ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان قراردادی : الکافی .اصول .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور : چهل حدیث اخلاقی: برگرفته از اصول کافی/مکارم شیرازی ؛ تهیه و تنظیم ابوالقاسم علیاننژادیدامغانی.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام علیبنابیطالب (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری : ۲۰۸ص.؛۲۱/۵×۱۴/۵سم.
شابک : ۵۰۰۰۰ریال:978-964-533-186-1
یادداشت : مباحث اخلاقی کتاب حاضر بر اساس اصول کافی اثر کلینی شرح و تفسیر شده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۰۵] - ۲۰۸؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
موضوع : احادیث اخلاقی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : کلینی، محمد بن یعقوب، - ۳۲۹ق.
شناسه افزوده : علیاننژادی، ابوالقاسم، ۱۳۴۳ -
شناسه افزوده : کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. . الکافی. اصول. برگزیده. شرح
رده بندی کنگره : BP۱۲۹/ک۸ک۲۲۰۴۲۱۷۵ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۰۷۰۱۱۹
پیشگفتار 13
مقام رضا 16
مقام تفویض 16
مقام تسلیم 17
قلب منوّر به نور ایمان 19
تفسیر عبادت 23
چگونه فکر کنیم؟ 23
آثار تفکّر 25
تفکّر، برترین عبادت! 26
رابطه تفکّر و عمل به خوبیها 29
تلاش برای رسیدن به مکارم اخلاقی 31
غیرت و دیگر مکارم اخلاق 35
اهمیّت مکارم اخلاق 36
غیرت 39
حدّ توکّل و یقین 41
توکّل 41
یقین 42
نترسیدن از غیر خدا 43
مقام یقین و رضا 46
معنی عدل و قسط 46
عوامل آسایش و راحتی 47
منشأ ناآرامیها و مشکلات 48
مشکل مهم بشر در عصر ما 49
ویژگی یقین 51
راههای تحصیل یقین 52
آثار یقین 54
ویژگیهای دوام 55
آن گنج چه بود؟ 58
مرگ و هستی! 59
ایمان به قدرت خدا و نگرانی از آینده! 60
بیاعتباری دنیا و تکیه زدن بر آن! 60
ادامه روایت 61
قنبر کیست؟ 64
مقام عالی یقین مولی علی علیه السلام 65
راههای رسیدن به یقین 68
چگونه راضی به قضاءالله باشیم؟ 71
فواید راضی بودن به قضاءالله 72
سختیهای اجتنابناپذیر زندگی74
پرهیز از مشکلات خودساخته 75
آثار توکل بر خدا 81
گفتگوی امام سجّاد علیه السلام و حضرت خضر علیه السلام 83
مرد سفیدپوش که بود؟ 84
فتنه ابن زبیر 85
دعا و شکر و توکّل 88
منبع علوم ائمه علیهم السلام 89
شرح و تفسیر روایت 90
کظم غیظ 93
عزّت نفس 93
فرونشاندن خشم 96
به غیرخدا امید مبند 98
توحید افعالی 99
کمک گرفتن از دیگران 100
از هرکسی تقاضای کمک مکن 100
وصیّتنامه لقمان حکیم 103
خوف و رجا در عالم تکوین و تشریع 104
نکته اوّل: معرفت خدا 108
نکته دوم: علم گسترده خدا 109
نکته سوم: نظارت الهی 110
رابطه بین ترس از خدا و نترسیدن از غیرخدا 112
خوف از خدا یعنی چه؟ 113
امید و عمل 117
تحریف در مفاهیم اسلامی 118
عوامل تحریف 119
استدلال زیبای امام علیه السلام 120
خوف و تقوا 121
گستره عبادات 122
ارتباط خوف و تقوا 122
کلامی از علامه مجلسی رحمة الله 123
عشق به مقام و شهرت 125
مؤمن بین دو خوف است 127
خطبههای باقیمانده 128
اهمیّت خطبه در مقایسه با حدیث 128
خوف از گذشته و آینده 128
دستورالعمل پیامبر صلی الله علیه و آله 130
هشدار 131
مقام ربّ 132
داود رِقّی کیست؟ 132
تفسیر قرآن به قرآن 133
جنّتان چیست؟ 134
مقام رب چیست؟ 134
حقیقت پاداش اعمال 137
ثمرات این دیدگاه 140
برید بن معاویه کیست؟ 141
کتاب علی علیه السلام ! 142
معنای حسن ظن به خدا 142
ریشه حسن ظنّ بالله 143
ویژگیهای سیزدهگانه مؤمن 146
ارکان ایمان 152
ارتباط این چهار رکن 152
مثالی روشن 154
چرا این چهار چیز ارکان ایماناند؟ 154
حوادث تلخ و شیرین دنیا 155
معنای هیهات 157
تصوّر، یک چیز است، واقعیّت، چیز دیگر 158
ریشه تعصّب 158
راز گمراهی بسیاری از مسلمانان 159
اولوا الامر از منظر شیعه 161
اولوا الامر از نظر اهل سنّت 162
نشانههای سهگانه ایمان 164
صبر و بردباری 164
شکر و قدردانی 165
راضی به قضای الهی 166
اسلام و ایمان و یقین 168
برتری ایمان بر اسلام 168
برتری یقین بر ایمان 169
تفسیر یقین در کلام امام مجتبی علیه السلام 172
صفات دهگانه پیامبران 173
یقین 174
قناعت 174
صبر 175
شکر 175
بردباری 175
حسن خلق 176
سخاوت 177
غیرت 177
شجاعت 177
مروّت 178
11 و 12. صداقت و امانت 178
قضای قطعی و معلّق 179
آثار و برکات این باور 181
قدرت فوقالعاده خداوند 183
پشه، قاتل نمرود! 184
کلوخ، عامل شکست فیلسواران! 184
موشها مأمور نابودی تمدّنی بزرگ! 185
سنگی که طاغوتی را از پای درآورد! 186
مقام رضا 187
تفضّل یا استحقاق؟ 190
غرور، ممنوع! 191
مهمترین مشکل دنیای امروز 193
نمونههایی از قرآن 194
یوسف علیه السلام در درون چاه 195
مادر حضرت موسی علیه السلام 195
حضرت موسی علیه السلام 196
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله 197
افسوس گذشته 199
درباره گذشته افسوس مخور 199
آثار ایمان به صفات خدا 200
به فکر آینده باش 200
غذای حلال 202
ارتباط غذاها با مسائل اخلاقی 202
فهرست منابع و مآخذ 205
مباحث اخلاقی در کتاب ارزشمند اصول کافی بهصورت وسیع و گسترده مطرح شده، تا آنجا که مرحوم کلینی حدود 400 صفحه دراینباره بحث کرده، و روایات مربوط به آن را بهشکل زیبا وخوبی جمعآوری کرده است.
چقدر بجا و شایسته است که این کتاب شریف، که از مهمترین منابع حدیثی و جزء کتب اربعه(1)محسوب میشود، بهعنوان کتاب
درسی برگزیده شود. تا طلّاب عزیز و روحانیون گرامی و عموم دانشپژوهان دینی از چشمهسار احادیث حضرات معصومین علیهم السلام روح وجانشان را سیراب کرده وآن را در سفرهای تبلیغی وسخنرانیهای دینی ومانند آن به مردم مؤمن و متدیّن نیز برسانند.
استاد معظّم، حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدّظله)، که همواره نیاز مخاطبین را در نظر دارد، روایات مذکور را در
1) سه کتاب دیگر، عبارتاند از «تهذیب الاحکام»، «الاستبصار» و «من لا یحضره الفقیه»،که دو کتاب اوّل نوشته شیخ طوسی رحمة الله و کتاب سوم نوشته شیخ صدوق؛ استونویسندگان کتب اربعه به «محمّدون ثلاث» مشهورند.
جلسات اخلاقی که برای اعضای دفتر تشکیل میشد(1)مورد بحث
قرار دادند وبا بیان شیوا و شیرین و جذّاب خود مطالب ارزشمندی در شرح وتفسیر آن مطرح کردند، که در قالب چهل حدیث تقدیم شما خوانندگان محترم میشود.
امید است خداوند متعال به مقتضای «یا من یقبل الیسیر»(2)این خدمت کوچک را قبول فرموده، و ما را مشمول روایات «اربعین»(3)
قرار دهد، و توفیق عمل به روایات و دستورات اخلاقی این کتاب ارزشمند را به ما و شما خوانندگان محترم عنایت فرماید.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
قم - مدرسه امام سجّاد علیه السلام
ابوالقاسم علیاننژادی دامغانی
9/7/ 1391
1) این جلسات در سال تحصیلی 88 - 89 در ششماه اوّل سال صبحهای چهارشنبه ودرششماه دوم سال در شبهای چهارشنبه در مدرسة الامام امیرالمؤمنین علیه السلام برگزارمیشد و بخش کمی از روایات در روزهای چهارشنبه سال تحصیلی 90 - 91 در درسخارج فقه حضرت استاد، در مسجد اعظم مورد بحث قرار گرفت.
2) این جمله، از روایت زیبایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گرفته شده، که مرحوم علّامه مجلسیآن را در بحارالانوار، ج 74، ص 75، شماره 67، نقل کرده است.
3) این روایات ارزشمند را میتوانید در بحارالانوار، ج 2، ص 153، باب 20 مطالعه فرمایید.
امام باقر علیه السلام فرمودند: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در یکی از سفرها (که جزئیّات آن در روایت ذکر نشده) با کاروانی ملاقات کردند. اهل کاروان به رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام کردند. حضرت از آنها پرسیدند : شما چهکاره هستید؟ گفتند :
«نَحْنُ مُؤْمِنوُنَ یا رَسُولَ اللّهِ، قالَ: فَما حَقیقَةُ ایمانِکُم؟ قالُوا: اَلرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ، وَالتَّفْویضُ اِلَی اللّهِ، وَالتَّسْلیمُ لاَِمْرِ اللّهِ. فَقالَ رَسُولُ اللّهِ : عُلَماءٌ حُکَماءٌ کادُوا اَنْ یَکُونُوا مِنَ الْحِکْمَةِ اَنْبیاءَ، فَاِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ فَلاتَبْنُوا مالا تَسْکُنُونَ وَلا تَجْمَعُوا مالا تَأْکُلُونَ وَاتَّقُوا اللّهَ الَّذی اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛ ای رسول خدا! ما گروهی مؤمن هستیم! (چون ادعای بزرگی کرده بودند) پیامبر صلی الله علیه و آله از آنها پرسیدند: نشانههای ایمان (واین ادعای بزرگتان) چیست؟ گفتند: ما دارای مقام «رضا» و«تفویض» و «تسلیم» هستیم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: اینها عالمان وحکیمان و دانشمنداناند. آنها بهقدری در علم و حکمت پیش رفتهاند که نزدیک است به مقام نبوّت برسند (سپس فرمودند:) اگر
راست میگویید (سه کار را انجام دهید:) ساختمانهایی نسازید که در آن ساکن نمیشوید، وچیزی را که نمیخورید جمعآوری نکنید (بهمقدار نیازتان ذخیره کنید) و تقوای الهی را پیشه خود سازید، خدایی که بهسوی او بازگردانده میشوید».(1)
ملاقاتکنندگان با رسول خدا صلی الله علیه و آله مدّعی مقاماتی شدند که هرکدام از دیگری والاتر و ارزشمندتر بود. مقام رضا آن است که انسان یک سلسله مبانی اعتقادی داشته باشد؛ بداند خداوند عالم، حکیم،رحمان ورحیم است وخیر و صلاح بندگانش را میخواهد، و از همهچیز و همهکس بینیاز است، و هر سرنوشتی برای هر انسانی رقم بزند به صلاح اوست. و در یک جمله: معتقد باشد که عالم هستی نظام، احسن است. اگر این مبانی عقیدتی را داشته باشد هر جریانی پیش آید و هر حادثهای رخ بدهد (که خودساخته نباشد، و خارج از محدوده اختیارات وی باشد) آن را به خیر وصلاح خود میداند و غیر از آن را به نفع خود نمیداند والبته این مقام، یعنی مقام رضا، پایه اوّل ایمان است.
بالاتر از مقام «رضا» آن است که نهتنها راضی به قضای الهی
1) اصول کافی، ج2، ص52، باب حقیقة الایمان و الیقین، ح1.
است، بلکه تمام کارهایش را به او واگذار میکند. به خدای خویش میگوید: تو وکیل و مدافع و ولیّ من هستی. آنچه تو میپسندی برایم رقم بزن، منطق من همان منطق مؤمن آلفرعون است که گفت: «(وَأُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللهِ إِنَّ اللهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ)؛ من کار خود را به خدا وامیگذارم که خداوند نسبت به بندگانش بیناست».(1)
من تلاش خود را میکنم، آنچه در توان دارم انجام میدهم، تنبلی و یأس و نومیدی را از خود دور میسازم، ولی آنجا که دستم کوتاه است، کارم را به تو میسپارم. دلیلی ندارد که خداوند، مؤمن آلفرعون را از شرّ فرعونیان محافظت کند، و دیگر افرادی را که دارای مقام تفویض هستند دربرابر مکر دشمنان حفظ نکند.
بالاتر از مقام تفویض، مقام تسلیم است که آخرین درجه ایمان محسوب میشود. کسی که به این مرحله واصل شده نمیگوید : «خدایا راضی به قضای تو هستم» و یا «امورم را به تو واگذار کردم» بلکه میگوید: «من چیزی ندارم، هرچه هست از آن توست». امام حسین علیه السلام که به این مقام رسیده علیرغم تمام مشکلات ومصیبتها و تحمّل شهادت همه یاران باوفایش، که در آخرین لحظات عمر مبارکش در گودالی قتلگاه میگوید: «پروردگارا! بر قضاوقدرت شکیبایی میورزم،معبودی جزتونیست،ای فریادرس
1) سوره غافر، آیه 44.
دادخواهان! پروردگاری جز تو و معبودی غیر از تو برای من نیست، بر حکم تو صبر میکنم».(1)یکی از شعرا مقام تسلیم را در
دوبیتی زیر بهزیبایی ترسیم کرده است :
یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد(2)
خوشا به حال کسانی که به این مقام رسیدهاند.
هرچند حدیث مورد بحث، حدیث معروفی است و شاید بارها آن را خوانده یا شنیده باشید، ولی با توجّه به نکات مهمّی که در آن وجود دارد، آن را مورد بحث قرار میدهیم.
امام صادق علیه السلام فرمود :
روزی پس از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را با مردم به جماعت خواند جوان لاغری را در مسجد دید که رنگش پریده وبعد از نماز چرت میزند. پیامبر صلی الله علیه و آله (که به جوانان اهمیّت زیادی میداد هنگامی که حال بیمارگونه آن جوان را دید بهمنظور احوالپرسی از وی) پرسید: حالت چطور است؟ عرض کرد: (بیمار نیستم، بلکه) حال من همچون حال کسانی است که به مقام یقین رسیدهاند! (با توجّه به اینکه این مقام، مقام بس بزرگی است که مورد تقاضا و آرزوی اولیا و بزرگان و پیامبران بوده، لذا) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: (ادّعای بزرگی کردی و) هر یقینی علامت ونشانهای دارد. نشانه یقین تو چیست؟ گفت: یقین من باعث شده حزن و اندوهی
به من دست دهد (غم سرنوشت، غم حسن عاقبت، غم حساب روز جزا) و به همین دلیل شبها را بیدار میمانم وعبادت ورازونیاز میکنم و روزها را روزه میگیرم. از دیگر آثار یقین من این است که درباره دنیا و آنچه در آن است بیتفاوتم (دنیایی که مردم برای رسیدن به آن، به هر گناه و کار حرامی دست میزنند) گویا با چشم سر خود میبینم که خداوند متعال قیامت را برپا کرده و عرش قدرتش آماده حساب است و میزانهای عدالت برای حسابوکتاب نصب شده است، مأموران حسابوکتاب آمادهاند ومن در میان آنها هستم. (از این مرحله بالاتر اینکه) گویا میبینم بهشتیان در بهشتاند و از نعمتهای بهشتی بهرهمندند وسخنان دوستانه باهم میگویند در حالیکه بر تختهای بهشتی تکیه زدهاند. و جهنمیان را مینگرم که در آتش دوزخ در عذاباند وصدای فریادشان را میشنوم. گویا هماکنون صدای آتش جهنم را میشنوم که در گوشم میپیچد!
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از شنیدن سخنان آن جوان، خطاب به اصحاب و یارانش فرمود :
«هذا عَبْدٌ نَوَّرَ اللّهُ قَلْبَهُ بِالاْیمانِ؛ ثُمَّ قالَ لَهُ: اَلْزِمْ ما اَنْتَ عَلَیْهِ، فَقالَ الشّابُّ: ادْعُ اللّهَ لی یا رَسُولَ اللّهِ اَنْ اُرْزَقَ الشَّهادَةُ مَعَکَ، فَدَعا لَهُ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلَمْ یَلْبَثْ اَنْ خَرَجَ فی بَعْضِ غَزَواتِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَةِ نَفَرٍوَ کانَ هُوَ الْعاشِرُ؛ این (جوان) بندهای است که خداوند با نور ایمان قلبش را روشن ساخته است. سپس رو به جوان کرد و فرمود :
قدر این نعمتی را که داری بدان و بر همین روش باش و ادامه بده، جوان خطاب به حضرت عرض کرد: «ای رسول خدا! دعا کن خداوند شهادت در رکاب تو را روزیام گرداند. پیامبر صلی الله علیه و آله برایش دعا کرد. طولی نکشید که در یکی از جنگها به فرماندهی پیامبر صلی الله علیه و آله همراه بقیّه مسلمانان شرکت کرد و دهمین شخصی بود که در آن جنگ به فیض شهادت نائل شد».(1)
مسأله حسن عاقبت و عاقبتبهخیری که این جوان واصلشده به مقام عالی یقین، از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را تقاضا کرد، از مهمترین ومشکلترین مسائل زندگی بشر است. چون گاه اتّفاق میافتد که انسان عمری در مسیر حق گام برمیدارد ولی در آخر عمر شیطان او را میفریبد و پایش میلغزد و از صراط مستقیم منحرف میگردد، که در تاریخ، نمونههای آن کم نیست.
مگر آتشافروزان جنگ جمل، که در آن نزدیک به بیست هزار مسلمان کشته شدند، از اصحاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نبودند؟ بهعلاوه، آنچه این جوان دریافت، و مقامی که بدان واصل شد و تقاضای مهم و ارزشمندی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت، همگی اموری هستند که ما هم میتوانیم درپی آنها باشیم، به شرط آنکه پا بر هوای نفس نهاده، خالصانه به درگاه پروردگار دعا کرده، و خود را از قید وابستگی به دنیابرهانیم.آری،باخلوص نیّت ومبارزه بانفس وترک وابستگی به دنیامیتوان کاری کردکه تعجّب پیامبر صلی الله علیه و آله رابرانگیخت.
1) اصول کافی، ج2، ص53، باب حقیقة الایمان و الیقین، ح2.
از روایت سوم همان باب (حقیقة الایمان و الیقین) استفاده میشود که نام آن جوان حارثة بن مالک بن النعمان الانصاری(1)بوده است.
1) طبق روایتِ ابوبصیر، حارثة بن مالک در جنگ موته بههمراه جعفر بن ابیطالب بهشهادت رسید و او دهمین نفری بود که شربت شهادت نوشید. او در جنگ بدر و احدوجنگهای پس از آن نیز شرکت داشت و دو بار جبرئیل را در چهره شخصی به نامدحیه کلبی مشاهده کرد. (مرآت العقول، ج7، ص336 و 337).
امام رضا علیه السلام فرمود :
«لَیْسَ الْعِبادَةُ کَثْرَةَ الصَّلاةِ وَ الصَّوْمِ، اِنَّمَا الْعِبادَةُ التَّفَکُّرُ فی اَمْرِ اللّه عَزَّوَجَلَّ؛ عبادت، (تنها) به کثرت نماز و زیاد روزهگرفتن نیست (هرچند اینها بسیار خوب است)، بلکه عبادت حقیقتاً و منحصراً تفکر و اندیشه در امر خدای عزّوجلّ است».(1)
منظور از کلمه «امر» در این روایت ممکن است اوامر تشریعی باشد یا اوامر تکوینی و یا هر دو. باید هرچه بیشتر در اسرار اوامر تکوینی و فلسفه عبادات مطالعه شود.
روشن است که تفکّر درباره خدا و اسرار آفرینش بهعنوان مصداق اعلی و روشن است والّا اختصاص به آن ندارد و تفکّر در همه زمینهها مطلوب است.
آنچه در روایت فوق گذشت درباره اصل اهمیّت تفکّر بود، امّا
1) اصول کافی، ج2، ص55، باب التفکر، ح4.
چگونگی و کیفیّت تفکّر مطلب دیگری است که در حدیث دوّم
این باب آمده است. راوی میگوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم واز آنحضرت درمورد روایت معروف پیامبر صلی الله علیه و آله که: «یک ساعت فکر کردن از یک شب عبادت بهتر است» سؤال کردم؛ گفتم : چگونه باید فکر و اندیشه کرد؟
امام علیه السلام فرمود: «یَمُرُّ بِالْخَرِبَةِ اَوْ بِالدّارِ فَیَقُولُ: اَیْنَ ساکِنُوکِ، اَیْنَ بانُوکِ، مالَکِ لا تَتَکَلَّمینَ؟؛ به (قصرها و) خانههای خراب شده سری میزند و میگوید: ساکنان تو کجایند؟ سازندگان تو کجا رفتند؟ چرا سخن نمیگویید؟».(1)
آری! یکی از روشهای ساده و راحت تفکّر این است که از خانههای ویران، قصرهای مندرس شاهان، آثار تاریخی و باستانی پیشینیان دیدن کنیم و از خود بپرسیم: «ساکنان و بانیان آن، که با زحمات زیاد و طاقتفرسا آن را ساخته و نگهداری کردند، چه شدند و کجا رفتند؟ عاقبتِ ما هم همان خواهد بود!»
بنابراین، نباید با هر وسیلهای و به هر طریقی مال بهدست آورد و مصرف کرد، چراکه روزی باید درمورد همه آن پاسخگو باشیم. درضمن هرچند این خرابهها ظاهراً سخن نمیگویند ولی با زبان بیزبانی با ما سخنها دارند ولذا شاعر میگوید :
هر شکاف خرابهای دهنی است که به معموره جهان خندد(2)
اشعار زیبا و تکاندهنده خاقانی در بازدید از کاخ کسری مؤیّد دیگری برمطلب فوق است.(1)
درحقیقت، انگیزه اعمال انسان، تفکّر و اندیشه اوست.
هنگامی که به عالم هستی مینگرد ودر آن اندیشه میکند، قلبش به نور خداوند روشن میشود. زمانی که به قصر خرابشده شاهان مینگرد پی به بیمهری دنیا میبرد. وقتی که به خزان گیاهان ودرختان نظرمیافکندبهفکرمعادوجهان پس ازمرگ میافتدوکسی که اعتقادبه معادو مبدأ و فنای دنیا پیدا کند بهسراغ کار نیک میرود.
بنابراین، اگر بزرگترین عبادت تفکّر است به دلیل این است که دعوت به کارهای خیر میکند. بر این اساس اگر ریشه تمام سعادتها را تفکّر، و ریشه همه بدبختیها را بیفکری بدانیم، سخن به گزافه نگفتهایم.
1) قصیده مذکور در دیوان اشعار خاقانی، صفحه 245، آمده و بیت اوّل آن چنین است :«هان ای دل عبرتبین از دیده نظرکن هانایوان مدائن را آیینه عبرت دان»
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«اَفْضَلُ الْعِبادَةِ اِدْمانُ التَّفَکُّرِ فی اللّهِ وَ فی قُدْرَتِه؛ برترین عبادت این است که انسان پیوسته درباره خدا وقدرتش فکر کند».(1)
به نظرمیرسدکه منظورازتفکّردرمورد خدا نیز تفکّر در قدرت خداست چون به ما گفته شده: «درباره ذات پاک خداوند نیندیشید که به جایی نمیرسید»(2)چگونه ممکن است یک ممکنالوجودِ
محدودِ محتاجِ اسیر زمان و مکان و جسمیّت وکیفیّت و کمیّت ومانند آن، به کنه ذات واجبالوجود نامتناهی فارغ از زمان و مکان و جسمیّت و کیفیّت و کمیّت و مانند آن پی ببرد؟ لذا ما درباره ذات خدا علم اجمالی داریم نه تفصیلی، زیرا علم تفصیلی به ذات خدا امکانپذیر نیست. امّا علم تفصیلی به قدرتش داریم. به همان اندازه که ذاتش در خفاست، قدرتش عیان و آشکار است.
خداوند متعال در سوره ذاریات اشارهای به این مطلب کرده ومیفرماید :
«(وَفِی الاَْرْضِ آیَاتٌ لِّلْمُوقِنِینَ * وَفِی أَنفُسِکُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ)؛ و در زمین آیاتی برای جویندگان یقین است * و در وجود شما (نیز آیاتی است)، آیا نمیبینید؟!».(1)
یکی از نشانههای قدرت و عظمت خداوند در بدن انسان کبد اوست. این نشانه الهی بهگونهای ساخته شده که 900 نوع مادّه سمّی راخنثی میکند!راستی این عضوکوچک چه ساختمانی دارد؟
یکی دیگر از نشانههای قدرت و عظمت پروردگار یاختهها یا سلولهاست.دانشمندان معتقدند:«ساختمان هریک از این سلولها که بسیار کوچک وریزند و نسبت به بدن انسان، بهمثابه آجرهای یک ساختمان هستند، از هر ساختمان یک شهر باعظمت، پیچیدهتر است».(2)دانشمندان درباره ساختمان سلول کتابهای مختلفی
نوشتهاند که متجاوز از چند هزار صفحه است! آری، آثار صنع وقدرت خداوند در همهجا آشکار است، باید درباره آن بیندیشیم.
شاعر میگوید :
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را(3)
درضمن دراین حدیث نکته ظریفی وجودداردوآن اینکه تفکّر درباره خدا باید استمرار داشته باشد و انسان همواره به قدرت او بیندیشد.همان چیزی که خداوندبه آن اشاره کرده است ومیفرماید :
«(الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللهَ قِیَامآ وَقُعُودآ وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ)؛ خردمندان کسانی هستند که خدا را در حال ایستاده و نشسته، وآنگاه که بر پهلو خوابیدهاند یاد میکنند؛ و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند؛ (ومیگویند:) پروردگارا! اینها را بیهوده نیافریدهای؛ منزّهی تو! ما را از عذاب آتش نگاهدار».(1)
گاه که دچار بیخوابی میشوم، در دل شب به یکی از موجودات الهی میاندیشم و عجایب قدرت و صنعت خداوند را در ساختمان آن موجود در ذهن خود به تصویر میکشم و از آن لذّت میبرم، و آرامش وجودم را فرامیگیرد و به خواب میروم.
آری، مطالعه در اسرار زمین و آسمان، و عالم حیوانات وگیاهان، و موجودات زنده دریاها، و حشرات اعماق زمین، ومهمتر از همه تفکّر درمورد ساختمان جسم خودمان، که حقیقتاً حیرتآور است، برترین عبادت محسوب میشود.
1) سوره آلعمران، آیه 191.
حضرت علی علیه السلام فرمودند :
«اِنَّ الِتَّفَکُّرَ یَدْعُو اِلَی البِرِّ وَ الْعَمَلِ بِهِ؛ تفکر سرچشمه نیکیها وعمل به خوبیهاست».(1)
سؤال : چه رابطهای بین تفکّر و عمل به خوبیها وجود دارد؟
جواب : از زوایای مختلف میتوان رابطه بین این دو را تبیین کرد :
1.وقتی به این فکرمیکنیم که همه عالم هستی روبه فناست وتنها ذاتخداوندفناناپذیراست طبیعیاستکه اگرعمل خیریرادرخزانه آن وجود لایزال ذخیره کنیم ماندگار خواهد بود (مَا عِنْدَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِنْدَاللهِبَاقٍ)(2)اندیشهدرفناشدن دنیاوفناناپذیریخدااین نتیجهرادارد.
2.هنگامی که به نعمتهایی که از آن استفاده میکنیم میاندیشیم متوجه میشویم که غرق در نعمتهای پروردگاریم بهگونهای که
اگرلحظهای لطفش رابرداردنابودمیشویم.عقل به ما فرمان میدهد که ازچنین منعم قادری اطاعت کنیم.اندیشه درنعمتهای پروردگار مارابه انجام واجبات وترک محرمات دعوت میکند. در علم عقاید، شکر منعم، اولین مسألهای است که انسان را بهسمت خداشناسی سوق میدهد.
وقتی که انسان عاقبت خیانتکاران، حسودان، دروغگویان، شایعهسازان، بدزبانان، غیبتکنندگان و مانند آنها را بهدقّت مورد مطالعه قرار میدهد قطعاً بهسراغ این کارهای ناپسند نمیرود وهنگامی که طعم امانتداری، ترک حسادت، راستگویی، ترک شایعهسازی، حفظ زبان و ترک غیبت را میچشد با علاقهای مضاعف به آنها میپردازد.
آری، ریشه همه اعمال فکر و اندیشه است، بدبختی و شقاوت زمانی دامنگیر فرد و جامعه میشود که اندیشه را کنار بگذارند. اینکه اسلام اینقدر با شراب و غفلت مبارزه کرده به این دلیل است که این دو، فکر انسان را از کار میاندازد.
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«اَلْمَکارِمُ عَشْرٌ فَاِنِ اسْتَطَعْتَ اَنْ تَکُونَ فیکَ فَلْتَکُنْ فَاِنَّها تَکُونُ فِی الرَّجُلِ وَلاتَکُونُ فی وُلْدِه وَ تَکُونُ فِی الْوَلَدِ وَلاتَکُونُ فی اَبیه، وَتَکُونُ فِی الْعَبْدِ وَلاتَکُونُ فِی الْحُرِّ، قیلَ: وَما هُنَّ؟ قالَ: صِدْقُ الْیَأْسِ، وَصِدْقُ اللِّسانِ، وَاَداءُ الاَْمانَةِ، وَصِلَةُالرَّحِمِ، وَإقراءُ الضَّیْفِ، وَاِطْعامُ السّائِلِ، وَالْمُکافَأَهُ عَلَی الصَّنایِعِ، وَالتَّذَمُّمُ لِلْجارِ، وَالتَّذَمُّمُ لِلصّاحِبِ، وَرَأْسُهُنَّ الْحَیاءُ؛ فضایل اخلاقی ده چیز است. اگر توانایی داری همه آنها را در خود ایجاد کنی، این کار را انجام بده. زیرا گاه مردی واجد این صفات است ولی فرزندش از آن بیبهره است، و گاه بالعکس. وگاه بردهای (براثر تهذیب نفس) واجد این صفات است، ولی انسان آزاد فاقد آن است».(1)
پرسیده شد: آن صفات دهگانه کداماند؟ امام علیه السلام فرمود :
1) اصول کافی، ج2، ص55، باب المکارم، ح1.
ناامیدی حقیقی و صادقانه از خلق خدا (خودکفا بودن عملی)
راستگویی
امانتداری و بازگرداندن امانت به صاحبش
صله رحم
پذیرایی از میهمان
سیر کردن شکم گرسنه
جبران کارهای خوب دیگران
باخبر بودن از حال همسایه
دفع ضرر از دوستان
حیا (سرآمد همه این فضایل).
هرکدام از این فضیلتهای دهگانه، که مجموعاً مکارم اخلاقی شمرده میشوند، بحث مفصّل و طولانی دارد؛ که ما فقط مطالب کوتاهی درمورد حیا، که مهمترین آنهاست تقدیم میکنیم؛ زیرا از بین رفتن پرده حیادرعصروزمان ما، از مشکلات مهم جامعه است.
علمای اخلاق در تفسیر واژه حیا گفتهاند: «انقباض النفس عن القبائح»(1)یعنی انسان درمقابل گناهان، خودش را جمعوجور کند. ما
گناهان را به مردارها و مراکز زباله و مانند آن تشبیه میکنیم که انسان وقتی به چنان محلّههایی میرسد خود را جمعوجور کرده وبهسرعت از آن عبور میکند. انسان باحیا کسی است که وقتی
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج19، ص27، شرح حکمت 219.
درمقابل گناه قرار گرفت احساس تنفّر کند و با سرعت از کنار آن
بگذرد. حیا درحقیقت پرده و مانعی بین انسان و گناه ایجاد میکند، هرچه حیا بیشتر باشد تقوای انسان بیشتر و آلودگیاش به گناه کمتر است، وهرچه کمتر باشد تقوا ضعیفتر و آلودگی به گناه بیشتر خواهد بود.
تظاهر جامعه به گناه سبب پارهشدن پرده حیا میشود و افراد، کم کم به گناه عادت میکنند و درنتیجه آن حالت تنفّر و انزجار وبیگانگی از گناه از بین میرود، و زمانی که حالت تنفّر از گناه از بین برود انسان بهسادگی آلوده به گناه میشود ولذا گناهان آشکار مجازات سنگینتری نسبتبه گناهان پنهانی و مخفی دارد.(1)
اینکه خداوند متعال دستور میدهد حدّ زنا در حضور عدّهای از مؤمنین اجرا شود(2)، به این علت است که آن گناه، علنی و آشکار
شده وپرده حیای جامعه را دریده، و با اجرای علنیِ حدّ آن، درحقیقت پرده پارهشده حیا ترمیم میشود، لذا در چنین مواردی نباید مجازات بهصورت غیر علنی و پنهانی اجرا گردد.
متأسّفانه در عصر و زمان ما، شبکههای ماهوارهای، سایتهای اینترنتی،فیلمهای آلوده،رسانههای فاسدومفسد،کتابهاومجلّات
انحرافگر وحتّی بلوتوثهای قبیح، پردههای حیا را دریدهاند، وهنگامی که حیا از جامعهای رخت بربندد، گناه عادی میشود.
اسلام چقدر حسابشده مسائل را مطرح کرده و ارزشهای اخلاقی را توأم با مسائل روانشناسی پیاده میکند، چون اگر مسائل دقیق روانشناسی پیاده نشود مسائل اخلاقی هم پیاده نمیشود. جالب اینکه اسلام زمانی این امور را بیان کرد که نه خبری از علم روانشناسی بود و نه اثری از روانکاوی!
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«...اِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ خَصَّ الاَْنْبیاءَبِمَکارِمِ الاَْخْلاقِ،فَمَنْ کانَتْ فیهِ فَلْیَحْمَدَ اللّهَ عَلی ذلِکَ،وَ مَنْ لَمْ تَکُنْ فیهِ فَلْیَتَضَرَّعْ اِلَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَلْیَسْأَلْهُ اِیّاها، قالَ:قُلْتُ:جُعِلْتُ فِداکَ وَماهُنَّ؟قالَ: هُنَّ الْوَرَعُ وَالْقَناعَةُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّکْرُ وَالْحِلْمُ وَالْحَیاءُوَالسَّخاءُوَالشَّجاعَةُ وَالْغِیْرَةُ وَالْبِرُّوَصِدْقُ الْحَدیثِ وَاَداءُ الاَْمانَةِ؛ خداوند متعال به پیامبران فضایل اخلاقی داد (بنابراین، کسی که دارای فضایلاخلاقی است وارث پیامبران است). پس هرکس که فضایل اخلاقی دارد، خدا را شکر کند وکسی که فاقد آن است به در خانه خدا برود و تضرع کند واز او بخواهد (تا خداوند توفیق درک این فضایل را به او عنایت کند) راوی میگوید: عرض کردم: فدایت شوم آن فضایل اخلاقی کداماند؟ امام علیه السلام فرمود: آنها عبارتاندازتقواوقناعت وصبروشکروبردباری و حیا وسخاوت وشجاعت و غیرت ونیکوکاری وراستگویی وادای امانت».(1)
1) اصول کافی، ج2، ص56، باب المکارم، ح3.
یکی از اهداف بسیار مهم انبیا نشر فضایل اخلاقی بوده است. حدیث نبوی معروف «بُعْثِتُ لاُِتَمِّمَ مَکارِمَ الاَْخْلاقِ»(1)نشانگر اهمیّت
فوقالعاده مکارم اخلاق است. همه پیامبران الهی مأمور نشر فضایل اخلاقی بوده و در حدّ توان در این راه کوشیدهاند، و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مأمور تکمیل این مکارم اخلاقی شد.
امام صادق علیه السلام در این روایت به دوازده مورد از فضایل مهم اخلاقی اشاره کرده که خیردنیاو آخرت، نظم جامعه، سعادت، قرب الیالله،نجات درجهان آخرت وخلاصه همهچیز در آن وجود دارد.
به شرح کوتاهی درمورد هر یک از آنها توجّه بفرمایید :
تقوا همان ترمزی است که در سراشیبی شهوات وهویوهوس، اتومبیل پرشتاب وجودانسان راکنترل کرده ومانع سقوط آن میشود.
1) بحارالانوار، ج70، ص372؛ ترجمه: «من مبعوث شدم تا فضایل اخلاقی را در جامعهبه حدّ کمال برسانم».
رشوهخواران، رباخواران، کمفروشان، محتکران، کسانی که گدایی میکنندولی نیازمندنیستندومانندآنها،ازسرنیازدست بهاین گناهان نمیزنند،بلکه حرص،آنهارابهسوی اینگناهان بزرگ سوقمیدهد.
صبر؛ استقامت دربرابر هوای نفس، عوامل و زمینههای گناه، وصبر دربرابر سختیهای اطاعت و بندگی و خودسازی، وشکیبایی دربرابر مشکلات و مصیبتها و حوادث تلخ زندگی، از دیگر فضایل اخلاقی است.
شکر؛ شاکر بودن دربرابر نعمتهای خداوند نیز از جمله فضایل اخلاقی محسوب میشود. شکر هر نعمت، استفاده صحیح و بجا از آن نعمت است. اگر از نعمت چشم و گوش و زبان و مال وثروت و علم و دانش و فرزندان و مانند آنها درست استفاده کردیم، شکر این نعمتها را بهجا آوردهایم.
حلم؛ کسی که درپی یافتن فضایل اخلاقی است باید به زیور حلم و بردباری آراسته شود؛ دربرابر افراد جاهل و نادان حلیم وبردبار باشد و با برخوردی توأم با کرامت از آنها بگذرد.
حیا؛ درمورد حیا در حدیث قبل مشروحاً بحث شد.
سخاوت؛ انسان مؤمن نباید تمام امکانات و اموالش را فقط برای خود بخواهد، بلکه باید دیگران را نیز در آن سهیم بداند واجازه استفاده و بهرهگیری از آن را به نیازمندان هم بدهد، تا به فضیلت سخاوت متّصف گردد.
شجاعت؛ شجاعت رمز پیروزی است. کسانی که به جایی
رسیدهاند و در کار خود موفّق و پیروز بودهاند، ترس را از خود دور کرده و شجاعانه در مسیر خویش گام برداشتهاند.
غیرت؛ مفصّل درمورد آن بحث خواهیم کرد.
نیکوکاری؛ نیکی و کمک به دیگران از مهمترین عبادات است، ولذا درمورد خدمت به خلق خدا روایات و احادیث فراوانی از حضرات معصومین علیهم السلام به ما رسیده است.(1)
11.راستگویی؛ازدیگرفضایلاخلاقی،صداقت درگفتاروعملاست.
این دوازده صفت که امام علیه السلام آنها را در یکی دو سطر بیان فرمودند حاوی دنیایی از ارزشها و خوبیهاست. واقعاً اگر این امور در جامعه بشری پیاده شود جامعه گلستان میشود. برخی تصوّر میکنند که اخلاق و دین فقط برای جهان آخرت سودمند است، در حالی که این تفکّر خطاست، و اخلاق و دین به درد دنیای انسانها نیز میخورد بلکه قوام زندگی جوامع بشری به اخلاق است، همانگونه که شاعر میگوید :
اقوام روزگار به اخلاق زندهاند قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است(3)
اگر در جامعهای تقوا نباشد، قناعت حاکم نگردد، صبر وجود
نداشته باشد،حلم وبردباری وسخاوت وحیاوشجاعت نباشد،مردم غیرت نداشته باشند،خبری از نیکوکاری و امانتداری وراستگویی نباشد، آیا میتوان به چنان جامعهای، جامعه زنده گفت؟!
ازمیان مکارم دوازدهگانه،به شرح وتفسیرغیرت قناعت میکنیم. در روایتی از امام صادق علیه السلام میخوانیم: «اِنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَتَعالی غَیُورٌ یُحِبُّ کُلَّ غَیُورٍ؛ خداوند تبارک و تعالی غیرتمند است و غیرتمندان را دوست دارد».(1)نشانه غیرت خداوند آن است که تمام زشتیها
واعمال قبیح را چه آشکار باشد و چه پنهان، حرام کرده است.
در روایت دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اَلْغَیْرَةُ مِنَ الاْیمانِ؛ غیرت از ایمان سرچشمه میگیرد».(2)بنابراین، شخص
بیغیرت ایمان ندارد و محبوب خدا نیست.
غیرت - که در سخنان مردم بسیار بهکار میرود - در عبارتی کوتاه عبارت است از: «اصرار و جانفشانی برای حفظ ارزشها». کسانی که پایبند به حفظ ارزشها هستند و بر آن اصرار دارند و گاه جانشان را برای آن فدا میکنند، افراد غیرتمندی هستند. یکی از ارزشها حفظ نوامیس است که معمولاً مردم غیرت را به این معنی میدانند در حالی که معنای وسیعی دارد.
کسانیکه در حفظ نوامیس خود نمیکوشند و رفتوآمد آنها را
تحت نظر ندارند، و از دوستان و همنشینان آنها بیاطّلاعاند، دارای غیرت انسانی واسلامی نیستند. اصرار بر حفظ آبوخاک وتمامیّت ارضی کشور وجانفشانی برای حفظ قرآن و مذهب، وتلاش مستمر برای حفظ ارزشهای انقلاب که حاصل خون صدهاهزار شهید ورشادت و ایثارگری یک ملّت بزرگ است، از مصادیق غیرت محسوب میشود. کسانی که درباره این امور بیتفاوتاند، بیغیرتاند.
در حدیثی آمده است که خداوند اراده کرد قومی را عذاب کند. فرشتگان عذاب را بهسوی آنها فرستاد تا شبهنگام در محل مأموریت حضور داشته باشند و صبح عذاب الهی را نازل کنند. ملائکه مردی را دیدند که مشغول رازونیاز ومناجات با پروردگار بود. به درگاه الهی عرض کردند: آیا این مرد هم باید نابود شود؟ فرمود: بله. پرسیدند: چرا؟ خداوند فرمود: «فَاِنَّ ذلِکَ رَجُلٌ لَمْ یَتَغَیَّرْ وَجْهُهُ غَضَباً لی قَطٌّ؛ زیرا در تمام عمر یکبار صورتش از کارهای زشت بدکاران سرخ نشد».(1)چون بیغیرت بود مستحق عذاب شد
هرچند اهل رازونیاز بود. بنابراین، بر همگان لازم است که در مورد ارتکاب محرّمات و ترک واجبات وناهنجاریهای اجتماعی ومنکرات، از خود عکسالعمل نشان دهند، وگرنه فاقد غیرتاند ومستحق عذاب الهی!
1) بحارالانوار، ج14، ص509، ح37.
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«لَیْسَ شَیْءٌ اِلّا وَلَهُ حَدٌّ، قالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ فَما حَدُّ التَّوَکُّلِ؟ قالَ : الْیَقینُ، قُلْتُ: فَما حَدُّ الْیَقینِ؟ قالَ: اَلّا تَخافَ مَعَ اللّهِ شَیئاً؛ هر چیزی نشانهای دارد. ابوبصیر میگوید: به امام علیه السلام عرض کردم: نشانه توکّل چیست؟ فرمود: یقین. عرض کردم: نشانه یقین چیست؟ فرمود : غیر از خداوند از هیچچیز ترس و وحشت به خود راه ندهد».(1)
در این روایت به سه مطلب اشاره شده که هر کدام توضیح مختصری میطلبد: توکّل، یقین، نترسیدن از غیر خدا.
حقیقت توکل، واگذار کردن امور به خداوند است. مثل اینکه بگوییم: «خدایا! من تلاش و کوششم را میکنم، و آنچه را که در توان دارم به کار میبندم، و در راهت قدم میگذارم، امّا توان
1) اصول کافی، ج2، ص57، باب فضل الیقین، ح1.
وقدرت ونیروی من ناچیز و محدود، و غلبه بر هوای نفس
ووسوسههای شیطان کاری بس سخت و دشوار است، تو خود در آنچه خارج از توان و قدرتم است یاریام کن» این حقیقت توکّل است که از توحید افعالی سرچشمه میگیرد.
هنگامی که بنده بداند تمام قدرتها بهدست خداست، و او از حال همه موجودات ازجمله بندگانش اطلاع دارد، و نسبتبه همه موجودات رحمان و رحیم است، با چنین عقیدهای مگر میشود بر او توکّل نکند؟!
در جنگ خندق هنگامی که نعرههای پیدرپی و گوشخراش عمروبنعبدودگوش مسلمانان راکرکرده بودوهیچکس جزعلی علیه السلام حاضر به مبارزه با او نشد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را آماده نبرد کرد و آنچه از امکانات در اختیار داشت به علی علیه السلام داد و او را روانه میدان کرد، امّا به همین قناعت نکرد و درباره آنچه خارج از توان وقدرتش بوددست به دعابرداشت وبرای پیروزی علی علیه السلام دعاکرد.(1)
امام صادق علیه السلام نشانه توکّل را یقین معرفی کرده است، بنابراین، متوکّل حقیقی کسی است که به یقین رسیده باشد. «(وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَی اللهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَی مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَی اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ)؛ چرا برخدا توکل نکنیم با اینکه ما را به راههای
1) فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، ص 336.
(سعادت) مان رهبری کرده است؟! و ما بهیقین دربرابر آزارهای
شما صبر خواهیم کرد (ودست از رسالت خویش برنمیداریم.) وتوکّل کنندگان باید فقط بر خدا توکّل کنند».(1)
تقدیم جمله (عَلَی اللهِ) بر (فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ) در اصطلاح ادبیّات عرب دلیل بر حصر است. یعنی فقط باید بر خداوند توکّل کرد، و نیازها را تنها از سرچشمه تأمین ساخت. آری، دست نیاز را باید بهسوی بینیاز دراز کرد، نه نیازمندی همچون خودمان والّا به مقصد نمیرسیم و اینها نیاز به یقین دارد، که نشانه توکّل است.
نشانه یقین آن است که متوکّلِ صاحب یقین، از غیر خدا نمیترسد و فقط دربرابر عظمت او زانو میزند. «(وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئِمٍ)؛انسانهای باایمان از سرزنش هیچ ملامتگری هراس ندارند».(2)
اگر تاریخ انبیا را مطالعه کنیم خواهیم دید که پیامبران علیهم السلام جز از خدا نمیترسیدند و از سرزنش هیچکس باکی نداشتند، و خداوند هم به یاریشان میآمد وبا اسباب و وسایل و ابزاری ساده دشمنانشان را شکست میداد. بهعنوان نمونه، مشرکان در جنگ خندق تمام قدرت و توان و نیروی خود را بسیج کرده و همه
مخالفان اسلام را از سرتاسر جزیرةالعرب بهسمت مدینه حرکت دادند. امّا خداوند اراده کرد که با سرعت بخشیدن به جریان هوا، که
اگر لحظهای نباشد انسان جان میدهد، تندبادی بهسمت آنها بفرستد که بهتدریج تبدیل به طوفان شد و بهقدری سرعت گرفت که خیمههای آنها به آسمان رفت و ظرفهای غذایشان واژگون گشت. طوفان شن آنقدر شدید بود که آنها همدیگر را نمیدیدند و این باعث رعب و وحشت عجیبی در میان آنها شد. هنگامی که دیدند نه توان تهیّه غذا دارند، و نه سرپناهی برای استراحت، و نه قادر بر دیدن همدیگرند، بهناچار عقبنشینی کردند و مفتضحانه به خانه وکاشانه خود بازگشتند.(1)
آری، اگر بر خدا تکیه کنیم و به غیر از او از هیچکس و هیچچیز نترسیم خداوند به سادهترین وجه ممکن ما را حفظ میکند.
نمونه دیگر آن، هجرت تاریخی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از مکّه به مدینه است. هنگامی که خداوند پیامبرش را در محاصره دشمنان اسلام دید وآنها قصد جانش را کردند، خداوند اراده کرد اورا دربرابر مشرکان عرب حفظ کرده و او را سالم به مدینه برساند تا دینش جهانی شود. این کار را به وسیله سستترین خانهها یعنی چند تار عنکبوت(2)انجام داد. آری، اگر اراده خداوند تعلّق بگیرد
چند تار سست عنکبوت مسیر تاریخ را تغییر میدهد. وقتی چنین خداوند قادر و متعالی داریم چگونه بر غیر او توکّل کنیم و از دیگران واهمه داشته باشیم؟!
درس توکّل ویقین وبریدن ازغیرخدا را باید از فاطمة الزهرا علیها السلام ودخترش زینب کبری علیها السلام و نوهاش امام سجّاد علیه السلام فراگرفت که در اوج تنهایی وهجوم کوهی از غم و غصّه واز دست دادن عزیزترین عزیزانشان، خطبههای غرّایی خواندند، در حالی که افراد معمولی، در چنین شرایطی حتّی قادر بر سخن گفتن معمولی خود نیستند.
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«اِنَّ اللّهَ بِعَدْلِه وَقِسْطِهِ جَعَلَ الرَّوْحَ وَالرّاحَةَ فِی الْیَقینِ وَ الرِّضا، وَجَعَلَ الْهَمَّ وَ الْحُزْنَ فِی الشَّکِ وَ السَّخَطِ؛ خداوند متعال به مقتضای عدلودادش راحتی و آرامش را در یقین ورضا به مقدّرات الهی، وهمّ وحزن را در شک و خشم قرار داد».(1)
ما در بحث روایات مربوط به حضرت مهدی (عج)(2)وقتی که به
حدیث «یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً»(3)رسیدیم
گفتهایم که ظلم و جور با هم فرق میکنند، یکی از اینها مربوط به تصاحب حقوق دیگران است و دیگری، اعطای حق دیگری به شخص دیگر، که تبعیض نام دارد. به عبارت دیگر، یکوقت ظالم
حق کس دیگری را برای خودش میگیرد و گاه برای خودش این کار را نمیکند بلکه حق او را به شخص دیگری میدهد. هر دو، کار زشت و ناروایی است، امّا اوّلی ظلم نامیده میشود و دوّمی جور.
نقطه مقابل آن عدل و قسط است. عادل کسی است که حق کس دیگری را برای خودش تصاحب نکند و قاسط به کسی میگویند که حق کسی را به کس دیگر ندهد.
در عصر ظهور حضرت مهدی (عج) آنحضرت، هم اقامه قسط میکند و هم اقامه عدل. یعنی حکومت آنحضرت حق کسی را برای خودش غصب نمیکند، همانگونه که حق شخصی را به دیگری نمیدهد. برخلاف آنچه در حکومتهای غیر الهی وجود دارد که هم خودشان حق مردم را میخورند و هم حق مردم را به دیگران میدهند و تبعیض قائل میشوند.
طبق روایت مورد بحث، خداوند متعال به مقتضای عدل وقسطش که هم عادل است و هم قاسط، آسایش و راحتی را در یقین و رضا قرار داده است. به نظر میرسد که «روح» بهمعنای آرامش معنوی و «راحت» بهمعنای آسایش مادّی است. خداوند متعال آرامش معنوی و آسایش مادّی را در یقین و رضا قرار داده است، یقین به ذات خدا، یقین به اوصاف و صفات جلال و جمال خدا، یقین به قدرت و قوّت الهی، یقین به رحمانیّت و رحیمیّت
پروردگار، یقین به رازقیّت خدا و مانند آن. خلاصه، هنگامی که انسان در این امور به مقام یقین برسد و راضی به مقدّرات پروردگارباشدآسایش دردنیا وآرامش در آخرت نصیبش میشود.
ریشه مشکلات و ناآرامیها امور زیر است :
طوفان حوادث : زلزلهها، طوفانها، سیلابها، سونامیها ودیگر حوادث و بلاهای طبیعی یکی از عوامل و اسباب ناآرامی است.
دشمنان قوی و ضعیف: دشمن به هر مقدار توان و قدرت و نیرو داشته باشد همواره در حال توطئه و نقشه کشیدن است. ولهذا مایه ناآرامی فکری بشر و سلب آسایش اوست.
فکر رزق و روزی : همواره انسان در اندیشه رزق و روزی خود واطرافیان است که در موقع پیری و از کار افتادن چه خواهد شد؟ آیا بعد از مرگم زن و فرزندانم تأمین خواهند بود؟ بنابراین، به فکر رزق و روزی بودن، از دیگر اسباب ناآرامیهاست.
از دست دادن امکانات : یکی دیگر از اسباب ناآرامیها، ترسِ ازدست دادن مقام و قدرت و مال و ثروت است. با خود میگوید : اگر جوانی برود چه میشود؟ اگر از مقام و قدرتم کنار بروم چه وضعیّتی پیش خواهد آمد؟
اگر به این دو اصل ایمان داشته باشیم؛ یقین به خدایی که قدرتش فوق قدرت همه قدرتمندان است وقادر بر حل همه
مشکلات میباشد، خدایی که وعده داده روزی همه انسانها بلکه همه جانداران را تأمین کند (وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ)؛(1)
وراضی بودن به آنچه طبق مصلحت ما، درباره ما تصمیم میگیرد
همه این ناآرامیها از بین رفته و تبدیل به آرامش میشود. اگر صفات الهی را باور کنیم خواهیم دانست که او بدما را نمیخواهد. خدا رحمان و رحیم و رازق و قادر و عالم است. به دشمنانش روزی میدهد، پس چگونه ممکن است دوستانش را فراموش کند؟ با چنین اعتقادی اگر پیشامدی برای انسان رخ دهد راضی خواهد بود، چون اطلاعی از حال و آینده ندارد امّا خداوندِ عالَم، از همهچیز آگاه است.
کسی که چنین اعتقادی نداشته باشد طبعاً راضی به مقدّرات الهی نمیشود و خیال میکند که خداوند به او ظلم کرده است. قلم تقدیر برای او بد و برای دیگری خوب نوشته است و این موجب سخط پروردگار میشود.
در پایان ذکر این نکته لازم است که ایمان به خدا و روز جزا فقط به درد جهان آخرت نمیخورد، بلکه در این جهان نیز کاربرد دارد.
یکی از مسائلی که دنیای امروز از آن رنج میبرد بیماریهای عصبی است، و بیشترین بیماران دنیا کسانی هستند که از اینگونه
1) سوره ذاریات، آیه 22.
آلام و مشکلات رنج میبرند و بیشترین کتابها نیز در همین موضوع نگاشته شده است. افسردگیها، ناراحتیها، پریشانیها، خودکشیها و مانند آن، همه زاییده همین ناراحتیهای عصبی است که بخش مهمّی از آن بهواسطه نداشتن ایمان مبتلایان به آن است. یکی از دانشمندان میگوید: «اگر میخواهید سالم باشید، دین داشته باشید، که شما را نگه میدارد!».
نتیجه اینکه انسانِ باایمان آسایش و آرامش دارد، امّا آدم بیایمان، مضطرب و ناراحت و پریشان است و درنهایت نیز دست به خودکشی میزند. سران دنیا چند روز که از قدرت کنار میروند بیمار میشوند، ولی حضرت علی علیه السلام 25 سال از قدرت کنار زده شد امّا خم به ابرو نیاورد.
هشام بن سالم مطابق روایت معتبری میگوید :
«سَمَعْتُ اَبا عَبْدِاللّهِ علیه السلام یَقُولُ: اِنَّ الْعَمَلَ الدّایِمَ الْقَلیلَ عَلَی الْیَقینِ اَفْضَلُ عِنْدَاللّهِ مِنَ الْعَمَلِ الْکَثیرِ عَلی غَیْرِ یَقینٍ؛(1)ازامام صادق علیه السلام شنیدم
که میفرمود:کارکمی که دوام داشته باشد و از یقین سرچشمه بگیرد بهتر از کار زیادی است که بر پایه غیر یقین استوار شده باشد».
علت اینکه یقین در اینجا شرط شده این است که اعمالی که از یقینسرچشمه میگیردصاف وخالص وخالی ازدغدغههاست.یقینی که در روایات مطرح شده، درحقیقت بازگشت به یقین به دو اصل مبدأومعاد میکند. همان یقینی که حضرتابراهیم علیه السلام نیز نگران آن بود. خداوند متعال به دغدغه آنحضرت در هر دو جهت اشاره کرده است.در سوره انعام درمورد دغدغه مربوط به مبدأ میخوانیم :
«(وَکَذَلِکَنُرِیإِبْرَاهِیمَمَلَکُوتَالسَّماوَاتِوَالاَْرْضِوَلِیَکُونَمِنَالْمُوقِنِینَ)؛
1) اصول کافی، ج2، ص57، باب فضل الیقین، ح3.
و اینگونه، ملکوت آسمانها و زمین (و حاکمیّت مطلق خداوند بر آنها)رابهابراهیم نشاندادیم،تا(بهآن استدلال کندو)اهلیقینگردد».(1)
حضرت ابراهیم علیه السلام یقین به مبدأ داشت، امّا به لطف خداوند آن مرحله عالی یقین را از مشاهده ملکوت آسمان و زمین تحصیل کرد. امّا دغدغه آنحضرت درمورد یقین به معاد در سوره بقره آمده است، توجّه فرمایید :
«(رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَی وَلَکِنْ لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی)؛ پروردگارا! به من بنمایان چگونه مردگان را زنده میکنی؟ فرمود: «مگر ایمان نیاوردهای؟!» گفت: آری (ایمان آوردهام)، ولی میخواهم قلبم آرامش یابد».(2)
باور معاد جسمانی برای عموم انسانها مشکل است، لذا حضرت به تصویر کشیدن منظره معاد را تقاضا کرد تا به درجه عالی اطمینان و یقین برسد. این یقین کامل به مبدأ و معاد او را مبدّل به قهرمان بتشکن توحید کرد که در راه رسیدن به هدف مقدّسش از هیچچیزی باک نداشت.
یقین از دو راه تحصیل میشود :
«وَاِذا مَرُّوا بِآَیةٍ فیها تَخویفٌ اَصْغَوْا اِلَیها مَسامِعَ قُلُوبِهِمْ وَظَنُّوا اَنَّ زَفِیرَ جَهَنَّمَ وَ شَهیقَها فی اُصُولِ آذانِهِمْ؛ و هرگاه به آیهای برخورد کنند که در آن بیم باشد، گوشهای دل خویشتن را برای شنیدن آن باز میکنند و صدای ناله و به هم خوردن زبانههای آتش جهنم با آن وضع مهیبش در درون گوششان طنینانداز است».(1)
این امور با شهود حاصل میشود و راه رسیدن به شهود، صفای نفس وخودسازی و تصفیه باطن و اصلاح اخلاق در حدّ عالی است. یقینی که از طریق اوّل حاصل میشود، ممکن است در درون آن رگههایی از شک و تردید وجود داشته باشد، امّا در یقین حاصل از شهود هیچ اثری از شک و تردید باقی نمیماند، و همین یقین سرچشمه اعمال صالح میشود.
به دو مثال توجّه فرمایید :
1) نهج البلاغه، خطبه 193.
مثال اوّل : آیا هیچ انسان عاقلی (بلکه دیوانهای) را سراغ دارید که قطعهای از آتش را در درون دهانش گذاشته و آن را همچون غذا بخورد؟ قرآن مجید خوردن مال یتیم را تشبیه به خوردن آتش کرده است، توجّه فرمایید: «(إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْمآ إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارآ وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرآ)؛ کسانی که اموال یتیمان را به ظلم وستم میخورند، (درحقیقت،) تنها آتش میخورند، و بهزودی در شعلههای آتش (دوزخ) میسوزند».(1)
اگر یقین داشته باشیم که خوردن مال یتیم همچون خوردن آتش است، امکان ندارد بهسراغ اموال ایتام برویم.
مثال دوّم : هیچ انسان عاقلی از آب متعفّن و آلوده و گندیده نمینوشد. اگر بدانیم که خوردن اموال وقفی، رشوهخواری، درآمد حاصل از کمفروشی، سهمالارث دیگران و مانند آن، همانند آب آلوده متعفّن است، هرگز از آن استفاده نمیکنیم.
بنابراین، آنچه انسان را درمقابل گناه بیمه میکند یقین به مبدأ ومعاد است.
همه مشکلات از ضعف ایمان و یقین سرچشمه میگیرد. هنگامی که یقین حاصل شود ظلم و گناه کوچ میکنند همانگونه که مولای متقیان امیرمؤمنان علیه السلام دربرابر بزرگترین رشوه، حاضر به
1) سوره نساء، آیه 10.
کوچکترین ظلم نمیشود. میفرماید: «وَاللّهِ لَوْ اُعْطیتُ الاَْقالیمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ اَفْلاکِها، عَلی اَنْ اَعْصِیَ اللّهَ فی نَمْلَةٍ اَسْلُبُها جُلْبَ شَعیرَةٍ مافَعَلْتُهُ؛به خداسوگند!اگراقلیمهای هفتگانه (روی زمین) بههمراه
آنچه درزیرآسمانهایش قرارداردبه من داده شودتاخدارابا گرفتن پوست جویی ازدهان مورچهای نافرمانی کنم،هرگز(چنین)نخواهم کرد!».(1)چراکه یقین آنحضرت کامل است بهگونهای که به تعبیر
خودش اگرتمام پردههاکناربرودذرهای بریقین اوافزوده نمیشود.(2)
بنابراین،عملِ کمِ توأم بایقین،ارزشمندترازعمل زیادبییقین است.
برای پیبردن به اهمیّت این شرط به مثال زیر توجّه فرمایید :
فرض کنید باغی با انواع درختان داریم. یکوقت آب بسیار زیادی به باغ میدهیم که تمام درختان را غرق در آب میکند ولی این کار دوام ندارد و تنها سالی چند مرتبه صورت میگیرد امّا گاه از روش آبیاری قطرهای استفاده میکنیم که در تمام طول سال ادامه دارد.روشن است که باغ،درصورت دوم،باغ خواهد شد ومحصول خواهد داد. آری، عمل کم دائم و مستمر که بر پایههای یقین بنا شده، بر عمل زیاد غیر مستمر که ناشی از یقین نباشد ترجیح دارد.
سؤال : چرا عمل کم مستمر ناشی از یقین، افضل از عمل زیاد غیر مستمر بدون یقین است؟
جواب : ممکن است فلسفه آن یکی از دو مطلب زیر باشد :
اعمال زیادی که بدون باور قلبی انجام میشود باعث غرور فرد میگردد. اگر کسی که ریشههای یقین در قلبش رسوخ نکرده موفّق بهخواندن نماز شب و زیارت عاشورا و دعای کمیل و مانند آن شود، عجب و غرور او را گرفته و دچار خودبرتربینی میشود.
عمل زیاد بدون یقین، زدگی ایجاد کرده و باعث ملالت وخستگی شده و سبب ترک آن میشود.
امّا عمل کمی که استمرار داشته و از روی یقین باشد دچار این آفات نمیشود،بلکه بهجاآورنده آن خداوندرابرای این توفیق شکر میکند و آثار این اعمال در وجودش ظاهر میشود. «فعل» تبدیل به «عادت»و«عادت»تبدیل به «ملکه»وملکه، راسخ در نفس میگردد.
بسیارند کسانی که به صورت افراطی عمل کرده وبه خود فشار آوردهاند و بعد هم از آن کار زده شده و بهطور کلّی آن عمل را رهاکردهاند.
داستان شخص کافری که مسلمان شد و همسایه مسلمانش او را به مسجد میبرد و بیشتر وقت او را برای انجام عبادات میگرفت معروف است، که آن تازهمسلمان گفت: «این دین به درد انسانهای بیکار میخورد» و از اسلام رویگردان شد.(1)
از خداوند متعال میخواهیم که توفیق ترک افراط و تفریط در همه امور را به ما عنایت فرماید.
1) اصول کافی، ج2، ص43، باب درجات الایمان، ح2.
علی بن اسباط، یکی از اصحاب امام رضا علیه السلام میگوید :
«سَمِعْتُ اَبَاالْحَسَنِالرِّضا علیه السلام یَقُولُ: کانَ فِی الْکَنْزِ الَّذی قالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: (وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَّهُمَا)(1)کانَ فیهِ: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ
عَجِبْتُ لِمَنْ اَیْقَنَ بِالْمَوْتِ کَیْفَ یَفْرَحُ؟وَعَجِبْتُ لِمَنْ اَیْقَنَ بَالقَدَرِ کَیْفَ یَحْزَنُ؟ وَعَجِبْتُ لِمَنْ رَأی الدُّنْیا وَ تَقَلُّبَها بِاَهْلِها کَیْفَ یَرْکَنُ اِلَیْها؛ از (امام هشتم)، علی بن موسیالرضا علیه السلام شنیدم که میفرمود: «در گنجی که خداوند متعال در آیه به آن اشاره کرده جملات زیر (نیز) وجود داشت : 1.تعجّب میکنم از کسی که یقین به مرگ دارد، چگونه مشغول عیشونوش وخوشحالی (وگناه) میشود؟! 2. تعجّب میکنم از کسی که به قدرت خداوند ایمان دارد، چگونه برای آیندهاش محزون وغمگین میگردد؟!3.وتعجّب میکنم از کسی که تحوّلات و ناپایداریهای دنیا را میبیند، چگونه به آن تکیه میکند؟!».(2)
خداوندمتعال درسوره کهف داستان حضرت موسی وخضر علیهما السلام رامفصّل مطرح کرده است.درمسیرسفرشان،بهشهرانطاکیه رسیدند. ازمردم آنشهرتقاضای غذاکردند،وآنهاپاسخ مثبت ندادند.آنهابه راه خود ادامه دادند تا اینکه در همان شهر به ساختمانی برخوردند که دیوارش در حال فرو ریختن بود. حضرت خضر علیه السلام به حضرت موسی علیه السلام گفت: «کمک کن تااین دیوار رااصلاح کنیم» موسی علیه السلام عصبانی شد و گفت: «آنها به ما غذا ندادند، ما دیوارشان را تعمیر کنیم؟!» حضرت خضر علیه السلام در توجیه کار خود گفت: «این ساختمان متعلّق به دو بچّه یتیم است که پدری صالح ومؤمن داشتند. پدرشان برای ایتام خود در زیر این دیوار گنجی پنهان کرده است. ولذا خداوند دستور داده که این دیوار را تعمیر کنیم تا گنج یتیمان محفوظ بماند و در آینده از آن استفاده کنند».
آیه شریفه و روایت مورد بحث دو پیام مهم دارد :
در برخورد با یتیمان فقط به فکر مصالح امروز آنها نباشیم، بلکه برای نیازهای آینده آنها نظیر ازدواج و تحصیلات و اشتغال ومانند آن نیز اندیشه کرده و در حدّ توان درمورد آن اقدام کنیم.
برای فرزندان خود فقط مال و ثروت به ارث نگذاریم بلکه به فکر معنویات و مسائل اخلاقی آنها نیز باشیم.
درمورد اینکه گنج پنهانشده در زیر آن دیوار چه بود؟ در قرآن
مجید مطلبی ذکر نشده، ولی از روایات استفاده میشود که گنج مذکور تنها ارزش مادّی نداشت، بلکه دارای ارزش معنوی نیز بود. هم حاوی سفارشهای اخلاقی بود و هم ارزش مادّی داشت.(1)
امام رضا علیه السلام در این روایت، که بهعنوان یک حدیث قدسی نقل شده، به جنبه معنوی این گنج پرداخته و در سه جمله کوتاه، امّا بسیار باارزش، به شرح آن پرداخته است :
در جمله اوّل میخوانیم: «تعجّب میکنم از کسی که یقین به مرگ دارد، چگونه مشغول عیشونوش و عیّاشی و خوشحالی ومستی میشود؟!».
چون این دو باهم جمع نمیشوند. اگر یقینی به مرگ باشد، آلودگی به گناه نخواهد بود و اگر آلودگی به گناه وجود دارد، یقینی در کار نیست.
حضرت علی علیه السلام معتقد است که انسانها نیاز به موعظههای متعدّد ندارند، بلکه یک موعظه برای آنها کافیاست میفرماید :
«فَکَفی واعِظاً بِمَوْتی عایَنْتُمُوهُمْ؛ آن مردگانی که با چشم خود دیدهاید برای عبرت و اندرز شما کافی است».(2)
انسان با چشم خود میبیند که این مرده تا ساعتی پیش برای
همه عزیز بود و هرکسی دوست داشت نزد او باشد، امّا پس از مرگش همه دست به دست هم میدهند تا هرچه زودتر او را به خاک بسپارند، تا بدنش متعفّن نگردد و مایه دردسر و اذیت دیگران نشود. تا ساعتی پیش پرونده اعمالش باز بود و میتوانست طاعتی بر طاعتش بیفزاید و با توبه و استغفار، مقداری از گناهانش را از پرونده اعمالش بزداید، امّا پس از مرگ پروندهاش بسته میشود. آیا مرگ، بهترین واعظ نیست؟
دوّمین جملهای که امام رضا علیه السلام از آن گنج پنهان نقل کرده، چنین است: «تعجّب میکنم از کسی که به قدرت خداوند ایمان و یقین دارد، چگونه برای روزی آیندهاش محزون و نگران است؟!».
مگر همین خداوند در شکم مادر، که در نهایت ضعف و ناتوانی بودی، روزیات را تأمین نکرد؟ مگر خداوند متعال پس از تولّد روزیات را از طریق شیر درون پستان مادر تأمین نکرد؟ در آینده هم روزیات را تأمین خواهد کرد، نگران مباش.
در سوّمین جمله از این حدیث قدسی میخوانیم :
«تعجّب میکنم از کسی که تحوّلات و ناپایداری و بیوفایی دنیا را میبیند، چگونه به دنیا اعتماد میکند؟!».
سری بزنید به قبور مردگان و میعادگاه شهیدان که چه انسانهایی با ما بودند و رفتند. سری بزنیم به تخت جمشید و کاخ کسری واهرام مصر که چگونه ساخته شدند و اکنون اثری از سازندگانشان نیست. برای ساختن اهرام مصر هزاران هزار برده به کار گرفته شد و از فاصله حدود هزار کیلومتری قطعات سنگین سنگ آورده شد، تا بالاخره در یک مدّت طولانی ساخته شد. امّا فراعنه رفتند و اهرام مصر ماندند. پیرمردان امروز که گاه براثر ضعف و ناتوانی قادر بر جمع کردن آب دهان خود نیستند، زمانی همچون ما و شما جوان وبانشاط و پرطراوت بودهاند امّا گذشت زمان و چرخش روزگار، با آنها چنین کرده است و این سرنوشت در انتظار ما و شما هم خواهد بود.
در ادامه حدیث میخوانیم: «سزاوار است کسی که خدا را درک کرده، او را در قضاوقدری که برایش تقدیر فرموده متّهم نسازد، ودر تأخیر روزیاش نیز متّهم نکند. (زیرا خزائن همهچیز در دست اوست، ولی آنچه را لازم بداند به بندگانش میدهد) علی بن اسباط میگوید: (حدیث برایم بسیار جذّاب بود) گفتم: اجازه دهید روایت را یادداشت کنم. امام علیه السلام خم شد تا قلم و دوات را به من بدهد دست امام علیه السلام را گرفتم و بوسیدم و قلم و دوات را برداشتم وحدیث را یادداشت کردم».
ضمناً از این روایت معلوم میشود که یادداشت کردن احادیث در آن زمانها مرسوم و متداول بوده و احادیث و روایات و زیارات و دعاهای طولانی که به ما رسیده، راویان، آنها را یادداشت میکردند تا بتوانند به دیگران منتقل کنند.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «قنبر، غلام حضرت علی علیه السلام آنحضرت را بسیار دوست میداشت، لذا هر زمان امام علیه السلام از منزل خارج میشد او نیز شمشیرش را به دست میگرفت و بهدنبال آنحضرت حرکت میکرد. شبی حضرت علی علیه السلام از منزل خارج شد و قنبر با شمشیر برهنه بهدنبال ایشان حرکت کرد. حضرت که متوجه شده بود قنبر درپی اوست، خطاب به قنبر فرمود :
«یا قَنْبَرُ مالَکَ؟ فَقالَ: جِئْتُ لاَِمْشِیَ خَلْفَکَ یااَمیرَ الْمُؤْمِنینَ قالَ : وَیْحَکَ!(1)اَمِنْ اَهْلِ السَّماءِ تَحْرُسُنی اَوْمِنْ اَهْلِ الاَْرْضِ؟ فَقالَ: لا، بَلْ مِنْ
اَهْلِ الاَْرْضِ، فَقالَ: اِنَّ اَهْلَ الاَْرْضِ لایَسْتَطیعُونَ لی شَیْئاً اِلّا بِاِذْنِ اللّهِ مِنَ السَّماءِ فَارْجِعْ، فَرَجَعَ؛ ای قنبر! تو را چه شده است؟ (چرا مرا تعقیب میکنی؟) قنبر گفت: آمدهام تا از تو مراقبت کنم. حضرت فرمود : وای بر تو، از من دربرابر بلاهای آسمانی مراقبت میکنی، یا خطراتی که ممکن است از زمینیان به من برسد؟ قنبر گفت: دربرابر
1) «ویحک» سرزنش دوستانه امّا «ویلک» سرزنش همراه با مذمّت و دشمنی است.
خطرات آسمانی که نه، بلکه دربرابر خطرات زمینیان. فرمود : زمینیان تا زمانی که خداوند اجازه ندهد قادر بر انجام هیچ کاری برعلیه من نیستند، بنابراین بازگرد. قنبر بازگشت».(1)
در شرح حالات قنبر مطالب زیادی نقل شده،(2)امّا پایان عمرش
عبرتانگیز است. مرحوم محدّث قمی در کتاب ارزشمند سفینةالبحار چنین میگوید :
«روزی حجّاج بن یوسف ثقفی رو به اطرافیانش کرد و گفت : یکی از دوستان خاصّ علی را بیاورید تا با کشتنش قرب به خدا پیدا کنم! این جمله بسیار عجیب است. او میخواست با کشتن دوست خاصّ علی علیه السلام قرب الیالله پیدا کند، آیا واقعیّت داشت؟»
بعید نیست، چون هنگامی که انسان در مسیر خطا حرکت کند وبر آن اصرار ورزد، خداوند عقلش را میگیرد و درنتیجه معروفها در نظرش منکر و منکرات در نظرش معروف میشود. خداوند متعال در آیه 104 سوره کهف به این مطلب اشاره کرده است. واین درحقیقت نوعی مجازات برای سرکشان و عاصیان است، تا به این وسیله کولهبار گناهانشان سنگینتر و عذابشان در جهان آخرت شدیدتر شود. به هر حال، یکی از حاضران در
مجلس حجّاج گفت: «یکی از آنها را سراغ دارم، او، قنبر، خادم
علی علیه السلام است. حجّاج دستور داد قنبر را آوردند. پرسید: قنبر تویی؟ گفت: آری، من قنبر از قبیله بنی همدان هستم. پرسید: مولای تو علی است؟ گفت: مولای من خداست، من خادم علی علیه السلام بودم. پرسید: دوست داری چگونه کشته شوی؟ گفت: آنگونه که دوست داری سرانجام تو را بکشند! ولی از آقایم علی علیه السلام شنیدهام که در راه ولایت و دوستی او، مرا ذبح خواهند کرد. حجّاج بدون توجّه به اینکه این پیشگویی در صورت تحقّق، نوعی معجزه و کرامت برای حضرت علی علیه السلام محسوب خواهد شد، گفت: همانطور که علی گفته او را ذبح کنید».(1)قنبر نه ترسید و نه لرزید و نه التماس
کرد چون میدانست در مسیر رضای خداست.
سر در ره جانانه فدا شد چه بهجا شد از گردنم این دین ادا شد چه بهجا شد
از خون دلم بسته حنا بر سر انگشت خون دلم انگشتنما شد چه بهجا شد(2)
به هر حال مفهوم کلامی که حضرت علی علیه السلام به قنبر گفت حاکی از این است که او بهقدری مقام یقینش قوی بود که از هیچچیز پروا
نداشت. افراد عادی چنین نیستند و در مواردی نیاز به محافظ دارند، البتّه نه به این معنی که از سایه خود هم بترسند و محافظ را محافظ بدانند و از خدا غفلت کنند.
معنی دیگر این کلام آن است که بدون اذن پروردگار هیچ مؤثّری در عالم هستی اثربخش نیست. کارد در صورتی میبرد که خداوند اجازه دهد، اگر او اجازه ندهد برّندهترین کاردها هم نمیبرد ولذا حضرت ابراهیم علیه السلام هرچه کارد را بر گلوی اسماعیل علیه السلام کشید نبرید و با زبان حال، کارد خطاب به ابراهیم علیه السلام گفت: «اَلْخَلیلُ یَأْمُرُنی بالْقَطْعِ وَالْجَلیلُ یَنْهانی؛ ابراهیم خلیل دستور بریدن میدهد امّا خداوند جلیل اجازه بریدن نمیدهد».(1)آتش میسوزاند، به شرط
آنکه خداوند اجازه دهد، امّا بدون اجازه او، خروارها هیزم نیز که روی هم ریخته شود و دریایی از آتش فراهم گردد بهگونهای که امکان پرتاب ابراهیم علیه السلام از نزدیک نباشد وآنها برای فرار از حرارت آتش مجبور شوند با منجنیق آنحضرت را به وسط آتش پرتاب کنند،(2)بازهم آتش ذرّهای از بدن ابراهیم علیه السلام را نمیسوزاند!(3)
ما مثل جمعی از اشاعره نیستیم که عالم اسباب را انکار کرده ومعتقدند که آب آتش را خاموش نمیکند، وآتش نمیسوزاند، وکارد نمیبرد، بلکه تمام این کارها توسط خدا انجام میشود،(4)ما
این عقیده را قبول نداریم امّا معتقدیم که آب به اذن خدا خاموش
میکند وآتش به فرمان خدا میسوزاند و کارد به اجازه او میبرد.
دیدهای باید سبب سوراخ کن تا حجب را برکند از بیخ و بن(1)
اگر چنین ایدهای داشته باشیم همیشه در زندگی آرامش خواهیم داشت. امیدوارم پرتوی از یقین مولی علی علیه السلام در قلب و روح ما ایجاد شود، تا آثار و ثمرات آن را در دنیا و آخرت درک کنیم.
سؤال : آیا معنای این حدیث، عدم نیاز به محافظت و مراقبت از اشخاص است، در حالی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مراقب و محافظ داشت و استوانة الحرس، که هماکنون نیز جایش در مسجدالنبی 9 معلوم ومشخص است، محل مراقبان و محافظان آنحضرت بوده است؟ یا معنای روایت چیز دیگری است؟
جواب : همانگونه که مرحوم کلینی روایت مورد بحث را در مباحث مربوط به یقین آورده، این روایت درباره عدهای از اولیاءالله است که در سایه رسیدن به مقام یقین، نیاز به مراقب ندارند. واگرهم از مراقب استفاده کنند برای حفظ ظاهر و بستهماندن دهان برخی از مردم است. انسان واصلشده به قلّه یقین، به جایی میرسد که مطمئن میشود تنها خداوند حافظ اوست. البته هرکسی به این مقام نمیرسد؛ ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام چنین بودند ومحافظت از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز صرفاً یک امر تشریفاتی بود.
1) مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ص 900.
یقین، آثار و ثمرات عجیبی دارد. هرچه یقین انسان به ذات پاک خداوند و تواناییاش بر همهچیز و علم و آگاهی و دیگر صفاتش بیشتر شود آثار بیشتری خواهد داشت.
برای تحصیل یقین دو راه وجود دارد :
مطالعه هرچه بیشتر در آثار خداوند؛ ولذا در جایجای قرآن، مردم به تدبّر و تفکّر در جهان هستی سفارش شدهاند.
اعمال پاک و صالح؛ هرچه اعمال پاک و شایسته انسان بیشتر شوددرجات یقینش بالاترمیرودوهرچه یقین فزونترگرددآرامش بیشتری حاصل میشود. که شرح آن، ذیل حدیث دهم گذشت.
امام صادق علیه السلام فرمود :
«رَأسُ طاعَةِ اللّهِ الصَّبْرُ وَ الرِّضا عَنِاللّهِ فیما اَحَبَّ الْعَبْدُ اَوْکَرِهَ، وَلایَرْضی عَبْدٌ عَنِاللّهِ فیما اَحَبَّ اَوْ کَرِهَ اِلّا کانَ خَیْراً لَهُ فیما اَحَبَّ اَوْ کَرِهَ؛ اوج اطاعت و بندگی خدا دو چیز است: صبر و شکیبایی دربرابر حوادث، و راضی بودن به قضای الهی، چه مطلوب بنده باشد و چه نباشد. و هیچ بندهای راضی به قضای الهی در چیزهای مطلوب ونامطلوب نمیشود مگر اینکه خیرش در آن چیز مطلوب یا نامطلوب نهفته است».(1)
مسأله راضی بودن به قضای پروردگار مسأله بسیار مهمّی است ودرروایات فراوانی برآن تأکیدشده است. در حدیث چهارم «باب الرضابالقضاء» جلد دوم اصول کافی، که حدیث مورد بحث نیز از همان باب است، حدیث مفصلی از پیامبراسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که درواقع یک حدیث قدسی است. خلاصه آن روایت چنین است :
1) اصول کافی، ج2، ص60، باب الرضا بالقضاء، ح1.
خداوند میفرماید: صلاح کار بعضی از بندگانم آن است که به آنها مال و ثروت فراوان داده شود، لذا آنها را ثروتمند میکنم وامتحان آنها هم در همین ثروت فراوان است که آیا آن را در مسیر اطاعت و رضای من مصرف میکنند، یا با آن عصیان خواهند کرد؟
گروه دوّمی هستند که صلاح آنها را در کمی مال و ثروت وتنگدستی میدانم، لذا به آنها بهمقدار نیاز و حاجت میدهم نه بیشتر، و امتحان و آزمایش آنها را نیز در فقر و تنگدستی قرار میدهم که آیا بر آنچه دارند، صبر میکنند یا بهسراغ اموال حرام ونامشروع میروند؟
برخی بندگانم شوق زیادی برای اطاعت وبندگی و عبادت دارند، اهل نماز شب و تلاوت قرآن و مناجات ورازونیازند، این توفیق را به آنها میدهم. امّا گاه خواب را بر آنها مسلّط میکنم، وزمانی بیدار میشوند که اذان را گفتهاند و زمان نماز شب ورازونیاز گذشته است، زیرا مصلحت آنها را در خوابماندن میدانم. مصلحتشان چند شب محرومماندن از نماز شب است، تا مبادا دچار عجب و غرور شوند.
عبادت خوب است، امّا گاه مصلحت انسان در خواب است تا فریب وسوسههای شیطان را نخورد و بر مرکب غرور سوار نشود.
آنچه در این روایت قدسی آمده سه مثال است، و روشن است که منحصر در آن سه نیست. مصلحت یک نفر در سلامت است ومصلحت دیگری در بیماری؛ مصلحت یکی در مقام و دیگری
در نداشتن مقام؛ مصلحت یکی در داشتن دوستان خوب و دیگری در محرومبودن از آن. مهم این است که راضی به رضای خدا باشیم. چراکه بنده حقیقی کسی است که راضی به قضاءالله باشد.
اگر به سه نکته توجّه کنیم و به آن ایمان داشته باشیم، بهراحتی تسلیم قضای الهی خواهیم شد :
اوّل : خداوند، حکیم و رحیم است و بدون حسابوکتاب کاری نمیکند.
دوّم :خداوند هیچ نیازی به بندگانش ندارد، ما اگر ثروتمند باشیم یا فقیر، سالم باشیم یا بیمار، خواب باشیم یا بیدار، در حال عبادت باشیم یا تارک آن و... هیچکدام منفعت یا ضرری برای خداوند نداردوعباداتی که واجب شده،کلاسهای تربیتی برای خودماست.
سوّم : علم و دانش ما محدود است، آنچه میدانیم درمقابل آنچه نمیدانیم قطرهای دربرابر دریاست. دانشمند خداشناس معروف، اینشتین میگوید: «تمام علوم و دانش بشر از ابتدای خلقت تاکنون دربرابر مجهولاتش همچون یک ورق از یک کتاب قطور است» وبه عقیده من حتّی کمتر از یک ورق است.
این، علم ودانش تمام انسانها در طول تاریخ است، حال، علم ودانش من که هیچ هیچ است.
اگر به این سه نکته توجّه کنیم و به آن ایمان داشته باشیم
درمقابل حوادث بیتابی نمیکنیم و آن را به صلاح خود میدانیم،
تجربه نیز این مطلب را ثابت کرده است. در زندگی خود ما حوادثی پیش آمده که در آنموقع برایمان نامطلوب و تلخ بود، ولی گذشت زمان ثابت کرد که اگر آن حادثه رخ نمیداد زندگیمان تباه میشد.(1)
منتها گاه حکمت و فلسفه حوادث و ناملایمات بهمرور زمان روشن میشود و گاه تا آخر عمر برملا نمیگردد.
راضی بودن به قضاءالله فواید و آثاری دارد که به دو مورد آن اشاره میکنیم :
امّاافرادباایمان درمقابل حوادث همچون کوه استوارند(2)وآرامش
1) آیه شریفه 216 سوره بقره اشارهای به این مطلب کرده است.
2) .حضرت علی علیه السلام بعدازجنگ نهروان وخاموش کردن فتنه خوارج درسخنانی به بیانبخشی از ویژگیهای خود در زمان صدر اسلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله پرداخت. ازجملهفرمود: «همانند کوهی بودم که تندبادها نمیتوانند آن را به حرکت درآورند، وطوفانهاآن را از جای برکنند، هیچکس نمیتوانست عیبی در من بیاید» (نهجالبلاغه، خطبه 37).
روحی خودراازدست نمیدهند؛چون میدانندبه صلاح آنهاست.
تقویت پایههای ایمان، مأیوس نشدن از ادامه راه، بیتفاوت نبودن، توکّل برخدا و مانند آن، از دیگر ثمرات راضی بودن به قضاءالله است که اینجا جای شرح و بسط آنها نیست.
شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید :
«بِاَیِّ شَیْءٍ یُعْلَمُ الْمُؤْمِنُ بِاَنَّهُ مُؤْمِنٌ؟ قالَ: بِالتَّسْلیمِ لِلّهِ وَالرِّضا فیما وَرَدَعَلَیْهِ مِنْ سُرُورٍ اَوْسَخَطٍ؛ از چه راهی میتوان فهمید که مؤمن، مؤمن است (نشانه ایمان چیست)؟ امام علیه السلام فرمود: نشانهاش آن است که دربرابر خداوند تسلیم باشد ودرباره حوادثی که در زندگیاش رخ میدهد راضی باشد، چه آن حوادث اسباب خوشحالی او گردد، یا موجبات ناراحتی وغضبش را فراهم کند».(1)
زندگی انسان، چه بخواهد و چه نخواهد، آمیخته با انواع سختیها و مشکلات و حوادث تلخ و شیرین است، بهگونهای که نمیتوان باور کرد که کسی در طول عمرش مشکلی نداشته باشد. مشکلات جسمی، روحی، فردی، اجتماعی، خانوادگی، فامیلی،
1) اصول کافی، ج2، ص62، باب الرضابالقضاء، ح12.
اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، طبیعی، انواع بیماریها، زلزلهها، سونامیها، جنگها، قحطیها و خشکسالیها و مانند آن، در زندگی بشر وجود دارد و لازمه زندگی وی شده است.
در ماههای اخیر(1)فوران آتشفشان در ایسلند تمام اروپا را تحت
تأثیر خود قرار داد، بهگونهای که انتشار ذرّات خاکستر این آتشفشان هزارانهزار مسافر را در فرودگاهها زمینگیر کرد و مانع پرواز بموقع آنها شد. وعجیب اینکه هیچکس قادر بر جلوگیری از چنین حوادثی نیست. زلزلهها گاه آنقدر شدید و وحشتناک است که یک شهر را به تلی از خاک تبدیل میکند، بلکه گاه حتّی اثری از بقایای آن محل آباد سابق نمیماند! روستاهایی وجود داشته که براثر زلزله، زمین دهان باز کرده و تمام روستا را با اهالی آن بلعیده و سپس شکاف زمین بسته شده و جای روستا صاف صاف گشته است! گاه زلزلهای در اعماق دریا رخ میدهد و امواج خروشانی در دریا ایجاد میکند وآن امواج تبدیل به سونامی شده وساحل و ساحلنشینان و تمام ساختمانها و کاخها و کوخها را نابود میکند. مؤمن دربرابر این حوادث باید تسلیم و راضی باشد.
البتّه یک سری مشکلات و حوادث، خودساخته است و نتیجه سوء تدبیر و عدم برنامهریزی مناسب خود ماست. مثل اینکه
1) این سخنان در تاریخ 19 / 3 / 1389 ایراد شده است.
دانشآموزی تنبلی کرده و درس نخوانده و مردود شده است؛ یا شخصی بدون آمادگی کافی در کنکور شرکت کرده و امتیاز لازم را به دست نیاورده است؛ یا انسانی بدون اخذ ضمانت کافی ومدارک معتبر، اموال خود را در اختیار کسی گذاشته و آن شخص آنها را بالا کشیده است. تسلیم شدن دربرابر این حوادث خودساخته که انسانها خود عامل آن هستند معنی ندارد و اجر و ثوابی هم بر آن مترتّب نمیشود، بلکه دعا برای رفع آن نیز بیاثر است. ولذا در روایتی میخوانیم که دعای چند نفر به هدف اجابت نمیرسد :
«اَلرَّجُلُ جالِسٌ فی بَیْتِه یَقُولُ یارَبِّ ارْزُقْنی، فَیَقُولُ لَهُ: اَلَمْ آمُرْکَ بِالطَّلَبِ؟! وَرَجُلٌ کانَتْ لَهُ امْرَأةٌ فَدَعا عَلَیْها، فَیَقُولُ: اَلَمْ اَجْعَلْ اَمْرَها بِیَدِکَ؟! وَرَجُلٌ کانَ لَهُ مالٌ فَاَفْسَدَهُ، فَیَقُولُ: یارَبِّ ارْزُقْنی، فَیَقُولُ لَهُ: اَلَمْ آمُرْکَ بِالاْقْتِصادِ... وَرَجُلٌ کانَ لَهُ مالٌ فَاَدانَهُ بِغَیْرِ بَیِّنَةٍ فَیَقُولُ: اَلَمْ آمُرْکَ بِالشَّهادَةِ؟!؛ 1.مردی که در خانهاش مینشیند (و به دنبال کار نمیرود) و از خدا میخواهد که روزیاش دهد. خداوند به او میگوید: مگر به تو دستور ندادم بهدنبال کسب روزی باش؟! 2.مردی که همسر بدی دارد و او را نفرین میکند که از دستش خلاص شود، خداوند به او میگوید: مگر حق طلاق را به تو ندادم (چرا از آن استفاده نمیکنی)؟! 3. مردی که ثروتمند است واموالش را ضایع میکند وسپس از خدا روزی میطلبد. خداوند به او میگوید: مگر تو را سفارش به اقتصاد و میانهروی در هزینه کردن اموالت نکردم؟!... 4.و مردی که اموالش را به دیگری قرض
میدهد و شاهد و سندی از وامگیرنده نمیگیرد (و او اموالش را بالا میکشد) خداوند به او میگوید: «مگر به تو سفارش نکردم که در چنین مواردی شاهد بگیر؟!».(1)
خلاصه اینکه تسلیم و رضا مربوط به حوادث غیرقابل پیشگیری و خارج از حدود اختیارات ماست، که صبر و تسلیم ورضا دربرابر چنین حوادثی، هم ثواب دارد، هم ارزش محسوب میشود و هم نشانه ایمان است. اگر انسان دربرابر چنین حوادثی تسلیم نباشد ممکن است ایمانش را از دست بدهد. همانگونه که برخی از مسلمانان در مواجهه با یک مشکل یا حادثه یا عدم استجابت دعا و خواستههایشان دست از نماز و روزه و دعا وتوسّل و خلاصه اعتقاداتشان میکشند و به تسلیم و رضا پشت پا میزنند. بنابراین، تسلیم و رضا نقش مهمّی در ایمان دارد و بدون آن، مؤمن، مؤمن نمیشود، و چه افراد مؤمنِ نمازشبخوانی که براثر نداشتن مقام تسلیم و رضا، متزلزلالایمان از دنیا رفتهاند.
1) میزانالحکمة، ج3، ص1182، باب1204، ح5701.
امام صادق علیه السلام فرمود :
«اَوْحَی اَللّهُ عَزَّوَجَلَّ اِلی داوُدَ علیه السلام مَااعْتَصَمَ بی عَبْدٌ مِنْ عِبادی دُونَ اَحَدٍ مِنْ خَلْقی عَرَفْتُ ذلِکَ مِنْ نِیَّتِه ثُمَّ تَکیدُهُ السَّماواتُ وَالاَْرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ اِلّا جَعَلْتُ لَهُ الْمَخْرَجَ مِنْ بَیْنِهِنَّ وَمَااعْتَصَمَ عَبْدٌمِنْ عِبْادی بِاَحَدٍمِنْ خَلْقی عَرَفْتُ ذلکَ مِنْ نِیَّتِه، اِلّاقَطَعْتُ اَسْبابَ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ مِنْ یَدَیْهِ وَ اَسْخَتُّ الاَْرْضَ مِنْ تَحْتِه وَلَمْ اُبالِ بِاَیِّ وادٍ هَلَکَ؛ خداوند عزّوجل به حضرت داود علیه السلام وحی فرستاد که: هر بندهای از بندگان من، بر من توکّل وتکیه کند، نه بر غیر من از مخلوقات، و در نیّتش صادق و راستگو باشد،سپس تمام آسمانهاوزمین و کسانی که در آن سکونت دارند به دشمنی با او برخیزند (و بخواهند او را ضعیف و ناتوان کنند) راه نجاتی برای او قرار میدهم. و هر بندهای از بندگانم بر غیر من توکّل کند و در این راه ثابتقدم باشد تمام اسباب عالم آفرینش را از او قطع میکنم، و(حتّی) زمین را که زیر پای اوست دشمن او میگردانم،واهمیّت نمیدهم که درکدام سرزمین به هلاکت برسد».(1)
1) اصول کافی، ج2، ص63، باب التفویض الی الله، ح1.
چند نکته در این حدیث شریف قابل توجّه است :
ولی حدیث قدسی به شکل قالالله گفته میشود.
برخی نیز معتقدند که وحی دو گونه است: الف) وحی قرآنی، که براساس اعجاز نازل شده است. ب) وحی غیر قرآنی که براساس اعجاز نیست و حدیث قدسی از نوع دوّم است.(2)
چرا در این روایت، حضرت داود علیه السلام مخاطب قرار گرفته است؟ داود پیامبر علیه السلام ، صاحب ملک عظیمی بود. ملکی که حضرت داود و حضرت سلیمان علیهما السلام داشتند نظیر نداشت، نهتنها در گذشته، که در آینده هم شاید نظیر آن نخواهد آمد. ولی در عین حال، خداوند خطاب به او میفرماید: با آن همه توان و قدرت وامکانات، اگر بر غیر من توکّل کنی و بر احدی از مخلوقات تکیه بزنی، راه به جایی نمیبری وتمام اسباب آسمان و زمین را از تحت قدرتت خارج میکنم!
مردم سه گروهاند :
گروه اوّل، مادّیها و طبیعیمسلکها هستند، که عالم ماوراء
طبیعت را قبول ندارند و آن را خیال و توهّم و پندار میدانند وشعار آنها مضمون این آیه شریفه است: «(مَا هِیَ إِلاَّ حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیا وَمَا یُهْلِکُنَا إِلاَّ الدَّهْرُ)؛ چیزی جز همین زندگی دنیای ما در کار نیست؛ گروهی از ما میمیرند و گروهی جای آنها را میگیرند؛ وجز روزگار]=طبیعت[ ما را هلاک نمیکند».(1)خلاصه اینکه این
گروه غرق در عالم اسباباند.
گروه دوّم کسانی هستند که ظاهراً مسلماناند، ولی بهکلّی منکر عالم اسباباند. آنها برخلاف آیات صریح قرآن مجید، که عالم اسباب را تأیید وتثبیت میکند، منکر آن شدهاند. اینکه قرآن مجید میفرماید: «(یُحْیِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا)؛ خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده میکند»(2)تأیید عالم اسباب است. اینکه حضرت مسیح علیه السلام
صریحاً میگوید: «(وَأُحْیِ الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللهِ)؛ مردگان را به اذن خدا زنده میکنم»(3)یا «(وَأُبْرِءُ الاَْکْمَهَ وَالاَْبْرَصَ)؛ به اذن خدا کور مادرزاد
ومبتلا به بیماری پیسی را بهبود میبخشم»(4)معنایش این است که
فاعل آن کار حضرت عیسی علیه السلام است؛ البتّه او به اذن خدا این کار را انجام میدهد.
گروه سوم کسانیاند که در سایه تعلیمات ائمّه هدی :، هم معتقد به عالم اسباب هستند و هم ایمان به مسببالاسباب دارند؛ گروهی که نه در عالم اسباب گم شده، و نه مسببالاسباب را
فراموش کردهاند. آنها، هم به مقتضای آیه شریفه: «(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ قُوَّةٍ)؛ برای مقابله با آنها ]=دشمنان[، هرچه در توان دارید از نیرو واز اسبهای ورزیده آماده سازید»(1)از همه امکانات
و اسباب بهره میگیرند، و هم به مقتضای آیه شریفه: «(وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللهِ)؛ وپیروزی جز از طرف خدا نیست»(2)نصر و پیروزی را
تنها از ناحیه خدا میدانند.
طبق روایت مورد بحث، اگر انسان در چنین حالتی قرار گیرد وبرخداتوکّل کندهیچچیزوهیچکس نمیتوانداوراازپای درآورد.
چنین انسانی هرگز به خود یأس و نومیدی راه نمیدهد، که یأس و ناامیدی اوّلین عامل شکست است.
علاوه براین،انسان متوکّل،شجاع ونترس است وازهجوم دشمن و کثرت مخالفین هرگز نمیهراسد و میگوید: «وَاللّهِ لَوْ تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلی قِتالی لَماوَلَّیْتُ عَنْها؛ به خدا سوگند! اگر (تمام) عرب برای نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند، به جنگ پشت نمیکنم».(3)
چنین انسانهایی اهل استقامت و پایداری و ایستادگی دربرابر مشکلات و ناملایمات هستند چون معتقدند که خداوند برای آنها راه نجاتی در نظر خواهد گرفت.
علاوه بر همه اینها، محصول توکّل، آرامش روح و آسایش قلب است، که البتّه بهآسانی حاصل نمیشود. در طول تاریخ مسائلی رخ داده که عبرتانگیز است. ازجمله اینکه حضرت سلیمان علیه السلام با آن حشمت و ملک و مقام، زمانی که تکیه بر عصا کرده و ناظر بر کارکرد عمّالش بود، در حال ایستاده قبض روح شد. همه مشغول کارهای خود بودند، امّا موریانهها مأمور خوردن عصای سلیمان علیه السلام شدند، هنگامی که آنها مأموریت الهی را به انجام رساندند عصا شکست و جسد بیجان سلیمان علیه السلام بهروی زمین افتاد و همهچیز بههم ریخت. آری!
آنجا که خداوند اراده کند، یک موریانه تمام ملک سلیمان علیه السلام را به هم میریزد.(1)اگر او بخواهد، طوفانی از سنگریزهها میآید
ولشکر احزاب را درهم میکوبد.(2)اگر خداوند تصمیم بر حفظ
جان پیامبرش بگیرد عنکبوتی را مأمور میکند که بر در غار ثور تار بتند، و با این کار پیامبرش را حفظ میکند.(3)قدرتش بهاندازهای
است که با کوچکترین چیز، بزرگترین نتیجهها را ازقبیل پیروزی وشکست، ایجاد میکند. آیا بر چنین خدایی باید تکیه کرد، یا بر بندگان ضعیف و ناتوانش؟! و سخن آخر اینکه همهچیز به توحید بازمیگردد و از آن سرچشمه میگیرد حتی فضایل اخلاقی.
امام سجّاد علیه السلام فرمود :
«خَرَجْتُ حَتَّی انْتَهَیْتُ اِلی هذَا الْحائِطِ فَاتَّکَأْتُ عَلَیْهِ فَاِذا رَجُلٌ عَلَیْهِ ثَوْبانِ اَبْیَضانِ یَنْظُرُ فی تِجاهِ وَجْهی، ثُمَّ قالَ: یا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ! مالی اَراکَ کَئیباً حَزیناً؟ أعَلَی الدُّنْیا؟ فَرِزْقُ اللّهِ حاضِرٌ لِلْبَرِّ وَالْفاجِرْ. قُلْتُ: ما عَلی هذا اَحْزَنُ وَاِنَّهُ لَکَما تَقُولُ. قالَ: فَعَلَی الاْخِرَةِ؟ فَوَعْدٌ صادِقٌ یَحْکُمُ فیهِ مَلِکٌ قاهِرٌ - اَوْ قالَ: قادِرٌ - قُلْتُ: ما عَلی هذا اَحْزُنُ وَ اِنَّهُ لَکَما تَقُولُ، فَقالَ: مِمَّ حُزْنُکَ؟ قُلْتُ: ]مِمّا[ نَتَخَوَّفُ مِنْ فِتْنَة ابْنِ الزُّبَیْرِ وَ ما فیهِ النّاسُ. قالَ: فَضَحِکَ، ثُمَّ قالَ: یا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ! هَلْ رَأَیْتَ اَحَداً دَعَا اللّهَ فَلَمْ یُجِبْهُ؟ قُلْتُ: لا، قالَ: فَهَلْ رَأَیْتَ اَحَداً تَوَکَّلَ عَلَی اللّهِ فَلَمْ یَکْفِه؟ قُلْتُ : لا،قالَ: فَهَلْ رَأَیْتَ اَحَداً سَأَلَ اللّهِ فَلَمْ یُعْطِه؟ قُلْتُ: لا، ثُمَّ غابَ عَنّی؛ از منزل خارج شدم تا به این دیوار (احتمالاً دیوار مسجدالنبی) رسیدم (ناراحت وغمناک) بر آن تکیه زدم. ناگهان مرد سفیدپوشی را درمقابل خود دیدم که به من نگاه میکند، گفت: چرا اینقدر غمناک وحزین هستی؟ آیا غصّه دنیا را میخوری؟ خداوند روزی
همه انسانها را، چه خوب باشند و چه بد، (البتّه در سایه تلاش
وکوششان) میدهد. گفتم: غصّه دنیا را نمیخورم و همانطور که شما میگویی خداوند روزی همه را مقدّر کرده است. گفت: غصّه آخرت را میخوری؟ درمورد آخرت وعده خداوند راست است وآن خداوندِ مالکِ قادرِ قاهر در آن روز حکم خواهد کرد. گفتم : غصّه آخرت را هم نمیخورم وحرف شما درمورد آخرت هم صحیح است. گفت: پس از چه ناراحتی؟ گفتم: من از فتنه عبداللهبنزبیر وعوارض آن برای مردم (ودین) بیمناکم. امام سجّاد علیه السلام فرمود: آن مرد خندید وگفت: ای علیبنالحسین! آیا دیدهای کسی خدا را بخواند و خداوند او را اجابت نکند؟ گفتم: نه. گفت: آیا دیدهای کسی بر خدا توکّل کند وخداوند او را کفایت نکند؟ گفتم: نه. گفت: آیا دیدهای کسی از خداوند چیزی بخواهد وخداوند به او ندهد؟ گفتم: نه. سپس آن مرد از نظرم غایب شد».(1)
توجّه به چند نکته درمورد این حدیث لازم است :
از قرائن استفاده میشود که منظور از «مرد سفیدپوش» در این روایت، خضر پیامبر علیه السلام است که در مشکلات و سختیها به یاری دوستان خدا شتافته و آنها را از مشکلات نجات میدهد.
آنحضرت در اینجا سه جمله به امام سجّاد علیه السلام گفت تا او را از
1) اصول کافی، ج2، ص63، باب التفویض الی الله، ح2.
نگرانی برهاند.جملات مذکور،هم موجب رفع نگرانی امام سجّاد علیه السلام شد و هم درسی است برای ما و همه انسانها تا دامنه قیامت.
روایت مورد بحث، پس از شهادت امام حسین علیه السلام و در آستانه فتنه عبداللهبنزبیر رخ داد. ابن زبیر از وضعیّتی که بعد از شهادت امام حسین علیه السلام بر علیه یزیدبنمعاویه پیش آمد سوء استفاده کرد وبا اینکه خود از دشمنان اهل بیت علیهم السلام بود از مردم مدینه و مکه برای خودبیعت گرفت تاحکومتش را بر عراق و حجاز، تثبیت کند. علّت ناراحتی امام علیه السلام این بود که اگر ابن زبیر پیروز میشد دشمنی از دشمنان اهلبیت علیهم السلام پیروز میگردید، و اگر مغلوب یزیدبنمعاویه میشد قدرت یزید که از سرسختترین دشمنان اهلبیت علیهم السلام بود بیشتر میشد و درهرحال، مردم در این میان قربانی میشدند.
ناراحتی امام علیه السلام بجابودوابن زبیردر کار خود موفّق شد و9سال بر حجاز و عراق حکومت کرد. ولی بالاخره شامیان بهسمت مقرّ حکومت اوحرکت کردند.به آنهاگفته شد که اگر مردم مدینه تسلیم نشده و مقاومت کردند سه روز بر شما حلال هستند!(1)شامیان بعد
از پیروزی، سه روز بر نوامیس و اموال مردم مسلّط گشته و مرتکب جنایاتی شدند که قلم از شرح و توصیف آن شرم دارد.(2)
آنها هرچند متعرّض خاندان بنیهاشم نشدند، امّا جنایاتی که
بر سایر مردم روا کردند مصیبت دردناکی برای امام سجّاد علیه السلام بود. سپس بهسمت مکّه حرکت کرده و بر فراز کوه ابوقیس منجنیقی نصب کردند و خانه کعبه را ویران ساختند و جنایت دیگری بر جنایات یزیدبنمعاویه افزودند.(1)
عجیب است که هنوز در گوشه و کنار کشورهای اسلامی افرادی یافت میشوند که از یزیدبنمعاویه بهعنوان امیرالمؤمنین یاد کرده و به نامش مسجد و مدرسه میسازند! اگر این افراد نادان جنایت او را در کربلا، به فراموشی سپردهاند، درمورد جنایت غمبار وکمنظیر او در مکّه و مدینه چه میگویند؟ آیا وقت آن نرسیده که دست از لجاجت و تعصّب برداشته و حقایق مسلّم تاریخی را پذیرفته و از جنایتکاران تبرّی بجویند؟
برخی از اوقات دعاها به اجابت نمیرسد. اجابت نشدن دعاها هرچند علل مختلفی دارد ولی درهرحال نباید باعث نگرانی شود، زیرا هیچ دعا کنندهای دست خالی از درگاه خداوند برنمیگردد. به روایت زیبایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این زمینه توجّه فرمایید :
«ما مِنْ مُسْلِمٍ دَعَا اللّهَ تَعالی بِدَعْوَةٍ لَیْسَ فیها قَطیعَةُ رَحِمٍ، وَلاَاسْتِجْلابُ اِثْمٍ، اِلّا اَعْطاهُ اللّهُ تَعالی بِها اِحْدی خِصالٍ ثَلاثٍ. اِمّا اَنْ یُعَجِّلَ لَهُ الدَّعْوَةَ وَ اِمّا اَنْ یَدَّخِرَها لَهُ فِی الاْخِرَةِ، وَ اِمّا اَنْ یَرْفَعَ عَنْهُ مِثْلَها مِنَ السُّوءِ؛ هر مسلمانی به درگاه الهی دعایی کند که مشتمل بر
1) مرآةالعقول، ج8، ص19 و بحارالانوار، ج71، ص124.
گناهی نباشد ودر آن قطع رحمی نیز وجود نداشته باشد (مثل اینکه بگوید: خدایا! بین من وبرادرم جدایی بینداز) خداوند یکی ازسه پاداش زیررابه اوعطامیکند1:.دعایش رابه اجابت میرساند 2.آن دعا را برای آخرتش ذخیره میکند (و درمقابل آن پاداش به او میدهد) 3.مشکل دیگری از مشکلاتش را برطرف میسازد».(1)
بنابراین، اگر اجابت دعا به نفعش باشد خداوند در اجابت دعایش تعجیل میکند و اگر به مصلحتش نباشد یکی از دو کار زیر را برایش انجام میدهد :
بگوید: کاش بقیّه دعاهایم نیز مستجاب نشده بود و پاداش آن را اکنون دریافت میکردم.(3)
بنابراین دستی که به درگاه خداوندبلندمیشودخالی برنمیگردد.
امام صادق علیه السلام فرمود :
«مَنْ اُعْطِیَ ثَلاثاً لَمْ یُنْمَعْ ثَلاثاً: مَنْ اُعْطِیَ الدُّعاءَ اُعْطِیَ الاِْجابَةَ، وَ مَنْ اُعْطِیَ الشُّکْرَ اُعْطِیَ الزّیادَةَ، وَ مَنْ اُعْطِیَ التَّوَکُّلَ اُعْطِیَ الْکِفایَةَ ثُمَّ قالَ : اَتَلَوْتَ کِتابَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ: (وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ)(1)وَ قالَ :
(لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاََزیدَنَّکُمْ)(2)وَ قالَ: (اُدْعُونی اَسْتَجِبْ لَکُمْ)(3)؛ کسی که سه
چیز نصیبش شود، سه چیز دیگر هم به او داده میشود :
2.اگرتوفیق شکرگزاری نعم الهی رایابد،نعمتش افزون میشود.
امام علیه السلام سپس فرمود: (آنچه گفتم، برگرفته از قرآن مجید است)
آیا کتاب خداوند عزّوجلّ را تلاوت کردهای؟ که فرمود: «هرکس بر خدا توکل کند خداوند او را تنها نمیگذارد» و فرمود: «اگر شکر نعمتهای الهی را بهجا آورید نعمتم را بر شما افزون میکنم» و(نیز) فرمود: «مرا بخوانید (و دعا کنید) تا شما را اجابت کنم».(1)
از این روایت ارزشمند و قرائن دیگر استفاده میشود که علوم ائمه علیهم السلام منابع مختلفی داشته که یکی از مهمترین آنها قرآن مجید بوده است.
امامان اهلالبیت علیهم السلام به دو شکل از قرآن مجید استفاده میکردند : گاه از ظاهر آیات قرآن استنباطاتی مینمودند، مانند روایت مورد بحث، که در آن از ظاهرِ سه آیه از قرآن استفاده شده، و گاه به باطن قرآن استدلال میکردند مانند روایتی درمورد قیام امام زمان (عج) که در آن به باطن آیه شریفه زیر استدلال شده است :
(قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْرآ فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِمَاءٍ مَّعِینٍ)؛ بگو: «به من خبر دهید اگر آبهای (سرزمین) شما در زمین فرو رود، چه کسی میتواند آب جاری وگوارا در دسترس شما قرار دهد؟!».(2)
امام باقر علیه السلام در تفسیر این آیه فرمود: «این آیه درباره امامی نازل شده که قیام به عدل الهی میکند، میگوید: اگر امام شما پنهان گردد
و ندانید کجاست، چه کسی برای شما امامی میفرستد که اخبار آسمانها وزمین و حلال و حرام خدا را برای شما شرح دهد؟ سپس فرمود: «وَاللّهِ ما جاءَ تَأْویلُ هذِهِ الاْیَةِ وَلابُدَّ اَنْ یَجیءَ تَأْویلُها؛ به خداسوگند!تأویل این آیه هنوز نیامده، ولی سرانجام خواهد آمد».(1)
سرچشمه دیگر علوم ائمه علیهم السلام وراثت است. گاه تصریح میکردند که هرچه درباره احکام بیان میکنیم به نقل از پدرانمان از رسول خدا صلی الله علیه و آله است(2).
سرچشمه دیگر، الهامات الهی به قلوب پاک و مطهر آن بزرگواران بوده است.
نتیجه اینکه علوم امامان معصوم علیهم السلام سرچشمههای مختلفی دارد، که مهمترین آنها قرآن مجید است.
امام علیه السلام دراوّلینجمله فرمودند:«هرکس توفیقدعاپیداکندخداوند اجابت دعاراروزیاش میکند».البته اجابت دعاشرایطی برایخداوند وشرایطی برای دعاکننده دارد.شرایطی که مابایدرعایت کنیم متعدد است(3)و در بعضی روایات تا هشت شرط(4)شمرده شده که ازجمله
آنها توبه از گناه است. شخصی که آلوده به گناه است بدون توبه دعایش اجابت نمیشود(1).یکیدیگرازشرایط،استفاده ازغذایحلال
است.(2)انرژیای که با غذای حرام تولید شده و به کمک آن دستها
به آسمان بلند گردیده وخداوند خوانده شده، مانع اجابت دعاست. باید از اموال نامشروع پاک شد تا لیاقت اجابت حاصل گردد.
همانگونه که گفته شد،اجابت دعاشرایطی هم برای خداونددارد که ازجمله آنها مصلحت بنده است. گاه بنده نمیفهمد مصلحتش چیست، و تقاضای چیزی میکند که مایه بدبختی وهلاکت اوست، همانند بیماری که تقاضای غذایی میکند که خوردن آن منتهی به مرگ او میشود و پرستار وپزشک آگاه با آن موافقت نمیکند. خداوند هم در چنین مواردی با اجابت دعا موافقت نمیکند.(3)
انسان بعدها میفهمد که اگر آن دعا اجابت میشد زندگیاش آتش میگرفت، و چقدر خدا را شکر میکند که به هدف اجابت نرسید. البته همانطور که در حدیث قبل گذشت خداوند هیچ دعایی رابیاثر نمیکند واگر اجابت به مصلحت نباشد، یا عوض آن را در آخرت میدهد یا مشکل دیگری را از او حل میکند.(4)
در دوّمین جمله امام علیه السلام آمده است: «کسی که توفیق شکرگزاری
پیدا کند، نعمتهایش افزوده میگردد». باید توجّه داشت که مسائل مختلفدنیابیارتباط باهم نیستندبلکه ازقبیل علّت ومعلول،وسبب و مسبّباند. همهچیز در همهچیز تأثیر میکند، اعمال ما منشأ مسائلی خواهد بود، اخلاق ما آثاری خواهد داشت، افکار وگفتار ما پیامدهایی دارد و شکرگزاری نیز افزوده شدن نعمت را درپی خواهد داشت. اگر شکر نعمت کردم، چه با زبان و چه با کردار، خداوندمیگوید:این بنده لایق نعمت است،بیشتربه او بدهید. واگر شکر نکنم بلکه کفران بورزم با زبان حال و قال اعلام عدم لیاقت میکنم و طبیعی است که نعمت از کف انسان نالایق بیرون رود.
امام علیه السلام در جمله آخر فرمود: «هرکس توفیق توکّل بر خدا پیدا کند در سایه حمایت الهی قرار میگیرد» اگر انسان بداند که در دنیا تنها نیست، اگر احساس کند که خداوند، قادر بر همهچیز است، اگر ایمان داشته باشدکه خداونداراده انجام هرکاری راکند آن کار تحقّق پیدا میکند، حتی اگر آفرینش هزاران خورشید همچون خورشید عالمتاب باشد.اگرباور کند که خداوند، قادر علیالاطلاق، حکیم مطلق، رحیم علیالاطلاق، و دانای مطلق است و بر چنین خدایی توکّل کند، بیشک خداوند او را کفایت میکند وتنهایش نمیگذارد ودرحوادث روزگارنجاتش میدهدواگرحادثهای رابرای امتحان و پرورش او ایجاد کند سرانجام او را بیبهره نمیگذارد.
امام صادق علیه السلام فرمود :
«کانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیهما السلام یَقُولُ: مااُحِبٌّ اَنَّ لی بِذُلِّ نَفْسی حُمْرَالنَّعَمِ، وَ ما تَجَرَّعْتُ جُرْعَةً اَحَبَّ اِلَیَّ مِنْ جُرْعةِ غَیْظٍ لا اُکافی بِها صاحِبَها؛ همواره (جدّم) امام سجّاد علیه السلام میفرمود: دوست ندارم عزّت نفس وشرافتم را از دست بدهم حتّی اگر شتران سرخمو نصیبم شود. وهیچ جرعهای را برای نوشیدن گواراتر از فروبردن خشم و غیظ نمیدانم».(1)
امام چهارم علیه السلام دراین روایت شریف به دو مطلب مهم، یعنی «عزّتنفس» و «کظم غیظ» اشاره کرده است.
عرب برای شترهای سرخمو ارزش زیادی قائل است بهگونهای که هرکس چنین شترانی را در اختیار داشت ثروتمند محسوب
1) اصول کافی، ج2، ص109، باب کظمالغیظ، ح1.
میشد، بنابراین، معنای سخن امام علیه السلام چنین میشود: «بزرگترین ثروتها را درمقابل ذلّتنفس نمیخواهم».
مردم دنیا در برخورد با مادیات سه گروهاند :
گروه اوّل : کسانی که صددرصد مادّی هستند و معیار شخصیّت راتنها ثروت و مادیّات میدانند و فرزندان زیاد که گاهی باعث جلب وجذب ثروت میشود برای آنها اهمیّت زیادی پیدا میکند،همانگونه که در گذشته در میان عرب اینطور بود. به همین دلیل کافران بر دو معیار کثرت مال و فرزند تکیه کرده ومیگفتند: «ثروت و فرزندان ما از پیامبران بیشتر است ولذا شخصیّت ما هم بالاتر است!».(1)
درداستان حضرت موسی علیه السلام وفرعون،وقتی حضرت موسی علیه السلام با لباس و عصای چوپانی درمقابل فرعون ظاهرشدو اعلام نبوّت کرد، فرعون لبخندی زد و گفت: اگر پیامبری پس چرا دستبند طلا،(2)
قصر باشکوه، اموال فراوان، باغات زیاد و ثروت انباشته نداری؟ خلاصه اینکه گروهی از مردم دنیا صددرصد مادّی هستند وهمه چیز را با معیار پول وثروت میسنجند.
گروه دوّم : کسانی که از نظر عقیده، الهی امّا در عمل، مادّی هستند. معتقد به خدا و پیامبر و روز قیامت و نماز و روزه هستند، امّا در مسائل اقتصادی، مادّی عمل میکنند و کاری به حلال و حرام
ندارند. در گفتار، همچون مسلمانان و موحّدان سخن میگویند، امّا در عمل بسان کفّار عمل میکنند. بسیاری از مدّعیان ایمان و اسلام، جزء این گروهاند ولذا درمقابل پولداران خاضعاند، امّا فقرای باتقوا برایشان اهمیّتی ندارند.
گروه سوم : کسانی که شخصیّتشان در فکر و عمل، الهی است. انسانهای پاکی که گفتار و عملشان یکی است و معیار کرامت وشخصیّت را تقوای الهی دانسته(1)و مال و ثروت را زینت دنیای
فانی میشمرند.(2)این افراد،الهی فکرمیکنندواعمالشان الهی است.
پیامبران آمدهاند تا مردم را از گروه اوّل و دوّم خارج، و به گروه سوّم ملحق کنند. ولذا قبل از آمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله افرادی همچون ابولهب و ابوجهل و ابوسفیان ثروتمند، شخصیّتهای جامعه بودند؛ امّا بعد از آمدن آنحضرت افراد فقیر امّا باتقوایی چون علیبنابیطالب علیه السلام و سلمان فارسی و ابوذر غفاری جزء شخصیّتهای جامعه اسلامی شدند، آنها که زندگی ساده، امّا ایمان و تقوا وصفات اخلاقی والایی داشتند.
تمام کسانی که قصد اصلاح جامعه را دارند باید از این نقطه شروع کرده، و محور و ملاک شخصیّت را از مادیّات به الهیات تبدیل کنند والّا همان مفاسد مالی و اخلاقیای که قبل از پذیرش اسلام وجود داشت بروز میکند. و از آنجا که ثروت ملاک
شخصیّت نیست، امام سجّاد علیه السلام حاضر نمیشود عزّت نفس خود را با بالاترین ثروتها مبادله کند.
امام علیه السلام در جمله دوم فرمود: «هیچ جرعهای را برای نوشیدن بهتر از نوشیدن جرعه خشم نمیدانم».
تشبیه فرونشاندن خشم به نوشیدن آب به این دلیل است که وقتی انسان خشمناک میشود گویا چیزی بیخ گلویش گیر کرده، وگاه تن صدایش عوض میشود، و حتّی نمیتواند حرف بزند. هنگامی که خشم خود را کنترل میکند و به حالت عادی برمیگردد، همانند کسی است که آبی نوشیده و گلویش راحت شده و مشکل صدا و سخنگفتنش حل شده است. البته این کار، کار سادهای نیست ولذا برخی خود را کنترل نکرده و خشمشان را بیرون میریزند و با دیگران درگیر میشوند.
مشکلات انسان غالباً در حال خشم و عصبانیّت رخ میدهد. چون در آن حال سخنان ناموزون و ناشایستی میگوید که بعد نمیتواند جبران کند. یا عمل زشتی از او سرمیزند که تا آخر عمر سربهزیر میشود.
خطرناکترین حالت انسان حالت عصبانیّت است؛ چراکه این حالت سرچشمه بسیاری از طلاقها و جداییها و قهرها و حتی قتلها و جنگهاست. لذا دانشمندی گفته است: «در حال عصبانیّت
سه چیز را فراموش نکنید: کسی را تنبیه نکنید، تصمیم بر کاری نگیرید و اقدام به مجازات کسی نکنید»(1)چراکه عصبانیّت جلوی
فکر و عقل انسان را میگیرد و باید پس از فرونشاندن خشم که عقل، قادر بر تصمیمگیری صحیح خواهد بود، تصمیم گرفت.
علمای اخلاق راههایی برای رفع عصبانیّت گفتهاند، ازجمله اینکه اگر ایستاده است بنشیند و اگر نشسته، برخیزد؛ محیط خود را عوض کند و به کار دیگری مشغول شود و مقداری آب بنوشد وخلاصه آن حالتش را تغییر دهد.(2)
حسین بن عُلْوان میگوید: در یکی از سفرهای علمی هزینه سفرم تمام شده بود. یکی از دوستان گفت: از چه کسی تقاضای کمک میکنی؟ گفتم: از فلانکس (ظاهراً یکی از فرمانروایان ستمگر بود)! گفت: به خدا قسم! موفّق نخواهی شد و به خواستهات نمیرسی. گفتم: خداوند تو را رحمت کند چه کسی این مطلب را به تو گفته است؟ گفت :
«اِنَّ اَباعَبْدِاللّهِ علیه السلام حَدَّثَنی اَنَّهُ قَرَأَ فی بَعْضِ الْکُتُبِ اَنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَتَعالی یَقُولُ: وَ عِزَّتی وَ جَلالی وَ مَجْدی وَارْتِفاعی عَلی عَرْشی لاَُقَطِّعَنَّ اَمَلَ کُلِّ مُؤَمِّلٍّ ]مِنَ النّاسِ[ غَیْری بِالْیَأْسِ وَلاََکْسُوَنَّهُ ثَوْبَ الْمَذَلَّةِ عِنْدَالنّاسِ وَ لاَُنَحِّیَنَّهُ مِنْ قُرْبی وَلاَُبَعِدَّنَّهُ مِنْ فَضْلی، اَیُؤَمِّلُ غَیْری فِی الشَّدائِدِ؟ وَالشَّدائِدُ بِیَدی وَیَرْجُوغَیْری وَیَقْرَعُ بِالْفِکْرِ بابَ غَیْری وَ بِیَدی مَفاتیحُالاَْبْوابِ وَهِیَ مُغْلَقَةٌ وَبابی مَفْتُوحٌ لِمَنْ دَعانی، فَمَنْ ذَاالَّذی اَمَّلَنی لِنَوائِبِه فَقَطَّعْتُهُ دُونَها؟ وَ مَنْ ذَاالَّذی رَجانی لِعَظیمَةٍ فَقَطَعْتُ رَجائهُ مِنّی...؛ امام صادق علیه السلام به نقل از بعضی از کتابهای آسمانی این حدیث را
برای من نقل کرده است که خداوند تبارک و تعالی فرمود: قسم به
عزّت وجلال وبزرگواری و علوّم بر عرش، هرکس امید به غیر من ببندد امیدش را قطع میکنم، و لباس ذلّت بر اندامش میپوشانم واو را نزد مردم خوار میکنم، و او را از مقام قربم و از فضل ورحمتم دور میسازم. آیا در مشکلات و شداید به غیر من امید بسته در حالی که کلید حل همه مشکلات در دست من است ودرِ خانه من به روی همه کسانی که مرا بخوانند باز است؟ چه کسانی را سراغ دارید که (خالصانه به درگاهم روی آورده و) امید حلّ مشکلی داشتند و امید آنها را ناامید کردهام؟».(1)
برای روشن شدن معنی حدیث، توضیح چند مطلب لازم است :
تکیه اصلی روایت برتوحید افعالی است. ما پیرواناهل بیت علیهم السلام براثر تعالیمی که آن بزرگواران دادهاند - که هماهنگ با عقل است - در حدّ وسطیم. نه معتقد به تفویضیم تا نقش برای خدا قائل نباشیم و نه معتقد به نفی عالم اسباب هستیم تا برای خود نقشی قایل
نباشیم بلکه همهچیز را بهدست خدا میدانیم و معتقدیم که همان خدا به عالم اسباب اجازه تأثیر داده است. دارو به اجازه خداوند شفا میبخشد، سنگ به اذنالله شیشه را میشکند، چاقو به اذنالله میبرد و آتش به اجازه خدا میسوزاند. آری! عالم اسباب را مؤثّر
1) اصول کافی، ج2، ص66، باب التفویض الی الله، حدیث7.
میدانیم، امّا معتقدیم که مسبّبالاسباب خداست. و همه مسائل اخلاقی برپایه این اصل معنی خواهد داشت.
در معارف دینی به مسلمانان دستور داده شده که به کمک هم شتافته و نیازهای یکدیگر را مرتفع سازند(1)؛ امّا یکدیگر را
مستقلالتأثیر ندانند و معتقد باشند که خداوند بهوسیله آنها مشکل را حل کرد. بنابراین، معنای حدیث مورد بحث این نیست که از دیگران کمک نگرفته و برای گذران زندگی بهسراغ کار و فعالیّت نروید، بلکه معنای آن این است که کمک گرفتن از دیگران جایز است، امّا اثر را از لطف و عنایت الهی بدانید.
در روایتی میخوانیم که وقتی کشاورز زمین را شخم زد و برای کشت آماده ساخت و بذرافشانی کرد و آن را آب داد، بگوید: «اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ حَبّاً مُبارَکاً»(2)یعنی: خدایا! آنچه من انجام دادم مقدّمه بود و کار
اصلی، که تأثیرگذاری است، بهدست باکفایت توست. پس این زراعتم را مبارک و پرمحصول قرار بده.
بههنگام نیاز، به در خانه ظلمه و اشخاص بیمروّت وانسانهای
ناصالح نباید رفت که انسان را ناامید برمیگردانند و اگر هم مشکل را حل کنند مشکل بزرگتری ایجاد میکنند. بلکه باید بهسراغ انسانهای صالح و بزرگوار و کریم رفت تا ضمن حل مشکل آبروی نیازمند نیز محفوظ بماند.
در تاریخ، نمونههای فراوان وجود دارد که نهتنها امید بستن به غیر خدا و انسانهای ناصالح مشکل را برطرف نکرده، بلکه مشکلی بر مشکلات افزوده است. به دو نمونه آن از زندگانی حضرت یوسف علیه السلام توجّه فرمایید :
الف) طبق آنچه در برخی از روایات آمده، حضرت یوسف علیه السلام فرمود: روزی نشسته بودم و به یازده برادرم، که همه زورمند وشجاع و قهرمان بودند، مینگریستم که چگونه حتی به گرگهای بیابان حمله کرده و آنها را مجبور به فرار میکنند و با خود گفتم: «با وجود این برادران شجاع چه کسی میتواند مرا اذیّت کند؟» وبهجای خداوند به بازوی برادرانم تکیه کردم، امّا وقتی که مرا از پدر گرفتند و در صحرا برای از بین بردنم نقشه کشیدند و تصمیم گرفتند مرا به چاه بیندازند تا کاروانی مرا به غلامی بگیرد و به شهرهای دوردست ببرد، و پیش از انداختن در چاه مرا کتک مفصّلی زدند و مجروح و خونین کردند، خندهام گرفت. گفتند: چرا میخندی؟ گفتم: آن روز چشم از خدا بستم و به شما پیوستم، اکنون گرفتار خود شما هستم!(1)
1) تفسیر نمونه، ذیل آیه 15 سوره یوسف.
ب) نمونه دیگر در قرآن مجید آمده است که وقتی حضرت یوسف علیه السلام خواب آن دو زندانی را تعبیر کرد، خطاب به آن شخصی که آزاد میشد فرمود: «(وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ)؛ مرا نزد آقایت ]= سلطان مصر[ یاد کن تا نجات یابم». همین مقدار تکیه بر غیر خدا و غفلت از یاد او باعث شد که چندین سال دیگر در زندان بماند.(1)زیرا آن شخص درخواست حضرت یوسف علیه السلام را
فراموش کرد وخداوند بدین شکل امیدش را ناامید ساخت.
آری، حضرت یوسف علیه السلام براثر یک ترک اولی سالها در زندان ماند. این مطلب در زندگی فردی واجتماعی برای ما درس است؛ در زندگی فردی به افراد مبغوض وناصالح متوسّل نشویم و اگر از نیکان تقاضایی داریم بدانیم که عامل اساسی خداست ودر زندگی جمعی دست به دامن غرب و شرق نشویم.
1) سوره یوسف، آیه 42.
حارث (یاپدرش مغیره)میگوید:ازامام صادق علیه السلام درمورد آنچه که در وصیّتنامه لقمان نوشته شده بود، پرسیدم. امام علیه السلام فرمود :
«کانَ فیها الاَْعاجیبُ وَ کانَ اَعْجَبُ ما کانَ فیها اَنْ قالَ لاِبْنِه: خَفِاللّهَ عَزَّوَجَلَّ خیفَةً لَوْ جِئْتَهُ بِبِرِّالثَّقَلَیْنِ لَعَذَّبَکَ، وَارْجُ اللّهَ رَجاءً لَوْ جِئْتَهُ بِذُنُوبِ الثَّقَلَیْنِ لَرَحِمَکَ. ثُمَّ قالَ ابُوعَبْدِاللّهِ علیه السلام : کانَ اَبی یَقُولُ: اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ اِلّاَ وَفی قَلْبِه نُورانِ نُورُ خیفَةٍ وَ نُورُ رَجاءٍ، لَوْ وُزِنَ هذا لَمْ یَزِدْ عَلی هذا وَ لَوْ وُزِنَ هذا لَمْ یَزِدْ عَلی هذا؛ در وصیّتنامه لقمان مسائل بسیار عجیب و مهمّی بوده که از مهمترین و عجیبترین آنها این است که به فرزندش گفت: فرزندم! از خداوند آنچنان بترس که اگر تمام حسنات جنّ و انس را در اختیار داشته باشی، بگویی: شاید لغزشی کرده باشم که بهسبب آن عذاب شوم. و آنچنان امیدوار به فضل پروردگارت باش که اگر بهاندازه جنّ و انس گناه کرده باشی بگویی: شاید عمل خیری کرده باشم که سبب نجاتم شود. امام صادق علیه السلام سپس فرمود: پدرم (امام باقر)علیه السلام میفرمود: در قلب هر
انسان مؤمنی دو نور خوف ورجا وجود دارد و این دو مساوی ویکسان هستند بهگونهای که اگر هر یک از آنها را وزن کنی ذرّهای کم یا بیش از دیگری نیست».(1)
خوف و رجا بازتاب زیادی در آیات قرآن و روایات معصومان علیهم السلام دارد و مرحوم کلینی سیزده روایت در باب الخوف والرجاء اصول کافی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و امام سجّاد علیه السلام و حضرت صادق علیه السلام نقل کرده است.
خوف ورجااختصاص به عالم تشریع ندارد،بلکه درعالم طبیعت هم همیشه دو نیروی جاذبه و دافعه، موجودات را در حالت تعادل نگه میدارد. چون اگر تعادل آنها بههم بخورد از هم میپاشند.
کره زمین و کره خورشید نسبت به همدیگر، هم نیروی جاذبه دارند و هم دافعه. نیروی جاذبه باعث میشود که زمین از خورشید زیاد فاصله نگیرد و دور نشود چون در این صورت نه از نور خورشید بهطور مطلوب میتواند بهره بگیرد و نه از حرارت آن، وکلّ حیات و زندگی موجودات به خطر میافتد. و نیروی دافعه باعث میشود که زمین بیش از اندازه به خورشید نزدیک نشود، که
اگر جذب خورشید گردد در حرارت فوقالعاده آن (که در سطح خورشید 6000 درجه سانتیگراد است) میسوزد و ذوب میگردد.
1) اصول کافی، ج2، ص67، باب الخوف و الرجاء، ح1.
آری، نیروی جاذبه و گریز از مرکز باعث حفظ فاصله لازم بین
زمین وخورشید میشود و تعادل آن را حفظ میکند. ولذا میلیونها سال از جدا شدن کره زمین از خورشید و گردشش به دور آن میگذرد امّا فاصله آنها کم یا زیاد نشده است.
در بدن انسان هم دو نیروی جاذبه و دافعه وجود دارد. یکی فشار خون را بالا میبرد و به آن شتاب میدهد و دیگری از شتاب آن میکاهد اگر تعادل این دو بههم بخورد انسان دچار سرگیجه میشود. در بین رگهای اعصاب انسان رگی به نام سمپاتیک وجود دارد که رگ تحریککننده است و رگ دیگری به نام پاراسمپاتیک، که رگ بازدارنده است، که تعادل آنها اعصاب انسان را آرام میکند.
خوف و رجا در زندگی مادّی انسان نیز لازم است. اگر تمام وجود کشاورزی رجا و امیدواری باشد و با این امید بذر را پاشیده و دیگر بهسراغ دفع آفات و آبیاری و مانند آن نرود، زراعت را از دست میدهد. همانگونه که اگر تمام وجودش ترس و ناامیدی باشد باز به نتیجهای نمیرسد و ترس از آفت و عدم بازدهی محصولات باعث میشود که دنبال کار را نگیرد و در فصل برداشت محصولی نداشته باشد. در دستگاههای صنعتیِ ساخت بشر نیز چنین است، بهعنوان نمونه: اتومبیلها، هم نیروی محرّکه دارند و هم نیروی بازدارنده که همان ترمز است.
بنابراین خوف و رجا و نیروی محرّکه و بازدارنده لازمه همه موجودات است و اختصاص به مسائل معنوی و عقیدتی ندارد ودر یک مفهوم گسترده تمام عالم هستی را در بر گرفته است.
در مسائل معنوی اگر تنها به عبادت و ایمان و درس و بحث وزیارت و دعا و توسّل، دل ببندیم و به فکر مسائل دیگر نباشیم یکوقت چشم باز کرده، میبینیم آلوده انواع گناهان شدهایم واگر خدای ناکرده مرتکب گناهان متعدّدی گشته و از رحمت و لطف خدا مأیوس شده باشیم، توبه و جبران نمیکنیم، بلکه ممکن است آلوده گناهان بیشتری شویم. بنابراین، امیدِ بیش از حد انسان را آلوده گناه میکند، همانگونه که یأس بیش از اندازه نیز چنین است.
مبادا بگوییم که کارهای خیر، عبادات زیاد، کتابهای خوب، تبلیغات فراوان ومانندآنهارا،مرابیمه کرده است بلکه همواره باید احتمال بدهیم که ممکن است بهدلیل بعضی لغزشهامجازات شویم، که این تفکّر نیرویی تازه ایجاد میکند و به دنبال طاعات وعبادات بیشتری میرویم. درمقابل، آنچنان مأیوس نشویم که خود را اهل نجات ندانیم و دیگر به دنبال طاعت و عبادت نرفته واز گناه وخلاف ابایی نداشته باشیم وپرونده خود را سنگینتر کنیم.
بنابراین،آنهاکه در منابر و سخنرانیها و جلسات خود، بیش از حدبهمردم امیدواری میدهندکاراشتباهی کرده وبرخلاف دستورات دین قدم برداشتهاند؛مثل اینکه میگویند:ارتباطت راباامامحسین علیه السلام قوی کن، سپس هر گناه و خلافی که مایل هستی انجام بده.
نتیجه اینکه مردم را نباید بیش از اندازه امیدوار کرد، همانگونه که نباید آنها را بیش از حد ترساند و ناامید کرد، بلکه همواره باید آنها را در حالت خوف و رجا نگه داشت.
اسحاق بن عمار میگوید :
«قالَ اَبُوعَبْدِاللّهِ علیه السلام : یا اِسْحاقُ! خَفِاللّهَ کَاَنَّکَ تَراهُ وَاِنْ کُنْتَ لاتَراهُ فَاِنَّهُ یَراکَ، فَاِنْ کُنْتَ تَری اَنَّهُ لایَراکَ فَقَدْ کَفَرْتَ، وَاِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ اَنَّهُ یَراکَ ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیَةِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ اَهْوَنِ النّاظِرینَ عَلَیْکَ؛ امام صادق علیه السلام فرمود: ای اسحاق! از خداوند آنچنان بترس که گویی اورا میبینی، و اگر (چشم بصیرت تو باز نشده و) نمیتوانی خدا را ببینی خداوند تو را میبیند. و در صورتی که تصوّر میکنی خداوند تو را نمیبیند، به خدا کافر شدهای واگر میدانی که او تورامیبیند (و ایمان داری که در محضر او هستی) سپس درمقابلش گناه کردی، او را جزء بیمقدارترین ناظرین بر خودت قرار دادهای».(1)
چند نکته در این روایت قابل توجّه است :
1) اصول کافی، ج2، ص67، باب الخوف و الرجاء، ح2.
غالب مسائل اخلاقی از توحید سرچشمه میگیرند، بهویژه توحید افعالی. بنابراین، هیچ صفت اخلاقیای بیارتباط با توحید
نیست. درنتیجه اگر معرفت ما درباره خدا کامل باشد آثار صفات اخلاقی در وجودمان آشکار و نمایان میگردد. ازجمله اینکه خداوندمتعال رادرهمهجاحاضر وناظر اعمالمان خواهیم دانست.
برخلاف معتقدان به وحدت وجود، ما خود را عین خدا نمیدانیم؛ چون بطلان این عقیده روشن است(1)، ولی خود را از
خدا جدا هم نمیدانیم. و همانگونه که قرآن مجید توصیف میکند او را همهجا همراه خود و ناظر بر اعمالمان میدانیم. «(أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ)؛ آیا کافی نیست که پروردگارت بر همهچیز شاهد و گواه است».(2)ودر جای دیگر میفرماید: «(وَنَحْنُ
أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ)؛ و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم»(3)
وگاه بالاتر میرود تا آنجا که میفرماید: «(أَنَّ اللهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ)؛ خداوند میان انسان وقلب او حائل میشود».(4)
1) وحدت وجود گاه بهمعنای وحدت مفهوم وجود است، که اشکالی ندارد و گاهبهمعنای وحدت حقیقت است؛ مانند حقیقت نور آفتاب و نور چراغ که هر دو یکحقیقت است ولی مصداق متعدّد است، آن هم اشکالی ندارد. و گاه بهمعنای وحدتمصداق وجود است؛ به این معنا که در عالم هستی وجودی جز خدا نیست و همهچیزعین ذات اوست. این سخن مستلزم کفر است و هیچیک از فقها آن را قبول نکردهاند.(استفتائات جدید، ج 1، ص 27، س 45).
2) سوره فصّلت، آیه 53.
3) سوره ق، آیه16.
4) سوره انفال، آیه24.
حضرت علی علیه السلام این مطلب ظریف ودقیق را چه زیبا توصیف کرده،آنجاکه میفرماید:«هُوَفِی الاَْشْیاءِ عَلی غَیْرِ مُما زَجَةٍ، خارِجٌ مِنْها عَلی غَیْرِمُبایَنَةٍ؛خداوندداخل درهمه اشیاست، امّا مخلوط وممزوج با آنها نیست و خارج از همه اشیاست، امّا از آنها جدا نیست!».(1)
اگر درباره خدا چنین معرفتی پیدا کنیم هرگز معصیت نخواهیم کرد. اگر باور کنیم که در هر گفتگوی پنهانی دو نفره، نفر سوم اوست، و در گفتگوی سرّی سه نفره، نفر چهارم اوست و در گفتگوی مخفیانه چهار نفره نفر پنجم اوست،(2)زبان خود را کنترل
واخلاقمان را اصلاح خواهیم کرد و تأثیر آن در اعمال و کردارمان آشکار خواهد شد.
عالَم، محضر خداست و علم پروردگار شامل همهچیز میشود. ذرّهای در تمام کهکشانها و دریاها وآسمانها از علم خدا پنهان نیست وگذشته وحال وآینده همهاش دربرابرخداوندیکسان است. تعبیرات حضرت علی علیه السلام در این زمینه نیز عجیب است، میفرماید :
«یَعْلَمُ عَجیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَواتِ، وَ مَعاصِیَ الْعِبادِ فِی الْخَلَواتِ، وَاخْتِلافِ النِّینَانِ فِی الْبِحارِ الْغامِراتِ، وَتَلاطُمَ الْماءِ بِالرِّیاحِ الْعاصِفاتِ؛ خداوند از صدای نعره حیوانات وحشی در کوهها و بیابانها، گناه
ومعصیت بندگان در خلوتگاهها، آمدوشد و حرکات ماهیان در
اقیانوسهای عمیق، و تلاطم امواج آب براثر وزش تندبادها (آری، به همه اینها) آگاه است!»(1)
اگر باور داشته باشیم که علم خداوند آنقدر وسیع است که هیچچیز بر وی مخفی نمیماند، بسیار مؤثّر خواهد بود.
ما متأسفانه گاه خداوند را کمتر از ناظران عادی و معمولی میدانیم. درمقابل مأمور پلیس خلاف نمیکنیم؛ بلکه دربرابر یک انسان عادی که سِمَتی هم در نیروی انتظامی ندارد دست به خلاف نمیزنیم؛ بلکه گاه درمقابل یک کودک که تااندازهای بد و خوب را متوجّه میشود کار ناشایستی انجام نمیدهیم و از این بالاتر درمقابل دوربین بیجان پلیس در بزرگراهها و اتوبانها سبقت بیجا نمیگیریم، امّا در محضر خدا گناه میکنیم! از یک دوربین جامد یا کودک نابالغ میترسیم، امّا از خدا نمیترسیم!
درداستان حضرت یوسف علیه السلام هنگامی که زلیخاتمام درهارابست و پردهها را کشید و خود را در یکقدمی رسیدن به وصالش دید، پارچهای بر روی بت سنگیاش انداخت تا در لحظه گناه ناظر آنها
نباشد،حضرت یوسف علیه السلام به او گفت: خدای تو با یک پارچه مخفی
1) نهجالبلاغه، خطبه 198.
و پنهان میشود، امّا من چگونه میتوانم دربرابر خدایم، که همهجا حاضر و ناظر است، معصیت کنم و برخلاف فرمانش گام بردارم؟(1)
خوانندگان محترم!اگراین حدیث راباورکنیم وخدارادرهمهجا ناظر خود بدانیم دست از بسیاری از کارها برخواهیم داشت.
1) تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب، ج6، ص303.
یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام به نام هیثم بن واقد میگوید :
«سَمِعْتُ اَباعَبْدِاللّهِ علیه السلام یَقُولُ: «مَنْ خافَ اللّهَ اَخافَ اللّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیْءٍ، وَ مَنْ لَمْ یَخَفِاللّهَ اَخافَهُاللّهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ»؛ از آنحضرت شنیدم که فرمود: کسی که از خدا بترسد خداوند همهچیز را از او میترساند، و کسی که از خدا نترسد خداوند او را از همهچیز میترساند».(1)
لازمه خوف از خدا پاکی و تقواست، و کسی که پاک است باکی از محاسبه ندارد. کسی که از خداوند میترسد شجاع است، چون همهچیز را درمقابل قدرت خداوند کوچک و بیمقدار میبیند. بنابراین، همه از او میترسند.
مهمترین سلاح عصر ما بمب اتم است، یک بمب اتم کوچک در هر نقطهای بیفتد تمام اشیای موجود در آن مکان و اطراف آن را
1) اصول کافی، ج1، ص68، باب الخوف و الرجاء، ح3.
هرچه که باشد تا شعاع مخصوص نابود میکند. آنچه نزدیکتر است را پودر کرده، به آسمان میفرستد واشیای موجود در شعاع دورتر را تخریب میکند. اوّلین بمب اتمی که ساخته شد بسیار کوچک بود. برای اینکه قدرت تخریبی آن را بیازمایند آن را با وسیلهای بر روی برج چندطبقهای انداختند. هنگامی که طوفان ناشی از گردوغبار آن فرونشست و بهسراغ برج رفتند نه از برج اثری بود و نه ویرانهای از آن باقی مانده بود، بلکه تمام آن تبدیل به پودر شده و به آسمان رفته بود. کسی که از خدا میترسد از خطرناکترین سلاح یعنی بمب اتم هم نمیترسد، چون آخرین مرحله مبارزه در راه خدا شهادت است و خائفعنالله از مرگ وشهادت باکی ندارد، بلکه در آرزوی آن، لحظهشماری میکند.
امّا کسانی که از خدا نمیترسند از همهچیز میهراسند. از سایه خود میترسند، از حیوانات وحشت دارند، از کمشدن روزی خود خائفاند، از دوستان میترسند، از دشمنان هراس دارند، از بیماری خوف دارند، خلاصه از همهچیز میترسند. یا از خدا بترس و از هیچکس جز او مترس یا از خدا مترس و از همهچیز بترس. انتخاب با خود توست.
سؤال : مگر خداوند، رحمان و رحیم و غفور و کریم و جواد ومنّان وارحمالرّاحمین نیست، پس خوف از خدا چه معنی دارد؟
جواب : خوف از خدا ممکن است معانی و تفاسیر متعدّدی داشته باشد که به سه نمونه آن اشاره میکنیم :
2.ترس ازعدالت خدا؛منظورازترس درروایت موردبحث وموارد مشابه، ترس از عدالت خداست. اگر خداوند بخواهد با عدالتش رفتارکند،کارمابسیارمشکل خواهد شد. در سوره فاطر میخوانیم :
«(وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللهُ النَّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلَی ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّةٍ وَلَکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّیً)؛ اگر خداوند مردم را بهسبب کارهایی که انجام دادهاند مجازات کند، جنبندهای را بر روی زمین باقی نخواهد
گذاشت؛ ولی (به لطفش، اجلِ) آنها را تا سرآمد معیّنی تأخیر میاندازد».(1)آری این لطف و فضل الهی است که ما را امیدوار
نگهداشته، وگرنه محاسبه مطابق عدالت الهی وحشتآفرین است.
1) سوره فاطر، آیه 45.
مخصوصاً در عصر و زمان ما که گناه و معصیت از هر عصر و زمانی بیشتر است. مفاسد اخلاقی، کتابها و مجلّات فاسد، سیدیهای وحشتناک، اینترنت، رسانههای اغواگر، موادّ مخدّر و مانند آن، غوغا کرده و انسانها را به انواع گناهان آلوده ساخته است. اگر خداوند بخواهد انسانها را با عدالتش مجازات کند جنبندهای بر روی زمین باقی نخواهد ماند.
مفاسد عصر ما از مفاسد عصر لوط پیامبر علیه السلام بسیار بیشتر است. خداوند برای مجازات آنها زلزلهای ایجاد کرد که تمام خانههای آنها را ویران ساخت، سپس بارانی از سنگ بر آنها نازل شد وخرابههای خانههای آنها نیز ویران گشت،(1)اگر خداوند بخواهد
به مقتضای عدالتش گناهکاران عصر و زمان ما را مجازات کند چه میکند؟ آیا اندیشیدن به برخورد عدالتآمیز خداوند و محاسبه ومجازات گنهکاران، طبق عدالت الهی، خوفآور نیست؟!
خائف و ترسان نباشیم؟!
بالاتر از این، مطلبی است که در سوره انفال آمده است، آنجا که
میفرماید: «(وَاتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ)؛ و از فتنه ومجازاتی بپرهیزید که تنها به ستمکاران شما نمیرسد، (بلکه همه را فرامیگیرد) و بدانید که خداوند سختکیفر است!».(1)طبق این آیه شریفه، کسانی که آلوده به گناه
نیستند هم از گناه دیگران میترسند!
سؤال : مگر قرآن مجید نمیفرماید: (وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی)(2)؟
پس چگونه در این آیه میگوید که مجازات الهی دامنگیر غیر ظالمین هم میشود؟
جواب : منظور کسانی هستند که خودشان مستقیماً ظلم نکردهاند ولی با ترک نهی از منکر و سکوتشان عملاً مؤیّد ظلم ستمکاران بودهاند.
خلاصه اینکه سرچشمه خوف از خداوند، یکی از سه امر مذکور است.
یکی از راویان حدیث میگوید :
«قُلْتُ لَهُ: قَوْمٌ یَعْمَلُونَ بِالْمَعاصی وَ یَقُولُونَ نَرْجُو، فَلایَزالُونَ کَذلِکَ حَتّی یأتِیَهُمُ الْمَوْتُ، فَقالَ: هؤُلاءِ قَوْمٌ یَتَرَجَّحُونَ فِی الاَْمانِیِّ، کَذَبُوا، لَیْسُوابِراجینَ، اِنَّ مَنْ رَجا شَیْئاً طَلَبَهُ وَ مَنْ خافَ مِنْ شَیْءٍ هَرَبَ مِنْهُ؛ خدمت امام صادق علیه السلام عرض کردم: گروهی که دائماً گناه میکنند، میگویند: «امیدوار به لطف خدا هستیم» و به همین روش ادامه میدهند تا مرگشان فرابرسد. (آیا این کار صحیح است؟) امام علیه السلام فرمود: اینها کسانی هستند که در اوهام و خیالات خود سرگرداناند. آنها دروغ میگویند و(حقیقتاً) امیدوار نیستند، چون کسی که امید به چیزی دارد آن را طلب میکند (و در جستجوی آن حرکت میکند) و کسی که از چیزی میترسد از آن فرار میکند».(1)
افراد مورد اشاره در روایت، اگر امید به بهشت، و ترس از جهنّم
1) اصول کافی، ج2، ص68، باب الخوف و الرجاء، ح5.
داشتند، در طلب طاعت الهی برآمده و از گناهان و معاصی فرار میکردند، پس دروغ میگویند.
به سه نکته در توضیح این روایت قناعت میکنیم :
تحریف در مفاهیم اسلامی، هم گسترده است، هم پیچیده وهم خطرناک.
امّا گسترده است چون اختصاص به عوام ندارد، بلکه در میان خواص هم رواج دارد و از سوی دیگر از نظر تعداد مفاهیم تحریفیافته نیز این گسترش وجود دارد، تا آنجا که عدهّای در توحید گرفتار تحریف شده و سر از وحدت وجود درآوردهاند. شفاعت و ولایت و امید و خوف و... همگی دستخوش تحریف شده است.(1)
پیچیده است چون گاه بهگونهای است که انسان باور نمیکند دچار تحریف شده، خیال میکند در حال پیاده کردن مفاهیم اسلامی در درون خود است در حالی که چنین نیست. تصوّر میکند در مسیر توحید و خوف ورجا و شفاعت و ولایت است، امّا اشتباه میکند.
و خطرناک است چون مفاهیم دینی وقتی تحریف شود تبدیل به ضدّ ارزش میشود. بهعنوان مثال: رجا و امیدواری، که باید سبب
1) شرح این مطلب را در کتاب «مفاهیم تحریف شده» مطالعه فرمایید.
ترک گناه شود، عامل آلودگی به گناه میگردد یا امید به شفاعت که باید سبب نزدیکی ما به حضرات معصومین علیهم السلام شود ما را از آنها دور میکند.
یکی از اسباب و عوامل تحریف این است که بعضیها میخواهند جمع بین ضدّین کنند! هم دنیا را میخواهند هم آخرت را؛ هم طالب بهشتاند و هم راحتطلباند ونمیخواهند بهایی برای آن بپردازند. هم میخواهند متدیّن باشند و هم بیقیدوبند. ولذا مفهومی بهنام «رجا» پیدا میکنند و دست به توجیه میزنند که : «چه کسی به غیر از معصومین گناه نکرده است؟! بنابراین ما هم گناه میکنیم و امیدوار به فضل و رحمت خدا هم هستیم!».
قصد دارند امکانات و ثروت خود را به رخ دیگران بکشند وانواع اسرافها و تبذیرها را انجام دهند ولذا آیه شریفه (وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ)(1)را تحریف کرده و ریا و اسراف و تبذیر را با بازگو
کردن نعمتهای الهی مخلوط میکنند. میخواهند کاخی مجلّل از حلال وحرام بسازند، آن را تحت لوای (هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّی)(2)
درآورده،ودر معنای تفضّل الهی دست میبرند. آری، هویوهوس ووسوسههای شیطان انسان را وادار به تحریف کرده و به بهانه امید
به رحمت الهی سراسر عمرش را آلوده انواع گناهان ومعاصی
میکند و با همان آلودگیها میمیرد.
امام صادق علیه السلام درمقابل منطق غلط تحریفگرانِ خوف و رجا، که در لوای این واژه تحریفشده، خود را آلوده گناهان میکنند، در جملهای کوتاه، استدلال متین وقوی و کوبندهای مطرح میکند. بهراستی کسی که امید به رفتن به بهشت دارد برای رسیدن به آن تلاش نمیکند؟ آیا برای چیزهایی که او را به بهشت میرساند تلاش نمیکند و از آنچه او را از بهشت دور میکند اجتناب نمیورزد؟حقیقتآکسی که ترس ازجهنّم وآتش سوزان وعذابهای وحشتناک آن دارد برای دورماندن از آن فعّالیت نمیکند؟
آیا کسی که مدّعی ولایت حضرات معصومین علیهم السلام است نباید تلاش کند که خود را به آنها نزدیک کرده و حتّیالامکان همرنگ آنها شود و در مسیرشان گام بردارد؟
شخصی که ادّعاداردازدشمنان خدابیزار است و زیارت عاشورا را با صد لعن و صد سلام میخواند، نباید مسیرش را از مسیر دشمنان امام حسین علیه السلام جدا سازد وآنچه را که خوشایند آنان است انجام ندهد،ودرگفتاروکرداروپندارشباهتی به آنها نداشته باشد؟
نتیجه اینکه امید به هرچیز باید انسان را وادار به تلاش و عمل کند وگرنه امیدِ صادق نیست.
امام صادق علیه السلام فرمود :
«اِنَّ مِنَ الْعِبادَةِ شِدَّةَ الْخَوْفِ مِنَ اللهِعَزَّوَجَلَّ.یَقُولُ اللهُ :(إِنَّمَایَخْشَی اللهَمِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ)(1)وَقالَ جَلَّ ثَنائُهُ :(فَلاَتَخْشَوْاالنَّاسَ وَاخْشَوْنِ)(2)وَقالَ تَبارَکَ
وَ تَعالی: (وَمَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجآ)(3)قالَ: وَ قالَ اَبوُعَبْدِاللهِ علیه السلام : اِنَّ
حُبَّ الشَّرَفِ وَ الذِّکْرِ لا یَکُونانِ فی قَلْبِ الْخائِفِ الرّاهِبِ؛ یکی از عبادات، شدّت خوف از خداوند عزّوجلّ است. (لذا) خداوند میفرماید: از میان بندگانم، تنها دانشمندان، خداترساند و(در جای دیگر) فرموده است: از مردم نهراسید، و از (نافرمانی) من بترسید، و (در آیه دیگر) فرموده: وهرکس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند. راوی میگوید: سپس حضرت فرمود: مقامپرستی و عشق به شهرت، در قلب آدم خائفِ بیمناک جای ندارد».(4)
ما معمولاً عبادات را اعمالی میدانیم که با اعضا و جوارح انجام میشود، نظیر نماز و روزه و حج و زکات و خمس و مانند آن، امّا مطابق آنچه در حدیث مورد بحث آمده، امام صادق علیه السلام عبادت را فراتر از اعمال و کردار میداند ولذا حالت درونی شدّت خوف از خداوند را نیز بهعنوان یکی از عبادات معرّفی کرده است. مصداقهای دیگری برای این ادّعا میتوان ذکر کرد(1)، که ازجمله
آنها تفکّر و اندیشه است که از برترین عبادتهاست.(2)
سؤال: امام علیه السلام بهمنظور بیان اهمیّت خوف از خداوند به سه آیه استدلال کرده است که آیه اوّل و دوم درمورد خوف، ولی آیه سوم درمورد تقواست. چرا حضرت برای خوف، به آیه مربوط به تقوا استدلال کرده است؟
جواب: از آنجا که تقوا زاییده خوف است امام علیه السلام به آیه تقوا استناد جسته است. چراکه اگر بنده از عدالت خداوند و از مجازاتهای شدیدی که در انتظار بدکاران است نترسد، تقوایی نخواهد داشت، بنابراین سرچشمه تقوا، خوف از خداست.
علامه مجلسی رحمة الله در کتاب ارزشمند مرآت العقول که شرح وتفسیر اصول و فروع کافی است، در شرح حدیث ششم باب الخوف و الرجاء میفرماید:
شکی نیستکه آیات وروایات درموردعفووکرم وجودوبخشش خداوندفراوان است،بهگونهای که بامطالعه آنها انسان مسرور شده و به وجد میآید، ولی مبادا این آیات و روایات انسان را مغرور کرده و شیطان وی را بفریبد. سپس به زندگانی انبیا واولیا و بزرگان استناد میکند که علیرغم توجّه به این دسته از آیات وروایات هرگز مغرور نشده و همواره خائف و راهب بودهاند، ولذا عمرشان رادرراه عبادت،وشب وروزشان رادرمسیرطاعت سپری کردهاند.(1)
آری، اولیاءالله دل به امید بدون عمل، خوش نکردند ولذا حضرت علی علیه السلام بعضی از اوقات از خوف الهی غش میکرد(2)وحضرت
فاطمه علیها السلام هنگامی که در محراب عبادت قرار میگرفت خوف خدا لرزه به اندامش میانداخت.(3)
وامام حسن مجتبی علیه السلام وقتیکه ازوضوگرفتن فارغ میشدرنگش تغییر میکرد. میپرسیدند: چه شده است؟ میفرمود: بر کسی که میخواهد به درگاه خدا برود، سزاوار است که رنگش تغییر کند.(4)
و امام صادق علیه السلام بههنگام لبیک گفتن در میقات، لکنت زبان گرفت، راوی عرض کرد: آقا! چرا لبیک نمیگویید؟ امام علیه السلام فرمود : میترسم خداوند جواب منفی بدهد!(1)
خلاصه اینکه آیات رحمت و عفو و گذشت خداوند نباید ذرّهای از خوف انسان بکاهد و در عین حال که امیدوار به فضل ورحمت خداست از عدل و مجازاتش خائف باشد که این خوف، او را بهسمت ترک گناه هدایت میکند.
خواجه نصیرالدین طوسی رحمة الله در کتاب اوصاف الاشرافش در ذیل این روایت چنین فرموده است :
«ان الخوف و الخشیة و ان کانا بمعنی واحد فی اللغة الا ان بینهما فرقاًبین ارباب القلوب، و هو ان الخوف تألم النفس من المکروه المنتظر، و العقاب المتوقع بسبب احتمال فعل المنهیات و ترک الطاعات، و هو یحصل لاکثر الخلق و ان کانت مراتبه متفاوتة جدّاً والمرتبة العلیا منه لاتحصل الا للقلیل، و الخشیة حالة نفسانیة تنشأ عن الشعور بعظمة الرب و هیبته و خوف الحجب عنه، و هذه الحالة لا تحصل الا لمن اطلع علی جلال الکبریاء و ذاق لذة القرب، و لذلک قال سبحانه: (إِنَّمَا یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ)؛ خوف و خشیت در لغت به یک معنی است ولی از نظر اهل دل وعلمای عرفان به یک معنی نیست. آنها معتقدند که خوف، ناراحتی و تأثّر درونی و نفسانی برای عذابها و بلاهایی است که براثر انجام محرّمات و ترک اطاعتها وعبادات
1) بحارالانوار، ج 99، ص 182، ح 1.
ممکن است رخ بدهد. و این حالت برای اکثر مردم حاصل میشود هرچند مراتب آن متفاوت است و مرتبه والای آن جز برای گروه اندکی حاصل نمیشود. ولی خشیت، یک حالت روحانی معنوی است که از عظمت و ابهّت پروردگار نشأت میگیرد. هنگامی
که انسان در هیبت و عظمت پروردگار میاندیشد حالت خشیت به او دست میدهد. البتّه این حالت جز به افرادی که از جلال
وکبریای پروردگار آگاهاند و لذّت قرب الهی را چشیدهاند، دست نمیدهد. ولذا خداوند متعال آن را اختصاص به به دانشمندان وآگاهان داده است».(1)
کلام خواجه نصیر کلام بسیار حکیمانهای است که نشان میدهد خوف و خشیت دو مقام متفاوتاند. باید تلاش کنیم که از مقام «خوف» که اکثریت خلق واجد آناند عبور کرده و در سایه تلاش و کوشش و بالا بردن علم و آگاهی به مقام «خشیت» برسیم.
امام علیه السلام در ذیل روایت اشاره به نکته مهمی کرده است و آن اینکه «مقامپرستی و شهرتطلبی، با خوف از خدا، در یک دل جمع نمیشود. کسی که به مقام خوف و خشیت رسیده، عشق به مقام وشهرت ندارد. و کسی که مقامپرست و شهرتطلب است نمیتواند خائف باشد».
1) مرآة العقول، ج8، ص36.
بسیاری از مشکلات و بدبختیهای بشر براثر همین دو رذیله است. چه پولهایی صرف میشود تا مقامپرستان به مقام برسند. وهنگامی که به آن مقام میرسند چون لیاقت و شایستگی آن را ندارند خرابکاریهایشان از خدماتشان به مراتب بیشتر است. شهرتطلبان، از راههای مختلف، برای رسیدن به مقصودشان تلاش میکنند. گاه با پوشیدن لباسهای عجیب و غریب، گاه با آرایشهای بیسابقه و حیرتآور، و گاه با رفتارهای نادر وکمسابقه، و بالاخره گاه با اعمال خلاف شرع و عرف.
خلاصه اینکه مقامپرستی و شهرتطلبی دو رذیله زشت اخلاقی است، که مانع رسیدن انسان به مقام خوف از خدا میشود.
امام صادق علیه السلام فرمود :
«اِنَّ مِمّا حُفِظَ مِنْ خُطَبِ النَّبِی صلی الله علیه و آله اَنَّهُ قالَ:... اَلا اِنَّ الْمُومِنَ یَعْمَلُ بَیْنَ مَخافَتَیْنِ: بَیْنَ اَجَلٍ قَدْ مَضی لا یَدْری مَا اللهُ صانِعٌ فیه وَبَیْنَ اَجَلٍ قَدْ بَقِیَ لا یَدْری مَا اللهُ قاضٍ فِیهِ، فَلْیَأخُذِ الْمُؤمِنُ مِنْ نَفْسِه لِنَفْسِه وَ مِنْ دُنْیاهُ لاِخِرَتِهِ وَ فی الشَّیْبَةِ(1)قَبْلَ الْکِبَرِ وَ فِی الْحَیاةِ قَبْلَ الْمَماتِ، فَوالَّذی نَفْسُ
مُحَمَّدٍ بِیَدهِ ما بَعْدَ الدُّنیا مِنْ مُسْتَعتَبٍ وَ ما بَعْدَها مِنْ دارٍ اِلاَّ الْجَنَّةُ اَوِ النّارُ؛ ازجمله خطبههایی که از پیامبر صلی الله علیه و آله محفوظ مانده این است که
فرمود:... آگاه باشید که مؤمن (همواره) در بین دو خوف است : خوف از آنچه که (از عمر و اعمالش) گذشته و نمیداند که خداوند درباره آن چه میکند؟ و خوف از آنچه خواهد آمد واطّلاع ندارد که
1) مرحوم علّامه مجلسی در تفسیر حدیث فوق فرموده است: در برخی از نسخههایکافی بهجای «شیبه»، «شبیبه» بر وزن «سفینه» بهمعنای «جوانی» آمده است. یعنی مؤمنباید در ایام جوانی قبل از فرارسیدن پیری و ناتوانی توشهای بگیرد. وامّا طبق نسخهایکه «شیبه» دارد معتای آن چنین میشود: «مؤمن باید در آغاز پیری، قبل از آنکهازکارافتاده شود توشهای برگیرد»، (مرآتالعقول، ج 8، ص 40و41).
خداوند چه قضاوتی خواهد داشت؟ بنابراین، مؤمن باید از خودش برای خودش مایه بگذارد، (یعنی) از دنیایش برای آخرتش، و در آغاز پیری قبل از آنکه ازکارافتاده شود، ودر زمان حیات، قبل از رسیدن مرگ توشهای بگیرد. قسم بهآن کس که جان محمد در دست اوست، بعد از این دنیا، جایی برای توبه وعذرخواهی نیست،وسرنوشتی جزبهشت وجهنم وجودندارد».(1)
نکاتی در این روایت شریف قابل توجّه و دقّت است :
از این روایت استفاده میشود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطبههای متعددی داشته که تنها بخشی از آنها حفظ شده و به دست ما رسیده، و بخش دیگرشان در طول زمان از بین رفته است.
مخاطب سخن در حدیث، محدود به یک یا چند نفر است، امّا مخاطبین درخطبهکه جنبه عمومی داردتعدادقابلملاحظهای هستند و حتّی برای غایبین هم پیام دارد ولذا دارای اهمیّت بیشتری است.
در این قسمت از خطبه، که نقل شد، سه مطلب وجود دارد :
1) اصول کافی، ج 2، ص 70، باب الخوف و الرجاء، ح 9.
مطلب اوّل، بیان واقعیّتی است که هر مؤمنی گرفتار آن است.
مطلب دوم، دستورالعملی است که مؤمن باید برای رهایی از آن واقعیّت و رسیدن به آرامش، مطابق آن عمل کند.
و مطلب سوم، که در پایان به آن پرداخته شده، هشداری است که توجّه به آن سرانجام خوبی را برای انسان رقم میزند.
امّا واقعیت این است که مؤمن درباره اعمال گذشته و عمر ازدسترفته خائف و ترسان است. از کوتاهیها و خطاها و گناهان ومعاصی گذشته خود نگران است و نمیداند که خداوند با او چه خواهد کرد؟ و راستی که جای خوف است، همانگونه که درباره آیندهاش هم نگران است، که عاقبتش چه خواهد شد؟ زیرا چهبسیار افرادی بودند که در آخر عمر منحرف گشته و از صراط مستقیم خارج شدند. بنابراین، انسان مؤمن همواره با این واقعیّت روبروست که از پرونده اعمال گذشتهاش خائف و برای عاقبت خود نگران و بیمناک است.
سؤال: خداوند متعال در آیه شریفه 62 سوره یونس میفرماید :
«(أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ)؛ «آگاه باشید! (دوستان و) اولیای خدا نه ترسی (از گذشته) بر آنهاست و نه (درمورد آینده) اندوهگین میشوند».
طبق این آیه شریفه اولیاءالله درباره گذشته و آینده خوفی ندارند، پس چگونه در روایت مورد بحث، پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید : مؤمن همواره در بین خوف از گذشته وآینده گرفتار است؟
جواب : پاسخ این سؤال روشن است، زیرا آیه شریفه درمورد مسائل دنیوی سخن میگوید و روایت، از مسائل اخروی بحث میکند. طبق آیه شریفه اولیاءالله برای امکانات مادّیای که در گذشته عمر از دست دادهاند حسرت نمیخورند و نگران گذران زندگی خود در باقیمانده عمر نیز نمیباشند. امّا روایت درمورد بیم مؤمنان از گذشته عمر و آثار آن در جهان آخرت و آینده زندگی و عاقبت و عوارض آن در جهان دیگر بحث میکند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای رهایی از آن دو خوف، چنین دستور میدهد: «مؤمن از خودش برای خودش مایه بگذارد» به این شکل که زحماتی را به جان بخرد تا در آینده اهل نجات باشد. مثلاً در این دنیا از اموال نامشروع و مقام حرام و دیگر محرّمات بپرهیزد تا در آن جهان رستگار گردد. در جوانی از شهوترانی و مانند آن خودداری کند تا در پیری آه و حسرت نداشته باشد. قبل از مرگ کشت کند و افعال خیر انجام دهد و ذخیرهسازد، تا پس از مرگ برداشت کند.
مرگ ازجمله حقایقی است که هرکس با هر گرایش و اعتقاد ودین و مذهبی آن را قبول دارد. همه میدانند که بالاخره باید بروند، هرچند عدّهای زودتر و عدّهای دیرتر میروند.
حتی اگر بعضی، از مرگ رویگردان باشند و بههنگام عبور از
گورستان صورت خود را از آن برگردانند، مرگ بهسراغشان خواهد آمد. حال که از جوانی و زندگی و دنیا باید عبور کرد و به پیری ومرگ و آخرت رسید، چرا برای آن روز توشهای برنمیگیریم؟!
حضرت در آخرین جمله، تنها این دنیا را جایگاه توبه وعذرخواهی و جبران میداند. آری، با مرگ پروندهها بسته میشود، نه حسنهای به حسنات انسان اضافه میشود(1)و نه گناهی
از گناهانش کسر میگردد.
پس قبل از گذشتن وقت و تمام شدن فرصت باید خطاها وگناهان را جبران کرد، تا در دو راهی بهشت و جهنّم، بتوان راه بهشت را در پیش گرفت.
1) البته استثنائاتی وجود دارد، ازجمله در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: «از(ثواب) اعمال و حسنات مؤمن آنچه پس از مرگش به او میرسد، دانشی است که تعلیمدهد و منتشر کند، یا فرزند صالحی که از خود برجای گذارد، مصحفی که به ارثبگذارد، یا مسجدی که بسازد، یا خانهای که برای مسافران بنا نهد، یا نهری که حفر کند،یا صدقهای که در زمان تندرستی و حیات از دارایی خود برقرار سازد»، (میزانالحکمة،ج 9، ص 3944، باب 3748، ح 19301).
داود بن کثیر رِقّی درمورد آیه شریفه (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ)(1)از امام صادق علیه السلام سؤال کرد. امام علیه السلام فرمود :
«مَنْ عَلِمَ اَنَّ اللهَ یَراهُ وَ یَسْمَعُ ما یَقُولُ وَ یَعْلَمُ ما یَعْمَلُهُ مِنْ خَیْرٍ اَوْ شَرٍّ فَیَحْجُزُهُ ذلِکَ عَنِ الْقَبیحِ مِنَ الاعْمالِ، فَذلِکَ الَّذی خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی؛ کسی که بداند خداوند او را میبیند و سخنانش را میشنود و (حتّی) از آنچه درباره خیر و شر در ذهنش میگذرد اطّلاع دارد، و این امور او را از کارهای قبیح و زشت بازدارد، چنین کسی از مقام پروردگارش خائف است و نفسش را از هواوهوس بازداشته است».(2)
در کتابهای رجالی، مدح فراوانی درمورد داود بن کثیر رقّی
دیده میشود، که دو مورد آن جالب توجّه است :
امام صادق علیه السلام فرمود: «نسبت داود رقی به من، همچون نسبت مقداد به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است».(1)
در روایت دیگری از آنحضرت میخوانیم: «هرکس مایل است به یکی از یاران حضرت مهدی(عج) نگاه کند، به داود رقی نظرنماید».(2)
از دیگر افتخارات او این است که شاگرد سه امام بزرگوار، حضرات صادق و کاظم و رضا : بوده است و بالاخره در حدود سنه 200 ه-. ق از دنیا رفت.(3)
امام صادق علیه السلام در پاسخ داود رقی، و بهمنظور تفسیر آیه (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ)(4)به آیه 79 سوره ذاریات استدلال میکند و سه
ویژگی برای خائف مقام رب بیان میفرماید: اوّل اینکه میداند خدا او را میبیند. دوّم: توجّه دارد که خداوند سخنانش را میشنود وسوم اینکه میداند خداوند از آنچه او میداند اطّلاع دارد و از خیر و شرّ نیّات او آگاه است. و طبعاً کسی که این باورهای سهگانه را داشته باشد از مقام رب میترسد وبهسراغ گناه و معصیت نمیرود و پاداشش بهشت است.
مفسران درمورد «جنتان» مطالب زیادی گفتهاند که شرح آن را در تفسیر نمونه نوشتهایم.(1)و بهترین تفسیر به شرح زیر است :
به خائفین مقام رب، دو جنّت داده میشود: یکی باغ مادّی با تمام نعمتهای مادّی آن ازقبیل حور و قصور و غِلمان و غذاها ونعمتها و تختهای متعدد، و دیگری باغ معنوی، که رضوانالله است. لذّت قرب پروردگار، لذّت رضای خداوند، لذّت معرفت ربالارباب، که این پاداش بزرگتر و عظیمتر است. آیه شریفه زیر نیز اشاره به همین مطلب میکند. میفرماید :
«(لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَأَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَرِضْوَانٌ مِّنْ اللهِ وَاللهُ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ)؛ برای کسانی که پرهیزکاری پیشه کردهاند، (و از این سرمایهها(2)، در راه مشروع
استفاده میکنند،) در نزد پروردگارشان، باغهایی بهشتی است که نهرها از پای درختانش میگذرد؛ جاودانه در آن خواهند بود، وهمسرانی پاکیزه، وخشنودی خداوند (نصیب آنهاست). و خدا به (اعمال) بندگان (باایمان)، بیناست».(3)
بعضی معتقدند: منظور، احاطه علمی خداست. یعنی کسی که
آن سه ویژگی را داشته باشد از احاطه علمی پروردگار میترسد.
بعضی دیگر گفتهاند: منظور «مواقف قیامت» است؛ اعم از عرصه محشر، دادگاه الهی، حسابوکتاب، نامه اعمال و مانند آن، وگروه سوم بر این عقیدهاند که منظور از مقام رب «عدالت پروردگار» است. از عدالت پروردگار میترسند و خوف از عدالت، بازگشت به خوف از اعمال خود انسان میکند.(1)البته این سه تفسیر
منافاتی با هم ندارند و هر سه تفسیر میتواند مراد باشد.
قرآن مجید حقیقتاً کتاب عجیبی است، که گاه با یک آیه کوتاه مفاهیم متعددی را بیان میکند و درسهای فراوانی میدهد. به امید اینکه ما هم در زمره خائفان مقام ربّ باشیم.
1) تفسیر نمونه، ذیل آیه 46 سوره الرحمن.
امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند :
«قالَ اللهُ تَبارَکَ وَ تَعالی: لا یَتَّکِلُ الْعامِلونَ عَلی اَعْمالِهِمُ الَّتی یَعْمَلُونَها لِثَوابی، فَاِنَّهُمْ لَوِ اجْتَهَدُوا وَ اَتْعَبُوا اَنْفُسَهُمْ - اَعْمارَهُمْ - فی عِبادَتی کانُوا مُقَصِّرینَ غَیْرَ بالِغینَ فی عِبادَتِهِم کُنْهَ عِبادَتی فیما یَطْلُبُونَ عِنْدی مِن کَرامَتی وَ النَّعیمِ فی جَنّاتی وَ رَفیعِ الدَّرجاتِ الْعُلی فی جواری، وَ لکنْ بِرَحْمَتی فَلْیَثِقُوا وَ فَضْلی فَلْیَرْجُوا وَ اِلی حُسْنِ الظَّنِّ بی فَلْیَطمَئِنُّوا، فَاِنَّ رَحْمَتی عِنْدَ ذلِکَ تُدْرِکُهُمْ، وَ مَنّی یُبَلِّغُهُمْ رِضْوانی، وَ مَغْفِرَتی تُلْبِسُهُمْ عَفوی، فَاِنّی اَنَا اللهُ الرَّحمنُ الرَّحیمُ وَ بِذلِکَ تَسَمَّیْتُ؛ خداوند تبارک وتعالی فرمود: کسانی که اعمال نیکی دارند بر اعمالشان که برای رسیدن به ثواب من انجام دادهاند، تکیه نکنند؛ چون اگر آنها تلاش و کوشش کنند وخودشان را در راه عبادت من به زحمت بیندازند (باز هم به جایی نرسیده و) هرگز به کنه عبادت من نائل نمیشوندودربرابرآنچه ازمن طلب میکنند از کرامت ونعمتهای مادّی و معنوی بهشتی مقصّر هستند. آنها باید به رحمت من تکیه
کنند و به فضل و کرم من امّیدوار باشند و به حُسن ظنّ من اطمینان
کنند، در این صورت رحمت من شامل حال آنها میشود، و منّت من آنها را به بهشت رضوان میرساند، و مغفرت من لباس عفو بر اندامشان میپوشاند. چراکه من خداوند رحمان ورحیم هستم وخود را به این نام نامیدم».(1)
مباحث زیاد و نکات متعدّدی در این روایت وجود دارد که فقط به یک نکته از آن میپردازیم و آن اینکه: آیا پاداشهایی که خداوند به بندگانش میدهد، بهعنوان اجر و مزد است، یا تفضّلی از سوی خداوند کریم محسوب میشود؟
این بحث در میان علما و دانشمندان، مخصوصاً دانشمندان علم کلام،(2)مطرح است و دو نظریّه وجود دارد :
همچنین به تعبیراتی همانند آنچه در آیه شریفه انفاق(3)آمده
تمسک میجویند. طبق آیه مذکور عمل مُنفِق خودش رشد میکند
و چندصد برابر میشود. البتّه بدون شک آب و باران و شرایط جوّی و دیگر عوامل دخیلاند، امّا بذری که مکلّف ریخته، رشد میکند. خلاصه اینکه، این امور نشان میدهد آنچه خداوند درمقابل اعمال نیک انسان میدهد اجر و مزد اعمال اوست.
اول) اگر ما بندگان، موفّق به انجام عبادتی میشویم، بهوسیله توان وقوّت و عقل و فکر و هوشی است که خداوند عطا کرده است. اگر کسی با ابزار و وسایل دیگری، سودی به دست آورد وخود تنها نظارت داشته باشد، طلبکار خواهد بود؟ بنابراین، ما هرچه داریم از اوست و اگر عبادتی میکنیم بهوسیله نعمتهای اوست، پس طلبی از او نداریم.
دوّم)هرچه عبادت کنیم شکریک نعمت کوچک اونیز نمیشود. خداوند نعمتهای فراوان وغیر قابل شمارشی(1)به ما داده که نهتنها
نمیتوانیم آنراشمارهکنیم بلکهگاه تاآخرعمربهبعضیازنعمتهای او که در کل دوران زندگی از آن استفاده کردهایم، پی نمیبریم!
آیا عبادتهای ما شکر یک نعمت از نعمتهای الهی محسوب میشود؟ یکی از نعمتهای خداوند رگ نخاع است که در میانه ستون فقرات انسان قرار گرفته و فرماندهی قسمت عمدهای از بدن
1) سوره ابراهیم، آیه 34؛ سوره نحل، آیه 18.
را بر عهده دارد. به عیادت بیماری در بیمارستان رفته بودم، که جوان رشید و رعنایی را بر روی تخت بیمارستان دیدم. از بیماریاش پرسیدم. گفتند: بر اثر تصادف قطع نخاع شده وتا آخر عمر نمیتواند راه برود! اگر تمام دنیا را به شما بدهند تا رگ نخاعتان را قطع کنند، آیا حاضر به این مبادله خواهید شد؟
این، یک نمونه از نعمتهای غیر قابل شمارش خداست. آیا تمام عبادتهای ما در طول عمر شکر این نعمت خواهد شد؟ شخص دیگری براثر تصادف ضربه مغزی شده و حافظه خود را از دست داده است و هیچکس را نمیشناسد. نه پدر، نه مادر، نه برادر، نه خواهر، نه همسر، نه فرزند، نه دوست، نه همکار، نه همسایه، نه خانه، نه زندگی، نه محل کار و نه هیچکس و هیچچیز دیگر، وارتباطش با گذشته کاملاً قطع شده بود. آیا ما میتوانیم شکر نعمت حافظه را بهجا آوریم. خلاصه اینکه عبادات ما جبران یک نعمت از نعمتهای خدا نیز محسوب نمیشود.
سوم) عباداتی که ما انجام میدهیم منافعش به خود ما میرسد وسود و منفعتی برای خداوند ندارد. اگر روزه میگیریم سلامتی را برای ما به ارمغان میآورد. اگر نماز میخوانیم ما را از فساد وفحشا دور میکند. اگر حج بهجا میآوریم باعث وحدت و اتحاد ویکپارچگی مسلمانان میشود.
اگر بانوان مسلمان حجاب را رعایت میکنند بر قداست وتقوای آنها افزوده میشود. اگر مسلمانان شراب نمیخورند
عقلشان بیمه میگردد. بنابراین، عبادت ما نفعی برای خدا ندارد تا استحقاق اجرت داشته باشیم. اگر کسی خانه خودش را نظافت کند میتواند اجرت آن را از دیگران بطلبد؟
اگر مزرعه خود را آفتزدایی کند حق دارد مزد آن را از همسایهاش بگیرد؟
از ادلّه سهگانه فوق روشن شد که پاداشهای الهی چیزی جز تفضّل و لطف و عنایت پروردگار نیست.
کسی که پاداش و ثواب الهی را تفضّل و لطف او بداند، نه اجر ومزد، این دیدگاه، آثاری برای او درپی خواهد داشت :
ازجمله اینکه هرگز به اعمال خویش مغرور نمیشود چون معتقد است که همه اینها به خودش بازمیگردد. خدمتی به خدا نکرده و منّتی بر او ندارد، بنابراین جایی برای غرور نیست.
دیگر اینکه اگر مشکلی در زندگیاش ایجاد شود لب به شکایت باز نمیکند، چون کسی لب به شکایت میگشاید که خود را طلبکار بداند وچنین انسانی خود را طلبکار نمیداند.
برید بن معاویه به نقل از امام باقر علیه السلام میگوید :
«وَجَدْنا فی کِتابِ عَلِیٍّ علیه السلام اَنَّ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله قالَ - وَ هُوَ عَلی مِنْبَرِه - وَالَّذی لا اِلهَ اِلّا هُوَ ما اُعْطِیَ مُؤمِنٌ قَطُّ خَیْرَ الدُّنْیا وَ الآخِرَةِ اِلّا بِحُسْنِ ظَنِّه بِاللهِ وَ رَجائِهِ لَهُ وَ حُسْنِ خُلْقِه وَ الْکَفِّ عَنِ اغْتیابِ الْمُومنینَ...؛ در کتاب علی علیه السلام دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر روی منبر فرمود: قسم به آنکس که معبودی جز او (شایسته پرستش) نیست، خیر دنیا وآخرت نصیب هیچ مؤمنی نمیشود مگر اینکه به خداوند خوشبین و(همواره) به او امیدوار باشد، و خلقوخوی نیکو داشته باشد واز غیبت مؤمنین خودداری کند».(1)
برید بن معاویه، که حدیث فوق را نقل کرده، از بزرگان اصحاب حضرت امام باقر و امام صادق علیهما السلام است و در زمان حیات امام
1) اصول کافی، ج 2، ص 71، باب حسن الظن بالله عزوجل، ح 2.
ششم علیه السلام فوت کرد. دانشمندان علم رجال دربارهاش چنین گفتهاند :
«ثقة فقیه له محل عند الائمّه؛ او فردی مورد اعتماد و انسانی فقیه بود و در نزد امامان علیهم السلام موقعیّت خوبی داشت.»(1)علاوه بر این، برید بن معاویه جزء اصحاب اجماع بوده است؛(2)اصحاب اجماع
کسانیاند که علمای رجال بر وثاقت آنها اتّفاق نظر دارند.
از این حدیث استفاده میشود که حضرت علی علیه السلام کتابی داشته که سخنان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را در آن جمعآوری کرده، واین کتاب در نزد امام باقر علیه السلام بوده است.
طبق این روایت شریفه خیر دنیا و آخرت در گرو سه عمل وعقیده است که یکی از آنها خوشبین بودن به خداوند میباشد. منظور از حُسن ظنِّ بالله چیست؟
منظور این است که انسان باور کند خداوند هرچه برای وی مقدّر کرده به صلاح و مصلحت اوست. هرگز خیال نکند خدا وی را فراموش کرده، یا به او لطف ندارد، یا فلان حادثهای که خارج از اختیار وی اتّفاق افتاده کار درستی نبوده است. اگر انسان باور کند که آنچه از دوست میرسد نکوست، درباره خدا حسن ظن دارد.
حسن ظن به خدا از معرفت صفات خداوند ریشه میگیرد. اگر به سه صفت از صفات خداوند متعال ایمان داشته باشیم وآنها را باور کنیم بدون شک به خداوند خوشبین خواهیم شد.
باور کنیم که خداوند از همه ما بینیاز است؛ نه محتاج عبادت ماست و نه نیازی به ترک معصیت ما دارد و نه حتّی حسن ظن ما سود و منفعتی برای او درپی خواهد داشت، بلکه همه اینها به نفع خود ماست و ثمره و فایدهاش به خود ما بازمیگردد.
بدانیم که خداوند، رحمان و رحیم است. هم دارای رحمت عامّه است که شامل مسلمان و غیر مسلمان و مؤمن و غیر مؤمن میشود، و هم رحمت خاصّه و ویژه مؤمنان دارد.
توجّه داشته باشیم که خداوند چیزهایی را میداند که ما نمیدانیم، و از اموری آگاه است که ما اطّلاعی نداریم، ومصلحت ما را بهتر از خود ما میداند.
اگر انسان درمورد این صفات سهگانه معرفت و شناخت داشته باشد به خداوند خوشبین خواهد بود و هرچه را که از او برسد نیکو خواهد دانست.
در قرآن مجید نمونههای فراوانی برای این مطلب میتوان یافت که یکی ازآنهاداستان حضرت موسی وخضر علیهما السلام است،که درسها و نکتهها و پیامهای فراوانی دارد که درخور دقّت و اندیشه است.
حضرت موسی علیه السلام به همراه حضرت خضر علیه السلام با یک کشتی
سفر را آغاز کرد. ناگهان دید که خضر نبی علیه السلام در گوشهای از کشتی مشغول سوراخ کردن آن است.
موسی علیه السلام میدید اگر کشتی سوراخ شود آب بهتدریج وارد آن میشود و آن را غرق خواهد کرد عصبانی شد و به حضرت خضر علیه السلام اعتراض کرد که چرا کشتی را سوراخ میکنی؟
خضر علیه السلام گفت: آیا نگفتم که تو تحمّل کارهای مرا نداری؟ موسی علیه السلام از وی خواست که این بار را نادیده بگیرد و فرصت دیگری به او بدهد، امّا بعد از اینکه دو صحنه غیر قابل تحمّل دیگر را دید و اعتراض کرد، حضرت خضر علیه السلام از وی جدا شد، ولی قبل از آن، فلسفه کارهای سهگانهاش را برای حضرت موسی علیه السلام بیان کرد که شرح آن در آیه 79 تا 82 سوره کهف آمده است.
این حوادث سهگانه همگی ظاهری ناخوشایند و ناراحت کننده دارند امّا هنگامی که فلسفه آن روشن میشود متوجّه میشویم که حقیقتاً به مصلحت صاحبان آن بوده است. هرچند کسانی که از فلسفه این اعمال اطّلاع ندارند آن را ناخوشایند بدانند.
زمانی که قنداقه حضرت موسی علیه السلام به آب انداخته شد و مادر آنحضرت مشاهده کرد که قنداقه بهسمت قصر حاکم مصر رفت وبه دست فرعون و همسرش افتاد، امیدی به زندهماندن فرزندش نداشت در حالی که آنجا امنترین نقطه برای فرزندش بود وخداوند میدانست که آن قنداقه را به کجا هدایت کند.
راستی چقدر حوادث مختلفی در طول زندگی برای ما پیش
آمده که خیال میکردیم به ضرر ما بوده ولی درواقع به مصلحت ما بوده و بعداً آن مصحلت آشکار گشته و گاه تا آخر عمر هم آشکار نشده است.
باز هم سری به زندگی حضرت موسی علیه السلام میزنیم. هنگامی که آنحضرت با مأمور دربار فرعون درگیر شد و او را نقش بر زمین کرد و متوجّه شد که فرعونیان درپی او هستند تا دستگیر ومجازاتش کنند، از مصر خارج شد و بدون داشتن زادوتوشهای بهسمت مدین حرکت کرد و تشنه و گرسنه و با پای برهنه مسیر طولانی مصر تا مدین را طی کرد. شاید آنروز رمزوراز آن سختیها و مشکلات بر موسی علیه السلام روشن نبود، ولی بعد معلوم شد که اینها همه مقدّمه راه یافتن به مکتب حضرت شعیب علیه السلام وطی کردن مقدمات نبوّت و پیامبری بوده است.
آری، اگر باور کنیم که خداوند بینیاز است و نیازی به عبادات ما ندارد، و رحمان و رحیم است و به ما از خودمان هم مهربانتر است و چیزهایی میداند که ما از آن بیاطلاع هستیم، به او خوشبین خواهیم شد و درپی آن، خیر دنیا و آخرت نصیبمان میشود.
ضمناً حسن ظنّ بالله مانند دیگر معارف دینی فقط به درد جهان آخرت نمیخورد، بلکه در این دنیا هم مایه آسایش و آرامش انسان است.
امام صادق علیه السلام در روایتی سیزده ویژگی برای مؤمن بیان کرده، که بهصورت اجمالی به شرح آن پرداخته، سپس خود را با آن محک میزنیم، تا متوجّه شویم که واجد چند صفت از صفات سیزدهگانه هستیم و در صورتی که واجدیم، آیا آن صفات را بهصورت کامل داریم یا در حدّ متوسّط یا ضعیف؟ که با ارزیابی این صفات در وجود خویش، پی به درجه و مقدار ایمانمان خواهیم برد.
در زندگی هر انسانی طوفانها و حوداث مختلفی وجود دارد که حاصل بالا رفتن و پایین آمدن جایگاه اجتماعی، فقدان امنیّت، کم و زیاد شدن مال و ثروت، و مانند آن است. اگر انسان ایمان داشته باشد،درچنین مواقعی خودرانباخته و دست و پایش را گم نمیکند و جزعوفزع نمینماید و این طوفانها مسیرش را تغیر نمیدهد، بلکه همچون کوه استقامت کرده و طوفانها را مدیریّت میکند.
انسان چه بخواهد و چه نخواهد در طول زندگی گرفتار بلاهایی میشود. ممکن است شغلش را از دست بدهد، یا اموالش به سرقت برود،یاشاهدمرگ عزیزی ازعزیزانش باشد،یادچاربیماری سختی گردد، یا تصادفی بکند، یا مبتلا به خشکسالی شود، وخلاصه مشکلات و بلاهای مختلفی دامنگیرش شود. او باید دربرابر این بلاها صبور باشد وناشکری نکند، چراکه صبر در برابر بلاها ومشکلات، نشانه ایمان است.(1)
انسان مؤمن در زمان خوبی و خوشی و وفور نعمت هم باید به یاد خدا باشد و شکر نعماتش را در حدّ امکان بهجا آورد. آری، در هنگام بلا صابر، و در زمان رخاء و نعمت شاکر باشد؛ هم قلباً هم لساناً و هم عملاً.
از تلاش و کوشش در حدّ وسع و قدرتش دریغ نورزد، ولی به آنچه روزیاش میشود قناعت کند. حرص نورزد و چشم طمع به اموال دیگران ندوزد و از سرمایه تمامنشدنی قناعت(2)بهره گیرد.
این چهار صفت، که در صدر حدیث آمده، درحقیقت به رابطه انسان با خدا پرداخته، و چهار صفت بعدی به رابطه انسان با خود وهمنوعانش میپردازد. توجّه بفرمایید :
خداوند متعال به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «(وَإِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ)؛واگر (تصمیمگرفتی) داوری کنی، با عدالت در میان آنها داوری کن».(1)
مؤمن نیز به تبعیّت از رسول خدا صلی الله علیه و آله به هیچکس حتّی دشمنانش ظلم نمیکند. دستورات جنگی اسلام متعلق به 1400 سال قبل است، ولی هنوز دنیای بهاصطلاح مدرن و متمدّن امروز نتوانسته به آن عمل کند!
اسلام جنگ شیمیایی را مجاز نمیشمرد واجازه مسموم کردن آب مورد استفاده دشمن را نمیدهد،(2)ولی پیروان هویوهوس
ودنیاپرستان،همه این کارهارابرای پیروزی درجنگ انجام میدهند.
اسلام اجازه ایجاد مزاحمت برای پیرمردان و زنان و بچّههای دشمن را نمیدهد و قطع درختان و تخریب محیط زیست را جایز نمیداند.(3)امّا آمریکاییهای مست مال و ثروت، هیروشیما
وناکازاکی را بمباران کرده و تمام انسانها و حیوانات و درختان آن را نابود یا ناقص ساختند و آن دو شهر را با خاک یکسان کردند! ببین تفاوت ره از کجا تا کجاست! خلاصه اینکه پنجمین صفت مؤمن اجتناب از ستم به دشمنان است؛ تا چه رسد به دوستان.
6.«وَلایَتَحامَلُ لِلاَصْدِقاءِ؛وخودرا بر دوستانش تحمیل نمیکند».
نهتنها به دوست و دشمن ظلم نمیکند، بلکه باعث ایجاد
زحمت برای دوستانش نیز نمیشود. نه خود را بر آنان تحمیل میسازد و نه کارهایش را به آنها واگذار میکند.
7 و 8. «بَدَنُهُ مِنْهُ فی تَعَبٍ وَ النّاسُ مِنْهُ فی راحَةٍ؛ بدنش از ناحیه او در زحمت است، امّا مردم از طرف او راحت و آسودهاند».
یعنی خود را به زحمت و سختی میاندازد، ولی بر مردم چیزی را تحمیل نمیکند. مؤمن باید واجد این خصلتها باشد. به امید اینکه بتوانیم این صفات را در خود پیاده کنیم.
9.«اِنَّ الْعِلْمَ خَلیلُ المُؤمِنِ؛ علم و دانش، دوست مؤمن است».
انسان از دوستش چه استفادههایی میکند؟ همان استفادهها را از علم نیز باید ببرد. در مسائل مهم، که متحیّر و سرگردان میماند، با دوستش مشورت میکند، باید با علم و دانش هم مشورت کند. از دوستش در مشکلات کمک میگیرد، از علم هم کمک بگیرد. طرق حل مشکلات را از دوستش میپرسد، در این زمینه هم از علم ودانش راهنمایی بخواهد.
برای رفع تنهایی به نزددوستش میرود،علم را هم انیسومونس خود در تنهاییهایش قرار دهد؛ کتابهای علمی، علوم مربوط به عالم هستی و آفرینش، علوم قرآن و علوم اهلالبیت علیهم السلام را مورد مطالعه قرار دهد.
رئیس حکومت با وزیر چه میکند؟ دستوراتش را به او میدهد و وزیر آن را اجرا میکند. عقل نیز که رئیس حکومت جان و تن
انسان است دستوراتش را به وزیرش که حلم و بردباری است میدهد تا انجام دهد، نه به خشم و غضب و جهل و نادانی وعصبانیّت و مانند آن، چراکه اینها وزیر مؤمن نیستند. زیرا گرهی را که با دست باز میشود نباید با دندان باز کرد. حلم و بردباری عامل پیشرفت کارهاست.
به خاطر دارم که در کتاب فارسی دوران تحصیلات ما، داستانی درمورد آفتاب و باد به شرح زیر نوشته شده بود :
روزی آنها با هم بحث میکردند. آفتاب میگفت: من قویترم و باد خود را قویتر میدانست. قرار شد قدرت خود را امتحان کنند. در همان زمان مردی در بیابانی قدم میزد و بهسمت خانهاش میرفت، خورشید به باد گفت: اگر میتوانی لباس این مرد را از تنش بیرون کن. باد شروع به وزیدن کرد تا لباسهای مرد را از بدنش خارج کند. امّا هرچه وزش باد بیشتر شد او لباسهایش را محکمتر گرفت و بالاخره باد موفّق نشد.
سپس خورشید گفت: اکنون نوبت من است. او بهتدریج حرارت خود را زیاد کرد. مرد برای کاهش گرما لباس رویین را از بدن خارج کرد. شدّت گرما که بیشتر شد لباس دوم را هم درآورد. هرچه گرما شدیدتر میشد لباسهایش را کمتر میکرد. سپس خورشید به باد گفت: با مدارا و بردباری بهتر میتوان به مقصد رسید تا با عصبانیّت و فشار!(1)
1) این داستان در کتابی به نام «خورشید و باد» بهطور مستقل چاپ شده است.
عقل، فرمانده تمام اعضا و جوارح انسان ازقبیل چشم و گوش ودست و پا و مانند آنهاست. یعنی اعضای بدن انسان مؤمن گوش به فرمان عقلاند و عاقلانه عمل میکنند و امارت هوای نفس وشیطان را نمیپذیرند. اگر عقل به کار گرفته شود بسیاری از کارهای زشت صورت نمیگیرد و انسان خود را گرفتار نمیسازد.
درموردمداراکردن بادیگران تأکید فراوانی در روایات(1)به چشم
میخورد، تا آنجا که در روایتی آمده است: «اِنَّ الرِّفْقَ لَمْ یُوضَعْ عَلی شَیءٍ اِلّا زانَهُ وَ لا نُزِعَ من شَیءٍ اِلا شانَهُ؛ مدارا با هرچیز همراه شود سبب زینتآن میگردد،وازهرچیزرخت بربنددآنرازشتمیکند».(2)
این جمله بسیار پرمعناست، انسان از مادر متولّد میشود، اما صفات و ویژگیهای پدر از طریق ژنها به او منتقل میگردد. نیکوکاری هم بهمنزله پدر مؤمن است. بنابراین باید جزء ذات او باشد به گونهای که گویا آن را از پدر به ارث برده است.
پروردگارا!به ماتوفیق تخلّق به این صفات فضیلت راعنایت فرما!
حضرت علی علیه السلام فرمودند :
«الاْیمانُ لَهُ اَرْکانٌ اَرْبَعَةٌ: اَلتَّوَکُّلُ عَلَی اللهِ، وتَفْویضُ الامْرِ اِلَی اللهِ، وَالرِّضا بِقَضاءِ اللهِ، وَ التَّسْلیمُ لاَِمْرِاللهِ عَزَّوَجَلَّ؛ ایمان دارای چهار رکن است :
اوّل: توکّل بر خدا.
دوم: واگذاری امور به خداوند.
سوم: راضی بودن به قضای الهی.
چهارم: تسلیم فرمان خداوند عزوجل بودن».(1)
اینکه این چهار چیز، ارکان ایمان شمرده شده، بهدلیل ارتباطی است که بین آنها وجود دارد. توضیح اینکه: شخص مؤمن در گام
1) اصول کافی، ج 2، ص 47، باب خصال المؤمن، ح 2.
اوّل توکّل بر خدا میکند. یعنی تلاش و کوشش خود را در حدّ امکان انجام میدهد، امّا آنچه را که خارج از توان و دور از دسترس اوست به خداوند وکالت میدهد که انجام دهد. چون برای رسیدن به هر مقصدی علل و عوامل زیادی دخالت دارند که تنها بخش کوچکی از آنها در اختیار انسان است و بخش عمده آنها تحت اختیار و در حدّ توان او نیست. مؤمن بخش کوچک مربوط به خود را خود بهجا میآورد و در بخش عمده خارج از توان، به خداوند وکالت داده وبر او توکّل میکند.
در گام دوم (پس از وکیل کردن خداوند) کارها را به او واگذار میکند. میگوید: خدایا! آنچه در توانم بود انجام دادم و درباره آنچه از قدرت و توانم خارج است توکّل بر تو کردم و تو را وکیل قرار دادم وآنها را به تو واگذار کردم.
وکالت، همچون انتقال رسمی سند منزل، و واگذاری، همچون تحویل دادن کلید منزل و رفع موانع استفاده از ملک است.
مؤمن در گام سوم اظهار رضایت میکند. یعنی از اینکه توکّل بر خدا کرده و او را وکیل خود قرار داده و کارهایش را به آن ذات پاک و قادر بیهمتا واگذار کرده، ناراحت و پشیمان نیست، بلکه راضی و خوشحال است و درنتیجه، ثمرهاش هرچه باشد میپذیرد.
در گام چهارم علاوه بر رضایت زبانی، رضایت قلبی خود را نیز ابراز میکند و تسلیم مشیّت و فرامین الهی است و هرچه را که او بخواهد، لساناً و قلباً پذیرا خواهد بود.
فرض کنید جوانی میخواهد ازدواج کند. پس از مطالعه وتحقیق و مشورت، خانواده مناسبی را مییابد که ظاهراً انسانهای متدیّن و باتقوا و خوشنام و خوشاخلاقی هستند. سپس به درگاه الهی عرض میکند: من تلاش خود را برای یافتن همسر خوب کردم و این مورد را مناسب دیدم. بقیّهاش را به تو وکالت دادم و بر تو توکّل کردم و به تو واگذار نمودم و راضی به امر تو و تسلیم فرمان توام. اگر به مصلحت من است برایم مهیّا کن و اگر به صلاح من نیست منصرفم ساز و به مورد مناسبتری هدایتم فرما.
سؤال : چرا توکّل بر خدا، واگذاری امور به او، راضی بودن به قضایش، و تسلیم اوامرش بودن، بهعنوان ارکان ایمان شمرده شده است؟
جواب : چون تمام اینها از توحید افعالی سرچشمه میگیرد، وانسان مؤمن میداند که تمام حوادث جهان هستی با اراده خداوند عالم صورت میگیرد و هیچچیز بدون خواست او انجام نمیشود. انسان مؤمن میداند خداوندی که او را وکیل خود قرار داده وامورش رابه او سپرده و راضی به قضایش وتسلیم فرمانش گشته :
اوّلاً: حکیم است و مصلحت او را تشخیص میدهد.
ثانیاً: عادل است وبه هیچکس کمترین ستمی روا نمیدارد.
ثالثاً: رحمان است و الطافش را شامل مسلمان و کافر میکند.
رابعاً: رحیم است و به انسانهای مؤمن نظر ویژهای دارد. آیا بهتر از چنین وکیلی در عالم وجود، یافت میشود که بشر امورش را به او بسپرد؟
همه حوادث ورویدادهای دنیاشیرین ومطابق میل و خواست ما نیستند؛بلکه تلخیهاوشیرینیهای دنیابه هم آمیخته است. انسانها با حوادث و رخدادهای تلخ و ناخوشایند دو گونه برخوردمیکنند :
عدّهای زبان به ناشکری و ناسپاسی گشوده و جزعوفزع وبیتابی کرده و درنتیجه اجر و پاداش خویش را ضایع میکنند.
عدّه دیگر که انسانهای واقعاً باایمانی هستند میگویند : «خداوند، عادل و حکیم است و مصالح و مفاسد مرا میداند، ولذا من تسلیم اوامر و خواستههای او هستم و در هر حال شکرش را بهجا میآورم». این عدّه علاوه بر اینکه آرامش خاصّی دارند، عندالله نیز مأجورند.
اضافه بر این، انسانهای کمتحمّل و ناسپاس چون دستپاچه هستند راه حل مشکل را گم میکنند. امّا گروه دوم که آرامش خود را از دست نداده و بر اعصاب خویش مسلّطاند، بهراحتی نحوه برون رفت از حادثه را پیدا میکنند.
به مثال زیر توجّه کنید تا آنچه گفته شد ملموستر گردد :
گنجشکی از روزنهای وارد اطاقی میشود. هنگامی که خود را در آن اطاق گرفتار میبیند، دستپاچه شده و بهسرعت در فضای اطاق میچرخد و خود را به درودیوار میزند تا راهی به بیرون پیدا کرده و خارج شود، در حالی که پنجره اطاق باز است، ولی براثر عجله و دستپاچگی پنجره باز را نمیبیند. اگر آرام در گوشهای بنشیند و برای چند ثانیه نگاهی به اطراف اطاق بیندازد، راه رهایی را پیدا کرده و بهراحتی خود را آزاد میکند.
بهراستی یک حدیث کوتاه امیرمؤمنان علی علیه السلام چه مطالب بلند و ارزشمندی دارد. به امید اینکه بتوانیم به آنها عمل کرده و از نتایج شیرین آن بهرهمند گردیم.
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«هَیْهاتَ هَیْهاتَ فاتَ قَوْمٌ وَ ماتُوا قَبْلَ اَنْ یَهْتَدُوا وَ ظَنُّوا اَنَّهُمْ آمَنُوا، وَاَشْرَکُوا مِنْ حَیْثُ لا یَعلَمُونَ اِنَّهُ مَنْ اَتَی الْبُیُوتَ مِنْ اَبوابِها اِهْتَدی وَ مَنْ اَخَذَ فی غَیْرِها سَلَکَ طَریقَ الرَّدی؛ هیهات! هیهات! جمعیّتی از دنیا رفتند پیش از آن که هدایت شوند و آنها گمان میکردند ایمان آوردهاند، در حالی که مشرک شده بودند، از طریقی که نمیدانستند. هرکس از در خانه وارد شود هدایت میشود وهرکس از غیر آن وارد گردد در طریق هلاکت و گمراهی گام نهاده است».(1)
عرب، زمانی عبارت «هیهات» را به کار میبَرد که چیزی دور از دسترس باشد، خواه این بُعد، از نظر مکانی باشد، یا از نظر زمانی، یا از نظر معنوی. و چنانچه تکرار شود نشانه تأکید است.
1) اصول کافی، ج 2، ص 47، باب خصال المؤمن، ح 3.
گاه هوای نفس جلوی کارکرد عقل را میگیرد ولذا شخصی خیال میکند مؤمن است در حالی که درحقیقت راه شرک را میپیماید: تصوّر میکند در مسیر هدایت گام برمیدارد، در حالی که گمراه است. فکر میکند از مقرّبان درگاه الهی است، در حالی که چنین نیست وخدای ناکرده در زمره مطرودان است.
معرفت و شناخت، حجابها و موانعی دارد که شرح آن را در مباحث تفسیری نوشتهایم.(1)یکی از موانع شناخت، تعصّب
کورکورانه و هوای نفس است؛ زیرا هوای نفس حقایق را وارونه نشان میدهد. هوای نفس به وهّابی تندرو میگوید: برو در فلان مکان زیارتی شیعیان بمبگذاری کن و زن و مرد و پیر و جوان وکوچک و بزرگ را بکش و اگر خودت هم کشته شدی به بهشت خواهی رفت و همنشین رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهی شد! تعصّب به او اجازه نمیدهد فکر کند که در کجای معارف دین آمده است که کشتن انسانهای بیگناه انسان را بهشتی میکند؟!
تعصّب، از شاخههای حبّ ذات است. بعضی انسانها حبّ ذات افراطی دارند. به هرچیزی که تعلّق به آنها دارد علاقمندند، هرچند خرافات و گمراهی باشد. علاقه به خویشتن، علاقه به پدر
1) پیام قرآن، ج 1، ص 296 به بعد.
ومادر و بستگان، علاقه به دین آبا و اجداد و حتّی علاقه به خرافات قوم و قبیله خود، همه به حبّ ذات برمیگردد.
امام صادق علیه السلام علّت ضلالت و گمراهی عدّهای از مسلمانان را رها کردن شاهراه هدایت، و افتادن در بیراههها بیان کرده است.
آری، کسانی که به خانه دین و ایمان از در آن وارد نشدند به خطا رفتند.
مگر تمام فرق اسلامی حدیث ثقلین را از پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله نقل نکردهاند که آنحضرت فرمود :
«اِنّی تارَکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْن کِتابَ اللهَ وَ عِتْرَتی... ما اِنْ تَمَسّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداً(1)؛ من شما را ترک کردم (و از این جهان رفتم) در حالی که
دو چیز گرانبها یعنی قرآن و اهلبیتم را در میان شما گذاشتم... تا زمانی که به این دو چنگ بزنید گمراه نمیشوید»؟(2)
آیا اهل سنّت به دامان اهلبیت علیهم السلام چنگ زدند؟ در کتب صحاح آنها چند روایت از امام باقر وامام صادق علیهما السلام که جزء عترت و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله هستند وجود دارد؟
مگر حدیث سفینه را در منابع معتبرشان نقل نکردهاند(3)که پیامبر
عظیمالشأن اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَثَلُ اَهْلِ بَیْتِی فیکُم کَمَثَلِ سَفینَةِ نُوحٍ
مَنْ رَکَبها نَجی وَ مَن تَخَلَّفَ عَنْها هَلَکَ؛ مَثَل اهلبیت من همچون مَثَل کشتی نوح است که هرکس بر آن سوار شود نجات خواهد یافت وهرکس سوار نشود نابود میگردد».(1)
میدانیم که در آن روز کشتی نوح علیه السلام تنها پناهگاه و عامل نجات بود و کسانی که سوار آن نشدند غرق گردیدند. طبق فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله تنها پناهگاه مسلمانان هم اهلبیت آنحضرت : هستند. آنها که از این بزرگواران پیروی نکنند غرق میشوند. چرا اهلسنّت اینروایت رانقل کردهاند،امابهآن عمل نکرده ونمیکنند؟!
نتیجه دورماندن از مکتب اهلبیت علیهم السلام پناهبردن به «قیاس» و«استحسان» و «مصالح مرسله» و «سدّ ذرایع»(2)است و نتیجه
اینگونه استدلالها نبودن حکم واقعی در برخی از مسائل و نقصان دین و شریعت است. درحالیکه شیعه در سایه پناهبردن به مکتب اهلبیت علیهم السلام ، شریعت را کامل میداند(3)وهیچ نیازی به قیاس واستحسان و مانند آن نمیبیند.
به هر حال، ما شیعیان باید قدر نعمت پیروی از اهل بیت علیهم السلام واین کشتی نجات و ورود به خانه دین از در آن و قرارگرفتن در شاهراه هدایت و تبعیّت از ثقلین را بدانیم، و قدردان پدرها
ومادرها ومعلّمها و اساتید و روحانیون و علما و بزرگانی باشیم که این نعمتها را در اختیارمان قرار دادهاند.
امام صادق علیه السلام در ادامه حدیث فرمودند :
«وَ صَلَ اللهُ طاعَةَ وَلیِّ اَمْرِهِ بِطاعَةِ رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله وَ طاعَةَ رَسُولِهِ بِطاعَتِهِ، فَمَنْ تَرَکَ طاعَةَ وُلاةِ الاَْمْرِلَمْ یُطِعِ اللهَ وَ لا رَسُولَهُ؛ خداوند متعال اطاعت از ولیّ امرش را با اطاعت از پیامبرش و اطاعت از پیامبرش را با اطاعت از خودش پیوند زده است. بنابراین، هرکس از اولواالامر اطاعت نکند از خدا و رسولش پیروی نکرده است».(1)
این روایت درحقیقت ناظر به آیه شریفه (أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ)(2)است. تفسیر روایت مورد بحث و آیه
مذکور براساس مبانی پیروان مکتب اهلبیت علیهم السلام روشن است. ما معتقدیم که این آیه شریفه و همچنین روایت مذکور، اطاعت از اولواالامر را همچون اطاعت از خدا و پیامبرش، بدون قیدوشرط وبهصورت مطلق، واجب کرده است و چنین اطاعتی جز از معصوم جایزنیست.پس منظورازاولواالامرکه پیروی ازاوواجب است ودر ردیف اطاعت ازخداورسولش قرارگرفته،حضرات معصومین علیهم السلام هستند، چون اطاعت بیقیدوشرط از غیر معصوم جایز نیست.
کسانی که اهل بیت علیهم السلام را رها کرده و بهدنبال دیگران بهراه افتادهاند، در تفسیر اولواالامر ماندهاند. ولذا تفاسیر متفاوتِ نادرستی ارائه کردهاند، که به دو نمونه آن اشاره میکنیم :
جبهه جنگ و هنگام رویارویی با دشمن، باید از فرمانده لشکر پیروی کرد.
ولکن اوّلاً: آیا فرمانده لشکر همطراز خدا و رسول اوست که اطاعت از او همطراز اطاعت از آنان قرار گرفته است؟ ثانیاً: مگر امکان دارد خداوند انسانها را مکلّف کند که از انسان جایزالخطایی همچون خودشان بیقیدوشرط پیروی کنند؟
براساس همین تفسیر غلط، هماکنون برخی از مفتیان وهابی، قیامهای کشورهای اسلامی برعلیه زمامداران خودسرشان را حرام اعلام کردهاند! چون آن را قیام برضد اولواالامر میدانند!
آنها میگویند: هرکس زمامدار حکومت اسلامی شد و بر مسلمانان مسلّط گشت اولواالامر است و اطاعتش لازم، مگر اینکه
مرتد شود، یا مانع اقامه نماز گردد. امّا مادام که دست به این دو کار نزند لازمالاطاعه است هرچند خون هزار مسلمان را بریزد و اموال بیتالمال را به تاراج ببرد و عزّت و اقتدار مسلمانان را نابود سازد وآنان را ذلیل کند.(1)
چنین عقیدهای، که بطلانش روشن است و نیازی به اقامه دلیل ندارد، اسلام را تبدیل به آیینی میکند که عاقلان آن را نمیپذیرند.
اهل سنّت، تمام خلفای بنیامیّه و بنیالعبّاس را اولواالامر میدانند. یکی از خلفای بنیعبّاس وقتی بر مردم مسلّط شد تمام دشمنانش را به کاخش دعوت کرد و در آنجا سر همه آنان را از بدنشان جدا ساخت، سپس برروی بدنهای بیسرشان فرشی پهن کرد و سفره غذا انداخت و غذا خورد!(2)
آیا اطاعت از چنین شخصی در ردیف اطاعت از خدا وپیامبرش میباشد و بدون هیچ قیدوشرطی واجب است؟
خوشبختانه نسل فعلی اهل سنّت دربرخی ازکشورهای اسلامی، این تفسیر غلط را در عمل نپذیرفتهاند، ولذا برعلیه زمامداران خودکامه خویش به پا خاسته و دست از اطاعتشان کشیدهاند.
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش نقل کرده که در یکی از غزوات و جنگها، گروهی از مسلمانان را خدمت حضرت محمد صلی الله علیه و آله بردند. پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: شما که هستید؟ گفتند: ای رسول خدا! ما افراد باایمانی هستیم. پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: ایمانتان تا چه حدّی است؟ آنها سه نشانه برای ایمانشان بیان کردند :
گفتند: اوّلین نشانه ایمان ما صبر و بردباری است. بههنگام بلا صبر میکنیم (الصَّبْرُ عِنْدَ الْبَلاءِ). «بلاء» معانی متعدّدی دارد که در اینجا ممکن است یکی از این دو معنی را داشته باشد :
نخست، حوادث ناگوار؛ که جزئی از زندگی این دنیاست ولذا هرکسی در طول زندگی با حوادث ناخوشایندی روبرو میشود. حوادثی چون از دست دادن عزیزان، فقدان مال و ثروت، زلزلهها، طوفانها،سیلابها،سونامیهاودیگرحوادث طبیعی وغیر طبیعی
که خواسته یا نخواسته دامنگیر انسان میشود. مؤمن حقیقی کسی است که دربرابراین مشکلات ومصائب صبور وخویشتندار باشد.
معنی دیگر بلا، امتحان و آزمایش است. خداوند همه انسانها را آزمایش میکند.
«(وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الاَْمْوَالِ وَالاَْنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرْ الصَّابِرِینَ)، بهیقین همه شما را با اموری همچون ترس، گرسنگی و کاهش در مالها و جانها و میوهها آزمایش میکنیم؛ و بشارت ده به صابران».(1)
مؤمن، هم در برابر مشکلات و حوادث ناگوار صبور است و هم بههنگام امتحانات و بلاها صبر و شکیباییاش را از دست نمیدهد.
آنهادومین ویژگی خودراشکروسپاسگزاری بیان کردند.گفتند : ما بههنگام وفور نعمت و آرامش شکرگزار هستیم (وَ الشُّکْرُ عِنْدَ الرَّخاءِ)عکسالعمل مردم دربرابرنعمتهاوخوشیهاسهگونه است :
گروهی خودشان، دوستانشان، اقوام و بستگانشان و حتّی پدر ومادرشان، بلکه خدای خویش را فراموش میکنند.
برخی هنگامی که غرق نعمت میشوند، مست و مغرور میگردند و همچون قارون(2)میگویند :
مال و ثروتی را که دارم، درسایه علم ودانش وتلاش وزحمت
بهدست آوردهام. اینها محصول لیاقت و درایت و مدیریت و کدّ یمین وعرق جبین خودم است.بنابراین،دیگران حقی درآن ندارند!
گروه دیگر در هنگام بلا، صبور و بردبار، و در زمان فزونی نعمت و آسودگی و آرامش و امنیّت و فراوانی هم به یاد خدا هستند و همه اینها را از ناحیه او میدانند و شکرگزار او هستند و این شکرگزاری نهتنها در زبان، بلکه در عملشان هم متبلور میشود ولذادیگران رانیزدرنعمتهایی که خدا به آنها داده سهیم میکنند.
سومین خصوصیتی که آن جمعیّت برای خود شمردند رضایت به قضای الهی بود (وَ الرِّضا بِالْقَضاءِ). بسیاری از حوادثی که در زندگی ما رخ میدهد مطابق حکمت خدا و به نفع ماست؛ ولی چون علم و آگاهی ما بسیار محدود است پی به رمزوراز آن نمیبریم. خداوند مصلحت ما را در چنین زندگیای دانسته و ما باید به قضای الهی راضی باشیم. چون خداوند، هم حکیم است وهم رحیم و چیز بدی برای بندگانش نمیخواهد.
اگر در حوادث و مشکلات ناخواستهای که از حوزه اختیار وقدرت ما خارج است راضی به قضای الهی نباشیم، یا خدا را حکیم نمیدانیم و یا به رحیمیّت او ایمان نداریم.
خلاصه اینکه آن گروه سه ویژگی صبر و شکر و راضی بودن به قضای الهی را برای خود بهعنوان نشانههای ایمان برشمردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله پس از شنیدن این سه صفت فرمود :
«حُلَماءٌعُلماءٌکادُوامِنَ الْفِقْهِ اَنْ یَکُونُوااَنْبیاءَ؛چنین کسانی انسانهای حلیم و آگاهی هستند، در حدّی که نزدیک خط پیامبراناند!»
سپس فرمود: اگر همانگونه هستید که شرح دادید، سه کار زیر را انجام دهید :
«فَلا تَبْنُوا مالا تَسْکُنُونَ؛ بناهایی که در آن سکونت نمیکنید نسازید».
«وَلا تَجْمَعُوا مالا تَأکُلُونَ؛ آنچه را که نمیخورید جمعآوری نکنید».
یعنی بهاندازه نیاز خودتان در طول زندگی امکاناتی فراهم کنید وبیش از آن حرص نزنید. انبارداری نباشید که برای استفاده دیگران اموالی را نگهداری میکند.
این روایت دستورالعمل بسیار خوب ومناسبی برای طالبان سیر و سلوک است.
1) اصول کافی، ج 2، ص 48، باب خصال المؤمن، ح4.
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«اِنَّ الاْیمانَ اَفْضَلُ مِنَ الاِْسْلامِ وَ اِنَّ الْیَقینَ اَفْضَلُ مِنَ الاْیمانِ وَ ما مِنْ شَیءٍ اَعَزُّ مِنَ الْیَقینِ؛ ایمان از اسلام بالاتر، ویقین از ایمان بالاتر است، و چیزی کمیابتر از یقین نیست».(1)
امام علیه السلام در جمله اوّل ایمان را برتر از اسلام معرّفی کرده است. چون اسلام بهمعنای تسلیم است؛ یعنی همین که کسی شهادتین را بر زبان جاری کند و به ظاهر تسلیم شود مسلمان محسوب شده واحکام اسلام درباره او جاری میگردد؛ هرچند به آنچه که شهادت داده اعتقاد قلبی و درونی نداشته باشد.
امّا ایمان، به باور درونی و قلبی انسان اطلاق میشود. ایمان
1) اصول کافی، ج 2، ص 51، باب فضل الایمان علی الاسلام، ح1.
چیزی است که در اعماق قلب مؤمن وجود دارد و طبیعی است که اعتقاد قلبی، بر شهادت زبانی و ظاهری رجحان دارد.
ایمان از طریق استدلال حاصل میشود. هنگامی که برای اثبات وجود خداوند و یگانگیاش استدلال میکنیم به خداوند ایمان میآوریم. و درحقیقت از آثار پی به مؤثّر میبریم. زمین گسترده، جانداران متنوّع، گیاهان و گلها و میوهها و حتّی حشرات کوچک وریز، هرکدام نشانهای از عظمت خداست.
حشره کوچکی که گاه بهراحتی دیده نمیشود، چشم دارد وکاملاً محیط اطرافش را میبیند ولذا بههنگام حرکت و پرواز به موانع برخورد نمیکند. و گوش دارد، به همین دلیل درمقابل صداها عکسالعمل نشان میدهد وفرار میکند. حسّ شامّه دارد ولذا بر گرد غذاها جمع میشود، وحتی گاه حسّ شامّه چنین حشرهای قویتر از انسانهاست. مغز دارد و به اعضایش دستورات مختلف میدهد و اعضا به فرامین مغز عمل میکنند. دستگاه تغذیه دارد؛ این دستگاه غذاهای مختلف را جذب بدن کرده و اضافات آن را دفع میسازد. تولید مثل میکند و رشد ونمو دارد، سلسله اعصاب دارد، و حرکات سریع میکند.
اگر درمورد موجودات عالم هستی، حتّی حشرات ریز، بیندیشیم، به عظمت و بزرگی خداوند پی میبریم و به او ایمان
میآوریم.وهرچه در آثار او بیشتر اندیشه کنیم عظمت وبزرگیاش بیشتر روشن میشود و ایمانمان کاملتر میگردد. ولذا دستور
دادهاند که در مواقع مختلف به صنع پروردگار و مخلوقاتش بیندیشیم.(1)حتّی هنگامی که برای نماز شب برمیخیزیم، گفته شده
که آیات شریفه 190 و 191 سوره آل عمران را که درمورد خلقت آسمانها وزمین است واولواالالباب را به فکر و اندیشه فرومیبرد، تلاوت کنیم.(2)به هر حال ایمان از راه استدلال حاصل میشود.
امّایقین آن است که انسان به مرحله شهود برسد یعنی با چشم دل ببیند.همان چیزی که ابراهیم خلیل علیه السلام ازخداوندطلب کرد«(وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَی وَلَکِنْ لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی)؛و(بهخاطربیاور)هنگامی راکه ابراهیم گفت:پروردگارا!به من بنمایان چگونه مردگان رازنده میکنی!فرمود:مگرایمان نیاوردهای؟! گفت: آری(ایمان آوردهام)، ولی میخواهم قلبم آرامش یابد».(3)
ایمانِ ناشی از استدلال خوب است، ولی وسوسههایی اطراف آن وجود دارد؛ امّا اگر یقین حاصل شد و انسان به مرحله شهود رسید دیگر خبری از آن وسوسهها نخواهد بود.
این یقین، یا همان ایمان شهودی، سه مرحله دارد که در سوره تکاثربه آن اشاره شده است1:.علمالیقین 2.حقالیقین 3.عینالیقین.
اوّلی مربوط به همه مردم است، دومی تعلّق به خواص دارد،
وسومی مخصوص اولیاءالله است. تشبیههای متعددی برای سه مرحله یقین، بهمنظور تقریب آن به ذهن شده است. ازجمله اینکه اگر انسان از دور دودی را مشاهده کند ولی شعلههای آتش را نبیند یقین پیدا میکند که در آنجا آتشی وجود دارد. این را علمالیقین مینامند. و چنانچه جلوتر برود و شعلههای آتش را هم ببیند امّا فاصلهاش با آتش بهقدری باشد که گرمای آن را حس نکند به مرحله حقالیقین رسیده است.
امّا اگر بهقدری به آتش نزدیک شود که گرمای آن را حس کند، این مرحله را عینالیقین میگویند.(1)علمالیقین، حاصل استدلال
ورسیدن از آثار به مؤثّر است، حقّ الیقین محصول کشف و شهود، وعینالیقین فناءفیالله و ورود در حقانیّت حق و خود را فراموش کردن و در خدا محو و فانی شدن است.
البتّه رسیدن بهاین مراحل کارآسانی نیست،ولی میتوان در سایه مراقبت و مجاهدت و مبارزه با نفس و استمداد از خدا به آن رسید ونیازی به استادخاص وگرفتن ذکرازوی نیست.شمااگربه خطبه همّام(2)عمل کنیدو110صفت موجوددرآن رادروجودتان پیاده
سازیدازعلمالیقین به حقالیقین و سپس عینالیقین خواهید رسید.
آری،ذکر،هرچندخوباست،ولی بهتنهایی کافینیست،بلکهباید
تحوّلی باطنی ودرونی ایجاد شود و انسان به جایی برسد که عنانیّت از وجودش محو گردد بهگونهای که برایش تفاوت نداشته باشد که فلان کارخیررااوبهجاآوردیارفیقش،بلکه مهم انجام کارخیرباشد.
روزی امام علی علیه السلام از فرزندانش امام حسن و امام حسین علیهما السلام پرسید: میان ایمان و یقین چقدر فاصله است؟ سکوت کردند وجوابی ندادند (این سکوت ناشی از ندانستن جواب نبود، بلکه بهعنوان احترام به پدر بود).
حضرت علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام فرمود: حسن جان جواب بده.
امام حسن علیه السلام عرض کرد: بین آنها یک وجب فاصله است.
امام علی علیه السلام فرمود: چطور؟
امام حسن علیه السلام عرض کرد: چون ایمان چیزی است که با گوشمان شنیدهایم و قلبمان پذیرفته است اما یقین آن است که با چشممان میبینیم و به مقام شهود میرسیم (و بین گوش و چشم، یک وجب فاصله است).(1)
از خداوند متعال میخواهیم که توفیق رسیدن به مراحل سهگانه یقین را به ما عنایت فرماید.
1) میزان الحکمة، ج 11، ص 494، باب 4248، ح 22940.
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«خداوند فرستادگان و پیامبرانش را به صفات برجسته اخلاقی مجهّز کرد. پس شما خود را بیازمایید، اگر واجد آن صفات وویژگیهای اخلاقی باشید باید خدا را برای آن شکر کنید که نعمت بزرگی نصیبتان شده است».
و اگر همه یا قسمتی از آن را ندارید، باید به درگاه الهی روی آورده وآنهاراازاو بخواهید تا خداوند آن صفات را به شما عنایت کند. (البتّه این صفات، اکتسابی است و منظور از اینکه خداوند آن صفات را عطا کند آن است که توفیق اکتسابش را عنایت فرماید).
راوی میگوید:امام علیه السلام آنهاراده چیز به شرح زیر بیان فرمودند : «اَلْیَقینُ وَالْقَناعَةُ وَالصَّبْرُوَالشُّکْرُوَالْحِلْمُ وَ حُسْنُ الْخُلقِ وَالسَّخاءُ وَالْغیرَةُ وَالشَّجاعَةُ وَالْمُرُوَّةُ؛ یقین و قناعت وصبر وشکر وحلم واخلاق خوش وسخاوت وغیرت وشجاعت ومروّت»، وبعضی از راویان پساز ده صفت فوق، صداقت و ادای امانت را نیز اضافه کردهاند.(1)
1) اصول کافی، ج 2، ص 56، باب المکارم، ح 2.
طبق این روایت، امام صادق علیه السلام ده (دوازده) صفت از صفات شایسته را بهعنوان مکارم اخلاق بیان کرده که درحقیقت تمام کتابهای اخلاقی درهمین صفات خلاصه میشود. توجّه بفرمایید :
«یقین» نقطه مقابل «شک» است، همانگونه که «علم» نقطه مقابل «جهل» است، و بهمعنی وضوح و ثبوت چیزی آمده، و طبق آنچه از روایات استفاده میشود به مرحله عالی ایمان، «یقین» گفته میشود. از تعبیراتی که در روایات درمورد یقین آمده استفاده میشود که وقتی انسان به مقام یقین برسد، آرامش خاصّی سراسر قلب و جان او را فرامیگیرد.(1)
دومین صفت از صفات ویژهای که خداوند پیامبرانش را به آن آراسته، ویژگی قناعت است. انسان قانع کسی است که به آنچه برای زندگیاش کفایت میکندقناعت کرده،وبرای جمعآوری مال از راه حلال و حرام حرص نمیورزد. اگر قناعت بر کشوری حاکم گردد همه مردم از امکانات آن بهرهمند میشوند نه مثل برخی از کشورهای دنیا که 99% ثروت در اختیار 1% مردم، و تنها 1% ثروت سهم 99% مردم است! که بهعنوان نمونه میتوان از آمریکا نام برد.
1) تفسیر نمونه، ذیل آیه 7 سوره تکاثر.
استقامت دربرابر حوادث ناگوار از دیگر مکارم اخلاق محسوب میشود. استقامت درمقابل مشکلات اطاعت، استقامت دربرابر هوای نفس و وسوسههای شیطان از صفات برجسته اخلاقی است.
انسان باید دربرابر نعمتهای نامحدود پروردگارش شاکر باشد. معنای شکر این است که نعمتهای الهی را در همان مسیری که خداوند معیّن کرده مصرف کند؛ از «چشم» برای دیدن صحنههای حرام استفاده نکند. از «پا» برای رفتن به مجلس گناه کمک نگیرد. با «گوش» نواهای حرام و موسیقیهای نامشروع را نشنود. همچنین درباره دیگر نعمتها.
انسان در طول زندگی به افرادی برخورد میکند که بدزبان وبدبرخورد هستند. در مقابل چنین کسانی نباید از کوره در رفت وهمانند آنها عمل کرد، بلکه باید با حلم و بردباری از کنار آنهاگذشت.
شاعر عرب بهزیبایی مطلب فوق را در شعر زیر بیان کرده است :
وَلَقَدْ اَمُرُّ علی الَّلئیمِ یَسُبُّنی فَمَضَیْتُ ثَمَّةُ قُلْتُ لایَعْنینی
از کنار انسان پستی میگذشتم که به من ناسزا گفت. اما من اعتنایی نکردم و گفتم: منظورش من نبودم!(1)
درمقابلِ برخی از افراد جز با حلم و بردباری نمیتوان عمل کرد و باید حلیم بود، مخصوصاً کسانی که مسئولیّتی دارند باید حلم داشته باشند، چه در حدّ وسیع و چه در مقیاس کوچک، چون اگر مدیران حلیم نباشند نمیتوانند زیر مجموعه خود را اداره کنند. رئیس یک خانواده نیز که مجموعه کوچکی را مدیریّت میکند، از این قاعده مستثنی نیست.
حسن خلق یا نرمش و مدارا، گشادهرویی، زبان خوب و اظهار محبّت، رعایت ادب، چهره خندان و تحمل و بردباری درمقابل مزاحمتهای دیگران، آثار مادّی و معنوی فراوانی دارد که اینجا جای شرح آن نیست.(2)
بهیقین حسن خلق یکی از ارکان اصلی مدیریّت قوی و کارآمد است و اگر دهها شرط مدیریّت در کسی جمع باشد، امّا دارای حسن خلق نباشد، شکست خواهد خورد. در حالی که حسن خلق او میتواند بسیاری از ضعفهایش را بپوشاند، یا جبران کند.
انسان نباید هر آنچه را که خدا در اختیارش قرار داده تنها برای خودبداندوبه دیگران اجازه ندهد از امکانات و داراییاش بهرهمند شوند.بلکه باید زمینه استفاده دیگران را از امکانات ودارایی ونفوذ و قوّت و قدرت بازو و علم و دانش و اعتبارش فراهم کند. اگر هر آنچه راکه داری فقط به خودت اختصاص دهی درحقیقت محتکری!
غیرت اجازه نمیدهد که دیگران به حریم شخصی انسان وارد شوند. خانواده حریم خصوصی انسان است ولذا غیرت به دیگران اجازه ورود به این حریم را نمیدهد. کشور اسلامی نیز حریم خصوصی اهالی آن کشور است، اگر اجازه ورود بیگانگان را به این حریم بدهیم بیغیرت محسوب خواهیم شد.
درست است که انسان نباید بیحسابوکتاب عمل کند وبیگدار به آب بزند، امّا درمقابل هرکسی هم نباید تسلیم شود. باید دربرابر دشمن ایستادگی کرد و شجاعت به خرج داد، که دشمن از انسانهای شجاع میترسد. اگر عنصر شجاعت در انقلاب اسلامی ایران نبود، هرگز منتهی به پیروزی نمیشد. از صفات بارز امام خمینی رحمة الله شجاعت فوقالعاده معظمله بود.
«مروّت» از مادّه «مرء» بهمعنای «شخص» در اصل بهمعنای شخصیّت است و درواقع مجموعهای از فضایل اخلاقی واعتقادات و ایمان و علم و دانش و تقوا است و اینکه در فارسی فقط بهمعنای انصاف به کار میرود بیانکننده معنای حقیقی آن در لسان عرب نیست.
در اهمیّت صداقت و امانت نیز همین بس که خداوند به همه پیامبرانش درباره آنها سفارش کرده است. «اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً اِلّا بِصِدْقِ الْحَدیثِ وَاَداءِ الامانَةِ اِلَی الْبِرِّ وَالْفاجِرِ».(1)
خلاصه اینکه این دوازده صفت، اصول مکارم اخلاق است، که هرکس تمام یا بیشتر آنها را داشته باشد خوشا به حالش، و هرکس ندارد به درگاه الهی تضرّع کرده، و تلاش کند تا به آن برسد.
1) میزان الحکمة، ج 1، ص 287، باب 301، ح 1499.
امام صادق علیه السلام فرمود :
«قالَ اَمیرُ المُؤْمِنینَ علیه السلام عَلَی الْمِنْبَرِ: لا یَجِدُ اَحَدُکُمْ طَعْمَ الاْیمانِ حَتّی یَعْلَمَ اَنَّ ما اَصابَهُ لَمْ یَکُنْ لِیُخْطِئَهُ وَما اَخْطَاَهُ لَمْ یَکُنْ لِیُصِیبَهُ؛ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر فراز منبر فرمود: هیچکس طعم ایمان را نمیچشد (و به حقیقت ایمان نمیرسد) مگر اینکه بداند آنچه به او رسیده ممکن نبوده نرسد، وآنچه نرسیده امکان نداشته برسد!».(1)
برای روشن شدن معنای روایت به مقدمه زیر توجّه فرمایید :
از مجموع آیات و روایات استفاده میشود که دو نوع قضاوقدر داریم: یکی مربوط به لوح محفوظ است و دیگری مربوط به لوح محو و اثبات.
توضیح اینکه: لوح محفوظ همان علّت تامّهای است که در علم
1) اصول کافی، ج 2، ص 58، باب فضل الیقین، ح 4.
خدا پیشبینی شده است؛ علّت تامّهای که از معلول جدا نمیشود
وقابل تغییر نیست. امّا لوح محو و اثبات، بهصورت علّت تامّه نیست؛بلکه قضاوقدرمشروطاست.یعنیاگرشرایط،حاصل وموانع برطرفشودتحقّق مییابدواگرشرایط حاصلنشودوموانع برطرف نگردد محققّ نمیشود. و به عبارت دیگر، لوح محو واثبات ازقبیل مقتضی است نه علّت تامّه. به مثالی در این زمینه توجّه فرمایید :
ابوبصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که حضرت عیسی علیه السلام بر قومی گذشت که آواز میخواندند. سؤال کرد: اینها را چه شده است؟ گفتند: دختر فلانی عروس شده است. حضرت فرمود : امروز آواز میخوانند و فردا گریه میکنند! گفتند: چرا؟ فرمود: چون امشب تازهعروس میمیرد.
صبح که شد با تعجّب دیدند عروس زنده است. از حضرت عیسی علیه السلام علّت را پرسیدند. حضرت به اتّفاق یاران به خانه عروس رفت و از وی پرسید: دیشب چه کار خیری کردی؟ گفت: هر شب جمعه نیازمندی در خانه ما را میزد و به او کمک میکردیم. دیشب هم آمد ولی هرچه تقاضای کمک کرد کسی به او توجّهی نکرد. من خود برخاستم و به او کمکی کردم. حضرت به عروس گفت: از جایت برخیز. وقتی که برخاست یک افعی در رختخواب او پیدا کردند! حضرت به عروس فرمود: به سبب انفاقی که کردی خداوند خطر افعی را از تو برطرف کرد.(1)
1) گفتار انبیاء، ص 287؛ بحارالانوار، ج 14، ص 244، ح 22.
حادثه مرگ این خانم، قضای معلّق و غیر حتمی بوده ولذا با انجام یک کار خیر برطرف شده است.
طولانی شدن عمر براثر صله رحم(1)و پرداخت صدقه(2)، و کوتاه
شدن عمر براثر ترک صله رحم(3)و مانند آن، مثالهای دیگری برای
قضای معلّق و غیر حتمی است امّا آنچه در متن روایت حضرت علی علیه السلام آمده از نوع قضاوقدر حتمی و لوح محفوظ است.
آری،حقیقت ایمان آن است که انسان باور کند آنچه به او رسیده، ممکن نبود به وی نرسد، و آنچه نرسیده، ممکن نبود برسد.
سؤال : چرا این مطلب، حقیقت ایمان معرّفی شده است؟
جواب : چون این باور به توحید افعالی بازمیگردد. اگر انسان موحّدباشدباورمیکند که آنچه خدا اراده کرده اتّفاق میافتد وآنچه اراده نکند محقّق نمیشود. خداوند نخواسته بیش از این مقام پیدا کنی، یا اراده کرده که فلان مقام را به تو عطا کند. اگر انسان این مطلب را باور کند و قطعیّت آنچه را که در لوح محفوظ ثبت شده بپذیردودربرابرآن تسلیم باشد، به حقیقت ایمان دست یافته است.
مقصّر نبوده از دست میدهد، چنانچه باور داشته که باشد این حادثه اراده الهی بوده، آرامش پیدا کرده و مصیبت را آسانتر تحمّل میکند؛ چون میداند اگر تمام عالم جمع میشدند نمیتوانستند جلوی وقوع آن را بگیرند. خیلیها هستند که به این مقام رسیدهاند و در چنین مواردی بیقراری نمیکنند.
جوانی به دختری علاقمند شده و دوست دارد با وی ازدواج کند امّا هرچه تلاش میکند این امر محقّق نمیشود، اگر به این روایت ایمان داشته باشد آن را تقدیر حتمی الهی شمرده وبهراحتی آن را پذیرفته و بهآسانی با آن کنار میآید.
دست کشیدن از اتّهام و انتقام؛ کسی که مقدّرات الهی را پذیرفته، هنگامی که حادثهای برایش رخ دهد کسی را مقصّر نمیداند و به فکر انتقام نمیافتد. تاجری که تمام تلاشش را برای انجام معامله بزرگ سودآوری کرده و به نتیجهای نرسیده، تسلیم خواست پروردگار میشود و آن را به پای قضای قطعی مینویسد و انگشت اتّهام بهسوی کسی دراز نمیکند و درصدد انتقام برنمیآید.
ترک حرص؛ کسانی هستند که وقتی در کاری موفّق نمیشوند باز هم حرص میزنند، امّا کسی که تسلیم اراده الهی است، حرص نمیزند و از آن مسأله میگذرد.
شخصی به امام رضا علیه السلام عرض کرد :
«اِنَّکَ تَتَکلَّمُ بِهذَاالْکَلامِ وَالسَّیْفُ یَقْطُرُدَماً؟فَقالَ:اِنَّ لِلّهِ وادیاً مِنْ ذَهَبٍ، حَماهُ بَأضْعَفِ خَلْقِه: النَّمْلِ، فَلَوْ رامَهُ الْبَخاتِیُّ لَمْ تَصِلْ اِلَیْهِ؛ شما چنین سخنی میگویید(ادعای امامت میکنید)درحالی که خون از شمشیر (حاکمان ظالم عبّاسی) میچکد. حضرت فرمود: خداوند وادی وسیعی داردکه مملوّ از طلاست امّا آن را با ضعیفترین مخلوقاتش یعنی مورچهها حفاظت میکند. اگر شتر قویپیکری قصد آنجا را کندبه آنجا نخواهد رسید (و مورچهها او را از بین خواهند برد)!».(1)
این روایت اشاره به این مطلب است که خداوند آنقدر قدرت دارد که قدرتمندترین موجودات را با کمترین و کوچکترین موجودات از بین میبرد. البتّه آنچه در این روایت به آن اشاره شده یک مثال است نه اینکه واقعاً چنان صحرایی از طلا که توسّط
مورچهها حفاظت شود وجود داشته باشد، امّا حقیقتاً خداوند
1) اصول کافی، ج 2، ص 59، باب فضل الیقین، ح 11.
چنین قدرتی دارد. قدرت مورچهها هنگامی که به هم میپیوندند ودستهجمعی حرکت میکنند بسیار عجیب است. اگر صدهاهزار مورچه به جایی هجوم ببرند هیچچیز نمیتواند مانع آنها شود.
نمونههای فراوانی وجود دارد که خداوند متعال برای درهم کوبیدن ستمکاران، از چیزهای کوچکی استفاده کرده، که به چند مورد آن اشاره میکنیم :
نمرود یکی از پادشاهان ستمگری بود که لاف خدایی میزد وپیامبر بزرگ خدا حضرت ابراهیم علیه السلام را با منجنیق در دریایی ازآتش اندخت. خداوند این طاغوت بزرگ را بهوسیله پشهای نابود کرد.
این حیوان ضعیف از طریق بینی نمرود به سرش راه یافت و با حرکاتش سبب آزار و اذیّت وی شد و این کار را بهقدری ادامه داد تا نمرود از پای درآمد!(1)
ابرهه با لشکریان فیلسوار خود به قصد تخریب کعبه بهسمت مکّه حرکت کرد. خداوند متعال آن لشکر پرقدرت را بهوسیله
1) بحارالانوار، ج 12، ص 37، ح 111 و 119؛ ج 64، ص 321.
سجّیل که سنگریزهای نرمتر از سنگ و سختتر از گل بود نابود
کرد. پرندگانی که گروهگروه در آسمان ظاهر شده بودند کافی بود یکی از آن سنگریزهها را به یکی از فیلها بزنند تا نقش بر زمین شود. در اینجا نیز خداوند قدرتنمایی کرد و با وسیله کوچک وکماهمیّتی، دشمنانش را سرکوب گردانید.(1)
قوم سبأ دارای تمدّنی درخشان بودند که به برکت سدّ مأرب به دست آمده بود. باغهای پرثمر فراوانی ایجاد کرده بودند و کشوری ثروتمند و متنعّم داشتند. امّا شکر نعمتهای خدا را بهجا نیاوردند، بلکه گروهی شروع به ناشکری کرده و کفران نعمت کردند. خداوند تصمیم به نابودی آنها گرفت و برای این کار چند موش صحرایی را مأمور سوراخ کردن سدّ مأرب کرد.
موشها بهخوبی مأموریّت خود را انجام دادند و آب از مسیر سوراخها شروع به خارج شدن کرد. هرچه آب بیشتر خارج میشد سوراخها وسیعتر میشد تا آنجا که ناگهان صدای بسیار عظیمی به گوش مردم رسید که خبر از شکستن سد میداد. شکستن سد همان و نابودی تمدّن بزرگ قوم سبأ همان.(2)
داستان طالوت علیه السلام و جالوت نمونه دیگری از این مدّعاست. هنگامی که سپاه کوچک طالوت علیه السلام دربرابرلشکرعظیم جالوت قرار گرفت کسی گمان نمیکرد که آنها بهسادگی شکست بخورند. امّا داود جوان علیه السلام با قلابسنگ، سنگی را بهسمت جالوت پرتاب کرد که به پیشانیاش خوردومردوبدینوسیله لشکراوشکست خورد!(1)
خداوند همانگونه که دشمنانش را بهوسیله چیزهای بسیار سادهای نابود کرده و خواهد کرد، دوستانش را نیز با امور سادهای حفظ میکند. بهعنوان مثال، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را با چند تار عنکبوت حفظ کرد.(2)اگر امروز بیش از 5/1 میلیارد مسلمان در سرتاسر کره
زمین ندای توحید سرمیدهند در سایه همان حمایت و حفاظت ساده خداوند از پیامبرش میباشد.
و این مطلب به همه خداجویان قوّت قلب میدهد، ولذا امام رضا علیه السلام به آن شخص فرمود: اگر بنیعبّاس قدرتمند هستند، قدرت خداوند فوق قدرت آنهاست و ما را درمقابل آنها حفظ خواهد کرد ولذا نگران مباش.
موضوع این بحث، روایت چهارم باب الرضا بالقضاء میباشد که قبل از بیان حدیث توضیحی لازم است :
گاه انسان نهایت سعی وتلاشش را میکند، ولی به آنچه میخواهد نمیرسد. مدیریّتش خوب بوده، وقت کافی هم گذاشته، قصور و تقصیری هم نداشته، امّا علل و عواملی اجازه رسیدن به مقصد را نمیدهند. مردم در چنین مواردی دو گروهاند :
گروه اوّل کسانی هستند که دچار ناامیدی شده و زبان به ناشکری باز کرده و گاه گرفتار افسردگی میشوند؛ در حالی که این رفتارها چیزی را تغییر نمیدهد.
گروه دوم انسانهای باایمانی هستند که راضی به قضای الهیاند. آنها میگویند: «ما نهایت سعی و تلاشمان را کردیم، امّا گویا تقدیر الهی چیز دیگری بود». این گروه، شور و نشاط خود را از دست نداده و افسرده نمیشوند و در پیشگاه خداوند متعال مأجورند؛ چون به مقام رضا رسیدهاند.
با عنایت به توضیح مذکور، به خلاصه حدیث مورد بحث، که روایت مفصّلی است، توجّه بفرمایید :
امام باقر علیه السلام به نقل از پدران بزرگوارش از رسول الله صلی الله علیه و آله نقل کرده که خداوند متعال فرمود :
مردم توجّه ندارند که ساختمان بدن و روح آنها متفاوت است و مصلحت هرکس را مطابق ساختمان روح و بدنش قرار دادهام.
برخی از مردم اگر ثروت داشته باشند در مسیر حق قرار گرفته وبه عبادت و بندگی من میپردازند. بهمقتضای ساختمان روحی آنها، چنین افرادی را ثروتمند میکنم.
و برخی دیگر اگر محدود نباشند طغیان میکنند. بهمقتضای حکمت ورحمتم زندگی آنها را محدود میکنم تا طغیان وسرکشی نکنند.
بعضیها اگر توفیق عبادت زیاد پیدا کنند مغرور میشوند. اگرهرشب موفّق به اقامه نماز شب گردند خیال میکنند که به اوج قلههای عبادت و بندگی رسیدهاند، توفیق نماز شب را از آنها سلب میکنم تا مغرور نشوند.
خداوند متعال همچون طبیب حاذق و مهربانی است که به همه بیماران یکنوع غذا و دارو نمیدهد، بلکه متناسب با بیماری هر بیمار غذا و داروی خاصّی برای وی تجویز میکند.
بنابراین، باید راضی به قضای الهی بود، که آن طبیب آگاه ومهربان میداند با انسانها چگونه رفتار کند. کسی که راضی به
قضای الهی است نه افسرده میشود، نه خودکشی میکند و نه جزعوفزع، بلکه قلب و روحی آرام دارد و در آرامش زندگیاش را سپری میکند. بهراستی که تعلیمات اسلام مایه نجات و سعادت انسان در دنیا و آخرت است.
سپس در ذیل روایت میفرماید :
«فَلا یَتِّکَل الْعامِلونَ عَلی اَعْمالِهِمُ الَّتی یَعْمَلُونَها لِثوابی فَاِنَّهُمْ لَوِ اجْتَهَدُوا وَ اَتْعَبُوا اَنْفُسَهُمْ وَ اَفْنَوْا اَعْمارَهُمْ فی عِبادَتی کانُوا مُقَصّرینَ غَیْرَ بالِغینَ فی عبادَتِهِمْ کُنْهَ عِبادَتی فیما یَطْلُبُونَ عِنْدی مِنْ کَرامَتی وَ النَّعیمِ فی جَنّاتی وَرفیعِ دَرَجاتی الْعُلی فی جِواری وَلکِنْ فَبِرَحْمَتی فَلْیَثِقُوا وَبِفَضْلی فَلْیَفْرَحُوا وَ اِلیْ حُسْنِ الظَّنِّ بی فَلْیَطْمَئِنُّوا، فَاِنَّ رَحْمَتی عِندَ ذلِکَ تُدارِکُهُمْ وَمَنّی یُبَلِّغُهُمْ رِضْوانی، وَ مَغْفِرَتی تُلْبِسُهُمْ عَفْوی، فَاِنّی اَنَا اللهُ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ وَ بِذلِکَ تَسَمَّیْتُ؛ کسانی که عملی انجام میدهند به اعمالشان که به قصد رسیدن به ثواب من انجام میدهند اعتماد نکنند و مغرور نشوند. چون هرمقدار کوشش کنند و خود را به زحمت بیندازند و(حتّی) تمام عمرشان را در مسیر عبادت من صرف کنند، با همه اینها مقصّرند و در عبادات و اطاعتهای خود به کنه عبادت من نمیرسند. عبادات آنها با آنچه از من مطالبه ودرخواست میکنند ازقبیل کرامت من و نعمتهای جاویدان مادّی و معنوی بهشتی ودرجات بلند در جوار من، حقیقتاً قابل مقایسه نیست. پس نباید به اعمالشان تکیه کنند، بلکه باید به رحمت من تکیه زده و به فضل من امیدوار بوده و به من حسن ظن
داشته باشند. چراکه رحمت من در این موقع بهسراغشان میرود وشامل حالشان میگردد وبراساس تفضّل من به رضوان من میرسند و در سایه غفران من مورد بخشش قرار میگیرند. زیرا من خداوندی هستم که رحمت عام و خاص دارم. (رحمت عام من شامل دوست و دشمن و مؤمن و گنهکار میشود و رحمت خاصّهام مخصوص خواص بندگانم یعنی مؤمنان است) و نام رحمن و رحیم را برای خود انتخاب کردهام».(1)
بهراستی اگر کارگری یک روز در خانه شما کار کند و بهعنوان اجرت، یک منزل مسکونی یا یک ماشین سواری یا یک مغازه ازشما تقاضا کند، چه میگویید؟ بیشک به او پاسخ میدهید که شما درمقابل کاری که انجام دادهاید استحقاق آنچه را که تقاضاکردهاید ندارید و اگر به شما بدهم لطفی در حق شما کردهام.اگر این مسئله را درمورد کارهای بشری لطف و تفضّل بدانیم نه استحقاق، درمورد اعمال بندگان و توقّعاتی که درباره پاداش آن از خدا دارند مسأله روشنتر است. ولذا بزرگان گفتهاندکه ثوابهای الهی تفضّل است نه پاداش؛(2)چون هیچ
موازنهای بین آنها نیست، مخصوصاً که آنچه بنده انجام میدهد
باابزاری است که خداوند در اختیارش نهاده، و او از خود چیزی ندارد!
از مجموع روایت استفاده میشود که انسان هرمقدار کار خوب کند نباید مغرور شود و راه دفع غرور این است که گاه به بیماران فکر کند. من گاه به دیالیزیها فکر میکنم که کلیههایشان از کار افتاده و فعالیّت نمیکنند. هر هفته دوسه بار، و هر بار چندین ساعت باید برای دیالیز زیر دستگاه قرار گرفته و درد زیادی را تحمّل کنند و در آخر، نیمهجان از زیر دستگاه خارج شوند! راستی کلیهها چقدر ارزش دارند؟ آیا میتوان شکر این نعمت الهی را که روزانه صدها نوع سم را از بدن انسان دفع میکنند بهجا آورد؟
دستگاههای دیگر بدن انسان نیز همینگونه است. ما شکر یک نعمت از نعمتهای بیشمار الهی را در تمام عمر نمیتوانیم بهجا آوریم، چگونه به چند رکعت نماز و چند روز روزه و چند جلسه دعا و نوشتن چند کتاب و تدریس و مانند آن مغرور میشویم؟
باید به خداوند عرض کنیم: اعمال ما درمقابل نعمتهای بیشمار تو چیزی نیست. مخصوصاً که آنها را بهوسیله ابزاری
انجام میدهیم که تو به ما دادهای. ما با معرفتتر از پیامبر صلی الله علیه و آله نمیشناسیم. آنحضرت بههنگام رازونیاز با خداوند متعال عرضه
میداشت: «ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ وَ ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ».(1)یا امام
علی علیه السلام برای قلّت زاد در مسیر سفر آخرت حسرت میخورد.(2)
وقتی که آن بزرگواران اینگونه بودند، جایی برای غرور ما با این اعمال ناقص و دستوپاشکسته باقی نمیماند!
امام صادق علیه السلام فرمودند :
«قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ: عَبْدی المُؤمِن لا اَصْرِفُهُ فی شَیْءٍ اِلّا جَعَلْتُهُ خَیْراً لَهُ، فَلْیَرضَ بِقَضائی، وَلْیَصْبِرْ عَلی بَلایی، وَلْیَشْکُرْ نَعْمائی، اَکْتُبُهُ یا مُحَمَّدُ مِنَ الصِّدّیقینَ عِنْدی؛ خداوند عزّوجلّ (به پیامبرش حضرت محمد صلی الله علیه و آله ) فرمود: هر تغییر و دگرگونیای در زندگی بنده مؤمنم ایجاد میکنم، خیر و صلاح او را در آن قرار دادهام. بنابراین، باید راضی به قضای من باشد، و درمقابل حوادث مختلف صبر وشکیبایی ورزد، وشکر نعمتهای مرا بهجا آورد. ای محمّد! (اگر بنده مؤمنم این سه کار را انجام دهد) او را در نزد خود جزء صدیقین خواهم نوشت».(1)
یکی از مشکلترین مسائل و مهمترین مشکلات دنیای امروز
1) اصول کافی، ج 2، ص 61، باب الرضا بالقضاء، ح 6.
ناآرامیها و نگرانیهاست. آرامش روحی در دنیای کنونی بسیار کم شده است. هرچند ممکن است بیماریهای جسمانی رو به کاهش باشد؛ امّا بیماریها و آلام روحی رو به افزایش است؛ بهگونهای که اگر فکر اساسی برای درمان آن نشود وبا همین آهنگ، پیش رود،دنیای ماتبدیل به یک بیمارستان بزرگ روانی خواهد شد!
علّت این معضل بزرگ جهانی، فقدان ایمان است، چراکه ایمان به خدا مشکل را حل میکند. حقیقتاً آرامش در سایه نام و یاد و ذکر خداست (أَلاَ بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)(1).
یکی از محصولات ایمان به خدا، راضی بودن به قضای الهی است که صبر بر بلا و شکر نعما را به دنبال دارد. قرآن مجید نمونههای فراوانی برای این محصول ایمان ذکر کرده که به چند مورد آن اشاره میشود.
ضمناً توجّه به این نکته لازم است که ما از این طرف تاریخ به حوادث نگاه میکنیم و گذشتگان یعنی کسانی که قبل از حادثه مورد نظر یا بههنگام آن حادثه بودند تاریخ را از آنسو مشاهده میکردند. به تعبیر دیگر، ما ابتدا به زمان حال و سپس به گذشته مینگریم و آنها ابتدا به زمان حال و سپس به آینده مینگریستند ولذا قضاوت ما با آنها متفاوت است. قضایایی در تاریخ رخ داده
1) سوره رعد، آیه 28.
که وقتی از آن سوی تاریخ به آن نگاه میکنیم بسیار سخت ودردناک است، امّا هنگامی که از این سوی تاریخ به آن مینگریم سراسر موفقیّت و بهروزی است.
در داستان حضرت یوسف علیه السلام پس از آن که برادران حسود، آنحضرت را در چاه افکنده و به خانه بازگشتند و او در آن سنّوسال کم در قعر چاهی عمیق تنهای تنها شد، اگر ایمان نداشت میگفت: «این چه مصیبتهایی است که برای من رخ میدهد؟ عشق و محبّت پدر مایه دردسر و اسباب گرفتاری و مشکلات گردیده است!».
امّا وقتی از این سوی تاریخ به آن مینگریم متوجّه میشویم که اگر آن حوادث اتفاق نمیافتاد یوسف علیه السلام عزیز مصر نمیشد ونمیتوانست یک ملّت را از هلاکت نجات دهد. یوسف پیامبر علیه السلام در سایه ایمان به پروردگار راضی به قضای الهی شد و بر این حوادث تلخ صبر کرد و به شکر نعمتهای فراوانی که خداوند به وی عنایت فرمود پرداخت و خداوند هم نام او را در دفتر صدیقین ثبت کرد.
هنگامی که مادر حضرت موسی علیه السلام قنداقه آنحضرت را به
فرمان پروردگار در صندوقچهای قرار داده و به آب رودخانه نیل
سپرد، اگر ایمان کافی نداشت با خود میگفت: این چه سرنوشت شومی است که برای فرزندم رقم زدم، و با دستان خود پاره جگرم را به آب سپردم. بهزودی او غرق خواهد شد و آبزیان رود نیل او را خواهند خورد!».
ولی مرور تاریخ نشان داد که این کار نهتنها خطری برای آن نوزاد نداشت، بلکه بهترین راه حفظ جان وی بود. چراکه وقتی همسر فرعون آن صندوق را مشاهده کرد و متوجّه شد نوزادی در درون آن است خطاب به همسرش گفت :
«(قُرَّةُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَنْ یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدآ)؛ او مایه روشنی چشم من وتوست! او را نکشید شاید برای ما مفید باشد، یا او را به فرزندی برگزینیم».(1)
بدینوسیله کاخ فرعون به جایگاهی مطمئن برای پرورش حضرت موسی علیه السلام تبدیل شد.
هنگامی که حضرت موسی علیه السلام تحت تعقیب مأموران فرعون قرار گرفت و برای حفظ جانش مجبور شد بهسمت مدین فرار کند، اگر انسان بیایمانی بود با خود میگفت: «جایگاه و پناهگاهم را از دست داده، آواره صحرا و بیابان شدم و از اقوام و بستگان
1) سوره قصص، آیه 9.
ودوستانم دور افتادم، و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار من خواهد بود؟!»
ولی بعد معلوم شد که همین آوارگی و بیپناهی وغربت ومشکلات، مقدّمه رسیدن به نعمتهای بزرگتر ومقامات بالاتر بود. چون همین سفر سبب شد آنحضرت محضر پیامبر بزرگی همچون شعیب علیه السلام را درک کند و سالها در خدمت او تلمذ وشاگردی کرده و آماده نبوّت گردد.
این مطلب درمورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز دیده میشود. دشمنان اسلام پس از مبارزهای مستمر و پیگیر با اسلام و شکست دربرابر پیشرفت آن، بالاخره تصمیم بسیار خطرناکی گرفتند. خداوند متعال دراینباره خطاب به پیامبرش چنین میفرماید :
«(وَإِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ)؛ (به خاطر بیاور) هنگامی را که کافران برای تو نقشه میکشیدند که تو را به زندان بیفکنند یا به قتل برسانند و یا (از مکّه) بیرون کنند».(1)
و در راه اجرای نقشه قتل، اطراف خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را محاصره کردند. آنحضرت برای خنثی کردن نقشه دشمن مجبور به ترک
مکّه مکرّمه شد و برای رد گم کردن، مسیر نامتعارفی را در پیش گرفت. شبها حرکت میکرد و روزها در جایی پنهان میشد تا
1) سوره انفال، آیه 30.
دشمن به ایشان دست پیدا نکند. پیامبر صلی الله علیه و آله رنج و مشقّت این سفر را تحمّل کرد و سکونت در غربت را به جان خرید تا جان خود ونهال نوپای اسلام را حفظ کند. اگر رسول اکرم صلی الله علیه و آله این سختیها و مرارتها را تحمل نمیکرد و به مدینه مهاجرت نمیفرمود اسلام شکوفا نمیشد و مسیر رشد و ترقی و پیشرفت را طی نمیکرد و به پیروزی نهایی نمیرسید و در مدّت کوتاهی قسمت زیادی از ساکنان کره زمین ندای توحید سرنمیدادند.
بنابراین، بسیاری از حوادث بهظاهر دردناک، درحقیقت به خیر و صلاح ماست که در زمان وقوع حادثه مصلحت آن را درک نمیکنیم و گاه در آینده روشن میشود و برخی از اوقات تا پایان عمر هم پی به مصلحت آن نمیبریم.
آری، طبق روایت مورد بحث، هر حادثهای برای بنده مؤمن رخ دهد خیر او در آن است و اگر راضی به قضای خدا شود وصبر را پیشه کند و شکر خدا را بهجا آورد خداوند او را در زمره صدیقین قرار میدهد. از خداوند متعال میخواهیم که به ما توفیق دهد تا در سایه ایمان، به این مقام برسیم.
امام صادق علیه السلام فرمود :
«لَمْ یَکُنْ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ لِشَیْءٍ قَدْ مَضی لَوْ کانَ غَیْرُهُ؛ پیامبر صلی الله علیه و آله درباره اتّفاقیکه افتادهبودهرگزنمیفرمودکه ایکاش چنیننمیشد».(1)
این روایتِ کوتاه، بسیار پرمعنا و کارساز است و سه نکته درمورد آن قابل توجّه و دقّت میباشد.
بسیار اتّفاق میافتد که انسان درباره حوادث گذشته که انجام شده و کار از کار گذشته، تأسف میخورد که ای کاش چنین و چنان میشد، در حالی که توجّه ندارد اگر آنگونه که آرزو میکند واقع میشد، چه مشکلات و معضلاتی برایش رخ میداد.
مثلاً جوانی عاشق دختری شده و دوست دارد با او ازدواج کند، ناگهان مطّلع میشود که او با دیگری ازدواج کرده است.
1) اصول کافی، ج 2، ص 63، باب الرضا بالقضاء، ح 13.
آه وافسوسش شروع میشود که ای کاش نصیب او میشد، در حالی که نمیداند اگر با او ازدواج میکرد ممکن بود با هم نسازند و کار به دادگاه و زندان و طلاق و جدایی میکشید. یا آن دختر مبتلا به بیماری صعبالعلاجی میشد که پسر باید تمام داراییاش را صرف درمان او میکرد و لذّتی از زندگی مشترک نمیبُرد. یا فرزند ناقصالخلقهای از آنها به دنیا میآمد که مجبور میشدند تا آخر عمر مشکلات او را به دوش بکشند.
بنابراین، برای آنچه گذشته و ما از فلسفه آن آگاه نیستیم افسوس نخوریم و همچون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آرزوی تحقق آن را به شکل دیگر نکنیم.
خداوند، رحمان و رحیم و جواد و کریم است. اگر به این صفات درمورد پروردگار عالم ایمان داریم باید در آنچه اتّفاق افتاده مصلحتی قائل باشیم که علم و دانش محدود ما از آن آگاه نیست وخداوند عالم آن را میداند و ممکن است در آینده روشن شود. بنابراین، شخص باایمان درمقابل این حوادث صبور است وافسوس نمیخورد.
گذشته را نمیتوان تغییر داد، امّا درمورد آینده میتوان کاری
کرد. بنابراین، وقت و نیرویت را برای کاری که انجام شدنی نیست مصرف مکن و آن را بهسمت کاری که شدنی است هدایت کن وآیندهات را بساز.
البتّه از گذشته باید عبرت گرفت، امّا تأسف بر آن هیچ فایدهای ندارد و چیزی را عوض نمیکند. خداوند متعال میفرماید: (لِّکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ) این (ثبت بودن حوادث مختلف در لوح محفوظ) به دلیل آن است که برای آنچه از دست دادهاید تأسّف نخورید، و به آنچه به شما داده است دلبسته وشادمان نباشید».(1)
حضرت علی علیه السلام فرمود: «زهد در همین دو جمله خلاصه شده است: تأسف نخوردن بر آنچه از دست داده و مغرور نشدن به آنچه دارد».(2)
با توجّه به اینکه توان و نیروی انسان محدود است، نباید آن را خرج گذشتهای کند که امکان ندارد بازگردد. اگر میوهای که از درخت جدا شد به درخت بازگشت، بازگشت به گذشته نیز ممکن خواهد بود.
حقیقتاً نبش قبر کردن اسکلت حوادث گذشته و تشریح کردن آن، کار شایسته و عاقلانهای نیست.
ابوبصیرمیگوید: مردی خدمت امام باقر علیه السلام رسید و عرض کرد : من انسان ضعیفالعملی هستم وکم روزه میگیرم،ولی تلاش میکنم که فقط ازطریق حلال ارتزاق کنم.(نظرشماچیست؟)امام علیه السلام فرمود :
«اَیُّ الاِجْتِهادِ اَفْضَلُ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ؛ چه عبادتی بالاتر از حفظ شکم و شهوت دربرابر محرّمات است؟!».(1)
بعضی تصوّر میکنند که غذای جسم ارتباطی با مسائل اخلاقی، که مربوط به روح انسان است، ندارد. در حالی که این تصوّر، باطل وبیاساس است و تأثیر غذاها بر اخلاقیّات قابل انکار نیست. مداومت بر بعضی از غذاها سبب شجاعت انسان و تداوم برخوردن برخی از اغذیه موجب ترسو شدن وی خواهد شد.(2)
برخی از اطعمه انسان را بیبندوبار میسازد، و برخی دیگر در صورت تداوم به تقوای انسان کمک میکند.به همین دلیل علمای اخلاق درباره تغذیه انسان توصیههای جدّی دارند. هم جنس غذا و نوع آن مهم است وهم نحوه تحصیل وبهدست آوردن آن.
در روایت مورد بحث، سؤال کننده توفیق زیادی در انجام عبادتهای مستحبّی ندارد، ولی دربرابر محرّمات، بسیار حساس است. امام باقر علیه السلام میفرماید: «چه اجتهاد(1)و عبادتی باارزشتر از
نگهداری شکم وعورت از حرام است!؟».
مسلمان نهتنها باید از غذاهای حرام اجتناب کند، بلکه باید بهسراغ غذاهای مشکوک نیز نرود. گاه غذای مشکوک نور ایمان را ضعیف کرده و توفیق عبادت و نماز شب را از انسان گرفته و مانع اجابت دعاهامیشود.
اگر طالب قرب الیالله هستید، اگر علاقمند به تهذیب نفس میباشید، اگر خواهان تابش نور الهی برقلب وروحتان هستید، باید مواظب غذای خود باشید و جز از حلال استفاده نکنید.
خداوندا! به ما توفیق عفّت بطن و فرج، و دوری از گناه ومعصیت، و کسب رزق و روزی حلال عنایت فرما.
1) اجتهاد در این روایت بهمعنای عبادت است؛ چون اوّلاً: درمقابل روزه و دیگر عباداتمستحبّی قرار گرفته و ثانیاً: در همین باب العفّه اصول کافی چهار روایت دیگر به همینمضمون وجود دارد که در آنها به جای اجتهاد کلمه عبادت به کار گرفته شده است.
القرآن الکریم، ترجمه: آیت الله العظمی مکارم شیرازی، انتشارت امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، قم، چاپ دوم، 1389ش.
آفریدگار جهان، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، انتشارات امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، قم، چاپ چهارم، 1389 ش.
آیات ولایت در قرآن؛ آیتالله العظمی مکارم شیرازی، تهیّه و تنظیم: ابوالقاسم علیان نژادی، انتشارات نسل جوان، قم، چاپ اوّل، 1381 ش.
اخلاق در قرآن، آیت الله العظمی مکارم شیرازی و همکاران، امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، قم، چاپ سوم، 1381 ش.
5ا. استفتائات جدید، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، گردآوری: ابوالقاسم علیان نژادی دامغانی، انتشارات امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، قم، چاپ هفتم، 1390 ش.
اطیب الطبیان فی تفسیر القرآن، سید عبدالحسین طیّب، اسلام، تهران، اوّل، 1378ش.
الاصول من الکافی، محمد بن یعقوب الکلینی رحمة الله دارصعب و دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، چاپ چهارم، 1401 ق.
انقلاب جهانی مهدی، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، انتشارات نسل جوان، قم، چاپ ششم، 1372 ش.
بحارالانوار، محمّدباقر مجلسی، مؤسّسة الوفاء، بیروت، چاپ سوم، 1403 ق.
پیام قرآن، آیت الله العظمی مکارم شیرازی با همکاری جمعی از همکاران، انتشارات امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، چاپ پنجم، 1374 ش.
تاریخ انبیاء، سید هاشم محلّاتی، مؤسسه بوستان کتاب، قم، چاپ اوّل، 1382 ش.
تفسیر نمونه، آیت الله العظمی مکارم شیرازی با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان، دارالکتب الاسلامیّة، تهران، چاپ بیست و هفتم، 1386 ش.
تفسیر اثنیعشری، حسین بن احمد الحسینی، انتشارات میقات، تهران، چاپ اوّل، 1364 ش.
تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب، محمد بن محمدرضا القمّی المشهدی، مؤسسه شمس الضحی، تهران، چاپ اوّل، 1387 ش.
تفسیر جوامع الجامع، فضل بن الحسن الطبرسی، مرکز مدیریت حوزه علمیّهقم ومؤسسه انتشارات دانشگاهتهران،قم،چاپ سوم،1371ش.
جامع احادیث الشیعه، اسماعیل معزی ملایری، زیر نظر آیت الله العظمی بروجردی، ناشر مؤلّف، قم، چاپ اوّل، 1371 ش.
جامع الرواة، محمد بن علی الاردبیلی، کتابفروشی مصطفوی، قم، چاپ اوّل، بیتا.
جامع الشواهد، محمدباقر شریف اردکانی، کتابفروشی مصطفوی، تهران، چاپ اوّل، 1379 ق.
دائرة المعارف فقه مقارن، آیت الله العظمی مکارم شیرازی با همکاری جمعی از اساتید و نویسندگان حوزه علمیّه، انتشارات امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، قم، چاپ دوم، 1387 ش.
دوبیتیهای باباطاهر، نشر کومه، قم، پنجم، 1389 ش.
دیوان کامل فروغی بسطامی، مقدمه و شرح: سعید نفیسی، انتشارات جاویدان، تهران، اوّل، 1342 ش.
دیوان خاقانی شروانی، با مقدّمه بدیعالزمان فروزانفر، انتشارات نگاه، تهران، چاپ دوم، 1380 ش.
زندگی پرماجرای نوح علیه السلام ، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، تهیّه وتنظیم : ابوالقاسم علیان نژادی دامغانی، ناشر نجفی، قم، چاپ اوّل، 1391 ش.
سفینة البحار، شیخ عبّاس قمّی، دارالاسوة للطباعة و النشر، تهران، چاپ اوّل، 1414 ق.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید المعتزلی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ اول، 1415 ق.
عاشورا، ریشهها، انگیزهها، رویدادها، پیامدها، سعید داودی و مهدی رستمنژاد، زیر نظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی، انتشارات امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، چاپ پنجم، 1387 ش.
فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، جعفر سبحانی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، چاپ اوّل، 1371 ش.
الفروع من الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، دارصعب و دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، چاپ سوم، 1401 ق.
قهرمان توحید، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، گردآوری: ابوالقاسم علیان نژادی دامغانی، انتشارات امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، قم، چاپ اوّل، 1388 ش.
کلیّات مفاتیح نوین، احمد قدسی و سعید داودی زیر نظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی، انتشارات امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، قم، چاپ دوم، 1384 ش.
گفتار انبیاء، محمّد مهدی تاج لنگرودی، دفتر نشر ممتاز، تهران، چاپ چهارم، 1374 ش.
اللوامع الالهیّه فی المباحث الکلامیّه، جمال الدین مقداد بن عبدالله، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، چاپ دوم، 1380 ش.
مثنوی معنوی، جلالالدین محمد بلخی، انتشارات امیر کبیر، تهران، هشتم، 1361ش.
مرآتالعقول، محمّدباقر مجلسی، دارالکتب الاسلامیّه، تهران، چاپ دوم، 1363ش.
معجم رجال الحدیث، سیّد ابوالقاسم خوئی، منشورات مدینة العلم، بیروت، چاپ دوم، 1403 ق.
معجم الاحادیث القدسیّة الصحیحة؛ ملّا علی القاری، مؤسسة الکتب الثقافیّة، بیروت، چاپ اوّل، 1413 ق.
منتخب التواریخ، محمدهاشم بن محمد علی خراسانی، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان، تهران، چاپ اوّل، بیتا.
میزان الحکمه، محمد ری شهری، دار الحدیث و داراحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اوّل، 1422 ق.
نهجالبلاغه با ترجمه گویا و شرح فشرده؛ محمدجعفر امامی ومحمدرضا آشتیانی زیر نظر آیت الله العظمی مکارم شیرازی، انتشارات امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، قم، چاپ سیزدهم، 1381 ش.
وسائلالشیعه، محمد بن الحسن الحرالعاملی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ چهارم، 1391 ق.