهرها گفت: خیر، برادر عبدی قبلاً درخواست داده بودند که دوست دارند با یک همسر شهید
ازدواج کنند. به ایشان بفرمایید ما طبق تحقیقاتی که انجام دادیم، مورد تأیید هستند. این را گفتند و رفتند. من هم چیزی نگفتم که ایشان دیگر ازدواج کردند و من همسر ایشان هستم. به فکر فرو رفتم. طبیعی هم بود. غروب بود که آقا رضا آمدند منزل. من با چهرهای درهم و عصبانی با ایشان برخورد کردم. دست خودم نبود. ایشان از من پرسید: فاطمه خانم! طوری شده؟ من هم که ناراحت بودم، گفتم: اگر تو قصد ازدواج با کسی دیگر را داشتی، چرا سراغ من آمدی؟ توقع داشتم از این حرف من ناراحت شود و با تندی جواب مرا بدهد، ولی با آن چهره آرام و دوستداشتنی که داشت، رو به من کرد و گفت: فاطمه خانم! این حرفها چیه که شما میزنید؟ بعد هم تا دید من ناراحت و عصبانی هستم، رفت داخل حیاط و شروع کرد به شستن ظرفها. چند دقیقهای گذشت. وقتی فهمیده بود من آرام شدم، برگشت داخل اتاق و گفت: خوب، حالا بگو ببینم چی شده؟ من هم قضیه را برایش تعریف کردم. شروع کرد به لبخند زدن و گفت: ای دادِ بیداد این آرزوها و خیالات دوران مجردی ماست. اصلاً فراموشش کردم. نمیدانستم که کسی مثل تو را به عنوان همسر انتخاب میکنم. خیالت راحت باشه و حسابی قانعم کرد».(1)
«چند ماهی بود خانه نیامده بود. هر روز انتظارش را میکشیدم تا بیاید لااقل خبر پدر شدنش را بهش بگویم. روزی هم که آمد، فورا رفت دنبال کارهای لشکر و اعزام نیروها. شب که آمد منزل، دیدم پلکهاش دارد روی هم میآید. هی خمیازه میکشید. رفت تا استراحت کند. دراز کشیده بود، ولی خیلی تو فکر بود. رفتم بهش گفتم: محمود تو فِکر چی هستی؟ آخه هنوز فرصت نشده بود، بهش بگم دختر دوست داره یا پسر؟، گفت: فکر بچهها هستم. خوشحال شدم و گفتم: بچهها؟ کدام بچهها؟ هنوز
1) [1] . همان، ص 26.
که بچهای در کار نیست، اما او گفت: بابا، بچههای جبهه رو میگم. یکباره آبِ سردی ریختن روی بدنم، ساکت شدم. خیلی ناراحت بودم. آخه بعد از مدتها آمده بود. حالا هم به جای اینکه فکر من و بچه باشه... . با اینکه شرایط حساس او را درک میکردم، ولی دوست داشتم یه خبری از بچه بگیره. ناراحتیام به خاطر بچه بود. رفتم خوابیدم. داشتم اشک میریختم. چشمهامو بستم تا خوابم ببره. یک دفعه دیدم محمود منو صدا زد: فاطمه خوابیدی؟ گفتم: دارم میخوابم. گفت: چرا امشب این قدر ساکتی؟ گفتم: چی بگم؟ گفت: هر چی دلت بخواد. مثل اینکه فهمیده بود ناراحتم. قصد داشت از دلم بیرون بیاره. بعد به من گفت: مثلاً بگو ببینم دختر دوست داری یا پسر؟ خودم رو فورا جمع و جور کردم و جوابش دادم. او همنظر خودش رو گفت. خلاصه از دلم بیرون آورد. سعیاش هم همین بود. با اینکه خیلی سرش شلوغ بود و مخصوصا آن شب که در اوج خستگی بود، ولی تا از بابت من خیالش راحت نشد، نخوابید».(1)
«پس از مدتی رفتم دبیرستان و اسم نوشتم. زینب (دختر شهید) را میسپردم به مادرم و میرفتم. یک روز علی آمد و پیراهن زینب را کثیف دید. داشت لباسش را عوض میکرد که من رسیدم. سلام کردم. جوابم را داد، اما نه مثل همیشه. شستم خبردار شد که علی به خاطر اینکه من زینب را رها کردم و رفتم، ناراحت شده. احوالش را گرفتم. دیدم هنوز ناراحت است. زینب را بغل کرده بود و نوازشش میکرد. رفتم آشپزخانه و مشغول کار شدم. آمد پیشم و گفت: دلت میآید زینب را تنها بگذاری؟ عهد کرده بودم اگر عصبانی شود و به مدرسه رفتن من ایراد بگیرد، من هم لجبازی کنم. تا این حرف را زد، لجبازی کردم و گفتم: توقع داری دست از کار و زندگیام بکشم و این بچه را حلوا حلوا کنم؟ در این حال، تا دید من حال خوبی ندارم، با نرمی و لطافت خاصی گفت: ... رسالت اصلی تو تربیت زینب است، سعی کن غافل نشوی. نرمی کلام علی
1) [1] . رد خون روی برف، ص 4.
آقا مرا آرام کرد».(1)
«داد زدن و بیاحترامی به هم نمیکردیم. من خیلی بدم میآمد کسی دربارهام حرف ناحق بزند. وقتی میشنیدم کسی پشت سرم حرفی زده، ناراحت میشدم و اعتراض راه میانداختم. گلهاش را پیش علی میکردم. گاهی بحثمان میشد. تا میدید من عصبانی شدهام، زود میرفت اتاق پایین، مینشست و قرآن میخواند. اصلاً دنباله کار را نمیگرفت. یک ساعت دو ساعت بعد یا فردای آن روز میآمد، سلام میکرد. اگر حرفی زده بود که ناراحت شده بودم، معذرتخواهی میکرد و میگفت: من اگر حرفی به شما زدم، خسته بودم. ببخشید. این را که میگفت، آتش میگرفتم».(2)
شهید غلام حسین رضوی در سال 1337 در روستای _حسن آباد _مشهد به دنیا آمد. دوران تحصیلی خود را با موفقیت سپری کرد. در دوران انقلاب از مبارزان و طرفداران سرسخت امام و انقلاب بود و فعالیتهای چشمگیری انجام داد. با آغاز جنگ تحمیلی، لباس مقدس سپاه را بر تن کرد و عضو سپاه شد. در طول جنگ تحمیلی، جبهههای نبرد و مناطق عملیاتی شاهد رشادتهای وی بود. سرانجام شهید غلامحسین رضوی در هفتم آذرماه 1365 در منطقه عملیاتی مهران ردای شهادت را پوشید و به ملکوت اعلا پیوست.(3)
«به حرفش گوش نکردم. گفتم باید من و بچهها را با خودت به اهواز ببری. راضی شد که ما را با خودش ببرد. نرسیده به اهواز، پیاده شدیم و با ماشین دیگری به منزل
دوست شهید رفتیم. وقتی رسیدیم، دوستش خانه نبود، ولی کلید منزلش را به همسایه داده بود. غلامحسین کلید را گرفت و رفتیم داخل خانه. وسایل را گوشهای گذاشتم، ولی انگار چیزی روی دلم سنگینی میکرد. باید عقده دلم را خالی میکردم. برای همین شروع به غرغر کردن کردم. خیلی عصبانی بودم: این چه جایی است ما را آوردهای؟ اول که ما را وسط بیابان پیاده کردی. حالا هم آوردی خانه مردم...؟ میدیدم چه طور حرفهای من ناراحتش کرده است. در حالی که سعی میکرد از کوره در نرود، با صدایی لرزان گفت: من که گفتم اینجا شرایط زندگی خیلی سخت است، خودت خواستی بیایی. بعد هم از جا بلند شد و خودش را مشغول کرد و برای اینکه آرامتر شود، شروع کرد به جمع و جور کردن وسایلها».(1)
در یکی از کوهستانهای اطراف روستای _گازار _از توابع بیرجند، شبی از شبهای سال 1340، فرزندی متولد شد که نام او را محمدناصر گذاشتند. با سختی و مشقت زیادی درس خواند، ولی در طول دوران تحصیل، شاگرد ممتاز بود. در دوران انقلاب، در صف مقدّم تظاهرات مردمی بود. با این حال، درسش را رها نکرد و موفق شد دیپلم بگیرد. پس از پیروزی انقلاب، به عضویت سپاه درآمد. در سال 1359 فعالیتهای چشمگیری را در راستای کمک به مردم افغانستان در دو شهر شیندند و فراه انجام داد. در سال 1362، فرماندهی سپاه گناباد را پذیرفت و سال بعد، فرمانده سپاه بیرجند شد. در سال 1364 به دلیل لیاقتهایی که از خود نشان داد، به سفارش سردار رشید اسلام، شهید محمود کاوه، مسئولیت ستاد لشکر ویژه شهدا را عهدهدار شد. او تا پایان جنگ، سرسختانه ایستادگی کرد و بارها زخمی و مجروح شد. پس از جنگ نیز دست
1) [1] . همان، ص 130.
از تلاش برنداشت و در کنار کار، مدرک کارشناسی را در رشته مدیریت دریافت کرد. سرانجام این مرد خستگیناپذیر در روز هفدهم مردادماه 1377 در شهر مزارشریف در حالیکه مسئولیت فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در افغانستان را عهدهدار بود، به دست گروه طالبان شهد شهادت را نوشید و به ملکوت اعلی پیوست.(1)
همسر شهید میگوید: «زمان جنگ، یک روز وقتی محمدناصر میخواست به محل کارش برود، سعید فرزندمان شروع کرد به ناآرامی. آنقدر این کار را ادامه داد تا شهید ناصری مجبور شد او را همراه خودش ببرد. جلو یکی از مقرهای سپاه که میرسد، یادش میآید که کاری را در آنجا باید انجام بدهد. چون قصد داشته که زود برگردد، سعید را داخل ماشین نگه میدارد. اتفاقا کارش طول میکشد و طوری مشغول میشود که یادش میرود اصلاً سعید در ماشین تنهاست. ساعتی بعد، وقتی یادش میآید، یکی از دوستانش را میفرستد تا سعید را از ماشین بیاورد. کمی بعد دوستش برمیگردد و با نگرانی میگوید: حاجی تو ماشین که کسی نبود. محمدناصر میدود به طرف ماشین. همه جای ماشین را میگردد، بالاخره سعید را زیر یکی از صندلیهای ماشین پیدا میکند که دوسه تا پتو هم انداخته بود روی خودش. وقتی پرسوجو میکند، میفهمد که چون محمدناصر دیر کرده بوده، سعید هم ترسیده و رفته بوده زیر صندلی. این خبر که به من رسید، خیلی ناراحت شدم. چند روز بعد که با هم قرار بود به منطقه برویم، بین راه قضیه را پیش کشیدم. ازش پرسیدم: شما اون روز چهطور یادت رفت که سعید رو گذاشتی تو ماشین؟ گفت: وقتی کار پیش بیاد و آدم بخواد حواسش رو جمع کنه، چیزهای دیگر یادش میره. گفتم: حتی اگر اون چیز بچه آدم باشه؟ با ناراحتی ادامه دادم: اگر اون روز سعید گم میشد، چه خاکی باید سرمون میکردیم؟ لبخندی زد و گفت: خدا رو شکر که همچین اتفاقی نیفتاد. بعد برای اینکه مرا کنترل کند و برای اینکه حرفش جا
1) [1] . سعید عاکف، کلید فتح بستان، مشهد، کاتبان، 1382، چ 1، ص 242.
بیفتد، گفت: آدم وقتی تو زندگی سعی میکنه خدا رو محور کارهایش قرار بده، قطعا خدا هم اینطور جاها از او دستگیری میکند. باز هم قانع نشدم و با ناراحتی گفتم: به هر حال ازت خواهش میکنم اگر بچهها رو بردی بیرون، حواست را بیشتر جمع کن. گفت: خانم، تو این دنیای وانفسا ما مواظب خودمون نمیتونیم باشیم، چه برسه به بچه. خلاصه سعی او آرام کردن من بود و اینکه مرا متوجه خدا کند تا ناراحتیام تمام شود».(1)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
مردی که علاقهاش را نسبت به همسرش نشان دهد و به او بگوید تو را دوست دارم، این اظهار محبت و دوستی مرد نسبت به همسرش هیچگاه از قلب زن بیرون نخواهد رفت.(2)
یکی از جلوههای زیبای زندگی شهیدان که در تحکیم روابط آنان با همسرانشان تأثیر قابل توجهی داشت و تا کنون نیز در زندگی آنان نورافشانی میکند، ابراز علاقه آنان به زندگی و همسر است. پیامبر در روایتی زیبا میفرماید: «هر بندهای که ایمانش به خدا بیشتر باشد، به همسرش بیشتر علاقه و اظهار محبت میکند».(3)
آنچه اکنون میآوریم، قطرهای از دریای عشق و محبت شهیدان به همسر است که نشان میدهد آنان برای زیبا کردن زندگی، از هر فرصتی استفاده میکردند تا علاقه خود را به همسرشان نشان دهند.
سردار شهید دکتر مصطفی چمران
هیجدهم اسفندماه 1311 بود که صدای آرام و دلنشین نوزادی در کوچه پس کوچههای شهر مقدس قم به گوش رسید. در خیابان پانزده خرداد بازار آهنگرها در
تهران در خانوادهای مذهبی و بااصالت بزرگ شد. تحصیلات خود را از مدرسه انتصاریه آغاز کرد و در دانشکده فنی دانشگاه تهران، ادامه تحصیل داد تا اینکه در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغالتحصیل شد. در سال 1337 به عنوان شاگرد ممتاز برای ادامه تحصیل راهی _امریکا _شد و پس از تحقیقات علمی و تحصیل در معتبرترین دانشگاه جهان (برکلی امریکا) با ممتازترین درجه علمی، دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما را به دست آورد. پس از پایان تحصیلاتش برخلاف تصور بسیاری، راهی _لبنان _شد و سازمان «امل» را بر اساس مبانی اسلامی پیریزی کرد و دوشادوش امام موسی صدر(1)به مبارزه با اشغالگران اسرائیل پرداخت. با پیروزی انقلاب، پس از 23 سال به ایران بازگشت و ابتدا در پاوه و سپس در کردستان، وزارت نفت، مجلس شورای اسلامی و مناطق عملیاتی و غیرعملیاتی کشور خدمت کرد و خاطرات به یادماندنی بر جای گذاشت. چمران را نمیتوان فقط یک دانشمند خواند، یا یک عارف و زاهد یا یک چریک. فقط میتوان گفت او یک انسان کامل بود. از او کتابهایی نیز به یادگار مانده است. سرانجام زمان موعود فرا رسید. حالا دیگر چمران به فرودگاه پرواز خود رسیده بود. ازاینرو، در منطقه دهلاویه، 31 خردادماه 1360، شربت گوارای شهادت را نوشید و ساکن ملک ملکوت شد.(2)
غادة، همسر لبنانی شهید چمران در مورد محبت این شهید به ایشان میگوید: «مادرم در هنگام خواستگاری با شهید شرط کرده بود که: این دختر صبح که از خواب بلند میشود، باید کسی یک لیوان شیر و قهوه جلویش بگذارد و... خلاصه زندگی با چنین دختری برایتان سخت است. اما خدا میداند تا وقتی که ایشان شهید شدند، با اینکه خودش قهوه نمیخورد، ولی همیشه برای من قهوه درست میکرد. به او میگفتم: برای
چه این کار را میکنی؟ راضی به زحمت تو نیستم در جوابم میگفت: من به مادرت قول دادم که این کارها را برای تو انجام بدهم. شهید همیشه این عشق و محبت را در زندگیمان داشت و رنگ خدایی به زندگی میداد».(1)
شهید سیدمحسن صفوی در سال 1333 در یکی از روستاهای اطراف اصفهان متولد شد. تحصیلات خود را در رشته مهندسی راه و ساختمان با موفقیت به پایان رساند. یکی از نیروهای فعال در جریان انقلاب، بود. پس از پیروزی انقلاب، جزو بنیانگذاران سپاه پاسداران بود و در سالهای مختلف تحت مسئولیتهای گوناگون، خدمات زیادی در شهرهای کشور انجام داد. با گسترش جنگ، مأمور تأسیس قرارگاه صراط المستقیم شد. سرانجام این شهید والامقام در حالیکه پرونده درخشانی از خدمتِ خالصانه و تلاش در جبهههای نبرد را به یادگار گذاشته و با سربلندی، عملیات کربلای 5 را سپری کرده بود، در سال 1365 در سانحهای هوایی، شربت شهادت را نوشید و دعوت حق را لبیک گفت.(2)
«با اینکه خیلی کم خانه بود، اما دورادور هوای من و بچهها را داشت. تلفن که میزد، همه چیز را سؤال میکرد تا خیالش از بابت ما راحت شود. من هم با وجود همه گرفتاریها و سختیهایی که بود، همیشه سعی میکردم جوابی بدهم که او ناراحت نشود. یک روز خواهر آقا محسن آمدند منزل، سری به ما بزنند. آن روز هم من و هم بچهها مریض بودیم. صبح روز بعد، آقا محسن تلفن زدند منزل و احوالپرسی کردند.
عرض کردم حال همگی ما خوب است. همان روز به منزل خواهرشان هم زنگ زده بودند. خواهرشان پرسیده بود: از خانوادهات خبر داری؟ گفته بودند: بله تماس گرفتم. خواهر آقامحسن گفته بود: همسرت خوب بود؟ فورا ایشان فهمیده بودند که من مریض هستم. صبح روز بعد، زنگ در حیاط را زدند. وقتی در را باز کردم، دیدم آقا محسن پشت در هستند. قبل از ظهر همان روز مرا به دکتر بردند و عصر به جبهه برگشتند. آن روز من ارزش آقا محسن را بیشتر احساس کردم.
ندانستم که در صندوق دل، گوهری دارم
که عالم را بها، ذرهای از آن نمیدانم
در دل گفتم: بیش از یک هفته است من مریضم و همه اطرافیان هم میدانستند، ولی چون وظیفهای نداشتند، سؤال نکردند که آیا نمیخواهی دکتر بروی. البته من توقعی هم نداشتم، ولی آقا محسن 13 ساعت در راه بود و 13 ساعت دیگر هم باید برمیگشت. آن روز فهمیدم چهقدر به من علاقه دارد».(1)
«آن شب باران میبارید و حمید فردا امتحان داشت. سال آخر پزشکی دانشگاه اصفهان بود. من باید برای شستن لباسهای حسین (فرزند شهید) و ظرفهای شام به حیاط میرفتم پای حوض. حسین کنار بخاری خوابیده بود و حمید با آرامش درس میخواند. باران آرام آرام بند آمد. چند تکه از لباسها را شسته بودم که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده. برگشتم، تعجب کردم. گفتم: حمید چرا اینجا آمدی. مگه فردا امتحان نداری؟ برو بخون!دو زانو کنار حوض نشست. دستهای یخ کردهام را از تشت آب
1) [1] . عباس اسماعیلی، شمع صراط، اصفهان، لشکر زرهی 8 نجف اشرف، 1375، چ 1، ص 93.
بیرون آورد و گفت: از تو خجالت میکشم، من نتوانستم آن زندگی که در شأن توست، برایت فراهم کنم. دختری که خانه پدرش با ماشین لباسشویی رخت میشست، حالا نباید مجبور باشد در این هوای سرد... . حرفش را قطع کردم و گفتم: من مجبور نیستم، با علاقه کار میکنم. همین قدر که میفهمی و قدرشناسی، راضیام میکند. اینطوری به تو احساس علاقه بیشتری میکنم».(1)
«کف آشپزخانه تمیز شده بود. همه میوههای فصل در یخچال بود. در ظرفهای ملامین چیده بودشان. کباب هم آماده بود روی اجاق. بالای یخچال یک عکس از خودش گذاشته بود و یک نامه. آن روز فهمیدم چهقدر نسبت به من و زندگیمان محبت دارد، با اینکه فرمانده بود و خیلی کار داشت، اما از ما هم غافل نمیشد.
وقتی میآمد خانه، من دیگر حق نداشتم کار کنم. بچه را عوض میکرد. شیر برایش درست میکرد. خلاصه آنقدر محبت به پای زندگی میریخت که همیشه به او میگفتم: درسته که کم به خانه میآیی، ولی من تا محبتهای تو را جمع کنم، برای یک ماهم وقت دارم. بعد نگاهم میکرد و میگفت: تو بیشتر از اینها به گردن من حق داری. یک بار هم گفت: من زودتر از جنگ میروم، وگرنه بعد از جنگ به تو نشان میدادم که چهطور تمام این روزها را جبران میکنم».(2)
هیچ وقت یادم نمیرود. هر جا بود فکر من بود. یک بار حتی از خط مقدم زنگ زد اصفهان، حالم را پرسید. گفت: زنگ زدم نگرانم نباشی. همیشه یک روز در میان زنگ میزد. اگر هم وقت نمیکرد زنگ بزند، به دوستهایش میگفت تماس بگیرند. یکی از دوستانش تعریف میکرد که ماشینمان پنچر شد. نیم ساعت معطل شدیم. حاجی
نگران بود. انگار نمیتوانست حرفش را بزند، اما دلش طاقت نیاورد. چند بار گفت: سریع، سریعتر. گفتم: شما که همیشه... گفت: نمیخواهم نگران شود، فقط برای همین. هر وقت هم میآمد خانه، با خنده وارد خانه میشد؛ خندهای که هیچ وقت از من دریغش نمیکرد. هیچ وقت نمیگذاشت بفهمم چهقدر خسته است، پیروز شدند یا نه. این قدر به من محبت میکرد که فرصت نمیکردم این چیزها را از او بپرسم».(1)
در سیزدهم آذرماه 1342 در خانوادهای مذهبی در تهران به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات ابتدایی در حالیکه 17 سال بیشتر نداشت، در سال 1359 وارد دوره آموزشی سپاه شد. او که سابقه مبارزه در نیروهای انقلاب هم داشت، پس از پایان آموزش وارد لشکر 27 محمد رسول الله شد و وارد عرصه نبرد حق علیه باطل گردید. در خردادماه 1362 با خواهر شهید علی رضا ناهیدی ازدواج کرد. در همان سال بود که فرماندهی _تیپ ذوالفقار _را عهدهدار شد و در مردادماه 1362 در حالیکه چند ماه بیشتر نبود که خلعت دامادی را بر تن کرده بود، خلعت شهادت را پوشید و به خیل شهیدان پیوست.(2)
احترام بسیار به همسر و مشورت در همه امور زندگی از ویژگیهای برجسته شهید محسن بود. وقتی از خط مقدم جبهه برای مرخصی و استراحت به خانه میآمد، پیش از ورود به خانه ـ که فاصله چندانی هم با جبهه نداشت ـ لباسهای خود را که پر از خاک و غبار منطقه بود، در رودخانهای که نزدیک منزل بود، میشست و سعی میکرد تمیز و مرتب به خانه وارد شود.
همسر شهید میگوید: «یک بار که با لباس خاکی به خانه آمد و با سر و وضعی غبار
گرفته، کلی از من عذرخواهی کرد که مرا ببخش که با این وضع به دیدار تو آمدم».(1)
#### سردار شهید حجت الاسلام والمسلمین عبدالله میثمی
«آن چیزی که در آقا عبدالله برایم فراموشنشدنی است، این بود که هیچ وقت دست خالی به خانه نمیآمد. یک مدت از عقدمان میگذشت. یک روز که به خانه ما آمد، دیدم کیک بزرگی خریده و همراه با مقداری بادام به منزل ما آورد. به او گفتم: کیک به این بزرگی را برای چه گرفتهای؟ گفت: راستش مراسم عقد که با عجله و یکدفعهای برگزار شد و من نتوانستم برایت کیک بخرم و حق تو را ادا کنم».(2)
«مدتی بود اسلامآباد را زیاد بمباران میکردند. ما در خانهای به اتفاق چند نفر دیگر از بچههای سپاه ساکن بودیم. یک بار که حمید از خط آمده بود خانه، من گفتم: خوشم میآید یک بار بیایی و ببینی اینجا را زدند و من هم کشته شدهام. آن وقت برایم بخوانی: «فاطمه جان شهادتت مبارک!» بعد شروع کردم راه رفتن و این جمله را تکرار کردم. دیدم از حمید صدایی نمیآید و حرفی نمیزند. نگاه کردم، دیدم دارد گریه میکند. جا خوردم. گفتم: تو خیلی بیانصافی. هر روز میروی توی دل آتش. من هم چشم به راه. تو طاقت اشک ریختن مرا نداری، نمیگذاری گریه کنم، حالا خودت نشستی جلوی من گریه میکنی؟ سرش را بالا آورد و گفت: فاطمه! به خدا قسم، اگر تو نباشی، من اصلاً از جبهه برنمیگردم».(3)
غلام رضا شریفی پناه به سال 1323 در مود، یکی از روستاهای اطراف بیرجند دیده به جهان گشود. از همان دوران کودکی میدیدند که به دیگران کمک میکند. اهل نماز و قرآن بود. تا دوره دبیرستان جزو دانشآموزان ممتاز مدرسه به شمار میرفت. از هنگام
ورود به دوران جوانی، فعالیتهای ضد رژیم شاه را آغاز کرد و بارها دستگیر و شکنجه شد. شرکت در جهاد سازندگی، معاونت آموزش و پرورش بیرجند و چندین مسئولیت دیگر از جمله فعالیتهای او پس از پیروزی انقلاب اسلامی است. او در جبهه نیز سرگرم آموزش قرآن و روضه به رزمندگان بود. سرانجام این انسان وارسته در تاریخ 26/10/1365 در عملیات کربلای 5، سرود رهایی سر داد و به ملکوت اعلا پیوست.(1)
یکی از همرزمان شهید میگوید: «همیشه نگران همسر و بچههایش بود. همه میدانستند او چهقدر محبت و عشق به آنها دارد. یک عکس خانوادگی توی جیبش بود و هر چند یک بار به عکس نگاه میکرد. قوّت قلب عجیبی هم داشت. میگفت: بازدید خانوادگی کردم. یک روز هم رفتیم اهواز تا به خانوادههایمان تلفن بزنیم، اما صف تلفن خیلی طولانی بود. وقتی هم که نوبت او شد، هر جا را میگرفت، همسرش نبود. به او گفتم: بهتر است برگردیم. او که نمیخواست همسرش را منتظر بگذارد، گفت: به دلم افتاده امروز باید برایش زنگ بزنم. بالاخره با همسرش صحبت کرد و باز هم ثابت کرد چهقدر به او عشق میورزد که در هر شرایطی، حق او را به جا میآورد. تلفن آن روز، آخرین محبت غلامرضا با همسرش بود».(2)
### 8 . قدردانی از همسر
إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ إِنّا لا نُضیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً. (کهف: 30)
کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند [بدانند که] ما پاداش کسی را که نیکوکاری کرده است، تباه نمیکنیم.
خداوند متعال، بندگانش را به خیر و احسان دستور داده(3)و فرموده است که جزای
احسان و نیکی جز مثل آن نیست.(1)همچنین فرموده است آنگونه که خداوند به تو احسان کرده است، تو نیز به بندگانش احسان کن.(2)
در روایات ما از قدردانی و تشکر نسبت به بندگان به عنوان یکی از مصداقهای احسان و نیکی به بندگان یاد شده است تا جایی که قدردانی از مخلوقات را سپاسگزاری از خداوند و سپاسگزاری نکردن از مخلوقات را ناسپاسی به درگاه خداوند میدانند.(3)
سپاسگزاری میتواند انواع مختلفی داشته باشد. انسان با ابراز محبت خالصانه، قدردانی خود را از کسی اعلام میکند و گاهی نیز با دادن هدیهای، مراتب سپاس خود را به شخص مورد نظر نشان میدهد. در این میان، خریدن هدیه و تقدیم کردن آن به همسر به عنوان شریک زندگی، آثار بسیار ارزندهای به دنبال دارد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در این باره میفرماید:
هر کس به بازار رود و هدیهای برای خانوادهاش خریداری کند، پاداش او مانند کسی است که برای نیازمندان صدقه میبرد.(4)
در نظر داشتن و انتخاب مناسبتهایی که مورد علاقه همسر انسان است، سپاسگزاری و قدردانی از او هر چند با هدیهای ساده، توجه کردن به زحمتهای همسر در فعالیتهای خانه و محبت ورزیدن به وی، گلبرگی از دفتر ظرافتهای اخلاقی شهیدان است.
«چند روزی از ازدواجمان میگذشت که او راهی جبهه شد. میدانست چهقدر دوری او خصوصا اوایل زندگیمان برایم سخت است. یک هفته بعد علی سوار بر ماشین سپاه آمد. احوالم را پرسید و متعجب نگاهم کرد و گفت: چهقدر نحیف شدی! بعد خندید و گفت: آن روز که بلافاصله «بله» را گفتی، به فکر امروز نبودی. گفتم: میبینی که سر پا هستم. عهد کردهام دوش به دوشت بایستم. چهرهاش باز شد و گفت: مرحبا به تو شیرزن! آن روز حرفهای تشکرآمیز او روحیه مرا برای تحمل سختیها چند برابر کرد. فهمیدم چهقدر من و زندگیاش را دوست دارد».(1)
«مدتی بود که خبری از حسن نداشتم. هر روز تصویر رزمندگان را از تلویزیون نگاه میکردم. یک روز در فکرش بودم که ناگهان زنگ در زده شد. وقتی در را باز کردم، دیدم یکی از دوستان محمدحسن است، نامهای از او به دستم داد. نامه را نه یک بار، چند بار خواندم و لحظاتی بعد آنچه را از دلم میگذشت، بر روی کاغذ نوشتم و فرستادم جبهه. دو هفته بعد حسن با چهرهای بشّاش به خانه آمد. ساک را از دستش گرفتم و پرسیدم: بیخبر میآیید؟ لبخندی زد و گفت: من فقط به خاطر قدردانی از نامهای که برایم فرستادی، آمدم. خلاصه کلام اینکه یک هفته مرخصی گرفتهام تا به خاطر نامه روحیهبخشت، مسافرتی به مشهد و قم داشته باشیم».(2)
«به هر بهانهای و در هر مناسبتی به من هدیه میداد. یک روز که به من گفت: ناراحتم از اینکه مجبوری در فضای سرد، لباسها و ظرفها را بشویی و... به او گفتم: همین که قدرشناس و فهمیده هستی، برایم کافی است.
شاید باورتان نشود، اما امکان نداشت مناسبتها را فراموش کند. گاهی از منطقه زنگ میزد تهران و به من تبریک میگفت. هنوز آمار هدیههایش را دارم؛ هدیه به مناسبت اولین روزی که محرم شدیم. هدیه به مناسبت سالگرد ازدواج. هدیه به مناسبت مادر شدنت. هدیه به یک خانم به مناسبت تولد بزرگترین خانم، فاطمه زهرا علیهاالسلام و... همیشه سعیاش این بود که در کنار جبهه و دانشگاه رفتنش در همسرداری هم کم نیاورد».(1)
«به هر بهانهای برایم هدیه میخرید؛ برای روز مادر، روزهای عید. اگر یادش نبود، در اولین فرصت جبران میکرد. هدیهاش را میداد و از زحماتم تشکر میکرد. زمانی که فرمانده نیروی زمینی بود، مدتها میگذشت که خانه نیامده بود. یک روز دیدم در میزنند. رفتم دم در. دیدم چند نفر نظامی پشت در هستند. گفتند: منزل جناب سرهنگ شیرازی؟ دلم ریخت. گفتم: جناب سرهنگ جبهه هستند. چرا اینجا سراغشان را میگیرید؟ مگر طوری شده؟ گفتند: از طرف ایشان پیغامی داریم. بعد پاکتی را به من دادند و رفتند. آمدم توی حیاط، پاکت را در حالی که دستانم میلرزید، باز کردم. یک نامه بود با یک انگشتر عقیق. نوشته بود: برای تشکر از زحمتهای تو. همیشه دعایت میکنم. یک نفس راحت کشیدم. اشک امانم نداد».(2)
«یک روز دیروقت به خانه آمد. من تمام روز از بچهها مراقبت کرده بودم. مصطفی شیرخواره بود و مهدی نیز تازه راه افتاده بود. فرصتی برای شستن لباسها نداشتم. به
ناچار صبر کردم تا حاجی بیاید. وقتی آمد، بچهها را به او سپردم و رفتم سراغ لباسها. با اینکه ممانعت میکرد، ولی به او اصرار کردم تا برود و استراحت کند. وقتی خیالم راحت شد که حاجی خوابیده، رفتم و مشغول شستن لباسها شدم. چند دقیقهای نگذشته بود که دیدم حاجی با یک لیوان آب پرتقال آمد پیش من. لبخندی زد و گفت: شرمندهام، حالا که قرار است لباسها را بشویی و این سختیها را تحمل میکنی، بگذار لااقل با گلوی خشک نباشه. لیوان را گرفتم و از او تشکر کردم. این نوع قدردانیهای حاجی را چندین بار در زندگی تجربه کرده بودیم».(1)
همسر شهید یکی از ویژگیهای زیبای ایشان را قدرشناسیشان میداند و در نقل خاطرهای میگوید: «همیشه سعی میکرد به هر نحوی باشد، از من تشکر کند. مثلاً هر فرصتی پیش میآمد که برود مشهد، سعی میکرد مرا هم با خودش ببرد. میگفت خیلی زحمت کشیدهاید. حتی یادم هست زمانی که بچهدار شده بودیم، خودشان بچه را بغل میکردند تا من به راحتی زیارت کنم».(2)
خداوند متعال در قرآن کریم خطاب به پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «و یاد کن هنگامی را که لقمان به پسر خویش اندرز میداد... .»(1)(لقمان: 13) و فرمود:
یبُنَیَّ أقَمِ الصَّلوةَ وَ اَمرُ بالمعروفَ وَانْهُ عَنِ المُنکَر واصْبِرْ عَلی ما أصابَکَ اِنَّ ذلِکَ مِن عَزْمِ الأمور. (لقمان: 17)
ای پسرک من، نماز را به پا دار و به کار پسندیده وادار و از کار ناپسند بازدار و بر آسیبی که بر تو وارد آمده است، شکیبا باش. این [حاکی] از عزم [و اراده تو ]در امور است.
بر اساس آنچه در روایات آمده است، والدین درباره فرزندان خود تکالیفی دارند، از جمله آنکه باید نسبت به آنها به عدالت رفتار کنند. برایشان نام نیکو برگزینند. نسبت به امور دینی و اخلاقی آنها نظارت و برنامهریزی کنند. به روش درستی او را ادب کنند. به او احترام بگزارند. فرزند را به دانشاندوزی تشویق کنند و او را آداب اجتماعی بیاموزند. توجه و اهمیت دادن به مسئله تربیت فرزندان در امور مختلف به اندازهای مورد نظر دین اسلام است که اگر والدین در این امر سهلانگاری کنند، مورد بازخواست و عقوبت الهی قرار خواهند گرفت. از طرفی تربیت صحیح فرزند چه بسا موجب آزادی از عذاب و خشم خداوند شود. در حدیثی از رسول خدا
1) [1] . وسائلالشیعه، ج 11، ص 560.
صلیاللهعلیهوآلهآمده است:
عیسی بن مریم علیهالسلام از کنار گوری میگذشت که صاحب آن عذاب میکشید. سال بعد نیز حضرت عیسی علیهالسلام از کنار همان گور گذشت و دید که صاحب آن دیگر عذاب نمیشود. عرض کرد: پروردگارا، حکایت چیست؟ خداوند فرمود: ای روح اعلا، فرزند صالحی از او بزرگ شد و راهی ساخت و یتیمی را سرپرستی کرد و من به سبب کارهای فرزندش، او را آمرزیدم.(1)سیره عملی شهیدان نیز بیانگر آموزههای دین در مورد فرزندان است که در این بخش به قسمتی از آنها اشاره میشود.
یکی از وظایفی که دین بر عهده پدر و مادر گذاشته و در احادیث بسیاری به آن اشاره شده، مسئله نامگذاری فرزندان است. حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهدراین باره میفرماید: «از حقوق فرزند بر والدینش این است که نام نیکو بر او بگذارند و او را نیکو ادب کنند».(2)
از میان نامهایی که برای فرزند میتوان انتخاب کرد، بهترین آنها نامهایی هستند که دربردارنده عبودیت خداوند بوده یا یکی از نامهای پیامبران و اهل بیت علیهمالسلام باشند.(3)
گزینش و برگزیدن اینگونه نامها، آثاری را برای خانواده و همچنین شخصیت فرزند به دنبال دارد.
پیامبر مکرم اسلام در مورد خانهای که نام یکی از اعضای آن، همنام پیامبران الهی باشد، میفرماید: «از خانهای که نام یکی از افراد آن نام نبی باشد، برکت و رحمت خداوند زایل نمیشود».(4)
در این میان، توجه به نامگذاری فرزندان بر اساس موازین دینی و اسلامی از آداب زندگی شهیدان گرانقدر ما بود. توسل به اهل بیت علیهمالسلام و توجه به آثار وجود فرزندی همنام آنها در خانه، از معیارهای انتخاب نام فرزند، در زندگی شهیدان است.
مصطفی در دوم خردادماه 1339 در ملایر متولد شد. دوران کودکیاش را به تحصیل درس و تلاش گذراند. با انقلاب همراه بود و اهل مبارزه و جهاد. پس از انقلاب، از بنیانگذاران سپاه ملایر بود. از ابتدای جنگ زخمی شد و دوباره به جبهه برگشت و بارها تا مرز شهادت رفت. مسئولیتهای زیادی داشت. در چندین عملیات از چندین ناحیه زخمی و مجروح شد. در مرداد 1366 از ناحیه دست و شکم به شدت مجروح شد، به گونهای که برای درمان به آلمان اعزام شد. آنگاه در فروردین 1367 به ایران بازگشت، ولی هنوز آثار جراحتهای ناشی از مواد شیمیایی و ترکشهای جنگ، او را آزار میداد. با این حال، هیهات که او قدمی به عقب بردارد. با استواری این رنج را تحمل میکرد و در دل، انتظار وصالش را میکشید. سرانجام وعده دیدار فرا رسید و شهید مصطفی طالبی، معاون اطلاعات عملیات قرارگاه نجف اشرف و از فرماندهان ارشد سپاه در 31 خرداد 1374، سوار بر بال فرشتگان، آسمانی شد و به دوستان شهیدش پیوست.(1)
«چند روزی بود برای معالجه فرستاده بودنش آلمان. بیشتر نامه مینوشت تا اینکه تلفن بزند. از من هم میخواست که نامه برایش بنویسیم. بچه دومم را که باردار بودم، هیچ کس به غیر مصطفی خبر نداشت تا هفت ماهگیاش. دایم تو نامههاش احوالش را میپرسید. در یکی از نامهها نوشته بود اگر بچهمان پسر شد، اسمش را بگذار علی و اگر دختر شد، بگذار مَحیا. کلمه محیا را در زیارت عاشورا دیده بودیم. هر دو از این
1) [1] . مرجان فولادوند، اینک شوکران 2، تهران، روایت فتح، 1385، چ 1، ص 9.
اسم خوشمان میآمد. قبل از رفتنش هیچ وقت فرصت نشده بود درباره اسم بچه حرفی بزنیم».(1)
«در میان اهل بیت علیهمالسلام، به حضرت فاطمه علیهاالسلام و امام حسین علیهالسلام علاقه داشت. به من میگفت: اگر بچهمان پسر بود، اسمش را میگذاریم حسین. اگر دختر بود، فاطمه. این اسمها در [کشور] گویان خیلی کم بود. از هر مسلمانی میپرسیدی اسم پسر یا دخترت چیه، میگفت: عمر یا عایشه. میگفت: اگر من سیصد تا دختر هم داشته باشم، به کوری چشم اینها اسم همهشان را فاطمه میگذارم. وقتی بچه اولمان را باردار بودم، هر وقت از کالج (مؤسسه) میآمد، میگفت: حال فاطمه من چهطوره؟ یا میگفت: بابا پس تو کی به دنیا میآی؟ اما هرگز فاطمه رو ندید. فاطمه دو روز بعد از شهادت محمدحسن به دنیا آمد».(2)
همسر شهید از ایمان عمیق این بزرگوار به قرآن و اینکه آن را در همه امور زندگی سرمشق قرار میداد، میگوید: «وقتی خداوند به من دختری عطا کرد، ایشان از همان لحظات اول، قرآن را باز کرد. وقتی سوره مریم را دید، نام فرزندمان را مریم گذاشت و از بیمارستان تا منزل همین سوره را تلاوت کرد. زن عمویش هم هر چه به او میگفت، چیزی جواب نمیداد. بعدا وقتی علت این کار او را پرسیدم، گفت: نمیخواستم از اول تولد، مریم حرفهای دنیوی را بشنود. بعد هم که آمدیم خانه، رو به قبله ایستاد و اذان گفت. به من هم توصیه میکرد که همیشه با وضو به بچه شیر بدهم».(3)
«قبل از به دنیا آمدن بچهمان، علی داشت سوره مریم قرائت میکرد. وقتی به دنیا آمد، در گوشش، اذان و اقامه گفتم. گریهام گرفت. خبرش را به علی دادم. خدا را شکر کرد. لبخندی زد و گفت: زینب خانم، قدمت مبارک باشد. مادرم گفته بود اسم زینب را انتخاب نکنید؛ چون غصه برادرش، حسین علیهالسلام را خیلی خورد. علی میگفت: زینب؛ یعنی صبر، مقاومت و ایثار. باید همین باشد. به خانه که برگشتیم، علی گفت: باید طوری تربیتش کنی که بتواند رسالت زینب کربلا را به دوش بکشد. سفارش کرد موقع خواباندن زینب، سوره کوثر را زمزمه کنم».(1)
«یکی از ذکرهایی که محمد خیلی به آن علاقه داشت و به قول خودش در ذهنش نقش بسته بود، ذکر «یا سریع الرضا» بود. روزی که پسرمان به دنیا آمد، روز تولد امام رضا علیهالسلامبود. محمد خیلی خوشحالی میکرد. وقتی از او پرسیدم: دوست داری اسم فرزندمان را چه بگذاریم؟ در جوابم گفت: سریع الرضا؛ یعنی ای کسی که زود راضی میشود، به دلم افتاده اسم پسرم را رضا بگذارم».(2)
«فرزند اولمان در راه بود که از شیراز عازم اصفهان شدیم. همین که میرفتیم، ناگهان ماشینی که جلوی ما در حرکت بود، واژگون شد و صحنه خطرناکی به وجود آمد. من از دیدن آن صحنه خیلی ترسیده بودم و از این بابت، برای فرزندمان نگران بودم. پسرمان که به دنیا آمد، آقا عبدالله گفت: اسمش را محمدهادی بگذاریم. بعد هم گفت: آن شب خیلی نگران تو و بچه شدم. همان جا نذر کردم اگر اتفاقی برایتان نیفتد، اگر راضی باشی، اسمش را محمدهادی بگذاریم». آن شب (شب حادثه)، شب میلاد
باسعادت امام هادی علیهالسلام هم بود».(1)
«دختر خیلی دوست داشت. وقتی فهمید بچهمان دختر است، خیلی دوست داشت اسمش را فاطمه بگذاریم. به خاطر علاقهاش به حضرت زهرا علیهاالسلام بود، اما من گفتم: آخه توی فامیل فاطمه زیاد داریم. خواهر خودت هم اسمش فاطمه است. این طوری اسم دختر ما عین اسم عمهاش میشه، فاطمه کلاهدوز. دیگه فرقی با هم ندارن. یوسف خندید و گفت: چرا خیلی هم فرق دارن. او فاطمه کلاهدوز دختر حسین آقای کلاهدوزه، این فاطمه کلاهدوز دختر یوسفه که من باشم. دیدی کلی با هم فرق دارن. خیلی هم روی درست گفتن اسم فاطمه حساس بود. میگفت: دوست ندارم کسی دخترم را فاطی صدا کنه، باید بگن فاطمه».(2)
«همیشه میگفت: اگر روزی فرزندمان دختر شد، اسمش را زینب بگذاریم. من زیر بار نمیرفتم و میگفتم: من از اسم فهیمه خوشم میآید. میگفت: چه اسمی بهتر از زینب؟! به ناچار تسلیم شد و گفت: هر چه خودت صلاح میدانی. فقط او را زینبوار تربیت کن. پس از شهادت حسن، دخترمان به دنیا آمد و من نام او را فهمیه گذاشتم. یکی از علمای بیرجند به منزل ما آمد و وقتی فهمید نام دخترمان را فهیمه گذاشتیم، گفت: به به چه اسم خوبی! به خاطر فهم و درایتی که حضرت زینب علیهاالسلام داشتند، به این بانو لقب فهیمه را داده بودند».(3)
«همه کارهایش برای خدا و اهل بیت علیهمالسلام بود. اگر جایی مجلس عزاداری اهل بیت علیهمالسلام بود، دیگر دلش طاقت نمیآورد. میرفت و عزاداری میکرد. محرمها اگر صبح رفته بود عزاداری و میفهمید عصر هم جایی مراسم است، کارهایش را تنظیم میکرد و میرفت. اصلاً اسم ائمه که میآمد، گریهاش میگرفت. وقتی ازدواج کرد، بعد از مدتی دختردار شد. مادرش میگوید: دختر مهدی شب عاشورای امام حسین علیهالسلام یعنی روز تاسوعا به دنیا آمد. اینقدر علاقه به خاندان امام حسین علیهالسلام داشت، گفت میخواهم نام مادر حضرت علیاکبر را روی دختر بگذارم، اسمش را گذاشت لیلا».(1)
«یک دنیا غم و اندوه انگار روی دلم سنگینی میکرد. گفتم: ابراهیم، لااقل بمون بچه چند روز دیگر به دنیا میآد، بعد برو، مگه دوست نداری بببنیاش؟ گفت: چرا خیلی هم دوست دارم ببینمش. دلم براش پر میکشه، اما رفتن به این مأموریت واجبتره، مخصوصا الآن. قبل از رفتنش به من گفت: هاجر (همسر شهید) بچم اگر پسر بود، اسمش را بگذار «حسین» تا همین ان شاالله مقدمهای باشه برای حرکت کردنش در راه حضرت سیدالشهدا علیهالسلام. اگر هم دختر بود، اسمش رو بگذار «زینب» تا مقدمهای باشه انشاالله برای اینکه اقتدا کنه به اون بیبی بزرگوار. قبلِ رفتن یک حرف دیگر هم زد، گفت: همیشه با افتخار به میوه دلم بگو که پدرت در راه مولاش امام حسین علیهالسلامشهید شد».(2)
یکی از مواردی که در دین اسلام از حقوق فرزندان به شمار میرود، احترام به آنان است. بیاحترامی به فرزند و نادیده گرفتن شخصیت او، آسیبهای جبرانناپذیری به
شخصیت او میزند تا جایی که وی را دچار بحران شخصیتی و افسردگی و دیگر مشکلات روحی و روانی میکند.
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در روایتی میفرماید:
همانگونه که فرزند نباید نسبت به والدین خود بیاحترامی کند، والدین نیز نباید نسبت به فرزندان بیاحترامی کنند.(1)
در حدیثی دیگر فرمود: «اولاد خود را احترام کنید و آنها را نیکو ادب کنید تا موجب آمرزش شما شود».(2)
بدقولی و توجه نکردن به وعدههایی که به فرزندان داده میشود، یکی از مصداقهای بیاحترامی به ایشان است. پیامبر گرامی میفرمود:
فرزندانتان را دوست داشته باشید و چون به آنها وعده میدهید، به آن عمل کنید؛ زیرا کودکان، شما را روزیدهنده خویش میدانند.(3)
آنچه در مصداقهای یاد شده به چشم میخورد، ظرافتهایی است که شهیدان به دلیل توجه به مسئله احترام به فرزند، در شرایط دشوار آن زمان، از آن غافل نبودهاند.
احترام به نظرهای قابل قبول فرزندان، تندی نکردن در مقابل دیگران و حفظ شخصیت فرزند، عمل کردن به وعدهایی که به فرزندان دادهاند، رفتار مناسب هنگام ناراحتی فرزندان و کنترل صحیح آنان، از جمله آن ظرافتهاست.
«مدتی بود که محمدناصر فرصت نمیکرد به منزل بیاید و به بچهها سر بزند. از اواسط یکی از هفتهها که بیشتر به ما سر میزد، هر بار که بچهها او را میدیدند، دورش را میگرفتند و با اصرار از او میخواستند که این جمعه سر کار نرود و آنها را ببرد
گردش. او هم یک قول نسبی داد؛ چون واقعا شرایط دشواری داشت و نبود او در محل کار مشکلساز بود. بچهها صددرصد خودشان را آماده بیرون رفتن کرده بودند. بالاخره صبح جمعه شد، اما با کمال تعجب دیدیم. رفته و دارد لباسهای فُرمش (لباس سپاه) را میپوشد. با دیدن این صحنه سروصدای بچهها بلند شد. رفتم و به او گفتم: مگر قرار نبود امروز بچهها را بیرون ببری؟ گفت: راستش یک کاری رو باید تا امروز انجام میدادم، اما هنوز تمام نشده، امروز هم مجبورم بروم سر کار. دوباره بچهها گله کردند که تو به ما قول دادی. او که از طرفی نسبت به کارش مسئولیت داشت و از طرف دیگر نمیخواست بدقولی کند و میدانست که نبردن بچهها به روحیه و شخصیت آنان ضربه میزند، گفت: یالاّ، غذا را بردارید که برویم یک جای خوب. و ما را برد به محل کارش که یک فضای بزرگ و سرسبزی بود و محل خوبی برای تفریح بچهها به حساب میآمد. با این کار هم خودش به کارهایش رسید و هم بچهها را خوشحال کرد. آن روز خیلی به همهمان خوش گذشت و خاطرهاش هنوز در یاد همه ما مانده است».(1)
#### آیت اللّه شهید دکتر بهشتی
«مدتی ایشان مشغول ترجمه قرآن بودند. بعد از پایان جزء اول قرآن، یک روز 20 نسخه از ترجمه سوره حمد را فتوکپی زده بودند و دادند به چند نفر از جمله فرزندشان که در جلسهای دور هم جمع شده بودند. افرادی که در جمع نشسته بودند، خندهشان گرفت که بچه سوم ابتدایی نمیتواند در مورد ترجمه قرآن نظر بدهد. آقای بهشتی که خنده تعجبآمیز آنها را دیده بودند، گفتند: اتفاقا نظر ایشان برای من مهم است؛ چون ترجمهای که من نوشتهام، باید برای دانشآموزان قابل فهم باشد. آن روز آقا علیرضا مشکلی را در مورد ترجمه آقای بهشتی مطرح کرد و حاضرین اشکال او را وارد دیدند. آقای بهشتی هم به او بارکاللّه گفت. این جرئت و شهامت فرزند نتیجه توجه پدر به
1) [1] . سعید عاکف، مسافر ملکوت، مشهد، کاتبان، 1383، چ 1، ص 51.
شخصیت او بود».(1)
مهمترین وظیفه پدر و مادر، تربیت و منزّه ساختن فرزندان است. والدین به عنوان اولین مربیان فرزند باید بکوشند تا با برنامههای دقیق و نظارت و مراقبتهای کافی، فرزند را در مسیر زندگی صحیح قرار دهند. این وظیفهای است که خداوند برعهده آنان نهاده و در دین ما نیز از ارزش و اهمیت خاصی برخوردار است و از تربیت دینی به عنوان یکی از مهمترین حقوق فرزندان بر پدر و مادر یاد شده است.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حدیثی میفرماید: «حق فرزند بر پدر این است که بر او نام خوبی بگذارد و او را نیکو تربیت کند.»(2)ذکر این نکته ضروری است که تربیت، جهادی مقدس است. انجام این امر در حقیقت، ادامه دادن راهی است که خداوند متعال ما را بدان امر فرموده است. بر این اساس، بیتوجهی به سرنوشت فرزند نوعی خیانت به او و جامعه به شمار میرود و عقوبت الهی را در پی خواهد داشت.(3)
در روایت آمده است هنگامی که آیه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ نارا» (تحریم: 6) نازل شد، مردم از پیامبر پرسیدند: «چگونه خود و خانواده خود را از آتش دوزخ برحذر داریم؟» پیامبر فرمود: «عمل خیر انجام دهید و آن را به خانواده خود یادآوری کنید و آنان را بر پایه فرمانبرداری خداوند تربیت کنید».(4)
انتخاب روشهای صحیح در برخورد، در نظر گرفتن موازین دینی همراه با سعه صدر،
از ظرافتهای اخلاقی شهیدان در توجه به اصل تربیت فرزندان است.
_شهید آیت اللّه دکتر بهشتی _رحمهالله
«ایشان معتقد بود که:
2. سعی کنیم با نگاه یا عمل خود، اشتباههای فرزند را متذکر شویم.
در هنگام راهنمایی کردن فرزندان برای انجام کارها نگوییم: «اینطور که من میگویم، باید انجام دهی».
مراقبت از فرزندان (کنترل) باید غیرمستقیم باشد.
فرزندان را به هیچ وجه در حضور دیگران، خانواده و حتی در تنهایی تحقیر نکنیم.
این مهم است که فرزند همیشه احساس کند حریم شخصیت او از طرف والدین محفوظ است.
هیچگاه درصدد استهزا و مقایسه فرزندان با دیگران نباشیم.
آداب اجتماعی را سعی کنیم با عمل به فرزندان منتقل کنیم.
پس از مراجعت ما از آلمان به تهران در سال 1349، یک روز که به اصفهان رفته بودیم، چند تن از بزرگان به دیدار پدرم آمده بودند. وقتی وارد جلسه شدیم، پدرم با تک تک افراد که به احترام ایشان برخاسته بودند، دست داد. ما هم که به لحاظ سنی نوجوان بودیم، بدون توجه به نظر دیگران، با همه حاضران دست دادیم و احوالپرسی کردیم. این عمل ما بدان جهت بود که ما در جاهای دیگر هم میدیدیم وقتی ایشان وارد جمعی میشوند، برای احترام، با تک تک افراد دست میدهند».(1)
1) [1] . سیره شهید بهشتی، صص 64 و 65.
«1. ایشان ارتباط دایمی و همیشگی با کارشناسان امور تربیتی داشت و مسائل مربوط به فرزندان را با آنان در میان میگذاشت.
شهید صیاد برای آگاهی بیشتر از وظایف خود در قبال فرزندان، عضو انجمن اولیا و مربیان مدرسه نیز بود.
مطالعه کتب تربیتی و روانشناسی از دیگر برنامههای این شهید برای برقراری ارتباط سالمتر و مفیدتر با فرزندان بود.
نظارت بر چگونگی مطالعات درسی و رفع مشکلات تحصیلی(1)و فراهم کردن زمینه مناسب از برنامههای شهید صیاد برای کمک به هر چه بهتر درس خواندن فرزندان بود».
یکی از نکتههای مهمی که در سیره شهید بهشتی به آن اشاره شد، توجه دادن فرزندان به مسائل و مشکلات اجتماعی یا تربیت اجتماعی فرزندان است. آنچه به عنوان یک ظرافت اخلاقی و تربیتی در سیره شهید بزرگوار عباس بابایی نیز به چشم میخورد، جنبه عملی این ویژگی است. این ویژگی تا امروز در اذهان فرزندانشان به یادگار مانده و درسی برای آیندگان خواهد بود. خاطره زیر یکی از جلوههای این ویژگی شهید است.
«شهید بابایی در منزل یک تلویزیون سیاه و سفید کوچک داشتند. روزی دکتر روحانی، جانشین فرمانده قرارگاه خاتمالانبیاء برای تشکر از زحمات شهید بابایی یک تلویزیون بهتری به منزل ایشان میآورد. فرزندان او با دیدن تلویزیون خوشحال میشوند و از مادر میخواهند تا آن را راهاندازی کند. اما همسر شهید میگوید: صبر کنید تا پدرتان از مأموریت برگردد. خودش تلویزیون را باز میکند. وقتی شهید بابایی برمیگردد،
1) [1] . امیر دلاور، ص 29.
بچهها خبر خوش تلویزیون رنگی را به او میدهند. او که قلبش مالامال از عشق و ارادت به محرومین و ستمدیدگانی بود که حتی از کمترین امکانات زندگی هم محروم بودند، در این فکر بود که چگونه فرزندانش را هم از این مهم آگاه کند. شروع کرد با بچهها بازی کردن و آنها را حسابی مشغول کرد. بعد در اوج بازی و سرگرمی از بچهها پرسید: بچهها بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزیون رنگی را؟ بچهها همه با هم گفتند: بابا را، بابا. سپس شهید بابایی به آنها گفت: فرزندانم! حالا که ما تلویزیون داریم، خیلیها را من میشناسم که حتی پدر ندارند، چه برسد به تلویزیون. چون خداوند به شما نعمت پدر داده، بهتر است این تلویزیون را به بچههایی بدهیم که پدر ندارند و نمیتوانند هیچوقت تهیه کنند. با این حرف، بچهها راضی شدند تا تلویزیون رنگی را به بچههای بیسرپرست هدیه کنند و خودشان هم یاد گرفتند که همیشه به فکر اقشار محروم جامعه باشند».(1)
سردار شهید دکتر سید احمد رحیمی در سال 1338 در شهر بیرجند دیده به جهان گشود. با کسب نمرههای عالی وارد دانشگاه شد. او از موفقترین افراد در رشته خودش؛ یعنی پزشکی دانشگاه تهران بود. پایبندی احمد به دین و نظام اسلامی، او را از مبارزان پیرو خط امام کرد، به گونهای که نقش مهمی در تسخیر لانه جاسوسی داشت. در سال 1358 به فرماندهی سپاه بیرجند رسید و در سال 1361 راهی جبهه شد. خاک گرم منطقه شرهانی و عملیات والفجر یک و در فروردین 1362 شاهد پرواز عارفانه او بود.(2)
همسر شهید در مورد توجه شهید رحیمی به مطالعه به ویژه کتابهای تربیتی و کودکان
میگوید: «خانوادهام میگفتند، احمد قبل از تولد نوزاد، ساعتهای متمادی نماز میخواند. بعد از تولد فرزندمان به بیمارستان آمد و او را در آغوش گرفت و با حالت پدرانهای گفت: امیدوارم فردا او هم رزمندهپرور باشد. دو روز پس از ترخیص از بیمارستان در کنارم آمد. باز هم دست از مطالعه برنمیداشت. این بار کتابهای تربیت کودک آقای فلسفی را میخواند و به من هم توصیه میکرد تا آن را حتما مطالعه کنم».(1)
«هیچ وقت یادم نمیرود، یک روز کفشهای خودشان را که واکس زدند، کفشهای مهدی (پسر بزرگمان) را هم واکس زدند. گفتم: چرا این کار را کردید؟ گفتند: من نمیتوانم مستقیم به پسرم بگویم که این کار را انجام بده؛ چون جوان است و امکان دارد به او بربخورد. میخواهم کفشهایش را واکس بزنم و عملاً این کار را به او بیاموزم».(2)
از جمله راهها و ابزارهای مهم تربیتی، تشویق و تنبیه است. در بیان اهمیت و لزوم این دو امر مهم همین بس که خداوند متعال در قرآن کریم به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مورد استفاده از این دو اصل فرموده است: «إِنّا أَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشیرا وَ نَذیرا وَ ... ؛ ما تو را به حق فرستادیم تا بشارتگر و بیمدهنده باشی...». (بقره: 119) در تفسیر این آیه آمده است که: «ای رسول ما، تو وظیفه داری دستورهای ما را با تشویق و توبیخ تبیین کنی».(3)
والدین برای اجرای اهداف تربیتی باید این دو اصل را رعایت کنند؛ زیرا کامیاب شدن یا نشدن در انجام امور، تأثیر مهمی در شخصیت فرزندان خواهد داشت. البته شرایط خاصی برای عملی کردن این هدفها بیان شده است که مهمترین آن، رعایت تعادل و زیادهروی نکردن در مورد هر کدام از این اصول است. افراط در تشویق موجب گستاخی و در نتیجه، غفلت فرزند، و زیادهروی در امر تنبیه سبب ایجاد ناامیدی در وجود او و خاموش شدن شعلههای تحرک میشود.(1)
در این میان، یکی از جلوههای زیبای زندگی شهیدان، توجه به این امور است که در بعضی موارد، با دقت و ظرافت خاصی صورت گرفته است.
شهید _محمد شهاب _به سال 1333 در شهر بیرجند پا به عرصه هستی نهاد. وی در خانوادهای روحانی رشد کرد. پس از گرفتن دیپلم وارد حوزه علمیه قم شد و در مدرسه حقّانی زیر نظر استادانی چون شهید بهشتی و _شهید قدوسی _به تحصیل علوم دینی پرداخت. در سالهای بعد از محضر استادان بزرگ حوزه علمیه چون آیت الله حائری شیرازی، فاضل هرندی و _جوادی آملی _بهرهمند شد. با اوجگیری انقلاب، به مبارزه با رژیم پرداخت و در چندین نوبت دستگیر شد. پس از پیروزی انقلاب، وارد سپاه شد و پس از مدتی از طرف آیت الله قدوسی به سِمت دادستان انقلاب در شهرستان بیرجند منصوب گردید. با اینکه یک فرد شاخص در علم و قضاوت به شمار میرفت، با آغاز جنگ وارد جبهههای نبرد شد و سلاح به دست گرفت. سرانجام این مجاهد عرصه علم و جهاد در تاریخ 22 بهمن 1364 در منطقه عملیاتی والفجر 9 سبکبالانه به ملکوت اعلا پر کشید.(2)
«تازه وارد کلاس اول شده بودم. درست همان موقع پدرم عازم جبهه شد. از مهر تا بهمن جبهه بود. چند باری برای مرخصی به خانه آمد، ولی با اینکه فرصت اندکی داشت، طوری برنامهریزی میکرد که بتواند حتما یک سری به مدرسه ما بزند. من علت کار پدرم را نمیدانستم، بعدا فهمیدم برای ترغیب من به بیشتر درس خواندن، هدیهای میخریده و به مدرسه میآورده. یادم هست آخرین هدیهاش زمانی به دست من رسید که پدرم به شهادت رسیده بود».(1)
شهید مهدی طیّاری در سال 1338 در روستای طوهان از توابع شهرستان جیرفت دیده به جهان گشود. پس از سپری کردن دوران تحصیلش، در خط انقلاب و مبارزه با رژیم شاه قرار گرفت. با آغاز جنگ تحمیلی، به رزمندگان لشکر 41 ثارالله کرمان پیوست و با شرکت در عملیاتهای مختلف، جان خود را در طبق اخلاص گذاشت. سرانجام این پیرو ولایت و فرمانده دلاور گردان 419 لشکر 41 ثارالله در عملیات بیتالمقدس 7 ندای حق را لبیک گفت و به لقاءالله پیوست.(2)
یادم میآید یک مرتبه میخواستیم جایی برویم. عجله داشتیم. هر چه میکردم، زینب دخترمان زودتر بیاید و لباسش را بپوشد، بازیگوشی میکرد و نمیآمد. چند بار صدایش زدم، اما لجبازی میکرد. عصبانی شدم و او را تهدید به تنبیه کردم و گفتم: اگر نیایی؛ کتکت میزنم. اما زینب بدتر کرد و پیشم نیامد. حاج مهدی نزد من آمد و گفت: چون اینگونه با بچه رفتار میکنی، او لجبازی میکند و این کار از نظر تربیتی درست نیست. سعی کن اینطور حرف نزنی. در همان لحظه زینب را صدا کرد و گفت: زینب خانم، دخترم بیا بابا. ناگهان زینب پرید بغل حاجی و حاجی با خونسردی، لباسش را
پوشاند. آن روز فهمیدم زبان نرم و برخورد صحیح بهترین راه رفتار با فرزند است».(1)
«همه سر صف ایستاده بودند و منتظر که به چه کسی جایزه میدهند. ناگهان از میان این همه دانشآموز اسم مرا صدا زدند. فکرش هم نمیکردم. شادی تمام وجودم را گرفته بود. جایزه را گرفتم؛ یعنی چه کسی به فکر من بوده؟ کادوی جایزه را باز کردم. یک جامدادی کتابی بود، همان چیزی که آرزویش را داشتم. غرور مرا گرفته بود، آخر جلوی آن همه دانشآموز من تشویق شده بودم. وقتی به خانه برگشتم، پدرم جایزه را دید. دستی به سرم کشید و گفت: آفرین به تو که خوب درست را خواندی... روزهای خوبی را با آن جامدادی گذراندم. بعد از شهادت پدرم معلوم شد که خودش جایزه را خریده و به مدرسه آورده تا مرا تشویق کند».(2)
«پدرم(3)خیلی زیبا و مؤثر به ما تذکر میداد. دعوا کردنش همیشه غیرمستقیم بود؛ یعنی اصلاً دعوا نمیکرد. هیچ وقت وقتی اشتباه میکردیم، سرمان داد نمیکشید یا حرفی نمیزد که به ما سخت بگذرد. تذکر میداد، آن هم چه طوری. وقتی کار اشتباهی انجام میدادیم، صدایمان میکرد. میبرد توی اتاقش. با هم مینشستیم. بابا سوره والعصر را میخواند. حالا من دل تو دلم نبود که من چی کار کردم. این طرز تذکرش از صد تا داد زدن و دعوا کردن برایمان سنگینتر بود. طوری زیبا و باادب به ما میگفت که وقتی حرف میزد، همین طور که سرم پایین بود، به خودم قول میدادم دیگر اشتباهم را
تکرار نکنم».(1)
«اسماعیل در اتاق نشسته بود. ابراهیم و زهرا با هم بازی میکردند. اسماعیل همیشه به ابراهیم میگفت که هوای خواهرت را داشته باش و او را اذیت نکن. این بار هم در حین بازی صدای گریه زهرا بالا رفت. اسماعیل که طاقت گریه زهرا را نداشت، از جا بلند شد و تذکر جدی به ابراهیم داد. ابراهیم هم ناراحت شد و رفت خوابید. اسماعیل دلش آرام نمیگرفت. میخواست ابراهیم را بهتر متوجه اشتباهش کند. چند ساعتی گذشت. وقتی مطمئن شد که زهرا خوابیده، رفت تا از دل ابراهیم بیرون بیاورد. ابتدا وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و نشست بالای سر ابراهیم و در حالی که با او حرف میزد، اشکهایش نیز جاری بود. آن شب ابراهیم فهمید که نباید اشتباهش را تکرار کند».(2)
در سال 1333 دفتر زندگی دنیوی یکی از مردان تاریخی ایران در شهرستان بهبهان گشوده شد. سراسر زندگی او پایبندی به اصول انسانی و اسلامی بود. در سال 1349 در کنکور هنرستان شرکت ملی نفت با رتبه عالی پذیرفته شد. از آغاز ورودش به هنرستان، به مخالفت با سیاستهای دولت شاهنشاهی پرداخت و در چندین نوبت دستگیر و زندانی شد. در سال 1353 در رشته آبیاری دانشگاه اهواز پذیرفته شد، ولی چون به مسائل دینی علاقه داشت، در سال 1355 با شرکت در کنکور، دانشجوی دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران شد و همزمان در هر دو دانشگاه به فعالیت درسی و سیاسی میپرداخت. با آغاز تهاجم عراق، پس از عضویت در سپاه، نهاد سپاه پاسداران را در مناطق مختلف کشور تشکیل داد و جزو فرماندهان هشت سال دفاع
مقدس شد. جاودانهترین حرکت شهید دقایقی، سازماندهی و راهاندازی تیپ بدر بود که افراد آن، مجاهدان عراقی و احرار بودند. تیپ یاد شده بعدها به لشکر ارتقا یافت و خود نیز فرماندهی مقتدرانه آن را برعهده داشت و با این لشکر چه رشادتها و خطشکنیها که نکرد. عملیات کربلای 5 نقطه رهایی سردار خستگیناپذیر جنگ بود. سرانجام در تاریخ 28 دی 1365 در منطقه عملیاتی کربلای 5، سوار بر بال فرشتگان به میهمانی خدا شتافت.(1)
شهید حاج عبدالحسین برونسی در سال 1321 در یکی از روستاهای شهرستان تربت حیدریه قدم به هستی نهاد. از همان کودکی روحیه ستمستیزی و پایبندی به معنویت، او را فردی مبارز در جهاد اکبر و جهاد اصغر بار آورد. پس از اینکه دوران جوانی را سپری کرد، برای آشنایی با علوم دینی، مشغول خواندن دروس حوزوی شد. با آغاز جنگ تحمیلی، برگ دیگری از زندگی او ورق خورد. به خاطر رشادتها و اخلاصی که داشت، مسئولیتهای مختلفی برعهده گرفت که آخرین مسئولیت او در جنگ، فرماندهی تیپ 18 جوادالائمه بود. این شهید عزیز در تاریخ 23/12/1363 در عملیات بدر، مرثیه سرخ شهادت را سرود و جنازه مطهرش مفقود ماند.(2)
«پدرم آمده بود مدرسه و نمره ضعیف مرا در امتحان دیکته دیده بود. جلوی بچههای کلاس با حالتی بین شوخی و جدی گفت: این چه نمرهای است که تو گرفتی؟ حرفی نداشتم که بزنم. پدر با آقا معلم خداحافظی کرد و رفت. زنگ تفریح که شد، هر کدام از همکلاسیهایم حرفی به من میزدند. یکی میگفت: وقتی به خانه رفتی، حتما یک دست کتک مفصّل میخوری! ... وقتی به خانه رسیدم، از روی خجالت به خاطر
اشتباهی که کرده بودم، رفتم و در اتاق خودم نشستم. چند لحظهای نگذشت که پدرم آمد داخل اتاق. سرم را که بلند کردم، به من لبخندی زد و بعد آمد پیشم. دستی روی سرم کشید و مرا بلند کرد و بعد با لحن پدرانهای گفت: ان شااللّه از این به بعد بهتر درست را بخوان».(1)
«هیچ وقت با تندی با بچههایش رفتار نمیکرد. حتی اگر گاهی آنها توقع بیجایی داشتند، به خاطر دل آنها تحمل میکرد. مثلاً یک بار تا صبح با آنها بازی کرد. دختر دومی ما همیشه کفشهایش را گم میکرد. یک روز به همراه بچهها میرفتیم مسجد جامع. وسط راه متوجه شدم کفشهایش نیست. برگشت به پدرش گفت: بابا! اگر پای من زخم شود، فرشهای مسجد هم نجس میشوند. چه کار کنم؟ ایشان گفت: بیا بغل من! من گفتم: به این بچه بگو مواظب کفشهایش باشد. هر وقت ما بیرون میآییم، کفشهایش را گم میکند. دعوایش کن تا دیگر حواسش باشد. گفت: (باید با نرمی رفتار کنم) من نمیتوانم دعوایش کنم؛ چون همنام خانم حضرت فاطمه علیهاالسلام است».(2)
یکی از مهمترین ویژگی شهیدان که در بیشتر خاطرات آنها تجلی دارد، نظارت و توجه آنها به مسئله دانشاندوزی فرزندان است. چه بسا کوتاهی کردن و بیتوجهی والدین به امور درسی فرزندان، انگیزه آنها را برای ادامه دادن تلاش و رسیدن به نتیجه مطلوب کمرنگ سازد.
رسول مکرم اسلام درباره اهمیت توجه و رسیدگی به افراد خانواده میفرماید: «مَلْعُونٌ
مَلْعُونٌ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ یَعُولُ؛ ملعون است ملعون، کسی که درباره افراد زیر نظر خود کوتاهی کند».(1)
برنامهریزی و نظارت بر شیوه درس خواندن فرزند از جمله ظرافتهایی است که شهیدان در برنامه تربیتی خود به آن توجه داشتهاند.
«از درس ما هیچ وقت غافل نبود. هر وقت به مرخصی میآمد، از وضعیت درسی ما خبر میگرفت. یک روز سر کلاس نشسته بودیم. معلم دیکته گفته بود و داشت ورقههای بچهها را صحیح میکرد. از میان برگهها، ورقهای که جدا کرد و بعد نگاهی به من انداخت. پیش خودم گفتم حتما معلم ورقه مرا برداشته. دلم شروع کرد به تند تند زدن. میدانستم نمرهام خوب نمیشود. در همین حال، صدای درِ کلاس توجه همه را به خود جلب کرد. معلم با صدای بلند گفت: بفرمایید. در باز شد. از صحنهای که دیدم قلبم داشت از جا کنده میشد. بابا بود. نمیدانم کِی از جبهه برگشته بود. بعد از تعارف کردن آقا معلم پدر وارد کلاس شد و کنار میز معلم ایستاد. آقا معلم رو به پدرم کرد و گفت: اتفاقا خیلی به موقع رسیدید آقای برونسی. و بعد ورقه مرا به بابا نشان داد. یکباره چهره بابا تغییر کرد و نگاه ناراحتی به من انداخت. آب دهانم خشک شده بود و خجالت میکشیدم. با اینکه آن روز خیلی سخت گذشت، ولی برخورد مناسب پدر با من و توجه او به چگونگی درس خواندنم، روحیهای در من به وجود آورد».(2)
فرزند این شهید بزرگوار در مورد توجه و جدیت ایشان نسبت به درس فرزندان میگوید: «پدر مدام با کارشناسهای امور تربیتی تماس میگرفتند و مسائل ما را با آنان در میان میگذاشتند. همچنین از اعضای ثابت انجمن اولیا و مربیان بودند. با مطالعه
کتابهای تربیتی سعی میکردند خود را به ما نزدیکتر کنند. با اینکه شبها ساعت حدود ده شب به خانه برمیگشتند، اما در همان حال و با خستگی زیاد به دروس ما رسیدگی میکردند. بارها شده بود که در حین سؤال و جواب کردن به خواب میرفتند».(1)
دختر شهید در مورد برنامهریزی ایشان برای امور درسی فرزندان میگوید: «در دوره دبیرستان که بودم، در دروس زبان خارجی و ریاضی ـ که تبحر داشتند ـ کمک زیادی کردند. همیشه توصیه میکردند جدول زمانبندی شدهای باشد تا مشخص کنید چند ساعت مطالعه باید انجام دهید. سال آخر دبیرستان که خودم را برای کنکور سراسری آماده میکردم، وضعیت درسی مرا بررسی و اشکالاتم را رفع میکردند».(2)
از ظرافتهای کار این شهید بزرگوار، پیگیری امور درسی فرزندان حتی در دوران جنگ تحمیلی بود. فرزند شهید میگوید: «من شاید از بچههای دیگر خانواده با پدرم بیشتر مأنوس بودم. یادم میآید در زمان جنگ که مشکلات درسی برایم پیش آمده بود و کسی نبود که از او سؤال کنم، مدیر از مدرسه تماس گرفته بود و قضیه را با مادرم در میان گذاشته بود. وقتی فردای آن روز به مدرسه رفتم، مدیر مدرسه گفت: پدر شما از منطقه تماس گرفته و خواسته مشکلات شما را حل کند. برای همین هم گاهی اوقات از منطقه، مشکلات درسی من را حل و پیگیری میکرد. گاهی من مسائل ریاضی را از پشت تلفن برای او میخواندم و او جواب آنها را به من میداد. آن سیم و آن تلفن در آن روزها پل ارتباطی قلبهای ما بود».(3)
رسول معظم اسلام رفتار خوب و مهربانانه با فرزندان را از حقوق آنان میشمرد و میفرمود: «اُحِبُّوا الصِّبْیانَ وَ ارْحَمُوهُمْ؛ کودکان و فرزندان خود را دوست بدارید و با آنان مهربان باشید».(1)
در حدیث زیبایی نیز در مورد فضیلت دلسوزی و مهربانی و محبت به فرزندان فرمود:
هر کس فرزند خود را ببوسد، خداوند برای او یک ثواب مینویسد و هر کس فرزندش را شاد کند، خداوند در روز قیامت او را شاد میکند و هر کس به او قرآن بیاموزد، در روز قیامت فراخوانده میشود و دو جامه بر آن پوشانده میشود که از درخشش آن صورت بهشتیان میدرخشد.(2)
علاقه شهیدان به فرزندان و ابراز محبت پدرانه به آنان از همان بدو تولد، اختصاص دادن اوقاتی برای رسیدگی به نیاز آنها همراه با صبر و حوصله در برقراری ارتباط با فرزندان، از زیباترین برگهای دفتر ارتباط شهیدان با فرزندان است که در مصداقهای یاد شده به چشم میخورد.
نکته قابل توجه در رفتارهای شهیدان نسبت به فرزندان، در نظر داشتن رضای خداوند است که از آن میتوان به عنوان رمز جاودانگی شهیدان یاد کرد. همان که شهید سید مرتضی آوینی، سید شهیدان اهل قلم گفت: «سید الشهدا علیهالسلام کسانی را دوست دارد که بابای خوبی هستند، اما عاشق بودنشان از بابا بودنشان بهتر است».
«نام دختر کوچکمان زهرا بود و شهید ناصری به خاطر تشابه اسمی که او به بی بی دو عالم حضرت زهرا علیهاالسلام داشت، به او علاقه و احترام خاصی میگذاشت. در مرخصی آخرش، یک شب زهرا به شدت گریه میکرد. او هم برای اینکه زهرا را آرام کند، او را با خود به خیابان برد. در یکی از خیابانها، زهرا چشمش به یک اسباب بازی میافتد
که پشت ویترین مغازهای بوده. محمدناصر هم رد نگاه زهرا را میگیرد و بلافاصله به او میگوید: دوست داری برات بخرمش؟ زهرا هم از خدا خواسته میگوید: بله، بخر. وقتی آن اسباب بازی را قیمت میکند، میبیند گرانتر از آن است که فکرش را میکرده، اما در عین حال برای به دست آوردن دل زهرا آن را میخرد و میدهد دست زهرا. درست در لحظههایی که دخترم از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجد، محمدناصر جلوی او مینشیند و همقدش میشود و میگوید: حالا تو هم باید برای بابا دعا کنی. زهرا هر چه بابا میگوید، در حالی که دستش را به آسمان بلند کرده، تکرار میکند».(1)
«وقتی بچه به دنیا آمد، از همان اول یکی از چشمهایش آب میزد و حالت خوابآلود داشت. محمد همراه خواهرش، بچه را برداشت و با موتور، او را به دکتر برد. دکتر قطره چشم برایش نوشت. قطره جایی گیر نمیآمد. محمد تمام شهر را زیر پا گذاشت تا بالاخره تهیه کرد».(2)
«محمد حسین (فرزند دوم شهید) علاقه شدیدی به پدرش داشت. وقتی میخواست از او جدا شود، بلند بلند گریه میکرد. نکته جالب این بود که ایشان برخلاف خیلیها با اینکه دیرش شده بود، میآمد بچه را بغل میکرد و تا آرام نمیشد، نمیرفت. گاهی او را چند دقیقهای میبرد بیرون، چیزی برایش میخرید و برمیگشت. یک روز به او گفتم: دیرت شده، شما برو، خودم، حسین را آرام میکنم. در جوابم گفت: اشکال ندارد، خداوند جای دیگر جبران میکند».(3)
«با هر دو پسرانمان مهربان بود؛ هم با محمد و هم با جواد. از سرکار که برمیگشت، با اینکه خیلی خسته بود و باید استراحت میکرد، چهار دست و پا میشد و بچهها را روی پشت خود سوار میکرد (مینشاند) و در اطراف خانه حرکت میکرد. گاهی به محمد میگفت: قرآن را بیاور. جواد هم به راه میافتاد، اما چون محمد بزرگتر بود، سریعتر قرآن را میآورد. بعد صدای گریه جواد بلند میشد. محمد رضا برای اینکه بچه آرام شود، جواد را میبوسید و قرآن را سر جای اولش میگذاشت و میگفت: این بار جواد قرآن را بیاورد. همیشه این عطوفت و مهربانی را به پای زندگیمان میریخت».(1)
پسر ایشان در مورد عطوفت و مهربانی این شهید بزرگوار میگوید: «سیزده ساله بودم که به اقتضای سن نوجوانیام دوست داشتم کفش ورزشی بخرم و در برنامهها استفاده کنم. رفتم و خواستهام را با پدرم در میان گذاشتم. با اینکه ایشان یکی از بالاترین شخصیتهای مملکتی بودند و رفتن ایشان در اجتماع و در فضای آن زمان، با این حالت و بدون محافظ، کار معمولی نبود و با اینکه میتوانستند، مبلغی را به مادر یا برادر بدهند تا آنها خریداری کنند، اما همراه من آمدند و حدود یک ساعت با حوصله و صبر و علاقه وقت گذاشتند تا من کفش مورد علاقهام را بخرم و این نوع مهربانی و توجه او به من، برایم خیلی باارزش و به یادماندنی بود».(2)
همسر شهید میگوید: «با اینکه کمتر خانه میآمد، ولی هر وقت سر میزد، مینشست با حامد (فرزند شهید) بازی میکرد. حامد ماشین خیلی دوست داشت. یک روز یوسف نشست خودش برای حامد ماشینی درست کرد. روی مقوّا شکل یکی از ماشینهای
باربری ارتشی را کشید. با اندازههای دقیق. بعد دورش را قیچی کرد و تکهها را به هم چسباند. چهار تا از چرخهای اسباببازی حامد را هم جای چرخشهایش گذاشت. حامد خیلی خوشش آمده بود. از ده بار پارک رفتن هم برایش جالبتر بود. گاهی وقتها هم دولا میشد و به حامد میگفت: بیا پشت من سُرسرهبازی کن. ببین سرسره من بهتره یا سرسره پارک. حامد میخندید و میگفت: همین خوبه، همین خوبه. اگر وقت داشت، برای اینکه خوشحال بشه، گاهی کنار حامد مینشست و با هم کارتون نگاه میکردند».(1)
از ویژگیهای شهید این بود که هیچگاه مشکلات محل کار را به خانه نمیآورد. همسر شهید یکی از جلوههای اخلاقی او را چنین به تصویر میکشد: «یک شب قول داده بود برای پسرمان حامد ماشین اسباببازی بخرد. دیر وقت از سر کار برگشت. یادش رفته بود بخرد. حامد را دید که گوشهای کز کرده، در حالیکه لبخند بر لب داشت، جلو رفت و دست دراز کرد تا با حامد دست بدهد. او به علامت قهر، دستش را کنار زد. بغض کرده بود. دستی به سرش کشید و گفت: مگر قرار نبود این جوری غصه نخوری؟ اگر این طوری کنی، هرگز بزرگ نمیشوی. چرا ناراحتی؟ حامد با لحن بچهگانه گفت: پس چرا نخریدی؟ خندید و گفت: همهاش همین؟ این را زودتر میگفتی. بلند شو برویم تا برایت یک ماشین قشنگ بخرم. برق شادی در چشمان حامد درخشید. فوری از جا بلند شد تا کفشهایش را بپوشد. یوسف گفت: اصلاً وقتی من و تو میتوانیم به کمک همدیگر یک ماشین قشنگ بسازیم، چرا برویم از بیرون بخریم؟ زود باش. آستینهایت را بالا بزن بالا برو و وسایل نجاری را بیاور، ولی باید قول بدهی که تو هم به من کمک کنی. حامد هم میدانست که یوسف میتواند برایش یک ماشین خوب درست کند. شادی در چشمانش موج میزد. یوسف چون قول داده بود، با همه
1) [1] . نیمه پنهان ماه 8، ص 37.
خستگی و کوفتگی، آن شب تا دیر وقت نشست و در آخر یک ماشین قشنگ برای حامد درست کرد».(1)
#### سردار شهید حاج حسن بهمنی
«کمتر خانه بود. بیشتر اوقاتش را جنگ پر کرده بود، ولی هر وقت خانه بود، خیلی پرجنبوجوش بود. هم احوال مرا میپرسید و هم بچهها را. یک روز مشغول کار بودم و حاجی پیش بچهها بود. یکباره دیدم صدای خنده بچهها بلند شد. دایم با بچهها بازی میکرد. مهدی را اذیت میکرد تا فرار کند. بعد هم خودش میدوید دنبال بچه. از این اتاق به آن اتاق. همیشه رفتارشان در خانه همراه با نوعی شوخطبعی بود. از این آدمهای عبوس نبود که با خانواده گرم نگیرند. برنامه کاریاش را طوری تنظیم میکرد که به بچهها هم رسیدگی کند. میرفت برای مهدی دفتر و کتاب و مداد رنگی میخرید و میداد دستش تا نقاشی کند. میگفت: توی اینها نقاشی کن. مهدی شیطانی میکرد و میرفت سراغ برگههای حسن آقا و همه را خطخطی میکرد. بعد حاجی مرا صدا میکرد و میگفت: بیا این برگهها را نگاه کن! آقا مهدی از خودش اثر به جا گذاشته است. بیا نگاه کن. یه کمی با هم بخندیم. اصلاً با بچه یا من به خاطر کار او، بدخلقی نمیکرد».(2)
سید ابراهیم در سال 1326 در روستای رویین اسفراین به دنیا آمد. دوران تحصیلش را با موفقیت پشت سرگذاشت. در دوران انقلاب، به فعالیتهای مختلف پرداخت و با علمای قم در ارتباط بود. در سال 1358 به عضویت سپاه در آمد. به دلیل اخلاص و لیاقتهایش در سال 1360، فرمانده سپاه سبزوار شد. آغاز جنگ، آغاز نبوغ رزمی این
رزمنده مخلص بود. سید ابراهیم شجیعی پس از سالها مجاهدت در راه خدا، در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو بر اثر برخورد ترکش، به دیار باقی شتافت.(1)
«با اینکه پدرم خیلی کم در بین ما بود، ولی در همان لحظاتی هم که پیش ما بود، از ما غافل نمیشد و در هر حالی حتی در اوج خستگی، محبتش را از ما دریغ نمیکرد. یکبار که از مدرسه برگشته بودم خانه، دیدم بابا میدود و خواهرها هم دنبالش. من هم بلافاصله کیفم را انداختم و به سرعت دنبال پدر، دور اتاق شروع به دویدن کردم. نمیدانستم جریان از چه قرار است. بعد از چند دقیقهای همه با هم بابا را گرفتیم. نگو بابا تربچهای را از دست خواهرهایم برداشته بود و پا زده بود به فرار و آنها تلاش میکردند آن را پس بگیرند. تا به بابا رسیدیم، در حالیکه میخندید تربچه را انداخت توی دهان و به قضیه خاتمه داد. محبتی که در همان چند روز به ما میکرد، همه تنهایی و بیپدریمان را جبران میکرد».(2)
«وقتی به منزل میآمد، قبل از هر کاری، حتی قبل از اینکه کفش و لباسش را از تن بیرون بیاورد، چهار دست و پا به سراغ بچهها میرفت. اگر خواب بودند، به چهرههایشان خیره میشد و بعد میبوسید و اگر کمترین فرصتی داشت، با آنها بازی میکرد، به امید اینکه لبخندی بر لبان آنها بنشاند».(3)
«کم خانه بود، ولی هر وقت که میآمد، حتما برای زهرا یه چیزی میخرید. این بار به جای عروسک، رفته بود تفنگ خریده بود برای زهرا. کلی هم ذوق داشت از خریدی که انجام داده بود. به منم میگفت: میبینی چه قشنگه فاطمه؟ بعد هم تفنگ رو داد
دست زهرا و یادش داد که چه طوری شلیک کنه. زهرا دستش را روی ماشه گذاشت و تیرش را زد. تیر خورد توی قلب محمد. دستش را گذاشت روی سینهاش. دید خونی شده. ترسید، پاهاش رو کج کرد، کجتر. بعد دستش رو گرفت به دیوار و گفت: آخ آخ آخ. بعد هم با سَر خورد زمین و فریاد زد که: مرا که کشتی بابا جون، بعد هم مُرد. خیلی خوب با بچه، بچه میشد. حسابی تلافی نبودنش را درمیآورد».(1)
شهید سید محمدرضا سعیدی در سال 1308 در شهر مقدس مشهد، سکوت خانه سرشار از معنویت خود را شکست و پا به عرصه گیتی گذاشت. او یکی از صمیمیترین و فعالترین یاران دوران مبارزه و قیام امام خمینی رحمهاللهبود. تبعیدهای فراوان، زندان کشیدنهای پیدرپی و شکنجههای همیشگی رژیم شاه، برگی از دفتر فعالیتهای این شهید عزیز است. شهید سعیدی نه تنها در عرصه قیام و مبارزه، بلکه در حوزه تحصیل علوم دینی نیز لحظهای به خود خستگی راه نداد و از شاگردان نمونه حضرت آیت الله العظمی بروجردی و حضرت امام بود. آوازه فقاهت او در شهر نجف نیز بر سر زبان طلاب علوم دینی بود. سید محمدرضا سعیدی سرانجام در 20 خرداد ماه 1349 در زندان _قزل قلعه _طاغوت، در حالیکه ماهها زیر شکنجههای دژخیمان شاه بود، تولدی دوباره یافت و ملت و یاران انقلابیاش و از همه بالاتر حضرت امام را سوگوار کرد.(2)
شهید سعیدی در حوزه فعالیتهای علمی و مبارزاتی پرشور و فعال بود و همواره یا در تبعید یا در حال مبارزه به سر میبرد. او شاگرد اول مدرسه اخلاق و رفتار و رعایت آداب در محیط خانواده نیز به شمار میرفت. از درس که برمیگشت، خستگی را بیرون
خانه میگذاشت و با روی گشاده وارد خانه میشد. مهربانانه در کنار بچهها مینشست. همسرش، غذا را تقسیم میکرد و او محبت و شادی را. با این حرکات و رفتارش گرد و غبار دوری و دلتنگی را از سر و روی همسر و فرزندان برمیداشت. شهید سعیدی رفتار با افراد خارج از منزل و مبارزان را نسبت به فرزندان خیلی دقیق و با ظرافت انجام میداد.
باید توجه داشته باشیم که حفظ مرام و سیره شهیدان و آنچه به عنوان نمونه و اسوه از آنان به یادگار مانده است، به عنوان میراثی گرانبها مایه تقویت روحیه شهادتطلبی در جامعه ما میشود. اگر خدای ناخواسته اتفاقی جدید برای مملکت اسلامیمان بیفتد، همین سیره و روحیه شهیدان، نجاتبخش کشور، آیین و شرف ماست. ازاینرو، توجه بیشتر اصحاب رسانه ملی به این موضوع و انجام کارهای کارشناسی شده، ضروری به نظر میرسد.
شناخت و شناسایی پیشزمینهها و تبیین دقیق آنها برای پذیرش عمومی جامعه از سوی برنامهسازان ارجمند به عنوان مقدمهای برای معرفی موضوع شهید و شهادت و جایگاه اصلی شهدا در خانوادهها، لازم به نظر میرسد.
شناسایی و پرداختن به عوامل ایجاد و رشد روحیه شهادتطلبی و تقویت آنها، دلیل نبود این روحیه یا تضعیف آن و مبارزه با آنها از مسائلی است که میتواند راه را برای ترویج سیره شهیدان در جامعه به ویژه میان خانوادهها هموار کند.
پرداختن به موضوع الگو به عنوان یکی از مبانی مهم شکلگیری شخصیت افراد، یکی دیگر از مسائلی است که نباید برنامهریزان سطح کلان از آن غافل باشند.
تبیین مسئله الگوپذیری و ضرورت آن، بیان شرایط ویژگیهای الگوی ایدهآل و برنامهریزی برای معرفی شهیدان به عنوان مناسبترین الگو برای ارتقای سطح فکری، اعتقادی و اخلاقی خانوادهها به ویژه زوجهای جوان از مهمترین
کارهایی است که باید در سیاستگذاری کلان و برنامهریزی در این مورد به آن توجه شود.
با وجود تلاشها و خدمات ارزنده صدا و سیما درباره موضوع شهید و شهادت، هنوز برنامهای که با صراحت به سیره عملی شهیدان در خانواده و تبیین ظرافتها و رفتار آنها بپردازد، دیده نشده است. در اینجا به مواردی به صورت کلی اشاره میکنیم:
رسانه تا کنون کمتر به جنبه خانوادگی شهیدان در قالب فیلم و سریال پرداخته است. در واقع، آنچه تا به حال به آن پرداخته شده، موضوعهایی در مورد رزم شهیدان در میدان نبرد یا فعالیتهای فردی آنان بوده یا با خانوادههای شهیدان گفتوگو صورت گرفته است. در این پژوهش معلوم شد که سیره خانوادگی شهیدان قابلیت آن را دارد تا در قالب فیلمهای کوتاه و بلند نیز عرضه شود. با حذف موارد مشترک و پرداختن به ظرافتهای شهید مورد نظر میتوان درباره آن ویژگی رفتاری که الگوی مناسبی برای خانوادههاست، برنامهسازی کرد.
یکی دیگر از موارد ضعف رسانه، طرح چهرهای نامناسب و تک بُعدی از سرداران شهید اسلام و همچنین شهیدان هشت سال دفاع مقدس است.
یکی دیگر از مواردی که در برنامههای مربوط به شهیدان رعایت نمیشود، استفاده نکردن از بازیگران و افراد باتجربهای است که مایه تضعیف شخصیت واقعی شهیدان در بعضی موارد شده است.
4. برنامههای مربوط به رفتار دوران کودکی شهیدان با والدین و افراد خانوادههایشان وجود ندارد یا کم است. پرداختن به این موضوع میتواند زمینهساز تربیت صحیح فرزندان باشد.
اینگونه فیلمها را میتوان به عنوان توضیح تصویری و فعل عملی یک حرکت اخلاقی به تصویر کشید. برای نمونه، کارشناس محترمی در مورد شیوه رسیدگی والدین به امور درسی فرزندان و اهمیت آن، توضیح دهد. سپس با پخش یک فیلم کوتاه چند دقیقهای میتوان الگویی شایسته و مناسب را در ذهن مخاطب آفرید. از همین مورد برای ساختن فیلمهای جذاب و آموزنده کودکان میتوان استفاده کرد. قرار دادن موضوعهایی مثل رعایت ادب در محضر پدر و مادر، اطاعتپذیری، مسئولیتپذیری و کمتوقعی نسبت به پدر و مادر، در برنامههای مختلف و تهیه فیلمهای کوتاه با اجرای مناسب بازیگر میتواند به بالا بردن درصد فهم نوجوانان کمک کند.
چه حقی برگردن ما دارند.
استفاده از چهرههای موفق و اهل جبهه و جنگ و در عین حال پاک که بتوانند در حال ایفای نقش، اخلاقیات مورد نظر در این مجموعه را اجرا کنند.
نمایش دادن صحنههای استقبال مردم از کبوتران تفحصشده و پیکرهای پاک شهیدان در تشییع جنازهها میتواند در زنده نگه داشتن یاد و نام و خاطره شهیدان تأثیر قابل توجهی داشته باشد و به الگوپذیری و میل مردم به عمل به سیره شهیدان کمک کند.
استفاده از تمثال شهیدان در اتاقهای مربوط به پخش فیلمهای مختلف سبب تقویت این حرکت در میان جوانان و خانوادهها میشود.
در فیلمها و سریالها به تناسب موضوع برنامه از سیره شهیدان پرسیده شود. برای مثال، اگر بچهاش کار بدی کرد یا حرف والدین را گوش نکرد، پدر با مهربانی و نرمی به او بگوید: «در دوران هشت سال جنگ تحمیلی، بچههای همسن و سال شما به خاطر احترام به پدر و مادر سعادتمند شدند. بیا تا برایت خاطرهای بگویم.» بعد خاطرهای از همین مجموعه را تعریف کند.
6. تهیه جملههای اخلاقی اثرگذار در روند اخلاقی خانوادهها به تناسب موضوع و نصب آنها در محلهای ضبط فیلمهای و سریالها. اکنون برای پر کردن فضای دیوار، از قاب عکسها یا نوشتههای مختلف استفاده میکنند. به جای آنها میتوان از جملههایی مثل: «گناه نکردن، روزی را زیاد میکند» «فضا را معطر کنید با صلوات» «هر که با خدا باشد خدا، با اوست» و جملههای دیگری استفاده کرد که به صورت غیرمستقیم به سیره اخلاقی شهیدان در فضای خانواده اشاره دارد.
قرار دادن ظرافتهای خانوادگی شهیدان در قالب یکی از ویژگیهای اخلاقی در دیالوگهای داستانهای تلویزیونی یا متون برنامههای رادیویی.
استفاده از احادیث ذکر شده در این پژوهش، در داستانها و برنامههای مختلف به
وسیله شخصیتهای داستان یا گویندگان برنامهها.
مطرح کردن نام شهیدان همراه با یکی از ویژگیهای آنان در روند برنامههای مرتبط.
استفاده افراد مختلف برنامههای رسانهای از تکیهکلامهای درسآموز شهیدان.
یک ـ جمله های مرتبط با موضوع های پژوهش و احادیث
شهیدان گرانقدر ما برای جلوگیری از گناه در محیط خانواده و جمعهای خانوادگی، به جای در نظر گرفتن رضایت اقوام و اطرافیان، رضای خداوند را در نظر داشتند.
برای دور کردن گناه از فضای خانواده، باید مثل شهیدان، کمرویی و تعارفهای خانوادگی را کنار بگذاریم.
ملاطفت و نرمی در برخورد با افراد خانواده یکی از راههایی است که شهیدان با الهام از سیره معصومین برای جلوگیری از گناه درجمع خانواده استفادهمیکردند.
* از جمله کارهایی که شهیدان عزیزمان برای ایجاد محیطی ساده و به دور از تجمل انجام میدادند، قانع بودن و رضایت به ضروریات زندگی بوده است.
از جمله ظرافتهایی که شهیدان در رفتار با پدر و مادر انجام میدادند، ادب و تواضع آنان حتی در سنین بالا بود.
کمتوقع بودن نسبت به پدر و مادر، یکی از دلایل محبوبیت شهیدان در میان خانوادههایشان است.
یکی از مهمترین دلایل ماندگاری شهیدان، مسئولیتپذیری و رسیدگی به نیاز مردم به ویژه والدین، است.
به گفته همسران شهیدان، گذشت آنها در زندگی به ویژه نسبت به همسر، یکی از زیباترین جلوههای رفتاری شهیدان است.
از جمله سیره عملی شهیدان در خانواده، پذیرفتن بخشی از کارهای روزانه مثل شستن ظرفها یا آشپزخانه بود.
شهیدان معمولاً اجازه نمیدادند همسر آنان کارهای شخصی مثل اتو زدن لباس یا حتی شستن لباسهایشان را انجام دهد.
در رفتار شهیدان آمده است که وقتی همسرشان ناراحت و عصبانی بود، خود را از محیط ناراحتی همسر دور میکردند تا نکند واکنشی انجام دهند.
استفاده از جمله عاطفی و الفاظی که همسر دوست دارد، یکی از راههایی بود که شهیدان در برخورد با عصبانیت همسر به کار میبردند.
شهیدان در راه تربیت فرزندان به این عوامل مهم توجه داشتند: مطالعه کتابهای تربیتی برای آینده فرزندشان یا مشاوره و راهنمایی گرفتن از افرد مربوط، خود را به جای فرزند قرار دادن و هم سن و سال او فرض کردن و... .
دو ـ جمله های زیبا و اثرگذار از معصومان، بزرگان و شهیدان
خداوند تبارک و تعالی:
من جانشین شهید در خانواده اویم و هر کس آنان را راضی کند، مرا راضی کرده و هر کس آنها را بیازارد، مرا آزرده است.(1)
_پیامبر اکرم _صلیاللهعلیهوآله:
شهید تا هفتاد هزار نفر از بستگان و همسایگانش را شفاعت میکند.(2)
_امام علی _علیهالسلام:
مانند کسانی باشید که بر آنها بانگ زده شد [شهدا] و فهمیدند دنیا سرای جاویدان نیست.
_امام خمینی _رحمهالله:
خداوندا، دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز و ما را از وصول بدان محروم مفرما.
شهدا در قهقهه مستانهشان و در شادی وصولشان، عند ربّهم یرزقونند.
مقام معظم رهبری:
با این ستارهها (شهدا) میشود راه را پیدا کرد.
آنچه امروز دنیا را به شگفتی وا میدارد، شهادتطلبی شما است.
بگذاریم فضای زندگیمان، رنگ و بوی شهدا داشته باشد. شهید حاج محمد ابراهیم همت:
در زندگی به یاد خدا باشید و روزی چند بار بسم اللّه الرّحمن الرحیم بگویید و ذکر خدا را فراموش نکنید.
شهید سید علی سادات زواره ای:
در زندگی، در بوته آزمایش الهی هستیم. برای اینکه از این آزمایش خوب بیرون برویم باید صبور، بردبار و شکیبا باشیم.
پرسش های مسابقه ای
با توجه به خاطرات شهیدان، کدام سیره آنان، موجب استحکام یافتن زندگی آنان بوده است؟
راهکار شهیدان برای جلوگیری از گناه در محیط خانواده چه بوده است؟
کدام ویژگی شهیدان، آنان را به الگوی جامعه تبدیل کرده است؟
مهمترین عامل ماندگاری شهیدان چه چیزی بوده است؟
پرسش های مردمی
چرا خانواده شهیدان در جامعه عزیز و محترمند؟
راز محبوبیت شهیدان و استقبال مردم از سیره و مرام آنها چیست؟
مردم تا چه اندازه به اخلاق و منش شهیدان در خانواده توجه دارند؟
چرا جامعه ما، خود را مدیون خون شهیدان میداند؟
برای اینکه فرزندتان با شهیدان آشنا شود، چه کارهایی انجام دادهاید؟
6 . آیا تا به حال به این نکته توجه داشتهاید که چرا شهیدان به این مقام رسیدهاند؟
8 . کدام یک از اخلاقیات شهیدان برای شما جالبتر و ماندگارتر بوده است؟
تا به حال شهیدان در زندگی شما چهقدر نقش داشتهاند؟
پرسش های کارشناسی
چگونه میتوان سیره و رفتار شهیدان را در بین خانوادهها نهادینه کرد؟
بهترین راه برای معرفی شهیدان به عنوان یک الگوی مناسب و اثرگذار در جامعه چیست؟
آثار فردی پیروی از رفتار و منش شهیدان را بیان کنید.
آثار خانوادگی پیروی از سیره خانوادگی شهیدان را بیان کنید.
5. چگونگی پیروی شهیدان از سیره خانوادگی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بیان کنید.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
اباذری، عبدالکریم، حماسه سازان همیشه جاوید، قم، شاکر، چاپ اول، 1379.
ابول اولا، خدیجه، افلاکیان، مشهد، کنگره سرداران شهید خراسان، چاپ اول، 1381.
احمد بن حنبل، مسند، بیروت، دار صادر، بیتا.
احمدی، جانمراد، تمنای شهادت، قم، مجنون و مؤسسه حفظ آثار و نشرارزشهای دفاع مقدس، چاپ اول، 1384.
اسحاقی، سیدحسین، ملکوت اخلاق، قم، دفتر عقل، چاپ اول، 1385.
اسماعیلی، عباس، شمع صراط، اصفهان، لشکر زرهی 8 نجف اشرف، چاپ اول، 1375.
اصلان پور، سمیرا، انار و آینه، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
انبارداران، امیرحسین، امیر دلاور، تهران، شاهد، چاپ دوم، 1382.
انوری، منصور، قربانگاه عشق، مشهد، شادرنگ، چاپ اول، 1380.
بابویه، ابی جعفر محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه،تحقیق: علیاکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ دوم، 1363.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1401 هـ . ق.
بختیاری، داوود، پرواز سفید، تهران، شاهد و سوره مهر، چاپ سوم، 1380.
برادران، مریم، یادگاران (کتاب همت)، تهران، روایت فتح، چاپ اول،1380.
بهشتی، الهه، دل دریایی، کرمان، لشکر 41 ثارالله، اول، 1376.
بیدار مغز، حسین، گلوله های بی خطر، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
تاجدینی، علی، هم سفر خورشید، تهران، مرکز فرهنگی نشر قبله، چاپ سوم، 1378.
جبل عاملی، احمد، تو که آن بالا نشستی، تهران، روایت فتح، چاپ اول، 1383.
جبل عاملی، احمد، ــــــــــــــــــــــ ، یادگاران (کتاب زین الدین)، تهران، روایت فتح،چاپ اول، 1381.
19. جعفریان، حبیبه، نیمه پنهان ماه (کتاب حمید باکری)، تهران، روایت فتح، چاپ سوم،1380.
ــــــــــــــــــــــ ، نیمه پنهان ماه (کتاب حمید باکری)، تهران، روایت فتح، چاپ سوم،1380.
جعفریان، علی اصغر، در کنار دریا، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
ــــــــــــــــــــــ ، در کنار دریا، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
جمعی از نویسندگان، پرواز تا بی نهایت، تهران، نشر ناجا، چاپ نهم، 1383.
جنگروی، مهدیه، علمدار، تهران، هزاره ققنوس، چاپ اول، 1384.
حجتی، سید محمدباقر، اسلام و تعلیم و تربیت (بخش اول: تربیت)، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ نوزدهم، 1380.
حجتی، سید محمد باقر، اسلام و تعلیم و تربیت، تهران، فرهنگ اسلامی، چاپ نوزدهم، 1380.
حر عاملی، محمد بن حسن، تفصیل وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعة، قم، مؤسسه آلالبیت، چاپ دوم، 1414 هـ . ق.
حسینا، احمد، صیاد دل ها، تهران، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، چاپ دوم، 1379.
خردمند، محمد، مرزبان بیدار، تهران، امبیر کبیر، چاپ پنجم، 1384.
خسروی، احمدعلی، لحظه های سرخ، زاهدان، کنگره سرداران شهید سیستان و بلوچستان، چاپ اول، 1376.
خضری، فرهاد، به مجنون گفتم زنده بمان، تهران، روایت فتح، چاپ اول، 1381.
ــــــــــــــــــــــ ، رد خون روی برف، تهران، روایت فتح، چاپ اول، 1383.
داوودآبادی، حمید، حماسه ذوالفقار، تهران، کنگره سرداران شهید استان تهران،اول، 1376.
دخانیان، عبدالله، راز ناگفته، قم، زمزم هدایت و کنگره سرداران شهید سمنان،اول، 1384.
دلاوری، محسن، کوزه های بدون آب، قم، مؤسسه فرهنگی سماء، چاپ اول، 1382.
36. دلقندی، طیبه، وقت قنوت، مشهد، کنگره بزرگداشت سرداران شهید استانخراسان و نشر آفتاب دانش، چاپ اول، 1382.
دهخدا، علیاکبر، لغت نامه دهخدا، زیر نظر محمد معین و سیدجعفر شهیدی، تهران، مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران، دوم، 1377.
دهقان، احمد، هم سفر، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
ذبیح، علیرضا، عرفان سرخ ـ تأثیر فرهنگ شهادت طلبی در حفظ ارزش های دینی، قم، امیران، چاپ اول، 1384.
رئیسی، رضا، ستاره های بی نشان، قم، مؤسسه فرهنگی سماء، چاپ اول،1382.
رجایی، غلامعلی، سیره شهید بهشتی، تهران، شاهد، چاپ دوم، 1383.
رحمانیان، عبدالمجید، تماشای باران، تهران، امید آزادگان، چاپ اول، 1382.
زمرهای، محمد باقر، حقوق و عقوق والدین، قم، قدس، چاپ سوم،1377.
زینلی، مریم، راز گل سرخ، اصفهان، پویان مهر، چاپ اول، 1383.
سرهنگی، مرتضی، نماز ـ ولایت ـ والدین، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپاول، 1377.
ــــــــــــــــــــــ ، هم سفر شقایق، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1378.
سعیدی، محمد، فریادی در سکوت، تهران، مرکز چاپ و نشر تبلیغات اسلامی، اول، 1372.
سعیدی، مصطفی، خورشید بدر، تهران، معاونت انتشارات مرکز فرهنگی سپاه، چاپ دوم، 1374.
شاه آبادی، حمید رضا، ماه نشان، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
شریعتی، زهره، مهاجر، قم، کتاب سعدی، چاپ اول، 1384.
شریعتی، زهره، ــــــــــــــــــــــ ، نیمه پنهان ماه (8)، تهران، روایت فتح، دوم، 1384.
شعبان زاده، مریم، ترمه نور، زاهدان، کنگره سرداران شهید سیستان و بلوچستان، چاپ اول، 1377.
طالبی، محمد مهدی، چشم بی تاب، مشهد، شادرنگ، چاپ اول، 1380.
طباطبایی، سید محمد حسین، سنن النبی، ترجمه: محمد هادی فقهی، قم، نشر فرهنگ اسلامی، چاپ دوم، 1422 هـ . ق.
عارفی، محمد رضا، گردان نیلوفر، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
عاکف، سعید، خاک های نرم کوشک، مشهد، کاتبان، چاپ سوم، 1384.
عاکف، سعید، ــــــــــــــــــــــ ، ساکنان ملک اعظم (کتاب کاوه)، مشهد، بانک الست، چاپ سوم، 1385.
ــــــــــــــــــــــ ، ساکنان ملک اعظم (منزل امیرعباسی)، مشهد، بانگ الست، چاپ اول،1385.
ــــــــــــــــــــــ ، کلید فتح بستان، مشهد، کاتبان، چاپ اول، 1382.
ــــــــــــــــــــــ ، مسافر ملکوت، مشهد، کاتبان، چاپ اول، 1383.
عباس ولدی، محمد حسین، افلاکیان زمین(4)، تهران، شاهد، چاپ اول، 1384.
ــــــــــــــــــــــ ، افلاکیان زمین (10)، تهران، شاهد، چاپ اول، 1384.
عزیزی، محمد، حدیث آرزومندی، تهران، کمیته انتشارات کنگره سرداران شهید سپاه تهران و بنیاد شهید انقلاب اسلامی، چاپ دوم، 1376.
عمید، حسن، فرهنگ عمید، بیتا.
غفاری، فاطمه، خدا می خواست زنده بمانی، تهران، روایت فتح، چاپ اول، 1384.
فرید تنکابنی، مرتضی، رهنمای انسانیت (سیری در نهج الفصاحه)، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سیزدهم، 1380.
فکوری، اصغر، ستاره های صبح طولانی، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
ــــــــــــــــــــــ ، کوچه پروانه ها، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1378.
ــــــــــــــــــــــ ، یک سجده تا بهشت، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول،1379.
فولادوند، مرجان، اینک شوکران(2)، تهران، روایت فتح، چاپ اول، 1385.
فیض کاشانی، ملا محسن، محجة البیضاء فی تهذیب الإحیاء، قم، انتشارات اسلامی، چاپ پنجم، بیتا.
قائمی، علی، تربیت و بازسازی کودک، تهران، امیری، چاپ دوم،1374.
قربانی، زهرا، آشنای بهشت، تهران، هزاره ققنوس و کنگره سرداران لشکر 10 سیدالشهدا، چاپ اول، 1384.
قربانی، محمدعلی، هاله ای از نور، تهران، معاونت امور مطبوعاتی وزارت ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1376.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، تحقیق: علی اکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، 1365.
کنگره سرداران شهید و بیست و سه هزار شهید خراسان، ستاره ها، مشهد، کنگره سرداران شهید خراسان، چاپ اول، 1380.
گلوگاهی، عبدالله، راز و نیاز شهدا، قم، ارمغان یوسف، چاپ دوم، 1383.
ماهینی، اسماعیل، نردبان توحید، بوشهر، نورگستر و کنگره سرداران شهید استان بوشهر، چاپ اول، 1384.
متقی هندی، علاءالدین، کنز العمال فی سند الاقوال و الافعال،تحقیق: شیخ بکری حیّانی و شیخ صفوه السّقا، بیروت، مؤسسهالرساله، بیتا.
مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار الجامعة لِدُرَرِ اخبار الائمة الاطهار، بیروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403 هـ . ق.
محمدزاده، فهیمه، بحر بی ساحل، مشهد، کنگره سرداران شهید خراسان و نشر رواق مهر، چاپ اول، 1381.
ــــــــــــــــــــــ ، حریف شب، مشهد، کنگره سرداران استان خراسان و نشر شادرنگ، چاپ اول، 1380.
محمدی پاشاک، محمد رضا، تل آتشین، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول،1376.
ــــــــــــــــــــــ ، مثل علی، مثل فاطمه، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
محمدی ریشهری، محمد، میزان الحکمه، ترجمه: حمید رضا شیخی، قم، دارالحدیث، چاپ سوم، 1381.
مخبر، سیما، ریحانه بهشتی یا فرزند صالح، قم، نورالزهرا، چاپهشتم، 1383.
مخدومی، رحیم، خواب ها و خاطره ها، تهران، سوره مهر، چاپ اول،1381.
مصطفوی، سید جواد، بهشت خانواده، مشهد، هاتف، چاپ نهم، 1378.
89. مطهری، علی، سرگذشت های ویژه از زندگی استاد شهید مرتضی مطهری، تهران، ذکر، چاپ دوم، 1366.
مطهری، مرتضی، قیام و انقلاب مهدی، تهران، صدرا، 1372.
معرّک نژاد، مهرالسادات و شبنم غفاری، چهل روز دیگر، اصفهان، کنگرهبزرگداشت سرداران شهید اصفهان، چاپ اول، 1382.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپبیست و نهم، 1384.
مهدوی کنی، محمدرضا، نقطه های آغاز در اخلاق عملی، تهران، دفترنشر فرهنگ اسلامی، چاپ هیجدهم، 1384.
میمکی، اسکندر، هزار و یک دلیل سرخ، بوشهر، کنگره سرداران شهید بوشهر، چاپاول، 1383.
مؤذنی، علی، ظهور، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ دوم، 1383.
مؤمنیراد، احمد، این گونه بودند مردان مرد، تهران، لوح محفوظ، چاپ اول، 1384.
مؤمنی، محسن، در کمین گل سرخ، تهران، سوره مهر، چاپ دوم، 1383.
ناصری، محمد، حاج یونس، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
نجفی یزدی، سید محمد، ازدواج و روابط زن و مرد، قم، دفترانتشارات اسلامی، چاپ پنجم، 1378.
نصرالله کلانتری، مرضیه، یک ستاره از خاک، تهران، هزاره ققنوس و کنگره شهدای لشکر 10 سید الشهدا، چاپ اول، 1384.
نصر اللهی، منیژه، فرمانده قلب ها، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
نمازی شاهرودی، شیخ علی، مستدرک سفینة البحار، قم، جامعه مدرسین، چاپ اول، 1419 هـ . ق.
نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، بیروت، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، چاپ دوم، 1408 هـ . ق.
یوسف نژاد، محمد، علمدار عشق، ساری، مؤلف، چاپ اول، 1381.
نشریه
روایت فتح (ویژهنامه) تهران، روایت فتح، 1381.
روزنامه اعتماد، شماره 177، 11/5/1385.
گدای آشنا (ویژهنامه دانشجویی) تهران، بسیح دانشجویی دانشگاه تهران، اسفند 1381.
ماهنامه امتداد، ستاد مرکزی راهیان نور و بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، شماره 11، آبان 1385.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپبیست و نهم، 1384.
مهدوی کنی، محمدرضا، نقطه های آغاز در اخلاق عملی، تهران، دفترنشر فرهنگ اسلامی، چاپ هیجدهم، 1384.
میمکی، اسکندر، هزار و یک دلیل سرخ، بوشهر، کنگره سرداران شهید بوشهر، چاپاول، 1383.
مؤذنی، علی، ظهور، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ دوم، 1383.
مؤمنیراد، احمد، این گونه بودند مردان مرد، تهران، لوح محفوظ، چاپ اول، 1384.
مؤمنی، محسن، در کمین گل سرخ، تهران، سوره مهر، چاپ دوم، 1383.
ناصری، محمد، حاج یونس، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
نجفی یزدی، سید محمد، ازدواج و روابط زن و مرد، قم، دفترانتشارات اسلامی، چاپ پنجم، 1378.
نصرالله کلانتری، مرضیه، یک ستاره از خاک، تهران، هزاره ققنوس و کنگره شهدای لشکر 10 سید الشهدا، چاپ اول، 1384.
نصر اللهی، منیژه، فرمانده قلب ها، کرمان، لشکر 41 ثارالله، چاپ اول، 1376.
نمازی شاهرودی، شیخ علی، مستدرک سفینة البحار، قم، جامعه مدرسین، چاپ اول، 1419 هـ . ق.
نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، بیروت، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، چاپ دوم، 1408 هـ . ق.
یوسف نژاد، محمد، علمدار عشق، ساری، مؤلف، چاپ اول، 1381.
نشریه
روایت فتح (ویژهنامه) تهران، روایت فتح، 1381.
روزنامه اعتماد، شماره 177، 11/5/1385.
گدای آشنا (ویژهنامه دانشجویی) تهران، بسیح دانشجویی دانشگاه تهران، اسفند 1381.
ماهنامه امتداد، ستاد مرکزی راهیان نور و بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، شماره 11، آبان 1385.