ghaemiyeh.com
اشارات 101
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
ماهنامه ادبی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما/ کد: 1173 مهر 1386
مدیر مسئول: داود رجبینیا
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
با همکاری: محمدرضا نیکزاد
حروفنگار و صفحهآرا: اکرم سادات بنیزهرا
نسخهپردازان: فهیمه علیعسگری ـ زهره نیک خلق احمدی
لیتوگرافی: سروش مهر چاپ: زلال کوثر بها: 13000 ریال
با آثاری از
آقایان: مهدی خلیلیان، عباس محمدی، میثم امانی، محمد کاظم بدرالدین، سیدمحمود طاهری،
محمدعلی کعبی، حسین امیری، روح الله حبیبیان، مصطفی پورنجاتی، بهزاد پودات،
محمدعلی روزبهانی و سیدمحمدصادق میرقیصری
خانمها: رزیتا نعمتی، محبوبه زارع، معصومه داوودآبادی، سودابه مهیجی، نزهت بادی،
فاطره ذبیحزاده، فاطمه پهلوان علی آقا، فاطمه سادات احمدی میانکوهی، رقیه ندیری،
سعیده خلیلنژاد، زینب مسرور، منسیه علیمرادی، محبوبه کاویان، شهلا خدیوی، الهام باغبانی، نفیسه بابایی و معصومه زارع
نشانی
قم ـ بلوار امین ـ مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ص پ 3133 ـ 37185 ـ تلفن: 2919670 ـ دورنگار: 2915510
تلفن دفتر مجله: 2935803ـ0251
پست الکترونیکی: Email:Esharat@IRIB.ir
تهران: خ ولیعصر ـ جامجم ـ ساختمان شهید رهبر (رفاه) ـ طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 دورنگار: 22164997
بسم الله الرحمن الرحیم
فهرست مطالب
زمزمه های آسمانی
این عطش پریشان را دریاب / محبوبه زارع ... 1
با قافله ذاکران تو / رزیتا نعمتی ... 2
مرا سر به راه کن / محبوبه کاویان ... 4
یاری ام کن! / معصومه داوودآبادی ... 4
زیر باران سخاوت تو / زینب مسرور .. 5
«یا سرور العارفین» / سید محمدصادق میرقیصری .. 6
ای مهربان! / الهام باغبانی ... 7
معراج سبز (حی علی الصلوة)
مجالی برای روح خسته / سید محمود طاهری ... 8
لحظه نورانی نماز / نفیسه بابایی ... 10
برای سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی
همدلی / سید محمود طاهری ... 11
همه با هم / سید محمدصادق میرقیصری ... 13
صبح و سلام
صبح، تماشایی است / الهام باغبانی ... 15
زخم زیتون
پیروزی نزدیک است / معصومه داوودآبادی ... 17
از دریچه زمان
آغاز سال تحصیلی و بازگشایی مدارس ... 19
دفتر نمره به دستان خداست / رزیتا نعمتی ... 19
بی تابی اول مهر / عباس محمدی .. 22
«آ» مثل ... / فاطره ذبیح زاده ... 23
عطر دفتر و مداد / محمدعلی کعبی ... 24
جشن تولد مدرسه / محمدرضا بدرالدین ... 26
صدای پای مدرسه / فاطمه پهلوان علی آقا ... 26
سطر اول / معصومه زارع ... 27
عقد اخوت میان رسول الله صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام ... 29
همدلی / محبوبه زارع ... 29
برادری / معصومه داوودآبادی ... 30
نعمت برادری / میثم امانی ... 31
علی علیه السلام، خود محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود / حسین امیری ... 32
برادر شوید / محمدعلی روزبهانی ... 33
حبل المتین اتحاد / فاطمه پهلوان علی آقا ... 35
ولادت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام ... 36
ستاره باران در رمضان / معصومه داوودآبادی ... 36
نخواه دست خالی برگردیم / محمدعلی کعبی ... 37
شبی که ماه بر زمین نشست / سودابه مهیجی ... 38
به میهمانی لبخند علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام برویم / رقیه ندیری ... 40
بوی کرامت پسر فاطمه علیهاالسلام / حسین امیری ... 42
زمین، تو را کم داشت / شهلا خدیوی ... 43
آغاز هفته کمک به محرومان و مستضعفان (هفته اکرام) ... 44
ببخشید از بهترین هایی که دارید / رزیتا نعمتی ... 44
انسان غربی/ روح الله حبیبیان .... 45
بویی از مولا / رزیتا نعمتی ... 46
شکست حصر آبادان در عملیان ثامن الائمه علیه السلام ... 48
آبادان، پاییز زده بود / محبوبه زارع .. 48
شهر، منتظرتان بود / میثم امانی ... 49
شهر در محاصره افعی بود / محمدعلی کعبی .... 51
معراج رسول گرامی اسلام ... 53
چشم هایی به رنگ شب / مهدی خلیلیان ... 53
در انجمن ملکوتیان / میثم امانی ... 55
تا سدرة المنتهی / سید محمود طاهری ... 57
برخیز! براق، بی قرار توست / سودابه مهیجی ... 59
چشم انتظاری آسمانیان / روح الله حبیبیان ... 60
شمسم خوش دعوت / فاطره ذبیح زاده ... 61
معراج / حسین امیری ... 63
آغاز شب های قدر ... 65
کاش قدر بدانیم! / محبوبه زارع ... 65
شب قدر - فرود آسمانیان / رزیتا نمعتی ... 66
در آغوش شبی بی همتا / عباس محمدی ... 68
شب بی همتا / سودابه مهیجی ... 69
شب یلدای روح / محمدعلی کعبی ... 71
برتر از هزار ماه / بهزاد پودات ... 72
پرده های باز آسمان / منسیه علیمرادی ... 73
شب قدر است / فاطمه پهلوان علی آقا ... 73
روز جهانی ناشنوایان ... 75
صدایی آشنا در قلب / نزهت بادی ... 75
می توان با دل شنسد / حسین امیری ... 76
ضربت خوردن حضرت علی علیه السلام در محراب ... 77
علی و ملاقات با محبوب / رزیتا نعمتی ... 77
دیر به خانه بر می گردم / نزهت بادی ... 78
قصیده خونی سحر / محمدکاظم بدرالدین ... 80
از محراب تا معراج / بهزاد پودات ... 80
سوگ کوچه های بی قرار / زینب مسرور ... 82
در محاصره «اشباه الرجال» / فاطمه پهلوان علی آقا ... 83
غریب / زینب مسرور ... 84
روز هم بستگی با کودکان و نوجوانان فلسطینی ... 85
غم هایت را برای پست کن / عباس محمدی ... 85
بوی باروت در زیتون زار / فاطره ذبیح زاده ... 86
روز جهانی سالمندان ... 89
سالمندان، ستارگان مقدس / رزیتا نعمتی ... 89
مرا به دوری از خودت تبعید نکن / نزهت بادی .. 90
ذره ای تکریم / روح الله حبیبیان ... 93
«تجلیل از خدا» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 94
شهادت حضرت امام علی علیه السلام ... 96
بدرود، کوچه های بی وفا! / محبوبه زارع ... 96
... و علی علیه السلام رفت / معصومه داوودآبادی ... 97
دیگر صدای پای عدالت را نخواهیم شنید / عباس محمدی ... 98
به عدالت سوگند! / میثم امانی ... 99
خورشید عدالت غروب کرد / سودابه مهیجی ... 100
تنهاترین مرد جهان / سید محمود طاهری ... 102
هزار راه نرفته / محمدعلی کعبی ... 104
از فرش تا عرش / بهزاد پودات ... 106
در غریبستان کوفه / زینب مسرور ... 107
دیگر بر ذبح عدالت خو کرده ایم / منسیه علیمرادی ... 108
کسی قدر علی علیه السلام را نشناخت / معصومه زارع ... 109
راحت شدی / سید محمدصادق میرقیصری ... 109
آسمان / محبوبه زارع ... 110
عطر علیه علیه السلام / سودابه مهیجی ... 111
تمام شد / رقیه ندیری ... 111
رهسپار همیشه / سودابه مهیجی ... 112
روز جهانی قدس (واپسین جمعه ماه رمضان) ... 113
جمعه شکوفا / محبوبه زارع ... 113
چشم های سرخ زیتون / میثم امانی ... 114
درد جهانی / محمدعلی کعبی ... 115
«سرزمین بهشتی» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 116
روزی سرگذشت تو بر زبان ها جاری می شود / بهزاد پودات ... 118
دست های یاری مان گشوده است / سعیده خلیل نژاد ... 119
کتابه کهنه مظلومیت / محبوبه زارع ... 121
روز بزرگداشت حافظ .. 123
قرآن و حافظ آن / مهدی خلیلیان ... 123
چشمه خورشید / مهدی خلیلیان ... 125
«لسان الغیب» / عباس محمدی ... 126
عطر شعر و عشق / سید محمود طاهری ... 127
بنده عشق / مصطفی پورنجاتی ... 129
غزل هایت چقدر در من رواج دارد! / سودابه مهیجی ... 131
آویخته به شاخه شعر حافظ / نزهت بادی ... 133
شاعر شاعران جهان / حسین امیری ... 133
«صدای سخن عشق» / محمدکاظم بدرالدین ... 134
جذبه شعر حافظ / معصومه زارع ... 135
تفأل / سودابه مهیجی ... 136
عید سعید فطر ... 137
بهار، در پس سی امین روز / محبوبه زارع ... 137
تولدی دیگر / رزیتا نعمتی ... 138
صبح عید / فاطره ذبیح زاده ... 140
عید رمضان / بهزاد پودات ... 141
وداع با رمضان / نفسیه بابایی ... 142
روز جهانی نابینایان (روز عصای سفید) ... 143
دلت، از آفتاب پر است / معصوبه داوودآبادی ... 143
قلب اگر کور باشد / نزهت بادی ... 144
با دلت نگاه کن / رقیه ندیری ... 145
چشمانت بسته نیست / فاطمه پهلوان علی آقا ... 145
روز جهانی غذا ... 148
کاش گرسنه ای نبود! / فاطره ذبیح زاده ... 148
روز تربیت بدنی و ورزش ... 150
موسیقی جاری نشاط / محمدکاظم بدرالدین ... 150
ازدواج حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله با حضرت خدیجه کبری علیهاالسلام .... 152
دو لبخند معطر / عباس محمدی ... 152
پیوند سبز / سودابه مهیجی ... 153
«عشق مقدس» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 154
بانو، چیزی کم داشت / رقیه ندیری ... 156
تو را من چشم در راهم به آستان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف
کدام جمعه رأس ساعت قرار؟ / رزیتا نعمتی ... 158
انتظار، حکمت دارد / محمدکاظم بدرالدین ... 160
وقتی بیایی / زینب مسرور ... 161
تو می آیی / سید محمدصادق میر قیصری ... 162
غریب تر از جمعه / سودابه مهیجی ... 163
محبوبه زارع
ای یگانه بیزوال که تشتّت دلها را در شکوهی منسجم به نام عشق، به پیوند میرسانی. خودت جهتبخش عشق، در مسیر بلوغی که تا آغوش لقای تو امتداد دارد، باش!
اگر آنی این عطش پریشان را در نیابی، زود باشد که سرابهای تباهی، آن را به کام نسیان و غفلت فرو برند.
تو خدایی و ما عبد
ای بیمثال! چنان مهربانانه، دامان عطوفت و رحمانیتت را بر ما گشودهای و سایبان نیازها و هراسهایمان شدهای که یادمان میرود ما ضعف مطلقیم و تو قدرت محض؛ چنانکه فراموشمان میشود تو غنی هستی و ما فقیر؛ تو قادری و ما عجز مطلق؛ تو خدایی و ما عبد درمانده!
شرمسار توایم
در دایره تقدیر تو، آنگاه که نبودیم، به حسابمان آوردی و بهترین مصلحتها را برایمان رقم زدی. حال که هستیم و بودنمان را از فضل کریمانه تو دریافت داشتهایم، برای محاسبه ذاتمان تنهایمان مگذار.
میترسیم؛ سخت از حساب فردا در هراسیم و از اقتدار تو در لحظه محاسبه، بیمناک.
گرچه اطمینانی درونی، امیدمان میدهد که مهربانی تو تمام محاسبات را پوشش خواهد داد؛ ولی شرمساری خود را چگونه تاب خواهیم آورد؟!
تنهایم مگذار
خواستم تو را قادر بخوانم، دیدم قدرت در توصیف تو عاجز میماند.
خواستم رحیم بناممت، دیدم رحمت در برابر شکوه بیشائبهات حقیر است.
خواستم کریم صدایت کنم، دریافتم که کرامت، گوشهای از بیکران شکوهت را در نخواهد یافت؛ پس تو را به نامی میخوانم که همیشه بر زبانم جاری است: ای خدا؛ ای مهربان دوستداشتنی! به زبان بندگی و با لهجه التماس صدایت میزنم: ای خدا! تنهایم مگذار!
رزیتا نعمتی
خدایا!
در آن زمان که نومیدی و شرم از گناه، پاهایم را به عقبنشینی از مسیرت فرا میخواند، به من هوشی ده که از یادت فراموشی نگیرد و دستی که جز تو، تمام هستی را پس زند.
خدای من! اگر ابلیس نفس، مأیوسم کرده، تو عفو خویش را در پذیرش بندهات، غالب گردان و پایان این عصیان را غفران قرار بده که این وا ماندن، از جا ماندن است، نه از سرکشی؛ پس مددم کن تا از قافله ذاکرانت، عقب نمانم.
مرا به خودم وا مگذار
خدای من! ای عطای جاودانی و ای صفای زندگانی! چگونه میتوانم راهی جز راهِ تو برگزینم، حال آنکه به هر سوی که میروم، میبینم کاینات به طواف بر مدار تو مشغولند؛ از ماه و ستارگان تا ذرات نادیدنی اجسام. (این همه)، احاطه تو بر هستی است و تنها آدمی است که گاه به دور نفس خود میچرخد و گاه، بیرون از دایره بندگی تو، دور خود طواف میکند.
حال آنکه «مَن عَرَفَ نَفْسه، فَقَد عَرَفَ رَبَّه».
چه خوب صبر میکنی بر سرکشی بندهات! آغوش تو، همواره برای پذیرش اعترافاتم باز است؛ پس مرا به خودم وا مگذار!
آه از سرگردانی دوری از تو!
بارالها!
به وحدانیّت تو سوگند که روی خواهش مرا جز به درگاه خودت مگردان که سرابهای مادی، تشنگی روح مرا به تمسخر میگیرند.
همانا هر که را تو بر او خشم کرده باشی، به کارهای بیهوده، عمر او را وا میگذاری و چه دردناک است سرگردانی دوری از تو، که سوزانندهتر از آتش دوزخ است.
توفیق هشیاریام ده!
خدای من! در حیرتم که از چه رو بر بندگانت، هر صبح، آفتاب میگستری؛ بیآنکه درصدد انتقام از سرکشی آنها بر آیی. و سبزینه نعمتهای خویش را در دشتهای گسترده و گنجهای پنهان خود را در زمین، بر همگان یکسان ارزانی میداری؛ حال آنکه تو به ذره ذره خطاهایمان آگاهی!
بارالها! مگذار مهلتی را که لحظه لحظه برما میگذرد، به محاسبه حسابهای بیهوده و ذخیرههای آلوده در اعمال خود بپردازیم؛ که توفیق هشیاری نیز از جانب توست.
مرا همواره در مسیر اندیشهای قرار ده که پوچی جهان را درک کنم و تنها خوشهچین آنچه خوشایند توست، باشم.
محبوبه کاویان
پروردگار من! حرص و آز، چنان در من طغیان کرده که چشمبسته، به هر سوی روانم؛ بیآنکه بدانم، زورق زندگیام را به کدامین سوی میرانم. به تو پناه میبرم در این سرگردانی؛ پس مرا سر به راه کن، چنان که خود میدانی!
ای خداوند بردبار! خشم و حسد، چنان در برم گرفته است که همه دوستانم را از دور و برم رانده و دوستی برایم نمانده. به تو پناه میبرم از دوزخ تنهایی؛ مرا آنچنان کن که خود میخواهی!
ای خداوندی که بر بدی همه بندگانت صبر میکنی! من در صبر، بسیار سستم و در برخورد با ناملایمات، همواره بر جایگاهی نادرستم؛ به تو پناه میبرم از سستیِ شکیباییام؛ نگذار بینجامد به رسواییام!
ای غنی! افسوس که در زندگیام قناعت ندارم و همواره در حرص اندوختههای بسیارم؛ میدانم که بیمارم؛ ولی طبیبی جز تو ندارم. پناه میبرم به تو از کمی قناعتم، به قناعت بده عادتم!(1)
معصومه داوودآبادی
در هیاهوی بیسرانجام روزهایم، دل میسپارم به یاد آسمانیات و از ظلمتهای هرزه بیهودگی، میگریزم به سمت روشنایی ابدی تو.
ای مهربان! مرا که بلاتکلیف روزنههای بیآفتابم، به سمت خورشید مهرت بخوان! دلخستهتر از آنم که با نسیمی، ثانیههای بهار را به خاطر بیاورم؛ هوایم را توفانی کن؛ گامهای لرزانم را استواری
1) 1 . با الهام از دعای هشتم صحیفه سجادیه؛ دعای حضرت امام سجاد(ع) در پناه بردن به حق.
بخش و نگاه غمانگیزم را به افقهای پر طراوت عشق، دعوت کن؛ یاریام کن تا حضور نورانیات را همیشه احساس کنم!
تکیهگاهم باش!
خدایا! از تاریکخانههای بیشمار گذر کردهام تا پرتوی از تلألؤ خداوندیات را دریابم. کوهستانهای بسیاری را پشت سر گذاشتهام تا گوشهای از ستیغ جبروتت را حس کنم و حالا آمدهام تا از هوای آفتابی رحمتت سرشار شوم.
ای آنکه شبانه روز، در رگهای آفرینش جریان داری؛ ای آنکه بیتو هیچ نیست و با تو تمامت هستی، هویتی شگرف را تجربه میکند! از زخمهای کهنهام تنها با تو سخن میگویم که رازدار مطلقی. مرا دریاب و دقایق بیپناهم را تکیهگاه باش؛ «یا ارحمالراحمین!»
با تو، چه جای ناامیدی!
حالا که با تواَم، چه هراس از خزانهای پی در پی و زمستانهای سیاه! چه بیم از تاریکی و تارهای تردید، وقتی یاد مستحکمت تار و پودم را در بر گرفته است؟!
گامهایم اگر چه خونآلود رنجهای بسیار است و چشمهایم اگر چه از گریههای مداوم، کاسه خون؛ ولی تو را دارم، ناامید این روزهای جهنمی نمیشوم که بهشت عنایتت، همواره، شانههای بیپناهم را بارانریز کرده است.
پروردگارا! خانههای ابریمان را از آفتاب مهر، نورانی و کوچههای سوت و کور را لبریز از هیاهوی آسمانیات کن.
زینب مسرور
عطر خوش سجاده، پر میشود از نیایش. خدایا! پشیمان، زیر باران سخاوت و کرامت تو ایستادهام؛ دست خالی بازنگردانیام؟!
الهی! گنهکارم، ولی هرگز به درگاهت دشمنی نکردهام؛ نافرمانیات کردهام، ولی هرگز یاد تو را از دل بیرون نبردهام.
یا لطیف! بیپناهی و تنهایی، سخت مرا احاطه کرده؛ آیا تو بیپناهی را که به تو روی آورده و ندای «یا رب یا رب» سر داده است، ناامید میگذاریاش؟!
خدایا! امتداد نگاهم به سوی مشرق مهربانی تو کشیده شده و دستان لرزانم، به عجز و التماس و نیاز به درگاهت بلند شده تا مشمول رحمت و لطف و کرامت تو شود.
یا دافع النقم! مرا از گرداب ویرانکننده غفلت و عصیان رهایی بخش!
ای واقف از حال زار من؛ ای باخبر از تنهایی و درماندگی من، مگذار روزهایم جز با یاد تو طلوع کند و شبهایم جز به نیایش و راز و نیاز تو بگذرند! مگذار پرنده احساسم، توفانزده غفلت و بیخبری شود!
سید محمدصادق میرقیصری
خدایا!
آنگاه که پستیهای دنیا، آتش شهوت را در درونم شعلهور میکند، دیگر هیچ نمیفهمم؛ ارادهام سست میشود؛ از خود بیخود میشوم؛ چراغ عقلم خاموش میشود؛ همه هستیام را به یک لحظه هوسرانی میفروشم. هنگامی به خود میآیم که شاید دیگر پشیمانی سودی ندارد و همه ایمان نداشته به ظاهر داشتهام را از دست میدهم.
یا سرور العارفین! چرا آتش عشق تو چون پروانهای مرا نمیسوزاند تا در تو محو باشم و نیست شوم؟
«نیستم و نیست که هستی همه در نیستی است *** هیچم و هیچ که در هیچ نظر فرمایی»(1)
1) 1 . شاعر: حضرت امام خمینی رحمهالله.
خوش دارم هنگامی از خود بیخود شوم که تو را بینم. هنگامی مست شوم که با تو راز و نیاز کنم. دوست دارم عقلم، زمینه رسیدن به عشق تو شود.
پروردگارا! ارادهام را قوی کن تا شیرینی با تو بودن را با هیچ چیز دیگر عوض نکنم و از هر مستی پست، دوری کنم.
الهام باغبانی
مهربانا!
دیگر بار از سمت جادههای گناه، کسی نهیبم زد که باز گرد؛ در توبه به رویت باز است / و من که راه بازگشت را گم کرده بودم، با خود گفتم که چند بار؟/ چند گناه؟ / چند صدا و چند بخشش؟!
بار خدایا!
تو چه مهربان، با لطف فراگیرت، یاریام دادی تا دیگر بار، جاده سبز نیایش را بیابم و به شهر چراغانی سجدههای خالصانه برسم و در محضر ملکوتی و پاک و مقدس تو، قسم یاد کنم که جز تو خدایی نیست و جز تو به غیر، نیازی نیست.
سیدمحمود طاهری
باید زمانی هم از این همه هیاهو و تکاپوی مادی، آسوده شد و جان را به نسیمی آسمانی نوازش کرد.
روح ما به رنگ خداست و همیشه میخواهد به سوی خدا پرواز کند. و نماز، سکوی پرواز روحمان به سوی خداست و نردبان عروجمان تا آسمانِ او.
خدای من!
از تو نمازی عاشقانه میخواهم؛ نمازی که تنها تو در آن حاضر باشی و فقط عطر تو را در آن حس کنم و چون «حافظ» بگویم:
«در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد *** حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار *** کان تحمل که تو دیدی، همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند *** موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد»
راز و نیاز
نماز، یاد خداست و یاد خدا آرامبخش دلها.
حجم روح انسان، بزرگتر از آن است که به دنیا آرام گیرد و دنیا، کوچکتر از آن است که روح بینهایتطلب آدمی را پاسخ گوید.
چه زیبا گفته است مولانا
«آزمودم من هزاران بار بیش *** بیتو شیرین می نبینم عیش خویش»
معشوق، همه وجود عاشق را از دل و جان میخرد، و این سودای خوش عاقبت، در نماز به انجام میرسد.
در نماز، هم از نیاز عاشق سخن میرود و هم از ناز معشوق، هم از احتیاج این و هم از اشتیاق او. و نماز یعنی:
«میان عاشق و معشوق، فرق بسیار است *** چو یار ناز نماید شما نیاز کنید»
جایی برای سبک شدن
نماز، ورود در سرزمین سبز آرامش است. گام زدن در چنین سبزهزاری، به آدمی طراوت و شادابی میبخشد.
نماز، حضور در پیشگاه خداست؛ بار یافتن به چنین فضایی، آدمی را به رنگ و بوی خدا در میآورد.
در نماز، انسان با بهترین«سنگ صبور» درد دل میکند. اگر آدمی ناچار است خیلی جاها خود را پنهان کند، جایی باید باشد که آنجا از خود نهان نشود، به خود دروغ نگوید و همه پردهها را کنار بزند و همه پنهانیهای خود را، یکجا رو کند تا تخلیه و سبک شود و آرام گیرد؛ و مگر جایی بهتر از نماز سراغ داری؟!
نماز یعنی
«در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم *** در همه عالم بلند و پیش تو پستیم
ای بت صاحبدلان مشاهده بنمایی *** تا تو ببینیم و خویش را نپرستیم»
نفیسه بابایی
صدایی سبز، مرا به سویت فرا میخواند. روح از تنگناهای تاریک و زنجیرهای اسارت، آهسته آهسته بیرون میخزد. از خویشتن تهی و از شوق سرشار، دعوتت را لبیک میگویم.
جسم خاکیام را با پاکترین تحفه آسمانی، شستوشو داده و آماده پرواز در افلاک میشوم. سجادهای سبز، به استقبال لحظههای نورانی نمازم میشتابد. با قامتی راست، رو به قبلهگاه معبود میایستم و در خلوص لحظههای سبز راز و نیاز، عظمت و بزرگیات را در کوچکی و ناتوانیام فریاد زده و به هر چه غیر توست، پشت پا میزنم.
با هر کلام، گلهای سرخ و زرد، در سجادهام میشکفند؛ سرمست از عطر شامهنوازشان میشوم.
تمام ثانیههایم، رنگ عشق میگیرند. دستهایم، دو بال میشوند رو به آسمان.
سبکبالتر از همیشه، در هوای تازه ملکوت، تا مرز شکستن فاصلهها بالا میروم؛ بالا و بالاتر؛ تا آن هنگام که خاک مُهر، سجدهام را در آغوش کشد.
به یاد آورم منزلگاه اول و آخرم را؛ درست در لحظهای که در اصل خود بیارامم و شیطانهای مغلوب و رو سیاه، از من و نمازم بگریزند.
سیدمحمود طاهری
در این برهوت بیمهریها و دلسردیها، تنها چه میکنی؟ مگر نشنیدهای: «انسان جدا افتاده از جماعت، همانند گوسفند دور افتاده از گله است که سرانجام نصیب گرگ میشود؟» چرا دست در دست هم ندهیم، تا هر دومان، سدّی در برابر موج تیرگیها و فتنهها باشیم؟
تنها وقتی که دست در دست هم گذاشتیم، خدا نیز آنجاست؛ که
«یَدُ اللّه مَعَ الجَمَاعَةِ».
نسیم دلنواز رحمت حق، چهرههای در کنار هم را مینوازد؛ تا همدلی نباشد همراهی و وحدت نخواهد بود.
«ای بسا هندو و ترک هم زبان *** ای بسا دو ترک چون بیگانگان»
پس زبان همدلی خود دیگر است *** همدلی از همزبانی خوشتر است»
بوی دلتنگی
تنهایی، بوی دلتنگی میدهد؛ بوی غربت، بوی عذاب. نکند امتیازطلبی، از یکدیگر بازِمان دارد و جدایمان سازد! مگر نه آن است که همه، اعضای یک پیکریم و وامدار یکدیگر؟! همه فرزندان آدمیم و افراد یک خانواده.
«چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانهاش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم»(1)
بیا با هم و در کنار هم باشیم؛ با قلبهایی که عطر محبت میدهد و سینههایی که از غبار کدورتها و دلتنگیها پاک است. دلم بیتو آکنده از اندوه است و میدانم که تو نیز بیمن اندوهگینی.
«من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی، هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز کشت».(2)
«چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما»
«ما پرورده یک نوبهاریم»
دستان تو اگر در دستم باشد، به من گرما میبخشد و آرامم میکند.
ما پیوندی دیرینه باهم داریم؛ نکند فراموش کنیم! زخمی که امروز تو دیدی، اگر از آنِ خود ندانم، دیر یا زود، به من نیز خواهد رسید. دردی که تو داری، اگر با تو همدرد نباشم، پیکر مرا نیز فرا خواهد گرفت.
«سرگذشت دل من
زندگینامه انسان است
مرگ من مرگ شماست
مگذارید شما را بکشند
مگذارید که من بار دگر
در شما کشته شوم».
همه، شاخ و برگ یک درختیم؛ زیبایی شاخ و برگها نیز به آن است که در کنار هم باشند.
«نه افغانیم و نی ترک و تتاریم *** چمنزادیم و از یک شاخساریم
تمیز رنگ و بو بر ما حرام است *** که ما پرورده یک نوبهاریم»
سید محمدصادق میرقیصری
ابرها یکدیگر را در آغوش میگیرند تا رعدها، فریاد همدلی سر دهند.
بوی باران میآید؛ قطره قطره محبت میبارد.
آبشاری از دل کوه سرازیر میشود.
رودی به جریان میافتد.
دریایی آبی میشود.
همچنان دانه دانه محبت میبارد.
خاک، جان میگیرد.
درختی سبز میشود.
غنچه گلی میشکفد.
دشتی زیبا میشود.
همه مثل هم نیستند؛ ولی همه با هماند؛ چون بوی باران میدهند؛ بوی زندگی.
و آسمان، لبخند رنگینکمانی میزند و خورشید، دوباره سلام میکند.
چون همه با هماند، همه بوی تازگی میدهند؛ بوی طراوت؛ بوی باران.
الهام باغبانی
صورت سپید صبح، تماشایی است. آنگاه که گلهای رز باغچه، در هوای صبحدم، نسیم را وسوسه میکنند تا عطرشان را با خود ببرد.
برخیز!
پتوی شب را کنار بزن! / صبح آمده؛ برخیز! / خواب را از چشمانت بتکان! / نور را به خانه دعوت و دل را به ذکر مهربان پروردگار هستی روشن کن! / صبح آمده؛ برخیز!
صبح، پشت در است
صبح، با آن چهره خندانش، منتظر توست، تا پنجره امید را به رویش باز کنی.
پنجره را که باز میکنی، بوی تازه پونه و ریحان و اطلسی، فضای خانه را عطرآگین میکند.
صبح، با این همه زیبایی و خبرهای خوش، پشت در است؛ در را باز کن؛ صدا بزن صبح را!
برکت صبح
صبح است و آسمان آبی.
خورشید زرینپیکر، رنگ طلا بر دل آبی آسمان پاشیده است. کجایی، آی خفته؛ بیدار شو که برکت در آسمان صبح است.
دستی برای صبح تکان بده!
سودابه مهیجی
دستی برای صبح رسیده تکان بده *** خود را به روز این همه روشن نشان بده
برخیز و از کسالت این بستر پَکَر *** خمیازه را بریز و به لبخند جان بده
در کوچهها بپیچ، شبیه شمیم یاس *** خود را به لحظههای خوش دیگران بده
حتی برای رفتن اندوه زود و دیر *** با دلخوشی به تک تک غمها زمان بده
آرام در مسیر دعاهای سر به زیر *** بنشین و دل به روشنی آسمان بده
هر چه امید و نیت و آمال و آرزوست *** دست خدای تا ابد مهربان بده!
پروردگار اینهمه صبح و سلام و مهر! *** گنجشکهای دلشده را آشیان بده!
گلها و غنچههایتر نورسیده را *** از رهگذار وحشت دنیا امان بده
باران اگر رسید برای پرندهها *** در کوچه کوچههای زمین سایبان بده
در لحظههای تک تک مردم امید باش *** تا روزهای هستیشان آب و نان بده
معصومه داوودآبادی
از سرزمین چفیههای خونآلود و سنگهای مبارز از تو سخن میگویم؛ از تو که ایستادهای.
تو را دیدهام که بر فراز زیتونزارانت، سرفراز و امیدوار، افقهای پیروزی نزدیکت را لبخند میزنی.
لبخند میزنی تا نفسهای ارادهات، چشمان صهیونیست را بسوزاند.
به نگاه صبور مادرانت سوگند که دور نیست روزی که قدمهای استوارت، حصار تیره اشغال را در هم بشکند و تو، خیابانهای آزادی را دست در دست کودکانت، به هیاهویی از بادبادک و رنگینکمان، بدل کنی.
با ما سخن بگو
میبینمت که هر روز، مسیر قربانگاه را با قدمهای کهنسال روزهای حادثه میآزمایی. من ثانیههای خونین دلهره را، با تو بودهام. فلسطین، ای زمین
باران و آفتاب! پیکر مجروحت را هر صبح، سینهسرخان زمین، به مویه میآیند. تو از ساعتهای بیقراری میآیی. شبهایت، محصور سردابههای مرگ و دلت خونابه آوارگی است. با ما که نگران ولی امیدوار، افقهای خونرنگت را نظارهگریم، سخن بگو؛ ولی نه از دقایق خونآلود اضطراب، که از روزهای آبی آزادی.
اگر برنخیزی... !
اگر برنخیزی و سمفونی سنگها را از سر نگیری، از پنجرههایت چیزی جز قابی خالی از تصویر نخواهد ماند؛ ای مبارز نستوه! برخیز و طومار سیاه ستم را با دستان حماسهسازت در هم بپیچ؛ آنچنان که نگاه زیتونیات، دروازههای بیتالمقدس را تا ابد بر گامهای صهیونیست ببندد.
من به پیشانی بلندت ایمان دارم و به بهاری که جادههای سرنوشتت را مسافر است. میدانم که شانههای شکوهمندت را ثانیههای پر شور فتح، به هلهله خواهد نشست و روزهای تاریکت را خورشید سربلندی طالع خواهد شد.
یکشنبه
1 مهر 1386
11 رمضان 1428
23.Sep.2007
رزیتا نعمتی
باز هم بوی کتاب تازه
ماه مهر آمده است
حسّ بیداری من چند برابر شده است
قد کشیده است مدادم امروز
به من امروز معلم میگفت:
بچهها، هدف این است اگر
تخته مدرسه ما سبز است
ننویسیم دگر تختهسیاه
دفتر نمره به ترتیب الفباست ولی
زندگی یعنی، آن آخری اول بشود
معنی زندگی آنقدر بزرگ است که ما
میتوانیم در آن، دفتر صد برگ شویم
زنگها ـ یعنی عادت کنی از خویش به بیرون بزنی
هدف این است که ما آخر زنگ
کس دیگر بشویم
دفتر نمره به دستان خداست.
امتحان نزدیک است
بچهها، نیمکتها روزی، شاخه سبز درختی بودند
جیر جیر آنها، مال دلتنگی گنجشکان است
بگذارید کسی، روی پر و بال شما خانه کند
برکت در این است
هر کسی باید دستش را بالا ببرد
وقتی از محضر اللّه سؤالی دارد
بچهها امتحان نزدیک است
هر کسی باید اشکال بگیرد از خود
امتحان نزدیک است.
زنگ خودکار مهم نیست
بچهها، جنس یقه، هر چه باشد، باشد
سرتان باید افراشته باشد در آن
سر هر کوچه به دیوار، کسی رنگ زده
بر حذر باشد پیراهنتان
رنگ خودکار مهم نیست
مهمتر این است
هر چه بنویسی، مفهوم از آن سبز شود
بعد، ناخن باید اهل تلنگر باشد
دستها صورتها، در خود نور سحر شسته شود
به خدایی که در این نزدیکی است
امتحان نزدیک است.
بهترین شاگرد
زندگی ضرب در احساس، مساوی با عشق
بعد از این سعی کنید
عشق غایب نشود
انضباط آخر ایمان شماست
و اگر دیر رسیدید به خود
درِ این مدرسه را میبندند
عاقبت روز حساب، زنگها خواهد خورد
چاله بسیار در این اطراف است
تا ببینیم حواس چه کسی پرت شود
بچهها، کل جهان روی قلم میچرخد
بهترین شاگرد آن است، که جوهر دارد.
زیرنویسها
ـ آگاهتر از همیشه، سر از بالین بر میداریم تا با اولین تابش نورِ دانش، به کوچههای حقیقت بزنیم و عبور نور را مرور کنیم.
امروز آمدهایم تا خود را به شاخه مهر پیوند بزنیم و رویشی دیگر را در بهار دانش آغاز کنیم. مقصد ما شکوفایی شکوفه است.
عباس محمدی
روزهای با تو بودن خوب است؛ خوبتر از همه سالهایی که بیتو آمدهاند و رفتهاند. کاش هنوز هم کودک بودم، تا میتوانستم هر صبح برخیزم و سرشار از همه خوشیهای جهان، به سوی تو بدوم! تو شعلهای هستی که کودکان را چنان پروانهها به خود میخوانی.
بوی مهر که میآید، همه دلها، کودکانه به شوق دیدن تو میتپند. همه کودکان، مشتاقند از اینکه سال تحصیلی جدید آغاز خواهد شد؛ بیتابِ دیدن دوستان قدیم، بیتابِ کتاب و درس و مدرسه، بیتابِ دیدن معلم.
ماه مدرسه
مهر که میآید، پاییز آغاز میشود. برگهای درختان که شروع به ریزش میکنند، شکوفههای لبخند کودکان، یکی یکی گل میدهند. در فضای کلاسها. تخته سیاهها، چشمانتظارند تا دوباره سراپا پر شوند از عطر لبخندهای همشاگردیها. کلمات مهربان، بیتابند تا دستی کوچک، با مداد شوق، بر صفحههای سفید دفترهای چهل برگ، بنویسدشان. مهر، ماه مهربانی مهتاب است؛ ماه میزبانی نیمکتهای عاشق درس و مدرسه، ماه شکوفایی نیلوفران در دعای نم نم بارانهای عاشقانه پاییز. مهر، ماه مدرسه است.
صدای «آب»
سال تحصیلی که آغاز میشود، همه آبشارها با کودکان کلاس اولی، صدای آب را میکشند و بادها، صدای ابرها را با باران بخش میکنند.
نسیم، عطر پرواز را از سطرهای مقدس کتابها، همراه با صدای کودکان سر خوش مدرسه، به آسمان هفتم میرساند. فرشتهها از پشت پنجرههای کلاس سرک میکشند؛ به تماشای کودکانی که مشتاق، به درسهای معلمی که زندگی را به آنان میآموزد، گوش سپردهاند. هوا در این فضای مقدس نفس میکشد تا معطر شود.
در هفت سالگی
روزهای با تو بودن خوب است. من همه الفبای زندگیام را از اولین روزهای آشنایی با تو آغاز کردهام. من آغاز آفرینشم، از اولین روزهای مهر ماه هفت سالگیام بوده است؛ اولین بهارم، از پاییز هفت سالگیام.
من از هفت سالگی توانستم حرف بزنم؛ با همه کلماتی که آموخته بودم. و آموختم که با درختها، رازهایم را در میان بگذارم و صدای گنجشکها را برای صفحات کاغذ ترجمه کنم و شعرهایم را با صدای بلند، برای همه گنجشکهای آشنای اطرافم بخوانم.
فاطره ذبیحزاده
«اول هر کاری به نام ایزد دانا...» و این، شیرینترین دانه علم است که معلم در ابتداییترین لحظه مهر، در جان شاگردان جوانش مینهد.
معلم روی تخته سیاه مینویسد:
«آ» مثل «آب»؛ و روشنی و خلوص، از لای انگشتانش سر میخورد و قطره قطره روی ذهنها تهنشین میشود.
شاگردان در دفترشان مینویسند:
«آ» مثل «آبادانی»، «آزادی»، «آرامش»؛ و جانشان پر میشود از برگهای رنگی درختان پاییزی؛ از نرمی بال پرندگان مهاجر؛ از نمناکی آرامبخش باران...
معلم مینویسد:
«ب» مثل «برادری»؛ و طعم شیرین اتحاد از دهانش تراوش میکند.
شاگردان مینویسند:
«ب» مثل «برابری»، «برادری»، «بردباری»؛ و چیزی به زیبایی دستهای گره خورده اهالی نماز در صفهای جماعت، به یکرنگی و لطافت ایمان در فکرهاشان میبالد.
کلاس اول مهربانی
گنجشکهای شاداب زندگی، پشت پلک خیس اول مهر، در جست و خیزاند.
خیابانهای بارانخورده پاییز، تر و تمیز و شفاف، چشم به راه شور کودکانه تواند.
صبح، زودتر از دیدگان خوابآلود خورشید، به سراغ چشمهای پرامید و لبریز از هیجان تو آمده است. روزهای اول پاییز، کلی خبرهای داغ برای دسته کلاغهای روی سیم برق دارد؛ خبر از شیطنت بچهها در حیاط دبستان، خبر از لبخندهای سرخوشانه همشاگردیها، خبر از نمرههای درخشان بیست، دفترهای دو رنگ خطکشی شده مشق، سرآستینهای گچخورده معلم پای تخته سیاه، تمرینهای حل نشده حساب و هندسه و... .
هیاهوی اول مهر، دوباره گیسوان بید سر کوچه را پریشان میکند. دوباره ترانه «باز آمد بوی ماه مدرسه...»؛ دوباره روپوشهای رنگی، مقنعههای سفید کلاس اولیها، کیفهای دلخوش از کتابهای نو، لبخندهای شاد بابای مدرسه!
مهر، کلاس اول مهربانی و محبت است و به تازگی تمام دفتر نقاشیهای سفید و تا نخورده!
معلم
کلاس آفتابی دانش، آغوش میگشاید برای معلم کوچک و صمیمیاش.
معلم، رنگ مهربانی در کلامش میریزد تا ابتدای سخن «با نام زیبای دوست»، رنگ و بوی عشق بگیرد. آنگاه پروانه رنگی واژهاش از دهان روشن دانشآموزان پر میگیرد و طنین پرحرارت صدا بر گونه سرد تختهسیاه گل میکند.
محمد علی کعبی
اگر بخواهی، کشف، اشتیاق بیکران دستها و چشمهایت را به تأثیر وا میدارد و تو میتوانی در مسیر تکامل، جهانی را متحوّل کنی. چیزی شبیه فانوس دریایی بر فراز شنهای وسیع دلت، در پی لمس اقیانوس است.
پس غبار از تن گرم تابستانیات بگیر و در فصلی که درختان، تمام برگهایشان را از دست خواهند داد، با تمام وجود شکوفا شو و عطر دلانگیز دفتر و مدادهایت را روی لبخند نازکی که بر لبان حیاط خاطراتم نقش بسته است، بپاش.
پاییز و چشمهای تو
چشمهای تابستانیات را باز کن!
اگر چه اول پاییز است، ولی تو باید مثل آن شعاع نور که کوچکترین روزنهها را مییابد و به وضوح، وارد تاریکترین منطقهها میشود، دقیق باشی؛ حتی باید سطح هر مجهولی را بشکنی و شکسته نشوی.
با چشمهای آفتابیات، برگ برگ ندانستههایت را صبور و مصممّ لمس کن.
شاید هم باید چشمهای تابستانیات را ببندی و خود را در آغاز فصلی تهی که تمام داشتههایش را تسلیم کرده است، ببینی! میتوانی در حوالی همین روزها، تکاپوی شکوهمندی را که در کالبد لحظههایی یخزده به سوی روشنایی میرود لمس کنی.
وضوی دانش
پشت مرزهای مدرسهات کسی ایستاده است و تو را صدا میکند.
تعجب نکن اگر از پشت پنجره نگاه کردی و دیدی خودت به هیئت آرزوهایت داری برای گذشتهات دست تکان میدهی!
برای تماشایی مجدد پلک بزن. هر چند هوا هنوز گرم است، ولی بگذار شاخههای ترد پلکهایت تمام بار برفی خود را زمین بگذارند و قامت راست کنند؛ به احترام چشمهایی که تشنه علمند!
پشت آن پلکها چشمهایی است که قدرت معجزه کشف دارند و خداوند میخواهد بخشی از نعمتهای خویش را به واسطه تو ارزانی دارد.
پس میتوانی هر صبح، حتی برای شروع مدرسهات وضو بگیری و دستهایت را در راه او که بزرگ است و پایانناپذیر به حرکت درآوری.
محمدرضا بدرالدین
باز شدن غنچههای مهر، خزان را به دست فراموشی میسپارد.
همه احساسها بهاری است.
مهر، سمفونی قشنگی از محبت را در مدرسه مینوازد که طبیعت، شیفته شنیدن آن است.
نگاه کن؛ در گوشه و کنار حیاط، معصومانهترین برگهای دوستی ورق میخورد.
امروز، سرنوشتی از شور و شوق، در مدرسه رقم زده میشود. امروز، جشن تولد مدرسه است.
مکتب مهر
پنجرههای کلاسها، یکریز شوق میبینند و شعف؛ چه در داخل کلاس برای دانشاندزویها و چه در حیاط برای دوستیها.
امروز در تقویمها، گلهای عطوفت میروید و ساعتها، کاملاً به مهربانی نزدیک میشوند. مکتبی به بُرنایی مهر نیست.
گوش کن؛ این صدای گامهای دوباره بهار است که در اولین روز پاییز، پیچیده است.
فاطمه پهلوان علیآقا
صدای پای مدرسه میآید. قلمها برای نوشتن مشقها، میدوند و مشقها انتظار دستان کوچک بچهها را میکشند. دوباره دفترهای نمره حاضر میشوند تا اضطراب معصومانه کودکان را ثبت کنند.
آبخوریها، تشنه سیراب کردن لیوانهای خالی شدهاند و تختهسیاهها، دلتنگ دیدن دوباره شلوغها و ساکتهای کلاس. کلاسهای خالی، صدای پای نوآموزان دانش را میشنوند و
سکوتهای سرد، در های و هوی امیدبخش آنها، آرام آرام محو میگردد. بذر تعلیم، آماده کاشتن در ذهنهای مستعد و پُر بار شده است و نیمکتها بیقرار حضور کتابها و کیفها شدهاند.
صدای گامهایی کوچک به گوش میرسد؛ صدای شکفتن و جوانه زدن، صدای رویش و رُستن، صدای پای بهار، صدای پای مدرسه میآید.
سلام، همشاگردی!
همشاگردی سلام، چهقدر دلتنگ تو بودم!
تو، زیباترین فصل کتاب منی؛ زیباترین شعر لحظههایم، بهترین تفریق دشمنی و قشنگترین جمع دوستی.
«تصمیم کبری»، چشمانتظار عزم و اراده راسخ ماست و «دهقان فداکار» هنوز هم با بدنی عریان، پیشاپیش قطار میدود تا ایثار را به ما بیاموزد.
«سرزمین ما ایران»، هنوز هم لالهزار جانهای عاشقی است که در سرمای بهمن ماه، روئیدهاند.
دانههای یاقوت، صد دانه، صد دانه کنار هم نشستهاند تا واژه «تک» را از قاموس کتابهایمان پاک کنند.
هنوز هم «بابا آب میدهد» و مادر «آش و کشک» لذیذمان را میپزد تا در همین ابتدای راه، شین شهامت و تلاش، بر مذاق ما گوارا بیاید.
«امین و اکرم»، هنوز هم ستارههای آسمان امید ما را میشمارند و انگشتان کوچک «پِتروس»، در روزنه استخرِ بالای شهر، سدی بزرگ بر روی خودبینیها و خودخواهیهای ما شده است؛
تا من تو را ببینم و من و تو ما بشویم و در راه هدفی والا و مشترک، دستان هم را بفشاریم.
همشاگردی، چهقدر دستانت گرم است!
معصومه زارع
دفتر، کتاب، قلم، کیف مدرسه؛ بر دوش میکشد آنها را، تا در سبزهزار کلاس، بساط دانشآموزی را پهن کند.
میرود تا سراغ از کسی بگیرد که در این جشن حقیقت، حبابِ ندانستن را میترکاند: به کسی سلام بگوید که تختهسیاه، از سخاوت هر روزه دستانش، مسرور خواهد شد و از نگاه پرسشگر او مغرور.
غرق اشتیاق، کتاب مدرسه را میگشاید و سطر اول آن این است: توانا بود هر که دانا بود... .
خاطرات مدرسه
به شوق گشایش درهای دانایی، با گامهای کودکی، راه مدرسه را طی میکنم. بارها روز اول مهر را به یاد آوردهام. هنوز عطر شاخه گلی که به دستم دادند، در فضای خاطرم میپیچد و مغرورِ آن کلامم که ورودم به مدرسه را خوشآمد گفت.
یادش به خیر؛ صدای زنگ مدرسه و شوری که در دلم برپا میکرد؛ بیتاب پاسخ به پرسش معلم، هیجان نمره بیست و اشتیاق شنیدن «آفرین» از زبان او!
مدرسه، فرصت بزرگ فهمیدن بود که در آن، روح قد میکشید و بزرگ میشد، اصلاً پی بردن به معنای زندگی، راز زیستن و قانون حیات، زیر سقف مدرسه به دست میآمد. بنایِ محبوب آن همیشه آباد!
زیرنویس
آغاز سال تحصیلی، آغاز سفر در مسیر دانستن و فهمیدن، تا مقصد بزرگ شدن، بر دانشآموزان عزیز مبارک!
دوشنبه
2 مهر 1386
12 رمضان 1428
24.Sep.2007
محبوبه زارع
مدینه رحمت، آغازین سال هجرت را به تماشا نشسته است. مهاجران، چه عاشقانه از خانه و وطن چشم پوشیده و اقامت در شهری غریب را پذیرفتهاند!
انصار، چه خالصانه، آغوشی از صفا و مهربانی را به استقبال حضور آنان گشوده داشتهاند! همان چیزی که پیامبر میخواست، در سینه مردم مسلمان تکوین یافته است؛ همدلی و وحدت! همان توقع ممتد خدا از اهل اسلام؛ همان نقطه عطف رستگاری و دایره بسیط ایمان!
برادری
عجیب نیست، دو گروه با اختلافهای نژادی و فرهنگی، اینچنین به یگانگی با هم درآمده باشند؟! عجیب نیست دو سلیقه، دو نگاه، دو انتخاب، در وحدانیّت دین، به اشتراکی تا مرز برادری رسیده باشند؟! آیا عجیب نیست، چنین ساده و صمیمی، تلفیق و همسویی در جان و باور مهاجر و انصار صورت گرفته باشد تا هر دو زیر پرچم محمدی(ص)در هم یکی شوند؟!
چه کسی برادر علی(ع) است؟
بغض بر حنجره مرد حماسه و مهر چنگ میاندازد. شفافیت اشک، پشت پرده نگاهش تموج دارد. اینک پیامبر با عمیقترین معنا در او تلاقی میکند: (علی جان! چه شده؟! ) و آنگاه ترنّم عارفانهترین اخوّت در جان جهان میپیچد: (یا رسول اللّه(ص)! همه را باهم برادر کردید. حالا هر کدام از مهاجر و انصار، برادری دارند؛ جز من! شما مرا با کسی برادر قرار ندادید! )
باید بدانند، حلقه ولایت در دست توست. باید ببینند پیامبر برادری جز علی(ع) ندارد. باید بشنوند: (علی(ع) برادر و ولی من است!) باید این باور مقدس، در تار و پود مدینه به شهود مردم برسد تا به تاریخ سندی روشن در اتصال نبوت و ولایت عرضه شود. چنین میشود آنگاه که دستهای آسمانی علی(ع) و نبی(ص)با هم بالا میرود تا تشرف در آسمان تعالی را به جهان مژده داده باشند و مسیر تکامل را نشان!
تا همگان بدانند آسمان و زمین با هم برادرند؛ مادامی که علی(ع) و محمد(ص)اخوت را پایه گذاشتهاند؛ چرا که راه آسمان از زمین میگذرد.
معصومه داوودآبادی
پرندگان جهان، پیوند برادریتان را بر درختانی بیشمار، به ترانه نشستهاند. یا محمد(ص)! این دستهای مهربانی تو است که امروز، دستان معصوم و جوانمرد علی(ع) را به اتحاد میخواند؛ آنچنانکه از پس این اخوت مبارک، خورشیدهای بسیار، متولد خواهد شد.
اینجا بهار، با چمدانهای شکوفه و باران آمده است تا عشقی چنین مقدس، سرزمین حجاز را جاودان سازد. امروز آسمان، شکوهمندتر از همیشه، غرور آبیاش را به رخ زمینیان میکشد.
ترنم وحدت
از تقویمهای زمین، بوی اتفاقی خجسته میآید. عقربهها چرخیدهاند و دنیا روی ساعت عاشقی مکث کرده است. امروز، دو رود خروشان، دریای یگانگی را به سمت افقهای آبیتر، تجربه میکنند.
امروز، فرشتگان بر طاق نصرتی از ستاره، ثانیههای اتفاق را عود میسوزانند و دف میزنند.
امروز، نبوت، شانههای عزیز امامت را تکیهگاه میشود و کوچههای مدینه، در بارقههای مترنم وحدت، غوطه میخورند. امروز سراسر نوید است و نور و بشارت.
چه بیم از زمستان، اگر...
وقتی که ستارهها تکیه بر شانههای یکدیگر، کهکشان میشوند، بیشک نفسهای هیچ شبانهای عروق روشنشان را تسخیر نخواهد کرد. حالا که رسول مهربانیها، به روی چشمان آبی علی لبخندی جاودان زده، حالا که عشق در تار و پود علوی بهار بیتوته کرده است، چه بیم از زمستانهای پیشِ رو که خورشید، همیشه از گردنههای برفی، مصممتر طالع میشود. امروز بارانی از سپیده و نور، جانهایمان را در مینوردد و زمین، سایهسار بلند یکی شدن را به شور مینشیند.
میثم امانی
چشمها جدا، دستها جدا، قلبها جدا بود.
آدمهای شهر، مجسمههایی بودند که هیچ ادراکی از حضور هم نداشتند و میان خانههایشان، دیوارهایی از آهن بود. جادههای عبور را جدا کرده بودند با بُلوار و کلمهها را سوا کرده بودند با خط فاصله؛ شبکه دلها قطع شده بود. شبکه خاطرات، خط نمیداد.
محبت گم شده بود و ذهن، چهره همسایگاناش را به یاد نمیآورد. حکومت، حکومتِ نفرت و دشمنی بود و جدایی، حکمران مملکت بادیهنشینها.
«به یاد بیاورید روزگاری را که میایستادید رو در روی هم، و خداوند اینک دلهایتان را گره زده است. چشمها را خون گرفته بود، سینهها را کینه و اینک به نعمت الهی برادرید با هم».
امت واحده
«همگی از یک پدرید و از یک مادر و آفریده شدهاید از نفس واحده» همگی امت واحدهای بودهاید؛ دوری از خدا، دورتان کرد از هم و فراموش کردید که ریسمان سرنوشتتان در همتنیده شده است.
یکی بدون یکی دیگر نمیشود؛ همگی از همید؛ فرد فرد و قبیله قبیله شدهاید برای آشنایی؛ نه برای جدایی
«بنیآدم اعضای یک پیکرند *** که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار»
برادریتان مبارک!
تا اسیر بودید، در چنگ بتهای درون و برون، زنجیرهای انس و الفتتان بریده بود.
تنها ایمان بود که فاش کرد رازهای برادریتان را و یکی یکیتان را نشاند گرد سفره مهر.
چه کسی خبر داشت از همسایگان، خبر داشت از اقوام، خبر داشت از دوستان؟
تنها ایمان بود که رگهای نوعدوستیتان را برانگیخت.
فارغ از رنگها و نام و ننگها، خانهها را گشود به روی برادرانتان. گرداگرد کلمه «اللّه» جمع شدهاید و تنها ایمان است که شما را در سر تا سر دنیا، به هم وصل میکند. برادریتان مبارک!
بیا دریا شویم
بر لبه پرتگاه آتش بودید؛ به نعمت ایمان برادر شدهاید با هم.» پس بیاویزید به ریسمان الهی و پراکنده نشوید» که چشمهای گرگوش، در کمینتان است.
بپرهیزید از سخنان تفرقهانگیز. با بهترین کلمات سخن بگویید که «شیطان، با بدترین کلمات در انتظار تفرقهانگیزی است» بیامیزید با هم که توفانهای هلاکت در راه «از جمع گسیختگان» است.
یک دست صدا ندارد، دستهایتان را قفل کنید که «منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید».
یک تکه چوب، شکستنی است؛ یک دسته چوب شکستنی نیست من و تو دریاییم و هیچ توفانی قدرت ندارد که قطرههای دریا را از هم بگسلد. آری...
«حاصل جمع تمام قطرهها میشود دریا... بیا دریا شویم...»
حسین امیری
علی(ع) و محمد(ص)را نسبتی است؛ چنانکه آب را با آئینه؛ چنانکه ابر را با آسمان؛ چنانکه عشق را با باران.
علی را با محمد نسبتی است؛ چنانکه جان را با جانان؛ آفتاب را با روز.
علی بیمحمد و محمد بیعلی، در ذهن هستی نمیگنجد.
آن روز، رسول اللّه(ص)، پرده از عهدی ازلی برداشت؛ وگرنه حقیقت هستی را چه نیاز به عقدها و عهدهاست. علی(ع) خود محمد(ص)بود؛ از همان روز که آسمان آفریده شد. ستارهها را خواند و دست در دست یکدیگرشان گذاشت. ابر و باد را برادر خواند و خاک و آب را.
کهکشان را سکوتی مبهم فرا گرفت؛ چه کسی آفتابتر از علی، چه کسی محمدتر از علی برای برادری محمد بود؛ آنهنگام که ستارهها سو سو زنان دنبال برادر محمد میگشتند؟!
ما، برادران عهدبسته مدینهایم
از خویشتنگذشتگان مدینهالنبی را چه افتاده؟! برادران آن روز را چه شده که دستهایشان آلوده تفرقه است و پیشانیشان پشیمان پریشانی؟
اسلام، عقدیست بسته میان امت محمد(ص)، تا صدایشان یکی باشد و قدرتشان دو تا.
چه افتاده است که اینچنین پریشانند امت رسول؛ چون گیسوی سنبلان خزان؟ کی میشود که میوه وحدت را بچینیم و سیب درخت قامت اتحاد را؟ آن خطاط اول و آخر، سیاهمشق زندگیمان را دست در دست هم نوشت و واژههای برادریمان را بر صحیفه مدینهالنبی نگاشت. ما عهد بسته اخوت مدینهایم؛ ساکنان کوچههای باور محمد(ص). ما دستان علی(ع) و محمدیم که روزی از روزها به هم رسیدهایم و تا ابد با هم خواهیم ماند. ما برادران عهدبسته مسجدالنبی هستیم.
محمد علی روزبهانی
مردان حجاز شانه به شانه هم ایستادهاند و نبی رحمت است که آنها را مینگرد. مهاجر و انصار تشنه کلامی دیگرند. نبی رحمت، روزهای فرا رو را دیده است. نگران است؛ نهال نوپایی که هنوز محتاج آبیاریست. نهضتی که از مکّه برخاسته، اکنون در مدینه به ثمر نشسته و نشو و نما مییابد؛ هر روز شاخه بر شاخهاش افزوده میشود و این شکوفههای اسلام است که فضای شهر را عطرآگین کرده است.
گاهی میشود که اهل مدینه با مهاجران مکه، گرم نمیگیرند. گویی آنها دو گروهند؛ مسلمانان مهاجر و بیخانه و مسلمانان مدینه که صاحب خانهاند. اما مگر نه اینکه «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ»!؟ آن مرد که آسمان از کلامش تپش میگیرد و شبنم میبارد، لب گشود و فرمان داد. فرمان داد به برادری. محمد مصطفی(ص) فرمود: «دو تا دو تا با یکدیگر برادر دینی شوید.» نسیم کلامش در لابهلای جمعیت، پیچید. همهمهای برپا شد. خیل مهاجر و انصار بود که دو به دو با هم، برادر میشدند و غربت و تنهایی بود که رخت بر میبست. پیامبر اکرم(ص)، آن سرور کاینات، بار دیگر از چشمه زلال وحی سیراب شده بود. پروردگار فرمود: «اوست که تو را با یاری خود و بهوسیله مؤمنان تأیید کرد و الفت میان قلوب ایشان به وجود آورد، اگر آنچه در زمین است خرج میکردی، نمیتوانستی میان دلهایشان الفت ایجاد کنی، ولی خداوند بین دلهایشان را الفت داد و او چیره و درستکار است».(1)
برادر نبی
در آن میان که شیری به میدان است، چه کسی را یارای ایستادن است؟ ستیغ آسمانها، جولانگاه پرواز عقابهاست و هیچ پرنده دیگری را بالی برای رسیدن به آن نیست. نور محمد(ص)، آسمانها را درنوردید و مردمان را یارای آن نیست که خیره بر سیمای نورانیاش شوند. آنگاه که امر نمود به پیمان برادری تا هر یک از اهالی مدینه و مهاجرین مکه با یکدیگر برادر شوند، چه کسی میتوانست در برابر او بایستد و با سرور کاینات برادر شود؟ پس از فرمان او هر کدام، کسی را برای برادری خویش برگزید. علی(ع) که تنها مانده بود، با بغضی در گلو، کنار پیامبر ایستاد. عصاره عالم وجود محمد مصطفی(ص)، دست او را فشرد. همه منتظر بودند تا ببینند چه کسی افتخار برادری با رسول خدا را خواهد داشت. انتظار بیمعنا بر چه کسی جز علی(ع) میتوانست دوش به دوش پیامبر بایستد و مگر رسول خدا تاکنون برادری جز او داشت؟! مگر نه آنکه نبی رحمت، پیش از این بارها فرموده بود: «أنا و عِلیٌّ مِن شَجَرَةٍ واحِدَةٍ و سائِرُ النّاسِ مِن شَجَرٍ شتَّی و اَحَلَّهُ مَحَلَّ هارُونَ مِن مُوسی». و به علی(ع) گفته بود: «أنْتَ مِنِّی بِمَنزلة هارون مِن مُوسی إلّا أَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعدی»؟! مگر
1) 1 نک: انفال: 165.
نفرمود من و علی هر دو، شاخههای یک درختیم و سایرین از درختهای مختلفند و پیغمبر(ص) علی(ع) را نسبت به خود به مقام هارون نسبت به موسی نشانید جز آنکه فرمود پس از من پیغمبر نیست؟!
وحدت؛ تار و پود اسلام
پیامبر که پدر امت بود، فرمانشان داد تا دو به دو با یکدیگر پیمان برادری ببندند، تا غبار جدایی و فاصلههای جاهلی، به یکباره شسته شود. تا با هم برادر باشند و برادر و غمخوار هم و همراز هم. تا هر کسی بییاور نباشد که در تمام تنهاییها و غصهها، اینبار تکیهگاهش باشد و بدینسان اسلام از تار و پود مهاجرین و انصار چنان بافته شد که در سایه دلنواز آن تمام جانهای خسته عالم بیاسایند و آب حیات اسلام را جرعه جرعه نوش کنند.
فاطمه پهلوان علی آقا
اولین ایمانآورده به پیامبر(ص)، همان فرزند تعلیم اوست که در دامان مطهر محمدی پرورش یافت. کدام دست، یاریگر دستان امامت خواهد بود، جز دست پیامآور توحید و نبوت؟!
اینک پیامبر(ص)، دستان برادری علی(ع) را میفشارد تا با عقد برادری، به حبل المتین اتحاد بیاویزند و دروازههای مکه را با رحمت فتح المبین، بگشاید.
به راستی اگر بیکران آسمان و آبی دریا به هم پیوند بخورند، دیگر هیچ جوانهای در عطش کویری نمیسوزد. دستان دریایی علی(ع) نیز دستان آسمانی پیامبر را میفشارد تا بزرگترین اعجاز تاریخ را با نام زیبای اسلام به ثبت برسانند.
اما ای کاش که شورهزارهای زمین، مفهوم باران را میفهمیدند!
پنجشنبه
5 مهر 1386
15 رمضان 1428
27.Sep.2007
معصومه داوودآبادی
دروازههای آسمان گشوده میشود و زمین، در ستارهباران میلادی بزرگ، به هلهله مینشیند.
در نیمه راه برکتخیز رمضان، رایحه شکوفههای یاس است که کوچههای مدینه را آکنده است.
حسن(ع) با چشمانی علوی میآید و افق، رسیدن ارجمندش را دف میکوبد. صدای آمدنش، طنین مهربانی و کرامت است. شانههای صبورش را زمین به تجربه مینشیند؛ آنچنانکه سمفونی سکوتش را.
او با نگاهی از جنس باران میآید و آبهای آزاد جهان، ماهیان تشنه دلش را میزبان میشوند.
هرگز غروب نمیکنی
کوه یعنی تو؛ ولی تو را نادیده انگاشتند و تحمل بیپایانت را بیشرافتان تاریخ، اینچنین به جولان نامردمی کشاندند.
آسمان، تویی که وسعت دلت، زبانزد آبهای زمین است.
ای فرزند حماسه و رأفت! تو آن بهاری که دستان خونریز خزان را یارای به خاک ریختنت نیست. جاودانهای؛ آن گونه که عشقخواهی تنید؛ آنچنان که باران، رگهای خاک را.
ایمان داریم که طلوع مبارکت را هرگز غروبی نیست.
ای حسن بینهایت!
از بازوان حیدری علی(ع) ، تا لبخندهای معطر فاطمه (س) نور ابدی توست که کوچههای جانمان را روشن کرده است.
آسمان در آسمان، سپید پرواز توست که اینچنین، قفس ستیزمان کرده است.
ای حسن بینهایت! طراوت پندارت را با کدام گلستان بگوییم که شکفته نشود؟
وقار نگاهت را با کدام کوه بگوییم که سر به تعظیم، خم نکند؟!
تو از گفتوگوی مهتاب آمدهای؛ با کلامی که خورشید میپاشد. در معطر صدایت، نفس تازه میکنیم و آینههای حضورت را به استقبال، شکوفه میپاشیم.
محمدعلی کعبی
امشب، به طواف دستهای تو میآییم، دستهایی که زمین و زمان از فیض زلالشان متبرکند.
ای سبط اکبر! نخواه دست خالی برگردیم. مگر تو نبودی که تنها دو بار تمام آنچه را داشتی بخشیدی و سه بار داراییات را با مستمندان به دو نیم کردی؟!
حالا ما زمینیان عصر پنهانی، در شبی که نام تو را در یاد خود دارد، به طواف دستهای تو آمدهایم. یاریمان کن که تو را بشناسیم. بگذار به قطره شفابخشی از بیکران دریای وجودت دست بیاویزیم که سخت تشنهایم. تو خود بهتر میدانی که حاجت شناختنت فریاد میکند؛ هر چند از لیاقت آن تهی باشیم.
متولد شدی و...
متولد شدی و خاک، گویی دوباره آفریده شد! سرزندگی از سر و روی زمین میبارید و طراوت روی تمام ذرات هوا پاشیده شده بود.
مدینه، به پیشواز ثمره قلب پیامبر میرفت و نخلها انگار قدبلندتر شده بودند.
شاید به احترام او بود که از جایی برخاستند. فرشتگان، فوج فوج میآمدند و بال بر گهواره تو میساییدند.
زمین، متبرک شد و شانههایش زیر قدمهایت، به یاد وزن مسیح افتاده بود.
یک میلیون زخم!
حجم ثنای شما در تنگدستی چند واژه نمیگنجد؛ که فراتر از لیاقت و باور زمینید؛ هر چند تنهاترین مرد در تنگنای برهههایی ناجوانمردش...
بسیار میشود که به شما فکر میکنم؛ به جَمَل که در آتش حملههای مهلکتان سوخت و به صدای ضربههای توفانی شمشیرتان؛ به صفین، به نهروان، به روزهایی که در کنار پدر بودید...
پس با ما بگویید ای سردار، چه شد که یک روز با یک میلیون زخم از مدائن باز میگشتید؟ شما که روزی بهرغم کارشکنیهای ابوموسی اشعری و همدستانش، متجاوز از 9 هزار نفر را از شهر کوفه به میدان جنگ گسیل داشتید و در صفین، بارها تا مرز شهادت پیش رفتید؟
با ما بگویید چه شد که آتش جنگ فرو نشست و معاویه جان سالم به در برد؟
با ما از آن یک میلیون زخم که به همراه داشتید، به اندازه یک میلیون درهمی که با آن عبیداللّهبن عباس را خریدند بگویید!
لب میگزیم و دندان میفشاریم از اینکه جگرتان هنوز میسوزد و پاره پاره در تشت میریزد.
ولی با ما بگویید این از کدام زخم است؟ زخم زهر «جعده» که همسرتان بود یا همان یک میلیون زخم؟
جای سرزنش ندارد اگر در شب تولدتان، از درد سخن میگویم.
چه جای سرزنشی است وقتی تو میآیی، ولی فراتر از لیاقت و باور زمینی؟
سودابه مهیجی
ستارههای سو سو زن، در آسمان رمضان، نشسته بودند و ماه کاملِ درخشنده را تحسین میکردند. ناگاه، بارقهای از زمین به پشت آسمان درخشیدن گرفت.
از آن بالادست دور، از آن ملکوت اوج گرفته، ستارهها دیدند که در زمین، ماه نورسیدهای در قنداقه متبرکش؛ به سمت آسمانیان لبخند میزند. دیدند که آغوش فاطمه، شکلی مادرانه به خویش گرفت و آن ماه منیر را به سینه فشرد و دیدند که مهتاب، از شرم آن رخساره روشن، سر در ابرها فرو کرد.
خدایا! این چه شبی است که جای آسمان و زمین عوض شده... که ماه در زمین نشسته و به سمت آسمان، رخساره نشان میدهد!
ستارهها، از تلألؤ خود دست کشیدند و مبهوت به تماشا ماندند و حسرتی ممنوع، سرا پایشان را فراگرفته است؛ حسرتی به رنگ یک آرزو؛ آرزویی که زیر لب زمزمه میکرد: ای کاش من ستاره این ماه سپیدبخت بودم و اطراف او، در طوافی ابدی سو سوی خویش را شب و روز عرضه میکردم.
سلام بر اقیانوس کرامت!
سلام بر لحظههایی که تو را آوردند!
سلام بر آغوش «کوثر»، که با رسیدن تو مادرانه شد!
سلام بر لبخند سرافراز علی(ع) ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!
سلام بر لبهای رسول اللّه که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانهات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!
سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!
سلام بر تو، شباهتِ بیشائبه محمدی!
سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاسته و مقدر است که در روزگارانی نه چندان دور، وارث تمام صبر فاطمی و عدل علوی، در زمانه بیحیدر، امیرالمؤمنین باشد و زخمها و طعنههای روزگار را جز به سکوت، پاسخی بر زبان نیاورد!
به بهشت، منسوبی
گهوارهای معصوم، گوش به لالایی مادرانه زهرا سپرده است و خواب روزگاران در راه میبیند.
تاریخ، پشت سر این گهواره ایستاده و چشمانتظار قد کشیدن اوست، تا کریم اهل بیت(ع) و
سفره اطعام همیشگی مدینه را با چشمهای خویش ببیند؛ تا دستان صلح عدالت را نظارهپ کند که در ازدحام بیعتهای شکستنی، تنها به جا میماند و با شمشیر فرو خفته در نیام، با شمشیر خون نریخته، تزویر کفر را برملا میکند.
آه، ای فرزند نهج البلاغه و فدک؛ ای نواده قرآن و شقالقمر؛ ای برادر کربلا و عطش! با این همه قرابت و خویشاوندی، با این همه سلسلهوار عزت که تو را از هر سو در برگرفته، تو از هر طرف به بهشت منسوبی، با تو، تمام مسیرها، به ابدیت بهشت میرسند.
مجتبای هستی
مجتبای هستی! حتی اگر شبیهترین به رسول اللّه نباشی، حتی اگر پای پیاده خویش را بیست و پنج بار در بیابانها به طواف کعبه نبری، باز هم دست عطای بیمنتهایی و امام حلم سر به فلکی که دشنام بیگانه را به لبخند، آغوش میگشاید و بر سفره کرامت مینشاند.
سرآغاز سلاله زهرا، خوش آمدی! تو فرزند علاقه دو عصمت بیپایانی؛ مظلوم مضاعف تاریخ که در پس نامش، سکوت و خونجگری نهفته است.
نامت، کبوتر سپیدی است که با شاخهای از زیتون، به نظاره تاریخ ایستاده.
بر بلندای قرنهای جبر و ستمگری، کاش بشر، با دستهای صلح تو برای همیشه بیعت کنند.
رقیه ندیری
ماه به نیمه رسیده است، دارد باران شکوفه و لبخند میبارد و شهر، در زلال تبسم خداوند، نفس تازه میکند.
شهر، سال سوم هجری را نفس میکشد و بشارتی که از فقیرترین خانه تکثیر میشود کامها را شیرین کرده است. علی و فاطمه علیهماالسلامـ این دو روح کامل آفرینش ـ به نوزاد خویش مینگرند؛ به
اولین ثمره پیوندشان، آن وقت، رو به خداوند میچرخند و به شکرانه این مولود، سر به سجده شکر میبرند.
علی و فاطمه به نوزاد خویش مینگرند. به قداستی که باید به ارث برده باشد، میاندیشند و به صبری که باید با گوشت و خونش عجین شده باشد و در معصومیتاش غرق میشوند.
نامی از آسمان
و آنگاه پیامبر، از راهی که در متن تهنیت ملائک میدرخشد، با سلامی به برکت این روز، به حجره کوچک آن دو بزرگوار میآید. کودک را عاشقانه در آغوش میفشارد.
جبرئیل، نام زیبای حسن را به چشمروشنی میآورد. پیامبر این نام را با اذان و اقامهای سبز، متبرک میکند.
راستی کدام نام نیک برازندهاش نیست؛ وقتی او امین و زکی در میان خاکنشینان و پرهیزکار و کریم خاندان وحی است؟!
کدام نام نیک، برازندهاش نیست، وقتی سید و پیشوای نیکان خوانده میشود و خاطره بهشت را با خود دارد؟!
در آغوش آسمان
پیامبر باید او را به تمام گوشها و چشمها برساند؛ زیرا از ضمیر و آینده مردم خبر دارد و از فرداروز که ورق برمیگردد، آگاه است.
پس باید حسن خویش را در آغوش، به منبر ببرد و بر مهربانی زانوانش بنشاند. مردم باید موعظه و حسن را با هم بشنوند؛ باید سجدههای پیامبرشان را با کودکانههای حسن(ع) به خاطر بسپارند؛ باید زوایای ذهن خویش را با خاطره این کودک بهیاد ماندنی، آذین ببندند.
پیامبر نه فقط برای حسی پدرانه که به خاطر فرداروز پیروانش، باید حسن را مانند رسالتی که پیش از این داشت، به دوش بکشد تا مردم، به مجتبی(1)بودنش ایمان بیاورند.
1) 1 . مجتبی: برگزیده، انتخاب شده.
حسین امیری
بر آتش دل، آبی نشان، ای روزگار شیعه که تلخی غیبت به کام داری!
روشن شو، ای فانوس چشم عاشقان آل یاسین! نهان شو در سینه، ای غم! خنده نگاه مهربان حسن بن علی(ع) را در طلوع آفتاب امروز دیدهام. کرامت نامش را در بارش ستارههای دیشب نیوشیدهام.
بادهام ده، ای امید؛ ساغرم را مشکن، ای غم که بوی کرامت پسر فاطمه، شادی آسمانیان را وعده داده است.
به خانه فاطمه خوش آمدی!
آرام بگیر در آغوش فاطمه! بگذار بوی یاس آمدنت را حس کنم. آرام بگیر تا صدای قلبت به قلب فاطمه، جان بدهد! تنهایی خاک مدینه را از دل فاطمه ببر! لختی از گریه دست بردار، کودک دلفریب خانه علی!
بوی پدرم از تو به مشام میرسد.
جلوه کرامت خدا، جلوه جمال محمد به خانه تنهایی فاطمه، به دنیای غربت خوبان خوش آمدی!
اگر تو نبودی...
اگر تو نبودی، کدامین سرو را به قامت قیامت محمد(ص)تشبیه میکردند و شاعران، با کدامین واژه، مهربانی یاس را صدا میکردند و آسمان، ماه را با کدامین نام به میهمانی ستارهها میخواند؟
سرور جوانان بهشت! اگر تو نبودی، نامه زیبارویان را چه کسی مهر تأیید میزد و کدامین معنی، واژه عطای بیمنت را دلالت میکرد؟ ای دلیل عشقورزی شیعه، ای مظلومیّت عشق در مغاک عقل!
شهلا خدیوی
همه چیز بود و بی تو انگار هیچ چیز نبود. زیاد بود ولی بی تو به چشم نمیآمد. زمین چیزی که زیاد داشت، آدم بود، ولی هیچ کس تو نمیشد. خاک هم بود، اما بخل وجودش را گرفته بود و به دانهای جان نمیداد... .
بذرها تو را خواستند. صدای بذرها در بادها پیچید. نبودنت را فریاد زدند. خبر به یاس و نرگس و شبنم رسید. ماه آخرین صدا را گرفت و به آسمان برد. آسمان، غربت ماه را دید، آستینش را بالا زد، اشک توی چشمانش دوید و تو را از خدا گرفت... .
کریم اهل بیت(ع)
خانه رحمت را از سوت و کوری درآوردی. نمیدانم اگر تو نمیآمدی، آیا زمین به ماه، روی خوش نشان میداد؟ آیا چیزی میداد که از رخوت در بیاییم؟
کریم اهل بیت(ع) میوه دل واپسینْ پیامبر! عالم، مدیون کرامت توست.
رزیتا نعمتی
میتوان بار دیگر خویش را از سر گرفت و جرعهنوش محبت شد. اینجا دستی برای یاری، تو را میطلبد؛ دستهای نیازی که برای ایستادن بر زانوی خویش، از عصای مهربانی تو مدد میخواهد، تا مصداق مضمون (تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ)(1)قرآن باشی. به راستی مردم قبیله عشق، تنها از آنچه دوست میدارند انفاق میکنند.
رمز شادی، شاد کردن است
آنها که به آیین آئینه معتقدند، میدانند که تنها نور است که نور را منعکس میکند و امروز برای شادمان بودن، تنها تشعشع شاد کردن است که لبخند را به قلبمان باز میگرداند. یعنی آنجا که دردهای حک شده بر لوح تقدیر، سرنوشت محتوم درماندگان را رقم میزند، معتقد باشی:
«مردی و مردانگی آن است بر ابنای نوع *** تا توانی دستگیری و مددکاری کنی
بینی ار افتادهای از دستگیری دم زنی *** ور گرانباری بیابی بار برداری کنی»
1) 1 . آل عمران: 92.
علی و محرومان
در باران حادثه، بیپناهان حرفهای زیادی برای نگفتن دارند؛ ولی به زیر چتر امان، زمانه آن را به جا نمیآورد.
حالیا کجاست شبهایی که به دوش علی(ع) ، غم بینانی همسایه، کوچه به کوچه سنگینی میکرد و ظرفها، سهم یتیمان را به هر طرف میبردند؟
بارالها! چگونه ادعا کنم که مسلمانم و پشت پلک آرامش شبانه چشمم بند گیرم؛ آنجا که فرستاده عشق، محمد امین(ص)فرموده است: (بهترین مردم، سودمندترین آنان به حال دیگرانند).(1)
خلوص در بخشش
بگذار صدای نفسهای بخشش تو را باد نشود و ملایکه، در جشن خلوص تو دف بزنند!
بگذار آن احساس سرشار آمیخته به تبسم را، آنچنان به دستی بینوا هدیه کنیم که پاداشی جز تکرار شیرینی آن لحظه را آرزو نکنیم و معتقد باشیم، اگر هنگام خوشبختی، یک جفت چشم خسته و محتاج تو را میپاید، به سیب سرخِ دستت اندکی شک کن.
زیرنویسها
ـ بخشندگی، انجام وظیفه نیست؛ بلکه روشی برای لذت بردن یک ذهن پیشرفته و روح بزرگ است.
ـ در آیین خلوص، ارزش دستی که میبخشد به آن است که صاحبِ آستین شناخته نشود.
روحاللّه حبیبیان
نمیدانی کدام را باور کنی؛ قهقههها و عربدههای مستانه این خیل کثیر غافلان و بیغمان مغربزمین را که صبح و شام خود را به پرسه زدن در پسکوچههای لذات و شهوات میگذرانند و
1) 1 . رسول اکرم(ص)، به نقل از: رهنمون ذوالفقاری، ص 561.
خارج از پیلههای تنگ خودکامگی و عیش و عشرت، قادر به دیدن چیزی نیستند؛ یا توده روزافزون مستضعفان و محرومان و بینوایان این دنیای کثیف را که در لابهلای زبالهها و پسمانده رستورانها و در حاشیه عشرتکدههای پر زرق و برق، راهی برای زنده ماندن جستوجو میکنند؟
تو از این فاصله عمیق و غفلت نکبتبار، در شگفت میمانی و از خود میپرسی چگونه ممکن است انسان، این اشرف مخلوقات خداوند ـ ، چشم بر این همه ظلم و تبعیض و بیعدالتی ببندد و بر رنج همنوعان خویش، فریاد بر نیاورد؟!
بیاختیار، به یاد گفته آن شاعر افتی:
«و «انسان» نام اشرافی زیبایی است از معنی تهی مانده!!»
فریادی بلند
چشمهای خسته و کمسو، صورتهای زرد و تکیده و بیگانه با لبخند، شکمهای مأنوس با گرسنگی و فرو رفته در بدن، نگاههایی که نیاز از آنها موج میزند و دستانی که التماس را به هر بینندهای هدیه میکنند، خانههای محقر و نمور وداع گفته با پاکیزگی، بسترهای خیالی میان بدن و خاک، ظرفهایی خالی و لباسهای مندرس و پر از وصلههای ناهمگون، همه و همه در گوشه گوشه این عالم، فریاد بلند استضعاف و حرمان است که دادرسی را میطلبد و یاوری را و حنجرهای بیدار که درد و رنج مستضعفان و محرومان عالم را به یاد این بشر عاقل و غرق در لذات و شهوات بیاورد.
رزیتا نعمتی
مرد داروخانهچی هم شربت او را نداشت
قطره آرامبخشی از لب دریا نداشت
نسخه را پس داد: «جای دیگری هم سر بزن!»
جغجغه داریم؛ اما هیچ کس اینها نداشت
ساعتی چند است آقا نرخ یک دیدارتان
دست بر تقدیر وقتی کودکی بابا نداشت؟
دکتری دیوان شعرش را ورق زد بینگاه
گفت: میبینی که ناصر خسروی ما جا نداشت
مَرد میخواهد بگوید دخترم میمیرد و...
مابقی ماجرا... اما غرورش وا نداشت
سرفه حرفش را برید و زیر لب نجوا نمود
تختهای شهرتان هم بویی از مولا نداشت
محبوبه زارع
آنگاه که ابرهای ظلمانی، نجابت خورشید را بر مردمانِ تشنه روشنایی دریغ میدارند، دستی جز دست امداد خداوند، شایسته تجلی نیست! پنج روز از پاییز گذشته ولی آبادان مدتهاست که در خزان محاصره، غوطه میخورد.
آبادان، مدتهاست که در حصار تجاوز و بیداد، دل به رونق یک بهار سپرده؛ بیتردید بهار آمدنی است!
تارهایی...
این عملیات حماسی، نام ثامن الائمه(ع) را بر خود آذین بسته است. سربازان سپاه شرف و آزادگی، نجات آبادان را بر پیشانیبندهای ایمان خود حک کردهاند. عزم سلحشورانه دلیران وطن، لحظه به لحظه، شور نینوایی را طنین میدهد و آبادان خوب میداند که فاصلهای تا رهایی نمانده.
رایحه خوش آزادی
سال 1360 است و تقویم حماسه و دفاع، پنجمین روز مهرش را با شکوهی به یاد ماندنی، گشوده. رایحه خوش رهایی، مشام جبهههای جنوب را پر کرده و مردمان بیپناه آبادان را در سرودی
انقلابی به وجد آورده است. دشمن، پیش از این هم میدانست که محاصره پوشالیاش را، ارادههای استوار سربازان اسلام، در هم خواهد شکست. میدانست و اینک به باور رسیده است.
پیام پنجم مهر
حصارهای زمینی شکسته شد و جنگ به پایان رسید. ایران، آزادگی و آزادی را با تلفیقی انقلابی تصاحب کرد؛ ولی پیام پنجم مهر و عملیات ثامن الائمه در طول زمانها، این است که دشمن به هیچ قیمتی نباید بر حریم اسلام، حد زند و حصاری را بر گستره لایتناهی دین ترسیم کند. این است پیام شهدای دفاع. این است رسالت ما وارثان آزادی.
میثم امانی
کوچهها به خاک میافتند در برابرتان. آسمان، باز میشود و بازتر. دیوارها، اشاره میکنند به دوردست. ثانیهها، دستهایتان را گرفتهاند و میکشند. شهر، اشک میریزد زیر باران مرگ؛ نوبت آن است که «مردی از خویش برون آید و کاری بکند.» ستارهها بیرمقاند، نور نمیدهند؛ خورشید، جای خویش را به ابرهای سیاه سپرده است.
جاده، صاف میشود زیر قدمهایتان. این، قانونِ خداست که مردان خویش را تنها رها نخواهد کرد.
حیثیت وطن
«آخرین مأوایتان اللّه بود.» میدانستم که تندیسههای وحشت، ترکخورده، خواهد ریخت. میدانستم که «لبیک یا حسین» شما، جرثومههای ظلم را به توفان خواهد سپرد. و آتش تیز تجاوز را خاموش خواهد کرد؛ زیرا پیاله چشمهایتان، پر از مستی عشق بود. دلهای آغشته به عشق را چه کسی میتواند از پای درآورد؟
دردمندان بلا را چه کسی میتواند علاج کند؟ عاشقان بیقرار حضرت دوست را چه کسی میتواند آرام ببیند؟
میدانستم که «دور است ز شما تن به مذلت دادن» دور بود از شما که حیثیت مرزهای میهن را بر باد ببینید و آرام بنشینید؛ دور بود از شما که بچههای آواره شط را در به در غربتکدهها ببینید و آرام بنشینید؛ دور بود از شما که چادرهای پاخورده و زنگهای بیتفریح و عرقچینهای بیصاحب را ببینید و آرام بنشینید.
میدانستم که شما آبروی بندر را باز خواهید گرداند. میدانستم که بلم را به رود، خرما را به نخل و زندگی را به آبادان باز خواهید گرداند.
«از شما تا پیکر دین جان گرفت *** خاک و خون انگشت در دندان گرفت»
ما زندهایم، چون شما زندهاید
«قصدتان تنها فنا فی اللّه بود» نه شب تا کنون در برابر خورشید تاب آورده است، نه سکوت، در برابر فریاد و نه دیو سفید در برابر رستم دستان.
بازوبند «یا ابالفضل» بسته بودید. رمزهای پیشانیتان، به خط سرخ «یا حسین» بود. هیچ تشنگی تا کنون نتوانسته است ایثار را از «ابالفضل»ها و هیچ خستگی شهادت را از «حسینها» بگیرد.
میدانستم که قدم، جای قدم حضرت ابالفضل خواهید نهاد و سر به سودای حسین بن علی(ع) خواهید سپرد.
کدام سرزمین است که فرزندانی از این دست، پرورده باشد؟
«آفرین بر جان مردان خدا *** مرحبا بر رهنوردان خدا»
میدانستم که در دفاع از مرزهای جغرافیایی، کوتاه نخواهید آمد؛ دستمان را بگیرید تا در دفاع از مرزهای فرهنگی کوتاه نیاییم.
میدانستم که قدمهایتان را برای اقامه توحید و عدالت، برخواهید داشت؛ دستمان را بگیرید تا قلمهایمان را برای اقامه توحید و عدالت برداریم.
ما زندهایم، چون شما زندهاید.
محمدعلی کعبی
افعی هراسناک بر چهار ستون شهر تنیده بود و هنوز زخمهای مقاومتِ 45 روزه را بر تن داشت. سیصد و چهل و نه روز از محاصره میگذشت و جوانان شهر، سیصد و چهل و نه سال پیرتر شده بودند.
حالا همان افعی که غرور پوشالیاش را در متن تجهیزاتِ زرهیاش به میدان کشیده بود، هر شب کابوس میدید. پاییزِ شعلهور از راه میرسید و پشتِ نخلها، خبری بیتابِ انفجار بود.
پیراهنِ شهر، در بغضِ پنهانِ خود، رنگِ فتح به تار و پود داشت.
وَ افعی ناگهان شبیخون خورد.
پیشانی مقدس آفتاب، بشارتِ صبح: (عملیات)
این بار، ارتش و سپاه، این دو رودِ توفانی و خروشان، با هم گره خوردند و در بستری به وسعتِ دریا، هیچ سنگی را به حالِ خود وا نگذاشتند.
دشت، به وسعتِ 150 کیلومتر، زنجیر میگُسست و ثامن الائمه(ع) ، اولین عملیات گسترده و وسیعِ جنگ دانسته شد. فریاد، شب را پرده پرده میدرید. رمزِ مقدسِ «نصَرُّ مِنَ اللّه وَ فَتْحٌ قَریبْ» زبانزد ذراتِ معطر هوا بود. خشم یک ساله ایران، از خراسان لبریز شده بود و پیشانی مبارکِ اخترِ هشتم، بر سلسله جبالِ جهاد میتابید. رویِ در و دیوار شهر، دمادم گلِ لاله میرویید و بیسیمها 42 ساعت بعد، خبری را سرمستانه، خاکریز به خاکریز میبردند...
اینچنین شد که ذوالفقارِ بُرنده خمینی، خاک را که تشنه خونِ متجاوز بود، سیراب کرد.
نمرود و ابراهیم، روایتِ دوم: (بعد از عملیات)
منطقه، پر از هِرَمهای کلاههای سبز و چکمههای سیاه شده بود. رژیم غاصب بعث، تیزی تیغ را تجربه میکرد. نمرود، هنوز طعمِ شیرینِ جشن پیروزی را زیر زبان داشت و دهانش بوی خون میداد.
ولی ناگهان حق داشت که دیوانه شود؛ او که تمامِ خدایگان تجهیزاتِ زرهی و حربههایِ تبلیغاتی خود را در هم شکسته میدید، هِرَمها، از رقاصههای کابوسهای هر شبش بودند و خون، جلوی چشمهای خوابآلودش را گرفته بود؛ تا آنجا که بعد از عملیات، هفت نفر از فرماندهانِ ارشدش را تیرباران کرد و شخصا فرمانده لشکر سوم عراق را کشت.
پس ابراهیمِ زمان، خمینی بتشکن، تبر را به شکلی دیگر به دستِبتِ بزرگ داده بود و این شوم خونآشام، با دستِ خود، تبر به ریشه خویش میزد.
با همکاری شیطان
حتی به زودی به فکر بمبهای شیمیایی افتاد و با همکاری شیطان غرب، کارخانههای اسلحههای شیمیایی را در عراق تأسیس کرد.
و تاریخ به خوبی میداند که آتش نمرود، برای ابراهیم گلستان شد؛ گلستانی که عطر لالههایش هنوز کوچه کوچه این سرزمین را سرمست کرده است و از متنِ آن بیشمار کبوتر آزاده، به پرواز درآمدهاند.
شنبه
7 مهر 1386
17 رمضان 1428
29.Sep.2007
مهدی خلیلیان
نامت، اعجاز کلام است و یادت، بر زخمهای عمیق تاریخ آدم و عالم، مرهم و التیام.
آه، ای حبیب اللّه!
مگر نَه شعشعه طلعت کوکبهات، حُسن آفتاب شکست و شَرَف رسالت و عزِّ دولتت به ازل و ابد پیوست؟!
مگر نَه جانت مهبط وحی پروردگار گشت و بیانت کاشف سرِّ هدی؟!
مگر نه «سلسبیل»، رشحهای از جام کرمت است و «جبریل» فقط قاصدکی در هوای حرمت؟!
منت آن یگانه وَدود را که بر ما از سرِ رأفت، بهر وصول به عبودیت و معرفت، در باغ سبز ولایت و محبت اهل بیت شما را گشود و در صحیفه هدایت فرمود:
«سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ...».(1)
عشق بود و سکوت بود و سحر...
معراجت را شاعران، نامهها کردند و فریاد شوق از دل و جان برآوردند. دبیران فلک نیز یاورشان گردیدند و... قلمهاشان به اوج ملک اللّه و افقهای بالا رسیدند؛
1) 1 . اسراء: 1.
بر نهاده ز بهر تاج، قدم
پای بر فرق عالم و آدم
قامت عرش، با همه شرفش
ذرهای پیش ذروه شرفش
بر نهاده، خدای در معراج
بر سر داتش از «لَعَمْرَک» تاج(1)
آسمان سفر، آبی است
فدایت شوم؛ که تمامت خاک عالم و آدم به یک نظرت آفتاب زر گشت و خاک پایت تاج فرق بشر.
عشق بود و سکوت بود و سحر... آنگاه بر مرکب نورت نشاندند و از جهان ناسوت و کویر برهوت، سوی عرش ملکوتت کشاندند؛ و بند بند وجود هزار هزار اجرام آسمان و بروج کهکشان، از شوق دیدارت گسستند و چون حاجبان درگاهت کمر به خدمتت بستند.
مگر میتوان «هفت گنبد» را در «پنج گنج» گنجانید و سفر عشق را به تصویر کشید؟!
در شب، از مسجد حرام، به کام
رفته و، دیده و آمده به مقام
یافته جای خواجه عقبی
قبه قرب لیلة القربی
گفته و، هم شنیده، و آمده باز
هم در آن شب، به جایگاه نماز(2)
بهاران رسید
آن امین خوشخبر و نیکو سِیَر، بر براق سفر تا آسمانها تاخت؛ چندان شورآفرین و دلنواز، که «روز»، زیر گامهایش در تار و پود خویش آهنگ وداع نواخت و «شب» از آمدنش رنگ باخت و به سماع پرداخت؛
... بهاران رسید و، بهاری شگرف
به پابوسی شهسواری شگرف...
شب تار، از تار مویش شکافت
شب از آن سحر اینقَدر ـ قدرْ یافت
شب مِهر بود و، براق سفر
شب عشق بود و، سروری دگر(1)...
و شب «شفاعت» بود و تمنای آمرزش گناهان امت، از ذات سرمد و گنجینه رحمت و مودت؛
خدا گفت: ای دوست! حاجت بخواه
تو هستی و من؛ صاحب بارگاه
پیامبر، به لبخندهای، لب گشود
همه امت خود، شفاعت نمود...
خدا، ساخت او را، مهینْ پادشاه
که ما را دهد، روز حسرت، پناه(2)
میثم امانی
شب است. جبرئیل، اسب حادثه را زین میکند، تا قدم از دایره طبیعت بیرون بگذاری و اوج بگیری.
دستهایت را که بلند میکنی، ستارهها برای بوسیدناش هجوم میآورند. بر قالیچه ابرها مینشینی، ماه و خورشید را میبینی که به پایت افتادهاند؛ کاینات، هماهنگ با تو، سرود نیایش سر دادهاند. دریچههای عرش را افتتاح میکنی و قدم میگذاری به آسمان ابراهیم(ع) ، آسمان عیسی(ع) ، آسمان موسی(ع) ، آسمان نوح(ع) ، آسمان آدم(ع) . پیامبران صف بستهاند تا ختم نبوت را در نقطه کمال تو تبریک بگویند. فرشتهها، پیامبریات را جشن گرفتهاند... تا رایحه حضورت را از باد
بشنوند. اهالی انجمن ملکوت، حلقه زدهاند. درخشش جمال تو، ساکنان حرم ستر و عفاف را به وجد آورده است.
قرآن مکتوب، در شب قدر به پایین آمد و اینک قرآن مجسم در شب معراج بالا میرود «سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا».(1)
معراج تو...
معراج تو، انسان را نجات بخشیده است از تنگنای مادیت؛ پنجرههای ناگشوده را برای خانهنشینهای کوچه دانش باز کرده. زمین و آسمان، وصل شدهاند به هم. انسان، بادیههای سلوک را درنوردیده و قله کمال خویش را فتح کرده است.
معراج تو، فتح باب تعالی است؛ ارمغان افتخار است بر تارک خلیفه الهی، کلید اسرار عرفان است در دست عاشقان دلسوخته.
معراج تو، به کوششهای نامتناهی جویندگان نور، معنا بخشیده است؛ به مشتاقان مهجور لذت حضور چشانده و پارهخط عروج را به نقطه پایان خویش رسانده است.
معراج تو، سرآغاز پیمایش راههای طی نشده است؛ سرآغاز خوانش کتیبههای کشف نشده؛ نویدبخش قدمها و امیدبخش قلمهاست.
شرف بنیآدم
تو، شرف بنیآدم را آشکار ساختهای. در مقام عظمت تو، پرهای جبرئیل خواهد سوخت.
درک حقیقت هستی، تنها شایسته قلبهای آدمیان است که فرشته به مکان آدمیت راه نخواهد برد.
«سدرة المنتهی» با معراج تو مُبرهَن شده است. تو، قرب الهی را به بشر آموختهای «وَ هُوَ بِاْلأُفُقِ اْلأَعْلی ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی».(2)
با حقیقت دل خویش، آیات جلال را دیدهای و در اعماق قلب خویش سورههای جلال را شنیدهای. اینک گسلهای میان ظاهر و باطن، پر شدهاند و میان صورت و معنا حجابی نیست.
نگاه تو، پر از چشمههای نور است و شهد حکمت از زبانت میچکد.
به آسمان رفتهای تا عشق را به زمین بیاوری، تا صلح را به زمین بیاوری، تا شادی را به زمین بیاوری.
از آستینات، صلوات تراوش میکند. فوج فوج معنویت با تو آمده است.
بوی بهشت را با خود آوردهای تا از جهنم دنیای ما، آرمانشهر انسانیت بسازی و به آدمیان بیاموزی که «توحید»، بهترین معنای زندگی است.
سیدمحمود طاهری
... گاهی از هیاهوها و بیمهریهای مردمان به تنگ میآمد و حضور در میان خاکیان، برایش دلگیر کننده میشد. چارهای نداشت که رسالتش را به پایان برساند؛ اما شوق پرواز تا عرش خدا را چه باید میکرد؛ نیاز به عروج تا دیدار پروردگار و نیاز به خلوتی عاشقانه با خدا؟
و سرانجام، عروجش آغاز شد؛ از مکه تا قدس و از قدس تا سدرة المنتهی؛ تا آنجا که جبرئیل از همراهی با او باز ماند و اگر قدمی فراتر میگذاشت، پرش میسوخت:
«گفت جبریلا بپر اندر پیام *** گفت رو رو من حریف تو نیم»
«اگر بند انگشت برتر پرم *** فروغ تجلی بسوزد پرم»
اما آن رسول یگانه(ص)در آن خلوت رازآلودش با محبوب، چه دید و چه گفت و چه شنید، کسی نمیداند.
«یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان *** دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنید»
سیر آسمانی
ای پایه اول تو معراج *** نعلین تو فرق عرش را تاج
آن شب که به سیر آسمانی *** رفتی ز سرای امّ هانی
این هفت بساط در نوشتی *** وز چار رباط در گذشتی
خدا تنها به یک نفر اجازه معراج داد و او را به سراپرده غیبش فرا خواند، تنها رسول خاتم(ص)را که آیینه تمامنمای پروردگار بود و بهانه پیدایش جهانیان. و چون هستی، جلال او را در آن شب دید، سر تعظیم فرود آورد و پیامبران آسمانی به احترامش به «استقبال شتافتند و نقطه کمال خود را در وجود او یافتند. چه شوقانگیز بود، دیدار او در خلوتی شگفت با سرچشمه نور و سرور؛ آنجا که حتی درها را به روی همه فرشتگان بستند.
همه جا به یاد امت
دلتنگ دیدار بود و منتظر جبرائیل، تا با براقش، همسفر او در سفر آسمانیاش شود.
«چون نگنجید در جهان تاجش *** تخت بر عرش بست معراجش
سر بلندیش را ز پایه پست *** جبرئیل آمده براق به دست
راه دروازه جهان برداشت *** دوری از دور آسمان برداشت
گامی از بود خود فراتر شد *** تا خدا دیدنش میسر شد»
و اینگونه خدا را در شب عروج و بیواسطه حس کرد و به رنگ او درآمد و ربانی شد؛ سرشار از جذبه جمال و جلال خداوند، و لبریز از تلألؤ برخاسته از اسما و صفات پروردگار. تا آنجا که:
«لطف ازل با نفسش همنشین *** رحمت حق ناز کش، او نازنین
خورد شرابی که حق آمیخته *** جرعه آن در گل ما ریخته»
و چه لذتبخش است برایمان که رسول ما، حتی در آن اوج دیدار نیز به یادمان بود و دعاگویمان:
«لب به شِکَرْ خنده بیاراسته *** امّت خود را به دعا خواسته»
و آن هنگام نیز که با دست پر از آن سفر آسمانی برگشت:
«هر چه آورد بذل یاران کرد *** وقف کار گناهکاران کرد»
سودابه مهیجی
آسمان را زیر پایت گستردند و فرش تا عرش را کروبیانِ بالافشان، جارو زدند. فلک، بیتاب بود و مدام سینه خویش را صاف میکرد.
ستارهها و ملائک، ماه و ابرها و کهکشانها، همه میدانستند که دُردانه آفریدگار، رهسپار آسمانهاست.
برخیز و مهیا شو مرد! ... با کفشهای روزمرّه و پیراهنِ همیشه؛ نه! ... ردای قربة الی اللّه بر شانه بگیر و با دلی وضو ساخته، در دل شب روان شو.
این شب، تمام قِدْمت زمین است و تمام گذشته و آینده روزگار. چشمهایت را بیناتر از همیشه، به هر سو بدوز تا تمام حادثههای رویارویِ امشب را از دیده به دل بسپاری.
«براق»، بیقرار توست؛ راهی شو! ای قرار کاینات!
... تا خدا
تمام ستارهها... از قدیم، کائناتِ دیروز و امروز و فردا، ماه و خورشید و کهکشانهای فراوان، همه از پرواز بلند او رد شدند و پشت سرش بر جای ماندند.
بیتالمقدس، بر خاک پای او بوسه زد. نماز معصوم او، محراب قدس را مبارکتر کرد. تمام رسولان پیشین، بر قامتِ خاتمیّت او سلام گفتند و به زانوی ادب نشستند.
بهشت و دوزخ، برزخ و دنیا، همه مثل خاطراتی ناچیز، از دیدگان وسیع او گذشت. جبرئیل، دست در دست صاحبقرآن، پلههای عرش را فرا میرفت و تمام هستی را بر او عرضه میداشت.
اما حتی بالهای امین وحی، به انتهای مسیر عروجِ احمد قد نداد و او خسته و ناتوان از ادامه سفر بازماند و رسولِ مهر تنها به سمت خداوند رفت.
«إِلَیَّ إِلَیَّ»
این ملکوت مقرّب، چه درهای بیشماری دارد! این همه پلکان و مسیر، این همه بلندا و اوج... ؛ خداوندا تو چقدر رفیع و بالادستی؛ اما همیشه نزدیک و مهربان!
آه که دلهای زمینی را چقدر حجابِ تو در تو، از ذاتِ اقدس تو دور کرده است!
ولی محمّد(ص) رهیافته بود و مأذون.
رب العالمین، او را به خویش فراخوانده و بار داده بود. درهای بارگاه پروردگار، اگر چه فراوان، ولی در مقدم رسالتِ خاتم، لب به خوشامد میگشودند و قفلها همه گسسته میشد.
طبقات عرش اعلی، در معرض گامهای محمد(ص)، از شوق به لرزه میافتادند و گریبان میدریدند؛ اما ذات احدیت، از همه مشتاقتر بود و احمد، مشتاقترین.
ندای قدسی، تمام آسمانها را میشکافت و به محمد(ص) میرسید: «إِلَیَّ إِلَیَّ» و او شیفتهتر و سر از پا نشناستر، پیش میرفت.
«رحمةً للعالمین»
دل رئوفِ رحمة للعالمین، باز در گرو مهر امت خویش بود. پس در آن لحظات مقرب، در آغوش خداوند آن همه نزدیک، برای امت تا قیامتِ خویش دعا کرد: «رَبَّنا لا تُؤأخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْرًا کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا... ».(1)
روح الله حبیبیان
در هفت آسمان ولولهای است. ملائک، در جُنب و جوشند. عدّهای از شوق میگریند و برخی بیقرار، چشمانتظارند. طبقات آسمان و عرش الهی، گویا سراسر آذین بسته و زیباتر از همیشه شده! انبیای الهی، از آدم تا مسیح، منتظر و مشتاق، چشم براهاند؛ چشم به راه عزیزترین و محبوبترین آفریده خداوند. امشب، رسول اعظم، به معراج میرود.
«شکوه یک سفر»
پیامبر خدا، نماز عشا را به پایان رساند و آنگاه، آهسته راه مسجدالحرام را در پیش گرفت. در سکوت و تاریکی مکه، جنبندهای در اطراف کعبه به چشم نمیخورد. حال عجیبی داشت. میدانست شبی جز شبهای دیگر، پیش روی دارد و سفری شگفت.
1) 1 . بقره: 286.
... و ناگهان، گرمای حضور جبرئیل را در کنار خویش حس کرد سلام بر محمد مصطفی، برترین رسول الهی!
ـ سلام بر جبرائیل امین، فرشته مقرب عرش الهی!
ـ یا رسول اللّه، اگر آمادهاید، بر این مرکب سوار شوید تا نخست، بیتالمقدس و سپس راه آسمانها را در پیش گیریم!
ـ نام این حیوان عجیب چیست؟
ـ بُراق، یا رسول اللّه! مرکب ویژه سفر معراج برای محبوبترین مهمان خدا.
... ساعتی بیش نگذشته، پیامبر در خانه خود بر سجاده نشسته انتظار طلوع فجر را میکشد تا نماز صبح بگذارد؛ ولی اندیشهاش مبهوت سفر اسرارآمیز امشب است و صدای جبرئیل همچنان در گوش جانش میپیچد:
«سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی ...».(1)
پیامهای کوتاه
ـ شب معراج، یاد آور عروج آسمانیترین خاکنشین عالم به حریم سدرة المنتهی و مقام «قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی»، بر امت آن حضرت گرامی باد!
ـ 17 رمضان، یادآور اسرارآمیزترین سفر انسان از دل ناسوت تا اعماق لاهوت و معراج عرش پیغمبر خاتم(ص)گرامی باد.
فاطره ذبیحزاده
نیمه شب مکه عجیب دیدنی شده بود! در هوای مسمومِ شرک، برابر چشمان خوابآلودِ شهر رکوع و سجود پروانهوار آن نیکسرشت، دیده سیمین ستارگان را مبهوت قامت حقنمای خود کرده بود. گویی آینهای، تمام قد در برابر خورشید نشسته باشد که ماه، اینگونه واله و مدهوش به تماشا آمده بود.
1) 1 . اسراء: 1.
هنوز دیده افلاکیان بر گردِ آن وجود نازنین در طواف بود که محراب، آکنده از شمیم خوش دعوت شد.
«سپاس خداوندی را که بندهاش، محمد(ص)، را در یک شب [عرفانی]، از حریم پاک مسجدالحرام به سیاحت حرم مبارک مسجدالاقصی برد، تا آیات خویش را بر دیدگان روشن او جاری کند».(1)
حبیب من؛ ای امین گفتههای پنهانیام، برخیز و پای بر رکاب نورانی «بُراق» واحد از پی واحد، به سویم بشتاب.
دل بر کَن از زمین؛ واگذار این ورطه پر جذبه خاکی را؛ بگذر از مرزهای واهی دنیا و به ضیافت پروردگارت بیا! نسیموار، از فضای کاینات گذر کن و چون ساقه سبز طوبی، به سوی منبعِ الهیِ نور، بالا بیا!
تحفهای از معراج
پیامبر(ص)فرمود: معبودا! اینک که حجابها را از میان برداشتی و بین من و تو غیری نیست، بفرما که کدام بندهات را بیشتر دوست میداری؟
پروردگار فرمود: ای محمد! آن بندگانم را دوست میدارم که برای من، یکدیگر را دوست میدارند. شعله فروزان محبّتم برای آن بندگانی که به خاطر من مهربانند، بر من توکل دارند و بر آنچه قسمتِ آنان کردهام، راضی و خشنودند، فروکش نخواهد کرد.
رسول اعظم(ص)عرض کرد: الهی! مرا به عملی هدایت فرما تا به شفاعتِ آن عمل، با آستان رحمت تو همجوار و قرین شوم.
خداوند فرمود: «شب را در روز، و روز را در شب قرار ده؛ چنان کن که خواب تو نماز باشد و هیچ گاه شکم خود را به تمامی سیر نکن.» ای احمد(ص)! محبت من در محبت به فقیران و محرومان است؛ به آنها نزدیک شو تا من به تو نزدیک شوم! از زرق و برق دنیا حذر کن و آخرت و اهل آن را محبوب بدار».(2)
فراتر از ادراک
خار و خس بیابان را توان آویختن به ردای آسمانی سیر و هاله روحانیِ سلوک تو نیست؛ اگر چه دستی در نورانیّت محض و دستی در غربت خاکی زمین داشته باشی. گر چه از خشت آدم زاده شدی و گفتی: «من بشری هستم همانند شما»؛(1)ولی جان والای تو به آن رتبه عظیمی نائل شد که هیچ مخلوقی بدان مرتبه راه نیافت.
وسوسه دانستنمان بیهوده است! آن افق اعلی که پرهای پاکِ جبرئیل به حریمش راه نیافت؛ آنجا که میان شیفتگی جان تو و لقای پروردگار، تنها به قدر دو کمان و شاید کمتر، فاصله ماند؛ آن ملکوتِ محضِ جنهالمأوی و روشنایی سرشار در سایه گسترده سدرة المنتهی؛ این همه راز و رمز تا همیشه، میوه ممنوعه اولادِ آدم خواهد بود و اندیشه محدود بشر برای درکِ سیاحتِ شبانه تو، در تقلّای عاجزانهاش خواهد ماند.
حسین امیری
دست در دست آسمان، رسول صبح را دیدهاند.
مرغکان خوشآوای آن دوردست و کبوتران نامهبر، خبر حضور تو را در همه اتفاقهای عاشقانه به جادههای خسته که از خاطره مسجدالاقصی میگذرد، مخابره کردند.
ملائک را دستگیر شو، ای بهانه خلقت آدم و ای بهای گذشتن وجود از عدم که چشمان آسمانیان و زمینیان، به امید راهنمایی چشمان نورانی تو، دل به جادههای سماوات سپردهاند.
مولای خوبم، رسول مهربانی! شنیدهام در چنین روزی، با بالهایی از یقین، از دروازه زمان و مکان گذشتی؛ شنیدهام تا مسجدالاقصی روان شدی؛ شاید برای آنکه سند مظلومیت مریم را ببینی و غربت عیسی را.
شنیدهام با بالهای آسمان، تا مسجدالاقصی رفتهای.
حالا کودکان مظلوم امت تو، هر شب از مسجدالاقصی، با بالهایی از موج انفجار پر میکشند و به سوی تو میآیند؛ معراج تو و معراج آنها مبارک.
1) 1 . کهف: 110.
تو اهل آسمان بودی
بال ملائک گستردهاند بر آسمان که گرد عدم بر دامن وجودت ننشیند.
عشق پاشیدهاند بر بهشت تا رنگ کهنگی نگیرد.
هدف خلقت انسان! بر باور ما، باران یقین بباران که پایبست زمینیم و دلبسته آسمان. ای رسول عشق خدا که هر آن کس دل در گرو عشق تو بست، بال آسمانش دادند!
گفتهاند عشق و جوانی را، جمال و جلال را و حقیقت قرآن را، در آن شب بیفردا، آن شب هزار شب، در چهره ازلیت آسمان دیدی.
گفتهاند تو را ای حبیب خدا، در آن شب نورانی، آسمان و زمین در گردش بیپایانشان سرودند و در آغاز بیانجامشان نیت کردند. گفتهاند تو نه آن شب به معراج رفتی؛ بلکه در آسمانها متولد شده بودی و قد کشیده بودی و آن شب پرده از جمال کهکشان اندیشهات برداشتی و بس.
یکشنبه
8 مهر 1386
18 رمضان 1428
30.Sep.2007
محبوبه زارع
«به درستی که ما در شب قدر، قرآن را فرو فرستادیم».
آری، این فرو فرستادنی است عظیم و سپردنی است بزرگ! وقتی اساسنامه معبود بر حیات بندگان ابلاغ میشود؛ آنگاه که آئیننامه زندگی در ساحت اسلام اعلام میشود و شبی که قانون اساسی عُبودیت، در خلوتی محض میان رب و بنده، وضع شود، قدر تجلی مییابد و به درستی که قدر، مجال ادراک فضیلت است و فرصت تحصیل نور! باشد که آن را قدر بدانیم!
کسی چه میداند
«و چه میدانند که قدر چیست».
کسی چه میداند در پس این شب عمیق، چه روشنایی لمیزلی ساطع است؟! کسی چه میفهمد روزنههای بالغی را که از سقف این شب بینظیر قد کشیدهاند؟! کسی چه میبیند احوال متعالی کاینات را در پس این انزال روحانی و سپس مدهوشی خلایق را در شوق ورود کلاماللّه بر عرصه جهان! ...
برتر از هزار ماه
«این شب از هزار شب، گرانقدرتر است».
فرصتی است مساوی غروب امشب تا طلوع صبح فردا؛ مثل تمام شبهای دیگر. ولی این طلوع کجا و آن طلوعها؟! صبح فردا، صبح رویش زمین در مضمون وحی است؛ صبح شکوفایی لهجه ملکوت در زبان خاک؛ پس ارزش این شب، بالاتر از هزار برابر دیگر شبهاست. و خوب میدانی که در محاسبه خالق، اسراری فراتر از فهم مخلوق، جریان دارد. پس سکوت، زیباترین نشانه معرفت خواهد بود.
سلام بر همه فضایل
شب حلول ملائکه است و روح، به اذن پروردگاری که بشر را به مقصد تکامل آفرید و جهت داد. ربی که عرصه ربوبیتِ خود را عمومیت بخشید تا راه بندگی بر همگان گسترده بماند. و سلام بر همه فضایل تا طلوعی که در بهشت به تماشایش خواهیم نشست.
رزیتا نعمتی
بارالها! تو خود میدانستی که دست گنهکار، کوتاهتر از آن است که به آسمان برسد و این بود که شبی آسمانیان را به زمین فرود آوردی تا میهمان تو از برچیدن میوههای آسمان، بینصیب نماند که کریمان برای بخشیدن سیب سرخ مهربانی، از بلندای شاخه خود به سمت کودکان سرگردان، اینگونه خم میشوند.
«امشب مرا آرامشی امواجخیز است *** دار و ندارم یک دل پا در گریز است
ای عشق کاری کن که بال و پر بگیرم *** یکبار دیگر خویش را از سر بگیرم»
قدر، عیدگاهِ تحول
بارالها! شرح مبسوطی از گناهان خود را در دست گرفتهام تا در عیدگاه تو که همان شبهای قدر است، لبیکگوی حَوِّل حالَنا اِلی اَحْسَنِ الْحالِ من باشی که در بیغولههای بیقراری خود، جز بنبستی از دیوارهای ناامیدی، چیزی با خود ندارم.
ای خدای علی، نیمهشبان، فانوس امید را در خرابههای جانم با قرص نانی از بخشش خود، برسان که چشم در راهم. (اَللّهُمَّ لا تَجْعَلْنی ناسیا لِذِکرِکْ.)(1)
ای دعا از تو اجابت هم ز تو
بارالها! به ناتوانی خود معترفم و اینکه رفیقِ نااهلِ خویشتنِ خویش بودهام. روزی، یوسفِ جان را به رسم امانت، در کالبدم دمیدی و اکنون به چاهِ نفسِ خود چنان گرفتارم که هیچ ارادهای جز مشیّت تو، توان رهاییام را ندارد. تنها امیدم به مطلعالفجر است، تا کاروان شبهای قدر تو، دَلوی در بیابانِ جانم بفرستد و ذلت مرا به عزتت مبدل کند که: «اِنّک تُعِزُّ مَن تَشاء و تُذِلُّ من تَشاء».
شب احیای دل
میان صفحات جوشن کبیر، دنبال توام؛ قرآن را بر سر میگیرم تا آتش برخاسته از درونم، جهان را نسوزاند. یا مدبر الاُمُور یا باعثَ مَن فی القُبُور! چگونه قاری سوره قدر باشم، حال آنکه از شناختن قدر تو غافل بودم و چگونه در معنای سوره عنکبوت، تو را دریابم، حال آنکه خود اسیرترین بنده در تار غفلت خویشم؟!
و همانا منظور از شبهای قدر این است که تو دستنیافتی نیستی؛ اگر چشم از آسمان برندارم.
زیرنویسها
ـ الهی! لیلهالقدرِ تو، قیامتی است که پیش از رستاخیز حقیقی در من به پا میشود. در این شب، (پشیمانی) ارزش است و در آنجا بیفایده، پس آنقدر پشیمانم کن که رستگار شوم.
ـ لیلهالقدر، نقطه عطف زمین برای پیوستن به آسمان است؛ خوشا آنان که در اتصال با ملکوت، شهرنشین دامان عشق شوند و خوشهای برای توشه خود بردارند!
1) 1 . نک: اعمال مشترکه شبهای قدر، مفاتیح الجنان، دستور هشتم؛ خدایا مرا از ذکر خود غافل نکن.
عباس محمدی
چقدر درک تو برای من، سعادتمندانه است! کاش میتوانستم تمام سال را در آغوش مهربان تو باشم و تا سحر، بیوقفه گریه کنم! شبهای تو، روشنتر از روزهای بهشتاند. وقتی که زمان تو میرسد، همه فرشتهها بهشت را به هوای تو رها میکنند و به زمین میآیند.
در پیچ و خم کوچههای روشن تو، میتوانم خودم را پیدا کنم. اگر تو نبودی، هیچگاه به خودم نمیرسیدم؛ همانگونه که به خدا.
نمیدانم جنس شبهای تو را خداوند از کدام شبهای بیهمتایی آفریده است.
شب روشنتر از خورشید
خدا کند که قدر این شبها را بدانیم؛ شبهای قدری که قدر آدمها بلندتر از آسمان هفتم میشود؛ شبهایی را که خداوند، با چراغهای ستاره، روشنتر از خورشید میکند؛ شبهایی که به روزهای روشن بهشت میرسند؛ شبهایی که در آستانه نجات آفریده شدهاند.
دری از این شبها، به کشتی نجات نوح میرسد و دری دیگر، به وادی ایمن. هر کس قدر این شبها را بداند، راهی به خانه خورشید خواهد یافت و با چراغ خورشید، هیچ شبی در دل ظلمت، گم نخواهد شد.
اگر شب قدر نبود...
محال است فضیلت این شبهای آسمانی را فراموش کنم.
نمیدانم این حرفها را کی خواندهام.
نمیدانم این کلمات را در کدام قاموس دیدهام. فقط میدانم که با این کلمات، میتوانم به تو نزدیکتر شوم.
ای پروردگاری که شبهای قدر را برای پرنده شدن من آفریدهای! سپاس میگویم تو را و اشک میریزم از همه گناهانی که کرده و خطاهایی که رفته.
شاکرم از مهربانی تو که شبهای قدر را برایم آفریدهای تا دستهای سیاهم را در رودهای زُلال اشک بشویم.
میدانم که اگر شبهای قدر تو نبود، نمیتوانستم با لبخند، در قیامت سرم را بالا بگیرم.
اشکهایم را نخشکان
چشمهایم که به اشک مینشینند، لبخندهایم را فرشتهها مینویسند. دعاهایم، پرندههایی میشوند و تا آسمان هفتم پرواز میکنند.
دلم میلرزد؛ اما پاهایم را استوار بر پلکان توبه میگذارم و تا آستانه بخشش بیکران خداوند میآیم و از پلههای لغزنده غرور و گناه رو میگردانم.
شبهای قدر، تمام دنیایم را سراسر در آبشارهای شفاعت میشویند تا لحظههای معصوم را بتوانم لمس کنم.
در این شبهاست که میتوانم روشنتر از همه ماههای کامل، دست بر آستان الهی بسایم. اشکهایم را در این شبها نخشکان، الهی!
سودابه مهیجی
پس از یک سال، در گردش زمین و زمان، دوباره به این موسم بیهمتا رسیدم.
شب یگانهای است؛ شب بیبدیلی که تمام تمنایم، دست به سرکردن خواب است و به پای درگاهت تا سپیده صبح، اشک شدن. راه من امشب به این بستر بیهوده باز نخواهد شد.
من، تمام آرزوهای خانه به دوش گذشته را امشب برای طلب، فراروی آوردهام؛ آرزوهای دور و نزدیک؛ آرزوهای آشکار و ناپدید؛ آرزوهایی که همانگاه که از من میگریختند و چون سرابی ناامید بودند، در همان حال دوباره از نو در دامن امید متولد میشدند و مرا به رحمت تو مژده میدادند.
دستهای توبهکارم را بگیر!
پروردگارا! من عذرخواه تمام گذشتههای غفلت خویشم؛ گذشتههایی که مغرور و متکی به رحمت تو، دست در دست ابلیس میگذاشتم و از تو دور میشدم؛ گذشتههای عصیان و سرپیچی که همه از غفلت و نسیان من بال و پر میگرفت و مرا در پیشگاه لطف تو، گستاختر میکرد.
در این شب معصوم، این سرآغاز دوباره تقدیر، تو را سوگند به بلندایِ قدری که بر قامت این شب دوختهای، دستهای توبهکارم را مستجاب کن و بار دیگر، در مغفرتی مقدر، یاورم باش تا خود را از سر بگیرم.
در شب تقدیر
برهنهام؛ برهنه از تمام نیکیها و بیگناهیها. زیر سقف بلندِ این شب، این شبِ آرزومندی، نشستهام و سجاده ساکتم را فرمانروای دلم کردهام... .
اشکهایم آنقدر بیقرارند که دست بردارِ سجدههای طولانی نیستند.
باید امشب خود را از این بغضهای تلنبار قدیمی رها کنم! باید تکلیف تقدیرم را با اشکهای پشیمان و عذرخواه، به زلالی رقم بزنم.
از آن بالا به این «العفوِ» قرآن به سر، به این «الغوث» نفسبریده، مهربانتر نگاه کن تا سرنوشت پیش رویم به یُمن عنایت امشبت سربلند شود.
مرا بپذیر!
خدا پیش رویم نشسته و بغضهای یتیمم را به دامن گرفته است. آه، محبوبِ ازل تا ابدِ من! از تو جز خودت هیچ نمیخواهم. نزدیکِ من بمان؛ نگذار که در بیراههها، دستهایم از دستِ هدایت تو رها شود.
مثل همین امشبِ استجابت، مثل همین لیلهالقدر وصال، همیشه دعاهایم را به آغوش قبول خویش بگیر و مرا پذیرا باش.
«وَافعَل بِی مَا أَنتَ أَهلُه وَ لا تَفعَل بِی ما أنا أهلُهُ»
محمدعلی کعبی
امشب، شبِ میهمانی رازها است. چگونه خواب، سرزمین چشمهایم را فتح کند، وقتی که به استقبالِ واژگانِ نور میروند؟! امشب پنجرهها ستاره میچینند تا جوشنکبیر، با تمام عظمتش آغاز شود، باران خواهد گرفت.
امشب، شب یلدایِ روح است؛ یلدایی که مقیاسش زمینی نیست. یلدایی که هیچ یلدایی به ارزش یک ساعت آن هم نمیرسد حال آنکه هموزن هزار ماه است.
امشب، تمام فرشتگان آسمان، با کسی که قرارِ زمین است وعده دیدار دارند. چه بزمی است در زمین و چه شوری است در آسمان و نردبان دعا چقدر شلوغ است!
دستها چونان مزارع آفتابگردان، بلند شدهاند و کهکشانها را میکاوند. خاک، به شدت به افلاک نزدیک است و الغوث الغوث، پروانه پروانه از رویِ انگشتها به سوی دوست پر میزند. دهانها بویِ ذکر میدهند و «کلیدهایِ بهشت» همه جا پخشند. «مفاتیح الجنان» قدر دانستنِ زمان را آسان میکند!
و در این میان، نام علی(ع) چونان خورشید، بر دریایِ سرخِ اندوهِ جانمازها و شبستانها میتابد. غروب است یا شب؟ چه زود سحر در راه است.
آینه دلت را بشوی
امشب، همان شبی است که در انتظارش بودی. مگر چیزی به تو نهیب نمیزد که برگردی و رویِ کویر فقیرِ ـ گناهانت، خطِ پشیمانی بکشی؟! امشب، همان شب است که میشود در آن تمام روزهای سیاهت را ورق بزنی. شاید شبِ پیمودن راههای صد ساله به یک شب است.
امشب، وزنِ مهربانی پروردگار رویِ دوش تمام ثانیهها و دقیقهها سنگینی میکند و تو در برابر این همه رحمتی؛ مگر نه این است که خداوند رویِ دلت منت گذاشته است؟!
پس دستمال اشکت را بردار و آیینه دلت را پاک کن. امشب به میهمانی نور میرویم.
حتی سکوت انگار این بار در حجمِ مبهمِ همیشگیاش، حرفهای تازهای برایِ گفتن دارد.
بهزاد پودات
سقف ملکوت، باز میشود و هزار هزار فرشته به سمت تو، من و همه میآیند؛ «تُنَزَّلُ المَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ»
این دقایق خوشبو دیگر تکرار نمیشود، پس باید دستهایت را باز و سخاوت خدا را لمس کنی. امشب، همه جا پر است از اشارات خدا از امشب تصمیم بگیر خدایی شوی.
خدا شبهای قدر منتظر است
یا سَرِیعَ الرضا، ای کسی که زود راضی میشوی، آمدم.
باران نور از سمت آسمان میریزد. در وجود من، حُفرهای، دهان باز کرد تا نورها را ببلعد؛ من آمادهام. من تشنه و گرسنه محبتم؛ آمادهام در کنار سفره کرمت بنشینم.
خدایا! دریچه به سمت تو باز میشود، همیشه روشن است؛ بیا و امشب، وجود مرا پرِ نور و روشنی کن! خدایا! نردبانت را زمین بفرست تا به بام ملکوت بیایم.
بهانهای برای آشتی با خدا
خدایا! برای گفتن «معذرت میخواهم»، دنبال زمان خاصی برای عذرخواهی بودم. از تو سپاسگزارم که شبهای قدر را قرار دادی تا راه بازگشتی برای من باشد. شبهای قدر، بهانه خوبی است برای آشتی با تو.
خدای قدر! دستهایم را که ضجّه میزنند، به سمت تو دراز کردهام؛ پاسخ دستهایم را بده؛ آنها را در دستان سبزت بگیر و راه سعادت را نشانشان بده.
منسیه علیمرادی
شیشه آسمان را شکستهاند، تا تبلور حضور حق را همگان دریافت کنند.
بر خوان آمرزش ایزدی همه را میطلبند و عذاب را پشت کوههای اغماض انداختهاند.
پیامبر اکرم(ص): «مَن أحیی لَیلَةَ القَدرِ حُوِّلَ عَنهُ العَذابُ اِلَی السِّنَةِ القابِلَة؛ هر کس شب قدر را احیا بدارد، تا سال آینده عذاب از او برداشته میشود».(1)
به نامههای «العفوِ» هر جنبدهای، سیب معطّر بخشش تعارف میکنند؛
حتی به دستانی که چرک گناه، سیاهشان کرده و قلبهایی که تا حال از رحمت حق دور مانده.
ستارگان، تا صبح از گناهکاران نامنویسی میکنند؛ بشتابید که قلم عفو در دست خداوند میدرخشد.
خردلی از کوه گناهاتان باقی نخواهد ماند؛ این سخن فخر دو عالم؛ محمد مصطفی(ص) است که «هر که از روی ایمان و برای رسیدن به ثواب الهی شب قدر را به عبادت بگذراند، گناهان گذشتهاش آمرزیده میشود».(2)
فاطمه پهلوان علی آقا
شب قدر است، شب قدر و زمزمه نجوای خاموش دلها؛ دیدههایی گریان و صورتهایی خیس از باران پشیمانی.
شب قدر و کولهبارهایی بر دوش و رکودهایی همه در جنب و جوش...
شب قدر و سرود فرشتگان عرش در مطلع... إِنّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ...
شب قدر و برتری هزار ماهه...
شب قدر و پیدایش سادهترین شعر دلها در دیوان زندگی...
شب قدر و آرامش چشمان بیدار در قلب نیمهشبهای خوابزده...
شب قدر و دوباره به یاد آوردن بزرگی خداوند در جوشنهای کبیر و رکعتهای صدگانه سجود بر آستان بیمنت معبود.
شب قدر و یادآوری قدر ندانسته فطرتهای پاک بشر با بَلَم زمزمههای العفو، در اقیانوس مواج دیدگانِ تر...
در این قداست بیمنتها، همه دنبال چیزی میگردند؛ به این سو و آن سو میروند تا گمگشته خویش را بیابند...
آیا تو هم مثل من، دنبال دلت میگردی؟
نزهت بادی
تو چه کار داری که گوش مرا پر از غوزههای پنبه کردهاند؟
حالا باید تمام گوشماهیهای کنار دریا را
پای سپیدار پیر باغ بالا خاک میکردی
و یا پنجره را به روی آواز بهارْ نارنج پشت دیوار میبستی؟
اصلاً برای چه تمام ترانههای صندوقچه قدیمیمان را
به باد دورهگرد فروختی؟
بگذار خانه پر از صدای خندههای شاخه انار شود.
و کبوترهای روی بام، هر چه میخواهند بخوانند!
لابد میخواهی
صدای پای آن آوازهخوان شبگرد را هم
در خم کوچه بنبست گم کنی؟
دست بردار از این پچ پچ پنهانیات در گوش باد!
دختران شاه پریان که نمیتوانند به خاطر من دست از قصهگویی بکشند.
زن کولی دشتهای رو به غروب
باید لالاییاش را برای فرهاد کوهکن بخواند
و پسر چوپان عاشق
نیلبک شکستهاش را لب رود بنوازد
باور کن
من به یک جفت گوشواره از گیلاسهای درخت همسایه، قانعم
بگذار زندگی ساز خود را بنوازد
و من به صدای آشنایی که در قلبم با من سخن میگوید
دلخوش باشم.
حسین امیری
گفتم بگو احساس گلبرگ تازه سوسن را، در ترنم صبح؛ گفتم بگو شرح دلدادگی مادرانه آب را به ستاره عشوههای گل زرد داوودی.
گفتم بگو از نوازش بهار در سکوت مبهم دشت؛ گفتم بگو از عشق!
او عشق را، بهار را، گل را و آب را میشنید، او حتی مرا میشنید، فقط صدا را نمیشنید.
سخت است به خدای ترانهها، صدای اذان چشمه را در غروب کوهسار نشنیدن، سخت است صدای بهانهگیری کودک بهار را در شر شر باران فروردین نشنیدن، سخت است هجوم خیل مستی را در شکر خاطرات موسیقایی باد، نیوشیدن.
اما چه کسی گفت و غلط گفت که تو موسیقی آفرینش را در زمزمه طبیعت نمیشنوی؟!
میشود گوش سر، بست و با دل شنید و با جان نیوشید.
دوشنبه
9 مهر 1386
19 رمضان 1428
1.oct.2007
رزیتا نعمتی
علی(ع) در سجده بود که صفوف فرشتگان، به هم ریخت و ناگاه، تلفیقی از ترنم و باران سرخ عشق، بر سجاده باریدن گرفت.
فزتُ و ربِّ الکعبه! رد معطر خونی، محراب را طی کرد. علی(ع) اینچنین خود را برای ملاقات با محبوب، خضاب میکرد تا در اساسنامه عشق، قانون تازهای نوشته شود. اولین درس شهادت این بود:
فرق سر بازکن در آینهها *** باز کن چون شکاف فرق علی(ع)
مشق عاشقی
وفاداری درد به مولا، بیشتر از وفاداری کوفیان بود، این را صبح نوزدهم میداند که عاشقان، مشق شب را همان سحرگاه مینویسند و امضا میکنند.
و از آن روز به بعد، پشت تمام محرابهای عالم شکست تا عشق از سمت پریشانی شب پرواز کند.
آمدم امشب از تو بنویسم به شهادت رسید مضمونت *** امشب از کوچه حضور دلم رد پای «قطام» معلوم است.
شبی به بلندای قدر علی(ع)
یا علی! قلبمان تاریک است؛ تکلیف دلهایمان را روشن کن!
پایان تمام گریههایم سکوت میکنم تا در من بِوَزی ای آنکه شبهای قدر، در فرصت میان جراحت و پرواز تو بنا شدهاند! از تو برای بخشودگی خویش، آبرو میطلبم و میدانم در آن زمان که نامت را نیز بر زبان نمیآورم، خودت آه میشوی تا اجابتم کنی.
شهادت، پیام شرافت
شبپرستان که جمهوری آیینه و آب را تاب نمیآوردند، همراز چاههای کوفه را به تکبیرهالاحرامی سرخ پیوند دادند تا مزار زهرا(س)، دوباره بیزائر شود و کودکان چشمانتظار، نه از گرسنگی، که از دوری رویت بیقراری کنند.
پیام کفشهای وصلهدارت، قوانین شرافت را منقلب کرد؛ آنجا که استخوان گلوی تو، تفهیم عدالت را برای کوفیان ناممکن کرده بود. «چگونه شمشیری زهرآگین، پیشانی بلند تو ـ این کتاب خداوند را از هم میگشاید؟ چگونه میتوان به شمشیری، دریایی را شکافت؟»(1)
زیرنویسها:
ـ «به پای تو میگریم با اندوهی والاتر از غمگزایی عشق و دیرینگی غم. برای تو با چشم همه محرومان میگریم؛ گریهام شعر شبانه غم توست»(2)
ـ یا علی! شبی که عشق تو را با آتش و خون قاب کردند، سجده سرخت، زمین را از خواب غفلت بلند کرد تا به قَدْ قامَتِ روح بلندت بپردازد.
نزهت بادی
دیر به خانه بر میگردم.
سر راه باید سری به بنفشه یتیمخانه همسایه بزنم؛
میترسم دوباره پنجره باز مانده باشد و تمام یاسهای پستوخانه پشت محراب، سرما خورده باشند.
بوی عطسهشان، خواب را از سر کوچه پرانده.
شاید هم گذرم به غروب آن جمعه بارانریز بیفتد
و به بیوه بید مجنون که سراغ گور ناشناسی را میگیرد،
کوچه متروک پشت نخلستان را نشان دهم.
بعد از آن، به رسم ستاره هر شب
نرسیده به حوالی آواز علاقه
راه را کج میکنم
به سمت آن آرمیده هزار بوسه بیوقت
دو رکعت گریستن سر بر خشت بیچراغ
برای این دو دیده بیخواب، واجب است.
پیش از آنکه به آن دقیقه موعود برسم،
آن رشته چهار «قُل» بافته شده به تسبیح مادرت را
بر گردن بابونه بادیه مجاور میاندازم
تا از دستخط لرزان باد نترسد.
کمی مانده به جانب نماز صبح
باید کسی را که پشت به قبله خوابیده
بیدار کنم.
چند شب است که خواب میبینم
در سایهروشن مزاری ناشناس
در همان دوردست ناپیدای گریههای این سالها،
زنی مرا به سوی خود میخواند؛
زنی که روزی او را میان مغازله آتش و خون
در پشت در باغ گم کردم.
گفته بودم که دیر به خانه بر میگردم
و شاید هرگز!
محمد کاظم بدرالدین
سحر، آغشته به خون و سراسیمه، به سمت محراب دویده است.
محراب، با نغمههایی از سر جدایی، گوشهای بیهوش افتاده است.
نخلستانهای غربت نیز همآوا با نالههای سجاده، مویه میکنند.
کوفه، رو به تنهایی میرود و زخمها میمانند تا هر کدام، پرسشی باشند برای روزهای نیامده و انسانهای در راه.
در چند سطر غربت آیا؟
بیایید بنگرید و خون بگریید، که این پاسخ هدایتگریِ بزرگمرد تاریخ است، فرق شکافتهای خونآلود بود، با رکعاتی ناتمام از عشق. این تصاویر، اشاراتی دارد که قصاید بلندبالا هم نمیتوانند بسرایندش.
شگفت نیست؛ این صدای زخمی نماز است. بر اصل نماز ضربه زدهاند. دیباچهای که در کعبه شکل گرفت، اینک در محراب، رنگِ سرانجام گرفته است. اما چرا چنین؟
... کوفه را تنها در چند سطر غربت نمیشود اشک ریخت.
بهزاد پودات
تولدت در بیت النور و خانه خدا بود و محراب، سکوی پرواز تو به سوی معراج؛ چه زیبا آغازی و چه زیبا پایانی!
«طُوبی لَکُم»؛ خون دلهایی که در دوران عمر پربرکتت خوردی، در دامن محراب از سرت ریخت.
شقیترین افراد روزگار، تو را به معشوقت رساند و تو به آرزوی دیرینهات رسیدی؛
ولی دیده سحر همچنان غمگین است؛ مگر نه اینکه سحر، با صدای گامهای تو بلند میشد و آفتاب به شوق دیدن روی تو، هر صبح طلوع میکرد؟!
«صبح تا سینه آفاق شکافت *** چشم بیدار علی خفته نیافت»
نماز سرخ
دلشورههای گیج، مسجد کوفه را رها نمیکند. دل محراب، برای حادثهای بزرگ میتپد. زمان، آبستن اتفاقی سرخ است.
ماه، از پشت ابرها سرک میکشد.
شب مانده و جرئت فردا شدن ندارد.
دل ستونهای مسجد میلرزد و ساعتی بعد، مردی بزرگ، صفحههای تاریخ را با خون خودش رنگ میکند.
صدای ضجه جبرئیل بلند میشود: «تَهَدَّمَت وَ اللّهِ أرکانُ الهُدی».
مرد، نماز سرخش را به آستان الهی تقدیم میکند و جانش را به پیشگاه دوست هدیه میدهد.
محراب مسجد کوفه، دستهایش را روی سر میگذارد و از هوش میرود.
ستونها، در برابر قامت خمیده مرد فرو میریزند و علی کشته میشود به خاطر عدالتش.
«تو خدایی مگر ای قاتلدوست؟»
مرگ برای تو، حادثهای تلخ و خوفانگیز نبود.
تو، مرگ در راه خدا (شهادت) را از نوزادی که انس به شیر مادر دارد، دوستتر میداشتی.
سالها منتظر وصل بودی.
ضمیرت، به وسعت آسمان خدا وسیع بود. با همه نامردمیها و نامردیهایی که امت روا داشتند، ولی تو پدرانه بر سر همه دست محبت کشیدی. حتی برای قاتل خود هم سفارش کردی؛ سهم شیر و غذایت را به او دادی و فرمودی او به من یک ضربت زده است؛ تو هم یک ضربت بزن حسن جان! اگر سالم ماند، رهایش کنید و... .
«میزند پس لب او کاسه شیر *** میکند چشم اشارت به اسیر
چه اسیری که همان قاتل اوست *** تو خدایی مگر ای قاتلدوست»؟!
پدر امت
پیامبر فرمودند: «أنَا وَ عَلیٌ أبَوا هذِهِ الأُمَّة؛ من و علی پدران این امتیم».
فرزندان ناخلف کجرو، ولی چه کردند با پدر؟ چه کردند با او که مظهر همه خوبیها و فضایل بود؟
مگر جرم علی(ع) چه بود؛ جز عدالت؟! علی(ع) ، فدایی عدالت شد و به همه آموخت که کسی میتواند به جامعهاش آزادی ببخشد که از آزادی خود بگذرد و علی از آزادی خود گذشت.
زینب مسرور
هر شب، تو بودی و ضرب گامهایت در کوچه پس کوچههای غبار گرفته کوفه؛ تو بودی و تکرار نگاههایی که کوچه کوچه و خانه خانه، دستهای منتظر کودکان یتیم را جستوجو میکرد تا غم تنهایی و بیکسیشان را دو نیمه کند.
امشب دیگر کسی صدای گامهای مهربان تو را در کوچههای بیقرار کوفه احساس نکرد. آسمان، کلافی سردرگم بود و زمین، ملتهب و نگران.
غصه، چاه، نخلستان و...
سر به آسمان بلند کرده بودی و زیر لب، رمز رستگاری را زمزمه میکردی، چشمان دخترت کلثوم، آکنده از بیقراری و نگرانی. مرغابیها دست به دامانت شدند و خواهش نرفتن را با زبان بیزبانی با تو زمزمه کردند، حلقه در از کدام راز سر به مهر تو باخبر بود که دست در دامانت زد و دامنگیرت شد؟!
از گلدستههای صبح، اذان میبارید و اکنون تو در محراب عبادت، سر بر سرخترین سجده تاریخ داشتی؛ با فرقی شکافته. هنوز غصه بزرگت، تنهایی یتیمانی بود که از محبت دستهای تو سرشار میشدند و دیگر نمیشوند؛ و غصههایی که چاه و نخلستان از آن باخبرند و بس.
فاطمه پهلوان علی آقا
چاهها هنوز از آتش درون مولای کوفه، در التهابند.
تنهایی علی(ع) ، حکایت غربت عشقی است که در چنگال سپاه طاغوت گرفتار شده باشد؛ عشقی که حق میگوید و حق را باز میستاند؛ حتی اگر کابین زنان شده باشد.
حقگویان تاریخ، هماره با تیر شیطانی زبانها، تیرباران شدهاند؛ و خدا خواست که دردانه خلقتِ خویش را در محراب باز پس گیرد تا دیدگان کور «اشباه الرجال» کوفه را که نمازخوانی باطن قبله را نمیدیدند؛ بینا کند.
ولی تو ای شمشیر آبدیده! چگونه تو با بنده عرشنشین خداوند، به دشمنی برخاستهای؟! چشمهای تاریخ، هنوز مبهوت قیام تو مانده است که چگونه در رکوع ماه، جان خستهاش را به تشهد و سلام رساندی؟! چشمهای تاریخ هنوز مبهوت توست....
بر فرق که فرود میآیی؟!
بر فرق که فرود میآیی؟
چگونه جسارت خاموش کردن خورشید ولایت را کردهای؟
چگونه در فکر پلید شکستن قامت خیبرگشای پیامبر(ص) برآمدی؟
چگونه قصد بستن دروازههای شهر علمی را کردهای که پیامبر(ص)شانههای خویش را کرسی تعلیم او کرده بود؟
هنوز هم یتیمان کوفه، چشمانتظار بازگشت پدر آسمانی خویشند؛ و تو با این ننگ بزرگ، چگونه خواهی زیست؟
زینب مسرور
شب و نان و خرما و مردی غریب
شب و کوفه و باز دردی غریب
شب و رمز تکرار مشتی نگاه
شب و شیون و آه سردی غریب
شب و تیغ و محراب و یک کوه صبر
شب و صورت و رنگ زردی غریب
شب و ضرب شمشیر بر فرق نور
شب و یک سحر با نبردی غریب....
عباس محمدی
لبخندهایم را برای تو مینویسم، تا غمهایت را برایم پست کنی. نمیدانم فرصت خواهی کرد تا نامههای بیکلام مرا بخوانی؟ من عروسکی نداشتم برایت پست کنم؛ اما قصههای کودکی را همراه همه لالاییهایی که تاکنون شنیدهام، برایت میفرستم. شاید خانهای نداشته باشم؛ اما دلم را برایت میفرستم، تا در آن، سالهای سال، بیدغدغه خانه کنی. کلماتی را که آموختهام به تو هدیه میکنم تا زیباترین و عاشقانهترین ترانهها را بسرایی و بخوانی؛ شادتر از همه کودکان جهان.
تو به دروازههای بیتالمقدس نزدیکتری
مشق شبهای تو را با اشکهای به خون نشستهام مینویسم. روزهای نیامده را دوست دارم. میدانم که یکی از همین روزها، مرا به تو میرساند و تو را به بیتالمقدسات. تو از همه کبوتران سپیدبال، به دروازههای بیتالمقدس نزدیکتری؛ این را همه کودکان جهان میدانند. هر روز، قدس سراغ تو را از نسیمی که زلف درختانش را شانه میزند، میپرسد.
روزی خواهد آمد که سنگهای دامنات؛ شکوفه خواهند داد و سحرگاه، شبنمی شود بر پنجره اتاقی که سالها آرزوی داشتنش را داشتهای.
دلم به عشق تو میتپد
ابرها، عمری است که میبارند تا آینههای غبارآلود جهان، بتوانند برای حتی یک بار، تو را بهتر ببینند.
کوهها، عمریست که به شوق تو ایستادهاند؛ با دامنی از سنگ، تا هر صبح، خورشید بر شانههایشان بیدار شود و به تو لبخند بزند. رودها، عمریست که به دنبال دریای چشمهای تو، از همه دریاها دل بریدهاند.
من، عطر تو را بهتر از همه سیبها و یاسها میشناسم.
شاید شنیده باشی که هر صبح، صدایت را با آبشار اشکهایم زمزمه میکنم. انگار دنیا بر شانههای تو خوابیده است؛ این را از همه ناآرامیهایش میتوانم بخوانم. دل تو که میتپد، گلهای سرخ شکوفا میشوند.
زمین، روزهای با تو بودن را دوست دارد و آسمان، چشمهایت را. خشکسالی عاطفه در حوالی خانههای شما چادر زده است. در پیرهنهای کوچکتان، نسیمهای ناآشنای سفر، جا خوش کردهاند.
جادههای ناآشنا، عطر آشنای تو را میبویند و درختان، در سایه قدمهای تو قد میکشند. تمام سلامهای جهان، به سوی ایستادگی کودکانه تو میآیند. کاش دستهایم، بادبادکی بودند که در دستان کوچک تو آرام میگرفتند و با صدای خندههایت پیوند میخوردند!
دلم خانه کوچکی است که تا ابد سرشار از عشق تو خواهد بود.
فاطره ذبیحزاده
دنیا تو را با فلاخنی شناخته است که بر کتفهای نحیف اما مردانهات، تاب میخورد و با دستهای کوچکی که اتحاد صمیمانهای با نهضت سنگها یافتهاند.
دنیا تو را در موسم داغ درو دریافت؛ فصلی که لهیب خوشههای بمب، تو را از میان شاخههای رقصان زیتون ربود و بر حریر لطیف رؤیاهایت، بوی تند باروت و گلوله پاشید.
دیری است که دیگر فلسطین را به انجیر و نخل و زیتون نمیشناسند.
سالهاست «ارض موعود» را با حجِ در خون تپیده طفلان بیپناهی به یاد میآورند که در منایِ غریبانه کوچه پسکوچههایش، شیطان غاصبِ وطن را رجم میکنند.
اگر تفنگ میدانست....
کاشکی تفنگ جلادها، کمی احساس داشت! شاید اگر میدانست گلولههای خشمگینش، گریبان رنگیِ بادکنکی را سوراخ میکند و بر گونههایِ سرخِ کودکی، التهاب هولآورِ مرگ را میپاشد؛ یا اگر میفهمید سینه پدری را میشکافد که دخترکش، هر شب برای آمدنش بهانه میگیرد، شاید اگر میدانست، سینهاش از درد میسوخت و از فرمانِ صاحبش تمرد میکرد!
کاش بازویت میشدیم!
«هیچ سنگی پرواز نمیکند
هیچ سنگی عاشق نیست
هیچ سنگی شهید نمیشود
اینجا
اما
سنگها پرواز میکنند، عاشقند، شهید میشوند....»(1)
کاش کسی دستهایم را برایت سوغات میآورد، تا وقتی شانههای نوجوانت، از خستگی توان پرتابِ سنگی را نداشت، برایت بازو میشدند، یا وقتی زخم تیری بر دستهایت بوسه زد، برایشان مرهم!
کاشکی کسی دستهایم را برایتان سوغات میآورد، تا اگر گنجشکها را از سرشاخه زندگیتان پر دادند، دوباره روی پرچین دستهایم مینشستند!
1) 1 . حمیدرضا شکارسری.
«صبح در یک قدمی است»
دیروز، قاصدکی خبر آورده بود از فرو ریختن دیوار «حائل» شیطان؛ از ترک برداشتن جام تاریک آرزوهایش.
خبر آورد از سینه شکافته «محمد الدّوره» و برق دیدگان «فارس عوده» که شهادت میداد، سامریانی که موسی را به تنگ آوردند، هیچگاه از پهنه خروشان نیل نخواهند گذشت.
سپیده پیام آورد که «صبح در یک قدمی است» و دیگر دامن هیچ مادر فلسطینی، مبهوت شکوفههای پرپر باغچهاش، نمیماند.
رزیتا نعمتی
آن روز که جبرئیل، آیه «وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْسانًا» را به زمین سپرد و کمان پشت خمیده والدین را اشاره کرد، تیر نگاه عمیق کهنسالیات، قلبمان را نشانه گرفت و امروز، پس از سالها نامه نگاه عمیقت را که میگشایم، تنها آهی از نهاد برخاسته را میخوانم؛ پدرم، مادرم.
بگذار بگویم ای ستارگان مقدس آسمان ابدیت! شما، برای همیشه درخشان خواهید ماند. فرزندان شما هر جا که میروند، بدانید که همچون قاصدکی با دمیدن نَفَسهای مهر شما، به حرکت درآمدهاند تا روزی دوباره به دامانتان باز گردند.
حرمت ریشه را نگه داریم
«سالها بر تو بگذرد که گذار *** نکنی سوی تربت پدرت
تو به جای پدر چه کردی خیر؟ *** تا همان چشم داری از پسرت؟»
آری! اگر ایستایی دستهایشان بر عصای چوبی نبود، زمین وادار به چرخش نمیشد و به راستی آنان که حرمت ریشههای خود را نگه میدارند، فردا وقتی در گذر ایام ریشه بستند، شکوفههای آنها نیز، میوههای شیرین در پایشان خواهد ریخت.
بیدارترین چشم شمائید
من ایرانیام؛ فرهنگم، فرهنگ ریش سپیدی کردنهای آقابزرگهاست و حرمت محله را بیبیهای مو سپیدی تعیین میکنند که سن زیادی از جشنهایشان گذشته؛ اما خوب میبینند وقتی چشمهای مست جوانی نابینا میشود.
من ایرانیام؛ آقا بزرگها! بیبیها! یک تار مویتان را با تمام تمدن سایتهای جهان معاوضه نمیکنم.
«شکرانه زورآوریِ روزِ جوانی *** آن است که قدر پدر پیر بدانی»
نظر به روی شماحرمت عبادت بود
اگر دریا نبودید، این همه موج در چهره شما نمیافتاد که اینجا همیشه پیروان محمد(ص)معتقدند نگاه بر چهره دریا عبادت است.
امروز، سردی نوادههایتان را به جز شالهای دستباف مهر مادربزرگها گرم نمیکند که اینجا تربیتهای رسانهای، هنوز محتاج نُقلِ نَقلهای شیرین شماست.
میخواهیم سکان زندگیمان را همان دستی در دست بگیرد که اولین بار، گهوارهمان را به جنبش درآورد.
پدرم! ببخش اگر خستگی نگذاشت کفشهای خمیدهات را درست بپوشی!
زیرنویسها:
ـ موی سپید سالخوردگان، ابر رحمتی است که بیبارشِ دائمی آن، ساقههای بیتجربگی خواهد خشکید.
ـ حضور سالمندان، گرمابخش خانههای سردیست که محتاج عاطفه دستهای قدیمی عشق است تا پنجرهها را به سمت مهربانی بگشاییم.
نزهت بادی
هیچ میدانی چند قُمری پیر، در پشت این دیوارهای سیمانی بلند و روی این صندلیهای چرخدار، بر سر مزار خاطراتشان شمع روشن کردند؟
هیچ دیدهای که بید مجنونهای اینجا، در عزای دشتهای دوردست گمشده، گیسوان سپید خویش را میبرند و به دست باد میسپارند؟
هیچ شنیدهای که شهرزادههای رانده شده از هزارههای امروزتان، در این پستوخانه متروک، برای نوادههای خیالیشان قصههای هزار و یک شب میگویند؟
این دیوارها را خراب کن!
من از این همه فاصله میترسم.
هر شب سایه هزاران ارواح فراموش شده، بر روی دیوارها میگریند و هزاران چشمِ به راه مانده، بیخوابیهایشان را در پشت پنجرههای بسته میشمارند.
آیینههای کهنه را دور مریز که عکس کودکیهای تو را در دامانم نشان میدهند؛ با آن همه قولهای معصومانه که قرار بود عصای پیریام شوی و چراغ کوریام!
مرا به دوری از خودت تبعید نکن!
من خورشید به غروب رسیدهام!
مرا در خانه تاریک پشت کوه زندانی نکن! چند صباحی میهمانت خواهم بود و از آن پس، در گور ابدیام از تو پذیرایی خواهم کرد.
من باید به خانهام برگردم
مگر قول نداده بودی که خیلی زود برگردی
و مرا به خانهمان ببری؛
من درخت انجیر را که شش سالگی تو بر آن تاب میخورد،
آب دهم
و دنبال تو به هر سوراخ خانه سرک بکشم و
تو را پشت گنجه لباسهای عید بیابم؟
چقدر گفتم حواسَت به کلاغ روی درخت کاج باشد تا صابون را نبرد
و تو هی ریز خندیدی!
سر به سرم نگذار دختر!
بگو کی دنبالم میآیی تا به خانهمان برگردم
حتماً تا حالا تمام شمعدانیهای پلهچین، خشک شدهاند
و گربه، همه ماهیهای قرمز حوض را خورده است.
هچ وقت بزرگ نشدی
نگفتم یادت نرود چند حبه هِل در قوری شاه عباسی بینداز؛
شاید میهمان سرزدهای بیاید؟
چقدر سفارش کردم آن چادر سفید با گلهای ریز صورتی را سرت بینداز
و کنار استکانهای کمر باریک، یک ظرف پولکی هم بگذار؟
معلوم نبود در آن زیرزمین نمور، سرت به چه گرم بود؛
لابد دوباره داشتی فال حافظ میگرفتی!
پاک یادم رفته بود
چهاردهم ماه نزدیک است
روضه بیبی زینب(س) که میشود
از این سر اتاق تا آن سر، همسایهها مینشینند
مواظب باش میان کاسههای گلسرخی شله زرد، لبپریده نباشد.
تو هم بیا دیگ را هم بزن
دوباره کجای خانه پنهان شدهای که پیدایت نمیکنم؟
یادت رفته که من دیگر پیر شدهام
و جوانیام را در لابهلای دفتر مشق و تور عروسی تو جا گذاشتم.
زود باش دختر!
من باید به خانه برگردم!
روحالله حبیبیان
تا حالا، نگاهت به چهرههای فرسوده، ولی سرشار از مهربانی و صمیمیت، یا دستان لرزان و همدم عصا، ولی آکنده از تلاش و خدمت و پاهای خستهای که ساعتها سکون را به دقیقهای حرکت ترجیح میدهند، افتاده؟
آیا راز نگاههای عمیق و خیره آنها را دریافتهای؟
اگر خوب نگریسته باشی، علاوه بر سالها تجربه و خردمندی، در چشمهای نافذ سالمندان، این گنجهای پراکنده در گوشه گوشه شهر، احساس نیاز به احترام و تکریم و نه ترحم را به روشنی خواهی یافت...
«خیر ببینی، جوون»
خستهای.
کلاسها این ترم، بیش از گذشته خستهات میکنند. میخواهی هر چه زودتر به خانه برسی و فشار یک روز پرکار را با استراحتی دلنشین، به فراموشی بسپاری. اتوبوس، از جمعیت پر است؛ ولی هنوز حرکت نمیکند. نیمخیز میشوی تا ببینی چرا راه نمیافتد. ناگهان، چهره خسته پیرمردی را میبینی که با دشواری و به یاری عصا، خود را از پلههای اتوبوس بالا میکشد و به سختی، از لابهلای جمعیت، کنار تو میرسد.
عرق، چین و چروکهای صورتش را پر کرده است. با خود میاندیشی حتماً کسی اکنون جایش را به او خواهد داد. ولی انگار دیگران خستهتر از آنند! میخواهی بلند شوی و پیرمرد را از رنج ایستادن برهانی؛ ولی با خود میگویی من نیز چون او خستهام.
با این همه، نیرویی از درون، تو را بر میخیزاند. «پدر جان بفرما بنشینید» دیگر تعارفهای پیرمرد هم اثری ندارد... مدتی است که سر پا ایستادهای؛ ولی صدای گرمی، مدام در گوشت تکرار میشود: «خیر ببینی، جوون!»
فاطمه سادات احمدی میانکوهی
زمستان عمرت چه زیباست! سفیدی برف در قله وجودت، به پاکی اندیشه دور از آفت غرور میماند. چین و چروک چهرهات، صخرههای فشرده را در نظرم مجسم میکند که سرما و گرمای روزگار را بارها و بارها تجربه کرده است.
اشک دیدهات، به چشمههای جوشان شبیه است که از قلب پرحرارت کوهها فوران میکند و گاه چون آبشار پرخروش، گرد و غبار سنگهای خاطره را میشوید.
تبسم لبت، مرا به یاد گلی کوچک و تنها در دامنه کوهی با عظمت میاندازد که به روی رهگذران لبخند میزند.
پدربزرگ! چهره پیر اما نورانیات برای من جلوه نور خداست.
نگاه خسته اما امیدوارت، امید به زندگیام را افزون میکند.
جایگاه تو بلند است؛ چون قله. عزت تو همیشه جاری است؛ چون چشمه.
تجلیل از تو، تجلیل از خداست؛ پس تو را برای رضای خداوند جلیل، تجلیل میکنم.
برکت زندگی
با لرزش دستهایت، شکوفههای بهاری دلم میلرزند؛ انگار میدانند برای گل کردن، باید با آب زلال نوازش پندهای تو سیراب شوند.
هنوز تکیهگاه سرم در لحظههای پرالتهاب، شانههای نحیف اما مهربان توست.
حرکت چشمانت، گویی غلتیدن دو مروارید است که در صدف پلک، پنهانند.
مادربزرگ! من برای روییدن و به ثمر نشستن، برای رسیدن به قلههای کامیابی، برای گذر از جادههای پرپیچ و خم زندگی، به تو، به آبیاری کلام تو، به اشارههای نگاه تو و به دعای نیمهشبت محتاجم.
وجود تو، برکت باغ زندگی من است. با من بمان!
بهترین شادی
دوست دارم همه فصلها بهار شود تا در باغچه حیاط زندگی، تقدیم به پدربزرگ و مادربزرگ، گل محبت محمدی بنشانم.
دوست دارم همه روزهای خدا، تابستانی و بلند میشد، تا ساعتها دست در دست پدربزرگ و مادربزرگ، در سایهسار درختان کوچه سبزدلی، همقدم میشدیم.
دوست دارم همه صبحها، پاییزی بود تا صدای صوت قرآن پدربزرگ و آوای تسبیح مادربزرگ، در هوی هوی باد و آهنگ خش خش برگهای خشک میآمیخت و گوش جانم را مینوازید. دوست دارم همه شبها، یلدای زمستانه بود و من تا صبح، کنار کرسی معرفت و سینی بزرگ دانش و علم و ادب، به قصههای شیرین مادربزرگ و داستانهای فرهاد پدربزرگ، گوش عبرت میسپردم.
و این شعر را بارها از زبان آن دو میشنیدم:
«هیچ شادی نیست اندر این جهان *** بهتر از دیدار روی دوستان»
چهارشنبه
11 مهر 1386
21 رمضان 1428
3.oct.2007
محبوبه زارع
چشم انتظارِ چه نشستهاید، کوچههای بیوفا؟ آن عابر مهربان، امشب شما را به رونق گامهای خویش، بار نخواهد داد. چه بیهوده در خود میلولید، تأسفهای کوفی؟! آن بزرگ صبور، دیگر شِکوههای شما را در چاه نخواهد ریخت. اشک بریزید، یتیمانِ زمین؛ هیچ کس پس از او در حق شما پدری نخواهد کرد!
نفرینی که علی(ع) کرد!
همین چند ساعت پیش بود. در رؤیای صادق، با رسول حقیقت، ملاقات و از بیوفایی امت گلایه کرد؛ چنان اندوهی، سینه وسیع پیغمبر(ص) را متراکم ساخت که فرمود: نفرینشان کن!
و رحمانیترین مرد خدا، پلک برهم نهاد و نفرین کرد: (خدایا! مرا از این مردم بگیر! ) از آن لحظه، نفس خاک در خویش محبوس ماند و جان زمان به لب آمد. خدایا! این نهایت فقر عالم خواهد بود، اگر علی(ع) را پس بگیری!
اگر در کوفه، چشمهای کودکان یتیم به در دوخته شده تا مرد نان و خرما، پدرانه بیاید؛ از این پس گَرد یتیمی بر سر همه عالم خواهد نشست. آری! هستی به مفهوم واقعی، به یتیمی رسیده است، این را گریههای ممتد خلایق در سوگ صبورترین امام حماسه و سکوت، به روشنی گواهی میدهد.
معصومه داوودآبادی
ناگهان برقی زد و بارانی از خون، آسمان محراب را جاری کرد؛ باران یکریزی که قرنهاست چشمان عدالتخواه زمین را شعلهور کرده است.
رمضان چهلم هجری، این ثانیههای دهشتناک را خوب به خاطر دارد؛ لحظاتی که کوچههای کوفه از بارقههای آفتاب، تهی شد و آسمان و زمین، دست در گردن یکدیگر، فاجعه را گریستند.
علی رفت و این دو روزه پست دنیا را به طالبانش واگذاشت؛ او رفت و شهر، در غربتی جاویدان، روزهای سیاهش را به سوگ نشست.
چشمانت، خلاصه مهربانی بود
تو از تولد پروانهها میگفتی و بهاری که در رگهای عدالت جاری است.
پرهای زخمی سهرهها را تحمل نداشتی و چهره پژمرده بنفشهها، دلت را میآزرد. شبانههای زیادی را در کوچههای فقیر، به استمداد دستهای خالی پینهبسته راه افتاده بودی. جانت با تپشهای قلب مظلومان، هماهنگ بود. چشمان رئوفت، خلاصه مهربانی بود و شانههای پدرانهات، میعادگاه نوباوگان اسیر در چنگال بیپناهی.
تو آمده بودی تا جوانمردی، مانا شود و رفتی، تا درس آزادگیمان بیاموزی.
ای اتفاق سرخ!
ای اتفاق سرخ! در هزار توی بیرحم ظلم و جهالت، نفسهای پرتپش عدالتِ تو بود که سودجویان را عقب میراند. نامت، وجدانهای بیدار را به کرنش میخواند. نگاهت، قانون همیشه
انسانیت است و کلامت، دریایی که صدفهای بیشمارش، تا جهان باقی است، از مروارید راستی و عدل، بینیازمان میکند.
اگرچه نیستی، ولی هیچ دستی، از آسمان آبی کرامتت ناامید نیست. حضور قاطعت، پنجرههای زمین را آفتابی بیبدیل است. بزرگت میداریم و ایمان داریم که «مرگ، پایان کبوتر نیست».
عباس محمدی
شبهای سیاهی بر ما میگذرد. آسمان، طعم روز را فراموش کرده است. رنگ ماه، پریدهتر از آفتابهای پشت ابر مانده است. ستارهها، بیقرار دیدن تواند؛ حتم دارم که تا سپیده دوام نخواهند آورد. شب، در خودش سیاه مانده است؛ سیاهتر از همه لباسهای عزا.
بعد از تو دیگر نسیم، زلف درختان را شانه نخواهد کرد و عطر یاسها، تا پشت پنجرهها قد نخواهند کشید و هیچ شبنمی از سحر نخواهد چکید.
بعد از تو، دستهای صبح، پر از طعم مرگ خواهند شد و زندگی به همه آینهها پشت خواهد کرد.
صدای پای عدالت را نمیتوانم از کوچههای دلمرده کوفه بشنوم. گرد یتیمی، بر شانههای زمین سنگینی میکند. دیگر مأذنه، صدای اذان تو را نخواهد شنید. آفتاب امامت تو دیگر بر روزهای بعد از تو نخواهد تابید. سایه دستهای سخاوتمند تو، دیگر سایهبان روزهای تنهایی مسلمانان نخواهد شد.
تو، عشق و مهربانی را به هم پیوند میزدی. تو برکت بینهایتی بودی که بر زمین جاری بود. چگونه شب، بعد از تو سر از سجده بردارد؟! زمین از شرم، در شبهای سیاه پنهان میشود.
سه شب است که...
سه شب است که بغضهای دنیا، در گلویم جا خوش کرده است. سه شب است که اشکهایم، راه به جایی نمیبرند. کاسههای شیر، چشم انتظاراند؛ اما اشکهای یتیم نیز بوی تو را نخواهند شنید. انگار ابرها بعد از عمری، داغ نباریدنشان را باید در ناودانهای خاک گرفته کوفه، خالی کنند. کوهها هنوز ایستادهاند تا آفتاب، بر شانهشان بیدار شود؛ شاید لبخند دوباره تو، روز را روشن کند. رودها چون دستههای عزادار، بر سر میکوبند و به دنبال ردپای تو، خاک را میگردند.
سه شب است که نسیم، عطر خوش دهانت را که چون غنچهها به سلام باز میشود، نشنیده است. سه شب است که....
میثم امانی
به عدالت سوگند که عدالت یعنی چشمهای تو.
عدالت را باید از چشمهای تو آموخت که سفرههای بینان را میفهمد، کلبههای بیتنور را نیز.
کوره آفتاب، تو را نمیسوزاند؛ دل تو را اجاق خاموش خانههایی میسوزاند که مردانشان، پا در رکابت شهید شدهاند.
تاریخ را به نظاره نشستهام؛ چه حسرتها که نخورده است! کیست که چون تو راضی نباشد دانه گندمی را از مورچهای برباید به ظلم؛ یا برادرش را حتی برگرداند به یأس؟!
دور و برت آکنده بود از جگرهای برشته؛ از نان و عسل؛ ولی تو سیر نخوابیدی.
علی، عین عدالت است
عدالتات را میبینم که به خون غلتیده است در محراب.
جهان، آبستن آشوبی دیگر است.
چه سرها که به تاراج نرفت؛ چه دلها که به خاکستر ننشست؛ چه قدمها که در گل نماند؛ چون تاب عدالت تو را نداشتند! تنها خفاشاناند که تاب آفتاب نیمروز را ندارند. مرنج... ! که «عین» علی(ع) ، با «عین» عدالت یکی است؛ عدالت، عین علی(ع) است.
مرنج ... ! اگر تمام قافلهها را به شهادت تو گسیل داشتهاند، در برابر تمام دنیایشان بایست! دین تو یعنی این!
فریاد بزن!
جهان آبستن آشوبی دیگر است.
«از باغ میبرند چراغانیات کنند *** تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار *** شاید به این بهانه که بارانیات کنند»(1)
1) 1 . شاعر: فاضل نظری.
هنوز دستهای کمیل هست که بگیری و شمهای از آنچه دیدهای، باز بگویی.
عمار را بردند، مالک را بردند؛ ولی هنوز دستهای کمیل هست. شبهایِ نیمه را قبضه کن! انسانیت نمرده، نفس میکشد هنوز؛ فریادت طنین میاندازد در آفاق؛ تاریخ یعنی بسامد هزار بار فریاد تو؛ فریاد بزن؛ که تاریخ را به تکاپو واداری!
قَدرت را ندانستند
بستر، مرگ حقیرانه است برای تو... ؛ بایست تا نپندارند که به زانو درخواهی آمد!
بایست که عدالت، به تکیه تو میایستد. ای صدای عدالت انسانی! بایست و شانه نخلها را بچسب که صاعقهها پی در پی میآیند؛ جمل، صفین، نهروان. باور کن که چاه میخشکد؛ دردهای تو سنگین اند و چاهها، دملهای سر باز کرده زمیناند؛ از غصه رنجی که میبری!
قَدرت را ندانستند؛ قدر تو، در شب قدر معلوم میشود. گفته بودی که خواب دیدهام؛ خواب دیده بودی که محاسنات از خون رنگین خواهد شد.
زندگی کوچک است برای تو؛ شهادت تو پایان نیست، آغازی است. شهادت، به بلندایت خواهد رساند و مظلومیت از آن پس به اوج خواهد رفت.
به حقیقت سوگند، که حقیقت یعنی دردهای تو... «علیٌّ مع الحق و الحقّ مع علیٍّ».
سودابه مهیجی
همه دنیا، پشت این در نشسته و سر بر زانوی اندوه و بیسرنوشتی خویش گذاشته.
همه دنیا، پشت این در، محزون گریه میکند و دعایی هراسان مدام تکرار میشود و آن سوی در، تمام آبروی زمین، زخمی و خسته، بر خاک افتاده؛ دریای بیکرانهای با رخساری پریدهرنگ، بیتلاطم و آرام، در بستر کسالت، خمیده و کبوتر جانش، بین رفتن و ماندن، در هروله است.
این سومین شب است که خورشید، از کوچههای کوفه دیگر عبور نمیکند.
این سومین شب است که تنور بیوهزنان، خاموش مانده و رونق سفرههای یتیمی، تأخیر کرده است.
سومین شب است که محراب، بغضآلود بوسه بر سجدههای عدالت نزده و سرنوشتِ ناتمامِ توحید، بلاتکلیف و دلواپس، پشت در این خانه نفس نفس میزند، تا مبادا نفسهای «او» تأخیر کند و زمین، بیامیر و کوفه، بیآبرو و امامت، بیخطبه بماند.
نگذار عدالت، مدفون شود!
آه! به او بگویید سوسوی بیرمق چشمانش را زمانه تاب نمیآورد.
به او بگویید، یتیمیِ فراگیر، پشت دروازههای زمان کمین کرده و منتظر است که تو نباشی، تا بر شانههای زمین، آوار شود.
برخیز مرد! این بستر ناخوشی برازنده تو نیست. تو غیرت حماسههای توحید و هیبت جانفشانیِ خداخواهی.
تو، گذشته نهروان و جملی... ؛ گذشته لیلة المبیت و صفین؛ گذشته «شقشقیه» و خیبر و «کمیل» و های های شبهای نخلستان.
برخیز «هل أتی»ی معصوم! نگذار که بیتو، «یُؤتُونَ الزَّکوةَ وَ هُمْ راکِعُونَ»، بیمصداق بماند.
نگذار که بیتو، عدل در زمین مدفون شود!
آه از فرق شکافته!
اشکهای کودکانه، پشتِ این درِ خاموش، کاسههای شیر را به دوش میکشند و پدرِ بیچون و چرای خویش را بیسراغ ماندهاند.
کفشهایی خسته و پیراهنی زمخت، دلتنگاند تا دوباره مثل تمام شبهای قدیم، عصمتی غریب را در هیئت مردی آسمان به دوش، به پسکوچههای نیمهشب ببرند، تا نان و خرمایِ خانههای بیسفره را در رگهای گرسنگی زمین جاری کند.
ولی دیگر نه چاههای غریبستان، نالههای حیدر را به آغوش میکشند، نه کودکانِ بیسرپرست، بر شانههای غریب کوفه، بازیهای سرخوشانه را لبخند میزنند.
آه از دستار زرد و فرق شکافته!
آه از تابوتی که بر شانههایی نامرئی، راه میپیماید!
آه از لبهای پرهیز رمضان، که در سجده سحرگاهان، به خون نشست!
آه از پیشانیِ دریدهای که شمشیرِ قاتل خویش را بر سفره اکرام مینشانَد!
آمدم، فاطمه مظلوم!
فاطمه (س)، چشم به راه است و دلواپس؛ با لبخندی که آغوش گشوده بر کبوتر جان علی...
آمدم فاطمه مظلوم من!
آمدم یا رسول الله؛ خسته و بیتاب؛ خسته و دلزده از خاک؛ با سی سال غربت و تنهایی آمدم.
آه که دنیا، چه گذرگاه سختیست!
آه که کوچکترین زخم دنیا، شمشیری بود که بر فرقم نشاند؛ که غمهای این سالیانِ مجبور، سهمگینتر بود.
بگذار اهالی روزگار، پایان زمزمههای شبانه را به عزا بنشینند!
بگذار داغ عدالت، بر دلهای شبزده بماند!
دیگر کسی نجوا نمیکند: «مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْمَوْلی وَ أَنَا الْعَبْد...»
سیدمحمود طاهری
... ولادت در خانه خدا؛ شهادت هم در خانه خدا. یعنی علی از آنِ خدا بود و به سوی خدا شتافت، یعنی حضور بیپرده پروردگار، هنگام ولادت و شهادت علی یعنی اظهار شوق آفریدگار، نسبت به عاشق خویش، علی بن ابیطالب(ع) .
چه معنیدار بود نیمهشبهای علی(ع)، آنگاه که دردمندانه با آوای جانسوزش، نخلهای خاموش را گواه غربت و تنهایی خویش میگرفت.
بیست و چند سال، خار در چشم و استخوان در گلو، غمنامه خویش را تنها به چاه گفته و بیست و چند سال، خونرنگتر از شهادت، کتاب عمر خویش را ورق زده بود.
«روزگار، با خون علی و فرزندش رنگ گرفته است و فجر و شفق؛ و همینسان است تا روز قیامت».(1)
آه ای تنهاترین مرد جهان! نمیدانم چه سرّی است در روزگاران که زمین، حضور طولانی تو را بر نمیتابد!
«زمین به دوش خود اَلوند و بیستون دارد
غبار ماست که بر دوش او گران آمد»
(اقبال لاهوری)
چشمان منتظر یتیمان را چه کردی؟
چرا آیینه خورشید تیره است *** مگر از قصهای دارد حکایت
چرا خونابه میبارد ز گردون *** مگر از غصهای دارد شکایت
جهان بیجان ز قتل جان جانان *** فغان زین جور و آه از این جنایت
ز خون، محراب و مسجد لالهگون است *** امیرالمؤمنین غرقاب خون است
آسودهخاطر و راحت از یک عمر خون دل، بر کنگره عرش، مقام کردی؛ ولی چشمان منتظر یتیمان را چه کردهای؟
دستان دراز شده محرومان و بیپناهان را در دستانِ که گذاشتی؟ چه کردی با کودکانی که با کاسههای شیر، به امید شفای تو، کنار خانهات ازدحام کرده بودند و در چشمان مردّد خویش، بهبودی تو را تلقین میکردند؟
از این پس، دوباره سکوتی بهتآور و غریب، شبهای نخلستان را فرا خواهد گرفت و دل چاه، تنها به خاطرات دردِ دلهای غریبت، بسنده خواهد کرد.
«شبروان مست ولای تو علی *** جان عالم به فدای تو علی»
(شهریار)
1) 1 . نک: محمدرضا حکیمی، حماسه غدیر، ص 21.
جز تو چه کسی؟!
تاریخ، چون علی(ع) چه کسی را سراغ دارد که از قاتل خویش هم خاطرخواهی کند؟!
«به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست، اکنون به اسیر کن مدارا»
جز علی که گفته است که اگر زنده بمانم، قاتل خویش را خواهم بخشید؟!
آه، چه تماشایی بود آن هنگام که آفتابگونه، در خانه یتیمکان بیوهزنی میتابیدی و در برابر یتیمان او، تمامی عظمت آسمانی خویش را نادیده میگرفتی و صولت و هیبت حیدریات را دستمایه شادی کودکانهشان میکردی. در آن لحظهها، تاریخ متحیّرانه ورق میخورد و کار تو را شگفتزده بر صفحه خویش ثبت میکرد.
به تو عشق میورزم، ای رمزآمیزترین مرد جهان، که ابر رحمت خدا بر سر آدمیانی.
چگونه شمشیری زهرآگین، پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را از هم گشود و چگونه، محراب برای همیشه با تو وداع کرد؟!
«ملائک زین مصیبت اشکبارند *** خلایق چهره در خون مینگارند
چه جای گریه است و اشکباری *** به جای اشک باید خون ببارند»
محمد علی کعبی
نخلها با تو به راه افتادهاند و تاریخ، پشت سرت گام بر میدارد. ابرها حرکتشان را با قدمهای مقتدرت تنظیم میکنند و کعبه از همان فاصله دور، انگار میخواهد دوباره تو را چون زمان کودکیات در آغوش بکشد.
از قبله میآیی و به سوی قبله میروی.
نوشتهای که برای تو نقش میبندد، باید از سه نقطه شروع شود و به سه نقطه پایان بپذیرد.
ای مرد هفتاد زخم، ای مرد اُحُد و بدر و خندق!
«کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست *** که تر کنند سر انگشت و صفحه بشمارند.»
از مکه بنویسیم که پیشانیات در خط مقدم دفاع از رسالت، آماج سنگهای تراشیده و نتراشیدهاش بود؟ یا از بدر که هنوز زخم شمشیر تو را بر پیکر دارد؟
از قلعههای مستحکم خیبر که در مقابل تو زانو زدند، یا از اُحُد که فقط خدا میداند که در آن، چگونه ستون محکم بر جای ماندن آسمان رسالت شدی؟
تو از بستر محمد(ص) میآیی و تنت بوی بالهای جبرئیل میدهد.
انگار کفشهای زخمیات را به اندازه تمام تاریخ راه بردهای تا به سرانجامی به نام رستگاری برسانی!
اذان بگو و این بار، شهادتین را آرام آرام جاری کن! بگذار برای آخرین بار، مسجد کوفه از جام لبهای آتشینت سیراب شود! زمین، بوی غروب میگیرد و تا سر به سجده ببری، کوفه یخبندانتر خواهد شد.
مثل آن روزها
ای امیر خطشکن! در کوفه چه میکنید؛ با این همه خنجری که پشت سر شما راه میروند؟
نهروان، بیرون از میدان جنگ، ناجوانمردانه ادامه دارد و زخمها مترصد یک لحظهاند.
شاید از همان لحظههایی که روی زمین هستید و نیستید؛ از همان لحظههایی که تیر از پای شما میکشند و حس نمیکنید.
زهر، روی تیغ بیتابی میکند و خون برای محراب.
دور میشوید و کوچه تاریک میشود. ولی ای امیر! به چه ابهتی میروید؛ انگار این بار به سوی بزرگترین فتح زندگیتان گام بر میدارید. چه خرسند دور میشوید و لبخند نازک، زیر لبانتان نشاط وعده دیدار دارد.
مثل آن روزها هستید که به خانه پیامبر میرفتید.
آرام قدم بردارید، امیر!
شیطان در مسجد خواب است.
آرام قدم بردارید امیر، آرام از دنیا رخت ببندید که جهان، طاقت فقدان ناگهانی مرکز ثقل خویش را ندارد.
اصلاً شاید برای همین بود که سه روز طول کشید و خدا میداند چقدر کاسههای شیر تا پشت در خانه آمد و عزادار برگشت.
چشمهایتان را میبندید؛ ولی هرگز نمیمیرید امیر!
دستکم خرابههای کوفه شما را از خاطره خود که آکنده از بوی نان تازه است، پاک نخواهند کرد... .
بهزاد پودات
کعبه در سوگ توست که سیاه پوشیده؛ در سوگ مولودی که روزی در دامانش بود و حالا از فرش تا عرش، قصد هجرت دارد. دیگر کاسههای شیر هم افاقه نمیکند. علی(ع) قصد رفتن دارد. تیغ مرگ، اگر چه دشوار فرود آمد، ولی علی(ع) را به معبودش رساند.
«کجا شمشیر بر فرقش اثر داشت
گمانم ابن ملجم یا علی(ع) گفت»
یَا لَیْتَنِی کُنْتُ تُراباً
ای کاش خاک بودم، نه... نه... ابوترابی بودم و پیرو علی (ع) . این یا لیتنی گفتنها، از زبان کسانی است که به تو، به سوءظن مینگریستند و حالا انگشت حسرت به دندان دارند، ولی وا اسفاه... !
چه مهربان بودی!
چه مهربان بودی وقتی که زیر نور ماه راه میرفتی و به یتیمان کوفه سرکشی میکردی! هنوز چشمهای بیرمق و سرد یتیمان، تو را انتظار میکشند؛ برخیز و انبان نور و نان و خرمایت را بردار؛ شهر گرسنه است.
میخواهم از تو بگویم
امشب، دستهایم نهایت ندارند میخواهند از تو بگویند و بنویسند؛ ولی چگونه؟ مگر میشود با این کلمات سربی و سرد بیروح، تو را توصیف کرد؟!
خدا کند دری به سمت کلمات باز شود تا بتوانم تو را بنویسم!
غواص خِرد به کُنهِ ذات تو پی نمیبرد، ولی:
«آب دریا را اگر نتوان کشید *** هم به قدر تشنگی باید چشید»
علی، علی است؛ نه یک کلمه کمتر و نه بیشتر.
زینب مسرور
چاههای نجیب شبانه، پُر است از راز گریههای تو؛ پرنده روح، در کوچههای سرد و بیروح کوفه گم میشود و میان دیوارهای کاهگلی خانه تو آرام میگیرد.
تو در ذهن خاکی زمین، بذر محبت کاشتی و زندگی از رمز دانههای مهربانی تو جوانه زد و قد کشید.
هنوز تمام سایهروشنهای شبهای کوفه، تو را به یاد دارند آنگاه که در دل شب، انبان نان بر دوش میکشیدی تا چشم هیچ کودک یتیمی به در نماند.
زمان میچرخد و در چرخش این گنبد دوار، تنها سهم تو از زندگی، نامردیها و نامردمیهایی است که در محراب عبادت، نظاره گر خون سرخ تو میشود.
کجایی؟ ای فراتر از اسطوره «که ذوالفقارت اینگونه بیتاب در نیام نمیگنجد که غریبستان کوفه، یتیمستانی است بیتاب».
زمین همچنان میچرخد، تو بال میزنی، نور میپاشی و پرواز میکنی و تا ضلع شرقی باران، اوج میگیری.
بیمهر تو هرگز!
بگذار گریه کنم! بگذار بارانهای حسرت بر قلب یخزده زمان جاری شود! بگذار لبخند، برای همیشه بر لبهای ترکخورده کوفه بخشکد! بگذار تن خسته زمین، برای همیشه تاریخ تبدار بماند؛ ولی مگذار سبد دلها، ذرهای از میوه عشق و مهر تو خالی بماند.
منسیه علیمرادی
هنوز ساکنان زمین، از واژه عدل و عدالت، افسانه میسازند.
هنوز در مخروبهها و اماکن فقیرنشین، انگشتانی، ریزههای نان خشک را برای خوردن جمع میکنند. هنوز «عمرو بن عبدود»هایی گستاخانه از خندق حُجب و حیا عبور میکنند و به رویارویی صبح میایستند. «ذوالفقاری» نیست که آنان را در خاک افکند.
من هزاران نخلستان دلِ پُرآشوب و هزاران چاهِ آه و ناله، از صاحبان تمدن امروز و مدعیان دروغین صلح و حقوق بشر سراغ دارم.
یا علی! دمی برخیز و دستانت را سایهبانِ تن سوخته ما گردان؛ دیری است به زیر اشعههای سوزان این عصر پریشانحال، ذوب میشویم.
بادیهنشینان جهل، باران را نمیفهمند
مردان صحرا گردِ جاهل، چکههای باران را نمیفهمیدند.
چشمهای حریصشان، فقط تا نوک بینیشان را میدید. کجا آسمان آبیرنگ را به نظاره مینشستند؟ تو بودی که آسمان از نگاه نقرهفام چشمهایت، بر زمین مینشست.
این قبیله کجفهم که شمشیرهایِ در پَسِ غلافشان، به آنی و به بهانهای واهی، آخته میشد.
چگونه این افکار فرومانده در جهل، به روی ماه علی(ع) شمشیر نکشند؟!
یاعلی! تمام پرستوها، از آسمان کوفه کوچ کردهاند. صدای غربتت در چاه میپیچد.
در کدامین شهر، تندیس عدالت را میشکنند، و سر صبح، پیشانی مهتاب را میشکافند؟
یا علی (ع) ! سجاده خونین تو، گواه راستین تاریخ است که تو، وارستهترین انسانهایی و سندی است برای اغفالشدگانِ دهنبین؛ که علی(ع) ، پیشانی به مُهر، به دیدار حق شتافت؛ تا به پینه پیشانیهاشان مباهات نکنند.
معصومه زارع
سالهاست که علی(ع) به مرگ مشتاق است؛ از همان روزها که غم عالم را در چاه میگریست و غریب و تنها، مردِ روز و عابد شبهای تار، در کوچههای خلوت کوفه گام میزد؛ آنقدر آهسته که صدای گامهای مقتدر او را کسی نمیشنید و قامت بلند خلوصش را چشمی نمیدید.
ضربه دستان یداللهیاش بر در منزلگاه یتیمان و فقیران را جز اهل خانه نمیشناختند.
این هزارْتوی کفر و نفاق را باید روزی به حال خود گذاشت؛ وقتی به تاری و تیرگی خود انس گرفته است. افسوس کسی قدر علی(ع) را نشناخت!
سید محمدصادق میرقیصری
تو رستگار شدی!
مگر نه اینکه به حضور پیامبر اعظم(ص) خواهی رسید؟! مگر نه اینکه غم دوری تو در فراق فاطمه(س)، پایان خواهد یافت؟!
دیگر نه خار در چشم و نه استخوان در گلو داری. دیگر از مردم آدمنمای کوفه جدا شدی و به سوی معشوقت پرواز کردی، ولی چرا تنها رفتی؟!
کجا رفت وحدت کوفیان؟
این علی(ع) است. باز هم از مظلومیت خود میگوید؛ از نامردانی میگوید که در حساسترین لحظهها، تنهایش میگذارند.
علی جان، بگو؛ از ناجوانمردی کوفیان بگو تا برایم عبرتی شود. نمیخواهم من هم مولایم را در کشاکش بلا، تنها بگذارم.
دوست دارم در تنهاییات، چاه فریاد غمآلود تو باشم... علی جان بگو.
فریاد غربت
کوفیان پیمانشکن! این امیرالمؤمنین علی(ع) است که فریاد میزند. گوشهای کَر خود را باز کنید: «ای مردمنمایان نامرد! ای کودکصفتان بیخرد! دوست داشتم که شما را هرگز نمیدیدم و هرگز نمیشناختم. خدا شما را بکُشد که دل من از دست شما پر خون و سینهام از خشم شما مالامال است. کاسههای غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید و با نافرمانی و ذلتپذیری، رأی و تدبیر مرا تباه کردید.»(1)
آه از دوری سفر
سرگرم لذتهایم. فقط خودم را میبینم. آب گِلآلود را دوست دارم. به گُلها بیاعتنایم. دیگر در بهار، آواز نمیخوانم. لانهام بر شاخه درختان پاییزی است. بالهایم را بستهام. چشمانم، روشنی را نمیبیند. سایهام را هم گُم کردهام. همه زیباییها را از یاد بردهام. سرگرم بازی با دنیا بودم که صدایی شنیدم؛ صدای مرگ؛ هنگام کوچیدن است؛ بپاخیزید.
و من با حسرت به یاد کلام مولایم که فرمود:
«آه از کمبود توشه و درازی راه و دوری سفر...».(2)
محبوبه زارع
گم میشوی میان سحرها، در آسمان
دنبال توست، چشم سفرها در آسمان
تا پرده را کنار زند، دست حاجتت
گم میشود قضا و قدرها، در آسمان
البته بگذریم که با تو چه کردهاند
در مسجدی که داشته درها، در آسمان
مرغابیان، توقع پرواز داشتند
آن شب برای گشت و گذرها در آسمان
انگشتری که سمت نمازت بلوغ یافت
از طرح تو گذاشت اثرها در آسمان
چاهی برای همدمیام نیست در زمین
مولا! به من بگو، چه خبرها در آسمان؟!
دست از سرودنت نکشم، هرگز ار چه نیز
از من کنی تو صرفنظرها در آسمان...
سودابه مهیجی
و سفرههای تهی، لقمههای شبمانده... !
چقدر از تو زمین و زمان عقبمانده!
فقط به نام شما عهدهدار تزویرند
میان معرکههایی که بیسبب مانده
تمام گستره خاک کوفهزار شده
ولی غریب زمین! بغض زیر لب مانده!
«به رغم مدعیانی که منع عشق کنند»
هنوز عطر شما روی هر رطب مانده...
رقیه ندیری
وقتی رسید قحطی ایمان تمام شد
بدبختی مسلم انسان تمام شد
وقتی رسید در برهوت نیاز محض
شعر بلند حسرت باران تمام شد
دیوار خانه باز شد و زن صعود کرد
دلشوره مداوم عمران تمام شد
بوی بهشت، بوی خدا، بوی آب و عشق
پیچید در فضا و زمستان تمام شد
شمشیر را به رسم وفا سربلند کرد
با او هزار مرتبه توفان تمام شد
در کوچه کوچه سفره احسان سرود، بعد
در خانه خانه دغدغه نان تمام شد
اما شبی دسیسه قابیل جان گرفت
مهمانی قشنگ یتیمان تمام شد
مسجد، علی، و مرد غریبه، و ناگهان
شمشیر، سجده، ضربه پایان؛ تمام شد!
سودابه مهیجی
کوچههای یتیمی
از گامهایت گذشتند
و عطر تو
روی دیوارها یادگار نوشت؛
وقتی که یُمن وجودت را
ـ برای ابد
در تلفظ خرمای عدالت، به جا گذاشتی...
اگر مانده بودی،
اینقدر
گرسنگی را همسایه نداشتیم...
جمعه
20 مهر 1386
30 رمضان 1428
12.oct.2007
محبوبه زارع
آخرین جمعه ماه رمضان، روز پاسخ به انتظارهاست. همسایه مظلومیت، در هالهای از بیسر و سامانی، به اعتراض یاران خود در این روز، دل بسته است.
روز قدس، روز تذکر قدرت اسلام به تمام مدعیان سلطهجوی جهان است. فلسطین، دفتر ایام سال را به امید رسیدن به این جمعه شکوفا، ورق زده است.
«تا جمعه ظهور»
به صحنه میآییم، تا صفوف معترضان ظلم، پر رنگتر شود. به صحنه میآییم تا باطل، بیداری اصحاب حقیقت را واضحتر به نظاره بنشیند.
به صحنه میآییم تا بغض ترکخورده فلسطین را به التیامی حماسی نشانده باشیم.
آری! جمعه قدس، ریشه در جمعه ظهور دارد؛ ریشه در آن ناقوس عدالت که به دستان منجی صبح، به صدا درخواهد آمد.
میثم امانی
برخیز دیر یاسین، تَلِّ ز عتر، نوار غزه! دیوارهای حائل، ترک برداشته، پوشالهای پادشاهی، فرو ریخته، شیشههای جادو و جنبل شکسته شدهاند.
برخیز بیت المقدس؛ که «دست خدا با جماعت است».
حیلههای خناسان، تمامی ندارد و دستهای خدانشناسان، سد شده است در مسیر رفاه و آسایش گلسنگهای مقاومت.
چشمهای زیتون سرخ شدهاند؛ از بس دیده به دروازههای امید دوخته است.
شر ملخهای درنده، تا کی برسد به این گندمزارها و سایه جغدهای شوم، تا کی بیفتد بر سر پنجرههای رو به دریا؟
تاکها، به خویش آمدهاند، نخلها به خروش؛ خونهای مسموم اجنبی، تا کی در شریانهای خاک بگردد؟
سنگها آتش گرفتهاند؛ درنگ تا کی؟
فلسطین؛ «میهن رؤیاها و پیامبران»
برخیز فلسطین من؛ «میهن مزامیر بینوا و چهرههای گمشده؛ میهن ریشههای کینهتوز؛ میهن توفانها و تندرها و شبهای زمهریر؛ میهن باغهای اسیر و دستهای ملتمس؛ میهن دروغهای کهن؛ میهن رؤیاها و پیامبران؛ میهن خشم؛ میهن شعله؛ ای که یک میلیون پناهنده، دست تو را با اشک میبوسند».(1)
دیروز، شرم الشیخ، بهانهای بیش نبود؛ امروز، شورای امنیت، بهانهای بیش نیست. سکوی خوبی است برای رصد کردن دنیا و فرمان دادن. درختی که آب از مرداب میمکد، میوهاش تلخ خواهد شد.
1) 1 . موسی بیدج؛ بادخانه من است گنجشک بهانه؛ شعر امروز فلسطین، نشر قصیدهسرا و امید ایرانیان، 1381، صص62و63 .
وجب به وجب خاکهای فلسطین من، بوی پر جبرئیل میدهد؛ قدمگاه پیامبران بوده است روزی؛ دریغا که بزمگاه نمرود شود و رزمگاه فرعون!
ما برخواهیم خاست
برخیز الخلیل! برخیز رام الله! ما نوادههای معراجیم و سرزمین پدریمان را معامله نخواهیم کرد. در خانههایمان، عطر ابراهیم(ع) وزیده است. در باغهایمان، صدای مسیح(ع) است که میآید. در کوچههایمان، جای پای رنجهای موسی(ع) است که نقش بسته است.
تا ما هستیم، فلسطین هست؛ مگر ما را بکشند که فلسطین بمیرد!
ما برخواهیم خاست و فلسطین را بر نقشه دنیا ترسیم خواهیم کرد.
محمدعلی کعبی
خورشید چشمهایش، دوردستها را روشن کرده، و بر تمام زوایای مبهم، روشنگرانه تابیده بود. حالا مردی که میگویند از نسل آنهایی است که در هر قرن فقط یک بار متولد میشود، روی صندلی سفیدش، ـ با تمام ابهتش نشسته است و چشمهایش، ـ تیزتر از همیشه، به نقطهای دور خیره میماند.
مرد، و شاید تنها مرد، لب میگشاید و فضا آکنده از بوی گل لاله میشود و در نقطه دیگری از جهان، در رگهایی که سخت تشنهاند، خون تزریق میشود.
مرد و شاید تنها مرد، تبرش را بر میدارد و به سوی هُبَل میرود.
چشمهای آتشین هُبل که هر روز قربانیانش را از زیر سایه مسیح بیرون میکشند، سخت هراسناک است. مرد، تبرش را بلند میکند و تا مغز تلآویو، بر سر بت جاهلیت سکوت میکوبد و زخمی را که ناحیه خاصی را دردآلود کرده بود، جهانی اعلام میکند.
حالا شهر به شهر، دیوار به دیوار، پنجره به پنجرهات، ای دنیا، حداقل برای یک روز هم شده به
یاد آن زخم قدیمی درد میکند، و تا زخم فلسطین بر پیکرت باقی باشد، نه اینکه نخواهی، بلکه نمیتوانی آرام بگیری.
ای آدینه شاهد باش!
مرد و شاید تنها مرد، اولین بار نبود که تقویمها را میشست و روزها را مقابل چشمهای آفتابیاش پهن میکرد! آدینه! ای آخرین روز ماه خدا و ای همیشه اولین خط مقدم فریاد، تو هم شاهد باش که فلسطین، دردآلودترین زخم مسیح زمان بود و او را هر روز، تا پای صلیب نگرانیهایش میبرد.
آری، مسیح؛ همان که معجزه دوباره زنده شدن اسلام را با تمام دارائیهایش به همراه آورد.
سنگ، ای حماسهای که هرگز نخواهی شکست! بدان که سرزمینت، مهمترین مسئله و پرونده خمینی بود؛ مردی که دهانش بوی نهج البلاغه میداد. انگار هنوز روی آن صندلی سفید نشسته است و به چشمهای آن عروس به تاراج رفته، خیره شده است؛ مردی که مقیاس زمانیاش هنوز معلوم نیست. انگار هنوز هم دغدغه این سرطان درمانپذیر را دارد! صدایش را بعد از سالها، به وضوح میتوان شنید؛ صدای مهربانی که هنوز دست میگیرد و پیش میبرد:
«فلسطین پاره تن اسلام است».
«روز قدس، فرصتی است برای قیام یکپارچه ملتهای مسلمان علیه مفسدین».
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
منم، قدس؛ خلقتگاه آدم ابوالبشر؛ قرارگاه کشتی نوح نبی(ع) ـ ؛ اقامتگاه ابراهیم خلیل(ع) ـ ؛ مهد دعوت موسای کلیم(ع) ـ ؛ سرزمین طور سینا؛ گهواره عیسی(ع) و معراجگاه رسول اعظم(ص) پیامبر واپسین؛ سرزمین ادیان الهی؛ حرم انبیا و حریم مقربان و صالحان؛ مصلای فرشتگان و فرشتهسیرتان؛ محراب مریم(س)؛ مشهد شهود اسرار خدا.
منم، قدس؛ نخستین قبله؛ دومین مسجد پس از کعبه؛ سومین سرزمین بهشتی، پس از مکه و مدینه؛ مکان قریب؛ محل حشر و نشر و صراط و میزان؛ جایگاه صور اسرافیل و پایان جهان.
منم، قدس؛ منم، مسجد الاقصی؛ منم، بیتالمقدس؛ فلسطین؛ صاحب قداستی به بلندای تاریخ انسان؛ منزل نزول وحی، ملک میلاد شرافت و مملکت جلوس عدالت بر کرسی حق و مفتخر به نشانهای کرامت.
«بهشت در اسارت»
سالهاست که این بهشت زمینی، در اسارت خدعه ابلیس است. بشر، بازیچه کبر و پستی شیاطین بزرگ و کوچک است. توفان ظلم، آرام و قرار را حتی از کوه جودی ربوده است. نمرودیان، لحظه به لحظه، بت هزارچهره میسازند؛ هر چهره، رنگین به خون هزاران اسماعیل گلچهره.
نژاد پرستی، فرعون زمانه است و سلاحش، افعیهایی از جنس آتش؛ بیرحم و آدمخوار.
امروز، طور سینا، داغ غربت موسای غایب را در سینه دارد.
امروز، فرشته عفت، بال و پر سوخته و قداست، سیلیخورده است.
عدالت، سالهاست در سیاهچالهای بیدادگری، شب و روزی یکسان دارد و انسانیت، مجروح غدهای سرطانی و بدخیم است.
وطن، مفهومی وارونه یافته است. حق، در پی موجودیت حقیقی است و باطل، در لباس حق، زیر پرتو غصب، دَدمنشی و چپاول میفروشد؛ به بهایی سنگین از حقوق حقه بشر.
«روز اسلام»
امروز، روز من است؛ روز قدس؛ روز اسلام؛ دین تصدیق کننده ادیان الهی؛ مذهب برادری و برابری؛ شریعت عدالت و ظلمستیزی.
امروز، روز رسول اعظم(ص) است.
من امروز، کوکب دری خود را از شجره مبارکه لا شرقیه و لا غربیه ملت ایران، برافروختهام و آنقدر میدرخشم تا هر ظلمتی را حتی در بحر لجّی نابود کنم.
ایستادهام؛ با قدرت کلمه توحید «لا اله الاّ اللّه» و شعار کوبنده «اللّه اکبر».
ایستادهام؛ با سلاح صبر و استقامت؛ چون کشتی نوح در برابر توفان فتنهها.
ایستادهام؛ با سلاح سنگ در برابر آتش؛ سنگهای سرزمین ابراهیم، آتشسوزند.
ایستادهام؛ با عصای وحدت در برابر مارهای تفرقهافکن.
ایستادهام؛ با تپش قلب انتظار، تا آمدن مصلح.
ایستادهام؛ با قیام مستحکم انتفاضه. انتفاضه یعنی جوشش خون در رگهای غیرت یک ملت، یعنی سدشکنی قطرهها.
انتفاضه، یعنی مهر بطلان و آشفتگی بر رؤیای حکومت نیل تا فرات.
بهزاد پودات
اگر چه سرگذشت تو، به زهر لحظههای تلخ آغشته است، ولی روزی بر زبانها جاری میشود.
حماسه تو متن تمام کتابها میشود. سرگذشت تو به لبها راه پیدا میکند؛ پس ناامیدانه به آینده فکر نکن؛ آینده را دستان تو میسازد.
با همین سنگهایی که به شیطان میزنی، ناامیدی را نیز از خود دور کن.
روزی سنگها به سازمان ملل میرسد
روزی سنگهایت به سازمان ملل میرسد و آه آتشین تو، دامن او را میگیرد.
روزی همه سنگهای زمین، به سمت سازمان ملل پرتاب میشود و تن زخمی کبوترها و درد همه پرستوها، التیام مییابد.
تنها سنگهای تو نیست که آن روز پرتاب میشود؛ همه سنگها به سمت سازمان ملل پرتاب میشود؛ سنگهایی که قانون سازمان ملل را قبول ندارند و تبصرههایش را مردود میدانند. روزی سازمان ملل را زیر پا له میکنند.
روز فریاد کبوترها
آشیانه کبوترها، میان دو مثلث شوم؛ این، معنی وارونه دموکراسی و حقوق بشر است!
نگاه همه پنجرهها بارانی است. صدای ضجه کبوترها را کسی نمیشنود.
اینجا همیشه آسمان ابری است و دلش گرفته؛ ولی دنیا همه چیز را وارونه جلوه میدهد. هواشناسی، هوای اینجا را برای عدهای هواشناسی میکند؛ ولی روزی میرسد که تاریخ، سرگذشت قتلعام گلها و کبوترها را مینویسد.
قدس، چشم به راه است
پنجه بغض، گلوی قدس را گرفته و فشار میدهد. اشک در چشمهای بیرمقش موج میزند و لحظههایش در کسالت و تردید، پژمرده میشود.
قدس، چشم به راه مردی است که تمام زنجیرها را پاره، و خون را در رگ حیات مُرده جاری میکند.
قدس، امروز منتظر گامهای بلند من و تو است تا هر کداممان، سطلی آب بریزیم و سیل جاری کنیم تا اسرائیل را آب ببرد. پس امروز، با گامهای استوارت، قدس، این قبله اول مسلمین را یاری کن.
«غم مخور ایام هجران رو به پایان میرود»
اگر چه ذهنت از صدای ضجه و شیون پروانههای مصلوبِ وحشتزده، پر است؛ ولی سحر نزدیک است. اگرچه تبرها، زبان سبز درختان را نمیفهمند، ولی روزی میرسد که همه به درختان زیتون ایمان میآورند.
من به آینده روشن فردا امیدوارم. من به روزی میاندیشم که تو با عزت و شکوه، به مردم لبخند میزنی.
ای قدس! «زدهام فالی و فریادرسی میآید...»
سعیده خلیل نژاد
صدای مسلسل و گلوله میآید و بوی خون و آتش.
عطر دلانگیز زیتون، در فضا منتشر است؛ ولی صدای سفیر مرگ که میآید، در مشام انسان
فقط بوی نفرت میپیچد و... دیگر هیچ. در گوشه گوشه این سرزمین، نهال مقاومت روییده، با ریشههایی مقاوم.
فریاد کودکان حیفا را بشنو!
خشم و عصیان را در نگاه شیرخوارگان ببین!
اینک، دستانشان آشنای دیرین سنگ است. من اگر چه دستم خالیست، سینهای دارم به فراخی دشتهای سینا؛ پر از امید و آرزو؛ لبریز از فریاد و استقامت.
دستهایم را از دور، برای یاریات گشودهام.
ما مسلمانیم و متحد؛ بین ما فاصلهای نیست.
فریادمان یکی است
آی فلسطینی! کبوتران سپید را ببین؛ به مبارک باد این همه ایثار آمدهاند. چشمهایم را که میبندم، مرزها را درنوردیدهام و کنار تواَم؛ همرزم و همسنگر تو.
فریادمان یکی است و خواستهمان نیز. ما از ازل، همپیمان بودهایم که جشن پیروزی بر شیطان را با هم برگزار کنیم.
فریاد اتحادم، گوش و دل استکبار را لرزانده است. از همین راه دور، عجز و ناتوانیاش را به نظاره نشستهام. او خوب میداند که این پرچم سرخ، همیشه پا برجاست و روزی زیتون، طعم واقعیاش را خواهد یافت.
من، ایران سرافرازم؛ برادر تو
ای قدس؛ ای مأمن رفیع پیامبران صلح و آزادی؛ میعادگاه مبارک عشق و حماسه و ایمان! نام تو با تمام دلم پیوند خورده است.
در سینهام که یاد تو میآید، عطر هزار بوته زیتون، شوق هزار پنجره پرواز، را به دستهای خستهات هدیه میکنم.
عطش و مبارزه، میراث مردان مقدس است و ایثار و ایستادگی، جهیزیه دختران سپیدبخت بیتالمقدس.
وقتی مقاومت میکنی، نام تو، مثل زیباترین نوا، از نای بزرگان جهان آواز میشود.
نام تو، همردیف خوبیهاست... و من، ایران سرفرازم؛ برادر مبارز تو؛ برادر بزرگی که پیش از تو، بر جنازه استکبار، آوای پیروزی سر داده است. دستهایت را به دست من بده تا گرمی دل و اندیشهام، برادری دین و اعتقاد ما را به تصویر بکشد.
محبوبه زارع
شنیدهام که دگر چیزی از تو باقی نیست
غروب چشم تو در خویش، اتفاقی نیست
بساط عاشقیات را چرا به هم زدهاند
و سرنوشت تو را در بلا رقم زدهاند؟!
درخت! سفره اطعام دارکوب مباش
گرسنهای است که ذاتش بد است، خوب مباش!
چه آخرت، وَ چه دنیا نصیب مردم شد
به جرم اینکه نژادت، جهانِ سوم شد!
دمیده است خدا در تو، بر چه شک داری
مگر نه اینکه تو هم ریشه در فدک داری!
کتاب کهنه مظلومیت، فلسطین است
که اسب هر ورقش سمت حادثه زین است
چه ارتباط قشنگی میان ما جاری است
دعا که میکنم از تو، عروج آمین است
تو سرزمین طلوعی! چه دوستداشتنی!
نظر به اینکه تو را بار عشق، سنگین است
ولی تذکر خوبی است امر سخت هبوط
که یاد داشته باشیم، خاک پایین است
سوار آینهپوشی که گفتهاند، کجاست؟
غروب و چشمبهراهی؛ نصیب ما این است!
سحر صدای ملایک به گوش خاک رسید:
کتاب کهنه مظلومیت، فلسطین است
کدام بلبل زخمی تو را غزلخوان است
که هر مترجم گل را، عذاب وجدان است!
اگر چه دور و برت غرق عنکبوت شده است
چه دستها که به نامت پر از قنوت شده است
بر انجماد سپیدت، شبی که برف آمد
چنان شدیم که خورشید هم به حرف آمد!
بگو به هر که در آیندهات، مردد شد
نمیشود به همین سادگی، تو را سد شد!
تو را خلاصه به اینجا رسیده میدانیم
ولی شکست تو را هم بعید میدانیم
مهدی خلیلیان
«حافظ» هر چه دارد، همه از دولتِ قرآن است؛ و از همین روی، حضورش در زندگی و ذهن و زبانمان، آشکارا و جاودان.
«دیوان حافظ» مشحون است از واژگانی همرنگ آسمان:(1)نماز، معراج، مذهب، نذر، محراب، قدس، ایمان، هدایت، توکل، قرآن، روزه، مسلمان؛ و...
همه کس، طالب یارند؛ چه هشیار، چه مست
همه جا، خانه عشق است؛ چه «مسجد»، چه کنشت
«در طریقت، هر چه پیش سالک آید، خیر اوست
بر «صراطِ مستقیم» ای دل! کسی گمراه نیست»
«قَدَم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق «گناه» است، میرود به «بهشت»!
1) 1 . اثرپذیری واژگانی.
«چه نسبت است به رندی، صلاح و «تقوا» را
سماعِ وعظ کجا، نغمه رَباب، کجا؟»
و... دیوان حافظ، ما را به خوانش و درنگ در کتاب وجودِ خویشتن خویش فرا میخواند؛ از ظلمتها میرهاند و به سوی نور میکشاند.
دیوان حافظ، پندنامه است؛ اندرزگو، تفکر برانگیز، عبرتآمیز، ترازوی سنجش حق از باطل، که به سخن و حرکت انسان، جهت و هدف میدهد و هرگز وی را تنها و بیکس، وا نمینهد.
به اسرار و شگفتیهای حافظ و دیوانش حتی «حافظپژوهان» نیز کمتر پی برده، و یک نکته از هزاران را برشمردهاند! که توفیقشان دم به دم فزون باد و خدای منان، جزای خیرشان دهاد.
با حافظ قرآن
«دیوان حافظ» را به جرئت میتوان ترجمه و شرح قرآن نام نهاد و اثرپذیری مضمونی آن را به گونههایی چند، نشان داد؛
«سایه قد تو، بر قالبم ای عیسیدَم!
عکسِ روحی(1)است، که بر عَظم رمیم، افتادهست»
«قالَ مَنْ یُحییِ العِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ»؟(2)
گفت: کدامین کس، این استخوانها را، زنده میگرداند؟ و حال آنکه سخت پوسیدهاند!
«عیبِ رندان مکن ای زاهدِ پاکیزه سرشت!
که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت»
«وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْری»(3)
هیچ کس، بارِ گناه دیگری را بر دوش خویش نخواهد کشید.
«تو نیک و بد خود، هم از خود بپرس
چرا بایدت دیگری محتسب؟»
«وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یجْعَلْ لَه
وَ یَرزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبْ»
«وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یجْعَلْ لَه مَخْرَجاً وَ یَرزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبْ»(1)
مهدی خلیلیان
«فریاد حافظ»، قصهای غریب و حدیثی عجیب است.
«اشک حافظ»، صبر را به دریا میافکند و دل دردمندش فقط سرِ «درس عشق» دارد.
«سینه حافظ»، گنج یار است و میراثش: خُلد بَرین.
«جان حافظ»، عاریت دوست است و حالش، فالِ مُراد.
حافظ، اهل شب زندهداری و بندگی بارگاه دوست است. حافظ، لطف سخن و طبع سلیم را به سیم و زَر، ترجیح میدهد و با نظمی پریشان[!] نقاب از رخ اندیشه کنار میزند.
حافظ، به خیالی از یار، قانع است و گنج وصال را از «دعا» میطلبد؛ از خدا. حافظ، از آه نیمشبان، سر نمیکشد؛ در راه خاندان عشق، قدم میگذارد، تا «همت شحنه نجف، بدرقه رهش» شود.
حافظ و موعود
حافظ، وِردِ دعا و درس قرآن را در کنج فقر و خلوت شبهای تار، آموخته و هر چه دارد، همه از «دولت قرآن» دارد و «شعر حافظ که ـ همه بیتالغزل معرفت است» ـ با فرهنگ ما، عجین شده است.
آری؛
همت عالیِ حافظ، اگرت در دل بود
طالبِ چشمه خورشید درخشان بودی
1) 1 . طلاق: 2 و 3 بخشی از آیات دوم و سوم.
دَمی با حافظ بودن و از «موعود» شنودن، به عالَمی میارزد؛ ابیاتی که میگذرند، برتر از زر و گهرند؛ موعود را از دیگر اشعار، عاشقترند و به زعمِ راقم سطور، ظهورِ آن عزیر را ـ و دست کم، آرزوی کم شدن فاصله عاشق و معشوق را ـ سخت منتظرند؛(1)
«ای خرم از فروغ رُخَت، لالهزار عمر!
باز آ، که ریخت بیگل رویت، بهار عمر
از دیده، گر سرشکْ چو باران چکد، رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یکْ دو دَم، که مُهلت دیدار، ممکن است
دریاب کار ما، که نَه پیداست کار عمر»
عباس محمدی
کلمات، پرندگان مقدسی میشوند که از دهان تو پرواز میکنند و ما در سایه این تقدس، آرام به خواب درختان میرویم. شعرهایت، رودهای مقدس بودایند.
ای ستاره تابناک آسمانهای شرق! آفتاب، پنجرهای است که رو به خانه تو باز میشود.
دلخوش آخرتی هستی که داری. راست میگویی:
«حاصل کارگه کون و مکان، این همه نیست *** باده پیش آر که اسباب جهان، این همه نیست»
خرد شرقی و حکمت ایرانیات را میستایم ، ای رند عالمسوز! چه دلها که پر از دلشوره فالهای پر از صداقت تواند! دنیایی، دست به دامان تواند، تا با شعرهایت، پیشانینوشتههایشان را بخوانی.
پس بخوان ای لسان الغیب! این خطوط پیشانی را به خوشبختی، که:
«ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید *** هم مگر لطف شما، پیش نهد گامی چند»
1) 1 . همه ابیات را، از «غزلهای حافظ» دکتر سلیم نیساری، برگزیدهام.
وزن شعرهای تو
کاروان کلمات، به دنبال تو سرگرداناند تا مگر به لطف تو ماندگار شوند. سنگها را به رقص در میآوری. وقتی که شعر میخوانی، رودها میایستند، تا زمزمه موزونشان، وزن شعرهای تو را حس کنند.
دل سپردهای به عشقی که جاودانگی است. پیر مرادی هستی که راهنمای دین و دنیایی:
«اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا *** تا درین خرقه ندانی که چه نادرویشیم»
دلخوشی به رزقی که آسمان میدهد و دنیا را به جُوی بیش نمیفروشی:
«پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت *** من چرا ملک جهان را به جُوی نفروشم»
«ماه مجلس»
«ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد *** دل رمیده ما را انیس و مونس شد»
تو، هم ماه مجلس مایی. اگر ستاره لحظههای دلتنگی و تنهایی ما، ای آفتاب علم و ادب پارسی! اگر تو نبودی، لحظههای خلوتم را تنها و تنها دلتنگی پر میکرد، اگر شعرهای عاشقانه تو نبود، دل من چون پنجرههای مهآلوده بود. عشق تو، شبنمی است که بر گلبرگهای زندگی، طراوت میچکاند. هر گاه دلتنگ میشوم و دلم از زمانه میگیرد، کلماتم را برای تو ترانه میکنم.
«حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند *** محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند»
سیدمحمود طاهری
نامت، بوی شعر میدهد، و شعرت، عطر عشق و سرور.
هنوز هم اشعارت تازه و دلرباست و دیوانت، گل سر سبد دیوانها. درست سروده بودی که:
«ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ *** به قرآنی که اندر سینه داری»
مستی عشق و سرور و جذبههای عارفانهات، تو را از احوال دیگران بیتفاوت نکرد؛ که سرودی:
«تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش *** که دست داد دهش داد ناتوانی داد»
و در همان حال و هوا که به دنبال دلی خرسند از سوی محبوبت بودهای، دغدغه شادمانی دل مردمان را نیز داشتی:
«گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل *** گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند»
حدیث دلدادگی تو را پایانی نخواهد بود. نامت جاودانه خواهد ماند و غزلهای تو، چرخان چون گنبد پرستاره، چراغ راه در شبهای تیره آدمیان.
با بال قرآن، اوج گرفتی
تو در هوای خنک «استغنا» قدم زدی و در ملکوت، گام مینهادی؛ چرا که با بال قرآن، اوج گرفته بودی و ازاینرو، شعرهایت را «بیت الغزل معرفت» نام نهادی.
در کوچههای نجیب غزلهایت، عطر «شوق» و شکوفه «عشق»، پیچیده است؛ همان شمیمی که قدسیان نیز، از آن سرمست میشوند و به هوای آن، هبوط میکنند، تا خود را به شعر زلالت متبرک کنند:
«صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت *** قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند»
ای «به خورشید رسیده»؛ حافظ! تو را دوست میدارم که خورشید را تنها برای خود نخواستی، و شعرت را چون طیفی رنگارنگ و سرشار از جلوههای نور، هدیه همه بشریت کردی و به همه «آفاق» فیض بخشیدی:
«بعد از این، فیض به آفاق دهم از دل خویش *** که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد»
«دلش زنده شد به عشق»
حافظ، جاودانه است؛ چرا که دلش زنده به عشق بود:
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق *** ثبت است بر جریده عالَم دوام ما»
تو بزرگی و پایان نمیگیری.
تو با حقیقت همآغوشی و به انتها نمیرسی؛ تو شعر شادمانیهای راستین سرودی و ترانههای
پرنیانگون پاکی سر دادی. غزلهایت، از دل نیکخواهت جوشید و شعرهایت از گُلبن قلب بیغبارت تراوید. سلام بر تو که مزارت، «زیارتگه رندان جهان» است و کعبه دلهای «همتخواه» بزرگان:
«بر سر تربت ما چون برسی همت خواه *** که زیارتگه رندان جهان خواهد بود»
مصطفی پورنجاتی
حافظ، سخنگوی ظرافتها و ظرفیتهای روحیه ایرانی است.
حافظ، حتی وقتی از واقعیتها و نمادهای بیرونی سخن میسازد، گوهر معانی والا را به دام میاندازد.
حافظ، صیاد زیباییهای هنری است.
به لطف ذوقش، غزل فارسی از دیوانهای کمدامنه، به میان نقل و روایت عامه آمد.
دل حافظ، سَمَند عرشپیمایی است که خلوتگه راز را به تماشاگه راز میآورد و شادی و مستی عرفانی را از آن بالا به میان فهم همگان میکشاند.
چیست حکمت این توانایی ناب که پیش و پس، از شمس الدین محمد شیرازی، در کسی رؤیت نشد؟
حافظ، بنده عشق است. کوشش سالیانش در همدمی با قرآن، نکتهدان عشقش نمود و سَحَر و دعاهای نیمشب، درس تسبیحش آموخت. اگر چه بر فنون قرائتهای کتاب خدا دانا بود؛ ولی از یاد نمیبرد که:
«عشقت رسد به فریاد ور خود بهسان حافظ *** قرآن زِ بَر بخوانی در چارده روایت»
تاریخساز غزل
حافظ، پُر مغز و نغز میسراید و کوتاه و موجَز مینویسد. تاریخ غزل، نشانهای درخشانِ دهها ترنم او را عزیزانه پاس میدارد.
پای نکتهخوانیهای مرواریدبارش که مینشینی، آموزههای زندگی است؛ زیرا خود در مسیرِ
رنجبارِ بودن، انبان تجربه را از ارمغانهای دشواری پُر کرده است:
«ناز پرورد تنعم نَبَرد راه به دوست»
حافظ، پیشوای رندان عالمسوز بود که با مصلحتبینی، کاریشان نیست و نبود؛ هم آنان که سَر به نعیم دنیا و پاداش اخروی فرود نمیآورند و پسند دوست را برتر میشمارند:
«غلام همت آنم که زیر چرخ کبود *** ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است»
حافظ میداند که در تنگنای نفسگیر زمانه، در روزگار مرگ ارزشها و رواج تظاهرها، باید با سلاح طنز و ادب، به مصاف با جهل و دروغ همت گماشت و چنین بود که تا انسانی در هر سوی عالم، نگران غربتِ تعالی است، همسخن و همآوای او میشود.
در مقام تسلیم و رضا
خدا، چشمهای قلب حافظ را آب زده و شسته بود. به قول خودش، آب حیات نوشیده و خضر شده و به پنهانترین اشارات حق، گوش جان سپرده بود و این همه، عطیه آن شبی بود که او را از غصه نجات داده بودند.
حافظ، ساده میگوید؛ هر چند که میداند عوالم ملکوت، گسترده و چند لایه و بیمرز و محدوده است. و این خود، جنبه دیگری است از تأثیر قرآن کریم بر شیوه شعر و طرز سرودنهای او.
حافظ، زبانی مردمی دارد و درکی از سرِ حقیقت:
«گفتم این جام جهانبین به تو کی داد حکیم *** گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد»
رنج، تقدیر آدمی است؛ «لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ فی کَبَدٍ»؛ و ما این روزی را از سفره آفریدگار برمیگیریم تا به والاترین مرتبههای خلیفة اللهی، نزدیک و نائل شویم و در کوره محنتها، مس وجودمان زر شود.
در مکتب حافظ، باید تسلیم بود و راضی به رضایت ساقی هستی:
«چو قسمت ازلی بیحضور ما کردند *** گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر»
گزارشگریِ روز موعود
حافظ، کوچه به کوچه و راه به راه، جستوجوگر خستگیناپذیر محبوب گمشده خویش است که نام و نشانی ندارد. همه جا هست و هیچ جا نیست؛ هر روز به رنگی و هر آن، در شأنی در کارِ جلوهگری است؛ همو که با صد هزار جلوه، بیرون آمده تا انسان کامل، او را با صد هزار دیده تماشا کند:
«با هیچ کس نشانی زان دلْسِتان ندیدم *** یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد»
حافظ، گزارشگر برآمدن موعود هم هست و در غیاب شعرِ تَرَش، به خاطرمان میآوَرد که دل به دُردانهای باید بست که آمدنی است؛ همو که غم زُداست و راحتآفرین؛ زیباست و زشتیستیز:
«یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور *** کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور»
قدر حافظ شیرازی را همه آن نسلهایی میدانند که تا دنیا دنیاست، غزلخوانِ دفتر پُرارجِ سرودههای اویند؛ آن رهاوردهای دنیای برترِ که به مددِ دستان هنرشناس حافظ، به ما آدمیان پیشکش شده است.
روزش مبارک!
سودابه مهیجی
«کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد *** هرکه اقرار بدین حسن خداداد نکرد»
ای «حسن خداداد»! من بارها تو را اقرار کردهام، که واژههایت، از پس قرنهای دور، دستم را به آسمان وصله زده و با کلام تو، من در تمام لحظهها قد کشیدهام.
اقرار کردهام که وقتی غزلهای تو به گوشه گوشه خلوتهایم سر میزنند، خدا بر من زیباتر مینگرد و اشکها، ادامه هستیام میشوند.
اقرار میکنم که با سرودههای تو ـ آتشفشانهای همیشه ـ ، مسلمانی را از نو متولد میشوم. چقدر میشود با تو غریبی نکرد و از تمام بغضهای کز کرده زندگی، قصه گفت!
چقدر میشود در سایه نفسهای تو ـ آموزگارانِ ناگزیر ـ ، به ملکوت پروردگار، پناه برد!
... و تو چقدر در ایمانِ نوسفرِ من رواج داری! غزلهایت چقدر در من رواج دارد!
تو را میشناسم و نمیشناسم
با دهانی که اشارت گویِ راز و رمزهای نهانیست؛ با دلی گویا و خموش، بر طاقچه همیشگی خلوت من نشستهای و تمام لحظههایم را نظاره میکنی.
بیقراریها و دل دل زدنهایم، اشکهای گاه و ناگاهم، انتظارهای عاشقانه و اندوههای دلفرسایم... همه را دیدهای... همه را با تو گفتهام...
تو را خوب میشناسم... بارها در کوچه پس کوچههای کنایات و اشارات رندانهات دویدهام و گاه، سردرگم و مبهوت، به نا کجا رسیدم و گاه، رهیافته و به جواب رسیده، سر از اجابت و مژدههای شکرین و بیتهایی امیدوار درآوردهام.
آری! تو را میشناسم و نمیشناسم.
با یاد کلک خیالانگیزت
سلطانِ تاجور عشق! در مکتب تو، باید چون کودکی نابلد، به «تحصیل عشق و رندی» بنشینم و «در آرزوی خاک درِ یار»، دل به نصیحتهای پیر طریقت بسپارم.
باید در رکاب انفاس مسیحاییِ تو، در لحظههای نفسگیر بیقراری، با یاد «کلک خیالانگیز»ت، میهمانِ قرار شد، و «پند پیر دانا» را از جان خویش، دوستتر داشت.
باید سرسپردهگفتنیهای سحرانگیزت، به بزمگاه غزل رفت؛ آنجا که شورِ کلام تو، «نفس باد صبا» را «مشکفشان» کند؛ آنجا که هر دلِ عاشقی، «از دور بوسه بر رخ مهتاب میزند».
تماشاگه راز
«ای چشم و چراغ همه شیرینسخنان»! تو نامحرمِ این دلدادگیِ دیرینه نیستی. دستم را بگیر و مرا به «تماشاگه راز» ببر؛ همانجا که «عرشیانگویی که شعر حافظ از بر میکنند» و «دستافشان غزل میخوانند»؛ همانجا که «ساکنانِ حرم ستر و عفاف ملکوت»، «اجر صبرِ» هر «ناله شبگیر» را آب حیات میآورند و شکرانه وصال ابدی را «هر دلی در حلقهای در ذکر یارب یارب است»!
رازهای نهان را در من جاری کن، تا از «فراز و نشیب بیابان عشق» نهراسم و در صحرایی که به شوق کعبه قدم خواهم زد، از سرزنشهای «خار مغیلان»، پروا نکنم... تا بیاموزم که «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست»... تا بدانم
«ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند *** هر آنکه خدمت جام جهاننما بکند»
تا یقین کنم «هیچ راهی نیست کان را نیست پایان»... و آنگاه، دور مانده از تردید و سراب و فریب، با دلی لبریز امید و سودای عافیت، «دست از طلب ندارم، تا کام من برآید».
نزهت بادی
حافظ، چون نیلبکی است که گویی بر لبان خداوند نشسته و آهنگ دلنشین کلام او را مینوازد.
اگر او را لسان الغیب مینامند، بدین سبب است که وجودش را از خود خالی کرده تا صدای نجوای خدا در او بپیچد؛ وگرنه کدام شاعر را دیدهای که پای در زمین داشته باشد و زبان به وصف عالم معنا باز کند؟!
آن کس که دست و پای در غل و زنجیر تمناهای دنیوی دارد، کجا میتواند پر و بال در ساحت قدس ربانی بگشاید و زمزمههای محرمانه آسمانیان را برای زمینیان بسُراید؟!
شعر حافظ، نیایش است؛ رابطهای در سکوت و خلوت؛
مگر نه اینکه صدا در سکوت به گوش میرسد و نور در تاریکی دیده میشود؟!
حافظ، از همهمه و سر و صدای بیرون و درون هستیاش بریده است تا فقط صدای آواز خدا را بشنود و آنگاه آن را برای گمشدگان در هیاهوی دنیا، تکرار کند.
آن همه اشتیاق و طلب که مردمان برای تفأل به دیوان حافظ دارند، از نیاز مردم به گفتوگو با خدا برمیآید و چون دستشان از دامان خلوت و نیایش با حق کوتاه است، به درخت شعر حافظ میآویزند تا نسیم کلمات، آنها را تا محراب راز و نیاز و دعا ببرد.
حسین امیری
بر چلیپای زلف معشوقان مشرقزمین و پیشانی ماه بلند آسمانم، شعر تو را به نستعلیق و معلا نوشتهام.
بر قهوهخانه خاطراتم پردهای زدم که صورت خیال تو، شاهبیت نقوش آن است.
پردهای زدهام قهوهخانه خاطراتم را که صورت خیال تو، شاهبیت نقوش آن است.
ای شاعر شاعران جهان، کدامین نقش در عالم تصویر، به پای نقشهای شعر تو میرسد؟!
چه کسی جز تو میتواند نقش عالم معنا را بر زمین خیال رسم کند؟!
شعرت، رنگ امید است
ای حافظ قرآن حقیقت، شعرت رنگ امید است و نوید سلامت.
به سرمنزل سلمای خیال، صد کاروان شیدای سرگشته به چنگ و سرود، عاشقانه میخوانند. دیوان حافظ پدربزرگ را مژده وصل میشنوم از نوروز شعرت. ای همیشه بهار تازگی، چه کسی جز تو پیام آسمان را به زبان زمینیان ترجمه کرد! چه کسی جز تو، راز کاینات را بر کودکان حقارت زمین فاش کرد؟!
اگر خدا تو را نمیآفرید...!
به هفت منزل و هفت امارت بالا بلند، هفت مؤذن، به هفت نوای آسمانی میخواندند؛ شعری را که به وصف شمایل آن محمودة الخصائل گفتی.
هفت امپراطور هفت آسمان، به شکرانه شعرت، صلهای خواستند؛ پس آسمان، فرشی شد زیر پای خیالت، زمین حقیر آمد و زمان تسلیم شد.
چقدر زمین بیترانه بود، اگر خدا تو را نمیآفرید!
حافظ بیهمتا
چگونه میشود شعری برای تو گفت، وقتی تمام واژهها به سفارتخانه خیال تو پناه آوردهاند؟! چگونه میشود نقشی برای تو زد، وقتی خیال در سخنت به نهایت مانده است؟!
تو، موضوع هیچ شعری نمیتوانی باشی؛ که شعرها بعد از تو حقیرند و صناعت بعد از تو ناتوان.
کاش میشد هیچ وقت موضوع هیچ سخن گفتنی نباشی، ای کمال سخن، ای حافظ بیهمتا!
محمدکاظم بدرالدین
امروز، در لحظههای شیرازی ما، غزلهای شوق جان میگیرد و با حافظهای پر از اردیبهشت و «صدایِ سخن عشق»، در بهارستان واژهها گام برمیداریم.
گلگشت شگفتی است حافظ! امروز، آواز هر قناری، بوی فال میدهد و امید.
در دستان هر قاصدکی، پیغامی از جانب دوست میدرخشد و خستگان را نوید میبخشد.
«ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد»
«مجلس انس»
حافظ، تو را به «مجلس انس»ی میبرد که یک سو ساقی نشسته است و دیگر سو ندیمی نیکنام.
«عشقبازی و جوانی و شراب لعلفام *** مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرینسخن *** همنشین نیککردار و ندیم نیکنام»
اصلاً خودِ حافظ، مجلس انس است و...
«حافظ»، پیش از اینکه ما بشناسیمش، عاشق بوده.
«عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست *** دیرگاهست کزین جام هلالی مستم»
و این آتش عشق، با تربت او گره خورده است.
«بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر *** کز آتش درونم دود از کفن برآید»
و دستِ آخر ـ بعد از این همه سوختن در عاشقی و جانب وفا نگه داشتن ـ شرمنده کمخدمتی خویش است.
«چگونه سر زِ خجالت برآورم بَرِ دوست *** که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم»
معصومه زارع
برای ما که با سخن دلنشین و نگاه عمیق تو انس گرفتهایم، حال و هوای قاصدکها را داری. نخست باید فاتحهای خواند، چشم را بست و دل به صداقتت سپرد؛ آنگاه، قاصدک شعرت را فهمید که آمده و زمزمهاش را آغاز کرده است. گاه، باز میداری و گاه راه مینمایی و از ندانستهها سخن میگویی.
در شیرینی کلامت، تلخی ایام، از کامِ جان و یاد ما رخت میبندد. غرور آرزوها، در جذبه آن میشکند و در امواج مهربان شعرهایت رها میشود.
دل شیدا
تو از احوالِ عشق، این راز سر به مهرِ هستی میگویی که چون آشکار شود، هویت خود را میبازد و من چقدر در جادویِ سخنانت، چیز آموختهام!
حرفهای تو از دل برآمدهاند؛ از دلی که مالامال شیدایی است و از جذبه حق مست.
ادبیات پارسی، با جاریِ غزلهایِ تو، تا دوردستها دامنِ لطافت و شیوایی گسترده است.
تو، حافظ کلام ایرانی، هویت شرقی، گنجور واژههای فارسی و خوشترین خاطره تاریخی؛ اگر چه برای قرنها، معاصر ماندهای و میمانی.
سودابه مهیجی
عطر گلهای بهاری میرسد
موسم شب زندهداری میرسد
از پس برف و سکوت سر به مهر
آفتاب بیقراری میرسد...
محرم اسرار! ای دانای عشق!
رهسپارِ هر دیاری میرسد
آه، اما آن مسافر، آن امید
از فراسوی غباری میرسد؟
کاش میگفتی که آیا صبح وصل
بعد از آن چشمانتظاری میرسد؟ ...
باز کردم دفترش را مضطرب...
خنده کرد و گفت: آری میرسد...!
شنبه
21 مهر 1386
1 شوال 1428
13.oct.2007
محبوبه زارع
بهار کبریا، شاخههای بلوغش را بر پنجره شهود ما گسترانده و عطرِ دلانگیز ملکوت را بر ما ارزانی داشته است. بهار را دریابیم و این ابلاغ خجسته را در پی سیامین روز مهمانی، پاس بداریم؛ چرا که همین است پیام روشن رمضان و همین است رسالت افطارهایی که در پس سی روزه، بر جانها حلول میکنند.
تبسم فطر
مسافر، به مقصد رسیده و بار، به منزل. کاروان رمضان، در منزل فطر، توقف کرده است. ساربان یگانه، کولهبار را در تجرد روح مسافر، به فراسوی سبکبالی میخواند و این، آغاز نزول آرامش در بلوغ دل او خواهد بود.
چه عیدی بالاتر از این ابتدای متعالی؟! چه جشنی دلنشینتر از تبسم به روی دقایق فطر؟!
پایان ضیافت سیروزه
دستانِ بینهایت خداوند، سفره مهمانی یکماهه را جمع میکند تا گسترهای نامتناهی را بر اشتهای انسان، عرضه دارد. تصرّف در متن فطر، امضایی است که بر کارنامه رمضانی هر عاشق زده خواهد شد. سایبان مهربانی خداوند؛ گستردهتر خواهد شد و روشنای ازلی هدایتش، تداوم خواهد داشت. این، همان بشارتی است که پیامبر فطر، به ابلاغش مبعوث شده است.
بهانهای برای خدا
جماعت! این فقط عید نیست؛ بهانهای خالقانه است برای کرامت و بخشندگی؛ فرصتی است تکرار ناشدنی، برای اجابت همه نیازهایی که چشم به آستان رمضان دوخته بودند. پس درمییابیم این شکوه مبارک را و با هم ترانه ممتدِّ عبودیت را بخوانیم؛ چرا که همگان معترفیم بر عطش وصل و مرتکبیم بر شور مسلمانی! مبارکباد این عید بر همه عاشقان صبح!
رزیتا نعمتی
یا اهل الکبریاء و العظمه!
اکنون که خورشید عید سر میزند، چشمانتظارم تا از جود و جبروت تو، خود را میان اهل رحمت و مغفرت بیابم که این شعف، از تصور بخشش توست؛ نه از تجسم اعمالم.
قصد آن دارم، چشمهایی را که در نهر رمضان تو شستوشو کردهام، دیگربار به غبار گناه نیالایم.
به راستی، عید روزیست که در آن معصیت تو نباشد. دستم را بگیر تا از همین نقطه، تولد دیگری را در خود شروع کنم.
عید فطر ـ پایانی برای شروع
به نماز میایستم و پنج تکبیر میزنم بر دنیا و هر آنچه مرا از نوازش نسیم رحمتت دور میسازد. میخواهم حسنختام میهمانیات، ابتدای آشنایی تازهام با تو باشد.
اکنون به مدد عبورم از باغ صیام، عطر گلهای تازه عبودیّت را آنچنان در سر دارم که بیدارتر از همیشه، میبینمت. چه شیرین است طعم میوههای آسمانی تو، آن هنگام که دست بر قنوت نماز عید بر میداریم و تو را زمزمه میکنیم: «اَنْ تُدْخِلَنی فی کُلِّ خَیر...»
«دارد به خنده چشم جهان باز میشود *** یعنی که عید فطر تو آغاز میشود»
مهر تأیید بر رمضانیها
نمیدانم در امتحان تو از قبولشدگانم یا نه؟ اما کارنامه لرزان چشم ترم را بر گونههایم ببین که توان سیلی خشم تو را ندارد. اکنون که نشستن بر خوان روزه تو، قلبم را شکننده کرده است، بازگشتهام تا به مُهر تأیید، مِهر و امید را از تو طلب کنم. مبادا پس از امروز، در روزمرگیها غرقه شوم و عهدم را با تو تا رمضانی دیگر نگاه ندارم! عید فطر، منزلی است برای پوشیدن بهترین لباس روح در موسم دیدار تو، تا مگر پسندت افتم و در بند بندگیات اسیر شوم.
«صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود *** کاین گوشه نیست در خور خیل خیال تو»
ادامه تحصیل
بارالها! عید مرا، میهمانی خداحافظی با ملکوت قرار مده که من برای ادامه تحصیل تو، امروز را قرار دادهام تا برای معراج روحم، پلکانی از روزهای عمرم بسازم. چه شیرین است رسیدن به بام رضایت تو، آن هنگام که زیر آسمان، در قنوت نماز عیدم دست نیازم را پر از شفقت میکنی و مرا تهیدست باز نمیگردانی! میدانی که دستاویزی جز تسبیحات فاطمه(س) در تعقیبات نمازهایم ندارم که از تهیدستان، جز وام گرفتن از آبروی محمد و آل او کاری برنیاید.
«بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است *** بیار باده که امید من به بخشش اوست»
ـ طلوع عید فطر، طلوع آدم است از قعر ظلمت گناه؛ مبارک باد صبحی که خورشید و انسان، هر دو پس از سیاهی، آغاز میشوند!
فاطره ذبیح زاده
صبح که با عود و اسپند عید به سراغم آمد، تنم روشنتر از همیشه به استقبالِ خدا رفته بود؛ یا نه، خدا با آن لبخند همیشگیاش که جان مشتاقِ مؤمنین را نوازش میدهد، مرا به خود خوانده بود.
پاهایم طوری در مصلا میرفتند که انگار از آنِ خودم نبودند. در شادیِ سرزنده ارواحی به وجد آمده بودم که یک ماه، در بزرگترین ضیافتِ آسمان، رنگ و روی ملکوتیشان گُل کرده بود.
نماز عید فطر را که تکبیر گفتند، بعد از آن صفهای طویل که از جنس بلوریترین آدمیان بسته شد، ملائک بودند که تا هفت آسمان قامت میبستند.
در نمازی چنین باشکوه، آن لحظه که دستهایم به دستگیره شفاف قنوت آویخته بود، گویا بهشتیترین دقایقم، بر گستره زمینِ خاکی میگذشت! با نوای موزون جنتیان میخواندم؛ با کلماتی که در نابترین لحظه ایمان، تراوش کرده بودند: «أللَّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْرِیاءِ وَ الْعَظَمَةِ، وَ أَهلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ أَهْلَ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ...».
یک جان پاک
هر مؤمنی، شبیه جوانه شادابی است که از همین امروز، دوباره در زمین بِکر وجودش کاشته شده است؛ چون کودکی که از لحظه حالا، به بلوغ زندگی رسیده باشد.
وقتی رمضان، سوزنده پشتههای پلشتی و گناه است؛ وقتی تازهترین نَفَسش را برای طهارت نفْس و تزکیه جانهای خدایی از هر غل و غش، میدمد؛ باید که وقت رفتنش، از تو، یک جان پاک باقی بماند و یک روح آماده بالندگی.
رمضان، مجالی برای پرواز بود
رمضان، ماه میهمانی آن یکتایِ کریم، بار سفر بست و از دیار روزمرگیمان کوچید؛
چون بهاری که در انتهایِ فصلِ سحرانگیز رویش، بوستانهای سبز و خرم را به قدمهایِ داغ تابستان، وا مینهد. اگر چه دلتنگیم برای سفره ساده نان و خرمایش، برای برکتی که در خوانِ
افطارمان سرازیر میکرد، برای سحرهایش که نجوای صمیمی خالق در لحظههایش شناور بود، برای شبهای بیمانند قَدرش که جانهای سالک را در عشق ازلی محبوب ذوب مینمود؛ ولی میتوان با حلاوتی که در کام ایمانمان ریخته، به تمام ماههایمان رنگ خلوص و بندگی بزنیم. رمضان، در کلاس ماندگار انسانسازیاش، چشمه جوشان معرفتی جاری ساختهاست که در آن میتوان تا همیشه، غبارهای گناه را از تنِ باطن شستوشو داد و در برابر آفتاب درخشان ایمان آویخت؛ اگر خود، گوهر وجود خویش را یافته باشیم!
بهزاد پودات
«عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت *** صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت»
دلم برای شبهای استجابت دعا تنگ میشود؛ برای قرآن به سر گرفتنها و الغوث الغوث گفتنهای شب قدر.
دلم برای سحری خوردنها و افطاری خوردنها تنگ میشود؛ دلم برای ربنا گفتنهای موقع افطار و اذان تنگ میشود. رمضان رفت و عطر و بوی قرآن را با خودش برد؛ قرآن خواندنهایی که ثواب چند برابر داشت.
ولی خدا را شکر که سربلند از امتحان بیرون آمدیم. صد شکر که به عید رمضان رسیدیم و صد حیف که آن روزها و لحظهها و دقیقهها و ثانیهها گذشت.
خدایا! آنچه در توانمان بود، انجام دادیم. به فضل و کرمت از ما بپذیر!
عید صالحان
حس میکنم سبک شدهام؛ یک ماه پرواز در باغ ملکوت، یک ماه شستوشوی روح، یک ماه در محضر دوست بودن، شرایط پرواز را مهیا کرده است.
حس میکنم خودم را میفهمم و خودم را پیدا کردهام.
امروز، روز عیدی است که صالحان، چشم به راهش بودند؛ روز عید فطر؛ روز رهایی از همه رذایل و پلیدیها.
نفیسه بابایی
در تنگنای روزمرگی، از پشت جادههای تاریک گناه و وسوسه، به دستهای پر نیازمان آموختیم که تنها رو به آسمان بیکران کرامت و مهربانی تو دراز شوند و در ورای سیاهترین لحظههای تنهایی، به امید نور روشن درگاهت، به انتظار بنشینند.
پروردگارا! زنگارهای سیاه دل را در جام طلایی رمضان شستوشو داده و با روحی تطهیر شده از هر آنچه ناپاکی، به سویت میشتابیم.
خدایا! در نابترین ثانیههای راز و نیاز با تو، میهمان سفرههای رنگینت بودیم و در تپش نبض تند زمان، چه زود، بدرقه کردیم روزهای روزهداریمان را و حالا با روحی سرشار از معنویت و دلهای لبریز از مهر تو، دستهای در هم گره شدهای که بوی وحدت میدهند و شعارشان همدلی است، با قدمهای استواری که مقصدشان یکپارچگی است، به استقبال روز موعود میشتابیم؛ در شکوه و عظمت نماز عید، غرق شده و با رمضان وداع میکنیم. فرشتگان آسمان، رشک میبرند به این همه یکرنگی و اتحاد ما.
الهی! نگذار که روزهای بعد از این، عطر پاک رمضان را در یادها گم کند.
دوشنبه
23 مهر 1386
3 شوال 1428
15.oct.2007
معصومه داوودآبادی
خاطرات تاریکم را قدم میزنم و به آفتابی فکر میکنم که روزنههای جان و دلت را پر تلألؤ کرده است. از تو میگویم که راه دراز شهر آینه را یک شبه طی کردهای.
از تو میگویم که سپیدترین قافیهها را در قصیده زیستنت داری.
ای چکامه امید! روشنای حضورت، این خیابانهای گمشده در نور و رنگ را از سکه انداخته است. اراده آهنین شانههایت، این دستهای تُرد را بشارت پایداری است.
عصای سفید
ای دوست! برای ما که پاهای گمشده در بیراههمان، واحههای سبز زندگی را از یاد برده است، عصای سپیدی هدیه بیاور. نگاه کن چگونه کوچههای بیهودگی را مسافریم! چشمان ما را با دیده بینای دلت، به شهر جستوجو و ادامه، رهنمون باش. شکستن حصارهای تیرگی را در بلبشوی چراغها و نئونها بیاموزمان. با ما سخن بگو؛ کلام آفتابیات را منتظریم.
در باغهای تکاپو
بهار، طراوت جان توست، وقتی کوچهباغهای تلاش و تکاپو را قدم میزنی و کفشهای امیدوارت، خاک را نهال نور میکارد. پنجره، قلب پر تپش توست، آنگاه که دشتهای رها شده در سیاهی را با تار و پود جانت، روشنگری میکنی.
تو را دیدهام؛ در جادههای مبارکِ دانش و آگاهی، در خیابانهای ارجمند هنر، در میدانهای باشکوه قهرمانی، و پشتکار بینظیرت را بالیدهام. مادران وطن، عزم بلندت را افتخار میکنند.
نزهت بادی
دنیا، تماشاگه راز است و راز را با چشم نمیتوان دریافت.
آن دنیایی که چشم همه را به خود خیره کرده و مردمان را مسحور خویش نموده، فقط یک برهوت است که تو را توفیق ندیدن آن دادهاند.
بهشت، در هستی توست؛ در هزار توی دلت که به منبع لمیزل نور، روشن است.
دل اگر تاریک باشد، هزار چراغ الوان و نئون، نمیتواند وجود آدمی را روشن کند.
قلب اگر کور باشد، هیچ دیدهای نمیتواند لطف و زیبایی هستی را ببیند.
آدمی، رویینتن هم که باشد، شیطان میتواند چشمهایش را نشانه بگیرد.
نهایت کمال انسان در این است که از همه چیز جز خدا چشم بپوشد و بر خواستههایش دیده فرو ببندد.
پس چه جای افسوس و حسرت که چشمهای تو را به روی دنیا بستهاند؛ تو به پنجره علاقه بیندیش که باز است و چراغ رابطه که روشن است.
عشق، راز است؛ راز رسیدن به خدا.
و خدا را با چشم نمیتوان یافت؛ او را دلهای شکسته منزل است، نه دیدههای باز!
رقیه ندیری
نگاه کن؛ با تمام وجودت نگاه کن! دنیا کوچکتر از آن است که نتوانی پیدایش کنی و به کنه آن برسی. درختی و کوهی نیست که در تو قد علم نکرده باشد.
دریاها، تداوم امواجشان را و توالی جزر و مدشان را در تو تکرار میکنند. هیچ دشتی به گستردگی سینای سینه تو نیست و قلب تو شاید شلوغترین بندر دنیا باشد؛ آنجا که کشتیها به امنترین ساحل خیال میرسند. شاید هم قلبت متروکترین کلبه آن سوی جنگل باشد؛ یا سوت و کورترین غارِ جامانده در کوه و یا بیعابرترین کویر.
ولی هر چه باشد، دنیا با تمام فصلهایش، با همه فراز و فرودش، در تو جریان دارد و نبود رنگ و نور، نمیتواند بین تو و کاینات، حصار بکشد.
دیدن یا ندیدن؛ مسئلهای نیست!
دنیا در صدای پرندگان خلاصه میشد؛ در چکه چکه باران، در هوهوی باد، در طنین خنده کودکان، لالایی مادران؛ ولی امروزه در بوق ماشینهای در ترافیک مانده، دود و سیمان و آهن و... .
دنیا دارد در گفتمانهای پوچ و در کنگرههای همه کاره و هیچ کاره، خلاصه میشود و تو، در این دنیای مدرن، جریان داری؛ در قتلعامهای حوالی فلسطین، در خیابانهای بیپناه بغداد، در کوچه پسکوچههای تهران؛ تو داری دنیا را نفس میکشی و آن را حس میکنی؛ پس دیدن یا ندیدن نمیتواند مسئلهای باشد.
فاطمه پهلوان علی آقا
چشم میگشایی بر حریم خلوت پروانهها؛ با بالهایی سفید که عصای دستانت شدهاند.
چشم میگشایی بر آبی آسمان؛ با دریایی از نور که دلت را چراغانی کرده است.
چشم میگشایی در حضور همیشه سبز معبود؛ با سجادهای از عشق که بر پیشانیات، مُهر تسلیم و بندگی زده است.
چشم میگشایی به روی این همه زیبایی بیحد آسمانی و با نور جانت، لطافت خداوند را در گلبرگهای سفید یاس و نسترن و اقاقی، لمس میکنی.
تو به روی سبزی درختان، سرخی گلها، آبی دریا، طراوت باران و ترنم همیشه جاری آبها، چشم دل میگشایی و امید و بودن را ترجمه میکنی.
«چشم دل باز کن...»
هر چند که چشمانت، بر روی رنگهای دنیا، بسته است؛
هر چند که چشمانت، بر لبخند صبح و آسمان تیره شب، پلک نمیگشایند؛
هر چند که چشمانت در روشنایی رنگین کمان هزار رنگ خداوند، خاموشند؛
ولی مگر شرط درک غایت خلقت، فقط چشم سر است؟!
مگر نوشیدن جرعهای از چشمه همیشه جاری عشق، تنها با چشمان باز ممکن است؟!
و مگر متنعم شدن از خوان رنگین خداوند، تنها از آن مردمکهایِ رنگبین چشمهاست؟!
هرگز! آنها که اینگونه میاندیشند در زنجیر نگاه ظاهربین خویش گرفتارند و شاید از خاموشی نور دیدههاشان مأیوس. باران رحمتی باید؛ تا طرز نگاهشان به دنیا را جلایی دوباره بخشد؛ چرا که همسفران کاروانِ چراغهای خاموش، با چشمان بازِ دل، به روی دنیا لبخند زدهاند. تو نیز اینگونه، شب چشمانت، با سرانگشتانی نکتهبین و نکتهسنج، در نقطههای سیاه و برجسته اوراق، تجلّی و حضور را ترجمه کردهای. انگشتان تو روشنایی دیدگان دنیاست.
بهترین هدیه خداوند
اگر چراغ دل خاموش باشد، چشم سر، از همه زیباییهای جهان، جز یک تابلوی تکراری و همیشگی، چیز دیگری نخواهد دید.
اگر چراغ دل خاموش باشد، امید چشمهای روشن برای پرواز، بیهوده است.
اگر چراغ دل خاموش باشد، همه چیز در بطالت و روزمرگی و خستگی، خلاصه خواهد شد؛ فقط دلی روشن میتواند، دستان نوازش خداوند را بر روی گونههای تبدار گلها، لمس کند.
دل روشن، در نفسهای نسیم میتپد و در تار و پود جانش، معطر میشود.
دل روشن، برای دیدن ریزترین ذرات عالم هم نیازی به چشم سر ندارد.
به پاکی عصای سفیدِ دستانت سوگند، دل روشن، بهترین هدیه خداوند است.
زیرنویس
ـ هر چند که چشمانت خاموشند؛ ولی اعجاز انگشتانت، تجلّیگاه حضور جاودانه توست.
ـ نقطههای برجسته دستنوشتههایت، ترجمان واژه واژه امید قلمهای پویاست.
ـ ترحم را دیدگان ظاهربینی میطلبند که از دیدگان خاموشِ دلهای روشن، تنها خاموشی را میبینند.
سهشنبه
24 مهر 1386
4 شوال 1428
16.oct.2007
فاطره ذبیح زاده
گاه از کنارِ گندمزاری گذشتهام که با شانههایی آکنده از خوشههای برکت، سر بر گیسوان طلایی خورشید، آرمیده بود و ساقههایش، سرخوش از هیاهویِ پرندگانی که به دانهچینی آمده بودند، زیر دستانِ ملایم نسیم تاب میخورد.
خیلی وقتها خوشههایِ نورسِ برنج را که دیدهام، به یاد همّت مردانهای افتادم که ساقِ پایش در رطوبت گِلآلود شالیزار، خیس میخورد، تا ذائقهاش از لذت محصولِ حلال، سرشار شود.
گهگاه درختی را در کنار جاده رفتنم دیدهام که با سرخی سیبهایش، به کودک گرسنه رهگذر، چشمک زده است و با سرشاخههای گشاده و مهربانش، دامنِ کودکانه خواهش را از یاقوتهای خوشرنگ سیب، لبریز کرده است.
بارها و بارها، سخاوت بیمانند خاک، مرا متحیر کرده است؛ وقتی که جوانهای کوچک را در آغوش گرم و مادرانهاش میگیرد تا روزی، میوههای زریناش را پیشکش مخلوقات خداوند کند.
و هر بار آرزو کردهام کاش آدمی به قدر طبیعت پروردگارش سخاوت داشته باشد و انسانیتی که مظهر لطفِ بیکران خداست، به قدری فراگیر میشد که دیگر ناداری سر بر بالینِ گرسنگی، نمیگذاشت.
روزیرسان خداست؛ اگر...
پرستو برای چندمین بار از بالکنِ چوبی خانه پرید و در پیِ غذایی برای جوجههای کوچکش، به تقلا افتاد.
جوجهها مثل همیشه، با دهانِ گشاده منتظر آمدن مادر ماندند و گویا تردید نکردند که پرستویِ مادر، سرانجام با غذایی در منقار باز میگردد.
جنبش و حرکت این همه مخلوق در طبیعت گسترده و زیبایِ خداوند، به من میگوید که هیچ مخلوقی در گشادگیِ دستان رازق خداوند شک نمیکند یا آنکه چیزی شبیه توکل در جان موجوداتِ عالم شناور است.
گویا به غریزه، آن چیزی را یافتهاند که ما در آیههای نورانی خداوند یافتهایم:
«او همان خدایی است که شما را آفریده و سپس روزی داد»(1)«و او از جایی که گمان نمیرود، روزی میدهد و هر کس بر خداوند توکل کند، برایش کفایت میکند».(2)
چشم به راه عدالت
خدای من! از تو میخواهم روزی بیاید که در تمام دنیا، دیگر کسی در حسرت لقمهای غذا نماند؛ چه در کشورهای فقیر افریقایی چه در خیابانهای پایین شهر، و یا حتی در کوچههای تاریک و تهیدست کشورهای متمدن!
دعا میکنم مرد دلسوخته کوچههای کوفه برگردد، تا دستان یتیمنوازش، ناشناس و بیصدا، کیسه نان و خرما را در پشتِ درهایِ نداری مردمان، با سادگی و بیریایی یادگار بگذارد.
دعا میکنم به جای آن همه موشک و آن همه بمبهای رنگارنگ، برای کشورهای فقیر، گندم هدیه ببرند و بر سفره خالیشان، نان گرم مهمان کنند.
پنجشنبه
26 مهر 1386
6 شوال 1428
18.oct.2007
محمدکاظم بدرالدین
سلام!
مثل روزهای گذشته، با بوی تازه خورشید برخیز؛ با عطر فرحناک شادمانیها. یک، دو، سه؛ لبخند زندگی، تبسمِ هستی، یکپارچه سرور.
ریهات را از اکسیژن پاک تندرستی سرشار کن!
قدم بزن!
سطرهای صحیح جوارحات چنین میگویند که کتابِ آینده برای توست.
برخیز و همگام با ورزش، همپای نرمش، تمامیِ اندوههای ژولیده روزانه را دور بریز!
یک، دو، سه؛ اینها آهنگهایی پرطرب است که در زیر و بم آن، تندرستی شکل میگیرد. تن ساخته میشود و روح فرحناک میشود.
یک، دو، سه!
امروز نیز برخاستهای؛ مثل روزهای گذشته؛ برای خوشکامی و سلامت.
یک، دو، سه؛ سر بالا؛ دستها باز، برای در آغوش گرفتن بهروزی!
موسیقیِ تحرک، در همه بوستانهای شهر جاری است.
همه جا طنین ورزش است. موج سالم جنبش، در جامعه نشاط.
برخاستهای؛ با عضلاتی از تندرستی برای ستیز با آخرین بازماندههای غم.
برخاستهای؛ با احوالی از آبیِ آرامش.
همیشه رو به راهترین واژهها، در خدمتِ سلامتی است. مشعل فعالیتهای هر روزت روشن!
همّت کردهای و اندوه، شکستخوردهای تیرهبخت خواهد بود رو به روی همتت.
تصنیف موزون ورزش
ستایشهای آسمانی این خاک، ارزانیِ ورزیدگی تنت!
سبزینگی لحظات درخشندگی و رُستن، وامدار پویایی توست.
تصنیف موزون ورزش، یعنی به کار افتادنِ رویش و خنده؛ به گردش درآمدنِ جوشش و کار.
... و هیچ قصیدهای نغمهپرداز والاییِ سلامتیات نیست؛ چرا که اندیشهای سالم در گرو آن است. تویی که با شادترین حرکات، صبحدمِ تفکر و ابتکار را میآفرینی.
یکشنبه
29 مهر 1386
9 شوال 1428
21.oct.2007
عباس محمدی
انگار که خداوند، چراغ ستارهها را یکی یکی به سقف شب میبست، تا ستارههای چشمکزن، لبخندهای معطر دو انسان خجسته و گرامی را روشن کنند.
عطر فروردین، دهان خاک را پر از شکوفه کرده است. هر لبخندی که میبینی، عطر پیوند دو درخت همیشه بهار را میدهد. آسمان، روشنتر از روزهای آفتابی به شبِ زمین میتابد. درختهای مجاور عشق، سرک میکشند تا عطر باغهای ازل را حس کنند. ستارهها یکی یکی میشکفند؛ روشنتر از خورشید.
غنچههای سرخ، لب به سلام باز میکنند. ـ شانه به شانه هم ـ دو فرشته زمینی پیامبرانه پرواز میکنند. روح دریا و اقیانوس با هم پیوند خورده است. هفت آسمان عشق، بال در بال، کوچههای کعبه را سیر میکنند. کعبه چراغان شده است. روح، در جان خاک دمیده است. رویش زمین آغاز شده. زمین، همه زمستانهایش را فراموش کرده است. اقیانوسها، دریا دریا به زیارت کعبه میآیند.
دو بال یک پروانه
محمد(ص) و خدیجه (س)، دو بال یک پروانهاند؛ پروانهای که همه گلها را به سمت خود میچرخاند. پروانهای که روشنتر از خورشید است. پروانهای که همه آفتابگردانها، همپای آفتاب، سر به تماشایش میچرخانند. همه زیباییهای جهان، در لبخند محمد(ص) است. مشتاق، دست در دست خدیجه گره زده است؛ قدمهای بلندش را به سوی زندگی برمیدارد تا همه روزهای آینده را امیدوار کند.
زندگی، به زندگی امیدوار میشود. آفتاب، شادمان است از اینکه فردا را با لبخند این زوج گرامی آغاز میکند.
سودابه مهیجی
دلِ جوان و پاکدامنی، با تمام بضاعتِ تهیدستی خویش، قلب بانوی ثروتمند قریش را در چنگ مهر خویش گرفت؛ دلی که با تمام بیست و پنج سالگیاش، تکیهگاه زنی چهل ساله شد و در پیوندی مبارک، از این پس، تمام روزگارِ خویش را با او قسمت کرد؛ پیوندی سبز، که آسمان و زمین را چراغانی کرد و نغمهای آبی که اقیانوسها و دریاها را به رقص و تلاطم برانگیخت. و خشنودی خداوند را رقم زد.
تقدیر خداخواسته
شبها و روزهای طولانی تجارت و سفر، از خدیجه کوهی ساخته بود که تنها به غرور خویش دلگرم بود و دل به هیچ تکیهگاه و سرپناهی نمیداد. مردان بیشماری آرزو داشتند که سایه سرِ نازپروردِ قریش باشند و در کنار او، سری بالا بگیرند؛ ولی خدیجه(س) همای بلندپروازی بود که بر شانه هیچ کس نمینشست؛ تا آنکه جوانی در تقدیر او پیدا شد؛ مردی که رخساره عصمتش، مصداق «وَ اَلْقَیْتُ علیک محبّةً منّی»،(1)و پاکدامنیِ زبانزدش، دل از همه ربوده بود.
1) 1 . طه: 39.
تقدیرِ خدا خواسته، در هیئت پیوندی به نام عشق، از دلهای این دو سر زد و دستان یکدیگر را در دست گرفتند تا از این ازدواج ملکوتی، سرنوشت سبز دین رقم خورَد.
والدین بهشت
بر شما مبارک باد این نخستین گامهای شانه به شانه هم که به سوی منزلِ یکی شدن مینهید.
این خانه، سقف رفیعی دارد و دیوارهایی بس خجسته.
این خانه، منزلگاه رسالت است و مهبط وحی... .
ای محمد، تو آینده پیامبریِ خاتمی و تو ای خدیجه، آتیه ایمانِ نخست و اسلامِ اولین که به پیشگاه محمدِ مبعوث، تسلیم خواهد شد.
شما همسرانِ برازنده، والدین بهشتید؛ والدین کوثر؛ والدین تمام عصمت روی زمین.
شما مربیان نخستِ وحیاید و آغوشهای پذیرای اسلامِ نوظهور.
پیوند شما دلیل اتصال آسمان و زمین است.
سلام بر محمد(ص) و خدیجه(س)!
سلام بر دستانِ به هم پیوسته محمد و خدیجه!
سلام بر نسلِ در راهِ این پیوند!
سلام بر این شب مشعوف!
یتیمِ دیروزِ قریش و «امینِ» امروزِ مکه، دست در دست بانویی بیمثال و فداکار، به آینده سرفراز خواهد رفت و از دامانِ این پیوند خدایی، دین خدا پشت و پناه خواهد یافت.
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
از آن روزی که آن مجموعه کمال و جمال را دیده بود، لحظهای از یاد او غافل نبود. کم کم دانست که بر سر او چه آمده بود؛ ولی یقین داشت که عشق او با هیچ رشتهای به زمین متصل نبود.
به هر حال، آنچه آن لحظه دست از گریبانش برنمیداشت، عشق به او بود. شکیب نمیتوانست کرد. آتش مقدسی که در دلش روشن شده و به جانش افتاده بود، اکنون چنان زبانه میکشید که در اندرون وی، هرچه از شکیب و صبر و آرامش یافت میشد، یکسره سوزانده بود. تنها یک راه داشت؛ عزیزترین گوهر در صندوق بلورین و تو در توی دل هر زن، یعنی غرورش را زیر پای این عشق مقدس، قربانی کند و خود، پای پیش گذارد؛ آن هم زنی به حشمت او؛ به زیبایی و شرافت و حسب و نسب او.
«عقل گوید شش جهت راه است و دیگر نیست راه
عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها»
«پیوند مؤیَّد»
مجلس عقد است؛ عقد محبت و دلدادگی. جشن پیوندی آسمانی است؛ معطر و روحانی به تأیید الهی.
داماد، محمد(ص) امین مکه، معجزه حجاز؛ مجموعه کمال و جمال و فراتر از توصیف و مجاز است. عروس، دختر کمال است و شیدای کمال و جمال مطلق؛ طاهره زمان، ملبس به لباس حیا و پاکمنشی، مبارک و پربرکت، مزین به زیور درایت و خردمندی، ادیب، هنرمند؛ انگشتری سخاوت به دستش، تاج عزت و آزادگی بر سرش، بر تخت راستی و درستی تکیه زده، زیبا و مقتدر و نواندیش؛ سالار زنان گیتی و سرور زنان زمان قریش؛ خدیجه دختر خویلد که تمام ثروت و مکنت و خدم و حشم خویش که نه، تمام وجود و هستی خویش را در طبقی از اخلاص و عشق، تقدیم به بهترین خلق خدا کرده است. اکنون، پیشاپیش مرادش نشسته است «هنیئاً مریئاً یا خدیجه».
«راز پیوندها»
محمد(ص) و خدیجه(س)، دو ستاره درخشان شبهای تاریک حجاز بودند.
محمد(ص) در عمق لحظههای تنهایی غار، خدا را یافته بود و خدیجه، خدا را در عمق تنهایی محمد(ص) مییافت. چشمان محمد(ص)، جهانی را انتظار میکشید؛ دور از ننگهای جاهلیت؛ سپید، نورانی، مزین به رنگین کمان معنویت. خدیجه(س) هم رؤیای طلایی آیندهاش را در چشمان انتظار محمد(ص) میدید.
قلب محمد(ص)، در افقهای وارستگی میتپید، قلب خدیجه(س) هم با صدای تپش قلب پیامبر خدا. تنگدستی محمد(ص) او را نزد خدیجه(س) چون نگینی بیرکاب و مرواریدی در تنگنای صدف، گرانقدر و دریایی ساخته بود، گذشت چندین بهار بیشتر در باغ عمر خدیجه(س) نیز او را به کمال تشنهتر و وجودش را برای قدوم سبز سروی چون محمد(ص)شکوفاتر ساخته بود.
و خداوند برای خدیجه(س) تاج عزتی چون محمد(ص) را خواست؛ و بر محمد(ص)، فرشتهخویی چون خدیجه(س) را مونس و یاریگر قرار داد.
آری! راز پیوندها را باید در پس پرده حریر پنجره چشمها، در صدای تپش قلبها و در عمق تنهایی لحظهها جستوجو کرد.
رقیه ندیری
بانو، خانهاش بزرگ بود؛ ولی نه به بزرگی تنهاییاش. ثروتش، اجاقی کوچک بود که گرمش نمیکرد. هیچ کس به همزبانیاش نمیرسید. بین نفسهایی که در رکود شهر میرفتند و میآمدند، گیر کرده بود.
اگر چه بام خانهاش سفرهای همیشه باز داشت و تنور مهربانیاش همیشه گرم بود و اهل شهر، پیر یا جوان و غالباً فقیر میآمدند و در متن کرامتش، نان و عشق میخوردند و سبکبال، به سمت خویش باز میگشتند؛ ولی او کسی را کم داشت؛ کسی که در هیچ کس نبود؛ در پیشانی و چشمهای هیچ یک از مردهایی که به خواستگاری خندهها و ثروتش میآمدند.
همنفس مردی که از ابراهیم نبی(ع) سرشار بود
نمیدانم قصه تند تپیدن قلبش و به در گره خوردن نگاهش، از کجای شهر شروع شد.
نمیدانم او نیمه وجودش را از کدام بشارت یافت که عاشقانهها به روحش پیچید و او را به منتهای خواستن رساند.
او میخواست همردیف زندگی و همنفس فرداهایش، مردی باشد که از ابراهیم نبی سرشار بود. او امین دستهای خود را میخواست؛ پس باید این راز را با کسی در میان میگذاشت.
فرقی نمیکرد آن رازدار، هاله خواهرش باشد، یا صفیّه عبدالمطلب؛ این دو زن، خوب میتوانستند یاریاش کنند و آرزویش را به رادمرد شهر، به محمدِ روزهای قبل و بعد برسانند.
بیگمان تقدیر چنین بود که بانو خود به خواستن برخیزد و عشق را به یتیم نورسیده قریش پیشکش کند و اینسان خدیجه سالهای سختی پیامبر(ص) شود.
رزیتا نعمتی
مولای من! روزهای سبز دیدارت را در آینه خیال، آنقدر تکرار میکنم تا در ساغر نگاه عطشناکمان، جرعهای از تبسم ظهورت را ارزانی داری.
در این فکر محالم که در سبزترین حادثه دشت خیالم فرود آیی و مهربانی را میان کوچهها تقسیم کنی.
به روزهای ناگزیرِ انتظار
و در دقیقههای بیقرار
کدام جمعه رأس ساعت قرار
شکوفه میکنی زِ شاخسار؟
در انتظار دیدن تواَم
بیتو
مولای من! بیتو، هر روز رنجی است که آغاز میشود تا صبح جمعه، به امیدی بزرگ برسد.
وقتی از جادهها، تابوتها، گل سرخ میآورند، دنیا به دنبال آینهای میگردد تا تمام درد خویش را در آن منعکس کند؛ آینه جمال خویش را بنما تا منتهای تکامل انسان را در آن تماشا کنیم.
«دل میرود ز دستم صاحبزمان خدا را» *** بیرون خرام از غیب طاقت نمانده ما را
ای کشتی ولایت از غرق دِه نجاتم *** «باشد که باز بینیم دیدار آشنا را»
چشم انتظاریم
مولای من! بزم بیصفای جهان، بیمجلسآرایی تو، شورهزاری است که دریا را میطلبد. موسیصفت، از دست خود عصا را بیفکن تا بساط فرعونهای زمانه را برچینی و در آیینه تجلّی، سرمایه تسلی عشاق خویش را فراهم آوری.
چشمانتظاران شمایلِ مصطفایی و فضایلِ مرتضاییات را دریاب تا اصلِ اصیل عالم را با دستهای قدرت خویش بنمایانی.
«ای هر دل از تو خرم، پشت و پناه عالم *** بنگر دچار صد غم یک مشت بینوا را»
ای صاحب هدایت
مولای من، ای حجت خدا! کلید خزانههای زمان در دستهای توست.
قرارگاه توحید را آباد کن که جز آثاری از خرابی، چیزی از آنها باقی نمانده است. در این دقیقهها که صبا از نکهت کویت نسیمی سوی ما میآورد، از غرقاب فراق خود، راهی به سوی ساحل نجات بر ما بنما.
«ای صاحبِ هدایت، شکرانه ولایت *** از خوانِ وصل بنواز مهجورِ بینوا را»
محمدکاظم بدرالدین
گدازههای شعر غربت، همه انتظار را پُر کرده است.
احساسهای ندبهای، بر روی مفاتیح جمعهها، اشک میریزد.
جمعه، همه آن چیزی است که در برابر چشمانمان قد کشیده است؛ هویتی از نسل نورانیت و بندگی تام.
عصر غیبت است و چه باید کرد که روح شتابزده ما، قاعده انتظار را نمیداند؟
دوره چشمبهراهی است و شاید هنوز جمعههای دیگری مانده باشد تا پی ببریم که در هر شکل و اتفاقِ این جهان، خاصیتی نهفته است. آری! انتظار، حکمتی دارد.
کسی چه میداند؟
کسی چه میداند، شاید همین جمعه، چشمان ما با تولد حقیقتی از بهار، آشنا شد و دلهای ما یکی یکی شکفت!
کسی چه میداند، شاید تا آخرین برگ چشمبهراهی، چیزی نمانده باشد!
شاید به فصل بلوغ تماشا، چند قدم بیشتر نداشته باشیم!
گوش به زنگ صدای پای ظهور
صداها میآیند و میروند و تنها آن آیه شفافی که از آمدنت میگوید، به دلها مینشیند. صداها میآیند و من هنوز به پنجره فکر میکنم و روشنی که همان، پرتوی از نگاه توست.
صداها میآیند و میروند؛ آیا گوشهای من، صدای آبشارگونه ظهور را خواهند شنید؟
تو را چشم در راهیم و برگهایی از تنهاییمان، سنجاق میخورد به سرود آمدنت، چه
وصفناپذیر است لحظه بلورین ظهور و چقدر توسلهامان اندک و کمرنگ!
نمیدانم بر دنیا چه رفته است که چشمهای ما، نمیتواند مختصری از معنویت و نور را تهیه کند. دلهامان نمیتواند در تدارک غَزَلگریههای حقیقی باشد؛ آنچنان که بشکند و تو بیایی تا همه چیز ترمیم شود.
باید کاری کرد
کجا پایمان را کج گذاشتهایم؟
شامههای ما، چرا پذیرای عطر جاودانگی نیستند؟ چرا جمعهها پشت سر هم میآیند و همه آنها، وسط اتاق ما به بطالت میگذرند و میروند؟ نه، با این دفترچههای خاطرات غمگرفته، نمیتوان کاری از پیش بُرد.
باید چارهای اندیشید و تمامی این عبارات و مفاعیل، را به مهمانیِ روزگار دیگری بُرد تا شادی و بالندگی را در ادامه دنیا ببینیم.
فقط باید توشه برداشت و همت کرد؛ که هیچ سفری با عشق، به نقطه کور نخواهد رسید. باید سفری کرد از خویش تا دوست.
زینب مسرور
«اگر سر به چوب قفس میکشم *** به یاد تو هر دم نفس میکشم
دلیل بقای دل من تویی *** و گر نه از این عمر دست میکشم»
تنهاییام را همراه پروانهها، به دست رود میسپارم و شب را در انتظارت ستاره ستاره نگاه میکنم. در سایهروشن شب مینشینم و درختها را از این سر دلتنگی تا آن سر دلتنگی، میشمارم. دلم حجلهگاه هزار خورشید مرده است و آسمان نگاهم آنقدر مهآلود که درخشش هیچ ستارهای را
نمیتوان در آن به نظاره نشست.
مولایم! وقتی بیایی، دیوارههای تاریک و مبهم مه را با دستان روشن و مهربانت از چشمهایم برخواهی داشت و خورشیدهای مرده دلم را به آفتابآباد سرزمین مهر، خواهی برد.
وقتی بیایی، گلبرگها، رویش خویش را از تو خواهند آموخت و آسمان در نگاه آرام و بارانی تو گم خواهد شد.
وقتی بیایی، لحظههایی از نمناکی سبزینه چشمهایت را بر گستره کویر خواهی پاشید و خوشه خوشه، خورشید را از باغ نگاهت، به دلهای بیقرار هدیه خواهی کرد.
بیا!
مهربانم!
بیا و رودهای تشنه را با اشاره لبهایت سیراب کن.
بیا و جوانههای مهربانیات را در قلب زمانه جاری ساز.
بیا و لبخندهای زیبایت را در جادههای تنهایی رها کن!
سید محمدصادق میر قیصری
تو میآیی و ریشه ظلم را میخشکانی و شهد شیرین عدالت را بر تمام جهانیان میچشانی.
تو میآیی و جانی دوباره به بشریت میبخشی.
تو میآیی و آه مظلومان را دامنگیر ظالمان میکنی.
تو میآیی و بدعتها را در هم میشکنی.
تو میآیی و بهار ایمان را در سراسر عالم، به ارمغان میآوری.
تو میآیی و آدمیان را به چکاد معرفت میرسانی.
تو میآیی و دلها را با دم مسیحاییات، دوباره زنده میکنی.
تو میآیی و ولایت علوی را در جهان میگسترانی.
ای زنده کننده اسلام محمدی(ص)!
ای حاصل دردهای علی(ع) !
ای امید دل فاطمه(س)!
ای فریاد سکوت حسن(ع) !
ای خونخواه حسین(ع) ! ...تو میآیی، آری تو میآیی.
سودابه مهیجی
تو نیستی و من از جمعهها غریبترم
چگونه از غم هر جمعه جان به در ببرم؟
درست مثل همین جمعههای بیکس و کار
به کوچه کوچه این شهر، گیج و در به درم
غروبها که به یادت بهانه میگیرم
و شعله میشکفد از لهیب بال و پرم؛
تمام ثانیهها را دچار گریه خویش
به عرش میبرم از این دعای جان به سرم:
اگر قرار نبود عاقبت به خیر شود
شبانههای نفسگیر و هق هق سحرم؛
چرا امید شدی سوره سوره در دل من
خدای من که بسوزد روان بیخبرم؟ ...
تو باید این دلِ چشمْانتظار را ببری
به صبح وصل، به آغوش وعدههای گرم...
غروب جمعه دوباره نشسته در تن شهر
و اشک، پیر شده روی گونههای تَرَم...