ghaemiyeh.com
اشارات 104
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
ماهنامه ادبی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما/ کد: 296 / دی ماه 1386
مدیر مسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
مشاور علمی این شماره: محمد شجاعی
حروفنگار و صفحهآرا: اکرم سادات بنیزهرا
نسخهپردازان: مرضیه علاقهبند ـ فاطمه شیخزاده
لیتوگرافی: سروش مهر چاپ: زلال کوثر
بها: 10000 ریال
با آثاری از
آقایان: مهدی خلیلیان، عباس محمدی، میثم امانی، مصطفی پورنجاتی
سیدحسین ذاکرزاده، محمدکاظم بدرالدین، حسین امیری، بهزاد پودات، سیدمحمودطاهری
روح الله حبیبیان، روح الله شمشیری و سیدمحمدصادق میرقیصری
خانمها: محبوبه زارع، معصومه داوودآبادی، رزیتا نعمتی، سودابه مهیّجی،
فاطره ذبیحزاده، رقیه ندیری، زینب مسرور، شهلا خدیوی و منسیّه علیمرادی
نشانی
قم ـ بلوار امین ـ مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ص پ 3133 ـ 37185 ـ تلفن: 2919670 ـ دورنگار: 2915510
تلفن دفتر مجله: 2935803ـ0251
پست الکترونیکی: Email:Esharat@IRIB.ir
تهران: خ ولیعصر ـ جامجم ـ ساختمان شهید رهبر (رفاه) ـ طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 دورنگار: 22164997
بسم الله الرحمن الرحیم
زمزمه های آسمانی
راضی به رضای تو / رزیتا نعمتی ... 1
تنهایم مگذار / سودابه مهیجی ... 2
شکرت می گویم / حسین امیری .... 3
صبح و سلام
صبحدم، سر سفره خدا / حسین امیری ... 4
صبح که می آید ... / محمدکاظم بدرالدین ... 5
هوای تازه / مهدی خلیلیان ... 5
با شقایق ها (پابه ای شهیدان دفاع مقدس)
اذان لاله ها / حسین امیری ... 7
زخم زیتون (برای سالگرد انقلاب فلسطین)
به سوی آتش / محمدعلی کعبی ... 9
فریاد شعله ور فلسطین / محبوبه زارع ... 11
انقلاب سنگ / سودابه مهیجی ... 12
صدای خشم تو / فاطره ذبیح زاده ... 12
ابیات مقدس هم دردی / محمدکاظم بدرالدین ... 14
از دریچه زمان
میلاد حضرت مسیح علیه السلام
مسیح جنگ را دوست ندارد / محمدعلی کعبی ... 16
مسیح مهربان / معصوبه داوود آبادی ... 18
مسیح متولد شد / روح الله حبیبیان ... 19
بشارت باد آمدن مسیح! / میثم امانی ... 20
مسیح علیه السلام متولد شد / اعظم جودی ... 22
کودکی میان بزرگان / منسیه علیمرادی ... 22
گواه عصمت مریم علیهاالسلام / معصومه زارع ... 24
میلاد حضرت امام علی النقی (هادی) علیه السلام
هادی خلق / روح الله حبیبیان ... 25
خورشید «زیارت جامعه» طلوع کرد / رزیتا نعمتی ... 26
گلاب باران طبیعت / منسیه علیمرادی ... 27
سالروز تشکیل نهضت سواد آموزی به فرمان حضرت امام خمینی رحمة الله
به سمت آفتاب دانش / معصومه داوودآبادی ... 29
آمده ای تا از تاریکی جهل، فاصله بگیری / عباس محمدی ... 30
عید سعید غدیر خم
غدیر؛ آغاز بیداری / رزیتا نعمتی ... 32
آخرین فرمان / سودابه مهیجی ... 33
اتمام نعمت / میثم امانی ... 35
شرح ماجرای سبز / محمدکاظم بدرالدین ... 36
این دست ها را به خاطر بسپارید! / حسین امیری ... 38
غدیریه / سعیده خلیل نژاد ... 39
استناد ابدی / سودابه مهیجی ... 40
روز مباهله پیامبر گرامی اسلام
پنج شور مقدس / محمدعلی کعبی ... 42
جزای اهل باطل / محبوبه زارع ... 44
داوری خداوند / روح الله حبیبیان ... 45
همه سربازان محمد صلی الله علیه و آله / اعظم جودی ... 46
روز جهاد کشاورزی
سنگرسازان / عباس محمدی ... 47
جهاد برای زنده کردن / حسین امیری ... 48
روز خانواده و تکریم بازنشستگان
از پنجره های تنهایی تان / رزیتا نعمتی ... 50
خانه ما / عباس محمدی ... 52
با موهای سپید و تجربه های سبز / فاطره ذبیح زاده ... 53
خانه ما / محمدکاظم بدرالدین ... 54
از خانه تا خیابان / مهدی خلیلیان ... 55
اجرای طرح استعماری کشف حجاب توسط رضاخان
انقلاب سیاه / رزیتا نعمتی ... 57
دختران رود، مادران دریا / معصومه داوودآبادی ... 58
می خواستند عزتمان را بگیرند / عباس محمدی ... 59
عفت سر به زیر / سودابه مهیجی ... 60
عفت، همه دارایی ماست / حسین امیری ... 61
درگذشت جهان پهلوان تختی / محمدعلی کعبی ... 62
پهلوان / معصومه داوودآبادی ... 64
پهلوان فروتن / اعظم جودی ... 65
شهادت امیرکبیر
نمک نشناسان / میثم امانی ... 66
مرد ماندگار فراهان / محبوبه زارع ...68
امیرکبیر، هنوز زنده است / عباس محمدی ... 69
امیر بزرگ / فاطره ذبیح زاده ... 70
بزرگی را از کودکی آغاز کردی / فاطمه پهلوان علی آقا ... 72
حمام فین، دارالفنون دیگر بود / اعظم جودی .. 73
قیام خونین مردم قم
قیام قم / فاطمه پهلوان علی آقا ... 74
تاسوعای حسینی (نذر حضرت عباس علیه السلام)
عباس؛ شعر خون / رزیتا نعمتی ... 75
مثل دیوار سیاه پوش حسینیه / عباس محمدی ... 76
یک قدم مانده به عشق / سودابه مهیجی ... 77
کربلای بی ابوالفضل، آسمان بی ماه است / میثم امانی ... 79
چشم هایم را به خاک علقمه بسپارید / نزهت آبادی ... 80
عباس علیه السلام و امان نامه شیطان؟! / فاطره ذبیح زاده ... 81
کاش می فهمیدند...! / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 83
امان از امان نامه / فاطمه پهلوان علی آقا ... 83
دست های خالی ام قابل ندارد ... / رزیتا نعمتی ... 84
فصل عطش / سعیده خلیل نژاد ... 85
عشق بازی / نقی یعقوبی ... 85
عاشورای حسینی
آخرین وصیت / محبوبه زارع ... 86
عاشورا، همیشه جاری است / میثم امانی ... 87
هنوز خیمه ها ایستاده اند / سودابه مهیجی ... 89
حدیث خون / محمدکاظم بدرالدین ... 91
امت محمد صلی الله علیه و آله را چه شده است؟ / میثم امان .... 93
آرزوی عاشورایی / عباس محمدی ... 94
هزاران نی، هزاران نوا / نزهت بادی ... 95
خون خدا / حسین امیری ... 96
فقط برای عشق / منیسه علیمرادی ... 97
خورشید در گودال! / سودابه مهیجی ... 98
می توان حر شد / محبوبه زارع ... 98
عاشورایی ها / رزیتا نعمتی ... 99
دوبیتی های عاشورایی / محمدکاظم بدرالدین ... 101
دشت عطش / مهدی خلیلیان ... 101
روز تجلیل از اسرا و مفقودین
آزادگی؛ هم اجر شهادت / رزیتا نعمتی ... 104
عوض شده بودی / محمدعلی کعبی ... 105
از اردوگاه تاول زدگی / محمدکاظم بدرالدین ... 107
پرنده، پرنده است / فاطره ذبیح زاده ... 108
تو را من چشم در راهم (به آستان حضرت ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف)
رقیه های فلسطین چشم انتظارند / رزیتا نعمتی ... 109
تو هستی؛ من نیستم! / محمدعلی کعبی .... 110
روز آمدن تو / محبوبه زارع ... 112
از تو که می گویم.. / معصومه داوودآبادی ... 113
بوی ندبه های اشک / محمدکاظم بدرالدین ... 114
در انتظار طلوعت / سودابه مهیجی ... 115
بیا تا اومدنش پاییز و دس به سر کنیم / سودابه مهیجی ... 115
یا تو! / مهدی خلیلیان ... 116
رزیتا نعمتی
الهی! توانی ده که در ناهمواریهای سرنوشت، ابراهیموار، تن به شعله ایمان سپاریم تا طعم رحمتت را بچشیم و سرفراز از آزمونت، خود را در دامان مهر تو بیابیم.
بار الها! نگاهمان را وسعت بخش تا فراتر از قضاوتهای محدود، مصلحت تو را در ورای پیشآمدها لمس کند.
الهی! تنها اراده توست که روشنایی به ضمیر مؤمنان میبخشد تا خوب بندگی کنند و راضی به رضای تو باشند که بالاترین مقام نزد توست.
الهی! همانگونه که ابرهای پراکنده را به اصل خویش در دریا برمیگردانی، آرمانهای ما را از دسترس ابوجهلهای زمان مصون بدار تا به اصل خویش بازگردیم و تو را دریابیم.
آه از من، نگاه از تو
الهی! سحرگاهانی که برکه چشمم پر از قوهای سپید نیاز است، به بینهایتی میاندیشم که میتوانست با اشارهای به استجابت دعای حقیر من، عطش نیاز را در من لبریز کند. چه بیمضایقه میبخشی و من چه حسابگرانه به تسبیح تو مشغولم!
الهی! بصیرتی ده که سجاده نیازم را نه برای حوائجم، که برای شایستگی تو بگسترانم و لحظاتم را متبرّک به نامت کنم. مهر تو برای آبروی ریخته بندگانت همواره راه بازگشت و توبه را گشوده است که مغناطیس یاد تو، جذبهای است که اگر به فطرتم درآمیزد، معجزه میکند. تنها آهی از من و نگاهی از تو کفایت میکند.
پرواز در آسمان آبی رحمتت
در گنجههای خاطرم آنچه را پنهان داشتهام، بر تو عیان است. بغضی مالامال از ناتوانی خویش را در سینه آوردهام تا در بارانیترین هوای چشمم، خواب دستهای گرم تو را ببینم و در سایهسار ترحّم تو، به آرامش برسم.
آنگاه که بیشعاع نور تو، هیچ ردّی از ستاره و چراغ در تاریکی ضمیر خویش نمییابم، به آبرومندان درگاهت تمسّک میجویم تا دلم را از پیله تاریکی به در آری و کولهبار تهیام را از تلألؤ خورشید، سرشار کنی. بندهای که دستهای خود را به سوی تو گشوده است و پرنده دل را از قفس تن رها کرده است، در آرزوی آسمان آبی رحمتت، میل پریدن دارد.
سودابه مهیجی
سلام ای همیشه، منم! همان صدایی که دائم به درگاه تو زبانه میکشد، همان صدای رنگپریده که بضاعت لحظههایش، مشتی بغض و دستمالهای ترِ ناتمام است.
بگو کدام سو، مرا به تو میرساند؟ کدام مسیر، مرا به دامان تو میرساند؟
من نشانه میخواهم؛ برایم بفرست و یادم بده چگونه ببینم و چگونه بشنوم که یقین در من لبریز شود؛ که یقین کنم نشانه، نشانه توست؛ نه فریب رنگین زمانه؟
خداوندا! تمام هراسم این است که برگهای زرین تقویم و روزهای پر فرصتِ عمر بگذرند و
آغوش مرا از تو پُر نکنند.
تنهایم مگذار در فتنههای جفاکار زمانه که سینه صبرم را نشانه میروند و چشم طمع به شکیبایی و خداخواهی من دارند «اَللّهم اِنّی اَسْئلک سؤالَ مَنِ اشْتَدّتْ فاقَته و عَظُمَ فیما عندکَ رغبتُه...».(1)
دولت بیزوالت را شکر و لطف بیپایانت را!
حسین امیری
عمری از خود میپرسیدم که چرا آمدهام و آمدنم بهر چه بوده است. عمری وجود و عدم خود را مساوی دانستم و از اینکه چرا آفریدیام، پرسیدم. حال شکرت میگویم که هستم؛ هستم تا نامت را بر زبان بیاورم؛ هستم تا فرمانت را اجابت کنم. شکرت میگویم ای معبود که اراده تو بر آفرینش من بوده؛ شکر که مرا اراده کردهای، شکر که من جزئی از اراده توأم.
در دلِ شکستهام درآی!
خدایا! دلشکستهام؛ گوشی نیست تا صدای التماسم را بشنود و دستی نیست تا دست ناتوانیام را بگیرد.
خدایا! معامله سختی است زندگی؛ اگر امید به تو نباشد؛
آفرینش لحظه تلخی است؛ اگر یقین به حکمت آفریدگار نباشد.
خدایا! دلشکستهام. در دلِ شکستهام درآی که بییاد تو، حیات، نیم جو نمیارزد.
یگانه ساحل امید
خدایا! این بنده توست که تمام عجزش را در پیشگاه تو جار میزند.
پروردگارا! این بنده توست که با چشمان گریان، به نماز ایستاده؛ در حالی که جهان به رویش میخندد. این بنده توست که از هر چه جز تو دل بریده؛ صاحبنیازی غریب است که میداند تنها خریدار این بازار آشفته عشقهای بیفرجام، تویی، ای یگانه ساحل امید!
1) [1] . فرازی از دعای کمیل.
حسین امیری
گلدانهای لبخند را در حیاط چهره بگذارید؛ چشمهای عاشقتان را آب بزنید؛ پلکهای خسته را جارو کنید؛ نان تازهای از سر کوچه نشاط بگیرید؛ هر صبح، بنشینید، عشق بخورید و عشق بنوشید.
به خدا آفتاب از پشت کوهها سر بر نمیآورد، مگر برای آموختن عشق و نواختن دلدادگی!
ای صبح، تازهام کن!
سلامتان باد، ای مسافران نسیم که از مسافرخانه شب، عزم سفر روح کردهاید! مرا با خود به سفر تازگی، به مقام آفتاب ببرید.
تازگی، معرفت چشم است به ذات آفریدگار.
تازگی، شکر روح است بر داشتن تنی چون صنم زیبا. تازگی، راز پرستش کائنات است به درگاه آفریدگار.
تازگی، نماز ذرههاست؛ پس بسم الله، ای صبح، تازهام کن!
محمدکاظم بدرالدین
حیاط خانه، چشم به راه چیدن خوشه سلام از لب دیوار است.
هر صبح، عطر تازگی را به لباس تنهایی ما میزند.
جاده قشنگ عشق، از پشت پنجره صبح، پیداست. اینک رویش نگاه!
منظومه بهارگونه سحری از راه میرسد و ما با بهترین حرفهای نگفته سپید میشویم.
رهایی از التهاب و بغض، شعری است که بر لبان صبحگاه میدرخشد.
آیههای روشن صبح، پنجره یاد را بیدار میکند تا مهربانی، به تولدی دوباره برسد.
صبح که میآید، کاروان شوق، زیر سایه نشاط، خلوت شاعرانه میگزیند.
صبح، بیرقیبترین دوست داشتن در صفحه قلب ماست که همه عشقها را تحتالشعاع قرار میدهد.
درخشندگی، لب تاقچه آمده است تا لبخند گلدان را در آینه صبح تکثیر کند.
مهدی خلیلیان
صبح
اوجِ لحظه پریدن است
صبح
فرصتی برای زندگی
یک تولد دوباره
با هوای تازه طلوع
در فضای سینهها
برای هم، تپیدن است.
صبح
راز یک نگاه بیگناه
بازتاب گریههای بیصدا!
از میان چشمهای بیدروغ
سینههای پاک و ساده،
بیریا
گفتن و شنیدن است.
همچنان که ابتدای زندگی
در هوای صافِ صبحِ یک سلام
لحظه ـ لحظه دیدن و دویدن است؛
عشق هم
خلاصه تمام لحظههای عمر
ـ چون: شتاب موجها
موجهای پُرخروش
مثل شوق یک پرنده رها ـ
فرصتی برای پَر گشودن و
از قفس رهیدن است.
صبح
شهرِ آرزو
و ساحل سعادت است...
عشق: هدیه خدا
آرزوی من،
تو،
ما:
رفتن و رسیدن است.
حسین امیری
بانگ اذان لالهای را در دشتی سرخ شنیدم؛ دویدم، پایم سرخ شد؛ نشستم، جانم آتش گرفت؛ سرودم، صدایم ناله شد؛ گریه کردم، اشکم به خون گرایید.
بانگ اذان لالهای را شنیدم؛ خواستم از خود بگویم، از خود به در شدم؛ خواستم از او بگویم، زبانم آتش گرفت؛ لالهای صدایم میکرد تا سرخ باشم، تا زندگیام رنگ عشق باشد. گفت: آنان که زندگی را باور نکنند، مرگشان تاول میزند. گفت: زندگی جهادگران، گرانتر از مرگ جهادگرانه است. گفت: شما و زندگی، شما و جهاد.
میخواهم مثل شما باشم
سبویم از کف افتاد، ای ناظران چشم نرگس روزگار، پایم به سنگلاخ زمین ماند و زمینگیر شد. میخواستم چون شما از خویش بگذرم، میخواستم پیکار کنم در همه میدانها و عرصهها، میخواستم جانم بر کف باشد و نصیبم عشق. نیافتم آن عشق گمشده را.
میترسم این عمر کوتاه به سر آید و من به راز پرواز شما دست نیافته باشم؛ میترسم در زندان نام و ننگ و نژاد و زبان بمیرم، در حالی که شما از هر قومی و نژادی با هم بودید و همنفس.
زبان رسمی عشق
کرد و ترک و بلوچ و فارس، سنگری داشتند که در آن، به زبان رسمی عشق تکلم میکردند؛ سنگری بود که همزبانی، نان سفرهاش بود و همدلی، آجر دیوارش. به لباسهایمان که به رنگ بیرنگی بود، نمینازیدیم و به ظاهرمان که خاک صحنهخورده پرده آخر عشق بود، نمیبالیدیم.
میترسم زبان، حجاب دلدادگی شود؛ میترسم نژاد، پرده بر دوستی بکشد؛ میترسم عشق نباشد و هرچه جز عشق، تفرقهآفرین حکومت دلهایمان باشد.
محمدعلی کعبی
امضاها رویِ سندهایِ سیاهخواری و ذلت میرقصیدند و بغضها به تاراج میلههایِ سکوت رفته بودند. پنجشنبه آرامی نبود. لحظههایِ نفسگیر، آبستنِ حادثهای شوم بودند.
رهبرِ افراطیِ حزبِ لیکود، با موهایِ سفید و ژولیده، با انگشتانی مشتعل و آلوده، بدونِ اعتدال، به سویِ نقطه مُقَدَّری قدم برمیداشت، در حلقه خفاشهایِ ـ خونآشام ـ که ناگهان آسمانِ مسجدالاقصی را تاریک کردند.
اما دوهزار نیرویِ امنیتی، یا نه! دو هزار شومِ ویرانگر از چه میترسیدند؟
آنان میدانستند که این بار با باری از نمک به سراغِ زخمِ بزرگ رفتهاند و هراس از فریاد بود که زمانهای دیگر آفرید.
«آریل شارون»، با همه درجههایش، چه نادان بود که نمیدانست هفتِ
مهرماه هزار و سیصد و هفتاد و نه، با ورود به مسجدالاقصی، فتیله دینامیتی آسمانخراش را به نام انتفاضه دوم کبریت زده است.
فتیله میسوخت و به پیش میرفت. از رویِ اجسادِ کودکانِ صبرا و شتیلا داخل سلولهایِ یک و نیممتری، در میان صفِ ژنرالهایی با دندانهایِ خونین به سویِ مبارزه بزرگ؛ به سویِ انتقام.
غرورِ فراگیر
بزرگ میشوی؛ بزرگ میشوی و تمام چشمها بر قامتِ رشیدت خیره میمانند.
ای غرورِ فراگیر! بزرگ میشوی و سروهایِ آزادیخواه، در میانه راه میرویند. بزرگ میشوی؛ به شهادتِ صدایِ عزالدین قسام که: «این جهادی است در راه خدا؛ یا پیروزی یا شهادت. نه ذلت و نه اسارت» و از این صدا، بویِ کلماتِ سیدالشهدا میآید؛ «هیهات منا الذّلة».
پیروزی در چند قدمی است
بیایید، رشادتهایِ خاموش! زمانه مرگ است که ننگ، پشتِ دیوارهایِ من است. آخرین دیوارهایِ زندگی در حالِ فرو ریختنند.
بیایید، فرزندانِ من، ای «طولکرم»، ای «جنین»، ای «بلاطه»، ای شهرهایِ به اردوگاه تبدیل شده؛ بیایید ای قیامهایِ خیابانی!
بیا ای سنگ، ای شهابِ حماسه! به جهان نشان بده این سوی زمین را که با چنگ و دندان از خود دفاع میکند؛ نشان بده که با تمام نداریهایت، ضربه دوازده میلیارد دلاریات را بر پیکر اقتصادِ شکننده این عنکبوت که اسرائیل نام گرفته است وارد کردهای.
ای قامتِ رعنایِ مقاومتِ سبز! خفاشهایِ شوم را برای درکِ این مقایسه دعوت کن که: سلاح تو دفاع میکند؛ هرچند فقیر باشد؛ اما سلاح او جنایتگر است، با تمام ثروتش. فقط من و تو نه، که حتی اف16هایِ سرخورده هم میدانند که شکست خورده میدانند.
بتازید، رشادتهایِ بیدار، فرزندانِ من! پیروزی در چند قدمی است.
فریاد شعلهور فلسطین
محبوبه زارع
«خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد؛ مگر آنکه خود اراده کنند.» همین وعده پروردگار است که قیامهای مردمی انتفاضه در فلسطین را امتداد میبخشد. همین بشارت بزرگ است که دلهای داغدیده و سینههای مصیبتکشیده مردم سرزمین بیتالمقدس را همچنان شعلهور و پویا نگه داشته است.
کجاست دستی که از آستین اقتدار بیرون آید و کاری بکند؟!
کجاست پایی که سیر در جاده حماسه را امتداد دهد و کجاست حنجرهای که انفجار فریادهای به خوننشسته را به تجلی بیاورد؟!
پاسخ اینها، همه در انقلاب شکوهمند فلسطین آمده است.
سالهاست که آستین انتفاضه، دستهای حماسی مردمش را به تجلی کشانده است.
آن پا، قدمهای راسخ مردمان بیتالمقدسی است که سالیانی است در جادههای پر رونق شهادت، سیر شهود دارد.
و آن حنجره، تمام گلوهای مردمان فریادساز فلسطین است که با طوفانی از جنس اقتدار و امید، سرود رهایی را نجوا میکنند و روح انقلاب را در انعکاس زمان، زنده میدارند.
انتفاضه؛ فریاد کربلایی
بر پا باد سلسله انقلاب فلسطین! جاودانه باد استقامت سنگها در دست کودکان انتفاضه!
فلسطین، شناسنامه مظلومیت حق و سند جاهلیت صهیونیسم در هزاره سوم است.
بیتالمقدس، ریشه در عاشورا دارد؛ ریشه در فریادهای بالغ کربلاییان.
انتفاضه، یعنی پاسخ به ندای همیشه جاری (هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی).
سلام بر تمام انقلابهای حسینی(ع) و بر همه فریادهای افشاگرانه زینبی(س)!
انقلابِ سنگ
سودابه مهیجی
آه ابابیلهای این سالیان پرخون! دستهایتان چه بیخستگی و سنگهایتان چه بیوقفهاند!
باید از تمام درختان این سرزمین، سنگ بروید... باید مشتها و پنجههای دادخواه، همه سنگ شوند... اشکها و بغضها و نفرینها، سنگ باشند و این همه سنگ، هنوز کم است تا ننگ «اصحاب فیل» را از جغرافیای زمین پاک کند.
بگذار هر چیزی به هیئت سنگ درآید تا تو در مشتش بگیری و به سینه شوم جغد پرتاب کنی.
همدردهای تو
سنگها، تنها همدردان این روزهای تواند.
سنگها، دردِ دل تو را میشناسند و نفرین مادران بیفرزند مانده را از بَرَند.
سنگها، پیغمبران این روزهای تو، ذوالفقارهای بیادعای دلیر، تو را تنها رها نکردهاند. تنها الفبای سنگ است که مدام از لبها و دستها و دلها ابراز میشود.
همه سنگهای زمین
آه، پروردگار! دعای مرا بشنو؛ دعای سنگریزه؛ با دستهایی که بوی سنگباران میدهد.
پروردگارا! مباد که پیکار من، روزی بیسنگ شود! مباد که این سرزمینِ به خاک سیاه نشسته، روزی در تسلیمی مهیب به زانو درآید!
مباد که سربازهای شبانهروز قدس، بیسلاح، از پا بیفتند!
آه خداوندا! باید به درگاهت نماز بخوانم تا تمام سنگهای زمین را روزیِ دستهایم کنی.
صدای خشم تو
فاطره ذبیحزاده
برای از تو گفتن نه جوهر شاعرانهای میخواهم و نه حنجرهای به لطافت صبح! برای سرودنِ تو، تنها یک دلِ دردمند میخواهم و گلویی که فوران شعله احساسم را تاب بیاورد که دارم.
از تو گفتن، عشق میخواهد؛ باید کمی، شبیه کبوترانی شدکه در خون و خاکستر «خان یونس» و «نابلس» و «غزّه» پرپر زدهاند.
جغرافیای کوچک زخمی!
پاره مظلوم زمین، فلسطین! برخیز و بر صخرهای که حضرت آدم (ع) از آن بالا رفت و با خدایش نجوا کرد، تمام قد بایست!
تن زخمیات را روی دست بگیر و فریادی از جنس خشم صلاحالدین را بر پلشتی این قوم مطرود پرتاب کن!
صدایِ خشم تو سنگ است در جواب تفنگ.
قطرههای اشک چشمهایت، شهیدانی هستند از جنس باران، که پای نهال مقاومت جاودان میشوند.
سرزمین کدام زیتون؟
دریغا از نام ستاره و داوود، که بر اضلاع شش پر جغدِ شومِ صهیون نهادهاند! با هر سوتِ خمپاره، ضجه داوود پیامبر، در مرثیهخوانی بیتالمقدس میپیچد و پیکر پاک سلیمان، با ترکشهای انفجار، پاره پاره منتشر میشود.
آری، اینجا همان سرزمینی است که در اثنایِ رحمت خدا زاده شد و در گذر زمان، هماره بکر و مقدس زیست.
نه سنگهایش بال و پر پرندهای را آزرد و نه سلامش قاصدکی را ترساند.
اینک اما تکه تکه، تنها و غریب... هیچ رسانهای کابوس شبِ مادرانش را زیر رگبارِ تهاجم نمیبیند و هیچ منشوری، به نفعِ پیکرِ مچاله کودکانِ زیر آوارش، منتشر نمیشود.
پس دیگر فلسطین را سرزمین زیتون و نخل و خرما نخوانید؛ مدتهاست، درختچههای زیتون، مصمم شدهاند پاره سنگ متولد کنند و در سینه پرتقالهای نورس، قطرهخونهای انتفاضه تهنشین میشود.
پرتقال و سنگ
خدا به زنده ماندن فرزندان تو گواهی میدهد.
بارها فرشتهها صورت روشنِ جوانی را دیدهاند که لبخندش، سپیدتر از آغاز هر صبحی، مژده فردا میداد.
آیات آخرِ شهادتنامه را که میخواند، پیشانیبند سرخش بر همه دنیا مباهات میکرد و بوی بهارنارنجِ چفیهاش، تمام تانکهای اشغالگر را گیج کرده بود.
نمیدانم رسانههای غرب، نامش را چه میگذارند؟ ولی تمام بدن تو، از رخوت شرمالشیخ که به گرگهای اسرائیلی، مجال نسلکشی داده است، درد میکند. چشمهایت از قطعنامههای بیرمقِ سازمان ملل که جوهرشان خشک نشد وِتو میشوند، ناامید شدهاند. تو خوب میدانی که شهادت، پایان کار نیست. شهیدان تو کم نمیشوند! در آن سوی خونهاشان، کودکان فردا میآیند که جیبهاشان انباشته از پرتقال و سنگ است.
ابیات مقدس همدردی
محمدکاظم بدرالدین
شعرهای ما لحظههایی را برایت جمع میکند؛ همه آفتابی و حریرگونه. دلت نگیرد که تمامی قَلَمها اینجا از تو مینویسند و از خیابانهای «مقاومت». تمامی ابیات ما، آفرینگوی روزهای تواند. زبان همه مصراعها یکی است و آن این است که: پیروزی به رنگ برفیترین صبح، از تو برمیخیزد و همه دنیا را روشن میکند.
غزلهای ما، پایداری تو را در آغوش میکشند و سنگهایت را که در دستان جوانانت میتپند، میستایند؛ چرا که سنگهای سرزمین تو، سبزترین برهان دنیا هستند.
عطری در سرانجام
اگرچه تلختر از زیتونهای زخمیات، خبری پیرامون ما نیست، ولی رهایی، میوه شیرین توست که عاقبتِ امر، به همه قلبها صادر میشود. من و تمامیِ غزلها مطمئن هستیم که تا قرآن در سینه توست، صدایت هیچگاه پیر نخواهد شد و کمترین چروکی بر پرچم ایستادگیات نخواهد افتاد.
خوابهایت معطر باد که هیچ مسلسلی نمیتواند بستر آزادی تو را بیاشوبد!
سرفراز و پرامید، برگهای آینده را نگاه کن که: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا».
حزن کودکان روی تابها
دنیا، حزن کودکانت را روی تابهای خالی میبیند. مینگرد که کودکانت چند برابرِ وزن خودشان، غصهها را به دنبال میکشند. دنیا میبیند که زندگی نباید این همه برای بچهها مفهومی سرخ داشته باشد. دنیا میبیند... اما باز هم بیاعتنا است و جدی نمیگیرد.
تنها شبیه به خودت
به چه مانند کنم تو را؟ تو تنها شبیه به خودت هستی.
به چه مانند کنم رنگ زیتونهایت را که از آزادگی پررنگترند؟
به چه مانند کنم چفیههای خونی تو را که همیشه تازه نفساند و بوی پرندههای صبح را میدهند؟
صدای نَفَسهای پیروزی
چقدر چشمهای تو از دیدن وحشیترین نگاههای روبه رو رنج میبَرَد!
اما چه باک؛ مگر اسلام با بوجهلها و بولهبها رو در رو نشد؟!
بگذار غاصبانِ تا دندان مسلّح، نَفَسهای آخر خویش را بکشند و هیزمهای دوزخ خود را بیشتر فراهم آورند که «فتح»، نزدیکتر از همه آنها به چشمهای توست؛ که: «نَصْرٌ مِنَ الله وَ فَتْحٌ قَرِیب».
سهشنبه
4 دی 1386
14 ذیحجه 1428
25.Dec . 2007
محمدعلی کعبی
شاید امشب برف ببارد و چراغهایِ جشنِ تولدِ عیسی مسیح(ع) بر صلیبِ زمستانیِ خود، شاهدِ سفیدیِ دیگری باشند. چشم به چیزی دوختهاید آویزهایِ دایرهای، که چشمتان اینگونه برق میزند؟!
شاید بابانوئل اینبار، به جایِ هدیه، با خبری تازه بیاید؛ شاید اصلاً به جای گوزن، با اسبِ سفید بیاید و آرام در گوش کودکی که سخت دلتنگِ توست، زمزمه کند: مسیح زنده است.
شاید اینبار که دخترکِ کبریت فروش، آخرین چوب کبریت را روشن میکند، به جایِ مادربزرگِ رؤیایی، تو در آغوشش بکشی و صبح فردا هیچ جنازهای رویِ زمین، موجب افسوس و آه رهگذران نباشد!
شاید این میلادِ جدید، بر آتش جنگهایی که مدعیان مسیحیت افروختند، مثل دانههایِ درشتِ برف، سرازیر شود و لبخندهایِ غیرمنتظره را نقاشی کند.
اصلاً شاید بابانوئل اینبار برایِ کودکانِ یتیمِ عراقی هدیهای ببرد و دخترکانِ آواره را غافلگیر کند!
شاید به افغانستان سری بزند و از کاخ سفید، هیچ سراغی نگیرد.
شاید بابانوئل امشب در گوشِ هیروشیما، لالایی بخواند و برایِ سردشت، آوازِ محلی!
شاید آرام در گوش جهان زمزمه کند: مسیح جنگ را دوست ندارد.
« إِنِّی عَبْدُاللّه»
شاید امشب برف ببارد و از دلِ سپیدی رؤیاآلودِ آن، مریم مقدس به همراه نوزادی به این سوی زمان بیاید؛ نوزاد زبان به سخن بگشاید و ذهنهایِ فراموش شده را به یادِ خدا بیندازد.
ای کاش دستهایِ مسیح، کودکان فلسطینی را که در دلشان، زخمی به عدالت جهان پوزخند میزند، زنده کنند!
ای کاش دستهایِ مسیح، از گل، کبوترانی سپید خلق کنند که اینبار به نشان صلح، در آسمان به پرواز درآیند!
پشتِ پنجره ایستادهام و در مه کوچکِ جلویِ دهانم که روی شیشه نشسته است، چه رؤیاهای شیرینی میبینم. بگذارید امشب را راحت باشم. مگر من حرفِ بدی زدم، آویزهایِ جشنهایِ زمستانی، گیلاسهایِ خونیندل، رقصهای مستیآلود؟!
چرا همه از حرکت باز ایستادهاید؟ فکر میکردم من هم مثل شما میتوانم امشب راحت باشم و هرچیزی بگویم و هر کاری بکنم و اصلاً هر رؤیایی که دلم بخواهد، ببینم.
باشد. اصلاً سکوت میکنم و خیالم را به سکوت وا میدارم و احساسم را خاموش میکنم.
پشت به شما و تمامِ آلودگیِ جهان، رو به پنجره فقط این جمله را آرام در گوشِ سیاهی زمزمه میکنم و میدانم این دیگر جرم نیست: شاید امشب برف ببارد.
بالهایم درد میکنند
دهانم را سرشار کن. این حلاوتِ روشن را از من نگیر؛ این حلاوت را که هر بار نامت را تکرار میکنم در دهانم منفجر میشود.
مسیح! انگار بخشی از عظمتت را در کامِ نامِ زندهات ریختهای که هر بار بر لبم جاری میشود، تارهایِ حماسیِ احساسم مرتعش میشوند و سخت به شعف میآیم.
ای رودِ بیپایان که از سرچشمه پاکی لبریزی!
ای رودِ بیپایان که از دامن پاک کوه، در من سرازیر شدهای؛ آنگونه که خلق میپندارند، به پایان نرسیدهای! تو در ادامه بیپایانت، چه رازهایِ سر به مهری که نداری!
ای شروعِ مقدس، ای ادامه مقدس که به شروع مقدسِ دیگری منتهی میشوی!
به اندازه تمام راهی که به دنبالِ تو پرواز کردهام، بالهایم درد میکنند.
میدانم که زندهای. بگو که زندهای و مگر این عطر تو نیست که با بویِ پیراهن یوسف گره خورده است؟! دوباره مبعوث شو و بگذار چشمها به نماز تو خیره شوند!
چهقدر کور و چهقدر تابوت به دنبال من آمدهاند !
دنبال تو میآیم؛ که عطر تو، آکنده از بشارت پیراهن یوسف است.
نه یوسف را گرگها دریدهاند و نه تو را به صلیب کشیدهاند.
صدایمان را به آن آشنا برسان و بگو: «یا أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا...».(1)
بالهایم درد میکنند و این عطر غریب که از حوالی آخرالزمان، تا باور حواریون جاری است، نمیگذارد من آرام بنشینم.
معصومه داوود آبادی
میآید؛ صبور و مطمئن، با کهکشانی در آغوش که وسعت آسمان، ستارگانش را کفاف نمیدهد. این مریم(س) است که رودخانه عصمتش را اقیانوسهای جهان، به گواهی برخاستهاند و آن را که در بر گرفته، مسیح است؛ مسیح مهربان و بزرگ؛ همو که انجیل معجزهاش، نوید رحمت و دوستی است.
1) [1] . یوسف: 88 .
عیسی(ع) میآید تا شانههای بیعدالتی و ظلم، به لرزه درآید و بر دل انسانها، ترازوی مساوات حکم کند.
چشمان عمیقش، راز درخشانترین افقهاست و اتفاق آمدنش، کوچههای زمین را به شور مینشاند.
نام مسیح را که میبرم...
صدای گامهایت، کوچههای «بیتاللحم» را چراغان کرده است. تو از تار و پود مریم(س) شکفتهای؛ او که روایت پاکیزه جانش، قرنهاست هوایمان را معطر کرده، او که در رگهایش، خون قدسی ملکوت جریان دارد و لبهایش، شبانهروز، گرم نیایش و عبادت بود.
یا مسیح! نامت، چشمهها را میجوشاند و گندمزاران را به رقصی آسمانی میکشاند.
دستهای پیامبریات را با کدام واژه برابر کنم؟! نگاه آرامت را کدام آسمان، همطراز است؟!
تو را که میگویم، کبوتران سفید عشق، بر بام کلیساهای جهان به پرواز در میآیند.
چشمان عیسویات
این دانههای سپید که از منارههای آسمان پایین میآیند، قطرهای از شوق خداوند است برای آفرینش تو. این برف که خیابانهای شهر را تطهیر کرده است، نوید میلاد شکوهمندت را به خانههامان میآورد.
تو میآیی و چهره مطمئنت، آراممان میکند. با دم مسیحاییات میآیی و ما نفس به تاریکیسپردگان را با نور اعجازت به زندگی بازمیگردانی.
ای پیامآور صلح و عدالت! این روزها زمین، محتاج کلمات مهربانی توست. دوستت داریم؛ چشمان عیسویات زیارتگاه آفتاب است.
روح الله حبیبیان
به زحمت خود را به زیر درختی خشک کشاند. نفسهایش به شماره افتاده بود. در تمام عمر، صبوری و سکوت را ملکه جانش کرده بود، ولی اینبار احساس میکرد جسم ضعیفش تاب این همه
فشار را ندارد، با این همه رنج و درد، آنچه او را به زانو در آورده بود، هراس از نگاههای شماتتبار و تهمتها و جسارتها بود و از آن چارهای نداشت. نه! بیش از این در توان مریم نیست. ناگهان بغض گلوگیرش، همراه سیلاب اشک، بیاختیار رها شد تا آنچه تا کنون بر زبان نیاورده بود، بازگو کند: «ای کاش پیش از این مرده بودم و در خاطرهها یادی از من نمانده بود»(1)...
آه خدای من! مریم و تهمت آلودگی به گناه؟ زمان، سهمگینترین لحظههای خویش را بر پیکر خسته و روح متلاطم مریم فرود میآورد که ناگهان ندایی الهی را از درون خویش شنید. گویا فرزندش با او سخن میگفت: « غمگین مباش که خداوند در زیر قدمت، چشمهای جاری کرده؛ شاخه درخت را تکان ده تا خرمای تازه برایت بریزد...»(2)آرامشی خدایی همه وجود مریم را فراگرفت و ناگهان عیسی را در آغوش خویش یافت... .
زیر نویس
میلاد بنده شایسته خدا و پیامبر برگزیده او، حضرت عیسی مسیح(ع) بر همه پیروان ادیان توحیدی گرامی باد!
میثم امانی
بشارت باد اهالی زمین را به پیامبری که برای گسترش صلح و رحمت میآید؛ دستهایش در دست روحالقدس است و آیههای نبوت، بر پیشانیاش!
بشارت باد زمین مرده را به نفسهای مسیحایی که پرواز را بر بالهای زخمی مینگارد و دستِ آدمهای لهشده زیر چرخ روزگار را میگیرد تا برخیزند!
بشارت باد به زبان گویای مستضعفان و مستمندان، به سایه مهر که بر سر بیپناهان برافراشته میشود!
چشمهای مسیح(ع) چشمه باران لطافت است و پاهایش، پایه دلهای لرزان.
عشق، اینبار با تمام تجلیاش، به میدان میآید تا قلبهارا از شر نقطههای انجماد برهاند و مردابهای سرد بیعاطفگی را بخشکاند و به لبهای تشنه آب برساند.
«کلمه خدا»
فیض روحالقدس، با تجلی «جمال الهی»، به زمین آمده است. رسول خدا(ص) و کلمه خدا به زمین آمده است، تا به عاشقان ملکوت، تولدی دوباره را نوید بدهد و از روی خاک، جادهای بکشد به سمت آسمان، به سمت باغهای بهشت.
شکوفههای مهر، گل دادهاند و شبنم کرامت، بر گلبرگهای بامداد نشسته است تا زمین، شاهد معجزهای دیگر باشد؛ شاهد آیهای زنده از آیات الهی.
«کلمه خدا» به زمین آمده است تا مهربانان زمین را وعده دهد به رحمت در قیامت و مصلحین اجتماع را وعده دهد به تقرب در قیامت و دلهای پاک را وعده دهد به زیارت آستان الهی در قیامت.(1)
مسیح میآید تا...
مسیح میآید تا عبودیت را یکبار دیگر فریاد بزند؛ تا کتاب را، تا نبوت را فریاد بزند، تا بنای نبوت را تجدید کند، تا عهد مردم زمین را با خدا تمدید کند، تا بر تداوم سلسله پیامبری تا خاتم پیامبران تأکید کند: «قالَ إِنّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیًّا».(2)
مسیح میآید تا خیر و برکت بیاورد، تا برای بیماران اسیر در بت خودپرستی، سجاده برای نماز بیاورد: «وَ جَعَلَنی مُبارَکًا أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا».(3)
مسیح میآید تا نیکی به مادر را بیاموزد، تا نیکی به مردم را بیاموزد، تا به آدمیان خودْفراموشکرده خشیت در برابر خدا و خشوع در برابر بندگان الهی را بیاموزد: «وَ بَرًّا بِوالِدَتی وَ لَمْیَجْعَلْنی جَبّارًا شَقِیًّا».(4)
مسیح میآید تا سلام بدهد به منادیان صلح و راستی، تا سلام بدهد به روانهای سالم، به دستها و زبانهای بیآزار، تا سلام بدهد به «عباد الله الصالحین» هر که هستند و در هر جا که
هستند: «وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا».(1)
مسیح میآید تا جلوههای طهارت و پاکی را در اجتماع دوروی فلاکتزده، به نمایش بگذارد، تا مقام آدمیت را از پیرایههای دروغ و تزویر بپالاید و با آرایههای اخلاق حسنه بیاراید.
اعظم جودی
بوی ملکوت میآید، معبد بزرگ را چه شد؟ مگر کروبیان آسمان قصد مسجدالاقصی کردهاند؟ مگر ابرهای آسمان بر خشکی تقدیر زمین شوریدهاند؟
بوی ملکوت میآید؛ میگویند عشق از زبان کودکی به گهواره سخن گفته؛ میگویند خدا در دلدادگی مقدس دختری متبلور شده، میگویند کودکی به گهواره، پیامبر بزرگان گمراه یهود گشته است؛ مسیح متولد شد.
در انتظار دستهای شفابخش تو
دوباره جنگهای صلیبی رخ خواهد داد. دوباره مردانی به نام مسیح و مریم مقدس، آشوب درونشان را به نگاه سلاحشان خواهند بخشید. دوباره جنگ صلیبی رخ خواهد داد؛ میان انسان و خودش، میان بشر و اندیشههای نابخردش، میان خود بودن و خدایی نبودنش. ما روزی صلیبهای جهان را خواهیم شکست، تا هیچ بیگناهی را به نام مسیح به صلیب نکشند؛ آنگاه دستهای شفابخش تو بر سر مردمان، مهمان خواهد شد؛ پس به امید شکست صلیبهای استکبار.
منسیه علیمرادی
پسری میآید از مادری بیهمسر؛ به اذن خداوند قادر؛ پیامبری پاک که بر سر مردم، شکوفههای ایمان به خدا میریزد و در کودکی، پای به «بیت المقدس» مینهد و زخارف و زیباییهای این عبادتگاه تشریفاتی و اعیاننشین را با بیاعتنایی کنار میزند و در مجالس وعظ و مباحثه رجالِ راشدِ یهود مینشیند.
1) [1] . مریم: 33.
مادری غمگین در بیابانهای خشک
ای مریم! اندوهگین مباش. از آینده این اتفاقِ نادر نهراس. از سخنانِ مردم شهر مرعوب نباش.
تو، مولودی داری که هدیه خداوند آسمانها و زمین است و ستاره نبوت، بر جبینش خواهد درخشید.
یا مریم! مویه بر بیچارگی خویش مکن و در آرزوی مرگ خود مباش:
«قالَتْ یا لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هذا وَ کُنْتُ نَسْیًا مَنْسِیًّا».(1)
حامی تو و فرزندت، آفریدگار است.
از آدم تا خاتم برای یکتاپرستی
حضور بیتردید وجود حق، در رویش گیاهان و چرخش افلاک و اجرام آسمانی و تکاپوی دَدان بیابانها و همت موران دانه به دوش، تجلی کرده است.
چه کسی این حضور را انکار میکند و مشام از استشمام عطر حضور خدا میفشارد، جز منکران شبپسند؟!
فرستادگان خدا، از آدم تا خاتم، با هدفی برابر، همه مؤیّدِ هم بودهاند و اصلاحکنندگان مقربِ درگاه الهی؛ برای زدودن شرک و انکار از قلوب بشر.
حضرت عیسی(ع): «طُوبی لِلْمُصْلِحینَ بین النّاسِ، اولئِکَ هُمُ المُقَرَّبونَ یَومَ القیامة؛ خوشا به حال اصلاحکنندگان میان مردم، اینان در روز قیامت مقربانند».(2)
یا مسیح بن مریم(ع)، ما امت محمد(ص)، خالصانه گواهی میدهیم که تو آمده بودی تا دین خدا را از تحریف برهانی و آیین حقپرستی را از دوش عبادتکدههای خشک و تشریفاتی، بر قلوب تشنگان حقیقت جاری کنی.
«وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا؛ سلام حق بر من روزی که به دنیا آمدم، روزی که از جهان بروم، و روزی که برای آخرت برانگیخته شوم».(3)
معصومه زارع
آب از برهوت زمین جوشید. دستهای مریم(س)، تکانی بر درخت داد؛ اینک دانه دانه خرمایی که قرار است طعام مادر و کودکی برگزیده باشد... .
شهر، پیش روست و ازدحام نگاههای پرسشگر و انبوه سؤالهای بیامان مردم. تنها خداست که میتواند مریم(س) را از نیش زبانهای مردم و تهمتی گران ایمن بدارد؛ اینک مریم روزه سکوت گرفته است تا کودک آسمانیاش، به عفت و عصمت مادر گواهی دهد.
چهارشنبه
5 دی 1386
15 ذیحجه 1428
26. Dec. 2007
روح الله حبیبیان
خبر به سرعت در خانههای اطراف پیچید و در اندک زمانی، در خانههای مدینه نیز؛ مگر از «صریا» تا مدینه چهقدر فاصله است؟
چیزی نگذشت که شادی و سرور، همه مدینه را فرا گرفت. چه صورتهایی که به سجده شکر، بر خاک نیفتاد و چه اشکهایی که از شوق، بر گونهها نغلتید! ولی شادی هیچکس به اندازه «سمانه» نبود. زنی با فضیلت که در عبادت و پارسایی، شهره زمانه بود. اکنون کودکی را در آغوش خویش دارد که میداند خلیفه خدا بر روی زمین خواهد بود و نام آسمانیاش، جاودانه خواهد ماند.
اندکی بعد، سمانه کودک خویش را از آغوش جوادالائمه، همسر گرامیاش باز پسگرفت و بر گونههای کوچکش بوسه زد و گفت: درود خدا بر «علی» کوچک که «هادی» خلق به سوی هدایت و رستگاری است!
حجت خداوند
سنت دیرینه الهی همین بوده و هست؛ این را فرشتگان مقرب بارگاه حق خوب میدانند و زمین در طول عمر درازش، با همه وجود آن را دریافته؛ سنت خداوند چنین است که هرگاه ظلم و جور و
تباهی فراگیر شد و راهزنان طریق حقیقت، شاهراه هدایت را با بیراهههای ضلالت و گمراهی از نظرها دور کردند، از پس پرده غیبت، هدایتگری دیگر ظهور میکند تا زمین هیچگاه از حجت حق خالی نماند و هماره مشتاقان وادی نور را دستگیر باشد؛ امشب، آسمان مدینه نور باران است و ندای آسمانیان در همه عالم طنینانداز است که «هادی آمد».
زیرنویسها
خجسته میلاد بزرگ مشعلدار هدایت حضرت امام هادی(ع) بر پویندگانِ راه حق مبارک باد.
میلاد دهمین منظومه کهکشان هستی، طلایهدار پاکی و هدایت، امام علیالنقی(ع) گرامی باد.
رزیتا نعمتی
امروز، وقتی آفتاب جمال تو طلوع کند، خورشیدِ زیارت جامعه کبیره از افقِ جانت سر خواهد زد. هادی، نامی است که عصاره معنای توست.
ای امام اسرار پنهان عشق! وقتی در جاده عشق قدم میگذاری، سرنوشتت را پلهای پشت سر معلوم خواهند کرد که تو، بقیه نور معصوم امامتی.
ای امام هدایت!
ای امام هدایت و روشنی! میلاد تو، جادهها را بیطاقت میکند تا با همه رگهایشان، نبض قدمهای تو را انتظار بکشند. تو سر میرسی، تا قلبها در سایهسار بلند نام تو آرام گیرند.
اگر چه شهر، در پیله تاریک خود فرو رفته بود، اما شوق آمدن تو، کوچههای بنیهاشم را به تپش واداشت تا در مژده دیدار صبر مجسم، به ادامه ریسمان نجات چنگ بزنند.
گرچه یوسفِ جمالِ تو را در اسارتگاهها پنهان کنند، وعده «اِنَّ اللّه تُعِّزُ مَنْ تشاء و تُذِّل مَنْ تشاء»، سرود زندگی تو خواهد بود، ای نور هدایت.
طراوت امامت
ای قتیل عشق! آن هنگام که پا به جهان گذاشتی، گلها ـ دستهجمعی سپیدی را از روحت آموختند و سرخی را از پایانت و زردی را از رخسار شبزندهدارت. امروز، آسمان، شعر تازهای سروده است: ای پنجرههای بسته! با یاد ذریه زهرا روزه را باز کنید تا آسمان، زمین را لمس کند.
هرچند میخواهند طراوتبارانی امامتش را پنهان کنند؛ ولی این اقیانوس را سدّ سنگریزههای کفر، مسدود نخواهد کرد.
در آغوش سامرا
آمدی؛ آن هنگام که عباسیان، در اندیشهای عبث غوطه میخوردند و زنجیرهایی را برای بریدن نفس، در خیال خود میبافتند. ناگهان درهای آسمان، به روی زمین گشوده شد و مژده رسیدنت، همچون زلال چشمهای، در خانهای محقر فوران کرد. تو از شکوه یقین آمدهای تا در تاریکترین شبهای تاریخ، تیرگی غبار اندوه را از قلبهای مؤمنان بزدایی. سامرا، آغوش گشود تا قدمهای تو را بوسه بزند.
واحیرتا! که در هر گوشه آسمان آل زهرا، صیادی به کمین نشسته است تا کبوتری از شما را اسیر کند؛ اما معجزه عشق، فراگیرتر از آن است که رؤیای پر گشودن در هوای شما را از آسمان نگاهمان بگیرد.
السلام علیک یا علیالنّقی
با دلی از آینه و تنپوشی از نسیمِ علم و عرفان و آتشفشانی به لب، بر اهل زمین خوش آمدی.
ای بهشت سامرا! چه خوش است آرامشِ ماندن زیر چتر ولایت تو، در صبحی که چون آفتاب سپیده دم، برآیی!
منسیه علیمرادی
مولودی از نیمه ذیحجه میآید و آسمان، رخت آبیاش را با پشتههای سپید ابر میآراید و صبحگاهان، خمیازه گلها را که با لبان ظریف گلبرگهاشان رو به روی جویبار زلال میکشند، با
بشارتی نو، به گلخندهای شیرین مبدل میکند.
گل سرخ، ده گلبرگ خوشرنگ را شبنم میزند.
ماهیهای قرمز، ده حباب طلایی در آب میفرستند.
شببوها، ده شب از عطر دلانگیزشان را به مهتاب میدهند.
پرستوها بر ده شاخه بلوط، گل رُز میآویزند.
و اقاقیها، آرام میشمارند؛ اولین، دومین... دهمین، آری دهمین ستاره میآید.
فرجام گریز از خویش
ما را بیاموز ورقی از درس استقامت خویش، در لحظههای تنهایی؛ زمانی که در محله عسکرها، شبت را به نماز و استغفار و روزت را به روزه و دستگیری از دیگران میگذرانیدی. راستی، متوکل چرا زبان از کام «ابن سکّیت» بیرون کشید؟
چرا همیشه شب از سیاهی خویش میگریزد و خویش را به زور تدلیس، به رنگ روز و روشنیِ خورشید میبیند؟
گویا این خودستایی برای سبکْشأنان مرسوم است و مرض ناعلاج صاحبان کوشکهای طاق بر آسمان چسبیده است، که زبانها میبرند و پیکرها آتش میزنند.
امام هادی(ع): «اَلْعجبُ صارفٌ عَنْ طَلَبِ العِلْمِ، داعٍ إِلَی الغَمْطِ و الْجَهْل؛ خودپسندی، آدمی را از دانشجویی باز میدارد و به ناسپاسی و انکار حق وامیدارد».(1)
1) [1] . تحفالعقول، ج 72، ص 199.
جمعه
7 دی 1386
17 ذیحجه 1428
معصومه داوود آبادی
تنها سکوت بود و پنجرهها جز به تاریکی باز نمیشد. کوچهها را هالهای از مه فراگرفته بود. ما در سیاهی و تردید فرو میرفتیم که ناگهان، صدای چرخیدن کلید دری، به برخاستنمان خواند. کسی از آفتاب میگفت و جادههای روشنایی؛ و ما پشت سرش تکرار کردیم «الف» مثل «ابر». بارانی از شوق، بر کوچههای جانمان بارید. ما از دریچههای طلایی امید میخواندیم و دیوارها فرومیریخت. کسی به نجاتمان آمده بود و اینچنین از زمین رخوت، به آسمان همت بال گشودیم.
در هوای دانایی
حالا دیگر کفشهای باورمان، کوهستانهای زمین را زیر پا میگذارد.
حالا دیگر در دل دشتهای اندیشه، چون رودها روانیم.
حوالیتاریک جهل را میشناسیم و با تیغ خورشید، به شقهشقه کردنش برمیخیزیم. اکنون جهان، پنجرهای دیگر به رویمان گشوده است و نگاهمان، پلههای افق را مطمئن بالا
میرود. سلولهایمان، زیستنی دوباره را در رستنگاه آگاهی و توانایی آغاز کردهاند.
بیدار شدهایم و روزهای پیش رو، از ایمان ما روشنتر خواهد شد.
من از مصاحبت آفتاب میآیم
قلم در دست، لکههای بیخبری را از شیشه روح و جان میزدایم و مسیر روشن صنوبران را به جستوجوی دهکدههای دانایی پیش میروم. «من از مصاحبت آفتاب میآیم.» از حکومت نادان تاریکی گذشتهام و قانون شکوهمند دانش را از این پس به اجرا میگذارم.
میخواهم صدای باران را در کوچهها و خیابانها بشنوم و سمفونی شکفتن را در سلولهایم ابدی کنم.
میخواهم حصارهای بیسواد را با تیشه مدبّر علم ویران کنم. اینک خورشید از چهار سمت جانم، بالا میآید.
عباس محمدی
همه روزهایی را که آمدهای، سبکبالتر از پرندهها آمدهای.
آمدهای؛ به دنبال همه کلماتی که فراموش کرده بودند با سرانگشتان تو نوشته شوند.
آمدهای، تا کلمات را خورشید چشمهایت کنی و از تاریکی صفحههای نانوشته فاصله بگیری.
آمدهای، تا گذشتههای پر از دلتنگیات را به دریاچههای سپید کاغذ بسپاری.
آمدهای تا پرواز را برای پرندهها، مشق کنی.
درود بر چشمهای درس خوان!
درود بر ارادهای که چون پیشانی صخرههای سنگی، همه موجهای سختی روزگار را میشکند.
درود بر صدایی که حروف کشیده الفبا را میکشد؛ بلندتر از قامت بادها!
درود بر لب هایی که لبخند را از لابهلای همه روزهای فراموش شده، پیدا میکنند!
درود بر چشمهایی که هر روز، یک قدم به بینایی نزدیکتر شدهاند!
کلمات، به احترام تو از جا برمیخیزند!
حالا که آمدهای، همه فاصلهها را چند قدم به پرواز و رسیدن نزدیکتر کردهای.
حالا که آمدهای، فاصلهها، پشت لبخندهای سرخ گلهایی که بر لبانت میشکوفند، فراموش شدهاند.
حالا که آمدهای، دستهایت را پر از الفباهایی کردهای که دیروزهای نه چندان دور، گم کرده بودی.
حالا آمدهای، تا به همه، اراده کردن و خواستن و توانستن را بیاموزی. آمدهای تا بیاموزی، آنچه را که سالهاست دنبال آموختنش هستم. به احترام تو و اراده تو، همه کلمات به پامیخیزند. کلمات، به پا میخیزند و نسیم، هر صبح به همه گلها برپا میدهد.
تویی که آمدهای،تا دستان تاریک مرا به سرزمین روشن کلمات ببری.
تویی که ناخدای کشتی روزهای طوفانیام شدهای، تا از موجهای سرکش فردا، ایمن بگذرم!
شنبه
8 دی 1386
18 ذیحجه 1428
29 . Dec. 2007
رزیتا نعمتی
نیمه راه حجهالوداع، آغاز بیداری چشمهای زمینیان بود. آسمان، در بلندیها، سکتهای ملیح(1)کرد تا شعر شعور علی، در سینه عاشقانش سروده شود. آن روز، نگاه محمد(ص)، اشاره به جبروت کرد و آرامش علی(ع) اشاره به ملکوت.
خورشید و ماه
با محمد(ص)، هر چه بالا میروی، بالاتر میبینی و این لیاقت، تنها شایسته علی(ع) است که در تسخیر قلب ملایک، سابقهای دیرینه دارد. غدیر، آنجاست که شاخههای علی(ع) و محمد(ص) به اتصال پیوندی به نام فاطمه(س) اوج میگیرد و دوازده میوه امامت از شجره طیبهشان، به دامان عاشقان میافتد. آنجا، دستان توحیدی رسول خدا(ص) حجابهای ظلمانی را کنار میزند تا آنچه از ناگفتههای رسالت باقی مانده است، زمزمه کند.
مردم! بگویید به باد، به باران، به آفتاب و به آب که اینک علی(ع)، جانشین من است و در عبور روز و شب، ماه و خورشید، اینچنین جایگاه خود را عوض میکنند تا تاریکی، رهروانشان را نبلعد.
1) [1] . سکته ملیح: وقفهای کوتاه در وزن شعر را گویند.
علی؛ حسن ختام رسالت
اینک محمد(ص)، دست را به سمت آسمان بالا میبرد تا علی(ع) را به همگان نشان دهد. این، حسن ختام زیبای رسالت محمد(ص) است.
اینک، تنها وصی محمد(ص)، بر سکّوی قلبها، نشان افتخار و امامت را به سینه نورانی خویش میآویزد تا عشق را دست به دست بچرخانند و به مقصد برسانند.
مکتبخانه علی(ع)
آن روز، آنچه در ذهن محمد(ص) میگذشت، اتصال راههای زمین به آسمان بود و اینبار، مسافران را به جادهای رو به آسمان هدایت کرد.
مردم، جهاز شتران را روی هم گذاشتند و محمد(ص) با دستان علی(ع)، آسمان را برای همیشه به زمین پیوند داد و اینگونه آموخت که برای رسیدن به معبود، چگونه دست نیاز بر دامان علی و آل او دراز کنیم.
زیرنویسها
خجسته باد پیوند «نبوت» و «امامت» در نقطه اوجی به نام غدیر خم که غدیر، گره محکمی است برای رشته دیانت.
غدیر خم، عید تکمیل رسالت مبارک باد!
سودابه مهیجی
صدا، آیه محکم پروردگار بود که از حنجره «لولاک» تراوید: بایستید! به رفتگان بگویید بازگردند و به نیامدگان بگویید بیایند... .
خدا به تماشا ایستاده بود و اقیانوس لایزال رحمت، دستهای خورشید را در دست فشرد و بر فراز نظاره خلق، چون پرچمی به اهتزاز در آورد.
...و تو از غدیر آغاز شدی
تو همان لحظه آغاز شدی؛ همان جایی که گرمای کویر، بند بند آدمی را تبخیر میکرد و ظهرِ بیابان، آنهمه چشمان مشتاق را با حیرت مینگریست، همانجایی که حجهالوداع، رو به پایان بود و رسول مهر، دستهای روشنگر پس از خویش را به کائنات نشان میداد.
و تو آغاز شدی؛ اگر چه آغاز تو را پیشترها، لیلهالمبیت و خیبر گواهی داده بودند، اگر چه تو را از ازل، پابهپای محمد، رقم زده بودند.
اتمام نعمت
هفت بند آسمان محکم شد؛ از آن روزی که تو بر فراز غدیر ایستادی و دستت، ستون مشیّد عرش، روبه پروردگار، بالا رفت.
تاریخ، از پیچ و خم سالیان و از پسِ خوابِ سر در گریبانش گردن کشید، تا جبلالنورِ ولایت را ببیند و شانههای نخستِ امامت را بشناسد.
...و خدا، با تو، با غدیرِ تو دینش را کامل کرد و نعمتهایش را بر مؤمنینِ آخرالزمان، تمام... .
در امان ولایت تو...
این ردای عصمت، این خلعت موزون امامت، چه برازنده است بر قامت خیبرشکنِ تو!
این بزم شادمانی و تبریک، این عید مودّت و سرور، چه شکوهی دارد در پای دامان تو!
آه، امیر یگانه عدالت و امانت، خوش به روزهای از این پس که به یمن تو در تقویم هستی سبز میشوند و تا قیامت از تو، با نام تو در امانِ ولایتند!
عرشیان، نام تو را دست به دست میبرند و دست افشانی میکنند.
گوش کن؛ رامشگرانِ ملکوت، تو را صدا میزنند:
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو...(1)
1) [1] . حافظ.
میثم امانی
غدیر، پیام رهایی است؛ پیام گسیختن زنجیرهای بسته بر پای بشر، پیام تداوم پیامبری است با همه آرمانهای بلندش.
غدیر، ادامه بعثت است برای شکستن بتهای فکر و دل، برای عبور از خودپرستی به خداپرستی، برای بیرون آمدن از اسارت خویش و رسیدن به آزادگی حقیقی که در سایه عبودیت حاصل میشود.
غدیر، کمال نبوت است و دنباله خطی که پیامبر ترسیم کرده؛ تا هر چه رنگ و بوی تعصب را بشوید و هرچه دیوار تبعیض را بکوبد.
غدیر، اتمام نعمت است و دستخدا بر سر اهالی زمین تا با عدالت علوی، باقیمانده رسوم جاهلیت را بشکند، هرزههای شرک و نفاق را برچیند و خون طاغوتهای جدید را بریزد.(1)
غدیر، پایان رسالت است و علی(ع) مولا میشود تا پرچم پیامبر را پس از او به دست بگیرد و لباس رزم بپوشد برای آزادی بندگان خدا.
واپسین وصیت
پای غدیر، سرنوشت معنویت شیعه رقم میخورد و پیام آسمانی توحید، به کسانی که خدا را نه با زبان، که با مشاهده جان دریافتهاند، میرسد.(2)
در گرمای بیابان، بر ریگهای تفتیده، بشر را به کسانی سپردهاند که جامع صفات نیکویند؛ در تنهایی، مرد عبادت و در میدان، مرد رشادت، در علم بینظیر و در عمل بیبدیل.
در آخرین حج پیامبر، در نقطه جدایی کاروانها، اسوه حکومت، معرفی میشود تا زمامداران آینده، مشقِ خویش را بدانند و راه خویش را بیابند.
پای برکههای غدیر، وصیت پیامبر نوشته میشود:«کتاب خدا و اهل بیتم را به یادگار گذاشتهام تا در کورهراههای زندگی، گمراه نشوید. درس مساوات و برادری را میان شما به یادگار گذاشتهام. شما با
هم برادرید؛ خدایتان یکی و پدرتان یکی است؛ همه شما از آدمید و آدم از خاک است. عرب و عجم بر یکدیگر برتری ندارند؛ بهترین شما باتقواترین شماست».(1)
«رسوم جاهلیت، باطل است دیگر. شیطان از این آب و خاک ناامید شده است.»(2)در عطشزارِ دوردست، در آتشْ باران، وصیت پیامبر نوشته میشود؛ اما کجایند کسانی که گردن نهند به پذیرش آن!
غدیر، بارها اتفاق افتاده بود
غدیر، در امتداد مدینه است.(3)
غدیر، نه تنها در حجهالوداع پیامبر، که بارها رخ داده بود؛ در دعوت «عشیرة الاقربین»، در «لیلة المبیت»، در غزوه خندق.
غدیر، نه تنها در حجهالوداع پیامبر، که بارها شنیده شده بود؛ در «حدیث منزلت»، در حدیث «شهر علم»، در آیههای ولایت.
غدیر، روزِ بعد از روز بعثت نیست؛ غدیر روز اسلام است؛ از صبح تا شب؛ تمام دقیقههایش، منطبقاند بر دقیقههای روز بعثت.
پیام کوتاه
غدیر، یک تاریخ است؛ تاریخی سرخ که اولش مدینه است، وسطش کربلا و آخرش ظهور.
محمدکاظم بدرالدین
لحظههای معصوم عشق، بر شنزارهای تشنه حجاز باریده است. صحرای سوزان شوق است و بر مأذنههای امروز، پیغام تازه نور روییده است. همراه با کاروان سرنوشت، حادثهای سپید، زیر آفتاب
میایستد. ازدحام قافله نیاز را غزلستانِ «حجهالوداع» به خوبی سروده است: ناگاه دستهای غدیر، به تکبیر بالا رفت و دلها به بشارتی بارانی فراخوانده شدند. گویا همه ملکوت، تذهیبی بوده است برای نگارش خطِ نورانیِ «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ... .» زمان، دوست داشتنیتر پیش رفت و برکه آن حوالی کوچک شد در برابر حریقی از محبت که در دل عشاق افتاد. شادی جهان به تکثیر رسید و تجلی رشیدترین قامت دین، در آینه غدیر تماشایی شد.
دلهای غدیری
آری! امروز، غدیر است. امروز، ترجمه طواف بالهای فرشتگان، سپاس از غدیر است. نعمت والایی است غدیری که بر لبان متبسمش، قصیده خوشآهنگ هدایتگری و راهگشایی است. هنوز در اطراف یادهای قدسی ایّام، گرمترین صدا، «أَلْیَومُ أَکْمَلْتُ لَکُم دینکُم» است.
نوروز روح
باریده است رؤیای خیس شاعرانگی. تابیده است حس ماهتابِ پرشعف. لحظههای امروز، یکی پس از دیگری، همچون عابرانی دقیق به دیدار غدیر میآیند. واژههای شاعرانِ ستایش نیز یکی پس از دیگری، به غدیر و تمامت زیباییاش احترام میگذارند. غدیر، تنها یک برکه نیست؛ که اقیانوسی از زلالی است و همه اعیاد، تشنه آنانند.
امروز، غدیر است، که تاریخ بر گونه آن بوسهها زده است.
غدیر آمده است تا فرسنگها فاصله را برای رسیدن به نوروز کامل روح، کوتاه کند.
میمنتی برای همیشه
اینکه تنها یک روز برای احترام به غدیر کنار بگذاریم، مانند آن است که بخواهیم تمامی تصاویر عاشقانه دنیا را در یک جمله خلاصه کنیم که هرگز نمیشود. دنیا، دیاری دلگشاتر از بوستان غدیر به یاد ندارد که از چتر خورشیدش، این همه سپیدی فروزان عشق ببارد. رازی است در غدیر که شکفتن آن، همه آفرینش را از لذت دلباختگی سرشار میکند.
باید همیشه و هرگاه از غدیر و غدیریهها، محراب دل را گلباران کرد. شناخت هویت غدیر، از سفرِ آفاق پربارتر است. هر چشمی که در غدیر تأمل کند، به فرزانگی منتسب میشود.
باید بهره بُرد از این همه رنگ وصال.
حسین امیری
کابین اشتران فکرتان را روی هم بگذارید! خاطرههای بدر و احد و خندق را فراخوانید! نگذارید جمعیت فکرتان پریشان شود و آنگاه که محمد(ص)، از کابین اشتران بالا رفت، بیندیشید؛ بر این ایستادن و بر این تعجیل بیندیشید. دستش را ببینید و دست یاریتان را به خاطر بسپارید! ای مهاجرین مبعث عشق؛ ای انصار هجرت نور! دست علی را به خاطر بسپارید!
اینک شما پیامبرید!
از دور دست تاریخ، آن سوی غدیر؛ از دور دست خاطرههای آفتاب سوزان حجاز، صدای محمد(ص) به گوش میرسد. گویی استمداد میکند از زمان؛ گویی یاور میخواهد از تاریخ؛ گویی میخواهد خاکهای گرم غدیر را شاهد بگیرد بر این انتصاب آسمانی.
اینک پیامبر، جبرئیل است و اینجا غدیر وحی. ای از حج برگشتگان مدینه! زین پس شما پیامبرید، تا خبر ولایت علی را پیش قوم خود برید.
سند حقانیت علی(ع)
غدیر، ای امام آبها! هر جا که باشم، تو چاه خواهی بود و من تنهایی خسته و سرشار از رازهای نگفته. غدیر! تو از آن پس، در حجاز نماندی؛ با من از مدینه تا کوفه آمدی، مرهم خستگیهایم شدی و محرم دلبستگیهایم. با من در فراق فاطمه سوختی؛ در نهروان جنگیدی؛ با من در صفین و جمل زخمی شدی.
حالا پسر ابوطالب، سفر کرده و تو زخمی در میان جغرافیای مسلمین ماندهای.
یادگار زخمهای علی! سند حقانیت قرآن ناطق باش تا عشق باشد؛ باش تا دین بماند.
سعیده خلیل نژاد
لب تشنه بود و سینهاش میسوخت صحرا
پیوسته از هرم عطش میسوخت صحرا
کمکم کویرستان سوت و کور مانده
از بارش ابر و طراوت دور مانده؛
دید و شنید آوای محزون اذان را
حس کرد بانگ کاروان حاجیان را:
این بوی ناب عطر فردوس برین است؟
یا نه، نسیم نام خیرالمرسلین است؟
اینجا غدیر است و علی را میشناسد
او از ازل قدر ولی را میشناسد
آن روز خورشید از توان ماه میگفت
مثل همیشه جامع و کوتاه میگفت
با چهرهای لبریز لبخند و تبسم
دست علی را برد بالا، گفت: مردم
بعد از من از امر ولایت سر نپیچید
از یاری مرد عدالت سر نپیچید
فرمود: مردم طبق فرمانهای سرمد
این است مرد اول دین محمد
من یک مسلمانم ولی را میشناسم
مولا علی مولا علی را میشناسم
مهر علی را تا ابد در سینه دارم
در سینه از مهر علی گنجینه دارم.
سودابه مهیجی
اینسان که
قطرهقطره غدیر
در عمق ایمانم رسوب کرده،
شگفت نیست
که مظلومیت تو را
شمشیر بر کشم
به دفنِ
بند بندِ شبپرستان
در خاک.
آه! ای اعتبار بیبدیل!
زخمهای قدیم را
از خنجرهای وقیح تاریخ
ـ که بر پشت مینشستند ـ
دست ولایتت
ـ آن اهتزاز بلند غدیری ـ
تنها مرهم است.
وقتی هفت پشت باورهایمان
به حادثه عظیم شکوفاییات
در آینه غدیر گرم است،
وقتی استجابتمان را
به عصمت ابدیات
استناد میکنیم،
تا همیشه
وقوع سبز تکسوار عشق را
سربلند
انتظار میکشیم.
جمعه
14 دی 1386
24 ذیحجه 1428
محمدعلی کعبی
پیامبر، سرشار از یقین بود و تو پر از تردید.
هنوز در گوشهای ناباوریات، آن دعوت صریح تکرار میشود؟
هنوز سه واژهای که از فراوانی سرشارند، ترس غریب درونت را کبریت میزنند؟
«...ابنائنا...، نسائنا... انفسنا... نکند محمد خواص خود را به همراه بیاورد! نکند به شیوه پیغمبران، هنگام مباهله زانو بزند! نکند...».
مباهله را پذیرفتهای اسقف! اما ذهنت، این صخره لجوج، هنوز سیلی خور امواج کلمات است.
نمیتوانی برجستگی ملموس آن سه واژه را انکار کنی، تکرار میشوند...تکرار میشوند... در قالب فراخوانی مقتدر:
«فَقُلْ تَعالَوا ندْعُ «أَبْنائنا» و أَبْنائکُمْ وَ «نِسائَنا» و نِسائَکُمْ و «أَنْفُسَنا» و أنْفُسَکُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَل لَعْنَةَ اللّهِ عَلَی الکاذِبینَ».
انجیل را دوباره مرور کن:
اینبار، رو به روی دو راهی اقرار و نابودی قرار گرفتهای.
جدل، صحرای وسیعی است که تو را به این ورطه کشانده است. اضلاع وجودند اینان که در تدارک نفرینند.
درست میبینی اسقف! پیامبر با خواص خود آمده است و ردایی نورانی این پنج تن را پوشانده است.
به آن دو نهال روشنایی نگاه کن؛ ببین که مسیح، چه همزادان بیبدیلی در این سوی تاریخ دارد. تو نیک میدانی که این دو هیئت نورانی چه جمع مبارک فراوانی در پی آوردهاند.
در برابر آفتاب
کویر دستخالی! توفان شن را فراموش کن! تو هیچ پردهای نداری که روی حقیقت خورشید بکشی. نیستیات را رقم نزن؛ مگر نمیدانی که روز را نمیشود انکار کرد؟!
و تو در برابر آفتابی.
انجیل را دوباره مرور کن و ببین، این مقدس عفیف، تو را به یاد مریم مقدس نمیاندازد؟
این چه دارایی کامل و شاملی است که همراه محمد است؟ این زهراست که میآید؛ قطعه گمشده تاریخ، پیدا شده و شمار بهترین زنان عالم، با او تکمیل شده است.
تو در برابر قرینه مادر مسیحیْ اسقف! هیچ زن دیگری در پی پیامبر نیست. این سیده نساءالعالمین است.
بانگ مرگ میوزد
توده ظلمانی درونت را قانع کن. شش روز از غدیر میگذرد و نه تنها تو، که از مکه تا مدینه، تمام ذرات خاک هم علی را میشناسند. یکی است؛ اما هزاران است، مرد پولادین حماسهها.
جان نبی است این که در وعده انفسنا لبریز است.
ابو حارثه!
چهرههایی میبینی
که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای برکنند، البته خواهند کرد.
محبوبه زارع
جمعی از اشراف نصارای نجران، حضور پیامبر رسیدهاند و مناظرهها کردهاند. عناد در پذیرش حق، همیشه منتهای ضعف اهل باطل است؛ درست مثل این لحظه که با منطقی پوشالی، تلاش در مبارزه با پیامبر روشناییها دارند. اما پیامبر لبخند میزند و چشم به آسمان میدوزد. جبرئیل ـ مقامش افزون ـ پیام میرساند: «...بگو ای محمد! بیایید بخوانیم پسران خود را و شما را، و زنان و جانهای خود و شما را پس تضرّع کنیم و دعا خوانیم و لعنت خدا بر هر که دروغ گوید از ما و شما».
شمعی لرزان، در برابر خورشید
ده سال از هجرت میگذرد. آوازه اسلام، بارها به جماعت غیر مسلمان رسیده. اکنون که پیامبر به همراه اهلبیت خود از مدینه به سمت قرارگاه مباهله در حرکت است، به این میاندیشد که جاهلیت و فراموشی بشر، تا کی ادامه خواهد یافت؟ چگونه است که با شمعی کور سو و لرزان، به مقابله با خورشید برمیآیند و هوشیار نمیشوند...!
همین چند نفر
بزرگ نصارا از دور، پیامبر را مینگرد. چنان جلال و جبروتی از مقام کبریایی رسول(ص)انتشار یافته که ابوحارثه نصرانی با تردید و شگفتی میپرسد: «اینها که با محمدند کیستند؟!»
پاسخ میشنود: «آنکه پیشِ روی اوست، پسر عمویش علی(ع) است و آن دو طفل، فرزندان دختر او. آن زن هم فاطمه(س) است...» پیامبر به دو زانو، برای مباهله بر خاک مینشیند. هیبت چنین نشستی و شکوه همراهان رسول الله(ص)، ابوحارثه و یارانش را به عجز واداشته است.
...و سرانجام، حق منتشر شد
فریاد میزند: «به خدا سوگند اگر محمد(ص) بر حق نمیبود، برای مباهله چنین جرئتی نمیداشت. اگر او با ما مباهله کند، پیش از آنکه سالی بر ما بگذرد، یک نصرانی بر روی زمین باقی نخواهد ماند!»
ابوحارثه به جماعت نصرانی توصیه میکند: «من چهرههایی میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای خود برکند، هر آینه چنین خواهد شد. پس مبادا مباهله کنید که بیتردید هلاک خواهید شد!»
و بدین ترتیب، رایحه ملکوتی حقیقت در روز مباهله جریان میگیرد و تا ابدیت انتشار خواهد داشت.
روحالله حبیبیان
و مگر اهل حق را از رویارویی با دشمن باکی است؟! مگر میتوان دل بسته حقیقت بود و بر شاخسار بلندش آویخت و به دامان استوارش چنگ زد، ولی در خطرها و مهلکهها پای سست نمود؟!
اهل حق را چه نسبت با ترس و هزیمت؛ که هرجا مجال بحث و جدال بود، استوار و باصلابت، زبان به حقگویی و دفاع از ایمان خویش میگشایند و آنگاه که دشمن کینهتوز لجوجانه بر باطل خویش پای میفشرد، به امر خداوند، مردانه او را به «مباهله» و خدای را به داوری میخوانند تا هیمنه پوشالی باورهای اهل باطل، به چشم بر هم زدنی نابود شود... .
چهرههای آسمانی
چیزی از طلوع خورشید نگذشته بود و هنوز خورشید سوزان جزیرهالعرب، گرمای خویش را بر خنکای بامدادان مسلط نکرده بود؛ ولی همه اهل مدینه در بیرون شهر، نگران و امیدوار، انتظار واقعهای تازه را میکشیدند. آن سوتر، مسیحیان نجران نیز حاضر بودند؛ ولی نگرانی و دلهره در چهرههاشان موج میزد، از دیروز که پس از ساعتها بحثِ بزرگانشان با رسول خدا(ص) و قانع نشدن آنها، ناچار به پیشنهاد مباهله حضرت تن دادند، تا امروز، خواب برچشمانشان حرام شده بود،... ناگهان مردی فریاد زد رسولخدا، رسول خدا(ص) میآیند. همه گردن کشیدند تا ببینند آن حضرت با چه هیئتی و به همراه چه کسانی به مباهله آمده. خبر به بزرگ مسیحیان، «ابوحارثه»، رسید؛ او نیز عصا زنان خود را به جلوی جمعیت رساند و حیرتزده رسول خدا(ص) را دید؛ در حالی که دست کودکی را در
دست دارد و کودکی خردسال نیز در آغوش اوست؛ آرام و باوقار، همراه جوانی نورانی در کنار و زنی باوقار در پشت سر، پیش میآید... با شگفتی پرسید: اینان کیستند؟ کسی پاسخ داد: آن جوان، پسر عم و داماد اوست و آن زن نیز فاطمه دختر او و عزیزترین مردم در نزد او؛ و آن دو کودک نیز فرزندان آنها هستند... ابوحارثه بیدرنگ گفت: «چهرههایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهها را از جای برکَنَد چنین خواهد کرد ؛ بترسید و با آنها مباهله نکنید که هلاک خواهید شد و حتی یک نصرانی در زمین باقی نخواهد ماند...».
اعظم جودی
و اینک، سربازان اندیشه محمد(ص)، همه خانواده و همه دار و ندار محمد(ص)آمدهاند.
آمدهاند تا گواه صدق او باشند؛ تا گواه باشند بر یقین محمد.
یقین، متاع بازار محمد(ص) است. چگونه است که این بازار مکاره الحاد و این آزار جهل خودخواسته یهود، با مشتی جهل، به جدال با ایمان آمده است و چه حقیر است غیر از محمد و آلش هر کسی و چه ضعیف است غیر از کلام محمد!
این جمع که میآیند، هر یک برای حقانیت جهانی کفایت میکنند؛ هر یک خود، دلیل آفرینش جهانند و سکان کشتی زمین. محمد(ص)؛ علی(ع)، فاطمه(س) و حسن(ع) و حسین(ع)، هر یک آیهای از آیات پروردگارند.
ستارههای آسمان حقیقت
آبها در سرچشمه حیات، سجده بر شما را آغاز کردند و بادها از یمین و یسار مدینه، نیستان اندیشه را به نوا در آوردند. ای ستارههای آسمان حقیقت! چگونه فرشته مرگ، قصد شما کند که مرگ و زندگی، بهانه شناخت شماست و شما اثبات آیین محمد؟!
اما وای بر مردمی که از محمد امین، برای صداقتش گواه میخواهند و از منادی توحید، برای رسالتش اعجاز.
با نفس خویش، به مباهله آمدهام
با نفس خویش به مباهله آمدهام. گفتهام نام پنج بهار بیخزان را با خود گواه میبرم. گفتهام نام پنج جهان بیمنتها، پنج بیکران بزرگ را گواه میبرم. میخواهم با جهل و تجاهل نفسم به جهاد درآیم. امروز، به نام محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، میخواهم بر الحاد پنهان درونم پیروز شوم؛ میخواهم به دین محمد، دوباره بنگرم و بتی را که از خواستههایم تراشیدهام، فرو بریزم.
میخواهم گوساله سامری عادتهایم را در میدان مباهله با خود بسوزانم و به خودم ثابت کنم که برای عشق ورزیدن به خالق هستی، «عشق محمد بس است و آل محمد».(1)
عباس محمدی
همه روزهایی را که من آسودهتر از نسیم، در شاخههای زندگی جریان داشتم، تو سینه سپر کرده بودی در برابر همه سربهای داغی که میآمدند تا زندگی ما را بسوزانند.
سنگر میساختی، تا مسیر پرواز را از سنگهای کینه دشمنان ایمن کنی. تو، سنگرساز بیسنگری بودی که حصار میکشیدی تا بادهای وحشی، تن نسیم را زخمی نکنند. جهادگری تو در همه عرصهها بینظیر بود.
از پای شالیزار، تا خاکریزهای زخمی
ردپای مهربانیات را هر جا که فکر کنی، دیدهام؛ از پای شالیزارها و گندمزارها، تا دامنه خاکریزهای بلندی که زخمی گلولهها و خمپارهها بودند.
ردپایت، سرنوشت روشن روزهای نیامده را نشان میدهند.
تو آمدهای که پیشانینوشته همه سرنوشتها را به خوشی رقم بزنی؛ آمدهای تا روشن کنی آینده ایران زمین را.
1) [1] . مصراع از سعدی است.
روز تپش نبض زندگی
امروز، روز جهاد کشاورزی است؛ روز تپندگی نبضهای زندگی ایران و ایرانی؛ روز قدم برداشتن به سوی خودکفایی؛ روز سربلندی.
امروز، روزی است که نفس پرندههای مشتاق، ترجمه سربلندی شماست. وجب به وجب این خاک بهاری، آمیخته بوی مهربانی و تلاش توست؛ آمیخته نفسهای امیدوار تو، آمیخته ایستادگی و اراده توست.
من تو را میشناسم؛ چونان که همه کوهها و رودها و درختهای سبز و زندگی را میشناسم. تو را میشناسم؛ مثل همه دوستیهای قدیمی، مثل همه آشناییهایی که به آسمان آبی پرواز میرسند، مثل همه کسانی که از افقهای آشنا، با خود عطر سلام آوردهاند.
حسین امیری
هر بهار که خودم را با انبوه دانهها، بر سینه محبت خاک میکارم، بوی تازگی خودم را میشنوم. با هر جوانهای که رشد میکند، دوباره متولد میشوم. با هر شاخهای که میوه میدهد، برگهای فکرم سبز میشود. چه مبارک کوششی است کوشیدن برای سبزی و تازگی و چه مبارک جهادی است، وقتی به جای کشتن، جان میبخشی و زنده میکنی!
نشان سینهات را بالاتر بگذار!
جهادگر سبز! دختران دم بخت روستا، به آب چشمهای که تو احیایش کردهای، دست و رو میشویند و کودکان شادمانش، در مدرسهای که تو بنایش کردهای، زمزمه دانش سر میدهند.
پینه دستانت صدای پای آب آبادی را روایت میکند و تاول پایت، قصه درختان ایستاده به قنوت را به گوش کودک زمان میسراید. جهادگر سبز! نشان سینهات را بالاتر بگذار تا کودکان آبادی ببینند و در خندههایشان، به مهربانی دستت تمسک بجویند.
دیگر نمیترسیم
هر سال برف که میآمد، پیش از راه آبادی، راه گلویم را بارش بغض مسدود میکرد. نکند مادری کودک آرزویش را به بیمارستان نرساند! نکند کودکی پدرش را پای دیو سپید جاده از دست بدهد! نکند جهاز عروسی، هیچ وقت به مقصد نرسد!
اما امسال برف شادی در دلم بارید و دیگر جادهای بسته نمیماند، طفلی نمیمیرد، کودکی یتیم و عروسیای عزا نمیشود.
شنبه
15 دی 1386
25 ذی حجه 1428
رزیتا نعمتی
به بام خانه میآیم و در چشمانداز شهر، خانههای همجوار و معصوم را که سر در گریبان هم آسودهاند، نظاره میکنم. اینجا غروبها، چراغها که خانه را روشن میکنند، روشنایی خود را از دستان نانآوران خستهای میگیرند که کمتر پیش میآید به آنها خسته نباشید بگوییم.
راستی چه کسی جز گنجشکان حیاط، به بهانه نان ریزهای، ضربه بر پنجره تنهایی آنها خواهد زد و احوالپرس لحظات پیر و فرتوتشان خواهد شد؛ آن هم به پاس آن همه تقلای بیمنّت برای آسایش من و تو؟
بازنشستگی، جشن ایستادگی است
غروبها، در بوستان محل، نیمکتها، سرنشینان موسپید خود را که عصا در دست، یاد دوران جوانی میکنند، بر دوش میکشند و کودکان بازیگوش قلب ما، تنها توپی را که در گذر بازی ایّام از کنار آنها عبور میکند، برمیدارند؛ بیهیچ اندیشهای که پیری، پایان تمام عمرهای طبیعی است! مبادا که فراموش کنیم این نیمکتها، چشم انتظارِ ما نیز هستند! بیایید باور کنیم واژه بازنشستگی، بر فرهنگ
لغاتمان سنگینی میکند؛ زیرا آن که تمام عمر از پا ننشست تا ما آسوده بنشینیم، وقتی از پا مینشیند، باید اوج ایستادگی او را جشن گرفت و به سوی تقدیر سبزش شتافت.
دوستتان داریم
خستگی دستهای پدرانهات را پاس میداریم؛ به یاد روزهایی که در تلاش شب و روزت، پنجرهها به سمت چشمهای همیشه بیدارت باز میشدند و آسمان، رؤیاهایت را که تنها آرزوهای بزرگ برای فرزندان کوچکت بود، نادیده میگرفت.
امروز، وقتی گلهای باغچه را آب میدهی، موی سپید تو، همرنگ با یاسهای سپید خانهای قدیمی، یادآور روزهایی است که با زحمت دستهای پینهبستهات، کودکان این سرزمین را بزرگ کردی تا بزرگی تو را نظاره کنیم.
اکنون بازگشتهایم تا تو باز بنشینی و برایت بگوییم که هیچ خاطرهای را از قلم نینداختهایم. شما تا همیشه، رمز عبور ما از موجهایید، ای پدران سکوت و خستگی؛ دوستتان داریم.
با آبشاران سر به زیر
آن روزها، چشم ما بر دستتان بود، وقتی از در وارد میشدید و امروز، چشمتان بر قدمهای ماست تا از همان در، برای سلامی دوباره بر آفتاب، وارد شویم.
اما هنوز میتوانید از گشادگی پیشانیتان، جهانی را سرشار کنید. شما ای آبشاران سر به زیر، آبشاران پا بهراهید که همواره در ادامه زندگی جریان دارید.
زیرنویسها
سالمندان در خانواده، مرکز دایرهای هستند که حرکت پرگار زندگی دیگران تنها با اتکا بر آنها امکانپذیر است.
بازنشستگی، آغاز انتقال توانایی انسان از جسم به فکر است که بهراستی، نیرومندترین قوای بشر، فکر است.
عباس محمدی
زندگی، همین مختصر سفرهای است که طعم لبخند را هرروز، میهمان لبهای خسته ما میکند.
زندگی، همین سقف کوتاهی است که از قامت درختهای سیب، بالاتر نمیرود؛ همین درختهایی که سالهاست زیر سایه دیوارها قد کشیدهاند تا باغچه را برای کوچه دلتنگ، تعریف کنند؛ همین کوچهای که هر صبح، از عطر سلام کوچک و بزرگ محل پر میشود؛ همین کوچهای که از خانه ما آغاز میشود؛ همین کوچهای که هر شام، ما را به مهربانی خانهمان میبرد.
سرپناهی سرشار از عطر لبخند
خانواده، همین سرپناهی است که سرشار از عطر لبخندهای من و توست.
خانواده، همین شانههای مهربانی است که تکیهگاه دلتنگیهای ناگهانی من و توست.
خانواده، آغوش گرمی است که تمام عمر، پناه لحظههای تنهایی توست؛ مثل همه روزهای کودکی.
چهقدر دلتنگ میشوم در روزهایی که دور از خانوادهام؛ روزهایی که سرپناه کوچک و صمیمی ما، آرام سر بر بالش شبهای پرستاره میگذارد! چهقدر دلم برای خانوادهام تنگ میشود، وقتی آوازهای فراموش شدهام، دلتنگم میکنند!
خورشید، لب درگاه ماست
هر صبح، عطر خداوند، با سلام ما در فضای خانه جاری میشود و خورشید، تا لب ایوان خانه ما قد میکشد.
زندگی، به آینده امیدوارتر میشود و مصمم میشود به ادامه.
خستگی، همگام بادهای تازه نفس، کوچ میکند از حیاط خانهمان و شادی، بهانهای برای ماندن در جمع ما پیدا میکند.
همه شادیهای دنیا، خلاصه میشوند در لبخندهای ما.
دنیا، تصویری بینهایت است از همه غم و شادیهای خانواده ما.
همه افقها را میشمارم تا سایه پدر و مادرم، شیرینی زندگی و خوشبختی جاودانه گردد.
فاطره ذبیحزاده
عصرها، در حدود همین ساعاتِ آفتابی روز، هیجان آمدن یک آشنای قدیمی، روی پوست خشکیده سپیدارها و نارونها، به سبزی میزند.
نیمکت کهنه وسط بوستان، برای عبور سایه لبخندش، بیتابانه انتظار میکشد و گیسوان سبز بید از سر شوق، روی شانههای ظریفش پراکنده میشود. نسیم، عطر ملایم یاس را از تار موهای سپیدش برمیدارد و هیاهوی گنجشکها، با کنسرت آرام عصا روی سنگفرش رنگی بوستان، تنظیم میشود. شاید این پیرمرد ساده و صمیمی که مهمان هر روزه طراوت بوتهها میشود، همان دبیر ادبیات دیروزمان باشد، که سی سال برای اشتیاق لبریز ذهنها، غزلهای حافظ را معنا کرده است؛ همو که عادت داشت با شیطنت شاگرد مدرسهایها، روزها را به شب سنجاق کند.
سی سال رنج، مرا به یاد روزگار بلندی میاندازد که فردوسی را، پا به پای شاهنامه پیر کرده است.
اکنون حاصل آن سالهای رنج و تکاپو، نهالهای بارور و فرزندان فرهیخته امروزند.
هر چند از خدمت بازنشسته است، ولی بیگمان، از پرتوافشانی تجربهها بازنایستاده است. این پیرمرد صمیمی، با مهر و عاطفهاش، علم و ایمان را در جانمان تکانده است.
هنوز چشم به راه
مادربزرگ عزیزم! هر وقت از پای دیوار خانه قدیمیات میگذرم، بیاختیار میایستم و میکوشم کلون در خانه را با نوازش دستهایم، به تقلا بیندازم.
فکر میکنم شاید دوباره روی ایوان کوچک خانه نشسته باشی و همین حالا در به رویم میگشایی.
دلم میخواهد مثل آن روزها، دستهایت دور گردنم حلقه میشد و گونههای سردم، زیر باران یکریز بوسههایت، گل میانداخت. گویا هنوز چشم به راهمان هستی؛ چشم به راه فرزندانت!
از یادم نمیروی
باور کن بعد از تو، حیاطِ تمام خانهها را به دنبال باغچه کوچکی که از ردیف رنگی شمعدانیها چراغان شده بود، سرک کشیدهام؛ ولی سودی نداشته است.
بعد از تو، هیچ خانهای آن همه بوی صمیمیت خانوادگی نمیدهد و کرسی قدیمی دلم، بیلبخند مهربان و نقل قصههای ریز و درشتت، گرم نمیشود.
مادربزرگ! نمیدانی چه اندازه دلگیر شدم، وقتی بوته یاس سر درِ خانهات خشکید و گلدان محمدی، در نبودنت پرپر شد!
وقت رفتن، دیگر آن نگاه امیدوار به برگشتنم، به بدرقهام نیامد و کاسه لرزان آب، چشمهای داغ کوچه را روشن نکرد.
هر بار با خودم گفتم، دیگر از این کوچه قدیمی نمیگذرم تا خاطرات کودکی، پشت درهای بسته خانه مشوش نشود؛ ولی چه کنم که صد سال دیگر هم، باز طفل مشتاق خانهات خواهم ماند.
محمدکاظم بدرالدین
در شهر لحظههای پُر پنجره زندگی میکنیم؛ در خیابانی از جاودانههای سبز؛ کوچه رنگینکمانهای معطر که محصول بارندگیِ لبخندهای ماست.
اگر صبح به ما سر بزنی، از بوی بهارنارنج، سرمست خواهی شد.
دایره زندگی میچرخد و ما فرصتهای زندگی در کنار خانواده را قدر میدانیم.
رجم اندوههای بیرحم
بر تاقچه سالیان ما اگر غباری ماندهاست، اندوه نیست. اگر چه اقتضایِ چرخه هستی چنین است که برف بر زلف بنشاند؛ ولی دلهای ما همچنان گرم از خورشیدِ فروزانِ مهرانگیزی است.
ما بر اقلیمِ هر چند شنبهای که باشد، گِرد هم میآییم و رنجهای متراکم و ملالتهایِ تاریک را با برجستهترین واژههای روشن، میزداییم.
دستهای ما از رجمِ اندوههای بیرحم میآیند و دهان ما از عطر شعر و چای عصرانه سرشار است؛ شما هم بفرمایید!...
خانه؛ وعدهگاه تبسّم
از خانه میگویم و از وعدهگاهی برای رسیدن به حالت یکسانی از تبسّم.
از خانه میگویم و عدالت، که التفاتی سپید در جمع شبانهروزیِ ماست.
از خانه میگویم که شبهای پُر امیدش، خندههای خسته پدر را قاب کرده است.
از خانه میگویم و روزهای لطیفش که آغوش مهرگسترِ مادر را میستایند.
خانه ما و شما همین نزدیکی است؛ کنار هنرکده نگارگری شده عشق؛ درست مقابل چشمهای بدیع هر دویِ ما.
مهدی خلیلیان
ـ از «خانه» بیرون زدن، یعنی: از «خود» فرار کردن.
ـ در جایی که «دیگران» از پشت، خنجر میزنند، آغوش «خانواده» رویاروی ما و برترین مأواست.
ـ فقط پدران و مادران «الگو» میتوانند فرزندان «نمونه» بپرورانند.
ـ «حسرتهای کوچکِ» فرزندان خود را، جدی بگیریم، تا به «غمهای بزرگ» مبتلا نشویم.
ـ هنگامی که «خانه» به «زندان» بَدَل شود، والدین در نگاه فرزندان، زندانبانند!
ـ هر «اخم» پدران و مادران، یک «زخم» برای فرزندان است.
ـ مسئولیت دادن به فرزندان، _تعهدآور _است و همزبانی با آنها، همدلی را به دنبال دارد.
ـ اگر والدین به فرزندانشان _نزدیک _شوند، آنان هرگز از پدران و مادرانشان _دور _نمیشوند.
ـ فرزندان، عضوی از اعضای خانوادهاند...و «چو عضوی به درد آورد روزگار»...!
ـ پدران و مادران، تنها دوستانی هستند که هرگز تن به _خیانت _نمیدهند.
ـ فرزندان، بدون یاری والدین، نمیتوانند _گرههای کور _زندگی را، باز و خوشبختی را آغاز کنند.
ـ دختران و پسران _شایسته، _هرگز تن به تقلیدهای کورکورانه نمیدهند و مشغول برنامههای سرگرمکننده نمیشوند.
ـ آنان که چشم امید به «هرچه پیش آید...» و «باری، به هر جهت» دارند، هرگز در تعیین مسیر تحولات اساسی «خانواده» و «جامعه» سهمی ندارند.
ـ فرزندان، گرمابخش کانون _خانواده _و مایه استحکام و بقای آن هستند.
ـ فقط _خانه _میتواند اعضای خانواده را به آرامش برساند و _خیابان، _خلوتها و زیباییهامان را از ما میستاند!
ـ همه چیز از «خانه» آغاز میشود؛ _خوب _یا بد!
دوشنبه
17 دی 1386
27 ذیحجه 1428
7.jan.2008
رزیتا نعمتی
مادربزرگ، از کوچههایی که از آن میگریخت تا چارقدش را نربایند، تعریف میکرد. من به مهاجمانی فکر میکردم که روزگارانی دیگر، زیبایی را به زبان شیطان معنا کردند، تا چشمهای بسته سرسپردگی، در ندای دروغین آزادی، بیشتر به خواب رود. آنجا که حجاب زن، مرز میان حق و باطل را ترسیم میکرد، دستهای سیاه، به یکباره همه تباهی خویش را در برانداختن پردههای معصوم عفاف نشان دادند. چه دردناک است کبودی تازیانه آن انقلاب سیاه، به رخسار سیلیخورده تاریخ زن مسلمان!
هجوم بر گرههای تعهد
آن روزها در معبر صداهای تاریک، راهزنان تاریخ، عشق را خانهنشین کردند و زن، بار دیگر میان گوشهنشینی و ذلت، یکی را برگزید و آن، ذلت نبود. آن روزهای تلخ، چارقدها که ـ تعهد را بر گلوگاه زن گره میزدند ـ باز شد تا تمام باورها از عمق، به سطح خود برسند و در آب گلآلودِ اقیانوسِ پارسی، نهنگهای پیر استعمار، نقشه چپاول بکشند.
اولین تلنگر انقلاب اسلامی
همه از صدا افتادهاند و خاموش نشستهاند؛ بیهیچ توانی برای رهایی از ورطه پیشامدِ فراگیری که تا عمق پس کوچههای وطن رخنه کرده است. این شوکهای تاریخی، آغازگر اشکهایی شد که سالها بعد، در انقلاب سال 57، فریاد شدند و پرده از چهره تندیسهای واسطه این نقشه برداشتند. آری! آن انقلاب سیاه، سرخیِ انقلابی دیگر را میطلبید تا رنگ خویش را از صحنه تاریخ بزداید؛ سرخ به رنگ خون جوانان غیرتمند وطن.
زیرنویسها
حجاب، مصونیتی است دو طرفه، هم برای فرد و هم جامعه که رعایت آن، رعایت «حقوق جامعه» است.
اقدام به کشف حجاب، بزرگترین توهین در تاریخ یک ملت، به باورها و عقاید مردم آن بود.
معصومه داوود آبادی
از مسیر تاریک شب آمده بودند؛ با دستانی از شقاوت و تردید. ستم، اندیشه جانشان بود و چشمان مهآلودشان طلیعهای را نمیشناخت. سپیده که زد، به تاراج آفتاب برخاستند؛ غافل از اینکه پیراهن روشنایی را شمشیر سیاهی دریدن نمیتواند.
کوچههای شهر را صدای ضجه آکنده است.
کسی دختران رود و مادران دریا را به سرنوشتی کویری دعوت میکرد، کسی میخواست آفتابگردانها، سمت خورشید را فراموش کنند. ثانیهها را گردبادی از ناامنی و تشویش، درهم میپیچید.
میخواستند شب را صبح ببینیم
خرمن عفتمان را به تلی از خاکستر خوانده بودند؛ با شعلههایی از تجدد و تعصب. از بامدادی میگفتند که آیندهمان را دگرگون خواهد کرد؛ از آسمانی که از پرنده لبریزمان خواهد ساخت؛ بیخبر از
آنکه ما خود، بامداد آگاهی هستیم و آسمان نگاهمان را پرنده بینش در پرواز است؛ بیخبر از آنکه دریا را وسوسه هرزآبها مسموم نمیکند.
برخاستیم و طوفان عقبنشینی کرد
با چشمانی مسلح به ایمان، در حوالی روشن هویتمان ایستادیم و در خیابانهای وارستگی، پاکدامنیمان را فریاد کردیم. حکومت حروف عریان را بر برگهای رها شده در باد، درهم شکستیم.
برخاستیم تا پنجرهها، امیدوارِ زیارت دوباره آفتاب، به سمت سپیدترین چشماندازها گشوده شوند. برخاستیم و طوفان، عقبنشینی کرد.
حالا خورشید، با چارقدی از ستاره، کوچههای شهر را چشم میگشاید. حالا جانمان هر صبح بر ابرهای دور، پرنده میشود.
عباس محمدی
امنیهها آمده بودند تا امنیت ما را بگیرند.
آمده بودند تا به جای چادرهای زنان، سایههای سیاه بیحجابی را بر سرمان بکشند.
غیرتها کم کم داشت رنگ فراموشی میگرفت.
بوی تمدن وارداتی، تا زیر دماغ سردمداران ایرانی، بالا آمده بود.
ترس و اجبار، داشت کار خودش را میکرد.
مردم نمیتوانستند فراموش کنند غیرتشان را، اسلامشان را، آبرو و عزت و وقارشان را؛ اما حکومت میخواست روزهای ایرانی ما را به رنگ روزهای آتاتورک درآورد؛ درست به رنگ روزهای برهنه غرب فرویدی.
دریا، همیشه دریاست
شرکت در مراسم عزاداری و مذهبی، تعطیل!
شرکت در مراسمی که چند قدم به اسلام ناب محمدی(ص) نزدیکترمان کند، تعطیل!
ایران باید همرنگ دنیا شود؛ دنیایی که چشمهای مردان هوسباز غربی را به وجد میآورد. اما دریا را نمیتوان در باتلاقها و لجنزارها غرق کرد. دریا را نمیتوان در دامان مرداب ریخت؛ دریا همیشه دریا میماند.
ما ایستادیم
آمدند تا به زور سر نیزه و چماق، بیغیرتی و تمدن بیهویتی را مهمان سفرههای لبریز غیرت ایرانیمان کنند؛ اما نمیدانستند که طعم دیگری جز شرف، برای ایرانیها لذیذ نیست. نمیدانستند که خوابهایی که برای ما دیدهاند، یک روز کابوسهای هولآور نیمه شبهایشان خواهد شد، نمیدانستند روزگار، هیچگاه آنچنان که میخواهند، نخواهد بود.
گذشت دوران اختناق و ترس و سرنیزه و وحشت.
ما ایستادیم تا صدایمان، در صفحات تاریخ گم نشود و آبرویمان، لکه ننگ برندارد.
ما ایستادیم تا تاریخ، از یادمان نبرد.
سودابه مهیجی
چادر، از سرِ ایمان و غیرت کشیدنی نیست.
چادر، لوای جاودان ماندن قامتهای خداخواه است.
چادر، این عفتِ سر به زیر، بعد از آن روزهای تلخ، بغض سیاهی شد در گلوی تمام تاریخ که بر فراز گیسوانِ خوددار و پرهیزکار، در کوچه و خیابان میگردد و اعتقاد محتومش را سر بر افتخاری مسلمانوار میساید.
تاریخ، ستمکار بود آن روزها که چشم به ناموسِ وطن خویش داشت و حجابِ معصومانه پاکدامنی را تاب نمیآورد.
کوچهها، انگشت سخره میشدند به سمت صورتهای در نقاب و خیابانها و معابر، جلبابهای روی از نامحرم در کشیده را به هم نشان میدادند و این همه خویشتنداری را باور نداشتند.
میراثدار زیبایی سر به مُهر
هنوز خشم آن روزهای تکفیر، بوی خاک و خونی است که از لابهلای چادرهای مشکی و سر در گریبان، به مشام زمانه میرسد. هنوز صدای تعقیبها و گریختن دامنهای محجوب از رهگذار تاریخ به گوشه و کنار هستی، از موج موج این حجاب کبود به گوش میآید.
آه، ای معصومیتِ از دیروز تا هنوزِ این سرزمین؛ ای راز برملا نشده در انظارِ خلایق! در کوچههای زمین، با شرم موقّر خویش قدم بردار و بگذار فضا از عطر چادر تو معطر شود و زیبایی سر به مُهرت را بذر بیفشاند.
پرچم مشکی خود را بر شانه بگیر و سرافراز باش. تو میراثدار تمام حرمتهای باکرهای. ترسا بمان و نگذار طوفانهای خبرچین و راهزن، چادرت را با دستهای هرزه و خیانتکار بدزدند.
حسین امیری
چشم وا میکنیم و میبندیم. اینجا مشرق زمین است؛ سرزمین حیات ابدی فطرت. اینجا مشرق زمین است. دختران عفت و مردان غیرت، ساکن همیشگی کوچههای شهر ما هستند.
اینجا آب و نان و جان این دختران، سیب حیاست و آبرو، همه دارایی یک خانواده.
استعمار اگر عفت را میخواهد بگیرد، قصد همه دارایی این مردم را کرده است؛ قصد همه چیز این دیار.
عروسی خون
از مسجد گوهرشاد، صدایی میشنوم. دختری با ترنجی در دست و خلخالی از اراده برپا، عروسی افکار بکرش را در زمین مسجد، جار میزند. چادر مشکیاش در عروسی خون و اراده، پای داماد غیرت و در خانه فطرت سرخ میشود.
از مسجد گوهرشاد سالهاست که بانگ فرشتگان حنا بردست میشنوم که کربلایی دیگر را روایت میکنند؛ عروسی خون و دشنه و فریاد و جهاد مردان و زنانی را روایت میکنند که کربلای اندیشه خویش را بهایجاودانی دین زنان این مرز و بوم کردند.
یک خبر
محمدعلی کعبی
17 دی ماهِ سالِ 46؛ خبر منفجر شد: «غلامرضا تختی خود را...»
مردم، حرفهایِ روزنامهها و تلویزیون ملی را باور نمیکردند. اسمِ «سَم» کوچه به کوچه پیچیده بود و همه میگفتند با «باربی توریت» تختی را کشتند. «غلامِ رضا» غلامرضا را کشت!
در غسالخانه بعضیها دیدند که سر جنازه شکسته است و از آن خونابه جاری است.
با وجود این، رویِ جواز کفن نوشتند: «علت مرگ بعداً تعیین میشود».
سنگین وزن
سالِ 1956 میلادی، مردی با نامِ تختی، کمر روسها و آمریکاییها را در المپیک ملبورن شکست.
با طلایی آویخته برگردن، از سکویِ قهرمانی پایین آمد و در جمعیت غرق شد...
سنگین بود؛ اما طلا، وزنی بر قامتِ پولادینِ مسلمانِ ایرانی نمیافزود.
قهرمان گریه نمیکرد و مثل خیلیها ذوقزده نبود. تختی، تمامِ داراییاش را، چهره مهربانش را به مردم هدیه داد و خوشحالیِ آنها برایش از طلا ارزشمندتر بود.
فلاشها در فضا چشمک میزدند.
خبرنگار، تند و محکم، سؤالش را به سمت غلامرضا پرتاب کرد:
«آقای تختی، شنیدهام شما و خانوادهتان اعتقاداتِ مذهبیِ محکمی دارید. آیا از این نظر چیزی همراه خودتان به ملبورن برده بودید؟» نوری در سیاهیِ چشمان تختی از دور سوسو میزد. جهان پهلوان لب گشود و پاسخ داد:
«من همیشه با خودم قرآن دارم».
درست میگفت. همه میدانستند؛
کُشتیگیرِ نود و هفت کیلویی، وزنِ مطبوعی از معنویت دارد.
بر بامِ جوانمردی
احتیاطی در کار نیست. جملاتِ پیچیده نمیخواهیم.
صمیمانه سراغش میرویم. حتماً ما را میپذیرد. خودش یکبار گفت: «من به مردم تعظیم میکنم».
میخواهیم بدانیم نامِ بلندش، رویِ شانههایِ کدامین قله ایستاده است؟
ترازو میخواهم. در کفهای قهرمانی و در کفهای پهلوانی قرار خواهم داد؛
1338؛ بازوبند پهلوانی را به چنگ آورد و بر پهلوانانِ نامیِ آن دوران ایران فائق آمد(مسابقاتِ جهانیِ تهران).
نقره المپیک رم (1339). طلایِ مسابقاتِ یوکوهاما(1340). طلایِ المپیکِ ملبورن (1340). نقره مسابقاتِ تولیدویِ آمریکا(1341) و... .
پیش و پس از هر مسابقه، به پابوس امام رضا(ع) میرفت. به قولِ مردم، او غلامِرضا بود.
ـ 1340 قهرمانِ یوکوهاما را به دیدار شاه بردند. او مثلِ همیشه دستِ او را نبوسید و در مقابلِ سؤالهایش جوابهایِ سربالا میداد؛ بعدها در روزنامه کیهان اعلام کرد که به فعالیتهایِ سیاسیاش افتخار میکند.
همیشه برایِ تمرین در سالنِ دارالفنون، دو لنگ به همراه داشت؛ یکی برایِ تمرین، یکی برایِ نماز.
گاهی که تمرین سبکتر بود، به مسجدِ هدایت میرفت. امام جمعه آنجا طالقانی بود و او این سید را دوست داشت.
برای آسیب دیدگانِ زلزله بویینزهرا افزون بر آنچه داشت، سینی به دست، به خیابان آمد و...
«بچهها! این ننه منه. هر وقت مسافرت میرم فقط دلم برایِ این ننه تنگ میشه. دلم پرپر میزنه که زودتر برگردم و صورتش رو ببوسم».
«الهی دست به خاک میزنی طلا شه مادر! الهی پیر شی...!»
و تختی، خاک را به نظر کیمیا میکرد. او بر بام روح بلندش ایستاده و سکوهایِ قهرمانی را به تعظیم واداشته بود.
مردی از عمق تاریکی، برایِ مردم چراغ آورده بود و دریچهای که از آن میشد به کوچه خوشبخت نگریست.
احتیاطی در کار نیست. صمیمانه سراغش میروم. میدانم. او بیشتر از اینکه قهرمان باشد، پهلوان است و برهه محدود قهرمانیاش در وسعتِ پهلوانیاش گم میشود.
او با تمام داراییهایِ معنویاش، به کُشتی میرفت و با تمامِ آنها بازمیگشت.
بیشتر از اینکه بازنده نمیشد، خود را نمیباخت... .
قامتِ پهلوان، چگونه در لباسِ واژگانم بگنجد!
دلاور! مرا ببخش به خاطر تمام جملههایی که جاگذاشتم.
«با برداشتهایی از دفترِ تختی نوشته خانمِ حبیبه جعفریان»
معصومه داوود آبادی
از خم کوچهها که نمایان میشد، شهر در شادی شگفت، شانههای پهلوانیاش را به ستایش برمیخاست. با چشمانی پیش میآمد که همواره سمت آسمان را میکاوید و گامهایی که کوهها را بارها به لرزه درمیآورد.
تختی، روح دریا بود؛ وقتی که طوفانهای ناجوانمردی، مردم سرزمینش را نگران میخواست. تختی، قهرمان میدانهای مبارزه بود و پهلوان آزمونگاه مردانگی.
ظلم را برنمیتابید و پیشانی بلندش، ثانیههای مشوش بیعدالتی را پس میزد.
نامت، قرین فروتنی است
تو در برف آن سالها، ردپای آفتاب بودی و امید. خانههای سرد و دلهای یخ کرده را پنجرههای خورشیدخیزت، مژده زندگی بود.
مغلوب میدان کشتی نشدی، آنگونه که از جهاد نفس، سربلند بیرون آمدی.
نامت، کوچههای وطن را فرازمند کرده است.
یادت، فروتنیمان میآموزد.
آموختیمان که در دقایق بارانی، صبور باشیم؛ اما لحظههای مهآلود را با شمشیر روشنایی بشکافیم و خوشههای نور را در مشت بگیریم.
از تو میگوییم، خاک میشکفد و رودخانههای عاشق، سمت خشک دلهامان سرازیر میشوند.
یاد تو همیشه در ما جاری است
حالا رفتهای و وطن، کوچ نابهنگامت را بر تپههایی سیاه میگرید.
رفتهای و برف، کوچههای دلمان را پوشانده است.
نیستی! صدای قدمهایت دیگر در این حوالی نخواهد پیچید و تار و پود شهر، از نفسهای پهلوانیات بینصیب خواهد ماند.
ای بزرگ! جای خالیات را چگونه تاب آوریم که شاهنامه حماسه بودی و عشق.
رفتهای؛ اما چکامه مردانگیات، همیشگی است.
اعظم جودی
از همین کوچههای خاکی، از میان همین مردم یک لاقبا مردی با لباسهایی نه به رنگ سرداران مزدور؛ سرداری نه با سپاهی از جور؛ مردی به نام تختی ظهور کرد که وقتی بر بالاترین سکوی قهرمانی سربرافراشت، دماوندِ همتش را تقدیم دستهای پینه بسته مادر کرد و نشان غیرتش را از دست مردمان یکلاقبای همین کوچهها گرفت.
حالا آخرین نشانش را میخواهد بگیرد؛ نشانی سرخ به رنگ آتش، نشانی چون مرگ سرخ.
کوچههای بیپهلوان را چه کنیم؟
پهلوان!
کوچهها را هیاهو فراگرفته؛ گویا نامرد ناعیاری برای سنجش عیار مرامت آمده است.
برخیز؛ این خاک، شایسته خوابیدن مردان آسمانی نیست.
در حیرتم، چگونه دماوند همت تختی، در قبری کوچک جای میگیرد؛ تیغش را چه میکند؟ زمانهای که تشنه جوانمردی عیاران است، کوچههای بیپهلوان را چه میکند؟
سهشنبه
18 دی 1386
28 ذیحجه 1428
8 . Jan. 2008
میثم امانی
آنان که دست به خون تو آغشتهاند، دشمنانِ خونی مردماند؛ دشمنان پیشرفت و آبادی کشور. سینههایشان، مالامال از عشق به اجانب بوده است.
قاتلین تو، قاتلین مردماند و شریک جرم بیگانگان در مکیدن خون، از شریانهای محروم.
آنان که کمر به عزل تو بسته بودند، نمکخواران نکمدانشکنی بودند که ثروتشان در حساب استعمار بوده است و جز لکههای ننگ، برداشت نکردهاند؛ خودپرستان مکاری بودند که آنچه خود داشتند، از بیگانه تمنا میکردند.
دشمنان تو، گرگهای گرسنهای بودند که آرزویشان، دریدن گوسفندان است و رفاه ملت، خوشحالشان نمیکند!
از خانهای محقر، تا «دارالفنون»
از خانه محقری در «هزاوه»، تا حمامی از خون در کاشان؛ به هیچ نیندیشیدهای، جز اصلاح. فقر را تا ناخن انگشتان خویش لمس کرده بودی که نگذاشتی مردم بیدفاع شهر را به جرم مالیات ندادن، بزنند!
پشت درهای بسته مدرسه مانده بودی که دانستی یک «دارالفنون»، چقدر میارزد. دسیسههای پنهانی استعمارگران را چشیده بودی که در برابر نمایندههای خودفروختهشان محکم ایستادی.
آری! «ما از کشورهایی که چشم طمع به مملکت ما دوختهاند، انتظار خدمت نداریم.»(1)تو، خلاصه مردم بودی و عصاره دردها و رنجهایشان.
تو بازوی ایران بودی
تو، زیر بازوی ایرانیان را گرفتی تا روی پای خودشان بایستند و با چشمهای خودشان بنگرند. «شال امیری» را بر شانههایشان انداختی، «سد ناصری» بر رودخانههایشان کشیدی و لذت افتخار کردن با کالای ایرانی را در ذائقهشان به یادگار گذاشتی.
تو به صنعتگران این آب و خاک، کرامت بخشیدی و یادشان دادی که ایران، کشور خود آنهاست و برای پیشرفت و آبادانیاش، باید بکوشند.
تو، پوزه تحقیرکنندگان ملت ایران را به خاک مالیدی و ندای شرف و استقلال را از دریاچه خزر، به خلیجفارس رساندی. با حذف القاب و عناوین دنبالهدار، به هر چه منصبدار در این سرزمین آموختی که راز ماندگاری آدمی به خدمات اوست نه القابش.
به ما اتحاد آموختی
چه بسیار نقشهها، چه بسیار نیرنگها که چیده بودند تا ایران را ویران کنند و پیکره واحدش را قطعه قطعه سازند!
چه بسیار مکرها و فریبها که به کار بسته بودند تا جغرافیای واحد ایرانیات را پاره پاره کنند؛ اما با سد آهنین ایستادگی تو رو به رو شدند.
تو، خواب خوش استعمار را در برافروختن آتش اختلاف و جدایی، نقش بر آب کردی و بساط تفرقه اندازی را به باد دادی.
1) [1] . جملهای از امیرکبیر؛ نک: اکبر هاشمی رفسنجانی، امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار، انتشارات فراهانی، 1346، ص 137.
تو حیثیت ملّی را با مشتهای فولادین خود نگه داشتی.
هم به دشمنان خارجی و هم به دوستان داخلیشان آموختی که میراث آریاییان، خوان یغما نیست که ببرند و غذای مهمانی نیست که بخورند.
ایرانیان، از هر رنگ و نژاد، از هر قوم و مذهب، دستهای بسیار دارند؛ اما در برابر بیگانگان یک دستاند؛ چشمهای بسیار دارند، اما در برابر بیگانگان یک چشماند و صداهای بسیار دارند، اما در برابر بیگانگان یکصدا میشوند.
آرزوی دیرین تفرقه را در کام دشمنان، به زهر خواهند آلود و به گور خواهند فرستاد.
پیام کوتاه
امیرکبیر، نماد استقلال، پیشرفت و استعمار ستیزی ملت ایران است.
امیرکبیر، شهید آرمان وطندوستی است.
امیرکبیر، قهرمان مبارزه با کسانی است که چشم ندارند استقلال و آزادی ملت ایران را ببینند.
محبوبه زارع
بیش از 150 سال گذشته؛ اما انگار همین امروز است. صدر اعظم ایران، در دربار ناصرالدین شاه؛ در حال خدمت به توسعه کشور و شکوفایی مردم است. سه سال و دو ماه از صد ارتش گذشته؛ در حالی که مدرسه دارالفنون به بهترین سامان رسیده است.
چه کسی فکر میکرد این آشپززاده فقیر، این مرد روستازاده مردمی، چنین در دربار مورد توجه و تکریم قرار گیرد؟! فراهان، شاید هرگز به خود ندیده بود که از دل خاک خود، مردی چنین ماندگار را به میهن هدیه دهد. روزنامه وقایع اتفاقیه، چاپارخانه منظم، میدان توپخانه، کارخانههای بلورسازی، چلواربافی و سلاحسازی... همه و همه خود را محصول تدبیر و اندیشه او میدانند.
امیر مصمم و عاشق
میرزا محمدتقی خان، آنچنان عاشق و مصمم، جادههای توسعه را به سمت تعالی گسترش میداد که استعمار پیشگان، تنفس در حریم وطنپرستیاش را تاب نداشتند. میرزا، امیرِ کبیرِ استقلال و اصلاحجویی بود. روح آزادگی و نَفْسِ مردممحوری چنان در تار و پود ایمانش رخنه کرده بود که ثانیههای زندگی در دربار را وقف مردمی ساختن حکومت و تلاش در مسیر مستقل کردن ایران کرد؛ آنگونه که حاسدان مقام و جلالش نتوانستند محبوبیت و خیرجویی او را تاب بیاورند.
کتیبه خونین
این، قطرات خون امیرِ استقلالخواه و صدراعظم وطندوست ایران است که بر دیوار حمام فین جاری است. کاشان، شکوهِ حیاتش را وامدار لحظه پرواز امیرکبیر به سمت بیکرانگیهاست؛ درست از همان لحظه که هنگام شهادت، با قطرات خون خویش بر در و دیوار حمام فین ثبت میکرد: «زنده باد استقلال؛ نابود باد استعمار!» روحش سبز و راهش ممتد باد.
عباس محمدی
همه نامههای نانوشته را پرندهها از شانههایت برای هم پست میکنند و صدفها، آواز دریاهای دور را برایت به ارمغان میآورند.
رد پایت، نوشتهای است بر پیشانی بلند ساحل که قد قامت موجها را به خشکی میکشاند.
درختهای باغ فین، هنوز به عطر خوش تو زندهاند.
سالهاست که این باغ، به امید دوباره دیدنت، به زندگی ادامه میدهد.
در و دیوار این باغ، هنوز خاطره صدای پای آمدنت را فراموش نکرده است.
تو، هنوز زندهای؛ چه در خیال باغ، چه در سینههای زخمی ما؛ تو هنوز زندهای.
میخواهم مثل تو باشم
از خودم فاصله میگیرم تا به تو برسم، تا با تو یکی شوم؛ اصلاً خود تو شوم.
با یاد تو، قدمهایم را مردانهتر برمیدارم و جلوی همه بیعدالتیها، سینه سپر میکنم.
یاد تو که میافتم، همه وحشت و ترسی را که در خودم دارم، بیرون میریزم. میخواهم مثل تو، ایرانی باشم و ایرانی بمانم و ایرانی بمیرم. میخواهم مثل تو از حقم دفاع کنم؛ تا پای جان و حتی از غیرت به خشم آمده ناصرالدین شاه هم نترسم؛ نترسم از همه شاهزادههای فرنگرفته و زیادهخواه؛ نترسم از همه کسانی که از راه نیامده، سهمخواهی میکنند.
در بال کبوترهای فین
خون تو، جریان گرفت تا عطر آزادیخواهی تو در رگهای ایران بدود، تا آزادی به یاد امیرکبیرها زنده بماند و امیدوار، نفس بکشد.
جانت در بال کبوترهای باغ فین اوج گرفت، تا آسمان را با طعم آزادی رنگ بزنی.
عشق تو جاری شد در ریشه درختانی که هنوز ایستادهاند. تو، هنوز زندهای؛ چه در خیال باغ، چه در سینههای مالامال از اندوه ما.
تو هنوز جریان داری؛ مثل هوا، مثل عشق، مثل زندگی.
فاطره ذبیحزاده
هرگاه خواستیم از تو بگوییم، از همه واژههای حماسی کمک گرفتیم؛ ولی برای از تو گفتن، هنوز چیزی کم داشتیم.
گویا نام تو، با پوست و خون ایرانیان در آمیخته و دریای نگاهت در پی آبادانی میهن، هنوز نیارمیده است.
هرگاه حرف از دلیران مبارزه با استعمار و بیگانهپرستی به میان آمد، پیشانی بلند غیرت و آفتاب روشن همتت را به یاد آوردیم.
امیر! مدتهاست مسلکِ زیبای تو، الگوی سلوک سیاسیمان شده و آن همه سختکوشی و دوری از القاب اشرافیات، ورد زبان همه است.
در برههای که گرگهای سلطهخواه استعمار، در لباس میش و در هیئت دوستان دلباخته نمایان میشدند، تنها تیزبینی و ادراک تو، افشاگر دسیسههای پنهانیشان بود.
قهرمان استقلال خواهی
بنای دارالفنون، به بلندای اندیشهات قوام گرفت تا فرزندان این مرز و بوم، اکسیر معجزهگر علم را بر مس وجود زنند و جان زرین و عالمانه را به آب و خاک مادری پیشکش کنند. تو، درفش سرخ آزادیخواهی را در این سرزمین افراشتی. تو، قهرمان استقلالطلبی ایرانی!
مثل امیرکبیر
چون تو فرخپیای باید تا پلههای ترقی را از خدمت دیوانی در سرای قائم مقام فراهانی، تا صدارت دربار شاهی بپیماید و برای دردهای بیشمار مردمش، دوایی بیاورد؛ چراغ «وقایع اتفاقیه» را مهیا کند برای روشن کردن دالان تاریک اذهان؛ ترجمه و نشر کتاب را رونق بخشد برای برپایی تالار اندیشه؛ مناعت طبعش، ترس از القاب و عناوین را فرو ریزد و روح بلندش، سفیران پر مدعا را پشت درهای بسته نگه دارد.
به کدام جرم؟
گفتی تیغ توطئهشان را بر شاهرگ تو بزنند؛ شاید آن خوندلها که خوردهای، از رگ دستهایت بجوشد و رسواشان کند!
حالا سرخی این لختههای خون که روی کاشیهای حمام، عین بوتههای گل سرخ روییدهاند، در جویهای کوچک باغ فین شکوفا میشوند و خبر خیانت دربار قجری و توطئه پلید بیگانه را از تبعیدگاهت بیرون میبرند. راستی فردا در روزنامه «وقایع اتفاقیه» چه مینویسند؟ امیر را به کدامین جُرم به مسلخ گرمابه فین بردهاند؟ به جرم عدالت خواهی؟! به خاطر آن شانهها که زیر بار ذلت
نرفت؟! یا برق آن نگاهی که آینده ایران را درخشان میدید؟! شاید به جُرم دستهای ارادهای که به جنگ بندهای وابستگی رفته بود؟!
گرچه در قانون سیاهِ خفاشان، آفتاب تو را به جُرم روشن بودن، زیر تیغ خواهند برد، ولی تو میدانی که عمر شب کوتاه است و فردا دوباره آفتاب طلوع خواهد کرد!
فاطمه پهلوان علی آقا
بزرگی از نامت پیداست و رستگاری را در واژه واژه کودکی معصومت میتوان دید؛ آن زمان که در پس مکتبخانه شاهزادگان میایستادی تا الفبای آزادی و استقلال را بیاموزی. تو بزرگی را از کودکی آغاز کردی.
پدر، لقمههای لیاقت و کاردانی را از سفرهاش در دهانت مینهاد تا تو آرام آرام هضم کنی.
بزرگیات، میراث القاب شاهانه پدر نیست؛ زیرا تو خود، دستمایه رنج او را دیدی و محصولِ عزمی جَزم و راسخ را دِرو کردی، تا راه ناهموار و دشوار رفاه و سربلندی همگانی را طی کنی.
امیر آزادی ...
اسیرت ساختند و صدارت را آنچنان که شایسته کبیری چون تو بود، به دستانت سپردند؛ ولی تو از نسل جیرهخواران روزمزدی نبودی که کیسه برای سکههای رنج ملت میدوزند تا سفرهای عیاشی شاهان را پُر کنند و به کامشان شیرین بیایند.
تو از نسل امانتداران صدیقی بودی که خیانت در امانت، در مرام مردانگیات راه نداشت.
دستهای چپاول و غارت درباریان رفاهزده را کوتاه کردی و انبارهای چرمین سکههایشان را تُهیساختی تا آب زلال زحمت و رنجِ مالیاتها را الفبای آبادانی ایران قرار دهی.
باران تلاشت، زمینهای خشک کشاورزان را بارور ساخت و بر سفرههای کارگر و برزگر، نان رویانید.
زندهترین نام
مردانه ایستادی و سنگهای درشت سر راهت را کنار زدی تا سنگبنای دارالفنون را بر زمین نهادی. اما عُمر نیلوفرانی که در مُرداب میرویند، کوتاه است؛ زیرا مردابها با گُلها بیگانهاند و گندابها از گلاب بیزار.
دست در دست هم نهادند و بر زمینت زدند تا شاهرگ حیات و تعالی ملتی را قطع کنند.
زنده باد یادت که زندهترین نامی.
اعظم جودی
جوی خون را بنگر امیر! سرخ شدهای؛ مثل آتشی که از درونت: شعله میکشد و دامن استکبار را میگیرد.
سرخ شدهای؛ مثل گر گرفتن اجاق کوره علم این دیار.
حمام فین، دارالفنونی دیگر است که تو با خونت ساختی، تا مردمان، درس عشق در آن بیاموزند.
اینجا، دارالفنون وطنخواهی است و تو به رنگ سرخ، عشق میهن را نوشتهای.
تو همیشه زندهای
اهالی ترس، به سفارت غرب پناه میبرند و اهالی طمع، به سفارت شرق؛ اما تو اهل ایرانی؛ پس به خودت پناه آوردهای.
هیچ تیغی رگت را نمیبُرد، هیچ جلادی از پس قتل تو برنمیآید. تو زنده میمانی و حمام فین، نام و ننگ دشمنت را به خون میکشاند. تو زنده میمانی و در هر کلاس درسی و در هر مدرسهای، هر جا علم باشد، تو هم هستی. با هر کلامی در گوشه لبان دانشآموزان، خنده میشوی و بر گوشه چشم هر ایرانی در غمها و رنجها گریه میکنی و در گلوی هر مرد فریاد میشوی.
چهارشنبه
19 دی 1386
29 ذیحجه 1428
9.Jan. 2008
فاطمه پهلوان علی آقا
قم، کویری تشنه بود که چکمههای سیاه ظلم، چشمههای جوشان گلدستههایش را کور کرده بود. گلبرگهای بهار، در بسترش به زردیِ پاییز میگرایید و پلکهایش، نرم نرمک بر روی هم نهاده میشد.
رخت سیاه عزای فرزند خورشید، هنوز بر تن یاسهایش داغ دشنه و شمشیر قُلدران را زنده میکرد که پردههای کریه چهرههایِ دینستیز، به روی آفتابش جسارت کردند. اما تحمل یاران خورشید هم اندازهای دارد؛ آنها سپاهیان عدالت بودند و مریدان پیشوای نور. دیدن و نشستن و سکوت، در مرام آنها جایی نداشت. سینههایشان را سپر کردند و برخاستند؛ ولی افسوس قامتهایشان در حسرت دستان سوزان کویر قم شکسته شد!
جمعه
28 دی 1386
9 محرم 1428
18.Jan. 2008
رزیتا نعمتی
عباس جان! از تو که مینویسم، تمام کلمات خیساند و در سکوت یاد تو، چیزی جز دریا نمیگذرد. ای ایستادهترین دریا ! مشک خالیات، اشتیاق تمام آبهای جهان را برانگیخته است تا قطرهقطره تو را فریاد کنند.
امروز، کتاب عاشورا را که ورق میزنی، با مقدمه عباس آبرو میگیرد تا بلندترین شعر خون، به نام تو سروده شود و به امضای حسین (ع) برسد.
بوسه میزنم بر دستانی که از مسیر فرات برگشت تا نمایش وفا را در قلب هر مسلمان، به تعزیه بنشیند؛ از آن روز، تمام رودها سراسیمه پی تو میگردند.
اماننامه همه به دست توست
در سوگ تو، فراتی از گریه بر دیدهام جاری است؛ بیا و تصویر بلند ماه رخسار خویش را بر فراتِ جانم بینداز که دستانم از دامانت بریده است. تو، حکایت دستان بریده را میدانی.
گناهانم، آب چشمه حیات را به روی جانم بستهاند و تو تشنگی را میفهمی؛ جز تو چه کسی را اماننامه میدهند تا روز محشر، شفیع تشنگی حال زارمان باشد؟!
به منزلتت سوگند، درهای روشنی را به روی تیرگیمان بگشای تا چون تو، در صراط مستقیم حسین(ع) قدم بگذاریم و مشک تیرخورده قلبمان را با اشک دیدگان خود، از فرات یادت پر کنیم!
زیرنویسها
عاشورا، صحن مطهری بود که اذن دخول آن، خون عباس است و توسل به باب الحوائج، کلید ارتباط با فلسفه عاشورا.
منش عباس، خلاصه مکتبی است که تعلیم دلدادگی و خلوص را در صحنه سرخ نینوا، از گفتار، به عمل رساند.
عباس محمدی
دلتنگم؛ مثل همه ماهیانی که در گلوی تُنگ، گیر کردهاند؛ مثل همه ابرهایی که بغض آسمان را به دوش میکشند؛ مثل رودهایی که خویش را گم کردهاند.
دلم گرفته است؛ مثل همه روزهای بارانی؛ مثل دل دیوار سیاهپوش حسینیه؛ مثل شمعهای سقاخانه؛ مثل مادربزرگ که این روزها، بیاختیار اشک میریزد.
تشنهام
تشنهام؛ تشنهتر از همه ابرها؛ تشنهتر از همه سنگها؛ تشنهتر از کویرهای بیباران؛ تشنهتر از دجله، فرات، کوفه، علقمه؛ تشنهتر از همه آبهایی که به دنبال لبهای خشک تواند؛ تشنهتر از همه آبها و آدمهایی که راه به سراب میبرند.
کاش میتوانستم تشنگی لبهای تو را ببوسم!
کاش تَرَک لبهای تو، رودم میکرد! من به اشکهای خودم پیوستهام.
سالهاست که در تشنگیام دنبال تو میگردم؛ دنبال خودم؛ دنبال دستهای بریده تو؛ دنبال دستهای خودم؛ دنبال...
با همین دستهای بریده...
گم میشوم در صدای زنجیرها، صدای سینهزنیها، صدای هقهق بیوقفه اشکها.
گم میشوم تا شاید تو پیدایم کنی. شاید دستهای جدا افتاده تو دستهایم را بگیرند.
به هر طرف میدوم، تا در نگاه تو که به سمت در خیره ماندهاند، آب شوم و به سمت خیمهها بدوم! بدوم به سمت تشنگی بیوقفه کودکان؛ کودکانی که سالهاست منتظر آمدن تواند.
دنبال دستهای تو
خیابانها هم عزاداری میکنند. عطر تو را از کنار علقمه میشنوم. عطر تو در نفس عزاداران و اشکها جاری است. صدای فرات را میتوانم بشنوم؛ دارد دنبال تو میگردد؛ دنبال دستهای دور از مشک تو؛ دستهای در راه ماندهات. چهقدر نزدیک آسمان شدهایم!
سودابه مهیجی
شبی که آبستن هر چه نیزه و شمشیر و خون است، شبی که آبستن تمام اشکها و بغضهای هستی است، در تمام رگهای تاریک زمین نشسته و به دور دستها مینگرد؛ به فرو بستگی کار عشق که تنها، پروردگار صبر و شکیب، شفای زخمهایش را میداند.
زانوان عشق محکم است و بیتردید، دستهای عاشقی، گشوده است به سمت شهادت.
صورتهای معصوم، کودکانه مهیایند تا آبروی عصمت را پس از این برگونههای صبور، با سیلی سرخ نگهدارند.
لبها به پیشواز تشنگی رفتهاند.
گهوارهها در باد، به سمت معراج خون تاب میخورند و این همهْ تاوان عشق، سهم ایل و تباری است که ادامه خدا بر روی زمیناند.
سپاه سیاه
آن سو، قومی مست و مبهوت در خوابند و انگار سالهاست که پلک از هم نگشودهاند! انگار سالهاست که به آفتاب حقیقت پشت کردهاند! گلّهای که «صمٌ بکْمٌ عُمْیٌ»(1)اند و «لایعقلون»، تنها وصف لحظهای از بیخبری آنهاست.
کسی نیست سیل در خانه این موریانههای دژخیم بیندازد؟ کسی نیست چشمهایشان را باز کند به روی تقدیرِ سیاهی که با دستان خویش، بر ناصیههای خطاکارشان مینویسند و تاوانِ این ننگ را تا قیامت، بر دوشِ خونخواران پس از خویش میگذارند؟
بیدار باشی نیست که در این شبِ دلهره، شکاف بیندازد و نعره برآورد: ای بهخطارفتگانِ ابدی! آن قوم موعودی که پروردگار در شأنشان گفته بود: «فَسَوف یَأْتِیَ اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبّونَه»(2)، همین قبیله معصومی است که تیغهای کافرتان را برای بریدن رگهایشان آبداده کردهاید.
آه، پروردگار بلندمرتبه! «ظَهَرَالْفسادُ فِی الْبّرِ و الْبَحْرِ»، همینجا و اکنون است و این صحرا، این عرصه پیکارِ ستارههای دنبالهدار و ابرهای روسیاهِ بیباران، چه سرزمین سنگدلیست که این هنگامه را بر دوش میکشد و از هم نمیپاشد.
... تا فردا
فردا، عشق، هفتاد و سه بار بر خاک میافتد و آنگاه چون ققنوسی تازه نفس، از شعلههای خویش برمیخیزد و در آغوش پروردگارخویش، سرفراز و مسرور، لبخند میزند و خود را در خلد برین، از سر میگیرد.
فردا، گریههای شیرخوارگی، به ناگاه، هزاران سال قد میکشد و در عروجی سرخ، به آغوش پروردگار میرسد.
فردا، دستهای برادرانگیِ دریا، به دست خدا میپیوندد و گلوگاه دریده عشق، در حضیض قتلگاهِ عصمت، عزیزتر از تمام حرمتهای هستی، مصداق «صَدَقوا ما عاهَدوا اللّهَ عَلَیه»(3)را جلوهگر میکند.
آه، دخترِ صبر فاطمی و بلاغت علوی! امشب، نماز شبت را هنوز بایست! بر خاک
نشستنِ سجدههایت را بگذار برای فردا؛ فردا که گیسوانِ سپیدِ یکشبهات، شبیه انحنای قامت زهرا، ناگهان و سرزده از راه میرسند.
آه، سجاد دلنگران و تبدار! تاب و توانِ کمرمقت را بگذار برای فردا؛ فردا که تو دلیل استواری آسمان و زمین خواهی شد و امام زمانه و حجت معصوم پروردگار.
آه، حسین! با چشمان وداع، به کائنات خیره نشو؛ ستونهای عرش را به لرزه نینداز!...
قیامتِ زودرس را به پا نکن!
میثم امانی
کربلا بیتو، منظومه پایاننیافتهای است که ماه در مدارش نیست تا ستارههایِ بعد از خورشید را روشنی ببخشد.
کربلا بیتو، ادبیات پهلوانی را کم دارد.
وفاداری، با هر چه زیباییاش در نام تو جمع شده است؛ فداکاری نیز. شجاعت و جوانمردی به تو اقتدا میکند. تو معنا بخشیدهای به کلمههای رشید، به جملههای حماسی. تو جرئت بخشیدهای به تصاویر سرد، به معانی فقیر.
عظمتِ نام تو، هنوز میدانهای عراق را گوش به فرمان نگه داشته است و هنوز به بازوهای توانگر، نیرو میدهد.
کربلا بیتو، آسمانی است که ماه ندارد و آسمانی که ماه ندارد، ستارههایش برکت نخواهند دید.
منظومه قمری
«و الشَّمسِ وَ ضُحیها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلیها»؛ قسم به خورشید در طلوعش؛ قسم به ماه در خضوعش! تو پیشاهنگ کاروان خورشیدی در میدان سیاهِ شب؛ دلیل عظمت کاروان خورشید تویی و بلندای شوکت، از ماه چهرهات برق میزند. تو، پرچمدار قافله خورشیدی. هر که میخواهد به خورشید برسد، باید از مدار تو بگذرد.
منظومه شمسی، با تمام ابهتش در هلالِ جمال تو خلاصه شده است؛ هر که میخواهد به شهر خورشید برسد، باید از باب تو بگذرد. تو ادامه خورشیدی، تو اذان و اقامه خورشیدی و خورشیدِ کربلا بعد از تو، تاب تابیدن را نخواهد داشت.
رسم وفا نمیمیرد
ای قمر بنیهاشم؛ ای هنرمند کربلا! نگارگری دلاوریهای تو، سیاههنویسی هرچه شمر و یزید را نقش بر آب کرده است. تو با به دندان گرفتن مشک، خواستی بگویی که رسم وفا نمیمیرد و جفا در حق لبهای تشنه، روا نیست.
تو، «چگونه موج برداشتن» را به آبها آموختهای؛ «چگونه جاری شدن» را به چشمهها و «چگونه سیراب کردن» را به جویبارها.
خون سرخ تو، نه تنها زمین خشکیده کربلا، که لبهای خشکیده قهرمانان تاریخ را آبیاری کرده است.
نشانها و بازوبندها، تأسی به نام تو میجویند. نام تو، نخستین نامِ نامور قهرمانی است. نگارگریها و نقشینههای رزم، تأسی به نام تو میجویند. تو با ماه چهرهات، با فدا کردن دستهایت، زیبایی بخشیدهای به تابلوی پر نقش و نگار عاشورا و هنوز هنر از دستهای تو میآموزند، ای هنرمند کربلا... ای قمر بنیهاشم!
نزهت بادی
دعا کنید تا برمیگردم، غنچه سرخ دهان شش ماهه، در هجوم بادهای داغ و سوزان پرپر نشود و ماهی خنده بر لبهای خشک سه ساله، از بیآبی نمیرد.
سایهبان خسته خیمه اگر کمی طاقت بیاورد و نشکند، برای دخترکان آفتاب نشین، ترانهباران میآورم و بوسههای داغ عقیله قبیله بر تن تبدار سجاد(ع) را به خنکای نسیم میسپارم.
دعا کنید تا برمیگردم، مشکهای خالی به غارت نرود و تازیانهها، لبهای تشنه را به جای آب، به خون میهمان نکنند. و آب مشک من به خاموشی سینههای سوخته برسد، نه به دامنهای آتش گرفته.
لالایی مرغان دریایی را در گوش گهواره ناآرام بخوانید تا گلوی عطشناک، با تیر سه شعبه سیراب نشود!
دعاکنید تا برمیگردم، حسین (ع) تشنه لب پا به گودال قتلگاهش نگذاشته باشد و کاسه آب من، زودتر از خنجر قاتل به گلوی او برسد!
اما اگر برنگشتم، چشمهایم را به خاک علقمه بسپارید؛ چشمهای جوانه خواهد زد؛ از اشکهایی که در چند قدمی فرات، بر خاک حسرت ریخت!
فاطره ذبیحزاده
حیا و مردانگی در دیدگان محجوب ماه گردش میکند و ادب در پیشگاه سکوت پر معنایِ علمدار، هزاربار به احترام قیام میکند.
ابرها از شوق این همه مردانگی بغض میکنند و اشکهاشان در پیاله چشم کائنات سرازیر میشود.
عباس، شرمنده دیدگان امام است از آنکه نسبتی با دعوت پلید این ملعون داشته باشد؛ آن هم با این صدای نحس و این اماننامه ننگین!
آخر چه فکر کردهاند؟! اباالفضل، افتخار علمداری آقایش حسین(ع) را به وعده پسران شیطان خواهد فروخت؟! پسر علی (ع)، چشمهای عاشقش را از کارزار خونین امامش به سلامت خواهد برد؟! دستانی را که از ازل، وقف عطش طفلانِ برادر شدهاند، زیر سایه نکبتبار اماننامه آلامیه بیقدر خواهد کرد؟! چهقدر این جماعت، با منطقِ عارفانه عباس بیگانهاند و چهقدر زمانه، برای درک عظمتش حقیر مانده است!
وفاداری
این جانهایِ پرندین که دیدگان تاسوعایی شب را برای دیدن معرکه عشقبازی خود بیتاب کردهاند؛ این پروانگانِ شیدا که برای سوختن در راه حبیب، شعله از درون خویش میکشند؛ این مردانِ
حیدری که رجزخوانیشان، آسمان را تا پشت خیمه بانوی کربلا پایین کشیده است؛ جمعی که پیرانش برای محاسنِ سپید خود، خضاب عاشورایی طلب میکنند و جوانانش برای یک شبه طی کردن راه ملکوت، نغمه شهادت سر دادهاند، همه اصحاب حسیناند که صف کشیدهاند در پیشگاه عقیله بنیهاشم، تا امتحان دلدادگی پس بدهند و دختر علی(ع) را از ارادتشان به حسینِ فاطمه(س) آسودهخاطر کنند.
ملایک، غبطه میخورند بر این جمع و میاندیشند چه خوب بود سالها پیش، گروهی چنین بینظیر و از گوهر ناب این جماعت، بر گردِ خانه آلاللّه، ارادت به محضر علی(ع) میبردند و آرامش را تا خانه محزون بانویِ یاس، مشایعت میکردند!
تکهتکه و پرپر
دوباره حواشی خیمهگاه را مرور میکنی تا نکند بوته خاری پنهان مانده باشد.
انگار به دشت خشک کربلا سفارش میکنی که با دخترکان بیپناهِ فردا مهربانی کند!
به آسمان چشم میدوزی و به ستارهای که برای آخرین بار، آرامش را از نگاه تو میجوید، دلداری میدهی. از ابتدا، همه چیز آنگونه که مقدّر بود، رقم خورد. گویا عاشورای حسین(ع)باید همین قدر تکهتکه و پرپر اتفاق بیفتد! هیچکس نداند، تو خوب میدانی که چرا دستهای عباس، اینقدر با علمداری و سقایی تناسب دارد و چرا شهادت، اینقدر در دهان اشتیاقِ قاسم، شیرین شده است.
لبخند رضایت
راستی این چه سرّی است میان لبخند رضایت تو و تقدیر غریب خداوند که حتی ملایک هم برای فهمیدنش بیگانهاند؟!
آینهدار جمال خداوند! چه نسبتی است میان آینه هزار تکه تو و زیبایی تصویری که در دیدگان زینب(س) نشسته است؟
چرا باید رفتن تو، این همه سرخ، این همه پر عطش و این همه جانگداز باشد؟
چرا باید پای کودکان بیگناهِ فردا، در داغستان معرکه تاول بزند؟
چرا صورتِ غفلت و دنیاطلبی فرزندانِ قابیل، این اندازه کریه و ظالمانه و سیاه جلوه خواهد کرد؟
یا اباعبدالله! چه راست گفت جدّ بزرگوارت پیامبر، که برای شهادت حسین (ع)، در قلبهای مردم باایمان، شور و حرارت جاودانهای است که هرگز به سردی نخواهد گرایید.(1)
فاطمه سادات احمدی میانکوهی
امروز حسین(ع) را مهلت دادند تا یک شب به نماز و دعا بپردازد؛ اما ای کاش میدانستند این مهلت حسین(ع) است به آنان، تا شاید به خود آیند و یک لحظه خدای محمد(ص) را به یاد آورند و از خون فرزندش بگذرند؛ شاید از آتش دوزخ کمی دور شوند. افسوس که چشم طمع، آنقدر به دنبال نان میدود که مجالی برای دیدن آب نمییابد. طمع، همیشه گرسنهتر از آن است که تشنگی باران رحمت الهی را احساس کند.
امروز، حلقه محاصره دشمنان بر حسین فاطمه(س) تنگ شد؛ کاش پرده غیب یک دم کنار میرفت تا حلقه هولناک زبانههای آتش سقر را به گرد خویش میدیدند!
این شمر است که امروز با نامه ابنزیاد، برای ریختن خون حسین(ع)به کربلا آمده است؛ کاش میفهمید که باید نامه را به دست چپش گیرد؛ چرا که بار همین گناه برای سقوط او تا قعر الی الابد دوزخ، کافی است.
فاطمه پهلوان علی آقا
برایش اماننامه فرستادهاند، میخواهند عباس را از معرکه عشق حسین(ع) در امان دارند.میخواهند نور را از خورشید بگیرند، آب را از اقیانوس و برادر را از برادر.
میخواهند خورشید را از آسمان جدا کنند، درخت را از ریشه، عشق و ادب را از عباس(ع)و عباس را از حسین(ع). اما غافلند که خون علی در رگهای او جاری است و قلب او با واژه ناب حسین(ع)میتپد.
1) [1] . مستدرک الوسائل، ج 10، ح 12084.
نمیدانند که تار و پودِ جانِ ابالفضل، از نام حسین(ع) بافته شده است. عباس، فرزند امالبنین است؛ شیرزنی که نام امالبنین بر خود نهاد تا تکرار نام فاطمه، یادآور زخمهایِ مادر مظلومه فرزندان علی(ع) نشود. اماننامه برای فرزندِ مادری اینچنین آن هم به بهانه نسب قبیلهای مادر فرستادن؛ یاللعجب!
فدایی حسین(ع)
ادب در مقابلش زانو میزند و دستان پر صلابتش را میبوسد؛ او فرزند علی(ع)است؛ نور چشم امالبنین، و پشتیبان حسین(ع) و ستون خیمه زینب.
ناگفته میخواند که کودکان آب میطلبند و چشم امید برادر به اوست.
بیرق سبز عاشورا را به دست میگیرد و مشکهای خالی آب را بر دوش.
چشمههای مشکها در حیرت مردانهاش فرات را جرعهجرعه مینوشند.
دستانش از آغاز حرکت این کاروانِ سرخ، پیشکش حسین(ع) بوده است. اگر آنها را قطع کنید، امید کودکانِ برادر را به دندان میگیرد و به راه خیمهها ادامه میدهد.
چشمانش؟ چشمانش نیز فدای حسین (ع)؛ اما مشک، مشک را نَه... امید کودکان را نَه، براتِ خجلت ساقی را نَه، مشک را نَه... مشک را تیر باران نکنید!
آسمان سرخ شده است و خورشید به دَرد میگرید. قامت سرو را شکستند. برادر! برادر را دریاب.
رزیتا نعمتی
میبرم نزدیک لب آب و پشیمان گشتهام
یاد لبهای تو را کردم پریشان گشتهام
تیر باران تا کنار خیمهات خواهم رسید
تا ببینی در هوای دوست، باران گشتهام
میتوانم بیش از اینها عاشقت باشم، حسین!
قبلهام بودی اگر دور بیابان گشتهام
زخمهایم شعله شمع تو بادا، یا حسین!
خوب در شام غریبانت چراغان گشتهام
دستهای خالیام قابل ندارد؛ مال تو
حج من پایان رسید و عید قربان گشتهام
سعیده خلیلنژاد
هنگامه برپاکرده طوفان میخروشد *** خون میزند موج و بیابان میخروشد
هر گوشه نخلی زخمیِ دست تبرها *** گلها لگدکوب هجوم نیشترها
خم کرده دستی ساقه یاسِ علی را *** بالا بلندی مثل عباسِ علی را
آن گوشه زینب چشم بر راه برادر *** این گوشه مثل ماه در خون خفته اصغر
ای آسمانیْ نام آور، ای برادر! *** تنها پناه محکم خواهر، برادر!
میآیی از سمت گل و آیینه، آری *** پیوسته ما را یار و یاریگر، برادر!
از سوی فردوس برین باریده امروز *** باران اشک شادی مادر، برادر!
حسن ختام این غم همواره شیرین *** همراه من تا لحظه آخر، برادر!
میبینمت بیسر که در رقص جنونی *** میبوسمت ای لاله پرپر، برادر!
پیروز دیدم وارثان سادگی را *** پایان سرخ قصه دلدادگی را
وقتی فلق خود را به شب پیوند میزد *** خورشیدی از بالای نی لبخند میزد
نقی یعقوبی
اباالفضل از دو عالم دست برداشت
از این دنیای پر غم دست برداشت
چنان گردید گرم عشقبازی
که از دستان خود هم دست برداشت
شنبه
29 دی 1386
10 محرم 1429
19.Jan.2008
محبوبه زارع
این گریهها، نشانه عجز و بیچارگی نیست؛ بلکه سرود حقیقت است و شعار شهادت! فریاد ملکوتی غربت است و ندای جاودان عاشورا. این آخرین خلوت امام زینالعابدین(ع)است با پدر: «حالا که عزم میدان داری، مرا نصیحتی کن».
و اباعبداللّه (ع) رو به تمام عالم امکان لب میگشاید: «بپرهیز از ستم به کسی که مدافع و یاوری جز خدا ندارد».
در آرزوی پرواز
خیل زنان و طفلان حرم، ملتمسانه خود را بر پای امام انداختهاند و ناله میکنند. سکینه التماس میکند: «پدر! آیا تن به مرگ میسپاری و ما را تنها میگذاری؟! پس حالا که میروی ما را به حرم جدّمان بازگردان!»
امام به سپاه دشمن که بیتابانه در انتظار آمدن او ایستادهاند، نگاه میکند و به برق شمشیرهای برهنه چشم میدوزد. آنگاه بلند و راسخ میفرماید: «اگر صیاد از مرغ دست برمیداشت، بیشک پرنده در آشیانهاش آسوده میخفت!» و اهل حرم بال از او برمیگیرند؛ مثل پرندگانی بیسامان!
فراخوانی ازلی
یارانی که تا ساعتی پیش در رکاب او، خود را به میدان شهادت سپرده بودند، اینک همگی در خیمه شهدا آرمیدهاند.
حالا امام(ع) در کربلا، تنهای تنهاست؛ امام(ع) صورت خود را به آسمان بلند میکند، دستها را بالا میگیرد و فریاد میزند: «آیا کسی هست که از حرم پیامبر خدا دفاع کند؟ آیا یاریکنندهای هست که ما را یاری دهد؟!»
و این پرسش ازلی تا همیشه در ذهن حماسهها ثبت خواهد شد؛ باشد که اهل حق هماره این ندا را دریابند!
تصویر عاشورایی
شاید بتوان سر امام(ع) را بر نیزه بالا برد؛ اما کجا نیزهای میتواند حقیقت او را به تماشای یزیدیان کوردل بگذارد؟! عاشورا در خود مرور میکند ثانیههای زمان را و آینده را در خویش به تصویر میکشد؛ تصویری که به تجسم هیچ نقاشی جز خدا در نمیآید. تصویر عاشورا، تا همیشه در خورشید منعکس میشود و کربلا در آفرینش برای ابد انتشار مییابد.
و سلام بر حسین(ع) و تصویر همیشه جاریاش!
میثم امانی
تاریخ، گواهی میدهد که عاشورا نخواهد مرد. تاریخ، شهادت میدهد که کربلا، همچون جغرافیای وجدانهای بیدار، در گوشه گوشه پهناور دنیا ادامه خواهد یافت.
هر روز که بیاید، عاشوراست. زیر هر سنگ را که برداری، خون جاری خواهد بود و به هر افق که بنگری، در گستره پهن آسمانها سرخ خواهد شد.
عاشورا، پیمانی است که با قلبهای سلیم بسته شده است و داستانی است که در عصر فطرتهای دگرگون شده، در جریان است.
تاریخ گواهی میدهد که نبردهای خیر و شر، تا دنیا دنیاست، در جریان است و همیشه حسینیانِ روزگارند که باید علیه یزیدیان برخیزند.
عاشورا، در فکرها و اندیشهها، در قلبها، رگها و خونها جاری است؛ در طلوعِ فجر، در حلولِ بهار و در وقت «ظهور» جاری است.
زمان تا زمان است، از عاشورا خالی نخواهد شد و زمین تا زمین است، از کربلا تهی نخواهد گشت.
این خط سرخ، ادامه دارد
این خون سرخی است که در مظلومیت هابیل جوشیده است و در توبه آدم و استقامت نوح و در شهادت یحیی فوران کرده است؛ با هجرت ابراهیم(ع) زخم خورده است و تا قربانی اسماعیل پیش رفته است.
این خون سرخی است که مصائب مسیح را میداند و در امتحانِ ایوب، استوار میماند؛ با رنجهای موسی دویده است و به میراث محمد(ص) رسیده است.
این خط سرخی است که از آدم تا خاتم انبیا ادامه دارد و از علی(ع) تا واپسین حجت خدا بر زمین ادامه خواهد داشت. عاشورا، سرنوشتِ زمین است و خون سرخی است که نسل به نسل و سینه به سینه، در هر که رنگ حسینی داشته باشد، خواهد جوشید و علیه هر که رنگ و بوی یزیدی داشته باشد، خواهد خروشید.
گواهی تاریخ
تاریخ گواهی میدهد که شقایقهای عاشورا، در هر زمینی و در هر زمانی گل خواهند کرد؛ در حسرت و پشیمانی «توابین»، در سنگستان تلخ «حرّه»،(1)در بازارهای دمشق، پشت درهای سیاه کوفه. شقایق عاشورا، در شهادت «زید بن علی»، در قیام «مختار ثقفی» و در شورش «شهید فخ» گل کرده است و بارها در زوایای تنگ و تاریک خفقانها و بیعدالتیها، به نام گل سرخ، برخاسته و به رنگ گل سرخ آراسته شده است. عاشورا، در سیاه روزهای قاجار، زیر شلاقها و شکنجههای پهلوی جان گرفته، در روزهای انقلاب نام و نشان گرفته و در خاطرات جنگ، بوی شهیدان گرفته است.
1) [1] . سید جعفر شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1379، ص 189.
عاشورا زنده است
عاشورا زنده است و زنده خواهد ماند. «شهادت سیدالشهدا در قلبهای مؤمن آتشی زده است که سرد نخواهد شد»؛ تا زمان «انتقام نهایی» روز به روز گسترش خواهد یافت. عاشورا زنده است و زنده بودن خویش را در انتفاضه قدس، در بیداری بیروت، در مظلومیت بغداد و در مجاهدت کابل، فریاد خواهد زد.
عاشورا زنده است و زنده خواهد ماند؛ تا پیروزی آخر خیر بر شر، تا دفع کامل ظلم و ستم و تا ظهور انتقامگیرنده خون مظلومان تاریخ.
سودابه مهیجی
نخستین تیر از کمان کفر پر کشید و فتنه آغاز شد. هنوز ابتدای خونخواری شغالان است. هنوز زخمها زودگذرند... هنوز خیمهها ایستادهاند و دلخوشند که طلسم معجزتی مگر گرگها را از این شبیخونِ دودمانسوز، باز دارد ...
قبیله خورشید
ستارهها یکیک بر خاک میافتند و آسمان، تاریکتر میشود در معرض خاکی که اینچنین اختران سرخ را در خویش میبلعد و هر بار، هر فرو افتادنی خورشید را قامتخمیدهتر میکند و گیسوان صبرش سپیدتر میشوند. وای از آن لحظهای که این آفتاب، بیقبیله بماند.
سخن از آب نگو!
آب؟ سخن از آب نگو که افسانهای دور است در این صحرای واویلا... سخن از آب نگو؛ حتی اگر مادرت، بانوی آبهای جهان باشد و پدرت، سقای کوثر بهشت... سخن از آب نگو؛ حتی اگر ثمره «مَرَج الْبحرین یَلْتَقیان»(1)باشی... سخن از آب نگو که دستهای بیشمار، آنان که تو را خواستند و
1) [1] . الرحمن: 19.
مکتوب در پیات فرستادند، امروز اطراف سرگرانی این آب پرسه میزنند و چنگ و دندان تیز میکنند تا هیچ لبی به وصال این نهر، نرسد.
آفتاب ادب؛ عباس
عشقی از جنس برادر و برادری در لباس عشق، در ادبستان «حیدر»، پروانگی آموخته...
ای ماه! اینک تو را چه میشود که پیش پای آفتاب ادب، دیگر نمیتوانی برخیزی؟
...
مهتابی پریدهرنگ، با چشمانی دوخته از تیر، در امتداد نهری به سمت وقاحتْ جاری، پستی را و هستی را از زبانِ مشکی پاره نفرین میکند... پرستوها هنوز تشنهاند... ماه برنیامد... و آب هنوز جاری است...
خون خدا
شیهه غبارآلودهای از سمت غروب، به خیمههای یتیم برمیگردد؛ شیهه سرخی که گیسوپریشان و منهدم، خبری سوگوار را بر دوش میکشد. از این شیهه کمرخمیده، تاریخ به خاک سیاه نشست و خاک عالم بر سرِ تمام روزگار شد. سایه خداوند را که در زمین، مهربان و عاشق جاری بود، با دستهای خویش، در قتلگاه افکندید...
آه از این گودال فرومایه که خون خدا را مکیده است!
آه از این گلوگاه به تاراج رفته؛ این «حنجره زخمی تغزّل» که توحید، یگانه جرم عاشقیاش بود!
تا فردای خطبهخوانی...
اینک آسمان، تهی مانده از تمام گنجهای هستی خویش... مهتاب، بر خاک افتاده... ستارهها همه در خاک غلتیدهاند...خورشید، بر خاک آرمیده ... آتش، قساوت ناگهانی است که خانمانِ پرستوها را خاکستر کرد... و اسارت، تهنشین شانههای بلند ایمان است که در جادههای سیاه، به سمت انقلابی سرخ پیش میرود.
تاریخ، سراپا گوش است فردای خطبههای زینبی را که تمام ستونهای زمانه را تا قیامت بر خویش خواهد لرزاند.
رفتن، تقدیرِ پرستوها بود و ماندن، سرنوشت خونخواهیِ زبانهای حقیقتگو.
حسین(ع)، با زینب و سجادِ خطبهخوان، آسودهخاطر است که اینگونه بر فراز نیزهها، شیرینزبانی میکند و اندوهی ندارد...
محمدکاظم بدرالدین
این خون چه کرده است که تا اسم کربلا به میان میآید، داغ دل عاشقان تازه میشود و چکهچکه آب میشوند. چشمههای سرخ عاشورا، همین خونهایند که با ذکر یا سیدی، یا عشق! جاریاند. آنقدر این خونها ارزشمندند که لباس بهترین غزل از خونهای پاک کربلا متبرّک شده است.
عاشورا که میشود، قلمهای ما گل میکنند برای مصیبت دوبارهای از خون و جنون؛ برای سرودن لحظههای آتشبار و سرخ مقتل.
اشکهای مشک
مشکهای گریان، نام «عباس» را در سینه دارند. دو بیتیهای غریبانه را علقمه، به حسرت میگرید. فرات، تا آخر عمر در این آه میسوزد که چرا نتوانست به دریادلیِ عباس بپیوندد.
بیایید، ای عَلَمها و مشکها!
بیایید، خیمهای برپا کنید؛ همینجا؛ کنار دستانی بریده.
غزلآباد گریه
سلام بر جانمازهای مرطوب گریه که رو به روی آتشزدگی و عطش پهن است!
سلام بر موسم شکفتنهای فهم و فصل شکستنهای قلب!
به راستی غزلستانی آبادتر از گریههای بیوقفه دل نیست؛ ولی همراه با چشمهای عاشورا، هر قدر هم که بگرییم، باز هم گویا فرسنگها تا حقیقت کربلا باقی مانده است.
ای اشکها! در شما چه رازی پنهان است که کمال هر کسی را با سطرهایِ روشن شما میسنجند؟
به زیارتِ داغ
عاشورا، به زیارت لبتشنگیها آمده است و ورق ورق کتاب آب، تشنه لبهای حسینیهاست.
عاشورا، با تکتک واژههایِ غمزدهاش به زیارتِ چکههای داغ عطش میآید. عاشورا، صدای ماندگار زیارت و آوای جاوید شهیدانِ حقیقتجو است. همیشه سرخترین واژههای تاریخ، تنها از حنجره پر نوید عاشورا برمیآید.
تا بوده، عاشورا همدم ساعتهای نورانی عشق و همنوا با شور حسینی بوده است.
فصل یتیمیِ گلها
پارههای آتش، بر نگاهِ خیمههای بیآب فرود میآید و تمام دلسوختگی، اشکریزِ چنین منظره دلخراشی است.
فصل یتیمیِ گلهاست و موسم گفتههای پرپر کودکان در جستوجوی پدر، عمو، برادر... .
خیمهها میسوزند و آتش، سرتاسر دشت را مدهوشِ ضجّهها کرده است.
خیمهها میسوزند؛ همراه با دلهای عاشقی که نابترین روایات داغ را تا سنگدلیِ شام میبرند.
امروز این پرسشِ عاشوراست: تا خیمههای مصیبتزدگی، چند آه باید با آتش همراه شد؟
زیرنویسها
امروز، درِ بوستانسرایِ عاشورا، با مقتلخوانیِ گریه گشوده میشود؛ پس «ای اشکها بریزید».
آسمان نینوا، در محضر این همه خون، از وسعت آبیِ خویش شرمسار است.
خاطرات ما ورق میخورد: توفیق نالههای «بینالحرمینی» را به لباس سوگ عاشورا سنجاق میکنیم و به یاد کربلا میگرییم.
عاشورا، جادهای پر عبور برای عاشقانههای جگرسوزِ آب است.
امروز، دلها در حُسنختام زیارت عاشورا، سجده سجده در خون افتادهاند.
نگاه کن؛ حنجره قتلگاه، روبهروی آتش بوسهها چه پاسخی دارد: «این کُشته فتاده به هامون حسین توست».
قدم به قدم، صدای «یا حسین» در کربلا کاشته شده است؛ مراقب باشیم رویِ حُرمت لالهها پا نگذاریم!
پررنگتر از خون، حدیثی در عاشورا نوشته نشده است که دلهای کربلایی آن را بخوانند.
عطر تربت کربلا بر دوش قلمهای عاشورایی نشسته است تا بنویسند: لبیک یا حسین!
بهانهای از حضور شعر در لحظههای سرخگون کربلا فراهم است: باز این چه شورش است...
میثم امانی
پس از پنجاه سال، چه بر سر امت پیامبر آمده است که راه بر سید جوانان اهل بهشت میبندند؟ چه شده است که صحابه بدر و احد که یاران جمل و صفین، به یاری دین الهی نمیروند؟ چه پیش آمده است که شانهْسوارِ پیامبر، به جرم بیعت نکردن شهید میشود؛ در حالی که همه میدانند قتل نفس حرام است؟
چه شده است که خونهای جاهلیت دوباره رنگ گرفتهاند و صفهای مسلمانان که برادران دینیاند، چشم در چشم یکدیگر، شمشیر میکشند؟
پس از پنجاه سال، حربههای معاویه در انحراف نسل نوخاسته، به بار نشسته و خوراک تبلیغات، در کامشان شیرین شده است.
دستِ برادران دینی، به روی همدیگر بلند شده و کیسههای زر، غیرتشان را تصاحب کرده است.
پس از پنجاه سال، اهالی کوفه، به ارادههای سست و دورویی، خو گرفتهاند و عدالت علوی نه تنها اسلامشان را خالص نکرده، که بر بغضشان به پیشوای اول افزوده است.
اسلام، وارونه شده است و بدعتها سخت ریشه دواندهاند.
اینک تویی که باید فریاد بزنی: «اگر دین محمد(ص) جز با ریختن خون من اصلاح نمیشود، پس ای شمشیرها مرا در بر بگیرید».
کدام مسلمانی؟!
سایههای تردید و تزلزل، بر سرشان سنگینی میکند.
لشکریان روبهرو، همان امضاکنندگان نامههای دعوتاند که اکنون با شمشیرهای آخته، آماده نبرد شدهاند. در این سوی میدان، اصحاب یمیناند و در آن سوی میدان، اصحاب شِمال.
جاده در این طرف از مدینه میآید و از مکه و در آن سو از دمشق، از کوفه؛ در این سوی، خورشید است و ماه است و ستارهها و آمدهاند تا حدیث دلبری بنگارند و مشق عشق بیاموزند؛ در آن سوی، شب است و رعد و برق و ابرهای سیاهی که آمدهاند تا روی خورشید را بپوشانند؛ تا مکتب «رحمة للعالمین» را برچینند. کدام مسلمانی پیش پای برادر مسلمان خویش خار میریزد؟!
کدام مسلمانی دست به خون برادر مسلمان خویش میشوید و گوارایی آب را از لبهای تشنهاش دریغ میکند؟!
همهکس طالب یارند، همهکس طالب نور؛ اما تنها خفاشاناند که دل خوشی از تابش خورشید نداشتهاند و چشمهایشان به تیره و تارها، به غارها عادت کرده است.
سلام بر حسین (ع)!
سلام بر تو ای احیاگر آیین نبوی؛ ای بازگرداننده ارزشهای فراموش شده!
سلام بر تو ای روشنگر سیاهههای تردید و سرگردانی! آرمان الهیات، مایه نجات مردم بود از شر دروغها و تزویرهایی که به نام اسلام، به خوردشان داده بودند؛ نجات مردم از شر دامهای انحراف و تردید و بدعتهای بدیع.
سلام بر تو، ای چراغ هدایت؛ ای کشتی نجات که تا آخرین لحظههای مانده به جنگ، کوشیدی تا آگاهشان کنی و بیرونشان بیاوری از گرداب جهل، از مرداب ننگ و لعنت و نفرین ابدی.
عباس محمدی
خوش به حال پرندهها که میتوانند تا شانههای حرمت پرواز کنند!
خوش به حال نسیم که گیسوان درختان عاشقت را شانه میزند!
خوش به حال سیبهای سرخ، خوش به حال نیازهایی که گره میشوند به ضریحت؛ نیازهایی که سبزند، از جنس خودت، رنگ خودت؛ نیازهایی که به بهار میرسند.
چقدر دوست دارم که دستهای من هم گره میشدند به مشبکهای ضریحت!
من نبودهام؛ اما...
من خواب بودم که تو از خیال هفت آسمان گذشتی؛ اما هنوز صدایت بر بلندای نیزهها قرآن میخواند.
من نبودم که تو را سنگهای کوفه به تماشا نشستند؛ اما هنوز پیشانی من زخمی است از مهماننوازی کوفیان.
هنوز خوابهایم زخمی خنجرهای در آستین پنهان کوفیان است.
من نیامده بودم که تو پرنده شدی و از هفتآسمان گذشتی.
در تلّ زینبیه
زیباترین قطعه هستی را با رگهای بریده میخواندی و همه رملها، همصدایت شده بودند.
نرگسها، پس از شنیدن بوی خونت که نسیم به تن کرده بود، گل سرخ شدند و شعرهای عاشقانه، مرثیههایی شدند که شادیهای جهانی را منجمد میکرد.
جهان، مو سپید کرد در غم رفتنت و آسمان، به سختی تاب آورد تا بر روی پاهای خویش بماند.
گلویم را در سربلندترین گودال تاریخ جا میگذارم تا نامت را همصدای پرندههای عاشق جهان، در شش جهت آواز کند.
چشمهایم را در تلّ زینبیه خاک میکنم تا تاریخ را نبینم؛ تا عطش را نبینم. تا جدایی تو را...
نزهت بادی
خدا مشتی خاک را برگرفت. میخواست نینوا را بسازد. اشک خدا بر خاک چکید و از آنجا، هزاران نی سر زد. خداوند از نوای خود در نیها دمید. نیها عاشق شدند.
خدا سرزمین نینوا را آزمون انسانها قرار داد تا عاشقان از گناهکاران جدا شوند.
خدا انسان را عاشق میخواست؛ امتحان آدم اینجا بود.
مردمانی که پای بر نینوا نهادند، دو دسته شدند: عدهای که عاشق بودند، نوای خدا را سر میدادند و گروهی که گناهکار بودند، نیها را سر میبریدند.
خون عاشقان که بر خاک ریخت، دوباره هزاران نی سر زد و هزاران نوا برخاست.
خاک نینوا در دستان خدا، نور شد و گناهکاران از نینوا به سوی نار رانده شدند.
با یاد کربلا، تا رسیدن به حق
سالهاست که دنیا آکنده از حق و باطل است؛ آکنده از شر و خیر، از خطا و صواب.
و انسان سرگشته در میان این دو و نمیداند به کدامین جانب برود؟
انسان کور است و در تاریکیِ پیش رویش اسیر شده است؛ ولی خداوند به او هدیهای داد، موهبتی عظیم و با شکوه!
خدا به انسان یک چراغ داد؛ چراغی برای هدایت، برای تشخیص حق از باطل.
گروهی هر سال، محرم که از راه میرسد، این چراغ را در خانهشان روشن میکنند؛ گروهی دیگر، وقتی راهشان به نینوا میکشد، نور چراغ را میبینند؛ اما دسته سوم که شمارشان اندک است، همیشه و همهجا چراغ را در دلشان روشن نگه میدارند تا در مسیر تاریک زندگیشان، رد خونِ به ناحق ریخته حسین (ع) را دنبال کنند تا به حق برسند.
حسین امیری
صدای چکاکچاک شمشیرها میآید؛ کسی به روی امام شیعیان تیغ کشیده است. صدای شیهه اسبان را میشنوم؛ کسی راه به روی فرزند پیامبر بسته است. صدای العطش کودکان میآید؛ کسی آب را از فرزندان رسول خدا(ص) دریغ کرده است. صدای شیون زنان را میشنوم؛ انگار فرزند فاطمه(س) به خیمه برنگشته است!
صدای شیهه ذوالجناح میآید؛ انگار پسر فاطمه از اسب فرو افتاده است!
کجایند عهد بستگان با محمد(ص) و علی(ع)؟
کجایند دلبستگان به آل محمد(ص)، که جنازه خون خدا را از زمین بردارند؟
فرومایهتر از جاهلیت
شکستن غرور عرب را بنگرید، بر باد رفتن حرمت مهمان در میان بادهنشینان را! ای کاش نیمجو از تعصب دوران جاهلیتان باقی بود که برای مهمان سر میدادید!
صد مرحبا به اخلاق جاهلیت که عهدِ بسته، به بهای جان، پاس میداشتید!
اینک چرا فرومایهتر از جاهلان شدهاید؟
وای بر شما و بر عهدتان که خامه طومارتان نخشکیده، پارهاش میکنید! نکند موریانه، لوح مردانگیتان را خورده؟ نکند آتش بر کتاب عهدتان افتاده؟
چه شده که حسین(ع) را تنها گذاردهاید، در حالی که مهمان شماست؟
منسیه علیمرادی
شانههای زنجیرخورده، سینههای سرخ، کاکُلهایِ گِلمالیده؛ چه عطری، چه شمیمی، چه فضایی! نه از روی اجبار، نه از رویِ اکراه، نه برای تقلید، نه برای سنت، نه برای نمایش؛ فقط برای عشق؛ برای عشق به حضرتی آغشته به خون،
برای اَفرایی بیدست،
برای غزالی کوچک، گم شده در خرابههای بیحس و بی غَزَل،
برای قُمریِ ششماههای، با گلویی خونین،
برای بانویی سیاهپوش، ایستاده بر بالای تلِّ زینبیه.
تا جهان باقی است، تا نفس میآید، تا آسمان نیلی است، برایت عاشقانه میگریم.
سودابه مهیجی
آنگاه از قوم شقاوت آبرو رفت
خونِ خدا با نیزههایِ در گلو، رفت
وقتی که دریا در پی نهری جفاکار
خونین جگر، بیقطرهْ آبی در سبو رفت
وقتی در آن آشوب، کفرِ تیغ بر کف
سر وقت قرآن با دو دست بیوضو رفت
غارتگر خونخوار ماند و آه تاریخ
دودی شد و در چشمهای تنگ او رفت
دنیا غروبی تا ابد دارد ازین پس...
خورشید در گودال تاریکی فرو رفت...
محبوبه زارع
به این ترتیب آتش نقش چادر شد؛ و دیگر هیچ
بلور سینهها را قسمت آجر شد؛ و دیگر هیچ
در آن هنگامه سرخِ عبور آغوش هفت افلاک
از آن خالیترین پروازها پر شد؛ و دیگر هیچ
مسیری باز، فرصت کم، سفر... تا آن طلوع زخم
بشر را ناگهان راهی میانبُر شد؛ و دیگر هیچ
خدا! در ازدحام آتش و خون و نی و سرها
چه شد؟ تصویر صحرا مینیاتور شد؛ و دیگر هیچ
زمین از سمت اعجازش به روی آسمان وا شد
تجلّی سهم این هفتاد و دو دُر شد؛ و دیگر هیچ
...
و اینک شاعری در سایه اندیشه میگرید
و میخواهد بگوید میتوان حُر شد؛ و دیگر هیچ
رزیتا نعمتی
کاروان رفته است و او جا مانده است
چشمه لب تشنه تنها مانده است
آب، پیش از قصّهات نیلی نبود
جای سیلی روی دریا مانده است
کاروان سر میبرد بر کوفه، آه
رأس اکبر میبرد بر کوفه، آه
این همه قرآن ناطق را یزید
جای کافر میبرد بر کوفه، آه!
پشت سر ـ من ـ روبهرو سر میبرند
روبهرو بال کبوتر میبرند
عشق میخواهد سخنرانی کند
هان! سرش را روی منبر میبرند
قمریان و دستهای بسته، من
بغض و زنجیر و شب دل خسته، من
جای تو ای ماه سرگردان دشت!
زینبم، جان میدهم آهسته، من
از مدینه کوه نور آوردهاند
آسمان را در تنور آوردهاند
ناکسان از دشت پاکش میکنند
بر سرنعشش ستور آوردهاند
سوره فتحالمبین، عباس من
دست خالی آستین عباس من
آب، سربالاتر از این دیدهاید؟
ای سرِبالانشین، عباس من!
بی تو از داغ مناظر رد شدیم
مثل مرغان مهاجر رد شدیم
بی تو از عباس و قاسم از علی
از حبیب بن مظاهر رد شدیم
تکیه بر خواب زمستان میزنند
تازیانه روی مرغان میزنند
هم، قسم خوردند بر قرآن و هم
روی دندانهای قرآن میزنند
محمد کاظم بدرالدین
نمیافتاد اگر هیچ اتفاقی
همین بس: با عطش برگشت ساقی
دو بیتیهای من سودی ندارند
برای خیمه بی مشکْ باقی
بهار پر ثمر: ماه محرّم
امید سبز در ماه محرّم
دو بیتیزارِ چشمم خشک میمانْد
نمیبارید اگر ماه محرّم
نهالستانِ عزت، رُسته اشک
جهان عاشقی، دلبسته اشک
شُکوه سرخ عاشورا کجایی؟
کجایی هیئت غم، دسته اشک؟!
مهدی خلیلیان
گرد و غبارِ قافله در دشت پیچید
آن کاروانْ سالارِ عاشق
آرام، بر صحرا، نگاهی کرد؛ آرام
حال و هوای آن دیارِ خشک و سوزان
گویی برایش آشنا بود
او خوب میدانست آنجا «نینوا» بود...
بارانِ اشک و خونِ دل
از چشمهای او روان شد
خورشید، تا این صحنه را دید
در پشتِ دریا ـ شرمنده و غمگین ـ نهان شد
آنگاه او مانند کوهی استوار آهسته برگشت؛
«آرام گیرید»
آوای او پیچید در دشت:
«اکنون اگر چه، در سختی و رنج و بلاییم...
هر چند امشب، با تشنگی و تشنهکامی همنواییم
فردا ولی... اندوه و درد و غصّهها را
از جان و دلها میزداییم
آنگاه با هم، مثلِ کبوترهای عاشق
تاآسمانها، تا کهکشانها، پَر میگشاییم
ما، سربهداران و شهیدان زمینِ کربلاییم...»
فردای آن روز، وقتی که خورشید
در آن هیاهو، بر دشت تابید
پشتِ زمین و آسمان ـ یکباره ـ لرزید!
تاریخ و تکرارِ نَبَرْدی نابرابر؛
دشتِ عطش
دریای خون
گُلهای پَرپَر
پایانِ آن روز
انگار در دشتِ عطش
محشر به پا بود
سرهای سرافرازِ هفتاد و دو خورشید
در ازدحامِ دستها
بر نیزهها بود!
یکشنبه
30 دی 1386
11 محرم 1429
20.Jan.2008
رزیتا نعمتی
پرندگان که به آشیانه باز میگشتند، حدیث آفتاب را سرودند و لبخند، هدیهای بود بر لبهاشان تا ثابت کنند عقابان در قفس نیز طبیعت پرواز و آزادگی خویش را از دست نخواهند داد.
برای آنها که باورهای بزرگ دارند، هرگز دنیا کوچک نخواهد بود؛ زیرا شما با اختیار خویش به آستانه شهادت آمدید و پاهایی که بوی درختان بهشتی میدهد، زمین را با بازگشت خویش، پر از ترنم ملکوت میکند.
گرچه رفیقان همسفر به آسمانها پریدند، ولی شمایان ردای شیدایی بر دوش، سالهای دوری را لحظه به لحظه شهید شدید تا سرخی عشق را به فرش خاک وطن بازگردانید.
هنوز مادری چشم انتظار، انتهای کوچه را میکاود و پس از سالهای نومیدی، به آسمان مینگرد. آنجا که مأوای عاشقانه پرواز است، عقل، پای دویدن با تو را ندارد.
آنجا که پوتین پوسیدهات، هنوز پای تو را در خود جای داده است و این تنها یادگار را در تابوتی سبک وزن برای مادرت هدیه میآورد، عرش، تاب کشیدن نام تو را ندارد.
آنجا که تنها مشتی خاک از وجود تو میمانَد، تنها ابوتراب است که معنای این خاک را میداند. تو، زیباترین شعر خدایی؛ آن هنگام که از تو حتی جسمی برای سپردن به خاک باقی نمانده است.
محمدعلی کعبی
«نه، به سبب جورِ تازیانهها؛
مرگ را فراموش میکنم
هنگامِ مرور تو
که مرگِ تو آنچه نبود مرگ بود...»(1)
بدونِ پلاک میآیی و من میدانم شناسنامهات عوض شده است.
یادم هست شبی را که به زیارت دستهایِ تو آمده بودم؛ دستهایی که بر دفتر امروز، طرحِ فردا مینگاشتند.
بندی نبود و لباسِ زردت قرمز مینمود.
میلههایِ روبهرو، تعظیم، و دیوارهایِ سلول، به اندازه بینهایتِ پروازت عقبنشینی کرده بودند.
عوض شده بودی و من باز هم نشناختمت. نه به سبب جورِ تازیانهها؛
بلکه روحی دوباره در تو دمیده شده بود.
نشناختمت؛ آنگونه که استخوانها و جمجمهات را...
صدایت عوض شده بود و لباسهایت بویِ زندگی گرفته بودند.
شبیه مردمِ قبیلهات بودی؛ قبیله نامهایِ ماندگار. شباهتی به روزهایِ زمینیات نداشتی.
مفقودالاثر، ماییم
شبی گهواره بیست سالهات ترک خورد و من ناگهان کنعان شدم.
هیچ وقت با نامِ قدیمیات بازنگشتی.
1) [1] . حمیدرضا شکارسری.
هر روز تشییع شدی و بازگشتِ تو، شعوری بود که فوج فوج مردمانی را به خاکسپاری.
هر روز تشییع شدی؛ با نامِ شهید، فرزندِ روح اللّه و به مرگهایِ تلخِ ما لبخند زدی.
پرنده مفقود! چگونه نشانهای از تو نداریم؟!
مفقودالاثر که میگویند همان از بند گسیخته نیست که پرواز میآموزد؟!
باورم نمیشود این تابوت که میآید، این صدفِ خونیندل، چراغِ نقرهای مرا در آغوش نگرفته باشد.
چه نامهایِ بلندی که در میان نامهایِ ماندگارتان گمنام نیستند!
چگونه نشانهای از شما نداریم؟! مفقودالاثر ماییم که هیچ نشانهای از خود، همانندِ خونِ شما بر سنگِ ذهنِ تاریخ جا نگذاشتهایم.
خاطره ماندگاریتان
«صدایتان هنوز طنین زندگی است؛
گرچه از حلقومِ پرندگانی
که بر درختِ روییده بر سینه تو لانه کردهاند،
چشمهایتان هنوز چه روشن است!
این قابِ کهنه را شبهنگام
هر جا که میبرم،
صبح از راه میرسد».(1)
این تابوت که میآید، زندگیِ زنگار گرفته ما را صیقل میدهد.
این تابوت که میآید، بارانِ زندگی است؛ ببین چگونه زنگارها را میشوید و اشکها را به همبستگی میخواند؛ صداها را به همنوایی و ذهنها را به یادِ خاطراتِ شیرینِ ایثار میاندازد!
این تابوت، با خود بویِ فکه دارد؛ بویِ زمزمه عاشقانه کمیل، بویِ روشنایی... این تابوت که میآید، خورشیدوار بر پردههایِ تیره فراموشی میوزد.
1) [1] . حمیدرضا شکارسری.
جمعِ قلیل را بر کثیر چیرگی میدهد و فرشِ نفیسِ کربلا را زیرِ پایِ امروزیان میگُستراند.
نامِ آن نقرهای که در دلِ این صدف است، شهید است؛ نامی صریحتر از این میخواهید؟!
این قطره را دریا بنامید!
محمدکاظم بدرالدین
سالها نَفَسهایتان در قَفَس ریخت تا وطن از خاکسترنشینیِ ایام درآید.
سالها قهقهههای مستانه شلّاقها را دوام آوردید، تا خاک میهن، سبزهزار عافیت باشد.
همیشه کابلهای آتشین، شما را در خالصانهترین وضعیت میدیدند که چراغ ایمانتان در دل روشن است. این چند سالی که نبودید، تقویمهای آسودهخاطر، مدیون شما شدند. شعرهایِ پشت تریبون، مدیونِ شمایند که جایزه میگرفتند و دردها را شما میکشیدید. ما را ببخشید، اگر روزهایی از ما آنطور نبودند که باید به یاد شما میافتادند.
تا دیدار تبسم
سپیده حضور شما، در پایان شب انتظار رسید. روزی آمد که نقطه پایان همه چشم به راهیهای مادران بود و موسم چراغانیِ شهر.
دیدار تبسم میسر و حصار اندوه شکسته شد. شما بازگشتید؛ در اتوبوسهایی از هیجان و شور؛ در جامههای نحیف خاطرات؛ اما پر صلابتتر از همیشه. سبزتر از آن بودید که بهار برای شما دست تکان دهد. استوارتر از آن بودید که کوه به ایستادگی خود ببالد.
بازگشتید و سپیدرود، تصنیفهای شمالیاش، گریههایی از شوق بود.
بازگشتید و اروند، با گلسرودهای شرجی روشن، به استقبال زخمهایتان آمد.
کوچهها پیش پایتان بهاریههای عاشقانه را میخواندند: «آب زنید راه را...».
فاطره ذبیحزاده
پشت میلههای قفس، پرنده بودن از یاد نمیرود و با زور سرنیزه نمیتوان ابرهای بارانی انس خدا را از چشمهای بهشتی کوچاند.
در جان تو، طراوت دشتهای ایمان پراکنده بود و گرگهای بعثی برای فهمیدن وسعتش، از همیشه حقیرتر بودند. برای همین، کابلهای شکنجهشان برای درهم شکستن اراده پولادین تو کم میآورد.
وقتی عشق خدا، با جان مجاهد فی سبیل اللّه عجین باشد، خاکریز مقدس جبههاش، درست از کنار شانههای پر صلابتش آغاز میشود؛ حتی در وسط خاک دشمن متجاوز!
مزدوران تاریکی گمان میکردند بازوان ستبر تو را به اسارت گرفتهاند و تو خلع سلاح شدهای؛ ولی تو وجب به وجب اردوگاه را زیر بارانِ کمیل و عاشورایت ستاره کاشتی و در هوای سنگین و نفسگیرش، نغمه آزادگی و سربلندی سر دادی.
خسته نباشی!
هشت سال بلند و سخت اسارت، تمسک به غربت امام موسی بن جعفر (ع) در کنج زندان هارون، صبر را شرمنده بردباریات کرد. کوه ماندی؛ پا در خاکستر رنج و سر بر بلندای پر شکوه آسمان.
قد خم نکردی تا گندمزارهای وطن، پر خوشه بماند و امید و سرفرازی در چشم ملت، ترانهخوان؛ تا خلیج، از شوق فارس ماندنش، تا همیشه موج بردارد و در قلب سرخ و سبز پرچم، نام خداوند جاودانه شود.
خسته نباشی بسیجی، خسته نباشی برادر آزادهام!
رزیتا نعمتی
جمعهای دیگر از هزاران جمعه گذشت و هنوز ما را نپسندیدهای؛ ای خریدار یگانه خلوص! بیا و جمعهبازار گناهانمان را تعطیل کن! جنگ بر سر متاع دنیا، کودکان را در آغوش عروسکهایشان به خواب مرگ فرو برده است و رقیهها هنوز در فلسطین و لبنان و عراق، درگوشه خرابههای عزلت، چشمانتظارِ سواری از جانب شرقاند که به خونخواهی پدرانشان برخیزد. بیا که در این بازار شام، زنان و کودکان ساده را به جرم دینداری، با پیچیدهترین سلاحهای کینه، سنگسار میکنند. اکنون، کربلای زمین در اختیار توست تا مختارنامهای دیگر برای پایان شاهنامه ظلم بنویسی که وعده دادهاند پایان شاهنامه تاریخ، با تو خوش است.
آقایمان که برسد...
مولای من! برای آمدنت تنها دو پلکْ، پنجره داریم که هر روز آن را به یادت میگشاییم؛ پنجرههایی رو به حجم کبود اخبار هولناک تجاوز و اسارت؛ اخبار نشخوار کردن هندهای جگرخوار که دستهای یکدیگر را برای جنایت میفشارند و برای بیپناهی زنان و کودکان مسلمان، دورههای شکنجه میبینند.
آقای من! آنها که گنبد سامرا را قطعه قطعه کردند، خواستند بیکسی ما را در دوری از تو به رخمان بکشند؛ امشب، کودکانه و بغضآلودتر از همیشه، تنها زمزمه میکنیم: بگذار آقایمان برسد، خواهیم گفت!
وعده صادق خداوند
جمعههای سوت و کور، در عبورند و زمزمههای دعا، گلابدان دهانت را میطلبد تا بزم ما را به حضور خویش معطر کنی.
جان ما، جام لبالب از نیاز توست؛ آنجا که سیاستهای تفرقه، میل جدایی عاشقانت را در سر دارد.
ظالمان، آنجا که از تنیدن پیله بر گردمان مأیوس میشوند، به فکر حیله میافتند تا رخنه در درد مشترک ما کنند؛ اما معجزه عشق تو، تسبیح وجودمان را دانهدانه به هم متصل کرده است تا از این جمعه به جمعهای دیگر، آنقدر بچرخیم تا به اجابت دیدارت نایل شویم. تو وعده صادق خدا در زمینی، یا اباصالح!
محمدعلی کعبی
نگرانم و این نگرانی، تا مغزِ استخوانِ وجدانم پیشرفته است.
از شعار خستهام و از دلگویههایِ مکرری که گفتهام؛ از دلگویههایِ مکرری که شنیدهام.
من حس میکنم غفلت، جهل و فراموشی، چون میلههایِ قفس، مرا در محاصره دوران غیبت، اسیر کردهاند.
تو آسمان منی؛ اما من به جرم خود از تو محرومم. آری، تو نیستی که مرا فراموش کردهای؛ منم که سر در برف دارم و میپندارم غفلتم را نمیبینی. منم که سالهاست به دستِ خود، به فراموشی سپرده شدهام و در باتلاقِ جنگ و نفرت و فقر و محنت دست و پا میزنم!
آری؛ انسانِ بی تو، انسانِ شکستهایِ تلخ است؛ انسانِ اعترافهایِ دیر و توبههایِ ناگزیر؛ انسانِ یتیم...
پس کی میخواهم آماده آمدنش شوم؟
سالهاست گمشدهای دارم. باید فریادهایم را عوض کنم! باید فانوس بردارم و به عمقِ جنگلِ درونم قدم بگذارم! باید به دنبالِ خودم بگردم؛ به دنبالِ اقرار به تنهاییام، به دنبالِ انسانی که لیاقتِ با تو زیستن داشته باشد.
در راهِ رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم(1)
اینبار به انتظار جمعه نیستم
اینبار بلند میشوم برایِ رسیدن به جمعههایِ امید، جمعههایِ انتظارهایِ شایسته.
بیتابِ شنبهام که شروعِ مصممی را در پیش بگیرم.
میروم، به بیرون از شهرِ هیاهویِ شعاری و تکراری.
سمتِ آینه میایستم و از لباسهایِ مندرسِ روحم، از دستهایِ غل و زنجیر شده به گناهم و از چشمهایِ کمسویم و از هیئت شکسته و ابر گرفتهام میپرسم:
پس کی میخواهی آماده آمدنش بشوی؟
1) [1] . ابوالفضل نظری.
نامههایِ سرگردان
بیهوده نامه مینویسیم و به دستِ آب و باد میسپاریم.
بیآنکه جواب بخواهیم... بیآنکه نامهای از آنکه برایش مینویسیم، خوانده باشیم و در دفتر باورمان گنجانده باشیم.
باید نامههایم را هم پاره کنم و مدادِ خودسرم را بشکنم! باید شروع کنم که نامهای از او بخوانم و عاشقانه مرور کنم تا شاید روزی نامهای در جواب بنویسم. اما چه بنویسم در پاسخ امامزمانم که میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ أشْیاعَنا وَفِّقهُمُ اللّه لِطاعَتِهِ، عَلی اِجْتماعٍ مِنَ القُلُوبِ فی الوَفاءِ بالْعَهْدِ عَلَیْهِمْ لَمّا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الیُمْنُ بِلِقائِنا...».
نگرانم...
نگرانِ اینکه دوباره فراموش کنم. اما آیا هیچ عاشقی را دیدهاید که نامه معشوق را فراموش کند؟ و حتی نامهای بنویسد که هیچ ارتباطی به نامه او نداشته باشد.
پس چگونه است که نامههایِ ما نامههایِ خودسرند، نامههای خنثی، نامههایِ فراموششده، نامههایی که جز حرفهایِ تکراری، چیزی برای گفتن ندارند،
نامههایِ سرگردان...
محبوبه زارع
باز هم نگاه بالغ جمعه بر پنجرههای انتظار شکوفا شده و باز هم عطر روحانی امید، جان زمین را به تداوم واداشته است. جمعه، جمع تمامی شور و التهابهاست و روز تلفیق عشق و تعقّل؛ روز یگانگی خوف و رجا، و اینها همه یعنی روز آمدن تو.
بر پرگار انتظار
در دایره زمان، بر پرگار انتظار تو، حول درون خویش در گردشیم و بر مدار استغاثه تو در دَوَران!
ای مفهوم ازلی نجات! دلهای بیشکیب سرگردان در بسیطِ اشتیاقت را دریاب! دریاب این خستگان فراموشکار را! دریاب این رهگمکردگان بیسایبان را!
این فاصلهها، از ماست
میدانیم که دلیل این فاصلههای تودرتو، چیزی جز غفلت ما نیست. ماییم پدیدآورندگان جدایی و رقم زنندگان غیبت تو در تقدیر تاریخ. ماییم همانها که خود را از شکوه بالغ تو محروم داشتهایم و در این محرومیت، تو را صدا میزنیم؛ زیرا غیر از کرامت تو، راهی برای رهایی از این آسیمگیها وجود نخواهد داشت.
یا صاحب الزمان!
مپسند ما را چنین درمانده در مانداب تغافل! روا مدار نام تو بر زبانمان باشد و راهی به بلندای مفاهیم مشرقیات نبرده باشیم! ای صاحب زمانها! ای صاحب دقایق انسان! ای منجیِ ثانیههای عالم! ما را از شر خودمان نجاتبخش و دست هدایتت را بر سر ما یتیمان نسیانزده سایبان کن!
پایان سیاهبختیهای زمان
جمعه آمدن تو، پایان سیاهبختیهای زمان است و آغاز تلألوی عدالت. تو، رساترین تفسیر عدالتی و شیواترین ترجمه حقانیت. ما را برای درک عدالت خود مهیا کن و با گوشه چشمی از مصدر عنایت خویش، روشنای بالغ هدایت را بر ما نازل فرما!
معصومه داوود آبادی
نیستی؛ بادها حنجره نیزار را به بازی گرفتهاند.
زمین، حوالی هیچ را میگردد و سکوت است که بر درها میکوبد. من از رودخانههای گلآلود این روزها میآیم و نفسهای بهاری تو را به یاری میطلبم. با من بگو، کجای جهان را به جستوجویت بگردم؟ کدام کوچه را به استقبالت بدوم؟ بر صندلیهای کدام ایستگاه به انتظارت بنشینم؟ از تو میگویم و واژههایم از خاک برمیخیزند. از تو میگویم و آفتاب، قامت سپیدارها را به بلندا میخواند.
تو میآیی
میآیی و آسمان، دمادم خورشید میزاید. ای اتفاق بیتردید! بر دروازههای زمین ایستادهایم؛ در انتظار روز بزرگ آمدنت. ما که زندانی حصارهای بیشماریم، به دریچههای ظهورت فکر میکنیم. من به چشمهای فقیری میاندیشم که چشمانداز آبی آسمانت را میجویند.
محمدکاظم بدرالدین
بیتو، داغ خنده بر دلِ جمعهها مانده است و دشت پهناور انتظار، بیجرعههای زیبایی ظهورت، بوی خزانزدگی میدهد. بیتو، دنیا درد کمی نیست.
چه باید کرد که ندبهها در بند غیبت ماندهاند و جز اشک، تکلیف دیگری ندارند؟ بیتو، شعر فراق، دلهای ما را پر کرده است و غیبتت، از جمعههای بیتاب، شاعری دلسوخته ساخته است. باز هم بوی ندبههای اشک.
دستبوسیِ ساعات ظهور
تنها آرزوی جمعهها، دستبوسیِ ساعات ظهور است. هیچ گلی به اندازه زیبایی وقت ظهور قشنگ نیست. اصلاً بهشت، بودن در بُستانی از عشق است، با جذبههای نگاهت.
آغوشی پر از یاد موعود
خوشا آن جمعهای که سر تا پایش از یاد عشق بهره برده باشد؛ چون چنین شد، روزهای دیگر هفته هم به سوی خوشترین مستانگیها کشیده میشوند.
بیاییم فاصله خویش را با آن جمعهای که باید داشته باشیم، به صفر برسانیم! بیاییم در هالهای از اشک، یاد موعود را در آغوش بکشیم! «شاید این جمعه بیاید شاید».
سودابه مهیجی
از بس که مرثیّه خواندیم در انتظار طلوعت
آوازها جان سپردند، در رهگذار طلوعت
لبخندها کوچ کردند از بس تو را گریه کردیم
از بس که یک عمر ماندیم در گیر و دار طلوعت
روشنترین واژهها را در انتظارت سرودیم
شاید سروشی بیاید از نوبهار طلوعت
اما بهاری نیامد، حتی غباری نیامد
زرد و خزانوار ماندیم بیبرگ و بار طلوعت
گفتیم: «امروز اگر نه، فردا که حتما میآیی!»
تا بیش از اینها نمانیم ما سوگوار طلوعت...
اما صد امروز و فردا رفتند و باز آمدند و
ما همچنان سر به زانو... وَ اشکبار طلوعت...
بر رهگذار زمانه در بستر سرد تقدیر
ما سرنوشتی نداریم جز انتظار طلوعت...
سودابه مهیجی
بذار از پاییزِ بیاصل و نسب هیچی نگم
از سکوت سر به مُهرِ روز و شب هیچی نگم
بذار تا نگم که پاییز، یه طلسم قُلدُره
نگم از بادای کولیش، دل بیکسم پُره
پاییزای خط خطی عمر منو به باد میدن
به در و دیوارِ خونه غم و غصه یاد میدن
برگای بیزبونو تو کوچهها سر میبُرن
از رگِ درختای بیسرنوشت خون میخورن
بیا اصلاً به خزون حتی نگاهم نکنیم
خم نشیم، بُق نکنیم، هوس آهم نکنیم
بشینیم و پشت کنیم به کوچههای پاییزی
نکنه از دوری بهار یه وقت اشک بریزی
اون بهاری که منِ عاشق خسته میدونم
خودشم به انتظار ما نشسته، میدونم
دلش از گریه روز و شبیِ ما میگیره
میادش گریه نکن که دل دنیا میگیره
بیا تا اومدنش پاییز و دس به سر کنیم
اسمشو داد بزنیم دنیا رو باخبر کنیم...
مهدی خلیلیان
خدا کند که بمیرم به پای تو، با تو!
خدا کند که نمانی رها و تنها، تو!
تمامِ عمر شکستم شبیه مجنون، من
تمامِ عمر نشستی، شبیه لیلا، تو
همیشه پشت و پناهم توییّ و پنجرهای،
که داد میزند هر صبح، با دلم: «یا تو»!
نیامدی و دلم مثل یک شقایق سوخت
ولی کنارِ تو نیلوفرم، و دریا، تو
غزل سرودهام و مانده رویِ دستانم!
غزل سرودهام و خواندهام، و حالا تو...
فقط نگاهِ خودت را، نکُن دریغ از من
تمامِ من، همه چشم و، همه تماشا تو
بیا که طی بشود جادههای تنهایی
چهقدْر فاصله مانده است بینِ من تا تو؟!