ghaemiyeh.com
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
ماهنامه ادبی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما / کد: 1247 / اسفند1386
مدیر مسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
با همکاری: فرجالله نعمتی
صفحهآرا: اکرم سادات بنیزهرا
نسخه پرداز: محبوبه سلمانزاد ـ منصوره سلمانزاد
لیتوگرافی: سروش مهر چاپ: سروش مهر
بها: 14000 ریال
با آثاری از
آقایان: میثم امانی، حبیب نظاری، محمدعلی کعبی، محمدکاظم بدرالدین، حسین امیری، روحالله حبیبیان، بهزاد پودات، مهدی خلیلیان، سیدمحمد صادق میرقیصری و محمد یحیایی
خانمها: محبوبه زارع، رزیتا نعمتی، سودابه مهیجی، معصومه داوودآبادی، نزهت بادی، رقیه ندیری، سیده زهرا برقعی، فاطره ذبی[ زاده، فاطمه پهلوانآقا، فاطمه سلیمانپور، شیما اسغری، منسیه علیمردای، فاطمه سادات احمدی میانکوهی و اعظم جودی
نشانی
قم ـ بلوار امین ـ مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ص پ 3133 ـ 37185 ـ تلفن: 2910602 ـ دورنگار: 2933866
تهران: خ ولیعصر ـ جامجم ـ ساختمان شهید رهبر (رفاه) ـ طبقه دوم
تلفن: 2014738 ـ 2165494 دورنگار: 2165443
تلفن دفتر مجله: 2919671 ـ داخلی 134
بسم الله الرحمن الرحیم
فهرست مطالب
برای سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی
صبح و سلام
با شقایق ها (پابه ای شهیدان دفاع مقدس)
زخم زیتون (برای سالگرد انقلاب فلسطین)
از دریچه زمان
حرف اول ... 1
کاش خوبی ها را برای همه بخواهم / میثم امانی ... 3
ای پناه گاه ما / محبوبه زارع ... 4
یا رب، سببی ساز! / رزیتا نعمتی ... 5
یا ستار العیوب / سودابه مهیجی ... 7
دل شکستگی / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 8
نام های زیبای تو / سید محمدصادق میری قیصری ... 9
به تو محتاجم / فاطمه سلیمان پور ... 10
مرا به شعله های عشق پیوند بزن / معصومه داوود آبادی ... 11
همه چیز را از تو آموختم؛ حتی نماز را / محمدعلی کعبی ... 12
مهمانی / بهزاد پودات ... 13
همه با هم / محمدکاظم بدرالدین ... 15
در کنار هم / فاطمه پهلوان علی آقا ... 17
مثل یک شعر سپید، خنده بر لب / محمدکاظم بدرالدین ... 19
جنب و جوش روشن / محمدکاظم بدرالدین ... 20
باغبانان میهن / محبوبه زارع ... 22
فرزندان کوه / معصومه داوودآبادی ... 23
زندگی نامه گل ها / محمدکاظم بدرالدین ... 24
نترس صفورا / محمد یحیایی ... 25
چفیه و عطر و پلاک / فاطمه سلیمان پور ... 26
مرکز جغرافیای حق جویی / محبوبه زارع ... 27
زخمی سبز / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 28
روز امور تربیتی و تربیت اسلامی ... 29
باغبانی / میثم امانی ... 29
مربی اول / فاطره ذبیح الله ... 31
اربعین حسینی ... 32
بت کوفه و شام را شکستیم / محمدعلی کعبی ... 32
چهل روز می گذرد / معصومه داوودآبادی ... 33
اربعین لاله ها / نزهت بادی 35
برخیزید ای شهیدان / روح الله حبیبیان ... 35
اربعین با بوی خون در مشام / محمدکاظم بدرالدین ... 35
خطبه ای بخوان / رزیتا نعمتی .... 36
من، همان صبر دیروزم / سودابه مهیجی ... 38
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما / فاطره ذبیح زاده ... 39
السلام علیک یا شمس العطشان / سیده زهرا برقعی ... 40
بازگشت دوراه / فاطمه سلیمان پور ... 41
شاید اگر اشک نبود / شیما اصغری ... 43
چهل شبانه بی تو / سودابه مهیجی ... 44
بلند شو / رزیتا نعمتی ... 44
روز احسان و نیکوکاری ... 45
احساستان به خیر / حبیب نظاری ... 45
زیر سایبان محبت / میثم امانی ... 47
عشق را قسمت کنیم / معصومه داوودآبادی ... 49
سخاوت کلید عنایت / رزیتا نعمتی ... 50
به خدا قول می دهم / فاطره ذبیح زاده ... 52
اینجا سرزمین عشق است / فاطمه پهلوان علی آقا ... 53
آفتاب احسان / حسین امیری ... 54
تو نیکی می کن و در دجله انداز (داستانک) / منسیه علیمرادی .... 55
گرمای عاطفه / شیما اصغری ... 55
روز درخت کاری ... 57
مرگ بر تبر/ حبیب نظاری ... 57
درختی بکاریم / حبیب نظاری ... 57
نبض ریه های زمین در دست توست / معصومه داوودآبادی ... 59
هر چه کنی کشت ... / محمدکاظم بدرالدین ... 60
زیبایی خاک / سودابه مهیجی ... 61
معجزه سبز خداوند / فاطمه پهلوان علی آقا ... 62
خواب های طلایی / منسیه علیمرادی .. 63
رحلت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله ... 65
واپسین سطر پیامبری / میثم امانی ... 65
تا همیشه وامدار پیامبری ات هستیم / معصومه داوودآبادی ... 66
کامل ترین نام / محمدعلی کعبی ... 67
سوگواره / روح الله حبیبیان ... 69
مدینه؛ غم زده ای ناگزیر در این داغ / محمدکاظم بدرالدین ... 69
زمین، کسی را گم کرده است که .. / رقیه ندیری ... 71
در کلبه احزان فاطمه علیهاالسلام / رزیتا نعمتی ... 73
واپسین نفس های مهربان / سودابه مهیجی ... 73
چلچراغ عظیم آفرینش / سیده زهرا برقعی ... 74
آه، ای ناخدا، بگو چه کنیم / سودابه مهیجی ... 76
شهدات حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام ... 77
مجتبای نبوت / محمدکاظم بدرالدین ... 77
چراغ را خاموش کن / نزهت بادی ... 78
افطاری مسموم / محبوبه زارع ... 80
اعتراض خاموش / رزیتا نعمتی ... 81
خورشید خسته / سودابه مهیجی ... 83
جسم بی جانت را هم بر نتابیدند / حسین امیری ... 84
پاره پاره / سودابه مهیجی ... 86
شهادت حضرت امام رضا علیه السلام ... 87
انگورهای نرفته از خاطر / محمدکاظم بدرالدین ... 87
نفرین ابدی به مأمون / سودابه مهیجی ... 88
تشنه ام بر آب سقاخانه است / رزیتا نعمتی ... 90
شوکران / سودابه مهیجی ... 91
هجرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه ... 93
هجرت / محبوبه زارع ... 93
این قوم، قدر عافیت نمی دانند / میثم امانی ... 94
میزبانی یثرب / محمدکاظم بدرالدین ... 95
لیلة المبیت ... 97
به قیمت جان / محمدعلی کعبی ... 97
والله خیر الماکرین / محبوبه زارع ... 98
رشادت بیدار علی علیه السلام / محمدکاظم بدرالدین .. 96
شب علی علیه السلام / اعظم جودی ... 100
درگذشت یادگار امام، حجت الاسلام سید احمد خمینی ... 101
چشم هایت را نبند / حبیب نظاری ... 101
شهادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام ... 103
دشمنان نیز محتاج تواند / رزیتا نعمتی ... 103
برای باغ خزان زده سامرا / محمدکاظم بدرالدین ... 104
آغاز امامت حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف ... 106
آخرین ستاره / معصومه داوودآبادی ... 106
موعودی که کتاب های آسمانی را از غربت رها می کند / محبوبه زارع ... 107
جاده های انتظار / مهدی خلیلیان ... 107
تکیه بزن بر منبر امامت / نزهت بادی ... 109
شادی در ادامه راه / محمدکاظم بدرالدین ... 109
واپسین ذخیره خداوند / فاطره ذبیح زاده .. 110
اینک این دوازدهیم آفتاب / حسین امیری ... 113
به انتظار خواهیم نشست / شیما اصغری ... 114
ازدواج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با حضرت خدیجه علیهاالسلام ... 115
اولین جرقه عشق / محبوبه زارع ... 115
روز ملی شدن صنعت نفت ایران ... 117
چشم وابستگی را کور کردیم / حسین امیری ... 117
زیباترین روز سرزمینم / فاطمه پهلوان علی آقا ... 118
خاطره یک صبح جمعه / محمدعلی کعبی ... 119
تو برای ما بخواه / محبوبه زارع ... 122
محتاج آمدنت هستیم / معصومه داوودآبادی ... 122
نام تو را هرچه می خواهند بگذارند / رزیتا نعمتی ... 124
به حق جمعه های پر اشک نیکان / محمدکاظم بدرالدین ... 125
خداکند در دلیل نیامدنش سهیم نباشیم / رقیه ندیری ... 126
وقتی که بیایی / بهزاد پودات ... 127
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست / فاطمه سلیمان پور ... 129
کلمات با شاخه های گل در دست صف کشیده اند / بهزاد پودات ... 130
شرح هجران / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 131
سه شنبه / سودابه مهیجی ... 132
کنار شب بوها / بهزاد پودات ... 132
وقف جمکران / محمدکاظم بدرالدین ... 133
دفتری از اشک / محمدکاظم بدرالدین ... 133
یا موعود، یا عشق / محمدکاظم بدرالدین ... 133
تا عشق / مهدی خلیلیان .. 134
به نام خدا
خداوند را شاکریم که توفیق داشتیم یکصدوششمین شماره از ماهنامه ادبی اشارات را که هر ماه، در قالب شعر و قطعات ادبی و با رویکرد مناسبتی، منتشر میشود، تقدیم همه ارجمندان و مخاطبان هنرمند رسانه ملی، به ویژه گویندگان و برنامهسازان محترم صدا و سیما کنیم. خدا را گواه میگیریم که در تمام این شمارههای منتشر شده، نیازها و رضایتمندی شما ارجمندان برنامهساز، هدفو آرمان خدمتگزارانتان در ماهنامه بوده است و همواره انتقادها و پیشنهادهای شما، محور برنامهریزی ما قرار میگرفت. لذا بر آن شدیم تا از شماره آینده، اشارات را کاملاً دگرگون شده تقدیم حضورتان کنیم. از این پس دیگر اشارات تنها با رویکرد شعر و قطعه ادبی منتشر نخواهد شد؛ بلکه افزون بر این دو قالب، از قالبهای دیگری چون: داستانک، طنز، پیام مجری، متنهای کوتاه پژوهشی و اطلاعرسانی، آیات و روایات، سخن بزرگان، پیامهای کوتاه برای زیرنویس و... نیز بهره خواهد گرفت. در واقع اشارات جدید ـ که از فروردین 1387 منتشر خواهد شد ـ تلفیقی است از اشارات، گلبرگ و طوبی سابق، به اضافه چند قالب دیگر که تاکنون بدان نپرداختهایم. البته لازم به یادآوری است که موضوع ماهنامه، مثل گذشته مناسبتی خواهد ماند.
منتظر شماره جدید اشارات باشید و مثل همیشه ما را با نقدهای سازندهتان بنوازید.
با سپاس فراوان
زمزمههای آسمانی
میثم امانی
بار خدایا! به من بیاموز که دعا کنم، اما نه تنها برای خودم، که برای همه.
بار خدایا! به من بیاموز که چگونه از پیله تنهاییام بیرون بیایم و سرنوشت مشترک همنوعانم را یکپارچه و بسته به هم ببینم؛ به من بیاموز که شفای درد را، رفع فقر را و حل مشکلات را برای همه بشر بخواهم و همچون پیامبرت که «رحمة للعالمین» بود، همه خوبیها را برای همه آدمها بطلبم.
به من برادری بیاموز
بار خدایا! به من بیاموز که چگونه همدل باشم با دیگران، به گونهای که برادریام با آنان را هیچگونه اختلاف و تفرقهای مخدوش نکند.
بار خدایا! برادران رفتهام را بیامرز و برادران ماندهام را توفیق ده و مگذار حتی اندکی شائبه دوست نداشتن در من نسبت به برادرانم رخ بنماید.
بار خدایا! از من خواستی دست در دست برادران خویش، به ریسمان تو چنگ بزنم و از هر چه رنگ جدایی دارد، بپرهیزم؛ اینک به من بیاموز که چگونه
بر پیمان برادری خویش استوار بمانم؛ به من بیاموز که چگونه پیام برادریام را به گوش مشتاقان آیههای روشنیات برسانم؛ به من بیاموز که راههای غلبه بر تفرقهافکنی شیاطین را بدانم و بتوانم همچون پیامبرت که مصلح حقیقی بود، در اصلاح تاروپودهای پاره شده پیوند برادران خویش بکوشم.
نیت ما را پاک کن!
بار خدایا! خیابانها پر از شکایتاند و کوچهها پر از حکایت دردها و مسئلهها؛ از من که آدم زمینیام چه ساخته است، جز آرزوی صلاح و قدمی به صدق ـ اگر بتوانم بردارم.
بار خدایا! به من بیاموز چگونه قلب خویش را مالامال از عشق به اصلاح امور بندگانت بسازم و اگر در دستم خیری نیست، در دلم نیت شری نباشد.
به من بیاموز که چگونه از نیتهای خیر، به کارهای خیر پل بزنم!
بار خدایا! تو، «خوب خواستن» را بر کتیبه فطرت همه ما نگاشتهای؛ خودت به ما بیاموز که چگونه در تشخیص خوبیها به خطا نرویم و خیر را با شر اشتباه نگیریم.
تو مزه خوب بودن را به ذائقه همه ما چشاندهای؛ خودت به ما بیاموز که چگونه شیرینی «خوب بودن» را به یاد بسپاریم و نگذاریم تلخی «بد بودن» در ذهن و ضمیرمان نفوذ کند.
محبوبه زارع
آن را که تو به خویش نزدیک سازی، امنیت یافته است.
پس ای راهنمای پناهبخش! در این فراز و نشیبهای ناهموار عمر، جز تو به که امید بندیم و به کدام وسعت مهربان، غیر از جوار رحمت تو دل خوش داریم؟!
نجاتمان بده
الها! هرکس که تو یاورش باشی، بیتوجهی دیگران برای او ضرری نخواهد داشت. هرکس که تو عطابخشش شوی، تنگچشمی مردمان، چیزی از او کم نخواهد کرد.
آن کس که هدایتش را تو بر عهده بگیری، فریب گمراهان، پایش را نخواهد لرزاند؛ پس ای یاورِ عطابخشِ هادی! ما را هم در شمار آن سعادتمندان نجاتیافته قرار ده.
ما ناسپاسیم
شب را آفریدی تا در آن از رنج و زحمات کار بیاساییم. شب را پوششی قرار دادی تا در آن به خواب راحت، قرار یابیم. روز را قرار دادی تا در روشناییاش به جستوجوی روزی بپردازیم. همه چیز را برای سعادت و آرامش ما در نظر گرفتهای، اما وقتی خوب میاندیشم، پاسخ ما به همه خوبیهایت جز غفلت نبوده است.
کاش که این فاصله را کم کنیم
خود را در پنجه قدرت تو دریافتهایم. همه از آن توییم و در قلمرو فرمانروایی تو. خواست و اراده خداوندیات بر تمام لحظات ما سیطره دارد؛ پس مگذار آنی از تو فاصله بگیریم. تنها همین فاصلههاست که شیطان را جسور میکند.
معبودا! ما را در بندگی خودت یاری کن که این، منتهای آرزوی عاشقان است.
رزیتا نعمتی
الهی!
حس امنیتی که در اتکا به تو داشتم، به واسطه گناهانم، مبدّل به هراس گشته؛ به مدد لطف خود طعم بخشش را به جانم بچشان.
من در غربتکده جهان بیتو، مسافری گم کرده راهم؛ طریقم را بنما و رفیقم باش!
الهی، میان ما و مؤمنان ناشناست، انس و الفتی برقرار کن تا دوستان و همنشینان خود را هم از آنان برگزینیم و به مدد سلوک و مهر آنها، آیینهای برای کردار و عادات ناپسند خود بیابیم!
تنها تویی که در این جهان، پشت خانههای در بسته و دیوارهای حایل را میبینی؛ یا رب، سببی ساز تا خدعه نیرنگبازان، در مسیر خامی فرزندانمان قرار نگیرد و رنگ و لعاب ابلیس که اسباب
گناهکاری نفسشان را مزین میکند، چشمهای جوانشان را نفریبد، تا عزّت مؤمنان را دریابند و در سایهسار حقیقت گام بردارند!
چیست آن دل که ندارد شرف قرب و حضور؟
بار الها! جهان، بازیچهای است که شوق دستهجمعی همبازیانمان، ما را به غفلت از تو وامیدارد، ولی تلنگر هر مصیبت، زبان دعایمان را میگشاید و متنبه میشویم.
افسوس، چه سرکشانه در نعمت آرامش تو، دوباره دستهای خواهش خود را فراموش میکنیم!
پروردگار من! درازی عمرم را اسباب سنگینی کولهبار گناهم مکن و کوتاهی عمرم را چون زارعان مزرعه سوخته، بیبهره از برداشتی سودمند مگردان. صاحب اختیاری بندهات، آنجا که در غفلت بگذرد، صاحب اختیاری شیطان است؛ حال آنکه قلم در دست کاتبان نکتهسنج تو، بر دانه خردلی از اعمالم بیمدد تو، خط نخواهد کشید.
«مُلک هستی به مَثَل جز قد و بالای تو نیست
همه زیباست که جز پرتو سیمای تو نیست
چیست آن دل که ندارد شرف قرب و حضور
چیست آن دیده که شیدای تماشای تو نیست»(1)
بیمنتترین بخشنده
شکستن توبهام نه از سر نافرمانی تو، که از نادانی من است. آنان که با چشم بصیرت، حقیقت را دیدهاند، میدانند که لبه پرتگاه، جایگاه آرمیدن نیست و عقرب دنیا، هر آنگاه که باشد، اقتضای طبیعت خود را به انسان مینمایاند. پروردگار من! غرورم، از نشناختن خود و ناامیدیام از نشناختن توست.
از تو حد اعتدال امورم را میطلبم که افراط و تفریط در احوال نفس، هر دو خروج از صراط مستقیم است. الهی! گرهگشایی امورمان را به دست منّتگذاران مسپار و بگذار عزت نفس ما در پناه دستان گرهگشای تو، مصون باشد. آن هنگام که بیهیچ افشای رازی، عیوب نهانمان را بر دیدگان خلایق میپوشانی و زمزمه آبرومندیمان را سبب میشوی، همانا اقرار میکنیم که تو بیمنّتترین بخشندهای.
1) 1. استاد حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپ ساحل، ج 1، ص 53.
سودابه مهیجی
همه رفتنیاند؛ تنها تویی که برای من باقی میمانی.
تو، آن گنجینه بیهمتایی که با آن غنیترینم و بی آن تهیدستترین.
آه، همه هستی من! سوگند به بلند بالایی درگاه تو و فرمانرواییات، هرگز از اشتیاق آغوش مهر تو، حتی به قدر لحظهای تهی نبودهام.
سجادههایی که در همه سو گستردهام، التماس بیپردهای است برای رسیدن به هر آنچه نیکوترین است و آغشته به رنگ و بوی تو.
اگر از شرم گناهان فراوان خویش هنوز خاکستر نشدهام، از آن نیست که تو را داننده همه اسرار نمیدانم؛ تنها از آنروست که دریای لطف تو را با انگشتانه روح حقیر خویش چشیدهام و میدانم تو پیش از آنکه علام الغیوب باشی، ستار العیوبی.
همه سرمایهام، همین امید من است
خدایا! مگذار که ابلیس خیانتکار، با وسوسههای سیاهش، مرا از تو و دستان قادرت مأیوس کند. مگذار که از چکاد امید، به قعر درههای یأس فرو بیفتم و نابود شوم.
من جز به تو، جز به وعدههای مهرانگیزت دلخوش نبوده و نیستم و تنها سرمایه هستیام همین امید دیرینی است که در من ریشه دوانده است. آه اگر این درخت بارور در من به خزان بیبرگ گرفتار شود، دیگر هرگز نفسهایم ادامه نخواهند داشت.
در جستوجوی تو
خدایا! برای تو و برای هر آنچه به رنگ توست، شب و روز، بیقرارم و در جستوجو. من، تو را میخواهم. در تکتک جلوههای رنگارنگ هستی در پی توام.
خدایا! هرگز از تو به غیر تو راضی نمیشوم. همه چیز را با تو میخواهم و تو را به خاطر همه خوبیها که در تواَند.
خدایا! از آن گنجینه بیپایان که نزد توست و جز نیکویی و نیکی نیست، به من عطا کن. این صدای ملتمس کسی است که به عنایت تو، سخت نیازمند است.
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
الهی! بال و پر اشتیاقم به آتش گناهان بسیار، سوخته؛ پاهای طاعتم، در اتفاق لغزش به قعر درّههای عصیان و نافرمانی، شکسته؛ سرابهای هوس، چشمان عقلم را در برهوت دنیازدگی بسته؛ سرمایه همتم را افعی غفلت ربوده؛ فضای مِهآلود اندوه، چنان کلبه وجودم را فرا گرفته که حتی طراوت یک شکوفه لبخند، برایم باقی نمانده است.
الهی! سرم به سنگ تنهایی و دلم از غصه بیکسی شکسته، اما هنوز این نور مهر توست که به اجزای دل شکستهام، امید بخشیده است؛ امید راه یافتن به درگاه عفو تو، ای خدای بخشنده!
ای کسی که میخری اشک بندهای را که دلش شکسته!
نسیم نوازش
الهی! در کنج تنهایی که از هر سو به بیراهه میرسید، این تو بودی که از راه هدایت، به فریادم رسیدی. هر زمان که دلم لرزید، نسیم نوازش تو، دست آرامش بر سرم کشید. در طوفان بلاها و کشاکش حوادث، فرشته نجات تو، در آغوشم کشید. هر لحظه که طاقتم برید، از آسمان کرم تو، هدیه صبر جمیل برایم بارید. هر وقت روحم به هوای تو پر کشید، عطر محبت تو از هر سو به مشام جانم رسید.
الهی! پس چرا آن روز در آفتاب عافیت، چشمم تو را ندید؛ چرا پایم دوباره لغزید؟
الهی! «لا اله الاّ انت؛ سبحانک انی کنت مِنَ الظالمین».(1)
1) 1. ذکر معروف یونسیه، مفاتیح الجنان.
سید محمدصادق میرقیصری
یا مَن لا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَن سَمْع!(1)پژواک هزاران صدا را میشنوی که تو را میخوانند؛ انعکاس یکی از آنها، صدای زخمخورده من است. چون میدانم مرهم این زخم میشوی، صدایت میکنم.
یا مَن لا یَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَن فِعْل!(2)امور مخلوقاتت را آنقدر خوب اداره میکنی که من هم همه کارهایم را به تو میسپارم: أُفَوِّضُ اَمْرِی اِلَی اللّه.
یا حلیما لا یَعْجَل!(3)بردباری تو را هنگامی درک کردم که در برابر عقوبت گناهانم هیچگاه عجله نکردی و صبر نمودی تا توبه کنم... تو را سپاس.
یا جوادا لا یُبْخَل!(4)جود تو آن زمان برایم نمایان شد که مرا از وجود خودت آفریدی: نَفَخْتُ فیه مِن روحی.
یا وَهّابا لا یَمَلُّ!(5)نمیدانم، شاید چون در بخشندگی خستگیناپذیری این همه گناه میکنم؟!
یا مُذَکِّر!(6)اشتباهاتم را همیشه به یادم آور تا به خاطر اندک اعمال نیکم، مغرور نشوم.
یا عظیما لا یُوصَف!(7)چون میدانم در عظمت، وصفناپذیری، در برابرت سر خم میکنم.
یا کبیرا لا یَصْغُر!(8)در پیشگاهت سجده میکنم؛ زیرا همیشه بزرگی.
یا مُحَذِّر!(9)مرا از تمام بدیها بر حذر دار.
یا مَغَیّر!(10)از اصل فطرتم که پاکی است، تغییر کردم. تغییر دیگری در من ایجاد کن تا باز هم به جایگاه اصلیام باز گردم.
یا مُطْعِم!(11)بهترین و پاکترین طعام را روزیام نما و مگذار لقمه حرام در زندگیام جایی پیدا کند.
یا مُنْعِم!(12)چه نعمتی بالاتر از سلامتی؛ آن را هیچگاه از ما مگیر.
1) 1. ای کسی که مشغول نمیکند او را صدایی از صدای دیگر.
2) 2. ای کسی که باز نمیدارد او را کاری از کار دیگر.
3) 3. ای صبوری که عجله نمیکنی.
4) 4. ای بخشندهای که بخل نمیورزی.
5) 5. ای بخشنده خستگیناپذیر.
6) 6. ای یادآورنده.
7) 7. ای بزرگ وصفناپذیر.
8) 8. ای بزرگی که کوچک نمیشود.
9) 9. ای بازدارنده.
10) 10. ای تغییر دهنده.
11) 11. ای طعام دهنده.
12) 12. ای نعمت دهنده.
یا واسِعَ المَغْفِرَه!(1)وسعت مغفرتت را بر پهنای سیاهی گناهانم بگستران تا سفیدی عبودیت را در وجودم لمس کنم.
یا مُرَغِّب!(2)رغبت مرا به درگاهت بیشتر و بیشتر کن تا در کنار تو آرام گیرم.
فاطمه سلیمانپور
خدایا! من آنم که عصیان در وجودم ریشه دوانده است و جهل و بیخبری، تاروپودم را از هم گسیخته. آنقدر دلگیرم که عطش کویریام را هیچ بارانی نمینشاند. در برهوت سرگردانیام، به روزهایی مینگرم که در آن جز سیاهی و تاریکی نقش نبسته است؛
به روزهایی که تو را فراموش کردهام و حلقههای اسارت کفر و نیرنگ را به گردن آویختهام.
اکنون جز شرمساری برایم باقی نمانده است.
در عجز و ناتوانیام همین بس که در بود و نبودم به تو محتاجم.
به بخشایشت چنگ میزنم؛ با چشمانداز امیدی که تو به رویم گشودهای.
گامهایم را شتابان به سوی رحمت تو میکشانم.
این بار شانههایم را از غبار دوریات تکاندهام و در سینهام گلستانی را گنجاندهام که عطر نیایش تو را در رگهایم میپراکند.
روبهرویم آینهای گرفتهام تا تو را بیابم و تو خلاصه شدهای در همه ارکانم، در همه دیدنها و شنیدنها... .
خداوندا! مرا به خود بخوان تا تو را بخوانم و پناهم ده که گمراهی، نفس سرکشم را به دوزخ خشمت نکشاند.
معراج سبز (حی علی الصلوة)
معصومه داوودآبادی
در حضور زلال خداوندیات میایستم. اکنون، بارانی در وجودم باریدن گرفته است که ریشههای هیچ درختی به تجربهاش تن نداده است.
با تو، تهی میشوم از هرچه ابر و گلوی فشرده بغضم را به سلطنت آفتاب ابدیات وا میگذارم. ای آنکه ذکرت، خانهام را ایمن میکند و روزهایم را آرام! مرا که فاصلهها، خاکستریام کردهاند، به شعلههای سرخ عشقت پیوند بزن.
مؤذن
این صدای یگانگی توست که آسمان را میشکافد و طنینش، کائنات را بیدار میکند.
برمیخیزم و نامت را به بلندا میخوانم. اللهاکبر که بزرگیات را پرندگان بر سر شاخههای صبح، تسبیح میگویند و خورشید، روشنای عظیمت را بر شانههای ظهر، مؤذن میشود.
این پنجرهها هر شب، ستارهباران یاد تواند؛ آنگاه که عابران مؤمن زمین بر جادههای نیایش، از تو میخوانند.
محمدعلی کعبی
دعوتِ کریمت، اندامم را در سایه نورانی خود میگیرد و از ذهن تفتیدهام باران میروید، آنگاه که میخوانم: «وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ».(1)
پس میآیم و سرزمین چشمهایم چراغانی است.
میشناسم آن کردار عارفانه را که میپسندی و آن نجوای عاشقانه را که مسرورمان میکند.
بزرگِ صمیمی! چه خوب شد که نماز را به من آموختی؛ وگرنه چه سردرگم بودم با انبوهِ خواستهها و کلماتی که چینششان در قدرتم نبود و گفتههایی که فرصت را از هم میربودند!
راستی! اگر نماز نبود، با زبان الکنم چه میکردم و حرفهای نگفتهای را که دمادم از فطرتم میجوشد، به کدامین سو میبردم؟!
چقدر کوچکم در مقابل بزرگی که حتی پسندیده سخن گفتن با او را از او آموختهام. همیشه حسی با من است که بیانش، تمام ذرات وجودم را در آرامشی غریب فرو میبرد.
پس «اللّه اکبر» میگویم و آن تعلقِ ظریف را که با خود دارم، به زبان میآورم؛ «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ...»
سرگردان نخواهم بود
میایستم و پشت سرم خالی میشود.
زمین، پشت گامهای استوار بر سجادهام، همه چیز را در خود میبلعد؛ پوچها و دروغها، سامریها و گوسالههای طلایی... و تمام طاغوتها.
1) 1. یس: 61.
بر فراز این همه خرابی، این روح دلتنگ چه شادمانه به پرواز درآمده است!
چه سرمستانه میخواند؛ «کُلُّ شَیْیءٍ هالِکٌ اِلاّ وَجْهَهَ.»(1)
عمری در راه بینیازی، در وابستگیها غرق شدهام و حالا این وابستگی نجاتبخش، چونان شاخهای سبز، بینیازم میکند؛ مگر نه اینکه میخوانم: «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینَ.»
میایستم و پشت سرم خالی میشود.
بگذار پشت سرم خالی شود از هر چه غیر اوست؛
از هر چه شکستنی است، از هر چه قدرت محدودی دارد.
میدانم که وزن نیازهایم را هیچ محدودی تحمل نمیکند.
سرگردان نخواهم بود؛ این بار هم روحم را به آرامشی عمیق خواهم برد؛
آنگاه که دعوت کریمش، اندامم را در پرتو نورانی خود میگیرد.
بهزاد پودات
بغض چشمهایت را بشکن!
وقتی به نماز میایستی، بغض چشمهایت را بشکن؛ آنگاه نمازت سکویی میشود برای پرواز.
وقتی بغض چشمهایت شکسته میشود، میتوانی آنچه را که نمیدیدی، ببینی.
خانه دلت را آب و جارو کن تا بتوانی فرشتهها را به مهمانی دعوت کنی.
به آفتاب رو کن
با تکبیرهالإحرام نمازت، همه چیز را پشت سر بگذار و به آفتاب رو کن تا طرح وجودت روشن شود؛ آنگاه، در صحن چشمهایت فرشتهها معتکف میشوند و تو را پا به پای خودشان، تا عرش میبرند.
1) 1. قصص: 88 .
نماز، وقت خصوصی ملاقات با خداست
خیلی دنبال نشانیات گشتم تا پیدایت کردم. نه! تو گم نشده بودی، من گم شده بودم. نشانیات را سالها پیش گم کرده بودم. من دستم را از دست تو بیرون آوردم و گم شدم. حالا تو را در لحظههای عرفانی نماز یافتهام. نماز، وقت خصوصی ملاقات با توست و من آمدهام تا سفره دلم را برایت پهن کنم.
پنجره دلت را به سمت ملکوت باز کن
رو به آفتاب بایست تا گرم شوی، تا طرح وجودت روشن شود، تا از ضریح تاریک چشمهایت، نور بریزد.
سیراب کن کویر تشنه دلت را با باران نور. پنجره دلت را به سمت ملکوت باز کن تا از هوای خدا سرشار شوی. ملکوت را به زمین بیاور. تو میتوانی آسمان شوی؛ اگر رو به آفتاب بایستی.
صدایت را در هوا منتشر کن
اللّه اکبر... و این آغاز راهی است بسیار طولانی؛ آنگاه میتوانی تا مقصد را بیوقفه بروی که مجنون باشی و رفیق نیمهراه نشوی و خسته نگردی.
باید بوزی مثل باد، جاری شوی مثل رود و به دریا بپیوندی؛ با سرعت و بدون درنگ.
باید خورشید شوی و نور بپاشی تا تاریکیها را روشن کنی.
طنین اللّهاکبرت در باد میپیچد و به گوش آسمان میرسد.
صدایت در هوا منتشر میشود و فرشتهها را به وجد میآورد. پس صدایت را رها کن تا باد، صدایت را منتشر کند.
برای سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی
محمدکاظم بدرالدین
انقلاب که از راه رسید، «وحدت»، سرود ملی و مذهبی ما شد و به احترامش، پرچمهای دیگر برخاستند.
انقلاب سرافراز ما از راه رسید و با «انفجاری از نور» در دل و پرچم یکرنگی در دست، بر بام دنیا ایستاد.
اندکی بعد، پرتوهای این اهتزاز روشن به همه پدیدهها رسید و هر گوشه از جهان، اعتراف کرد که لباس زیبای یکپارچگی، تنها برازنده قامت رعنای میهن ماست.
اکنون پس از سالها، طراوت بکر این جغرافیا، خودْ حکایتی دیگر است؛ حکایتی جاوید که در سطور نخست آن چنین میدرخشد: درخت انقلاب ریشه در احادیث همبستگی دارد.
آی تفرقهافکنان ناامید! بندبند وجودتان از هم گسیخته باد که ما هنوز زیر سایه مهرگستر اسلام، با هم نشستهایم و به قلبهای هم اعتماد داریم.
بدانید که هیچ تصویر زیبایی با این دقیقههای خوشمشرب، برابری نمیکند. لحظات همدلی، فراتر از همه منظرههای دنیاست.
بدانید که عشق، در خون ماست؛ چون همه با هم هستیم.
همخوانی سرود پیوند
رد بوسههای اشراقی عطوفت را که بگیری، به بوی اذان و میوه فرخنده وحدت میرسی. اگر پیگیر قضیه «با هم بودن» باشی، به زودی در محضر حنجره پاک اسلام شرفیاب میشوی و چنین میشنوی که: «یدالله مع الجماعه؛ دست خدا با جماعت است».
کاوش در منابع غنی اسلام، حتما به تو خواهد گفت که زیربنای هر پیشرفت، همخوانی سرود مستحکم اتحاد است.
پس من به نیابت از دلهای به هم پیوسته اعلام میکنم: بیایید، ای لهجههای گوناگون عاشقی، ای گوشهای متفاوت اشتیاق! تا دیر نشده، به نژاد برتر تقوا بپیوندید. بیایید و خود را در معرض نسیم «برادری» قرار دهید تا اقتدار، به شما هم برسد. بدانید که هماکنون اتحاد، در دیگر جاها مشغول خنثیسازی بمبهای تفرقه است.
بدانید که آفتها و معایب بسیار است، اما همین که کلید همبستگی را دست بگیرید، از تکتک قفلها، صدای گشوده شدن را خواهید شنید.
پیامهای کوتاه
مهم نیست که روزگار دست بدهد یا نه؛ مهم این است که اگر دستهای ما با هم باشند، خود روزگار را میسازند.
به بیهودگی دست آن تصویرگر باید خندید که بخواهد میان دلهای به هم پیوسته دیوار بکشد!
چقدر جالب است که تنهایی حتی یک دلسوز هم نداشته باشد روبهروی با هم بودنِ ما.
«ماه»، نقطهای است که همه پنجره دلها، هر شب به آن خیره میشوند؛ او سهمی عظیم در تولد این اتفاق قشنگ و اتحاد روشن دارد.
اتحاد، سرمایهای است که حتی توهّم دستبرد به آن، رسوایی به بار میآورد.
پرچم پیوند ما در اهتزاز؛ آرامشی برای خود و لرزههای هراس برای غیر.
از باران باید آموخت؛ قطراتش، دست به دست هم میدهند برای پدیدآوری بینظیرترین تصویر یعنی رنگینکمان، تا چشمها را شیفته کند.
از کوهها باید آموخت که سلسله دلهای متحدند و هر صبح، خورشید خنده از میانشان سر میزند.
نه بیانیه، نه فریاد؛ سکوت دستهای با هم، طومار بلند اعتراض است.
تاریخ، همه جا را گشت و سرانجام، کلید پیروزی را در دستان اتحاد یافت؛ نزد میهن ما.
فاطمه پهلوان علیآقا
منادی وحدت، از بلندای کوه نور، در بعثت جاودانه حرا، فریاد برآورد که همه برابرید؛ سیاه و سفید، عرب و عجم، قریشی و هاشمی و فقیر و غنی.
افسوس، چه شکنجهگاههایی که بنا شد تا قامت برافراشته عدالت را بشکند!
چه دارهایی که آویخته شد تا سر پرصلابت اتحاد را از حلقه خویش بیاویزد!
چه صفیر گلولههایی که از اعماق تاریخ به پا خاست تا انسجام قلبهای ما را نشانه رود!
مگر سمیهها و عمارها مرده باشند که پایه نظام باشکوهی این چنین، فرو پاشیده شود!
مگر سلمانهای فارسی و ابوذرهای عربی نباشند که تخم تفرقه و نفاق در کوچههای اتحاد مسلمانان پاشیده شود!
مگر میشود که بصیرت دلهای آگاه شیعه، کور بماند تا ظلمت توطئههای شوم طاغوت، چراغ روشن بنای ایمان و اتحاد را خاموش کند؟!
ما با هم برادریم
تو زاده آفتابی؛ از نسل زلال چشمهسارهای ایمان، از نسل پابرهنگان تاریخ، از تبار سمیههای در خون تپیده و عمارهای شهید.
تو برادر و خواهر دینی منی؛ برادر و خواهری که بهترین دین آسمانی، پیوند دینیشان را تلاوت کرده است؛ آن هم با حرمت ایمان و اعتقاد و عشق.
من و تو ما هستیم
بگذار آنها که نمیتوانند اتحاد ما را ببینند، در آتش خشم خویش بسوزند!
بگذار آنها که آرزوی جدایی و نفاق ما را در سر میپرورانند، با تباه شدن آرزوهاشان، به خاک ذلت گرفتار شوند!
بگذار آنها که برای از هم گسستن زنجیر اعتقاداتمان، پتکها بر سندان میکوبند، از هرم تلاشهای بیثمرشان، خاکستر شوند!
بگذار تا من و تو تا همیشه ما بمانیم.
صبح و سلام
محمدکاظم بدرالدین
صبح، روی لحظهها، سپید میبارد. شاید مثل یک شعر سپید که نگاهی موزون دارد. چشم پنجرهها هم مثل پدیدههای دیگر، با تراکم آیههای صبح، روشن میشود و همه ما «با نفسهای صبحی طربناک»(1)بهاری میشویم.
تمام نقاط جان، با یک شیرینی ملیح به نام نور، پر میشوند. «آی آمد صبح خنده بر لب».(2)
عطر بادوام تحرک
تا خورشید ـ این فروزانترین دلبستگی ـ چند خنده بیشتر راه نمانده است. کسی هست که دلش نخواهد در برکه نور آبتنی کند؟!
پس ای جماعت به صبح رسیده، بیایید در صفاخانه این مهربان و در شبستان این مونس، تن از غبار بزداییم؛ بیایید به سوی عطر بادوام جوشش.
بیایید؛ کتاب زرین پگاه گشوده شده و صبح از همان لحظههای طلایی و با آن دیباچه تابان، هستی را سرزنده کرده است.
شعر آفتاب
صبح نیز یک چهره ماندگار است؛ در خور تقدیر و ستایش.
از دیرباز و از قرنهای مجهول، برای ما همینطور جلوههای شفاف گشادهرویی آورده است. مدام تأکید دارد بر تصنیف خوش یکدلیها و اتحاد و مهرورزی.
شده است آیا تا به حال قدر این محصولات شیرین باغ صبح را بدانیم؟ درخت فیضافشان صبح، زبان شیوای گنجشک را منتشر میکند و تصاویر بدیع و شاعرانه را عرضه میدارد.
شده است آیا به جایگاه حقیقی صبح چشم بدوزیم؛ جور دیگر بنگریم؟
دریا با صبح پیداست و همه حکایات بیدار، پاروزنان به سمت چشمهای ما میآیند. این یک قاعده اصولی است که هر که میخواهد پا در راه باران بگذارد و از لطافتهای ممتد بهرهمند شود، یک دور شعر آفتاب را بخواند.
اسمش را هر چه میخواهی بگذار
چه بگویی صبح، چه بگویی فصل صداقتهای باز؛
چه بگویی صبح، چه بگویی موسم رایحههای روشن؛
هرچه میخواهی اسمش را بگذار، فرقی نمیکند. همین که بیاید، اتاقت میل به روشنی پیدا میکند، پنجرهها میتپند، پردهها شفاف میشوند.
تازه اگر شاعر باشی که دیگر واژههایت صیقل میخورند و قصیدههایت یکییکی، میرسند.
صبح، در کارش تبحر دارد که همه ساعات شهر را عاشق میکند؛ کار کمی نیست.
صبح، همه دریچهها را به خود معطوف میکند و هیچ روزنهای را در سپید کردن، از قلم نمیاندازد. به هر جا سر میزند و رخ مینماید. هر جا میتابد تا یخهای اندوه آب شود.
شب را نگاه کن که وقتی صبح میآید، مثل یک ساختمان فرو پاشیده شده است.
محمدکاظم بدرالدین
به کوری دو چشم دشمن صبح
دوباره آفتابی شد تن صبح
دهان پنجره میگوید از شوق:
سلام ای جنبوجوش روشن صبح!
تعاون در شهر
محمدکاظم بدرالدین
نظر کن: یکدلی، پیروزی محض
خوشا چون یکدلی، پیروزی محض
چه حسی در خیابانهای صبح است:
تعاون، یکدلی، پیروزی محض!
با شقایقها
محبوبه زارع
بین دانستن و باور همان قدر فاصله است که میان بذر و درخت.
باغبانها مزرعه میهن را از گزند ملخهای مهاجم نجات بخشیدند. نهالهای خمیده، قامت راست کردند و با پینههای دست باغبان، دوباره به بار نشستند.
بهار گسترش یافت و باران هدیه شد. کمکم مزرعه در انبوه درختان بارور، رونق گرفت، اینها را همه میدانیم، اما چقدر باور کردهایم؟
افسوس که باور نکردهایم!
کسی که قصه مزرعه را باور کرده باشد، هر روز سراغ باغبانها را خواهد گرفت. کداممان چنین کردهایم؟!
چند نفر از ما چکمههای گلین باغبان را پوشیده و با شور شیدایی او، باروری درختان را دغدغه حیات خود قرار داده است؟! چند مرد از میان ما خون باغبانها را بر تنه درختان پاس داشته و هر لحظه بر آن سلام فرستاده؟!... باور کنیم که باور نکردهایم؛ هر چند میدانیم.
چقدر فراموشکاریم!
آسمانخراشها، ما را از فرهنگ آسمانی شهدا باز داشته است. این شهر سیمانی، بوی گل سنگرها را از یادمان برده. زنجیرهای طلا، حرمت پلاکهای معصوم شهدا را از یاد ما برده است... وای بر ما که چه دور میشویم و چه دیر میفهمیم!
مجال، کوتاه است
یاران رفته، آنقدر از ما دور نیستند که ما از آنان!
نبض حیات جامعه، نفسهای آن سویی مردان شهادت است و تداوم میهن بسته به دعای خیر ایشان.
همسفران! نکند وقتی به خود آییم که مجالی برای بیداری نباشد!
این شهر منجمد را تکانی دهیم و این رخوت هزاره سومی را در هم شکنیم؛ آنسان که یاران خدا، حیثیت مرگ را به بازی گرفتند و به ملکوت شهادت پیوستند. برخیزیم که راه دراز است و فرصت کوتاه.
معصومه داوودآبادی
دیروز بارانی بیوقفه شدی خاکریزهای دفاع را و امروز، پهنه این دیار را جنگلهای سپیدار آکنده است.
هنوز طوفانهای زمین، چفیه بر شانه از تو میگویند که ابهتشان را به درههای نیستی افکندی.
ای فرزند کوه! شانههای برادریات، تکیهگاهمان بود؛ وقتی شغالان بعثی، دشتهای وطن را زوزه میکشیدند.
با تو، افقهای دور را لبریز ستاره دیدیم و پیروزی روشنی را ایمان آوردیم.
نامت معطر است
برخاستی و با هر قدمت، دیوارهای سیاهی فرو ریخت.
آمده بودی که شکوه آفتابیمان، لگدمال گامهای ابرها نشود.
به راه افتادی جادههای طولانی رزم را و طنین تکبیرت، ابعاد عشق را به ما آموخت.
پس از تو، پنجرهها غروب نمیشناسند و هر بامداد، خورشید ظفر است که بر افقهای استقلال، سروری میکند.
ستایشت، ذکر هر روزه ماست که چشمان عاشقت، کوچههای وطن را شکوهمند کرده است.
سیاوشوار شعلههای خطر را قدم زدهای تا مرزهای سرزمینت را گامهای بیگانه، آلوده نکند. این روزهای وطن را ایمان مشرقیات، خورشیدباران کرده است.
رفتهای تا پنجرهها، سوی روشنترین سرنوشتها گشوده شوند.
نگاه کن چگونه الفبای شهیدت، دیوارهای شهر را آذین بسته است! تو آن صاعقهای که حدود پوشالی ابرها را از هم میشکافد.
نامت، دهان تاریخ را تا همیشه، معطر کرده است.
محمدکاظم بدرالدین
در نواحی ادراکی بدیع به دنیا آمده بودند که هر جا پا میگذاشتند، سبد سبد کشف تازه میرویید.
آنچنان ستاره از کلامشان میچکید که کاروانهای پرواز، بار میبستند و میخواندند: «هر که دارد به سرش شور و نوا بسم اللّه».
چقدر خوشسلیقه بودند که از میان این همه نام، تنها عطر پرستوهای مهاجر را برگزیدند!
... و زمین، برکت همیشهاش را مدیون انتخاب آنان است.
وداع مرطوب تقویم
آنان باید میرفتند؛ با کولهپشتیها و قطارها.
باید میرفتند؛ در هیئتی از احساس زلال، تا کتاب شاعرانه عشق را منتشر کنند.
ما ولی جا ماندیم؛ با حسرتی که روی تاقچهها، پیش چشم است. قطارها، لهجهشان را تا چند فصل آن طرفتر از قرنها برد و رفتند تا زندهتر از هر شعر قشنگ باشند.
اینک تقویم، به دیدار مزارهای سرخ آمده است.
آری، تا سنتی به این سپیدی هست، هیچ گلزاری سال را با تنهایی به پایان نمیبرد. شهیدان، گلهایی هستند که حلقههای انس پنجشنبهها، پیرامون عطر آنانند. تقویم سال کهنه میشود و باز این شهید است که زندهترین نام است. تقویم، با برگهای پایانی خود، وداعی مرطوب دارد با تکتک نامهای جاوید و باز ما میمانیم با تقویمی جدید و چمدان سبز رسالت.
شعر گرم خون
اسیر بغض پنهان بوده این دل
و رنجور از زمستان بوده این دل
برایش شعر گرم خون بخوانید
که عمری با شهیدان بوده این دل
در حسرت پرواز
چه سودی دارد اینجا غرق «بودن»
ندیدن عشق را اما سرودن
کجایی آسمان سرخ جبهه
دلم لک زد برای پر گشودن
محمد یحیایی
نترس صفورا...
دزفول به این صداها عادت کرده
این بار دیوارهای تصویری را هم شکستهاند
چادر خاکیات را بگذار برایت بتکانم
چیزی بگو صفورا
سرخی گونههایت به کبودی میزند
موهایت را شانه نکردهای؟!
تمام راه را دویدهام
باورت میشود؟
مرا بگو که فکر میکردم تو هم رفتهای
قرارمان که یادت هست؟
راستی صفورا
چرا کسی ما را از زیر آوار بیرون نمیآورد
فاطمه سلیمانپور
باد، آسیمهسر از دشت خبر میآورد
داشت انگار که بیواهمه سر میآورد
چفیه و عطر و پلاکی که به خون آغشته است
همه خاطرهها را به نظر میآورد
خاکریزی که نشان از تو به باران دادَه است
از دل خون شدهاش لاله تر میآورد
تا که یک بوسه به زخمت بزند، چلچلهای
داشت پیراهن از آغوش تو در میآورد
مادرت بعد تو جای عسل و شیر و شکر
بر سر سفره فقط خون جگر میآورد
قامت سرو تو را هیچ خزان در پی نیست
دست ننگین زمان هر چه تبر میآورد
بعد از آن لحظه پرواز تو حتی خورشید
آرزو کرد که ای کاش پسر میآورد!
زخم زیتون
محبوبه زارع
فلسطین، مرکز جغرافیای حقجویی است؛ همسایه دیوار به دیوار شهادت.
هیچیک از اهالی کوچه انتفاضه، برای خانههای سنگ و چوبی نمیجنگند.
هیچیک از کودکان فلسطین، به خاطر چند متر زمین در خیابانهای اشغال شده کشته نمیشوند. هیچکدام از جوانان فلسطین، برای داشتن مزرعههای پدری سنگر نمیسازند؛ پس حکایت چیز دیگری است.
فلسطین ایستاده است
ساکنان کوچه انتفاضه، کودکان بیاسباببازی و جوانان سنگرساز فلسطین؛... پیر و جوان، مرد و زن همه و همه با الهام از شکوه آزادی که بر بیتالمقدس به تجلّی نشسته، دفاع از حریم حق را میجویند و سینه به سینه ایستادهاند تا جولانگاه باطل را در هم شکنند؛ حتی به قیمت خون و نفس.
فلسطین ایستاده است و پیام ایستادگی را در گوش تاریخ، زنده داشته است.
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
زخمهایت هم سبز است. اصلاً از زخمهای تو، طراوت سبزه میروید؛ سبزه جاودانگی، سبزه بودن، شدن و رسیدن.
سبزه میروید تا گلهای سرخ سرزمینت، به شاخ و برگ سبز استقامت آراسته شوند؛ تا شکوفههای همدلی و وحدت، بیشتر بشکفند و میوه شیرین پیروزی را ثمر دهند.
پس سبز بمان، ای زیتون مقاومت؛ ای زخمی سبز!
التهاب زخمهایت نشانه است
در التهاب زخمهایت، صبر میجوشد؛ صبر، در برابر تلخی از دست دادنها، صبر در مقابل غروب غمانگیز ستارهها؛ صبر زیر بار سنگین استقامت و جهاد؛ باید صبر کنی و ملتهب بمانی.
غروب ستارههایت، نشانه حضور ممتد فجر صادق است و مقدمه فرحبخش دیدار خورشید.
پس از گذشت قضا، تقدیر تو چقدر دیدنی است! آینده مقدر تو ستودنی است.
صبر کن؛ رنج التهاب زخمهای امروزت، نشانه آسایش فردایی است آمدنی. بدان که برای زخمهای تو نیز مرهمی است.
ای سرزمین زخم، لباس عافیت آیندهات به رنگ زیتونهای رسیدهات، سبز است و مثل آفتاب، درخشنده.
چهارشنبه
8 اسفند 1386
19 صفر 1429
میثم امانی
ضمیر کودک زمین دست نخورده است و آیندهاش را بوتههایی به دست خواهند گرفت که در این زمین کاشته میشود؛ بوتههای سبز، بوتههای سرخ، بوتههای سیاه، بوتههای نارس که جز چهرهای خشک و خالی، به این زمین مستعد ارزانی نخواهد کرد.
باغچهای که بوتههایش سبز باشد، سبز خواهد ماند و باغچهای که بوتههایش زرد باشد، زرد خواهد شد.
سرنوشت باغچه، در دست بوتههاست و سرنوشت آدمی، در دست مربیان و چه سنگین است برای شانههای باغبان، بار بزرگ کردن بوتهها!
از خطوط پیشانی باغبان، حال و روز باغچه را میتوان خواند؛ باغبانهای بوتهشناس، باغهایشان همیشه بهار است و باغبانهای بوتهنشناس باغهایشان همیشه خزان. آنچه در باغ میروید، اثر دستهای باغبان است و آنچه در آدمی میروید، اثر دستهای مربی.
مربی اول، خداست
مربی اول خداست که پروردگار جهانیان است. میآفریند و آفریدههایش را دانهدانه تا شکوفایی و پلهپله تا اوج، میپرورد.
منزل به منزل، بساط رشد و تعالی را گسترده است و مخلوقات خویش را مأمور کرده به همراهی با گامزنان طریقه هدایت.
اوست که همه ما را بزرگ کرده است و بزرگ میکند.
مربی دوم، رسول است؛ تعلیمدهنده آیههای نور، تزکیهکننده لایههای ظلمت؛ رسالههای وحی را ابلاغ میکند تا عقلها، به بلوغ برسند؛ تا فواره ایمان، قد برافرازد در قلبهای عاشق؛ زیر بازوی انسانها را بگیرد تا روی زانوی خودشان بایستند.
مربی سوم، کتابی است که انگشت اشارهای است به محکمترین راه؛ نامه خصوصی عبد و معبود است. سوره به سوره، چشم را میکشاند به تماشای جلوههای جلال و جمال؛ آیه به آیه دل را میکشاند به درک نغمههای «بشارت»، به درک نهیبهای «انذار»؛ نازل میشود هم روز و هم شب، تا اهالی سفر معنویت را دمی به خویش وانگذارد.
باید زبان گلها را آموخت
برای پرورش گلها، باید معنی «گل بودن» را شناخت؛ باید معنی «بلبل بودن» را فهمید. راز گلها را تنها باغبانی خواهد دانست که شب و روز، همنشین ریشههایشان باشد؛ از تارهای آبکش، تا شاخه شدن، از شاخهها تا ساقههای شکننده، تا برگهای دستاندرکار، تا جوانه زدن غنچهها و تا فصل آخر شکوفایی.
باید به پای گلها نشست، با گلها خندید، با گلها گریست... . باید زبان گلها را آموخت، با گلها حرف زد و این همه را تنها باغبانی خواهد دانست که به گلها عشق بورزد؛ درست مثل پیامبر که دلنگران اصلاح امت خویش است، درست مانند مربی... .
فاطره ذبیحزاده
به یقین، اولین مربی انسان، ذات والای حق است. برترین معلم که انسان را آفرید و آنچه نمیدانست به او آموخت.(1)از گِلولای، موجودی لطیف آفرید و در پیاله وجودش، روحی پاک و فطرتی خداجو و پذیرای تربیت قرار داد.
باغبان پرمهر هستی، دانههای کشته را بر روی زمین رها نکرد و از آن پس، پیامبرانش را یک به یک برای هدایت مبعوث کرد. پی در پی، رسولان خویش را به سویشان فرستاد تا پیمان فطرت را از آنها مطالبه کنند و گرد نسیان و غفلت آدمیان را از تابلوی پهناور و رنگ به رنگ نعمتهای الهی بزدایند.
با ابلاغ پیام او، حجتهای الهی را آشکار سازند، عقلهای زنگار گرفته از جهل را صیقل دهند و جان بشر را با مکارم اخلاق، به تعالی برسانند.
مربی باید تربیت شده باشد
آن والا مربی دین خدا که جان قدسیاش، مالامال از عشق به هدایت خلق و وجود نازنینش رحمت برای عالمیان بود، به امیر مؤمنان علی علیهالسلامچنین فرمود: «ای علی! اگر خداوند به دستان تو انسانی را هدایت کند، از آنچه خورشید بر آن تابیده، برای تو بهتر است.»(2)و نیز فرمود: «خدا را برای مردم محبوب سازید، تا خداوند شما را دوست بدارد.»(3)به راستی چه چیز زیباتر از به بار نشاندن نهال سبز ارواح پاک و رویاندن گل خوشبوی اخلاق در باغستان جانهای سپید؟!
به آن شرط که مربی، خود، راه پیموده وادی تربیت باشد و تأدیب او به عمل، پیش از تأدیب او به زبانش باشد. «سخن گر از دل برخیزد، لاجرم بر دل نشیند و هرگاه از زبان برآید، از مرز گوشها درنگذرد.»(4)
پنج شنبه
9 اسفند 1386
20 صفر 1429
محمدعلی کعبی
تب عجیبی در میان سپاهیان یزید افتاده بود و با تمام وجود هذیان میگفتند.
سردار، با تمام دلش ندا برآورد و همه شنیدند که: ای قدوسیان اندوهگین! راحله سبک بردارید و قلبهاتان را در کربلا باقی بگذارید.
عزا را چون کبوتری مشکی میان قتلگاه حسین علیهالسلام، بر شنهای ساحل فرات، بر تمام شمشیر شکستهها و تیر و نیزههای فرود آمده رها کنید، بر فراز پیکرهای آسمانی شده به ودیعه بگذارید و پشت سر من بیایید. تا دروازههای پیروزی راهی نمانده است.
فرصت عزا نیست؛ گرچه تیغ نادان بزرگترین اشتباه تاریخی خود را مرتکب شده است.
پشت سر من بیایید؛ شمشیر باید بیاموزد که دوران جنگهای جاهلی به سر آمده است و سرزمینها از این پس، به پشتوانه اندیشههای نورانی فتح خواهند شد.
بیایید، ای نسل بتشکن آزاداندیش!
طاغوت، طعم ضربههای عصای محمد را فراموش کرده است.
هبل این بار از کاخهای کوفه و شام سر درآورده است.
بیا، ای قافله زخمی، تا باری از غل و زنجیر برداریم و برای به اسارت کشیدن جنگ افزارهای نادان، رهسپار شویم!
نوبت عزاست، جابر!
سپاهیان، مانند کودکان عروسی، غنیمت جمع میکردند.
هلهلهای تلختر از هلهله تازیانه نبود که کاروان در میان آن محو شد.
آن روز قافله، تمام بار عزایش را در کربلا به ودیعه نهاد و به سوی مأموریت بزرگ خود رفت.
چهل روز میگذرد و غباری از دور بلند است جابر! قهرمانان بازگشتهاند؛ بقچههای امانت را بگشای. مویههای سر به مهر را باز کن. دیگر نوبت عزاست. با اندوهی ابدی.
معصومه داوودآبادی
از پرهای سوخته و خیمههای خاکستر، چهل روز میگذرد؛ از شانههای بیتکیهگاه و چشمهای به خون نشسته، از لحظاتی که سیلی میوزید و صحرا در عطشی طولانی، ثانیههایش را به مرگ میبخشید.
حالا چهل روز است که مرثیههامان را در کوچههای داغ، مکرر میکنیم.
چهل شب است که بر نیزه شدن آفتاب را سر بر شانههای آسمان میگرییم. «ای چرخ! غافلی که چه بیداد کردهای».
از شام تا کربلا
از کربلا تا شام، حکایت سرهای جسور شماست که شمشیرها را به خاک افکند.
من از روایت خونابه و خنجر میآیم؛ از شعلههای به دامن نشسته و فریادهای بییاوری.
امروز، اربعین خورشید است. نگاه کن چگونه پرندگان، بر شاخههای درختان روضه میخوانند؛ چگونه ابرها، فشرده فراقی عظیم، پهنه زمین را میبارند!
رفتهاید و پس از شما، جادهها، اسیر زمستانی همیشگیاند. پرواز ناگهان شما آتشی است که هرگز فرو نمینشیند.
زخم عاشورا همیشه تازه است
پاییز را دیدهای، چگونه نوباوگان تابستان را به زمین میریزد و سر و روی جهان را به زردی مینشاند؟! اکنون دیری است که پروانههای هاشمیمان را شعلههایی یزیدی، بر تپههای خاکستر فرو ریختهاند.
دیری است که گیسوان کودکی رقیه را بادهای یغماگر، با خویش بردهاند.
زمین، پاییزش را از یاد میبرد، اما زخم عمیق عاشورا را هرگز.
سالها میگذرد و ما همچنان سوگ کبوترانی آزاده را بر سینه میکوبیم.
نزهت بادی
بشیر!
وقتی به مدینهالنبی رسیدیم، مبادا کسی جلوی قافله اسرای کربلا، گوسفندی را سر ببرد! این کاروان، از سفر چهل روزه با سرهای بریده بر بالای نی میآید.
نگذار هیچ لالهای را در رثای شهدایمان پرپر کنند! سراسر خاک کربلا، پر بود از گلبرگهای خونین و پارهای که از هر سو مرا صدا میزدند: «أخَیَّ اخَّی».
اجازه نده کسی بر سر و رویش خاک بریزد؛ هنوز باد، گرد و خاک کوچههای کوفه و شام را از سر و روی زنان و کودکان عزادار نربوده است.
این صورتهای کبود و دستهای سوخته، نیازی به گلابافشانی ندارند؛ هنوز اربعین گلهایی که با تشنهکامی بر خاک و خون افتادند، نگذشته است.
بگو پای برهنه به استقبالمان نیایند؛ این کاروان پر است از کودکانی که پای پرآبله دارند.
سفارش کن شهر را شلوغ نکنند و دور و برمان را نگیرند، ما از ازدحام نگاههای نامحرم و بیگانه بازگشتهایم.
بگذار آسودهات کنم بشیر!
دل زینب علیهاالسلام برای خلوت مزار جدش پر میکشد تا به دور از چشم خونبار رباب و سکینه و سجاد علیهالسلام و این کاروان داغدار، پیراهن کهنه و خونین حسین علیهالسلام را بر سر و روی خویش بنهد و گریههای فرو خورده چهل روزهاش را یکسره رها سازد.
روحالله حبیبیان
چه سکوت وهمانگیزی! چهل روز است که جز صدای ناله شبانه حیوانات صحرا و مویه جنیّان و فرشتگان، نوای دیگری به گوش این سرزمین نرسیده است.
هنوز بوی سوختگی به مشام میرسد و خاک، سرخی خویش را از دست نداده.
آری! چهل روز است که از آن روزهای پرالتهاب میگذرد و این صحرا، در سکوتی بهتانگیز غرق است و چشم افلاک خیره بر اوست! ... ناگهان، صدایی سکوت صحرا را میشکند.
صدا، آمیختهای است از زنگ شتران خسته و ناله کودکان یتیم و مویه زنان داغدیده و صدایی که در صحرا میپیچد: «برخیزید ای شهیدان کربلا! برخیزید که کاروان آزادگان بازگشتهاند».
اولین کاروان
اربعین است؛ روز تازه شدن داغی که هیچگاه کهنه نمیشود، روز ورود دوباره زینب کبری علیهاالسلام به کربلا، اما این بار نه به عشق همراهی برادر، که به شوق زیارت تربت او. کاروان خسته زنان و کودکان، چهل منزل راه را بیوقفه پیمودند تا یکبار دیگر، قتلگاه جگرگوشگان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را ببینند و این بار، بیدخالت زنجیر و تازیانه، آزادانه خود را بر آن خاک افلاکی بیفکنند و سیر بگریند؛ آنقدر بگریند تا عقده چهل روزهشان باز شود. این، نخستین کاروان زیارتی حسین علیهالسلام و اصحاب عاشورایی حسین علیهالسلام است.
محمدکاظم بدرالدین
از بدرود اشکبار کاروان، چهل غروب گذشته است و قصههای سوخته، به چشمهای فرات میریزد.
چهل روز پیش، حوالی اندوه، نیزارها ضجه زدند و مثنویها با گلهای شیون، سرتاسر نینوا را پوشاندند.
هرگز نمیتوان به اربعین نگاه کرد و آن همه نغمههای خاکستری را به یاد نیاورد.
امروز به جای همه یتیمان قافله، اربعین سخن میگوید.
اربعین، با بوی خون در مشام و آبله در پا، رسیده است تا بگوید همه اتفاقات سرخ، در راستای شکیبایی زینب علیهاالسلام بود.
اربعین، شعرهایی با کلماتی خونرنگ در سوگ لالهها آورده است تا بگوید دلبستگیهای زینب علیهاالسلام در آن دشت بلاخیز، یکی پس از دیگری پرپر شد.
اربعین، با پیراهنی از گریه در فرات اشک، غسل کرده است و اینک، در کنار نام حسین علیهالسلام و جابر بن عبدالله نشسته است و به یاد خونهای عاشورا، مقتل میخواند.
رزیتا نعمتی
چه سخت است چهل روز منزل به منزل، عاشقی را به دوش کشیدن و از ساحل، دریا را نظاره کردن! یا زینب! آه سینهسوز تو، هنوز از پشت حصار قرنها، شعله بر جان میزند.
از آن روز به بعد، زمین، چهل بار چرخید و در سوگ حسین علیهالسلام، هر روز آفتاب، لباس سیاه شب بر تن کرد تا در موج خونین خاطراتت، همدرد دل طوفانیات شود.
اینک، تمام شورهزاران، پابرهنه و تشنه لب به دنبال توانَد تا آیههای عاشورایی را از چشمه زبان نینواییات بنوشند.
زینب، ای وارث نجابت خاک! چهل روز است که آسمان، غربتت را مینگرد. باز هم خطبهای بخوان تا به ابرها، اذن نزول داده باشی، ای رسول کربلا!
خدا با صابران است
گوش که میکنیم، از سوی مزار تو هر لحظه صدای هقهق فرشتگان میآید.
آمدهاند تا رسم گریستن بر حسین علیهالسلام را زنده بدارند که به راستی رسول عشق فرمود: «بندهای نیست که محشور شود جز آنکه چشمانش گریان است؛ مگر گریهکننده بر حسین علیهالسلام که با چشم روشن و بشارت و روی شاد محشور شود».(1)
وای بر یزیدیان که پیراهن سرخ چشم عاشقان حسین علیهالسلام را حرمت نگه نداشتند و کوچههای تاریخ ظلمت را تا ابد، غرق نفرین فرشتگان کردند؛ هر چند صابران، به رسم جاودانه عاشقی، همواره فریاد میزدند که «ما رأیت الاّ جمیلاً».
همیشه پیروز
حسین جان! در قانون تو، فتح و ظفر به گونهای دیگر معنا میشود.
آنجا که فرهنگهای لغات ستم، واژهای جز شمشیر را نمیدانند، نام تو فتحالمبین نصر و پیروزی است.
سینه میزنیم و گرد از غبار دل میریزد. اشک میریزیم و رودخانه میشویم، تا قطره قطره به دریای تو بریزیم.
ای نای بریده! سلام بر تو و بر راه سرخت!
بر دلها نشستی
ما، میراثدار همان کاروانی هستیم که بالهای یا کریمهایشان را در نینوا شکستهاند.
حسین، ای تسلیم محض! صراط مستقیم، از رد خون تو آغاز شد و پس از بیابانهای سرگردانی زینب، میان هلهله شامیان و سنگسار حقیقت، به قلب ما رسید؛ زیرا تو از دل برخاسته بودی؛ از دل حقیقت، و لاجرم بر دل نشستی.
ای کسی که ذرات عالم، زیارتنامهخوان تواَند، یا ابا عبدالله!
1) 1. حاج شیخ عباس قمی، در کربلا چه گذشت، ترجمه: نفس المهموم، انتشارات جمکران، چاپ نگین، چ 12، ص 615.
زیرنویس
اربعین، فرصتی برای شناختن زینب علیهاالسلام و تعمق در قیام حسین علیهالسلاماست.
سودابه مهیجی
رفتم و بازگشتم، این چهل شبانهروز بیسر و سامان را؛ این لحظههای دلتنگ یتیم، این مسیر عطشناک آبله پایی که پاره پارههای تو را پشتسر داشت و لبهای از نیزه روییدهات را پیش رو.
مرا به یاد بیاور؛ مرا که پیرتر از تمام عمر خویش، اینک شناختنی نیستم. من همان هروله آتش به دامانم که چهل روز پیش، در این صحرا، هنوز جوان بود و تمام قافله به جا مانده از تو را به دوش گرفت و رهسپار شد.
منم؛ همان صبر از کف رفتهای که تمام میراث حیدریاش را از حلقوم فاطمی فریاد سر داد و کاخ ظلم را زیر و زبر کرد، اما در خلوت تنهاییاش، سر بر کجاوه کوبید و لرزش شانههایش را تنها خدا دانست.
بعد از تو، سوختم و خطبه خواندم
بعد از آن غروب که با فاصلههای از من تا تو پر شد و انحنای ناگهان قامتم را رقم زد؛ پس از آن قرآن پاره پارهای که زیر لگدکوب اسبهای ستم از هم گسیخت، من ماندم و جادههای پیش رو... .
من ماندم و کاروان بی تو، با قبیله به تاراج رفته؛ من به سفر ناگزیر بودم.
آه! خون همیشه جاری در رگهای روزگار! ردای ولایتت را بر شانه گرفتم و لوای ستمسوزی قیامت را بر بلندای تاریخ برافراشتم.
آنچه از تو در من بود، آنچه دیده بودم و جز من کسی ندید، در گوشهای کر روزگار فریاد کردم و راویانه، تمام خطبههای از تو گفتن را سرودم و حنجرهای مدام شدم؛ حنجرهای کبود که عطشهای هفتاد و دو پروانه را میراثدار بود و زخم زبان چهل روز اسارت را برای همه پرستوهای قافله سپر میشد و در خویش مچاله میکرد.
اینک به تو بازگشتهام؛ خسته از تمام هستی. دیگر حوصلهای به ادامه روزگار ندارم. آه از این کولهبار فرسوده در راه! آه از پر ریختنِ پروانهها در جادههای سرد و بیشمع!
فاطره ذبیحزاده
چهل شب است که آسمان برای صورت خونین آینه میگرید؛ درست مانند دیده مرطوب فرشتگانی که از ندای نصرتخواهی امامشان جا ماندند و حسرت حمایت از ولیّ خدا، بر سپیدی بالهایشان، گرد اندوه و بیقراری پاشیده است.(1)
شاید کربلا دیگر هیچ زمان قرص کامل ماه را نبیند؛ از وقتی سر بریده خورشید بالای نیزه رفت، شرم دارد لبانش را بر جای بوسه زینب بگذارد.
امشب، اربعین واقعه است و زمین، حزینتر از همیشه، از طنین نوحه آدم علیهالسلام در خود مچاله شده است.
این شبها مدام نغمه آدم در گوش «صفا» پرپر میزند.(2)گویی چهل روز است سر بر سجده توبه دارد و آهنگ غمزده مویههایش، چهار ستون کائنات را به لرزه وامیدارد. او توبه میکند، ولی فرزندان مطرود قابیل، سر بریده یحیی علیهالسلام را در میان تشت زرین نهاده است.
او ضجه میزند، ولی نسل شیطانزدهای ننگ کشتن سرور جوانان بهشت را بر دامن شرافت آدمی نشاندهاند.
به این میاندیشم که اگر حضرت آدم علیهالسلام تنها به سبب یک لحظه وسوسه انگشتانش برای چیدن میوه ممنوعه، از بهشت خدا بیرون شد و تا چهل روز به درگاهش استغاثه برد، پس تاوان کشتن ولیّ خدا و پسر رسولش را چگونه میتوان پرداخت؟!
کاروان بیحسین علیهالسلام
اربعین، موعد بازگشت قافله خوبان عالم، به آغوش مهربان مدینه است؛ همان قافله کوچکی که هفتاد و دو ستارهاش را میان دستان خالی کربلا کاشت تا نور آزادگی و شرافت، در تاریکخانه تزویر یزیدیان گم نشود.
حالا که کاروان اربعین، نه حسین فاطمه را در خود دارد و نه عباس علی را، رسالت روشنگری بر زانوان خسته زینب علیهاالسلام قد میکشد و جان سرخ شهیدان عاشورایی، بر لبان سبز زینالعابدین علیهالسلام شکوفه میزند.
از امام صادق علیهالسلام نقل است که فرمود: «امام حسین علیهالسلام گفت: من کشته اشکم، اندوهگین و دلتنگ کشته شدم، بر خدا شایسته است که هر دلتنگی که به زیارتم میآید، دلتنگیاش را برطرف کند و او را شاد به خانوادهاش برگرداند».(1)
سیده زهرا برقعی
آسمان چه خونرنگ است! زمین چه بیتابانه چونان گهواره کودکی گریان، زیر پایمان تکان میخورد و میلرزد! اینک، هنگامهای شگرف است. ندیده بودیم مرغان هوایی را که اینگونه دردمندانه در این آسمان سرخ، پر و بال بزنند و نالهشان به گوش همه تاریخ برسد.
فریادی بلند از فراسوی زمان به گوش میرسد. کسی انگار بر مرگ فرزند آدم میگرید...!
بمان تا ابد!
نینوا! همدردی کن با کودکانی ناآرام؛ با زنانی که به خود میپیچند از درد فراق؛ با زینب علیهاالسلام، که در این چهل روز، مرگ را هزار باره، با چشم خود دید و صبوری پیشه کرد.
نینوا! امانتداری کن. خون مقدسی از شاهرگ هستی، بر خاک تو ریخته است.
1) 1. شیخ صدوق، ثواب الاعمال، ص 123.
بدن مقدسی از عرشیترین پاکان، بر خاک تو، زیر سم سنگی اسبان، لگدمال شده است. امانتداری کن و مگذار طوفان فراموشی و مرگ، خاطراتت را برباید!
نینوا! فریادت را آزاد کن؛ بگذار همه آدمیان بدانند این، کاروان حسین علیهالسلاماست که پس از چهل روز، آمده است به زیارت مولا؛ آمده است تا شکایت خود را در گوش تو زمزمه کند.
نینوا! از این پس تو خاک خونین و رمزآلودی هستی که پرچم جاودانگی را بر آن نصب کردهاند... بمان تا ابد!
جای رقیه خالی
جای رقیه خالی. نیست که به هوای بابا، سرتاسر بیابان تفتیده کربلا را بدود و «بابا بابا» بگوید.
نیست که روی خاک تشنه بیفتد و یاد عموی سقا، سینهاش را بخراشد. دخترک نازنین حسین، کبوتر سپید «ارجعی» را زودتر از دیگران دید و به دنبالش پرید... و چه خوب! حالا که کاروان، به نقطه صفر زمین برگشته، نیست که از غصه نبودن بابا، دوباره دق کند!
چه خوب که نیست تا صدای ناله زمین و زمان را بشنود و دوباره آتش به جان شود!
فاطمه سلیمانپور
کاروان بازگشته است؛ با تمام دردها و داغها.
کاروانی که اشکهایش عطش علی اصغر علیهالسلام را تازه میکند؛ کاروانی که خیمههای سوختهاش را به بادها سپرد تا شعله بیداری همیشگی جهان باشد.
کاروانیان، بازماندگان آن حادثه تلخاند. از شام رسیدهاند تا جراحت گلوهای بریده شده را با فریادهای بیدارگرشان مرهم شوند؛ تا با قامتی خمیده، استواری کوه را به سخره بگیرند در زمینی که چهل روز است طعم تازیانه، لبهای ترکخوردهاش را به خون کشیده.
چیزی عوض نشده است
هنوز از خاک، صدای شیون کودکان زخم خورده میآید.
هنوز شیهه اسبان بیسوار، از زیر سنگریزهها به گوش میرسد.
زمین، رقص خون بر شمشیر را از یاد نبرده است.
خاک، عَلَمهای افتاده را بر دوش میکشد؛ با سینهای گدازان از داغ هفتاد و دو بهار در خون تپیده.
اینجا سرزمین لالههای سیلیخورده آفتاب است؛ سرزمین دشنامهای پیاپی، فرود آمده در تاروپود خاک.
صدای «هل من ناصر ینصرنی»، هنوز در گوش ریگهای بیابان جاری است.
حماسه هنوز به پایان نرسیده است.
دنبال گمشده
وادی به وادی، گستره صبر را دویده و چهل روز رنج آوارگی و اسارت را به دوش کشیده است.
بازگشته است تا گمشدهاش را از بین نیزهها، از میان خیمههای خاکستر به تاراج داده، از لابهلای بدنهای به سم اسبان کوبیده شده بیابد.
آمده است تا مظلومیت چهل سالهاش را بر سینه کبود دشت مویه کند با قامتی از کمان خمیدهتر و چهرهای از مصیبت درهم شکسته.
زینب علیهاالسلام است که این چنین گودالها را جستوجو میکند.
بانویی که چهل غروب، زخم هزار سالهاش را ضجه زده است و اکنون با اشکهایش، فرات را به تکاپو درآورده. بغض فریادهایش، سکوت را به فراموشی میسپارد و خواب تاریخ را میآشوبد.
هر چند دیگر نایی برایش باقی نمانده است، آمده تا عاشورا را با خطبههای همیشه جاویدش ماندگار کند. میخواهد از تمام شمشیرها، از تمام نیزههای در گلو رفته انتقام بگیرد.
کربلا میمرد، اگر زینب نبود
وقتش رسیده است که حقیقت آشکار شود؛ با رساترین فریاد.
چهل روز از خاموشی لبهای عطشناک میگذرد و اکنون وارثان آن داغ را باید که منادی حق شوند.
خاطرهای تلخ، روی دست تاریخ شعله میکشد و حرفهای ناگفته، گلوی لحظهها را در هم میفشارد. اکنون باید پیراهن چاک چاک خورشید را علم کرد، تا قلبها را بسوزاند، تا چشمهای به خواب غفلت رفته را بیدار کند.
زینب علیهاالسلام برمیخیزد و غبار فراموشی از شانه عاشورا، به زمین میریزد.
شیما اصغری
شاید ریختن و آویختن کمترین کاری است که اشک برای جبران آبروی از دست رفته آب میکند؛ میریزد و میریزد و میریزد... تا فرات، بیش از این شرمنده نباشد!
شاید اگر اشک نبود، تمام فراتها از خجالت خشک شده بودند!
شاید اگر اشک نبود، سیلاب غم و غصه، در کربلا مرداب شده بود!
شاید اگر اشک نبود، عشق و عطش، همانجا دفن شده بود!
شاید اگر اشک نبود، با بغضهای اسیران در آن روز، جهنمی بر پا شده بود!
شاید اگر اشک نبود، کینه آتش میگرفت و محشر همانجا بر پا میشد و قیامت میشد و تمام میشد!
شاید اگر اشک نبود، غم در گلوی زینب میماند و کسی را خبردار نمیکرد!
و شاید اگر اشک نبود، آن وقت «یا حسین» را با هقهق ضعیف و در دل سر میدادیم!
آن وقت «یااباالفضل» را دیگر به واسطه چه چیز میخواندیم؛ وقتی که شوری اشک، شوری را به دامانمان نمیریخت؟
... و چهل روز گذشت و چهل سال و صدها سال.
و اشک هنوز در سوگ و ماتم آن یکهتاز عرصه عشق و ایمان، سید و سالار شهیدان، امام حسین علیهالسلام همچنان میریزد و میریزد و میریزد... .
و شاید اگر اشک نبود، شور حماسه عاشورا را هیچ شور دیگری ایجاد نمیکرد... .
سودابه مهیجی
چهل شبانه گذر کرد بر زمین بیتو
چهل شبانه بیعشق، بییقین، بیتو
پس از تو پیرهن سوگوار تا به ابد
چه گریهها که ندارد در آستین بیتو
مرا که چلهنشینِ خرابهها شدهام
مرا که با غم هر ثانیه عجین بیتو،
کسی نبرد به مهمانی دعا و درود
که عشق بیکس و کار است این چنین بیتو
به سر سلامتی من چه تلخ آمدهاند
ستارههای پریشان هر پسین بیتو
چهل شب است که خواب غروب میبینند
پرندگان غزل مرده زمین بیتو...
رزیتا نعمتی
ای خفته در میانه صحرا، بلند شو! *** مردند ماهیان لب دریا، بلند شو!
سر روی نیزه رفته جلوتر تو هم بیا *** یا یار نیمهراه نشو، یا بلند شو
طوفان اگرچه خیمه زد و کشتیات شکست *** ای پهلوی شکسته زهرا، بلند شو!
در خیمههای سوخته دشت بیپناه *** شبْ گوشواره میکَنَد از جا، بلند شو!
نگذار پای خسته به آن کوچهها رسد *** سنگ جفا خورد به سر و پا، بلند شو!
مسلم، حبیب، اصغر و عباس، رفتهاند *** چیزی نمانده از سفر ما، بلند شو!
زینب! دوباره خطبه بخوان، اربعین رسید *** موجی بزن به پهنه دریا، بلند شو!
سه شنبه
14 اسفند 1386
25 صفر 1429
حبیب نظاری
ای مردم پرنده و خورشید و آفتاب،
لبخندتان مبارک و احساستان به خیر!
امروز روز عاطفه و مهربانی است
یک تکّه آسمان رها مانده و کبود
در حسرت نوازش بال و پر شماست
در گوشه گوشه گوشه این شهر بیبهار
این شهر بیسرود
چشمان بغض کرده یک کودک یتیم
در انتظار دست نوازشگر شماست.
فصل مهربانی
امروز
روز بارش باران عاشقی
آغاز فصل خرمی از مهربانی است
فصل ترانه/ فصل غزل/ فصل آشتی
فصل هزار آینه/ صدها هزار چشم
برخیز و دست خسته این شهر را بگیر
بیدست مهربان تو این شهر/ سنگی است
جشن عشق
امروز جشن عاطفه/ امروز جشن عشق
از جنس یک نسیم ملایم/ همیشگی
از جنس یک ترانه رها و سرودنی
احساس عاشقانه مردم ستودنی.
امروز جشن عاطفه/ امروز جشن مهر
دستان شهر و شانه گلهای بیپناه
دستان شهر و گونه پر اشک غنچهها
دستان شهر و یک سبد آواز عاشقی
دستان شهر و تو/ دستان شهر و من
«امروز روز پنجرههای گشوده است/ باید سلام کرد به گسترده زیستن».
شاید هنوز پنجرهای بسته مانده است
شور است و اشتیاق
شور است و مهربانی و لبخند
شور است و عاشقانهترین لحظههای فصل
برخیز با تمامی لبخندهای خود
دست شکوفههای رها مانده را بگیر
شور است و مهربانی دستان گرم تو
بر شانههای خسته گلهای اطلسی
برخیز و مهربانی خود را ترانه کن
در گوش بیپرندهترین آسمان بخوان
در ازدحام سنگی یک شهر بیکسی
شاید هنوز حسرت یک کیف مدرسه
در چشمهای دخترکی خسته مانده است
شاید هنوز/ پنجرهای بسته مانده است
هنوز فرصت هست
میخواهم از جوار همین لبخند
در فصل مهر و عاطفه و عشق، با شما
شعری بخوانم و نفسی تازهتر کنم:
«ای من/ که از پرنده تهی نیستی/ هنوز
فرصت برای پر زدنی عاشقانه هست
عاشق شدن، ترانه سبزیست/ مهربان!
فرصت برای زمزمه این ترانه هست».
میثم امانی
چه میشد اگر نبود دلبستگی ما آدمها به هم؟ شاید «با هم بودن» را بر صفحههای فطرتمان نوشتهاند که «بیهم بودن» تلخ است و تحملناپذیر.
از من تا تو فاصلهای نیست، جز برداشتن یک قدم به عشق.
زمستان سرد و سوزان تنهایی را فقط به هم پیوستن دستهای من و توست که گرم خواهد کرد.
زمین سرد است، اما آتش مهر قلبهای مؤمن در سراسر گیتی نه تنها کلبههای خویش، که کلبه همسایگان را نیز برقرار و برافروخته نگاه خواهند داشت.
آری، سیاره خاکی ما بر مدار وحدت دلهای عاشق میگردد؛ دلهای زنده به عشق انسانیت.
زمین، ملک همه فرزندان آدم است و این ملک مشاع، تنها با نوعدوستی خواهد پایید و با گذشت.
آنچه بهتر زیستن را در این سرزمین دور برایمان فراهم میآورد، این است که همگیمان زیر یک سایبان بنشینیم؛ سایبان محبت و نیکی.
آدمی بنده محبت است
آدمی بنده محبت است و هر چه نتواند سنگ خارای قلبش را بگشاید، محبت خواهد توانست.
هر چه رنگ و لعاب دیگر، همچون برگهای پاییز میریزند، ولی رنگ و بوی محبت، هرگز کهنه نخواهد شد و حافظه جهان، دستهای نیکوکار را از یاد نخواهد برد.
قانون خلقت این است که «نیکی بیافرین تا نیکیهای تو نیکی بیافریند؛ محبت کن تا محبتهای تو محبت بیافریند؛ همگان را دوست بدار، تا همگان دوستت بدارند».(1)
آری،
«بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر *** که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند»
حافظ
گوهر ناب زیستن
احسان است که گوهر ناب زیستن را به انسان هدیه خواهد کرد.
خللپذیر بود هر بنا که میبینی *** مگر بنای محبت که خالی از خلل است
روا نیست تنها ماندن؛
روا نیست درمانده شدن در این زمین بزرگ که آدمهایش میتوانند مهر بورزند و احسان کنند.
روا نیست در این زمین که میراث آدمیزادههاست، آدمی دستهای نیازش را بگشاید با شرم و آدمی دیگر دستهایش را بدزدد با غرور.
1) 1. سیدعلی صالحی، منم کوروش، شهریار روشناییها، استکبار نو، 1384، ص 140.
چه لبهای خشکیده در پیادهرو که میتوان با محبت، شکوفایش کرد! شایسته نیست خیابانهایمان، پر از ناتوانی رهگذران باشد و کوچههایمان خالی از بوی همزیستی.
شایسته نیست خط فقر را بر پیشانی شهر دیدن و صدای مظلوم را نشنیدن.
زمین ما، با محبت همه چیز دارد، ولی بیمحبت، هیچ چیز را نخواهد داشت.
معصومه داوودآبادی
کلبههایی سرد و خاموش، با دستهایی ترکترک و پینهبسته.
این کوچههای باریک، روایت رنجهای توست؛ وقتی که نمیدانی سفره خالیات را چگونه بر کودکانت بگشایی.
به ریگزاران داغ دلت میاندیشم؛ به تو که روح فسردهات را به دندان گرفتهای و شبهای بیمهتابت را هیچ چراغی روشن نمیکند.
آمدهام که دستان خاکیات را در دستهای مهربانیام بگیرم تا روزهای سردت را خورشید امید، چراغان کند.
آمدهام تا آفتاب را بر سفرههای عشق، قسمت کنیم.
چون رودخانه جاری
چه بزرگاند دستهایی که مصمم، چون رودخانهها جاری میشوند و کویر نیازمندان را به جوانه مینشانند!
چه روشناند چشمانی که جستوجوگر و پرشور، نگاههای رنجور را افقهای توانمندی، هدیه میدهند.
از تو میگویم که شانههای یاریات، تکیهگاه مستمندانی است که سرخی صورتهاشان، نشان از سیلی روزگار دارد.
از تو میگویم که چشمان ابری را پاس میداری و هوای بارانیشان را حرمت میگذاری؛ از تو که نور را به خانه پنجرهها میهمان کردهای.
در من شوقی است
در من شوق امداد است و شکوه یاوری. تبر به دست میگیرم به قصد شاخههای فقر و خاکستر نیازمندی را در قعر اجاقها به نظاره میایستم.
هموطن! برهوت شبهایت را به ستارهبارانی شگفت میکشانم، با همین دستها که از لذت یاری لبریز است.
جان بینیازت را به روزگاران شکوهمند عشق پیوند میزنم، با همین گامها که نبض زمین را به تپیدن میخواند. مباد که هیچگاه چشم به راه بمانی و نومید!
رزیتا نعمتی
ای دستهای بخشنده! آن هنگام که سخاوت شما تنهایی دلی را به هدیه لبخندی و دستی پرمهر، میهمان میکند، درختان در دو ستون به احترام میایستند تا عظمت روحانی شما را تعظیم کنند.
امروز، بیاییم بالهایمان را به پهنای آسمان بگسترانیم تا با اجابت دست نیازی، به گوشه چشم عنایتی از بالا برسیم. «ای کسانی که ایمان آوردهاید از نیکوترین نعمتهایی که به دست آوردهاید، انفاق کنید».(1)
و لطافت را به باغ و تازگی را برای صبح و خورشید را به سکوت خانههای سرد بیاورید.
گسترش لبخند
خداوند اراده کرده است که ترازوی عدالت خویش را به دست بندگان متقی، به توازن برساند تا در تقسیم دردها و شادیها، نقطهای از دفتر آفرینش جا نیفتد.
در انزوای سرد زمین، امروز چشمانی منتظر سخاوت تواَند. بیا تا فصل شکفتن را آغاز کنیم که
1) 1. بقره: 267.
«تقسیم»، زیباترین درس مکتبخانه عشق است. دنیا تنها برای آنها که میبخشند، بزرگ است؛ زیرا یک لبخند را میتوان از انحصار خود، تا هزاران قلب شکسته گسترش داد.
میراثدار سخاوتهای شبانه
ما وارث دینی هستیم که در رکوع، حاجت نیازمندان را با هدیه انگشتری برآورده میکنند. ما وارث کولهبارهای شبانه علی علیهالسلام برای تقسیم عشقیم، میان خانههای از یاد رفته؛ میان پس کوچههای نجیبی که بستر خانههای آن، سرهای ناتوانی و فقر را به بالین میبرد.
میتوان گاهی تلنگری بر خویش زد تا بینوایی، در بگشاید و لبخند گمشدهای، میهمان قلبهای اندوهگین شود.
در مسلک ایمان، آنان که به دنبال ذخیره خوشبختیاند، آن را در قلبهای دیگران انباشته میکنند تا در دهان گشوده صدفی، مروارید بخشش را جای دهند؛ دریای دنیا، برای وضویی و نمازی و سلامی است؛ نه برای غرق شدن.
بالی برای پریدن
بخشندگی، آسمانی است برای نمایش پرواز، پیش چشمهای خدا. ناگهانهای شکفتن در همین اتفاقهای ساده است؛ نیکیهای بیپرسش و دستهای دهنده چون چشمه، اما در عطش، عطشی برای شتافتن و سبز کردن دشتهای تشنه.
نیکی، مجالی است برای شکفتن و کولهباری است برای نهفتن؛ دانهای است برای روییدن و ابری است برای باریدن.
و احسان، بالی است برای پریدن.
زیرنویس
علی علیهالسلام فرمودند: «اگر اموال خود را در راه خدا ببخشید، پس خداوند به سرعت عوض آن را به شما خواهد بخشید».(1)
1) 1. آمدی، غررالحکم، به قلم: هاشم رسولی محلاتی، ج 1، ص 152.
آنان که میبخشند، لذت هر دو جهان را از آن خود کردهاند تا در مزرعه نیکی، با بذر احسان از درخت رستگاری خویش، در جهانی دیگر، برداشت کنند.
فاطره ذبیحزاده
به تو قول میدهم امشب برای سفره تهی پسر زن همسایه، یک قرص گرم محبت خواهم برد و اول صبح که دنیا را به رنگ شاداب زندگی جان بخشیدی، به پسرک یتیم همین حوالی، دوچرخه قرمز آرزوهایش را هدیه میدهم تا از دریچه گشوده رؤیای سادهاش، پرتو تبسم خداییات، بر هوای آسوده خیالم بتابد!
آرزو دارم در روزهای واپسین سال که تازگی بهارانت در کوچه طبیعت، آمدن را مهیا میشود، تنها اندکی به تو شبیه شده باشم.
میخواهم از رسم پرلطافت بخشندگیات تقلید کنم.
میخواهم به قدر وسعت وجودم، به شیوه لطف و احسان تو اقتدا نمایم.
به مدد فرصتی که برای مهربانی به من بخشیدهای، چه اندازه به معراج روح خویش نزدیکم! گویا ملکوت تا سر انگشت دستانم گسترده شده و بهشت از حواشی چشمان منتظر دخترکان بهزیستی آن سوی خیابان، بر صمیمیت لحظههای اکنون من جاری است.
اقتدا به خورشید
برای تابش احسان بر پنجره دل و روییدن یاسهای سپید نیکوکاری در جان، چه چیز بیشتر از گرمای خورشید مردمداری علی علیهالسلام در شبهای تار کوفه کارساز خواهد بود؟!
آن مولای مؤمنان و پدر دلسوز یتیمان، به فرزندش امام حسن مجتبی علیهالسلاماینگونه وصیت فرمود:
«فرزندم! بدان که راهی پرمشقت و بس طولانی پیش رو داری؛ پس در طی این راه بکوش و زاد و توشه مناسب بردار و بار گناه را سبک کن.
فرزندم! بیش از تحمل خود، بار مسئولیت را بر دوش منه که سنگینی آن برای تو عذابآور خواهد بود؛ پس اگر مستمندی دیدی که توشهات را تا سرای قیامت میبرد و آن زمان که بدان نیاز داری به تو باز میگرداند، یاری او را غنیمت بشمار و توشهات را بر دوش او گذار.
اگر قدرت مالی داری، بیشتر انفاق کن؛ زیرا ممکن است روزی در رستاخیز، در جستوجوی چنین فردی باشی و او را نیابی!»(1)
فاطمه پهلوان علیآقا
اینجا سرزمین عشق است که حتی یک تکه نان با همسایه قسمت میشود و خاطرهای آسوده با زمزمه «الجارُ ثم الدار»، سر بر بالین مینهند.
اینها همه به دنبال کاشتن نهال شوق در دلهای یکدیگرند. مردمان اینجا، اهالی سرزمین عشقند؛ آنها که زاده ایمانند و چکیده معرفت، آنها که بر ساحل آسودگیهاشان تکیه نمیدهند تا از دست و پا زدنهای طوفانزدگان دریای نیاز، لذت ببرند.
مردم این سرزمین، محنتزدگان بلادیده را درمییابند و در زدودن غبار غمهای چهرهها میکوشند. در سرزمین عشق، هیچ دستی بیپاسخ رها نمیشود؛ زیرا همه اهالی این سرزمین، اعضای یک پیکر واحدند.
هر روز، روز احسان
هیچ کودکی، طعم نداشتن را نخواهد چشید، اگر دادههای خداوند، عادلانه قسمت شود.
هیچ کفش پارهای، نیش سوزان سرما را نخواهد دید، اگر کفشهای چرمین، نیمنگاهی به زیر پاهایشان داشته باشند. هیچ غروری نخواهد شکست و هیچ خواهشی بیجواب نخواهد ماند، اگر عمق رنج نیاز، درک شود.
هیچ سری بیسرپناه نخواهد ماند، اگر خشت کاخهای سفید، در بین حلبیهای سُست جنوب قسمت شود.
1) 1. نهجالبلاغه، نامه 31.
کاش هیچگاه، این هیچهای رنجآور، در بین واژههای ما، جوانه نمیزد و نمیرویید!
کاش هر روز، روز احسان بود و هر لحظه، لحظه نیکوکاری، تا از یاد نبریم مسئولیتمان را!
شکرانه نعمتها
شکرانه سلامت، بخشش است و احسان؛ زیرا شکرها نعمت افزاید و محنت کاهد.
خدا را شکر که از دردها در امان ماندهای و اوراق صحیفه دلت، به سپیدی شکوفههای بهاری است. بهار، در گوشه گوشه دلت لانه کرده است، اما به شکرانه این همه شادی، دلهای خزانزده دورترهای نزدیکت را دریاب، تا لطف خداوند، سفره رنگین مهرت را گستردهتر کند و هزار هزار نعمت بر نعماتت افزون سازد؛ هر چند که میدانم تو خود نگفته میدانی و در انجام دادنش میکوشی.
حسین امیری
آفتاب زمستان را میبینم که از دستان مردمان میتابد.
گرمای محبت را حس میکنم.
دستانتان از ایمان پر باد، ای کسانی که به یاری همکیشانتان، با دست پرامید آمدهاید، بازار زندگیتان پررونق باد!
ای کسانی که به بازار محبت، سکه احسان آوردهاید، صدای قدمهایتان پرطنین باد و قامت دینتان استوار!
ولینعمتان
به گدایی لطفی و عطایی آمدهام؛ نیازمندان جامعه، ولینعمتانند.
درهای آسمان، از در خانه محقر آنان باز میشود و راه کعبه، از کوچهای میگذرد که خانه مستمندی در آن است.
به حج نگاه آشنای شما آمدهام. دستم اگرچه از لباسی و پولی پر است، خالیتر از دست قناعت و همیان آبروی شماست.
منسیه علیمرادی
«پسرک فقیر، تشنه و گرسنه، با تردید در خانهای را کوبید تا از صاحبخانه آن غذایی ـ طلب کند، ولی وقتی در باز شد و چهره زن جوان را دید، دستپاچه شد و فقط درخواست آب کرد. زن، متوجه گرسنگی پسرک شد و با لیوانی پر از شیر تازه، از او استقبال کرد. پسرک شیر را سر کشید و آرام آرام، جانی تازه در رگهایش یافت و رو به زن جوان پرسید: «چقدر به شما باید بپردازم؟»
و زن جواب داد: «هیچ؛ نیکی، ما به ازایی ندارد».
سالها بعد، زن به بیماری سخت و لاعلاجی مبتلا شد و همه پزشکان از درمانش عاجز ماندند. او را به بیمارستانی مجهزتر به شهری دور منتقل کردند.
پزشک بیمارستان تا چهره زن بیمار را دید، فورا او را شناخت و با تلاشهای مستمر پزشک، بیماری از بین رفت و بیمار بهبودی کامل یافت.
لحظه ترخیص فرا رسید؛ پاکت صورتحساب، روی تخت بیمار گذاشته شد. زن از باز کردن پاکت واهمه داشت؛ مطمئن بود تمام عمرش باید بدهکار باشد.
پاکت را با ترس و لرز گشود و نوشتهای در گوشه صورتحساب توجهش را جلب کرد؛ «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است».(1)
امام علی علیهالسلام: «کَما تُعینُ، تُعانُ؛ همانگونه که یاری میکنی، یاری میشوی».(2)
شیما اصغری
خنده به لبهایش الهام شد؛ او نمیدانست چه طور شد که خندید!
تنها چشمهایش بود که میدید و لبهایش بود که میخندید.
آری، یک سبد مهر، یک سبد لبخند، میهمان نگاهش بود.
او مهر و عاطفه را در آن جعبههای کوچک رنگی پیدا کرده بود.
خوشحال بود و فقط میخندید... و این خندیدن بر لبهایش الهام میشد...
و شاید از همان گرمای عاطفه بود...
ضیافت
چه ضیافتی بر پا بود!
مهربانی، چه جشنی مهیا کرده بود، برای دلهایی که رموز مهر ورزیدن را آموخته بودند و دلهایی که مهربانی را لابهلای آن بستههای کوچک رنگی پیچیده بودند!
عشق همت کرده بود.
محبت آستین بالا زده بود.
حس همدردی، کار خودش را کرده بود.
همه دست به دست هم داده بودند تا جشن نیکوکاری را برگزار کنند،
اما انسانیت، پیشتر از همه اینها، شور و غوغایی وصفناپذیر در دلها به راه انداخت.
انسانیت، بانی بود!
چهارشنبه
15 اسفند 1386
26 صفر 1429
5.Mar.2008
حبیب نظاری
در شهر/ زندگی/ این قدرها که واهمه داریم سخت نیست/ وقتی که دستهای تو باشند/ مهربان!/ دیگر نگاه پنجرهها بیدرخت نیست.
اینجا درخت/ شان نزول ترانههاست/ با برگهای ساده و سبزش/ چه بیدریغ
در دست بیبهانهترین بادها رهاست/ هر برگ یک پرنده و هر برگ یک نسیم/ هر برگ یک دوبیتی و هر برگ یک غزل/ بیشک درخت دفتری از عاشقانههاست.
در شهر/ هر درخت/ بهاری است معتبر/ گنجشکها و چلچلهها/ مرگ بر تبر!
حبیب نظاری
درختی بکاریم
عطش در نگاه تبآلود شهر است
و حسرت
که در چشمهای پرستو
و بغضی کویری که در سینه سنگی هر خیابان
من و شانه تو
تو و دست باران
درختی بکاریم!
همین حس مبهم
همین ازدحام و هیاهو
هیاهوی شهری که دور از بهاران
هیاهوی شهری که در دست آپارتمانهاست
همین انجماد و شکستن
من و دست باران
تو و شانه من
درختی بکاریم!
همین خشکسالی
همین بیخیالی
فراموشی سایهسار درختان
همین خو گرفتن به گلدان خالی
همین عادت این اهالی
به گلهای پرده، به گلهای قالی
به گلهای مصنوعی شهر آهن
من و دست باران
تو و شانه من
درختی بکاریم!
من و شوق یک فصل خرم
که هر کوچه پس کوچه شهر فردا
به تن جامهای از بهاران بپوشد
و سرچشمه یکبار دیگر بجوشد
من و شوق یکبار دیگر شکفتن
من و دست باران
تو و شانه من
معصومه داوودآبادی
شاخههایت که بیدار شوند، زمین، شکوه بهار را جشن میگیرد.
با تو ریشه میدوانیم خاک زیستن را و پابهپای آفتاب، قلههای تکاپو را بالا میرویم.
جهان، سرسبزیات را نفس میکشد و سکوت اساطیریات، آرامَش میکند. برگ برگت، معرفت کردگار را میآموزدمان.
تو، نبض ریههای زمینی، آنگاه که همهمه دودآلود تمدن، به سرفهاش میاندازد.
جان تپندهات، گامهای لرزان خاک را محکمترین تکیهگاه است.
من از درخت سخن میگویم
من از دوردستی تماشایی سخن میگویم؛ از او که برکتش زمین را بارور کرده است. از درخت میگویم که حرمت شاخ و برگش، آیین زندگی ماست و ابهت ریشههایش، سیلابهای عاصی را خشمگین میکند؛ خاک را به تپش میخواند، مادام که ایستاده است و آنگاه که تبرها به فروافتادنش بخوانند، در هیئتهای بیشمار، به زیستن امیدوارمان میکند.
با او، کابوس زلزله سیلها، رؤیای سبزمان را نمیآشوبد.
پاس میداریمت
زمین، به مرگی تدریجی تن میدهد؛ وقتی صدای مخوف ارهها، جنگل را میلرزاند و صدای گامهای یغماگر، در گوش خاک میپیچد.
من از گونههای خیس صنوبرهای جوان میگویم، وقتی که به خاک افتادن صنوبران کهنسال را بغض میکنند؛ از چشمان به آتش نشسته جنگل، آنگاه که عابران بیاعتنا، تن و جانش را به تپههای خاکستر بدل میکنند.
تو گویی انسان از یاد برده است که شکوه نفسهایش، وامدار نفسهای پاک درختان است!
درختان را پاس بداریم که امتداد زندگی زمین را قانون سبزشان راهبر است.
محمدکاظم بدرالدین
تقویم برفِی اسفند به چنین برگ سبزی که میرسد، ناگهان بوی برگهای درختان زنده میشود و در دستان کویرزدگی، نهالِ مهر کاشته میشود. نهالهای اسفندی از هماکنون همنشین بهارند و درختان، با ایستادگی به پیشواز فروردین و هفتسینهای شادش میروند. در همه دشت و دَمَن، چراغ سبز درختان برای عبور نسیم نوروز، روشن و فراهم است و سرانجام لباس نوروز با عطر سبز درخت از جلوی ما رد میشود و ما را سبز میکند. اصلاً لباس بهار اگر رنگ سبزش را از نام درختان نگرفته باشد، تماشایی نیست. سرانجام بهار میآید. بادی میوزد و سایه رقصان درخت، در چشمهسار میافتد و رهگذران را به کوچه باغهای شادمانی میکشاند. پس امروز هر چه بیشتر بکاریم، فردا بهاری پرفروغتر خواهیم داشت.
همه چیز پیرامون درخت
درخت را با گونههای گلانداختهاش ببین.
درخت را بشنو، با پرندههای بهار بر لب. درخت در فرهنگ طبیعت، نامی است برگزیده از تبار ساده همبستگی که زمین را به واژههای آبی آسمان پیوند میدهد.
درخت، ریشه در شعفزار امید دارد و همسایه همیشگی فرحناکی است.
حس خنک رفاه زیر سایهاش، خودْ رنگِ سبزی دیگر است. درختان، با سرسبزی و نشاط خود، یک نهضت یاریرسانی برای دلهای ما تشکیل میدهند. درختان، بانیان خیری هستند که «آری» بر زبانشان همیشه سبز است.
در محکمه انصاف
رسالت درخت، تازه کردن دلهای ماست. چه سبزیم که درخت میکاریم! «نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه!»
درخت، یک دلسوز واقعی برای ماست و صفهای درختان، سهم بزرگی در نبرد با حجم تیره ترافیک دارند.
صدای تیره اگزوزها، پیشینه بانشاط ریهها را تباه کرده است؛ «به دست خود درختی مینشانم».
سینه صاف هوا را سُرفههای دودیرنگ به تصرف درآوردهاند؛ «به پایش جوی آبی میفشانم».
نکند اما در این سلطه ناگهانی تکنولوژی، روزی برسد که از استشمام سبز خبری نباشد!
همه چیز دستِ خودِ ماست. جُرم کمی نیست برای بُرجهایی که آمدهاند و مکان پاک درخت را غصب کردهاند.
در محکمه انصاف، همه باید پاسخگو باشند.
تبرها نیز با آن صدای گوشخراش، باید پاسخگو باشند که به جُرم استخوانشکنی درختان، پرونده قطوری دارند. «چاقوها» و «اشیای نوک تیز دیگر» نیز باید پاسخگو باشند که با کندن یادگاری بر تن درخت، به طبیعت آباد، دهنکجی کردهاند. درخت در این روزگار، مظلوم است.
سودابه مهیجی
میان زمین و آسمان، پل میزند و قد میکشد. از خاک، به افلاک میرود و همیشه فاصلههای دور از آسمان را پر میکند. وساطت دستهایش را ببین که چگونه آسمان را به زمین پیوند میزند.
سخاوت سایهاش، چون سفره مهری بیدریغ، همیشه گسترده میماند و تنفس بیریایش حیات میبخشد و هوای زندگی را تازه میکند. من و تو چگونه نادیده بگیریم صدای سبز استقامتی را که برگ برگ تکثیر میشود و سخن از بهشت میگوید...؟ چگونه میشود در لحظههای خستگی به پیکر همیشه ایستادهاش تکیه داد و مهربانیاش را با دستهای سپاسگزار آبیاری نکرد؟!
او سرباز بیادعای روزگار است که یکتنه میایستد به خرمیِ زمین و پاکی آسمان؛ مردی تنها، دست به کار زیبایی خاک است و خویش را عرضه میکند به تمام طبیعت.
برخیز و نهالی بکار!
برخیز و جوانهای فراهم کن در خاک؛ نونهالی که به شوق خورشید، سر برآوَرد و فردای نزدیک، قامت افراشته درختی از او میروید.
برخیز و بذر بیفشان؛ نهالی بکار تا فردا. در سایهسارِ شاخسارانش، شوق بودن نفس بکشد و نسیم، اهتزاز بازوانش را چون رقص عاشقانهای به همه پنجرهها تقدیم کند.
آه، سایه افتاده و تواضعِ سرسبز! اگر تو آغوش پربارت را با خاکیان در میان نگذاری، اگر رونق نفسهایت از شهر روبرگردانند، بینفس میمانیم در ازدحام آسمان کدر و زمینِ دودزده. تو، انعکاس مهر خداوندی بر زمین. تو را با دستهای خویش، در تمام هستی تکثیر میکنم و به تماشای عروجت مینشینم.
از تو به آسمان میشود رسید.
با آن دستهای فرارفته تا ملکوت، مرا دعا کن.
فاطمه پهلوان علیآقا
سرپنجه مهربان ریشههایت، کودک ذرات خاک را مادرانه در آغوش گرفتهاند تا سیلابهای سرکش زندگی، عرصه حیاتشان را تنگ نکند.
برگهایت، هوای پاک روحبخش را در ریههای سمّی انسان میدمد تا ادامه زندگی سبز را در عصر پولاد و آهن، میسر کند.
هنگامی که هیچ دستی، دستان سرمازدهای را نمیفشارد، شاخههای خُشکت، آرامآرام میسوزند تا سرمایِ زمستانی انسان را ذوب کنند.
تو، معجزه سبز خداوندی که صبر و ثَمر و بخشش را چون تابلویی ایستاده و مقاوم بر زمین، به تصویر میکشی. صبورترین طبیعت! تو درخت مهربان دشتهای زندگی هستی که سرسبزی و نشاطِ همیشگیات، نوازشگر چشمان خسته آدمهاست.
پاسبانِ همیشه بیدار
بذری میافشانیم و لبخندی مینشانیم.
دانهای میکاریم و ثمری برمیداریم.
نهالی میکاریم و جوانه میزنیم و با آهنگ زیبای زندگی در سلولهای سبزِ کوچکش میروییم و بزرگ میشویم. رنگینکمان طبیعت را در باران رنگهای بیبدیلش میتوان یافت؛ همان نهالِ دست نشانده دیروز و درخت تنومندِ امروز.
سرخی واژههای صبر و استقامت، زردی سر برگهای سخت زندگی و سرسبزی امید به فرداهایِ روشن، همه و همه، در دستانِ شاخههای سبز درخت، به بار مینشیند، اگر دستانمان نهالهای سبز امروز را دریابند و در خاک سردِ روزهایمان بکارند.
زیرنویس
منسیه علیمرادی
اگر چشمهای خسته از جنبشی روزانه و نفسگیر، در منتهاالیه شاخه شاخه یک بلوط نمینشست،
اگر تپش نبض درختان، بر کالبد خمیده روح انسانها، سایه نمیانداخت،
دیگر بر سر کدامین زندگی، واژه آشنای «سایبان»، به معنای آرامشی دلانگیز مینشست.
از وقتی به بهانه خانه، لانهها را از آغوش تنگ درختان مهربان کندند،
از وقتی که سنگ و سیمان تا خراشیدن سینه آبی آسمان بالا رفت،
دیگر چهچهه بلبل، عطر اقاقیا، جیکجیک گنجشکان سرمست، همه به قصهها پیوستند. از آن پس کودکان، منظره دلکش درختان انبوه، با سیبهای قرمز را فقط روی پتوهای مخملینِ تختخوابها، کتاب قصهها و بلوزهای رنگارنگ فروشگاهها میبینند!
صدای پای آب
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «ما مِن رَجُلٍ یَغْرِسُ غَرسا اِلاّ کَتَبَ اللّهُ لَهُ مِنْ اَلاْجْرِ قَدْرَ ما یَخرُجُ مِنْ ثَمَر ذلِکَ الْغَرْسِ؛ هر که نهالی بکارد، خداوند به مقدار میوهای که از آن درخت به دست میآید، در نامه اعمال او پاداش مینویسد».(1)
شاید اگر میدانستیم؛ تبر را در گوشه میانداختیم و شبانگاهان، بیل بر دوش، برای پاداشچینی از باغ خدا، در باغها و باغستانهای تاریک، تا سحر، منتظر صدای پای آب مینشستیم.
1) 1. کنز العمال، ح 9056.
جمعه
17 اسفند 1386
28 صفر 1429
میثم امانی
مردی از دنیا میرود که دنیا، چشم انتظارش بود تا بیاید و دایره نبوت را در افق باز چشمهایش، به پایان برساند؛ مردی که دنیا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهای سطر پیامبری و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگین خاتمیت.
مردی از دنیا میرود که آخرت را همچون پنجرهای دیگر بر نگاههای بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند که ساحلنشینان دنیا را روزنهای هست که میتواند به دریای آخرت برساندشان؛ مردی که دنیا و آخرت را همچون دو چشم در کنار هم، همچون دو بال برای یک پرنده به تصویر کشید؛ مردی که دستهای دنیا و آخرت را در دست هم گذاشت.
مردی از دنیا میرود که انسانها را گره زد به وظیفه خویش؛ مردی که زیر بازوی عقل را گرفت تا برخیزد، مرهم بر زخمهای معنویت نهاد تا جان بگیرد و ایمان را همچون شعلهای همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمی برافروخت تا از تیرگیها نهراسد و در تاریکیها نمیرد.
پیامبر میرود؛ ولی...
نفسهای آتشین تو، در کلمه کلمه معجزه جاویدانت تا همیشه زنده است و «کلام» ـ که اعجاز توست ـ هر بار با زبانی دیگر و بیانی دیگر، خوانده میشود و اوج میگیرد.
کلام تو که همان کلام الهی است، همچون چشمهای لایتناهی است و هنوز بر دشتهای دور و کویر خشک جانهای مرده نازل میشود.
هنوز صدای «إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذیِ خَلَقَ» است که میآید و در غارهای تفکر مشتاقان، ندای عرش را برمیانگیزد.
هنوز صدای «اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَم»، دیدگان حقیقت طلب را به خوانش صحیفههای رحمت فرامیخواند و دستهای شکرگزار را به نوشتن کتیبههای تفسیر.
پیامبر خواهد رفت، ولی هر باره هزاران جان تحول یافته مثل پیامبر خواهند آمد و هزاران بار دیگر نغمههای الهام، دهان به دهان تکثیر خواهد شد.
حقیقت همیشه جاری
پیامبر یک حقیقت جاری است در جریان زمان؛ یک حقیقت جاری که پیامش همیشه نامکرر است و همواره شنیده خواهد شد: در مأذنههای معنویت، در معابد شرق، در غارهای تفکر.
حتی در خانههای طاغوت و در بتکدههای درون و برون، فریاد توحید شنیده خواهد شد.
پیامبر یک سرمشق تحریفناپذیر است که رنگ و بویش کهنه نخواهد شد.
تا انسان انسان است و تا دنیا، دنیا، به تازگی خویش خواهد ماند و در جوشش سیال فهمها و اندیشهها، خلوص خویش را حفظ خواهد کرد.
پیامبر، یک صدای نامیراست که سکوت شرمگین دروغها و مغالطهها، ارزش آن را کم نخواهد کرد و پرده ناسپاسیها، از حقیقت و راستی آن نخواهد کاست.
پیامبر، یک قرآن به تمام معنی است که در جاهلیت جدید، منادی دعوت به آیههای تفکر و اندیشیدن است.
معصومه داوودآبادی
سیاهپوش بیستوهشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه میگریم.
دستهایم فصل کوچت را چگونه تحریر کند، ای پیامآور زیباترین روزهای جهان!
دیوارهای حرا، هنوز طنین نیایشهایت را جار میزند. خشت خشت کعبه از تو میگوید؛ از تو که دسیسههای کفار را به هیچ گرفتی و مصمم و پرشور، ایمانت را فریاد کردی. آفتاب تا ابد چشمان پیامبریات را وامدار است.
خاتم عشق
یا محمد صلیاللهعلیهوآله! پنجره در پنجره، باران سوگواری توست که هوای این حوالی را میآشوبد.
ای خاتم مهربانی و عشق! اعجاز نگاهت را بر افقهای پرستاره بسیار دیدهایم و ستاره به دامن، بازگشتهایم.
نامت، بتهای زمین را به خاک میافکند. از تو که میگویم، بادهای کافر، کلمات روشنت را مسلمان میشوند.
سلام بر تو که گامهای مهتابیات شبهای جهل بشر را به جادههای راستی کشاند!
در طوفان اندوه
رفتهای و کوچههای مدینه، سر بر شانههای هم مویه میکنند. تویی که چشمههای بیشمار، از رد قدمهایت سر برآوردهاند. تویی که آیههای پیغمبریات را هیچ کلامی تشبیه نمیتواند.
بزرگواریات، زبانزد عابران تاریخ است.
ای امین دلهای دردمند! حالا که رفتهای، تاروپودمان را طوفان اندوه در هم میپیچد.
محمدعلی کعبی
میخواهم صدایت کنم و درماندهام که کدام نام را برانگیزم؟
میدانم ای نهر همیشه جاری، ای روشنایی بخش! نامها در برابر تو، سنجاقکانی هستند که ذرات کوچکی از زلالیات را میچشند و حلاوتش را فریاد میکنند.
مقدّر ازلی، بشارت ابدی!
فیض فراگیر را زمینیان در هر نقطه به نامی میخوانند؛ همانگونه که آب را؛ و نام تو ای ذره ذره دلدادگی و تعبد، عطش خداپرستی را میگستراند و جوانههای طلوع را در اقصی نقاط جهان میپروراند.
پس مسیح زنده است، هر گاه نام تو جاری است؛ که حیات از دستهای تو سرچشمه میگیرد. یوحنا، حواریون را به آمدنت بشارت داد و امروز تو را پیامبر مهربانی میشناسیم.
کودکان جاهل طائفند، آنان که هنوز پیشانیات را سنگ میزنند که تو پیامبر آزادی و عدالت اجتماعی هستی؛ تو پیامبر تمام اصطلاحات زیبا و مدرن بشری هستی پیش از اینکه اختراع شوند.
نام تو، امید رسیدن به کمال و انگیزه خلقت را دوباره زنده میکند.
نام تو چراغ میشود و ذرات سیاهِ هوا را چون شمع، در برابر ما روشن میکند.
نام تو هر جا سبز شود، زمین و زمینیان، بهتر نفس میکشند و طبیعت، حقیقت خود را نشان میدهد.
هر بار که نامت را میبرم، لبهایم دوبار به همآغوشی درمیآیند.
هر بار که نامت را میبرم، متبرک میشوم و کنگرهها را به قد کشیدن وامیدارم.
اما کدام نام است که سهمِ بیشتری از مسمی برده است؟
هنوز در جستوجوی آن اسم سعیدم که بیکرانی از تو در حروفش جاری است
میخواهم صدایت کنم و نام تو دفتر به دفتر، آوارهام کرده است.
نه! هرگز نمیتوانم سرشارتر از آن نام بیابم که آکنده از ستایش زمین و زمان است؛ محمد صلیاللهعلیهوآله!
راهی که به بشر نشان داد، بنبست ندارد
این جدایی دردآلود، اولین تجربه خواهد بود. این پایان باورنکردنی که بشارت آغازی دیگر را از خود به جای نخواهد گذاشت. به نام تو، رساله دلگشای رسل ختم میشود. سراسر زمین چشم میشود و به مسیر سبزی که گردنآویز آسمان است، خیره میماند:... آن مسافر زخمی که میرفت، آن ودیعه خوانده شده، آخرین حیاتبخش نبود؟ اما این بار، منجی چنان در ظلمت دمیده است که تا آخرالزمان، تمام ثانیهها سرشار از ابلاغ روشنش خواهند بود؛ «...وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دِینا...» میرود، اما آن معبر خدا، نشانی را که نشانمان داد، بنبست نیست.
حتی هیچ کوچهای بنبست نیست. همیشه خانهای در انتهای کوچه وجود دارد. هرچند شاید درش را سوزانده باشند!
روحالله حبیبیان
ملائک، بر سر و سینهزنان، در اطراف حجره محقر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله طواف میکنند و به فاطمه که غریبانه در گوشهای اشک میریزد، تسلیت میگویند.
حسن و حسین علیهماالسلام، صورت بر سینه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گذارده، بیاختیار اشک میریزند.
آن سوتر، علی مرتضی علیهالسلام با چشمانی پر اشک، سر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را به دامن گرفته، زیر لب میگوید: «اِنّا للّهِ وَ اِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛ ای حبیب قلبهای ما! با رفتنت مصیبتی بر ما وارد شده و چه عظیم است مصیبت تو...!
کوبنده در کیست؟
عربی هستم و میخواهم با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ملاقات کنم... و این سومین بار بود که همین جواب از پس در، در پاسخ پرسش فاطمه علیهاالسلام که با حزن میپرسید «کیست در را میکوبد؟» به گوش میرسید. زهرا علیهاالسلام میخواست این بار نیز بیماری رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و حال ناگوارش را یادآور شود و از باز کردن در، امتناع کند؛ صدای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، لرزه بر اندامش افکند: «زهرا جان! این کوبنده در، برادرم عزرائیل است که برای قبض روح من آمده و او جز این خانه، بر در هیچ خانهای اذن ورود نمیگیرد...» اشکهای زهرا علیهاالسلام بیاختیار جاری میشود؛ در گوشهای مینشیند... .
لرزش شانههای او کافی است تا حسن و حسین علیهماالسلام، اندوه مادر را دریابند. خود را روی سینه پیامبر میاندازند و سخت میگریند.
ـ نه علیجان! ایشان را از روی سینهام برندار که با بودنشان، راحتتر کوچ خواهم کرد.
و چیزی نگذشت که دیگر کلامی از آن دردانه هستی به گوش نرسید.
محمدکاظم بدرالدین
رنگ سوگ، لحظات را احاطه کرده است.
دامن قصاید عربی اشکآلود است. این داغ کجا و طاقت تنگ ایام کجا؟
از مدینه مپرس که غمزده و جامهچاک، در گوشهای نشسته است و ناگزیر است در این اندوه. مدینه، با همه دقیقههایش، به سمت شب مرثیه چرخیده است. امان از قدرت بازوی چرخ! چاره چیست؟ تا بوده همین بوده که بر خاک تیره، رنگ و بوی سفر را نگاشتهاند و این راهی است که ادامه دارد.
همراه با منش صبح
کتاب یاد، ورق میخورد و فصلی پیش رو میآید که کوچههای درد و فقر را، التیام عطر تو آرامش میبخشید.
درخت یاد، برگهایش چه سبزند که از سرشاخههای آن، بوی وحی و قرآنی که تو آوردی، برمیخیزد.
مجموعه عشق، همان گفتار و رفتاری است که آوردی. به راستی انسان از خودش هیچ نداشته است و همه آراستگی و وقار بشر، در سایه اقتدا به تو، جان گرفت.
دل اگر با شهد گفتار و رفتارت نیامیزد، بیشک ساکن همیشگی پاییز است.
واژههای «نهج الفصاحه»ات، از قبیله خورشید نازل شده است تا دلهای ما را دسته دسته به مهمانخانه ملکوت بکشاند.
اینک این تنهایی ما و غمگنانهترین تصویر انسان در کنار پرسشی دردناک.
چگونه با این غم کنار بیاییم؟!
گلاب صلوات
نام تو فراتر از همه زمانها ایستاده است.
محفلهای درخشان، صلوات میفرستند و فضا را با رحمت خرم از نامت، عطرآگین میکنند.
درود بر تو، شعلههای عشقی است که از قلب ما برمیآید. یا محمد صلیاللهعلیهوآله! برای انسان این اندازه عمر، کم است که از تو بگوید.
رقیه ندیری
زمین، کسی را گم کرده است؛ کسی که رد گامهایش، بهشت را به ارمغان جای گذاشت و دستهای بر آسمان برآمدهاش، باران را به خشکسالی خالی میآورد؛ کسی که بودنش، کابوس را از خواب کائنات سترده بود؛ او که نامش، بر جاهلیت زمین تاخت و فطرتها را به اوج پاکی برد.
محمد صلیاللهعلیهوآله فخر آفرینش بود؛ امین کوچه باغهای مکه دیروز؛ امانتدار نخلهای به بار نشسته مدینه امروز.
از خانهها، صدای اندوه میآید و مردی که مست نیست، راه را بر گریه و شیون میبندد و دیوانهوار شمشیر میچرخاند که پیامبر چون موسی علیهالسلامنزد پروردگارش رفته و باز نخواهد گشت. کلمات، بند آمدهاند و مرد میخروشد و شمشیر میچرخاند، تا اینکه کسی بر سرش فریاد میزند: آرام باش. «محمد صلیاللهعلیهوآلهپیامبری است که پیش از او، پیامبرانی آمدهاند و رفتهاند؛ آیا هرگاه بمیرد یا کشته شود، عقبگرد میکنید؟»
دیگر تردیدی باقی نمانده است و دلی نیست که نسوخته باشد.
علی علیهالسلام همچنان چشم به راه مانده است تا کسی فارغ از دنیا، بیاید و او را در امر پیامبر مشایعت کند.
رزیتا نعمتی
بیتو پژمردم، شکستم، سوختم، ای شیواترین مقدمه نوبهار، ای امینترین مرد قبیله عشق! پس از تو، بوی بیگانه کوچ، قلب فاطمه علیهاالسلام را در سرایی آغشته به عطر خاطراتت، چنان فراگرفت که همسایگان، در هایهای روز و شب زهرا علیهاالسلام، طاقت از کف دادند.
حرا خاموش و کوچههای بنیهاشم، سیهپوش شدند و کائنات، کلبه احزان و آسمان، اشکریزان شد. خبر در شهر پیچید: مصطفی، همسایه دیوار به دیوار خدا، فخر خلقت، حرمت عالم و نگین خاتم، تا فراسو پر کشید.
بدرود ای چکیده قرآن!
یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله! وقتی تو را مرور میکنم و به واقعه رفتنت میرسم، چراغهای واژه خاموش میشوند؛ آنگاه تو را که بر لب میآورم، هزار خورشید قیام میکنند و در تلاطم عشقت، دلم را روشن میکنند. طبیب دلهای خسته! اینک لب فرو بسته و زمین را مبتلا به عطشی همیشگی کردهای.
چه تلخ است ماجرای مبهم انسان که به سرگردانی دنیای پس از تو میگرید!
یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، ای چکیده قرآن! آخرین خطبه عشق، غزل رفتن تو بود. اهل زمین تا آمدند به خود برسند، پر کشیدی و نور جمالت را به آسمانها بخشیدی.
«بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران»
سعدی
تو را نشناختند
زهرا جان! در فراق پدر میگریی و هنگامه ابری چشمانت، شهر را بر هم زده است؛ بگذار این به خواب رفتگان بخوابند!
زهرا جان! تمام سورهها نازل شدند و اینان از خواب سنگین جهالت برنخاستند و اگر نبود اینچنین، تشت خاکستر بر فرق علت آفرینش نمیریختند. تنها تو میدانی که محمد که بود؛ امتزاج بصیرت و شمشیر، بیتکلّف و لطیف مثل نسیم؛ لبریز از تحمل کوچههای سنگباران و شکنجه یاران، لبریز از غمی همیشگی و پنهان و روحی بیکران، پر از عطر اذان و ضربههای خزان، سوره سرخ ایثار و آیه سبز بهار.
بدرود که دستان قلم در فراق تو آتش گرفتهاند!
ناشر آخرین دفتر خدا
یا رسول الله صلیاللهعلیهوآله! روزی که برای عشق، درهای خلقت را گشودند، تنها به تو اذن دخول دادند و خداوند، 63 جرعه از تو بیشتر بر اهل زمین نچشانده بود که مستی حضورت را بازپس گرفت. تو خیال بلند یک پرواز بودی که از ابتدا، پای بر زمین ننهادی؛ گرچه خورشید را در دستی و ماه را در دست دیگرت گذاشتند.
ای ساقی! ناز چشمت جبرئیل را نامهرسان عشق تو با دوست کرده بود. میروی و از تنفس تو، دوازده شاخه گُل میرویند تا به تفسیر تو برخیزند.
ای ناشر آخرین دفتر خدا، ای کاش کتاب عمر تو سر نیامده بود!
زیرنویس
یا رسول الله صلیاللهعلیهوآله! مثل تو دیگر در پهنه زمین تکرار نخواهد شد، اما با تکرار صلوات بر تو، نور حضورت را در قلب خود احساس میکنیم.
با غروب آفتاب تو، کعبه تا قیامت سیهپوش گشته و زمزم، اشک عزا به رخسار مکه میریزد.
سودابه مهیجی
دریای بیکرانهای که اینک در بستر آرمیده است و نفسهای مهربانش به شماره افتادهاند، سالهای سال، ستونهای عرش را بر دوش کشیده و عمری، دلیل هستی بوده است.
خسته است. شاید این لحظههای در بستر افتادن، قدری به آغوش آرامش ببرند آن چشمهایی را که هرگز آسودهخاطر نخوابیدهاند؛ چشمهایی که شب تا صبح، به آسمان خیره بود و نگران سرنوشت اهالی خاک، تمام دعاهای خیرخواهش را به درگاه خدا میبرد.
... چگونه این همه سال رنج پیامبری را بر دوش کشیدی و «لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا»، ورد زبانت بود!
چگونه این همه دویدی با گامهایی که لحظهای نیاسودند و جز مشقت، سرنوشتی نداشتند؟ از مکه به مدینه، از نیمهشبهای تهجّد به معراج، از خندق به خیبر و اُحد و بدر... از حرا به شعب ابیطالب... چه فرسنگهای جانفرسایی را پشت سر گذاشتی!
همیشه نگران «امت» بودی
دیگر تمام شد؛ تمام آن روزهای بیقراری و شبهای بیخواب که گمراهیِ مردمِ زمانه، تو را آسودهخاطر نمیگذاشت؛ تو را که در همه لحظهها، برای رونق سفرههایشان و برای خاطر روشنای خانه ذهن و دلشان، خواب و خور نداشتی. دیگر آرام باش که پروردگار، بار سنگین نبوت را از شانههای پرطاقت این همه سال تو برگرفت و تو، امانت خطیر خویش را به منزل مقصود رساندی.
آه از دل مهربان تو ای رحمهللعالمین که در این واپسین نفسها مدام زیر لب زمزمه میکنی: امّتی، أمّتی...
نام همیشه جاری
دیگر این کوچهها، صدای گامهای کسی را نمیشنوند که سپیده را در رگهای شهر جاری میکرد و پرندگان، جای پایش را بوسه میزدند و فرشتگان، در رشحات وضویش غسل میکردند؛ همان مردی که از فراز بام خانهها، باران خاکروبه بر سرش میبارید و او به عیادت این جفای بیحرمت میرفت.
تا هنوز و همیشه، حنجره مؤذنان توحید به شوق او فریاد میشود و گلدستههای زمین، به بلندای نام او تکیه دارند؛ رسول مهربانی که خدا به او فرمود: «برای این امت فراوان دعا کن که دعای تو مایه آرامش آنهاست...».(1)
سیده زهرا برقعی
انگار تاروپود آدمی را با فراموشی بافتهاند! همیشه کار ما، همین است. تا داشتهایم، ندیدهایم. به محض از دست دادن، یادمان افتاده است که چیزی، از لای انگشتانمان سر خورده و افتاده... دستهامان تهی، دلهامان افسرده، تنهامان رنجور و خسته... .
«تو»، نور بودی؛ شعله شمعی در کوران تاریکی بیانتهای تاریخ.
1) 1. ر.ک: توبه: 103.
«تو»، آب بودی؛ چشمهای در میان کهنگی و تحجر افکار.
این، «ما» بودیم که شوریدگی نمیدانستیم. نیاموخته بودیم که با «تو»، میشود تا یک قدمی خدا رفت. نیاموخته بودیم که «تو»، رسول مهربانی و عطوفتی و تو را و ما را، شکافی عمیق از همدیگر جدا میکرد.
عرشی خاکنشین سرزمین دنیا
رنجی که تو برای امتت به جان خریدی، با هیچ رنجی در عالم قابل قیاس نیست. کوه اگر بود، زیر بار آن مسئولیت خطیر، خرد میشد. آسمان اگر بود، ترک برمیداشت... کسی را یارای همصحبتی با خدا نبود؛ کسی که خاکی باشد، اما به راههای آسمان واردتر باشد.
واسطه خدا و اهل زمین!
تو پذیرفتی. تو لرزیدی از خوف الهی و پذیرفتی که دشنام بشنوی. پذیرفتی که همه خاکسترهای عالم از همه پشتبامهای دنیا بر سرت فرود آید. پذیرفتی که سنگها، همگی روانه پیشانیات شوند، اما واسطهای باشی برای خدا و اهل زمین. منجی باشی برای جهل مرکبی ازلی که در تاروپود آدمی رسوب کرده و مانده بود. «رحمهللعالمین» باشی برای ریزترین و درشتترین موجود هستی.
سودابه مهیجی
آه یک عمر ساکنان زمین، زخم بودند روی سینه تو
اینک این لحظههای پایانی است پیش روی تو و مدینه تو
چشم در چشم بیقراری شهر، روی در قبله بستری شدهای
شعله میافکند به جان زمین این نفسهای آخرینه تو
آه ای ناخدا بگو چه کنیم بعد ازین با بعیدِ ساحل دین؟
ما که یک عمر در امان بودیم از غم موج، در سفینه تو
باید از تیرگیّ بعد از تو به چراغی دوباره دل، خوش کرد
دل تاریخمان نمیلرزد نزد میراث بیقرینه تو
میروی چشمهای غمناکت نگرانِ ادامه توحید
خاطرت جمع! مؤمنان هستند پاسبانانِ این دفینه تو...
محمدکاظم بدرالدین
دهانِ هر پنجرهای که امروز باز شود، رو به هوای مسموم کینه است و دهان هر غزل که باز شود، از طعم گس مصیبت حکایت میکند.
لحظههای غریبی است که دنیا با این همه اندوه، در قاب چشمها نشسته است.
کجاست مرهمی شفابخش برای زهری که در این ثانیهها رخنه کرده است.
مدینه با نخلهای دلسوختهاش که ریشه در آهِ امروز دارند، مرثیهای مجسم است. چقدر قشنگ گفتهاند که «ماتمها به اندازه مهربانی آدمها وسیع میشوند».
اینک نگاه میکنم به سمت کریمانهترین نام و گوشهای از رنجهای بیکرانه زمین که در «بقیع» جمع شده است.
مرواریدهای کرامت در مدینه رسول، شیفتگیهای ماندگاریاند که مجتبای خاندان نبوت بر جا گذاشته است.
موسم بیبرادری
کاش خورشیدِ امروز با این عقربکهای زهردار ساعتها بیدار نمیشدند!
کاش شبانهترین حزن برای آوردن جگرخراشترین صحنه، در نمیزد!
کاش همسر، این همه دشمن نمیشد!
کاش بقیع را با غلیظترین لهجه گریه، در محضرش نمیدیدیم تا دسته دسته مرثیههایِ جانسوز متولد شوند.
اما تقدیر از دری وارد میشود که انتظارش را نداری.
خانه پر میشود از «قساوت» که فرایند قلب همسر است.
بقیع، پذیرای نغمههای زخم میشود.
آسمان میبیند که برادر به بدرقه داغپارهها آمده است. حسین علیهالسلام را به موسم بیبرادری کشاندهاند... .
نزهت بادی
چراغ را خاموش کن و حرفی از جنس رابطه روز و شب به میان نیاور!
تاریکی این خانه از آنِ تو!
خود را به خواب میزنم تا سایه لرزان تو را که بر دیوار میافتد، نبینم و آنگاه که تو دست آلودهات را به سوی پیاله افطارم دراز میکنی، پشت به تو مینشینم.
از آداب جوانمردی و فتوت در قبیله بنیهاشم به دور است که کسی به دشمن خود پشت کند و از میدان جنگ بگریزد، اما وقتی دشمن آنقدر به تو نزدیک است که میتوانی لرزش دستهایش را در وقت آماده کردن جام شوکرانت ببینی، همان بهتر که چشمت در چشمش نیفتد و دشمن از پشت خنجر بزند.
کسی را خبر نکن!
کسی را خبر نکن؛ بگذار در چهاردیواری غربت خویش جان دهم!
همان بهتر که کسی نفهمد زهری که بر جانم نشسته، از نیش مار خانگیام برخاسته که نان و نمک مرا خورده است.
پدرم در گریز از غم غربت در میان جماعت حقنشناس، خانهنشینی را برگزید تا با خاری در چشم و استخوانی در گلو، شیوه سکوت پیشه کند، اما من در زیر باران تهمت و زخمزبان و طعنه، سایهبان خانه خویش را شکسته دیدم. دشمن، آخرین پناه و دستگیرم را نیز به اشغال خود درآورده بود.
خورشید را با کرم شبتاب عوض کردی!
مرا تنها بگذار، دیگر نیازی نیست بوی خیانت را در پستوی خانه پنهان کنی!
تمام این روزها که بیوفاییات را با دروغ به هم میبافتی تا تشت رسواییات از بام نیفتد، تاروپود قالی کهنه و پوسیده دلت، پیش رویم از هم گسسته بود.
تو گمان کردی آن وعدههای سر خرمنِ سوخته، میتواند مس وجود تو را طلا کند و ازاینرو، خورشید را با یک مشت کرم شبتاب عوض کردی!
طلا در همین خانه بود و راز کیمیاگری در دوست داشتن نور!
نگذار چشم زینب علیهاالسلام به تو بیفتد!
از این خانه برو! صدای قدمهای پرشتاب خواهرم در کوچه میپیچد.
هزار بار در دل آرزو کرده است خدا کند که خبر دروغ باشد و تو بهتر از هرکسی میدانی که خبر را به درستی به گوش عقیله بنیهاشم رساندهاند.
به کنیزان گفتهام تشت پر از خونابههای جگرم را پنهان کنند. به تو نیز میگویم که پیش از ورود زینب علیهاالسلام از اینجا برو. طاقت ندارم پیش از کربلای حسین علیهالسلام، چشم خواهرم به چشم قاتل برادرش بیفتد.
همان یک کربلا برای خمیدن قامت زینب علیهاالسلام کافی است.
از جلوی دیدگان خواهرم بگریز!
تقدیر زینب علیهاالسلام
از کنار بسترم برخیز! آمدهای بر زخمهای دلم نمک غربت بپاشی؟
آن همه سلامهای بیجواب جماعت پشت پنجره بس نبود که تو نیز گرد و غبار اندوه را از طاقچه
خانهام بر دامانم میتکانی؟! آن همه سنگ که گلدان امیدم را شکست، بس نبود که تو نیز گلبرگهای دلم را پرپر میکنی؟!
اگر قرار بر پرستاری این تن مسموم و قلب مغموم باشد، هیچکس نزدیکتر از زینب علیهاالسلام به من نیست. در تقدیر خواهرم نوشتهاند که پرستار قلبهای سوخته باشد، از مادرم زهرای مرضیه علیهاالسلام، تا رقیه سه ساله!
کاش زینب زخمهای تنم را نبیند!
به آن بقچه قدیمی دست نزن! هنوز از آن، عطر یاس دستهای مادرم برمیخیزد.
اگر قرار باشد کسی کفنم را از آن بقچه درآورد، جز زینب علیهاالسلام محرمی نیست؛ فقط خواهرم میداند که آن دو کفن باقیمانده به چه کار خواهد آمد!
کار یکی به تیرهای خونین ختم میشود و دیگری به غنیمت میرود.
فقط خدا کند وقتی عباس علیهالسلام تابوت تیر باران شده را بر زمین میگذارد و حسین علیهالسلام کفن خونین مرا باز میکند، خواهرم زخمهای تنم را نبیند!
اینجا عباس علیهالسلام، زیر بازوی زینب علیهاالسلام را میگیرد و حسین علیهالسلام، سرش را بر سینه خویش مینهد، در هزارتوی مصیبت کربلا چه کسی موی سپید و پریشان زینب علیهاالسلام در وقت مراجعت از مقتل حسین علیهالسلام را میپوشاند!
محبوبه زارع
لحظههای غریبی است. شکوه برزخی یک سفر بیبازگشت؛ بغض ترکخورده یک سکوت طولانی!
زمان به افطار نزدیک میشود و زمین به لرزشی عظیم تن میدهد. روزه سختی بود. همه زخمهای اسلام در روزه امروز او حلول کرده است. بغض، گلوی صبرش را میفشارد. مدتهاست که با غمی مهیب دست به گریبان است، ولی اینک دلش برای سفری تنگ شده است!
این شبها، مکر مخفیانهای در خانه او رخنه کرده است. همسرش جعده، مدتی است مرموز و تلخ به او مینگرد. عجیبتر اینکه از نگاه امام فراری است. به غروب نزدیک میشود؛ به غروبی غریبانه!
پس از علی علیهالسلام، چه بار سنگینی بر شانههای شکستهاش منزل کرد! آن جماعت به ظاهر مسلمان، چقدر پشت او را خالی کردند و چهها بر سر دل بیتابش آوردند! خدا میداند.
بقیع، منتظر است
اینکه با قرصی نان و مشتی خرما و جرعهای آب روزه بگشاید، افطار نیست. آیا روزه خاموشی او را گاه افطاری روشن فرا میرسد؟! تقدیرش روزه صبر و سکوت بود و تقدیر حسین علیهالسلام افطار روشن فریاد و حماسه.
از کوزه مینوشد تا افطار کرده باشد، اما زهر در تاروپودش حلول میکند و... .
زینب علیهاالسلام جامه سوم مصیبت را بر تن میکند. شام سیاه مدینه جاری شده و جگر پاره امام بر تشت... .
بقیع منتظر است؛ زیرا خوب میداند دشمن اجازه دفن او را کنار مرقد پیامبر نخواهد داد؛ حتی اگر جنازهاش تیرباران شود... روزگار غریبی است و امام مجتبی علیهالسلام تنهاترین مرد. این را شهادت غریبانهاش شهادت داده است.
رزیتا نعمتی
ای کریم اهل بیت! از اعتراض خاموشت مینویسم که چون نجابت گلهای محمدی، عطر ایمان را در فضای تنگ زیستن منتشر کرد؛ آنجا که مظلومیت تو، بیوفایی و سستی یارانت را تنهایی به دوش کشید.
از تو مینویسم که زهر خیانت، لختههای جگرت را از گلوی حقپرستت سرریز کرد و خاک مدینه به خون غربت بخشندهترین شاخه امامت آشنا شد.
آنکه بر زانوان پیامبر مینشست تا با بوسهای از نفسهایش جان رسول الله را تازه کند، اینک راه نفسهایش با مکر زنانهای خاموش شده است.
آن روز که بخشندگی دستانت بر سر زبانها افتاده بود، تشت ابلیس برای جان عزیزت دهان گشود و تو کریمتر از آن بودی که جعده را از معامله با معاویه مأیوس کنی!
آن جگر پاره، تلخی صلحی بود که ناخواسته فرو داده بودی و اکنون به سرنوشت دانسته خود تن میدهی تا بقیع که چون سالی، دست خود را برای گرفتن جسمت گشوده است، ناامید باز نگردد.
امشب، زمین بر طبل مصیبت میزند و این صدای قلب زمین است که در خاموشی تو فرومیریزد.
دیگر تمام شد طعنهها و تفسیرهای ناحق.
ای همبازی حسین و پیامبر، دیگر تمام شد!
صبرت برتر از زبان شمشیر بود
هوای شایعه، مسمومتر از زهری است که به کامت چشاندهاند. این بار، شمشیرها جنس دیگری دارند و آن کلمات شیطانزده آلسفیان است که تو را وارونه جلوه میدهند، اما وارونگی آینه، تأثیری در تصویر حقیقت نمیگذارد.
ای ترازوی عدالت علی علیهالسلام! آن هنگام که دارایی خود را به دو نیم میکردی، ذوالفقاری را میدیدم که جهان را با تیغ تقوا و مظلومیت و کرمش به هیچ میگیرد.
تاریخ میداند فرو خوردن خشم و طعن و کنایه، چه دردی است!
مدارا و فشردن دندان روح بر آنچه میدانستی و دم نمیزدی، صبر جمیلی بود برتر از زبان شمشیر.
شکسته باد دستهایی که با تو بیعت کردند و انصاف را شکستند!
گرچه تو بر شکستگی عادت کردهای؛ همان روزها که پهلوی زهرا علیهاالسلام و فرق علی علیهالسلام را شکستند، فهمیده بودی که در مسلک علی، فریاد در چاه و نخلستان، انفجار روح بزرگی است که
عظمت حقیقت را تماشا میکند، ولی رسالت او سیاستی است که در آن تنها «مصلحت دین» اجرا میشود. اینک، کارگردان غیب، نقش تو را در پرده آخر، «شهید» مینویسد؛ یعنی صدور جواز عبور از عرش و پیوستن به محبوب ازلی.
زیرنویس
شهادت دومین نور ولایت، صاحب کرامت و شفیع قیامت، امام حسن مجتبی علیهالسلام، را تسلیت میگوییم.
ای کریم اهل بیت علیهمالسلام، قلب اندوهگینمان در عزای تو، دیدار و شفاعتت را در قیامت میطلبد تا طعم بخشندگی تو را دریابیم.
سودابه مهیجی
پارههای جگر از گلوی جگرپاره هستی فرو ریخت و کربلا، همان لحظه در خویش آغاز شد؛ همانجایی که مهربانی بیهمتای حسنبنعلی علیهالسلام روبهروی یک جفت چشم خیانتکار، پرپر میزد و سینهاش در اقیانوس زهر، غوطهور بود؛ همانجایی که ذره ذرههای روح امامت، چون تل خاکستر در تشت فرو میریخت و زنی دست در دست ابلیس، پشیمانی گاه و بیگاهش را دست به سر میکرد.
دریغا که سفره اطعام شبانهروزی مدینه، اینک برچیده میشود و کریم اهل بیت علیهمالسلام چون خورشیدی خسته از خاک، به معراج ابدی میرود.
آه از بیعتهای سست!
کفر زمانه، دست از شرارت برنمیداشت و با نقابی از ریا، دست به کار فتنههای تازه بود.
تفرقه، چنگ به گریبان امت افکند و آنگاه که بیعتهای سست، به فریب ستمگر زمانه، شکسته شدند، او چارهای جز این نداشت که لوای صلح را پیش روی جفای زمانه برافرازد؛ صلحی که زخمهای بیشمارش، همه بر دل مجتبی علیهالسلامفرود آمد.
سکوتهای کبود
تو را در همان سالهای سکوت و مصلحت، ذره ذره شهید کردند؛ در همان روزهای خفقان، روزهای ناامن که قامت حق، با زرهی پنهان در میان ردای امامت، به نماز جماعت میرفت و پای منبرها، طعنههای پلیدی را میشنید که انگشت اتهام و دروغ، به سمت امیرالمؤمنین داشتند. همان سکوتهای کبود، تو را خون جگر کردند. قفس دنیا، روز به روز برایت تنگتر شد. تو از آن سالهای تلخ و سیاه، به زهر راضیتر بودی که شوکرانی اینچنین، رهایت کند از غمهای نافرجام زمانه... .
ناسپاسان
شک نکنید به پستی خود؛ اینسان که نمیدانید در پی چه هستید... نه دردانه «لولاک» را خواستید، نه عدل ذوالفقار را تاب آوردید و نه ریحانه خلقت را چشم دیدن داشتید! اینک که دیگر بار، عطر گل محمدی را بر خود حرام کردید، کور باد چشمهای دریده و تنگتان!
سلام بر غریب بقیع!
سلام بر او که با عصمت و طهارت فاطمی، در خاک غریبانه بقیع آرمیده است و آفتاب و ماهتاب، تنها سنگ مزار اویند و سایبان خستگیهای تربتش، تنها، بال کبوترانی است که روز و شب بر آن خاک بوسه میزنند!
حسین امیری
مثل ستارهای سرگردان، گرد مزارت میگردم. زمین امشب از انبوه تیرها، خونآلود است. تو کدامین عهد را روز ازل بستهای که حتی مزارت، حتی کفنت، آماج ستم ستمگران است؟
بغض گلویم را در بغض غیرت عباس گم کردهام و اشک خونآلودم را سپر اشکباران زینب علیهاالسلام نمودهام. چگونه از خواهرت بخواهم گریه نکند، وقتی دشمن حتی کفنت را بیزخم نمیخواهد؟! مگر چه کردهای با ظلم که ظالمان با کشتنت هم آرام نمیگیرند؟
چه کردهای با جور که جائران، جسم بیجانت را، حتی مزارت را نیز برنمیتابند.
ای مبارز بیهیاهوی آل محمد! در سوگ تو اشک، ارثیه زمین باد!
سردار مظلوم
سکوت، سایه بر ذوالفقار کلامت نینداخت و صلح، شمشیر فکرت را به نیام نکشاند.
نامت ای برادر زینب، بر جریده تاریخ، سرور آزاد مردان ماند. جانم فدای سالهای غربت تو که از طعنه دوستان و شماتت دشمنان، رویت به زردی گرایید.
ترس از ابهت اندیشهات، با دشمنان چنان کرد که حتی خانهات را محل توطئه کردند.
سردار مظلوم عشق! جز تو، کدامین سردار، در مأمن خانهاش آماج ستیز دشمنان شد و کدامین دلاور چون تو، به تیغ توطئه کشته شد؟!
عشق بیفرجام شیعه که اشکها تا ابد سراغ در خانه تو میگیرند و نالهها تا حشر، همآوای سوگواران تواند، بعد از تو مباد خنده بر اهالی کوچه بنیهاشم! بعد از تو مباد زندگی بر مردمی که در صلحت چانه چون عجوزهها زدند!
پس از تو...
افسانهگویان عرب از تو خواهند سرود، آن هنگام که بادهای شمالی به سوگواری تو میآیند.
پسر فاطمه! جگر پارهات قصهگوی افسانههای خونین عرب خواهد ماند تا آواز کودکان غم در بادیههای حجاز باشد و مویه کولیان و آوارگان دشتهای خشک عراق. مدینه بیتو عزاخانهای بیش نیست ای برادر حسین! یتیمان، بعد از تو معنی کرامت و سخاوت را نخواهند فهمید.
از زبان برادر
چگونه در خاکت نهم، ای پاره پاره کفن؛ وقتی میدانم جدم رسول الله صلیاللهعلیهوآله، تو و مرا سرور جوانان بهشت خطاب کرد؟
چگونه ترکت کنم بر خاک، وقتی که همه عمر منی؛ همبازی کودکیام، همغصه جوانیام، همرزم صفین و همسایه مدینهام؟
برادرم، برادرم، برادرم! به خدا که چون تو نیکو برادری مرا نبود و چون من، غمگین برادری در
سوگ تو نیست. امام من بودی و برادر صدایم میکردی؛ رعیت تو بودم و همدم قرارم میدادی. اف بر این قوم که امام خویش را وادار به صلح کردند و خانهنشینی! و اف بر دنیا که حسین علیهالسلام را بیحسن علیهالسلام زنده نگاه داشت! اف بر دنیا!
سودابه مهیجی
به آسمان خدا یک ستاره میپیوست
شهید عشق، به باغ بهاره میپیوست
گدازههای جگر از گلوی یک خورشید
به ماجرای فدک، پاره پاره میپیوست
کسی که مطلع خونین کربلا در او
به جاودانگی یک هزاره میپیوست
وسیع بود، ولی تا به فهم او برسند
عمیق دریا را با کناره میپیوست
ادامه همه خطبههای حیدر بود
که مشکلات جهان را به چاره میپیوست
ولی جماعت سنگی چه زود سیر شدند
از او که با غزل و استعاره میپیوست
دوباره قصه بیعت و دستهای وقیح
به داستان سقیفه دوباره میپیوست
و ریختند به کامش شرار زهری که
به تاروپود دلش پاره پاره میپیوست
شبی که رفت تمام فرشتگان دیدند
به آسمان خدا یک ستاره میپیوست...
شنبه
18 اسفند 1386
29 صفر 1429
محمدکاظم بدرالدین
پیکر نحیف غم، روبهروی سقاخانه «از اشک جاری»، لحظهای از سوختن باز نمیایستد. چینهای ماتم، بر جبین مسجد «بالاسر» و چهره محزون «گوهرشاد» در همسایگی سوز، همه و همه حکایت از فراق خورشید دارند.
امروز، عمارت بلند آوازه توس، غربت است و بر بالای این بنای شهیر، کبوتری نیست که نالان نباشد. بر بالای این بنای غریب، آسمان نیز به اشکریزی ابرها تن داده است. مشهد، شعرهای «دعبل» را به همراه دارد که همصدا با رشتههای روشن باران میگرید. محفلی از مرثیه است و حرم، با تنپوشی از رنگهای عزلت، همزبان غزلهای اندوهزاست.
در «بست»ها، جز مقام پرپر عاشقی، تصویر دیگری چشمها را پر نمیکند.
در قاب امروز، توس را میبینیم که زهر، چونان تیغ وحشی بر اندامش وارد آمده است.
عصیان آشکار انگور است و به داغ نشاندن سینه چاکان مسیر رأفت. اُف بر این دنیا که حبّههای زهرآلود را کنار امام روشنیها آورد! آه، ای رقت خراسانی تبار؛ ای توس سر کرده با عشق!
ای انگورهای نرفته از خاطر!
همراه با زائران بصیرت
سوزانترین فریاد از جانب دلهای سوخته عشاق و از سمت زائران درد و امید است که با حنجره بیرمق «صحن»، در این سوگ همآوا شدهاند تا دلبستگیها به تکثیر برسد. زائران بصیرت، از فرسنگهای دور آمدهاند تا از نزدیک، فروغ زیبای بهشت را به تماشا بنشینند و دل را در حرم نور، به خلعت توبه آراسته کنند.
ای دل، تو هم بیا به زیارتِ فرشتههای اشکی که به پابوسِ کفشداریهای متبرک آمدهاند!
بیا و ببین که چگونه بغضهای ملتمسِ زائران، در رکعات «بالاسر» فرو میچکد.
ببین چگونه از هر «السلام علیک»، شعلههای اشتیاق برخاسته است.
ای دل، بیا به درگاه صبح جاودان سلام کن و بر هشتمین خورشیدِ مهر آیین، درود بفرست.
سودابه مهیجی
ساعت، حوالی فاجعهای سرخ بود و ابرهای سیاه دورهگرد، صاعقههای ویرانگر را آبستن بودند.
جغدی بر فراز تاریخ میپرید و کلاغان موهوم، خبری مضطرب را در منقار داشتند.
چشم زخمهای زمانه، مثل انگشتی شوم، تو را نشانه رفته بود و سرانجام تو خسته از بیمهری زمانه، آهنگ رحیل کردی.
انگورها، نفرین ابدی روزگار را نثار مأمون کردند که چون شوکرانی جفاکار، کام تو را تلخ کرد. اینک، گاه وداع با قبله و سجاده است.
آه! ابلیس، پشت در است. چراغستان خانهات، پنجره پنجره تاریکتر میشود و تو، حجت هشتم خداوند بر زمین، چشم به راه ردای عصمتی هستی که از جنس خودت، تو را به خاک بسپارد.
کبوتران روزگار در زمین، خبر تلخکامیات را پراکندهاند و آهوانِ نفس بریده، داغ تو را سر به بیابان گذاشتهاند.
تو، بیهیاهو و معصوم در پیرهن شهادتت، رو به قبله پلک میزنی و پنجرهها و درهای فروبسته، تو را چون رازی سر به مهر، از اهالی ناسپاس خاک دریغ کردهاند.
هنوز محتاج نماز بارانت هستیم
چنان زخمی بر سینهات نشست که هیچ نوشدارویی، تقدیر را تغییر نداد.
توس، به قدمهای تو خو کرده بود و نماز بارانت را همیشه محتاج بود.
به تهدید کدام حیله مسموم خاموش شدی و لبهایت دیگر پرسشهای سر در گم زمانه را پاسخ نگفت؟
آه، شمس الضحای بار سفر بسته! شبهای غریبی زمین، بعد از تو رسیدهاند. روزگار پس از تو به کدام خورشید رضا خواهد شد؛ جز به اهل بیت خورشید؟!
پا به پای ضریح عزادار
پنجره فولاد، سیاهپوش، به خوابم آمد و کبوترانِ تو را بال در بال، تیرهروز دیدم... خواب نبود. خواب نبود که ضریح را در ردایی سیاه دیدم و قفلها و دخیلها را از گریههایشان شناختم... دستهای آویخته بر ضریح، آستینهای سیاه داشتند و نقارهها، به لحن مرثیه از فراز گلدستهها، آرام فرو میریختند.
ساعت، ایستاده بود. آسمان به رنگ شبی تلخ درآمده بود. سرها همه بر زانوان سکوت و اشک، بیسخن بودند... ناگهان، آهوان هراسان، از همه سو فرا رسیدند و زائران، ضریح را بر سر دست به آسمان بردند. کبوتران، لاالهالااللّه میگفتند و گنبد تا آسمان فرا رفته، چون بغضی تپنده سرخ شد.
عطر سیب آمد... ماه در غم فرو رفت و تشییع تو را زائران پریشان، بر صندلیهای چرخدار، با عصاهای چوبین و نفسهای یک در میان، به ملکوت بردند. دستم به جماعت سوگوار نرسید، اما در باد، پیراهنی سبز مقابل دیدگانم قد کشید؛ شبیه پردههای حرم. به دامانش چنگ زدم و خود را در آغوش خدا دیدم...
صبح، از اضطراب خواب، پریدم و بغض در من مثل اقیانوسی غوطهور بود... از تقویمها تعبیر آن رویای عزادار را پرسیدم. گفتند: «نفرین بر خیانت تاکها!...»
... رخت سیاه به تن کردم...
رزیتا نعمتی
امشب، کوچههای خراسان، از عبور تو خالی میشوند و داستان غریبی تو با پر زدنت، به پایان میرسد، ولی دستان روشنت ای چراغ هشتم طریق عرفان! هر روز، بلوغ ماه را به هنگام اذان بر گلدستههای حرم و بر آسمان قلب عاشقانت به تماشا میگذارد.
یا علی بن موسی الرضا علیک السلام! زمین از غم فراق تو در پر خویش خزیده و تنها در مزار تو جرئت سر بلند کردن دارد؛ آنجا که دلهای شکسته خود را چون کبوتران حرمت، بر پنجره فولاد نگاه تو دخیل میبندیم و سر بر شانههای خیال تو میگذاریم؛ همانجا که طعم زخمی حاجت خود را با آب سقاخانهات، در گلوی نیاز خویش میریزیم.
امام غریب
حنجره نورانیات، جرعهنوش سم ستم سیهدلان میشود و طنین هقهق زائرانت تا قیامت، گلوی سوختهات را یاد میکند. تنها تو از آن شاخه گلهای پرپر امامت، سهم دلهای شکسته این وطنی.
ای امام غریب! فکر پرندههای رو به پنجرهات را بخوان که صادقانه و ساده، با ریسمانی درد خود را به ضریحت متصل کردهاند تا بینوبتترین طبیب جهان، گوشه چشمی بر خاطر مجروحشان بیندازد.
سلام بر تو ای ستاره سبز سرزمین خراسان که عطر مشک و عنبر جانمازمان را هر وعده بعد از نماز، به یاد تو آه میکشیم تا صفای زیارتت، همواره در ذهنمان جاری باشد!
خاطره سوزان
وقتی صدای نقاره غروبهای صحنت قدمهایم را میخکوب میکند، فریاد رضا رضا را در متن موسیقی محزون میشنوم و بغض شکستهام را تقدیم دیدارت میکنم.
رضا جان! دانه کدام انگور جرئت یافت که طعم ذلت مأمون را به کام تو بچشاند تا قبله هشتم را در صبر و لبخند خویش بنا کنی؟
امروز، تنها نه خیابانهای خراسان که تمام رگهای عاشقانت، به گلدسته و رواقت ختم میشود.
خاطره سوزاندن جگرت، تا قیامت از ذهن خاک خراسان بیرون نمیرود.
آهوی دلم دوان دوان میآید
تو آن جگرسوختهای که آب را به زائرانش هدیه میکند؛ زیرا اولاد علی علیهالسلاماز عزیزترینهای خود میبخشیدند و من در صحن تو، به دنبال اشارههایی میگردم که با آن حرف میزنی؛ مثل پرواز همان کبوتران که با گندمهای محبت تو، عمری است اسیر رهایی در آسمان همجوار تواند.
هر روز به شوق تکرار خاطره تو و آهو، آهوی دلمان از هر جا رمیده میشود؛ دوان دوان در سایه تو مأوا میگیرد تا دست تو، مثل ابری سخاوتمند، بر نیازش ببارد؛ پس اشتیاق تند ما را مجاب کن یا علی بن موسی الرضا!
زیرنویس
همراه با کبوتران حرمت، محزون و گریان دل را به دور بارگاه تو پر میدهیم تا با زمزمه ملائک همراه شویم.
سودابه مهیجی
در جام کفر مثل دروغی نهان شدند
انگورها که کام تو را شوکران شدند
آن شب برای بوسه زدن بر لبان تو
لبهای هرچه جام جهان نیمه جان شدند
دیگر خمار عشق، تو را خسته کرده بود
پس دستهای شوق تو بر آسمان شدند
آنگاه با دعای تو، این مستجاب محض
آن خوشههای بیسر و پا امتحان شدند
از سینهات شهادت «آمین» که پر کشید
کرّوبیان به ساحت دنیا روان شدند
گویا صدای هقهق تشییع میرسد
از نخلهای سبز که امشب خزان شدند
این بار هشتم است که بیوقت و ناگهان
مرغان خاک، دست به کار اذان شدند
یکشنبه
19 اسفند 1386
1 ربیع الاول 1429
محبوبه زارع
پیمان دوم عقبه، زمینه هجرت پیامبر به یثرب را فراهم کرده است.
دین، جلو افتاده و رسول الله صلیاللهعلیهوآله به دنبالش، قدم در وسیعترین مسیر رسالت خویش گذاشته است.
به دهکده «قبا» میرسد. آن سو در مکه، علی علیهالسلام در نقطه بلندی ایستاده و فریاد برآورده: «هرکس نزد محمد صلیاللهعلیهوآله امانت و سپردهای دارد؛ از من بگیرد».
و این یعنی پیامبر به این زودیها به مکه باز نخواهد گشت.
رنج و گنج
سیزده سال از بعثت گذشته. اگرچه آوازه اسلام و ندای وحی که فطرت مردمان را مخاطب قرار داده بود، اهل مدینه را به دنبال رسول الله صلیاللهعلیهوآلهفرستاده، اما خوب میدانند که راه سختی را برگزیدهاند. گنج هرچه باارزشتر باشد، رنجش افزون خواهد شد. حال آنکه انصار مدینه، گرانبهاترین گنج هستی را طلب کردهاند.
برادری
یاران صفه، اصحاب عاشقیاند که دعوت اسلام را با همه هستی خویش لبیک گفتهاند. هجرت، میلاد اعتقادی راسخ در حمایت از پیامبر است و در این مجال، مهاجر و انصار، هر دو روزهای تولد درون خویش را سپری میکنند. وقت آن است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، میان دو بال اسلام، مهاجر مکه و انصار مدینه، عقد اخوت جاری کند. همه را با هم برادر کند و خود را با علی علیهالسلام که مثل هارون است نسبت به موسی علیهالسلام!
مبدأ تاریخ
هجرت، مرحله شکوفایی نهال دین در مزرعه تاریخ است. کدام دلیل جاودانتر از این مرحله برای انتخاب مبدأ تاریخ و کدام تاریخ، عمیقتر از یگانگی دو قوم در حمایت از آیین خداوند در زمین؟! هجرت، نقطه عطف قرآن است؛ نقطه پیوند تنزیل و عمل، نقطه وحدت دلها با هم؛ وحدتی که تفسیر روشن توحید است و توحیدی که ریشه در عشق دارد.
میثم امانی
این شبپرستان سیاهدل، میخواهند چراغهای نیمهشب را بشکنند؛ میخواهند جلوی خورشید را بگیرند تا رسالت ازلی خویش را فرو بگذارد و به صف سیارههای خاموش بپیوندد.
این غربتپرستان بادیهنشین، میخواهند آخرین اجاق مانده شقایق را در سرما و سوز جاهلیت صحرا بُکشند و در کوران ظلمت، فتیله نور را پایین بکشند.
اینان، بر خاکستر تشنگی ننشستهاند که قدر کوزههای گوارای آب را بدانند؛ به مصیبت روزهای سخت گرفتار نیامدهاند تا قدر عافیت روزهای خویش را بدانند. اینان را روزنه امیدی در خانه وجدانشان نمانده است. دلهایشان از دوده سیاهتر و چشمهایشان از مرداب تباهتر شده و جرقه عشق، سردابهای سخت وجودشان را در نمیگیرد. از اینان کناره بگیر؛ «وَاهْجُرْهُمْ هِجْرا جَمِیلاً».
محکمتر قدم بردار
قدمهای مصمم تو در این سرزمین بیرهگذر، جادههایی را هموار میکند که بعدها جغرافیای تمدن بزرگ اسلامی خواهد شد.
قدمهایت را محکم بردار که با این قدمها، شالودههای یک تاریخ دیگر استوار خواهد گشت و نخستین کلمههای فرهنگ، بر کاغذهای سفید و خالی جان و روان آدمها نگاشته خواهد شد.
قدمهایت مقدساند؛ زیرا امتداد قدمهای ابراهیم خلیلاند در بنیانگذاری توحید؛ امتداد قدمهای موسای کلیماند در نجات مستضعفان مصر؛ امتداد قدمهای یوسف کنعاناند از قعر چاه تا اوج جاه.
با این قدمها، زمان عوض خواهد شد و از تقویم شاهنشاهان خودپرست، نشانی بهجا نخواهد ماند. قدمهایت را محکم بردار که رد قدمهای تو، نشانههای هدایتاند در این برهوت بیبر. آنانکه پس از تو خواهند آمد، به این قدمگاهها تأسی خواهند کرد و در این راه، به گونهای خواهند رفت که تو رفتهای.
هجرت؛ راهی که تا صلاح و فلاح موعود امتداد دارد
زمین، از این پس بر مدار چشمهای تو خواهد چرخید و قدمهای تو، صراط مستقیم را به عقربهها نشان خواهد داد.
زمین، از این پس از مشرق الوهیت سر بر خواهد آورد و در مغرب الوهیت سر فرو خواهد برد؛ زیرا مشرق و مغرب، هر دو از آن خداست و همه سو به سوی خداست. این هجرت مقدس، آخرین رنجهای ریخته بر دوش نبوت است و از این پس دیگر هجرتها، عبور از خویش است به سمت خدا.
این هجرت مقدس، نماد سلوکهای عاشقانه پس از توست؛ نماد توبههای نصوح و نماد بیقراریهای عطشناک جانهای شیفته در حسرت دیدار. این هجرت مقدس، قدمهای اول صلاح و فلاح است و از این پس، تا صلاح و فلاح موعود، ادامه خواهد داشت.
محمدکاظم بدرالدین
زمان تولد گامهای نور از مکه به یثرب است. بالهای لطیف قاصدک، خبر بردهاند و یثرب را به راه شوق کشاندهاند.
یثرب، خوش میزبانی است که درِ شادمانهترین آغوشها را برای ورود واژههای رحمت گشوده است. یثرب، از هماکنون که بشارت بهار به او دادهاند، به رنگ تصنیفهای زیبا درآمده است. روزهایی مانده تا آرزوی یثرب به مقصد برسد و اینک، رویدادی زلال و شفاف در بیابانهای تشنه «مکه به یثرب» جاری است.
برای بیابانهای راه، عبور همین نفسهای سبز، به منزله زیباترین بهار روی زمین است که ندیدهاند.
آنقدر این اتفاق حاویِ درخشندگی است که عشق میآید و رد پای به شنزار جا مانده را توتیای چشم میکند و از توشههای روشن، بهره میبرد. از این واقعه سپید، هنوز دهان غار به شگفتی و بُهت باز مانده است.
رهاورد سفر
اهمیت هر هجرتی در بروز نتیجه آن است. رهاورد این سفر آنقدر معطر است که هنوز پس از قرنها، بوی خوشش از لابهلای کتب قرآنی برمیخیزد.
میوه هجرت رسول مهر، بیداری و زندهدلی انسان از روی نسخه شفابخش قرآن و وحی عاشقانه بود.
هجرت آمد تا بشر، برای رهایی، فاصلهها را بردارد و مشمول سپیدترین روزها شود.
هجرت آمد تا قلم، با درک شمّهای از آن، رهپوی دیار پاکیها شود و لهجه سرسبز جاودانگی را بیابد.
محمدعلی کعبی
دور شو ای قلب جهان، از حوالی شمشیرهای برهنه!
منادی نظریه آزادی و عقلانیت! دارالندوة را به آخر خط رساندهای، اما باید بمانی؛ اگرچه ترور در سال چهارده بعثت مانند عقاب، بر فراز کوه صبر نعره میکشد.
ندایت را به نقطهای دیگر ببر؛ به جایی که هیچکس مانع رسیدن باران به کویر نشود؛ کبوتران فریاد لاالهالااللّه، شکنجه نشوند و صدای تو به تمام جهانیان برسد.
آخرین سفارشها را در گوش ذوالفقار خود زمزمه کن و برو!
امشب در بستر من بخواب و آن پارچه سبزی را که من هر شب روی خود میکشیدم، بر روی خود بکش تا «تصور کنند من در بستر آرمیدهام».
مبادا دیوارهای نیمهکاره تمدن اسلامی، از مهربانی دستهای تو محروم شوند!
برو که به قیمت جانم نخواهم گذاشت این اتفاق بیفتد.
حضرت فضیلتهای بینظیر
میدانم که ترس دیر زمانی است در وجود تو مرده است. ترس، زیر سلطه ایمان تو رنگ میبازد و مفاهیم بلند، از عمق سینه چراغانیات، به پرواز درمیآیند.
آینه بیمثال من! بمان و تاریخ را عوض کن.
بگذار مرگ، سرازیر شود! میدانم که به خاطر آنچه در قلبت میتپد، میایستی.
بگذار شمشیرهای تشنه به خون، از متن تمامی قبایل جاهلیت، بر ضد حقیقت بشورند!
تا تو هستی، میدانم که تمدن اسلامی به ساخته شدن ادامه خواهد داد.
ای حضرت فضیلتهای بینظیر، ای جان محمد! بمان؛ همانگونه که من میروم.
این دو حرکت در مقابل، نقطه اشتراکی دارند به نورانیت آفتاب؛ به وضوح روزهایی که از متن لیلهالمبیت متولد میشوند؛ به حلاوت آیهای که بعدها رهروان راهت مدام تلاوت خواهند کرد:
«وَمِنْ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللّهِ وَاللّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ».(1)
محبوبه زارع
آخرین حربه، همین نقشه شوم است. اینکه از هر قبیله دستی در ریختن خون رسول شریک باشد تا قریش، قدرت انتقام نداشته باشند. بیچاره اصحاب شیطان که عبث ره میپویند و غافلند از اینکه «واللّهُ خَیْرُ الْماکِرینَ.» مکر خدا را پیش از این خدا بر رسول خود افشا کرده است و پیامبر آن را بر یار وفادار خود علی علیهالسلام.
در بستر خورشید
قرار است امشب علی علیهالسلام در بستر پیامبر بخوابد تا مشرکین از خروج رسول الله صلیاللهعلیهوآله از مکه باخبر نشوند. خانه در محاصره کفار است و علی علیهالسلامآسوده و رها در بستر پیامبر... در چند قدمی مرگ... .
حوالی صبح، مشرکان به خانه هجوم میآورند و به بستر میشتابند. علی علیهالسلام در بستر مینشیند. شمشیرهای عریان بر فراز سرش، تشنه خونند و او آسوده و صریح به چشمان خشمگین کافران مینگرد.
فریاد میزنند: «پس محمد صلیاللهعلیهوآله کجاست؟!»
با لبخندی از جنس یقین، پاسخ میدهد: «مگر او را به من سپرده بودید که سراغش را از من میگیرید؟!» هنوز شمشیرها در غلاف فرو نرفتهاند که کفار، شکست دوباره خود را به هم اعتراف میکنند.
1) 1. بقره: 207.
هدیه خداوند
مباهات خداوند بر فرشتگان، حدیثی دیگر است: «از مردم کسی هست که جان خویش را در راه رضایت خداوند میفروشد و خدا بر بندگان مهربان است».(1)
جبرئیل این آیه را بر رسول نازل کرده است تا شأن علی علیهالسلام را در لیلهالمبیت و مقامی را که در آسمان تجلی داده است، به ثبت برساند. گرچه پیامبر از ازل بدین شبِ ایثار واقف بود.
محمدکاظم بدرالدین
این یک قاعده کلی است: هر جا که علی علیهالسلام باشد، رخدادی جاوید هست. امشب نیز نفسهای متبرک علی علیهالسلام، حادثهای سبز را رقم زده است.
در بستر امشب، تنها رشادت علی علیهالسلام بیدار است و پهندشت شب را اشتیاق علی علیهالسلام به پیامبر پر کرده است. دلباختگیهای علی علیهالسلام، پیامبر را بدرقه کرده است به سوی انتشار آیین روشن.
هجرت، در سایه فداکاریهای امیر ایثار، بر قدوم مبارک پیامبر بوسه میزند. پیامبر هجرت میکند با قلب تپنده علی علیهالسلام که همیشه و هر جا همراهِ اوست.
شمشیرهای ناامید
از بذرهایی که در دلِ امشب کاشته شده است، فردا حقیقتی به نام علی علیهالسلامبر خواهد خاست. نه، فردا دیر است؛ همین نیمههای شب، شمشیرهای ناامید ابوجهلْصفتان، طلوع علی علیهالسلام در بستر شب را میبینند و از این شرمزدگی، برای خود مرثیه میسازند. فردا دیر است. تازیانههای سهمگین امشب، دقایقی دیگر بر سر معاندان بدکیش فرود میرود که حساب کار دستشان باشد و بدانند تا علی علیهالسلام هست، جای پیامبر خالی نمیماند. بدانند که «لیلهالمبیت»، ترجمان همه فداکاریهاست و حمایت علی علیهالسلام، هماره پیرامون پیامبر خیمه زده است.
1) 1. بقره: 207.
فردا دیر است. همین امشب، با هزارتوی ظلمتش، برای مخالفان کافی است.
چهره شب، مقابل همه به یک حالت نیست. برای این تیرهاندیشان، بسیار کاریتر از شمشیرهاشان عمل میکند، تا با زخمی همیشگی و سرافکندگی بیشمار و دستی خالی باز گردند.
اعظم جودی
شب، رنگ و بوی تیغهای آخته دارد؛ شبی که عیار دلها، در نلرزیدن است، شبی که عیارمردانگی یاران محمد صلیاللهعلیهوآله را میسنجد.
امشب، همه تاریخ است. آیا عمر نبوت، در خانه محمد صلیاللهعلیهوآله به پایان میرسد؟
آیا پیام خدا، در رختخواب محمد صلیاللهعلیهوآله به قتل میرسد؟! امشب، تمام همت توحید، جای محمد صلیاللهعلیهوآلهخواهد خوابید. وای من! فرشتهها دل در دل ندارند. وای من! تاریخ دلشوره گرفته است.
امشب تمام قدرت کفر، به سوی خانه محمد صلیاللهعلیهوآله حمله میکند، اما چه باک، وقتی تمام توحید یعنی علی علیهالسلام در خانه اوست!
شنبه
25 اسفند 1386
7 ربیع الاول 1429
حبیب نظاری
با کدام شانه به مشایعت تو برخیزیم و با کدام چشم، این سوگواری را به گریه بنشینیم؟
با کدام دست بر سر و سینه بکوبیم؟
تو بودی که در وداع آفتاب، شانههایمان را جا گذاشتیم و چشمهایمان را در بهت یک ناگهان شگفت، گم کردیم.
تو بودی که دستهایمان را در ازدحام سوگواران از دست دادیم، در گردباد آن حادثه تلخ. چشمهایت را نبند؛ یکبار دیگر، شانه به شانه ما، غروب آن سپیده مهربان را مویه کن؛ مثل همان آخرین وداع که پیشانی خورشید را بوسیدی، دست بر گونههای مهربانش کشیدی و زار زار گریستی.
ناگزیر بود غم
ناگزیر بود غم
ناگزیر بود زخم
گرچه شانهها هنوز
بار رحلت امام را به دوش میکشید
گرچه چشمها هنوز
بوی گریه داشتند
گرچه دستها هنوز
روی سینه میزدند
کوچه کوچه شهر، باز
حجلهبند ماتمی شگفت شد
یادگار آفتاب انقلاب
دل به آفتاب داد
انتظار آفتاب را جواب داد
نعش پاک عشق را
میبرند روی دوش
مردم سیاهپوش.
یکشنبه
26 اسفند 1386
8 ربیع الاول 1429
رزیتا نعمتی
چه غریب است هنگامه رفتن تو ای بهار کوتاه، یا ابا محمد!
هنوز کوچههای مدینه و سامرا، تو را در ذهن خود مرور میکنند. پرنده خوشنوای معرفتت را آن هنگام که در تنگنای زندان به بند کشیدند، گویا چشمانشان توان دیدن نور هدایتت را نداشت؛ گرچه مرغ خوشخوان علم و حکمتت، عباسیان را نیز محتاج محضرت کرده بود.
سر سلامتی
آنگاه که اندیشه پرحیله ستمگران، دین خدا را به رأی خویش تفسیر میکرد، تلألوی خورشید تو بود که جاده حقیقت را همواره روشن نگاه میداشت و جاده امامت تنها 28 سال زیر قدمهای جوان تو جوانه زد و پس از آن به فرزندت مهدی(عج)، عزیزترینِ خلق خدا، به امانت رسید؛ امانتی برای تداوم صراط مستقیم.
از خوبی تو همان بس که خورشید مهدی(عج) از افق دامان تو سر زد.
امروز در سوگ پر کشیدن تو، آسمان با سینهای سوخته و گریبانی چاکچاک، سر به تسلیت موعود زمان(عج) خم کرده است.
بغض کهنه شیعه
معصومیت، علم، مردمداری و ایمان تو را تحت نظر میگیرند. آخر عباسیان ـ این زندانبانهای ناشی ـ نمیدانند که دنیا خود برای فکر بلندت، اسارتی بیش نبود؛ حتی اگر تو را به بند نمیکشیدند.
میخواستم همراه چشمهایی باشم که در گذرگاه تو، به کمین دیدارت مینشستند تا بار دیگر، روح دمیده در جان بشر را از نگاه تو تمدید کنم. میدانم که سرنوشت گلها پرپر شدن است. امروز، فانوس اشکهایمان را تا ظهور زاده تو روشن میکنیم تا به شمشیر عدالتش، روزی بغض 1400 ساله را بگشاید.
زیرنویس
شهادت امام صداقت و روشنایی اندیشه و کلام را به پیشگاه امام زمان(عج) و آل محمد صلیاللهعلیهوآله تسلیت میگوییم.
ای پدر عدالتگستر جهان! به بیعدالتی بر تو و اسارت و تبعیدت میگرییم، تا آن هنگام که فرزندت به پا میخیزد.
محمدکاظم بدرالدین
چشمان سامرا از بغضهای جاری، تمامشدنی نیست.
التهاب و داغدیدگی، به فراخور این غم در کوچههای شهر بیداد میکند.
باد نوحهگر، گذارش به نخلهای گیسوپریش میافتد که ردیف به ردیف، دستخوش فراق شدهاند.
دجله در غروب فرو رفته است و خورشید، گستردهتر از همیشه، شعلههایش را میپراکند.
مدتها بود که خانه خلوتزده امام خود را اسیر چنگال اختناق میدید، اما امروز این خانه از رنج محدودیت، رهایی مییابد؛ با این حال در این رهایی شاد نیست و دیگر جمال دلآرای عسکری را نمیبیند. این خانه شاد نیست، اما قهقهه بیگانگان جاهطلب را میشنود؛ درست همانگونه که
بنیامیه در عاشورا میخندیدند. شانههای شیعیان، بوی غربت سامرا میدهد. تمام سرمایه امروز شیعه، همین بوسههای دلسوخته است که برای باغ خزانزده سامرا، گلهای تسلیت آوردهاند.
سامرا، بقیعی مظلوم به روایت تاریخ
زمان میگذرد و تاریخ برای نگارشِ تصاویر تبدار، یک بار دیگر میآید و دستهای توطئه و تخریب را بر بام سامرای ستمدیده مینگرد.
اکنون دیگر چه میخواهند؟ تاریخ، به دقت تمام، دسیسهها را به ثبت میرساند که با ناتوانی هر چه تمام تر، به ستیز با گنبد و بارگاه، دل خوش داشتهاند.
تاریخ خوب میداند که دستهایی از این لرزانتر، در هیچجا یافت نمیشود که حتی از قبرها هراس داشته باشند و چنین بر خشتها یورش برند. آنان با همه نادانی، این را خوب میدانند که کشته شده ائمه پاک ما نیز انسانها را زنده و بیدار میکند.
درست است امروز داغ دل شیعه، از این جنایت تازه میشود.
آری! آنان هرچه خراب کنند، بنای توانمند تشیع، همچون حقانیّت گفتههای تاریخ، سر جای خودش هست.
معصومه داوودآبادی
از روشنای پرشکوه امامت آمدی تا حجت را بر ما تمام کنی.
آمدی تا آخرین شاخههای درختانِ زمین را به خورشیدی ابدی پیوند زنی و اینچنین، سرتاسر جهان را «یا هو»یت فراگرفت. چشمانت، این استعارههای باران، بوی خاک جانمان را بلند کرده است.
ای بزرگ! ببین چگونه تاروپودمان را معطر کردهای. نگاهت، حلول یازده ستاره است و ما با وسیعِ آسمان، دوازدهمین بارش را به جشن نشستهایم. طاق نصرتها را میبینی؟!.
تا سپیدهدم
دوازدهمین پنجره که گشوده شد، پرنده نور بود که بر شانههای جهان نشست. از آن روز تاکنون، فرشتهها از ابرهای برکت، برادههای باران میتراشند و درخت است که تاروپود خاک را ریشه میدواند.
یا مهدی(عج)! قامت هاشمیات، ابهت کوهها را به سخره میگیرد که رفیع قله امامت، زیر گامهای توست.
میآیی تا انسان، شاعرانهترین واژههایش را در چشمهای تو بیابد. میآیی و شیعه را سپیدهدمی بزرگ مقدر میشود.
محبوبه زارع
اینک پدر جوان موعود، امام حسن عسکری علیهالسلام در گوشه سامرا سر بر بالینِ شهادت نهاده؛ معتمد عباسی تا لحظهای دیگر به خواسته بزرگ و سیاه خود خواهد رسید... لشکر عباسیان چنان سامرای اندوهناک را محاصره کردهاند که تشیع، از شمیم ولایت محروم مانده است. چه آتشی اینک در دل این کودک شعلهور است که سر بر دیوار خانه نهاده تا ستونهای عالم، برقرار بماند! آری، عظمت مردانه این کودک، کائنات را به اقتدا واداشته است!
اوست که تورات و دیگر کتب آسمانی را از غار انطاکیه بیرون میآورد. آنگاه که با پیروان تورات، طبق تورات و با اهل انجیل، براساس انجیل و با اهل زبور، معادل زبور و با مسلمانان مطابق قرآن حکومت میکند.
همه اموال دنیا و آنچه در خزائن زمین و روی آن است، نزد او جمع میشود و او خطاب به عالم خواهد فرمود: «بیایید و اموالی را که به خاطر آن به جان هم افتادید و ریشه خویشاوندی خود را از هم گسستید و خونریزیها کردید و مرتکب محرمات الهی شدید، از من بگیرید»!
مهدی خلیلیان
میدانم از روی گردانیام بیمی نداری؛(1)
میدانم از احوالم خبر داری...(2)
و من؛
دوست دارم کنار تو باشم
عاشق بیقرار تو باشم
میدانم واپسین وصی پروردگاری؛(1)
میدانم بر ما حجتی آشکاری...
و من،
دوست دارم از آنِ تو باشم
همدل و همزبان تو باشم
میدانم پایانبخش سلسله امامانی؛
منجیِ مردمانی،
و رازِ نهانی...(2)
و من،
دوست دارم برای تو باشم
شاعری در هوای تو باشم
میدانم همچون ستارگان، مایه امانی؛(3)
خورشید پنهانی،
و جانِ جانِ جانی...
و من،
دوست دارم که مال من باشی
روز و شب در خیال من باشی
1) 1. امام مهدی علیهالسلام: « اَنَا خاتِمُ الاوصِیاء ...»؛ نک: همان، ص 285.
2) 2. امام علیعج: «... فَهُوَ خاتِمُ الاَْئِمَّةِ وَ مُنْقِذُ الاُْمَّةِ و... عامِضُ السِّرِ »؛ نک: همان، ج 77، ص 300.
3) 3. امام مهدیعج: « اِنّی اَمانٌ لاَِهْلِ الاَْرْضِ کَما اَنَّ النُّجُومَ اَمانٌ لاَِهْلِ السَّماءِ »؛ نک: همان، ج 78، ص 380.
نزهت بادی
ریسههای ستارگان، سقف بالای سرت را چراغانی کردهاند.
نرگس و یاس، دامان خود را زیر پایت گستردهاند.
صلوات بر لبهای مؤمنین گل میدهد و عطر تکبیر و تهلیل از آن برمیخیزد.
دود اسپند و بوی عود و عطر مشک، در هم میآمیزند.
کبوتران، گرد وجودت دستافشانی میکنند.
و قاصدکها، در باد به رقص میآیند تا این خبر خوش و مبارک را در عالم بپراکنند.
منبری از نور چیده شده است تا تو بر آن تکیه بزنی.
حکومت صالحان
پیش از تو، یازده ثمره دیگر از شجره نبوت، بر این منبر امامت ایستاده و خطبه ولایت خوانده بودند.
نخستین دست ولایت در غدیر خم، با دست رسول الله صلیاللهعلیهوآله برافراشته شد و ندای «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ»، با صدای پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله بر آسمانها طنین انداخت.
آن روز خداوند، دین خویش را با آغاز امامت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام کامل کرد و امروز، به واسطه حضور تو، آن را به تمامیت خویش میرساند.
اگرچه دشمنان حق، بارها امامان پیش از تو را آزردند، اما بنا به وعده الهی، عهد امامت به نااهلان نرسید و از مسیر الهی خویش بیرون نرفت.
امروز، روز آغاز حکومت صالحان بر زمین است.
محمدکاظم بدرالدین
سپید باد کتابی که شیفتگیاش ادامه دارد؛ کتابی که یازدهمین فصل آن، بیهیچ وقفهای، از بهاری دیگر میگوید و دلها با آن میرویند.
اینک فرشتگان با دستههایی از گل، به اقلیم دیگری از شادی پا نهادهاند و آمدهاند تا پیرامون عبایی روشن بگویند: «چقدر صدای نفسهای خورشید گرم است!»
در دلهای آنان، غم هجران اختر یازدهم ـ بیدرنگ ـ با لحظههای شریف شادی، پر شده است.
سرودههای تمجید هم از راه میرسند تا نقلپاش ادامه مجلس آنان باشند.
مهدی(عج) آمده است
امروز هیچ تابندگی به راهْنمایی حجت آخر خدا نمیرسد.
امروز، انسان شادان و تشنه، جرعهنوش فضیلت است و از شوقی که در جان آدمیان گام برداشته، سبزترین عید برپا شده است.
این محفل هم دستکمی از مجلس سرور فرشتگان ندارد. امروز برای پرندهها نیز سرشار از رهایی پیش روست. کودکی مصمم آمده است تا هرچه واقعههای بزرگ را تفسیر کند. آمده است تا نسلها، از شمایلِ حقیقت پرتو بگیرند.
موسم تردید نیست که نقشههای کذاب بگیرد. امروز از این نور، دستهای سیاه دروغینی که در جستوجوی جاه و مترصد کسب مقام بودهاند، در کنجی خزیدهاند. مهدی(عج) آمده است.
فاطره ذبیحزاده
زمان، در آستانه تحول شگرفی ایستاده است. دیروز، ستارهای پرفروغ از آسمان دنیا فرو افتاد و سینه زمین، تنها پس از 28 سال، از طنین قلب تپنده ولایتش تهی شد.
این بار هم اهل زمین، در آزمون آسمانی پروردگار، سرافکنده ماندند و چشمه فیض و رحمت الهی را با دستان ستم و ناسپاسی خویش، خشکاندند، اما خدا هرگز از هدایت بندگان خود دریغ نمیورزد. لطف و بندهنوازیاش، مانع از آن است که زمین از وجود پربرکت حجت خدا خالی بماند، پس آخرین
منجی خویش را در پس پرده غیبت، برایشان ذخیره میسازد تا به برکت حضور امامی دیگر در عالم، باران الطاف خداوند، بر اهل زمین ببارد.
اینک مقدر شد که کودک خردسالی، در پنجمین بهار زندگیاش، با چشمان پر اشک، ولی پرامید، پدر را وداع گوید و بار امانت الهی را بر دوش گیرد؛ موعودی که واپسین ذخیره خداوند در زمین است و دیر نیست که برای گستردن ردای سبز عدالت بر سر جهان، قیام کند.
موعود همه
امید به طلوع حکومتِ عدالتگستر مهدی(عج)، همچون دانهای است که از ازل در فطرت پاک بشر، پراکنده شده است.
این، آرزوی همه جانهای جویای حق است که کسی بیاید و رحمت را به عدالت، میان قطرههای باران تقسیم کند؛ کسی که میان مردمان به انصاف داوری خواهد کرد. با آمدنش، شادی در آسمان پراکنده میشود و زمین از سر شوق، دستان پر از نعمت خویش را به دامان پر مهر او سرازیر میکند.
سعادت، از یمن حکومت خداییاش، جهانی خواهد شد و آنگونه که پروردگار در زبور و تورات هم وعده داده است، بندگان صالح، وارثان زمین خواهند شد.(1)«پس کمرهای خود را ببندید و چراغهای خود را افروخته دارید. مانند کسانی باشید که در انتظار آقای خود نشستهاند تا هر وقت بیاید و در بکوبد، بیدرنگ در به رویش باز کنید».(2)
امان اهل زمین
آب، گرچه در دل زمین پنهان باشد، مایه برکت و رحمت است.
آب پنهان به مدد تلاش و رنج به دست میآید و در کام انسان تشنه، شیرینتر مینماید.
امام علیهالسلام، به مثابه آبی است که مردم از برکت حضورش بهره میبرند و خود بیخبرند.
چه گناهانی که از برکت وجود او، از صفحه قلبها زدوده میشود و چه دشواریها که با توسل به
او، از میان میرود و چه نعمتها که با دعای خیر او، نصیب بندگان خدا میشود؛ مگر نه اینکه امام، مایه امان اهل زمین است؛ آنچنان که ستارگان، مایه امان اهل آسمانند؟!(1)
زمزمههای خوش ظهور
امروز، روز جهانی عشق است؛ روز جهانی شمشادهای جوان، روز جهانی لبخندهای از سر شادی، روز جهانی آرمانهای به اجابت رسیده... .
حالا همیشه، همه چیز سپید است، همه چیز خالص است. میشود نفس عمیقی کشید و به حکومت جهانی و تازه تاسیس مهدی(عج)، امیدوار و سرخوش بود.
آقا که باشد...
آقا که باشد، حتی خارهای باغ هم با رهگذران مهربانند.
آقا که باشد، باران همیشه هست. خورشید، تن هیچ نازکی را پژمرده نمیکند و نمیسوزاند.
دیگر کسی، ترسی از دزدهای نیمهشب و کلاغهای سیاه سر آنتنها ندارد. شومی و دلهرهآوری، از اخبار جهان پاک میشود و بدطینتی و بدخواهی، از قاموس الفاظ آدمیان، بیرون میرود.
آقا که باشد، «زندگی» به زندگی ما برمیگردد و همه جعفر کذابها، از شهر و دیار ما فراری میشوند.
مولای آخرین!
راست گفته بودی که از حال هیچ کدام ما غافل نیستی. راست گفته بودی که میآیی و از میان آن همه جادههای متقاطع، دستان ما را میگیری و خط مستقیم را نشانمان میدهی.
ما تازه حالا میفهمیم همه ایامی که فکر میکردیم شادیم و سرحالیم، فقط خیال بوده است. خوشی و شادی حقیقی را تا امروز حس نکرده بودیم و نچشیده بودیم.
1) 1. بحارالانوار، ج 52، ص 92.
اینک تو آمدهای؛ با پرچم سبز ولایت... و ما وضو میگیریم تا نماز عشق را با تو اقامه کنیم «وَ نَحْنُ نَقُولُ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ...».
حسین امیری
یازده چراغ آفتاب نما، یازده تلألؤ شبفروز، یازده نور بیسایه، از آسمان محمد صلیاللهعلیهوآله دمید، ولی پراکندگی جانهای امت و دشمنی دشمنان، به سنگ کینش شکست.
یازده بار حمیت بشر امتحان شد و یازده نمره سرخ مردودی و یازده امام شهید ماند و داغ ننگ بر جبین زمان. اینک این دوازدهمین ستاره از چشمها پنهان است. شاید تفرقه در جان امت، به اتفاق گراید؛ شاید زمان به اندازه حرمت نگاه موعود، تطهیر یابد؛ شاید فراقش، عبرت تاریخ گردد.
اینک این امام غائب، در تقدیر آرزوهای زمین نهان میماند تا زمانی که دلها یکدل شود؛ تا زمانی که چشمها را برای دیدنش آب زنیم.
زمین از حجت خالی نمیماند
وقتی امامی میرود، امت سرگردان و پریشان، جان آشفته به درگاه برگزیده و جانشینش میکشاند و دل به هوای کوی او میدهد.
وقتی امامی میرود، زخم هجران، دل مستمند شیعه را نگاه جانشینش التیام میدهد. اینک چه شده؟ آیا بعد از ماه یازدهم، آسمان شیعه تاریک خواهد ماند؟! آیا تقدیر شیعه، بیامامی است؟! این سؤالی بود که در جان انبوه جمعیت، آتش افکنده بود. ناگهان نوری و بوی یاسی آشنا، در میان جمع پیچید. کوچههای دل قوم، انگار عمری آب و جارو شده بود، برای قدوم این مسافر!
ناگهان، نوری در هیئت کودکی به قامتْ خرد و به قیمت بیکران، ظاهر شد.
صدایی دلنشین گفت: «چه کسی بر امام نماز میگزارَد جز امام؟!»
گل نرگس، نماز گزارد؛ پس چهار تکبیر گفت به غفلت و قدرنشناسی بشر؛ چهار تکبیر گفت به
خواب مردمان. خواست که پردهنشینی اراده کند آن نگار تا پردهها از چشم بشر فرو افتد و حجابها از باور مردمان کنار رود؛ تا دوباره بیاید آن ماه همیشه.
شیما اصغری
و امامت از آنجا آغاز شد که حجت خدا بر نسل آدم تمام شد.
و امامت آن حضرت پنهانی بود تا آشکار کند هر آنچه مردمان از بدی پنهان میکنند.
و پنهان کند گوهری را که اگر به دست خلق میافتاد، خیانتشان را آشکار میکردند.
او امام زمان شد
و آغاز هدایتش، آغاز هدایت در تمام زمانهاست.
او امام عصر است و عصر امامتش هنوز، در قلب هیچ منتظری غروب نکرده است.
تقویم هم هنوز پر از عصرهای نیامده است و پر از جمعههایی که با ذکر «اللهم صل علی محمد و آل محمد» به پایان میرسند و با ذکر «وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» دوباره تکرار میشوند!
تا آن جمعه که نوید آمدنش را دادند، باز هم سر بر سجاده عشق، با ذکر «یا مهدی» به انتظار خواهیم نشست... .
سه شنبه
28 اسفند 1386
10 ربیع الاول 1429
محبوبه زارع
خدیجه با یکی از دانشمندان یهود، در سرای باشکوه خویش، سرگرم گفتوگوست. چشم دانشمند به جوان عربی میافتد که از کوچه در حال عبور است. رو به بانو میگوید: «این جوان، خاتم پیامبران خواهد بود. خوشا به سعادت بانویی که این جوان همسرش باشد؛ زیرا به شرافت و عزت هر دو عالم خواهد رسید!»
سخنان دانشمند، در جان خدیجه شعلهای برپا میکند؛ شعلهای فراتر از هر آتش!
اشتیاق خدیجه علیهاالسلام
بانو با سیاست متفکرانه خود، برای محمد امین صلیاللهعلیهوآله پیغام میفرستد: «کاروان تجاری من عازم شام است. از شما میخواهم همراهی با کاروانم را بپذیرید.» میسره، غلام خدیجه، حوادث سفر را برای بانویش تعریف میکند. خدیجه بیش از پیش شیفته مقام محمد صلیاللهعلیهوآله میشود. اینک روی در روی او، با جسارتی عاشقانه میگوید: «به خاطر خویشاوندی، شخصیت، امانتداری و راستگویی شما در میان قوم، من مشتاق شما شدهام!»
فداکار عاشق
امشب، مراسم عقد در خانه خدیجه برگزار میشود. ابوطالب خطبه میخواند: «محمد صلیاللهعلیهوآله برادر زاده من است که اگر مقامش با هر فردی از قریش سنجیده شود، از او برتر آید. او مشتاق ازدواج با خدیجه است و بانو نیز رضایت دارد. گواهی دهید که خدیجه ازدواج با محمد صلیاللهعلیهوآله را پذیرفت و مهریه آن را بر عهده گرفت!»
یکی از مشرکان طعنه میزند: «تاکنون ندیده بودیم که زنی مهریه ازدواجش را بر عهده گیرد!»
ابوطالب صریح و روشن پاسخ میدهد: «آری. اگر مردان مثل شما باشند جز با مهریه سنگین کسی با آنان ازدواج نخواهد کرد!»
زندگی مشترک پیامبر و خدیجه در آرامشی زیبا آغاز میشود. بانو، همه هستیاش را وقف رسول الله صلیاللهعلیهوآله و آیین الهیاش کرده است؛ آنچنان فداکار و عاشق در مسیر تعالی دین، لحظههای زندگی با محمد صلیاللهعلیهوآله را میگذراند که تکیهگاه اسلام شمرده میشود و خداوند پاداشی بالاتر از فاطمه علیهاالسلام برای او نمییابد؛ عصاره آفرینش که محصول پیوند آسمانی رسول نور و بانوی ایثار خواهد بود.
چهارشنبه
29 اسفند 1386
11 ربیع الاول 1429
حسین امیری
آیینه شدیم تا با هم بدرخشیم.
آب شدیم تا با هم جاری شویم.
خاک شدیم تا با هم بمیریم؛ اگر بمیرم که مرگ عزم کوی عیاران نمیکند.
کمر همت عیاری بستیم و پشت عجز شکستیم.
صدرنشینان کوی آزادگی بودیم که دست اتحادمان، چشم طمع شغالان درید.
چه باک بیشه شیران را از زوزه شغالان شب که چون روز شود، سکه عمل در همیان تهدیدشان پیدا نمیشود.
ملی شدن نفت، جلوهای است از یگانگی مردمی که دشمن را تا ابد، پشت دروازه استقلال خود حیران نهاده و نیزه استقلال در چشم چپ دشمنان فرو کرده.
خونخواران امروز... نفتخواران دیروز
خواستند قیّم ما شوند؛ آنان که از چنگالشان، خون مستضعفان جهان میچکید و از نفسشان، آتش طمع فوران میکرد.
چکامه خواندن و اشک تمساح ریختن، چاره بیچارگی مردمان نیست.
خواستند قیّم ما شوند؛ آنان که ما را با هم نمیخواستند؛ رنگ و نژاد و مذهبمان را بهانه دل گسستن میخواستند، اما دین و وطن و تاریخمان، مایه یکدلی شد.
از همه نامههای رنگارنگشان، بوی مکر روباه پیر میآید؛ تفرقه انداختن و حکومت کردن. آنان که میخواهند قیّم جهان شوند، امریکا یا انگلیس یا غرب، جملگی پسران عجوزه جهانخواری به نام استکبارند که با خوردن خون، جان میگیرند و با تفرقه حکومت میکنند. خونخواران امروز، نفتخواران دیروزند.
روز با هم بودن
باور کنیم خویشتن را که نام و نان وانهادیم و جان گرفتیم.
باور کنیم خویشتن را در هوای تازهای که در 29 اسفند بر مشاممان میگذرد و حماسهای که بوی یکدلی میدهد. اینک طلای سیاه، نفت، همان وادی علم است. اینک ثروت، علم است و سرمایه، اتحاد. 29 اسفند را جشن میگیریم، اما نه برای نفت؛ امروز روز اتحاد است. لحظههایش بوی یکدلی میدهد. امروز، با هم بودنمان را به پایکوبی برمیآییم.
امروز، هر آنچه بوی «یا علی» گفتن دهد، پیروزی است و از هرچه بوی پیمانشکنی بیاید، استعمار.
فاطمه پهلوان علیآقا
امروز، روز قشنگ سرزمین من است؛ روزی که گامهای سیاه اجنبی، از لگدمال کردن طلای سیاه سرزمینم کوتاه شد؛ روزی که دستان دزدان نامحرم، از دامن باارزشترین ثروت کشورم، بریده شد؛ روزی که میراث غارتشده زادگاهم، به نام من و به نام ما، در برگ برگ دفتر کشورم به ثبت رسید.
تو را من چشم در راهم به آستان حضرت ولی عصر
محمدعلی کعبی
صبح جمعه است. سر از روی بالش نرم مدینه فاضله برمیدارم و ابرهای خیال بافم را کنار میزنم.
عینک خوشبینیام را روی میز میگذارم؛ برمیخیزم و پنجره اتاقم را باز میکنم.
این بار نمیخواهم آدینه را برای چندمین بار به پای میز دادخواهی روحم بکشم.
میخواهم خودم را محاکمه کنم و بار سنگین اعترافهایم را از روی شانههای خستهام بردارم.
از پنهان بودن خورشید، پشت ابرها، شکایتی ندارم وقتی که قسمتی از ابرهای بارانی را با دستهای خودم درست کردهام.
اعتراف
من میزبانِ خوبی نیستم جمعه! اعتراف میکنم در هفتهای که گذشت، از خانهتکانی خبری نبود. قوری بیتاب اشتیاقم بر آتش انتظارم قل قل نکرد. همه استکانهای ظرفیتِ پذیرش حق را شکستهام. میدانم که دیوارهایِ اتاقِ پذیراییام تار بستهاند. پردههای اتاق روحم غبارآلودند و هوای قلبم چقدر خفه است!
با این همه، وقتی جمعه تمام میشود، نمیدانم چرا سمت غروب میایستم و دروغِ همیشگیام را تکرار میکنم: «امروز هم منتظرش بودم؛ چقدر دیر کرده است!»
شکوائیه
این بار غروب، خون به دل شروع به صحبت میکند و من در شگفتم که چگونه صدایش به گوشهای زنگاربستهام میرسد.
خورشیدِ کمرنگی که حالا به شکل نیمدایره است؛
از سمت ابرهای نارنجی، صدایی آلوده به بغض میدمد.
دیشب را خوب خوابیدید؟ شما مدعیانِ انتظار، چه خوابهایِ راحتی دارید!
شما قرنهاست که خفتهاید و جز عدهای که تمام هفته را شب زندهدارند، چه رؤیاهای خوشی دارید!
بگذارید کمی از او که منتظرش نیستید، بگویم.
وقتی شما خواب هستید، او همه جا میرود. حتی میان شما قدم میزند و روی فرشهای شما گام برمیدارد؛ در بعضی از محفلها و روضهها حاضر میشود.
برای یتیمی که فراموش کردهاید، نان شب میبرد و به خرابههایی که حتی نشانی آنها را نمیدانید، سر میزند.
وقتی شما خواب هستید، او بیدار است و مراقب است زمین و زمان از هم نپاشد؛ مگر نه اینکه «لَوْ لَا الْحُجَّةُ لَساخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِها»؟!
شما دستهایتان را به صورت عمودی، مقابل چشمها میگیرید و در کوچهها و خیابانها سرگردانید.
چه باید کرد؟
برای چه کار میکنید؛ برای چه درس میخوانید؛ جز برای دایره محدود زندگی شخصی؟!
راستی چگونه میشود به جامعه امروز خدمت کرد؟
آیا بزرگترین خدمت این نیست که برای تعجیل در فرج او بکوشیم؟
آری تلاش برای تعجیل در فرج.
اگر این کار را میکردیم، شاید خیلی از چیزها عوض میشد.
شاید پزشک فوق تخصصی به دهکدهای دور افتاده سری میزد، یا شاعری در غزلش هیچ دروغی نمیگفت، یا نماز خواندن فراگیر میشد.
اصلاً، من چه میدانم؟ شما بهتر میدانید چهطور میشود کاری کرد که او زودتر ظهور کند.
باید تمام شهر چراغانی شود و فیلمهای جدید اروپایی پخش کرد؟!
باید به سبک امریکایی برای او ترانههایی شاد خواند و شعرهای بلند گفت؟!
یا باید آنگونه که باید، به جامعه خدمت کرد؟
من نمیدانم. فقط میدانم که شما انسانها برای چیزی که میخواهید، هر کاری میکنید.
من فقط میدانم که او هر سهشنبه و جمعه، وقتی پروندهها را بررسی میکند، صورتش از ناراحتی سرخ میشود و اگر نبودند آن چند پرونده سفید و کبوتری، نمیدانم چهطور میتوانست غمِ فراموشکاری شما را تحمل کند.
من فقط میدانم که او همیشه برای شما دعا میکند و حتی گاهی به اسم برای شما از خدا چیزی میخواهد.
من فقط میدانم که او همیشه دلتنگ شماست.
آهای آدمها شما چهطور؟
چقدر دروغ؟!
صداها تمام میشوند و شب، کمکم پرده خود را روی تمام اشیا میکشد. به رختخواب برمیگردم و به حرفهای غروبِ جمعه فکر میکنم؛
به ادعای بزرگی به نام انتظار.
به دروغ بزرگترم:
«امروز هم منتظرش بودم، چقدر دیر کرد».
شب بخیر دلتنگی!
محبوبه زارع
با تو تمام نشدنیها، شدنی است و همه محالها، ممکن. با توست و با اراده ولایت توست که قدمها استوار میشود و جادهها روشن. با تبسم توست که افقهای دوردست، دستیافتنی میشود و سرابهای تخیل به واقعیت شفاف رود متصل میشود. پس تو را سوگند به حقیقت انتظار، تو بخواه که ما بخواهیم و بتوانیم. تلفیق خواستن و توانستن ما را تو ضامن باش؛ آنگاه شاهد خواهی بود که ما مصداق «السابقون السابقون» راه تو خواهیم بود. به آن امید.
معصومه داوودآبادی
صدای دف میآید.
خیابانها به پیشواز کسی میروند. اینها را مینویسم و منتظرتر از همیشه، به دوردستها خیره میشوم.
ای موعود! دیری است اتفاق آمدنت را بغض کردهایم و پریشان، بر قلههای طوفان، ثانیههای سکوت را میشماریم.
دیری است به انتظار روزنهای در این دیوارها، صدایت میزنیم و پاسخی نمیآید. بیخانمانتر از همیشه ماییم ـ آوارگان این جهان بیفرجام ـ محتاج توییم که آخرین بیرق را بر کوههای رستگاری بکوبی؛ تویی که در رگهایت، آبشاری ملکوتی جاری است.
کدام ساعت؟
نگاه کن چگونه باد، پرچینها را شکسته است! در این شبهای بیموعود ایستادهایم و مهتاب چشمانت را انتظار میکشیم.
نگاه کن چگونه درختان، ریشههای خویش را در آغوش فشردهاند و میگریند؛ ما هم بیتو، چکه چکه فرو میافتیم. با ما بگو، این جادههای خالی از سوار، تا کی به رخوت و سکوت تن دهند؟
کدام ساعت، این کوچهها هلهلهخیز اتفاق تو میشوند؟
دستان مهربانت، کدام سمت جهان را پرنده میتکاند تا واژههای سپیدمان آسمان ظهورت را شعر شوند؟
آفتاب، شانههای خورشیدیات را منتظر است.
نجاتمان بده!
هر غروب، غربت نیامدنت سهم دلهای شکستهای است که چشم، به راه تو سپید کردهاند. شانه به شانه باران، جمعههایت را باریدهایم و نیامدهای. پنجره مهگرفته جانمان را به سوی کدام آفتاب بگشاییم که تلألؤی نگاه تو را داشته باشد؟
ما چون ماهیانِ به ساحل افتادهای هستیم که دوری دریا، کبودمان کرده است.
ما را دریاب تا تن و جان بتکانیم از غبار این روزهای خاکستری.
ما به نفسهای نجاتدهندهات امیدواریم.
رزیتا نعمتی
سلام ای گلواژه بهار، ای مولای منتظران! این جمعه نیز آیینه روزگار را به سمت جادهها گرفتهایم. بر دریچه تاریک قلبمان پا بگذار و روشنایی ظهورت را با طلوع خود میسر کن.
امروز، تمام قلبها مبتلای توست. نام تو را هر چه گذاشتهاند بگذارند، اما میدانم که انتظار یک منجی، آرزوی همه ادیان است. گرچه تو را نشناسند، ولی نیاز به تو، وابستگی هوای تازه با نفس است که همچنان در ذرات عالم جریان دارد.
در این خشکسال ناگزیر، ما را دریاب یا صاحب العصر و الزمان!
صدایت میزنم
بیا و صحرای دلها را آتش بزن تا جذبه گرمت، سرمای زمانه را به آتش کشد و شبهای ناخوانده و زخمی، با صبح تو آشنا شوند. شیاطین، بر زمینمان میزنند تا بر یقینمان، زده باشند. از نسبت تو با ما بیخبرند مولاجان؛ نسبت تو با ما، تناسب خون با شاهرگ زندگی است. گرچه چرخش خون در جسم کائنات، غایب از نظر باشد، اما صدای تپیدنهای قلب مشتاقانت، وجود تو را گواه است.
غبار بیتو بودن را سالهاست بر دل میکشیم تا نسیم نوازشگرت، سر رسد و شفافمان کند. صدایت میزنم، به قصد قربت، ای مولای بیکسان.
سودابه مهیجی
هزار چشم به راهی از رفتنت میگذرد. پشت سرت، درهای انتظار را نبستم. هزار سال، هزار گریه، هزار یلدای نفسگیر در سرنوشتم آمد و رفت. و هنوز بازگشتنت را هیچ سپیدهای در این شبهای
ستاره مرده، نوید نداده است. آینهها روگردانند از چهرههای در نقاب شهر... پس کدام پیشگویان امیدوار، رخسارهات را رصد کنند و به تسلای اشکها بنشینند؟
آه از جمعههای بیکس!
کسی نیست که گریههای یتیم خاک را سر بر دامن بگیرد و شبهای بیمهتاب را فانوس بیاورد.
کسی نیست که جمعههای بیکس را از گوشه و کنار تاریخ جمع کند و به سُروری مدام بنشاند؛ جمعههای پریشانی که مثل کودکان بیمادر در کوچهها سردرگماند و بیتاب و بیخواب خستگیهای دل گرفته را کنار حوض مغرب گریه میکنند؛
جمعههایی که فلسفه خلقتشان را گم کردهاند و دلیل بودنشان را تمام روزهای هفته از یاد بردهاند.
محمدکاظم بدرالدین
اینک، تو همان اتفاق روشن پشت ابری و ما غایبان درگاه روشنایی هستیم.
روزی خواهی آمد، ای نور پاک تا همه را از سهم حقیقی خود برخوردار کنی.
اعمال ناموزون دنیا را در کفه عدالت میریزی و لحظه شمشیر و انتقام فرا میرسد برای تحقق خواسته خدا.
تو، آینده میسر از عشق و عدالتی و ما در حصارها، گرفتار نابرابری.
حصارها را بشکن که همچون ماهیان تُنگ، رنگ آبی دریا آرزوی ماست.
چقدر گفتهایم روزی خواهی آمد، روزی خواهی آمد؛ بیا به خاطر پاکان روزگار که درهای جمعه را میکوبند برای دیدنت! نزدیکتر بتاب؛ به حق جمعههای پراشک نیکان، بیا!
جمعهها میآیند و میروند و بهانه گریه بسیار است. همه اشکها، بوی خسته انتظار میدهند. چه بگویم؟ خوش به سعادت چشمهای لایق.
کسی چه میداند، شاید این جمعه، آنکه کنار دست ندبه خواهد نشست، تو را دیده باشد؛ به خاطر او، رخ نماییات را از ما دریغ مدار ای عزیز!
رقیه ندیری
بادها میوزند. بارانها فرو میریزند. آدینهها میآیند و سترون میروند و خاطره دردی عمیق را بر ذهنها جای میگذارند. به ساحت مقدس تو میگریزیم؛ اگر سرانجاممان تقدیر قوم موسی باشد.
به تو پناه میبریم ای خداوندگار؛ اگر در دلیل نیامدنش سهیم باشیم! کسی چه میداند، شماره زخمهایی را که بر قلب او کاشتهایم؟ الهی! نادانی ما را ببخش. ناتوانی ما را بپوشان و آدینه پیش رو را از آمدنش پربار کن.
خدایا! تو یاری کن!
بگذار کویرهای سوخته، طعم خوش سلسبیل را بفهمند!
بگذار آسمان از گذشتههای دور مکدر، به آیندههای آبی و آرام دل خوش کند!
بگذار سرشاخههای مرگآلود، زندگی را در آوندهای خود حس کنند! خداوندگارا! این دوری تلخ را ورق بزن؛ این آشوب و کشمکش این روزهای انباشته از غم و غربت را ختم به خیر کن!
آدینهگردی تا کی؟
خدایا! انتظار، روحمان را تجزیه خواهد کرد و ما میترسیم؛ از سرابهای ناگهان میترسیم، از شب میترسیم و از فتنههایی که بسترش، این روزهای مانده در بیهمنفسیاند.
ما را به که سپردهای، ای مهربانترین، که حجت خویش را در غیبتی سترگ جا دادهای؟
ما را که شایسته نیست لحظهای به خودمان وابگذاری، تا کی چنین سرگردان و آدینهگرد خواهی خواست؟
بهزاد پودات
«رواق منظر چشم من آشیانه توست *** کرم نما و فرود آ که خانه، خانه توست»
رد پایت، روزی در صحن چشمهایم نقش میبندد. باران گریه، ضریح تاریک چشمهایم را خواهد شست. تمام وجودم از تو و عطر نفسهایت پر میشود و من لبریز پرواز میشوم مثل کبوتر.
کوچه پس کوچههای دلم را برای آمدنت و به شوق ظهورت آذین بستهام.
تو از جادههای آسمان، با هودجی از نور خواهی آمد؛ در یک بهار لبریز از گل و لبخند.
سکوت سرد و یخزدهای را که بر لب سنگها نقش بسته، خواهی شکست؛ با آمدنت در بهار.
دیگر هیچ پرندهای در قفس نمیخواند. دیگر شانههای کوه، زیر بار غمها زخم نمیشود و قامتش تا نمیگردد. تو روزی خواهی آمد و مهربانی را میان همه تقسیم خواهی کرد.
اگر یک روز هم از عمر دنیا باقی مانده باشد، تو میآیی. تو میآیی و همه عقربهها روی ساعت دوازده میایستند. تو میآیی و آسمان با آمدنت، نورباران خواهد شد و زمین از شادی در پوست خود نخواهد گنجید. تو روزی میآیی که ساعت آمدنت در دفتر خدا ثبت است.
مرا ببخش
بیتو نفس کشیدن چه معنایی میتواند داشته باشد، جز زندگی مردابی و حیات ظاهری؟!
چرا نفسهایمان به شماره نمیافتد از ندیدن و نبودن تو؟
تو که نیستی، حس میکنم هوا نیست؛ هوا برای نفس کشیدن، برای حیات و زندگی و...
ما بیتو نفس میکشیم و با نفسهایمان هوا را آلوده کردهایم و آمدنت را به تأخیر انداختهایم.
ما با دعای توست که هنوز سر پا ایستادهایم.
«منم که بیتو نفس میکشم زهی خجلت *** مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذر گناه»
حافظ
از کدام سمت میآیی؟
از کدام سمت میآیی تا چشمهایم را زیر پایت فرش کنم؟
از کدام سمت میآیی تا سروها را به تماشا دعوت کنم؟
تمام جادهها یخ زدهاند، طلوع کن تا یخهای ناامیدی و تردید را آب کنی.
طلوع کن تا جادهها جان بگیرند!
چشمهای پنجره کمسو شده و دیگر افق را نمیتواند ببیند؛ حتی انتهای کوچه را. عطر نفسهای تو همه جا منتشر میشود؛ وقتی که بیایی.
پادگان انتظار
شیعه، سالهاست در پادگان انتظار به سر میبرد تا آخرین ذخیره الهی رخ بنماید و جهان را با نفس عیسوی خود زنده کند. دستهای بلند منارهها، سمت خدا ضجه میزنند و از او عاجزانه فرج را طلب میکنند. شیعه سالهاست دعای فرج را زمزمه میکند به امید روزی که با امام جمعه جهان، نماز باشکوهی را اقامه کند. به امید روزی که کعبه، لباس سیاه عزای حسینی را از تن درآورد و منتقم خون شهدای کربلا، با ذوالفقار علی علیهالسلام ظهور کند و جهان، تمام فصولش را بهاری ببیند.
تقصیر از ماست، تو بیتقصیری!
از خودمان باید بپرسیم که چرا مانع پرتوافشانی خورشیدیم! از خودمان باید بپرسیم که چرا نیاز به تو را درک نمیکنیم؟!
تو بیتقصیری و تقصیرها از ماست، ما را ببخش که بوی گناه، تمام وجودمان را گرفته.
ما را ببخش که آمدنت را به تأخیر انداختهایم!
ما را ببخش... ما را ببخش...
فاطمه سلیمانپور
میگریم بر فاصلههایی که سالهاست به هم نرسیدهاند؛ شاید صدای گامهایم آشوب انتظار را بیشتر کند.
سالهاست که خورشید در تنهاییاش گر گرفته است و اقیانوسها، موجهای بیقرارشان را به لحظهها میکوبند. نیستی و باران، همهمه چشمهایمان را بیشتر کرده است و زمین، دیوانهوار، بغض فروخورده دوریات را آتشفشان... .
بگو از کدام سجاده، پرستوهای چشمهایت دانه برمیچینند و لبهایت، طراوت کدام آیه را بوسه میزنند؟!
چشم به راه فرداییم
مسیر آمدنت، گلوی جمعهها را پر از فریاد کرده است.
ای سبزتر از بهار! چشم به راه فردایی هستم که ریههای جهان، هوای بازگشت تو را بازدم شوند؛ فردایی که عطر نفسهایت در گستره خاک بپیچد و خزان باغ را جوانهباران کند.
ساعتها، ثانیهشمار آمدنت هستند و جادهها، راههای ممکن رسیدنت را امتداد میدهند.
آفتاب نبودنت، ذره ذره جانم را به آتش میکشد. غبار روزها، بیتابترم کرده است و من چراغ در دست، زمان را میکاوم تا رستاخیز دنیا به وقوع بپیوندد.
از همین مسیر میآیی
تو هنوز نیامدهای و من بادیه در بادیه، انتظارت را دویدهام.
پلکهایم بر سر شانههای خاک ایستاده است تا نوید آمدنت باشد.
احساس میکنم که حضورت، به ظهور رسیده است و تو چقدر نزدیکی در سهشنبههایی که دستهای ملتمس جمکران، تو را ضجه میزنند.
تو میآیی و چشم به راهی پنجرههایم به آخر میرسد؛ در طلوعی که درخشش نورانیتش، جهان را روشن کرده است. «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...».
بهزاد پودات
کلمات، با شاخههای گل در دست صف کشیدهاند تا تو را بنویسند و آمدنت را جشن بگیرند.
حتی دیگر سر سطر هم جا نیست تا نقطه بگذارم.
همه کلمات صف کشیدهاند تا تو را بنویسند. کلمات نه... حروف هم صف کشیدهاند. همه کلمات صف کشیدهاند تا بگویند اگر تو نمیآیی، بگو تا ما بیاییم. فقط نشانی بده تا کلمات، جمله شوند و جملهها متن و متنها دست در دست هم، کتاب شوند و راه بیفتند به سوی تو.
بیدارمان کن!
ما خوابیم، بیدارمان کن!
سالهاست ساعت روی عدد دوازده کوک شده، ولی زنگ نمیزند. همه خوابند؛ خدا کند تو بیایی و ما را بیدار کنی؛ ما سالهاست خوابیم و دستهای تو روزی جهان را بیدار خواهد کرد.
بتاب ای خورشید!
کعبه شد از عشق تو بیتاب، بتاب.
بتاب تا زمین جان بگیرد، تا خون در رگ حیات جاری شود، بتاب تا کعبه پرنور شود.
تو با آمدنت، امید را در دلها زنده میکنی. تو را به کعبه سوگند بتاب... بتاب... بتاب.
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
از پشت پردههای قلبم تو را صدا میزنم، ای پردهنشین غریب!
آنقدر تو را میخوانم تا موج صدایم، ابرهای تیره جهل و تردید را بدرد، تا صخرههای سخت رکود، از انعکاس صدایم خرد شوند.
آنقدر از معرفتت مینویسم تا آتش عشقت، چشم فتنههای زمان را کور کند.
آقا جان! درد بیتو بودن را آنقدر شرح میدهم تا کوهها در ماتم غربتت، از شدت درد، آتشفشان بگریند.
از اشکهای نیمهشبت میگویم تا دریاها همه برای گریستن، از آسمان طلبِ آب کنند.
با تیشه قلمم آنقدر بر کوه انتظارت میکوبم که یا شیرین بمیرم یا خسرو رویت را از آن سوی غار مخوف غیبت ببینم و در صبح روشن ظهورت، نماز شکر بخوانم.
مولای من! اگر خدا بخواهد، نمیگذارم هیچ حائلی حتی به کوچکی یک خشت خام خطا، بین من و شما جدایی افکند.
قبله دل
با کدامین آب وضو ساختهای که من به قطرهای از آن، غرق طهارت شوم؟
بر کدامین خاک ایستادهای که مهر پیشانیام را متبرک از قدوم سبزت بسازم؟
آقا جان! قبلهنمای دلم به هر سو که میچرخد، بهانه تو را میگیرد؛ تمام ستارهها کعبه روی تو را نشانم میدهند.
چشمانم، سخت محتاج «سرمه» عنایت توست، تا سجاده نیازم را به سوی مشرق روی تو باز کنم و در مسیر انتظارت دیده بگشایم.
آخر من... تو را من... تو را من چشم در راهم!
سودابه مهیجی
سهشنبه، بغض کبودی است بیکس و آرام
که میبرد غم خود را به خلوتی ناکام
سهشنبه، بغض فرو خوردهای که در جمعه
بدل شده است به اشکی بهانهگیر و مدام
سهشنبه، کودکی جمعههای دلزدگی است
تمام قدمت یک زخم و درد یک سرسام
همیشه سایه یک انتظار جانفرسا
فتاده بر سر این روزهای نافرجام
سر سهشنبه، غمی روی زانوی جمعه است
و صبر جمعه بیخانمان شدهست تمام
کجاست چاره این هفتههای درمانده؟
کجاست آخر این انتظار بیانجام؟
بهزاد پودات
خدا کند که بمیرم کنار شببوها
و یا که پر بزنم ـ ها ـ شبیه این قوها
شبی، سفر کنم از این زمین وحشتناک
شبی به شکل مسافر و یا پرستوها
ببین که مردم اینجا مرا نمیفهمند
دلم گرفته از این گرگها و راسوها
خدا کند که عزیزم! تو جمعه برگردی
مرا رها کن از این اجتماع زالوها
قسم، بدون تو ماندن برای من سخت است
خدا کند که بمیرم کنار شببوها
محمدکاظم بدرالدین
ازآنرو جاودان هستی، دوبیتی
که جانبدار جان هستی دوبیتی
اگر خدمتگزاری یک فریضه است،
تو وقف جمکران هستی دوبیتی!
محمدکاظم بدرالدین
پر از بال و پری از اشک ای دل
و لذت میبری از اشک ای دل
فضای جمکران شاعرپسند است
بیاور دفتری از اشک، ای دل!
محمدکاظم بدرالدین
تو مختاری بگویی «جود» یا «عشق»
«کرامتهای نامحدود» یا «عشق»
کتاب جمکران از ندبه لبریز:
کجایی حضرت «موعود»، یا «عشق»!
مهدی خلیلیان
میبارد از آسمان و از صحرا عشق
باید برویم تا به دریا، تا عشق
حالا که تمام جادهها منتظرند
هر هفته، سهشنبه، جمکران، مولا، عشق