ghaemiyeh.com
سرشناسه : سهرابی مشتقین، فرامرز، 1339 -
عنوان و نام پدیدآور : مهدویت و فلسفه تاریخ/ فرامرز سهرابی مشتقین.
مشخصات نشر : قم: مؤسسه آینده روشن، پژوهشکده مهدویت، 1389
مشخصات ظاهری : 271ص.
شابک : 3-13-5073-600-978
وضعیت فهرستنویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : مهدویت
موضوع : تاریخ -- جنبههای مذهبی
موضوع : تاریخ -- فلسفه
ردهبندی کنگره : 1389 9م 874 س/ 224BP
ردهبندی دیویی : 462/297
شماره کتابشناسیملی : 1989700
مهدویت و فلسفۀ تاریخ
فرامرز سهرابی مشتقین
مهدویت و فلسفه تاریخ
نویسنده:فرامرز سهرابی
ناشر:مؤسسه آینده روشن
طرح جلد:رسول محمدی
صفحهآرا:علی قنبری
چاپ:چاپخانه بزرگ قرآن کریم، اسوه
نوبت چاپ:اول، 1389
شمارگان:2000 جلد
بها:38000 ریال
شابک:3 – 13 – 5073 – 600 - 978
مرکز پخش:قم، خیابان صفاییه، کوچه 23، پلاک 5، مؤسسه آینده روشن
تلفن:7840902
با همکاری سازمان اوقاف و امور خیریه
تقدیم به بقیّة اللّه الاعظم حجّة بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف
پیشگفتار.. 9
بخش اول: کلیات..... 11
فصل اول: تقسیمها و تعریفهای فلسفۀ تاریخ... 13
فصل دوم: مفهوم مهدویت.... 27
بخش دوم: تبیین فلسفۀ تاریخ اسلامی.... 37
فصل اول: مبانی فلسفۀ تاریخ اسلامی... 39
فصل دوم: عوامل حرکت تاریخ در بینش اسلامی... 51
فصل سوم: ترتیب نظاموار اجزای تاریخ... 79
بخش سوم: پیوندهای مهدویت و فلسفۀ تاریخ.... 105
فصل اول: تحلیل تاریخ بشر با نگرش به اندیشة مهدویت.... 107
فصل دوم: انگارههای مهدوی در تبیین فلسفۀ تاریخ... 147
فصل سوم: چشمانداز و آیندة تاریخ و سیر کمالی آن با نگاه به آیات و روایات.... 161
فصل چهارم: مهندسی بلوغ اجتماعی - تاریخی بشر و زمینهسازی ظهور. 195
خاتمه و نتیجهگیری.... 219
کتابنامه... 257
کتاب حاضر با موضوع «فلسفۀ تاریخ و مهدویت» درصدد بررسی و تبیین آموزههای وحیانی دین دربارۀ فلسفۀ تاریخ است که نماد و محور کانونی این آموزهها را میتوان گفتمان مهدویت نامید. به عبارت دیگر، این کتاب به دنبال پاسخ به این پرسش است که فلسفۀ تاریخ را با توجّه به آموزۀ مهدویت چگونه میتوان تبیین کرد. در راستای پاسخ به این سؤال سعی کردهایم، مهدویت را براساس نظام فلسفۀ تاریخی اسلامی مورد بازخوانی قرار داده و با تأکید بر لزوم ملاحظۀ غایت در تحلیل تاریخ و ترسیم دو ارادۀ رحمانی و شیطانی در تدبیر تاریخ، تفسیری نظاممند از حرکت تاریخی بشر ارائه دهیم.
بازترسیم صحنۀ تاریخ با توجّه به چالش مداوم بین دو عبودیّت الهی و شیطانی از دستآوردها و نوآوریهای این کتاب محسوب میشود و در همین راستا انتظار به عنوان جریان پیوستۀ تاریخ مطرح شده و با بیان شواهد کافی از آیات و روایات در ارتباط با
پیوند مهدویت و فلسفۀ تاریخ، چشمانداز روشنی از پایان تاریخ ارائه گشته و مهندسی بلوغ اجتماعی بشر برای رسیدن به این چشمانداز امری ضروری دانسته شده است. شاخصههای بلوغ اجتماعی بشر که شامل سه کلیدواژۀ اصلی رغبت اجتماعی، شکایت اجتماعی و استعانت اجتماعی است ونیز تشکیل امّت چشماندازنگر، برنامهمحور و تلاشگر، از مهمترین بخشهای کتاب است که امیدواریم خوانندگان کتاب توجّه ویژهای به این مباحث مبذول دارند. برشمردن شگردهای شیطان در تدبیر تاریخ عصر غیبت با چهار عنوان فترت، حیرت، فتنه و یأس و بیان لزوم مقابلۀ عالمان دین با جبهۀ شیطانی با روشهای چهارگانۀ دعوت، دلالت، دفاع و انقاذ از دستآوردهای دیگر کتاب است که توجّه اندیشهوران وصاحبنظران را میطلبد.
از همۀ خوانندگان عزیز و اندیشهوران فرهیختۀ حوزه ودانشگاه تقاضامندیم با مطالعۀ این اثر و انعکاس نظرات ارزشمند خویش به مؤلّف، آن را مفیدتر وپربارتر سازند.
فرامرز سهرابی سوم مهرماه1388 شهر مقدّس قم
اندیشهوران حوزۀ تاریخ در تبیین ساحتهای گوناگون آن نظرات متفاوتی ابراز کردهاند که در یک تقسیمبندی کلی میتوان این نظریات را در دو حوزۀ نظریات متفکران مسلمان و غربی تقسیم کرد. ما به منظور عدم اطاله از بین اندیشهوران این دو حوزه، به نظریات برخی از افراد مطرح در هر حوزه اشاره کرده و در پایان نظر مختار را در باب محل نزاع بیان خواهیم کرد.
الف) تقسیمبندی تاریخ از دیدگاه شهید مطهری(1)
شهید مطهری ساحتهای گوناگون تاریخی را اینگونه تقسیم و تعریف میکند:
تاریخ نقلی، علم به وقایع و حوادث و اوضاع و احوال انسانها در گذشته است؛ در مقابل اوضاع و احوالی که در زمان حال وجود دارد.
1) جامعه و تاریخ، ص70-77.
تاریخ نقلی، اولاً جزئی است، یعنی علم به سلسله امور شخصی و فردی است، نه علم به کلیات و یک سلسله قواعد، ضوابط و روابط؛ دوم آنکه علمی نقلی است، نه عقلی؛ سوم آنکه علم به بودنهاست، نه علم به شدنها؛ چهارم آنکه به گذشته تعلق دارد، نه به زمان حاضر.
تاریخ علمی، علم به قواعد و سنن حاکم بر زندگی های گذشته است که از مطالعه، بررسی و تحلیل حوادث و وقایع گذشته به دست میآید.
تاریخ علمی مانند تاریخ نقلی به گذشته تعلق دارد، نه به حال و علم به بودنهاست، نه علم به شدنها. با وجود این، برخلاف تاریخ نقلی، کلی و عقلی است، نه جزئی و نقلیِ محض.
فلسفۀ تاریخ، علم به تحولات و تطورات جامعهها از مرحلهای به مرحلۀ دیگر و شناخت قوانین حاکم بر آن تطورات و تحولات است.
فلسفۀ تاریخ مانند تاریخ علمی، کلی و عقلی است، نه جزئی و نقلی. با وجود این برخلاف تاریخ علمی، به «شدنِ» جامعهها و نه به «بودن» آنها میپردازد و نیز برخلاف تاریخ علمی، مقوّم تاریخی بودن فلسفۀ تاریخ، تعلّق آن به زمان گذشته نیست، بلکه به جریانی میپردازد که از گذشته آغاز شده و ادامه دارد و تا آینده کشیده میشود. زمان «ظرف» اینگونه مسائل نیست، بلکه بُعدی از ابعاد آنهاست.
ب) تقسیمبندی تاریخ از دیدگاه شیلینگ
شیلینگ معتقد است که تاریخ را از سه دیدگاه میتوان مطالعه و بررسی کرد: دیدگاه منطبق با واقع، دیدگاه منطبق با ایده و تلفیقی از این دو دیدگاه.
دیدگاه اول به واقعیت های عینی و دیدگاه دوم به فاعل شناخت، سوژه و ذهن توجه دارد و دیدگاه برتر، از وحدت و ترکیب این دو دیدگاه شکل میگیرد. پس دیدگاه رئال یا واقع، حوادث و وقایع را متعلق اعیان میداند و دیدگاه ایدهآل بر فاعل شناخت و بر ارزیابی «سوبژکتیو» و ذهنی حوادث نظر دارد، اما هنگامی که تاریخنگاری به کمال میرسد، این دو دیدگاه با هم به کار گرفته میشوند. شلینگ تلفیق این دو را «هنر تاریخ» میداند.(1)
ج) تقسیمبندی تاریخ از دیدگاه هگل
هگل در تاریخنویسی سه شیوه را باز میشناسد:(2)
تاریخ دست اول: هگل مقصود خود را از تاریخ دست اول با نام بردن از چند تن، یعنی هرودت و توسیدید و دیگران روشن میکند. اینان تاریخنویسانی هستند که کارها و رویدادها و اوضاعی را توصیف کردهاند که خود، آنها را دیده و آزموده و در آنها و روح آنها شریک بودهاند و دربارۀ این کارها و رویدادها گزارش نوشتهاند و بدینگونه رویدادی بیرونی و دنیوی را به حوزه تصور معنوی گذار دادهاند و آنچه را وجود صرف بوده است، به صورت امری معنوی و تصوریِ ساخته قوای آشکار و پنهان ذهن درآوردهاند.
تاریخ اندیشیده: هگل دومین شیوۀ تاریخنویسی را تاریخ اندیشیده مینامد؛ تاریخی که نویسندهاش از واقعیتی که در آن زیست میکند، برتر میرود و نه چیز موجود و حاضر در این یا آن زمان، بلکه آنچه را در روح، موجود و حاضر است، وصف میکند. بدین جهت، موضوع آن، گذشته به نحو کامل است. این
شیوه انواع گوناگونی دارد که هگل چهار نوع آن، یعنی تاریخ کلی، تاریخ علمی، تاریخ انتقادی و تاریخ ویژه را نام میبرد و توضیح میدهد.
پس از بیان نظریّات سه فرد شاخص فوق از دو حوزۀ فکری متفاوت اینک به منظور روشنتر شدن زوایای بحث دیدگاههای برخی از متفکران تاریخی را در باب ساحتهای گوناگون تاریخی مرور میکنیم و سپس به تحلیل و بررسی این تقسیمها و تعریفها و بیان نظریه مختار خواهیم پرداخت.
نمونههایی از دیدگاههای مورخان اروپا دربارۀ تاریخ تحلیلی
دیدگاه توینبی
توینبی میگوید:
من به تاریخ عینی معتقد نیستم. بنابراین، در جلد دهم مطالعۀ تاریخ، قصدم این بود که محیط و پیشداوری هایم و روشم را و خلاصه هرچه را در چنته
داشتم و در نوشتن مطالعهای در تاریخ به کار بردهام، رو کنم. اغلب وقتی آثار مورخانی مثل توکیدیدس را میخوانم، از اینکه مدرکی دربارۀ زندگی و آموزش آنان در دستم نیست، تأسف میخورم. چنین مدرکی یقیناً میتوانست آثارشان را برایم روشنتر کند.(1)
پیترگایل دربارۀ توینبی میگوید:
متهمش کردم به اینکه فقط چیزهایی را که با نظریاتش جور درمیآید، از دیگِ جوش واقعیات بیرون میآورد، جواب داد: «هر مورخی از پشت عینک نظریه به واقعیات نگاه میکند و اگر منکر این قضیه بشود، باید بفهمد که از طرز کار ذهن خویش بیخبر است.»(2)
دیدگاه پیترگایل
گایل در کتابش به نام ناپلئون، له و علیه من میگوید:
حرف من این است که تاریخ مجادلهای بیپایان است و ممکن است دربارۀ واقعیت های ساده، مانند اینکه جنگ جهانی دوم در سال 1939 میلادی شروع شد، به توافق برسیم، ولی اینگونه واقعیتها تنها بخش کوچکی از تاریخند؛ بقیه از داوری دربارۀ رویدادها و موقعیتها و شخصیتها تشکیل میشود و راجع به این چیزها تا روز قیامت میشود مناقشه کرد. در کتاب ناپلئون، له و علیه من هر بحثی را که در طول 150 سال دربارۀ ناپلئون شده بود، بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که در هر نسل، آنچه مورخان راجع به او نظر دادهاند، اعم از موافق یا مخالف، تابع اوضاع سیاسی زمان خودشان بوده است.
همچنین در این کتاب مینویسد:
هرکس انتظار همانگونه نتایج قطعی را در تاریخ داشته باشد که احتمالاً در رشته های دیگر به دست میآید، به عقیده من، ماهیت تاریخ را درست نفهمیده است... . مهمترین فایدۀ روش علمی، احراز امور واقع است. در بسیاری از چیزها ممکن است با استفاده از روش علمی به توافق برسیم، ولی همین که پای تحلیل و تعبیر و ارزیابی به میان بیاید، گرچه قدر و قیمت روش ویژۀ مورخ همچنان به جای خود باقی است، دیگر عامل شخصی نظرگاهی را که شرایط عصر مورخ و تصورات قبلی او موجب آن بوده است، نمیتوان کنار گذاشت... . ممکن است حقیقت نزد خداوند یکی بیشتر نباشد، اما نزد آدمیان شکل های بسیار پیدا میکند.
از اینرو، تحلیل عقاید متعارض دربارۀ فلان پدیدۀ تاریخیِ واحد را نباید صرفاً وقتگذرانی و تفنّن دانست و به این نتیجه نومیدکننده رسید که تحقیق در تاریخ شایان اعتماد نیست. حتی تحقیق در برداشت های متعارض نیز ممکن است ثمربخش باشد. حقیقت این است که تاریخ مجادلهای بیپایان است. (ود مهتا میگوید: «وقتی این متن را برای گایل خواندم، گفت: آخر اگر چیزی به اسم تاریخ عینی وجود داشت که مردم مدتها قبل نظر قطعی دربارۀ ناپلئون پیدا کرده بودند.»)(1)
دیدگاه والش
والش هم که به دخالت عنصر ذهنی در تفکر تاریخی معتقد است، در اینباره تعدد شرح و توصیف های متفاوتی دربارۀ یک
1) فیلسوفان و مورخان، ص162.
موضوع واحد را از چیزهایی میداند که برای بینندۀ بیگانه با تاریخ بسیار چشمگیر مینماید. وی معتقد است که نه تنها هر نسل باید تاریخنوشتههای پیشینیان را بازنویسی کند، بلکه در هر زمان و مکانِ معین، متون متفاوت و ظاهراً متناقضی دربارۀ سلسله واحد از رویدادها در دسترس است که بنابر ادعای هر کدام از این متون، اگر نمیتوان همه حقایق را ارائه کرد، دستکم آنچه را اکنون میتوان یافت، عرضه میگردد. هر مورخی تعبیرها و تفسیرهای تاریخنویسی دیگر را با تندی و عصبانیت تکذیب میکند و معلوم نیست که چگونه میتوان بین آنها سازش برقرار کرد؛ زیرا بحث و جدل تنها جنبۀ فنی ندارد، بلکه در واقع از تصورات و اندیشه هایی برمیآید که از پیش در فکر نویسندهها جای گرفته و اتفاقاً این نوع اندیشه های قبلی هم به طور قطع پذیرفته همگان نیست.
از آنچه گفته شد، چنین برمیآید که در تفکر تاریخی، عنصرِ ذهنیِ متفاوت با آنچه در تفکر علمی یافت میشود، وجود دارد. پس تاریخ اساساً و به گونهای موذیانه، مطلبی ذهنی است.
دیدگاه ای. اچ. کار
ای. اچ. کار میگوید:
به عقیدۀ من، مطالعۀ هیچ دورهای در نفس خودش و مجزا از وقایع قبل و بعد آن امکانپذیر نیست. تاریخ یک جریان است و شما نمیتوانید فقط یک تکه از آن را بگیرید و جداگانه مطالعه کنید. مطابق نظریۀ من، هیچ واقعیتی در گذشته جز آنچه ذهن آدمی از آن برداشت کند، نیست و برداشت هر ذهن بستگی دارد به محل و موقعیت آن ذهن در کل جریان.(1)
1) فیلسوفان و مورخان، ص190.
ای. اچ. کار، جریان تاریخ را به صف رژه روندگان تشبیه میکند و مورخ را به یکی از همین افراد که در صف رژه قرار دارند و مینویسد: «مورخ جزئی از تاریخ است و زاویة دید او از گذشته، منوط به نقطهای است که در صف رژه اشغال کرده است.»(1)
سپس برای نمونه و به منظور تبیین تأثیر جامعه در ذهن مورخ و تأثیر ذهنیت مورخ در تاریخنگاری او آثار پنج تن از مورخان (ممزن، گروت، نامیر، مینکه و باترفیلد) را بررسی میکند و مینویسد:
غرض من صرفاً این است که نشان دهم تا چه اندازه نوشتۀ مورخ آینۀ اجتماعی است که در آن به سر میبرد. تنها حوادث، پیوسته در تغییر و حرکت نیستند، خود مورخ نیز دستخوش تغییر و تحول است. هنگامی که کتاب تاریخی را به دست میگیرید، کافی نیست که روی جلد به نام نویسنده نظر افکنید، بلکه باید به تاریخ انتشار یا نگارش آن هم دقت کنید. گاه تاریخ نشر گویاتر از نام نویسنده است و اگر این گفته صحیح باشد که در یک رود دوبار نمیتوان قدم نهاد، شاید به همین اندازه و به همان دلیل درست باشد که دو کتاب کاملاً مشابه نمیتواند توسط مورخ واحدی نوشته شود.(2)
دیدگاه استنفورد
استنفورد مانند دیگران عقیده دارد که هر تاریخی لزوماً تاریخ تحلیلی است و مثالی ذکر میکند که در آن تفاوت تاریخ نقلی و تاریخ تحلیلی آشکار میگردد. وی دربارۀ عکاسی و نقاشی مینویسد:
مثلاً نقاشی و عکسبرداری را در نظر بگیریم. به نظر میرسد که تصویر یا منظره، نشاندهنده یا نمایندۀ همان چیزی است که در برابر دیدگان نقاش قرار دارد. با وجود این، تقریباً غیرممکن است که نقاش هنگام کشیدن تصویر، معنایی به آن نبخشد. معمولاً قصد و نیتی در این کار وجود دارد و صرفاً ترسیم آیینهوار بیطرفانه و عینی موضوع، مورد نظر نقاش نیست. یک دوربین تا جایی که یک دستگاه مکانیکی است، قصد و نیتی ندارد و هر آنچه را در برابر لنز قرار داشته باشد، بیطرفانه ثبت میکند، ولی نوعی هنر عکسبرداری هم وجود دارد که نه در دوربین، بلکه در دستان عکاس نهفته است، چنانکه همه ما میتوانیم تشخیص دهیم، همین عکاس است که به عکس معنا میدهد. او هر اندازه در این معنابخشی موفق باشد، عکاس بهتری تلقی خواهد شد.(1)
اگر در این تمثیل، عکسبرداری را تاریخ نقلی و نقاشی را تاریخ تحلیلی بگیریم، نکات جالبی روشن خواهد شد: یکی اینکه عامل ذهن در هر دو نوع تاریخنویسی دخالت دارد، اما در تاریخ نقلی برای انتخاب موضوع دخالت میکند و در تاریخ تحلیلی برای بیان معنا؛ دوم اینکه در تاریخ نقلی اگر مورخ از تعصبات گوناگون عاری گردد، برای ثبت حوادث میتواند مانند دوربین عکاسی نقش عامل بیطرفی را ایفا کند، اما هرگز از نقاش چنین انتظاری نمیتوان داشت؛ سوم اینکه، در عکسبرداری، عکاس به ذهنیت خاصی نیاز ندارد تا اثر او از اتقان و صحت بیشتری برخوردار گردد، اما در نقاشی، نقاش باید صاحب مکتب
1) درآمدی بر فلسفه تاریخ، ص359.
هنریِ خاصی باشد و یا مکتبی هنری را خلق کند، تا اثر او در نقاشی جاودانه شود.
دیدگاه اسوالد اشپینگلر(1)
اشپنگلر بیشتر دوران زندگی خود را در گوشه آرامی در شهر مونیخ به سر آورد و نتیجه بررسیها و مطالعات و اندیشه های خویش را در قالب کتاب های ارزندهای به چاپ رسانید و سرانجام در 56 سالگی به سال 1936 جهان را بدرود گفت.
اشپنگلر اثر بزرگ و برجسته خود را در زمینه فلسفه تاریخ نگاشته و در آن با بررسی های تاریخی و اجتماعی میکوشد تمدنهای جهان را از ابتدای پیدایش تا قرن معاصر تجزیه و تحلیل نماید. او میکوشد مسیر مشخص تمام فرهنگ ها را روشن سازد و از روی آن تحول های فرهنگها و تمدنهای کنونی را پیشبینی نماید. سالهای تصمیم، یکی دیگر از آثار باارزش این فیلسوف است.
از منظر اشپینگلر تاریخ همچون موجود زندهای است که میتواند قرائتها و تفسیرهای ادواری داشته باشد و هر دوره حدود هزار سال طول میکشد؛ هر دورهای با مرگ حتمی خویش از بین میرود و دورۀ بعدی جانشین آن میشود. اشپینگلر هر دورۀ تاریخی را به دو مرحلۀ «فرهنگ» و «تمدن» تقسیم میکند.
اشپینگلر اعتقاد دارد که تمدنهای بشری همانند موجودات زنده زایش، بالش و مرگ دارند. در فلسفۀ او واژه های «فرهنگ» و «تمدن» اهمیت خاصی دارند. او براساس نظریۀ ادواری خود بین این دو مفهوم تفاوت دقیقی قائل شده و معانی جدیدی برای آنها
1) اسوالد اشپنگلر (O. Spengler) از فلاسفه بزرگ آلمانی به سال 1880 در شهر بلاکنبرگ آلمان تولد یافت. تحصیلات خویش را در رشته های ریاضیات فلسفه و تاریخ در اساس و ساختمان تمدن مشرقزمین پرداخت و شاهکار تاریخی و فلسفی خود را به نام انحطاط غرب، در سال 1918 به جهان عرضه داشت.
ارائه داده است. از نظر وی، فرهنگ مرحله زایش تمدن و مقدم بر آن است و تمدن، مرحلۀ مرگ فرهنگ و مؤخر بر آن است. تمدن مصنوعیترین حالتها و مرحله هایی است که انسان رشدیافته میتواند به آن برسد. تمدن، خاتمۀ و مرگ بعد از زندگی و جمود بعد از انعطاف و گسترش است. اشپینگلر براساس همین بینش آینده بشر را پیشبینی میکند و تمدن معاصر غرب را در سراشیبی انحطاط و مرگ میبیند و اعتقاد دارد که به جای آن تمدن جدیدی از آسیا جانشین میگردد. به عقیدۀ اشپینگلر، فرهنگها چون گل میرویند و میبالند، اما هدف متعالی و مشخصی ندارند. تاریخ جهان، تصویری از تکوین پایانناپذیر ساختاری این فرهنگهاست.
تحلیل دیدگاههای مطرح و بیان نظر مختار دربارۀ تعریف فلسفۀ تاریخ
مراد ما در پژوهش حاضر همانگونه که خواهد آمد فلسفۀ جوهری یا نظری تاریخ است که نگاه به پدیدهها و وقایع گذشته دارد و درصدد کشف قوانین حاکم بر آنهاست و این علم با فلسفۀ علم تاریخ یا فلسفۀ انتقادی تاریخ تفاوت دارد. زیرا فلسفۀ انتقادی تاریخ در چند دهۀ اخیر و پس از پایان جنگ جهانی دوم در اروپا به وجود آمده است.
اکنون با افزودن این نوع تاریخ و تفکیک و تجمیع اقسام پیشین، به چهار نوع دانش تاریخ دست مییابیم که به بررسی هریک از این اقسام خواهیم پرداخت:
الف) تاریخ نقلی: تاریخ نقلی استاد مطهری، تاریخ منطبق با دیدگاه واقع شلینگ و تاریخ دست اول هگل، هر سه نام یک نوع دانش تاریخ به شمار میروند که اصطلاح «تاریخ نقلی» در جامعۀ ما برای آن آشناتر و رایجتر است.
ب) تاریخ تحلیلی: تاریخ اندیشیدۀ هگل و تاریخ مبتنی بر ذهن شیلینگ، در آثار مورخان یا فیلسوفان علم تاریخ با عنوان «تاریخ تحلیلی»، بحث و بررسی شده است. گستردهترین نوع تاریخنویسی مورخان اروپا، از زمان ولتر به بعد تاریخنویسی تحلیلی بوده و تمام مورخان و فیلسوفان علم تاریخ در قرن بیستم، تاریخنویسی را ویژۀ نوع تاریخ تحلیلی میدانند. بیشترین کتابها و مقالات دربارۀ «فلسفۀ نقادی تاریخ» نیز به نقد و بررسی و تفسیر انواع دانش تاریخ در نوع تاریخ تحلیلی پرداختهاند و هماکنون نیز دربارۀ آن، کتاب و مقاله مینویسند. با این حال، این نوع دانش تاریخی در ایران ناشناخته مانده و حتی مرحوم شهید مطهری آن را در مجموعۀ اقسام دانش تاریخ نگنجانیده است. هگل در تقسیماتش در ذیل تاریخ اندیشیده، فقط چهار نوع از انواع تاریخ تحلیلی را بیان کرده، در حالیکه انواع تاریخ تحلیلی بسیار بیش از این است.
تاریخ تحلیلی، نوعی از دانش تاریخ به شمار میرود که به عقیدۀ مورخان و فیلسوفانِ علم تاریخ، عامل «ذهن» نقش اصلی را در آن ایفا مینماید.
منظور از عامل ذهن، وجود اعتقادات پیشین، فرهنگ خاص اقتباس شده از جامعه، معرفت های پیشینی، نظریه های تاریخی، فلسفه های هستیشناسانه یا فلسفه های انسانشناسانه، اعتقادات مذهبی یا ملّی و هر عامل فکری و ذهنی دیگری است که مورخ هنگام تاریخنویسی و تاریخنگاری با مجموعهای از این قبیل اندوختهها دست به کار شده است. البته به نظر فیلسوفان علم تاریخ، مورخان از این قبیل افکار و عقاید و اندوخته های فکری و فرهنگی آگاه باشند یا نباشند، عامل ذهن در مراحل مختلف تاریخنویسی آنان، اعم از توجه به تاریخ و حوادث تاریخیِ خاص، اهمیت دادن به حوادث، گزینش حوادث و حتی گزینش
اسناد و مدارک تاریخی و همچنین تدوین و تألیف اثر تاریخی آنها، دخالت دارد.
ج) فلسفۀ علم تاریخ یا فلسفۀ انتقادی تاریخ: فلسفۀ علم تاریخ بررسی عقلانی علم تاریخ و تاریخنگاری است که از بُعد فلسفی و منطقی و معرفتشناسانه به بررسی، توصیف، توجیه و تبیین آن میپردازد. این شاخه از فلسفۀ تاریخ درصدد درک توانایی یا ناتوانی علم تاریخ در بُعد روششناسی، موضوع و علمیّت علم تاریخ، ارتباط علم تاریخ با سایر علوم، آزمونپذیری گزارههای تاریخی و غایتشناسی علم تاریخ است. به دیگر سخن هدف آن شناخت علم تاریخ است.
د) فلسفۀ نظری یا جوهری تاریخ: فلسفۀ نظری یا جوهری تاریخپژوهشی فلسفی در باب پدیدهها و وقایع گذشته است و به عبارت دیگر فلسفۀ تاریخ، تاریخ ناظر به عالم و وقایع تاریخی است و درصدد است روند کلّی و سیر تاریخ را تحت ضابطه و قانون درآورد.
در پایان این بخش و با توجه به مجموع مباحث فوق میتوان نظر مختار در باب ساحت تاریخی مورد بحث در کتاب را اینگونه بیان کرد:
فلسفۀ تاریخ، علم به تحولات و تطورات جامعهها از مرحلهای به مرحلۀ دیگر و شناخت قوانین حاکم بر آن تطورات و تحولات است.
مهدویت مصدر صناعی از کلمۀ مهدی - یکی از القاب امام دوازدهم شیعیان - و در لغت به معنای مهدی بودن است. اما در اصطلاح رایج کنونی مفهومی فراتر از معنای لغوی پیدا کرده است. در یک نگاه کلی میتوان مفهوم اصطلاحی مهدویت را به نوعی نگاه فرامادی به آیندۀ بشر و تاریخ او تفسیر کرد. پیامبران الهی و ادیانی که ایشان آوردهاند پیشتازان طرح چنین اندیشهای در تاریخ بشر بودهاند و به ناچار برای شفافتر شدن چیستی این اندیشه باید به سراغ متون دینی و بهویژه اسلامی رفت.
مفهوم کلی مهدویت یا مهدویت نوعی
ادیان به خصوص دین اسلام به آینده بشر توجه ویژهای دارند و افقی روشن و امیدوارانه فراروی انسان میگشایند و آیند های توأم با عدالت، امنیت، معنویت و پیشرفت برای جهان پیشبینی میکنند.
از دیدگاه دین حق - که براساس پیشفرض، منطبق بر اسلام با نگاه شیعی است - و بنابر آیات قرآن و روایات اهلبیت علیهم السلام حرکت تاریخ معنا و مفهومی روشن و چهارچوب و روندی مشخص دارد. این حرکت، قانونمند و براساس سنت های الهی و اراده بشری در جریان است. مسیر و مکانیسم این حرکت، روشن و هدف و مقصدش معین مینماید. سرمنزل و مقصود تاریخ، در این دیدگاه کمال و تعالی زندگی بشری است. در واقع، فلسفۀ تاریخ، همان فلسفۀ زندگی بشری و غایتمندی آن، همان غایت خلقت انسان عبادت، عبودیت و تقرب به خداست. این فرجامشناسی روشن بر پیشبینی وحیانی قرآن و اخبار معصومان علیهم السلام از غیب، مبتنی است و در ضمن با نظاممندی و سازواری جهان هستی تطابق دارد؛ زیرا هیچ بیهودگی و بیسامانی در آن وجود ندارد و بیحساب و کتاب نیست.
قرآن کریم، پندار وجود ارادهای گزاف را که بیقاعده و بیحساب، سرنوشت های تاریخی را دگرگون میسازد، به شدت نفی میکند و تصریح مینماید که قواعدی بر سرنوشت های اقوام حاکم است:
((فَهَلْ ینظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الأوَّلِینَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً))؛(1)
آیا این مردم جز سنت و روشی که بر اقوام پیشین جاری شده است، انتظاری دارند؟ هرگز در سنت خدا تبدیل یا تغییر نخواهی یافت.
بر این اساس، قرآن تصریح میکند:
1) سوره فاطر، آیه43.
((وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالأرْضَ وَمَا بَینَهُمَا بَاطِلاً ذَلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیلٌ لِّلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ))؛(1)
ما زمین و آسمان و آنچه را در آنهاست، باطل نیافریدیم. این گمان کسانی است که کافرند. پس وای بر کافران از آتش!
از بُعد دیگر، سرنوشتباوری از دیدگاه دین، باور به حاکمیت فضایل و نیکی ها و زدودن رذایل و زشتی های اخلاقی و مشتمل بر انگاره های ذیل است:
خوشبینی به آینده بشر؛
پیروزی نهایی صلاح و تقوا و صلح و عدالت و آزادی و صداقت بر زور و استکبار و استعباد و ظلم و اختناق و دجالگری؛
حکومت جهانی واحد؛
عمران تمام زمین چنانکه نقطۀ خراب و آبادناشده باقی نماند؛
بلوغ بشر به خردمندی کامل و پیروی از فکر و ایدئولوژی و آزادی از اسارت شرایط طبیعی و اجتماعی و غرایز حیوانی؛
حداکثر بهرهگیری از مواهب زمین؛
برقراری مساوات کامل میان انسانها در امر ثروت؛
منتفی شدن کامل مفاسد اخلاقی از قبیل زنا، ربا، شرب خمر، خیانت، دزدی، آدمکشی و خالی شدن روانها از عقده ها و کینه ها؛
منتفی شدن جنگ و برقراری صلح و صفا و محبت و تعاون؛
سازگاری انسان و طبیعت و... .(2)
ترسیم این جامعه آرمانی، به روشنی و با قطعیت صورت میگیرد و حتمی و قطعی بودن آن انکارشدنی نیست. در این زمینه، توجه به چند انگارۀ مهم بایسته و پرفایده است:
این شکل سرنوشتباوری و فرجامگویی، بر پیشبینی علمی و فلسفی مبتنی نیست، بلکه بر وحی و غیبی پایه دارد که علم آن نزد خدا و افراد برگزیده او پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام است. این پیشبینی حتمی و قطعی، از آیندهای روشن و فضیلتگون خبر میدهد و بر جبری بودن حرکت تاریخ دلالت ندارد. تنها وعده و بشارت حتمی الهی، بر حاکمیت صالحان و حکومت عدل و نابودی باطل است.
پیشبینی های علمی، همواره به کمک قانونهای کلی منطقی صورت میگیرد و به شکل قضایایی شرطی بیان میشود و پیشبینی علمی غیرمشروط وجود ندارد. وقتی میگوییم: «اگر کسی سیانور بخورد، میمیرد.»، پیشبینی علمی کردهایم. این پیشبینی وقتی وقوع خواهد یافت که شرط مذکور تحقق یابد. وعده دادن و از آینده حتمی خبر دادن و پیشگویی پیامبرانه و غیرمشروط کردن، کار علم نیست، بلکه یا کار کذابان تاریخ و یا کار پیامبران صادق است که در هر صورت، از قلمرو علم بیرون است. وعده های تاریخی به پیروزی این گروه یا آن طبقه و از جبر نامشروط و اجتنابناپذیر تاریخ سخن گفتن، گرچه قدرت تبلیغاتی سخن را بالاتر میبرد، ارزش علمی آن را میکاهد.
مشکل نظریات موجود در فلسفۀ تاریخ، جبری بودن و ادعای علمی بودن بسیاری از آنهاست، در حالی که در اندیشۀ قرآن حرکت تاریخ جبری نیست و ارادۀ انسانها تأثیر بسزایی در
پویش گردنه های تاریخ و رسیدن به قله های پیشرفت و تعالی دارد؛ هرچند این سیر از مشیت و قدرت الهی خارج نیست و براساس قضا و قدر صورت میگیرد. هدف خلقت و خواست خداوند نیز رسیدن انسان به بالاترین حدّ کمال و تعالی است، اما این خواست الهی، بر گذر انسانها از این راه با اختیار و آزادی تعلق میگیرد.
اگر آدمی مختار و آزاد نباشد، چگونه میتوان او را امر یا نهی، ستایش یا نکوهش، انذار یا تبشیر، تحذیر یا ترغیب کرد و پاداش و کیفر داد؟ اگر اینگونه امور در کار نباشد، چگونه دین یا نظامی اخلاقی یا حقوقی استقرار خواهد یافت؟ بنابر تصریح یا اشارۀ اکثر آیات قرآنی، قوانین اجتماعی یا تاریخی، به هیچروی اختیار را از انسان سلب نمیکنند. اینگونه آیات قرآن، به وضوح گویای این مطلب هستند که علل به وجود آورنده پدیده های اجتماعی و حوادث تاریخی، یکسره مستقل و بریده از اراده های افراد نیستند، بلکه مشتمل بر آنهایند. بنابر این، شایسته است که با توجه به تجربه گذشتگان، افعال اختیاری خود را چنان سامان دهیم که عواقب نامطلوب در پی نداشته باشند.(1)
اراده و نقش انسانها در حرکت تاریخ و پویش گردنه های مختلف آن، مانع تحقق بشارت و وعده حتمی الهی - نه پیشبینی احتمالی - بر استخلاف صالحان در زمین و آکنده شدن آن از عدل و داد نمیتواند گردد. تأثیر اراده بشر در کمّوکیف پدیده های اجتماعی و تاریخی، پیشبینی قطعی آینده، جامعه و تاریخ را از طریق غیروحیانی غیرممکن میسازد. روشن است که آیندۀ موجودات مختار و از جمله بشر، به سبب همین ارادۀ آزادی که دارند، پیشبینیناپذیر است.
1) جامعه و تاریخ در قرآن، ص160.
هرگاه سخن از ارادۀ آزاد انسان و تصرف اختیاری وی در خودش یا در پدیدهای دیگر در میان بیاید، پیشبینی قطعی میسّر نخواهد شد، مگر اینکه کسی به طریقی همچون علم غیب، از مبادی ارادۀ او آگاه باشد و بداند که برای او در فلان مکان و فلان زمان، چه مبادی نفسانیای تحقق خواهد یافت و از نفسش ارادۀ چه کاری صادر خواهد شد.
چنین کسی نیز در واقع غیبگویی میکند، نه پیشبینی. البته کسانی که به تعلیم خدای متعال، آیندۀ جامعه و تاریخ را از غیب میگویند، با کسانی که به استناد قوانین اجتماعی و تاریخی، آینده را پیشبینی میکنند، تفاوت بسیاری دارند.(1)
مهدویت شخصی و اندیشۀ ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
پس از مباحث کلی در باب مهدویت برای جزئیتر و روشنتر شدن این فصل از کتاب باید گفت:
اندیشۀ ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، و اینکه وی از سلالۀ پاک خاندان نبوت، و از دودمان مقام شامخ ولایت (پسر عمّ، جانشین، و وارث علوم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی بن ابیطالب علیه السلام)، و از ذریۀ طیبۀ دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، بزرگ بانوی بانوان عالم حضرت فاطمه زهرا علیها السلام، و از نسل سرور آزادگان جهان حضرت حسین بن علی علیهما السلام است، یکی از مسائل بسیار مهم دینی و مشهور اسلامی است.
علاوه بر آیات متعددی از قرآن کریم که پیشوایان معصوم علیهم السلام، آنها را به وجود مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تفسیر و تأویل کردهاند، روایات فراوانی از طریق اهلسنت نیز از پیامبر گرامی
1) جامعه و تاریخ در قرآن، ص160-161.
اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و صحابه و تابعین و ائمّه معصومین علیهم السلام دربارۀ ظهور مبارک آن یکتابازمانده حجج الهی وارد شده است، در این روایات، ویژگی های شخصی و اوصاف و جزئیات زندگی آن یگانهمظهر قدرت خداوندی بیان گردیده، و هم اکنون بیش از شش هزار حدیث از منابع و مدارک معتبر شیعه و سنّی دربارۀ آن وجود مقدس در دسترس ما قرار دارد.(1)
از مجموع منابع معتبر حدیثی و تاریخی شیعه و سنی استفاده میشود که مسئلۀ مهدویت و عقیده به ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یکی از ضروریات دین مقدس اسلام است و منکر آن از آیین اسلام بیرون است. از اینرو، کلیه مسلمانان از شیعه و سنی - و به طور کلی عموم امت اسلامی - عقیده دارند که براساس روایات وارده، باید در آخرالزمان (و تاریکترین دوران تاریخ بشر) مردی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور کرده، بر همه کشورها مسلط شود، و دین را تأیید بخشد، و سراسر روی زمین را پر از عدل و داد کند، و او از دودمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و از نسل حضرت فاطمه علیها السلام است.(2)
آنچه در مقام معرفی مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، در منابع معتبر شیعه و سنی آمده، بدین قرار است:
«او، حجّت خدا، خاتم اوصیا، رهاییبخش امت، مهدی، منتظر، قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم، صاحبالأمر، صاحبالزمان، عدالتگستر، بقیةالله، صاحب شمشیر، ظاهر کننده دین، خلف صالح، باعث،
وارث، صاحب، خالص، صاحبالدار (صاحبخانه)، مأمول، مؤمَّل (امید آینده)، نایب، برهان، باسط (گسترنده)، ثائر (انقلابی)، منتقم، سیّد، جابر (ترمیم کننده دین)، خازن (خزینهدار علوم الهی)، امیر امیران، قاتل تبهکاران، آقای دو جهان، و امام منتظر برای تأسیس حکومت عدل الهی است.»(1)
پدرش امام حسن عسکری علیه السلام، و مادر بزرگوارش نرجسخاتون بانوی کنیزان جهان از بیتی رفیع و خاندانی جلیل است که از امام حسن عسکری علیه السلام فرزندی جز آن آخرین حجت خدا از این بانوی بزرگوار نمانده است.(2)
در سال 255 هجری قمری، در سپیدهدم پانزدهم ماه شعبان در شهر «سامرا» پایتخت عبّاسیان چشم به جهان گشود نامش، نام پیامبر - محمد صلی الله علیه و آله و سلم - و کنیهاش کنیۀ پیامبر - ابوالقاسم - است.
ولادت باسعادتش از دشمنان پنهان ماند و نام و نشانش از بدخواهان در نهان؛ زیرا حکومت خونآشام وقت و دستگاه ستمگر خلافت، سخت در پی او و مشتاق یافتن و نابود ساختنش بود و تمام نیروی خود را در اطراف خانۀ امام حسن عسکری علیه السلام متمرکز کرده و دهها جاسوس به کار گرفته بود. بر هر جاسوسی، جاسوسی دیگر گمارده بود تا از ولادت ولیّ خدا حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه الشریف آگاه شده، نور خدا را خاموش کند، ولی مشیت خداوند بر آن تعلق گرفته بود که حجت خود را از گزند دشمنان حفظ کند.
1) دلائل الامامة، ص502؛ منتخب الأثر، ص256، 324، 326، 346 و467؛ فرائد السمطین، ج2، ص337؛ بشارة الاسلام، ص49 و66؛ نور الابصار، ص342؛ ینابیع المودة، ج3، ص109 و بسیاری از کتابهای روایی دیگر.
2) بحار الأنوار، ج51، ص13؛ ینابیع المودة، ج3، باب 79، ص302؛ مشارق الانوار، ص101؛ کمال الدین و تمام النعمة، ج1، باب 27، ص307، روایت اول.
با شهادت پدر بزرگوارش امام حسن عسکری علیه السلام در شب هشتم ربیعالاول سال 260 هجری قمری، بار دشوار و توانفرسای امامت بر دوش او نهاده شد و به فرمان حکمتآمیز پروردگار، از مردم «غیبت» اختیار فرمود.(1)
1) فصول المهمّه، ص292؛ ینابیع المودة، ج3، ص138؛ الاتحاف بحبّ الاشراف، ص179؛ الیواقیت و الجواهر، ج2، ص143؛ وفیات الاعیان، ج4، ص176؛ شیخ طوسی، الغیبة، ص137؛ بحار الأنوار، ج50، ص334 و ج51، ص13، 25، 30 و32؛ اصول کافی، ج1، ص505؛ منتخب الاثر، ص286 و 288؛ فصول المهمّه، ص290؛ الاتحاف بحبّ الاشراف، ص179.
فلسفۀ تاریخ از نگاه دین بر مبانی ویژهای استوار است که به کلی آن را از نگاه فلسفی غیردینی به تاریخ متمایز میسازد. در شروع تبیین فلسفۀ تاریخ اسلامی برخی از مبانی آن را مرور میکنیم:
بینش انسانی یا فطری(1)
بینش انسانی تاریخ، در برابر بینش ابزاری است. این بینش به انسان و ارزش های انسانی، چه در فرد و چه در جامعه اصالت میدهد. بینش ابزاری، انسان را در آغاز پیدایش، مادۀ خامی میداند که کار و ابزار کار شکل متناسبی با توجه به نوع کار و شکل ابزار تولید به آن میدهد. انسان، ظرف خالی محضی است که از بیرون و تحتتأثیر عوامل اجتماعی پر میشود. به عبارت دیگر، انسان طبق این نظریه در آغاز پیدایش فاقد شخصیت است؛
1) قیام و انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از دیدگاه فلسفه تاریخ، ص34-35.
نه شخصیت بالفعل دارد و نه شخصیت بالقوه. با وجود این، هرچند انسان در آغاز پیدایش، شخصیت انسانی بالفعلی از نظر بینش انسانی و فطری نیافته، بذر سلسله بینش ها و سلسله گرایش هایی را در نهاد نهفته دارد.
انسان نه مانند مادۀ خام و یا ظرف و نواری خالی است که تنها خاصیتش پذیرندگی است، بلکه به نهالی مینماید که استعداد ویژهای برای برگ و بار در او نهفته است. نیاز انسان به عوامل بیرون، نظیر نیاز مادۀ خام به عامل شکل دهنده نیست، بلکه نظیر نیاز نهال به خاک، آب، نور و حرارت است که به کمک آنها مقصد و راه و ثمرهای که بالقوه در او نهفته است، به فعلیت برساند. حرکت انسان به سوی کمالات انسانیاش از نوع حرکت دینامیکی است، نه از نوع حرکات مکانیکی. از اینرو، که انسان باید «پرورش» داده شود، نه اینکه مانند یک مادۀ صنعتی «ساخته» گردد.
تنها با نگاه به این بینش، «خود» در انسان و خودیابی و از آن سوی، «مسخ» و «از خودبیگانگی» مفهوم و معنا مییابد.
بنابر این بینش، افراد انسان از نظر روانشناسی ترکیبی از سلسله غرایز حیوانی و سلسله غرایز عالی همچون غریزۀ دینی، اخلاقی، حقیقتجویی و زیبایی هستند. این غرایز عالی، ارکان اولیۀ شخصیت انسانی و مابهالامتیاز انسان از دیگر حیوانات به شمار میروند؛ از نظر فلسفی نیز جامعه از جنبۀ رابطهاش با اجزاء و افراد، مرکب واقعی است و از لحاظ خصلت ها، ترکیبی از مجموع خصلت های عالی و دانی افراد به علاوۀ یک سلسله خصلت های دیگر است که در وجود باقی و مستمر جامعه (انسانالکل) استمرار دارد.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق میرود تا نفخ صور(1)
در برخی از رگ های پیکر اجتماع، آب شیرین و در برخی دیگر، آب شور در جهیدن است و تا نفخ صور یعنی تا انسان بر روی زمین هست، این جریان ادامه دارد و فنای افراد تأثیری در آن نمیبخشد.
بنابر این دید، انسان جزء نیست؛ کلیتی است که تاریخ و جامعه و وراثت و تربیت و جغرافیا، جزئی از او هستند؛ تولید با وجود این بینش، تولید زیربنا و اصل حاکم نخواهد بود؛ رشتۀ مؤثر است، نه حاکم قاطع. انسان در این کلیت و در این ترکیب آزاد میشود و با وجود این آزادی، در برابر حرکت نکردنش مسئول است.(2)
اما بنابر تلقی فطری، انسان موجودی دارای سرشت الهی است که فطرتی حقجو و حقطلب دارد و بر خویشتن، از جبر طبیعت، و محیط و سرشت و سرنوشت آزاد است. بنابر این تلقی از انسان، ارزش های انسانی در انسان اصالت دارد، یعنی بالقوه به صورت سلسله تقاضاهایی در سرشت او نهاده شده است. انسان به موجب سرشت انسانی خود ارزش های متعالی انسانی را خواهان است. به تعبیر دیگر، حق و حقیقت و عدالت و حکومت های اخلاقی را میجوید. او به موجب نیروی عقل خود طراح جامعه خود میتواند باشد و تسلیم سیر کورکورانه محیط نگردد. انسان با اراده و نیروی انتخابگری خود، طرح های فکریاش را اجرا میکند. وحی، هادی و پشتیبان ارزش های انسانی، او را یاری میدهد و راهنمایی مینماید.(3)
بر همین اساس، ما عامل اصلی حرکت تاریخ را همانند تفکر ابزاری و ماتریالیسم تاریخی تحلیل نمیکنیم. «عامل اصلی حرکت تاریخ، فطرت تکاملجو و قناعتناپذیر انسان است که به هر مرحلهای برسد، مرحله بالاتر را آرزو و جست وجو میکند. تضادها (آن هم نه به صورت دیالکتیکی) آهنگ حرکت را تندتر و سریعتر میکند.»(1)
ضرورت ملاحظۀ غایت در تحلیل تاریخ
بنابر دیدگاه برگزیده، تاریخ مانند همۀ پدیده ها و موجودات، مخلوق خالقیت و ربوبیت خداوند هستی است. از اینرو، تمامی اوصاف مخلوقات، تاریخ را نیز فرا میگیرد. تاریخ به معنای وحدتی ترکیبی، در فرآیند شکلگیری همۀ پدیده ها از ابتدا تا انتهای هستی و با توجه به غایت هستی است.
در چنین صورتی محوریت خالقیت و ربوبیت الهی نه تنها بر تکتک اجزاء و عناصر شکلدهنده تاریخ نافذ است، بلکه کیفیت همآهنگی و جهتگیری این اجزاء متناسب با غایت هستی را نیز دربر میگیرد. بنابر این، نخستین گام برای فهم تاریخ، توجه به غایت هستی است؛ غایتی که تناسب با اسماء الهی و همآهنگی با مشیت تامۀ ربوبی دارد، انتهای همۀ پدیده ها را ترسیم مینماید، تکاملی بودن آن امری مسلم و متقن است و هیچگونه تناقض، تعارض و تضادی نشانه بر عدم کمال غایت، در آن ملاحظه نمیشود. اساساً هرگونه تحلیلی دربارۀ هر پدیده یا موضوعی، باید متناسب با غایت تعریف گردد و نقش غایت در تحلیل نقش، محوری و اساسی است. بیشتر انحراف های تحلیلی در فرآیند
1) قیام و انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از دیدگاه فلسفه تاریخ، ص46.
تاریخ، از انحراف در تحلیل غایت تاریخ برآمدهاند. اگر غایت تاریخ را در مادیت منحصر بدانیم، تحلیل از برآیند تاریخ به طور قطع، مادی و در روابط صرفِ مادیت منحصر است. از سویی، اگر غایت را الهی و تکاملی فرض کنیم، صبغۀ تکامل در همۀ پدیده ها متناسب با منزلت زمانی و مکانی آنها جریان مییابد.
پیوند و تقوم خالقیت و ربوبیت
تقوم و پیوند خالقیت و ربوبیت هست که هستی شبی و مخلوق را به آیندهاش مرتبط میسازد. در دیدگاه ما این دو بحث از هم جدایی نمیپذیرند؛ اینگونه نیست که نخست خالقیتی باشد و سپس ربوبیتی، بلکه همواره ایجاد و سرپرستی، پیوسته با هم و متناسب با غایت شکل میگیرند. خالق، رب و مدبر نیز هست؛ چراکه خلقت امری پیوسته و دایم است و چنان نیست که خداوند موجودات را بیافریند و کنار بنشیند، بلکه خداوند هستی را به طور دایم فیض میبخشد و هر موجودی لحظهبهلحظه از ذات پاک او هستی میگیرد. بنابر این، برنامۀ آفرینش و تدبیر عالم هستی، از جمله جریان تاریخ و هدایت آن به سمت کمال، همچون آغاز خلقت، به دست خداست.
محوریت خالقیت و ربوبیت خداوند در تحلیل تاریخ
در نگاهی کلان میتوان نگره های فلسفۀ تاریخی را به دو گروه کلی تقسیم نمود:
نگره هایی که جریان حرکت تاریخ را بدون لحاظ حاکمیت اراده و مشیت خدای متعال تحلیل میکنند؛
نگره هایی که جریان حرکت تاریخ را براساس حاکمیت اراده و مشیت خداوند متعال تحلیل و تفسیر مینمایند.
اندیشه های دینی، عالم را براساس و محور حاکمیت خداوند بر تمامی هستی، تفسیر میکنند و جهان آفرینش را ناشی از اراده و مشیت الهی میدانند و بر این باورند که آغاز و فرجام هستی و تاریخ، مسیر جریان تحقق ارادۀ الهی است. از اینرو، در نگاه دینی به ویژه تفکر اسلامی و شیعی، حرکت تاریخ براساس خالقیت و ربوبیت خداوند متعال تفسیر و تحلیل میشود. فلسفۀ تاریخ اسلامی نیز براساس اعتقاد به حاکمیت اراده و مشیت حق بر کل تاریخ بنا شده است. از منظر اسلامی، خداوند متعال هم خالق کل هستی از جمله انسانها و روند تکامل تاریخی آنهاست و هم براساس ربوبیت خود، هستی و تکامل تاریخ بشری را سرپرستی و عهدهداری میکند. چنانکه قرآن میفرماید:
((رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی))؛(1)
پروردگار ما کسی است که هر چیزی را خلقتی که درخور اوست داده، سپس آن را هدایت فرموده است.
این آیه به خوبی به خالقیت و ربوبیت خداوند اشاره دارد؛ خداوندی که خالق و هادی هر موجودی است. پروردگار ما همان کسی است که لازمۀ آفرینش هر موجود را عنایت فرموده و سپس او را در تمامی مراحل هستی هدایت و رهبری کرده است.
بنابر این، خلقت عالم و تاریخ، از خالقیت حضرت حق و تکامل آن، از ربوبیت الهی سرچشمه میگیرد.
شهید مطهری با اشاره به پندار غربیان از نظام هستی میگوید:
این هدفداری را [به یک شکل غلط بیان میکنند]، همینطور که در طبیعت نیز اغلب این فرنگی ها وقتی که میخواهند مسئله دلیل نظم را ذکر بکنند، در همین
1) سوره طه، آیه50.
شکل غلط ذکر میکنند. دلیل نظم را به گونهای بیان میکنند که گویی خدا مثل یک صانع بشری است که دستی از بیرون میآید این ماده ها را پس و پیش میکند، مثل یک کوزهگر یا خیاط، در صورتی که معنایش این نیست؛ معنایش این است که در نظام عالم، در خود طبیعت، توجه به هدف و توجه به نظام هست که آن هم خودش یک حسابی دارد؛ چون به اصطلاح مسخر است، طبیعت «به خود واگذاشته» نیست، طبیعت «تسخیر شده» است و طبیعت تسخیر شده یعنی طبیعتی که دارد کار میکند، ولی تحت تسخیر یک نیروی دیگر دارد کار میکند، مثل آنجا که یک فردی با اراده خودش دارد کار میکند، ولی این فرد آنچنان مجذوب یک فرد دیگر هست که همیشه توجهش به اوست و براساس آنچه که او را مدل قرار داده کارش را انتخاب میکند.
توجیه تاریخ براساس دین، معنایش نفی قانون علت و معلول نیست. این نظریه، قانون علت و معلول یعنی اصل علت فاعلی را پذیرفته است. توجیه تاریخ بر اصل دین، یعنی علاوه بر علت فاعلی، علت غایی را هم پذیرفتن.
پس اینکه اگر ما تاریخ را براساس دین توجیه کنیم، پس تاریخ دیگر علم نیست؛ چون رابطۀ علت و معلول به هم میخورد، [درست نیست.] اینها [فرنگی ها] چیز دیگری پیش خودشان فکر کردهاند. نه، ما باید بگوییم گذشته از حوادثی که از پشت سر، تاریخ را میرانند (یعنی گذشته ها، اینهایی که جلوتر واقع شده که بعد از آن را به وجود آورده) یک هدف و غایتی هم از پیشرو تاریخ را به سوی خود میکشد.(1)
1) فلسفه تاریخ، ج1، ص21-22.
تفسیر الهی تاریخ
تفسیر الهی تاریخ، نظریهای علمی و بسیار دقیق است. علوم هرچه پیش رفتهاند، تأیید کردهاند که انسان و جامعه در ارتباط با کل جهان، حالتی مجزا و منفرد ندارند. انسان و جامعه چه در جهت تکامل توأم با امور انسانی و معنوی که قرآن از آن به «صلاح و تقوا» ((وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ))(1)یاد میکند، و چه در جهت خلاف آن، بیارتباط با کل جهان نیست.
اگر بشر در جهت کمال و صلاح و تقوای خود و به تعبیر دیگر، در راه رضای حق و در راه قرب به حق گام بردارد، روشی همآهنگ با جهان گزیده و اگر در جهت مخالف حرکت کند، مثل عضوی ناهمآهنگ در بدن خواهد شد که طبیعت کلی بدن، آن عضو را به ناچار حذف خواهد کرد و از بین خواهد برد.(2)
حرکت جوهری
صدرالدین شیرازی در مبحث حرکت جوهری به آیات قرآنی و از جمله به ((کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ))(3)اشاره کرده و آن را برای تأیید مقصود به کار گرفته است.(4)
کوتاه آنکه بنابر باور قدمای فلاسفه، حرکت تنها در مقوله های چهارگانه عرضیه امکانپذیر مینمود؛ مقوله های «أین»، «کم»، «کیف» و «وضع».
مثلاً ممکن است یک جسم از حیث مکانی تغییر جا و محل بیابد و یا بر کمیتش افزوده شود و رشد و نمو یابد، یا از نظر طعم و بو و رنگ، همانند میوۀ درختان تغییر و تحول پیدا کند و یا در محل و جای خود به دور خود همانند حرکت وضعی زمین بچرخد.
براساس اعتقاد قدما در هر حرکتی باید ذات متحرک ثابت باشد و عوارض آن دگرگون شود و در غیر این صورت، حرکت معنا و مفهومی نخواهد داشت. آنان معتقد بودند که هرگز در جوهر و ذات جسم، حرکت امکانپذیر نخواهد بود.
فلاسفۀ متأخر نظریۀ قدما را نپذیرفتند و به حرکت جوهری معتقد شدند. آنان گفتند که اساس حرکت در ذات و جوهر است و آثار آن در عوارض ظاهر میشود.
صدرای شیرازی، نخستین کسی بود که این عقیده را به گونهای مستدل مطرح کرد. به عقیدۀ وی، جهان ماده و تمامی ذرات هستی یکپارچه حرکت است. به عبارت دیگر، مادۀ اجسام، وجودی سیال است که ذاتش پیوسته در حال دگرگونی است و هر لحظه وجود تازهای دارد که با قبلی فرق میکند، اما از آنجا که این دگرگونی ها با هم اتصال دارند، یک شیء به حساب میآیند. بر این اساس، ما هر لحظه وجود تازهای هستیم، اما این وجودها همه متصل و مستمر بوده و صورت واحد و یکسانی دارند.
براساس حرکت جوهری، آفرینش تنها در آغاز دنیا نبوده، بلکه هر ساعت و هر لحظه آغازی است و پیوسته و دائماً آفریدگار هستی از نو میآفریند و تمامی پدیده ها پیوسته وابسته به او و مستفیض از ذات او هستند. «کلّ یوم هو فی شأن» را نیز به این معنا تفسیر کردهاند.
البته بعضی نیز در شأن نزولی آیه معتقدند که این آیه در برابر گفتار یهود نازل شد که معتقد بودند خداوند در روز «شنبه» همۀ کارها را تعطیل میکند و هیچ حکم و فرمانی نمیدهد.(1)آنگاه قرآن در جواب آنان میگوید برنامۀ آفرینش و تدبیر الهی، لحظهای تعطیلبردار نیست.
در زمینۀ تفسیر و تبیین تاریخ، سه نظریه وجود دارد که به بررسی و بیان کوتاهی دربارۀ هریک میپردازیم:
به رغم درستی قانون علیت، هرگونه تفسیر و فهم بر مبنای قانون علیت نادرست است؛ زیرا هیچگونه ضرورت و علیتی در تاریخ وجود ندارد. اراده و اختیار انسان جایی برای علیت و ضرورت در عرصۀ تاریخ نمیگذارد و تاریخ را رقم میزند و به پیش میبرد.
همهچیز معلول و تحت سیطرۀ قانون علیت است؛ مسائل تاریخ نیز مانند مسائل فیزیکی و مکانیکی، تابع و معلول قانون علیت هستند.
تاریخ شالودهای از اختیار انسان و قانون علیت است و فهم مسائل تاریخ از دریچۀ این دو قانون با هم امکان میپذیرد.(2)
البته بنابر گرایش سوم، باز هم جای مشیت خداوندی خالی است؛ زیرا مشیت خداوند را در شکلگیری تاریخ بیتأثیر میپندارند و خداوند را فقط آفرینندۀ این جهان و قواعد و قوانین موجود در آن میخوانند، مانند یهودیان که معتقد بودند:
((وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ))؛(3)
و جهودان گفتند: دست خدا بسته است.
گفتنی است، این سه نظریه و گرایش مکتب های مادی، گذشته از اعتقاد آنان به خدا مطرح شد.(1)
قرآن کریم جریان تاریخ را براساس سه رکن ممکن میداند: قانون علیت، ارادۀ انسان و مشیت خداوند.(2)
قرآن کریم، نخستین کتابی است که اینگونه به تفسیر و تعریف تاریخ، جامعه و تمدن میپردازد.
شاید بتوان گفت که در میان علمای اسلامی نیز عبدالرحمان بن خلدون، مورخ و متفکر معروف تونسی، نخستین کسی است که قوانین و سنت های حاکم بر جامعه را به صورتی دقیق و علمی توانسته بیان کند.(3)
از دیدگاه اسلام، خالق باتدبیر هستی جهان را براساس سنن و قوانین حکیمانهای تدبیر میکند که همین عوامل حرکت تاریخی بشر را در پی دارند. بنابراین دین نه جهان را سامانی خودتدبیر میداند و نه آن را خالی از هرگونه تدبیری میانگارد. همچنین دین بشر را ناتوانتر از تدبیر خودبنیاد بشری میداند. بلکه هرگونه حرکت بشری را در جریان تدبیر الهی تفسیر و تحلیل میکند. در این قسمت از کتاب به بررسی عوامل حرکت تاریخ از دیدگاه دین خواهیم پرداخت:
قانون علیت در تاریخ؛ سنتی الهی
قانون علیت در جهان هستی تخلفناپذیر است و بنابر آن، به وجود آمدن نتیجه در هنگام وجود شرایط، حتمی و ضروری است. با تکرار شرایط، نتیجه نیز باید بدون هیچ تغییری تکرار شود؛ به طور طبیعی، قانون علیت با سه رکن ضرورت، عمومیت
و همانندی، در زمینۀ تاریخ نیز باید جریان داشته باشد و نقض و یا رد نپذیرد.
پس همۀ وقایع اجتماعی و تاریخی، در ضمن نظارت دقیق این قانون جریان دارند و به وقوع میپیوندند. این قانون، پوچ بودن تصور بعضی از گرایش های تاریخی دربارۀ به وقوع پیوستن خودبهخودی و بدون دلیل وقایع اجتماعی را روشن مینماید. بنابر این، هیچگاه زمان حال را جدای از زمان گذشته نمیتوان تصور کرد؛ هر جزئی از تاریخ در امتداد زمان، با جزء پیشین خود ارتباطی قوی و دقیق دارد، یعنی معلول جزء پیشین و علت جزء آتی است. البته هر مقطع زمانی تأثیرات ویژهای در تمدن دارد؛ مانند حلقه های زنجیر که به هم متصلند و سازنده مسیر زنجیرند، شرایط و تأثیرات نیز میتوانند جهت ادامۀ زنجیر را مشخص نمایند، نه آنها را از هم جدا کنند.
برای بررسی بیشتر این تأثیرات، یک مقطع زمانی فرض میکنیم که دو نوع تأثیر میتواند داشته باشد:
تأثیرات سطحی بین اجزای همین تمدن در یک مقطع زمانی، مثل تأثیر مدرسه در خانواده و فرد در جامعه که این تأثیرات در سازندگی و شکلدهی همین تمدن و فرهنگ نقش دارد.
تأثیرات عمقی که در حقیقت، معلول و نتیجۀ سلسله عوامل و تأثیرات افقی هستند. این دسته از تأثیرات در طول تاریخ شکل میپذیرند و تا مدت ها بر مقطع های درونی این تمدن، تأثیر میگذارند. آنچه در این بین شکل میپذیرد، همان تاریخ است. پس هیچ بازۀ زمانی و یا مقطع تمدنی، بدون توجه به تأثیرات مؤثر در آن تصور نمیشود. به طور خلاصه، قرآن
کریم، تمدن را تابع سلسله قوانین و قواعد میداند که آن را سنت های خداوندی مینامد و میفرماید که سنت های خداوندی تغییرناپذیرند.(1)
آزادی ارادۀ انسان
تاریخ از قانون علیت تخلف نمیکند، اما انسان با اختیار و ارادهاش سیر تاریخ را بدون نقض قانون علیت میتواند تغییر دهد. برای نمونه، حرکت هواپیما در آسمان و کشتی در دریا، به دلیل سلسله قوانین مکانیکی، فیزیکی و علیتی است. از سویی دیگر، مسیر حرکت هواپیما و کشتی به دست خلبان و ناخداست. آیا این معنای قانون علیت را نقض میکند؟ خیر! بلکه انسان با در دست گرفتن هواپیما یا کشتی، مسیر آن را مشخص و آن را هدایت میکند. از اینرو، انسان با در دست داشتن سررشته های تاریخ، بدون مخالفت با قانون علیت، سیر تاریخ را میتواند تغییر دهد.(2)
انسان با اختیار و ارادۀ خویش میتواند تاریخ را رقم بزند و مسیر آن را به دلخواه عوض کند، ولی تنها در محدودۀ قانون علیت. برای مثال، انسان کاملاً آزاد است که از سم استفاده کند، اما نتیجۀ هر انتخاب را نمیتواند تغییر دهد. به عبارت دیگر، ابتدای هر امری به دست انسان و با اختیار اوست، ولی طبق قانون علیت با خوردن سم میمیرد و اگر نخورد، سالم میماند.
در روایتی آمده است که روزی حضرت علی علیه السلام در کنار دیواری کج نشسته بود و ناگهان از آنجا برخاست و جایی دیگر
نشست. شخصی پرسید: «آیا از قضای خداوند فرار میکنید؟» حضرت جواب دادند: «از قضای خداوند به قدر او فرار میکنم.»(1)
منظور حضرت این است که از قضایی به قضای دیگر فرار میکند. نتیجۀ هر دو حتمی است، ولی انسان در انتخاب هرکدام آزادی دارد. او کنار هر دیوار که خواست میتواند بنشیند، اما نتیجۀ حتمی و تغییرناپذیر آن، پیشآمدی ناگوار و خطرناک است. این بیان با اختیار انسان مخالف نیست و قانون علیت را نقض نمیکند. در قرآن کریم آیات بسیاری در بیان این موضوع آمده که میتوان آنها را به دو گروه تقسیم کرد:(2)
الف) آیات بیانکننده آزادی ارادۀ انسان
((إِنَّا هَدَینَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا))؛(3)
ما راه را به او بنمودیم، یا سپاسگزار باشد و یا ناسپاس.
((بِئْسَمَا اشْتَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ))؛(4)
خود را به چیزی پست فروختند.
((إِنَّ اللّهَ لاَ یظْلِمُ النَّاسَ شَیئًا وَلَکِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ یظْلِمُونَ))؛(5)
خدا به مردم هیچ ستم نکند، بلکه مردم بر خود ستم میکنند.
((قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءکُمُ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَنِ اهْتَدَی فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا یَضِلُّ عَلَیْهَا وَمَا أَنَاْ عَلَیْکُم بِوَکِیلٍ))؛(6)
بگو ای مردم اینک شما را حق از سوی پروردگارتان آمد، پس هرکه راه یابد، جز این نیست که به سود خویشتن راه مییابد و هرکه گمراه شود، همانا به زیان خویش گمراه میشود.
ب) آیات توضیحدهنده نتایج حتمی اختیار انسان
این آیات بیان میدارند که اساس و ریشۀ تاریخ به دست انسان است. او هر راهی را که بخواهد، میتواند انتخاب کند، اما نتایج آن پس از انتخاب طبق قانون علیت، حتمی است و چارهای از آنها نیست:
((کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ))؛(1)
و هرکس در گرو کاری است که کرده. [هر فردی در گرو اعمالش است و او را از عواقب آن خلاصی نیست.]
((وَتِلْکَ الْقُرَی أَهْلَکْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَعَلْنَا لِمَهْلِکِهِم مَّوْعِدًا))؛(2)
و مردم آن آبادی ها و شهرها را چون ستم کردند، هلاک کردیم و برای هلاکتشان وعدهگاهی نهادیم.
((تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَلَکُمْ مَا کَسَبْتُمْ وَلاَ تُسْئَلُونَ عَمَّا کَانُوْا یَعْمَلُونَ))؛(3)
آنها گروهی بودند که درگذشتند، ایشان راست آنچه کردند و شما راست آنچه کرده باشید و شما را از آنچه میکردند نپرسند.(4)
بنابر دو دسته آیات گذشته، امر بینالامرین یا همان نظریه معروف اهلبیت علیهم السلام در بیان اراده و اختیار انسان به دست میآید، شاید بتوان گفت که دو آیه ذیل نیز به همین موضوع اشاره دارند:
((ذَلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَی قَوْمٍ حَتَّی یغَیِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ))؛(1)
این [کفر] از آن اوست که خدا هرگز بر آن نبوده است که نعمتی را که بر مردم ارزانی داشته دگرگون کند، تا آنکه آنها آنچه را در خودشان است دگرگون سازند.
((إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ))؛(2)
همانا خداوند آنچه را گروهی دارند، دگرگون نکند تا آنگاه که آنچه را در خودشان است دگرگون کنند.
این آیات به دو تغییر اشارت دارند: تغییراتی که انسان برای خودش ایجاد میکند و تغییراتی که خداوند برای انسان ایجاد میکند. نوع دوم تغییرات، طبق سنت ها و قوانین حتمی الهی جریان پیدا میکند و قرآن کریم با بیان توحیدی خویش آن را به خداوند متعال نسبت میدهد. البته تغییرات نوع دوم، تابع تغییرات دسته اول است، یعنی بنابر قوانین و سنت های الهی خداوند به نسبت هرگونه تغییری که انسان در زندگی خویش ایجاد کند، تغییراتی در زندگی وی ایجاد خواهد کرد. انسان در انتخاب راه خویش کاملاً آزاد است، ولی پیآمدهای آن در اختیار وی نیست.(3)
مشیت خداوند
لطف و نظر خداوند متعال، سومین عامل حرکت گردونۀ تاریخ است. اگر حرکت تاریخ تنها بر دو محور یاد شده استوار بود، تاریخ و جهان باید تاکنون بارها محو و نابود میشد.
پشتیبانی خداوند فراتر از سنت های الهی است که بحث از آنها گذشت. اگر با دیدۀ دقت به ماورای تاریخ و تمدن بشر بنگریم، بدون شک درمییابیم که به راستی، این دو نمیتوانند فقط بر دو پایۀ ارادۀ انسان و سنت های الهی استوار مانده باشند، بلکه مطمئناً در این میان دستی نیز از ورای پرده در کار بوده و بارها آنها را از خطر حتمی نجات داده است؛ خطرهایی مثل جنگ ها و شورش های افرادی چون چنگیزخان، هلاکوخان و هیتلر که هریک به تنهایی میتوانست تا سرحد فروپاشی تمدنها به پیش برود و یا صدها مثال دیگر که برای اثبات وجود این عامل کافی و قابل استناد است.
گفتنی است که این عامل پرارزش، کمتر در مطالعات و بحث های تاریخی مطرح شده و همواره از دید متفکران و علمای این رشته به دور مانده است.
حق و باطل در قلمرو جامعه و تاریخ
در قلمرو جامعه و تاریخ پرسش از چگونگی خلقت بشر است. آیا بشر حقجو، عدالتخواه و ارزشخواه است یا شریر، مفسد، خونریز و ظالم؟ آیا انسانها که برخیشان پیرو حق و برخیشان پیرو باطلند، با هم در ستیزند؟
در اینجا چند نظریه وجود دارد:
الف) انسان به حسب جنس، موجودی شریر، بدخواه و ظالم است که جز قتل، غارت، دزدی، حیله و دروغ از او سر نمیزند؛
طبیعت او شرارت، فساد، استثمار و ظلم است. خیر و ارزش های انسانی در تاریخ بشر نیز اموری جبری برآمده از طبیعت به شمار میروند. دولت های ضعیف با دولتهای قوی، پیمان صلح و دوستی میبندند تا از شرّ آنان در امان بمانند و اگر روزی دشمن مشترک از بین رفت بین خودشان جنگ در میگیرد.
بسیاری از فیلسوفان ماتریالیست دنیای قدیم و شمار کمتری از ماتریالیست های دنیای جدید چنین نظریهای دارند و با بدبینی کامل به طبیعت بشر مینگرند. اینان بشر را اصلاحشدنی نمیدانند و به تز اصلاحی معتقد نیستند و ارائۀ تز اصلاحی از نظر آنان معنا ندارد و مثل این است که کسی برای عقرب قانون وضع کند تا خوب شود و کسی را نگزد، حال آنکه:
نیش عقرب نه از راه کین است
اقتضای طبیعتش این است
ب) نظریۀ دیگر بر عکس نظریۀ قبل است. بنابر این نظریه، طبیعت و سرشت بشر بر خیر و حق است و به درستی و راستی میگراید. انحراف بشر علت خارجی دارد، از بیرون به بشر تحمیل میشود و جامعه انسان را فاسد میکند. ژانژاک روسو چنین عقیدهای دارد. امیل در کتاب معروف روسو، میخواهد نشان دهد که انسانِ طبیعی و خارج از جامعه، موجودی سالم، درست و پاک است و همۀ نادرستی ها، فسادها و ناپاکی ها از جامعه به او تحمیل میشود. لذا روسو به اجتماع و زندگی اجتماعی بدبین است و تز اصلاحی او این است که بشر باید تا حد ممکن به طبیعت برگردد. روسو به تمدن جدید خوشبین نیست؛ چون معتقد است که تمدن جدید انسان را از طبیعت دور میکند.
ج) برخی از انسانها در صحنۀ جامعه، پیرو حق و عدهای به دنبال باطل هستند. فرشته، بر خیر الهام و شیطان به شر وسوسه میکند.
پس انسانها دو گونه میشوند: عدهای که به راه حق و خیر و راه ایمان و انبیا میروند و بعضی دیگر که راه شیطان را میپیمایند و به دعوت انبیا کفر و نفاق میورزند. در نتیجه، جامعه آمیزهای از خیر و شر و حق و باطل است؛ چون انسان از خیر و شر برآمده است. این درگیری و نزاع حق و باطل، همیشه در صحنۀ وجود فرد و در صحنۀ اجتماع حکمفرماست.(1)
د) نظریۀ دیگر، ماتریالیسم تاریخی است. مارکسیسم مکتبی مادی در قرن نوزدهم با ادعای خوشبینی به تاریخ آینده و جامعه به شمار میرود.
هگل منطق و فلسفهای بنیاد نهاد که اساس آن، اعتقاد به تکامل و رشد و توسعه بود. هگل مادی نبود، اما مارکس با استفاده از منطق دیالکتیک او بینش مادی خود ماتریالیسم دیالکتیک را بنا نهاد. او هویت تاریخ را هم مادی (ماتریالیسم تاریخی) معرفی کرد. فلسفۀ تاریخ مارکس بر چند اصل مبتنی است:
1) فلسفه تاریخ، ص19.
مثل ماده خامی است که تحویل کارخانه میدهند و خودش هیچ اقتضایی ندارد. آنگاه کارخانه آن را به هر شکلی در میآورد و یا آنکه مثل نوار خالی ضبط صوتی است که هرچه بگویند همان را تحویل میدهد.(1)
پایه و زیربنای جامعه، اقتصاد است و تغییر اوضاع و احوال اقتصادی باعث تغییر نهادهای اجتماعی میشود و تغییر عوامل اجتماعی باعث تغییر رفتار انسانها میگردد.
پس انسان از جامعه شکل میگیرد و جامعه از اقتصاد. اقتصاد نیز ساخته روابط تولید و در نهایت تولید است. برای شناخت انسانها در طول تاریخ، باید وضع اقتصادی و ابزار تولید اجتماعی آنان را شناخت. خوبی و بدی انسان تابع وضع خاص ابزار تولید است.(2)
بر این اساس، مارکسیسم برای تاریخ جوامع سیر واحدی را بیان میکند که همۀ جوامع باید آنها را طی کنند: اشتراک اولیه، بردهداری، فئودالیسم یا ارباب رعیتی، بورژوازی و سرمایهداری و سوسیالیسم و کمونیسم.(3)
بنابر این، با رشد ابزار تولید، مالکیت خصوصی به وجود میآید و با خصوصی شدن مالکیت، استثمار و ظلم پدیدار
میگردد. زیربنای اقتصادی خراب، بشر را یا استثمارگر و یا استثمار شده میکند. به تعبیر مارکس، این هر دو به نحوی از خود بیگانه میشوند و از انسانی خود خارج میگردند؛ چون اساس انسانیت «ما» و مالکیت عمومی و اشتراکی بوده، با آمدن مالکیت خصوصی، «ما» به «من»ها تبدیل میشود که در مقابل یکدیگر قرار میگیرند و به فساد و شرارت و ظلم و تباهی میپردازند.(1)
همهچیز در دورۀ اشتراکی خیر، صلاح، برادری و عدالت است؛ چون ثروتی وجود ندارد. با پیدایی مالکیت، همهچیز ظلم، فساد و نابرابری گردید.(2)
شر، فساد و باطل از ابزار تولید است و به گونه جبری پدید میآیند و آنگاه که دوباره ابزار تولید رشد کند و مالکیت خصوصی از میان برود و مالکیت، اشتراکی و عمومی گردد، انسانها به گونۀ جبری خوب میشوند، این بینش، انسان را محکوم به جبر تاریخ میداند و ابزار را بر انسان پیش میانگارد.(3)
اسلام و قرآن برخلاف مارکسیسم، جریان هستی را براساس حق بیان میکند و حق را اصیل معرفی مینماید و در مقابل، هرچند باطل را نفی نمیکند، آن را اصیل نمیداند. از اینرو، قرآن به تاریخ خوشبین است و به انسان اصالت میدهد. قرآن انسان را فقط یک ابزار نمیداند و او را در مسیر جبری کور نمیانگارد؛ چون ایمان را دارای اصالت میداند. اسلام، انسان را دارای گرایش ذاتی به صداقت، امانت و عدالت یاد میکند. به تعبیر قرآن، انسان حنیف و حقگراست، یعنی میل به کمال، خیر و حق
بالفطره در او وجود دارد و با وجود این، از آزادی و اختیار برخوردار است و لذا امکان دارد که از مسیر خود منحرف شود و حقکشی کند، ظلم نماید و دروغ بگوید. قرآن این واقعیات را به صورت جریانهایی موقت میپذیرد.(1)
پس باطل در این بینش، امری نسبی و تبعی و به منزلۀ نمود و امری طفیلی مطرح میشود. ظلم از کجا پیدا میشود؟ انسان حسّ ملکوتی و خدایی خود را به جای آنکه در مسیر خدایی به کار برد، در مسیر غیرخدایی و شیطانی به کار میبندد.(2)
بطلان و شر از گونهای تغییر مسیر پیدا میشود که لازمۀ مرتبۀ وجودی انسان یعنی مختار و آزاد بودن انسان است. حق اصیل، و باطل غیراصیل است و همیشه بین امر اصیل و غیراصیل اختلاف و جنگ وجود دارد، ولی اینطور نیست که حق همیشه مغلوب و باطل همیشه غالب باشد. آن چیز که استمرار دارد و زندگی و تمدن را ادامه میدهد حق است و باطل نمایشی مینماید که جرقهای میزند و بعد خاموش میشود و از بین میرود.(3)
بین جامعۀ بیمار و جامعهای که شر در آن غالب شده، فرق است. جامعه مثل یک فرد است. حکیمان حالتی را که حیات بدن در آن برقرار میماند، بین دو حد و به تعبیری مزاج نوسان میدانند. برای نمونه، فشار خون انسان بین دو حد باید باشد و از یک حد کمتر و از یک حد بیشتر میمیرد و باید حدّ تعادل باشد.
جامعه نیز چنین است. اگر حق و حقیقت در جامعه از یک حد کمتر باشد، آن جامعه میمیرد و اگر جامعهای باقی باشد، معلوم
میشود که در میان دو حدّ باطل افراط و تفریط نوسان دارد. حالا اگر در آن حدّ معتدل باشد، جامعهای مترقی است و در مقابل، امکان دارد که در مرز ازهمگسیختگی باشد. از آنسو، جامعه هایی که قرآن آنها را هلاک شده میخواند، جامعه هایی هستند که باطل بر آنها غلبه کرده است.(1)
پس مریض بودن جامعه غیر از غلبه داشتن باطل بر جامعه است. جنگ میان حق و باطل همیشه وجود دارد. انسان میبیند باطل به طور موقت میآید و روی حق را میپوشاند، ولی نیرو ندارد که همیشه باقی بماند و عاقبت کنار میرود.
باطل وجود تبعی، طفیلی و موقت دارد؛ آنچه استمرار دارد، حق است. هر وقت جامعهای در مجموع به باطل گراید، محکوم به فنا شده است. باطل، مردنی و محکوم به مرگ است و از درون خود میمیرد.
((أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَمِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقِّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ))؛(2)
خداوند از آسمان آبی نازل کرد و از هر دره و رودخانه به اندازۀ هریک سیلابی جریان یافت و سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد. بعضی چیزها که برای ساختن زیور یا ابزار در آتش میگدازند نیز کفی مانند آن دارد. خدا حق و باطل را چنین مَثَل میزند، و اما کف به کنار افتاده نابود میشود، ولی چیزی که به مردم
سود میدهد، در زمین میماند. خدا مَثََل ها را چنین میزند.
غلبۀ ظاهری باطل و پیروزی نهایی حق
باطل از دید سطحی و حسی نه دید تحلیلی و تعقلی، حرکت و جولان دارد. قرآن میگوید گسترۀ دیدتان را بگسترانید و در شناخت جامعه به ظاهر حکم نکنید. برای بررسی تاریخ صد سال پیش، نباید به سراغ ناصرالدین شاه و عشقبازیها و عیاشیها و ظلمهای او رفت. شناخت وی سمبل شناخت همۀ مردم نخواهد بود. ناصرالدین شاه آینۀ تمامنمای مردم آن زمان نیست، بلکه مردم با حرکت روحانیان و فتوای میرزای شیرازی، نهضت تنباکو را به راه انداختند.
قرآن میفرماید که اگر همۀ مردم شریر، فاسد، ظالم و دروغگو بودند، جامعهشان را هلاک میکردیم. چنین جامعهای محال است وجود داشته باشد؛ اصلاً دوامپذیر نیست و فوری هلاک میشود. چرا قرآن هلاک اقوام گذشته را به یاد میآورد و میفرماید قبل از شما اقوامی بودند که وقتی اکثر مردمانشان بد شدند، ریشهشان را کندیم؟ پس اگر جامعه دوام دارد، بدان دلیل است که اکثر مردم فاسد نیستند، بلکه اقلیتی فاسدند که آنها نیز کف های روی آبند.
باطل، موقتی، جولانی و نمودی است و زود از بین میرود. احادیثی که حکم ضربالمثل را پیدا کردهاند، میگویند:
للحقّ دولةٌ و للباطل جولةٌ؛(1)
حق دولتی باقی دارد، اما باطل جولانی بیش نخواهد داشت.
1) تحریر المواعظ العددیة، ص106.
للباطِل جولة ثمّ یضمحلّ؛(1)
باطل را جولانی است و آنگاه مضمحل و نابود میشود.
ولی حق جریان و ادامه دارد.(2)
((وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالأرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ))؛(3)
آسمانها و زمین و هرچه را میان آن دو است، به بازی نیافریدهایم.
((لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لاَّتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن کُنَّا فَاعِلِینَ))؛(4)
اگر بازیگر بودیم و میخواستیم بازیچهای بگیریم، آن را نزد خویش میگرفتیم.
((بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمُ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ))؛(5)
بلکه حق را به روی باطل میکوبیم تا درهمش بشکند و یکباره نابود شود. وای بر شما از این وصف که میکنید!
وقتی خلقت عالم به منظور لعب نبود، قهراً هدف و غایتی دارد؛ همان معاد که مستلزم نبوت است و لوازم آن، تعذیب بعضی از ظالمان یاغی و اسرافگر به شمار میرود، همچنانکه تعذیب ظالمان، مستلزم احیای حق است که جمله ((بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ)) بدان اشاره میکند.(6)
کلمۀ «قذف» به معنای دور انداختن است و کلمۀ «دمغ»، چنانکه در مجمع البیان آمده، به معنای شکافتن فرق سر تا مغز سر است. وقتی گفته میشود: «فلان دمغه فیدمغه»، معنایش این است که فلانی فرق فلان شخص را آنچنان شکافت که مغزش هویدا گشت.(1)
اگر کلمۀ «زهوق» در نفس به کار رود و گفته شود: «زهوق النفس»، به معنای هلاک شدن است. برای نمونه، گفته میشود: «زهقَ الشیء»، یعنی فلان چیز هلاک شد. کلمۀ «حق» در مقابل باطل است و این دو مفهوم متقابلند و حق به معنای ثابتالعین است. اما باطل یعنی چیزی که عین ثابتی ندارد، ولی خود را به شکل حق جلوه میدهد تا مردم آن را حق بپندارند. با وجود این، وقتی باطل در برابر حق قرار بگیرد، مردم باطل بودنش را میفهمند و از بین میرود، مانند آبی که خود یکی از حقایق است و سرابی که آب نیست خود را آب مینماید و بیننده آن را آب میپندارد، ولی وقتی تشنه نزدیکش میشود، آبی نمیبیند.
خدای سبحان در کلام خود مثال های بسیاری برای حق و باطل زده است؛ اعتقادات برابر با واقع را حق و خلاف آن را باطل، زندگی آخرت را حق و زندگی پرزرقوبرق دنیا را که انسانها به طلب آن میدوند، باطل دانسته و همچنین ذات متعالی خود را حق و سایر اسباب فریبدهنده انسانها را باطل خوانده است. آنچه خداوند از میان این دو، بدان استناد میکند و به آن اصالت میدهد، حق است، نه باطل، همچنانکه فرمود:
«الْحَقُّ مِن رَبِّکَ»(2)
و نیز فرمود:
«وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً».(1)و(2)
خداوند هرگز باطل را از آن جهت که باطل است، به خود نسبت نمیدهد، بلکه آن را لازمۀ نقص بعضی از موجودات، در قیاس با موجودی کاملتر معرفی میکند. برای نمونه، عقاید باطل از لوازم نقص ادراک هستند، و هر امر باطلی از لوازم آن ادراک ناقص در قیاس با ادراک کاملتر از آن است. خداوند هرجا باطل را به خود نسبت داده، آن را به اذن خود منسوب کرده است. برای نمونه، اگر خداوند زمینی را شورهزار و شفاف خلق کرده تا بیننده آن را از دور آب پندارد، همین خلق کردن اذن او به بیننده است تا با دیدن آن به خیال آب افتد. اینگونه سراب، تحققی خیالی و باطل مییابد.
بنابر این، همواره شائبهای از بطلان همهچیز در عالم وجود را فرا میگیرد، مگر وجود خدای سبحان را که حق محض است و به هیچ بطلانی آمیخته نیست؛ بطلان در خداوند راه ندارد، چنانکه فرمود: «أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ».(3)
عالم خلقت به رغم نظم موجود، آمیختهای از حق و باطل است، چنانکه خدای تعالی امر خلقت را چنین مثل زده:
((أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَمِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ
زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقِّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ)).(1)و(2)
سنت خدای تعالی بر مهلت دادن به باطل است تا آنکه روزی با حق رودررو گردد و با آن درافتد تا به خیال خود، آن را از میان بردارد و جای آن را بگیرد، ولی خدا به دست حق خود، آن را نابود میکند.
پس هیچوقت اعتقاد به حق در زمین ریشهکن نمیشود، هرچند حاملان آن در بعض ادوار در اقلیت قرار گیرند و یا ضعیف شوند. همچنین کمال حق هرگز از اصل نابود نمیشود، هرچند گاهی اضداد آن زیاد گردند. نصرت الهی نیز هرگز از رسولان خدا جدا نمیشود، هرچند گاهی به اصطلاح، کارد به استخوانشان رسد، آنچنانکه مأیوس شوند و خیال کنند که تکذیب شدهاند.
همین معنا از آیه ((بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ)) برمیآید؛ چون این جمله از جملۀ قبلی اعراض و اضراب دارد که میفرماید: «خداوند عالم را به لعب نیافریده» و یا از جملۀ: «لَو اَرَدنَا اَن نَتَّخذَ لَهواً» که میفهماند خلقت عالم از اتخاذ لهو ناشی نیست. فرمود: «نقذف»؛ زیرا استمرار را میرساند و به سنت جاری و همیشگی خدا بر افتادن حق به چنگ باطل دلالت دارد. فرموده «نقذفُ ... فَیدمغه» بر غلبۀ همیشگی حق دلالت دارد. فرموده: «فإذا هو زاهق» نیز بر این معنا دلالت دارد که درگیری حق با باطل ناگهانی صورت میگیرد و وقتی که دیگر کسی به غلبه حق امید نمیبرد، باطل فرار میکند. چون آیۀ شریف مطلق است، حق و باطل در عقاید یا در سیره و سنت و یا در خلقت را
نمیتوان مقصود دانست، بلکه همه را شامل میشود، یعنی ما عالم را برای بازی خلق نکردیم و نخواستیم سرگرمی برای خود تهیه کنیم، بلکه سنت همیشگی ما این بوده که باطل را با حق چنان بزنیم که هلاک گردد و ناگهان مردم ببینند که دارد از بین میرود؛ چه آن باطل، حجتی یا عقیدهای باشد که حجت و عقیدۀ حق آنها را نابود میکند، چه عمل و سنتی باشد که عمل و سنت حق آنها را از بین میبرد - بر قُرای ظالم گذشته نیز چنین گذشت و عذاب استیصال، آن اعمال و سنت ها را از بین برد - و چه باطل چیز دیگری باشد.(1)
این آیه قدرت حق و ناچیزی و ناتوانی باطل را بیان میکند. باطل ممکن است غلبه ظاهری و موقت داشته باشد، اما حق یکباره از کمین بیرون میآید و آن را نابود میکند. با نگاه به آنکه «قذف» یعنی پرتاب کردن و «دماغ» یعنی جایگاه مغز، میتوان مثالی چنین زد که گلولهای از حق میسازیم و آن را به شدت به باطل پرتاب میکنیم تا مغزش را به اصطلاح خرد کند. از اینرو، باطل را چیزی ازبینرفتنی و زاهق خواهد یافت.
باطل، مدتی حق را میپوشاند، اما سپس با باطل کوبنده و بنیانکن خواهد جنگید. خداوند چنین مهمی را به وسیلۀ خود بشر انجام میدهد. ناگهان حق همچون طوفانی، باطل را خرد و خمیر میکند و به دور میافکند.
قرآن در جنگ حق و باطل بسیار خوشبینانه میفرماید این نمود باطل و فراگیری باطل آنها را مأیوس نکند؛ زیرا سرانجام حق پیروز است و حق همیشه پیروز بوده است.
1) المیزان، ج14، ص369-370.
((وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الأَرْضِ))؛(1)
خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، وعده داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین [خود] قرار دهد.
حق و باطل در طول تاریخ همواره با یکدیگر جنگیدهاند، ولی قرآن وعدۀ پیروزی حق را بر باطل آنچنان بیان میکند که هیچ نشانهای از باطل باقی نماند و این را سرنوشت نهایی تاریخ میداند. لذا به ایمان و استقامت و غصه نخوردن سفارش میکند: «وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا»،(2)و یادآوری میفرماید که برتری از شماست، از کمی افراد خود و فراوانی آنان بیم نداشته باشید، از مال فراوانشان نترسید که آنان ثروت های دنیا را انباشتهاند، از اسلحه و زور فراوانشان نترسید، فقط به ایمان و حقیقت مجهز باشید، مؤمن واقعی و انسان واقعی بنمایید که اگر چنین شدید، پیروزی از آن شماست.(3)
خداوند فوجی از ایمان و حقپرستی را به حرکت در میآورد، «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ»،(4)یعنی از حق نیرویی انقلابی میسازد و آن را بر باطل میافکند. این نیروی انقلابی، خود را مانند گلولهای به قلب دشمن میزند. «بالحق» یعنی با نیروی حق، با اهل حق، گلولهای از حق میسازد و این گلوله را محکم به مغز باطل میزند تا مغزش متلاشی شود. پس ناگهان باطل خواهد
افتاد؛ باطلی که چیزی نیست، مگر هیکلی که از او میترسند. قرآن میفرماید: «فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ»،(1)نه آنکه باطل بعد «زهوق» پیدا میکند، بلکه خود چیز زاهقی است که در اصل رفتنی است.(2)
برخی از آیههای سورۀ ابراهیم به حضور خداوند در تمام زندگی اشاره دارند؛ آبی که آن را مینوشتند، آتشی که میسوزاند و کشتی که بر آب میرانند.
حضرت ابراهیم علیه السلام خداوند را اینگونه میبیند:
«وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ * وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ»؛(3)
و آن کس که او به من خوراک میدهد و سیرابم میگرداند، و چون بیمار شوم او مرا درمان میبخشد.
خدا همۀ هستی را پر کرده و دیگر جایی برای کسی و چیزی دیگر نیست.
ما به بت ها چشم دوختهایم و خود را در حجابها پوشاندهایم. او میخواهد خود و جلوهاش را بنماید. اما ما در جلوه ها ماندهایم و آنها را بت ساختهایم و در آنها محدود گشتهایم، شیرهای آب، بیوجود منبع ها، کارآیی ندارند و او تنها منبع سرشار همهچیز است:
«وَإِن مِّن شَیءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ»؛(4)
و هیچ چیز نیست مگر آنکه گنجینههای آن نزد ماست.
قرآن کریم بت ها و حجاب ها را نشان میدهد تا از محدودۀ آنها بیرون آییم. ما نخست پدیده ها را با تنوع ها و تطورهایشان
میبینیم، ناچار آنها را تجزیه میکنیم و سپس رابطۀ آنها و عناصر سبکتر را مشخص مینماییم و به الفبای خلقت و هستی دست مییابیم.
انسان با این کوشش به عناصر اصلی گرد آمده در جدول مندلیف دست مییابد و به رابطۀ هیدروژن و کربن و مواد رادیواکتیو با هم و تکامل این عناصر و ترکیب های جدید آنها
آگاه میگردد.
گاه «ملک» و پدیده ها را میبیند و گاهی بالاتر میآید و «ملکوت» را و نظام حاکم را میبیند و قانونمندی ها را کشف میکند. گاه گامی فراتر میگذارد و از محدودهها میگذرد و جلو میآید و بیشتر میبیند.(1)
پر واضح است که نه پدیده و ملک و نه رابطه ها و ملکوت، هیچکدام از خود چیزی ندارند و فقیر هستند و تکیهگاه میخواهند.(2)
در سورۀ ابراهیم میپرسد، در خدا مگر میتواند شکی باشد؟ در حالیکه ما میبینیم نه شک، بلکه انکار هم هست.
چه مادی و چه غیرمادی، آغاز جهان را از جایی باید دانست تا خلقت را تحلیل نمود. پس در مبدأ شکی نیست. مسئله، توصیف و توضیح آن است. این مبدأ چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
همانطور که در سوره اخلاص آمده، مبدأ نمیتواند مرکب باشد. ماده بر فرض خودجوشی و خودکفایی، ترکیب و وابستگی دارد و مرکب نخست پدید نمیآید، بلکه اجزاء جلوتر هستند.
از اینرو، خدا مطرح میشود و از ملک و ملکوت، به ملک و مالک میرسیم. ملکی که تمامی پدیده ها هستند و ملکوتی که اینها را میچرخاند و فرشته هایی که با هر قطره باران، با هر حرکت و سکون همراه هستند.(1)هر لقمه که داخل بدن میشود و تفکیک میگردد و تجزیه میشود، وضعیت جدیدی مییابد. گذشته از قانونها و ملکوت، با واسطهای همراهند. هنگامی که یک دانه در دل زمین شکافته میشود و شکل میگیرد و تقسیم میشود، فرشته ها آنها را تنظیم میکنند و دستگاه را میچرخانند و نظام علیتی و ملکوت را در دست دارند و بالاتر از آنان، خداوند همه را به چرخ انداخته و در جایگاه های خویش گماشته است.
((قُلْ مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ)).(2)
((وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلاَئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ)).(3)
دست خداوند بسته به علیت و وابستگی و نظام هستی نیست، بلکه این علیت و پیوند را خود او برقرار کرده است. علیت ذاتی نیست، جعلی است. از اینرو، از هر راه دیگر هم که قرار بگذارند، شروع میشود و از هرچیز بیرون میآید.
با این نگاه، معجزات را اموری طبیعی خواهیم یافت که با آن مأنوس نشدهایم و آنها را علیت هایی خواهیم دید که نشناختهایم و طبیعت، معجزهای است که با آن آشنا شدهایم و انس گرفتهایم.
همانطور که در نظام هستی و ملکوت، نباید متوقف شد، از تمام هستی باید عبور کرد تا او را یافت. علیت ها، پیوستگی ها و
نظام دست او را نمیبندند. از اینرو، با تمام وسیله ها نباید مغرور شد و بدون هرگونه وسیلهای نیز نباید مأیوس گردید که او از وسیله ها، وسیله ساخته و علیت و پیوستگی را به هم پیوسته است.(1)
آمدورفت امت ها در تاریخ
بررسی و تحلیل آمدورفت دوره های تاریخی و حرکت تاریخ با ابزار تولید نادرست است، بلکه آن را با نظام حاکم بر جهان و انسان باید تحلیل کرد. هنگامی که طغیان، تجاوز، ظلم و... در نظامی نمودار شد، ناچار درگیری و نابودی فرا میرسد.
بنابر بینش اسلامی، رسولان تاریخ همواره انقلاب خویش را با دگرگون کردن انسان آغاز کردهاند؛ هرگونه دگرگونی بدون دگرگونی انسان به همان فسادهایی آمیخته است که از آن گریزان بوده است.
چنانکه امام علی علیه السلام میفرماید، خداوند پیامبرانش را فرستاد «لیثیروا لهم دفائن العقول؛(2)برای آنکه اندیشه های مدفون را در آنها برانگیزد»(3)و ثوره و انقلاب شروع شود.
اندیشههایی زیر و زبر گردانند که در جریان تاریخ در انسان مدفون و پنهان شدهاند. انسان در این دید جزء نیست؛ کلیتی است که تاریخ، جامعه، وراثت، تربیت و جغرافیا، جزئی از او به شمار میروند. با این بینش به انسان، تولید زیربنا و اصل حاکم نخواهد بود؛ رشتهای مؤثر است، نه حاکم قاطع. انسان در این کلیت و ترکیب آزاد میشود و با وجود این آزادی، باید حرکت کند و
حرکت نکردنش توجیهناپذیر است؛ عذر اینکه پدرم چه کسی بوده یا در فلان محل پرورش یافتم، پذیرفته نیست.(1)این عذرها هنگامی پذیرفته است که انسان از نظارت دوم عقل بر هدف ها و از این ترکیب برخوردار نباشد که «المفلس فی أمان الله». انسان با وجود این نیرو و سنجش، آزاد است و دستکم میتواند هجرت کند و از سرزمین خویش و چون میخ در دل خاک ننشیند تا هرکسی بر سر او سنگی بکوبد و او را بیشتر فرو کند.
ثوره از این چشمههای پنهان برمیخیزد و انسان به این سرچشمهها باز میگردد تا بینش هایش او را همراهی کند و با این بینش بفهمد که میان آنجا که ایستاده و آنچه هست و از آنجا که باید برود و آنچه باید باشد، فاصله است.
نیروی محرک انسان و عامل حرکت تاریخ چیزی جز همین بینشها نیست. تا آنگاه که این درک و این احساس در انسان نجوشد، تضاد طبقاتی و حتی درک تضاد طبقاتی حرکتی ایجاد نمیکند.
باید این بینش ها را عوض کرد تا انسان جایگاه، قدر و نقش خود را بشناسد و مانند حاکم ها و حکومت ها و یا قدرت ها و سرمایهدارها نشود. بنابر این بینش، انقلاب با درک ارزش شروع میشود و روابط با دگرگون شدن ارزش ها و نقش ها، دگرگون میگردند. دیگر انتقال سرمایه ها کارگشا نیست، بلکه انتقال آدم ها از جایگاه های خویش و از زنجیرهای خویش میتواند راهگشا باشد.(2)
1) در سوره صافات، نشان داده میشود که نه راه قدرت و نه راه سوگند و اغفال، هیچکدام از این راه ها عذر نیستند و دو دسته اغواگر و اغوا شده مسئولند و در عذاب شریکند که در جرم شریک بودهاند؛ یکی عامل بوده و دیگری پذیرنده: «فَإِنَّهُمْ یوْمَئِذٍ فِی الْعَذَابِ مُشْتَرِکُونَ» (سوره صافات، آیه های32 و33)
2) صراط، ص70 - 73، با اندکی تلخیص.
چنانکه گذشت، انسان در ارتباط با ابزار توجیه نمیشود و تاریخمندی انسان با این ارتباط توضیح نمییابد، بلکه انسان در ارتباط با کل نظام و سنت های حاکم بر طبیعت و خودش تاریخمند است و آمدورفت و فعل و انفعالات در داخل امت ها در چنین وسعتی طرح میشود.
محدودهای وجود ندارد که تمامی مسائل را با تنگچشمی دربارۀ ابزار تولید بتوان جستوجو کرد و انسان را جزئی از کل جامعه و تاریخ بتوان در آن نشان داد؛ بلکه انسان کلیتی است که این همه در او مؤثر است. هریک از اجزاء در نتیجه ترکیب، اصالت خود را از دست میدهند. و بنابر این ترکیب، انسان به اصالت میرسد و نقش حاکم را به دست میآورد.
با این بینش، تقسیمبندی جامعه انسانی براساس رابطه انسان آزاد با نظام حتمی و سنت ثابت و حاکم بر تمامی هستی شکل میگیرد.
این تقسیمبندی در سورۀ حمد و بقره کاملاً مشخص است. «ناس»، تمامی مردم و مقسم تمام تقسیمات است که گاه در ارتباط با نظام حاکم بر جهان و همآهنگ با آن و در صراط است (باتقوا) و یا سرکش و چشمپوش (کافر) و یا بیشخصیت و مذبذب است (منافق و ضالّ).
این ارتباط با کل نظام بر روابط تولیدی جامعه هم اثر میگذارد و نظام اجتماعی را پیش میبرد و یا نگه میدارد و به مرگ و نابودی و استبدال (بدل آوردن و عوض کردن)(1)میکشاند.
جامعهای که با بینش تقوا و همآهنگ با نظام نباشد، ناچار جامعۀ استثماری است که دوام نمیآورد و از بین میرود.(2)
سورۀ شعرا تولد و نابودی ملت ها را همان دعوتی میخواند که ترجیعبند تمامی سوره است: «فَاتَّقُوا اللّهَ وَأَطِیعُونِ».(1)سرکشی از همین تقوا و اطاعت سبب نابودی میشود و جامعه را از درون پوک میکند.
از آنجا که آن دورهبندی های تاریخی و این طبقهبندی اجتماعی مارکسیستی انسان و جامعۀ انسانی را در ارتباط با نظام حاکم بر هستی بررسی نمیکند، نمیتواند حرکت و تحول و تولد و مرگ جامعه ها را توضیحی جامع دهد.(2)
در تحلیل دینی فلسفۀ تاریخ، عناصر و ارکان ویژهای برجستگی مییابند که بررسی آنها به روشنتر شدن پیوند مهدویت و فلسفۀ تاریخ کمک خواهد کرد. با در نظرداشت این عناصر میتوان نگاه کلی و جامع دین به تحولات تاریخ بشر را به راحتی استنباط کرد و به عنوان میزانی قابل اعتماد در تحلیل و ارزشگذاری گزارههای تاریخی مطرح در فلسفۀ تاریخ از آن بهره گرفت.
تاریخ بشر با انبیا آغاز میشود. بنابر صریح قرآن، پیامبران رشتۀ واحدی بودهاند. پیامبران پیشین، آمدن پیامبران پسین را بشارت دادهاند و پسینیان مؤید و مصدق پیشینیان بودهاند. بنابر صریح قرآن، خداوند از همۀ پیامبران بر این بشارت دادن به هم و تأیید یکدیگر پیمان گرفته است:
((وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ لَمَا آتَیْتُکُم مِن کِتَابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ قَالَ
ءَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَی ذلِکُمْ إِصْرِی قَالُوا أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ))؛(1)
یاد کن هنگامی را که خداوند از همۀ پیامبران پیمان گرفت که آنگاه که به شما کتاب و حکمت دادم و سپس فرستادهای آمد که آنچه را با شماست تصدیق میکند، به او ایمان آورید و او را یاری نمایید. خداوند گفت: آیا اقرار و اعتراف کردید و این بار را به دوش گرفتید؟ همه گفتند: اقرار کردیم. خداوند گفت: پس همه گواه باشید، من نیز از گواهانم.
قرآن کریم، دین خدا را از آدم تا خاتم، جریانی پیوسته معرفی میکند و نام «اسلام» را بر آن میگزیند. البته دین خدا در همۀ دوره ها با این نام خوانده نمیشده و با این نام معروف نبوده، بلکه حقیقت دینداری ماهیتی است که بهترین شناسای آن لفظ اسلام است. از اینرو میفرماید:
((إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ))؛(2)
دین در نزد خدا اسلام است.
((مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیّاً وَلاَ نَصْرَانِیّاً وَلکِن کَانَ حَنِیفاً مُسْلِماً))؛(3)
ابراهیم نه یهودی و نه نصرانی، بلکه حقجو و مسلم بود.(4)
تکاملی بودن برآیند همۀ حرکتهای تاریخی
فرآیند تاریخ بشر با انبیای الهی شکل میگیرد؛ چراکه انبیا قبل از آمدن انسانها، به زمین آمدهاند:
امام صادق علیه السلام فرمود:
الحجَّة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق؛(1)
حجت خدا پیش از خلق و با خلق و بعد از خلق وجود داشته است.
همچنانکه امامهادی علیه السلام میفرماید:
أنّ الأرض لاتخلو مِن حُجّة؛(2)
زمین از حجت خالی نمیماند.
تاریخ با حجت خدا آغاز و با حجت خدا فرجام مییابد. خداوند متعال دربارۀ تداوم و پیوستگی دعوت و ارتباط انبیا در طول تاریخ میفرماید:
«ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا»؛(3)
ما سپس رسولان خود را یکی بعد از دیگری فرستادیم.
نهج البلاغه در بیان هدف بعثت انبیا و پیامبران به همین حقیقت اشاره میکند:
فبعث فیهم رسله و واتر إلیهم أنبیائه، لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکّروهم منسیّ نعمته و یحتجّوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول؛(4)
خداوند رسولان خویش را به سوی آنها مبعوث گردانید و انبیای خویش را به سوی ایشان گسیل داشت تا اینکه از مردم ادای پیمان فطری آنها را درخواست و طلب
کند و نعمت های فراموش شده او را یادآور شوند. با تبلیغات حجت را بر مردم تمام کنند و گنجینه های نهفته عقل ها را در پرتو تعلیماتشان آشکار سازند.
خداوند سبحان دربارۀ تداوم و ارتباط انبیا میفرماید:
((وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ))؛(1)
ما گفتارمان را برای پیامبران متصل کردیم و پیام ها را پیدرپی، به وسیلۀ انبیا به مردم رساندیم.
پس انبیا سلسله سخنهایی را متصل از خداوند دریافت کردهاند و به مردم رساندهاند. گاهی نیز میفرماید:
((ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا))؛(2)
رسولان خود را متواتر و متوالی فرستادیم.
چند چیز همسنخ و همپیوند که از اجتماع آنها اثر تازهای ظهور کند، متواتر نامیده میشود و خداوند سلسلۀ انبیا را حلقه های متواتر میداند. اما دربارۀ ستمگران و کافران میفرماید:
((فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ))؛(3)
ما آنان را چنان متفرق کردیم که هیچ اثری از آنها نیست.
اما انبیا همواره جمع و حاضر و مؤثرند. بنابر این، آشنایی با سیرۀ مشترک پیامبران انسان را با سنت همسان، همسو و همآهنگ خداوند آگاه میکند.(4)
بنابر این، حقمداران و پیامبران و اولیای الهی و همه دینداران به هم پیوسته و متصلند، ولی اهل باطل از هم گسیخته و گسستهاند، این مطلب از آیات و روایات فراوانی به دست میآید.
علامه طباطبایی در ذیل آیه 213 سوره بقره مینویسد:
پس از آیۀ شریفه چند نکته روشن گردید: ... سوم اینکه دین خدا لایزال رو به کمال داشته، تا آنجا که تمامی قوانینی را که همه جهات احتیاج بشر را در زندگی دربر داشته باشد، متضمن شده باشد. در این هنگام است که دین ختم میشود و دیگر دینی از ناحیه خدا نمیآید و به عکس، وقتی دینی از ادیان خاتم ادیان باشد، باید مستوعب و دربرگیرنده تمامی جهات بشر باشد و خدای تعالی در اینباره میفرماید: «ما کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ»(1)و نیز میفرماید: «وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِّکُلِّ شَیْءٍ»(2)و نیز فرموده: «وَإِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ* لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ».(3)چهارم اینکه هر شریعت لاحق، کاملتر از شریعت سابق است.(4)
در دعای چهارم صحیفه سجادیه آمده است:
فی کلّ دهرٍ و زمانٍ أرسلت فیه رسولاً و أقَمت لأهله دلیلاً من لدن آدم إلی محمّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم مِن أئمّة الهدی، و قادة أهل التُّقی، علی جمیعهم السلام، فاذکرهم منک بمغفِرة و رضوانٍ؛(5)
1) «محمد صلی الله علیه و آله و سلم پدر هیچیک از مردان شما نیست، و لیکن فرستاده خدا و خاتم انبیاست.» (سوره احزاب، آیه40)
2) «ما کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر هرچیز است.» (سوره نحل، آیه89)
3) «و همانا قرآن کتابی است شکستناپذیر، که نه از ناحیه کتب آسمانی قبل خلل میپذیرد و نه بعداً کتابی دیگر ناسخ آن میشود.» (سوره فصلت، آیه های41 و 42)
4) تفسیر المیزان، ج2، ص194- 195.
5) صحیفه سجادیه، ص42.
در هر روزگار و زمانی که در آن پیغمبری فرستادی و برای اهل آن دلیل و راهنمایی گماشتی از زمان آدم تا محمد صلی الله علیه و آله و سلم از پیشوایان هدایت و رستگاری و جلوداران اهل تقوا و پرهیزکاری که بر همۀ آنها درود و سلام باد، آنان را از خود به آمرزش و خوشنودی یاد فرما (تخصیص ده).
توجه به دو نکته از این روایات شایسته است:
پیوسته در تمامی زمانها رسول فرستاده شده است؛
دلیل و راهنمایی، ویژۀ همان زمان و اهل آن زمان و متناسب به مقتضیات آن بوده است.
علامه طباطبایی دربارۀ تکامل تدریجی ادیان، معتقد است که نوع انسانی به تدریج رو به کمال دارد و جامعۀ بشری به مرور زمان کاملتر میشود. بنابر باور ایشان، ظهور این تکامل در شرایع آسمانی نیز ضروری است و قرآن کریم نیز همین تکامل تدریجی به دست آمده از راه عقل را تأیید میکند. برای نمونه، قرآن کریم میفرماید:
((وَ أنزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَینَ یدَیهِ مِنَ الْکَتَابِ وَ مُهَیمِناً عَلَیهِ))؛(1)
و فرستادیم کتاب (قرآن) را به سوی تو به حق در حالی که کتابی (مانند تورات و انجیل) را که در برابر خود دارد، تصدیق میکند و تسلط و برتری دارد نسبت به آن.
علامه طباطبایی بنابر نظریات علمی و تصریح قرآن کریم، زندگی جامعۀ انسانی را در این جهان ابدی نمیداند. از اینرو،
1) سوره مائده، آیه48.
تکامل نوعی انسان نامتناهی نخواهد بود و ناگزیر، کلیات وظایف انسانی از جهات اعتقاد و عمل در مرحلهای متوقف خواهد شد، چنانکه نبوت و شریعت نیز روزی به پایان خواهد رسید؛ روزی که از جهت کمال اعتقاد و توسعۀ مقررات عملی به سرانجام رسد.
از همینرو، نویسندۀ تفسیر المیزان، معتقد است که قرآن کریم برای روشن ساختن اینکه دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم آخرین و کاملترین دین آسمانی است، خود را کتاب آسمانی نسخناشدنی و پیغمبر اکرم را خاتم انبیا و دین اسلام را مشتمل بر همۀ وظایف معرفی میکند، چنانکه میفرماید:
((وَإِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ* لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ))؛(1)
و تحقیقاً قرآن کتابی است گرامی و از حریم خود منع کننده که هیچ باطلی را از پس و پیش نمیپذیرد.
«مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ»؛(2)
محمد پسر کسی از شماها نیست بلکه پیغمبر خدا و ختم کننده پیغمبران است.
«وَنَزَّلْنَا عَلَیکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِّکُلِّ شَیءٍ»؛(3)
و نازل کردیم به سوی تو کتاب را در حالی که روشن کننده هرچیز است.(4)
علامه طباطبایی دربارۀ تکامل تدریجی شرایع همراه با تحول و تکامل جوامع بشری در ذیل آیات دیگری در المیزان مینویسد:
«وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتَابِ وَمُهَیْمِنًا عَلَیْهِ»؛(1)
و این کتاب (قرآن) را به حق بر تو نازل کردیم، در حالی که کتب پیشین را تصدیق میکند و حافظ و نگاهبان آنهاست.
«مهیمن» از ماده «هیمنه» تسلط بر چیز دیگر است. البته هر تسلطی را هیمنه نمیگویند، بلکه هیمنه تسلط در حفظ و مراقبت آن شیء و تسلط در انواع تصرف در آن است. این آیه در مقام توصیف قرآن، آن را بر دیگر کتابهای آسمانی «مهیمن» میداند؛ چون خدای تعالی در جای دیگر قرآن فرموده که قرآن «تبیان کلِّ شیء؛ بیانگر هرچیز است.» قرآن از کتب آسمانی چیزهای زیربنایی، ریشهدار و تغییرناپذیر را گرفته و فروع نسخشدنی را نسخ کرده است؛ زیرا در غیر این صورت، آن احکام در گذر زمان خودبهخود دگرگون میشدند و به شکلی در میآمدند که متناسب با حال بشر و کمککار او در صراط ترقی و تکامل باشد. بنابراین، خدای تعالی در وصف قرآن میفرماید:
((إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یهْدِی لِلَّتِی هِی أَقْوَمُ))؛(2)
این قرآن بشر را به راه و هدفی هدایت میکند که استوارترین راه و هدف است.
((مَا نَنسَخْ مِنْ آیةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَیرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا))؛(3)
ما هیچ آیتی را نسخ نمیکنیم، مگر آنکه مثل آن و یا بهتر از آن را میآوریم.
بنابراین، ((مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ)) یعنی آنکه قرآن، تورات و انجیل و معارف و احکام آنها را فرستاده خدا میداند و آنها را مناسب با حال انسانهای گذشته یاد میکند و با وجود این، آنها امروز نسخ و تکمیل میشوند؛ چیزی از آنها حذف و چیزی بر آنها افزوده میشود. مسیح علیه السلام نیز مصدق تورات بود و بعضی از محرمات تورات را حلال کرد، چنانکه قرآن کریم از او نقل میفرماید:
((وَمُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلِأُحِلَّ لَکُم بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ))؛(1)
من فرستاده به سوی بنیاسرائیلم، در حالی که تورات موجود را تصدیق دارم، فرستاده شدهام تا برای شما حلال کنم بعضی از چیزهایی را که بر شما حرام بود.(2)
علامه طباطبایی در ذیل آیۀ ((وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَکِن لِّیبْلُوَکُمْ فِی مَآ آتَاکُم))(3)به استعدادها و شایستگی هایی اشاره میکند که خداوند در وجود بشر نهاده است. این شایستگیها در پرتو تعلیمات پیامبران به گونه تدریجی و پلکانی به پیش میروند و از مرحلهای به مرحله بالاتر ره مییابند؛ تا آنکه به دوران پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم میرسند؛ همانند مراحل تحصیل از کودکی به نوجوانی و جوانی.
علامه طباطبایی در توضیح و تفسیر آیه، مراد از آیه را اعتباری برای امتی واحده یاد میکند، به طوری که استعداد همه برابر شود تا همه یک شریعت را بتوانند قبول کنند. پس جملۀ «وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً» علت شرط را به جای خود شرط به کار میبرد
تا معنا و مطلب در ذهن شنونده بهتر جای گیرد و جزای شرط را که همان جملۀ ((وَلَکِن
لِّیبْلُوَکُمْ فِی مَآ آتَاکُم)) است، بهتر بتواند بفهمد. در نتیجه، وجود شرایع مختلف برای امتهای گوناگون، به دلیل آزمایش بندگان بوده است. ناگزیر جملۀ «آتیکم» به عطاهایی اشاره دارد که همۀ امت ها را دربر میگیرد و قطعاً منظور از این عطایا، مسکن و زبان و رنگ های پوست بدن امت ها نیست؛ زیرا آنگاه میبایست در یک زمان برای قومهای رنگینپوست متفاوت، شریعتهای متفاوت تشریع میشد، در حالی که چنین چیزی پیشینه ندارد و خداوند در یک زمان، دو و یا چند شریعت تشریع نکرده است.
پس منظور از اختلاف استعدادها به حسب گذر زمان و ارتقای انسانها در مدارج استعداد و آمادگی امت و تکالیف الهی و احکامی که او تشریع کرده، چیزی جز امتحان الهی انسانها در مواقف مختلف حیات نیست.
به بیان دیگر، تکالیف الهی وسیله هایی برای به فعلیت درآوردن استعداد انسانهای سعید و شقی است؛ وسیلههایی برای مشخص کردن حزب رحمان و بندگان او از حزب شیطان است، همچنانکه قرآن کریم نیز با عبارتهای گوناگون به همین معنا اشارت دارد.
خداوند دربارۀ جریان سنت امتحان در بین انسانها فرموده است:
((وَتِلْکَ الْأَیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَیَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَدَاءَ وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ * وَلِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَیَمْحَقَ الْکَافِرِینَ * أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ))؛(1)
1) سوره آلعمران، آیه های140-143.
ما این ایام را در بین مردم دستبهدست میگردانیم تا خدا مؤمنان [واقعی] را معلوم دارد و از شما گواهانی بگیرد و خدا ستمکاران را دوست نمیدارد و تا خداوند مؤمنان را ناب و خالص گرداند و کافران را به نیستی کشاند. آیا پنداشتید که به بهشت درآیید، در حالی که هنوز خدا کسانی از شما را که جهاد کردند و استقامت نمودند، معلوم نداشته است.
آیات دیگری نیز در اینباره وجود دارد.
تعبیر دوم دربارۀ هنگام فرو فرستادن آدم به زمین است:
((فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلاَ یَضِلُّ وَلاَ یَشْقَی* وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکاً وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی))؛(1)
پس اگر از ناحیۀ من به سوی شما و برای هدایتتان دینی آمد که البته خواهد آمد، بدانید که هرکس هدایت مرا پیروی کند نه گمراه میشود نه گرفتار میگردد و هرکس از یاد من روی بگرداند معیشتی تنگ و نکبتبار خواهد داشت و ما او را در روز قیامت کور محشور میکنیم.
تعبیر سوم، گفتوگوی خداوند با ابلیس است:
((وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ* قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَیتَنِی لأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ* قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ * إِنَّ عِبَادِی لَیسَ لَکَ عَلَیهِمْ سُلْطَانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ * وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ))؛(2)
به یاد آر آن زمان را که پروردگارت به فرشتگان گفت من بشری خلق خواهم کرد که...(1)ابلیس گفت پروردگارا به خاطر اینکه مرا اغوا کردی و گمراهی را سرنوشت من ساختی، من در زمین زندگی زمینی را برای بشر فریبنده نموده و همگی آنان را اغوا خواهم کرد، الا آن بندگانت را که در بندگی خالص باشند.(2)خدای تعالی فرمود: صراط مستقیمی هم که من بر خود حتم کردم همین است(3)که تو بر بندگان من دست نیابی مگر آنهایی که خودشان غوایت و گمراهی را میخواهند و از تو پیروی میکنند(4)و محققاً جهنم میعادگاه همه آنان است.(5)
عطایا و بخشش های الهی به نوع انسانها و بر حسب اختلاف استعدادها در زمانهای مختلف، گوناگون است. شریعتها و سنتهای واجبالاجرای الهی نیز به علت اختلاف استعدادهای بشر و تنوع آن مختلف است؛ زیرا خدای تعالی «شرعه» و «منهاج» (سنت و روش زندگی) هر امتی را به اراده خود معلق کرده و از اینرو، با نعمتهای خود امت را میآزماید: ((لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَکِن لِّیبْلُوَکُمْ فِیمَآ آتَاکُم)).
بنابر این، برای هر امتی از شما انسانها به جعل تشریعی نه تکوینی، شرعه و منهاج و یا به عبارتی سنت و روش زندگی معین کردیم.(6)((وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً...))؛ «و اگر میخواست
همة شما را یک امت به حساب میآورد(1)و یک شریعت برای اولین و آخرین شما تشریع میکرد و لیکن چنین نکرد بلکه برای هر امتی از شما شریعتی تشریع کرد تا شما را در آنچه از این نعمت های مختلف ارزانی داشته بیازماید.»
آری، نعمتهای گوناگون امتحانهای گوناگون را میطلبد، همچنانکه اختلاف پایه معلومات شاگردان کلاس های مدرسه، اختلاف امتحان را میطلبد و چون غرض اصلی از شرایع، امتحان است، پس ناگزیر باید شرایع نیز مختلف باشند. امت های مختلف عبارتند از: امت نوح، امت ابراهیم، امت موسی، امت عیسی علیهم السلام و امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، همچنانکه آیه زیر که در مقام منتگزاری بر این امت است، بر این معنا دلالت دارد:
((شَرَعَ لَکُم مِّنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحًا وَالَّذِی أَوْحَینَا إِلَیکَ وَمَا وَصَّینَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی))؛(2)
برای شما از دین همان را تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را که به تو وحی کردیم و آنچه را که به ابراهیم و موسی و عیسی توصیه نمودیم.(3)
علامه طباطبایی شکل گرفتن حرکت تکاملی را بر پایة قانون هدایت عمومی میداند. از اینرو، معتقد است که بنابر تعلیم قرآن کریم تنها خداوند میآفریند و میپروراند و همة آفریدهها در راه کمال خود به هدایت الهی و رهبری خدایی ره میپیمایند، چنانکه میفرماید:
((الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی))؛(4)
خدایی که به هرچیزی آفرینش ویژهاش را داده و پس از آن راهنمایی کرده به سوی هدف زندگی و آفرینش.
((الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی* وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی))؛(1)
همان که آفرید و سامان داد و آنکه تقدیر کرد و هدایت نمود.
((وَلِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهَا))؛(2)
هرکدام هدف و غایتی دارد که آن را در پیش میگیرد.
((وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ وَمَا بَینَهُمَا لاَعِبِینَ* مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یعْلَمُونَ))؛(3)
ما آسمانها و زمین و آنچه را در میان آنهاست برای اینکه بازی کنیم، نیافریدیم (بیهدف نیستند)، نیافریدیم آنها را مگر با آفرینش حق (هدف و غرضی در میان است) ولی بیشتر مردم نمیدانند.(4)
علامه معتقد است که هدایت تکوینی بر همة انواع آفرینش حکومت میکند چنانکه هر نوع با سرمایه خود به سوی کمال خود ره میسپارد، و هدایت مییابد، انسان نیز با هدایت تکوینی به سوی کمال واقعی خود هدایت میشود. با وجود آنکه انسان با انواع دیگر نباتی و حیوانی در بسیاری از ویژگیها شریک است، در «خرد» با دیگران تفاوت دارد.(5)
انسان به حسب طبع اولی سعادت و کمال خود را در آزادی مطلق خود میبیند، ولی نظر به اینکه سازمان وجودیاش
اجتماعی است، نیازمندی های بیشمار دارد که هرگز نمیتواند به تنهایی آنها را برآورد. همچنین در صورت اجتماع و تعاون با همنوعان خود که آنان نیز غریزه خودخواهی و آزادیدوستی دارند، ناگزیر مقداری از آزادی خود را از دست میدهد تا سودی از دیگران ببرد و معادل بهره گرفتن از رنج دیگران، از رنج خود به دیگران بهرهای دهد، یعنی اجتماع تعاونی را از روی ناچاری میپذیرد.(1)
بشر این قانون عملی و همگانی را از روز پیدایش تا امروز پیوسته خواهان بوده و همیشه در برآوردن آن تلاش کرده است. بدیهی است که اگر چنین چیزی امکان نداشت و در سرنوشت بشر نبود، خواست همیشگی بشر قرار نمیگرفت.(2)
خدای متعال به حقیقت این اجتماع بشری اشاره میفرماید:
((نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُمْ مَّعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِیّا))؛(3)
ما معیشت و زندگی مردم را در میانشان قسمت نمودیم (هر فرد متکفل بخشی از آن است) و برخی از ایشان را برتری دادیم تا بعضی از ایشان بعضی را تحت تسخیر دارد.
و در معنای خودخواهی و انحصارطلبی انسان میفرماید:
((إِنَّ الإنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا* إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا* وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیرُ مَنُوعًا))؛(4)
انسان هلوع (حریص) آفریده شده وقتی که به وی شر و ناگواری رسید جزع و وقتی که خیری به او برسد، دیگران را منع میکند.(1)
افراد انسان حتی سادهترین و بیفکرترین آنان به حسب طبع، دوست دارند که جهان انسانی همواره با آسایش و صلح و صفا باشد. خواستن و میل و رغبت و اشتها از نظر فلسفی اوصافی اضافی و ارتباطیاند که با دو طرف قائمند، مانند دوست دارنده و دوست داشته شده که اگر دوست داشتنی امکان نداشت، دوست داشتن آن نیز بیمعنا بود. اینهمه از آنروی است که کمال و نقص با هم فهمیده میشوند اگر کمال امکان نداشت، نقص نیز بیمعنا بود.(2)
علامه طباطبایی به موجب قانون هدایت عمومی که در همة انواع آفرینش جاری است، نوع انسان را به حکم ضرورت به نیرویی (وحی و نبوت) مجهز میداند که او را به سوی کمال انسانیت و سعادت نوعی راهنمایی میکند. بدیهی است که اگر این کمال و سعادت برای انسان که زندگیاش اجتماعی است، امکان و وقوع نداشته باشد، اصل تجهیز لغو و باطل میشد، در صورتی که لغو در آفرینش وجود ندارد.(3)
به بیانی دیگر، بشر از روزی که در بسیط زمین سکنا گزیده، پیوسته در آرزوی زندگی اجتماعی مقرون به سعادت (به تمام معنا) بوده و به امید رسیدن چنین روزی قدم برداشته است و اگر این خواسته تحقق خارجی نداشت، هرگز چنین آرزو و امیدی در نهادش نقش نمیبست، چنانکه بیغذا، گرسنگی معنا نداشت و
بیآب، تشنگی تحقق نمیگرفت و بیوجود دستگاه تناسلی، تمایل جنسی تصور نداشت.(1)
از اینروی، به حکم ضرورت (جبر) جامعه بشری در آینده، پر از عدل و داد خواهد شد و با همزیستی صلح و صفا خواهد گسترد و افراد انسانی در فضیلت و کمال غرق خواهند شد.
البته استقرار انسان، خود چنین وضعی را برقرار خواهد کرد و رهبر چنین جامعهای منجی جهان بشری و به لسان روایات، مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهد بود.
چگونگی ترکیب جامعه
یکی از مباحثی که در فلسفۀ تاریخ و برخی حوزههای دیگر علوم انسانی مطرح است این است که ترکیب جامعة بشری به چه نحوی است. مثلاً آیا ترکیب جامعه یک ترکیب حقیقی است یا اعتباری؟ و در صورت حقیقی بودن، آیا ترکیبی مکانیکی و ماشینی است و یا ارگانیکی و بافتی و یا به نحو دیگری غیر از این دو؟
طبیعتاً یکی از عناصر اصلی فلسفۀ تاریخ اسلامی نیز جواب به این سؤال خواهد بود که ترکیب جامعه از نظر فلسفۀ تاریخ اسلامی چگونه است؟
برای جواب دادن به این سؤال ابتدا نظریات مطرح در این بحث را مطرح کرده و سپس به بیان نظر مختار از دید فلسفۀ تاریخ اسلامی میپردازیم.
نظریّة اول: ترکیب اعتباری
چگونگی زندگی اجتماعی و ترکیب آن، مسئلهای علمی است. آیا جامعه وجود حقیقی دارد و افراد، انتزاعیاند یا آنکه افراد، وجود حقیقی دارند و جامعه اعتباری و انتزاعی است؟
1) شیعه در اسلام، ص221.
با فرض اعتباری و انتزاعی بودن جامعه، فرد امری حقیقی خواهد بود، مثل بسیاری از امور دیگر. درخت های یک باغ همه در کنار هم، از یک خاک و آب و هوا تغذیه میکنند و از یک نور بهره میگیرند. اما این درختها یک جامعه را تشکیل نمیدهند، بلکه هر درختی برای خود و جدا از دیگر درختها زندگی میکند. در این صورت، افراد استقلال کامل دارند و جامعه وجود حقیقی ندارد. اگر کل، وجود حقیقی داشته باشد، لازمهاش این است که اجزاء، دیگر استقلال نداشته باشند. اگر اجزاء استقلال کامل دارند، کل دیگر وجود حقیقی نمیتواند داشته باشد، مثل مرکب های طبیعی. اکسیژن و ئیدروژن تا وقتی که استقلال دارند، آبی وجود ندارد؛ همینقدر که ترکیب شدند و آب به وجود آمد، دیگر استقلال ندارند.(1)
نظریة دوم: ترکیب ماشینی
ممکن است جامعه را به آنگونه انتزاعیِ محض ندانیم، بلکه ترکیب آن را ماشینی بینگاریم، یعنی اینکه اجزاء هویت و استقلال خود را از دست ندهند (مثل ترکیب اعتباری) اما با هم پیوند داشته باشند. جامعه هم وجود حقیقی ندارد، ولی پیوندی میان اجزاء هست که این پیوند به اینها وضع و نوعی سرنوشت مشترک داده است. درخت های باغ هیچ پیوندی ندارند. با بریدن یک درخت، به درخت دیگر هیچ آسیبی نمیرسد، ولی ماشین اجزاء وابسته دارد که بیوجود یکی از آنها همه اجزاء فرو میریزد. جامعه نیز چنین است و اجزاء آن یک سرنوشت مشترک دارند و از اینرو، نهادهای جامعه با یکدیگر پیوستهاند.
1) فلسفه تاریخ، ص76 -77.
نهادهای اجتماعی دارای سلسله تأسیساتی هستند که بعضی از آنها به منزلة اعضای رئیسة جامعه در سرنوشت یکدیگر کاملاً مؤثرند. برای نمونه، آموزش و پرورش نهادی اجتماعی است و اقتصاد صنعتی - تجاری، کشاورزی و دادگستری نهادهای دیگر.
اینها همه با همدیگر ارتباط دارند و اگر یک دستگاه از دستگاه های جامعه پس بیفتد، در دستگاه های دیگر اثر میگذارد.(1)
نظریة سوم: ترکیب اتحادی و انضمامی
ترکیب اتحادی و انضمامی فلسفی، بدان معناست که یک شیء از یک نظر ترکیب اتحادی داشته باشد و از یک نظر انضمامی.
بنابر ترکیب انضمامی، دو حقیقت وجود دارد که یکی به دیگری وابسته است؛ دیگری که در وجودش مستقل از آن است، مانند رابطة جوهر و عرض که عرض در وجود خود به جوهر نیازمند است، ولی جوهر هرچند همیشه با عرض تحقق مییابد، به عرض نیازمند نیست. از اینرو، عرض تابع جوهر است، ولی جوهر تابع عرض نیست.
با پذیرش این نظریه میان تأسیسات اجتماعی باید تفاوت گذاشت؛ بعضی تأسیسات اصلی و رئیسی هستند و بعضی دیگر، فرعی و به اصطلاح مارکسیست ها، روبنایی و تابع. بیوجود اصلی، جامعه نمیتواند وجود داشته باشد و بیوجود فرعی، ارکان جامعه تنها، کامل نخواهد بود. برای نمونه، بیمه از تأسیسات اجتماعی است، ولی آیا بیوجود بیمه ارکان جامعه یکدفعه فرو میریزد؟ خیر، اما اگر اقتصاد جامعه بخوابد، جامعه متزلزل میشود.
1) فلسفه تاریخ، ص767- 768.
بنابر ترکیب اتحادی، اجزای جامعه با دستگاه های جامعه و به ویژه افراد با یکدیگر در وحدتی حل شدهاند، یعنی استقلال ندارند. افراد در وحدت جامعه حل میشوند و اصلاً فردی دیگر وجود نخواهد داشت، چنانکه در ترکیب های طبیعی عناصر، هیچ عنصری استقلال ندارد و فقط مرکب هست.
برخی گفتهاند اصلاً فردی در جامعه وجود ندارد؛ نهاد وجود دارد که خود جامعه است و جامعه همهچیز فرد است. فرد به منزلة یک مادۀ قابل و جامعه به منزلة یک صورت است. قابل فقط باید پذیرا باشد و خود چیزی ندارد. از اینرو، فرد اراده، وجود، غایت و هدف ندارد و ارادة فرد، همان ارادة جامعه است.
بنابر این نظریه، همینطوری که اجزاء در طبیعت با یکدیگر ترکیب و بعد با هم متحد میشوند، به گونهای که استقلال خود را کاملاً از دست میدهند و اساساً فقط کل وجود دارد، در جامعه هم اصلاً افراد هیچ هستند؛ هرچه هست، جامعه است.(1)
نظریة چهارم: ترکیب مخصوص به خود
بنابر نظریهای دیگر، جامعه ترکیبی ویژه دارد. این ترکیب حقیقی است، پس مثل درخت های باغ اعتباری نیست، مثل ترکیب ماشین هم نیست، ولی طبیعی هم نیست، یعنی جامعه حقیقی است، ولی از خود حیات دارد و حیات جامعه غیر از حیات فرد است و افراد نیز استقلال نسبی دارند؛ هم جامعه وجود حقیقی دارد و هم فرد. به تعبیری میتوان گفت ترکیب جامعه، نوعی وحدت در عین کثرت است و با وجود اینکه ترکیب جامعه حقیقی است و جامعه قانون، سنت، وجدان و استقلال دارد، استقلال فرد نیز در جامعه به کلی از میان نمیرود.(2)
قرآن، بنابر تفسیر برخی، از یک جهت اصالت را از آنِ فرد میداند و از جهت دیگر، اجتماع؛ زیرا از سویی اجزای جامعه (افراد آن) در خود جامعه، حل و هضم نمیشوند و هویت خود را از دست نمیدهند، و ترکیب جامعه ترکیب طبیعی، شیمیایی یا صناعی نیست، ولی از سویی، افراد در اجتماع از نظر مسائل روحی، فکری، عاطفی و فرهنگی نوعی وحدت و هویت جدیدی پیدا میکنند و بر اثر تأثیر و تأثر اجزاء، واقعیت جدید و زندهای پدید میآید که شعور، وجدان، اراده و خواست جدید دارد.(1)
جامعة انسانی به حکم «لِکُلِّ اُمَّةٍ أَجَلٌ»؛(2)«برای هر گروهی وقت و مدت خاصی است.» ترکیبی ارگانیک دارد، یعنی در حالی که افراد جامعه استقلال دارند، به گونهای که میتوانند بر ضد یکدیگر قیام کنند، روح واحدی بر جامعه حاکم است که افراد جامعه را به خدمت میگیرد و هر فردی حکم سلولی را دارد و سرانجام جامعه موجود زندهای است که برای خود حیات و ممات و عمر و اجلی دارد و وحدت و حیات او مخصوص خود آن است و با دیگر مرکبات همانندی ندارد.
علامه طباطبایی در ذیل آیة «کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً»(3)دربارۀ فطری بودن زندگی اجتماعی انسان، چنین مینویسد:
و مسئلة اختلاف در استعداد هم از همان روز نخست در میان بشر بوده، بعضی قوی و نیرومند و دارای سطوت بودهاند و بعضی دیگر ضعیف، و همین خود باعث پیدایش اختلاف میشده؛ اختلافی فطری که قریحة استخدام به آن دعوت میکرده و میگفته حال که
تو توانایی و او ضعیف است، از او استفاده کن و او را به خدمت خود درآور. پس همین قریحة فطری بود که او را به تشکیل اجتماع و مدنیت دعوت میکرده و باز همین قریحة فطری بوده که او را به بهرهکشی از ضعفا وا میداشته.
سپس ایشان در اینجا اشکال و جوابی را بدینسان مطرح میکنند:
خواهی گفت: مگر ممکن است فطرت دو حکم متضاد داشته باشد؟ در پاسخ میگوییم: در صورتی که مافوق آن دو حکم، حاکمی بوده باشد تا آن دو را تعدیل کند، هیچ مانعی ندارد و این تنها در مسئلة احکام فطری انسان نیست، بلکه در افعال او نیز این ناسازگاری هست؛ زیرا قوای او بر فعلی از افعال او با یکدیگر زورآزمایی میکنند (شهوتش او را دعوت به انجام کاری نامشروع میکند و نیروی عقلش او را از آن کار باز میدارد) جاذبه و شهوت شکم، او را به خوردن غذایی سنگین و زیانبخش دعوت میکند و عقلش او را از اینکار باز میدارد و هر نیرویی را آنقدر آزادی میدهد که به نیروهای دیگر صدمه وارد نیاید.
تزاحم در دو حکم فطری در مورد بحث نیز مانند همان تزاحم است. درست است که تشکیل اجتماع و مدنیت به حکم فطرت و آنگاه ایجاد اختلاف آنهم به حکم فطرت، دو حکم متنافی است از فطرت ولیکن خدای تعالی این تنافی را به وسیلة بعثت انبیا و بشارت و تهدید آن حضرات و نیز به وسیلة فرستادن کتاب هایی در بین مردم و داوری در آنچه با هم بر سر آن اختلاف میکنند، برداشته است.(1)
1) المیزان، ج2، ص187.
علت بعثت انبیا و فرستادن کتاب و به عبارتی دیگر سبب دعوت دینی، سیر بشر به حسب طبع و فطرتش به سوی اختلاف است. همانگونه که فطرت انسان او را به تشکیل اجتماع مدنی دعوت میکند، فطرت نیز او را به طرف اختلاف میکشاند و وقتی فطرت، راهنمای بشر به سوی اختلاف است، دیگر رفع اختلاف از ناحیة خود او میسر نمیشود و ناگزیر باید عاملی دیگر عهدهدار شود. به همین دلیل، خدای سبحان از راه بعثت انبیا و تشریع شرایع، نوع بشر را به سوی کمال سزاوار حالش سوق میدهد تا اصلاحگر زندگی انسان باشد. این کمال حقیقی است که در صنع و ایجاد داخل است و قهراً مقدمة آن یعنی بعثت انبیا نیز باید در عالم صنع داخل باشد.(1)
برخی با نگاه به برخی از آیات قرآن استدلال کردهاند که قرآن انسان را بالطبع و به حسب خلقت و فطرت اجتماعی میداند. این آیات دو دستهاند: آیاتی که تقریباً این مطلب را به اصطلاح با دلالت مطابقی بیان میکنند و دسته دیگر آیاتی هستند که بر این نکته دلالت التزامی دارند. برخی از این آیات در پی میآیند:
((یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ))؛(2)
ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید [و اینها ملاک امتیاز نیست]، قطعاً ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
این آیه دو مطلب را بیان میکند: یکی اینکه انتسابات قبیلهای و ملی ملاک تفاخر و امتیاز نیست و دیگر آنکه وجود قبایل و
ملتها برای «تعارف» است، یعنی وسیلهای برای آنکه افراد یکدیگر را بشناسند که از جمله لوازم و ضروریات زندگی اجتماعی است.
اگر مردم همدیگر را نشناسند و تمیز ندهند، آنگاه روابط برقرار نمیشود؛ زیرا افراد در زندگی اجتماعی براساس رابطه با یکدیگر معامله و دادوستد و کار مشترک میتوانند داشته باشند.
پس مسئلة تعارف در قرآن غایت اختلاف مردم در نظام خلقت ذکر شده، مقدمات زندگی اجتماعی را برای انسان فراهم میآورد.(1)
((نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُمْ مَّعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِیًّا))؛(2)
این ماییم که معیشت آنها را در زندگی دنیا میانشان تقسیم کردهایم، و بعضی از آنها را بر بعضی مراتب برتری دادیم تا یکدیگر را به خدمت گیرند.
تقسیم تکوینی که ظاهر آیه بر آن دلالت دارد، به اختلاف در آفرینش و تکوین انسان اشاره میکند، یعنی مردم از نظر امکانات معیشتی، مانند جسم، فکر، هوش، ذوق و فن متفاوت آفریده شدهاند. انواع اختلاف ها و استعدادها در افراد مردم وجود دارد، ولی استعداد صنعتی در یکی بیشتر از دیگران و استعداد کشاورزی در او کمتر از دیگران است. البته همة استعدادها در همة افراد وجود دارد، ولی نه به گونة یکسان.
بنابر ((وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ))،(3)هرکس از یک جهت بر دیگری برتری دارد و دیگری نیز در جهت دیگر ممکن است برتری داشته باشد.
اختلاف از اینروست که میفرماید: ((لِیتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِیا))(1)یعنی در متن خلقت، انسانها به گونهای آفریده شدهاند که به یکدیگر نیازمند هستند و باید به یکدیگر نیازمند باشند و مسخر یکدیگر هستند و باید مسخر یکدیگر باشند. پس زندگی اجتماعی به اینگونه از اصل خلقت انسان سرچشمه میگیرد، نه اینکه عوامل بیرونی، انسان را به زندگی اجتماعی وادار کرده باشد.
((فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاَ اُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکُم مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی بَعْضُکُم مِّن بَعْضٍ))؛(2)
پس پروردگارشان [دعای ایشان را] اجابت کرد که من عمل هیچ عاملی از شما را اعم از مرد یا زن تباه نمیکنم شما همگی از یکدیگرید.
چون «بعض» در ((بَعْضُکُم مِّن بَعْضٍ))(3)لامعیّن به شمار میرود، این عبارت اینگونه ترجمه میشود که همه از همه هستند.(4)
قرآن و وحدت جامعه
قرآن وحدت جامعه را به گونهای ترکیب حقیقی یاد میکند، نه اعتباری و صناعی و شیمیایی؛ ترکیبی که در نوع خود مشابهتی ندارد. عناصر ترکیب شونده، تن افراد نیست، بلکه اندیشه ها، عاطفه ها، خواسته ها و اراده ها و بالاخره ترکیب فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، مذهبی و تربیتی است و چنین ترکیبی در مرکبات مشابه ندارد؛ زیرا وقتی افراد با سرمایه های فطری و
اکتسابی وارد زندگی اجتماعی میشوند، هرکدام در جهات روحی همدیگر تأثیر میکنند و جامعه در مجموع روح واحدی پیدا میکند. انگار جامعه پس از کسر و انکسار و فعل و انفعال روحیه افراد در یکدیگر، روح تازهای، پدیده جدید و فرهنگ خاصی پیدا میکند که پیشتر در آن وجود نداشته است. این فرهنگ جدید، جمعبندی روحیات هریک از افراد نیست. چنین ترکیبی را حقیقی یا ارگانیک مینامیم؛ ترکیبی که در آن مجموع عناصر ترکیب شونده، از خواست ها و اراده ها از وحدت حقیقی برخوردار است، مانند سلول های بدن انسان. هر سلولی از سلول های بدن انسان برای خود وجود و شخصیتی دارد و هر واحد حیات مستقل به شمار میآید، ولی بر مجموع روح واحدی حکومت میکند و همة سلول ها، انسان واحدی را تشکیل میدهند. این نوع از ترکیب ها را ترکیب ارگانیک میگویند.(1)
1) منشور جاوید، ص334-335.
میتوان بیان پیوندهای فلسفۀ تاریخ با اندیشة مهدویت را از تبیین انسان تاریخی و حضور تاریخی آغاز کرد. بدین بیان که حیات آدمی در سه ساحت فردی، اجتماعی و تاریخی تجلی مییابد و انسانها در مدت عمر خویش دوران زندگی فردی و اجتماعی را سپری مینمایند و تاریخ بشر را رقم میزنند. در همین دوران است که در پرتو نحوة تفکر و اعتقاد و رفتار، آنان آثاری در حال و آیندة تاریخ بشری به جای میگذارند و با تاریخ ارتباط مییابند. این ارتباط منحصر در آینده نخواهد بود بلکه با گذشتة تاریخ هم هست. از همینروست که پس از پیروزی در جنگ جمل در سال 36 هجری یکی از یاران امام علی علیه السلام گفت: دوست داشتم برادرم با ما بود و میدید که چگونه خدا تو را بر دشمنانت پیروز کرد.
فقال له علیه السلام: أهوی أخیک معنا؟ فقال نعم. قال: فقد شهدنا و لقد شهدنا فی عسکرنا هذا أقوام فی أصلاب الرّجال و ارحام النّساء، سیرعف بهم الزّمان و یقوی بهم الایمان؛(1)
امام علیه السلام پرسید: آیا فکر و دل برادرت با ما بود؟ گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: پس او هم در این جنگ با ما بود، بلکه با ما در این نبرد شریکند آنهایی که حضور ندارند، در صلب پدران و رحم مادران هستند، ولی با ما همعقیدهاند، به زودی متولد میشوند، و دین و ایمان به وسیلة آنان تقویت میگردد.
اینگونه است که ما پیوند تاریخی با گذشتگان و آیندگان مییابیم و گسست تاریخی بیمعنا میشود. از همین جهت است که حضرت میفرمایند: «سیرعف بهم الزّمان»؛ زود است که روزگار ایشان را مانند خونی که از بینی انسان ناگهان بیرون آید به وجود میآورد و ظاهر میکند؛ «و یقوی بهم الایمان»؛ و به سبب ایشان ایمان قوت مییابد و جبهة باطل مغلوب میشود. پس اگر مبداء میل و محبت آدمی با گذشتگان هم باشد، با آنان شریک در اعمال و رفتار خواهند شد همچنانکه حضرت فرمودند: «أهوی اخیک معنا؟». و در آینده هم راه ایشان را ادامه میدهند و خط ایمان را تقویت مینمایند. بر این اساس، آنها در گذشته و حال و آیندة تاریخی حضور مییابند. همچنانکه امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
من مات منکم علی هذا الأمر منتظراً له کان کمن کان فی فسطاط القائم؛(2)
هرکس از شما عمر خویش را براساس اعتقاد امر فرج آل محمد سپری کند و در انتظار آن باشد؛ گویا در خیمة
آن حضرت بوده است. در این صورت است که حضور تاریخی مییابد و در آیندة ظهور حضرت شرکت مییابد.
اینگونه است که با حضور تاریخی انسان در هر مقطع زمانی گذشته، حال و آینده؛ در واقع در نقطهای از خط مستقیم «حق» قرار مییابد و جریان پیوسته و متصل حقپرستی را در گسترة تاریخی ادامه میدهد و بدینسان فرازمانی بودن حق و حقپرستی را که در هندسة فکری اسلام شیعی تجلی دارد، به نمایش میگذارد.
بنابراین میل و رضایت از کاری همسنخی و همراهی و رشتة وصل به آن را در پی دارد. همچنانکه در بیان دیگر حضرت میخوانیم:
الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم. و علی کلّ داخل فی باطل اثمانِ إثم العمل به و إثم الرضا به؛(1)
آنکس که از کار گروهی خشنود باشد، چونان کسی است که همراه آنان بوده و هرکس که به باطلی روی آورد، دو گناه برعهده او باشد: گناه کردار باطل و گناه خشنودی به کار باطل.
بشر از دو ساحت طبیعت و فطرت برخوردار است و دارای دو «من» سفلا و علواست. و چالش بین این دو، حرکت از طبیعت به سمت فطرت و جهت حرکت تاریخ انسان را به نمایش میگذارد. به بیان دیگر، آدمی پیوسته در حال چالش بین «تسویل نفسانی» و «تغییر نفسانی» است و به میزان حرکتش از تسویل به سوی تغییر نفسانی، سرعت و شتاب تاریخی در راستای هدف تاریخ مییابد.
1) نهج البلاغه، حکمت154.
از منظر فلسفۀ تاریخ مسیر حرکت تاریخ همان طبیعت و نفس انسان است که باید از عقبه ها و سنگلاخ خطرش با سختی ها و رنج ها بگذرد.
((یا أَیُّهَا الإنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلاَقِیهِ))؛(1)
ای انسان! مسلماً تو با تلاش و رنجی فراوان به سوی پروردگارت میروی، پس دیدارش خواهی کرد.
طبیعت و نفس آدمی میدان جولان و تاختوتاز شیطان، هواها و جلوه های دنیاست. از اینرو مسیر حرکت انسان را نفس پرچالش او تعیین میکند. عامل حرکتیش، فطرت پایدار و متصل اوست که اتصال و پیوستگی انسان را با گذشته، حال و آینده حفظ میکند و حضور تاریخی او را نشان میدهد. بدینسان او را به آیندة روشن و بارانداز تاریخ که تجلیگاه هدف خلقت و تاریخ است، رهنمون میسازد.
انسان در گذار از مسیر نفس و طبیعت به فراسوی تغییر نفس و تجلی ساحت های فطرتش منازل و مراحلی را سپری میکند. آنچه میزان و کمّ و کیف منازل و مراحل را تعیین میکند، آستانة بلوغ اجتماعی انسانهاست؛ یعنی هرچه سطح و آستانة بلوغ اجتماعی آنان فراتر باشد، سطح و آستانة منازل و مراحل حرکت تاریخی به سوی بارانداز و هدف تاریخ عالیتر میشود.
براساس فلسفۀ تاریخ اسلامی، هدف خلقت و تاریخ، صیرورت و شدن به سوی خداوند و بازگشت به سوی او و نهایت شناخت خداوند است. «و إلیه المصیر»، «و إلیه ترجعون»، «إنّ إلی ربّک المنتهی». تحقق این هدف از طریق عبودیت و زیر پا کشاندن استکبار ممکن میشود و مکانیزم عبودیت در سطح اجتماعی و
1) سوره انشقاق، آیه6.
تاریخی، گذار از طبیعت و نفس به سوی فطرت و تغییر نفس است. و به میزان بلوغ اجتماعی آستانة سلوک از سطح «تسویل نفسانی» به سوی «تغییر نفسانی» برجسته و فاخر میشود. با بلوغ اجتماعی است که مبدأ میل جوامع بشری به کانونهای متعالی فطرتپسند آنان استقرار مییابد و رغبت و اشتیاق آنان را به هدف برتر نشانه میگیرد و سپس آنها را از وضعیت موجود شاکی میسازد و به شکایت اجتماعی آنان منجر میشود و در نهایت استعانت اجتماعی آنان را سامان میدهد. در واقع فرآیند رغبت، شکایت و استعانت اجتماعی، همان مکانیزم شکلگیری کانون و مبدأ میل اجتماعی است که سمتوسوی حرکت اجتماعی و تاریخی را رقم میزند و نوع خواستن اجتماعی را متبلور میسازد. براساس آن است که صعود و سقوط اجتماع و تاریخ شکل مییابد. در همین راستا، حضرت بیان بسیار فاخری میفرمایند:
إنّما یجمع الناس الرضا و السُخط، قرء إنّما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمّهم الله بالعذاب لمّا عمّوه بالرضا، فقال سبحانه: ((فعقروها فأصبحوا نادمین))(1)فما کان إلاّ أن خارت أرضهم بالخسفة خوار السکّة المُحماة فی الأرض الخوّار؛(2)
ای مردم، رضا و خشنودی و خشم، مردم را گرد میآورد، چنانکه شتر ماده ثمود را، یک نفر دست و پا برید، اما آن تمام قوم ثمود را گرفت، زیرا همگی آن را پسندیدند و به آن راضی بودند. خداوند سبحان میفرماید: ماده شتر را پی کردند و سرانجام پشیمان شدند.
سرزمین آنان، چونان آهن گداختهای که در زمین نرم فرو رود، فریاد زد و فرو ریخت. ای مردم! آن کس که از راه آشکار برود، به آب میرسد و هرکس از راه راست منحرف شود، سرگردان میماند.
بنابراین مردم براساس مبدأ میل و رضا و سخط خویش با هم جمع میشوند و در رفتار هم شریک میشوند و روح و خرد جمعی مییابند. و اینگونه است که میزان بلوغ اجتماعی خویش را شکل میدهند و متجلی میسازند.
مردم پس از تجربه های فراوان و خستگی های بسیار در زمان ظهور حضرت صاحب عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ مبدأ میل و خواسته هایشان مدیریت و هدایت میشود، همچنانکه در نهج البلاغه آمده است:
یعطف الهوی علی الهدی إذا عطفوا الهدی علی الهوی، و یعطف الرّأی علی القرآن إذا عطفوا القرآن علی الرّأی؛(1)
هوای نفس را به هدایت برمیگرداند، زمانی که مردم هدایت را به هوای نفس تبدیل کرده باشند. و رأی را به قرآن برمیگرداند، زمانی که مردم قرآن را به رأی و اندیشه - خود - مبدل کرده باشند و از قرآن چشم پوشیده و امور را طبق اندیشه نادرست خود انجام دهند.
بدینسان است که بشر از تسویل نفسانی به تغییر نفسانی هدایت میشود و به هدف تاریخ دست مییابد.
دانش فلسفۀ تاریخ، به تحلیل و تعلیل تاریخ نگاه دارد. این نگره تاریخ را به مثابة کلیتی فراگیر و منسجم میانگارد که روابط قاعدهمند دارد.
فلسفۀ تاریخ، علل پیدایش و تکامل تاریخ و سیر حلقهها و مراحل آن را بیان میکند و باید آغاز و فرجام آن را جستوجو
1) نهج البلاغه، خطبة138.
کرد و دربارۀ نقش خالقیت و ربوبیت آفریدگار و همچنین نقش ارادههای انسانی در پیدایش و آرایش انواع تحولات اجتماعی و تاریخی مطالعه نمود.
بر این اساس:
جهان آفرینش، آفریدة خداوند متعال به شمار میرود و هستی آنها به خالقیت آفریدگار و فیض مستمر او قائم است.
خالق هستی رب العالمین است و همة موجودات عالم را فراسوی کمال به پیش میراند.
هرچند که آفریدگار متعال اساس کمال و تکامل جهان آفرینش است، براساس مشیت و خواست الهی ارادة انسان نیز در تکامل جهان حضور دارد و نقشآفرین است. از اینرو، تکامل انسان، جامعه و تاریخ، نتیجه و محصول تقوم و محصول تقوم ربوبیت الهی و ارادة انسان است.
گفتنی است که تقوم ربوبیت الهی و ارادة انسانها، همعرض نیستند، بلکه ارادة انسانی که خود مخلوق خداوند است، براساس خواست الهی نقش میآفریند.
بشر برای عبودیت الهی آفریده شده است ((ما خلقت الجنّ و الإنس إلاّ لیعبدون))(1)و با رنج و مشقت باید این مسیر را تا ملاقات پروردگار بپیماید.
حرکت در مسیر عبودیت در سه ساحت فردی، اجتماعی و تاریخی جریان مییابد:
الف) ساحت فردی: افراد انسان براساس سنجش و انتخاب خویش مسیر طاعت و عبودیت و یا عصیان از عبودیت الهی را برمیگزینند؛ یعنی در حوزه اختیار و اراده خویش میتوانند
1) سوره ذاریات، آیه56.
عصیان نمایند و با خواست و اراده خود، ربالعالمین را اطاعت کنند. خودپرستی و عصیان خدا نیز از حیطة ربوبیت و امداد الهی خارج نخواهد بود. خداوند به انسان اراده داده است تا خود تبعیت و عدم تبعیت از ربوبیت الهی را انتخاب نماید.
بنابراین، به حسب نوع انتخاب و ارادة انسان در جهان هستی دو مسیر طاعت و عبودیت و عصیان و استکبار تحقق مییابد.
ب) ساحت اجتماعی: جریان طاعت و عصیان در جوامع بهگونة جریان منفصل و گسیخته از هم نبوده، بلکه اراده های افراد جامعه در درون جبهة طاعت متقوم بر یکدیگر هستند و موجب اشتداد اراده ها میگردند و ارادة بزرگتری را میآفرینند. اراده های معصیتکار متقوم بر هم، به یک ارادۀ اشتدادیافته و بزرگ اجتماعی تبدیل میشوند و بر همین اساس، یک جبهه را در مقابل اراده های تسلیم حق تشکیل میدهند.
ج) ساحت تاریخی: همچنانکه اراده های افراد جامعه متقوم همند و ازهمگسیخته و منفصل نیستند و روی هم ارادة بزرگتری را به وجود میآورند، اراده های اجتماعی در طول تاریخ نیز متقوم همند و اراده های اشتدادیافته و بزرگتری را میآفرینند.
در این صورت، همیشه در روند حرکت تاریخ دو جریان تاریخی وجود خواهد داشت: جریان جبهة حق و طاعت و عبودیت الهی و جبهة معصیت و استکبار.
امام علی علیه السلام در خطبه قاصعه به جریان تاریخی جبهة باطل و معصیت به سرپرستی شیطان اشارههای فراوانی فرموده است:
... التی خدع بها الاُمم الماضیة و القرون الخالیة حتّی اعنقوا فی حنادس جهالته و مهاوی ضلالته، ذلاً عن سیاقِه سُلُساً فی قیادهِ أمراً تشابهت القلوب فیه و تتابعت القرون علیه، و کبراً تضایقت الصدور به؛(1)
1) نهج البلاغه، خطبۀ190.
شیطان از طریق همین کبر، امت های پیشین و گذشته را فریب داد و چنانشان کرد که در تاریکی های نادانی و دام های گمراهی فرو رفتند، در حالی که تسلیم او بودند که به هرجا که خواهد آنان را براند و رام او بودند که به هرسو که خواهد آنان را بکشاند. دل ها در پذیرفتن کبر و نخوت همانند یکدیگرند و مردم روزگاران گذشته پیدرپی بر این شیوه روان بودهاند و بر آن کار از پی یکدیگر رفتهاند؛ تکبری که بر سینه ها سنگینی میکند.
ابلیس به منزله محور باطل و عصیان که همه معصیتها به او برمیگردد، در طول تاریخ تمامی ارادههای عصیانی را سرپرستی و مدیریت میکند. بر این اساس، نظام سقوط فطرت توحیدی و عبودیت انسان را در جریان تاریخی عهدهدار میشود.
از همینرو، میکوشد که بشر را در گرداب یأس و ناامیدی از آینده و فرجام واپسین قرار دهد. توسعه و تعمیل یأس از سازوکارهای مهم شیطان است. از سویی ایجاد امید و دلگرمی به آینده و توجه به افضل اعمال بودن انتظار فرج از جمله اهداف مهم و راهبردی جبهة حق به شمار میرود.
شیطان برای ایجاد یأس، نیروها و توان خویش را به کار میگیرد تا اینکه تاریخ را به گونهای سرپرستی کند که عبودیت تحقق خارجی نیابد. برای رسیدن به این هدف حرکت خویش را با استکبار میآغازد و به توسعه و تعمیق یأس میانجامد.
برنامهها براساس اهداف و نتایج طراحی و تنظیم میشوند. در طرح جامع خلقت نیز برنامة آفرینش هستی و انسان بر عبودیت الهی ابتنا یافته است. از همینرو، خداوند متعال پیوسته فرد، اجتماع و تاریخ بشری را با فرستادن پیامبران در مسیر عبودیت خویش هدایت و رهبری نموده است، همچنانکه در نهج البلاغه همین حقیقت بازگو شده است:
فبعث فیهم رسله و واتر إلیهم أنبیائه، لیستأدوهم میثاق فطرته، و یذکّروهم منسیّ نعمته، و یحتجّوا علیهم بالتبلیغ، و یثیروا لهم دفائن العقول؛(1)
خداوند رسولان خویش را به سوی آنها مبعوث کرد و انبیای خویش را پیدرپی به سوی آنان گسیل داشت تا اینکه از مردم ادای پیمان فطری آنها را طلب نمایند و نعمت های فراموش شده او را یادآور شوند. با تبلیغات، حجت را بر مردم تمام کنند و گنجینه های نهفتة عقل ها را در پرتو تعلیماتشان آشکار سازند.
امام علیه السلام در این عبارات به چهار هدف عمدة بعثت انبیا اشاره فرموده است:
الف) همواره انسانها را به پیمان فطرتشان فرا میخواندند. خداوند متعال، معارف توحیدی را در نهاد و سرشت انسان قرار داده است و اگر هر انسانی به دور از آلاینده ها با این فطرت پرورش یابد، به طور طبیعی و فطری در مسیر یگانهپرستی و عبودیت حضرت حق خواهد بود و در سایة این فطرت توحیدی به اوج کمالات دست مییابد.
ب) نعمت های فراموش شدة الهی را به یاد انسان میآوردند؛ چراکه انسان از نعمت های سترگ سرشار شده و روح الهی در او دمیده شده است.
ج) برهان و حجت الهی را به اتمام میرساندند.
د) گنجینه های نهفته در عقل ها را آشکار میساختند.
گویا انبیا با طرح سؤال و مطالبة پیمان فطرت، کار خود را با مخاطبان خویش آغاز میکردند و سپس با ذکر نعمت ها و عظمت وجودی انسان و استعدادهایش که به فراموشی سپرده، به تنظیم
1) نهج البلاغه، خطبۀ190.
سؤال ها و یادآوری نعمتها میپرداختند؛ چراکه با نگاه به «لیستأدوهم میثاق فطرته»(1)به دست میآید که انبیا در واقع با مطالبه و طرح سؤال ها در حوزة عهد و پیمان فطری انسان، او را به کندوکاو میطلبیدند. بر همان اساس، انبیا عظمت وجودی انسان و استعدادهای او را یادآور میشدند؛ همان استعدادهای مکنون و فطری که فراموش کردهاند. از اینرو، با مطالبة پیمان فطری و یادآوری نعمت او، مخاطب را با طرح سؤال و تنظیم سؤال رودرروی میکردند و سپس با برهان او را به تحلیل سؤال روانه میساختند.
اینگونه، انبیا کار خود را با طرح سؤال در حوزة پیمان فطری میآغازیدند و آنگاه با یادآوری استعداد و عظمت انسان به او این سؤال را توسعه میدادند و تنظیم میکردند و سپس با برهان و استدلال به تحلیل آن میپرداختند و در نهایت گنجینه های نهفتة عقل را زیرورو میساختند و آشکار مینمودند.
ه ) حضرت پنجمین هدف از بعثت انبیا را چنین بیان میفرماید: «و یروهم آیات المقدّرة؛ و آیات قدرت خدا را به آنان نشان دهند.»(2)
و سپس به شرح این آیات میپردازد و میفرماید:
من سقفٍ فوقهم مرفوعٍ و مهادٍ تحتهم موضوعٍ و معایش تحییهم و آجالٍ تفنیهم و أوصابٍ تهرمُهُم و أحداثٍ تتابعُ علیهم؛(3)
و این گاهوارة زمین که در زیر پای آنها نهاده است؛
و آن وسایل زندگی که حیات را به آنها میبخشد؛
و آن اجل ها و سرآمدهای عمر که آنها را فانی میسازد؛
و آن مشکلات و رنج هایی که آنان را پیر میکند؛
و حوادثی که پیدرپی بر آنان وارد میگردد.(1)
بنابر این عبارات، انبیا پس از توجه دادن به خود انسان و استعدادهای او و فطرتش، به جهان و تحولات فردی و اجتماعی و تاریخی او توجه میدهند و از این رهگذر آیات قدرت خداوند را به او مینمایانند: «و یروهم آیات المقدرة.»(2)
بنابراین، انبیا از انسان و فطرت و استعدادهای او آغاز میکنند و با طرح، تنظیم و تحلیل سؤال او را به جریان میاندازند و سپس با ارائه آیات جهان هستی بر او، در تحولات فردی، اجتماعی و تاریخی او را در مسیر عبودیت رهبری مینمایند.
مجموعة استعدادهای انسان تا زمانی که ولایت خداوند را بپذیرد و بر این اساس، ولایت انبیا را پذیرا شود، در مسیر عبودیت حضرت حق و مطالبات فطرت توحیدی خواهد بود. در غیر این صورت گرفتار دام شیاطین میشود و در طاعت و عبودیت آنان سر میساید. از اینرو، انسان یا تحت ولایت نور است یا ظلمت و یا پذیرای ولایت رحمان است یا شیطان. گرچه برای پذیرش ولایت شیطان نیز نیازمند به عنایت و افاضة خداوند متعال است، همچنانکه قرآن میفرماید:
((کُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاء وَهَؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّکَ وَمَا کَانَ عَطَاء رَبِّکَ مَحْظُورًا)).(3)
آدمی گریزی از عبودیت ندارد؛ نکته آن است که به چهکس دل سپارد و به کدامین آستان سر ساید. همچنانکه در کلام امام همام حضرت جواد الائمه علیه السلام آمده است:
من أصغی إلی ناطق فقد عبده. فإن کان الناطق عن الله فقد عبدالله و إن کان الناطق ینطق عن لسان إبلیس فقد عبد إبلیس؛(1)
هرکه گوش دل به گویندهای بسپارد، او را پرستیده است. اگر گوینده از طرف خدا باشد، خدا را پرستیده و اگر از زبان ابلیس سخن گوید، شیطان را پرستیده است.
در زبور آل محمد آمده است:
و أهونهم علیک من أنت ترزقه و هو یعبد غیرک؛(2)
پستترین آنها [خلق] در پیشگاهت آن است که تو روزیاش را میدهی و او غیر تو را پرستش مینماید...
و لایفوتک من عبد غیرک؛(3)
و هرکه غیر تو را بپرستد از دست قدرتت بیرون نرود... .
و کفرت بکلّ معبودٍ غیرک و برئت ممن عبد سواک؛(4)
و به هر معبودی غیر تو کافر شدم و از هرکه غیر تو را عبادت کرده بیزارم.
در نهایت از خداوند متعال میخواهد:
و أن تغنینی عن کلّ شیء بعبادتک؛(5)
و مرا با عبادت خود از هرچیزی بینیاز کنی.
انسان سراسر فقر و نیاز است: ((یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمِیدُ))(1)و تنها او سرشار و بینیازش میتواند سازد و طعم خوش استغنا را در کام او چشاند. اگر انسان به آستان رحمان نیاید، ناگزیر آستانهبوس شیطان خواهد شد؛ همچون عبدالله بن عمر که از «باب الله» استنکاف کرد و در «باب الشیطان» اعتکاف و از بیعت با امیرمؤمنان علیه السلام سر باز زد و با شتاب بیعت با منصور شیطانصفت را پذیرا شد.
آدمی خود باید دست به سنجش و انتخاب زند و سرمایة وجودی و نفس خویش را رشد و جهت دهد. نفس انسان بیکرانه های استعداد و توان است؛ با کاربری ها و کارکردهای گونهگون. انسان با سنجش و انتخاب خویشتن به دام «تسویل» نفس و یا به بام «تغییر» نفس مینشیند و بدینسان، جایگاه «اسفل السافلین» و «اعلی علّیّین» و اسیر و امیر نفس بودنش را مینماید.
قرآن «تسویل» را هم به نفس نسبت میدهد و هم به شیطان. در جایی میفرماید: «بل سوّلت لکم أنفسکم»(2)و «و کذلک سوّلت لی نفسی».(3)و در جایی دیگر میفرماید: «الشیطان سوّل لهم».(4)پس هم نفس با زیور و زینتبخشی به باطل آن را حق و دلبرانه نشان میدهد و هم شیطان. از اینرو، در طول تاریخ قلمرو زحمات انبیا تغییر نفس آدمی بوده است و قلمرو شیطانها تسویل نفس آنان.
کانون تحولات و تکامل بشری، حرکت انسان از «تسویل نفسانی» به سوی «تغییر نفسانی» است. هرچه بشر از مسیر تسویل به سوی مسیر تغییر نفسانی گام نهد، به تکامل خویش نزدیک
شده است. از همینرو، انبیا با توجه دادن انسان به جایگاه انسانی و فطری آنان، پیوسته خواستهاند که آدمی را از تسویل برهانند و نگذارند او در گرداب «تسویل نفس» و «تسویل شیطان» فرو غلتد و تمامی عظمت وجودیاش را به تاراج دهد.
انبیا در طول تاریخ بر آن بودهاند تا بشر را با تغییر نفسانی خویش گامی به جلو ببرند. از همینرو، قرآن میفرماید: ((إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ)).(1)
بنابر سنت خداوند متعال هر قوم و گروهی، رشد و خسران و کمال و نقص خودش را با تغییر نفسانی رقم خواهد زد و از بستر نفسانی خود بهینه بهرهوری خواهد کرد و با تلاش و رنج قله های کمال را خواهد پیمود. ارادة انسانی اینگونه در طول ارادة الهی قرار میگیرد؛ چراکه خداوند بدینسان خواسته است که انسان به جای تسویل نفسانی فراسوی تغییر نفسانی حرکت نماید و سرنوشت اجتماعی و تاریخی خویش را بیافریند.
استکبار در برابر عبودیت
عبودیت در برابر استکبار است. امام سجاد علیه السلام در دعای وداع ماه رمضان اینچنین میفرمایند:
و قلت ((أدعونی أستجب لکم إنّ الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین)). فسمّیت دعائک عبادة و ترکه استکباراً و توعَّدت علی ترکه دخول جهنَّم داخرین.(2)
فرمودی مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. آنان که از عبادت من تکبر ورزند، به زودی خوار و ذلیل وارد جهنم میشوند. پس نیایش و دعا را عبادت و ترکش را
کبر و استکبار نامیدی و بر ترک دعا به دخول دوزخ با ذلت و خواری تهدید فرمودی.
دعا اوج عبودیت و مغزافزار آن به شمار میرود و کبر و استکبار بر سه محور خودبزرگبینی، خودخواهی و خودپرستی میگردد. بدینسان، پیوسته جریان تاریخ میدان مبارزة خودخواهی و خداخواهی بوده است. همچنانکه قرآن میفرماید:
((وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا أَفَلَمْ تَکُنْ آیاتِی تُتْلَی عَلَیکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَکُنتُمْ قَوْمًا مُّجْرِمِینَ))؛(1)
و اما کسانی که کافر شدند [به آنان گفته شود:] مگر آیات من بر شما خوانده نمیشد و گردنکشی کردید و مردمی گناهکار بودید؟
کفر از استکبار سرچشمه میگیرد و جرم نیز ریشه در استکبار دارد. مردم براساس خودبزرگبینی و خودخواهی و خودپرستی کفر میورزند و از عبودیت الهی چشم میپوشند.
قرآن از زبان حضرت نوح علیه السلام میفرماید:
((وَإِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَارًا))؛(2)
و من هربار که آنها را دعوت کردم تا ایشان را بیامرزی، انگشتانشان را در گوش های خود کردند و جامه های خویش را برکشیدند و [بر کفر خویش] پای فشردند و هرچه بیشتر بر تکبر خود افزودند.
نشان میدهد که قوم نوح به دلیل خودبزرگبینی، خودخواهی و خودپرستی، هرگز با کلام حق و فرهنگ عبودیت الهی روبهرو
نمیشدند و از همینرو، راه را برای «شنیدن» حق و «دیدن» حق میبستند و بدینسان، هرچه زمان بیشتر میگذشت، بر کبر و استکبارشان میافزود.
اینگونه آدمی در طول تاریخ با تسویل نفس به گرداب خودمحوری و کبر و استکبار فرو غلتید. و شیطان هم به آتش تسویل نفس آنان دامن زد و کبر و نخوت ایشان را شعلهور ساخت تا هرچه بیشتر گسترة عبودیت خود را توسعه و تعمیق بخشد و آنها را از عبودیت الهی باز دارد.
مسئلة کبر و استکبار چنان مهم است که امیرمؤمنان علیه السلام در خطبة قاصعه آن را گسترده شرح میدهد. حضرت در مطلع خطبه میفرماید:
سپاس و ستایش خدای را که لباس عزت و بزرگی بر تن کرد و آن را برای خود برگزید و بر آفریدگانش ممنوع ساخت و آن را قرقگاه و حریم خود قرار داد و بر دیگران حرام نمود. این لباس را برگزید، چون جلالت و عظمت از آن اوست.(1)
سپس در نکوهش تکبر میفرمایند:
خداوند بر هر بندهای که در این دو صفت (عزت و بزرگی) با او ستیزه نماید، لعنت فرستاد. سپس فرشتگان مقرب خویش را با این دو صفت آزمود تا فرشتگان فروتن را از فرشتگان گردنکش جدا سازد.(2)
بنابر این بیان:
در ادامة خطبه میفرمایند:
خداوند به فرشتگان فرمود: «من بشری از گل میآفرینم. هرگاه خلقت او را به پایان بردم و از روح خود در وی دمیدم، سجدهاش کنید. پس تمامی فرشتگان جز ابلیس سجده کردند.» کبر و خودپسندی به ابلیس روی آورد، و بر آدم به آفرینش خود نازید و به ریشه خود [که آتش بود] بر او تعصب ورزید. این دشمن خدا (ابلیس) پیشوای متعصبان و پیشرو مستکبران است. او پایة عصبیت را بنا نهاد و بر سر لباس کبریایی با خداوند به ستیز برخاست و آن لباس عزت را به تن کرد و جامة فروتنی را درآورد.(1)
امیرمؤمنان علیه السلام سپس دربارۀ حکمت آزمونهای خداوند متعال میفرماید:
و لکنَّ اللهَ سبحانهُ یبتلی خلقهُ ببعضِ ما یجهلونَ أصله تمییزاً بالإختبار لهم و نفیاً للاستکبارِ عنهم و إبعاداً للخیلاء منهم؛(2)
اما خداوند سبحان بندگان خود را به پارهای از چیزها که به اصل و ریشة آن جاهلند، میآزماید تا با این آزمون فرمانبرداران را از نافرمانان جدا سازد و بزرگمنشی و کبر را از ایشان بزداید و خودپسندی را از آنان دور نماید.
بنابراین، خداوند دستورهایی به انسان میدهد، از آنرو که:
بندگان را به وسیلة آزمایش کردن تمییز دهد: «تمییزاً بالإختبار لهم»؛(1)
میخواهد آنان را از حالت استکبار دور کند: «نفیاً للإستکبار عنهم»؛(2)
میخواهد حالت تکبر و نخوت و خیل را از مردم دور سازد: «و إبعاداً للخیلاء منهم».(3)
عبودیت و استکبار از سرآغاز آفرینش انسان شکل گرفته است. نتیجة عبودیت، طاعت و انقیاد رحمان است و نتیجة استکبار، عصیان رحمان و انقیاد شیطان. حرکت تاریخ بر محور عبودیت و استکبار به جریان افتاده و رفتوآمد امت ها براساس آن شکل یافته است.
از همینرو، قرآن میفرماید:
((الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ لِیبْلُوَکُمْ أَیکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً))؛(4)
خدایی که مرگ و زندگی را برای آزمایش شما آفریده که کدامیک از شما کار بهتر انجام میدهد.
گسترة نفس انسان کانون مجموعة استعدادها و کشش ها و غرایز فراوان و مختلف است. انسان با ترکیب نیروهای متضاد به آزادی میرسد و با حرکت فکری و سنجش و انتخاب خود «تسویل نفس» میکند و خودبزرگبینی و خودخواهی و خودپرستی را برمیگزیند و یا «تغییر نفس» میکند و از همان بستر استعدادهای درونی به فراسوی خداپرستی ره میپیماید.
خداوند با سنت «ابتلاء» و آزمایش در طول تاریخ، روند حرکت تاریخ بشری را فراسوی تحقق عبودیت محض و خالص الهی ادامه خواهد داد تا روزی تحت ربوبیت خویش به آن عینیت کامل بخشد و بدینسان «احسن عمل» را در گسترة هستی بر همگان بنماید.
سپس در ادامة خطبه به پیام ها و عبرت های تاریخ اشاره میفرماید:
فاعتبروا بما کانَ من فعل الله بإبلیس إذ أحبطَ عملهُ الطویل و جهده الجهید و کان قد عبدالله ستَّة آلاف سنة، لایدری أمن سنی الدُّنیا أم من سنی الآخرة، عن کبر ساعة واحدة؛(1)
از آنچه خدا با ابلیس کرد، عبرت بگیرید که اعمال طولانی و تلاش سختکوشانه او را به علت ساعتی تکبر باطل و تباه ساخت، در حالی که ابلیس شش هزار سال - که معلوم نیست از سال های دنیایی است یا سال های آخرتی -(2)خدا را بندگی کرده بود.
وقتی حضرت به عبرت گرفتن فرا میخواند، سنت و قانون ثابت و لایتغیری را یاد میآورد که در گذشته جاری بوده و برای حال و آینده هم جاری است. این مسئله قانونمندی سیر حرکتی تاریخ بشری را نشان میدهد. حضرت در همین زمینه میفرماید:
کیست که پس از ابلیس چنان گناهی را مرتکب شود و در پیشگاه خداوند از عذاب سالم بماند؟ نه، هرگز خدای سبحان به سبب رفتاری که باعث بیرون کردن فرشتهای از بهشت شده، انسانی را وارد بهشت نمیسازد؛ زیرا حکم خدا در حق اهل آسمان و اهل
زمین یکی است و خداوند با احدی از بندگانش دوستی خاصی ندارد تا به سبب آن چیزی را که بر جهانیان حرام کرده، بر او مباح گرداند.(1)
از اینرو، چالش محوری تاریخ بشر براساس عبودیت و استکبار آنها شکل گرفته است و ادامه مییابد. از اینرو، امیرمؤمنان علیه السلام در ادامه به دشمنی های شیطان اشاره و هشدار میفرماید:
فاحذروا عبادالله عدوَّالله أن یعدیکم بدائه و أن یستفزّکم بندائه و أن یجلب علیکم بخیله و رجله؛(2)
بندگان خدا، از دشمن خدا دوری کنید، مبادا شما را به بیماری خود گرفتار کند و با ندایش شما را به حرکت درآورد و با سپاه سواره و پیادهاش بر شما بتازد و جلب نماید.
طرح جامع شیطان آن است که به هر شکل ممکن انسانها را به درد و مرض خود که همان کبر و استکبار و عصیان خداوند متعال است، گرفتار سازد و با تسویل نفس آنان به هدف خویش دست یابد.
شیطان در طول تاریخ ولایت و رهبری جبهة باطل را بر عهده دارد. او در سه ساحت فردی، اجتماعی و تاریخی به سمتوسوی کبر و استکبار و عصیان از مسیر الهی حرکت میکند و مکانیسم حرکت جبهة باطل را هم از مسیر «تسویل نفس» برمیگیرد، ، همچنانکه فرآیند اعمال ولایت و سرپرستی شیطان را بدینسان میتوان برشمرد:
اول به بیماری خود گرفتار میکند؛
سپس با ندایش سیر حرکت را به دست میگیرد و نظارت میکند؛
در نهایت با توان و نیروهای خویش افراد را به خود جلب مینماید.
شیطان از سرمایه ها و استعدادهای درونی انسانها بهره میگیرد و تسویل میکند. او خودبزرگبینی و خودخواهی و خودپرستی را زیور و زینت میبخشد و سپس افراد را به حرکت میاندازد و در نهایت به خود جلب مینماید و در معبد خویش به اعتکاف مینشاند. از اینرو، عنصر محرک تاریخ همان توان و استعدادهای درونی و فطری انسانهاست.
مجموعه های استعدادهای ترکیبشدهای در وجود انسان وجود دارند. همین عنصر ترکیب به وی اصالت میدهد و او را توانمند و آزاد میسازد و او را مجبور میکند که با سنجش خویش انتخاب کند. از همینرو، مسئول متعهد است و باید پاسخگو باشد، همچنانکه در دعا میخوانیم:
اللّهمّ ما کان فی قلبی من شکٍّ أو ریب أو جحودٍ أو قنوطٍ أو فرحٍ أو بذخٍ أو بطرٍ أو خیلاء أو ریاءٍ أو سمعة أو شقاقٍ أو نفاقٍ أو کفرٍ أو فسوقٍ أو عصیانٍ أو عظمة أو شیءٍ لایحبُّ
خودپسندی، یا ریاکاری و خودنمایی، یا شقاوت و نفاق و دورویی، یا کفر و فسق و گناه، یا بزرگی نخوت یا هرچه تو نپسندی هست، از تو درخواست میکنم که همه را از دلم دور گردانی و این اوصاف را به ایمان به وعده های خود و وفای به عهدت و رضا و خوشنودی به قضایت و زهد در دنیا و شوق و رغبت به آنچه نزد توست و آگاهی و اطمینان خاطر و توبة نصوح بدل کنی که ای پروردگار من این امور را از تو میطلبم.
انسان در مجموعة استعداد عظیم خویش با توان سنجش خود برای رشد و خسر انتخاب میکند. قوم ثمود پس از آنکه خداوند متعال آنان را هدایت کرد، کوری را بر هدایت برگزیدند: ((وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَینَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَی عَلَی الْهُدَی)).(1)
انسان با همین سرمایه های وجودی خود یا از سر جهلورزی و بیهنری به تسویل نفس و شیطان تن میدهد و به گرداب کفر و جرم مینشیند و یا از سر خردورزی و هنرمندی به تغییر نفس میاندیشد و با تبدیل نیروهای درونی و قلبی خویش به کاربری ها و کارکردهای متعالی آنها رو میکند و تمامی توانمندی طبیعی درون خویش را برای رشد و شکوفایی گل های معطر بوستان فطرتش قرار میدهد.
از اینرو، شیطان و رحمان هردو در همین حوزه بر نیروهای درونی انسان سیطره دارند. با وجود این، انسانها با اراده و انتخاب خویش یا ولایت و سرپرستی محور باطل یعنی شیطان را میپذیرند و یا محور حق یعنی خداوند متعال و انبیا و اوصیا را پذیرا میشوند. انسان با پذیرش محور باطل از طریق و شیوه و روش تسویل نفس به گرداب استکبار و خودپرستی سقوط میکند
1) سوره فصلت، آیه17.
و با پذیرش محور حق به کوهسار عبودیت صعود میکند و رفعت مییابد. این دو شکل در سه ساحت فردی، اجتماعی و تاریخی انسان جریان مییابد.
امیرمؤمنان در ادامة خطبه به دشمنی های شیطان هشدار میدهد:
قسم به جان خودم که تیری خطرناک برای شکار شما بر کمان گذارده و کمان را با شدت هرچه تمامتر کشیده و از نزدیکترین نقطه شما را هدف قرار داده و گفته: ((رَبِّ بِمَآ أَغْوَیتَنِی لأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ))؛(1)«پروردگارا به سبب آنکه مرا اغوا کردی، دنیا را در چشم آنان جلوه میدهم و همه را گمراه خواهم کرد.» تیری در تاریکی به سوی هدفی دور افکنده و گمانی نادرست بر زبان آورده، ولی فرزندان خودپسندی، برادران عصبیت و سواران مرکب کبر و جاهلیت (با رفتار خود) آن (اندیشه باطل) را تصدیق کردهاند.
آن هنگام که گردنکشان شما فرمانبردار شیطان شدند و طمع او در گمراه ساختن شما استحکام یافت و آنچه پوشیده و نهان بود آشکار گشت، قدرت بر شما فزونی یافت و لشکرش را آرامآرام به سوی شما نزدیک ساخت. آنگاه سپاهیانش شما را به خواری افکندند، و به ورطة هلاکت درآوردند و بر شما زخمی کاری وارد ساختند، نیزه ها در چشمانتان نشاندند و گلوهایتان را بریدند و بینی هایتان را خرد کردند تا شما را بشکنند و مهار در بینی کرده و به سوی آتشی که برایتان فراهم شده ببرند. شیطان بیش از کسانی که آشکارا با آنان دشمنی میکنید و برای جنگ با آنان جمع میشوید، بر پیکر دین شما زخم میزند و برای فساد دنیایتان آتش
1) سوره حجر، آیه39.
میافروزد. پس خشم و نیروی خود را برای نبرد با او به کار گیرید و در این راه از هیچ تلاشی دریغ نورزید.(1)
امیرمؤمنان علیه السلام در عبارتهایی دیگر چنین میفرماید:
پس آتش عصبیت و کینه های جاهلیت را که در قلب هایتان جای گرفته و پنهان مانده خاموش سازید که این خودپسندی و تعصب در مسلمانان از آفت های شیطان و نازیدنها و فسادها و وسوسه های اوست. تابع تواضع را بر سر نهید و گردنفرازی را زیر پا گذارید، ریسمان تکبر از گردن باز کنید و تواضع را سنگر میان خود و دشمنتان یعنی ابلیس و سپاهش قرار دهید؛ زیرا ابلیس در میان هر امتی سپاه و یارانی، و پیاده و سوارانی دارد. شما همچون قابیل که بر فرزند مادرش [= هابیل] کبر ورزید نباشید. خداوند قابیل را بر هابیل برتری نداده بود اما خودبزرگبینی او را در ورطة حسادت افکند، و عصبیت، آتش خشم را در دلش برافروخت. شیطان نیز باد کبر در دماغش دمید، همان کبری که خداوند به دنبالش پشیمانی قرار داد، و گناه هر قاتلی را تا روز قیامت بر گردن او انداخت.(2)
حضرت در عبارات دیگر میفرمایند:
خدا را خدا را! از تکبر و خودپسندی و از تفاخر جاهلی بپرهیزید که این حالات، کینه و دشمنی فراهم میآورد و مجرای دمیدن و افسون شیطان است. شیطان از طریق همین کبر امت های پیشین و ملت های گذشته را فریب داد و چنانشان کرد که در تاریکی های نادانی و دام های گمراهی فرو رفتند، در حالی که تسلیم او بودند که به
هر جا که خواهد آنان را براند و رام او بودند که به هرسو که خواهد آنان را بکشاند.(1)
نیز میفرماید:
أمراً تشابهتِ القلوبُ فیه و تتابعتِ القرونُ علیه و کبراً تضایقت الصدور به؛(2)
دل ها در پذیرفتن کبر و نخوت همانند یکدیگرند و مردم روزگاران گذشته پیدرپی بر این شیوه روان بودهاند، تکبر (را در خود پروراندند) که بر سینه ها سنگینی میکند.
حضرت در این عبارتها به زیبایی قانونمند بودن تاریخ و سیر تاریخ امت های پیشین را نشان میدهد و یکسان بودن و تشابه عوامل محرک تاریخ را یادآور میشود و در همین زمینه به سه مطلب مهم اشاره میفرماید:
شیطان از طریق همین کبر امت های پیشین را فریب داده است؛
دل های مردم در پذیرفتن کبر و نخوت همانند یکدیگر است؛
مردم روزگاران گذشته پیدرپی بر این شیوه بودهاند و بر آن کار از پی یکدیگر رفتند؛
تکبری که دستآورد خودشان بوده است، بر سینه ها سنگینی مینماید.
شیطان با عنصر کبر که علت سقوطش بود، به جان امت های پیشین افتاد و به توسعه و تعمیق آن در میان ایشان پرداخت.
دل های مردم در پذیرفتن کبر یکسان است و این قابلیت به طور همسان در آنان وجود دارد و براساس سوء اختیار خودش بدان گرفتار میشوند. بدینسان مردم روزگاران گذشته بر کبرورزی از پی یکدیگر رفتند تا آنکه دچار زندگی دشوار و ناگوار شدند؛ زیرا ((مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا))؛(1)«آنانی که از ذکر و یاد خداوند و عبودیت او غفلت ورزند و دوری بنمایند، دچار زندگی سخت و تنگی میشوند.»
حضرت در جایی از این خطبه دربارۀ عبرت گرفتن از پیشینیان و دوری از کبر میفرماید:
فاعتبروا بما أصاب الاُمم المستکبرین من قبلکم من بأس الله و صولاته و وقائعه و مَثُلاته و اتّعظوا بمثاوی خدودهم و مصارع جنوبهم و استعیذوا بالله من لواقح الکبر، کما تستعیذونه من طوارق الدّهر؛(2)
از آنچه بر سر ملت های گردنکش گذشته آمد، از عذاب خدا و دشواری ها و حوادث و کیفرهای او عبرت گیرید و از خاک تیرهای که صورت بر آن نهادند و زمینی که با پهلو بر آن افتادند، پند پذیرید و از آنچه پدید آورنده کبر است، به خدا پناه جویید، همانگونه که از بلاهای ناگهانی به او پناه میبرید.
از مباحث گذشته در خصوص عبودیت و استکبار به دست میآید که ایندو، نرمافزار حرکت تاریخ بشری به شمار میروند. براساس ایندو جبهة حق و باطل شکل میگیرد و خداوند متعال و انبیا و اوصیا محور حق و شیطان محور باطل به شمار میروند.
تکاملی بودن حرکت تاریخ و اقتضای حکمت الهی
اگر حرکت تاریخ را براساس مشیت الهی بپذیریم و حکمت و ربوبیت خداوند متعال را بر آن حاکم بدانیم، تکاملی بودن حرکت تاریخ را نیز خواهیم پذیرفت. حرکت تکاملی تاریخ به این معنا نیست که فرازونشیب ها و افتوخیزهای تاریخ و حرکت های واپسگرای تاریخی را نادیده به شمار آوریم، بلکه مراد از حرکت تکاملی تاریخ آن است که برآیند حرکت های تاریخ را در نظر گیریم و آن را حرکت رو به جلو و کمال انگاریم.
این نگاه با حکمت الهی همآهنگ و سازگار است. بنابراین، فلسفۀ تاریخ اسلامی از باور به خالقیت و ربوبیت الهی سرچشمه میگیرد و به باور به معاد ختم میشود. «ألا إلی الله تصیر الاُمور؛(1)آگاه باش که کارها به خدا باز میگردد.» بر این اساس، حرکت عمومی جهان هستی در پایان به توسعه و تعمیق عبودیت و پرستش خداوند متعال میانجامد.
اصلیترین تعارض تاریخی
خداوند متعال به انسانها اراده داده و انسانها به اندازهای که خواست و مشیت او اجازه دهد، در ایجاد حوادث در جهان هستی میتوانند نقش آفرینند. اراده های مثبت و منفی در دو جبهة حق و باطل به کمک امدادهای الهی امکان بروز مییابند و بدون امداد او هیچکدام توان و قدرتی در تصرفات عالم، نمیتوانند داشته باشند. هردو جبهه به دنبال توسعه و گسترش خویش در تعارضی تاریخی قرار دارند؛ تعارض عبودیت و استکبار.
گرچه اراده های انسانی در حرکت تاریخ نقش میآفریند، نقش آنها محور اصلی نیست، بلکه جهتگیری حرکت کلی تاریخ با
1) سوره شوری، آیه53.
مشیت بالغه و نافذ الهی شکل مییابد و انسانها قوانین کلی حاکم بر جهان هستی را که ظهور مشیت خداوند متعال است، نمیتوانند تغییر دهند. امام سجاد علیه السلام در اینباره میفرماید:
و یا من لا تبدّل حکمته الوسائل؛(1)
ای آنکه هیچ دستآویزی حکمتش را تغییر نمیدهد.
بنابراین، قلمرو اراده های انسانی در ظرف مشیت الهی اثرگذار است و تا میزانی که خداوند متعال امداد کند، مؤثر میافتد و خارج از احاطه و حکومت او نخواهد بود.
در راستای تبیین مبارزة حق و باطل در سیر تاریخ بشر، توجه به برخی نکات ما را به روشنی به اندیشة مهدویت رهنمون میسازد. اینک به برخی از این نکات اشاره میشود:
محور جبهة حق و باطل
انبیا و اولیای الهی در جبهة حق، بشر را گامبهگام در مسیر عبودیت همراهی نمودهاند.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم بنابر روایتی به نقل از هردو فرقه میفرماید:
مثلی ومثل الأنبیاء کمثل رجل بنی داراً فاتمَّها و أکملها و أحسنها إلّا موضع لبنهٍ فجعل الناس یدخلونها و یتعجَّبون و یقولون لولا موضع اللبنه (قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم) فأنا موضع اللبنه جئت فختمت الأنبیاء؛(2)
مَثَل من و پیامبران دیگر، مَثَل آن مردی است که خانهای بنا کند و آن را به جز یک آجرش تکمیل و زیبا سازد. پس مردم شروع به رفتوآمد به آن خانه کنند و با تعجب بگویند که ای کاش جای این آجر خالی نبود.
(رسول خدا سپس فرمود:) من به مانند آن آجر پیامبران را خاتمه دادم.
همچنین براساس آموزه های وحیانی و معارف شیعی، وجود نورانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام کانون و محور عبودیت و پرستش در کل تاریخ است، همچنانکه این معنا از روایات بسیاری به دست میآید. از اینرو، به چند نمونه اشاره میکنیم:
عبدالله بن عباس میگوید ما در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودیم که امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام تشریف آوردند. تا چشمان مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به حضرت افتاد، تبسمی کردند و فرمودند:
مرحباً بمن خلقه الله قبل أبیه آدم بأربعین ألف عام. فقلت: یا رسولالله أکان الإبن قبل الأب؟ فقال: نعم إنّ الله تعالی خلقنی و خلق علیّاً قبل أن یخلق آدم بهذه المدّة، خلق نوراً قسمّه نصفین فخلقنی من نصف و خلق علیّاً من النصف الآخر قبل الأشیاء، فنورها من نوری و نور علیّ. ثمّ جعلنا عن یمین العرش ثمّ خلق الملائکة فسبّحنا و سبّحت الملائکة فهلّلنا فهلّلت الملائکة و کبّرنا فکبّر الملائکة، و کان ذلک من تعلیمی و تعلیم علیّ، و کان ذلک فی علم الله السابق أنّ الملائکة تتعلّم منّا التسبیح و التهلیل، و کلّ شیءٍ یسبّح الله و یکبّره و یهلّله بتعلیمی و تعلیم علیّ، و کان فی علم الله السابق أن لا یدخل النار محبٌّ لی و لعلیّ، و کذا کان فی علمه أن لایدخل الجنة مبغضٌ لی و لعلیّ؛(1)
مرحبا به کسی که خداوند او را چهار هزار سال قبل از پدرش حضرت آدم آفرید. عبدالله بن عباس میگوید،
1) بحار الأنوار، ج26، ص345، روایت هجدهم.
که پرسیدم: ای رسول خدا یعنی پسر و فرزند قبل از پدر بوده است؟ حضرت در جواب فرمودند: بله همانا خداوند متعال من و علی را چهار هزار سال پیش از خلقت حضرت آدم خلق کرد. نوری را آفرید و آن را به دو قسم تقسیم کرد. سپس من را از یک نصف آن آفرید و علی را از نصف دیگر. این آفرینش حضرت حق قبل از آفریدن تمامی موجودات و اشیای دیگر بوده و تمامی آن نورشان از نور من و علی است. حضرت در ادامه میفرمایند که سپس خداوند ما را در سمت راست عرش قرار داد و پس از آن بود که ملائک را خلق نمود و آنان با تسبیح ما تسبیح گفتند و با تهلیل ما تهلیل و با تکبیر ما تکبیر نمودند. تسبیح و تهلیل و تکبیر ایشان تابع تعلیم من و علی بود و در علم سابق الهی اینگونه بوده است که ملائکه و همه از ما تسبیح و تهلیل را میآموختند و همچنان تمامی اشیای هستی از تعلیم من و علی میآموختند که خداوند را تسبیح کنند و تکبیر و تهلیل نمایند و در علم سابق خداوند است که دوستدار من و علی داخل آتش نمیشود و همچنان در علم سابق الهی است که دشمن من و علی داخل بهشت نمیشود.
برید عجلی در روایتی دیگر میگوید:
سمعتُ أباجعفر علیه السلام یقول: بنا عبد الله و بنا عرف الله و بنا وحّد الله تبارک و تعالی و محمّدٌ حجاب الله تبارک و تعالی؛(1)
امام باقر علیه السلام فرمود: به وسیلة ما خدا پرستش شد و به وسیلة ما خدا شناخته شد و به وسیلة ما خدای تبارک و تعالی را یگانه شناختند و محمد پردهدار خدای تبارک و تعالی است (تا واسطة میان او و مخلوقاتش باشد).
1) الکافی، ج1، ص197، روایت ششم.
امام صادق علیه السلام در روایت دیگری میفرماید:
... و بعادتنا عبد الله و لولا نحن ما عبد الله؛(1)
و به وسیلة عبادت ما خدا پرستش شد و اگر ما نبودیم خدا را نمیپرستیدند.
بنابراین، با وجود عبادت آنها دیگران در تمامی قشرها و سطحها، عبودیت و بندگی خداوند متعال را به جا میآورند. باید توجه داشت که انبیای اولوالعزم هم تحت ولایت و سرپرستی آنها به رشد دست مییابند. همچنانکه در این روایت آمده است:
عن أبیجعفر علیه السلام فی قول الله عزّوجل: ((وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِی وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا))(2)قال: عهد إلیه فی محمّد و الأئمة من بعد فترک و لم یکن له عزم إنّهم هکذا و إنّما سمّی أولوالعزم لأنّه عهد إلیهم فی محمّد و الأوصیاء من بعده فترک و لم یکن له عزم أنّهم هکذا و إنّما سمّی أولوالعزم لأنّه عهد إلیهم فی محمّد و الأوصیاء من بعده و المهدیّ و سیرته فأجمع عزمهم أنّ ذلک کذلک و الاقرار به؛(3)
امام باقر علیه السلام دربارۀ آیه ((وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِی وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا)) فرمود: خداوند از آدم دربارۀ حضرت محمد و امامان بعد از آن پیمان گرفت و او آن عهد را ترک گفت و عزمی دربارۀ آن از خود نشان نداد. برخی از انبیا از آنرو اولوالعزم بودهاند که خدا با آنان دربارۀ محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اوصیای بعد از او و مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و سیرت او عهد بست و همة عزمشان جمع شد که ایشان چنینند و بدان اقرار نمودند.
حضرت باقر علیه السلام در روایت دیگری میفرماید:
... ثم قال: ((أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَی شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ))(1)ثمَّ أخذ المیثاق علی النبیّین، فقال ألست بربکم و أنّ هذا محمّد رسولی، و أنَّ هذا علیُّ أمیرالمؤمنین؟ قالوا: بی فثبتت لهم النبوّة و أخذ المیثاق علی أولی العزم اثَّنی ربّکم و محمّدٌ رسولی و علیُّ أمیرالمؤمنین و أوصیاؤه من بعده ولاة أمری و خزّان علمی و أنّ المهدیَّ انتصر به لدینی و أظهر به دولتی و انتقم به من أعدائی و اعبد به طوعاً و کرهاً. قالوا: أقررنا یا ربّ و شهدنا و لم یجحد آدم و لم یقرّ فثبتت العزیمة لهؤلاء الخمسة فی المهدیّ و لم یکن لآدم عزمٌ علی الإقرار به و هو قوله عزّوجلّ: ((وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِی وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا))(2)قال: إنّما هو: فترک؛(3)
سپس از پیغمبران پیمان گرفت و فرمود: مگر من پروردگار شما نیستم؟ و این محمد رسول من نیست و این علی امیرمؤمنان نمیباشد؟ گفتند چرا پس نبوت آنها پابرجا شد، و از پیغمبران اولوالعزم پیمان گرفت که من پروردگار شمایم و محمد رسول من و علی امیرمؤمنان و اوصیاء بعد از او، والیان امر من و خزانهداران علم من و اینکه مهدی کسی است که به وسیلة او دینم را نصرت دهم و دولتم را آشکار کنم و از دشمنانم انتقام گیرم و به وسیلة او خواهی نخواهی عبادت شوم. گفتند
پروردگارا! اقرار کردیم و گواهی دادیم، ولی آدم نه انکار کرد و نه اقرار نمود، پس مقام اولوالعزمی برای آن پنج تن از جهت مهدی ثابت شد و برای آدم عزمی بر اقرار به آن یافت نشد (از این پیغمبران اولوالعزم خارج گشت). این است گفتار خدای عزوجل: «و هر آینه از پیش با آدم عهدی کردیم، او فراموش کرد و برایش تصمیمی نیافتیم»، فرمود: مقصود از «نسی» در اینجا «ترک» است.
محمد بن مسلم از امام صادق علیه السلام نقل میکند که ایشان فرمود:
إنّ الله تبارک و تعالی أخذ میثاق النبیّین علی ولایة علیٍّ و أخذ عهد النبیّین بولایة علیّ؛(1)
محمد بن مسلم میگوید که امام باقر علیه السلام فرمود: همانا خداوند متعال از پیامبران میثاق و عهد بر ولایت علی علیه السلام گرفت.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
ما تکاملت النبوة لنبیّ فی الأضلّة حتّی عرضت علیه ولایتی و ولایة أهل بیتی و مثلوا له فأقرّوا بطاعتهم و ولایتهم.(2)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
ما نُبیِّءَ نَبیّ قطّ إلّا بمعرفة حقّنا و بفضلنا علی من سوانا؛(3)
هرگز پیامبری به نبوت نرسید مگر به سبب معرفت حق ما و به فضل و برتری ما بر غیر از ما.
حضرت در روایتی دیگر میفرماید:
ما من نَبِیٍّ نُبیِّءَ و لا من رسول اُرسل إلّا بولایتنا و تفضیلنا علی من سوانا؛(1)
هیچ پیامبر و رسولی به نبوت و رسالت نرسید مگر به وسیلة ولایت ما و پذیرش برتری ما بر دیگران.
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
ولایتنا ولایة الله التی لم یبعث نَبِیٌّ قطّ إلّا بها؛(2)
ولایت ما همان ولایت خداوندی است که هرگز پیامبری را مبعوث نفرموده مگر به وسیلة ولایت ما و پذیرش آن.
بنابر این، خاندان عصمت و طهارت خدا، کانون همهچیز به شمار میروند؛ زیرا آنان خلیفة مطلق خداوند متعال هستند و طریق وصول رحمت الهی حتی بر انبیای اولوالعزم، پذیرش ولایت آنهاست. از همینرو، میثاق ولایت آنها از انبیای اولوالعزم، به علت تصمیم محکم و صاحب عزم بودن ایشان در امر ولایت این خاندان بوده است.
حضور محور حق و باطل
بر این اساس، محور حق در طول تاریخ جاری بوده و جبهة حق را سرپرستی و رهبری میکرده و همچنان ادامه مییابد. پیوسته در کنار تمامی حلقه های تاریخی جبهة حق، محورهای باطل وجود داشته و به معارضه و درگیری میپرداخته است. قرآن کریم میفرماید:
((وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نِبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطِینَ الإِنسِ وَالْجِنِّ))؛(3)
و بدینگونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن برگماشتیم.
از اینرو، آن گروه از شیاطین انس که در برابر پیامبران اولوالعزم به مخالفت پرداختند، محور شیاطین در طول تاریخ به شمار میروند و همچنان آن دسته از شیاطین انس که در مقابل نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ایستادگی و مخالفت نمودند، محور تمامی شیطنت های انس و جن در تاریخ هستند. بر این اساس، پیوسته در دو جبهة حق و باطل دو محور حضور فعال و هدایتگر داشتهاند. از اینرو، عبودیت با حضور محور اصلی حق و استکبار با محور اصلی باطل سرپرستی و مدیریت میشود و اراده های انسانها همیشه تابع این محورهای اصلی در دو جبهه خواهد بود.
مسیر تاریخی حق و باطل
هریک از محورهای اصلی حق و باطل برای هدایت و سرپرستی تاریخی خویش مسیری را طی میکنند. همواره جبهة باطل مسیر عبور خود را از دهلیز «تسویل نفس» برمیگزیند و در آن خط به تلاش و شکار میپردازد. بدینسان آدمی به درد استکبار گرفتار میآید. در این جبهه، انسان با محوریت شیطان و الهام ها و تلقینهای وی به حرکت خود ادامه میدهد: ((إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیوحُونَ إِلَی أَوْلِیآئِهِمْ)).(1)
ولی جبهة حق مسیر عبور خود را از دهلیز «تغییر نفس» برمیگزیند و از همین معبر به آستان عبودیت الهی بار مییابد.
1) سوره انعام، آیه121.
هریک از آن دو جبهه اینگونه انتظار طلوع خود و غروب تاریخی دیگری را خواهند داشت، همچنانکه قرآن کریم میفرماید: ((فَانْتَظِرُواْ
إِنِّی مَعَکُم مِّنَ الْمُنتَظِرِینَ)).(1)
هریک از آندو در انتظار غروب دیگری به سر میبرد و این انتظار تاریخی روزی محقق خواهد شد و طومار باطل را در هم خواهد پیچید. خداوند در قران خطاب به انبیا میفرماید که
به دشمنان بگو شما در انتظار اهداف شوم خود بمانید که نابودی حق است. من هم به همراه شما در انتظار به سر میبرم و خواهید دید که چگونه باطل به نابودی تاریخی خود دچار میشود؛ نابودی و هلاکت در ادوار مختلف تاریخی و هلاکت و نابودی نهایی.
همچنانکه روایات اشارت داشتند، خداوند متعال در طرح جامع خویش از اوان خلقت، پایان تاریخ را به انبیا نشان داده است، در روایات آمده است:
... و أخذ المیثاق علی أولیالعزم أنّی ربّکم و محمّد رسولی و علیٌّ أمیرالمومنین و أصیاؤه من بعدة ولاة أمری و خزّانُ علمی و أنّ المهدیَّ انتصر به لدینی و أظهر به دولتی و أنتقم به من أعدائی و أعبدُ به طوعاً و کرهاً.(2)
رب و پروردگار هستی به خوبی عنایت، هدایت و تدبیر خویش را در چرخة آفرینش و حرکت تاریخ نشان میدهد؛ آنگاه که انوار مقدس خاندان عصمت و طهارت در کانون و محور این چرخه قرار میگیرد و در پایان، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به نصرت و یاری برمیخیزد و دولت حق را برپا میدارد و انتقام تاریخی
خویش را از دشمنانش میستاند و عبودیت الهی را در سراسر گیتی میگستراند.(1)
انبیای الهی پیوسته در نگاه خود به آیندة روشن و امیدبخش مهدوی توجه و عنایت داشتهاند همچنانکه بعضی از روایات بدان اشارت دارند:
عن أبیعبدالله علیه السلام فی قول الله: ((قال لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلَی رُکْنٍ شَدِیدٍ))(2)قال: قوّة القائم علیه السلام، و اکرمن الشدید ثلاثمائةٍ و ثلاثة عشر أصحابه؛(3)
امام صادق علیه السلام دربارۀ آیة شریفه فرمود: حضرت لوط علیه السلام قوت و نیروی حضرت قائم علیه السلام و 313 اصحاب حضرت را از خداوند آرزو نمود.
از اینرو، هردو جبهه در انتظار هلاکت و نابودی همدیگر بودهاند. و جبهة حق از اول خلقت، تصویر روشنی از مسیر حرکت تاریخ و آینده روشن آن داشته است و محورهای حق در تمامی دوران، حرکت تاریخ را گامی به سوی جلو و تحقق انتظار تاریخی خویش بردهاند. حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه الشریف در عصر غیبت محور اصلی حرکت تاریخ خواهد بود و با هدایت باطنی خویش روند تکامل تاریخ را رقم میزند و بارش نور هدایت را از پس ابرها به جوامع تاریک بشری روانه میسازد و به میزانی که بشر از قابلیت و آمادگی های بیشتری برخوردار شود، این بارش و تابش فزونی خواهد یافت.
بشر زمانی از تابش ولایت بهرة بیشتری به دست میآورد که از چموشی و خودمحوری ها به تنگ آمده و از دوران طفولیت
تاریخی خود گذر کرده باشد، چنانکه برادران حضرت یوسف علیه السلام گفتند:
((وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ))؛(1)
ما جمعی نیرومند هستیم و پدر و مادرمان در گمراهی هستند.
آنان به توان و جمع خویش دلبسته بودند و خودمحوری و خودخواهی، آنان را گمراه کرده بود و پس از افتوخیزها و بلاها و گرفتاری ها به اضطرار در پیچیدند. با همین اضطرار به آستانة یوسف راه یافتند و برادر را شناختند. حضرت یوسف علیه السلام در این مدت با هدایت های باطنی خود زمینه های هدایت آنان را فراهم ساخت، همچنانکه امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «دنیا پس از روگردانی ها و چموشی های خود به ما رو میآورد، مانند مهربانی مادهشتر ناسازگار بر فرزند خود و بعد از آن، این آیه را تلاوت کرد:(2)((وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ)).(3)
این آیه به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و اصحاب ایشان تفسیر شده است.(4)
دیدگاه ها و چشماندازهای مختلفی برای پیشبینی حرکت تاریخ وجود دارد، مانند: پیشگویی و پیشبینی کاهنانه، مدیریتی، علمی، تجربی، فلسفی و وحیانی. گویا فلسفۀ متعالی تاریخ، کاملترین و دقیقترین دیدگاه به شمار میرود. بر این اساس، یافته های تجربی و فلسفی به کمک تحلیل های وحیانی و دینی، سیر حرکت تاریخ را به روشنی بیان میکنند. فلسفۀ متعالی تاریخ با توجه به انگاره های زیر تبیین میگردد:
حرکت به سوی کمال
مهمترین انگاره دربارۀ تاریخ آینده، حرکت و سیر فراز و نشیبی انسان و جامعه بشری به سوی کمال و اوج گرفتن است. سرنوشت باوری، به معنای باور به فرجامی متکامل و متعالی است. اوج کمال انسانی، عبارت از کمال عقلی، خلقی و اجتماعی است. بر این اساس، راهبری و راهنمایی بشر به سوی تکامل، بر
عهده انسانهای کامل (پیامبران و اوصیای آنان) نهاده شده تا به بهترین و پسندیدهترین صورت، بشر را به مرحله کمال و تعالی سوق دهند. البته کمال مطلوب و نهایی انسان در باشکوهترین هنگامه تاریخی ( ظهور منجی موعود) به دست خواهد آمد.
سرنوشت و فرجام نهایی انسان، تکامل همهجانبه است، یعنی تکامل در رابطهاش با طبیعت، آگاهی، قدرت، آزادی، عواطف، احساسات، انساندوستی و در نهایت معنویت. علامه طباطبایی، این حرکت و تکامل را براساس قانون هدایت عمومی توجیه میکند. به موجب قانون هدایت عمومی که در همه انواع آفرینش جاری است، نوع انسان به حکم ضرورت، نیرویی (نیروی وحی و نبوت) دارد که او را به سوی کمال انسانیت و سعادت راهنمایی میکند. بدیهی است که اگر این کمال و سعادت برای انسان که زندگیاش اجتماعی است، امکان وقوع نداشته باشد، اصل تجهیز، لغو و باطل خواهد بود، در حالی که لغو در آفرینش وجود ندارد. این امر نه تنها قانونی عمومی است که خواست و نیاز خود انسان نیز به شمار میرود. به بیان دیگر، بشر از روزی که در زمین، سکنا گزید، پیوسته در آرزوی زندگی اجتماعی و همهسویه مقرون به سعادت بوده و به امید رسیدن چنین روزی قدم داشته است. اگر این خواسته تحقق خارجی نداشت، هرگز چنین آرزو و امیدی در نهاد وی نقش نمیبست، چنانکه بدون آب و غذا، تشنگی و گرسنگی نیز تحقق نمییافت.(1)
شهید مطهری از دیدگاه دیگری به این انگاره مینگرد. به باور او، در فطرت و گوهر تاریخ، حرکت تکاملی وجود دارد. تاریخ بنابر بینش انسانی تاریخ، مانند خود طبیعت به حکم سرشت خود،
1) شیعه در اسلام، ص149.
در حال تحول و تکامل است؛ حرکت به سوی کمال، لازمه ذات اجزای طبیعت و از آن جمله تاریخ است. طبیعت تاریخ، نه مادی محض، بلکه مانند طبیعت فرد انسان، مزدوج از ماده و معناست. تحول و تکامل تاریخ، تنها جنبه فنی و تکنیکی و ابزاری و آنچه بدان تمدن نام میدهند، ندارد؛ گسترده و همهجانبه است، همه شئون معنوی و فرهنگی انسان را دربرمیگیرد و در جهت آزادی انسان از وابستگی های محیطی و اجتماعی است...(1)
در هر حال، حرکت و سیر تاریخ به سوی عبودیت و حاکمیت ارزش ها و متعالی شدن انسان است. در غیر این صورت، حرکت تاریخ امری لغو و پوچ مینمود؛ هرچند در این حرکت، فراز و فرودها، کاستی ها، موانع و چالش هایی وجود داشته است.
گفتنی است که در طول تاریخ انسانها همواره در حال رشد و پیشرفت بودهاند، بهویژه حال که توسعه و پیشرفت مادی انسان بسیار فرا رفته، دانش و صنعت به اوج رسیده و تا حدودی رفاه اقتصادی و زندگی راحت و امکانات فراوان از شاخصه های مهم آن به شمار میرود. اما آیا میتوان ادعا کرد که انسان از لحاظ اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی نیز پیشرفت و تکامل داشته است؟ آیا میتوان چشم خود را بر انبوه مشکلات روحی، اخلاقی و اجتماعی بست و انسان قربانی صنعت و تکنولوژی را آسودهخاطر و متعالی دانست؟ آیا این پیشرفت سریع و حیرتآور علمی و صنعتی، سعادت و شادکامی را نیز به انسان ارزانی داشته و هدف واقعی او را تأمین کرده است؟ اصولاً آیا انسان تنها به دنبال تأمین سعادت دنیوی و رفاه مادی است، یا آرمانها و خواسته های والاتری نیز دارد؟
1) قیام و انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ص36.
آیا انسان با این همه پیشرفت در جنبه های مختلف، در ابعاد دیگر زندگی نیز به پیشرفت و تکامل رسیده است؛ در اخلاق، دینداری، پرورش فضایل و مکارم انسانی، تعاون و همدلی، احساس مسئولیت درباره همنوع، صلح و آرامش روحی و...؟ شهید مطهری انسان را در مسائل طبیعت و روابط ساختمانی و تشکیلاتی اجتماع پیشرفته میداند، ولی در ارتباط با دیگر انسانها، معنویت و اخلاق چندان پیش نرفته است.
وضعیت زندگی بشر در حال حاضر و عصر پیش از ظهور چنین است، در حالی که وضعیت مطلوب و مورد انتظار بشر غیر از این است و براساس سنت و خواست الهی نیز غیر از این خواهد بود، یعنی تکامل معنوی و پیشرفت مادی، همپا و همراه هم بوده و جامعه آرمانی، پویا و پایا در تمامی ابعاد است. البته این وضعیت نابهنجار و کژآلوده جوامع، امری ظاهری و فراگیر است ولی وضعیت درونی و حقیقی بشر حرکت به سوی اخلاق و معنویت و طلب کمال واقعی و مطلوب است. در هر حال، تحقق بشارت الهی و رسیدن انسانها، به این آمال و آرزوهای دیرین خود در پرتو حکومت مصلح موعود به دست میآید.
نیروهای انسان در طول تاریخ به تدریج بیشتر جنبه ایدئولوژیک پیدا میکند و انسان به تدریج از لحاظ ارزش های انسانی به مراحل کمال خود یعنی به مرحله انسان ایدهآل و جامعه ایدهآل نزدیکتر میشود تا آنجا که در نهایت امر حکومت عدالت برپا خواهد شد، یعنی حکومت کامل ارزش های انسانی که در تعبیرات اسلامی از آن به حکومت مهدی تعبیر میشود و آنگاه از حکومت نیروهای باطل و حیوانمآبانه و خودخواهانه و خودگرایانه اثری نخواهد ماند... .(1)
1) قیام و انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ص41.
علامه طباطبایی نیز معتقد است که به حکم ضرورت، جامعه بشری در آینده پر از عدل و داد میشود و همزیستی با صلح و صفا میگسترد و افراد انسانی غرق فضیلت و کمال میشوند. البته استقرار چنین وضعی به دست خود انسان خواهد بود و رهبر چنین جامعهای منجی جهان بشری و به لسان روایات مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهد بود.(1)
هدف و مقصد
براساس آموزه های دینی، انسان یک هدف و مقصد بیشتر ندارد و حرکت او در جهت تحقق این هدف و رسیدن به این مقصد است. البته برای رسیدن به این هدف واحد و متعالی، اهداف فرعی و روی کردهای مختلفی وجود دارد که آموزه های دینی به آنها اشاره میکنند. از آیات قرآن به دست میآید که همه جهان هستی و از جمله انسان، به عالم بالا باز خواهند گشت و فرجام تمامی امور و پایان زندگی به سوی خداوند و از آنِ او است:
((وَإِلَی اللَّهِ عَاقِبَةُ الإمُورِ))؛(2)
و فرجام کارها به سوی اوست.
((وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الإمُورِ))؛(3)
و فرجام همه کارها از آنِ خداست.
((وَإِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ))؛(4)
و [همه] کارها به سوی خدا بازگردانده میشود.
بر این اساس، عبادت و عبودیت هدفی است که قرآن برای کاروان بشری ترسیم میکند. عبادت و عبودیت، دایرهای وسیع و گسترده دارد، چنانکه همه شئون زندگی انسان را بر زمین فرامیگیرد. این هدف در صورتی محقق میشود که خواسته ها و دستورهای خدا در سراسر گیتی اجرا و شناخت و عبادت او محقق گردد و عبودیت و معنویت به جای رذایل و کژی ها بنشیند:
((وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنسَ إِلاَّ لِیعْبُدُونِ))؛(1)
و جن و انس را نیافریدیم مگر برای اینکه مرا عبادت کنند.
هرگز قرآن علت آفرینش انسان را بیشتر دانستن و توانستن برنشمرده تا اینکه وقتی انسان دانست و توانست، خلقت به هدف خود برسد، بلکه انسان آفریده شده تا خدا را بپرستد و پرستش خدا، خود هدف است. قرآن انسان را میخواهد بسازد و به او هدف و آرمان میخواهد بدهد و هدف و آرمان اسلام، تنها خداست و بس و هر چیز دیگر جنبه مقدمی دارد، نه جنبه اصالت و استقلال و هدف اصلی.(2)
سیر و حرکت به سوی خدا و رسیدن به او، مستلزم پرورش فضایل اخلاقی، سبقت به سوی نیکی ها، اعمال صالح، پرستش و عبادت، عدالت و تقوا و... است. اینها معنا و مصداق واقعی کمال و تعالی انسان به شمار میرود و هر کدام به نوعی سعادت و خوشبختی انسان را تأمین میکند و زندگیای آرام، متعالی، متکامل و متعادل را برای او رقم میزند. در این میان پیامبران و امامان نقطه اتصال و دعوت مردم به سوی خدا و فضایل
اخلاقیاند و در تحقق اهداف و آرمانهای والا و حقیقی، نقشی مؤثر و بااهمیت دارند. تاکنون در طول تاریخ، این خواسته واقعی بشر محقق نشده است، اما در آینده و در دولتی کمالگرا و اخلاقمحور تحقق خواهد یافت.
مسیر و مکانیسم حرکت
قرآن، صحنه تاریخ و زندگی بشری را عرصه پویش ها و کوشش های حقپرستان و باطلگرایان برای رسیدن به آرمانها و اهداف خود یاد میکند. حقپرستان، در پی پیروی از حق، پرستش خدا، کسب فضایل انسانی، تحقق عدالت و سعادت واقعی انسانها، ایمان، تثبیت و گسترش خداپرستی، دوری از زر و زور و... هستند، اما باطلگرایان به دنبال شهوترانی، ثروتاندوزی، ظلم و ستم، کفر، فسادگری و تباهی، عدالتگریزی، کسب مقام، تکبر و خودخواهیاند. در رأس حقپرستان و حقپویان، پیامبران، اولیای الهی و صالحان و در رأس باطلگرایان، شیطان، فرعونها، شاهان و ستمگران قرار دارند.
همواره بین دو گروه و جبهه حق و باطل، نزاع و درگیری وجود دارد و در واقع تضاد و کشمکش بین آنها، محرک و مکانیسم حرکت تاریخ است. پیامبران همواره مخالفت خود را با کفر و ستمگری فرعونها و سردمداران زر و زور اعلام کرده و منافع نامشروع و باطل آنها را به چالش کشیده اند. دعوت اصلی آنها به تحقق خداپرستی و عدالت اجتماعی بوده که با منافع سرشار و دنیوی باطلگرایان تعارض داشته است.
بیشتر باورمندان و ایمانآورندگان به رسولان الهی نیز افراد تهیدست و تحت ستم جامعه بودهاند که از اطاعت سردمداران کفر و باطل، سرپیچی کردهاند و به طریق حق و ظلمستیزی گام
نهادهاند. همه این عوامل، باعث واکنش جبهه باطل و درگیری و نزاع همیشگی آنان با گروه حق و خداپرست بوده است.
قرآن کریم تضاد و مبارزه را در مناسبات جوامع بشری مطرح کرده است، همانگونه که از تضاد میان آدم و شیطان و تضاد در عالم طبیعت نام برده و آن را گاهی مبارزه ایمان و کفر و گاهی مبارزه حق و باطل یاد کرده است. آزادی اراده و قدرت انتخابی که خداوند به بشر داده، واقعیتی تاریخی است، چنانکه بنابر آن، جمعی به سوی حق و گروهی به سوی باطل کشیده میشوند.
نیروهای حق در میدان مبارزه حق و باطل که به وسعت کل تاریخ است، همان نیروهای مؤمنی هستند که پشت سر انبیا حرکت میکنند و رهبری این مبارزه همواره با پیامبران و جانشینان آنان بوده است. در این میان، امت اسلامی آخرین و مهمترین حلقه این سلسله به شمار میرود و مسئولیت مبارزه با باطل را در تمام جبهه ها بر عهده دارد.(1)
از نظر قرآن مجید، جهان همواره میدان نبردی پیگیر میان گروه اهل حق و گروه اهل باطل، گروهی از تراز ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام و محمد صلی الله علیه و آله و سلم و پیروان مؤمن آنان و گروهی از تراز نمرود و فرعون و جباران یهود و ابوسفیان بوده است. هر فرعون، موسایی در برابر خود داشته است: در این نبردها و ستیزها، گاهی حق و گاهی باطل پیروز بوده، ولی البته این پیروزی ها و شکست ها، به سلسله عوامل اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی وابسته بوده است.
قرآن به نقش مرتجعانه ملأ و مترفین و مستکبران و نقش حقطلبانه مستضعفان تصریح میکند. با وجود این، آن جهاد پیاپی
1) نک: بینش تاریخی قرآن، ص108.
پیش برنده را که از فجر تاریخ وجود داشته، دارای ماهیت معنوی و انسانی میداند، نه مادی و طبقاتی.(1)
البته این تضاد به معنای دیالکتیک نیست، یعنی آنکه هر چیزی ضد خود را در درون خود بپرورد و پدیدهای از میان اضداد عبور کند و تحقق پذیرد. چنین تضادی در قرآن و احادیث وجود ندارد. اگر قرآن تضاد را عامل حرکت طبیعت و تکامل جامعه میداند، به این معناست که سراسر جهان از امور متخالف و متباین آفریده شده است و بر اثر جدال دو متضاد، جهان رو به تکامل میرود. وجود اضداد در طبیعت و جامعه مایه تکامل و وسیله بقا و حیات جامعه و انسانهاست، اما این تضاد نه به معنای این است که هر چیزی ضد خود را پرورش میدهد، بلکه مقصود این است که از آمیزش مختلف ها، متفاوت ها، متزاحم ها و گوناگونها، انواع مجدد و جامعه وزین و متکامل به وجود میآید:(2)((وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَارًا))؛(3)«شما را مختلف و گوناگون آفرید.»
در هر حال، پیامبران در طول تاریخ، رهبری گروه مؤمنان، صالحان، موحدان و مجاهدان و... جبهه حق را در دست داشتهاند و با تمام قدرت و توان در برابر گروه کافران، مشرکان، منافقان و مفسدان جبهه باطل صفآرایی میکردهاند و در پی از بین بردن تصویر کریه کفر و باطل از جهان بودهاند. بر این اساس، تاریخ با سکانداری پیامبران و جانشینان صالح آنان، به سمت حقگرایی و پیروزی بر باطل در حرکت بوده است. در اینباره آیات بسیاری وجود دارد که به جهت گزیدهگویی، از بیان آنها پرهیز کردیم.(4)
1) قیام و انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ص49-50.
2) نک: فلسفه تاریخ و نیروی محرک آن، ص131-133.
3) سوره نوح ، آیه14.
4) برای مطالعه بیشتر نک: سوره اعراف، آیه60، 66 و 82؛ سوره شعراء، آیه116؛ سوره هود، آیه54 و 89؛ سوره نمل، آیه45؛ سوره انبیاء، آیه68؛ سوره زخرف، آیه26؛ سوره غافر، آیه26؛ سوره بقره، آیه251، سوره سبأ، آیه34 و... .
پیروزی حق بر باطل
با توجه به آیات و شواهد تاریخی گوناگون، تاریخ را چیزی جز انعکاس درگیری پایدار و بیامان حق و باطل نمییابیم. رویارویی پیروان این دو از سپیدهدم تاریخ تاکنون به طور مداوم و در میدانهای گوناگون حیات جریان داشته و پیروزی و شکست دست به دست گردیده است. البته قدرت غیبی خداوند همیشه یاور حقپرستان و مؤمنان بوده است. مقاطع بسیاری در روند تاریخ پیش آمده که حق و رهروان راهش در ضعف و فشار و باطل و میداندارانش در تاخت و تاز بودهاند، اما سرانجام تاریخ طبق سنن الهی از آنِ حق و حقطلبان است و حاکمیت خط انبیا بر تمامی قلوب و نفوس محقق میگردد. قرآن نوید میدهد که در مبارزه طولانی و پردامنه حق و باطل، سرانجام حق پیروز است و اضمحلال و انهدام و فنای باطل حتمی است:(1)
((وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا))؛(2)
بگو حق آمد و باطل را نابود ساخت که باطل بیتردید لایق محو و نابودی است.
((وَیُرِیدُ اللّهُ أَن یُحِقَّ الحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَیقْطَعَ دَابِرَ الْکَافِرِینَ* لِیحِقَّ الْحَقَّ وَیُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ))؛(3)
و خداوند میخواهد حق را با کلمات خود تقویت و ریشه کفر و کافران را قطع کند تا حق تثبیت شود و باطل از میان برود، هرچند مجرمان را خوش نیاید.
تضاد و کشمکش بین حق و باطل و مؤمنان و کافران از نخستین لحظات تاریخ تاکنون ادامه داشته و نزاع و ستیزه های
خارج از این چهارچوب، محدود و گذرا بوده و استمرار و تداومی در تاریخ نداشته است. حال نقطه پایانی این درگیری و تضاد کجا و چه وقت است؟ با توجه به وعده قرآن، نقطه پایانی این تضاد، غلبه و پیروزی ایمان و حق و نابودی کفر و باطل است، بدین صورت که حق در عصری به اوج قدرت و کمال خود میرسد و زمینه برای فتح و پیروزی آن به وجود میآید. باطل نیز به نهایت قدرت و انحطاط و فساد کشیده میشود و وقتی هر دو به نهایت خود رسیدند، حق با امداد خداوند و آگاهی و توانایی مؤمنان و صالحان بر باطل غلبه میکند و کافران و مفسدان را از میان برمیدارد و قدرت و سلطه شیطان از بین میرود. روایات آشکارا بر نابودی و هلاکت شیطان به دست امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره میکنند.
پیروزی نهایی نیروهای حق و صلح و عدالت، اندیشهای قرآنی است که با قاطعیت اعلام میدارد: پیروزی نهایی با دین حق و ایمان و غلبه قطعی صالحان و متقیان، کوتاه شدن دست ظالمان و مستکبران و آینده روشن و سعادتمندانه بشر است.
نقطه اوج و متعالی این حرکت با قیام و ظهور منجی موعود (و مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از دیدگاه اسلام) تحقق مییابد و او رهبری گروه حق را به دست میگیرد و با تمام توان، به جنگ نهایی با جبهه کفر و باطل میپردازد و در تحقق وعده های حتمی الهی، پیروز میشود و تاریخ به شکوهمندترین فرجام خود میرسد.
این وعده قطعی و حتمی خداوند، تخلف نمیپذیرد و حق با تمام توان و شکوه، به پیروزی میرسد. از مجموع آیات و روایات استنباط میشود که قیام مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف آخرین حلقه از مجموعه حلقههای مبارزه حق و باطل است که از آغاز جهان برپا بوده است. مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، تحققبخش ایده های همه انبیا و اولیا و
مردان مبارز راه حق است و به عبارتی، او حاصل تمامی مجاهدت ها و تلاش های پیامبران و ثمره قیام ها و مبارزات حقطلبان به شمار میرود.
هر فرد از این سعادت، آنگاه سهم میبرد که در گروه اهل حق باشد. آیاتی که روایات بدانها استناد کردهاند، نشان میدهد که مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف مظهر نویدی است که به اهل ایمان و عمل صالح داده شده است(1)و مظهر پیروزی نهایی اهل ایمان به شمار میرود.(2)
آری ظهور مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف منتی بر مستضعفان و خوار شمردهشدگان و وسیلهای برای پیشوا و مقتدا شدن آنان و مقدمهای برای وراثت آنها و خلافت الهی بر روی زمین است.(3)ظهور مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، وعدهای را تحقق میبخشد که خداوند متعال از قدیمترین زمانها در کتب آسمانی، به صالحان و متقیان داده است که زمین از آنِ آنان است و پایان تنها به متقیان تعلق دارد.(4)
امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه ((وَتِلْکَ الأیّامُ نُدَاوِلُهَا بَینَ النَّاسِ))(5)میفرماید: «از وقت خلقت آدم تا این زمان، دولتی برای خدا و دولتی برای ابلیس بوده است. پس کجاست دولت خدا در این زمان؟ و نیست صاحب دولت خدا، مگر قائم.»(6)
امام هادی علیه السلام او را کسی میداند که وحدت کلمه ایجاد میکند و نعمت را کامل میسازد. خداوند حق را به دست او تحقق میبخشد و باطل را نابود میکند. آنگاه آیه ((بقیةاللَّه خیرٌ لکم)) را قرائت کرد و فرمود: «به خدا سوگند! بقیّةالله، اوست.»(1)
محمد بن مسلم در روایتی گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیده است: «مقصود از آیه ((وَاللَّیلِ إِذَا یغْشَی)) چیست؟ فرمود: «شب!» اشاره به آن است که سدّ راه علی علیه السلام شد و او را فرو پوشاند. ((وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی))، روز، اشاره به قائم ماست که وقتی خروج میکند، دولتش بر همه دولت های باطل چیرگی مییابد.(2)
پاسخ پرسش های فلسفه تاریخ از دیدگاه قرآن را به گونه چکیده میتوان چنین برشمرد:
هدف و غایت تاریخ، عبادت و بندگی خدا و رسیدن به کمالات اخلاقی و انسانی است؛
مکانیسم و محرک این حرکت، اراده انسانها و تضاد و درگیری بین دو جبهه حق و باطل است که در نهایت با نابودی جبهه باطل، به پایان خواهد رسید.
مسیر و منازل این حرکت، دورانهای حضور پیامبران و جانشینان آنان است.
1) «هو الّذی یجمع الکلم و یتمُّ النّعم و یحقّ الله به الحقّ و یزهق الباطل. و هو مهدُّیکمُ المنتظر، ثمّ قرأ: ((بقیةاللَّه خیرٌ لکم)) و قال: هو و اللَّه بقیّةاللَّه.» (یوم الخلاص، ج2، ص663؛ الزام الناصب، ص57)
2) «محمد بن مسلم [قال:] «سئلت أبا جعفر عن قول الله تعالی ((وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَی))، قال: اللیل فی هذا الموضع، الثانی، غشّ امیرالمؤمنین فی دولته الّتی جرت له علیه... ((وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی))، النهار هو القائم منّا أهلالبیت، إذا قام غلب دولة الباطل.» (بحار الانوار، ج51، ص49)
عصر هر پیامبری، بستر و مرحلهای برای گذر تاریخ به مراحل بالاتر و کاملتر از گذشته است. تاریخ در عصر ظهور، به مرحله نهایی و کامل خود خواهد رسید. این مرحله آغاز زندگی نو، پیشرفته و متکامل است و بشر در آن از رفاه، سعادت، عدالت، امنیت و معنویت برخوردار خواهد شد.
کانونیترین محور نگاه و منظر انسان به مسئله تاریخ آینده و فرجام واپسین بشر، محور سیر انسان و جامعه و حرکت تکامل آن است. براساس این رویکرد، پیامبران و اوصیایشان راهنمایی و رهبری کاروان بشری را در بستر تاریخ بر عهده داشتهاند. این سرحلقه های تاریخ چنین مسئولیت سترگی را به زیباترین شکل ممکن بر دوش گرفتهاند و زینت رشد و هدایت انسانها گردیدهاند.
چنانکه گذشت، شهید مطهری انگاره حرکت تکاملی تاریخ را در بافت و ساخت تاریخ و در سرشت و فطرت آن نهفته و خفته میداند. تاریخ بنابر بینش انسانی و فطری، مانند خود طبیعت به حکم نهاد و سرشت خود متکامل است و حرکت تکاملی آن لازمه ذات اجزای آن است. تکامل تاریخ تنها
جنبه مادی و فنی و ابزاری و چیزهای مربوط به ساحت تمدنی انسان را دربر نمیگیرد، بلکه فراشمول است و تمامی شئون فرهنگی و معنوی او را دربر میگیرد و او را به سعه وجودی خویش رهنمون میشود.
وضعیت کنونی زندگی بشر با کژراهه تکنوپولی و امپراتوری دیوصفت تکنولوژی تنیده شده و بلای جان و روان عصر حاضر گردیده است. اما لایه و پوسته زیرین و درونی جامعه بشری آهنگ و نوایی دیگر دارد؛ قلب جوامع بشری به شوق دیدار کمال مطلوب خویش و در حال و هوای معنا و فرهنگ انسانی و فطری در انتظار است. از این رو، تمامی ملل و نحل و فرهنگ ها و اندیشه ها با ترانه های منجیگرایی و موعودگرایی دل خوش میدارند.
استاد مطهری در اینباره معتقد بود که در طول تاریخ گذشته و آینده، نیروهای انسان به تدریج بیشتر جنبه ایدئولوژیک پیدا میکند و انسان به تدریج از لحاظ ارزش های انسانی به مراحل کمال خود یعنی انسان و جامعه ایدهآل نزدیکتر میشود تا آنجا که در نهایت، حکومت عدالت یعنی حکومت کامل ارزش های انسانی برقرار خواهد شد؛ حکومتی که در اسلام به «حکومت مهدی» شهرت دارد. آنگاه از حکومت نیروهای باطل و حیوانمآبانه و خودخواهانه و خودگرایانه اثری نخواهد بود.
به حکم ضرورت، آینده جهان روزی خواهد بود که جامعه بشری پر از عدل و داد میشود و افراد با صلح و صفا زندگی میکنند و غرق فضیلت و کمال میشوند. البته استقرار چنین وضعی به دست خود انسان و رهبر چنین جامعهای، منجی جهان بشری و به لسان روایات مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهد بود.
بنابر فرهنگ وحیانی و آموزه های آسمانی تمامی جهان هستی و از جمله انسان، به دیار پایدار و دیدار یار روانه خواهند شد. فرجام واپسین همه امور و پایانه زندگی ها خالق هستی و از آنِ اوست و طنین از «اویی» و به سوی «اویی» گستره هستی را فرا میگیرد: ((إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ رَاجِعونَ))،(1)((وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ))،(2)و ((وَ للَّهِ عَاقِبَةُ الإمُورِ))،(3)و ((وَ إِلَی اللَّهِ عَاقِبَةُ الإمُورِ)).(4)
از اینرو، عبودیت هدفی است که قرآن برای انسان بیان میکند:
((وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنسَ إِلاَّ لِیعْبُدُونِ))؛(5)و جن و انس را نیافریدیم مگر برای اینکه مرا عبادت کنند.
مرحوم مطهری قرآن را انسانساز یاد میکند و تنها هدف و آرمان اسلام را خدا یاد میکند و هرچیز دیگر را مقدمه برمیشمرد، نه اصیل و مستقل.(6)
صحنه تاریخ از دیدگاه وحیانی، مصاف دو جبهه رحمانی و شیطانی است و پیوسته انسانها از دو حال خارج نیستند: یا بنده خداوند رحمانند و یا بنده شیطان. ((أن لاَّ تَعْبُدُوا الشَّیطَانَ ... اعْبُدُونِی)).(7)
هماره کانون نزاع و درگیری در عرصه «پرستش» بوده، همچنانکه محور و هدف اصلی آفرینش «پرستش» و عبودیت
بوده است. آفریدگار، هستی و بشر را آفریده تا آنها را از معرفت و محبت خویش سرشار سازد، همچنانکه در صحیفه سجادیه آمده است:
و بعثهم فی سبیل محبته؛(1)
و آنان را در مسیر محبت و عشق خود برانگیخت.
خداوند به وسیله انبیا، عقل و فطرت انسان، پیمان گرفته که شیطان را اطاعت و عبادت نکنند و دشمنی آشکار او را اعلام و اظهار دارند:
((أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَن لاَّ تَعْبُدُوا الشَّیطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ * وَأَنْ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ))؛(2)
ای فرزندان آدم! مگر با شما پیمان نبستم که شیطان را اطاعت نکنید که همانا او برای شما دشمنی آشکار است و تنها مرا بپرستید، که راه مستقیم همین است.
خداوند اینگونه راه مستقیم و عبودیت خویش را از کژراهه و بیراهه شیطان جدا میکند و به عبودیت که همان «صراط مستقیم» است، دعوت مینماید.
بشر در انتخاب آزاد خویش از این دو راه و دو جبهه یکی را میگزیند:
((إِنَّا هَدَینَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا))؛(3)
انسان یا همراه با کائنات هستی به تسبیح و پرستش حق رو میکند و یا از آن چشم میپوشد و پشت میکند.
انسان پس از انتخاب راه و جبهه خویش به توسعه همهجانبه و فراگیر قلمرو پرستش خود میپردازد تا آنجا که تمامی شئونات زندگی فردی و اجتماعیاش را تحت تأثیر پرستش خویش قرار میدهد. از همینرو، امام باقر علیه السلام میفرماید:
من أصغی إلی ناطق فقد عبده فإن کان النّاطِق عَن الله عزَّوجلّ فَقد عبد الله و إن کان الناطق عن ابلیس فقد عبد ابلیس؛(1)
کسیکه به سخنگویی گوش فرا دهد، او را پرستش کرده! اگر ناطق، حکم خدا را میگوید، پرستش خدا کرده و اگر از نزد شیطان سخن میگوید، پرستش شیطان کرده است.
بدین صورت، تمامی احکام و دستورهای اسلامی از توحید سرچشمه میگیرد. اسلام همه فعالیت ها و حرکت های اجتماعی بشر را در ساحت اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و... در راستای تمدنسازی توحیدی و در مسیر توسعه عبودیت و تقرب میداند.
علامه طباطبایی آیاتی مانند ((وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ))،(2)را نشان دهنده اجتماعی بودن همه شئون اسلام میداند.(3)
ایشان مطلق و بیقیدی امرهای «اصبروا»، «صابروا»، «رابطوا» و «اتقوا» را چنین تفسیر میکند:
یکم. مصابره عبارت است از اینکه جمعیتی به اتفاق یکدیگر اذیت ها را تحمل کنند و هریک صبر خود را به صبر دیگری تکیه
دهد و در نتیجه برکاتی که در صفت صبر هست، تأثیر صبر بیشتر گردد.
دوم. مرابطه از نظر معنا اعم از مصابره است؛ چون مصابره عبارت بود از وصل کردن نیروی مقاومت افراد جامعه در برابر شداید و مرابطه عبارت است از همین وصل کردن نیروها، اما نه تنها نیروی مقاومت در برابر شداید، بلکه همه نیروها و کارها، در جمیع شئون زندگی دینی؛ چه در حال شدت و چه در حال رخاء و خوشی.
جامعه با وجود مرابطه به سعادت حقیقی دنیا و آخرت خود میرسد و بیوجود مرابطه، تنها بعضی از سعادت تأمین میشود که بعضی از سعادت، سعادت حقیقی نیست. از اینرو، در پی جمله: «إصبروا و صابروا و رابطوا» فرموده است: «و اتقوا الله لعلّکم تفلحون» که البته منظور از این فلاح هم فلاح تام حقیقی است.(1)
براساس آموزههای مطرح در اندیشه مهدویت تاریخ در ادامه روند رو به تکامل خود به جایی میرسد که سعادتی فراگیر جامعه بشری را فرا میگیرد. این انگاره از جایگاه فلسفه تاریخ اسلامی به روشنی قابل تبیین است.
امام سجاد علیه السلام درباره سعادت فراگیر، همگانی و اجتماعی میفرماید:
و زدهم بصیرة فی حقّی، و معرفة بِفَضلی حتّی یسعَدوا بی و أسعد بهم، آمین یا ربّ العالمین؛(2)
و خداوندا به گروه اجتماعی همسایگان، بصیرت در حوزه حق من و معرفت در حوزه فضل من بیفزا تا
اینکه آنان به وسیله من به سعادت دست یابند و من هم به وسیله آنان.
امام سجاد علیه السلام از منظر جامعهشناختی به دو محور اساسی از سرمایه اجتماعی اشاره فرمودهاند که اگر جوامع بشری به آن توجه جدی بنمایند به قدرت همپوشانی و سنرژیک اجتماعی دست مییازند و به خیر کثیر و مبارکی نایل میگردند. و آن دو عبارتند از:
یکم. بصیرت اجتماعی مردم در ساحت حق یکدیگر که در این صورت، در واقع با تیزبینی در حوزه حق و حقوق همدیگر، جایگاه متقابل هم را به رسمیت میشناسند. این خود نشان از شعور اجتماعی و فراست و بینش و تیزبینی افراد جامعه بوده و حکایت از بلوغ و رشد اجتماعی مینماید. بدینسان با این فطانت و لطافت در فهم و اندیشه شأن و جایگاه خود را در چتر حمایتی و سایبان امن مینشانند و کرامت انسانی خویش را تأمین میکنند.
دوم. معرفت اجتماعی در ساحت فضل یکدیگر که بعد از به رسمیت شناختن تیزبینانه جایگاه خود به گونه حراست مستقیم و غیرمستقیم، به شناخت و معرفت از توانمندی و کارآمدی متقابل از همدیگر نیازمند خواهیم بود تا براساس نیاز فطری استخدام و تسخیر افراد اجتماع، به قدرت همپوشان و سنرژیک اجتماعی دست یابیم. آنگاه هیچیک از توانها احتکار و یا هرز و تلف نمیگردند و مسیر تکامل اجتماعی با شتاب راهوار میماند.
از همینرو علامه طباطبایی درباره انسان و اجتماع، انسان را در میان تمامی جانداران موجودی میداند که باید اجتماعی زندگی کند. فطرت تمام انسانها این معنا را درک میکند و تا آنجا هم که تاریخ نشان داده، هرجا بشر بوده اجتماعی زندگی میکرده است.
قرآن کریم هم با بهترین بیان در آیاتی بسیار از این حقیقت خبر داده است:
((یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا))؛(1)
ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شعبهشعبه و قبیلهقبیلهتان کردیم تا یکدیگر را بشناسید.
((نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُمْ مَّعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِیا))؛(2)
ماییم که معیشتشان را در بینشان (در زندگی دنیا) تقسیم کردیم و بعضی را به درجاتی مافوق بعضی دیگر قرار دادیم تا بعضی بعضی دیگر را مسخر خود کنند.
((بَعْضُکُم مِّن بَعْضٍ))؛(3)
شما همه از یکدیگرید.
اینهمه و آیات دیگر(4)حکایت از بافت و ساخت اجتماعی مینمایند. سرمایه هایی اجتماعی در همین بافت برای انسان نهفته که اگر بتواند در معرض نسیم آن قرار بگیرد، میتواند جامعه بالنده و پیشرو متکاملی را جهت سعادت خویش بیافریند.
از همینرو، علامه طباطبایی درباره رشد و تکاملنیافتگی اجتماعی انسان از روز آغاز پیدایش، به مانند دیگر خواص روحی انسان و آنچه مربوط به اوست، اعتقاد دارد که اجتماع نمو و تکامل مادی و معنوی نپذیرفته تا اجتماعی شدن انسان هم مانند
دیگر امور روحی و ادراکیاش دوشبهدوش تکامل پذیرد، هرچه کمالات مادی و معنوی بیشتر شود، اجتماع نیز سامان بیشتری به خود میگیرد و بیگمان، این ویژگی انسان مانند سایر ویژگیهایش که به گونهای با نیروی علم و اراده او ارتباط دارند، به تدریج به سوی کمال ره میپیماید.(1)
بنابر قرآن کریم، اولینباری که بشر متوجه منافع اجتماع شد و به طور تفصیل (و نه ناخودآگاه) به مصالح آن پیبرد و در پی حفظ آن برآمد، زمانی بود که پیغمبری برای اولینبار در میان بشر مبعوث شد و آنان را راه نمود. به بیانی، بشر به وسیله مقام نبوت متوجه مصالح و منافع زندگی اجتماعی گردید. آیات زیر بر این مطلب دلالت دارند:
((وَمَا کَانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُواْ))؛(2)
انسانها در آغاز، همه یک امت بودند، بعدها اختلاف کردند.
((کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیحْکُمَ بَینَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ))؛(3)
مردم همه یک امت بودند، سپس خدای تعالی انبیا را مبعوث فرمود و کتاب به حق را با آنان نازل فرمود تا بین مردم در آنچه در آن اختلاف میکنند، داوری کند.
بنابر این دو آیه، انسان در قدیمترین عهدش امتی واحده و ساده و بیاختلاف بوده، سپس (به دلیل غریزه استخدام) اختلاف در بین افرادش پیدا شد و اختلاف هم به مشاجره و نزاع انجامید.
لذا خدای تعالی انبیا را برانگیخت و با آنان کتاب فرستاد تا به وسیله آن کتاب اختلاف ها را برطرف کنند و دوباره به وحدت اجتماعیشان برگردانند و این وحدت را به وسیله قوانینی که تشریع فرموده، حفظ کنند.(1)
شناسایی عنصری که در اجتماع بشر وحدتبخش و انسجامآفرین است، بسیار اهمیت دارد. علامه بنابر آیه ((شَرَعَ لَکُم مِّنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحًا وَالَّذِی أَوْحَینَا إِلَیکَ وَمَا وَصَّینَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلاَ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ))؛(2)«برای شما مسلمانان از مسائل اصولی دین همان را تشریع کرده که به نوح توصیهاش کرده بود و آنچه به تو وحی کردیم و ابراهیم و موسی و عیسی را به رعایت آن سفارش نمودیم این بود که دین را اقامه کنید، و در دین متفرق نشوید.» تنها راه رفع اختلاف از بین مردم و اتحاد کلمه در میان آنان را دعوت به اقامه دین و اتحاد در دین واحد میداند. پس تنها دین ضامن اجتماع صالح مردم است.
دعوت مستقل و صریح به اجتماع تنها از مقام نبوت آغاز شده که در قالب دین به بشر پیشنهاد کردهاند. قرآن و تاریخ بر این نکته تصریح میکنند: ((إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ)).(3)
امت به معنای جماعتی است که مقصد واحدی آنها را جمع کرده باشد. چنانکه سیاق آیه گواهی میدهد، خطاب آن عمومی است که تمامی افراد مکلف بشر را دربر میگیرد. مراد از امت در اینجا نوع انسان است. نوع برای خود وحدتی دارد و همه
انسانها در آن نوع واحدند و اگر اسم اشاره «هذه» را مؤنث آورده، به مناسبت تأنیث خبر «إنّ» (امت) است.
جمله «اُمّة واحدة» به دلیل خطاب (فاعبدون) اشاره نموده است؛ زیرا وقتی نوع امت، هدف و مقصود انسان واحد باشد، دیگر ممکن نیست غیر ربی واحد ارباب دیگری داشته باشد؛ چون ربوبیت و الوهیت منصب تشریفی و قراردادی نیست تا انسان به اختیار خود هرکه و هرچه را برای خود خواست رب قرار دهد، بلکه ربوبیت و الوهیت به معنای مبدأیت تکوین و تدبیر است و چون همه انسانها از اولین و آخرینشان یک نوع و یک موجودند و نظامی هم که به منظور تدبیر امورش در امر او جریان دارد، نظامی واحد و متصل و مربوط است که بعضی اجزاء را به بعضی دیگر متصل میسازد، قهراً این نوع واحد و نظام واحد را جز مالک و مدبری واحد به وجود نیاورده است. از اینرو، اختلاف انسانها در امر ربوبیت نادرست است و آنان در عبادت نمیتوانند راهی جز راه دیگری بپیمایند. پس انسان نوع واحد است و باید خدای واحد داشته باشد.(1)
علامه به تفسیر آیه ((وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَینَا رَاجِعُونَ))؛(2)نیز میپردازد. مردم امر واحد و همان دین توحید را نیز رها میکنند، با وجود آنکه امری واحد بوده، آن را پارهپاره نمودند و میان خود تقسیمش کردند؛ هر طایفهای قسمتی را گرفتند و دیگری را رها کردند و از اینرو، با همه اختلافات طوایف، یادکرد این موضوع خود نوعی سرزنش و مذمت مردم به دلیل اختلافشان در دین و نافرمانی خدا در پرستش معبود یگانه است.
تاریخ پیوسته معرکه درگیری پرستش خدای رحمان و شیطان بوده است و محور جبهه رحمان، انبیا و اوصیای الهی بودهاند و محور جبهه شیطان ابلیس و سپاه او. پیوسته هریک از این دو جبهه درصدد توسعه قلمرو پرستش در تمامی ابعاد زندگی فردی و اجتماعی و در گستره ساحت های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بودهاند. از همینرو، جنگ و درگیری بین آنان درمیگیرد.
علامه طباطبایی جمله «کلّ إلینا راجعون» را نشان از نادیده نگرفتن اختلاف مردم در امر دین میداند که همگی به سوی خدا باز میگردند و بر طبق اختلافی که در امر دین کردهاند، سزا میبینند. این نکته به تفصیل آیه: ((فَمَن یعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیهِ وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ))(1)نیز روشن میشود.
این آیه حال اختلاف کنندگان را از نظر جزای اخروی تفضیل میدهد. آیهای دیگر به منزله بیان و تفصیل جزای دنیایی ایشان میفرماید: ((وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ)).(2)
بشر به رغم دعوت شدن به دینی واحد، آن را قطعه قطعه نمودند، در آن اختلاف کردند و مجازاتشان هم مختلف شد. با وجود این، در آخرت آنهایی که ایمان آوردند، سعیشان مشکور و عملشان مکتوب گردید و در دنیا زمین را به وراثت مالک خواهند شد، بر خلاف دیگران.
بشر اینگونه با حکومت صالحان بر زمین به امت واحد دست مییابد. ولی این امت واحد ویژگیای دارد که همانند امت واحد
اولیه بشر نیست؛ اوج شکوفایی و کمال در عقول انسانها. تاریخ بشر صحنه چالش های پرتلاطم حق و باطل و حقپرستان و شیطانپرستان بوده و در این مسیر، حرکت تاریخ با درگیری ها و پیچیدگی ها روبهرو بوده است و هریک از طرفین با اراده آزاد خویش نقش آفریدهاند.
از اینرو، کلمه «بلاغ» در آیه بعد: ((إِنَّ فِی هَذَا لَبَلاَغًا لِّقَوْمٍ عَابِدِینَ))(1)به معنای کافی بودن است و نیز به معنای چیزی است که آدمی به وسیله آن به آرزوی خویش میرسد و نیز به معنای خود بلوغ است. به هرحال، معنای آیه از میان این سه معنای روشن است. کلمه «هذا» به معارفی اشاره دارد که در سوره بیان شده، یعنی آنچه در این سوره بیان کردیم که ربّ عالم واحد است و غیر او ربی نیست و واجب است که از طریق نبوت پرستش شود تا به این وسیله آماده روز حساب گردند و اینکه جزای مؤمنان چنین و چنان و جزای کافران چنین و چنان است؛ البته در صورتی که به آن عمل کنند، به آرزوی خویش میرسند.
گویا این آیه میخواهد بفرماید که در این سوره و از جمله در آیه ((وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ)) پیام کافی و مکفی وجود دارد. این پیام مکفی شما را به بلوغ لازم میرساند و شما با آن بلوغ به آرزوی دیرینه و تاریخی خویش یعنی وراثت بر زمین و تشکیل حکومت صالحان و ایجاد امت واحد بشری میتوانید دست یازید.
فرآیند سهگانه: پیام مکفی، بلوغ حاصل از پیام، و دستیابی به آرمان و آرزوی خویش از طریق بلوغ و رشد به دست آمده، همه به گروه و قوم عابد و به عبودیت رسیده، اختصاص خواهد
1) سوره انبیاء، آیه106.
داشت، یعنی سخن از قوم و گروه است و رویکرد جمع و اجتماعی دارد (اولاً) و سخن از ویژگی عبودیت این گروه دارد (ثانیاً).
از اینرو، تنها «قوم عابدین» که در قله رفیع رشد و کمال خود یعنی عبودیت الهی بار یافتهاند و آن را هدف اصلی و اصیل خویش به آغوش کشیدهاند، با گام های سهگانه یاد شده، کاروان تاریخ بشری را فراسوی امت واحد و حکومت صالحان میتوانند روانه سازند.
گستره مبارزه حقپرستی و شیطانپرستی به وسعت تمام تاریخ، به گونهای است که تمامی مؤمنان و پیروان انبیا و اوصیا را با تمامی کافران و پیروان ابلیس به چالش خوانده و در طول تاریخ به جریان خود ادامه داده است تا اینکه به آخرین حلقه درگیری کفر و ایمان یعنی امت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و نظام کفر و جبهه باطل بار یافته است.
«از نظر قرآن مجید، از آغاز جهان همواره نبردی پیگیر میان گروه اهل حق و گروه اهل باطل، میان گروهی از تراز ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام و محمد صلی الله علیه و آله و سلم و پیروان مؤمن آنها و گروهی از تراز نمرود و فرعون و جباران یهود و ابوسفیان و امثالهم برپا بوده است. هر فرعون، موسایی در برابر خود داشته است: «لکلّ فرعون موسی.»(1)
در این نبردها و ستیزها، گاهی حق و گاهی باطل پیروز بود، ولی البته این پیروزی ها و شکست ها، با نگاه به سلسله عوامل اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی متفاوت بوده است.(2)قرآن به نقش
به اصطلاح مرتجعانه «ملأ» و «مترفین» و «متکبرین» و نقش حقطلبانه «مستضعفین» تصریح کرده است. با وجود آنکه از نظر قرآن، آن جهاد مستمر پیشبرندهای که از فجر تاریخ وجود داشته و دارد، ماهیت معنوی و انسانی دارد، نه مادی و طبقاتی.(1)
اینگونه جامعه و تاریخ بشری به حرکت و سیر تکاملی خویش ادامه داده است و رو به جلو میرود تا در نقطه عطف تاریخ و توسعه و گسترش عبودیت الهی در گستره هستی استقرار یابد. همچنانکه قرآن میفرماید: ((مَّا لَکُمْ لاَ تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقَارًا* وَقَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَارًا))(2)کلمه «وقار» در مورد خدای تعالی به معنای ثبوت و استقرار او در ربوبیت است که قهراً مستلزم الوهیت و معبودیت هم هست. مجمع البیان نیز «وقار» را به عظمت معنا کرده است.(3)
حجت آیه این است که چه چیز شما را وادار کرد به اینکه ربوبیت خدای تعالی و به تبع آن الوهیت و معبودیت او را نفی کردید و از وقار او مأیوس شدید، با اینکه خود میدانید او شما و این عالم را که در آن زندگی میکنید، چنان خلق فرموده که هرگز از این نظام که در آن جاری است، منفک نمیشود. تدبیر عالم نیز که انسانها آن را به ارباب نسبت میدهند جز همین تطورات پدید آمده در اجزا نیست. تدبیر عبارت از همین تطورات و نظام جاری در عالم است که آن نیز به خود خدا مستند میشود. پس تدبیر عالم همان خلقت عالم است و خالق بودن خدا یعنی اینکه او مالک و مدبر عالم باشد، پس رب عالم نیز خود اوست و جز او هیچ ربی نیست. پس باید تنها او را معبود و اله گرفت.(4)
جمله «و قد خلقکم أطواراً» نیز حال از فاعل فعل «ترجون» است. کلمه «اطوار» جمع «طور» به معنای حد و حالت هرچیز است. حاصل معنای جمله این است که شما برای خدا امید وقار و ثبات در ربوبیت ندارید، در حالی که او خود شما را خلق کرد و به اطوار و احوال گوناگون خلق کرد که هر طوری طور دیگر را به دنبال دارد؛ یک فرد از شما را نخست از خاک آفرید، آنگاه نطفه، سپس علقه و در مرحله چهارم مضغه و در مرحله پنجم جنین و در مرحله ششم طفل و آنگاه جوان و سپس سالخورده و در آخر پیر آفرید. این درباره فرد فرد شما بود. جمع شما را هم مختلف آفرید؛ هم از نظر نر و مادگی و هم از نظر رنگ، قیافه، نیرومندی، ضعف و غیرذلک. آیا این چیزی به جز تدبیر است؟ پس مدبر امور شما خود اوست، پس او رب شماست.(1)
بر همین اساس، دست تدبیر الهی جوامع، تاریخ و جهان را براساس اراده و مشیت خویش به اطوار و مراحل و در اطوار و مراحل گونهگونه میگرداند و رهنمون میشود و کاروان تاریخ بشر را از آدم تا خاتم با اطوار و ادواری که آفریده، به جریان انداخته و آن را با دوره های شرایع پیامبران اولوالعزم از حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی علیهم السلام و پیامبر عظیمالشأن اسلام محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم به اوج و شکوفایی رسانید و بشر از دوران طفولیت و کودکی تاریخی خویش گذر کرده و فراسوی آگاهی تاریخی و رشد و بلوغ تاریخی خود، گامبهگام و طوربهطور و مرحلهبهمرحله و دوربهدور، ادوار و اطوار صعبالعبور و کدح حرکت انسان را به سوی لقای پروردگار به نمایش میگذارد. ((یا أَیُّهَا الإنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحًا
1) المیزان، ص48.
فَمُلاَقِیهِ))؛(1)خیل عظیم انسان در سیر تاریخی خود از معبر و گردنه های کدح و پرمشقت رو به سوی ملاقات رب در حال حرکت است. خداوند بنابر شأن ربوبیتش سیر تکامل تاریخی را تدبیر میکند؛ «الی ربّک ...».
آفریدگار به گذر زمان و تاریخ قسم یاد میکند که: ((وَالْعَصْرِ* إِنَّ الإنسَانَ لَفِی خُسْرٍ)).(2)قسم به دوره ها و گذر زمان که انسان در یک جریان از دست رفتن و خودباختگی قرار دارد. این انذار و اعلام خطر ازدسترفتگی و خودباختگی انسان، انذار و اعلامی تاریخی است. کسانی از این انذار در امانند؛ آنان که به مبدأ و معاد و به آغاز و فرجام خویش ایمان آوردهاند.
ایمان باید با عمل و رفتار صالح پیوندی یابد و نظام رفتاری را باورمند و عاشقانه شکل دهد. در این نظام رفتاری هماره دو شاخص نظاممند تعامل اجتماعی دارد: سفارش متقابل به حق و صبر.
ایمان و عمل در قلمرو روابط اجتماعی در قالب تعامل متقابل اجتماعی در دو شکل تجلی میکند تا پیوسته دو عنصر «حق» که حریم آن شناخته و پاسداری شود و با «صبر» که مقاومت بر محور حق و خارج نگشتن از سپهر است، آن را همراه باشند. بدینسان انسان تاریخی در دوره های تاریخی خویش از خسر میرهد و در بوستان رشد میخلد.
انسان تاریخی (انّ الانسان) است که با ایمان و عمل صالح، توصیه به حق و صبر میتواند نظام کارآمد و اثربخش نظارت اجتماعی خویش را رقم زند و کاروان بشری را در مسیر «إلی
ربّک کدحاً...» به راه بیاندازد و با امداد گرفتن از شئون ربوبیت او گردنه های پر از سنگلاخ مصاف کفر و ایمان را گذر کند.
گستره ربوبیت الهی به گونهای است که هردو جبهه ایمان و کفر را با «امداد» خویش پوشش میدهد؛ ((کُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاء وَهَؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّکَ وَمَا کَانَ عَطَاء رَبِّکَ مَحْظُورًا))(1)عطا و بخشش خداوند متعال هردو گروه را امداد میرساند و در سپهر ربوبیت اوست که این عطا و بخشش از آن دو گروه منع نمیشود و شئون ربوبیت حضرت حق پیوسته در مناسبات دو گروه حضور دارد و امور را تدبیر مینماید و او بر همه آنها محیط است؛ ((إِنَّهُ بِکُلِّ شَیءٍ مُّحِیطٌ))(2)
و او با تسلط و احاطه، روند تاریخی را در مجموع به سمت حرکت تکاملی رقم میزند و تدبیر مینماید. با امداد جبهه ایمان، از جمله امداد در سه محور «پیام مکفی، بلوغ با آن پیام و دستیابی به آرمان و آرزوها به وسیله آن بلوغ» انسان تاریخی را بر آن میدارد که به «قیام تاریخی» خویش نایل شود؛ ((لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ))(3)تا بدینوسیله به امت واحد دست یابد که کمال مطلوب فطری و تاریخیاش است. ((کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً))(4)
خداوند سرحلقه های تاریخ بشر را که انبیا هستند، پیوسته ارسال فرمود تا همراه با «بینات»، «کتاب» و «میزان»(5)انسان تاریخی به «بلاغ» و «فرآیند پیام مکفی، بلوغ و وسیله دستیابی آرمان» راه یابد و به «قیام تاریخی» خود برسد. انسان باید با ورزیدگی های ذهنی، قلبی و رفتار خود در گذار مشقتبار و کدح
اطوار و ادوار تاریخیاش، با پای خود و روی پای خود بایستد و قیام تاریخی را رقم زند: ((إِنَّ اللّهَ لاَ یغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ)).(1)انسان تاریخی وقتی به فرآیند سهگانه بلاغ دست یافت و به قوم و گروهی تحولگرا تبدیل شد و تغییر و تحول درونی و اساسی را با گذار از اومانیسم و خودپرستی به اطاعت و خداپرستی تغییر داد، به «قیام تاریخی» میتواند دست بزند و روی پای خویش میتواند ایستد و قسط و عدالت فراگیر را میتواند به پا دارد و به امت واحدی که به اوج کمال و عبودیت دست یافته، نایل شود.
سنّتهای الهی در تدبیر تاریخ
سنتهای الهی بشر را در روند تکاملیاش همراهی میکنند و هرچه که بشر به پیش میرود سنتها در دو حوزه حق و باطل عینیت و نمود بیشتر و روشنتری مییابند. براساس آیات و روایات و هم براساس تحلیل فلسفی از تاریخ غایت این سنن جایی جز آرمانشهر مهدوی نیست.
خداوند متعال براساس هدایت عمومی خود، مکر و کید میکند و نقشه میکشد. کید متین که دو شاخص «استدراج» و «املاء» دارد، گامبهگام و مرحلهبهمرحله امور را به پیش میراند و کافران و منافقان و فاسقان را اخذ میکند و با مهلتی که به آنان میدهد، فرصتی برای بروز تمامی بطون و درونشان میآفریند.
خداوند با وجود کید متین، با قوت و اقتدار و همراه با شاخص «استدراج و املاء»(2)کافران و منافقان را مغرورانه به اوهام و خیالات خام خویش فرو میبرد. از اینرو، اینان کسانی هستند که
تلاش و سعیشان در زندگی دنیا هدر رفته و گم شده و با این حال میپندارند که کار نیک انجام دادهاند؛ ((الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ یحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یحْسِنُونَ صُنْعًا)).(1)همچنین قرآن میفرماید:
((أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یعْمَلُونَ السَّیئَاتِ أَن یسْبِقُونَا سَاء مَا یحْکُمُونَ))(2)آنان غافل از آن هستند که در تحت کید متین و مکر جامع او به سر میبرند؛ ((فَلِلّه المکرُ جَمیعاً)) از همینرو او بهترین مکر کننده است ((وَاللّهُ خَیرُ الْمَاکِرِینَ)) (3)و تمامی مکرها در پوشش ربوبیت او تبدیل میشوند؛ ((ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ السَّیئَةِ الْحَسَنَةَ)).(4)در این صورت مکر آنان هدف و کارکرد دیگری مییابد و به اهل آن نشانه میرود؛ ((وَلاَ یحِیقُ الْمَکْرُ السَّیئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ)).(5)
آنان اینگونه به قدری خام و خالی از شعور میشوند که نمیفهمند به خود مکر میکنند و خویش را هدف گرفتهاند؛ ((وَمَا یمْکُرُونَ إِلاَّ بِأَنفُسِهِمْ وَمَا یشْعُرُونَ)) و بدینسان، کید متین با قوت و اشتداد و مکر جامع و فراگیری هماره با دو شاخصه «استدراج» و «املاء» اهل کفر و نفاق و فسق را به خودزنی میکشاند و نشان میگیرد و فرآیند «محق» و خروج تدریجی آنان را از صحنه به نمایش میگذارد و انحلال اراده های منفی در اراده های مثبت را تدبیر میکند و با طلوع حق، زهاق و غروب باطل به چشم ها مینشینند.
آفریدگار هستی با کید متین و مکر جامع، جوامع و تاریخ بشری را تدبیر میکند و میگرداند و با «مداوله ایام» همراه با دو شاخص «استدراج» و «املاء» به هدایت عمومی و تربیت تاریخی
خویش جان میبخشد و اینگونه قوه و استعداد آدمی به ظهور میرسد و معلوم میشود و گواه و شاهد اعمال و رفتار خویش میگردد و مؤمن واقعی شناخته میشود.
آنگاه که به خلوص و طهارت از ناخالصی ها دست مییابد (لیمحص)؛ فرآیند «جاء الحق» شکل میگیرد و زمینه های «محق» باطل را هموار میسازد، یعنی با فرآیند «لیعلم الله الذین آمنوا ... ، و یتّخذ منکم شهداء ... و لیمحص الله الذین آمنوا»؛ مداوله ایام آمدن حق را رقم میزند و زمینه های زهاق و محق باطل را فراهم میسازد و نسل کفر و نفاق را برمیچیند.
خداوند به منظور هدایت عمومی و تربیت و تدبیر بشر، مداوله ایام را اینگونه شکل میدهد. از همینرو، کید متین و مکر جامع او برای امتحان و آزمون آدمیان به جریان میافتد. همچنانکه علامه طباطبایی میفرماید: «چون اگر امتحان در کار نیاید، سنتی که خداوند در سوق دادن تمامی انواع موجودات به سوی سعادتشان دارد و در خصوص انسان، جریان پیدا نمیکند، آنهم در این عالم که عالم کون و فساد است و هر سیر و تکاملی در آن محکوم است به اینکه به تدریج صورت بگیرد.»(1)
خداوند متعال برای رسانیدن تمامی موجودات و انسان به این تکامل تدریجی، سنت امداد خود را به کار میبندد و هردو جبهه ایمان و کفر را مدد میرساند تا آنجا که به قول علامه طباطبایی «خداوند نه تنها اهل سعادت را در رسیدن به سعادت کمک میکند، بلکه اهل شقاوت را نیز در رسیدن به کمال شقاوتشان مدد مینماید،(2)همچنانکه ((کُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاء وَهَؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّکَ وَمَا
کَانَ عَطَاء رَبِّکَ مَحْظُورًا)) (1)و ((... مِنْ عَطَاء رَبِّکَ وَمَا کَانَ عَطَاء رَبِّکَ مَحْظُورًا)) حکایت از آن دارد که امداد هردو گروه از شئون ربوبیت الهی است که تدبیر تمامی موجودات و از جمله جوامع بشری و تاریخ را عهده دارد.
خداوند متعال سنت امداد خویش را در آیهای دیگر اینگونه به تصویر میکشد:
((فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَیهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیءٍ حَتَّی إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ))؛(2)
هنگامی که آنچه را به آنها یادآوری شده بود، فراموش کردند، درهای همهچیز (از نعمت ها) را به روی آنها گشودیم تا (کاملاً) خوشحال شدند (و دل به آن بستند) ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)، در این هنگام همگی مأیوس شدند.
((فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُواْ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ))؛(3)
(به این ترتیب) دنبالة (زندگی) جمعیتی که ستم کرده بودند، قطع شد و ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
خداوند با امداد خویش و گشودن درهای نعمت خود به سوی کفار، آنان را به دام «استدراج» و «املاء» میکشد و کید متین و مکر جامع را اعمال میکند تا آنان به اوج شقاوت که به اختیارشان برگزیدهاند، نایل شوند. بدینسان بزم فرح و سرور آنان را به ابلاس و شدت اندوه و غصه تبدیل میکند.
خداوند گروه ستمکاران را به نابودی و هلاکت میرساند و نسل آنان را ریشهکن مینماید. کلمه «ربّ العالمین» حکایت از این دارد که نابودی و هلاکت ستمکاران از شئون ربوبیت و تدبیر و تربیت عمومی خداوند است. از اینرو، تمامی حمد و سپاس او را سزد «و الحمدالله ربّ العالمین». و اینگونه، اراده های منفی کافران به محاق میرود و نسل آنها ریشهکن شده و برچیده میشود.
ادوار جوامع بشری و تاریخ به مانند ادوار کودکی، جوانی و پیری انسان نشان میدهد که بشر از خفتگی به شکفتگی تاریخی رشد و نمو میکند. در واقع میتوان گفت که گذار تاریخ و حرکت جوامع بشری، بستر و ظرف رشد و شکوفایی استعدادهای نهفته و توان فطری انسان است. از اینرو، انسان ماهیت تاریخی دارد و آمده است که در بستر و گستره تاریخ به رشد فطری خویش دست یابد و پاسخ بگوید. انسان تاریخی موجودی با قابلیت «نمو» است که رو به جلو و کمال حرکت میکند و فرآیند شکوفایی و نمو او با گذار از معبر تاریخی و جوامع بشری در قالب کودکی، جوانی و پیری تحقق و عینیت مییابد. به همین جهت، انبیا که سرحلقه های حرکت تاریخ هستند، پیوسته انبیای سلف را تصدیق و به انبیای خلف و آینده دعوت مینمودهاند و یک جریان پیوسته و متصل را با هویت توحیدی نشان میدادهاند. موضوع و مخاطب این جریان، فطرت آدمی بوده که در سیر تاریخیاش باید به کمال خویش دست یابد؛ «و لیثیروا لهم دفائن العقول.»
پیوسته خداوند متعال انبیا و رسل را به سراغ مردم فرستاده تا دفائن عقول و گنجینه های نهفته در عقول و فطرت آنان را زیرورو کنند و رشد و شکوفایی آنها را ساماندهی نمایند.
بلندای رشد فطرت به قامت تاریخ است و در کلاس سیر تاریخی است که قد میکشد و نمو میکند و انبیایی که معلمان بشری هستند، آنان را مرحلهبهمرحله سیر میدهند و به پیش میبرند. باور و ایمان به این سیر تاریخی فطری توحیدی، بر مؤمنان واجب است:
((قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَینَا وَمَا أُنزِلَ إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَقَ وَیعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِی مُوسَی وَعِیسَی وَمَا أُوتِی النَّبِیُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَینَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ))؛(1)
بگویید ایمان آوردیم به خداوند و آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و نوادگانش نازل شده و آنچه به موسی و عیسی داده شد و به آنچه پیامبران دیگر از جانب پروردگارشان داده شدند. ما میان هیچیک از آنها فرق نگذاریم و سر به فرمان اوییم.
خداوند متعال براساس هدایت عمومی خود که از آیه ((قال رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی))(2)استفاده میشود، موجودات از جمله انسان را آفریده و با تربیت و تدبیر خویش آنان را فراسوی کمال متناسبشان هدایت و رهنمون میشود. در اینجا سخن از توصیف و تعریف «ربوبیت» هرچیزی است که به آن «شیء» اطلاق میگردد. خداوند هر شیئی را که لباس خلقت و وجود به تن میپوشد، پیوسته در سایه ربوبیت و تدبیرش هدایت و رهنمون میگردد.
این هدایت عمومی و ربوبیت و تدبیر الهی همگان را امداد میکند تا به اوج فعلیت و به ظهور رسانیدن استعدادهای درونی خویش برسند. انسانها با حسن و یا سوء انتخاب خود به سمت اعلی یا اسفل، به فوز و یا خوض، به ایمان و یا کفر نشان میگیرند و میخلند.
از همینرو «مهدویت» به مثابه تحقق فلسفه خلقت، چشمانداز، برنامه و تلاش حرکت جوامع بشری و تاریخ را با گذار از معبد و ادوار سهگانه انسان نشان میدهد، همچنانکه استاد مطهری میفرمود:
شما میبینید یک فرد سه دوره کلی دارد: 1. دوره کودکی که دوره بازی و افکار کودکانه است؛ 2. دوره جوانی که دوره خشم و شهوت است؛ 3. دوره عاقلهمردی و پیری که دوره پختگی و استفاده از تجربیات، دوره دور بودن از احساسات و دوره حکومت عقل است. اجتماع بشری هم همینطور است.
اجتماع بشری سه دوره را باید طی کند: یک دوره، دوره اساطیر و افسانه ها و به تعبیر قرآن دوره جاهلیت است؛ دوره دوم، دوره علم است، ولی علم و جوانی، یعنی دوره حکومت خشم و شهوت. به راستی عصر ما بر چه محوری میگردد؟ اگر انسان، دقیق حساب کند، میبیند محور گردش زمان ما یا خشم است و یا شهوت. عصر ما بیش از هرچیزی عصر بمب است (یعنی خشم) و عصر مینیژوب است (یعنی شهوت). آیا دورهای نخواهد آمد که آن دوره، حکومت، نه حکومت اساطیر باشد و نه حکومت خشم و شهوت و بمب و مینیژوب؟ دورهای که واقعاً در آن دوره، معرفت و عدالت و صلح و انسانیت و معنویت حکومت کند؟ چگونه میشود که چنین دورهای نیاید؟ مگر میشود که
خداوند این عالم را خلق کرده باشد و بشر را به عنوان اشرف مخلوقات آفریده باشد، بعد بشر به دوره بلوغ خودش نرسیده یک مرتبه تمام بشر را زیرورو کند؟(1)
انتظار جریان پیوستۀ تاریخ
روز ظهور، یک رویداد تصادفی و غیرمنتظره و یا یک تقدیر کور و بدون برنامه قبلی نیست، بلکه نتیجه طبیعی اراده پروردگار در برنامه کلی خویش است که پیامبران در زمینهسازی آن مشارکت کرده و به خاطر آن، ادیان الهی را تبلیغ نموده و در راهش فداکاری و جانفشانی کردهاند.
از اینرو، میتوان گفت انتظار جریان پیوسته تاریخ است، همچنانکه آمده است: «السلام علیک أیّها المقدّم المأمول؛(2)سلام بر آرمان پیوسته بشر.» آرمانی که پیشینیان تا پسینیان تاریخ، آن را پیوسته سرلوحه تمامی خواسته های آرمانی خویش پنداشتهاند. از همینرو، ما به یک نمونه از توجهات انبیای الهی به نقطه آرمانی و آرزوی ایشان در خصوص حضرت لوط علیه السلام اشاره میکنیم:
((وَلَمَّا جَاءتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِیءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالَ هَذَا یوْمٌ عَصِیبٌ))؛
و هنگامی که رسولان ما به سراغ لوط آمدند از آمدنشان ناراحت شد و قلبش پریشان گشت و گفت امروز روز سختی است!
((وَجَاءهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیهِ وَمِن قَبْلُ کَانُواْ یعْمَلُونَ السَّیئَاتِ قَالَ یا قَوْمِ هَؤُلاء بَنَاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَلاَ تُخْزُونِ فِی ضَیفِی أَلَیسَ مِنکُمْ رَجُلٌ رَّشِیدٌ))؛
و قومش به سرعت به سراغ او آمدند - و قبلاً کارهای بد انجام میدادند - گفت ای قوم من! اینها دختران منند، برای شما پاکیزهترند (با آنها ازدواج کنید و از اعمال شنیع صرفنظر نمایید) از خدا بترسید و مرا در مورد میهمانهایم رسوا مسازید، آیا در میان شما یک مرد رشید وجود ندارد؟!
((قَالُواْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِی بَنَاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَإِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِیدُ))؛
گفتند تو که میدانی ما حق (و میلی) در دختران تو نداریم و خوب میدانی ما چه میخواهیم؟!
((قَالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلَی رُکْنٍ شَدِیدٍ))؛(1)
گفت (افسوس) ای کاش در برابر شما قدرتی داشتم یا تکیهگاه و پشتیبان محکمی در اختیار من بود (آنگاه میدانستم با شما ددمنشان چه کنم؟!)
بنابر نقل روایات و تفاسیر اسلامی، حضرت لوط در آن هنگام در مزرعه خود مشغول به کار بود. عدهای از جوانان زیباروی را دید که به سمت او میآیند و میخواهند که مهمان او باشند. وی در شرایط سختی قرار گرفت؛ زیرا از طرفی منش و علاقه او به پذیرایی از مهمان و از سوی دیگر توجه او به این واقعیت که حضور این جوانان زیبا، در شهری که گرفتار فرهنگ زشت و انحرافات جنسی است، موجب مشکلات خواهد شد، او را سخت در تنگنا و فشار قرار داد.
امواج این مسائل و دغدغه ها فکر و ذهن او را با مشکلی جانکاه درگیر نمود و با خود گفت که امروز روز سخت و وحشتناکی است.
1) سوره هود، آیههای 77-80.
با توجه به بزرگواری و بزرگمنشی آن پیامبر خدا، راهی جز این نداشت که میزبان آنان باشد و از آنها پذیرایی کند.
«همسر لوط که زن بیایمانی بود و به این قوم آلوده و گنهکار کمک میکرد، از آمدن جوانان زیبا آگاه شد و برفراز بام رفت و آتش روشن نمود. گروهی از این قوم منحرف را آگاه ساخت که طعمه چربی به دام افتاده!»(1)
آنگاه قرآن میفرماید: ((وَجَاءهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیهِ))؛ «قوم لوط با سرعت شدید و با حرص و ولع برای دستیابی به مقصد شوم خود به سوی لوط آمدند.» «یهرعون» از ماده «اهراع» و به معنای سوق دادن و راندن با شدت است و از وسعت و عمق انحراف آنان حکایت میکند؛ انحرافی که در بدنه اجتماعی آنان ریشه دوانده و در فرهنگ عمومی ایشان جایگاه یافته است و به منزله نمودی از نمادهای «جهلورزی» در فرهنگنامه این قوم نفوذ کرده است. این قوم سیهرو و ننگبار، «از قبل اعمال زشت و بدی انجام میدادند»، ((وَمِن قَبْلُ کَانُواْ یعْمَلُونَ السَّیئَاتِ)). از اینرو، «جهلورزی» آنان سابقه دیرینه داشته و تاکنون ادامه یافته است. این نشان میدهد که فرهنگ ها جریان پیوستهاند و به زمان محدود نیستند و فرهنگسازان با آراستگی و یا آلودگی تاریخ، سروکار دارند. از اینرو، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در خصوص سزای کسی که سنتی بیافریند، فرمودهاند:
من سنَّ سنَّة حسنة عمِلَ بها من بعده کان له أجره و مثل اُجورِهم من غیر أن ینقص من اُجورهم شیئاً، و من سنّ سنّة سَیّئة فعمل بها بعده کان علیه وزرُه و مثلُ أوزارهم من غیر أن ینقُص من أوزارهم شیئاً؛(2)
هرکه سنت نیکویی بگزارد که پس از مرگش بدان عمل شود، هم اجر خودش را دارد و هم به اندازه اجر کسانی که به آن عمل میکنند، بیآنکه از اجر ایشان چیزی کم شود و هرکه سنت ناپسندی بنهد و پس از مرگش بدان رفتار شود، گنهکار است و به اندازه گناهان کسانی که به آن سنت عمل میکنند نیز برایش باشد، بیآنکه از گناه آنان چیزی کم شود.
حضرت لوط در چنین فضای سنگین و فشار روحی جانکاهی به آنها گفت من حتی حاضرم دختران خودم را به عقد شما درآورم، اینها برای شما پاکیزهترند و از خدا بترسید، آبروی مرا نبرید و با قصد سوء در مورد میهمانانم مرا رسوا مسازید! آیا در میان شما یک انسان رشید و عاقل و شایسته وجود ندارد که شما را از این اعمال ننگین و بیشرمانه باز دارد؟
قوم لوط با توجه به اینکه میتواند از راه مشروع و انسانی به خواسته های طبیعی خود دست بیابند، اصرار بر «جهلورزی» مینمایند. از همینرو، در جواب لوط پیامبر، بیشرمانه پاسخ گفتند: «تو خود به خوبی میدانی که ما را در دختران تو حقی نیست و خوب میدانی ما چه میخواهیم!»
جالب اینکه دستگاه فکری آلوده قوم لوط، در اینجا به تولید مفاهیم دست یازیده و تعریفی از حق و باطل ارائه میدهند. آنان با جسارت و جدیت، تأکید و پافشاری (قالو لقد علمت ... ) اعلام میکنند که تو به خوبی میدانی که «... مالنا فی بناتک من حقّ؛ ما را در دختران تو حقی نیست.» و ما بر خود بهره مشروع با دختران را «حق» نمیدانیم و باطل میانگاریم. ما در مرام خود به مفاهیم «حق» و «باطل» پایبندیم و مرزهای آن را نیز خودمان تعیین و تعریف مینماییم.
«و إنّک لتعلم ما نرید؛ و تو مسلماً میدانی ما چه چیز میخواهیم؟» ما براساس اراده و خواسته های نفسانی خویش به تولید مفاهیم اقدام میکنیم.
این داستان بشر نابالغ و ناکامی است، که حتی در حوزه غرایز جنسی به بلوغ خود دست نیافته و تصویر و تفسیر شنیع و زشتی از خود ارائه میدهد و با این ذهنیت و زاویه دید است که تئوریپردازی همچون فروید و دیگران با سطح بسیار نازل و پستی به انسان نگاه میکند و مفهوم میسازد و بیکرانه های وجودی انسان را تا گستره جاودانگی او نمیبیند و آدمی را همچون چارپایان در مزرعه هفتادساله مهار میکند.
آن پیامبر ارجمند و بزرگوار خود را در چنین فضایی در محاصره یافت و برآشفت و فریاد زد که «ای کاش قوه و قدرتی در خود داشتم یا تکیهگاه و پشتیبان محکمی در اختیار من بود - آنگاه میدانستم با شما ددمنشان چه کنم...»؛ ((قَالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلَی رُکْنٍ شَدِیدٍ)).
امام صادق علیه السلام در تفسیر آیات فوق فرمود: منظور از «قوه» همان «قائم» و منظور از «و رکن شدید» 313 نفر یاران آن حضرت است.(1)این تفسیر در واقع حکایت از آن دارد که پاکسازی از این آلودگی توسعهیافته و امثال آن در زندگی بشری نیازمند به حضرت «قائم» و «رکن شدید و 313» مهدییاوران است.
انبیا اینگونه پیوسته نگاه به جلو و آینده آرمانی بشر داشتهاند و مقاطع و مراحل مختلف تاریخ را فراسوی آن مدیریت میکردهاند. «و إنّ الانبیا دعاةُ و هداةُ رشدکُم؛(2)و پیامبران دعوتگران و
هدایتگران به سوی رشددهی های شما و تربیت دادنتان هستند.» انبیا کاروان بشر را به آستان مکتب رهنمون شدهاند و آنان را مرحلهبهمرحله آماده پذیرایی رشد و تربیت خاندان عصمت و طهارت کردهاند.
اینگونه مهدی امت ها و جامع تمام کلمات وحی، ولی و رهبر انسان عصر ظهور است، «السلام علی مهدیّ الاُمم و جامع الکلم.»(1)این عصاره عصر است ((وَالْعَصْرِ))(2)که وارث انبیاء الهی است؛ «السلام علی وارث الأنبیاء.»(3)
انسان عصر ظهور وعده الهی را خواهد دید که به امت ها درباره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف داده شده بودند.
خداوند عقاید مختلف را به وجود او جمع میکند و مردم روی زمین را از تفرقه و پراکندگی میرهاند و زمین را پر از عدل و داد میگرداند و همه قوای عالم از او تمکین میکنند و وعده خدا پیرامون عزت ایمانآورندگان به وقوع میپیوندد؛ «السلام علی المهدیّ الذی وعد الله عزّوجلّ به الاُمم، أن یجمع به الکلم، و یلمَّ به الشّعث، و یملأ به الأرض قسطاً و عدلاً و یمکّن له و ینجز به وعد المؤمنین.»(4)
این نعمت بزرگ و بیبدیل ثمره و نتیجه «انتظار» تاریخی است و انسان عصر ظهور بر گرد سفره این انتظار تاریخی نشستهاند و انتظار، جریان پیوسته تاریخ است.
انسان عصر ظهور وقتی که با انبیا همجهت و همداستان میشود، به آستانه ظهور نایل میشود و این همان بلوغ جوامع
بشری است که برای آن زحمات بسیاری کشیدهاند؛ زیرا انتظار آمادگی انسانهاست. با وجود این انتظار و آمادگی، «قابلیت» لازم برای بشر به وجود میآید تا تصویر عصر ظهور را به آسمان چشمان خویش بنشاند و به قول شهید مطهری، ماهیت قیام حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، از قبیل حوادثی نیست که تنها جنبه انفجار دارد، بلکه ماهیت قیام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از نوع دیگر است؛ انفجاری نیست بلکه مانند میوه در صراط تکامل است.
... میوه یک موقعی دارد که باید برسد، یعنی سیر تکاملی خودش را طی کند و برسد به مرحلهای که باید چیده شود. مسئله ظهور حضرت حجت بیش از آنکه شباهت داشته باشد به انفجار یک دمل، شباهت دارد به رسیدن یک میوه، یعنی اگر ایشان تاکنون ظهور نکردهاند، نه فقط به خاطر این است که گناه کم شده است، بلکه همچنین هنوز دنیا به آن مرحله از «قابلیت» نرسیده است و لهذا شما در روایات شیعه زیاد میبینید که هر وقت آن اقلیت 313 نفر پیدا شد، امام ظهور میکند. هنوز همان اقلیت 313 نفر - یا کمتر یا بیشتر - وجود ندارد، یعنی زمان باید آنقدر جلو برود که از یک نظر هر اندازه فاسد بشود، از نظر دیگر آنهایی که میخواهند حکومت را تشکیل بدهند و به تبع و در زیر لوای ایشان زمامدار جهان بشوند، پدید آیند. هنوز چنین مردان لایقی در دنیا به وجود نیامدهاند.(1)
انتظار، فرهنگ رشد و نمو و آمادهباش بودن و آمادگی انسان تاریخی است که به یک قابلیت از بلوغ اجتماعی دست مییابد که یکپارچگی امت جهانی و حکومت جهانی را در مسیر توحید و عبودیت خواستار میشود. از همینرو گلواژه «انتظار» در
1) سیری در سیره ائمه اطهار علیهم السلام، ص295.
آموزه های دینی و در زبان روایی ما درخشش و فروغ ویژهای یافته است. از آن جمله امام جواد علیه السلام میفرمایند:
أفضل أعمال شیعتنا إنتظار الفرج من عرف هذا الأمر فقد فُرّج عنه بِانتظاره؛(1)
برترین عمل شیعیان، انتظار فرج است. هرکس این امر را بداند و آن را بشناسد، خداوند با همین انتظار برای آنها فرج عطا میفرماید.
همین مضمون از امام صادق، امام رضا و امام هادی علیهم السلام در روایات دیگر نیز روایت شده است. از این روایات به دست میآید که فرهنگ انتظار ملاک و معیار فرج و گشایش است (فقد فرّج عنه بانتظاره). و در حدیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است: «أفضل العبادة إنتظار الفرج؛(2)برترین عبادت ها انتظار فرج است.»
پس مردم عصر ظهور با آرمانهای انبیا همجهت هستند و از مهمترین و کانونیترین محور همداستانی و همجهتی ایشان مسئله «انتظار فرج» است؛ اینکه گستره جهانی با استخلاف مستضعفان، با تمکن و اقتدار دین مورد رضایت خدا و در اوج امنیت و بدون هیچگونه ترسی، به بارگاه عبودیت الهی بار یابند و جهانی بدون شرک را به نظاره بنشینند.(3)
انبیای الهی مردم را در هر دوره به آمادگی و سطحی بالاتر از «قابلیت» اجتماعی و بلوغ اجتماعی ارتقا دادهاند تا به افق فرج نزدیک شوند. این اقدام تاریخی انبیا براساس فلسفه بزرگ جهانی و فلسفه انتظار فرج نظام یافته است؛ زیرا حرکت انبیا در
چهارچوب هدایت عمومی الهی و برنامه کلی پروردگار متعال رقم خورده و هر حرکتی با توجه به هدف و غایت آن معنا و تفسیر میشود و غایت حرکت انبیا براساس برنامه کلی و هدایت ذات ربوبی، فلسفه فرج و گستره عینیتبخشی عبودیت در جهان بشریت است.
پس از آنکه انبیا رشد و نمو مردم را به حدی رسانیدند و آنان را آماده ساختند و سمتوسوی این رشد و نمو هم بار یافتن انسان به آستان پاکان هستی بود (إنَّ الانبیاء دُعاة و هُداة رُشدِکم)،(1)کاروان رشد و شکوفایی بشر به فراسوی غایت هدایت عمومی و برنامه کلی الهی شتاب گرفت.
1) المزار الکبیر، ص567؛ بحار الانوار، ج94، ص36؛ مصباح الزائر، ص430.
اگر برآیند تحلیلهای موجود در فلسفه تاریخ اسلامی و نیز آموزههای برآمده از آیات و روایات گویای این مطلب باشد که آینده تاریخ و تحولات بشری بسته به نحوه عملکرد جامعه انسانی و افراد آن است بحث زمینهسازی برای ظهور آیندهای روشن برای بشر به صورت جدی مطرح میشود. چراکه تحلیلها و آموزههای فوقالذکر بد یا خوب بودن آینده را نه جبری بلکه در دست خود بشر میداند.
زمینهسازی ظهور موعود نیز در راستای تحلیل فوق قابل بررسی است. بنابراین در این فصل به بررسی تئوریهای زمینهسازی ظهور از زاویه فلسفه تاریخ و سنن تاریخی برآمده از آیات و روایات میپردازیم:
عن ابیالحسن علیه السلام:
الشیعةُ تُرَبّی بِالأمانیِّ منذُ مِأئَتَی سَنَة؛(1)
شیعه دویست سال است که در سایه آرمانها پرورده و تربیت میشود.
بیتردید آرمانها قدرت شگرفی در عرصه زندگی انسان دارند؛ چراکه استعدادهای آدمی را میپرورند و او را تربیت میکنند. آرمان بلند ظهور مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف که تحقق آن براساس سنن الهی ربط مستقیم به تحولات جامعه بشری دارد نیز از این امر استثنا نیست. بنابراین آنان که با نگاه فلسفه تاریخی و از مجرای سنن الهی به تاریخ مینگرند باید زمینههای آن را پیدا کرده و برای زمینهسازی این آرمان بلند تلاش کنند.
پیوسته شیعه در کوهسار آرمانهای بلند، به جریان رشد و بالندگی و پرورش خود، ادامه داده است. اینگونه بار مسئولیت را در گردنه های سخت تاریخی بر دوش کشیده و از حرکت باز نایستاده و همیشه به این آرمانها دلگرم بوده است. «فَعلِّلنا بِالامانیّ.»(2)
تربیت و آمادگی شیعه براساس آرمانها، جریان پیوسته تاریخ است. با همین جریان، روند رشد و شکوفایی شیعه و بلوغ اجتماعی او به ظهور میرسد و این آرمانها را به دغدغه عمومی جوامع بشری سرایت میدهد و همگان را به آستانه بلوغ اجتماعی و بلندای آرمانهای خویش فرا میخواند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
إنّما هلک الناس من استعجالهم لهذا الأمر. إنَّ الله لایعجل لعجلة العباد، إنَّ لهذا الأمر غایة ینتهی إلیها، فلو قد بلغوها لم یستقدموا ساعةً و لم یستأخروا؛(3)
مردم به دلیل شتابشان برای این امر هلاک گشتند. همانا خدا برای شتاب بندگان، شتاب نمیکند. برای این امر پایانی است که باید به آن برسد و اگر مردم به آن پایان رسیدند، ساعتی پیش و پس نیفتند.
بنابراین، تا بندگان خدا و مردم به این غایت نرسند و شیعه براساس آرمانهای خود تربیت نشود، بلوغ اجتماعی رقم نمیخورد، یعنی براساس آن تربیت آرمانی است که جامعۀ شیعی، به بلندای قامت آرمانشان و به «هذا الامر» که همان تحقق حکومت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و فرج مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم است، دست مییابند و افزون بر این، نه تنها در سطح جامعه شیعی بدان افق بلند دلمشغول میشوند، بلکه آن را در سطح جوامع بشری با تلاش خود به چالش میکشند و به دغدغه و گفتمان مسلط زمانه تبدیل مینمایند.
ممکن است مردم بدون آمادگی و قابلیت لازم خواستار «هذا الامر» و فرج آل محمد باشند، ولی این خواسته عجولانه غیر از هلاکت برای آنان چیزی دیگر نخواهد بود. آفریدگار حکیم با عجله و شتاب بندگان، شتاب و عجلهای نمینماید؛ زیرا برای این امر، پایانی است که باید به آن برسد و تا این غایت و پایان شکل نگیرد و سر نیاید، توقع و درخواست تحقق «هذا الامر» جز عجله و شتاب و در نتیجه هلاکت نخواهد بود.
در نهایت حضرت میفرمایند که «فلو قد بلغوها» پس اگر واقعاً به این غایت، بلوغ لازم را بیابند و حقیقتاً به آن برسند، در واقع به بلوغ اجتماعی راه یافتهاند و به آستانه غایت «هذا الامر» نایل شدهاند. در این صورت، «لم یستقدموا ساعۀً و لم یستأخروا»، تحقق «هذا الامر» به اندک لحظهای، پیش و پس نیاید؛ چراکه «دیو چو بیرون رود فرشته درآید» و تا دیو جهل بشری و دیو خامی و
نابالغی آدمی بیرون نشود؛ فرشته نجات بشری در نیاید. و تا بلوغ «خواستن» در انسان شکل نگیرد و «هذا الامر» را نخواهد، قطعاً این امر نشاید. گفتنی اینکه خود بندگان باید به این غایت برسند و بلوغ اجتماعی بیابند و این شرط تحقق «هذا الامر» را فراهم سازند.
تا این شرط محقق نشود، مشروط هم تحقق نمییابد؛ لطف و عنایت هستیآفرین، هستی را پر کرده است و از ناحیه فاعل منع و بخلی در کار نیست؛ مشکل در خود قابل است. آنچه چاره میسازد و گره میگشاید، قابلیت قابل است و بندگان را قابلیت باید تا که با این بلوغ اجتماعی به آستانه مشروط بار یابند. باید توجه نمود که:
حاملی محمول گرداند تو را
قابلی مقبول گرداند تو را(1)
قابل این گفتها شو گوشوار
تا که از زر سازمت من گوشوار(2)
از همینرو، باید به صورتمسئله عنایت جدی بنماییم و محل نزاع را به خوبی دریابیم و بدانیم که کانونیترین و پایهایترین مسئله در عصر غیبت، موضوع بلوغ اجتماعی و قابلیت یافتن بندگان خدا و عموم مردم است. وقتی چنین التفات و توجهی یافتیم، به حل مسئله و راهکار آن خواهیم پرداخت و به دست میآوریم که چگونه میتوان سامانه های بلوغ اجتماعی را سامان داد و به مهندسی اجتماعی و مهمترین محور زمینهسازی ظهور پرداخت.
شاخص های بلوغ اجتماعی
مهندسی بلوغ اجتماعی به شناخت شاخص های آن نیازمند خواهد بود تا براساس آنها بتوانیم ساختار نظاممند مهندسی اجتماعی خود را استوار سازیم. از اینرو، به شاخص های سهگانه زیر اشاره مینماییم: رغبت اجتماعی به دولت کریمه: (إنّا نرغب إلیک فی دولة کریمة)؛ شکایت اجتماعی از وضعیت موجود: (إنّا نشکو إلیک فقد نبیّنا و غیبة ولیّنا) و استعانت اجتماعی: (و أعنّا علی ذلک بفتح منک تعجّله).(1)
رغبت اجتماعی
مدیریت میل جوامع بشری، از جمله محورهای کلیدی استراتژیست های استکباری است، تا آنجا که پس از تغییر میل و ذائقه پیشین آنها بر آنند که میل متناسب با اهداف خویش را برای ایشان تعریف، تعیین و جانشین نمایند. این مشق را از استاد و راهنمایشان شیطان گرفتهاند، همچنانکه قرآن میفرماید:
((وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نِبِی عَدُوًّا شَیاطِینَ الإِنسِ وَالْجِنِّ یوحِی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاء رَبُّکَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا یفْتَرُونَ * وَلِتَصْغَی إِلَیهِ أَفْئِدَةُ الَّذِینَ لاَ یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَلِیرْضَوْهُ وَلِیقْتَرِفُواْ مَا هُم مُّقْتَرِفُونَ))؛(2)
و بدینگونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن گماشتیم که برای فریب، بر یکدیگر سخنان فریبنده القا میکنند و اگر پروردگار تو میخواست، چنین نمیکردند. پس ایشان را با افترایی که میبندند رها کن. و [نتیجۀ این وسوسه ها] برای این است که
قلوب کسانی که به آخرت ایمان ندارند به آن گفتار [باطل] مایل شود و به آن دل خوش دارند و آنچه را درصدد ارتکاب آن هستند، مرتکب شوند.
آنها میخواهند قلوب کسانی را که ریشه در ایمان و باور به ادامه و استمرار خود ندارند و عشق به آخرت در وجودشان موج نمیزند، به وسوسه های زودگذر خود متمایل نمایند و در واقع قلوب آدمی در کشاکش دو مبدأ میل قرار گرفته است: میل به ادامه و استمرار خویش و آخرت و دیگر میل به وسوسه های محدود در هفتاد سال عمر انسان در دنیا.
انبیا و اوصیا و اولیای الهی، میل به استمرار و شیاطین انس و جن، میل به وسوسه های محدود مدیریت و سرپرستی میکنند. پیوسته شیاطین بر آن هستند که از طریق شنیدن و به همراه دلسپردن به آن، مخاطب را موافق و متمایل به خود سازند. از همینرو، اگر کسی به سخن دیگری با نظر همراهی و موافقت گوش کند، به آن «صغو» و «إصغاء» میگویند. مقوله «اصغاء» نرمافزار و مغزافزار مباحث ارتباطات و رسانه ها و تبلیغات است. از همینرو امام جواد علیه السلام فرمودهاند:
من أصغی إلی ناطقٍ فقد عبده فإن کان الناطق عن الله فقد عبد الله و إن کان الناطق ینطق عن لسان إبلیس فقد عبد إبلیس؛(1)
کسی که گوش جان به سخنان گویندهای بسپارد، در واقع او را بندگی و اطاعت کرده است و حال اگر از جانب خداوند سخن گوید و مطالب الهی بر زبان راند، همانا خداوند را بندگی کرده و اگر از زبان ابلیس
1) سوره انعام، آیه112.
اشراب و سرشار شود و سخنگوی او گردد، به درستی که او را بندگی و اطاعت کرده است.
بنابراین، آدمی پس از «اصغاء» به مراحل بعدی که همان «ارضاء» و «اقتراف و ارتکاب» است، تن خواهد داد. همانگونه که در آیۀ مورد بحث خواندیم:
((وَلِتَصْغَی إِلَیهِ أَفْئِدَةُ الَّذِینَ لاَ یؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَلِیرْضَوْهُ وَلِیقْتَرِفُواْ مَا هُم مُّقْتَرِفُونَ))؛
و اینگونه فرآیند اصغاء، ارضاء و اقتراب با هم پیوسته و یکپارچه شکل میگیرند، عمل میکنند، و از هم نمیگسلند، در قلوب انسانها چنگ میاندازند و آنها را درگیر میسازند و در نهایت به رفتار و اطاعت تبدیل میگردانند.
قرآن میفرماید:
((وَقَدْ نَزَّلَ عَلَیکُمْ فِی الْکِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آیاتِ اللّهِ یُکْفَرُ بِهَا وَیُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُواْ مَعَهُمْ حَتَّی یَخُوضُواْ فِی حَدِیثٍ غَیرِهِ إِنَّکُمْ إِذًا مِّثْلُهُمْ إِنَّ اللّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْکَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعًا))؛(1)
و خداوند [این حکم را] در قرآن بر شما نازل کرده که هرگاه بشنوید افرادی آیات خدا را انکار و استهزا میکنند، با آنها ننشینید تا به سخنان دیگری بپردازند، وگرنه شما هم مثل آنان خواهید بود. خداوند منافقان و کافران را همگی در دوزخ جمع میکند.
از همنشینی و مجالست کسانی نهی میکند که آیات خدا را انکار و استهزا مینمایند؛ ((فَلاَ تَقْعُدُواْ مَعَهُمْ)) و در ادامه میفرماید:
1) سوره نساء، آیه140 و سوره انعام، آیه68، با اندکی تفاوت.
((حَتَّی یَخُوضُواْ فِی حَدِیثٍ غَیرِهِ))، اگر همنشینی و مجالست ننمایید آنان به سخنان دیگری خواهند پرداخت. این آیه به خوبی مینماید که اصرار و ادامه در کفرگویی و استهزای ایشان تابع نشستن شما در مجالس و دل سپردن به سخنان آنان است. همین نشستنها و گوش جان سپردنها، شما را مثل و همانند آنان میسازد؛ ((إِنَّکُمْ إِذًا مِّثْلُهُمْ)) و در ردیف نفاق و کفر مینشاند: ((إِنَّ اللّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْکَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعًا)).
در طول تاریخ بستر جهل آدمی میدان تاختوتاز شیاطین بوده و او را در ایستگاه خودمحوری و خودپرستی بازیچه خویش ساخته و از بهره ها و هدایت های آسمانی محروم کرده است. از همینرو، نوعاً به مدل های حکومت آسمانی و الهی از طریق انبیا و اوصیا تن نداده و به بافته های اومانیستی خودپرستانه سر سپرده است. بدینسان مبدأ میل انسانها با فرآیند اصغاء، ارضاء و اقتراف رقم خورده و مدیریت و سرپرستی شده، به گونهای که از تنگترین و دیکتاتوریترین الگوهای حکومتی مدیریتی تا گشادهترین و لیبرالیترین الگوهای حکومتی و مدیریتی را تجربه نموده و محک زده است و این انسان چموش و خسته آماده میشود تا از این پس گوش جان خود را از ناطق ابلیسی برهاند، و به ناطق الهی بسپارد و مبدأ میل خویش را با آسمانیان بیآغازد و از زمینیان و خودمحوران به خدامحوران و از خودپرستان به خداپرستان بپیوندد. همانگونه که امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند: «دنیا پس از چموشی ها و روگردانی های خود به ما رو میکند، همانند مهربانی مادهشتر ناسازگار بر فرزند خویش.»(1)
1) نهجالبلاغه، حکمت209.
از اینرو، به دولت کریمه و شاخص های آن میاندیشد و دل میسپارد و رغبت و شوق به آن را فریاد میزند و حضور امام مهربان و شفیق را حس میکند و با پاهای خسته و رنجور خویش ندای او را لبیک میگوید و آماده میگردد. این سرآغاز بلوغ اوست که از جلوه های لطف او حکایت میکند؛ چراکه:
رغبت ما از تقاضای تو است
جذبة حق است هرجا رهرو است(1)
شکایت اجتماعی
اللهم انا شکوا الیک فقد نبینا صلواتک علیه و آله و غیبة و لینا و کثرة عدوّنا، و قلة عددنا، و شدة الفتن بنا، و تظاهرَ الزّمان علینا؛(2)
خداوندا ما به درگاه تو شکایت میکنیم از فقدان پیامبرمان - که درودهای تو بر او و خاندان او باد - و از غیبت ولیّ و سرپرستمان. و بسیاری دشمن ما و کمی عدد ما و فتنههای سخت بر ما و غلبه زمان و روزگار بر ما.
آری، دومین شاخص جامعه بالغ و جامعه در حال انتظار؛ شکایت اجتماعی است به درگاه خداوند از اینکه رهبر و سرپرست آنها در حال غیبت است.
و این شکایت از سه جهت است:
الف) کثرۀ عدوّنا و قلَّۀ عودنا؛ زیادی دشمنان ما و کمی دوستان ما.
ب) شدّۀ الفتَن بنا؛ دشواری و سختی فتنههای تودرتو بر علیه ما.
ج) تظاهر الزمان علینا؛ غلبه دوران و زمان بر ما.
دوران غیبت همراه با کثرت و زیادی دشمن و اندکی دوست شکل گرفت و ادامه یافت و این زایش فتنهها و شدت آن را در پی خواهد داشت. و در نتیجه زمان و زمانه را بر علیه ما رقم خواهد زد.
امام سجاد علیه السلام در خصوص فرآیند «شیطان، زمان و سلطان» بیان بلندی دارند:
نَعوذ بک ... و أن یَستَحوذ علینا الشَّیطان أو ینکبنا الزَّمان أو یتَهضَّمنا السلطان؛(1)
به تو پناه میبریم ... از چیرگی شیطان بر وجودمان، یا واژگون شدن زمان و از اینکه روزگار ما را به سختی دراندازد و یا اینکه سلطان بر ما جور و ستم روا دارد و تحت ستم سلطان قرار بگیریم. این سیر و روند چیرگی شیطان و سپس واژگونی زمان و سپس استیلا و تسلط سلطان است.
و در فرازی دیگر میفرماید:
و اکفنا حدّ نوائب الزَّمان، و شرّ مصاید الشَّیطان، و مرارة صولة السُّلطان؛(2)
خداوندا تو خود ما را نسبت به برندگی سختیهای روزگار کفایت فرما و از شرّ دامهای شیطان دور دار و از تلخی قهر و ستم سلطان حفظ فرما.
فرایند «شیطان»، «زمان» و «سلطان» حرکت اولیهای است که مهندسی باطل را تولی و سرپرستی مینماید. یعنی شیطان به
عنوان محور باطل با شگردهای خویش زمینههای تسلط و چیرهگی را تمهید میکند و براساس آن فضا و ادبیات روز و زمانه را شکل میدهد، و بدینسان زمانه را واژگون میسازد. در این صورت است که جامعه آمادگی و قابلیت پذیرش سلطان جور را مییابد و تحت ستم آن قرار میگیرد. در واقع زمینههای پذیرش اجتماعی سلطان، از زمینههای پذیرش شیطان میآغازد. یعنی اینکه درون انسانها از طریق رذایل و ناپسندیهای یاد شده در فرازهای پیشین دعا، استعداد و آمادگی پذیرش شیطان و چیرگی آن را مییابند؛ از این پس این شیطان است که فرهنگ و گفتمان مسلط جامعه او را سرپرستی و مهندسی مینماید. پس در ابتدا افراد جامعه با تسویل نفسانی و رذایل یاد شده در دعا زمینه تسلط شیطان را فراهم میکنند و شیطان هم با واژگون کردن ادبیات زمان، زمینههای تسلط شیطان را میآفریند. این بیان با اندکی اندیشه در فرازهای پیشین دعا که با «اعوذ» و به صورت متکلم وحده شروع شده و به بیان «نعوذ» انجامیده و در قالب اجتماعی درآمده است، به خوبی به دست میآید.
شیطان با فروپاشیدن دیوارههای شناختی، عاطفی و رفتاری انسان با فرایند «وهن»، «ضعف» و «استکانت» قله صبر و مقاومت آنان را میگشاید:
((وَکَأَین مِّن نَّبِی قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُواْ لِمَا أَصَابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَمَا ضَعُفُواْ وَمَا اسْتَکَانُواْ وَاللّهُ یحِبُّ الصَّابِرِینَ))؛(1)
و بسی پیامبران که خداپرستان بسیاری در کنارشان نبرد کردند و از هر رنجی که در راه خدا دیدند سست و
1) سوره آلعمران، آیه146.
زبون و درمانده نشدند، و خدا صابران را دوست میدارد.
شیطان با ایجاد وهن و سستی در ساختار شناخت، باور و رفتار فردی و اجتماعی؛ ادبیات هنجار زمانه را نشانه میگیرد و آن را به ضعف و زبونی میکشاند، و سپس به استکانت و درماندگی میرساند. و در این صورت است که هیچ مقاومت و صبری در قبال حفظ هنجارها و ارزش نمیتواند نشان بدهد. و با چیرگی شیطان و تغییر زمانه؛ سلطان و سیاست دستساز او بر اریکه قدرت و حکومت و مدیریت کلان مینشیند. و این شیطان است که همراه با پذیرش ولایت او در سطح اجتماعی منجر به تغییر ذائقه اجتماعی و متعاقباً حاکمیت سلطان متناسب آن میگردد. البته باید توجه نمود که بین سلطان و زمان اثرگذاری متقابل وجود دارد و تغییر هریک در تحول آن دیگری مؤثر است.
از همینروست که میفرمایند:
إذ تغیّر السُّلطان تغیّر الزَّمان؛(1)
زمانی که سلطان و سیاست حاکم تغییر نماید به تبع آن زمانه تغییر میگردد.
نکته اینجاست که سلطان نتیجه و ثمره کار است یعنی همان فرایند «شیطان، زمان و سلطان»؛ ولی اگر سلطان تغییر کند در این حال است که زمان و زمانه نیز تغییر پذیرفته است. و مراد از «زمان» اهل زمان و انسان است که فرهنگ هر دوران و زمانه را دگرگون میکند. همچنانکه در این خطبه اشاره رفته است «و لقد أصبحنا فی زمان قد اتَّخذ أکثر أهله الغدَر کیساً؛(2)در زمانی به
وجود آمدهایم که بیشتر مردم آن زمان خیانت و حیلهگری را کیاست و عقل میشمارند.»
و همچنانکه میفرمایند: «الناس بزمانهم أشبه منهم بابائهم؛(1)شباهت مردم به فرهنگ زمانه خویش بیشتر از مشابهت ایشان است نسبت به پدرانشان.»
و در روایت دیگر میفرمایند «إذا تغیّرت نیَّۀ السُّلطان تغیّرَ الزَّمان؛(2)زمانی که نیت و اندیشه و انگیزه سلطان تغییر کند؛ زمان و زمانه تغییر میپذیرد.» تغییر زمان تابع تغییر انگیزه و اندیشه سلطان خواهد بود.
این بیان هم در راستای همان فرمایش امام سجاد علیه السلام است که در فرایند «شیطان، زمان و سلطان» گفته شد.
این شیطان است که زمان را که در اختیار متزمن است؛ یعنی انسان را واژگون میکند و ساحت شناختی، عاطفی و رفتاری او را زیرورو میسازد. و در نتیجه مردم پذیرای سلطان متناسب با فرهنگ مسلط آن زمان خواهند شد که بر آنان مسلط و چیره میشود.
این تحلیل با استفادهای که از آیه ((إِنَّ اللّهَ لاَ یغَیّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ))؛(3)سازگارتر به نظر میرسد، یعنی تغییر هر قوم و گروه اجتماعی تابع متغیر «انفس» ایشان خواهد بود. تا جوامع بشری از درون متحول نشوند و خود را با هنجارها و ارزشهای فطری و الهی همراه و سازوار ننمایند؛ تغییر و تحول ساختاری در سطح کلان برای آنها نخواهد بود. از اینرو سیاست تابع فرهنگ
است و فرهنگ تابع ولایت و تولی و پذیرش ولایت «رحمان» یا «شیطان».
شیطان زمان سلطان
تولی فرهنگ سیاست
وقتی که این فرآیند «شیطان، زمان و سلطان» نهادینه شد؛ پس از تحقق آن عملاً حدّت نوائب زمان، شرّ مصائد شیطان و مرارت سولت سلطان شکل مییابد و تثبیت میشود، که در بیان امام سجاد علیه السلام خواندیم:
و اکفنا حدّ نوائب الزَّمان، و شرّ مصاید الشَّیطان، و مرارة صولة السُّلطان.(1)
از همینروست که در کلام امام صادق علیه السلام میخوانیم:
العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس؛(2)
کسی که زمانشناس باشد حوادث و شبهات بر او هجوم نخواهد آورد.
و امام علی علیه السلام فرمود:
من عرف الأیّام لم یَغفُل عن الاِستعداد؛(3)
هرکسی که روزگار خود را شناخته و زمانشناس باشد از آمادگی غافل نخواهد شد.
یعنی این موج اجتماعی است که خود را به گستره شناختی، گرایشی و رفتاری افراد تحمیل میکند و مردم را با حوادث و شبهات روبهرو میسازد.
هرکس که ادبیات و زبان زمان خویش را بشناسد و به جریانشناسی دوران خود آشنا باشد؛ پیوسته از آمادگی لازم برخوردار بوده و مورد تهاجم حوادث و شبهات نخواهد بود. زیرا هر روز از زمان زندگی بشر روز جدید و نوین است «و هذا یومٌ حادثٌ» و بر ما، شاهد و گواهی آماده است «و هُو علینا شاهدٌ عتیدٌ»، اگر خوبی کنیم ما را سپاسگویان ترک کند «إن أحسنّا ودّعنا بحمدٍ» و اگر بدی کنیم نکوهشکنان از ما جدا گردد «وَ إن أسأنا فارقَنا بذمٍّ».(1)
معلوم میشود که هر روز از زمان و هر دورانی:
موجود نوین و جدیدی است.
این موجود بر ما شاهد و گواهی آماده است.
حس و ادراک دارد و در برابر رفتار ما واکنش نشان میدهد.
در مقابل خوبی ما قدرشناس و سپاسگوست.
و در مقابل بدی ما مذمّت و نکوهش میکند.
و در ادامه میفرماید:
اللّهمّ صلّ علی محمّد و اله، و ارزُقنا حُسنَ مصاحبَتَهُ، و اعصِمنا مِن سُوء مفارقَتَه بِارتکابِ جریرة أو إقتراف صغیرة أو کبیرة، و اجزِل لنا فیه مِن الحَسَنات، و اخلنا فیه مِن السَّیّئاتِ، وَ املأ لَنا ما بَینَ طَرفیهِ حمداً و شکراً و أجراً و ذخراً و فضلاً و إحساناً؛(2)
بار خدایا بر محمد و آلش درود فرست، و حسن همراهی با این روز را روزی ما گردان، و ما را از سوء مفارقتش به خاطر ارتکاب گناه یا کسب معصیت
کوچک و بزرگ حفظ فرما، و بهره ما را از خوبیها در آن سرشار کن، و ما را در این روز از زشتیها پیراسته نما، و از ابتدا تا پایان آن را برای ما از حمد و شکر و اجر و اندوخته آخرتی و فضل و احسان پر ساز.
کلام در پذیرش تولی و سرپرستی «رحمان» یا «شیطان» است؛ که هرکدام ساختار متناسب خود را و کارآمدی و اثربخشی متناسب با آن را به دست میدهد:
رحمان زمان سلطان
شیطان زمان سلطان
که در فرازهای دعای امام سجاد علیه السلام ملاحظه شد.
سخن در «مدیریت زمان» است که با استحواذ و چیرگی شیطان بر اهل زمان؛ آنان را به نکوب و واژگون از ارزشهای فطری، انسانی و اسلامی میکشاند و به تبع آن نظام مدیریت را در سطح کلان به سلطان و حاکم متناسب آن زمانه واژگون میسپارد. و این همه نتیجه تولی و پذیرش ولایت شیطان خواهد بود و در نتیجه زمانه شیطانی و سلطان شیطانی را در پی خواهد داشت؛ همانگونه حضرت میفرمایند «و حوّل سلطانه عنّا»(1)تسلط او را از ما بگردان.
شیطان با آرایش ویژهای و ساختار خاصی که در نظام طراحی و عملیات خویش دارد وارد صحنه جنگ و درگیری با جبهه حق میشود؛ همچنانکه امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
اللّهمّ إنّا نعوذ بک من نزغات الشیطان الرجیم و کیده و مکایده، و من الثقة بأمانیه و مواعیده و غروره و مصایده، و
1) صحیفه سجادیه، دعای17.
أن یطمع نفسه فی أضلالنا عن طاعتک، و امتهاننا بمعصیتک أو أن یحسن عندنا ما حسَّن لنا، أو أن یثقل علینا ما کرّه ألینا.(1)
این دعا که برای مبارزه و درگیری با شیطان است را امام با این فرازها آغاز میفرمایند:
خداوندا ما از وسوسههای شیطان رانده شده و کید و مکرهایش به تو پناه میبریم(2)از اینکه شیطان در گمراهی ما از اطاعتت و در خواری ما، به وسیله معصیتت به طمع اندازد. و یا در نزد ما آنچه را که او خوب جلوه میدهد، جلوه کند و یا آنچه که او آن را مکروه و ناپسند مینمایاند بر ما سنگین آید.
کلام در استعاذه گروهی و پناه جمعی مردم به خداوند است از:
نزغات شیطان رجیم و وسوسههای او.
کید شیطان.
مکائد و مکرهای او.
اعتماد و اطمینان به:
الف) آروزهای شیطان.
ب) وعدههای شیطان.
ج) فریبهای شیطان.
د) و دامهای شیطان.
جبهه حق با دشمنی روبهروست که اینگونه آرایش و صفآرایی کرده است:
با وسوسه و تباهکاری خود کار خویش را کلید میزنید. و برای هرکس و هر جریانی یک «کید» متناسب با ضعفهای او را به کار
میبندد و در ادامه آن با مکرها و مکائد گونهگون؛ او را به محاصره میکشد و تمامی راههای خروجی را میبندد. و بدینسان در چهار محور آرزوها، وعدهها، فریبها و دامهای خویش اعتمادبخشی میکند.
استعانت اجتماعی
زمانی که انسان افتقار خود را درک کرد و دریافت که بافته هایش کارساز و چارهساز نیست، رو به آسمان میکند، و جویای سبب متصل بین زمین و آسمان میگردد و فریاد «أین السبب المتّصل بین الأرض و السماء»(1)را طنین میاندازد. آنگاه بلوغ خواستن در او جوانه میزند و این همان توانستن است و به پای خود ایستادن؛ چراکه خواستن، توانستن است و به پا ایستادن؛ «لیقوم الناس بالقسط.»(2)
از اینرو، دعا و خواستن از هستآفرین و کسی که پیوسته تدبیر هستی در دست اوست، معرفت عمیقی به همراه میآورد: 1. اظهار میل به دولت کریمه از درگاه الهی؛ 2. شکایت از وضعیت موجود به درگاه الهی؛ 3. استعانت و درخواست فتح و گشایش سریع از خداوند متعال.
با در نظر گرفتن شاخصههای بلوغ میتوان گفت دعا، نماد بلوغ اجتماعی است. چراکه وقتی جوامع بشری به منجی و موعود میل بیابند و از وضعیت موجود شکایت کنند و درخواست و استعانت به درگاه او نمایند، حکایت از آن دارد که به بلوغ اجتماعی بار یافتهاند و از دام خودمحوری و خودپرستی به نعمت خدامحوری و خداپرستی نایل گشتهاند. دعا مخ و مغزافزار
عبودیت است؛ «الدعاء مخّ العبادة.»(1)عبودیت که غایت آفرینش و نهایت و قله رشد و بلوغ انسانهاست، با مغزافزار دعا شکل مییابد و تجلی مینماید. از اینرو، دعا نماد عبودیت و نماد بلوغ است.
از همینرو، حضرت در توقیع شریفشان به اسحاق بن یعقوب میفرمایند:
فاغلقوا ابواب السؤال عمّا لایعنیکم و لاتتکلّفوا علی ما قد کُفیتم و أکثروا الدّعاءَ بتعجیل الفرج فإنَّ ذلک فرجکم؛(2)
درهای سؤال را بر آنچه برای شما سودی ندارد و آن را از شما نخواستهاند، ببندید و برای تعجیل در امر ظهور و فرج ما بسیار دعا کنید که فرج شما در همین دعا کردن است.
چه زیبا ما را رهنمود میبخشند و از یمین و یسار زدنها و سؤال های بیهوده و بیثمر و رهزن میرهانند و به مسیر اصلی که رشد و بلوغ را به همراه دارد، هدایت میکنند. اینگونه است که دعا از جمله وظایف کانونی، مغزافزار عبودیت و نماد بلوغ بشری به شمار میرود و به آن سفارش جدی میشود؛ چراکه بشر به این بلوغ رسیده است که:
مدحت بالغناء عن خلقک و أنت أهل الغنی عنهم، و نسبتهم إلی الفقر و هم أهل الفقر إلیک، فمن حاول سدّ خلّته من عندک، و رام صرف الفقر عن نفسه بک فقد طلب حاجته فی مظانّها، و أتی طلبته من وجهها. و من توجَّهَ بحاجته إلی أحدٍ من خلقک، أو جعله سبب نجحها دونک فقد تعرّض للحرمان، و استحقّ من عندک فوت الإحسان؛(3)
خداوندا تو وجود خود را به بینیازی از همه خلق ستودهای و تو، به بینیازی از ایشان شایستهای و ایشان را به نیازمندی و فقر نسبت دادهای و در واقع آنها سزاوار چنین نسبتی هستند. از این جهت، هرکس رفع نیاز خود را از جانب تو بخواهد و برگرداندن فقر را از خویشتن به وسیله تو طلب کند، حقا که حاجتش را در جایگاه اصلی خود خواسته و به دنبال مطلبش از راه صحیح برآمده و هرکه در نیاز خود به یکی از آفریدگان تو رو کند، یا او را به جای تو وسیله برآمدن حاجت قرار دهد، بیشک خود را در معرض نومیدی آورده و از جانب تو سزاوار محرومیت از احسان گشته است.
قرآن میفرماید:
((قُلْ مَا یعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یکُونُ لِزَامًا))؛(1)
بگو پروردگار من برای شما ارجی قائل نیست اگر دعای شما نباشد؛ شما (آیات خدا را) تکذیب کردید، و (این عمل) دامان شما را خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد.
معلوم میشود آنچه که به انسان در پیشگاه خداوند ارزش میبخشد، توجه به پرودگار و دعا و بندگی به درگاه اوست. به همین دلیل، از ادامه آیه اینچنین به دست میآید که: شما در گذشته، خدا و پیامبران و آیاتش را تکذیب کردید و اگر به سوی دعا و بندگی خدا نشتابید، هیچ ارج و مقامی نزد او نخواهید داشت، و نتیجه تکذیبتان دامنگیرتان خواهد شد.
بنابراین، زمانی انسان از گرفتاری هایی که از لوازم تکذیب حق و بریدن از خداپرستی و پیوستن به خودپرستی است، رها میشود
1) سوره فرقان، آیه77.
که به خودپرستی پشت کند و به خدا و دعا و بندگی او رو آورد تا مورد عنایت و توجهاش قرار گیرد و ارزش بیابد. البته روزی چنین خواهد شد، همچنانکه امیرمؤمنان علیه السلام فرموده است:
لتعطفنَّ الدُّنیا علینا بعدَ شماسِها عطفَ الضّروسِ علی ولدها؛(1)
دنیا پس از چموشی های خود به ما رو میکند، همانند مهربانی مادهشتر ناسازگار بر فرزند خویش.
آری حضرت میفرمایند این دنیا پس از سرکشی، به ما روی میکند؛ چونان شتر مادۀ بدخو که به بچۀ خود، مهربان گردد.
بنابراین، بشر پس از تجربه های گران و سنگین و خستگی های پیاپی و تکرارهای کور خودمحورانه، رو به درگاه آفریدگار میکند و در همین جهت، به راه و «سبیلالله» و «صراط» و «وجه» و «بابالله» رو میکند؛ همچنانکه فرمودهاند:
السلام علیک یا سبیلالله الذی من سلک غیره هلک؛(2)
سلام بر آن راه الهی که سلوک بر غیر آن با هلاکت همراه است. (یعنی سلام بر تنها راه)
این باب الله الذی منه یؤتی أین وجه الله الذین إلیه یتوجّه الأولیاء؛(3)
کجاست آن باب الهی که از آن درگاه وارد میشوند. کجاست آن وجه الهی که دوستان خدا بهسوی او روی میآورند.
أنتم الصراط الأقوم؛(4)
شمایید آن راه پایدار و استوار.
از همینرو، ما در جهتگیری (توجّهنا) و همراهی (و استشفعنا) و اتخاذ وسیله به سوی خداوند (و توسّلنا بک إلی الله)، فقط به شما خاندانِ پاکانِ هستی روی میآوریم.
اینگونه است که با رشته اتصال شما پاکان هستی ما در دعا، نماز، روزه، استغفار و سایر اعمال خویش از افتادن در خطا مصون و محفوظ میمانیم و دچار اشتباه نمیشویم؛ «و عصمتنا بکم لدعائنا و صلاتنا و استغفارنا و سائر أعمالنا.»(1)
این مهر بیکران شماست که میخواهید ما با کثرت و فراوانی دعا و راز و نیاز به درگاه خداوند، از خودمحوری به خداباوری رو کنیم و با تضرع، به درگاهش فرج را به آغوش کشیم؛ چرا که گستره معرفتی دعا به وسعت مخ و مغزافزار عبودیت است که فلسفه خلقت به شمار میرود؛ همچنانکه می خوانیم:
و إلیک منتهی الرغبة فی الدّعاء؛(2)
غایت آرمانی در دعا به سوی توست و تو خود سرانجام دعا هستی.
بنابراین، ما با دعای برای فرج، تو را و عبودیت تو را میخواهیم تا اینکه با تحقق فرج به آستانه فلسفه فرج و عبودیت الهی بار یابیم؛ «یعبدوننی لایشرکون.»(3)
شاخص های بلوغ اجتماعی وقتی معنا مییابند و کارآمد و اثربخش خواهند بود که در بستر جمعی و عمومی و اجتماعی تجلی یابند، همچنانکه در توقیع شریف حضرت به شیخ مفید آمده است:
و لو أنّ أشیاعنا وفَّقهم الله لطاعته علی اجتماعٍ من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم لما تأخّر عنهم الیمن بلقائنا و لتعجَّلت لهم السعادة بمشاهدتنا علی حقّ المعرفة و صدقها منهم بنا فما یحبسنا عنهم إلّا ما یتّصل بنا ممّا نکرهه و لانؤثّره منهم؛(1)
اگر شیعیان ما که خداوند آنها را به طاعت و بندگی خویش موفق بدارد، در وفای به عهد و پیمان الهی اتفاق و اتحاد میداشتند و آن را محترم میشمردند، سعادت دیدار ما برای ایشان به تأخیر نمیافتاد و هرچه زودتر به سعادت دیدار ما نایل میشدند، در صورتی که براساس معرفت واقعی و راستگویی و صداقت آنها به ما بود.
بر این اساس، آنچه سعادت لقاء و مشاهده و ظهورش را به تعجیل و تأخیر میانجامد، بود و نبود اجتماع قلبی مردم است که بر معرفت و صداقت ایشان مبتنی است.
در این صورت، آنچه مهم مینماید دست یافتن به بلوغ اجتماعی و شاخص های آن است. در این زمینه، ما ناچار از مهندسی بلوغ اجتماعی هستیم، تا زمینه های ظهور آن «موفور السرور» را تمهید و هموار سازیم.
1) الاحتجاج، ج2، ص498.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، کام امتش را به انتظار شیرین کرد و بدینسان شهد فرهنگ انتظار را به آنان چشاند و چشماندازنگری، برنامهمحوری و عملگرایی را در ایشان نهادینه ساخت. آنگاه که فرمود:
أفضل أعمال أمّتی إنتظار الفرج من الله عزّوجلّ؛
برترین اعمال امت من، انتظار گشایش از سوی خداوند عزوجل است.
از اینرو، حرکت کاروان امت براساس چشماندازنگری رقم خورد. امت اسلام، فراسوی نگره خویش را با فلسفه فرج نظاره میکند و همواره فرج را انتظار میکشد. در این میان، فرهیختگان و عالمان امت، باید حس یوسفخواهی مردم را یعقوبوار بیدار سازند و سرلوحه برنامه آنان قرار دهند، همانگونه که امامهادی علیه السلام برنامه و وظایف عالمان دین را چنین میفرماید:
لولا من یبقی بعد غیبة قائمنا عجل الله تعالی فرجه الشریف، من العلماء الداعین إلیه والدالّین علیه والذابّین عن دینه بحجج الله والمنقذین لضعفاء عباد الله من شباک إبلیس و مردته و من فخاخ النواصب لما بقی أحد إلّا ارتدّ عن دین الله و لکنّهم الذین یمسّکون أزمّة قلوب ضعفاء الشیعة کما یمسک صاحب السفینة سکّانها أولئک هم الأفضلون عندالله عزّوجلّ؛(1)
اگر در روزگار غیبت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، عالمانی نبودند که ظهور و فرج او را یاد کنند و مردم را به سوی او راه نمایند و از دین او، با استدلال های محکم، به دفاع برخیزند و کسانی را که ایمان سستی دارند، از تور ابلیس و پیروانش و از شکار ناصبیان و دشمنان اهلبیت علیهم السلام رهایی بخشند، هیچکس باقی نمیماند، مگر آنکه راه ارتداد پیش میگرفت، ولی آنان، زمام دل های شیعیان را در دست میگیرند، چونان که ناخدای کشتی، سکان کشتی را. اینان نزد خداوند عزوجل افضل و برترین مردم هستند.
دعوت، دلالت، دفاع و نجات، سرلوحه برنامه عالمان دین در عصر غیبت
در عصر غیبت، کانون فعالیت های فرهنگی و دینی عالمان بزرگوار شیعه، گلواژه انتظار است. کانون فرهنگسازی آنان، دعوت و دلالت به اسلام، دفاع از دین قائم آلمحمد عجل الله تعالی فرجه الشریف، نجات مستضعفان از تورهای ابلیسیان و شکار ناصبیان و توجه به خود حضرت و فرهنگ انتظار است. اساس کار عالمان دینی در عصر غیبت، مدیریت ذهنها و اراده ها و جهتدهی مردمان به سوی خلیفه خدا و حجت اوست. از اینرو، به سوی او فرامیخوانند و او را پایگاه دعوتگری خویش قرار میدهند؛ زیرا:
1) الاحتجاج، ج2، ص9.
من أراد الله بدء بکم و من وحّده قبل منکم و من قصده توجّه بکم؛(1)
آنکه خدا را اراده کند، از شما میآغازد و هرکه آهنگ آموزه های توحیدی پوید، از شما میجوید و هر که خداطلب شود، با توجه شما باشد.
از همینرو، فرهیختگان و دانشمندان فراخوان خویش را با سروش «أین باب الله الذی منه یؤتی و أین وجه الله الذی إلیه یتوجّه الأولیاء و أین السبب المتّصل بین الأرض و السماء؛(2)کجاست آن آستان الهی که از آن روانه میشوند، کجاست آن جهت الهی که دوستان خدا بدان روی میآورند و کجاست عامل اتصالِ زمین و آسمان؟» میآغازد و با یک کرشمه، دو کار میکنند.
عالمان دین، افزون بر دعوت، به دلالت و راهنمایی نیز دست مییازند، یعنی مغز و فکر منتظران با قلب و دل آنان نیز ارتباط برقرار میکنند. گامبهگام در دهلیزهای شناختی و گذرگاه های قلبی و ساقه های روانی منتظران، همزبانی و همنوایی میکنند تا در هنگامه های امتحان از پا نیفتند و شبهه ها و شهوت ها، آنان را به کام های آتشین شیطانی نلغزاند.
عالمان در عصر غیبت، گذشته از دعوت و دلالت به حجت خدا، از دین او نیز دفاع میکنند و مرزهای اعتقادی را پاس میدارند. آنان میکوشند با ارائه نظام های مورد نیاز فکری و راهکارهای وحیانی، مدیریت دینی امت را رهنمون شوند. بدینگونه، حریم دین او را از تمامی آسیب ها حفظ میکنند تا از التقاط و دستبرد رهزنان به دور بماند؛ زیرا میدانند که تنها در
سایهسار دعوت و دلالت به دین خدا و دفاع از آن، بندگان خدا را از دام های شیطانی رهایی میتوان بخشید.
راهبرد فقیهان برای آشنا کردن مردم با نور حقیقت
عالمان شیعه با شاخصه های دعوت و دلالت به دین خدا و دفاع از آن و نجات مردم، مدیریت فرهنگیِ جامعه را پیش میبرند و شبکه های پیچیده کفر و نفاق را متلاشی میکنند و زمامِ دل ها را به دست خود میگیرند و همچون سکّاندار کشتی، سرنشینان را از تلاطم امواج خطرها میرهانند. آری، سیاست راهبردی آنان در عرصه دین و فرهنگ، براساس فقه آنان شکل میگیرد و ماجرای فقه و تفقه را میتوان از بارِ مفهومی این کلیدواژه دریافت که به معنای «فهم، دقت و تأمّل» است. امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
إنّا والله لانعدّ الرجل من شیعتنا فقیها حتّی یلحن له، فیعرِف اللحن؛(1)
به خدا سوگند کسی از شیعیان خود را فقیه نمیشماریم تا اینکه به رمز، سخنی به او گفته شود و او آن رمز را دریابد.
مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت میکند که ایشان فرمودند:
یک خبر که آن را درک میکنی، بهتر است از ده خبر که تنها آنها را روایت میکنی. بیگمان هر «حقی»، «حقیقتی» دارد و هر کار «درستی» دارای «نوری» است.
سپس فرمود:
به خدا سوگند، کسی از شیعیان خود را فقیه نمیشماریم تا اینکه به رمز، سخنی به او گفته شود و
1) الغیبة (نعمانی)، باب10، ص198، روایت دوم.
او آن رمز را دریابد. همانا امیرالمؤمنان علیه السلام بر فراز منبر کوفه فرمود: «به راستی که فتنه هایی ظلمانی پشت سر دارید که جز نُوَمَه کسی از آن نجات نمییابد.» به آن حضرت عرض شد: «ای امیرمؤمنان نُوَمَه کیست؟» فرمود: «آنکه مردم را میشناسد، ولی مردم او را نمیشناسند.» و بدانید که زمین از حجّت خدای عزّوجلّ خالی نمیماند، ولی خدای عزیز به زودی دیدۀ خلقش را به دلیل ظلم و جورشان و زیادهروی آنان درباره خودشان از او نابینا میسازد و اگر زمین یک ساعت از حجت خدا خالی بماند، اهل خود را فرو میبرد، ولی آن حجت مردم را میشناسد و آنان او را نمیشناسند؛ چنانکه یوسف مردم را (برادرانش را) میشناخت و آنها او را نمیشناختند. سپس آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود: ((یَا حَسْرَةً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُون))؛(1)«دریغا بر این بندگان؛ هیچ فرستادهای بر آنان نیامد مگر آنکه او را ریشخند میکردند.»(2)
فقیه، فرآیندِ مهندسیِ «کشف»، «استخراج» و «تبدیل» را همواره به کار میبندد تا به ژرفا و گستره حقیقت راه یابد. فقیه، حقیقتِ حق و نورِ هر صواب را آشکار میکند و شهد کلام را در کامِ جانش میچشاند. از اینرو، با رمز سخن آشناست و آن رمز آشنا با اسرارِ کلام امیرمؤمنان اوج میگیرد که فرمود: «به راستی فتنه هایی ظلمانی پشت سر دارید که جز «نُومَهَ» کسی از آن نجات نمییابد، یعنی کسی که مردم را میشناسد، ولی مردم او را نمیشناسند.» فقیه میداند که در فضای فتنه و شب دیجور،
نمیشود سطحیاندیش بود و به امور ظاهری پرداخت و گرد و خاک به پا کرد و در طرح دشمن قرار گرفت.
او به ریشه ها میاندیشد و هرگز اسیر نگاه ها و تلقینها نمیشود. گستره نگاه او، در اخلاص ریشه دارد و لذا هر نسیمی او را به بازی نمیگیرد. کوه استوار و تفسیرِ «سترگ» است و بازیگر هر صحنه خستگی نمیشود تا همه او را شناخته باشند. او مردم را میشناسد و زمانشناس و زبانشناس است، ولی مردم او را نمیشناسند و روشن است که در دل فتنه ها و شب دیجور، تنها چنین فرهیختگانی نجات مییابند.
فقیه رمز سخن حضرت را میفهمد که چگونه باید به عمق ریشه ها بپردازد و از امیرمؤمنان میآموزد که زمین از حجّت خدا خالی نمیشود که اگر زمین ساعتی از حجت خدا خالی شود، اهل خود را فرو میبرد.
فرآیند انحطاط و سقوط بدکاران، جهلورزان و ستمگران
((وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلَکِنْ کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ * ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءَی أَنْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَ کَانُوا بِها یَسْتَهْزِئُون))؛(1)
و پیامبرانشان دلایل آشکار برایشان آوردند. بنابراین، خدا بر آن نبود که بر ایشان ستم کند، لکن خودشان بر خود ستم میکردند آنگاه فرجام کسانی که بدی کردند [بسی] بدتر بود، [چرا] که آیات خدا را تکذیب کردند و آنها را به ریشخند میگرفتند.
ناکامی آدمی از نابالغی او سرچشمه میگیرد. او از حس زیباییشناسی و حس یوسفخواهی محروم مانده است. از
1) سوره روم، آیه9 و 10.
همینرو، «لم یمتثل أمر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی الهادین بعد الهادین؛(1)دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره جانشینانش، یکی پس از یکی دیگری پیروی نشد.» «والأمّة مصرّة علی مقته؛(2)و امت بر دشمنی با آنان پافشاری ورزیدند.» و «مجتمعة علی قطیعة رحمه و إقصاء ولدِه؛(3)بر قطع رحم او و دور کردن مقام و منزلت فرزندانش یکپارچه شدند.»
این جمله ها، فرآیند سقوط امت اسلامی را در سه مرحله تحلیلی به نمایش میگزارد و حس خفته آنان را ترسیم میکند: «إلاّ القلیل ممّن وفی لرعایة الحقّ فیهم، فقتل من قتل، و سبی من سبی، و اُقصی من اُقصی؛(4)[از این سقوط]، تنها گروه اندکی [رهایی یافتند] که به رعایت حق آنان وفادار ماندند. در نتیجه برخی کشته، برخی اسیر و برخی دیگر تبعید شدند.»
«و جری القضاء لهم بما یرجی له حسن المثوبة؛(5)و قضا و قدر برای آنان، به آنچه در برابرش، انتظارِ پاداش خوب داشتند، جاری شد.» پیشوایان بر آن بودند که شهد بندگی و عصاره هستی را به کام انسان بچشانند و چشم به راه تحقق آرمان موعود الهی بودند و در این راستا، تمامی قضا و قدر الهی را با جام رضا به سر کشیدند.
«إذ کانت الأرض للّه یورثها من یشاء من عباده، والعاقبۀ للمتّقین و سبحان ربّنا إن کان وعد ربّنا لمفعولاً، و لن یخلف اللّه وعده، و هو العزیز الحکیم؛(6)زیرا زمین از آنِ خداوند است و
او برای هرکدام از بندگانش که بخواهد آن را به ارث میگذارد و فرجام نیک برای پرهیزکاران است و منزّه است پروردگار ما، همانا وعده پروردگار، شدنی است و در وعده خدا هیچ تخلفی راه نمییابد.»
توجه به ماهیت انتظار و تبیین مؤلفة معرفت در آن
نگاه فرد منتظر و بهرهمند از فرهنگ انتظار، چنان باشکوه است که زاویه دید، سازه های بینش، منش و روش هر فردی را سامان میدهد و هندسه فکری و گفتمان مسلط او را رقم میزند؛ همچنین فرآورده های نرمافزاری نظریه او را فراسویش قرار میدهد؛ چنانکه امام زینالعابدین علیه السلام میفرماید: «إنتظار الفرج من أعظم الفرج؛(1)انتظار فرج، خود بزرگترین فرج است.»
انتظار یعنی چشمداشت، امیدواری، مترصد چیزی بودن و چشم به راهی داشتن.(2)حالتی روحی و روانی است که آدمی را برای آنچه انتظارش را میکشد، آماده میسازد.(3)
انتظار، فرهنگ است؛ خیمهای است که ذهنیت فرد منتظر را درگیر میسازد و نگاه او را به فراسوی افق میدوزد؛ فرد منتظر دلمشغول است و با تمام وجودش در آمادهباش کامل به سر میبرد.
قلمرو «شناختی، عاطفی و رفتاریِ» او دغدغهمند است و این دغدغه، پیوسته است؛ همچنانکه امام صادق علیه السلام فرمود:
وانتظروا الفرج صباحاً و مساءاً؛(4)
صبح و شب در انتظار فرج باشید.
نیز امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:
إنّ محبّنا ینتظر الروح والفرج فی کلّ یوم و لیلة؛(1)
دوستدار ما شب و روز منتظر گشایش و فرج است.
انتظار فرج در کلام بلند امام باقر علیه السلام بافضیلتترین اعمال شیعیان شمرده شده است: «أفضل أعمال شیعتنا إنتظار الفرج.»(2)و در کلام شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، بزرگترین جهاد امتش به شمار آمده است: «أفضل جهاد اُمّتی إنتظار الفرج.»(3)
انتظار، هم نگاه است و هم حالت روحی و هم عمل، بلکه بافضیلتترین اعمال به شمار میرود و خیمه یوسفخواهی است. هرکه حس یوسفخواهی دارد، به خیمهاش در میآید و در آنجا برترین عبادت را به جا میآورد؛ همچنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «أفضل العبادة إنتظار الفرج»(4)و برترین جهاد و برترین اعمال را انجام میدهد تا زمینه های بزرگترین فرج را فراهم سازد.
البته باید توجه داشت فرجی که در سایه انتظار به بار مینشیند در راستای معرفت حقیقی امکانپذیر است. امام صادق علیه السلام میفرماید:
من عرف هذا الأمر فقد فُرِج عنه بلإنتظاره؛(5)
هرکس این امر (انتظار فرج) را بازشناسد، برای او به همین انتظارش فرج حاصل میشود.
شیعه با معرفت و درک خود از فرج آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم، نظام فکری دوران غیبت را مهندسی میکند و از گذرگاه معرفت، شاخصه های انتظار را سامان میدهد. بنابراین، در جهت نظریه انتظار ره میپوید و «آیندهنگری»، «آیندهسازی» و «آیندهپردازی» را رصد میکند و آینده جهان و جهان آینده را با نمایش نظری خویش صلا میزند.
اهلبیت علیهم السلام با نگاهی ویژه به این امر، پیوسته آن را در اذهان یاران خود نهادینه کردهاند و پیوسته بر شناخت ولیّ امر و انتظار فرج او و اطاعت از او و فضیلت پایداری در زمان غیبت او تأکید ورزیدهاند. آنان برای این منظور، بارها از اراده الهی که فراتر از خیالات خیالپردازان است و جهان را از زمزمه توحید پر خواهد کرد، دم زدهاند تا حتی هوسپیشگان نیز در ضمیر ناخودآگاهشان از به ارث ماندن زمین برای بندگان صالح بیمناک باشند. چنین است که باران بشارت برگزیدگان الهی به سوی استواران در راه حق باریدن میگیرد؛ چنانکه امام صادق علیه السلام میفرماید:
طوبی لشیعة قائمنا المنتظرین لظهوره فی غیبته و المطیعین له فی ظهوره! اُولئک أولیاء الله الذین ((لاخوف علیهم ولا هم یحزنون))؛(1)
خوشا به حال شیعیان قائم ما که در زمان غیبت، انتظار ظهور او را میکشند و در زمان ظهور از او فرمان میبرند. آنها کسانی هستند که هیچگونه اندوهی بر آنها نیست و آنها اولیای الهی هستند.
در حدیثی دیگر امام صادق علیه السلام میفرماید:
1) یوم الخلاص، ج1، ص387، روایت 431. (به نقل از: منتخب الأثر، ص514؛ بحار الانوار، ج52، ص123؛ الزام الناصب، ص57 و 137)
إعرف إمامک، فإنّک إن عرفته لم یضرّک تقدّم هذا الأمر أو تأخّر و من عرف إمامه، ثمّ مات قبل أن یری هذا الأمر، کان له مثل أجر من قتل معه؛(1)
امام خود را بشناس که در آن زمان تو را باکی نیست که این امر جلو بیفتد یا عقب بماند. کسی که امامش را بشناسد و پیش از فرا رسیدن این امر از دنیا برود، مانند کسی است که در محضر او - حضرت بقیةالله - به شهادت رسیده باشد.
«خوف و حزن» بر وجود فرد منتظر راه ندارد. او به ولیّ خدا راه یافته است و در بوستان معرفتش آشیان گزیده و بر مقام اولیاءالله بار یافته است. او اندوهی از گذشته ندارد؛ زیرا تاکنون در خیمه انتظارش بوده است و از دایره فرماندهی حضرتش بیرون نبوده است.
او با معرفت به امام خویش، از مرگ جاهلیت رهایی مییابد و به خیمهاش درمیآید. معرفت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف اکسیر اعظم است. او از «آینده» هیچ «خوفی» ندارد؛ آینده، روشن و جنس او از جنس آیندگانِ مطیع امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه شریفه: ((یَا أَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَصَابِرُوا وَرَابِطُوا))،(2)فرمود:
یا أیها الذین آمنوا اصبروا علی أداء الفرائض و صابروا علی أذیّة عدوّکم و رابطوا إمامکم المهدیّ المنتظر. من مات و هو
عارفٌ لإمامه لایضرّه تقدّم هذا الأمر أو تأخّر. و من مات و هو عارفٌ لإمامه کان کمن هو مع القائم فی فسطاطه؛(1)
بر ادای واجبات صبر کنید و بر آزار دشمنان، شکیبا باشید و با امامتان، مهدی منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف، رابطه ناگسستنی داشته باشید. هرکس پس از شناخت کامل امام خویش از دنیا برود، از اینکه این امر جلو بیفتد یا در آن تأخیر شود، او را زیانی نخواهد رسانید و کسی که با معرفت امام خود از دنیا برود، همانند کسی است که با حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف در اتاق فرماندهیاش همراه است.
مهم، شناخت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ چه توفیق درک حضورش باشد و یا نباشد. آنچه انسان را به آستان امام نزدیک میکند و در خیمهاش پرواز میدهد، معرفت اوست. معرفت، دوری مسافت را از میان میبرد و فرد منتظر، به گونهای با امام خود پیوند برقرار میسازد که در غیبت او، حس حضور مییابد. با این توضیح، او دیگر احساس زیان نمیکند؛ چون از او جدا نیست. او را میشناسد و با او ارتباط برقرار میکند و با تمام وجودش او را حس میکند.
از اینرو، امام سجاد علیه السلام میفرماید:
یا أباخالد إنّ أهل زمان غیبته، القائلون بإمامته، المنتظرون لظهوره أفضل أهل کلّ زمان، لأنّ الله تعالی ذکره أعطاهم من العقول و الأفهام والمعرفة ما صارت به الغیبة عندهم بمنزلة المشاهدة و جعلهم فی ذلک الزمان بمنزلة المجاهدین بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بالسیف، اُولئک المخلصون حقّاً و شیعتنا صدقاً
1) منتخب الأثر، ص489 و 515؛ الغیبة (نعمانی)، ص105 و 180؛ الکافی، ج1، ص372.
والدعاة إلی دین الله سرّاً و جهراً. و قال علیه السلام: إنتظار الفرج من أعظم الفرج؛(1)
ای اباخالد، کسانی که در دوران غیبت او به امامتش باور و از منتظران ظهورش باشند، برترین مردمان زمانها خواهند بود؛ زیرا خداوند آنان را از نعمت عقل ها و فهم ها بهرهمند ساخته است. آنچنان معرفتی به آنها داده است که غیبت در نزدشان چونان دیدار است. امر پنهان برای آنها به منزله آشکار است. در آن زمان، خداوند ایشان را همانند مجاهدان در پیشگاه رسول خدا قرار داده است که در راه اهداف حضرتش به جهاد میپردازند. آری، منتظران عصر غیبت، مخلصان حقیقی و شیعیان واقعی ما هستند و در پنهان و آشکار، به دین خدا دعوت میکنند. سپس در ادامه فرمود: انتظار فرج، خود بزرگترین گشایش است.
آنان که به امامتش باور دارند و در انتظار ظهورش به سر میبرند، از عقل، فهم و معرفتی برخوردارند که «غیبت» برایشان به منزله دیدار است. با این رویکرد و با این حس و حال، گویا با شمشیر به جهاد میپردازند و از اخلاص حقیقی برخوردارند و شیعه راستینند و بدون خستگی، در پنهان و آشکار به دین خدا فرا میخوانند.
اینهمه شکوه برای منتظران، از خوان معرفتِ امام است که با او پیوند برقرار میسازد و از مرگ جاهلیت(2)رهایی میدهد. در زیارت جامعه میخوانیم:
أسئلک أن تدخلنی فی جملة العارفین بهم و بحقّهم؛
خدایا از تو میخواهم که مرا در زمره معرفتیافتگان به ایشان و حقوق ایشان قرار بدهی.
در بخش دیگری میخوانیم:
... اللّهمّ عرّفنی حجّتک فإنّک إن لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی؛(1)
بارالها، معرفت حجّت خودت را به من عنایت فرما و او را به من بشناسان که اگر چنین نکنی، از دینم گمراه میشوم.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
لا یثبت علی إمامته إلاّ من قوی یقینه و صحّت معرفته؛(2)
بر امامت او (حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ) استوار نمیماند، جز کسی که یقینش بسیار قوی و شناختش بسیار درست و استوار باشد.
با این بیان، انتظار فرج و چشماندازنگری شیعیان، برترین اعمال آنان است؛ چراکه پیوسته نگاهی به افق های امیدبخش و آینده روشن دارند.
انتظار، توقع و ترقب
آیندهنگری و توجه به افق روشن، ویژگی زمینهسازان برای ظهور تاریخی موعود است. با همین ویژگی کارآمدی و ثمربخشی اندیشه شیعی به نمایش گذاشته میشود. در نگاه امت اسلامی چشماندازنگری و آیندهنگری، جایگاه ویژهای دارد. این ذهنیت،
در ساحت های «شناختی»، «عاطفی» و «رفتاری» آنان نمود مییابد و نمادآفرینی میکند. بدینسان دو کارکردِ «کارآمدی» و «اثربخشی» را به اوج میرساند؛ زیرا آنان بر این باورند که:
و أنّ وعد الله فیک حقّ لا أرتاب لطول الغیبة و بعد الأمد و لا أتحیّر مع من جهلک و جهل بک منتظر متوقّع لأیّامک؛(1)
بیگمان وعده خداوند درباره تو حق است و طول غیبت تو و درازای مدت آن هیچگونه تردیدی برایم نیافریده و حیرت و سرگردانی جاهلان به حق تو بر من راه نیافته است. من چشم به راه تو نشستهام و آیندهنگرم و برای تحقق ایام حکومت تو آماده و آیندهساز هستم و دست به کار شدهام.
امت اسلام و جهان تشیع از آسیب جانکاهِ «شک» و «حیرتِ» جاهلانِ مدرن دوران غیبت مصون میماند؛ زیرا در سایهسار آموزه های وحیانی و از زبان امام صادق علیه السلام آموخته است که:
ای مفضل! اخبار مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را به شیعیان ما بازگوی، تا در دین خود به تردید نیفتند.(2)
در فرهنگ جاهلیت عصر غیبت، شک و حیرت به عنوان دو شاخص فرهنگی آن موج میزند. طول غیبت و درازای آن، برای برخی غفلتزدگان ایجاد تردید کرده است. از طرفی ناآگاهی و بیخبری آنان به وجود امام و مقام و جایگاه والای او، سرگردانیشان را گسترش داده است؛ زیرا غفلت از وعده الهی، شک میآفریند و در نتیجه، انسان در گرداب سرگردانی دست و پا میزند و خود را در گستره هستی، بدون راهنما و اسیرِ امواج طوفانی مییابد.
آنانکه از شک به وعده الهی در امان باشند و به وجود و مقام والای امام معرفت یافته باشند، هرگز گرفتار تحیّر و سرگردانی نخواهند شد و با نشاط و امید، به افق های سرسبز آینده چشم میدوزند. آنان در همین زمینه، حالِ اقدام دارند و به وقوع و تحقق آن میاندیشند و برنامهمحورند (متوقع) و تا رسیدن زمان ظهور، پیوسته وضعیت مطلوب را رصد میکنند و حسابگرند (مترقب).
باورمندان به آستان او صدا میزنند که:
إذ أنت نظام الدین و یعسوب المتّقین و عزّ الموحّدین و بذلک أمرنی ربُّ العالمین. فلو تطاولت الدهور و تمادت الأعمار لم أزدد فیک إلاّ یقیناً و لک إلّا حبّاً، علیک إلاّ متّکلاً و معتمداً و لظهورک إلاّ متوقّعاً(1)و منتظراً،(2)و لجهادی بین یدیک(3)مترقّباً؛(4)
همانا تو نظامبخش دین و پیشوای پرهیزکاران و شرافتبخش موحدان عالم هستی و خداوند عالم، مرا به این باور و ایمان و عهد به ولایت تو امر فرموده است. پس هرگاه روزگار طولانی شود و عمرها بر دوران غیبتت بگذرد، در من جز آنکه بر یقینم و بر محبتم به تو بیفزاید و اعتمادم بر تو کاملتر شود، تأثیری نخواهد داشت. برای ظهور تو، آماده، آیندهساز، چشم به راه و آیندهنگر هستم. برای جهادی سترگ که ملازم رکاب حضرتت باشم و زیر پرچم سرافراز تو جانفشانی کنم، لحظهشماری میکنم و آن روز پرافتخار
را دیدهبانی میکنم و به آیندهپردازی و حسابگری میپردازم.
بنابراین، «تطویل دهور و تمدید أعمار»، افزایش و رویشِ یقینِ در ساحت تو و عشق، اتکال و اعتماد بر تو را به همراه خواهد داشت. این باورمندی تا مرز یقین، تجلی اعتقادی راسخ است و بر شاخسارش عشق جوانه میزند. بدینسان شکوه سرمایه اجتماعیِ جامعه منتظر را به نمایش میگزارد، آیندهسازی میکند و سامانه های آینده را تحقق میبخشد (مترقع). فرد منتظر نگاه خود را از آیندهنگری منحرف نمیکند و روحیه ارتجاعی و قهقرایی را برنمیتابد (منتظر). جامعه منتظر با چنین هندسه فکری درباره سرمایه اجتماعی، خویش برای ظهور مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف دست به کار میشود و آیندهسازی میکند. چنین جامعه پویا و زند های پیوسته حسابگر است و پردازش مناسب از آن به دست میدهد (مترقّب). این نکته بسیار مهم، در زیارت جامعه هم به خوبی موج میزند: «منتظر لأمرکم، مرتقبٌ لدولتکم.»
همچنانکه امام صادق علیه السلام فرمود:
وانتظر الفرج صباحاً و مساءاً؛(1)
شب و روز چشم به راه باید بود.
در ادامه زیارت جامعه میخوانیم:
آخذ بقولکم، عامل بأمرکم، مستجیر بکم، زائر لکم، لائذ عائذ بقبورکم؛
سخن شما را میشنوم و امر شما را به کار میبندم و به درگاه شما پناه میآورم و به زیارت شما میشتابم و به مرقد مطهر شما پناه میآورم.
1) بحار الانوار، ج52، ص133.
پیوسته باید در سایه عنایت آن حضرت بود و او را معیار حقیقت دانست:
الحقّ ما رضیتموه و الباطل ما اسخطتموه؛
حق آن است که شما بدان راضی هستید و باطل آن است که شما از آن ناخرسندید.
حیرت دوران غیبت و وظایف منتظران
زراره از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
یأتی علی الناس زمان یغیب عنهم إمامهم. فقلت له: ما یصنع الناس فی ذلک الزمان؟ قال: یتمسّکون بالأمر الذی هم علیه حتّی یتبیّن لهم؛(1)
برای مردم زمانی فرا میرسد که امامشان از آنان غایب شود. عرض کردم: مردم در آن زمان چه باید بکنند و تکلیفشان چیست؟ فرمود: به طریقهای که در دست دارند و به امری که بر آن هستند، تمسک کنند و بر آن چنگ بزنند تا وقتی که طریقهای دیگر برایشان ظاهر گردد.
در حدیثی دیگر راوی میگوید:
یکون فترة لایعرف المسلمون إمامهم فیها؟ فقال: یقال ذلک. قلت: فکیف نصنع؟ قال: إذا کان ذلک فتمسّکوا بالأمر الأوّل حتّی یتبیّن لکم الآخر؛(2)
به امام صادق علیه السلام عرض کردم ایام فترت خواهد شد که مسلمانان امام خودشان را در آن روزگار نخواهند شناخت؟ فرمود: چنین خواهد شد. عرض کردم: پس در
آن هنگام، چگونه رفتار کنیم؟ فرمود: اگر این فترت رخ داد، به امری که در دست دارید، چنگ بزنید تا طریقه و امر دیگری برای شما آشکار شود.
عن عبدالله بن سنان قال: دخلت أنا و أبی علی أبیعبدالله علیه السلام فقال: کیف أنتم إذا صرتم فی حال لایکون فیها إمام هدی و لاعلم یری فلاینجو من تلک الحیرة إلاّ من دعا بدعاء الحریق فقال أبی: هذا والله البلاء فکیف نصنع جعلت فداک حینئذ؟ قال: إذا کان ذلک و لن تدرکه، فتمسّکوا بما فی أیدیکم حتّی یصحّ لکم الأمر؛(1)
عبدالله بن سنان گوید: من و پدرم به خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدیم. آن حضرت به ما فرمود: «اگر در زمانی باشید که در آن زمان امامی نباشد تا هدایت کند و نشانهای هم نباشد، در آن روزگار چگونه خواهید بود؟ از آن حیرت نجات نمییابد، مگر کسی که به دعای حریق دعا کند.» پدرم گفت: «به خدا سوگند، این حالت حیرت، گرفتاری خواهد بود. پس فدای تو شوم چه باید بکنیم؟» فرمود: «هرگاه این حیرت رخ داد و او - قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف - را در نیابید، هر آینه به آنچه در دست دارید چنگ بزنید و آن را از دست ندهید تا امری فرا رسد که سامان شما را به همراه دارد.»
فضای این احادیث، فضای غیبت، فترت و حیرت است. امام زمان، در پسِ غیبت به سر میبرد و مردم از نعمت ظهور او محرومند. چنین محرومیتی دو پیآمد فترت (فاصله میان حضور و ظهور با غیب و شهود) و «حیرت» (سرگشتگی مردم از نبود رهبری آشکار) را در پی خواهد داشت.
1) بحار الانوار، ج52، ص133.
در این فضا مردم وظیفه دارند به آنچه در دست دارند، یعنی «کتاب و سنت» چنگ بزنند و با مراجعه به کارشناسان و خبرگان، از آموزه های وحیانی بهرهمند شوند. همچنانکه حضرت در توقیع شریفشان به اسحاق بن یعقوب، چنین فرمود:
و أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی رواة حدیثنا فإنّهم حجّتی علیکم و أنا حجّة الله علیکم؛(1)
اما در مورد رخدادهای جدیدی که برای شما پیدا میشود، به کسانی که احادیث ما را روایت میکنند رجوع کنید. این دسته حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر همه شما هستم.
متخصصان و فقیهان باید براساس آموزه های وحیانی، نظام های مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... را تولید و توزیع کنند تا کاروان عصر غیبت، «فترت و حیرت» را به سلامت به سرمنزل مقصود برساند.
آنان با اجتهاد خود میکوشند و معادن پرفیض کتاب و سنت را میکاوند، ولی آنچه که بر تمامیت پیکره آنان سایهافکن است، فرهنگ «انتظار» است.
به آنچه در دست دارند چنگ میزنند و حریم آن را پاس میدارند. با آن زندگی را سامان میدهند، ولی پیوسته نگاهی به جلو دارند: «حتّی یتبیّن لهم، حتّی یتبیّن لکم الآخر، حتّی یصحّ لکم الأمر.» با نگاهی به آینده و آیندهنگری، تمام امور خود و تکالیف خویش را همراه و همآهنگ میسازند. پیوسته در سایبان «آیندهنگری»، «آیندهسازی» و «آیندهپردازی» آرمیدهاند.
امام صادق علیه السلام به ابوبصیر میفرماید:
1) الغیبۀ (طوسی)، ص176.
ألا اُخبرکم بما لایقبل الله عزّوجلّ من العباد عملاً إلاّ به؟ فقلت: بلی فقال: شهادة أن لاإله إلاّ الله، و أنّ محمّداً عبده و رسوله و الإقرار بما أمرالله و الولایة لنا، و البراءة من أعدائنا، یعنی أئمة خاصّة والتسلیم لهم، و الورع والاجتهاد، و الطمأنینة و الإنتظار للقائم ثمّ قال: إنّ لنا دولة یجیءُ الله بها إذا شاء.
ثمّ قال: مَن سُرّ أن یکون من أصحاب القائم فلینتظر ولیعمل بالورع و محاسن الأخلاق، و هو منتظر، فإن مات و قام القائم بعده کان له من الأجر مثل أجر من أدرکه، فجدّوا وانتظروا هنیئاً لکم أیّتها العصابة المرحومة؛(1)
آیا خبر ندهم به شما از چیزی که خداوند عالم، هیچ عملی را از بندگان نمیپذیرد، جز با آن؟ گفتم: بله. پس فرمود: آن چیز، شهادت به یگانگی خداوند، رسالت و بندگی محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اقرار به اوامر الهی و ولایت ما و تبری جستن از دشمنان ما و (ائمّه علیهم السلام) است؛ همچنین تسلیم شدن به ایشان و طریقه تقوا را پیش گرفتن و در بندگی کوشیدن و مطمئن بودن و انتظار ظهور قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف کشیدن است. سپس فرمود: به یقین ما دولتی داریم که خداوند هرگاه بخواهد آن را میآورد. در ادامه فرمود: هرکس که دوست دارد از اصحاب قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد، باید منتظر ظهور آن حضرت باشد؛ و در انتظارش پرهیزکار باشد و به اخلاق پسندیده مزیّن گردد. منتظر واقعی اینچنین است. اگر در این حالت او را مرگ دریابد و قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف پس از او ظهور نماید، هر آینه به او همانند اجر کسی که آن حضرت را دریافته است، میرسد. پس تلاش کنید و منتظر باشید. گوارایتان باد، ای امت دست یافته رحمت الهی!
1) الغیبۀ (طوسی)، ص140، ح50.
در این حدیث، امام صادق علیه السلام از بایسته های قبول اعمال سخن رانده است و در آن منظومه اعتقادی تشیع را بیان کردهاند. در ادامه به چهار محور «ورع»، «اجتهاد»، «طمأنینه» و «انتظار» توجه میدهند؛ باید به دور از پیرایه های شناختی، عاطفی و رفتاری باشند و با وارستگی و پارسایی به سر برند. همچنانکه در روایات فرمودهاند: «إیّاک و الکسل و الضجر؛ از کسالت و بیمیلی و تنبلی و دلمردگی بپرهیزید.» باید با دوری جستن از آنها و تلاش بسیار، همچنان با قلبی مطمئن و آرام، راه سپرد؛ زیرا با نظام اعتقادی استوار و «ورع» و «اجتهاد»، عنصر اطمینان، طبیعی و منطقی خواهد بود. در این فضا، آخرین شاخص قبولی اعمال را باورمندی به «انتظار قائم» میدانند.
پیش از ظهور حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف باید به آنچه در دست دارند، چنگ بزنند و براساس آن زندگی کنند، ولی باید بدانند آنچه از شاخص های پذیرش اعمال آنان به شمار میآید، «انتظار قائم» است؛ یعنی بدون چنین شاخصی، اعمالشان پذیرفته نخواهد شد. از اینرو، او پارسامنشانه میکوشد و در انتظار قائم به سر میبرد.
سپس امام صادق علیه السلام برای کسانی که دوست دارند از «اصحاب قائم» باشند، شاخص هایی نشان میدهد. آنان باید منتظر باشند و رفتاری پارسامنشانه و اخلاقی نیکو داشته باشند. چنین افرادی منتظران واقعیاند. این عبارت ها به خوبی نشان میدهد که «انتظار» بر تمامی رفتار، منش، اعمال و اخلاق آنان اشراف دارد. انتظار، سایبانی است که اعمال و اخلاق منتظران را باید پوشش دهد.
از سویی، انتظار شاخص قبولی اعمال و از سوی دیگر، شاخص علاقهمندان اصحاب قائم است؛ تا آنجا که باید گستره اعمال و اخلاق را تحت پوشش خود در آورد. اینگونه است که
انتظار واقعی، تعریف خود را مییابد و بدینسان، قبولی اعمال و اصحاب واقعی بودن حضرت، با آیندهنگری همآهنگ میشود.
اگر چنین منتظری پیش از ظهور از دنیا برود، همانند کسی خواهد بود که او را درک کرده باشد. پس منتظرانه بکوشید؛ کوششی که روح انتظار، «آیندهنگری»، «آیندهسازی» و «آیندهپردازی» بر آن حاکم است.
بایسته ها و شاخص های قبولی اعمال، همان چیزهایی است که پایداری و ماندگاری میآفریند:
((کَلِمَةً طَیّبَةً کَشَجَرةٍ طَیّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاء* تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا))؛(1)
سخنی پاک که مانند درختی پاک است که ریشهاش استوار و شاخهاش در آسمان است. میوهاش را هر دم به اذن پروردگارش میدهد.
اگر این شاخص ها نباشند، اعمال نابود میشوند و هیچکدام از اعمال او را نپذیرند.(2)
همچنانکه علی علیه السلام فرموده است:
أعینونی بورع و اجتهاد و عفّة و سداد؛(3)
مرا با پرهیزکاری، پاکی و پیمودن راه صحیح یاری دهید.
امام صادق علیه السلام نیز ورع و پاکی، اجتهاد و کوشش، اطمینان و آرامش، انتظار و آمادهباش بودن را به عنوان چهار شاخص لازم برای باورمندان به قائم آل محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف برشمردهاند. مهدیباوران و
مهدییاوران با این چهار بایستگی، در طول تاریخ، رفعت وجودی یافتهاند و پرچم حق را پیوسته برافراشتهاند و تفکر شیعه را جاودانه ساختهاند. آنان با اقرار به ولایت اهلبیت، عاشقانه بر این باورند که:
مؤمن بسرّکم و علانیتّکم و شاهدکم و غائبکم و أوّلکم و آخرکم و مفوّض فی ذلک کلّه إلیکم و مسلّم فیه معکم و قلبی لکم مسلّم و رأیی لکم تبع و نصرتی لکم معدّة حتّی یحیی الله تعالی دینه بکم؛(1)
من به ظاهر و باطن شما و به حاضر و غایب شما و به اولین و آخرین شما ایمان دارم و در تمام این امور، تسلیم فرمان شما هستم. قلبم تسلیم شما، رأی و نظرم تابع رأی شما و یاریام آماده برای شماست. من پیوسته چنین هستم تا آنکه خداوند تعالی، دین خودش را به ولایت و حکومت شما زنده گرداند.
شیعه با پارسایی همراه با طمأنینه، آرامش و بدون پریشانی در نظام فکری، روحی و رفتاری چشم به آینده دارد. ریشه های مستحکم اعتقادی شیعه رشد میکند تا درختی تنومند گردد: ((أصْلُهَا ثَابِتٌ))؛ آنگاه شاخ و برگ میدهد و چون سرو به آسمان قد میکشد: ((وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ)). بدینسان فرآیند «ورع، اجتهاد، طمأنینه و انتظار» برای قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهد بود و چرخه فعال «پارسایی»، «تلاش»، «آرامش در فکر، روح و رفتار» و در نهایت «انتظار و آیندهنگری» باورمندان را به منظور تحقق آرمان قائم آل محمد عجل الله تعالی فرجه الشریف راه میاندازد و در نقطه عطف تاریخ به اذن الهی، دولت مهدوی را ایجاد میکند:
1) مفاتیحالجنان، زیارت جامعه کبیره.
إنّ لنا دولة یجیءُ الله بها إذا شاء؛
برای ما دولتی است که اگر خداوند بخواهد آن را میآورد.
از اینرو، باورمندان به قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف با آن شاخص های چهارگانه در طول تاریخ، تحقق حکومت مهدوی را نشانه گرفتهاند. این همان آرمان پیوسته بشری است که میخوانیم:
السلام علیک أیّها المقدّم المأمول؛(1)
سلام بر آرمان همیشگی و پیشین بشری.
شیعه میداند که اگر بخواهد از زمره اصحابش باشد باید «انتظار» را سایبان خویش سازد و آیندهنگر باشد. با این فرآیند، گرچه ظهورش را درک نکند، اجر درک ظهورش را مییابد. حال که چنین است:
فجدّوا وانتظروا هنیئاً لکم أیّتها العصابة المرحومة؛
پس باید با فرهنگ انتظار و در زیر سایبان انتظار تلاشگر باشید.
با این نگاه است که عبارت های «منتظر لأمرکم و مرتقب لدولتکم ... مفوّض فی ذلک کلّه إلیکم و مسلّم فیه معکم و قبلی لکم مسلّم و رأیی لکم تبع و نصرتی لکم معدة حتّی یحیی الله تعالی دینه بکم» در زیارت جامعه سیر تحلیلی خود را بیان میکنند. چون شیعه به این دستگاه فکری باور دارد، در تمام کارهایش به حجت های الهی و جانشینان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم «تفویض و تسلیمِ» جدی دارد. او با قلبی تسلیم به آنان، رأیی تابع آنان و نصرتی آماده برای آنان، همواره در تلاش است تا خداوند دینش را به دست این خاندان احیا کند.
1) مفاتیحالجنان، زیارت آلیاسین.
مهندسی احیاگری دینی و جایگاه دعا در آن
مهندسی احیاگری دین در ظرف مشیت الهی، به سازه های سهگانه «قلب مسلّم»، «رأی تابع» و «نصرت معدّه» نیازمند است. در چنین بستری، زمینه های شکوفایی و احیای دین تحقق مییابد.
باید تعلق قلوب از آلودگان بریده شود و به پاکان پیوند خورد. باید رأی و نظرها از غیرکارشناسان و نادانی ها و از شتابزدگان و نابردباری ها و از کوتهبینان و سطحیاندیشی ها رهایی یابد و به علم، حلم و حزم پیوند بخورد.
همچنانکه در زیارت جامعه میخوانیم:
و رأیکم علم و حلم و حزم؛
رأی شما خاندان اهلبیت در علم، حلم و همهجانبهنگری و به دور از شتابزدگی و دوراندیشی ریشه دارد.
همچنین، باید یاریمان را از هر حیث آماده سازیم و در مسیر تحقق آرمان بلند آنان هزینه کنیم. در این صورت، زمینه های احیای دین شکل میگیرد.
داستان عصر غیبت، با دو بحران فترت و حیرت همراه است. از درون این بحرانها، فتنه هایی برمیخیزد که سرانجام بشر به خواری، انواع گرفتاری ها، پرتگاه ها و در نهایت به آتش فرو میغلتد:
و بکم أخرجنا الله من الذلّ و فرّج عنّا من غمرات الکروب وأنقذنا من شفا جرف الهلکات و من النّار؛(1)
با شما خاندان اهلبیت است که خدا ما را از خواری و امواج گرفتاری ها میرهاند و گشایش میآورد و از لبه پرتگاه نجات میدهد و مانع از افتادن به آتش میشود.
1) مفاتیحالجنان، زیارت جامعه کبیره.
شاخص های سقوط آدمی، با فرآیند چهارگانه یاد شده است. انسان وقتی در بستر فترت و حیرت دچار فتنه ها شود، جایگاه خود را از دست میدهد و خود را گم میکند. او همچون خار و خسی گرفتار امواج طوفان میشود و به لبه پرتگاه روانه میگردد و سرانجام به قعر آتش فرو میغلتد. خاندان اهلبیت علیهم السلام انسان را از خواری بیرون میآورند و از «غمرات الکروب» و «شفا جرف الهلکات» میرهانند و در نهایت، از فرو غلتیدن در «نار» رهایی میبخشند. از همینرو، امام حسن عسکری علیه السلام میفرماید:
والله لیغیبنّ غیبة لاینجو فیها من الهلکة إلاّ من ثبّته الله عزّوجلّ علی القول بإمامته، و وفّقه فیها للدعاء بتعجیل فرجه؛(1)
به خدا سوگند، آنچنان از دیده ها غایب میشود که از هلاکت نجات نمییابد جز کسی که خدا او را در اعتقاد بر امامتش استوار نگه دارد و او را برای دعا به تعجیل فرجش موفق سازد.
آری آنچه در عصر غیبت، انسان را از هلاکت میرهاند، ثبات در اعتقاد به او، و دعا برای فرج ایشان است.
یکی از اصحاب امامهادی علیه السلام، از حضرت پرسید که شیعیان شما در عصر غیبت چه بکنند؟ فرمود: «بر شما باد دعا و انتظار فرج.»(2)
دعا پیوند میان انسان و خداست. هرچه شرایط آن جدیتر گرفته شود، این پیوند دقیقتر و رقیقتر میشود. انسان به گستره و عمق نیازهای فطری و خویشتن خویش نزدیک میشود و سروش
توحیدی در وجودش طنینانداز میگردد. بدینسان ظرفیت وجودیاش رنگ الهی میگیرد و به بوستان «تخلّقوا بأخلاق الله»(1)بار مییابد.
در آیه یاد شده خداوند متعال هفتبار به ذات پاک خود اشاره فرموده و اوج پیوستگی خود را با انسانها بیان فرموده است. در این آیه با اشاره به جایگاه بلند دعا، خداوند از سر لطف، هفت مرتبه واژه «خودم» را بیان کرده است: «بندگان خود» «درباره خودم»، «من خودم به آنان نزدیک هستم»، «خودم مستجاب میکنم»، «خودم را بخوانند»، «به سراغ خودم بیایند»، و «به خودم ایمان بیاورند».
این همه لطف، برای آن است که انسان تصمیم گرفته از خود به خدا پرواز کند و آهنگ مناجات با او را کرده است. دعا، آدمی را بالا میبرد و خداوند میگوید: من به تو نزدیکم و دعایت را اجابت میکنم. تو فقط به سوی خودم بیا. پس باید دعوت مرا بپذیرند و باید به من ایمان بیاورند تا راه کمال بپویند.
با پذیرش ایمان به او، عبودیت در وجود انسان شکل میگیرد، آدمی به آستانش سر میساید و راز دل میگشاید. بدینسان دعا، «مفاتیح النجاح» و «مقالید الفلاح»(2)میشود و کلیدهای پیروزی و گنجینه های رستگاری را به دعاکننده میبخشد.
درباره فضیلت دعا و تشویق بر آن، روایات فراوانی وجود دارد. از جمله، در حدیثی از حضرت باقر علیه السلام نقل شده است:
إنّ الله عزّوجلّ یقول: ((إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ)).(3)قال: «هو الدعاء و أفضل العبادة
الدعاء، قلت: «إنّ إبراهیم لأوّاهٌ حلیم»؟ قال: «الأوّاه هو الدعاء»؛(1)
خداوند میفرماید: «در حقیقت، کسانی که از پرستش من کبر میورزند به زودی خوار در دوزخ درمیآیند.» آنگاه فرمود: «مقصود از عبادت، دعاست و بهترین عبادت، دعاست.» پرسیدند مقصود از «أوّاه» در این آیه که میفرماید: «به راستی ابراهیم بسی دلسوز و بردبار بود.»(2)چیست؟ حضرت فرمود: «أوّاه» یعنی دعا.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
... و کان امیرالمؤمنین علیه السلام رجلاً دعّاء؛(3)
حضرت امیرالمومنین علیه السلام انسانی بود که بسیار دعا میکرد.
در روایت دیگری سدیر گوید:
قلت لأبیجعفر علیه السلام: أیّ العبادة أفضل؟ فقال: ما من شیءٍ أفضل عند الله عزّوجلّ من أن یسأل و یطلب ممّا عنده و ما أحد أبغض إلی الله عزّوجلّ ممّن یستکبر عن عبادته و لایسأل ما عنده؛(4)
به امام باقر علیه السلام عرض کردم: کدام عبادت بهتر است؟ فرمود: چیزی نزد خدای عزوجل بهتر از این نیست که از او درخواست شود و از آنچه نزد اوست، خواسته شود. و کسی نزد خدای عزوجل مبغوضتر نیست از آنکس که از عبادت او سرپیچی کند و از آنچه نزد اوست درخواست ننماید.
همچنین امام صادق علیه السلام فرموده است:
علیکم بالدعاء فإنّکم لاتقرّبون بمثله ولاتترکوا صغیرة لصغرها أن تدعوا بها، إنّ صاحب الصغار هو صاحب الکبار؛(1)
بر شما باد به ملازمت دعا؛ زیرا با هیچچیزی همانند آن، به خدا نزدیک نتوانید شد. درخواست و دعا برای نیازهای کوچک را نادیده نگیرید و رها نکنید؛ زیرا آنکس که برآورنده نیازهای کوچک است و گره های کوچک را باز میکند، همان کس برآورنده نیازهای بزرگ است و گره های بزرگ را نیز میگشاید.
این روایت برای آن است تا آستانه توحید آدمی را ارتقا بخشد و پیوند میان انسان و خدا را اوج دهد. بشر باید درک کند که او محیط بر هستی است و همهچیز در حیطه قدرت اوست. کانونیترین مبحث هستی، پیوند میان انسان و خداست. بشر باید از نگاه خودمحوری رها گردد. باید خود را عامل اصلی حل مشکلات نپندارد و از خودپرستی توبه کند و به خداپرستی بازگردد. باید «عبد» بودنِ خویش را بازخوانی کند و به «عبودیت» او برسد. با این ذهنیت است که «الدّعاء مخّ العبادة»(2)میگردد و دعا روح حاکم بر عبادت میشود؛ زیرا از طریق «مخّ العبادة» میفهمد که «لا مؤثّر فی الوجود إلاّ اللّه.»(3)و فقر محض جز خدا و غنای محض او را درمییابد. از اینرو، انسان به اوج فلسفه خلقت بار مییابد که: ((وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلاّ لِیَعْبُدُون)).(4)هدف از خلقت جنّ و انس، عبادت است و دعا مغز به شمار میرود.
از همینرو، رسول اعظم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
الدّعاء سلاح المؤمن و عمود الدین و نور السماوات و الأرض؛(1)
دعا سلاح مؤمن و ستون دین و نور آسمانها و زمین است.
مؤمن با سلاح دعا، خاکریزهای منیت را که شیطانها به پا کردهاند، فتح میکند و پایه های دین خود را استوار میسازد و اینگونه سبکبال میشود:
((یضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیهِمْ)).(2)
دعا، غل و زنجیرهای خودپرستی و خودمحوری را از گستره وجودی انسان میگشاید و بسان مرکبی راهوار، انسان دعاکننده را به آسمان پرواز میدهد و به سوی خدا سیر میدهد.
میسّر بن عبدالعزیز میگوید: حضرت صادق علیه السلام به من فرمود:
یا میسّر اُدع ولاتقل: إنّ الأمر قد فرغ منه، إنّ عند الله عزّوجلّ منزلة لاتنال إلاّ بمسألة، و لو أنّ عبداً سدّ فاه و لم یسئل لم یعط شیئاً، فسل تعط، یا میسّر إنّه لیس من بابٍ یقرع إلاّ یوشک أن یفتح لصاحبه؛(3)
ای میسر! دعا کن و مگو که کار، از کار گذشته است و آنچه مقدر شده، همان میشود و دعا اثری ندارد؛ زیرا نزد خداوند عزوجل مقامی است که جز با درخواست و دعا بدان نتوان رسید. اگر بندهای درخواست نکند،
چیزی به او داده نشود. پس درخواست کن تا به تو داده شود. ای میسر! هیچ دری نیست که کوبیده شود، جز اینکه امید آن رود که به روی کوبنده آن باز شود.
پس تنها با دعا که اوج بندگی است، میتوان به مقام های دستنایافتنی راه یافت. با «خواستن» است که سرشاریِ «توانستن» رقم میخورد.
انسان با دعا، نهایت تواضع و بندگی خود را در پیشگاه خداوند متعال هویدا میسازد. دعا چنان جایگاه ویژهای دارد که قرآن میفرماید:
((قُلْ مَا یعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ))؛(1)
بگو: اگر دعای شما نباشد، پروردگارم هیچ اعتنایی به شما نمیکند.
زیرا اگر از او درخواست نکنیم و به فقر محض خویش اعتماد کنیم، استکبارکردهایم که هرگز بنده را نشاید.
در فرهنگ دعا، انسان جایگاه خود و خدا را میفهمد و میداند فقر محض است و او غنای محض است. میفهمد که برای رسیدن به جایگاه عالی باید از برترین وسیله بهره جوید. از اینرو، ارزش دعا را میداند و به خوبی میفهمد که باید به او پیوند بخورد. قرآن به صراحت میگوید: فراموش کردن خدا، سبب «خودفراموشی» میشود؛ زیرا از یکسو، فراموشی پروردگار سبب میشود انسان در لذت های حیوانی فرو رود و هدف آفرینش خود را فراموش کند. در نتیجه، از ذخیره لازم برای فردای قیامت غافل بماند. از سوی دیگر، فراموش کردن خدا، به
1) سوره فرقان، آیه77.
معنای فراموشی صفات پاک اوست. او هستی مطلق، علم بیپایان و غنای بیانتهاست و هرچه غیر او، به او وابسته و نیازمندند!
((وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ))؛(1)
و چون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنها را دچار خودفراموشی کرد؛ آنان همان نافرمانانند.
از اینرو، در واقع، تفکر اومانیستی به حراج گذاشتن هویّت انسانی و خروج از کانون انسانیت و انحراف از جایگاه هویت اصیل اوست؛ آنان فاسقند؛ چون به بیراهه افتادهاند و از خودمحوری خویش سرمست شدهاند. ریشه گرفتاری بشر همین است که نظام فکری، عاطفی و رفتاری خویش را براساس بافته های غیروحیانی تنیده است و در خانه عنکبوتی خویش پیوسته کابوس فترت، حیرت، فتنه و یأس را نظاره میکند.
علتیابی عصر غیبت
در عصری که سبب آسمانی در پَسِ غیبت، پنهان گشته، فاصله از عنایت آشکار و ظهور او، فترتی جانکاه است. این فاصله و فترت، سرگردانی و حیرت را به ارمغان میآورد و انسانها به دست حوادث روزگار سپرده میشوند. آنگاه مردمان هر دم، اندیشه جدیدی را به امید نجات تجربه میکنند، ولی تلخکامی آن را میچشند و دوباره های مکرر را میآزمایند.
از درون این سرگردانی و حیرت تودرتو، فتنه ها سر میکشد و آشوب ها و جنایت ها به راه میاندازد. در نهایت بشر پس از
1) سوره حشر، آیه19.
تکرارهای بیحاصل، زانوی غم میگیرد و در بیکرانه های یأس میماند. از این پس، چشم ها از زمین قطع امید میکنند و به افق های آسمانی خیره میگردد و با نگاهی پر از التماس همگانی، نجات را فریاد میکنند. آنگاه حس یوسفخواهی در جهان فراگیر میشود.
عنصری که ضربآهنگ سیر بلوغ بشری را پرشتاب میسازد، نوع نگاه نخبگان و عالمان بزرگوار است و اینکه بتوانند یعقوبوار با مدیریت کلان فرهنگی جامعه، حس یوسفخواهی را در بدنه اجتماعی بدمند و آنان را از خفتگی به شکفتگی رسانند.
به فرموده امام حسن عسکری علیه السلام عالمان دین باید سیاست های راهبردی فرهنگ جامعه جهانی را در عصر غیبت با شاخص های دعوت، دلالت، حمایت و انقاذ و نجات، براساس فرهنگ مهدویت مبتنی سازند. این چهار راهبرد را میتوان روشهای متقابل برخورد عالمان دین با جبهۀ استکبار در گردنههای فترت، حیرت، فتنه و یأس دانست.
همواره شیطانها در کمین انسانها نشستهاند و در تقابل جبهه حق و باطل، آرایش خویش را به نمایش میگزارند.
ابلیس در احتجاجی که با ذات ربوی داشته است، مهلت خواسته تا آرزوی آرایش جبهه باطل خود را در این گستره، عملی سازد. اسحاق بن عمار میگوید:
سئلت أباعبدالله علیه السلام عن إبلیس قوله: ((قال رَبّ فَأنظِِِِِِرنِی إلیَ یَومِ یُبعَثُونَ * قَالَ فَإنَّکَ مِنَ المُنظَرِینَ * إلَی یَومِ الوَقتِ المَعلُوم)) أیّ یومٍ هو؟ قال: أتحسب أنّه یوم یبعث الله تعالی الناس؟ [لا] و لکن الله عزّوجلّ أنظره إلی یوم یبعث الله
عزّوجلّ قائمنا، فإذا بعث الله عزّوجلّ قائمنا فیأخذ بناصیته و یضرب عنقه فذلک الیوم الوقت المعلوم؛(1)
از امام صادق علیه السلام درباره إبلیس در این آیه پرسیدم که گفت: «پروردگارا، پس مرا تا روزی که برانگیخته میشوند مهلت ده.» خداوند فرمود: «تو از مهلتیافتگانی تا روز معین معلوم.» حال این وقت معلوم، کدام روز است؟ حضرت در پاسخ فرمود: «آیا تو گمان کردهای که مراد از آن روز بعثت و قیامت کبراست که مردم در حضور خداوند برانگیخته میشوند؟ نه چنین نیست، بلکه خداوند او را تا قیام قائم ما فرصت داده است. آنگاه که خداوند قائم ما را مبعوث کند، ایشان موهای پیشانی ابلیس را میگیرد و گردنش را میزند و آن زمان، وقت معلوم است.»
از همینرو، شیطانها با ترفندهای مختلف بر آنند تا نگذارند فرهنگ مهدویت گسترش یابد؛ زیرا نابودی خود را در آن میبینند. نیروهای شیطانی انسانها را در عصر غیبت در مراحل چهارگانه فترت، حیرت، فتنه ها و یأس، به شیوه های مختلف گرفتار میکنند: ((إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیوحُونَ إِلَی أَوْلِیائِهِمْ)).(2)
بنابه روایتی، از امام صادق علیه السلام پرسیده شد:
یکون فترة لایعرف المسلمون إمامهم فیها؟ فقال: یقال ذلک. قلت: فکیف نصنع؟ قال: إذا کان ذلک فتمسّکوا بالأمر الأوّل حتّی یتبیّن لکم الآخر؛(3)
به امام صادق علیه السلام عرض کردم: ایام فترت خواهد شد که مسلمانان امام خودشان را در آن روزگار نخواهند
شناخت؟ فرمود: چنین خواهد شد. عرض کردم: پس در آن هنگام، چگونه رفتار کنیم؟ فرمود: اگر این فترت رخ داد، به امری که در دست دارید، چنگ بزنید تا طریقه و امر دیگری برای شما آشکار شود.
در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است که:
صاحبالأمر زمین را پر از عدل و داد میکند بعد از اینکه از ظلم و جور پر شده باشد و آن وقتی خواهد بود که به امامان دسترس نباشد چنانچه رسول خدا در زمان فترت پیامبران مبعوث شد.(1)
عن عبدالله بن سنان قال: دخلت أنا و أبی علی أبیعبدالله علیه السلام فقال: کیف أنتم إذا صرتم فی حال لایکون فیها إمام هدی و لاعلم یری فلاینجو من تلک الحیرة إلاّ من دعا بدعاء الحریق فقال أبی: هذا والله البلاء فکیف نصنع جعلت فداک حینئذ؟ قال: إذا کان ذلک و لن تدرکه، فتمسّکوا بما فی أیدیکم حتّی یصحّ لکم الأمر؛(2)
عبدالله بن سنان گوید: من و پدرم به خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدیم. آن حضرت به ما فرمود: «اگر در زمانی باشید که در آن زمان امامی نباشد تا هدایت کند و نشانهای هم نباشد، در آن روزگار چگونه خواهید بود؟ از آن حیرت نجات نمییابد، مگر کسی که به دعای حریق دعا کند.» پدرم گفت: «به خدا سوگند، این حالت حیرت، گرفتاری خواهد بود. پس فدای تو شوم چه باید بکنیم؟» فرمود: «هرگاه این حیرت رخ داد و او - قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف - را در نیابید، هر آینه به آنچه در دست
دارید چنگ بزنید و آن را از دست ندهید تا امری فرا رسد که سامان شما را به همراه دارد.»
در حقیقت شیطانها به دوستان خود وسوسه میکنند.
قال علی علیه السلام: تکون قبل المهدیّ فترة تحصر الناس حصراً ... ثمّ یبعث الله المهدیّ... فیردّ إلی المسلمین اُلفتهم ونعمتهم؛(1)
امام علی علیه السلام فرمودند: پیش از ظهور مهدی فتنهای به پا میشود که مردم را در تنگنای عجیبی قرار میدهد... سپس خداوند مهدی را میفرستد... پس مهدی الفت و نعمت را به مسلمین باز میگرداند.
قال الصادق علیه السلام: یخرج بعد ایاس وحتّی یقول الناس لا مهدیَّ؛(2)
امام صادق علیه السلام فرمودند: او بعد از مأیوس شدن مردم خارج میشود به گونهای که حتی برخی میگویند مهدی وجود ندارد.
در نهایت زمانی که تمامی نظریه ها را طراحی و ارائه ساختند، در آخرین ایستگاه نظری خویش، انسانها را نگاه میدارند و آن را پایان تاریخ مینامند؛ یعنی میخواهند امیدزدایی کنند و مانع عبور انسانها از ایستگاه لیبرال - دموکراسی و پایان تاریخ شوند.
صحیفه سجادیه.
آلوسی، تفسیر، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1978میلادی.
آیتی، عبدالمحمد، ترجمه نهجالبلاغه، انتشارات فرهنگ اسلامی، تهران 1378 شمسی.
ابیداوود، سنن، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
ابنحمید، عبد، مسند، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
احمدی، بابک، معمای مدرنیته، چاپ اول: نشر مرکز، تهران 1377شمسی.
احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، انتشارات یاسین، قم 1363شمسی.
الیاده، میرچا، فرهنگ و دین، برگزیده مقالات دایرةالمعارف دین، هیئت مترجمان، زیر نظر بهاءالدین خرمشاهی، انتشارات امیرکبیر، تهران 1368شمسی.
ابنعربی، محییالدین، تفسیر، [بینا]، بیروت 1980میلادی.
ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1365شمسی.
ابنحنبل، احمد، مسند، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1960میلادی.
ابنخلدون، مقدمه، انتشارات دارالکتب العلمیه، بیروت 1980میلادی.
ابنطاووس، علی، الملاحم و الفتن، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم 1384شمسی.
---------- ، المزار الکبیر، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم 1384شمسی.
---------- ، مصباح الزائر، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم 1384شمسی.
ابنکثیر، تفسیر، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
ابنمنظور، لسان العرب، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
ابنمنبه، همّام، صحیفة فی التفسیر، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
ابناثیر، الکامل فی التاریخ، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
ابومعاش، سعید، الامام المهدی فی القرآن و السنة، انتشارات بنیاد پژوهش های قدس رضوی، مشهد 1378شمسی.
ادواردز، پل، فلسفه تاریخ، ترجمه بهزاد سالکی، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی، تهران 1357شمسی.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمّة فی معرفة الائمة، انتشارات مکتبه بنیهاشمی، تبریز 1379شمسی.
استوارت هیوز، آگاهی و جامعه، ترجمه عزتالله فولادوند، چاپ سوم: انتشارات علمی و فرهنگی، [بیجا]، 1381شمسی.
استنفورد، مایکل، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ترجمه احمد گلمحمدی، نشر نی، تهران 1382شمسی.
بخاری، محمّد، صحیح، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1990میلادی.
بغوی، تفسیر، انتشارات دارالنشر، بیروت 1980میلادی.
بیهقی، السنن الکبری، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
پارسانیا، حمید، سنّت، ایدئولوژی، علم، به کوشش نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها و مرکز آموزش و پژوهش اجتماع تبلیغات اسلامی، قم 1380شمسی.
---------- ، حدیث پیمانه، به کوشش نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، چاپ پنجم: انتشارات معارف، قم 1380شمسی.
پوپر، کارل ریموند، فقر تاریخیگری، ترجمه احمد آرام، انتشارات خوارزمی، تهران 1358شمسی.
پورسیدآقایی، مسعود، مبانی اعتقادی مهدویت، انتشارات بنیاد مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم 1368شمسی.
---------- ، پیدای پنهان، انتشارات بنیاد مهدی موعود، تهران 1378شمسی.
---------- ، میر مهر، [بینا]، قم، [بیتا].
ترمذی، سنن، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
جان تامپسون، ب، رسانه ها و مدرنیته، ترجمه مسعود اوحدی، انتشارات سروش، تهران 1368شمسی.
جعفری، یعقوب، بینش تاریخی قرآن، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران 1366شمسی.
---------- ، ظهور و سقوط جامعه ها و تمدنها از دیدگاه قرآن، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران 1366شمسی.
جوادی آملی، عبدالله، تسنیم، انتشارات اسرا، قم 1379شمسی.
---------- ، سیره پیامبران در قرآن، انتشارات اسرا، قم 1379شمسی.
---------- ، شریعت در آینه معرفت، انتشارات اسرا، قم 1379شمسی.
حائری شیرازی، انتظار موعود، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران 1364شمسی.
---------- ، ولایت فقیه، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران 1376شمسی.
حرّ عاملی، محمد بن حسن، اثباة الهداة، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، تهران 1367شمسی.
---------- ، وسائل الشیعه، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، تهران 1367شمسی.
حسینی بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، انتشارات مؤسسه بعثت، قم 1417قمری.
---------- ، المحجّة فی ما نزل فی القائم الحجّة، نشر آفاق، تهران 1376شمسی.
---------- ، تفسیر برهان، نشر آفاق، تهران 1376شمسی.
الحرانی، ابنشعبه، تحف العقول، نشر آفاق، تهران 1376شمسی.
الحویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، انتشارات افست علمیه، قم 1368شمسی.
حکیمی، محمدرضا، در فجر ساحل، نشر حکمت، تهران 1384شمسی.
---------- ، خورشید مغرب، نشر حکمت، تهران 1384شمسی.
---------- ، عصر زندگی، نشر حکمت، تهران 1384شمسی.
حمیدی، مسند، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
خویی، ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1980میلادی.
داوری اردکانی، رضا، فرهنگ، خرد، آزادی، چاپ اول: انتشارات ساقی، تهران 1378شمسی.
---------- ، فارابی مؤسس فلسفه اسلامی، چاپ سوم: انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، [بیجا]، [بیتا].
---------- ، اتوپی و عصر تجدد، انتشارات ساقی، تهران 1379شمسی.
---------- ، اندیشه پست مدرن، انتشارات ساقی، تهران 1379شمسی.
دورانت، ویل، تاریخ تمدن، ترجمه صفدر تقیزاده و ابوطالب صارمی، نشر اجتماع / انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران 1367شمسی.
دهخدا، علیاکبر، لغتنامه، [بینا]، [بیجا]، [بیتا].
دوانی، علی، مهدی موعود، انتشارات دار الکتب الاسلامیّه، تهران 1369شمسی.
راغب اصفهانی، مفردات القرآن، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1989میلادی.
ربانی گلپایگانی، علی، ریشه ها و نشانه های سکولاریسم، چاپ دوم: انتشارات مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، تهران 1381شمسی.
رحیمپور ازغدی، حسن، پایان تاریخ و مهدویت، [بینا]، [بیجا]، [بیتا].
---------- ، مهدی ده انقلاب در یک انقلاب، [بینا]، [بیجا]، [بیتا].
زبیدی، تاج العروس، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1995میلادی.
زرشناس، شهریار، مدرنیته، آزادی، پسامدرنیسم، چاپ اول: فرهنگسرای اندیشه، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران 1376شمسی.
زرینکوب، عبدالحسین، تاریخ در ترازو، انتشارات امیرکبیر، تهران 1362شمسی.
زمخشری، کشّاف، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1989میلادی.
ساروخانی، باقر، روشهای تحقیق در علوم اجتماعی، انتشارات پژوهشگاه اسلامی، تهران 1380شمسی.
سبحانی، جعفر، منشور جاوید، انتشارات مؤسسه امام صادق علیه السلام، قم 1384شمسی.
---------- ، تشکیل حکومت جهانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، انتشارات مؤسسه امام صادق علیه السلام، قم 1380شمسی.
---------- ، عقائد الامامیّه، انتشارات مؤسسه امام صادق علیه السلام، قم 1380شمسی.
---------- ، الالهیّات، انتشارات مؤسسه امام صادق علیه السلام، قم 1380شمسی.
---------- ، فلسفه تاریخ و نیروی محرک آن، انتشارات مکتب اسلام، قم 1376شمسی.
سید بن طاووس، الطرائف، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1989میلادی.
سلیمیان، خدامراد، فرهنگنامه مهدویت، انتشارات بنیاد فرهنگی مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، تهران 1376شمسی.
السمعانی، تفسیر، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
سورین، ورنر و تانکارد، جیمز، نظریه های ارتباطات، ترجمه علیرضا دهقان، چاپ اول: انتشارات دانشگاه تهران، 1381شمسی.
سیوطی، جلالالدین، الاتقان فی علوم القرآن، انتشارات امیرکبیر، تهران 1373شمسی.
---------- ، الدر المنثور، انتشارات دارالفکر، بیروت 1975میلادی.
---------- ، شرح سنن نسائی، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
سیدباقری، سیدکاظم، جهانیشدن و دین، فرصت ها و چالش ها، مقالات چهارمین کنگره دینپژوهان، دفتر اول، چاپ اول: انتشارات دبیرخانه دینپژوهان کشور، [بیجا]، 1382شمسی.
شرام، ویلبر، زندگی و اندیشه پیشتازان علم ارتباطات، ترجمه غلامرضا آذری و زهرا آذری، انتشارات خدمات فرهنگی رسا، تهران 1381شمسی.
شهبازی، عبداللّه، زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، چاپ اول: انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، تهران 1379شمسی.
سروش، عبدالکریم، فلسفه تاریخ، انتشارات حکمت، تهران 1375شمسی.
--------- ، تفرج صنع، انتشارات سروش، تهران 1362شمسی.
شریعتی، علی، مجموعه آثار، چاپ اول: انتشارات الهام، تهران 1361شمسی.
صافی گلپایگانی، لطفاللّه، منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر، انتشارات مؤسسه سیدة المعصومه علیها السلام، قم، [بیتا].
---------- ، باورداشت مهدویت، انتشارات مؤسسه سیدة المعصومه علیها السلام، قم 1383 شمسی.
---------- ، گفتمان مهدویت، مؤسسه سیدة المعصومه علیها السلام، قم 1383 شمسی.
صدرا، محمد بن ابراهیم، اسفار اربعه، انتشارات حکمت، تهران 1365شمسی.
صدر، محمد، تاریخ مابعد الظهور، ترجمه حسن سجادیپور، انتشارات مؤسسه سیدة المعصومه علیها السلام، قم 1383 شمسی.
صدوق، محمد، کمالالدین، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1372شمسی.
---------- ، الخصال، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1380شمسی.
---------- ، الغیبة، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1378شمسی.
---------- ، علل الشرایع، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1378شمسی.
---------- ، اعتقادات، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1374شمسی.
---------- ، عیون اخبار الرضا، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1366شمسی.
---------- ، من لا یحضره الفقیه، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1380شمسی.
صفایی حائری، علی، بررسی، انتشارات لیلۀالقدر، قم 1376شمسی.
--------- ، صراط، انتشارات لیلۀالقدر، قم 1376شمسی.
--------- ، روش برداشت از نهجالبلاغه، انتشارات لیلۀالقدر، قم 1376شمسی.
ضیمران، محمد، اندیشه های فلسفی در پایان هزاره دوم، چاپ اول: انتشارات هرمس، تهران 1380شمسی.
طباطبایی، محمدحسین، نهایۀ الحکمۀ، [بینا]، قم، [بیتا].
--------- ، شیعه در اسلام، [بینا]، قم، [بیتا].
--------- ، المیزان فی تفسیر القرآن، انتشارات دار الکتب الاسلامیه، تهران 1386قمری.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان لعلوم القرآن، انتشارات رابطة الثقافة و العلاقات الاسلامیه، تهران 1417قمری.
--------- ، الاحتجاج، انتشارات دارالنشر، بیروت 1980میلادی.
--------- ، جامع البیان، انتشارات دارالنشر، بیروت 1980میلادی.
طبرسی نوری، حسین، مستدرک الوسائل، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1365شمسی.
--------- ، النجم الثاقب، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1378شمسی.
طبری، تاریخ الامم و الملوک، انتشارات دارالنشر، بیروت 1980میلادی.
طوسی، ابیجعفر محمد بن حسن، الغیبة، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1378شمسی.
---------- ، الامالی، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1370شمسی.
---------- ، کشف المراد، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1372شمسی.
---------- ، التبیان، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1370شمسی.
---------- ، التهذیب، انتشارات جامعه مدرسین، قم 1368شمسی.
فخر رازی، تفسیر کبیر، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1977میلادی.
الطریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، انتشارات بعثت، قم، [بیتا].
فروزانفر، احادیث و قصص مثنوی، انتشارات امیرکبیر، تهران 1378شمسی.
فیض کاشانی، التفسیر، انتشارات اعلمی، تهران 1359شمسی.
فرات الکوفی، تفسیر، انتشارات وزارت فرهنگ، تهران 1371شمسی.
قرطبی، التفسیر، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر، انتشارات دارالکتاب، قم 1404قمری.
قمی، عباس، مفاتیحالجنان، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1380شمسی.
---------- ، سفینة البحار، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1372شمسی.
قولویه القمی، جعفر، کامل الزیارات، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1369شمسی.
عسقلانی، ابنحجر، فتح الباری، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
العظیم آبادی، عون المعبود، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
علمالهدی، شریف مرتضی، المقنع فی الغیبة، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1369شمسی.
---------- ، رسائل، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه، تهران 1360شمسی.
العینی، عمدة القاری، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
عمید، لغتنامه، انتشارات امیرکبیر، تهران 1378شمسی.
عنان عبداللّه، محمد، تاریخ جمعیت های سری و جنبش های تخریبی، ترجمه علی هاشمی حائری، انتشارات کتابخانه بهجت، تهران 1385شمسی.
عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر، انتشارات مکتبة العلمیة الاسلامیه، تهران 1380شمسی.
کارگر، رحیم، آینده جهان، انتشارات بنیاد امام مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، تهران 1384شمسی.
کانرتون، پل، جامعهشناسی انتقادی، ترجمه حسن چاوشیان، انتشارات اختران، تهران 1385شمسی.
کلینی، محمد، اصول کافی، انتشارات اسلامیه، تهران 1383شمسی.
کامل سلیمان، یوم الخلاص، نشر آفاق، تهران 1370شمسی.
کار، ای، اچ، تاریخ چیست، ترجمه دکتر حسن کامشاد، انتشارات خوارزمی، تهران 1351شمسی.
کورانی، علی، معجم احادیث الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، نشر ولیّعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم 1404قمری.
---------- ، عصر ظهور، نشر ولیّعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم 1404قمری.
گروهی از نویسندگان، پستمدرنیته و پستمدرنیسم؛ تعاریف، نظریه ها و کاربست ها، نشر نی، تهران 1380شمسی.
مجموعه مقالات، ترجمه حسینعلی نوروزی، انتشارات نقش جهان، تهران 1380شمسی.
ماکس، پلانک، علم به کجا میرود؟، ترجمه احمد آرام، نشر حکمت، تهران 1377شمسی.
المبارک، فوزی، تحفة الاحوذی، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
الیاده، میرچا، دینپژوهی، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، دفتر اول، انتشارات سروش، تهران 1383شمسی.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، انتشارات مطبعة الاسلامیه، تهران 1406قمری.
محمدی ریشهری، محمد، میزان الحکمة، انتشارات دارالحدیث، قم 1380شمسی.
مصباح یزدی، محمدتقی، جامعه و تاریخ، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، قم 1368شمسی.
---------- ، نظریه سیاسی اسلام، انتشارات مؤسسه علمی و پژوهشی امام خمینی رحمة الله، قم 1380شمسی.
---------- ، فلسفه اخلاق، انتشارات مؤسسه علمی و پژوهشی امام خمینی رحمة الله، قم 1380شمسی.
مطهری، مرتضی، فلسفه تاریخ، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، قیام و انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، تکامل اجتماعی انسان، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، جامعه وتاریخ، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، آشنایی با قرآن، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
--------- ، تکامل اجتماعی انسان، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، نبرد حق و باطل، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، فلسفه اخلاق، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، امامت و رهبری، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، مقالات فلسفی، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
---------- ، نقدی بر مارکسیسم، انتشارات صدرا، قم 1369شمسی.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القران الکریم، انتشارات وزارت فرهنگ، تهران، [بیتا].
مفید، الارشاد، انتشارات دارالنشر، بیروت 1980میلادی.
----------- ، الاختصاص، انتشارات دارالنشر، بیروت 1988میلادی.
نعمان، محمد، المسائل السرویة، انتشارات دارالنشر، بیروت 1984میلادی.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، تهران 1374شمسی.
----------- ، حکومت جهانی مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، تهران 1374شمسی.
موسوی اصفهانی، سیدجمال، سنت های تاریخی در قرآن، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، تهران 1374شمسی.
موسوی همدانی، سید محمدباقر، تفسیرالمیزان، انتشارات اسلامی، قم 1378شمسی.
مولوی، جلالالدین محمد بن محمد، مثنوی، انتشارات امیرکبیر، تهران 1384شمسی.
موسوی اصفهانی، محمدتقی، مکیال المکارم، چاپ اول: انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم 1382شمسی.
مهدیزادگان، اسلام و سنّت وبری، انتشارات طه، [بیجا]، 1377شمسی.
مهتا، ود، فیلسوفان و مورخان، ترجمه عزتالله فولادوند، چاپ اول: انتشارات خوارزمی، تهران 1369شمسی.
موسوی بجنوردی، کاظم و دیگران، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران 1376شمسی.
نصر، سیدحسین، جوان مسلمان و دنیای متجدد، ترجمه مرتضی اسعدی، چاپ چهارم: انتشارات طرح نو، تهران 1382شمسی.
---------- ، انسان و طبیعت، نشر فرهنگ اسلامی، تهران 1383شمسی.
---------- ، نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت، انتشارات خوارزمی، تهران 1377شمسی.
نجفی، تأویل الآیات الظاهرة، انتشارات دارالحکمه، قم 1410قمری.
نعمانی، ابیعبداللّه محمد بن ابراهیم، الغیبة، انتشارات مکتبة الصدوق، تهران، [بیتا].
نوذری، حسینعلی، فلسفه تاریخ، انتشارات طرح نو، تهران 1379شمسی.
نووی، شرح صحیح مسلم، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.
والش، دبلیو. اچ، مقدمهای بر فلسفه تاریخ، ترجمه ضیاءالدین علایی طباطبایی، انتشارات امیرکبیر، تهران 1363شمسی.
هگل، عقل در تاریخ، ترجمه حمید عنایت، انتشارات دانشگاه صنعتی شریف، تهران 1371شمسی.
یاسپرس، کارل، آغاز و انجام تاریخ، ترجمه محمدحسن لطفی، انتشارات خوارزمی، تهران 1373شمسی.
یزدی حائری، علی، الزام الناصب، انتشارات مسجد مقدس جمکران، قم 1384شمسی.
یعقوبی، احمد، تاریخ، انتشارات دارالطباعه، بیروت 1987میلادی.