ghaemiyeh.com
سرشناسه : قمی، عباس،۱۲۵۴ - ۱۳۱۹.
عنوان و نام پدیدآور : الدر النظیم فی لغاتالقرآنالعظیم/عباس القمی ؛ حققه و صححه رضا استادی .
مشخصات نشر : مشهد: مجمع البحوث الاسلامیه، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۲۳۲ ص.
شابک : 978-964-971-107-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : عربی
موضوع : قرآن -- واژهنامهها.
شناسه افزوده : استادی، رضا، ۱۳۱۶ - ،مصحح
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۶۸/ق۸د۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۶۸۱۳۷
الدرّ النظیم فی لغات القرآن العظیم
الحاج الشیخ عباس القمّیّ رحمهالله
حقّقه و صحّحه الشیخ رضا أُستادی
با ترجمه فارسی از سیّد محمّد صادق عارف
پیشگفتار محقّق ···
7
نگاهی به زندگی مؤلّف ··· 9
منابع ··· 11
پیشگفتار مؤلّف ··· 13
واژهنامه ··· 17
این کتاب جلوهای است از خدمات بزرگی، که محدّث سترگ «شیخ عباس قمی» در زمینه معارف اسلامی به انجام رسانده است، چه، آن را برای شرح معانی بسیاری از واژگان قرآنی تألیف کرده تا کار برای آنکه خواهان آشنایی با دلالتهای کتاب پروردگار است، ساده گردد و به آسانی به مراد خویش رسد.
«الدرالنظیم» با کوشش شیخ رضا مختاری، شیخ علی اکبر زمانی نژاد و سیّد علی شریفی و با اشراف آیة اللّه شیخ رضا استادی، پس از تصحیح، ضبط و تکمیل عبارتهای نقل شده در کتاب و ارجاع آن به منابع و مآخذ مورد استفاده مؤلف (تخریج) به سال 1407 در قم چاپ شد.
از آن رو که کتاب در موضوع خود، جایگاهی دارد و مؤلف آن، محدثی داناست و در معارف اسلامی،
ید طولایی دارد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، پس از نایاب شدن نسخههای نخست، چاپ دیگرباره آن را برعهده گرفت. بنیاد پژوهشها، مرتب کردن دادههای کتاب را بر دوش آقای ناصر نجفی (یکی از پژوهشگران گروه قرآن بنیاد) نهاد و ایشان نیز کتاب را پس از آنکه بر اساس حرف اول و سوم و سپس دوم، ترتیب یافته بود، بر پایه نظام الفبایی متداول در فرهنگنامههای
نوین، سامان داده است.
همچنین این پژوهشگر، برخی واژگانی را که با واژگان همسان خود، درآمیخته بود، جدا ساخته، مستقلاً در جای مناسب خود عرضه کرده است و واژگان غیر عربی را که مانند دیگر واژگان زیر مادّه لغوی جای گرفته بودند، به شکل کامل خود در ترتیب الفبایی آورده است و برای کامل نمودن فواید کتاب، واژگان جدیدی را به همراه شرحی کوتاه همانند روش مؤلف، بر آن افزوده است که ما آنها و افزودنیهای دیگر را در میان دو پرانتز آوردهایم و ایشان را برای تلاشهای بسیارش، سپاس گزارده، ستایش میکنیم.
همچنین تلاشهای آقای سیّد رضا سیادت در نمونهخوانی و تصحیح کتاب را ارج نهاده، از تمامی کسانی که در راه آمادهسازی و عرضه این کتاب بهویژه آقای علی برهانی، سهمی دارا بودهاند، تشکر میکنیم.
در پایان آقای سیّد محمّد صادق عارف را برای کوششهایی که در راه ترجمه این کتاب داشتهاند،
سپاس میگوییم و تلاشهای او را ارج مینهیم و از پروردگار میخواهیم که این کار را پذیرا شود و ما را در خدمت شایسته به قرآن، کامیاب گرداند.
نگاهی به زندگی مؤلّف
او شیخ عبّاس فرزند محمّدرضا فرزند ابوالقاسم قمی است. وی دانشوری محدّث و تاریخنگاری فاضل بوده؛ در سال هزار و دویست و نود و اندی در شهر قم به دنیا آمده و در همانجا با شیفتگی به علم و عالمان پرورش یافته است. مقدّمات علوم و سطوح فقه و اصول را نزد شماری از علما و فضلای قم، مانند میرزا محمّد ارباب و جز او فراگرفته و در سال1316ه ق به نجف اشرف مهاجرت کرده است. در آنجا پیوسته در حلقه درس علما حاضر میشده و استفاده میکرده است، لیکن ملازمت محدّث بزرگ، مرحوم حاج میرزاحسین نوری را برگزیده و بیشتر اوقات خود را با او به استنساخ مؤلّفات و مقابله برخی از کتابهایش صرف میکرده است.
در سال 1318 به زیارت خانه خدا مشرّف شده و پس از بازگشت به ایران به دیدار زادگاه خود قم شتافته و سپس به نجف بازگشته و به ملازمت خود با شیخ نوری ادامه داده و از او اجازه روایت گرفته تا آنگاه که استادش در سال 1320 وفات کرده است.
در سال 1322 به ایران بازگشته و در قم رحل اقامت افکنده و با ادامه فعالیّتهای علمی به پژوهش و تألیف پرداخته است. در سال 1329 برای بار دوم به زیارت خانه خدا رفته و در سال1331 مرقد مطهّر حضرت رضا(علیه السلام) را در خراسان زیارت کرده و مشهد مقدّس را مقرّ دایمی خود قرار داده است.
آن مرحوم پیوسته به نگارش و تدوین و پژوهش اشتغال و به این امور شیفتگی بسیار داشته و هیچ چیزی او را از این کارها منصرف نمیکرده است. با این حال در خلال این فعالیتها برای زیارت عتبات عالیات رفت و آمد میکرده و برای بار سوم به زیات خانه خدا نایل شده است.
هنگامی که علاّمه حایری بنیانگذار حوزه علمیّه قم در این شهر اقامت گزید آن مرحوم از یاران و نزدیکان علاّمه حایری بوده است.
وی در سال 1359ه ق در نجف اشرف به رحمت ایزدی پیوست و در صحن شریف در همان ایوانی که شیخ، نوری مدفون است در نزدیکی او به خاک سپرده شد(1).
آثار مؤلّف
آن مرحوم مجموعهای گوناگون و ارزشمند در موضوعات و دانشهای مختلف از خود بهجا گذاشته است که همه گویای منزلت والای علمی و گستردگی آگاهیهای اوست این آثار به عربی و فارسی نگارش یافته و برخی از آنها تاکنون به چاپ نرسیده است، و ما در اینجا به ذکر تألیفات عربی چاپ شده او بسنده میکنیم:
1 - الأنوار البهیّة فی تواریخ الحجج الألهیّة، بارها چاپ شده است.
2 - بیت الأحزان فی مصائب سیّدة النّسوان، بارها به چاپ رسیده است.
3 - الدرّالنّظیم فی لغات القرآن العظیم، و آن همین کتاب است که برای نخستینبار موفّق به چاپ آن شدهایم.
4 - سفینة البحار و مدینة الحِکَم و الآثار، این کتاب از مشهورترین و سودمندترین آثار اوست.
5 - شرح الوجیزة فی الدّرایة، تألیف شیخ بهائی، به خواست خدا بزودی چاپ خواهد شد.
6 - الفصل و الوصل فی استدراک کتاب بدایهالهدایة تألیف شیخ حرّ عاملی که اخیراً در قم به چاپ رسیده است.
7 - الفوائد الرّجبیّة فیما یتعلّق بالشّهور العربیّة که در سال 1315 به چاپ رسیده و به خطّ مؤلّف بوده است.
8 - کحل البصر فی سیرة سیّد البشر، در قم و بیروت چاپ شده است.
9 - الکنی والألقاب در شرح احوال کسانی که به کنیه و لقب مشهورند، بارها به چاپ رسیده است.
10 - مختصر الشّمائل المحمدیّة، اخیراً در قم چاپ شده است.
11 - نفثهالمصدور که گویا متمّم نفس المهموم است و بارها به چاپ شده است.
12 - نفس المهموم فی مصیبة سیّدنا الحسین المظلوم(علیه السلام) بارها چاپ شده است.
1) اعلام الشّیعة علاّمه تهرانی با تلخیص.
چنان که پوشیده نیست مؤلّف مرحوم در گردآوری این کتاب ارزشمند از شماری کتاب استفاده کرده لیکن عمده اعتماد و استفاده او از کتب مشروحه زیر بوده است:
1 - مختارالصّحاح تألیف محمّد بن ابیبکر بن عبدالقادر رازی متوفّا به سال 666. مؤلّف در ذیل واژه زَرَبَ به این که کتاب مزبور از مآخذ او بوده اشاره کرده است.
2 - الإتقان فی علوم القرآن تألیف جلالالدّین سیوطی متوفّای سال 911، مؤلّف تنها از یکی از بابهای این کتاب که تلخیص یکی از کتابهای سیوطی به نام: المهذّب فیما وقع فیالقرآن منالمعرّب میباشد استفاده کرده است. مؤلّف مرحوم در ذیل مادّه اخ ر اشاره کرده که این کتاب از مآخذ او بوده است.
3 - مجمعالبحرین تألیف شیخ فخرالدّین طریحی متوفّای سال 1085، مؤلّف در بسیاری جاها به این که کتاب مذکور از مآخذ او میباشد اشاره کرده است.
4 - مقدّمه تفسیر مرآهالأنوار تألیف شریف ابوالحسن عاملی اصفهانی متوفّای سال 1138 جدّ مؤلف کتاب گرانقدر جواهر، مؤلّف در ذیل ماده ح ب ط اشاره کرده که آن کتاب از مآخذ او بوده است.
منابع تحقیق
1 - الإتقان سیوطی چاپ سوم به سال 1370.
2 - اساس البلاغه زمخشری چاپ بیروت به سال 1385.
3 - اعتقادات صدوق چاپ سنگی به سال 1292.
4 - بحارالأنوار علاّمه مجلسی چاپ تهران.
5 - تفسیر ابوالفتوح رازی چاپ اسلامیّه.
6 - تفسیر بیضاوی چاپ مصر به سال 1388.
7 - تفسیر صافی تألیف مرحوم فیض کاشانی چاپ کتابفروشی اسلامی.
8 - تفسیر علیّبن ابراهیم قمی چاپ نجف.
9 - توحید صدوق چاپ غفّاری.
10 - صحاح اللّغة جوهری چاپ بیروت به سال 1399 ه ق.
11 - علل الشّرایع صدوق چاپ قم.
12 - قاموس فیروزآبادی چاپ بیروت در 4 مجلّد.
13 - کافی کلینی چاپ آخوندی.
14 - کتاب العین خلیلبن احمد چاپ قم.
15 - کشّاف زمخشری چاپ بیروت به سال 1366.
16 - لسان العرب چاپ قم.
17 - مجمعالبحرین طریحی چاپ تهران در 6 مجلّد.
18 - مجمعالبیان طبرسی چاپ شرکت معارف اسلامی به سال 1379 قمری.
19 - مختارالصّحاح رازی چاپ بیروت به سال 1967 م.
20 - مرآهالأنوار تألیف جدّ صاحب جواهر چاپ تهران به سال 1374.
21 - المزهر فی علوم اللّغة تألیف سیوطی چاپ مصر در دو مجلّد، چاپ چهارم.
22 - مستدرک سفینهالبحار نمازی.
23 - مصباح المنیر فیّومی چاپ قم.
24 - مطوّل تفتازانی چاپ سنگی (عبدالرّحیم).
25 - معانی الأخبار صدوق چاپ غفّاری.
26 - المعجم المفهرس قرآن کریم.
27 - مغنی اللّبیب ابن هشام چاپ سنگی (عبدالرّحیم).
28 - مفتاح الفلاح شیخ بهائی چاپ سنگی به سال 1317.
29 - مفردات راغب چاپ کتابفروشی مرتضوی.
30 - مقامات حریری چاپ سنگی و چاپ کتابخانه ملّی بیروت.
31 - المنجد چاپ بیستم.
32 - نورالثّقلین تألیف شیخ عبد علی حویزی چاپ قم.
به نام خداوند بخشنده مهربان که تنها تکیهگاهم اوست، ستایش ویژه خداوندی است که بر بندهاش قرآن را نازل فرمود، و آن را برای سینهها درمان و برای تورات و انجیل و زبور نگهبان قرار داد، و درود و صلوات فراوان بر آن که قرآن بر او نازل شده است؛ یعنی پیامبر، محمّد(ص) که در هنگامی که آدم ابوالبشر خمیر مایهای از گل بود و باد از هر سو بر او میوزید وی منصب پیامبری داشت و نیز بر خاندان او باد، آنانی که چراغ هدایت مردم در تاریکیهای سرای فریب، و راسخین در علم، و کلید خزانه دانشهایی هستند که دررقّ منشور (صفحه گسترده / اشاره به آیه 3 سوره طور) نوشته شده است.
و بعد، این مجرم گنهکار، عبّاسبن محمّدرضا قمی که خداوند او را در زمره پناه آورندگان به درگاهش و چنگ زنندگان به ریسمان ولایت عترت پاک پیامبرش و متمسّکان به کتابش قرار دهد، میگوید:
این مختصری ارزشمند و کتابی دلپسند است که آن را در توضیح لغات قرآن شریف در نهایت ایجاز و اختصار گردآوردهام تا طالبان بتوانند بآسانی آن را به دست آورند، و همراه داشتن و نقل و انتقال آن برای آنان دشوار نباشد، و آن را «الدرّالنّظیم فیلغات القرآن العظیم» نام نهادم، و آن را به ترتیب حروف تهجّی و به روش لغت نامهها که حرف اوّل و آخر هر واژه و پس از آن حرف دوم آن در نظر گرفته میشود مرتّب ساختم و آنچه مورد ملاحظه قرار گرفته حروف اصلی واژه است. از صاحبان صفات پسندیده و دارندگان اخلاق فاضله کریمه امیدوارم که اگر در آن خلل و لغزشی بیابند با اصلاح آن و زدودن خلل بر من منّت گذارند و اجر آنها با خدا خواهد بود، چه او پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند، و توفیق با خداست، به او توکّل میکنم و از او کمک میجویم.
نسخه رامبوریه «ر»
صفحه اوّل
نسخه رامبوریه «ر»
صفحه اوّل
واژهنامه
أباریق
أباریقُ: مفردش ابریق است، گفته شده آن معرّب آبریز است [«بِاَکْوَابٍ وَ اَبَاریقَ»
واقعه:18].
أ ب ب
أبّ: چراگاه [«وَ فَاکِهَةً وَ اَبّا ...» عبس:31 ... و چراگاه].
[أ ب د]
[أبَدًا: ظرف زمان برای آینده است و دلالت بر استمرار دارد گاهی به صورت مثبت به کار میرود مانند: «خَالِدینَ فیهَآ اَبَداً» نساء:57؛ همیشه در آن خواهند ماند، و زمانی به صورت منفی مانند: «وَلَنْ یَتَمَنَّوْهُ اَبَداً» بقره:95؛ هرگز آن را آرزو نمیکنند].
أ ب ق
[إباق: بهویژه برای فرار بَرده به کار میرود] أبِق العبد: بنده گریخت.[«اِذْ اَبَقَ اِلَی الْفُلْکِ
الْمَشْحُونِ» صافّات:140؛ هنگامی که به سوی کشتی از جمعیّت گریخت].
[أ ب ل]
[اِبِل: شتر نر و ماده، جمعی است که مفرد از لفظ آن نرسیده است «وَمِنَ الاِْبِلِ اثْنَیْنِ»
انعام:144، «اَفَلاَ یَنْظُرُونَ اِلَی الاِْبِلِ» غاشیه:17.
ابابیل: دستهها و جمعی است که مفرد ندارد «طَیْرا اَبَابیلَ» فیل:3].
أ ب و
أب: اصل آن أبَو به فتح با بوده، چه، تثنیه آن أبَوان و جمع آن آباء است، و گاهی عرب به عمّ اَبْ و به خاله اُمّ اطلاق میکند.[مثال اوّل: «وَ اِلهَ ابَآئِکَ اِبْرهیمَ وَ اِسْمعیلَ وَ اِسْحقَ»
بقره:133؛ و پروردگار پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، در این آیه اسماعیل پدر یعقوب شمرده شده در حالی که عموی اوست.
مثال دوم: «وَ رَفَعَ اَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ» یوسف:100؛ و پدر و مادرش را بر تخت نشاند، در حالی که آنها پدر و خالهاش بودند].
[أ ب ی]
[إباء: به معنای امتناع و ناخشنودی است، أبی: سر باز زد و از باب «ذَهَبَ» است، «اِلاَّ
اِبْلیسَ اَبی» طه:116؛ جز ابلیس که سرباز زد].
أ ت ی
إتْیَان: آمدن، خداوند فرموده است: «وَعْدُهُ
مَاْتِیّا» مریم:61 یعنی آمدنی است، چنان که فرموده است: «حِجَاباً مَسْتُوراً» اسراء:45 که به معنای ساتر و پوشاننده است.
أ ث ث
أثاث در سوره (نحل/80) و (مریم/74) ذکر شده و معنای آن چنان که در قاموس(1)آمده: «وسایل خانه است و مفرد ندارد. یا به معنای همه اموال است که در این صورت مفرد آن اثاثه است».
قمّی میگوید: مقصود اموال پوشیدنی و خوردنی و آشامیدنی است. و در روایتی اثاث به معنای متاع است(2).
أ ث ر
أثر: آن باقیمانده هر چیزی است و از اثر بهجا مانده از پا، پس از راه رفتن مأخوذ است از این رو واژه آثار بر نشانهها و اشیای باقیمانده از قدیم اطلاق میشود، مانند علوم و سنّتها و بدعتها و امثال آنها. در آیه: «قَبْضَةً مِنْ اَثَرِ الرَّسُولِ» طه:96 به معنای مِنْ أثَر فَرَسِ الرَّسُول است اثر پای اسب رسول.
و قول حقّ تعالی: « اثَرَکَ اللّهُ عَلَیْنَا»
یوسف:91 به معنای فَضَّلَکَ اللّهُ عَلَیْنَا میباشد، یعنی خدا تو را بر ما برتری داد. و آثَرَهُ عَلَی نَفْسِهِ: او را بر خود برگزید، و این از مصدر إیثار است. و «اَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ» أحقاف:4 به معنای بقیهای از علم است.
أ ث ل
أثْل: در سوره (سبأ/16) نام درخت گز و از جمله درختان نکوهیده است که بنابر آنچه در اخبار آمده ولایت اهل بیت علیهمالسلام را نپذیرفته است(3).
أ ث م
إثْم: گناه، و آثَمَهُ: او را گنهکار کرد؛ أثَام به
معنای کیفر گناه است. خداوند فرموده است: «یَلْقَ اَثَاماً» فرقان:68 و نیز: «طَعَامُ الاْ َثیمِ»
دخان:44 گفته شده: أثیم در این جا به معنای کافر است.
أ ج ج
اُجاج (در سوره فرقان/53، فاطر/12 و واقعه/70) به معنای بسیار شور و تلخ. ماء اجاج: آب شور و تلخ و این مَثَل است برای منافقان، به عکس ماء عَذْب فرات که به معنای آب گوارا و شیرین است.
أ ج ر
أجْر: ثواب [«لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجرٌ کَبیرٌ» هود:11؛ برای آنها آمرزش و پاداش بزرگی است].
و نیز به معنای پاداش کار است [«فَمَا
سَاَلْتُکُمْ مِنْ اَجرٍ» یونس:72]؛ من از شما هیچ پاداشی نخواهم. و اجرت به معنی اجیر شدن، گفته میشود: استأجرتُ الرّجل یعنی: آن مرد أجیر من گردید [«یَآ اَبَتِ اسْتَاْجِرْهُ»]؛ ای پدرم او را اجیر کن [و اجرتُ الرجل]، فهو یأجرنی:
اجیر و مزدورم میشود. [«تَاْجُرَنی ثَمَانِیَ حِجَجٍ» قصص:27]؛ هشت سال برای من کار کنی. یعنی اجیر من باشی.
أ ج ل
أَجَل: مدّت هر چیز و پایان وقت آن. [«اِذَا
تَدَایَنْتُم بِدَیْنٍ اِلی اَجَلٍ» بقره:282؛ هنگامی که بدهی مدت داری به یکدیگر پیدا کنید ]تأجیل: تعیین مدّت. [«وَ بَلَغْنَآ اَجَلَنَا الَّذی اَجَّلْتَ لَنَا» انعام:128؛ و به اجلی که برای ما مقرر داشته بودی رسیدیم].
أ ح د
أحد: به معنای واحد است. گفته شده اَحَدْ در قول حقّ تعالی: «قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ» توحید:1 بدل از اللّه است، چه، نکره گاهی بدل از معرفه میشود مانند آیه: «لَنَسْفَعاً باص لنَّاصِیَةِ * نَاصِیَةٍ کَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ» علق:15 و 16؛ البتّه خواهیم گرفت به پیشانی....
أ خ ذ
اتّخاذ: باب افتعال از أخذ است جز این که پس از تلیین همزه و ابدال آن به تا، در تای بعدی ادغام شده است، و چون استعمال اَخَذَ در باب افتعال زیاد است تصوّر کردهاند که تای آن اصلی است و از آن فعل تَخَذَ یَتْخَذُ بنا کردهاند و این آیه را: «لَتَخَذْتَ عَلَیْهِ اَجْراً» کهف: 77
قراءت کردهاند.
أ خ ر
[آخرة] «فِی الْمِلَّةِ الاْخِرَةِ»
ص:7 و آن کیش عیسی علیهالسلام است، زیرا آن آخرین کیشی
است که پیش از آیین پیامبر ما صلیاللهعلیهوآله وجود داشته است.
سیوطی در الإتقان میگوید: شیذلة گفته است: «الْجَاهِلِیَّةِ الاُْولی» احزاب:33 یعنی جاهلیّت آخرین «وَفِی الْمِلَّةِ الاْخِرَةِ»، یعنی در آیین نخستین، و این تعبیر قبطی است، چه، قبط آخِر را اوّل و اوّل را آخِر مینامد. و این مطلب را زرکشی در برهان نقل کرده است. پایان گفتار سیوطی(1).
أ خ و
أخ: اصل آن أخَو بر قیاس أب بوده، واژه أخ در قرآن وارد شده، و گفته میشود: که به هر یک از افراد قوم و قبیله انسان گفته میشود هر چند برادر دینی آنها نباشد(2). [«وَاِلی عَادٍ اَخَاهُم هُوداً» اعراف:65].
أ د د
إِدُّ و إدَّه، به کسر و تشدید در هر دو واژه به معنای مصیبت و بلا و امر فجیع است. و در قول خداوند: «شَیًْٔ اِدّاً» مریم:89 به همین معناست. و گفته شده یعنی: زشت و بزرگ.
[أ د و]
[أداء: رسانیدن و اداکردن، گفته میشود: أدّی دَیْنَهُ تأدِیةً، وام خود را به نیکی ادا کرد. و هو آدی للأمَانة منکَ، او از تو امانتدار تراست «اِنّ اللّهَ یاْمُرُکُمْ اَنْ تُؤدُّوا الاَْمَانَاتِ» نساء:58].
أ ذ ن
أذن: به معنای عَلِمَ و از باب طَرِبَ است، آذَنهُ بِالشّیء: او را آگاه کرد. گفته شده: آذن و تأذّن مانند أیْقَنَ و تَیَقَّنَ به یک معناست مانند: «وَاِذْ تَاَذَّنَ رَبُّکَ» اعراف:167. أذِن لَهُ: شنید، و به این معنی است گفتار خداوند: «وَ اَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَ حُقَّتْ» انشقاق:2.
أ ر ب
إرْبه: نیاز، «وَلِیَ فیهَا مَارِبُ اُخْری»
طه:18؛ مآرب اُخری به معنای نیازهای دیگر، و مآرب جمع مأربه است که حرف سوّم آن راء و به معنای نیاز است. گفته شده إربه در قول خداوند: «غَیْرِ اُولِی الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ» نور:31 به معنای خِرَد و خوش فهمی است. و نیز گفتهاند: مراد از غَیْرِ اُولی الإرْبةِ من الرّجال .
بیتمیزان و سبکسرانی است که از امور زنان چیزی نمیدانند. و از سعید بن جبیر نقل شده که مقصود سفیهان و سبک مغزانند.(1)
أ ر ض
ارض: به قرآن، دین، ائمّه علیهمالسلام و شیعیان آنها و دلهایی که جایگاه علم و قرارگاه آن است و به اخبار امتهای گذشته تأویل شده(2)و نیز به معنای
مناسب آن استعمال میشود. [امّا آنچه به معنای قرآن وارد شده: «اَوَ لَمْ یَسیرُوا فِی الاَْرْضِ» فاطر:44. به معنای دین(3): «اَلَمْ تَکُنْ اَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً» نساء:97. به معنای ائمّه علیهمالسلام(4): «فَاص نْتَشِرُوا فِی الاَْرْضِ» جمعه:10. به معنای اخبار امتها(5): «اَوَ لَمْ یَسیرُوا فِی الاَْرْضِ» فاطر:44. به معنای متعارف(6): «وَ مِنْ ایَاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّمَآءُ وَ الاَْرْضُ بِاَمْرِهِ» روم:25].
أ ر ک
أرائک: جمع أریکه به معنای تخت و بستر یا هر چیزی است که بر آن تکیه میکنند، اعمّ از تخت، صندلی و بستر و یا تختی آراسته در زیر گنبدی یا در خانهای [«عَلَی الاَْرَآئِکَ یَنْظُرُونَ»
مطففین:23 و 35].
إ ر م
خداوند فرموده است: «اَلَمْ تَرَکَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ * اِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ» فجر:6 و 7، اِرَمْ مانند عِنَبْ غیر منصرف است، کسی که آن را نام قبیلهای دانسته گفته است: آن عطف بیان برای عاد است، و کسی که آن را نام شهری دانسته که باغ ارم در آن قرار داشته آن را به صورت اضافه خوانده و به عادِ أهل ارم تقدیر کرده است.
آ ز ر
و آزر: نام اعجمی است. [و او عازر مربّی ابراهیم و خدمتکار و سرپرست خانهاش بوده است(7)].
1) جوهری در صحاح از او نقل کرده است 1/87 طبرسی در تفسیر این آیه گفته است: در معنای آن اختلاف است، گفته شده است مراد پیروی است که برای به دست آوردن خوراک خود از تو متابعت میکند و به زن نیازی ندارد و او ابلهی است که سرپرستی او را به عهدهداری، این سخن از ابن عبّاس، قتاده، سعیدبن جبیر نقل و از ابی عبداللّه امام صادق علیهالسلام روایت شده است. به مجمع البیان 7/138 مراجعه شود.
2) تفسیر قمی 2/210.
3) تفسیر قمی 2/210.
4) اختصاص 129.
5) تفسیر قمی 2/210.
6) تفسیر قمی 2/154.
7) ر.ک: المعجم فی فقه لغة القرآن 1/61 و مصنف مادّه أزر را به دنبال آن آورده است.
أ ز ر
أزْر: نیرو. «اُشْدُدْ بِهِ اَزْری» طه:31؛ یعنی پشت من. آزَرَه: او را کمک کرد.
أ ز ز
أزّ: تهییج کردن و برانگیختن، و به همین معناست قول حق تعالی: «تَؤزُّهُمْ اَزّاً»
مریم:83؛ آنها را به ارتکاب گناه وا میدارد(1).
أ ز ف
[أُزوف: نزدیک شدن] أزِفَ الرَّحیل:
کوچ کردن نزدیک شده است، و آن از باب طَرِبَ است.
و مراد از آزِفه در آیه «اَزِفَتِ الاْزِفَةُ»
نجم:57؛ قیامت است.
استَبْرَق
استَبْرَق: دیبای کلفت است، و سُنْدُسْ: دیبای نازک و دیباج جامهای است که از ابریشم بافته میشود و معرّب دیباست که فارسی است. [«مِنْ سُنْدُسٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ» کهف:31].
اسحاق(2)
اسحاق نام پیامبر مشهور برادر اسماعیل است و اسماعیل پنج سال و برخی گفتهاند چهارده سال از او بزرگتر بوده است. [«وَهَبَ لی عَلَی الْکِبَرِ اِسْمعیلَ وَ اِسْحقَ» ابراهیم:39].
أ س ر
[ أَسْر: محکم کردن آفرینش] [«وَشَدَدْنَآ اَسْرَهُمْ» انسان:28]؛ آفرینش آنها را قوی کردیم. چه هر یک از خلایق به دیگری وابسته است، تا سست نشوند.
و أَسْر در اصل به معنای بستن و زندانی کردن است، از اینرو به زندانی اسیر گفته میشود، جمع آن أَسْری و أُسَاری است که در اوّلی همزه مفتوح و در دومی مضموم است.
أ س س
اُسّ به شالوده بنا، گفته میشود. أسّس البناء: شالوده ساختمان را بنا کرد، [«لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَی التَّقْوی» توبه:108، «اَفَمَنْ اَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّهِ وَ رِضْوَانٍ خَیْرٌ اَمْ مَنْ اَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلی شَفَا جُرُفٍ هَارٍ» توبه:109].
أ س ف
أسَفْ: شدیدترین اندوه. و گفته شده: بسیاری حزن و غضب است که هر دو از باب
طَرِبَ میباشند، [مثال برای حزن شدید: «وَ قَالَ یَآ اَسَفی عَلی یُوسُفَ» یوسف:84]. و مثال برای غضب آیه: «غَضْبَانَ اَسِفاً»
اعراف:150 و نیز: «فَلَمَّآ اسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ»
زخرف:55؛ است.
إسماعیل
دو تن به نام اسماعیل در قرآن ذکر شده است(1)، یکی از آن دو فرزند ابراهیم خلیل جدّ پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و بناکننده خانه کعبه و آبادکننده مکّه است و او همان ذبیحی است که داستان او
در سوره صافات ذکر شده است، و دیگری اسماعیلبن حزقیل است که در سوره مریم از او یادشده و خداوند او را با جمله: «کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ» مریم:54؛ توصیف فرموده است.
أ س ن
اَسِنَ المَاءُ: هرگاه آب دگرگون و گندیده شود. [«مِنْ مَآءٍ غَیْرِ اسِنٍ» محمّد:15].
أ س و
أسَی: اندوه. و اُِسْوَه به کسر همزه و ضمّ آن به معنای الگو و نمونهای که به آن اقتدا و از آن پیروی میشود. گفته: تأسَّی به: از عمل او پیروی و به او اقتدا کرد. [«لِکَیْلاَ تَاْسَوْا عَلی مَا فَاتَکُمْ» حدید:23؛ یعنی اندوهگین نشوید، «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»
احزاب:21؛ یعنی الگو و نمونه].
أ ش ر
أَشَر: ناسپاسی و از باب طَرِبَ میباشد، و فاعل آن أشِر است. خداوند فرموده است: «مَنِ
الْکَذَّابُ الاَْشِرُ» قمر:26؛ به کسر شین. گفته شده به معنای شادی انسان ناسپاس است، چه، او میخواهد کفران نعمت کند و شکر آن را به جا نیاورد.
أ ص ر
إصر: سنگینی و به معنای پیمان و گناه نیز آمده است. در آیه: «وَ اَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ اِصْری» آل عمران:81؛ به معنای پیمان من است، و بر گناه نیز حمل شده است؛ در گفتار خداوند: «وَ لاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَآ اِصْراً» بقره:286؛ یعنی گناهی که ما را به مشقّت و سختی اندازد، و گفته شده است: پیمانی که ما از اجرای آن ناتوان باشیم.
أ ص ل
أصیل: وقت پس از عصر تا مغرب، جمع آن آصال و جز آن است. [«وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَةً
1) مرآهالأنوار، 1/186.
واَصیلاً» انسان:25، «بِاص لْغُدُوِّ وَ الاْصَالِ»
اعراف:205].
أ ف ف
اُفّ: گفته شده از اصوات است، هنگامی که انسان آن را میگوید دانسته میشود که او دلتنگ و بیزار است؛ و معنای اصلی آن. بیزاری و دلتنگی است، و در آن شش لهجه است و برخی گفتهاند: نُه لهجه است و فصیحترین آنها همان است که در قرآن مجید آمده است. [«فَلاَ تَقُلْ لَهُمَآ اُفٍّ» اسراء:23].
أ ف ق
افق: ناحیه، این واژه مانند عُسْر و عُسُر
است. [«وَ هُوَ بِاص لاُْفُقِ الاَْعْلی» نجم:7؛ و جمع آن آفاق است «سَنُریهِمْ ایَاتِنَا فِی الاْفَاقِ»
فصّلت:53].
أ ف ک
إفْک و مؤلفکه: أفَکَ و أفِکَ مانند ضَرَبَ و عَلِمَ با فتح و کسر به معنای دروغ است، چنان که در قاموس(1)و در اساس اللّغة(2)آمده است: أفَکَهُ
عَنْ رَأیِهِ: او را از رأی خود منصرف کرد. مثال برای معنای اوّل: «اَفَّاکٍ اَثیمٍ» شعراء:222؛ است که به معنای بسیار دروغگوست. و مثال برای معنای دومّ جمله «اَجِئْتَنَا لِتَاْفِکَنَا»
أحقاف:22؛ است. تا ما را منصرف کنی.
مؤَفِکَات: شهرهایی متعلّق به قوم لوط علیهالسلام بوده که خداوند آنها را زیر و زبر کرده و نیز به معنای بادهایی است که از جهات مختلف بوزد.
از ائمّه علیهمالسلام روایت است که دشمنان آنها اهل افکاند(3)و امام صادق علیهالسلام درباره آیه:
«والْمُؤْتَفِکَةَ اَهْوی» نجم:53 فرموده است:
آنها اهل بصرهاند(4)، و نیز: «وَالْمُؤتَفِکَاتِ اَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ» توبه:70 آنان قوم لوطاند(5).
أ ف ل
اُفُوْل: غروب. [«فَلَمَّآ اَفَلَ قَالَ لاَ اُحِبُّ
الاْفِلینَ» انعام:76؛ یعنی: غروب کنندگان].
أ ک ل
اُکُل: میوه نخل و هر درخت دیگر، و به هر خوردنی اُکُل گفته میشود، و از این جمله است قول حق تعالی: «اُکُلُهَا دَآئِمٌ» رعد:35؛ گفته شده: روزی آن، و این به معنای اخیر
بازگشت دارد.
أ ل ت
[ألْت: کاستن] ألَتَهُ حَقّه: حقّ او را کاست، خداوند فرموده است: «وَمَآ اَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ» طور:21.
أ ل ف
[اُلفْ: به معنای جمع و گرد هم آمدن است] أَ لَّفَ بَیْنَهُمَا: هرگاه میان آن دو أُلفت برقرار کنند، و أُلفت اسمی مشتق از ائتلاف است و آن به معنای انس گرفتن و گرد هم آمدن و دوستی کردن است [«اِذْ کُنْتُمْ اَعْدَآءً فَاَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ» آل عمران:103]. و «اَلْفِ شَهْرٍ» قدر:3؛ برابر با هشتاد و سه سال وچهار ماه است. خداوند فرموده است: «لاِیلاَفِ قُرَیْشٍ * ایلاَفِهِمْ رِحْلَةَ
الشِّتَآءِ وَ الصَّیْفِ» قریش:1 و 2 گفته شده
است: خداوند میفرماید: اصحاب فیل را هلاک کردم تا قریش را با مکّه مأنوس کنم، و قریش با سفر زمستانی و تابستانی انس گیرد یعنی این دو را با هم جمع کند، هنگامی که از آن فراغت یابد به این اقدام کند. از قبیل این است که بگویی ضربتُه لِکذا لِکذا: او را زدم بدین سبب و واو را حذف کنی.
أ ل ل
[إلّ: اللّه] خداوند فرموده است: «إلاًّ وَلاَ ذِمَّةً» توبه:10 و آن به کسر و تشدید به معنای خداست، و نیز به معنای خویشاوندی و پیمان است.
أ ل م
اَلَم: درد،[«اِنْ تَکُونُوا تَاْلَمُونَ فَاِنَّهُمْ یَاْلَمُونَ کَمَا تَاْلَمُونَ» نساء:104] و ألِیم به معنای دردآور است، مانند سمیع که به معنای مُسمع است، [«وَلَهُمْ عَذَابٌ اَلیمٌ» بقره:10].
أ ل ه
اصل تألّه از نظر لغت به معنای تعبّد است، و إله: معبود مطاع و جمع آن آلهه است [«اجْعَلْ لَنَآ اِلهاً کَمَا لَهُمْ الِهَةٌ» اعراف:138] اللّه: اسم است برای ذات حقّ تعالی و اصل آن به تفصیلی که ذکر کردهاند إله بوده است.
أ ل و
آلاء: نعمتها، مفرد آن أَلی است و گاهی با یاء نوشته میشود مانند معی [«فَاص ذْکُرُوا الاَءَ اللّهِ»
اعراف:69]. و ایلاء در اصل به معنای سوگند و پیمان است و معمولاً بر سوگند بر ترک جماع با همسر اطلاق میشود. خداوند فرموده است: «وَلاَ یَاْتَلِ اُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ» نور:22؛ و یأتل
باب افتعال از ألِیَّه مانند: فعیله به معنای سوگند است. و ألا از باب عَدا: کوتاهی ورزید و کوشش را ترک کرد. و از همین باب است «لاَ یَاْلُونَکُمْ خَبَالاً» آل عمران:118؛ در ایجاد فساد کوتاهی نمیکنند.
أ م ت
أمْت: جای مرتفع. گفته شده به معنای تپههای کوچک است، خداوند فرموده است: «وَلاَ اَمْتاً» طه:107 یعنی: پستی و بلندی.
أ م د
أَمَد: مانند فَرَس به معنای مدّت و نظیر مَدَی است [«اَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبّی اَمَداً» جن:25].
راغب میگوید: أمد و أبد معنایی نزدیک به هم دارند که به معنای وقت و زمان و مانند مدّت است.(1)
أ م ر
[إئتمار: أمر] «وَاْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ» طلاق:6؛ باید بعضی از شما بعضی دیگر را به کار نیک وادارند.
«یَاْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ» قصص:20؛ در کشتن تو رایزنی میکنند.
«وَ اَوْحی فی کُلِّ سَمَآءٍ اَمْرَهَا» فصّلت:12؛ آنچه مایه صلاح آن است، و گفته شده است، یعنی فرشتگان آن.
إِمْر به کسر به معنای شگفت است، در قول خداوند: «شَیًْٔ اِمْراً» کهف:71؛ یعنی شگفتانگیز.
أ م م
اُمُّ الشّیء: اصل آن چیز، امّ الکتاب: لوح محفوظ و نیز به معنای سوره فاتحة الکتاب است.
امّت: جماعت است و به معنای حین و زمان نیز آمده است، مانند قول حق تعالی: «وَادَّکَرَ بَعْدَ اُمَّةٍ» یوسف:45، و نیز به مردی که همه خوبیها در آن جمع باشد و مردم به او اقتدا کنند امّت گفته میشود، چنان که در قول حق تعالی است: «اِنَّ اِبْرهیمَ کَانَ اُمَّةً»نحل:120 و نیز به معنای دین آمده است مانند: «وَجَدْنَآ
ابَآءَنَا عَلی اُمَّةٍ» زخرف:22.
و امام به معنای ناحیه و راه است مانند: «وَ اِنَّهُمَا لَبِاِمَامٍ مُبینٍ» حجر:79 گفته شده: به راهی روشن - و امام نیز به معنای کتاب است مانند: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ اُ نَاسٍ بِاِمَامِهِمْ» اسراء:71 گفته شده یعنی به کتاب آنها و نیز إمام
1) مفردات راغب: 24.
به معنای کسی است که به او اقتدا میشود، و جمع آن ائمّه است، و آیه: «فَقَاتِلُوا اَیِمَّةَ الْکُفرِ» توبه:12 و «اَئِمَّةَ الْکُفْرِ» با دو همزه قراءت شده است.
أ م ن
أمْن: ضدّ ترس است [«وَ اِذَا جَآءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ
الاَْمْنِ اَوِ الْخَوْفِ» نساء:83] و أمَنَه به معنای أمْن است. [«ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَةً نُعَاسا» آل عمران:154].
أ ن ث
[إناث: در] فرموده خداوند: «اِنْ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اِلاَّ اِنَاثاً» نساء:117 گفته شده: یعنی مردگان؛ و نیز گفتهاند: مراد فرشتگان است؛ و نیز گفته شده: مثالی است برای خدایان مؤّث مانند لات و عزّی و منات و نظایر آنها چه آنها (اعرابجاهلیّت) به بت انثی بنی فلان میگفتند و بتان را دختران خدا میدانستند. تعالی اللّه عمّا یقولون.
أ ن س
إنس: بشر، مفرد آن إنسِی به کسر [ألف ]و
سکون نون و أنَسِیّ به فتح آن دو است. و جمع آن أَناسیّ است.
و آنَسَهُ: او را دید. إیناس: دیدن و دانستن و احساس چیزی است. «فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» نساء:6؛ اگر دانستید و یافتید رشدی (خردی) در آنها. إیناس نیز خلاف ایحاش (به وحشتافکندن) است. درباره قول خداوند: «لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّی تَسْتَاْنِسُوا»
نور:27 گفته شده از استیناس که خلاف استیحاش (ترسیدن) است گرفته شده، چه، کسی که درِ خانه دیگری را میکوبد نمیداند به او اجازه ورود داده میشود یا نه و به سبب آن که این امر بر او پوشیده است مانند انسانی وحشتزده است، هنگامی که به او اجازه دخول داده میشود آرامش مییابد و انس میگیرد. بنابراین «تَستَأنِسُوا» به معنای حَتّی یُؤَنَ لَکُمْ میباشد: تا آنگاه که به شما اجازه داده شود، و استیناس به جای إذن قرار گرفته است.
در اخبار آمده است: از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله پرسیدند استیناس چیست؟ فرمود: این است که مرد تسبیح و حمد و تکبیر بگوید و تنحنح (سینه صاف) کند و اهل خانه اجازه دهند(1).
1) مجمع البیان 4/135؛ تفسیر صافی 2/164؛ نورالثقلین 3/585، و در این مأخذ اجازه دهند نیست، بلکه در آن و یتنحنح علی أهل البیت آمده است.
[أ ن ف]
[آنِف: ماضی قریب است، گفته میشود: فَعَلَهُ آنفاً یعنی قریباً. «مَاذَا قَالَ انِفاً»
محمّد:16 اندکی پیشتر، یا همین ساعت].
أ ن ی
[أنی] مانند رَمی، و اِنًی به کسر: وقت فرا رسیده، و أ نَی نیز به معنای درک کرده و رسیده میباشد. خداوند فرموده است: «غَیْرَ نَاظِرینَ اِنَاهُ» احزاب:53 یعنی نُضج و رسیدن آن را. أنی الحمیم: گرمی آن به آخرین درجه رسید، و از این باب است «حَمیمٍ انٍ» الرحمن:44. و آنیَه:
[جمع إناء، بمعنی ]ظرف است [«وَیُطاَفُ عَلَیْهِمْ بِانِیَةٍ» انسان:15]. و «انَآءَ الَّیْلِ»
زمر:9 هنگامه شب.
أ و
أو: حرف است، گفته شده: هرگاه بر خبر داخل شود دلیل شکّ و ابهام است [«لَبِثْنَا یَوْماً
اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» کهف:19]، و ابهام مانند [«وَ اِنَّآ اَوْ اِیَّاکُمْ لَعَلی هُدًی اَوْ فی ضَلاَلٍ مُبینٍ» سبأ:24 ]و اگر بر امر و نهی داخل گردد دلالت بر تخییر یا اباحه دارد، [«وَ لاَ تُطِعْ مِنْهُمْ اثِماً اَوْ کَفُوراً» انسان:24]. و گاهی برای توسّع در کلام
به معنای بل میآید مانند: «وَ اَرْسَلْنَاهُ اِلی مِائَةِ اَلْفٍ اَو یَزیدُونَ» صافّات:147.
أ و ب
«یَا جِبَالُ اَوِّبی مَعَهُ» سبأ:10 تسبیح گوی، از تأویب آمده و آن به معنای تسبیح است. و نیز تأویب به معنای گردش در سرتاسر روز است.
أوّاب بسیار بازگشتکننده از آنچه مکروه خداوند است به سوی آنچه محبوب الهی است [«اِنَّهُ اَوَّابٌ» ]؛ و مَآب: به معنای محلّ بازگشت است. [«وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَابِ» آل عمران:14].
أ و د
[أَود: سنگینی] آدَهُ الحِمْلُ: او را گرانبار کرد. [«وَلاَ یَٔودُهُ حِفْظُهُمَا» بقره:255].
أ و ه
اوّاه: به فتح و تشدید از أوْه من کذا، باسکون واو گرفته شده و در حالت دردمندی به کار برده میشود، و بسا واو مشدّد و مکسور و هاء ساکن میگردد و گفته میشود: أوِّه و مبالغه آن أوّاه است، و هر سخنی دلالت بر اندوه کند به آن تأوّه گفته میشود، و به کسی که آن را از خوف حقّ تعالی اظهار کند اوّاه و دعّاء و رقیق القلب میگویند، و نیز در لغت حبشه به معنای رحیم آمده است. [و خداوند ابراهیم را در قرآن به این
صفت اختصاص داده و فرموده: «اِنَّ اِبْرهیمَ لاََوَّاهٌ حَلیمٌ» توبه:114 و فرمود: «اِنَّ اِبْرهیمَ لَحَلیمٌ اَوَّاهٌ مُنیبٌ» هود:75].
أ و ی
[إیواء: جای دادن] « اوی اِلَیْهِ»
یوسف:69؛ او را در آغوش کشید.
مأوی: هر جایی است که چیزی شب یا روز در آن جای میگیرد، مانند انسان که در منزلش سکنا میکند، [و نیز به معنای محلّ بازگشت است «وَ مَاْویکُمُ النَّارُ» عنکبوت:25] أوی اِلی منزله: یعنی پناه برد به خانهاش و آن از باب رَمی است. و نیز از این باب است «سَاوی اِلی جَبَلٍ» هود:43.
أ ی د
أیْد و آد: نیرو، [«وَ اذْکُرْ عَبْدنَا دَاوُودَ ذَا
الاَْیْدِ»
ص:17 أیَّدَهُ: او را نیرو داد.] ]«إذ اَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ» مائده:110].
أ ی ک
أیکَة: بیشه و محلّ اجتماع درختان و هر جایی است که در آن انبوه درختان باشد، و «اَصْحَابُ الاَْیْکَةِ» حجر:78 قوم شعیب پیامبر علیهالسلاماست. در قراءت کسی که آن را
«اَصْحَابُ الاَْیْکَةِ» بخواند معنای آن قوم شعیب است و کسی که آن را لَیْکَةِ بخواند آن نام
قریهای بوده است.
إ ی ل
إیل: به کسر همزه یکی از نامهای خدا و عبری یا سریانی است. جبرائیل و میکائیل و اسرافیل(1)به معنای عبداللّه است.
و اسرائیل لقب یعقوب علیهالسلام است و قوم او را بنی اسرائیل میگویند، معنای آن به زبان خودشان بنده خدا یا برگزیده خداست.
أ ی م
أیَامَی: جمع ایّم با یاء مشدّد است: مرد یا زن بیهمسر، [«وَاَنْکِحُوا الاَْیَامی مِنْکُمْ» نور:32].
أ ی ن
ایّانَ به فتح به معنای چه وقت و به کسر، گویش یکی از قبیلههای عرب است، [«اَیَّانَ
مُرْسیهَا» اعراف:187].
أیّوب نبی علیهالسلام
ایّوب پیامبر علیهالسلام، او از اولاد عیص بن اسحاق بن ابراهیم است و مادرش دختر لوط و همسرش رحیمه دختر یوسفبن یعقوببن
1) واژه «اسرافیل» به دیگر اسماء مذکور یا همان «ایل» نمیرسد.
اسحاقبن ابراهیم علیهالسلام است.
أ ی ی
آیة: نشانه، جمع آن آیْ و آیات است؛ [«وَمَا تَاْتیهِمْ مِنْ ایَةٍ مِنْ ایَاتِ رَبِّهِمْ» انعام:4]
و أیّ اسم معربی است که به وسیله آن پرسش میشود، معرفه بودن آن به سبب اضافه
است. و گاهی به معنای نهی است، و زمانی صفت برای نکره است، و نیز به وسیله آن اظهار تعجّب میشود. فرّاء گفته است(1): ما بعد أیّ در آن عمل میکند لیکن، ماقبل آن در آن عمل نمیکند مانند قول خداوند: «لِنَعْلَمَ اَیُّ الْحِزْبَیْنِ اَحْصی» کهف:12.
1) لسان العرب 14/56، این سخن به ثعلب و مبرّد نسبت داده شده است.
باء: یکی از حروف نقطهدار است و اگر مکسور باشد از حروف جارّه و برای الصاق فعل به مفعول به است، و رواست که برای استعانت به کار برده شود مانند: کتبتُ بالقلم (با قلم نوشتم)، و گاهی زاید است، مانند قول حقّ تعالی: «وَ کَفی بِاص للّهِ شَهیداً» نساء:79؛ و باء حرف اصلی در حروف قسم است، چه، هم بر اسم ظاهر داخل میشود و هم بر ضمیر؛ و نیز گاهی برای تبعیض میآید، چنان که درباره آیِه «وَامْسَحُوا بِرُءُوسِکُمْ» مائده:6؛ نصّ صحیح(1)از امام باقر علیهالسلام در خصوص آن وارد است و انکار سیبویه معتبر نیست.
ب ب ل
بابِل: نام محلّی در عراق است، جادوگری و
شراب به آن نسبت داده میشود. از اخفش نقل شده که واژه بابل به سبب تأنیث و معرفه بودن غیر منصرف است.
ب أ ر
بئر: (چاه) معروف است، «وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ»
حجّ:45؛ گفته شده: آن عبارت از رسّ به معنای چاه کهنه است و آن متعلّق به امّتی از بقایای قوم ثمود بوده است؛ و «قَصْرٍ مَشیدٍ» حجّ:45؛ کاخ شدّاد است. و گفته شده بئر معطّله امام ساکت و قصر مشید امام ناطق است(2)
3/506 مراجعه شود، و شماری روایات که دلالت بر این قول دارد در کافی و کمالالدّین و معانی الأخبار نقل شده است.
.ب أ س
بأسْ: عذاب، سختی در جنگ [«وَحینَ
الْبَاْسِ» بقره:177].و رَجُل بئِس، به کسر همزه: دلیر. و بئیس بر وزن عقیل: شدید.
در پارهای اخبار واژه بأس شدید که در برخی آیات است به امام قائم علیهالسلام و اصحاب او و در بعضی به امیر مؤمنان علیهالسلام تأویل شده است(1). [مثال اوّل «بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَادا لَنَآ اُولی بَاْسٍ شَدیدٍ» اسراء:5، و مثال دوم «لِیُنْذِرَ بَاْسا شَدیدا مِنْ لَدُنْهُ» کهف:2].
ب ت ر
أبْتَر: دم بریده، بلاعقب، [«اِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ» کوثر:3]؛ و هر امری که اثر نیکی از آن به جا نمانده باشد ابتر است.
ب ت ک
بَتْک: بریدن و از باب ضرب و نصر میباشد. بَتَّکَ آذانَ الانعام: گوشهای چهارپایان را برید؛ تشدید آن برای افاده کثرت است. [«فَلَیُبَتِّکُنَّ اذَانَ الاْ َنْعَامِ» نساء:119].
ب ت ل
تَبَتُّل: انقطاع از دنیا برای رو آوردن به خداست، و تبتیل نیز به همین معناست. [«وَ تَبَتَّلْ اِلَیْهِ تَبْتیلاً» مزّمّل:8].
[ب ث ث]
[بَثّ: پراکندن و از باب نَصَرَ است «وَبَثَّ
فیهَا مِنْ کُلِّ دَآ بَّةٍ» بقره:164.
و بثّ به معنای اندوهی است که از توان بیرون است و از همین رو شخص اندوهگین آن را میپراکنَد، «اَشْکُوا بَثّی» یوسف:86].
ب ج س
[بجوس: جاری شدن آب با فشار) ]بَجَسَ الماءَ مانند نصر. فَانبَجَسَ: آب را جاری کرد پس جاری شد. و بجس الماء بدون حرف جرّ
متعدّی است و لازم نیز به کار میرود. [«فَاص نْبَجَسَتْ مِنهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْناً» اعراف:160].
ب ح ث
بحث: کاوش و تفحّص از چیزی، خداوند فرموده است: «غُرَابا یَبْحَثُ» مائده:31؛ و این از بحث است که به معنای چیزی را در درون خاک جستجو کردن است.
ب ح ر
بَحْر: ضدّ برّ به معنای دریا است، گفته شده: به سبب عمق و گسترش آن بدین اسم نامیده شده است. [«قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ ربّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ کَلِمَاتُ رَبّی»
1) مرآهالأنوار 1/97.
کهف:109] و بَحِیرَه در میان اعراب ناقهای است که پنج شکم زاییده باشد، و اگر پنجمین شکم نر باشد: بَحَروهُ یعنی گوش آن را شکافت دادند، و پس از نحر، مردان و زنان از گوشت آن میخورند. و اگر پنجمین شکم آن ماده باشد گوش آن را میشکافند و خوردن از آن بر زنان حرام است، و چون بمیرد بر زنان حلال میشود. و خداوند این عمل آنان را زشت شمرده و ردّ کرده است. [«مَا جَعَلَ اللّهُ مِنْ بَحیرَةٍ» مائده:103].
ب خ س
بَخْس: ناقص، خداوند فرموده است «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» یوسف:20 یعنی: ناقص، و نیز فرموده است: «وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ اَشْیَآءَهُمْ» اعراف:85؛ اشیای آنها را کم نکنید. گفته میشود: بَخَسَهُ حقّه: حقّ او را کم کرد. و گفته شده: بَخْس در قرآن به معنای نَقص است، جز در یک آیه در سوره یوسف: «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» که به معنای حرام است، چه، بهای انسان آزاد بود.
ب خ ع
بَخْع: بر وزن قطع. بَخَعَ نَفْسَه غمّاً: از غم خودش را کشت. [«فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ» کهف:6].
[ب د أ]
[شروع کرد «فَبَدَاَ بِاَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ اَخیهِ» یوسف:76].
ب د ر
بَدْرٌ: نام محلّی است میان مکّه و مدینه، از شعبی(1)نقل شده که آن نام چاهی است در آن جا که متعلّق به مردی بدین نام بوده است.
«وَ لاَ تَاْکُلُوهَا اِسْرَافاً وَ بِدَاراً» نساء:6؛ پیشی گرفتن و سبقت جستن، از باب بَادَر إلی الشّیء مُبادَرَةً و بِداراً.
ب د ع
[بَدْع: اختراع] أبْدَعَ الشّیءَ: آن چیز را بدون نمونه و مثال اختراع کرد، خداوند میفرماید «بَدیعُ السَّموَاتِ وَالاَْرْضِ» بقره:117؛ پدید
آورنده آنها است، فلانٌ بِدْعٌ فی هذا الأمر: در این کار نوآور و مبتکر است و از این باب است: «قُلْ مَاکُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ» أحقاف:9؛ من
نخستین کسی نیستم که به پیامبری برانگیخته شده باشم بلکه پیش از من پیامبران بسیاری برانگیخته شدهاند.
1) جوهری در صحاح 2/587 از شعبی نقل کرده است.
و بدعت یعنی: پس از اکمال دین چیز تازهای در آن پدید آوردن.
ب د ن
بدن انسان: جسد اوست، خداوند فرموده است «نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ» یونس:92، گفته شده:
مراد جسد بیروح است. در قاموس (1)آمده است: بَدَن عبارت از تن بدون سر است.
و بَدِین: تنومند. و بُدْن: جمع بَدَنه است مانند: قَصَبَه، و آن عبارت از ناقه یا گاوی است که در مکّه نحر میشود، و چون او را پیش از نحر فربه میکنند بدین نام خوانده شده است؛ و برخی این نام را تنها به شتر اختصاص دادهاند. [«وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَکُمْ» حج:36].
ب د و
بداء: معنای اصلی بداء ظهور و بروز است، و بادیه (بیابان) به سبب پیدایی آن بدین اسم نامیده شده است؛ و به مردم آن بادی [و بَدَوِیّ] میگویند.
خداوند فرموده است: «بَادِیَ الرَّاْیِ»
هود:27؛ و این کلمه گاهی با یاء خوانده میشود چنان که مشهور است و در این صورت به معنای ظاهر رأی است، و زمانی با همزه قراءت میشود یعنی: آغاز رأی که از بَدَأتُ گرفته شده است.
ب ذ ر
تبذیر: پراکندن و پخش کردن و صرف کردن چیزی بدون رعایت میانهروی در غیر محلّ خود.
تفاوت میان آن و اسراف این است که اسراف صرف چیزی است بیش از آنچه شایسته است و تبذیر صرف چیزی است که شایسته نیست [«وَ لاَ تُبَذِّرْ تَبْذیراً» اسراء:26].
ب ر أ
بَرْء: اصل معنای آن رهایی است، أبرأه: او را رهایی داد [«وَ اُبْرِئُ الاَْکْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ» آل
عمران:49]، وَبَرَأه: او را آفرید، گویی او را از عدم رهانید [«مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَهَا» حدید:22] بارئ: اسمی از نامهای خداوند متعال است یعنی خالق از برأه اللّه یعنی آفرید او را و گاهی تفسیر میشود به کسی که خلق را آفریده بدون نمونه قبلی و این لفظ اختصاص به خلق حیوانات دارد و در آفرینش سایر مخلوقات به کار نمیرود [«هُوَ اللّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ» حشر:24] بریّة: به معنای خلق است [«اُولئِکَ
1) قاموس المحیط 4/202 و در آن است: از جسد سوای سر.
هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ» بینه:7]؛ و بَرِئَ منه: روحش از او رهایی یافت، [«وَ اِنَّنی بَریءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ» انعام:19]. از این باب است تبرّی از دشمنان گفته میشود: فُلانٌ بَرِئ من فلان، و تَبرّأ هرگاه از او کنارهگیری و با او دشمنی کند، و وی را دوست نداشته باشد «[تَبَرَّاَ مِنْهُ» توبه:114].
ب ر ج
بُرْج به ضمّ: ستون و دژ. گفته میشود: بُرْجُ الحِصْن: ستون و جزء بزرگتر دژ و جمع آن بُرُوج و أبراج است و بسابه دژ برج گفته میشود، و از این باب است: «فی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ» نساء:78؛ و بُرْج نیز مفرد بُروج آسمان است. [«وَ لَقَدْ جَعَلْنَا فِی السَّمَآءِ بُرُوجا» حجر:16] تَبَرُّجْ به معنای ظهور و خروج است و این که زن زیور و زیباییهای خود را به مردان نشان دهد [«وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الاُْولی» احزاب:32].
ب ر ح
بَرَحَ: [بروح به معنای زوال است] بَرِحَ: برطرف شد [«قَالُوا لَنْ نَبْرَحَ» طه:91].
ب ر د
بَرَدْ بر وزن فَرَسْ: تگرگ که از آسمان فرو میآید [«فیهَا مِنْ بَرَدٍ» نور:43]. و مانند سنگریزه است، و آن را حبّ الغمام و حبّ المزن میگویند. و بَرْد با سکون خلاف حرّ به معنای گرمی است [«یَا نَارُ کُونی بَرْدا وَ سَلاَما» أنبیاء:69]، و به معنای خواب نیز میآید؛ خداوند فرموده است: «لاَ یَذُوقُونَ فیهَا بَرْدا وَلاَ شَرَابا» نبأ:24؛ و به معنای مرگ نیز آمده است.
ب ر ر
بِرّ: ضد عقوق و بخشش است و به معنای بَارّ (نیکوکار) نیز آمده است، خداوند میفرماید: «وَبَرّا بِوَالِدَیْهِ» مریم:14؛ به آنها نیکوکار بود.
و بَرّ (بیابان): ضدّ بحر است. [«ظُلُمَاتِ الْبَّرِ وَالْبَحْرِ» انعام:63].
ب ر ز
بُرُوز: آشکار شدن [«وَبَرَزُوا للّهِِ جَمیعاً»
ابراهیم:21].
ب ر ز خ
بَرْزَخ: حایل میان دو چیز [«بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ»
الرحمن:20]، و نیز حایل میان دنیا و آخرت از وقت مردن تا زمان حشر، چه، هر کس بمیرد داخل برزخ میشود [«وَ مِنْ وَرَآئِهِمْ بَرْزَخٌ اِلی
یَوْمِ یُبْعَثُونَ» مؤمنون:100].
ب ر ق
[بَرْق: درخشش، «یَکَادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ
اَبْصَارَهُمْ» بقره:20: حیرتزده شد و چشمانش را خیره کرد] «بَرِقَ الْبَصَرُ» قیامه:7؛ یعنی حیرت زده شد و چشم او خیره گردید.
ب ر ک
بَرَکَتْ: نموّ و فزونی و سعادت. تبریک: دعا برای شمول برکت است. و «شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ»
نور:35؛ گفته شده: آن درخت زیتون است چه دارای سود و برکت بسیار است.
ب ر م
إبرام: به معنای محکم کردن است، [«اَمْ
اَبْرَمُوا اَمْراً فَاِنَّا مُبْرِمُونَ» زخرف:79].
ب ر ه م
إبراهیم علیهالسلام، او خلیل (دوست) خداوند و کسی است که در میان کافران به تنهایی خدا را پرستش کرد، و بتان را شکست، و بر آتش نمرود(1)شکیبایی ورزید، و با دلایل قاطع و کوبنده با او به ستیز و مبارزه پرداخت، و خانه کعبه را بنا کرد، و دین حق را رواج داد؛ از اینرو خداوند او و ذریّه پاکش را با دادن منصب امامتِ خلق، شرافت بخشید. واژه ابراهیم اعجمی است و به صورتهای مختلف ذکر شده و در تصغیر آن نیز اختلاف است.
ب ز غ
[بزوغ: طلوع کردن ]بَزَغَت الشّمسُ: خورشید طلوع کرد.[«فَلَمَّا رَءَا الشَّمْسَ بَازِغَةً» انعام:78].
ب س ر
[بُسُور: عُبُوس ]بَسَر الرَّجُلُ وَجْهَهُ: رویش را ترش و اخمو کرد، و آن از باب دَخَلَ است [«ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ»مدثر:22].
ب س س
بسّ: ساختن بسیسه است و آن عبارت از این است که سویق یا آرد یا کشک کوبیده شده را با روغن یا زیتون ممزوج کند و بیآن که پخته گردد خورده شود. و رطوبت آن از لَتّ، که نوعی از این قبیل خوردنی است بیشتر است.
در مجمع البیان در باره قول خداوند: «وَ بُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً» واقعه:5؛ آمده است
یعنی: «ریز ریز همچون آرد و سویق میشوند. مَبْسُوس یعنی: مرطوب، و گفته شده: شکسته شده، و بَسّ: شکستن است»(2).
ب س ط
بَسَطَه: فراخی، خداوند فرموده است:
«وَ زَادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَسْطَةً» اعراف:69؛ قدرت و کمال. و یَدٌ بسط بر وزن قُسط : باز. از عبداللّهبن مسعود(1)نقل شده که او آیه 64 سوره مائده را «بَلْ یَدَاه بُسْطَانِ» قراءت کرده است.
ب س ق
[بُسُوق: بلندی] بَسَقَ النّخلُ: قدّ کشید، [«وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ» ق:10].
ب س ل
[بَسْل، حبس و بازداشت]. أبْسَلَهُ: او را به دست هلاکت داد. خداوند فرموده است: «اُبْسِلُوا بِمَا کَسَبُوا» انعام:70 گفته شده: در گرو هلاکت قرار گرفتند و تسلیم آن شدند. و نیز فرموده است: «اَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا کَسَبَتْ» انعام:70؛ از بیم آن که کسی تسلیم هلاکت و عذاب شود و در گرو اعمال بدش قرار گیرد.
ب ش ر
بَشَر: انسان، بَشّرَهُ از بُشری است و آن خبر دادن از چیزی است که مایه خوشحالی میشود. و از باب نَصَرَ و دَخَلَ است، و برای این معنا أبْشَرَهُ نیز گفته میشود. و اسم: بشارت به کسر بای موحّده و ضمّ آن است. و بشارت به طور مطلق جز به خیر انجام نمیشود] «وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ» صفّ 13 [و بشارت به شرّ نیز اگر مقیّد به آن باشد به کاربرده میشود مانند: «فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ اَلیمٍ» توبه:34.
ب ص ر
بَصَر: حسّ رؤت است ]«اِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ» اسراء:36]، و بَصُر به یعنی دانست. [«قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ» طه:96].
و مُبْصِرَه: روشنی بخش، و از این باب است: «فَلَمَّا جَآءَتْهُمْ ایَاتُنَا مُبْصِرَةً» نمل:13؛ و از اخفش (2)نقل کرده است که مُبْصِرةً به معنای تُبَصِّرُهُم میباشد: آنها را بینا قرار میدهد. بصیرت: دلیل و بینش در چیزی است. [«اَدْعُوا
اِلَی اللّهِ عَلی بَصیرَةٍ» یوسف:108].
ب ض ع
بضاعت: بخشی از اموال خود را برای تجارت به کار انداختن. خداوند فرموده است:
«اجْعَلُوا بِضَاعَتَهُمْ فی رِحَالِهِمْ» یوسف:62؛ مراد از بضاعت در این جا چیزی است که با آن طعام خریدهاند، و بنابر آنچه گفتهاند کفش و پوست بوده است.
و بِضْع در عدد، به کسر باء و برخی آن را فتحه میدهند عددهای میان سه تا نُه است و گفته شده تا ده است، چنان که میگویی: بِضْعَ سنین (سالهایی چند)، بِضْعَةَ عَشَر رَجُلاً (ده و اندی مرد) و بِضْعَ عَشَرةَ اِمْرَأةً (ده و اندی زن)، و هنگامی که از واژه عشر تجاوز کند بضع به کار برده نمیشود، مثلاً نمیگویند: بضْعَ و عشرون. [خداوند فرموده است «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ» یوسف:42].
ب ط ر
بَطَر: سرکشی و تکبّر و به معنای أشَر است: سرمستی و شادی بسیار. و از باب طَرِبَ است، «بَطِرَتْ مَعیشَتَهَا» قصص:58 یعنی: [طغیان کرد] در زندگیش.
ب ط ش
بَطْش: دلیری، قدرت، بهشدّت دستگیر کردن، و بهسختی بازخواست کردن. بطیش: سرسخت. «الْبَطْشَةَ الْکُبْری» دخان:16 گفتهاند: روز بدر است، و نیز گفته شده: روز قیامت است.
ب ع ث ر
بَعثَرَ [بَعْثَرة: پراکنده شدن و تباه گردیدن] «بُعْثِرَ مَا فِی الْقُبُورِ» عادیات:9؛ پراکنده و
بیرون آورده شوند.
«وَ اِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ» انفطار:4 به معنای بُحثِرَت میباشد، یعنی پراکنده و تباه گردد، گفته میشود: بَحْثَرَهُ فَتَبَحْثَرَ: آن را تباه کرد، پس تباه شد. فرّاء(1)گفته است: بَحْثَر مَتَاعَهُ و بَعْثَرَهُ: کالایش را پخش و زیر و رو کرد و گفته شده است: آن را بیرون آورد و ظاهر گردانید.
ب ع ض
[بعض: قسمتی از چیزی یا دستهای از آن «بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» بقره:36].
بَعُوض: پشه، مفرد آن: بَعوضه، [«بَعُوضَةً
فَمَا فَوْقَهَا» بقره:26].
ب ع ل
بَعْل: نام بت قوم الیاس علیهالسلام بوده است. [«اَتَدْعُونَ بَعْلاً» صافّات:125].
و بَعْل نیز به شوهر گفته میشود [«خَافَتْ
مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزاً» نساء:128].
ب غ ت
بغته: ناگهانی [«جَآءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً»
انعام:31].
1) به نقل جوهری در صحاح 2/593 از فرّاء.
ب غ ی
بَغْی: تعدّی، بَغَی علیه: بر او ستم کرد. [«فَاِنْ بَغَتْ اِحْدیهُمَا» حجرات:9]. بَغَت المرأةُ:
زن زنا کرد، و او زناکار است و جمع آن بغایاست، [«وَ لاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَآءِ» نور:33] [بَغْی نیز به معنای طلب است «قُلْ اَغَیْرَ اللّهِ اَبْغی رَبّا» انعام:164].
ب ق ع
بُقعه: قطعهای از زمین است که بر هیأت زمینهای پیرامون خود نیست. و «الْبُقْعَةِ
الْمُبَارَکَةِ» قصص:30. به کربلا تأویل شده است(1).
ب ق ل
گفته شده: به هر گیاهی که زمین بدان سبز گردد بَقْل گفته میشود. [«مِمَّا تُنْبِتُ الاْ َرْضُ مِنْ بَقْلِهَا» بقره:61].
ب ق ی
[بَقاء: دوام و ثبات] بَقِیَ الشیءُ بَقاءً، [«وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ» الرحمن:27]. و بَقِیَ من
الشیء بَقیّةً. باقی مانده از هر چیز، [«بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ»].
واژه باقیه در قول خداوند: «فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ بَاقِیَةٍ» حاقه:8؛ به جای مصدر قرار گرفته است، یعنی: مِنْ بَقاءٍ، و گفتهاند: مِنْ بَقِیَّةٍ.
ب ک ر
بُکْرَه و إبکار: هنگام بامداد، [«بُکْرَةً
وَعَشِیّاً» مریم:11، «بِاص لْعَشِیِّ وَ الاِْبْکَارِ» آل عمران:41].
و أبکار به فتح، جمع بِکر است که به معنای دوشیزه است [«فَجَعَلْنَاهُنَّ اَبْکَاراً» واقعه:36؛ «لاَ فَارِضٌ وَ لاَ بِکْرٌ» بقره:68].
ب ک ک
بکّ: مصدر است به معنای کوفتن، و بکّة: نام داخل مکّه است، [«لَلَّذی بِبَکَّةَ» آل عمران:96]. و گفته شده: نام محلّ کعبه و مکّه نام بقیّه شهر است، و نیز گفتهاند: هر دو نام آن شهرند، و باء و میم جایگزین یکدیگر میشوند.
و نامیدن آن به بکّه به سبب ازدحام مردم در آن محلّ است، چه در طواف به همدیگر کوبیده میشوند، و نیز گفته شده: نامیدن آن به بکّه به سبب آن است که گردن جبّاران در آن کوفته میشود.
ب ک م
بُکْم: جمع أبْکَم است و به معنای گنگی
1) مرآهالأنوار 1/99 و 196.
است که توانایی سخن گفتن ندارد. [«صُمٌّ
بُکْمٌ» بقره:18، «اَحَدُهُمَآ اَبْکَمُ» نحل:76].
ب ک ی
[بکَاء: جاری شدن اشک چشم ]و در گفتار خداوند: «بُکِیّاً» مریم:58؛ جمع بَاکٍ میباشد مانند جالس و جُلُوس جز این که در این جا واو قلب به یاء شده. و بَکِیّ بر وزن فَعِیْل: بسیار گریهکننده.
ب ل د
بَلَد در اصل: به معنای هر قطعهای از زمین است چه آن که آباد باشد یا بایر و خالی از سکنه، و از این باب است: «اِلی بَلَدٍ مَیِّتٍ»
فاطر:9.
«الْبَلَدِ الاَْمینِ» تین:3 طبق آنچه در اخبار وارد شده به پیامبر صلیاللهعلیهوآله تأویل شده است(1).
ب ل س
[إبلاس: سرگردان شدن و ناامید شدن ]أبْلَسَ من رحمهاللّه: از رحمت خدا نومید شد از اینرو، شیطان ابلیس نامیده شده و نام او عزازیل بوده است. إبلاس: نیز به معنای شکستگی و اندوه است. گفته میشود أبلس فلان: بر اثر غمزدگی خاموش است. [«یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ» روم:12].
ب ل غ
[بُلُوغ: رسیدن] بَلَغَ المکانَ: به محلّ رسید، همچنین اگر بدان مشرف شود؛ و از این باب است: «فَاِذَا بَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ» بقره:234؛ به آن نزدیک شوند، «اِنَّ فی هذَا لَبَلاَغاً» انبیاء:106؛ در این کفایتی است که رساننده به برهان است.
ب ل و
بلیّه و بلوی و بلا: به یک معناست [آزمودن] و جمع آن بلایاست. بَلاه: او را آزمود. و بلاء به معنای بخشش و هم رنج و محنت است. [«وَبَلَوْنَاهُمْ بِاص لْحَسَنَاتِ وَالسَّیِّاتِ»
اعراف:168].
ب ن ن
بَنان: عبارت از سر انگشتان است و گفتهاند: انگشتان است، [«نُسَوِّیَ بَنَانَهُ» قیامه:4].
ب ه ت
[بَهْت و بَهَتْ به معنای مات و حیرانی] بهته: ناگهان او را گرفت و از این باب است: «فَتَبْهَتُهُمْ» انبیاء 40 و بَهِتَ مانند عَلِم و ظَرُف: مات و حیران شد و بُهِتَ از آن دو فصیحتر است چنان که خداوند فرموده است: «فَبُهِتَ الَّذی
1) مرآة الأنوار 1/94؛ نورالثّقلین 5/607.
کَفَرَ» بقره:258 زیرا گفته میشود رَجُلٌ مَبهُوتٌ. و گفته نمیشود رَجُلٌ باهتٌ و بَهیتٌ. و بهتان به معنای تهمت و افتراء است [«هذَا بُهْتَانٌ
عَظیمٌ» نور:16].
ب ه ج
بهجت: حُسن و زیبایی، و از باب ظَرُف است «[فَاَنْبَتْنَا بِهِ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ»نمل:60] بَهِج به: به آن شاد و خوشحال شد و «مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ» حج:5؛ هر نوع زیبایی و شگفتانگیز.
ب ه ل
مباهله: همدیگر را لعن کردن.«ثُمَّ نَبْتَهِلْ»
آل عمران:61، یعنی لعن و نفرین بر ستمگران کنیم(1).
ب ه م
[بَهیمه: چارپا] «بَهیمَةُ الاَْنْعَامِ» مائده:1 گفتهاند: عبارت از شتر و گاو و گوسفند است اعمّ از نر و ماده و جمع آن: بهائم است.
ب و أ
بَواء: معنای اصلی آن لزوم و ضرورت، گفته میشود: أباء الإمام فلانا بفلانٍ: او را بدان ملزم کرد. و بَوَّأه اللّه منزلاً خدا او را ملازم آن ساخت و او را در آن سکنا داد، [«لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفا» عنکبوت:58] و مبوّأ به معنای منزل است [«مُبَوَّاَ صِدْقٍ» یونس:93] «بَآءَ بغَضَبٍ» انفال:16 او را لازم شد و بدان بازگشت، باء بإثمه به همین معناست.
ب و ر
بوار: به معنای هلاکت است، «قَوماً بُوراً»
فرقان:18 هلاک شدگان و جمع آن بائر است، و بَارَ المتاع: کساد شد. «تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ»
فاطر:29؛ هرگز کساد نخواهد شد. و بَارَ عملُهُ: عملش باطل گردید، و از این باب است «وَ مَکْرُ اُولئِکَ هُوَ یَبُورُ» فاطر:10؛ باطل میشود.
ب و ل
بال: دل، و به معنای حال نیز آمده است [«وَاَصْلَحَ بَالَهُمْ» محمّد:2]، و در قرآن اکثرا به معنای حال و شأن است، [«مَا بَالُ النِّسْوَةِ»یوسف:50].
ب ی ت
بَیَات: اسم است از بَیَّتَ الْعَدُوَّ: شبانه به آنها یورش برد، [«لَنُبَیِّتَنَّهُ وَ اَهْلَهُ» نمل:49] و بَیَّتَ فلان أمرا: شب به تدبیر امر پرداخت و از همین باب است: «اِذْ یُبَیِّتُونَ مَا لاَ یَرْضی مِنَ الْقَوْلِ»
1) در اصل «ندعوا اللّه علی الظالمین» است و درست همان است که ما آوردیم.
نساء:108. (هنگامی که در مجالس شبانه سخنانی میگویند که خداوند بدانها خشنود نیست....).
ب ی ع
بَیْع: معنای اصلی آن مطلق مبادله و داد و ستد میباشد، و عبارت از این است که هر یک از دو طرف معامله آنچه میخواهد از مال خود به عوض آنچه از دیگری میگیرد بنا به توافقی که کردهاند به او بدهد، [«وَ ذَرُوا الْبَیْعَ»
جمعه:9] و در شرع عبارت از مبادله مال ارزیابی شده با مال قیمتگذاری شده از طریق ایجاب و قبول است، چه تملیک باشد و یا تملّک.
و بِیَع به فتح حرف دوم جمع بِیعه مانند سِدْرَه عبارت از کنیسه نصاراست، و گفته شده بِیَعْ معابد یهود است. [«لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَ بِیَعٌ»حجّ:40].
ب ی ن
بَیْن: از اضداد و به معنای جدایی و وصل است. در آیه: «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ» انعام:94؛ به رفع و نصب قراءت شده است، رفع به اعتبار آن که فعل است یعنی: لقد تقطّع وصلکم، و نصب بنابر حذف، یعنی یرید ما بینکم.
ت ب ب
تَبّ و تَباب و تَتْبِیب: خسارت و نابودی، و تَبّاً له: بنابرآن که مصدر منصوب و فعل در آن مضمر است یعنی خداوند خسران و نابودی را ملازم او گردانید. [«تَبَّتْ یَدَآ اَبی لَهَبٍ وَتَبَّ»
مسد:1؛ «وَ مَاکَیْدُ فِرْعَوْنَ اِلاَّ فی تَبَابٍ» مؤمن:37، «وَ مَا زَادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبیبٍ» هود:101].
ت ب ر
[تَبْر: نابودی و شکست] تَبَّرَهُ تَتْبِیراً: آن را شکست و نابود کرد. و «هؤلاَءِ مُتَبَّرٌ مَاهُمْ فیهِ»
اعراف:139 شکسته و نابودند. تَبَار: نابودی [«اِلاَّ تَبَاراً» نوح: 28].
ت ب ع
[ تُبُوع: دنباله روی] تَبِعَه: در پشت سر او راه رفت، اتّبعه نیز به همین معناست. تَبَع مانند طَرَب هم مفرد است و هم جمع. خداوند فرموده است: «اِنَّا کُنَّا لَکُمْ تَبَعاً» ابراهیم: 21؛ و تبیع به معنای تابع است. و قول خداوند: «ثُمَّ لاَ تَجِدُوا لَکُمْ عَلَیْنَا بِهِ تَبیعاً» اسراء: 69 از فرّاء
نقل شده است یعنی: خونخواه نه طالب که به معنای تابع است(1).
تُبَّع بر وزن سُکَّر: مفرد تَبَابِعَه یکی از پادشاهان حمیر است و آنها هفتاد تبّع بودهاند که بر سراسر زمین و مردم آن حکومت کردهاند، و تبّع اوسط مؤن بوده است. گفتهاند: او تبّع کامل بن ملکی ابوکرب بن تبّع [ابن] اکبر بن تبّع
اقرن بوده و او همان ذوالقرنین است که خداوند در قرآن فرموده است: «اَهُمْ خَیْرٌ اَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ»
دخان: 37 و استدلال کردهاند که خداوند او را در
1) معانی القرآن 2/127.
زمره پیامبران ذکر کرده و فرموده است: «وَقَوْمُ
تُبَّعٍ کُلٌّ کَذَّبَ الرُّسُلَ» ق: 14(1).
ت ر ب
أتْراب: جمع تِرْب به کسر تاء به معنای همزاد و کسی که با تو، به دنیا آمده است و نیز در توصیف حورالعین به کار رفته است، و چنان که گفتهاند مراد آن است که حوریانی همزاد و همسالاند، یعنی گویی در یک زمان تولّد یافتهاند. [«قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ اَتْرَابٌ» ص:52].
و ترائب: استخوانهای سینه است، [«یَخْرُجُ
مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرَائِبِ» طارق: 7] تَرِبَ الشّیءُ مانند طَرِبَ: خاک آلود شد، و از این باب است تَرِبَ الرّجلُ: مستمند شد، گویی به خاک چسبید.
مَتْرَبَه: ناداری و بیچارگی، «اَوْ مِسْکیناً ذَا مَتْرَبَةٍ» بلد: 16. مِسکین ذُوْمَتْرَبَةٍ تهیدست چسبان به خاک.
ت ر ف
[تَرَف: تنعّم] أتْرَفَتْهُ النِّعْمَةُ: نعمت او را سرمست کرده است. مُتْرَف: سرکش، ستمگر و کسی که در لذتهای دنیا فرورفته، و متنعّمی است که از تنعّم باز نمیایستد، زورگو. [«اَمَرْنَا مُتْرَفیهَا» اسراء: 16].
ت ر ق
[تَرَاقِی: کنایه از مرگ است ]خداوند فرموده است: «کَلاَّ اِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِیَ» قیامت: 26 گفته
شده: مراد چنبره گردن یا استخوانهایی است که در بالای سینه و زیر گردن را احاطه کرده و مفرد آن تَرْقُوَه است عبارت از استخوانی است که میان دهانه گردن و شانهها قرار دارد.
ت ف ث
[تَفَث: چرکین] خداوند فرموده است: «ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ» حج: 29 قَضَاءُ التَّفَثِ به معنای تنظیف از پلیدی است و گفته شده عبارت از اعمالی است که محرم به هنگام خروج از احرام انجام میدهد مانند کوتاه کردن شارب و ناخنها و زدودن موی زیر بغل و عانه. جوهری گفته است: تَفَثْ در مناسک از قبیل کوتاه کردن ناخنها و شارب و تراشیدن سر و زدودن موی عانه و رمی جمرات و نحر شتران قربانی و امثال اینهاست(2).
ت ق ن
إتقان الأمر: محکم کردن کار. [«اَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ» نمل: 88].
ت ل ل
[تَلّ: به زمین افکندن] خداوند فرموده است: «وَتَلَّهُ لِلْجَبینِ» صافّات: 103؛ او را به روی افکند، چنان که میگویی: کَبَّهُ لِوَجْهِهِ. او را به
روی درافکند.
ت ن ر
تنّور: جایی است که در آن نان میپزند. گفته شده: آن در هر زبانی به همین واژه است. از امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده که مراد در آیه: «وَفَارَ التَّنُّورُ» هود: 40 روی زمین است(1).
ت و ب
توبه، مانند دَوْمَه: بازگشت از گناه. تَابَ اللّهُ عَلَیْه: او را موفّق به توبه کرد، یا توبهاش را پذیرفت، گویی خداوند به آمرزش او بازگشت. و قول خداوند: «اِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ
لِلَّذینَ...» نساء: 17؛ گفته شده است یعنی: قبول توبه اینها واجب است.
ت ی ن
تِین (انجیر) همان [میوهای] است که خورده
میشود. خداوند فرموده است: «وَالتّینِ»
تین:1؛ به امام حسن علیهالسلام تأویل شده است(2). گفتهاند «التّینِ و الزَّیْتُونِ» تین: 1 دو کوهند در
شام. و معانی الاخبار روایت کرده که تین مدینه و زیتون بیت المقدس است(3).
ت ی ه
تِیه: سرزمینی که نمیتوان در آن راه و نشانی یافت. تَاهَ فلانٌ: تکبّر ورزید. و تَاهَ فی الأرض: در زمین سرگردان شد. [«یَتیهُونَ فِی الاْ َرْضِ» مائده: 26].
1) در مجمع البحرین 3/234 آمده است: در این جا مراد روی زمین است چنان که از علی علیهالسلام نقل شده است. و گفتهاند: آنچه بر روی زمین افزوده شده و بر آن مشرف است و این نیز روایت شده است.
2) نورالثقلین 5/607 از موسیبن جعفر علیهالسلام.
3) معانی الاخبار صدوق: 365 از موسیبن جعفر علیهالسلام؛ خصال صدوق؛ نورالثقلین 5/606.
ث ب ت
[ثبوت: دوام و استقرار] خداوند فرموده
است: «لِیُثْبِتُوکَ» انفال: 30؛ گفته شده است
یعنی: تا به تو جراحتی برسانند که با آن نتوانی از جای برخیزی.
ث ب ر
ثُبُور: وای و نابودی و خسران [«دَعَوْا
هُنَالِکَ ثُبُوراً» فرقان: 13].
ث ب ط
[ثَبْط: به تعویق انداختن و باز ایستادن از کار ]ثَبَطَهُ عَنِ الأَمْرِ: او را از آن باز داشت. خداوند فرموده است: «فَثَبَّطَهُمْ» توبه: 46؛ از طریق ترس آنان را بازداشت.
[ث ب ی]
[ثَبْی: گردآوری، ثَبَی الشّیء بر وزن ضَرَب - ثَبْیا: جمع کرد او را و ثُبَه بمعنای جمعیّت است و جمع آن ثِبُون و ثبوت و ثُبات میباشد و از همین معنی است قول خداوند «فَاص نْفِرُوا
ثُبَاتٍ» نساء: 71؛ یعنی جمعیتها].
ث ج ج
[ثُجُوج: جاری شدن و ریزش ]ثَجَّ الماءَ او الدّمَ: آب یا خون روان شد. مطرٌ ثجّاج: به شدّت ریزان. «مَآءً ثَجَّاجاً» نبأ: 14؛ جهنده، و گفته
شده است: ریزان.
ث خ ن
[ إثْخَان در کار: زیادهروی در آن است] خداوند فرموده است: «حَتّی اِذَا اَثْخَنْتُمُوهُمْ»
محمّد: 4؛ تا آنگاه که آنها را سخت کشتار و زخمی کنید. و نیز فرموده است «حَتّی یُثْخِنَ فِی الاْ َرْضِ» انفال: 67 گفته شده: یعنی: بر بسیاری از مردم زمین چیره شود و در کشتار دشمنانش مبالغه کند.
[ث ر ب]
[ثَرْب: سرزنش. ثَرَبَهُ، مانند ضَرَبَهُ، ثَرْباً: او را
ملامت و سرزنش کرد، وثَرَّبَهُ و ثَرَّبَ عَلَیْه نیز به همین معناست و از این باب است: «لاَ تَثْریبَ عَلَیْکُمُ» یوسف: 92].
ث ر ی
ثَری: خاک نمناکی که در زیر خاک سطح زمین است. [«وَمَا تَحْتَ الثَّری» طه: 6].
ث ع ب
ثُعْبان: نوعی مار دراز است. [«ثُعْبَانٌ مُبینٌ»
اعراف: 107].
ث ق ب
[ثُقُوب: افروختن و روشن کردن ]ثَقَبَتِ النّارُ: افروخته شد. «شِهَابٌ ثَاقِبٌ» صافّات:10 روشنی بخش.
ث ق ف
[ثَقف: دست یافتن] ثَقِفَهُ، از باب فَهِمَ: با او روبرو شد. «ثَقِفْتُمُوهُمْ» بقره: 191؛ آنها را
یافتید و به آنان دست پیدا کردید.
ث ق ل
ثَقَل: کالای مسافر و همراهانش، و هر چیز گرانبها و محفوظ. ثَقَلان: جنّ و انس، [«سَنَفْرُغُ لَکُمْ اَیُّهَ الثَّقَلاَنِ» الرحمن: 31]. و کتاب خدا و اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثِقْلَیْن نامیده شدهاند به سبب آن که تمسّک به آنها سنگین است، و نیز به هر چیز پر اهمیّت و نفیس ثقیل گفته میشود و این که آنها ثقلین نامیده شدهاند برای بزرگداشت مقام و شأن آنهاست. أثقالُ الأرضِ: گنجهای آن است. و گفته شده: عبارت از اجساد بنی آدم است. [«و اَخْرَجَتِ الاْ َرْضُ اَثْقَالَهَا» زلزلة: 2]. اِثّاقَلْتُمْ یعنی: تَثَاقَلْتُم: سنگینی و درنگ کردید، و چون متضمّن معنای میل و رغبت است به إلی متعدّی شده و فرموده است: «اثَّاقَلْتُمْ إلَی الاْ َرْضِ» توبه: 38 «قَوْلاً ثَقیلاً»
مزمّل: 5 گفته شده: آن قرآن است.
ث ل ل
ثُلَّه، به ضمّ ثاء: دسته و گروهی از مردم [«ثُلَّةٌ مِنَ الاَْوَّلینَ» واقعه: 13].
ث م م
ثُمَّ: حرف عطف است و دلالت بر ترتیب و تراخی دارد. [«اَلَمْ نُهْلِکِ الاْ َوَّلینَ * ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرینَ» مرسلات: 16 و 17]. ثَمَّ به فتح ثاء به معنای هُناک (آن جا) و برای اشاره به دور است چنان که هنا (این جا) اشاره به نزدیک است. [«فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» بقره: 115].
ث م د
ثَمُود: آنها قوم صالح پیامبر علیهالسلام بودند که ناقه را پی کردند. [«وَاِلی ثَمُودَ اَخَاهُمْ صَالِحاً»
اعراف: 73].
ث ن ی
ثِنی، با الف مقصور امری که دوبار تکرار شود. ثَنَی الشّیءَ: آن چیز را دولا کرد. [«یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ» هود: 5] «ثَانِیَ اثْنَیْنِ» توبه:40؛ یکی از دو تا.
مَثَانی از قرآن: سورههایی است که دارای کمتر از صد آیه است؛ و فاتحة الکتاب را مثانی میگویند برای آن که در هر نماز دوبار خوانده میشود؛ و نیز قرآن را مثانی نامیدهاند بدین سبب که آیه رحمت مقرون به آیه عذاب است؛ و قول خداوند: «وَ لَقَدْ اتَیْنَاکَ سَبْعاً مِنَ
الْمَثَانی» حجر: 87 یعنی: سوره حمد چه آن هفت آیه است، و در قرآن غیر از آن سورهای با این تعداد آیه وجود ندارد.
ث و ب
ثواب و مثوبه: پاداش طاعت، و ظاهر آن است که هر دو به معنای مطلق پاداش است. خداوند فرموده است: «هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ»
مطفّفین:36؛ جزا داده شدهاند؛ چه ثَوَّبَهُ به معنای أثَابَهُ (به او پاداش داد) میباشد؛ و نیز فرموده است: «بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَةً» مائده: 60 و نیز: «وَ اِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ» بقره:
125؛ محلّ رجوع و بازگشت.
ث و ر
[إثارة: برانگیختن و پخش کردن ]«اَثَارُوا
الاَْرْضَ» روم: 9؛ زمین را برای کشت زیر و رو کردند.
ث و ی
[ثواء: اقامت و استقرار و از این باب است «وَ مَا کُنْتَ ثَاوِیاً فی اَهْلِ مَدْیَنَ» قصص:45]. مَثْوَی و مَأوَی: جایگاه؛ در معنا به هم نزدیکند. [«وَمَاْوَاهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَی الظَّالِمینَ» آل عمران: 151].
[ث ی ب]
[تَثَیُّب و تَثییب: جدایی زن از همسرش به سبب مرگ یا طلاق و در این هنگام به زن مُثیَّب گفته میشود. و ثَیِّب خلاف بکر است و به زن و مرد یکسان اطلاق میشود. رَجُلْ ثَیِّبْ: مرد بیهمسر وَامْرأة ثَیّب: زن بیشوهر. جمع ثَیِّب نسبت به زنان ثَیِّبات و از این باب است «ثَیِّبَاتٍ
وَ اَبْکَاراً» تحریم: 5].
ج أ ر(1)
[جأرُ: بلند کردن صدا]، جَأَرَ بر وزن مَنَعَ، جَأرا و جُؤارا: صدای خود را به دعا و زاری و استعانه بلند کرد. جَأَرَ البقرةُ: گاو فریاد کرد [«اِذَا هُمْ یَجْٔرُونَ» مؤمنون: 64].
جالوت
جالوت: نام یکی از پادشاهان گردنکش زمان بنی اسرائیل است، و گفتهاند در میان این امّت معاویه نظیر اوست(2)، او جبّاری از فرزندان عملیق بن عاد و یکصدهزار نفر با او همراه بود چنان که در مجمع آمده است(3).
ج ب ب
جُبّ: چاهی که سنگچین نشده است. [«فی
غَیَابَتِ الْجُبِّ» یوسف: 10].
ج ب ت
جِبْت به کسر جیم: بت، کاهن، ساحر و سحر و کسی که هیچ خوبی در او نیست و هرآنچه غیر از خدا پرستیده شود. [«یُؤْمِنُونَ بِاص لْجِبْتِ»
نساء: 51].
ج ب ر
جَبّار: چیره و متکبّر، و آن از نامهای خداوند متعال است و بر غیر او جز برای ذمّ و نکوهش به کار نمیرود. [«الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ» حشر: 23؛ «جَبَّارٍ عَنیدٍ» هود: 59].
1) نگارنده دو ماده ج أ ر و (ج و ر) را با هم درآمیخته است و درست همان است که ما آوردیم، اگر چه میان آن دو اشتقاق کبیر وجود دارد.
2) چنان که گفته میشود: علی علیهالسلام در این امّت شباهت به طالوت دارد. مرآهالأنوار 1/113 و 242.
3) 5/344، آن را در ماده ج و ل آورده است در حالی که قبلاً در ماده (ج ل ت) آورده بود، در حالی که نه این است و نه آن، زیرا این واژه غیر عربی است.
جبرئیل(1)
جبرئیل: نام فرشتهای بزرگ است که برای تبلیغ ولایت حق و عذاب منکران آن در همه امّتها نازل میشده است و در جنگ اُحُد درخواست کرد که در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام سومین آنها باشد و به این اختصاص افتخار میکرد. او نخستین کسی است که با امام قائم علیهالسلام(2)مصافحه خواهد کرد. گفته شده: واژه جبرئیل اسمی است مرکّب از «جبر» که به «ایل» اضافه گردیده و «ایل» یکی از نامهای خداوند است. و این نام به صورتهای مختلف استعمال میشود: جبرئیل با همزه و بدون همزه، جَبْرَئل مانند: جَبْرَعل، جِبْریل به کسر جیم(3)و جبْرین به
فتح جیم و کسر آن.
ج ب ل
جِبِلّ: گروهی از مردم، و این واژه به صورتهای مختلف خوانده شده خداوند فرموده است: «جِبِلاًّ کَثیراً» یس: 62 و دیگر جُبْل
مانند قُفْل، و جَبْل مانند عَدْل، و جِبِلّ به کسر حرف اوّل و دوم و تشدید لام، و جُبُلّ به ضمّ اوّل و دوم و تشدید لام و تخفیف آن. جِبِلَّت: آفرینش. [وگروهی از مردم «والْجِبِلَّةَ الاَْوَّلینَ»
شعراء: 184].
ج ب ه
جَبْهَه: (پیشانی) در انسان و جز او بر جِبَاه جمع بسته میشود. خلیل (4)گفته است: جبهه
عبارت از قسمت هموار میان دو ابرو تا ناصیه است. اصمعی گفته است(5): جبهه همان موضع سجده است. [«فَتُکْوی بِهَا جِبَاهُهُمْ»
توبه:35].
ج ث ث
اجتثاث: از بیخ برکندن. اِجْتَثَّهُ: آن را از بیخ برکند. [«اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاْ َرْضِ» ابراهیم:26].
ج ث م
[جُثُوم: چسبیدن به زمین] جَثَمَ الطّائر: پرنده بر زمین چسبید، گفته شده: جُثُوْم به معنای خموشان مرده است. [«فَاَصْبَحُوا فی دَارِهِمْ جَاثِمینَ» اعراف: 78].
ج ث و
[جُثُوّ و جُثیّ: نشستن بر روی دو زانو ]جَثی
عَلی رُکْبَتَیْه: یَجْثی جُثِیّاً (بر زانو نشست)، قوم جُثِیّ مانند جلس جلوساً و قوم جلوسٌ و از این باب است قول خداوند: «وَنَذَرُ
الظَّالِمینَ فیهَا جِثِیّاً» مریم: 72 با ضمّ جیم و نیز به کسر به
تبعیّت از ثاء به کار رفته است.
ج ح د
جَحْد و جُحُود: به معنای انکار حقّ است چه از روی علم باشد و چه جهل؛ و نیز به معنای شدّت عناد و ستیزهجویی است و غالباً درباره انکار چیزی به کار میرود که حقانیّت آن با دلایل روشن و قاطع آشکار است. [«جَحَدُوا
بِایَاتِ رَبِّهِمْ» هود: 59].
ج ح م
جحیم: یکی از نامهای جهنم است (خدا ما را از آن نگهدارد)، و در اصل به معنای آتش شعلهوری است که بشدّت زبانه کشد. خداوند فرموده است: «قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیَاناً فَاَلْقُوهُ فِی الْجَحیمِ» صافّات: 97.
ج د ث
جَدَث: گور، و جمع آن أجداث است. [«مِنَ
الاْ َجْدَاثِ اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» یس: 51].
ج د د
جُدّه به ضمّ: راه و روش و جمع آن جُدَد است. خداوند فرموده است: «وَ مِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ» فاطر: 27؛ راههایی است که با رنگ کوه اختلاف دارند.
«جَدُّ رَبِّنَا» جنّ 3؛ عظمت پروردگار ما، و گفتهاند: بینیازی او، و از ابو عبیده(1)نقل شده که
گفته است: «جَدُّ رَبِّنَا» یعنی سلطنت او.
در جاهای بسیاری از قرآن «الخَلْقُ الجَدید» آمده است، گفتهاند: مراد از آن زنده گردانیدن خلایق در روز قیامت به موجب تنزیل و زنده گردانیدن آنها در رجعت بر حسب تأویل قرآن است.
ج د ل
جَدَل: دشمنی سخت [«جَادَلْتُمْ عَنْهُمْ»
نساء: 109].
ج ذ ذ
جَذّ: بریدن و شکستن، گفته میشود: جَذَّهُ: آن را شکست و برید. جُذاذ به ضمّ: شکسته ریزهها «عَطَآءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ» هود: 108؛ غیر مقطوع.
1) طریحی گفته است: از ابی عبیده نقل شده «جَدُّ رَبِّنا» یعنی: سلطنت پروردگار ما. گفته میشود: زَالَ جَدُّ القَوْمِ یعنی: پادشاهی آنها پایان یافت مجمع البحرین 3/20.
ج ذ ع
جِذْع تنه درخت خرما و جمع آن جُذُوع است. [«اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ» مریم: 23].
ج ذ و
جَذْوَة به حرکات جیم: اخگر، پارهای از
آتش، پارهای از هر چیز. ابو عبیده(1)گفته است:
جَذْوَة قطعه ضخیمی از چوب است که در یک طرف آن آتش باشد یا نباشد. [«اَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ» قصص:29].
ج ر ح
جَرْح و اجتراح: ؛به دست آوردن. [«وَیَعْلَمُ
مَا جَرَحْتُمْ» انعام: 60؛ «اجْتَرَحُوا السَّیِّاتِ»
جاثیه: 21].
جَوارِح: درندگان و پرندگان شکاری [«وَ مَا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوَارِحِ» مائده: 4].
جوارح انسان عبارت از اعضای اوست که با آنها چیزی را به دست میآورد.
ج ر ز
أرضٌ جُرز مانند عُسْر و عُسُر: زمین بیگیاه. [«اِلَی الاْ َرْضِ الْجُرُزِ» سجده: 27].
ج ر ع
اجتراع در اصل به معنای یکباره آب را فرودادن است [«یَتَجَرَّعُهُ وَ لاَ یَکَادُ یُسیغُهُ» ابراهیم: 17]. تَجَرَّعَ الغَیْظَ: خشم را کمکم فرو برد.
ج ر ف
جُرْف به ضمّ راء و سکون آن: آنچه سیل با خود میبرد و زمین را میکَنَد، و از این باب است: «عَلی شَفَا جُرُفٍ هَارٍ» توبه: 109 گفته شده است: بر اساس قاعدهای که ضعیفترین قواعد است.
ج ر م
لاَجَرَمَ: بیشکّ، فرّاء گفته(2)است: آن واژهای
است که در اصل به منزله لابدّ و لامحالة (ناگزیر) بوده و در قول خداوند که فرموده است: «وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ» مائده: 2 به معنای لاَ یَحْمِلنَّکُمْ میباشد: شما را وادار نکند.
ج ر ی
[جاریةُ]جَوارِی مفرد و جمع آن مانند جَوارٍ(3)و جاریات است و منظور از آن کشتی
1) جوهری در صحاح در مادّه ج ذ و از او نقل کرده است.
2) فرّاء گفته است: این واژهای است که در اصل به منزله لابدّ و لامحالة بوده و بر اثر کثرت استعمال معنای قسم پیدا کرده و بمنزله حقّاً بکار رفته است... مختارالصحاح 100.
3) جوار با تنوین همان (جواری) با یاء است که تنوین به جای آن آمده، پس دیگر معنا ندارد گفته شود (الجواری. کجوارٍ).
است چه در دریا جریان دارد و تنها در سوره تکویر:16 [«الْجَوَارِ الْکُنَّسِ» ]به معنای ستارگان جاری در افلاک آمده است؛
و در قول خداوند: «بِسْمِ اللّهِ مَجْریهَا وَمُرْسیهَا» هود: 41؛ هر دو مصدر از باب أُجْرِیَتِ السفینةُ و أُرْسِیَت (کشتی حرکت و توقف داده شد) به معنای اجراء وإرساء، و به فتح از باب جَرَتِ السّفینةُ و رَسَت (کشتی
حرکت و توقّف کرد) میباشند.
ج ز ع
جَزَع: بیتابی و ضدّ صبر است [«اَجَزِعْنَآ اَمْ صَبَرْنَا» ابراهیم: 21].
ج ز ی
[جَزاء: ثواب و پاداش] جَزَاهُ بمَا صَنَعَ و جَازَاه به یک معناست: پاداش کار او را داد، و جَزَی عنهُ هذا: این شخص به جای او ادا کرد، و از این باب است: «لاَ تَجْزی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْٔا» بقره: 48.
ج س د
جَسَد: تن، و نیز به معنای زعفران و رنگهایی از قبیل آن است؛ و درباره قول خداوند: «عِجْلاً جَسَداً» اعراف: 148 یعنی سرخ و از طلا بود، و گفته شده: یعنی دارای جسد و صورتی بیجان بود.
ج ف أ
جُفاء به ضمّ: آنچه سیل کنار میزند. خداوند فرموده است: «فَیَذْهَبُ جُفَآءً» رعد:17 گفته شده: نابود میشود.
ج ف ن
[جَفْن: گذاردن طعام در قدح ]خداوند فرموده است: «وَجِفَانٍ کَالْجَوَابِ» سبأ: 13؛ جِفان به کسر: قدحهای بزرگ، مفرد آن جَفْنَه بر وزن قَصْعَه است.
ج ف و
جَفاء با الف ممدود: ضدّ بِرّ (خوشرفتاری) است. خداوند فرموده است: «تَتَجَافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ» سجده: 16؛ پهلوهایشان را بلند و از بستر دور میکنند، زیرا از ترس یا درد یا اندوه بر بستر آرام نمیگیرند، و گفته شده: مراد شب زندهداران است.
ج ل ب
جلابیب: جمع جِلباب است و آن جامهای است بزرگتر از روبند و کوچکتر از رداء: زن سرش را با آن میپوشاند و آنچه از آن زیاد
میآید بر روی سینهاش میاندازد. و گفتهاند: جِلباب ملحفه است، خداوند میفرماید: «یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبیبِهِنَّ» احزاب:59؛ زنان آن را بر خود میاندازند و صورت و آغوش و زیر بغلهایشان را با آن میپوشانند.
و نیز فرموده است: «وَاَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ» اسراء: 64؛ و این از جَلَبَه به فتح لام و به معنای فریاد است. گفته میشود: جَلَبَ عَلَی فَرَسِهِ: از پشت سر به اسب خود فریاد زد و آن را برای مسابقه برانگیخت، أجْلب عَلَیْهِ نیز به همین معناست.
ج ل د
[جِلْد: پوست بدن، جمع آن أجلاد و جلود است «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا» نساء: 56]
جَلَدَه، یَجْلِدُهُ: او را با تازیانه زد، و به پوست بدنش رسید. [«فَاص جْلِدُوهُمْ ثَمَانینَ جَلْدَةً»
نور:4].
ج ل ل
جلال: بزرگی، جَلالُ اللّه: عظمت خداوند. [«ذُوالْجَلاَلِ وَالاِْکْرَامِ» الرحمن: 27].
ج ل و
جلاء: خروج از شهر و به معنای اخراج از آن نیز میآید. [«کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاَءَ» حشر: 3].
[ج م ح]
[جموح: سرعت گرفتن به طرف چیزی با شدّت تمام و از باب ضرب «وَ هُمْ یَجْمَحُونَ»
توبه: 57].
ج م ع
[جَمْع: گردهم آمدن] أجْمَع الأمرَ: عزم بر آن کار کرد. و نیز گفته میشود: أجْمِع أمْرک و لاتَدَعْهُ مُنْتَشِراً: کارت را جمع و جور کن و پراکنده مگذار، و جمیع: ضدّ پراکنده و متفرق است، و از این باب است: «جَمیعاً اَوْ اَشْتَاتاً»
نور: 61 و نیز به سپاه و به قبیله گردهم درآمده گفته میشود، و قول خداوند: «نَحْنُ جَمیعٌ مُنْتَصِرٌ» قمر:44؛ به یکی از این دو معناست.
ج م ل
[جَمْل: گردآوری پراکنده، و جَمال: زیبایی]. خداوند فرموده است: «کَاَنَّهُ جِمَالَتٌ صُفْرٌ»
مرسلات: 33 و جِماله جمع جَمَلْ با فتح اوّل و دوم به معنای شتر نر است سیوطی در المزهر
میگوید: «در کلام عرب جمعی نیست که شش بار آن را جمع بسته باشند جز واژه جَمَل چه آن را به أجْمُل، أجمال، جامل، جمال، جمالة و
جمالات جمع بستهاند، خداوند فرموده است: «جِمَالَتٌ صُفْرٌ»، پس جمالات جمع جمع
جمع جمع جمع جمع آن است»(1).
و نیز خداوند فرموده است: «وَلاَ یَدْخُلُونَ
الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیَاطِ» اعراف: 40؛ در اخبار آمده است که این آیه درباره طلحه و زبیر نازل شده و مراد از جمل، جمل آنهاست(2). گفتهاند: جُمَّل: طناب کشتی است که به آن قَلْس گفته میشود. و عبارت از طنابهای ضخیم به هم تابیده شدهای است. «وَلَکُمْ فیهَا جَمَالٌ» نحل: 6؛ زینت و شکوهی
است. گفته میشود: جَمُلَ الرَّجُلُ به ضمّ جَمالاً: مرد جمیل و زیبا شد.
ج م م
[جُمُوم: اجتماع و کثرث ]جمّ المالُ وغیره: مال و جز آن زیاد شد، و جمّ به معنای بسیار است، خداوند فرموده است: «وتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً» فجر: 20.
ج ن ب
جَنْب و جانِب: هر دو به معنای یک سمت انسان است، و جانب بیشتر به معنای ناحیه به کار برده میشود. و جَنْبُ اللّهِ به ائمّه(علیه السلام) تأویل شده(3). و شاید برای اظهار این است که آنان در قرب به خدا مانند پهلو نسبت به انسانند. «وَ الصَّاحِبِ بِاص لْجَنْبِ» نساء: 36؛ کسی که همسفر توست.
و اجتناب: دوری از یکدیگر است. جُنُب و جنابت در اصل: به معنای دوری است و بر کسی اطلاق میشود که به سبب جماع یا خروج منی باید غسل کند زیرا مادام که طهارت پیدا نکرده نمیتواند نماز به جا آورد. «وَالْجَارِ الْجُنُبِ»
نساء 36؛ همسایه بیگانه تو. «وَ اجْنُبْنی»
ابراهیم: 35؛ دور بدار مرا.
ج ن ح
جُناح به ضمّ: به معنای گناه [«فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِ» بقره: 158]، و به فتح بال پرندگان است [«وَ لاَ طَآئِرٍ یَطیرُ بِجَنَاحَیْهِ» انعام: 38]، و برای میانه زیر بغل و بازوی انسان نیز به طور استعاره به کار برده شده است [«وَاضْمُمْ یَدَکَ اِلی جَنَاحِکَ» طه: 22]؛ همچنین جَناح کنایه از جانب، نیرو، شانه، نفس شیء [«جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» اسراء: 24] و امثال اینهاست. گفته
میشود: جَنَحَ لَهُ: به آن مایل شد [«وَاِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاص جْنَحْ لَهَا» انفال: 61]. و در قرآن در معانی بیشتری به کار رفته است.
ج ن ف
جَنَف: میل و انحراف. [«فَمَنْ خَافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً» بقره: 182].
ج ن ن
[جَنّ: پوشاندن] «جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ»
انعام:76؛ بر او پوشانید و تاریک شد. أجَنَّهُ اللّیلُ: شب او را پوشانید، و جِنّ ضدّ اِنس است، گفته شده: به سبب آن که دیده نمیشود جنّ نامیده شده است. [«شَیَاطینَ الاِْنْسِ وَالْجِنِّ» انعام: 112].
جَنِین: به فرزند گفته میشود مادام که در
شکم است و جمع آن أجِنّه است [«وَ اِذْ اَنْتُمْ
اَجِنَّةٌ» نجم: 32].
و جَنَّة: به معنای باغ و جمع آن جَنّات است، و عرب نخلستان را جَنَّة مینامد. [«جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ اَعْنَابٍ» بقره: 266].
جِنَّه: به معنای جِنّ [«مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ»
هود: 119]. و نیز به معنای جُنُون و دیوانگی است، و از این قبیل است قول حقّ تعالی: «اَمْ
بِهِ جِنَّةٌ» سبأ: 8.
ج ن ی
[جَنْی و جَنی: چیدن میوه از درخت ]جَنَی الثَّمَرَةَ واجتنَاهَا: میوه را چید. [«وَجَنَی الْجَنَّتَیْنِ دَانٍ» الرحمن: 54].
ج ه د
جِهاد، به کسر: جنگ با دشمن، و مجاهده به معنای محاربه و کارزار با اوست. و شاید اصل آن از جهد به معنای کوشش باشد [«وَجِهَادٍ فی سَبیلِهِ» توبه: 24].
ج ه ر
جَهْر: به معنای اظهار و آشکار کردن است. اخفش درباره قول حق تعالی: «حَتّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً» بقره: 55 گفته است: به عیان به گونهای که آنچه میان ما و اوست آشکار باشد.
ج ه ز
جَهاز به فتح و کسر[جیم]: آنچه مایه اصلاح حال انسان میشود، و از این باب است جهاز عروس و مسافر. جهَّز العروس والجیش تجهیزاً: اسباب و لوازم عروس و لشکر را آماده ساخت، و جَهَّزَهُ للسفر نیز به همین معناست. [«وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ» یوسف: 59].
ج و ب
[جَوْب: بریدن] جَابَ: پاره کرد و برید و از این باب است قول خداوند: «جَابُوا الصَّخْرَ»
فجر: 9؛ اجابت و استجابت به یک معناست. و اجابت در اصل به معنای پذیرفتن چیزی یا امری است [«اَجیبُوا دَاعِیَ اللّهِ» أحقاف: 31].
ج و د
جُودِیّ: گفتهاند: کوهی در موصل است، و نیز گفته شده نام ناحیهای در شام است، و نیز گفتهاند: در سرزمین الجزیره است، و از برخی اخبار بر میآید که آن در نجف نزدیک کوفه است(1). [«وَاسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ» هود: 44].
ج و ر
جَور: انحراف از راه میانه است، از همین باب است استجارَهُ مِنْ فلانٍ فَأجَاره منه: او را از آنچه بیمناک بود ایمنی داد، [«وَ اِنْ اَحَدٌ مِنَ
الْمُشْرِکینَ اسْتَجَارَکَ فَاَجِرْهُ» توبه:6] و جار: همسایهای است که او را از آن که به وی ستم
شود پناه دادهای و به او مُجیر، حلیف و ناصر نیز گفته میشود. جمع آن جیران و جیره و أجوار است [«واِنّی جَارٌ لَکَمْ» انفال: 48].
[ج و س]
[جَوس و جَوَسَانٍ: جستجو و بازرسی از باب «قَالَ» و از آن باب است «فَجَاسُوا خِلاَلَ الدِّیَارِ» إسراء: 5 یعنی: میان آنها رفت و آمد کردند].
ج ی ب
[جَیبُ القَمِیصِ: گریبان ]«وَلْیَضْرِبْنَ
بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ» نور: 31]. گفته میشود: فلان ناصح الجَیْب: پاکدل و بیآلایش.
[ج ی د]
[جِید: گردن، جمع آن أجْیَاد و جیود است از این باب است: «فی جیدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ» مسد: 5].
1) نورالثقلین 2/363؛ مرآهالأنوار 1/114.
ح ب ب
استحباب: طلب محبّت، اِستَحَبَّهُ: دوست داشت او را و مستحبّ از این باب است. امّا قول خداوند: «فَاص سْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی» فصّلت: 17 از باب اسْتَحَبَّهُ عَلَیْه میباشد: این را برگزید و بر آن ترجیح داد.
ح ب ر
أحْبَار: جمع حَبْر به فتح و سکون و نیز به کسر حاء معانی مختلفی دارد از جمله به معنای دانشمند و صالح است. و واژه أحْبار در قرآن (مائده /44 و /63 و توبه /34) به همین معنا آمده است. همچنین واژه «یُحْبَرُونَ» روم: 15؛ کامیاب و شادمان و متنعّم و گرامی میشوند، و این از مصدر حُبُور است که به معنای سرور و شادمانی است.
ح ب ط
حبط و احباط: شریف عالم کامل ربّانی شیخ ابوالحسن جدّ شیخ ما مؤلّف جواهر در مرآة الأنوار گفته است:
«احباط عبارت از محو اعمال و ابطال آن است به طوری که نه ثوابی از آنها به بار آید و نه عقابی دفع شود، آیات و اخبار نیز به همین گونه دلالت دارد؛ و از آنچه در سوره زمر و قتال بلکه از سورههای دیگری که مشتمل بر احباط است و بهزودی ذکر خواهد شد معلوم میگردد احباط درباره کسانی اجرا میشود که ولایت اهل بیت علیهمالسلام را نپذیرفته و با ائمّه علیهمالسلام دشمنی
ورزیدهاند، و معنای ابطال عمل نیز همین است، و آنچه ما درباره واژه تبدیل و مبدّل شدن حسنات و سیّئات در روز قیامت ذکر کردهایم مؤّد این تعریف است. همچنین معنای این که
خداوند فرموده است: اعمال را «هَبَآءً مَنْثُوراً» فرقان: 23 قرار میدهیم همین است، زیرا آن نیز
عبارت از حبط اعمال نسبت به همان کسانی است که ذکر شد و به سبب نپذیرفتن ولایت است. بنابراین دقّت کنید.» پایان سخنان شیخ(1).
ح ب ک
حُبُک به ضم اوّل و دوم: جمع حِباک به معنای راه شنزار و امثال آن است. خداوند فرموده است: «وَالسَّمَآءِ ذَاتِ الْحُبُکِ»
ذاریات:7 گفتهاند: راههای ستارگان و به امیر مؤمنان علیهالسلام(2)تأویل شده است، و نیز به معنای آرایش یا طریقه است چه حُبُک به معنای راه یا ستارگان است که زینت بخش آسماناند.
ح ب ل
حَبْل: (ریسمان) معروف است. و مقصود از «بِحَبْلِ اللّهِ» آل عمران: 103 قرآن و أئمه علیهمالسلام هستند.
ح ث ث
حثیث: سریع، وَلّی حثیثاً: با شتاب و حرص زیاد، روی گردانید، [«یَطْلُبُهُ حَثیثاً»
اعراف:54].
ح ج ج
حَجّ: در لغت به معنای قصد است سپس برای آهنگ خانه خداکردن و اعمال آن را به جا آوردن عَلَم گردیده است، و در اخباری که وارد شده حجّ به پیامبر خدا و ائمّه علیهمالسلام تأویل شده است(3). «یَوْمَ الْحَجِّ الاْ َکْبَرِ» توبه: 3 گفتهاند: روز عید قربان است و این بنا به روایاتی است که وارد شده است(4)و گفتهاند: روز عرفه است. و نیز گفته شده: حجّ اکبر آن است که در آن وقوف است، و حجّ اصغر در آن وقوف نیست و عبارت از عمره است؛ و نیز در احادیث آمده است که نامیدن آن به حجّ اکبر برای آن است که در سالی واقع شده که مسلمانان و مشرکان در آن حجّ به جا آوردند، و پس از این سال دیگر مشرکان نتوانستند به ادای حجّ دست یابند(5). و قول دیگر این است که در آن سال سه عید مسلمانان و عید نصارا و عید یهود را اتفاق بود؛ و این قول خالی از اشکال نیست.
حجّت: به طور مطلق سخن درست و مستقیم است و از آن دلیل و برهان اراده میشود. [«وَتِلْکَ حُجَّتُنَا» انعام: 83].
ح ج ر
حِجْر به کسر در قول خداوند: «اَصْحَابُ
الْحِجْرِ» حجر: 80 مراد سرزمین قوم ثمود است که ناحیهای از شام نزد وادی القری است. و حِجْر با تثلیث حاء و کسر آن فصیحتر است: و به معنای حرام میباشد؛ «وَ حَرْثٌ حِجْرٌ»
انعام:138؛ به حرکات سهگانه قراءت شده است. مشرکان در روز قیامت هنگامی که فرشتگان عذاب را میبینند میگویند: «حِجْراً
محْجُوراً» فرقان: 22 یعنی: حراماً و مُحرَّماً. گفته شده: مشرکان گمان میکنند گفتن آن به حال آنان سودمند است چنان که در دنیا نیز آن را به کسی که در ماه حرام از او بیم داشتند میگفتند.
حُجْره: به معنای طویله شتران است و از این باب است حُجره خانه، میگویند: اِحْتَجَرَ حُجْرَةً: حجرهای برای خود اتّخاذ کرد؛ و جمع حُجره حُجَر مانند غُرفَه و غُرَف و نیز حُجُرات به ضمّ جیم آمده است؛ و حِجْر به معنای خرد است. [«هَلْ فی ذلِکَ قَسَمٌ لِذی حِجْرٍ» فجر: 5].
ح د ب
حَدَب: به معنای برآمدگی در زمین است «مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ» انبیاء: 96؛ گفته شده:
معنایش این است که از سرزمینی سخت و مرتفع ظاهر میشوند.
ح د ث
حدیث: در قرآن به همان معنای مشهور آن آمده است: چیزی که از آن سخن گفته و خبر داده میشود. [«حَتّی یَخُوضُوا فی حَدیثٍ غَیْرِهِ» نساء: 140].
امّا برای معنای جدید ضدّ قدیم در قرآن واژه مُحْدَث به کاربرده شده است. [«مَایَاْتیهِمْ
مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ» انبیاء: 2].
ح د د
حُدُود: جمع حدّ و در اصل به معنای منع و جدایی میان دو چیز است. و مقصود از حدود خداوند محرّمات و منهیّات اوست.
محادّه به معنای مخالفت و سرباز زدن است از آنچه خداوند بر تو واجب کرده است. در تفسیر آیه: «یُحَآدُّونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ» مجادله: 5 گفتهاند: یعنی یُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ و یعادونهما: با خدا و پیامبرش مبارزه و دشمنی میکنند. و «حَآدَّ اللّهَ» مجادله: 22 به معنای
شَاقَّ اللّهَ میباشد: با خدا دشمنی و مخالفت کرد.
حدید: (آهن) معروف است و اصل آن حدّة است که به معنای خشم و تندی و شدّت است، و حدید را که در برخی جاها از جمله در سوره حدید آمده بنابر بعضی اخبار به سلاح تفسیر
کردهاند(1).
ح د ق
حدائق: جمع حدیقه است و آن به معنای باغ و بوستان است. [«حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ»
نمل: 60].
ح ذ ر
حِذْر به کسر حاء و سکون ذال و نیز با حرکت آن: به معنای احتراز و دوری جستن است، و با کسر به آنچه باید از آن احتراز کرد اطلاق میشود، مانند اسلحه و امثال آن. و حِذار [«وَلْیَاْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَاَسْلِحَتَهُمْ» نساء: 102] و حِذار به کسر: به معنای محاذره: دوری جستن از یکدیگر است.
و حاذِرُون در آیه «وَاِنَّا لَجَمیعٌ حَاذِرُونَ»
شعراء: 56، «حَذِرون و حَذُرون» نیز با ضمّ قراءت شده است. و معنای حاذرون آمادگان و معنای حذِرونَ بیمناکان است.
ح ر ب
حَرْب: در اصل به معنای دشمنی و نافرمانی و ناسازگاری است [«فَاْذَ نُوا بِحَرْبٍ»
بقره:279]. محراب: جای بلند، صدرخانه و بهترین جایگاه آن، محلّ ایستادن امام در مسجد و به همین معنای معروف آن است. گفتهاند بدین سبب محراب نامیده شده که جای دوری از مردم است و ممکن است به سبب آن باشد که در این محلّ با سلاح عبادت با شیطان محاربه میشود. [«یُصَلّی فِی الْمِحْرَابِ» آل عمران:39؛ در محلّ عبادت، «فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرَابِ» مریم: 11 از غرفه، «اِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ»
ص:21 خانه].
ح ر ث
حَرْث: به معنای کسب و زرع است، و این واژه که در قرآن آمده به زرع، زمین، نسل، مال، ثواب، عمل صالح، دین و شناخت ائمّه علیهمالسلام تفسیر شده است (2). [امّا معنای زرع «وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ» بقره: 205؛ و زمین: «وَ لاَ تَسْقِی الْحَرْثَ» بقره: 71؛ و نسل یا مال «وَ مَنْ کَانَ یُریدُ حَرْثَ الدُّنْیَا» شوری: 20؛ و به معنای
ثواب یا عمل شایسته، یا دین، یا معرفت ائمه علیهمالسلام: «مَنْ کَانَ یُریدُ حَرْثَ الاْخِرَةِ» شوری: 20].
ح ر ج
حَرَج: تنگی و از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرموده است: حَرَج حالتی سختتر از تنگی است(1). [«مَایُریدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ»
مائده: 6].
ح ر د
حَرْد: قصد، و از این باب است: «وَغَدَوْا
عَلی حَرْدٍ قَادِرینَ» قلم: 25؛ و برخی آن را به معنای منع و بعضی به معنای خشم و کینه دانستهاند.
ح ر ر
تحریر: آزاد کردن. [«فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤمِنَةٍ»
نساء: 92].
تحریر الولد: این که فرزند را وقف طاعت خدا و خدمت به مسجد کنی. [«نَذَرْتُ لَکَ مَا فی بَطْنی مُحَرَّراً» آل عمران: 35].
حَرُور، به فتح: باد بسیار گرم، و این در شب است، مانند باد سموم که در روز است. [«وَلاَ
الْحَرُورُ» فاطر: 21].
ح ر س
حَرَسَ: مانند کَثَب به معنای حفظ است. «مُلِئَتْ حَرَساً شَدیداً» جنّ: 8 یعنی گروهی از
فرشتگان که سخت محافظت میکنند.
ح ر ض
تحریض: ترغیب: برانگیختن. [«وَحَرِّضِ
الْمُؤمِنینَ» نساء: 84].
ح ر ف
حَرْف: طرف و کرانه هر چیز است. و از این باب است: «اِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتَالٍ» انفال: 16؛ به حرف که کناره و طرف است میل کند. و قول خداوند: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّهَ عَلی حَرْفٍ» حج: 11؛ گفتهاند: در نبوّت محمّد صلیاللهعلیهوآله و آنچه از سوی خدا آورده است شکّ کند. و نیز گفته شده: خدا را تنها در صورت خوشی پرستش میکند نه در ناخوشی.
و تحریف: به معنای دگرگون کردن است. [«یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ» نساء: 46].
ح ر ی
تَحَرّی: در اشیاء و نظایر آن به معنای طلب چیزی است که سزاوارتر است. و فُلانٌ یَتَحَرّی
1) مرآة الأنوار، 1/124؛ معانی الاخبار 145.
کذا: آن را مقصد خود قرار میدهد. و فرمود خداوند «فَاُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا» جن: 14 یعنی قصد کردند و عهد بستند.
ح ز ب
حِزْب: طایفه، گروه، سپاه و بیشتر به معنای اخیر به کار برده میشود، حزب شیطان: سپاه او و «یَوْمِ الاْ َحْزَابِ» مؤمن: 30؛ روزی است که قبایل عرب برای جنگ با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله اجتماع کردند، و آن جنگ خندق است.
ح س ب
حساب و حُسبان به ضمّ در اخیر از باب حَسَبَهُ میباشد: آن را شمرد. و واژه اخیر در سورههای انعام آیه 96 و کهف آیه 40 و رحمان آیه 5 وارد شده، و در دو سوره اخیر به صراحت به عذاب تفسیر شده است(1).
و شیء حساب یعنی: کافی، و به همین معناست قول حق تعالی: «عَطَآءً حِسَاباً»
نبأ:36.
ح س د
حَسَد: و آن عبارت از این است که انسان دیگری را در نعمتی بیند و آرزو کند که آن نعمت از او زایل و برای خودش حاصل گردد، و بسا آرزویش تنها زوال نعمت از او باشد بیآن که آن را برای خودش آرزو کند. [«وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ» فلق: 5].
گاهی حسد بر غبطه اطلاق میشود، و غبطه آن است که انسان نظیر نعمتی را که در دیگری میبیند برای خود تمنّا داشته و آرزوی زوال آن را از او نداشته باشد، و این خویی پسندیده است.
ح س ر
[حَسْر: برهنه کردن است ]حَسَرَهُ، یَحْسُرُهُ حَسْراً: او را برهنه کرد.
تَحَسَّرَ: اندوه خورد، و معنای تَحَسُّرْ معروف است. «یَوْمَ الْحَسْرَةِ» مریم: 39؛ روز قیامت به هنگام سربریدن مرگ.
و حَسَرَ الْبَعِیرُ: شتر را خسته کرد. و حَسَرهُ غیره و اسْتَحْسَرَ نیز به معنای خستگی و از توان افتادن است و از این باب است قول خداوند: «مَلُوماً مَحْسُوراً» اسراء: 29 و نیز: «وَلاَ
1) امام صادق علیهالسلام فرموده است: حُسْبَاناً مِنَ السَّمَآءِ در قول خداوند: عذاب و آتشی از خدا یا شمشیری از شمشیرهای قائم علیهالسلام است (مرآة الأنوار، 1/122، در تفسیر قمی از امام رضا علیهالسلام درباره قول خداوند: وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ فرموده است: آنها به عذاب خدا معذّب میشوند... مرآة الأنوار، 1/200.
یَسْتَحْسِرُونَ» انبیاء: 19.
و حَسَرَ بَصَرَهُ: چشمش را خسته کرد، و به سبب طول مدّت نگاه و سپس چشم از آن برداشت، و او حسیر و نیز محسور است [«یَنْقَلِبْ اِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَ هُوَ حَسیرٌ»
ملک: 4].
ح س س
حسّ و حسیس: صدای آهسته، و از این باب است: «لاَ یَسْمَعُونَ حَسیسَهَا» انبیاء:102؛
و حَسُّوهُم: با کشتن آنها را ریشه کن ساختند، و از این باب است: «اِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِاِذْنِهِ» آل
عمران: 152.
امّا قول خداوند: «فَلَمَّآ اَحَسُّوا بَاْسَنَا»
انبیاء: 12 گفتهاند: هنگامی که با احساس خود شدّت سختگیری ما را دانستند. و أحَسَّ الشَیءَ: حسّ او دریافت. اخفش گفته است: أحَسَّ به معنای ظَنَّ و وَجَدَ است: گمان کرد و دریافت، و از این باب است قول خداوند: «فَلَمَّآ اَحَسَّ عیسی مِنْهُمُ الْکُفْرَ» آل عمران: 52 و نیز: «فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ» یوسف: 87 یعنی: تَجَسَّسُوا، جستجو کنید. و ممکن است میان این دو تفاوت باشد که برای دانستن آن باید به کتب مفصّل مراجعه کرد.
ح س م
[حَسْم: بریدن و پیاپی بودن ]خداوند فرموده است: «وَ ثَمَانِیَةَ اَیَّامٍ حُسُوماً»الحاقّة: 7؛ گفته شده: پیاپی، و گفتهاند: حُسُوم به معنای نحوست و شومی است.
ح ش ر
حَشْر: گفته شده به معنای گردآوردن انبوه مردم ضمن سوق دادن آنهاست. حَشَرَ النّاسَ: مردم را گرد آورد و از این باب است یَوْمُ الْحَشْر.
از عکرمه(1)نقل شده که درباره قول خداوند: «وَ اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» تکویر: 5 گفته است:
حشر آنها: مردن آنهاست.
ح ص ب
[حَصَب: سنگ و آنچه در آتش انداخته میشود]. خداوند فرموده است:
«اِنَّکُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ» انبیاء: 98؛ آتشگیرانه آنند. و به زبان حبشی حَطَبُ جَهنَّم گفته میشود، و با ضاد معجمه نیز قراءت شده است. از فرّاء نقل شده که در زبان مردم یمن حَصَب به معنای هیزم و
1) در مختار الصحاح 137 آمده است: عکرمه درباره قول حق تعالی وَ «اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» گفته است: حشر آنها به معنای مرگ آنهاست.
هرچیزی است که آتش به وسیله آن افروخته و شعله ور میشود.
و حاصِب چنان که در قاموس است(1)به معنای باد توأم با خاک است. و مفسران(2)آن را به باد ریگ افشان یعنی بادی که سنگریزهها را بر میانگیزد و پرتاب میکند تفسیر کردهاند.
ح ص ح ص
[حَصْحَصَه: ظاهر شدن پس از پنهانی] «حَصْحَصَ الْحَقُّ» یوسف: 51؛ نمایان و
آشکار شد.
ح ص د
حَصَدَ الزّرَع و غیره: درو کرد، برید. علیبن ابراهیم قمی در تفسیر قول خداوند: «وَ جَعَلْنَاهُمْ حَصیداً» انبیاء: 15 گفته است
یعنی با شمشیر امام قائم علیهالسلام درو میشوند (3)و از تفسیر او روشن میشود که حصاد در جاهای دیگر نیز تنها به معنای درو کردن زراعت نیست و تأویل دیگری دارد. گفته شده است که اظهر آن است که حصاد وآنچه بدین معناست به استفاده کردن از علوم و امثال آن تأویل شده.
ح ص ر
حَصْر و مشتقّات آن به معنای ضیق و تنگی است. و حَصْرُ الصَّدر: به معنای تنگی سینه و خلاف شرح یعنی گشادگی آن است، و حصیر به معنای مجلس است. [«وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرینَ
حَصیراً» اسراء: 8]. در قول خداوند که فرموده است: «حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ» نساء: 90 اخفش(4)و کوفیان روا دانستهاند که فعل ماضی را حال بدانند لیکن سیبویه(5)این را تنها در صورتی روا شمرده که فعل ماضی به «قد» مقرون باشد، و جمله «حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ» را نفرین بر آنها دانسته است، امّا در این باره سخنانی است که باید به منابع آن مراجعه شود که از جمله آنها باب دوم کتاب مغنی اللّبیب است(6).
و حَصُور: کسی است که با زن مباشرت نمیکند و به آنها رغبت ندارد. [«وَسَیِّداً
1) قاموس المحیط 1/55.
2) طبرسی در مجمع البیان گفته است: «أوْ یُرْسِلَ عَلَیکُمْ حَاصِباً» یعنی: آیا ایمن هستید از این که سنگی به سوی شما روانه کند و مورد اصابت آن قرار گیرید 6/429.
3) تفسیر قمی، 2/68 و در آن آمده که فرموده است: به شمشیر و در سایه شمشیرها. و آنچه مؤلّف ذکر کرده و به نقل از تفسیر قمی در مرآة الأنوار، 1/124 موجود است.
4) مختار الصّحاح 139.
5) مختار الصّحاح 139.
6) مغنی اللّبیب ص 221 چاپ عبدالرّحیم.
وَحَصُوراً» آل عمران: 39].
إحصار: عبارت از منع از سفر یا رفتن به حجّ به سبب بیماری و امثال آن است. «فَاِنْ
اُحْصِرْتُمْ» بقره: 196؛ اگر از حرکت به سوی حجّ بازداشته شدید، و احصار از نظر طایفه امامیّه اختصاص دارد به این که انسان بیمار شود و صدّ: این که دشمن جلوگیری کند(1).
ح ص ن
حِصْن: (دژ) جمع آن حُصُون است، خداوند فرموده است: «اِلاَّ فی قُرًی مُحَصَّنَةٍ» حشر:14؛ غیر قابل تسخیر. و أحْصنَ الرَّجُلُ: مرد ازدواج کرد، و آن را محصَن (به فتح صاد) میگویند. و أحْصَنَتِ المرأةُ: زن عفیف شد. و
أحْصَنَهَا: او را تزویج کرد، و او را مُحْصِنه و مُحْصَنَه میگویند. از ثعلب (2)نقل شده که گفته است: هر زن با عفّتی مُحْصِنَه و مُحْصَنَه است و لیکن به زن شوهردار تنها مُحْصَنَه میگویند و آیه «فَاِذَا اُحْصِنَّ» نساء: 25 به صورت مجهول
قراءت شده است: هرگاه شوهردار شدند.
ح ص ی
[إحصاء: شمردن، ضبط کردن ]أحْصَی الشّیء: شمرد او را. خداوند فرموده است: «عَلِمَ اَنْ لَنْ تُحْصُوهُ» مزّمّل: 20؛ دانست که
حفظ اوقات شب و تعیین ساعات آن بر شما دشوار است.
ح ض ر
[حُضور: شهود و درآمدن ]خداوند فرموده است: «شِرْبٌ مُحْتَضَرٌ» قمر: 28 و این به معنای محضور است: اهل آن حاضر میشوند و دیگری با آنها حضور نمییابد. و نیز: «وَ اَعُوذُ بِکَ رَبِّ اَنْ یَحْضُرُونِ» مؤمنون: 98؛ از این که شیطان آسیبی به من برساند به تو پناه میبرم.
ح ض ض
[حَضّ: ترغیب و وادار کردن ]حَضَّهُ عَلَی القِتال: او را به جنگ برانگیخت. تحاضّ: برانگیختن. «وَلاَ تَحَآضُّونَ عَلی طَعَامِ
الْمِسْکینِ» فجر: 18 یعنی بر طعام دادن مسکین ترغیب نمیکنند.
ح ط ط
حِطَّه: بر وزن فِعْلَه مشتق از حَطّ الشّیءَ میباشد: آن را فرود آورد و انداخت. «وَقُولُوا
حِطَّةٌ» بقره: 58؛ گناهان ما را بریز. گفته شده
است: این واژهای بوده که به بنیاسرائیل دستور داده شده بود اگر آن را بگویند گناهانشان فروریخته میشود و لیکن آن را تبدیل کردند و گفتند: حِنْطَةٌ فی شعیرٍ (گندم در جو).
ح ط م
حَطْم: بریدن و در هم شکستن و انداختن قطعات شکسته بر روی هم که شکسته ریزهایی خشک خواهند بود. [«ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطَاماً»
زمر:21].
و «الْحُطَمَة» (همزه: 5) یکی از نامهای
جهنّم است، زیرا هرچه در آن انداخته میشود شکسته و خرد میگردد. و رَجُلٌ حُطَمه: شکمباره.
ح ظ ر
حَظْر: به معنای منع و ضدّ اباحه است، و محظور به معنای حرام است؛ [«وَ مَا کَانَ عَطَآءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً» اسراء: 20].
و حظار و حظیره: آغل است که برای شتر ساخته میشود تا از باد و سرما مصون بماند، و محتظِر به کسر کسی است که این آغل را میسازد و در آیه: «کَهَشیمِ الْمُحْتَظِرِ» قمر: 31 کسی که آن را با کسر قراءت کند آن را فاعل قرار داده و کسی که به آن فتحه دهد آن را مفعولٌ به دانسته است.
ح ظ ظ
حَظّ: بهره. [«مِثْلُ حَظِّ الاْ ُنْثَیَیْنِ» نساء:11].
ح ف د
حَفَدَة: تنها در یک جا در سوره نحل آیه 72 آمده، [«بَنینَ وَ حَفَدَةً»] و از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرموده است: حَفَدَه فرزندان دخترند و ما حَفَدَه پیامبر خداییم صلیاللهعلیهوآله(1).
ح ف ر
حُفْرَه: به ضمّ (گودال) مفرد حُفَر است. [«وَ کُنْتُمْ عَلی شَفَا حُفْرَةٍ» آل عمران: 103] خداوند فرموده است: «ءَاِنَّا لَمَرْدُودُونَ فِی الْحَافِرَةِ» نازعات: 10 در آغاز کار، گفته میشود: رَجَعَ عَلی حافِرَتِهِ: به راهی که از آن آمده بود بازگشت.
ح ف ظ
حفیظ: نگهبان. [«وَ مَآ اَ نَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظٍ» انعام: 104].
ح ف ف
[حَفّ: احاطه کردن] حَفُّوا حَوْلَهُ: به گرد او
1) نورالثقلین، 3/68 از تفسیر عیّاشی.
در آمدند. خداوند فرموده است: «وَ تَرَی الْمَلئِکَةَ حَآفّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» زمر: 75 و نیز: «وَ حَفَفْنَاهُمَا بَنَخْلٍ» کهف: 32.
ح ف و
[حَفاوَه: اصرار در اکرام] حَفِیَ به کسر،
حَفَاوَةً به فتح حاء: در بزرگداشت و نوازش و توّجه به کار او سعی بسیار کرد؛ و نیز حَفِیّ بر کسی اطلاق میشود که در پرسش از چیزی اصرار ورزد، مثال برای معنای اوّل آیه: «اِنَّهُ
کَانَ بی حَفِیّاً» مریم: 47.
و مثال برای معنای دوم: «کَاَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا» اعراف: 187 است: گویا در پرسش از آن اصرار ورزیدی تا آن را بدانی.
ح ق ب
أحقاب: جمع حُقُب با ضمّ اوّل و دوم به معنای دهر و روزگار دراز است [«لاَبِثینَ فیهَآ اَحْقَاباً» نبأ: 23]. امّا حُقْب به سکون قاف که درباره معنای آن گفتهاند هشتادسال یا بیشتر است جمع آن حِقاب است.
ح ق ف
احقاف: سرزمین قوم عاد. خداوند فرموده است: «وَ اذْکُرْ اَخَا عَادٍ اِذْ اَنْذَرَ قَوْمَهُ بِاص لاْ َحْقَافِ» أحقاف: 21 و گفته شده: احقاف جمع حِقْف است که به معنای شنزار کج است، مانند حِمْل و أحمال.
ح ق ق
حقّ ضدّ باطل است. گفته میشود: فلان چیز حقّ است یعنی ثابت و واجب و مطابق با واقع است [«لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی اَکْثَرِهِمْ» یس:7 ]و در قرآن به ولایت و امامت و حقّ آل محمّد و پیامبر و علی و قائم علیهمالسلام(1)تأویل شده؛
و در برخی آیات به ظهور ائمّه علیهمالسلام(2)و در بعضی اخبار به رجعت تأویل گردیده(3)و به طور خلاصه کلّیّه تأویلات آن به امامت ائمّه علیهمالسلام و دولت آنها بازگشت دارد. [امّا تأویل حقّ به ولایت: «وَلاَ یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ» توبه: 29؛ و امامت: «وَ تَوَاصَوْا بِاص لْحَقِّ» عصر: 3؛ و حق آل محمّد صلیاللهعلیهوآله: «وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ» یس: 70؛ و پیامبر و علی علیهالسلام: «وَ لَوِاتَّبَعَ الْحَقُّ اَهْوَآءَهُمْ» مؤمنون: 71 و قائم علیهالسلام: «حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ اَ نَّهُ
الْحَقُّ» فصّلت: 53 و ظهور الائمّه علیهمالسلام «حَتّی جَآءَ الْحَقُّ» توبه: 48 و رجعت: «یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِاص لْحَقِّ» ق: 42].
ح ک م
حُکْم: داوری، [«اِنَّ اللّهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ
الْعِبَادِ» مؤمن: 48]. و به معنای حکمت و دانش نیز میباشد، [«اَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَ الْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ» آل عمران: 79].
و حکیم: به معنای دانشمند و دارنده حکمت است و نیز به معنای امر متقن و مستحکم نیز آمده است [«اِنَّکَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» بقره: 129].
ح ل ف
حلاّف، [«وَ لاَ تُطِعْ کُلَّ حَلاَّفٍ مَهینٍ» قلم:10]. قمیّ میگوید: او خلیفه دوم است چه برای پیامبر خدا(ص) سوگند یاد کرد که نقض عهد نکند (1).
و حِلْف: به معنای عهد و پیمان میان مردم است. حَالَفَهُ یعنی با او هم پیمان شد.
ح ل ق
حَلْق: زدودن مو با تیغ است. [«وَلاَ تَحْلِقُوا رُءُوسَکُمْ» بقره: 196].
ح ل ل
[حِلّ: اباحه و حلول: فرود آمدن و واجب شدن ]«وَاَ نْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» بلد: 2؛ در
«مجمع» آمده که گفته شده: تو در این شهر مُحِلّ هستی، و این ضدّ مُحْرِم است به این معنا که برای تو رواست که هر کافری را دیدی بکشی؛ و این امر به هنگام فتح مکّه بود که آن حضرت دستور داشت با کافران بجنگد از اینرو خداوند او را مُحِلّ قرار داد تا کشتار برایش روا باشد. آن حضرت فرموده است: «برای هیچ کس پیش از من و برای هیچکس پس از من این امر حلال نشده و برای من هم جز در پارهای از روز حلال نشد. پایان آنچه شیخ ابو علی ذکر کرده است»(2)
10/493.
وَ حَلَّ العذابُ یَحِلُّ (به کسر) حَلالاً: واجب شد.و یَحُلُّ (به ضمّ) حُلُولاً: فرود آمد، و قول حقّ تعالی «فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبی» طه: 81؛ به هر دو صورت قراءت شده است. امّا قول خداوند: «اَوْ تَحُلُّ قَریباً مِنْ دَارِهِمْ» رعد:31؛ به ضمّ: فرود میآید. و نیز: «حتّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ» بقره: 196 و آن جایی است که شتر قربانی نحر میشود.
ح ل م
حِلْم به کسر: شکیبایی و عقل و جمع آن أحلام است. [«اَمْ تَاْمُرُهُمْ اَحْلاَمُهُمْ بِهذَا»طور: 32].
امّا حُلم به ضمّ و حُلُم با ضمّ اوّل و دوم به معنای رؤاست و جمع آن نیز أحلام است [«اَضْغَاثُ اَحْلاَمٍ» یوسف: 44].
ح ل ی
حَلْی: حَلْیُ المرأة اسم است برای آنچه زن از طلا و نقره خود را بدان آرایش میدهد، و جمع آن حُلِیّ است و گاهی حاء مکسور میشود. و آیه «مِنْ حُلِیِّهِمْ» اعراف: 148 به ضمّ حاء و کسر آن قراءت شده است، و حِلْیَةُ السَّیْفِ جمع آن حِلًی است مانند لِحیَه و لِحًی [«ابْتِغَآءَ حِلْیَةٍ اَوْ مَتَاعٍ» رعد: 17].
ح م أ
حَمأ مانند فَرَس و فَلْس: گِل سیاه دگرگون شده. [«مِنْ حَمَاٍ مَسْنُونٍ» حجر: 26].
ح م ر
حُمُر: جمع حمار (الاغ) است چنان که حَمِیر و حُمْر بر وزن قفل و حُمُرات و اَحْمِره نیز جمع آن است: [«کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُستَنْفِرَةٌ» مدثر:50].
ح م ل
ابن سکّیت(1)گفته است: حَمْل به فتح، چیزی است که در شکم یا بر بالای درخت است و حِمْل به کسر: چیزی است که بر پشت یا بر سر است، و حَمُولَه به فتح شتر بارکش و هر حیوان دیگری است که بار بر آن میکشند، مانند الاغ و جز آن چه بار بر آن باشد یا نباشد. [مثال حَمْل: «وَ تَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا» حج: 2 و حِمْل
«حِمْلُ بَعیرٍ» یوسف: 72، و حَمُولَه «وَ مِنَ الاَْ نْعَامِ حَمُولَةً» انعام: 142].
ح م م
حَمِیم: هرچند در قرآن به معنای خویشاوند دوست و حامی آمده به معنای آب جوشان جهنّم نیز به کار رفته [«لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمیمٍ»
انعام: 70].
و یَحْمُوْم: به معنای دود است. [«وَظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ» واقعه: 43].
ح م ی
[حمایت: منع] خداوند فرموده است: «وَلاَ حَامٍ» مائده: 103؛ حام: شتر نر است، در عرب رسم بود که اگر از نسل یک شتر نر ده شتر به وجود میآمد میگفتند این حیوان پشت خود را
1) جوهری در صحاح از او نقل کرده 4/1676 و پایان سخن ابن سکّیت «یا بر سر است» میباشد.
حمایت کرده و بر آن چیزی بار یا سوار نمیشد و از هیچ آب و گیاهی منع نمیگردید.
ح ن ث
حِنْث: گناه و شکستن سوگند است. [«الْحِنْثِ الْعَظیمِ» واقعه: 46].
ح ن ذ
[حَنْذ: پختن و بریان کردن ]«عِجْلٍ حَنیذٍ»
هود: 69؛ بریان. و گفته شده یعنی فربه.
ح ن ف
حَنَف: با حرکت اوّل و دوم به معنای استقامت است، و گفته شده: در اصل به معنای میل انگشت ابهام پاها به یکدیگر است، از اینرو، به میلکننده أحْنَف میگویند. و در هر دو صورت ملّت حَنِیفَه عبارت از طریقه مستقیمی است که به دین حقّ گرایش دارد.
و حَنِیفْ از دیدگاه عرب کسی است که بر دین ابراهیم علیهالسلام باشد، چه، او حنیف بوده است. به سنتهایی که ابراهیم علیهالسلام وضع کرده از قبیل ختان و مانند آن حنیفیّه گفته میشود. [«مِلَّةَ اِبْرهیمَ حَنیفًا» بقره: 135].
ح ن ک
[اِحْتِناک: قرار دادن طناب در دهان اسب است ]خداوند از ابلیس حکایت میکند که میگوید: «لاَ َحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ» اسراء: 62؛ فرّاء
گفته است: بر آنها چیره خواهم شد، و گفته شده: با گمراه کردنشان آنها را ریشه کن خواهم ساخت.
ح ن ن
حَنَان: رحمت و مهربانی، [«وَ حَنَاناً مِنْ لَدُنَّا» مریم: 13]. و با تشدید: دلنرم و مهربان.
حُنَیْن بر وزن لُجَیْن: درّهای است میان مکّه و طائف و در تذکیر و تأنیث یکسان است. و اگر بلد و محل مراد باشد مذکر و منصرف خواهد بود «وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ» توبه: 25 و اگر بلده و بقعه مراد باشد مؤّث و غیر منصرف خواهد بود.
ح و ب
حُوب به ضمّ: گناه، و به فتح مصدر است. حَابَ مانند قال: گناه کرد و حَوْبه به معنای گناه است. [«اِنَّهُ کَانَ حُوباً کَبیراً» نساء: 2].
ح و ذ
استحواذ: چیرگی. «اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِ الشَّیْطَانُ» مجادله: 19 بر او چیره شد. «اَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ» نساء: 141 آیا بر امور شما چیره نشدیم؟.
ح و ر
حواریّ: پاک و پاکیزه. گفته شده: آنها یاران برگزیده پیامبرانند که در تصدیق و یاری آنها خود را خالص کردند. از امام ابوالحسن
الرّضا علیهالسلام روایت شده که فرموده است: «آنها را بدان سبب حواریّون نامیدهاند که در نفس خویش(دارای) اخلاص بودند و دیگران را نیز با وعظ و تذکّر از پلیدیهای گناهان پاک و خالص میساختند»(1)و گفته شده: آنها را حواریّون گفتهاند زیرا آنها رختشوی بودند و لباسها را از چرک و پلیدی پاک و سپید میکردند، و این واژه را از حُوْر که به معنای سپیدی ناب است مشتق دانستهاند. و نیز گفتهاند: حواری به معنای یاور است، [«قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ اَنْصَارُ اللّهِ» آل عمران: 52].
وحُور: نام زنان اهل بهشت است. و مفرد آن حوراء میباشد و این به مناسبت شدّت سپیدی و سیاهی چشم اوست. [«کَذلِکَ وَ زَوَّجْنَاهُمْ بِحُورٍ عینٍ» دخان: 54].
ح و ز
حوز: به معنای گردآوری به هم پیوستن و از باب «قَال» است و گفتهاند: هر کس چیزی را به خود منضمّ سازد آن را حیازت کرده است. خداوند میفرماید: «اَوْ مُتَحَیِّزاً اِلی فِئَةٍ»
انفال:16 گفته شده است: مایل به گروهی از مسلمانان یا منضمّ به آنان شود.
ح و ش(2)
[حَاشَا: اداة استثنا است و برای خارج کردن مستثنی از حکم مستثنی منه بکار میرود]. «حَاشَ للّهِِ» یوسف: 31 برای تنزیه خداوند است، و گفته شده به معنای معاذ اللّه است: پناه بر خدا. و حاشاکَ از باب قیاس بر آن به منزِله آن است که بگویی حَاشَ لَکَ.
ح و ل
حَوْل: سال و نیز به معنای حیله و نیرنگ است. [«حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ» بقره: 233].
وحِوَل به کسر حاء و فتح واو به معنای تحوّل و دگرگونی است.
خداوند فرموده است: «یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» انفال: 24 گفتهاند: دلش را مالک میشود و آن را به هرگونه که بخواهد میگرداند، و نیز گفته شده: خداوند میان او و آنچه از آشکار و نهان او بر وی پنهان است حایل میشود و أقْرَبُ إلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ تحقّق مییابد.
ح و ی
[حَوَایه: گردآمدن و برهم پیوستن]. «الْحَوَایَا» انعام: 146؛ امعاء یا رودهها و آن
جمع حاویه است که به معنای رودههای درون شکم میباشد. و بَعِیرٌ أحْوَی مراد شتری است که سبزی آن با سیاهی و زردی آمیخته باشد. و قول خداوند: «فَجَعَلَهُ غُثَآءً اَحْوی» أعلی: 5 گفته شده عبارت از سیاهی است که شدّت نداشته باشد.
ح ی ث
حَیْثُ: ظرف مکان و به منزله حین است که ظرف زمان است [«وَ کُلاَ مِنْهَا رَغَداً حَیْثُ
شِئْتُمَا» بقره: 35].
ح ی د
[حَیْد: کنارهگیری کردن] حَاد عن الشَّیء
یَحیْدُ: روگردانید، کناره گرفت. و یحیدُ عَنْهُ: از او میگریزد. «مَا کُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ» ق: 19؛ نفرتداری و میگریزی.
ح ی ص
مَحیص:گریزگاه، پناهگاه. [«مَا لَنَا مِنْ مَحیصٍ» ابراهیم: 21].
[ح ی ف]
[حَیْف: ستم و بیداد «اَمْ یَخَافُونَ اَنْ یَحیفَ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ» نور: 50].
ح ی ق
حَیْق: در اصل به معنای فرود آمدن بلا و مکروه بر انسان سبب عمل زشت اوست. حَاقَ به: به او احاطه کرد و بر او لازم و واجب گردید. [«وَحَاقَ بِهِمْ» هود: 8].
ح ی ن
حِین: وقت، و بسا تاء بر آن وارد میکنند و میگویند: تَحِینُ به معنای حِین [«وَ حینَ الْبَاْسِ» بقره: 177]؛ و حِین نیز به معنای مدّت است مانند قول حقّ تعالی: «حینٌ مِنَ الدَّهْرِ»
دهر: 1.
از امام باقر علیهالسلام درباره آیه: «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَاَهُ بَعْدَ حینٍ» ص:88؛ روایت است یعنی هنگام خروج قائم علیهالسلام(1).
ح ی ی
حَیَات: ضدّ مرگ [«الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوةَ» ملک: 2].
و حَیَاء: دگرگونی و افسردگی است از بیم آن که مورد عیبجویی و نکوهش قرار گیرد. خداوند فرموده است: «وَیَسْتَحْیُونَ نِسآءَکُمْ» بقره: 49 و این از باب استفعال از مصدر حیات است: آنها را زنده باقی میگذاشتند.
1) نور الثقلین، 4/474 به نقل از روضه کافی.
خ ب أ
خَبء: چیز پنهان و ممکن است به معنای چیز مستور باشد، گفته میشود: اِخْتَبَأ: آن را پنهان کرد.[«یُخْرِجُ الْخَبْءَ» نمل: 25]
خ ب ت
إخبات: خشوع و فروتنی، مُخْبِت: فروتن و مطمئنّ به چیزی که دعوت به آن شده است. [«وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتینَ» حج: 34].
خ ب ث
خَبِیث: پست و نجس، ضدّ پاکیزه، شیطان نر. هروی گفته است (1): خُبْث به معنای کفر است؛ و گاهی مقصود از آن حرام است. [«وَلاَ
تَیَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ» بقره: 267].
خ ب ر
خبیر: دانای به چیزی، [«وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبیرٌ» بقره: 234].
و خُبْر بر وزن قُفل: علم به چیزی. [«مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» کهف: 68].
خ ب ط
خُباط به ضمّ: نوعی بیماری است شبیه دیوانگی و از این باب است «یَتَخَبَّطَهُ
الشَّیْطَانُ»بقره: 275؛ آن را تباه کرد.
خ ب ل
خَبال: تباهی، و اعمال و ابدان و عقول را شامل میشود. [«لاَ یَاْلُونَکُمْ خَبَالاً» آل عمران:118].
[خ ب و]
[خَبْو: خاموشی آتش و آن از باب «قال» است «کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعیراً» اسراء: 97].
1) مرآة الأنوار، 1/137 به نقل از هروی.
خ ت ر
ختّار: تبهکار و پیمان شکن. [«کُلُّ
خَتَّارٍ
کَفُورٍ» لقمان: 32].
خ ت م
خَتْم: پوشاندن چیزی و اطمینان به این که چیزی داخل آن نمیشود این مطلب را هروی گفته است(1)[«خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ» بقره: 7].
و خِتام: گِلی است که با آن مهر میکنند؛ و درباره قول خداوند: «خِتَامُهُ مِسْکٌ»
مطففین:26 گفتهاند: آخر آن به هنگامی که نوشنده دهانش را از آخرین جرعه آن برمیدارد بوی آن را همچون بوی مشک مییابد. و گفته شده: خِتامُهُ یعنی مزاج و طبیعت آن و نیز گفتهاند یعنی مزه آن.
و خاتَم چنان که در قاموس آمده است(2)مهری است که بر گل مذکور میزنند، و نیز به معنای زیور انگشتان است و گاهی هم با آن مهر میکنند. همچنین فرجام هرچیزی را خاتمه آن میگویند. و آخرین نفر قوم خاتم آن است [«وَ خَاتَمَ النَّبِیّینَ» احزاب: 40].
خ د د
اُخْدُود: شکافت طولانی در زمین. [«قُتِلَ
اَصْحَابُ الاُْخْدُودِ» بروج: 4].
خ د ع
خَدْع: مکر و نیرنگ و اظهار خلاف آنچه در دل است [«وَ اِنْ یُریدُوآ اَنْ یَخْدَعُوکَ» انفال:62]. و نسبت به خداوند به معنای مجازات بنده از سوی اوست. [«وَ هُوَ خَادِعُهُمْ» نساء: 142].
[خ د ن]
[خِدْن: جمع آن اخدان به معنای دوست و همراز است و به مذکّر و مؤنّث یکسان اطلاق میشود «وَلاَ مُتَّخِذَاتِ اَخْدَانٍ» نساء: 25 «وَلاَ مُتَّخِذی اَخْدَانٍ» مائده: 5].
[خ ر د ل]
[خردل: گیاهی است دارای دانههای بسیار ریز و به مفرد آن خَرْدَلَه گفته میشود «مِثْقَالَ
حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ» انبیاء: 47].
خ ر ص
خَرْص:ارزیابی و دروغ و هر سخنی که به حدس و گمان باشد.
قمی در تفسیرش «الْخَرَّاصُونَ»
ذاریات:10؛ را به کسانی تفسیر کرده است که دین را بدون علم و یقین به آرای خود ارزیابی و
بازشناسی میکنند (1).
خ ر ط م
خُرْطُوم: بینی، و آن گرامیترین قسمت
صورت است چنان که صورت گرامیترین جای بدن است؛ و مراد از خراطیم قوم بزرگان آنهاست. [«سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ» قلم: 16].
خ ر ق
[خَرْق: بریدن و چاک زدن ]خداوند فرموده است: «اِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الاْ َرْضَ» اسراء: 37؛
هرگز نمیتوانی به قعر زمین برسی گفته میشود: خَرْق عادت بدین معناست که انسان عملی بر خلاف عادت و معمول به جا آورد.
قول خداوند: «وَ خَرَقُوا لَهُ بَنینَ وَ بَنَاتٍ» انعام: 100 به دروغ برای خدا پسران و دخترانی تراشیدند: آنچه را سزاوار نبود گفتند و آنچه اصل و اساسی نداشت برای خدا جعل کردند.
خ ز ی
خِزْی و آنچه مشتمل بر آن است: به معنای رسوایی و خواری است. [«اِلاَّ خِزْیٌ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیَا» بقره: 85].
خ س أ
[خَسأ: خستگی و دورکردن ]خَسَأ الْبَصَرُ: چشم حیران ماند، «یَنْقَلِبْ اِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئا» ملک:4. و خاسِیء: دور و رانده شده. [«کُونُوا قِرَدَةً خَاسِٔنَ» بقره: 65].
خ س ر
خُسْر: زیان، همچنین است إخسار و خُسران. «کَرَّةٌ خَاسِرَةٌ» نازعات: 12 زیانبار.
خَسَّرَهُ تَخْسِیراً: او را نابود کرد [«فَمَا تَزیدُونَنی غَیْرَ تَخْسیرٍ» هود: 63]. و خَسار: نابودی و گمراهی و امثال اینهاست [«وَلاَ یَزیدُ الظَّالِمینَ اِلاَّ خَسَاراً» اسراء: 82].
خ س ف
خَسف: نقصان، خواری، و از میان رفتن روشنایی [«وَ خَسَفَ الْقَمَرُ» قیامه: 8 ]و فرورفتن در زمین است [«فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الاْ َرْضَ» قصص:81].
خ ش ب
خُشُب، به ضمّ اوّل و دوم جمع خَشَب: چوب. [«کَاَ نَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» منافقون: 4].
خ ش ع
خُشوع: فروتنی و اظهار خواری و آرامی. خضوع نیز به همین معناست [«وخَشَعَتِ
الاَْصْوَاتُ لِلرَّحْمنِ» طه: 108].
1) تفسیر قمی، 2/329.
خ ص ص
خَصَاصَه: بینوایی و نیازمندی [«وَ لَوْکَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» حشر: 9].
خ ص ف
[خَصْف: چسبانیدن و دوختن ]خداوند فرموده است: «و طَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِنْ
وَرَقِ الْجَنَّةِ» اعراف: 22؛ برگها را به هم
میچسباندند تا عورت خود را با آن بپوشانند. و خَصْف اصلاً به معنای وصله زدن و چسباندن چیزی به چیز دیگر است، و از این باب است خَصَفْتُ نَعْلِی(1): کفش خود را وصله کردم.
خ ص م
خَصْم: دشمن، «یَخِصِّمُونَ» یس: 49؛ در قراءت تشدید، اصل آن یَخْتَصِمُونَ بوده است؛ و قول خداوند: «وَ هُوَ اَ لَدُّ الْخِصَامِ»
بقره:204؛ خلیل گفته است: خصام در این جا مصدر است(2). و ابو حاتم گفته جمع خصم است(3).
خ ض د
مَخْضُود و خَضِید: بیخار، خَضَدَ الشَّجَرَ: خار درخت را برید. [«فی سِدْرٍ مَخْضُودٍ»
واقعه: 28].
خ ض ر
خُضْرَه: رنگ سبز و بسا سیاه را سبز مینامند چنان که درباره قول خداوند: «مُدْهَآمَّتَانِ» الرحمن: 64 یعنی دو بهشت سرسبز که بر اثر کثرت آبیاری سبزی آنها سیاه مینماید. و نیز درباره آیه «فَاَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً» انعام: 99 اخفش گفته است (4): مراد سبزه است.
خ ط أ(5)
[خَطَأ: ضدّ صواب] و قول خداوند: «خِطْٔا کَبیراً» اسراء: 31 به معنای گناه بزرگ است.
خ ط ف
خَطْف: ربودن چیزی و برگرفتن آن با شتاب است [«اِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ» صافّات: 10].
[خ ط و]
خُطْوَه به ضمّ: میان دو گام و جمع آن خُطُوات است [«وَلاَ تَتَّبِعُوا
خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ»بقره: 168].
خ ف ت
خُفُوت: آرامش و سکون. تَخَافُت: سخن را آهسته گفتن. [«وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا» اسراء: 110].
خ ف ض
خافِضَه و آنچه مشتمل بر واژه خَفْض است: ضدّ رَفَعَ است [«خَافِضَةٌ رَافِعَةٌ» واقعه: 3].
خ ف ی
[خَفْی: پنهان و آشکار] خَفَاهُ از باب رمی یرمِی: پوشانید آن را و نیز به معنای آشکار کردن است، زیرا این واژه از اضداد است. خداوند فرموده است: «اِنَّ السَّاعَةَ اتِیَةٌ اَکَادُ اُخْفیهَا» طه: 15 گفته شده است: خفاء یا پوشیدگی آن را برطرف میکنم، و این واژه نظیر قول آنهاست که میگویند: أشْکَیْتُهُ: آنچه را که مایه شکایت اوست از او زایل کردم. «وَ مُسْتَخْفٍ بِاص لَّیْلِ»
رعد: 10؛ بدان پوشیده شده است.
خ ل د
خُلْد: جاودانگی [«ذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ»
یونس: 52].
أخْلَدَ إلی فلانٍ: به او میل و اعتماد کرد. [«اَخْلَدَ اِلَی الاَْرْضِ» اعراف: 176].
خ ل ص
خالص:ناب و زلالی است که آلوده به هیچ کدورتی نباشد [«اَلاَ للّهِِ الدّینُ الْخَالِصُ» زمر:3]. خَلَصَ: رهایی و سلامت و نجات یافت [«خَلَصُوا نَجِیًّا» یوسف: 80].
مُخْلَص به فتح لام: برگزیده [«اِنَّهُ کَانَ مُخْلَصاً» مریم: 51]. خَلَّصَهُ: آن را خالص گردانید، او را رهایی داد. استَخْلَصَهُ لنفسه: آن را به خود اختصاص داد و ویژه خود گردانید بیآن که در آن کسی با او مشارکت داشته باشد [«اَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسی» یوسف: 54].
خ ل ف
خِلْفَه: از پی هم در آمدن شب و روز است. خداوند فرموده است: «جَعَلَ الَّیْلَ وَ النَّهَارَ خِلْفَةً» فرقان: 62: یکی را جانشین دیگری قرار داد، چه، اگر یکی از آن دو بر جای خود بماند نظام عالمِ وجود، مختلّ و از هم گسیخته میشود، و شب و روز رحمت نخواهد بود «لِمَنْ اَرَادَ اَنْ یَذَّکَّرَ» فرقان: 62.
و قول خداوند: «رَضُوا بِاَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ» توبه: 87 یعنی با زنان.
خ ل ق
خَلْق: سنجیدن و آفریدن [«خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی
الاَْرْضِ جَمیعاً» بقره: 29].
خلاق به فتح: بهره و نصیب فراوان [«مَا لَهُ فِی الاْخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ» بقره: 102].
خُلُق به ضمّ اوّل و دوم: طبیعت و سرشت و عادت [«وَ اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ» قلم: 4].
اخْتَلَقَهُ و تَخَلّقَهُ: به او تهمت زد [«اِنْ هذَا اِلاَّ اخْتِلاَقٌ» ص:7]. گفته میشود: «خُلُقُ الاَْوَّلینَ» شعراء: 137 تقلب و دروغگویی آنها.
خ ل ل
خُلّه به ضمّ: دوستی و محبّت [«لاَ بَیْعٌ فیهِ وَ لاَخُلَّةٌ» بقره: 254].
خَلَلْ: شکاف میان دو چیز و جمع آن خِلال مانند جِبال است [«فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ
خِلاَلِهِ» نور: 43].
خ ل و
[خُلُوّ و خَلا: تنهایی، گذشتن، تهیشدن]، خلا الَیْه: در خلوت با او اجتماع کرد. خداوند فرموده است: «و اِذَا خَلَوْا اِلی شَیَاطینِهِمْ» بقره:14. گفتهاند: إلی به معنای مَعَ است مانند: «مَنْ اَنْصَاری اِلَی اللّهِ» آل عمران:52 و صفّ:14.
و قول خداوند: «وَ اِنْ مِنْ اُمَّةٍ اِلاَّ خَلاَ فیهَا نَذیرٌ» فاطر: 24 یعنی گذشته است.
خ م د
خُمُوْدُ النّارِ: فرونشستن زبانه آتش. خَمدَ المریضُ: بیمار از هوش رفت. و مراد از خامدین مردگانند.] «فَاِذَا هُمْ خَامِدُونَ»
یس:29].
خ م ر
خُمُر به ضمّ اوّل و دوم: جمع خِمار است که به معنای پوشش است. «وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ»
نور: 31؛ مقنعههای آنها، و مقنعه خمار نامیده شده، زیرا سر به وسیله آن پوشیده میشود. و شراب را خَمْر نامیدهاند برای آن که به حال خود گذاشته میشود تا تخمیر گردد، و تخمیر آن زمانی است که بوی آن دگرگون شود؛ و گفتهاند: بدین سبب این نام را بدان دادهاند که عقل را میپوشاند؛ [«یَسْٔلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ» بقره: 219].
خ م س
خُمُس به ضمّ اوّل و دوم و در یکی از لغات با سکون دوم: اسم است برای حقّی که در مال واجب میشود و بنی هاشم استحقاق آن را دارند] «فَاَنَّ للّهِِ خُمُسَهُ» انفال: 41].
خ م ص
مَخْمَصَه: گرسنگی، و آن مصدر است مانند
مَغْضَبَه. گفته میشود: خَمَصَ: گرسنه شد [«فَمَنِ اضْطُرَّ فی مَخْمَصَةٍ» مائده: 3].
خ م ط
خَمْط در سوره سبأ(آیه 16) مراد از آن: میوه
درخت خَمْط است. گفتهاند: خَمْط عبارت از تلخ از هر چیزی است و بر هر گیاهی که مزه تلخی داشته باشد اطلاق میشود. قمی آن را به خار مغیلان(1)تفسیر کرده و ابوعبیده گفته است: هر درخت خاردار است(2). جوهری گفته است: نوعی از درخت اراک است که میوه خوردنی دارد و آیه: «ذَوَاتَیْ اُکُلِ خَمْطٍ» به صورت اضافه
قراءت شده است(3)
خ ن س
[خُنُوس: تأخیر و غیبت ]خَنَسَ عَنْهُ: تأخیر کرد. و خَنّاس به معنای شیطان است چه هرگاه نام خدا برده شود دور و پنهان میگردد. [«مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ» ناس: 4].
و خُنّس: به همه ستارگان گفته میشود به سبب آن که به هنگام غروب آفتاب دور و یا بدان سبب که در روز پنهان میشوند. درباره قول خداوند: «فَلاَ اُقْسِمُ بِاص لْخُنَّسِ» تکویر: 15 گفتهاند: مراد ستارگان سیّار به جز خورشید و ماه است چنان که در خبر نیز(4)آمده است و فرّاء(5)نیز همین را گفته و افزوده است که اطلاق این نام به ستارگان برای آن است که در گردش خود مانند آهو در قرارگاهش پنهان میشوند.
خ ن ق
[خَنْق: فشار دادن گلوی حیوان تا مردن] «الْمُنْخَنِقَةُ» مائده: 3؛ گوسفندی است که خفهاش کردن و مرده و ذبح شرعی نشده است.
خ و ر
خُوار با ضمّ اوّل از باب خَار الثّور یخور خُواراً: گاو فریاد کرد [«لَهُ خُوَارٌ» طه: 88].
خ و ض
خَوْض: معنای اصلی آن پا نهادن در آبی است که گِل آلود باشد سپس بیشتر در ورود به هرچیزی که مایه آزار و آلودگی شود به کار گرفته شده است[«وَکُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَآئِضینَ» مدثر: 45].
خ و ف
خِیفَه: ترس، و تَخَوَّفَهُ: تَنَقَّصَهُ. خداوند او را
به نقصان نعمت گرفتار ساخت؛ و گفتهاند: از این باب است آیه «اَوْ یَاْخُذَهُمْ عَلی تَخَوُّفٍ» نحل:47.
خ و ل
[تخوّل: بخشیدن چیزی] خَوّله اللّهُ الشَّیءَ: خداوند او را مالک آن چیز گردانید [«وَتَرَکْتُمْ
مَاخَوَّلْنَاکُمْ وَرَآءَ ظُهُورِکُمْ» انعام: 94].
خ و ی
[خَوَاء: تنهایی و ویرانی و نابودشدن] خَوَتِ الدارُ: خانه ویران شد. ارض خاوِیَه: خالی از اهل آن. خداوند فرموده است: «فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةٌ» نمل: 52؛ خالی، و گفتهاند: یعنی ساقط و فروریخته، همان گونه فرموده است: «فَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِهَا» بقره: 259؛
فرو ریخته بر سقفهای آنها.
خ ی ب
خَیْبَه: محرومیّت و زیان. [«وَخَابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنیدٍ» ابراهیم: 15]
خ ی ر
خَیْر: ضدّ شرّ است، و در قول خداوند: «اِنْ
تَرَکَ خَیْراً» بقره: 180 به معنای مال است؛ و در آیه: «وَ اُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْرَاتُ» توبه: 88 جمع
خیرَه است که بهترین هر چیزی است.
خ ی ط
خَیْط: نخ و خِیاط و مِخْیَط به معنای سوزن است، [«حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیَاطِ» اعراف: 40]. و «الْخَیْطِ الاَْسْوَدِ» بقره: 187 یعنی: فجر کاذب، و گفتهاند: عبارت از سیاهی شب است و «الْخَیْطُ الاَْبْیَضُ» بقره: 187 فجر صادق است که افق را فرا میگیرد.
خ ی ل
خَیْل: رمه اسب و مفرد ندارد؛ و گاهی بر اسبسواران سپاهی و نیز مجازاً بر یاران نیرومند اطلاق میشود.
و قول خداوند: «وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ
وَرَجِلِکَ» اسراء: 64؛ به سواران و پیادگان خودت.
و خُیَلاء به ضمّ و کسر به معنای کبر و خودپسندی است. «مُخْتَالٍ فَخُورٍ» لقمان: 18؛ متکبّر و فخرکننده بر خویشاوندان و یارانش.
د أ ب
دَأب: در اصل به معنای شیوهای است که عادت آدمی است و بدان ادامه میدهد. [«کَدَاْبِ الِ فِرْعَوْنَ» آل عمران: 11].
د ب ب
دابّه: اخبار بسیاری وارد است که مراد از دابّه در قول خداوند: «اَخْرَجْنَا لَهُمْ دَآ بَّةً مِنَ الاَْرْضِ تُکَلِّمُهُمْ» نمل: 82؛ امیرمؤمنان علیهالسلاماست(1)و قول خداوند: «اِنَّ شَرَّ الدَّوَآبِّ» انفال: 22 و 55؛ به بنیامیّه و دشمنان ائمّه علیهمالسلام تأویل شده است(2).
د ب ر
أَدْبار: به فتح همزه جمع دُبُرْ به معنای پشتسراست [ «یُوَلُّوکُمُ الاَْدْبَارَ» آل عمران:111 ]و به کسر مصدر أدْبَرَ: پیچید و پشت کرد برای رفتن و کنایه از نپذیرفتن گفتار و ترک رو آوردن به آن است [«تَدْعُوا مَنْ اَدْبَرَ وَ تَوَلّی»معارج: 17].
دَبَرَ النّهار: روز رفت، و از باب دخل است و أدْبَرَ مانند دَبَرَ است. خداوند فرموده است: «وَالَّیْلِ اِذْ اَدْبَرَ» مدثر: 33، و دَبَرَ نیز قراءت شده است(3): روز را دنبال کرد. و «دَابِرَ هؤُلاَءِ مَقْطُوعٌ» حجر: 66 به معنای آخر آنهاست، یعنی تا آخرین نفر ریشه کن میشوند.
د ث ر
[تدثّر: جامه به خود پیچیدن]. مُدَّثِّر: جامه
بر خود پیچیده و مراد کسی است که لباس رویین خود را که دثار گفته میشود بر خود
پیچانیده است، لباس زیر را که مماس با بدن است شعار میگویند.
د ح ر
دَحْر: راندن و دور کردن. [«قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُوماً مَدْحُوراً» اعراف: 18].
د ح ض
إدحاض: لغزاندن. «فَکَانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ»
صافّات: 141؛ از کسانی بود که قرعه به نام او اصابت کرد و مغلوب شد. دَحَضَتْ حُجَّتُه: دلیلش باطل شد. «لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ»
کهف:56؛ تا به وسیله آن حقّ را زایل و برطرف کنند.
د ح و
[دَحْو: گستردن]، دَحَی الشَّیْءَ: آن چیز را گسترد. خداوند فرموده است: «وَالاَْرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحیهَا» نازعات: 30.
د خ ر
[دُخُور: خواری]، «دَاخِرُونَ» نحل: 48؛ خُردها و خوارها.
د خ ل
مُدْخَل در قرآن به معنای دخول و محلّ آن آمده است [«اَدْخِلْنی مُدْخَلَ صِدْقٍ»
اسراء:80]. و قول خداوند: «وَلاَ تَتَّخِذُوا اَیْمَانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ» نحل: 94؛ یعنی: سوگندهای خود را وسیله مکر و فریب میان خود قرار ندهید.
د ر أ
دَرْء: دفع کردن، «فَاص دَّارَءْتُمْ» بقره: 72؛ یکدیگر را دفع کردید.
د ر ر
دُرَّه: مروارید. الکوکبُ الدُرِّی: ستاره درخشان و به سبب سپیدی آن به درّ یعنی مروارید نسبت داده شده است [«کَاَ نَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ» نور: 35].
د ر س
إدریس: همان پیامبر مشهور پس از شیثبن آدم است که به سبب کثرت تلاوت کتاب خدا ادریس نامیده شده است و نام او اَخْنوخ است با دو خاء نقطهدار بر وزن مفعول، و او نخستین کسی است که به نوشتن با قلم و خواندن کتاب پرداخت.
د ر ک
[ادراک: پیوستن] تَدارَکَ القُوم به معنای تَلاحَقُوا است: آخرینشان به اوّلین آنها پیوست،
و از این باب است قول خداوند که فرموده است: «حَتّی اِذَا ادَّارَکُوا فیهَا جَمیعاً» اعراف: 38؛ و در اصل تدارکوا بوده که ادغام شده است.
دَرَک با حرکت اوّل و دوم و گاهی هم ساکن
میشود به معنای نتیجه و پیامد است. دَرَکات النّار یعنی منازل اهل جهنّم. مراتب دوزخ درکات، و به مراتب بهشت درجات گفته میشود. و دَرَک طبقه زیرین دوزخ است [«اِنَّ
الْمُنَافِقینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسْفَلِ مِنَ النَّارِ»
نساء:145].
د ر ی
[دِرایه: دانش] دَرَاهُ و دَرَی بِه: آن را دانست [«وَمَآ اَدْری مَا یُفْعَلُ بی وَ لاَ بِکُمْ» احقاف:9]؛ أدْرَاْهُ: او را آگاه کرد. و جمله: «وَلاَ اَدْریکُمْ بِهِ»(1)یونس:16؛ «ولا أدْرَأکُمْ بِه» نیز قراءت شده است.
د س ر
دِسار، به کسر: مفرد دُسُر است و آن عبارت از ریسمانی است که تختههای کشتی را با آن میبندند، و یا به معنای میخها است [«وَحَمَلْنَاهُ عَلی ذَاتِ اَلْوَاحٍ وَ دُسُرٍ» قمر: 13].
د س س
دَسّ: پنهان کردن. گفته میشود: دَسَّ الشّیءَ فی التّراب: آن چیز را در خاک پنهان کرد [«اَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ» نحل: 59]. «دَسّیهَا»
شمس: 10. آن را مخفی کرد، و اصل آن دسَّسَهَا بوده که یکی از دو سین به یاء بدل شده است.
د س و
[دَسَوَ تَدْسِیَه: پوشانیدن]، «دَسّیهَا»
شمس: 10؛ آن را پنهان کرد.
د ع ع
دَعّ بر وزن رَدّ: به معنای دفع است [«یَدُعُّ
الْیَتیمَ»ماعون: 2].
د ف أ
دِفْء: فوایدی که از شتر و شیر آن به دست میآید. خداوند فرموده است: «لَکُمْ فیهَا دِفْءٌ» نحل: 5.
د ف ق
[دَفْقُ: ریختن آب به شدت]، دفقَ الماء: آب را ریخت. و «مَآءٍ دَافِقٍ» طارق: 6 به معنای مدفوق ریخته شده، مانند سِرٍّ کاتِمٍ (راز پوشیده) که به معنای مکتوم است.
1) سوره یونس آیه 16. در مختارالصّحاح آمده است: أدْرَأهُ یعنی: آگاه کرد او را و نیز وَلاَأدْراکُمْ به قراءت شده است و بهتر ترک همزه است.
د ک ک(1)
دَکّ: کوبیدن. و قَدْ دَکَّهُ یعنی: زد و شکست آن را به طوری که آن را مساوی زمین کرد. و آن از باب رَدَّ است [«کَلاَّ اِذَا دُکَّتِ الاَْرْضُ دَکّاً
دَکّاً» فجر: 21].
د ل ک
دُلُوک الشّمس یعنی: زوال خورشید و میل آن از دایره نصف النّهار. گفته شده: بدین سبب دلوک شمس گفتهاند که هنگامی که برای شناخت ظهر به خورشید نظر میکنند چشمهایشان را با دستهایشان میمالند. و نسبت دلوک به خورشید به سبب اندک آمیختگی آن در چشمان است [«اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» اسراء: 78].
د ل و
دَلْو: ظرفی است که با آن آب را از چاه میکشند. «فَاَدْلی دَلْوَهُ» یوسف: 19 دلو را سرازیر چاه کرد؛ و قول خداوند «ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی» نجم: 8 گفته شده است: تَدَلّلَ (ناز کرد) مانند: «ثُمَّ ذَهَبَ اِلی اَهْلِهِ یَتَمَطّی» قیامة: 33؛
در حالی که میخرامد و به خود مینازد.
أدْلی بِحُجَّتِهِ: به آن استدلال کرد. و أدْلَی بمَالِهِ إلی الحاکم: آن را به حاکم داد. و از این باب است قول خداوند «وَتُدْلُوا بِهَا اِلَی الْحُکَّامِ» بقره: 188؛ رشوه.
وقول خداوند: «فَدَلّیهُمَا بِغُرُورٍ»
اعراف:22 گفته شده: آنها را به گناه نزدیک کرد، و نیز گفتهاند: آنها را به طمع انداخت. ازهری(2)گفته است: در اصل این تعبیر در مورد تشنهای است که دلوش را سرازیر چاه میکند لیکن آب نمییابد، به چنین کسی مُدِلاًّ بِغُرُورٍ گفته میشود، و در این جا تَدْلِیَه (روانه کردن) در محلّ فریفتن به چیزی که سودی ندارد قرار گرفته است. و گفته شده: آنها را به خوردن دلیر کرد، و در این صورت از باب دَلَّ و دَالّه خواهد بود که به معنای دلیری و گستاخی است؛ و معانی دیگری نیز برای آن ذکر کردهاند.
د م د م
[دَمْدَمَه: نابود کردن و از ریشه برکندن است]. دَمْدَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ. خداوند آنها را نابود کرد [«فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ» شمس: 14].
د م ر
دَمار: نابودی. دَمَّرَهُ اللّهُ تَدْمِیراً، و دَمَّرَ عَلَیْه: او
را هلاک کرد[«دَمَّرَ اللّهُ عَلَیْهِمْ» محمّد: 10].
د م غ
[دمغ: شکستن سر تا به مغز برسد]. خداوند فرموده است: «فَیَدْمَغُهُ» انبیاء: 18؛ آن را بشکند، و در اصل به معنای ضربه مغزی است. که مَثَل شده است. دامِغ: نابودکننده.
د ن و
[دُنُوّ: نزدیکی]، دَنَا مِنْهُ: نزدیک شد، و دنیا
به سبب نزدیکی آن بدین نام نامیده شده است [«قُطُوفُهَا دَانِیَةٌ» حاقه: 23].
أدْنی از دَنِیء مشتقّ است که به معنای پست و فرومایه است و مهموز میباشد(1). [«هُوَ اَدْنی» بقره: 61].
د ه ق
[دهاق: پر] «وَکَاْسا دِهَاقا» نبأ: 34.
د ه م
[دُهْمَه: سیاهی]، «مُدْهَآمَّتَانِ» الرحمن: 64 آن دو از شدّت سبزی سیاه بهنظر میآیند.
د ه ن
دِهان: چرم سرخ. گفته شده: از این باب است: «وَرْدَةً کَاص لدِّهَانِ» الرحمن: 37 خداوند فرموده است: «فَیُدْهِنُونَ» قلم: 9 و این واژه از
مداهنه است که در اصل به معنای فریبکاری و سهلانگاری است؛ و قول خداوند: «تَنْبُتُ
بِاص لدُّهْنِ» مؤمنون: 20 گفته شده: میروید و با آن روغن است.
د ه ی
داهیه: امر بسیار مهمّ. «اَدْهی وَ اَمَرُّ»
قمر:46 بسیار سختتر و زشتتر.
د و ر
دار: از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرموده است: مراد از دار در آیه: «تِلْکَ الدَّارُ الاْخِرَةُ»
قصص:83 ما هستیم.
وقول خداوند: «اَنْ تُصیبَنَا دَآئِرَةٌ»
مائده:52؛ حوادث روزگار و اینها رویدادهایی است که در گردشند، گاهی خوب و زمانی بدند و انسان را احاطه میکنند.
دائره مفرد دوایر است و به معنای هزیمت و فرار نیز میآید. خداوند فرموده است: «عَلَیْهِمْ
دَآئِرَةُ السَّوْءِ» توبه: 98.
د و ل
دُوْلَه به ضمّ در مال است، گفته میشود:
1) ادنی اسم تفضیل است از (دنیّ) به معنای ناتوان و پست اما اسم تفضیل (دنیء) (ادنأ) است که به معنای فرومایه و ذلیل است و میان آن دو اشتقاق کبیر است.
«صَارَ الفَیءُ دُولَةً بَیْنَهُمْ»: آن را دست به دست میگردانند. یک بار برای آن و بار دیگر برای این است، و جمع آن دُوَلات و دُوَل است.
ابی عبیده گفته است: دُوله به ضمّ نام چیزی
است که عیناً دست به دست میشود، و دَوْلَه به فتح: عمل و کار است(1). و برخی گفتهاند: آنها دو واژهاند به یک معنا. از ابی عمرو بن علاء نقل شده که دُولَه به ضمّ: در مال است و به فتح: در جنگ(2)و عیسیبن عمر گفته است هر دو واژه
به طور برابر در مال و جنگ به کار برده میشود(3). یونس گفته است: به خدا سوگند من
تفاوت میان آنها را نمیدانم(4). [خداوند فرموده است:«وَ تِلْکَ الاَْ یَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ»آل عمران: 140. و نیز: «کَیْ لاَ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الاَْغْنِیَآءِ مِنْکُمْ» حشر: 7].
د ی ن
دَیْن به فتح: وام مدّتدار و آنچه انسان به ادای آن ملزم است. و به کسر به معنای کیفر و طریقه و آیین است. [مثال اوّل: «اِذَا تَدَایَنْتُمْ بِدَیْنٍ» بقره: 282. و دوم: «لاَ اِکْرَاهَ فِی الدّینِ»
بقره: 256].
[ذ أ م]
[ذأم: بدگویی و طرد کردن «قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُوما مَدْحُورا» اعراف: 18].
ذ ب ح
ذِبْح به کسر: به معنای حیوانی است که سرش را میبرند. خداوند فرموده است: «وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ» صافّات: 107.
[ذب ذب]
[ذبذبة: اضطراب و سرگردانی «مُذَبْذَبینَ
بَیْنَ ذلِکَ» نساء: 143].
[ذ خ ر]
[ادّخار: آماده کردن چیزی برای وقت احتیاج «وَ مَا تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ» آل عمران: 49
یعنی آنچه پنهان میکنید، و اصل آن «تَذْتَخِرون» بوده ذال و تاء ادّغام و مشدّد شده است].
ذ ر أ
[ذَرْءَ: آفریدن و افزودن ]ذَرَأهُ: او را آفرید وکثرت داد،[«وَجَعَلُوا للّهِِ مِمَّا ذَرَاَ» انعام: 136] و از این باب است ذُرِّیَّه: که نام برای همه نسل انسان است.
ذ ر و
[ذَرْو: بر باد دادن و پراکندن] «تَذْرُوهُ
الرِّیَاحُ» کهف: 45؛ باد آن را پخش و پراکنده کرد، و آن از باب: ذَرَتِ الرِّیحُ التُّرَابَ میباشد: باد خاک را به هر سو پراکند. و قول خداوند: «وَالذَّارِیَاتِ ذَرْواً» ذاریات: 1؛ گفتهاند: مراد بادهاست، و از امیر مؤمنان علیهالسلامروایت شده مقصود ابرهاست(1).
1) در تفسسیر نورالثقلین 5/120، آمده است: از امیرمؤمنان علیهالسلام از آیة: «الذَّارِیَاتِ ذَرْواً»پرسیدند، فرمود: مراد بادهاست. و از «الْحَامِلاَتِ» پرسش کردند فرمود: ابرهاست.
ذ ق ن
أذقَان: جمع قِلّه ذَقَن است که به معنای زنخ
است [«یَخِرُّونَ لِلاَْذْقَانِ سُجَّداً» اسراء: 107].
ذ ک ر
ذُکُور: ضدّ اناث [«وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَاص لاُْنْثی»
آل عمران: 36]. ذِکْر: آوازه و ستایش «وَ الْقُرْ انِ ذِی الذِّکْرِ» ص:1؛ با شرافت. «وَادَّکَرَ بَعْدَ اُمَّةٍ» یوسف: 45؛ پس از فراموشی به یاد آورد، و در اصل «اِذْتَکَرَ» بوده که ادغام شده است.
ذ ک و
تذْکِیَه: ذبح، سربریدن. «اِلاَّ مَا ذَکَّیْتُمْ»
مائده: 3؛ ذبح آن را به طور کامل یافتید، و ذبح کامل قطع اوداج اربعه است.
ذ ل ل
ذَلُول: رام، یعنی نسبت به آنچه دستور داده میشود فرمانبردار است [«اِنَّهَا بَقَرَةٌ لاَ ذَلُولٌ»
بقره: 71].
ذ م م
ذِمَّه: عهد و پیمان است [«لاَ یَرْقُبُوا فیکُمْ اِلاًّ وَ لاَ ذِمَّةً» توبه: 8].
ذ ن ب
ذَ نُوبْ به فتح ذال: بهره، و در اصل به معنای دلو بزرگ است لیکن زمانی گفته میشود: لَها ذَ نُوبٌ (او را دلوی است) که در آن آب باشد، چه با این دلو بزرگ آب میکشیدند و به هر نفر قسمتی از آن را میدادند از اینرو آن را به معنای بهره و نصیب به کار بردهاند. [«فَاِنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ذَ نُوبا مِثْلَ ذَ نُوبِ اَصْحَابِهِمْ»
ذاریات:59].
ذ و د
[ذَوْد: دفع و دور کردن] ذَادَهُ عَنْ کَذَا یَذُودُهُ ذِیَاداً، به معنای راندن و دور کردن است [«وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَاَتَیْنِ تَذُودَانِ»
قصص:23].
ذ ه ل
[ذُهُول: فراموشی و غفلت] ذَهَلَ عَنِ الشَیْءِ: آن چیز را فراموش و از آن غفلت کرد؛ و آن از باب قَطَعَ است[«تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّآ
اَرْضَعَتْ» حج: 2].
ذ ی ع
[ذُیُوْع: انتشار]، ذَاعَ الخَبُر: خبر منتشر شد، خداوند فرموده است: «اَذَاعُوا بِهِ» نساء: 83؛ آن را افشاء کردند.
ر أ ف
رأفت به معنای بیشترین مهربانی و رحمت است. [«وَلاَ تَاْخُذْکُمْ بِهِمَا رَاْفَةٌ فی دینِ اللّهِ»
نور: 2].
ر أ ی
رُؤت: نظرکردن به چشم [«رَ ا کَوْکَباً»
انعام: 76]. و به قلب [«مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَ ای» نجم: 11]. و نیز به معنای رأی و اعتقاد است. [«اَرَاَیْتَ اِنْ کَانَ عَلَی الْهُدی» علق:11]. وأرَیتُهُ ذلِکَ الأمرَ: آن را به او شناساندم تا آن را به چشم و یا دلش دید. [«فَاَریهُ الاْیَةَ الْکُبْری» نازعات: 20؛ «مَآ اُریکُمْ اِلاَّ مَآ اَری» مؤمن: 29]. و ترَاءی له: بر او آشکار شد، و رای فی منامه رُؤیَا بر وزن فُعْلی بدون تنوین است. [«وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤیَا الَّتی
اَرَیْنَاکَ اِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ» اسراء: 60].
ر ب ب
رَبّ: مالک، و آن نامی از نامهای خداوند است و در غیر او جز به صورت اضافه به کاربرده نمیشود؛ و در جاهلیّت پادشاه را ربّ میگفتند [«اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمینَ» فاتحه:1، «فَیَسْقی رَبَّهُ خَمْراً» یوسف: 41]. رِبِّی و رَبّانِیِّین نیز از همین باب است.
رِبِّی به کسر راء مفرد رِبّیِّین است و آنها داناترین مردمند. برخی مفسران گفتهاند(1): در آیه «قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ» آل عمران: 146 مراد از جمعیتها و دستههاست. و گفته شده: منسوب به رِبَّه است که به معنای جماعت است؛ یا آن که منسوب به رَبّ است مانند ربّانی و آن به معنای عارف خداپرست است. گفته شده: آیه «کُونُوا
1) تفسیر ابوالفتوح رازی، 3/210.
رَبَّانِیِّینَ» آل عمران: 79؛ به همین معناست.
ر ب ص
تَرَبُّص:درنگ و انتظار و در کمین بودن.
[«فَتَرَبَّصُوآ اِنَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ» توبه: 52].
ر ب ط
رِباط: در اصل به معنای وادار کردن نفس بر جهاد با دشمن است، از این رو رِباط و مرابطه به این معناست که دو طرف مخاصمه اسبان خود را در مرز یکدیگر ببندند و هر طرف آماده جنگ با طرف دیگر شود. [«وَمِنْ رِبَاطِ الْخَیْلِ»
انفال: 60، «صَابِرُوا وَرَابِطُوا» آل عمران:200]. و رَبَطَ عَلَی قَلْبِهِ: دل او را محکم و تقویت کرد. [«وَرَبَطْنَا عَلی قُلُوبِهِمْ»
کهف:14].
ر ب و
رِبا در اصل به معنای زیادتی است رَبَا المال یعنی: مال فزونی یافت. و از این باب است رَبْوَه که به معنای زمین بلند یا تپّه است. خداوند فرموده است: «هِیَ اَرْبی مِنْ اُمَّةٍ» نحل: 92 یعنی: شمار آنها بیشتر است، و نیز «زَبَداً
رَابِیاً» رعد: 17؛ گفته شده یعنی: کفی را که بر بالای آب است، و نیز «اَخْذَةً رَابِیَةً» حاقه: 10 یعنی: سخت و زیاد.
[ر ت ع]
[رَتْع: فراوانی و نعمت «یَرتَعْ وَیَلْعَبْ»
یوسف: 12].
ر ت ق
رَتْق ضدّ فَتْق به معنای التیام و به هم پیوستن است. [«کَانَتَا رَتْقاً» انبیاء: 30].
ر ت ل
تَرْتِیل در قرآن عبارت از قراءت آن با تأنّی و آشکار کردن حروف است تا آن جا که شنونده بتواند آنها را بشمارد، [«وَرَتِّلِ الْقُرْ انَ تَرْتیلاً»
مزّمّل: 4].
ر ج ج
رَجّ: به حرکت درآوردن، تکان دادن. [«اِذَا
رُجَّتِ الاَْرْضُ رَجّا» واقعه: 4].
ر ج ز
رِجْز به کسر و ضمّ: پلیدی، بتپرستی و شرک و به معنای شکّ نیز آمده است چنان که امام صادق علیهالسلام درباره قول خداوند: «وَیُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطَانِ» انفال: 11 فرموده است: «شکّ و امثال آن که بر مردم وارد میشود بر ما وارد نمیشود»(1). و نیز رِجْز به معنای عذاب
1) نورالثقلین، 2/138 به نقل از تفسیر عیّاشی و در آن جمله: «و امثال آن» نیست.
است و قول خداوند: «رِجْزاً مِنَ السَّمَآءِ»
بقره:59 بدان تفسیر شده است. و گفتهاند: «وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ» مدثر: 5 مراد بت است، یعنی از پرستش آن دوری کن.
ر ج س
رِجْس: اسم است برای هر عمل پلید و نیز به معنای گناهان، اعمال زشت، کفر، وسوسههای شیطان، شکّ در دین به کار رفته است. و نیز بر بعضی از سران اهل ضلالت اطلاق شده است؛
و رِجْس شبیه رِجز است و شاید این دو واژه یکی بوده و سین بدل به زاء شده است، چنان که به اسد (شیر) اَزَد گفتهاند.
ر ج ع
رَجْع: باران، خداوند فرموده است: «وَالسَّمَآءِ ذَاتِ الرَّجْعِ» طارق: 11؛ وگفته شده
معنایش ذات النفع یعنی سودمند است و نیز گفتهاند: رَجْعِ آسمان، خورشید و ماه و ستارگان آن است. رُجْعَی و مَرْجَع به معنای رجوع و بازگشت است، «اِلی رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ»انعام: 164 از این باب است؛ و قول خداوند: «یَرْجِعُ
بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ» سبأ: 31 یکدیگر را نکوهش میکنند.
ر ج ف
رَجْفَه: لرزش و اضطراب؛ و از این باب است اُرجُوْفَه که به معنای دروغی است که انسان را دچار اضطراب و نگرانی میکند.
از امام صادق علیهالسلام روایت است که:
«الرَّاجِفَةُ» نازعات: 6؛ امام حسین علیهالسلام «الرَّادِفَةُ» نازعات: 7؛ پدر آن حضرت است(1)و مفسران واژه نخست را به نفخه اوّل و رادفه را به نفخه دوم تفسیر کردهاند.
«وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدینَةِ» احزاب: 60 آنهایی که در مدینه اخبار نادرستی که موجب ضعف دل مسلمانان است درباره فرستادگان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهبرای جنگ پخش میکنند و میگویند: آنها شکست خورده و کشته شدهاند.
و أرْجَفُوا فِی الشَّیء: در آن چیز تعمّق کردند.
ر ج ل
[رَجِل: آن که برروی دو پایش راه میرود]، خداوند فرموده است: «بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ»
اسراء: 64 به سوارگان و پیادگان خودت؛ و رَجْل اسم جمع برای راجل یعنی پیاده است، مانند رَکْب و صَحْب؛ و رَجِلکَ نیز قراءت شده بنابر
1) مرآهالأنوار، 1/162.
آن که فَعِل به معنای فاعل(1)باشد. خداوند
فرموده است: «فَرِجَالاً اَوْ رُکْبَاناً» بقره: 239 و رجال جمع راجل به معنای پیادگان است.
ر ج م
رَجْم: سنگ انداختن و نظایر آن، و نیز این
که آدمی به گمان سخن بگوید. خداوند فرموده
است: «رَجْماً بِالْغَیْبِ» کهف: 22؛ به گمان و
بدون دلیل. و گفته شده: آنچه در قرآن از قبیل «لَنَرْجُمَنَّکُمْ» یس:18 و «یَرْجُمُوکُمْ» کهف: 20 آمده معنایش یَقْتُلُوکُمْ است، یعنی شما را میکشند مگر در سوره مریم آیه 46 که فرموده است: «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لاََرْجُمَنَّکَ» یعنی به تو ناسزا خواهم گفت.
ر ج و
رَجا: امید و آرزو داشتن، و گاهی رجا به معنای خوف است چنان که از امام باقر علیهالسلام روایت شده که درباره آیه: «مَا لَکُمْ لاَ تَرْجُونَ لِلّهِ وَقَاراً» نوح: 13 فرموده است: از عظمت خداوند نمیترسند(2).
إرجاء به کسر همزه به معنای تأخیر است، «وَ اخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاَِمْرِ اللّهِ» توبه: 106؛ به تأخیر افتادهاند تا خداوند آنچه بخواهد درباره آنها نازل کند، و از این باب است: «اَرْجِهْ
وَاَخَاهُ» اعراف: 111 و «تُرْجی مَنْ تَشَآءُ مِنْهُنَّ» احزاب: 51.
و رجا با الف مقصور اطراف چاه و لبههای آن است و به هر ناحیهای رجا گفته میشود و جمع آن أرجاء است، خداوند فرموده است: «وَالْمَلَکُ عَلی اَرْجَآئِهَا» حاقّه: 17.
ر ح ب
رُحْب به معنای فراخی است و مَرْحَباً از این باب است. گفته شده: معنایش این است که با گشادگی دیدار کردی [«لاَ مَرْحَباً بِهِمْ»
ص:59].
[ر ح ق]
[رَحیق: شراب ناب «یُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ» مطفّفین: 25].
ر ح ل
رِحْلَه به کسر به معنای کوچ کردن و سیر و سفر است. [«ایلاَفِهِم رِحْلَةَ الشِّتَآءِ وَالصَّیْفِ»
قریش: 2].
امّا رَحْل که جمع آن رحال است بر معانی
مختلفی آمده از جمله در قرآن به معنای اثاثیهای آمده که مسافر به همراه خود میبرد. [«جَعَلَ
السِّقَایَةَ فی رَحْلِ اَخیهِ» یوسف: 70].
ر ح م
رُحْم به ضمّ به معنای رحمت است، خداوند فرموده است: «وَاَقْرَبَ رُحْماً»
کهف:81.
ر خ و
رُخاء به ضمّ: نسیم ملایم. [«تَجْری بِاَمْرِهِ رُخَآءً» ص:36].
[ر د أ]
[رَدْء به فتح: کمک و پشتیبانی، رِدْء به کسر: کمک کار و یاور، «فَاَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً»قصص:34].
ر د د
[رَدّ: بازگردانیدن] رَدَّه رَدّاً و مَردّاً: برگردانید او را. [«وَ رَدَّ اللّهُ الَّذینَ کَفَرُوا» احزاب: 25] ردّ علیه: قبول نکرد و او را به اشتباه نسبت داد. ارتداد: بازگشت. [«فَارْتَدَّ بَصیراً» یوسف: 96].
ر د م
رَدْم: سدّ، اجزای چیزی را بر روی هم نهادن تا یکپارچه شود، [«اَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً» کهف: 95].
ر د ی
رَدَی (نابودی) و آنچه به معنای إرداء یعنی انداختن در رَدَی است مانند «لِیُرْدُوهُمْ»
انعام:137 و امثال آن به معنای هلاکت(1)است. والمتردِّیه: گوسفندی است که از کوه یا دیوار یا در چاهی درافتاده و بدون ذبح شرعی هلاک شده باشد. [«وَالْمُتَرَدِّیَةُ وَالنَّطیحَةُ» مائده: 3].
ر ذ ل
رَذْل به معنای پست و فرومایه و پست از هر چیزی است و جمع آن اراذل است. خداوند فرموده است: «اَرْذَلِ الْعُمُرِ» نحل: 70. از علی علیهالسلامروایت شده که آن هفتاد و پنج سالگی است(2)، و در برخی اخبار است که هرگاه آدمی به صدمین سال برسد آن هنگام أرذل العُمُر است(3).
ر ز ق
رَزْق به فتح مصدر و به کسر از نظر لغوی هر چیزی است که از آن سودی برده میشود، و در اصطلاح به معنای قوّت تن و جان است و آنچه این دو بدان نیرو میگیرند. خداوند فرموده
است: «وَتَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ اَ نَّکُمْ تُکَذِّبُونَ» واقعه: 82. گفته شده معنایش: تَجْعَلُونَ شُکْرَ رِزْقِکُمْ میباشد و شکر که مضاف است حذف شده است. چنان که در آیه: «وَسْٔلِ الْقَرْیَةَ»
یوسف: 82 از اهل قریه بپرس. همچنین باران رزق نامیده شده، خداوند فرموده است: «وَمَآ
اَ نْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَآءِ مِنْ رِزْقٍ» جاثیه: 5. و نیز فرموده است: «وَفِی السَّمَآءِ رِزْقُکُمْ»
ذاریات:22.
ر س خ
رُسُوخ: ثبوت و نفوذ در اعماق است. «والرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ» آل عمران: 7 ثابتان و
پایداران در آن.
ر س س
رَس: چاهی که سنگ چین شده است؛ و نام چاهی از باقیماندهای از قوم ثمود بوده است، همانها که پیامبر خود را تکذیب کردند و او را در آن زیر خاک کردند.
آنها درخت صنوبر را میپرستیدند، و این درخت را یافثبن نوح غرس کرده بود؛ و چون زنان این قوم از مردان روی گردانیده با زنان مشغول میشدند خداوند آنها را با تندبادی بسسیار سرخگون مورد عذاب قرار داد. [«وَاَصْحَابَ الرَّسِّ» فرقان: 38].
ر س و
[رُسُوّ: رسوخ] رَسَا الشَّیءَ: استوار شد. خداوند فرموده است: «بِسْمِ اللّهِ مَجْریهَا وَ مُرْسیهَا» هود: 41، پیش از این در واژه جَرَی ذکر شده است مِرْسَاة چیزی است که به وسیله آن کشتی را ثابت نگه میدارند و به فارسی «لنگر» گفته میشود. جبال راسیات یا رَواسی یعنی کوههای استوار و پابرجا، مفرد آنها راسیه است. [«وَجَعَلَ فیهَا رَوَاسِیَ» رعد: 3].
ر ش د
رَشد و رُشْد و رَشَاد: هدایت و استقامت، خلاف گمراهی [«وَ هَیِّئْ لَنَا مِنْ اَمْرِنَا رَشَداً» کهف: 10؛ «فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» نساء: 6؛ «سَبیلَ الرَّشَادِ» مؤمن: 29]، رشید از نامهای
خداوند است، چه، او آفریدگان را به مصالح آنها راهنمایی و هدایت کرده است.
ر ص د
[رَصْد: مراقبت و در کمین بودن]، گفته میشود: رَصَدْتُ فلاناً: فلان را انتظار کشیدم، و أرْصَدْتُ الشَّیءَ: آن را آماده کردم، و مِرْصَاد: راهی است که دشمن در آن کمین میکند. [«اِنَّ
رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ» فجر: 14].
ر ص ص
مَرْصُوص:به هم فشرده، تنگ هم، به هم چسبیده. [«کَاَ نَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ» صف: 4].
ر ض ع
مَرَاضِع: جمع مُرضِع است و آن زنی است که کودک را شیر میدهد. [«وَ حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ» قصص:12].
ر ض ی
رضوان به کسر راء و ضمّ آن به معنای رضا و خشنودی است، و مَرْضاة نیز به همین معناست. و «عیشَةٍ رَاضِیَةٍ» قارعة: 7 به معنای مرضیّه
(پسندیده) است، چه، میگویند: رُضِیَتْ مَعیشَتُهُ (به صیغه مجهول) و رَضِیَتْ (به صیغه معلوم) گفته نمیشود.
ر ع ب
رُعْب: شدّت ترس و بیتابی [«وَقَذَفَ فی قُلُوبِهمُ الرُّعْبَ» احزاب: 26].
رَعَدَ
رَعْد: آوازی است که از ابرها به گوش میرسد. [«وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» رعد: 13].
در حدیث آمده است: آن آواز فرشتهای است که ابرها را میراند(1).
ر ع ی
رعایت و مراعاة به معنای نگهداری چیزی و نیکی نسبت به آن است، [«فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَایَتِهَا» حدید: 27]. و راعی به هرکسی که سرپرست امر قومی باشد اطلاق میشود، و جمع آن رِعاء به کسر و رُعاة به ضمّ راء است. [«حَتّی یُصْدِرَ الرِّعَآءُ» قصص:23].
و رِعی به کسر به معنای سبزهزار و گیاه و به فتح مصدر است. و أرعاه سَمْعَهُ: شنید و به آن گوش فرا داد. خداوند فرموده است: «لاَ تَقُولُوا رَاعِنَا» بقره: 104؛ احوال ما را رعایت و مراقبت کن. و این امر بدین سبب بود که هنگامی که یهودیان شنیدند مسلمانان با واژه راعنا پیامبر صلیاللهعلیهوآله را مخاطب قرار میدهند، و این واژه در زبان آنها ناسزا و به معنای این است: بشنو که نشنوی. یهودیان به یکدیگر گفتند: اگر ما تاکنون پنهانی به محمد(ص) ناسزا میگفتیم اکنون بیایید آشکارا او را ناسزا گوییم؛ از این رو به آن حضرت راعِنَا میگفتند و مقصودشان ناسزاگویی به او بود. سعدبن عباده انصاری این نکته را دریافت و آنها را لعن و تهدید کرد که اگر
1) مرآهالأنوار، 1/158.
این واژه را از آنها بشنود گردن آنها را خواهد زد، پس از آن آیه مذکور نازل شد(1).
ر غ ب
رَغْبَت: میل کامل به چیزی است و در صورت تعدّی با عَنْ روگردانی از چیزی است [«وَاِلی رَبِّکَ فَارْغَبْ» شرح: 8؛ «وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْرهیمَ» بقره: 130].
ر غ د
رَغَد: فراخ و پاکیزه، گفته میشود: أرْغَدَ فلانٌ: فلانی به زندگانی فراخی رسید. و این واژه مقابل ضَنْک است که به معنای سختی و تنگی معیشت است [«وَکُلاَ مِنْهَا رَغَداً» بقره: 35].
ر غ م
[رَغْم: خواری و خاک آلودگی ]خداوند فرموده است: «یَجِدْ فِی الاَْرْضِ مُرَاغَماً» نساء:100 گفته شده: خاکهایی که دگرگون شده و
رَغام به فتح به معنای خاک است؛ ونیز گفتهاند: راهی که دماغ مردمش را با پیمودن آن به خاک میمالند، یعنی: آنها را بر خلاف میلشان از همدیگر جدا میسازد؛ و نیز گفته شده: مُراغَم به معنای راه و گریزگاه است، وفرّاء گفته است جای ناآرام در زمین است(2).
ر ف ت
رُفات: شکسته و خردشده و ریزههای پراکنده از هر چیزی] «وَقَالُوآ ءَاِذَا کُنَّا عِظَاماً وَ رُفَاتاً» اسراء: 49، 98].
ر ف ث
رَفَث: جماع و ناسزاگویی] «فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ» بقره: 197].
ر ف د
رِفْد به کسر: بخشش و کمک، و به فتح مصدر است. «بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ» هود: 99؛ عطایی که داده شده. و گفتهاند: کمکی که انجام گرفته است.
ر ف ر ف
رَفْرَف: جامههای سبز، و گفته شده: عبارت از باغهای بهشت است، و نیز گفتهاند: فرشهاست، و جمع آن رفارِف است، و آیه شریفه به صورت: «مُتَّکِٔنَ عَلی رَفَارِفَ» الرحمن: 76 نیز قراءت شده است.
ر ف ع
رَفْع: بلند کردن و ضدّ وضع به معنای پست کردن و نهادن است، «وَفُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ»
واقعه:34 گفتهاند. مراد زنان اهل بهشت است که صاحب فرشهای اعلا هستند، و نیز گفته شده: مرفوعه، یعنی زنانی که نزد آنها مقرّبند چه رفع عبارت از نزدیک گردانیدن چیزی است و از این باب است رفعته الی السلطان: او را مقرّب پادشاه کردم. فرّاء گفته است(1): مرفوعه: بعضی از فرشها روی بعضی دیگر قرار گرفته. و گفتهاند: به معنای زنان مکرّمه و عالیقدر است، چنان که گفته میشود: واللّه یرفع من یشاء و یخفض خداوند هر کس را که بخواهد بلندمرتبه و یا پست میکند.
ر ف ق
رَفِیق و مِرفق و آنچه مشتمل بر رفق است به معنای نرمی و مدارا و ضدّ عُنف و درشتی است، و نیز عبارت از لطف و رأفت و حسن رفتار است، از این رو میگویند: رفیق آن است که در راه رفق و مدارا کند [«وَحَسُنَ اُولئِکَ
رَفیقاً» نساء: 69 ]و مِرْفَقَه: پشتی است که بر آن
تکیه میکنند؛ و خداوند فرموده است: «وَ
یُهَیِّئْ لَکُمْ منْ اَمْرِکُمْ مِرْفَقاً» کهف: 16؛ ومرفق چیزی است که به آن تکیه میکنند، یعنی از آن سود میبرند. آن که مرفق را به کسر قراءت کرده آن را نظیر مِقْطَع دانسته وکسی که آن را به فتح خوانده آن را مانند مَسْجَد شمرده است.
ر ق ب
رَقَبَه: بیخ گردن، و از باب نامیدن چیزی به یکی از اجزای آن است و به برده و مملوک نیز اطلاق میشود، و جمع آن رِقابَ است [مثال اوّل: «فَضَرْبَ الرِّقَابِ» محمّد: 4 و مثال دوم
«فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤمِنَةٍ» نساء: 92]. ولی رقیب و آنچه افاده این معنا میکند مانند: «ارْتَقِبُوا»
هود: 93. و امثال آن به معنای: حافظ و نگهبان و منتظر و نظایر اینهاست. [«اِنَّ اللّهَ کَانَ عَلَیْکُمْ رَقیباً» نساء: 1].
ر ق د
رُقاد به ضمّ: خواب، و قَومٌ رُقُودٌ، یعنی رُقَّد (خفتگان) مانند سُکّر [«وَ تَحْسَبُهُمْ اَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ» کهف: 18]، و مَرْقَدْ (گور) از حیث لفظ و معنا مانند مضجع است. [«مَنْ بَعَثَنَا مِنْ مَرْقَدِنَا» یس: 52].
ر ق ق
رَقّ به فتح: چیزی است که بر آن مینویسند، و آن عبارت از پوست نازکی است و از این باب است قول خداوند: «فی رَقٍّ مَنْشُورٍ» طور: 3؛
1) مختارالصّحاح، ص 251 از فرّاء.
گفته شده مراد صحیفههای اعمال بنی آدم است که در روز قیامت بیرون آورده میشود.
ر ق م
رَقْم: نگارش [«کِتَابٌ مَرْقُومٌ» مطفّفین: 9].
ر ق ی
رُقْیَه (تعویذ) معروف است؛ و از این باب است قول خداوند: «وَ قیلَ مَنْ رَاقٍ»
قیامه:27؛ دارای رُقیه.
ر ک ب
[رُکُوب: سوار شدن بر چارپا ]رَکِبَهُ مانند سَمِعَهُ رُکُوباً و مَرْکَباً: برآن سوار شد. [«وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمیرَ لِتَرْکَبُوهَا» نحل: 8].
اِرْتَکَبَ الذَّنْبَ: گناه انجام داد.
رَکْب: شترسواران کاروان و غیر شتر سواران را شامل نمیشود، و آن اسم جمع و یا جمع است که شامل از ده به بالا میشود [«وَالرَّکْبُ
اَسْفَلَ مِنْکُمْ» انفال: 42، «فَرِجَالاً اَوْ رُکْبَاناً»
بقره: 239].
و رِکاب بر وزن کتاب به شتر گفته میشود و
مفرد آن راکبه است(1). [«مِنْ خَیْل وَ لاَرِکَابٍ»
حشر: 6] رَکّبَهُ تَرکِیْباً بخشی از آن را روی بخش دیگر آن قرار داد. [«مَاشَآءَ رَکَّبَکَ» انفطار: 8].
ر ک د
رُکُود: سکون، «رَوَاکِدَ عَلی ظَهْرِهِ»شوری: 33 سواکِنَ علی ظهره: نشستگان بر پشت آن.
ر ک ز
رِکْز: صدای آرام، خداوند فرموده است: «اَوْ
تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً» مریم: 98.
ر ک س
رَکْس: برگردانیدن، واژگون ساختن. أرْکَسَهُ: او را برگردانید: «وَاللّهُ اَرْکَسَهُمْ بِمَا کَسَبُوا» نساء: 88 آنها را به سبب کارهایشان به کفرشان باز گردانید.
ر ک ض
رَکْض: به حرکت درآوردن پا. «اُرْکُضْ
بِرِجْلِکَ»
ص:42 پا برزمین بزن.
ر ک ع
رُکُوع: خم شدن و یا برای اظهار فروتنی یا برای غیر تواضع نسبت به دیگری سرفرود آوردن است هرچند کم به این معنای أخیر آمده است(2)و نیز به معنای پذیرش ولایت
امیرمؤمنان علیهالسلام و تسلیم و تواضع برای خدا و پیامبرش و ائمّه علیهمالسلام تأویل شده است(1).
درباره قول خداوند: «وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعینَ» بقره: 43؛ گفتهاند: سزاوارتر آن است که این فرمان حمل بر نماز جماعت شود، و اگر مراد نماز جمعه و عید فطر و اضحی باشد امر برای وجوب آنها و یا استحباب در بقیّه است. و گفتهاند: رکوع به معنای معروف آن است و این که خداوند پس از «اَقیمُوا الصَّلوةَ» بقره: 43؛ رکوع را تخصیص به ذکر داده با آن که یکی از افعال نماز میباشد برای آن است که این آیه خطاب به یهود است و در نماز یهودیان رکوع نیست؛ و یا آن که مراد از رکوع نماز است و برای تأکید تکرار شده است.
ر ک م
[رَکْم: گردآوردن چیزی و انداختن بخشی از آن را بر روی بخش دیگر] رَکَمَ الشَّیءَ: آن چیز را جمع کرد و قسمتی از آن را روی قسمت دیگر آن انداخت [«وَ یَجْعَلَ الْخَبیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمیعاً» انفال: 37]. رُکام به ضمّ به معنای شن و ابر متراکم و امثال آن است.[«ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَاما» نور: 43].
ر ک ن
رُکْن و رُکُون به ضمّ، جزء قویتر هر چیز [«اَوْ اوی اِلی رُکْنٍ شَدیدٍ» هود: 80].
رَکَنَ الیه: به او مایل شد. و رُکُون به معنای دوستی و خلوص و طاعت است و گویا مقصود این است که او را رکن اعمال خود قرار میدهد تا بدان نیرو یابد. [«لَقَدْ کِدْتَ تَرکَنُ اِلَیْهِمْ» اسراء:74].
ر م ح
رِماح: جمع رُمْح بهمعنای نیزههاست [«تَنَالُهُ اَیْدیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ» مائده: 94].
ر م ز
رَمْز: اشاره با لبها و ابروها.] «اَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلثَةَ اَیَّامٍ اِلاَّ رَمْزاً» آل عمران: 41].
ر م م
[رَمّ: پوسیدگی] رَمَمَ العظم یَرِمُّ رِمَّةً به کسر راء در هر دو، یعنی: استخوان پوسیده و آن را رَمِیم میگویند چنان که خداوند فرموده است: «وَهِیَ رَمیمٌ» یس: 78؛ زیرا مذکّر و مؤّث در فَعیل و فَعُول یکسان است.
1) مرآهالأنوار، 1/161.
ر ه ب
رَهْبَت: ترس، «وَاسْتَرْهَبُوهُمْ» اعراف:116 آنان را ترسانید.
رهبانیّه: زیادهروی در عبادت و بریدن از مردم از ترس خداست. [«وَرَهْبَانِیَّةً ابْتَدَعُوهَا»
حدید: 27]. رُهبان(1): کسی است که چنین باشد [«اِنَّ کَثیراً مِنَ الاَْحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ» توبه: 34].
ر ه ط
رَهْطُ الرّجل: قوم و خویشان نزدیک مَرد. و رَهْط: مردانی کمتر از ده نفر که در میان آنها زن نباشد. [مثال اوّل: «وَلَوْلاَ رَهْطُکَ لَرَجَمْنَاکَ» هود: 91؛ مثال دوم: «وَکَانَ فِی الْمَدینَةِ تِسْعَةُ
رَهْطٍ» نمل: 48].
ر ه ق
رَهَق: در قرآن بیشتر به معنای فراگرفتن خواری و عذاب و امثال اینها به کار رفته چنان که فرموده است: «فَلاَ یَخَافُ بَخْساً وَلاَ رَهَقاً» جنّ: 13 گفته شده: در این جا به معنای ستم است؛ و نیز فرموده است: «فَزَادُوهُمْ رَهَقاً»
جن: 6 که به معنای بیخردی و سرکشی است.
ر ه ن
رَهْن: چیزی که ادای آن لازم است(2). و در قاموس آمده که رهن: به معنای چیزی است که در برابر آنچه از تو میگیرد نزد تو میگذارد. و
جمع آن رِهان است مانند حَبْل و حِبال. [«فَرِهَانٌ مَقْبُوضَةٌ» بقره: 283]. رَهِینَه مفرد
رهائن است. در مجمع آمده است: رهینه به معنای رهن است و هاء آن برای مبالغه است و سپس به معنای مرهون (به گرو گذاشته شده) به کار رفته است(3)] «کُلُّ نَفسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهینَةٌ» مدثر: 38].
ر ه و
[رَهْو: توسعه و آرامش] از ابو عبیده نقل شده که گفته است: رَهَا بَیْنَ رِجْلَیْهِ: میان دو پایش را باز کرد، و آن از باب عَدا یَعْدُو است، و قول خداوند: «وَاتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً» دخان: 24؛ از این باب است. گفته شده: رَهْواً به معنای ساکِناً کَهَیْأَتِهِ میباشد: آن را آرام به حال خود رها کن؛ و بعضی: منفرجاً (باز) و برخی: واسَعاً (گشاده) و دستهای: طریقاً یابِساً (راهی خشک) معنا کردهاند. و رَهْواً حال برای بحر است: آن را همان گونه رها کن.
ر و ح(1)
رُوح به ضمّ: آنچه مایه حیات و زندگی است و مؤّث است؛ و نیز به معنای قرآن، وحی، جبرئیل، عیسی علیهالسلام و ملکی که صورتش
مانند صورت انسان و جسدش مانند فرشتگان است، و به معنای نفخه، امر نبوّت و حکم خدا و امر او نیز آمده است.
امّا رَوْح به فتح به معنای نسیم، رحمت و راحت ذکر شده است. [و معنای نسیم: «فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ» واقعه: 89 و معنای رحمت: «وَلاَ تَایْٔسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ» یوسف: 87].
رِیح (باد) معروف است و به معنای چیرگی، نیرو، نصرت، دولت، رحمت، چیز پاکیزه و بو به کار رفته است.
و رَیْحان: گیاهی است خوشبو و یا هر گیاهی است که خوشبو باشد، و نیز به معنای فرزند و روزی نیز آمده است. درباره قول خداوند: «وَالْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَالرَّیْحَانُ» الرحمن: 12؛ فرّاء گفته است: عَصْف ساق گیاه، و ریحان برگ آن است(2).
ر و د
مُرَاوَدَه: کاری را خواستن، و در آن معنای
فریب است، چه، خواهان فعل مانند حیلهگر درخواست خود را با نرمی و خوشزبانی میآمیزد و مانند او حرص میورزد. [«وَرَاوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ»
یوسف: 23]. فُلانٌ یَمْشِی عَلَی رَوْدٍ بر وزن عَوْد، فلانی به آهستگی راه میرود و تصغیر آن رُوَیْد است. [«اَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً» طارق: 17].
ر و ض
رَوْض: جایی که آب در آن جمع و گُل و گیاه آن روییده میشود، مرغزار. [مفرد آن رَوْضَه و از این باب است قول خداوند «فَهُمْ فی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ» روم: 15].
ر و ع
رَوْع به فتح: ترس. [«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ اِبْرهیمَ
الرَّوْعُ» هود: 74].
ر و غ
[رَوْغ: گرایش پنهانی با شتاب] خداوند فرموده است: «فَرَاغَ اِلی الِهَتِهِمْ» صافّات: 91؛ در پنهان به آنها مایل شد، و رُوغ جز بدین معنا نیست، و نظیر آن است آیه: «فَرَاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً
بِالْیَمینِ» صافّات: 93.
ر و م
رُوم نام قومی از فرزندان رومبن عیصاند. [«غُلِبَتِ الرُّومُ» روم: 2].
ر ی ب
رَیْب: شکّ، و گفتهاند: شکّ به همراه تهمت است [«لاَ رَیْبَ فیهِ» بقره: 2 ]«قاموس»(1): رَیْب: گمان و تهمت است مانند رِیبَه به کسر. أمرٌ رَیّاب: سهمناک.
اِرْتَاب: شکّ کرد، واِرتَابَ به: به او تهمت زد. [«اِذاً لاَص رْتَابَ الْمُبْطِلُونَ» عنکبوت: 48]. رَیْبُ المَنُونِ: حوادث روزگار. رَیْب در همه قرآن به معنای شکّ است جز در یک جا در سوره طور: 30، که خداوند فرموده است: «رَیْبَ الْمَنُونِ»
حوادث مرگ.
ر ی ش
رِیش: مراد از آن متاع و مالی است که خود را بدان میآرایند مانند لباس فاخر. و گفتهاند: ریش و ریاش: مال و فراوانی نعمت و فراخی معاش است. [«لِبَاساً یُوَاری سَوْ اتِکُمْ وَ
ریشاً» اعراف: 26].
ر ی ع
رَیْع به فتح: نموّ و زیادتی، و به کسر هرجای بلند و مرتفع از زمین است؛ وگفتهاند به معنای کوه است و از این باب است قول خداوند: «اَ تَبْنُونَ بِکُلِّ ریعٍ ایَةً» شعراء: 128.
ر ی م
مریم علیهاالسلام: دختر عمران و مادر عیسی علیهالسلام. و
فاطمه علیهاالسلام نظیر مریم است. و مریم بر وزن مَفعَل(2)از رام یَرِیمُ مشتق است که به معنای بَرِحَ است: اقامت کرد.
ر ی ن
رَیْن: مهرشدن و چرکینی دل، خداوند فرموده است: «کَلاَّ بَلْ رَانَ عَلی قُلُو بِهِمْ» مطفّفین: 14؛ چرکینی بر دلش غلبه یافته است؛ و روایت شده به معنای انباشته شدن گناه بر روی گناه است به گونهای که دل سیاه میشود(3).
ز ب د
زَبَد با فتح اوّل و دوم: کف آب و جز آن «قاموس» (1). أزْبَدَ البَحْرُ، والقِدْرُ (دیگ و دریا)، و البعیر (شتر): کف خود را دور انداخت، و مانند رِغْوَه (سرشیر) است که معروف است. [«فَاَمَّا
الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَآءً» رعد: 17].
ز ب ر
زَبُور: بر وزن فَعُول به معنای مفعول است، و آن از باب زَبَرْتُ الکتابَ میباشد: نامه را نوشتم و زَبَرْتُهُ: مستحکم کردم او را ، و جمع آن زُبُر است که به معنای صحیفهها و نامههاست؛ و کتابی که بر داوود علیهالسلام نازل گردیده زبور نامیده شده است. [«وَ اتَیْنَا دَاوُودَ زَ بُوراً» نساء:163].
زُبْرَه به ضمّ به معنای قطعه آهن است و جمع آن زُبَر است مانند غُرْفه و غُرَف. خداوند فرموده است: « اتُونی زُبَرَ الْحَدیدِ» کهف: 96 و زُبُر نیز به ضمّ باء است.
ز ب ن
[زَبْن: دفع] خداوند فرموده است: «سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ» علق: 18؛ گفتهاند: آنها فرشتگانند، و مفرد آن زَبِن است که از زَبْن به معنای دَفع مأخوذ است.
جوهری گفته است: زبانیه در زبان عرب به معنای (شرطه) پاسبان است و به برخی از فرشتگان نیز زبانیه میگویند، چه، فرشتگان دوزخیان را به سوی آتش رانده و دفع میکنند(2).
ز ج ج
زُجاج: به حرکات سهگانه زاء و مشهورتر ضمّ آن است جمع زُجاجه میباشد؛ و در قول
خداوند: «الْمِصْبَاحُ فی زُجَاجَةٍ» نور: 35 به معنای قندیل است.
ز ج ر
زَجْر در سوره نازعات (13) و جز آن به معنای نفخه صور است و در اصل به معنای منع و تشر زدن و فریاد است. «فَاص لزَّاجِرَاتِ زَجْراً»
صافّات: 2 فرشتگانی هستند که ابرها را میرانند، «وَلَقَدْ جَآءَهُمْ مِنَ الاَْنْبَآءِ مَا فیهِ مُزْدَجَرٌ» قمر: 4 یعنی در آن ازدجار و نهی از کفر و تکذیب پیامبران است. و ازدجار باب افتعال از زجر است که به معنای منع و دورکردن است.
ز ج و
[زَجْو: راندن و دور کردن] «الرِّیحُ تُزْجِی
السَّحَابَ» و «البَقَرَةُ تُزْجِی وَلَدَهَا»: باد ابرها را، و گاو بچهاش را میراند، و مُزْجی به معنای چیز اندک است. «بِبِضَاعَةٍ مُزْجیةٍ» یوسف: 88 سرمایهای اندک.
ز ح ز ح
[زَحْزَحَه: برکنار زدن و دور کردن ]«زُحْزِحَ
عَنِ النَّارِ» آل عمران: 185 از آتش دور و برکنار شد. گفته میشود: زَحْزَحَهُ عَنْ کذا او را از آن دور کرد.
ز ح ف
[زَحْف: به آهستگی نزدیک شدن است] زَحَفَ إلَیْه: به سوی او رفت، و گفتهاند: در قول خداوند: «اِذَا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَرُوا زَحْفاً» انفال:15؛ مراد از زحف سیاهی است که بر اثر کثرت آن به نظر میآید که آهسته راه میرود؛ و گفته شده: زَحْف اندکاندک نزدیک شدن است.
ز خ ر ف
زُخْرُف به ضمّ به معنای طلا و زیبایی کامل هر چیزی است و سخنی است که به دروغ آراسته باشد. «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» انعام: 112 باطل آراسته.
ز ر ب
[ اِزْرِبَاب: در اصل به معنای گیاه زرد یا سرخ رنگی است که اندکی سبز رنگ باشد]. «زَرَابِیُّ» غاشیه: 16؛ جمع زَرْبِیَه به کسر زاء و فتح و ضمّ آن، گفتهاند: مقصود از آن فرشهای شاهانه عالی است.
محمّد بن ابی بکر رازی در مختار الصّحاح گفته است: زرابیّ به معنای نازبالشهاست(1).
میگویم: نَمارِق به معنای نازبالشهاست و
1) مختارالصّحاح، ص 270.
این واژه پیش از آیه زرابیّ ذکر شده است در این صورت چگونه ممکن است هر دو به یک معنا باشند بلکه زرابیّ عبارت از فرشهای گلیم مخملی است.
ز ر ع
[زَرْع: پاشیدن تخم در زمین ]زَرَعَ فلانٌ: فلانی تخم پاشید، و بیشتر به معنای مزروع یعنی کشت شده آمده است و نیز بر فرزند اطلاق میشود، چه پدرش بذر نطفه او را در سرزمین رحم پاشیده و خداوند آن را رویانیده و پرورش داده تا تولّد یافته و بزرگ شده و با تعلّق تکلیف به حدّ برداشت رسیده است، و در این هنگام یا خوب و آراسته و یا زشت و ناپیراسته خواهد بود. سپس در برخی اخبار وارد شده که زرع چنانچه بدین معنا باشد مناسب ائمّه بلکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله است، و به عبدالمطلّب نیز تأویل شده است(1). [«کَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْٔهُ» فتح: 29].
[ز ر ق]
[زَرْق: خیرگی چشم، و اَزرَق کسی که چشم او خیره شده و جمع آن زُرْق است «وَنَحْشُرُ
الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقا» طه: 102 قمّی گفته است «چشمهای آنان خیره شده که قدرت چشم بر هم زدن ندارند»(2)].
ز ر ی
[زَرْی: تحقیر و عیب کردن] زَرَی علیه فِعْلَهُ: عمل او را عیب و تحقیر کرد. [«تَزْدَری
اَعْیُنُکُمْ» هود: 31].
ز ع م
زَعْم: گفته شده این واژه بیشتر به معنای ظنّ و گمان به کاربرده میشود، و در قرآن ظنّ بر دوگونه وارد شده یکی ظنّ به معنای یقین و دیگری شکّ، و زعم تنها در شکّ به کاررفته است. روایت شده امام صادق علیهالسلام به مردی فرمود: «آیا نمیدانی زَعَمَ در هرجای قرآن آمده به معنای دروغ میباشد» (3). و زَعْم گاهی به معنای ظنّ و اعتقاد و گاهی هم به معنای قول است مثال اوّل: [«زَعَمَ الَّذینَ کَفَرُوآ اَنْ لَنْ
یُبْعَثُوا» تغابن: 7]. مثال دوم: «کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا» اسراء: 92 است. یعنی همان گونه که خبر دادی.
ز ف ر
زَفِیر: اوّل آواز الاغ است و آخر آن را شهیق میگویند، چه زفیر دم فرو بردن و شهیق دم
برآوردن است. [«لَهُمْ فیهَا زفیرٌ وَشَهیقٌ»
هود:106].
ز ف ف
[زفیف: شتاب] زَفَّ القُوم فی مَشْیِهِم یَزِفُّون به کسر زاء زفیفاً: شتافتند. [«فَاَقْبَلُوآ اِلَیْهِ یَزِفُّونَ» صافّات: 94].
ز ق م
زَقُّوم کَره با خرما و درختی است در جهنّم، و طعام دوزخیان، و درختی بیابانی است، از ابن عبّاس نقل شده که گفته است(1): هنگامی که آیه: «اِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ * طَعَامُ الاَْثیمِ» دخان: 43 و 44 نازل شد ابوجهل گفت: خرما با کره است که آن را میخوریم از این رو خداوند آیه: «اِنَّهَا
شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فی اَصْلِ الْجَحیمِ» صافّات: 64؛ را فرو فرستاد: آن درختی است که در قعر جهنّم میروید.
زکریّا
زکریّا: همان پیامبر مشهور است که کفالت مریم را به عهده گرفت و خداوند یحیی را روزی او فرمود. و گفتهاند او از نسل یعقوببن اسحاق است، و نیز گفته شده: او برادر یعقوببن ماثان است. این واژه سهگونه تلفظ میشود: مدّ، قصر و حذف الف، اگر با مدّ یا قصر تلفّظ شود غیر منصرف و اگر الف حذف شود منصرف خواهد بود. [«وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عیسی» انعام: 85].
ز ک و
زکات مال معروفاست [«وَ اتُوا الزَّکوةَ»
بقره: 43 ]و تزکیه: پاکیزه کردن اخلاق از خویهای ناپسند است، و زَکّی مالَهُ: زکات مالش را داد، و زَکّی نَفْسَهُ: خود را ستود، قول خداوند: «وَتُزَکّیهِمْ بِهَا» توبه: 103؛ گفتهاند: آنان را بدان پاکیزه کن، و «نَفْساً زَکِیَّةً» کهف: 74؛ پاکیزه از گناهان، و زَاکِیَةً نیز قراءت شده است.
ز ل ف
زُلْفی به معنای قرب و منزلت، و زُلْفَی اللّیل ساعتهایی از آن که نزدیک روز است، و گفته شده: که بخشی از آغاز شب است. أزلَفْنَاهُم. [«وَاَزْلَفْنَا ثَمَّ الاْخَرینَ» شعراء: 64؛ آنان را نزدیک گردانیدیم]. و الزُّلْفی إلی اللّه: تقرب به خدا. [«لِیُقَرِّ بُونَآ اِلَی اللّهِ زُلْفی» زمر: 3].
ز ل ق
زَلَق: لغزیدن، به زمین خوردن، خداوند فرموده است: «فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً»
کهف:40؛ سرزمینی لغزنده و خشک که هیچ
1) مجمع البیان، 9/67.
سبزه و گیاهی در آن نیست.
ز ل م
أزْلام جمع زَلَم با حرکت اوّل و دوم به
معنای تیر بدون پر است [«وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا
بِالاَْزْلاَمِ» مائده: 3]. گفتهاند: در جاهلیّت وقتی قصد انجام دادن کاری را داشتند سه تیر را به هم میآمیختند، بر یکی از آنها نوشته شده بود: پروردگارم مرا امر میکند، و بر دیگری: پروردگارم مرا نهی میکند و بر سوّمی پوچ
مینوشتند، اگر تیری که امر بر آن نوشته شده بود از میان تیرها بیرون میآمد آن کار را انجام میدادند. و اگر نهی بیرون میآمد آن را ترک میکردند، و چنانچه تیر پوچ خارج میشد تیرها را به هم میزدند و قرعه را دوباره انجام میدادند. بنابراین معنای «اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالاَْزْلاَمِ» مائده: 3؛ دانستن بهره هر یک از آنهاست.
ز م ر
زُمره با ضمّ به معنای جماعت و جمع آن زُمَر است: جماعات. [«اِلی جَهَنَّمَ زُمَراً»
زمر:71].
ز م ل
[تَزَمُّل: در لفافه و پوشش قرار گرفتن ]زَمَّلَهُ فی ثَوبِه: او را در جامهاش پیچید، تَزَمَّلَ بثیابِهِ. لباسش را به دور خود پیچید. [«یَآءَیُّهَا
الْمُزَّمِّلُ» مزّمّل: 1].
ز م ه ر
زَمْهَرِیر به سرمای شدید تفسیر شده، و از ثعلب نقل کردهاند به معنای ماه است، و گفتهاند: در آیه: «شَمْساً وَ لاَ زَمْهَریراً» انسان: 13؛ به همین معنا آمده است: روشنایی ماه به قدری است که نیازی به خورشید و ماه دیگری نیست.
[زنجبیل]
زنجبیل: شراب، «کَانَ مِزَاجُهَا زَنْجَبیلاً»
انسان: 17.
ز ن م
[زَنَمَه: آنچه از گوش شتر یا گوسفند میبرند و آویزان باقی میماند ]«زَنیمٍ» قلم: 13 به معنای زنازاده و کافر ریشخندکننده است، گفتهاند: مراد معنای دوم است.
ز ن ی
زِنَا با مدّ و قصر تلفّظ میشود، قصر به مردم حجاز و مدّ به اهل نجد اختصاص دارد، قرآن با قصر آن را به کاربرده و فرموده است: «وَلاَ
تَقْرَبُوا الزِّ نی» اسراء: 32.
ز ه ر
زَهْرَةُ الدُّنْیا با سکون حرف دوم: سر سبزی و زیبایی آن. [«زَهْرَةَ الحَیوةِ الدُّنْیَا» طه: 131].
ز ه ق
[زُهُوق: زوال و نابودی] زَهَقَ الشّیءُ: نیست و نابود شد و از میان رفت. [«جَآءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ» اسراء: 81].
ز و ج
زَوْج به معنای شوهر و زن است، و قول خداوند: «وَ زَوَّجْنَاهُمْ بِحُورٍ عینٍ» دخان: 54 آنها را با حور عین همنشین میکنیم. و نیز:
«اُحْشُرُوا الَّذینَ ظَلَمُوا وَاَزْوَاجَهُمْ»
صافّات:22؛ و همنشینان آنها. و زَوْج نیز به معنای صنف و ضدّ فرد است. [«مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ»حج: 5].
ز و ر
زُور در اصل به معنای میل و گرایش است سپس اطلاق آن بر دروغ و بهتان رواج یافته و بدین معنا مشهور شده زیرا دروغ وبهتان انحراف از حقّ است.[«فَقَد جَآءُوا ظُلْماً وَزُوراً» فرقان: 4].
ز ی د
مَزِید: زیادتی. [«هَلْ مِنْ مَزیدٍ» ق: 3]. «فَلَمَّا قَضی زَیدٌ مِنْهَا وَطَراً» احزاب: 37؛ مراد زیدبن حارثه است.
ز ی غ
زَیْغ: کژی و شکّ و روگردانیدن از حقّ است. [«فَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِم زَیْغٌ» آل عمران: 7].
ز ی ل
[زَیْل: دور و پراکنده کردن] زَیَّلَهُ فَتَزَیَّلَ: پراکندهاش کرد، پس پراکنده شد. خداوند فرموده است: «فَزَیَّلْنَا بَیْنَهُمْ» یونس: 28.
ز ی ن
زینت عبارت از چیزی است که به آن خود را آرایش میدهند. درباره آیه: «خُذُوا زینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ» اعراف: 31، گفتهاند: به هنگام نماز و طواف جامههایتان را برای پوشیدن عورت خود برگیرید. و نیز گفتهاند: مراد شانه کردن مو در وقت هر نماز است و در اینباره روایتی از ائمّه نقل شده است(1). «وَ یَوْمُ الزِّینَةِ» طه: 59؛ روز عید است.
1) نورالثقلین، 2/18 و 19 به نقل از تفسیر قمی و من لایحضره الفقیه.
س أ ل
سُؤل: آنچه انسان میپرسد، طلب میکند، گفته میشود: سَأَلَهُ عَنِ الشَّیْءِ سُؤلاً(1)و مَسْألةً: او را از چیزی پرسید، خداوند فرموده است: «سَاَلَ سَآئِلٌ بِعَذَابٍ» معارج: 1 از عذابی پرسید. گاهی سأل مخفّف و همزه آن ساقط و صیغه امر آن سَلْ میشود [«سَلْ بَنی اِسْرَآءیلَ» بقره: 211]، و مثال اوّل که «اسْألْ» است [«فَسْٔلْ بِنی اِسْرَآءیل» اسراء: 101]. که در اصل إسألْ بوده است.
س أ م
[سَأَم: دلگیر شدن] سَأَمَ من الشّیء مانند طَرِبَ یعنی، از چیزی دلگیر شد. [«وَلاَ تَسْٔمُوا اَنْ تَکْتُبُوهُ» بقره: 282].
س ب أ
[سَبَأ: اسم علم] خداوند فرموده است: «لَقَدْ کَانَ لِسَبَاٍ فی مَسْکَنِهِمْ» سبأ: 15؛ این واژه با تنوین، و بنابر منع صرف بدون تنوین، و نیز با الف سَبا قراءت شده است. کسی که آن را نام قبیله قرار داده آن را غیر منصرف خوانده و کسی که آن را نام شاخهای از قبیله و یا نام پدربزرگ دانسته آن را منصرف شناخته است. و سبأ پدر همه عرب یمن است، و او سبأبن یشجببن یعرببن قحطان است، سپس شهر مأرب را که مازن نام داشته سبأ نامیدهاند و آن نزدیک یمن و میان آن و صنعاء مسافت سه شب راه است؛ و گفتهاند: سبأ در یمن شهر بلقیس است و او پادشاه و ملکه سبأ بوده است.
1) در اصل چنین بوده و درست آن سؤالاً است، ولی (سُؤل) مصدر نیست و معنای آن چیزی است که خواسته میشود.
س ب ب
سَبَب: ریسمان و وسیله رسیدن به چیزی دیگر و جمع آن اسباب است. [«فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ اِلَی السَّمَآءِ» حجّ: 15].
س ب ت
سَبْت: یکی از روزهای هفته و نخستین روز پس از روز جمعه است، و آن را بدین سبب به این نام نامیدهاند که با آغاز آن، ایّامِ هفته پایان مییابد؛ و سَبْت نیز به معنای قیام یهود به اَمر سبت است و به همین معناست قول خداوند: «یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ یَوْمَ لاَ یَسبِتُونَ»
اعراف:163؛ گفته میشود: أسْبَتَ الیهودی: یهودی در سبت داخل شده و قول خداوند: «اِنَّمَا جُعِلَ السَّبْتُ» نحل: 124 وبال سبت که
مسخ است بر کسانی قرار داده شد که در آن روز به صید ماهی پرداختند.
سُبات: آسایش و آرامش و انقطاع از امور به طور مطلق یا از حرکت، و خداوند آن را صفت برای خواب قرار داده است. [«وَجَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتاً» نبأ: 9].
س ب ح
سَبْح شناوری، و گاهی به هر چیزی که به آسانی در آب شناور شود اطلاق میگردد مانند حرکت کشتی [«وَالسَّابِحَاتِ سَبْحاً»
نازعات:3 ]و به هر گردشی که به سهولت انجام شود نیز گفته میشود مانند گردش ستارگان [«کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ» انبیاء: 33 ]بلکه گاهی به معنای فراغت و خواب و آسایش نیز میآید و همه اینها بر سبیل مجاز است، و از جمله معانی اخیر قول خداوند است: «اِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَویلاً» مزّمّل: 7 فراغتی طولانی. از ابوعبیده نقل شده که گفته است (1): بازگشتی طولانی است، و نیز گفتهاند: به معنای فراغت و آمد و رفت است؛ و نیز گفته شده: به معنای انجام دادن امور معاش و کارهای مهمّ زندگی است.
و تسبیح به معنای تعظیم و تنزیه از بدی و نقایص است؛ و «سُبحَانَ اللّهِ» یوسف: 108 به معنای تنزیه خداوند است و بنابر آن که مصدر یا مفعول مطلق است منصوب و مانند این است که بگویی: إنِّی أبرّأُ اللّهَ(2)مِن السُّوءِ بَراءةً (من خداوند را از هر بدی مبرّا میکنم).
س ب ط
سِبْط: نوه، و در یهود به معنای قبیله است،
گفته شده در اصل به معنای درخت پرشاخه
است. و أسباط بنیاسرائیل دوازده قبیله از دوازده پسر یعقوب بودند، و عرب گروههای اولاد اسحاق را اسباط و گروههای اولاد اسماعیل را قبیله مینامد. [«وَقَطَّعْنَاهُمْ اثْنَتَیْ عَشْرةَ اَسْبَاطاً اُمَماً» اعراف: 160].
س ب غ
سابغة: زره وسیع، خداوند فرموده «اَنِ
اعْمَلْ سَابِغَاتٍ» سبأ: 11.
س ب ل
سبیل از نظر لغت به معنای راه است، و آن یا به سوی خداست و یعنی به سوی نیکیها و بهشت و امثال اینهاست مانند سبیل هدایت و سبیل رشد و صواب [«وَمَآ اَهْدیکُمْ اِلاَّ سَبیلَ
الرَّشَادِ» مؤمن: 29]. و یا به سوی آنچه مقابل اینهاست مانند کفر و گمراهی و باطل و هوای نفس، [«وَاِنْ یَرَوْا سَبیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبیلاً»
اعراف: 146]. سبیلِ نخست در اخبار به ولایت و به ائمه علیهمالسلامو پیروان راه آنها تأویل شده(1)چنان که سبیل دوم را به دوستی دشمنان آنها تأویل کردهاند(2).
س ت ر
[سِتر: پرده]خداوند فرموده است: «حِجَاباً مَسْتُوراً» اسراء: 45 حجاب بالای حجاب، و حجاب اوّل به وسیله حجاب دوم مستور و پوشیده است؛ گفتهاند: مراد ستبر بودن حجاب است، چه، خداوند بر دلهای آنها پردهها و در گوشهایشان سنگینی قرار داده است؛ و نیز گفته شده: مستور اسم مفعولی است که به معنای فاعل است مانند قول خداوند: «اِنَّهُ کَانَ وَعْدُهُ مَاْتِیّاً» مریم: 61 یعنی: آتِیاً (آمدنی است).
س ج د
مَسْجِد: معروف است. درباره قول خداوند: «و اَنَّ الْمَسَاجِدَ للّهِِ» جن: 18 گفتهاند: مساجد
مواضع سجود انسان است و نیز گفته شده: مراد همین مساجد معروف است.
س ج ر
[سَجْر: پر شدن] سَجَرَ التَنُّورَ: تنور را افروخت سَجَرَ النَّهْرَ: رودخانه را پر کرد. سُجُور: آنچه تنور به آن افروخته میشود، و مسْجَر: محلّ افروختن آتش، و ساجر: محلّی که سیلاب آن را پر میکند. «فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ» مؤمن:
72 در آتش سوخته میشوند.
س ج ل
[سِجِّیلٌ: صلب وسخت هر چیزی ]خداوند فرموده است: «تَرْمیهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجّیلٍ»
فیل: 4؛ گفته شده است: سجّیل سنگی است از گل که به آتش جهنّم پخته شده و نامهای دستهای که مورد اصابت آن قرار گرفتهاند بر آنها نوشته شده چه خداوند فرموده است: «لِنُرْسِلَ
عَلَیْهِمْ حِجَارةً مِنْ طینٍ» ذاریات: 33.
س ج و
[سَجْو: خاموشی و آرامش ]سَجا الشیءُ مانند سَمَا، یعنی دوام و آرامش یافت، و از این باب است قول خداوند متعال: «وَالَّیْلِ
اِذَا سَجی» ضحی: 2؛ آرام گیرد و تاریکی مستقرّ شود.
س ح ب
سَحاب: ابر، و چون در هوا کشیده میشود بدین نام خوانده شده چه آن راز سَحْب که به معنای کشیدن است مشتّق است. [«وَ تَصْریفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ» بقره: 164].
س ح ت
سُحْت به معنای حرام و درآمدهای بد و ناپاک است و بدین سبب آنها را سُحت نامیدهاند، زیرا برکت را نابود میکند چه این واژه در اصل به معنای نابودی و ریشه کن کردن است، گفته میشود: أسْحَتَهُ او را ریشهکن کرد، خداوند فرموده است: «فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذَابٍ»
طه:61.
س ح ر
سَحَر: کمی پیش از طلوع صبح است، میگویی: لَقَیْتُهُ سَحَراً، در این جمله هرگاه منظور تو سحر همان شب باشد سحر غیر منصرف خواهد بود چه آن معرفه است و از الف و لام عدول کرده است، و معرفه است بدون اضافه و بدون الف و لام. و اگر منظور تو سحر به طور نکره و غیر معیّن باشد منصرف است، چنان که خداوند فرموده است: «اِلاَّ الَ لُوطٍ نَجَّیْنَاهُمْ بِسَحَرٍ» قمر: 34 و نیز: «فَاَ نّی تُسْحَرُونَ» مؤمنون: 89؛ چگونه از راه توحید او فریفته میشوید؛ و نیز فرموده است: «اِنَّمَآ
اَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرینَ» شعراء: 153 گفتهاند: مُسَحَّرَ به معنای مخلوق دارنده ریه است؛ و نیز گفته شده به معنای معلول است یعنی از کسانی که پیاپی مورد سحر قرار گرفتهاند، و نیز گفتهاند: مُسَحّرِینَ به معنای فریب خوردگان است.
س ح ق
سُحْق، به ضمّ: دوری، گفته میشود: سُحْقاً لَهُ: دور باد؛ سَحُقَ سُحْقاً مانند بَعُدَ بُعْداً فَهُوَ سَحِیق: دور. [«فَسُحْقاً لاَِصْحَابِ السَّعیرِ» ملک: 11].
س خ ر
تسخیر: رام کردن، خداوند فرموده است: «سُبْحَانَ الَّذی سَخَّرَ لَنَا هذَا» زخرف: 13، و
«یَسْتَسْخِرُونَ» صافّات: 14؛ استهزاء و ریشخند میکنند؛ گفته میشود: سَخِرْتُ منه و به سخراً، از باب تَعِبَ و بعضی به ضمّ نیز تلفّظ کردهاند، و قول خداوند: «لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیّاً» زخرف: 32 از این باب است: بعضی از آنها بعضی دیگر را به کار میگیرند.
س د د
سَدّ کوه و مانع، سَدَّ الثُلمَةَ: شکاف را اصلاح و محکم کرد. [«عَلی اَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ
سَدّاً» کهف: 94]. اَلْقَوْل السَّدِید گفتار پاک از خلل تباهی. [«وَلْیَقُولُوا قَوْلاً سَدیداً» نساء: 9].
س د ر
سِدْر: درخت کُنار و جمع آن سِدْرات با سکون دال است از باب حمل بر لفظ مفرد آن. [«وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلیلٍ» سبأ: 16].
س د ی
سُدَی به ضم به معنای مهمل، رها و ترک.[«اَیَحْسَبُ الاِْنْسَانُ اَنْ یُتْرَکَ سُدًی» قیامه: 36 ]آیا انسان گمان میکند رها و ترک شده است.
س ر ب
سَرَب به فتح اوّل و دوم: لانه، انْسَرَبَ الحیوان و تَسَرَّبَ: حیوان در آن داخل شد، و از این باب است قول خداوند: «فَاتَّخَذَ سَبیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً» کهف: 61.
سَراب: همان چیزی است که در بیابان به هنگام ظهر مانند برکه آب به نظر میآید در حالی که آب نیست.[«کَسَرَابٍ بِقیعَةٍ» نور: 39] سارِب: آن که در زمین به سوی مقصد خود روان است، و بدین معناست قول خداوند متعال: «وَ سَارِبٌ بِالنَّهَارِ» رعد: 10.
س ر ب ل
[سَرْبَلَه: پوشیدن پیراهن ]«سَرَابیلَ»
نحل:81؛ جمع سِربال است و آن به معنای پیراهن یا زره و یا هرچه پوشیدنی است.
س ر ح
تسریح به معنای فرستادن و رها کردن است و به همین سبب در قرآن به معنای طلاق به کار
رفته است. [«وَ اُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمیلاً» احزاب: 28].
س ر د
سَرد: بافتن زره و آن عبارت از داخل کردن حلقهها در یکدیگر است، و نیز گفتهاند: سَرْد به معنای سوراخ است و مَسْرُودَه: سوراخ شده. [«وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ» سبأ: 11].
س ر د ق
سُرادِق به ضمّ (سراپرده) عبارت از هرچیزی است که چیز دیگری را احاطه کند اعمّ از دیوار یا چادر بزرگ یا خیمه، و گفتهاند: سرادق چیزی است که خیمه را احاطه میکند و برای آن دری است که از آن به خیمه وارد میشوند؛ و نیز گفتهاند: چادری است که بر روی خانه یا صحن خانه کشیده میشود، و نیز گفته شده: هر خانهی پنبهای است. [«اَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا»
کهف:29].
س ر ر
سِرّ: چیزی که آن را پنهان میدارند و جمع آن أسرار است. و سُرُر جمع سریر به ضمّ راء است و برخی به سبب ثقیل بودن اجتماع دو ضمّه و مضاعف بودن راء آن را به فتح خواندهاند و این امر را در تمام جمعهایی که شبیه این واژه است جاری کردهاند مانند ذَلِیل و ذُلُل، و گاهی از پادشاهی و نعمت به سریر تعبیر میشود. [«عَلی سُرُرٍ مُتَقَابِلینَ» حجر: 47].
و أسَرَّ الشَّیءَ هم به معنای کتمان و هم به معنای آشکار کردن است و قول خداوند: «و اَسَرُّوا النَّدامَةَ» یونس: 54 به هر دو معنا
تفسیر شده است. و أسَرَّ الیه حدیثاً: پنهانی او را از آن آگاه کرد. [«وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِیُّ اِلی بَعْضِ اَزْوَاجِهِ حَدیثاً» تحریم: 3].
س ر ط
سِرَاط به معنای صراط (راه) است. [و قول خداوند: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقیمَ * صِرَاطَ الَّذینَ» فاتحه: 5 و 6 به همین گونه قراءت شده است(1)].
س ر ف
اسراف: زیادهروی و ریخت و پاش، و آنچه حلال نیست و از میانهروی بیرون است، همچنان انفاق در راه نافرمانی خدا. [«اِسْرَافاً وَ بِدَاراً» نساء: 6]. و سَرَف به معنای نادانی است.
س ر ق
سارِق و آنچه مشتمل بر معنای سرقت است
1) مجمع البیان 1/27.
عبارت از این است که کسی پنهانی اقدام به ربودن مال دیگری کند، و استراق سمع یعنی پنهانی به سخن کسی گوش دادن از همین باب است. [«وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ» مائده: 38 «اسْتَرَقَ السَّمْعَ» حجر: 18].
س ر م د
سَرْمَد: دائم و همیشگی. [«سَرْمَداً اِلی یَوْمِ الْقِیمَةِ» قصص:71].
س ر ی
[سِرَایَه و اِسْراء: شبروی] أسْرَی: شبروی کرد، و با الف لغت مردم حجاز است و در قرآن
به هر دو صورت آمده است: «سُبْحَانَ الَّذی اَسْری» اسراء: 1 و نیز: «وَالَّیْلِ اِذَا یَسْرِ»
فجر:4 گفته شده: یَسْرِ به معنای میرود و سپری میشود میباشد؛ و قول خداوند: «اَسْری
بِعَبْدِهِ لَیْلاً» اگر چه سُری همان سیر در شب است لیکن واژه لَیلاً برای تأکید ذکر شده است مانند سَری أمْسِ نَهاراً، یا سَرَی البارِحَةَ لَیلاً.
س ط ر
اساطیر: افسانهها، [«اَسَاطیرُ الاَْوَّلینَ»
انعام: 25 ]مُسیطِر و مُصیطر، آن که مسلّط و مشرف بر چیزی است و احوال آن را رسیدگی میکند و اعمال آن را مینویسد، خداوند فرموده است: «لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ» غاشیه:22.
س ط و
سَطْوَت: با هجوم غلبه جستن، «یَسْطُونَ»
حج: 72؛ از شدّت خشم هجوم میبرند.
س ع ر
سَعِیر: از نامهای جهنّم است که از آن به خدا پناه میبریم. سَعَرَ النّار وَالْحَرب: آتش جنگ را افروخت و شعلهور ساخت، و آن از باب قَطَعَ است، و در آیه: «وَاِذَا الْجَحیمُ سُعِرَتْ» «سُعِّرَتْ» تکویر: 12؛ هم با تخفیف و هم با تشدید قراءت شده است، و تشدید برای مبالغه است.
درباره قول خداوند: «اِنَّ الْمُجْرِمینَ فی ضَلاَلٍ وَ سُعُرٍ» قمر: 47 فرّاء گفته است (1): در رنج و عذاب، و سُعُر نیز به معنای دیوانگی است.
س غ ب
سَغَب: گرسنگی و مَسْغَبَه نیز به همین معناست. [«فی یَوْمٍ ذی مَسْغَبَةٍ» بلد: 14].
1) مختارالصحاح، 299.
س ف ح
سِفَاح به کسر: فجور و زنا. [«غَیْرَ
مُسَافِحینَ» نساء: 24].
«اَوْ دَماً مَسْفُوحاً» انعام: 145 خون ریخته شده، گفته میشود سَفَحَ الدَّمَ والدَّمْعَ سَفْحاً: خون و اشک را ریخت.
س ف ر
سَفْر به فتح سین و سکون فاء(1)به معنای کشف و وضوح است، أسْفَرَ الصُّبح: بامداد روشن و آشکار شد. أسْفَرَتِ الْمرأة عَنْ وَجْهِهَا، زن رخسارش را نمایان ساخت [«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ
مُسْفِرَةٌ» عبس: 38؛] و سفر و مسافر از این باب است چه مستلزم بروز و ظهور است، و به کتاب
سِفر با کسر سین گفته میشود، زیرا آشکار کننده محتوای خود میباشد و جمع سِفْر اسفار است. خداوند فرموده است: «کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ اَسْفَاراً» جمعه: 5 و گفته میشود: سَفَرَ بَیْنَ الْقَوْم، این را به هنگامی میگویند که کسی برای اصلاح و خیرخواهی و مصلحت اندیشی میان قوم سفر کند، و به او سفیر گفته میشود و جمع آن سَفَرَه با حرکت اوّل و دوم است؛ و نیز میگویند: السَفَرَةُ للْکَتَبَة و به همین مناسبت به فرشتگانی که اعمال آدمیان را ثبت و به آنهایی که وحی الهی را فرود میآورند سَفَرَه میگویند. [«بِاَیْدی سَفَرَةٍ» عبس: 15].
س ف ع
[سَفْع: گرفتن] سَفَعَ بناصِیَتِهِ موی بالای پیشانیش را گرفت، و از این باب است قول خداوند: «لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ» علق: 15؛ باگرفتن موی بالای پیشانیش او را به دوزخ میکشانیم.
س ف ک
[سَفْک: ریختن] سَفْکُ الدَّم: ریختن خون. [«وَ یَسْفِکُ الدِّمَآءَ» بقره: 30].
س ف ل
سافل خلاف عالی است [«جَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا» هود: 82]، سَفَلَه: مردم فرومایه، یعنی کسانی که از آنچه میگویند و از آنچه به آنها گفته میشود باک ندارند.
س ف ه
سَفَه: نادانی و ضدّ حلم به معنای بردباری است و در اصل به معنای سبکسری و ناآرامی است. [«سَفَهاً بِغَیْرِ عِلْمٍ» انعام: 140].
س ق ر
سَقَر با حرکت حرف اوّل و دوم یکی از
1) در اصل (به فتح فاء و سکون فاء) است.
نامهای دوزخ است، گفتهاند: یکی از وادیهای جهنّم و بسیار سوزان است، از خدا خواست تا نَفَس برآورد و چون نفس کشید جهنّم را سوزانید.[«ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ» قمر: 48].
س ق ط
[سُقُوط: لغزش و پشیمانی ]سُقِطَ فی یده: پشیمان شد، و از این باب است قول خداوند: «وَلَمَّا سُقِطَ فی اَیْدیهِمْ» اعراف: 149 و بعضی آن را با فتح اوّل و دوم خواندهاند.
س ق ف
سَقْف: در جاهایی از قرآن به معنای آسمان آمده است. [«وَ جَعَلْنَا السَّمآءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً» انبیاء: 32].
س ق م
سُقْم: بیماری، خداوند در داستان ابراهیم علیهالسلاماز زبان او فرموده است: «فَقَالَ اِنّی سَقیمٌ» صافّات: 89 گفتهاند: بیمار خواهم شد،
و جز این اقوال دیگری نیز گفته شده است.
س ق ی
[سَقْی: آشامیدن] خداوند فرموده است: «نَاقَةَ اللّهِ وَ سُقْییهَا» شمس: 13؛ آشامیدن آن.
جوهری گفته است:(1)سَقَاهُ الغیْث وَ أَسْقاهُ به یک معناست، و سُقْیا به ضمّ اسم است، و سِقایة الماء (آبدادن) معروف است.
و درباره واژه سِقایه که در قرآن آمده (یوسف/ 70) گفتهاند: به معنای ظرف آبخوری پادشاه است.
س ک ب
مسکوب: ریخته شده، «مَآءٍ مَسْکُوبٍ»
واقعه: 31؛ آب جاری بر روی زمین بدون حفر آن.
س ک ت
[سُکُوت: خاموشی و آرامی ]سَکَتَ الغَضَبُ: خشم فرو نشست، آرام شد. [«وَلَمَّا
سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ» اعراف: 154].
س ک ر
سَکْرَه: آنچه عقل را میپوشاند و زایل میکند، سَکَر با فتح اوّل و دوم: شراب خرما، خداوند فرموده است: «تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً»
نحل: 67؛ «سَکْرَةُ الْمَوْتِ» ق: 19؛ سختی مرگ، «سُکِّرَتْ اَبْصَارُنَا» حجر: 15؛ از نگاه کردن بازداشته شده و حیران گشتهاند، و گفتهاند: چشمان آنها پوشیده شده است؛ و برخی آن را مخفّف خوانده و به سُحِرَتْ تفسیر کردهاند.
1) صحاح اللّغة، 6/2379 و 2380.
س ک ن
[سُکُون: آرامش و اطمینان ]خداوند فرموده است: «جَعَلَ الَّیْلَ سَکَناً» انعام: 96؛ مردم با
آسودگی در آن سکنا میکنند؛ و نیز: «اِنَّ
صَلاَتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ» توبه:103؛ دعاهای تو مایه آرامش و اطمینان دلهای آنهاست.
سکینه: بر وزن فعیله از ماده سکون به معنای آرامش و اطمینان است. از امام رضا علیهالسلام درباره قول خداوند: «ثُمَّ اَنْزَلَ اللّهُ سَکینَتَهُ...»
توبه: 26؛ روایت شده که فرموده است: سَکِیْنَه نسیمی از بهشت است، چهرهای مانند چهره انسان دارد، از مشک خوشبوتر است، و با پیامبران میباشد(1). از امام صادق علیهالسلام نقل کردهاند که: سکینه همان ایمان است(2).
مسکین بنابر مشهور کسی است که چیزی ندارد و فقیر کسی است که بعضی از خرجی خود را داراست. از کفعمی نقل شده(3)که:
مسکین انسان فروتنی است که ستمگر و متکبّر نیست و گفته است که در قول معصوم علیهالسلام: أللّهم احْشُرنی مسکیناً مراد از اهل استکانت همین است.
س ل ح
أسلحه جمع سلاح: ادوات آهنینی که برای جنگ آماده میشود. [«لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ اَسْلِحَتِکُمْ» نساء: 102].
س ل خ
سَلْخ و مَسْلُوخ: گوسفند است که پوست آن کنده شده باشد، و سَلَخْتُ الشَّهْرَ: ماه را گذراندم و در آخر آن قرار گرفتهام، «انْسَلَخَ الاَْشْهُرُ»
توبه: 5 وقت آنها سپری شد.
سَلْسَبیل(4)
سلسبیل: اسم چشمهای در بهشت هست، و به سبب گوارا بودن آب آن که گلو را صاف میکند بدین نام نامیده شده است [«تُسَمّی
سَلْسَبیلاً» دهر: 18].
س ل س ل(5)
تَسَلْسَلَ الْمَاءُ فِی الْحَلْق: آب در گلو جریان یافت. سِلْسله در اصل به معنای رشتهای است که باید حلقههای آن به هم بپیوندد تا امتداد یابد، و معمولاً این واژه بیشتر بر رشتههایی
آهنین (زنجیر) اطلاق میشود و اسیران را با آن میبندند و بر گردن آنها مینهند، [«وَالسَّلاَسِلُ
یُسْحَبُونَ» مؤمن: 71].
س ل ط
سلطان: دلیل و برهان، غلبه، حاکم، قدرت شاه و سلطه او و سلطنت در اصل به معنای قوّت و نیرو است. [مثال حجّت و برهان: «مَا نَزّلَ اللّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ» اعراف: 71. و مثال غلبه و قدرت: «وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ
سُلْطَانٍ» ابراهیم: 22].
س ل ق
[سَلْق: طعنه با نیزه یا زبان] سَلَقَهُ بِالکلام: با زبان او را آزرد، و آن عبارت از درشتی در گفتار است. [«سَلَقُوکُمْ بِاَلْسِنَةٍ حِدَادٍ» احزاب: 19].
س ل ک
سَلْک به فتح، مصدر سَلَکَ است سَلَکَ الشّیء فی الشّیء، آن را داخل کرد، و از باب نَصَرَ است خداوند فرموده است: «کَذلِکَ
سَلَکْنَاهُ فی قُلُوبِ الْمُجْرِمینَ» شعراء: 200؛ و برخی أسْلَکَهُ فیه نیز گفتهاند.
س ل ل
سُلالة الشَّیء: آنچه از چیزی کشیده میشود و خالص گردیده پس سُلاله به معنای خلاصه است، و نطفه سلاله انسان است. [«مِنْ سُلاَلَةٍ مِنْ طینٍ» مؤمنون: 12].
س ل م
سَلَم، سلام، تسلیم، اسلام و آنچه دارای این مفهوم است در اصل معنای آنها تسلیم و پیروی و ترک مخالفت و آزار رسانی است و «بِقَلْبٍ
سَلیمٍ» شعراء: 89 گفتهاند: سالم از محبّت دنیا. و سُلَّم به ضمّ سین و تشدید لام: پلّه [«اَوْ سُلَّماً فِی السَّمَآءِ» انعام: 35].
س ل و
سَلْوی: نام پرندهای است و مفردی برای آن شنیده نشده، و گفتهاند: مفرد آن سلواة است، و نیز گفته شده: آن پرنده خاصّی بوده که خداوند به بنیاسرائیل ارزانی داشته بود.
[«وَ اَنْزَلْنَا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ والسَّلْوی» بقره:57].
سلیمان(1)
سلیمان علیهالسلام همان پیامبر مشهور است که احوالات او در سوره نمل بیان شده است.
1) نگارنده پس از آن ماده س ل م را آورده و صحیح، مفرد آن است، زیرا واژهای اعجمی است.
س م د
[سُمود: سرگرمی و خودبینی ]«سَامِدُونَ»
نجم: 61؛ سرگرم شوندگان، غافلان و نیز گفتهاند: مستکبران.
س م ر
سامِریّ(1): صاحب گوساله در بنیاسرائیل و داستان آن مشهور است و دومی نظیر آن در این امّت چنان که اوّلی نظیر گوساله است.
مسامره: داستانسرایی در شب است و مراد گروهی است که شب را به افسانه گویی میگذرانند، و سَمَر در اصل به معنای رنگ مهتاب است، خداوند فرموده است: «سَامِراً
تَهْجُرُونَ» مؤمنون: 67.
س م ع
سَمْع: شنوایی انسان، هم مفرد است و هم جمع [«اَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالاَْبْصَارَ» یونس: 31 ]اسْتَمَعَ لَهُ: به او گوش فرا داد، و اسَّمَّعَ الیه، با ابدال تاء به سین و ادغام آن، و سَمَّعَهُ به او ناسزا گفت، خداوند فرموده است: «وَاسْمَعْ
غَیْرَ مُسْمَعٍ» نساء: 46؛ اخفش گفته است(2)
یعنی، نشنوی؛ و نیز: «اَسْمِعْ بِهِمْ وَ اَبْصِرْ»
مریم: 38؛ برای تعجّب است: چقدر شنوا و بینایند.
س م ک
[سَمْک: بلندی] سَمْکُ البیت به فتح: سقف خانه. خداوند فرموده است: «رَفَعَ سَمْکَهَا»
نازعات: 28 گفتهاند: بنای آن را.
س م م
سَمّ: سوراخ، «سَمِّ الْخِیَاطِ» اعراف: 40. به فتح سین و ضمّ آن به معنای سوراخ سوزن است. و سَمُوم: باد گرمی که مانند آتش میوزد، ذات السمّ: کشنده. [«نَارِ السَّمُوم» حجر: 27].
س م و
سَماء: هم به صورت مذکّر و هم مؤّث به کاربرده میشود. [«ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّمَآءِ وَهِیَ دُخَانٌ» فصلت: 11]. فلانٌ سَمِیُّ: با یکدیگر همنامند چنان که گفته میشود: کنیّ یکدیگرند: کنیه آنها یکی است. [«لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا» مریم: 7].
س ن ب ل
سُنْبُلَه مفرد سنابل است که به معنای خوشه گندم و مانند آن است. [«سَبْعَ سَنَابِلَ فی کُلِّ
سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» بقره: 261].
س ن د
سَنَد: هر چیز مورد اعتماد، و آن مأخوذ از: سند إلی الشَّیء است: به آن چیز تکیه داد، و از باب دَخَلَ میباشد، استند الیه نیز به همین معناست. «خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» منافقون: 4 صفت برای منافقان است و تشدید آن به مناسبت کثرت منافقان است، خداوند بیفایده بودن حضور آنها را در مسجد به چوبهایی که تکیه به دیوار دادهاند تشبیه کرده است.
سندس
سُنْدُس: دیبای نازک و استبرق دیبای کلفت است و در ذیل واژه (ب ر ق) ذکر شده است. [«مِنْ سُنْدُسٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ» کهف: 31].
س ن م
تسنیم: نام چشمهای است در بهشت. [«وَمِزَاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ» مطففین: 27].
س ن ن(1)
سِنّ: دندان [«وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ» مائده: 45]. و سُنّت به معنای طریقه و روش است و جمع آن سُنَنْ است [«فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الاَْوَّلینَ»
انفال: 38].
س ن ه
[سَنَه: دگرگونی وگندیدگی ]خداوند فرموده است: «لَمْ یَتَسَنَّهْ» بقره: 259؛ سالها آن را تغییر نداده یا لَمْ یَتَسَنَّنْ: دگرگون نشده است چنان که فرموده است: «حَمَإٍ مَسْنُونٍ» حجر: 28؛ یعنی: دگرگون و در یَتَسَنَّنَ ها، بدل به نون شده است.
س ن و
سنا(2)با الف مقصوره: درخشش برق، خداوند فرموده «یَکَادُ سَنَا بَرْقِهِ یَذْهَبُ
بالاَْبْصَارِ»نور:43؛ و سناء با الف ممدوده بمعنای بلندی مقام است و سنه مفرد سنین و اصل آن سَنْهَه مانند جبهه و مصغّر آن سُنَیْنَه(3)و سُنَیْهَه است؛ خداوند فرموده است: «ثَلثَ
مِائَةٍ سِنینَ»کهف: 25؛ از اخفش نقل شده(4)که آن بدل از ثلاث و از مائه است یعنی لَبِثُوا ثلاثمائه من السّنین، گفته است: هرگاه سنین تفسیری برای مائه باشد باید مجرور شود و اگر
1) نگارنده این ماده را با الفاظی دیگر درهم آمیخته که عبارتند از السَنه و السنه و سیناء، و سینین و ما برای حفظ ترتیب آن را مراعات کردیم.
2) نگارنده این لفظ را از این ماده جدا کرده ولی واژه السنه و السنین را در پی هم آوردیم بر این اعتقاد که هر دو از آن ریشه هستند.
3) و آن اندک است و مشهور سُنیَّة است.
4) مختارالصّحاح، 318.
تفسیر ثلاث باشد باید منصوب گردد(1). از زمخشری نقل کردهاند که ابواسحاق گفته است: اگر سنین بنابر آن که تمیز باشد منصوب شود لازم میآید که گفته شود: قَدْ لبثوا تسعمائة(2)پایان. گفته شده: ثلاثمائة به صورت مضاف نیز قراءت شده است. قول خداوند: «وَلَقَدْ اَخَذْنَا الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ» اعراف: 130 خشکسالی و قحطی؛ میگویند: أسْنَتِ القَوْم: مردم دچار قحطی شدند. و سَنَه با حرکت اوّل و دوم به معنای قحطی است.
[س ه ر]
[سَاهِرَه: زمین «فَاِذَا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ»
نازعات:14 و آن محلیّ است در شام نزد بیتالمقدّس].
س ه م
[مُسَاهَمَه: قرعهکشی] سَاهَمَهُ: با او در قرعهکشی شرکت کرد. أسْهَمَ بَیْنَهُمْ: میان آنها قرعهکشی کرد. [«فَسَاهَمَ فَکَانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ» صافّات: 141].
س و أ
سُوء: هرچیز بد و ناخوشایند، سیِّئه: گناه،
«عَلَیْهِمْ دَآئِرَةُ السُّوءِ» توبه: 98 با ضمّ به معنای شکست و بدی است، و بنابر آن که از مساءه باشد به فتح نیز قراءت شده است. درباره قول خداوند: «مِنْ غَیْرِ سُوءٍ» نمل: 12 گفته شده: مِنْ غَیْرِ بَرَصٍ (بدون برص). و «السُّوای»
روم:10 ضد حسنی مؤّث أسْوَء است و در آیه به دوزخ تفسیر شده است(3).
س و ر
سُور: باره شهر، [«فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ»
حدید: 13 ]و تَسَوَّرَ الحائطَ بر بالای دیوار رفت، تَسَوُّر جز برای بالا رفتن به کار برده نمیشود. [«اِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ» ص:21]. و سُور نیز جمع سوره است مانند بُسْرَه و بُسْر، به هر یک از طبقات ساختمان سوره گفته میشود و اطلاق آن به بخشی از قرآن برای آن است که مرحله به مرحله بوده و مقطوع از ما بعد خود باشد، و جمع آن سُوَر به فتح واو است. [«قُلْ فَاْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ» هود: 13]. أساوِر جمع سِوار است و آن نام زیور آلت معروفی است [« یُحَلَّوْنَ فیهَا مِنْ اَسَاوِرَ» کهف: 31] و أساوِرَه جمع أسوِرَه و این نیز جمع سِوار (دستبند) میباشد، و آیه/ 53
سوره زخرف نیز بدین صورت قراءت شده است. «فَلَوْلاَ اُلْقِیَ عَلَیْهِ اَسَاوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ» زخرف:53.
س و ط
سَوْط: گفته شده که در اصل به معنای آمیختن است سپس به کاربردن آن به معنای تازیانه رواج یافته است چه براثر زدن تازیانه گوشت و خون باهم آمیخته میشود. قول خداوند: «فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ» فجر: 13؛ گفته شده: سَوْط همان عذاب است و زدن تازیانه در کار نیست، و نیز گفتهاند: بهرهای از عذاب، و دستهای گفتهاند: شدّت عذاب، و گفته شده: درد تازیانه عذاب است.
س و ع
ساعة: وقت حاضر و جزئی از اجزای زمان، و در قرآن به روز قیامت یا وقتی که قیامت در آن برپا میشود اطلاق شده است و این از آن روست که قیامت ناگهان واقع میشود و یا به سبب آن است که قیامت با همه طولانی بودن آن در نزد خدا ساعتی بیش نیست. [«حَتّی اِذَا جَآءَتْهُمُ السَّاعَةُ» انعام: 31]. سُواع نام بت قوم نوح علیهالسلامبوده است.[«لاَ تَذَرُنَّ وَدًّا وَلاَ سُوَاعًا» نوح: 23]
س و غ
[سَوْغ: آسانی و روانی] سَاغَ الشّرابُ: شراب گوارا شد، و از باب قال و باع است و به صورت متعدّی و لازم میآید، لیکن بهتر است با همزه باب افعال و متعدّی به کاربرده شود چنان که خداوند فرموده است: «یَتَجَرَّعُهُ وَ لاَ یَکَادُ
یُسیغُهُ» ابراهیم: 17.
س و ق
سائق [«مَعَهَا سَآئِقٌ وَشَهیدٌ» ق: 21 ]و آنچه به معنای آن است مانند «سیقَ» و امثال آن که بر سَوْق به فتح سین (راندن) دلالت دارد ضدّ قائد است، چه قائد در جلو چهارپا حرکت میکند و افسار آن را به دست میگیرد، و سائق کسی است که از عقب حیوان را میراند و او را به حرکت وشتاب وا میدارد.
ساق در انسان بخشی از پای اوست، و در درخت تنه آن است که شاخهها بر آن استوار است، سپس این واژه در بسیاری از جاها برای کنایه از امور سخت و دشوار به کار رفته است، و در جاهایی از قرآن بههمین معنا تفسیر شده از جمله آیه: «یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سَاقٍ» قلم: 42 روزی که از حقیقت امر و شدّت آن پرده برداشته میشود.
س و ل
تَسْوِیل: آراستن باطل به صورت حقّ. [«الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ» محمّد: 25].
س و م
سُومَه به ضمّ و سِیمَه: نشانه، و سَوَّمَ الْفَرَسَ: علامتی بر اسب گذاشت، و سامت الماشیة: چهارپا چرید. و أسَامَهَا صَاحِبُهَا: چهارپا را صاحب آن چرانید. خداوند فرموده است: «فیه
تُسیمُونَ» نحل: 10 شتر خود را در آن میچرانید؛ و نیز «یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعذَابِ» بقره: 49.
س و ی
سَواء: عِدل، برابر، یکسان، خداوند فرموده است: «فَانْبِذْ اِلَیْهِمْ عَلی سَوَآءٍ» انفال: 58؛ و سَواءُ الشّیء نیز به معنای حدّ میانه هر چیز است، خداوند فرموده است: «فی سَوَآءِ الْجَحیمِ» صافّات: 55؛ اخفش گفته است: سوی هر گاه به معنای غیر یا عدل باشد به سه صورت به کاربرده میشود، بدین ترتیب که اگر سین مضموم یا مکسور باشد با الف مقصور و اگر سین مفتوح باشد با الف ممدود خواهد بود. میگویی: مکاناً سُوَی و سِویَ و سَواء: عدل و وسط هر دو بخش: و از این باب است قول خداوند: «مَکَاناً سُوًی» طه: 58، «اسْتَوی»
بقره: 29 استیلاء و غلبه یافت.
قَدِ اسْتَوی بِشرٌ عَلَی العِراقِ مِنْ غَیْر سَیْفٍ و دَمٍ مُهْراقِ یعنی: بِشْر بر عراق استیلا یافت بیآن که شمشیری به کاربرده و خونی ریخته شود و قول خداوند: «لَوْ تُسَوّی بِهِمُ الاَْرْضُ» نساء: 42 کاش با خاک یکسان میشدند.
س ی ب
[سَیْب: رها و آزاد] سائبه: ماده شتری بوده که در جاهلیّت بر حسب نذر و امثال آن رها و آزاد میشده است، و نیز گفتهاند: سائبه همان امّالبحیره است و آن عبارت از ماده شتری است که ده بچّه ماده زاییده در نتیجه عرب جاهلیّت بر آن سوار نمیشد، شیرش را نمیخورد و آن را تنها به مهمان و بچه همان شتر میداد و به همین حال با او رفتار میشد تا میمرد، و پس از مردن مردان و زنان گوشت او را میخوردند، و گوش آخرین بچّه ماده او را میشکافتند و آن را بَحیرَه مینامیدند و او به جانشینی از مادرش رها و آزاد میشد. جمع سائبه سُیَّبَ است مانند نائحه و نُوَّح. «مِنْ بَحیرَةٍ وَ لاَ سَآئِبَةٍ»
مائده:103.
س ی ح
[سیاحت: گردش در روی زمین] «السَّآئِحُونَ» توبه: 112، و «سَآئِحَاتٍ»
تحریم: 5؛ مشتقّ از سیاحت است که به معنای جهانگردی است و مصدر ثلاثی مجرّد آنها سَیْح است که به معنای آب جاری بر روی زمین است.
س ی ر
سِیرَه: روش [«سَنُعیدُهَا سیرَتَهَا الاُْولی» طه: 21 ]و سیّاره به معنای کاروان است، «وَجَآءَتْ سَیَّارَةٌ» یوسف: 19 کاروان و همراهانی از مدین به سوی مصر رهسپار شدند.
س ی ل
سَیْل: آب بسیار که در روی زمین جریان یابد. درباره «سَیْلَ الْعَرِمِ» سبأ: 16 اقوال دیگری است از جمله آن که مقصود از عَرِم سدّ است؛ و دیگر آن که نام وادیی است. «وَاَسَلْنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ» سبأ: 12 چشمه مس را برای او گداختیم، و این از باب سَالَ الشَّیء میباشد یعنی، جاری شد.
سیناء و سینین
«سینینَ» تین:2، و «سَیْنَآءَ» مؤنون: 20، نام کوهی است.
ش أ م
مَشْأمَه: سمت چپ، گفتهاند: «اَصْحَابُ الْمَشْٔمَةِ» واقعه:9 آنهایی هستند که نامه اعمالشان به دست چپ آنها داده میشود؛ و نیز گفته شده: عرب عمل پسندیده و نیک را به سمت راست و ضدّ آن را به ضدّ آن یعنی سمت چپ نسبت میدهد(1)و گفتهاند: «فَاصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ» واقعه:8؛ صاحبان مقامات بزرگ و برجسته و «أصْحَابُ الْمَشْٔمَةِ» ضدّ آن است.
ش أ ن
شَأن: کار و حال، خداوند فرموده است: «کُلُّ یَوْمٍ هُوَ فی شَاْنٍ» الرحمن:29؛ در هروقت
و زمانی اموری پدید میآید و احوالی روی میدهد اعمّ از هلاکت و نجات و محرومیّت و عطا و جز اینها، آن گونه که از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله روایت شده است(2).
ش ت ت
شَتَات: پراکندگی، «یَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتاً»
زلزله:6؛ در اعمال شایسته و ناشایست یا در خوبی و بدی متفرق و گوناگونند.
ش ج ر
شَجَرَه: آنچه بر ساق روییده است. این واژه
در قرآن با نکوهش [«کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ»] ابراهیم:26؛ و با ستایش [«کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ»] ابراهیم:24؛ و بدون آنها [«مِنْ شَجَرَةٍ اَقْلاَمٌ»] لقمان:27؛ به کار رفته است آن جا که با نکوهش به کار رفته به دشمنان پیامبر و ائمّه علیهمالسلام و
بنی امیّه و گردنکشان بنی عبّاس و دوستان همزمان آنها تأویل شده و آن جا که با ستایش
آمده است مراد پیامبر صلیاللهعلیهوآله و علی و ابراهیم و ائمّه علیهمالسلاماست. سیوطی در کتاب المزهر گفته است: «در هیچ جا حرف جیم با یاء بدل نشده جز در یک حرف و فقط یاء بدل به جیم میشود، علی را علج و ایل را اجل گفتهاند، و تنها جایی که جیم بدل به یاء شده در واژه شیَرَه است که مراد از آن شجره است، و هنگامی که جیم را بدل به یاء کردند به اوّل آن کسره دادند تا یاء به الف منقلب نگردد و به صورت شاره در نیاید، و این امری شگفت است. زیرا بهطور شاذّ قراءت شده است: «وَلاَ تَقْرَبَا هذِهِ الشِّیَرَةَ» بقره:35. پایان گفتار سیوطی(1). و شَجَرَ بین
القوم: میان قوم اختلاف شد. خداوند فرموده است: «فَلاَ وَ رَبِّکَ لاَ یُؤمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ»نساء:65.
ش ح ح
شُحّ با حرکات سهگانه: بخل و حرص، و گفتهاند: بخل همراه با حرص است. [«وَاُحْضِرَتِ الاَْ نْفُسُ الشُّحَّ» نساء:128].
[ش ح ن]
[شَحْن: پُری «الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ»
شعراء:119. کشتی پُر].
ش خ ص
[شُخُوص:بلندی ]خداوند فرموده است: «شَاخِصَةٌ اَبْصَارُ الَّذینَ کَفَرُوا» انبیاء:97؛ از هراس آنچه درآنند چشمان را خیره کرده و برهم نمینهند. گفته میشود: شَخَصَ بصرُه فهو شاخص:چشمان را بازکرده و برهم نمینهد.
ش د د
[شِدَّت: نیرومندی و محکمکاری ]خداوند فرموده است: «حَتّی یَبْلُغَ اَشُدَّهُ» اسراء:34؛
قوّت و نهایت جوانی و آن میان هیجده تا سی سالگی است، واژه أشُدّ مفردی است که به صورت جمع بنا شده مانند آ نُک که به معنای سُرب است و نظیری برای آن دو نیست. گفته شده أشُدَّ جمع است و مفرد ندارد، مانند آسال و ابابیل و مذاکیر(2). از سیبویه نقل شده که(3)مفرد
آن شِدّه به کسر شین است و این از نظر معنا خوب است، چه گفته میشود: بَلَغَ الغُلامُ شِدَّتَهُ لیکن وزن فِعْلَه بر أفْعَل جمع بسته نمیشود، و
نیز گفتهاند: مفرد آن شَدَّ است مانند کَلْب و أکْلُب و فَلْس و أفْلُس؛ و نیز گفته شده: مفرد آن شِدَّ است مانند ذِئْب و أذْؤُب، این دو قول بر سبیل قیاس گفته شده و از عرب در اینباره چیزی
شنیده نشده است.
ش ر ب
شِرْب، به کسر: بهرهای از آب، أُشرب فی قلبه حُبّه: دوستیاش در دل او آمیخته شده، و از این باب است قول خداوند: «وَاُشْرِبُوا فی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ» بقره:93؛ محبّت گوساله.
ش ر د
تشرید: پراکندن، راندن «فَشَرِّدْ بِهِمْ»
انفال:57؛ جمعیّت آنها را پراکنده ونابودکن.
ش ر ذ م
شِرْذِمَه: گروهی از مردم. [«اِنَّ هؤلاَءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلیلُونَ» شعراء:54].
ش ر ر
شَرّ: ضدّ خیر (خوبی) است [«وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ» بقره:216 ]و شَرارَه به فتح مفرد شرار است که به معنای جرقّه آتش است و شرره نیز به همین معناست و جمع آنها شَرَرْ است [«اِنَّها تَرْمی بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ» مرسلات:32].
ش ر ط
شَرَط، به فتح اوّل و دوم: نشانه، أشراط السّاعة: نشانههای قیامت [«فَقَدْ جَآءَ اَشْراطُهَا»
محمّد:18].
ش ر ع
شریعه: محلّ ورود آبآشامندگان در آب و نیز به معنای آیینی است که خداوند برای بندگانش تشریع کرده است. و گفتهاند: به معنای طریقه روشن و آشکار است. [«ثُمَّ جَعَلْنَاکَ عَلی شَریعَةٍ مِنَ الاَْمْرِ» جاثیه:18]. و قد شَرَعَ لهم: سنّت قرار دارد؛ [«شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدّینِ»
شوری:13]. شِرْعَه: شریعت [«لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجاً» مائده:48].
ش ر ق
مَشْرِق (خاور) معروف است و آن را به سبب آن که خورشید از آن جا طلوع میکند بدین نام نامیدهاند [«وَ للّهِِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ»
بقره:115].
و مشارِق به پیامبران، و مشرِقَیْن به پیامبر و امیرمؤمنان علیهمالسلام تأویل شده است (1)، و شاید سبب این تأویل در همه آنها این است که انوار
1) مرآة الانوار 1/202؛ تفسیر قمی، 2/26.
هدایت آنان بر همه اهل دنیا میتابد. [«وَرَبُّ
الْمَشَارِقِ» صافّات:5، «رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ»
الرحمن: 17].
ش ر ی
شِرَا: فروختن هم ممدود و هم مقصور به کاربرده میشود، شری الشیّء یشریه: فروخت و به معنای خرید نیز میباشد و از اضداد است،
خداوند فرموده است: «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ» بقره:207 خود را میفروشد.
ش ط أ
شَطْأ الزَّرعِ وَالنَّبات: جوانه آن، اخفش گفته است(1): کناره آن، [«کَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْٔهُ»
فتح:29 ]«شَاطِئِ الْوَادِ» قصص:30 کناره درّه.
ش ط ر
شَطْرُ الشّیء: نصف آن، قَصَدَ شَطْرَهُ: به سوی او قصد کرد، مثال معنای دوم قول خداوند است: «فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ» بقره:144؛ سوی و جهت آن.
ش ط ط
شَطَط: ستم به زبان و عمل، تجاوز از حدّ، دوری از حقّ و بیشتر در گفتار باطل به کار میرود [«لَقَدْ قُلْنَا اِذاً شَطَطاً» کهف:14].
ش ط ن
شاطِن: پلید، و شیطان: معروف است، و به معنای هر سرکش زیانبار از انس و جنّ است. و اشتقاق واژه شیطان یا از شَطَن است که به معنای دوری است چه او از هر خیر و صلاح به دور است و یا از شَاطَ است که به معنای بطلان است در صورت اوّل نون آن اصلی و منصرف و در صورت دوم نون آن زاید و غیر منصرف میباشد، زیرا بر وزن فَعْلان است. خداوند فرموده است: «کَاَ نَّهُ رُءُوسُ الشَّیَاطینِ»
صافّات:65؛ فرّاء گفته است(2): در آن سه وجه
است، اوّل آن که خداوند شکوفه آن را در زشتی به سرهای شیاطین تشبیه کرده است، چه، آنها به زشتی معروفند. دوم، عرب برخی مارها را که دارای یال و بسیار بدمنظرند شیطان مینامد. سوم، گفتهاند: آن گیاهی است زشت که رُؤسُ الشِّیطان نام دارد.
ش ع ب
شُعَیْب همان پیامبری است که بر مردم أیکه و ساکنان مَدْیَن که از مناطق شام است
برانگیخته شده است و به سبب حسن مجادله(1)او با قومش به او خطیب الأنبیاء گفته میشود، و اوست که عصایش را به موسی داد و دخترش را به او تزویج کرد، حالات وی در سورههای اعراف و قصص ذکر شده است.
ش ع ر
شُعَراء جمع شاعر است [«وَالشُّعَرَآءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ» شعراء:224]، و شعائر الحجّ:
آثار و نشانههای آن. ازهری گفته است(2): شعائر نشانههایی است که خداوند مردم را به سوی آنها فرا خوانده و به ادای آنها امر فرموده است، و واژه مشعر الحرام که محلّ معلومی است از این باب است، چه، آن برای عبادت معلوم و معیّن است. مشاعر محلهایی است که مناسک حجّ در آنها انجام میشود، خداوند فرموده است: «لاَ تُحِلُّوا شَعَآئِرَ اللّهِ» مائده:2؛ شیخ ابوعلی گفته است: درباره معنای آن اقوال مختلفی است از جمله آن که: محرّمات خداوند را حلال نکنید و از حدود او فراتر نروید، و شعائر را بر معالم حمل کردهاند، و معالم عبارت از نشانههای حدود خداوند و امر و نهی و واجبات اوست(3)... «الشِّعْری» نجم:49 نام ستارهای در آسمان است.
ش غ ف
شَغَاف به فتح و نیز گفته شده: به کسر: پرده دل و آن پوستی است بر روی آن به مانند پرده. گفته میشود: شَغَفَه الحُبُّ: عشق او به پرده دلش زد [«قَدْ شَغَفَهَا حُبّاً» یوسف:30].
ش غ ل
شُغْل: به کار واداشتن، و آن به چهار صورت گفته میشود: شُغْل و شُغُل مانند عُسْر و عُسُر، و شَغْل و شَغَل مانند فَلْس و فَرَسْ] «فی شُغُلٍ فَاکِهُونَ» یس:55].
ش ف ع
شَفْع: زوج، جفت، مقابل فرد، تک. [«وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ» فجر:3].
ش ف ق
إشفاق: ترس و اسم شفقت است [«ءَاَشْفَقْتُمْ
اَنْ تُقَدِّمُوا» مجادله:13]، شَفَق: سرخی
خورشید و نور باقیمانده آن در آغاز شب تا نزدیک نیمه آن. [«فَلاَ اُقْسِمُ بِالشَّفَقِ»
انشقاق:16].
ش ف و
شَفَای هر چیز لبه و کناره آن است چنان که خداوند فرموده است: «شَفَا جُرُفٍ هَارٍ»
توبه:109.
ش ف ی(1)
شِفَاء: گفتهاند به معنای دارو است و نیز گفته شده به معنای بهبودی از بیماری است [«فیهِ
شِفَآءٌ لِلنَّاسِ» نحل:69].
ش ق ق
شِقاق، به کسر: دشمنی و اختلاف میان
یکدیگر، گویی هرکدام نیمی از اختلاف را به عهده گرفتهاند [«فَاِنَّمَا هُمْ فی شِقَاقٍ»
بقره:137].
شِقّ به کسر به معنای مشقّت و رنج است، خداوند فرموده است: «اِلاَّ بِشِقِّ الاَْنْفُسِ»
نحل:7.
ش ق و
شَقاء: و شَقاوت ضدّ سعادت است، «غَلَبَتْ
عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا» مؤمنون:106 به کسر: شقاوت ما و به فتح نیز به کاربرده شده است.
ش ک ر
شُکْر: سپاسگزاری از کسی که نسبت به تو نیکی کرده است، و میگویند: شَکَرَهُ و شَکَرَ لَهُ و گفتن آن با لام فصیحتر است، خداوند فرموده: «وَ لاَ شُکُوراً» دهر: 9؛ محتمل است شُکُور
مصدر باشد، مانند قَعَدَ قُعُوداً و یا جمع باشد مانند بُرُود و کُفر و کُفُور: شَکُور به فتح شین: کسی که زیاد شکرگزاری کند و تمام توان خود را در آن به کار برد [«لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ»
ابراهیم:5]، و نیز آن از نامهای خداوند است، و شکر خداوند نسبت به بندگانش دادن پاداش و ثنای نیکوست، و در این جا نام مجزیّ علیه به جزا داده شده است. [«وَاللّهُ شَکُورٌ حَلیمٌ»
تغابن:17].
ش ک س
[شَکَاسَه: بدخلقی و اختلاف] «مُتَشَاکِسُونَ» زمر:29؛ مخالف و منازع
یکدیگر، رَجُلٌ شکس مانند فَلْس و کَتِفٌ یعنی: درشتخوی.
ش ک ل
[شَاکِلَه: سرشت و ساختار ]خداوند فرموده است: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شَاکِلَتِهِ» اسراء:84؛ گفته شده: بر روش و گرایش خود و برخی گفتهاند: برحسب خو و سرشت خود، در تفسیر
1) مؤلّف این حرف را در پی مادّه شفو آورده که جایگاهش همین جا است.
قمی آمده است: عَلی شاکِلَتِهِ: برحسب نیّت خود(1).
ش ک و
مِشْکَاة: طاقچه، جاچراغی، و گفتهاند: لولهای است که در وسط قندیل است و چراغ را روی آن قرار میدهند، و آن همان سراج یا چراغ است و فتیله افروختهای در میان آن میباشد. این واژه در سوره نور (آیه/ 35) است [«کَمِشْکوةٍ فیهَا مِصْبَاحٌ»]، و به فاطمه و ائمّه علیهمالسلام تأویل شده است(2).
ش م ز
[اِشْمئزَاز: موی بر بدن راست شدن به سبب نفرت و ترس] إشْمَأزَّ الرّجلُ: متنفّر شد، گرفته شد و گفتهاند: ترسید.[«اشْمَاَزَّتْ قُلُوبُ»
زمر:45 ترسید قلبهای].
ش م ل
شِمال: ضدّ یمین(راست) و به معنای شُؤ (شومی) است که ضدّ یُمن و برکت است. [«وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمینِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ»
کهف:18].
ش ن أ
شانئ: دشمن، کینهتوز. [«اِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْ بْتَرُ» کوثر:3].
ش ه ب
شِهاب و شُهُب: هر شعله افروخته تابان؛ و چون آنچه در آسمان دیده میشود مانند ستارهای تابان در حال فرود آمدن است به آن شهاب گفتهاند. [«فَاَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُبینٌ»
حجر:18، «مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا» جنّ:8].
ش ه د
شَهادة: خبر قاطع، شهد له بکذا: آنچه را نسبت به آن میدانست گواهی کرد و او شاهد گفته میشود، [«وَشَهِدَ شَاهِدٌ» یوسف:26]. مشهود: روز قیامت است. [«وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ»
بروج:3].
ش ه ق
آخر آواز الاغ و آغاز آن زفیر گفته میشود [«لَهُمْ فیهَا زَفیرٌ وَ شَهیقٌ» هود:106].
ش و ب
شَوْب، به فتح: آمیختن، خداوند فرموده است:«لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ» صافّات:67 آمیختهای.
[ش و ظ]
[شُوَاظ به ضمّ و نیز به کسر، گرمی آتش یا شعله بدون دود آن است «شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ»
الرحمن:35].
ش و ک
شوکه: دلاوری و تیزی اسلحه [«غَیْرَ ذَاتِ الشَّوْکَةِ» انفال:7].
ش و ی
[شَوَی: اطراف بدن و کاسه و پوست سر] خداوند فرموده است: «نَزَّاعَةً لِلشَّوی» معارج:16 به فتح، و جمع آن شُواة به ضمّ شین و به معنای پوست سر است؛ گفتهاند: به معنای اعضای بدن اعمّ از دست و پا و جز اینهاست. شیخ ما بهائی در مفتاحالفلاح(1)آن را به ضمّ ذکر کرده و علاّمه مجلسی آن را غلط دانسته و
گفته است: ما در کتب لغت آن را جز به فتح ندیدهایم.
ش ی ب
شَیْب، اصمعی گفته است به معنای سپیدی موست. [«وَاشْتَعَلَ الرَّاْسُ شَیْباً» مریم:4].
ش ی د
مَشِید، به تخفیف: گچکاری شده، و شِید به کسر هر چیزی است که با آن دیوار را اندود میکنند، اعمّ از گچ و امثال آن. مُشَیَّد با تشدید: بلند و برافراشته.
از کسائی نقل کردهاند که گفته است: مَشِید برای مفرد است چنان که خداوند فرموده است: «و قَصْرٍ مَشیدٍ» حج:45 و مُشَیَّد برای جمع است، همان گونه که فرموده است: «فی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ» نساء:78.
ش ی ع
شِیعَه: گروه، فرقه، پیروان و یاران، [«وَاِنَّ
مِنْ شیعَتِهِ لاَِبْرهیمَ» صافّات:83] این واژه بیشتر بر دوستداران علی و خاندان او علیهمالسلام اطلاق میشود به گونهای که برای آنها اسم خاصّ شده است، جز این که آنها فرقههای متعدّدی هستند و در میان آنها فرقه بر حقّ طایفه دوازده امامی است و آنها حقیقتاً مصداق واژه شیعهاند.
1) بحارالأنوار، 87/197.
ص ب أ
[صُبُوء: انتقال از کیشی بر کیش دیگر] «الصَّابِٔونَ» مائده:69، کسانی هستند که ادّعا میکنند از همه ادیان خارج و به دین خدا گرویدهاند، لیکن آنها دروغ میگویند. صبأ منه: از آن خارج شد، صبأ الیه: به آن مایل شد؛ و گفتهاند: آنها ادّعا میکنند بر دین نوح علیهالسلام میباشند و قبله آنها جایی است که باد شمال از آن جا میوزد و روبروی قطب میایستند. از امام صادق علیهالسلامروایت است که: آنها به تعطیل شرایع پیامبران گرویدند و مدّعی شدند که آنچه آنها آوردهاند باطل است و توحید و نبوّت و وصایت را انکار کردند، لذا آنان دارای هیچ شریعت و کتاب و پیامبری نیستند(1). و برخی گفتهاند: آنها به غلّو کنندگان در ائمّه علیهمالسلام تأویل شدهاند(2).
ص ب ح
مَصابِیح، گفته شده به معنای ستارگان است جز در سوره نور که فرموده است: «فیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فی زُجَاجَةٍ» نور:35؛ و در اینجا به معنای چراغ است.
ص ب ر
صَبْر: عبارت از خویشتنداری از اظهار بیتابی است، و گفتهاند حبس نفس بر مکروه است و از باب ضَرَبَ میباشد، صَبَرَهُ: او را حبس کرد. خداوند فرموده است: «وَاصْبِرْ
نَفْسَکَ» کهف:28 شکیبا باش با آنهایی که... و نیز فرموده است: «اصْبِرُوا وَصَابِرُوا» آل عمران:200؛ گفتهاند: با خودداری از اظهار
بیتابی برای خدا شکیبایی، و با بردباری بر دشمن خود غلبه کنید.
ص ب غ
صِبْغ: رنگ و به هر چیزی که در مایعات فرو میرود اطلاق میشود مانند فرورفتن نان در شیر و امثال اینها [«وَصِبْغٍ لِلاْکِلینَ»
مؤمنون:20].
و صِبْغَه به معنای دین و فطرت است. «صِبْغَة اللّهِ» بقره:138؛ عبارت از فطرتی است که خداوند مردم را بر آن آفرید وامامصادق علیهالسلام آن را به اسلام و به آنچه خداوند پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بدان فرموده تفسیر کرده است، مانند: ختنه کردن. این که ملّت و کیش را صبغه نامیدهاند به سبب مشابهت است، چه، نصاری فرزندان خود را در آبی زردرنگ فرو میبرند و این را معبودیّه مینامند(1)و معتقدند این غسل موجب پاک گردانیدن و تحقّق نصرانیّت آنهاست.
ص ح ف
[ إصحاف الکتاب گردآوری آن بهصورت کتابها ]صِحاف: جمع صَحْفَه است که به معنای کاسه بزرگ است.[«بِصِحَافٍ مِنْ ذَهَبٍ»
زخرف:71 ]صحیفه: کتاب و جمع آن صُحُف و صَحایف است [«فی صُحُفٍ مُکَرَّمَةٍ» عبس:13].
ص خ خ
[صخیخ: صدای آهن] صاخّه: فریاد، گفته میشود: تَصُخّ الأسماع: گوشها را کر میکند، از این رو قیامت صاخّه نامیده شده است [«فَاِذَا
جَآءَتِ الصَّآخَّةُ» عبس:33].
ص خ ر
صَخْرَه: سنگ بزرگ و جمع آن صَخَر است مانند فَلْس و فَرَس [«اِذْ اَوَیْنَآ اِلَی الصَّخْرَةِ»
کهف:63].
ص د د
صَدّ و صُدُود به معنای منع و منصرف کردن و روی گردانیدن است؛ و صَدَّ یَصِدُّ و یَصُدُّ به کسر و ضمّ صَدیداً: فریاد زد؛ و در مجمعالبیان
درباره قول خداوند: «اِذَا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونِ» زخرف:57 آمده است که آن را به کسر و ضمّ قراءت کردهاند، آن که به کسر خوانده آن را بهمعنای یَضِجُّونَ دانسته است: از روی شادی و خوشحالی و خندهکنان داد و فریاد میکنند و آن که به ضمّ تلاوت کرده آن را از صُدُود و اعراض
1) معمودیّه است چنان که در مرآهالأنوار آمده است و در مجمعالبحرین عمودیّه ذکر شده است.
از حقّ شناخته است (1).
صَدید به معنای آب و چرک آمیخته با خون است. درباره قول خداوند: «یُسْقی مِنْ مَآءٍ صَدیدٍ» ابراهیم:16 گفتهاند: صَدِید چرک و
خون است، و نیز گفته شده: چرکی است که از حیث روانی مانند آب و از نظر شکل مانند خون است، و برخی گفتهاند: صدید چرکی است که از پوست اهل دوزخ خارج میشود.
ص د ع
صَدْع: شکاف، و به همین معناست: «وَالاَْرْضِ ذَاتِ الصَّدْعِ» طارق:12، و قول خداوند: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤمَرُ» حجر:94؛ جمعیّت آنها را بشکافت. از فرّاء نقل شده است که(2)گفته است: مراد آن است که: فَاصْدَعْ بِالاَْمْرِ: دین خود را آشکار کن؛ و گفته شده: امر را به گونهای آشکار کن که از یادها محو نشود همچنان که شکاف شیشه هرگز به هم نمیآید، و این کلام بر سبیل استعاره است که در کتاب مطوّل به تفصیل ذکر شده است(3).
ص د ف
صَدْف: انحراف و روی گردانیدن از چیزی است، و درباره قول خداوند: «الَّذینَ یَصْدِفُونَ عَنْ ایَاتِنَا» انعام:157؛ احادیثی وارد است که آنها همان کسانی هستند که با امام بر حقّ مخالفت کردند و از او روی گردانیدند(4). و صَدَف با دو فتحه و دو ضمّه نیز به شکاف کوه گفته میشود و قول خداوند «بَیْنَ
الصَّدَفَیْنِ» کهف:96؛ به هر دو صورت قراءت شده است.
ص د ق
صِدْق (راستی): ضدّ دروغ، [«وَالَّذی جَآءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ» زمر:33]، ومتصدّق به معنای صدقه دهنده است. «اِنَّ الْمُصَّدِّقینَ وَالْمُصَّدِّقَاتِ» حدید:18؛ به تشدید صاد و دال(5)در اصل متصدّقین و متصدّقات بوده و تاء قلب به صاد شده و در مانند خود ادغام گردیده است.
صدقه: چیزی است که به قصد قربت وبلاعوض به فقیران داده میشود و غیر از هدیّه است زیرا صدقه زکات و نذورات و کفّاره و امثال آنها را شامل میشود.
صِداق به فتح صاد و کسر آن: مهر زن است و صَدُقَه نیز به همین معناست؛ از این باب است قول خداوند: «وَ اتُوا النِّسَآءَ صَدُقَاتِهِنِّ» نساء:4.
ص د ی
[صَدَی: بازگشت آواز] تَصْدِیَه: کفزدن و آن عبارت از زدن یک دست به دست دیگر است تا
صدا از آن برخیزد [«اِلاَّ مُکَآءً وَ تَصْدِیَةً»
انفال:35].
ص ر ح
صَرْح: کاخ و هر ساختمان عالی [«ادْخُلی
الصَّرْحَ» نمل:44].
ص ر خ
صُراخ: آواز، و صریخ و صُراخ به معنای فریادرس و کمک خواه به کاربرده میشود [«فَلاَ صَریخَ لَهُمْ» یس:43]. مُصْرِخ تنها به معنای فریادرس و یاریکننده است [«وَمَا اَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ» ابراهیم:22 ]اصطراخ به معنای تصارخ یعنی بر روی همدیگر فریاد کشیدن است [«وَ هُمْ یَصْطَرِخُونَ» فاطر:37]. وصَرْخَه در اصل به معنای فریاد سخت در حال کمکطلبیدن است.
ص ر ر
صِرّ و صَرْصَر: سرمای سخت آزاردهنده و مهلک [«کَمَثَلِ ریحٍ فیهَا صِرٌّ» آل عمران:117]. ریح صرصر: باد سرد [«فَاُهْلِکُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ»
حاقه:6]. گفته شده: صرصر در اصل صَرَّرَ مشتّق از صَرَر بوده و رای وسطی بدل به فاءالفعل یعنی صاد شده است، مانند: کُبْکِبُوا، و تجفجف الثّوب (جامه خشک شد) که اصل آنها کبَّبُوا و تَجَفَّفَ بوده است.
ص ر ط
صِراط: راه و نام پلی است بر روی جهنّم. مفسّران آن را به دین اسلام تفسیر کردهاند، و به دین الهی و ولایت و معرفت ائمّه علیهمالسلام و به أئمّه بهویژه امیر مؤمنان و راه و روش آن حضرت و به حضرت حجة علیهالسلام(1)تأویل شده است که البتّه بازگشت همه این امور به یک چیز است و آن فرمانبرداری از خداوند و پیامبرش و ائمّه علیهمالسلام در دنیاست.
ص ر ف
صَرْف: گفته شده: به معنای توبه و بازگشتن است، لاَیُقْبَلُ منه صَرْفاً و لاعَدْلاً: توبه و فدیه از
1) مرآهالأنوار، 1/212.
او پذیرفته نمیشود. از یونس نقل کردهاند که صَرْف به معنای حیله و چاره است [«فَمَا
تَسْتَطیعُونَ صَرْفاً وَلاَ نَصْراً» فرقان:19].
ص ر م
صَرِیم: شب تاریک و بامداد روشن، چه، آن
از اضداد است، و نیز به معنای بریده شده و مقطوع است، خداوند فرموده است: «فَاَصْبَحَتْ کَالصَّریمِ» قلم:20 گفته شده: سوخته و مانند شب تاریک سیاه شده است، و گفته شده: صبح کرد در حالی که میوههایی که
داشت از میان رفته بود و گویی بریده و قطع شده بودند.
ص ط ر(1)
مُصَیْطِر: معنای آن در «سَطَرَ» ذکر شده است.
ص ع د
صَعُود: سخت و پرمشقّت [«سَاُرْهِقُهُ صَعُوداً» مدثر:17]. و «عَذَاباً صَعَداً» جنّ:17 دشوار و مشقّتبار.
صعید: خاک، از ثعلب نقل کردهاند(2)که آن روی زمین است، چه خداوند فرموده است: «فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً» کهف:40.
ص ع ر
صَعَر با فتح اوّل و دوم: خصوصاً به معنای روی گردانیدن است، و صَعَّرَ خَدَّه تَصْعِیراً و صَاعَرهُ: از کبر از او روی گردانید. خداوند فرموده است: «وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ» لقمان:18.
ص ع ق
صاعقه: گفته شده: آن نام عذاب نابود کننده است، و نیز گفته شده: صیحه عذابی است که بر اثر آن انسان بیهوش میشود و میمیرد، و نیز گفته شده: عبارت از چند غرّش رعد است که بر اثر آن پارهای آتش که در نتیجه برخورد اجزای ابرها با یکدیگر پدید آمده است فرو میریزد، و این آتش به هرچیزی بگذرد آن را میسوزاند [«فَاَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ» بقره:55]. خداوند فرموده است: «فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّموَاتِ وَ مَنْ فِی الاَْرْضِ» زمر:68 میمیرند.
ص غ ر
صِغَر: ضدّ کِبَر، و صاغر: خوار و حقیر [«وَهُمْ صَاغِرُونَ» توبه:29].
ص غ ی
[صَغی: گرایش و خوب گوش دادن ]صَغَی: میل کرد. «ولِتَصْغی اِلَیْهِ» انعام:113 تا به آن
مایل شوی. «اِنْ تَتُوبَآ اِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ
قُلُوبُکُمَا» تحریم:4؛ این آیه خطاب به دختران خلیفه اوّل و دوم است و به طریق التفات بیان شده تا در سرزنش آنها بلیغتر باشد. فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا، از آنها چیزی یافته که ایجاب میکند از آن توبه کنند و آن گرایش دل آنهاست به مخالفت با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهو اعراض آنهاست از آنچه واجب است دوست بدارند هرچه را او دوست میدارد و مکروه بدارند هرچه را او مکروه میدارد(1).
ص ف ح
صَفْح در اصل: به معنای روی گردانیدن است، چنان که گویا به آن نگاه نکرده است، سپس به معنای مطلق عفو و گذشت رواج یافته است [«فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمیلَ» حجر:85].
ص ف د
[صَفْد: قید و بندکردن ]«الاَْصْفَادِ»
ابراهیم:49؛ جمع صَفَد است که به معنای قید و بند است و مراد غلّ و قیدهایی است که اسیر را با آن میبندند.
ص ف ر
صُفْرَه: رنگ زرد، و بسا عرب سیاه را زرد مینامد [«کَاَ نَّهُ جِمَالَتٌ صُفْرٌ» مرسلات:33].
[ص ف ص ف]
[صَفْصَف: زمین صاف و هموار «فَیَذَرُهَا قَاعا صَفْصَفا» طه:106 یعنی: زمین هموار].
ص ف ف
[صَفّ: استقرار و انتظام ]«والصَّآفَّاتِ
صَفّاً» صافّات:1 گفتهاند: فرشتگانی که در آسمان در صفّ قرار گرفته، خدا را تسبیح و تنزیه میکنند همچون صفّهای مردم برای نماز.
ص ف ن
[صُفُون: ایستادن اسب بر روی سه پا و گذاردن گوشه سم چهارم بر زمین ]خداوند فرموده است: «الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ» ص:31؛ اسب صافِن آن است که روی سه دست و پا بایستد و نوک سم پای چهارم را بر زمین گذارد.
ص ک ک
[صَکّ: زدن] صَکَّه مانند رَدَّه: او را زد، از این باب است آیه: «فَصَکَّتْ وَجْهَهَا» ذاریات:29 گفته شده: با دست گشوده تمام انگشتان را به صورت خود زد.
ص ل ح
صَلاح ضدّ فساد و تباهی است [«وَ مَنْ
1) جوهری در صحاح از یونس نقل کرده است. مختار الصّحاح، 361؛ تفسیر صافی 2/717.
صَلَحَ مِنْ ابَائِهِمْ» رعد:23].
ص ل د
صَلْد با سکون لام، گفته میشود: حَجَرٌ صَلْد: سنگ سخت و صاف [«فَتَرَکَهُ صَلْداً»
بقره:264].
ص ل ص ل
صلصال: گل خالص که با شن آمیخته شده باشد، و گل خشک مادام که سفال نشده است. گل بدبو، و معانی دیگر نیز گفته شده است. و از اخبار نیز بر میآید که به همان معنای گلخشک است(1)[«مِنْ صَلْصَالٍ» حجر:26].
ص ل و
صَلاة: دعاء، و صلاة از سوی خداوند به
معنای رحمت و از سوی فرشتگان طلب آمرزش و پاک گردانیدن از گناهان و از سوی مردم به معنای دعاست.
و صلاة مفرد صَلَواتِ واجب است، و آن اسمی است که جای مصدر را گرفته است؛ گفته میشود: صَلَّی صَلاةً، ولی تَصْلیةً نمیگویند.
خداوند فرموده است: «وَ بِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ»
حج:40 از ابن عبّاس نقل شده که صَلَوات عبارت از معابد یهود یعنی نمازگاههای آنهاست(2). جوالیقی گفته است: آن به عبرانی به معنای کنایس یهود است و اصل آن صَلُوتاست(3).
ص ل ی(4)
[صَلْی: سوزاندن با آتش]. صَلَی اللّحم
یَصْلِیهِ صَلْیاً: گوشت را بریان کرد و آن را در آتش انداخت که بسوزد، و أصلاه نیز به همین معناست. [«تَصْلی نَاراً حَامِیَةً» غاشیه:4؛ «سَاُصْلیهِ سَقَرَ» مدثر:26].
ص م د
صَمَد: آقا و سرور زیرا مردم برای رفع نیازهای خود آهنگ او میکنند، و آن از صَمَدَهُ از باب نَصَرَ میباشد یعنی، قصد او کرد. [«اللّهُ الصَّمَدُ» اخلاص:2].
ص م ع
صوامع: جمع صومعه است که عبادتگاه نصاراست چنانکه بِیَع عبادتگاه یهود است [«صَوَامِعُ وَ بِیَعٌ» حج:40].
ص م م
صُمّ به ضمّ: جمع أصَمَّ است مانند حُمْر که
جمع أحْمَر است: ناشنوا؛ و مراد از آن در قول خداوند: «صُمٌّ بُکْمٌ» بقره:18؛ کسانی است که هدایت نمییابند و حقّ را نمیپذیرند، و این کری عقل است نه کری گوش.
ص ن ع
[صُنْع: کار] «صُنْعَ اللّهِ» نمل:88؛ گفته شده است: فعل خدا؛ «وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنی»
طه:39؛ گفته شده: زیر نظر من پرورشیابی و تغذیه شوی، «وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ»
شعراء:129، گفته: ساختمانهایی، مفرد آن مَصْنُعَه با فتح میم و ضمّ نون و یا فتح آن به معنای برکه یا حوض است که آب باران در آن جمع میشود.
ص ن م
اصنام، جمع صَنَم(بت): آنچه غیر از خدا
پرستش میشود، گفته شده: صنم آن است که دارای صورت و از سنگ یا غیر آن باشد. امّا وَثَن بتی است که دارای صورت نباشد [«یَعْکُفُونَ
عَلی اَصْنَامٍ لَهُمْ» اعراف:138].
ص ن و
صِنْوان: هرگاه از ریشه یک نخل دو نخل یا بیشتر روییده شود هرکدام را صِنْو میگویند: مثل و مانند [«وَنَخیلٌ صِنْوَانٌ» رعد:4].
ص ه ر
صِهر: مشهور این است که صهر خویشاوندی از راه ازدواج است، در قاموس
آمده است: صهر شوهر دختر یا شوهر خواهر انسان است و مانند واژه خَتَن است(1)، و در قرآن
به علی علیهالسلام تأویل شده است(2)] «فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» فرقان:54].
صَهَرَ الشّیء فَانْصَهَرَ: آن را گداخت، و آن گداخته شد که به آن صهیر گفته میشود و از باب قَطَعَ است، و از این باب است قول خداوند: «یُصْهَرُ بِهِ مَافی بُطُونِهِمْ» حجّ:20 آنچه در شکم دارند با آب جوشان گداخته و پخته میشود تا آن حدّ که رودههای آنها همچون پوست بدنشان آب و از نشیمنگاه آنان خارج میشود.
ص و ب
صَواب: ضدّ خطاء [«وَ قَالَ صَوَاباً»
نبأ:38 ]صَیِّب: ابر بارنده، و صَوْب به معنای ریزش باران است. در تفسیر صافی درباره قول خداوند: «اَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّمَآءِ» بقره:19؛ آمده است: برخی گفتهاند: معنایش این است که
ص144
مَثَل آنچه از حقّ و هدایت به آنها گفته شده مَثَل باران است، چه، آنها مایه حیات دلهاست همان گونه که باران سبب حیات زمین است(1). شیخ امین الدّین طبرسی در مجمعالبیان گفته است یعنی: مانند قرار گیرندگان در باران است(2)صَیِّب در اصل صَیْوِب بر وزن فَیعِلْ بوده و از صَوْب مشتق شده، واو و یاء در یک کلمه جمع شده و ادغام گردیده و صیّب شده است مانند سیّد و قیّم از ساد و قام.
ص و ر
صُور: شاخی که در آن میدمند، بوق، خداوند فرموده است: «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ»
انعام: 73؛ گفتهاند: مراد صور اسرافیل است؛ و نیز گفته شده: صُور جمع صورت است و مراد دمیدن روح در آن است.
صَارَهُ: آن را کج کرد وآن از باب قال و باع است، آیه: «فَصُرْهُنَّ اِلَیْکَ» بقره:260؛ هم به ضمّ صاد و هم به کسر قراءت شده است. از اخفش نقل شده(3)که معنایش وَجِّهْهُنَّ میباشد: آنها را به سوی خود بخوان.
صار الشّیء: دارای دو معنای قطع و فصل (بریدن و جداکردن) است، پس کسی که آیه را بدین گونه تفسیر کرده در آن قائل به تقدیم و تأخیر شده تقدیر این است که: خُذْ إلیک اربعةً من الطّیر فَصُرْهُنَّ. سیوطی در الإتقان گفته است: ابن منذر از وهببن منبّه نقل کرده است که: هیچ واژهای نیست جز این که چیزی از آن در قرآن است، گفته شده: چه چیزی از واژههای رومی در آن است؟ پاسخ داده است: (فَصُرْهُنَّ): آنها را تکّهتکّه کن(4).
ص و ع
صُواع: یکی از لغات صاع است که گفته شده: جام آبخوری است [«قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ» یوسف:72].
و صاع: پیمانهای است که برابر چهار مدّ است.
ص و م
صَوْم و صِیام و آنچه از این واژه اشتقاق مییابد به معنای امساک مخصوصی است با نیّت، جز در آن جا که خداوند در حکایت از قول مریم فرموده است: «اِنّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً» مریم:26؛ که مراد امساک از
گفتار یعنی خاموشی است.
ص ی ح
صَیْحَه و صِیَاح: با منتهای توان فریاد زدن، [«یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ» منافقون:4]
و صیحه: نیز به معنای عذاب است [«فَاَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ» حجر:73].
ص ی د
صَیْد: حیوانی است که شکار میشود، مالکی نداشته و خوردن گوشتش حلال باشد [«لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ» مائده:95].
ص ی ر
مَصِیر: بازگشت، سرنوشت و پایان کار [«وَبِئْسَ الْمَصیرُ» بقره:126].
ص ی ص
صَیاصِی: جمع صِیصَه: دژها [«مِنْ صَیَاصیهِمْ» احزاب:26].
ض أ ن
ضَأْن: گوسفند و از میان گوسفندان پشمدار خلاف بز است، مفرد آن ضَأنَه و به نر آن ضائن گفته میشود [«مِنَ الضَّاْنِ اثْنَیْنِ» انعام:143].
ض ب ح
ضَبْح: نوعی دویدن است. ابوعبیده گفته است: ضَبَحَت الخیل نظیر ضَبَعَتْ میباشد و آن عبارت از این است که اسب در حرکت خود قدمها را بلند بلند بردارد، و اضباع به معنای اعضای اسب است(1). دیگری گفته است: ضَبْح عبارت از آواز نفس کشیدن اسب به هنگام دویدن است [«وَالْعَادِیَاتِ ضَبْحاً»
عادیات:1].
ض ح و
ضُحی الشمس: امتداد و گسترش و درخشندگی خورشید. ضَحْوة النّهار: بعد از طلوع آفتاب و پس از آن را ضُحی (چاشتگاه) میگویند و آن به هنگام تابش آفتاب و بالا آمدن آن است، و پس از آن ضَحَاء با الف ممدود است و آن هنگامی است که آفتاب کاملاً بالا آمده و پیش از ظهر است [«اَنْ یَاْتِیَهُمْ بَاْسُنَا ضُحًی» اعراف:98].
ض د د
ضدّ: مفرد اضداد است، و گاهی به معنای جماعت میآید، خداوند فرموده است: «وَیَکُونُونَ عَلَیهِمْ ضِدّاً» مریم:82.
ض ر ب
[ضَرْب: یادآوری و روشن کردن ]«ضَرَبَ
اللّهُ مَثَلاً» نحل:112؛ توصیف و بیان کرده است.
ض ر ر
1) مختارالصحاح، 376 و در آن آمده است؛ اعضاء آن بازوهای آن.
ضُرّ: ضدّ نفع، شیخ ابو علی گفته است: ضُرّ به ضمّ: زیان در نفس است مانند بیماری و لاغری، و به فتح: زیان در هر چیزی است [«اِنْ اَرَادَنِیَ اللّهُ بِضُرٍّ» زمر:38؛ «مَا لاَ یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً» مائده:76(1)].
و «الْبَاْسَآءُ وَالضَّرَّآءُ» بقره:214 به معنای شدّت و سختی است، و این دو واژه اسم و مؤّثاند و مذکّر ندارند.
مضطرّ کسی است که بیماری یا ناداری یا پیشامدهای روزگار او را نیازمند به تضرّع و زاری در درگاه الهی کرده است، و گاهی از مولای ما حجهبن الحسن علیهالسلام به مضطرّ تعبیر میشود، و آیه: «اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذَا دَعَاهُ» نمل:62 به آن حضرت تأویل شده است(2).
ض ر ع
ضریع: چنان که در حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله وارد شده چیزی است در آتش دوزخ که شبیه خار میباشد و از صبر تلختر و از مردار بدبوتر و از آتش سوزندهتر است(3)و شاید اصل آن از واژه مضارعه باشد که به معنای مشابهت است، چنان که شیخ ابوعلی گفته است(4)و این که ضریع نامیده شده برای آن است که این گیاه بر شتر مشتبه میشود، چه، آن در حجاز به گیاه شومی تفسیر شده که شتر آن را میخورد و برای او زیانبار است و سودی ندارد، لیکن میپندارد که آن مانند دیگر گیاهان است [«اِلاَّ مِنْ ضَریعٍ» غاشیه:6]. تَضَرَّعَ اِلَی اللّه: به درگاه خدا زاری و فروتنی کرد [«فَلَوْلاَ اِذْ جَآءَهُمْ بَاْسُنَا تَضَرَّعُوا» انعام:43].
ض ع ف
ضِعْف به کسر: دوچندان و آنچه تا بینهایت زیاد شود [«قَالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ» اعراف:38]
إسْتَضْعَفَهُ: او را ضعیف شمرد [«اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونی» اعراف:150].
ض غ ث
ضِغْث به کسر: دسته گیاه تر و خشک به هم آمیخته [«وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» ص:44]، و برای چیزی استعاره میشود که مخلوط و درهم بوده و حقیقتی نداشته باشد از این رو به خوابهای آشفته و درهم اَضْغاث گفته میشود [«اَضْغَاثُ
اَحْلاَمٍ» یوسف:44].
ض غ ن
اضغان: جمع ضِغْن به معنای کینه و دشمنی است [«وَ یُخْرِجْ اَضْغَانَکُمْ» محمّد:37].
ض ل ل
[ضَلال: هلاکت و اشتباه و انحراف ]ضَلَّ الشّیء: ضایع و نابود شد. ضلال: گمراهی، ضدّ رَشاد: راستی و هشیاری، خداوند فرموده است: «اَضَلَّ اَعْمَالَهُمْ» محمّد:1؛ اعمال آنها را باطل کرد.
و نیز: «وَوَجَدَکَ ضَآ لاًّ فَهَدی» ضحی:7؛ گفته شده: آیینی نمیشناختی. روایت شده که: پیامبر صلیاللهعلیهوآلهدر کودکی در یکی از نواحی مکّه گم شد و ابوجهل او را نزد عبدالمطّلب آورد(1).
و نیز خداوند فرموده است: «اَنْ تَضِلَّ اِحْدیهُمَا» بقره:282؛ سهو و غفلت کند. و نیز فرموده است: «ءَاِذَا ضَلَلْنَا فِی الاْ َرْضِ» سجده:10 یعنی: نابود و خاک شویم(2).
ض م ر
ضُمْر به سکون میم و ضمّ آن: لاغری و کم گوشتی، خداوند فرموده است: «وَ عَلی کُلِّ ضَامِرٍ» حج:27. در مجمعالبیان آمده است(3)ضامِر به معنای مرکب شکم فرورفته و لاغر تن است، گفته میشود: ناقةٌ ضامرٌ و ضامرةٌ سواران بر شتری که بر اثر دوری راه لاغر و ناتوان شده است.
ض ن ک
ضَنْک: تنگی و دشواری [«مَعیشَةً ضَنْکا»
طه:124].
ض ن ن
[ضَنّ: بخل] ضَنَّ بالشَّیء: به آن بخل ورزید و به او ضنین گفته میشود، خداوند فرموده است: «وَ مَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنینٍ» تکویر:24 گفتهاند: در وحی بخل نمیورزد به این که دانستن آن را از او بخواهند و او دریغ کند یا در تبلیغ آن بخل ورزد؛ و به ظاء نیز قراءت شده در این صورت از ظنّه مشتقّ است که به معنای تهمت است: تهمت نمیزند.
ضه ی
[مضاهاة: همانند و شبیه ]«یُضَاهِٔونَ»
توبه:30 از مضاهات به معنای مشابهت و
همانندی است و با همزه و لین قراءت میشود.
ض و أ
ضیاء: روشنی، گفتهاند: تفاوت میان آن و
نور آن است که ضیاء اصل و منشأ روشنی است و نور گاهی روشنایی اکتسابی است [«جَعَلَ
الشَّمْسَ ضِیَآءً» یونس:5].
[ض ی ر]
[ضیر: ضرر رساندن «قَالُوا لاَ ضَیْرَ»
شعراء:50].
ض ی ز
[ضَیْز: ستم و نقص] ضَازَ فی الحکم: بیداد کرد، ضازه حقّه: حقّ او را کم کرد، خداوند فرموده است: «قِسْمَةٌ ضیزی» نجم:22 یعنی: ناقص، و گفته شده: ظالمانه؛ و این واژه بر وزن فُعْلی مانند طوبی و حُبْلی است لیکن ضاد به خاطر یاء مکسور شده است؛ چه، در کلام عرب فِعْلی به کسر که صفت باشد وجود ندارد و این وزن مخصوص نامهاست مانند شِعْری و دِفْلی. برخی از اعراب این واژه را ضئزی با همزه تلفّظ کردهاند.
ض ی ق
ضَیق: تنگی، خلاف فراخی، و بیشتر در مورد فقر، بدحالی، غم و اندوه و هر حالت سخت و مشقّتباری که سینه آدمی از آن تنگ میگردد به کاربرده میشود[«وَلاَ تَکُ فی ضَیْقٍ» نحل:127].
ط ب ع
طَبْع: مهرکردن و آن عبارت از اثر نهادن در گل و امثال آن است [«وَطَبَعَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ»
توبه:93].
ط ب ق
طَبَق: پوشش هر چیزی و به معنای حال نیز میآید [«لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ» انشقاق:19].
ط ح و
[طَحْو: گسترش و کشش] طَحَاهُ: آن را گسترد مانند دَحَاهُ که به همین معناست [«وَالاَْرضِ
وَمَا طَحیهَا» شمس:6].
ط ر د
طَرْد: منع و راندن و دورکردن [«اِنْ
طَرَدْ تُهُمْ» هود:30].
ط ر ف
طَرَف به فتح راء به معنای ناحیه، و با سکون راء به معنای چشم است [«لِیَقْطَعَ
طَرَفاً» آل عمران:127 «قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ»
صافّات:48].
«طَرَفَیِ النَّهَارِ» هود:114؛ آغاز و پایان روز است. مفسّران گفتهاند: مراد فجر و عصر است. از امام باقر علیهالسلام روایت است که آن بامداد و مغرب است(1).
ط ر ق
طَرْق: کوبیدن از این رو به کسی که شب به درِ خانه میآید طارق گفته میشود، زیرا نیاز به کوبیدن در دارد، و به راه و جادّه طریقه و طریق میگویند، چه، گویی انسان با راه رفتن آن را میکوبد [«اَمْثَلُهُمْ طَریقَةً» طه:104].
طریقة القوم: برگزیدگان و نیکان آنها، گفته
میشود: هذا رجل طریقة قومه و هؤلاء طریقة
1) فیض کاشانی در تفسیر صافی، 1/815 نقل کرده است.
قومهم، و نیز به رجال اشراف طرائق قومهم میگویند، و از این باب است قول خداوند: «کُنَّا طَرَآئِقَ قِدَداً» جنّ11؛ ما دستههایی با
مذاهب مختلف بودهایم.
[ط ر و]
[طراوت، تازگی و نرمی، «لَحْما طَرِیّا»
نحل:14].
ط ع م
طَعَام: خوراکی و بیشتر به گندم اطلاق شود. طَعِمَ به کسر عین: چشید، یا خورد [«فَاِذَا
طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا» احزاب:53]. اِطعام: طعام دادن [«اَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشَآءُ اللّهُ اَطْعَمَهُ» یس:47].
ط ع ن
[طَعْن: بدگویی و عیب کردن ]طَعَنَ فیه و علیه: از او عیبجویی کرد [«وَطَعَنُوا فی دینِکُمْ»
توبه:12].
ط غ ی
طغیان: گردنکشی و تجاوز از حدّ [«طُغیَاناً
وَ کُفْراً» مائده:64].
طاغوت: هرچه غیر از خدا پرستش شود، و گفتهاند به معنای شیاطین انس و جنّ و گردنکشان آنهاست؛ و نیز گفتهاند به زبان حبشیها به معنای کاهن یا غیبگو است(1)[«فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ» بقره:256].
طاغیه: یعنی صاعقه، و درباره قول خداوند: «فَاَمَّا ثَمُودُ فَاُهْلِکُوا بِالطَّاغِیَةِ» حاقه:5؛ گفتهاند: به معنای صیحه عذاب است.
ط ف أ
[اِطْفَاء: آتش یا فتنه: خاموش کردن آن] أَطْفَأْتُ النّارَ فَانْطَفَأَتْ: آتش را خاموش کردم و شعلهاش فرونشست [«اَطْفَاَهَا اللّهُ» مائده:64].
ط ف ف
تطفیف: کم فروشی، نقصان پیمانه یعنی پر نکردن آن [«وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ» مطففین:1].
ط ف ق
[طُفُوق: شروع و استمرار] طَفِقَ یفعل کذا؛ آغاز به کار کرد، و آن به معنای شروع کردن کار است [«وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ» اعراف:22].
ط ل ح
طَلْح؛ گفتهاند: نام درخت موز و مغیلان است، و گفتهاند: طَلْح مانند طَلع درخت بزرگی است از نوع درختان پرخار، وجمهور مفسّران گفتهاند: مراد از طَلْح در قرآن کریم موز است. در مجمعالبیان آمده است: طلح درخت بزرگ پرخار است(2). [«وَطَلْحٍ مَنْضُودٍ» واقعه:29].
ط ل ع
طَلْع: شکوفه درخت و ثمرِ آن، یا شکوفه نخل و آنچه رطب یا پیوند و لقاح میشود [«لَهَا طَلْعٌ نَضیدٌ» ق:10].
[ط ل ل]
[طَلّ: باران سبک و شبنم «فَاِنْ لَمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلُّ» بقره:265].
ط م ث
طَمْث: ازاله بکارت. طَمَثَتِ المرأة: زن حایض شد [«لَمْ یَطْمِثْهُنَّ اِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلاَ جَآنٌّ» الرحمن:56].
ط م س
طَمْس: زدودن اثر چیزی و محوکردن آن از روی خشم [«لَطَمَسْنَا عَلی اَعْیُنِهِمْ» یس:66].
ط م م
طامَّه: حادثه ناگوار و بسیار مهمّ، زیرا بر همه چیز غلبه میکند و همه را فرا میگیرد، «الطَّآمَّةُ الْکُبْری» نازعات:34 را به روز
رستاخیز تفسیر کردهاند و از خبری که در تأویل آن وارد شده برمیآید که مراد خروج دابّة الارض از کوه صفا(1)و قیام مهدی علیهالسلام است (2).
ط ه ر
طُهْر به ضمّ: اسم است از طَهَرَ الشّیءُ به فتح هاء و ضمّ آن. یطهُرُ به ضمّ هاء، مصدر آنها طهارت به معنای پاکیزگی است[«وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّی یَطْهُرْنَ» بقره:222]. و هُمْ قَوْمٌ یَتَطَهَّرُونَ: خود را از پلیدیها پاک میکنند [«اِنَّهُمْ اُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ» اعراف:82].
طَهُور به فتح: چیزی که خود را با آن پاک میکنند [«مَآءً طَهُوراً» فرقان:48].
ط و د
طَوْد: کوه بزرگ [«کَالطَّوْدِ الْعَظیمِ»
شعراء:63].
ط و ر
طَوْر: یک بار، یک دفعه، خداوند فرموده است: «وَقَدْ خَلَقَکُمْ اَطْوَاراً» نوح:14؛ گفتهاند: به معنای انواع و احوال است که عبارت از حالت نطفه و سپس علقه و بعد از آن مضغه و سپس استخوان است؛ و نیز گفتهاند: اَطْوَاراً: اصناف گوناگون در رنگ و زبان. و طُور به معنای کوه است [«طُورِ سَیْنَآءَ» مؤمنون:20].
ط و ف
طائف: آنچه گرد چیزی بگردد و آن را فرا گیرد [«فَطَافَ عَلَیْهَا طَآئِفُ» قلم:19]. طوفان: باران ویرانگر، سیلاب ویرانگری که همه چیز را
فرا گیرد [«فَاَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ» اعراف:133، «فَاَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ»
عنکبوت:14].
ط و ق
[تَطْویق: پوشانیدن گردن بند ]طَوَّقَهُ فَتَطَوَّقَ:
گردنبند بر او پوشانید و او آن را به گردن
انداخت [«سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ» آل عمران:180].
ط و ل
طَوْل به فتح: توانگری و توانایی و نسبت به خداوند به معنای فضل و کرم اوست [«اُولُوا
الطَّوْلِ» توبه:86؛ «ذِی الطَّوْلِ» مؤمن:3].
ط و ی
طُوی به ضمّ طاء و کسر آن: نام محلّی است در شام، و برخی گفتهاند: طوی چیزی است که دوبار تا شده باشد، و درباره قول خداوند: «الْمُقَدَّسِ طُوی» نازعات:16؛ گفتهاند: دوبار پیچانده شده یعنی دوبار قداست و پاکیزگی یافته است؛
و نیز قول خداوند: «وَالسَّموَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ» زمر:67 تصویری از جلال و عظمت مقام اوست لاغیر بیآن که بتوان برای او قبضه ودست تصوّر کرد.
ط ی ب
طُوبی: از ابن عبّاس نقل شده که آن به زبان حبشی به معنای بهشت است(1). [«طُوبی لَهُمْ»
رعد:29].
ط ی ر
طَیْر: جمع طائر (پرنده) است مانند صَحْب و صاحِب، و جمع طَیْر طُیُور است. و طیر بر مفرد نیز اطلاق میشود [«کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ» آل عمران:49].
طائر الانسان: عملی است که آن را به گردن دارد، خداوند فرموده است: «وَکُلَّ اِنْسَانٍ اَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فی عُنُقِهِ» اسراء:13؛ تَطَیَّرَ من الشّیء و بالشّیء: فال بد یا آنچه به آن فال بد میزنند، و اسم مصدر آن طِیرَه مانند غِیبَه است(2). خداوند فرموده است: «قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ» نمل:47 اصل آن تَطیَّرَ بوده و ادغام شده است.
استطار الفجر و غیره: منتشر و پخش شد؛ و از این باب است: «کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطیراً» دهر:7؛ پخش و آشکار است.
ظ ع ن
ظَعْن: به معنای کوچ کردن، به سفر رفتن و گشت و سیر است [«یَوْمَ ظَعْنِکُمْ» نحل:80].
[ظ ف ر]
[ظَفَر، به فتح اوّل و دوم: پیروزی، و به ضمّ هر دو: ناخن، «اَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ» فتح:24؛ شما را بر آنها غلبه داد «ذی ظُفُرٍ» انعام:146].
ظ ل ل
ظِلّ: سایه، و گفتهاند: سایه را در بامداد ظلّ و در بعدازظهر فیء میگویند، و گاهی بر خیالی که از جنّ و غیر آن تجسّم مییابد، و همچنین بر شب و تاریکی شدید اطلاق میشود از این رو میگویند: هو فی ظِلِّه: در زیر پوشش و حمایت اوست [«کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ» فرقان:45] و ظلّه به معنای اقامت است، گفته میشود: ظَلَّ: اقامت کرد. و ظُلَّه به ضمّ به معنای روپوش و هر چیزی است که بر تو سایه اندازد اعمّ از درخت یا کوه یا ابر و به طور کلّی هرچه مایه پوشش و ستر گردد و جمع آن ظُلَل است. «عَذَابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ»
شعراء:189؛ گفتهاند به معنای ابری است که زیر آن سموم است. ظَلَّ یَعْمَلُ کذا: آن را در روز انجام میدهد در حرف «ضاد» ذکر شده است.
ظ ل م
ظُلْم: در اصل به معنای گذاردن چیزی در غیر موضع آن است [«اِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ» لقمان:13]. ظُلْمت ضدّ نور، و أظلم القوم به معنای آن است که آنها در شب داخل شدند، خداوند فرموده است: «فَاِذَاهُمْ مُظْلِمُونَ»
یس:37.
ظ م أ
ظَمَأ: تشنگی یا شدّت آن و از باب طَرِبَ
است [«لاَ یُصیبُهُمْ ظَمَاٌ» توبه:120 ]و اسم
مصدر آن ظِمْء به کسر و مذکّر تشنه را ظَمْآن و مؤّث را ظَمأی میگویند و جمع آن ظِمَآء به
کسر و مدّ است [«یَحْسَبُهُ الظَّمْانُ مَآءً»
نور:39].
ظ ن ن
ظَنّ عبارت از طرفی از اعتقاد غیرجازم است که برطرف دیگر آن رجحان دارد. در تفسیر قمی است که: ظنّ در کتاب خدا بر دو قسم است: ظنّ یقین و ظنّ شکّ(1)، و چنان که در توحید صدوق آمده از علی علیهالسلام روایت شده ظنّ بر دو قسم است ظنّ شکّ و ظنّ یقین پس هر چه مربوط به معاد باشد ظنّ در آن جا به معنای یقین و هر چه در دنیا باشد، ظنّ به معنای شک است(2). ظاهر این است که اگر این واژه به مؤمن نسبت داده شود به معنای یقین است، چنان که در قول خداوند آمده است: «الَّذینَ یَظُنُّونَ اَنَّهُم
مُلاَقُوا رَبِّهِمْ» بقره:46؛ به روز رستاخیز یقین دارند(3).
ظ ه ر
ظَهْر: خلاف بطن و به معنای غلبه است، گفته میشود: ظَهَرَ علیه: بر او غلبه یافت. تظاهروا علیه: بر ضدّ او همدست شدند، و از این باب است ظهیر به معنای کمک کار و یاری دهنده. خداوند فرموده است: «وَالْمَلئِکةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهیرٌ» تحریم:4.
و در آیه: «وَ الَّذینَ یُظَاهِرُونَ مِنْ نِسَآئِهمْ» مجادله:3، از مادّه ظِهار است و آن عبارت از این است که مرد به همسرش بگوید: أنتِ علَیّ کَظَهْرِ اُمّی.
و ظِهْرِیّ: چیزی است که آن را به پشت سر میاندازی، یعنی فراموش میکنی، و از این باب است قول خداوند: «وَاتَّخَذْتُمُوهُ وَرَآءَکُمْ ظِهْرِیّاً» هود:92.
[ع ب أ]
[عَبْء: توجّه و اهمیّت دادن «قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبّی» فرقان:77؛ یعنی پروردگار من به شما توجّهی ندارد.]
ع ب د
عبادت: به معنای نهایت فروتنی و خضوع است از این رو برای غیر خداوند شایسته نیست. در مجمعالبیان آمده است: در حدیث و قرآن عِباد جمع عَبْد به معنای بنده و ضدّ حُرّ به معنای آزاد است، و عبید نیز مانند آن به معنای بنده است و عَبْد جمعهای بسیاری دارد، مشهورترین آنها اَعْبُد و عِباد است، از اخفش نقل شده که از جمله آنها عُبُد است مانند سَقْف و سُقُف جوهری گفته است: از این باب است که در آیه 60 سوره مائده «عُبُدَ الطَّاغُوتِ» قراءت شده آن را بر طاغوت اضافه کردهاند. شیخ ابوعلی درباره قول خداوند: «وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ» قول زجّاج را آورده که گفته است: آن عطف نَسَق بر (لَعَنَهُ اللّهُ) است و تقدیر آن: «وَ مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ، و مَنْ عَبَدَ الطاغوت» است. فرّاء گفته است: تأویل آن: «وَجَعَلَ منْهُمُ القِرَدَةَ و مَنْ عَبَدَ الطّاغوتَ» میباشد، و در این صورت مفعول محذوف است و این امر نزد بصریها روا نیست، و صحیح قول نخست است(1)».
درباره قول خداوند: «عَبَّدْتَ بَنی اِسْرَآءیلَ» شعراء:22 گفتهاند: به زبان نبطی یعنی: قَتَلْتَ (کشتهای)(2).
ع ب ق ر
عَبْقَر بر وزن عَنْبَر گفتهاند: نام محلّی است که عربها گمان میکردند سرزمین جنّ است سپس
هر چیزی که مهارت و قدرت و خوبیِ ساختِ آن مایه شگفتی باشد این واژه را به آن نسبت
داده، آن را عَبْقَرِیّ گفتهاند، و این واژه برای مفرد و جمع یکسان به کار میرود و مؤّث آن عبقریّه است، و خداوند با واژههایی که معمول و متعارف مردم است آنان را مورد خطاب قرار داده و فرموده است: «عَبْقَرِیٍّ حِسَانٍ»
الرحمن:76.
ع ت ب
عُتْبی به ضمّ: رضا و خشنودی [و در دعا آمده است لَکَ العُتْبی یَا رَبِّ حَتّی تَرْضی: برای توست که بازپرسی کنی. و فرموده است: «وَ اِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمَا هُمْ مِنَ المُعْتَبینَ» فصلت:24 یعنی: اگر پوزش بخواهند از آنها عذرشان پذیرفته است].
ع ت د
عَتِید: حاضر و آماده أعْتَدَهُ اِعتاداً: آن را برای روزی آماده کرد، و به همین معناست قول خداوند: «وَ اَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکًَٔ» یوسف:31.
ع ت ق
عتق: خارج شدن از بندگی «الْبَیْتِ الْعَتیقِ»
حج:33 کعبه معظّمه و بدین سبب به او عتیق گفتهاند که او ملک کسی نبوده است.
ع ت ل
عُتُلّ: درشتخوی جفاکار [«عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَ نیمٍ» قلم:13].
ع ت و
عُتُوّ: سرکشی و تکبّر و سخت در افتادن در تباهیهاست [«بَلْ لَجُّوا فی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ» ملک:21].
ع ث ر
عَثْر و عُثُور: آگاهی به چیزی، عَثَرَ عَلَیْه: برآن آگاهی یافت، و از باب نَصَرَ و دَخَلَ است. خداوند فرموده است: «وَکَذلِکَ اَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ»
کهف:21.
ع ث و
[عُثُوّ: تباهی] عَثَی فی الأرض: در زمین تباهی پدید آورد، خداوند فرموده است: «وَلاَتَعْثَوْا فِی الاْ َرْضِ مُفْسِدینَ» بقره:60. و
گفتهاند: برای ایجاد تباهی در زمین کوشش نکنید، و این واژه از عُثُوّ به معنای تباهی است.
ع ج ب
عَجَبْ و عُجاب به ضمّ: آنچه مایه شگفتی است [«وَ اِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ» رعد:5؛ «اِنَّ هذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ» ص:5].
ع ج ز
عَجُز مانند رَجُل و نیز به سکون جیم انتهای
هرچیز و مؤث مجازی است و جمع آن اَعجاز است. اَعجاز نخل ریشههای آن است [«کَاَ نَّهُمْ
اَعْجَازُ نَخْلٍ» قمر:20].
عُجُوز به ضمّ: به معنای ضعف و به فتح به معنای پیرزن و جمع آن عَجائز است [«وَ اَنَا عَجُوزٌ» هود:72].
اَعْجَزَهُ الشّیءُ: او را از کار انداخت. عَجْز مانند فَلْس نیز به معنای عدم توانایی است[«اَعَجَزْتُ اَنْ اَکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرَابِ»
مائده:31]. معجزه: آنچه دشمن را به هنگام هماوردطلبی به زانو در میآورد، و هاء در این واژه برای مبالغه است. «عاجَزَ فلان» رفت و به او نرسید.
و عَاجَزَ فلاناً: بر او پیشی گرفت، فَعَجَزهُ: بر او سبقت یافت.
ع ج ف
عَجْف: لاغر و عِجاف به کسر جمع أعجف است و نظیری ندارد [«سَبْعٌ عِجَافٌ»
یوسف:43].
ع ج ل
عِجْل: گوساله [«ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ»
بقره:51]. عاجَلَهُ بذنبه: او را به کیفر گناهش گرفت و مهلت نداد. قول خداوند: «اَعَجِلْتُمْ اَمْرَ رَبِّکُمْ» اعراف:150 پیشی گرفتید.
عَجَل وعَجَلَه: ضدّ کندی است، عاجله ضدّ آجله است و آن کنایه از دنیا و زیورهای آن است [«مَنْ کَانَ یُریدُ الْعَاجِلَةَ» اسراء:18].
ع د د
عَدَد: اسم مصدر از عَدَّهُ است: شمرد آن را؛ و به معنای معدود نیز آمده است [«سِنینَ عَدَداً»
کهف:11]، اَیّامِ معدودات: روزهای تشریق است (سه روز پس از عید قربان). [«فی اَیَّامٍ مَعْدُودَاتٍ» بقره:203].
ع د ل
عَدْل: ضدّ ستم است [«کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ»
بقره:282]، خداوند فرموده است: [«وَلاَ یُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ» بقره:123]. امام علیهالسلام فرموده است:
وَلاَ یُقْبَلُ مِنهَا صَرْفٌ وَ لاَعَدْلٌ(1). گفتهاند: صَرْف به معنای توبه، و عدل به معنای فدیه است. و از این باب است قول خداوند: «وَ اِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ» انعام:70 و اگر چه هر فدیهای بدهی.
عادل: مشرکی است که از پروردگارش
1) این جمله در حدیث وارد است چنان که مجمعالبحرین 5/421 ذکر کرده است.
عدول کرده است [«ءَاِلهٌ مَعَ اللّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ یَعْدِلُونَ» نمل:60].
ع د ن
عَدن: اقامت، ماندگارشدن در جایی، و در قرآن صفت بهشت قرار داده شده است. از ابن عبّاس نقل شده که او از کعب درباره «جَنَّاتُ
عَدْنٍ» رعد:23 پرسید پاسخ داد: به سریانی باغهای مو و انگور است(1).
ع د و
عَدُوّ (دشمن): ضدّ ولّی به معنای دوست است و جمع آن اعداء است [«عَدُوٌّ مُبینٌ»
بقره:168]. عَدَاءٌ به فتح اوّل و مدّ به معنای تجاوز از حدّ و ستمگری است. گفته میشود: عدا علیه از باب سماء عَدآء با مدّ و نیز عَدْواً به همین معناست، و از این باب است قول خداوند: «فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ» انعام:108.
عُدْوان: ستم آشکار [«وَلاَ تَعَاوَنُوا عَلَی الاِْثْمِ وَالْعُدْوَانِ» مائده:2]. عُدْوَة به ضمّ عین و کسر آن: کناره درّه و پیرامون آن. خداوند فرموده است: «وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوی» انفال:42 و
گفتهاند: به معنای جای بلند است.
ع ذ ر
عُذْر: حجّت، دلیل. اعتذر من الذّنب به معنای اَعْذَر: عذر آورد؛ [«لاَ تَعْتَذِرُوا»
توبه:66]. «وَجَآءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الاَْعْرَابِ» توبه:90؛ هم به تخفیف و هم به تشدید قراءت شده است، برای آگاهی به تفصیل آن باید به صحاح جوهری مراجعه کرد(2).
ع ر ب
عُرُب به ضمّ اوّل و دوم: جمع عَروب مانند عَروس، عبارت از زنی است که محبوب شوهرش باشد [«عُرُباً اَ تْرَاباً» واقعه:37].
و قول خداوند: «الاَْعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَنِفِاقاً» توبه:97 عربهای بیاباننشین کفر و نفاقشان از مردم شهرنشین بیشتر است و این امر به سبب توحّش و سخت دلی و ستمگری و پرورش آنها در محیطی دور از مشاهده عالمان و شنیدن آیات قرآن است.
ع ر ج
مَعارِج: نردبانها و مفرد آن مِعْراج به کسر میم و فتح آن است مانند مِرْقاة [«وَمَعَارِجَ عَلَیْهَا یَظْهَرُونَ» زخرف:33].
[ع ر ج ن]
عُرْجُون: خوشه «کَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ»
یس:39.
ع ر ر
مَعرَّه مانند مَبَرَّهْ: گناه [«فَتُصیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ» فتح:25].
مُعْترّ: کسی که سؤل و درخواست میکند و
از او سؤل و درخواست نمیشود. خداوند
فرموده است: «وَاَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ» حج:36.
ع ر ش
عَرْش: دارای معانی متعدّدی است از جمله: تخت پادشاه، عزّت، قوامامر، رکن هر چیز، کاخ، سقف خانه و جمع آن عُرُوش است و نیز به معنای رئیس قوم و سامان دهنده امور آنهاست. و عرش خداوند معروف است و آن جسمی محیط است(1)و در بسیاری از اخبار به علم تأویل شده که ائمّه علیهمالسلام حاملان آنند(2). شیخ ما صدوق در کتاب اعتقادات گفته است: اعتقاد ما درباره عرش این است که آن کلّ مجموع خلق است، و از نظر دیگر عرش همان علم است(3)... الخ.
و«یَعْرِشُونَ» اعراف:137؛ بنا میشوند.
و «مَعْرُوشَاتٍ» انعام:141؛ گفته شده:
معروفات (شناخته شدهها).
ع ر ض
اِعراض: عبارت از عدم توجّه به چیزی و روگردانیدن از آن است [«اَعْرَضَ وَنَا بِجَانِبِهِ»
اسراء:83]. عَرَض: متاع [«عَرَضَ الْحَیوةِ الدُّنْیَا» نساء:94].
و عَرَضَ الشّیءَ فاَعرض: آن را ظاهر گردانید، و قول خداوند: «وَ عَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ
لِلْکَافِرینَ» کهف:100؛ آن را ظاهر میگردانیم تا بدان نگاه کنند.
عارِض: به معنای ابر است که در افق نمودار میشود، و به همین معناست قول خداوند: «عَارِضٌ مُمْطِرُنَا» احقاف:24.
و جَعَلْتُهُ عُرْضَةً لکَذا: آن را بهرهای برایش قرار دادم. و عُرْضه: آنچه در برابر چیزی نصب میشود [«عُرْضَةً لاَِیْمَانِکُمْ» بقره:224]. و نیز به معنای در معرض امری قرار گرفتن است.
و تعریض: کنایه و ضدّ تصریح است [«فیمَا
عَرَّضْتُمْ بِهِ» بقره:235].
ع ر ف
اَعراف: [بارهای است میان بهشت و دوزخ «وَ عَلَی الاَْعْرَافِ رِجَالٌ» اعراف:46] و به ائمّه علیهمالسلامتأویل شده است(1).
عَرَفَات و عَرَفَه: نام یکی از مواقف حاجیان
در روز عرفه و آن روز نهم ذیالحجه است، و عَرَفات در دوازدهمایلی شهر مکّه میباشد. روایت شده که جبرئیل علیهالسلام ابراهیم علیهالسلام را به این محلّ برد و به او گفت: مناسک خود را در اینجا
بشناس و به گناهانت اعتراف کن، از این رو این محلّ عرفه و عرفات نامیده شد [«فَاِذَآ اَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ» بقره:198(2)].
عُرْف: همان است که به فارسی یال گفته میشود، و عُرْف الفَرَس: یال اسب. درباره قول خداوند: «وَالْمُرْسَلاَتِ عُرْفاً» مرسلات:1؛ گفتهاند: از عُرْف الفرس استعاره شده یعنی مانند یال اسب یکدیگر را دنبال میکنند و نیز گفته شده: خداوند آنها را برای احسان و نیکی فرستاده است. مؤلّف صافی در تفسیر آن میگوید: «خداوند به دستهای از فرشتگان که آنها را با اوامر و نواهی خود برای احسان و نیکی روانه فرموده سوگند یاد کرده است. در مجمعالبیان نیز به همین گونه از اصحاب امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده است. پایان»(3).
ع ر م
[عُرَام: سختی] خداوند فرموده است: «فَاَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ» سبأ:16؛ برای
عَرِم معانی بسیاری نقل کردهاند. گفته شده: به معنای سدّ است. برخی گفتهاند: عبارت از سیلی است که نمیتوان در برابر آن تاب آورد. بعضی گفتهاند: نام وادی است. و نیز گفته شده: به معنای باران شدید است. از مجاهد(4)نقل شده که
گفته است: عَرم به زبان حبشی به معنای سدّی است که آب در آن جمع سپس شکافته میشود.
ع ر و
عَرآء با مدّ: فضای باز، فضایی که آن را درخت و جز آن نپوشانده باشد. خداوند فرمودهاست:«فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَآءِ» صافّات:145. اِعْتَراهُ: او را فراگرفت و به آن دچار شد[«اعْتَرَاکَ بَعْضُ الِهَتِنَا بِسُوءٍ» هود:54]. عروة القمیص و الکوز: (آویزه پیراهن و دستگیره کوزه): معروف است. «فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی»
بقره:256؛ به دستاویز مطمئنّ.
ع ز ر
تعزیر: در اصل به معنای منع است و آنچه در قرآن از آن اراده شده دفاع و حمایت از پیامبران و تعظیم و تقویت آنهاست [«لِتُؤمِنُوا
بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعزِّرُوهُ» فتح:9].
عزیر
عُزَیْر یکی از پیامبران بنی اسرائیل بوده، و این واژه اگر چه اعجمی است لیکن به سبب خفّت منصرف است مانند نوح و لوط، چه، آن مصغّر عَزْر است [«وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ» توبه:30].
ع ز ز
عِزّ: ضدّ ذلّت و خواری [«لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً»مریم:81]؛ درباره قول خداوند: «امْرَاَتُ الْعَزیزِ» یوسف:30؛ گفتهاند: در زبان عرب عزیز نام پادشاه است.
«عَزیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ» توبه:128؛ چنان دشوار است که بر صبر او غلبه میکند.
عزیز از نامهای خداوند است، و کسی است که چیزی نمیتواند با او برابری کند، و یا غالبی شکستناپذیر است [«اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ»
بقره:220]. وقول خداوند: «فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ»
یس:14؛ با تخفیف و تشدید قراءت شده است: با سومین فرستاده خود آنها را تقویت و پشتگرم کردیم.
عَزَّهُ: بر او چیره شد، و از باب رَدَّ میباشد، در مثل آمده است: مَنْ عَزَّ بزَّ: کسی که عزّت یابد غارت میکند. و اسم مصدر آن عِزَّت به معنای نیرومندی و غلبه است، و از این باب است قول خداوند: «وَعَزَّنی فِی الخِطَابِ» ص:23؛ چیره شدن بر من.
عُزَّی: نام بتی است، گفتهاند: آن بت از سنگ و از آنِ قریش بوده، و بعضی گفتهاند: عُزَّی درخت مغیلانی(1)متعلق به قبیله غطفان بوده که آن را پرستش میکردند و بر روی آن خانهای بنا کرده و برای آن پردهداران و خدمتکارانی قرار داده بودند، پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله خالدبن ولید را به آن
جا روانه فرمود، و او خانه را ویران کرد و درخت را آتش زد(2).
ع ز ل
اعتزال: ترک کردن، دوری جستن و کنارهگیری است [«فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَمَایَعْبُدُونَ» مریم:49].
ع ز م
عَزْم: دل نهادن بر انجام دادن کاری، تصمیم [«فَاِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزمِ الاُْمُورِ» آل عمران:186].
پیامبران اولوا العزم عبارتند از: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمّد صلیاللهعلیهوآله چه هر یک از آنها عزم و آیین و شریعتی را آورد که ناسخ آیین و شریعت پیامبر پیش از او بود، و نیز هر کدام به رسالت بر شرق و غرب جهان برانگیخته شدند(1)[«اُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ» احقاف:35].
ع ز و
عِزَه: دستهای از مردم و جمع آن عِزون به
ضمّ عین و کسر آن است، و به همین معناست
قول خداوند: «عَنِ الْیَمین وَ عَنِ الشِّمَالِ
عِزینَ» معارج:37؛ گفتهاند: جمعیّتهای پراکنده و دستهدسته شده، به طوری که گویا هردستهای به چیزی نسبت داده میشود که دسته دیگر به آن نسبت داده نمیشود.
ع س ر
عُسْر به سکون سین و ضمّ آن: ضدّ یُسْر بهمعنای آسانی است[«فَاِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً»
شرح:5]. از عیسیبن عمر نقل شده که(2)گفته است: هر اسم سه حرفی که اوّل آن مضموم و حرف وسط آن ساکن باشد بعضی از اعراب آن را با تخفیف و برخی با حرکت وسط میخوانند مانند عُسْر و عُسُر، رُحْم و رُحُم، حُلْم و حُلُم.
ع س ع س
[عَسْعَسَه: روآوردن و پشتکردن و تاریکی] عَسْعَسَ اللّیل: تاریکی شب رو آورد، فرّاء گفته است: اجماع مفسّران بر این است که معنای عَسْعَسَ، اَدْبَرَ میباشد: پشت کرد. برخی از اصحاب ما گفتهاند به معنای این است که نزدیک است شب آغاز و تاریک شود(3)[«وَالَّیْلِ اِذَا عَسْعَسَ» تکویر:17].
ع س ی
عَسی: از افعال مقاربه است و در آن معنای بیم و امید است. و بسا عسی را به کَادَ تشبیه کرده و فعل بعد از آن را بدون أن به کاربردهاند، و گفته میشود: عسیتُ أن أفعلَ ذاک، به فتح سین و کسر آن، و قول خداوند: «فَهَلْ عَسَیْتُمْ»
محمّد:22؛ به هر دو صورت قراءت شده است، لیکن به فتح نیکوتر است چنان که قراءت مشهور بر آن است. ابن مالک در الفیّه گفته است:
وَالفتحَ والکَسْرَ اَجِزْ فِی السّینِ مِنْ نَحوِ عَسَیْتُ وانْتِقَا الفتحِ زُکِن گفتهاند: عَسی در همه قرآن از سوی خداوند معنای واجب دارد جز در آیه: «عَسی رَبُّهُ اِنْ طَلَّقَکُنَّ اَنْ یُبْدِلَهُ» تحریم:5. ابو عبیده گفته است: عَسی در کلام عرب هم به معنای رجاء(امید) و هم به معنای یقین است و در قرآن تنها به یکی از این دو معنا یعنی یقین آمده است(1).
ع ش ر
عشیره: قوم و طایفه، عشیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله در حقیقت علی علیهالسلام و ذریّه پاک اوست [«وَ اَ نْذِرْ عَشیرَتَکَ الاَْقْرَبینَ» شعراء:214].
معاشرت و تَعاشُر: مخالطه و آمیزش، و
اسم مصدر آن عِشرت به کسر اوّل است [«وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» نساء:19]، عشیر: معاشرتکننده و گاهی به معنای همسر نیز میآید [«وَلَبِئْسَ الْعَشیرُ» حج:13].
در قول خداوند: «وَ اِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ»
تکویر:4؛ عِشار به کسر، جمع عُشَراء است مانند نِفاس که جمع نُفَساء است و گفتهاند: برای آن مثال دیگری نیست، و عُشَراء عبارت از ماده شتری است که از دوران بارداری آن ده ماه گذشته باشد، لذا عِشَار به معنای شتران باردار است. و آن و امثال آن کنایه از شدّت و دشواری امر است، چه، در آن هنگام مردم چنان به خود مشغولند که به آنها نمیپردازند و رها و فراموش میشوند.
ع ش و
عَشِیّ و عَشِیَّه: از نماز مغرب تا ثلث اوّل شب. و عِشاء با کسره و مدّ به همین معناست. برخی گمان کردهاند عشاء از ظهر تا طلوع فجر است. ازهری(2)گفته است: عَشِیّ فاصله میان ظهر و غروب آفتاب است. صلاتا العشیّ: نماز ظهر و عصر است و هنگامی که خورشید ناپدید شود عشاء است. در قاموس(3)آمده است: عَشِیّ
و عَشِیّه: آخر روز است [«وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَالاِْ بْکَارِ» آل عمران:41؛ «عَشِیَّةً اَوْ ضُحیهَا»
نازعات:46؛ «صَلوةَ الْعِشَآءِ» نور:58]؛ وعَشَا عَنْه: از او روگردانید، خداوند فرموده است: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ»زخرف:36؛ برخی آن را در این آیه به معنای ضعف چشم تفسیر کرده و آن را از عَشَا یَعْشُو: بیناییاش
ضعیف شده مشتقّ دانستهاند.
ع ص ب
عَصِیب: شدید، سخت [«یَوْمٌ عَصیبٌ»
هود:77].
ع ص ر
عَصْر: روزگار، و پارهای از زمان و وقت عصر [«وَالْعَصْرِ» عصر:1].
معتصر و عاصر: کسی که چیزی را مییابد و از آن برمیگیرد. ابو عبیده گفته است(1): از همین باب است قول خداوند که فرموده است: «وَفیهِ
یَعْصِرُونَ» یوسف:49؛ نجات مییابند؛ و این فعل از عُصْرَت بر وزن نُصْرت مشتقّ است که به معنای وسیله نجات است.
«الْمُعْصِرَاتِ» نبأ:14؛ ابر باراندار. اُعْصِرَ القوم به صورت مجهول: بر آنها باران بارید، از این رو بعضی «وَ فیهِ یُعْصَرُونَ» قراءت کردهاند.
اِعصار به معنای بادی است که سبب برانگیختن غبار و بالارفتن آن مانند عمودی به طرف آسمان است [«فاَصَابَهَآ اِعْصَارٌ» بقره:266].
ع ص ف
عَصْف: برگ زراعت،[«کَعَصْفٍ مَاْکُولٍ»
فیل:5]
در قرآن روز عاصف و باد عاصف و امثال آنها به معنای شدید و بنیانکن مکرّر ذکر شده(2)، خداوند فرموده است: «فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفاً»
مرسلات:2؛ گفتهاند (3): فرشتگانی که به امر او بادها را برمیانگیزند یا ادیان باطل را محو میکنند.
ع ص م
عصمت و اعتصام: نگهداشتن، بازداشتن، خودداری کردن و چنگزدن به قرارها و اسباب است، خداوند فرموده است: «لاَ عاصِمَ الْیَوْمَ»
هود:43؛ بازدارندهای نیست. و گفتهاند: جایز است که مراد لامعصومَ باشد، یعنی هیچ صاحب عصمتی نیست، در این صورت فاعل به معنای مفعول است.
ع ص و
عصا: مؤث است، [«فَاَلْقی عَصَاهُ»
اعراف:107].
ع ص ی
عصیان ضدّ طاعت به معنای نافرمانی است
[«وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ» حجرات:7].
ع ض د
عَضُد: بازو، و آن از مرفق تا کتف است و به چهارگونه تلفّظ میشود: به ضمّ ضاد و کسر و سکون آن و عُضْد مانند قُفْل، و به معنای یاور و نیرو نیز آمده است [«سَنَشُدُّ عَضُدَکَ»
قصص:35].
ع ض ل
عَضْل مانند ضَرْب و نَصْر به معنای منع از تزویج است، و به همین معناست قول خداوند: «وَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ» نساء:19.
ع ض و
عِضَه: دروغ و بهتان و جمع آن عِضُوْنَ است، مانند عِزَه و عِزُونَ. خداوند فرموده است: «الَّذینَ جَعَلُوا الْقُرْ انَ عِضینَ» حجر:91؛ گفتهاند: اصل عِضَه عِضهَه بوده سپس هاء حذف شده است، و نیز گفتهاند: مشتق است از عَضَوْتُهُ که به معنای فَرَّقته میباشد یعنی آن را پراکنده ساختم زیرا مشرکان درباره قرآن سخنان پراکنده
داشتند و آن را دروغ، سحر، کهانت و شعر میشمردند(1).
ع ط ف
[عِطْف: پهلو. کنایه از اعراض و روی گرداندن بکار میرود] خداوند فرموده است: «ثَانِیَ عِطْفِهِ» حج:9؛ گفتهاند: پهلوگرداننده،
چه، عِطْفْ به معنای پهلو است و مفهوم آن اعراض از روی تکبّر است.
ع ط و
معاطات: داد و ستد. فلان یَتَعَاطی کذا، در آن سرگرم است. درباره قول خداوند: «فَتَعَاطی
فَعَقَرَ» قمر:29؛ گفته شده: روی سرانگشتان پا ایستاد، سپس دستها را بلند و ناقه را پیکرد(2).
ع ف ر
عِفْرِیت: از عِفر به کسر مشتقّ است، مرد پلید مکّار [«قَالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ» نمل:39].
ع ف ف
عِفَّت: خودداری از هرچه روا نیست همچون نگهداری زبان از خواهش، و شکم از حرام و
1) سخن نگارنده در این حرف پریشان است، گاهی آن را از ع ض ه شمرده که در بالا آمده و گاهی از (ع ض و) که آغاز آن آیه کریمه است و زیر آن آمده است «نقصانها الواو و الهاء» و ما آن را در (ع ض ه ) آوردهایم و نظیر آن عضه با واژه عزه است که از (ع ز و) است و این گفته آمده و همین ما را واداشت تا آن را در (ع ض و) بیاوریم نه در (ع ض ه ) تا سخن درست شود.
2) پیکننده به نام قدار بن سالف یا احمر ثمود است، و ضمیر فَضَرَبَها به ناقه برمیگردد.
فرج از زنا و امثال اینها [«وَ مَنْ کَانَ غَنِیّا فَلْیَسْتَعْفِفْ» نساء:6].
ع ف و
عفْوُ المالِ: آنچه از نفقه زیاد میآید، به همین معناست قول خداوند: «وَیَسْٔلُونَکَ مَاذَا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» بقره:219. امّا درباره قول خداوند: «خُذِ الْعَفْوَ» اعراف:199؛ گفتهاند:
سهلگیری را از اخلاق رجال، فراگیر و سختگیری مکن، و گناه او را ببخش، عفا عن ذنبه یعنی او را رها ساخت و مجازات نکرد [«وَ عَفَا عَنْکُمْ» بقره:187]. عَفُوّ بر وزن فَعُول: بسیار عفوکننده [«اِنَّ اللّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ» حج:60].
ع ق ب
عَقَبَه: گردنه، راه دشوار بالارفتن به قلّه کوه [«فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ» بلد:11]،
عُقْب و عُقُب مانند: عُسْر و عُسُر: عاقبت، سرانجام] «وَخَیْرٌ عُقْبا» کهف:44]
و عِقاب به معنای مجازات و کیفر است [«وَاللّهُ شَدیدُ الْعِقَابِ» آل عمران:11]
خداوند فرموده است: «فَعَاقَبْتُمْ»
ممتحنه:11؛ غنایمی گرفتید.
عَاقبَهُ: در پشت سر او آمد و او را مُعاقَب و عقیب نیز میگویند، و تَعَقُّب به همین معناست، و از این باب است. معقِّبات به تشدید قاف و کسر آن، و آنها فرشتگان شب و روزند چه در پی هم درمیآیند. و این که با تاء تأنیث جمع بسته شده به خاطر کثرت آنهاست و از قبیل علاّمه و نسّابه است. از مولای ما امام صادق علیهالسلام روایت است که درباره قول خداوند: «لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ»
رعد:11؛ فرموده است: چگونه چیزی را از امر خدا نگه میدارد؟ و چطور معقِّب از پیش روی اوست؟ به آن حضرت عرض شد: ای فرزند پیامبر خدا(ص) پس آن چگونه است؟ فرمود: آنچه نازل شده این است: لَهُ مُعقِّبَاتٌ مِنْ خَلْفِهِ وَ رَقیبٌ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ یَحْفظُونَهُ بِأمْرِاللّهِ(1).
و «وَلّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ» نمل:10؛ به
تشدید قاف و کسر آن یعنی، توجّه نکرد و منتظر نماند.
وأکَلَ أکْلَةً أعْقَبَتْهُ سُقْماً: خوردنی که بیماری برایش به جا گذاشت، و از این باب است قول خداوند: «فَاَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً» توبه:77؛ بخلشان نفاقی در آنها به جا گذاشت. و اَعْقَبَهُمُ اللّه: آنها را
1) نورالثقلین، 2/486 به نقل از تفسیر قمی.
به نفاق مجازات کرد. و عقّب الحاکم حکم من قبله: پس از حکم او حکم دیگری صادر کرد، و از این قبیل است قول خداوند: «لاَ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ» رعد:41 هیچکس نیست که حکم او را دنبال و آن را نقض و توجیه کند.
ع ق د
[عَقْد: محکم کردن و تأکید کردن ]عقد الحبلَ: طناب را بافت، عَقَدَ البیع و العهدَ: معامله یا پیمان را قطعی کرد، «وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانی» طه: 27 گفتهاند: به سبب آنچه در داستان جَمْرَه (پاره آتش) نقل کردهاند (1)آن لکنتی در زبان او بوده است.
ع ق ر
عَقْر: زخم. عَقَرَ الفَرَسَ وَ البَعیرَ بِالسَّیْفِ فَانْعَقَرَ: چهار دست و پای اسب یا شتر را با شمشیر زد [«فَتَعَاطی فَعَقَرَ» قمر:29]. عاقر زنی است که آبستن نمیشود، و رجل عاقر مردی است که فرزند از او به عمل نمیآید [«وَامْرَاَتی عَاقِرٌ» آل عمران:40].
ع ق ل
عَقْل: از نظر لغت به معنای فهم و دانش است. و گاهی بر ادراک خیر و شرّ و تمیز میان آنها نیز اطلاق میشود [«اَفَلاَ تَعْقِلُونَ»
بقره:44].
ع ق م
[عُقْم: عدم تناسل در مرد و زن ]امرأَةٌ عقیمٌ: زنی که نمیزاید [«وَ قَالَتْ عَجُوزٌ عَقیمٌ»
ذاریات:29]، ریحٌ عَقِیم: بادی که سبب لقاح درختان نیست [«الرّیحَ الْعَقیمَ» ذاریات:41]، یومٌ عقیمٌ: روزی سخت، [«یَومٍ عَقیمٍ»
حج:55].
ع ک ف
عُکُوف: ملازمت و اقامت، و از همین باب است اعتکاف که به معنای توقّف در مسجد طبق آداب خاصّ آن است [«فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفینَ» شعراء:71].
ع ل ق
عَلَق و عَلَقَه: خون بستهای که به هنگام انعقاد فرزند از تبدّل نطفه به وجود میآید [«خَلَقَ الاِْنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ» علق:2؛ «ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ» حجّ:5].
ع ل و
عَلی: حرف جرّ است و برای استعلاء به کار میرود [«وَعَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ»
1) نورالثقلین، 3/377.
مؤمنون:22]، و گاهی به جای «مِنْ» به کاربرده میشود مانند قول خداوند: «اِذَا اکْتَالُوا عَلَی النَّاسِ» مطففین:2، «عَلاَ فِی الاَْرْضِ»
قصص:4؛ گردنکشی و تکبّر کرد.
«فایده»
بدان فعلی که آخر آن الف منقلب از واو و یاء است اگر منقلب از واو باشد به صورت الف نوشته میشود، مانند: علا، دحا، دعا و جز اینها، و چنانچه اصل آن یاء باشد به صورت یاء نوشته میشود مانند: رَمی و جری و امثال آنها. حریری در مقامات خود این قاعده را در مقامه حمصیّه که چهل و ششمین مقامه است چنین بیان کرده است:
اِذا الفعلُ یوماً غُمَّ عنکَ هجاؤُهُ فَاَلْحِقْ بِهِ تَاءَ الخِطابِ وَلاَ تَقِف فَاِنْ کانَ(1)قبلَ التَّاءِ یاءٌ فَکَتْبُهُ بیاءٍ وَاِلاّ فَهْوَ یُکْتَبُ بِالألِف وَلاَ تَحْسَبِ الفعلَ الثّلاثِیَّ والَّذیتَعَدّاهُ وَالْمَهْمُوز فِی ذَاکَ یَخْتَلِف(2)
اگر روزی درست نویسی فعلی برایت مبهم شد / تای خطاب را به آخر آن ملحق ساز و درنگ مکن / اگر پیش از تاء یاء است نوشتن آن / به صورت یاء است و گرنه آن را به الف بنویس
و مپندار که فعل ثلاثی و آنچه آن را متعدّی
میکند و مهموز، در این قاعده اختلاف دارند.
ع م د
عَمُود: ستون خانه و جمع قلّه آن أعمِدَه و کثرت آن عَمَد به فتح اوّل و دوم و نیز به ضمّ آنهاست، و قول خداوند: «فی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ»
همزه:9؛ به هر دو صورت قراءت شده است.
عِماد به کسر: ساختمان بلند و مرتفع و برای مذکّر و مؤّث یکسان است و مفرد آن عماده است [«اِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ» فجر:7].
ع م ر
عُمْر: به ضمّ اوّل و سکون دوم و نیز به ضمّ اوّل و دوم: مدّت زندگانی و شاید بدین سبب آن را به این نام نامیدهاند که بدن در دوران آن معمور و آباد است. أَطالَ اللّهُ عُمْرَک به ضمّ عین و فتح آن است و در سوگند جز به فتح به کاربرده نمیشود. خداوند فرموده است: «لَعَمْرُکَ اِنَّهُمْ لَفی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ» حجر:72؛ به جان تو ای محمّد(ص) و به مدّت بقای تو سوگند.
«وَالْبَیْتِ الْمَعْمُورِ» طور:4؛ گفته شده: آن
در آسمان مقابل خانه کعبه است.
«وَاسْتَعْمَرَکُمْ فیهَا» هود:61؛ شما را آبادکنندگان آن قرار داد.
ع م ه
رجلٌ عَمِه و عامِه: سرگردان و منحرف از راه، و عَمَه به معنای کوردلی و سردرگمی است [«وَ یَمُدُّهُمْ فی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ» بقره:15].
ع م ی
عَمی: کوری. عَمِیَ علیه الأمر: امر بر او مشتبه شد، و به همین معناست قول خداوند: «فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الاَْ نْبَآءُ» قصص:66. رجلٌ
عمی القلب: کوردل و نادان.
ع ن
[عَمَّ: مرکّب از عَنْ حرف جرّ و «مَا» اسم استفهام، نون در میم ادغام شده زیرا هر دو از حروف غُنّهاند] «عَمَّ یَتَسَآءَلُونَ» نبأ:1؛ در اصل عَمَّا بوده و الف آن حذف شده است.
ع ن ت
عَنَت: در اصل به معنای شکستهشدن استخوان پس از جوش خوردن آن است و سپس برای هر رنج و زیان و فساد و هلاکت استعاره شده است، و به معنای گناه نیز میآید، و به وزن طَرِبَ است، و از این باب است قول خداوند: «عَزیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ» توبه:128. امّا قول
خداوند: «لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ مِنْکُمْ» نساء:25؛ به معنای فجور و زناست.
ع ن د
عَنِید: دشمن، مخالف [«کُلِّ جَبَّارٍ عَنیدٍ»
هود:59].
عِنْدَ: دلالت بر حضور شئ و قرب آن دارد، و ظرف زمان و مکان است، و از حروف جارّه تنها مِنْ بر آن داخل میشود مانند لَدُنْ. خداوند فرموده است: «رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا» کهف:65؛ و نیز: «مِنْ لَدُنَّا» نساء:67.
ع ن ق
عُنُق: بیشتر به معنای گردن به کار میرود، لیکن گاهی از باب اطلاق جزء بر کلّ به معنای نفس انسان استعمال میشود چنان که رقبه(گردن) نیز به همینگونه است. و گاهی نیز عُنُق به معنای شخص بزرگ و رئیس و گروهی از مردم است همانگونه که در قول خداوند آمده است: «فَظلَّتْ اَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعینَ» شعراء:4؛ رؤا و گروههای آنها.
ع ن و
[عُنُوّ: فروتنی و خواری] عَنا فروتن و خوار شد و آن از باب سما است، و از این باب است
قول خداوند: «وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ» طه:111.
ع ه د
عَهْد: معانی متعدّدی دارد از جمله: وصیّت و تقدّم در امر، میثاق، سوگند، امان، تعهّد، وفاء، رعایت حرمت، ضمان وجز اینها. و در قرآن در اکثر این معانی به کاربرده شده است و نیز به معنای امامت و ریاست است [«لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ» بقره:124].
ع ه ن
عِهْن: پشم، خداوند فرموده است: «کَالْعِهْنِ
الْمَنْفُوشِ» قارعه:5؛ گفته شده عِهْن: پشم رنگ شده است و خداوند کوهها را به سبب رنگ آنها به پشم رنگ شده تشبیه کرده است و آنها را به سبب پراکندهشدن اجزاء، مَنفُوش خوانده است.
ع و ج
عِوَج به کسر عین به معنای کژی و ضدّ استقامت و اعتدال است، لذا به انسان بدخلق یا بد آیین اَعْوَج گفته میشود [«قُرْ اناً عَرَبِیّاً غَیْرَ ذی عِوَجٍ» زمر:28].
ع و د
عاد: نام قوم هود علیهالسلام است، چه، آنها از فرزندان عاد پدر شدید و شدّاد بوده و پس از نوح علیهالسلاممیزیستهاند. برخی گفتهاند: قوم عاد دو فرقهاند: عاد اِرم و عادِ هود، و عاد اِرَم همانها هستند که خداوند درباره آنها فرموده است: «عَاداً الاُْولی» نجم:50.
ع و ذ
استعاذه: پناهبردن، استعاذ به: به او پناه برد، و هو عیاذُه: پناه اوست؛ [«فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ»
اعراف:200 ]وَمَعَاذَ اللّه یعنی: أَعُوذُ بِاللّه مَعاذاً
(به خدا پناه میبرم). [«قال مَعَاذَ اللّه»
یوسف:23].
ومُعوِّذتین [سورههای ناس و فلق] به کسر واو است.
ع و ر
عَوْرَت: شرمگاه انسان و هر چیزی که از آن شرم کند و جمع آن عورات است. خداوند فرموده است: «ثَلثُ عَوْراتٍ لَکُمْ» نور:58؛ سه وقت از اوقات برای شما عورت است، و گفتهاند: سه وقتی که در آن پوشیدگی شما مختلّ میشود چه عورت در اصل به معنای خلل است، و از این باب است قول خداوند: «اِنَّ
بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ» احزاب:13؛ نااستوار.
ع و ق
[عَوْق: جلوگیری و بازداشت ]عَاقَهُ عن کذا:
او را از آن بازداشت و منصرف کرد. تعویق: بازداشتن.«الْمُعَوِّقینَ» احزاب:18؛ بازدارندگان
و دلسردکنندگان مردم در قبال فرمان پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و آنها همان منافقانند(1).
ع و ل
[عَوْل: میل] عالَ الْمِیزان فَهُوَ عائل: ترازو به یک سمت مایل و از اعتدال خارج گردید. و به همین معناست قول خداوند: «ذلِکَ اَدْنی اَلاَّ تَعُولُوا» نساء:3.
ع و ن
عَوَان به فتح: نیمه عمر هر چیزی. بَقَرةٌ عَوان: نه قدیمی و پیر، نه جوان و کوچک [«عَوَانٌ بَیْنَ ذلِکَ» بقره:68]
عَوْن: یاور، پشتیبان کار. تَعَاوَنَ القومُ برخی از آنها بعضی دیگر را کمک کردند [«وَتَعَاوَنُوا
عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوی» مائده:2].
ع ی ر
عِیر: الاغ، و شتری که آذوقه میکشد، خداوند فرموده است: «وَاسْٔلِ...الْعیرَ»
یوسف:82؛ یعنی، کاروان لیکن در اصل به معنای شتر باربر است، زیرا تَعِیرُ یعنی: رفت و آمد میکند و مراد آنها رفت و آمد صاحبان کاروان است، مانند گفتار آنها که: یا خَیْلَ اللّه ارکبی و مقصود آنها صاحبان خیل یا اسبان است.
عیسی
عیسی علیهالسلام همان پیامبر مشهور اولوا العزم است، و این نام عبرانی یا سریانی است و جمع آن عِیسَوْن به فتح سین است، مانند موسی.
ع ی ش
مَعِیشت و عیشه و امثال آنها به معنای
چیزی است که با آن اعاشه میشود و زندگی وابسته به آن است اعمّ از خوردنیها و آشامیدنیها و نظایر آنها. خداوند فرموده است: «وَ جَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشاً» نبأ:11 روز را وقت کسب معاش قرار دادیم تا به آن زندگی کنند.
و نیز فرموده است: «مَعیشَةً ضَنْکاً»
طه:124. بیشتر مفسّران گفتهاند: به قرینه ذکر قیامت که پس از آن آمده است مقصود عذاب قبر است؛ و قول خداوند: «لَکُمْ فیهَا مَعَایِشَ»
اعراف:10؛ واژه معایش جمع معیشت است و در اصل بر وزن مفعله و یاء آن اصلی و متحرّک است، از این رو در جمع قلب به همزه نمیشود مانند مبایع و مکایل، و اگر یاء اصلی نباشد و
1) تفسیر صافی، 2/334.
جمع بسته شود یاء بدل به همزه میشود و مفعله با فعیله مشتبه میگردد مانند مصائب چه یاء آن ساکن است، و بعضی از نحویان آن را با همزه صحیح نمیدانند.
ع ی ل
عَیْلَه: فقر و تنگدستی، گفته میشود: عَالَ یَعِیلُ عَیْلةً و عُیُولاً: نادار و تنگدست شد [«وَ اِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً» توبه:28].
ع ی ن
عَیْن: دارای معانی بسیاری است و جمع آن اَعْیُن و عُیون است، و از جمله معانی آن: چشم است و از این معنی است «وَحُورٌ عینٌ»
واقعه:22؛ فراخچشم، و از جمله معانی چشمه آب است و از این معنی است «ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعینٍ» مؤمنون:50؛ آب ظاهر جاری از
چشمهها، و مَعِین در هر جای قرآن آمده به همین معناست از این رو در بعضی جاها به فرات تفسیر شده است. از دیگر معانی عَیْن حفظ است چنان که شیخ صدوق(1)درباره قول
خداوند: «وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنی» طه:39؛ گفته است یعنی عَلَی حِفْظِی: بر محافظت من، و در آیه «تَجْری بِاَعْیُنِنَا» قمر:14 به حفظ ما. و
دیگر به معنای جاسوس و نیز برگزیده از هر چیزی است.
[ع ی ی]
[عَیّ: ناتوانی، عَیّ یَعیی عَیّاً وَ عَیَاءً به وعنه، از انجام دادن آن ناتوان شد، و از این باب است قول خداوند: «اَفَعَیینَا بِالْخَلْقِ الاَْوَّلِ» ق:15؛ «وَلَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ» احقاف:33].
1) در مرآهالأنوار، 1/243 از صدوقره نقل شده.
غ ب ر
غَابِر در لغت به معنای گذشته، باقیمانده و آینده است لیکن در هر جای قرآن که ذکر شده به معنای باقیمانده است [«کَانَتْ مِنَ الْغَابِرینَ»
اعراف:83]، خداوند فرموده است: «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْهَا غَبَرَةٌ» عبس: 40؛ غَبَرَه با حرکت و غُبَار به یک معناست و غُبْرَه به رنگ خاکی گفته میشود که شبیه غبار است.
غ ب ن
[غَبْن: زیان] «یَوْمُ التَّغَا بُنِ» تغابن: 9؛ روز قیامت است، و آن روزی است که بهشتیان دوزخیان را به غبن و خسارت دچار میکنند، مغبون؛ کسی است که چیز زیادی را به بهای کم بفروشد.
غ ث و
غُثاء: کف روی سیل، خس و خاشاکی که روی آب قرار میگیرد. این واژه که در آیه: [«فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَآءً» مؤمنون:41]؛ آمده به
مردمان غیرشیعی تأویل شده است(1).
غ د ر
[مغادَرَه: ترک کردن و باقی ماندن ]خداوند فرموده است: «وَ حَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ اَحَدًا» کهف:47؛ احدی را باقی نگذاریم و رها نکردیم.
غ د ق
غَدَق، به فتح اوّل و دوم: بسیار [«لاَ َسْقَیْنَاهُمْ مَآءً غَدَقاً» جنّ:16].
غ د و
غَداة: بامداد، گفتهاند: میان طلوع فجر و خورشید است [«بِالْغَدوةِ وَالْعَشِیِّ» انعام:52].
1) مرآهالأنوار، 1/242 و 252.
غُدُوّ: صبح، ضدّ رواح است که به معنای شب است، خداوند فرموده است: «غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ» سبأ:12؛ بامداد مسیر یک ماه
را میپیمود و شامگاه همچنین. غَدَآء با مدّ: ناشتایی [«اتِنَا غَدَآءَنَا» کهف:62].
غ ر ب
أسْوَدُ غِرْبِیب بر وزن قِنْدِیل، یعنی بسیار سیاه، اگر بگویی: غرابیبُ سُود، در اینجا سُود بدل از غرابیب است، چه، تأکید بر واژهای که دلالت بر رنگ دارد مقدّم نمیشود.[«وَغَرَابیبُ
سُودٌ» فاطر:27]
غ ر ر
غُرُور: آنچه از متاع دنیا مایه غرور و فریب است [«مَتَاعُ الْغُرُورِ» آل عمران:185]، و به فتح غین به معنای شیطان است، گفتهاند: به این معناست. قول خداوند: «وَ لاَ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ» لقمان:33.
غِرَّه به کسر به معنای غفلت است، و غارّ: با تشدید به معنای غافل است. اِغْتَرَّ بالشّیء: فریب آن را خورد. غَرَّه یَغُرُّهُ غُرُوراً به ضمّ: او را فریب داد. گفته میشود: ما غَرَّکَ بفلانٍ: چگونه بر او جرأت یافتی [«مَاغَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ» انفطار:6].
غ ر ف
غُرْفَه، به ضمّ: پُری یک مشت [«اِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ» بقره:249].
غ ر ق
[غَرْق: فرورفتن در آب] غَرِقَ فی الماء، از باب طَرِبَ: در آب غرق شد و او را غَرِق یا غارق میگویند. اَغْرَقَ النازعُ فی القوس: زه کمان را بهسختی کشید، گفتهاند: «وَالنَّازِعَاتِ غَرْقاً»
نازعات:1؛ به همین معناست.
غ ر م
غَرامَت: آنچه واجب است ادا شود، و به وامدار غارِم گفته میشود [«وَ فِی الرِّقَابِ وَالْغَارِمینَ» توبه:60].
خداوند فرموده است: «اِنَّ عَذَا بَهَا کَانَ غَرَاماً» فرقان:65؛ هلاکت و عذاب بر آنها لازم و حتمی است.
غ ر و
[اِغْراء: فریب دادن و برانگیختن ]«فَاَغْرَیْنَا
بَیْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ» مائده:14؛ دشمنی را میان آنها برانگیختیم.
«لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ» احزاب:60؛ تو را بر آنها چیره خواهیم کرد.
غ س ق
غَسَق: تاریکی آغاز شب [«اِلی غَسَقِ الَّیْلِ» اسراء:78].
غاسِق: شب به هنگامی که شفق از میان میرود و تاریکیاش، شدّت مییابد.[«وَمِنْ
شَرِّ غَاسِقٍ» فلق:3].
غَسّاق: چیزی که مانند چرک از زخمها جاری میشود، و گفتهاند: چیز سرد بدبو و با تخفیف و تشدید خوانده میشود، در آیه: «اِلاَّ
حَمیماً وَ غَسَّاقاً» نبأ:25؛ به هر دو صورت قراءت شده است.
غ س ل
غِسْل: چیزی که سر را با آن میشویند، مانند خطمی و امثال آن. اخفش گفته است: غِسْلِین(1)در قرآن از همین باب است و عبارت از چیزی است که با آن گوشت و خون دوزخیان شسته میشود و یاء و نون به آن اضافه شده است [«وَلاَ طَعَامٌ اِلاَّ مِنْ غِسْلینٍ» حاقّه:36].
غَسُول: آبی که با آن غسل و شستشو میشود، مُغْتَسَل نیز به همین معناست چنان که در قول خداوند آمده است: «هذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَ شَرَابٌ» ص:42.
غ ش و
غِشاء: پوشش و جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشْوَةً: پردهای، و به همین معناست: «فَاَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ» یس:9.
غاشیه: روز قیامت، زیرا هول و هراسهای آن همه را فرامیگیرد [«هَلْ اَتَاکَ حَدیثُ الْغَاشِیَةِ»
غاشیه:1]. خداوند فرموده است: «وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَوَاشٍ» اعراف:41؛ انواع عذابهایی که آنها را فراگرفته و میپوشاند.
غ ض ب
غَضَب: به معنای خشم ضدّ رضاست، غضب خدا: عقاب او؛ و رضای خدا: ثواب او. غاضَبَهُ: برخلاف او رفتار کرد، و گفتهاند: به همین معناست قول خداوند: «اِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً» انبیاء:87؛ و در مجمع البیان آمده است، یعنی مغاضباً لقومه (در حال خشم بر قومش)، زیرا آن بزرگوار آنها را مدّتی به ایمان دعوت کرد لیکن ایمان نیاوردند(2).
غ ض ض
غَضّ: چشم فرو هشتن [«وَاغْضُضْ مِنْ صَوْ تِکَ» لقمان:19].
[غ ط ش]
[غَطْش: تاریکی «وَاَغْطَشَ لَیْلَهَا»
نازعات:29 یعنی تاریک کرد].
غ ف ر
غَفْر: پوشانیدن. استَغفر اللّهَ لِذَنبِه و مِنْ ذَنْبِهِ به همین معناست، فَغَفَر لَهُ از باب ضَرَبَ [غَفْراً] و غُفْراناً و مَغْفِرَةً نیز به معنای پوشانیدن است،
اِغْتَفَرَ ذَنْبَهُ نیز همین معنا را دارد، و خداوند که پوشاننده گناهان بندگان است غَفُور است و غُفُر به ضمّ اوّل و دوم جمع آن است [«سَوَآءٌ عَلَیْهِمْ اَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ» منافقون:6].
غ ل ب
غَلب: غلظت و درشتی. «وَحَدَآئِقَ غُلْباً»
عبس:30؛ درختان به همپیچیده یا نخلهای ساقهکلفت.
غ ل ف
[غَلْف: پوشانیدن] قَلْبٌ اَغْلَف: دلی که در غلاف پوشیده شده است و چیزی نمیفهمد. خداوند فرموده است: «وَقَالُوا قُلُوبُنَا غُلْفٌ»
بقره:88؛ از آنچه میگویی محجوب و در پردهاند؛ کسی که آن را به ضمّ لام قراءت کرده آن را جمع غِلاف دانسته است، و سکون لام نیز جایز است. و گفتهاند: غُلف یعنی، دلهای ما ظروف خوبیهاست و مشتمل بر دانشها و در احاطه آنهاست با این حال ای محمّد صلیاللهعلیهوآله برای تو فضیلتی نمیشناسیم.
غ ل ل
غِلّ به کسر: نیرنگ و کینه [«وَ نَزَعْنَا مَا فی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» اعراف:43]،
و غُلّ به ضمّ مفرد اَغْلال است، گفته میشود: فی رقبته غُلٌّ مِنْ حَدید: در گردنش غلّ یا زنجیری از آهن است] «وَ یَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ» اعراف:157].
غ ل م
غلام: پسربچه [«یَا بُشْری هذَا غُلاَمٌ»
یوسف:19].
غ ل و
غُلوّ: زیادهروی [«لاَ تَغْلُوا فی دینِکُمْ»
نساء:171].
غ م ر
غَمْرَه مانند جَمْرَه به معنای شدّت و سختی است و جمع آن غُمَر است مانند: نوبة و نُوَب، «غَمَرَاتِ الْمَوْتِ» انعام:93؛ شداید و سختیهای آن.
«فی غَمْرَتِهِمْ» مؤمنون:54؛ در حیرت و
نادانی آنها.
غ م ز
غَمْز بر وزن ضَرب به معنای اشاره است، گفته میشود: غَمَزَ الشّیءَ بیده با دست به چیزی اشاره کرد، و غَمَزَهُ بِعَیْنه: با چشمش به او اشاره کرد. خداوند فرموده است: «وَ اِذَا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغَامَزُونَ» مطففین:30 با چشم به یکدیگر اشاره میکنند.
غ م ض
[غَمْض: ملایمت، آسانگیری ]غَمَضَ عَنْهُ: در فروش یا خرید برای او تخفیف داد. گذشت کرد. [و أغمض فلان فی السّلعة: قیمت را کم کرد به سبب پستی جنس و از همین معنی است «اِلاَّ اَنْ تُغْمِضُوا فیهِ» بقره:267].
غ م م
غَمام: ابر سفید، چون آسمان را میپوشاند بدین نام نامیده شده است [«وَ ظَلَّلْنَا عَلَیْکُمُ الْغَمَامَ» بقره:57].
اَمْرٌ غُمَّةٌ: امر مبهم و مشتبه [«ثُمَّ لاَ یَکُنْ اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً» یونس:71].
غ ن م
غَنَم: اسم مؤّث است که برای جنس وضع شده است و بر نر و ماده و بر هر دو اطلاق میشود [«وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ» انعام:146].
مَغَانِم: جمع مَغْنَم است که به معنای غنیمت و عواید به دست آمده است، و نیز بر آنچه از کافران گرفته میشود اطلاق میگردد، گفتهاند: این واژه اصطلاح است برای آنچه از کفّار اخذ میشود که اگر بدون جنگ گرفته شده باشد آن را فَیْء و اگر پس از جنگ با آنها اخذ شده آن را غنیمت مینامند [«وَعَدَکُمُ اللّهُ مَغَانِمَ کَثیرَةً» فتح:20].
غ و ر
[غَوْر: فرورفتن] غَارَ الماءُ: آب در اعماق زمین فرورفت. ماءٌ غَوْرٌ یعنی: غائرٌ: به زمین فرو رونده، در اینجا مصدر، صفت قرار داده شده مانند دِرْهمٌ ضَرْبٌ، و ماءٌ سَکْبٌ [«اَصْبَحَ
مَآؤکُمْ غَوْراً» ملک:30].
غ و ط
غائط در اصل: به معنای جای فراخ و مطمئن در زمین است. هریک از مسلمانان که میخواست قضای حاجت کند به چنین جایی میرفت و رفع حاجت میکرد سپس به هر کس که قضای حاجت کرده بود میگفتند: قَدْ اَتَی الغائطَ. و این کنایه از رفع پلیدی و کثافت است [«اَوْجَآءَ اَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغَآئِطِ» نساء:43].
غ و ل
[غَوْل: سردرد و مستی] خداوند فرموده
است: «لاَ فیهَا غَوْلٌ» صافّات:47؛ در آن محنت سردرد نیست، زیرا در جای دیگر فرموده است: «لاَ یُصَدَّعُونَ عَنْهَا» واقعه:19 و گفتهاند:
غَوْل: مستی و از میان رفتن خرد است.
غ و ی
غَیّ: گمراهی و نومیدی(1)[«قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» بقره:256].
غ ی ب
[غَیْب: دوری و ناپیدایی ]«غَیَا بَتِ الْجُبِّ»
یوسف:10 و 15؛ ته چاه، و چون دور از دید بینندگان است آن را بدین نام نامیدهاند. خداوند فرموده است: «حَافِظَاتٌ لِلْغَیْبِ» نساء:34؛ در غیاب همسرانشان.
«یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» بقره:3؛ ایمان به خداوند متعال یا به آنچه از امور آخرت بر آنها پوشیده است، یا به آنچه از حواسّ آنها غایب است و با مشاهده دانسته نمیشود و تنها به دلایلی که خداوند برقرار کرده شناخته میگردد و باید به آن ایمان داشت. «لِلّهِ غَیْبُ السَّموَاتِ» هود:123؛ علم غیب آنها.
غِیْبَت: انسان در غیاب کسی سخنی بگوید که اگر او آن را بشنود غمگین میشود، و چنانچه این سخن راست باشد آن را غیبت و اگر دروغ باشد آن را تهمت مینامند [«وَلاَ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً» حجرات:12].
غ ی ر
غَیْر: اسم است از باب غَیَّرْتُ الشّیء فَتَغَیَّرَ: چیزی را دگرگون کردم، پس دگرگون شد. و غَیْر به معنای سِوی است، و غَیْر واژهای است که صفت قرار میگیرد و بدان استثنا میشود، اگر صفت قرار گیرد اعراب آن تابع چیزی است که پیش از آن است و اگر برای استثنا آورده شود اعراب آن همان اعرابی است که لازم است به اسم واقع پس از الاّ داده شود، و در غَیْر اصل آن است که صفت باشد و استثنای با آن عارضی است؛ و گاهی غَیْر به معنای، لا (نه) است در این صورت بنابر حال منصوب میشود مانند قول خداوند: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ» بقره:173، انعام:145، نحل:115؛ و معنای آن است که خداوند فرموده است: فَمَنِ اضْطُرَّ جائعاً لا باغیاً (کسی که به سبب گرسنگی نه برای تجاوز ناگریز شود)، همچنین خداوند فرموده
1) در لسان العرب و مختارالصّحاح و مجمعالبحرین: غوی به واو است.
است: «غَیْرَ نَاظِرینَ اِنَاهُ» احزاب:53؛ و نیز: «غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ اَ نْتُمْ حُرُمٌ» مائده:1.
غ ی ض
غَیْض: نقص. غاضَ الماءُ: آب کم شد و نقصان یافت، «وَ مَا تَغیضُ الاَْرْحَامُ» رعد:8 از مدّت حاملگی که در طول آن کودک سالم میماند کاسته میشود.
غ ی ظ
غَیظ: خشمی که عاجز آن را نهفته میدارد
[«وَالْکَاظِمینَ الْغَیْظَ» آل عمران:134]، خداوند فرموده است: «تَغَیُّظاً وَ زَفیراً»
فرقان:12؛ گفتهاند: غیظ عبارت از آوازی است که از انسان خشمگین بر میآید. زَفِیر: آوازی
است که در وقت برآوردن نَفَس شنیده میشود.
ف
فاء: برای تعقیب و در هر چیزی بر حسب مفاد آن است خداوند فرموده است: «اَهْلَکْنَاهَا
فَجَآءَهَا بَاْسُنَا» اعراف:4. اراده کردیم [نابودی آنها را] و یا برای تعقیب ذکری.
ف أ و
فِئَة(1): طایفه، جمع آن فِئُون و فِئات است [«کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً»
بقره:249].
ف ت أ
ما اَفْتَأَ یَذْکُرُه، و مافَتِئَ، و ما فَتَأَ: همیشه، پیوسته، و اختصاص به جَحْد یعنی انکار دارد. و قول خداوند: «تَاللّهِ تَفْتَؤُا» یوسف: 85 یعنی، ما تَفْتَأُ.
ف ت ح
فَتّاح: داور، اِفْتَحْ بَیْنَنَا: میان ما داوری کن [«ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلیمُ»
سبأ:26].
«وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ» انعام:59؛ خزاین آن؛ ومفتاح جمع مَفْتَح به معنای مخزن است، وبعضی گفتهاند: جمع مِفْتاح (کلید) است.
ف ت ر
فَتْرَت: شکستگی، بریدگی، سستی و فاصله میان زمان دو پیامبر، و درباره قول خداوند: «لاَ یُفَتَّرُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ» زخرف:75؛ گفتهاند:
گویا مراد آن است که: عذاب آنها آرام و قطع نمیشود.
[ف ت ق]
[فَتْق: شکاف «کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا» انبیاء:30].
1) نگارنده آن را در ف أ و و در (ف ی أ) آورده و ما آنچه را در (ف ی أ) آورده برگزیدیم زیرا آن کامل و ترجیح دارد.
ف ت ل
فَتیل: نخی که در وسط شکاف هسته
خرماست، این واژه و نقیر و قِطْمیر را برای کمی و ناچیزی مثال میآورند [«وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتیلاً»
نساء:49].
ف ت ن
فِتْنَه: آزمایش، و این مأخوذ از فَتَنَ الذَّهَبَ میباشد: زر را در آتش داخل کرد تا خوبی آن را بیازماید، خداوند فرموده است: «اِنَّ الَّذینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ» بروج:10؛ گفتهاند: آنها را سوزانیدند، خلیل گفته است: فَتْن به معنای سوزانیدن است. فُتِنَ فهوَ مَفْتُون: به فتنهای دچار شد که مال یا عقلش از میان رفت. و اُخْتُبر نیز به همین معناست. و فُتُون نیز به معنای افتتان در بوته آزمایش قرارگرفتن است، فاتِن: گمراهکننده از راه حقّ. فرّاء گفته است: مردم حجاز میگویند: «مَآ اَ نْتُمْ عَلَیْهِ بِفَاتِنینَ»
صافّات:162. و مردم نجد میگویند: «بِمُفْتِنِینَ».
خداوند فرموده است: «بِاَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ»
قلم:6؛ و در اینباره اقوالی است، برخی گفتهاند: باء زاید است و مفتون به معنای فتنه و مصدر است مانند معقول. و أیُّکُم مبتدا و مفتون خبر آن است. مازنی گفته است: مفتون مبتدا و مرفوع است و آنچه پیش از آن است خبر آن است مانند این که گفته میشود: بِمَنْ مُرُورُکَ؟.
ف ت و
فَتی: پسر جوان، فَتاة: دختر جوان، و فَتی به معنای سخاوتمند و کریم نیز میآید و جمع فِتْیَان و فِتْیَه است
«فَتَیَاتِکُم» نساء:25 و نور:33؛ کنیزان شما.
استفتاه فی المسألة فَأَفْتاهُ: در آن مسأله از او فتوا خواست و او فتوا داد، و اسم مصدر آن فُتْیا و فَتْوی است [«ویَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَآءِ قُلِ اللّهُ یُفْتیکُمْ فیهِنَّ» نساء:127].
ف ج ج
فَجّ: راه گشاده میان دو کوه و جمع آن فِجاج است [«یَاْتینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمیقٍ» حج:27].
ف ج ر
فَجْر در آخر شب مانند شفق در آغاز شب است و در اصل به معنای میل و گرایش است؛ و فاجِر: مایل. «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْناً» بقره:60؛ شکافته شد، و این که آخر شب را فَجْر نامیدهاند برای آن است که روشنی از میان تاریکی سر میزند.
ف ج و
فَجْوَه: گشادگی، فراخناکی میان دو چیز، و به همین معناست قول خداوند: «وَهُمْ فی فَجْوَةٍ» کهف:17؛ گفتهاند: در محلّی که آفتاب به
آن نمیرسید.
ف خ ر
فَخّار: سفال [«مِنْ صَلْصَالٍ کَالْفَخَّارِ»
الرحمن:14].
ف د ی
فِدْیَه و فِدی و فِداء همه به یک معناست [«فِدْیَةٌ طَعَامُ مِسْکینٍ» بقره:184].
ف ر ث
فَرْث، مانند فَلْس: سرگین [«مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ» نحل:66].
ف ر ج
فُرْجَه: شکاف، مانند شکاف دیوار و آنچه شبیه آن است، «مَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ» ق:6 پارگیها و شکافها.
ف ر ح
فَرَح: شادی، به معنای بَطَر (ناسپاسی) و اَشَر (سرمستی) نیز آمده است، و از این باب است قول خداوند: «اِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْفَرِحینَ» قصص:76.
ف ر د
فَرْد: تک، جمع آن افراد و فُرادی که بر غیرقیاس مضموم است گویی جمع فَرْدان است [«وَ یَاْتینَا فَرْداً» مریم:80].
ف ر ر
مَفَرّ: گریزگاه، و چنان که گفتهاند: به این معناست قول خداوند: «اَیْنَ الْمَفَرُّ» قیامه:10.
ف ر ش
فَرْش، بر وزن عَرْش: گسترده شده از اثاث خانه و نیز به معنای بچّه شتر است، و از همین باب است قول خداوند: «حَمُولَةً وَفَرْشاً»
انعام:142.
و قول خداوند: «کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ»
قارعه:4 و آن جمع فَراشَه به معنای پروانه است،
و فِراش به کسر مفرد فُرُش است که گاهی کنایه از زن است و به این معناست قول خداوند: «و فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ» واقعه:34 زنانی بلندمرتبه.
ف ر ض
فَرْض: آنچه خداوند واجب فرموده است، و بدین سبب آنها را واجب گفتهاند که برای آنها نشانهها و حدودی است.
قول خداوند: «نَصیباً مَفْرُوضاً» نساء:7 بهرهای محدود؛
فَرَضَتِ البقره: گاو پیر و سالخورده شد، و به همین معناست آیه: «لاَ فَارِضٌ وَلاَ بِکْرٌ»
بقره:68.
ف ر ط
[فَرْط: شتاب و کوتاهی] فَرَطَ فیالأمر: در کار کوتاهی و آن را ضایع کرد. فَرَطَ عَلَیْه: شتاب
و بر او تعدّی کرد، و به اینمعناست قول خداوند: «قَبْلَ اَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنَا» طه:45.
اَفْرَطَهُ: او را ترک کرد، «وَاَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ»
نحل: 62؛ از این باب است یعنی، آنها رهاشدگان در آتش و فراموش شدگانند.
أفْرَطَ فِیالأَمْر: در این کار زیادهروی کرد. اَمْرٌ فُرُطٌ، به ضمّ اوّل و دوم: امری است بیرون از حدّ؛ و به این معناست قول خداوند: «کَانَ اَمْرُهُ فُرُطاً» کهف:28.
ف ر ع
فِرْعَون به معنای شخص سرکش و یاغی ودارای حیله و مکر است، و طاغوت زمان موسی علیهالسلامبه این لقب مشهور است و او ولیدبن مُصعَب نام داشته است. واژه فرعون غیرمنصرف و واو و نون زاید است. این سخن را شیخ فخر الدّین در مجمعالبحرین ذیل لغت (ف ر ع) ذکر کرده است(1).
ف ر غ
[فُرُوغ: تهی بودن] خداوند فرموده است: «وَاَصْبَحَ فُؤادُ اُمِّ مُوسی فَارِغاً» قصص:10؛ تهی از صبر یا خالی از غم و اندوه بر موسی، و قول خداوند: «اُفْرِ غْ عَلَیْهِ قِطْراً» کهف:96؛ مس گداخته بر آن بریز، و نظیر آن است: «اَفْرِ غْ عَلَیْنَا صَبْراً» بقره:250؛ بر ما صبر و پایداری بریز.
ف ر ق
[فَرْق: داوری و روشن کردن ]خداوند فرموده است: «فیهَا یُفْرَقُ کُلُّ اَمْرٍ حَکیمٍ» دخان:4. تقدیر میشود، و نیز: «وَقُرْ اناً فَرَقْنَاهُ» اسراء:106 کسی که آن را به تخفیف خوانده گفته است یعنی: آن را بیان کردیم و کسی که آن را به تشدید قراءت کرده گفته است یعنی: آن را جزء جزء و جداجدا در زمانهایی نازل کردیم.
فُرقان: قرآن و هرچیزی که به وسیله آن حقّ و باطل از هم جدا میشود. [«نَزَّلَ الْفُرقَانَ عَلی عَبْدِهِ» فرقان:1].
1) مجمعالبحرین، 4/375.
ف ر ه
[فَرَه: مهارت و ناسپاسی] خداوند فرموده است: «وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهینَ»
شعراء:149؛ و فَرِهِینَ نیز قراءت شده است. بنا به قراءت نخست به معنای حاذقین و مشتقّ از فَرُه به ضمّ است بر وزن ظَرُفَ وسَهُلَ: حاذق و ماهر شد؛ و بنابه قراءت دوم مشتقّ از فَرِه به کسر است که به معنای أشِرَ (سرمست شد) و
بَطِر (ناسپاسی کرد) میباشد، یعنی، اَشِرَ و بَطِرَ.
ف ر ی
[فَرْی: بستن دروغ] فَری کذباً: بر او دروغ بست، به او تهمت زد، دروغی ساخت، و اسم مصدر آن فِرْیَه است، خداوند فرموده است: «شَیًْٔ فَرِیًّا» مریم:27؛ چیزی ساخته و پرداخته شده، و گفتهاند: چیزی بزرگ.
ف ز ز
[فزّ: سبکی و ترس] اِسْتَفَزَّهُ الْخَوفُ: ترس او را از جا کند. قَعَدَ مُسْتَفِزّاً: ناآرام نشست «وَاسْتَفْزِز مَنِ اسْتَطَعْتَ» اسراء:64؛ هر کس را
میتوانی برانگیز و با وسوسههایت بلغزان؛ و خداوند فرموده است: «لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الاْ َرْضِ» اسراء:76؛ تا تو را برای بیرون راندن از آن بیقرار کنند؛ گفتهاند: مراد از آن سرزمین مکّه است.
ف ز ع
[فَزَع: ترس و باب تفعیل آن به صورت مجهول به معنای برطرف شدن ترس است] خداوند فرموده است: «حَتّی اِذَا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ» سبأ:23؛ تا از دلهایشان ترس و وحشت برداشته شود.
ف س ح
فُسْحَت به ضم: گشادگی، «تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ» مجادله:11؛ مجالس را وسعت دهید.
ف س ق
[فِسْق: بیرون رفتن و گناه کردن ]«فَفَسَقَ
عَنْ اَمْرِ رَبِّهِ» کهف:50؛ خارج شد؛ فاسِق: کسی که از اطاعت خدا بیرون رفته است.
و قول خداوند: «فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ»
بقره:197. فُسُوق به معنای دروغ است چنان که از ائمّه علیهمالسلامروایت شده است(1).
قول خداوند: «ذلِکُمْ فِسْقٌ» مائده: 3 یعنی، حرام.
1) نورالثقلین، 1/194.
ف ش ل
[فَشَل: سستی و ترس]فَشِلَ مانند طَرِبَ: ترسید [«وَلاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا» انفال:46].
ف ص م
[فَصْم: شکستن بدون جداشدن] «لاَ انْفِصَامَ لَهَا» بقره:256 انقطاع و گسستنی
برای آن نیست. و این مشتّق از فَصَمَ الشّیء میباشد: آن را شکست بیآن که از آن جدا شود.
ف ض ض
فِضّ، به کسر: پراکندگی، «اِنْفَضُّوا اِلَیْهَا»
جمعه:11 پراکنده میشوند و به سوی آن
میروند.
ف ض و
[ الإفضاء الی المرأة: خلوت با زن ]اَفْضی إلی إمْرَأَتِهِ: با زنش مباشرت کرد، وگفتهاند: افضاء عبارت از خلوت کردن با زن است چه با او مباشرت کند یا نکند.
ف ط ر
فِطْرت، به کسر: نهاد، سرشت[«فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» روم:30]، فَطْر: آغازیدن، اختراع کردن. از ابن عبّاس نقل شده که گفته است: من نمیدانستم معنای فاطِر در آیه: «فَاطِرِ السَّموَاتِ» انعام:14؛ و در آیات دیگر چیست تا آنگاه که دو تن عرب بیاباننشین که درباره چاهی با همدیگر نزاع داشتند نزد من آمدند، یکی از آن دو به دیگری گفت: أنا فَطَرْتُها: من (حفر) آن را آغاز کردم؛ و نیز از او نقل کردهاند که درباره آیه: «السَّمآءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ»
مزّمّل:18؛ گفته است: به زبان حبشی یعنی: پر است از آن(1).
ف ظ ظ
الفَظّ من الرّجال: مردان درشتخوی، گفتهاند: به معنای انسان بدخلق و سخت دل است [«وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ» آل عمران:159].
ف ق ر
فَقْر: نیازمندی، تنگدستی. فقیر و مسکین از نظر ناداری و نارسایی درآمد کسب و کمبود مال برای تأمین هزینه خود و عائله خویش با هم شریکند و تفاوتی میان آنها نیست لیکن اختلاف در این است که کدامیک بدحالتر و بینواترند، فرّاء و ثعلب و ابن سکّیت و ابو حنیفه از عامّه و از امامیّه شیخ طوسی در نهایه و ابن جنید و سلاّر گفتهاند: مسکین بدحالتر است،
1) الإتقان، 1/140.
چه، خداوند فرموده است: «اَو مِسْکیناً ذَا مَتْرَبَةٍ» بلد:16؛ و شاعر گفته است:
أمّا الفقیرُ الّذی کانَت حَلُوبَتُهُ وِفْقَ العیالِ فَلَمْ یُتْرَکْ لَهُ سَبَدُ(1)(اَمّا فقیر کسی است که شیر حاصل از حیوان شیردهش به اندازه عائله اوست و چیزی از آن برایش باقی نمیماند) اصمعی مانند شافعی گفته است: فقیر بدحالتر است، چنان که از ما (امامیّه) شیخ طوسی در مبسوط و در کتاب خلاف و محقّق و علاّمه حلّی همین نظر را اظهار و به قول خداوند استدلال کردهاند که فرموده است: «اِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَآءِ»
توبه:60؛ و فقرا را بر مساکین مقدّم داشته است و نیز فرموده است: «وَاَمَّا السَّفینَةُ فَکَانَتْ
لِمسَاکینَ»کهف:79. امّا آنچه در خبر صحیح از ابو عبداللّه علیهالسلام روایت شده مؤّد نظر اوّل است، چه، در آن آمده: فقیر کسی است که از مردم درخواست نمیکند، و مسکین از او بینواتر، و بائس از آنها بدحالتر است(2). خداوند فرموده
است: «اَنْ یُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ» قیامه:25؛ سختی مهرههای پشتش را شکست.
ف ق ع
فاقع: بسیار زرد [«فَاقِعٌ لَوْنُهَا» بقره:69].
ف ق ه
فِقْه: در اصل به معنای فهم است سپس به علم شریعت اختصاص یافته و عالم به آن را فقیه میگویند، مثال معنای اوّل آیه: «لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ» اسراء:44؛ و مثال معنای دوم آیه: «لِیَتَفَقَّهُوا فِیالدّینِ» توبه:122؛ است.
ف ک ر
تَفَکُّر: اندیشیدن، فَکَّرَ فیه، با تشدید و تَفَکَّرَ فیه به یک معناست [«اَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فی اَ نْفُسِهِمْ» روم:8].
ف ک ک
فَکّ: رها کردن، فکّ الرّقَبَةَ: بنده را آزاد کردن. [«فَکُّ رَقَبَةٍ» بلد:13]
ف ک ه
فاکهه (میوه) معروف است، و اقسام میوه را فَواکِه میگویند [«لَهُمْ فیهَا فَاکِهَةٌ» یس:57]. فَکِه: سرمست و ناسپاس، در آیه: «وَنَعْمَةٍ کَانُوا فیهَا فَاکِهینَ» دخان:27؛ فَکِهینَ نیز قراءت شده است که به معنای أشِرِینَ (سرمست) و «فَاکِهینَ» (خوش و شاد) است. تَفَکُّه:
شگفتی، و نیز گفتهاند: به معنای پشیمانی است، خداوند فرموده است: «فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ»
واقعه:65؛ گفته شده، یعنی، تَنَدَّمُون (پشیمان میشوند).
ف ل ح
فلاح: رستگاری، پیروزی و بقاء [مثال اوّل: «اِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ» یونس:17. مثال
دوم: «اِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» انعام:135. مثال سوم: «قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» مؤمنون:1].
ف ل ق
فَلْق، با سکون: شکاف، و با حرکت اوّل و دوم به معنای صبح است، و برخی گفتهاند: سپیده صبح است [«قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَق»
فلق:1].
ف ل ک
فُلْک، به ضمّ: کشتی، این واژه بر مفرد، جمع، مذکّر و مؤّث اطلاق میشود [«وَالْفُلْکِ
الَّتی تَجْری فِی الْبَحْرِ» بقره:164].
ف ن د
فَنَد با حرکت اوّل و دوم: دروغ و نیز به معنای ضعف رأی بر اثر سالخوردگی است. تَفْنِید: سرزنش و ضعیف شمردن رأی است [«لَوْلاَ اَنْ تُفَنِّدُونِ» یوسف:94].
ف ن ن
[ فَنَن: شاخه درخت] «ذَوَاتَآ اَفْنَانٍ»
الرحمن:48؛ شاخهها و مفرد آن فَنَن است، و گفتهاند: دارای رنگها و انواع میوههاست ومفرد آن فنّ با ادغام است.
ف و ر
فَوْر: جوشش اضطراب و شدّت، «مِنْ
فَوْرِهِمْ هذَا» آل عمران:125 از خشم آنها که در بدر اتّفاق افتاد؛
«فَارَ التَّنُّورُ» هود:40، مؤمنون:27؛ جوشید؛ گفته میشود: فارَ الماءُ یَفُورُ فَوْراً: آب جوشید و روان گردید.
ف و ز
فَوْز: رستگاری و دستیافتن به خوبیهاست، و نیز به معنای هلاکت و نابودی است. فائز: پیروز [«فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظیماً»
احزاب:71]، و مَفَازَه: جای رهایی، وآن مَفْعَلَه یا اسم مکان فوز است [«فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ» آل عمران:188].
ف و ق
[فَوْق: ظرف مکان، و فَواق: مهلت] «بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا» بقره:26. ابو عبیده گفته است: و پایینتر از آن، چنان که گفته میشود:
فلان صغیرٌ و هو فوقه: فلانی کوچک است و وی کوچکتر از اوست. فرّاء گفته است: بزرگتر از آن، و مقصود مگس و عنکبوت است(1).
خداوند فرموده است: «مَا لَهَا مِنْ فَوَاقٍ»
ص:15 گفتهاند: فواق به فتح و ضمّ قراءت شده است: هیچ مهلت و راحتی برای آن نیست.
ف و م
فُوم: گفتهاند به معنای سیر است، عبد اللّه بن مسعود «وَثُومِها» بقره: 61 قراءت کرده است، و گفتهاند: فُوم: به زبان عبری به معنای گندم است، برخی گفتهاند: واژهای شامی است که به معنای نخود است.
ف و ه
فَوه: اصل و ریشه فَمْ و به معنای دهان است زیرا جمع فَمْ، اَفْواه است [«لِیَبْلُغَ فَاهُ»
رعد:14].
ف ی أ(2)
فاءَ: برگشت [«فَاِنْ فَآءَتْ» حجرات:9] فَیء به مالیات و غنیمت جنگی است و گفته
شده فیء آن است که بدون حمله نظامی به دست آمده و غنیمت آن است که با حمله نظامی به دست آمده است [«وَمَا اَفَآءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ» حشر:7] فیء نیز بمعنای سایه بعد از ظهر است [«یَتَفَیَّؤُا ظِلاَلُهُ» نحل:48].
ف ی ض
[ اِفَاضَةُ الحجّاج مِن عرفات الی منی: بازگشت حجاج بسوی آن پس از پایان موقف] «ثُمَّ اَفیضُوا مِنْ حَیْثُ اَفَاضَ النَّاسُ»بقره:199 سپس از همان جا که مردم کوچ میکنند کوچ کنید. گفتهاند: مراد کوچ کردن به عرفات است، و این امر خطاب به قریش است چه آنها به همراه دیگر اعراب در عرفات وقوف نمیکردند و میگفتند: ما حرم خداییم.
همچنین گفته شده منظور از ناس ابراهیم علیهالسلاماست همانگونه که وی به امّت نامیده شده [«اِنَّ اِبْرهیم کَانَ اُمَّةً» نحل:120].
ق
[قاف: یکی از حروف مقطّعه در قرآن است] خداوند فرموده است: «ق» ق:1 گفتهاند: کوهی
است محیط بر دنیا از پشت (سدّ) یأجوج و مأجوج.
قارون
قارون: از قوم موسی علیهالسلام بود و بر آنها
سرکشی کرد، و آن واژهای اعجمی یعنی غیرعربی است که در ثروتمندی بدان مَثَل زده میشود. گفتهاند: او پسرخاله موسی علیهالسلام بوده و بهتر یا بیشتر از همه بنی اسرائیل تورات را قراءت میکرده است.
و نیز گفتهاند: قارون این امّت سعدبن ابی وقّاص است(1).
ق ب ر
قَبْر: مفرد قُبُور است، قَبَرَ المَیِّتَ: مرده را به خاک سپرد؛ اَقْبَرَهُ: دستور داد او را به خاک سپارند، ابن سکّیت گفته است(2): أقْبَرَهُ یعنی، گوری ساخت تا در آن دفن شود، خداوند فرموده است: «ثُمَّ اَمَاتَهُ فَاَقْبَرَهُ» عبس:21 گفتهاند: او را از جمله به خاکسپردگان قرار داد، و او را به خورد سگان نداد، و قبر از جمله چیزهایی است که فرزندان آدم بدان مورد اکرام قرار گرفتهاند.
ق ب س
قَبَس: به فتح اوّل و دوم: شعله آتش [«لَعَلّی
اتیکُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ» طه:10].
ق ب ض
[قَبْضَه: ملک] خداوند فرموده است: «وَالاَْرْضُ جَمیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ» زمر:67؛
ملک اوست و کسی جز او مالک آن نیست.
ق ب ل
قَبْل: ضدّ بعد، و قُبُل (جلو): ضدّ دُبُر (عقب) است، و قَبَل به فتح اوّل و دوم و ضمّ آنها، و قِبَل به کسر اوّل و فتح دوم، یعنی، روبرو و آشکارا؛ خداوند فرموده است: «اَوْ
یَاْتِیَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلاً» کهف:55.
قَبِیل: جماعت از سه به بالا و جمع آن قُبُل است، خداوند فرموده است: «وَحَشَرْنَا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً» انعام:111؛ اخفش گفته است(1)یعنی: قبیلاً (دستهای)، و برخی گفتهاند یعنی: عیاناً (آشکارا).
قِبْله: بر سمتی اطلاق میشود که روبروی آن نماز گزارده میشود. در مجموعه شهید به نقل از خلیل آمده است که آن بر وزن فِعْلَه از واژه قبول است و به این معناست که هرکس در نماز رو به سوی آن کند نمازش قبول میشود(2).
ق ت ر
قَتَر: به فتح تاء [جمع قَتَرَه به معنای ]غبار است، و گفتهاند: سیاهی مانند دود است [«وَلاَ یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ» یونس:26]. اِقتار و تقتیر: سختگیری در دادن خرجی به عائله و نیز به معنای تنگدستی است [«وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ» بقره:236؛ «وَ کَانَ الاِْنْسَانُ قَتُوراً» اسراء:100].
ق ث أ
قِثّاء: خیار [«مِنْ بَقْلِهَا وَ قِثَّآئِهَا» بقره:61].
ق د ح
[قَدْح: افروختن آتش ]«فَالْمُورِیَاتِ قَدْحاً»
عادیات:2؛ گفتهاند: اسبانی که هنگام دویدن در سنگلاخها سمهای آنها بر اثر برخورد با سنگها جرقّه آتش میافروزد، و شاید مراد اسبان جهادگران است.
ق د د
قِدَد: جمع قِدَّه به کسر به معنای طریقه و روش است؛ همچنین به گروهی از مردم اطلاق میشود که هرکدام دارای طریقه و عقیده جداگانهای هستند. [خداوند] فرموده است:
«کُنَّا طَرَآئِقَ قِدَداً» جنّ:11؛ گروههایی با عقاید مختلف.
ق د ر
قَدَر: آنچه خداوند به قضای خود مقدّر میکند [«وَکَانَ اَمْرُ اللّهِ قَدَراً مَقْدُوراً»
احزاب:38]، قَدْرُ الشیء: اندازه آن [«قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شیْءٍ قَدْراً» طلاق:3]. قَدَرُ اللّهِ و قَدْرُهُ به یک معناست و آن در اصل مصدر است،
خداوند فرموده است: «وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» انعام:91، حج:74، زمر:67؛ او را به اندازهای که سزاوار بزرگی اوست تعظیم نکردند.
قَدَرَ عَلی عیالِه با تخفیف به معنای قَتَرَ است، و به همین معناست قول خداوند: «وَمَنْ
قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ» طلاق:7.
ق د س
قُدس، به سکون دال و ضمّ آن: پاکیزگی و آن اسم و مصدر است. رُوحُ القُدُس: جبرئیل علیهالسلام است [«وَاَیَّدْنَاه بِرُوحِ الْقُدُسِ» بقره:87]. قُدُّوس به ضمّ: یکی از نامهای خداوند میباشد و آن بر وزن فُعُّول مشتق از قُدْس است که به معنای پاکیزگی است. گفتهاند: هر اسمی که بر وزن فَعُّول آورده شود اوّل آن مفتوح است جز قُدُّوس و سُبُّوح، چه بیشتر به ضمّ استعمال شدهاند، و از سیبویه نقل شده که او این دو واژه را به فتح میخوانده است [«الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ»
حشر:23].
ق د م
[قَدْم: پیشی گرفتن] قَدَمَ یَقْدُمُ مانند نَصَرَ یَنْصُرُ: پیشی گرفت. خداوند فرموده است: «یَقْدُمُ قَوْمَهُ» هود:98؛ و قَدَّمَ بَیْنَ یَدَیْهِ: جلو افتاد، خداوند فرموده است: «لاَ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ» حجرات:1.
ق ذ ف
قَذْف: انداختن [«فَاقْذِفیهِ فِی الْیَمِّ»
طه:39]، قَذَفَ المُحْصَنَه: به زن شوهردار نسبت بد داد.
ق ر أ
قَرْء، به فتح: حیض و جمع آن اَقْراء، قُرُوء و اَقْرُء و قَرْء نیز به معنای پاکیزگی و از اضداد است [«وَالْمُطَلَّقَاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ ثَلثَةَ قُرُوءٍ»
بقره:228]. قرآن از نظر لغوی به معنای تلاوت و خواندن است، سپس برای قرآنی که از سوی خداوند نازل گردیده عَلَم شده است. خداوند فرموده است: «اِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْانَهُ» قیامه:17 یعنی: قراءت آن.
ق ر ب
[قُرْب: نزدیکی] قَرُبَ قُرْباً، به ضمّ: نزدیک شد. گفتهاند: این که خداوند فرموده است: «اِنَّ
رَحْمَتَ اللّهِ قَریبٌ مِنَ الْمُحْسِنینَ» اعراف:56 و نفرمود: قرِیبَةٌ، زیرا مقصود از رحمت احسان اوست. و قُرْبان مانند قُران چیزی است که بدان
به خداوند تقرّب میجویند [«حَتّی یَاْتِیَنَا بِقُرْبَانٍ» آل عمران:183].
ق ر د
قِرْد: (میمون) معروف است و جمع آن: قُرُود و قِرَدَه به فتح راء است، و مؤّث آن قِرَدَه و
جمع آن قِرَد است مانند قِرْبَه (مشکآب) و قِرَد. درباره قول خداوند: «وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازیرَ» مائده:60؛ برخی از مفسران گفتهاند: مراد از قِرَده (میمونها) اصحاب سبت، و مقصود از خنازیر کافران مائده عیسی علیهالسلام است.
ق ر ر
قَرار: اقامتگاه، جای آرمیدن، [«وَلَکُمْ فِی الاْ َرْضِ مُسْتَقَرٌّ» بقره:36 ]«رَجُلٌ قَرِیرُ العَیْن» (خوشحال)، و قَرَّتْ عَیْنُهُ تَقِرُّ به کسر قاف و فتح آن ضدّ سَخِنَتْ (گرم شد) میباشد: از خوشحالی چشمش روشن شد. اَقَرَّ اللّهُ عَیْنَهُ: خداوند به او عطاکند تا خوشحال شود و به کسی که برتر از اوست چشم ندوزد، و گفتهاند: چشمش خنک شود و گرم نگردد؛ زیرا اشکی که از خوشحالی فرو میریزد سرد و اشک اندوه گرم است [«کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا» طه:40].
ق ر ش
قَرْش: به معنای کسب است و به این سبب به قبیلهای که جدّ آنها نضربن کنانه است قریش گفتهاند. در به کاربردن این واژه چنانچه کلمه حیّ (شاخهای از یک قبیله) اراده شود منصرف و در صورتی که واژه قبیله در نظر باشد غیرمنصرف خواهد بود [«لاِیلاَفِ قُرَیْشٍ» قریش:1].
ق ر ض
قَرْض: بریدن، وام دادن و هر نیکی و بدی که از پیش فرستاده شود و ذخیره آخرت گردد [«یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً» بقره:245].
ق ر ط س
قراطیس: جمع قِرطاس به معنای کاغذ است که بر آن مینویسند [«تَجْعَلُونَهُ قَرَاطیسَ»
انعام:91].
ق ر ع
قارِعَه: حادثه ناگوار، چه، قَرْع در اصل به معنای کوبیدن است و مراد از آن روز قیامت است، زیرا دلها را به هراس در میآورد [«الْقَارِعَةُ * مَا الْقَارِعَةُ» قارعه:1 و 2].
ق ر ف
اقتراف: به دست آوردن، مرتکبشدن [«وَلِیَقْتَرِفُوا مَاهُمْ مُقْتَرِفُونَ» انعام:113].
ق ر ن(1)
ذوالقرنین: همان اسکندر مشهور است، درباره سبب نامیدن او به ذوالقرنین اقوالی نقل کردهاند که ذکر آنها در این مختصر مناسب نیست.
ق ر ی
قَرْیَه: (دهکده) معروف است، خداوند فرموده است: «عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظیمٌ»
زخرف:31؛ گفتهاند: از یکی از دو شهر و مقصود آنها ولیدبن مغیره از مکّه و حبیببن عمر ثقفی از طایف بود.
خداوند فرموده است: «وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً اَصْحَابَ الْقَرْیَةِ» یس:13؛ گفتهاند: مراد شهر انطاکیّه است.
ق س ر
قَسْوَرَه: شیر به زبان حبشی، خداوند فرموده است: «فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» مدّثّر:51؛ و نیز گفتهاند: به معنای شکارچی تیرانداز است.
ق س س
قِسِّیس. بزرگ و رئیس نصارا از حیث دین و دانش [«ذلِکَ بِاَنَّ مِنْهُمْ قِسّیسینَ» مائده:82].
ق س ط
قِسْط، به کسر: دادگری. قُسُوط: ستم و برگشت از حقّ، مثال برای اوّل مُقْسِطُون اسم فاعل قِسط به معنای عدل است [«فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ» مائده:42] مثال برای دوم و قاسِطُون اسم فاعل قُسُوط که به معنای ستم است [«وَ مِنَّا الْقَاسِطُونَ»
جنّ:14]. گفتهاند: در این واژه قاعده این است که هر چه از اَقْسَطَ مشتقّ باشد به معنای عدل و هرچه از قَسَطَ اشتقاق یابد به معنای جور و ستم است.
ق س ط س
قِسْطاس: به زبان رومی یعنی، ترازو، و آن به ضمّ قاف و کسر آن است، و در قراءتهای سبع (هفتگانه) به هر دو صورت قراءت شده است؛ همچنین گفتهاند: به زبان رومی به معنای عدالت است [«وَ زِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقیمِ» اسراء:35].
ق س و
[قَسْوه: شدّت و سختی] قسا قَلْبُهُ: دلش سخت و بیرحم شد [«فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ اَوْ اَشَدُّ
1) نگارنده آن را زیر اسم علم قارون آورده و ما ترجیح دادیم آن را جدا کنیم، زیرا آن یکی عربی است و این یکی عجمی و به این مفهوم تصریح شده است.
قَسْوَةً» بقره:74].
ق ص د
قَصْد: میانهروی، «وَعَلَی اللّهِ قَصْدُ السَّبیلِ» نحل:9 گفتهاند: هدایت مردم به راهی که آنها را به حقّ برساند بر خداوند واجب است.
ق ص ر
قَصْر: معانی متعددی دارد. از جمله به معنای نقص است مانند نماز قصر و این به معنای تقصیر و کم کردن است [«تَقْصُرُوا مِنَ
الصَّلوةِ» نساء:101]. دیگر به معنای خلاف طول (درازی) و خلاف مدّ (کشش) است، از این رو به معنای حبس نیز آمده است، و دیگر به
معنای کاخ و هر خانهای است که از سنگ و غیر آن باشد [«وَقَصْرٍ مَشیدٍ» حج:45].
قَصَرَةُ به فتح اوّل و دوم به معنای بیخگردن و جمع آن قَصَرَ است، و از این باب است آیه: «اِنَّهَا تَرمی بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ» مرسلات:32؛ و این بنا به قراءت ابن عبّاس است، او آن را به بیخ گردن درختان خرما و نیز به بیخگردن شتران تفسیر کرده است(1).
قول خداوند: «فیهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ»
الرحمن:56؛ جمع قاصِرَةُ الطَّرْف است: جز به شوهرش نمینگرد.
ق ص ص
[قَصَص:پیگیری] قَصَّ اَثَرَهُ: او را دنبال کرد، و آن از باب ردّ است، و قَصَص [وقَصًّا]نیز به همین معناست، و از این باب است قول خداوند: «فَارْتَدَّا عَلی اثَارِهِمَا قَصَصاً» کهف:64؛ قِصَّه: داستان یا کاری که رخ داده است، و قِصَص به کسر جمع قصّهای است که نگارش یافته است [«اِنَّ هذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ» آل عمران:62؛ «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ» یوسف:3]. قِصاص به معنای
انتقام است [«وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ» مائده:45].
ق ص ف
قَصْف: شکستن، ریح قَاصف: سخت، رعْدٌ قاصِفٌ: رعد بسیار غرّنده [«قَاصِفاً مِنَ الرّیحِ»
اسراء:69].
ق ص م
[قَصْم: شکستن و نابودکردن ]قَصَمَ الشَّیء: آن را شکست و خرد کرد، و از باب ضَرَبَ است، خداوند فرموده است: «وَکَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْیَةٍ»
انبیاء:11 چه بسیار شهرها را که خرد کردیم و درهم شکستیم؛ و این به معنای هلاکت و
1) مختارالصّحاح، 537.
نابودی است.
ق ص و
[قُصُوٌّ: دوری] قَصَا المَکانُ: دور شد، و آن از باب سَماست و اسم فاعل آن قاصِی و مبالغه آن قَصِیّ است، به همین معناست قول خداوند: «مَکَاناً قَصِیّا» مریم:22؛ قُصْوی مؤّث اَقْصی است، میگویند: فلانٌ بالمَکانِ الْأقْصی، و الناحیة القُصْوی [«اَقْصَا الْمَدینَةِ» قصص:20؛ «وَهُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوی» انفال:42].
ومسجدالاقصی بیت المقدّس است «الْمَسْجِدِ الاَْقصی» اسراء:1؛ زیرا بعد از آن مسجدی نیست و یا آن که دور از مسجدالحرام است.
ق ض ب
قَضْب: بریدن، و به هر روییدنی که تر و تازه بریده و خورده شود اطلاق میشود [«وَ عِنَباً وَ قَضْباً» عبس:28].
ق ض ض
[انْقِضَاض: درافتادن و فرودآمدن ]اِنْقَضَّ الحائطُ: دیوار فرو ریخت، اِنْقَضَّ الطّائرُ: پرنده آهنگ فرود آمدن کرد [«فَوَجَدَا فیهَا جِدَاراً یُریدُ اَنْ یَنْقَضَّ فَاَقَامَهُ» کهف:77].
ق ض ی
قضا با مدّ و قصر دارای معانی مختلفی است، از جمله: حکم، قطعیّت، بیان، فصل، مرگ، فراغ و امثال اینهاست، گفتهاند: بازگشت همه آنها به یک معناست و آن انقطاع و تمام شدن چیزی است. قَضای خداوند عبارت از حکم و واجب گردانیدن و آفریدن چیزی و ثبت آن در لوح محفوظ به طور مفصّل است، چنان که قَدَرْ ثبت آن در لوح محفوظ به نحو مجمل است.
«قَضَی نَحْبَهُ» احزاب:23؛ مُرد، و گاهی به معنای اداء و رسانیدن نیز میآید، چنان که گفته میشود: قضی دینَه: وام خود را اداء کرد؛ و از همین باب است قول خداوند: «وقَضَیْنَآ اِلی بَنی اِسْرَآءیلَ فِی الْکِتَابِ» اسراء:4 و نیز: «وَقَضَیْنَآ اِلَیْهِ ذلِکَ الاَْمْرَ» حجر:66؛ ما به او رسانیدیم و به او ابلاغ کردیم. فرّاء درباره قول خداوند: «ثُمَّ اقْضُوا اِلَیَّ» یونس:71 گفته است، یعنی، بروید(1)و نیز قَضی گاهی به معنای ساختن و مقدّر کردن است، میگویند: قَضاه یعنی: آن را ساخت و مقدّر کرد، و به همین
1) مختار الصحاح، 541؛ مرآهالأنوار، 1/280.
معناست آیه: «فَقَضیهُنَّ سَبْعَ سَموَاتٍ»
فصّلت:12.
ق ط ر
اَقْطار: جمع قُطْر، به ضمّ به معنای ناحیه و جانب و کرانه است [«اَقْطَارِ السَّموَاتِ وَالاَْرْضِ» الرحمن:33].
خداوند فرموده است: «سَرَابیلُهُمْ مِنْ قَطِرَانٍ» ابراهیم:50؛ به فتح قاف و کسر طاء، و آن مادّه سیاهرنگی است که به شتران مبتلا به جرب (گری) میمالند و بر اثر حدّت و حرارت خود گُری را میسوزاند؛ قِطْرانٍ نیز قراءت شده: مس که گرمی آن به نهایت رسیده باشد، چه، قِطر به معنای مس گداخته شده است [«وَاَسَلْنَا
لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ» سبأ:12].
ق ط ط
قِطّ به کسر: نامه، دادن جایزه، و از این باب است قول خداوند: [«عَجِّلْ لَنَا قِطَّنَا» ص:16]،
و گفتهاند: به معنای حساب است.
ق ط ع
قِطْع، به کسر: تاریکی آخر شب، و به همین معناست: «بِقِطْعٍ مِنَ الَّیْلِ» هود:81؛ اخفش گفته است: در سیاهی شب(1).
و درباره قول خداوند: «ثُمَّ لْیَقْطَعْ»
حج:15؛ باید خفه شود، چه، کسی که خود را خفه میکند طناب را به سقف آویزان میکند و پس از بستن آن به گردن خویش، خود را از زمین جدا میسازد تا خفه شود؛ «وَتَقَطَّعُوآ اَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ» انبیاء:93؛ گفتهاند: کارشان را در میان خود به تفرقه کشاندند.
ق ط ف
قُطُوف: جمع قِطْف، میوه چیده شده و نظایر آن، و گفتهاند: قَطْف: انگور، و به کسر خوشه است [«قُطُوفُهَا دَانِیَةٌ» حاقه:23].
ق ط م ر
قِطْمِیر: پوست نازک میان خرما و هسته آن، گفتهاند: نقطه سفیدی است که در پشت هسته خرما دیده میشود و درخت خرما از همان میروید [«مَا یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمیرٍ» فاطر:13].
ق ط ن
یقطین: هر گیاهی که روی زمین پهن شود و ساقه نداشته باشد، مانند کدو و امثال آن و بیشتر بر کدوی حلوایی اطلاق میشود [«شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ» صافّات:146].
1) مختار الصحاح، 543.
ق ع د
مَقاعِد: مفرد آن مَقْعَد بر وزن مَذْهَب به معنای جای نشستن است؛ قَعِید: شخص نشسته، «وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَآءِ» نور:60؛ زنانی
که از حیض شدن و آبستن بازمانده و به سبب سالخوردگی امیدی به ازدواج ندارند. مفرد آن قاعِد بدون هاء است.
قواعِدُ البیت: پایهها و ارکان ساختمان [«وَاِذْ یَرْفَعُ اِبْرهیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ»
بقره:127].
ق ع ر
[قَعْر کندن] قَعَرْتُ الشَّجَرَةَ: درخت را از بیخ برکندم، فَانْقَعَرَت: پس برکنده شد، و از همین باب است قول خداوند: «کَاَ نَّهُمْ اَعْجَازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» قمر:20؛ تنههای درختان خرما که بریده شدهاند.
ق ف و
قفا، با الف مقصور: پشت کردن. قَفّی علی
اَثَرِه: به دنبال او فرستاد، خداوند فرموده است:
«ثُمَّ قَفَّیْنَا عَلی اثَارِهِمْ بِرُسُلِنَا» حدید:27.
ق ل ب
قَلْب: دل، و در آیه: «لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ»
ق:37؛ به معنای عقل است.
ق ل د
قلائد: چیزهایی از قبیل نعل و جز آن که به گردن حیوان میاندازند تا دانسته شود که آن برای قربانی است، و آن جمع قِلادَه است که به معنای گردن بند است [«وَالْهَدْیَ وَ الْقَلاَئِدَ»
مائده:97]. مَقالید به معنای کلیدها و مفرد آن مِقلاد و مِقْلَد است، گفتهاند: مقالید جمعی است که مفرد ندارد [«لَهُ مَقَالیدُ السَّموَاتِ وَالاْ َرْضِ» زمر:63].
ق ل ل
[قِلَّت: کمی، برداشتن و بردن ]گفته میشود: قومٌ قلیلون، و قومٌ قلیل (اندک) خداوند فرموده است: «وَاذْکُرُوا اِذْ کُنْتُمْ قَلیلاً» اعراف:86.
و قول خداوند: «اَقَلَّتْ سَحَاباً ثِقَالاً»
اعراف:57؛ باد ابرها را حمل کند و حرکت دهد، گفته میشود: اَقَلَّ فلانٌ الشّیء واستقلَّ به: فلانی آن را برداشت و حمل کرد.
ق ل ی
قلی: دشمنی، «مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مَا قَلی» ضحی:3؛ خداوند تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است، در اصل وَ ما قَلاکَ بوده است.
ق م ح
اِقماح: سر برداشتن و چشم فروهشتن، گفته
میشود: اَقْمَحَهُ الْغُلُّ: زنجیر گردنش را تنگ نگه داشت و سر را بدین سبب بالا برد [«فَهُمْ
مُقْمَحُونَ» یس:8].
ق م ر
قَمَر: از سوّم تا آخر هر ماه قَمَر گفته میشود، و این به سبب سپیدی آن است، و اَقْمَر به معنای سپید است] «وَالْقَمَرَ نُوراً» یونس:5].
ق م ط ر
یَوْمٌ قَمْطَریر: سخت [«یَوْماً عَبُوساً قَمْطَریراً» انسان:10].
ق م ع
مَقامِع: جمع مِقْمَعَه به کسر (گرز) چیزی از آهن شبیه عصای سر کج است که بر سر فیل میزنند [«وَلَهُمْ مَقَامِعُ مِنْ حَدیدٍ» حج:21].
ق م ل
[قُمَّل (کنه)] سیوطی در الإتقان ذکر کرده که واسط گفته است: قُمَّل به زبان عبرانی وسریانی همان دَبی است(1)[«فَاَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ» اعراف:133]. میگویم: دَبی به معنای ملخ ریز است پیش از آن که به پرواز
درآید.
ق ن ت
قُنُوت معنای لغوی آن: فرمانبرداری، خاموشی، دعا، امساک در گفتار و ایستادن در نماز است، و گفتهاند: قول خداوند: «وَقُومُوا للّهِِ قَانِتینَ» بقره:238؛ دعاکنندگان در قنوت خود و برخی گفتهاند: اطاعتکنندگان، ونیز گفته شده: اقرارکنندگان به بندگی خداوند. و درباره قول حق تعالی: «لَهُ مَا فِی السَّمَواتِ وَالاْ َرْضِ کُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ» بقره:116؛ گفتهاند: همه اقرارکنندگان به عبودیت اویند.
ق ن ط
قَنُوط، به فتح: نومیدی، و مشهور آن است که به معنای نومیدی از رحمت و آمرزش و بخشش خداوند است و این سزاوار کسی است که به خداوند و روز جزا معتقد نباشد [«وَ اِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَیَٔوسٌ قَنُوطٌ» فصّلت:49].
ق ن ط ر(2)
قِنْطَار، جمع آن قَنَاطِیر، گفتهاند: وزن آن معادل چهل اوقیه طلا یا هزار ودویست دینار یا هزار و دویست اوقیه یا هفتادهزار دینار یا هشتادهزار درهم یا دویست رطل طلا یا نقره یا هزار دینار و یا باندازه یک پوست گاو است که
پر از طلا یا نقره باشد و قول أخیر از امام باقر و امام صادق علیهالسلام روایت است(1).
«وَالْقَنَاطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ» آل عمران:14. (الْمُقَنْطَرَة): کامل، مانند بَدْرَةٌ مُبَدَّرَةٌ، و اَلْفٌ مُؤلَّفٌ: تمام، فرّاء گفته است: (الْمُقَنْطَرَة) چند برابر، مثلاً قَنَاطیر سه برابر و مقنطره نُه برابر باشد.
ق ن ع
قُنُوع: خواهش و فروتنی و از باب خَضَعَ و اسم فاعل آن قانع است. گفتهاند: قانع کسی است که به اندک بسنده میکند و خشمگین و ترشرو نمیشود، و نیز گفته شده: قانع کسی است که به آنچه دارد خشنود است و بسا بیآن که خواهش کند به او داده میشود، فرّاء گفته است: که از تو درخواست میکند و هر چه به او دادی میپذیرد(2)[«وَاَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ» حج:36].
ق ن و
[قَنْو و قَنْی: گردآوری و به دست آوردن]
قَنَوْتُ الغَنَمَ و غیرَها قِنْوَةً وَ قَنَیْتُها قُنْیَةً، به کسر قاف و ضمّ آن در هر دو: گوسفندان و جز آنها را برای خودم گرد آوردم نه برای تجارت، اقتناء المال و غیره: به دست آوردن مال و غیر آن. خداوند فرموده است: «اَغْنی وَاَقْنی»
نجم:48؛ سرمایه برای آنها قرار داد.
قِنْو: عِذق یا خوشه(3)و جمع آن قِنْوان است [«قِنْوَانٌ دَانِیَةٌ» انعام:99].
ق ه ر
قَهْر: غلبه و چیرگی [«وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ» انعام:18].
ق و ب
قابُ قَوْسٍ: به اندازه کمانی، قاب:فاصله میان قبضه و گوشه کمان، و هر کمانی دارای دو قاب است، درباره قول خداوند: «فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ» نجم:9 گفتهاند: مراد قابَی قوسٍ بوده و مقلوب شده یعنی قاب مفرد و قوس به صورت تثنیه ذکر شده است. در حدیث آمده است که از قاب قوسین پرسیدند، فرمودند: فاصله میان گوشه تا سر آن(4).
ق و ت
اَقوات: جمع قُوت، به ضمّ: مقداری از خوراک است که بدن انسان را از نابودی نگه میدارد [«وَ قَدَّرَ فیهَآ اَقْوَاتَهَا» فصّلت:10].
مُقِیت: مقتدر و نگهبان، مانند کسی که قوت مردان چندی را میدهد. خداوند فرموده است: «وَکَانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقیتاً» نساء:85؛ و فرّاء نیز چنین گفته است، برخی گفتهاند: مُقِیت به معنای نگهبان و گواه بر چیزی است.
ق و ع
قاع: زمین هموار، دشت و جمع آن قِیع و قِیعان است [«فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفا»
طه:106].
قیعَه [«اَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقیعَةٍ» نور:39].
نیز مانند قاع است و برخی آن را جمع دانستهاند.
ق و ل
[تَقَوُّل: دروغ بستن] تَقَوَّلَ عَلَیهِ: دروغ بر او بست [«وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا» حاقّه:44].
ق و م
قَوْم: مشتمل بر مردان است و شامل زنان نمیشود، و این واژه از لفظ خود مفرد ندارد، زهیر گفته است(1):
[وما أدری و سوف اخالُ أدْری ]اَقَوْمٌ الُ حِصْنٍ اَم نِساءُ
(و نمیدانم و گمان میکنم در آینده بدانم که خاندان حِصن مردند یا زن). خداوند فرموده است: «لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ... وَلاَ نِسَآءٌ مِنْ نِسَآءٍ» حجرات:11 و بسا زن نیز بر سبیل تبعیّت در معنای آن داخل شود، و قَوْم هم مذکّر است و هم مؤّث، زیرا اسم جمعهایی که از لفظ خود مفرد ندارند اگر برای آدمیان به کاربرده شوند میتوان فعل را برای آنها مذکّر یا مؤّث آورد، مانند: رَهط و نَفَر.
اَقامَ الشّیءَ: آن را ادامه داد، و به این معناست قول خداوند: «وَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ»
بقره:3؛ امّا مَقام و مُقام گاهی هر دو به معنای اقامت، و زمانی به معنای محلّ اقامت به کاربرده میشوند، چه، اگر این واژه از قام یَقُومُ قرار داده شود مفتوح، و چنانچه از اَقام یُقِیمُ گرفته شود مضموم خواهد بود، خداوند فرموده است: «لاَ مُقَامَ لَکُمْ» احزاب:13 هیچ جایی برای شما نیست، و در اینجا به ضمّ نیز قراءت شده است یعنی، اقامتی بر ایشان نیست،
و استقامت به معنای اعتدال است
1) منظور او زهیر بن ابی سلمی، صاحب معلّقه، است.
[«فَاسْتَقِمْ کَمَآ اُمِرْتَ» هود:112].
خداوند فرموده است: «وَ ذلِکَ دینُ الْقَیِّمَةِ» بیّنه:5 این که قیّمه مؤّث آورده شده برای آن است که مراد المِلَّة الحنیفیّة است.
قَوام به فتح به معنای عدالت است [«وَ کَانَ بَیْنَ ذلِکَقَوَاما» فرقان:67 ]و قوام الأمر به کسر: نظام و تکیه گاه آن. گفته میشود: فُلانٌ قِوامُ أهل بیته و قیامُ اهل بیته: فلانی اداره کنندِه امور خاندان خویش است؛ و از همین باب است قول خداوند: «وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَآءَ اَموَالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً» نساء:5؛ و قول خداوند: «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً * قَیِّماً...» کهف:1 و 2؛
و قَیِّماً منصوب به مضمری است و تقدیر آن: وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً جَعَلهُ قَیِّماً میباشد، چه، نفی عِوَج (کژی) موجب اثبات استقامت برای آن است و جمع میان هر دو برای تأکید است.
قَیُّوم: کسی که اداره کننده امور خلایق و مدبّر و ساماندهنده جهان در همه احوال است. از واسطی نقل شده که گفته است: قَیُّوم به زبان سریانی یعنی کسی که نمیخوابد [«الْحَیُّ
الْقَیُّومُ» بقره:255].
ق و ی
قُوَّه: ضدّ ضعف، [«خُذُوا مَآ اتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ» بقره:63].
قَوی با قصر و مدّ: بیابان بیآب و گیاه و سکنه و نیز به معنای منزل خالی است منزل قَواء: منزلی بدون همدم؛ قَوِیَتِ الدار و اَقْوَت: خانه خالی از سکنه، اَقْوی القومُ: به بیابان بیآب و گیاه و سکنه منتقل شدند، و از این باب است قول خداوند: «مَتَاعاً لِلْمُقْوینَ» واقعه:73 گفتهاند: مُقْوی: کسی که توشهای با خود ندارد.
ق ی ض
[اِنْقِیَاض: شکاف] اِنقاضَ الجِدارُ اِنقیاضاً: دیوار شکاف برداشت بیآن که فرو ریزد و از همین باب است قراءت: «اَنْ یَنْقَاضَ». قَیَّضَ اللّهُ تعالی لِفلانٍ فُلاناً: او را به سوی وی آورد و آن را برایش میسّر ساخت، و به همین معناست قول خداوند: «وَ قَیَّضْنَا لَهُمْ قُرَنَآءَ» فصّلت:25؛ و
نیز: «نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً» زخرف:36.
ق ی ل
قَیْلُوله: خواب چاشتگاهی. ازهری گفته است: قَیْلُولَه و مَقیل استراحت چاشتگاهی است هر چند با خواب همراه نباشد(1)، و قول خداوند برآن دلالت دارد که فرموده است: «اَحْسَنُ مَقیلاً» فرقان:24؛ چه، در بهشت
خواب نیست.
1) مجمع البحرین 5/459؛ الإتقان سیوطی، 1/139.
ک أ س
کأس: مؤّث است و مطلقاً به جام شراب گفته میشود یا مادام که شراب در آن است، چنان که از ابن اعرابی نقل کردهاند، و در قرآن مقصود از آن بر سبیل مجاز شراب آن است [«یُطَافُ عَلَیْهِمْ بِکَاْسٍ» صافّات:45].
ک ب ب
[کَبّ: سرنگون کردن] کَبَّهُ: آن را سرنگون کرد، بر زمینش زد، و اَکَبَّهُ و کَبْکَبَهُ فَانْکَبَّ به همین معناست، و آن هم لازم و هم متعدّی است. در مختارالصّحاح آمده است(1): کَبَّهُ اللّهُ
لِوَجْهِهِ، از باب رَدَّ: خداوند او را به زمین زد فَاَکَبَّ هُوَ عَلَی وَجهِهِ پس او سرنگون شد. و این از نوادر است که فعلی بر وزن فَعَلَ متعدّی و بر وزن اَفْعَلَ لازم باشد، کَبْکَبَهُ به معنای کَبَّهُ میباشد: سرنگونش کرد؛ و از این باب است قول خداوند: «فَکُبْکِبُوا فیهَا» شعراء:94.
ک ب ت
[کَبْت: خوار و رسواکردن] کَبَتَهُ: او را خوار و رسوا و نابود کرد [«کُبِتُوا کَمَا کُبِتَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» مجادله:5].
ک ب د
کَبَد: به فتح اوّل و دوم: سختی و رنج [«لَقَدْ
خَلَقْنَا الاِْنْسَانَ فی کَبَدٍ» بلد:4].
ک ب ر
کِبْر، به کسر: بزرگی [«اِنْ فی صُدُورِهِمْ اِلاَّ کِبْرٌ» مؤمن:56]، و به همین معناست کِبریاء با کسر کاف و ممدود [«وَ لَهُ الْکِبْرِیَآءُ»
جاثیه:37]،
کِبرُ الشّیء: قسمت عمده آن، بیشتر آن و از
1) مختارالصّحاح، 560.
این باب است قول خداوند: «وَالَّذی تَوَلّی کِبْرَهُ» نور:11؛ گفته شده: گناه آن. کِبَر بر وزن
عِنَب: سالخوردگی [«وَ اَصَابَهُ الْکِبَرُ»
بقره:266]،
کَبُرَ: بزرگ شد و مضارع آن یَکْبُرُ به ضمّ باء و مصدر آن کِبَر بر وزن عِنَب است پس او کبیر و کُبار است. و در صورت مبالغه در بزرگی کُبّار با تشدید باء گفته میشود [«کَبُرَتْ کَلِمَةً»
کهف:5؛ «وَمَکَرُوا مَکْراً کُبَّاراً» نوح:22].
ک ت ب
کِتاب: معنای آن روشن است وگاهی به معنای وجوب و حکم و تقدیر است، و کاتب در نزد عرب به معنای عالم است.
گفتهاند: در آیه: «اَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ
یَکْتُبُونَ» قلم:47؛ به همین معناست.
اِکْتَتَبَ نیز به معنای کَتَبَ است و از این باب است قول خداوند: «اِکْتَتَبَهَا» فرقان:5.
گفتهاند: کتاب در قول خداوند: «وَالَّذینَ
یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ» نور:33 به معنای مکاتبه است، و آن عبارت از این است که انسان با بردهاش قرارداد منعقد کند که با دادن مالی که به اقساط به او میپردازد وی را آزاد کند و هنگامی که همه آن مال را به او پرداخت آزاد خواهد بود.
ک ت م
[کِتْمَان: پنهان کردن] کَتَمه: آن را پنهان کرد، کَتْم: پنهان کردن چیزی و انکار آن [«وَتَکْتُمُوا
الْحَقَّ» بقره:42].
[ک ث ب]
[کَثیب: تپه شن، خداوند فرموده است: «کَثیباً مَهیلاً» مزمّل:14؛ قمی گفته است: «مانند شن سرازیر میشود»(1)].
ک ث ر
تکاثُر و مُکَاثَرَه: در بسیاری مال بر یکدیگر فخر کردن، تفاخر به زیادتیها [«وَتَکَاثُرٌ فِی الاَْمْوَالِ وَالاَْوْلاَدِ» حدید:20].
ک د ح
کَدْح. کار و کوشش، کادِح: تلاشگر، زحمتکش [«اِنَّکَ کَادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحاً»
انشقاق:6].
ک د ر
اِنْکِدار: شتافتن و تیرگی، و از این باب است آیه: «اِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ» تکویر:2؛ هنگامی که ستارگان پراکنده شوند.
1) تفسیر قمی 2/392.
ک د ی
[اِکداء: بخل و خسّت] اَکْدَی الرّجلُ: خیر مرد کم شد. [«وَاَعْطی قَلیلاً وَ اَکْدی»
نجم:34].
کذا
کذا: کنایه از شیء و عدد است و واژه پس از خود را بنا بر آن که تمیز آن است نصب میدهد(1).
ک ذ ب
کِذْب مانند عِلْم: معنایش روشن است، خداوند فرموده است: «بِایَاتِنَا کِذَّاباً» نبأ:28 و آن به معنای تکذیب است که یکی از مصادر وزن فَعَّلَ با تشدید میباشد، و از مصادر دیگر فَعَّلَ وزن تَفْعِیل است مانند تَکلیم، و تَفْعِلَه است، مانند تَوْصِیَه، و مُفَعَّل است مانند قول خداوند: «کُلَّ مُمَزَّقٍ» سبأ:19.
خداوند فرموده است: «لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ» واقعه:2؛ کاذبه اسمی است که به جای مصدر قرار داده شده مانند: عاقِبَه و عافِیَه و باقِیَه، خداوند فرموده است: «فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ بَاقِیَةٍ» حاقّه:8 یعنی، مِنْ بقاءٍ (...هیچ بقایی).
و نیز خداوند فرموده است: «بِدَمٍ کَذِبٍ»
یوسف:18 یعنی، مکذوب فیه (دروغی که گفته شده است).
کَذِبَ علیک کذا یعنی، علیک بکذا (بر تو باد، نسبت به آن) و این کلمه نادری است که بر غیر قیاس جاری میشود. عمر گفته است: یا أ یُّهَا النّاس کَذِبَ عَلَیْکُمُ الحجّ یعنی، علیکم بالحجّ (بر شما باد به حجّ).
ک ر ر
کَرَّه: بازگشت و جمع آن کَرّات است، «ثُمَّ
رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ» اسراء:6؛ پیروزی و غلبه شما را بر آنها مقرّر کردیم.
ک ر س
کُرسیّ: تخت و در قول خداوند: «وَسِعَ
کُرْسِیُّهُ السَّموَاتِ» بقره:255؛ به علم تفسیر شده است، و نیز گفتهاند: آن عبارت از جسمی است در پیش روی عرش که محیط بر آسمانها و زمین است.
آیهالکرسیّ معروف است و در مجمعالبیان
آمده(2)که با «وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ»بقره:255
پایان مییابد.
ک س ف
کِسْفَه: قطعهای از چیزی، این واژه در جاهایی از قرآن ذکر شده و مراد از آن قطعه عذاب نازل از آسمان و پارهای از ابرهاست که عذاب الهی را نازل میکنند [«وَاِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّمَآءِ» طور:44].
ک س ل
کَسَل: اهمال در کار [«قَامُوا کُسَالی»
نساء:142].
ک ش ط
[کَشْط: کندن و برهنه کردن ]خداوند فرموده است: «وَاِذَا السَّمَآءُ کُشِطَتْ» تکویر:11؛ برهنه و پوشش آن برداشته شود، همان گونه که پوست شتر نحر شده از آن جدا میشود، و قَشْط نیز تلفّظ شده، ابن مسعود قُشِطَتْ قراءت کرده است(1).
ک ظ م
[کَظْم: حبس کردن] کَظَمَ غَیْظَهُ: خشم خود را فرو برد و او کظیم است [«وَ هُوَ کَظیمٌ»
نحل:58].
مَکْظوم: آن که درونش پر از اندوه است [«وَ هُوَ مَکْظُومٌ» قلم:48].
ک ع ب
کَعْب، دارای چهار معناست، اوّل: استخوان برجستهای که در پشت پا میان مفصل و ساق واقع است؛ دوم مفصل میان ساق و پا؛ سوم استخوانی که مایل به گردی و در محلّ برخورد ساق و قدم است، و این استخوان در گاو و گوسفند نیز وجود دارد و بسا برخی آن را وسیله بازی قرار میدهند و کالبدشکافان درباره آن بحث میکنند؛ چهارم یکی از دو برآمدگی است که در راست و چپ پا قرار دارند و به آنها مِنْجَمَیْن (دو استخوان غوزک پا) میگویند، و عامّه اهل تسنّن کعبین را در آیه: [«وَ اَرْجُلَکُمْ اِلَی الْکَعْبَیْنِ» مائده:6] بر همین معنا حمل کردهاند، لیکن اجماع اصحاب، مبتنی بر مخالفت با قول آنهاست و رأی اصحاب، بیرون از معانی سهگانه پیشین نیست، و اگر چه عبارات برخی از آنها بر گفتار بعضی دیگر کاملاً منطبق است امّا در اینباره میان علاّمه حلّی و عالمان دیگر ما که پس از او آمدهاند بحث و جدال شدیدی است که میتوان به کتب مربوط به این موضوع مراجعه کرد.
1) مختارالصّحاح، 572.
کَواعِب جمع کاعِب است و آن عبارت از دختری است که پستانهایش برآمده و برجسته شده است و به او کَعاب به فتح نیز میگویند [«وَکَوَاعِبَ اَ تْرَاباً» نبأ:33].
ک ف أ
کُفو(1)به سکون فا و ضمّ آن: نظیر، مانند، کُفْء نیز به همین معناست [«کُفُواً اَحَدٌ»
اخلاص:4].
ک ف ت
کِفات: محلّی که چیزی در آن گردآوری میشود یعنی: ضمیمه هم میگردد، و این واژه از کَفَتَهُ مشتق است یعنی، آن را ضمیمه کرد. خداوند فرموده است: «اَلَمْ نَجْعَلِ الاْ َرْضَ کِفَاتاً» مرسلات:25؛ ظرفها، و مفرد آن کِفْت است.
ک ف ر
کُفْر: ضدّ ایمان، و جمع کافِر کُفّار؛ و جمع کافِرَه کوافر است [«وَ لاَ تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ» ممتحنه:10].
و نیز کفر به معنای ناسپاسی و انکار نعمت و ضدّ شکر است، و به این معناست قول خداوند: «اِنَّا بِکُلٍّ کَافِرُونَ» قصص:48؛ انکارکنندگان و نیز: «فَاَ بَی الظَّالِمُونَ اِلاَّ کُفُوراً» اسراء:99؛ ناسپاسی و انکار.
ابن جوزی گفته است: «وَکَفِّرْ عَنَّا» آل عمران:193 به زبان نبطی یعنی: محو کن از ما(2).
ک ف ل
کِفْل: بهره و نصیب [«یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْهَا»
نساء:85].
کَفَّلَهُ و تَکَفَّلَهُ: سرپرست او شد و امور او را به عهده گرفت [«وَ کَفَّلَهَا زَکَرِیَّا» آل عمران:37].
ذوالکِفل: گفتهاند: او الیاس است، و نیز گفتهاند: الیسع(3)است، و اقوال دیگری نیز گفته شده است.
ک ل أ
[کَلْء: نگهداری] کَلأَهُ اللّه: خدا او را نگهدارد، و به همین معناست قول خداوند: «قُلْ مَنْ یَکْلَؤکُمْ بِالَّیْلِ وَالنَّهَارِ» انبیاء:42.
ک ل ب
کَلْب، معنایش روشن است (سگ) و گاهی
شیر را کلب میگویند، مُکَلِّبْ به تشدید لام و کسر آن عبارت از کسی است که سگان را برای شکار آموزش میدهد و آنها را برای گرفتن شکار روانه میسازد [«مُکَلِّبینَ» مائده:4].
ک ل ح
کُلُوح: ترشرویی، اخم کردن، و درباره قول خداوند: «فیهَا کَالِحُونَ» مؤمنون:104 گفتهاند: آن از کُلُوح مشتق است و عبارتند از کسانی که لبهایشان کوتاه است و دندانهایشان را نمیپوشاند(1).
ک ل ف
تکلیف: امر به چیزی که مشقّت آور است، و این مشتقّ از کُلْفَت است که به معنای مشقّت است [«لاَ نُکَلِّفُ نَفْساً اِلاَّ وُسْعَهَا» انعام:152].
مُتَکلِّف: کسی است که به زبان و کردار چیزی را مدّعی میشود که در او نیست [«وَ مَآ اَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفینَ» ص:86].
ک ل ل
کَلّ: خانواده، سنگینی [«وَ هُوَ کَلٌّ عَلی مَوْلیهُ» نحل:76 ]و نیز کسی که پدر و فرزند ندارد، و از این باب است: کَلَّ الرَّجُلُ یَکِلُّ به کسر کَلالةً گفتهاند: هر چیزی که از هر سو احاطه شده باشد به آن اکلیل میگویند، و بدین سبب او را کلاله گفتهاند چون وارثان از هر سو او را احاطه میکنند [«یُورَثُ کَلاَلَةً» نساء:12].
ک ل م
کلام: اسم جنس است و بر اندک و بسیار اطلاق میشود.
خداوند فرموده است: «بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ» آل عمران:39؛ و آن عیسی علیهالسلام است، گفتهاند: از آن رو کلمه نامیده شده چون به امر خداوند بدون پدر وجود یافته است و به ابداعیّات شباهت دارد. و گفته شده: بدین سبب کلمة اللّه نامیده شده که همان گونه که در دین از او سود میبردند از گفتار او نیز بهرهمند میشدند، و این از قبیل سیف اللّه و اسد اللّه است.
کَلْم به معنای جراحت و زخم است و کسانی که این آیه را: «دَآبَّةً مِنَ الاَْرْضِ تَکْلِمُهُمْ» نمل:82؛ قراءت کردهاند آن را بر همین معنا حمل کردهاند یعنی، آنها را مجروح میکند و علامت برآنها میگذارد.
ک م ه
اَکْمَهُ: کور مادرزاد [«وَ اُبْرِئُ الاَْکْمَهَ» آل عمران:49].
1) در لسانالعرب: قَلَصَتْ شَفَتاهُ عَنْ اَسْنانِهِ آمده یعنی: لبهایش به طرف بالا کج شده است، مراجعه شود.
ک ن د
[کُنُود: کفر و انکار] کَنَدَ مانند دَخَلَ: کفران نعمت کرد، کَنُود: ناسپاس، کفرانکننده نعمت [«اِنَّ الاِْنْسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ» عادیات:6].
ک ن س
کُنَّس: [جمع کَانِس، همه ستارگان]، از نظر لفظ و معنا مانند خُنَّس است و پیش از این ذکر شده است [«الْجَوَارِ الْکُنَّسِ» تکویر:16].
ک ن ن
کِنّ: پوشش و جمع آن اَکنان است [«وَجَعَلَ
لَکُمْ مِنَ الْجِبَالِ اَکْنَاناً» نحل:81]. اَکِنَّه:
پوششها [«وَجَعَلْنَا عَلی قُلُوبِهِمْ اَکِنَّةً» انعام:25].
«بَیْضٌ مَکْنُونٌ» صافّات:49؛ محفوظ.
و کَنّ در اصل به معنای پوشانیدن و پنهان
کردن است و نیز بر خانه و امثال آن که نگهدارنده و پوشاننده است اطلاق میشود.
ک ه ر
[کَهْر: قهر و غلبه] در قراءت عبداللّهبن مسعود آیه: «فَاَمَّا الْیَتیمَ فَلاَ تَقْهَرْ» ضحی:9؛ فَلا تَکْهَرْ قراءت شده و کسائی گفته است: کَهَرَهُ وَ قَهَرَهُ به یک معناست (1).
ک ه ف
کَهْف: غار یا شکاف وسیع و عمیق در کوه [«اَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ» کهف:9].
ک ه ل
کَهْل: به مردانی گفته میشود که عمر آنها از سی سال گذشته باشد [«وَ کَهْلاً وَ مِنَ الصَّالِحینَ» آل عمران:46].
ک و ب
اَکواب جمع کُوب به ضمّ کاف به معنای کوزه بیدسته است [«وَ اَکْوَابٌ مَوْضُوعَةٌ»
غاشیه:14].
ک و ر
[تَکْوِیر: پیچاندن و ضمیمه کردن ]خداوند فرموده است: «اِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ» تکویر:1 ابن عبّاس گفته است: هنگامی که فرو رود، و قتاده گفته است: زمانی که نور آن از میان برود، و ابوعبیده گفته است: کُوِّرَتْ از قبیل معنای تکویر العمامة (پیچانیدن عمامه) است یعنی، هنگامی که خورشید درهم پیچیده و سوزان شود.
ک و ن
کانَ: از افعال ناقصه و محتاج به خبر است و
1) مختارالصّحاح، 581.
گاهی تامّه و به معنای حدوث و وقوع است و احتیاج به خبر ندارد و گاهی هم زاید و برای تأکید است از این قبیل است قول خداوند: «مَنْ
کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّاً» مریم:29؛ و نیز: «وَ کَانَ اللّهُ غَفُوراً رَحیماً» نساء:96؛ و آیات بسیار دیگر.
استکانت(1)به معنای خضوع و فروتنی [«وَمَا اسْتَکَانُوا» آل عمران:146] و مَکانَت به
معنای مقام و منزلت است و نیز به معنای محلّ و موضع میباشد، چنان که فرموده است: «وَ
لَوْ نَشَآءُ لَمَسَخْنَاهُمْ عَلی مَکَانَتِهِمْ» یس:67.
ک و ی
[کَیّ: سوزانیدن] کَواهُ یَکْوِیهِ کَیًّا، فاکْتَوی هو: او را داغ کرد پس او داغ شد. گفته میشود: آخِرُ الدّواءِ الکیّ: آخرین دارو داغ کردن است، و مِکْواة: آلت داغ کردن را گویند [«فَتُکْوی بِهَا
جِبَاهُهُمْ» توبه:35].
ک ی د
کَیْد از خلق به معنای مکر و فریب [«فَیَکیدُوا لَکَ کَیْداً» یوسف:5]، و از حقّ به
معنای استدراج (اندکاندک به هلاکت نزدیک گرداندن) و انتقام گرفتن به گونهای است که انسان نمیپندارد؛ یعنی، خداوند بد اندیشان و مکرکنندگان را به همان نحوی که مکر میکنند مجازات میکند، و مراد از خدیعه و سخریّه چنانچه به خداوند نسبت داده شود همین است [«وَ اَکیدُ کَیْداً» طارق:16].
ک ی ف
کَیْفَ: اسمی است غیر متمکّن و آخر آن به سبب التقاء ساکنین متحرک میگردد، و برای استفهام از حال به کاربرده میشود [«کَیْفَ
تُحْیِی الْمَوْتی» بقره:260]،
وگاهی معنای تعجّب دارد مانند قول خداوند: «کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ» بقره:28.
ک ی ل
کَیْل: مصدر کالَ الطّعامَ میباشد: طعام را با پیمانه سنجید، و گفته میشود: کالَهُ، یعنی، کالَ لَهُ (برایش پیمانه کرد)، وَاکْتَالَ علیه: از او گرفت [«وَ اَوْفُوا الْکَیْلَ» انعام:152].
1) بعضی از نگارندگان معاجم مثل معجم المفهرس این معنی را از ک ی ن دانستهاند.
لاتَ
لاَت: [حرف است و مانند لَیْسَ عمل میکند]، خداوند فرموده است: «و لاَتَ حینَ مَنَاصٍ»
ص:3 اخفش گفته است: لاتَ را به لَیْسَ تشبیه کردهاند و اسم فاعل را در آن مقدّر کردهاند، و [سیبویه ]گفته است: لاتَ جز با واژه حِینَ به کار برده نمیشود. ابو عبیده گفته است: لاتَ در اصل لا بوده و هنگامی که با حین آورده شود تاء به آن اضافه میشود(1)، و این بنا بر قراءت کسی است که حین را رفع داده و خبر را مقدّر دانسته است.
ل ب د
[لُبُود: گردآمدن] «کَادُوا یَکُونُونَ عَلَیْهِ لِبَداً» جنّ:19؛ جمعیتهایی متراکم و فشرده،
و نیز: «اَهْلَکْتُ مَالاً لُبَدًا» بلد:6؛ مالی انبوه و بسیار؛ و این مشتّق از تلبید، چسبانیدن اجزای چیزی به همدیگر است و گویی اموال به سبب فراوانی بر روی هم انباشته شدهاند.
ل ب س
لَبس: آمیختگی، لَبَسَ عَلَیْهِ الأَمْر: مطلب بر او مشتبه شد.
«لِبَاسُ التَّقْوی»(2)اعراف:26؛ گفتهاند:
عبارت از ایمان است، و گفته شده: مراد حیاء و شرم است، و نیز گفتهاند: پوشیدن عورت است، و اقوال دیگری نیز گفته شده است.
لَبُوس: به فتح به معنای چیزی است که پوشیده میشود، «وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ»
انبیاء:80؛ صنعت زرهسازی.
ل ج ج
لُجَّه، به ضمّ: معظم و بیشتر آب؛ همچنین است لُجّ و به همین معناست «بَحْرٍ لُجِّیٍّ»
نور:40.
ل ح د
الحاد: عبارت از گرایش به باطل و تجاوز از حقّ است. اَلْحَدَ الرَّجل: در حرم ستم کرد، «وَمَنْ یُرِدْ فیهِ بِاِلْحَادٍ بِظُلْمٍ» حج:25 یعنی، اِلحاداً بظلم، و باء در الحاد زاید است گفتهاند: اِلحاد: انحراف از قانون ادب است، و ظُلْم تجاوز از قواعد شرع است، و مفعول یُرِدْ محذوف است یعنی، اَمْراً.
مُلْتَحَد: پناهگاهی که به آن پناهنده میشوند [«وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً» کهف:27].
ل ح ف
اِلحاف: الحاح و اصرار [«لاَ یَسْٔلُونَ النَّاسَ اِلْحَافاً» بقره:273].
ل ح ن
لحنُ القول: مفاد گفتار، یعنی، سخن گفتن به کنایه و توریه و امثال آن، و درباره قول خداوند: «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ الْقوْلِ» محمّد:30 روایت شده یعنی، به دشمنی آنها با علیّبن ابیطالب علیهالسلام(1).
ل د د
لَدّ: دشمن سرسخت، اَلَدّ سرسختترین مؤّث آن لَدّاء و جمع آن لُدّ و از باب اَحْمَر است [«وَ هُوَ اَ لَدُّ الْخِصَامِ» بقره:204؛ «قَوْماً لُدّاً»
مریم:97].
ل د ن
لَدُن: محلّ منظور، و آن ظرف غیرمعرب و به منزله عِنْدَ میباشد، و از حروف جارّه تنها مِنْ بر آن داخل میشود، خداوند فرموده است: «مِنْ لَدُنَّا» نساء:67.
ل د ی
لَدَی به معنای لَدُنْ (نزد) میباشد، خداوند فرموده است: «وَاَلْفَیَا سَیِّدَهَا لَدَا الْبَابِ» یوسف:25.
ل ز ب
لازِب: چسبنده [«طینٍ لاَزِبٍ»
صافّات:11].
ل ظ ی
لَظَی: یکی از نامهای دوزخ است، و گفتهاند:
طبقه [دوم از دوزخ است(2)«کَلاَّ اِنَّهَا لَظی»
معارج:15]، «نَاراً تَلَظّی» لیل:14؛ زبانه میکشد، و تَلَظّی در اصل تَتَلَظّی بوده یک تاء آن
حذف شده است.
ل ع ن
لَعْن به معنای راندن و دور کردن از خیر و رحمت است [«اِنَّ اللّهَ لَعَنَ الْکَافِرینَ» احزاب:64]، خداوند فرموده است: «کَمَا لَعَنَّآ اَصْحَابَ السَّبْتِ» نساء:47 گفتهاند: آنها را مسخ و مبدّل به میمون کردیم.
ل غ ب
لُغُوب، به ضمّ اوّل و دوم: رنج و خستگی [«وَ لاَ یَمَسُّنَا فیهَا لُغُوبٌ» فاطر:35].
ل غ و
[لَغْو: سخن بیهوده] لغا: بیهوده سخن گفت [«عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» مؤمنون:3]. لاغِیَه: بیهوده. خداوند فرموده است: «لاَ تَسْمَعُ فیهَا لاَغِیَةً» غاشیه:11 سخن یاوه. لغو در سوگند آن است که به اراده قلبی نباشد مانند آن که گویندهای بگوید: لاوَاللّهِ وَبَلی وَاللّهِ [«لاَ یُؤاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فی اَیْمَانِکُمْ»
بقره:225].
ل ف ح
[لَفْح: سوزاندن] لَفَحَتْهُ النّارُ و السَّمُوْمُ بِحَرِّها... او را سوزانید [«تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ»
مؤمنون:104].
ل ف ف
لَفِیف: اجتماع مردم متشکّل از قبیلهها و گروههای مختلف، خداوند فرموده است: «جِئْنَا
بِکُمْ لَفیفاً» اسراء:104؛ در حالی که مجتمع از گروههای مختلف باشید(1). اَلفاف: درختان زیاد به هم پیچیده، مفرد آن لِفّ به کسر لام است [«وَ جَنَّاتٍ اَلْفَافاً» نبأ:16].
ل ف و
[ اِلفَاء: یافتن و برخوردکردن] اَلْفاه: آن را یافت، با آن برخورد کرد [«اِنَّهُمْ اَلْفَوْا ابَآءَهُمْ ضَآلّینَ» صافّات:69].
ل ق ح
[اِلْقَاح: آمیزش و بارورکردن] اَلْقَحَ الْفَحْلُ
النّاقَة و الرّیحُ السَّحابَ: شتر نر مادهشتر را و باد ابرها را آبستن کرد [«وَ اَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ»
حجر:22].
ل ق ف
[لَقْف: ربودن] تَلَقَّفَهُ: به سرعت آن را قاپید [«فَاِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَاْفِکُونَ» اعراف:117].
1) در صحاح و مختارالصّحاح، آمیخته به هم.
ل ق ی
[القاء: انداختن]اَلْقاه: آن را انداخت، خداوند فرموده است: «اَلْقِیَا فی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنیدٍ»
ق:24؛ گفتهاند: تنها خطاب به مالک دوزخ است، چه، عرب در امر همان صیغه را که برای
مثنّی (دونفر) میآورد برای مفرد و جمع نیز به کار میبرد. میگویم: در اخبار بسیاری روایت شده که این آیه خطاب به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و امیرمؤمنان علیهالسلام است(1).
تَلَقّاه: با او روبرو شد. خداوند فرموده است: «اِذْتَلَقَّوْنَهُ بِاَلْسِنَتِکُمْ» نور:15؛ یکی از دیگری اخذ و آن را از او روایت میکند.
التَقَوْا و تلاقَوْا به یک معناست، خداوند فرموده است: «فَالْتَقَی الْمَآءُ عَلی اَمْرٍ قَدْ قُدِرَ» قمر:12؛ آب آسمان و آب زمین، و واژه ماء در این آیه به معنای تثنیه است و برخی آن را فَالْتَقَی الْماءانِ قراءت کردهاند.
«یَوْمَ التَّلاَقِ» مؤمن:15 روزی که در آن اهل زمین و آسمان و پیشینیان و پسینیان دیدار میکنند، یا آن که انسان با عملش، یا ارواح و اجساد، یا ستمگر و ستمدیده با هم ملاقات میکنند.
خداوند فرموده است: «اِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیَانِ» ق: 17؛ گفتهاند: مراد دو فرشته محافظاند. تِلقاء، به کسر و مدّ: روبرو، «تِلْقَآءَ
اَصْحَابِ النَّارِ» اعراف:47؛ به سوی دوزخیان، و به همین معناست: «تِلْقَآءَ مَدْیَنَ»
قصص:22.
لکن
لکِن، یا خفیفه است و یا ثقیله و در هر صورت حرف عطف برای استدراک است، خداوند فرموده است: «لکِنَّا هُوَ اللّهُ رَبّی»
کهف:38؛ لکِنّا در اصل لکِنْ انَا بوده، و همزه حذف شده و نون در نون ادغام گردیده و مشدّد شده است.
ل م ز
لَمْز: عیب، و در اصل به معنای اشاره با چشم و امثال آن است و از باب ضَرَبَ و نَصَرَ میباشد، خداوند فرموده است: «مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقَاتِ» توبه:58؛ از تو عیبجویی میکند. «لُمَزَةٍ» همزه:1؛ مانند هُمَزَه به معنای بسیار عیبجوست، گفتهاند: هُمَزَه کسی است که روبرو از تو عیبجویی میکند، و لُمَزَه کسی است که در پشت سرت عیب تو را میگوید، و
1) نورالثقلین، 5/112 - 113.
نیز گفته شده، لَمْز: عیبجویی با چشم و زبان و اشاره است و هَمْز تنها عیبجویی با زبان است.
ل م س
لَمْس: دست کشیدن [«فَلَمَسُوهُ بِاَیدیهِمْ»
انعام:7]، دست مالیدن، و لَمْس کنایه از جماع است در آیه: [«اَوْلمَسْتُمُ النِّسَآءَ» نساء:43]، به معنای دوم (جماع) تفسیر شده است(1).
لن
لَن: حرف نفی برای استقبال (آینده) است و فعل را منصوب میکند [«لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ» آل عمران:92].
ل ه ب
لَهَبُ النّار: شعله آتش [«وَ لاَ یُغْنی مِنَ اللَّهَبِ» مرسلات:31].
ابولهب بن عبدالمطلب عمّ پیامبر صلیاللهعلیهوآله و نسبت به آن حضرت سخت دشمن بود، به سبب زیبایی که داشت این کنیه به او داده شده است.ابن کثیر لَهَب را با سکون هاء وبقیه با فتح آن قراءت کردهاند، و [«تَبَّتْ یَدَا اَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ» مسد:1] در آیه: «ذاتَ لَهَبٍ» مسد:3؛ به فتح آن اتفاق دارند.
ل ه ث
[لُهَاث: بیرون آوردن زبان] لَهَثَ الکَلْبُ:
سگ به سبب تشنگی یا خستگی زبانش را بیرون آورد، و به همین گونه است مرد هنگامی که خسته شود [«اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ» اعراف:176].
ل ه م
اِلهام: آنچه از سوی خدا به دل انداخته میشود [«فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْویهَا» شمس:8].
ل ه و
[لَهْو: بازی و سرگرمی] اَلْهاهُ: او را سرگرم کرد [«اَلْهیکُمُ التَّکَاثُرُ» تکاثر:1].
و لَها بالشّیء از باب عدا: با آن بازی کرد و تَلهّی به همین معناست، و گاهی لهو کنایه از جماع است، خداوند فرموده است: «لَوْ اَرَدْنَآ اَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً» انبیاء:17 گفتهاند: مراد همسر است و گفته شده: مقصود فرزند است.
ل و ت(2)
لات: نام بتی است.[«اللاَّتَ وَالْعُزّی»
نجم:19].
ل و ح
لَوح: به هر صفحه پهن گفته میشود چه چوب باشد یا استخوان. این واژه در قرآن ذکر شده و عبارت از الواح نوح و موسی علیهالسلام است [«وَ اَلْقَی الاَْلْوَاحَ» اعراف:150 «ذَاتِ اَلْواحٍ وَدُسُرٍ» قمر:13].
لَوْح محفوظ: همان است که از آن به کتاب و امّالکتاب و امثال اینها تعبیر شده است] «فی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» بروج:22].
ل و ذ
لِواذ: (پناه جستن) و این مصدر لاوَذ الْقومُ ملاوَذَةً و لِواذاً میباشد: بعضی از آنها به بعضی دیگر پناه بردند و به وسیله آنها خود را پنهان داشتند، و از این باب است قول خداوند: «یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِوَاذاً» نور:63؛ و اگر لِواذا مشتقّ از لاذَ بود خداوند لِیاذاً میفرمود.
ل و ط
لُوط پیامبر صلیاللهعلیهوآله نخستین کسی است که به ابراهیم علیهالسلام ایمان آورد، او برادر ساره مادر اسحاق و پسرخاله ابراهیم علیهالسلام بود، این اسم با آن که عجمی و عَلَم است به سبب سکون حرف وسط مانند نوح منصرف میباشد.
ل و م
لَوم: سرزنش و توبیخ، خداوند فرموده است: «وَ لاَ اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ» قیامه:2؛ گفتهاند: نفس آدمی اگر بر زشتیها و رذایل ثابت باشد به آن امّاره گویند و اگر بر زشتیها و بدیها ثابت نباشد بلکه گاهی به سوی بدیها و زمانی به سوی نیکیها گرایش یابد و از ارتکاب کار بد پشیمان شود و خود را سرزنش کند در این صورت آن را نفس لوّامه میگویند.
لو ما(1)
لوما: به معنای هلاّ (چرا نه) است [«لَوْ مَا تَاْتینَا بِالْمَلئِکَةِ اِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقینَ»
حجر:7].
ل و ن
لَوْن: رنگ مانند سیاهی و سرخی [« یُبَیِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا» بقره:69]،
خداوند فرموده است: «مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ»
حشر:5 از نخلی، و این شامل همه نخلها میشود بجز بَرنیّ(2). واصلِ لینَه لِوْنَه بوده، واو آن به سبب مکسور بودن ماقبل قلب به یاء شده
است، اخفش گفته است: لینه مفرد لون است یعنی، دَقَل و این واژه نام نوعی نخل است(1).
ل و ی
[لَیّ: کج کردن و روگردانیدن ]لَوَی رأسَهُ و اَلوْی برأسِهِ: سرش را کج کرد و روی گردانید. خداوند فرموده است: «وَ اِنْ تَلْوُوآ اَوْ
تُعْرِضُوا» نساء:135؛ با دو واو، و برخی با یک واو قراءت و لام را مضموم کرده و آن را از وَلِیَ دانستهاند. خداوند فرموده است: «لَوَّوْا
رُءُوسَهُمْ» منافقون:5 با تشدید، و این برای کثرت و مبالغه است. لَوَی الْحَبْلَ یَلْوِیه لیّاً:
ریسمان را تاب داد، و به همین معناست: «لَیّاً
بِاَلْسِنَتِهِمْ» نساء:46؛ گردانیدن و پیچانیدن زبانهایشان.
و نیز: «یَلْوُونَ اَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتَابِ» آل عمران:78؛ کتاب را تحریف میکنند و آن را از مقاصد خود عدول میدهند، گفتهاند: این واژه با یک واو نوشته و با دو واو خوانده میشود.
ل ی ت
[لَیْت: نقص]، و«لاَ یَلِتْکُمْ مِنْ اَعْمَالِکُمْ» حجرات:14؛ کم نمیشود از شما، گفته میشود: لاَتَ یَلِیت و «لاَیألِتْکُمْ» از اَلَتَ یَألِتُ و اینها دو واژه جداگانهاند(2).
ل ی ل
لَیْل، این واژه به دو صورت تأویل شده است: یکی به زمان رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و چیره شدن دشمنان ائمّه علیهمالسلام و استیلای حکومت آنها بر مردم که نتیجه آن باقی ماندن مردم به حال سرگشتگی در تاریکیهای جهل به دین و عدم شناخت حقوق امامان برحقّ علیهمالسلامبوده است [«وَ ایةٌ لَهُمُ الَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَاِذَا هُمْ مُظْلِمُونَ» یس:37]؛ دوم به دوران امامی که امامت او پوشیده مانده [«وَلَیَالٍ عَشْرٍ»
فجر:2]. و نیز به زمان فاطمه علیهاالسلام تأویل شده و
این اشاره است به مراتب عفّت و عصمت آن حضرت و جور و ستمی که از سوی ستمگران بر او وارد شده است(3)[«لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ
اَلْفِ شَهْرٍ» قدر:3].
ل ی ن
لِین (نرمی): ضدّ خشونت، «وَ اَلَنَّا لَهُ الْحَدیدَ» سبأ:10؛ میگویند، لیّنتُ الشَیءَ و ألَنتُهُ: آن را نرم گردانیدم.
م أ ی(1)
[مائَة: اسم و گاهی صفت واقع میشود] خداوند فرموده است: «ثَلثَ مِائَةٍ سِنینَ»
کهف:25؛ مِائه که از اعداد است در اصل مِأْی بوده مانند حِمْل، لامالفعل آن حذف و به جای آن هاء آورده شده است و هرگاه با واو جمع بسته شود مِئون به کسر میم گفته میشود و بعضی آن را مضموم میکنند.
م ت ع
متاعٌ: کالا، و نیز به معنای سود است وآنچه از آن لذّت برده میشود، گفتهاند: مَتاع هر چیزی است که از آن بهرهمند میشود، مانند خوراکی و گندم و اثاث خانه، و از این باب است قول خداوند: «ابْتِغَآءَ حِلْیَةٍ اَوْ مَتَاعٍ» رعد:17.
و تَمَتَّعَ بکذا، وَ اسْتَمتَعَ به، به یک معناست، و اسم مصدر آن مُتْعَه است، و از این باب است متعه نکاح و متعه حجّ زیرا از آنها سود برده میشود.
م ت ک
گفتهاند: مُتْکا به زبان حبشی به معنای تُرَنج است(2)] در قراءت مجاهد «وَاَعْتَدَتْ لَهُنَّ
مُتْکا»(3)یوسف:31].
م ث ل
مِثْل: واژهای است که برای تسویه و برابری
به کاربرده میشود، مَثَل: چیزی است که به آن مَثَل زده میشود، خداوند فرموده است: «وَقَدْ
خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاَتُ» رعد:6؛ گفتهاند: عقوبتها و مجازاتهای تکذیب کنندگان؛ نظیر آنها
مُثْلی مؤّث اَمْثَل (برتر) است مانند قُصْوی که مؤّث اَقْصی است.
م ج د
[مَجْد: شرف والا] مَجید: بزرگوار، بسیار بخشنده؛ مَجْد: بزرگی، علوّ شأن [«اِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ» هود:73].
م ح ص
مَحْص و تَمْحِیص به معنای آزمودن و در بوته امتحان قرار دادن است تا صافی و ناب شود [«وَ لِیُمَحِّصَ مَا فی قُلُوبِکُمْ» آل عمران:154].
م ح ق
[مَحْق: نیست و نابود کردن ]مَحَقَهُ: آن را نیست و باطل گردانید [«یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبوا»
بقره:276].
م ح ل
[مِحَال: کیفر و مکر] خداوند فرموده است: «شَدیدُ الْمِحَالِ» رعد:13؛ به کسر میم،
گفتهاند: سخت کیفردهنده و مجازاتکننده است، و اقوال دیگری نیز گفته شده است.
م خ ر
[مَخْر: شکاف] مَخَرَتِ السَّفِینةُ، از باب قَطَعَ و دَخَلَ: کشتی با صدایی آب را شکافت، و به این معناست قول خداوند: «وَتَرَی الْفُلْکَ مَوَاخِرَ فیهِ» نحل:14؛ و کشتیها را میبینی که سینه دریا را میشکافند و در آن به گردش در میآیند.
م د د
مَدّ: گستردگی [«و نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعذَابِ مَدّاً» مریم:79]، مُدّت، به ضمّ: مقدار جوهری که قلم از دوات بر میدارد. [«اِلی مُدَّتِهِمْ» توبه:4].
از ابوزید نقل کردهاند که گفته است: مَدَدْنَا القومَ یعنی، صِرْنا مَدَداً لَهُمْ (کمکی برای آنها شدیم) و اَمْدَدْناهُم بِغَیْرنا: به وسیله دیگران به آنها کمک کردیم، و «اَمْدَدْنَاهُمْ بِفَاکِهَةٍ»
طور:22. و انواع میوهها را در اختیار آنها میگذاریم.
مدین
[مَدْین: عَلَم مکان] خداوند فرموده است: «وَ اِلی مَدْیَنَ اَخَاهُمْ شُعَیْباً» اعراف:85. مراد
فرزندان مَدْیَن بن ابراهیم علیهالسلام یا مردم مَدْیَن است، و آن نام قریهای میان شام و مدینه است که آن را مَدْین بنا کرده و به نام او نامیده شده است.
م ر ج
[مَرْج: آشفتگی و روانه کردن ]مَرَجَ الدّابة:
چهارپا را روانه کرد تا بچرد، «مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ» فرقان:53، الرحمن: 19؛ آن دو را رها کرده تا یکی با دیگری آمیخته نشود، «مَارِجٍ مِنْ نَارٍ» الرحمن:15 آتشی که دود ندارد، «فَهُمْ فی اَمْرٍ
مَریجٍ» ق:5؛ آشفته و درهم و برهم؛ «وَالْمَرْجَانُ» الرحمن:22؛ مروارید ریز.
م ر ح
مَرَح: تکبّر و سرکشی، شدّت خوشحالی و شادی، «وَ لاَ تَمْشِ فِی الاْ َرْضِ مَرَحاً» اسراء:37، لقمان:18؛ گفته شده: عبارت از سرمستی و سرکشی است، و برخی گفتهاند: به ناز و غرور خرامیدن و متکبّرانه راه رفتن و از حدّ خویش تجاوز کردن و واجب الهی را سبک شمردن است.
م ر د
مارد: سرکش، کسی که از خیر و خوبی تهی و شرّ و بدی او آشکار است، و این واژه مأخوذ از اصطلاح شجرةٌ مَرْداء است یعنی، درختی که برگهایش ریخته و چوبهایش نمایان شده است، و از اینباب است واژه اَمْرَد یعنی، کسی که مو بر صورتش نیست [«شَیْطَانٍ مَارِدٍ»صافّات:7].
م ر ر
مِرَّه: نیرو و توانایی، استواری خرد [«ذُو
مِرَّةٍ فَاسْتَوی» نجم:6]. مَرَّ علیه و به: بر او یا به آن گذشت [«مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ» بقره:259].
«سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» قمر:2 یعنی: قوی و سخت. و گفتهاند: مستحکم، چنان که میگویند: حَبْلٌ مُمَّر،: محکم تابیده، و برخی گفتهاند: دائمی و پیوسته، و درباره آیه: «فی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ» قمر:19 گفتهاند: در روز نحسی که شرّ آن دائمی است.
م ر ض
مَرَض: بیماری، «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»
بقره:10؛ گفته شده: شکّ و نفاق است.
م ر و
مَرو: به معنای سنگ سفید برّاقی است که به وسیله آن آتش افروخته میشود (سنگ چخماق) و مفرد آن را مَرْوَه میگویند، به همین سبب مَرْوَه که روبروی صفا در مکّه است به این نام نامیده شده است [«اِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَآئِرِ اللّهِ» بقره:158].
م ر ی(1)
[مِراء: مجادله و کشمکش ]ماراه مِراءً: با او مجادله کرد: و به همین معناست قول خداوند:
1) نگارنده آن را با ماده پیش آورده که باید اینجا میآورد.
«اَفَتُمَارُونَهُ عَلی مَایَری» نجم:12.
مَراهُ حَقَّهُ: حقّ او را انکار کرد؛ و قول خداوند به صورت: «اَفَتَمْرُونَهُ عَلی مَا یَری» نیز قراءت شده است.
مِرْیَه به معنای شکّ است و گاهی مضموم میشود، و آیه: «فَلاَ تَکُ فی مِرْیةٍ مِنْهُ»
هود:17؛ به هر دو صورت قراءت شده است.
اِمْتِراء در چیزی به معنای شکّ در آن است، و تَمارِی نیز به همین معناست. خداوند فرموده است «فَتَمَارَوْا بالنُّذُرِ» قمر:36؛ گفته شده یعنی شک کردند در امرترسانندگان(1).
مریم
به (ر ی م) رَیَمَ مراجعه شود.
م ز ج
[مَزْج: آمیختن] مَزَجَ الشَّرابَ: شراب را بیامیخت، مزاج الشراب: آنچه به آن آمیخته میشود [«مِزَاجُهَا کَافُوراً» انسان:5].
م ز ق
[تَمْزِیق: پراکنده کردن] خداوند فرموده
است: «مَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ» سبأ:19؛ گفتهاند:
آنها را در هر شهری پراکنده کردیم.
م ز ن
مُزْن: ابر سپید [«ءَاَ نْتُمْ اَ نْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ» واقعه:69].
م س ح
مَسِیح: لقب عیسی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است، و این
لقب را به دلایلی به او دادهاند از جمله به سبب آن که دارای خیر و برکت بوده است.
م س د
مَسَد: لیف، چنان که فرموده است: «حَبْلٌ
مِنْ مَسَدٍ» مسد:5. (طنابی از لیف خرما).
م س س
مَسّ، برخی از بزرگان درباره قول خداوند: «یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ» بقره:275؛ گفتهاند: مسّ عبارت از جنونی است که ممکن است انسان بدان دچار شود. «لاَ مِسَاسَ»
طه:97؛ هیچ تماس و آمیزشی نیست، نه من کسی را مسّ میکنم، نه کسی مرا مسّ کند، چه، مسکننده و مس شونده(2)هر دو دچار تب میشدند.
مماسّه کنایه از مجامعت است، و تماسّ نیز به همین معناست، خداوند فرموده است: «مِنْ
قَبْلِ اَنْ یَتَمَآسَّا» مجادله:3.
م ش ج
[مَشْج: آمیختن] مَشَجَ بَیْنَهُما: میان آن دو را برهم زد؛ فرموده است: «نُطْفَةٍ اَمشَاجٍ»
انسان:2؛ آب مرد با آب و خون زن بیامیخت.
م ض غ
مُضْغَه: پارهای گوشت سرخ که در آن رگهایی
سبز و به هم پیچیده است(1)، و این منقلب از
عَلَقَه است که در رحم انجام میگیرد [«فَخَلَقْنَا
الْعَلَقَةَ مُضْغَةً» مؤمنون:14].
م ط ر
بدان واژه مَطَرَ واَمْطَرَ و هر چه به این معناست مانند مُمْطِر و امثال آن در قرآن به معنای باران و نزول آن نیامده جز در سوره نساء آیه 102 که فرموده است: «اَذًی مِنْ مَطَرٍ»، بلکه آنچه از این واژه در قرآن ذکر شده به معنای فرستادن عذاب است، از این رو گفتهاند: اَمْطَرَهُمْ اللّهُ جز برای طلب عذاب گفته نمیشود. در مجمعالبیان آمده است: برای هر نوع عذاب اَمْطَرَتْ، و برای طلب رحمت مَطَرَتْ میگویند(2).
م ط و
[تَمَطِّی: تکبّر و تکان دادن دستها در خرامیدن ]خداوند فرموده است: «ثُمَّ ذَهَبَ اِلی اَهْلِهِ یَتَمَطّی» قیامه:33؛ گفتهاند: آن مشتقّ از تَمَطِّی است که به معنای نازیدن و تکبّر و گردنکشی و دستها را از روی خودپسندی کشیدن است. و نیز گفته شده: تمطّی مأخوذ از جمله: جاءَ الْمُطَیْطی به تصغیر و قصر است و آن نوعی راه رفتن از روی تکبّر است یتمطّی در اصل یَتَمَطَّط بوده که یک طای آن قلب به یاء شده است.
م ع ز
مَعز (بز) ضدّ میش و آن دارای مو و دمی کوتاه است، و اسم جنس است، همچنین است مَعَز به فتح عین [«وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ»
انعام:143].
م ع ن
ماعُوْن: اسمی است جامع برای اثاث خانه مانند دیگ، تبر، دلو، نمک، چراغ، آب و امثال آنها که معمولاً به عاریت داده میشود. ابو عبیده گفته است: ماعون در جاهلیّت هر سود و بخشش را شامل میشده، و در اسلام به معنای
طاعت و زکات است(1). و گفتهاند: ماعون در اصل معونه بوده و الف به جای هاء است که حذف شده است [«وَ یَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ»
ماعون:7].
م ع ی
[اَمْعَاء: رودهها] خداوند فرموده است: «فَقَطَّعَ اَمْعَآءَهُمْ» محمّد:15 یعنی، رودهها؛
مِعی با کسر میم و الف مقصور همان است که آن را به فارسی روده میگویند.
م ق ت
مَقْت: سختترین دشمنی [«لَمَقْتُ اللّهِ اَکْبَرُ» مؤمن:10].
م ک ث
مُکْث: درنگ و انتظار [«عَلی مُکْثٍ»
اسراء:106].
م ک ن
[مَکَانَت(2): قدرت] خداوند فرموده است: «اعْمَلُوا عَلی مَکَانَتِکُمْ» انعام:135؛ گفتهاند: بر منتهای قدرت و توانایی خودتان.
م ک و
مُکاء با تخفیف: سوت زدن، «و قد مَکا» سوت زد. گفتهاند: مُکاء آوازی است نظیر آواز مُکّاء با تشدید و این در حجاز نام پرندهای است که آوازی مانند آواز سوت دارد [«مُکَآءً وَ تَصْدِیَةً» انفال:35].
م ل أ
مَلأ: بزرگان و سران قوم و ملأ: گروهی از مردم(3)] «وَانْطَلَقَ الْمَلاَُ مِنْهُمْ» ص:6].
م ل ح
[مِلْح: از طعمهای پنجگانه] مَلَحَ الماءُ از باب دَخَلَ: آب شور شد، و باید آن را ماءٌ مِلْحٌ (آب شور) گفت، و ماءٌ مَالِح جز در لهجه غیرفصیح گفته نمیشود [«وَ هذَا مِلْحٌ اُجَاجٌ»
فرقان:53].
م ل ق
اِملاق. تهیدستی، و از این باب است قول خداوند: «خَشْیَةَ اِمْلاَقٍ» اسراء:31.
م ل و
اِملاء: مهلت دادن، [«وَاَمْلی لَهُمْ»
محمّد:25].
م ن ی
منیّ، به صورت مشدّد به معنای آب مرد است، و مَنی از باب رمی یرمی، و اَمْنی به همین معناست، قول خداوند: «اَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی» قیامه:37؛ یُمْنی به تاء قراءت شده بنابر آن که نایب فاعل آن نطفه باشد و به یاء خوانده شده تا نایب فاعل آن منیّ باشد.
اُمْنِیَّه مفرد امانیّ (آرزوها) است، گفته میشود: تَمَنَّی الشَّیءَ و مَنّی غیرَه تَمْنِیةً مأخوذ از اُمْنِیّه به معنای آرزو است. تَمَنَّی الکِتابَ: کتاب را خواند، خداوند فرموده است: «وَ مِنْهُمْ اُمِّیُّونَ لاَ یَعْلَمُونَ الْکِتَابَ اِلاَّ اَمَانِیَّ» بقره:78.
م ه د
مَهْد: گهواره کودک [«وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ» آل عمران:46].
مَهَدَ الفِراشَ: فراش را گسترد، پهن کرد، «فَلاَِنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ» روم:44؛ منازلشان را
برای خودشان آماده میکنند همچنان که انسان فراش خود را آماده و مرتّب میکند تا چیزی که خواب او را برهم زند برایش روی ندهد(1). مَهاد به معنای فراش یا بستر است [«اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهَاداً» نبأ:6].
م ه ل
مُهل: خداوند فرموده است: «یُغَاثُوا بِمَآءٍ کَالْمُهْلِ» کهف:29؛ گفتهاند: مُهل به معنای مس گداخته است، و گفته شده آن به زبان مردم مغرب به معنای روغن تیره و آلوده است، برخی گفتهاند: عبارت از چرک و ریم است که خوراک دوزخیان است.
[مَهما]
[مَهْمَا: اسم شرط و جازم دو فعل است «مَهْمَا تَاْتِنَا بِهِ» اعراف:132].
م ه ن
مَهِین: [در آیه 8 از سوره سجده، و آیه 20 از سوره مرسلات ]صفت آب نطفه قرار داده شده است یعنی، زبون و خوار [«اَ لَمْ نَخْلُقْکُمْ مِنْ مَآءٍ مَهینٍ» مرسلات:20].
م و ر
[مَوْر: حرکت] مارَ، از باب قال: به جنبش و آمد و شد درآمد، و از این باب است قول خداوند: «یَوْمَ تَمُورُ السَّمَآءُ مَوْراً» طور:9؛ ضحّاک گفته است یعنی، تَمُوجُ مَوْجاً (آسمان به موج در میآید)، اخفش گفته است(2)یعنی، کج
یا رنگش دگرگون میشود.
م و س
موسی علیهالسلام همان پیامبر مشهور است، کسائی گفته است: آن مانند فُعْلی است، از ابو عمرو بن علاء نقل شده که گفته است(1): مانند مُفْعَل است، در ذیل واژه وسَی این مطلب به طور کامل گفته خواهد شد.
م ی د
[مَیْد: جنبش] مادَ الشّیءُ: به جنبش درآمد، مادَهُ به جای واژه مارَهُ که مشتقّ از مِیرَه به معنای خواربار است نیز به کار رفته است [«اَنْ تَمیدَ بِکُمْ» نحل:15]، و از این باب است مائده و این به معنای سفرهای است که طعام در آن باشد و اگر خوردنی در آن نباشد آن را خوان یا سفره
میگویند و مائده گفته نمیشود.[«مَآئِدَةً مِنَ السَّمَآءِ» مائده:112].
م ی ر
مِیرَه، به کسر: خوراکیهایی که از شهری به شهر دیگر حمل میشود، و به این معناست آیه:
«وَ نَمیرُ اَهْلَنَا» یوسف:65؛ گفته میشود: فلانٌ یَمِیْرُ اَهْلَهُ،: فلانی آذوقه خانوادهاش را از شهر دیگری به سوی آنها حمل میکند.
م ی ز
مَیْز مانند بَیْع است، مازَ الشَّیءَ: چیزی را تمیز داد، و از چیز دیگر جدایش کرد، مَیَّزَهُ تمییزاً نیز به همین معناست «وَامْتَازُوا الْیَوْمَ»
یس:59؛ کنار روید و از اهل بهشت جدا شوید.
و نیز خداوند فرموده است: «تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ» ملک:8؛ نزدیک است از خشم تکّه تکّه شود.
میکال(2)
میکائیل اسم است، گفتهاند: در اصل «میکا» بوده که «ایل»به آن اضافه شده است، میکائین با نون تلفّظ شده است و میکال نیز در بعضی لغات تلفّظ شده است [«وَ جِبْریلَ وَ میکَالَ»
بقره:98].
ن
[حرف مقطّع] خداوند فرموده است: [«نوَالْقَلَمِ» قلم:1؛ در معنای آن اختلاف است بعضی گفتهاند: این همان ماهیی است که زمین بر پشت آن قرار دارد، و برخی گفتهاند به معنای دوات است و نیز گفته شده نام نهری در بهشت است که خداوند به او فرمود: جوهر باش، پس منجمد شد و خداوند آنچه را در گذشته واقع شده و در آینده اتفّاق خواهد افتاد با آن نوشت(1).
ن أ ی
]نَأی: دوری] نَأه و نَأی عنه که مضارع آن یَنْأی به فتح، و مصدر آن نَأیاً مانند فَلْس است به معنای دور شدن است، و «وَنَا بِجَانِبِهِ»
اسراء:83؛ خود را دور ساخت، «وَیَنْٔوْنَ عَنْهُ»
انعام:26؛ از آن دوری میکنند و به آن ایمان نمیآورند.
ن ب أ
نَبَأ: خبر، گفتهاند: هرچه واژه انباء و مشتقّات آن در قرآن آمده به معنای احادیث و اخبار است جز در سوره قصص آیه 66: «فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الاْ َنْبَآءُ» که به معنای پاسخ دادن است، به تفاسیر مراجعه شود(2).
نبیّ اگر مأخوذ از نبأ باشد یعنی، خبردهنده از سوی خداوند، در این صورت مهموز است، و اگر از نَباوَة که به معنای زمین مرتفع است اخذ شود به معنای آن است که بر سایر خلایق شرافت و برتری دارد و غیر مهموز خواهد بود، و نبیّ بر وزن فعیل به معنای مفعول است. «النَّبَاِ الْعَظیمِ» نبأ:2؛ به امیرمؤمنان علیهالسلام تأویل
شده است(1).
ن ب ذ
نَبْذ: دور انداختن، و گاهی کنایه از ترک روآوردن به چیزی و عدم رغبت به آن است [«فَنَبَذُوهُ وَرَآءَ ظُهُورِهِمْ» آل عمران:187]
اِنْتَبَذَ یعنی، جدا شد و به کناری رفت، و شاید از باب (افتعال) مشتقّ از نُبْذَه به ضمّ نون و فتح آن باشد که به معنای ناحیه است [«فَانْتَبَذَتْ بِهِ» مریم:22].
ن ب ز
نَبَز، به فتح اوّل و دوم به معنای لقب وجمع آن اَنباز است، و تَنابَزُوا بالأ لْقابِ: برخی به برخی دیگر لقب دادند [«وَلاَ تَنَابَزُوا بِالاْ َلْقَابِ» حجرات:11؛ اصل آن تَتَنَابَزُوا بوده یکی از تاها حذف شده است].
ن ب ط
استنباط: استخراج کردن، بیرون آوردن، «لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ» نساء:83؛ آن را با اجتهاد استخراج میکنند.
ن ت ق
نَتْق: تکان دادن و از بیخ وبن برکندن، از این باب است قول خداوند: «وَاِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ» اعراف:171 یعنی: کوه را از بیخ وبن برکندیم [و بر بالای سر آنها ]همچون سایبانی
قرار دادیم، منظور بالای سر بنی اسرائیل است.
ن ج د
نَجْد: زمین بلند و نیز به معنای راه مرتفع است، و از این باب است قول خداوند: «وَ هَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ» بلد:10؛ دو راه که عبارت
از راه خیر و شرّ است.
ن ج س
[نَجَس : پلیدی و چرکین] نَجِسَ الشّیءُ از باب طَرِبَ، و آن شیء نَجِس است به کسر جیم و فتح آن خداوند فرموده است: «اِنَّمَا
الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ» توبه:28.
ن ج ل
انجیل: کتاب عیسیبن مریم علیهاالسلام، آن هم مذکّر است و هم مؤّث، کسانی که آن را مؤّث دانستهاند گفتهاند مقصود صحیفه است و کسانی که آن را مذکر شمردهاند گفتهاند مقصود کتاب است [«وَ مَآ اُ نْزِلَتِ التَّوْریةُ وَالاِْنْجیلُ اِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ» آل عمران:65؛ «وَ اتَیْنَاهُ الاِْنْجیلَ فیهِ
هُدًی وَ نُورٌ» مائده:46].
1) نورالثّقلین، 5/491 - 492، و مرآهالأنوار، 1/307.
ن ج م
نَجْم: ستاره، و نیز بر هرگیاه بیساقه اطلاق
میشود، خداوند فرموده است: «وَالنَّجْمُ
وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ» رحمن:6.
ن ج و
[نَجات: رهایی] «نَجا مِنْ کَذا یَنْجُو نَجاءً»: با مدّ از آن چیز رهایی یافت، اَنْجَی غیرَه و نَجّاه: دیگری را رهایی داد، و آیه: «فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ» یونس:92؛ به هر دو صورت قراءت شده، جوهری گفته است: معنایش این است که نُنْجِیکَ لا نَفْعَل (نجاتت میدهم، نمیدهم) بَلْ نُهْلِکُکَ (بلکه هلاکت میکنم) و جمله لا نَفْعَل را پنهان داشته است(1). میگویم: این سخنی شگفت آور است که منحصر به اوست، و کسی از بزرگان ائمّه تفسیر و لغت شناخته نشده است که چنین سخنی گفته باشد.
بعضی از آنها گفتهاند: نُنَجِّیکَ به این معناست که تو را بر زمین بلندی بالا میبریم و آشکارت میکنیم، چه، خداوند فرموده است: بِبَدَنِکَ، و نفرموده است: بروحِکَ، وَ نَجْو به معنای زمین بلند است.
تَناجُوا: با یکدیگر راز گفتند، انتَجاهُ: او را به مناجات با خود مخصوص گردانید، و اسم مصدر آن نَجْوی است، نَجِیّ بر وزن فعیل کسی است که با او راز میگویی و جمع آن اَنْجِیَه است، از اخفش نقل شده که نَجیّ گاهی افاده جمع میکند مانند صَدِیق، خداوند فرموده است: «خَلَصُوا نَجِیّاً» یوسف:80؛ فرّاء گفته
است، نَجِیّ و نَجْوی اسم و مصدرند(2).
ن ح ب
نَحْب: مدّت، زمان، «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ» احزاب:23؛ مرده است.
ن ح ت
[نحت: تراشیدن] نَحَتَهُ: تراشید آن را چنان که به فارسی گفته میشود.
و گفتهاند: «وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً» شعراء:149؛ حفر و سوراخ میکردند.
ن ح ر
نَحْر: کشتن شتر از طریق زدن در گلوگاه او و مانند ذبح در حلق است، و نیز محل گردن بند را در روی سینه نحر میگویند،
خداوند فرموده است: «فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ» کوثر:2؛ گفتهاند: مراد از صلاة نماز عید و مقصود از نحر کشتن حیوان قربانی است، و در
اینباره از ائمّه علیهمالسلام روایت شده است که در نماز دستهایت را تا نحر (گردن) بلند کن، و از امام صادق علیهالسلامنقل شده که: دستهایت را تا مقابل صورتت بالا ببر(1).
ن ح س
نَحْس: شوم، ضدّ سعد به معنای میمون است، آیه: «فی یَوْمِ نَحْسٍ» قمر:19؛ بنابرآن که
صفت یوم باشد نیز قراءت شده لیکن بیشتر و بهتر قراءت آن به صورت اضافه است، «اَیَّامٍ
نَحِسَاتٍ» فصّلت:16؛ روزهایی شوم.
نُحاس: دود بدون شعله است، و نیز گفتهاند: مس گداخته است که بر سر دوزخیان ریخته میشود [«شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ وَنُحَاسٌ»
الرحمن:35].
ن ح ل
نَحْل: زنبور عسل که آن را یَعْسُوب میگویند [«وَاَوْحی رَبُّکَ اِلَی النَّحْلِ» نحل:68].
نَحَلَ الْمَرأةَ مَهْرَها که مضارع آن یَنْحَلُ و مصدر آن نِحْلَه به کسر است: با رضا و رغبت مَهر زن را پرداخت کرد [«صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً»
نساء:4].
ن خ ر
[نَخَر: پوسیدگی و از هم پاشیدگی] نَخِرَ الشَّیءُ از باب طَرِبَ: پوسیده و از هم پاشیده شد چنان که گفته میشود: عِظامٌ نَخِرَه: استخوانهای پوسیده؛ و درباره قول خداوند: «کُنَّا عِظَاماً نَخِرَةً» نازعات:11؛ گفتهاند:
استخوانهایی خالی که تنها هنگام وزش باد صدایی از آنها شنیده میشود.
ن د د
نِدّ به کسر به معنای مثل و مانند و جمع آن اَنْداد است [«فَلاَ تَجْعَلُوا لِلّهِ اَ نْدَاداً» بقره:22]. نَدَّ البَعیُر یَنِدُّ به کسر: شتر رم کرد و گریخت، بعضی «یَوْمَ التَّنَادِّ» مؤمن:32؛ را از این باب دانسته و دال را تشدید دادهاند.
ن د و
نداء: آواز، «یَوْمَ التَّنَادِ» مؤمن:32 روز قیامت، و به این سبب قیامت بدین نام نامیده شده که بهشتیان و دوزخیان یکدیگر را آواز میدهند.
نادِی و نَدِیّ به معنای انجمن است، و از این باب است قول خداوند: «وَ اَحْسَنُ نَدِیّاً»
مریم:73؛ و نیز فرموده است: «فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ»
علق:17؛ عشیره و خانواده او، و چون آنها اهل
1) نورالثّقلین، 5/683.
نادِی (انجمن) بودهاند و آن جا مکان و محلّ آنهاست به نام آن نامیده شدهاند.
ن ذ ر
انذار به معنای ابلاغ است و جز برای تخویف و ترسانیدن به کار نمیرود و عکس بُشْری است که به معنای مژده دادن است، و اسم
مصدر آن نُذُر به ضمّ اوّل و دوم است، خداوند فرموده است: «عَذابی وَ نُذُرِ» قمر:16، 18، 21، 30، 37، 38 یعنی، انذار و بیم دادن من.
نذیر به معنای بیم دهنده و نیز بیم دادن است [«نَذیراً لِلْبَشَرِ» مدّثّر:36؛ «اِنَّآ اَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَ نَذیراً» فتح:8].
ن ز غ
[نَزْغ: تباهی و برانگیختن] نَزَغَ الشّیْطانُ
بَیْنَهُمْ یعنی: شیطان میان آنها تباهی و دشمنی ایجاد کرد [«مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنی وَ بَیْنَ اِخْوَتی» یوسف:100].
ن ز ف
[نَزْف: مستی و بیهوشی] خداوند فرموده
است: «وَلاَ یُنْزِفُونَ» واقعه:19؛ مست نمیشوند؛ و این مأخوذ از: نُزِفَ الرّجلُ میباشد یعنی، عقلش از دست رفت.
ن ز ل
مُنْزَل، به ضمّ میم و فتح زاء ممکن است مصدر و به معنای اِنزال باشد [«وَ قُلْ رَبِّ اَ نْزِلْنی مُنْزَلاً مُبَارَکاً وَ اَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلینَ»
مؤمنون:29]. تَنَزُّل: فرود آمدن تدریجی [«تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلئِکَةُ» فصّلت:30] و نَزِیل به معنای مهمان است، خداوند فرموده است: «جَنَّاتُ الْفِردَوْسِ نُزُلاً» کهف:107؛ اخفش گفته است: آن به معنای وارد شدن برخی از مردم بر برخی دیگر است.
و نیز خداوند فرموده است: «وَ لَقَدْ رَ اهُ نَزْلَةً اُخْری» نجم:13 یک بار دیگر.
و نیز: «نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّهِ» آل عمران:198؛ و «نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحیمٍ» فصّلت:32؛ برای دادن پاداش و ثواب.
ن س أ
مِنْسأة، به کسر میم به معنای چوبدستی است، [«تَأکُلُ مِنسَاَتَهُ» سبأ:14].
و نَسِیء در سورة توبه آیه 37 چنان که گفتهاند: بر وزن فعیل به معنای مفعول و از نَسَأهُ میباشد یعنی، آن را به تأخیر انداخت، بنابراین اسم مفعول آن مَنْسُوء است که به جای آن نَسِیء گفته شده است مانند گفتن قتیل به جای مقتول،
و مراد از آن تأخیر حرمت ماه محرّم به ماه صفر است.
ن س خ
نَسْخ: به معنای ابطال و تغییر و نیز نقل و اثبات است [«مَا نَنْسَخْ مِنْ ایَةٍ» بقره:106].
ن س ر
نَسْر: نام بتی است(1)، گفتهاند: از بتان قوم
نوح علیهالسلام بوده است، و گاهی الف و لام برآن داخل میشود.
ن س ف
[نَسْف: برکندن] نَسَفَ البناءَ: ساختمان را از بیخ برکند، خداوند فرموده است: «وَاِذا الْجِبَالُ نُسِفَتْ» مرسلات:10؛ گفتهاند. یعنی: مانند دانه که غربال شود، و نیز: «لَنَنْسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً»
طه:97 یعنی: آنها را به دریا میپاشیم.
ن س ک
نُسُک، به ضمّ اوّل و دوم مطلق عبادت و هر نوع حقّ الهی است [«اَوْ نُسُکٍ» بقره:196]، مَنْسَک: محلّ عبادت و طاعت است، و به محلّی که قربانی را در آن ذبح میکنند نیز اطلاق میشود و به فتح سین و کسر آن است، در آیه: «جَعَلْنَا مَنْسَکاً» حج:34؛ به هر دو صورت
قراءت شده است، و ناسِک به معنای عابد است.
درباره قول خداوند: «مَنْسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ»
حج:67؛ گفتهاند: مذهبی که ملزمند به آن عمل کنند.
ن س ل
[نَسْل: شتاب] نَسَلَ فِی العدْوِ: بسرعت دوید، مضارع آن یَنْسِل به کسر سین و مصدر آن نَسَلاً و نَسَلاناً میباشد و سین در هر دو مفتوح است، خداوند فرموده است: «اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» یس:51.
ن س و
نسوَه، به کسر و ضمّ، و نِساء و نِسوان جمع امرأة (زن) است بیآن که از لفظ آن ساخته شده باشند [«وَ قَالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدینَةِ» یوسف:30].
ن س ی(2)
نِسیان، به کسر نون به معنای فراموشی و ضدّ ذکر و حفظ میباشد، «وَ مَآ اَ نْسَانیهُ اِلاَّ
الشَّیْطَانُ» کهف:63؛ بیضاوی میگوید: «این که
فراموشی را به شیطان نسبت داده برای آن بوده که نفس خویش را سرکوب کند(1)». گفتهاند: این سخن بنابراین است که فَتی یعنی جوان گوینده یوشعبن نون باشد، لیکن اگر گوینده غلام او بوده هیچ اشکالی وجود نخواهد داشت. و نیز نِسیان به معنای ترک است، خداوند فرموده است: «نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ» توبه:67؛ و نیز فرموده است: «وَلاَ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ»
بقره:237؛ گفتهاند: معنای فَنَسِیَهُمْ: خداوند آنها را فراموش کرده آن است که آنها را به کیفر نسیان مجازات میکند، و در هر صورت معنا یکی است.
مِنْساة به معنای چوبدستی است و در اصل مهموز است و پیش از این ذکر شده است.
ن ش أ
[انْشَاء: ایجاد و آفرینش] اَنْشَأ اللّهُ [الوُجُودَ]: خداوند هستی را آفرید [«وَ هُوَ الَّذی اَنْشَاَکُمْ»
انعام:98].
نَشَأ فی بنی فلان: درمیان آنها پرورش یافت، بزرگ شد. خداوند فرموده است: «اَوَمَنْ یُنَشَّؤُا فِی الْحِلْیَةِ» زخرف:18؛ کسی که در زیب و زیور پرورش مییابد و مراد دخترانند.
و «نَاشِئَةَ الَّیْلِ» مزّمّل:6؛ ساعات نخستین
شب است، گفتهاند: مراد ساعات شب است که یکی پس از دیگری حادث میشود، و تفسیر شده است به انسانی که از بستر خواب برای عبادت خدا برمیخیزد، از ابن مسعود نقل شده که گفته است: به زبان حبشی ناشِئَةَ اللّیل قیام شب است(2).
ن ش ر
[نُشُور: برانگیختن و زنده کردن ]نَشَرَ الْمَیِّتُ که اسم فاعل آن ناشِر است یعنی، پس از مردن زنده شد، و از باب دَخَلَ است، و از این باب است یَوْم النُّشُورِ، اَنْشَرَهُ اللّه تعالی: خداوند او را زنده کرد، و از این باب است که ابن عبّاس این آیه را: «کَیْفَ نُنْشِرُهَا» بقره:259؛ قراءت و استدلال کرده است به قول خداوند که فرموده است: «ثُمَّ اِذَا شَآءَ اَ نْشَرَهُ» عبس:22.
ن ش ز
نَشْز: مانند فَلْس: زمین مرتفع و جمع آن نُشُوز است، همچنین است نَشَز به فتح اوّل و دوم، و نَشَزَ الرّجُلُ: برخاست، یا در جای بلندی قرار گرفت، واز این باب است قول خداوند: «وَ
اِذَا قیلَ ا نْشُزُوا فَا نْشُزُوا» مجادله:11؛
برخیزید و بلند شوید.
اِنشاز عظام المیّت: گذاردن استخوانهای مرده برجای خود و بعضی را بر بالای بعضی دیگر قرار دادن، و از این باب است آیه: «کَیْفَ
نُنْشِزُهَا» بقره:259.
نَشَزَتِ المَرأة: زن از فرمان شوهرش سرپیچی کرد و او را به خشم آورد، و نَشَزَ بَعْلُها عَلَیْهَا: شوهرش او را زد و از او روگردان شد، به این معناست قول خداوند: «وَ اِنِ امْرَاَةٌ خَافَتْ مِنْ بَعْلِهَا نُشُوزاً» نساء:128.
ن ش ط
[نَشْط: کندن و کشیدن] خداوند فرموده
است: «وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطاً» نازعات:2؛ گفتهاند: آنها فرشتگانی هستند که ارواح مؤمنان را به آسانی و نشاط میگیرند یعنی، با رفق و مدارا بر آنها فرود میآیند، همان گونه که عقال یا زانوبند را از دست شتر باز میکنند، در حدیث معاذ بن جبل آمده است: ناشطات: سگان اهل دوزخند که گوشت و استخوان را به حرکت در میآورند(1). و گفتهاند: مراد ستارگانی است که از برجی به برج دیگر میروند.
ن ص ب
نُصُب، به ضمّ اوّل و دوم: هر چیزی که نشانه قرار داده شود، و آنچه را نصب و به جای خداوند آن را پرستش کنند [«کَاَ نَّهُمْ اِلی نُصُبٍ یُوفِضُونَ» معارج:43؛ «وَمَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ» مائده:3].
اَنْصاب سنگها یا بتانی بود که عربها در جاهلیّت آنها را پیرامون خانه کعبه نصب و بر روی آنها حیوانات را ذبح و بناحق آنها را پرستش میکردند [«وَالاَْنْصَابُ وَ الاْ َزْلاَمُ
رِجْسٌ» مائده:90].
نُصْب مانند قُفْل به معنای شرّ و بلاست و به این معناست قول خداوند: «بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ»
ص:41.
ن ص ح
نُصْح: خلاف غشّ، خلوص، گفته میشود: نَصَحَهُ و نَصَحَ لَهُ یَنْصَحُ، به فتح، نُصْحاً، به ضمّ و نَصاحةً به فتح: اندرز داد، نصیحت کرد؛ و متعدّی کردن آن با لام فصیحتر است چنان که خداوند فرموده است: «وَ اَ نْصَحُ لَکُمْ»
اعراف:62.
ن ص ر
نصارا: قوم عیسی علیهالسلام و بدین سبب نصارا
1) مجمعالبحرین، 4/276.
نامیده شدهاند زیرا از مردم قریه ناصره و نصوریّه در کشور شام بودهاند، از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرموده است: از آنرو بدین نام خوانده شدند چون هنگامی که عیسی علیهالسلام گفت: «مَنْ اَ نْصَاری اِلَی اللّهِ» حواریّون گفتند: «نَحْنُ اَ نْصَارُ اللّهِ» آل عمران:52 و صفّ:14؛
و آنها به سبب آن که دین خدا را نصرت دادند نصارا نامیده شدند(1).
ن ص و
ناصِیَه: مفرد نواصی و آن عبارت از موی جلو سر است. «مَا مِنْ دَآبَّةٍ اِلاَّ هُوَ اخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا» هود:56 یعنی: مالک و مسلّط بر آن
است و به هرگونه که بخواهد او را میگرداند. اَخْذ بالنَّواصِی (گرفتن موی بالای پیشانی) از باب تمثیل است.
ن ض ج
[نَضْج: رسیدن] نَضِجَ اللّحم والفاکهة: گوشت پخته شد و میوه رسیده، یعنی، برای خوردن آماده و گوارا است [«نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ»
نساء:56].
ن ض د
نَضِید: به معنای مَنْضُود است، نَضَدَ مَتاعَهُ: کالایش را روی هم چید، «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ»
واقعه:29؛ درخت موز میوهاش از پایین تا بالا روی هم چیده شده به طوری که ساقهاش نمایان نیست.
ن ض ر
نَضْرَه، مانند بَصْرَه: زیبایی و شادابی، خداوند فرموده است: «لَقّیهُمْ نَضْرَةً وَسُرُوراً»
انسان:11؛ گفتهاند: نضْرَت در صورت و سرور در دل است، «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * اِلی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ» قیامه:22 و 23؛ صورتهایی که بر اثر تابش نعمتهای خداوند درخشان است و به ثوابهای پروردگارشان مینگرند.
ن ط ح
نَطیحَه: به معنای منطوح است: آن که بر اثر ضربات شاخ حیوان مرده است، و این مشتقّ از عبارت نَطَحَهُ الْکَبْش است یعنی، قوچ او را شاخ زد، واین که هاء بر آن اضافه شده به سبب آن است که غالباً اسم واقع میشود [«وَالْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّطیحَةُ» مائده:3].
ن ط ف
نُطْفَه: آب مرد [«خَلَقَ الاِْنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ» نحل:4].
1) مرآهالأنوار، 1/312.
ن ظ ر
نَظَر، با حرکت اوّل و دوم: با چشم در چیزی تأمّل و تدبّر کردن است [«فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ» صافّات:88]،
اِنْظار: مهلت دادن [«قَالَ اَ نْظِرْنی اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ» اعراف:14].
واِستَنْظَرَهُ: از او درخواست مهلت کرد.
ن ع ج
نَعْجَه: میش، گوسفند ماده و جمع آن نِعاج به کسر نون است [«لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً
وَلِیَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ» ص:23].
ن ع س
نُعاس، به ضمّ: چُرت، پینکی، ابتدای خواب [«اِذْ یُغَشّیکُمُ النُّعَاسَ» انفال:11].
ن ع ق
نَعِیق: آواز شبان به گوسفندان است [«یَنْعِقُ
بِمَا لاَ یَسْمَعُ» بقره:171].
ن ع م
اَنعام جمع نَعَم است، و چنان که در قاموس
آمده به معنای شتر و گوسفند یا مخصوص(1)شتر است بنا به قول مشهور گاو نیز به آنها اضافه شده است، اَنْعام هم مذکّر است و هم مؤّث، خداوند فرموده است: «مِمَّا فی بُطُونِهِ»
نحل:66؛ و نیز: «نُسْقیکُمْ مِمَّا فی بُطُونِهَا» مؤمنون:21.
ن غ ض
[نَغْض: حرکت و جنبش] نَغَضَ رَأْسَهُ: سرش را تکان داد، اَنْغَضَ رأسَهُ: سرش را مانند کسی که از چیزی در شگفت شده جنبانید و به این معناست قول خداوند: «فَسَیُنْغِضُونَ اِلَیْک رُءُوسَهُمْ» اسراء:51؛ سرهای خود را برای استهزاء و ریشخند میجنبانند.
ن ف ث
نَفْث: شبیه دمیدن و در حدّ کمتر از آب دهان انداختن است، گفته میشود: قَدْ نَفَثَ الرّاقِی: جادوگر دمید، و این از باب ضرب و نصر است. «النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ» فلق:4؛ زنان جادوگر، و گفتهاند: زنان جادوگری که بر نخ گره میزنند و بر آن میدمند.
ن ف ح
نَفْحَه: یک بار وزیدن، اثر اندکی از چیزی نه بیشترین اثر، خداوند فرموده است: «نَفْحَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّکَ» انبیاء:46؛ پارهای از عذاب پروردگارت.
1) قاموس، 4/182.
ن ف د
نَفاد: منقطع شدن و به سر آمدن است [«مَا
لَهُ مِنْ نَفَادٍ» ص:54].
ن ف ر
نَفْر: پراکندگی، [«فَلَوْلاَ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ» توبه:122 ]و
اسْتِنْفار نیز به معنای نُفُور یعنی گریز و نفرت و رمیدن است(1)، و از این باب
است آیه: «حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ» مدّثّر:50 رمنده.
نَفَر: به مردانی که تعداد آنها از سه تا ده نفر باشد اطلاق میشود، نَفِیر نیز به همین معناست، در مجمعالبیان درباره قول خداوند: «اَکْثَرَ نَفیراً» اسراء:6؛ آمده است: یعنی اَکْثَر عَدَداً (از حیث تعداد بیشترند)، و آن جمع نَفَر است، و نیز نفیر: به کسی گفته میشود که به همراه مردان از قوم خود بگریزد(2).
ن ف س
[نَفْس: اراده و قصد ]خداوند فرموده است: «تَعْلَمُ مَا فی نَفْسی وَ لاَ اَعْلَمُ مَا فی نَفْسِکَ»
مائده:116؛ شیخ ما صدوق گفته است: نهان مرا میدانی و من نهان تو را نمیدانم، درباره آیه: «یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ» آل عمران:28 و 30؛ گفته است: خداوند شما را از انتقام خود برحذر میدارد(3).
ن ف ش
[نَفْش: چریدن چهارپایان در شب ]نَفَشَتِ الأبِلُ وَالغَنَمُ: شترها و گوسفندها در شب بدون ساربان و شبان چریدند، از همین باب است قول خداوند: «اِذْ نَفَشَتْ فیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ» انبیاء:78؛
اَ نْفَشَها غَیْرُهَا: آنها را رها کرد تا شب بیچوپان بچرند، و نَفَش جز برای چریدن حیوان در شب به کار برده نمیشود امّا هَمَل به معنای رها کردن حیوان بدون ساربان در شب و روز است.
خداوند فرموده است: «کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ»
قارعه:5؛ منفوش مشتّق از نَفَشَ الصُّوفَ وَالْقُطْنَ میباشد: پشم و پنبه را باز و حلاّجی کرد.
ن ف ل
اَ نْفال: غنایم [«یَسْٔلُونَکَ عَنِ الاَْنْفَالِ» انفال:1]، نافله: بخشش، امور مستحبّی و از این باب است نافله نماز [«نَافِلَةً لَکَ» اسراء:79] و نیز به معنای نوه است، خداوند فرموده است: «وَ وَهَبْنَا لَهُ اِسْحقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً» انبیاء:72.
ن ف ی
[نفی: برطرف کردن و راندن] نفاه مانند رَماه یعنی: او را راند و دور کرد، به این معناست قول خداوند: «اَوْ یُنْفَوْا مِنَ الاْ َرْضِ» مائده:33.
ن ق ب
نقیب: رئیس و بزرگ و شخصی که سرپرست و ضامن قوم خویش است و جمع آن نُقَباءست [«وَ بَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقیباً» مائده:12]، «فَنَقَّبُوا فی الْبِلاَدِ» ق:36؛ برای یافتن گریزگاه در شهرها به گردش در آمدند.
ن ق ر
ناقُور: بوق، «نُقِرَ فِی النَّاقُورِ» مدّثّر:8؛ در صور دمیده شود،
نَقِیر: سوراخ ریز پشت هسته خرما(1)] «وَ لاَ یُظْلَمُونَ نَقیراً» نساء:124].
ن ق ض
نَقْض: برهم زدن و باز کردن چیزی که محکم شده است [«نَقَضَتْ غَزْلَهَا» نحل:92]، اَنْقَضَ الْحَمْلُ ظَهْرَهُ: بار بر او سنگینی کرد، و از این باب است: «اَ نْقَضَ ظَهْرَکَ» شرح:3.
ن ق ع
نَقْع، بر وزن نَفْع به معنای غبار است [«فَاَ ثَرْنَ بِهِ نَقْعاً» عادیات:4].
ن ق م
[نَقْم: عیب و انکار] نَقَمَ علیه: او را سخت سرزنش کرد، و اسم فاعل آن ناقم به معنای سرزنشکننده است. قول خداوند: [و ما] «نَقَمُوا» توبه:74، بروج:8 یعنی، کَرِهُوا غایةَ
الإکْراه: منتهای کراهت را داشتند.
ن ک ب
[نُکُوب: انحراف و کنارهگیری ]نَکَبَ عنالطریق: از راه منحرف شد، خداوند فرموده است: «فَامْشُوا فی مَنَاکِبِهَا» ملک:15؛ اطراف و جوانب آن.
ن ک ث
نَکْث: شکستن، نَکَثَ الْعَهْدَ: پیمان را شکست و به آن وفا نکرد [«فَمَنْ نَکَثَ فَاِنَّمَا یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ» فتح:10].
ن ک ح
نِکاح: گفتهاند: واژه نکاح و مشتقّات آن در هرجای قرآن آمده به معنای تزویج و زناشویی است جز در یکجا و آن در آیه 6، از سوره نساء است که خداوند فرموده است: «وَابْتَلُوا
الْیَتَامی حَتّی اِذَا بَلَغُوا النِّکَاحَ» نساء:6؛ چه، در
1) نَقْرَه: به معنای گودال کوچک در زمین است.
اینجا مراد رسیدن به سنّ بلوغ است.
ن ک ر
نُکْر: مُنکر (زشت) و به این معناست قول خداوند: «لَقَدْ جِئْتَ شَیًْٔ نُکْراً» کهف:74؛ و گاهی به حرف دوم آن نیز ضمّه داده میشود مانند: عُسْر و عُسُر، اِنکار به معنای جحود و تکذیب [«یَعْرِفُونَ نِعْمَةَ اللّهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهَا» نحل:83]
نَکِرَه ضدّ معرفه است، «نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا» نمل:41؛ شکل آن را تغییر دهید.
ن ک س
[نَکْس: وارونه کردن و پائین آوردن ]نَکَسْتُ الشّیءَ: وارونهاش کردم[«ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُءُوسِهِمْ» انبیاء:65]،
ناکِس: سر به زیر افکنده [«نَاکِسُوا رُءُوسِهِمْ» سجده:12 ].
ن ک ص
نُکُوص:باز ایستادن، خودداری کردن، «نَکَصَ علی عَقِبَیْهِ» انفال:48؛ به قهقرا
بازگشت.
ن ک ف
استنکاف: تن زیر بار ندادن، سرپیچی و خودداری کردن [«وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ» نساء:172].
ن ک ل
[تَنْکِیل: او را مایه عبرت و ترس دیگران قرار دادن ]نَکَّلَ به: او را مایه عبرت دیگران قرار
داد [«وَ اَشَدُّ تَنْکیلاً» نساء:84]،
نَکال عقوبت، مجازات [«نَکَالاً مِنَ اللّهِ»
مائده:38].
ن م ر ق
[نَمْرق: بالش کوچک] خداوند فرموده است: «وَ نَمَارِقُ مَصْفُوفَةٌ» غاشیه:15؛ گفتهاند: بالشها؛ مفرد آن نَمرقه به کسر نون و فتح آن است. یعنی: نازبالش کوچک.
ن م م
نَمِیمَه: سخن چینی، و آن عبارت از نقل گفتار دستهای به سوی دسته دیگر به منظور فتنهگری و ایجاد تباهی [«هَمَّازٍ مَشَّآءٍ بِنَمیمٍ»
قلم:11].
ن ه ج
مِنْهاج: راه روشن و پیدا [«شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً» مائده:48].
ن ه ر
نَهار (روز): ضدّ شب است و جمع بسته
نمیشود(1)، مانند عذاب [«وَاخْتِلاَفِ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ» بقره:164]،
و نَهْر به سکون هاء و فتح آن مفرد اَنهار و به معنای رودخانه است، خداوند فرموده است: «فی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ» قمر:54؛ نهرها، و گاهی از مفرد آن تعبیر به جمع میشود، مانند قول خداوند: «وَیُوَلُّونَ الدُّبُرَ» قمر:45.
نَهَرَهُ: او را منع و طرد کرد، انْتَهَرَ نیز به همین معناست [«وَ اَمَّا السَّآئِلَ فَلاَ تَنْهَرْ» ضحی:10].
ن ه ی
نَهی: ضدّ امر است، انتَهی عَنْهُ و تناهی عنه: از آن باز ایستاد؛ تَناهَوا عن المنکر: یکدیگر را از کار زشت نهی کردند [«وَمَانَهیکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»
حشر:7].
نُهْیَه، به ضمّ مفرد نُهی میباشد که به معنای خردهاست، چه، خرد آدمی را از ارتکاب کار زشت نهی میکند [«لاُِولِی النُّهی» طه:54].
ن و أ
نَوْء بر وزن قول: برخاستن و سنگینی کردن است. ناء به الحِمل: او را گرانبار ساخت، و از این باب است قول خداوند: «لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ»
قصص:76 یعنی، لَتُنِیءُ الْعُصْبَةَ (دستهای را گرانبار میکند).
ن و ب
[اِنَابَه: توبه و بازگشت «اُنیبُ» هود:88]. اَناب اللّه تعالی: به سوی خدا بازگشت و به او رو آورد و توبه کرد.
ن و ح
نُوح علیهالسلام: نام پیامبر مشهور است، او فرزند لامکبن متوشالح(2)بن اخنوخ است و اخنوخ همان ادریس پیامبر صلیاللهعلیهوآله است، واژه نوح با آن که عجمی و معرفه است به سبب سکون حرف وسط منصرف است، و هر واژه سه حرفی که حرف میانی آن ساکن باشد نیز به همین گونه است، چه، خفّت آن برابر با یکی از دو صفت عدم انصراف است.
ن و ر
نُور: روشنایی، «اللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَالاَْرْضِ» نور:35؛ گفتهاند: با حکمت بالغه خود سامان دهنده و روشنی بخش آسمانها و زمین است.
نُور کیفیّتی است که به ذات خود آشکار و آشکار کننده غیر خود میباشد، و ضَیاء به معنای روشنی و تابش و از نور قویتر است از اینرو به خورشید نسبت داده میشود، وگاهی میان نور و ضیاء تفاوت مینهند و میگویند ضیاء روشنایی ذاتی است و نور روشنایی عارضی است، و در قرآن برحسب مقام، نور به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و امیرمؤمنان و ائمّه علیهمالسلام و قرآن تأویل شده است(1).
ن و ش
تَناوُش: گرفتن، دسترسی پیداکردن، خداوند فرموده است: «وَ اَ نّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِنْ مَکَانٍ بَعیدٍ» سبأ: 52 گفتهاند: کجا میتوانند در آخرت به ایمان دست یابند در حالی که در دنیا به آن کافر شدند، به همزه نیز قراءت شده است.
ن و ص
مَناص:پناهگاه، گریزگاه، و درباره قول خداوند: «وَلاَتَ حینَ مَنَاصٍ» ص:3؛ گفتهاند: هنگام تأخّر و فرار نیست، و این از نَوْص به معنای تأخّر است.
ن و ق
ناقه: شتر ماده، خداوند فرموده است: «نَاقَةَ
اللّهِ وَ سُقْییهَا» شمس:13؛ مراد ناقه صالح است که خداوند از جهت شرافت و ویژگیهایش آن را به خود نسبت داده است.
ن و ن(2)
نُون، ماهی، ذوالنّون: لقب یونسبن متّی علیهالسلام است [«وَ ذَا النُّونِ» انبیاء:87].
و أ د
[وَأْد: زنده بهگور کردن دختران در جاهلیّت] «الْمَوْءُودَةُ» تکویر:8؛ دختر زنده به گور گفته میشود: وَأدَ بِنْتَهُ، یعنی دخترش را زنده به گور کرد، و آن دختر را مَوْءُودَة میگویند.
و أ ل
مَوْئِل: پناهگاه، و قَدْ وَأَلَ اِلیه: به او پناه برد، و از باب وَعَدَ است(1)[«لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً» کهف:58].
و ب ق
[وُبُوق: نابودی] وَبَقَ یَبِقُ به کسر و وُبُوقاً: هلاک شد، مَوْبِق مانند مَوْعِد: مَفْعِل، اسم مکان و زمان آن است [«وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَوْبِقاً» کهف:52].
و ب ل
وابِل: باران درشت قطره و شدید [«فَاَصَابَهُ
وَابِلٌ» بقره:264]، اخفش گفته است: از همین باب است قول خداوند: «اَخْذاً وَبیلاً»
مزّمّل:16؛ گرفتنی سخت(2). و در آن جا که فرموده است: «وَبَالَ اَمْرِهِ» مائده: 95؛ گفتهاند:
سرانجام کار او.
و ت د
وَتَد: میخ، چوب یا جز آن که در زمین و دیوار کوبیده میشود، «وَ فِرْعَوْنَ ذِی الاْ َوْتَادِ»
فجر:10؛ گفتهاند: هنگامیکه فرعون کسی را عذاب میداد او را روی زمین یا بر تختهای میخوابانید و دستها و پاهایش را میخکوب و سپس او را به همین حال رها میکردند.
و ت ر
وِتْر: تک، و در آیه: «وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ»
فجر:3؛ به روز عرفه و به آدم علیهالسلام و به نماز وتر و جز اینها تفسیر شده است(1).
«وَلَنْ یَتِرَکُمْ اَعْمَالَکُمْ» محمّد:35؛ هرگز اعمال شما را کاهش نمیدهد؛ و این از باب وَتَرَهُ حَقَّهُ میباشد یعنی، حقّ او را کاهش داد.
تَتْری، هم با تنوین و هم بدون تنوین به کار رفته، کسی که در صورت معرفه بودن آن را غیرمنصرف شمرده الف آن را الف تأنیث دانسته و این نظریه بهتر است، اصل تَتْری وَتْری است که مشتقّ از وِتْر به معنای تک است، خداوند فرموده است: «ثُمَّ اَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا» مؤمنون:44؛ یکی پس از دیگری؛ و کسی که به آن تنوین داده و منصرف شمرده الف آن را الحاقی دانسته است.
و ت ن
وَتِین: رگی است که به قلب میپیوندد و هرگاه قطع شود آدمی میمیرد [«ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتینَ» حاقّه:46].
و ث ق
مِیثاق: عهد، پیمان مُوَاثَقَه: معاهده، [«وَ میثَاقَهُ الَّذی وَاثَقَکُمْ بِهِ» مائده:7]. اَوْثَقَهُ
فِی الوَثاق: او را با زنجیر بست وِثاق به کسر واو ووَثاق به فتح به یک معناست یعنی، زنجیر [«وَلاَ یُوثِقُ وَثَاقَهُ اَحَدٌ» فجر:26].
و ث ن
اَوْثان جمع وَثَن است که از حیث لفظ و معنا مانند صَنَم (بت) است [«فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الاْ َوْثَانِ» حج:30].
و ج ب
وَجْبَه، مانند ضَرْبَه: فرو افتادن با صدا، خداوند فرموده است: «فَاِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا»
حج:36 به زمین در افتاد.
و ج س
وَجْس مانند فَلْس: صدای پنهانی، «فَاَوْجَسَ فی نَفْسِهِ خیفةً» طه:67 موسی در خود بیمی احساسکرد، گفتهاند: احساس و مشاهده کرد.
و ج ف
[وُجُوف: اضطراب] خداوند فرموده است: «قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ وَاجِفَةٌ» نازعات:8 در آن روز
دلهایی ترسان و به سختی در تپش و اضطراب است؛ و واجفه مشتقّ از وَجَفَ الشّیءُ یَجِفُ به
1) مجمعالبحرین، 3/508، تفسیر صافی، 2/815.
کسر میباشد: مضطرب و لرزان شد.
وَجِیف: نوعی راه رفتن شتر و اسب است،
«فَمَآ اَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ» حشر:6 گفتهاند: آنچه به عمل آورید، و گفتهاند: آن
مشتقّ از ایجاف به معنای تند و شتابان راه رفتن است.
و ج ه
وَجْه (رخسار) معروف است، وِجْهَه: چیزی که با آن مواجه و روبرو میشوند و نیز گفتهاند به معنای جهت است و هاء (دوم) عوض از واو است که حذف شده است [«وَلِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّیهَا» بقره:148].
خداوند فرموده است: «کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ اِلاَّ وَجْهَهُ» قصص:88؛ و گفته شده: به معنای دین است، و نیز وجه، چیزی است که با آن رو به سوی خدا میکنند.
و ح د
[وحده: تنهایی]خداوند فرموده است: «ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً» مدّثّر:11؛ در مجمعالبیان آمده است: کسی در آفرینش او با من شرکت نکرده است، یا به این معناست که: او تنهاست نه مالی دارد و نه فرزندانی(1). و در تفسیر قمی است که وحیدبه معنای زنازاده است و به او زفر گفته میشود(2). و از شیخ ابو علی نقل شده که مراد ولیدبن مغیره است(3).
و ح ی
وَحْی: اشاره، نوشتن، فرستادن، الهام، آهسته سخن گفتن و آنچه به دیگری القاء میکنی [« یُوحی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ»
انعام:112؛ «فَاَوْحی اِلَیْهِمْ اَنْ سَبِّحُوا» مریم:11؛ «اِنَّآ اَوْحَیْنَآ اِلَیْکَ» نساء:163؛ «وَاَوْحَیْنَآ اِلی اُمِّ مُوسی» قصص:7].
و د د
وُدّ و مَوَدَّت: دوستی [«سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً» مریم:96؛ «وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً» روم:21].
وَدُود: از نامهای خداوند است، و آن بر وزن فَعُول به معنای مفعول است یعنی، محبوب دل دوستانش میباشد، یا فَعُول به معنای فاعل است یعنی، بندگان شایستهاش را دوست میدارد، و آن به معنای خشنودی از آنهاست [«اِنَّ رَبّی رَحیمٌ وَدُودٌ» هود:90]، وَدّ به فتح
نام یکی از بتهای قوم نوح علیهالسلام بوده است [«وَ لاَ تَذَرُنَّ وَدّاً وَلاَ سُوَاعاً» نوح:23].
و د ع
[مُسْتَوْدَع: انبار] خداوند فرموده است: «فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ» انعام:98؛ در حدیث وارد است که مستقرّ کسی است که ایمان در
دلش جاگرفته و هرگز از او جدا نمیشود، و مُسْتَوْدَع کسی است که مدّتی ایمان در دلش به ودیعه گذاشته شده سپس از او سلب میشود(1).
و د ق
وَدْق، مانند فَلْس: باران [«فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ» نور:43].
و د ی
اَوْدِیَه: مفرد آن وادی، در اصل به معنای بستر رودخانه و جایی است که انبوه سیلاب در آن جریان مییابد سپس معنای آن وسعت یافته و آن را بر رودخانه اطلاق کردهاند، خداوند فرموده است: «فَسَالَتْ اَوْدِیَةٌ» رعد:17.
و ر د
وِرْد: به کسر گفتهاند: به معنای آبی است که برای آشامیدن بر آن وارد میشوند و نیز به وارد شونده بر آن نیز اطلاق میشود.
و در تفسیر قول خداوند: «وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمینَ اِلی جَهَنَّمَ وِرْداً» مریم:86؛ گفتهاند: در حالی که تشنه کامند، و نیز وِرْد به معنای وُرّاد که وارد شوندگان بر آبند گفته میشود.
«حَبْلِ الْوَریدِ» ق:16؛ و آن رگی است که منشعب از وَتِین (شاهرگ متّصل به قلب) است و اینها دو رگ ضخیماند که به گمان عربها در دو طرف گردن در زیر قسمت مقدّم آن قرار دارند. «فَکَانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهَانِ» الرحمن:37 گفتهاند:
سرخ، بدین نحو که پس از زرد شدن به رنگ سرخ در میآید یا مانند رنگ گل است و همچون روغنهای مختلف رنگ آن دگرگون میشود، دِهان جمع دُهْن به معنای روغن است.
و ر ق
وَرِق: درهم مسکوک، و در آن سه تلفّظ است که فرّاء آنها را نقل کرده است، و آیه شریفه: «فَابْعَثُوآ اَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هذِهِ» کهف:19 به سه گونه قراءت شده است(2): وَرِق، مانند کَتِف و مشهور همین است، دیگر وَرْق با سکون راء، و وِرْق مانند حِبْر.
و ر ی
[وَرْی: افروختن] وَرَی الزَّنْدُ یَرِی، به کسر
راء: آتش زنه روشن شد، خداوند فرموده است: «فَالْمُورِیَاتِ قَدْحاً» عادیات:2 گفتهاند: اسبانی که با سمّ خود به هنگام برخورد آن با سنگها آتش میافروزند.
اَوْراهُ و ورّاه تَوْرِیةً: پوشانید. خداوند فرموده است: «مَا وُورِیَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْ اتِهِمَا» اعراف:20؛ آنچه از اندامشان پوشیده بود، وُرِیَ با یک واو نوشته و با دو واو خوانده میشود.
وَراء(1)به معنای پشت سر است و گاهی بر پیش رو نیز اطلاق میشود، و آن از اضداد است، خداوند فرموده است: «وَکَانَ وَرَآءَهُمْ مَلِکٌ» کهف:79 گفتهاند: در پیش روی آنها.
و ز ر
وِزْر، به کسر: گناه، گرانی، سلاح بارسنگین و جمع آن اَوْزار است، «وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْری» انعام:164 و فاطر:18 و زمر:7؛ بار گناه هیچ کس را کسی دیگر بر نمیدارد.
وَزِیر: کسی است که بار امور شاه را بر دوش خود میکشد و با رأی خود وی را یاری میدهد [«وَاجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ اَهْلی» طه:29].
وَزَر، به فتح اوّل و دوم: پناهگاه و در اصل به معنای کوه است «کَلاَّ لاَ وَزَرَ» قیامه:11.
و ز ع
[وَزْع: منع کردن و نگهداشتن ]خداوند فرموده است: «فَهُمْ یُوزَعُونَ» نمل:17، 83 و فصّلت:19؛ بازداشته میشوند؛ و این از باب وَزَعْتُ الجیشَ است یعنی، همه لشکر را بازداشت کردم.
و ز ف
وَزَف یَزِفُ به کسر وَزِیفاً(2): شتافت؛ و آیه:
«فَاَقْبَلُوآ اِلَیْهِ یَزِفُّونَ» صافّات:94؛ با تخفیف نیز قراءت شده است. وَزِیف و زَفِیف هر دو از نظر معنی یکسان و به معنای شتاب در رفتار است(3).
و ز ن
مِیزان (ترازو) معروف است[«وَاَوْفُوا الْکَیْلَ وَالْمیزَانَ» انعام:152].
خداوند فرموده است: «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ» اعراف:8 گفتهاند: وزن عبارت از عدالت در آخرت است و این که در آن هیچ ستمی روی
نمیدهد، و نیز گفتهاند: در روز قیامت خداوند ترازویی نصب میکند که دارای یک زبانه و دو کفّه است و در آن حسنات و سیئات بندگان سنجیده میشود.
و س ط
وَسَط، با حرکت اوّل و دوم: معتدلتر هر چیزی، حدّ میانه آن خداوند فرموده است: «اُمَّةً
وَسَطاً» بقره:143؛ و آن به همین معناست.
«وَالصَّلوةِ الْوُسْطی» بقره:238. مراد نماز
ظهر است چنان که از امام باقر علیهالسلام روایت شده است(1)، و گفتهاند: نماز عصر است، و تفصیل آن را باید در جای دیگر آورد.
تَوْسِیط به معنای چیزی را در وسط قرار دادن است، بعضی آیه: «فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً»
عادیات:5؛ را با تشدید قراءت کردهاند.
و س ع
سِعَه وُسْع: دارایی و توانایی، اَوسَعَ الرّجلُ: آن مرد فراخی زندگی و توانگری یافت، و از این باب است قول خداوند: «وَاِنَّا لَمُوسِعُونَ»
ذاریات:47.
و س ق
وَسْق: مصدر وَسَقَ الشیءَ است: آن چیز را جمع و حمل کرد؛ و از باب وَعَدَ است، و به این معناست قول خداوند: «وَالَّیْلِ وَ مَا وَسَقَ»
انشقاق:17؛ اِتّساق به معنای انتظام است [«وَالْقَمَرِ اِذَا اتَّسَقَ» انشقاق:18].
و س ل
وسیله: آنچه با آن تقرّب جویند. [«وَابْتَغُوآ
اِلَیْهِ الْوَسیلَةَ» مائده:35].
و س م
تَوَسُّم: فراست و زیرکی (لِلْمُتَوَسِّمینَ)، در حدیث آمده که مراد از «لِلْمُتَوَسِّمینَ»
حجر:75؛ ائمّه علیهمالسلام یا آنها و شیعیانشان
هستند(2).
و س ن
وَسَن و سِنَه: چُرت، و آن سستی است که پیش از غلبه خواب عارض میشود، این که در قول خداوند متعال: «لاَ تَاْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ» بقره:255؛ چُرت بر خواب مقدّم شده است با آن که برحسب قاعده در نفی ترقّی از اعلا به اسفل و در اثبات عکس آن است، بدین سبب است که برحسب طبع چرت مقدّم و پیشاپیش خواب است و مراد نفی همین حالت مرکّبی است که عارض انسان میگردد.
و س و س
وَسْوَسَه: با خود آهسته سخن گفتن. گفتهاند: عمل نیکی را که به دل افکنده میشود اِلهام و کار بدی که به دل خطور میکند وَسْواس، و ترسی که دل را فرا میگیرد ایجاس، و حصول خیری را که انسان برای خود پیش بینی و ارزیابی میکند اَمَل وآنچه را خیر و شرّی ندارد خاطر میگویند، خداوند فرموده است: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطَانُ» اعراف:20. و لَهُما به معنای اِلَیهماست.
و س ی
مُوسی: همان پیامبر بنیاسرائیل و یکی از انبیای اولوا العزم است، ابو عمرو بن العلاء گفته است: صیغه آن مُفْعَل است زیرا در حال نکره بودن منصرف میشود، و اگر صیغه فُعْلی بود در هیچ حالتی منصرف نمیشد، و مُفْعَل بیشتر از فُعْلی به کار میرود، چه، مُفْعَل از هر فعلی از باب افعال ساخته میشود(1)، لیکن کسائی گفته است: آن صیغه فُعْلی است، و پیش از این در ذیل واژه «م و س» در اینباره توضیح داده شده است(2).
و ش ی
شِیَه: لکّه رنگی در بدن اسب یا غیر آن که مخالف معظم رنگ آن باشد، و جمع آن شیات است، خداوند فرموده است: «لاَشِیَةَ فیهَا»
بقره:71؛ لکّه رنگی مخالف بقیّه رنگ وی در آن نباشد.
و ص ب
[وُصُوب: دوام و ثبات] وَصَبَ الشَّیءُ
یَصِبُ به کسر وُصُوباً: ادامه یافت، و از این باب است قول خداوند: «وَ لَهُ الدّینُ وَاصِباً»
نحل:52؛ و نیز: «وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ»
صافّات:9.
و ص د
وصید: آستانه درِ خانه [«وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصیدِ» کهف:18]، اَوْصَدْتُ البابَ و آصَدْتُهُ: درِ خانه را بستم، اُوْصِدَ البابُ، به صورت مجهول: دربسته شد، و آن را مُوْصَد میگویند(3): بسته شده. خداوند فرموده است: «اِنَّهَا عَلَیْهِمْ مُؤصَدَةٌ» همزه:8؛ گفتهاند: بسته
شده.
و ص ل
[وُصُول: رسیدن و نسبت دادن ]خداوند
فرموده است: «اِلاَّ الَّذینَ یَصِلُونَ اِلی قَوْمٍ» نساء:90؛ گفتهاند: یَتَّصِلُونَ (میپیوندند) و نیز گفتهاند: نسبت میدهند، و درباره قول خداوند: «وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ» قصص:51؛ گفتهاند: سخن را پی در پی برای آنان آوردیم.
و در آنجا که فرموده است: «وَلاَ وَصیلَةٍ»
مائده: 103؛ گفتهاند: آن عبارت از گوسفندی است که در جاهلیّت اگر بچّه ماده میزایید بچه متعلّق به صاحب گوسفند بود، و اگر نر میزایید برای خدایان قرار داده میشد، و چنانچه نر و ماده میزایید میگفتند خواهر نسبت به برادرش صله به جا آورده و نر را برای خدایان نمیکشتند.
و ض ع
[وَضْع: شتاب در حرکت] وَضَعَ البَعِیرُ و غیرُه: شتر و جز او در راه رفتن شتاب کرد، و از این باب است قول خداوند: «وَلاَ َوْضَعُوا خِلاَلَکُمْ» توبه:47؛ به سرعت در میان شما به سخنچینی و فتنهانگیزی پرداختند.
و ض ن
مَوْضُونَه: زره بافته شده، و گفتهاند: زره جواهر بافت، و از همین باب است قول خداوند: «عَلی سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ» واقعه:15.
و ط أ
[وَ طاءَه: سهولت و نرمش ]خداوند فرموده است: «اِنَّ نَاشِئَةَ الَّیْلِ هِیَ اَشَدُّ وَطْٔا» مزّمّل:6؛ از حیث قیام و برخاستن، و نیز گفتهاند بدین معناست که: آن هنگام برای عبادت سازگارتر و برای نمازگزار از ساعات روز آسانتر است. و نیز گفته شده: رنج آن شدیدتر است زیرا شب برای آسایش قرار داده شده است. و نیز وِطاء مانند کِساءْ با مدّ قراءت شده یعنی، از نظر موافقت و هماهنگی، و در این صورت معنایش این است که آن هنگام سزاوارتر است، چه، در آن زبان با دل موافق و هماهنگ است.
«لِیُوَاطِٔوا» توبه:37؛ تا توافق کنند.
«اَنْ تَطَٔوهُمْ» فتح:25؛ این که به آنها یورش برید و آسیب به آنها برسانید و هلاکشان سازید، و این مأخوذ از وطاء است که به معنای در آمدن در سرزمین دشمن و نابود کردن است.
و ط ر
وَطَر: نیاز، و از آن فعل ساخته نمیشود، و جمع آن اَوْطار است [«قَضی زَیْدٌ مِنْهَا وَطَراً»
احزاب:37].
و ع ی
وَعْی: در اصل به معنای فهم و حفظ است،
چنان که خداوند فرموده است: «وَتَعِیَهَا اُذُنٌ وَاعِیَةٌ» حاقّه:12: گوشهای نگهدارنده آنها را حفظ میکند، و اُذُنٌ واعِیةٌ به گوشهای امیرمؤمنان علیهالسلامتأویل شده است(1). «وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِمَا یُوعُونَ» انشقاق:23 یعنی: خدا داناتر است به آنچه از تکذیب پیامبر صلیاللهعلیهوآله در دلهای خود پنهان میکنند، همچنان که در جمله یُوعَی المتاعُ فی الوعاء به معنای آن است که کالا در ظرف نگهداری شد.
و ف د
وَفْد جمع وافد است مانند صَحْب و صاحب، و این از باب وَفَدَ عَلَی الأمیر میباشد، یعنی، به عنوان نماینده بر امیر وارد شد، خداوند فرموده است: «نَحْشُرُ
الْمُتَّقینَ اِلَی
الرَّحْمنِ وَفْداً» مریم:85؛ در حال سوار بر شتر؛ و در حدیث آمده است که وَفْد جز بر وارد شوندگان سوار اطلاق نمیشود(2).
و ف ر
مَوْفُور: هر چیز تمام و کامل [«جَزَآءً
مَوْفُوراً» اسراء:63].
و ف ض
[وَفْض: دویدن و شتاب کردن ]اَوْفَضَ وَاسْتَوْفَضَ: شتاب کرد؛ و به این معناست قول خداوند: «کَاَ نَّهُمْ اِلی نُصُبٍ یُوفِضُونَ» معارج:43؛ میدوند و میشتابند.
و ف ق
وِفاق: موافقت و همراهی [«جَزَآءً وِفَاقاً»
نبأ:26].
و ف ی
وفات به معنای مرگ است. و توفّی در بیشتر موارد معنای اماته و میراندن دارد، به کاربردن آن در غیر این معنا مانند اطلاق آن بر خواب بر سبیل مجاز است، گفته میشود: تَوَفّاه اللّهُ: خدا جانش را گرفت [«اِنّی مُتَوَفّیکَ»
آل عمران:55].
و ق ب
[وَقْب: درآمدن] وَقَبَ الظلام: تاریکی مردم را فرا گرفت، خداوند فرموده است: «وَ مِنْ شَرِّ غَاسِقٍ اِذَا وَقَبَ» فلق:3؛ غاسِق: شب به هنگامی که شفق ناپدید شود.
و ق ت
وَقْت: معروف است، وَقَتَهُ با تخفیف بر وزن وَعَدَهُ: زمانی را برایش معلوم کرد؛ و بدین
معناست قول خداوند: «کِتَاباً مَوْقُوتاً»
نساء:103؛ واجب شده در اوقات خود.
تَوْقِیت: تعیین وقت [«وَاِذَا الرُّسُلُ اُقِّتَتْ»
مرسلات:11].
میقات: وقت معیّن برای کاری، و برای محلّ آن نیز به طور استعاره به کاربرده میشود [«کَانَ میقاتاً» نبأ:17].
و ق د
وَقُود، به فتح: هیزم، و به ضمّ به معنای برافروختن است، و آیه:«النَّارِ ذَاتِ الْوُقُودِ» بروج:5؛ به ضمّ نیز قراءت شده است.
استَوْقَدَالنّارَ: آتش را افروخت [«اسْتَوْقَدَ نَاراً» بقره:17]. مَوْقِد مانند مجلس به معنای محلّ افروختن آتش است.
[و ق ذ]
[وَقْذ: زدن تا حدّ مرگ] وَقَذَهُ از باب «وَعَدَ»
وَقَذاً: او را زد تا سست شد و در آستانه مرگ قرار گرفت «وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ» مائده:3].
و ق ر
وَقْر، به فتح: سنگینی گوش یا ناشنوایی [«وَفی اذَانِنَا وَقْرٌ» فصّلت:5]، و به کسر به
معنای بار است.[«فَالْحَامِلاَتِ وِقْرا»
ذاریات:2].
وَقار، به فتح: بردباری و سنگینی و آرامش، خداوند فرموده است: «لاَ تَرْجُونَ للّهِِ وَقَاراً»
نوح:13؛ اخفش گفته است: از عظمت خدا نمیترسند(1).
و ق ع
[وُقُوع: روی دادن ]«الْوَاقِعَةُ» واقعه:1 مراد از آن قیامت است، و حاقّه نیز به همین معناست.
و ق ی
تَقْوی و تُقی به یک معناست [«فَاِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی» بقره:197].
تُقاه: یعنی تقیّه، روایت شده معنای آیه: «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ» آل عمران:102 این است که: خداوند اطاعت شود و او را نافرمانی نکنند. و شکر او گویند و کفران نورزند، پیوسته او را یاد کنند و به فراموشی نسپارند(2).
و ک أ
مُتَّکَأُ: جای تکیه دادن، اخفش این واژه را که در آیه: «وَ اَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَٔ» یوسف:31 آمده به مجلس تفسیر کرده است، و مُتْکاً با
تخفیف نیز قراءت شده، فرّاء گفته است: آن زُماوَرد(1)و اخفش گفته است: اُتْرُج (بالنگ) است.
و ک ز
[وَکْز: مشت زدن] وَکَزَهُ: او را زد و دور کرد، و گفتهاند: با مشت خود بر چانه او زد [«فَوَکَزَهُ مُوسی» قصص:15].
و ل ج
وَلِیجَه: همراز و همنشین، وَلِیجَةُ الرّجلِ: فرد مورد وثوق انسان [«وَ لاَ الْمُؤمِنینَ وَلِیجَةً»
توبه:16]. ایلاج: داخل کردن، خداوند فرموده است: «یُولِجُ الَّیْلَ فِی النَّهارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی الَّیْلِ» حج:61 از آن بر این و از این بر آن میافزاید.
و ل د
وَلِید: کودک، چه، به زمان ولادتش نزدیک است و نیز به معنای برده و بنده است و جمع آن وِلدان است مانند صِبْیان [«اَلَمْ نُرَبِّکَ فینَا وَلیداً» شعراء:18 «وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ»
واقعه:17].
و ل ی
[تَوَلِّی: ترک کردن و روگردانیدن ]تَوَلّی عنه: از او روگردانید [«فَتَوَلّی عَنْهُمْ» اعراف:79]. وَلّی هارِباً: پشت کرد و گریخت [«وَلّی مُدْبِراً»
نمل:10]، خداوند فرموده است: «وَلِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّیهَا» بقره:148 رو به سوی آن میکند، و گفتهاند: هر طایفهای قبلهای دارد که رو به سوی آن میایستد و گفتهاند: هر قومی را قبله و کیش و آیینی است که رو به سوی آن میآورند؛ و نیز گفتهاند: خداوند روی آنها را به سوی آن میگرداند. وِلایت به کسر به معنای فرمانروایی و سلطنت است، و وَلایَت به فتح و کسر به معنای نصرت و یاری است، سیبویه گفته است: وَلایت به فتح مصدر و به کسر اسم است(2)[«هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلّهِ» کهف:44]. تَوَلاّهُ: او را دوست گرفت، تَوَلَّی الأمْرَ: آن کار را عهدهدار شد [«اَنَّهُ مَنْ تَوَلاَّهُ» حج:4]، وَلَّی تَوْلِیة: پشت کرد، وَلَّی عنه: از آن روگردانید، دوری جست و از آن کنارهگیری کرد.
اَوْلی به معنای نیکوتر و سزاوارتر [«اَوْلی
لَکَ فَاَوْلی» قیامه:34]، و والِی به معنای
سرپرست است، و هرکس امری را عهدهدار باشد وَلِیّ و سرپرست آن است [«وَ مَالَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ» رعد:11].
و ن ی
وَنْی: ضعف و سستی، درماندگی و خستگی، گفته میشود: وَنَی فی الاَمْرِ یَنِی به کسر نون، وَنًی و ونَیًا وَوَنْیاً: سست شد، و اسم فاعل آن وانٍ میباشد، و به این معناست قول خداوند: «وَلاَ تَنِیَا فی ذِکْری» طه:42.
و ه ج
وَهّاج: فروزان، مصدر آن وَهْج به سکون حرف دوم است، وَهَجَتِ النّارُ مانند وَعَدَ: آتش افروخته شد [«وَ جَعَلْنَا سِرَاجاً وَهَّاجاً» نبأ:13].
و ه ن
وَهْن: ضعف و سستی [«حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ» لقمان:14].
و ی
وَیْ: برای تعجّب است، و گفته میشود: وَیْکَ ووَیْ لعبداللّه، و گاهی بر کَأَنّ چه مخفّف و چه مشدّد داخل میشود، خداوند فرموده است: «وَیْکَاَنَّ اللّهَ» قصص:82؛ خلیل گفته است:
وَیْ جدا از ما بعد آن است، میگویی، وَیْ سپس سخن را با گفتن کَأَنّ آغاز میکنی(1).
و ی ل
وَیْل: به معنای شرّ و واژه عذاب یا نام وادی یا چاهی در جهنّم است [«فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ اَیْدیهِمْ» بقره:79].
1) مختارالصّحاح، 739.
هارون
هارون پیامبر برادر موسی علیهماالسلام و وزیر و جانشین او بوده است.
هامان(1)
وزیر فرعون و همان کسی است که فرعون را از اطاعت موسی و هارون علیهماالسلام بازداشت و گمراه کرد. و هامان این امّت: دومی است.
هاؤم
هاءِ یا رجل، از حیث لفظ و معنا مانند هاتِ میباشد: بگیر ای مرد؛ و به زن، هاتی یا اِمْرَأة گفته میشود، و هاؤا و هاؤ مانند هاکما و هاکُم میباشد [«هَآؤمُ اقْرَءُوا کِتَابِیَهْ»
حاقّه:19].
ه ب و
هَباء: ذرّات پراکندهای که به هنگام تابش آفتاب در اطاق دیده میشود، و این در ذیل واژه ذرّه(2)گفته شده است، و نیز هباء به معنای گرد و غبار است [«فَکَانَتْ هَبَآءً مُنْبَثّا» واقعه:6].
ه ج د
تَهَجُّد: بیدار خوابی، و آن از اضداد است، گفته میشود: تَهَجَّدَ: شب زندهداری کرد، خوابی طولانی کرد، خداوند فرموده است: «وَ مِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ» اسراء:79؛ گفتهاند: به تلاوت قرآن شب را بیدار باش، و چون کسی که میخواهد در تاریکی شب پروردگارش را پرستش کند بیدار میماند تا نماز گزارد لذا از نماز شب به تَهَجُّد (بیدارخوابی) تعبیر کرده است.
ه ج ر
هَجْر: ضدّ وصل به معنای جدایی است و از
باب نصر میباشد، هِجْران نیز به همین معناست و اسم مصدر آن هِجْرَت است. مهاجرت از
سرزمینی به سرزمین دیگر به معنای ترک اوّلی به خاطر دومی است.
خداوند فرموده است: «وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمیلاً» مزّمّل:10؛ گفتهاند: هجر جمیل آن است که: به ظاهر زبانش با آنها موافق و دل و میلش با آنها مخالف باشد، و با مدارا و ترک مقابله به مثل رفتار کند، و هَجْر، به فتح به معنای هذیان سخن یاوه است(1).
ه ج ع
هُجُوع: خواب شب [«کَانُوا قَلیلاً مِنَ الَّیْلِ مَا یَهْجَعُونَ» ذاریات:17].
ه د ی
هُدی: ارشاد و راهنمایی. هَدَیتُه الطَریقَ والبیتَ هدایةً: راه و خانه را به او نشان دادم، و این به زبان اهل حجاز است و غیر حجازیها آن را با اِلی متعدّی میکنند و میگویند هدیته الی الطریق و الی الدّار. این واژه در قرآن به سه صورت آمده است: تعدّی آن بدون حروف جارّه، تعدّی آن با لام و تعدّی آن با اِلی.
گفتهاند: هدایت به معنای مطلق ارشاد و راهنمایی توأم با لطف و مهر است خواه انسان را به مقصود برساند یا نرساند، و مفعول دوم داشته باشد یا نداشته باشد، و گفتهاند: اگر با حروف جارّه متعدّی شود به همین معنا خواهد بود که ذکر شد، لیکن اگر بدون حروف جارّه متعدّی گردد به معنای راهنمایی و رسانیدن به مطلوب است. و نیز برخی گفتهاند: هدایت به طور مطلق به معنای راهنمایی و رسانیدن به مقصود است امّا گفتار خداوند این دو قول را ردّ میکند(2)، چه، فرموده است: «وَ هَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ» بلد:10؛ زیرا آیه در مقام امتنان است و در رسانیدن انسان به راه شرّ امتنانی نیست. هَدْی به فتح اوّل عبارت از حیوان قربانی است که به خانه خدا هدیّه میشود بهویژه انعام سهگانه یعنی، شتر و گاو و گوسفند، و هَدِیّ بر وزن فعیل نیز به همین معناست، آیه: «حَتّی
یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ» بقره:196؛ هم مخفّف و هم مشدّد قراءت شده است.
ه ر ع
اِهراع: دیگری را به شتاب وا داشتن [«یُهْرَعُونَ اِلَیْهِ» هود:78].
ه ز ز
[هَزّ: تکان دادن]هَزَّ الشَّیْءَ فَاهْتَزَّ: چیزی را تکان داد و آن تکان خورد. «فَاِذَآ اَ نْزَلْنَا عَلَیْهَا
الْمَآءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ» حج:5، فصّلت:39؛
هنگامی که آب بر آن فرو میریزیم به جنبش در میآید و نموّ میکند.
ه ز ل
هَزْل: ضد جِدّ، به معنای شوخی است [«وَ مَا هُوَ بِالْهَزْلِ» طارق:14].
ه ش ش
[هَشّ: زدن با چوبدستی] هَشَّ الْوَرَقَ:
برگهای درخت را با چوبدستی فرو ریخت. خداوند از قول موسی علیهالسلام فرموده است: «وَاَهُشُّ بِهَا عَلی غَنَمی» طه:18.
ه ش م
هَشْم: شکستن چیز خشک، هَشِیم چنانچه به روییدنیها اطلاق شود مراد گیاه خشک درهم شکسته و یا درخت پوسیده است که گرد آورنده هیزم به هرگونه که بخواهد آنها را جمعآوری میکند [«کَهَشیمِ الْمُحْتَظِرِ» قمر:31].
ه ض م
[هَضْم: ستم و نقص] هَضَمَهُ واهْتَضَمَهُ: ستم کرد، خداوند فرموده است: «فَلاَ یَخَافُ ظُلْماً وَلاَ هَضْماً» طه:112؛ گفتهاند: به معنای نقصان میباشد.
و فرموده است: «طَلْعُهَا هَضیمٌ»
شعراء:148؛ به هم پیوسته.
[ه ط ع]
[هَطع، اِهْطَاع: نگاه کردن با خواری و فروتنی. «مُهْطِعینَ اِلَی الدَّاعِ» قمر:8].
ه ل ع
هَلَعْ: سخت بیتابی و ناآرامی کردن، خداوند درباره انسان فرموده است: «اِنَّ الاِْنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً» معارج:19؛ گفتهاند: انسان حریص آفریده شده است.
ه ل ک
[هَلاک: مرگ] هَلَکَ الشّیءُ یَهْلِکُ به کسر: نابود شد، و مصدر آن هَلاکاً و هُلُوکاً وَ مَهْلِکا با حرکات سه گانه لام و تَهْلُکَه به ضمّ لام است، و اسم مصدر آن هُلْک به ضم است [«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ» انفال:42].
ه ل ل
اِهْلال: بلند کردن آواز، و هِلال را بدان سبب هلال گفتهاند که مردم با صدای بلند رؤت آن را خبر میدهند، گفته میشود: که ماه را در شب اوّل هر ماه، هلال و پس از آن قمر میگویند.
«وَ مَآ اُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ» مائده:3؛ مراد حیوانی است که با نام غیر خدا آن را ذبح کردهاند.
هلّم
[هَلُمَّ: اسم فعل به معنای بیا] هَلُمَّ یا رجل به فتح میم: بیا، در زبان مردم حجاز مفرد و جمع
مذکّر و مؤّث آن یکسان است برخلاف زبان مردم نجد، و زبان مردم حجاز فصیحتر است [«هَلُمَّ اِلَیْنَا» احزاب:18].
ه م د
اَرْضٌ هامِده: سرزمین خشک و مرده و بیگیاه [«وَتَرَی الاَْرْضَ هَامِدَةً» حج:5].
ه م ر
[هَمْر: ریختن] هَمَرَ الماءَ والدّمْعَ: آب و اشک را ریخت، و آن از باب نَصَرَ، اِنْهَمَرَ الْماءُ: آب ریخته و جاری شد [«بِمَآءٍ مُنْهَمِرٍ»
قمر:11].
ه م ز
هُمَزَه از حیث لفظ و معنا مانند لُمَزَه است، و پیش از این در ذیل واژه لُمَزَه درباره این واژه سخن گفتهایم [«وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» همزه:1].
هَمّاز به معنای عیبجو است [«هَمَّازٍ مَشَّآءٍ بِنَمیمٍ» قلم:11].
«هَمَزَاتِ الشَّیَاطینِ» مؤمنون:97؛ خطورات و وسوسههای شیطانی که به قلب انسان راه مییابد.
ه م س
هَمْس: آواز آهسته [«فَلاَ تَسْمَعُ اِلاَّ هَمْساً»
طه:108].
ه م ن(1)
مُهَیْمِن ناظر، نگهبان، حافظ، امین مورد اعتماد و سررشتهدار امور خلایق [«المُؤمِنُ
الْمُهَیْمِنُ» حشر:23].
ه و د
یَهُود: قوم موسی علیهالسلام، گفتهاند: آن از هَوادَه که به معنای آرامش و صلح و آشتی میباشد مشتقّ است، و گفتهاند: یهود به یهودابن یعقوب علیهالسلاممنسوبند، و هُود بر وزن عُود همان یهود است که یاء زاید آن حذف شده است [«مَنْ کَانَ هُوداً اَو نَصَاری» بقره:111]،
واژه هُود که نام پیامبر قوم عاد علیهالسلام است منصرف است، و هرگاه منظور سوره هود باشد گفته میشود: هذه هُود، در این صورت
1) برخی از صاحبان معاجم همچون معجم وسیط آن را رباعی از ه ی م دانستهاند.
غیرمنصرف خواهد بود، واژه نُوح علیهالسلام نیز به همین گونه است.
ه و ر
[هور: ویرانی و شکاف] خداوند فرموده است: «عَلی شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ» توبه:109؛ و این مأخوذ از هارَ الجُرْف است و از باب قال میباشد، یعنی، شکافته و ویران شد، و آن را هائر میگویند، و نیز گفته میشود: جُرُفٌ
هارٍ، مجرور و محلاًّ مرفوع میباشد چنان که در آیه است و در اصل هائرٌ بوده که مقلوب شده یعنی، ویران، و مانند شاکی السِّلاح و شائک است (مرد کاملاً مسلّح)، و انْهارَ یعنی، فرو ریخت، منهدم شد [«فَا نْهَارَ بِهِ» توبه:109].
ه و ن
هُون، با ضمّ، و مَهَان و مَهِین و دیگر مشتقّات آن به معنای خواری و رسوایی است، و هَوان و مَهانت نیز به همین معناست، و با فتح اوّل به معنای آرامش و وقار و حقیر است.
هانَ هَوناً: آسان شد، و هَیِّنْ: آسان، درباره قول خداوند: «یَمْشُونَ عَلَی الاْ َرْضِ هَوْناً» فرقان:63؛ گفتهاند: هَوْن به زبان سریانی یعنی، حکیمان(1).
ه و ی
هَواء با الف ممدود: جوّ میان زمین و آسمان، و نیز به هر چه خالی است هواء گفته میشود، درباره آیه: «وَاَفْٔدَتُهُمْ هَوَآءٌ»
ابراهیم:43؛ گفتهاند: خرد ندارند.
و قول خداوند: «وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبی
فَقَدْ هَوی» طه:81؛ نابود شد. این واژه در اصل به معنای افتادن از بالای کوه و امثال آن است. اصمعی گفته است هَوی مانند: رَمی به معنای فرو افتادن به پایین است(2).
درباره آیه: «وَالْمُؤتَفِکَةَ اَهْوی» نجم:53؛ گفتهاند: جبرائیل شهرهای زیر و رو شده آنها (قوملوط) را بر زمین زد یعنی، آنها را به گودالی عمیق درانداخت.
«فَاجْعَلْ اَفْٔدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوی اِلَیْهِمْ»
ابراهیم:37؛ مشتاق آنها باشند، اِسْتَهْواهُ الشَّیْطانُ: او را به هوس انداخت، او را شیفته و دلباخته کرد [«کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیَاطینُ» انعام:71].
هاوِیَه نام جهنّم یا نام طبقهای از آن است که خداوند به منّت و کرم خود ما را از آن پناه دهد،
و این واژه بدون داشتن الف و لام معرفه است، خداوند فرموده است: «فَاُمُّهُ هَاوِیَةٌ»
قارعه:9؛ جایگاهش آتش است.
ه ی أ
هَیْئَة: شکل و صورت، قیافه و منظر(1)، و
هِیئَه مانند شِیعَه، و هِئْتُ برای امر، و أهیءُ هَیْئةً مانند جئتُ اَجِیءُ جَیْئَةً یا تَهَیّأتُ لَهُ تَهیُّؤا به یک معناست و از این باب است قراءت «هِئْتُ لَکَ»
یوسف:23.
ه ی ج
هِیَاج، به کسر مصدر هاجَ النّبتُ یَهیجُ: گیاه خشک شد [«ثُمَّ یَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا» زمر:21].
ه ی م
هِیام، به کسر: شتر تشنه، مفرد آن هَیْمان و مؤّث آن هَیْمی است مانند عَطْشان و عَطْشی. خداوند فرموده است: «فَشَارِبُونَ شُرْبَ الْهیمِ» واقعه:55؛ شتر تشنه.
1) شارَه: لباس و هیأت، این که گفته است: هِیْئَه مانند شیعه یعنی این واژه نیز به معنای لباس و هیأت است.
یأجوج(1)
و مأجوج با همزه ولین، و از تأویل ردْم(2)(سدّ) به تقیّه روشن میشود که آنها تأویلی از مخالفان و دشمنان شیعهاند. خدا داناست و بس(3). [«اِنَّ یَاْجُوجَ وَ مَاْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الاَْرْضِ» کهف:94].
ی أ س
یَأس: نومیدی، و در زبان قبیله نَخَع، به معنای عَلِمَ میباشد: دانست؛ و به همین معناست آیه: «اَفَلَمْ یَایْٔسِ الَّذینَ امَنُوا» رعد:31؛ گفتهاند: به معنای: اَفَلَمْ یَتَبَیَّنْ (آیا آشکار نشده است) میباشد و نسبت دادهاند که این قراءت علی و علیّ بن الحسین و جعفر بن محمّد علیهمالسلام است(4). و نیز گفتهاند: این قراءت به جماعتی نسبت داده شده و در هر حال این تفسیر آیه است(5).
ی ب س
یَبَس، به فتح اوّل و دوم، محلّی که نمناک بوده و سپس خشک شده است، خداوند فرموده است: «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَریقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً» طه:77.
ی ت م
یُتْم، به ضمّ: تنهایی و بیپدری، و در حیوانات به معنای نداشتن مادر است، یتیم: یگانه و هر چیزی که نظیر آن کمیاب است، و
1) نگارنده این علم را از ماده أ ج ج آورده و درست همان است که ما آوردیم.
2) این سخن خداست که میفرماید «اجعَل بَینَکُم وَ بَینَهُم رَدْما» کهف:95.
3) تفسیر مرآهالأنوار 1/71 و 134 و توضیحی که مؤلّف آن در این باره داده است.
4) تفسیر صافی، 1/875، مجمعالبیان، 6/292.
5) تفسیر صافی، 1/875، مجمعالبیان، 6/292.
جمع آن اَیْتام و یَتامی است [«یَدُعُّ الْیَتیمَ»
ماعون:2].
یحیی(1)
یَحْیی علیهالسلام: یکی از پیامبران الهی است که در چند جای قرآن از او نام برده شده است، او و امام حسین علیهالسلام هر یک ششماهه به دنیا آمدهاند و این از ویژگیهای آنهاست. گفتهاند یحیی علیهالسلام به خاطر زن زناکاری مانند گوسفند سربریده شده، به همین گونه امام حسین علیهالسلام به خاطر حرامزادهیی به شهادت رسیده است، آن حضرت فرموده است: خداوند به خاطر خون یحیی گروههایی را نابود کرد و به خاطر خون من گروهها و گروهها و گروههایی را خواهد کشت(2). خلاصه آن که امام حسین علیهالسلام در این امّت شبیه یحیی علیهالسلام در بنیاسرائیل است.
ی د ی
یَد: در اصل یَدْی بوده مانند: فَعْل که عین الفعل آن ساکن است، چه، جمع آن: اَیْدٍ و یُدِیّ است و این دو وزن جمع فَعْل است مانند: فَلْس و اَفْلُس و فُلُوس، و فَعَل بر وزن اَفْعُل جمع بسته نمیشود جز در حروف اندک و معدودی مانند: زَمَن و جَبَل. گاهی در شعر اَیْدی به اَیادی جمع بسته میشود، واین جمع جمع است مانند: اَکْرُع و اَکارع: پاچههای حیوانات، ساق پاهای انسان.
یَد از نظر لغت معانی چندی دارد، از آن جمله معنای متعارف آن است یعنی، کف دست یا از سر انگشتان تا کتف، دیگر به معنای آبرو، وقار، نیرو، قدرت، نعمت، رحمت، احسان و جز اینهاست، و در قرآن در بیشتر این معانی به کار رفته است. فرموده است: «بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ» مائده:64؛ نعمت دنیا و نعمت آخرت، و نیز: «حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ» توبه:29؛ گفتهاند: از روی ذلّت و تسلیم، و برخی گفتهاند: جزیه را نقد بدهند نه نسیه.
و نیز میگویند: سُقِطَ فِی یَدَیْهِ یا اُسْقِطَ: پشیمان شد، خداوند فرموده است: «وَلَمَّا سُقِطَ فی اَیْدیهِمْ» اعراف:149؛ پشیمان شدند.
ی س ر
یُسْر: آسانی. یَسِیر: اندک، مَیْسَرَه، به فتح سین و ضمّ آن: فراخی زندگی و ثروتمندی، برخی آیه: «فَنَظِرَةٌ اِلی مَیْسَرَةٍ...» بقره:280 را به صورت اضافه قراءت کردهاند، لیکن اخفش گفته است: اضافه آن جایز نیست زیرا در زبان
عرب وزن مَفْعُل بدون هاء وجود ندارد(1)، و مَکْرُم و مَعْوُن جمع مکْرُمَه و مَعْوُنَه است.
مَیْسِر: قمار، و بازی با تیر قمار و امثال آن
است، گفتهاند: مَیْسِر: قمار عرب در جاهلیّت بوده که با اَزْلام یعنی تیرهای قرعهکشی انجام میشده است. و نیز گفتهاند: هر چیزی که در آن قمار و برد و باخت باشد مَیْسِر است حتّی گردو بازی کودکان چنانچه با آن برد و باخت کنند، و این واژه در حدیث به دشمنان ائمّه علیهمالسلام تأویل شده است(2)] «یَسْٔلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ» بقره:219].
یَعقوب(3)
یَعْقُوب: همان پیامبر مشهور ملقّب به اسرائیل است.
یَعُوق(4)
نام بت قوم نوح علیهالسلام است.
یَغُوث(5)
نام یکی از بتهای قوم نوح علیهالسلام.
ی ق ن
یقین: به معنای علم و از میان رفتن شکّ است، و بسا از ظنّ به یقین تعبیر میشود، چنان که عکس آن نیز صورت میگیرد، و نیز یقین به معنای مرگ است، خداوند فرموده است: «وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتّی یَاْتِیَکَ الْیَقینُ» حجر:99.
ی م م
یَمّ به معنای دریاست و جمع ندارد [«فَاَغْرقْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ» اعراف:136].
[تیمیم: قصد] یَمَّهُ:(6)او را قصد کرد، تَیَمَّمَ الصّعید للصّلاة: برای نماز با خاک تیمّم کرد، و در اصل به معنای قصد کاری کردن و به دنبال آن رفتن است چنان که میگویند تَیَمَّمَهُ و تَأمَّمَهُ. ابن سکّیت گفته است: قول خداوند: «فَتَیَمَّمُوا صَعیداً» نساء:43، مائده:6؛ قصد خاک پاکیزه کنید. سپس این واژه زیاد به کار گرفته شده تا آنجا که تیمّم معنایش مسح صورت و دو دست با خاک گردید(7).
ی م ن
[یمین: راست ضدّ چپ] خداوند فرموده است: «ضَرْباً بِالْیَمینِ» صافّات:93؛ با دست
راستش؛ و گفتهاند: به معنای نیرو و قدرت است. «وَالسَّموَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ» زمر:67؛ به قدرت او. «وَاَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ» واقعه:8، بلد: 18؛ گفتهاند: آنها کسانی هستند که نامه اعمالشان به دست راست آنها داده میشود.
ی ن ع
[یَنْع: رسیدن] یَنَعَ الثَّمَرُ: میوه رسید [«انْظُرُوا اِلی ثَمَرِهِ اِذَآ اَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ» انعام:99].
یوسف
یُوْسُف علیهالسلام همان پیامبر مشهور است، و آن به سه گونه تلفّظ میشود: به ضمّ سین و فتح و کسر آن(1).
ی و م
یَوْم(روز): معروف و جمع آن اَیّام است، اخفش گفته است: قول خداوند: «مِنْ اَوَّلِ یَوْمٍ» توبه:108؛ به معنای مِنْ اَوَّلِ الاَ یّامَ است، یعنی اوّل همه روزها، چنان که میگویی: لَقِیْتُ کُلَّ رَجُلٍ(هر مردی را دیدار کردم): یعنی؛ لَقِیْتُ کُلَّ الرِّجالَ(2)(همه مردان را دیدم).
یونس(3)
از پیامبران بنی اسرائیل است و خداوند در قرآن او را به نام و لقب یاد کرده و همان ذوالنّون است که خدا او را در شکم ماهی زندانی کرد.
اینک کتاب الدرّالنَّظیم فی لغات القرآن العظیم به دست گردآورنده گنهکار آن عبّاس قمی که خداوند از گناهانش بگذرد در سنه 1321در مشهد غروی در جوار مولایمان امیرمؤمنان علیهالسلام به پایان رسید، والحمدُللّه اوّلاً وآخِراً والصّلاة علی محمّدٍ وآلِهِ الطّاهِرِین.
نسخهبرداری از این کتاب و آمادگی آن برای چاپ در سال 1407 در قم به وسیله آقایان شیخ رضا مختاری و شیخ علی اکبر زمانینژاد و سیّدعلی شریفی انجام گرفت. خداوند آنان را به آنچه محبوب و رضای اوست موفق بدارد.