ghaemiyeh.com
بابائی، سعید، 1346 ـ
سیره امام صادق(ع) در برخورد با اهل سنت / سعید بابائی؛ [برای] مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما. ـ قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما، 1384.
272ص. (مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما؛926)
17000 ریال: ISBN 964-514-005-6
فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه: ص. 267 ـ 271؛ همچنین به صورت زیرنویس.
9س2ب/45BP9553/297
سیره امام صادق علیه السلام در برخورد با اهل سنت
کد: 926
نویسنده: سعید بابایی
ناشر و تهیه کننده: مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
چاپ: امیران
صحافی: منتظرالمهدی
نوبت چاپ: اول / 1384
شمارگان: 1400
بها: 1700 تومان
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.COM
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
شابک: 6-005-514-964ISBN: 964-514-005-6
تاکنون درباره دوران زندگانی و امامت امام صادق علیهالسلام، پژوهشهای ارزشمندی صورت گرفته است، ولی این نوشتار، سیره آن حضرت را در برخورد با گروههای مختلف اهل سنت مانند: مرجئه، مُعتزله، قدریه و _جبریه _بررسی کرده است.
بررسی سیره علمی امام صادق علیهالسلام در این گونه پژوهشها بسیار اهمیت دارد؛ زیرا امام جهت تبیین و گسترش علوم دینی تأکید فراوان میورزید و درصدد بود تا حقیقت دین و آموزههای اسلامی دستخوش بدعتها و انحرافها نگردد. ایشان در تبیین معارف و علوم اسلامی مانند: حدیث، فقه، کلام، تفسیر و... اساسیترین نقش را داشت و پیدایش و شکلگیری گروهها و نحلههای گوناگونِ اعتقادی ـ سیاسی، دوران امامت ایشان را از مهمترین برهههای تاریخ اسلام ساخته بود. ازاینرو، بهترین راه مقابله با جریانهای گوناگون فکری، برخورد علمی با آنها بود.
این پژوهش در تبیین سیره امام، هم به برخوردهای شخصی امام با بزرگان اهل سنت استناد جسته و هم با شناسایی بزرگان اهل سنّت معاصر آن حضرت، آرا و اندیشههای آنان را توضیح داده است. سپس گرایشهایی را که بیانگر موافقت یا مخالفت با امام صادق علیهالسلام بودهاند، معرفی کرده است. شیوه رفتار آن حضرت با خلفا و کارگزاران آنها نیز در بخش سیره سیاسی آن
بزرگوار بررسی میشود. این بخش به سیره آن حضرت در دوره اُمویان و دوره انتقال خلافت از بنی امیه به بنیعباس و در عهد عباسیان اختصاص یافته است.
شیوه رفتار و روابط اجتماعی امام صادق علیهالسلام با عموم مردم به ویژه اهل تسنن، موضوع اصلی در سیره اجتماعی آن حضرت است. این سیره اجتماعی، در دو دسته اساسی ترسیم شده است: روابط امام با عموم مردم شیعه و سنی و روابط ایشان با اهل سنت. این سیره بر این اصول استوار بود: تقیه، ارتباط و همزیستی با اهل سنت، دعوت نکردن عامه به تشیع، ارتباط با همه گروهها، کمکهای مالی به مخالفان، سفارش به صله ارحام (اگرچه مخالف باشند)، سازماندهی شیعیان در برابر دیگر فرقهها، همدردی با اهل سنت، سفارش به بیتفاوتی در برابر بیادبی برخی افراد نسبت به اهل بیت علیهمالسلام، باز داشتنِ اصحاب از کارهای تنشزا، تأکید بر جوانان و صیانت از ایشان در برابر انحرافها و... .
این اثر برای برنامهسازان و فیلمنامهنویسانی که در پیشناسایی سیره امام صادق علیهالسلام در برخورد با مخالفان و نیز زوایای زندگی آن امام بزرگوار هستند تا برای الگودهی به افکار عمومی گام بردارند، بسیار مفید است. این موضوع افزون بر برنامههای داخلی، میتواند در بخشهای برون مرزی صدا و سیما نیز استفاده شود؛ زیرا برخوردهای امام صادق علیهالسلام از چنان جامعیتی برخوردار است که با اندک توجهی، در دنیای امروز به ویژه برای جهان اسلام قابل استفاده است.
امروزه استکبار با حربه تفرقه جهانی در تلاش است تا فرقههای گوناگون اسلامی را در مقابل همدیگر قرار دهد یا دست کم، دامنه اختلافشان را فراتر از
گفت و گوهای علمی ـ اعتقادی وانمود کند و به مرحله درگیریهای فیزیکی برساند. این در حالی است که امام صادق علیهالسلام با صبر و بردباری، با رهبران همه مذاهب اسلامی به گفتوگو مینشست و هرگز از حالت اعتدال خارج نمیشد. در این راستا، چهبسا بتوان آن حضرت را پایهگذار گفتوگوی تمدنها، ادیان و مذاهب به شمار آورد. امام صادق علیهالسلام به طرف مقابل خود، هرچند کافر وزندیق بود، اجازه سخن گفتن میداد و سپس به طور منطقی به او پاسخ میگفت. البته ملاک برتری را تقوا میدانست، نه رنگ، نژاد و زبان.
پرهیز از تجمل و اشرافیگری، رسیدگی به نیازمندان، راستی و درستی، امانت و امانتداری، جذب مخالفان و... یکی دیگر از پیامهای رفتاری و گفتاری آن حضرت است.
در پایان، به طور فشرده باید گفت اکنون که نظام کمونیستی فرو پاشیده و جامعه لیبرال ـ سرمایهداری غرب نیز دچار چالشهای جدی است، وظیفه برنامهریزان و برنامهسازان محترم است که زمینه را برای ظهور و بروز فقه و سیره جعفری در عرصه جهانی فراهم آورند.
انّه ولیّ التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
دوران امامت امام صادق علیهالسلام به دلیل برخورداری از ویژگیهای متعدد، به بررسی و پژوهش ویژهای نیازمند است. در این زمینه، تاکنون پژوهشهای ارزشمندی انجام شده است، ولی در میان همه آثار و پژوهشهای موجود، سیره آن حضرت به طور جداگانه بررسی نشده است. در این راستا، پژوهش حاضر تنها به سیره و برخورد امام صادق علیهالسلام با گروههای مختلف اهل سنت در عصر خود میپردازد.
در هر پژوهش، آنچه نخست ضرورت دارد، شناخت و تعریف عناصر موضوع است. سیره، امام صادق علیهالسلام و اهل سنت، سه عنصر اصلی پژوهش حاضر هستند. تحلیل و بررسی موضوع، پژوهشگر را به داشتن تصویری روشن و خالی از ابهام نسبت به موضوع رهنمون میشود و شناخت موضوع، در بررسی و ارائه صحیح احکام آن، نقشی به سزا دارد.
از میان عناصر سه گانه این پژوهش، آنچه به تبیین و توضیح نیاز دارد، واژه «اهل سنت» است و باید دانست مذهب اهل سنت به طور کلی بر دو نظام اطلاق میشود:
اهل سنت و جماعت تا قرن هفتم هجری، مذهب فقهی خاصی نداشتند و مذاهب مختلف و گوناگونی در سرزمینهای اسلامی رایج بود.(1)علامه شرف الدین در _المراجعات _میگوید:
مسلمانان در سه قرن اول به هیچ یک از این مذاهب چهارگانه بستگی نداشتند. شیعیان به آرا و مذاهب ائمه اهل بیت علیهمالسلام عمل میکردند و غیر شیعیان به آرا و عقاید صحابه و تابعین ملتزم بودند.(2)
مقصود از مذهب اعتقادی اهل سنت، اصولی است که آنان بدان پایبندند. احمد بن حنبل و اشعری نقش مهمی در حصر و تحدید اصول اعتقادی اهل سنت ایفا کردهاند و پیش از آن، دیدگاه واحدی در مورد اصول اعتقادی اهل سنت وجود نداشت.(3)
_بغدادی _در _الفرق بین الفرق _مباحث زیر را از محوریترین مسائل اهل سنت بیان میکند:
اثبات حقایق و علوم بر وجه خصوص و عموم؛
علم به حدوث عالم و اقسام اعراض واجسام آن؛
معرفت صانع و پروردگار عالم و صفات ذاتی او؛
معرفت صفات ازلی صانع؛
معرفت أسماء و اوصاف صانع؛
معرفت عدل و حکمت او؛
معرفت رسولان و انبیای الهی؛
8. شناخت معجزات انبیا و کرامات اولیا؛
شناخت آنچه مورد اجماع امت و از ارکان شریعت است؛
شناخت امر و نهیها و تکلیفهای الهی؛
شناخت خلافت و امامت و شرایط رهبری جامعه؛
شناخت معاد و احکام بندگان در آخرت؛
شناخت احکام ایمان و اسلام؛
شناخت احکام اولیای خداوند؛
شناخت احکام دشمنان و کافران.(1)
برخی نیز اصولی را که از جستوجو در مدارک اهل تسنن استنباط کردهاند، چنین بیان داشتهاند:
رضایت به قضای الهی، تسلیم و صبر بر آن؛
عمل به دستورهای الهی و دوری از آنچه خداوند نهی کرده است؛
اخلاص در اعمال؛
ایمان به قدرت الهی چه خیر باشد و چه شر؛
ترک مراء و جدال و کینهتوزی در دین؛
1) [1] . عبدالقاهر بغدادی، الفرق بین الفرق، دارالجیل، 1408ق، صص 309 و 310.
مسح بر خُفّین و کفش؛
جهاد با اهل قبله؛
نمازگزاردن بر مردگان اهل قبله؛
ایمانْ، زیادت و نقصان میپذیرد و مرکب از گفتار و عدل است؛
کلام خدا بودن قرآن؛
لزوم صبر و پیروی از حکومت، چه حاکمِ عدل باشد و چه حاکمِ جور. از همین رو، قیام علیه حاکمان جایز نیست، هرچند در خلافت یا امارت خود ستم کنند.
12. هیچ یک از اهل توحید به واسطه گناه، از ایمان و اهل توحید بودن خارج نمیشوند، هرچند مرتکب گناه کبیره گردند.
خودداری از سبّ و دشنام دادن به صحابه پیامبر؛
برترین مردم پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به ترتیب عبارتند از: ابوبکر، عمر، عثمان و علی علیهالسلام.(1)
بغدادی میکوشد مذهب اشعری را مذهب اهل سنت و جماعت معرفی کند و آن را همان مذهب صحابه و تابعین بداند. به گفته او: «امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، اولین متکلم اهل سنت است که در مسائل وعد و وعید با خوارج مناظره کرد و پس از او، عبداللّه بن عمر، دومین متکلم اهل سنت بود.» بغدادی، _عمر بن عبدالعزیز _را نخستین تابعی متکلم میداند و سپس از حسن بصری، _شعبی _و
1) [1] . بحوث فی الملل و النحل، ج 1، صص 176 و 177، برگرفته از: ملطی، التنبیه و الرّد، ص 14.
_زهری _نام میبرد و _امام صادق _علیهالسلام را در طبقه پس از آنان قرار میدهد. او اصناف اهل سنت و جماعت را چنین برمیشمرد:
آگاهان به ابواب توحید و دیگر اصول عقاید، مانند: معاد و نبوت؛
ائمه فقه که خود بر دو دستهاند: اهل رأی و اهل قیاس؛
کسانی که بر اخبار پیامبر احاطه دارند؛
ادیبان، نحویین و صرفیین؛
عالمان به وجوه قرائت قرآن و وجوه تقسیم آیات قرآن و تأویل آنها بر وفق مذاهب اهل سنت؛
زهاد و عباد؛
مرابطون و جهادگران؛
عموم مردم شهرها که شعایر اهل سنت بر آنها غلبه دارد.(1)
### 2. تعداد فرقه ها
بیشتر ملل و نحل نویسان در آغاز کتابهای خود، به این حدیث نبوی اشاره کردهاند:
سَتَفْتَرِقُ اُمَّتی عَلی ثَلاثَ وَ سَبْعینَ فِرْقَةً اَلنّاجیةُ مِنْها واحِدَةٌ وَ الْباقوُنَ هَلْکی. قِیلَ وَ مَنْ النّاجِیةٌ؟ قالَ: اَهلُ السُّنةِ وَ الْجماعةِ. قِیلَ وَ مَا السُّنةُ وَ الْجَماعَةُ؟ قال: ما أنا عَلیهِ.(2)
به زودی در میان امت من، هفتاد و سه فرقه پدیدار خواهند شد که تنها یکی از
آنها اهل نجاتند. پرسیده شد: نجات یابنده از آنها کیست؟ فرمود: اهل سنت و جماعت. بار دیگر پرسیده شد: اهل سنت و جماعت چه کسانی هستند؟ فرمود: آنچه ما برآنیم.
برخی از پژوهشگران در صحت این حدیث اشکال کرده و گفتهاند: فرقههای اسلامی تحت حصر مشخصی داخل نمیشوند.(1)
باید دانست که ملل و نحل نویسان، اختلافهای فقهی را مشمول حدیث یاد شده نمیدانند و تنها برحسب اختلاف در اصول عقاید، 73 فرقه ترتیب میدهند و سپس اهل سنت و جماعت را فرقه ناجیه میدانند.
شهرستانی چهار فرقه اصلی اسلامی را چنین معرفی میکند: قدریّه (معتزله و اسلاف آنها)، شیعه، صفاتیه و خوارج.(2)حال آنکه نوبختی چهار فرقه شیعه، معتزله، مرجئه و خوارج را اصول فرقههای دیگر میداند.(3)سیوطی نیز گروههای اهل حدیث را چنین میشمرد: مرجئی، ناصبی، متشیع، قدری، جُهَمی، خارجی، واقفی و غیره.(4)
دقت و تأمل در آنچه مدارک موجود ملل و نحل را به عنوان ویژگیها و شاخصههای اهل سنت مطرح کرده است و همچنین دقت در ارکان و اصول متعددی که به عنوان ارکان و اصول مذهب اهل سنت و جماعت معرفی شدهاند، به خوبی بیانگر اختلاف و چنددستگی نویسندگان منابع است.
از دیگر موارد ایراد حال در معرفی اهل سنت و شناساندن اصناف و طبقات آنان، آن است که این منابع در قرون اخیر و قرنها پس از عصر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ائمه علیهمالسلام نوشته شدهاند و بر فرض آنکه معنا و مفهوم اهل سنت را در عصر نگارش خود تبیین کنند، از توضیح این اصطلاح در عصر امام صادق علیهالسلام که در این تحقیق مورد نظر است، ناتوانند.
سومین ایرادی که از سوی نویسندگان مختلف اهل سنّت مطرح شده است، آن است که هر نویسندهای کوشیده است تا اهل سنت را برابر آنچه خود میپسندیده و مذهبی که خود به آن پای بند بوده است، معرفی کند و بشناساند و همین مسئله یکی از علل مهم چنددستگی و اختلاف منابع و مدارک مربوط به ملل و نحل است.
بنابر آنچه گذشت، چیزی که امثال بغدادی و شهرستانی و دیگران در تبیین واژه اهل سنت و شمردن اوصاف و اصناف آنان گفتهاند، نمیتواند ملاک و معیار ما برای توضیح معنای «اهل سنت» در عصر امام صادق علیهالسلام قرار گیرد.
حقیقت آن است که پس از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، اختلافات سیاسی ـ عقیدتی گوناگونی بین مسلمانان رواج یافت و با پیدا شدن هر اختلافی، گروه و دستهای سر بر آوردند و هر گروه، خود را اهل سنت و جماعت دانست، به گونهای که به گفته شهرستانی در تقریر مذهب سنت و جماعت، علما و بزرگان نیز به حیرت افتادند.(1)همچنین سیوطی بر اختلاف آرای اهل حدیث و چنددستگی مذاهب آنان تأکید میکند.(2)
احمد بن حنبل در قرن سوم، اصول و قواعد خاصی را ملاک اهل سنت قرار داد و فرقههایی مانند معتزله، مرجئه، قدریّه و غیره را از دامنه شمول اهل سنت خارج کرد و حال آنکه به طور قطع در دوران امام صادق علیهالسلام، آنان نیز به اهل سنت و جماعت موسوم و موصوف بودهاند.(1)حتی برخی اصولْ به طور قطع در قرن اول مطرح نبود تا چه رسد به اینکه اصل باشد (همانند اعتقاد به خلافت خلفای راشدین).(2)
برای آنکه بدانیم در عصر امام صادق علیهالسلام به چه گروهی اهل سنت گفته میشد و چه ملاک و معیاری، آن را از دیگر گروهها متمایز میساخت، لازم است تاریخ اسلام از آغاز تا دوران آن امام را بررسی و گروههای عمده و مطرح در آن دوران را شناسایی کنیم و معیار تشخیص آن گروهها را معین سازیم.
بررسی تاریخ اسلام نشان میدهد که اساس اختلاف گروهها و اولین عقیدهای که در عمل، امت اسلامی را به دو گروه تقسیم کرد، اختلاف در جانشینی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود.
شهرستانی هنگام شمارش اختلافهایی که پس از اسلام پدید آمد، اختلافهای زمان بیماری پیامبر، اختلاف در اعزام سپاه اسامه، اختلاف در وفات پیامبر و اختلاف در مکان دفن پیامبر را به ترتیب، اختلاف اول تا چهارم میداند و اختلاف در امامت و جانشینی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را به عنوان پنجمین اختلاف برمیشمارد.(1)
به یقین، آثار و اهمیت اختلاف پنجم بسیار گستردهتر و بیشتر از اختلافهای دیگر است و چه بسا در برابر این اختلاف، چندان اختلاف مهمی به شمار نیایند.
میتوان گفت منشأ اصلی تمامی اختلافها و گروهبندیها که اختلافهای دیگر را در پی آورد، اختلاف در امامت و جانشینی پیامبر بود. شهرستانی در اینباره میگوید:
اختلاف پنجم اختلاف در امامت است که بزرگترین اختلاف بین امت اسلام بود؛ زیرا هیچگاه شمشیری در اسلام، همانند شمشیری که برای نزاع بر امامت و رهبری در هر زمان کشیده شده، از نیام خود خارج نگردید.(2)
چندین مدرک دیگر هم به اختلاف در امامت و پیآمدهای آن، همانند تقسیم شدن امت اسلام به گروههای مختلف اشاره کردهاند. در ادامه، سخنان چند تن از صاحب نظران برجسته را میآوریم:
الف) بغدادی:
امامت بر امت واجب است؛ زیرا امام، قضات و امنا را منصوب، حدود و ثغور آنان را محافظت میکند و سپاه آنها را رهبری و مظلوم را در برابر ظالم یاری میدهد. نزد اهل سنت و جماعت، راه اختیار و انتخاب امام آن است که امام به اجتهاد و آرا انتخاب میشود و پیامبر بر امامت و جانشینی علی علیهالسلامتصریح کرده است... . اهل سنت به برتری ابوبکر، عمر و علی علیهالسلام اعتقاد دارند، جز آنکه در تفضیل بین علی و عثمان اختلاف دارند.(1)
ب) ابن حزم:
طوایفی از خوارج، طوایفی از معتزله، برخی از مرجئه و تمامی روافض عقیده دارند که امامت مفضول صحیح نیست و حال آنکه برخی از خوارج، معتزله و مرجئه و تمام زیدیه و جمیع اهل سنت اعتقاد دارند که امامت مفضول بر فاضل جایز است.(2)
ج) فاضل مقداد:
امامیه قائلند که برای تعیین امام راهی جز نص نیست؛ زیرا به اعتقاد ما، عصمت از شرایط امامت است و این شرط بر کسی جز خداوند آشکار نیست. اهل سنت عقیده دارند که هرگاه امت با شخصی بیعت کرد و او نیز بر امور مردم چیره شد، امام میگردد.(3)
د) ابوالفتح بن مخدوم حسینی:
اصل امامت از اصولی است که عقلاً واجب است و فریقین بر آن اتفاق دارند. آنچه مورد اختلاف بین دو گروه است، روش تعیین و نصب امام است. اهل سنت عقیده دارند که نصب امام بر بندگان واجب است و شیعه معتقد است که
نصب امام بر خداوند واجب است.(1)
صحابه اجماع دارند که نصب امام پس از ختم نبوت واجب است، بلکه از مهمترین واجبات است. این وجوب نزد ما اهل سنت و جماعت سمعی است؛ یعنی به جهت تواتر و اتفاق مذکور است و بسیاری دیگر، آن را عقلی میدانند.(2)
از آنچه گفته شد، میتوان نتیجه گرفت اختلاف اصلی اهل سنت و شیعه در قرون اولیه و تا زمان امام صادق علیهالسلام، اختلاف در امامت و جانشینی پیامبر است. اهل سنت پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، به خلافت ابوبکر، عمر، عثمان و علی علیهالسلام اعتقاد دارند و شیعیان، علی علیهالسلام را امام اول و جانشین پیامبر میدانند. برخی از نویسندگان معاصر نیز با توجه به همین ملاک، آن را مطرح ساختهاند.(3)
در پایان، آنچه را نویسنده کتاب تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام(4)تصریح و گفتار ما را تأیید میکند، در پی میآوریم:
1) [1] . ابن مقدم، مفتاح الباب، آستان قدس رضوی، ص 180، 1372.
2) [2] . احمد بن حجر هیثمی، الصواعق المحرقه فی الردّ علی اهل البدع و الزندقه، ص 15. ابن حجر در ملاک دیگری که آن را مورد اتفاق جمیع اهل سنت و جماعت میداند، میگوید: «تزکیه تمامی صحابه و اثبات عدالت برای آنها و خودداری از سرزنش آنان بر هر مسلمان واجباست». الصواعقالمحرقه، ص315.
3) [3] . برای مثال، نک: محمد رضا حسینی جلالی، نظرات فی تراث الشیخ المفید، ص 42؛ رسول جعفریان، مناسبات فکری معتزله و شیعه، سازمان تبلیغات اسلامی، 1372، ص 11.
4) [4] . این کتاب به مرتضی بن داعی حسنی رازی منسوب است و یکی از دو کتاب فارسی، در فن ملل و نحل و شرح مقالات و آرای دیانات است که از دوره پیش از استیلای مغول باقی مانده است. کتاب دوم در این زمینه بیان الادیان است. بیان الادیان نزدیک به یک قرن پیش از تبصرة العوام تألیف شده، ولی تبصرة العوام از دو جهت مهمتر است: 1. تفصیل مطالب؛ 2. قدیمیترین اثر شیعیان در این زمینه است. مقدمه ناشر بر تبصرة العوام، به تصحیح عباس اقبال، تهران، انتشارات اساطیر.
بدان که اصل این هفتاد و سه فرقت، دوتاست و هر یک را دو نام است: یکی، محمود و دیگر، مذموم.
اصل اول، قومی که ایشان خود را اهل سنّت و جماعت خوانند. این نام محمود است و خصم ایشان را نواصب خوانند و این نام مذموم است.
اصل دوم، قومی که ایشان خود را شیعه و اهل ایمان خوانند و خصم، ایشان را روافض خوانند و این اسم نزد خصم، اسم ذمّ است.
پس ایشان که گویند امام بعد از رسول، ابوبکر بود، خود را اهل سنت و جماعت خوانند و این قوم که گویند امام بعد از نبی، علی علیهالسلام بود، خود را اهل ایمان و شیعه خوانند.(1)
نتیجه آنکه اهل سنت در زمان امام صادق علیهالسلام بر همه گروههای غیر از شیعه، جز خوارج که به خلافت خلفای راشدین اعتقاد نداشتند، اطلاق میگردید. بنابراین، تمامی گروههای مرجئه، معتزله، قدریّه، جبریّه، متصوفه و بسیاری دیگر، همه از مصداقهای اهل سنت بودهاند که سیره امام صادق علیهالسلام در برخورد با آنها بررسی شده است. هرچند بعدها و به ویژه در زمان احمد بن حنبل، مذهب اهل سنت و جماعت، معنای خاصتری پیدا کرد و در برابر گروههایی همچون مرجئه، معتزله و غیره قرار گرفت.
باید دانست که اهل سنت گاهی در مقابل اهل رأی و قیاس نیز به کار میرود که در این صورت، اهل سنت، شاخهای از اهل تسنن و در برابر شاخه اهل قیاس میباشد که از تقسیمات داخلی اهل تسنن است.
1) [1] . مرتضی بن داعی حسنی رازی، تبصرة العوام، ص 28.
در بررسی سیره امام صادق علیهالسلام در برخورد با اهل سنت، برخورد ایشان با مردم، خلفا و دانشمندان را در بخشی جداگانه بررسی کردهایم. از همینرو، نوشتار حاضر از چهار بخش تشکیل شده است: سیره علمی امام صادق علیهالسلام؛ سیره سیاسی امام صادق علیهالسلام؛ سیره اجتماعی امام صادق علیهالسلام و همراه با برنامه سازان. هر یک از این بخشها نیز به تناسب، فصلهای مختلف دارد.
سیره علمی امام صادق علیهالسلام، مهمترین عنصر در سیره آن حضرت است؛ زیرا آن امام بزرگوار بر تبیین و نشر علوم دینی تأکید فراوان میورزید. آنچه امام را بدین شیوه وامیداشت، ضرورت تبیین حقیقت دین و پاکسازی آن از بدعتها و انحرافهایی بود که به تدریج دامنگیر شریعت اسلام میشد.
تحقیق در تاریخ ملل و نحل اسلامی و سیر تاریخی آنها، ما را بدین نتیجه رهنمون میسازد که مهمترین گروهها و نحلههای کلامی ـ عقیدتی، همچون مرجئه، قدریّه، جبریّه و معتزله در دوران امام صادق علیهالسلام تکوّن یافتند و پایههای مذاهب چهارگانه فقهی اهل سنّت در همین زمان بنا نهاده شد.
غلات، خوارج، زنادقه و اهل کتاب نیز در عصر امام صادق علیهالسلام، فعالیتهای علمی و سیاسی فراوان داشتند و آن حضرت با این گروهها برخوردی مناسب و شایسته داشت، ولی به دلیل اینکه پرداختن به نحلههای یاد شده از موضوع این پژوهش بیرون است، به آنها نمیپردازیم.
امام صادق علیهالسلام بیشترین نقش را در تبیین معارف اسلامی شامل حدیث، فقه، کلام، تفسیر و... ایفا کرده است. آن بزرگوار در این زمینه که به دلیل شرایط اجتماعی ـ سیاسی آن دوران، فعالیت اصلی ایشان را تشکیل میداد، اصولی را در نظر داشت و از سیاست مشخصی برای انجام فعالیتهای علمی ـ فرهنگی خود بهره میبرد. این اصول و سیاستهای کلی بر چند گونه بود:
اصولی که تنها به شیعیان مربوط میشد؛ همانند معیارهایی که امام در صورت تعارض اخبار و نیاز به ترجیح یکی بر دیگری، به اصحاب آموزش داده است و نیز مانند ارجاع بعضی از اصحاب به برخی دیگر.
اصول و ضوابطی که امام در مورد اهل سنّت، بیان کرده است؛ همانند تأکید امام بر الهامی بودن علوم خود و پیوستگی علمی او به علوم امامان پیشین و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهکه ایشان را از هرگونه استفاده علمی از عالمان روزگار خود بینیاز میساخت.
خطوط کلی که بهگونهای عام میفرمود و اختصاص به یکی از فریقین نداشت، بلکه شامل هر دو گروه میگشت؛ مانند تأکید امام بر نوشتن احادیث و علوم.
دسته اول از موضوع بحث ما خارج است و ما تنها به دسته دوم و سوم میپردازیم. به طور کلی این خطوط را میتوان چنین برشمرد:
این ویژگی، بیش از همه مسائل دیگر مورد توجه امام صادق علیهالسلام بود. پس از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، رفته رفته شخصیّت والای علمی اهل بیت علیهمالسلام نزد عموم فراموش شد. سیاست حاکم نیز بر محو شخصیّت علمی اهل بیت علیهمالسلام که از دیگر بزرگان و علما متمایز بودند، استوار بود و میکوشید این عقیده را تثبیت و ترویج کند که اهل بیت علیهمالسلام نیز همانند دیگر دانشمندان، به حضور در درس دیگران نیاز دارند و باید از راه آموختن فضیلتهای علمی، خود را بارور سازند.
در عصر امام صادق علیهالسلام، آن بزرگوار با این مشکل و سیاست که هیئت حاکمه از مدتها پیش دنبال میکرد، روبهرو بود. مبارزه با این انحراف عقیدتی برای امام صادق علیهالسلام بیش از دیگران اهمیّت داشت؛ زیرا آن بزرگوار، فعالیت خود را در بخش علم و به ویژه فقه متمرکز کرده بود و برای انجام این نقش، نخست باید جایگاه ویژه خود را در علوم به دیگران میفهمانید. در واقع، مهمترین کار این بود که امام، اصل بینیازی خود را از معارف بشری به دیگران بقبولاند و سپس دیگر مسائل را همانند فرع و نتیجه آن اصل مهم قلمداد کند. بزرگان اهل سنّت گمان میکردند امام نیز همچون آنان به حضور در مجلس درس استادان فن نیاز دارد و به ویژه در زمینه نقل روایت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که اصل و پایه علوم دینی آن عصر به شمار میآمد، به شنیدن حدیث از مشایخ حدیث نیازمند است و باید در احادیث خود، سلسله اسناد را ذکر کند. در این میان، میتوان به نمونههای زیر اشاره کرد:
یحیی بن سعید میگوید: جعفر بن محمد علیهالسلام، حدیث طویلی در مورد حجّ بر من املا کرد، ولی من روایتهایی را که از طریق _مجالد _به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ختم شود، بیشتر میپسندم.(2)
ملاحظه میشود که اولاً یحیی بن سعید گمان میکند روایتهایی که امامصادق علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکند، به آوردن اسناد و واسطههای نقل نیاز دارد و امام نمیتواند بدون واسطه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، حدیث نقل کند. ثانیاً او روش نقل روایت امام صادق علیهالسلام را تضعیف کرده و میگوید طریق مجالد را بیشتر میپسندد.
_ذهبی _در ردّ سخن یحیی بن سعید چنین میگوید:
این نظر (ضعیف دانستن امام صادق علیهالسلام و ترجیح مجالد بر او) از خطاهای فاحش یحیی بوده است و تمامی ائمه رجال اتفاق دارند که جعفر علیهالسلام، ازمجالد موثّقتر است.(3)
وی سپس گفتههای دیگر بزرگان اهل سنّت، مانند: اسحاق بن حکیم، شافعی، یحیی بن معین، _اباحاتم _و دیگران را مبنی بر ثقه بودن امام صادق علیهالسلام شاهد میآورد و در پایان چنین نتیجه میگرد:
جعفر علیهالسلام ثقه و صدوق است و از سهیل و ابن اسحاق موثّقتر است، ولی در ثبت همانند شعبه نیست، بلکه هم ردیف ابن أبی ذئب و مانند او است.(1)
ملاحظه میشود که دفاع ذهبی از امام صادق علیهالسلام و نیز دیدگاههایی که وی از قول دیگر معاصران امام صادق علیهالسلام نقل میکند، بر یک اصل کلی اتفاق دارند و آن، مقایسه امام صادق علیهالسلام با دیگر راویان است. آنان سخن یحیی بن سعید را یک اشتباه مصداقی دانستهاند که وی در عدم توثیق امام صادق علیهالسلام به خطا رفته است و حال آنکه اصل مسئله خطاست و منزلت خود این افراد بسیار کمتر از آن است که درباره توثیق امام صادق علیهالسلام نظر دهند.
2. _حفص بن غیاث _میگوید: چون به عبّادان(2)رفتم، جمعی از بصریون گرد من جمع شدند و پس از تقاضای حدیث گفتند: از سه نفر نزد ما حدیث نگوی: اشعث بن عبدالملک؛ عمرو بن عبید؛ جعفر بن محمد.(3)
نقل کند. امام صادق علیهالسلام پس از مدّتی سکوت، حدیثی قدسی نقل فرمود و آن را به خداوند متعال نسبت داد. سالم بن أبی حفصه پس از شنیدن آن حدیث، از محضر امام خارج شد و نزد دوستان خود چنین گفت: ما ابوجعفر علیهالسلام (امام باقر علیهالسلام) را به دلیل نقل بدون واسطه حدیث از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بزرگ میشمردیم، حال ابوعبداللّه علیهالسلام (امام صادق علیهالسلام)، بدون واسطه از خداوند، حدیث نقل میکند.(1)
در چنین فضایی، امام صادق علیهالسلام، علم خود را میراثی الهی میدانست که از طریق رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و پدران گرامیاش به او رسیده و شخصیّت علمی او بسیار والاتر از آن است که با برخی بزرگان و فقهای آن زمان مقایسه و با ملاک و معیار آنان سنجیده شود.
احادیث مختلفی از امام در مورد گستردگی علمشان و الهامی بودن آنها دردست است و افزون بر آن، عقل نیز بر لزوم خطاناپذیر بودن علم امام دلالت میکند؛ زیرا علم بر دو قسم است: الهامی و کسبی. در علم کسبی، خطا و صواب راه دارد و اجتهاد علما با یکدیگر متفاوت است. چنانچه علم امام کسبی باشد، در آن نیز خطا راه پیدا میکند و از آنجا که مردم تابع ائمهاند و از آنان پیروی میکنند، شریعت دارای خطا و نقص خواهد شد. حال آنکه خداوند، عمل به شریعت واقعی را میخواهد. پس ناگزیر است آن را به وسیله افرادی که از خطا و اشتباه و اختلاف بری باشند، بیان کند.(2)
از امام صادق علیهالسلام در مورد غیر اکتسابی بودن علمشان تعبیرهای مختلفی وجود دارد:
الف) ایشان گاهی خود را عالم به کتاب دانستهاند و چون کتاب الهی شامل همه مسائل است، علم امام نیز جامع و کلّی خواهد بود.(1)
ب) گاهی امام صادق علیهالسلام خود را عالم به اسم اعظم معرفی میفرمود؛
ج) گاهی چنین میفرمود که به دلیل علم داشتن به اسباب، به مسببات و مسائل علم دارند؛
د) گاهی به نزول ملایکه و جبرئیل بر خود اشاره معرفی میکرد؛
ه) گاهی خود را وارث علوم انبیای الهی معرفی میفرمود؛
و) و گاهی خود را وارث علوم پیامبر معرفی میکرد.
امام صادق علیهالسلام بر این مسئله تأکید فراوان میکرد؛ زیرا در آن عصر، روایت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فضیلت بزرگی محسوب میگشت و چنانچه فردی بدون واسطه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یا یکی از صحابه حدیثی شنیده بود، این فضیلت دو چندان میشد.
پس از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، امت اسلامی برای گرفتن حدیث، به هر صحابی و تابعی که حتی یک ماه یا کمتر، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یا اصحاب او را
1) [1] . علی بن عیسی اربلی، کشف الغمّة فی معرفة الائمة، قم، نشر ادب حوزه، 1364، ج 2، ص 430؛ علامه محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 47، ص 35؛ کلینی، اصول کافی، ترجمه: حسن مصطفوی، تهران، بنیاد رسالت، ج 1، ص 381.
دیده بود، مراجعه میکردند، ولی از اهل بیت علیهمالسلام که مهبط وحی بودند، اعراض کردند.(1)
امام صادق علیهالسلام بسیار میکوشید که این باور و بینش نادرست را از اذهان بزداید. از همین رو، بر این مسئله تأکید ورزیده است و در حدیثی میفرماید:
اِنَّ حَدیثی حَدیثُ أَبی وَ حَدیثُ أَبی، حَدیثُ جَدّی وَ حَدیثُ جَدّی، حدیثُ عَلِیِّ بْنِ اَبیطالِبٍ اَمیرِالْمُؤمِنینَ علیه السلام وَ حَدیثُ عَلیٍّ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ علیه السلام حَدیثُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ حَدیثُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَوْلُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.(2)
امام با بیان این حدیث، قاعدهای کلی ارائه فرموده است که اگر در مواردی نیز به صراحت، اسناد حدیث خود را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ذکر نکرد، برابر همین قاعده، احادیث او، احادیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شمرده شود.
برخی نویسندگان متأخر کوشیدهاند که برخی از تابعین را به عنوان مشایخ حدیث امام صادق علیهالسلام معرّفی کنند و از افرادی همچون: نافع، عطاء، عروة بن
1) [1] . بحوث فی الملل و النحل، ج 1، ص 108.
2) [2] . محمد بن نعمان مفید، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1410 ق، ارشاد، ص 274؛ طبرسی، اعلام الوری، کتابخانه اسلامیة، 1328 ق، ص 277؛ حلیة الابرار، ج 2، ص 143؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 392. برای آگاهی از احادیث مفصل دیگر در این زمینه نک: بحارالانوار، ج 2، ص 240 و ج 26، ص 158؛ أمالی مفید، ص 71.
زبیر و _زهری _نام بردهاند.(1)برخی نیز گفتهاند: امام در جلسه درس _عکرمه _(103م.) و _عطاء بن أبی رباح _(114.م) و _عبداللّه بن أبی رافع _شرکت میجست.(2)
ابوزهره، _قاسم بن محمد بن منکدر _را که یکی از فقهای سبعه مدینه بود، از مشایخ حدیث امام صادق علیهالسلام میداند.(3)البته افزون بر ردّ این مطلب از سوی امام صادق علیهالسلام، منابع تاریخی نیز حضور ایشان را درمجالس حدیث مشایخ یاد شده، تأیید نمیکند و منابع رجال اهل سنّت نیز به این مطلب اشاره نکردهاند.(4) همچنین برخی از مشایخ مذکور مانند: محمد بن منکدر و زهری به حضور امام باقر علیهالسلام رسیده و از ایشان حدیث شنیدهاند؛ حال چگونه ممکن است امام صادق علیهالسلام از پدر بزرگوارش که استاد آن دو بوده است، استفاده نکند و از دو شاگرد ایشان حدیث بشنود؟(5)
بررسی تاریخی نشان میدهد نسبت دادن این مطلب که امام صادق علیهالسلام از زهری که از یاران بنیامیه و در خدمت آنان بوده، حدیث شنیده باشد، ناشی از یک اشتباه است؛ بدین ترتیب که نام یکی از شاگردان زهری، جعفر بوده است و برخی گمان کردهاند که مقصود، امام صادق علیهالسلام بوده است.(6)
این گفته نیز که امام صادق علیهالسلام از _عروة بن زبیر _(92م.) حدیث شنیده باشد، با واقعیّت سازگار نیست؛ زیرا عروه از کذابان و جاعلان مشهور است که با جعل حدیث به امویان و معاویه تقرّب بسیار پیدا کرد و در مواقع لازم، با جعل احادیث دروغین به یاری آنان شتافت.(1)
امام صادق علیهالسلام درباره معرفی خویش به عنوان وارث علم پیامبر میفرماید:
عجیب است که مردم میگویند تمامی دانش خود را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فراگرفته و از این طریق هدایت شدهاند، ولی از سوی دیگر، عقیده دارند که ما اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، علم او را فرا نگرفته و هدایت نشدهایم و حال آنکه ما اهل بیت و ذریّه او هستیم؛ وحی در خانههای ما نازل گشت و سپس به دیگران رسید و این محال است که دیگران هدایت شوند و ما به این فضیلت نرسیم.(2)
همچنین امام صادق علیهالسلام، پیوستگی علمی ائمه علیهمالسلام به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را چنین تبیین میکند:
برخی گمان میکنند از فقها و علما هستند و تمامی آنچه را امّت اسلام بدان نیاز دارد، از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرا گرفتهاند و حال آنکه آنان تمامی دانش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را اخذ نکردهاند؛ زیرا در مواردی نمیتوانند پاسخی صحیح به مردم که از حلال و حرام الهی جویا شدهاند، ارائه دهند و چون شرم دارند که مردم آنان را نادان بشمرند و به معادن حقیقی علم رهنمون شوند، به کاربرد رأی و قیاس در دین خدا روی آورده و به بدعت گرفتار
شدهاند. سوگند به خدا! که دشمنی و حسد آنان را باز میدارد که از ما طلب علم کنند.(1)
ز) گاه امام بر علم حاصل از «جامعه علی بن ابیطالب» و «مصحف فاطمه علیهاالسلام» تأکید میکرد.(2)
_ابی شیبه _میگوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: دانش _ابن شبرمه _در برابر _جامعه _که به املای پیغمبر و دستخط علی علیهالسلام باشد، گمگشته و نابود است. جامعه برای کسی جای سخن باقی نگذاشته است؛ به گونهای که علم حلال و حرام در آن است. همانا اصحاب قیاس، علم را به وسیله قیاس دنبال کردند. ازاینرو، از راه حق دورتر شدند. بیگمان، دین خدا با قیاس درست نمیشود.
همانگونه که از حدیث برمیآید، امام دانش افرادی همچون ابن شبرمه را در برابر علمی که از «جامعه» حاصل شده است، گمراه کننده و نابود شده میدانند و در توضیح «جامعه» میفرماید: آن کتابی است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر علی علیهالسلام املا کرده و آن بزرگوار با خط خود نوشتهاند. سپس در پایان از قیاس نام میبرد و آن را غیر قابل استفاده در دین خدا میداند.
در حدیث دیگری، امام صادق علیهالسلام از «مصحف فاطمه علیهاالسلام» یاد کرده و میفرماید:
در آن چیزی از حلال و حرام وجود ندارد، بلکه علم به پیشآمدهای آینده در
آن است.(1)
مقصود امام از بیان روایتهای بالا آن است که مردم بدانند بین علم ائمه علیهمالسلام و علم دیگران تفاوت اساسی وجود دارد و ائمه علیهمالسلام با برخورداری از منابع و مدارک معتبر و الهی که صواب و خطا در آن راه ندارد، از دیگران و علم آنان بینیازند. همچنانکه آن حضرت در روایتی به این نکته تصریح میفرماید.(2)
ح) همچنین امام صادق علیهالسلام با تأکید بر بینیازی ائمه علیهمالسلام به پرسش از دیگران، میفرماید:
در مواردی که ائمه علیهمالسلام چیزی را از مردم میپرسند، برای احتجاج و الزام خصم است.(3)
ط) گاهی امام برای شناساندن شخصیّت والای علمی خویش، تفاوت خود با دیگر بزرگان و علما را یادآور میشد:
پیش از آنکه مرا از دست دهید، از من بپرسید. به یقین، پس از من کسی مانند من برای شما سخن (حدیث) نمیگوید.(4)
ی) امام صادق علیهالسلام در موارد بسیاری با پیشگویی حوادث آینده یا آگاه ساختن اشخاص از گذشته آنها و راههای دیگر، علم الهی و الهامی خود را به دیگران نشان میداد.(1)
دومین اصل و ویژگی سیره علمی امام صادق علیهالسلام در برخورد با اهل سنّت، کتمان اسرار و پنهان داشتن عقاید شیعه است. آن بزرگوار به دلایل بسیاری از جمله نبود فهم بالا و نیز برای حفظ جان شیعیان و جلوگیری از ایجاد اختلاف در جامعه اسلامی، همواره به شیعیان و یاران خود سفارش میفرمود که عقاید خود را پنهان دارند و آنچه را اهل سنّت نمیپذیرند، در حضور آنان روایت نکنند، بلکه تنها آنچه را آنها میپسندند، بر زبان آورند.
این اصل در دوران حیات امام و یارانش به روشهای مختلف اجرا میشد؛ گاهی امام در پاسخ به افراد مختلف، براساس شخصیت و ظرفیت سؤال کننده، پاسخهای متفاوت ارائه میکرد؛ گاهی اصحاب را به کتمان اسرار فرا میخواند یا آنکه هنگام بیان برخی مطالب، احتیاط فراوان به خرج میداد تا بیگانهای از آن آگاه نگردد.
در این زمینه، احادیث فراوانی وارد است که به چند مورد اشاره میشود:
1) [1] . نک: دلائل الامامة، ص 123؛ اعلام الوری، ص 272؛ کشف الغمة، ج 2، ص 402.
الف) _داوود رقّی _میگوید: «بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم و احکام وضو را از امام پرسیدم. ایشان پاسخ مرا داد و گفت: هرکس سه بار صورت یا دستهای خود را بشوید، وضویش باطل میشود».
چندی بعد، داوود بن زربی به حضور امام رسید و احکام وضو را از ایشان پرسید. امام پاسخ داد: صورت و دستهای خود را سه بار بشویید؛ (یعنی مطابق عقیده اهل سنت) و چنانچه کمتر از این باشد، وضو صحیح نخواهد بود. داوود رقّی که از پاسخ امام متعجّب گشته بود، از سوی ایشان به آرامش دعوت شد.
ابن زربی از یاران امام صادق علیهالسلام بود و چون نزد _منصور _از او بدگویی کرده و او را شیعه دانستند، منصور تصمیم گرفت او را زیر نظر گیرد، ولی داوود بن زربی که به دستور امام همانند عامّه وضو میگرفت، از خطر نجات یافت. منصور، داوود را فرا خواند و با تقدیر از او، به وی گفت برخی علیه تو گزارش دادهاند، ولی گزارش آنان نادرست بوده است.
پس از این ماجرا، دلیل تدبیر امام که به داوود گفته بود همانند عامّه وضو بگیرد، بر وی آشکارشد.ازاینرو، بهحضور امامرفت و از ایشان تشکر کرد. امام به داوودبن زربی گفت که داوود بن رقّی را از آنچه برایش پیش آمده، آگاه سازد تا شکّ و تردید او نیز برطرف گردد. سپس به وی توصیه کرد که از این پس، همچون شیعه وضو سازد.(1)
1) [1] . بحارالانوار، کتاب الطهارة، ص 276.
ب) امام صادق علیهالسلام در روایتی طولانی، از طریق فرزند زرارة به او پیام داد:
من برای دفاع از تو، تو را مورد نکوهش قرار میدهم؛ زیرا مردم و دشمن، هرکس را که به ما نزدیک شود، آزار میدهند و او را بر دوستی ما نکوهش میکنند. من نیز به تو عیب میگیرم؛ زیرا کسی هستی که به دوستی ما و میل به ما مشهور گشتهای. دوست دارم که با عیب گرفتن از تو، شرّ دشمن را از تو کوتاه سازم.(1)
ج) همچنین _معاذ بن مسلم نحوی _از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «آن حضرت به من گفت: شنیدهام در مسجد مینشینی و فتوا میدهی. پاسخ دادم: آری و تصمیم داشتم که از شما بپرسم که چون در مسجد مینشینم، گاهی افرادی که میدانم از دوستان شما هستند، به من مراجعه میکنند و من نیز براساس آنچه از شما میدانم، به آنان پاسخ میدهم و گاهی شخصی که او را نمیشناسم و نمیدانم کیست، نزد من میآید و من در پاسخ او، گفته شما را در ضمن گفتههای دیگران بیان میکنم و نظر شما را همچون نظری بین نظرات دیگران قرار میدهم. امام روش او را تأیید کرد و فرمود: «من نیز چنین عمل میکنم!»
د) _سدیر _میگوید من، ابوبصیر، داوود بن کثیر و یحیی بزّاز در مجلس امام نشسته بودیم. آن بزرگوار در حالی که به شدّت نگران بود، نزد ما آمد و فرمود:
از کسانی که گمان میکنند ما عالم به غیب هستیم تعجّب میکنم. سوگند به خدا که جز خداوند کسی آگاه به غیب نیست. گاهی کنیز من در منزل، مخفی میشود و من نمیدانم که در کدام یک از اتاقها است. پس چگونه به غیب
1) [1] . همان، ج 2، ص 71.
عالم هستیم!
_سدیر _میگوید: پس از آنکه مجلس خلوت شد و دیگران رفتند، من و ابوبصیر و مَیْسِر به حضور امام رسیدیم. آن حضرت تأکید فرمود که ما عالم به تمام «علم الکتاب» هستیم و بر این مطلب بسیار تأکید کرد و علم خود را در مقابل علم _آصف بن برخیا، _همانند دریا در مقابل قطره دانست.(1)
همانطور که از روایت معلوم میشود، دلیل آنکه نخست، امام علم به غیب را از خود نفی کرد، به جهت تقیّه بوده است یا دست کم به سبب شیعیان غلات بود که به امام نسبت الوهیت و خدایی میدادند.
ه ) سیف تمار روایت میکند که به همراه امام صادق علیهالسلام در _حجر _بودیم. آن حضرت به ما فرمود: آیا کسی مراقب ماست؟ با همراهان نگاهی به راست و چپ انداختیم و پاسخ دادیم: خیر، هیچ کس مراقب ما نیست. امام فرمود: سوگند به خدای کعبه و پس از سه بار سوگند، ادامه داد: چنانچه من در برابر حضرت موسی علیهالسلام و خضر علیهالسلام قرار گیرم، به آن دو خبر میدهم که آگاهتر از آن دو هستم و آنان را به چیزی که نمیدانند خبر میدهم.(2)
احادیث متعدد دیگری نیز از مدارک مختلف و با اسناد گوناگون در این زمینه وجود دارد.(3)
امام صادق علیهالسلام به گونهای عمل نمیکرد که به عنوان پیشوای یک فرقه خاص، مورد اعتنای همان گروه باشد و دیگر گروهها و مذاهب توجّهی به ایشان نداشته باشند. انتساب آن بزرگوار به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، برخورداری از علم فراوان، اخلاق نیک و بسیاری عوامل دیگر، سیره آن حضرت را که میکوشید به عنوان یک پیشوای دینی، مرجع همه گروهها و فرقهها باشد، تقویت میکرد. در ادامه، به روایاتی در این زمینه اشاره میشود:
الف) در مدارک متعددی وارد است که امام صادق علیهالسلام در موسم حج در جایگاه مشخصی مینشست و عموم مردم پاسخ مسائل مختلف خود را از امام میشنیدند. ابهّت و جلوه این منظره تا بدان جا بود که _ابن أبی العوجاء _و برخی دیگر از همفکران زندیق او، از دیدن اقبال مردم به امام ناراحت و نگران شده و در صدد پراکنده کردن مردم از گرد آن بزرگوار برآمدند؛ هرچند که موفق نشدند.(1)
ب) زکریّا بن ابراهیم میگوید: من فردی نصرانی بودم که پس از توفیق تشرف به اسلام به حجّ رفتم و در آنجا به حضور ابا عبداللّه علیهالسلام رسیدم و مشاهده کردم آن حضرت در مِنی نشسته و مردم گرد او حلقه زدهاند و پاسخ مسائل خود را میشنوند.(2)
ج) فردی از عامّه میگوید: من در مجالس امام صادق علیهالسلام حاضر میشدم. سوگند به خدا مجلسی با شکوهتر و با رونقتر از مجلس ایشان ندیدم.(1)
د) در مواردی نقل شده است که برخی اصحاب هنگام مراجعه به منزل امام دیدهاند که در خانه او گروه بیشماری نشستهاند و کمتر، جایی برای دیگران وجود دارد.(2)
ه) در ایامی که آن حضرت به عراق سفر میکرد، به گرمی از ایشان استقبال میشد. از برخی یاران امام نقل شده است که وقتی در _حیره _قصد داشتند به حضور او برسند، به دلیل کثرت ازدحام تا سه روز نتوانستند تا آنکه در روز چهارم به حضور امام رسیدند.(3)همچنین هنگام مراجعه امام به مدینه، علما و بزرگان اهل سنّت هم او را بدرقه و مشایعت میکردند.(4)
و) کثرت مراجعه مردم به امام صادق علیهالسلام و ارتباط آنان با وی تا آن اندازه بود که منصور از روی آوردن مردم به او نگران گشت و از ابوحنیفه خواست مناظرهای با امام ترتیب دهد و با طرح پرسشهای پیچیده او را شکست دهد تا از ابهّت او در دیدگاه مردم کاسته شود، ولی این مناظره، شخصیّت والای علمی امام را بیشتر نمایان ساخت.(5)
در روزگار امام صادق علیهالسلام به دلیل سیطره خلفای عباسی و رونق یافتن مذاهب اهل سنّت، بهرهگیری از قیاس در مسائل دین گسترش فراوان یافت و در عراق مکتبی به نام مکتب «رأی و قیاس» در برابر مکتب «سنّت» قد برافراشت. امام به بهترین و کاملترین شکل با اندیشه رأی گرایی افراطی مقابله کرد. ابوحنیفه، شاخصترین فرد مکتب رأی و قیاس است و بسیاری از احادیث درباره نکوهش قیاس، مربوط به او است. به همین دلیل، این ویژگی و خط کلی سیره علمی امام در بخش مربوط به معاصران و در شرح حال ابوحنیفه، به تفصیل آورده شده است.
بهرهگیری از روشهای علمی رایج بین علما و بزرگان معاصر، از دیگر اصول حاکم بر سیره علمی امام صادق علیهالسلام میباشد. روشن است که در هر عصر، بینش عمومی اهل علم، امکانات پژوهش و بسیاری دیگر از عوامل مؤثر در تحقیق علمی، رویه و خط مشی خاصی میطلبد که بیشتر عالمان عصر بدان پایبند هستند.
در عصر امام صادق علیهالسلام مناظره، روش علمی مناسبی برای بحثهای عقیدتی و کلامی بود؛ به گونهای که برخی آن را عصر مناظره نامیدهاند.(1)مناظرههای متعددی در زمینههای مختلف از امام صادق علیهالسلام و نیز اصحاب آن حضرت علیهالسلام با مخالفان در منابع روایی ثبت شده است.
1) [1] . نک: الامام الصادق علیهالسلام و المذاهب الاربعة، ج 2، ص 88 .
حسن بن زیاد میگوید: «از ابوحنیفه پرسیدند فقیهترین شخصی که دیدهای کیست؟ ابوحنیفه پاسخ داد: جعفر بن محمد علیهالسلام؛ زیرا روزی منصور به من گفت مردم شیفته او شدهاند، تو مسائل مشکل خود را آماده کن و با وی به مناظره بنشین. چون مجلس مناظره تشکیل شد و جعفر بن محمد علیهالسلام را دیدم، منصور رو به من اشاره کرد و به ابا عبداللّه علیهالسلام گفت: این شخص ابوحنیفه است. او پاسخ داد: بلی وی را میشناسم. منصور رو به من کرد و گفت: مسائل خود را بر اباعبداللّه علیهالسلام عرضه کن.
ـ من هر یک از آن مسائل را که مطرح میکردم، او در پاسخ میگفت: نظر شما چنین است، اهل مدینه چنین میگویند و ما چنین میگوییم. در برخی مسائل نظر وی موافق نظر ما بود، در بعضی از آنها با اهل مدینه هم رأی بود و در مواردی نیز مخالف هر دو گروه بود. او تمامی چهل مسئلهای را که من مطرح ساختم، به همین روش پاسخ داد و هیچ یک را بدون پاسخ نگذاشت. آیا آگاهترین مردم، کسی نیست که به اختلافات آنان آگاهتر باشد؟»(1)
مناظرههای مفصل و متعددی از امام صادق علیهالسلام و یارانشان با عامّه و خاصّه در منابع روایی آمده است.(2)
امام صادق علیهالسلام مناظرههای یاران خود با مردم را بررسی میکرد و آنها را تأیید میکرد و یا کاستیها و اشکالاتشان را بیان میفرمود؛ زیرا مناظره، روش علمی آن عصر بود و ضرورت قدرت شیعیان بر مناظره در برابر دیگران مورد توجّه امام صادق علیهالسلام بود.
الف) _منصور بن حازم _در روایتی مفصّل شرح میدهد که متن مناظره خودش را برای امام نقل کرده و آن بزرگوار در پایان او را تأیید کرده است.(1)
ب) _اسماعیل بن عبد الخالق _میگوید: شبی نزد امام صادق علیهالسلام بودم که _احول _بر او وارد شد و اظهار نگرانی کرد. امام با او به سخن پرداخت و او را آرام کرد. سپس از احول پرسید با مردم چگونه مناظره میکنی؟ پس از آنکه احول پاسخ امام را داد، آن حضرت خود شیوه مناظره و چگونگی ارائه مطالب آنرا به وی یاد داد.(2)
ج) حمزه و محمد دو پسر حمران روایت کردهاند که به همراه جمعی از اصحاب امام صادق علیهالسلام در حضور او بودیم و به مناظره پرداختیم. حمران گفت: بر خود لازم کردهام در مجلسی که شما حضور دارید سخن نگویم، امام فرمود، من به تو اجازه میدهم سخن بگویی. حمران پس از این گفته امام شروع به سخن گفتن کرد و عقاید خود را شرح داد.(3)
در مواردی که آن حضرت مناظره یکی از اصحاب با اهل سنّت را مناسب مییافت و آن را برخوردار از برهان و استدلالهای منطقی میدانست، میکوشید دیگر اصحاب هم با آن آشنا شوند تا در موارد مشابه آن را به کار بندند. نمونهای از این برخورد در مورد هشام بن حکم نقل شده است. هشام که از قویترین یاران امام صادق علیهالسلام در فن مناظره بود، مناظرهای دقیق و منطقی و در عین حال ساده، با عمرو بن عبید ـ یکی از بزرگان معتزله در بصره ـ انجام داد. امام که آن مناظره را میپسندید، از هشام خواست تا جریان مناظره را برای دیگر اصحاب نیز بیان کند.
_یونس بن یعقوب _میگوید: به همراه حمران بن اعین، محمد بن نعمان، _هشام بن سالم _و جمعی دیگر از یاران امام صادق علیهالسلام که هشام بن حکم نیز در میان آنان بود، در محضر امام صادق علیهالسلام نشسته بودیم. آن حضرت رو به هشام که جوان بود، کرد و گفت: «ای هشام آیا مرا خبر نمیدهی که چگونه با عمرو بن عبید به مناظره پرداختی؟» هشام پاسخ داد: «در حضور شما شرم دارم و نمیتوانم آنرا بیان کنم.»
امام فرمود: هرگاه شما را به کاری فرمان دادم، آنرا انجام دهید. هشام گفت: از نشستن عمرو بن عبید در مسجد بصره و مجالس او با مردم آگاه شدم. روزی به مسجد رفتم و عمرو بن عبید را در حالی دیدم که جمعیت زیادی گرداگردش حلقه زده بودند و مسائل خود را با وی در میان میگذاشتند. من مردم را کنار زدم و به مقابل عمرو بن عبید رفتم. سپس به او گفتم: ای مرد دانا، مردی غریبم. آیا اجازه میدهی از تو پرسشی کنم؟ عمرو بن عبید پاسخ داد: آری، به او گفتم: آیا چشم داری؟ عمرو که از این سؤال تعجّب
کرده بود، گفت: خود میبینی که چشم دارم، این چه سؤالی است؟ گفتم: سؤال من بدین گونه است که میبینی. عمرو بن عبید گفت: حال که چنین است هرچه میل داری بپرس؛ هرچند احمقانه باشد. از او پرسیدم، آیا چشم داری؟ گفت: آری، پرسیدم با آنچه کار میکنی؟ گفت: رنگها و اشخاص را با آن میبینم... .
هشام در ادامه از دیگر اعضای عمرو پرسید و سپس فایده قلب را جویا شد. عمرو در پاسخ، قلب را هماهنگ کننده اعضا دانست. هشام پس از اقرار عمرو به لزوم وجود هماهنگ کننده اعضا گفت: ای أبا مروان (کینه عمرو بن عبید)، خداوند متعال جوارح و اعضای تو را بدون راهنمایی که آنان را هماهنگ سازد، قرار نداد، چگونه ممکن است مردم را در حیرت و تردید و اختلاف رها سازد و امام و رهبری که اختلاف و حیرت آنها را برطرف سازد، برای آنان قرار ندهد؟ عمرو بن عبید که پاسخی نداشت، گفت: تو هشام بن حکم هستی. سپس مرا نزد خود نشاند و تا برنخاستم سخنی نگفت.
امام صادق علیهالسلام از این سخنان خوشحال شد و فرمود: «ای هشام، این سخنان را از که آموختی؟»، گفتم چیزهایی است که از شما فرا گرفتهام. امام فرمود: «سوگند به خدا که این سخن در صحف ابراهیم و موسی، آمده است».(1)
1) [1] . اصول کافی، ج 1، ص 238.
اصل دیگری که در ارتباط با اصول پیشین میباشد، تأکید امام بر تخصص اصحاب در علوم مختلف است. از شرح احوال یاران آن بزرگوار برمیآید که هرکدام در یکی از علوم، تخصص بیشتری داشت و امام مناظرهها و پرسشهایی را که پیرامون هر رشتهای مطرح بود، به متخصص همان رشته واگذار میکرد. جالب آنکه گاهی هرکدام از اصحاب در موضوع خاصی از یک رشته، صاحبنظر بودند. _هشام بن سالم _میگوید: نزد امام صادق علیهالسلام بودیم که یک مرد شامی اجازه خواست و وارد شد و امام دستور داد بنشیند. امام پرسید: «ای مرد، چه حاجتی داری؟» مرد پاسخ داد: «شنیدهام شما عالمی هستید که به همه مسائل پاسخ میدهید. ازاینرو، آمدهام تا با تو به مناظره بپردازم.» سپس امام از او موضوع مناظره را پرسید و در هر موضوع، آن را به یکی از شاگردانش حواله کرد.
در علوم قرآنی و قرائت آن، ایشان را به _حمران _ارجاع فرمود. در ادبیات (قواعد عربی) به _ابان بن تغلب _دستور داد که با ایشان مباحثه کند و در فقه به _زراره _فرمان داد که با ایشان به مناظره بنشیند و در کلام از _مؤمن طاق _خواست که به ایشان پاسخ دهد. همچنین در استطاعت (اختیارشان) به _طیار _سفارش کرد و در مباحث توحید به _هشام بن سالم _و در امامت به _هشام بن حکم _ارجاع فرمود. تا اینکه امام خندهاش گرفت؛ به گونهای که دندانهای مبارکش پیدا بود. مرد شامی عرض کرد: گویا شما میخواهی به من بفهمانی که در میان شیعیانت چنین کسانی وجود دارند؟ امام فرمود: «بله چنین است».
سپس امام از تک تک اصحاب خود تمجید کرد و فرمود: ای مرد شامی! همانا خداوند حق و باطل را در هم آمیخت و پیامبران را فرستاد تا آن دو را از هم جدا سازند و اگر چنین نبود نیازی به پیامبران و اوصیا نبود. مرد شامی گفت: «به راستی که هرکس با تو همنشین شود، رستگار میگردد.» امام با اشاره به همنشینی جبرائیل، میکائیل و اسرافیل با پیامبر که برای وی از آسمان خبر میآوردند، سخن مرد شامی را تأیید کرد. آنگاه وی از امام درخواست کرد که ایشان را جزو شیعیان خود قرار دهد و تعلیم فرماید. امام نیز این امر را پذیرفت و به هشام دستور داد در آموزش او بکوشد.(1)
مناظره، فنّی دقیق است و اگر شخص مناظره کننده از شگردهای مناظره و غلبه کردن بر طرف مقابل و به شکست کشاندن او آگاه نباشد، مغلوب میگردد. امام صادق علیهالسلام که از میزان تواناییهای یاران و قدرت علمی آنها آگاهی داشت، به همه آنان اجازه مناظره با مردم و مخالفان را نمیداد؛ زیرا شکست یکی از یارانِ امام به منزله شکست امام صادق علیهالسلام بود و چه بسا باعث گمراهی برخی از افراد ساده دل نیز میگردید.
ابوخالد کابلی روزی دید مؤمن طاق در مسجد پیامبر در حال مناظره است و جمع زیادی از اهالی مدینه بر گرد او حلقه زدهاند. او که خود اجازه مناظره نداشت، به مؤمن طاق نزدیک شد و گفت: ابا عبد اللّه ما را از بحث و
1) [1] . بحارالانوار، ج 47، ص 408.
گفتوگو با مردم باز داشته است. مومن طاق گفت: آیا به تو فرمان داد که به من چنین بگویی؟ ابوخالد پاسخ داد: خیر، ولی به من دستور داده است که با کسی مناظره و بحث نکنم. مؤمن طاق گفت: پس برو و به آنچه امام تو را دستور داده است عمل کن. ابوخالد که از پاسخ مؤمن طاق دلگیر شده بود، به حضور امام رسید و جریان را برای ایشان نقل کرد. امام تبسمی کرد و فرمود:
ای أبا خالد، صاحب طاق در مناظره با مردم تواناست و بر آنان غلبه میکند، ولی تو آن قدرت را نداری.(1)
أبان بن تغلب،(2)حمزة الطیّار،(3)عبد الاعلی،(4)داوود بن فرقد اسدی و برخی دیگر، از کسانی بودند که اجازه داشتند با مردم مناظره و بحث کنند و امام قدرت علمی آنان را در پاسخ دادن به شبهات مخالفان میستود.
استفاده از اسرائیلیات، یعنی مطالب تحریف شده در منابع اهل کتاب، برخی از معاصران امام همچون _قتاده بن سلیمان _را گرفتار ساخته بود. امام صادق علیهالسلام که این رویّه را به زیان اسلام و سنّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میدانست، میکوشید مردم را از رواج دادن اسرائیلیات باز دارند.
عبدالاعلی بن ایمن میگوید: به امام صادق علیهالسلام گفتم: فدایت شوم، عامه حدیثی از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند که فرموده است: «از بنی اسرائیل سخن بگویید و بر شما حرجی نیست.» امام فرمود: «بله چنین است. عرض کردم: هرچه شنیدهایم بگوییم و آن وقت حرجی بر ما نیست؟»
امام فرمود: مگر نشنیدهای که پیامبر فرموده است: برای دروغگویی آدمی همین بس که هرچه شنیده باز گو کند؟ عرض کردم: پس این حدیث را چه کنم؟ فرمود: اگر قرآن خبر دهد که در بنی اسرائیل چنین اتفاقی افتاد، بگو و بر تو حرجی نیست.(1)
منظور امام صادق علیهالسلام این بود که ما حق نداریم بدون سند و مدرک حرف بزنیم و هرچه از اسرائیلیات میشنویم باز گوییم.
فساد و زیان نقل اسرائیلیات تا آنجا بود که قصهپردازان آنچه را افرادی همچون کعب، تمیم داری، ابن جریج، _وهب بن منبه _از قصهها و مطالب تحریف شده در منابع اهل کتاب نقل میکردند، در مجامع عامّ و خاص روایت میکردند. بدین ترتیب، کتابهای تفسیر، تاریخ و حدیث از اسرائیلیات،
1) [1] . بحارالانوار، ج 2، ص 159.
مسیحیات و حتی مجوسیات سرشار شد.(1)_ طبری_، ابن اسحاق، ابن قتیبه، _ابن اثیر _و بسیاری دیگر گرفتار اسرائیلیات و مسیحیات گشتهاند و در آثار خود از آنها بهره بردهاند؛ عقایدی همچون خلق قرآن و مانند آن نیز که اختلاف فراوان در جامعه اسلامی ایجاد کرد، از پیآمدهای نقل اسرائیلیات است.(2)
_علامه بلاغی _بسیاری از مفسران همچون عکرمه، مجاهد، _عطاء _و _قتادة بن سلیمان _را افرادی میداند که تحت تأثیر اسرائیلیات قرار گرفتهاند و آثار آنان پر از مطالب اهل کتاب میباشد.(3)
#### 10. ایجاد اختلاف در آرای اصحاب
شناسایی شیعیان و نابود ساختن آنان، مدتها جزو اهداف و سیاستهای خلفای بنیامیه و بنی عباس بود.
سختگیری حکومت و خلفا، امامان را بر آن داشت تا برای حفظ جان شیعیان، با لحاظ کردن اصل تقیّه، اصحاب خود را به کتمان عقایدشان وادارند. چون این روش کافی نبود و هیئت حاکمه میتوانست از راه اتفاق شیعیان بر رأی و نظر مشخصی آنان را شناسایی کند، در برخی موارد ائمه علیهمالسلام اختلافهایی در آرا و عقاید ایجاد میکردند تا شیعیان از راه اتفاق بر رأی و نظر واحد شناسایی نشوند.
یکی از اصحاب امام صادق علیهالسلام به آنحضرت عرض کرد: چیزی برای من سنگینتر از اختلاف اصحاب نیست. امام در پاسخ فرمود: این اختلافها که میبینی از ناحیه من است.(1)
امام صادق علیهالسلام در راهنمایی اصحابی که با احادیث متعارض روبهرو بودند و از سویی فرصت تحقیق نداشتند و ناگزیر بر عمل براساس یکی از آن احادیث بودند، گاه میفرمود مطابق خبر مخالف عامّه عمل کنند.
از _سماعة بن مهران _نقل شده است که گفت: به امام صادق علیهالسلام عرض کردم گاهی بر ما دو حدیث میرسد که در یکی امر به اخذ است و در دیگری نهی از اخذ بدان. فرمود: به هیچ کدام عمل نکنید تا به خدمت امام عصر برسید و بپرسید. پرسیدم اگر ناچار باشیم به یکی عمل کنیم، چطور؟ فرمود: آنکه مخالف عامه است بگیر.(2)
علامه مجلسی میفرماید: امام ترک آنچه را موافق عامه میباشد، بر ترک حدیث مخالف عامه ترجیح داد؛ زیرا احتمال دارد که خبر موافق از روی تقیّه صادر شده باشد و حال آنکه در خبر مخالف چنین احتمالی نیست.(3)
امام صادق علیهالسلام در رهنمودها و سخنانی که به اصحاب ارائه میداد، براصل عدم شتابزدگی در تکذیب نیز توجه داشت؛ زیرا به دلایل متعدد ممکن بود امام به مقتضای شرایط، سخنی را از روی تقیّه اظهار کند یا برخی از یاران او چنین کنند. سپس اگر دیگران که در جریان آن موضوع نبودند، آن را تکذیب میکردند، مصلحت و حکمت آن سخن از میان میرفت. برخی احادیث در این زمینه چنین است:
الف) عَنْ سُفیانِ بنِ سَمْط قال: قُلتُ لِأبی عَبدِ اللّه علیه السلام جُعلتُ فِداکَ اِنّ رَجُلاً یأتِینا مِنْ قَلبِکُم یُعرَفُ بِلْکَذّابِ فَیُحدِّثُ بِالْحَدیثِ فَنَسْتَبشِعُه، فَقَال أبو عَبدِ اللّه علیه السلام یَقولُ لَک إنّی قُلتُ لِلَّیلِ: إنّه نهارٌ، اَو لِلنَّهارِ: إنّه لَیلٌ؟ قال: لا. قالَ فَاِنْ قالَ لَکَ هذا إنّی قُلتُه فلا تُکذِّبْ بِه فَأنّک إنّما تُکذِّبُنی.(1)
از سفیان بن سمط نقل شده است که میگوید به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: جانم فدای تو باد، همانا مردی از جانب شما که به دروغگویی معروف شده به نزد ما میآید و حدیثی را برایمان میخواند و ما او را ناخوشایند میدانیم. پس امام فرمود: «آیا او به شما میگوید من شب را روز و روز را شب میخوانم.» عرضه داشت: نه پس فرمود: «اگر ایشان به شما بگوید که من چنین حرفی زدهام، او را تکذیب نکنید؛ چرا که در این صورت مرا تکذیب کردهای.»
مقصود امام از این حدیث آن است که اگر خبری به شما رسید، و با بدیهیات عقلی مخالف باشد و هیچ راهی برای درستی آن نتوان یافت تکذیب آن مانعی ندارد، ولی اگر آن خبر بر خلاف بدیهیات نباشد و بتوان محملی
1) [1] . همان، صص 211 و 212 و 187.
برای صحت آن یافت، حق ندارید تکذیب کنید، و تکذیب آن در حکم تکذیب ائمه میباشد.
ب) ابوبصیر از امام باقر علیهالسلام یا امام صادق علیهالسلام روایت میکند که آن حضرت فرمود: حدیثی را که مرجئی، قدری و یا خارجی برای شما روایت میکند، تکذیب نکنید؛ زیرا شاید آن روایت حق باشد که تکذیب آن همانند تکذیب خداوند است.(1)
این حدیث نشانگر آن است که داشتن اعتقاد فاسد، به ثقه بودن در نقل روایت ارتباطی ندارد. چه بسا ممکن است کسانی عقیده حق نداشته باشند، ولی از دروغ بپرهیزند که در این صورت روایتش مقبول است؛ هرچند تفسیر وی از آن روایت را باید رد کرد.
امام صادق علیهالسلام برای فعالیتهای علمی خود مکان و زمان را نیز در نظر داشتند. بسیاری از فعالیتهای علمی آن بزرگوار در منی و مکه و در ایام حج که مردم با مذاهب گوناگون برای به جای آوردن اعمال دینی جمع میشدند، انجام میگرفت.(2)
آن بزرگوار فضیلت راوی را تنها در فراوانی روایتهای شنیده شده نمیدانست، بلکه به فهم و درایت احادیث نیز توجّه داشت.
مفضل از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: حدیثی که انسان آن را بفهمد و درایت کند، بهتر است از ده حدیث که بدون فهمْ فقط راوی آن باشد.(1)
امام صادق علیهالسلام همواره بر برتری علم و دانش که نه تنها میتواند خود انسان را از هلاکت نجات دهد، بلکه به حال آحاد جامعه نیز سودمند میباشد، بر عبادت که تنها میتواند شخص عابد را از هلاکت برهاند، تأکید میفرمود. احادیث بسیاری از آن بزرگوار در این زمینه وارد شده است؛ برای نمونه حضرت فرمودهاند: «رَکْعَةٌ یُصَلِّیها الْفَقیهُ، أَفْضَلُ مِنْ سَبْعینَ أَلْفَ رَکْعَةٍ یُصَلِّیهَا الْعابِدُ؛ یک رکعت نماز فقیه از هفتاد هزار رکعت نماز عابد برتر است».(2)
امام صادق علیهالسلام در مواردی که صلاح میدانست به اصحاب اجازه میداد روایتی را که در فضیلت اهل بیت علیهمالسلام است و از مسائل مورد تقیّه به شمار میرفت، برای عموم مردم نقل کنند؛ برای نمونه امام صادق علیهالسلام میگوید:
با جمعی از خویشاوندانم نزد زیاد بن عبیداللّه بودم. زیاد گفت: ای فرزندان علی و فاطمه! برتری شما بر مردم چیست؟ جمع ساکت شدند. من گفتم: ما دوست نداریم از دیگران باشیم و جز مشرکان کسی نیست که دوست نداشته باشد از ما باشد. سپس فرمود: «این حدیث را روایت کنید».
#### 17. منع از ارتباط با حاکمان و کارگزاران حکومت
امام صادق علیهالسلام عقیده داشت علما و فقها باید استقلال داشته باشند و به حکومت وابسته نباشند. کمترین فایده این کار آن است که در موارد انحراف حاکمان، به راحتی میتوانند در برابر انحراف و لغزش آنان ایستادگی کنند و با کجرویها و بدعتها به مبارزه برخیزند. در حدیثی از آن بزرگوار آمده است:
اَلْفُقَهاءُ أُمَناءُ الرُّسُلِ فَإِذا رَأَیتُم الْفُقَهَاءَ قَدْ رَکِبوُا فِی السَّلاطِینَ فَاتَّهِموُهُم.(1)
فقیهان امین پیامبرانند؛ هرگاه دیدید فقها با پادشاهان همراه شدهاند، آنها را به دنیادوستی نسبت دهید.
امام صادق علیهالسلام به این اصل تا آنجا پایبند بود که حتی در عصر _عمربن عبدالعزیز _که بسیاری از علمای اهل سنّت، مانند حسن بصری، خالد بن صفوان،
1) [1] . حافظ ابونعیم اصفهانی، حلیة الأولیاء، دارالفکر، ج 3، ص 194.
_منقری _و رجاء بن حیوة کندی به بارگاه او نزدیک شده و مشاور وی گشتند، هیچگاه در این گروه قرار نگرفتند.
یکی دیگر از ویژگیهای سیره علمی امام صادق علیهالسلام تأکید بر عقل و به کارگیری آن در مسائل علمی است. در مسائل اجتماعی نیز، امام شخصیّت فرد را به میزان عقل او مربوط میدانست.(1)
امام صادق علیهالسلام میکوشید از دیدگاههای مخالفان و عقاید عموم مردم آگاه باشد و در همین راستا، به تحقیق میپرداخت.(2)
#### 20. تشویق به جدال احسن و نهی از جدال غیر احسن
امام صادق علیهالسلام با روشن ساختن مفهوم جدال احسن و روش شناسایی آن از جدال غیر احسن، اصحاب را تشویق میکردند تا از جدال احسن استفاده کنند و از غیر احسن بپرهیزند.(3)
با توجه به آنکه کتابت علوم و نگارش کتاب در عصر امام صادق علیهالسلام آغاز شد،(1)از امام نیز احادیثی در تأکید بر نوشتن احادیث و علوم وارد شده است. مفضل میگوید امام صادق علیهالسلام به من فرمود:
بنویس و علمت را در میان دوستانت منتشر ساز و چون مرگت رسید آنها را به پسرانت میراث گذار؛ زیرا زمان فتنه و آشوب مردم فرا میرسد و در آن هنگام جز با کتاب انس نگیرند.(2)
ازاینرو، _ابوحنیفه _از امام صادق علیهالسلام به عنوان «صحفیّ» یاد میکرد.
یکی ازویژگیهای فرهنگی عصر امام صادق علیهالسلام، شکلگیری گروهها و نحلههای مختلف اعتقادی و سیاسی است. این موجب شده است دوران امامت آن بزرگوار، از مهمترین دورههای تاریخ اسلام باشد.
امام صادق علیهالسلام در برابر تمامی جریانهای مختلف فکری، موضعی مستقل داشت و این برگرفته از وحی و فرهنگ اجداد گرامیاش بود. آرا و اندیشههای علمی مطرح در زمان امام صادق علیهالسلام را میتوان در دو گروه دسته بندی کرد:
اندیشههای موجود نزد مسلمانان که در برخی مسائل دچار اختلاف و تعدد آرا شده بود.
آرا و اندیشههای کفرآمیز که از سوی برخی ملحدان مطرح میشد که سیره امام در برخورد با این گروه از موضوع بحث خارج است.
فتح سرزمینهای خارج از جزیرة العرب، برخورد مسلمانان با فرهنگها و تمدنهای مختلف آن سرزمینها را در پی داشت. این آشنایی، پرسشهای جدیدی را در پی داشت که مسلمانان از یافتن پاسخ برای آنها ناگزیر بودند. بزرگان دین در برخورد با این گونه مسائل فکری دو دسته شدند:
الف) گروهی از ورود به آن مسائل خودداری کردند و در برابر مسائلی همچون، جبر و اختیار، قضا و قدر، وجود شرّ در جهان، مسلمانان را به تعبد به آنچه در نصوص قرآن و سنّت نبوی صلیاللهعلیهوآله آمده است، فرا میخواندند. این گروه در برخورد با مسائل تردید برانگیز، اصل مسئله را نفی میکردند.
_مالک بن انس _ـ عالم مشهور اهل سنت ـ یکی از معاصران امام صادق علیهالسلام بود که این رویّه را در پیش گرفت. او در پاسخ فردی که از او در مورد کیفیّت اِستوای خداوند بر عرش پرسیده بود، چنین گفت: «اَلْاِسْتَواءُ مَعْقُولٌ وَ الْکَیْفُ مَجْهُولٌ وَ الاِیْمانُ بِه واجِبٌ وَ السُّؤالُ عَنْهُ بِدْعَةٌ؛ اِستوای خداوند بر عرش معقول است؛ هرچند کیفیّت آن بر ما پوشیده است. ایمان به آن لازم و پرسیدن از چگونگی آن بدعت است».(1)
سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، لیث بن عمرو و برخی دیگر نیز همین رویّه را در پیش گرفتند.(2)
ب) گروه دوم که در اقلیت بودند، میکوشیدند مسائل و مشکلات طرح شده را با تحلیل و تحقیق پاسخ دهند و به روشنی از دین خدا دفاع کنند. رویکرد این دسته، تعبد خشک و دوری از تفکر نبود.(3)
بدون تردید، امام صادق علیهالسلام رویکرد گروه اول را نمیپسندید؛ زیرا این گروه در واقع پرسش از مفاد آیات الهی را بدعت میدانستند و تدبّر و اندیشه در قرآن را روا نمیشمردند و حال آنکه خود قرآن، مردم را به تفکر و اندیشهورزی فرا میخواند.
امام صادق علیهالسلام، پیوسته اصحاب را به تفقه در دین تشویق میفرمود و خودشان نیز شاگردان بسیاری در علوم مختلف تربیت کردند. ایشان شاگردان و یارانی را که توانایی مناظره و بحث داشتند، به این کار فرا میخواند و خود، اصول بحث و مناظره را به آنان میآموخت.
بنابراین، اصل در سیره امام صادق علیهالسلام اندیشهورزی و تفکر در مسائل دین بود؛ هرچند در برخی مسائل همانند قضا و قدر الهی، نسبت به برخی افراد، مصلحت ایجاب میکرد که به صورت تعبّدی پذیرفته شود.
گروه دوم اگرچه در اصل سیره و روش به خطا نیفتادند، ولی به دلیل دوری از سرچشمههای علم و عالمان حقیقی که جز اهل بیت پیامبر نبودند، در یافتن پاسخ مسائل جدید، خطا کرده و گمراه شدند و بسیاری را به گمراهی کشاندند؛ در حقیقت، واکنش هر دو دسته ناشی از انحراف در شناخت مقام علمی اهل بیت علیهمالسلام بود.
امام صادق علیهالسلام میکوشید به مردم و علما بفهماند که عالمان حقیقی آنانند و کسی جز آنها شایستگی پاسخگویی به مسائل و مشکلات اعتقادی را ندارد.
اشکال
_شیخ صدوق _رحمهالله روایتهایی از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است که افراد را از تحقیق درباره قضا و قدر الهی نهی میکند. برخی نویسندگان اهل سنّت(1)با تکیه بر این روایتها عقیده دارند، موضع امام صادق علیهالسلام در برابر قائلان به جبر یا تفویض همانند دیگر محدّثان اهل سنّت بوده است که از پرسش و پاسخ در این مسائل خودداری میکردند.
پاسخ
_شیخ مفید _رحمهالله در پاسخ به اشکال یاد شده میگوید:
1) [1] . نک: ابوزهره، الامام الصادق علیهالسلام، ص 222.
الف) نهی امام درباره کسانی است که توانایی درک مسائل قضا و قدر را نداشتند و بحث در این مسائل گمراهی آنان را فراهم میآورد.
ب) مقصود از نهی از کلام در قضا و قدر، نهی از سخن گفتن درباره آفریدههای الهی و نیز تحقیق در علل و اسباب مخلوقات و تعبدیات است.(1)
ج) شاید علت نهی امام از ورود به این مباحث این بود که مسئله، سیاسی شده بود و دستگاه حکومت و مخالفان آن، با تبلیغ جبر و یا اختیار اهداف سیاسی خود را دنبال میکردند و امام نمیخواست اصحاب خود را وارد بازیهای سیاسی کند؛ برای مثال، دستگاه خلافت طرفدار جبر بودند و به این وسیله ظلم خود را توجیه میکردند و مردم را به حکم اینکه امر حکومت، امر قضا و قدر است، به تن دادن به آن فرا میخواندند و مخالفان با ترویج اختیار مطلق درصدد بودند انقلابهایی را علیه آنان ایجاد کنند و امام ورود شیعیان را به این مسائل به صلاح نمیدانست.
1) [1] . همان، برگرفته از: محمد بن نعمان مفید، تصحیح الاعتقاد، ص 160.
مسائل کلامی و عقیدتی نیست؛ آنگونه که برخی بزرگان اهل سنت عمل میکردند، بلکه تنها مسئله قضا و قدر آن هم به دلایلی نزد امام صادق علیهالسلام چنین بوده است.
گروه های هم عصر امام صادق علیه السلام
مرجئه، _قدریّه، جبریّه، مشبهه، معتزله، قصّاص و متصوّفه _گروههای مهم اهل سنت هستند که در عصر امام صادق علیهالسلام فعالیت داشتند و مواضعی از آن حضرت در برخورد با آنها نقل شده است.
مرجئه از گروههای اعتقادی عصر امام صادق علیهالسلام بود و _حسن بن محمد بن حنفیه _را بنیانگذار این فرقه میدانند.(1)ریشه این گروه به جریانهای پس از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باز میگردد. پیدایش مرجئه را میتوان پیآمدی از فتنه خوارج دانست؛ زیرا آنان شیخین (ابوبکر و عمر) را محترم شمرده و ختنین (علی علیهالسلام و عثمان) را مبغوض میدانستند؛ برخلاف اکثریت مسلمانان که آن دو را نیز محترم میشمردند. در همین راستا، گروهی که به گمان خود، قادر به حل مسئله تفضیل علی علیهالسلام بر عثمان و یا عکس آن، نبودند، در مسئله توقف کردند و گفتند: سرانجام این دو (علی علیهالسلام و عثمان) را به روز قیامت و
1) [1] . ابن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1404 ه . ق، ج 9، ص 160؛ تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 264؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 8 ، ص 120؛ بحوث فی الملل و النحل، ج 3، ص 68.
حکم خداوند وامیگذاریم. به همین دلیل، این گروه به مرجئه که از ماده ارجاء به معنای تأخیر است معروف شده است.
البته در وجه تسمیه مرجئه، قولهای دیگری نیز گفتهاند. مرجئه اصطلاحی است که گروههای متفاوت، در دورانهای مختلف، معانی مختلفی از آن اراده کردهاند.(1)
##### الف) اهمیت عمل و نقش آن در ایمان
طرح مسئله مؤمن بودن یا مؤمن نبودنِ مرتکب گناه کبیره، در قرنهای اولیه تاریخ اسلام، به پیدایش سه نظریه و سه گروه مهم در جامعه اسلامی انجامید:
یک ـ خوارج ارتکاب گناه کبیره را باعث زوال ایمان میدانستند و مرتکب گناه کبیره را کافر میپنداشتند. آنان با برگزیدن این رأی، رویکرد افراط را در مسئله پیش گرفتند.
دو ـ مرجئه ایمان و عمل را دو مقوله جدا از هم تصور میکردند و ارتکاب گناه کبیره را مضرّ به ایمان نمیدانستند.
سه ـ معتزله به منزلت بین منزلتین قائل شده بود و مرتکب گناه کبیره را نه مؤمن و نه کافر میدانست.
مشهور اهل سنت و شیعه، مرتکب گناه کبیره را فاسق، ولی مؤمن(2)دانسته است و نیز عمل را، در ایمان دخالت میدادند.(3)
آنچه در عصر امام صادق علیهالسلام پایه و اساس ارجاء را تشکیل میداد، عقیده آنان در مورد ایمان و کفر بود. مرجئه ایمان را تصدیق قلبی یا تصدیق با قلب و اقرار با زبان میدانستند. قول به جدایی ایمان از عمل در دیدگاه مرجئه، موجب شد گفته مشهور: «لا تَضُرُّ مَعَ الْاِیمانِ مَعْصِیَةٌ کَما لا تَنْفَعُ مَعَ الْکُفْرِ طَاعَةٌ؛ هیچ معصیتی به ایمان ضرر و زیانی وارد نمیسازد؛ همانگونه که هیچ کار نیکی با کفر، سودی در پی ندارد»(1)به آنان نسبت داده شود.
اساس فکری مرجئه؛ یعنی جدایی ایمان از عمل، نتایج ذیل را در پی داشت:
اول ـ ایمانْ زیاده و نقصان نمیپذیرد و عمل در حقیقتِ ایمان داخل نیست؛ زیرا تصدیق قلبی و اقرار زبانی یا وجود دارد و یا معدوم است و از این دو حال خارج نیست.
دوم ـ مرتکب گناه کبیره مؤمن است؛ زیرا تصدیق قلبی یا اقرار زبانی را در مؤمن شمردن فرد کافی میدانستند و انجام گناه کبیره را منافی با ملاک اتصاف به ایمان، نمیدیدند.
سوم ـ مرتکب گناه کبیره اگر چه توبه نکند، در آتش جهنم، جاودانه نخواهد بود.(2)
احادیث متعددی در دسترس است که بیانگر موضع امام صادق علیهالسلام در برابر گرایش به «ارجاء» میباشد.(1)از مجموع این روایات بر میآید که امام به شدت با مرجئه مخالفت کرده و با توضیح معنای ایمان، نه تنها عمل را دخیل در آن دانستهاند، بلکه میفرماید: «اَلْاِیمانُ عَمَلٌ کُلُّهُ وَ الْقُولُ بَعْضُ ذلِکَ الْعَمَلِ؛ تمامی ایمان عمل است و گفتار، جزئی از این عمل میباشد».(2)همچنین امام با ارائه دلایلی، ایمان را قابل زیاده و نقصان میدانند و در مواردی مرجئه را ملعون میشمارد و خطر آنان را برای جامعه و دین بیشتر از خوارج و قدریّه میدانند.
برخی روایات که بیانگر موضع امام صادق علیهالسلام در برابر مرجئه میباشد، چنین است:
یک ـ _مفصل ابی عمر _و _زبیری _از امام صادق علیهالسلام میخواهند برترین اعمال نزد خدا را بیان کند. امام ایمان را از مقوله عمل دانستند و قول را جزئی از آن قرار دادند.
در ادامه روایت، امام به درجات و طبقات ایمان اشاره کردند و آنرا قابل زیادت و نقصان میدانستند.
بیشترین مفسدهای که ارجاء میتوانست در پیداشته باشد، خطر بیبند و باری و نابودی اخلاق در جامعه، به ویژه نزد جوانان بود. به ویژه اگر آنچه در _مواقف _مبنی بر «عدم عقاب عاصی» به مرجئه نسبت داده شده صحیح باشد.(1)
عبدالرحیم قصیر میگوید: به همراه عبدالملک نامهای به امام صادق علیهالسلام نوشته و از ایشان معنای ایمان را پرسیدیم. آن حضرت در پاسخ ما نوشتند: خدا بر شما رحمت کند، از ایمان پرسیدید. ایمان اقرار با زبان، عقیده قلبی و عمل کردن با ارکان و اعضا است. مؤمن همیشه مسلمان است، ولی گاهی مسلمان مؤمن نیست. پس مرتبه اسلام، پیش از ایمان بوده و با ایمان شریک است.(2)
دو ـ سفیان بن سمط توضیح مفهوم ایمان و اسلام را از امام صادق علیهالسلام تقاضا کرد و آن حضرت پاسخ دادند:
اسلام، ظاهری است که مردم بر آن هستند؛ یعنی شهادت دادن به توحید خداوند، رسالت محمد صلیاللهعلیهوآله پیامبر خدا، بر پای داشتن نماز، پرداخت زکات، به جای آوردن حج و روزه ماه رمضان است و ایمان معرفت داشتن به این امر است. با این وصف، پس اگر به آن مسائل اقرار کند، ولی این امر را نشناسد مسلمان ولی گمراه نیز هست.(3)
سه ـ عن ابی عبداللّه علیهالسلام: «مَلعونٌ، مَلعونٌ مَنْ قالَ: اَلْاِیمانُ قَول بِلا عَملٍ؛ لعنت خداوند بر کسانی باد که میگویند ایمان، گفته بدون عمل است».(1)
همچنین احادیث دیگری از امام صادق علیهالسلام وارد است که بر پیوستگی ایمان و عمل تأکید فرموده و ایمان را والاتر از اسلام دانستهاند. تأکید امام صادق علیهالسلام، به جهت ترویج اندیشههای مرجئه بود که میپنداشتند عمل، در ایمان دخالتی ندارد.
چهار ـ امام صادق علیهالسلام در روایتی که در پی میآید وضعیت ایمانِ مرتکب گناه کبیره را توضیح دادهاند.
محمد بن برید میگوید: نزد امام صادق علیهالسلام بودم که ابوحنیفه، _عمر بن قیس _و عمر بن زر به همراه جمعی از یاران خود وارد شدند و از ایمان پرسیدند. امام پاسخ داد: «رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرماید: مؤمن در حالی که ایمان دارد، مرتکب زنا، سرقت و شرب خمر نمیشود».
حاضران (که عقیده دیگری داشتند) نگاهی به یکدیگر انداختند. سپس عمر بن زر پرسید: پس این گروه را چه بنامیم؟ امام پاسخ دادند: «آنها را به همان نامی که خداوند نامیده است و به آنچه انجام دادهاند، بنامید. خداوند میفرماید: «اَلسّارِقُ، اَلسّارِقَهَ، اَلزّانِیةُ، اَلزّانی»، گروه حاضر که پاسخ امام را منطقی و بدون اشکال یافتند از حضور وی خارج شدند. پس از آنکه حاضران بیرون رفتند، یکی از آنان به ابوحنیفه اعتراض کرد که چرا از امام نپرسیده است با چه سلسله اسنادی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت میکند و طریق حدیث او کدام است؟
1) [1] . بحارالانوار، ج 66، ص 19.
ابوحنیفه پاسخ داد: وقتی که وی با علم و قطع میگوید «رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چنین فرموده است» چگونه اعتراض کنم؟(1)
پنج ـ _عبداللّه بن سنان _میگوید: از امام صادق علیهالسلام در مورد کسی که مرتکب گناه کبیره شده و سپس میمیرد، پرسیدم که آیا ارتکاب گناهْ او را از اسلام خارج میسازد و در آخرت مانند مشرکان عذابمیگردد و یا آنکه عذاب او محدود و تا مدت خاصیاست؟
امام پاسخ دادند: چنانچه مرتکب گناه کبیره، آنرا حلال پندارد، از اسلام خارج شده است و به اشد عذاب مجازات میگردد، ولی اگر به گناه خود اعتراف داشته باشد از اسلام خارج نیست، ولی مؤمن نمیباشد و عذاب وی کمتر است.(2)
در روایتهای بالا، امام مرتکب گناه کبیره را مسلمان دانستهاند؛ برخلاف مرجئه و خوارج که عقیده دیگری داشتند.
شش ـ _محمد بن حفص بن خارجه _میگوید: شخصی در حضور امام صادق علیهالسلام نظریه مرجئه را در مورد کفر و ایمان مطرح ساخت و گفت: مرجئه علیه ما چنین استدلال میکنند که هرگاه کافر نزد ما به کفر اقرار کند، در پیشگاه خداوند نیز کافر است؛ همین گونه هرگاه مؤمن به ایمان خود اقرار نماید، نزد خداوند مؤمن است.
امام پاسخ داد: «سبحان اللّه این دو مطلب چگونه برابر هستند؟ کفر اقراری است که از بنده تحقق یافته و هرگاه اقرار صورت گیرد، نیاز به شاهد و سوگند نیست و حال آنکه ایمان ادعایی است که جز با شاهد پذیرفته نمیشود و شاهد او همان عمل و نیت اوست که هرگاه تحقق یابند، بنده نزد خدایْ مؤمن است. کفر نیز با هر یک از این سه جهت یعنی نیت، قول یا عمل، تحقق مییابد.
احکام الهی بر گفتار و عمل جاری میشود و چه بسیارند کسانی که مؤمنان به ایمان آنها شهادت میدهند و احکام مؤمنان بر آنها جاری میشود و حال آنکه نزد خداوند کافر هستند و احکام ایمان تنها به دلیل ظاهر گفتار و عملشان بر آنها جاری شده است.
هفت ـ _ابی مسروق _میگوید: امام صادق علیهالسلام احوال مردم بصره را از من جویا شدند. گفتم از سه حال خارج نیستند: یا مرجئهاند، یا قدریه و یا حروریه. امام پاسخ دادند: «لعن و نفرین خداوند بر این گروههای کافر و مشرک باد که خدای را بر هیچ چیز نمیپرستند».(1)
هشت ـ امام صادق علیهالسلام در روایتی میفرماید: نفرین خداوند بر قدریه باد؛ نفرین خداوند بر خوارج باد و سپس مرجئه را دوبار مورد لعن و نفرین قرار دادند. برخی حاضران از امام پرسیدند: چرا قدریه و خوارج را یک بار نفرین کردید، ولی مرجئه را دوبار مورد لعن قرار دادید؟ امام پاسخ دادند: زیرا مرجئه عقیده دارند که قاتلان ما اهل ایمان هستند؛ پس تا برپایی روز قیامت لباس آنها
1) [1] . همان، ج 2، ص 409؛ بحوث فی الملل و النحل، ج 3، ص 86 .
به خون ما آغشته است و خداوند در کتاب خودش کسانی را که به کشتن پیامبران راضی بودند، همانند قاتلان قرار داده است.(1)
نه ـ بشیر دهان میگوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: مرجئه، قدریه و خوارج هر کدام گمان میکند که حق با آنهاست و حال آنکه شما ما را پیشوای خود قرار دادهاید. سپس این آیه شریفه را قرائت فرمود: «اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ».(2)
ده ـ _عبدالحمید بن ابی العلاء _میگوید: وارد مسجد الحرام شدم و یکی از موالی امام صادق علیهالسلام را دیدم. به سوی او رفتم و سپس به امام صادق علیهالسلام نزدیک شدم و بر او سلام کردم. امام سروصدایی را که پشت سر او بلند شده بود، شنیدند و پرسیدند این صداها چیست؟ یکی از موالی پاسخ داد: گروهی از مرجئه، قدریه و معتزله هستند. امام چون پاسخ او را شنیدند، فرمودند: این قوم مرا قصد کردهاند، پس مرا به رفتن خواند و خود نیز برخاست. گروههای حاضر چون ایشان را دیدند از جای خود برخاستند، امام آنها را به آرامش دعوت کردند و گفتند: خود را از من باز دارید. مرا آزار ندهید و حکومت را نسبت به من بدبین نکنید. سپس دست مرا گرفته و آنان را ترک گفت.
عبدالحمید در ادامه روایت میگوید: چون از مسجد خارج شدیم، امام فرمود: اگر ابلیس پس از تکبر و معصیت خداوند، در تمامی طول دنیا خدا را عبادت کند، سودی به حال او نخواهد داشت؛ همچنین این امت گناهکار که
پس از پیامبر خدا نافرمانی کردند و امام منصوب از سوی پیامبر را ترک نمودند، خداوند عملی را از آنها نمیپذیرد، تا آنکه بر پیشگاه خداوند وارد شوند.(1)
جبر و اختیار از مهمترین مسائل مطرح در عصر امام صادق علیهالسلام بود که به دلایل زیر مورد توجه همگان واقع شد:
حکومت با ترویج عقیده جبر میتوانست اعمال ناشایست خود و مهمتر از همه مشروعیت دینی و سیاسی خلافت را که به ناحق غصب کرده بودند توجیه کند.
افراد بیبند و بار میتوانستند گناهان خود را با تمسک به این عقیده توجیه کنند.
3. آیاتی در قرآن وجود دارد که برخی جبر و برخی اختیار را میرساند. شوق و علاقه برخی بزرگان به یادگیری معانی آیات قرآن، کنجکاوی آنان را برای یافتن پاسخ صحیح موجب میگشت.
1) [1] . الدمعة الساکبة، ج 6، ص 291، برگرفته از: روضة الکافی.
جبر و اختیار و تعیین اینکه انسان تا چه اندازه در افعال خود مختار و آزاد است، مباحث فراوانی در پی آورد. دو گروه قدریه و جبریه، که برخی بزرگانشان معاصر با امام صادق علیهالسلام بودند، در پاسخ به همین مسئله شکل گرفتند.
آغاز پیدایش قدریه به نیمه دوم قرن اول هجری باز میگردد. در این زمان، برخی مسلمانان در برابر عقیده به قضا و قدر حتمی خداوند، برای انسان در برخی افعالش قائل به قدرت ایجاد فعل (اختیار) شدند که از سوی مخالفان، قدریه نام گرفتند.(1)
اندیشمندان در تعیین خاستگاه پیدایش قدریه اختلاف دارند. غربیان و برخی پژوهشگران عرب میگویند: قدریه آرای خود را بدون واسطه از اندیشههای یهودی، نصرانی و فلسفه یونانی گرفتهاند.(2)
_احمد امین _میگوید: ظهور قدریه و طرح مسئله آزادی اراده انسان، از پیآمدهای حیات دینی و سیاسی اسلام است.(3)آیاتی که ظاهرشان جبر را میرساند و آیات حاکی از اختیار انسان، زمینه ساز طرح مسئله جبر و اختیار بوده است.(4)
هر دو نظر فوق را میتوان تلفیق کرد. در رواج اندیشه آزادی اراده، افزون بر اندیشههای نصرانی و یونانی، اوضاع و احوال تاریخی مسلمانان، وقایع پس از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و طرح مسئله خلافت نقشی بسیار مهم داشته است.(1)در حقیقت، پیدایش قدریه واکنشی در برابر جبریه بود. برخی مسلمانان با استفاده از ظواهر بعضی آیات قرآن و با تکیه بر قضا و قدر،(2)جامعه اسلام را آماده تحمل هرگونه ظلم کرده و هرگونه مخالفت و قیام علیه خلفا و کارگزاران حکومت را اعتراض به قضا و قدر الهی دانستند. قدریه در واکنش به عقاید جبریه شکل گرفتند. عقیده بنیادی قدریه که سبب نامگذاری آنان بدین نام شده است، باور به قدرت مؤثر انسان در پارهای از اعمال و افعال (اعمال ارادی مانند خوردن، صحبت کردن) خود است. قدریه قائل به اختیار
1) [1] . فرقههای اسلامی در سرزمین شام، ص 33.
2) [2] . قضاء و قدر از مسائل با اهمیت در معارف اسلامی است که درک عمیق و همه جانبه آن برای همه مقدور نیست و ائمه علیهمالسلام مردم را از ژرفنگری بیش از اندازه در آن بازداشتهاند. از مجموع روایات برمیآید که ایمان به خیر و شر قدر، لازم است. قدر، حد شیء و مقدار آن است و قضا به معنای ابرام حکم و حکم قطعی است. به عبارت دیگر، قدر، تحدید و اندازهگیری وجود شیء بوده و قضا ابرام آن وجود محدود است. دو مطلب دیگر نیز از آیات و روایات استفاده میشود: الف) خداوند متعال پیش از ایجاد تمام اشیا و مخلوقات به آنها علم سابق دارد و از جمله آن مخلوقات، افعال و کارهای بندگان است. ب) انسان در اموری که به اراده او تعلق دارد، مختار است و میتواند انتخاب کند. آزادی در این افعال و قدرت بر ترک یا فعل، بدیهی است؛ همانگونه که در امور خارج از اختیار خود، محکوم است. (بحوث فی الملل و النحل، ج 1، ص 238). بنابراین، آیات و روایات اسلامی بر هیچ یک از دو تفکر معمول جبر یا تفویض تأکید نمیکنند و مکتب دیگری ارائه میدهند که امر بینالامرین نام دارد.
بودند. در نتیجه، انسان را مسئول اعمال خود میدانستند و قضا و قدر را به معنایی که از انسان سلب اختیار کند، مردود میشمردند.
قدریه تکلیف ما لایطاق را جایز نمیدانستند و تأکید میکردند: «روا نیست که خداوند مردم را به هدایت دعوت کند، سپس گمراهشان سازد و به ستم و گناه وادارد و آنگاه عقابشان کند».(1)
واژه قدریه در احادیث، بسیار به کار رفته است و مورد نکوهش پیامبر و ائمه علیهمالسلام قرار گرفته است، ولی باید دانست که مراد از قدریه کیست و چه گروهی را شامل میشود؟ قواعد ادبی ایجاب میکند که قدریه؛ یعنی منسوبان به قدر، کسانی باشند که تنها بر تقدیر الهی در امور انسانی معتقدند و قدرت و اختیار انسان را نفی میکنند یا در برابر قدرت خداوند ناچیز میشمارند، ولی از آنجا که در احادیث منسوب به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، قدریه مورد لعن قرار گرفتهاند، هریک از دو گروه جبریه و عدلیه از آن بیزاری جستند و این پرسش مطرح شد که قدریه مذموم چه کسانی هستند؟
اصحاب حدیث، حشویه، _سلفیة _و _اشعریه _که _مجبره _نیز نامیده میشوند، _قدریه _را از باب اطلاق شیء و اراده نقیض آن به نفی کنندگان قدر تفسیر کردند. معتزله و همفکران آنها نیز جبریه را به قدری بودن متهم ساختند؛ با این استدلال که آنها در همه کارها قائل به تقدیر بوده و نقشی برای انسان در نظر نمیگرفتند.(2)
علامه مجلسی در توضیح واژه قدریه میگوید:
لفظ قدری در اخبار ما، گاه بر جبری و گاه بر تفویضی اطلاق شده است و هر یک از دو گروه، سعی دارند آنچه را در روایات وارد شده و قدریه را مذموم دانستهاند، بر گروه مقابل حمل کنند.(1)
شارح _مقاصد _نیز در توضیح واژه قدریه میگوید:
در مذموم بودن قدریه اختلافی نیست و احادیث صحیحی در این باره وارد شده است؛ از جمله حدیثی که میگوید: «لعن اللّه القدریة علی لسان سبعین نبیاً». در اینجا مقصود از قدریه، گروهی هستند که تقدیری بودن خیر و شر را از سوی خدا نفی کردهاند و خیر و شر را مطابق مشیت خداوند نمیدانند. اینان به دلیل مبالغه در نفی تقدیر از خداوند، قدریه نامیده شدهاند؛ هرچند برخی گفتهاند: قدریه را بدین جهت قدریه نامیدهاند که آنان قدرت ایجاد افعال را برای بندگان ثابت کرده و کارها را از آن فاعل میدانند»، ولی این توجیه نادرست است؛ زیرا در این صورت باید آنان را «قُدری» (به ضم قاف) مینامیدند.
معتزله، خود را مصداق «قدری بودن» نمیدانند؛ زیرا مرسوم است که شخص را به آنچه اثبات میکند نسبت دهند، نه به آنچه که نفی میکند.(2)
نتیجه
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که مراد از واژه «قدریه» بدون توجه به قرینههای دیگر، اثبات کنندگان قدر هستند، ولی بیشتر ارباب ملل و نحل واژه قدریه را در مورد نفی کنندگان قدر به کار بردهاند.(3)علامه مجلسی نیز بر این
گفته تأکید میکند که مراد از قدریهای که مجوس این امت میباشند، تفویضیه هستند که مشیت و قدرت الهی را انکار میکنند.(1)
سمعانی (م 562) در مورد قدریّ میگوید:
قدری منسوب به طایفه قدریه است و آنان کسانی هستند که عقیده دارند خداوند شرّ را مقدر نمیکند و گمان میکنند خداوند در مواردی چیزی را اراده میکند، ولی آن ایجاد نمیشود و گاهی آنچه را ناخوشایند میدارد، موجود میشود.(2)
از همین رو، در روایتهایی که از امام صادق علیهالسلام در این باره وارد است، مراد از قدریه، نفی کنندگان تقدیر میباشند؛ به ویژه که در یکی از روایات نیز بر این نکته تصریح شده است.(3)
پیشوایان چهارگانه اهل سنت نیز به توبیخ، تفسیق و گاهی تکفیر قدریه پرداختهاند:
یک ـ ابوحنیفه عقاید قدریه را نادرست میشمرد و میگوید: «قدر، خیر و شرش از خداست.» ابوحنیفه در ظاهر نکوهشی علیه قدریه بیان نداشت.(4)
دو ـ مالک بن انس قدریه را تکفیر کرد و مسلمانان را از ازدواج با آنها بازداشت. فتوای مالک این بود که چنانچه قدریه پس از استتابه، توبه نکردند،
قتل آنها جایز است؛ زیرا به اعتقاد او قدریه علم خدا به اشیا را پیش از وجود، انکار میکنند.(1)
سه ـ شافعی قدریه را نکوهش نموده، ولی به کفر آنها فتوا نداد. وی نیز عقیده داشت قدریه علم خدا را انکار میکنند.(2)
چهار ـ احمد بن حنبل نیز عقیده قدریه را مردود میدانست.(3)
##### ج) سیره امام صادق علیه السلام در برخورد با قدریه
امام صادق علیهالسلام در راستای سیره علمی خود و تبیین حقایق دین، درباره عقاید قدریه احادیثی از خود به یادگار نهادهاند که به برخی از آنها میپردازیم:
یک ـ امام صادق علیهالسلام میفرماید:
مردم در عقیده قدر بر سه دستهاند: 1. برخی گمان میکنند خداوند مردم را بر گناهان مجبور میکند. این گروه به خداوند ظلم کرده و کافرند؛ 2. گروهی دیگر برآنند که تمام کارها به آنان واگذار شده است. این دسته خداوند را در سلطنت خویش سبک شمردهاند و در نتیجه کافر هستند؛ 3. برخی نیز عقیده دارند که خداوند بندگان خود را به آنچه در توانشان است، مکلف ساخته و از آنچه در توانشان نیست، معذور داشته است. پس هرگاه نیکی کنند، خداوند را شکر میگذارند و هرگاه مرتکب گناهی شوند، استغفار میکنند. این گروه مسلمان کامل هستند.(4)
دو ـ _اعمش _از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: کارهای بندگان، مخلوق به خلق تقدیر هستند، نه خلق تکوین و خداوند آفریننده هرچیز است. جبر و تفویض هر دو نادرست است.(1)
سه ـ حسن بن محمد جمال از برخی اصحاب نقل میکند که عبدالملک بن مروان ـ خلیفه اموی ـ فرستادهای نزد کارگزار خود در مدینه فرستاد و به او پیام داد که محمد بن علی علیهالسلام (امام باقر علیهالسلام) را با احترام کامل روانه شام کن و در برآورده کردن نیازهای او کوشا باش. عبدالملک در نظر داشت بین امام و یکی از قدریان شام که با تمامی بزرگان آن دیار مناظره کرده و بر آنان چیره شده بود، مناظرهای ترتیب دهد.
امام باقر علیهالسلام در پاسخ به نامه عبدالملک، کهولت سن را مانع از آن دانست که خود به شام رود و فرزندش امام جعفر صادق علیهالسلام را بدین سفر فرستاد. امام صادق علیهالسلام چون به شام رسید، خلیفه گمان کرد که ایشان نیز در مناظره شکست خواهد خورد. از همین رو، بر تشکیل مناظره اصرار داشت تا آنکه مناظره آغاز شد و امام صادق علیهالسلام در برابر قدری قرار گرفت. نخست شخص قدری به امام صادق علیهالسلام گفت: هرآنچه میخواهی بپرس. امام به وی فرمود: سوره حمد را بخوان.
1) [1] . همان، ج 10، صص 227 و 228؛ شیخ صدوق، خصال، ج 2، صص 150 ـ 155.
حاضران و خلیفه از پرسش امام شگفت زده شدند و چون مطلبی که در سوره حمد باشد و آنان را یاری دهد، نمیدیدند، با خود گفتند: به یقین، قدری بر امام غلبه خواهد کرد.
قدری، همان گونه که امام گفته بود، شروع به قرائت سوره حمد کرد و چون به آیه شریفه «ایاک نعبد و ایاک نستعین» رسید، امام به وی گفت: کافی است. سپس فرمود: از چه کسی یاری میطلبی و چه نیازی به کمک داری؟ اگر تدبیر امور در دست تو باشد، نیازی به استمداد نخواهی داشت. حاضران در شگفت شدند و قدری از ارائه پاسخ باز ماند.(1)
روایتهای بسیاری درباره سیره امام در برخورد با مرجئه وارد است که امام در آنها احادیث قدریه و معتزله را نیز مورد لعن و نفرین خود قرار داده است.
جبریه گروهی بودند که در برابر شبهه جبر و اختیار، جبر را ترجیح داده و گمان کردند که جبر با روایتهای قضا و قدر سازگاری بیشتری دارد. آنان از راه حل امام صادق علیهالسلام که فرمود: «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» بیبهره بودند و از سویی اعتقاد به تفویض را مخالف با آیات و روایات مربوط به قضا و قدر میدانستند.
عقیده به جبر پیآمدهای ناگواری برای جامعه اسلامی در پی داشت؛ زیرا برخی افراد با این توجیه که قضا و قدر الهی تخلفناپذیر است، مرتکب گناه
1) [1] . تفسیر عیاشی، ج 1، ص 23؛ حلیة الابرار، ج 2، ص 221 و بحارالانوار، ج5، ص55 و ج 89 ، ص239.
شده و خود را در انجام آن بیاختیار میدانستند. این عقیده، عدل الهی را خدشهدار میساخت؛ زیرا اگر بنده بدون اختیار، مرتکب گناه گردد، عقاب او ظلم است.
حاکمان و خلفای اموی، در ترویج جبر بسیار میکوشیدند؛ زیرا بر اساس آن میتوانستند در مرحله اول مشروعیت خلافت خود و در مرحله دوم ستمگریها و کارهای ناشایست خود را توجیه کنند.(1)بررسی اشعار شاعران برجسته آن دوران نیز به خوبی این مطلب را ثابت میکند.(2)شاعران مشهور با سرودن اشعاری، مذهب جبر را تأیید کرده و خلافت خلفا و ولایت عهدی جانشینان آنان را نیز مستند به قضا و قدر الهی میکردند و در برابر اشعار خود صلههای فراوان و گرانبها دریافت میکردند.(3)
عمربنعبدالعزیز بیشاز همه خلفا بر جبر تأکیدمیورزید.عموم محدثاناهل سنت نیز در برابر معتزله و قدریه موضعگیری کردند و نیز برخی از مرجئه، جبری شدند.
##### الف) جُهَمیه
1) [1] . در این زمینه، دکتر حسین عطوان پژوهشهای ارزشمندی در کتاب الامویون و الخلافة ارائه دادهاست.
2) [2] . ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، قاهره دارالکتب العربی، 1345 ه . ق، ج 20، ص 212 و مجلدات دیگر؛ دیوان جریر، ج 1، ص 349؛ دیوان فرزدق، ج 1، ص 246؛ مبرّد، الکامل، ج 4، ص 112؛ دیوان اخطل، ص 21 و 24؛ البیان و التبیین، ج 2، ص 109 و بسیاری مدارک دیگر.
3) [3] . حسین عطوان، الامویون و الخلافه، بیروت، دارالجیل، 1986 م، ص 65.
بنیانگذار این فرقه، جُهَم بن صفوان (م 128 ه . ق) است که ذهبی او را ضالّ مبتدع مینامد.(1)
جهمیه را جبریه خالصه نیز مینامند؛ زیرا بر عقیده جبر تأکید فراوان دارند.
اساس عقیده جُهَم را دو باور تشکیل میدهد:
یک ـ جبر و نفی اختیار و نفی استطاعت انسان در کارهای خود؛
دو ـ تعطیل ذات خداوند از توصیف به صفات کمال و جمال.(2)
عقاید دیگر جهمیه بدین شرحاند:
سه ـ خروج علیه سلطان جایز است. خود جهم نیز بارها علیه بنی امیه قیام کرد و در سال 128 ه . ق کشته شد.
چهار ـ ایمان، فقط معرفت به خداست و کفر، جهل به اوست و در عمل نقشی ندارد.
پنج ـ بهشت و جهنم خلق شده و سپس فنا میشوند.(3)
هشام بن حکم که یکی از فاضلترین شاگردان امام صادق علیهالسلام بود، نخست جهمی بود و با راهنماییهای آن حضرت هدایت شد.(4)
از آنجا که نفی صفات از خدا، نفی رؤیت خداوند و قول به خلق قرآن را به مذهب جهم نسبت دادهاند، واژه «جهمی» در بسیاری موارد بر کسی که قائل به یکی از عقاید یاد شده باشد، اطلاق شده است و بسیاری از راویان و
محدثان از معتزله، قدریه و حتی شیعه با واژه «جهمی» مورد نکوهش و سرزنش واقع شدهاند.(1)
##### ب) سیره امام صادق علیه السلام در برخورد با جبریه
احادیث متعددی از امام صادق علیهالسلام در زمینه برخورد با جبریه وارد شده است. برخی احادیث را که بیان کننده امر بینالامرین و نفی جبر و تفویض هستند، در بحث از معتزله میآوریم. در اینجا، به چند حدیث بسنده میکنیم:
یک ـ شخصی نزد امام رضا علیهالسلام آمد و پس از گفتوگو در مورد جبر و تفویض، امام رضا علیهالسلام فرمود: پدرم موسی بن جعفر علیهالسلام از پدرش جعفر علیهالسلام روایت کرد که هرکس گمان کند خداوند بندگانش را بر گناهان مجبور میسازد یا آنها را به آنچه طاقت ندارند تکلیف میکند، چنانچه حیوانی را ذبح کرد از گوشت آن استفاده نکنید، (کنایه از اینکه وی به سبب عقیده به جبر کافر شده است و خوردن ذبیحه کافر جایز نیست)، شهادتش را نپذیرید و با او نماز نگذارید و چیزی از زکات خود را به او ندهید.(2)
دو ـ روزی _طاووس یمانی _بر امام صادق علیهالسلام وارد شد. امام که میدانستند وی به جبر اعتقاد دارد، به او فرمود: چه کسی در پذیرش عذر از خداوند برتر است؟ طاووس گفت: هیچ کس. امام ادامه دادند آیا کسی که توانایی انجام کاری را ندارد و میگوید بر انجام آن کار توانا نیست، راستگو است یا خیر؟ طاووس پاسخ داد: راستگو است. امام ادامه داد: چگونه ممکن است خداوندی
که در پذیرش عذر از دیگران برتر است، عذر فردی را که میگوید توانایی ندارم و واقعاً هم توانا نیست نپذیرد؟
طاووس که متوجه قصد امام مبنی بر خطا بودن بینش جبر شده بود، سخن امام را پذیرفت و بلند شد؛ در حالی که میگفت: بین من و سخن حق دشمنی وجود ندارد. خداوند آگاه است که رسالت خود را در کجا قرار دهد. نصیحت تو را میپذیرم.(1)
#### 4. گروه معتزله
معتزله از گروههای اعتقادی معاصر امام صادق علیهالسلام است. معتزله و قدریه دو گروه مستقل بودند؛ اگرچه برخی همانند بغدادی، قدریه و معتزله را یکی دانستهاند.(2)و به گفته برخی، معتزله اصول پنج گانه خود را از قدریه گرفته است.(3)
دلایل زیر جدایی قدریه و معتزله را تأیید میکند:
یک ـ بنیانگذار قدریه به گفته مشهور، معبد جهمی است که در سال 80 ه . ق در گذشته است و حال آنکه، مؤسس معتزله نزد مشهور، واصل بن عطاء است.(4)
دو ـ قدریه به اصل «منزلةٌ بین منزلتین» که اصل اساسی معتزله است، معتقد نبودند و غیلان یکی از بزرگان قدریه در مسئله ایمان، مرجئی بود.(5)
سه ـ تسمیه «قدریه» به این نام نشان میدهد مشکل و مسئله اساسی نزد این گروه قدر الهی و اراده انسان بوده است و حال آنکه مسئله اساسی معتزله اصل «منزلت بین منزلتین» میباشد.(1)
چهار ـ در روایاتی از امامصادق علیهالسلام، معتزله و قدریه هریک بهطور جداگانه یاد شدهاند.(2)
مهمترین اعتقاد معتزله که آن را از اهل سنت و شیعه جدا میسازد، اعتقاد به منزلةٌ بین منزلتین است. معتزله در برابر خوارج که مرتکب گناه کبیره را کافر میدانستند و نیز مرجئه که آن را مؤمن میشمردند، راه میانهای برگزیدند و مرتکب گناه کبیره را در مرحلهای بین ایمان و کفر قرار دادند.(3)
عقیده امام صادق علیهالسلام و شیعه در مورد مرتکب گناه کبیره، پیشتر در بحث مرجئه گفته شد. مخلوق بودن قرآن، قول به تفویض، قابل رؤیت نبودن خدا و نفی صفات زاید بر ذات از دیگر عقاید معتزله است که در واقع میتوان گفت همه برخاسته از تفسیر خاص از اصل توحید نزد این گروه میباشد. به
1) [1] . همان.
2) [2] . الدمعة الساکبة، ج 6، ص 291؛ برگرفته از روضه کافی. لازم به یادآوری است که در آثار مربوط به ارباب فِرقَ و مقالات، عقاید معتزله و قدریه بهگونهای با هم آمیخته است که تشخیص و تفکیک آنها مشکل مینماید. معارف، دوره 5، ش 1، ص 8.
3) [3] . ملل و نحل، ج 1، ص 167؛ الفرق بین الفرق، ص 93 و 118؛ بحوث فی الملل و النحل، ج 3، ص 159؛ شیخ مفید، اوائل المقالات، مؤسسه مطالعات اسلامی، تهران، 1372 ه . ق، ص 5 و ابوزهره، الامام الصادق علیهالسلام، ص 226.
جهت همین برداشت خاص از اصل توحید نزد معتزله، آنان را «اهل توحید» نامیدهاند؛ زیرا روشن است که آنان ابداع کننده عقیده توحید نبودند.(1)
معتزله کتابهای آسمانی همانند قرآن را به عنوان پدیدههای الهیِ برجسته میشمردند، جز آنکه میگفتند این پدیدهها نیز مانند دیگر چیزها مخلوق و حادث هستند و اعتقاد به ازلیت قرآن و تورات و انجیل، عقیده «تعدد قدما» را در پی دارد که با توحید سازگار نیست.(2)
گرایشهای دیگر در مسئله خلق قرآن عبارتاند از:
یک ـ گروهی که قرآن را مخلوق میدانند. جعد بن درهم، جهم بن صفوان، بسیاری از خوارج، برخی مرجئه و عموم معتزله بر این عقیده بودند.
نخستین کسی که تعطیل صفات الهی و مخلوق بودن قرآن را مطرح ساخت، جعد بن درهم و پس از او جهم بن صفوان بود. برخی ابان بن سمعان را انتقال دهنده این اندیشهها به جهم از _طالوت _و _لبید بن اعصم _که یهودی بودند میدانند.(3)قول به خلق قرآن از ابوحنیفه نیز نقل شده است.(4)
دو ـ گروهی که قرآن را غیر مخلوق میدانند. این نظر را عموم اصحاب حدیث و اهل سنت پذیرفتند که همین نظریه نیز با گذشت زمان شامل چهار گرایش شد:
اول ـ کلابیه که قرائت را حادث و مخلوق میدانند، ولی میگفتند کلام مقروء، صفت قدیم خداست.
دوم ـ اشاعره که میگفتند عبارت، مخلوق است، ولی کلام نفسی الهی، قدیم است.
سوم ـ لفظیه که میگفتند تنها تلفظ ما به قرآن مخلوق است.(1)
چهارم ـ واقفیه که در مسئله توقف کرده و میگفتند نمیتوانیم قضاوت کنیم که مخلوق است یا غیر مخلوق.
این دو عقیده نیز از نتایج اصل توحید، بنا بر تفسیر معتزله است. اهل اعتزال اثبات صفات زاید بر ذات و نیز دیدن حسی خداوند را منافی اصل توحید میدانستند.(2)
معتزله عقیده داشتند که صفات الهی، حقیقتی در ورای عقل انسانی ندارند و در جوهر خود، معانی مجردی هستند که فکر از خودش انتزاع میکند و به عنوان صفات کمالیه برای ذات مقدس و ماهیت متعالی آن به کار میبرد، ولی اگر خدا را در واقع موصوف به آن صفات بدانیم، به یک نوع کثرت ناپسند که خدا منزه از آن است، گرفتار شدهایم.(3)
در نظر معتزله چندگانگی و چندگونگی صفات الهی با وحدت ذات تناقض دارد.(1)معتزلیان با انکار رؤیت خداوند چه در دنیا و چه در آخرت، میگفتند این امر مستلزم محال عقلی است و ذات خدا را در زمان و مکان و ماده محدود میسازد. از همین رو، معتزله نصوص دینی را که در این زمینه وارد شده است، تأویل میکردند.(2)
برخی عقیده دارند معتزله برخلاف شیعه، خوارج و مرجئه، نخست فرقهای سیاسی نبود، بلکه مدتی پس از تأسیس به سیاست گرفتار آمد.(3)اگر این گفته را بپذیریم، میبایست اصل پنجم معتزله را که امر به معروف و نهی از منکر را جایز میدانند، از اصولی بدانیم که در مراحل ثانویه شکلگیری آنان مطرح شده است؛ زیرا این اصل، لزوم مداخله در سیاست و مسائل اجتماعی را میرساند و به قدری معتبر است که نزد معتزلیان برای اجرای امر به معروف و نهی از منکر، خروج و جنگ علیه خلیفه و امام نیز جایز است.(4)
بررسی تاریخ معتزله نشان میدهد که این فرقه درگیری چندانی با امویان نداشتند(1)و حتی یزید بن ولید ـ یکی از خلفای اموی ـ معتزلی بود و در دوره او اعتزال گسترش یافت.(2)
عباسیان در آغاز، بینش کلامی اعتزال را که مخالف حاکمیت امویان بود پذیرفتند، ولی پس از پشتیبانی برخی بزرگان معتزله مانند واصل بن عطاء از قیامهای زیدی و علویِ مخالف عباسیان، بینش معتزله را کنار نهادند. یا به عقیده فاروق عمر، چون عباسیان از راوندیه حمایت میکردند، جمع بین راوندیه و معتزله امکان نداشت. به هر حال، عباسیان از پشتیبانی معتزله دست کشیدند؛ هر چند در دوران خلفای پس از منصور، دگرگونیهای مهم دیگری رخ داد.(3)
توضیح قضا و قدر الهی و تفسیر آن، به گونهای که با اختیار انسان منافات نداشته باشد، معتزله را نیز همچون قدریه و جبریه به اشتباه گرفتار ساخت. معتزله بر خلاف جبریه و اهل حدیث قائل به تفویض گشتند و انسان را در کارهای خود فاعل مستقل دانستند.(4)شهرستانی اعتقاد به قدر و به اینکه عبد،
1) [1] . هرچند معتزله به عنوان یکی از گروههای مخالف خلافت امویان مطرح بود. صادق آیینهوند، پژوهشهایی در تاریخ و ادب، تهران، انتشارات اطلاعات، 1373، ص 13. برگرفته از: بحوث فی التاریخ العباسی، ص 67.
2) [2] . مسعودی، مروج الذهب، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، ج 3، صص 244 و 339.
3) [3] . پژوهشهایی در تاریخ و ادب، ص 13.
4) [4] . بحوث فی الملل و النحل، ج 3، ص 301.
فاعل خیر و شر است را دومین قاعده از قواعد چهارگانه واصل بن عطا میداند.(1)
امام صادق و ائمه دیگر علیهمالسلام در نفی تفویض، احادیث فراوان و ارزشمندی از خود به یادگار گذاشتهاند. جمله مشهور «لا جبر و لا تفویض، بل امر بین الامرین» از امام صادق علیهالسلام است که احادیث متعددی در شرح آن، وارد شده و بسیاری بزرگان نیز آن را تفسیر کردهاند.
_علامه سید عبداللّه شبر _در مصابیح الانوار(2)درباره حدیث «لا جَبْرَ وَ لا تَفْوِیضَ، بَلْ اَمْرٌ بَیْنَ الْاَمْرَینِ» به تفصیل توضیح داده است. وی به نقل از علامه مجلسی میگوید:
افعال بندگان بر حسب احتمال عقلی، از چند صورت خارج نیست:
یک ـ افعال با قدرت و اراده خداوند روی میدهند و بنده هیچ نقشی و قدرتی در افعال خود ندارد.
دو ـ افعال با قدرت و اراده بنده رخ میدهد و خداوند هیچ نقش بلا واسطهای در افعال بندگان ندارد.
سه ـ روی دادن افعال به مجموع قدرت بندگان و خداوند وابسته باشد که خود، سه فرض دارد:
اول ـ مؤثرْ قدرت خداوند است که به واسطه قدرت بنده، افعال را انجام میدهد.
دوم ـ مؤثرْ قدرت بندگان است که به واسطه قدرت خداوند افعال را به جای میآورند.
سوم ـ هر دو مؤثرْ باشند، بدون اینکه یکی را به مؤثریت و دیگری را به وساطت، مقید کنیم.
علامه شبّر، استدلالهای هر دو گروه جبریه و قدریه و نیز معتزله را مطرح ساخته و مورد نقد و ایراد قرار میدهد. سپس به توضیح «امر بین امرین» میپردازد و برای آن ده معنا و توجیه از بزرگانی همچون: _شیخ مفید، فاضل استرآبادی، محقق کاشانی (فیض) _و علامه مجلسی میآورد و سرانجام معنای دهم را که علامه مجلسی بیان فرمودهاند، به دلیل مطابق بودن با احادیثی از امام باقر7 و امام صادق علیهالسلام بر میگزیند. بر اساس تفسیر علامه مجلسی، مراد از «امر بین الامرین» آن است که هدایتها و توفیقات خداوند در افعال و کارهای نیک بندگان مؤثر است، ولی نه تا آن حد که شخص بر انجام آن مجبور گردد؛ بلکه ترک آن فعل نیک نیز برای بنده ممکن است. از سوی دیگر، خذلان و غضب خداوند نیز در ترک طاعتها و انجام گناهان مؤثر است، ولی نه تا بدان حد که شخص قادر بر فعل و ترک نباشد، بلکه در هر حال، میتواند انجام یا ترک فعلی را اختیار کند.(1)
##### ه ) سیره امام صادق علیه السلام و شیعیان در برابر معتزله
شیعیان با استفاده از معارف والای اهل بیت علیهمالسلام در مورد خلق قرآن، برآنند که قرآن حادث است، ولی از اطلاق مخلوق بودن بر آن خودداری
1) [1] . همان، ص 161.
کردند تا هم خود را از درگیریهای بیهوده که به خاطر همین اصطلاحات پیش آمده بود، رهایی بخشند و هم نشان دهند که قرآن کلام الهی است و هرگز تحریف نشده و جعلی نبوده است.
شیخ مفید میفرماید:
قرآن کلام خدا و وحی اوست و حادث میباشد. ولی من آن را، مخلوق و آفریده نمینامم. گذشتگان و تمامی امامیه، جز عدهای قلیل نیز بر این عقیده بودهاند.(1)
در مورد صفات الهی نیز، امامیه با تقسیمبندی صفات در دو گروه صفات ذات و صفات فعل، مشکلات و شبهات معتزله را پاسخ دادهاند.(2)
احادیث زیادی از امام صادق علیهالسلام درباره عقاید کلامی و سیاسی معتزله وجود دارد که در برخوردهای متعدد و با شیوههای گوناگون، بیان کردهاند. برخی از این احادیث چنین است:
یک ـ عبدالرحیم قصیر در نامهای خطاب به امام صادق علیهالسلام، از وی میخواهد نظر خویش را در مورد مسائل کلامی ـ اعتقادی آن دوران بیان کند. این حدیث نشان میدهد که موارد آمده در حدیث، همانند بحث در مورد خلق قرآن و یا اختیار و اراده انسان در افعال، از موضوعهای رایج آن عصر بوده و گروههای مختلف دیدگاههای خود را ترویج میکردهاند.
شیعیان و پیروان امام صادق علیهالسلام نیز با مراجعه حضوری یا پرسش کتبی از آن حضرت از ایشان میخواستند نظر خود را برای آنان روشن سازد. این حدیث، بسیاری از مسائل و عقاید معتزله را شرح داده و نظر امام و شیعیان را نیز بیان میدارد؛ اگر چه برخی مطالب آن، همانند مسئله ایمان مربوط به معتزله نیست و با عقاید دیگر گروهها مانند مرجئه ارتباط بیشتری دارد.(1)
عنوانهای مباحث مطرح شده در این حدیث عبارتند از:
اول ـ معرفت و جهل از افعال خداوند است و بندگان در اینکه کدام را برگزینند، اختیار دارند. برخی به اختیار خود، به شناخت خداوند اقرار میکنند و گروهی به انکار روی میآورند. توفیق خداوند و خذلان او نیز افزون بر اختیار، مؤثر است، ولی به هر حال عقاب و ثواب مبتنی بر همان اختیار است.
دوم ـ قرآن کلام خدا و محدث، ولی غیرمخلوق و غیرازلی است.(2)قرآن از نزد خداوند بر محمد صلیاللهعلیهوآله نازل شد و در آن، خبر آنچه گذشت و آنچه خواهد آمد وجود دارد.
سوم ـ صفات فعلیه خداوند، به هنگام حدوث فعل، ایجاد شدهاند.
چهارم ـ توانایی شخص بر انجام فعل، استطاعت نام دارد و فعل هر شخص قرین استطاعت اوست. البته این توانایی را خداوند به او داده است؛ زیرا اوست که انسان را آفریده و وسایل را در اختیار او گذاشته است.
پنجم ـ توحید: هیچ چیز همانند خداوند نیست و او شنوا و بیناست و از آنچه مشبهه میگویند و خداوند را به مخلوقات وی تشبیه میکند، مبّرا است. مذهب صحیح در توحید آن است که در قرآن بیان شده است.
ششم ـ ایمان، اقرار با زبان، اعتقاد در قلب و عمل به ارکان است. اسلام پیش از ایمان بوده و با آن مشارکت دارد و چنانچه مؤمن مرتکب کبیره شود، ایمان خود را از دست میدهد، ولی کافر نمیشود و چنانچه توبه کند، ایمان وی باز میگردد، ولی اگر حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال کند، آن گاه هم از ایمان و هم از اسلام خارج میشود.(1)
دو ـ در حدیث مفصلی که از امام صادق علیهالسلام در برخورد با معتزله وارد است، حضرت با شیوهای منطقی و با کمک گرفتن از بزرگان معتزله، خطا و انحراف آنان از سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را یاد آور میشود.
حدیث بدین شرح است: عبدالکریم بن عتبه هاشمی میگوید: هنگامی که برخی از معتزله به همراه بزرگانشان همچون عمر و بن عبید، _واصل بن عطاء _و _حصن بن سالم _در مکه بر امام وارد شدند، نزد او بودم. آن هنگام، هم زمان بود با قتل ولید - خلیفه اموی ـ و اختلافی که میان مردم شام در مورد خلیفه پدید آمده بود.
1) [1] . بحارالانوار، ج 5، صص 30 - 33.
امام صادق علیهالسلام خطاب به آن جمع فرمود: شخصی از بین خود برگزینید تا آنچه را میاندیشید و باور دارید بیان کند. آنان عمرو بن عبید را معرفی کردند و او نیز به تفصیل، عقاید خود را بیان کرد. از جمله گفت: خلیفه اهل شام کشته شده است و امور مردم آن دیار دچار تفرقه و چند دستگی شده است. ما به اندیشه افتادیم که محمد بن عبداللّه بن الحسن(1)را که اهل دین و عقل و از معدن خلافت است برگزینیم و مردم را به بیعت با او فرا خوانیم. اکنون دوست داریم این مطلب را بر شما نیز عرضه کنیم؛ زیرا شما اهل فضل هستید و پیروان فراوانی دارید و ما از شما بی نیاز نیستیم.
پس از پایان سخنان عمرو بن عبید، امام صادق علیهالسلام به همراهان عمرو فرمود: آیا همه شما همچون عمرو بن عبید میاندیشید؟ پاسخ دادند: آری. امام پس از حمد و ثنای خداوند و فرستادن درود بر پیامبر و اهل بیت پاکش علیهمالسلام، فرمود: ما تنها زمانی خشمگین میشویم که خداوند نافرمانی شود و آنگاه که اطاعت شود، خشنود میشویم. ای عمرو! چنانچه شما در کنار پیشوای مورد نظرتان حکومت را به دست گیرید و کسی نیز با شما مخالفت نکند، با کافران و مشرکان چگونه رفتار میکنید؟
عمرو بن عبید در پاسخ، به اشتباه و مخالفت با قرآن گرفتار آمد و نتوانست پاسخ صحیحی بدهد. همچنین در زمینه موارد مصرف غنیمت، خمس، انفال و
1) [1] . نواده امام حسن مجتبی علیهالسلام.
صدقه نتوانست پاسخ صحیح ارائه دهد و پاسخهایش مخالف سنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله در آمد.
سپس امام روی به عمرو بن عبید کرد و فرمود: تقوای خدا پیشه کن. ای جماعت، از خدا بترسید. سپس خطاب به همراهانش فرمود:همانا پدرم - که بهترین مردم زمین و آگاهترین آنها به سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود ـ فرمود که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فرموده است:
هر کس با شمشیر قیام کند و مردم را به سوی خود فرا خواند، در حالی که آگاهتر از او در میان امت وجود داشته باشد، گمراه است و خود را به سختی انداخته است.(1)
سه ـ اعمش میگوید: امام صادق علیهالسلام فرمود: قرآن کلام خداست؛ نه خالق است و نه مخلوق.(2)
چهار ـ ابوجعفر محمد بن نعمان از امام صادق علیهالسلام روایت میکند که آن حضرت به وی گفتند: با معتزله به جدال برخیزید و هدایتی را که بر آن هستید برای آنان بیان کنید و گمراهی آنان را یادآور شوید و در مورد علی علیهالسلام با آنان مباهله کنید.(3)
پنج ـ کراجکی پس از بیان انحراف معتزله، از امام صادق علیهالسلام روایت میکند که فرمود: خداوند معتزله را لعنت کند که خواستند توحید پیشه کنند، ولی کفر ورزیدند و بر آن بودند که تشبیه را نفی کنند، ولی آن را اثبات کردند.(1)
قصه خوانی در سدههای نخستین اسلامی، و از دوران خلیفه دوم آغاز شد و افرادی بدان میپرداختند. تمیم الدّاری، صحابی پیامبر صلیاللهعلیهوآله، با گرفتن اجازه از خلیفه دوم به این کار پرداخت.(2)
عبید بن عمر، حرث بن معاویه کندی و _کعب الاحبار _از دیگر افرادی هستند که در دوران خلیفه دوم به قصهگویی پرداختهاند.(3)
در سدههای نخستین و تا زمانی که خلفا و بسیاری از صحابه و تابعین با دیده عظمت به فرهنگ یهود و میراث آنها مینگریستند، قصه گویان به میزان زیاد از منابع یهودی استفاده میکردند.(4)
قصه گویی عبداللّه بن سلام، _کعب الاحبار _و _وهب بن منبه _که به متنهای اهل کتاب دلبستگی خاصی داشتند، شاهدی بر این گفته است. همچنین حسن
_بصری _که از قصّاص تابعی است و نیز _قتاده _با استناد به عبارت «بعض الکتب» در قصهخوانی، استفاده خود از متنهای اهل کتاب را نشان دادهاند.(1)
ائمه علیهمالسلام به دلایلی، با قصه خوانان بر خورد کردهاند و قصه گویی به معنای خاص آن را نکوهش کردهاند. برخی دلایل مخالفت ائمه علیهمالسلام با قصّه خوانی، چنین است:
الف) قصه خوانان از جعل حدیث ابایی نداشتند؛ ازاینرو، ابنقتیبه و ابنجوزی، قصّاص را از عوامل رسوخ فساد در حدیث و ترویج احادیث جعلی دانستهاند.(2)
ب) قصّهخوانان در قصه گویی، با استفاده از منابع اهل کتاب، به راحتی اسرائیلیات را نقل میکردند.
ج) داستانهای مبتذل، سرگرم کننده و دروغین از خود میساختند تا مجالس قصه گویی آنان از هیجان بیشتری برخوردار باشد.
د) به هنگام قصه گویی در برخی موارد به مقام خداوند، انبیا، ائمه علیهمالسلام و دیگر بزرگان دین توهین صورت میگرفت.(3)
در مدارک معتبر، مخالفت امام علی، امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام رضا علیهمالسلام با قصه خوانی، تأیید شده است.(4)شیخ حر
1) [1] . همان، ص 68.
2) [2] . تأویل مختلف الحدیث، ص 270؛ عبدالرحمن بن علی ابن جوزی، تلبیس ابلیس، ص 124.
3) [3] . برای آگاهی بیشتر از قصه خوانی و پی آمدهای آن در جامعه اسلام نک: قصه خوانان در تاریخ اسلام و ایران و تاریخ القصاص.
4) [4] . قصه خوانان در تاریخ اسلام و ایران، ص 109؛ الصباغ، تاریخ القصاص، المکتب الاسلامی، 1405 م، ص 58.
عاملی، در وسائل الشیعه، باب جداگانهای با عنوان «بابٌ اِنَّ الْقاصَّ یُضْرَبُ و یَطْرُدُ مِنَ الْمَسْجِدِ»؛ باب زدن قصهگو و دور کردن او از مسجد، قرار داده و روایتهایی در این زمینه آورده است.(1)
احادیث زیادی از امام صادق علیهالسلام درباره قصهخوانی و قصه خوانان وارد شده است که مخالفت آن حضرت با قصهخوانی را بیان میکنند. برخی از این احادیث چنین است:
یک ـ _عباد بن کثیر _میگوید: به امام صادق علیهالسلام گفتم، شنیدم که قصه خوانی میگفت: این مجلس، مکانی است که کسی در آن شقی و بدبخت نمیشود. امام صادق علیهالسلام فرمود: هیهات هیهات، خطا کرده است. همانا خداوند فرشتگانی دارد که در سرزمین سیر میکنند و هرگاه به مجلسی رسند که در آن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت علیهمالسلام یاد میشوند، میگویند: حاجات شما برآورده شد. سپس در مجلس آنان مینشینند و از آنان میآموزند. بیماران آنها را عیادت میکنند، در تشییع جنازه آنان شرکت میکنند؛ این، مجلسی است که همنشین در آن شقیّ و بدبخت نمیشود.(2)
دو ـ شیخ صدوق در روایتی میگوید، نزد امام صادق علیهالسلام سخن از قصه گویی، مطرح شد. امام چنین فرمود: خداوند آنها را لعنت کند. آنها دیگران را علیه ما تحریک میکنند.(1)
سه ـ از امام صادق علیهالسلام پرسیدند، آیا جایز است شخص در مجلس آنان نشسته و به قصههایشان گوش دهد؟ امام پاسخ داد: خیر.(2)
چهار ـ امام صادق علیهالسلام در تفسیر و توضیح معنای آیه شریفه «اَلْشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ» فرمود: پیروان شعرا، قصّاص هستند.(3)
در توضیح دلیل مخالفت ائمه علیهمالسلام با جریان قصهگویی میتوان گفت: «... اصولاً ائمه شیعه، کار حفظ میراث پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بر عهده داشتند و در همین راستا با هر نوع انحرافی که در دین حاصل میشد مخالفت میکردند. سایر فرق عمدتا به دلیل نداشتن چنین رهبران فکری، در برابر این انحرافات تأثیر میپذیرفتند. در اهل سنت، علیرغم مخالفت عده زیادی، بسیاری نیز موافقت کردند و در رأس آنها کسانی بودند که گاه روایات کعب الاحبار را به نام پیامبر ترویج کردهاند...».(4)
فقیهان شیعه در پیروی از سیره هدایتگر آن بزرگواران، قصه گویی و نشر داستانهای دروغین و خرافات را در زمره کارهای نامشروع آوردهاند.(1)ناگفته نماند که امام صادق علیهالسلام و دیگر ائمه علیهمالسلام در مواردی، تأییدهایی نسبت به قصّاص داشتهاند؛ البته به شرط اینکه در قصههایی که نقل میکنند صادق باشند، برای مثال:
اول ـ امام صادق علیهالسلام میفرماید: «ما أَحْوَجَ النّاسُ اِلی قاصٍّ صَدُوقٍ؛ مردم چقدر به قصه گویی راستگو نیاز دارند». یا در مورد دیگر، از آن حضرت درباره نشستن در مجالس قصه خوانان سؤال شد و آن بزرگوار فرمود: «اِذا کانَ الْقاصُّ صَدُوقَا فَلا أَرَی بِمُجالَسَتِهِ بَأْسَا».(2)
دوم ـ _سعد الاسکاف _به امام باقر علیهالسلام گفت: «هرگاه قصه گو راستگو باشد، نشستن در مجلس وی اشکالی ندارد». من جلسه قصه گویی تشکیل میدهم و در آن از حق و فضل شما یاد میکنم. امام در پاسخ فرمود: دوست دارم در هر فاصله نزدیکی، قصه گویی مانند تو قصه میگفت.(3)
در واقع، میتوان گفت این مجالس با مجالس قصه گویی معمول در آن زمان تفاوت داشته؛ یعنی مجالس حدیث بوده است که گوینده در نقل آنها، ضوابط نقل حدیث و أسناد آن را رعایت میکرد.
آغاز تصوف رسمی به اوایل قرن دوم باز میگردد.(1)پیش از آن و در اواخر قرن اول نیز، افرادی همچون اویس قرنی عابدانه و زاهدانه زندگی میکردند، ولی به آنان صوفیه گفته نمیشد.(2)اولین شخصی که به صوفی مشهور شد، ابوهاشم صوفی است.(3)در منابع، از برخی معاصران امام صادق علیهالسلام به عنوان بزرگان صوفیه یاد شده است که عبارتند از:
وی مورد احترام همه بزرگان صوفیه بود. به گفته عطار در تذکرة الاولیاء، اگر رابعه در مجلس حسن بصری حاضر نبود، او درس نمیگفت. اهمیت رابعه در این است که وی محبت را اساس طریقت تصوف قرار داد.(4)
##### 2. ابوهاشم صوفی (م. 150 ه . ق)
او نخستین کسی است که عنوان صوفی گرفته و معاصر سفیان ثوری بود. در اصل، کوفی است، ولی در شام میزیست. سفیان ثوری میگوید: «ندانستم صوفی چه بود تا ابوهاشم صوفی را بدیدم».(5)
شرح حال او، در بحث علمای معاصر امام صادق علیهالسلام خواهد آمد.
پادشاه بلخ بود و در دستگاه حکومت خود جاه و جلالی داشت. بر اثر واقعهای، تغییر حال یافت و به فقر و تصوف گرایید و از بزرگان آنان شد.(1)
هجویری میگوید: ابراهیم با ابوحنیفه ارتباط داشت و علم را از او فرا گرفت.(2)بر اساس برخی روایات، در مکه با سفیان ثوری و فضیل عیاض نیز ملاقات کرده است.(3)
بر اساس برخی روایتها، بایزید به خدمت 313 استاد رسیده است که آخرین آنها امام صادق علیهالسلام است. او دو سال برای امام سقایی کرد و به همین جهت، او را «طیفور السقا» خواندند. تا آنکه امام به وی اجازه داد که به دیار خود باز گردد و مردم را به خداوند دعوت کند.
این روایت را بیشتر صوفیه(4)بیان کردهاند، در حالی که امام صادق علیهالسلام در سال 148 ه . ق به شهادت رسید. و مدت عمر بایزید هفتاد و دو سال است و سال وفاتش نیز 234 یا 261 ه . ق گفته شده است. در هر دو حال، ولادت وی پس از شهادت امام صادق علیهالسلام بوده است و نمیتوان او را معاصر امام
1) [1] . مقدمهای بر مبانی عرفان و تصوّف، ص 54.
2) [2] . عبدالحسین زرینکوب، جستوجو در تصوف ایران، ص 34، برگرفته از: کشف المحجوب، ص 128.
3) [3] . همان.
4) [4] . علامه مجلسی نیز در بحارالانوار، ج 47، ص 28به نقل از مناقب، ج 3، ص 372 چنین مطلبی را آورده است که بر اساس آن، با یزید سیزده سال در خدمت امام صادق علیهالسلام بود.
دانست.(1)عرفا و متصوفه کوشیدهاند ائمه علیهمالسلام را به خود منتسب سازند؛ زیرا برخی از عرفا و صوفیه که شیعه نیز نبودند، به جلالت و منزلت امامان ایمان دارند و آنها را نمونه کامل فضایل و کمالات میدانند.(2) کلا باذی (م. 385 ه . ق) شش امام اول را سر آمد «کسانی که در باب معارف صوفیه سخن گفتهاند» میداند.(3)
هجویری (م. 465 ه. ق) هنگام بر شمردن امامان صوفیه، پس از خلفای راشدین، ائمه علیهمالسلام را نام میبرد.(4)_ فرید الدین عطار، تذکره الاولیاء_ را با شرح زندگی امام صادق علیهالسلام آغاز میکند و با شرح زندگانی امام باقر علیهالسلام پایان میبخشد. وی در این کتاب، به شرح حال کسانی میپردازد که در فاصله زمانی آن دو امام بزرگوار میزیستند.(5)
الف) تفسیر عرفانی امام صادق علیه السلام
برخی شرقشناسان با توجه به تفسیر عرفانی منسوب به امام صادق علیهالسلام، کوشیدهاند اندیشههای عرفانی ـ تفسیری را به آن بزرگوار منتسب کنند و با مقایسه آن با تفسیر مقاتل بن سلیمان، هماهنگی این دو تفسیر را اثبات کنند.
1) [1] . جستوجو در تصوف ایران، ص 36؛ مقدمهای بر مبانی تصوف و عرفان، ص 65 . چنانچه تاریخ وفات با یزید را آن گونه که ابنخلّکان در وفیات الاعیان، بیروت، دارالشفاعه، 1348 ه . ق، ج 2، ص 213 میگوید، در سال 161 ه . ق بدانیم، میتوان او را معاصر امام صادق علیهالسلام دانست.
2) [2] . معارف، دوره 10، ش 2 و 3، ص 42، حامد الگار، مقاله «امام کاظم علیهالسلام و اخبار اهل تصوف» مترجم: آذرمیدخت مشایخ فریدنی.
3) [3] . همان.
4) [4] . همان، برگرفته از: کشف المحجوب هجویری، ص 85 به بعد.
5) [5] . همان، برگرفته از: تذکرهالاولیاء عطار، ص 18.
پل نویا درباره امام صادق علیهالسلام و تفسیر عرفانی او میگوید: «در وجود امام جعفر صادق علیهالسلام، هم شخصیتی تاریخی مییابیم و هم شخصیتی اسطورهای. شخصیت اسطورهای آن حضرت که _روسکا _و _پاول کراوس _آن را مطالعه کردهاند، متعلق به جهان کیمیاگری اسلامی است؛ جهانی که در همه حال با نام درخشان جابربن حیّان ارتباط دارد ... . شخصیت تاریخی آن حضرت مستقیما به تاریخ تصوف تعلق دارد؛ زیرا صوفیان اهل سنّت دقیقا تفسیری عرفانی از قرآن به او نسبت میدهند. ابن عطا (م. 309) روایتی از آن فراهم آورد که در تفسیر او مندرج است و این روایت، از طریق ابوعبدالرحمان سلمی (م. 412 ه. ق) که او نیز آن را در گردآورده مشهور خود درباره قرآن، موسوم به حقایق التفسیر نقل کرده، به دست ما رسیده است.(1)
ماسینیون، شرقشناسغربی که کارشناس عرفان اسلام است، میگوید: «پس از فضیل بن عیاض، ذوالنّون مصری نخستین کسی است که به آن (تفسیر منسوب به امام صادق علیهالسلام) اشاره میکند و چون این تفسیر را ذوالنون روایت میکند، اعتبار به سزایی دارد.»(2)وی درباره درست بودن انتساب این تفسیر عرفانی به امام میگوید: «دشوار میتوان تعیین کرد که در میان این روایت محافل سنّی و عرفانی، کدام روایتها محققا از امام ششم شیعیان به ما رسیده است... نظر به وجود مقارنههای عقیدتی آشکار میان پارهای از عبارات این
تفسیر عرفانی و قطعاتی از سخنان امام جعفر صادق علیهالسلام که امامیّه درست آیین و غلات شیعه (نُصیریه و دروزیّه) به طور مستقل ذکر کردهاند، نمیتوان پیشاپیش و تحقیق ناکرده انتساب آنها را به امام جعفر صادق علیهالسلام به کلی رد کرد».(1)
پل نویا در مقاله خود اشاره میکند که منابع شیعه نیز از طریق محمدبن ابراهیم نعمانی ـ شاگرد کلینی ـ تفسیر امام صادق علیهالسلام را روایت کردهاند و این تفسیر که دست کم دو نسخه از آن موجود است، شبیه نسخه ابنعطا میباشد که سلمی آن را در تفسیر خود آورده است.(2)وی در پایان پژوهش خود نتیجه میگیرد صرف نظر از منشأ تاریخی تفسیر منسوب به امام صادق علیهالسلام، یک نکته از نظر تاریخ تصوّفْ یقینی است و آن اینکه ورود این تفسیر به تصوف در زمانی واقع شده است که آموزههای عرفانی سنّی در حال شکل گرفتن و واژگان فنّی صوفیانه در حال وضع شدن بود. بنابراین، تفسیر امام صادق علیهالسلام تأثیری قطعی(3)در آموزههای عرفانی داشته است.(4)
ب) امام صادق علیه السلام و برخورد با متصوفه
1) [1] . همان.
2) [2] . همان، ص 79، مترجم محترم در پاورقی میگوید: با این تفاوت مهم که یکی سنّی است و دیگری شیعی، در متنی که سلمی در کتاب خود حفظ کرده است، هر چه ارجاعی سیاسی و اشارهای به اهل بیت علیهمالسلام داشته حذف شده است. معارف، دوره 7، ش 2، ص 117
3) [3] . برای اطلاع بیشتر از مقدار این تأثیر و نیز آگاه شدن از ویژگیهای تفسیر منسوب به امام صادق علیهالسلام و دیدگاههای تفسیری ایشان و مقایسه آن با تفسیرهای اهل سنت و به ویژه تفسیر مقاتل بن سلیمان، نک: مقاله یاد شده از پل نویا.
4) [4] . همان، ص 79.
پژوهش در زندگانی امام صادق علیهالسلام نشانگر آن است که بسیاری در دوران ایشان به تصوف، پشمینهپوشی و پرهیز از نعمتها و بهرههای دنیوی میپرداختند. آنان زهدگرایان و واپسگرایانی کوتهفکر بودند که حتی به امام صادق علیهالسلام اعتراض میکردند و او را به سبب پوشیدن لباسهای مناسب و معمول و استفاده از نعمتهای الهی و یا کار کردن در مزرعه برای گذران زندگی و تأمین مخارج آن نکوهش میکردند. سفیان ثوری و عباد بن کثیر دو تن از مشهورترین این افراد بودند که برخوردهای این دو با امام صادق علیهالسلام و اعتراض آن دو به امام و پاسخ امام به ایشان در بحث معاصران امام آمده است. امام صادق علیهالسلاممیکوشیدند با سیره نورانی خود به مردم بفهمانند که استفاده از لذتها و نعمتهای دنیوی به مقدار لازم و از راه شرعی آن، نه تنها هیچ ایرادی ندارد، بلکه کاری لازم و ضروری است. آن حضرت همچنین وظایف افراد را با توجه به نقش و موقعیت آنان در جامعه، متفاوت میدانند و شیوه زندگی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امام علی علیهالسلام را با توجه به نقش آنان و عهده داری مقام رهبری جامعه توصیف میکنند و معتقد بودند که مردم نباید همچون آنان خود را از بسیاری نعمتها و لذتها دنیوی محروم سازند. یک بار پس از اعتراض سفیان ثوری به امام صادق علیهالسلام و محکوم شدن او در برابر منطق صریح امام، گروهی از هم فکران و هم مسلکان او نزد امام آمدند و مدعی شدند که سفیان آماده مناظره با شما نبود و دلیلی بر راه و رویّه صوفیانه ما ارائه نداد، ولی اکنون ما حاضریم با شما مناظره کنیم و دلایل خود را ارائه دهیم. امام صادق علیهالسلام به دلایل و برهانهای آنان گوش فرا دادند. سپس در
حدیثی مفصل، بینش و سیره آنان را با استدلالهایی متین رد کردند و معارف والای الهی را در این مورد ارائه دادند.
امام صادق علیهالسلام در این حدیث شریف، روشن میسازند که زهد در اسلام، تنها به زحمت انداختن بدن و دوری از دنیا نیست، بلکه تربیت روح و پیروی نفس از دستورهای الهی مهم است که میتوان آن را همراه با برخورداری از دنیا نیز به دست آورد. زهد حقیقی در پیروی کردن از دستورهای الهی، استفاده بردن از حلال خدا و دوریجستن ازمحرمات اوست. برخی نکات و اصول مهم اینروایت بدینشرحاست:
یک ـ کتاب خدا بهترین مدرک برای استدلال است، ولی هر کسی قدرت بهرهوری از تمام آیات آن را ندارد، بلکه علم به ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه برای تمسک به آن لازم است و دلیل انحراف بسیاری از منحرفان، ناآگاهی آنان از قرآن و استفاده نامناسب از برخی آیات آن بوده است.
دو ـ احادیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز مشمول این سخن است.
سه ـ از مجموع آیات قرآن و احادیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر میآید که تأمین مخارج خانواده، بر دیگر صدقهها برتری دارد و در مرحله اول، شخص موظف به دستگیری از اقوام، خویشان و دوستان نزدیک خود است.
چهار ـ سیره برخی از بزرگان اصحاب و یاران پیامبر، همچون سلمان فارسی و ابوذر این بود که افزون بر کسب مقامهای معنوی و پیمودن کمالات انسانی، به فکر تأمین معاش آینده خود و حتی یک سال بعد خود نیز بودهاند.
پنج ـ امام صادق علیهالسلام با تمسک به حدیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ظرفیت افراد را در دچار شدن به فقر یا برخورداری از ثروت و مکنت فراوان، مختلف میدانند. بدین ترتیب که مصلحت برخی اقتضا میکند در فقر به سر برند و
برخی دیگر، اگر از ثروت فراوان دنیوی برخوردار گردند، فرجام نیکی خواهند یافت.
شش ـ امامصادق علیهالسلام جهل به کتاب خدا و سنت پیامبر را دلیل گمراهی آنان میداند.
هفت ـ امام صادق علیهالسلام با اشاره به سیره برخی از انبیای بزرگ الهی، همچون سلیمان علیهالسلام، داوود علیهالسلام، یوسف علیهالسلام و ذوالقرنین میفرماید: آن بزرگان از خداوند تقاضای برخورداری از سلطنت و قدرت دنیوی کردند و سپس با استفاده از قدرت و شوکت خود، حق را بر پای داشتند و بدان عمل کردند و بعدها هیچ کسی آنان را نکوهش نکرد. بر این اساس، بهره مندی از امکانات دنیوی و ثروت نه تنها ناپسند نیست بلکه اگر در راه بر پای داشتن حق به کار رود، بسیار پسندیده خواهد بود و برخی انبیای الهی نیز بر این سیره بودهاند.(1)
1) [1] . بحارالانوار، ج 47، ص 233؛ ابوزهره، الامام الصادق علیهالسلام، ص 103 و الدمعة الساکبة، ج 6، ص 459.
فصل سوم: سیره امام صادق علیه السلام در برخورد با بزرگان اهل سنت
در عصر امام صادق علیهالسلام، نهضت علمی شکوفا گشته و فعالیتهای علمی رونق فراوان یافت. آنچه در ادامه میآید شناسایی فقها، محدثان، مفسران و دیگر بزرگان اهل سنّت هم عصر با امام صادق علیهالسلام و نیز بررسی چگونگی برخوردهایی است که آنان با امام و او در برابر آنان داشته است. آیا امام صادق علیهالسلام آنان را تخطئه کرده و محکوم میکرد؟ آیا ارتباط با آنان را جایز میدانست و یا اینکه افراد را از رفت و آمد با آنها باز میداشت؟ آیا دیدگاههای فکری آنان، مورد تأیید امام قرار میگرفت و یا اینکه امام با آنها مقابله میکرد. پاسخ به پرسشهای بالا سیره علمی امام در برخورد با بزرگان اهل سنت را تشکیل میدهد.
برخورد امام صادق علیهالسلام با بزرگان اهل سنّت را میتوان به دو شکل، بررسی کرد:
این رویه اگرچه مطلوب است، ولی به هیچ وجه کافی نیست؛ زیرا نقل چنین برخوردهایی، بسیار کم است و تاریخ نویسان و رجالیین بسیاری از رویدادها و وقایع زندگانی امام و زوایای زندگی ایشان را مسکوت نهادهاند و
بیشتر آنچه در مدارک به چشم میخورد، مربوط به برخی از بزرگان مشهور اهل سنت همچون ابوحنیفه، مالک بن انس، سفیان ثوری و برخی دیگر است.
آنچه ضرورت انتخاب شیوه بالا را بیش از پیش مینمایاند، افزون بر مسکوت نهادن بسیاری از زوایای زندگی علمی، سیاسی و اجتماعی امام صادق علیهالسلام از سوی مورخان و رجال نویسان، نبود امکان بررسی برخورد شخصی امام با تمامی بزرگان اهل سنت میباشد؛ زیرا گذشته از بیشمار بودن آنها، پراکنده بودن آنان در مناطق مختلف کشور پهناور اسلامی آن روزگار همچون حجاز، شام، عراق، مصر و یمن نیز مانع از این بود که امام با تمامی آنها دیدار کرده و خطاهای آنان را یادآور شود. از همین رو، امام با
موضعگیریهای کلی و نقد اندیشههای رایج، در واقع با تمامی صاحبان آن اندیشهها برخورد داشتند.
فایده دیگر این نوع روش، رعایت اخلاق اسلامی و عدم برخورد مستقیم امام با بزرگان اهل سنت بود. البته در مواردی که امام ضرورت میدیدند، به گونهای شخصی نیز برخورد میکردند؛ همانند روایتهایی که از آن بزرگوار درباره برخورد با ابوحنیفه وارد شده است. برای نمونه، تخطئه جبرگرایی و بیان پیآمدهای ناگوار آن و یا نادرست دانستن اندیشه خلق قرآن، امام را در برابر تمامی جبرگرایان و قائلان به قِدَم قرآن قرار میداد؛ هر چند قائل بدان، هرگز امام را دیدار نکرده باشد و یا اگر برخوردی با امام داشته، ماجرا و مدارک آن را به ثبت نرسانده باشد.
در پژوهش حاضر از هر دو روش سود جستهایم؛ یعنی هم برخوردهای شخصی و جزیی امام با بزرگان اهل سنت بررسی شده است و هم بزرگان معاصر با آن حضرت، شناسایی و معرفی شدهاند. پس از آگاهی از اندیشهها و رویه این افراد و مقایسه آن با سیره امام صادق علیهالسلام در امور مختلف، میتوان نتیجه گرفت که آنان در اندیشهها و رویکردهای سیاسی ـ اجتماعی گاه مخالف امام بودهاند و گاه موافق با آن بزرگوار. در راستای این طرح، بزرگان معاصر امام مشخص شدهاند و اندیشههای آنان را آوردهایم و کوشیدهایم در بررسی اندیشههای آنان بر گرایشهایی که بیانگر موافقت یا مخالفت با امام صادق علیهالسلاماست، تأکید شود. مهمترین این گرایشها عبارتند از:
جبر و تفویض و قَدَری بودن یا جبری بودن شخص؛
ارجاء و گرایش به آن؛
عقیده شخص در مورد خلفا راشدین و ترتیب افضلیت آنها؛
خلق قرآن و قِدَم آن؛
سیره سیاسی و چگونگی برخورد با خلفا و حاکمان؛
چون دوران پربار امام صاق علیهالسلام از سال 80 ه . ق و به روایتی از سال 83 ه . ق آغاز و تا 148 ه . ق تداوم یافت، بزرگانی را که بین سالهای 90 تا 190 (یک قرن) وفات یافتهاند، معاصر ایشان دانستهایم. ازاینرو، به زندگانی برخی از ایشان که روشنگر سیره امام صادق علیهالسلام میباشد، میپردازیم:
احمد بن حنبل میگوید: او به ارجاء گرایش داشت و به شدت با جهمیّه مخالفت میورزید. _دارقطنی و جوزجانی _او را محدث فاضلی دانستهاند که به جهت ارجاء مورد خدشه قرار گرفته است، ولی ذهبی خود میگوید: اعتباری به گفته تضعیفکنندگان او نیست.(1)ابن حجر، گرایش او را به ارجاء نقل میکند و دشمنی شدید او با جهمیه را نیز یادآور میشود.(2)
ابن کثیر در معرفی جعد(3)میگوید:
«اولین کسی است که قائل به خلق قرآن شد.»(1)جعد بن درهم این بدعت را از طالوت و او از لبید بن اعصم(2)و او از یهودیان یمن آموخت. جعد نخست در دمشق به سر میبرد تا آنکه عقیده خلق قرآن را اظهار نمود. در نتیجه، دستگاه خلافت بنی امیه او را احضار کرد. جعد که چنین دید، از دمشق گریخته و به کوفه رفت. جهم بن صفوان در کوفه، جعد را ملاقات کرد و عقیده خلق قرآن را از وی فرا گرفت.
خالد بن عبداللّه قسری ـ حاکم کوفه ـ جعد را دستگیر و در روز عید قربان سال 124 ه . ق، او را به عنوان قربانی سر برید. او در بیان گمراهی جعد به مردم چنین گفت: «وی گمان میکرد که خداوند ابراهیم را دوست و خلیل خود قرار نداد و با موسی علیهالسلام گفتوگو نکرد».
جعد بن درهم از وهب بن منبه نیز بهره فراوان برد و در مورد صفات خدا با او به بحث میپرداخت؛ به گونهای که وهب سرانجام در پاسخ او گفت: «وای بر تو ای جعد، مسئله را کوتاه کن و بیش از این در صفات خدا تشکیک نکن که تو را از هلاکشوندگان گمان میکنم. اگر خداوند خود در کتابش نگفته بود که دارای دست است و یا چشم و نفس دارد، هیچگاه ما چنین نمیگفتیم».(3)
یک روز، جعد مقداری خاک و آب در شیشهای ریخت و پس از چندی که تعدادی کرم در آن پدید آمد، اظهار داشت که من آنها را آفریدهام؛ زیرا سبب
وجود آنها بودهام. امام صادق علیهالسلام که سخن او را شنید، پاسخ داد: اگر وی خود را خالق آنها میداند باید از تعداد آنها آگاه باشد و وزن و جنس آنها را بداند. جعد که پاسخ امام را منطقی و غیرقابل رد دید، از ادعای خود دست کشید.(1)
##### 3. حسن بن صالح بن حی (م. 167 ه . ق)
وی خروج علیه حاکمان ظالم را جایز میشمرد و در نماز جمعه حاضر نمیشد. از همین رو، مورد سرزنش سفیان ثوری و دیگران قرار گرفت.(2)برخی شاگردان وکیع، روایتهایی را که او از حسن بن صالح نقل میکرد، نمینوشتند و در توجیه آن، جایز دانستن خروج از سوی وی را دلیل میآوردند. وکیع او را امام میدانست و در پاسخ به این ایراد که حسن بن صالح بر عثمان درود نمیفرستاد، میگفت آیا شما بر حجاج درود میفرستید.(3)عبداللّه بن داوود از حسن بن صالح نقل حدیث کرده است، ولی او را سرزنش میکرد و میگفت: حسن بن صالح در مسجد کوفه به دلیل ستایش از ابوحنیفه، مرا از امامت باز داشت.(4)
حسن بن صالح در ملاقاتی که با امام صادق علیهالسلام داشت، از «اولی الامر» در آیه شریفه «اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» پرسید و امام آن را به
عالمان تفسیر فرمود، حسن پرسید: مراد از علما چه گروهیاند؟ امام پاسخ داد: «ائمه اهل بیت علیهمالسلام».(1)
حسن بصری از بزرگان مشهور اهل سنت است که به سبب طول عمر، امام علی علیهالسلام و دیگر ائمه علیهمالسلام تا امام صادق علیهالسلام را درک کرده است. ابن جوزی او را یکی از هفت سخنور فصیح اسلام میشمرد.(2)حسن، معاصر بسیاری از صحابه بود و از بیشتر آنها روایت شنید.(3)او پس از وفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و در دوران خلافت عمر، زاده شده است. ازاینرو، این گفته که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، پس از تولد حسن بصری او را تبرک کرده و برایش دعا کرده است، صحیح نمیباشد.(4)
او در روایت حدیث، نقل به معنا را جایز میشمرد و آوردن الفاظ حدیث را لازم نمیدانست(5)و قرآن را بر مبانی جبرگرایی خویش تفسیر میکرد.(6)او در مورد رؤیت خداوند در روز قیامت میگفت: اگر عبادت کنندگان بدانند که در
1) [1] . حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 3، ص 194 ـ الدمعة الساکبة، ج 6، ص 307.
2) [2] . ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، بیروت، دارالفکر العلمیه، 1407 ه . ق، ج 7، ص 100.
3) [3] . همان، ص 136.
4) [4] . محمد بن علی شوکانی، الفوائد المجموعة فی الأحادیث الموضوعه، بیروت، دارالکتب العربی، 1406 ه . ق، ص 432.
5) [5] . طبقات، ج 7، ص 159.
6) [6] . تهذیب، ج 2، ص 362.
روز جزا پروردگارشان را نخواهند دید، از اندوه خواهند مرد.(1)بدین ترتیب، رؤیت خداوند در آن جهان را میپذیرفت. او برای برخی علما و بزرگان هم عصر خود همچون محمد بن واسع(2)و _منصور بن شاذان _احترام بسیار قائل بود؛ به گونهای که محمد بن واسع را «سید اقراء» مینامید.(3)حسن بصری در زمینه خلافت و جانشینی ابوبکر پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، تأکید بسیار میورزید. محمد بن زبیر میگوید: عمر بن عبدالعزیز مرا برای پرسیدن مسائلی، نزد حسن بصری فرستاد. یکی از پرسشها این بود که آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، ابوبکر را به عنوان جانشین خود برگزید؟ حسن بصری در برابر این پرسش بر افروخته شد و گفت: آیا تردیدی در این مطلب وجود دارد؟ سوگند به خدایی که جز او نیست، پیامبر ابوبکر را جانشین خود قرار داد.(4)
حسن بصری، ایمان را دوری از گناه و عمل به واجبات میدانست.(5)بدین ترتیب، او عمل را در معنای ایمان دخالت میداد و نگرشی بر خلاف نگرش مرجئه در زمینه رابطه عمل و ایمان داشت.
حسن در تکمیل و تجدید بینش جبر، نقش زیادی ایفا کرد؛ به گونهای که این بینش را به وی نسبت دادهاند و نامهای در این زمینه از او خطاب به عمربن
عبدالعزیز موجود است.(1)او هرگاه روایتی از حضرت علی علیهالسلام نقل میکرد، از آن بزرگوار به «ابو زینب» تعبیر میکرد.
در زمینه برخوردهای اجتماعی، روزی به _فرقد بن یعقوب سبخی _که از عبّاد و بزرگان آن دوران بود و پیراهن پشمینه و خشنی پوشیده بود، اعتراض کرد و گفت: «ای فرقد اگر در موقف روز قیامت، عفو خداوند را میدیدی، پیراهنت را پاره میکردی.»(2)بدین ترتیب، او زهد و انزوا را تجویز نمیکرد، بر خلاف سفیان ثوری که در این زمینه برخوردهایی با امام صادق علیهالسلام داشته است. شهید مطهری عقیده دارد: عرفان مصطلح از حسن بصری آغاز شده است.(3)
از نظر سیاسی در مجموع، حسن بصری موافق با امویان بود و با ترویج جبرگرایی کمک زیادی به آنان کرد تا آنجا که «شیعیان از او به عنوان زبان امویان نام برده و گفتهاند: اگر زبان حسن و شمشیر حجاج نبود، کار دنیا بر فرزندان مروان راست نمیشد.»(4)او برای مدتی قضاوت بصره را از سوی ابن هبیره بر عهده داشت.(5)بدین ترتیب، او بر خلاف ابوحنیفه، مسیب بن رافع و برخی دیگر، قضاوت و همکاری با خلافت را پذیرفته بود. حسن در دوران عمر بن عبدالعزیز وابستگی فراوان به دستگاه خلافت پیدا کرد. او نامههایی به
1) [1] . همان، صص 134 ـ 140.
2) [2] . ذهبی حوادث 140 ـ 121، ص 201.
3) [3] . آشنایی با علوم اسلامی، ج 2، ص 97.
4) [4] . پژوهشهایی در تاریخ و ادب، ص 14، برگرفته از: نشأة الفکر الفلسفی فی الاسلام.
5) [5] . ذهبی، حوادث 140 ـ 121، ص 41؛ طبری، ج 6، ص 554؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1407 ه . ق، ج 4، ص 154.
عمر مینوشت و از او درخواست کمک مادی میکرد، عمر نیز خواسته او را برآورده میساخت.(1)حسن پس از شنیدن خبر مرگ عمر گفت: «بهترین مردم درگذشت.»(2)حسن بصری در پاسخ به کسانی که از او میخواستند کارگزاران حکومت را امر به معروف و نهی از منکر کند، میگفت: بر مؤمن روا نیست که نفس خود را خوار سازد؛ همانا شمشیرهای آنان بر زبانهای ما پیشی میگیرند.(3)با این وصف، گاه کارهای ناپسند کارگزاران را تقبیح میکرد و آنان را از روز جزا میترساند؛ مانند زمانی که ابن هبیره، هنگام اجرای یکی از فرمانهای نادرست خلیفه با حسن مشورت کرد و حسن او را از نافرمانی خداوند بیم داد، بر خلاف ابن سیرین و عامر بن شراحبیل که با ابن هبیره به احتیاط سخن گفتند.(4)
الف) حَسَن و فتنه ابن اشعث
به هنگام قیام ابن اشعث علیه حجاج، حسن بصری، مردم را از خروج و جنگ با حجاج باز میداشت و میگفت: اگر گرفتاری حجاج، عقوبتی از سوی خدا باشد، شما نمیتوانید با شمشیرهایتان عقوبت خدا را از خود بردارید و اگر بلایی از سوی خداوند باشد، پس صبر کنید تا خداوند حکم کند؛ زیرا که او احکم الحاکمین است.(5)البته قیام کنندگان به نظر حسن توجّهی نکردند. آنان
میگفتند ما هرگز خلیفه را خلع نکردهایم، بلکه چون حجاج را بر ما گماشته است، قیام کردهایم. حسن میگفت: ای مردم، سوگند به خدا که خداوند، حجاج را جز برای عقوبت بر شما چیره نساخت. پس عقوبت خدا را با شمشیر پاسخ ندهید.(1)
ب) حسن و قیام یزید بن مهلّب در بصره (سال 101 ه . ق)
یزید که خود مدتی از کارگزاران اموی بود، علیه یزید بن عبدالملک ـ خلیفه وقت ـ قیام کرد و او را خلع ساخت. در این قیام، بصره، پایگاه قرار گرفته بود.(2)
یزید بن مهلّب، مردم را به پیروی از کتاب خدا و سنت پیامبر فرا میخواند و آنان را به جهاد ترغیب میکرد. به اعتقاد او، جهاد با اهل شام و امویان، از جهاد با تُرک و دیلم، پاداش بیشتری داشت.(3)در منابع گاهی از دعوت یزید به سنت عمرین یاد شده است.(4)
حسن در برابر قیام یزید به شدت مقاومت کرد و با آن مخالفت ورزید. او مردم را از شرکت در قیام باز داشته و در مسجد بصره در حضور عموم مردم، یزید بن مهلّب را از وابستگان به امویان دانسته و او را شایسته قیام علیه آنان ندید. او آشکارا اعلام کرد سنت عمرین ایجاب میکند، یزید به زندان فرستاده
شود.(1)مهران بن مهلّب، برادر یزید هنگامی که از مخالفت حسن آگاه شد، در خطبهای از او با عنوان «شیخ ضالّ» یاد کرد و او را فردی بیاعتنا به مسائل اجتماعی قلمداد کرد.(2)مخالفت حسن بصری با قیام یزید که علیه امویان بر پا شده بود، پشتیبانی او از بنی امیه را به اذهان میرساند. بیشتر مدارک هم اشاره کردهاند که مردم در اعتراض به حسن بصری گفتند: «گویی تو از اهل شام راضی هستی؟» و حسن نیز در پاسخ، از اهل شام تبرّی جست و جنایات آنان را در دو شهر محترم مسلمانان ـ مکه و مدینه ـ یادآور شد.(3)
این سخنان نشان میدهد که هدف او از مخالفت با یزید، پشتیبانی از بنی امیه نبوده، بلکه تلاش برای جلوگیری از خونریزی بوده است و بر اساس مبانی جبرگرایی خود، قیام علیه ظلم را نادرست میشمرده است.
ابن سعد در طبقات روایت میکند، حسن بصری در برابر برخی از مردم شام، در مورد واکنش نسبت به فتنههایی همچون قیام ابن اشعث و خروج یزید بن مهلّب گفته است: با هیچ دسته و گروهی نباشید و در پاسخ یکی از حاضران که گفت: حتی با امیرالمؤمنین هم نباید بود؟ با خشم پاسخ داد: حتی با امیرالمؤمنین هم نباید بود.(4)
علامه مجلسی درباره حسن بصری مینویسد: حسن، کسی است که در نکوهش او از هر دو طریق (عامه و خاصه) روایتهایی نقل شده است؛ همانند این کلام علی علیهالسلام که درباره او فرمود: «هذا سامِریٌّ هذِهِ الاُمَّة.» ابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغه اورا از مخالفین علی علیهالسلام میشمرد.(1)امام باقر علیهالسلام نیز در حدیثی او را فردی که از علوم اهل بیت علیهمالسلام بیبهره گشته است، معرفی میکند.(2)نامهای از حسن بصری خطاب به امام حسن مجتبی علیهالسلام نقل شده است که بنی هاشم را ستوده است. وی سپس از امام در مورد قدر و جبر میپرسد، امام در پاسخ میفرماید:
اگر در اختلاف و حیرت نبودید، جواب سؤال را نمیدادم، ولی بدان: «هر کس به خیر و شرِّ قدر ایمان نیاورد، کافر شده است و هر کس گناهان را به خدا نسبت دهد، فاجر و گناهکار است».(3)
از فقهای بزرگ کوفه بود که او را به سبب صاحب سنت بودن ستودهاند. وی هر گاه وارد مدینه میشد، مورد احترام قرار میگرفت.(4)
امام باقر علیهالسلام توسط زراره به او پیام داد که اوصیای محمد صلیاللهعلیهوآله، محدث هستند و «امام» شرایط ویژهای دارد(1)و نیز علم حقیقی را جز نزد ما اهل بیت نخواهد یافت و هر کجا رود، شرق یا غرب، هدایت نمیگردد.(2)امام صادق علیهالسلام در جایی او را به دروغ بستن و جعل حدیث پدرش امام باقر علیهالسلام متهم میکند.(3)
گرایشها و آرای متضادی از او نقل شده است. پس از شهادت امام باقر علیهالسلام، سالم بن أبی حفصه به حضور امام صادق علیهالسلام رسید و ایشان را بر این مصیبت تسلیت گفت. سالم در سخنانش به این موضوع اشاره کرد که از میان ما شخصیتی درگذشت که چون از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حدیثی نقل میکرد، سخن او را بدون واسطه میپذیرفتند. امام صادق علیهالسلام پس از شنیدن سخنان سالم اندکی سکوت کرد و سپس حدیثی قدسی نقل فرمود. سالم پس از شنیدن حدیث گفت: ما ابوجعفر علیهالسلام را بزرگ میشمردیم؛ زیرا بدون واسطه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حدیث نقل میکرد، حال فرزند او، بدون واسطه از خداوند متعال حدیث میگوید.(4)
سفیان بن سعید بن مسروق، معروف به ابوعبداللّه ثوری از اهالی کوفه بود. وی در دوران خلافت سلیمان بن عبدالملک زاده شد و از بسیاری از بزرگانِ حدیث همچون ابو اسحاق سبیعی، _ایوب سختیانی _و دیگران حدیث شنید.(1)یونس بن عبید او را از بیشتر علمای اهل سنت، حتی سعید بن جبیر، ابراهیم، عطا و مجاهد، برتر میداند.(2)یحیی بن سعید میگوید: «سفیان در زهد، حدیث و فقه برتر از مالک است».(3)سفیان از برخی محدثان شیعه همانند _داوود ابن أبی عوف _نیز حدیث شنیده است.(4)او درباره خلفا، عقیده داشت که پنج تن شایسته و سزاوار خلافت بودند: 1. ابوبکر 2. عمر 3. عثمان 4. علی علیهالسلام 5. عمر بن عبدالعزیز. سفیان خلافت خلفای دیگر را صحیح نمیشمرد.(5)
او در مورد اینکه کدام گروه از شرکت کنندگان در جنگ صفین اهل حق بودند، توقف میکرد و میگفت: نمیدانم که آیا خطا کردند یا راه هدایت را پیش گرفتند. عقیده او در این زمینه از شعبه شدیدتر بود.(6)سفیان به شدت با اندیشه ارجاء مخالف بود. ازاینرو، هنگامی که _مسعر بن کدام _درگذشت، در
1) [1] . خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1972 م، ج 9، ص 164؛ تهذیب، ج 4، ص 113.
2) [2] . المنتظم، ج 8 ، ص 253؛ تاریخ بغداد، ج 9، صص 151 ـ 157.
3) [3] . تاریخ بغداد، ج 1، ص 146.
4) [4] . ذهبی حوادث 160 ـ 141، ص 126.
5) [5] . الکامل، ج 4، ص 164؛ البدایة و النهایة، ج 9، ص 225 و المنتظم، ج 7، ص 35.
6) [6] . تاریخ بغداد، ج 9، ص 22.
مراسم تشییع وی حاضر نشد.(1)سفیان خود میگفت: مدتی تحت تأثیر عقاید خشبّیه،(2)به انحراف عقیده گرفتار شده بود، ولی توسط چهار نور؛ یعنی ایوب، یونس، _ابن عون _و _سلیمان تیمی _که میگفتند خداوند در هیچ حالی مورد معصیت قرار نمیگیرد، هدایت گشته است.(3)
سفیان بسیار به حضور امام صادق علیهالسلام میرسید و از او طلب حدیث میکرد.(4)روزی از سخنان امام شگفت زده شد و گفت: سوگند به خدا که این سخنان، از کلام والاترند و گوهرند. امام در پاسخ او فرمود: از گوهر والاتر است، آیا گوهر چیزی جز سنگ است؟(5)سفیان از نقل برخی احادیث که فضایل اهل بیت علیهمالسلام، به ویژه علی علیهالسلام را اثبات میکرد، خودداری میورزید.(6)
گاه سفیان از امام صادق علیهالسلام درخواست حدیث میکرد، ولی امام از نقل حدیث خودداری میفرمود و کثرت حدیث را برای او نیک نمیدانست.(7)امام
1) [1] . طبقات، ج 6، ص 365.
2) [2] . سمعانی در الانساب، مؤسسة الکتب الثقافیة، 1408ه . ق، ص 199 چند معنا برای خشبّیه آورده است: 1. دوستداران علی علیهالسلام؛ 2. اصحاب مختار بن أبی عبید و 3. زیدیه.
3) [3] . حلیهالاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 3، ص 28.
4) [4] . همان، ص 193؛ بحارالانوار، ج 75، ص 192 و ج 27، ص 69 و ابو زهره، امام صادق علیهالسلام، ص 38.
5) [5] . مناقب، ج 3، ص 373.
6) [6] . کافی، ج 1، ص 403؛ بحارالانوار، ج 27، ص 69 و ج 47، ص 365.
7) [7] . حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 3، ص 193.
نیز با اشاره به روابط سفیان با کارگزاران حکومت، از او میخواست که از آنان کناره گیرد. با این وصف، خود را مطرود ندارد. همچنین گاهی امام صادق علیهالسلام به گماردن جاسوس بر او، از سوی حکومت اشاره میکرد.(1)
در برخی موارد سفیان، شخص دیگری را برای پرسش به حضور امام صادق علیهالسلاممیفرستاد. روزی عبّاد مکّی، از امام در مورد مردی بیمار که مرتکب زنا شده بود و اینکه آیا با وجود احتمال خطر مرگ برای وی، حد بر او جاری میشود یا خیر؟ پرسید. امام پیش از پاسخ پرسید: این مسئله برای خودت پیش آمده یا از سوی شخص دیگری آن را طرح میکنی؟ عباد مکی گفت: خیر، سفیان ثوری مرا نزد تو فرستاده است.(2)
سفیان چهار نفر را در تفسیر قرآن صاحب نظر میدانست: مجاهد، سعیدبن جبیر، _عکرمه _و ضحاک؛ حال آنکه تفسیر مجاهد نزد دیگر بزرگان اهل سنت به دلیل استفاده از اسرائیلیات و مطالب اهل کتاب، مخدوش بود.(3)
یکی از موارد مهم برخورد امام صادق علیهالسلام و سفیان ثوری که در بیشتر مدارک شیعه و سنی از آن یاد شده است، اعتراض سفیان به شیوه لباس
پوشیدن امام است.(1)مفاد این روایتها که برخی به تفصیل و برخی به اجمال نقل شدهاند آن است که سفیان، امام صادق علیهالسلام را به دلیل پوشیدن لباسهای فاخر نکوهش میکرد و در توجیه اعتراض خویش، سیره پیامبر، علی علیهالسلام و برخی دیگر از پدران بزرگوار آن حضرت را که لباسهای ساده و خشن میپوشیدند، یادآور میشد.(2)گاهی سفیان به قصد خوار ساختن امام صادق علیهالسلام، نزد ایشان میرفت و به او اعتراض میکرد. وی حتی به همراهان خود نیز میگفت که با چنین قصدی نزد امام میرود: «سوگند به خدا، نزد او میروم و او را توبیخ میکنم».
یک ـ امام شرایط دوران خود را با زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و پدران بزرگوارش مقایسه میکرد و آن عهد را دوران کمبود، سختی، خشکسالی و قحطی میدانست و زمان خود را دوران رونق اقتصادی و فراوانی امکانات زندگی میدانست.(3)امام صادق علیهالسلام با استناد به آیه شریفه: «قل من حرّم زینة
1) [1] . بحارالانوار، ج 47، ص 221، 353 و 364؛ کافی، ج 1، ص 392؛ تفسیر فرات بن ابراهیم، ص 29؛ مطالب السئوول، ص 82؛ حلیهالاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 3، ص 193؛ الامام الصادق علیهالسلام، ص 77؛ کشف الغمه، ج 2، ص 373 و حلیهالابرار، ج 2، صص 158 ـ 194.
2) [2] . همان.
3) [3] . در دوران رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله بیشتر مردم در فقر به سر میبردند و به دلیل وضعیت جغرافیایی عربستان و بیرونق بودن کشاورزی و تجارت در همه نقاط آن دیار، مردم از امکانات رفاهی محروم بودند، ولی پس از گسترش اسلام و ادامه فتوحات، اموال و خراج فراوان از تمامی نقاط اسلام به حجاز و شام و عراق که هر کدام دورهای دارالخلافه بودند، سرازیر گشت و بیت المال مسلمانان از جهت ثروت به غنای فراوان رسید.
اللّه التی أخرج لعباده و الطیّبات من الرزق؛ بگو، چه کسی زینت خدا را که برای بندگانش ظاهر ساخته و ارزاق طیبهای را که خارج ساخته است، برای بندگانش حرام کرده است؟»(1)
یادآور میشد که نیکوکاران برای استفاده از نعمتهای الهی شایستهتر از فاجران و منافقان و کافران هستند.(2)
دو ـ دومین پاسخ امام، اخلاق امام صادق علیهالسلام را نشان میدهد. ایشان پس از اعتراض سفیان، وی را فرا خوانده و پس از کنار زدن لباس خود پیراهن زیرین خویش را که خشن و ساده بود، به او نشان داد و فرمود: «ای ثوری، پیراهن زیرین را برای خدا و پیراهن ظاهر را برای شما پوشیدهایم. پس آنچه را برای خداست، پنهان ساختهایم و آنچه را که برای شماست ظاهر کردهایم».
در برخی روایات، در ادامه، آمده است حضرت پس از نشان دادن لباس زیرین خود، دست سفیان را گرفته و پیراهن خشن سفیان را بالا زد و در پی آن لباس زیرین سفیان که نیکوتر بود آشکار شد.(3)این برخورد و پاسخ، نشانگر اخلاص امام صادق علیهالسلام است که بر خلاف برخی دیگر از صوفیان و زاهدان آن دوران، زهد خود را به رخ دیگران نمیکشید.
سه ـ پاسخ سوم در روایات، به دوری امام صادق علیهالسلام، از دستگاه خلافت مربوط است. برخی از شیعیان که نارضایتی خود را از حکومت ستمگرانه و
غاصبانه خلفا و در نظر نگرفتن حق اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ابراز میداشتند و از منزوی شدن ائمه علیهمالسلام و نداشتن قدرت رهبری و انحراف جامعه اسلامی از مسیر اصلی، اظهار اندوه میکردند، امام در جواب آنان میفرمود: خارج شدن مسئولیت رهبری از ما و بر دوش نداشتن این بار سنگین، نعمتی از خداست که شامل ما شده است؛ زیرا پذیرفتن مسئولیت رهبری، تکالیف و وظایف ویژهای برای رهبر ایجاد میکند و رهبر به رعایت حال ضعفای جامعه ملزم میشود و باید از پایینترین سطح رفاه برخوردار باشد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام چون مقام رهبری جامعه اسلامی را عهده دار بودند، در پوشیدن لباسهای نیک و بهرهگیری از دیگر نعمتهای دنیوی، بر خود سخت میگرفتند و از بسیاری امکانات دوری میکردند.(1)
چهار ـ چهارمین پاسخ امام، در برخورد آن بزرگوار با عباد بن کثیر بصری نقل شده است. امام صادق علیهالسلام، در پاسخ به او، پوشیدن لباس شهرت را حرام دانسته و پوشیدن لباس خشن و غیر مرسوم را از مصادیق لباس شهرت معرفی میکند و آن را از اسباب ریا برمیشمرد.(2)
###### ب) جعل حدیث از امام صادق علیه السلام
علامه مجلسی، روایتی از _اختیار معرفة الرجال _نقل میکند که در آن، شخصیت حدیثی سفیان را گزارش میدهد. بر اساس این روایت، سفیان، احادیث ساختگی متعددی برای دیگران نقل کرده و آنها را به امام صادق علیهالسلام نسبت
داده است. امام نیز پس از آگاهی از این مطلب، نزد میمون بن عبداللّه که در مجلس امام حاضر بود از سفیان گلایه کرده و ناراحتی خود را اظهار فرموده است.(1)
علامه مجلسی از تفسیر فرات بن ابراهیم، حدیثی نقل میکند که در آن امام صادق علیهالسلام، سفیان ثوری را بر شخصیت گرانقدر امام علی علیهالسلام آگاه ساخته است. در این روایت، سفیان، خود میگوید: امام صادق علیهالسلام رو به من کرد و فرمود: ای سفیان، بر تو باد که پیرو هدایت باشی و مذاهب دیگر تو را منحرف نسازد. سفیان، پیروی هدایت را جویا شد و امام پیروی از کتاب خدا و علی علیهالسلام را یاد آور شد. امام صادق علیهالسلام پس از معرفی شخصیت والای امام علی علیهالسلام به سفیان گفت: اگر دوست داری به دستگیرهای مطمئن دست یابی، بر تو باد که به علی علیهالسلاممتوسل شوی؛ زیرا او تو را از عذاب نجات میبخشد. ای سفیان از هوای نفس، پیروی مکن که تو را از راه راست منحرف میکند.
سفیان در مورد جنگ صفین عقیده داشت که نمیدانم کدام گروه خطاکار و کدام دسته بر حق بودند. او بر این عقیده، پای بندتر از شعبه، دیگر عالم معاصر، خود بود.(2)
بنا به روایت کلینی در کافی، یک سال سفیان ثوری در موسم حج و هنگام طواف، با امام صادق علیهالسلام رو به رو شد و از حضرت پرسید: رسولخدا صلیاللهعلیهوآله
به هنگام طواف، چون به مقابل حجر الاسود میرسید، چگونه طواف را ادامه میداد؟ آیا حجر را استلام میکرد یا فقط از برابر آن میگذشت؟
امام پاسخ داد: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در هر طواف، خواه واجب و خواه مستحب، حجر را استلام میکردند. پس از پاسخ امام، سفیان مراقب امام بود تا ببیند ایشان با وجود ازدحام و کثرت جمعیت، در برابر حجرالاسود، چگونه حجر را استلام میکند، ولی دید امام از مقابل حجر الاسود گذشت و آن را استلام نکرد. ازاینرو، به حضور امام رسید و گفت: چرا شما همانند جدتان، رسولخدا صلیاللهعلیهوآله سنگ را استلام نکردید؟ امام در پاسخ فرمود: «اِنّ النّاسَ کانُوا یَرَوْنَ لِرّسولِ اللّه صلی الله علیه و آله ما لا یَرَوْنَ لی؛ مردم برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله احترامی قائل بودند که برای من قائل نیستند»؛(1)
یعنی هرگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به هنگام طواف، مقابل حجرالاسود میرسیدند مردم، راه را برای او باز میکردند و ایشان بدون ازدحام سنگ را استلام میکرد، ولی برای من چنین کاری نمیکنند و من هم قصد ندارم در ازدحام، خود و دیگران را آزار داده و استلام حجر کنم.(2)
احتمال دارد سفیان به قصد سرزنش کردن امام صادق علیهالسلام چنین مسئلهای را مطرح ساخته و سپس به امام ایراد گرفته باشد.
سفیان، شرکت در مسائل اجتماعی و سیاسی را لازم میدانست و اعتقاد داشت که بزرگان فقه و حدیث و علوم دینی، باید با دخالت در کارها و امور مردم، مانع تخلف از دستورهای شرع و دوری از سنت پیامبر شوند. ازاینرو، به امام صادق علیهالسلام اعتراض میکرد که چرا گوشهنشین شده و از مردم کناره گرفته است و تنها به فعالیتهای علمی میپردازد. امام نیز در پاسخ میفرمود: ای سفیان، زمانه فاسد شده و دوستان تغییر یافتهاند. ازاینرو، من گوشهنشینی را مایه سکونت و آرامش بیشتر قلب دیدهام.(1)
در جریان قیام زید، موضعی مشخص از سفیان ثوری نقل نشده است؛ جز آنکه ابوعوانه از معاصران سفیان، میگوید: «سفیان را در حالی ترک کردم که گرایش به قیام زید داشت و زیدی بود».(2)سفیان در مورد شخصیت زید میگفت: «زید داناترین خلق خدا به کتاب خدا بود و جای حسین بن علی علیهالسلام را پر میکرد».(3)
با این وصف، به نظر میرسد اگر چه مطالب فوق، گرایش قلبی سفیان به قیام زید را میرسانند، ولی در واقع سفیان با قیام و شورش مخالف بود و آن را فتنه میدانست. چنانچه مجمع تیمی که یکی از دوستان بسیار نزدیک سفیان
بود، پیش از قیام زید از خدای متعال خواست او را پیش از فتنه بمیراند و از قضا پیش از قیام زید درگذشت.(1)
وی از محدثان بزرگ اهل سنت است که مورد تأیید کامل رجالیین قرار گرفته است.(2)با خلفای اموی و عباسی، رفتاری تند داشت و مطالب خود را بدون پردهپوشی به آنان میگفت. چند گزارش در این باره وجود دارد:
الف) طاووس و مالک بن انس نزد منصور بودند. منصور از طاووس درخواست حدیث کرد و او چنین گفت: خداوند در روز قیامت، مردی را که شریک حکومت خود قرار داده، ولی وی ستم و جور پیشه کرده است، بیش از همه مردم عذاب خواهد کرد.
منصور ساعتی خاموش نشست. مالک میگوید: یقین کردم که او کشته خواهد شد، ولی پس از گذشت مدت زیادی، منصور به طاووس گفت دوات و قلم مرا بده و سه بار این گفته را تکرار کرد، ولی طاووس از دادن دوات و قلم به او خودداری کرد و در پاسخ به اعتراض منصور گفت: میترسیدم که با آن معصیتی بنویسی و من با تو در آن شریک گردم. منصور چون چنین شنید، به هر دو آنان گفت: از من دور شوید.(3)
ب) طاووس در برابر هشام بن عبدالملک که برای حج به مکه آمده بود، احترام معمول را روا نداشت؛ به گونهای که هشام تصمیم به کشتن او گرفت، ولی او را از این کار باز داشتند. طاووس در این برخورد احادیثی از امام علی علیهالسلام در نکوهش حاکمان ظالم و عقوبت آنها بیان کرد.(1)
ج) پس از آنکه عمر بن عبدالعزیز بر مسند خلافت نشست، طاووس به او نوشت: «اگر دوست داری همه کارهای تو خیر باشد، اهل خیر را به کار گیر».
د) در سفری که _سلیمان بن عبدالملک _به مکه داشت، رجاء بن حبوة، مقدمات دیدار سلیمان با طاووس را فراهم کرد. طاووس در این دیدار به ظلمها و سختگیریهای بنی امیه و انحراف آنان از سیره پیامبر و مخالفت با قرآن، اشاره کرد و از سلیمان خواست رویه خلفای پیشین را ادامه ندهد.(2)طاووس از زاهدان دوران خود بوده که گوشهنشینی را پیشه خود ساخته بود. وی در پاسخ کسانی که به وی اعتراض میکردند، بدی مردم و فساد آنها را، دلیل بر انزوای خود میدانست.(3)
طاووس در محضر امام صادق علیه السلام
طاووس از تفویض و اختیار رویگردان بود و بر تقدیر الهی بسیار تأکید میکرد. امام صادق علیهالسلام که از اندیشه خطای او آگاه بود، روزی از طاووس پرسید: آیا در پذیرفتن عذر صحیح، کسی شایستهتر از خداوند وجود دارد؟
طاووس پاسخ داد: خیر، امام فرمود: شخصی که در واقع توان انجام کاری را ندارد، اگر بگوید بر این کار ناتوانم، سخنش راست است یا خیر؟ طاووس گفت: راستگوست.
امام فرمود: پس چرا خداوند طبق مذهب جبر نباید از تمام گناهکاران بگذرد و عذر آنها را بپذیرد؟ طاووس که از استواری استدلال شگفت زده شده بود، سخن امام را تصدیق کرد و گفت: بین من و حق، هیچگونه دشمنی نیست. نصیحت تو را پذیرفتم.(1)
او از افرادی مانند ابن سیرین، شعبی، بصری و برخی دیگر حدیث شنید و سفیان بن عیینه، سفیان ثوری، شعبة بن حجاج و برخی دیگر از او حدیث شنیدهاند.(2)اصحاب رجال اهل سنت او را توثیق کردهاند. ولی رجالیین شیعی دیدگاههای گوناگونی در مورد او بیان کردهاند. ابن داوود او را ستوده است، ولی علامه حلی وی را رد میکند. ابن شهرآشوب نیز او را شاعری پرهیزکار میشناسد.(3)
ابن شبرمه را بیشتر، فقیه دانستهاند و در حدیث، شخصیت مهمی به شمار نمیآید.(1)ابن شبرمه در مشرب فقهی، گرایش بیشتری به اهل رأی داشت. در همین زمینه، حدیثی از امام صادق علیهالسلام وارد شده که فرموده است: «استفاده از قیاس، دانش ابن شبرمه را تباه کرده است».(2)
ابن شبرمه خود درباره حدیثی از امام صادق علیهالسلام میگوید: سوگند به خدا هر گاه آن را به یاد میآورم، نزدیک است جان تهی کنم و آن حدیث چنین است که امام فرمود: پدرم از جدم و او از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کرد که:
هر کس به قیاس عمل کند، خود هلاک شده و دیگران را نیز هلاک کرده است و کسی که ناسخ و منسوخ را نمیشناسد و محکم را از متشابه تشخیص نمیدهد، فتوا بدهد، خود را هلاک کرده و دیگران را نیز به هلاکت کشانده است.
سپس ابن شبرمه تأکید میکند که سوگند به خدا، پدر او بر جدش و جدش نیز بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، دروغ نمیبندد.(3)
ابن شبرمه بر خلاف بعضی از بزرگان اهل سنت که گوشه گیر بودند، با مردم ارتباط فراوان داشت و پیش از ابن ابی لیلی، دو سال قضاوت کوفه را بر
عهده داشت. پس از آن نیز در جاهای دیگر و برخی مناطق کوفه به قضاوت میپرداخت. ثوری از او و ابن ابی لیلی، به عنوان قضات کوفه یاد میکند.(1)
درباره شیوه قضاوتِ ابن شبرمه نقل شده است که روزی در _مسجد خیف _به حضور امام صادق علیهالسلام رسید. بیش از 200 نفر در مجلس ایشان حاضر بودند. وی از میان جمعیت، خطاب به امام صادق علیهالسلام گفت: «یا اباعبداللّه ما در عراق بر اساس کتاب و سنت عمل میکنیم و گاهی که مسئلهای بر ما وارد میشود، رأی خود را درآن به کار میگیریم». تمامی حاضران ساکت شدند تا جواب امام را بشنوند، ولی امام توجهی نکرد و ابن شبرمه بار دیگر، سخن خود را تکرار کرد. مرتبه سوم، امام از او پرسید: علی علیهالسلام چگونه فردی بود؟ شما که در عراق بودهاید، باید به احوال او آگاه باشید. ابن شبرمه، علی علیهالسلام را بسیار ستود و بزرگ شمرد. امام صادق علیهالسلام فرمود: همانا علی علیهالسلام از اینکه رأی وارد دین خدا شود، پرهیز داشت و همواره از اینکه قیاس و رأی را در دین به کار بندد، دوری میجست. پس از آن جلسه، چون شب فرا رسید، امام به یکی از اصحاب فرمود: ابن شبرمه مرا رها نکرد تا آنکه به او پاسخ دادم. اگر او منشأ هلاکت مردم را میدانست، به قیاس عمل نمیکرد.(2)
ابن شبرمه به شخصیت علمی امام صادق علیهالسلام ارج مینهاد و گاه برای حل مشکلات خود به آن بزرگوار مراجعه میکرد.(1)در سفر امام به عراق، همراه عیسی بن موسی ـ والی عراق ـ به استقبال آن بزرگوار شتافت.(2)از رفتار ابن شبرمه با بنیامیه، جز آنکه قضاوت کوفه را از سوی یوسف بن عمر ثقفی، والی هشام پذیرفت، اطلاع دیگری در دست نیست و برخی او را از گروندگان به زید دانستهاند.(3)
ابن شبرمه با خلفای عباسی ارتباط بیشتری داشت. او برای مخارج ازدواج پسرش پنجاه هزار درهم از وزیر منصور دریافت کرد.(4)ابن شبرمه با عیسی بن موسی ـ والی کوفه که نخست ولیعهد منصور بود ـ روابط بسیار دوستانه داشت؛ به گونهای که عیسی هیچ کار مهمی را بدون مشورت ابن شبرمه انجام نمیداد.(5)
همین نزدیکی ابن شبرمه به عیسی، موجب تیرگی روابط وی با منصور شد؛ زیرا هنگامی که منصور توطئهای برای نابودی عیسی طرحریزی کرده بود،
1) [1] . همان، ج 47، ص 222؛ کافی، ج 7، ص 37؛ الدمعة الساکبه، ج 6، ص 318 و کشف الغمه، ج 2، ص 414.
2) [2] . بحارالانوار، ج 47، ص 222.
3) [3] . محمد بن علی اردبیلی، جامع الرواة، آیت اللّه مرعشی، 1403 ه . ق، ج 1، ص 491.
4) [4] . دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 64.
5) [5] . ذهبی حوادث 160 ـ 141؛ ص 193.
ابن شبرمه با زیرکی خود آن را برای عیسی افشا کرد و منصور تصمیم به قتل ابن شبرمه گرفت. او از آن پس، پنهان شد و در همان حال، از دنیا رفت.(1)
در آغاز قیام عباسیان، وقتی ابومسلم به کوفه آمد، ابن شبرمه به دیدار وی رفت و خود را از علاقهمندان به قیام نشان داد، ولی ابو مسلم چون شنید او _ضبی _(طایفهای از اعراب) است، اعتنای چندانی به وی نکرد؛ زیرا این خانواده در جنگ جمل علیه علی علیهالسلام جنگیده بودند. ابن شبرمه برای اینکه نظر ابومسلم را تغییر دهد، گفت: «من از ضبّه کوفهام، نه ضبّه بصره».(2)
وی از شاگردان حسن بصری بود و پیش از مخالفت با استادش، مرتبهای والا نزد وی داشت؛ به گونهای که حسن بصری در تعریف وی گفته است: «گویی ملائکه او را ادب کردهاند و پیامبران او را تربیت کردهاند».(3)دیگران نیز به شخصیت عمرو بن عبید پیش از طرح مسئله مرتکب کبیره و جدایی از حسن، تأکید کردهاند.(4)همچنین از مدارکْ برمیآید عمرو بن عبید، در بصره از نفوذ بسیاری برخوردار بوده است.(5)
پس از آنکه عمرو و واصل، در حکم مرتکب گناه کبیره با حسن بصری، استاد خود مخالفت ورزیدند و قائل به منزلة بین منزلتین شدند، نفوذ اجتماعیشان کاهش یافت و همین مسئله باعث گشت بعدها رجالیین اهل سنت، به ویژه مخالفان عقاید او، در وی خدشه کنند و برخی مانند یحیی بن معین او را دهری و کافر بشمرند.(1)
در زمینه روابط وی با امام صادق علیهالسلام، از مجموع روایات میتوان نتیجه گرفت که وی به ولایت ائمه علیهمالسلام اعتقاد نداشت. در همین زمینه، مناظرهای بین او و هشام بن حکم صورت گرفته است. هشام در این مناظره با تکیه بر ضرورت وجود قلب به عنوان هماهنگ کننده فعالیت اجزای بدن، بر لزوم امامت برای رهبری جامعه، استدلال کرد و با آنکه جوانی بیش نبود، توانست با این تمثیل زیبا، عمرو را در حضور شاگردان و همراهانش محکوم کند.
امام صادق علیهالسلام با اصرار از هشام میخواست جریان این مناظره را برای همه اصحاب و یاران تعریف کند و خود نیز هشام را درباره این مناظره بسیار تشویق فرمود.(2)
چه بسا امام میخواست با انتشار این مناظره، از سویی ضعف استدلال و عقیده عمرو و هم فکرانش (که ولایت را ضروری نمیدانستند) روشن گردد و
1) [1] . میزان، ج 3، ص 280، ذهبی نویسنده میزان این سخن یحیی را نادرست میداند.
2) [2] . این جریان در مدارک بسیاری نقل شده است، برای نمونه، نک: اصول کافی، ج 1، ص 238؛ اکمال الدین، ص 110؛ علل الشرایع، ص 75؛ أمالی صدوق، ص 351؛ کشی، ج 2، ص 549؛ احتجاج طبرسی، ص 200؛ بحار، ج 23، ص 6 و الدمعة الساکبة، ج 6، ص 508.
از سوی دیگر، اصحاب و یاران هم، روش مناظره صحیح و منطقی و به دور از تعصب و کوته نظری را فرا گیرند.
عمرو بن عبید، برخوردهایی با امام صادق علیهالسلام نیز داشته است که بیشتر، در زمینه مسائل علمی بوده است. چنین بر میآید که عمرو، برای بهره بردن از امام، در مواقعی، به حضور ایشان میشتافته است. _معانی الاخبار _در مورد تفسیر آیه «من یحلل علیه غضبی فقد هوی» ملاقاتی بین عمرو و امام آورده است.(1)
در برخورد دیگری، عمرو در محضر امام از ایشان خواست که گناهان کبیره را تعریف و مشخص کند. (گناهان کبیره و ارتکاب آن اهمیت زیادی نزد معتزله دارد) امام پاسخی مفصل به وی ارائه داد. عمرو پس از شنیدن پاسخ امام، تحت تأثیر شخصیت والای علمی آن بزرگوار قرار گرفت و در حال خروج گریه میکرد و میگفت: سوگند به خدا، هر کس که به رأی خود قائل شود و در فضل و علم با شما منازعه کند، هلاک میگردد.(2)
در مورد عقاید دیگر عمرو، میتوان گفت او و واصل بن عطا اندیشه اعتزال را پایه گذاری کرده و نشر دادند.(3)شخصیت عمرو بن عبید بیشتر به لحاظ زهد و عبادت مورد توجه بود، تا آنجا که جاحظ، عبادت او را برابر با
عبادت تمامی فقیهان و محدثان دیگر میداند،(1)بر خلاف واصل که او را بیشتر، اهل فضل و ادب معرفی کردهاند.(2)
اعتقاد نداشتن به عدالت صحابه که علمای اهل سنت از آن به عنوان «شتم صحابه» یاد کردهاند،(3)از عقاید دیگر اوست. همچنین نفی جبر و اعتقاد به اختیار، او را وا میداشت که بگوید: «اگر خداوند در قرآن فرموده است: تبّت یدا ابی لهب؛ بریده باد دست ابی لهب، پس هیچ سرزنشی بر ابولهب وارد نیست». عمرو بن عبید، مانند واصل قائل به نفی صفات خداوند بود.(4)عمرو به خطا کار بودن یکی از دو گروه در جنگهای جمل و صفین اعتقاد داشت. افزون بر آنکه یکی از دو گروه را فاسق میشمرد و میگفت: «اگر دو مرد از فریقین نزد من شهادت دهند، شهادتشان را نمیپذیرم».(5)
به لحاظ عقیده سیاسی، عمرو خلافت خلفا را نمیپذیرفت و قیام علیه آنان را جایز میشمرد؛(6)جز در مورد عمر بن عبدالعزیز که عقیده داشت وی نخست خلافت را غصب کرد، ولی به دلیل در پیش گرفتن عدل در اداره امور، آن را مستحق گردید.(7)
1) [1] . محمد ابو زهره، ابوحنیفه، دارالفکر العربی، ص 153.
2) [2] . ملل و نحل، ج 1، ص 46.
3) [3] . تهذیب، ج 8، ص 74؛ میزان، ج 3، ص 273.
4) [4] . المنتظم، ج 8، ص 61؛ تاریخ بغداد، ج 12، ص 167؛ ملل و نحل، ج 1، ص 46 و تهذیب، ج 8، ص 70.
5) [5] . ملل و نحل، ج 1، ص 46؛ تاریخ بغداد، ج 12، ص 167.
6) [6] . میزان، ج 3، ص 280.
7) [7] . مروج الذهب، ج 3، ص 216.
در مشورتی که برخی اهل جبال با عمرو داشتند و از ستم و فسادی که تمامی سرزمینهای اسلامی را فرا گرفته بود نزد وی سخن گفتند، عمرو مرگ شرافتمندانه؛ یعنی قیام را به عنوان بهترین راه به آنان پیشنهاد کرد.(1)
شبیب بن شیبه ـ حاکم عراق در عهد عمر بن عبدالعزیز ـ تصمیم داشت عمرو را برای گزارش به حضور خلیفه بفرستد، ولی عمرو نپذیرفت و چون اصرار شبیب را دید گفت: «چنانچه بدین مأموریت روم، نخست، بدیهای تو را به عمر بن عبدالعزیز خواهم گفت».
عمرو بن عبید نزد منصور ـ خلیفه عباسی ـ جایگاه ویژهای داشت و پیوسته با او در رفت و آمد بود، ولی هدایای وی را نمیپذیرفت و چه بسا همین ویژگی او موجب میگشت، منصور شخصیت وی را ارج نهد؛(2)زیرا وی در بخشش، بسیار حسابگر بود و میکوشید مخارج دستگاه خلافت را کمتر کند. منصور، اشعاری را در ستایش عمرو سروده است که در بیشتر مدارک بدان اشاره شده است.(3)
در این اشعار، منصور دیگر بزرگانی را که با او در رفت و آمد بودند، به سودجویی متصف کرده و عمرو بن عبید را مستثنا میداند. در برخی منابع پند و اندرز منصور از سوی عمرو بن عبید نیز گزارش شده است.(4)
عمرو در برخورد با قیام _محمد بن عبداللّه _ بسیار احتیاط میکرد. از مدارک چنین برمیآید که او قیام محمد را ناموفق دانسته و شکست آن را پیشبینی میکرد.(1)او در برابر اصرار واصل بن عطاء که وی را به شرکت در قیام فرا میخواند،(2)مقاومت کرده و از همکاری با محمد خودداری کرد. استدلال عمرو این بود که میگفت: تا عدالت کسی را نیازمایم، با او بیعت نخواهم کرد.(3)
عمرو بن عبید در مهدویت محمد بن عبداللّه تردید داشت و آن را با استناد به اینکه مهدی کشته نمیشود، رد میکرد.(4)مدارک حدیثی شیعه، به مناظرهای مفصل بین معتزله به نمایندگی عمرو و امام صادق علیهالسلام اشاره دارند که بر اساس آن، عمرو و دیگر گروه معتزله در سالهای پایانی حکومت بنی امیه، به بیعت با محمد بن عبداللّه و شرکت در قیام او گرایش داشتهاند، ولی امام با استدلالی متین و منطقی آنان را از این کار باز داشته است. مهمترین استدلال امام در این مناظره چنین بود:
تقوای الهی را پیشه کنید. همانا پدرم که بهترین مردم روی زمین و آگاهترین آنان به کتاب خدا و سنت رسولش بود، مرا حدیث کرد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «هر کس شمشیر بکشد و مردم را به خود دعوت کند؛ در حالی که در میان مسلمانان آگاهتر از او وجود دارد، گمراه است و خود را
به سختی انداخته است».(1)
برخی مدارک اشاره کردهاند که به هنگام خروج محمد بن عبداللّه، منصور به بصره آمد، ولی پیش از آنکه وارد شهر شود، عمرو بن عبید به اصرار همراهان به استقبال او رفته و به منصور اطمینان داد که از سوی اهالی بصره، خطری او را تهدید نمیکند و منصور نیز به اعتماد گفته وی، پیش از آنکه وارد بصره شود، باز گشت.(2)
وی نیز از معاصران امام صادق علیهالسلام بود؛ فردی ظاهربین و صوفی مسلک بود که جز از ظواهر دین بهرهای نبرده بود. امام صادق علیهالسلام نیز با یادآوری خطاهایش، میکوشید رفتار او را اصلاح کند. برخی از موارد برخورد او با امام صادق علیهالسلام بدین شرح است:
الف) عباد بصری نزد امام، در حال خوردن غذا بود که دید امام به هنگام خوردن غذا، دستش را بر زمین نهاده است. عباد به وی گفت: خدای سلامتت دارد، آیا نمیدانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، این کار را نهی فرموده است؟ امام دستش را از روی زمین برداشت، ولی پس از چندی دستش را باز بر زمین
نهاد. این کار سه بار تکرار شد و در پایان، امام فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چنین کاری را نهی نکردهاند.(1)
ب) در مورد دیگری امام صادق علیهالسلام به عباد هشدار میدهد که تنها دوری از نعمتها و لذتهای دنیوی در پیشگاه خداوند، پذیرفته نمیشود؛ مگر آنکه گفتار عادلانه نیز ضمیمه رفتار شخص باشد. امام در این زمینه، به این آیه تمسک فرمود: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدیدًا یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ؛ ای اهل ایمان، پرهیزکار و خدا ترس باشید و همیشه به حق و صواب سخن گویید تا خدا کارهای شما را اصلاح کند و گناهانتان را بیامرزد». (احزاب: 70)
ج) روزی _عباد بن کثیر _و _ابن شریح _ـ فقیه مکی ـ به حضور امام رسیدند. آن بزرگوار به آن دو فهماند که چنانچه مردم علوم خود را از امام معصوم اخذ کنند، به خطا نخواهند رفت.(2)
د) یکی از موارد مهم برخورد عبّاد با امام صادق علیهالسلام بحثهایی است که درباره چگونگی لباس امام صورت گرفته است. عبّاد در پوشیدن لباس به گونهای عمل میکرد که تفاوت لباس او با دیگران کاملاً مشهود بود. امام صادق علیهالسلام او را از پوشیدن لباسی که به شهرت میانجامید بازداشت و آن را کاری حرام دانست.
امام صادق علیهالسلام در این باره به حدیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله استناد کرد که میفرماید:«مَنْ لَبِسَ ثِیابَ شُهْرَةَ فِی الدُّنیا اَلْبَسَهُ اللّه ُ ثِیابَ الذِّلِ یَوْمَ القِیمَة؛(3)هر کسی در دنیا لباس شهرت بپوشد، خداوند در آخرت بر او پیراهن ذلت و خواری خواهد پوشاند».
عبّاد در پاسخ امام گفت: این حدیث را از چه کسی شنیدهای؟ گویی قصدداشت در سند آن خدشه کند. امام پاسخ دادند: آیا مرا در نقل حدیث متهم میکنی؟ این حدیث را پدران من از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کردهاند.(1)
از قراین بر میآید که عبّاد در قیام محمد بن عبداللّه بیطرف بوده است. به گفته مقاتل، پس از شکست محمد بن عبداللّه، _محمد بن عجلان _را که در قیام شرکت داشت و از فقیهان مدینه بود، به فرمان جعفر بن سلیمان ـ والی وقت مدینه ـ در بند کردند. عبّاد که چنین دید، نزد جعفر رفته و به او گفت: شخصی که حسن بصری را در بند کند، نزد اهل بصره چگونه فردی است؟ جعفر پاسخ داد: فردی شرور است. عبّاد ادامه داد: همانا ابن عجلان در مدینه، جایگاه حسن را در بصره دارد.(2)این سخن عبّاد سبب شد که ابن عجلان را رها ساختند.
عبّاد با منصور میانه خوبی نداشت و منصور چندی پیش از مرگ خود، دستور قتل عبّاد و سفیان ثوری را صادر کرده بود، ولی مرگ منصور مانع از این کار شد.(3)
وی برخوردهایی علمی با امام صادق علیهالسلام داشته است. درباره او نقل شده است که روزی همراه ابوحنیفه و عمر بن قیس ماصر، برای پرسش از معنای ایمان، به حضور امام صادق علیهالسلام رسیدند و امام در پاسخ، به حدیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهاستناد فرمود. پس از پایان جلسه، عمر بن زرّ ابوحنیفه را نکوهش کرد که چرا از امام صادق علیهالسلام طریق روایت را نپرسیده است.(1)ازاینروایت بر میآید عمر بر این باور بود که امام صادق علیهالسلام نیز باید مانند دیگر محدثان، سلسله اسناد و مشایخ خود را تا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیان کند و نمیتواند بدون واسطه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت نماید. برخی دیگر از بزرگان اهل تسنن نیز چنین عقیدهای داشتند، ولی امام، تأکید میفرمود که تمامی احادیث او، احادیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هستند و نیاز به ذکر سلسله اسناد نیست.(2)
وی درباره امام صادق علیهالسلام میگفت: «هرگاه به وی نگاه میکنم، پی میبرم که از سلاله پیامبران است».(3)
غیلان را به عبادت و پرهیزکاری و فصاحت و بلاغت ستوده و گفتهاند که مردم فتواهای او را جویا میشدند.(1)او را جزء پایه گذاران مکتب «قدرّیه» دانستهاند که بر آزادی و اراده انسان در انجام افعال خود تکیه میکرد. شهرستانی بر آن است که اختلافهای مسلمانان در اصول دین در آخر دوران صحابه، با بدعتگذاری غیلان دمشقی، معبد جهنی و _یونس اسواری _که قائل به قدر بودند و تقدیرِ خیر و شرِ از سوی خداوند را انکار میکردند، آغاز شد. سپس واصل بن عطاء و عمرو بن عبید ـ شاگردان حسن بصری ـ آن را ترویج کردند.(2)
غیلان عقیده خود را در زمینه «قدر» در دوران خلافت عمر بن عبدالعزیز آشکار ساخت.(3)عمر بن عبدالعزیز که به جبر اعتقاد داشت و با تکیه بر آیاتی که جبر از آنها برمیآید، با قائلانِ به قدر دشمنی شدید میورزید، در برابر علمای قدریه و غیلان واکنش نشان میداد و با دیگر علمای جبری مسلک، در این باره که چه شیوهای در مقابل «قدریه» در پیش گیرد، مشورت میکرد. عمر، غیلان را احضار کرد و با او به بحث و مناظره پرداخت. غیلان پس از پایان
مناظره اظهار داشت: «گمراه بودم، مرا هدایت کردی».(1)با این حال، غیلان همچنان بر اعتقاد خود باقی ماند و آن را گسترش داد.(2)
غیلان، افزون بر اعتقاد به «قدر» و مخالفت با علمای اهل سنت در این مسئله، به ارجاء نیز معتقد بود و در زمینه امامت و رهبری جامعه میگفت: «غیر قریشی نیز میتواند رهبر گردد و به طور کلی، هر کسی قائل به کتاب و سنت باشد، استحقاق رهبری دارد».
از همین رو، شهرستانی اشاره میکند که غیلان، ارجاء، قدر و خروج را با هم جمع کرده بود.(3)
بزرگان اهل حدیث که جبری مسلک بودند و خلافت بنی امیه را مشروع میدانستند، به شدت از غیلان انتقاد کردهاند.(4)
تأثیر عقاید غیلان بر دستگاه خلافت و مردم و پیآمدهای آرای او تا اندازهای بود که احادیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مورد وی جعل شده است؛ از جمله: «سیکون فی امتی رجل یقال له غیلان هو أضر علی امتی من ابلیس؛ به زودی در امت من مردی خواهد بود که غیلان نام دارد و ضرر او برای امتم از ابلیس بیشتر است».(5)
1) [1] . تاریخ خلفا، ص 290؛ ذهبی حوادث 120 ـ 101، ص 440.
2) [2] . برخی مدارک گفتهاند یزید بن ولید که به «قدریه» گرایش داشت، پس از رسیدن به خلافت، غیلان را به خود نزدیک ساخت و او هم با استفاده از این موقعیت، در نشر عقاید خود کوشید، ولی این گفته صحیح نیست؛ زیرا غیلان پیش از خلافت یزید بن ولید توسط هشام به قتل رسیده است. ذهبی حوادث 140 ـ 121، ص 312.
3) [3] . ملل و نحل، ج 1، ص 143.
4) [4] . مرجئه تاریخ و اندیشه، ص 163.
5) [5] . الفوائد المجموعة فی احادیث الموضوعة، دار الکتاب العربی، بیروت، 1406 ه . ق، ص 432.
شوکانی(1)و ذهبی(2)این حدیث را جعلی دانسته و در سند آن خدشه کردهاند.
هشام که غیلان را برای ادامه حکومت بنیامیه خطرناک میدید و از گذشته نیز کینه غیلان را در دل داشت، برای محکوم ساختن او مناظرههایی ترتیب داد و غیلان با اوزاعی(3)و میمون بن مهران مناظره کرد. او سرانجام بر اثر پافشاری در عقاید خود که مهمترین آنان اصل اختیار و اراده در افعال بود، به دستور هشام با وضع فجیعی به قتل رسید.(4)
از فقیهان همعصر امام صادق علیهالسلام و مؤسس فقه مالکی است.ربیعه الرای(5)و عبداللّه بن یزید(6)از استادان مورد علاقه مالک بودند. ربیعه از بزرگان مدینه و شخصی مورد توجه بود که بسیاری از فقهای مدینه در درسش حاضر میشدند.(7)مالک، قرائت قرآن را نزد نافع آموخت و از دیگر مشایخ مدینه همچون ابن شهاب و زهری حدیث شنید.(8)
به تعبیر ابوزهره بهره علمی مالک از امام صادق علیهالسلام را همگان پذیرفتهاند.(1)با این وصف، برخی مدارک اشاره کردهاند که مالک در عهد امویان و پیش از روی کار آمدن عباسیان، از امام صادق علیهالسلام حدیث روایت نکرد.(2)احتمال دارد روایت نکردن از امام به دلیل حساسیت خلفای اموی نسبت به مطرح شدن امام صادق علیهالسلام در جامعه و خطرهایی که این کار میتوانست برای مالک در پی داشته باشد، صورت پذیرفته باشد.این نکته را گزارش دیگری که میگوید مالک در بسیاری موارد از امام صادق علیهالسلام به «الثقة بعینه؛ کسی که عین اعتماد است» تعبیر میکرد،(3)تأیید میکند.
در بزرگداشت شخصیت علمی مالک سخنان بسیار گفتهاند.(4)برخی او را نخستین نویسنده فقه در عصر عباسی دانستهاند.(5)به گفته ابن وهب، مالک و عبدالعزیز ماجشون دو فقیه مدینه بودند که مردم را از گمراهی نجات دادند.(6)
در مقایسه مالک و سفیان گفتهاند که سفیان در حدیث قویتر بود، ولی مالک به لحاظ عقلی بر سفیان برتری داشت؛(7)هر چند که برخی در فقه نیز مالک را ضعیفتر از سفیان دانستهاند.(8)
1) [1] . ابوحنیفه، ص 87 .
2) [2] . سیر اعلام النبلاء، ج 6، ص 256.
3) [3] . بحارالانوار، ج 47، ص 28؛ مناقب، ج 3، ص 272.
4) [4] . ذهبی حوادث 140 ـ 121، ص 372.
5) [5] . تاریخ اسلام، ج 2، ص 332؛ ابراهیم محمد اسماعیل، ائمة المذاهب الاربعه، قاهره، دارالفکر العربی، 1978، ص 92.
6) [6] . ذهبی حوادث 141 ـ 234، ص 160.
7) [7] . قاضی تنوخی، نشوار المحاضره و اخبار المذاکرة، بیجا، بینا، 1391 ق، ج 6، ص 138.
8) [8] . تاریخ بغداد، ج 9، ص 164.
ابن ابی ذئب، عبدالعزیز ماجشون، _ابن ابی حازم _و به ویژه _محمد بن اسحاق _در مالک خدشه کردهاند. ابن اسحاق بارها میگفت کتابهای مالک را بیاورید تا عیبهای آنها را به شما نشان دهم.(1)دشمنی ابن اسحاق با مالک سبب شد که ابن اسحاق او را از مدینه تبعید کند.(2)مالک نیز درباره ابن اسحاق نظر مساعدی نداشت و روایات او را به جرم قدری و تشیّع بودن فاقد اعتبار میدانست.(3)با مقایسه رفتار مالک و ابن اسحاق پی میبریم که سیره امام صادق علیهالسلام در برخورد با مالک تا چه اندازه سنجیده بوده است که مالک او را به بهترین عبارات میستاید. او شخصیت علمی امام را بسیار والا میدانست و درباره ایشان میفرمود:
هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ بشری خطور نکرده است که شخصی از جهت فضل، علم، عبادت و پرهیزکاری برتر از امام صادق علیهالسلام باشد.(4)
برخی شاگردان مالک نیز، چون مقام علمی امام و نظر مالک را در مورد آن بزرگوار میشنیدند، به امام صادق علیهالسلام میپیوستند که از میان آنان میتوان از عنوان بصری نام برد.(5)
امام صادق علیهالسلام با مالک رفتاری دوستانه داشت و آن توبیخ و شدت برخوردی که نسبت به برخی از بزرگان اهل سنت همچون _ابوحنیفه _و _عبّاد بصری _از امام صادق علیهالسلام گزارش شده است، در مورد مالک به چشم نمیخورد. مالک میگوید: هر زمان که به دیدار امام میرفتم، با قرار دادن پشتی برایم و ارج نهادن به من، مرا اکرام میکرد و میگفت: «ای مالک، تو را دوست دارم». من از این کلام ایشان شاد گشته و خدای را شکر میکردم.
وی میگوید: «هر گاه بر امام وارد گشتم، از سه حال خارج نبود. یا روزه داشت یا نماز میخواند و به عبادت مشغول بود و یا ذکر میگفت. او از مصادیق بارز عابدان و زاهدان بزرگ بود که جز از خدای متعال نمیهراسند. وی کثیر الحدیث بود و نشستن با او فایدههای فراوان در پی داشت. هر گاه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حدیث میگفت، با بر زبان آوردن نام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رنگ صورتش به زردی و سفیدی میگرایید و چنان دگرگون میشد که شناخت او دشوار میگشت. سالی با او حج گذاردم، چون احرام بست و زمان تلبیه فرا رسید، به سختی لبیک را ادا میکرد و نزدیک بود از مرکبش فرو افتد. من که مواظب او بودم، گفتم ای فرزند رسول خدا، تلبیه بگو. چارهای جز گفتن لبیک نداری و او پاسخ داد: جرئت لبیک گفتن ندارم؛ زیرا بیم آن دارم که خداوند لبیک مرا نپذیرد و جواب رد به من دهد».(1)
1) [1] . مناقب، ج 3، ص 395؛ خصال، ص 79؛ محمد بن علی بن بابویه قمی، علل الشرایع، ص 234، امالی صدوق، ص 169؛ المدارک، ص 212؛ حلیهالابرار، ج 2، ص 173 و الدمعة الساکبة، ج 6، ص 286.
با دقت در توصیف امام از زبان مالک، پی میبریم که امام صادق علیهالسلام بر خلاف بزرگان آن دوران که هر یک در بعدی متشخص بودند و از جهت حدیث، فقه، زهد و یا تعبد و غیره اشتهار داشتند، او تمامی جنبههای فضیلت را در خود جمع کرده بود.
به هر حال، امام صادق علیهالسلام نمیخواست به عنوان یک رقیب برای مالک که از سوی دستگاه خلافت تأیید میشد، مطرح شود تا مشکلات سیاسی برای خود و شیعیان ایجاد کند. از همین رو، وقتی عنوان بصری که سالیانی در درس مالک حاضر میشد، تصمیم گرفت به حلقه درس امام صادق علیهالسلام بپیوندد، امام به سردی با او برخورد کرد و فرمود: من از سوی حکومت زیر نظر هستم و برای خود ادعیهای انتخاب کردهام که در طول شبانه روز میخوانم، وقت مرا تلف نکن و همچون گذشته در درس مالک حاضر شو.(1)
توجه مالک به حدیث، فقه او را از فقه اهل رأی و بینش فقهی ابوحنیفه متمایز میساخت. در برخی منابع، نکوهش ابوحنیفه از سوی مالک نقل شده است که وی را به سبب رها کردن سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و احادیث او، سرزنش کرده است. با این وصف، مالک در مواردی که نص و حدیثی نمییافت، با وجود شرایط، به قیاس و استحسان عمل میکرد.(2)
مالک برخلاف ابوحنیفه در برابر مسائل فتنهانگیز آن زمان، همچون صفات خدا و جبر و اختیار، سکوت میکرد. روزی شخصی از او درباره معنای آیه
شریفه «الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» پرسید و کیفیت استواء را جویا شد. مالک پس از مدتی سکوت و درنگ پاسخ داد: «اَلْاِسْتِواءُ مِنْهُ مَعْلُومٌ وَ الْکَیْفَ مِنْهُ مَجْهُولٌ وَ السُّؤالِ عَنْ هذا بِدْعَةٌ وَ الاِیمانُ بِهِ واجِبٌ؛ استوای خداوند معلوم است، ولی کیفیت آن مجهول میباشد و پرسش از این مطلب، بدعت است و ایمان به آن واجب.» سؤال کننده چون این پاسخ را شنید گفت: سوگند به خدا، این مسئله را از علمای بصره، کوفه و عراق پرسیدم، هیچ کس پاسخی مانند تو نداد.(1)
مناظرههایی در مسائل فقهی بین مالک و دیگر عالمان اهل سنت همچون محمد بن حسن شیبانی، رخ داده است.(2)مالک، ابوبکر و عمر را به ترتیب افضل صحابه میدانست.(3)مدارک متأخر، عثمان را نیز پس از عمر افزودهاند.(4)او به طور کلی، سبّ و بدگویی صحابه را نمیپسندید.(5)وقتی منصور از مالک درباره مقام و مرتبه خلفای نخستین پرسید، وی گفت: ابوبکر و عمر پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، برترین مردم هستند. منصور نیز نظر او را تأیید کرد و گفت خلیفه هم، چنین عقیده دارد.(6)
مالک خروج و قیام علیه خلیفه را جایز نمیشمرد و عقیده داشت مفضول میتواند خلافت کند؛ به شرط آنکه به مقتضای عدل و انصاف عمل کند. او
همچنین استخلاف در خلافت را نیز در صورتی که با بیعت مردم همراه شود، روا میدانست.(1)او هدایای حاکمان را میپذیرفت و بر آن بود که علما میتوانند برای حفظ شئون خود و رسیدگی به دیگران، از هدایای حکام و سلاطین استفاده کنند.(2)
به باور مالک، وی برای امر به معروف و نهی از منکر، با دستگاه حکومت در ارتباط بوده است و دیگران را نیز به این کار فرا میخواند.(3)مالک در ابتدای خلافت عباسیان، آنان را شایسته خلافت نمیدانست و آنها را تأیید نمیکرد؛ زیرا عقیده داشت بیعت با خلفای عباسی با اکراه صورت گرفته است و پیش از آن با محمد بن عبداللّه بیعت شده است؛ هر چند وی تا زمینه قیام فراهم نگردید، نه تنها نظر خود را ابراز نداشت، بلکه به گفته ابن اثیر در سال 142 به هنگام سفر منصور به مکه و شرکت در مراسم حج، مالک و محمد بن عمران بن ابراهیم به نمایندگی از منصور نزد بنی الحسن که در حبس بود، رفتند و خواستند که محمد و ابراهیم را تسلیم کنند تا از بند رها شوند.(4)بنابراین، مالک پس از قیام محمد بن عبداللّه در مدینه، در پاسخ به استفتای مردم، بیعت آنها با منصور را چون با اکراه صورت گرفته بود، باطل شمرد و به جواز
همراهی با قیام فتوا داد.(1)این فتوا در گرایش مردم به قیام تأثیری نیکو نهاد؛(2)هر چند خود او در قیام شرکت نجست.(3)
فتوای مالک، تازیانه خوردن او از سوی حاکم مدینه را در پی داشت. موارد دیگری را نیز از عوامل تیرگی روابط میان منصور و مالک دانستهاند که برخی عبارتند از:
الف) اعتقاد به حرام بودن متعه و ازدواج موقت؛
ب) باطل دانستن طلاق مکره. بر اساس برخی مدارک، مالک به همین جهت به دست یکی از والیان تازیانه خورد؛(4)
ج) مقدم داشتن عثمان بر علی علیهالسلام.(5)
با وجود همه موارد یاد شده، منصور که اهل بیت علیهمالسلام و امام صادق علیهالسلام را مهمترین مخالف و معارض حکومت بنی عباس میدانست، تصمیم گرفت با نزدیک ساختن علما و بزرگان دیگر ـ به ویژه آنان که در مدینه بودند ـ به خود و دستگاه خلافت، آنان را در برابر امام صادق علیهالسلام قرار دهد و آرا و اندیشههای آنها را ترویج کند.(6)
1) [1] . الکامل، ج 5، ص 3؛ مقاتل، ص 249؛ ذهبی الحوادث 141 ـ 160، ص 23؛ المنتظم، ج 8 ، ص 63 و تاریخ الخلفا، ص 261.
2) [2] . المنتظم، ج 8 ، ص 63؛ مقاتل، ص 249؛ الکامل، ج 5، ص 3 و طبری، ج 7، ص 560.
3) [3] . المنتظم، ج 8 ، ص 63؛ الکامل، ج 5، ص 3 و طبری، ج 7، ص 560.
4) [4] . تهذیب، ج 10، ص 9.
5) [5] . الائمه الاربعة، ص 87 .
6) [6] . محمد تیجانی سماوی، اهل الشیعة هم اهل السنة، لندن، مؤسسه الفجر، ص 92؛ الامام الصادق علیهالسلام و المذاهب الاربعة، ج 2، ص 11.
منصور نخست برای دلجویی از مالک، که به دست والی مدینه تازیانه خورده بود، جعفر بن سلیمان را از ولایت مدینه برکنار و به بغداد احضار کرد. از سوی دیگر، نامهای به مالک نوشت و از او خواست که به بغداد رود، ولی مالک از پذیرش درخواست او خودداری کرد. منصور که چنین دید به مالک اطلاع داد که سال آینده برای شرکت در موسم حج به مکه خواهد رفت و از او خواست در آنجا وی را ملاقات کند.(1)
ملاقات منصور و مالک در سال بعد انجام گرفت. مشروح دیدار آن دو و سخنان آنها در مدارک تاریخی(2)نقل شده است. نتیجه آن دیدار، درخواست منصور از مالک، برای تأسیس مکتبی جداگانه در برابر مکتب اهل بیت علیهمالسلام بود. در قسمتی از سخنان منصور خطاب به مالک چنین آمده است:
«ای اباعبداللّه، علم فقه را تدوین کن و آن را به صورت کتاب درآور؛ کتابی که در آن فتاوی شدید عبداللّه بن عمر، رخصتهای عبداللّه بن عباس و نوادر عبداللّه بن مسعود یافت نشود و آنچه را ائمه و صحابه بر آن اتفاق دارند، قصد کن تا پس از گستراندن دانش و کتابهای تو، مردم جز بر اساس آنها قضاوت نکنند».(3)
مالک در پاسخ، پس از ستایش فقه و علم منصور، درباره تدوین دیدگاههای خود و اِعمال آن در سرزمینهای اسلامی به او نوشت:
«اهل عراق علم ما را نمیپسندند و رأی ما را به کار نمیبندند».(1)
منصور از مردم خواست که جز از مالک از کس دیگری سؤال نپرسند و در مسائل خود به او مراجعه کنند.(2)سرانجام مالکْ کتاب الموطّاء را نگاشت.
بدین ترتیب، مذهب مالک رونق یافت و مکتبهای بسیاری از عالمان دیگر به دلیل ناهماهنگی با حکومت، به فراموشی سپرده شد. از این میان، میتوان به مذاهب و آرای افرادی مانند لیث بن سعد، ابن ابی ذویب، ابن ابی داوود، سفیان ثوری، _اوزاعی _و _حسن بصری _اشاره کرد.
به تصریح شافعی و احمد حنبل، بعضی از معاصران مالک از او برتر بودهاند.(3)
مالک در پی ارتباط با دستگاه خلافت، قدرت و نفوذی فراوان در مدینه یافت؛ به گونهای که در بسیاری موارد، در امور حاکم مدینه و مکه اعمال نفوذ میکرد.(4)والی مدینه، پیاده رفتن از مدینه به مکه را آسانتر از ایستادن در برابر خانه مالک میدانست و آن را دلیل خواری خود میشمرد.(5)
محمد بن سیرین از فقهای مشهور اهل سنت است که به «ورعاً فی الفقه، فقیها فی الورع؛ پرهیزکار در فقه و فقیه در پرهیزکاری» ستوده شده است.(1)او را از حسن بصری زیرکتر دانستهاند و حلم وی را در برابر غضب حسن بصری نهادهاند.(2)
از زندگانی ابن سیرین برمیآید که به خلیفه اول، ارادت بسیار داشته است، تا آنجا که افعال او را بر خود حجت شرعی میدانست. ابن سیرین روزی از انس بن مالک در مورد خضاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسید. انس چیزی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در این موضوع نقل نکرد، ولی به وی گفت: ابوبکر به حنا خضاب مینمود. ابن سیرین میگوید از آن پس، من نیز به حنا خضاب کردم.(3)همچنین به گفته ابن عون هر گاه در مورد روغنمالی از او پرسیده میشد، پاسخ میداد: «نهی عنه امام الهدی؛ پیشوای هدایت از آن نهی کرده است.» و مقصودش عمر بن عبدالعزیز بود.(4)
ابن سیرین، _سلیمان بن عبدالملک _را به دلیل احیای نماز و جانشین قرار دادن عمر بن عبدالعزیز ستایش میکرد.(5)درباره دیگر خلفا، اظهار نظری از وی در دست نیست؛ جز آنکه ابن سیرین بر خلاف حسن بصری که به حضور
کارگزاران حکومتی میرفت و نهی از منکر میکرد، ارتباطی با حکومت و والیان نداشت.(1)
ابن سیرین نخست، میانه خوبی با حسن بصری داشت، ولی بعدها با او اختلاف پیدا کرد؛ به گونهای که پس از وفات حسن، در مراسم تشییع و به خاکسپاری او حاضر نشد.(2)او همیشه روز عاشورا و روز پس از آن را روزه میگرفت و پس از دو روز افطار میکرد.(3)
ابن سیرین در هنگام قیام مختار، در کوفه به سر میبرد، ولی واکنشی از او ذکر نشده است.(4)او خوارج را دشمن میداشت و معتقد بود خوارج میخواهند آنچه را پیامبر صلیاللهعلیهوآله آورده است، مدفون سازند. _عبداللّه بن مسلم مروزی _میگوید: نخست با محمد بن سیرین همنشینی داشتم تا آنکه مدتی وی را ترک کرده و به «أباضیه» پیوستم. پس از چندی پی بردم آنان سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را زیر پا مینهند. نزد ابن سیرین بازگشته و آنچه را میدانستم به او گفتم. ابن سیرین در پاسخ گفت: چرا با اقوامی هم نشین میشوی که میخواهند آنچه را پیامبر آورده است، مدفون سازند.(5)
ابن سیرین، بینش قدریّه را بسیار دشمن میداشت و با قائلان به قدرت و اختیار انسان به شدت برخورد میکرد. او عقیده داشت خداوند خیر هر کس را
اراده کند، او را بر اطاعت خویش موفق میگرداند و چنانچه در مورد کسی، غیر از این را اراده کند، میتواند او را بدون اینکه ظالم باشد عذاب کند.(1)
او در دیداری که با یکی از قدریه داشت، پس از مدتی که سخنان او را شنید این آیه را تلاوت کرد:
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ وَ إیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ. (نحل: 90)
همانا خداوند به نیکی و دادگری و به نزدیکی با خویشاوندان فرمان و از فحشا و کارهای بد و ستم نهی میکند؛ شما را اندرز میدهد. امید است به خود آیید.
سپس انگشتانش را در دو گوش خود قرار داد و به فرد قدری گفت: «یا از نزد من بیرون رو یا اینکه من از جای خود برمیخیزم». پس از بیرون رفتن قدری، ابن سیرین برای دیگران توضیح داد که قلب من از اختیارم خارج است و میترسیدم که تحت تأثیر سخنان او قرار گیرد و نتوانم آثار آن را خارج سازم.(2)
در جای دیگر خطاب به شخصی که از او در مورد «قدر» پرسیده بود، پس از مدتی سکوت، پاسخ داد: بیگمان شیطان بر کسی احاطه ندارد، ولی هر کس را که از او پیروی کند، هلاک میسازد.(3)
ابنسیرین از شهرتپرهیز داشت، ولی سرانجام بهآنچه میترسید گرفتار شد. وی را به دلیل ناتوانی از ادای دین، به زندان انداختند و به گفته خودش انگشت نمای مردم شد.(1)
از فقها، قضات و محدثان مشهور عصر خود بود. وی از سوی بنی امیه به قضاوت کوفه منصوب شد و در دوران عباسیان نیز تا آخر عمر در همین سمت باقی بود.(2)احمد بن حنبل، فقه او را از حدیث وی برتر میشمرد.(3)
ابن ابی لیلی رأی و قیاس را میپسندید و در بسیاری موارد بنابر رأی خود فتوا میداد، ولی بیشتر از ابوحنیفه احتیاط میکرد و همانند او در فتوا دادن جسور نبود. همین اختلاف سلیقه در اجتهاد، بین او و ابوحنیفه درگیریهایی به وجود میآورد و ابوحنیفه ایرادهایی بر فقه و قضاوت ابن ابی لیلی وارد میساخت. درگیری ابوحنیفه و ابن ابی لیلی تا بدان جا رسید که ابن ابی لیلی با شکایت از ابو حنیفه نزد حاکم کوفه، مدتی وی را از فتوا دادن بازداشت.(4)
ابنابیلیلی، بسیار به امامصادق علیهالسلام گرایش داشت و در موارد فراوانی به توصیههای او گوش فرا میداد. به نمونههایی از برخوردهای او و امامصادق علیهالسلام اشاره میکنیم:
الف)_ أبی کهمس _از شیعیان کوفه، گوید: به حضور امام صادق علیهالسلام رسیدم و امام از من پرسیدند: آیا ابن ابی لیلی شهادت محمد بن مسلم را در موردی که شهادت داده بود، نپذیرفته است؟(1)
گفتم: بلی. امام به من پیام دادند که هر گاه به کوفه رفتی و نزد ابن ابی لیلی حاضر شدی، سه مسئله را با او در میان گذار و از وی بخواه بدون تمسک به قیاس و قول اصحاب، آنها را پاسخ گوید. هرگاه نتوانست جواب دهد، به وی بگو: جعفر بن محمد علیهالسلام به تو میگوید، چرا شهادت مردی را که از تو به احکام خداوند و سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آگاهتر است، نمیپذیری؟
أبی کهمس چون به کوفه رفت پیش از آنکه به منزل رود، نزد ابن ابی لیلی رفته و سه سؤال امام را مطرح کرد و در هر مورد، چون ابن ابی لیلی میخواست به قیاس یا گفته اصحاب تمسک کند، شرط ابتدایی را به یاد او میآورد که به گفته اصحاب و قیاس تمسک نکند. در نتیجه، قاضی کوفه از پاسخ باز ماند و أبی کهمس پیام امام صادق علیهالسلام را به او رساند. ابن ابی لیلی از پیام امام غمگین شد و با تاکید پرسید: آیا امام صادق علیهالسلام این پیام را فرستاده است؟ ابی کهمس گفت: بلی. ابن ابی لیلی در پی این حادثه، شخصی را سراغ محمد بن مسلم فرستاد و شهادت او را پذیرفت.(2)
ب) عبدالرحمن جعفی در زمینه میراثی که به وی رسیده بود، با _ابن ابی لیلی _درگیر بود و قاضی کوفه، میراث او را تنفیذ نمیکرد. _جعفر _از ابن ابی لیلی نزد امام صادق علیهالسلام شکایت برد و قاضی کوفه به توصیه امام صادق علیهالسلام که فرموده بود: «آیا نمیداند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به رد حبس و عمل به میراثها فرمان داده است» به سود جعفی قضاوت کرد.(1)
ج) در مورد دیگری، محمد بن مسلم در برابر قضاوت نادرست ابن أبی لیلی، به قضاوت علی علیهالسلام استناد کرد و چون ابن أبی لیلی از او نوشته خواست، محمد بن مسلم کتابی را به او نشان داد و او بر اساس آن قضاوت کرد.(2)
د) در قضاوت بین دو نفر که یکی جاریهای را ازدیگری خریده بود که پاهایش مو نداشت. خریدار از ابن ابی لیلی پرسید که آیا این ویژگی عیب است و موجب خیار عیب میگردد یا خیر؟ قاضی نخست از قضاوت شانه خالی کرد و کوشید با مصالحه دو طرف را راضی کند، ولی خریدار قانع نشد و خواستار قضاوت بود. ابن ابی لیلی که حکم مسئله را نمیدانست، به بهانهای خارج شده و از محمد بن مسلم راهنمایی خواست.(3)
ه ) گاهی که ابن أبی لیلی به حضور امام میرسید، آن بزرگوار وی را نصیحت میکرد و از اینکه در قضاوت و فتوا، قیاس و رأی را به کار گیرد و
با کتاب و سنت مخالفت ورزد، بر حذر میداشت و این نصیحتها در ابن ابیلیلی مؤثر واقع میشد.(1)
به طور کلی، میتوان نتیجه گرفت که هر چند ابن ابی لیلی از رأی خویش پیروی میکرد و پای بند نصّ و روایت نبود، ولی هرگاه به مخالفت نظر خود با مبانی فقهی امام صادق علیهالسلام آگاه میشد، فتوای خود را تغییر میداد. این جمله از اوست که میگوید:
به خاطر رأی و نظر هیچ کس فتوای خود را تغییر ندادهام، جز رأی و نظر جعفر محمد علیهالسلام.(2)
##### 18. ابوحنیفه، نعمان بن ثابت (م. 150 ه . ق)
ابوحنیفه، از بزرگترین عالمان همعصر امام صادق علیهالسلام است و در زمینه برخوردهای او با امام صادق علیهالسلام و رفتار سیاسی ـ اجتماعی وی، اخبار و روایات فراوانی وارد شده که در مورد دیگر رجال اهل سنت بدین اندازه نیست. از همین رو، اگر بگوییم بیشترین توجه امام صادق علیهالسلام درباره علمای اهل سنت، معطوف به ابوحنیفه بود، گزاف نگفتهایم.
هر چند ابوحنیفه، در ابتدای زندگی، برخی از صحابه را درک کرده است، ولی از هیچ یک روایت نکرده است.(3)برخی مناقب نویسان، برای آنکه برتری
و فضیلت ابوحنیفه را بر دیگر فقیهان هم عصرش، مانند سفیان ثوری، اوزاعی و مالک بن انس ثابت کنند، گفتهاند وی نیز از صحابه روایت کرده است.(1)
از مجموع مدارک به دست میآید که ابوحنیفه در حدیث صاحب نظر نبوده و به عنوان محدث شناخته نمیشده است(2)تا آنجا که برخی محدثان درباره او گفتهاند: «کانَ اَبُو حَنیفَةِ یَتیمَا فِی الْحَدیثِ؛ ابوحنیفه در حدیث یتیم بود؛ یعنی به حدیث بیتوجه بود».(3)
عبدالرزاق یکی از رجالیین و محدثان اهل سنت گفته است از ابوحنیفه جز برای آنکه از طریق او رجال احادیث خود را افزایش دهم، روایت نمیکنم.(4)
ابوبکربن ابیداوود نیز میگوید: تمام آنچه ابوحنیفه روایت میکند، حدود 150 حدیث است که وی در نیمی از آن نیز خطا کرده است.(5)علمای رجال نیز ابوحنیفه را تضعیف کردهاند.(6)
شهرستانی در ملل و نحل، ابوحنیفه را از محدثان (البته محدثان شیعه) شمرده است،(7)ولی سخن وی با آنچه نویسندگان پیش از او گفتهاند تناقض دارد و چون رسمیت یافتن مذاهب اربعه ایجاب میکرد مدارک متأخر، ضعف بزرگان مذاهب را بپوشانند، میتوان در گفته شهرستانی تردید کرد.
ابوحنیفه در بسیاری از احادیثِ روایت شده خدشه میکرد و آنها را معتبر نمیدانست.(1)یکی از دلایل پناه بردن وی به قیاس را دسترسی نداشتن به روایت و احادیث معتبر دانستهاند. ابوحنیفه خبر واحدی را که با مقتضای قیاس مخالفت نداشت میپذیرفت، ولی اگر خبر واحد با اصول عامه مخالف بود، آن را تضعیف کرده و انتساب آن را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله منفی میدانست.(2)بسیاری از بزرگان اهل سنت، ابوحنیفه را به عظمت در علم و داشتن قدرت علمی والا ستودهاند. ابوزهره میگوید: «ابوحنیفه و شافعی از جهت حضور ذهن، از قویترین علما بودند.»(3)مالک نیز گفته است: مهارت و استادی ابوحنیفه در استدلال تا بدان حد بود که میتوانست استوانهای را که از چوب یا سنگ ساخته شده بود، برای دیگران طلا جلوه دهد.(4)
در مقابل، برخی شخصیت علمی او را تضعیف کرده و گفتهاند: هیچگونه نوآوری در اصول فقهی و یا پایه گذاردن مکتبی خاص نداشته است. جوینیل، مستشرق انگلیسی از این گروه است.(5)این نظریه به طور قطع صحیح نیست؛ زیرا ابوحنیفه، از پایهگذاران فقه مبتنی بر رأی و قیاس بوده است.
حماد بن ابی سلیمان، 18 سال استادی ابوحنیفه را بر عهده داشت و ابوحنیفه برجستهترین شاگرد وی بود.(1)ابوزهره درباره اساتید ابوحنیفه میگوید:
استادان او از فرقههای مختلف بودند. او هم از فقهای اهل حدیث و هم از فقهای اهل رأی استفاده کرد. ابوحنیفه از زید بن علی، امام باقر علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام نیز بهره برده و حدیث نقل کرده است. بنابراین، او از بزرگان شیعه نیز علم آموخته است.(2)
الف) روش فقهی ابوحنیفه
اگر چه ابوحنیفه در مسائل اعتقادی نیز آرا و نظریاتی دارد، ولی آنچه او را مطرح ساخته فقه وی بوده است تا آنجا که برخی گفتهاند: «اِنَّ حَدیثی حَدیثُ اَبی، وَ حَدیثُ اَبی حَدیثُ جَدّی...؛ مردم در فقه محتاج به ابوحنیفه هستند.»(3)در حال حاضر، نوشتهای فقهی از ابیحنیفه در دسترس نیست و کتاب الفقه الاکبر که ابن ندیم آن را در زمره آثار ابوحنیفه دانسته، به عقاید پرداخته است.(4)
مهمترین ویژگی فقه ابوحنیفه، استفاده گسترده از قیاس(5)و استحسانات عقلی است. روایتهای متعددی از امام صادق علیهالسلام در بیان نادرستی آن وارد شده است.
1) [1] . تاریخ بغداد، ج13، ص333؛ تاریخ الاسلام، ج2، ص232 و دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج 5،ص 381.
2) [2] . ابوحنیفه، صص 65 و 164.
3) [3] . تاریخ بغداد، ج 13، ص 346.
4) [4] . تاریخ الاسلام، ج 2، ص 232.
5) [5] . علاقه ابوحنیفه به قیاس به اندازهای بود که در ابتدای عمر خود، هنگامی که به فراگیری نحو پرداخت، در مباحث نحوی نیز که سماعی بودند قیاس را به کار میبرد و چون با خطاهای فاحش مواجه میگشت، علم نحو را ترک گفت. تاریخ بغداد، ج 13، ص 332.
بیشتر این روایات در زمینه نفی قیاس و ضرورت طرد آن از مدارک و منابع فقه است. شمار آن روایتها و اسناد و طرق گوناگون آن به اندازهای است که اگر متواتر نباشند، به یقین مستفیض هستند.
احادیث(1)یاد شده بر چند دستهاند:
یک ـ در بسیاری از روایتها، امام مثالهایی از احکام فقهی بیان میکرد که به یقین و حتی به اعتراف اهل سنتْ آن احکام خلاف مقتضای قیاس بودند. شیوه برخورد امام صادق علیهالسلام در این روایات، بدین گونه است که نخست حکم مسئله را از ابوحنیفه سؤال میکردند و وقتی او حکم را میپذیرفت، ناسازگاری آن حکم با مدلول قیاس را یادآور میشد.(2)
دو ـ روش دیگر امام برای اثباتِ ناکافی بودن قیاس در کشف احکام و مسائل این بود که ایشان از ابوحنیفه میخواست، رازهای آفرینش انسان را با قیاس توضیح دهد و چون ابوحنیفه از پاسخ باز میماند، امام میفرمود: «تو که
1) [1] . برای اطلاع بیشتر از این روایات نک: بحارالانوار، ج 2، صص 283 ـ 316؛ کتاب العلم، باب «البدع و الرای و المقائیس»؛ بحارالانوار، ج 10، صص 163 ـ 230؛ الاحتجاج، باب «احتجاجات الصادق علیهالسلام»؛ بحارالانوار، ج 47، صص 213 ـ 240؛ الامام الصادق علیهالسلام، باب «مناظراته علیهالسلام مع ابی حنیفه و غیره»؛ الدمعة الساکبة، ج 6، ص 448، فصل 6 : «فی بیان مناظراته و مناظرات اصحابه مع ابی حنیفه و غیره»؛ حلیهالابرار، ج 2، ص 148، الباب السابع: «فی مجلس له علیهالسلام مع ابی حنیفه و غیره».
2) [2] . بحارالانوار، ج 2، ص 287 از احتجاج؛ همان، ص 291 از علل الشرایع؛ همان، صص 292 و 293 از علل الشرایع؛ همان، ج 10، ص 204 از اختصاص؛ فروع کافی، ج 1، ص 82؛ بحارالانوار، ج 10، ص 212 از مناقب؛ همان، ص 221، از دعائم السلام؛ بحارالانوار، ج 6، ص 450؛ حلیهالابرار، ج 2، صص 149، 152، 155، و 156 و حلیهالاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 3، ص 197.
از به کار بستن قیاس در مورد خود ناتوانی، پس چگونه دین خداوند را با قیاس تبیین میکنی».(1)
گویا مقصود امام آن بود که وقتی بشر آن اندازه ناتوان باشد که نتواند مصالح آفرینش خود را تشخیص دهد، چگونه میتواند مصالح و مفاسد امور تشریعی را که بسیار دقیقتر و نامأنوستر از امور تکوینی هستند، تنها با تکیه بر عقل و نیروی تفکر خود کشف کند.
سه ـ شیوه سوم(2)این بود که امام صادق علیهالسلام پرسشهایی طرح میکرد که ابوحنیفه در پاسخ آنها باز میماند. یا آنکه امام آگاهی از محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ در قرآن را از شرایط اصلی افتاء و قضاوت میدانست و در نکوهش استفاده از قیاس میفرمود: پیامبر که به شرع و احکام آن آگاهتر بود و خداوند، رأی او را معتبر دانسته است، در تشریع، به رأی خود عمل نمیکرد.(3)
1) [1] . بحارالانوار، ج 2، ص 286 از احتجاج؛ همان، ص 287 از علل الشرایع؛ بحارالانوار، ج 2، ص 291 از علل الشرایع با دو سند؛ همان، ص 292 از علل الشرایع؛ همان، ص 295 از علل الشرایع؛ همان، ج 10، ص 212 از مناقب؛ الدمعة الساکبة، ج 6، ص 449 و حلیهالابرار، ج 2، صص 151، 152، 153 و 159.
2) [2] . در برخی روایات، چند روش با هم به کار رفته است.
3) [3] . بحارالانوار، ج 2، ص 286 از احتجاج؛ همان، ص 287 از علل الشرایع؛ همان، ص 288 از احتجاج؛ همان، ص 292 از علل الشرایع؛ همان، ص 293 از علل الشرایع، همان، ج 10، ص 213 از مناقب؛ الدمعة الساکبة، ج 6، ص 449 و حلیهالابرار، ج 2، ص 152، 155 و 159؛ حلیهالاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 3، ص 196.
علامه مجلسی رحمهالله میفرماید: مقصود امام صادق علیهالسلام از طرح این پرسشها، نشان دادن ناتوانی ابوحنیفه در استنباط مسائل شرعی، بدون رجوع به امام معصوم علیهالسلام بود.(1)
چهار ـ بارها امام صادق علیهالسلام میفرمود دین خداوند به گونهای است که مبتنی بر قیاس نمیباشد؛ یعنی شارع، قیاس را به عنوان راهی که دین را بنمایاند، نپذیرفته است. این مقصود با تعبیرهایی همانند: «اِنَّ دِینَ اللّهَ لا یُوصَفُ بِالْقِیاسِ»، «اِنَّ دِینَ اللّهِ لَمْ یُوضَعْ عَلَی الْقِیاسِ»، «اِنَّ دِینَ اللّهِ لا یُصابُ بِالْمَقائِیسِ» بیان شده است.(2)
پنج ـ در برخی روایتها چنین آمده است که: «من عمل بالمقائیس فقد هلک و اهلک؛ هر کس به قیاس عمل کند، هلاک میشود و دیگران را نیز هلاک میکند.» در این روایات، بر این مسئله تأکید شده است که به کارگیرنده قیاس، هم خود را به هلاکت میاندازد و هم دیگران را به این سرنوشت دچار میکند.(3)
در این موارد، امام صادق علیهالسلام با بیان نتایج ناگواری که قیاس در پی دارد، خطر آن را گوشزد کرده است. تغییر کلام خدا، تغییر سنت پیامبر و اتهام به
راستگویان و ائمه علیهمالسلام از دیگر نتایجی است که او از پیآمد عمل به قیاس میداند.
تغییر کلام خدا و تغییر سنت رسول او پس از عمل به قیاس، روشن و آشکار است؛ زیرا همواره مقتضای قیاس، مخالف کتاب خدا و سنت پیامبر است، ولی درباره اتهام به بندگان راستگوی خداوند که جانشینان پیامبر و تبیین کننده سنت او هستند، باید گفت عمل کنندگان به قیاس در بسیاری از موارد، آنچه را صادقین از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند، نپذیرفته و آن را عقیده خود آنان میدانند. در نتیجه، به قیاس و رأی پناه آورده و گمان میکنند در آن مورد، نصی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وارد نشده است.(1)
بررسی تاریخ زندگانی امام صادق علیهالسلام، نشان میدهد که آن بزرگوار به این پیآمد تلخ عمل به قیاس (اتهام صادقین)، گرفتار شده بود. امام صادق علیهالسلام میکوشید در مواقع مختلف و با بیانهای متعدد به مردم بفهماند که آنچه ائمه علیهمالسلام میگویند، همان حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. برای نمونه میفرمود: «ان حدیثی حدیث ابی، و حدیث ابی حدیث جدی الی آخره؛ همانا حدیث من حدیث پدرم است و حدیث پدرم، حدیث جدم میباشد».(2)
امام صادق علیهالسلام برای آگاه ساختن برخی از افراد از اینکه او نیز همانند پدر بزرگوارشان آنچه را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکند، نیاز به بیان واسطه ندارد، به گونهای ظریف عمل میکرد. پس از وفات پدر بزرگوارشان، سالم بن
_ابی حفصه _پس از عرض تسلیت به خدمت امام، خطاب به جمع گفت: امام باقر علیهالسلامفردی بود که بدون واسطه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حدیث نقل میکرد و کسی از وی در مورد سند روایت پرسش نمیکرد و دیگر چنین فردی پیدا نمیشود.
امام صادق علیهالسلام که سخنان او را شنید پس از تأمل، حدیثی قدسی بیان فرمود که بدون واسطه به خداوند متعال منسوب بود. سالم بن ابی حفصه پس از شنیدن این حدیث قدسی گفت: فرزند ابوجعفر از پدرش عجیبتر مینماید؛ او بدون واسطه از پیامبر نقل میکرد و حال آنکه فرزندش بدون واسطه از خداوند حدیث نقل میکند.(1)
بیگمان، افراد دیگری هم بر همین باور بودند و گمان میکردند که ائمه علیهمالسلامنیز در نقل حدیث نیاز به ذکر سند دارند. برای نمونه، _عمر بن زرّ _به همراه ابوحنیفه و برخی دیگر به خدمت امام صادق علیهالسلام رسیدند و از ایشان در مورد معنای ایمان توضیح خواستند. امام صادق علیهالسلام در پاسخ، به حدیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله استناد فرمود. پس از پایان جلسه، عمر بن زرّ، ابوحنیفه را نکوهش کرد که چرا از امام صادق علیهالسلام طریق سند روایت را نپرسیده است.(2)
بنابراین، وقتی امام صادق علیهالسلام میفرماید عمل به قیاس، اتهام صادقین علیهالسلام را در پی دارد، خودشان این پی آمد دردناک را به چشم دیده و از آن رنج
برده است. به همین جهت، تأکیدی که امام بر نفی قیاس و طرد آن از مدارک و منابع علوم دینی داشتند، بر هیچ یک از مسائل دیگر در آن عصر نداشتند.
در همین زمینه، میتوان گفت ویژگی اصلی رویه امام صادق علیهالسلام، مبارزه با قیاس و رأی است که در این مورد، روایت زیر شاهد بسیار خوبی میباشد:
بزنطی میگوید: به امام رضا علیهالسلام گفتم: فدایت شوم بعضی اصحاب ما میگویند: از شما و پدرانت مسائلی را میشنویم و در دیگر مسائل بر آن قیاس میکنیم. امام رضا علیهالسلام فرمود: «سبحان اللّه این دین جعفر نیست. اینان گروهی هستند که به آنان نیازی نداریم؛ از اطاعت ما خارج شدهاند و در مقابل ما قرار گرفتهاند. پس کجاست آن تقلیدی که از امام صادق علیهالسلام و امام باقر علیهالسلام میشد؟»
امام جعفر صادق علیهالسلام میفرمود: قیاس را بر من حمل نکنید. هیچ شیء بر قیاس بنا نمیشود؛ مگر آنکه قیاس دیگری او را میشکند.
مجلسی رحمهالله در توضیح این روایت میگوید: عمل کنندگان به قیاس در واقع ادعای امامت کردهاند؛ زیرا گمان میکنند بدون مراجعه به نص، میتوانند بر احکام خداوند آگاه شوند.(1)
حدیثی که امام رضا علیهالسلام از جد بزرگوارشان امام صادق علیهالسلام نقل فرموده است نیز قابل توجه است. به گفته علامه مجلسی، مراد آن است که هر چیزی
1) [1] . بحارالانوار، ج 2، ص 300.
که قیاسْ به درستی آن حکم نماید، با قیاس دیگری که نادرستی آن را ثابت میکند، ناسازگار است. پس قیاس ارزش استناد ندارد و موهوم است.(1)
شش ـ همچنین امام صادق علیهالسلام در برخی روایات رفتار و نظر امام علی علیهالسلام را در نفی قیاس و باطل دانستن آن دلیل آورده است.(2)
هفت ـ در مواردی امام عدم حجیت قیاس را در یوم الجزا و در پیشگاه خداوند مطرح کرده است: «از خدا بپرهیز و دین را به رأی خودت قیاس نکن. ای بنده خدا بپرهیز از خداوند. بیگمان ما و شما به زودی در پیشگاه خداوند قرار خواهیم گرفت. ما میگوییم قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و تو و یارانت میگویید شنیدیم و دیدیم. پس خداوند آن گونه که میخواهد بین ما حکم میفرماید».
هشت ـ در دستهای از روایات، امام صادق علیهالسلام پس از بحث و مناظره با ابوحنیفه درباره نفی قیاس و بیان پیآمدها و ضررهای آن، میفرماید: «بحثهایی که انجام دادم و مطرح ساختم برای انجام وظیفه شرعی بود؛ چون اگر ساکت میماندم، گفته میشد که ابوحنیفه به حضور فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید و ایشان از او پرسش نکرد».(3)
مالک بن انس نیز ابوحنیفه را برای پیروی از رأی نکوهش کرده است. او میگوید: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در حالی وفات یافت که دین را کامل کرده بود.
پس شایسته است از آثار او پیروی کرد و رأی را کنار نهاد؛ زیرا در هر زمان، فردی قویتر در رأی پیدا میشود و رأی پیشین باطل میگردد.(1)
محمد بن ادریس شافعی میگوید: در برخی از نوشتههای اصحاب ابوحنیفه نظر کردم. در آن 130 ورقه دیدم که 80 برگ آن بر خلاف کتاب و سنت بود. عبد الرحمن بن ابی حاتم در تعلیل این مسئله میگوید: هرگاه اصل خطا باشد، فروع آن نیز خطا خواهند بود. وی در ادامه از شافعی نقل میکند که گفته است: ابوحنیفه در ابتدای مسئله، بر خطایی تکیه میکرد، سپس تمامی کتاب را بر آن قیاس مینمود.(2)
_استحسان _نیز در فقه ابوحنیفه از جایگاه والایی برخوردار بود که این مسئله نیز با مبانی فقهی امام صادق علیهالسلام سازگاری نداشت.(3)برخی نویسندگان، همچون ابوزهره(4)معتقدند استفاده ابوحنیفه از قیاس و استحسان لازمه مخالفت او با سنت نیست، بلکه غرض ورزان و دشمنان با وضع احادیث، او را مخالف سنّت، جلوه دادهاند.(5)
البته هر چند میپذیریم که «بهرهگیری حکام از مذاهب و نیز رقابت و اختلافات بین مذاهب، گاه پارهای مورخان را در تشخیص درست به گمراهی
کشانده است»(1)و از جمله، در مورد ابوحنیفه این نکته صادق است، ولی مدارک فریقین(2)تأکید دارند فقه ابوحنیفه بیش از اندازه بر رای و قیاس مبتنی بود و اصولاً همین مسئله، فقه ابوحنیفه و فقه عراق را که به فقه اهل رأی مشهور بود، در برابر فقه اهل حدیث به مرکزیت مدینه قرار میداد. روایات متعدد و با اسناد گوناگون که نزدیک به تواتر هستند، مخالفت ابوحنیفه را با رویه امام صادق علیهالسلام میرسانند.(3)
کارل بروکلمان پس از اشاره به اینکه منصور، عالمان فقه و حدیث را که مخالف بنی امیه بودند به خود نزدیک میساخت، میگوید: ابوحنیفه به علویان گرایش داشت و در قیام ابراهیم با او همکاری داشت. وی میافزاید ابوحنیفه در فتاوای خود (بسیار به سنت ملزم بود) و بیش از دیگر اصحاب و مذاهب، به اجتهاد شخصی بها نمیداد و آنچه او را به مخالفت سنت متهم میکند، ناشی از حسد رجال مذاهب دیگر است.(4)
در پاسخ باید به چند نکته توجه داشت:
اول ـ هماهنگی و همراهی ابوحنیفه با علویان در برخی مسائل سیاسی ـ اجتماعی تلازمی با هماهنگی در سیره علمی ندارد.
دوم ـ حسد و کینهتوزی نمیتواند عامل جعل همه روایات و اخباری باشد که بیاعتنایی ابوحنیفه به سنت و حدیث را گزارش میدهند.
سوم ـ ابوزهره که با نظری مساعد به ابوحنیفه مینگرد، اعتراف کرده است که در عصر تابعین، اختلاف بین فقهای اهل رأی و فقهای اهل حدیث، گسترش یافت.(1)وی در جای دیگر میگوید: فقه اسلامی، شخصی همانند ابوحنیفه را سراغ ندارد که ستایشکنندگان و منتقدانش بدین فراوانی باشند. دلیل این مسئله، شخصیت مستقل فقهی ابوحنیفه میباشد. او در فقه مسلک ویژهای همراه با ژرفنگری داشت.(2)
ب) دیدگاه های اعتقادی و سیاسی ابوحنیفه
هر چند شخصیت علمی ابوحنیفه بیشتر، در فقه تبلور یافته است، ولی برخی دیدگاههای اعتقادی و سیاسی(3)او نیز وی را مطرح ساختهاند. همین نکته امتیازی است بین ابوحنیفه و دیگر علمای اهل سنت آن دوران که تنها در فقه، یا درکلام صاحب نظر بودند. در اینجا به برخی موارد اشاره میکنیم:
یک ـ امامت و جانشینی پیامبر
اول ـ ابوحنیفه هر فردی را که قریشی بود و مردم را به عمل به کتاب، سنت و عدل فرا میخواند، شایسته رهبری میدانست و همراهی با او را واجب میشمرد.(4)
یکی از دلایل او بر این گفته که امامت جز برای قریش جایز نیست، این گفته نبوی بود که: «الامامة فی قریش؛ امامت و رهبری در قریش نهاده شده است».(1)رویه سیاسی ابوحنیفه انتساب این نظر را به او تأیید میکند. مخالفت او با خلفای اموی و عباسی و حمایت از بعضی قیامهایی که علیه آنان صورت میگرفت، در مدارک آمده است.(2)تا آنجا که برخی ابوحنیفه را زیدی خواندهاند و حال آنکه این نسبت دقیق نیست.(3)برخی معاصران ابوحنیفه، مانند اوزاعی و وکیع نیز او را به شمشیرگرایی متهم کرده و به شدت از او انتقاد کردهاند.(4)
دوم ـ مقام و مرتبه خلفای راشدین، در طول تاریخ مذاهب اسلامی از حساسترین مباحث در زمینه جانشینی پیامبر بوده است. در نیمه اول قرن دوم هجری، اعتقاد به تفضیل شیخین (ابوبکر و عمر) بر علی علیهالسلام، بین غیر شیعیان و غیر خوارج، متداول بود.(5)ابوحنیفه نیز ابوبکر و عمر را برتر از علی علیهالسلام و عثمان میدانست.(6)
ولی در مورد برتری علی علیهالسلام یا عثمان بر دیگری، اختلاف نظر وجود داشت. گروهی که «مرجئة الاولی» خوانده میشدند، در ایمان آن دو توقف میکردند. محارب بن دثار، یکی از شیوخ ابوحنیفه، جزء این گروه بود.(1)
عبارت مجمل کتاب الفقه الاکبر، دیدگاه ابوحنیفه را درباره ختنین (علی علیهالسلام و عثمان) چنین بیان میکند: «ما امر عثمان و علی علیهالسلام را به خداوند وا میگذاریم».
از این عبارت میتوان دریافت که ابوحنیفه برخلاف محارب، در اصل ایمان و ولایت آن دو شک نداشته است. ابویوسف نیز در روایتی، نظریه «تفضیل شیخین و حب ختنین» را به ابوحنیفه نسبت میدهد که گفته فوق را تأیید میکند.(2)
توقف و برخورد خوش بینانه با متخاصمین نیز که از سوی ابوحنیفه در العالم و المتعلم دنبال شده است، مؤید دیگری بر درستی نظریه «توقف در رفتار و اعمال ختنین و نه ایمان آن دو» به ابوحنیفه است.(3)ناگفته نماند که در برخی مدارک، تفضیل علی علیهالسلام بر عثمان به ابوحنیفه و شاگردانش نسبت داده شده است(4)و در الفقه الاکبر نیز تفضیل خلفای چهارگانه به ترتیب تصدی خلافت به چشم میخورد.(5)
برخی روایتها نیز بیانگر نظر مساعد ابوحنیفه به عثمان است._ سعید بن ابی عروبه _میگوید: وارد کوفه شدم و به مجلس ابوحنیفه رفتم. او از عثمان یاد کرد و بر او درود فرستاد. به او گفتم: «خدا تو را رحمت کند، در این شهر از کسی جز تو نشنیدم که بر عثمان رحمت فرستد».(1)از سوی دیگر، ابوحنیفه اعتقاد داشت که علی علیهالسلام در تمامی جنگهایش با مخالفانِ بر حق بود؛ هر چند سب و دشنام مخالفان را نیز روا نمیدانست.(2)
دو ـ ابوحنیفه و اصحاب پیامبر
ابوحنیفه به تعبیر خودش از «سب سلف» دوری میکرد.(3)در _الفقه الاکبر _آمده است که ابوحنیفه بدون فرق نهادن بین صحابه در ولایت، از هیچ یک از آنان برائت نمیجست؛ هر چند این ولایت و پرهیز از برائت به معنای عادل دانستن تمامی صحابه نیست.(4)ابن ابی الحدید از قول ابوجعفر اسکافی معتزلی، نقل میکند که ابوحنیفه، برخی از اصحابْ همچون ابوهریره و انس بن مالک را از صحابه عادل نمیدانست.(5)
1) [1] . ابن عبدالبر، الانتقاء من فضائل الثلاثة الائمة الفقهاء، دارالکتب العلمیة، بیتا، ص 130؛ ابوحنیفه، ص 59، ابوزهره با استفاده از این گزارش تاریخی، استقلال فکری ابوحنیفه را که تابع عموم نبوده، میستاید.
2) [2] . ابوحنیفه، ص 163.
3) [3] . تاریخ بغداد، ج 13، ص 331.
4) [4] . دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 385.
5) [5] . شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 68.
سه ـ ایمان و نقش عمل
همان گونه که پیشتر اشاره کردیم، منشأ اختلاف در ایمان و رابطه آن با عمل، وضعیت ایمان کسی بود که مرتکب گناه کبیره گشته است. در این میان، موضعگیریهای متفاوتی از سوی افراد و نحلههای متعدد صورت گرفته است.
بسیاری از مدارک و متون، مرجئه بودن ابوحنیفه و اعتقاد او را به اینکه ایمان، زیاده و نقصان نمیپذیرد و عملْ نقشی در ایمان ندارد، مسلّم شمردهاند.(1)به گفته برخی نویسندگان معاصر، در دورانی مهمترین اتهام ابوحنیفه، گرایش وی به ارجاء بوده است.(2)
بعضی استادان ابوحنیفه، همچون _حماد بن ابی سلیمان _(م. 120 ه . ق) و _محارب بن دثار _نیز به ارجاء گرایش داشتهاند.(3)همین موضوع درباره شاگردان ابوحنیفه مانند قاضی ابویوسف و محمد بن حسن شیبانی، مسعر بن کدّام، قدید بن جعفر و _محمد بن میسر _نیز صادق است؛ به گونهای که محفل درس ابوحنیفه را مرجئی پرور دانستهاند.(4)
1) [1] . مروج الذهب، ج 3، ص 248؛ عقود الجمان، ص 128؛ ابن حبان، المجروحین، 1396 ه . ق، ج 3، ص 63؛ علی بن اسماعیل الاشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، ترجمه محسن مؤیدی، تهران، امیرکبیر، 1362، ص 67؛ نشر الدّر، ج 4، ص 145؛ دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 383 و ضحی الاسلام، ج 3، ص 321.
2) [2] . مرجئه تاریخ و اندیشه، صص 41 و 42.
3) [3] . تاریخ بغداد، ج 13، ص 398؛ محمد بن عمرو عقیلی، الضعفاء الکبیر، بیروت، دارالکتب العلمیه، ج 1، ص 303 و 304 و طبقات، ج 6، ص 307.
4) [4] . مرجئه تاریخ و اندیشه، ص 44.
برخی روایتهای نقل شده از ابوحنیفه در باب ایمان و مفهوم آن نیز، ارجاء و همچنین عقیده وی درباره دخالت نداشتن عمل در درجات ایمان را میرسانند. سفیان از عبادبنکثیر نقل میکند: از ابوحنیفه پرسیدم، شخصی که میگوید میدانم کعبه حق است و خانه خداست، ولی نمیدانم که در خراسان است یا در مکه و یا جای دیگر، آیا وی مؤمن است؟ و ابوحنیفه پاسخ داد، بلی.(1)
قاسم بن حبیب میگوید: «کفشم را در میان ریگها نهادم و به ابوحنیفه گفتم شخصی که در سراسر عمر خود، برای این کفش نماز بگزارد، ولی با قلبش خدا را بشناسد، مؤمن است یا خیر؟ ابوحنیفه در پاسخ گفت: چنین شخصی مؤمن است. من نیز گفتم از این پس هیچگاه با تو سخن نخواهم گفت».(2)
برخی آثار منسوب به ابوحنیفه نیز گرایش او را به ارجاء تأیید میکنند. ابوحنیفه در جایی خطاب به یوسف بن خالد سمتی، با نفی تکلیف انسان به مالایطاق، میگوید: خداوند درباره آنچه نمیدانند، پرسش نمیکند و غور آنان را در آنچه نمیدانند، نمیپسندد.(3)همچنین ابوحنیفه، در مناظره با ابوحفص عمر بن ابی عثمان شمری، ایمان را عبارت از اقرار به آنچه رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله آورده میداند و اقرارِ بدون تفسیر را کافی میشمرد.(4)
بغدادی نیز در _الفرق بین الفرق _میگوید: ابوحنیفه اعتقاد داشت که ایمان، معرفت اجمالی و اقرار به خداوند و رسولان او و آنچه آنان از سوی خداوند آوردهاند، میباشد و آگاهی تفصیلی لازم نیست. از همین رو، او عقیده داشت که ایمان زیاده و نقصان نمیپذیرد.(1)
در برابر آنچه ارجاء ابوحنیفه را میرساند، مدارک متأخر به ویژه مدارک قرن چهارم به بعد در مرجئی بودن ابوحنیفه تشکیک کردهاند.(2)
برخی معاصران برآنند که بدون تردید و به تصریح خود ابوحنیفه در آثاری همچون _العالم و المتعلم _و الفقه الاکبر، وی ایمان را مجرد از تصدیق قلبی میدانست. این عقیده، قائل را در صورتی که به عمل اهمیت دهد، وارد جرگه مرجئه نمیسازد. ازاینرو، نمیتوان هر کس را که میگوید ایمان، تصدیق به ارجاء و امید است، مرجئی خواند.(3)
نتیجه
با بررسی سیر ارجاء از آغاز تا سدههای بعدی، در مییابیم که ارجاء سیری رو به افراط داشته است؛ بدین صورت که نظریهپردازان اولیه ارجاء، به هنگام ارائه نظریه کفایت اقرار و معرفت درونی در تحصیل ایمان، هیچ گاه قصد نداشتند که ارزش عمل را به کلی انکار کنند، ولی در قرنهای بعد، ارجاء به
سمت اباحیگری پیش رفت و نقش عمل به کلی نادیده گرفته شد و تنها اذعان درونی و معرفت قلبی در تحصیل ایمان کافی دانسته شد.
شهرستانی از ارجاء اولیه به «مرجئه السنة» تعبیر میکند(1)و ابن حزمْ مرجئین اباحیگرا را «غلاة المرجئه» مینامد.(2)به بیان دیگر، میتوان گفت ارجاء، مقولهای تشکیکی است و مراتب گوناگونی دارد که در آغاز تعریف خاصی از ایمان داشتند، سرانجام به مرحلهای میرسند که از ارزش عمل کاسته شده و حتی بدون اثر میگردد.(3)
حال اگر مقصود کسانی که میگویند ابوحنیفه مرجئی نیست، آن است که وی هیچگونه گرایش به ارجاء نداشته است، به یقین برخطایند؛ زیرا تردیدی نیست که وی از آغازکنندگان ارجاء و نظریهپردازان بوده است و افزون بر آنچه از منابع نقل شده، آثار ابوحنیفه نیز بر این مطلب دلالت دارد.
بنابراین، ابوحنیفه از مرجئه است و مورد اعتراض امام صادق علیهالسلام قرار گرفته، و به یقین معنای ارجاء در احادیث امام صادق علیهالسلام، منصرف به معنای رایج همان دوران میباشد.
از سوی دیگر، اگر کسانی که ابوحنیفه را مرجئی میدانند مقصودشان این است که در زمره «غلاة المرجئه» بوده است، در اشتباهند؛ زیرا سیر تدریجی
ارجاء به اباحیگری، مدتها به طول انجامیده و سالها پس از طرح آن، ارجاء وارد مرحله افراط(1)گردید.
چهار ـ قدر و جبر
برخی مدارک به قدری(2)بودن ابوحنیفه اشاره کردهاند. خطیب بغدادی میگوید: بی شک ابوحنیفه با معتزله در مسئله وعید مخالف بود؛ زیرا مرجئی بود و نیز با معتزله در خلق افعال موافقت نداشت؛ زیرا قدر (جبر) را ثابت میکرد.(3)در همین راستا، ابوحنیفه در پاسخ به یکی از استفتائات خود، زنا و شرب خمر را از مصادیق قضا و قدر خداوند میدانست و مرتکب آن را بدون اراده میشناخت.(4)بر اساس مدارک دیگر، ابوحنیفه قضا را از قدر جدا میدانست و میگفت: قضا آن است که خداوند به آن حکم کند و قدر آن است که قدرت خداوند بر آن جاری شود. وی در پاسخ به این پرسش که گناه بنده به اختیار خود او است یا طبق مشیت پروردگار است، میگفت:
من قولی متوسط میگویم. جبر و تفویض و تسلطی در کار نیست و خداوند متعال بندگانش را به آنچه طاقت ندارند مکلف نمیسازد و چیزی را که نمیدانند از آنها نمیخواهد و آنها را بدانچه نکردهاند، عذاب نمیکند و از آنچه عمل نکردهاند نمیپرسد و راضی نیست در آنچه نمیدانند فرو روند و
1) [1] . ابن حزم غلات مرجئه را دو دسته میداند: 1. گروهی که میگویند ایمان همان قول و کلام است و حتی اگر شخص در قلب خود کفر بورزد مؤمن است؛ 2. کسانی که ایمان را یک اعتقاد قلبی میدانند و حتی اگر قائل به آن، در ظاهر و با زبان خود کفر بورزد و یا در ظاهر نصرانی و یهودی باشد و صلیب را بپرستد، در هر حال او مؤمن است. (الفصل، ج 4، ص 204)
2) [2] . مقصود «جبری بودن» ابوحنیفه است.
3) [3] . تاریخ بغداد، ج 13، ص 382.
4) [4] . همان.
خداوند آنچه را ما در آن هستیم میداند.(1)
ابوحنیفه عقیده داشت که استطاعت با فعل همراه است، ولی صلاحیت ضدّین دارد؛ یعنی ایجاد استطاعت در بنده را، فعل خداوند و به کارگیری استطاعت را محدث فعل بنده میدانست.(2)این نظریه ابوحنیفه که نشانه زیرکی او دانسته شده است، در میان اهل سنت جایگاه مقبولی یافت.(3)
احتمال دارد ابوحنیفه این نظریه را از امام صادق علیهالسلام گرفته باشد؛ به ویژه که عبارت «لا جبر و لا تفویض بل أمر بین الامرین» از امام صادق علیهالسلام، شهرتی بهسزا دارد.
ابوحنیفه ژرفاندیشی بیش از حد در مسئله جبر و تفویض را روا نمیداشت و تنها به همین بسنده میکرد که هیچ یک از اعمال انسان بدون اراده او ایجاد نمیشود و علتها و گناهان هر شخصی منسوب به خود اوست و بر اساس آن محاسبه میشود. با این وصف، برخی مدارک، ابوحنیفه را به جُهَمی بودن و قائل شدن به جبر، متهم ساختهاند.(4)
پنج ـ خوارج
ابوحنیفه بیتردید با خوارج مخالف بود و دیدگاههای آنان را رد میکرد.(1)در بین سالهای 127 ـ 128 ه . ق که _صفریان _به رهبری _ضماک بن قیس شیبانی _کوفه را تصرف کردند، ابوحنیفه با آنان به مناظره و بحث میپرداخت.(2)
شش ـ خلق قرآن
این موضوع نیز یکی از مسائل مورد اختلاف در عصر ابوحنیفه بود. برخی نه تنها قول به خلق قرآن را به ابوحنیفه نسبت دادهاند، بلکه او را نخستین قائل خلق قرآن دانستهاند. _سلمة بن عمرو قاضی _روزی بر روی منبر گفت: خداوند اباحنیفه را نیامرزد؛ او اولین کسی است که گمان کرد قرآن مخلوق است.(3)_سعید بن سلم باهلی _نیز میگوید: به ابویوسف گفتیم، چرا به ما از ابوحنیفه حدیث نمیگویی؟ او پاسخ داد: ابوحنیفه در همان روز که مرد، آرا و عقایدش نیز به خاک سپرده شد. او بود که عقیده داشت قرآن مخلوق است.(4)
فتوای ابوحنیفه مبنی بر روا بودن قرائت قرآن در نماز به زبان فارسی (غیر عربی)، سبب شد برخی گمان کنند که به عقیده او، قرآن تنها عبارت از معناست. البته عدهای همچون _بزدوی _میگویند: قرآن در دیدگاه ابوحنیفه مجموع نظم و معناست و فتوای او در مورد قرائت نماز مبنایی فقهی دارد که
همان نفی عسر و حرج است و نه مبنایی کلامی؛ مانند تکیه بر معنای قرآن مجید و خارج دانستن الفاظ آن از دامنه کتاب الهی.(1)
در کتاب تاریخ بغداد، آمده است ابوحنیفه در موردی ناچار شد از روی تقیه، قول به مخلوق نبودن قرآن را بپذیرد و بگوید که قرآن کلام خداست؛ نه آنکه مخلوق باشد.(2)
خطیب بغدادی در اینباره میگوید: «اما گفته شده که ابوحنیفه قائل به خلق قرآن نبوده است، ولی مشهور آن است که وی قرآن را مخلوق میدانسته و چند بار او را بر این عقیده توبه دادهاند».(3)
حنفیان اهل سنت و جماعت و برخی از غیرحنفیان، عقیده دارند که ابوحنیفه نظریه خلق قرآن را مردود دانسته و حتی رسالهای در تکفیر قائلان به خلق قرآن به او نسبت دادهاند.(4)
ابوزهره میگوید: «دشمنان ابوحنیفه ادعا کردهاند که او قائل به خلق قرآن بوده و دوبار توبه داده شده است، ولی ابوحنیفه از ژرفاندیشی در این موضوع خودداری میکرد... ؛ البته معتزله که قائل به خلق قرآن بود، چون
دوست میداشتند ائمه مذاهب را با خود همراه سازند، در این نسبت بیتأثیر نبودند.(1)
ابوزهره بدون اینکه دلیلی بر رد روایتهای دال بر پذیرفتن خلق قرآن از سوی ابوحنیفه ارائه کند، آنان را نادیده میگیرد و تنها به دو روایت که نافی(2)هستند، استناد میکند. او نتیجه میگیرد که ابوحنیفه در مسئله خلق قرآن، نظری اظهار نداشته است. ازاینرو، به طریق اولی قائل به خلق قرآن نبوده است، ولی این گفته مخدوش است؛ زیرا:
اول ـ با توجه به اینکه مسئله خلق قرآن از مسائل مهم آن عصر به شمار میرفت، بعید است ابوحنیفه از اظهار نظر درباره آن خودداری کرده باشد.
دوم ـ دلیلی بر نفی روایت ثابت کننده(اعتقاد به خلق قرآن) ارائه نشده است.
بنابراین، همان گونه که گفتهاند و خطیب بغدادی نیز به آن اشاره کرده است، ابوحنیفه خلق قرآن را میپذیرفت.
ج) شخصیت سیاسی ابوحنیفه
یک ـ در عهد امویان
ابوحنیفه در عهد بنی امیه بر خلاف ابن شبرمه و ابن ابیلیلی، با دستگاه خلافت همکاری نداشت.(3)او معتقد بود که خلافت جز با انتخاب مؤمنان و بیعت برای کسی استوار نمیگردد و برگزیدن جانشین، نقشی در تعیین خلیفه
ندارد. بدین ترتیب، خلفای اموی از دیدگاه او واجد شرایط خلافت نبودند.(1)ازاینرو، خروج علیه خلفا را جایز میشمرد.(2)اوزاعی نیز، ابوحنیفه را بر این رویه سرزنش میکرد و یاد کردن او را ناپسند میشمرد.(3)
قیام زید بن علی علیه السلام
ابوحنیفه در هیچ یک از قیامهایی که بر ضد خلفا انجام گرفت ـ چه اموی چه عباسی ـ شرکت نکرد، بلکه به پشتیبانی لفظی و مادی بسنده میکرد.(4)
ابوحنیفه قیام زید را تأیید کرده و آن را قیامی بر حق میدانست. فضل بن زبیر میگوید: ابوحنیفه از من پرسید: کدام یک از فقها با زید همکاری دارند، من از سلمة بن کهیل، یزید بن ابی زیاد، هارون بن سعد، هشام بن برید، ابو هاشم رمانی، _حجاج بن دینار _و... نام بردم. ابوحنیفه چون چنین شنید، توسط فضل به زید پیام داد که سلاح و اسب مورد لزوم تو را تأمین خواهم کرد و سپس مقادیری از کمکهای خود را به فضل داد تا تحویل زید دهد.(5)
محمد بن جعفر فرزند امام صادق علیهالسلام میگوید: خداوند ابوحنیفه را بیامرزد! به راستی دوستی او با ما، دریاری دادن زید بن علی آشکار شد و تحقق یافت.(1)
در منابع دیگری نیز همکاری ابوحنیفه با زید تأیید شده است.(2)در سال 126 ه . ق ابوحنیفه برای بازگشت حارث بن سریج که علیه امویان قیام کرده بود، بین خراسانیان و دستگاه خلافت، میانجیگری نمود.(3)این امر مقبولیت ابوحنیفه را نزد هر دو گروه نشان میدهد.
در سال 129 ه . ق، _یزید بن عمر بن هبیره _از سوی مروان دوم، حاکم عراق شد. او ابوحنیفه را به پذیرفتن قضاوت و به روایتی برای نظارت بر بیت المال فرا خواند، ولی ابوحنیفه از پذیرفتن پیشنهاد ابن هبیره خودداری کرد و راضی به همکاری نگردید.(4)ابن هبیره برای مجبور ساختن ابوحنیفه به همکاری، او را تهدید کرد و چند بار نیز به او تازیانه زد، ولی هیچ یک از تدابیر ابن هبیره کارگر نشد.(5)او سرانجام ابوحنیفه را به زندان افکند. ابوحنیفه موفق شد با
1) [1] . همان، ص 140؛ محمدتقی مدرسی، تاریخ الاسلامی دروس و عبر، بیروت، دارالجمیل، 1404 ه . ق، این سخن را از قول امام صادق علیهالسلام نقل کرده است که با مدارک مطابق نیست.
2) [2] . بلاذری، نساب الاشراف، تصحیح محمدباقر محمودی، بیروت، دارالتعارف، 1397، ج 3، ص 239.
3) [3] . دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 38؛ طبری، ج 7، ص 292.
4) [4] . تاریخ الاسلام، ج 2، ص 291؛ دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 381؛ ابوحنیفه، ص 37.
5) [5] . تاریخ بغداد، ج 13، ص 327.
کمکِ نگهبان زندان بگریزد و راه مکه را در پیش گیرد(1)و تا پایان حکومت امویان در حجاز به سر برد.
ابوحنیفه در حجاز (مکه و مدینه) به تبلیغ آرا و اندیشههای فقهی و اعتقادی خود پرداخت و رقابت سختی را با ایوب سختیانی ـ فقیه بصره که او نیز در آن ایام در حجاز بود ـ آغاز کرد.(2)
دو ـ در عهد بنی عباس
در آغاز روی کار آمدن عباسیان، ابوحنیفه مخالفت چندانی با آنها نداشت و حتی با سفاح بیعت کرد که این کار وی ابن شبرمه و ابن ابی لیلی را که با بنی امیه همکاری داشتند، بر آن داشت تا ابوحنیفه را سرزنش کنند.(3)
ابوحنیفه با منصور نیز همکاری داشت. یکی از موارد این همکاری، مناظرهای است که منصور بین ابوحنیفه و امام صادق علیهالسلام در مورد مسائل فقهی ترتیب داده بود. هدف منصور از این مناظره، تضعیف شخصیت علمی امام صادق علیهالسلام بود. از همین رو، پیش از انجام مناظره از ابوحنیفه خواست که مشکلترین و پیچیدهترین مسائل و مشکلات فقهی را در مناظره طرح کند و پاسخ را از امام صادق علیهالسلام بخواهد.
اول ـ قیام ابراهیم بن عبدالله
ابوحنیفه نظر مساعدی به این قیام داشت و آشکارا مردم را به شرکت در آن و یاری ابراهیم فرا میخواند.(1)ابوحنیفه و مسعر بن کدّام که او نیز از عالمان بزرگ کوفه بود، نامهای به ابراهیم نوشته و از او خواستند مخفیانه به کوفه بیاید تا مردم کوفه وی را یاری دهند.(2)هدف دیگر ابوحنیفه از فرا خواندن ابراهیم به کوفه، شرکت زیدیان کوفه در قیام و پیوستن آنها به ابراهیم بود.(3)ابوحنیفه در نامهای به ابراهیم چنین نوشت: «در این شهر (کوفه) گروه زیادی از شیعیان شما هستند که میتوانند منصور را بکشند یا اسیر کنند».(4)
شکست ابراهیم در قیام، پیآمدهای ناخوشایندی برای ابوحنیفه در پیداشت. مرجئه او را به جهت یاری ابراهیم و پشتیبانی از او سرزنش کردند.(5)منصور ـ خلیفه عباسی ـ که از فعالیتهای ابوحنیفه در پشتیبانی از ابراهیم آگاه شد و حتی در جریان نامههایی که ابوحنیفه به ابرهیم نوشته بود قرار گرفت، نسبت به او سوءظن پیدا کرد. بنابر برخی منابع، آگاه شدن منصور از نامهای که ابوحنیفه، در آن از ابراهیم خواسته بود با بنیعباس همچون اهل شام رفتار کند، سبب شد تا وی طرحِ از میان برداشتن ابوحنیفه را عملی سازد.(6)
دوم ـ برخوردها و مناظره های ابوحنیفه با امام صادق علیه السلام
در پایان، شایسته است به پارهای از برخوردهای امام صادق علیهالسلام با ابوحنیفه و مناظرههای یاران آن حضرت با وی اشاره شود. در این زمینه، روایتهای گوناگونی وارد شده است که پرداختن به همه آنها ممکن نیست. در اینجا به دو نمونه مهم از آن برخوردها اشاره میشود:
ـ ابوحنیفه نزد امام صادق علیهالسلام آمد تا از او حدیث بشنود. در همان حال، امام صادق علیهالسلام خارج شد؛ در حالی که بر عصایی تکیه داده بود. ابوحنیفه گفت: ای فرزند رسول خدا! به سنی نرسیدهای که عصا برای تو لازم باشد. امام پاسخ داد: همین طور است، ولی این عصا، عصای رسول خداست که بدان تبرک میجویم. ابوحنیفه به سمت امام دوید و گفت عصا را به سوی من آور تا آن را ببوسم. امام صادق علیهالسلام ساق دستش را آشکار کرد و گفت سوگند به خدا، میدانی که این پوست و موی رسول خداست. آن را نمیبوسی و عصا را میبوسی؟(1)
ـ همچنین _محمد بن نوفل _میگوید: نزد _هیثم بن حبیب صیرفی _بودم که ابوحنیفه بر ما وارد شد. در آن جلسه، از امام علی علیهالسلام یاد کردیم و درباره شخصیت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بحث شد. ابوحنیفه گفت: من به یاران و شاگردانم گفتهام که حدیث غدیر خم را ابراز نکنند تا با آنها مخاصمه کنید. چهره هیثم بن حبیب دگرگون شد و گفت: چرا چنین گفتهای، آیا خودت این روایت را نشنیدهای؟ ابوحنیفه گفت: بلی! این حدیث نزد من است و آن را روایت
1) [1] . بحارالانوار، ج 47، ص 28؛ الدمعة الساکبه، ج 6، ص 307.
کردهام. هیثم ادامه داد؟ چرا این حدیث را نقل نمیکنی و حال آنکه علی علیهالسلام در رحبه(1)کوفه، مردمی را که حدیث غدیر را شنیده بودند سوگند داد که اگر آن را شنیدهاند، ابراز کنند و از کتمان آن بپرهیزند. ابوحنیفه پاسخ داد: مردم در این مسئله گرفتار شدهاند و بعضی در مورد اهل بیت علیهمالسلام و علی علیهالسلام غلو میکنند و مرتبه فوق بشری برای آنان قائلمیشوند. هیثم پاسخ داد پیامبر این حدیث را فرمود و خطبه خواند؛ حال برای غلو برخی منحرفان این روایت را ترک کنیم؟!
در سفر حج همان سال، حبیب بن نزار که شاهد ماجرا بود، نزد امام صادق علیهالسلام رفت و ماجرای بحث ابوحنیفه و هیثم را برای ایشان بیان کرد. امام صادق علیهالسلام فرمود:
مردم را به حال خود واگذارید و با اعمال و کارهای خود با آنان مخالفت کنید. همانا برای هر کس آنچه به دست آورده، خواهد بود و روز قیامت با کسی است که او را دوست میدارد... . همانا برای ما دولتی است که خداوند هر گاه بخواهد آن را خواهد آورد. سپس امام فرمود: «ای حبیب آیا دانستی؟ با امر من مخالفت نکنید وگرنه پشیمان میشوید.» حبیب پاسخ داد: «با امر تو مخالفت نخواهم کرد».(2)
از بزرگترین رجالیین و محدثان مدینه بود که او را در زمره موازین اصحاب حدیث به شمار آوردهاند.(1)مالک درباره وی میگوید: «تمامی اصحاب ما که به عراق رفتند تغییر کردند، مگر یحیی بن سعید که تغییری نکرد».(2)یحیی نخست قاضی مدینه بود. در عهد منصور، خلیفه او را به عراق فرا خواند و قضاوت هاشمیه را به وی واگذار کرد.(3)
رابطه یحیی بن سعید با اهل بیت علیهمالسلام و امام صادق علیهالسلام به اندازهای ضعیف بود که وی میگوید: جعفر بن محمد صلیاللهعلیهوآله حدیث مفصلی در مورد حج بر من املا کرد، ولی من طریق و سندی را که مجالد در آن باشد، بیشتر دوست میدارم.(4)ذهبی با رد این اظهار نظر یحیی میگوید: تمامی رجالیین، جعفر بن محمد علیهالسلام را برتر از افرادی همچون مجالد میدانند و این دیدگاه، از خطاهای یحیی بن سعید است.(5)
در این بخش به سیره و برخورد امام صادق علیهالسلام با حاکمان بنی امیه، که تنها راه مشروعیت خلافت خود را اعتراف به خلافت شیخین و نبود نص بر جانشینی رسول خدا (ملاکهای اهل سنت بودن) میدانستند و همچنین حاکمان بنیعباس، سفاح و منصور خواهیم پرداخت.
تقیه از مهمترین اصول سیره امام صادق علیهالسلام است. امام اصل تقیه را تا آنجا به کار میبست که حتی گاه از اصحاب میخواست هنگام برخورد با همدیگر و حتی با امام، سلام نگویند تا شناخته نشوند.(1)در موارد دیگر نیز که میخواستند سخن مهمی را برای یاران بازگو کنند، پس از اطمینان یافتن از اینکه کسی مراقب آنها نیست مطلب خود را بیان میکردند.(2)
_عبداللّه بن عجلان _میگوید: از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: آیا ضحاک ـ یکی از خوارج ـ در کوفه قیام کرده و مردم را به بیزاری جستن از علی علیهالسلام فرا میخواند. با او چگونه برخورد کنیم؟ امام پاسخ داد: «از علی برائت بجوی».
وی ادامه میدهد از امام پرسیدم: آیا برائت جستن از امام علی علیهالسلام را بیشتر دوست داری یا اظهار دوستی و ولایت آن حضرت را؟ امام پاسخ داد:
دوست دارم شیعیان بدان گونه رفتار کنند که عمار بن یاسر انجام داد. او را مشرکان در مکه گرفتار ساختند و از وی خواستند از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیزاری جوید، او نیز چنین کرد و خداوند در پی آنان این آیه شریفه را نازل ساخت: «الاّ من اکره و قلبه مطمئن بالایمان.»(1)تقیه، رویه من و پدرانم بوده است و کسی که تقیه ندارد، دین ندارد. افشا کننده اسرار ما، همانند کسی است که اسرار ما را انکار میکند.(2)
امام ریشه تمامی مشکلات و گرفتاریهای مسلمانان را تغییر مسیر ولایت از مجرای اصلی خویش میدانست. ازاینرو، هیچگاه نظام حاکم را مشروع نمیدانست. برید بن معاویه میگوید: روزی امام صادق علیهالسلام از خلافت و دوران حکومت علی علیهالسلام یاد کرد و دقت ایشان در امور دین و خلافت را یادآور شدند. سپس گریست و فرمود: «ای برید، سوگند به خدا که پس از شهادت
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام تا امروز، هیچ یک از محرمات الهی باقی نمانده، مگر آنکه حرمتش شکسته باشد. در این جهان، به کتاب خدا و سنت پیامبرش عمل نشده، هیچ یک از حدود الهی، بر پای نگشته و به حق عمل نشده است».(1)
ائمه علیهمالسلام اگر چه در ظاهر با دستگاه حاکمه بیعت میکردند، ولی سیره آنان همواره به گونهای بود که هیچگاه در تأیید و کمک به ادامه سلطه ظالمانه آنها، گامی بر نمیداشتند. در مورد بیعت ظاهری نیز، عقل سلیم حکم میکند که خطر دشمن را باید برطرف ساخت.(2)
امام صادق علیهالسلام با محکوم کردن بینش جبر، با مبانی حکومت امویان مبارزه میکرد. خلفای بنیامیه در آغاز با تمسک به خونخواهی عثمان خلافت خود را توجیه کردند، ولی پس از آنکه دیدند خونخواهی عثمان دستاویز مناسبی برای ادامه خلافت نیست،(3)به جبر تمسک جسته و خلافت خود را تقدیر الهی دانستند. معاویه و ابن زیاد نخستین کسانی بودند که این نظریه را مطرح ساختند. و سپس در ترویج آن کوشیدند. و در این راه از زبان شعر که تأثیری عمیق بر جامعه داشت، سود جستند.(4)در واقع، مبارزه با جبر و بیان مفاسد و پی آمدهای آن (که امام صادق علیهالسلام در پیش گرفته بود) مبارزه با بنیادی بود که امویان پایههای خلافت خود را بر آن بنا نهاده بودند.
سومین اصل از اصول کلی سیره سیاسی امام صادق علیهالسلام، بازداشتن افراد از خدمت در دستگاه خلافت بود. امام کمک به تداوم خلافت و حکومت ظالمانه خلفا را جایز نمیشمرد و تأکید میفرمود که اگر مردم با بنیامیه همکاری نمیکردند و کارهای آنان را انجام نمیدادند، امویان هرگز نمیتوانستند خلافت خود را تداوم بخشند.
در این زمینه به سه روایت از آن حضرت اشاره میشود:
الف) هر کس به سوی ستمگری که میداند ظالم است برود و او را یاری دهد، از اسلام خارج شده است.(1)
ب) هر کس نام خود را در دیوان ستمگران ثبت کند، خداوند او را روز قیامت سرگردان بر میانگیزاند.(2)
ج) چنانچه بنی امیه کسانی را نمییافتند که نویسندگی آنان را بر عهده گیرند؛ مالیات آنها و غنایم جنگیشان را جمعآوری کنند؛ برای آنها جنگ کنند و در مجامع آنها حاضر شوند، آنها نمیتوانستند حق ما را زیر پا نهند و اگر مردم آنها را ترک گویند، جز آنچه که یافتهاند در دست آنها باقی نمیماند.(3)
امام صادق علیهالسلام، دوستی بنیامیه را در مسیر همراه بودن با آنان میدانست.
در این زمینه، به دو روایت بسنده میکنیم:
الف) عبید بن زراره میگوید: بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم، در حالی که _بقباق _در حضور ایشان بود. به وی گفتم: فدایت گردم، مردی بنی امیه را دوست دارد، آیا با آنان است؟ امام در پاسخ فرمود: بلی.(1)
ب) امام فرمود: هر کس بقای ستمگران را دوست بدارد، همانا دوست دارد که خداوند نافرمانی شود.(2)
#### 5. بازداشتن شیعیان از مراجعه به قضات و والیان
امام، اصحاب و شیعیان را از مراجعه به قضات و والیان حکومت باز میداشت و به آنان سفارش میفرمود که مسائل و اختلافات خود را بدون مراجعه به عاملان حکومت حل و فصل کنند و در مواردی خود آن حضرت علیهالسلام به رفع اختلاف میپرداختند.
_عمر بن حنظله _میگوید: از امام صادق علیهالسلام پرسیدم اگر یاران ما در مورد قرض یا میراث اختلاف داشته باشند، آیا میتوانند به سلطان و قضات منصوب از سوی او مراجعه کنند؟ امام در پاسخ فرمود: هر کس در مورد حق یا باطلی نزد آنان رود تا برایش حکم کنند، برای حکم کردن نزد طاغوت رفته است و آنچه را حاکم طاغوت به نفع او حکم کند، اگر چه حق ثابت وی باشد برای او حلال نیست و نمیتواند در آن تصرف کند؛ زیرا او حکم طاغوت را گرفته
است و حال آنکه خداوند میفرماید: «اراده میکنند که به طاغوت مراجعه کنند و حال آنکه به ترک آن فرمان داده شدهاند».
از امام پرسیدم، پس چه باید بکنند؟ امام فرمود: باید یکی از محدثان احادیث ما را که به حلال و حرام آشناست و احکام ما را میشناسد، داور خود قرار دهند و به آنچه او حکم میکند راضی شوند؛ زیرا من او را حاکم بر شما قرار دادم و هرگاه در مسئلهای حکم کند، ولی حکم او را نپذیرند، حکم خداوند را کوچک شمردهاند و حکم ما را رد کردهاند و هر کس که ما را رد کند، خداوند متعال را رد کرده است و نتیجه آن، شرک ورزیدن به خداوند است.(1)
علامه مجلسی در زمینه سند حدیث فوق میگوید: این حدیث را صدوق در _من لا یحضره الفقیه _و کلینی در _اصول کافی _با سند موثق ذکر کردهاند، ولی چون روایت مشهور است چنانچه ضعفی داشته باشد با عمل اصحاب برطرف میگردد.(2)
ابوحنیفه سائق (یکی از شیعیان) میگوید: میان من و شوهر خواهر همسرم در میراثی که به ما رسیده بود، درگیری وجود داشت. مفضل بن عمر (یکی از یاران نزدیک امام صادق علیهالسلام) که از درگیری ما آگاه شده بود، ما را به خانه خود فرا خواند و با پرداخت چهار صد درهم نزاع را پایان داد؛ به گونهای که هر دو از هم راضی شدیم. او سپس گفت: این اموال از آن من نیست، بلکه
امام صادق علیهالسلاماموالی را در اختیارم نهاده و مرا مأمور ساخته است که اگر بین شیعیان نزاعی درگیرد، با صرف آن اموال، نزاع بین آنها را برطرف سازم.(1)
این روایتها بیانگر آن است که امام در سه مرحله شیعیان را از مراجعه به طاغوت باز میداشتند:
الف) سفارش به مراجعه نکردن و اینکه قضات حکومت، حتی اگر حق کسی را به وی دادند، آن شخص نمیتواند حق خود را با امداد از طاغوت دریافت کند.
ب) ارائه راه حل عملی و انتخاب قاضی تحکیم؛
ج) سرمایه گذاری مالی؛ امام با اختیار گذاردن بودجهای، مفضل را مأمور کرده بود تا مراقب شیعیان باشد و چنانچه در امور مالی اختلاف داشتند با استفاده از آن اموال، اختلاف اصحاب را برطرف سازد تا هم کدورتی بین آنان ایجاد نشود و هم از مراجعه به قضات و حاکمان طاغوت بی نیاز گردند.
در دوران امامت امام صادق علیهالسلام چندین قیام روی داد. امام صادق علیهالسلام از قیام محمد بن عبداللّه بن حسن و قیام ابراهیم بن عبداللّه و به ویژه از قیام زید پشتیبانی آشکار یا ضمنی کرد؛ هر چند خود به دلایلی نمیتوانست در قیام شرکت کند یا رهبری قیامی را بر عهده گیرد. برخی روایات بیانگر سیره امام در زمینه قیامهای اهل بیت است. ابو عبداللّه سیّاری نقل میکند که چون در
1) [1] . حلیهالابرار، ج 2، ص 177.
محضر امام صادق علیهالسلام بحثی از قیامکنندگان و مجاهدان آل محمّد، به میان آمد، امام صادق علیهالسلام فرمود:
تا زمانی که قیام کنندهای از آل محمد قیام کند، خیر و سعادت شیعیان تضمین میگردد. من دوست دارم که هر قیام کنندهای خروج کند، مخارج خانواده او را تأمین کنم.(1)
شهید صدر نیز میفرماید:
نصوص بیشماری وجود دارد که نشان میدهد ائمه علیهمالسلام همیشه آماده انجام قیام مسلحانه بودهاند؛ البته در صورتی که یاوران کافی و قدرت بر آن فراهم باشد.(2)
گاهی بنا به مصلحت، امام صادق علیهالسلام افرادی را در زمره والیان و کارگزاران حکومت وارد میساخت و یا برخی را به کار در آن دستگاه تشویق میکرد، و در عوض رعایت حال شیعیان و خدمت به بندگان خدا را از آنها مطالبه میکرد.(3)در همین زمینه، نامهای مفصل از امام به نجاشی ـ والی اهواز ـ نقل شده است.(4)
همچنین روایاتی، از ارتباط علباء أسدی ـ که از سوی بنی امیه ولایت بحرین را بر عهده داشت ـ و زیاد قندی ـ یکی دیگر از والیان ـ با امام صادق علیهالسلام خبر میدهند.(1)
ابوالحسن یقطین بن موسی بغدادی، محدث و بازرگانی بود که نزد سفاح و منصور احترام فراوان داشت. او از شیعیان امام صادق علیهالسلام بود که پنهانی با ایشان ارتباط داشت و حقوق اموال خود را به امام میپرداخت. برخی محققان احتمال دادهاند که امام صادق علیهالسلام او را به دلایل خاص سیاسی و ضرورتهایی که در نظر داشت، به حضور در دستگاه خلافت ترغیب کرده بود تا شیعیان از وجود وی استفاده برند. علی بن یقطین فرزند او نیز از اصحاب نزدیک امام کاظم علیهالسلام بود که در دستگاه خلافت، مقام وزارت داشت.(2)
گاهی امام صادق علیهالسلام به کمک یاران و دوستانشان میشتافت و از آنان نزد کارگزاران حکومتی حمایت میکرد. _رفید _غلام _یزید بن عمرو بن هبیره _که مورد خشم ابن هبیره قرار گرفته بود، با وساطت امام صادق علیهالسلام از تنبیه و خشم ابن هبیره نجات یافت.(3)در موردی دیگر، _محمد بن سعید _شصت هزار درهم خراج
به _محمد بن سما _بدهکار بود، امام صادق علیهالسلام محمد بن سعید را به حضور ابن سما فرستاد و به او پیام داد:
هر کس به یکی از دوستان ما احترام کند، خود را مشمول کرامت خدا قرار داده است و هر کس که دوستان ما را اهانت کند، خویش را در معرض خشم خداوند قرار داده است. کسی که به شیعیان ما نیکی کند، به امیرالمؤمنین نیکی کرده است و نیکی به امیرالمؤمنین، نیکی به رسول خداست و نیکی به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیکی به خداوند متعال میباشد. سوگند به خدا که نیکی کننده به شیعیان در بهشت همراه ماست. محمد بن سعید میگوید: چون پیام امام صادق علیهالسلام را به ابن سما رسانیدم، مورد احترام فراوان وی قرار گرفتم و از پرداخت خراج بخشوده شدم.(1)
حسن بن علی بن یقطین از جدش روایت کرده است که مردی از کاتبان یحیی بن خالد، ولایت اهواز را بر عهده داشت و جدش اموال زیادی خراج به او بدهکار بود. پس از مدتی یقطین نزد امام صادق علیهالسلام رفته و از ایشان یاری خواست. امام صادق علیهالسلام در نامهای به والی اهواز نوشت:
همانا خداوند در سایه عرش خود جایگاه ویژهای دارد که در آن ساکن نمیگرداند، جز کسی را که گرفتاری برادر خود را برطرف کند و او را به جان کمک کند یا کار نیکی برایش کند؛ اگر چه به نصف خرما باشد و حامل این نامه برادر مسلمان تو است.
1) [1] . الدمعة الساکبة، ج 6، ص 443.
والی اهواز به پاس سفارش امام نیکی فراوان به یقطین کرد و خوشحالی امام صادق علیهالسلام را فراهم ساخت.(1)
#### 9. نهی از هم نشینی با والیان و کارگزارن حکومتی
در احادیث بسیاری امام صادق علیهالسلام مردم را از رفت و آمد با والیان و کارگزارن حکومت باز داشته است.(2)امام صادق علیهالسلام میفرماید:
از رفتن به سراغ پادشاهان و دنیازدگان بپرهیزید؛ زیرا این کار نعمت خدا را در نزد شما کوچک جلوه میدهد و کفرآور است. همچنین از همنشینی با آنان خودداری کنید؛ زیرا دینتان از دست میرود و دچار نفاق میشوید و این یک بیماری علاجناپذیر است که سنگدلی میآورد و خشوع را از میان میبرد.(3)
امام صادق علیهالسلام در برخورد با خلفا و کارگزارانشان اجازه نمیداد که در محضر آن حضرت آشکارا نافرمانی الهی صورت پذیرد.
هارون بن جهم روایت میکند که وقتی امام صادق علیهالسلام در حیره بر منصور وارد شد، منصور در آن زمان به مناسبتی مجلس جشنی، بر پا کرده بود. از امام صادق علیهالسلام نیز دعوت کرد. امام در مجلسی که سفرهای در آن گسترده بودند
1) [1] . بحارالانوار، ج 47، ص 207، برگرفته از عدة الداعی، ص 136؛ الدمعة الساکبة، ج 6، ص 443 در برخی منابع دیگر روایت مشابهی وارد است. با این تفاوت که به نجاشی ـ نام والی یاد شده ـ تصریح شده است؛ الاختصاص، ص 260 و حلیهالابرار، ج 2، ص 208.
2) [2] . بحارالانوار، ج 72، صص 371 و 367؛ شیخ صدوق، ثواب الاعمال، ص 220.
3) [3] . بحارالانوار، ج 72، ص 367.
حاضر شد، ولی چون یکی از حاضران آب خواست و برای او شراب آوردند، از آن مجلس برخاست و چون علت قیام او را پرسیدند، فرمود:
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرموده است: «هر کس بر سفرهای که در آن شراب نوشیده میشود حاضر شود، ملعون است».(1)
#### 11. معرفی منصب خلافت به عنوان تکلیفی الهی و بسیار سخت
امام بر حاکم مسلمانان لازم میدانست که در خوراک و پوشاک، حال ضعیفان را ملاک رفتار خود قرار دهد.(2)
مفضل میگوید: به هنگام طواف نزد امام صادق علیهالسلام بودم. ایشان که مرا ناراحت و رنگ پریده دید، علت را جویا شد. من خلافت بنی عباس و برخورداری آنها از امکانات حکومتی را یادآورد شدم و آرزو کردم که چه نیکو بود اگر اهل بیت علیهمالسلام حکومت را در دست میگرفتند تا ما نیز در مزایای حکومت سهیم باشیم. امام پاسخ داد: چنانچه حکومت را اهل بیت علیهمالسلام در دست گیرند، سیره علی علیهالسلام را در پیش خواهند گرفت که جز سختی و دشواری ثمرهای برای او نداشت.(3)
در دوران خلافت بنیامیه رویداد خاصی که بیانگر برخورد مستقیم امام صادق علیهالسلام با حاکمان اموی باشد، ذکر نشده است. قیام زید بن علی علیهالسلام را میتوان مهمترین حادثه دوران اموی برشمرد که موضع امام در آن قیام، تا حد زیادی سیره آن حضرت را در برابر خلفای اموی بیان میکند. در ادامه، به گزارشها و روایتهایی که بیان کننده موضع امام میباشند، میپردازیم.
قیام زید در سال 122 ه . ق از مهمترین رویدادهای سیاسی دوران بنیامیه است. بررسی موضع امام صادق علیهالسلام در این قیام، از آن جهت در پژوهش حاضر، اهمیت دارد که تبیین کننده سیره امام صادق علیهالسلام در برابر بنی امیه است. آیا امام قیام علیه حکومت را جایز میشمرد یا خیر؟ و آیا قیام زید مورد تأیید امام بود یا خیر؟
در مورد موضع امام صادق علیهالسلام گزارشهای زیادی وجود دارد که برخی بیانگر تأیید امام نسبت به قیام و برخی حاکی از نکوهش آن میباشد. از مجموع روایتها میتوان دریافت که زید به امامت خویش معتقد نبود و قیام وی نیز در این راستا انجام نگرفت بلکه وی، هدف اصلی قیام خود را امر به
معروف و نهی از منکر دانسته است.(1)ابوزهره تصریح میکند که «زید جز برای اقامه سنتها و نجات احکام اسلام از فساد و ظلم قیام نکرد.»(2)از آن گذشته، اخبار و احادیث بسیاری وجود دارد که نشانگر اقرار زید بن علی به امامت دوازده گانه، امام صادق علیهالسلام و نیز برادرش امام باقر علیهالسلام میباشند.(3)بیشتر عالمان مشهور امامیه، از جمله، شیخ مفید در ارشاد، علامه مجلسی،(4)شیخ بهایی،(5)شهید اول،(6)شیخ طوسی،(7)شیخ حر عاملی،(8)محدث نوری و بسیاری دیگر(9)زید را ستوده و تصریح کردهاند که او قائل به امامت خودش نبود.(10)
1) [1] . حسین کریمان، سیره و قیام زید بن علی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1364، ص 48.
2) [2] . محمد ابوزهره، الامام زید، دارالثقافة العربیة للطباعة، 1378 ه . ق، ص 65.
3) [3] . علی بن محمد رازی، کفایهالاثر، 327؛ اعیان الشیعه، ج 33، ص 70.
4) [4] . مجلسی، مراة العقول، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1363، ج 1، ص 261.
5) [5] . ریاض العلما، ج 2، ص 157؛ الغدیر، ج 13، ص 71.
6) [6] . قواعد، ج 2، ص 207؛ سیره و قیام زید، ص 84 .
7) [7] . اختیار معرفة الرجال، ص 89 .
8) [8] . وسائل الشیعه، ج 20، ص 202.
9) [9] . قیام و شهادت زید بن علی، ص 334. برای آگاهی بیشتر نک: سیره و قیام زید، ص 83 به بعد؛ الغدیر، ج 3، ص 69؛ اعلام الوری، ص 257، تنقیح المقال، ج 1، ص 469 و همچنین برخی از عالمان اهل سنت نیز زید را ستایش کردهاند.
10) [10] . ارشاد، صص 251 و 268.
امام صادق علیهالسلام به عمویش زید احترام فراوان مینهاد؛(1)به گونهای که ابوالفرج میگوید: رکاب زید را در دست میگرفت و او را در نشستن بر روی مرکب یاری میکرد.(2)
در زمینه قیام زید، تأیید آشکاری چه قبل و چه هنگام قیام از سوی امام صادق علیهالسلام وجود ندارد که البته علت عمده آن را تقیه میدانند. با این وصف، تأیید ضمنی به هنگام قیام یافت میشود.
پس از آنکه _حسن بن زیاد عطار _اظهار داشت که به دلیل قیام زید و ترس از بنی امیه، کوفه را ترک کردهام، امام صادق علیهالسلام به او فرمود: به شهر خود باز گردد و از هیچ کدام از طرفین هراسی نداشته باشد. این گزارش تاریخی نشان میدهد اگر امام از قیام زید ناراضی بود، ناخشنودی خود را به حسن بن زیاد ابراز میکرد.(3)
پس از شکست قیام، شواهد زیادی بر تأیید امام صادق علیهالسلام نسبت به آن یافت میشود که به چند نمونه اشاره میشود:
الف) _مهزم _از _أبی برده _نقل میکند که وقتی بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم، پرسید: «قیام زید به کجا کشید؟» گفتم: در کناسه بنی اسد به دار آویخته شد. امام آنقدر گریه کرد که بانوان نیز از پشت پرده گریستند.(4)
ب) ابن اعثم کوفی گزارش میدهد که وقتی خبر شهادت زید به امام صادق علیهالسلام رسید، بسیار اندوهگین شد و گریه کرد و این آیه شریفه را تلاوت فرمود: «در میان مؤمنان مردانی هستند که به عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (شهید شدند) و برخی در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندارند.(احزاب، 23)
این روایت را میتوان تأییدی صریح بر قیام زید دانست؛ زیرا امام در ادامه میفرماید: «هر کس از آنان پیروی کند، مؤمن است.» این نشان میدهد که امام، قیام علیه حکومت را با رعایت شرایط و موازین شرعی جایز میدانست. سپس افزود: به خدا سوگند، عمویم و یارانش به همان راهی رفتند که جدشان علی علیهالسلام و حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام رفتند. اینان شهدایی از اهل بهشتند، هر کس از آنان به نیکی پیروی کند، مؤمن است و هر کس در امر آنان شک کند، گمراه است و هر کس آنان را رد کند، کافر میباشد.
ج) فضیل میگوید: پس از کشته شدن زید، به حضور امام صادق علیهالسلام رفتم. آن بزرگوار در حالی که میگریست، میفرمود: «خدای زید را بیامرزد، او عالمی صدوق بود و چنانچه حکومت را به دست میگرفت، میدانست آن را کجا قرار دهد». سپس فضیل اشعاری از سید حمیری در رثای زید خواند و امام صادق علیهالسلام و اهل بیت او را اندوهگین ساخت.(1)
1) [1] . الغدیر، ج 2، ص 221 و ج 7، ص 241. برای آگاهی بیشتر نک: سیره و قیام زید، ص 63؛ بحارالانوار، ج 46، ص 172؛ کشف الغمة، ج 2، ص 442 و تنقیح المقال، ج 25، ص 468.
د) علامه مجلسی احادیثی را که دال بر اندوه و گریه امام، پس از شهادت زید میباشند، دلیل بر اجازه داشتن زید از امام در قیام میداند و عقیده دارد زید پنهانی، از سوی امام اجازه داشت که قیام کند؛ زیرا اگر زید در دعوی امامت کشته میشد، استحقاق گریه امام را نداشت.(1)در نتیجه، تمامی اخباری که بر نکوهش قیام زید و شخصیت او دلالت دارد، یا از حیث سند ضعیفند و یا از روی تقیه صادر شدهاند.(2)
ه ) عبدالرحمن بن سبابه میگوید: امام صادق علیهالسلام پس از شهادت زید، اموالی در اختیارم نهاد و مرا مأمور ساخت که بین خانوادههای بازماندگان شهدای قیام زید تقسیم کنم.(3)
و) حسین بن زید یکی از فرزندان زید، در خانه امام صادق علیهالسلام تربیت شد و بزرگ گردید و امام به وی عنایت زیادی داشت.(4)
ز) امام صادق علیهالسلام شاعری(5)را که در نکوهش زید اشعاری سروده بود، نفرین کرد که طعمه حیوانی شود و آن شاعر به سزای عمل خود رسید.
1) [1] . مرآة العقول، ج 1، ص 261.
2) [2] . سیره و قیام زید بن علی. در این کتاب، فصلی به پاسخ گویی به این گونه روایات پرداخته شده است.
3) [3] . اختیار معرفة الرجال، ج 2، صص 628 و 629.
4) [4] . سیره و قیام زید بن علی علیهالسلام، ص 29.
5) [5] . در معجم الادباء نام این شاعر، حکیم بن عیاش أعور از شاعران وابسته به امویان آمده است و نام نفرین کننده عبداللّه بن جعفر ذکر شده است. معجم الادباء، ج 10، ص 249، ولی در کشف الغمة نام این شاعر حکم بن عباس کلبی آمده و نفرین کننده او خود امام صادق علیهالسلام نوشته شده است. (کشف الغمة، ج 2، ص 203) در ریحانة الادب نیز به نقل از معجم الادباء، نام نفرین کننده عبداللّه بن جعفر صادق علیهالسلام ذکر شده است.
مضمون بیتی از آن شعر چنین است: «زید را بر شاخه نخلی به دار کشیدیم و حال آنکه دیده نشده است که مدعی مهدویت بر شاخه نخل به دار کشیده شود».(1)
از تمامی آنچه گفته شد میتوان استنباط کرد که بر خلاف آنچه برخی مورخان معاصر عرب گفتهاند،(2)زید به منظور به دست گرفتن خلافت و طمع در آن قیام نکرد، بلکه قیام او مورد تأیید امام صادق علیهالسلام بود. اگر ایراد شود که در صورت لزوم قیام و تأیید آن از سوی امام، چرا آن بزرگوار خود در قیام شرکت نکرد؟ پاسخ این است که اگر امام صادق علیهالسلام در قیام شرکت میکرد و یا حتی آشکارا پشتیبانی خود را اعلام میداشت، از سوی بنیامیه مورد آزار بیشتر قرار میگرفت و فرصت تبیین معارف اسلامی را از کف میداد.(3)
مدارک، حاکی است که بیشتر علمای اهل سنت کوفه در قیام زید شرکت داشتند و یا او را یاری دادند. از همین رو، علمای اهل سنت در این جریان با امام صادق علیهالسلام موافقت داشتند. اسامی برخی چنین است:
1) [1] . مروج الذهب، ج 3، ص 230؛ دلائل الامامة، ص 115. در عقد الفرید، ابن عبد ربه، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1411 ق، ج 5، ص 210 این شعر با مختصر تفاوت در عبارت نقل شده است.
2) [2] . عمر فروخ، تاریخ صدر الاسلام و الدولة الامویة، بیروت، دارالعلم، 1967 م، ص 178.
3) [3] . التاریخ الاسلامی دروس و عبر، صص 124، 144 و 141.
ابوحنیفه،(1)سلیمان بن مهران، اعمش،(2)عمرو بن سعید،(3)عثمان بن عمیر،(4)عبداللّه بن شبرمه، مسعر بن کدّام، حجاج بن دینار، محمد بن عبدالرحمان.(5)
برخی نویسندگان قیام زید را ساخته و پرداخته عباسیان دانستهاند و گفتهاند: «کارگردان این ماجرا بنی عباس بودند»،(6)ولی این سخن نادرست است؛ زیرا به تصریح مدارک، داعیان عباسی همچون بکیر بن ماهان، به دستور محمد بن علی عباسی که شکست قیام را پیش بینی میکرد، پیروان خود را از شرکت در قیام زید باز میداشتند.(7)
یکی از رویدادهای سیاسی بسیار مهم دوران امام صادق علیهالسلام که عصر او را از دوران دیگر ائمه علیهمالسلام متمایز میسازد، انتقال خلافت بنی امیه به بنی عباس است. برای آگاهی بیشتر از سیره امام صادق علیهالسلام نخست شخصیت ابوسلمه، ابومسلم، داعیان عباسی و شیوه دعوت عباسیان را توضیح دادهایم تا بتوان تحلیل بهتری از اقدامات امام در این دوره به دست داد.
دعوت عباسیان سالها به طول انجامید و فراهم کردن زمینههای قیام آنان نزدیک به سی سال طول کشید. در این مدت، چند تن رهبری قیامها را بر عهده داشتند که در شام بودند و از آنجا دعوت را در عراق و خراسان هدایت میکردند.
الف) محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس
وی نخستین شخصی است که دعوت رسمی بنی عباس را آغاز کرد.(1)عباسیان برای پیوند دادن قیام خود به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت او، مدتها چنین وانمود میکردند که از طریق ابوهاشم عبداللّه بن محمد بن حنفیّه که
1) [1] . المنتظم، ج 7، ص 244.
از فرقه کیسانیّه بود، امامت را به ارث بردهاند؛ زیرا او در سال 98 ه . ق به دیدن _سلیمان بن عبدالملک _ـ خلیفه عباسی ـ رفته و سلیمان که او را دشمن جدی خود میدانست، مسموم کرد. ابوهاشم چون از مسمومیت خود خبر یافت، علی را به جانشینی خویش برگزید.(1)بدین ترتیب، عباسیان امامت را از علویان به ارث بردند. بنیعباس در همین راستا، احادیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جعل نمودند. حسن ابراهیم حسن در تحلیل علت گرایش ابوهاشم به بنیعباس و عدول او از علویان معتقد است، عباسیان در سالهای پایانی سده اول هجری، نشاط و فعالیت سیاسی بیشتری داشتند. همچنین ابوهاشم، از فرقه کیسانیه بود و آنان با شیعیان علوی اختلاف نظر داشتند.(2)
درباره ارتباط ائمه علیهمالسلام با محمد بن علی بن عبداللّه عباسی، نص صریحی وجود ندارد، جز آنکه بلاذری در انساب الاشراف میگوید:_ «قحطبة بن شبیب طایی _و سلیمان بن کثیر بن امیّه خزاعی به کوفه رفتند، ولی نتوانستند امام(3)را بشناسند. از همین رو، وارد مدینه شدند و در آنجا از محمد بن علی بن الحسین علیهالسلام (امام باقر علیهالسلام) سراغ امام را گرفتند و امام باقر در پاسخ فرمود: «او از ماست و در شام به سر میبرد.» آن دو نیز به شام رفتند و با امام دیدار و گفتوگو کردند.(4)
1) [1] . مسعودی، التنبیه و الاشراف، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، صص 319 و 320؛ مقاتل الطالبیین، ص 123؛ طبری، ج 6 ، ص 562؛ الکامل، ج 4، ص 159؛ البدایة و النهایة، ج 9، ص 213 و ذهبی حوادث صص 121 ـ 140، ص 223.
2) [2] . تاریخ الاسلام، ج 2، ص 10.
3) [3] . در آن زمان محمد بن علی بن عبداللّه به امام مشهور شده بود. المنتظم، ج 7، ص 244.
4) [4] . انساب الاشراف، ج 3، ص 116.
بلاذری در جای دیگر از ملاقات محمد بن علی عباسی با هشام ـ خلیفه اموی ـ یاد میکند و میگوید: «هشام چون از محمد پرسید برای چه کاری نزد او آمده است و او پاسخ داد حاجتی دارم. به وی گفت: «در انتظار دولتی که گمان دارید برپا میشود و احادیثی در آن مورد روایت میکنید، باقی بمان».(1)
ب) ابراهیم بن محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس
محمد بن علی عباس در سال 125 ه . ق درگذشت و رهبری قیام را به فرزندش ابراهیم سپرد.(2)در آن زمان، نهضت عباسی در خراسان موفقیتهایی بهدست آورده بود. وی ابومسلم را به خراسان فرستاد تا نهضت را در آن دیار ادامه دهد.(3)پیروان خراسانی وی، از طریق نامه با ابراهیم در ارتباط بودند و بسیاری نیز به دیدار او میآمدند.(4)
سلیمان بن کثیر، لاهزبن قریظه و قحطبة بن شبیب در سال 127 ه . ق، در مکه با ابراهیم دیدار کردند، و 20 هزار دینار، دویست هزار درهم و اموال بسیار دیگری در اختیار او نهادند.(5)ابراهیم در محرّم سال 132 ه . ق، توسط مروان دستگیر و در صفر همان سال به قتل رسید.(6)درباره چگونگی آگاه شدن مروان از قیام سرّی ابراهیم و فعالیتهای او، روایتهای مختلفی هست که برخی را
عباسیان ساختهاند و در آنها چنین وانمود کردهاند که علویان و بنیالحسن علیهالسلام با مروان همکاری کردهاند و او را از فعالیتها و مکان پنهان شدن ابراهیم آگاه ساختهاند.(1)
مقاتل و ارشاد و بسیاری دیگر از مدارک(2)اشاره دارند که ابراهیم در بیعت ابواء حاضر بوده و با محمد بن عبد اللّه بن حسن بیعت کرده است. با توجه به آنکه ابراهیم در سال 125 ه . ق رهبری بنی عباس را در دست گرفت و بیعت ابواء در سال 126 ه. . ق انجام شده است، نفاق ابراهیم و عباسیان آشکار میگردد. همچنین مشخص میشود که آنها برای مبارزه با امویان دوست داشتند از موقعیت و نفوذ علویان، بهره ببرند.
ابن اثیر درباره رابطه ابراهیم با علویان میگوید: «ابراهیم، نیکوکار، فاضل و بخشنده بود. او وقتی وارد مدینه شد، اموال فراوانی بین اهالی آن تقسیم کرد؛ پانصد دینار برای عبداللّه بن حسن فرستاد و همچنین اموال زیادی به علویان بخشید. در این هنگام، حسین بن زید بن علی که پسری کوچک بود نزد او آمد، ابراهیم وی را نوازش کرد و چون دانست فرزند زید است بسیار گریست؛ به گونهای که ردایش تر شد. سپس وکیل خود را خواست و اموال باقی مانده را که چهارصد دینار بود، به وی داد و گفت: چنانچه اموال بیشتری برایم مانده بود، به تو میدادم».(3)
ج) سفاح
ابراهیم پیش از مرگش در سال 132 ه . ق، برادرش سفاح را جانشین خود ساخت. اندکی پس از مرگ ابراهیم، دعوت عباسی پیروز شد و سفاح به خلافت رسید. سیره امام صادق علیهالسلام را در برخورد با او، در فصل مربوط به خلفای بنی عباس بررسی خواهیم کرد.
د) ابوسلمه خلّال
حفص بن سلیمان معروف به ابوسلمه خلّال از بزرگترین داعیان عباسی است که نقش بیمانندی در پیروزی بنیعباس داشت. او را به جهت مقام و مرتبهاش «وزیر آل محمد صلیاللهعلیهوآله» لقب دادهاند. همان گونه که به ابومسلم «امین آل محمد صلیاللهعلیهوآله» میگفتند.(1)
زندگی ابوسلمه پیش از آغاز دعوت و دوران کودکی و نوجوانیاش به خوبی روشن نیست.(2)از آنجا که مورخان ابوسلمه را از موالی شمرده و او را آگاه به زبان فارسی دانستهاند و با توجه به اعتماد عباسیان به داعیان ایرانی، ایرانی بودن ابوسلمه محتمل است.(3)
1) [1] . ذهبی حوادث صص 140 ـ 120، ص 400؛ ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، دارالفکر، ج 7، ص 201. مسعودی میگوید: اولین کسی که در حکومت بنی عباس عنوان وزارت یافت ابوسلمه بود و او نخستین وزیری بود که پدرش زنده بود و وزارت یافت. التنبیه و الاشراف، ص 320.
2) [2] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 560.
3) [3] . همان.
بکیر بن ماهان که امور داعیان عباسی را بر عهده داشت(1)و دخترش همسر ابوسلمه بود،(2)در سال 127 ه . ق درگذشت. او پیش از مرگ، ابوسلمه را جانشین خود ساخت و نامهای به ابراهیم بن محمد پیشوای عباسیان نوشت و ضمن ستودن ابوسلمه و برشمردن نیکیهایش، جانشینی او را به ابراهیم اطلاع داد.(3)
ابوسلمه و ابومسلم در دوران دعوت با یکدیگر ارتباط فراوان داشتند. ابوسلمه از سوی ابراهیم فرمانهایی برای ابومسلم صادر میکرد و او را با نوشتن نامه راهنمایی میکرد.(4)
ابوسلمه در دهم محرم 132 ه . ق،(5)در کوفه قیام کرد و کوفه را از منطقه خلافت امویان خارج ساخت. خراسانیان نیز وارد کوفه شده و با ابوسلمه بیعت کردند.(6)
در آستانه این پیروزیها، ابراهیم بن محمد پیشوای عباسی که ابومسلم پیرو او بود، توسط مروان دستگیر و کشته شد. او پیش از مرگ، برادرش ابوالعباس
1) [1] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 560.
2) [2] . انساب الاشراف، ج 3، ص 118.
3) [3] . الدعوة العباسیة، تاریخ و تطور، ص 245؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 118؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 195؛ البدایة و النهایة، ج 10، ص 56؛ طبری، ج 7، ص 329 و اخبار الدولیة العباسیة، ص 240.
4) [4] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 561.
5) [5] . همان.
6) [6] . تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 205.
سفاح را جانشین خود ساخت و به او سفارش کرد که به کوفه نزد ابوسلمه خلاّل رود.(1)
مرگ ابراهیم در ابوسلمه تزلزل ایجاد کرد و او درصدد بر آمد با استفاده از فرصت به دست آمده، یکی از علویان را به خلافت برساند.(2)از همین رو، وقتی که ابوالعباس سفاح و شماری از بزرگان و سران بنی عباس به کوفه نزدیک شدند، ابوسلمه آنان را در قصر مقاتل ـ در دو منزلی کوفه ـ منزل داد و اجازه نداد که وارد کوفه شوند.(3)تا آنکه اصرار سفاح موجب شد ابوسلمه آنان را به کوفه آورده و در جایی پنهان کند. به هر حال آنان با خواری تمام وارد کوفه شدند.(4)
پس از ورود سفّاح به کوفه، ابوسلمه غافلگیر شد؛ زیرا مردم کوفه از وی سراغ امام خود را میگرفتند. از سوی دیگر، ارتباط با علویان و بزرگان آنان که در مدینه به سر میبردند، به فرصت نیاز داشت. به هر حال، او ورود سفاح را
1) [1] . همان، ج 2، ص 206؛ طبری، ج 7، ص 423؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 123؛ الدعوة العباسیّة، تاریخ و تطور، ص 339.
2) [2] . یعقوبی، تاریخ یعقوبی، دار صادر، دار بیروت، 1379، ج 2، ص 277؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 7، ص 200؛ ذهبی حوادث صص 140 ـ 121، ص 400؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 206؛ عقد الفرید، ج 4، ص 482؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 139 و البدایة و النهایة، ج 10، ص 40.
3) [3] . الدعوة العباسیة، تاریخ و تطور، ص 339؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 139 و طبری، ج 7، ص 429.
4) [4] . غریغو ریوس بن هارون عبری، تاریخ مختصر الدول، ص 181.
از مردم مخفی کرد و سفاح را نیز از کسی که هنوز هنگام ظهور او فرا نرسیده، میترساند.(1)
ابوسلمه با استفاده از فرصت، سه نامه خطاب(2)به امام صادق علیهالسلام، عبداللّه بن حسن بن حسن و عمر بن علی بن حسین فرستاد(3)و به پیک خود _محمد بن عبدالرحمن بن اسلم _سفارش کرد، نخست نزد امام صادق علیهالسلام رود و در صورت نپذیرفتن وی، نزد عبداللّه بن حسن رود و چنانچه این دو نیز نپذیرفتند، نامه را به عمر بن علی، فرزند امام سجّاد دهد.(4)
از اینکه ابوسلمه سه نامه به بزرگان بنیهاشم نوشت، پی میبریم که وی احتمال میداد برخی از این سه بزرگوار، همراهی وی را نپذیرند. همین امر میرساند که این تصمیم کاملاً ناگهانی بوده و ابوسلمه پیش از آن، در این مورد سخنی با علویان نگفته بود. البته یعقوبی میگوید وی از آغاز به علویان گرایش داشت،(5)هرچند دیگر مورخان بدان اشاره نکردهاند، ولی این گفته با این اقدام ابوسلمه سازگار نیست.
1) [1] . مختصر تاریخ دمشق، ج 7، ص 201.
2) [2] . بر اساس برخی نقلها ابوسلمه پیش از نوشتن نامههایش، با برخی از بزرگان کوفه مشورت کرد و قرار شد شورایی از فرزندان علی علیهالسلام و عباس تشکیل شود و آنان کسی را از میان خود به خلافت برگزینند، ولی ابوسلمه از اختلاف اعضای شورا بیمناک شده و اقدام به نوشتن نامههای یاد شده کرد. دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 562، نقل از العیون و الحدائق، ص 196؛ الدعوة العباسیّة، تاریخ و تطور، ص 335.
3) [3] . ترجمه مروج الذهب، ج 2، ص 259؛ الدعوة العباسیه، تاریخ و تطور، ص 336؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 282.
4) [4] . ترجمه مروج الذهب، ج، ص 259.
5) [5] . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 282.
از آنچه ابوسلمه به پیک خود گفته است، برمیآید که در آن زمان امام صادق علیهالسلام برجستهترین شخصیّت بنیهاشم بوده و بیشترین نفوذ را نزد آنان داشته است. ازاینرو، ابوسلمه نخست، او را برای خلافت در نظر گرفت و سپس عبداللّه بن حسن و در مرحله سوم عمر بن علی را مناسب تشخیص داد.
امام صادق علیهالسلام در پاسخ نامه ابوسلمه فرمود: «من همراه شما نیستم. سرور شما در سرزمین شراة است».(1)سپس نامه ابوسلمه را بر روی آتش چراغ نهاد و آن را سوزانید.(2)
عبداللّه بن حسن پس از دریافت نامه ابوسلمه نزد امام صادق علیهالسلام رفت و به وی گفت: ابوسلمه مرا دعوت کرده است که نزد او بروم و شیعیان خراسانی ما نیز به کوفه آمدهاند. امام صادق علیهالسلام در پاسخ فرمود: ای ابومحمد! از چه وقت خراسانیها شیعه تو بودهاند. مگر ابومسلم را تو به سوی خراسان فرستادهای؟ مگر تو گفته بودی سیاه بپوشد؟ اینها که سوی عراق آمدهاند، تو سبب آمدنشان بودهای یا کسی پیش آنها فرستادهای. آیا کسی از آنها را میشناسی؟(3)
1) [1] . مکانی در شام که بین مدینه و شام واقع است و یاقوت حموی آن را جایگاه عباسیان نامیده است. ابراهیم مدتی در آنجا بود. معجم، ج 2، ص 271.
2) [2] . مروج الذهب، ج 3، ص 280 و ترجمه آن، ج 2، ص 258؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 282. در ادامه تفصیل پاسخ امام بررسی خواهد شد.
3) [3] . ترجمه مروج الذهب، ج 2، ص 259.
عبداللّه بن حسن با امام صادق علیهالسلام به بحث پرداخت و سرانجام مخالفت امام را از روی حسد دانست. امام در پاسخ او فرمود: جز نصیحت تو قصد دیگری نداشتم. ابوسلمه پیش از تو نامهای برای من نوشته است و پیش از آنکه نامه ابوسلمه به دست تو برسد، نامهای را که به من نوشته بود سوزاندم. سوگند به خدا، پسر تو، مهدی این امت نیست و اگر قیام کند کشته خواهد شد.(1)
ابوسلمه پس از فرستادن پیک خود به مدینه، در انتظار پاسخ علویان نشست. در این ایّام، وی همچنان ورود سفّاح به کوفه و جایگاه او را از مردم کوفه و خراسانیان مخفی نگاه میداشت. بنابر نقلی چهل روز و به قولی دیگر وی دو ماه،(2)سفاح را از حاضر شدن در بین مردم باز داشت؛ به گونهای که سفاح و سران عباسی به مخفی کاری ابوسلمه پی بردند و فهمیدند که او قصد دیگری دارد. حتی ابوالعباس گفت: ابوسلمه میخواهد خلافت را به آل علی علیهالسلام بسپارد. در لشکرگاه ابراهیم نیز شایع شد که ابراهیم توسط مروان به قتل رسیده و او برادرش سفاح را جانشین خود ساخته است. ازاینرو، خراسانیان جایگاه ابوالعباس را از ابوسلمه جویا میشدند و او در پاسخ، مردم را از شتابزدگی بازداشته و میگفت هنوز زمان ظهور وی فرا نرسیده است.(3)
در همان هنگامی که ابوسلمه در انتظار پاسخ در مدینه بهسر میبرد و ورود و جایگاه سفّاح را از دیگران مخفی میداشت،_ ابوحمید طوسی_ از لشکرگاه به کوفه آمد و سابق خوارزمی ـ غلام ابراهیم امام ـ را که خراسانیان به وی هدیه داده بودند، در شهر مشاهده کرد. ابوحمید از سابق، احوال ابوالعباس را جویا شد و غلام نیز تمام آنچه را در این مدت ابوسلمه با آنان رفتار کرده بود به ابوحمید گزارش داد و او را به دیدار ابوالعباس سفاح برد.
ابوحمید در همان ملاقات با ابوالعباس بیعت کرد. سپس نزد موسی بن کعب، ابوالجهم بن عطیّه و دیگر سرداران خراسان رفت و جریان را برای آنها بازگو کرد. بدین ترتیب، سرداران خراسانی از جایگاه ابوالعباس و مقاصد پنهان ابوسلمه آگاه شدند و بدون اطلاع ابوسلمه، با ابوالعباس بیعت کردند. ابوسلمه که در انتظار پاسخ امام صادق علیهالسلام یا دیگر بزرگان علوی بود، چون از بیعت سرداران خراسان با سفاح آگاه شد، با شتاب نزد ابوالعباس آمده و با او بیعت کرد.(1)در پی این جریان، سفاح به مسجد کوفه رفت و مردم شهر و خراسانیان با او بیعت کردند.(2)
سفّاح پس از تحکیم پایههای خلافت خود، با در جریان نهادن ابومسلم، توطئه قتل ابوسلمه را اجرا کرد.(1)
ه ) ابومسلم خراسانی
عبدالرحمن بن مسلم که خطیب بغدادی نام اصلی او را ابراهیم بن عثمان ثبت کرده است،(2)در سال 100 ه . ق(3)در اصفهان،(4)زاده شد و در کوفه نشو و نما یافت.(5)
ابومسلم از طریق ابوموسی سرّاج ـ یکی از هواداران بنیعباس ـ با دعوت آن خاندان آشنا شد و آن گونه که برخی احتمال دادهاند، از سوی او با بزرگان عباسی که در زندان کوفه به سر میبردند در ارتباط بود.(6)به گزارش طبری،
1) [1] . الامامة و السیاسة، ج 2، ص 118؛ مروج الذهب، ج 3، صص 298 و 299؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 286 و تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 277. از گفته ذهبی در حوادث 140 ـ 121، ص 400 برمیآید که سفّاح راضی نبود ابوسلمه کشته شود و ابومسلم چون امتناع او را دید، خود توسط افرادش ابوسلمه را به قتل رساند.
2) [2] . تاریخ بغداد، ج 10، ص 207. خطیب میافزاید: محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس، پیشوای عباسیان چون بر آن شد که ابومسلم را به خراسان فرستد، به او گفت اسمت را تغییر ده؛ زیرا بر اساس آنچه که در کتابها یافتهام، جز با تغییر اسم تو کار ما تمام نشود و سپس ابومسلم خود را عبدالرحمان نامید و کنیه ابومسلم را برگزید. در مورد پدر ابومسلم نیز برخی، عثمان گفتهاند و برخی، مسلم. همچنین نک: مختصر تاریخ دمشق، ج 15، ص 39.
3) [3] . ذهبی حوادث 140 ـ 120، ص 581.
4) [4] . المنتظم، ج 8 ، ص 17؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 15، ص 39.
5) [5] . در خصوص نام، نسب و کودکی ابومسلم، اختلاف و تناقض فراوان در منابع وجود دارد. دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6 ، ص 226 به تفصیل، اختلافات را بررسی و نقد کرده است.
6) [6] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6 ، صص 230 و 231.
ابومسلم حدود سالهای 124 ـ 125 ه . ق و در دوران رهبری محمد بن علی، پیشوای عباسی، به بنی عباس پیوست.(1)
ابراهیم امام که پس از محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس، رهبری بنی عباس را عهدهدار شده بود، در سال 128 ه . ق، ابومسلم را به خراسان فرستاد(2)و پیش از فرستادن، او را چنین سفارش کرد:
ای عبدالرحمان تو از ما اهل بیت هستی. با یمانیان نیکو رفتار کن و به ربیعه بدگمان باش. با مضریان به احتیاط برخورد کن؛ زیرا آنها دشمنان خانگی هستند. هرکس را که به او شک کردی، بکش و چنانچه بتوانی در خراسان یک تن عرب را باقی نگذاری، در این کار درنگ نکن و حتی از کشتن بچههایی که در مورد آنها بدگمان هستی کوتاهی مکن.(3)
ابومسلم در راه پیشبرد اهداف خود و ترویج نهضت عباسیان از هیچ کاری ابا نداشت. خونریزی و کشتن مخالفان و حتی افرادی که مورد سوء ظن او قرار میگرفتند، برای او کاری آسان بود. در این زمینه، روایتهای زیادی نقل شدهاست.(4)
1) [1] . طبری، ج 2، ص 227؛ البدایة و النهایة، ج 9، ص 340.
2) [2] . انساب الاشراف، ج 3، ص 121؛ طبری، ج 7، ص 344؛ وفیات الاعیان، ج 3، ص 147؛ الدعوة العباسیة، تاریخ و تطّور، ص 249 و المنتظم، ج 7، ص 128.
3) [3] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 233؛ طبری، ج 7، ص 344 و الدعوة العباسیّة، تاریخ و تطّور، ص 250. درباره سفارشهای ابراهیم به ابومسلم در ادامه توضیح بیشتر خواهد آمد.
4) [4] . المنتظم، ج 8، ص 17؛ مختصر تاریخ دمشق، ج 15، ص 39؛ ذهبی حوادث 140 ـ 120، ص 581؛ وفیات الاعیان، ج 3، ص 145 و میزان الاعتدال، ج 2، ص 598.
روزی وی در حال ایراد خطبه بود که مردی برخاست و پرسید: پیراهن سیاهی که بر تن داری نشانه چیست؟ ابومسلم پاسخ داد: از جابر بن عبداللّه انصاری نقل است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هنگامی که در «یوم الفتح» وارد مکه شد، عمامهای سیاه در بر داشت. پیراهن سیاه، لباس هیبت و لباس دولت است. پس به غلام خود دستور داد مردی را که پرسیده بود گردن زدند.(1)
خود ابومسلم، پیش از مرگش در نامهای خطاب به منصور کارنامه فعالیت و مبارزات چند سالهاش را چنین ترسیم میکند:
اما بعد، من برادر تو را به دلیل نزدیکیاش به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و وصیتی که گمان میکرد به او رسیده است، پیشوای خود قرار دادم و او مرا به گمراهی و فتنه گرفتار ساخت. به من فرمان داد که به گمان و تهمت، مخالفان را به قتل رسانم و عذر آنان را نپذیرم. حرمت احکام الهی را شکستم و خونهایی را که محترم بودند، بر زمین ریختم. کارها را از اهلش گرفته و به نااهلان سپردم. حال اگر خدای مرا ببخشاید، به فضل خود با من رفتار کرده است، چنانچه عقاب کند، به سزای کارهایم رسانده است. همانا که خداوند به بندگان خویش ستم نمیکند.(2)
تاریخ مختصر الدول، ابومسلم را این گونه توصیف میکند:
مردی سنگدل بود که تازیانه او شمشیرش بود. ششصد هزار نفر را به زندان افکنده و کشته است. این کشتهها شناخته شده میباشند، ولی گروهی را هم در
میدانهای جنگ به قتل رسانده که شمار آنها نامعلوم است.(1)
کارهای ناشایست ابومسلم سبب شده است که برخی او را برای عبّاسیان همانند حجاج برای امویّان بدانند. از عبداللّه مبارک پرسیدند ابومسلم بهتر بود یا حجّاج؟ او پاسخ داد: «گمان نمیکنم ابومسلم از کسی بهتر باشد، ولی حجّاج از او بدتر بود».(2)
ذهبی نیز او را حجاج دوران و بلکه شریرتر از او و بلایی بزرگ برای اعراب خراسان میشمرد.(3)
نوشتهاند ابومسلم در سالهای پایانی عمر خودش از کارهایش پشیمان شد و چون به مکّه رفت، در مقام توبه گفت: «جامهای از ظلم بافتم که تا دولت بنیعباس باقی است آن جامه کهنه نگردد و چه بسیار که مرا لعنت فرستند».(4)
ارتباط ابومسلم با امام صادق علیه السلام
بنابر روایتی که مدارک متعددی به آن اشاره کردهاند، ابومسلم پیش از پیروزی عباسیان، روزی به دیدار امام صادق علیهالسلام آمده و پیراهنی به ایشان
هدیه داده است. امام نیز پس از رفتن او، نهضت سیاهجامگان و رهبری او را پیشبینی فرموده است.(1)
همچنین بر اساس روایت اعمش، امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در جنگ صفین از ابومسلم به عنوان «مردی که شامیان را بکشد و ملک بنی امیّه بستاند» خبر داده است.(2)
در اخباری که در مورد ابومسلم رسیده است، هیچ تأییدی از ائمه علیهمالسلام نسبت به تشیّع ابومسلم به چشم نمیخورد، ولی برخی به تشیّع ابومسلم اعتقاد دارند. _عبدالجلیل رازی _در النقض(3)تشیع وی را تأیید کرده است. صفی الدین حلّی شاعر، به خواهش نقیب تاج الدین آوی، قصیدهای در مدح ابومسلم سرود. نویسنده _الانباء فی تاریخ الخلفاء _میگوید که ابومسلم و داعیان او مردم را به فرزندان فاطمه علیهاالسلام دعوت میکردند.(4)
البته شواهد فراوان و حتی رویه ابومسلم، تشیّع او را نفی میکند؛ زیرا وی در خراسان مردم را به فرزندان فاطمه فرا نمیخواند، بلکه بر اساس متن بیعتی که او از مردم میستاند، آنان را به اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرا میخواند که اعم از عباسیان و علویان بود.
1) [1] . دلائل الامامة، ص 137؛ اعلام الوری، ص 272؛ بحارالانوار، ج 47، ص 274 و الدمعة الساکبة، ج 6، ص 390.
2) [2] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6 ، ص 228؛ بحارالانوار، ج 41، ص 310.
3) [3] . عبدالجلیل رازی قزوینی، النقض، بیجا، بینا، 1331، صص 160، 215 و 216.
4) [4] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6 ، ص 242؛ یعقوبی نیز در تاریخ خود ج 2، ص 274 اشاره میکندکه: «اظهر ابومسلم الدعوة لبنی هاشم».
شواهد و قراین دیگری که حاکی از عدم تشیع ابومسلم میکند، عبارتند از:
یک ـ پس از آنکه نامه ابوسلمه به امام صادق علیهالسلام و عبداللّه بن حسن رسید، عبداللّه نزد امام آمده و گفت: «شیعیان خراسان به کوفه آمدهاند و مرا به خلافت خواندهاند». امام صادق علیهالسلام در پاسخ او فرمود: «ای ابامحمد! اهل خراسان چه وقت شیعه تو شدند؟ آیا تو ابومسلم را به خراسان فرستادهای؟ و آیا تو بدان امر کردهای که سیاه بپوشد؟»(1)
از سخنان امام پی میبریم که ابومسلم با شیعیان ارتباطی نداشته و رفتن او به خراسان و پوشیدن جامه سیاه و بسیاری کارهای دیگر او در راستای اهداف شیعیان نبوده است.
دو ـ بنابر نقل شهرستانی در ملل و نحل، ابومسلم پیش از بیعت با سفّاح، نامهای خطاب به امام صادق علیهالسلام نوشت و گفت: «همانا من دعوت کردهام و مردم را از دوستی بنی امیه به دوستی اهل بیت فرا خواندهام. اگر به این دعوت رغبت داری، بر تو زیاد نیست». امام صادق علیهالسلام نیز در پاسخ او فرمود: «تو از یاران من نیستی و زمان نیز زمان من نیست».(2)
1) [1] . مروج الذهب، ج 3، ص 281.
2) [2] . ملل و نحل، ج 1، ص 154. باید گفت تمامی مدارک تاریخی دست اول، نویسنده نامه را ابوسلمه میدانند؛ جز مدرک فوق که نویسنده را ابومسلم دانسته است. در مناقب ابن شهر آشوب نیز که از کتابهای دیگر نقل میکند، نویسنده را ابامسلم الخلال، وزیر آل محمد، معرفی کرده است که به یقین مقصود او ابوسلمه است؛ زیرا خلاّل و وزیر آل محمّد دو صفت اختصاصی ابوسلمه میباشند.
سه ـ در دوران دعوت عباسیان، چنانچه یکی از علویان علیه بنی امیّه قیام میکرد و پیروزیهایی به دست میآورد، ابومسلم در سرکوبی او درنگ نمیکرد. همانند عبداللّه بن معاویه علوی که توسط ابومسلم اسیر و کشته شد یا در زندان اودرگذشت. یا سرکوبی گروهی از پیروان خداش که در نیشابور قیام کرده بودند و به علویان گرایش داشتند.(1)
چهار ـ کشته شدن سلیمان بن کثیر خزاعی(2)و ابوسلمه خلال(3)به دست ابومسلم به جرم آنکه این دو به علویان گرایش داشتند. ابومسلم، شریک بن شیخ المهری را نیز که رویّه او را محکوم ساخته و علیه وی قیام کرده بود و به علویان گرایش داشت، به قتل رساند.(4)
پنج ـ پس از آنکه سفاح به خلافت رسید، ابومسلم کوفه را مکانی نامناسب برای اقامت خلیفه دانست و مردمِ آن را متمایل به علویان خواند.(5)
شش ـ از برخی قراین برمیآید که ابومسلم با مغیرة بن سعید در ارتباط بوده است. مغیره عقاید غلوّآمیز داشت و امام صادق علیهالسلام بارها او را لعن کرده بود. وی در سال 119 ه . ق در کوفه قیام کرد.
1) [1] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6 ، ص 243.
2) [2] . الدعوة العباسیة، تاریخ و تطور، ص 357؛ طبری، ج 7، ص 45 و ابن المعاد، شذرات الذهب، دار احیاء التراث العربی، ج 1، ص 190.
3) [3] . همان؛ الامامة و السیاسة، ج 2، ص 120؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 286؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 277 و مروج الذهب، ج 2، ص 257.
4) [4] . انساب الاشراف، ج 3، ص 171؛ البدایة و النهایة، ج 10، ص 56 و طبری، ج 7، ص 459.
5) [5] . دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6 ، ص 243.
ارتباط و علاقه ابومسلم به مغیره، دوری او از امام صادق علیهالسلام را میرساند؛ زیرا آن بزرگوار در برابر انحراف غلوکنندگان (غلات) به رهبری مغیرة، برخوردی شدید از خود نشان داد. بارها مغیره را لعن کرد و اصحاب و یاران را از گمراهی وی خبر داد.
هفت ـ نویسندگان و علمای متأخر شیعه نیز، تشیّع ابومسلم را به شدّت رد کردهاند:
اول ـ محقق کرکی لعن ابومسلم و طرفدارانش را جایز دانست و بدان فتوا داد. او در کنار مطاعن المجرمیّه به تفصیل در ذم ابومسلم سخن گفته است.
دوم ـ میرلوحی یکی دیگر از علمای بزرگ نیز در شرح حال ابومسلم، تشیع او را مردود دانسته و وی را نکوهش کرده است.
سوم ـ سیداحمدبن زین العابدین علوی در رساله «اظهار الحق».
چهارم ـ حموی در انیس المؤمنین ابومسلم را تکفیر کرده و در _منهج النجاة _وی را مذّمت کرده است.(1)
بیعت ابواء از مهمترین رویدادهای تاریخی دوران امام صادق علیهالسلاماست. ویژگیهای بارزی که این گردهمآیی را از دیگر رخدادهای مشابه متمایز میسازد، ترکیب آن است. این جلسه که در اواخر عهد امویان و در محلی به
1) [1] . دلائل الامامة، ص 137؛ اعلام الوری، ص 272؛ بحارالانوار، ج 47، ص 274 و الدمعة الساکبة، ج 6 ، ص 390.
نام ابواء برگزار شد، متشکل از علویان و عباسیان بود. علویان حاضر در آن نیز برخی بنی الحسن علیهالسلام و برخی بنی الحسین علیهالسلام بودند. بنابراین، بررسی موضع و دیدگاههای امام صادق علیهالسلام که نماینده بنیالحسین علیهالسلام بود، در بررسی سیره سیاسی آن حضرت نقش مهمی دارد.
بررسی و تحلیل ابواء
الف) بنی الحسن علیهالسلام به رهبری عبداللّه بن حسن بن حسین علیهالسلام به خلافت گرایش داشتند و حال آنکه امام صادق علیهالسلام شرکت در قیام را تنها به منظور امر به معروف و نهی از منکر پذیرفت و بیعت با محمدبن عبداللّه را به عنوان اینکه او مهدی علیهالسلام باشد، رد کرد.
ب) امام صادق علیهالسلام با عقیده رایج مهدویت در آن جلسه مقابله کرد و فرمود: «محمدبن عبداللّه، مهدیِ امت نیست و کشته خواهد شد».
ج) با توجه به اینکه برخی از حاضران خواهان حضور امام صادق علیهالسلام در مجلس و رأی ایشان شدند، به شخصیت والای امام میان بنی هاشم پی میبریم.
د) از سخنان عباسیان حاضر در مجلس همانند صالح بن علی و ابوجعفر منصور، مقام والای بنی هاشم آشکار میشود.
ه ) سخنان عباسیان حاضر در بیعت ابواء، استفاده آنان از نفوذ علویان در قیام خود را تأیید میکند.
حسین عطوان در کتاب _الدعوة العباسیه _مینویسد، مخالفت امام صادق علیهالسلام در برابر بیعت با محمد بن عبداللّه نشان میدهد که آن بزرگوار علاقهمند پیروزی عباسیان بوده و آنان را بر بنیالحسن علیهالسلام ترجیح میداد. از همین رو، بنی عباس چون به خلافت رسیدند، او را به خود نزدیک ساخته و با وی به
مشورت پرداختند. سفاح او را مورد احترام فراوان قرار داد و منصور در حق وی نیکی فراوان کرد.(1)
این سخن از جنبههای متعدد قابل خدشه است:
یک ـ متن روایت که خود نویسنده نیز بدان معترف است، با تحلیل او سازگار نیست؛ زیرا امام صادق علیهالسلام در آن جلسه دلیل عدم بیعت خود با محمد را، مهدی خوانده شدن او از سوی پدرش دانست، ولی قیام برای امر به معروف و نهی از منکر را نه تنها رد نکرد، بلکه آمادگی خود را برای بیعت با عبداللّه بن حسن، پدر محمد اعلام فرمود. اگر امام صادق علیهالسلام به بنی الحسن علیهالسلام علاقه نداشت، چگونه حاضر بود با بزرگ آنان بیعت کند؟
دیگر آنکه برای درستی این گونه تحلیل، میبایست امام صادق علیهالسلام در بیان علّت بیعت نکردنش با محمد، انتساب او را به بنی الحسن علیهالسلام یادآور میشد و گرایش خود به بنی العباس را بیان میکرد و حال آنکه امام به هیچ وجه اشاره به مسائل قومی و قبیلهای نکردند.
دو ـ رویکرد امام در برخورد با عبداللّه بن حسن و فرزندان او، احترام آن بزرگوار به بنی الحسن علیهالسلام را میرساند و حتی در قیام محمد، امام صادق علیهالسلام نزد محمد رفتند و عذر خویش را بیان کردند، و با آنکه محمد از دو فرزند امام خواست که شرکت نکنند، امام از آنها خواست عبداللّه را یاری دهند.(2)
سه ـ سیره امام صادق علیهالسلام در برخورد با منصور و سفاح نشان میدهد که آن دو همیشه از قیام علویان و فعالیت امام در این زمینه هراسان بودند.
چهار ـ از همه مهمتر، شهادت امام صادق علیهالسلام به دست عباسیان است که مسئله را کاملاً روشن میسازد.
تحلیل موضع امام صادق علیهالسلام در برابر عباسیان، نیاز به شناخت اجمالی از دعوت و شیوه داعیان دارد. مهمترین شیوههای دعوت عباسیان به این شرح است:
الف) دعوت به «شخص برگزیده از آل محمد صلی الله علیه و آله»
مهمترین شیوهای که عباسیان از ابتدای دعوت خود بر آن تکیه کردند، استفاده از موقعیّت و مقام فرزندان علی علیهالسلام نزد مردم و بهویژه موالی بود. آنان در ابتدا دعوت خود را با طرح «شخص برگزیده اهل بیت» آغاز کردند. آنچه از این عنوان به اذهان تبادر میکرد، علویان بودند. برخی شرقشناسان با انکار استفاده بنیعباس از موقعیّت و نفوذ علویان، قائل شدهاند که عباسیان هیچگونه خیانتی به علویان روا نداشتهاند(1)و حال آنکه شواهد فراوان تاریخی، این نظر را خدشهدار میکند.
1) [1] . کلود کاهن، تاریخ العرب و الشعوب الاسلامیّه، ترجمه: بدرالدین القاسم، دارالحقیقة، 1403 ه . ق، ص 50.
یک ـ علویان سرسختترین دشمنان بنی امیّه بودند و تمامی قیامهایی که در عهد امویان از دوران معاویه تا سالهای پایانی عهد اموی، بر علیه حاکمیّت آنان صورت گرفت از ناحیه علویان بود.(1)از سوی دیگر، بنی عباس نه تنها مخالفت چندانی با بنیامیّه نداشتند، بلکه برخی از آنها و از جمله علی بن عبداللّه بن عباس پدر محمد بن علی بن عبداللّه ـ اولین داعی و رهبر عباسیان ـ مورد احترام و تأیید امویان بود.(2)
دو ـ بنیامیه بیشترین ستم را در حقّ علویان روا داشته و بسیار از بزرگان و ائمه علیهمالسلام را به شهادت رسانده بودند. از همین رو، مخالفت با بنی امیّه از سوی علویان بیشتر گمان میرفت تا بنی عباس. ازاینرو، قیامهای بنی عباس نیز به نام علویان انجام مییافت تا استقبال بیشتری از آن شود.
سه ـ سخنان بزرگان عباسی و اعتراف آنان به مقام و موقعیّت علویان در نزد مردم(3)نشان میدهد که علویان نفوذ و موقعیت بالایی در میان مردم داشتند و آنان میکوشیدند از آن به سود خود بهره گیرند.
چهار ـ استفاده از لقب مهدی و مسئله مهدویّت؛ قیامهای عباسیان نیز به خوبی نشانگر این است که عباسیان از آموزههای شیعه و علویان بهره میجستند.
پنج ـ عباسیان پس از پیروزی بر بنی امیه بیشترین واهمه را از علویان داشتند. در همین راستا، هرکس را که علاقهمند به آنان مییافتند، مورد سوء قصد قرار میدادند و او را سرکوب میکردند. ابوسلمه، ابومسلم و شریک بن شیخ المهری نمونههایی از آن افراد هستند. این ترس و واهمه، مقام و موقعیت علویان را در نزد مردم نشان میدهد.(1)
شش ـ ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین بر استفاده از موقعیت علویان تأکید کرده و آشکارا میگوید: «پس از کشته شدن ولید بن یزید و روی دادن اختلاف میان بنی مروان، داعیان بنی هاشم، در نواحی مختلف پراکنده شدند. اولین چیزی که آنان بیان میداشتند، فضایل علی بن ابیطالب علیهالسلام و فرزندان او و ستمهایی بود که بر آنان روا داشته میشد. پس از مدتی که دعوت ادامه یافت، هر گروه (علویان و عباسیان) وصیّت به خلافت را از آن خود میدانست و چون دعوت بنی عباس آشکار شد، سفاح و منصور به طمع پیروزی بر محمد و ابراهیم که از علویان بودند افتادند».(2)
هفت ـ به هنگام قیام زید بن علی که از علویان بود، هواداران دعوت بنی عباس، برای شرکت در قیام اشتیاق فراوان نشان دادند و بر رهبران اصلی دعوت، همچون بکیر بن ماهان فشار شدیدی وارد آوردند که در قیام شرکت کنند، ولی بکیر همگان را از یاری رساندن زید برحذر داشت.(3)پس مشخص میشود که زمینه دفاع از اهل بیت و علویان در بین هواداران قوی بوده است.
هشت ـ یکی از دلایلی که برای انتخاب رنگ سیاه به عنوان شعار رسمی دعوت عباسی گفته شده، سوگواری در عزای خاندان پیامبر است(1)و شهیدان خاندان پیامبر که در مقابله با بنی امیّه به شهادت رسیده بودند، علوی بودند.
بیشتر نویسندگان و مورخان نیز گفتهاند بنی عباس در دوران دعوت و پیش از خلافت، استفاده زیادی از موقعیّت و نفوذ علویان برای مقابله با امویان کردند. برخی از آنان عبارتند از:
ـ ابن اعثم کوفی، مورخ نامدار در فتوح؛(2)
ـ ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین؛(3)
ـ عمر فرّوخ در تاریخ صدرالاسلام و الدولة الامویه؛(4)
ـ شهید مطّهری؛(5)
ـ عبدالحسین زرّین کوب(6)و جعفر مرتضی عاملی.(7)
ب) بیان مفاسد و ستمگری های امویان
1) [1] . عبدالحسین زرینکوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران، امیرکبیر، 1362، ص 391.
2) [2] . پژوهشهایی در تاریخ و ادب، ص 20.
3) [3] . مقاتل الطالبیین، ص 207.
4) [4] . تاریخ صدر الاسلام و الدولة الامویة، ص 176.
5) [5] . مرتضی مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، تهران، انتشارات صدرا، 1371، ص 542.
6) [6] . تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 396.
7) [7] . جعفر مرتضی عاملی، الحیاة السیاسیّة للامام الرضا علیهالسلام، مؤسسه النشر الاسلامی، 1403 ه . ق، ص 37. در این اثر، مراحل دعوت عباسیان به تفصیل بررسی شده است.
بنی عباس پیش از آنکه بر دعوت مردم به کتاب و سنّت تاکید کنند، به بیان فسادها و ستمگریهای خلفای اموی و کارگزاران آنها میپرداختند.
برخی از داعیان بنی عباس، سخنوران ماهری بودند که بدیها و فساد امویان را به نیکوترین وجه بیان میکردند و از سوی دیگر، مناقب و نیکیهای اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را به دیگران میشناساندند. گاهی نیز با متهم ساختن خلفای بنی امیّه و وابستگان آنها به خروج از اسلام، مردم را به قیام فردی از اهل بیت علیهمالسلام مژده میدادند.(1)
ج) دعوت به عمل به کتاب و سنّت
بنی عباس دعوت به کتاب و سنّت را دیرتر از دیگر روشهای تبلیغ، پی گرفتند. آنان این دعوت را تقریبا در پایان دهه دوم قرن دوم و پس از آنکه خداش یکی از داعیان آنها از مسیر دعوت منحرف شده و با آموزههای اسلام مخالفت ورزید، مورد تأکید قرار دادند و پس از اظهار ساختن دعوت نیز، آن را استمرار بخشیدند.(2)
د) بشارت به مهدی(عج) و استفاده از مهدویّت
یکی از راههایی که عباسیان و داعیان آنها از آن سود جستند، طرح عقیده مهدویّت بود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ائمه علیهمالسلام، ویژگیهای مهدی(عج) را ذکر کرده و او را منجی بشریت و نابود کننده ستم معرفی کرده بودند. اوضاع نابسامان اواخر عصر اموی و ستمگریهای فراوانی که بر مردم روا داشته میشد، زمینه را برای طرح مسئله مهدویت و استفاده از آن مناسب ساخته بود.
مردم در پی نجات دهندهای بودند که آنان را از گرفتاری رهایی بخشد. ازاینرو، در انتظار خروج او بودند و شوق دیدارش را داشتند.(1)
فان فلوتن، احمد امین و شیخ سعد محمدحسن، بحثهای فراوانی درباره عقیده مهدویّت مطرح کردهاند. احمد امین معتقد است که شیعیان برای اولین بار عقیده مهدویت را مطرح کردهاند و سپس سفیانیان و عباسیان آن را از شیعیان گرفتهاند.(2)
حال آنکه چنین نیست. از زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، مهدویّت طرح شده و شیعه و سنی روایتهایی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در این زمینه نقل کردهاند.(3)
یک ـ اموی ها
بنی امیّه در دهه آخر قرن اول، استفاده از عقیده مهدویت را ترویج کردند. شاعران دربار امویان و یاران آنها، در اشعار و سخنانشان به خلفای بنی امیّه، لقب «مهدی» میدادند.(4)سلیمان بن عبدالملک،(5)عمر بن عبدالعزیز،(6)هشام بن عبدالملک(7)و یزید بن عبدالملک،(8)خلفایی هستند که به «مهدی بودن» توصیف شدهاند.
1) [1] . همان، ص 131؛ ضحی الاسلام، ج 3، ص 238.
2) [2] . ضحی الاسلام، ج 3، ص 242.
3) [3] . مؤسسة المعارف الاسلامیة، معجم احادیث الامام المهدی علیهالسلام، قم، 1411 ه . ق.
4) [4] . الدعوة العباسیّة، مبادی و اسالیب، ص 152.
5) [5] . همان؛ شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 263 و عمر بن بحر جاحظ، رسائل جاحظ، ص 97.
6) [6] . طبقات، ج 5، ص 331.
7) [7] . الدعوة العباسیة، مبادی و اسالیب، ص 155.
8) [8] . الاغانی، ج 4، ص 323.
دو ـ بنی عباس
آنان نیز از سویی برای مقابله با امویها و از سوی دیگر، برای پیشبرد دعوت خود به عقیده مهدویّت تمسّک جسته و احادیث گوناگونی در این زمینه جعل کردند:(1)
اول ـ در برخی از روایتهای جعل شده، تنها به این نکته اشاره میشد که مهدی(عج) از اهل بیت است. در این دسته، مهدی(عج) بین علویان و عباسیان مشترک بود.(2)
دوم ـ در دسته دوم، مهدی(عج) از فرزندان عباس بن عبدالمطلب دانسته میشد، ولی نام و اوصاف او را مطرح نمیکردند و تنها به ذکر نسب او بسنده میشد.(3)
سوم ـ در دسته سوم، بنی عباس تصریح میکردند که مهدی(عج) از آنهاست و ویژگیهای او را مشخص میکردند.
محمد بن علی ـ داعی بزرگ عباسی ـ فرزندش ابوالعباس را مهدی نامید و(4)او پس از اظهار دعوت و بیعت در کوفه نیز، به مهدی ملقّب شد.(5)صفت «قائم» هم به ابوالعباس داده شده است.(6)
1) [1] . ضحی الاسلام، ج 3، ص 239؛ الدعوة العباسیة، مبادی و اسالیب، ص 165.
2) [2] . همان؛ علی بن عبدالحسین ایروانی، نهایة النهایة الفتن و الملاحم، ج 1، ص 25؛ مسند احمد، ج 1، ص 84 .
3) [3] . انساب الاشراف، ج 3، ص 47؛ الدعوة العباسیة، مبادی و اسالیب، ص 166.
4) [4] . اخبار الدولة العباسیة، ص 238.
5) [5] . ترجمه التنبیه و الاشراف، ص 319.
6) [6] . تاریخ بغداد، ج 10، ص 46.
منصور، لقب مهدی را از ابوالعباس سلب کرد. او را به سفّاح ملقب ساخت و خود را منصور نامید و فرزندش (محمد بن عبداللّه) را مهدی(1)لقب داد.
سه ـ علویان
برخی علویان نیز از عقیده مهدویت سود جسته یا برخلاف میل خود، به آن توصیف شدهاند. محمد بن حنفیه خود را مهدی میخواند؛(2)سلیمان بن صرد، امام حسین علیهالسلام را مهدی توصیف میکرد؛(3)مختار بن ابی عبید ثقفی خود را مهدی میخواند؛(4)برخی شیعیان زیدیه، به زید لقب مهدی دادهاند(5)و بالاخره برخی از بنی الحسن علیهالسلام به محمد بن عبداللّه بن حسن بن حسن علیهالسلام لقب مهدی دادند و با استفاده از روایتهایی که میگفت نام مهدی، نام پیامبر است، آن را بر محمدبن عبدالله تطبیق کردند.(6)منصور خلیفه عباسی نیز که پیش از پیروزی عباسیان روابط بسیار گرمی با محمد داشت، لقب مهدی را بر محمد بن عبدالله اطلاق کرده است.(7)
امام صادق علیهالسلام برای دروغ نشان دادن مدعیان مهدویت در آن زمان، احادیث متعددی در توضیح ویژگیهای مهدی(عج) بیان کرد؛ به گونهای که بررسی احادیث در اینباره نشان میدهد که امام بیش از همه ائمه به تبیین این مسئله پرداخته است. این امر، شیوع استفاده از این عنوان در عصر امام صادق علیهالسلام را نشان میدهد.
آمار احادیث وارد شده از ائمه علیهمالسلام درباره حضرت مهدی(عج) به قرار زیر است:
امام علی علیهالسلام، 129 حدیث؛
امام حسن علیهالسلام، 8 حدیث؛
امام حسین علیهالسلام، 9 حدیث؛
امام سجّاد علیهالسلام، 21 حدیث؛
امام باقر علیهالسلام، 159 حدیث؛
امام صادق علیهالسلام، 295 حدیث؛
امام کاظم علیهالسلام، 19 حدیث؛
امام رضا علیهالسلام، 30 حدیث؛
امام جواد علیهالسلام، 8 حدیث؛
امام هادی علیهالسلام، 12 حدیث؛
امام حسن عسکری علیهالسلام، 41 حدیث.(1)
1) [1] . معجم احادیث الامام المهدی علیهالسلام، ج 3، ص 7 به بعد.
امام صادق علیهالسلام در موارد مختلف، مهدی بودن محمد بن عبداللّه بن حسن علیهالسلام را رد کرده و به پدر وی میگفت: «به خدا سوگند، او مهدی این امت نیست».(1)
منصور عباسی، خود، به دروغ بودن عقیده مهدویت که از سوی وی و دیگران مطرح میشد، اقرار کرده است. مسلم بن قتیبه میگوید: منصور کسی را در پی من فرستاد و چون بر او وارد شدم، گفت: محمد بن عبداللّه قیام کرده و نام مهدی را بر خود نهاده است. سوگند به خدا، که او مهدی نیست. سوگند به خدا فرزند من نیز مهدی(عج) که روایات در شأن او وارد شدهاند، نیست، بلکه من به آن روایات تبرّک و تیمّن کردهام. این سخن را تا حال به کسی نگفتهام و پس از این نیز نخواهم گفت. لازم به یادآوری است امام، لفظ «قائم» را بر خود و دیگر ائمه قابل اطلاق میدانست.(2)
امام صادق علیهالسلام پس از آنکه به امامت رسیدند (سال 117 ه . ق)، فعالیتهای علمی ـ فرهنگی پدر بزرگوارشان را ادامه دادند و از فعالیتهای سیاسی آشکار خودداری کردند. وی در آن زمان، مهمترین وظیفه خود را تبیین احکام اسلامی بهویژه، فقه میدانستند؛ همچنان که به علوم مختلف دیگر همچون تفسیر، کلام، اخلاق و عرفان و... نیز توجه داشتند.
بنیعباس از سالها پیش و در دوران امام باقر علیهالسلام، فعالیت سیاسی خود را به طور پنهانی آغاز کرده و با تکیه بر مراکزی همچون خراسان و عراق و بهویژه خراسان، در دعوت خود پیشرفت قابل توجهی کردند تا آنکه سرانجام در سال 132 ه . ق شرق حکومتاسلامی و عراق را بهتصرف خود درآوردند. همزمان با پیروزیهای بنیعباس در خراسان و عراق، ضربه سهمگینی بر آنان وارد شد و ابراهیم بن محمد ـ پیشوای بزرگ و اصلی آنان ـ توسط مروان دستگیر و به قتل رسید. این واقعه، برخی از داعیان بزرگ و مهم بنی عباس، همچون ابوسلمه(1)را که گرایش اندکی به علویان داشتند، بدین فکر انداخت که با استفاده از فرصت، علویان را به خلافت و رهبری جامعه برسانند. در ادامه، دعوت ابوسلمه و ابومسلم از امام صادق علیهالسلام برای پذیرفتن رهبری بررسی میشود.
شماری از تاریخنویسان دعوت ابوسلمه را در کتابهای خود نقل کردهاند؛ هرچند در تفصیل و اجمال متفاوتند. در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم:
یک ـ گزارش مسعودی
وی مینویسد: پس از کشته شدن ابراهیمِ امام، ابوسلمه از شکست دعوت عباسیان به هراس افتاد. از همین رو، به وسیله محمد بن عبدالرحمن بن اسلم
1) [1] . در مورد ابومسلم به گونهای قطعی نمیتوان نظر داد که او نیز تصمیم گرفت حکومت را از بنی عباس به علویان منتقل کند؛ زیرا بیشتر مدارک از او سخن به میان نیاوردهاند، جز ابن شهرآشوب در مناقب که آن هم به گونهای نام ابومسلم را آورده که میتوان فهمید مراد وی ابوسلمه بوده است؛ زیرا ابن شهر آشوب از ابومسلم به عنوان وزیر آل محمد و خلاّل یاد میکند که این هر دو، از ویژگیهای ابوسلمهاند. مناقب، ج 4، ص 249.
دو نامه همانند برای امام صادق علیهالسلام و عبداللّه بن حسن فرستاد(1)و هر یک را به رهبری دعوت فرا خواند.
ابوسلمه پیک خود را به شتاب در رفتن سفارش کرد و آن پیک نخست به حضور امام صادق علیهالسلام رفت. امام در پاسخ فرمود: «مرا با ابوسلمه، کاری نیست. ابوسلمه پیرو دیگران است.» چون فرستاده ابوسلمه جواب خواست، امام چراغی خواست و نامه را بر روی آن سوزاند.(2)
فرستاده ابوسلمه چون با پاسخ منفی امام صادق علیهالسلام روبهرو شد، به حضور عبداللّه بن حسن رفت و نامه ابوسلمه را به وی داد. عبداللّه از دعوت ابوسلمه شادمان شد و برای گزارش آنچه پیش آمده بود، به حضور امام شتافت. امام صادق علیهالسلام چون شادمانی عبداللّه را دید، او را نصیحت فرمود و واقعیات امر را به وی بیان کرد.
دو ـ گزارش یعقوبی
وی نیز گزارشی مانند آنچه مسعودی گفته، ارائه داده است.(3)تفاوت گزارش یعقوبی آن است که میگوید: عبداللّه بن حسن، پس از دریافت نامه ابوسلمه، فرزندش محمد را شایسته خلافت دانسته و شورایی که بیشتر آنها از زادگان امام حسن علیهالسلام بودند، تشکیل داد. در این جلسه، امام صادق علیهالسلام نیز
1) [1] . در العیون و الحدائق، ص 196 آمده است: ابوسلمه پیش از نوشتن این نامه و پس از مشورت با بزرگان کوفه بر آن شد که شورایی مرکّب از بنی عباس و علویان انتخاب کند تا خلیفه را برگزینند، ولی از اختلاف اهل شورا نگران شد و اقدام به نوشتن این نامهها کرد.
2) [2] . مروج الذهب، ج 3، ص 280.
3) [3] . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 283.
حضور داشت که با پذیرفتن دعوت ابوسلمه و بیعت با محمد بن عبداللّه مخالفت فرمود.(1)
سه ـ گزارش ابن طقطقی
وی میگوید: ابوسلمه، چون احوال بنی عباس را نیک سنجید، بر آن شد که از ایشان روی گرداند و به فرزندان علی علیهالسلام بپیوندد. ازاینرو، به سه نفر از بزرگان علویان یعنی جعفر بن محمد علیهالسلام و عبداللّه محض بن حسن بن حسن علیهالسلام و عمر الاشراف بن زین العابدین نامه نوشت و آن را به یکی از موالی ایشان سپرد و گفت: اول نزد جعفر بن محمد علیهالسلام برو، اگر وی پذیرفت، دو نامه دیگر را از میان ببر و اگر نپذیرفت، نزد عبدالله و سپس نزد عمر رهسپار شو.
ابن طقطقی در ادامه گزارش خود، پاسخ امام صادق علیهالسلام و عبداللّه را بیان کرده و سپس میگوید: عمر بن زین العابدین اساسا نامه را رد کرد و گفت: من صاحب نامه را نمیشناسم که پاسخش را بدهم و بدین گونه، ابوسلمه در طرح خویش شکست خورد.(2)
بیشتر مدارک تاریخی و حدیثی، به دعوت ابوسلمه اشاره کرده و از دعوت ابومسلم سخنی نگفتهاند. جز ابن شهر آشوب که دعوت ابومسلم به رهبری قیام را نیز طرح کرده است،(3)ولی شواهد موجود در آنچه ابن شهر آشوب نقل
میکند نیز، به گونهای است که نشان میدهد مقصود همان ابوسلمه بوده و بین ابومسلم و ابوسلمه خلط شده است.
مهمترین ایرادهای روایات مناقب عبارتند از:
یک ـ اول و آخر آنها باهم تطبیق نمیکند. به گونهای که فراز نخست روایت، به دعوت ابومسلم از امام مربوط است در حالی که فراز پایانی آن به بیعت ابواء مربوط میباشد و راوی، این دو روایت را که مربوط به دو مقطع است، در هم ادغام کرده است.
دو ـ در این روایتها، «خلاّل» و «وزیر آل محمد» که هر دو از القاب ابوسلمهاند، به عنوان القاب ابومسلم یاد شده است. این میتواند شاهدی باشد بر اینکه مراد از ابومسلم همان ابوسلمه است که در کتابت بین آن دو خلط شده است.
سه ـ یکی از روایات حاکی است که ابومسلم دوبار، امام صادق علیهالسلام را به پذیرش رهبری قیام فرا خوانده است؛ نخست به صورت حضوری و سپس به وسیله نامه دعوت انجام گرفته است و حال آنکه هیچ یک از مدارک، اشارهای به دعوت حضوری ندارند.
چهار ـ دعوت امام به رهبری قیام، پس از مرگ ابراهیم صورت گرفت و حال آنکه از برخی روایات مناقب برمیآید هر دو دعوت، پیش از مرگ ابراهیم بوده است. همچنین بنابراین روایت، به هنگام بیعت مردم با سفاح، ابراهیم در زندان مروانیان بود و حال آنکه هیچ یک از مورخان چنین نگفتهاند.
در مجموع، میتوان گفت دعوت ابومسلم از امام برای پذیرفتن رهبری قیام، دلیل معتبری ندارد.(1)
اوضاع آشفته سالهای پایانی عهد امویان، برخی یاران امام صادق علیهالسلام را بر آن داشت تا از امام، تقاضای قیام و تشکیل حکومت نمایند.آنان که در ظاهر، فراوانی شیعیان را میدیدند؛ به امام اعتراض کرده و میگفتند حال که پیروان فراوانی در عراق و خراسان و دیگر سرزمینها دارید، چرا در قیام و تشکیل حکومت کوتاهی میکنید؟ در ادامه، به چند مورد از این اعتراض کنندگان و پاسخ امام به آنان میپردازیم:
الف) سدیر صیرفی میگوید به امام صادق علیهالسلام گفتم سوگند به خدا، با توجه به یاران زیادی که در اختیار داری، خودداری از قیام علیه حکومت بر تو روا نیست. امام پرسیدند: تعداد یاران ما چند نفر است؟ گفتم: صد هزار و بلکه دویست هزار نفر. امام مرا به همراهی خودش که عازم ینبع بود فرا خواند و در مسیر راه هنگامی که برای نماز ظهر توقف کردیم، به چوپان جوانی برخوردیم. امام صادق علیهالسلام به من فرمود: سوگند به خدا، اگر به تعداد این گوسفندان یاور و همراه داشتم، سکوت بر من روا نبود.
1) [1] . عبدالحلیم جندی در کتاب امام جعفر صادق علیهالسلام، ص 79 بدون آنکه مستندی ذکر کند، دعوت ابومسلم از امام را مطرح میکند. الحیاة السیاسیه للامام الرضا علیهالسلام نیز دعوت ابومسلم از امام را تأیید کرده، ولی دلیل عمده آن مناقب است که ایرادات روایات مناقب را بیان کردیم. الحیاة السیاسیه للامام الرضا علیهالسلام، ص 45.
سدیر در ادامه میگوید: «پس از نماز تعداد گوسفندان را شمردم، بیش از هفده رأس نبودند».(1)
ب) عبدالحمید بن دیلم میگوید: هنگامی که نامه فیض بن مختار و سلیمان بن خالد دو نفر از کوفیان که امام را به کوفه و قیام دعوت کرده بودند، به دست امام صادق علیهالسلامرسید و آن حضرت نامه را خواند، من نزد او بودم. امام نامه آنها را به گوشهای انداخت و گفت: من پیشوا و امام آنان نیستم. آیا اینان نمیدانند که سفیانی همراه و صاحب آنان است؟(2)
ج) مأمون رقّی میگوید: نزد امام صادق علیهالسلام بودم که سهل بن حسن خراسانی وارد شد و بر او سلام کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چه چیز تو را باز میدارد که حق خود را طلب کنی و حال آنکه صد هزار نفر از شیعیان تو حاضرند در راه تو شمشیر بزنند؟
امام مرد خراسانی را به نشستن فرا خواند و سپس خواست که تنور منزل را روشن کنند. چون تنور روشن شد و آتش آن شعله گرفت، امام به مرد خراسانی گفت که وارد تنور شود. او تأمل کرد و از امام خواست او را از این کار معاف دارد و امام نیز عذر او را پذیرفت. چندی بعد هارون مکّی وارد شد. امام به او فرمود وارد تنور شود و در آتش آن بنشیند. هارون بدون کوچکترین تأمّلی وارد تنور شد. امام که با آن مرد خراسانی مشغول صحبت بود، از او خواست به تنور بنگرد. سپس از او پرسید: «در خراسان چه تعداد
شیعه همانند هارون یافت میشود؟». خراسانی پاسخ داد: «سوگند به خدا یک نفر هم پیدا نمیشود». امام ادامه داد: «به یقین، ما در زمانی که حتی پنج نفر همراه نداشته باشیم قیام نمیکنیم، ما بیش از شما به زمان آگاهیم».(1)
این پرسش ممکن است به ذهن هر کس خطور کند که با توجه به اوضاع آشفته سالهای پایانی عهد بنی امیه، چرا امام صادق علیهالسلام از فرصت استفاده نکرد و دعوت طرفداران خود و دیگران را نپذیرفت؟ آیا اگر امام زودتر از بنی عباس خلافت خود را اعلام میکرد، همان مردمی که با سفّاح بیعت کردند، با شور و شوق بیشتر با امام بیعت نمیکردند؟
امام به چند طریق، پاسخ دعوت کنندگان را دادهاند:
یک ـ در مورد افرادی همچون ابوسلمه که در خدمت بنی عباس بود و برای آنان فعالیت میکرد، امام آنان را از خود طرد کرد و فرمود آنان شیعیان ما نیستند. این پاسخ، تمامی شایعهها و گفتارهایی را که ابوسلمه را از شیعیان امام میدانستند، ردّ کرد.(2)
دو ـ در برخی پاسخها، امام به کمی تعداد شیعیان اشاره کرده و به همین دلیل، تکلیف قیام را از خود ساقط میدانستند؛ مانند پاسخ امام به سدیر صیرفی و سهل بن حسن خراسانی.
سه ـ یکی دیگر از پاسخهای امام صادق علیهالسلام تاکید بر تشیّع افراد و میزان پایبندی آنان به احکام الهی میباشد. در این زمینه، پاسخ امام به سهل بن حسن خراسانی قابل تأمل است.
بنابراین، فراوانی افراد تنها ملاک برای قیام و به دست گرفتن حکومت نیست؛ چنانچه یاران از بینش سیاسی ـ اجتماعی و اخلاقی کافی بهرهمند نباشند، چه تضمینی وجود دارد که یاران، در نیمه راه امام را رها نکنند؟ و چگونه میتوان به آنان امیدوار بود که همه سختیها و رنجها را تحمل کنند. مهمتر از همه، آیا پس از پیروزی میتوانند آن را حفظ کنند و خود به انحراف گرفتار نشوند؟
امام صادق علیهالسلام که از دیگران به زمان آگاهتر بودند، بر تبیین حقیقت دین تأکید میکردند و میکوشیدند بینش دینی ـ سیاسی و اجتماعی شیعیان را بالا ببرند؛ بهویژه که مناطقی همچون خراسان و حتی عراق، هنوز توفیق آشنایی کامل با دین را نیافته بودند و فرصت بیشتری لازم بود تا به حقیقت دین پی برند. فراهم نبودن زمینه فرهنگی در مردم که یکی از زمینههای لازم هر قیام است، از عوامل اصلی ندادن پاسخ مثبت به داعیان است.
چهار ـ نکته دیگری که باید بدان توجه کرد، تفاوت امام صادق علیهالسلام با داعیان و مبارزان میباشد. بنی امیّه علویان را سرسختترین دشمنان خود دانسته و امام صادق علیهالسلام را به عنوان بزرگ آنان تحت نظر داشتند. ازاینرو، امام نمیتوانست تحرک کافی داشته باشد و آزادانه به مخالفت با بنی امیّه برخیزد؛ برخلاف بنیعباس که آنچنان حسّاسیتی نزد بنیامیّه نداشتند. حتی برخی از بزرگان بنیعباس با دستگاه خلافت در ارتباط بودند.
پنج ـ برای امام تنها پیروزی و به دست گرفتن قدرت مهم نبود، بلکه تداوم آن نیز اهمیت داشت این امر، گرفتاریهای فراوان در پی داشت. بنیعباس چه پیش از پیروزی و چه پس از آن، از هر راهی برای پیروزی استفاده میکردند و رعایت احکام دین و شرع برای آنان مطرح نبود و حال آنکه امام صادق علیهالسلام نمیخواست رهبری را در هر شرایطی بر عهده گیرد؛ زیرا: اول ـ بسیاری از اقدامات آنان را نمیپسندید و خلاف شرع میدانست و به همین خاطر اجازه انجام آن کارها را نمیداد؛ دوم ـ تمام کارهای ناپسندی که در طول سه دهه از سوی داعیان بنیعباس به ویژه ابومسلم انجام شده بود، به حساب امام نوشته میشد که این مسئله برای امام صادق علیهالسلام بسیار ناگوار بود. همچنین بررسی شیوههای دعوت عباسیان بهویژه جعل اخبار و ... ، خودداری امام از همکاری با داعیان بنی عباس را بیشتر توجیه میکند.
شش ـ حتی اگر امام دعوت ابوسلمه و ابومسلم را میپذیرفت، باز هم فایدهای نداشت، زیرا پیش از رسیدن پاسخ امام، سرداران عباسی سفاح را به مسجد کوفه آورده و برای او بیعت گرفتند. ازاینرو، در عمل پاسخ مثبت امام به آنان فایدهای نداشت، جز آنکه این کار بهانهای به دست عباسیان میداد و بسیار زودتر به سرکوب شیعیان میپرداختند.
بنابراین، امام صادق علیهالسلام از سویی عباسیان را از مبارزه با بنی امیّه باز نداشت و از سوی دیگر، آنان را یاری نکرد؛ زیرا به هر حال، اقدام بنی عباس گامی بود در راه مبارزه با ستم. دیگر آنکه، بنی عباس را نیز یاری نداد؛ زیرا بسیاری از اقدامات آنها بهویژه اقدامات ابومسلم موافق شرع نبود. به همین جهت، امام به ابوسلمه و ابومسلم پاسخ منفی داد. همچنین خود امام صادق علیهالسلام نیز فعالیت مستقلی برای مبارزه با بنی امیّه آغاز نکرد؛ زیرا به شدّت تحت
نظر امویان بود و اوضاع را به دلیل در اختیار نداشتن نیروی کافی و آمادگی نداشتن شیعیان برای شرکت در قیام، مناسب نمیدید. حسن ابراهیم حسن نیز در کتاب خود بر این نکته تاکید کرده است.(1)
1) [1] . تاریخ الاسلام، ج 2، ص 124.
امام صادق علیهالسلام 16 سال از عمر شریف خود را در دوران بنی عباس گذراند. ایشان در این مدت با دو تن از حاکمان عباسی، سفاح (132 ـ 136) و منصور (136 ـ 158) همعصر بود.
سفاح بیشترین کوشش خود را متوجه مبارزه با امویان کرد؛ به گونهای که سیوطی میگوید: «در جریان بیعت با سفاح، تعداد بیشماری از بنی امیه و لشکریانشان کشته شدند.» از همین رو، او کمتر به مقابله با علویان و بنی الحسن علیهالسلام پرداخت.(1)
از برخی روایات برمیآید که سفاح از امام صادق علیهالسلام نیز غافل نبوده و ایشان را زیر نظر داشت و حتی حضرت را به عراق فرا خوانده است. در این باره به روایت ذیل توجه کنید: امام صادق علیهالسلام میفرماید: (زمانی که در حیره بودند)، در حالی که مردم در روز عید فطر شک داشتند و آن روز به خدا سوگند از ماه رمضان بود، سفاح از من پرسید: ای اباعبدالله، امروز روزه گرفتی؟ گفتم: خیر. در حالی که سفره مقابل او بود. سفاح گفت: نزدیک شو و بخور. پس نزدیک شدم و خوردم و گفتم: «روزه به حکم تو و افطار نیز به
1) [1] . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 295.
حکم تو میباشد.» شخصی به امام صادق علیهالسلام گفت: «روزی از روزهای ماه رمضان را افطار کردی؟» امام پاسخ داد: آری! سوگند به خدا افطار روزی از ماه رمضان نزد من از اینکه کشته شوم بهتر است.(1)
این گزارش تاریخی یکی از سیرههای امام صادق علیهالسلام که تقیه است را در برخورد با حاکمان نشان میدهد.
دوران خلافت منصور عباسی 22 سال به طول انجامید. گزارشهای بسیاری در مورد برخوردهای آن بزگوار با منصور وجود دارد؛ به گونهای که میتوان گفت بیشترین گزارشهای خلفای معاصر امام صادق علیهالسلام (چه اموی و چه عباسی) در مورد منصور وارد شده است. امام در دوران منصور رنجهای فراوان کشید و بارها از مدینه به عراق فرا خوانده شد. منصور بارها ایشان را متهم به فعالیّت پنهانی علیه حکومت و جمعآوری خراج و اموال میکرد و مجالس مناظره علمی با بزرگان اهل سنّت تشکیل داد تا از جهت علمی امام را شکست دهد. او به عامل خود در مدینه دستور داد، منزل امام را به آتش کشد و حتی یکی از نزدیکترین افراد امام به نام معلّی بن خنیس به دست عامل او در مدینه به شهادت رسید.
سیره کلی امام صادق علیهالسلام در این دوره نیز همانند سیره آن بزرگوار در برابر خلفای پیش از منصور بود. امام بیشترین فعالیت خود را متوجه کارهای
1) [1] . حلیة الابرار، ج 2، ص 166.
علمی ـ فرهنگی کرد و به تربیت شاگردان و محدثان وارسته پرداخت. او در تمام دوران زندگی خویش و در عصر منصور کوچکترین بهانهای به دست خلفا و کارگزاران آنها نداد؛ به گونهای که منصور اعتراف میکند پس از مرگ ابراهیم و محمد (فرزندان عبداللّه بن حسن) و شکست قیام آنها، منتظر بود کوچکترین عمل از حضرت در مخالفت با بنی عباس سر زند تا علویان و شیعیان را قلع و قمع کند. در ادامه، سیره سیاسی امام صادق علیهالسلام در دوران منصور را در محورهای زیر بررسی میکنیم:
به گفته سیوطی، منصور نخستین کسی بود که دشمنی میان عباسیان و علویان را ایجاد کرد.(1)او تلاش میکرد امام صادق علیهالسلام نیز به گونهای عمل کند که علویان را در برابر عباسیان قرار دهد، ولی امام تحت تأثیر رویه منصور قرار نگرفت و هیچ گاه به اختلاف میان این دو تیره دامن نزد و حتّی گاه، ابراهیم پیشوای عباسی را در ردیف بزرگان علوی همچون امام حسین علیهالسلام و زید که در عهد بنی امیّه و در راه مبارزه به شهادت رسیده بودند قرار میداد.(2)
وقتی منصور از یافتن دلیل بر فعالیتهای سیاسی امام نا امید شد، تصمیم به اجرای توطئهای برای متهم ساختن امام گرفت. او شخصی را روانه مدینه کرد و از او خواست با اموال فراوان نزد امام رود و خود را یکی از شیعیان خراسانی او معرفی کند و آن اموال را به او تحویل دهد. چون فرستاده منصور
به مدینه رفت و با امام دیدار کرد، امام، او و منصور را از فریفتن اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برحذر داشت.(1)
##### ج) بررسی روایت توطئه
یک ـ منصور در صدد بود مدرکی دالّ بر شرکت امام در فعالیتهای سیاسی علیه خلافت بنی عباس فراهم کند و با استفاده از آن، فشار خود را بر اهل بیت علیهمالسلام و امام، بیش از گذشته افزایش دهد تا کاملاً از خطر آنان، آسوده شود، ولی چون امام در فعالیتهای خود به هیچ وجه احتیاط را از نظر دور نمیداشت و به گونهای عمل میکرد که کوچکترین بهانهای به دست منصور ندهد، منصور تصمیم به توطئه گرفت.
بنابراین، این خبر میتواند بهترین دلیل برای تبیین سیره امام و استفاده ایشان از تقیه باشد؛ زیرا منصور و کارگزاران او تا اندازهای مراقب رفتار شیعیان و امام بودند که از فراهم آوردن دلیل علیه آنان نا امید گشته و به توطئه روی آوردند.
دو ـ از روایت برمیآید که خراسان ـ پایگاه اصلی دعوت عباسی قبل از پیروزی ـ پس از روی کار آمدن بنی عباس با امام و شیعیان ارتباط داشته و افرادی پیوسته از آن دیار به حضور امام رسیده و حقوق شرعی خود را به ایشان میپرداختند. این روند تا بدان حد رواج داشت که منصور آن را بهترین
1) [1] . همان، ص 74؛ بصائر الدرجات، ج 5، ص 66 ؛ اصول کافی، ج 1، ص 475؛ مناقب، ج 4، ص 239؛ دلائل الامامة، ص 123؛ ابن حمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، قم، مؤسسه انصاریان، 1411 ه . ق، ص 406.
پوشش برای فریفتن امام تشخیص داد. ازاینرو، این نظریه که خراسانیان به اعتبار اهل بیت و علویان بنیعباس را یاری دادند، تقویت میشود.
سه ـ امام به منصور یادآور میشود که هنوز علویان زحمتها و مرارتهایی را که بنیامیّه بر آنان وارد ساختند، فراموش نکردهاند و انصاف نیست که آنان را بدین گونه در تنگنا قرار دهی؛ زیرا آنان در سرنگونی بنیامیّه و به قدرت رساندن بنیعباس نقش اساسی را ایفا کردند.
چهار ـ امام به شخصی که مجری توطئه بود و نیز به منصور سفارش فرمود که اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را فریب ندهند.
بر اساس برخی روایات، منصور اموالی را برای علویان میفرستاد و میکوشید با کمکهای خود، آنان را از قیام علیه حکومت باز دارد و به خود متمایل سازد، ولی امام صادق علیهالسلام با تأکید بر این نکته که تنها کمک مالی در جلب قلوب مؤثر نیست، منصور را آگاهساخت وبرای او پیامداد کهعلویان بهرفتار نیک او بیش از کمکهای مالی نیازدارند.
منصور نامهای به امام صادق علیهالسلام نوشت و از ایشان پرسید که چرا همانند مردم و بزرگان دیگر به دیدار او نمیرود. امام در پاسخ فرمود: «نه از تو ترسی داریم که ما را به دیدارت مجبور سازد و نه چیزی از آخرت نزد تو یافت میشود تا به امید آن، به حضورت شتابیم. همچنین نه تو را برخوردار از نعمتی میبینیم تا بدان نعمت، ترا تهنیت گوییم و نه خود را در نقمتی میبینی تا تو را بر آن تعزیت دهیم. پس برای چه کاری نزد تو آییم؟». منصور در پاسخ او نوشت: «برای نصیحت کردن ما به دیدارمان بیا.» امام صادق علیهالسلام به او پاسخ
داد: «کسی که اراده دنیا کند تو را نصیحت نمیکند. هر کسی آخرت را طلب کند با تو همراهی نمیکند».(1)
از روایتهای بسیاری استفاده میشود که:
یک ـ منصور در مدینه جاسوسانی داشت که شیعیان را شناسایی میکرد و به آزار آنان میپرداخت.(2)
دو ـ افرادی بین مردم وجود داشتند که با خبرچینی و سخنچینی تلاش میکردند میان امام و منصور تیرگی ایجاد کنند.(3)
سه ـ گاه مأموران منصور برای امام صادق علیهالسلام مزاحمت فراهم میکردند.(4)
منصور که پس از قلع و قمع بیشتر مخالفان، علویان و امام صادق علیهالسلام را مهمترین دشمن خود میدانست، محدودیت فراوانی برای آن حضرت و شیعیان وی فراهم کرد.
مفضل بن عمر یکی از نزدیکترین یاران امام صادق علیهالسلام میگوید: «منصور بارها تصمیم گرفت امام را به شهادت برساند، ولی هر بار که امام را فرا میخواند، چون نظرش به وی میافتاد، از هیبت امام به وحشت میافتاد و از تصمیم خود منصرف میگشت، ولی مردم را به شدت از رفت و آمد با ایشان
باز میداشت و به امام نیز اجازه نمیداد که مردم را به حضور پذیرد. شدت این ممنوعیت تا بدانجا رسید که برای بسیاری از یاران آن حضرت که در مسائل شرعی مانند نکاح و طلاق و... نیاز به پاسخ امام داشتند، جدایی از خانواده تا روشن شدن مسئله، آسانتر از رفتن نزد امام بود.(1)
همچنین منصور به حسن بن زید ـ والی حرمین (مدینه و مکه) ـ دستور داد که امام صادق علیهالسلام و خانه او را به آتش بکشد. او نیز چنین کرد، ولی امام از این توطئه جان سالم به در برد.(2)
روایتهای متعددی درباره احضار امام توسط منصور و تصمیم قطعی وی بر قتل ایشان وجود دارد.(3)
با بررسی روایتهای مربوط به احضار امام از سوی منصور، نکات زیر به دست میآید:
یک ـ امام صادق علیهالسلام برای حضور نزد منصور لباسی پاکیزه و مرتب و مرکبی مناسب انتخاب میکرد؛ به گونهای که بر هیبت و جلالت آن بزرگوار میافزود. این افزایش تا بدان حد بود که منصور را تحت تأثیر قرار میداد.(4)
1) [1] . مناقب، چاپ جدید، ج 4، ص 257؛ مناقب، چاپ قدیم، ج 3، ص 364.
2) [2] . مناقب، ج3، ص 362؛ اصول کافی، ج 2، ص 378؛ بحارالانوار، ج 47، ص 136 و حلیهالابرار، ج 2، ص166.
3) [3] . برای آگاهی بیشتر نک: بحارالانوار، ج 91، صص 284 ـ 298؛ منهج الدعوات، صص 233 ـ 247؛ دلائل الامامة، ص 119 و الدمعة الساکبة، ج 6، صص 426 ـ 438.
4) [4] . حلیة الابرار، ج 2، ص 196.
دو ـ پاسخهای امام بر اساس منطق بود و از متانت برخوردار بود و آن حضرت با اشاره به نسبت خویش با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، مقام و مرتبه اهل بیت علیهمالسلام را یادآور میشد.(1)
سه ـ امام حاضر نمیشد بر اساس مذهب اهل تسنن سوگند یاد کند و چون منصور از وی خواست که وارد مسائل فقهی نشود، پاسخ داد که چه چیز مرا از فقه دور میدارد؟ اهمیت این پاسخ، با در نظر گرفتن اصلیترین فعالیتهای اجتماعی امام که همان تدوین فقه و تبیین مسائل شرعی بود، آشکارتر میشود.(2)
یکی از نویسندگان معاصر(3)پس از نقل و توضیح برخی روایات که بیانگر احضار امام صادق علیهالسلام به عراق توسط منصور است، اشکال میکند که: «من در بیشتر آنچه راویان در این باره گفتهاند شک دارم؛ زیرا منصور میدانست که امام صادق علیهالسلامسودای خلافت در سر ندارد و درصدد قیام علیه حکومت و خلافت نیست».
در پاسخ میتوان گفت این گونه روایات بسیارند و به طرق مختلف و در منابع شیعه و سنی آمده است و همچنین انگیزهای نیز برای جعل آنها نیز وجود ندارد؛ زیرا این روایات حاکی از آرامش و بردباری امام صادق علیهالسلام از یک سو و خشونت و سوء ظن منصور از سوی دیگر است. شرکت نکردن امام در
قیامها و فعالیتهای سیاسی نیز، بدین جهت بود که ایشان حضور خود را صلاح نمیدید؛ نه اینکه به طور کلی با خروج علیه خلفا و همچنین در برابر ظلم و ستم و زیر پا نهادن احکام الهی بیتفاوت باشند. حضور دو فرزند امام در قیام محمد بن عبداللّه بن حسن به توصیه پدرشان بهترین شاهد و دلیل در این زمینه است.
قیام محمد بن عبدالله بن حسن در سال 145 ه . ق در مدینه ـ محل سکونت امام صادق علیهالسلام که سه سال پیش از شهادت آن حضرت روی داد ـ از رخدادهای مهم عهد منصور است و واکنش و موضع امام صادق علیهالسلام در برابر آن، نقش مهمی در تبیین سیره سیاسی آن حضرت دارد.
محمد فرزند عبدالله بن حسن که هر دو از فقها و بزرگان و نوادگان امام حسن مجتبی علیهالسلام بودند، سالها پیش از پیروزی قیام عباسیان به عنوان فردی که میتواند رهبری بنی هاشم را در دست گیرد مطرح شد و نه تنها برخی علویان، بلکه بزرگان بنی عباس همچون ابراهیم امام، سفاح ومنصور نیز در ماجرای بیعت ابواء که ماجرای آن گذشت، با وی بیعت کردند. عبدالله بن حسن، پدر محمد، که او را مهدی امت مینامید، نقش مهمی در مطرح کردن فرزندش و گرفتن بیعت برای وی داشت. امام صادق علیهالسلام از همان آغاز با ردّ مهدی موعود بودن او، چنین موضع گرفت که اگر قیام برای امر به معروف و نهی از منکر انجام شود، عبدالله بن حسن ـ پدر محمد ـ شایستگی بیشتری برای رهبری دارد. مخالفت امام سبب شد برخی از علویان حاضر در آن جلسه
از بیعت خودداری کنند، ولی بیشتر حاضران با محمد بن عبدالله بن حسن بیعت کردند.(1)
پس از آنکه حاکم مدینه به فرمان منصور، شمار زیادی از بستگان و بزرگان بنیالحسن علیهالسلام را دستگیر کرد و به آنان بیاحترامی نمود، امام صادق علیهالسلام از این جریان بسیار اندوهگین شد و در مسجد مدینه سخنانی خطاب به مردم و مأموران حکومت بیان فرمود. امام کوشیدند هنگامی که نوادگان امام حسن علیهالسلام و عموزادههایش را به سوی بقیع میبردند، با عبدالله بن حسن علیهالسلام گفتوگو کند، ولی مأموران به شدت ایشان را از این کار بازداشتند.(2)
پس از مدتی که منصور از عراق به حجاز آمد و مراسم حج را به جای آورد، هنگام بازگشت از مکه به عراق در ربذه توقف کرد و دستور داد بزرگان بنیالحسن علیهالسلام را که در مدینه زندانی بودند، به ربذه انتقال دهند.
ریاح ـ حاکم مدینه ـ توسط شخصی به نام _ابوالازهر _آنان را در حالی که به زنجیر کشیده شده بودند، به همراه تعداد زیادی مأمور به ربذه فرستاد. امام صادق علیهالسلام که مخفیانه عموزادگان خود را مینگریست و میگریست، بسیار
اندوهگین شد. از قراین برمیآید استبداد منصور و کارگزارانش تا آن حد بر مدینه حکمفرما بود که امام نتوانست از منزل خارج شود.(1)
##### ط) نامه امام صادق علیه السلام به عبدالله بن حسن علیه السلام
امام صادق علیهالسلام پس از دستگیری و فرستادن بنی الحسن علیهالسلام به کوفه، با وجود سختگیریهای فراوان منصور در حق علویان، نامهای خطاب به عبدالله بن حسن علیهالسلام نگاشت و ضمن اظهار همدردی با او، وی را دلداری داد.(2)
علامه مجلسی میگوید: «در این نامه، امام صادق علیهالسلام عبدالله بن حسن را با وصف «العبد الصالح» یاد کرده و برای او و دیگر عموزادگانش سعادت، آرزو کرده است. این دلالت میکند که این افراد نزد امام صادق علیهالسلام از مقام و منزلت والایی برخوردار بودهاند و امام آنها را مظلوم میدانست. پس اگر در مواردی، جدایی آنها از امام صادق علیهالسلام گزارش شده، به جهت تقیه بوده است تا اقدامات آنها علیه بنی عباس به امام صادق علیهالسلام نسبت داده نشود و آن حضرت از سوی حکومت در تنگنا قرار نگیرد».(3)
علامه مجلسی سپس با آوردن حدیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در پیش گویی شهادت بنی الحسن علیهالسلام بر مقام والای آنان تأکید میکند. بنابراین، هرچند امام صادق علیهالسلام، خود نمیتوانست علیه ستمگریهای حکومت اقدامی انجام دهد،
1) [1] . مقاتل الطالبیین، ص 196؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 374؛ طبری، ج 7، ص 540؛ البدایة و النهایة، ج، ص 86؛ مدارک فوق به بیان آنچه در ربذه گذشت و بیاحترامیهای منصور نسبت به بنی الحسن علیهالسلاماشاره کردهاند. پس از آن نیز منصور دستور داد آنان را به کوفه منتقل کرده و در منزلی تاریک و نمور زندانی کنند و سرانجام سقف را بر سر آنان ویران کردند و آن بزرگان را به شهادت رساندند.
2) [2] . بحارالانوار، ج 47، ص 299.
3) [3] . همان، ص 302.
ولی کسانی را که با اهداف الهی بر ضد حکومت مبارزه میکردند، تأیید میفرمود.
بنابر گزارش ابوالفرج اصفهانی، هرچند امام شرکت خود در قیام را مصلحت نمیدید، ولی اصل قیام علیه بنی عباس را تجویز میکرد. _سلیمان بن نهیک _میگوید: «موسی و عبدالله فرزندان جعفر علیهالسلام، نزد محمد بن عبدالله بودند. جعفر علیهالسلام نیز پس از چندی به حضور محمد آمده و به او فرمود: آیا دوست داری که خاندان تو ریشه کن شوند؟ محمد پاسخ داد: خیر. سپس امام عذر خویش را از شرکت در قیام بیان کرد و از محمد جدا شد. محمد از دو فرزند امام نیز خواست که در قیام شرکت نکنند و به پدرشان ملحق شوند، ولی امام صادق علیهالسلام به آن دو فرمود که در قیام حاضر باشند و آنان نیز گفته پدرشان را اجابت کردند.(1)بر این اساس، این سخن که امام مخالف قیام بودند،(2)نادرست مینماید.
در جریان قیام محمد بن عبدالله، رخدادهایی وجود دارد که حاکی از رضایت امام از قیام است:
یک ـ پس از آنکه منصور، عیسی بن موسی را برای سرکوبی قیام به مدینه فرستاد، امام صادق علیهالسلام از وی به عنوان «المتلعب بدمائنا؛ بازی کننده با خونهای ما» یاد کرد.(3)
دو ـ امام صادق علیهالسلام پس از شروع قیام برای آنکه هیچگونه بهانهای به دست دشمنان نیفتد و در معرض اتهام همکاری با محمد نباشد، مدینه را ترک گفت و به یکی از نواحی شهر به نام فرع رفت و پس از پایان قیام به مدینه بازگشت.(1)
سه ـ عیسی بن موسی از سوی منصور مأموریت یافت علویان مدینه را احضار کند و اسامی کسانی را که نزد او میآیند، به دارالخلافه بفرستد. امام صادق علیهالسلام از حضور نزد وی خودداری کرد.(2)
چهار ـ عیسی بن موسی در جریان سرکوبی قائم، مزرعه امام صادق علیهالسلام به نام «عین ابیزیاد» را که امام و مردم مدینه، در محصول آن شریک بودند تصرف کرد. رومی یکی از موالی امام صادق علیهالسلام که از سوی حضرت به مدینه رفت تا اخبار شهر را به ایشان گزارش دهد میگوید: نزد امام بازگشتم و به ایشان خبر دادم که عیسی بن موسی، عین ابی زیاد را تصرف کرده است. امام در پاسخ گفتند: چه چیز عیسی را بر آن میدارد که بر ما بدی روا دارد و احترام خویشان خود را رعایت نکند. سوگند به خدا که او و فرزندانش بهرهای از آن نخواهند داشت.(3)
آن گونه که از مدارک برمیآید افزون بر مردم مدینه، بسیاری از بزرگان و علمای شهر نیز که از اهل سنت بودند، در قیام شرکت کردند. اسامی برخی از آنان به قرار زیر است:
یک ـ ابوبکر بن ابی سبرة (فقیه) که پرچمدار بود؛(1)
دو ـ عبدالله بن عامر اسلمی (قاری و حافظ)؛(2)
سه ـ المنذر بن محمد بن منذر بن زبیر (فقیه و محدث)؛(3)
چهار ـ مصعب بن ثابت (شاعر)؛ وی با سرودن اشعار مردم را تشویق به شرکت در قیام میکرد.(4)
پنج ـ _عبدالله بن جعفر بن عبدالرحمن _(فقیه و محدث)؛ وی پس از قیام، به قضاوت مدینه منسوب شد.(5)
شش ـ یزید بن هرمز (فقیه)؛(6)
هفت ـ محمد بن عجلان (فقیه)؛(7)
هشت ـ عبیدالله بن عمر؛(8)
نه ـ هشام بن عروة بن زبیر؛(1)
ده ـ ابوخالد واسطی؛(2)
یازده ـ قاسم بن مسلم؛(3)
دوازده ـ عبدالله بن عمر بن عمری؛(4)
سیزده ـ ابوبکر بن عمر بن عمر؛(5)
چهارده ـ عبیدالله بن عبدالله بن عمر؛ وی به محمد پاسخ مثبت داد، ولی پیش از قیام درگذشت.(6)
پانزده ـ عبدالعزیز بن مطلب مخزومی؛(7)
شانزده ـ عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر؛(8)
هفده ـ عبدالواحد بن ابی عون (محدث).(9)
البته برخی از بزرگان مدینه نیز حاضر به همکاری با محمد نشدند؛ از جمله:
یک ـ عبیدالله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن خطاب؛(10)
دو ـ محمد بن عبدالعزیز؛
سه ـ ضحاک بن عثمان بن عبدالله؛
چهار ـ عبدالله بن منذر بن مغیره؛
پنج ـ مالک بن انس که به جواز خروج بر منصور فتوا داد، ولی خود در قیام شرکت نجست.(1)
منصور در پاسخ به اسحاق بن مسلم عقیلی که پرسیده بود چه کسی از محمد تبعیت کرد؟ گفت: فرزندان علی علیهالسلام و فرزندان جعفر و عقیل و فرزندان عمر بن الخطاب و فرزندان زبیر بن عوام و سایر قریش و اولادالانصار.(2)
پس از قیام محمد بن عبدالله، فردی به نام شیبة بن غفال از سوی منصور والی مدینه شد. او پس از ورود به مدینه در نماز جمعه خطبهای خواند و در آن حضرت علی علیهالسلام و فرزندان او را به شکستن بیعت و محاربه متهم ساخت. حاضران در مسجد جرئت اعتراض نداشتند؛ جز امام صادق علیهالسلام که برخاست و به او اعتراض کرد.(3)
امام صادق علیهالسلام پس از قیام، در دیدار با منصور از او خواست که عین ابی زیاد را به وی بازگرداند، ولی منصور با خشونت پاسخ داد: من آن را تصرف
نکردهام، بلکه «آن را مهدی شما قبضه کرده است».(1)که مرادش کنایه زدن به حضرت بود. و نیز ادامه داد: «با من چنین سخن میگویی. سوگند به خدا جانت را خواهم گرفت».
به فاصله کمی پس از قیام محمد در مدینه، ابراهیم برادر وی که بنا بود همزمان با محمد قیام کند، ولی به دلایلی نتوانسته بود، در بصره قیام کرد. ابراهیم نیز پس از چندی کشته شد و قیام شکست خورد.
آنچه درباره قیام ابراهیم قابل توجه است، همکاری بسیاری از علمای اهل سنت همانند ابوحنیفه با وی است. همچنین ذهبی(2)و طبری(3)هر دو به شرکت جمع زیادی از فقها و اهل علم در قیام ابراهیم اشاره کردهاند.
اسامی برخی از شرکت کنندگان در این قیام چنین است:
یک ـ ابوحنیفه که مردم را آشکارا به شرکت در قیام فرا میخواند؛
دو ـ عیسی بن یونس؛
سه ـ عباد بن عوام؛
چهار ـ یزید بن هارون؛
پنج ـ هشیم بن بشیر؛
شش ـ معاذ بن معاذ بن عوام و بسیاری دیگر.(4)
ذهبی معتقد است که شعبة بن حجاج ـ محدث مشهور بصره ـ در قیام ابراهیم شرکت نکرد؛(1)ولی ابوالفرج نهتنها شرکت او در قیام را گزارش میدهد، بلکه میگوید: او مردم را به شرکت در قیام فرا میخواند و میگفت: چه چیز شما را از حضور در «بدر صغری» باز میدارد.(2)
در برابر حضور علمای اهل سنت در قیام، ابراهیم نیز به دیدگاههای فقهی آنان در مسائل شرعی اهمیت میداد تا آنجا که روزی بر جنازهای نماز خواند و برابر نظر اهل سنت، چهار تکبیر بر آن گزارد و چون عیسی بن زید از او علت این کار را پرسید، پاسخ داد: با این کار افراد بیشتری گرد ما میآیند و ما در حال حاضر به آنان احتیاج داریم و از ترک یک تکبیر ضرری پیش نخواهد آمد.(3)
درباره موافقت یا مخالفت امام صادق علیهالسلام با قیام ابراهیم، گزارشی در دست نیست، ولی با توجه به موافقت امام با اصل قیام محمد و شورش علیه حکومت، مخالفت او با قیام ابراهیم بعید به نظر میرسد.
به گفته ابن شهر آشوب در مناقب(1)و _شبراوی _در الاتحاف(2)منصور، امام صادق علیهالسلام را مسموم ساخت. مسعودی نیز در مروج الذهب(3)مسموم شدن آن حضرت را به عنوان یک احتمال مطرح میکند.
یعقوبی تأسف و اندوه منصور بر رحلت آن حضرت را گزارش کرده است و ابوزهره با تمسک به گفته یعقوبی آن را شاهد نادرست بودن گفته امامیه میداند که قائل به مسموم شدن آن حضرتند. وی همچنین این اقدام را مخالف رویه تحکیم قدرت منصور میداند.(4)
در پاسخ ابن زهره باید گفت بین گفته کسانی که به مسموم شدن امام صادق علیهالسلام قائلند و سخن یعقوبی، هیچ تعارضی نیست تا به موجب یکی از دیگری دست برداریم. منصور در پشت پرده زمینههای شهادت آن حضرت را فراهم کرد و برای آنکه نقش خود را در مرگ آن حضرت انکار کند، پس از شهادت وی در فقدان امام اظهار تأسف کرد.
راویِ گزارش مسموم شدن امام صادق علیهالسلام نیز تنها امامیه نیستند، بلکه اهل تسنن هم بدین نکته اشاره کردهاند؛ مانند شبراوی در الاتحاف. سرانجام اینکه به شهادت رساندن امام نه تنها مخالف رویه منصور نبود، بلکه با سیره او کاملاً موافق بود. منصور بیشتر مخالفان خود را با خیانت به قتل رساند.
در این بخش، سیره اجتماعی امام صادق علیهالسلام بررسی خواهد شد. همان گونه که از عنوان برمیآید، شیوه رفتار امام صادق علیهالسلام با عموم مردم بهویژه اهل تسنن موضوع اصلی مباحث در سیره اجتماعی است.
روابط اجتماعی امام صادق علیهالسلام را میتوان به سه دسته تقسیم کرد:
الف) روابط امام با عموم مردم، چه اهل سنّت و چه شیعیان؛
ب) روابط امام با اهل سنّت؛
ج) روابط امام با شیعیان.
به دلیل خارج بودن قسم سوم از موضوع بحث، تنها روابط دسته اول و دوم بررسی میشود و با استفاده از روایات، به اصول سیره اجتماعی امام صادق علیهالسلام اشاره میشود.
در سیره اجتماعی نیز همانند سیره علمی و سیره سیاسی، تقیّه نخستین و مهمترین اصل میباشد. میتوان تقیّه را تنها اصلی دانست که در هر سه بخش عمده سیره امام صادق علیهالسلام به چشم میخورد. در سیره علمی، امام تقیّه را در مورد علما به کار میبست و در سیره سیاسی، تقیه امام از خلیفه و کارگزاران حکومتی انجام میشد و حال آنکه در سیره اجتماعی، تقیّه برای پوشیده داشتن مطلب از عامّه مردم به کار برده میشد. روایتهای بسیاری، تقیّه امام نسبت به عامّه مردم را بیان کردهاند.
روایات مربوط به تقیّه اجتماعی بر دو دستهاند:
الف) روایاتی که به طور کلی ضرورت تقیه و سفارش امام به آن را میرسانند:
امام صادق علیهالسلام به یکی از یارانش میفرماید: «دوستداران ما را سلام برسان و آنان را آگاه ساز که احادیث و اسرار ما را در دژهای مستحکم و سینههای فهیم و دانا و عقول سنگین و وزین قرار دهند. سوگند به کسی که دانه را شکافت و خلق را آفرید، کسی که حدیث ما را نزد افرادی که قابلیت تحمّل آن را ندارند باز گوید، زیانش بیشتر از کسی است که ما را دشنام میدهد و در جنگ با ماست».(1)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «هرگاه در زمان پیشوایان ظالم قرار گرفتید، احکام آنان را بپذیرید و خود را مشهور نسازید تا کشته شوید. اگر به احکام آنان عمل کنید، برای شما نیک است».(2)
سفیان بن سعید میگوید: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: «ای سفیان بر تو باد تقیّه. همانا که آن سنّت ابراهیم خلیل علیهالسلام است».(1)
محمد خزّاز از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «هرکس اسرار ما را فاش سازد، مانند کسی است که حقّ ما را انکار کند.»(2)علامه مجلسی رحمهالله در توضیح این حدیث میفرماید: «این روایت دلالت میکند بر اینکه افشا کننده اسرار در ایمان نداشتن و بیزاری امام از او و افعالی که زیان شیعیان را در پی دارد، همانند کسی است که فضایل و مرتبت اهل بیت علیهمالسلام را انکار میکند. میتوان گفت زیان افشا کننده اسرار از زیانی که منکران وارد میسازند، بیشتر است؛ زیرا زیان انکارکنندگان تنها به خود آنها بازمیگردد، ولی زیان افشا کننده اسرار نهتنها او را در برمیگیرد، بلکه به معصوم علیهالسلام و مؤمنان دیگر نیز زیان وارد میشود».(3)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «کسی که احادیث و اسرار ما را فاش کند، ما را به قتل خطا نکشته، بلکه به قتل عمد کشته است».(4)
ب) روایتهایی که در موارد خاص وارد شدهاند و مصادیق تقیه را بیان میکنند:
معاذ بن مسلم میگوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: به من خبر رسیده است که در مسجد جامع مینشینی و برای مردم فتوا میدهی. گفتم بلی و [سپس پرسیدم] من در مسجد مینشینم، پس شخصی نزد من میآید و پرسشی میکند. اگر او را از مخالفان شما بیابم او را به آنچه عمل میکنند خبر میدهم و اگر او را شخصی بیابم که دوستدار شماست، او را به آنچه از شما رسیده است خبر میدهم و اگر او را نشناسم، اخبار هر دو گروه را به او میگویم و اخبار شما را میان دیگر خبرها بیان میکنم. امام پاسخ داد: «چنین کن، من نیز چنین میکنم».(1)
حسین جمال میگوید: با اباعبدالله از مدینه به مکه رفتم. چون به غدیر خم رسیدیم، امام به من نظر کرد و فرمود: «اینجا مکانی است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهدست علی علیهالسلام را گرفت و بالا برد و فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه». در سمت راست خیمه پیامبر چهار نفر از قریش بودند که چون نظر کردند، سفیدی زیر بغل پیامبر را دیدند. من گفتم حمد و سپاس خدای را که از تو این حدیث را شنیدم. امام فرمود: اگر تو شتربان من نبودی این حدیث را به تو نمیگفتم؛ زیرا اگر [این حدیث را] روایت کنی، از تو نمیپذیرند.(2)
ابن ابی یعفور میگوید به امام صادق علیهالسلام گفتم: دینم را بر تو عرضه میدارم. امام فرمود: «عرضه بدار»، گفتم شهادت به خدای واحد میدهم و شهادت میدهم که محمد صلیاللهعلیهوآله فرستاده اوست و اقرار دارم به آنچه از خدای
متعال آورده است. سپس ائمّه علیهمالسلام را برای وی وصف کردم تا آنکه رسیدم به امام صادق علیهالسلام و گفتم درباره شما همان را میگویم که درباره دیگر ائمه گفتم. امام فرمود: «نهی میکنم تو را که نام مرا در بین مردم ابراز کنی».(1)
تقیه در عزای امام حسین علیه السلام
امام صادق علیهالسلام بر زنده نگاه داشتن واقعه کربلا و بزرگداشت شهدای عاشورا تأکید فراوان داشتند و همواره عزای امام حسین علیهالسلام را برپا میداشتند، ولی هیچ گاه تقیّه را فراموش نمیکردند.
ابوداوود مسترق میگوید: روزی نزد امام بودم و سفیان بن مصعب عبدی نیز حاضر بود. امام صادق علیهالسلام از او خواست اشعاری بخواند و پیش از آنکه عبدی شروع به خواندن اشعار کند، امّ فروه را نیز صدا کردند تا از پشت پرده اشعار را بشنود. عبدی به خواندن اشعاری در مورد امام حسین علیهالسلام پرداخت.
اشعار، زنان حرم امام صادق علیهالسلام را چندان دگرگون ساخت که با صدای بلند گریستند و صدای گریه آنان مردم را جلوی خانه امام کشانید. امام شخصی را نزد آنان فرستاد و گفت: «یکی از بچههای ما غش کرده بود، زنان به گریه افتادند».(1)
تأثیر تقیه در فضیلت اعمال
یکی از یاران امام صادق علیهالسلام از آن حضرت پرسید: ما برتریم یا یاران قائم؟ امام فرمود: شما؛ زیرا همیشه در ترس و اضطراب هستید و اعمالتان را با تقیه انجام میدهید.(2)
دومین اصل سیره اجتماعی امام تشویق شیعیان به ارتباط با عامه مردم و همنشینی با آنان است. امام صادق علیهالسلام دوست نداشت که شیعیان، دیگر برادران دینی خود را که اکثریت جامعه را تشکیل میدادند، ترک گفته و منزوی شوند؛ زیرا در این صورت، زیان فراوان بر آنان وارد میشد. از جمله شناخته بودن نزد مردم و پیدایش نفرت بین گروههای مختلف جامعه را میتوان نمونههایی از زیانهای انزوای شیعیان دانست. از آن گذشته، همنشینی با اهل سنّت، زمینه پذیرش حقایق و آگاه شدن آنان به فضایل اهل بیت علیهمالسلام را به
همراه داشت. امام صادق علیهالسلام با دانشمندان اهل سنّت روابط نیکی داشتند و جز در موارد بسیار ضروری در برابر آنان موضع نمیگرفتند.
امام در روایتی طولانی، سفارشهایی به شیعیان میفرماید و از _عبدالاعلی _یکی از یاران نزدیک خود میخواهند که سفارشهایش را بهمردم برساند.ازجمله میفرماید:
ای عبدالاعلی، به شیعیان ما سلام برسان و به آنها بگو خدای رحمت کند بندهای را که دوستی مردم را به سوی خود جلب کند. احادیثی را به آنان بگویید که میشناسند و آنچه را نمیپسندند، از آنها بپوشانید.(1)
سومین اصل امام در سفارش به شیعیان این بود که در دعوت مردم به تشیّع و راه حق اصرار نکنند و عامّه را به حال خود بگذارند تا چنانچه خود خواستند و زمینه بصیرت برای آنان فراهم شد به حقیقت بگرایند.
ثابت بن سعید میگوید: ابوعبدالله به من فرمود: ای ثابت شما با مردم چه کار دارید. خود را از مردم دور بدارید. کسی را به مرام خویش دعوت نکنید و نگویید آن شخص عمویم، برادرم یا پسر عمویم و همسایهام میباشد.(2)
سلیمان بن خالد میگوید به امام صادق علیهالسلام گفتم: خانواده من سخن مرا میشنوند و پیروی میکنند. آیا آنها را به تشیّع دعوت کنم؟ امام فرمود: بلی،
همانا خداوند در قرآن میفرماید: ای کسانی که ایمان آوردهاید خود و خویشاوندانتان را از آتشی که هیزم آن مردم و سنگها هستند، حفظ کنید.(1)
#### اصل چهارم: ارتباط امام با همه گروه ها
سیره امام صادق علیهالسلام بر آن بود که با مسلمانان، بدون توجه به فرقه و مذهبشان در ارتباط باشد. در این باره، نیز روایتهای بسیاری وجود دارد.
ابوجعفر محمدبن معروف هلالی میگوید: در 128 سالگی به حیره (مکانی نزدیک کوفه) رفتم و در هنگام خلافت سفاح به حضور امام صادق علیهالسلام رسیدم. مردم سه روز پی در پی نزد ایشان ازدحام کردند و من نتوانستم به محضر آن حضرت برسم. در روز چهارم که مقداری اطراف امام خلوت شده بود مرا دیدند. و نزد خود فرا خواندند و به سمت مرقد امیرالمؤمنین علی علیهالسلام رفتند. من نیز از او پیروی کردم.(2)
اسماعیل بن مهران میگوید: نزد ابوعبدالله امام صادق علیهالسلام بودم. سپس با او وداع کردم. آن سال به حج آمده بودم. چون خارج شدم، برگشتم تا سؤالی بپرسم. منزل او را پر از مردم دیدم.(3)
محمد بن سنان میگوید: مفضل بن عمر گفت که من روزی به هنگام عصر در مسجد پیامبر بین قبر و منبر نشسته بودم که ابن ابی العوجاء وارد شد. با او در زمینه مسائل اعتقادی به بحث پرداختم و افکار شرکآلود او مرا به شدّت ناراحت ساخت؛ به او گفتم: ای دشمن خدا! آیا در دین خدا الحاد و کفر پیشه
کردهای؟ و باری تعالی را که خالق توست، انکار نمودهای؟ ابن ابی العوجاء پاسخ داد: ای شخص! اگر اهل کلام هستی با تو سخن گفتیم. پس اگر دلیلی بیاوری، از تو پیروی میکنیم و اگر اهل کلام نیستی، پس سخنی برای تو نیست. اگر تو از یاران جعفر بن محمّد هستی که او چنین با ما سخن نمیگوید و با ما به این صورت مجادله نمیکند. او سخنان بیشتری از آنچه تو شنیدی میشنود، ولی در خطاب او فحش نیست و در جواب ما تعدی نمیکند. همانا او بردبار و عاقل و باوقار است و بدخلقی بر او عارض نمیشود.(1)
از این حدیث برمیآید که امام صادق علیهالسلام رفتار محترمانهای با مخالفان داشته و در مناظره و بحث، هیچگاه موازین اخلاقی را فراموش نمیکرد.
امام صادق علیهالسلام تنها به ارتباط با مخالفان و همنشینی با آنان بسنده نمیکرد، بلکه از آنها حمایت مالی نیز میکرد؛ زیرا به هر حال، آنان هم جزیی از جامعه اسلامی بودند و چون خلفای جور در حق بیشتر مردم ستم میکردند، فقیران اهل سنّت هم نیازمند کمک بودند.
معلی بن خنیس میگوید: در شبی تاریک امام صادق علیهالسلام به قصد سایبان بنیساعده خارج شد. من نیز او را دنبال کردم. در این هنگام، چیزی از [دوش] امام افتاد. پس گفت: «بسم الله اللهم؛ خدایا، آنرا به ما بازگردان». معلی میگوید: نزد
1) [1] . بحارالانوار، ج 3، ص 57.
او رفتم و سلام کردم. فرمود: معلی هستی؟ گفتم: بلی، فدایت گردم. امام فرمود: اگر چیزی دیدی که بر زمین افتاده است، به من بده و من خواستم آنچه را افتاده بود و جمع کرده بودم به وی بدهم که کیسهای چرمی پر از نان دیدم. به امام گفتم فدایت شوم، اجازه دهید کیسه را من حمل کنم، امام فرمود: خیر. من برای این کار سزاوارتر از تو هستم. معلی میگوید: به راه ادامه دادیم تا به سایبان بنیساعده رسیدیم. مردمی در آنجا خوابیده بودند. امام یکی دو نان زیر پیراهن هر یک از آنها میگذاشت تا آنکه به تمامی آنان نان رسید. در راه بازگشت به امام گفتم: فدایت شوم، آیا این گروه، حق را میشناسند؟ فرمود: اگر حق را میشناختند، آنان را در نمک خود شریک میساختیم.(1)
امام صادق علیهالسلام اصحاب خود را به صله رحم سفارش میفرمود و اگر خویشاوندان، مخالف بودند نیز، بر سفارش خود تأکید میکرد.
جابر میگوید: شنیدم مردی به امام صادق علیهالسلام میگفت: والدین من مخالف حق هستند. امام فرمود: «به آنها نیکی کن همان گونه که مسلمانان دوستدار ما را نیکی میکنی».(2)
هرچند امام صادق علیهالسلام به اصحاب سفارش میکرد که با عامه و مخالفان رفت و آمد داشته باشند و در مراسم آنان شرکت کنند تا منزوی نشوند، ولی از سوی دیگر، میکوشیدند انسجام شیعیان را حفظ کنند و از هضم شدن آنان در دیگر فرقهها، جلوگیری نمایند. در این زمینه، به یکی از نامههای امام صادق علیهالسلام به شیعیان اشاره میشود. این نامه توسط اسماعیل بن مخلّد سرّاج به دیگر شیعیان رسانده شد. اسماعیل بن جابر میگوید. امام به اصحاب خود دستور داد که توصیههای نامه را همیشه به خاطر داشته باشند و به آنها عمل کنند. یاران او نیز آن نامه را در مساجد و خانههایشان قرار دادند و پس از اتمام نماز در آن مینگریستند. در ادامه، تنها به بخشی از فراز نخست آن اشاره میشود.
به نام خداوند بخشاینده مهربان
اما بعد، از خدای خود که آفریننده شماست، عافیت بخواهید و آرامش و وقار خود را حفظ کنید و بر حفظ حیا و آبروی خویش همت گمارید. از تمام زشتیهایی که صالحان پیش از شما از آنها دوری کردهاند، بپرهیزید و با مخالفانتان به خوبی رفتار کنید. از منازعه و مخاصمه طولانی خودداری کنید و در مجالس خود که چارهای از اختلاط و نزاع کلامی نیست، به تقیه پناه ببرید که خدا شما را به آن فرمان داده است.(1)
1) [1] . بحارالانوار، ج 75، ص 210.
در این نامه به بسیاری از اصول سیره اجتماعی امام با اهل سنّت اشاره شده است و از این جهت نیز ارزشمند است. افزون بر آنکه خود این نامه یکی از مصادیق اصل «سازماندهی شیعی» میباشد.
این اقدام امام، مطلب دیگری را نیز روشن میسازد و آن شبکه گسترده ارتباطی شیعیان است؛ به گونهای که امام برای رساندن پیامهای خود به یاران، از این شبکه استفاه میکرد.
چنانچه رویدادهای ناگواری مانند قحطی و گرانی، جامعه مسلمانان را در فشار قرار میداد، امام صادق علیهالسلام با آنان همدردی میکرد.
معتب میگوید هنگامی که طعام در مدینه کم شده بود، امام به من فرمود: چه مقدار طعام داریم؟ گفتم: به اندازهای که چندین ماه را کفایت کند. امام فرمود: آن را به فروش رسان. گفتم: در مدینه طعامی نیست. امام فرمود: آن را بفروش. چون آن طعام را فروختم، امام فرمود: همانند مردم هر روز برای همان روز طعام تهیه کن. آنگاه فرمودند: ای معتب! خوراک عیال مرا نیمی از گندم و نیمی از جو قرار ده. خداوند میداند که من میتوانم همه خوراکم را گندم قرار دهم، ولی دوست دارم خداوند مرا ببیند که در حسابرسی معاش زندگی به نیکی رفتار کردهام.(1)
1) [1] . بحارالانوار، ج 47، ص 59؛ حلیة الابرار، ج 2، ص 193.
امام صادق علیهالسلام به شیعیان سفارش میکرد که اگر در جایی مرا دشنام دادند، با عامّه درگیر نشوید و واکنشی از خود نشان ندهید.
مرازم میگوید امام صادق علیهالسلام به من فرمود: ای مرازم! اگر شنیدی مردمی مرا دشنام میدهند، چه میکنی. گفتم: او را میکشم. امام فرمود: مرازم! اگر شنیدی کسی مرا دشنام میدهد، کاری با او نداشته باش.(1)
ابوالصباح کنانی میگوید به امام صادق علیهالسلام گفتم: همسایهای دارم از قبیله همدان که جعد بن عبدالله نام دارد و امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را دشنام میدهد، آیا اجازه میدهی او را به قتل رسانم؟ امام فرمود همانا اسلام خونریزی را مقید کرده است، ولی او را به حال خود وا گذار. به زودی کسی غیر از تو او را به سزایش میرساند.(2)
#### اصل دهم: بیان برخی واقعیت های تاریخی
امام صادق علیهالسلام با اهلسنّت دیدارهایی داشت و به مقتضای مجلس با آنان صحبت میکردند.
سلیمان بن خالد در گزارشی طولانی میگوید: بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم تا برای اهل بصره اجازه ملاقات بگیرم. امام فرمود: چند نفر هستند؟ گفتم: نمیدانم. امام فرمود: دوازده مرد هستند. وقتی بر امام وارد شدند، از
جنگ علی علیهالسلام با طلحه و زبیر و عایشه پرسیدند. امام پرسید: مقصودتان از این پرسش چیست؟ گفتند: میخواهیم از این جریان شناخت داشته باشیم. امام فرمود: در این صورت، ای اهل بصره آن را انکار میکنید. سپس فرمود: علی علیهالسلام از هنگام بعثت پیامبر به او ایمان آورد تا زمانی که آن حضرت درگذشت و هیچ گاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شخصی را بر او امیر قرار نداد و در همه سریهها علی علیهالسلام امیر بود. همچنین امام صادق علیهالسلام فرمود: طلحه و زبیر با او بیعت کردند، ولی سپس به او خیانت کردند؛ حال آنکه، پیامبر علی علیهالسلام را به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین فرمان داده بود. اهل بصره گفتند: اگر این جریانِ عهد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهباشد، همانا تمامی قوم گمراه خواهند بود. امام صادق علیهالسلام فرمود: آیا به شما نگفتم که به سوی یارانتان بازمیگردید و به اهل بصره آنچه را به شما خبر دادم خبر میدهید و آنها بیشتر از انکار شما انکار میکنند. راوی میگوید: و همان گونه شد که امام فرموده بود.(1)
امام صادق علیهالسلام دوست داشت شیعیان و به ویژه بزرگان شیعه در جامعه از جایگاه اجتماعی والایی برخوردار باشند و به دلیل برخی اقدامات (هرچند حلال) شخصیّت خود را خدشهدار نسازند.
سهل بن زیاد میگوید امام صادق علیهالسلام به یارانش فرمود: به خاطر من، متعه (ازدواج موقت) در مکه و مدینه را ترک کنید؛ زیرا شما زیاد بر من وارد
1) [1] . مناقب، ج 4، ص 243؛ دلائل الامامة، ص 120؛ بحارالانوار، ج 32، ص 185.
میشوید و من ایمن نیستم که شما گرفتار شوید و سپس گفته شود اینها یاران جعفر هستند.
در این زمینه، روایتهای زیادی وارد شده است.برای مثال، امام صادق علیهالسلام میفرماید:
ای گروه شیعیان! شما منسوب به ما هستید. پس برای ما زینت باشید و هرگز برای ما عیب و نقص به شمار نیایید.(1)
یکی از موارد اختلاف اهل سنّت و شیعیان، مسئله ایمان ابوطالب علیهالسلام است. امامیّه و بیشتر زیدیّه و برخی از بزرگان معتزله(2)برآنند که وی پیش از وفاتْ اسلام آورد. بیشتر عامّه و اهل حدیث و شیوخ بصری معتزله معتقدند که وی کافر از دنیا رفته است.(3)
در این باره، احادیث فراوانی از امام صادق علیهالسلام هست که عقیده عامّه را به صراحت رد کرده و بر ایمان ابوطالب علیهالسلام تکیه میکند. به ظاهر، امام صادق علیهالسلام در این مورد تقیّه نمیکرد و خبری که موافق عامه باشد، از آن حضرت وارد نیست. حتی در برخی روایتها، امام صادق علیهالسلام خود، عقیده عامّه را در
مورد ابوطالب جویا شده و سپس به ردّ آن پرداخته است. احادیث زیر در این زمینه است:
2. لیث مرادی میگوید: به ابی عبدالله صادق علیهالسلام گفتم: سرورم، مردم میگویند ابوطالب در آتش جهنم است و مغزش در آن میجوشد. امام پاسخ داد: دروغ میگویند. سوگند به خدا! ایمان ابوطالب بر ایمان این خلق برتر است. سوگند به خدا! امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در زمان حیاتش سفارش مینمود، از طرف پدر پیامبر و مادر پیامبر و ابوطالب حج بهجای آورند و حتی پساز مرگش نیز سفارشنمود کهبرای آنها حج بهجایآورند.(2)
علامه مجلسی در مورد ایمان ابوطالب میفرماید: «سیّد سعید شمس الدین ابوعلی فخار بن معدّ موسوی کتابی در اثبات ایمان ابوطالب نگاشته است و روایتهای معتبر فراوان در آن جمع آورده است».(3)
وی در جای دیگر میگوید:
«بررسی گزارشهایی که در آن «ابوطالب فی ضحضاح من نار» به کار رفته است، نشان میدهد تمامی آن روایات به مغیره بن شعبه باز میگردد که دشمنی بسیار با بنیهاشم داشت».(4)
امام صادق علیهالسلام توجه ویژهای به جوانان و حفظ آنان از باورهای انحرافی داشت؛ زیرا به خوبی میدانست که جوانان فطرت پاکی دارند، ولی در معرض خطر قرار گرفتهاند و ازاینرو، باید خطرها و عقاید انحرافی را از آنان دور کرد.
جوانان مهمترین قشر جامعه نزد امام بودند و آن حضرت بیشتر از دیگر گروههای جامعه به هدایت جوانان میاندیشید.
احول پاسخ داد: به خدا سوگند کمند. پس امام فرمود: بر تو باد که سراغ جوانان روی؛ زیرا آنها به کار خیر گرایش سریعتری دارند.(1)
در دوران امامت امام صادق علیهالسلام، دستگاه اموی به دلیل قیام امام حسین علیهالسلام و قیامهای بعدی که از سوی علویان و بنی عباس انجام میشد، رو به ضعف و فروپاشی نهاده بود و بنی عباس نیز به حکومت نرسیده بودند. در این شرایط، فضا و زمینه آمادهای برای نشر معارف اسلامی و احیای علوم دینی فراهم شده بود و امام توانست با تربیت بیش از چهار هزار نفر در زمینههای مختلف علمی، اعتقادی، فقهی، اخلاقی، تفسیری و... اسلام ناب را از هر گونه تحریف حفظ کند و به نسل آینده انتقال دهد و تمدن بزرگ اسلامی را بنیان گذارد؛ به گونهای که سرزمینهای اسلامی در آن دوره، مهد علم و تمدن گشته بود و همه تشنگان معرفت را از سراسر جهان به سوی خود فرا میخواند. شیعیان خود را به آن حضرت منسوب کردند و شیعه جعفری یا فقه جعفری در سرزمینهای اسلامی شهرت یافت.
از شاگردان بنام آن حضرت میتوان به هشام بن حکم، جابر بن حیّان (پدر علم شیمی) مؤمن الطاق، هشام بن محمد کلبی (مورّخ)، ابوسعید اَبان، مفضّل، محمد بن مسلم و زُراره (محدّث) اشاره کرد که برخی از آنان به تنهایی سی هزار حدیث از آن
حضرت نقل کردهاند. همچنین تمامی پیشوایان اهل سنت بیواسطه یا با واسطه شاگرد امام صادق علیهالسلام بودهاند که نام آنان در این رساله آمده است.
صدا و سیما به عنوان بزرگترین رسانه و عمومیترین دانشگاه میتواند در شناسایی اسلام ناب محمدی به تودههای جامعه، از آموزههای والای امام صادق علیهالسلام بهره گیرد و همه آموزشهای لازم را به افراد جامعه انتقال دهد.
کارگردانان و تهیه کنندگان محترم میتوانند از این اثر در ساخت فیلمی درباره زندگی امام صادق علیهالسلام بهره گیرند و در آشنا کردن شیعیان با سیره مولایشان و الگوگیری از آن حضرت در رفتارهای اجتماعی گامهایی اساسی بردارند. سبک گفتاری و رفتاری آن حضرت میتواند برای همه اقشار مردم پیامهای مهمی داشته باشد. رسانه باید تلاش کند اندیشهها، گفتار و کردار امام صادق علیهالسلام را به عنوان الگویی برای پیروانش بشناساند. و این امر، بدون آشنایی دست اندرکاران با سیره آن بزرگوار امکانپذیر نیست.
در الگوپذیری از آن حضرت باید از آن امام همام، جهان بینی، ایدئولوژی، اعتدال اخلاقی، اعتدال سیاسی، دشمنشناسی، موضعگیریهای فعالانه، انتخاب بهترین روشهای مبارزه، استفاده از اصل تقیّه و... را آموخت و در گیرودار زندگی به کار بست. برای مثال، تحمل عقیده مخالف از اموری است که باید در آن به امام صادق علیهالسلام توجه کرد. امام صادق علیهالسلام با صبر و بردباری با رهبران همه مذاهب جهان به گفتوگو مینشست و هرگز از اعتدال خارج نمیشد. آیا نظریه پرداز «گفتوگوی تمدنها» کسی جز امام صادق علیهالسلام است که حتی سخنان و عقاید کافر و زندیق را گوش میداد و آن گاه با بیان منطقی به ارزیابی آن مینشست. امام صادق علیهالسلامآزادی بیانی را که در خدمت سخنان
منطقی بود، ارج مینهاد. تقوی یعنی معیار اسلامی در ارزش امور، به خوبی در سیره امام صادق علیهالسلاممشهود است. امام با غلامان، کنیزان و موالی خویش همغذا میشد. درس بیاعتمادی به غیر خودی را باید از امام صادق علیهالسلامآموخت که دعوت ابوسلمه و ابومسلم را برای تصدی مقام خلافت رد کرد. ارزش و قداست علم و زندگی را باید در همه عرصهها از امام صادق علیهالسلام آموخت که خود به اعتراف دوست و دشمن، اعلم از همه بود و در پرتو این اعلم بودن، پیشگام همگان نیز به شمار میرفت. پرهیز از تجملزدگی و اشرافگری، رسیدگی به نیازمندان، راستی و درستی، امانت و امانتداری، جذب مخالفان غیر معاند، حفظ انسجام نیروهای خودی و... از دیگر پیامهای زبانی و عملی آن حضرت بود که باید شیعیان بدان عمل کنند.
رسالت رسانه، تبلیغ و تبیین سیره تابناک پیشوایان معصوم علیهمالسلام به تودههای جامعه است؛ به گونهای که خواستههای آنان در متن جامعه به فرهنگ تبدیل شود و نهادینه گردد. هدف امام صادق علیهالسلام تنها تربیت همان چهار هزار نفری که پای درس آن حضرت مینشستند، نبود، بلکه میخواست از طریق آنان همه مسلمانان را در تمامی زمانها و سرزمینها با تربیت اسلامی آشنا سازد؛ زیرا دین جدّش رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، یک دین جهان شمول و جاودانه است که باید همگان از آموزههای آن بهرهمند شوند. کتابهای کلامی، روایی، تفسیری، فقهی و... که از شاگردان آن حضرت به یادگار مانده است، همه از یادگارهای علمی آن امام همام به شمار میرود.
اکنون باید پرسید که رسالت بزرگ رسانه در این زمینه چیست؟ رسانه میتواند همچون یکی از شاگردان برجسته آن حضرت، پیامهای الهی ایشان را به تشنگان حقیقت در جهان برساند.
اهمیّت این مسئله وقتی روشن میشود که بدانیم آینده از آنِ ملتی است که دارای فرهنگ غنی باشد و شیوههای منطقی و مناسبی را برای بیان باورهای خویش برگزیند. امروزه که جامعه کمونیستی شرق فرو پاشیده است و جامعه لیبرال ـ سرمایه داری غرب ـ نیز دچار انحطاط و فروپاشی است، ضرورت معرفی فقه جعفری در عرصه جهانی بیشتر از گذشته است و صدا و سیما میتواند با در پیش گرفتن بهترین شیوههای ممکن، آموزههای شیعی را به فرهنگ غالب دنیا تبدیل کند و از حکومت دینی شیعی در ایران و رسانه ملی آن انتظاری جز این نیست.
### فقه جعفری و عملکرد رسانه
باید گفت رسانه ملی در زمینه تبیین اندیشههای پیشوایان معصوم علیهمالسلام به ویژه حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام تا کنون خوب عمل کرده است؛ دلیل این امر، فرهنگ حاکم بر جامعه اسلامیمان است که ما همه شاهد آنیم. امروزه عشق به ولایت و امامت در جامعه ما موج میزند و سالگرد ولادت و شهادت آن بزرگواران هر ساله گرامی داشته میشود.
البته هنوز فاصله زیادی با خواستههای امام صادق علیهالسلام از شیعیان داریم و این امر نشان میدهد که باید تلاش بیشتری از سوی دستاندرکاران و هنرمندان متعهد صورت گیرد.
آیا امامشناسی نسل نو با واقعیت امر مطابق است؟ یا دچار غلو و یا کوچکبینی شده است؟ آیا در عمل، جامعه ما آموزههای پیشوایان معصوم علیهمالسلام را الگوی تکامل مادی و معنوی خویش قرار میدهد؛ به گونهای که با
شناخت مکتب ائمه اطهار، از تمامی مکتبهای بشری به خاطر نقصهایشان و غنای فرهنگ اسلامی خویش، چشم پوشد؟
آیا انگیزه لازم را برای به کار بستن آموختههایشان دارند و ایمان لازم را برای تبدیل علم به عمل به دست آوردهاند؟ آیا میدانند که ائمه اطهار علیهمالسلام دارای ولایت تشریعی یعنی حق قانونگذاری و ولایت تکوینی هستند؟ یعنی قادر به انجام امور خارقالعادهای هستند که حتی از برخی از پیامبران برنمیآمد؛ زیرا معجزه انبیا تنها در مقام تعدی به کار میآمد، ولی امام با ولایت تکوینیاش میتواند در همه چیز و در هر زمان و مکانی اعمال ولایت کند. آیا افراد جامعه ما و بهویژه جوانان، از شرایط زمانی و مکانی خود شناخت صحیحی دارند تا همچون امامانشان در هر موضوعی تصمیمهای لازم را بگیرند و دشمنانشان را در رسیدن به اهدافشان ناکام گذارند و هرگز بازیچه دست آنان نگردند؟ اصل تقیّه (به معنای سپر قرار دادن و ضربه بیشتر زدن و کمتر ضربه خوردن)، انتظار واقعی و عملی مصلح کل، تنظیم شایسته امور روزمره با دوستان و دشمنان، دو اصل تولّی و تبرّی و دوستی و دشمنی با دوستان و دشمنان خدا و ائمّه علیهمالسلام، شناخت تمایز حکومت اسلامی از حکومتهای طاغوتی و... از آموزشهایی است که امام صادق علیهالسلاماز یاران و شیعیان، عمل به آنها را خواستهاند. آیا مردم و مسئولان ما در افکار و عقاید شخصی، در مباحثات و مناظرات علمی، در اخلاق و رفتارهای فردی و تصمیمهای جمعی و در تصویب قوانین مدنی و عمل به وظایف خویش راه میانه را برمیگزینند و از افراط و تفریط در این زمینهها اجتناب میکنند؟
در برنامههای صدا و سیما باید شخصیّت و سیره امام صادق علیهالسلام به عنوان بزرگترین مبلّغ اسلام، جایگاه ویژهای داشته باشد و همه آموزههای آن حضرت با زبان هنری در دلهای نسل جوان نهادینه شود. در ادامه به چند مورد از توصیههای برنامهای اشاره میشود:
اگر رسانه ملّی شرایط جامعهای را که امام معصوم در آن زندگی میکرد، از جنبههای مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و... شناسایی کند و عملکرد امام را در هر شرایطی نشان دهد، عشق به ولایت که عشق به حقیقت است، در جامعه دینی ما و بهویژه در میان جوانان، دو چندان خواهد شد. در نتیجه، نهتنها در مقابل هرگونه تهاجم فرهنگی، سیاسی، نظامی و... به شایستگی پایداری خواهد کرد، بلکه فرهنگ ضد انسانی غرب را نیز از سرچشمههای والای معارف اسلامی سیراب خواهد کرد.
در اینجا شایسته است با یادی از فیلم سینمایی «محمد رسول اللّه» و سه مجموعه تلویزیونی «امام علی علیهالسلام»، «تنهاترین سردار» و «ولایت عشق» و
قدردانی از زحمات تهیه کنندگان آنها، پیشنهاد شود، یک گروه از استادان تاریخ، فقه، کلام، ادیان و مذاهب، رجال، جامعهشناس و روانشناس از حوزه و دانشگاه با همکاری چند نفر از کارگردانان و بازیگران ماهر مأموریت یابند تا از آغاز صدر اسلام تا آغاز غیبت کبری از زندگانی پر ماجرای چهارده معصوم علیهالسلام سریالی تاریخی بسازند.
اگر این کار بزرگ انجام شود، میتوان ادعا کرد که در نظام مقدس جمهوری اسلامی برای شناسایی سیره امامان معصوم علیهمالسلام برای نسل نو و نسلهای آینده اقدامهایی اساسی در جهت فرهنگ سازی اسلامی انجام شده است. محتوای این سوژه به اندازهای گیرا و پربار است که نهتنها نیازی به خیالپردازیهای هنرمندان نیست، بلکه باید در پی آن بود که همه رخدادهای کوچک و بزرگ را به شکلی هنرمندانه ترسیم کرد و به نمایش درآورد.
نکته مهم دیگری که در ساخت فیلم از زندگانی ائمه علیهمالسلام میتوان از آن بهره جست، این است که در بسیاری از فیلمها و سریالها هنرپیشه میتواند گفتار و رفتار خود را به سخنان و یا نوع رفتار پیشوایان معصوم علیهمالسلام استناد دهد و آن گاه از آن نتیجه مثبت بگیرد و به موفقیت برسد. این امر خود نوعی حرکت تأثیرگذار در امر اطلاع رسانی و ایجاد انگیزه برای آشنایی مردم با کلام نورانی ائمه اطهار است.
میتوان به مناسبت سالروز ولادت، امامت و یا شهادت امام صادق علیهالسلام، با حضور کارشناسانی آگاه، از دیدگاهها و سیره آن حضرت سخن به میان آورد و زوایای زندگی ایشان را به جامعه و بهویژه جوانان تبیین کرد.
بسیاری از مناظرات امام صادق علیهالسلام و یا اصحاب آن حضرت قابلیت ساخت فیلم به صورت فیلم کوتاه تا نقل خاطره و... را دارد. ساخت چنین
برنامههایی میتواند عقلگرایی و حقگرایی مذهب شیعه را در مقابل دیگر مذاهب و ادیان به خوبی به نمایش بگذارد.
5 . گوشزد کردن سخنان کوتاه و حکمتآمیز آن بزرگوار در قالبهای هنری در میان برنامهها میتواند مفید واقع شود. بهویژه اگر موضوع با مناسبتهای روز یا جریانهای اجتماعی متناسب باشد.
6.ضبط و پخش سخنرانیهای سخنوران برجسته باید بیشتر مورداستفاده قرار گیرد.
آیا میتوان مذهب تشیع را با توجه به اعتقاداتش، اهل سنّت به معنی اصیل آن نامید؟
آیا امامت را میتوان از فروع دین به حساب آورد؟
وظایف امامان چیست؟ آیا آنان همه وظایف پیامبر را دارند یا بخشی از آن را؟
4. ویژگیهای امامان چیست؟ آیا آنان همه ویژگیهای پیامبر را باید داشته باشند یا نه؟
آیا ائمه و از جمله امام صادق علیهالسلام از علوم الهامی نیز برخوردار بودهاند یا علوم آنان بیشتر جنبه تعلیمی از آبا و اجدادشان داشته است؟ و اگر علم غیب نیز داشتهاند، دامنه علوم غیبی آنان تا کجا بوده و چه میزان میتوانستند از آن بهره گیرند؟
آیا ائمه از جمله امام صادق علیهالسلام از عصمت کامل برخوردار بودهاند و عصمت آنان چه ابعادی داشته و چگونه حاصل میشده است؟
آیا تقیّه نوعی مبارزه بوده است؟ یا ترک درگیری و تسلیم در برابر دشمن؟
آیا میتوان ائمه و از جمله امام صادق علیهالسلام را یک فقیه و مجتهد نامید یا آنان خود قانونگذار و مصدر احکام به شمار میآیند؟
تربیت شاگرد در مکتب امام صادق علیهالسلام بیشتر به چه منظوری صورت میگرفت؟
از احوالات شاگردان برجسته امام صادق علیهالسلام که در گرایشهای مختلف تربیت شده بودند، مختصری توضیح دهید.
شیوه مناظره آن حضرت و یارانش با مخالفان چگونه بود؟
از دیدگاه امام صادق علیهالسلام علم و عالم برتر است یا عبادت و عابد، چرا؟
چرا امامصادق علیهالسلام از یک سو اصحاب خویش را از ارتباط با خلفا و کارگزاران نهی میفرمود و از سوی دیگر به برخی از آنان اجازه میداد در دستگاه خلافت حضور داشته باشند؟
نقش امام صادق علیهالسلام را در پاک سازی احادیث جعلی بیان کنید؟
از دیدگاه امام صادق علیهالسلام آیا عمل مؤمن داخل در حقیقت ایمان اوست یا خارج از آن؟ این گونه موضعگیریها چه پیآمدهایی میتواند داشته باشد؟
نظر امام صادق علیهالسلام در مورد جبر و اختیار چیست؟ پیآمدهای این بحث چه میتواند باشد؟
امام صادق علیهالسلام در زمینه اختلافی که در مورد حدوث و قِدَم و خلق قرآن پیش آمده بود چه برخوردی کرد؟
برخورد امام صادق علیهالسلام با قصّاصون، متصوفه و زُهّاد چگونه بود؟
موضعگیری امام صادق علیهالسلام در قبال قیامهایی ماند قیام محمد بن عبدالله، ابراهیم بن عبدالله، زید و... چه بود؟
موضعگیری امام در قبال خلفای بنی امیه و بنی عباس چگونه بود؟
برخورد امام با سرداران قیام بنی عباس مانند ابوسلمه و ابومسلم که حکومت را به آن حضرت عرضه داشتند، چگونه بود؟
برخورد امام صادق علیهالسلام با علمای بزرگ اهل سنّت مانند ابوحنیفه و سفیان ثوری چگونه بود؟
چرا امام صادق علیهالسلام شیعیان خویش را تشویق میفرمود که از مراجعه کردن به قضات برگزیده دستگاه خودداری کنند؟
استفاده بنیعبّاس در قیامهای خود از مسئله مهدویّت و برخورد امام صادق علیهالسلام با این موضوع چگونه بود؟
برخورد امام صادق علیهالسلام با اهل سنّت و مخالفان غیر معاند چگونه بود؟
شیوههای عملی امام صادق علیهالسلام برای ساماندهی گروه اقلیت شیعیان و حفاظت از جان و مالشان و جلوگیری از بروز اختلاف در میان آنان چگونه بوده است؟
امام صادق علیهالسلام تا چه اندازه به تربیت نسل نو و مسائل جوانان توجه میکرد؟
معرفی مراکز
حوزههای علمیه سراسر کشور؛ بهویژه حوزه علمیه قم.
دانشکده معارف اسلامی و تاریخ اسلام دانشگاههای سراسر کشور.
پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
تهران، خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قیصر، خیابان دوم، شماره 33.
تلفن: 8501064 نمابر: 8764792
صندوق پستی: 444 ـ 13145
پست الکترونیک: iict@islamic-iict.org
پست اینترنتی: www.islamic-iict.org
قم، خیابان سمیه، خیابان 16، عباس آباد، پلاک 24.
تلفن: 7738856 نمابر: 7738855
پست الکترونیک: info@dar-almustafa.com
پست اینترنتی: www.par-almustafa.com
قم، خیابان انقلاب، کوچه 17
تلفن: 7744810 نمابر: 7744818
صندوق پستی: 3654 ـ 37185
امروز که دشمنان داخلی و خارجی به سراغ جوانان ما، این گنجینههای گرانبها رفتهاند و در پی آنند که نگذارند آنها ارزش وجودی و هویّت اصیل خود را بشناسند و قلههای تکامل را بپیمایند تا از این طریق آنان را در رسیدن به اهداف شوم خود به استخدام خویش درآورند، بر ماست که با عرضه فرهنگ غنی اسلام بهویژه تلاشهای امام صادق علیهالسلام به صورت هنرمنداند و به زبان روز، مانع این کار شویم. ازاینرو، وظیفه تمامی فرهیختگان جامعه است که در تربیت نسل نو از هیچ کوششی دریغ نکنند و با تربیت جوانانی مؤمن، آنان را به چنان شعور سیاسی برسانند که با تکیه بر نیروهای خودی و با اعتماد به خدا بر روی پای خود بایستند تا در برابر طوفانهای پر تلاطم دنیای امروز، از جان و مال و ناموس خویش دفاع کنند و خود را برای یاری حضرت ولی عصر(عج) آماده سازند.
آیینهوند، صادق، پژوهش هایی در تاریخ و ادب، انتشارات اطلاعات، تهران، 1372.
ابراهیم، محمد اسماعیل، ائمة المذاهب الاربعة، دارالفکر العربی، قاهره، 1978 م.
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، دارالکتب العلمیه 1407 ه . ق.
ابن العماد، شذرات الذهب، دار احیاء التراث العربی.
ابن تیمیه، الاستقامة، مکتبة السنة، قاهره.
ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، دارالکتب العلمیّه بیروت، 1407ه . ق.
ابن جوزی، سیرة عمر بن عبدالعزیز.
ابن حبان، المجروحین، حلب، 1396 ه . ق.
ابن حزم، الفصل فی الملل و الأهواء و النحل، دارالجیل، بیروت، 1405 ه . ق.
ابن حمزه طوسی، الثاقب فی المناقب، قم، مؤسسه انصاریان، 1411 ه . ق.
ابن خلکان، وفیات الاعیان، دارالثقافة، بیروت، 1348 ق.
ابن سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دار صادر، 1388 ق.
ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، دارالاضواء 1412 ه . ق.
ابن طقطقی، تاریخ فخری، محمد وحید گلپایگانی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1367.
ابن عبدالبر، الانتقاء من فضائل الثلاثة الائمة الفقهاء، دارالکتب العلمیه، بیتا.
ابن عبد ربّه، العقد الفرید، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1411 ق.
ابن عدی، الکامل فی الضعفاء الرجال، بیروت، 1985 م.
ابن قتیبه، الامامة و السیاسة، تاریخ الخلفاء، بیروت، دارالمعرفة، 1346.
ابن قتیبه، عیون الأخبار، قم، انتشارات الشریف الرضی، 1373.
ابن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1404 ه . ق.
ابن مقدم، مفتاح الباب (همراه باب حادی عشر)، آستان قدس رضوی 1372.
ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، بیروت، دارالفکر.
ابوزهره، محمد، ابوحنیفه، حیاته و عصره، بیروت، دارالفکر العربی.
ــــــــــــــــــــ ، الامام الصادق علیهالسلام و المذاهب الاربعة، بیروت، دارالفکر العربی.
ــــــــــــــــــــ ، الامام زید، دار الثقافة العربیّه للطباعة، 1378 ه . ق.
26. ابونعیم اصفهانی، حافظ، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، دارالفکر.
اخبار الدولة العباسیة، دارالطلیعة، بیروت.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمّه فی معرفة الائمة، نشر ادب حوزه، قم، 1364.
اردبیلی، محمد بن علی، جامع الرواة، مکتبة آیت الله مرعشی 1403 ه . ق.
اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، ترجمه: محسنمؤیّدی، امیرکبیر 1362.
اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، دارالکتاب العربی، قاهره، 1345 ق.
اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، مؤسسة الاعلمی، 1408 ه . ق.
مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1410 ه . ق.
الصباغ، تاریخ القصاص و اثرهم فی الحدیث النبوی، المکتب الاسلامی، 1405م.
العش، یوسف، تاریخ عصر الخلافة العباسیة، دارالفکر العربی 1402 م.
امین، احمد، ضحی الاسلام، مکتبة النهضة المصریة.
امین، محسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف، 1406 ه . ق.
بخاری، تاریخ الکبیر، حیدر آباد دکن.
بدوی، عبدالرحمن، مذاهب الاسلامیین، بیروت، دارالعلم للملائین 1984 م.
برازش، علیرضا، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار، مؤسسهالطباعة و النّشر 1373.
بغدادی، خطیب، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1972 م.
بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، دارالجیل، دار الآفاق الجدیده 1408 ه . ق.
بلاذری، انساب الاشراف، تصحیح محمدباقر محمودی، بیروت، دارالتعارف، 1397 ق.
تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین.
تمیمی مصری، تقی الدین، الطبقات السنیّة فی تراجم الحنفیّه، دارالرفاعی 1403ه . ق.
تنوخی، قاضی، نشوار المحاضرة و اخبار المذاکرة، بیجا، بینا، 1391 ق.
تیجانی سماوی، محمد، اهل الشیعة هم اهل السنة، مؤسسة الفجر، لندن.
جعفریان، رسول، قصه خوانان در تاریخ اسلامی و ایران، رئوف قم 1370.
ــــــــــــــــــــ ، مرجئه؛ تاریخ و اندیشه، نشر خرم، قم، 1371.
ــــــــــــــــــــ ، مناسبات فرهنگی معتزله و شیعه، سازمان تبلیغات اسلامی1372.
حر عاملی، وسائل الشیعه، دارالکتب اسلامیة تهران، 1363.
ابراهیم حسن، حسن، تاریخ الاسلام، مکتبة النهضة المصریة قاهره 1964 م.
53. حسینی جلالی، محمدرضا، نظرات فی تراث الشیخ المفید، المؤتمر العالمیلالفیة الشیخ المفید.
حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، مکتبة الصدر، تهران، 1371ه . ش.
خویی، معجم رجال الحدیث، قم، مرکز نشر آثار شیعه.
دائرة المعارف بزرگ اسلامی، سر ویراستار کاظم موسوی، مرکز دائرة المعارفبزرگ اسلامی.
دینوری، احمد بن داود، الاخبار الطوال، منشورات الشریف الرضی، قم، بینا.
ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، بیروت، دارالکتاب العربی،1411 ه . ق.
ذهبی، سیر اعلام النبلاء، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1406 ق.
ذهبی، شمس الدین، تذکرة الحفاظ، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1376 ق.
ذهبی، میزان الاعتدال، بیروت، دارالفکر، بیتا.
رازی، ابوحاتم، الجرح و التعدیل، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
رازی قزوینی، عبدالجلیل، النقض، بیجا، بینا، 1331.
راوندی، محمد بن علی، راحة الصدور و آیة السرور، تهران، امیر کبیر، 1364.
زرین کوب، عبدالحسین، تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران، امیر کبیر، 1362ه . ش.
سبحانی، جعفر، بحوث مع اهل السنة و السلفیة، مکتبة الاسلامیه.
سبکی، طبقات الشافعیّه، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
سجادی، ضیاءالدین، مقدمه ای بر مبانی عرفان و تصوّف، سمت، تهران، 1376.
سمعانی، الانساب، مؤسسة الکتب الثقافیة، 1408 ه . ق.
سیوری، مقداد، النافع یوم الحشر (ضمیمه باب حادی عشر)، آستان قدسرضوی 1372 ه . ق.
سیوطی، تاریخ الخلفا، قم، منشورات الشریف الرضی، 1411 ه . ق.
شبراوی، الاتحاف بحب الاشراف، دار نعمان.
شبّر، عبدالله، مصابیح الانوار فی شرح مشکلات الاخبار، مؤسسة الاعلمیللمطبوعات 1408 ه . ق.
شرباصی احمد، الائمة الاربعة، بیروت، دارالجیل.
شوکانی، محمد بن علی، الفوائد المجموعة فی الأحادیث الموضوعة،دارالکتاب العربی، بیروت، 1406 ق.
شهرستانی، الملل و النحل، بیروت، دار صعب، 1406 ه . ق.
شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال، قم، مؤسسه آل البیت، 1404 ه . ق.
شیخ مفید، الاختصاص، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات 1402 ه . ق.
79. شیخ مفید، الفصول المختارة، بیروت، دارالمفید، 1372.
شیخ مفید، اوائل المقالات، مؤسسه مطالعات اسلامی، تهران، 1372 ه . ش.
طبرسی، اعلام الوری، کتابخانه اسلامیه، 1328 ه . ق.
طبری، تاریخ الامم و الملوک، بیروت، دار احیاء التراث و العربی.
عاملی، جعفر مرتضی، الحیاة السیاسیة للامام الرضا علیهالسلام، مؤسسة النشرالاسلامی، 1403 ه . ق.
عبدالحسین، شرف الدین، المراجعات، المکتبة الاسلامیة، تهران، 1362.
عسقلانی، ابن حجر، تهذیب التهذیب، حیدر آباد دکن، 1325 ه . ق.
عسقلانی، ابن حجر، لسان المیزان، حیدرآباد دکن، 1329 ه . ق.
عطوان، حسین، الامویون و الخلافة، بیروت، دارالجیل، 1986 م.
عطوان، حسین، الدعوة العباسیة، تاریخ و تطور، بیروت، دارالجیل.
عطوان، حسین، الدعوة العباسیة، مبادی و اسالیب، بیروت، دارالجیل.
عقیلی، محمد بن عمرو، الضعفاء الکبیر، بیروت، دارالکتب العلمیه.
علامه امینی، الغدیر، دارالکتب الاسلامی، تهران 1368.
علاّمه حلّی، الباب الحادی عشر، آستان قدس رضوی، مشهد.
علامه مامقانی، تنقیح المقال.
علامه مجلسی، بحارالانوار، انتشارات اسلامیّه، دار احیاء التراث العربی.
عیاض، قاضی، ترتیب المدارک و تقریب المسالک، دار مکتبة الحیاة.
فروخ، عمر، تاریخ صدر الاسلام و الدولة الامویة، بیروت، دارالعلم 1967 م.
قاسمی، جمال الدین، تاریخ الجهمیة و المعتزلة، مؤسسة الرساله، 1405 ه . ق.
قمی، عباس، الکنی و الألقاب، مکتبة الصدر، تهران، 1368.
کارل بروکلمان، تاریخ الشعوب الاسلامیه، ترجمه: امین فارس و منبر البعلبکی،دارالعلم للملائین 1965 م.
کریمان، حسین، سیره و قیام زید بن علی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1364.
کلودکاهن، تاریخ العرب و الشعوب الاسلامیة، ترجمه: بدرالدین القاسم،دارالحقیقه، 1403 ه . ق.
کلینی، اصول کافی، ترجمه حسن مصطفوی، بنیاد رسالت، تهران، 1364.
کوفی، ابن اعثم، الفتوح، دارالاضواء، 1411 ه . ق.
مجلسی، مرآة العقول، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1363.
محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمة، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، دارالحدیث، 1374.
106. مدرسی، محمدتقی، التاریخ الاسلامی دروس و عبر، بیروت، دارالجیل، 1404ه . ق.
مسعودی، التنبیه و الاشراف، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی.
مسعودی، مروج الذهب، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، مؤسسه الاعلمیللمطبوعات.
مطهری، مرتضی، خدمات متقابل اسلام و ایران، انتشارات صدرا، 1371.
معروف الحسنی، هاشم، سیرة الائمة الاثنی عشر، بیروت، دارالتعرف للمطبوعات، 1409.
الاشعری، علی بن اسماعیل، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، مترجم محسن مؤیدی، امیرکبیر، تهران، 1362.
مؤسسة المعارف الاسلامیة، معجم احادیث الامام المهدی، قم، مؤسسه معارفاسلامی، 1411 ه . ق.
نویری، نهایة الارب، ترجمه: مهدوی دامغانی، امیر کبیر، تهران، 1365.
هیثمی، احمد بن هجر، الصواعق المحرقه فی الرّد علی اهل البدع والزندقه، دارالکتب العلمیّه.
یعقوبی، تاریخ یعقوبی، دار صادر ـ دار بیروت 1379.
یوسف مکی عاملی، حسن، عقیدة الشیعه فی الامام الصادق علیهالسلام، دار الزهراء، 1407 ه . ق.