ghaemiyeh.com
اشارات 102
سردبیر: سیدعلی حسینیایمنی
ماهنامه ادبی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما/ کد: 202 / آبان 1386
مدیر مسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی با همکاری: فرج اللّه نعمتی
حروفنگار و صفحهآرا:
نسخهپردازان:
لیتوگرافی: سروش مهر چاپ: نگارش بها: ریال
با آثاری از
آقایان: عباس محمدی، محمدعلی کعبی، مهدی خلیلیان، رجب افشنگ، میثم امانی، محمدکاظم بدرالدین، سیدحسین ذاکرزاده، روح الله حبیبیان، حسین امیری، سیدمحمود طاهری، نقی یعقوبی، سیدمحمدصادق میرقیصری و روح اللّه شمشیری
خانمها: محبوبه زارع، رزیتا نعمتی، معصومه داوودآبادی، سودابه مهیجی، سعیده خلیلنژاد، زینب مسرور، منسیه علیمرادی، اعظم جودی، فاطمه پهلوان علیآقا، فاطمه سادات احمدی میانکوهی، معصومه زارع و نفیسه بابایی
نشانی
قم ـ بلوار امین ـ مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ص پ 3133 ـ 37185 ـ تلفن: 2919670 ـ دورنگار: 2915510
تلفن دفتر مجله: 2935803ـ0251
پست الکترونیکی: Email:Esharat@IRIB.ir
تهران: خ ولیعصر ـ جامجم ـ ساختمان شهید رهبر (رفاه) ـ طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 دورنگار: 22164997
بسم الله الرحمن الرحیم
فهرست مطالب
زمزمه های آسمانی
نمی دانم چه بخواهم، تو برایم بخواه! / سید محمود طاهری ... 1
طعم شیرین مغفرت / رزیتا نعمتی ... 3
یاری ام کن! / معصومه داوود آبادی ... 5
تنهایم مگذار / سودابه مهیجی ... 6
می خوانمت / محمدعلی کعبی ... 7
با نام های زیبای تو... / سید محمد میرقیصری ... 7
معراج سبز (حی علی الصلوة)
قامت می بندم / حسین امیری ... 10
بر آستان عشق / زینب مسرور ... 11
نماز در شب مهتابی / اعظم جودی ... 11
در میهمانی اذان / رزیتا نعمتی ... 12
برای سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی
چاره ای جز دست های گره خورده در هم نیست / حسین امیری ... 14
کویر تفرقه، نه! طراوت اتحاد: آری! / سیدمحمدصادق میر قیصری ... 15
صبح و سلام
چون صبح، سپیدم کن / اعظم جودی ... 16
با شقایق ها (پابه پای شهیدان دفاع مقدس)
جنگ تمام نشده است / محمد علی کعبی ... 18
نذر کرده ام جز شما نگویم / حسین امیری ... 20
پرنده / محمدعلی کعبی ... 21
با همین خاطره ها / رجب افشنگ ... 22
دفتر مرثیه / رجب افشنگ ... 23
بر مزار دلم / رجب افشنگ ... 24
زخم زیتون
کافی است فلسطین باشی / محمدعلی کعبی ... 25
انتفاضه (1) / رجب افشنگ ... 27
انتفاضه (2) / رجب افشنگ ... 28
از دریچه زمان
شهادت آیت الله حاج سید مصطفی خمینی
خورشید عزادار / حسین امیری ... 29
سالروز تأسیس سازمان ملل متحد
آمدید که «یار شاطر» باشید؛ نه «بار خاطر» / میثم امانی ... 31
قرار است جهان، میعادگاه صلح باشد / معصومه داوودآبادی ... 32
فقط ساختمانی بلند و دیگر هیچ! / اعظم جودی ... 34
اعتراض و افشاگری حضرت امام خمینی رحمة الله علیه پذیرش کاپیتولاسیون
و شام رسوا شد / محبوبه زارع ... 36
ریشه های پوشیده / محمدعلی کعبی ... 37
نام خمینی، فصل بیداری / محمدکاظم بدرالدین ... 39
«قلم سیاه سرشکسته» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 40
جنگ احد
جنگ با مارهای کفر / میثم امانی ... 41
تنگه را رها نکنید / حسین امیری ... 42
داغ پراکندگی در احد / فاطمه پهلوان علی آقا ... 43
شهادت حضرت حمزه علیه السلام
حضرت آینه، تکه تکه .. / محمدعلی کعبی ... 45
تقدیم به حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام
تو در این شهر، میزبانی؛ نه میهمان / روح الله شمشیری ... 47
جنگ احزاب یا خندق
پیامبر صلی الله علیه و آله تنها نیست / محبوبه زارع ... 48
به جنگ نور و روشنی آمدند / سید حسین ذاکر زاده ... 49
خدا با تو بود / روح الله حبیبیان ... 51
اینک، جنگ خندق است / حسین امیری ... 52
سلمان شهر من کجاست؟! / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 56
شهادت محمدحسین فهمیده
دوازده ساله / مهدی خلیلیان ... 57
تکاملی جلوتر از شناسنامه / رزیتا نعمتی ... 59
حماسه دوازده ساله / معصومه داوودآبادی ... 61
دوازده ساله بلند پرواز / سودابه مهیجی ... 62
حماسه دوازده ساله / زینب مسرور ... 63
پرواز از زیر تانک / نفسیه بابایی ... 64
وقتی کبوتر نیست / م.طلوع ... 65
بوی باران / مهدی خلیلیان ... 66
فریاد بی صدا /م.طلوع ... 67
با قدم های نوجوان / معصومه داوودآبادی ... 69
عبور از تنهایی / مهدی خلیلیان ... 70
تا آستانه نوجوانی / عباس محمدی ... 71
بهار زندگی / زینب مسرور ... 72
می خواهم «فهمیده» شوم / اعظم جودی ... 73
سفر به سرزمین آرزوها / معصومه زارع ... 73
فتح اندلس به دست مسلمانان
طعم وحی / محبوبه زارع ... 74
«دروازه های تمدن» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 75
تسخیر لانه جاسوسی آمریکا
تارهای عنکبوت / معصومه داوودآبادی ... 76
شیشه های سیاه، شکست / عباس محمدی ... 77
روز دانش آموز
«وقت هنر است و سرافزاری» / سید محمود طاهری ... 79
دانستم، چشم دشمنان است / حسین امیری ... 80
بیاموز! / زینب مسرور ... 82
من تازه شکفته ام / سعیده خلیل نژاد ... 83
اشتیاق دانستن / نفیسه بابایی ... 83
خون سرخ بچه های مدرسه / سودابه مهیجی 84
دستای دانش آموز / سودابه مهیجی ... 85
روز مبارزه با استکبار جهانی
شیطان، دشمن تاریخی انسان است / محبوبه زارع ... 87
استکبار، همزاد شیطان / رزیتا نعمتی ... 88
لانه عنکبوت / اعظم جودی ... 90
شهادت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام
پای مکتب حجت ششم / محبوبه زارع ... 91
زلال اندیشه ای که از چهار هزار قلم جاری شد / سید محمود طاهری ... 92
مرد بزرگ جنبش عقلانی / محمدعلی کعبی ... 94
امام حکمت و زهد / رزیتا نعمتی ... 96
دیوار اسلام را بالا بردی / میثم امانی ... 98
وقتی تو رفتی... / عباس محمدی ... 99
بوی آسمانی دانش / محمدکاظم بدرالدین ... 100
قیامی به رنگ دانش / منسیه علیمرادی ... 101
جاری ترین تفکر شیعه / سعیده خلیل نژاد ... 102
«صادق» راه / سید محمدصادق میرقیصری ... 102
داغ شیعه در غربت بقیع / نقی یعقوبی ... 103
وصیت واپسین / معصومه زارع ... 104
ولادت حضرت فاطمه معصومه علیه السلام
(میلاد فخر زنان) / رزیتا نعمتی ... 106
از همین امروز قم، بی قرار تو شد / سید محمود طاهری ... 108
با ردایی از شکوفه های اردیبهشتی / سید محمود طاهری ... 108
زینب وار / سید حسین ذاکرزاده ... 109
طفل موسی بن جعفر علیه السلام / زینب مسرور ... 110
بر آستان جانان / منسیه علیمرادی ... 111
تولد تو هم بوی مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف می دهد! / اعظم جودی ... 112
صبح حدیبیه
ارمغان صلح / میثم امانی ... 113
وسیله؛ نه هدف / روح الله حبیبیان ... 114
مکه در جاهلیت / محمدکاظم بدرالدین ... 115
مصلح فاتح / فاطمه سادات میانکوهی ... 117
روز کتاب و کتاب خوانی
با گلبرگ های کتاب / رزیتا نعمتی ... 118
کتاب را بپذیر! / سید حسین ذاکر زاده ... 120
دوستی که نباید فراموش شود / عباس محمدی ... 121
غذای روح / سید محمود طاهری ... 123
کتاب یعنی ... / فاطمه پهلوان علی آقا ... 124
کاش تبعید نشوی! / فاطمه پهلوان علی آقا ... 125
معلم همیشگی / معصومه زارع ... 125
پنجره دانایی / روح الله شمشیری ... 126
آغاز هفته بسیج
مدرسه عشق / مهدی خلیلیان ... 127
در باران آزادی / رزیتا نمعتی ... 129
سالروز درگذشت آیت الله شیخ جواد تبریزی رحمة الله
پیر مرد مهربان شهر / محمدعلی کعبی ... 131
عالم علوم آل محمد صلی الله علیه و آله / حسین امیری ... 132
تو را دوست دارم / روح الله حبیبیان ... 133
توراه من چشم در راهم (به آستان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف)
چشم به راه خورشید / رزیتا نعمتی ... 135
تو که باشی ... / معصومه داوودآبادی ... 137
فراقنامه آدینه / محمدکاظم بدرالدین ... 138
جهان، تشنه توست / حسین امیری ... 139
نگران آمدنت هستم / اعظم جودی ... 139
جمعه های بی تو / زینب مسرور ... 140
یار گفت ... / مهدی خلیلیان ... 141
خجالت / نقی یعقوبی ... 142
سیدمحمود طاهری
پروردگارا! مرا چون خورشید، روشنایی ده و گرمابخش؛ مرا چون مهتاب و ستارگان، نوازشگر چشمان دیگران در تاریکیها، مانند دریا زلال و پاکیزه، همچون ابر بهار، لطیف و سایهگستر و چون شاخهای گل، زیبا و عطرآگین قرار ده!
خدای من! نمیدانم چه بخواهم؛ تو برایم بخواه که میدانم بهترینها را برایم اراده خواهی کرد.
ای محبوب لایزال! مرا آینهدار اسما و صفاتت قرار ده، تا چون تو از بدیهای دیگران درگذرم؛ چون تو به همگان فیض برسانم و همانند تو بر عیبهای دیگران پرده پوشم.
شیدایم کن!
خدای من! چشمانی گریان عطایم کن تا با آن، دل خود را شستوشو دهم و آنگاه، تو را به تماشا بنشینم.
معبود من! دلم را از دو حسرت بیثمر پاک بدار؛ حسرت چیزهایی که ندارم و حسرت آنچه از دست دادهام.
خدایا! چه شگفتانگیز است آفرینش تو: آسمان نیلگون با همه ستارههای درخشنده و بیپایانش؛ خورشید فروزان، با همه برکتی که برای زمینیان دارد؛ کوههای سربه فلک کشیده با همه گنجهایی که در نهان خویش دارد؛ جنگلهای انبوه و سرسبز با تمام شکوهی که با خویش دارد و هزاران هزار شگفتی دیگر که بزرگی و جلال و جبروت تو را به نمایش گذاشتهاند.
ای آنکه در عقل نمیگنجی، شیدایم کن!
«چو عقل اندر نمیگنجید سعدی *** بیا تا سر به شیدایی برآریم»
از درگاهت دور نمیشوم
خدایا! قلبم تشنه نور و عشق توست، فکرها و آرزوهایم بوی عشق تو را میدهد. از سر رحمتت، در فراموشیهایم، مرا دریاب و همیشه با من باش؛ حتی آنگاه که از یاد تو بیخبر ماندهام و تو را از یاد بردهام.
الهی! مرا از دنیا هر چه قسمت کردهای، به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کردهای، به دوستان خود ده، که ما را تو بس.
خدای من! شب فرا رسید و صداها خاموش شد، ستارهها در حال غروب کردناند و چشمها به خواب رفتهاند و هر کس با محبوبش خلوت میکند و من با تو خلوت گزیدم.
ای معشوق من! خلوت مرا با تو، همین امشب موجب آزادیم از آتش قرار ده! به عزت تو سوگند، اگر مرا از درگاهت برانی دور نمیشوم؛ «به جهت محبتی که از تو در دل من است».
«رابعه عدویه»
شرط آدمیت نیست
پروردگارا! تو آنان را که به قلب دیگران شادی میبخشند، دوست میداری؛ به من توفیقی ده، تا به آنها که از شادی محرومند، شادمانی ببخشم؛ زیرا میدانم برق شادمانی دلهاشان، فرا روی تاریک زندگیام را روشنایی خواهد بخشید و روزی قلب مرا نیز سرشار از شادمانی خواهد ساخت.
خدایا! چه شرمنده خواهم شد، آنجا که مرغان آسمان به تسبیح تو مشغول باشند و من خاموش و بی خبر!
«دوش مرغی به صبح مینالید *** عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را *** مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را *** بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست *** مرغ تسبیحگوی و من خاموش»
تو بینیازی و من، نیازمند
خدایا، تو فراتر از ادراک مایی، اما همه جا حاضری.
اگرچه قلبم به ادراک تو نرسد، اما سرشار از حضور توست.
هر صبح که دیدگانم را میگشایم، گستره جلوههای تو را میبینم و زیبایی حضور تو را حس میکنم.
«درِ چشم، بامدادان، به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی»
الها، مرا همانند کوه، پایدار و مقاوم، باشکوه و باهیبت، سرچشمه آبهای زلال و گوارا و ذخیره روزهای بیآبی و بیبرگی مردمان قرار ده!
محبوب من، مرا در شامگاه ناامیدی انسانها، روشنایی امید قرار ده!
معبود من، تو بینیازی و من نیازمند؛ تو بخشندهای و من بخیل؛ تو بزرگی و من کوچک؛ تو مانایی و من زوالپذیر؛ تو سر تا پا نازی و من سراپا نیاز.
«میان عاشق و معشوق فرق بسیار است *** چو یار ناز نماید شما نیاز کنید»
«حافظ»
رزیتا نعمتی
الهی! از خود گریزانم. معصیت، همانند بغضی پنهان، کودک جانم را بیقرار کرده است. از خود جز دستِنداری چیزی ندارم.
روح خاک خوردهام را، در نسیم آمرزش خویش تازه کن تا طعم شیرین مغفرت را بچشم.
بارالها! بیاعتمادی من از خویش است که تو سراسر اعتباری. از آن بیم دارم که با تو وعدهای کنم و ابلیس نفس، خیال عفو تو را با سهلانگاری من درآمیزد و پرونده شرمساریام را سنگینتر سازد. اگر تو اراده کنی، قادری از من نیز بندهای مخلص و سر به راه بسازی؛ پس دلشکستگی مرا به سرشکستگیام پایان مده و طعم سرفرازی را در دو جهان بر من بچشان.
«دوستان را کجا کنی محروم»؟!
الهی! نه آن قدر نادانم که همه خود را در آغوش گناهان رها سازم و نه آن قدر قوّت روح دارم که از وسوسههای نفس در امان باشم؛ در این برزخ نامعلوم، هر بار که به ریسمان تو چنگ میزنم، امید به رحمتت مرا وا میدارد تا با خاطری آسوده، در پی امور قدم بردارم و در این راه، وقتی به خود میآیم که از یاد تو غافل بودهام. حال آنکه در تمام مسیر غفلت من، تو در فکر رویش آن گیاهی بودی که دانهاش را طعامم سازم و میوهاش را روزیام گردانم.
ای کریمی که از خزانه غیب گبر و ترسا وظیفهخور داری
دوستان را کجا کنی تو که با دشمن این نظر داری»(1)
اسیر نفس خویشم
الهی، تعلق دنیا و مظاهر آن، شانههایمان را سنگینتر از آن کرده است که در معنای هر ذکر نماز فرو رویم تا نمازمان بالا رود.
الهی، پیش از فرا رسیدن پرندگان ابابیل خشم تو و توفان نوح انتقامت، ما را متنبه کن که پرندهوار، در طریق تو به پرواز درآییم و مهلتی ده که با پای خود و نه با جَبرِ بلایا، تو را پیدا کنیم.
تنها نسیمی از تو...
ای مهربان! نام تو را نردبانی کردهام برای رسیدن به بام تو که محل نزول باران رحمت است. از این همه باران، در پی آن دو قطره اشکم که نزدیکترین فاصله میان من و توست و آن، نقطه عجز من است؛ عجزی نه به خاطر تأخیر در اجابت تو، بلکه تصّور ناتوانیام از دریافتت آن هنگام که از نالایقی من، روی رحمتت را از من باز میداری و قهر تو را با تمام گنهکاریام، در نفسهایم حس میکنم.
آنجا که لذت عبادت را درک نمیکنم و پرنده حواسم در هنگام نیایش تو از این شاخه به آن شاخه میپرد، باغ خشکیده روحم هزار دانه خفته دارد که در انتظار رویش به سمت توست. تنها نسیمی از تو، برای رُفتن این همه برگ خشک پاییزی وجودم کافی است.
1) 1 . سعدی.
معصومه داوودآبادی
از تنفس این همه آلودگی، از پیمودن این همه بیراهه خستهام. هر روز چشم که میگشایم وسعت این حوالی را و هر شب که چشم میبندم، این بغضهای ناتمام است که میهمان نگاهم میشوند.
خدایا! دلتنگیهای همیشهام را جز تو با که بگویم؟!
این خیابانهای گیج، دلشوره زیستنم را بیشتر میکنند. حس میکنم که نفسهایم در هجوم صداها و رنگها گود میشود.
دوریات، سلولهایم را به مسلخ تاریکی میکشانند؛ تو گویی تمام فصول، به پاییزی ابدی ختم میشود. یاریام کن، که رودخانههای وجودم دیری است به خشکی نشستهاند.
با تو....
با تو، کار نگاهم به مسیری از سپیدار میکشد.
کوهستانیترین هواها را نفس میکشم و راه میافتم به سمت خورشید درخشان خداوندیات.
ای بزرگ! پرنده خیز آسمان بندگیات آمدهام تا سکوت سیاهم را به ترنمی از تسبیح و استغفار بشکنم. آمدهام که این چشمهای مرثیهخوان را عنایتی از ترانه رحمتت، لبریز شوق کند.
میخواهم از خاکستر تردید برخیزم و بر دریچههای یقین، روشنترین ستارهها را به دامن ریزم. مرا دریاب! که تنها بارقههای مهربانی تو مجابم میکند.
محتاج مغفرت توام
یا ستار! بادهای معصیت، برهوت وجودم را درمینوردند و پنجرههای ایمانم را تارهای بیهودگی پوشاندهاند. از آن همه چراغ، تنها کورسویی به جا مانده است. من در حصاری از نومیدی، جادههای بیمقصد را قدم میفرسایم و هیچ.
خداوندا! تویی که به روزهای بر باد رفتهام آگاهی. فقط تو میدانی شبانههای گریه و بیقراری را. مرا که رسوای سرگذشتی از خاکسترم، به دست توفان مسپار. نگاهم کن که سخت محتاج آفتاب مغفرت توام. «یا ارحم الراحمین».
سودابه مهیجی
الهی! اِلی مَنْ تَکِلُنی الی قریبٍ فَیَقْطَعُنیام اِلی بَعیدٍ فَیَتَجَهَّمُنی.(دعای عرفه)
خدایا! تنهایم نگذار! به کجا پناه ببرم من آرزومند و ناتوان که هر روز و هر لحظه با دعایی و خواستهای دست به گریبانم؟
به کجا پناه برم، جز آغوش تویی که تمام استجابت است و نهایت توفیق...
دستهایم را اگر از دعاهای شبانهروز برچینم، سرم را اگر از سجدههای بغضناک بردارم، دیگر کجا فریاد کنم اسارت و زمینگیریام را؟
مباد روزی که در، به روی نالهها و گلایههای بیتابم ببندی! مباد آنکه از شنیدن صدای استغاثه هر روزم خسته شوی!
مباد روسیاهی گناهانی که مرتکب شدهام، مرا از تو دور اندازد و تو به آرزوها و تشنگیهایم پشت کنی!
اشکهای ناشکیبای من و استغاثههای نفس بریدهام، همه از آن است که لحظههایی تیره و کبود، به دامان وسوسههای ابلیس چنگ میزنم و تو را پشت سر خویش رها میکنم؛ تو را که همیشه آغوش گشوده التیام و امن و آرامشی.
به بارگاهت راهم بده!
خداوندا! راهم بده به لحظههای زمزمه و دعا؛ راهم بده به بزم خلوت نجوای عاشقانه؛ راهم بده به ثانیههای سبکبالی که بیوزن روزمره زندگی، بر بال دعاهای خویش بنشینم و صدای عاشقم، صدای لرزان در پی تو، مرا به ملکوت قرب پرواز دهد.
دستهایم اگر لرزشی غریب دارند، از شوق دانستن توست.
تو را میشناسم؛ آن سان که به خویشتن خویش واقفم. تو را میشناسم؛ آن گونه که بیتو نفسهایم به تأخیر میافتند و عمرم به انتها میرسد.
تو را میشناسم و جز تو هیچ نمیدانم و همه چیز را از تو میدانم.
«همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی *** که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»
(سعدی)
محمدعلی کعبی
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ
میخوانمت به وسعت احتیاج یک جوانه اسیر در انبوه سیاه جنگل، به نور،
به نزدیکی هوا و نفس، به بلندای آرزوی پرندهای در قفس.
میخوانمت؛ آنگونه که دستهای روغنی تعمیرکاری خسته، بر سفره قناعت شبانه.
ای روزی ده!
میخوانمت؛ آنگونه که شاخههای هر سحر، با تمام نشاط خود پروردگار بیهمتا را.
میخوانمت به یاری، به دستگیری.
چه بینیاز است شبپرهای که در دل تاریک شب، بر سنگ سیاهی نشسته باشد!
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ
دعوت تو جاری است، بر تمامی اشیا؛ بر سکوت عرفانی سنگ، بر اذان باد...
زبان لبیکم، لکنتآلود است. یاریام کن در اجابتی به صراحت عشق.
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ
چقدر به هم نزدیکیم! من گاهی چقدر از خودم فاصله میگیرم!
ای همیشه بیهمتا! مرا ببخش! که اینقدر ناجوانمردم.
سیدمحمد میرقیصری
یا هادیَ المُضِلِّینَ! در کوچه پس کوچههای تاریک گناه گم شدهام و تنها تویی که میتوانی راهنمایم باشی و مرا از سردرگمی برهانی.
یا قابِلَ التَوبات! این بنده گناه کار، هیچ گاه ارزش نجوا کردن با معبود خویش را ندارد؛ اما تو آن قدر بزرگی که گناهان مرا ببخشی و توبهام را بپذیری.
یا من لایَخْفی عَلَیه ذرّةٌ فِی العالَمین! یقین دارم ذرّه ذرّه باران اشکهایم در تاریکی شب، از نگاهت پنهان نماند؛ به حرمت این اشکها، گناهانم را ببخش.
یا دافِعَ البَلیّات! تیرهای بلا از هر سو به سمت من سرازیر است و من یارای رویارویی با آنها را ندارم... کمکم کن!
یا غَفّار الذُنُوب! ای خدای بزرگ! دلیل آنکه تو آمرزندهای، وجود سراسر گناه من است:
«من آن رندم که عصیان پیشه دارم *** به دستی جام و دستی شیشه دارم
اگر تو بیگناهی، رو ملک شو *** من از حوّا و آدم ریشه دارم»
یامُطْلِقَ الاُساری! ای کاش اسیر زنجیرهای آهنین میشدم؛ کاش اسیر این دنیای کوچک میشدم تا مصداق «الدُنیا سِجْنُ المؤمِنْ» قرار میگرفتم؛ اما افسوس که اسیر زنجیر هوا و هوس شدهام و از دنیا، بهشتی جهنمی برای خود ساختهام...؛ مهربانا! تو آزادم کن!
یا اَنیس! اُنس با تو یعنی:
«نسیمی کز بن آن کاکل آیو *** مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت را در آغوش *** سحر از بسترم بوی گل آیو»
یا رازِقَ کُلُّ مَرزُوق! چه بسیار، از انسانهای پست، طلب روزی کردم و چشم امید بر آنان دوختم! چه بسیار سکوتها که باید فریاد میزدم و چه بسیار غریوها که باید لَبان خود را میدوختم؛ زیرا از آن هراس داشتم که روزیام قطع بشود؛ رحیما!
تو مرا ببخش و توفیق ده که دینم را فدای نانم نکنم:
«اَللّهمَّ ارْزُقْنا رزقا حلالاً طیباً واسعاً»
به تو شکوه میکنم
یا سامِعَ الشَکایا! با تو درددل میکنم، ای سنگ صبورم، نزد تو شکایت آوردهام:
شکوه میکنم از پستی دنیا و ناپایداری آن.
شکوه میکنم از بیوفایی یاران به ظاهر مهربان.
شکوه میکنم از بار گناهی که بر دوشم سنگینی میکند و توان عروج به عالم ملکوت را از من ربوده.
شکوه میکنم از نفس اماره.
شکوه میکنم از خودم که همه توان و ارادهام را صرف گناه کردهام.
حسین امیری
الله اکبر
قامت میبندم به اعتلای قانون مهربان کلامت.
قامت میبندم به اقتدای خون پاکانت.
قامت میبندم به نمازت.
این گدای همیشه را به درگاه ملکوتت بپذیر.
الله اکبر
چهار تکبیر میزنم بر هر چه رنگ نیازت نداشته باشد.
چهار تکبیر میزنم بر هر آنکه با نسیم صبحگاهت، به سماع نیاید.
الله اکبر، یعنی من همه توام و جهان همه تو.
ای همه نمازم؛ ای همه نماز کائنات! صدایم کن.
زینب مسرور
چه دلنواز است شنیدن آواز اذان، از بلندای گلدسته ایمان!
چه روحبخش است هوای عطرآگین پنجرههایی که سحرگاهان، به بوستانهای صفا و صداقت گشوده میشود و چه زیباست آنگاه که فرشتگان رحمت، دامن دامن شکوفههای شفاعت و سبدسبد ریاحینِ رحمت به روی عالمیان نثار میکنند!
پژواک «أَقِمِ الصَّلوة لِذِکریِ»، بر آسمان محراب طنین میافکند؛ تو گویی آبی آسمان، غرق دریای فیروزهای گنبد و منارههای مسجد و مأذنه است و خورشید، در سجود طلایی شمسههای محراب؛ و در این سجود، دستانی نیازمند که حاصل قنوتشان «أَلا بِذِکْرِاللّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوب» است، ساعتها به سوی مهربانی تو، به دعا و نیایش بلندند.
مُهر، بر وسعت پیشانی بوسه میزند و تن، به حول و قوه تو برمی خیزد و مینشیند: «بِحَوْلِ اللهِ و قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُد».
شکوفه شکوفه امید در دلت جوانه میزند؛ سراسر وجودت، سرزمینی امن و آرام میشود: «السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه».
هوای دلت عوض شده؛ پاک و لطیف شدهای؛ دلت، خاک را رها کرده است. دلت را به آسمان پیوند زدهای، قدم در قدمگاه عشق نهادهای؛ قلبت آواز میخواند؛ آوازی به بیکرانگی اقیانوس «لااِله الّا اللّه».
قرار میگیری؛ آرام میشوی؛ دلت را در نیایشگاه همیشگیات جا میگذاری و بیدل میشوی؛ بیدلی که در همه حال خدا تنها همراه اوست.
اعظم جودی
دیشب ماه را دیدم که بیگاه، از خواب پریده بود و از گیسوان شب وضو میساخت. دیشب آب را دیدم که بر خواب آواز جیرجیرکها، سجاده سبز دشت را گسترده بود. دیشب هزار ستاره به اقتدای ستاره سهیل دیدم که در انتظار تکبیرش، در سکوتی عاشقانه فرو رفته بودند.
دیشب عشق و عقل را دیدم که دور از چشم رقیبان، در مسجد ابدیت، فارغ از کینههای قدیمی، به یک صف ایستاده بودند.
دیشب نمازی خواندم؛ در حالی که ذرات کائنات، به اشکهایم اقتدا میکردند.
دیشب نمازی خواندم به رنگ شکستن دل؛ به رنگ بر ملاشدن رازها، به رنگ فرو ریختن برجهای غرور و دیوارهای ریا.
من از نماز بینیاز میترسم
صدایم کن، در برگریز آبرو و زمستان بیپناهی!
صدایم کن؛ دیرگاهی است که از اشکهای بیامانِ دیدهام، وضو گرفته و در دریای اندوه دل غسل کردهام. من از نماز بینیاز میترسم؛ از نمازی که یک سویش من باشم و تکلیفم و سوی دیگر من باشم و عادتم، میترسم؛ یاریام کن تا نمازم فقط برای تو باشد.
رزیتا نعمتی
ساقی به دست من بده خودکار و دفترم
میخواستم تو را به غزلها بیاورم
دست مرا بگیر و به مهمانی ات ببر
امشب بگو که: دیر میآیم - به مادرم
از آن شرابها که به حافظ چشاندهای
کمکم بریز روی غزلهای دفترم
من شاخه شاخه نگرانم، مرا بچین
نرگس گذار جای خود من به بسترم
صبح سحر اذان که ز مسجد بلند شد
واکن در قفس، خودم آهسته میپرم
بگذار آگهی بکند روزنامهها
با خود شراب میبرم امشب، میآورم
فردا کتاب تازه من را حراج کن
خود گفتهای که قیمت بشکسته میخرم
ساقی نبند پنجرهها را در این نسیم
هی میزند هوای تو هر روز بر سرم
حسین امیری
اگر پرده بر آیینه دلمان کشیدهاند، اگر سنگ بر شیشه آرامشمان زدهاند، اگر خاکروبه بر غرور ناممان ریختهاند، ای برادران مدینه ایمانم، چارهای جز دستهای گره خورده درهم نیست. باید ریسمانی شویم تا عشق از پیکره ما بالا رود؛ تا قدرت و اقتدار، بر عظمت ما چنگ زند.
آن حبلُ المتینی که حضرت عشق فرمود، گره دستان من و توست؛ باید گم کرد کلید این قفل نگشودنی را؛ باید فراموش کرد واژه تفرقه را؛ ای برادران مدینه ایمانم!
سلاح مرد، اندیشه اوست
دلم دریاشده است. مردی با لهجه مهربانی و لبخند، شروه خوان و سبوکشان و پایکوبان و دهل زنان، در ساحل خلیج فارس، به سماع آمده است. دلم دماوندی است باشکوه و استوار؛ تا شما هستید ای مرزداران کشور جانم.
ای پلنگ غرور در چشمت! قنداقه کودکانم را به نام تو میبندم و چون تو
عشق را همانند دشنهای هزار لبه، بر کمر افکارم حمایل میکنم.
ای پلنگ غرور در چشمت؛ ای شجاعت زاده کوچه فرهاد! دشمن اگر کوهی است، دشمن اگر سنگی است، تو را آفتاب نگاه شیرین بر رگها تابیده!
دشمن اگر عقابی است، تو را بازوان آرش در تقدیر است.
هموطن! سلاح مرد، اندیشه شیرگیر اوست.
جانت آکنده عشق است؛ پس تنت آزرده گزند نخواهد شد.
سید محمدصادق میر قیصری
مهمان کویر بودم؛ اما هلاک شدم!
کویر، یعنی سرزمین جدایی،
تپههای شنی گسسته،
خارهای خشمگین،
توفانهای تفرقه.
در کویر، آفتاب مهربان نیست، باران معنایی ندارد!
از کویر گریختم، به مهمانی جنگل آمدم، سرمست شدم. به ضیافت طراوات رفتم؛ به ضیافت رودهای به هم پیوسته،
درختان با یکدیگر مأنوس،
کوههای دست در دست هم.
ابرها همدیگر را در آغوش میگیرند تا باران، بوسه بر دستها بزند.
گلها در کنار هم بوی محبت میدهند،
و من همیشه در جنگل ماندم!
و ما همیشه چون جنگل، سبز و باطراوت ماندیم.
اعظم جودی
با من از آشیانه پرندگان صبح بگو که از سلامت بهار خبر آوردهاند!
با من از مهاجران خوشبختی بگو که خبر از سرآمدن پاییز دلگیر غربت میدهند!
صبح آمده است؛ ای نیاز ابدی، ای عشق! راه تازهای بگشا؛ رنگارنگ برگها را بر تن چشمم بپوشان، سپید برفها را بر دلم ببخش. میخواهم تا صبح اولین روز بهار، تازه بمانم.
گرچه زمستان هم به نام تو زیباست؛ اما بهار، عاشقانهتر نام تو را میسراید.
من فرزند صبحم
موسیقی باد را گاه نوازش برگها شنیدم، ای آفتاب همیشه.
عشق را عریان میان شاخهها دیدم. آسمان چون میوه کالی از چینش
دستان من میگریزد.
ای صبح آرزو! دستم را به سیب قامت آسمان برسان.
آرزوهایم را با من زمزمه کن ای نسیم، که ترانه در همنوایی عشق شادمانه من کم میآورد!
من فرزند همیشگی صبحام؛ فرزند طلوع آفتاب عشق از بام خراسان!
من فرزند امید و انتظارم؛ پس ای صبح مستی و جام و سبویم، دریاب مرا!
محمدعلی کعبی
جنگ به پایان نرسیده است! همان گونه که اُحُد نیمهای پنهان داشت. مبادا غنیمت، هزیمت ما را رقم بزند و زرق و برق سالهای آرامش، چشمهای نافذمان را کور کنند!
مگر نه اینکه از قبیله ایمانیم و عهد بستهایم که تا پای جان میمانیم!
دعا، نردبان پیروزی
صدای زمزمه میآید؛ صدای عزم وصال.
در نقطهای از زمین، حتی نهالها هم دست بلند کردهاند و ستاره میچینند.
معنویت، چه موسیقی هماهنگی شده است با صدای رژه نظامیانی جان بر کف!
صدای ندبه میآید؛ صدای دعای کمیل، دعای سمات.
و حتی صدای لبخندها و بغضها را هم میتوان شنید که با احساسی بلندتر از نعره گلوله، فریاد برآورده است.
عرق و خون، از رستنگاه مو تا چانه را میشوید و گاهی گلولهای سربی را مسح میکشد. جنگ است؛ اما در نهایت، این دستهای بلندند که در آن گیر و دار، آسمان را تشنه زمین کردهاند و پیروزی را به وضوح رقم میزنند. دعا، خاکریز به خاکریز تا آسمان، چون نردبان ایستاده است و صدای زمزمه میآید:
اَللّهُ اَکبَر
لا اِلهَ اِلاّ اللّه
تیک تاک
ناگهان تیک تاک ساعت، این صدای نازک ابریشمی را قطع میکند. پس روز و شبهامان در این سوی زمان بسته به نخی که ادامهاش در آن سوی روشن است، معلقند.
باید ادامه بدهیم و فاصلهها را به هم بزنیم و این عقربههای زهرآلود فراموشی را بشکنیم.
آهای موسیقیهای ناهنجار، کمی سکوت!
صدای زمزمه میخواهیم؛
صدای بغض کمیل
صدای شور صبح دعا.
حسین امیری
دلم را نذر کردهام در جادهای که شما رفتهاید، بماند و قصه گوی غربت فرزندان خمینی شود.
دلم را نذر کردهام راوی فتح خونین شما باشد و تا ابد، جز شما نگوید.
نذر کردهام برای رهایی از بند حسادتها و حماقتها.
نذر کردهام دلم را، که روزی در مسابقه نام و نشان، سکوی پرتاب خود را و در سبقت گاه زندگی، خویش را فراموش نکند. من با شما خودم را شناختم؛ و خدا را و جادهای را که به سمت نگاه حسین علیهالسلام میرود.
همه کوچهها، نام شهید دارند
روزگاری این کوچهها را نامی دیگر بود و این محلهها را رنگی دیگر.
تابلوی کوچهها هیچ کدام سرخ نبود؛ هیچ کس گلی به نام لاله نمیخرید.
اینجا محله کودکی من است. من با جوی آب سر کوچه خاطرهها دارم با همبازیهایم. از وقتی همبازیهایم رفتند، نام محله عوض شد و تابلوها و من از خجالت پاکی آنها سرخ شدم. حالا از آن همه همبازی، فقط چند شاخه گل لاله باقی است که عیدها بر تابلوی کوچهها مینشیند. حالا همه کوچهها نام شهید دارند، ولی کوچه دل من هنوز سرخ نشده و من از عاقبت محله افکارم میترسم.
نام سرخ
بر سر کوچه دلم، نام کسی نقش زده است؛ یادی از اصالت باران، حرفی از حضور گلهای بنفشه در هوای جماران. بوی خمینی، بر سر کوچه دلم قدم میزند، واژهای سرخ، نگهبان ناموس کوچه تنهاییام شده است. نکند غربت، چون سالوس ریا، بر این کوچه بگذرد! نکند گناه، بر دامن دختران کوچه دلم بنشیند! نکند موسیقی نیاز، صبحها خواب ناز غفلتم را بر هم نزند و اهالی کوچه نماز، عشقشان قضا شود!
نامی سرخ، بر سر کوچه، نگهبان ناموس کوچه است.
همه چیز بوی تو دارد
از تو آموختم ای برادر شهیدم که زندگی، مبارزهای بیپایان است. تو با مرگ خودت به من آموختی آنچه دنیا، با زرق و برقش یادم نداده بود.
تو با خون خود، نقاشی خالیام را که هزار روز و هزار هفته دنبال مداد رنگیهای مدرسهام به یغما رفته بود، رنگ کردی. اکنون تو نیستی، ولی همه چیز بوی تو دارد؛ بوی عاشقانه زیستن.
محمدعلی کعبی
رویِ تمام پنجرهها خط کشید و رفت
چیزی برای بودنش اینجا ندید و رفت
جنگل دو دست خواهش چوبی درست کرد
آن شب که در میانِ درختان وزید و رفت
آن شاخه، آه بعد عروجش چه حیف شد
وقتی که آن پرنده زیبا پرید و رفت
در، با تمام قدرت خود، روی دست خورد
در کوچه، باد پشت سرش میدوید و رفت
دنبال میکنم قدمش را، هنوز هست
خونِ پری که روی خیابان کشید و رفت
تا آسمان که پنجرهاش همچنان فراخ
از این زمین که بال و پرش را درید و رفت
باران گرفت لحظه آخر که پر کشید
بر چترهای غمزده خون میچکید و رفت
رجب افشنگ
و این خاطرهها
که برمی خیزند و
سایههای بلندشان
راه میرود بر دیوارها
اتفاقی نیست
آشنایند به هر چه چشم و
چشم انداز
به هر چه دریا و
دل.
پیش از این
سوارانی عاشق بودند
بعد از این
دعای مادرانند
به سجّاده
و پنجره
که راز گشودن است
و راز دیدن است
رابطه عاشقانه همین گریستن است
بیایم کنارش و
دریا
دریا
دل بپاشم
با همین خاطرهها
که راه میروند بر دیوار
وَ سایههاشان
بلندِ
بلند.
رجب افشنگ
تنها حماسه هست
فرازِ دست مردم شهر
تشییع میشود.
میگویند:
«عطرِ خدا را داشت
و دو بال فرشته
بر دو کتفش...»
برمی گردم
در خلوتِ نهانی اندوه
واپسین دفتر مرثیه را میگشایم و
ورق میزنم
تا انتهای راه
شاید ردّش را بیابم
کنار استخوانی شکسته
یا کنار پلاکی
گمشده
در خاکریز.
رجب افشنگ
چون چراغی شکسته
در مه
اندوه دلم را میآویزم
بر شاخه شکستهترین درخت.
«پاییز»
بوی غریب «شهید»ی گمشده است
بر مزار دلم.
محمدعلی کعبی
آرام سرفه کن؛ مبادا آدمبرفیها، صدای سرفهات را بشنوید!
مبادا بادهای زهرآلودی که از سمت غرب میوزند؛ آرزوهایت را آلوده کنند! از سمت کوههای پوشالی آسوده؛ از سمت تمدنهای یخ زدهای که دوست دارند خیالت را آشفته ببینند و چهرهات را که رنگ سیب سرخ دارد، به زردی بیماری یأس! زندگیات اگرچه به مرگ نزدیک باشد، باید زنده بمانی!
کافی است نامت بر تارک نقشه جهان بدرخشد تا در کنارش، هیچ نام بیگانهای نباشد.
کافی است فلسطین باشی؛ هر چند در هیأت پرندهای زخمی، تا سایه شوم هیچ کلاغی بر سرزمینت حکومت نکند.
اصلاً هیچ ستاره شش زاویهای نمیتواند با وجود نورافشانی خورشید، اظهار وجود کند.
بادهای سرگردان
بادهای سیاهی که از دور میوزند، فقط کولیهایی هستند که به دنبال خانه میگردند. انگار میخواهند طلسم آوارگیشان را روی سر تو بشکنند! انگار دیواری کوتاهتر از دیوارهای تاریخیات پیدا نکردهاند که بتوانند قامت شکسته تمدنشان را ایستاده نشان دهند!
از پشت پنجرههای هلوکاستهای وهمآلود، نعره میزنند و دستهای شومشان را روی گلوی تو میفشارند و دهان کودکانت را با بمب میبندند؛ اما چرا تو؟ چرا در آغوش کابارههای کثیفشان در اروپا لم نمیدهند؟
چرا در دود کافههای شبآلود غرب، محو نمیشوند؟ چرا به خانه اصلی خود برنمیگردند، چرا تو؟ چرا دامن سپید معراج؟ چرا زادگاه مسیح! چرا جای پای مقدس انبیا؟! ...
بشارت صبح
فلسطین؛ ای مادر سبز، با برگهای ضخیم سوزنی؛ بلند شو، ای زیتون خونین! سرت را بلند کن و شاخههایت را به هوا پرتاب کن. هواپیماهای فانتوم را به خاک و آتش بکش.
مرکاواها را زیر پا له کن و ابر خاکستری خواب بادهای سرگردان را به هم بزن.
جنگ شش روزه، آنقدر برگ ارزشمندی نیست که لیاقت داشته باشد در کتاب سترگ تاریخ تو اندوخته شود؛ با همه تانکهایش، با همه شعارها و سربازها و ماشینهای زرهیاش، با همه تجهیزات به روزش... انتفاضه، تاریخ توست. هر چند با سنگ، هر چند با خون، هر چند با چنگ و دندان و مقاومت، تجربهای است که طلسم شکست دیو را شکسته است.
آن طرف سیم خاردارها، مردی ایستاده است که برد فریادهای آتشینش، حتی تا مریخ هم میرسد، چه برسد به تل آویو!
گوش کن؛ دارد قسم میخورد که اسرائیل، از خانه عنکبوت سستتر است.
حالا تو هم صورت شفقگونت، بشارت صبح دارد. دستهای زخمیات را پنهان کن! سیمچین شکستهات را دور بیانداز! تو باید سیم خاردارها را ببلعی تا آزاد شوی.
آرام سرفه کن.
مبادا صدای سرفهات را بشنوند!
تو باید زنده بمانی!
رجب افشنگ
نام مرا به خاطر بسپارید:
«محمّد الدّوره»؛
همان که در آغوش پدر
وطن را سرود
و عشق
پرچمی شد
سرخ
و دیوارها
امتداد عصیان شدند.
نام مرا به خاطر بسپارید
با هر تپانچه که شلیک میشود
با هر شهید که تشییع میشود.
و آتش
مرثیه سرزمین من است
حرارتی که از دامن مادران
گُر میگیرد.
به لالایی شبانه
بر گهواره
به پرتاب آخرین سنگ سرنوشت
تا «انتفاضه»
بر پیشانی تاریخ حک شود.
نام مرا به خاطر بسپارید
«محمّد الدُّوره»
همان که در آغوش پدر
وطن را سرود.
رجب افشنگ
وطن، خون میخواهد
و فلسطین، زاده میشود
در میدانی بزرگ
و مرگ
واژه ناخرسند کتاب شهادت است.
وطن خون میخواهد
و عشق
جان میگیرد
در رگهای درخت زیتون
و عشق
طراوت درخت انجیر است
بر کرانههای «نخّره»
ای قدس
ای ستاره تابنده
بلوغ ازلی، بر پیشانی تاریخ
ای آیت تمام حماسهها؛
از «ابراهیم» علیهالسلام
تا «محمد» صلیاللهعلیهوآلهوسلم...
وطن خون میخواهد
و فلسطین
زاده میشود.
سهشنبه
1 آبان 1386
11 شوال 1428
23.Oct.2007
حسین امیری
آفتاب، به زانو نشست و دست بر زمین گذاشت؛ گویی دستش را به خاک سپرد و تکیهگاهش را. با خود سخن گفت؛ پنهان و بیصدا به خاک کربلای همیشه تیمم کرد و دل به عاشورای هماره حسین داد؛ آنگاه از زمین برخاست؛ گویی نه پسری مُرده و نه پدری عزادار است. آنگاه، چشمش را به چشم تاریخ دوخت و آرام و مطمئن گفت: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
علی اکبر خمینی
همه چیز از عاشورای حسین علیهالسلام شروع شد؛ نه پیشتر از تاریخ، پیشتر از زمان؛ آنجا که عهد ازل خویش را امضا کردیم و مهر اجابت بر پیشانی نیاز آسمانیان نشست.
قرار بود پسر، قربانی گنج نهان سینه پدر باشد. هر جا قرار شد سینه پدری را آتش زنند،هابیل دیگری را سر بریدند. هرجا حسینی، یزیدی را تبعیت نکرد، اکبر و اصغری کشته شد. این بار علی اکبر خمینی، چون همتای صدر اسلامیاش، چون او فقیه وارسته، چون او زیبا و رعنا، فدایی راه شکوهمند پدر شد.
«مصطفی» را کشتند
مصطفی را کشتند؛ اما زخم زانوی خمینی را نمیشود دید؛ زانویی که در سجده آسمان، سر بر زمین نهد، به شکستنها نمیشکند و از بارها، خم به ابروی طاقتش نمیافتد.
مصطفی را کشتند؛ در کربلایی به رنگ بیعت نکردن با یزید غربزدگی و سرسپردگی؛ در حالیکه کتابهایش، صدای آواز هابیل را به گوش همه مدارس علمی شیعه میرساند.
شهید زنده است
زمین آنگاه که بغض هزاران سالهاش را فرو ریزد و زمان به آخرین ایستگاه تقدیرش سوت بکشد، نه گریهای میماند و نه خندهای، نه آهی میماند و نه تبسمی؛ اما ستارگان زمین که در خون خویش آسمانی شدند، زنده میمانند تا گواه دلتنگیهای خمینی باشند.
شهیدان زندهاند و خمینی، دل به زندگی آسمانی ستاره بختش خوش کرده، در حالیکه جگرش خونین است و خون در رگ حسین درونش میجوشد.
چهارشنبه
2 آبان 1386
12 شوال 1428
24.Oct.2007
میثم امانی
متأسفم برایتان؛ با سران قبیلههای قساوت همپیمان شدید، علیه بیپناهان تاریخ و شریک جرم تفنگها شدید در نبرد با زحمت کشیدهها و ستمدیدههای زمین.
آمدید که «یار شاطر» باشید، نه «بار خاطر».
ویرانههای جهان را به شما سپردند برای آباد کردن، نه برای اینکه به جغدها بسپارید!
جنگ جهانی فرو نشست تا نظم جهانی برخیزد. عصای پدربزرگهای دنیا شدید تا بر سر فرزندان قرن بیست و یکم، بکوبندش.
آشکارا جمع شدید و پنهانی نقشه کشیدید. قطعنامههایتان تنها امضای خواست ابرقدرتهاست؛ ابرقدرتهایی که توانایی جمع و جور کردن خودشان را نیز نداشتهاند.
سازمان قدرتهای متحد!
متأسفم برایتان؛ وقتی سی و سه روز در لبنان زخم میبارید.
لبخندهای دیپلماتیک رد و بدل میکردید؛ وقتی که «قانا» برای بار دوم به مسلخ خون رفت، تماشا میکردید؛ وقتی که بمبهای غیرمجاز، رشتهکوههای افغانستان را از هم میگسیخت، حاشا
میکردید؛ عراق و فلسطین دیگر بماند که به بهانه سلاحهای شیمیایی، فریبتان دادهاند! باید نام سازمان ملتهای متحد را بردارند و به جایش، «سازمان قدرتهای متحد» بگذارند.
متأسفم که دلسوزیتان برای ملتها، در گزارشهای سالانه خلاصه شده است. آمارهای شما هیچ کمکی به رفع خشونت نکرده است.
فردا نزدیک است
متأسفم برایتان؛ روزی که باید روز افتخار ملتهای مستضعف دنیا باشد، روز انزجار آنهاست.
قربانیان جنگ جهانی دوم، دل به آینده پوچ تان خوش داشته بودند؛ اما بازماندگان، هنوز در پشیمانیاند.
متأسفم برایتان که عصر وعدههای رنگ به رنگ و بیانیههای شیوا، به سر آمده است!
جهان، زبان دروغ و فریب را میفهمد دیگر؛ طلیعه فجر انسانیت، سر برآورده است و فردا، با حضور ملتها و بیحضور قدرتها رقم خواهد خورد.
معصومه داوودآبادی
«بنی آدم اعضای یک پیکرند *** که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار»
قرار است از صندلیهای بسیار این سالن، دلهای ستمدیده را به حمایت برخیزند.
قرار است این تریبون، خرابآباد دهکده جهانی را بشارت سازندگی باشد.
کودکان، به بادبادکهای رنگینشان خلاصه نشوند و ابرهای آگاهی، بر سرزمینهای جاهل، آنقدر ببارند که از هر گوشه خاک، سپیداری از دانش و توانگری قدبرافرازد.
قرار است ملتها به میعادِ صلح و دوستی، زیباترین سرودها را زمزمه کنند.
دریغ از یک زمزمه!
گردهم آمدیم؛ از هر نژاد و مذهب، با اندیشه یگانگی و مهرورزی؛ اما... اما همیشه دستی هست؛ دستهایی هستند که با گلآلود کردن آب، فرصت تنفس را از ماهیان میگیرند.
حالا شعلهها افروخته میشود و خونها به ناحق ریخته میشود؛ اما فریادرسی نیست.
رنگین پوستان، به مسلخ فراخوانده میشوند؛ بیآنکه آب از آب تکان بخورد.
انسانیت در «گوانتانامو» و «ابوغریب» لگدمال میشود و از صندلیهای سازمان ملل متحد، حتی زمزمهای برنمیخیزد.
قرار بود که نوید عدالت و مهربانی باشیم؛ اما در مقابل همه رنجهای بشر تنها به بیانیههای «نباید میشد» بسنده کردیم.
امید که چنین نماند!
«توکز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی»
برای پاسداری از بشر، این همه میکروفن، صندلی و حتی انسان نیازی نیست. برای رعایت انسان، تنها صدایی کافی است که آتش جنگی را خاموش کند.
به این میاندیشم که چگونه میشود حقوق میلیونها ستمدیده، با رأی تنها پنج نفر، این چنین آسان فراموش شود.
«حق وتو»، یعنی تأمین منافع زورمندان و به خاک سپردن صداهایی که حق زندگی دارند؛ یعنی چون همیشه، مستندان، این جهان بیقانون را به داوری بنشینند. امید که اینچنین نماند!
بنا بود تکیهگاه بیپناهان باشد
باید دستی این همه گره را باز کند.
کسی باید دستگیری کند.
بیعدالتی دارد دنیا را خفه میکند.
این، آرزوی دنیا بود که روزی کسی به دادخواهیاش برخیزد.
دنیا به سوی متمدن شدن میرود. باید این تمدن، بشری را به صعود برساند.
باید دنیا از دنیا حمایت کند.
باید تمدن، پشتوانه انسانیت شود.
کشورها متحد شدند تا سازمان ملل، تکیهگاه همه بیپناهان شود.
فقط به کام چند نفر
دادگاه لاهه، یونیسف، یونسکو، فائو، سازمان ملل، صلیب سرخ جهانی؛ همه و همه آمدهاند تا فریاد مردم از دیوارهای سازمان ملل، آن طرفتر نرود. همه آمدهاند تا مظلومیت، رنگ فراموشی بگیرد.
سازمان ملل آمده بود تا امنیت خاطر شود برای همه مستضعفان؛ اما دستهای ثروت و قدرت نگذاشتند؛ با حق وتویی که به پنج کشور رسید، حق دیگران پایمال شد. حالا سازمان ملل، یعنی دنیا یک طرف و پنج کشور دیگر صاحب حق وتو یک طرف.
آرزوی همه
چه خوب میشد اگر روزی میآمد که قطعنامههای سازمان ملل، قطعی و عملی میشدند و دنیا به همه قطعنامههای عادلانه، احترام میگذاشت!
کاش میشد که سازمان ملل، از سران زر و زور نمیترسید و استعمارگران هم، سازمان ملل را مستعمره خویش نمیکردند!
کاش روزی میآمد که هیچ رأیی را نمیشد خرید؛ نه با زر، نه با زور.
اعظم جودی
در ساختمانی بلند، کودکی را دار زدند؛ از پنجرهای آویزان شد. دست قطع شدهای از بام افتاد. ترنجی در دست زلیخایی تاول زد. در ساختمانی بلند، چنگیزهای شرق و هیتلرهای غرب، با هم
نشستند و گل گفتند و گلوله شنیدند. بر ساختمانی بلند، نام سازمان ملل نهادند؛ ساختمانی با آجر نان ملل و ستون پشت خمیده آنها.
سازمان گوشهای، ناشنوا
به دادم برسید، از دزدی داروغهها؛ از وحشت شحنهها!
اینجا سازمان ملل، اینجا محل تماشای زخمهاست. اینجا سازمان گوشهای ناشنواست.
اینجا سازمان چشمهای نابیناست.
اینجا، سازمان تماشای اشکهای سرد و لبخندهای تلخ است.
بدادم برسید، ای مظلومان تاریخ که در تاریخ اشکهایتان گم شدهام.
جمعه
4 آبان 1386
14 شوال 1428
26.Oct.2007
محبوبه زارع
ـ روزگار، این سان بیسامان نخواهد ماند. دستی از آستین خدا بیرون خواهد آمد و مردی دامنه سیاه شب را به رسوایی خواهد کشید. باشد که طلوع خورشید حقیقت، بساط مکدر شام ستم را برهم چیند. آری، این وعده خداوند است بر اهل حقیقت؛ این که زمین را بندگان صالح خدا، به ارث خواهند برد.
به وضوح، دامنه صبح را به شهود رسیده است. دریافته که این کلمات سرگردان را قلم مزدوران، به زور بر صحیفه ایران به هم آمیختهاند تا منشوری از جبر و خفقان را بر دل مظلوم مردم ایران حاکمیت دهند. آری، روح خدا، غربت ممتد ایران را در این بازی شوم، ژرف و گسترده دریافته و بر آن است تا سکوت سیاه تاریخ را بشکند و فریاد زند آنچه را فریادزدنی است! و افشا کند آنچه را افشاکردنی است!
فراخوان بزرگ
مرد خردادی ایران، پیر جمارانی قرن، علما را فراخوانده و اهل ایران را ندا داده است که دریابند و هوشیار باشند. باز هم صفینها برپا شد و قرآنها بر نیزه رفته. باز هم باطل، با پوشالیترین جلوه خود، سعی در غلبه بر حق دارد و باز هم دست استعمار و بیداد، از آستین
غاصبان قرن برآمده.
بیداری و سربلندی
چراغهای بیداری به دست مقتدر روح اللّه به تجلی درمی آیند و شهر در روشنای شفافی از جنس آگاهی و بینش سوسو میزند. کاپیتولاسیون، چون لکه ننگینی بر دامن رسوا شده استعمار ثبت میشود و مهر شرمگینی و حقارت، تا ابد بر پیشانی مستبدان زورگو نقش میبندد. آنگاه ایران را میبینی که در استقلال و افتخار، زیر بیرق ولایت رهبری چون خمینی، حماسه انقلاب را رقم میزند. تا همیشه این بیرق سربلندی، سبز باد!
محمدعلی کعبی
ادامه قهقرایی ماجرادر عمق تاریک سال 1203 هجری شمسی غرق میشود؛ در سالهایی که عنکبوت، بر گوشه گوشه سرزمین آزادگی، تار استعمار تنیده بود؛ در سالهایی که فتحعلی شاه قاجار، نام خود را با ترکمنچای ـ که معاهدهای ننگین بود ـ گره میزد و با چنگال جهل خود، بخشهای قاچ خوردهای از سرزمین آزادگی را که سهم ملتی سرافراز بود، مانند کیک عصرانه، در دهان بشقابهای فرنگی بیگانه قرار میداد.
ریشه سالهایی است که در آن، دیگران در خانه ات حقی فراتر از تو پیدا میکردند؛ سالهایی که اسپانیا، فرانسه، امریکا، آلمان، ایتالیا و انگلیس و چند خفاش دیگر همچون دولت عثمانی، به همراهی شوم سایهای سیاه به نام کاپیتولاسیون، بر پیکر ترد استقلال و سربلندی ملتی، شروع به وزیدن کرده بودند.
آری، کاپیتولاسیون، ردایی بود که تقدیری نحس در آستین داشت؛ مفهوم شومی که نظام قضاوت کنسولی را در ضمیر پنهان و سیاه خود میپروراند و تضمینات و امتیازات و مصونیتهای قضایی در یک سرزمین را برای اتباع کشورهای بیگانه به همراه میآورد.
سکوت به معنای سقوط بود و بستر کشور ناآرام. تا آنجا که سرانجام، مجلس شورای ملی در سال
1306 هجری شمسی روی کاپیتولاسیون خط بطلان زد، ولی آسمان تاریک بود؛ هر چند گاه و بیگاه شهابی خطی کمرنگ میکشید.
«گرچه گاهی شهابی
مشقهای شب آسمان را
زود خط میزد و محو میشد
باز در آن هوای مه آلود
پاک کنهایی از ابر تیره
خط خورشید را پاک میکرد»(1)
خط خورشید
کاری از دست بید برنمیآمد و باد، بیرحمانه میورزید.
سرانجام، در 13 مهرماه 1342، در دوران نخست وزیری اسدالله علم، در مجلس شورای ملی، لایحه مصونیت مستشاران و تبعه امریکا (افعی بزرگ) در ایران به تصویب رسید. سرو، قد علم کرد و با فریادهای آتشین خود، ناگهان خواب پاییزی تمام درختان را تکاند. پاییز، شعلهور بود و دیگر خواب بر چشمان ملتهب هیچ درختی نمیرفت. نغمه سرو، برگ به برگ میپیچید و زمین در حال غلیان بود؛ «اکنون من اعلام میکنم». باد، مضطرب شد؛ چرا که واژگان این مرد، به سرعت نور نفوذ میکرد؛ تا آنجا که اعلامیه تاریخیاش پس از چاپ در تهران و اصفهان، در همه کشور منتشر شد.
دستهای جنایت ساواک، به لرزه افتاده بود و کمکم باید دنیا میفهمید که سینه سنگین مشرق زمین، قلبی تپنده در آغوش گرفته است... و سالهای سکوت، سالهای شکنجه و اضطراب، سالهای قدمهای بلند تظاهرات، یکی یکی سپری شدند و دور نبود که در 23 اردیبهشت سال 1358، جهان به چشم خود، لغو امتیاز ننگین را با تمام ملحقات آن ببیند.
«ناگهان نوری از شرق تابید
1) 1 . قیصر امینپور
محمدکاظم بدرالدین
قرن ما، خوب میداند که تمام برگهای تقویم ستمشاهی، در تیررس یگانهای آگاه بود. خیانتهای ممتدی را که بر نقشه معصوم ایران سایه افکنده بود، قلب آن روشنضمیر، تاب نمیآورد. او بزرگمردی از تبار آینه و صداقت بود که تمامی توطئههای پنهان ستم را فاش میکرد. قرن ما خوب میداند سالها عیاشی بیگانگان در خاک ما، روز به روز کارد را به استخوان ارزشها میرسانید؛ اما کسی نمیتوانست لب بگشاید.
حلقومهای در خفقان، جرئت مبارزه نداشت که ناگهان، از سمت و سوی طلوع، آن ابرمرد بینظیر با فریاد اعلام خطر برخاست.
نگاه روشن روح خدا، بتهای خیالی را میشکست.
تنها نامی که در دوران اختناق پهلوی، ارمغانآور فصول بیداری بود، «خمینی» بود.
رژیم دست نشانده
شاه آمده بود؛ با کابینهای که کارنامهای پر از تباهی و تبعیض داشت. این بار با قانون شرمآور «کاپیتولاسیون» از وطن آباد ما، میدان تاخت و تازی برای غربیان میساخت.
اگر آسیبی از بیگانهای به زندگان این جغرافیا میرسید، میبایست همچون مردگان خموش و حق دادخواهی را در وطن خویش نداشته باشند!
1) 1 . قیصر امینپور.
... و امام برخاست تا همه نسلهای دلسوخته این مرز و بوم نیز برخیزند.
امام برخاست؛ همچون خورشیدی که همه تاریکیها را افشا میکند. او «مصونیت مستشاران امریکایی» را برای اندیشههای خفته تشریح کرد.
پس از پیام اعتراض این مرد بیدار، صدای تزلزل از کاخ طاغوت به گوش رسید. «حسنعلی منصور»، یاری شده شیاطین غرب بود که با تبعید امام قدسسره، همه چیز را به سود خویش میدید؛ غافل از آنکه همان پیام استوار، در ایران، خمینیهای دیگر ساخت و پاسخ سیاهکاریهایش را گلولههای «محمد بخارایی» داد.
فاطمه سادات احمدی میانکوهی
«نزدیک بود که بر جمیع مفاخر اسلامی و ملّیمان، قلم سیاه کشیده شود و بر تمام لاف و گزافهای چندین ساله سران قوم، قلم سرخ»(1)
چیزی نمانده بود که سیاهترین لکه ننگ، صفحهای برای دفتر وجود وطن باقی نگذارد.
نزدیک بود دماوند از شرم، سنگریزه شود و البرز، چون تلّ پنبه از هم گسسته.
پیکان خیانت، قلب شرافت ایران عزیز را نشانه رفته بود. آفتی ویرانگر، قصد ریشههای درخت آزادیمان را کرده بود که ناگاه، شمشیر برّان زبان خمینی رحمهالله دست خیانت را برید. سر قلم سیاه، بر سنگ توطئه خورد و شکست و بر چشم کوردلان خبیث نشست.
پس از آن، دست خیانت، با هیچ عصای نفاقی در ایران توان نیافت و داغ سرشکستی قلم سیاه، با هیچ مرهم نیرنگی التیام نیافت.
1) 1 . نک: ایام در نگاه امام، مرکز تحقیقات اسلامی سپاه، ص 47.
شنبه
5 آبان 1386
15 شوال 1428
27.Oct.2007
میثم امانی
جنگ بود و جاهلیت، سپاه خویش را آراسته بود. برای سوزاندن باغهای مدینه، شترهای شرک را آورده بودند تا مزرعه توحید را پامال کنند.
کینهها جمع شده بود تا همدست شود علیه تو؛ علیه «رَحْمَةٌ لِلْعالَمِینَ».
جنگ بود و صدای طبل و دهلزنها به انتقام خونهای بدر بلند بود.
عادتهای مرده، دوباره زنده شده بود؛ پای «کوه عنیان»؛ موریانههای نفاق از درون شهر و مارهای کفر از برون.
صحنه کارزار
جنگ بود. آری جنگ!
دامنههای اُحد، محل آزمون مسلمانها انتخاب شده بود. موجهای شهادت در دل دریایی
عاشقان آشوب میکرد؛ نوجوانها، گوی سبقت میربودند از هم و باروهای شهر، پشت گرم توکل به خدا. در این مکتبخانه، نه شکست بود، نه نابودی... یا پیروزی بود یا شهادت.
و هیچ تیر از کمان رفتهای، هدر نمیرفت؛ یا به اسب میخورد یا به سوار. «سپر ساقی حاجیان مکه»، در قلب زمین و ذوالفقار علیبن ابیطالب علیهالسلام، گرداگرد نگین اسلام میچرخید. دستها همقسم بودند و پاها هم قدم که شریعه دین را نگه دارند؛ با چنگ و دندان.
چیزی به فتح نمانده بود؛ اما...
فریاد شیطان برخاست که «محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم کشته شد»(1)و عزم جهاد، جای خود را به حرص غنایم داد. ورق برگشت، تا ببینند عاقبت سرپیچی چیست و شکافتن صفها، چگونه خود را نشان میدهد؟
جنگ بود و چیزی نمانده بود به فتح؛ اما زنجیرهای اتحاد که بگسلد، جاده شکست هموار خواهد شد.(2)دیوارهای همنشین جدا شدند و برجهای مقاومت، تنها ماندند. چیزی نمانده بود که مشعل از دست سرداران پیشرو بیفتد. پیوستگی چاههای بدر، جای خود را به گسستگی دامنههای احد بخشید.
همدلی اصحاب بدر، پیروزی سپاهی اندک را بر سپاهی بسیار تضمین کرد... یعنی «دست خدا با جماعت است»؛ اما اختلاف مردان احد، روشن کرد که دست خدا با تکروهای پراکنده از هم نیست و متفرق شدن، محصول خونهای پاک را به باد خواهد داد.
حسین امیری
تنگه آزادگی را رها نکنید، ای سربازان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، تا لشکر قریش خواستهها، شبیخونتان نزند!
نکند تیر وحشی خودکامگی نگاهتان بر قلب حمزه فطرت بنشیند که هند جگرخوار وسوسه، پشت دروازه شهر کمین نشسته است.
تا با محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی، پیروزی
محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم با لشکر عشق؛ کمانهای کشیده طمع؛ جنگ مغلوبه؛ مغاک عشق و عقل. داستان، داستان همیشگی پیروزی لشکر حق و کمین شیطان برگذر سوقالجیشی وسوسه است. داستان، داستان همیشگی «تا با محمدی، تا مطیع علی هستی، یعنی پیروزی؛ یعنی بزرگی و آنگاه که دل به شیطان دادی، یعنی شکست».
هنوز هم شیطان، پشت کوه اُحد، کمین نشسته است
هزار و چهارصد سال است که لشکر شکست، پشت کوه احد، منتظر لحظهای نافرمانی نشسته، نشسته تا امت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، دمی دل به پریشانی دهد تا سقیفه بیافریند؛ لحظهای دل به ترس دهد تا عاشورا خلق کند.
لشکر شکست، پشت گردنه وحدت مسلمین منتظر است؛ از همان سالی که محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم مهمان همت یثرب شد؛ از همان سالی که پرچم سبز اسلام بر بام مکه درخشید.
... و این حمزه است
از شکار شیر آمده را بنگرید که دل شیر در سینه دارد و صد پیل به بازو. از شکار شیر آمده را بنگرید که خود، شکار پیام شیوای برادرزاده شده است.
رجز خواندنش را ببینید و شمشیر زدنش را! سیمایش را بنگرید که وقتی میغرد، دل شیران عرب فرو میریزد، او حمزه است؛ اگرچه زخمی، اگرچه نیزه بر بدن، اما شیرگیر و گرُد.
فاطمه پهلوان علیآقا
داغ را میتوان از باور گلهای باغ فهمید. و آه جانکاه از نهاد برآمده بلبلان را میتوان شنید، وقتی که توفان طغیان و سرکشی، فرمان باغبان را ندیده میانگارند؛
وقتی که چشمها، به برق شمشیرها و سپرهای به غنیمت مانده خیره میشود و سویی برای دیدن نور الهی فرمان رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم، باقی نمیماند.
آنهایی که میمانند نیز در تلّی از دشنههای تیز کفر، گرفتار میشوند. آنجایی که طغیان پیمانشکنی بیداد میکند، ستونهای محکم وفاداری نیز به لرزه در خواهد آمد.
همیشه آنهایی هدف تیرهای زهرآلود کفرند که در راه دفاع از حق و ناحق ستیزی، جامهای بلای بیشتری را نوشیدهاند. آنجایی که یاران اندک حق، در میان تنگه تنگ مکر دنیا و مالاندوزی احد، پراکنده شوند، تفرقه، حاکم خواهد شد؛ آنجاست که اتحاد کفر قریشی، میتازد و میتازاند، تا دیگر، رمقی برای جان هزار زخم وفاداری و پیمان حمزهها، باقی نماند.
شیطانی در هیبت یک زن
جگرخواران حق ستیز، تیرهایشان را آب دادهاند تا قلب پشتوانه پیامبر را نشانه روند؛ قلبی که با تپشهای قلب پیامبر میتپید و در خنکای نسیم اسلام، نفس میکشید.
تیرها نشانههایشان را برگزیدهاند و قرعه نامها یک به یک به هم افتاده است. «هند»، در آتش کینه و بغض چرکآلود خود، میسوزد. وحشی را اجیر کرده است تا با تکههای جگر حمزه، عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، شعله سرکش وجودش را خاموش کند و آنچه در این بازار مکاره شیطانی، بیارزش مانده است، حقانیت شمشیرهایی است که به فرمان پیامبر، بالا میرود و پایین میآید.
اما افسوس، دستانی که برای یاری حق به پا خاستهاند، در جمعآوری غنایم جنگی، ریسمان خود را شکستند و با این شکست، ویرانیهای بیشمار جنگ نیز، بر جان مسلمین نشست.
دریغا که این وانفسای بزرگ، غم بزرگتری را برای جسم زخمی و روح آزرده پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، به ارمغان آورد و حمزه را در سلاخی نگاههای کینهتوز کفر، از او ستاند.
محمدعلی کعبی
سنگ مزارت، کوه احد است که هنوز صدای شمشیر برندهات را در گوش دارد.
آینه را سنگها اگرچه صد تکه کنند، هر پاره از بدنش رسالت آفتاب را فریاد خواهد کرد و شهادت خاک را قداست میبخشد؛ و شاهد آن، تربت پاک توست که تسبیح فاطمهزهرا علیهاالسلام از آن بود و مزارت که زیارتگه روشناندیشان است.
سوگنامه بزرگ بازگشت، حکایت مکه؛
چگونه مکه را دلتنگ رها میکنی و میروی؟
نخواه سه سال انتظارش، بیهوده شود. بگذار دوباره شاهد تکرار تراژدی بزرگ بازگشت باشد. بگذار زمین دوباره زیر گامهای شکوهمندت بلرزد و عابران، با معجونی از ترس و احترام، به سوی تو سر خم کنند.
بگذار افسون عظمتت، دوباره زبانها را به هوشمندانه انتخاب کردن کلمات، وادارد و مکه، شاهد بازگشت دوباره اسدالله، از شکار شیر باشد.
دوباره پیش از گسیل شدن به سمت خانهات، به سوی خانه خدا برو و پروانهوار، طواف کن!
اما حیف، سه سال انتظار، سپری شد و مکه دیگر باید هیبت حامی پیامبر را در خواب ببیند، بدرود ای تکیهگاه فراموش نشدنی!
مرزی برای خشم؛ حکایت مدینه
پیامبر را در آغوش و برای حزن بینهایت او، سوگوارهای نه مثل همیشه بخوان!
مدینه! ای مدینه چشم در راه! دیده از جاده بردار و غروب را آشفتهتر نکن؛ شاید تو هم اگر باخبر شوی، ریشه از زمین بکنی و به سوی اُحد راهی شوی؛ با تمام خانههای نگران و پنجرههایی که دائم باز و بسته میشوند؛ با تمام دلتنگیات برای حمزه، شیرخدا و رسول گرامیاش.
شاید اگر بوی لاله به مشامت برسد، مانند صفیه (دختر عبدالمطلب) به اصرار بر سر جنازه مثله شده برادرش حاضر شوی! اما آیا تو همچون او میتوانی بردباری کنی و تنها، استرجاع بر زبان جاری کنی؟!
این حمزه است؛ عموی پیامبر که زوبین در آغوش دارد و آثار جنایت یک وحشی، بر سینهاش سنگینی میکند. این حمزه است که مثله شده بر خاک گرم اُحد رهاست.
این تکیهگاه رسول است که از او این چنین گوش و بینی بریدهاند و جگرش را عفریته خویی به دندان گرفته است.
آیا میتوانی برای خشم وسیعت، مرزی پیدا کنی؛ همانگونه که وحی، مرز نورانی آتش خشم پیامبر شد؛ آنگاه که این آیه بر حضرتش نازل گشت: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرینَ وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُکَ إِلاّ بِاللّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ؛ اگر کسی به شما ستم و عقوبت کرد شما در برابرش همانگونه عقوبت کنید و انتقام گیرید، اما اگر صبر کنید برای صابران پاداش بهتری خواهد بود. ای پیامبر تو به خاطر خدا صبر کن و بر کردار ایشان غمگین مباش».(1)
پیام کوتاه:
این جگر پیامبر است که در غم شهادت عموی شیرمردش میسوزد
گرامی میداریم سالگرد عروج مظلومانهاش را.
1) 1 . نحل: 126 ـ 127.
روح الله شمشیری
اینجا، ری است که فرسنگها با مدینه فاصله دارد.
اما خاک و آبش، بوی غربت نمیدهد؛ آخر مردمی دارد که تو را بر چشم مینهند و سالیان سال، به زیارتت میآیند. شاید مدینه نباشد، ولی هرچه بخواهی بوی مدینه میدهد؛ تا آنجا که تو را نه به میهمانی، بلکه به میزبانی این شهر میپذیرند.
و ری به همین سادگی، شهر عبدالعظیم علیهالسلام میشود.
دوشنبه
7 آبان 1386
17 شوال 1428
29.Oct.2007
محبوبه زارع
سال پنجم هجرت است و اینجا، مدینه! تضاد حق و باطل است و تقابل دین و شرک. مدینه با سه هزار مسلمان در محاصره ده هزار کافر قرار گرفته است و این یعنی نابرابری محض! حتی یهودیان بنیقریظه پیمان خود با مسلمانان را شکستهاند و با مهاجمان قریش، همپیمان شدهاند. آری، مدینه به شدت تنها مانده است. اما پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تنها نیست!
یک پیشنهاد خوب
سلمان فارسی، در شورای جنگ، پیشنهاد میدهد که اطراف مدینه را خندقی حفر میکنند تا مانع ورود دشمن به شهر شده باشند. در بیست روز از ماه شوال، دشمن شهر را در محاصره میگیرد، بیآنکه راه ورودی پیدا کرده باشد. هر چند تنگنای سختی، مسلمانان مکه را رنج میدهد، آنطور که خدا میفرماید: (هنگامیکه از بالای سر شما و از زیر پایتان آمدند و آنگاه که چشمها خیره شد و جانها به لب رسید... آنجا مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند).
شجاعترین مرد
شجاعت مخلصانه علی بن ابیطالب(ع) را در نبرد با عمرو بن عبدود، هیچ گاه زمان از یاد نخواهد برد. امدادهای آسمانی، چون باد سرد و توفان شدید در شب دشمن را به فکر دست کشیدن از سر مدینه واداشته است. اما غرور و عصیان قریش بیش از این است که به راحتی تسلیم واقعیت شود.
طعم پیروزی
این پیروزی، ریشهای جز اتحاد و همدلی مسلمین مدینه ندارد. این خلاصه پیامی است که خندق از آن روایت میکند. اتحاد و انسجام اسلامی، نمادی از جنس وحدت و خلاصه پیام توحید است. باشد که پیام خندق را در باور خود بارور سازیم.
سیدحسین ذاکرزاده
این بار دیگر همه تلاششان را کردهاند. دل هر که را خفاشوار از روشنایی این خورشید گریزان بوده، به حیلهای به دست آوردهاند؛ یکی را به طمع خرمای خیبر، دیگری را به هوای شرجی حکومت جزیره، و عدهای را هم به هوس غنیمت و غارت.
فکر همه جایش را هم کردهاند. با این انبوه جمعیت - گرچه هر سر هوایی دارد - میشود درخت تنومند حکومتی صدساله را با اشارهای بنکن کرد؛ چه رسد به بوته جوان و نورس این حکومت؛ دولتی که با نرمی و روشنی کلام از مردمش پیمان گرفته و بنای وفاداریاش، حفظ دو جمله کوتاه است. «لا اِلهَ اِلاّ اللّه وَ مُحَمَّد رَسولُ اللّه». حالا همه این نامردم ـ هر کدام از قبیله و آیینی ـ دست به دست هم دادهاند تا با حرکتی، ریشه این بوته نورس را از خاک بیرون کشند و اثری از او باقی نگذارند.
اینها آمدهاند تا نام این دین نوپا اما پرشتاب و این رسول روشنی و نور را از صفحه روزگار محو کنند و به افسانههای تاریخی بسپرند. اینها آمدهاند که تا سالها، کسی جرئت به زبان آوردن نام محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را نداشته باشد. اینها آمدهاند تا کار را یکسره کنند.
بهترین رأی
اینجا هر که نظری دارد؛ یکی به کوچههای تنگ و تودرتوی مدینه نظر دارد و یکی به پهنه وسیع دشت؛ یکی به رویارویی و مبارزه مستقیم فکر میکند و یکی به غافلگیری و شبیخون؛ یکی به پیشدستی در هجوم میاندیشد و دیگری به عقبنشینی.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم، با اینکه پشتش به آسمان گرم است، سخن همه را میشنود؛ ولی صدایی که طنین لهجهاش با همه متفاوت است، نظر دیگر دارد که برای همگان غریبه است. سلمان - مرد سپید چهره پارسی- از روشی نو که ویژه ایرانیان است سخن میگوید؛ حفر خندق. تبسم آفتاب روی رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم، نشان همسویی او با این نظر است و صدای تکبیر دیگران، تأیید آن.
همه مشغول کارند؛ حتی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم. گروهی البته به هر بهانهای، زخمی بر تنه انگیزه همگان میزنند و از دیگران جدا میشوند؛ ولی دیگران، یک نفس هم از تلاش دست نمیکشند و تنها به روشنایی این آفتاب دلخوشند و وعده نصر و ظفر.
رجزخوانی جنگجوی جبهه باطل!
همه خشکشان زده؛ هر چه چشم میاندازند، خبری از رسول و یارانش نیست. یعنی موفق شدهاند و حالا با سرافرازی و بیرنگین شدن تیغهاشان به مقصود رسیدهاند؟ اما نه! انگار تا به حال این حفره عمیق را ندیده بودند. این دیگر چه رسمی است برای جنگیدن؟!
سرما و کمبود علوفه غوغا میکند. دیگر همه خسته شدهاند در این چند ماه هر دلاوری خواسته از خندق بگذرد، با آوار سنگ و تیر جبهه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم رو به رو شده؛ ولی عمرو، پسر عبدود، یل بیرقیب جزیره، امروز کار را یکسره میکند.
آخر هیچکس نیست که که پاسخ نعرههای مستانه این پیل جنگجو را بدهد؟ آنقدر فریاد زده و مبارز طلبیده که دهانش به کف آمده. پس چه شده؛ چرا ساکت و مبهوت، با چشمهای از حدقه بیرون افتاده، تنها تماشا میکنید و با ترس، آب دهان را به گلو میفرستید؟ مگر شوق بهشت و ریاحین اخروی را به سر نداشتید؟! یکی برود پاسخ این مرد را بدهد!
... و اینک علی علیهاالسلام
باز هم او! مگر در میان شما مردی جز علی علیهالسلام نیست؟! یعنی این همه شیوخ مسجد و محراب، دلاوران صحنه ادعایند و جنگاوران پهنه صلح؟! پس کجاست آن رجزهای پهلوانی و اشعار حماسی؟! پس دست کم بیایید در بدرقه علی، با رسول همنوا شوید.
کسی نمیداند چه شده. فقط همه دیدند که علی علیهالسلام از عمرو خواسته تا از اسب پیاده شود. حالا هم فقط گرد و خاک، میدانداری میکند و چکاچک تیغها؛ اما نه! صدایی آمد، صدای تکبیر است. یعنی پسر ابوطالب، بر پهلوان عرب پیروز شده؟ آری، این علی است که بر سینه ستبر عمرو نشسته و میخواهد کارش را یکسره کند. پس چرا کار را تمام نمیکند؟! چرا از جایش برخاست؟ خدایا این علی علیهالسلام دیگر کیست؟
ارزش یک ضربت
تبسم، یک لحظه هم سیمای خسته، اما نورانی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را رها نمیکند. چنان با افتخار به علی و شمشیرش مینگرد که از برق نگاهش، همه دریافتهاند پیغامی آسمانی دارد. پیش میآید و او را در آغوش دلواپسیهایش میفشرد و میفرماید: «ارزش یک ضربت شمشیر این مرد در امروز، تا دنیا دنیاست از نیایش مقبول تمام خلایق، از جن و آدمی برتری دارد.» و صدای تکبیر دیگران، نشان رضایت آنها از این پیام آسمانی است.
روح اللّه حبیبیان
آری، خدا همواره با تو بود؛ از آن زمان که تنها و نگران، از غار حرا به زیر میآمدی؛ آن دم که بیپناه در غار ثور، آتش خشم و نفرت دشمنانت را از پس تارهای عنکبوتی کوچک احساس میکردی و آن زمان که در بدر، با 313 نفر در برابر سپاهی انبوه از او یاری میطلبیدی.
اکنون نیز خدا با توست».
«هم اکنون که نگاه نگران و مضطرب اصحاب را از شنیدن خبر حمله دشمنان، به خوبی درمییابی، باز هم خدا با توست.
این سلمان فارسی است که لب به سخن میگشاید و پیشنهاد کندن خندقی بر گرد مدینه میدهد... چیزی نمیگذرد که لبخند امید، بر لبان اصحاب نقش میبندد؛ آری خدا با توست.
دینی که همه احساس کردند
تک سوار نامدار قریش «عمروبن عبدود» بیپروا و گستاخانه، با مرکب بینظیرش عرض خندق را طی میکند؛ با تمسخر و طعنه، مبارز میطلبد؛ اما گویا هیچ کس را یارای رویارویی با او نیست. احساس سرافکندگی، سپاه اسلام را در بر میگیرد. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، چندین بار داوطلب مبارز میطلبد؛ اما فقط ذوالفقار علی علیهالسلام است که به نشانه آمادگی بالا میرود.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ناامید از دیگران، در حق او دعا میکند.
همه اسلام را به جنگ همه کفر میفرستد. گامهای استوار و چهره مصمم و آرام علی علیهالسلام، آرامشی بر دلهای لرزان مسلمین فرو میریزد. و این چنین میشود که همه، حتی بیماردلان و حسودان، دِیْنی گران از علی بر گردن خود احساس میکنند...
چیزی نمیگذرد که گرد و غبار، فرو مینشیند. همه، گردن کشیده چشم میدوزند تا پیروز میدان را بشناسند. ناگاه فریاد علی علیهالسلام، میدان جنگ را که نه، دلهای همه سپاه کفر را به لرزه در میآورد؛ «اَللّه اَکبَر» و مسلمین بیاختیار بانگ تکبیر سر میدهند!
حسین امیری
دور مدینه، انبوه سیاهی، خیمه زده و روشنی، خندقی از یقین در برابر سپاه سیاهی کنده است. بر گرداگرد مدینه، نبرد سیاهی و روشنی در گرفته است. پای چوبین عقل، از گذشتن تنها یک شک خبر میدهد و عصای موسای محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، تنها در مقابل همه کفر ایستاده است. موسای محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم
تنها، به نیابت همه دین، ذوالفقار کشیده است.
اینک جنگ خندق است؛ همه تاریخ، همه تاریخ، همه تاریخ.
باید «یاعلی» گفت
تاریخ، در نگاه تو برقی از امید دید، آنگاه که زانوانت در برابر علی لرزید. باد، که گرد و خاک سم اسبت را نشانده بود، عشقت را به دشمنی شکستناپذیر، بو کشید.
بوی آتش جگرت برخاسته بود؛ تو داشتی بر رخ علی تف میانداختی؛ اما لبت بیاختیار ذکر او را میگفت.
غرور جاهلانه عرب فرصتت نداد؛ زیرا تارهای صوتی حنجره و عضلات سست شده دستت میدانستند که وقتی پهلوانی قصد برخاستن دارد، باید «یاعلی» بگوید و تو نگفتی و زخمی ضربت ذوالفقار علی، تا ابد ماندی.
فریاد سپاه کفر، از ترس بود
محاصره وحشت بسیار طول کشیده بود.
چه زمانه عجیبی! سپاهیان کفر، شهر محمد(ص) را در محاصره داشتند و خود در محاصره وحشت گرفتار آمده بودند.
سپاهیان کفر فریاد میزدند؛ اما این نه فریاد غرور، که فریاد وحشت بود.
سپاهیان غرور، ترس را پشت زینها و زرهها و اسبها پنهان کرده بودند. در خزانه غرور سپاه، مشتی سکه رونق نمانده بود و ترس، بهانه فریاد بود؛ پس هیچ کس از خندق نگذشت، مگر اینکه دل به مرگ سپرد و هیچ کس مبارز نطلبید، مگر آنکه شمشیر اختیار افکند و زره امید کند.
... و اینک علی علیهالسلام یعنی تمام دین
شاعران آسمان، منتظر نبردی بودند تا حماسهات را زیر ضربت گرز و صدای کمان جنگاوران بسرایند. اسطورههای تاریخ چون گدایان خحالتی کاروانسرای زمان، به تمنای تکه نانی، آبروی
خویش را به بازار آورده بودند. اینک پهلوانی به نیابت از دست و پای بسته بتها و افکار سنگ بسته اعراب و پهلوانی دیگر به نیابت از بالنهای معراج اندیشه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، به نیابت از بازوان پرتوان توحید. اینک، کوهی از تعصب بشر در برابر دریایی از رونق بازار خدا؛ اینک، علی علیهالسلام و این همه نیایش فرشتگان و آنک، «عمرو» و آن همه غرور خودپرستان، اینک پیروزی دستان خدا؛ اینک اسطوره عهدهای بسته آسمان و زمین و اینک افسانههای از نو نوشته بشر و اینک علی علیهالسلام، یعنی تمام دین.
امتحان خندق
«أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ؛(1)آیا مردم گمان کردهاند که به خود واگذارده میشوند اگر بگویند ایمان آوردیم و امتحان نمیشوند؟!»
سال پنجم هجری است. سپاه انبوه قریش، با تمام احزاب همپیمانش در کنار خندق، امیدهای خستهاش را در حوالی تحقق میبیند. خندق، چون نخی، فاصله بین مرگ و حیات شده است. در این میان، خبر پیمانشکنی یهود بنیقریظه، بادهای مسموم را شجاعتر میکند و دیوارهای زندگی در پشت سر، در حال ترک خوردنند. نهال تجدد طلب اسلام، این بار در مقابل توفانی سهمگین ایستاده است و بوی مبهم امتحان، در رگهای هوا جاری است.
و آنگاه که جانها به گلوگاه برسد
عصیان، به تدریج متولد میشود و ترس، باران جوانههای تردید است.
حالا قلبهایی که تنها در قالب کلمات ایمان آوردهاند، به شدت شروع به تپیدن میکنند و وسوسه، مراتع علفهای هرزه را میچرد.
1) 1 . عنکبوت: 2.
ناگهان، در یک صف، چه جمعی متفاوت ایستادهاند؛ چهرههایی ماتمزده از اضطراب؛ چهرههایی زرد، و گاه و بیگاه چهرههای نورانی آرامش، انگار چیزی شبیه فانوس، در کالبد چهرههای آرام است ـ «أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
غربال امتحان الهی، در یک لحظه نقابها را بر میدارد.
«هنگامی که دشمن از سمت بالا و پایین، شما را در میان گرفت و چشمها خیره شد و جانها به گلوگاه رسید و به خداوند گمانها بردید، در اینجا بود که مؤمنان امتحان شدند و به تزلزل سختی دچار گشتند؛ در آن وقت، منافقان و آن کسانی که در دلهاشان مرض بود میگفتند خدا و پیغمبرش جز فریب به ما وعدهای ندادند!»(1)
ایمانی از جنس باور علی علیهالسلام
باید برگردم واژگان گوارای نور را دوباره بخوانم. تاریخ را دوباره بخوانم و با قسمتی از آن زندگی کنم!
هر چند در سال پنجم هجری به سر نمیبرم و در مقابل، خندق و در پشت سر مدینهای که در آن آرزوهایم را جا گذاشته باشم، ندارم؛ هر چند بنی قریظهای نیستند که پیمان شکسته باشند تا کار، سختتر شود؛ ولی زمان، همان مسیر است و ما در ادامه راهیم. عرصههای تنگ، در انتظارند. چقدر میتوانیم به ایمانمان مطمئن باشیم؟ مگر ما در پیش رو، حادثه بزرگ ظهور را نداریم؛ حادثهای که امید آدینههای دلتنگ ماست و واژه واژه دعای عهد هر صبح؛ آیا میایستیم؟!
دهانمان را باید بشوییم و لباسهای شعار آلودمان را از تن درآوریم. میتوانیم دوباره شهادتین بگوییم و باور کنیم که خندقی در پیشروست و ما قطعا امتحان خواهیم شد.
ایمانی از جنس باور علی(ع) میخواهیم؛ ایمانی که از دل آن، ضربهای متولد میشود که برتر از اعمال امت، تا روز قیامت است. نمیخواهم داشتههایم را و داشتههایت را بگیرم. میخواهم چیزی به دست بیاورم؛ حسی که میتواند عمرو بن عبدود، که عرب او را برابر هزار سوار میدانستند، از پای
1) 1 . نک: احزاب: 9 ـ 12.
درآورد؛ رمزی که حادثه رقم میزند و صفحات تاریخ را کنار هم مرتب میکند؛ چیزی به نام ایمان.
پس دوباره بخوان آیهای را که همیشه سرمشق نوشتههایم خواهد بود و بیا قدمهایمان را درست برداریم.
فاطمه سادات احمدی میانکوهی
احزاب تفرقه در کمین نشستهاند. بنی کفر از یک سو، بنی شرک و بنی خزان از سوی دیگر، با بنی نفاق همپیمان شدهاند. بغض اندیشه ناب محمدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و کینه عدالت علوی را در دلهای سیاهشان گرفتهاند؛ تاریکی میجویند و از نور بیزارند. از قدرت درخت تنومند اسلام بیمناکاند؛ میخواهند که به ریشههای فرهنگ بتازند.
بنی اسلام و بنی ایمان، بیایید! ذوالفقار علی علیهالسلام اگرچه برّان است، اما سلمان شهر من کجاست؟ باید خندقی حفر کنیم. دلهای بعضی حیران است و در انتظار وعده الهی بیتاب. بیایید خندقی حفر کنیم تا در این سو، اتحاد و انسجاممان بیشتر شود و در آن سو دشمن ناامیدتر و ذلیلتر.
بیایید! همگی سلمان شویم، احزاب تفرقه در کمین نشستهاند.
سهشنبه
8 آبان 1386
18 شوال 1428
30.Oct.2007
مهدی خلیلیان
تو با محرّم آمدی و آمدنت، فرصتی بود که بغض پدر را تکاند و لبخند را- در روزهایی بیلبخند- بر لبهایش نشاند.
و من هیچ کس را ندیدم که با «بهار»(1)بیاید و در «پاییز»(2)سبز شود.
او آمدنت را انتظار میکشید؛ «داوود» برادرت را میگویم؛ باور کن راست میگویم.
حسین جان! «پامنار» شاهد است.
و آنگاه که پدر به خانه باز میگشت، آن قدر خسته بود که بیشتر تو را در خواب میدید.
و مادر و نگاه مهربانش... خواهر نیز تو را نفهمید! آنها گمان میکردند «خواب» هستی!
حکایت زخم آفتاب
تو دو بار شهید شدی؛ یک بار در سه سالگی، آنگاه که فریادت در واپسین روزهای آخر فصل تاریکی، در کوچههای قم به خون نشست و دیگر بار: در دوازده سالگی، آنگاه که آفتاب،(1)زخم برداشت و تو تکه تکه شدی!
و من پیش از آنکه تو بیایی، نامت را شنیده بودم و همنامت را، و فریاد استمداد همو که همواره در عرصه تاریخ، پا برجا و در بطن زمان، ماناست.
تو یک بار آمدی و فاتح همیشه تاریخ شدی! و من، دیگر، درس «پسرک فداکار»(2)را نمیخوانم. ای کاش هلندیها نیز تو را «فهمیده» بودند! ای کاش من هم «موقعیت» تو را داشتم!
تو از اول هم رهبر بودی؛ آنگاه که نجواگر غریب نخلستان، تو را نیز در سینه چاه گفت: «ای انسان! آیا گمان میکنی جسمی کوچکی؟ و حال آنکه جهانی شگرف در تو پیچیده شده است!»(3)
و دستهای کوچک تو، جهان را بزرگ کرد و ارزش قلب کوچکات از صدها زبان و قلم، بزرگتر است.(4)
یک نگاه، یک لبخند
تو از همان اول هم خیلی چیزها را «فهمیده» بودی! همیشه خاموش بودی؛ اما هرگز سکوت نمیکردی.
«پوشش»(5)سفارش جاودانهات بود که خواهرانت را «حفظ» میکرد.
و آنگاه که پایت در راه تلاش برای معاش، پلهها را شکست و گامهایت بر زمین نشست و آنگاه که از رفتن «مرد با اسلحه»(6)هفت روز گذشت و آنگاه که آفتاب از مغرب طلوع کرد.(7)
تو از همان اول هم بزرگ بودی؛ هر چند کوچکت میپنداشتند.
1) 1 . «شمس»؛ همرزم شهید فهمیده.
2) 2 . عنوان مجموعه داستانی، از نویسندهای هلندی.
3) 3 . از: مولا علی علیهالسلام.
4) 4 . تعبیری از امام قدسسرهم، درباره شهید فهمیده.
5) 5 . حسین، هماره خواهرانش را به پوشیدن چادر، سفارش میکرد.
6) 6 . تعبیر شهید فهمیده از آیت الله طالقانی؛ امام جمعه فقید تهران.
7) 7 . اشارتی به روز ورود امام رحمهالله به ایران.
پشت دروازههای خونین شهر
آه، ای حماسه دوازده ساله! کودکان ما با آرزوی دیدنت به خواب میروند و بزرگانمان، در حسرت فهمیدن تو بیدار میشوند.
تو، هر سال بزرگتر میشوی.
و اینک «تاریخ»، بر مزارت به احترام ایستاده است و من میدانم روزی میآید که همه تو را میخوانند!
رزیتا نعمتی
هنر این نیست که توفان بنشیند و این را حسین میدانست. حسین، فهمیده بود که میتوان سن و سال را برای بزرگ شدن پشت سر گذاشت و جلوتر از اعداد شناسنامهای، به مرز تکامل رسید.
حسین، فهمیده بود که میان او و معشوق هیچ حایل نیست، فقط، حجابْ خود اوست ـ از میان برخاست، و رقصکنان، تمامی خود را تقدیم دوست کرد؛ آن چنان که عقل، محو او شد و جسمش در آهنگ بلوغ ملکوت پر کشید؛ چرا که:
اگر فهمیده باشی، میشود با عشق و نارنجک
خیابان را چراغانی کنی در زیر تاولها
خیابان را چراغانی کنی در زیر تاولها
خوشا بر حالتان ای مردها، شاگرد اولها
فهمیده، رهبرِ رهبر
امروز، تمامی فرهنگهای لغت را به دنبال واژه از خود گذشتن میگردم و هیچ واژهای به اندازه نام تو، چنگی به دلم نمیزند.
تنها صدای آن پیر نورانی بود که نزدیکترین معنای تو را در گوشمان زمزمه کرد: «رهبر من آن
طفل دوازده سالهای است که نارنجک به کمر میبندد و خود را به زیر تانک میاندازد».
آری، وقتی آسمان میخواهد از زمین جدا شود، عاشقان، خیابانهای وصل را اینگونه سرخ، خطکشی میکنند و حسین آن روز زلالیهای چشمش را به چشمهای حیرتمان روانه کرد، تا امروز تمام قلمها را برای سرودنش کم بیاوریم.
فهمیده مظهر غیرت
نارنجکی از عشق، به جای قلب تو آن روز میتپید و بوی بهار نارنج بهشت میآمد.
شیطان، ماشینها و تانکهای اسباب بازی خود را در شهر ما جولان میداد و نزدیکترین رگهای گردن به حسین، غیرت بود و خدا. خون او، فرش سرخی بود برای پیاده شدن آزادی و حقیقت، تا امروز نام حسین فهمیده، تمام جملههای عاشقانه را بیافریند. پیش او، آفتاب سایهای بیش نیست.
رهرو سلوک و عرفان
روزی که مادرت نام محمد حسین را برای تو انتخاب کرد، سرنوشت تو به شهادت پیوند خورد.
در منطقت، دلایل محکمی بود که پاهای تو را برای ماندن لرزان کردند.
خط تو از تمام خطهای جبهه مقدمتر بود؛ وقتی ابراهیموار به دل آتش زدی.
امروز، وقتی کتابهای تاریخ مدرسه، نام تو را صدا میزنند، میفهمم که درخت روح یک انسان در دوازده سالگی، میوه عشق میدهد.
پیامهای کوتاه
حسین فهمیده، خلاصه مکتب خمینی بود و نشان داد بزرگی به عقل است، نه به سال.
سالروز شهادت فهمیده، یادآور وجدانهای بیدار و قلبهای آگاهی است که ایثار را با خون خود معنا میکنند.
معصومه داوود آبادی
از تو مینویسم و از حماسه دوازده سالهات؛ و رشکی غریب، جانم را زیر و رو میکند.
تویی که در هجوم بیوقفه آتش و باروت برخاستی و کالبد نوجوانت را به بادهای مبارز سپردی.
نخواستی که وطن را زوزه گرگهای اشغالگر بیاشوبد و بافتههای موی خواهرانت، در شعلههای ناجوانمرد جنگ، خاکستر شود.
ایستادی در توفانی از گلوله و تنها به افقهای آبی استقلال اندیشیدی.
جانت را پرندگان ملکوت، به ترانه خوانی برخاستند و تو رفتی، تا شهر، در غرور آسمانیات جاودان شود.
چراغ همیشه روشن
حماسهات، چون رودخانهای، از کوههای وطن جاری شد تا دستانمان گستاخی آن همه برف را، سیلی محکمتری باشند.
تو رفتی و دلهای خواب آلودمان را زنگ بیداریات به تپشهای مداوم خواند.
تانکها هنوز شکُوه مردانهات را به خاطر دارند و خاکریزها از تو که میگویند، سربلندترند.
پابه پای حادثه، از حیثیت بهار دفاع کردی تا خانههامان، چراغ همیشه روشن آفتاب را تجربه کنند و حالا هر کوچه این سرزمین را سپیداری سبز، به سرفرازی ایستاده است.
نامت، جادههای رهایی را روشنگر است.
سرمشق کبوتران
چفیهات، شُکوه خورشید را قبضه کرده بود و پوتینهای دفاعت، بیابانهای نبرد را.
از تو چه بگوییم که نشانی آسمانهای دور، در چشمانت بود و گامهایت سمت پرواز را میجست.
تو آن آینه بودی که غبار روزهای جهان، صیقل جانت را نخراشیده بود.
رفتی؛ دست در دست روشنایی و ردّ عبورت را کبوتران بسیار، به سرمشق ایستادهاند.
میگویمت سرفراز و هر واژه، آیهای میشود که تنها، نفسهای شهیدت، به مصداقش شایستهاند.
یادت زمزمه همیشگی جانهای عاشق باد!
سودابه مهیجی
دوازده سالگی بلندپروازش، روی خاکها سینهخیز میرفت و خود را برای بار آخر، در تمام سنگریزههای زمین به یادگار میگذاشت. فتنه، به سمت او رهسپار بود و او با آغوش گشوده، خدا را در چند قدمی میدید.
کودکی پشت سرش را به یاد میآورد؛ کودکی نه چندان دور، کودکی هنوز نرفته، بازیهای نکرده و بچگیهای بیشیطنت مانده، خردسالی که پیشانی کودکانهاش، در کام غمها مواج میشد.
همسالان او در دل کوچهها، به دنبال هم میدویدند و او در خلوت اندیشناک خود، رؤیای جهاد و نبرد را بر دوش میکشید.
کجا میروی؟
کجا میروی؟ نیمکتهای مدرسه تو را صدا میزنند و عصر بازیهای کوچه، دوستترت میدارند.
کجا میروی؟ قد کشیدنهای آیندهات هنوز در راهند و قامت امروزت، همچنان در شباهت کودکی گذشتهات مانده.
دستهای کوچک تو تنها به قدر طاقت مشق شب است و پاهای دوازده سالهات برای دویدنهای از خانه تا مدرسه...
پرنده بود و نماند
پرنده بود و در قفس کوچهها و خیابانهای آن شهر، نماند. خواب پرواز دیده بود. پنجرههای نیمهباز، در او شوق پریدن شده بودند؛ در او که کودکیاش خواب بزرگسالی شهادت را میدید.
او برای جنگ نه، که جنگ برای او کوچک و حقیر بود.
مسلسلها، برای او نه، که شانههای او برای تفنگها سنگینی میکرد.
رفت... کسی او را ندید. از تمام صفهای شهادتطلب رد شد و کسی باورش نکرد. کسی پیراهن کودکانهاش را برای رزم، جدی نگرفت.
هنوز جاری هستی
وای بر آن دیو آهنین که از روی پیکر تو گذشت! وای بر دلهای غافلی که تو را باور نکردند و شوق پریدنت را انکار کردند!
آه! آموزگار کوچک! هنوز در نیمکتهای همه مدرسهها، جای خالی دوازده سالگیات، جای پیکر به شهادت رفتهات، گل میکند.
زینب مسرور
با پای شوق خویش رفته بودی؛ با کولهباری از غیرت و مردانگی، تا نگذاری توفان تجاوز، غنچههای خندان آرزویت را تاراج کند.
آن روز که رفتی، مادر برای بدرقهات، آب و آیینه و قرآن آورد و هزار صلوات نذر پیروزی و سلامتیات کرد.
از پس پرده آینه و قرآن، نگاهی معصومانه به چشمهای نگران مادر انداختی و مهربانیاش را با نجابتی تمام، در آغوش کشیدی و پاهای کوچکت را در مسیر جادهای بزرگ، هدایت کردی.
تو، عاشقترین بودی و در عمق چشمانت، فانوسی از فریاد روشن بود؛
تمام دلت را در آتش اشتیاق سرودی و دنیا، مات و مبهوت به پرواز تو خیره ماند.
دوازده ساله بودی؛ ولی عاشق؛ دوازده ساله بودی؛ اما روح بزرگی داشتی.
تو کوچک نبودی؛ بزرگی روحت، کوچکی جسمت را در سرخترین گلبرگ شقایقها پیچیده بود تا حماسه دوازده سالگیات، در قاب یادها به یادگار بماند.
گلبرگها، کفن پیکر پاکت شدند تا ذهن زمین، همیشه عطرآگین باشد.
و پنجرهها هر روز، رو به حماسه دوازده سالگی تو باز میشوند تا چشمها، هیچ وقت باورهای تو را از یاد نبرند.
و من هر شب، دل به آوازهای تو میدهم و با نام تو که زندگی است، میخوانم تا جهان باغی شود پر از آوازهایی که فرشتگان از آغاز، حسرت شنیدنش را داشتند.
ای خوب سایه گستر! مهربانیام بیاموز؛ آنجا که سقف گلین خانهها، آسمان را از من گرفته است.
زیرنویس
نامت، پرندهای است که تا آسمان، پرواز میکند و در سرخی فلق فرو میرود تا صبح، از عطر خوش تو، مجال تنفس بیابد.
نفسیه بابایی
آبی بیانتهای آسمان، عظمت و بزرگیات را در خواری و کوچکی دنیا در برابر دیدگان شفاف و زلالت فریاد میزد. دستهایت چه زود، بوی کودکی را از یاد برده و قدمهایت چه زود با کوچکی قدمهای کودکانه وداع گفته بود؛ آنجا که تانکهای غول پیکر، در برابر شجاعت و وسعت روح بیپروایت، خوار و ذلیل میشدند و نارنجکها، افتخار میکردند؛ که در فریاد انفجار دفاع و حب وطنت شریکند.
زمین گرم و داغدیده خرمشهر، در خنکای نفسهایت آرام غنوده بود و با ذره ذره پهنه وسیعش، فرشی نرم برای پیکرت میگستراند و با آخرین نگاههایش، تو را تا اوج هفتگانه آسمان بدرقه میکرد.
مهمان بزم بهشتی
آسمان، در انتظار پرواز تو بود؛ آن روز که رنگ سرخ را روی لحظه لحظه زندگی دوازده سالهات میکشیدی.
«حسین» نامیده شده بودی و عشق به امام حسین علیهالسلام و عاشورا، در وجودت ریشه دوانده بود، تا پاکی و مصونیت زندگانیات را با وسعت و بیکرانی جاده سبز و سرخی که پیش از تو، سالار شهیدان و
هزاران شهید پیمودند، پیوند دهد. حالا آنان در بزم بهشتیشان، ورود تو را به محفل صمیمی و ملکوتیشان، شاد باش میگویند.
برای شهید فهمیده و همرزم نوجوانش: شمس
م.طلوع
از فراز نگاه غمگینم
دو کبوتر، دو همسفر رفتند
دست در دست یکدگر دادند
چه غریبانه، بیخبر رفتند
هر دو، از انتهای آیینه
آسمان را نگاه میکردند
جاده، خاموش بود و مردم شهر
کوچهها را سیاه میکردند
هر دو، مثل کبوتران غریب
خسته از غربت قفس بودند
در مسیر گذشتن از توفان
تا دم مرگ، همنفس بودند
ناگهان ابرهای تیره شب
بر سر ما هجوم آوردند
آسمان، پر شد از سکوت سحر
زیر باران ستارهها مردند...
در کنار مزار آیینه
پیرمردی خمیده میگرید
آن طرفتر، کنار یک لاله
مادری داغدیده میگرید
برای نوجوانان شهید
مهدی خلیلیان
از کنارم گذشت، مثل نسیم
مثل یک خواب، مثل یک رؤیا
مثل یک اتفاق ساده و سبز
مثل یک رود، مثل یک دریا
یک سبد شعر، در نگاهش بود
شعرهایی که بوی باران داشت
کاش او را کفن نمیکردند
چشمهایش هنوز هم، جان داشت!
رفت، تا این دل پر از غم را
با سکوتش پر از شرر سازد
رفت، تا پارههای قلب مرا
در غم خویش، شعلهور سازد
مثل یک لاله، از هجوم خزان
در شبی سرد، ناگهان پژمرد
رفت تا انتهای آیینه
«رفت و با خود، دل مرا هم برد»(1)
چشمهایش چه ساده بود و نجیب
مثل یک قصه، مثل یک آغاز
مانده بر روی قاب، بر دیوار
یک غزل، یک نگاه، یک پرواز
م. طلوع
بچهها! سلام
هلهلههایتان را دیدم در صبح دیدارها؛ در برکههای برکت! مبارک باشد؛ اما... .
نگذارید خاطرههاتان بیمار شوند؛ نگذارید قلبهاتان را بدزدند و فکرهاتان را رنگ بزنند!
راستی! چشمهای کودکیتان کجاست؟ دلهای جویباریتان را به دریا شدنها بسپارید.
باور کنید این دالانهای بلند تمدن عصر، ما را فقط تا ایستگاه خاکستری مرگ، بدرقه میکنند!
زیباترین نیازهای خود را بردارید. خواهش میکنم تنها یکبار دیگر به قلبهایتان فرصت حضور بدهید.
1) 1 . وامی از شاعر معاصر: بیوک ملکی.
آنجا بهشت است
امشب دوباره، پنجره زمزمه باز میشود و تکلم ملکوت، ما را به میقات عشق میبرد.
باورهایتان را تجدید کنید. دستمایه اندیشههای خود را در آبشار رحمت، شستوشو دهید... . حالا بهتر شد. مطمئن باشید از همین الان، روزی پنج بار، از شاخه انگشتهایتان ستاره خواهد ریخت.
چترهای آرزو را بردارید. آسمان سفر، همیشه آبی است و هیچ کس نمیتواند آتش خورشید را خاموش کند.
ببینید هوای روزهای اینجا، چقدر مرده است! ببینید حجم دستها، چقدر سنگین است! باید همیشه از چهرههای زمستانی، یک فصل، فاصله گرفت! سعی کنید گوشتان را با صدایی که از آن سوی افقهای پرواز میآید، همنوا کنید. آنجا، بهشت است.
زندگی... آنجاست
من نذر کردهام که اگر بتوانیم از دستهای سرد خندههای پاییز، آزاد بشویم و از انتظار تلخ سکوتهای خسته تقویمهای تهوعزا بگریزیم، شما را به گُل شدن دعوت کنم.
باور کنید زندگی، آنجاست؛ با آرامشی سبز که هیچگاه منجمد نمیشود. این مجال طلایی را از دست ندهید. اگر امروز دستهایتان را کمی دراز کنید، دستیابی به ساحل فردا، چندان هم سخت نیست.
اگر چشمهایتان را به صداقت «دیدن» و پاهایتان را به شکوه «دویدن» عادت بدهید، به آنجا «رسیدن»، عاقبت محتوم همه ماست...
تا دریا
من هم اگر در آسمان تنهایی، بام تماشا را باز یافتهام، حسرت دیرینه شما را با مرغ سحر، همنوایی میکنم و با یک فریاد بیصدا، تمام عاشقانههایتان را به مخمل سبز نگاه دریا میگویم.
معصومه داوودآبادی
از کوچههای کودکی گذشتهای و بر آفتاب شکوفایی چشم گشودهای .
تکاپو در جادههای دانایی، شیوه توست؛ چون پرندهای نوبال که آسمان را به تجربه بر میخیزد .
قدمهای نوجوانت، کوچههای آگاهی را طالب است و نگاه نازکت، همیشه از افقهای روشنی، سراغ میگیرد.
در رگهای آبیات، خون پرسشگری جاری است و ایمانت به سپیده، چون جستوجوی شاخههای در تعقیب آفتاب.
راه بیفت که دشتهای بینش، کفشهای سپیدت را منتظر است.
مسافر چشم اندازهای نامکشوف
نوجوان، یعنی خاک را بارانی نو باریده است. یعنی هوایی لبالب نسیم که گاه به ثانیههایی توفانی تن میدهد.
او از کوهستانهای تردید و سؤال میآید؛ دلخوش رسیدن به وامهای یقین.
تار و پودش از بهاری میگوید که جوانهخیز است و آمیزه باران و آفتاب.
جانش، لبریز نفسهای صبحی کوهستانی است و تپشهای قلبش از بلوغ عاطفهاش خبر میدهد.
نوجوان، از اندیشههای تازه سخن میگوید. او مسافر همیشه چشم اندازهای کشف نشده است.
شُکوه اراده هماره پایدار!
در میدانهای وسیع ابتکار و خلاقیت، حضور داری؛ و در کوچه باغهای پرطراوت دانش و آگاهی.
روح ناآرامت، چشمههای زمین را جنب و جوش میآموزد. نگاهت، ماندن و رکود را پذیرا نمیشود. تو چون فوارهای بلند، پیوسته در صعود و فرودی؛ بالا میروی سمت قلههای جستوجو را و دوباره با کولهباری از تجربه و بینش، وسعت سرزمینت را به سوی برکت و بار آوری، مسافر میشوی.
ضربان قدمهایت، همواره پر تپش باد و شکوه ارادهات همیشه پایدار.
مهدی خلیلیان
به دوستان نوجوانم؛ که عاشقانه برایشان نگرانم
در کنار سکوت نشستهام و به صدای خوشبختی ـ که با آرامش از برابرم میگذرد ـ دل بستهام.
آدمهای خوشبخت، هیچ وقت پوست میوههای آفتابگردان را به «خانه ما» نمیریزند!
آلودههای بزرگ، فالوده میخورند و با خمیازههای طولانی، نیمکتهای تنهایی را پر میکنند.
علفهای هرز، روی چمنها نشستهاند و چشمهایشان را پیرامون دریاچه میچرانند!
شیطانهای کوچک، روی تابها، بیتابی میکنند و روی سرسرهها، بالغ میشوند!
آشغالها تلفنها را اشغال کردهاند و از صداهای بیگانه، التماس دعا دارند.
نوزادان بیمادر، با عینکهای دودی به دنبال عابران خسته میگردند، تا به سایههای گم شده خیانت کنند.
بر صلیب آفتاب
روحهای عاصی، به هواداری «حزب باد» دست میزنند و لبخند مترسکها را جشن میگیرند.
کلاغهای شانه به سر، حرمت آیینهها را لکهدار میکنند و با خطوط دستهای سیاه، هم بیعت میشوند.
سایههای لاابالی، فرصت شکفتن را از گلها میگیرند و طراوت آفتاب را مصلوب میکنند.
دستهای بیتفاهم، به طور خودکار در جیبهای کوتاه فرو میروند و روی کاغذ، تولیدمثل میکنند.
سهرابهای بیسپهر، با ریشهای مصنوعی بیریشه، به «فروغ» تنه میزنند؛
درخت را به خاطر بسپار؛
کلاغ
مردنیست!(1)
1) 1 . تحریف شده «پرواز را به خاطر بسپار / پرنده، مردنیست»!
عباس محمدی
بیوقفه، تمام کودکیات را دویدهای تا آستانه نوجوانی.
به نوجوانی که رسیدهای، تمام ایران که هیچ، تمام دنیا به تو لبخند زده است.
تو رشد کردهای تا دنیا را به رشد و ترقی واداری و قد کشیدهای تا جهان در سایه ایمان تو، آرام آرام قد بکشد؛ تا عدالت و امنیت اجتماعی و...
تو به نوجوانی آمدهای تا جوانیات، آفتاب تابناکی شود برای همه روزهای نیامده.
آمدی تا آفتاب روشن آینده باشی و فانوس شبهای بیچراغی دنیا.
از جنس «حسین فهمیده»
تو از جنس حسین فهمیدهای.
حسین فهمیده هم از جنس تو بود.
با همه سن و سال کمتان، خطوط سرنوشت پیشانی دنیا را خوب میخوانید.
هر قدمی که برمیدارید، زمین سرشار از امیدواری میشود.
در چشمهایتان، خورشیدهای روشن فردا میتابند.
همه نوجوانان ایرانی، فهمیدهاند هر سیزده سالهای، یک حسین فهمیده است.
طرحی نو دراندازیم
فرقی نمیکند؛ نوجوان که باشی، آینده چشم به راه توست. فرقی نمیکند، «بهنام محمدی» باشی، «حسین فهمیده» باشی، «سهام خیام» باشی، یا یکی از همه این نوجوانهایی که حتی اسمشان را هم نمیدانی.
دنیا به اندازه نوجوانی همه شما صبر کرده است؛ حالا نوبت شماست. باید پیشانینوشت دنیا را عوض کرد؛ «بیا تا سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم».
زینب مسرور
برگ دیگری از کتاب زندگیات ورق خورده، تا به لحظههای رستن و شکفتن نزدیک شوی. در فصلی دیگر از بهار زندگیات هستی که هر روز، خورشید، چراغ روزهای قشنگ تلاش و کوششت میشود تا به دیوارهای بلند تمنا صعود کنی.
قرار است ریشه در باغهای سرسبز بهارهای تمام سال بدوانی، تا از شاخه شاخه سرانگشتانت، جوانههای تازه رویش و پویش سبز شود.
دل به دریا سپار و بیپروا، از شکستها و ناکامیها، خودت را به روزها و شبهای لذتبخش ایمان بسپار!
دریچههای ذهنت را به روی هوای تازه بودن و روییدن و پوییدن باز کن!
خجسته بال، اندیشهات را بگشا و خویش را در مسیر باور بودن جاری ساز!
میدانم، در پیچاپیچ تمام راههای اندیشهات، سؤالهایی است که مدام بر دیواره ذهنت تکرار میشود؛ اگر درست بیندیشی، میتوانی پاسخ همه آنها را به سادگی بیابی و لذت یافتن پاسخ سؤالهایت را با همه وجود احساس کنی.
امروز، آفتابیتر از همه روزها طلوع خواهی کرد؛ سبزتر از بهار و به اندازه شُکوهِ بلندترین کوهها اوج خواهی گرفت؛ اما این بار برای تولدی دیگر و فردایی دیگر.
زیرنویس
ـ در قاموس زندگی امروز، دوباره متولد میشوی و عقربههای زمان، تو را با دنیایی به وسعت بلوغ آشنا میکند؛ دنیایی زیبا و خاطرهانگیز.
ـ تو، فاتح قلههای عظیم موفقیتی، پس محکم و استوار بر سینه کوه قدم بگذار تا تو اولین کسی باشی که پرچم کامیابی را بر قله کوه، علم میکند!
ـ امروز، روز توست؛ روزی که آفتابیتر از هر روز، طلوع میکنی، اما این بار برای تولدی دیگر و فردایی دیگر.
اعظم جودی
پروانهها برایم نوشتهاند تا از بالای بلندترین برج امید، با بال آرمانهای بلندم پرواز کنم.
پروانهها برایم نوشتهاند سرنوشت ستاره شدن را.
میخواهم دنبال الگویی فراتر از نوشته پیرایهها و عکس دیوارها بگردم.
میخواهم «فهمیده» شوم تا معجزه عشق را بدانم؛ تا اکسیر حیات بسازم.
نوجوانی یعنی دریای خروشان و رود بیپایان. نوجوانی یعنی عشق ورزیدن به آفرینش پروانهها و اقتدا به نماز آبها.
معصومه زارع
چشم میگشاید به روی جهان؛ این بار با نگاهی کنجکاو و بیامان!
لذت جستوجو به جانش افتاده و تمنای کشف ناشناختهها، ذهن پر سؤالش را مشغول کرده است. پرنده آرزوهایش، تازه پرواز را آموخته و این روزها هوای مناسبی دارد تا سفرش را به مقصد برآورده شدن آغاز کند.
بلوغ ذهن
نوجوانی، دوران بلوغ ذهن است و پرورش فکر.
نماهای آینده، در رؤیاهای نوجوانی شکل میگیرند؛ در هنگامهای که شور زیستن، سرور فهمیدن، اشتیاق دویدن و آرزوی رسیدن، زانوان تدبیر را محکم میکند و همت را بلند میدارد.
جمعه
11 آبان 1386
11 شوال 1428
29.nov.2007
محبوبه زارع
نود و دومین رمضان مسلمانهاست. پس از هجرت، قوم بربر، افسران دلیری دارد؛ چرا که اسلام، نهاد آنان را به زیور شجاعت و رستگاری آراسته. طارقبن زیاد را همه میشناسند و به فرمانبرداریاش راضیاند. با سپاهی از مردان مسلمان، مسافر تنگه میان مراکش و اسپانیاست. بربرهای شمال آفریقا و مسلمانان عرب دست در دست هم، گسترش دنیای وحی را خواهانند.
آری باید نور خدا در زمین انتشار یابد تا دامنه عبودیت، هموارتر گردد. تا هر انسانی به فراخور ادراک و ظرفیت خود، سهمی از تعالی و کمال ببرد. تا هر جنبندهای، طعم بالغ وحی را به تجربه بنشیند؛ که در خلقت آسمان و زمین، مقصدی نیست جز معرفت و عشقورزی به خداوندی بیزوال.
اینک سپاه طارق بن زیاد
اینک سپاه طارقبن زیاد به تنگه رسیده است. فرصت خوبی برای رویارویی سپاه دین و لشکر عناد، فراهم آمده است. شیاطین زمین، مقابل حق قد علم کردهاند. حال آن که خداوند به روشنی وعده داده است که حق پیروز است و خدا با اهل حقیقت است.
سرانجام جبل الطارق
«جبل الطارق» در ذهن زمان و در جغرافیای عالم ثبت خواهد شد. مسلمانان، این کوه را به رهبری طارق فتح کردهاند؛ فتحی با نهایت سرعت، در کوتاهترین زمان ممکن. اینک دروازههای شهرهایی چون قرطبه، مالقه، غرطه و طلیطله، بیرنج و مشقت به روی اسلام گشوده میشود و به تصرف ـ مسلمین درمیآید. پایتخت مسیحیان در دست اسلام! این آغاز بشارتهای روشنی خواهد بود. و سلام بر همت آنان که در مسیر نشر ندای توحید میتازند و از پای نمینشینند.
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
«جبل الطارق»، تنگهای است به گشادگی و وسعت دروازههای تمدن؛ تمدنی بزرگ به بلندای ایمان و اعتقاد و به عرض عزت و آزادگی.
صبح 25 رجب سال 92 هجری، بر یگانهپرستانی چشم باز کرد که هر کدام، از گرمای عشق به هدف خورشیدی دیگر بودند. زمان برای تحقق وعده الهی، ثانیهها را شتابان میشمرد. دفتر تاریخ، آماده ورق خوردنی شگرف بود. مردانی قویدل، شمشیرهای اراده در دست، متحد و منسجم، با گامهای پولادین اقتدار، مرزهای سرزمین اسپانیا را جوانمردانه درنوریدند.
چهره دلربای تمدن اسلامی را بر رخ زیبای طبیعت اندلس کشیدند و صفحهای دیگر از سرگذشت اسلام را به نقش عمران و آبادانی، مزین کردند.
نام اندلس، هنوز برای چشمان بیدار، غرورآفرین است و عبرتانگیز.
یکشنبه
13 آبان 1386
23 شوال 1428
4.nov. 2007
معصومه داوودآبادی
تارهای عنکبوت را دیدهای چگونه بر پنجرههای امیدوار، خاکستر یأس میپاشد؟! آمده بودند که باورمان را مچاله کنند و آسمان جانمان را بیپرنده.
میخواستند دوباره به سمت روزهایی بکشانندمان که جز ابرهای سیاه، چیزی در خویش نداشت.
فریادهامان را محبوس قفس سینه میپسندیدند و دستهامان را اسیر بیهودگی.
خود از دل حصارهای مرگ اندود آمده بودند و ما را به اسارت خویش، دست و پا بسته خویش داشتند؛ اما فراموش کرده بودند که صدا از پس دیوارهای مسلح نیز میگذرد و هوشیاران را به خویش میخواند.
برخاستیم
برخاستیم؛ چون ذلت، آیینمان نیست و بر نگاه بلندمان، قانون سرفرازی حکم میکند.
حصارهای تردید را بالا رفتیم به قصد فرو ریختنشان و طومار دسیسههای خفاشان را درهم پیچیدیم.
ایمان داشتیم که خورشید حقیقت را ابرهای توطئه، پنهان نمیتوانند کرد.
ما از گردنههای پر برف و بهمن سالها گذشته بودیم و حالا تحمل به تاراج رفتن آفتابمان را نداشتیم.
برخاستیم و کالبد باورشان را رشته رشته کردیم و به گودال ذلت و تیرهبختی افکندیم.
سیزدهمین روز آبان
ما، دانشآموختگان دانشگاه سربلندی هستیم و سر به زیر اسارت و وابستگی نمیشویم.
آفتاب، هر روز از جبین فرزندانمان سر برمیآورد و شبانههای قطبی جهان را جسارت به رخوت کشیدنمان نیست.
میایستیم در معابر توفانخیز و شمشیر نگاهمان، ساعات آشفته را تکه تکه بر زمین میریزد.
سیزدهمین روز آبان، بشارتی است بر سیاهی روزهایی که ابلیس، در تدارکشان بود.
اینک که بر چشمان سرخش شعله ایمانمان را پاشیدهایم، بر درگاه آفتابی استقلال میایستیم و سرود مطمئن آزادی را دیگر بار و دیگر بار فریاد میکنیم.
عباس محمدی
دیوارهای وحشت برداشته شدند، تا هول سایهها، در لبخند آفتاب محو شوند.
شیشههای سیاه، با سنگهای غیرت انقلاب شکسته شد.
پیامبران غیرت، لانه شیطان را با بهار محاصره کردند تا زمستان، پشت خواب سبز درختان، به فراموشی سپرده شود. آفتاب به ظلمت راه برد تا هیچ پرندهای در تاریکی نمیرد.
روز، مهمان خانههای ما شد تا طعم روشنایی را دوباره حس کنیم.
...
و رستگاری ما، در تاریخ ثبت شد
آتش دشمنی، باز گلستان شد و ابراهیم، سربلند بیرون آمد.
کینهها، شعلههای سرکش شدند تا انقلاب را، ریشههای استوار اسلام را، رسالت جهانی شدن گلهای محمدی را بسوزانند.
آمده بودند تا خاکستر کنند بهار تازه از راه رسیده را؛ اما بارانهای عشق و ایمان مردم، آتشها را تا دامن دشمنیها و فریب دشمنان، پس زد.
میخواستند تاریخ، به کام ما ورق نخورد؛ اما تاریخ نویسان، حس پیروزی ما را شادمانه نوشتند و تاریخ، رستگاری ما را برای جهانیان ثبت کرد.
کلاغهای سیاه، خبرچینی میکردند تا طعم روز، به خورشید تازه طلوع کرده ما نرسد.
میخواستند آسمان ما، پیشکش به ابدیت شبهای بیپایان باشد؛ ولی ما از شبهای بیشماری گذشته بودیم تا به آفتاب رسیدیم. محال بود روز را با شبهای تاریک، معاوضه کنیم.
کبوترهای آزادی پر کشیدند و حصارها را شکستند و قفس، ارمغان خیانت خبرچینان شد. زمستان رفت و روسیاهی به زُغالها ماند و بهار انقلاب، فراگیر شد و دنیا، خبر اسیری خبرچینان لانه جاسوسی را شنید و غرور نداشته کاخ سفید، مثل شیشههای سنگ خورده، تکه تکه شد.
سیدمحمود طاهری
نام دانش، با همت تو مانا شده است.
مدرسه، با حضور تو گرما میگیرد و چشمان معلم، با دیدن چهره گشاده تو فروغ میپذیرد. اسلام، به تو میبالد و پیامبر به تو افتخار میکند.
مگر نه این است، روزی که رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد مسجد شد، وزن تو را سنگینتر دیده بود که به جمع تو پیوست و آنهایی را که به عبادت خدا مشغول بودند، وانهاد؟! تو با آموختن الفبا، آیههای هستی را تکرار میکنی و فردایی روشن را برای میهنت نوید میدهی.
روزهای طلایی آیندهات، از همین لحظههایی که روی نیمکت نشستهای رقم خواهد خورد؛ تو که امروز کتاب تاریخ را ورق میزنی، شاید فردا، تاریخ بشریت را ورق بزنی و سهمی بزرگ از تاریخ را از آن خود کنی. پس:
«غافل منشین نه وقت بازی است *** وقت هنر است و سرفرازی است»
بر بال فرشتگان
خوشا به حالت.
تو در جادهای گام نهادهای که پایانش، چکاد سربلندی و سرافرازی است. تو، به راهی میروی که به سرزمین نور میرسد و به دشت آرامش ختم میشود.
تلخی دانشاندوزیات، شیرینی برتری تو بر دیگران را رقم زده است. مگر نخواندهای در قرآن که «یَرْفَع اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُم و الَّذینَ اُوتوالعلمَ دَرجات؛(1)خداوند از میان شما، مؤمنان و اهل دانش را به مرتبههایی بلند فرامیبرد».
امروز، چشمانت به تخته سیاه و دستان معلمت دوخته میشود تا فردا، چشمان هزاران نفر به اندیشههای حیات بخشت دوخته شود. چه کسی گفته است که تو گاه آموختن علم، بر روی زمین و نیمکت مینشینی؟ چشمانت را خوب باز کن! تو بر روی بال فرشتگان نشستهای.
به دنبال دانش
شبهای تاریک، با چراغ دانش روشن؛ و کویر نادانی، با باران علم، سرسبز میشود.
کلمات دانش، جادهای میشوند روشن، با واژههایی که نردبان عروجاند.
دانشآموز، مسافری که همسایه پیامبر میشود. تو اگر این راه را درست طی کنی، به جاهایی میرسی که «وزن جوهر قلمت» سنگینتر از «وزن خون شهید» خواهد بود و به سرزمینهایی خواهی رسید که حتی شهید نیز بدانجا راه ندارد و دریچههایی خواهی گشود که به روی هیچ عابد و زاهدی، گشوده نشده است.
پس، همیشه به دنبال دانش باش!
حسین امیری
کتابهایم، کتیبهای است که قانون حمورابی دانستن را بر آن نقش زدهام.
امروز منم؛ امپراطور سرزمین آگاهی.
تا قدم به مدرسه میگذارم، کائنات زیر پای همتم میلرزد.
من، سرباز شجاع وطن سبزم ایرانم.
1) 1 . مجادله: 11.
وقتی دانستن من، خار چشم دشمنان میشود، کتابهایم را به قلبم میفشارم چون زره پولادینی که مرا از تیر فریب بدگهران مصون میدارد و میآموزد تا بدانم، تا بمانم.
من، کتاب تاریخ میشوم!
گاهی تمام وجودم، کتاب تاریخ میشود. از همت آریایی مردان میگذرم، با دلمشغولی مادها دل میبازم، بر تخت جمشید، آرزوهای بلند نیاکانم را میسازم، با سپاهی از خیالپردازیهای کودکانهام، به روم خستگی و خواب حمله میبرم و بر ساحل دریای مدیترانه اردو میزنم. با همه رنجهایم، میزبان غربت رضا میشوم، در مقابل حمله ددمنشان مغول میایستم و با فرهنگ خود، افکارشان را فتح میکنم.
هر شب بر سر معاهده گلستان، با خود کلنجار میروم، قیام میکنم، شهید میشوم؛ باز قیام میکنم، مشروطه میسازم. دوباره قیام میکنم، بهمن میآید و بهار میآید. تمام مدرسه را به خاطر تاریخش و تمام تاریخ را به خاطر درس آخرش دوست میدارم.
کلاس کوچک خوشبختی
کیف و کفش خریدن بهانه است؛ مداد و دفتر بهانه است. بوی تازه شدن را دوست دارم.
جهان، به نام من تازه میشود. جشن مهرگان که در کتاب تاریخ خواندهام، عید مدرسه ساده، اما دوستداشتنی من است. من در این کلاس کوچک خوشبختی،راز آفرینش را میجویم؛ عشق را، محبت را و ایمان را.
هنوز کلاس اولیام
کلاس اول تنهایی بودم. معلم، نگاهم کرد، نگاهش را بر تمام وجودم حس کردم. کلاس اول حیرت بود و انتظار؛ گویی منتظر بودم یک نفر بیاید و همه آنچه را که نمیدانم، به قلبم تزریق کند. در کلاس اول، دوست پیدا کردم، دوست داشتن یاد گرفتم.
آب نوشتم و معنی آب را نمیدانستم؛ دل نوشتم و معنی دل دادن را یاد گرفتم. کلاس اول، تا ابد مرا در خود نگهداشت.
زینب مسرور
فرشتگان، بال بر زمین گستردهاند تا قدمهای علم آموزت را تا لحظههای خوش رسیدن و آموختن همراهی کنند.
راز ارزش گامهایت چیست که فرشتگان، این گونه به آنها مباهات میکنند؟
عطر دانش، فضای دستهایت را آنگاه که قلم در دست میگیری تا بیاموزی، پر میکند.
واژهها، کتابها، میزها و حتی کیفها، چقدر با تو صمیمیاند!
حرف به حرف، کلمه به کلمه و جمله به جمله میآموزی تا میراثدار لقمان حکیم باشی و دینت را به دِیْنَت ادا کنی؛ تا بیاموزی و بیاموزانی.
علم میآموزی تا آزاد زندگی کنی تا مستقل باشی تا همه آنچه را اکنون نداری، به دست آوری.
بیاموز!
روحت را به بلندترین قلههای آگاهی و شعور پرواز ده، تا به سرزمینهای نورانی وصال نزدیک شوی.
بیاموز، تا کلیددار خزانههای پر بار علم و دانش باشی.
بیاموز و تاکهای تشنه ذهنت را تا رسیدن به سرچشمههای یقین، یاری کن!
بیاموز و دروازههای پرغرور پیشرفت را بیش از پیش، روبه روی چشمهای سرزمینت بگشا!
در مدرسه حقیقت و کلاس معرفت، زانو بزن و ذره ذره از چشمههای گوارای دانش بنوش؛ که راه رستگاری تو، در فراگرفتن است.
کوشش کن؛ که تلاش امروز تو، رنگ سبزی است به تابلوی زیبایی زندگی فردایت.
زیرنویس
ـ کلمات و واژهها به خویش میبالند؛ آنگاه که ذره ذره در ذهنت خطور میکنند، تا تو کلیددار خزانه علم و دانش باشی.
ـ کلمه کلمه علم بیاموز و خشت خشت، خانه زیبای فردایت را بساز!
سعیده خلیلنژاد
من تازه شکفتهام؛ مست از بهار زندگی و نیرومند از نوشیدن جرعههای ناب معصومیت.
دستان کوچکم اگر اراده کند، محکمترین مشت خواهد شد.
عزم آهنین من، قدرت دروغین همه مستکبران را درهم خواهد شکست.
به من نگاه کن! آفتاب، از افق چشمهایم طلوع میکند و هُرم نفسهایم، لحظههای سرد پاییز، تن پوش لحظههای آموختن و ره توشه اندوختن است. بهار امید را من اولین نشانهام.
از نسل «فهمیده»
ـ من از نسل اویم. با رؤیای او بالیدهام.
اندیشهام، باروریاش را از او به ارث برده است؛ همو که به ما آموخت نارنجک، عشق را نمیکُشد و «مرگ پایان کبوتر نیست».
شجاعانه که قدم برمی داشت، صدای خرد شدن استخوان ستم و تجاوز را به گوش جان شنیدم. به نرمی نور و به آرامش آبشار، معنویت و ایثار را زمزمه کرد و ایمان بیبدیلش، نخستین درس مدرسه مردانگی و مروت شد.
من از نسل آن «فهمیده»ام که راز جاودانگی را در ابتدای جوانی فهمید.
نفسیه بابایی
در کور سوی کاهلی مغزها، در تنگناهای پیچ در پیچ جهل و نادانی، چراغهای روشن جاده دانایی، به پیشواز قدمهایت میشتابند.
قلبهای سپید کاغذها، سفیدی و یکرنگیشان را در طبق اخلاص میگذارند و همگام با تو، کلمه به کلمه پذیرای سیاه مشقهایت میشوند.
کتابها صفحاتشان را در دستان مشتاق تو رها میکنند تا ذره ذره، راز گنجهای پنهان بوستان دانش، پیش چشمانت فاش شوند و چه نادانستههایی که با همنشینی و همدلی با کتابها، دانسته میشوند. قلمها، در تپش نبض دستانت آرام میگیرند.
وسعت کویر بیانتهای نادانیات را بگشا و بگذار روشنی آفتاب علم، روی بذرهای پاشیده شده پنهان درونت بتابد.
با قطره قطره باران دانش، عطش داناییات را سیراب کن.
پشت سنگرهای چوبی نیمکتها پناه بگیر!
علم سپر توست و قلم سلاح تو.
سودابه مهیجی
یه روزی با دستای جوهری شون
بچههای سر به زیر مدرسه
به خیابون اومدن تا نعرهشون
به گوشای کر دشمن برسه
از سر درس و کتاب و امتحان
پا شدن مثل یه رود پر خروش
تو رگ غیرت شهر جاری شدن
اعتراض سرخشون اومد به گوش
صداهای نوجوون و سبزشون
اهل نیمکت و گچ و تخته سیاه
ولی خوب بلد بودن که دشمنو
چه جوری ذله کنن و زابه راه
خون سرخ بچههای مدرسه
همه جا رو پُرِ عطر لاله کرد
همه رسواییهای عالمو
به غرور دشمنا حواله کرد
این جوری مشق شب شهادتو
رج زدن رو دیوارای زندگی
به زمین و آسمون نشون دادن
مرگ عاشقو برای زندگی
سودابه مهیجی
قلم مث تفنگه توی دستات
کتاب و دفتر سِپَرن روبه روت
باید همیشه خدا علم و درس
مثل یه نعره باشه توی گلوت
مثل یه نعره تو شبای غفلت
به سمت حیلههای شوم دشمن
مشتِ گره کرده روز و شب باش
باید بفهمی که کدومه دشمن
باید بفهمی که سلاح دانش
چه جور به داد وطنت میرسه
باید همیشه مرد میدون باشی
تو سنگرای نیمکت مدرسه
از تو همین کلاس و مشق و تمرین
پای همین تخته سیاهِ هر روز
میشه به جنگ خصم «هر جایی» رفت
با دستای کوچیک دانشآموز
محبوبه زارع
و آنگاه که دست لایزال، خاک انسان را سرشت، اعتراض فرشتگان را برانگیخت که: «میخواهی موجودی بیافرینی که در زمین، فساد و خونریزی کند، در حالی که ما تسبیحگوی تو خواهیم بود.» آنگاه عظیم و بلند پاسخ داد که: (من چیزی میدانم که شما نمیدانید!) و درست از همان لحظه و از همان مقام که شیطان، از سجده بر خاک سر باز زد، دشمنی ازلی خود را با انسان به تصویر کشید. حال خدا همان خداست و انسان همان خلیفه الله و شیطان دست در آستین استکبار دارد!
استکبار، همکار شیطان
مستکبران، همکلاسیهای منتخب ضلالت و همبازیهای سرگردان شیطانند. حقارت، بیش از اینکه دنیایشان را به بهای جان و مال دیگران میجویند و از استخوانهای مظلومان، نردبان ترقی میسازند؟! شقاوت و ضلالت، بالاتر از اینکه هر نفس استکبارگران، هزاران آه جانسوز ضعفا و محرومان را به دنبال دارد؟!
وعده خداوند
«... و کسانی که در راه حق تلاش کنند، ما به راههای خود هدایتشان میکنیم» این همان وعده تخلفناپذیر خداوندی است که توشه امید راهسپاران شده است. با خدا مکر کردند و مکر خدا غالب
خواهد آمد. چه زیبا و عمیق فرمود آن سرور آزادگی، سیدالساجدین علیهالسلام که: «سپاس خدا را که دشمنان ما را نادان قرار داد!»
روزنههای عدالتخواهی، سقف جهان را شکافته و چیزی به طلوع خورشید رستگاری نمانده است.
این است هنگامه نبرد با دشمنی که نادان است و مستکبر؛ دشمنی که مغرور است و بیبنیاد چون باد!
باید برخاست
بر ماست و بر تمام یاران صبح در تمام نقاط این کره خاکی، که برخیزیم و در قیامی راستین و انقلابی گسترده، مبارزه ازلی حق در برابر باطل را پرچمداری کنیم. بر ماست تا دشمنی و عداوت هموارهمان را بر شیاطین به اثبات برسانیم؛ با فریاد بلیغ هو الحق...
رزیتا نعمتی
آنجا که قابیل نخستین بار، سنگی به سویهابیل رها کرد، شیطان دانه استکبار را کاشت. کسی نمیداند آن روز چند شنبه بود؛ اما نوادههای قابیل، بعد از آن تمام روزهای هفته، به یاد پدران خود آتش میسوزانند تا طعم قساوت، به زیردندان تاریخ باقی بماند و مظلومیت، کلمهای همزاد ستمگری باشد.
آری! چه کسی صدای معصومیت بشر را از زندانهای ابوغُرَیب و گوانتانامو و جغرافیای زخمی زمین، پاسخگو خواهد بود؟
بیایید ای هابیلیان، سکوت را بشکنید که کسی در راه است.
تحلیل، بهانه تحمیل
مستکبرانی که در غارهای تیره مادیت، اندیشه سیاه شیطان را به هر گوشه این جهان صادر میکنند، حرفهایمان را نمیفهمند! بگذارید به دور مسلمانی ما خطی از تحریم بکشند؛ زیرا از روز ازل، حساب حق از باطل جدا بوده است. دین، تبریست بر دوش ابراهیم که با بتها هرگز سازش
نمیکند؛ پس ای دستهای مسلمان، بیایید «ید واحده» باشیم که حتی میزهای مذاکره میدانند، فرعونیان هرگز برای «تحلیل» نمیآیند که آنها همواره به جز «تحمیل» حرفی ندارند.
امنیت، در انتظار موعود
آنها که طعم جنگ را به گلوی کودکان مسلمان میچشانند، غافل از آنند که ایمان، از حلقههای درد، زنجیر اتحاد میسازد، تا دزدان نفت، سرزمینهای مسلماننشین را در بند نکنند.
حالا کوچههای فلسطین، به رمی جمرات شیطان میپردازد تا جوخههای آتش را مظلومانه پاسخ گوید و مقبرههای دسته جمعی جنوب عراق، گواه تمدنزدگی مستکبران باشد.
حالا خیمهگاه جهان، پر از شمر است. بگذارید (شورای امنیت عشق) را فریاد کنیم تا مگر مصلح موعود، به سوی ما بازگردد و ترازوی نامیزان عدالت جهان را به دستهای خویش، موزون کند.
نقابهای دوستی
بارالها! چشم انتظار معجزهای از سوی توایم تا فتنههای پنهان مهاجم را از افکار عشق، بیرون کنیم.
امروز دیگر گازهای شیمیاییهای جبهههای نبرد بیرنگند و پاورچین و بیصدا، از دهان تبلیغات استکباری سرریز میشوند.
امروز، تیرهای دشمن در مدلهای وارداتی پنهان شدهاند تا قلب آرمان را نشانه بگیرند و گرگهای قصه، در مادرانهترین شمایل، به لالایی بپردازند و برههای غافل را از دهکده جهانی اصالت، جدا کنند.
بارالها! مگذار دسیسههایی که ساعاتی مدید طراحی شدهاند بیهیچ اندیشهای، با دستهای جوان این مرز و بوم درآمیزد که من اهل سرزمینی هستم که شاعران آن میگویند: «دشمن چون از همه راه بازماند سلسله دوستی بجنباند».(1)
1) 1 . سعدی شیرازی.
زیرنویس
آنچه امروزه برای مستکبران جهانی بیشتر از دست یافتن به ذخایر ملل اهمیت دارد، رخنه در افکار و فرهنگ جوانان آن مملکت است.
اعظم جودی
ای قوم آزاده زمین! از هر کران که هستید، پایداری پیشه کنید که روز رهایی نزدیک است. ارزش نور، به میزان پایداریاش در نبرد با تاریکی است. قدر سرو، به ایستادگی در برابر جان ستیزنده زمستان است. امریکا، لانه عنکبوت است که برای پشهها و مگسها سهمگین مینماید؛ پس عقاب تیزپرواز آسمان پایداری باشید که از پروای بالهایتان، عنکبوت، دام برچیند. شکست، تقدیر مستکبران است.
سربازان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم
ای فرزندان آب و آیینه؛ ای حماسهسازان عشق و سربازان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم که هر روز، صف سپاه محمد را پنج بار در مساجد نیاز برپا میدارید! سر بالا گیرید تا فرشتگان مقرب، از شکوه جهادتان، سان ببینند.
به هیبت پوشالی دشمن نیندیشید که هزار فرشته بر بالهای یقینتان، مترصد فرمان همت شمایند. مشتهایتان از هر بمبی و سلاحی ویرانگرتر است و نامتان، لرزه بر جان مستکبران جهانی میاندازد. پس به نام محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، به نام علی علیهالسلام، مقصد، پیروزی بر ظلم جهانی؛ یاعلی!
سهشنبه
15 آبان 1386
25 شوال 1428
6.nov. 2007
محبوبه زارع
پلک میگشایی. شیعیانت بر بالین تو نشستهاند؛ اما پریشان و ملتهب. اندوه سنگینی بر اتاق سایه افکنده تا آنکه بغض یکی از اصحاب شکفته میشود، ناله میزند، گریه میکند و تو مهربان و بزرگ، لب میگشایی: «مؤمن باید چنان باشد که هر چه به او رسد، خیر خود بداند. اگر تمام اعضایش بریده شود، راضی باشد و اگر مالکیت مشرق و مغرب را به او بسپارند، خیر خود بداند!» درست سبک زندگی خود را اعلام کردهای! و درست، حقانیت ولایتت را به اثبات رساندهای!
این همه شاگرد و چقدر تنها!
این سهیل بن حسن خراسانی است که میگوید: «چرا نشستهای و قیام نمیکنی در حالی که صد هزار شیعه در رکاب تو آمادهاند و برایت شمشیر میزنند!؟» چه سؤال تلخی! اما قاطعانه پاسخش میدهی: «برخیز و در این تنور بنشین!» رنگ از چهره باخته است. نمیپذیرد. التماست میکند. رو به هارون مکی میفرمایی: «تو برو و میان تنور بنشین!»هارون بیتأمل چنین میکند. رو به سهیل میفرمایی: «از همه اهل خراسان، چند نفر حاضر میشوند، کاری را که هارون کرد انجام دهند؟! ما
خروج نمیکنیم مگر زمانی که حتی پنج مخالف هم در جمع ما نباشد!» و این یعنی چقدر حق تنهاست و تو تنهاتر!
کدام زهر، تلختر بود؟
روزگار منصور، از زهر او تلختر بود؛ زهری که اینک در جانت نفوذ کرده و چیزی نمانده تا آخرین نفسهایت را از تو بگیرد؛ زهری که مرثیه همواره غربت شما خاندان آفتاب در ضلالتآباد خاک بود؛ زهری که اندوه یک عمر بیبهار زیستن را در تو، خلاصه و جانگداز روایت کرده است. پلک بر هم مینهی و میان ضجههای شاگردان و یارانت، بر فرشته مرگ سلام میدهی. میروی تا ابدیت برای حق، ترسیم شده باشد؛ چرا که شما زوال ناپذیرید و مذهب را رونق لایزال! و سلام همواره شیعیان بر شما و مذهب همیشه سبزتان!
سیدمحمود طاهری
چهارهزار شاگرد، از طوبای وجودش میوه چیدند.
چهارهزار زبان، عطر دانش او را پراکندند و چهارهزار قلم، زلال اندیشهاش را بر بستر تاریخ جاری کردند.
دانشگاهی که او بنا نهاد، فانوس دریایی ظلمتزدگان دنیا شد تا کشتی وجودشان را با نور او هدایت کنند و از خطر غرق شدن در گرداب هواهای نفس، در امان باشند.
«آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عالم صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوه دل اولیاء، آن جگرگوشه انبیاء، آن ناقل علی علیهالسلام، آن وارث نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم، آن عارف عاشق، ابومحمدجعفر صادق علیهالسلام در جمله علوم، به کمال بود».(1)
1) 1 . عطار، تذکرهالاولیاء، ص 12.
آخرین سخن او در بستر احتضار، رعشه بر اندام میاندازد: «هر کس که نماز را سبک بشمارد، از شفاعت ما بهره نمیبرد.»
به بقیع برو تا ببینی که چگونه سر بر پای امام صادق علیهالسلام ساییده و دریایی را در دل خاکی خویش پنهان کرده است.
سری به بقیع بزن تا تو را با راز غربت انسانهای بزرگ آشنا کند و رسم بیوفایی دنیا را به تو بیاموزد.
حجت ششم در آینه کلام دیگران
«شنیدن سخنانش موجب زهد دنیا میشد و اقتدا به او، بهشت را در پی داشت. نور چهرهاش گواهی میداد که از سلاله نبوت است و پاکی کردارش، آشکار میساخت که از ذرّیّه رسالت است».(1)
«جعفربن محمدالصادق علیهالسلام دارای علمی بسیار و ادبی کامل بود. زهد و پارسایی داشت. نه گرد مهتری گردید و نه بر سر خلافت با کسی به جنگ برخاست. آری! آن که در دریای معرفت شنا کند، در شط نمیافتد».(2)
دگرگرایی و مهرورزیاش به آدمیان تا آنجا بود که فرمود: «مردی را به من نیازی میافتد و من آن را شتابان برمیآورم، مبادا از آن بینیاز شود، یا بدو برسد و وقت آن گذشته باشد و نزد او به حساب نیاید».(3)
او «قدوه جمله مشایخ بود، و اعتماد همه بر او بود و مقتدای مطلق بود و همه الهیان را شیخ بود و همه محمدیان را امام بود. هم اهل ذوق را پیشرو بود و هم اهل عشق را پیشوا. هم عبّاد را مقدم بود و هم زُهّاد را مکرم. هم در تصنیف اسرار حقایق، خطیر بود، هم در لطایف اسرار تنزیل و تفسیر، بینظیر».(4)
محمدعلی کعبی
«... لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ»(1)
... بنای بیاساس قیاس مرد کمکم فرو میریخت و او در برابر سؤالهای منطقی امام علیهالسلام درمانده بود. نوبت به سؤالی متفاوت میرسید. امام پرسید: شنیدهام که این آیه را که «در روز قیامت به طور حتم درباره نعمتها از شما سؤال میشود»، چنین تفسیر میکنی که: خداوند مردم را در مورد غذاهای لذیذ و آبهای خنک که در فصل تابستان میخورند مؤاخذه میکند!
ـ درست است من این آیه را این طور معنی کردهام.
ـ اگر شخصی تو را به خانهاش دعوت کند و با غذای لذیذ و آب خنکی از تو پذیرایی کند و بعد به خاطر این پذیرایی به تو منت گذارد، درباره چنین کسی چگونه قضاوت میکنی؟
ـ میگویم آدم بخیلی است!
ـ آیا خداوند بخیل است؟
ـ پس مقصود از نعمتهایی که قرآن میگوید انسان درباره آن مؤاخذه میشود، چیست؟
آنگاه دریچهای دیگر بر اتاق تاریک ذهن بشر گشوده میشود و نور بر ظلمات هجوم میبرد. امام لب میگشاید و هوا معطر به واژگان مطهرش میشود:
دریغا که حاکمان غاصب خاک، بیباک از آینده تنگدست خود، یازده بار کفر نعمت کردند و در هر بار با جنایتی سهمگین، قطار زمانه خود را بر روی ریلهای خطر راندند.
آن روز شما، ای جعفرابن محمد، ای ابوعبدالله، فرصت ششم زمین بودید؛ مرد بزرگ جنبش عقلانی، دریایی که تمام تشنگیها را پاسخ میگفت؛ مگر ابنحیان از زلال آموزههایتان ننوشیده بود که تا آخر عمر، تشنه آموختن بود؟! مگر بیش از دویست جلد کتابهای گوناگون او، برآمده از همان
1) 1 . تکاثر: 8.
فیض متعالی نبود؟! شمایید که آسمانوار، بر بیش از چهارهزار کویر تشنه باریدید و به جهان، جهانی را از معماهای حل شده هدیه کردید؛ گلستانی که تا امروز، گوشه گوشه زمین، مست از گلهای جعفری آنند.
هدیه پایانناپذیر
آتش به دامان درختان پوسیده اموی افتاده بود و انبوه کرم خورده دوران، در آتش خشم میسوخت. در آن گیرودار، چهره نورانی مردی از تبار خورشید که کمتر فرصت تابیدن بر نهالهای پژمرده را داشت، چشم سیاهی را کور کرد. ریشههایی سمی هر چند دوباره جان میگرفتند، ولی این بار به اصرار، جوانههایی دست بر گردن آفتاب انداخته بودند و از روی زمین بلند میشدند.
پس جعفربن محمد، مهرههای به هم ریخته دانستهها را به شیوهای جدید، کنار هم میچید. قلم، در میان انگشتان دقیق او جان میگرفت و علم انگار برای اولین بار متولد میشد. جاده زمان چه خرسند بود که کسی در آن حجم تاریک، چراغ آورده است.(1)
... و امشب
شب غریبی است؛ شب بیکسیها و درماندگیها؛ شبی که مثل ده شب همانند خود در طول سال، زانو به بغل گرفته است و در خاطره مهآلود خود، خاطره تیغ و سم، خرما و انگور و انار زهرآلود دارد؛ خاطره زندانهای تاریک و سلولهای کوچک برای رهبرانی بزرگ.
شب غریبی است؛ شبی شرمسار از چهره خاک گرفته مزار جعفرابن محمد علیهالسلام؛ دانشمندی بینظیر که زمین، صیقلیترین و زیباترین سنگهای خود را به احترام، بر خاک مزار او ندارد!
خاکی که چونان صدف، مروارید در آغوش گرفته است و فقط خدا میداند چه گنج عظیمی در دل این مروارید بود که خود او میفرمود: «واللّهِ انّی لَأعْلمْ کِتابَ اللّهِ مِنْ أَوّلِه الی آخِرِهِ کَأَنَّه فِیّ کَفی فِیه خَبَرُ السَّماءِ وَ خَبَرُ الْأرْضِ وَ خَبَرُ ما کانَ وَ خَبَرُ ما هُوَ کائنُ، قال اللّهُ عَزَّوَجَّل لافِیه تبْیانُ کُلِّ شَیءُ؛ به خداوند سوگند که من آگاه به کتاب خداوند از آغاز تا پایانم. گویی که آن در کف دست من است. خبر آسمان در آن
1) 1 . ر.ک: اصول کافی، ج 1، ص 239.
است و خبر زمین و خبر آنچه بوده است و آنچه خواهد بود. خداوند عزوجل میفرماید: بیان هر چیزی در آن است.»
حالا مروارید، در بستر غربت خود پنهان است؛ مرواریدی که دریایی بیکران در سینه دارد. از زمینیان، روزی درباره اهلبیت علیهمالسلام سؤال خواهد شد.
رزیتا نعمتی
یا صادق آل محمد(ع)! دردا که ظالمان، تو را نفهمیدند و حکمت زهدت را درک نکردند؛ آنجا که علوم پنهان شده سینهات را به تشنگان خویش هدیه میکردی، تا کاروانها چون کالایی گرانبها، کلامت را از این سوی به آن سو تحفه برند.
تو را ظالمان عباسی، از این دیار به آن دیار روانه کردند تا مظلومیت جد خویش را دیگر بار به تصویر بکشی و سرانجام شهادت، صداقت تو را در عشقورزی، به مُهر سرخ خویش تأیید کرد.
«ای پر کشیدنت گذر از درد و داغها
دارد هنوز عطر تو را کوچه باغها
دنیا شد از تو روشن و آخر شدی خموش
این است سرنوشت تمام چراغها»(1)
ستاره دنبالهدار
در سوگ تو چه سخت میگذرد بر دل ای امام صداقت و راستی! غروب سرخ تو، یادآور غروب خورشید در دریایی است که آمیخته علم و زهدی پیامبر گونه بود و در افقهای دوردست تو شاگردان موج، هنوز به سر و سینه میزنند؛ دریای بیادعایی که سیاست و ملک را به اهل آن واگذاشت.
امروز، شقایقی دیگر از آل رسولالله صلیاللهعلیهوآلهوسلم، را بر شانه میبرند تا تنگنای زمین را به سمت آسمان طی کند.
1) 1 . بخشی از شعر حمیدرضا حامدی، سوختگان وصل، ص 31.
امامی که کتاب علوم نورانیاش را در سینه شاگردانش جاگذاشت تا یادگار ششمین ستاره دنبالهدار آسمان امامت باشد. دردا که غم تو، بغضی سنگین در جانمان انداخته است دردا!
از طایفهای کشته تیغ عشق
صدای سفر میآید. مردی از تبار نور و عرفان، به آوایی حزین، نغمه خداحافظی میخواند و کوچههای غربت جهان، زیر گامهایش سر خم کردهاند تا عبور تمام صداقت را در خویش احساس کنند.
یا صادق آل محمد(ع)! چگونه با نگاه روشن تو وداع گوییم که هر لحظه، کام تشنه جانمان در آرزوی شنیدن توست تا جرعهای از کشف و کرامات تو را توشه راه خویش کنیم.
این سو تلخی رفتار شهر و نوشانیدن جام زهر و آن سو، تهنیت و شادی فرشتگان در پیوستن تو با ابدیت، جاری است و به راستی که:
«این طایفه سرنوشتشان معلوم است *** یا کشته تیغ عشق یا مسمومند»(1)
در سوگ صادق علیهالسلام
به راستی دوزخ جهان برای مردان بهشتی، تنگنای سیاه و تاریکی است که جز پریدن مرغ روحشان چارهای دیگر نیست و امشب، امام صداقت و مهرورزی، به بالاترین قله حقیقت قدم میگذارد و زهر کینه در جویبار سرخ اندام مبارکش، تلنگری برای پرواز او تا عرش خواهد شد.
امشب، اذان که میگویند، گلدستههای شهر در سوگت کمر خم میکنند تا تعظیم رکوع نماز را دلشکستهتر از همیشه زمزمه کنند. چه سنگین است خاموشی شمعی که پروانگان عشق را به دور حریم خویش، عشقورزی میآموخت.
«بس که از سوز دل پروانه گریانم چو شمع *** اشک میریزد سحر هر شب به دامانم چو شمع
آه ای بختسیه بگذار یک شب تا سحر *** بر فراز دوست شمعی بر فروزانم چو شمع»(2)
زیرنویس
شهادت ششمین امام شیعیان، بنیانگذار تعادل اندیشه و نخستین پایه گذار عرفان در اسلام، حضرت امام صادق علیهالسلام را تسلیت میگوییم.
میثم امانی
گوشههای رهبانیت را تحریم کردی؛ بساط غالیان برچیده شد.
ایمان را به بازارهای شهر آوردی؛ تجارت عشق رونق گرفت.
پنجه درافکندی با دروغهای بافته شده به نام احادیث جعلی؛ به میان مدرسههای «اصحاب کلام» رفتی تا پرده از کلام پیامبر برداری؛ خرمن خرافات را سوزاندی و در برابر بدعتها ایستادی تا آینه دین الهی زنگار نگیرد و شفاف بماند؛ به رنگ فطرت آدمی، دیوارهای اسلام را بالا بردی و ساختمانی مستحکم برافراشتی تا از هجوم تفسیرهای ناروا گزندی نبیند.
سؤالهای عطشان، جوابهای تو را طالبند
در جهان پر گله امروز، نگاههای تو دریچهای است به سوی گشایش و آبی بر جگر سوخته دردمندان بلا. پیش گفتارها، امضای تو را میطلبند و صفحهها، شیرازه پشتیبانیات را.
نفسهای مسیحیاییات، کافی است تا بالهای دربند را رهایی ببخشند. سؤالهای عطشان امروز، جوابهای بسنده تو را میطلبند و عقلهای فراری، دل به دستهای گرم تو بستهاند.
تاریکیهای بیروزن امروز، به جستوجوی تو، دل به درهای بسته میکوبند. عشق به پنجرههای تن و سر، در سودای خیال توست. به گفتوگوی تو، کاروانهای حیرت بار میبندند و جادههای تردید منتظر مینشینند.
کجاست سلامت که گرهگشاست و کلامت که پردهگشاست و جذبه نامت که هوش از سر اهالی دانش میرباید؟
مکتب جعفری
در روزگار فقر تفکر، بر کرسیهای معرفت نشستی تا پیام شیعه را به گوش جویندگان برسانی. دانش را به خانه دین بردی و به اهالی دین یاد دادی که بیندیشند.
جوانان شیعه را به کلاس اندیشه بردی و چراغ انتقاد را در ذهن و ضمیرشان برافروختی.
دانش از کف دستهای تو روییده است و هنوز میروید. شاگردان مکتب تو، شعاع پرفروغ آموزههای تو را تکثیر کردند و هنوز این شعاع پرفروغ تکثیر میشود.
عباس محمدی
یک روز، وقتی کبوتران و سروها بیدار شدند، کسی به دیدنشان نیامد و احوال تنهایی دلشان را نپرسید.
یک روز، وقتی کوهها با آمدن خورشید پلک گشودند، نسیم، عطر تو را برایشان به ارمغان نبرد.
یک روز، وقتی زمین نفس کشید، عطر لبخند تو را حس نکرد و سوز زمستان، تا مغز استخوانش را لرزاند.
تو که نیامدی، دنیا مثل همه دیوارهای گلی، زیر برفهای فراموشی لرزید.
باران مهربان امامت
هنوز صدای هقهق شببوها در کوچههای بعد از تو سرگردانند.
منصور دوانیقی، لبخند میزند به آینههای وحشتزده روبه رویش. منصور، عطر امامت پیوسته تو را حس میکرد. گمان میکرد بعد از تو، باران رحمت امامت، تشنگی زمین را درنیابد؛ اما باران مهربان امامت، تشنگی زمین را فراموش نمیکند. این باران، ادامه توست؛ همانگونه که تو ادامه عدالت علی علیهالسلام بودی.
ترویج طعم فقه
حس کردی مهمترین وظیفه امامت امروز تو ترویج فقه است. ولایت و امامت و اطاعت از امامت را به شاگردانت آموختی تا دنیا، طعم امامت تو را بچشد.
هنوز دنیا، عطر کلام تو را حس میکند. هنوز هر صبح، عطر سلام تو را از سطرسطر پیشانی خورشید میخوانیم.
تو هنوز زندهای، تو هنوز ادامه داری و تا روزی که عطر امامت جاری باشد، ما عطر تو را احساس خواهیم کرد.
منادی اتحاد و انسجام اسلامی
وحدت اسلامی، ریشه در درسهای تو دارد، انسجام اسلامی، با کلام تو گره خورده است.
عطر تو در جان وحدت و روح انسجام، دویده است. درسهای تو، دستهای اتحاد و یکپارچگی ملتهای مسلماناند.
تو، چشمه هنوز جاری و همیشه جاری اسلامی.
محمدکاظم بدرالدین
بغضهای ریشهدار در بقیع روح انسان خیمه زده است.
دقایق غم را اشکهای ما قطره قطره دنبال میکند.
چه فصل متروکی است پاییز اندوه؛ اما تا روزگار دنیا هست، گریزی از مرور سطور این فصل نیست.
امروز، کتاب دانش، مرثیههایی در دل دارد که هر کدام جگرسوز است و پر خراش. خاک بقیع، بوی آسمانی دانش را میپراکند.
نام بقیع که میآید، یادی کبود در آغوش غزلهای ما میماند.
نام بقیع که میآید، چشمههای بیاختیار اشک، از صفحات تاریخ جاری میشود.
امروز، گاه سفر به مکتب احادیث «صدق» با چشمان اشکبار فراق است.
قطعههای غمزده
امروز، اشکهای قلم، نماینده قطعههای غمزدگی است.
در وادی پر از اشتیاق دانایی، ضجه و شیون منتشر است.
موج موج شانهها میآیند، روبه روی دریا تباری که نامش «صادق» است تا ترجیعبندهای تلاطم را بسرایند. امروز دوبیتیهای «وا اماما»، زمزمه بقیعستان دل است.
منسیه علیمرادی
سلام بر امامی که صدق و راستیاش، به «صادق» ملقباش کرد!
سلام بر شکوفایی گل باغ ایمان که قیامی جهلشکن، آغاز کرد؛ قیامی نه با خون و شمشیرآخته، بلکه با لباس تدریس و دانش!
بیش از چهارهزار شاگرد زبده چون «جابربن حیان» و «جابر جعفی» پرورید که نه فقط شیعه، بلکه همه مسلمانان را از نابودی برهاند.
سلام بر صبح صادق!
روزی که زیر آفتاب سوزان حجاز، بیل به دست میگرفتی و کشاورزی میکردی.
این زمین تفتیده، تا آن روز، جز گامهای سنگین توقع، تکبر، کشمکش و تصاحب هر آنچه در روی زمین است، از سوی صاحبان قصرها و مسندهای خلافت و نوایی جز عربدههای شیطانی خلفای جور و ستم، نشنیده بود.
سلام بر امام صادق علیهالسلام و مکتب نشر معارف دینیاش! سلام بر سینه پر از دانش او که مأخذ عالیترین و نابترین احادیث و اندیشههای دینی و علمی است!
سعیده خلیلنژاد
ای مهر ازلی و نور لمیزلی، آفتاب تابان مشرق اندیشه؛ مرد تمام فصلهای انسانیت، امام یکهتازان صدق و صداقت؛ جاریترین تفکر ماندگار شیعه! نور وجودت، به گردباد حوادث، خاموشی گرفت؛ اما فروغ اندیشهات در جان جهان ماناست.
خاموش کسی است که تو را برنمیتابد. مرده باد دلی که خدا را در تو نمییابد!
ای فرزانهترین قامت افراشته دین خدا؛ سرچشمه نابترین نگاه شیعه! در صبوری سینهات شکی نیست؛ تو از سلاله سینه سوختگان شریعت شیرین خدایی و پاسدار ویژگیهای رفیع اسلام؛ بهشت گوارایت!
صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم
اندیشهها که مقابل هم قرار میگرفتند، نفسها در سینه حبس میشد؛ اما از ابتدا، دلها به صدق گفتار تو روشن بود و صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیروز همیشه مباحثهها میشد.
در حلقه دانشمندان، همیشه رأی تو جلوه میکرد و بر جرگه عشاق، نور تو میتابید.
حاشا اگر گمان کنم که لحظهای نام تو فراموش بشود! تابش خورشید پیشانیات، کلام صادقانه و نیکویت و روش روشنبینانهات، همیشه مایه مباهات اندیشه مسلمین خواهد بود.
آقای من! از پس سالها دوری، دلم را به مهر ولاییات روشن کن!
سیدمحمدصادق میرقیصری
داغ دوریات از آن رو جگرم را میسوزاند که چهارهزار شاگرد، نوازش مهربانیات را چشیدند؛ اما باز هم تنها ماندی!
ریسمان وحدت بودی؛ اما افسوس که حتی تربیتیافتگان مکتبت، این ریسمان را پاره کردند و نمک خوردند و نمکدان شکستند!
در حسرت چهل سرو قامتی که در برابر توفان ظلم قد علم کنند، ماندی؛ ولی مدعیان هم تاب نیاوردند تا در تنور ولایت شما ذوب شوند و از نو، بیپیرایه ساخته شوند!
مولای من! شما صادق راهید؛ اما کاذبان در میانه راه رهایتان کردند!
آرامش
زمستان شده، برف میبارد، پرنده تنها و لرزان است؛ درپی لانه خود میگردد؛ اما سفیدی برف کار را برای او دشوار کرده است. پرنده به سختی، بالهای خود را میگشاید و پرواز میکند.
پرنده هرچه پرواز کرد، آشیانهاش را نیافت، کمکم سرما داشت او را از پای درمیآورد؛ اما ناگهان گرمایی را احساس کرد؛ آری جفتش بود، پرنده دیگر یافتن آشیانه خود را از یاد برد؛ زیرا در کنار جفتش به آرامش رسید و این چنین است که صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرماید: «هر چیزی بر چیزی آرام میگیرد؛ مؤمن هم به برادر مؤمن خود آرامش مییابد؛ چنان که پرنده به همجنس خود آرام میگیرد».(1)
نقی یعقوبی
غروب غریبت، در لابهلای دقیههای خاکی بقیع قد میکشد. مدبنه، با التهاب به مدار پرواز کبوتران دست میبرد تا مردم، آیههای زخمی نشناختنت را به دوش بکشند و عذر نیاورند.
زمین، آبستن اشک میشود. خورشید، قد خم میکند و دستهای ملتمس عرشیان، همگام با فرشیان، شعر بیقراری را در آغوش میکشند.
داغ در گلوی شیعیان منتشر میشود تا بلوغ ابری بقیع را نظاره کنند.
1) 1 . ر.ک: میزان الحکمه، ج 1، ص 65 .
نبض تاریخ به هم خورده است
نبض تاریخ، به هم خورده است. دشمنان، با زهرشان، قلب تو را نشانه رفتهاند تا حوصله خدا را سر ببرند.
با این بدبختی عمیقی که فراهم کردهاند، نه تنها به ساحت سبزت راه نیافتهاند، که آتش جهنم خودشان را شعلهورتر ساختهاند. اینان، سپاهیان شیطانند که از دهلیزهای پرپیچ و خم جهالت و نکبت سردرآوردهاند. اینان میخواهند آینه امامت را بشکنند؛ ولی دیری نخواهد پایید که مذلت و سرافکندگی خویش را در قامت «وجوه یومئذ خاشعة»(1)تجربه خواهند کرد.
خورشید از چشمان تو تقلید میکند
هنوز هم دنیا، از شکوه جاری تو وام میگیرد. هنوز هم خورشید، از چشمان تو تقلید میکند. دانشگاه، به نام تو زنده است؛ حوزه از زلال دانش تو آب میخورد و عطش دانشاندوزی راهیان عشق، با کلام تو سیراب میشود.
معصومه زارع
زمین دیگر بزرگی آن همه عظمت را در این مقام راستین تاب نمیآورد.
آخرین لحظهها از زیستن امام علیهالسلام به روی خاک، از صفحه زمان عبور میکرد که زمزمهای عارفانه از زبانی که هماره معطر به ذکر خدا بود، اهالی خانه را به خویش فراخواند. ساعتی دیگر، خانه پر شد از دوستان و آشنایانی که همه حواس خودشان را به شنیدن سخن امام آورده بودند و امامی که همه توان خود را در بیان این جمله ریخت: «شفاعت ما شامل حال کسی که به نماز بیاعتنا باشد، نخواهد شد... .» لحظهای بعد، چشمان فرو بسته امام به روی دنیا بود و آغوش باز خداوند، به روی او.
1) 1 . غاشیه: 2.
انوار صداقت
از زمینی که هیچ گاه خالی از حجت نبوده و نخواهد بود، بزرگی بار سفر بست که سکوتش، فریاد دانایی بود و سخنش، باران حکمت. معرفت، هرگز با کلامش فاصلهای نداشت.
امام علیهالسلام با بیانی که مبارک به سپاس و ستایش خداوند بود، رفت؛ اما در جذبه بلاغت آن همه راستی، بنای مکتبی را پایهریزی کرد که از خشت خشت آن، نوای هدایت انسان به گوش میرسد و از واژه واژه کتاب آن، انوار صداقت برون میتراود.
دوشنبه
21 آبان 1386
1 ذیقعده 1428
12.nov. 2007
رزیتا نعمتی
سلام، فاطمه معصومه!
تو آمدی و با آمدنت، بال فرشتگان الهی فرش زمین شد تا معصومیت، مطهرهای دیگر از فرزندان محمّد صلیاللهعلیهوآله را در برگیرد. گلی همزاد علی بن موسی الرضایی که از یک شاخه روییدید تا هر دو، پناه دلسوختگان باشید.
امروز بر شانههای خاک، گام نهادی تا لباس شفا را بر روح مجروح دردمندان بپوشانی.
نام روشن و شفاف تو ای فخر زنان عالم! شفیعه روز قیامت و انیس لحظههای عبادت است؛ آنجا که از صمیم قلب، به تو توسل میجوییم تا بر گردنههای سنگین گناه در میانه راه نمانیم.
همسایه منجی
شکفتن تو در باغ جهان، ادامه ملکوت بر زمین است و گشودن درهای رحمت.
چه زیباست ساحل جمکران در کنار دریای تو، وقتی دلهای غرقه در عشق، چشم انتظار رسیدن کشتی نجات مولای خویشاند.
به تو تمسک میجوییم، ای بانوی معصوم.
ای غریب آشنا، استغاثه منتظران را به وساطت خویش، بیثمر مگردان و در گروی آبروی خود، همسایگان بارگاهت را در جمعههای انتظار دریاب، تا مگر به استجابت دعای تو، میلادت، آغاز شکفتن گل نرگس باشد.
به نام تو ای بهانه استجابت دعا
مژده باد طلوع تو ای معصومه زکیّه که بارقه شهاب تو، روشنایی دیگر در شبهای مناجات اهل زمین است.
معصومه، یعنی قداست مریم و عصمت فاطمه و ادامه قصه غصههای زینب در جستوجوی برادر.
معصومه یعنی ترنم ترانهای دیگر برای استجابت دعا.
لبریز از نام توایم که غربت شاه غریب را بهیادمان میآوری.
امروز، سپیدهدم طلوع تو، عطر نوشکفته بهار را بر قلب مشتاقانت میپراکند.
چه زیباست سرنوشت تو در خطه قم، وقتی هم آسمان با ماه و ستارگانش میشوی و اجازه میهمانی تو برای قلبهای شکسته، به منزله زیارت حسین علیهالسلام میشود.
شرافتِ زن در یاد توست، آنهنگام که قدسیان بر گلدستههای نورانیات سلام میفرستند.
طلوع میکنی و نام تو، سپیدارها را به وجد میآورد.
محبت تو ای بانو، تالابهای تیرگی روح را پر از زلالی عرفان میکند.
میلاد تو، نبض پرتلاطمی است که اندام خواب رفته سکوت را بیدار میکند تا ساعات مه گرفته ایمان را آفتابی کند.
زیرنویسها
خجسته باد میلاد بانوی قدسیه مطهره، فاطمه معصومه علیهالسلامها که بارگاه نورانیاش محل دایمی نزول فرشتگان بر زمین و دروازه بهشت است.
چه زیباست سرنوشت تو در خطه قم.
سید محمود طاهری
زمین قد برافراشت تا دوباره به آسمان فخر بفروشد.
ستارگان، به پایبوسی زمین میآیند، به یمن مولودی که اکنون پا به زمین گذاشته است.
شهر قم از هم اکنون بیقرار ثانیههایی است که او را چون نگینی در میان گیرد.
از سر انگشتانم بوی بهار میشنوم؛ آنگاه که از ولادت تو مینویسم. از نوشتههایم عطر خدا را حس میکنم، آنهنگام که تو را میستایم و از تو میگویم.
از تو سخن گفتن دشوار است؛ مگر نه اینکه فقیهان و بزرگان، سر بر آستانت میسایند و مراجع تقلید، آستانبوس حرم تو اند؟!
ای نگاهت چونان سپیدهای بر آینه؛ ای حرمت حجاب؛ ای گل غریب و ای پرنده زود پرواز؛ ای کریمه اهلبیت!
«رواق منظر چشم من آشیانه توست *** کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست»
هوای شهر، بهاری شده و در طبیعت، جنب و جوشی پنهان پدید آمده است. همه چیز، چشم انتظار تولد دختری از جنس نور است، تا پناهگاه دلتنگیها باشد و سنگ صبور نامرادیها.
اینک، کریمه اهلبیت علیهمالسلام است که از سرزمین گلها میآید؛ با تنپوشی از گلهای بهشتی و ردایی از شکوفههای اردیبهشتی.
آهستهتر از نسیم و شکوفاتر از درختان سرسبز بهاری آمد تا دلهای پاییزی را با عطر بهار آشنا کند و جانهای خسته را با خنکای نسیم وجودش بنوازد.
هرچند روزهای عمرش کوتاه بود. قرنهاست که دلدادگان بیقرارش بر آستان او پناه میآورند و شفاعتش را آرزومندند؛ «یا فاطمة اشْفَعی لی فیِ الْجَنَّة».
«خوش درخشید؛ ولی...»
چه رازی است روزگاران را که هنوز گلی رخ ننموده، باید پرپر شود و سروی که هنوز قد نکشیده، باید بشکند!
و آنگاه زمین، که تازه جان گرفته بود، باید مویه سر دهد و بیتاب شود!
زمین، تازه به پیشواز کریمه اهلبیت آمده بود؛ اما خیلی زود مهیای بدرقهاش شد.
او چون ستارهای خوش درخشید؛ ولی چون نسیمی شتابان و بیقرار، گذشت و جانهای خسته را در حسرت نوازش دوبارهاش واگذاشت.
سیدحسین ذاکرزاده
بانو! آمدی تا غربتِ غریبِ این برادر، با قدمهای انتظار و شوق شما، رنگ دیگری بگیرد.
آمدی تا هجرت بهارگونه و رسولْ مانندت، ذره ذره این خاک را توتیای اهل نظر کند.
زینبوار آمدی تا هیچ کجا بیچراغ نماند و دنیا دوباره برای خواهری، داستان حماسی دیدار برادری را بنویسد که پر از آیههای تماشاست؛ و تاریخ، برای هر کودکی، لالایی روشن لحظههای انتظار شما را زمزمه کند، تا او بیاموزد رسم عشق ورزیدن را.
در مدینه متولد شدی، اما شهرت، شهر دیگری است
در مدینه به دنیا آمدی؛ اما خانه تو شهر دیگری است؛ خانه تو آنجایی است که شما را با او میشناسند و او را با شما. تو فرزند موسایی علیهالسلام و مادر این زمین؛ خواهر رضایی علیهالسلام و همه کس این مردم؛ شفاخانه دلشان، قوت قلبشان، نشان راه و نور چشمانشان.
درست است که در مدینه به دنیا آمدی، اما شهر شما حالا مأمن اهل بیت جدتان شده و خانه هر مؤمنی که به آفتاب ایمان دارد؛ حتی اگر در پشت ابر باشد.
در کتاب خاطره جغرافیایی زمانه، این شهر، بیشما نامی ندارد؛ هر چند قدمتی به درازای قامت تاریخ باستان داشته باشد.
چه خوب شد که آمدی!
بانو! آمدی تا شفیع این مردم باشی و سزاست که همه اهل ایمان، به سفارش شما مزه بهشت را بچشند.
بانو! چه خوب شد که آمدی!
زینب مسرور
آسمان، دامن دامن گل به زمین هدیه میکند. پرندهها، زیباترین نغمههای عاشقانهشان را در گوش درختها زمزمه میکنند.
خورشید، پرفروغتر از هر روز، بر خانه نورانی موسی بن جعفر علیهالسلام میتابد و باران، قطرهقطره آواز میشود به یمن قدوم مبارک بانویی بهشتی.
بانویم معصومه! نگاه معصومانهات، امید را در دل خسته زمین میرویاند و رایحه پاک بهشتیات، نسیم را به وجد میآورد.
آمدی؛ تا پروانهها، رمز و راز عاشقی را بر گرد شمع آسمانی وجود تو تجربه کنند.
آمدی؛ تاکلمات، واژه واژه دعا شوند و در دستهای نجیب و مهربان تو، به اجابت برسند.
آمدی؛ تا به کویر خشکیده قم، حضور سبز بهار را هدیه کنی.
سلام بر معصومه علیهاالسلام
سلام بر تو، بانوی آبها و آیینهها!
سلام بر تو، زیباترین مطلع غزلهای عاشقی!
سلام بر نجابت دستها و کرامت نگاههایت! «اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطمة معصومه»
«با عشق به نام و ساحت معصومه *** آمد لب بام غربت معصومه
دل را که ز مشهد الرضا میآید *** اینک بپذیر، حضرت معصومه»
زیرنویس
بانویم معصومه علیهاالسلام! میلادت، نور به چشمها میپاشد و سرور به دلها؛ و رایحه بهشتیات، مشام دل را با عطر خوش حضور مینوازد؛ میلادت مبارک!
به یمن میلادت، ذره ذره نور میشویم و قطره قطره حضور، و دل را به سرای کرامتت دخیل میبندیم تا در روز مقدس تولد تو با دستهای پاکت تطهیر شویم.
منسیه علیمرادی
اینجا مأمن خستگان است. هر دلسوخته غریبی را ره بر این آستان افتد، خنکای فرحبخش فضای این مکان، جانی دوباره به کالبدش خواهد دمید.
وقتی گونههای داغت را بر ضریح عطرآگینش میگذاری، آرام آرام چشمان خستهات بسته میشود؛ زانوانت سست میشود و دستانت رهاتر از شاخههای درختان، در هوای دلدادگی محض، رها میگردد. حال مست شمیم حرمش میشوی.
آنگاه که سیل زائران حرمش، این پیکر گمگشته را در میانه خویش به این سو و آن سو میکشد، از طواف گمگشتگان باز میمانی و در گوشهای به نجوا مینشینی.
یا حضرت معصومه! تو مایه امان و امید اهل این سرزمینی.
این شهر شورهزار، به یمن قدوم مبارک شما دریایی شده است؛ آنگاه که افسار ناقهات را بر دوش گرفتند و به پیشواز تن بیمار و قلب رنجورت شتافتند و بارانیترین ابر بهار را مشتاقانه سهم آسمان داغ و سرزمین خشک خویش ساختند.
اعظم جودی
همه چیز بوی مهدی میدهد، تولد آدم، آفرینش زمین و آسمان.
همه چیز بوی مهدی میدهد؛ نبوت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، امامت علی علیهالسلام.
همه چیز بوی مهدی میدهد؛خاک جمکران، غربت قم.
تولد تو، بوی مهدی میدهد؛ و زندگیات، و انتظار پدری در حبس هارون و جستوجوی برادری در مشرق زمین .
همه چیز بوی مهدی میدهد؛ آمدنت به قم؛ به حوالی نقطه آسمانی زمین.
همه چیز بوی مهدی میدهد؛ در جستوجوی امام جان دادن و در قم جان سپردن.
همه جا جمکران است.
میثم امانی
در بیراهههای سرزمین حجاز، قدمهای تو، جاده اصلی را نشان داد و فانوسی که به دست داشتی، تیرگی شب را از پوست بیابان شست.
بادیهنشینان، از تو آموختند که پاسخ هر سنگی، سنگی دیگر نیست و شمشیرها را بعضی وقتها نه شمشیرهای دیگر، که دوراندیشی شکست خواهد داد.
تو، صلح را زمانی به صحرای جاهلیت بردی که جز رنگ خون، بر ریگزارهایش دیده نمیشد و جز صدای شیهه اسبها، شنیده نمیشد.
بادیهنشینان، از تو آموختند که خون به خون شستن محال است و فتنه از فتنه میزاید.
هر تیر و کمانی، پژواکی دارد که به سوی تیرانداز باز خواهد گشت و نیزه اگر بر تیرک خیمهای بنشیند، هجوم نیزههای دیگر را در پی خواهد داشت.
زمانی امنیت را بر سر چهارراهها و کوچه پس کوچهها نشاندی که جهان را آشوب گرفته بود و دلهای بییار و یاور، میلرزید.
صلح و وفای به عهد
زمانی وفای به عهد را به جمع ارزشها دعوتکردی که ریشسفیدهای قوم، حد و مرزی نمیشناختند، که سرانجام قولها، عمل نکردن بود و سرانجام قرارها، نیامدن!
کدام پشتوانهای میتوانست ضامن پیماننامهها باشد و هدف تعهدها؟ تو، دست «وفای به عهد» را در دست «توحید» گذاشتی و به شاگردان مدرسه خویش یاد دادی که مسلمان باید به عهدی که بسته است، پایبند باشد؛ «عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی».
روزگار فقیرنشین ما، هنوز گدای مکارم اخلاق توست و هنوز باید خوشه بچیند از خرمن خوبیهایت. در روزگار ما که بیوفایی، شیوع پیدا کرده است و قول و قرارها، از برآورده شدن باز میمانند، «صلح حدیبیه» تو یک دنیا درس دارد.
روحاللّه حبیبیان
حدیبیه، چاهی در یک منزلی مکه است؛ جایی که شاهد نخستین صلح اسلام بود؛ و تو ای رسول خدا(ص)! پیماننامه صلح با کسانی نگاشتی که تو را از خانهات رانده و کمر به قتلت بسته بودند. آری، با سرسختترین دشمنانت صلح کردی تا همگان بدانند در اسلام، جنگ هدف نیست؛ تنها وسیله است، آنگاه که وسیلههای دیگر از کار بمانند.
تو به ما آموختی که اسلام را نه تنها در شعله شمشیرها، که در سایبان گفتوگو و صلح و سلم باید ترویج داد. آنگاه که باب صلح باز است، مجال برای جنگ و جدال نیست که:
«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ»
دشمن هم وادار به صلح شد
اوضاع، بسیار نگرانکننده بود. شاید به زودی، جنگی خونین، خاطرات نه چندان کهنه بدر و احد و خندق را زنده میکرد. تلاشهای دو طرف برای توافق و صلح نیز بینتیجه ماند. اینبار، «عروة بن مسعود»، به نمایندگی از قریش، راهی حدیبیه شد، تا پیامبر را از عزم قریش، بر جنگی خونین آگاه کند.
پیامبر، دوباره همان پاسخ پیشین را تکرار فرمود: «ما برای جنگ، نیامدهایم؛ قصد عمره داریم،
[تا] شتران خویش را نحر کنیم و گوشت آن را برای شما بگذاریم؛ قریش که با ما آهنگ جنگ دارد، زیان خواهد دید».
آنگاه، حضرت از خیمه بیرون رفت و آبی برای وضو طلبید. عروة در نهایت شگفتی دید که اصحاب بر گرد رسول خدا(ص) حلقه زدهاند و آبهایی که از سر و رو و دستهای مبارک آن حضرت بر زمین میریخت، از هم میربایند و بر سر و روی خود میکشند و نمیگذارند حتی یک قطره از آن بر زمین بیفتد.
از دیدن این منظره، چنان ابهتی از رسول خدا در دل عروة جای گرفت که هراسناک و دهشت زده به نزد قریش بازگشت:
«به خدا سوگند که من به درگاه قیصر و نجاشی رفتهام؛ لیکن هیچ پادشاهی در نزد مردم خویش بدین عظمت و مقام نیست...».
و آن وضوی با برکت سرآغازی شد بر «صلح حدیبیه».
محمد کاظم بدرالدین
پیامبری مهربان، از نقطه عاشقانه قلبها میآید تا گره از زندگی بشر بگشاید. تصویر بیبدیل اسلام، تنها در آینه روح کسانی افتاده است که گویش شیرین آیات نور را پذیرفتهاند. اما نابخردان قریش، هر یک زیر سایههای تعفن خزیدهاند.
روبهان بیشه جهل، با خدعههای عبث، توشههای معصیت را پشته پشته برای خویش فراهم آوردهاند. آنان هیچگاه از تبلور آیههای حقیقت و درختان سرسبز بهشتی، سهمی نمیچینند.
گویا نمیخواهند ببینند که در سینه تشنه مسلمانان، جرعه جرعه حکمت و دانایی ریخته میشود. نمیخواهند میلاد مسیحاییترین نَفَسها را در مدینه باور کنند.
...و مکه را از پلیدیهای مکرّر خود آغشته کردهاند و این درهای زیارت خانه خدا نیست که به روی مسلمانان بستهاند؛ بلکه درهای رحمت را به روی خویش بستهاند.
دستهای گناهآلود، به هم رسیدهاند تا از ورود گامهای فرستاده خدا و همرکابانش جلوگیری کنند؛ غافل از آنکه سالهاست دلهای آنان گرد کعبه به طواف درآمده است.
حدیبیه؛ میزبان زائران
«من برای جنگ نیامدهام؛ آمدهام خانه خدا را زیارت کنم» این بیان پیامبر است به سست باوران قریش. اما طایفه تاریک جاهلیت، زیارت را به جنگ و خونریزی تصویرگری میکنند.
هویّت دودمان نفاق، بهانهجویی و گستاخی است که هر از گاهی، به معرض تماشای اهالی مدینه میگذاشتند. اینبار در سرزمینی به نام «حدیبیه»، سران قریش، زائران را از زیارت «بیتالعتیق» بازداشتهاند. مگر نه آنکه این خانه آزاد و رهاست و برای قبیلهای خاص نیست؟!
امضا زیر متن امنیت
بنا بر نوشتن پیمانی میشود.
پیامبر به علی علیهالسلام میفرماید بنویس: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ.
نماینده قریش: «رحمان» و «رحیم» را نمیشناسم. بنویس: بِسْمِکَ اللّهُمّ؛
سپس پیامبر به علی فرمود بنویس: «هذا ما صالح علیه محمّد رسول اللّه این پیمانی است که محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیامبر خدا با نماینده قریش (سهیل) بست».
سهیل: ما رسالت و نبوت تو را به رسمیت نمیشناسیم. این لقب را بردار و نام خود و پدرت را بنویس. گستاخی این نماینده و جسارتهای فراوانش را پیامبر مدارا و عطوفت، با نرمی پاسخ میدهد که همه اینها را قلم تاریخ با تحسین خویش در صفحات پایداری نگاشته است.
پیمان پر نوید از آرامش و امنیت اجتماعی، میان پیامبر و قریش در چند ماده بسته میشود:
هیچ نقطهای از حجاز تا ده سال، کوچکترین منظرهای از تجاوز و ستیز به خود نبیند و محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یارانش از همین نقطه بازگردند و سالهای آینده آهنگ مکه کنند؛ با این شرط که بیش از سه روز، زائری در مکه دیده نشود و....
به راستی قریش را چه میشود با این رذالتی که دامن هر یک از آنان را به سوی دوزخ میکشاند؛
هزاران مدیحه نثار پیامبری که روبهروی این جماعت به انکار نشسته آیات خدا، عطر خوشخویی میپراکند.
حدیبیه؛ به سود مسلمانان
اگر چه همگی مسلمانان در نیافتند که این صلح، بوی بشارتهای پیروزی را میدهد؛ دو سال بعد و در فتح مکه، آمار شگفتانگیز مسلمانان زیر پرچم اسلام، از قریش چیزی جز باورهای فرو ریختهای باقی نگذاشت. این تفاوت، نتیجه ترویج فصلهای دلنشین کتاب اسلام در بستر امنیتی بود که در حدیبیه امضا شده بود.
فاطمه سادات میانکوهی
گلبرگهای وجود محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم کتابی از عظمت و بزرگواری است. در هر صفحه این معجزه خلقت، سطرهای معرفت و دانش و شرف موج میزند. کافی است دل به دریای بیکران آشناییاش زد تا مروارید علم و حکمت و وارستگی، به ساحل اندیشه و خرد بریزد.
«رسول اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم خود، جهانی است پهناور و چون مکتبش، مقدس که راز جهانی شدن حضرتش و گسترش بیسابقه مکتبش، در لحظههای سرنوشتساز بیعت رضوان و در صفحه سپید پیماننامه صلح حدیبیه نهفته است».
محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم تنها فرستادهای است که نور دعوتش را از چراغ سبز صلح، به اقصی نقاط گیتی منتشر ساخت.
صلح حدیبیه، تنها پیماننامهای است که محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در آسمان صلح و رحمت، درخشان کرد و او را فاتح فتح مبین ساخت.
آنان که دین اسلام را مکتب جنگ و خشونت میخوانند، با کدامیک سر ستیز دارند؟! روشنایی نور حقیقت یا جناب قاضی وجدان؟!
پنجشنبه
24 آبان 1386
4 ذیقعده 1428
15.nov. 2007
رزیتا نعمتی
کتابهای قطور و رنگارنگ پشت ویترین را که تماشا میکنم، گلهای باغچه به یادم میآید؛ اما باید به خاطر داشته باشم که گلهای باغچه با چیدن و ورق زدن پرپر میشوند؛ ولی کتابها با چیدن و تماشا، شکوفه میکنند، آن هم در ذهن من که تنهایی را میخواهم با دوست تقسیم کنم.
سکههای جیبم، زنگها را به صدا درآودند تا لحظات دانایی را دریابند. پشت کتاب، مهریه نو عروس دانایی را نوشته بودند و من از شوق دانستن، نزدیک بود انگشتانم را نیز هدیه کنم تا همدم کاغذیِ مهربانم را به خانه بیاورم.
یار مهربان
امروز یاد گرفتم که کتاب بخوانم تا بیدار شوم؛ آنگاه پس از بیداری، پنجرههای کاغذیاش را به روی هر فصلش بگشایم تا هوای تازه در روحم جریان یابد.
حالا تمام کتابهای گوشه اتاقم صف کشیدهاند تا یکی یکی به من برسند و من به آنها وقت قبلی میدهم تا با هم در میان سؤالات مبهم روزگار، قدم بزنیم.
کتابها نامههای دوستان غایب مناند که با من از صراط مستقیم میگویند. امروز چقدر ذرّههای وجودم آماده شنیدن است؛ از آنها که دیر آمدم و نشنیدمشان، از آنها که زود آمدم و نخواهم دید و از آنها که هستند ولی دیدار میسّر نیست.
در باز است؛ ای مفاهیم تازه، بر ذهنم فرود آیید!
کتاب، خوراک روح
کتابهای کهنه، زیر گرد و غبار، بغض کرده بودند .
نفسم را حبس کردم. وقتی آنها را ورق میزنی، بوی خوشایند پیریشان، پیش از خواندنِ آنها با تو حرف میزند.
راستی مرکّبهای سیاه، چه تصمیم سفیدی گرفتهاند؛ روی کاغذ راه میروند و صراط مستقیم را نشانت میدهند...روی میز، بساط خوراک روحم را میچینم و سفره دلم را پهن میکنم تا پذیرای عزیزترین میهمان دلم باشم.
یک خودکار لای انگشتانم برای به هم زدن شیرینی مطالبی که میخواستم سر بکشم، کافی بود. چیزی از لای برگهای کتاب میافتد و آن برگِ گُلی خشکیده است که هنوز بوی عطر معنا میدهد؛ از همین جا با کتاب آشنا شدم .
عصاره تجربهها
لابهلای کتابهایم، مردمانی را میبینم که مسیر تولد تا مرگ را طی کردند و حالا در میانمان نیستند؛ اما هر چه داشتند، روی همین کاغذها ریختند و رفتند.
نیش جنگها را خوردند و نوش آن را سهم ما گذاشتند.
خطّ زمان را طی کردند و نقطه درخشانِ تجربه را به ما دادند و در گوشه تنهایی و عزلت خود، عصاره بزرگی و عرفان خود را، چون عطر گلاب، بر کاغذ چکاندند...
در اندیشه این همه پیاده سرگردان، در خیابانهای شهرم که غروبهای دلتنگی به دنبال چیزی مجهول، بالا و پایین میروند، گویا این یار مهربان را از یاد بردهاند!
قطار کلمات معصوم همچنان بر کاغذ، بیحرکت مانده است تا با چشمهای جستوجوگر کسی، بلیت رفتن را برای رسیدن به مقصد بیابد. پس کجاست تصمیم کبرا، وقتی بر کتاب باران خوردهاش اشک میریزد؟
زیرنویسها
کتاب، تنها رفیقی است که تو را با آنچه که هستی و در هر زمان میپذیرد.
کتابها میتوانند تمامی افکار خوب انسانهای خوب را اشاعه دهند و خواندن آنها راحتترین کاری است که میتوان در قبال این زحمات انجام داد.
سیدحسین ذاکرزاده
بنشین بر بالهای کاغذیِ این ققنوس و برو!
بنشین در حضور بیصدای این پرخاطره و پُر شور از لحظههای نابِ نادیدنی .
رشته افکارت را گره بزن به این پنجرههای پولادینِ اندیشه، به حتم شفا خواهی یافت .
دوست شو با این مهربان یارِ بیزبان!
رفیق باش با این همراه بیادعا و راهرو !
باور کن تا هر کجا و همه جا، تو را همراهی خواهد کرد. با او غریبی نکن، دستِ تُردِ ورقهایش را بگیر و از این پهنه به آن پهنه بپر.
در فراغت صفحاتش تفریح کن و در ازدحامِ تفکرِ لغاتش، خودت را برای رشد آماده کن. زیر آفتاب سعادتش دراز بکش و از گرمای رفاقتش نیرو بگیر.
بپذیر این دوستِ بیکَلک را، کتاب را .
با کتاب سفر کن
سفر کن؛ با اشراقی که از لابهلای صفحاتش اندوختهای، به هر جا سفر کن. از اتاق طبابت، تا درک لذت پیادهروی در سطح ماه؛ از عمق چاه بیژن، تا قله سترگ بیستون ؛ از لابهلای ستونهای تخت جمشید، تا عبرت پر صدای ایوان مدائن سفر کن !
بر کشتی فرهنگ وحشی وایکینگها بنشین و تا عصر رنسانس برو. به مردان آهنینی بپیوند که برای حفظ کلمه پاکِ خدا، به سوی حبشه هجرت کردند .با دست خالی، اما با ذوالفقاری از ایمان، به جنگ در کنار چاههای بدر .
با اشک شوق، در کوچههای بیلات و هُبَل مکّه پس از فتح، قدم بزن. با کاروان اسیران پیروز همراه شو و سنگینی زنجیر را به قیمت سربلندی و آزادگی بخر!
در مجلسِ درس صادق آلرسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنشین و از روایاتِ بیهمتای علی بن موسی علیهالسلام در سرزمین توس نسخه بردار!
در کوچههای مسموم و مخمور سامرا، به هوای روشنیِ یک لحظه دیدارهادی علیهالسلام، پابهپا کن و به هر بهانهای، از رفتن به خانهات طفره برو!
بنشین در انتظار رؤیت خورشید و صبور باش !
بال درآور و پربار شو و این همراه همیشه بیدار، کتاب را رها نکن .
عباس محمدی
کلمات، پروندههای دوستیاند
کلمات، پرندههای زیباییاند که از دورترین جزیرههای آشتی، به زیارت تو آمدهاند.
...و کتابها، صمیمیترین آشنایانیاند که تو مثل غریبهها از کنار آنها میگذری.
کتابها، دوستانی قدیمیاند که شاید ما هیچ گاه به یادشان نیاورده باشیم و غبار فراموشی، پشت ویترین مغازهها و قفسه کتابخانهها، زندگی را برایشان تلخ کرده باشند.
همدم بیادعا
در دنیایی که هیاهوی صنعتی شدن و هوای سنگین و سربی ماشینایسم، خفقانآور است، تنهایی، نعمتی بزرگ است و هیچ همدمی چون کتاب نمیتواند طعم خلوتهای تو را شیرین کند؛ دوستی که لحظهای تنهایت نمیگذارد؛ دوستی که میتواند همدم تلخیها و شیرینیهایت باشد؛ همدمی که مهربانتر از آموزگاران و بیادعاتر از مکتبداران است.
کتاب، آب حیات است
صدای مهرآمیز کتاب، همچون صدای مهربان مادر است.
کتاب عشقآموزی میکند. عشق را به ما نشان میدهد. صدای مهرآمیز موسیقی و عطر خوش فانوسها و میوهها را میتوانی در صفحه صفحه کتابها حس کنی.
رد زندگی را در سطر سطر صفحهها میبینی. کلمات، پرندههای دوستیاند.
کلمات، رازهای نهفتهایاند که از سینه پدران من و تو، به این سطرها رسیدهاند.
کلمات، رمز ماندگارند و کتابها، آب حیات.
کتاب، غذای روح
میتوانی همه دنیاهای دور از دست را ببینی و ابرها را لمس کنی و بر بال فرشتگان، تا هفت آسمان اوج بگیری.
با کتاب، میتوان به هر جای دنیا سفر کرد. میتوان حس کرد همه دیروزها را.
همه دنیاهای دست نیافتنی، همه افسانهها را، همه حقیقتها را میتوانی در کتابها جستوجو کنی. کتابها زیباترین دنیاهاییاند که میتوان تصور کرد. کتاب، غذای روح است.
سید محمود طاهری
واژههایت، زنگ بیدارباش است و کلمههایت، طنین دلنواز زندگی.
سکوت تو گویاتر از سخن است و رساتر از فریاد.
چه شبها که دانشمندان، به عشق انس با تو به صبح رساندند تا از لابه لای ورقهای زرّینت، به ستارههای روشن برسند و از چشمه آب حیاتت، جامی زلال بردارند.
تو «یاری مهربان»، «دانا و خوش بیان» و دوستی بسیار ساده و صمیمی هستی که بی هیچ ادعا و منّتی، گنجهایت را در اختیار دیگران میگذاری.
پیامبران، با شأن والای تو آشنا بودند؛ چرا که خدا تو را به آنان هدیه کرد تا سطرسطر تو را غذای روح خویش سازند و واژه واژه تو را چراغ راه خویش.
و تو دامن گستردی برای واژههایی که پروردگار به آنان قسم خورد و فرمود: «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ».
دریچهای روبه آفتاب
سخن گفتن از کتاب، دلیل آوردن برای آفتاب است.
کتاب در این چهار دیواریهای دلگیری و افسردگی، روزنهای به سوی سرسبزی است و دریچهای رو به آفتاب.
برگهای کتاب بالهای پرواز ماست برای فاصله گرفتن از کویر ناآگاهی و پرواز در اوج دانایی.
«به چه کار آیدت ز گُل طبقی *** از گلستان من ببر ورقی
گُل همین پنج روز و شش باشد *** وین گلستان همیشه خوش باشد»
کتاب، همیشه آماده زرافشانی است؛ دامن خود را برایش بگستریم. شاخسار کتاب، همواره پر از میوه است، دستانمان را برای چیدنش دراز کنیم.
کتاب، گاه چون پیری فرزانه، به خیرخواهیمان برمیخیزد و زنگ بیدارباش را به صدا درمیآورد و گاه چون طبیب دلسوزی، مداوایمان میکند و نسخههای شفابخش در اختیارمان میگذارد. و چه سهم بزرگی دارد کتاب در بار یافتن بزرگان به قله دانش و معرفت.
فاطمه پهلوان علی آقا
در ساحت بیکران اندیشهات سیر میکنم، با گامهایی از جنس نور که روشنایی بخش ذهن جستوجوگر من است.
تو چکیده فضیلت انسانی بر دیگر مخلوقات جهان که در برگهایی سپید و واژههای سیاه، شکل گرفتهای.
واژه واژه نامت، معرف توست، کتاب.
کتاب، معلمی دلسوز است که در فضای اندیشهها بال میگشاید و اوج میگیرد؛ معلمی که سبزترین آرزویش کتاب، تعالی ذهنهای دانشآموزان است.
«دانای پنددادن»
یار خاموش مهربانم! قطره قطره واژههایت بر جسم و جان روح، میچکد و در زمزمههای زلال صفحاتت، تصویر آینده دانستنها را مجسم میکند.
دانای پنددادن من! سخنهای بیشمارت که در سکوت بر زبان میرانی، بهترین اوراق پر امید زندگی را در پیش چشمها میگشاید و دستهای کاهیات، نوازشگر دیدگانی است که چراغ دانش را میجوید و از تاریکیهای جهل در گریز است.
تو، صنعت دست انسانی؛ فرستادهای از سوی یک عقل یک بینش، یک نگرش؛ اما شاید همان واژه قدیمی، بهترین یار مهربان، شایستهترین زینت برای تو باشد؛ چرا که در دوستیهایت، آینه تمامنمای مخاطبان خویش هستی و از گفتن حقیقتها، هیچ گاه نمیهراسی.
فاطمه پهلوان علی آقا
عطر واژههای نابت، جانها را سیراب میکند و اشتیاقها را لبریز.
بهار کاغذی دستهای تو، بوستانها و گلستانهای سرسبز را پیشکش فصلهای جاودانه میکند و کهکشان ستارههای روشنت، پیوسته به سوی چشمها، چشمک میزند.
پاهای زمینی، با بالهای سفید اوراقت، پرواز را بر بلندای آسمانها تجربه میکند و تشویش تنهاییها، در دستان واژههای آرام بخشت، آرام میگیرد.
تبعید کردن به قفسههای تنگ و غبارگرفته سرزمین نادانی، بزرگترین شقاوتی است که در حقت روا میدارند.
کاش قدر خاموشی و سکوت هزارتویت را بیشتر بدانند!
معصومه زارع
تو، همیشگیترین معلمی که مرا سراپا چشم میخواهی تا حرفهای دلت را بشنوم و جوهره کلامت را دریابم. پس مقابل چشمهای مشتاق و ذهن منتظرم، تو را میگشایم و چه لحظات زیبایی است برای من که واژه واژههای تو را به چشم مینشانم و تو که احساس بینظیر فهمیدن را به دلم میپاشی!
میراث عالمان
دست عالم، آنگاه که خود را بشناسد خواهد نوشت؛ پس نوشتن، مقدسترین حالتی است که آفریده میشود و کتاب، شایستهترین میراثی که از او بر جای میماند، تا آنگونه که روزی تشنگی خود
را با خواندن کتابی فرونشانده بود، برای آیندگان نیز چشمهای جوشان و جاودان روان کرده باشد!...
زیرنویس
ـ کتاب، سکوی تعالی ادراک آدمی است.
گوهر علم در گرانبهاترین صدف تاریخ، یعنی کتاب جای گرفته است.
روح اللّه شمشیری
همیشه اینگونه بوده است که باز کردن یک کتاب، مساوی است با باز شدن یک پنجره در میان هزار پنجره که به دنیایی دیگر باز میشود.
بسیاری از حرفهایی که میخواهی بشنوی و شاید نمیخواهی بشنوی؛ چه آنهایی که به فکرت خطور میکند و چه آنهایی که خطور نمیکند، همه و همه، کلمه به کلمه، روی کاغذهایی مکتوب شده است و تو میتوانی از درون آن پنجره بنگری و بین خطوط، زندگی کنی و زندگی بجویی؛ پا به دنیا بگذاری که تا به حال ندیدهای. در آن حال میتوانی گزینش کنی و آنچه میخواهی و نیاز داری برگیری؛ از میان همه این پنجرهها.
سهشنبه
29 آبان 1386
19 ذیقعده 1428
20.nov. 2007
مهدی خلیلیان
رمز حروف واژه بسیج(1)
ب؛
بنده بارگاه بینیاز بیهمتایم و برخوردار از بحر بیکران بخشایش.
بندهای بیدار دلم و بینشم را با برهان و بیّنه آراستهام.
برنامهام بر افراشتن بیرق بقیهاللّه و براندازی باطل است.
برآنم که خدا را بندگی کنم؛ نه از بیم بلا، و نه به بهانه بهشت.
از بهتان بیزارم؛ از بلاهت، به دور، و از بیهودگی، بری.
بسان بلبل بیدل، در باغ و بستان، بیتوته میکنم، تا بعثت بهار را به بنی آدم، بشارت دهم.
1) 1 . اطلاق «رمز» بر این عبارتها و برداشتها را، مخاطبان بر راقم سطور، ببخشایند؛ که یک نکته از هزاران نیز نیست.
س؛
با سیاهی و ستم، سر سازش ندارم و سلحشورانه در سیمای سربهداران، سبیل ستمگری را بر سلطانان سفاک، سد میکنم.
سالک سبیل سدادم و سبکبار، تا ساحل سعادت، در سفر.
سر سپرده ساحت سیّدالسّاجدینم و هر سپیده دم، در سرزمین سبز سحر، با سجدهای سرخ، سرافراز و سپیدروی میمانم.
با سعایت و سخنچینی، سر ستیز دارم و سرمایه سرکشی و سرمستی را در سرشت و سریرهام، سوزاندهام.
ساکت و ساده، در سایهسار سبز سنت سیّدالمرسلین، با سراج سلوک، از سفره سورههای قرآن صد سبد ستاره میچینم، تا سجادهام سرشار از سوسن و سنبل شود.
سالیان، با سیل سرشک، سوار بر سمند سکوت در سرزمین سپیده، با سَحرخیزان، سیر میکنم، تا سوسویی از سلامت و صلاح را بر سبزه زار سینهام، به یادگار بگذارند.
ی؛
یگانه گویی یزدان پَرَستم و یکتادلی یک رنگ.
یکباره از یمین و یسار، بر یزیدیان یغماگر و یاغیان یاوهگو، یورش میبرم و یوم اللّه میآفرینم. یادگار یحیی و یوسف و یونس و یعقوبم، و یادآور یوم البعث.
ج؛
از جرم و جنایت جدایم و جنجال و جدل را، جایز نمیدانم.
در جذبه جانآفرین، اسیر جنونم، تا جرعهای جاری جمال بنوشم.
جانباز جبهه جنگم و جلودار جهاد با جباران و جائران.
جوینده جلوه جمال جانان در جمارانم؛ نه در جبالِ «جابلقا» و «جابلسا» و نه در جزیره خضرا.(1)
جعفری کیشم و در جرگه جمعیت جنوب شهر، جلسه جماعت و جمعه به جا میآورم. با جمشیدیان و جالوتیان در جدالم و برآنم که پرچم جمهوری اسلامی ایران را در جمیع جهات به جنبش درآورم.
1) 1 . مقصود: «مثلّث برمودا»ست؛ که افسانهای بیش نیست!
رزیتا نعمتی
سلام ای بسیجیان! نام شما بر زبانم چشمهای کاشته است به سوی دریا. نجابت و بیادعایی شما در ساختن پلهای پشت سر، نوید ساختن پلهای روبهرو را میدهد. برای گذشتن از خود و حادثه، توفان، نفس نداشت تا صلابت دریاییتان را بشکند. شما که بیهیچ اندیشه هر لحظه برگشت، پا در مسیر دوست گذاشتید، بار ظلمت را چه زیبا از دوش زمانه برداشتید تا امروز، نمنم باران آزادگی، سپیدهدم عظمتتان را نظاره کند. پرواز شما تا آسمان آبی هفتم مبارک باد!
مردان سبز قبیله
بسیج، یعنی توفان عشق در جان عاشق و بیباکی دل زدن به دریا.
بسیج، یعنی به تن کردن پیراهنی از شعله در اوج حادثه.
ای مردان سبز قبیله که با بستن پیشانیبندها، قانون شب را شکستید! امروز، روی پاهایی ایستادهایم که مال شماست. کوه، از هیمنه همتتان حیرتزده است.
شما پیروان راستین فاتح خیبرید و چه زیبا بیرق خونین دل را بر دوش گرفتید و مرزبانانِ این خاک پهناور شدید!
سردارهای صبح، امیران آسمان، *** در حیرتند آینهها از صفایتان
خالی شده است جاده دیروز و ماندهایم *** در حسرت طنین خوش گامهایتان(1)
راهیان نور
شما، راهیان همیشه نورید، به سمت آینه و آفتاب و صبح. امروز خورشید، به تحیّر سر برآورده و دشت را مینگرد تا در آیینههای حماسهسازتان، خود را بنگرد. شما در نبض تبآلود لحظهها، در صفوف اول رفتن، داوطلب خونینترین پایانید.
1) 1 . شعر از حسن یعقوبی شاعر معاصر، روایت مجنون، ص 206.
پنجههای یاریگر شما، دستِ بالای دستی است که آرامش ماندن و استقامت را در میان لحظههای وطن تقسیم میکند؛ همچون آب روان در میان کویر.
«چفیـهات رقصکنان در گذر باد هنوز *** میدهد بوی خوش مالک و مقداد هنوز
عطر آرامش دریاییات ای روح زلال *** میچکد هر سحر از خاطره باد هنوز»(1)
بر سجاده وطن
ای مردان خیبری آسمان به دوش! بسیجی، دائم الصلاة است؛ حتی با پوتین بر سجاده وطن ایستاده است تا در قیام نماز خویش، بر قلههای سرافرازی بایستد و به سجده شهادت نایل شود.
برخاستهاید تا امروز روز دیگری باشد و تقدیر فردا، قصه زیباتری.
شما شعر شرجی کلماتید، در ساحل رشادت و مردانگی؛ شعله شکارانی همصدا با حلق اسماعیل. ای ایستادههای مقدس! تنها شمایید که در فصل عشق، بر مدار خطر میگردید؛ جهان میدان یکهتازی و جانبازی شماست.
ای پیرهای قله ایمان! روشنی صبح فردا، بر طنین قدمهایتان مبارک!
زیرنویس
بسیج، مجموعهای از قوای ذهنی و جسمی مبارزان یک کشور در راه آرمانهاست.
بسیجی، خلوص مجسم است و بسیج، نقطه عمل به باورها.
1) 1 . بخشی از شعر حسن یعقوبی.
چهارشنبه
30 آبان 1386
10 ذیقعده 1428
21.nov. 2007
محمد علی کعبی
فاطمیه میآید و میگذرد؛ اما خبری از مروارید نیست. پشت گامهای برهنه عزاداران، اثری از اشکهایِ زلالِ استاد نمیبینیم.
دیوارهای کاهگلی، سخت دلتنگند و حسرت به دل صبحی که قدمهای آرام او را به همراه بیاورد؛ صبحی که در آن، پیرمرد مهربان شهر، کتاب به دست و با پای پیاده، به سوی مسجد اعظم به راه بیفتد؛ صبحی که دوباره لهجه شیرین تبریزی، با نقش و نگارهای کاشیهای مسجد گره بخورد و نفس گرم مرجعیت دریایی از اشتیاق آموختن را در قلبها متلاطم کند.
کوچه در لهیب سکوت میسوزد و نشانی از قامت رشید فقاهت و معنویت نیست.
روزهای بعد از تو
ای ستاره دنبالهدار! سعادت آسمان را با خسارت لحظه وداع گره نزن و روشنایی را از پیشانی خلوتش نگیر؛ برگرد که فصل مویههای غریب است و تو، مرهم زخمهای عصر غیبت خورشیدی. برگرد، ای هیأت تحلیل رفته در ارادت به نور؛ ای مرد ذکاوت گره خورده، با حلاوت دین!
روزهای بعد از تو، روزهای ورشکستهاند و خسارت فقدانت، بیشک جبرانناپذیر است.
دیگر کجا مردی که شکوه حوزه نجف را در سینه دارد، متولد خواهد شد و پیرمردی زبان به سخن خواهد گشود که بعد از سالها آموختن، لبان شیرینش، باز بوی تشنگی بدهند؟!
تولدی دوباره
روحِ بلندت از کالبد زمان و از بستر دریای روشن اندیشی بیرون رفت؛ نه، فقط از محدوده پیکر متواضعت رفتهای. اما قلم سخاوتمندت در میان ما نفس میکشد و جواهر گفتارت، آذین ذهن حقیقتجویان است.
«صراطالنجاة»(1)، دهان در میان سؤالهای درمانده گشوده است و تا ابد در این راه در رفت و آمد خواهد بود.
امشب زمین عزادار و آسمان در تدارک جشن استقبال است. انگار دوباره سال 1305 است؛ دوباره متولد میشوی و پس از هشتاد سال، این تولد به برکت دانش، زندگی جاودانه را در ادامه دارد. کسی صدایت میکند؛ خداحافظ پیرمرد مهربان شهر!
«یا أیَّتُهَاالنَّفسُ الْمُطْمَئنَّة اِرْجِعِی اِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّة فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتی»
حسین امیری
چه خوش است از آسمان گفتن، وقتی زمین چو کشتی غرقاب گشتهای زیر پایت به حقارت ایستاده! چه خوش است از آسمان گفتن، وقتی با پاهای پیریات، هم بال فرشتگان شدهای! پیران عشق، در تقدیر روزگار، هر روز دگر باره متولد میشوند. عالمان علوم آل محمد صلیاللهعلیهوآله، هر صفحه تقویم را با نام خودشان مینویسند و چه خوش است مرگ را سرودن، همچون جوادآقا تبریزی؛ سبکبال و عاشقانه، مثل غزلی از شکرستان حقایق تشیع!
1) 1 . صراطالنجاة فی اجوبة الاستفتائات، مجموعه چند جلدی پاسخ به سؤالات شرعی، از جمله تألیفات ایشان است.
فقط برای خدا بودم!
ای ماه که بر چهره خیالم عاشقانه میتابی؛ ای شب که پای گریههای عزادارانم نشستهای؛ ای عشق که بر مزارم زاری میکنی؛ امشب دیگر نه من بیدار و شما خمار، که شما بر سر مزار منید و من خمار وصالی نزدیک؛ بیقرارم و عجول در رسیدن به آن وعده حقیقی که در انتظارش بودم و عمری جواد تبریزی بودهام و نبودهام؛ عمری آیتالله بودهام و نبودهام؛ فقط برای او.
هر چه هستم و بودم، پذیرایم باش!
معبود مهربان من! این اولین قدم من به سوی وعده حق توست؛ پذیرایم باش؛ هر چه و هر که هستم. عمری برای زاهدان، مرجع تقلید بودم و برای عارفان مراد؛ عمری برای طالبان علم، مدرّس بودم و برای عامیان، صاحب علوم غریبه و برای معاندان، دشمنی دیرینه؛ اما هر چه بودم، برای تو بندهای حقیرم و هر چه در طلب علم کامیابتر شدم، در برابر تو متواضعتر.
به سوی تو میآیم؛ در حالیکه سر از شدت فروتنی بر زمین میسایم و در برابر جبروت تو دلی لرزان و پایی سست دارم. امیدم را جواب باش، ای هستی پرهیزکاران.
آسمان مرد
هر شب از این کوچه میگذشت دیرهنگام و خروسخوان صبح تکرار میشد؛ زودتر از بیداری آسمانیان، با عصایی خسته و دستی لرزان.
در چشمهای صبح، چون سرمه، خواب بود و در دستهای شب، چون چشم آهو گریزان.
روح الله حبیبیان
إذا ماتَ العالِمُ الْفَقیِهِ ثُلِمَ فِی الاِسْلامِ ثُلْمَةً لا یَسُدُّها شَیْءٌ.
آنگاه که عالمی فقیه از دنیا میرود، در اسلام رخنهای ایجاد میشود که هیچ چیز آن را پر نمیکند.
تو را دوست میدارم؛ نه برای مقام بلند علمیات. تو را دوست میدارم؛ نه برای تلاشهای فقهی و نوشتههای بسیارت. تو را دوست میدارم؛ نه برای تربیت هزاران شاگرد برجسته در عرصه علوم دینی و نه برای عبادتهای نیمهشبان و زهد و پارساییات؛ تو را دوست میدارم؛ برای آن قلب مهربانت که به عشق محرومان و بیچارگان میتپید. تو را دوست میدارم؛ برای آن چشمان آسمانیات که در مصیبت اهل بیت علیهمالسلام به ویژه مادر سادات علیهاالسلام، همواره بارانی و سرخ بود.
شاید سالهای سال بگذرد و خاطرم از خاطرات بسیار تهی شود؛ اما قلب مهربان و چشم آسمانی «میرزا جواد آقا تبریزی»، هرگز از خاطرم محو نخواهد شد.
رزیتا نعمتی
مولای من! چگونه نشان بهار تو را بگیرم و چقدر خیره بر جاده خورشید بمانم تا طلوع آن را در جمعهای بشارت دهی؟
خبری از لحظههای گرم دیدار، بر خلوتنشینان کویت بیاور تا چشمههای روان ندبههای دلمان را به دریای خویش برسانی.
همراه ابرهای جهان، دل خود را هر جمعه سرگردان بر دشتهای انتظارت روانه کردهایم، تا شقایق حضور تو را در ظهوری سرخ رنگ، نظاره کنیم و بباریم. تو گواه سجادههای نیاز ما باش.
وقتی که جز دعای فرج مولای خویش را نمیخوانیم و حلقوم جهان برای فریاد آماده است، تنها اذن تو از سوی آسمان است که به حنجرهها اجازه فریاد خواهد داد.
فقط نام تو...
مهدی جان! یأس و نا امیدی در کمینگاه عشق تو، چشم انتظار سردی نگاهمان است.
چگونه در انتظار تو نباشم، که دفتر خاطرات زمین، پر از قصههای ناتمامی است که با ظهور منجی موعود، به پایان خواهد رسید.
آنجا که ظالمان، حرف آخر را زدند و رفتند، مظلومان در سکوت پنجرهها، نفرین ابدی خود را زمزمه کردند و تنها تو را صدا زدند.
بیا و خون بهای مظلومیت کودکان معصوم باش که برای تسکین دردهایشان، همواره نام تو را تکرار میکنند.
روسیاهی روزگار را درنورد!
حتی در نماز، نگاهمان به جایی گرده خورده است و آنجا، نقطه چینی است که هر کس در تجسم خود تو را در آن مینشاند؛ آنجا نقطه امید است.
مولای من! تو پاسخ «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعینُ» نمازی. کاش میدانستم که در نمازهای خویش، تو نیز تعجیل دیدار خود را با اهل زمین طلب میکنی یا نه؟ مگر نه اینکه عشق، همواره از جانب معشوق آغاز میشود؟ این همه شور و عشق در جان منتظرانت، برخاسته از آه عمیقی است که تو هر جمعه میکشی. پس روسیاهی روزگار را درنورد و تنها چراغ روشن دشتهای مسلمانی را فریادرس باش و رزق ما را از آن شراب روحفزا طلب کن تا سرمستی دیدارت را دریابیم.
آه غریبانه جمعه
به پرواز پرندهای میاندیشم که وعده بازگشتش را از اعماق تاریخ نوید داد.
آن روز که چشمهای رو به حقیقت؛ باز شود و مردمان، هر آنچه را در سینههایشان نهفتهاند نمایان کنند و آنگاه که خورشید تو از سمت مشرق حضورت قیام کند، پرنده تو از دل پرخواهد کشید و معجزه موسایی تو ای مولای من، دریاهای فاصله را خواهد شکافت و درختها از سرشاخههایشان روشنی جاری خواهند کرد.
بیا و خوابهای ما را تعبیری زیباتر از اینها کن که میان تو با ما فاصلهای نیست؛ تنها آه غریبانهای است که هر جمعه در آرزوی تو میکشیم.
معصومه داوود آبادی
به تو که میاندیشم، خالی میشوم از هرچه تردید و یأس. دلم چون پرندهای رها شده از بند، بال میگشاید افقهای روشن را.
از دیوارها هراسی ندارم، که یادت فرو میپاشد هر چه حصار را.
تو که باشی، دستهای مصمممان هر چه زمستان را پس میزند.
تو که باشی، زمین در گردشهای بیوقفهاش، رایحه شوق در جان ساکنانش میپراکند.
با تو، اجاق کلبههای دوستی همیشه روشن است.
با تو، چون حلقههای درهم تنیده زنجیر، به اتحاد بهار دل میسپاریم و اضطراب نگاههامان را آرامشی بیبدیل فرا میگیرد.
این جمعه هم گذشت
این جمعه هم بیرد عبورت بر کوچهها گذشت. ما پنجرهها را گشوده بودیم؛ چشم به راه ترانه بارانت؛ در انتظار نگاهی که به سرسبزی دور دعوتمان کند.
پنجرهها را گشوده بودیم؛ اما چه سود که جز ابرهای تیره و خشک، چیزی در چشم انداز نبود!
ای موعود خیابانهای نگران! از هوای آلوده این روزها، دستی به یاریمان تکان بده که سرفههای پیاپی کودکانمان، تحملناپذیر شده است.
میچرخیم و در این سرگیجه مدام، به مرور دیوارهای بلند، تن میدهیم. ما را دریاب که دیری است به مرثیه خویش نشستهایم. نشستهایم و نامههای بیپاسخمان را ورق میزنیم.
روز تولد دوباره
میگویند نشانیات را پرستوهای بهاری دور، در گوش باران گفتهاند.
ای مهربان! آمدنت را دور نمیدانیم، اینگونه که دستانمان بر آسمانها بلند است.
تو میآیی و بر چشمان منتظرمان شبنم شوق میتکانی. آن روز، چلچلهها بر نشانههای شهر فرود میآیند و نغمه مبارک آفتاب را به آواز مینشینند. آن روز، جهان دیگر بار متولد میشود.
محمد کاظم بدرالدین
صبحهای جمعه، دل ما با تمام ندبههای شهر، نسبتی نزدیک پیدا میکند. چشم ما، خویشاوند ابرهای بهاری میشود. شانههای ما، غرق تلاطم و توفانی میشوند که آرامش آبی میزاید. صبحهای جمعه، فراموشی پر از گناه را به یاد انسان میآورند و از انسان میخواهند که به کندن تاریکی سنجاق شده به روح، اقدام کنند.
صبحهای جمعه با کولهای از حرفهای ناتمام چشم به راهی، میآیند. غروبهای جمعه نیز غمگینانهترین لحظات آنند که طلوع یار را آه میکشند.
کسی را نمیتوان یافت که در بوستان اشارات معنوی گام زده باشد و زمزمهای جز دو بیتی فراق در غروب آدینه، شنیده باشد.
شب با تو، هزاران خورشید روشن است.
شهر بهشت، دقیقا با لحظه آمدنت ساخته میشود؛ شهری که غزلهای نور در خیابانهایش ریخته میشود و نقلهای تبسم و دلخوشی، در کوچههای آن پخش میشود.
آمدنت، شیوههای گمنام سُرور را به ارمغان میآورد و دلها با روشهای تازه شادکامی، لب میگشایند. شب با تو، هزاران خورشید روشن است.
تو میآیی
تو میآیی.
کلماتت، امید آخرین دلهای کوخنشینان است و واژههایت، به دولت فقر نوبت میدهند که به توانگری برسد.
باران خوشبختی در خشکزار روزهامان، به ذهن هیچ قلمی خطور نمیکند.
تو میآیی و جهان با نفسی تازه، معنویت را در آغوش میکشد.
میآیی و شوقهای پی در پی، پیش قدمهای مبارک صبح ریخته میشود.
حسین امیری
نه تنها مسجد الاقصی در توفان ظلم، رو به ویرانی است، که فلسطینجهان زیر پای سربازان گمراهی، عمری است درفصل ویرانی نفس میکشد. نه تنها کودکان کربلا آواره کوره راهها شدهاند، که عمری است شریعه فرات را بر روی اندیشه بشر بستهاند.
جهان تشنه است؛ ساقی بالا بلند من! با مشکی از اندیشه پدرانت از جادههای تنهایی باز آی!
دروارزههای بیدفاع جهان، بیصبرانه منتظر فریاد سواری است تا در به روی افکارقحطی زده بشر بگشاید تا قرص نانی از هبوط، بر گندمزار خشک افکار بشر ارمغان آورد.
پیران نشسته بر دروازهها را بنگر که عمری در انتظار خبری نو، سایهها را کاویدند و همسایه خاک شدند.
مولای من! باز آی تا جان در هوای آمدنت، قربانی کنم.
اعظم جودی
مولای خوبم! نگران آمدنت هستم؛ چون چشم نگران نرگس.
نگران آمدنت هستم، با این بتهایی که مردمان از ظاهر ایمان ساختهاند و با این حجابی که از نام منتظر، بر باور منتظران نشسته.
نگران آمدنت هستم، و نگران غریبیات.
«تو را من چشم در راهم»
غریبترین مفهوم آفرینش! به کدامین شهر و دیار، تنها نشستهای که بغضهای جهانیان به نام تو میشکند؟
این همه قرن تنهاییات را بر کدامین گوش شنوا نجوا کردهای؟
این همه قرن بیکسی را پیش کدامین مونس شِکوه کردهای؟ تو را با همه غریبیات، ای آشناترین غریب هستی و ای صاحبخانه همه خانهها، چشم در راهم.
صدای عدالت علی علیهالسلام
ساز باران، تو را میخواند ای نغمهگر سرسبزی زمین، ای بهار موعود زمان! طبل بهار، به نام تو میکوبد، ای تنهاصدای حقیقت درگوش زمان؛ صدایی نه از جنس طبیعت که از رنگ حقیقت.
ای صدای عدالت علی در گوش زمانه؛ ای عطر دست محمد(ص) بر سر بهانههای کودکانه بشر؛ ای جلوه مهربانی در زمین، بیا که منتظرت هستیم.
زینب مسرور
... و باز، تقویم در برابر چشمانم ورق میخورد؛ تقویم لحظههای کودکی پدر، تقویم لحظههای شکستن و تکرار، تقویم شنبههای سراسر درد و یکشنبههای سراسر رنج، تقویم جمعههای بیتو با ندبه.
باز هم به فصل آینهها میاندیشم؛ به لحظههای دیدار، به لحظههای ضیافت یک آسمان ستاره با پنجرههای رؤیاهای شیرینم؛ به اندازه آرامش نگاهت قد میکشم.
تو پنهان نیستی...
ای همه دلواپسی من، ای لطف جاودان! تو در پشت پرچینهای آسمانی کدام معنویت پنهان شدهای که چشم اشتیاق هیچ پرندهای نمیتواند پیدایت کند؟
بر سجاده سبز کدام دشت نماز میخوانی که هیچ درختی، نشانی از تو ندارد؟
تو چگونه پنهانی که زمین، هر روز و هر لحظه، عطر خدایی نفسهایت را استشمام میکند؟
تو چگونه پنهانی که ما در تنهاییهایمان، به لطف دستهای گرم و مهربان تو اقتدا میکنیم و در تمام لحظههای نیایشمان، رشتههای محبت تو را درمییابیم؟
ما به پنجرهها عشق میورزیم؛ از آن رو که روزی تصویر روشن تو را قاب خواهند کرد. و بر آستانه همه درها بوسه میزنیم؛ از آن رو که روزی پابوس ظهور تو خواهند شد. ما بی قرار آن لحظهایم که با مژده آمدنت، دنیا راتازگی و طراوت ببخشی.
زیرنویس
«اگر سر به چوب قفس میکشم *** به یاد تو هر دم نفس میکشم
دلیل بقای دل من تویی *** وگرنه از این عمر دس(1)میکشم»
مهدی خلیلیان
یار گفت: از غیر ما، میکن حذر؛ گفتم: به چشم
گفت: جانت کن مهیای خطر؛ گفتم: به چشم
گفت: چندین بار، دل دادی به غم؟ گفتم: هزار
گفت: بایددل دَهی بارِ دگر؛ گفتم: به چشم
1) 1 . به دلیل ضرورت شعری.
گفت: با اغیار چونی؟ گفتمش: بیگانهام
گفت: میبایدشَوی بیگانهتر؛ گفتم: به چشم
گفت: باید سر دَهی در راه ما؛ گفتم: چه باک!
گفت: میباید شَوی خونین جگر؛ گفتم: به چشم
گفت: برگو آرزویت چیست؟ گفتم: وصلِ تو
گفت: باید دل کَنی از جان و سر؛ گفتم: به چشم
گفت: مهدی! رو بیاور سوی ما؛ گفتم: چه سان؟
گفت: هنگامَ سَحَر، با چشمِ تَر؛ گفتم: به چشم
نقی یعقوبی
راهِ به تو دور و بینهایت شده است
این فاصله مایه خجالت شده است
انگار که خواندن دعای فرجت
در وقت سحر ز روی عادت شده است