ghaemiyeh.com
شور جوانی و حریم های دینی
کد: 891
نویسنده: رضا حسینی فر
ناشر و تهیه کننده: مر کز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
لیتوگرافی: سروش مهر
چاپ و صحافی: نگارش
نوبت چاپ: اول / 1384
شمارگان: 1500
بها: 700 تومان
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مر کز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
پست ال کترونی کی: Email: IRC@IRIB.IR
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
شاب ک: 1-81-8606-964ISBN: 964-8606-81-1
حقیقت آن است که انسان هر چه به آرزوهای خود جامه عمل میپوشاند و هرچه به کرانه خواستههایش نزدیکتر میشود، باز هم عطش درونش فروکش نمیکند و به دنبال دستیابی به خواستهها، نیازها و آرزوهای تازهتر است. البته این حالت، نشانه آن است که دنیا با تمام بزرگی و زشت و زیباهایش، ظرف مناسبی برای آرمانها و آرزوهای آدمی نیست.
بر این اساس، احساس بیهودگی و بیمعنایی در زندگی از مهمترین و شکنندهترین بحرانهای بشر امروزی است و این سرگردانی، به نگرش آدمی به جهان هستی و هستیبخش مطلق باز میگردد. اگر بنا شود که همه چیز بر گِرد آدمی بچرخد و این انسان ضعیف، محور جهان آفرینش باشد، چنین احساسی بیراه نیست. در مقابل، اگر حقیقت مطلق، سرمایه زندگی آدمی و هدف، رسیدن به مقصد و مقصود واقعی باشد، به اندکهای میانه راه دل نمیبندد و معشوق حقیقی را از دست نمیدهد.
آری، در نهاد آدمی، شعلهای فرو خفته است که از فطرت پاکش زبانه میکشد و آوای «مرغ باغِ ملکوتم، نِیَم از عالم خاک»، سر میدهد. اساسا انسان در فطرت خود، هر کمالی را به طور مطلق میخواهد و چه بسیارند رِندانی که کمال خود را در داشتن همه کمالها میجویند. روح اینان آن قدر بزرگ است که ایستایی و سکون و مانایی را بر خویش نمیپسندند و هر آن،
بیقرار، در پی آن هدف متعالی، در حرکتند. غایت کمال، جز خداوند نیست که همه در پی اویند، هر چند بعضی راه را از بیراهه باز نمیشناسند. البته خداوند، این روح بینهایتخواه و این میل شدید را در نهادمان قرار داده است تا در دام مهر و محبتش قرار گیریم و به سوی او چون پرندهای مهاجر پرواز کنیم. همان که عارف جامع، حضرت امام خمینی رحمهاللهدربارهاش سروده است:
سرگشته و حیران، همه در عشق تو غرقند
دل سوخته هر ناحیه بیتاب و توانند
بگشای نقاب از رخ و بنمای جمالت
تا فاش شود آنچه همه در پی آنند
در بازنمایی این راه سخت و آسان، مجموعه پیش رو به یاری پژوهشگر ارجمند، جناب حجت الاسلام والمسلمین رضا حسینی فر، با ادبیاتی جوان پسند و گویا، رهتوشه طریق ما گردیده آن است تا راهنما و راهبری باشد برای رسیدن به کمال حقیقی. با سپاس از ایشان، امیدواریم مورد استفاده برنامه سازان ارجمند صدا و سیما قرار گیرد.
انّه ولیّ التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
مشت خود را محکم به فرمان کوفت؛ تندتر، تندتر!
از اینکه نتوانسته بود خود را به او برساند و رویش را کم کند، به شدت عصبانی بود، ولی چارهای نداشت؛ گاز ماشین را تا ته گرفته بود و این شده بود. باید شکست را میپذیرفت.
برای اینکه خود را دلداری دهد، تصمیم گرفت سرعت را کم کند. وانمود کرد میلی به سبقت گرفتن ندارد.
«اگر میتوانست» این قراضه را بفروشد و به جای آن ماشین مدل بالایی بخرد، چه میشد؟ تا زمانی که پساندازش به او اجازه چنین کاری را بدهد، باید این «ابوطیاره» را تحمل میکرد.
از این کلمه و از فکر خودش خندهاش گرفت؛ درست یک سال و دو ماه پیش بود که به همراه خانمش برای خرید همین «ابوطیاره» رفته بود.
یادش آمد که در راه برگشت به خانه، در هوای مَلَس پاییزی، خانمش گفت: «یعنی میشه ما هم ماشیندار بشیم؟!» و بعد با لحنی ملتمسانه گفت: «آفرین، بخریمش!»
و او نگاهش را به دوردست دوخت و با غرور گفت: «ببینم چی میشه!» ظاهرش آرام بود، ولی در درونش باز هم غوغای یک «خواسته بزرگ» شکل گرفته بود: «خدایا! یعنی ممکنه!»
* * *
جاده شلوغ نبود و با سرعتی که داشت، فرصت مناسبی پیدا کرده بود که خاطرات گذشتهاش را مرور کند.
یاد دوچرخه احمد، پسر همسایهشان، افتاد. هنوز هم برق نویِ دوچرخه را که چشمانش را خیره کرده بود، به خوبی به خاطر میآورد.
یاد «آرزوی آن شبش» افتاد. با همان زبان کودکی و با خلوص تمام، دور از چشم پدر، مادر، دو خواهر و برادر بزرگش، به خدا گفت: «خدایا! فقط و فقط همین یه آرزو؛ یه دوچرخه مثِ مالِ احمد؛ قول میدم دیگه تا آخر عمر، هیچی نخوام!»
تابستان همان سال، معدل 5/19، پدرش را وادار کرد تا با قرض و قوله و کلی گرفتاری، دوچرخهای مثل دوچرخه احمد بخرد. شاید در تمام عمرش هیچ روزی به آن اندازه خوشحال نشده بود. یادش بهخیر! انگار همین دیروز بود.
* * *
صفحه خاطرات خود را با لبخندی بر لب، ورق زد. به یاد ناصر، پسر حسنآقا، افتاد. تازه از سربازی برگشته بود و هنوز کاری دست و پا نکرده بود، ولی با پسانداز خود و به کمک پدرش توانسته بود موتوری بخرد.
آن روزها داشتن موتور، مخصوصا در محلههای پایین شهر، به این سادگی نبود. به همین خاطر، چشم همه همسن و سالهای او، به دنبال موتور ناصر بود و از او میخواستند که آنها را سوار موتور کند. بچههای پرروتر، از او میخواستند که جلو بنشینند و خودشان گاز بدهند.
ناصر هم پسر بدی نبود؛ غُر و لُند میکرد، ولی ته دلش نمیخواست
بچهها را ناامید کند. به علاوه، خودش هم از اینکه بچههای محل تا این اندازه به او علاقهمند شده بودند (!) خوشحال بود.
او هم دلش میخواست؛ بدجوری هم وسوسه میشد، ولی غرورش اجازه نمیداد چنین خواهشی بکند. ناصر هم این را فهمیده بود.
آن روز، خود ناصر به او پیشنهاد کرد. و او که گویی مدتها منتظر این لحظه بود، از جا پرید، ولی خیلی سریع خود را نگه داشت و خوشحالی بیحد خود را تا میتوانست مخفی کرد.
ناصر که از حالت او خندهاش گرفته بود، بیآنکه در این باره چیزی بگوید، گفت: زود باش دیگه!
لحظاتی بعد، او سوار بر موتور، گویی بال و پر گشوده و در آسمان خدا پرواز میکند.
از آن روز به بعد تا مدتها، تمام فکر و ذکر او، یک موتور، آن هم موتور دندهای شده بود. او «از خدا فقط و فقط همین را میخواست».
* * *
شاید تو نیز در جادهای خلوت، یا پشت چراغ قرمز، یا زیر آسمان پرستاره یا هر جای دیگر، دفتر خاطرات «خواستههای» خود را ورق زده باشی. اگر چنین باشد، تو هم به خوبی میتوانی رد این «فقط»ها را تا آنچه اکنون به دست آوردهای، دنبال کنی و از همین راه، آنچه را پس از این خواهی خواست، پیشبینی کنی.
این نوشته، تأملی است در آنچه خواستهایم و آنچه میخواهیم؛ همچنین تأملی در آنچه باید بخواهیم؛ تا به کجا انجامد!
تاکنون به تفاوت انسانها در بزرگی و کوچکی خواستههایشان توجه کردهای؟ چرا خواستههای برخی بسیار کوچک و محدود است؟ چرا برخی انسانها در به دست آوردن نداشتههایشان اشتهای اندکی دارند، ولی برخی دیگر، گویی خواستههایشان کرانه ندارد و سیری ناپذیرند؟ چنین کسانی همین که به خواستههای پیشینشان دست یافتند، یا حتی پیش از آن، به خواستههای بزرگتر و جدیدتری میاندیشند.
اگر به دنیای اطراف خود و به کسانی که پیرامون ما هستند، نظری اندازیم، چنین اختلافی را به سادگی در خواهیم یافت، بدون اینکه بتوانیم عوامل متفاوتی مانند: منطقه جغرافیایی، فرهنگ، شغل، سن و سال یا چیزی مثل اینها را برای توجیه این اختلافات در نظر بگیریم.
راستی، چرا در حالی که یک دانشآموز یا دانشجو به حداقل نمره و به اصطلاح به «نمرههای ناپلئونی» میاندیشد، همکلاسی او به شاگرد ممتاز بودن
در مدرسه هم بسنده نمیکند و به ممتاز شدن در سطح شهر یا حتی به بیش از آن میاندیشد؟
چرا دو ورزشکار، با قدرت بدنی یکسان و استیل مناسب و مشابه، یکی به اولین مراحل موفقیت خود بسنده میکند و دیگری در چشمانداز زیبای آینده خود، به تیم ملی و حتی شهرت جهانی میاندیشد؟
چگونه میشود کسی تمام عمر، به خاطر حضور در صحنه نمایش و اجرای نقشی در یک تئاتر، به دیگران فخر میفروشد و دیگری هرگز نمیتواند آرزوی ستاره سینما شدن را به فراموشی سپارد و به همین دلیل، بازیگر موفق بودن خود را به فراموشی میسپارد و از آن لذت چندانی نمیبرد؟
چرا دو همکار، یکی به کارمند جزء شدن و «دستش به جایی بند بودن» قناعت میکند و دیگری در دنیای خیال خود به مسندهای بالای اداری و ریاستهای بالادست خود میاندیشد و کمتر از آن را برای خود چیزی جز شکست نمیشمارد؟
باز هم چرا یکی از تمام ثروتهای دنیا به نان بخور و نمیری راضی میشود، در حالی که دیگرانی را میبینیم که هرچه بر ثروتشان افزوده شود، بیشتر از آن را میجویند و داشتههای پیشین خود را اندک میشمارند؟ و دهها و صدها چرای دیگر که منتظر پاسخی مناسب بهسر میبرند.
نکته درخور توجه این است که گرچه شکل و صورت این تفاوتها گوناگون است، ولی همه این تفاوتها شباهت انکارناپذیری باهم دارند، به گونهای که حتی میتوان به این نتیجه رسید که اینها همه از یک آبشخور
سرچشمه میگیرند.
اگرچه در نگاه نخست، درس خواندن و علمآموزی را از دنیای ورزش، و آن دو را از جستوجوی مقام و موقعیت اجتماعی، و آن سه را نیز از ثروتاندوزی، بیگانه میبینیم یا دست کم ارتباط چندانی بین آنها نمییابیم، ولی نکته مشترک زیادهخواهان هرکدام از این وادیها، به یک ویژگی کاملاً درونی باز میگردد؛ همه آنها در مقایسه با دیگرانی که در پی همان خواستهها بودهاند، از همتهای بلندتر و عالیتری برخوردار هستند.
میپرسیم: تفاوت همتها ناشی از چیست؟ شاید برخی، پاسخ این پرسشها را در خانواده، محیط، دوستان و... بجویند، ولی چگونه میشود که این تفاوتها در خانواده، در محیطهای یکسان و بین دوستان صمیمی هم دیده میشود؟ تأثیر خانواده، محیط، دوستان و دیگر عوامل تربیتی، بر این روحیهها قابل انکار نیست، ولی همه اینها تنها زمینهای را برای یک اختلاف درونی بهوجود میآورند و علت این تفاوتها به شمار نمیآیند.
به نظر میرسد پاسخ این پرسشها را باید در درون انسانها ـ و نه بیرون از آنها ـ جُست. بیرون از ما هر اتفاقی که افتاده باشد، این ماییم که بازتاب آن را در درون خود انتخاب میکنیم و به آن جهت میبخشیم. این ما هستیم که تصمیم میگیریم از یک فرآیند بیرونی، چه تأثیرهایی بپذیریم و نسبت به آن، چه واکنشی داشته باشیم.
شاید کسانی را دیده باشید که یک شکست سخت را دلیل موجهی برای سرخوردگی، ناراحتی و افسردگی خود دانستهاند. این در حالی است که اگر راز موفقیت انسانهای بزرگ را جویا شویم، بیشتر آنها یک شکست یا یک
پیشامد ناگوار را نقطه عطفی برای پیروزیها و موفقیتهای خود میدانند.
بنابراین، دنیا به کام هیچ کس نمیگردد و نسبت به هیچ کس هم دشمنی شخصی ندارد. آنچه پیش میآید، زمینهای است تا ما در برابر آن، تصمیم لازم را بگیریم و به وسیله آن، شخصیت و آینده خود را شکل بخشیم. از همینجا است که انسانهای با اراده و مقاوم، از دیگران ممتاز میگردند و مسیر موفقیت خود را مییابند.
نمیدانم با واژه «روح» چقدر آشنایی و این واژه، تو را به یاد چه چیزی میاندازد. البته مهم نیست؛ بدون اینکه به تعریف روشنی از آن نیاز داشته باشیم، میتوانیم از این واژه بهره بگیریم.
آنچه گفته شد در درون ما است و راه رویارویی با وقایع و پیشامدها را به ما میآموزد، «روح» مینامیم. راز تفاوت انسانهای برتریطلب نیز در روح آنها نهفته است.
برخی انسانها روحهای بزرگی دارند، آنقدر بزرگ که به نظر میرسد جسمشان توان تحمل آن همه بزرگی را ندارد، بلکه گویی تمام جهان هم نمیتواند تنپوشی برای روح بزرگشان باشد.
بزرگی و کوچکی روح، دلیلی بر خوبی یا بدی انسانها نیست. البته در مورد انسانهایی که دارای روحهای بزرگی هستند، یک چیز مسلّم است. چنین کسانی اگر خوب باشند، میخواهند بهترین باشند، و اگر بد باشند، با جدّیت تمام تلاش میکنند تا در راهی که برگزیدهاند، از همراهان خود پیشی
گیرند. «وقتی این شور به جانب فضیلت میل کند، _آدامز _به آن _رقابت _یا برتری جویی نام میدهد و هنگامی که به سوی رذیلت گراید، وی آن را _جاه طلبی _میخواند».(1)
صرف نظر از نامی که به این دو رویکرد مینهیم، هردو، نشان از روحی بزرگ دارند. بنابراین، اگر کسی چون آدولف هیتلر، این همه انسان بیگناه را به خاک و خون میکشد و میلیونها انسان را داغدار و ماتمزده میکند و کورههای آدمسوزی به راه میاندازد و... ، به این دلیل است که روح بزرگی، البته در مسیر شرارت و پلیدی، به بیکرانهها و بیانتهاییها میاندیشد.
به گفته امام خمینی رحمهالله:
آن وحشی خونخوار آدم کُش، کمال را به آن داند که غلبه پیدا کند به جان و عِرض مردم؛ و خونخواری و آدمکشی را کمال تشخیص داده و بدان صرف عمر کند.(2)
باز به تعبیر ایشان:
حتی اَشقی الاشقیا طالب کمال است... یزید [هم] کمال خود را در قتل حسین علیهالسلاممیدانست.(3)
1) هانا آرنت، انقلاب، ترجمه: عزت الله فولادوند، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، ص 166.
2) سید روحالله موسوی خمینی، آداب نماز، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله ، ص 117.
3) سیدروح الله موسوی خمینی رحمهالله ، تقریرات فلسفه امام خمینی رحمهالله ، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله ، ج 2، ص 54.
نمیدانم تاکنون انسانهایی با روحهای کوچک دیدهای یا نه؟ آیا هرگز به کوچکی و حقارت دنیایشان اندیشیدهای؟ خوبی یا بدی آنها سخن دیگری است. هم خوبهای کوچک هست، هم بدهای کوچک، ولی وجه اشتراک هر دو، کوچکی و حقارت روحشان است.
ـ بدهای کوچکی که از علم، به چند نکته و اصطلاح، بسنده کردهاند و مرتب آن را به رخ از خود کوچکترها میکشند؛
ـ بدهای کوچکی که از قدرت، به تسلط بر از خود بیچارهتری راضی شدهاند و بر سرش میکوبند و از این راه، دردهای درونی خود را تسکین میبخشند؛
ـ بدهای کوچکی که از ثروت، به نان بخور و نمیری قناعت ورزیدهاند و ای بسا که بر گرسنگان هم فخر دارایی بفروشند؛
و بدهای کوچک فراوان دیگری که هر کدام به اندک بازیچهای، سرگرم شدهاند و برای آنکه عیششان به هم نخورد، به بیش از آن هرگز نمیاندیشند. در عین حال، تمام توانشان را به کار میگیرند تا از همان اندک داشته خویش برای به زیر سلطه کشاندن و آزار دادن دیگران نهایت استفاده را ببرند.
از خوبان کوچک هم بگویم؛ خوبهای کوچکی که برخلاف گروه پیشین، از دانستهها و داشتههای خود، برای سرکوب دیگران و تسلط بر آنها بهره نمیجویند، بلکه ای بسا آن را در جهت خدمت به دیگران نیز به کار گیرند. البته با اشتهای اندکی که دارند، به زودی قانع میشوند. در نتیجه، آن اندک داشته و دانستهای که اندوختهاند، نه به کار خودشان میآید و نه به دیگران سود چندانی میرساند.
شاید بهترینهای این خوبهای کوچک، همانانی باشند که برآنند تا دروغ نگویند، غیبت نکنند، تهمت نزنند و از سوی دیگر، نماز بخوانند، روزه بگیرند، قرآن بخوانند، ذکر و دعایی برای خود داشته باشند، خمس مالشان را بدهند و همین.
مهمترین مشکل این خوبهای کوچک آن است که همه همتشان تنها رسیدن به میوهها و غذاهای خوشمزه و حور و پریهای بهشتی است و شاید هم برای دوری از آتش و مار و عقرب دوزخ باشد، ولی به هر جهت، همین است!
این خوبها سر در لاک خود فرو میبرند و ذکری میگویند و واجبی و مستحبی و پرهیز از حرامی و بس. اینها همین هستند که میبینی، نه بیش از این و نه کمتر از آن. اینها به معرفتی بیش از این نیاز ندارند. هرچقدر که از اعماق تو در توی قرآن بگویی و به هر میزان از علومی که در سینه بزرگان دین، چون گنجی گرانبها مانده، سخن برانی، آنها حتی کنجکاو هم نمیشوند و گوشی برای شنیدن نمییابی. اگر هم چیزی بشنوند، دلت را به این شنیدهها خوش نکن؛ زیرا در اولین فرصت و در کوتاهترین زمان ممکن، همه شنیدهها را فراموش میکنند و به حالت اول خود باز میگردند. بهشت دلخواه اینان، درجه و از این حرفها ندارد. بهشت آنان همان است که درخت دارد و حور و شیر و عسل و... و چیز دیگری به کارشان نمیآید. ازاینرو، نیازی هم به دانستن آن چیزها ندارند.
### نشانه روح های بزرگ
نخستین نشانه روح بزرگ، ظرفیتی است که هنگام پیشامدها از خود به
نمایش میگذارد. روحهای کوچک از یک سو، به اندک کامی که برمیگیرند، به دست افشانی و پای کوبی میپردازند و به خود میبالند. آنها با ظرفیت کمی که دارند، به اندک داشتهای، تمام نداشتههای خویش را به فراموشی میسپارند و خوش میشوند. از سوی دیگر، همین کسان، آن هنگام که گرفتار مشکل و مصیبتی میشوند، با تلنگری فرو میریزند و خود را خانه خراب و بیچاره مییابند. پس از جفای زمانه میسرایند و ناله سر میدهند و به زمین و زمان، ناسزا میگویند.
در مقابل، روحهای بزرگ، زندگی را جز درس و تجربه نمیدانند. از نظر آنان، شکست چیزی جز یک نتیجه و یک تجربه نیست؛ تجربهای که باید برای یافتن راه درست از آن بهره گرفت. «تمام نبردهای زندگی چیزی به ما یاد میدهند؛ حتی نبردهایی که باعث شکست میشوند. اما اگر رزمآور خوبی باشی، نمیگذاری این اشتباهها دوباره تکرار شود».(1)
از نگاه اینان، مهمترین بهرهای که میتوان از شکست برد، کم شدن یکی از راههایی است که برای رسیدن به هدف به آن میاندیشیدهاند. در این مورد، داستان طنزگونه توماس ادیسون شنیدنی است. میگویند پس از اینکه 999 بار تلاش او برای ساختن لامپ برق به نتیجه نرسید، از او پرسیدند: آیا حاضری برای هزارمین بار شکست را تجربه کنی؟ او در پاسخ با افتخار گفت: من تاکنون شکست نخوردهام، بلکه هر بار، راه جدیدی را که به
1) پائولو کوئلیو، کوه پنجم، ترجمه: آرش حجازی، تهران، انتشارات کاروان، 1382، ص 137.
اختراع لامپ برق منتهی نمیشود، کشف کردهام!
انسانهای بزرگ، موفقیتها را چیزی نمیدانند جز به دست آوردن بخشی از آنچه میتوانند داشته باشند. ازاینرو، هیچ موفقیتی نمیتواند آنها را آنچنان راضی کند که از دیگر خواستههایشان دست بردارند و به همین مقدار بسنده کنند.
دومین نشانه روحهای بزرگ، تنی است که این روح را با خود حمل میکند. تن آدمی بسان بارکشی است که از روح و جان فرمان میگیرد و او را بر پشت خود حمل میکند. طبیعی است هر اندازه روح بزرگتر باشد، تن آدمی بیشتر در سختی و رنج قرار میگیرد و هر اندازه که روح، خرد و حقیر باشد، جسم آدمی فارغتر و آسودهتر است و تنآسایی چنین کسی بیشتر خواهد بود.
به گفته استاد شهید مرتضی مطهری:
اگر کسی دارای روح بزرگ بشود، خواه ناخواه، تن او به زحمت و رنج میافتد. تنها آن تنها و بدنهایی از آسایش کامل... خوابهای بسیار راحت، خوراکهای بسیار لذیذ و اینگونه چیزها بهرهمند میشوند که دارای روحهای حقیر و کوچکند. اما افرادی که روح بزرگ دارند، همین بزرگی روح آنها سبب رنج تن آنها... میشود.(1)
ازاینرو، از وضعیت تن و پوسته هرکس، میتوان به اندازه روح او پی برد. اشتهای روح بزرگ، زیاد است و خواستههایش بیشتر و این تن است که
1) مرتضی مطهری، گفتارهای معنوی، قم، انتشارات صدرا، 1367، چ 7، صص 171 و 172.
ناچار باید دنبال خواستههای او به راه افتد و او را در مسیرهایی که اراده کرده است، همراهی کند.
سومین نشانه چنین روحهایی را میتوان از جهانی که در آن زندگی میکنند، شناخت. اگر چه همه این کالبدها در جهانی که احساس میکنیم و با آن سر و کار داریم، زندگی میکنند، ولی جهان حقیقی انسانها ممکن است با جهان ظاهری آنها متفاوت باشد.
کرانه جهان ما بسته به وسعت نگاه ما است؛ هر اندازه دید ما وسیعتر و نگاه ما نافذتر باشد، به همان اندازه، گستره جهانمان نیز افزایش مییابد. وسعت جهان ما بسته به همه آن چیزهایی است که بر زندگی ما تأثیر میگذارد یا از ما تأثیر میپذیرد. «هرکسی دنیا را از دریچه محیط و محل زیست خود مینگرد و خیال میکند دنیا همان است که او دارد».(1)
اگر بنا باشد در سنجش دغدغههای درونی خود، به گسترهای بیش از چند گام پیشتر و پستر نرسیم، باقی جهان به چه کارمان میآید؟ «چه فرقی میکند که در شهر بزرگی زندگی کنی یا در شهری کوچک؟ زندگی راستین در درون ما است».(2)
انسانهای فراوانی را میشناسیم که تمام آنچه زندگیشان را در برمیگیرد
و بر زندگیشان تأثیر میگذارد و نگران یا شادشان میکند، از مرز کوچه، محله یا شهرشان تجاوز نمیکند. چنین انسانهایی هرگز نمیتوانند ادعای دنیایی بزرگتر از کوچه، محله یا شهرشان داشته باشند؛ چراکه هرچه بیرون از این محدوده بگذرد، برایشان بیهوده و بیمعنا است؛ گویی هیچ پیشامدی در جهان رخ نداده است.
در مقابل، کسانی نیز وجود دارند که اگر در مرزهای مملکتشان نسبت به کسی که حتی همکیش آنان نیز نیست، کمترین بیحرمتی رخ دهد، چنان برمیآشوبند که گویی نسبت به نزدیکترین کسانشان چنین ستمی روا داشته شده است.(1)حتی بیش از این؛ اگر در هر گوشه از جهان، پیشامدی رخ نماید، خود را مسئول رسیدگی به آن و موضع گرفتن در برابر آن میدانند.(2)شکی نیست که تنها صاحبان روحهای بزرگ هستند که میتوانند گستره نگاهی به این وسعت داشته باشند.
نمیدانم تاکنون حسّ شوربخش و نشاط آفرینی را که در اولین رویارویی
1) آنگاه که حضرت علی علیهالسلام شنید در سر مرزهای حکومت اسلامی، یاغیان به خانه زنی ـ غیرمسلمان ـ وارد شده و زیورهای او را به غارت بردهاند، با خشم و اندوه، چنین میگوید: «اگر مسلمان از شنیدن چنین خبری، از اندوه و غصه جان دهد، سرزنش نمیشود، بلکه از نظر من، شایسته است چنین شود». نهج البلاغه، خطبه 27.
2) چنان که امام خمینی رحمهالله، با درسآموزی از مکتب مولایش علی علیهالسلام میفرماید: «ما شریک غم همه مظلومین جهان هستیم و پشتیبان همه مظلومان جهان». سیدروح الله موسوی خمینی رحمهالله، صحیفه امام خمینی رحمهالله، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، ج 14، ص 139.
با منظره گلهای زیبا و عطر جانبخششان، در دامنه کوهی حیرتانگیز، در حالی که زمزمه زیبای چشمه آبی بس خنک و گوارا تو را همراهی میکند، آزمودهای یا نه؟ این همه، به علاوه سبزی دامنههای زیبا و درختان سبز و با طراوت پای چشمه و نسیم خنک و حیاتبخشی که از لابهلای برگ سبز درختان میگذرد، تو را حریصانه وامیدارد تا با ولع تمام، هر چه میتوانی هوای صاف و شفابخش آن را به سوی سینه خود بکشانی؛ گویی میخواهی هر آنچه از این همه نعمت، پیش از این، از دست دادهای و همه آنچه را پس از این، از آن دور خواهی افتاد، در همین فرصت اندک، در خود ذخیره کنی.
در این منظره دلفریب و مسحور کننده، آیا باور داری که کرمها و پشههایی هم هست که از تمام این زیباییها تنها به همان میوه گندیدهای که در همان نزدیکیها بر زمین مانده، دلخوش و شادمانند؟ آیا میتوانی بفهمی که این کرم و این پشه، در تمام عمر کوتاه خود، حتی شاید نگاهی هم به محیط خارج از این میوه گندیده نمیاندازد و اصلاً نیازی هم به این کار نمیبیند؟ جهان او همین است و باقی را هر چه که هست، ارزانی دیگران میداند و به جهان خویش دلمشغول و شادمانه است.
آری، دنیای موجودات تا این اندازه با هم متفاوت و از هم دور و بیگانه است. اصولاً برخی به دلیل کوچکی و حقارت روحشان، به قدری دنیایشان حقیر و کوچک میشود که میتوان زندگی و دنیایشان را به زندگی و دنیای انگلها تشبیه کرد.
میگل دِاونامونو در این باره چه زیبا میگوید:
انگلهایی که در روده دیگر جانوران و با شیره مغذّی آنها که آماده در
دسترسشان قرار میگیرد، زندگی میکنند، از آنجا که نه به دیدن و نه به شنیدن، احتیاج ندارند، عملاً هم بینایی و شنوایی ندارند. برای این انگلها، جهانِ شنیدنی و دیدنی وجود ندارد؛ همین قدر که میزبانشان ببیند و بشنود، آنها را کفایت میکند!(1)
به نظر من، روحهای کوچک ـ تفاوت نمیکند که انسانهای خوبی باشند یا بد ـ میوههای کورک شده و عقب افتاده هستیاند. دیدهاید برخی میوهها به هر دلیلی، کوچک میمانند، قیافهشان هم به هم میریزد و از حالت عادی خود خارج میشود. این انسانها نیز میوههای عقب افتاده باغ انسانیت هستند. میوههای رسیده و رشد یافته آفرینش، انسانهایی هستند با روحهای بزرگ و زیاده خواه.(2)
اینکه چرا برخی میوهها نارس میمانند و اینکه چگونه میشود که برخی سیر طبیعی رشدشان را رها میکنند و در نیمه راه رسیدن به کمال، باز میمانند، سخنی است که در جای خود باید بدان پرداخت. سخن کنونی ما این است که همانگونه که در بررسی خواص و آثار میوهها، باید به میوههای
1) میگل دِاُ نامونو، درد جاودانگی، ترجمه: بهاءالدین خرمشاهی، تهران، نشر البرز، 1375، چ 3، ص 58.
2) «در فطرت انسان این است که هیچ وقت بس ندارد... شما اگر فرض بکنید که تمام علوم مادی و معنوی را بدانید و بشنوید، یک وقتی که در یک جایی هست که یک علم دیگر هم هست، فطرت شما آن را هم میخواهد. غیرمتناهی است فطرت در همه امور». صحیفه امام خمینی رحمهالله، ج 16، ص 497.
سالم و رسیده توجه کرد و میوههای عقب افتاده نمیتوانند میزان مناسبی برای تحقیق به حساب آیند، در بررسی انسان و صفات و ویژگیهای عمومی او نیز نباید به انسانهای رشد نیافته مشغول شد و «انسان» را با توجه به ویژگیهای این بازماندگان از مسیر کمال تعریف کرد؛ زیرا در این صورت، با دور افتادن از موضوع واقعی تحقیق، به نتایجی دست خواهیم یافت که با حقیقت، فرسنگها فاصله دارد.
کوتاه سخن، اگر انسان در مسیر رشد و بالندگی خود، گرفتار آفتها و موانع نشود و بتواند سیر طبیعی خود را داشته باشد، چنین انسانی بیگمان، روحی سرکش و زیادهخواه خواهد داشت و هرگز به داشتههای اندک ـ هرچند انسانهای معیوب آن را زیاد پندارند ـ دلخوش نخواهد شد و همواره فریاد «هل من مزید»(1)او شنیده میشود.
این موضوع آن قدر جدی است که «به اعتقاد آدامز، شور کسب امتیاز و برتری، از هر قوه دیگری در انسان، اساسیتر و جالبتر است.»(2)به گفته امام خمینی رحمهالله، آنچه گویی از ازل با انسانیت انسان پیوند خورده و در طول تاریخ بشریت همراه او بوده، یکی، عشق رسیدن به برتری و کمال است و دیگری، بیزاری از نقص و کاستی.(3)
همه انسان ها با روح های بزرگ آفریده شده اند
شاید در نخستین نگاه، چنین به نظر آید که آدمیان از نظر کم خواهی و زیاده طلبی روح، با هم متفاوتند؛ تو گویی برخی از گِلی سرشته شدهاند که هرچقدر آب بر آن ببارد، عطششان فروکش نمیکند و برخی دیگر همان اندک آب را نیز به درستی هضم نمیکنند و بر سطح خویش باقی میگذارند.
حقیقت جز این است؛ آنچه قرآن بیپرده از آن دم میزند، سرشتی است که همه آدمیان به یک میزان از آن بهره بردهاند و خداوند در بخشش کریمانه خود، هیچ کس را استثنا نکرده و همه را بهرهمند ساخته است: «فِطْرَتَ اللّه ِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا؛ آن سرشت خدایی، که همگان را بر آن سرشت آفرید». (روم: 30)
تو گویی همه آدمیان از گِلی سرشته شدهاند که ویژگی اصلی آن یا دست کم یکی از آنها، عطش بیکرانی است که نسبت به کمالیابی و گریز از کاستی در درون خود دارد.
همین خمیرمایه است که همه انسانها را به یک اندازه تشنه کرده و همه را ـ بدون اینکه فرهنگها، ملّیتها، عقاید، اخلاقها، ذوقها، عادتها، علم و جهلها، تمدنها و... بتواند بر آن اثرگذار باشد ـ جویا و پویا ساخته است.(1)
در این باره، کلامی از امام خمینی رحمهالله، راهگشا است:
عشق به کمال که در همه هست، در اینها (کسانی که از دریافت معارف محروم بودهاند) نیز هست و در این معنی بین متمدن و غیر متمدن، آفریقایی
1) نک: آداب نماز، ص 117؛ سیدروح الله موسوی خمینی، شرح چهل حدیث، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، صص 180، 182 و 183.
و اروپایی و آسیایی و سیاه و سفید، فرقی نیست.(1)
اینکه چرا عطش و تشنگی انسانها تا این اندازه با هم متفاوت است و به دیگر سخن، اینکه چرا برخی در میانه راهی که لازمه انسانیتشان است، از ادامه راه باز میمانند و به آنچه دارند، بسنده میکنند، به ریزشها و رویشهای این راه برمیگردد که در جای خود بدان خواهیم پرداخت.
مهم آن است که بپذیریم بذر باید جوانه زند، رشد یابد، به بار نشیند، تولید کند و خلاصه، همواره مسیر رشد و تعالی خود را بپیماید و اگر جز این باشد، در پی دلیلی برای آن باشیم و مشکل کار را جویا شویم.
آدمی نیز چنین است؛ او همواره باید در مسیر پویایی خود گام بردارد و به داشتههای خویش دلخوش نباشد. اگر جز این باشد، باید دید چه عاملی این بذر کاشته شده در نهاد و نهان آدمی را گرفتار فرسودگی و خمودی کرده است. چه شد که این بذری که میتوانست سر از خاک به در آورد و به سوی آسمان چشم دوزد و هر لحظه در اندیشه برتریجوییهای خویش باشد، چنین زیر خاک و گرفتار آن ماند و همه استعدادها و توانهایش به خاک بَدَل شد؟(2)
روح انسان اگر در مسیر شکوفایی و بالندگی خود قرار گیرد، همزمان با
اینکه کششهای طولی در او همواره رو به فزونی است و هربار که به خواستههای پیشین دست مییابد، میل برداشتن گامهای بعدی را در سر میپروراند؛ از نظر عرضی نیز خواستههای نو و ساحتهای جدیدی، نظرش را جلب و چشمش را خیره میکند. اگر جز این باشد و به کرانهها و ساحتهای جدید نیندیشد، نشانی از ضعف روحی و عقب افتادگی آن بخش از تواناییهای او و در نتیجه، نشاندهنده رشد ناهمگون و نامتوازن روح او است.(1)
به دیگر سخن، روحهای بزرگ همزمان با اندیشه تصاحب جهان پهناورتری برای خویش، به ساحتها و وادیهای نوپیدا نیز میاندیشند. روحهای بزرگ نه تنها جهانهای کرانمند را برنمیتابند و همواره بر آنند تا بر کرانه جهانشان بیفزایند، بلکه بر ساحتهای وجودی خود میافزایند و
1) امام خمینی رحمهالله در این باره میفرماید: «البته روح چون ضعیف است، به هرچه تمایل پیدا کرد، بیش از آن را تحمل نمیکند. مثلاً آن کسی که شغلش پهلوانی است و در میدان پهلوانی تربیت یافته است، رحمش کمتر است و دلش رقیق نیست و آن کسی که در عبادت و محراب و تسبیح است، روح شجاعت و سلحشوری ندارد، بلکه ترسو است. همه اینها از ضعف وجود است که نمیتواند در عرض هم، کمالات را تحمل نماید. لذا انسان وقتی که با کسی حرف میزند، نمیتواند خوب بشنود و یا اگر گوشش به حرف کسی است، نمیتواند حرف بزند. از کمالات بعضی وزرا محسوب شده است که در عین حالی که گوش به حرف کسی داشت، خودش هم در امور وزارتی به زیردستانش دستور میداد و او خواجه ـ علیه الرحمة ـ است، وقتی که در میان لشکر و نظام، تنظیم نظامیان میکرد، مطلب علمی را که قطب سو ٔ ل نمود، با کمال متانت جواب داد. والحاصل: در یک قسمت پیش رفتن و در امور دیگر عقب ماندن، از ضعف وجود است». همان، ج 3، ص 340.
هرگز به تک ساحتی بودن بسنده نمیکنند.
روح اگر رشدی طبیعی و موزون داشته باشد، همچنان که مال و ثروت بیکرانی میطلبد، علم نامحدود را نیز طالب است. در همان حال به قدرت مطلق نیز میاندیشد و همزمان معشوق و محبوبی را میخواهد که در اوج زیبایی و دلبری باشد و... . البته نمیتوان انکار کرد که رسیدن به چنین همگونی و توازنی از عهده هرکسی برنمیآید و تنها انسانهایی با روحهای بسیار بزرگ میتوانند به چنین جایگاهی راه یابند. در این میان، شگفتانگیز، آن شخصیت بینظیری است که همه روحهای بزرگ را مدهوش خویش ساخته است. به تعبیر حضرت امام خمینی رحمهالله:
عجب است از حضرت امیر علیهالسلام که به میان هر جمعیت میرویم، میبینیم آنها علی میگویند و به علی در رشته معلومات خود افتخار میکنند: در زورخانه میروی، یا علی است. با پهلوانان عالم، پهلوان زبردست و بینظیر است و سر قافله آنها است. با اینکه روح پهلوانی با رحم و دلسوزی، سازش ندارد، در عین حال، رحم و دلسوزی را در بالاترین درجه دارد... و بین عرفا که میرویم، صدای یا علی میشنویم و بین حکما که میآییم، به حکمت علی و به فهمیدن حرف او افتخار دارند. در میان فقها میرویم، از فقه او استمداد میکنند. در میان زهّاد و عبّاد برویم، از عبادت علی تعجب میکنند.(1)
پرورش روح
1) همان، ج 3، ص 341.
روح انسان نیز چون جسم او، برای بزرگ و قوی شدن، نیازمند تمرین و پرورش است؛ به هر میزان که تمرینها و پرورشها جدیتر و حساب شدهتر باشد، به همان میزان بر کارآیی و توانمندی روح نیز افزوده خواهد شد.
روح در ابتدا بسان کودکی است مستعد و باهوش که شیوه تربیت پدر و مادر و نیز اطرافیان، این استعدادها را شکوفا یا خدای ناکرده کور و سرخورده میکند. کودکی که فرصتی برای جولان بیابد و دریابد که دیگران اجازه میدهند تا او برای رشد و شکوفایی خود گام بردارد، اعتماد به نفس خواهد یافت. در این صورت، پدر و مادر چنین کودکی، روز به روز شاهد شکوفایی بیشتر و رسیده شدن میوه وجود خویش خواهند بود. اگر هم خدای ناکرده، راهی جز این پیش گیرند و به او فرصت رشد و بالندگی ندهند و او را تحقیر و سرزنش کنند، آشکار است که از سرخورده و افسرده شدن میوه وجود خویش، چندان هم نباید تعجب کنند.
آنان که به خواستههای روحشان احترام میگذارند و در پی به اجابت رساندن خواستههای بهحق او به راه میافتند، این بزرگداشت و احترام، به روحشان اعتماد میبخشد و او را در شکوفایی افزونتر یاری میرساند. ازاینرو، اشتهای چنین روحی روز به روز افزایش مییابد. در این صورت است که مشکلات و پیشامدها هرگز نمیتواند او را از رسیدن به خواستههایش ناامید و ارادهاش را متزلزل کند. چنین روحی، آرام آرام و همزمان با افزایش اشتها، خود نیز بزرگتر و بزرگتر میشود، تا جایی که همه جهان، با تمام بزرگی و شکوهش، نمیتواند او را در برگیرد و آرامش
بخشد. چنین روحی شاداب و سر زنده، به تحقق خواستههای نامحدود خود میاندیشد.
«هر کس به فطرت خود رجوع کند، مییابد که قلبش به هر چه متوجه است، اگر مرتبه بالاتری از آن بیابد، فورا قلب از اولی منصرف شود و به دیگری که کاملتر است، متوجه گردد و وقتی که به آن کاملتر رسید، به اَکمل از آن متوجه گردد، بلکه آتش عشق و سوز و اشتیاق، روزافزون گردد و قلب در هیچ مرتبه از مراتب و در هیچ حدی از حدود، رحل اقامت نیندازد».(1)
روشن است که آدمی در مسیر رشد و بالندگی خود، گرفتار مشکلات و درگیریهای فراوانی خواهد شد و هرچه روح، بزرگتر و زیاده خواهتر باشد، بیگمان با مشکلات بزرگتری نیز دست به گریبان خواهد بود.
شاید چنین کسانی به دلیل انبوه مشکلاتی که بر سر راه آنها قرار میگیرد و هم به دلیل سرزنشها و ملامتهای اطرافیان، با خود بیندیشند که این همه زیاده خواهی برای چه؟ آیا نمیشد که ما نیز همچون خلق خدا، فارغ از این همه دغدغه زیادهطلبی، خوش بودیم؟
به خاطر داشته باشید که هرگز نباید به خاطر زیاده طلبیهایتان، خود را ملامت کنید! مبادا جان عزیزتان را با این سرزنشها آزردهخاطر سازید! اگر
1) شرح چهل حدیث، ص 183.
احساس کردید که روحیه قناعت به داشتهها در شما ایجاد شده است، به سرعت برای درمان این بیماری، اقدام کنید و هرگز از آرامش دروغینی که در شما ایجاد شده است، خرسند نباشید. همواره مواظب باشید تا گرفتار آفت «بس است» نشوید، مگر آنکه بخواهید این قناعت را برای رسیدن به هدفی بزرگتر خرج کنید؛ همچون کسی که برای رسیدن به ثروت بیشتر، از خوشگذرانیهای مقطعی خود دست میشوید یا کسی که برای به دست آوردن قدرت، از ثروتش مایه میگذارد و برای تصاحب قدرت از آن چشم میپوشد؛ یا چون کسی که برای به دست آوردن قدرتهای معنوی، قدرتهای مادی را به کناری مینهد و دنبال خواستههای بزرگتری میرود.
به هر حال، گرفتاریها و مشکلات پیش رو هرگز نباید شما را ناامید کند و بخواهید از دنبال کردن بقیه خواستههایتان منصرف شوید. اگر روح و جانتان میل به علم آموزی، ثروت اندوزی، قدرت، محبت و عشق بیحد و حصر دارد، این حق مسلّم و خدادادی او است؛ من و تو چرا و به چه حقی میخواهیم آن را از او به زور بستانیم و به کدام مجوّز میخواهیم با سرشتمان سرِ جنگ و ناسازگاری داشته باشیم؟
گرچه زیاده خواهی نشانه بزرگی روح است و تفاوتی نمیکند که این زیادهخواهی در چه بستر و زمینهای فعال شده باشد، ولی نمیتوان انکار کرد که همه زیاده خواهیها را به یک چشم نگاه نمیکنیم، بلکه آنها را با نظام ارزشی خاصی درجهبندی میکنیم و برای هرکدام امتیاز خاصی قائلیم.
آیا روح بزرگی که تمام همتش را به کار میگیرد تا در مسابقات پرخوری، برترین باشد و مثلاً سوسیس بیشتری را در یک دقیقه ببلعد و موفق هم میشود، با صاحب مدال طلای المپیک در رشته کشتی، به یک اندازه ارزشگذاری میشوند؟
آیا کسی که با نیروی تمرکز خود یک سنگریزه را چند سانتیمتر از زمین بلند میکند، تحسین برانگیزتر از کسی نیست که با قدرت بدنی فوق العاده خود، هواپیمایی را به دنبال خود میکشد؟
آیا دانشمندی که عمر خود را مثلاً صرف فیزیک کوانتوم میکند، با آنکه افتخارش، تحقیقی 50 ساله بر روی حرکات دُم سگ بود، یکسان دیده میشوند؟
آیا ارزش قدرت کسی که با جلب رضایت مردم، بر قلبهای آنها حکومت میکند، با کسی که با زور و فریب به حکومتی رسیده، قابل مقایسه است؟
روشن است که گرچه این نمونهها و نمونههای فراوان دیگر، همگی از روحهای بزرگی برخوردارند، ولی این مانع نمیشود تا ما با توجه به عوامل مختلفی که در ذهن داریم، به ارزش گذاری کار اینان نپردازیم و نسبت به اینان حکمی نداشته باشیم.
از جمله این ملاکها میتوان به مواردی چون: سودمندی، انسانی بودن و اخلاقی بودن اشاره کرد. شاید بتوان گفت هرچقدر آن عمل به جنبههای انسانی و معنوی نزدیکتر باشد، به همان اندازه در ارزش گذاری، امتیاز
بیشتری کسب میکند.(1)
### جهت دهی به خواسته ها
بنابراین، کسانی که به پرورش روح خود میاندیشند و نگران رشد و شکوفایی آنند، باید همواره هشیار باشند تا از سویی، رسیدن به بخشی از خواستهها، آنان را از دیگر خواستههای روح محروم نسازد و از سوی دیگر، در جستوجوی هرکدام از این خواستهها به بیراهه نروند و گرفتار سرابها نشوند.
در این راه، تنها کاری که باید انجام دهیم، از یک طرف، جهتدهی درست به خواستهها است، ابتدا باید به درستی فهمید که این روح طالب چیست و به دنبال چه میگردد. سپس در پیِ کسب آن به راه افتیم و به تصاحبش بیندیشیم.
از طرف دیگر، باید همواره راه و نیز مقصد خود را مرور کنیم و از درستی آن آسوده خاطر شویم، تا بتوانیم سرابها و آبنماها را بازشناسیم و عمرمان را در کج راههها به هدر ندهیم و در مسیر رسیدن به خواستههایمان کامیابتر باشیم.
باید توجه داشت که این عمر، بهای رسیدن به همه خواستههایمان است و اگر نتوانیم به همه آنها جامه عمل بپوشانیم، به هر میزان که صرفنظر کردهایم، به همان میزان نیز بازنده بودهایم. البته جهتدهی به خواستهها و تشخیص خواستههای حقیقی در سرابهای فراوان میانه راه، نیازمند بررسی
1) نک: گفتارهای معنوی، صص 177 ـ 194.
بیشتری است که در جای خود به آن خواهیم پرداخت.
این توفندگی و بزرگیطلبی گرچه در خردسالی و کودکی جوانه میزند و خودی نشان میدهد و تا میانسالی، بلکه تا پیری و فرتوتی هم امتداد مییابد، ولی در جوانی است که به صورت اعجاب انگیزی به رشد و بالندگی میرسد و هماورد میطلبد و بر آن است که اگر چرخ گردون هم بر کامش نگردد، آن را به هم ریزد. در جوانی، سدها و موانع، بر سر راه بزرگیطلبی جوان قرار میگیرند و چون کالبدی تنگ و نفسگیر، جان پرتلاطم او را میفشارند و او را به ایستایی و خمودی میخوانند. در این سن و سال، گویی همه و همه یک دل و دین میشوند تا او را از رسیدن به خواستههای بلند پروازانهاش باز دارند و در همین زمان است که روح خروشان و جان خشمگین جوان، سر به طغیان برمیدارد و با شکستن همه حریمها و حد و مرزهای پیشرو، پیِ بزرگیجویی خویش را میگیرد.
میوه این سن و سال و مولود این همه تلاش و مبارزه، روحهای بلند و همتهایی عالی است که برخی از آنها هر از گاهی خودی نشان میدهند و محیط پیرامون خود یا حتی بیش از آن و برخی نیز تاریخ را حیران خویش میسازند. صد البته که بسیاری ازاینروحهای بزرگ ـ به هر دلیلی ـ در پسِ پرده و حجاب باقی میمانند و کسی از آن دریای توفندهای که در کالبدی کوچک و حقیر پنهان شده است، خبردار نمیشود و چونان «جهان بنشسته در گوشهای»(1)به جهان ساخته خویش سرگرم میشوند.
البته روشن است که همه این طغیانها به فرجام نمیرسد و همه این موانع شکسته نمیشوند. هستند روحهای به شور آمدهای که پس از اینکه بارها به قصد شکستن حریمها و سدهای پیش رو، با تمام توان، خود را به این موانع میکوبند، ولی پس از مدتها تلاش، سرخورده میشوند، توان میبازند و به آنچه در دسترس است، دلخوش میشوند. اگر هم زمانه با آنها و کام دلشان نساخت، آنان با زمانه و آنچه میپسندد، میسازند.
حقیقت این است که در راه رویش و بالندگی روحهای بزرگ، این ریزشها و خشکیدنها نیز وجود دارد و از آن گریزی نیست. اینها همانهایی هستند که ما آنها را به میوههای کورک جهان طبیعت تشبیه کردیم. اینان
1) اشاره به بیتی است که میفرماید: هر آن کس ز دانش برد خوشهای جهانی است بنشسته در گوشهای
کسانی هستند که به هر دلیلی ـ موجه یا ناموجه ـ در برخورد موجهای سهمگین خواستهها و ارادههایشان با سیل شکنها و صخرههای محیط پیرامون خود، آرام آرام از شدت و قدرتشان کاسته میشود و در فرجام، به آنچه محیط میپسندد یا آنچه در این مدت کاسب بودهاند، تن میسپارند. آنگاه خسته از این همه خواسته نافرجام یا بدفرجام، به محیطی آرام و بیجنگ و جدال برای تنپروری میاندیشند و در کنار دریای آرام آنچه «قسمت خویش» میپندارند، به «موج سواری» بر گذر زمانه مشغول میشوند. سپس از مسیر رشد و بالندگی انسانی ـ با شجاعت یا با هزار توجیه و بهانه ـ رسما استعفا میدهند یا خود را بازنشسته میسازند و استعداد خدادادی رشد و نموّ خود را به دست خود، نابود میکنند. به تعبیر امام خمینی رحمهالله:
این بذر و قوه کمال [طلبی در همگان] هست، ولی ممکن است بذر در همان بذریت مانده باشد.(1)
بسیاری از این کسان، چون به گذشته و بلند پروازیهای دوران جوانی خود مینگرند و آنها را به خاطر میآورند یا زمانی که کسی را در حال و هوای آن دوران خود میبینند، از سرِ تمسخر و تحقیر به گذر و گذار این اوهام و افکار اشاره میکنند یا با ژستی فیلسوفانه، به «فکر نان بودن؛ که خربزه آب است» را توصیه میکنند. ممکن هم هست با تواضع اقرار کنند که ما هم ماهها و سالها به این افکار بها دادیم و از این همه، هیچ نصیبی نبردیم و دردمندانه توصیه کنند که شما نیز تجربه تلخ ما را تکرار نکنید؛ شاید هم از
1) تقریرات فلسفه امام خمینی رحمهالله ، ج 3، ص 480.
سرِ غرور و نخوت، با تمسخرِ دردمندان این راه، بکوشند درد درونی خویش را اندکی تسلا بخشند.
صرف نظر از اختلاف بُعد اخلاقی این رویکردهای متفاوت، نتیجه این همه یکی است؛ هرکدام به گونهای تلاش دارند تا صورت مسئلهای را که از حل آن ناتوان ماندهاند، پاک کنند تا مشکلشان حل شود! و آشکار است که مشکلشان نیز به راحتی حل میشود و استعفا یا درخواست بازنشستگیشان نیز پذیرفته است؛ چرا که خود، به چیز دیگری نمیاندیشند و توان بیشتر از آن را در خود نمیبینند.(1)
### «شور» یا «جنون» جوانی؟
حقیقت کدام است؟ آیا آن ناشناختهای که جوان پرشور و شر، دردمندانه در پی آن است و در طلبش خود را به آب و آتش میزند، خیالی و اتلاف عمری بیش نیست؟ و آیا حق با آن عاقلان مصلحت اندیشی است که خود را از خطر رهانیده و راه عافیت پیش گرفتهاند و جوان جویا و پویا را با برچسب جهل و جنون، به ایستایی و سکون فرا میخوانند؟ از کجا معلوم آنچه جوان انجام میدهد، جنون باشد؟ چرا تحرک و پویایی را باید «جنون» بنامیم و خمودی و سستی را «عاقلانه» زیستن؟
1) البته باید توجه داشت که در میان این همه تحقیر و توبیخ و نصیحتهای مصلحت اندیشان و خستگان راه، گاه توصیههایی بسیار سودمند از اهل راه و صاحبان روحهای بزرگ نیز به ما میرسد؛ کسانی که با فراز و نشیبهای راه آشنایند و سرابها را میشناسند. بیگمان، بهره بردن از چنین توصیههایی شرط عقل و راز رسیدن به مقصود است.
آیا میدانید در دنیای دیوانگان، این عاقلان هستند که مضحک و مسخره به نظر میرسند و این عقل است که دارنده آن متهم به نوعی جنون ـ با هر تعبیری که دیوانگان به کار میبرند ـ خواهد شد؟
در این زمینه، داستان زیبایی نقل میکنند. گویند در زمانهای بسیار دور، جادوگری، معجون جنون را در آب تنها چاه شهر ریخت. همه مردم شهر، جز پادشاه و خانوادهاش که چاه دیگری داشتند، از آن آب نوشیدند و دیوانه شدند.
پادشاه برای آنکه آرامش شهر به هم نخورد، پشت سرِ هم دستور صادر میکرد، ولی مشکل اینجا بود که مأموران او نیز از همان آب نوشیده بودند. همه مردم دستورهای پادشاه را به تمسخر گرفتند و او را دیوانه خواندند و قصد جانش کردند.
شاه تصمیم گرفت از شهر فرار کند، ولی همسرش از او خواست تا آنها نیز از همان آب چاه بیاشامند. پادشاه هم پذیرفت و از آن پس امنیت و آرامش به شهر بازگشت!
باری، گاه معیارها کاملاً به هم میریزد؛ آنکه سر در لاک خود دارد و راه خویش میگیرد، دیوانه خوانده میشود و جمعی که تنها برای سرگرمی و گذران وقت، به آزار او میپردازند تا او خشمگین شود و به ناسزاگویی آنان بپردازد و آنان بخندند، عاقل و فرزانه خوانده میشوند!!
منظورم آن است که شاید آنچه در جامعه دیده میشود، برای کسانی که درپیِ زیاده خواهی خویشند، این توهّم را پیش آورد که پس چرا جز این میبینیم؟ چرا معمولاً بلندپروازان را انکار میکنند و به «معقول» بودن فرا
میخوانند؟ صریحتر بگویم، چرا واژه «جوانی» غالبا در کنار «جاهلی» یا حتی «جنون» به کار برده میشود و چرا کسی که با موفقیت و به سلامت (!!) این دوران را سپری کرد و چون بسیاری دیگر ـ به تعبیر من ـ کورک ماند، گویی عاقبت به خیر شده و از مخمصه، جان سالم به در برده است.
جای نگرانی نیست؛ همین انسانهای به ظاهر آرامی که متکبرانه خود را موفق و پیروز نشان میدهند و فیلم رضایت و رسیدن به همه خواستههای خویش را بازی میکنند؛ همینهایی که جوان را به آرامش و معقول بودن فرا میخوانند، اگر به درونشان راه یابی و اگر بتوانی یک جایگاه و یک مرتبه بالاتر از آنچه را اکنون به آن دل خوش کردهاند، به آنها بنمایانی، خواهی دید که چگونه حریصانه بر آن چنگ میاندازند و در تصاحبش میکوشند؛ البته به شرط آنکه چنگ انداختن و تصاحب آن جایگاه جدید، زحمت چندانی نداشته باشد!
به دیگر سخن، آنها سیر نشدهاند، بلکه کوهِ یخیِ همتشان آب شده است و با این همت اندک، توان پیمودن قلههای ترقی را از دست دادهاند. تنها به این دلیل است که توصیه به زهد و دل بریدن از برتریها را سر دادهاند تا شاید بتوانند توجیه خوبی برای این خستگی و بیحالی و برای این رها کردن خواستههای دل بیابند؛ غافل از اینکه حتی اگر بتوانند همه انسانها را هم از پیمودن این راه منصرف کنند، این عذاب محرومیت و این غم سنگین نرسیدن به مراد دل، همچنان جان را میآزارد و روح را ناآرام میسازد.
پس به خاطر بسپار که تنها فرق جوان لبریز از شور و اشتیاقِ رسیدن به نداشتهها، با آن مسند نشین نصیحتگو یا تمسخر کننده، تنها و تنها در اراده
آهنین و عزم راسخ این جوان است و بیحالی و بیمایگی آن مسندنشین؛ وگرنه هر دو ـ حتی شاید بتوان گفت به یک اندازه ـ عشق رسیدن به مدارج بالاتر را در درون خود دارند.
کوتاه سخن آنکه جای هیچ ابهامی نیست؛ جدای از همه این حرف و حدیثها، و همه آنچه دیگران میگویند و نمیگویند، هرکس به درون خود مراجعه کند، آنهایی را که همتهای بلندی دارند، رشد یافتهتر و ارزشمندتر مییابد و برای این دریافت درونی، هیچ حجّت و برهانی نمیطلبد.
از وجدان خود بپرسیم: آیا ابوریحان بیرونی را که تا آخرین لحظات عمر از دانشجویی باز نایستاد یا اندیشمندان فراوان دیگری را که چون او بودهاند، رشد یافتهتر از کسانی نمییابیم که یا اصلاً دانش فرانگرفتند، یا به اندکی بسنده کردند؟ آیا زیادهخواهی چنین فرزانگانی را تحسین نمیکنیم؟
آیا ـ صرف نظر از داوری در مورد درستی یا نادرستی راهشان ـ کسانی را که با فکر و تلاش خود توانستهاند ثروت کلانی به دست آورند، تازه به آن هم قانع نشدهاند و برای افزایش داراییهای خود همواره تلاش میکنند، با تنبلان بیحال و بیعقلی که عُرضه به دست آوردن نان شبشان را هم ندارند، برابر میدانیم؟
این و موارد فراوان دیگری، گواهی است صادق بر اینکه ما، صرف نظر از داوریمان درباره درستی و نادرستی راهشان، به زیادهطلبی انسانها ارج
مینهیم و آن را نوعی کمال به شمار میآوریم.(1)
بنابراین، تنها راه پیش روی ما برای اینکه بر سرشت انسانی خود باقی بمانیم، این است که نه تنها روح زیادهخواه خود را سرزنش نکنیم، بلکه آن را ارج نهیم و پاسدار این زیادهطلبیها باشیم. اگر هم هر زمان و به هر دلیلی، این شعلهها فروکش کرد، باید به سرعت در پی مداوای روح خود باشیم و این بیماری مهلک را از جان خود بزداییم.
خدای جوانان بهتر از هر کسی میداند که جوانی چه متاعی است و تا چه میزان برای دستیابی به خواستههای بزرگ آدمی، راه گشا است. شور جوان، سرشاری جوان، روشنی دل جوان، پاکی و معصومیت جوان، قلب حقخواه و حقجوی جوان، اندیشه روشن جوان، ذهن خلاّق و سازنده جوان و... همه و همه دست به دست هم، معجون شگفتی آفرین «جوانی» را رقم زده و اعجازی بزرگ آفریده است.
آن کس که قدر و قیمت عمر کوتاه آدمی را در مقایسه با حجم وسیع خواستههای او شناخته است و از آن مهمتر، آن کس که با جوانی ـ این شگفتانگیزترین و پربارترین انرژی متراکم جهان هستی ـ آشنا است و آن
1) اگرچه بنا به دلایلی که خواهد آمد، در برخی زمینهها، میانهروی را تجویز میکنیم یا حتی ورود به برخی ساحتها را ناپسند میشماریم، ولی این تعدیلها و این مذمّتها برای رسیدن به اهدافی بلندتر و باشکوهتر است.
کس که با وسعت و عمق خواستههای آدمی و میل بیحد و حصر او در کسب برتریها، به خوبی روبهرو شده است، میداند این گوهر بیقیمت و بیمانند را در بازار مکّاره و شلوغ و بیدر و پیکر این دنیا، چگونه باید پاس داشت و چهسان باید از آن بهره جست.
اسفانگیز حال آن کودکاندیشگانی است که به گفته ملاّی روم، برای به دست آوردن قرصی نان یا چیزی از این دست، گوهر گرانبهای خود را از کف میدهند:
هرکه او ارزان خرد، ارزان دهد
گوهری، طفلی به قرصی نان دهد(1)
صد افسوس که چنین فردی زمانی به این زیان بزرگ پی میبرد که دیگر آن گوهر گران را در کف ندارد و اندوه و حسرت نیز به کارش نمیآید: «شیئان لا یُعرف محلّهما إلاّ مَن فَقَدهما: الشباب و العافیة؛ ارزش دو چیز جز برای کسی که آن را از دستش داده است، شناخته نمیشود: جوانی و سلامتی».(2)
اگر این همه توان و انرژی، آنگونه که باید، به کار گرفته شود؛ اگر اهداف و خواستهها به درستی سامان یابند؛ اگر راهها با مطالعه، تأمل و مشورت به خوبی مشخص گردند؛ اگر کجراههها و پرتگاههای راه شناخته شوند؛ اگر حساب شده و دقیق گام برداریم، موهبت جوانی چنان شتابی به
حرکت آدمی میبخشد و چنان راه صد ساله را نزدیک میسازد که میتوان گوی سبقت را از همگان ربود و صدرنشین قلههای موفقیت گردید.
به همین دلیل، آن قلب رئوف، دردمندانه از جوانان چنین میخواهد:
شما که اکنون جوانید، نیروی جوانی دارید، بر قوای خود مسلط میباشید و هنوز ضعف جسمی بر شما چیره نشده است، اگر به فکر تزکیه و ساختن خویش نباشید، هنگام پیری که ضعف، سستی، رخوت و سردی بر جسم و جان شما چیره شد و نیروی اراده و تصمیم و مقاومت را از دست دادید، چگونه میتوانید خود را بسازید؟! شما تا جوان هستید، میتوانید کاری انجام دهید.(1)
در جایی دیگر به فرزند خود و به همه فرزندان خویش که فرزندان این آب و خاکند، با فروتنی و از سرِ اخلاص و خیر خواهی چنین سفارش میکند:
بدان که یک روز خواهی بر جوانی ـ که به همین سرگرمیها یا بالاتر از آن ـ از دستت رفت، همچون منِ عقب مانده از قافله عشّاق دوست، خدای نخواسته بار سنگین تأسف را به دوش میکشی. پس از این پیر بینوا بشنو که این بار را بر دوش دارد و زیر آن خم شده است: به این اصطلاحات که دام ابلیس است بسنده مکن و در جستوجوی او ـ جلّ و علا ـ باش.
جوانیها و عیش و نوشهای آن بسیار زود گذر است؛ که من خود همه مراحلش را طی کردم و اکنون با عذاب جهنّمی آن دست به گریبانم.(2)
آری، خیرخواهان و پاکانی که رشد و بالندگی دیگران را آرزو دارند،
دردمندانه، از جوانان میخواهند تا قدر این گوهر گرانبها را بدانند و از آن، بهترین بهره را بجویند.
به همین دلیل، آن پیر دنیادیده و راهپیموده و آن روح بزرگ و به وجد آمده، جوانان را میخواند تا نه تنها به تمام خواستههای خود، که به همه آرزوهای ملتی بزرگ و باشکوه بیندیشند. او از جوانان عزیز این مرز و بوم میخواهد تا روح خود را متعالی و همت خویش را بلند بینند و بر قلههای کامیابی و پیروزی، اینچنین نظاره کنند:
من به جوانان عزیز کشورمان، به این سرمایهها و ذخیرههای عظیم الهی و به این گلهای معطّر و نوشکفته جهان اسلام سفارش میکنم که قدر و قیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید و خودتان را برای یک مبارزه علمی و عملیِ بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید... .(1)
او این تلاش و مبارزه برای رسیدن به برتریها را در دو سوی ترسیم میکند: باید از این توان اعجابانگیز هم در راه آموختن و هم در مسیر پیمودن و عمل کردن بهره جست:
مبارزه علمی برای جوانان، زنده کردن روح جستوجو و کشف واقعیتها است و اما مبارزه عملی آنان در بهترین صحنههای زندگی و جهاد و شهادت شکل گرفته است.(2)
اگر دین را مجموعهای از «بایدها» و «نبایدها»یی بدانیم که بنا بر مصالحی ـ که بیشتر آنها بر ما پوشیده است ـ بر سر راه انسانها نهاده شده، پرسش بنیادین و منطقی جوان پر شور و شر این است که به چه دلیلی باید به این بایدها و نبایدها گردن نهاد.
شاید بتوان گفت لازمه میانسالی و پیری، عصای احتیاط در دست گرفتن و محافظهکاری است. با این حساب، حتی اگر بپذیریم افرادی که زمانی از
عمرشان سپری شده، لازم است به دین گرایش پیدا کنند تا خود را از خطرهای پیش رو برهانند، ولی به کدام دلیل و با چه استدلالی، جوان لبریز از نشاط و طراوت، جوان چست و چالاک، و جوانی که حاضر است همه خطرها را به جان بخرد تا با شکستن همه حد و مرزها، خود را از محیط خویش برهاند و قدم در وادیهای ناشناخته و جدید گذارد، چرا چنین کسی با چنین ویژگیهایی باید خویش را در بند محدودیتهای دین مقید کند؟ چرا باید به دست خویش، خود را گرفتار این همه ضابطه و قانون کند و مُهر رضایت و تأیید بر همه حد و مرزها و بر شور شکفتن و بالندگی خویش زند؟
پرسش دقیقتر و ریشهدارتر آن است که صاحب دین ـ او را خدا بدانیم، پیامبر بخوانیم یا هرکس دیگر ـ مگر ادعای آشنایی با ویژگیها و روحیههای جوان را ندارد، مگر خود را محرم جوان نمیشمارد، مگر نغمه همراهی با او را نمیسراید، پس چرا با این همه آگاهی، او را بر سر دو راهی شکننده انتخاب میان رضایت و خرسندی خود و خواست و رضایت خدا قرار میدهد؟ چرا خواستههای خویش را رو در روی خواستههای جوان نهاده است؟ چرا این همه بین نقد جوان که کم یا بیش، ولی دل او را خوش میسازد، با نسیه خویش ـ که باید عمری در طلبش بگذراند و از همه خواستههای نقد خویش بگذرد، تا شاید به آن دست یابد ـ تفاوت است؟... و دهها و صدها چرای دیگر.
از میان سیل پرسشها، پرسش مهمتر آنکه آیا بهراستی، خداوند با آن همه توان و قدرتی که دارد، نمیتوانست همه خواستههایش را آنگونه سامان دهد
که با خواستههای جوان پر شور و نشاط، همخوان و همراه باشد؟ پرسش دقیقتر آنکه آیا نمیتوان راهی یافت تا هرکدام به خواست و آرزوی خود برسند و به این درگیری شکننده و جانفرسا خاتمه بخشند؟
به نظر میرسد، پیش از آنکه به دنبال پاسخی باشیم، بهتر آن است که با جستوجو در عمق جان خویش، نیازهای خود را بهتر و بیشتر بشناسیم.
اگر از جوان بپرسید: مگر خواستهها و آرزوهای تو چیست که این همه نگران برخورد آنها با خواستههای خدایی؛ چه پاسخی خواهد داد؟ بیگمان، پاسخ این است که من سرشار از انرژی و طراوتم و در هر مسیری که قرار گیرم، میتوانم با بهرهگیری از این همه انرژی نهفته، به بالاترین مراتب آن بیندیشم.
اگر پای صحبت جوان بنشینی یا نظارهگر رفتار او باشی، خواهی دید که هر جوانی، در هر وادی و مسیری که قرار گرفته، بر آن است تا با تمام توان خدادادی خود، به سوی خواستههایش به پیش رود. جوانی که در پی دانشآموزی است، تمام فکر و ذکر خویش را در فهم و کشف رابطههای پنهان پدیدهها صرف میکند و در این راه، بیمحابا پیش میرود و تا ناشناختههای خود را نیابد، به هیچ روی خسته نمیشود و از راه خود دست نمیشوید.
مهمتر آنکه تا به ناشناختههای خویش دست یافت، پرسشهای جدیدتری
پیش روی خود میبیند و شوق رسیدن به پاسخی مناسب و کشفی تازه، او را به ادامه راه فرا میخواند... و این راه همچنان ادامه مییابد.
جوانی که در جستوجوی پول و ثروت است، همواره به کسب آن میاندیشد و در این راه، هرچه به دست آورد، حرص و ولع دستیابی به بیش از آن، لذت داشتههای پیشینش را میزداید و بر انرژی وی برای پیمودن راه میافزاید.
شاید کودکان فراوانی را دیده باشیم و شاید خود نیز در شمار آنها بودهایم که به عشق بهدست آوردن ـ مثلاًـ یک دوچرخه، تمام پولهای خود را پسانداز میکند. یا به امید وعده پدر، درسهای خود را با جدیت تمام میخواند.
شاید اگر از چنین کسی، بزرگترین آرزویش را جویا شوید، چیزی جز به دست آوردن آن دوچرخه را نشنوید، ولی پس از گذشت زمانی نه چندان طولانی، شوق داشتن یک موتور موجب میشود تا لذت پیشین را به فراموشی سپارد و جایگزینی برای آن بیابد. همین جوان، اندکی بعد، در اندیشه ارتقای مدل و باز زمانی دیگر، در فکر اتومبیلی خواهد افتد و... و این راه باز هم تداوم مییابد.
جوانی که در پی قدرت است، همین حال را دارد. زمانی تنها تسلط بر جمع اندکی از اطرافیانش او را قانع میکرد. ولی پس از دستیابی به این خواسته، دامنه قدرتطلبیاش افزایش مییابد. این دامنه همچنان در حال افزایش خواهد بود و با فتح هر خاکریز و سنگر، خاکریزها و سنگرهای باقی مانده، نظرش را جلب خواهد کرد.
همان کودکی که زمانی تنها برای غلبه بر همسایه یا همکلاسیاش به ورزشهای رزمی علاقهمند شد، بعدها رسیدن به کمربندهای رنگین و سپس سیاه و پس از آن، ذوق شرکت در مسابقههای داخلی و پس از آن، خارجی و... ، او را به تلاش در این راه فرا میخواند.
جوانی که در وادی عشق و محبت ـ حتی عشق کوچه و خیابانی ـ میافتد، شاید در ابتدا، تمام خواستهاش تنها یک نظر، یک نظر کوتاه باشد، ولی پس از برآورده شدن خواستهاش، تشنگی، او را به نظرهای دیگر و سپس به نگاه و به نگاهی مستمر میکشاند. آن هم او را سیراب نمیکند؛ او تشنه همصحبتی میشود. آیا همصحبتی پایان راه است؟ خیر؛ همان دلی که در ابتدا با سلامی به تپش میافتاد، اینک حتی با ساعتها سخن گفتن و شنیدن نیز نمیتپد. او دیگر طالب بیش از آن است... و این راه همچنان ادامه مییابد تا با تکراری شدن قیافه و در نتیجه، دلزدگی از او، معشوقهای جدیدتر و زیباتری را خواهان میشود.
«اگر شما مایل به جمال زیبا و رخسار دلفریب هستید و چون آن را پیش دلبری سراغ دارید، دل را به سوی کوی او روان کردید، اگر جمیلتر از آن را ببینید و بیابید که جمیلتر است، قهرا متوجه به آن شوید و لااقل هر دو را خواهان شوید؛ و باز آتش اشتیاق فرو ننشیند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است که «چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم»،(1)بلکه خریدار هر جمیلی
1) مصرع دوم از این بیت حافظ است: شهری است پر کرشمه و حوران ز شش جهت چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
هستید.
بلکه با احتمال هم اشتیاق پیدا کنید. اگر احتمال دهید که جمیلی دلفریبتر، در جای دیگر است، قلب شما سفر به آن بلد کند و «من در میان جمع و دلم جای دیگر است»(1)گویید.
بلکه با آرزو نیز مشتاق شوید: وصف بهشت را اگر بشنوید و آن رخسارهای دلکش را (گر چه خدای نخواسته معتقد به آن هم نباشید)، با این وصف، فطرت شما گوید: ای کاش، چنین بهشتی بود و چنین محبوب دلربایی نصیب ما میشد!»(2)
سخن کوتاه آنکه جوان، چنین خواستههایی دارد و دهها و صدها خواسته و داشته دیگر که به آنها اشاره نشد.
مهم آن است که جوان با داشتن چنین خواستهها و داشتههایی، به خود حق میدهد و حق هم دارد که با هر که و هر چه در برابر خواستههایش قرار گیرد و بخواهد او را از آنها جدا سازد، در ستیز باشد و با او سرِ جنگ داشته باشد؛ چرا که رسیدن به خواستههایش را حق مسلّم خویش میداند.
اگر از جوانی که از دین فاصله گرفته یا حتی از آن فراری است، بپرسی چرا با دین درستیزی و چرا به فرمانهای آن جامه عمل نمیپوشانی، او در پاسخ میگوید: من از دین بیزار نیستم و با او سر جنگ ندارم، ولی خیلی
محترمانه میگویم: دین مانعی است برای رسیدن من؛ دین چون صخرهای سخت در برابر امواج پر تلاطم خواستههایم مقاومت میکند و مرا به آرامش فرا میخواند و این چیزی است که من از آن نفرت دارم.
روشن است که در این میان، یکی از ما باید سر فرود آورد؛ یا این صخره، توان مقاومتش را از دست دهد و تسلیم این جریان پر تلاطم شود یا این جریان پر تلاطم شکسته شود و ایستا گردد (که خدا آن روز را نیاورد).
مگر خداوند دین، همان خالق خواسته ها نیست؟
راستی، مگر همان خدایی که این دین را فرستاده، مرا نیافریده است؟ مگر هم او که مرا آفریده، این همه میل و شور را در من قرار نداده است؟ این روشن است که دین و من و آرزوها و میلهایم، همه ساخته دست یکی هستیم؛ پس چرا اینگونه با هم در جنگ هستند؟ خدای آفریننده این هر سه از این جنگ مرگ آور چه سودی میبرد؟ آیا علاقه قلبی او شکست آرزوهای زیبای من است یا سرخورده شدن من و یا متلاشی شدن دین؟ در این درگیری سخت و شکننده، میل او به جانب کدام است؟ روشن است که او به بر زمین خوردن دینش هرگز رضایت نخواهد داد؛ پس ناچار این قربانی باید من و خواستههایم باشیم و چرا این همه تبعیض؟!
اگر دین را او فرستاده و به همین دلیل هم نزدش عزیز است، پس من از کجا آمدهام؟ من نیز فرستاده اویم؛ او خود، مرا به این دنیا آورد و این میلها و خواستهها نیز هدیههای او به من است. راستی، بهترینها نزد خداوند
کیانند؟ البته پاسخ این پرسش، روشن است؛ شاید کسانی که خود را دو دستی تقدیم دین کنند و دستها را به نشانه تسلیم، از همان ابتدا بالا ببرند.
شاید گفته شود این همه، برای آزمایش انسانها است تا معلوم شود کدام یک در جستوجوی رضایت پروردگار است و تسلیم خواسته آفریدگارش و کدام به دنبال میل خویش و درپی خواستههای خود.
میپرسم: بنابراین، انسان موفق کیست؟ روشن است؛ با این حساب، پاسخ این است: هر که بیشتر از دیگران خواستههای خود را سرکوب کند و پا روی آن خود بگذارد و عطش درونش را نادیده گیرد، بلکه حتی احساس عطش و تشنگی هم نکند.
با این نگاه، دستگاه آفرینش چه نیازی به انسان داشت؟ اگر هم بنا بود آدمی پا به عرصه وجود گذارد، عطش درونی او به چه کارش میآید؟ در دستگاه خلقت، سنگ و کوه و آب و درخت و سبزه و حیوانات و... و حتی فرشتگان که بودند. همه اینها به هدف رسیدهاند؛ راهی را که آدمی باید به سختی بپیماید، اینها از همان ابتدا پیمودهاند و همه چون موم در دستان پر قدرت آفریدگارند و مطیع فرمان او و هیچ کدام خواستی جز اراده خداوند ندارند.
راستی، آفرینش بدون انسان چه کمبودی داشت؟ آیا دیدن این زجرها و رنجها تا این حد اهمیت داشت؟ اصلاً چرا انسانهایی بیاراده، انسانهایی بدون تشنگی و انسانهایی بدون خواست و میل آفریده نشد؟ اگر کمال آدمی
در این است که خواستهای از خویش نداشته باشد، پس مردگان بهترین انسانهایند!
شاید گفته شود: نه، در این راه، انسانهای زنده به کار میآیند؛ نه تنها باید خواستهای از خود نداشته باشند، بلکه باید به اختیار، این درد جانکاه را برای خود برگزینند. تازه پس از آن باید به خواسته پروردگار نیز گردن نهاد.
در برابر این پاسخ، هیچ نمیتوان گفت جز اینکه این همه امر و نهی شکننده، آن هم از خدای مهربان؟! مگر ممکن است پرودگار و آفریننده انسان، به درد و رنج کشیدن او آن هم تا این اندازه راضی شود؟!
پاسخ دیگری که ممکن است گفته شود، این است که خداوند با خود، همه این میلها و تشنگیها را در انسان قرار داد و به همه خواستههای او نیز احترام میگذارد، ولی تنها چیزی که از او میخواهد این است که از این خواستهها جهت انجام فرمانهای الهی استفاده کند و آنها را وسیله دینداری خویش گرداند. در واقع، او به همین منظور، این همه را در انسان به ودیعت نهاده است.
در برابر این پاسخ، میپرسی: به میل ثروتطلبی خود چه بگویم؟! او ثروت بیحصر و حد میخواهد و با هر چه و هر که سر راهش قرار گیرد، سر جنگ دارد. دین، خمس مال را میخواهد؛ دین از مکلف زکات طلب میکند؛ دین بر آن است تا انسانها از کنار فقر بینوایان با بیتفاوتی نگذرند، در حالی که میل درونی انسان، گردآوری مال برای خود و هزینه کردن آن تنها در چیزهایی است که دلش میخواهد و طالب آن است.
میپرسی: به میل سلطه بر دیگران چه بگویم؟ به قدرت طلبی خویش چه
جوابی بدهم؟! او میخواهد به هر قیمتی که شده، بر همه چیره شود. حتی اگر مسیرش را باز بگذارند، اراده تسلط بر همه جهان را دارد، در حالی که دین از حقوق دیگران دم میزند و از تکبر و خود بزرگبینی به بدی یاد میکند.
میپرسی: به عشق دیدن ماهرخان چه بگویم؟ به این آتش دل که با نیم نگاهی به جمال دلربایی، زبانه میکشد و هستی میبازد، چه پاسخ گویم؟ او را چهسان آرام سازم و چگونه او را به آنچه شرع میپسندد، قانع کنم؟ سخن کاملاً روشن دین این است که اگر نتوانستی ازدواج کنی، پروا پیشه باش(1)و به چیز دیگری فکر نکن. ولی دل، همه چیز را در همان اولین نگاه باخته است و میخواهد به هر قیمتی که شده، معشوق را به کف آورد و کام دل برگیرد. و دهها و صدها پرسش دیگر که پاسخی در خور و شایسته نمییابند.
شاید در پاسخ گفته شود، دین برای آنکه همه مصلحتها رعایت شوند و حق کسی در این میان پایمال نگردد، این حد و مرزها را مطرح کرده است و ما نیز برای آنکه دیگری، حقوقمان را پایمال نسازد، باید به حقوق دیگران احترام بگذاریم.
این پاسخ نیز درد ما را دوا نمیکند. چنین پاسخی بیشتر به کار مصلحت اندیشانی میآید که از تب و تاب افتادهاند و به آرامش و راحتی میاندیشند، نه جوان جسور و تمامت خواهی که تمام وجودش را طلب فرا گرفته است.
حق آن است که چنین پاسخهایی، شاید اندیشه و عقل آدمی را مجاب
1) نک: نساء: 6.
سازند و او را ساکت کنند، ولی نه تنها آبی بر آتش دل نمیافشانند، که ای بسا این آتش را شعله ورتر میسازند و نزاع بین انسان و دین را بیشتر میکنند و بسا که آنرا به خشونت بکشانند.
پس چه باید گفت. به راستی، چرا خداوندی که مهر و رحمتش جهان را پر کرده و همه را اسیر محبت خویش ساخته، اینسان میان خواستههای ما با آنچه خود میپسندد، دوگانگی بهوجود آورده و چرا ما را مبتلای این انتخاب سخت کرده است؟ اصلاً آیا این دوگانگی و این جداییِ حساب ما از خدا، حقیقت دارد؟
برای یافتن پاسخی مناسب، ابتدا باید با انسان، ویژگیهای او و نیز ترکیب بهکار رفته در او بیشتر آشنا شویم. اگر آدمی همین باشد که در نگاه نخست به نظر میآید، اگر انسان آمده تا در این دنیا خوش باشد و تا میتواند عمرش را به آسانی بگذراند و از آن کام دل گیرد، در این صورت، بیهیچ تعارفی، دین، مزاحمی برای خوشیهای او خواهد بود و باید برای آن چارهای اندیشید و آن را از سرِ راه کامها و خوشیهای او برداشت. در این صورت، هیچ دلیلی وجود ندارد که با جدّیتها، خشونتها و امر و نهیهای ملال آور و زندگی سوز دین، خاطرمان را مکدّر کنیم و لذتها را به کاممان تلخ سازیم.
اگر انسان را پیچیدهتر و رمزآلودتر از آن یافتیم که از او تنها چنین انتظاری داشته باشیم و اگر این همه استعداد و توان نهفته در انسان و این همه شور و نشاط درونی را برای رسیدن به مقصدی بالاتر و والاتر از چند
صباحی زیستن بدانیم، در این صورت، باید زندگی را بار دیگر مرور کنیم و با برانداز کردن آنچه تا کنون درپی آن بودهایم و مقایسه آن با آنچه باید میبودیم و میبایست باشیم، به تعریفی جدید، نگاهی نو و راهکاری تازه و مناسب برای رسیدن به این مقصدها دست یابیم.
بنابراین، باید در نشستی رسمی و بسیار صریح با خود، تکلیفمان را با خود، با جهان هستی و با آفریدگارمان روشن سازیم و از این برزخ کفر و ایمان، خود را وارهانیم.
باید به صراحت، سخن آخر را گفت:
یا جهان را بیفرجام و یاوه بدانیم و آفرینش انسان را ـ اگر وجود خدا را به عنوان آفریدگار بپذیریم ـ هرزه و بیهدف، یا دستکم با هدفهای سطحی و گذرای این جهانی بشماریم. در این صورت، بهتر است تکلیفمان را با دین هم روشن کنیم و خود را از امر و نهیهای دست و پا گیر آن رها سازیم و عمر گرانمایه و کوتاه خود را تلف نکنیم و با آزادی از چنبره دین، تلاش کنیم تا خوش باشیم و عمر را به خوشی بگذرانیم.
اگر نتوانستیم اندیشه و دل خویش را به آنچه آمد، مجاب سازیم؛ اگر وجود جهانی دیگر را اجتناب ناپذیر دانستیم؛ اگر آدمی را بسیار پیچیدهتر و پر رمز و رازتر از آن یافتیم که او را به همین «چند صباحی زیستن» ترجمه کنیم؛ اگر نتوانستیم انسان را در دایره بسته و هرزه «خوردن و خوابیدن متمدنانه» و باکلاستر از دیگر حیوانات تفسیر کنیم و اگر به دین به عنوان راهی نگاه کردیم، که آفریننده انسان برای رسیدن او به کمالش، پیش پای او گذاشتهاست، در این صورت، نمیتوان به همین آسانی از کنار بایدها و
نبایدهای دین گذشت، بلکه باید ظریفتر و دقیقتر بدان نگریست و حرف حسابش را به دقت شنید و به آن اندیشید. این موضوع زمانی اهمیت خود را بیش از پیش مینمایاند که از بلندای هستی، به جهان و پدیدههای آن، ژرف بنگریم و به آن دقیقتر از پیش بیاندیشیم. بافت جهان هستی، گذر روزها و شبها، گذر ماهها و سالها، دگرگونی فصلها، جریان مداوم رودخانهها و... همهگویی یک صدا و با آهنگی موزون، نغمه کوچ و هجرتی را میسرایند و پیام سفر را فریاد میکنند و آدمی را از وابستگیها و دلبستگیهای اینجاییاش، از دلمشغولی به عیش و خورد و خوابش میرهاند و چُرت شیرین، ولی مرگآفرین سحرگاهی او را برهم میزند؛ که:
خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل(1)
سخن حقی است که گفتهاند: «آنچه نپاید، دلبستگی را نشاید.» با این حساب، چه چیز این دنیا پاینده است و کدامش شایسته دلبستن؟
این نگاه، زمانی قوّت میگیرد که قرآن، همان کتابی که آفریدگارش، آن را کتاب یادآوری و تذکر(2)میخواند، دردمندانه و از سر خیرخواهی، بارها و بارها آدمی را گاه به نرمی، گاه به حکایت، گاه به تندی و گاه به عتاب میخواند و او را از سادهانگاری ماجرای آفرینش و حیوانِ متمدنْ دیدن خود، نهی میکند و به اصرار از ما میخواهد تا شأن انسانی خود را بازشناسیم و
بدان احترام گذاریم.(1)
«با این حساب، دنیا عشرتکده و آخور و خوابگاه نیست؛ که کلاس و کوره و راه است... و ناچار، جهان، هدف و نظام و جمالش را به انسان نشان میدهد و از پوچی و بیحسابی و تاریکی و زشتی جدا میشود».(2)
اگر بر آن باشیم تا برای ناکافی بودن این دنیا، به منظور رسیدن به همه خواستههایمان و برای ضرورت نگاهی عمیقتر به جهان هستی دلایلی برشماریم، میتوان چنین به شماره آورد:
### 1. همتی به این بلندی و دنیایی به این کوچ کی!
چنان که گذشت، این حقیقتی است که آدمی هرچند هم به خواستهها و آرزوهای خود جامه عمل بپوشاند و هر قدر هم که کرانه آرزوهای خویش را فتح کند، باز هم عطش درونی او فروکش نمیکند و اشتهای او به سمت سیری نمیگراید. «مهم آن است که دنیا هر چه باشد، دل آدم از دنیا بزرگتر است».(3)
این یک نشانه است؛ یعنی دنیا با تمام بزرگی و شکوهش نمیتواند ظرف مناسبی برای حجم عظیم خواستههای آدمی باشد. پس نباید از این ظرف،
توقع بیجا داشت.
اگر علی علیهالسلام از دنیا چنین بد میگوید(1)و بیشترین آن را به کمترینی نمیخرد، اگر کمترین بهای عمر آدمی را بهشت جاودانِ بیکران میداند(2)و اگر... ، این همه برگشتشان به این است که این روح بلند، در سیر خوبی و نیکی به بیکرانه میاندیشد و هرگز نمیتواند به اندک، بسنده کند.
اگر کسی چون امام خمینی رحمهالله، در اوج سرسپردگی و کرنش تمام جهان به دو ابرقدرت شرق و غرب، مردانه و بیباکانه، شعار «نه شرقی، نه غربی» را سر میدهد،(3)از امپراتوری بزرگ اسلامی سخن به میان میآورد(4)و بت بزرگ جهان را «شیطان بزرگ» مینامد،(5)همه و همه نشان از روح بزرگی است که تمام دنیا، با همه بزرگی و شکوهش، برای او تنگ و نفسگیر مینماید و نتوانسته است دل این روح بزرگ را برباید. به تعبیر آن روح بزرگ:
همه عالم را اگر چنانچه جمع کنند و به دست انسان بدهند، قانع نیست.
1) آن روح بزرگ و الهی، در جایی، دنیا را به استخوان خوکی در دست جذامی و در جایی، آن را کمارزشتر از آب بینی بز و در جایی دیگر، آن را بیارزشتر از خار و خاشاک میشمارد و آن را چونان عجوزهای فریبکار سه بار طلاق میدهد. به ترتیب نک: کلمه قصار 236، خطبه 3، خطبه 32، کلمه قصار 77.
2) «برای جانهای شما گوهری جز بهشت نشاید؛ زنهار که به کمتر از آن نفروشید.» نهج البلاغه، کلمه قصار 456.
3) نک: صحیفه امام خمینی رحمهالله، ج 11، صص 158، 198 و 398.
4) همان، ج 21، ص 81 .
5) همان، ج 10، ص 489.
میبینید که قدرتمندهایی که قدرتشان زیاد است، بیشتر دنبال قدرت هستند، بیشتر دنبال توسعه قدرت خودشان هستند. آنها هم اگر فضا را بگیرند و دریا را بگیرند و زمین را بگیرند و آسمان را بگیرند، قانع نیستند.(1)
وقتی درست فکر کنید و ملاحظه حال این اشخاص را بنمایید، هرکس هر چه قوی هم باشد و هرقدر به آمال و آرزویش هم برسد، باز هزار یک آمالش را به دست نیاورده، بلکه در این عالم، ممکن نیست آمال انسان اداره شود و هر کس به آرزویش برسد؛ برای اینکه این عالم، دار مزاحمت است و میل و آرزوی ما نیز محدود به حدّی نیست.
هرکس منکر است، مراجعه به حال خود کند و به حال اهل این عالم، از قبیل سلاطین و متموّلین و صاحبان قدرت و حشمت، آن وقت تصدیق میکند.(2)
به گفته عارف روم، اشتهای سیریناپذیر آدمی چنان است که:
عالَمی را لقمه کرد و درکشید
معدهاش نعره زنان: «هل من مزید؟»(3)
پرسش این است که اگر چنین است، پس این همه اشتها برای دنیایی کوچک که اگر همه آن را هم به تنها یکی از آنها بسپارند، پس از اندک زمانی، فریاد «هل من مزید»(4)او به هوا خواهد خاست، چه فایدهای دارد؟ چرا خداوند، ما را قانع نیافرید تا به هرچه به دستمان رسد، دلخوش شویم و میل بیش از آن را در سر نپرورانیم؟
آنچه این باور را بیش از این تقویت میکند، کوتاهی عمری است که بنا است به خوشی بگذرد و کام دل برآورد. با این فرض که پیشامدی رخ ندهد و دنیا هم در تمام عمر به کام باشد، باز هم این عمر هفتاد ـ هشتاد یا حتی صد ساله بسی کوتاهتر از آن است که عطش رسیدن به خواستههای بیحد و حصر آدمی را برطرف کند و جان تشنهاش را آن گونه که او طالب است، سیراب کند. نمیتوان انکار کرد که «عمر هفتاد ساله کم است و ما همه در درون خود چنین توقع بجایی را کاویدهایم؛ حق این است که ما طالب عمر جاودانهایم، نه کمتر».(1)
من، خود، بارها با کسانی که عمری دراز از خدا گرفتهاند، به صحبت نشسته و از گفتههای آنان بهرهها بردهام. از بیشتر آنان یک چیز را همیشه پرسیدهام: «عمر شما چگونه گذشت؟» و تقریبا در همه موارد، پاسخی مشابه دریافت کردهام؛ آهی سرد، ولی عمیق، لحظهای مکث، نشان از اندوهی ژرف و در آخر، پاسخی کوتاه؛ چیزی شبیه «خیلی سریع؛ مثل یک چشم بر هم زدن.» بعد، اگر حوصله داشته یا اهل حال بوده، یا مرا اهل سخن خود دیده، نصیحتی کرده، چیزی شبیه اینکه: «قدر عمر و جوانی خود را بدان» و خدا میداند با این نصیحت کوتاه، چهها در دل و اندیشه او گذشته و حاصل آن، این جمله کوتاه، ولی پراحساس شده است! تو نیز میتوانی امتحان کنی؛ گاه در محضر صاحب سنّی از او از گذر عمر بپرس و مطمئن باش استفاده
1) علی صفایی حایری، وارثان عاشورا، قم، انتشارات هجرت، ص 25.
خواهی کرد.(1)
خلاصه، پرسش این است: حال که زمان بسیار اندک عمر، تازه در خوشبینانهترین حالت ممکن و پیش نیامدن هیچ مانعی، برای رسیدن به حجم وسیع و بیپایان خواستهها، مانند قطره آبی است که باید پاسخگوی عطش مفرط بیابانی باشد که تا چشم کار میکند، تشنگی است و تشنگی و این قطره به طنزی تلخ میماند که بیشتر، تشنگی را به یاد کویر میآورد، البته اگر برای کوتاه زمانی به فراموشی سپرده باشد. با این حساب، چگونه باید اندیشید و برای رفع این تشنگی چه راهی میتوان یافت؟
مهمتر آنکه خود مرگ نیز با ابدیت خواهی آدمی در ستیز است. آدمی در گذار تاریخ، همواره به راهی برای جاودانگی خود اندیشیده است و افسانههای کهن، گواه صادقی بر این خواستهاند. «آب حیات» اکسیری است که همه برخورداران از نعمتها و موهبتهای دنیایی و همه شاهان و حاکمان، در پیِ آن بوده و با حسرت تمام، ناکامی خود را آزمودهاند. چه میتوانستهاند بگویند جز این که:
«همه چیز گذران است؛ این حرمان کسانی است که لب بر لب چشمه حیات نهادهاند و نوشیدهاند، و هم کسانی که میوه درخت معرفت نیک و بد را چشیدهاند.
1) قرآن کریم، حقیقت آن جهانی را برای ما چنین نمایان میکند: «آنان که عمرشان به سرآمده و به سرایی دیگر شتافتهاند، تمام زندگیشان را به اندازه گذر یک روز یا حتی یک نیم روز میدانند». نک: مؤمنون: 113.
بودن، همیشه بودن، بیپایان بودن! عطش بودن، عطش بیشتر بودن! عطش عشق ابدی بودن!»(1)
تأسف انگیزتر آنکه همین زمان کوتاه نیز سیری قهقرایی دارد و هرچه امتداد مییابد، لذتها نیز شیرینی خود را از دست میدهند. «وقتی که انسان فرضا به مقاصد خود برسد، آیا استفاده او چند وقت است؟ آیا قوای جوانی تا چند وقت برقرار است؟ وقتی بهار عمر رو به خزان گذاشت، نشاط از دل و قوّه از اعضا میرود؛ ذایقه از کار میافتد؛ طعمها درست ادراک نمیشود؛ چشم و گوش و قوه لمس و قوای دیگر بیکاره میشوند؛ لذات به کلی ناقص یا نابود میشود. امراض مختلفه هجوم میآورد... جز آه سرد و دل پر درد و حسرت و ندامت، چیزی برای انسان باقی نمیماند.
پس مدت استفاده انسان از این قوای جسمانی، بعد از فهم خوب و بد تا زمان افتادن قوا از کار یا ناقص شدن آنها، بیش از سی ـ چهل سال برای مردم صحیح و سالم نیست؛ آن هم در صورتی که به امراض و گرفتاریهای دیگر ـ که همه روزه میبینیم و غافل هستیم ـ برنخورد».(2)
شاید از مهمترین و شکنندهترین بحرانهای بشر امروزی، احساس پوچی و بیمعنایی زندگی است. این نگاه به زندگی، ریشه همه سرخوردگیها، تشویشها و نگرانیها است.
اینکه به آنچه دلخواهمان است، دست نیافتهایم و آنچه به دستمان رسیده و حتی زمانی نه چندان اندک را هم به دنبالش بودهایم، همانی نبوده که چشماندازش، مسحورمان کرده بود و این مسئله که گویی نباید شک داشت که آرمانها هیچ گاه با واقعیتهای موجود سرِ آشتی نخواهند داشت، آدمی را دچار نوعی پوچی و دلزدگی میکند.
شاید اگر نگاه بشر عصر کنونی به هستی و تحلیل او را نسبت به جهانی که در آن زندگی میکند، خوب بشناسیم، او را برای چنین نگرشی، چندان هم ملامت نکنیم:
اگر بنا باشد همه چیز بر گِرد آدمی بچرخد و محور جهان هستی قرار گیرد و از طرفی، آدمی همینی باشد که میبینیم، پس با دیدن این همه ناکامی و نامرادی از یک سو و این همه رنج کشیدنهای نامفهوم و تعریف نشده از سوی دیگر و نیز بیعدالتیهای فراوانی که در تقسیم امکانات رخ داده است از سوی سوم، البته که حق دارد گرفتار پوچی و افسردگی شود،(1)بلکه اگر فهم و اندیشه خود را به اختیار خود تعطیل نکند، بیگمان، به چنین نتیجهای خواهد رسید. نتیجه اینهمه، چیزی جز غم و غربت و دلسردی نخواهد بود.
سَم کین در این باره، سخنی دارد شنیدنی:
در ساختار زیرین وجود انسانی، بیقراریای هست. آدمی موجودی است گرفتار غم غربت و همیشه در آرزوی رضایت خاطری که از چنگش
1) نک: ملکم همیلتون، جامعه شناسی دین، ترجمه: محسن ثلاثی، صص 273 ـ 287، به نقل از: محمد سعیدی مهر و امیر دیوانی، معارف اسلامی، دفتر نشر معارف، چ 51، 1382.
میگریزد، دلنگران وضع و حال خویشتن است. در کنار خود نیز آسوده نیست و پیوسته در پی فایق آمدن بر این حال غربت و بیگانگی است.
چه استنباطی باید داشت از این بیقراری، این سائقه استعلا (= کشش درونی به سوی برتریجویی) یا آنچه مارسل، آن را غم دوری از هستی میخواند؟(1)
پس این دل دریایی کی و کجا ساحل امن و آسودگی خویش را خواهد یافت؟ آیا اصلاً چنین ساحلی هست یا هستی را سرابهای گونهگون انباشته است؟
وی در ادامه، برای این کشش درونی به سوی برتریجویی، دو توجیه متفاوت را مطرح میکند. نخست آنکه:
آرزو و بیقراری آدمی شاهدی بر پوچی وجود و حیات است... ازاینرو، تنها عنوان درخور آدمی همان است که سارتر ارائه کرده است: «آدمی، شور و شوقی بیهوده است!»(2)
و دیگر آنکه:
غم دوری از هستی، نشانهای، نمونهای و پیشدرآمدی از مشارکت آدمی در نظامی سرمدی است که در آن نظام، مصیبت، دیگر قانون زندگی نیست و مرگ نیز سیطرهای ندارد.(3)
آنچه از این همه به دست می آید
باید به این حقیقت دست یافت که این برتریجوییها، نماد این واقعیت است که تشویشها و اضطرابهای آدمی، نگرانیهای مسافری است که در راه است و مقصد را پیش رو دارد. این اضطراب و نگرانی نیز که برخاسته از عمق جان او است، سرمایه ارزشمند و بیبدیل او برای رسیدن به مقصد و مقصود است تا هرگز جز به مقصد و مقصود نیندیشد و به اندکهای بین راه، دلخوش نگردد.
اهل فلسفه سخنی دارند که درخور تأمل است. آنها بر این باورند که اگر در این جهان تشنگی هست، باید آب هم باشد. این قضیه نه تنها در این مورد صادق است، بلکه بر تمام خواستههای بشری حکمفرما است. ممکن نیست خداوندی که حکیم است و گرفتار لهو و بیهودگی نیست، درد و نیازی را در ما قرار دهد که درمان و برآورده شدنی برای آن نباشد و از این راه، عمری، ما را با طلبی بیهوده سرگرم سازد. مسلّم است که ما در درون خود، عشقی سوزنده را همواره احساس کردهایم؛ عشق به بیکرانهها؛ عشق ابدی شدن و ابدی بودن؛ عشق ماندگاری و پایندگی.
اگر گفته شود: تو بسان قطرهای در رود جاری و خروشان انسانیتی و تنها به اندازه یک لحظه از تاریخ طولانی انسانیت، سهم میبری؛ این میل در درون تو است تا تو به اندازه همان سهم کوچکت، چرخ بزرگ انسانیت را بچرخانی و بهپیش بری. و این، فلسفه همان بینهایت و ابدیتی است که در درون تو است.
در این صورت، «این عطش جاودانگی که آتش به جان ما زده است،
عطشی انتزاعی و ذهنی است، نه عینی»(1)و واقعی! پس حق خواهی داشت بگویی: آنکه چنین سهمی را برای من در نظر گرفت و در عین حال، چنان میل و کششی را به سمت بینهایت در من قرار داد، چقدر بیرحمانه و نامنصفانه بر من تاخته است. آنی که در من پدید آورد، عشقی بود برای بینهایت و آنی که به من ارزانی داشت، تنها لحظهای است از یک جاودانگی بزرگ!
امام خمینی رحمهالله در این باره میفرماید که اگر عشقی در جانتان زبانه کشید، بیگمان طالب معشوقی واقعی است. ممکن نیست دلتان واقعا عاشق شده باشد، ولی جز در عالم خیال از معشوقتان اثری نباشد. بنابراین، اگر دلتان گرفتار معشوقی است که زیباییاش با بینهایت پهلو میزند و کمال و جمالش در حد و حصرها نمیگنجد، بدانید که او دانسته یا ندانسته، دل به آن کمال و جمال مطلق بسته و اسیر او شده است.(2)
حقیقت آن است که اگر ما به این مهم دست یافتیم و ضعف دنیا را در برآورده کردن خواستههایمان باور کردیم، دیگر هرگز نمیتوانیم به دین، به عنوان مزاحمی پیش روی کام جوییها و کمال طلبیهای خود بنگریم. حتی دیگر نه از سر کیف و تفنّن یا از سرِ احتیاط و احتمال، بلکه از سر درد و ضرورت، به دین به عنوان تنها سخن و تنها راه پیش رو خواهیم اندیشید.
«اگر ما انسان و امکانات حسی، تجربی، علمی، عقلی، قلبی و غریزی او
را در رابطه با خود این نیروها و در رابطه با اشیا و افراد و با توجه به قدر استمرار و ارتباطهای محتمل انسان با عوالم دیگر بررسی کردیم و به ناتوانی و نارسایی این نیروها و امکانات برای این انسان بیشتر از هفتاد سال رسیدیم، ناچار ضرورت وحی و دین مطرح میشود... .
با این احتمال و اضطرار به وحی و مذهب، دیگر مذهب، امر معقول و یا یک راه از میان تمامی راهها نیست، که مذهب تنها راه است. حداقل این مذهب، تمامی روابط انسان با خود، با اشیا، با افراد دیگر است».(1)
پس با این حساب، باید دوباره به دین نظر کنیم و سخنش را از همان ابتدا و اینبار با تأمل و دقت بشنویم. البته پیش از آن، باید یک گره مهم را که تا اینجای بحث به دنبال خود آوردهایم، بگشاییم تا بتوانیم به نتیجه نهایی برسیم.
گره کار این است: این درون همواره ناآرام بشر و این تشنگی عمیق و ریشهدار او به کجا میانجامد و دست اشارت این همه خواسته آدمی به کدام سو کشیده شده است و آن نهایت آرزوها کجا است؟
1) وارثان عاشورا، ص 21.
در نهاد آدمی، شعلههای فروخفتهای هست که گاه گاه به بهانههایی زبانه میکشند. این شعلهها هرچند زیر خروارها خاکستر فراموشی و بیخبری خفته باشند، ولی همواره حرارت و شور خود را برای روز طغیان و سرکشی نگه داشتهاند تا کی و در کجا به مراد خویش رسند و از این همه تلنبار فراموشی و خستگی خلاصی یابند!
آنچه ما از آن با واژه «سرشت» یاد میکنیم، همان آتش در نهان من و تو است؛ همان که یا هماکنون سرکش و یاغی است و فارغ از همه حد و حصرهای تنگ و نفسگیر، آزاد و بیباک، به خواستههای خویش میاندیشد یا اینکه باید در انتظار فرصتی نشست تا قامتی راست کند و چنین خواستنی را برملا سازد.
آری، این همان است که آفریدگار ما و همه هستی، با عظمتی ستودنی از آن یاد میکند و همگان را به روی آوردن بدان میخواند:
فَاَقِمْ وَجْهَ کَ لِلدّینِ حَنیفا فِطْرَةَ اللّه الّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّه .
(روم: 30)
پس به سوی آن دین یگانه حنیف روی کن؛ سرشتی که همگان به آن سرشت آفریده شدهاند و هیچ تغییر و تبدیلی در آفرینش خدا صورت نگیرد.
آدمیان همه سرشتی همگون و یکپارچه دارند. از این جهت، چونان اعضای یک خانوادهاند که گویی خونی یگانه در رگهای همه آنها در جریان است. شاید از این هم به هم نزدیکتر باشند؛ چراکه اگر گوشی شنوای نجوای آنها باشد، شنوای همخوانی بینظیری خواهد بود. چه شگفتآور است که این همه انسان، آن هم در بلندای تاریخ، همه به آهنگی یگانه، خواهان تنها و تنها یک چیزند، ولی آن یک چیز کدام است؟
بیهیچ ابهامی، آدمی به دنبال هرچه باشد، در حقیقت در جستوجوی رستگاری و خوشبختی است. تمام تلاش و تکاپوی انسان برای این است که خود را سعادتمند بیند و در مورد سعادت، چه میتوان گفت جز آنکه آدمی با نیل به آن، از ناآرامیها میرهد و به دار القرار اطمینان و آرامش دست مییابد.(1)
از سوی دیگر، آدمی تا در زندگی خود، بهتر بگویم، تا در درون خود نقص و کاستی ببیند، هرگز نمیتواند خود را سعادتمند یابد و احساس رضایت کند، مگر آنکه چون کبک، سر در برف فرو برد و با پاک کردن صورت مسئله، به آرامشی دروغین و کوتاه مدت دست یابد.(2)
شاید اگر بخواهیم واژهای بیابیم که گویای همه مطلوبها و معشوقهای
آدمی باشد، آن واژه، چیزی جز «کمال» نباشد. هرکس به دنبال هر چه باشد، اگر با او سرِ سخن باز کنی و اگر بتوانی با او به زبان همدلی سخن بگویی، خواهی دید که او دنبال چیزی جز «کمال» خود نیست.
اشتباه نشود؛ آنچه آدمی در پیِ آن است، «در مسیر کمال بودن» نیست، بلکه او میخواهد «آخرِ کمال» یا «کمال مطلق» باشد. او میخواهد به جایگاهی برسد که در برابر خود، حتی به اندازه یک گام هم راهِ نرفته نبیند؛ یعنی خاطرش آسوده باشد که به آخرین نقطه کمال رسیده است.
«انسان در فطرت خود، هر کمالی را به طور مطلق میخواهد. و شما خوب میدانید که انسان میخواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هیچ قدرتی که ناقص است، دل نبسته است. اگر عالم را در اختیار داشته باشد و گفته شود جهان دیگری هم هست، فطرتا مایل است آن جهان را هم در اختیار داشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم دیگری هم هست، فطرتا مایل است آن علوم را هم بیاموزد».(1)
و فطرت همه بشر، عاشق سعادت مطلقه است؛ زیرا که فطرت، کمال طلب و راحت طلب است و حقیقتِ سعادت، کمال مطلق و راحت مطلق است.(2)اختلاف افراد تنها در این است که هرکس کمال خود را در چیزی میبیند. یکی در کسب ثروت، دیگری در تصاحب قدرت و کسی در عالم و
فرزانه شدن و... . آیا هرکس تنها در یک زمینه میتواند رشد یابد و به کمال آن دست یابد؟ چنین نیست. حضرت امام خمینی رحمهالله در این زمینه میفرماید:
از ضعف وجود و کدورت ذات که نمیتواند کمالات را با هم تحمل کند، این اختلاف روحیات حاصل میشود؛ لذا به یکی که تمایل پیدا کرد، از دیگری اِعراض میکند؛ چنانکه به تجربه ثابت شده [است] کسی که خیلی تأمل و دقت در عقلیات دارد، از عبادت و تقدس تقریباً دور است و کسی که در این قسمت اشتغال فکریاش کم و شعاع فکرش کوتاه است، جنبه تقدسش بیشتر است.(1)
چه بسیارند رندانی که کمال خود را در داشتن همه کمالها مییابند و نبود هر کدام، عیششان را ناخوش میسازد و روحشان را میآزارد.
چنین کسانی آنقدر روحشان بزرگ است که پس از رسیدن به نهایت هر کمالی یا حتی پیش از آن، ساحتهای دیگری نظرشان را جلب میکند و برآنند تا در ساحتهایی که تاکنون به آنها توجه چندانی نداشتهاند، کار خود را ادامه دهند و کمال نهایی آنها را نیز بهدست آورند.
خدا همان است که همه در پی اویند
تو اینک به خوبی میدانی که آن کمال نهایی، بلکه نقطه جمع همه کمالهای نهایی، وجود یگانهای است که سرچشمه همه کمالها و منبع همه خیرها و خوبیها است. او است که دل از همه برده و همه را شیدای رسیدن
1) تقریرات فلسفه امام خمینی رحمهالله ، ج 3، ص 339.
به خود کرده است.
«پس قدرت مطلق و علم مطلق باید باشد تا آدمی دل به آن ببندد و آن خداوند متعال است که همه به آن متوجهیم، گرچه خود ندانیم. انسان میخواهد به «حق مطلق» برسد تا فانی در خدا شود. اصولاً اشتیاق به زندگی ابدی در نهاد هر انسانی نشانه وجود جهان جاوید و مصون از مرگ است».(1)
او، خود، این روح بینهایت خواه و این میل شدید رسیدن به سعادت و کمال مطلق را چون دانهای در جان ما کاشت تا در دام محبت و مهر خویش گرفتارمان کند و به سوی خویش کشاند.
«دلیل وجود خدا، این جای خالی او و این عطش عظیم تو است که به تمامی هستی سیراب نمیشود... خدا هست؛ چون انسان سیراب نمیشود».(2)
چه چارهای؛ جز او به هر سو که نظر کنیم و به هرجا که رو آوریم، دلمان رضا نمیدهد؛ گرفتار کمند اوییم و هیچ راه گریزی نیست!
سرگشته و حیران، همه در عشق تو غرقند
دل سوخته هر ناحیه بیتاب و توانند
بگشای نقاب از رخ و بنمای جمالت
تا فاش شود آنچه همه در پی آنند(1)
در این زمینه، د کارت سخنی دارد شنیدنی:
خداوند هنگام آفرینش، مفهوم «کامل» را در ما نهاده است تا همچون مُهری باشد که صنعتگر بر روی صنعت خود میزند.(2)
نقطه جمع
تویی که به دنبال کمال خویشی، کمال خود را در چه یافتهای: در دارا بودن، در کسب قدرت، در محبوب بودن، در عاشق شدن، در فراگیری دانش... در هرچه که باشد، آیا خدا را از آن کمال خالی دیدهای که به دنبال دیگری میگردی؟!
شیرین لب و شیرین خط و شیرین گفتار
آن کیست که با این همه فرهاد تو نیست(3)
آیا جز این است که آن یگانه، بیش از آنی را که تو طالبش هستی، دارا است؟ بلکه آیا او مطلق آن را ندارد و دیگران، محدود و محصورش را؟ چه میگویم؛ چگونه چنین چیزی ممکن است؟ مگر میشود مطلق و بیکران، دوشادوش محدود و محصور قرار گیرد؟
مگر جز این است که ظرف هستی را گنجایشی است و مگر خداوند، آن هستی بیکرانی نیست که تمام این ظرف را از خویش سرشار کرده است؟ پس با این حساب، آیا باور میکنی که برای دیگران جایی مانده باشد؟ آیا در برابر کمال بیانتهای او، فضایی برای حضور دیگری مییابی تا بتواند عرض اندام کند؟
«این قدر دست و پا نزنید این طرف و آن طرف بروید؛ شما خدا را میخواهید. بروید دنبال همان که میخواهید. فطرت شما توجه به خدا دارد، خودتان متوجه نیستید. همه فطرتها توجه به خدا دارد».(1)
پس آنکه کمالی در غیر خدا میبیند و به سویش راه میپوید، دچار اشتباه فاحشی شده است. او باید بداند که گرفتار سراب شده و از راه حقیقی خود بازمانده است.
کس را نتوان یافت که جویای تو نیست
جوینده هرچه هست، خواهان تو هست(2)
«از آیه شریفه [الحمد للّه رب العالمین] استفاده شود که هر کمال و جمال و هر عزت و جلالی که در عالم هست و چشم احول و قلب محجوب، به موجودات نسبت میدهد، از حق تعالی است و هیچ موجودی را از خود، چیزی نیست».(3)
انسان جستوجوگر سعادت و کمال باید بیاموزد و از آن پس همواره به خود یادآوری کند که: «ای فقیر! بدان که... هیچ یک از موجودات را از خود چیزی نیست و در ذات خود، جمال و بهایی و نور و سنایی نمیباشد؛ جمال و بهاء منحصر به ذات حق است... پس دل را که مرکز نور فطرتاللّه است، از جهات متشتّته اَعدام و نواقص منصرف کن و به مرکز جمال و کمال متوجه نما».(1)
سخن آخر این است: «به دل بفهمانیم که در جمیع دار تحقّق، کمال و کاملی نیست جز ذات مقدّس کامل علی الاطلاق؛ که آن ذات مقدّس، کمالی است بینقص و جمالی است بیعیب و فعلیتی است بیشوب و قوّه و خیریّتی است بیاختلاط به شرّیت و نوری است بیشوب ظلمت. و در تمام دار تحقّق، هر چه کمال و جمال و خیر و عزّت و عظمت و نوریّت و فعلیّت و سعادت یافت شود، از نور جمال آن ذات مقدّس است. اَحدی را در کمال ذاتی، با آن ذات مقدّس شرکت نیست. موجودی را جمال و کمال و نور و بها نیست جز به جمال و کمال و نور و بهای آن ذات مقدّس. بالجمله، جلوه نور جمال مقدّس او عالم را نورانی فرموده و حیات و علم و قدرت بخشوده... کسی که به نور معرفت، دلش روشن باشد، جز نور جمال جمیل، همه چیز را باطل و ناچیز و معدوم داند ازلاً و ابدا».(2)
آنان که این مهم به باورشان نشست
نمیدانم آیا هرگز کسی را در بزرگی روح و وسعتِ طلب، قابل مقایسه با مولای متقیان دانستهای؟ میدانی او کجا به آرامش رسید و روح بزرگش ارضا شد؟ میدانی تشنگی و عطش مفرط او در کجا فروکش کرد و آب گوارا و کیمیای رضایت را چگونه به دست آورد؟
مگر نه این است که تو به دنبال اقتدار میگشتی، در جستوجوی علم بودی، افتخار و سربلندی میخواستی، به عشق میاندیشیدی و... . آیا حاضری در این راه، از کسانی بهره بجویی که پیش از تو و بیش از تو به اینها اندیشیدهاند؟ مگر تو به دنبال عزت و اقتدار نیستی؟ مگر تو طالب آن جایگاه نیستی که همگان به تو افتخار کنند و به مقام و منزلت تو غبطه خورند؟
علی علیهالسلام به نهایت این میل و خواسته میاندیشید و به آن هم رسید و آن را برای روحهای بزرگی که به چنین جایگاهی میاندیشند و حسرت رسیدن به آن را در دل دارند، شرح داد. او در نجوایی بسیار زیبا با خالق خویش چنین میگوید:
الهی کفا بی عزّا أن أ کون ل ک عبدا، و کفی بی فخرا أن ت کون لی ربّا.(1)
خدای من، اوج عزت من همین است که بنده تو باشم و اوج افتخار من همین که تو پروردگار من باشی.
آری، علی علیهالسلام، آن دریای بیکران خواستن، ساحل عزت و افتخار را بندگی آن عزیز بیهمتا میداند. او راه را به خوبی شناخت و به ما
1) محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، مؤسسة الوفاء، ج 91، ص 94، ح 10.
شناساند. مگر نه این است که خالق هستی به آنان که در جستوجوی عزت و افتخارند، بیپرده هشدار داد که هرچه عزت هست و تمام عزت نزد خدا است و بس و این متاع در هیچ جای دیگری یافت نمیشود: «أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعًا؛ آیا عزّت را نزد دیگران میجویند؟ بدانید که عزّت تنها نزد خدا است». (نساء: 139)
علی علیهالسلام از همان ابتدا تنها راه آرامش روح بزرگ و بینهایت طلب خویش را در این دید که از سرابها بپرهیزد و تنها به سرچشمه حقیقی عزت و اقتدار بیندیشد. او با پذیرش بندگی خدا و سرسپردن در برابر آن عزیز یگانه، قطره پرتلاطم وجود خود را به دریای بیکران هستی سپرد و با محو شدن در آن، خود، دریای بیکرانی از عزت و اقتدار گردید؛ چراکه:
قطره دریاست، اگر با دریاست
ورنه او، قطره و دریا، دریاست
خود فرموده است: «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیه؛ بندگی، گوهری است که در جان خود، ربوبیت نهفته دارد».(1)
همچنین به گفته پیر فانی در آن ذات بیکران:
آن کسی که برای تبعیت از ذات مقدس حق تعالی حرکت میکند، مثل قطرهای [است] که پشتوانهاش دریا، دریای غیر متناهی [است]... ماها چیزی نیستیم خودمان؛ قطره، از قطره هم کوچکتر هستیم. اما اگر متصل بشویم به آن دریا؛ دریای غیر متناهی، حکم همان دریا پیدا میشود.(2)
گمان نکن تنها عزت است که فقط نزد خدا است و دیگر کمالها را میتوان نزد دیگران نیز جست؛ نه، در هر کمال و جمالی که دل اسیر آن شود، داستان همین است.
«آنکه دنبال قدرت میرود، قدرت مطلق میخواهد، قدرت مطلق خدا است. آنکه دنبال علم میرود، علم مطلق میخواهد، علم مطلق، علم خدا است. هر که دنبال هر کمالی برود، آن کمال مطلقش را میخواهد و همه، خدا را میخواهند؛ خودشان نمیدانند».(1)
همین علی علیهالسلام که همچون من و تو و بلکه بیگمان بیش از من و تو به ثروتاندوزی و غنا میاندیشد، هنگامی که با نگاه ژرف خود به ثروتهای هستی نظر میافکند، به معیاری بسیار مهم اشاره میکند؛ معیاری که در عین روشنی، از دید بسیاری پنهان مانده است. معیار روشن علی علیهالسلام این است: «الغنی و الفقر بعد العرض علی اللّه سبحانه؛ توانگری و تهیدستی هنگامه حسابرسی نزد خداوند روشن میشود».(2)
بسیاری از ما برای ارضای روح بزرگمان به دنبال کسب ثروتیم، ولی مشکل اساسی این است که پیش از آنکه ثروت را تعریف کنیم، به کسب آن میاندیشیم.
سفارش امیر بزرگ مؤمنان این است که نخست ببینید ثروت چیست، سپس در پی آن باشید تا گرفتار سرابها نشوید. او میفرماید اگر شما برای
جاودانگی آفریده شدهاید، ثروتتان نیز باید جاودانه باشد. ثروت شما آنی است که بتواند شما را تا جهان دیگر همراهی کند و اگر در نیمه راه، شما را رها کند، هرگز به کارتان نمیآید؛ چونان کسی که در رؤیای خویش، ثروتی هنگفت به دست میآورد، ولی پس از بیداری، چشمش به سفره و جیب خالی خویش میافتد.
خالق هستی به آنان که در جستوجوی دانشند و به فتح قلههای بلند آن میاندیشند، چنین پیام میدهد:
«وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلیلاً؛ و از دانش، جز بهره کمی، به شما نرسیده است». (اسراء: 85)
این سخن نه برای بیسوادان یا آنانی است که در ابتدای راه اندیشه و دانشند. این پیام برای فرزانگانی است که یگانه عصر خویش یا یگانه همه اعصارند. تنها او است که دانش بیکران است و آنچه نزد دیگران است، کمتر از قطرهای است از دریای بیانتهای دانش الهی.
به همین دلیل، سالار شهیدان در دعای عرفه، دریای دانش خود را چیزی جز جهل نمیشمارد و با عجز و زاری، غرقه شدن در دریای علم الهی را طلب میکند.(1)از همین رو است که شاگرد نمونه این مکتب، در نصیحتی خیرخواهانه، به فرزند خویش و به همه آنان که در پیِ دانشند، میفرماید:
بدان که یک روز خواهی بر جوانی ـ که به همین سرگرمیها یا بالاتر از آن ـ از دستت رفت، همچون منِ عقب مانده از قافله عشّاق دوست، خدای
1) اشارهای است به فرازهای پایانی دعای عرفه که عرض میکند: «خدایا، من در آنچه میدانم، نادانم؛ پس چگونه در نادانیهایم نادان نباشم».
نخواسته، بار سنگین تأسف را به دوش میکشی. پس از این پیر بینوا بشنو که این بار را بر دوش دارد و زیر آن خم شده است؛ به این اصطلاحات که دام ابلیس است بسنده مکن و در جستوجوی او ـ جلّ و علا ـ باش.(1)
یعنی آن علمی که جان تو تشنه آن است، لفظ و اصطلاح نیست تا با دانستن آن آرام گیرد و از تب و تاب فروافتد.
علمی که جز اصطلاح و الفاظ نبود
جز تیرگی و حجاب چیزی نفزود
هرچند تو حکمت الهی خوانیش
راهی به سوی کعبه عاشق ننمود(2)
روح نه با جرعهای ـ اگر این الفاظ جرعه به حساب آیند ـ که با دریای بیانتهای دانش، تشنگی خود را فرو مینشاند و این دریا، دریای الوهیت و خداوندی است. پس به گفته آن پیر دریا دل: «خودتان را متصل کنید به این دریا؛ دریای الوهیت، دریای نبوّت، دریای قرآن».(3)
مولانای بلخی همین حقیقت را در ابیاتی، چنین نقل میکند:
قطره دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
قطره علم است اندر جان من
وا رهانش از هوا وز خاک تن(1)
علی علیهالسلام، تشنه رسیدن به بزرگی و عظمت است، ولی برای رسیدن به بزرگی و برآوردن این خواسته روح خود، به پسماندههای بزرگی یا به قدرتهای پوشالی و موقت، دلخوش نمیشود. او با آن بزرگی روحی که دارد، در پی معدن بزرگی و عظمت است و آن را در مناجات شعبانیه چنین شرح میکند:
اِلهی هَبْ لی کَمالَ الاِْنْقِطاعِ اِلَیْ کَ وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِیاء نَظَرها اِلَیْ کَ حَتّی تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلی مَعْدِنِ الْعَظَمَة وَ تَصیرَ اَرْواحُنا مَعلَّقةً بِعزِّ قُدْسِ کَ.(2)
بارالها! رهایی کامل از همه چیز را برای توجه به خودت ارزانیام فرما و چشم دلهایمان را به فروغ نظر کردن به خودت روشن گردان؛ تا دیدگان دل، پردههای نور را دریده، به معدن عظمت و جلال برسد و جانهایمان به عزّ قدس تو تعلق یابند.
چرا بزرگانی چون مولای متقیان و دیگر امامان که ما همه به بزرگی روح آنان آگاهیم و داشتههای فراوانشان را میستاییم، چنین خود را فقیر و نادار میدانند و دردمندانه و به التماس، کمالها و خیرها را از او میخواهند؟
پاسخ را باید در نگاه آنها جست؛ آنها جهان و همه داراییهایش را به گونه دیگری میبینند. «آن کسی که این مناجات را گفته... میبیند خودش
هیچ نیست و هر چه هست، نقص است و هر چه هست، از او است. هر چه کمال است، از او است؛ خودش چیزی ندارد. هیچ یک چیزی ندارند. انبیا هم هیچی نداشتند. همه هیچند و او است فقط. همه هم دنبال او هستند، همه فطرتها دنبال او هستند. منتها چون ما محجوبیم، نمیفهمیم که ما دنبال او هستیم. آنهایی که میفهمند، آنها وارسته میشوند و میروند سراغ همان معنا.
این کمال انقطاعی که خواستند، کمال انقطاع همین است که از همه این چیزهایی که هست، به کنار باشند».(1)
پس به دنبال هرچه که هستیم و هر کمالی که چشم ما را مسحور خود ساخته است، باید به خاطر داشته باشیم این بلندی و کمال را تنها با افتادگی و سرسپاری به پیشگاه کامل مطلق میتوان به چنگ آورد و هر راه دیگری که برگزینیم، جز به کمالی ناقص یا حتی بیش از آن، به سراب و تباهی نخواهد انجامید.
سیل چون آمد به دریا، بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع، کِشت گشت
ای خُنُک آن مُرده کز خود رسته شد
در وجود زندهای پیوسته شد(2)
گفتیم در درون ما، میلی بزرگ؛ میل به بینهایت نهاده شده است و این همه تلاش و تکاپوی آدمیان، زبانههای آن آتش درون، برای رسیدن به آن بینهایت و به دنبال آن، بی نهایت شدن است. روشن است که راهی به این عظمت، دشواریها و افت و خیزهای فراوان و سرابهای بیشماری پیش رو دارد. تلاشی خستگیناپذیر و دقتی بینظیر باید تا این راه، به سلامت پیموده شود.
گفتیم آن دلبری که دل از همگان ربوده و همه را مست خویش ساخته، آن «بینهایت مطلقی» است که ما را آفرید و مُهر عشق خویش را بر جانمان زد و آتش اشتیاقش را در دلمان نهاد.
آنچه راه سخت و نفسگیر رسیدن به کمال را آسان میکند و دل را در پیمودن آن بیتاب؛ دعوتی گرم و صمیمی از سویی دیگر است. آن وجود بیهمتا، پیاپی این وجود پر آتش و لهیب را به غرقه شدن در دریای بیکران هستی خویش فرا میخواند تا از زندان «خویش» وا رهد و دریایی شود.
این کوششهای انسان دربند خود و خاک، چهسان با آن کششهای نورانی و افلاکی پیوند میخورد؟ ایندو، با این همه تفاوت و گسست، چگونه و در کجا همدیگر را مییابند و در آغوش میکشند؟
اینجا است که «دین»، جایگاه خویش را مییابد. «دین از آن هنگام آغاز شد که انسان، شفقت خورشید را در حق دانههایی که در خاک کاشته بود، مشاهده کرد».(1)
برای آنکه رسالت دین به درستی شناخته شود، باید داستانی را شنید؛ داستان کامل مطلقی که میخواست خود را آن گونه که هست، بشناساند.(2)
کامل مطلق چگونه میتواند خود را به دیگران بنمایاند و مگر چنین چیزی شدنی است؟ مگر ماهی ـ که خود غرق در گوشه کوچکی از اقیانوسی بزرگ است ـ میتواند با حقیقت اقیانوس آشنا شود؟
مشکل اینجا است که خداوند، وجودی کامل و جامع بود، در حالی که فرشتهها و جنیان و هر چیز دیگری که بود، موجوداتی محدود و ناقص بودند و صد البته توقعی بیش از این هم نداشتند. پس چه باید میکرد و چگونه باید خود را میشناساند؟ خداوند اراده کرد تا موجودی بیافریند که کشش چنین معرفتی را داشته باشد و خداوند، انسان را آفرید.
آدمی آفریده شد، در حالی که در درون او شگفتترین و پیچیدهترین ترکیب خلقت به کار رفته بود. خالق انسان، با هنرمندی تحسین برانگیزی، خاک و افلاک را در هم آمیخت و از این دو، انسان را به صحنه گیتی کشاند و هم به این دلیل بود که به خود برای چنین خلقتی، آفرین گفت.(1)
جالب آنکه از این ترکیب، موجود سومی پدید نیامد تا ویژگیهایی متفاوت با عناصر تشکیل دهندهاش بروز دهد، بلکه این موجود، هم خاکی است با تمام ویژگیهای عالم خاک و هم افلاکی است با همه ویژگیهای مربوط به آن عالم. به همین دلیل، توجه تمام و کمال به هر کدام و واگذاردن دیگری، ضایع شدن بخشی از انسانیت او را در پی دارد. از سوی دیگر، به دست آوردن محدوده هر کدام و تعیین مرزهایی برای آنها نیز کاری است در نهایت دشواری.
این انتخابها و تعیینها زمانی مشکلتر میشود که دریابیم حتی جنبه دنیایی و خاکی انسان هم تک بعدی و یک ساحتی نیست، بلکه دنیای درون انسان خاکی نیز سرزمین هزار پادشاه است که هر کدام برآنند تا تمام این سرزمین را تصاحب کنند و جایی برای دیگری نگذارند. ثروت اندوزی، قدرت طلبی، علم جویی، شهوت رانی، تن پروری، محبوبیت خواهی و... همه و همه برآنند تا تمام توان آدمی را برای به دست آوردن خواستههایشان
1) نک: مؤمنون: 14.
خرج کنند و به دیگری فرصت عرض اندام هم ندهند.
از سویی، یک چیز مسلّم است؛ اینکه هیچ خواسته و میلی، بیهوده نیست. بنابراین، دلیلی برای کشتن و سرکوب کردن هیچ میلی وجود ندارد. به گفته استاد شهید مرتضی مطهری:
در سرشت بشر، تمایل به چیزهای بسیاری نهاده شده است. همه این تمایلات مربوط به اموری است که بشر در سیر تکامل خود به آنها احتیاج دارد؛ یعنی هیچ تمایل بیهوده و لغوی که احتیاج به کشتن و میراندن داشته باشد، در وجود بشر نهاده نشده است؛ همچنان که هیچ عضو لغو و بیهودهای در بدن بشر خلق نشده است.(1)
و به گفته اتین ژیلسون:
دشوارترین و در عین حال، مهمترین تکلیف ما این است که همه آن حالتها و جلوههای روحی بشر را که به فطرت او شرف و به حیات او شکوه و جلال میبخشد، تثبیت و تأیید کنیم.
از بین بردن یکی به منظور نجات دیگری، کار لغو و بیهودهای است؛ زیرا بقا و فنای هریک با بقا و فنای دیگری توأم است.(2)
و انسان، سرگردان و متحیر، در این اندیشه است که چگونه به این نزاع پایان بخشد و به کدام یک از این همه استعداد نهفته در خود بها دهد یا چگونه توان خود را میان این همه تقسیم کند و به هر یک چه سهمی بخشد. مهمتر اینکه هدف باید چه باشد، تا با دانستن آن، به هر کدام، به هر میزان که در رساندن به هدف به کارش میآیند، بها دهد. سختی کار و همچنین هنر
این گل سرسبد هستی از همین جا رخ مینماید. او باید در این کششها و کوششها، راه سعادت و خوشبختی خویش را بیابد، آن را برگزیند، رهپوی این راه شود و خود را به سرمنزل مقصود رساند.
ایلیا پرسید: ... چرا باید یکی را برگزید؟ فرشته جواب داد: زیرا انسان باید انتخاب کند. نیروی او در همین نهفته است: قدرت انتخاب... از این سختتر، انتخاب راهی برای خویش است. کسی که انتخاب نکند، نزد پروردگار مرده است.(1)
او چارهای ندارد. باید انتخاب کند؛ انتخابی دقیق و سرنوشت ساز. او باید به سعادت خود بیندیشد. سعادت و خوشبختی را تنها و تنها در جایی میتوان به نظاره نشست که از نقص و کاستی خبری نباشد. آدمی تا در خویش نقصی میبیند و راه نرفتهای، هرگز نمیتواند خود را سعادتمند و کامیاب شمارد.
این نقصها زمانی رخت برمیبندند که آدمی در فرصتی که در اختیار او است، از استعدادها و خواستههای فراوان خود بیشترین بهره را ببرد و با برنامهای حساب شده و دقیق و با مرزبندیهای کارشناسانه، در ساحتهای گستردهای که پیش روی خود دارد، از همه زمینههای پیش رو بهره گیرد و به نتایج مطلوب دست یابد. تنها در این صورت است که هم از تک بعدی شدن و رشد سرطانی برخی زمینهها و استعدادهای خود جلوگیری میکند و هم با بهوجود آمدن ترکیبی مناسب، به کمال مطلوب خود دست مییابد.
1) کوه پنجم، ص 147.
در این صورت، تنها یک پرسش میماند: اینکه از چه راهی میتوان به آن برنامه جامع و حساب شده رسید؟ چگونه میتوان بدون اتلاف وقت و گرفتار شدن در شیوههای «آزمون و خطا»، حد و مرزهای هر کدام از این خواسته درونی را مشخص کرد و آنها را سامان داد؟
قصه دین از همین جا آغاز میشود. قصه دین، قصه محرومیتها و محدودیتها نیست. دین، هرگز بر آن نبوده تا آدمیان را از محبوبها و معشوقهایشان جدا کند و از این راه، با ریاضت و سختی، روحشان را بیازارد و در ازای این همه، بهشتی نصیبشان گرداند و از دوزخی نجاتشان بخشد.
دین اگر به درستی شناخته شود، ترجمان خواستههای پیدا و ناپیدای آدمی است. دین بر آن است تا به من و تو انسانِ دردمندِ زیاده خواهِ جستوجوگر بفهماند که آنچه جان شما طالب آن است و آنچه ژرفای درونتان از شدت تشنگی و جدایی از آن بیتاب شده، دانش و ثروت و قدرت و شهوت و... حتی بهشت و حور و پری و نهر عسل و... نیست. این دل، بیتاب بینهایتی است که گرچه همه اینها در او جمع است، ولی خود بسی برتر و بالاتر از اینها است. دل بیتاب خدا است، خود خدا؛ خدایی شدن، یا حتی بیش از آن، غرق شدن در آن دریای بیانتها و او شدن.
دین، پاسخ صمیمی و مثبت خداوند به انسانهای تشنه و جستوجوگری است که از عمق جان، سعادت و خوشبختی خود را خواستهاند. دین اگر آنگونه که هست، شناخته شود، نه بار اضافهای بر همه بارهای انسان و
مشکلی افزون بر همه مشکلات او، بلکه دستی است مهربان که در سختترین شرایط به یاری اندیشه و احساسمان میشتابد و ما را از غمها و حسرتهای بیشمارمان میرهاند. دین، سدّی در برابر زیاده خواهیهای انسان نیست، بلکه تأییدی بر خواستههای او و همراهی در مسیر جستوجوی بهترینهای او است.
آدمی در ابتدای راه، کتاب آسمانی را میخواند و در آن تأمل میکند و به تفسیر آن میپردازد، ولی در میانه راه، به حقیقتی بس ژرف دست مییابد. او چون ژرف مینگرد، قرآن را ترجمان و تفسیر روشنی از هستی خود مییابد و خود را خواننده و شنونده کتاب وجود خویش مییابد. او دیگر دعوت به عدل و احسان(1)و نیکوکاری و پارسایی(2)و... را نه از کتاب بیرونی، که از زبان جان خود میشنود و تمام وجود خویش را همصدا با کتاب الهی مییابد.(3)
به گفته آن حکیم الهی و آن مفسّر بزرگ:
سخن قرآن، همان سخن آشنای درون است[، اما] بیگانه، آن را صدای بیرون از قلمرو روح میپندارد. دعوت قرآن، دعوت همان آشنای همیشگی است.(4)
آن رسولی که زمینیان، او را به _محمّد _صلیاللهعلیهوآله میشناسند و آسمانیان به احمد، سخنی بیش از آنچه دل تو بدان گواهی میدهد، ندارد. او
رسول ظاهری همان آفریدگاری است که در نهان تو کششها و گرایشها را آفرید و رسول باطنی تو قرارشان داد و آنگاه که این هر دو رسول، همدیگر را بیابند، سلمان و مقداد و ابوذر بهبار مینشینند و رشد مییابند.
امام موسی کاظم علیهالسلام درباره این هماهنگی و یگانگی میفرماید:
از سوی خداوند برای آدمیان، دو گونه حجت است: حجتهای ظاهری و بیرونی که همان پیامبران اویند؛ حجتهای باطنی و درونی که همان اندیشهها است.(1)
این دین، سخن دل من و تو است و سخن دل ما همان است که از زبان آن پیامبر عربیِ هاشمیِ مکّی تراوید. سرابها و خواستههای سطحی خود را رها کن و به ژرفای خواستههای خود بنگر:
مگر آن خدایی که دین، ما را به پرستش او فرا میخواند، همان کمال بینهایتی نیست که ما، خود، همواره شیفته و بیقرارش بودهایم؟
مگر پرستشی که دین بدان امر میکند، چیزی جز گم و فانی شدن در آن وجود بینهایت است؛ فنایی برای جاودانه شدن و رسیدن به هستی مطلق؟
مگر قیامتی که دین از آن دم میزند، همان جاودانگی نیست که دل، این همه بیتاب آن بوده است؟
مگر نبوّت و امامت، فریاد جانهای خسته و به ستوه آمدهای نیست که از سرابهای بیشمار راه، به تنگ آمده بودند و در آرزوی کسی و راهی بودند
1) جعفر بن محمد یعقوب کلینی، اصول کافی، شرح و تعلیق: علیاکبر غفاری، دارالکتب الاسلامیة، ج 1، ص 16.
تا بیهیچ اتلاف وقتی، به سوی آب حیات رهنمونشان سازد؟
مگر نماز، آن به ظاهر بار ملال آور، همان راه کوتاه و راهبر سریعی نیست که ما را به بینهایت آرزوها پیوند میزند(1)و روح بزرگ ما را بزرگتر و دریاییتر میکند؟
مگر روزه، همان که در نظر برخی، سخت و مزاحم مینماید، همان برنامه حساب شدهای نیست که با تعدیل و کنترل خواستههای جسمانی، روح را بزرگی میبخشد و همتها را برای رسیدن به اهداف بلند، متعالی میکند؟
مگر خمس و زکات، چیزی جز نمایش قربانی کردن خواستههای کوچک و حقیر پیش پای آرزوهای بزرگ و ماندگار است؟ مگر نه این است که برای رسیدن، باید ایثار کرد؛ باید مالی را که آنقدر دوست داشتنی است که نزدیک است ما را از راه باز دارد، در راه خواستههای بزرگتر و دست نیافتنی، فدا کرد؟
و...
اگر خوب بیندیشیم و اگر با فرهنگ دین آشنا شویم، خواهیم دید که سخن دین چیزی نیست جز آنچه سویدای درونمان همواره فریادگر آن بوده و در پگاه هستیمان به انتظارش نشسته بودیم.
### 1. دین و بایدها و نبایدها
برای آنان که با پیام دین بیگانهاند، حتی برای آنان که دیندارند، ولی
1) چنانکه پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمود: «نماز، معراج مؤمن است». اعتقادات مجلسی، ص 39.
فرهنگ دین را نمیشناسند، جای هیچ تردیدی نمیماند که بایدها و نبایدهای دین، با خواستههای آدمی چندان سرِ سازش ندارد.
«باید»هایی چون: نمازهای مداوم و روزانه، یک ماه روزهداری، پرداخت سالانه خمس و زکات، حج واجب و... هرکدام به گونهای چیزهایی را بر انسان تحمیل میکند و آزادیها و خواستههای او را محدود میسازد.
از سویی، «نباید»هایی چون: غیبت، دروغ، ریا، تصرف مال دیگران و... انسان را از سودهای سرشار و زمینههای رشد فراوانی محروم میکند و لذتهایی را به کامش تلخ میسازد.
این سنگینی پذیرش امر و نهیهای دین ـ با همه حرفهایی که گفته شد ـ به این دلیل است که از قدرها و قیمتها آگاهی نداریم.
دنیا، تجارتخانه است(1)و ما خواه ناخواه باید با اصول تجارت آشنا شویم وگرنه شکی نیست که شیّادان بازار، چیزی برای ما باقی نخواهند گذاشت. در این بازار، سود و زیان، نه با سال و ماه و نه حتی با کمتر از آن، که با لحظهها شکل میگیرد. بهرهگیری از هر لحظه؛ یعنی سود و وانهادنش؛ یعنی زیان. اصل اساسی تجارت، سود بردن از لحظهها است؛ آنکه از لحظهها بهره نگیرد، مانند کسی که با بیتدبیری، مال از دست دهد، گرفتار زیان خواهد شد.
این نگاه و این حساسیت، ما را بر آن میدارد تا برای همه لحظهها به دنبال برنامه و قانون باشیم. در این صورت، برنامهها باری سنگین و جانفرسا نخواهند بود. «بار سنگین تکالیف هنگامی بر تو سبک میشود که تو خودت،
1) به عنوان نمونه نک: بقره: 102 و 207؛ نساء: 74؛ توبه: 111.
جهان و آدمها و رابطه پیچیده اینها را شناخته باشی و به نارسایی غریزه و علم و عقل و وجدان خودت رسیده باشی. اینجا است که منتظر رسول امین میمانی و به دنبال او میروی تا از خداوند مهربان آگاه، حرفها را بیاورد و پیامها را بخواند».(1)
آنان که با نگاه دین آشنایند و ارزش خود را نیز یافتهاند، دیگر بایدها و نبایدهای دین را نه «تکلیف»،(2)بلکه «تشریف»(3)میدانند و با روی خوش به پیشوازش میروند؛ چراکه ضرورتها را از عمق جان احساس میکنند و میدانند هیچ کس به خوبی خدا، آن آشنای راه و انسان و هدف، آن خیرخواهِ مهربانِ بیچشمداشت، نمیتواند برنامهای مناسب و همهجانبه فراهم آورد.
ابتدای راه، از بزرگی روح گفتیم؛ از اینکه انسانهای سالم و طبیعی از روحهای بزرگی برخوردارند. گفتیم که باید به جان خود اجازه دهیم که زیاده طلب باشد و در راه رسیدن به خواستههای خویش هر حد و مرزی را نادیده انگارد و راه خود گیرد. در این راه از سرابهایی نیز سخن گفتیم و از سراشیبیهایی که همان روح بزرگ را با همان زیاده خواهیهایی که دارد، به ژرفترین درههای تباهی و سقوط میکشاند.
باید همواره به خاطر سپرد که ما نمیخواهیم تنها دلمان خوش باشد که
از روح بزرگی بهرهمندیم. ما آنگاه به آرامش میرسیم که از روح بزرگمان، بهره کافی را برده باشیم. «ما خواهان دلگرمی نیستیم؛ ما میخواهیم به شکل کاملتری به آگاهی برسیم».(1)
برای یک دونده تیز و چابک، به هر سویی و به هر بهانهای یا حتی بیهیچ بهانهای دویدن، هنر نیست. او باید بداند به سوی چه چیزی باید بدود و از آن مهمتر، آن هدف عالی و ارزشمندی که ارزش یک عمر دویدن را دارد، کدام است.
این جانهای به شور آمده، این همه توان و انرژی جاری شده و این عشق سرکش و یاغی رسیدن به کمال و سعادت، آنگاه سازنده و ارزشمند است که به کاری آید، نه آنکه چون فرفره، مدتی بر گِرد خود بچرخد و پس از تخلیه شدن بر زمین افتد و مرگش فرا رسد و از این همه، هیچ نتیجهای عایدش نشود. دین، سرانجام فریادها و نالههای همه حقیقت خواهان و تشنگانی است که نتوانستند خود را حیوان بنامند و سر در آخور طبیعت گذارند و خوش باشند.
برای رسیدن به خواستهها باید هزینه کرد و هرچه خواستهها بزرگتر باشند، هزینهها سنگینتر خواهند بود. آن کس که نمیتواند خود را حیوان انگارد و بر آن است تا تعریفی بهتر برای خود بیابد، باید همواره دو اصل اساسی را پیش چشم خود داشته باشد. به گفته آن روح بزرگ و قدسی:
این عشق ذاتی [عشق به کمال مطلق] اگر بخواهد در صراط مستقیم صدق و
1) گزیده نامههای عاشقانه جبران خلیل جبران، ص 42.
عدم خطا باشد، باید در سایه دو اصل باشد که یکی، حکمت و دیگری، حرّیت است.(1)
حکمت به ما میآموزد که پیش از به راه افتادن، باید هدف را شناخت، آن را ارزش گذاری کرد، راه را یافت، شیوههای پیمودن راه را مطالعه کرد و در آخر، از آن همه توان انباشته در خویش، بهره جست و به راه افتاد.
تنها در صورتی میتوانیم خاطری آسوده داشته باشیم که از این روح بزرگ و این انرژی فراوان، کمال استفاده را ببریم.
پس «بگذارید روحتان، شورتان را با یاری عقلتان هدایت کند تا شورتان بتواند با رستاخیز هر روزهاش زنده بماند و مانند ققنوس، از میان خاکستر خویش برخیزد».(2)
آزادی به چه کار میآید؟
حکمت، در معنای وسیع آن(3)یا همان عقل و اندیشه، به ما میآموزد که چگونه کسری و ناقصیهای خود را پر و از این راه، خود را کامل کنیم. اینکه نیازمندیها و نقصهای ما چه چیزهایی است، نیازمند چیزی بیش از عقل و
1) تقریرات فلسفه امام خمینی رحمهالله ، ج 3، ص 339.
2) جبران خلیل جبران، جاودانهها، گردآوری: سهیل بوشروی، ترجمه: مسیحا برزگر، تهران، کتاب خورشید، 1383، چ 7، ص 158.
3) تأکید ما بر معنای وسیع حکمت به این دلیل است که معنای خاص و دقیق آن، پیراستن اندیشه از حیوانانگاری انسان است؛ که در درون خود، حرّیت و آزادی را نیز جای داده است. نک: سیدروح الله موسوی خمینی رحمهالله، شرح حدیث جنود عقل و جهل، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، ص 151.
اندیشه یا حکمت به معنای وسیع آن است.
انسانی که خود را در خوردن و خوابیدن و لذت بردن و خشم گرفتن، یافته است و تعریفی بیش از این از خود ندارد، طبیعی است که کاستیهای خود را نیز تنها در همینها میبیند. در این صورت، عقل، تنها میتواند به او بیاموزد که چگونه در کار خوردن و خوابیدن و لذت بردن و... گوی سبقت از دیگران برباید.
چنین کسی تا از بینشها و گرایشهای حیوانی خویش فارغ نشود و تا نتواند خود را بیش از یک حیوان و بالاتر از آن تعریف کند، هرگز نمیتواند به سعادت حقیقی خویش دست یابد. چنین کسی هیچگاه لبخند رضایت روح خود را نخواهد دید.
آزادی؛ یعنی عقل را از چنبره خوشیها و ناخوشیهای حیوانی رها کردن و در محیطی انسانی، اندیشیدن و این، تنها راه رسیدن به سعادت و کمال حقیقی است. «بدان که تعدیل قوای نفسانیه، که غایت کمال انسانی و منتهای سیر کمالی بسته به آن است ـ بلکه به یک معنی، خود آن است ـ از مهمّات امور است که غفلت از آن، خسارت عظیم و خسران و شقاوت غیر قابل جبران است».(1)
آنگاه که عقل از چنگال حیوانیت آزاد شد، فرصتی مییابد تا زندگی انسانی را بیازماید و به خواستههای انسانی خود بیندیشد. در این صورت است که با احترام به خواستههای طبیعی خود ـ که حیات او در گرو آن است
1) همان، ص 153.
ـ سهم آن را تمام و کمال میپردازد و با قرار گرفتن بر مسند عدل و نظم، آدمی را به تعادل و رشد رهنمون میشود.
«و حرّیت ذاتی؛ یعنی انسان از عبودیت شهوت و حرص بتواند خود را خلاص نماید. هر قدر انسان اسیر شهوت و حرص و طمع و ظلمت و حسد و غیره باشد، به کمال نمیرسد. آن وقتی انسان راه ترقی را سیر میکند که از عبودیت و اطاعت حرص و شهوت بیرون آید و از زنجیر آنان خلاص شود... اگر انسان صفای ذاتی را فراهم آورد، این دو معنی حاصل میشود و صفای ذاتی در همان حد و درجه اعتدال واقع شدن است».(1)
بنابراین، دین با فهمی کامل و جامع از انسان و خواستههایش بر آن است تا با تعدیل خواستههای دنیایی و حیوانی او، راه را برای رسیدن او به خواستههای انسانیاش هموار کند.
### 3. دین و دنیا
و تو اینک به خوبی میدانی که دین، هیچ خصومتی با دنیا ندارد؛ دلیلی هم برای خصومت نیست. «آن دنیایی که تکذیب شده است، این عالم طبیعت [نیست]، این عالم طبیعت نور است. دلبستگیهای به این عالَم، انسان را بیچاره میکند. ظلمتها از این دلبستگیهایی است که ما داریم».(2)
تمام سخن دین، آموزش نوع نگاه ما به دنیا است و اینکه روح تعالیخواه
ما به کدام سو نظر دارد و به کدام سو باید نظر داشته باشد. آیا شایسته است زیباییها و جاذبههای دنیا، تمام فکر و ذکرش را به خود مشغول کند یا دنیا کوچکتر از آن است که خود را سرگرم آن کند و از مسیر کمال جویی باز ماند؟
«همه انبیا آمدند برای اینکه دست شما را بگیرند؛ از این علایقی که همهاش بر ضد آنی است که طبیعت و فطرت شما اقتضا میکند، دستتان را بگیرند و از این علایق نجاتتان بدهند و واردتان کنند به عالَم نور. اسلام هم در رأس همه ادیان است.
این ادعیه، مهیا میکنند این نفوس را برای اینکه این علایقی که انسان دارد و بیچاره کرده انسان را این علایق، این گرفتاریهایی که انسان در این عالم طبیعت دارد و انسان را سرگشته کرده است، متحیر کرده است، نجاتش بدهند و آن راهی که راه انسان است، ببرند. راههای دیگر راه انسان نیست؛ صراط مستقیم، راه انسانیت است».(1)
سخن، سخن بازیچه بودن دنیا است؛ حق این است که دنیا با همه بزرگی، زیباییها و جاذبههایش، به وسعت روح بلند تو نیست. پس این بازیچه و دلمشغولی کودکانه را باید وا نهاد و به آنچه حقیقت است، اندیشید. امیرمؤمنان علی علیهالسلام چه زیبا میفرماید: «من عرف قدر نفسها لم یهنها بالفانیات؛ آن کس که قیمت جان خویش را شناخت، با سرگرم شدن به آنچه فناپذیر است، به
1) همان، ج 13، ص 34.
آن اهانت نمیکند».(1)
آنکه خود را شناخت و با جایگاه خویش در عالم هستی آشنا شد، هرگز نمیتواند روح بلند و متعالی خویش را گرفتار بازیچههای کودکانه کند و از مطلوب واقعی و دلبر حقیقی غافل سازد. اگر ما برای جاودانه شدن آفریده شدهایم: «خلقتم للبقاء، لا للفناء؛ برای جاودانگی آفریده شدهاید، نه برای نابودی».(2)
پس تنها آنچه بوی جاودانگی دهد، شایستگی ورود به حریم دل ما را دارد و باقی را ـ هرچه و هرقدر که باشد ـ باید وانهاد.
به همین دلیل، کتاب هدایت، بارها و بارها دنیا را بازیچهای کودکانه خواند و انسانهای اندیشمند را از آن برحذر داشت.(3)بنابراین، سخن حکیمانه آن است که «این دنیا با تمام زرق و برق ظاهریاش ناچیزتر از آن است که قابل محبت باشد».(4)
نمیدانم هرگز اندیشیدهای که «دنیا»، چه نام ننگین و شرمآوری را با خود به یدک میکشد؟ آیا سرّ آنکه روحهای بسیار بزرگی که راه خویش را بازجستهاند، هرگز نتوانستند به دنیا روی خوشی نشان دهند، یافتهای؟
نامی که برای دنیا انتخاب کردهاند، بهحق، برازنده آن است: کوچکتر و
پستتر(1)یا از این هم بدتر: کهنهای آغشته و کثیف که دل را هیچ رغبتی به آن نیست. از این دنیا جز بهرهکشی برای رسیدن به آن کمال بیانتها و آن ابدیت شیرین و گوارا چه کاری برمیآید!؟
«ابدیت، ابدیت! والاترین آروزی بشر، عطش ابدیت، همان چیزی است که آدمیان عشق مینامند...آنچه ابدی نباشد، راستین نیست... شاعران همه اعصار در اعماق روحشان جلوه چون آب گذران زندگی را حس کرده و از آن به تلخی نالیدهاند. از گفته _پینداروس «رؤیای یک سایه» گرفته تا گفته _ کالدرون که «زندگی رؤیا است» و گفته _ش کسپیر _«ما خود خمیرمایه رؤیاییم»... بیاعتباری جهان گذران و عشق، دو نوای اصیل و دلنشین از شعری راستین است. احساس بیاعتباری جهان گذران، شعله عشق را در دل ما میافروزد و فقط عشق است که بر این بیاعتباری گذران غلبه میکند؛ که زندگی را از نو سرشار میکند و به آن ابدیت میبخشد».(2)
به آن روحهای بزرگی که مطلوب و معشوق خود را در این دنیای کوچک و چرکین میجویند، چه باید گفت. آنها شنیدهاند که «گنج را باید از زمین بیرون کشید» یا «گنج را در ویرانه باید جست»، ولی نمیدانند این مَثَل، ترفند آن پیر دنیا دیدهای است که از این راه، فرزندان خویش را به کشت فراخواند و خرابه را مزرعهای برای فردایشان کرد؛ چه زیبا و پرمغز گفتهاند:
«الدنیا مزرعة الآخرة؛(1)دنیا کشتزار آخرت است».
مولانای بلخی در تمثیلی بسیار زیبا، روحهای بزرگی که مطلوب خویش را در دنیا میجویند، به صیادی تشبیه میکند که سایه پرندهای، او را به خطا میاندازد و مدتها عمر و توان و تیرهای خود را صرف شکار آن میکند، ولی آنچه از این همه به دست میآورد، چیزی جز زیان و از دست دادن فرصتها نیست.
مـرغ بر بالا، پران و سایهاش
میدود بر خاک، پرّانْ مرغوش
ابلهی، صیاد آن سایه شود
میدود چندان که بیمایه شود
بـیخبر کـان عـکسِ آن مـرغ هـواست
بیخبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه، او
ترکشش خالی شود از جستوجو
ترکش عمرش تهی شد، عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت
1) میزان الحکمة، ج 2، ص 890.
سپس به زیبایی چنین نتیجه میگیرد:
سایه یزدان بود بنده خدا!
مردهای این عالم و زنده، خدا
دامن او گیر زوتر بیگمان
تا رهی از آفت آخر زمان(1)
همه ما چون آن صیاد در پیِ مراد خویشیم؛ برای همه ما مهم است که بدانیم آیا با راهی که در پیش گرفتهایم، میتوان به مراد دل رسید یا گرفتار سرابها و آبنماها شدهایم.
بیپرده بگویم، راه دنیاخواهی و خداجویی از هم جدا است و خیال به دست آوردن هر دو، اشتباه بزرگی است که برخی گرفتار آنند و نتیجهای جز از دست دادن فرصتها عایدشان نمیشود.
آنان که برای شیرین کردن دین در کام دنیاطلبان، تلاش میکنند تا دین را در جهت آبادانی و رفاه دنیا و آخرت تفسیر کنند، دچار چه اشتباه فاحشی شدهاند. «آنهایی که خیال کردند نبیّ ختمی و رسول هاشمی ـ صلی اللّه علیه و آله و سلم ـ دعوتش دارای دو جنبه است: دنیایی و آخرتی و این را مایه سرافرازی صاحب شریعت و کمال نبوّت فرض کردهاند، از دیانت بیخبر و از دعوت و مقصد نبوّت عاری و بری هستند. دعوت به دنیا از مقصد انبیای عظام به کلی خارج و حس شهوت و غضب و شیطان باطن و ظاهر برای دعوت به دنیا کفایت میکند؛ محتاج بعث رُسل نیست. اداره شهوت، قرآن و
1) مثنوی معنوی، دفتر اول.
نبی لازم ندارد».(1)
اشتباه نشود، دین به تمام خواستههای غریزی انسان احترام میگذارد و به اهمیت آنها گواهی میدهد، ولی به همان نسبت که انسان را در زمینه معنویت و ارزشهای حقیقی به سبقت از دیگران و داشتن روح بزرگ فرا میخواند، به همان نسبت و برای رسیدن به همان اهداف، لازم میداند که در زمینه غریزهها، به قدر ضرورت بسنده شود تا راه سعادت حقیقی هموار گردد.(2)
بنابراین، اگر دین به امور دنیایی انسانها پرداخته، تنها به این دلیل است که میخواهد با بیان حد و مرزهای هرکدام، زمینه رشد و تعالی انسانها را فراهم آورد. «... انبیا [که] مردم را از دنیا باز دارند و تقیید اطلاق شهوت و غضب کنند و تحدید موارد منافع نمایند، غافل گمان کند دعوت به دنیا کنند. آنها میفرمایند: مال را از هر راه تحصیل مکن و شهوت را به هر طریق فرو ننشان، نکاح باید باشد، تجارت و صناعت و زراعت باید باشد؛ با آنکه در کانون شهوت و غضب اطلاق است.
پس آنها جلوگیر اطلاق هستند، نه داعی به دنیا. روح دعوت به تجارت، تقیید و بازداری از به دست آوردن باطل است و روح دعوت به نکاح، تحدید طبیعت و جلوگیری از فجور و اطلاق قوّه شهوت است».(3)
سخن صریح و شفاف دین، وسیله و ابزارانگاری دنیا است. هیچ عاقلی
از «ابزار» بد نمیگوید و آن را لعن و نفرین نمیکند. به همین جهت، رُهبانیت و ترک دنیا، چیزی جز حماقت و سادگی نیست و به همین دلیل، اسلام به شدت با آن به مخالفت برخاسته است.(1)البته دل بستن به ابزار هم کار عاقلانهای نیست و به اندازه ترک دنیا، بلکه بیش از آن، به خطا رفتن و راه گم کردن است. نگاه صحیح، همان است که بزرگان دین به ما آموختهاند و آن، نگاه ابزاری به دنیا است.
کسی که در بیابانی خشک و بیحاصل گم میشود و امید خلاصی ندارد، باید ارزش وسیله نقلیه خود را به خوبی بداند؛ زیرا جان او بسته به استفاده صحیح او از فرصتها است و آن وسیله، در این استفاده، او را بهخوبی یاری میرساند. اگر در بیابانی که تا چشم کار میکند عطش و تشنگی است، سوختش تمام شود، دیگر نه تنها این وسیله به کارش نمیآید، که نجات جانش بسته به این است که از خیر این «مزاحم» بگذرد و توان و فرصت اندک خویش را صرف هل دادن و کشیدن آن وسیله به دنبال خود نکند.
دنیا، وسیله رسیدن ما به هدف است؛ گاهی تعریف و تمجید زیادی از وسیله، دلبستگی ایجاد میکند و این دلبستگیها آن هنگام که باید به راحتی دل کند و جدا شد، آدمی را به زحمت میاندازد. به همین دلیل است که دین، در تعریفها و تمجیدهای مادی و دنیایی خود، همواره میزان علاقهها و دلبستگیها را در نظر دارد. مثلاً به فرزندان توصیه میکند که پدر و مادر را
1) نک: محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعة، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، ج 10، ص 524.
احترام کنند و حتی از اف گفتن به آنها هم ابا کنند.(1)در هیچ جای قرآن، به علاقه داشتن نسبت به فرزند توصیه نشده است، بلکه حتی گاهی از موانع و راههای انحرافی نیز شمرده شده است. چرا؟
فرزند، ممکن است در پیچ و خمهای زندگی و به دلیل نادانی، حقوق والدین را فراموش کند و به آنها بیتوجه باشد. پس لازم است که دین به اهمیت محبت به والدین اشاره کند و احسان به آنها را حتی در ردیف اهمیت توحید قرار دهد.(2)
دل والدین، به طور طبیعی برای فرزندان میتپد و حتی گاهی در این راه، گرفتار زیادهروی هم میشوند. دیگر چه دلیلی دارد دین بر آن تأکید کند. حتی گاهی تأکید بیشتر موجب میشود از آخرت خود غافل شوند و فرزندانشان، دنیای آنها گردند.
به دلیل پرهیز دادن والدین از این خطر بزرگ، قرآن کریم نه تنها سفارش به این امر طبیعی نمیکند، بلکه گاهی این مهم را متذکر میشود که علاقههای لجامگسیخته میتواند مانعی در راه سعادت حقیقی والدین شود.(3)
دین آمده تا به همه روحهای بزرگ بگوید که روح شما آنقدر بزرگ است که جز با خدا هرگز به آرامش و رضایت درونی دست نمییابد و شما
را راحت نمیگذارد.
«تا نرسد به آنجایی که اتصال به دریای کمال مطلق پیدا بکند و فانی در آنجا بشود، برایش اطمینان حاصل نمیشود. «ألا بِذِ کرِ اللّه ِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ»،(1)نه به ریاست جمهوری و نه به قدرت قدرتهای بزرگ و نه به دارا بودن همه مُلک و ملکوت.
آنی که اطمینان میآورد و نفس را از تزلزل بیرون میآورد، «ذ کر اللّه» است، نه ذکر اللّه به اینکه با لفظ، ما «لا إله إلاّ اللّه» بگوییم؛ ذکر اللّهی که در قلب واقع میشود، یاد خدا، توجه به او».(2)
آرامش، میوه بسیار شیرین و دلچسب و البته بسیار کمیاب رسیدن به خواستهها و تمایلات انسانی است. تنها کسی میتواند به این میوه حیاتی و حیاتبخش دست یابد که به کام دل، تمام و کمال رسیده باشد و هرآنچه دلش طالب آن بوده و به هر میزانی که خواسته است، به آن دست یافته و گرد ناکامی یا فنای خواستهها و محبوبهایش بر جانش ننشسته باشد.
تو، خود، خوب میدانی که در این دنیا که محکوم فنا و نابودی است و هر نوش آن آمیخته به نیش یا نیشهایی است، چنین امنیتی بیشتر به افسانه شباهت دارد تا واقعیتی دست یافتنی.
کسی که شر و شور دنیا را بشناسد و با تلخ و شیرین آن آشنا باشد، میفهمد و بلکه ایمان پیدا میکند که آن آرامش و اطمینان قلب، آن رسیدن به
خواستهها و همه خواستهها، تنها و تنها در آن ذات بیهمتایی است که کرانه ناپذیر و بینهایت مطلق است. تنها او است که میتواند این روح سرکش و عصیانگر را آرامش بخشد و جان تشنه و سرگردانش را سیراب سازد: «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابًا طَهُورًا؛ و خداوند به آنها شرابی پاک مینوشاند». (انسان: 21)
دین، اکسیر رهاییبخش انسان از چنگال محدودیتها و نقصهای دنیا است. دین با نمودن راهی برای فرار از این تنگناهای کشنده، آدمی را به آنچه عمق جانش همواره خواهانش بوده، راه مینماید و به او آزادی و رهایی میبخشد.
آرامش، آن اکسیر شفابخش دل کاروان انسانیت در گستره حیات بشری، تنها در رسیدن به آن وجود یگانه بیهمتا یافت میشود. «آنچه همه را مطمئن میکند و آتش فروزان نفس سرکش و زیادت طلب را خاموش مینماید، وصول به او است و ذکر حقیقی او جلّ و علا آرامش بخش است: «ألا بِذِ کْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب».(1)
گویی فرماید: توجه، توجه! به ذکر او فرورو تا قلبت که سرگشته و حیرتزده از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه پرواز میکند، طمأنینه حاصل کند.
پس ای فرزند عزیزم که خداوند تو را با ذکر خود مطمئنّ القلب فرماید، نصیحت و وصیّت پدر سرگشته و حیرتزدهات را بشنو و به این در و آن در برای رسیدن به مقام و شهرت و آنچه مورد شهوات نفسانیه است، مزن؛ که به
1) «آگاه باشید که یاد خدا باعث آرامش دلها است». رعد: 28.
هر چه برسی، از نرسیدن به مافوق او متأثّر میشوی و حسرت بالاتر را میبری و ناراحتیهای روحیهات افزون میشود».(1)
تنها خدا میداند که این جانهای از بند رسته و به جانان پیوسته، در این رهایی و آزادگی، چه نشاط و بهجتی خواهند یافت:
جانهای بسته اندر آب و گِل
چون رهند از آب و گِلها، شاد دل
در هوای عشق حق، رقصان شوند
همچو قرص بدر، بینقصان شوند
چشمشان رقصان و جانها خود مپرس
وانکه گردد جان از آنها خود مپرس(2)
آنگاه که از همه این بندها خلاصی یافت و آزادگی را با تمام وجود در آغوش کشید، تنها خدا میداند که صدای مهربان و صمیمانه آن یگانه بیهمتا، به او چه شادی و سروری خواهد بخشید؛ گرم و صمیمی. معشوقی ـ که صد البته خود عاشقتر است ـ عاشق خویش را به گرمی چنین میخواند:
یَا أیَّتُهَا النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی إلی رَبِّ کِ راضِیَةً مَرضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبَادی وَادْخُلِی جَنَّتِی... . (فجر: 27 ـ 30)
ای نفْس قدسی مطمئن و دلِ آرام (به یاد خدا) امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود (به نعمتهای ابدی او) و او راضی (از اعمال نیک)
توست. بازآی و در صف بندگان خاص من درآی و در بهشت رضوانِ من داخل شو.
میدانی آن یار، که را به سوی خود میخواند؟ میدانی آن «نفس مطمئن» که خداوند، گرم و صمیمی، او را به نهانخانه خود دعوت میکند، کیست؟
«آن «نَفْس مطمئنّه»؛ یعنی آن نفسی که دیگر هیچ خواهشی ندارد... تمام عالم را اگر به دست او بدهند، وقتی فکر میکند، میبیند نقیصه دارد؛ خواهشش غیر این است. آن وقت مطمئن میشود که به کمال مطلق برسد. کمال مطلق آن وقتی است که او باشد؛ غیر او نباشد در کار. توجه به ریاست، توجه به سلطنت، توجه به عالم ماده، توجه به عالمهای دیگر، به غیب، به شهادت، هیچ نباشد. یاد، منحصر شده باشد به یاد خدا. آنجا نفس «مطمئن» میشود. آن وقت است که مورد این خطاب واقع میشود که: «یا أیّتُها النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»؛ ای نفسی که به آنجا رسیدی که مطمئن شدی؛ از لغزش بیرون رفتی و توجه نداری به جای دیگر... حالا دیگر برگرد به سوی خدای خودت».(1)
### 5. دین و ارزش آدمی
دین آمده تا به همه بگوید روح شما بزرگ است؛ پس بزرگش دارید و آن را به بهایی اندک و «ثمنی بخس»(2)نفروشید.
دین در تلاش است تا به ما بفهماند دنیا با تمام بزرگی و شکوهش، در
برابر بزرگی روح آدمی، کوچک و حقیر مینماید. از همین رو، گفتهاند: «لیس لانفس کم ثمن الا الجنة؛ فلا تبیعوها الا بها؛ برای جان شما بهایی جز بهشت نیست؛ زنهار که خود را به کمتر از آن نفروشید».(1)
کتابی که از آسمان به دنیای خاکی نزول کرد، نیامد تا برای من و تو قصه بگوید و سرگرممان کند؛ «درست تفکر کن عزیزم، قرآن ـ نعوذ باللّه ـ کتاب قصه نیست؛ شوخی با شما نمیکند؛ ببین چه میفرماید!»(2)
اگر قرآن، داستان آفرینش انسان و روح او را میگوید،(3)برای آن است که ما بفهمیم این روحی که با بازیهای کودکانه ضایعش کردهایم، روح خدا است که به امانت به ما سپرده شده است. بدانیم این روح جدا شده از بینهایت و گرفتار آمده در زندان تنگ و نفس گیر دنیای خودساخته ما، میخواهد به همان بینهایت نخستین خویش بازگردد و از این همه حرمان و بیتابی خلاصی یابد:(4)«إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون؛ جملگی از خداییم و به سوی او باز میگردیم». (بقره: 156)
دین آمده تا به ما بگوید خود را هرگز بیارزش ندانید و بد نخوانید؛ زیرا خداوندی که برای تو دینی فرستاده است، تو را چنین نمیبیند. «ما همگی
اساسا خوب و بزرگ هستیم. او هیچ سلیقهای در تو جستوجو نمیکند که بخواهد تو خودت را با آن دمساز کنی؛ هیچ انتخابی را برای تو برنگزیده است، بلکه فقط با واقعیت تو روبهرو است».(1)
دین آمده است تا به ما بگوید شما با خدا غریبه نیستید؛ شما حتی پارهای جدا شده از او هم نیستید؛ آن روحی که شما آن را بخشی از خود، یا منِ واقعی خود میدانید، روح خدا بوده و هنوز هم همینگونه است. او هنوز هم روح را و شما را از خود میداند. شما تا این اندازه با خدایید و خدا تا این اندازه با شما.
و در آخر، دین، تنها توصیه به یک نگاه است:
نگاه به خود؛
نگاه به خدا؛
نگاه به بینهایت؛
همین.
1) گزیده نامههای عاشقانه جبران خلیل جبران، ص 68.
اگر تاکنون همراه بودی، آنچه به دست آمد، راهی است به سوی آن بینهایت حقیقی؛ همان که دل، همواره به یادش تپید و در طلبش، از بندها رهید.
و آنچه میمانَد، شرح چگونگی همراهی دین است با آن روحهای بزرگی که راه را شناخته و به سویش شتافتهاند. باید دید این امرها و نهیها و این توصیهها و تحذیرها چهسان با جان آدمی پیوند میخورند و رشدش میبخشند.
باشد که توفیقی دهند و در نوشتهای دیگر به این مهم پرداخته شود.
به امید حق
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
مفاتیح الجنان.
آرنت، هانا، انقلاب، ترجمه: عزت الله فولادوند، تهران سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاداسلامی، بیتا.
امام صادق علیهالسلام، مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، تهران، کتابخانه صدوق، 1366.
بلخی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، تهران، نشر نغمه، 1374.
جوادی آملی، عبدالله، رحیق مختوم، قم، مؤسسه اسراء، 1375.
ــــــــــــــــــــــــ ، شریعت در آینه معرفت، قم، مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپاول،1372.
حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، بیجا، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، بیتا.
حسینیفر، رضا، آتش فراق، بیجا، انتشارات نشاط، چاپ اول، 1381.
خلیل جبران، جبران، جاودانه ها، گردآوری: سهیل بوشروی، ترجمه: مسیحا برزگر، تهران، کتاب خورشید، چاپ هفتم، 1383.
ــــــــــــــــــــــــ ، عاشقانه ها، گردآوری: سهیل بوشروی، ترجمه: مسیحا برزگر،تهران، کتاب خورشید، چاپ هفتم، 1382.
ــــــــــــــــــــــــ ، گزیده نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران و ماری هاس کل، ترجمه: مجید روشنگر، تهران، انتشارات مروارید، 1383.
دِاُ نامونو، میگل، درد جاودانگی، ترجمه: بهاء الدین خرمشاهی، نشر البرز، چاپسوم، 1375.
ژیلسون، اتین، نقد تف کر فلسفی غرب، ترجمه: احمد احمدی، تهران، انتشارات حکمت، چاپ سوم، 1402 ه . ق.
سعدی، مصلح الدین، کلیات، تهران، فروغی، 1368..
سعیدی مهر، محمد و امیر دیوانی، معارف اسلامی، دفتر نشر معارف، چاپ پنجاهویکم، 1382.
صفایی حایری، علی، نامه های بلوغ، قم، انتشارات هجرت، بیتا.
17. کلینی، جعفر بن محمد یعقوب، اصول کافی، شرح و تعلیق: علی اکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، بیتا.
کوئلیو، پائولو، کوه پنجم، ترجمه: آرش حجازی، تهران، انتشارات کاروان، 1382.
مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، بیجا، مؤسسة الوفاء، بیتا.
محمدی ری شهری، محمد، میزان الح کمة، تهران، مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ چهارم، 1372.
مطهری، مرتضی، امدادهای غیبی در زندگی بشر، تهران، انتشارات صدرا، 1374.
ـــــــــــــــــــــ ، گفتارهای معنوی، تهران، انتشارات صدرا، چاپ هفتم، 1367.
موسوی خمینی، سید روحالله، آداب نماز، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله.
ـــــــــــــــــــــ ، تقریرات فلسفه امام خمینی رحمهالله، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امامخمینی رحمهالله، بیتا.
ـــــــــــــــــــــ ، دیوان امام خمینی رحمهالله، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امامخمینی رحمهالله، بیتا.
ـــــــــــــــــــــ ، شرح چهل حدیث، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امامخمینی رحمهالله، 1372.
ـــــــــــــــــــــ ، شرح حدیث جنود عقل و جهل، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، بیتا.
ـــــــــــــــــــــ ، صحیفه امام خمینی رحمهالله، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، بیتا.
ـــــــــــــــــــــ ، ولایت فقیه به ضمیمه جهاد ا کبر، بیجا، بینا، بیتا.
همیلتون، مالکم، جامعه شناسی دین، ترجمه: محسن ثلاثی، تهران، مؤسسه فرهنگی انتشارات تبیان، 1377.