ghaemiyeh.com
سرشناسه : افتخارزاده، سیدحسن، 1315 -
عنوان و نام پدیدآور : برگ معرفت: بررسی هشت پرسش و پاسخ آنها بر اساس درس گفتارهای دکتر سیدحسن افتخارزاده/ تنظیم و ویرایش عبدالحسین طالعی .
مشخصات نشر : تهران: نبا ، 1388.
مشخصات ظاهری : 156 ص.
شابک : 25000 ریال : 978-964-8323-79-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا( برونسپاری).
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس .
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- سوگواریها -- فلسفه
موضوع : واقعه کربلا، 61ق. -- پرسشها و پاسخها
شناسه افزوده : طالعی، عبدالحسین، 1340 -
رده بندی کنگره : BP260/3/الف7ب4 1388
رده بندی دیویی : 297/74
شماره کتابشناسی ملی : 1922871
بررسی بیست و یک پرسش و پاسخ آنها
براساس درس گفتارهای
دکتر سید حسن افتخار زاده
تنظیم و ویرایش
مهدی شیزری
بررسی هشت پرسش و پاسخ آنها براساس درس گفتارهای
دکت-ر سید حسن افتخار زاده / عبدالحسین طالعی
حروفچینی : انتشارات نبأ/ لیتوگرافی : کاری گرافیک
چاپ: الوان / چاپ اول : 1389
شمارگ-ان 1500: نسخ-ه / قیمت : 35000 ری-ال / کد: 142 / 201
ناش-ر: انتشارات نب-أ / ته-ران، خیابان شریعت-ی، روبروی ملک، خیابان
شبستری، خیابان ادیبی شماره26 تلفکس77506602: - 77504683
شابک : 4 - 89 - 8323 - 964 - 978 ISBN: 978 - 964 - 8323 - 89 - 4
بسم الله الرحمن الرحیم
در حوزههای علمیه، از دیرباز رسم بر این بوده که هر فردی به عنوان طالب علم وارد میشود، پس از گذراندن مقدّمات علوم، در موضع انتخاب میان چند رشته برای خدمت، راهی بر میگزیند.
یکی از این راهها، راه خطابه و موعظه برای مردم است، که اگر حقّ آن به درستی ادا شود، به راستی یکی از بهترین و مؤثّرترین ابزارها برای بهسازی اخلاقی و تربیتیِ جامعه است.
استاد گرامی حضرت حجة الاسلام و المسلمین دکتر سیّد حسن افتخار زاده، که میتوانستند در تمامی ابعاد خدمتگزار باشند نزدیک به نیم قرن است که در جایگاه خطابه و موعظه ایستاده و از سنین جوانی به این خدمت کمر بسته است، ضمن این که در این دوره زمانی، با ورود به دانشگاه و دستیابی به بالاترین مدارج آن، به فضای علمی دانشگاهی نیز وارد شده و برآیند سالها تحصیل در محضر بزرگانی همچون شهید دکتر قاسم صادقی، آیت اله میلانی، آیت اله وحید خراسانی، دکتر مهدی حائری یزدی و اساتید دیگر را در قالب منبر به مردم رسانده و میرساند.
امتیاز ویژه منابر ایشان، تبیینهای ساده از مطالب غامض و پیچیده است که به کمک بیان مثالها و مطالب ملموس و محسوس، استدلالیترین حقایق دین را به همگان میآموزد، بدون آن که از مبانی استوار عقلی و نقلی دین عدول کند.
البته معظّمله در این میان، از چندین خدمت دیگر نیز غفلت نورزیده است: خدمات اجتماعی، تدریس و تربیت جوانان، ترجمه آثار مفید و ارزشمند، تدریس در دانشگاه و راهنمایی رسالههای پایاننامه، و مشاورههای متعدّد در زمینههای گوناگون زندگی، که بیان تفصیلی هریک از آنها، فرصتی مستقل میطلبد.
آنچه در این دفتر تنظیم گردیده، برگرفته ار سخنرانیهای حجتالاسلام و المسلمین آقای دکتر افتخارزاده در دهه اول محرّم الحرام سال 1430 هجری (دی ماه 1387 هجری شمسی) در هیئت فدویان اهل بیت علیهم السلام میباشد، که ویراستار، محقق و پژوهشگر جناب استاد عبدالحسین طالعی با بهره جستن از سلسله یادداشتهایی از دیگر منابر و دروس ایشان، دفتر حاضر را به تمامی علاقمندان به حقایق ثقلین ارائه مینماید.
ویراستار محترم در مستندسازی احادیث، از برنامه نرمافزاری جامع الاحادیث - فرآورده مرکز تحقیقات کامپیوتری نور قم - بهره گرفته است که باید عرض سپاس خود را از تمامی دستاندرکاران تولید آن ابراز داریم.
لازم است در اینجا از عزیزان هیئت فدویان بخصوص آقای سید علیرضا طباطبائی که نوارهای ده شب سخنرانی استاد را در اختیار
گذاشتند و همچنین از سرکار خانم فیروزه سبحانی که با دقت تمام و حوصله، نوارها را پیاده نمودهاند کمال تشکر و قدردانی را داشته باشیم.
امیدواریم، به حول و قوه الهی توفیق داشته باشیم که در آینده، دفاتر دیگری ار منابر و دروس حضرت استاد دکتر افتخار زاده - که در طول دهها سال در مواضع مختلف بیان داشتهاند - تنظیم و تقدیم نمائیم.
از دوستان و عزیزان و شاگردان استاد که سالهاست افتخار شاگردی ایشان را دارند، توقع میرود در این جهت کوشا باشند تا انشاء اللّه مباحث عقیدتی و تربیتی دینی ایشان هرچه گستردهتر در اختیار مخاطبین قرار گیرد.
دعای خیر حضرت بقیةالله ارواحنا فداه و عجل الله فرجه شامل حال تمامی عزیزانی باد که ما را در این کار یاری نمودند.
ناشر
محمد حسین شهری
20 / 9 / 1388
پاسخ:
1- این پرسش، پیشینهای دیرینه دارد. حدود دوازده قرن پیش، کمیت بن زید اسدی خدمت امام صادق علیه السلام رسید، در حالی که حضرتش در روز عید قربان در صحرای منی بود. گفت: قصیدهای سرودهام، اجازه میدهید خدمتتان بخوانم؟ امام باقر علیه السلام به این مضمون پاسخ داد که این زمان و مکان، تناسب با شعر خواندن ندارد.(1) کمیت گفت که این شعر درباره شماست.(2) حضرتش فرمود :
1) شعر با نظم تفاوت دارد. شعر برخاسته از تخیل است، در حالی که نظم، چینشزیبای کلمات است. در شب و روز جمعه، شعر خواندن کراهت دارد. با این همه، محدّثقمی که در مفاتیح الجنان، ضمن اعمال روز و شب جمعه، این کراهت را نقل میکند،خود از جناب سید ابن طاووس نقل میکند که پس از زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنافداهدر روز جمعه، این بیت را میخواند :نزیلک حیث ما اتّجهت رکابیوضیفک حیث کنت من البلادیعنی: هرجا که بروم، بر حضرتت وارد میشوم و در هر شهری که باشم، مهمانتهستم. (مفاتیح الجنان، زیارت روز جمعه). شعر مکروه، تخیّل است که غالباً آمیخته بادروغ است. این امر در شب و روز جمعه کراهت دارد، چه نثر باشد و چه نظم. ولی بیتیکه از ابن طاووس نقل شد، کلام منظوم است.
2) علامه مجلسی در ضمن آداب مسجد، کراهت شعر خواندن در مسجد رامیآورد. سپس شعرهای مربوط به اهل بیت علیهم السلام را از آن استثنا میکند، به این جهت که،«شعر در مدح اهل بیت علیهم السلام ، عبادتی بزرگ است و مسجد، محلّ آن، پس منع از شعرخواندن در مسجد، به شعر باطل اختصاص دارد. (بحارالانوار، ج 83، ص 363). ایننکته خود میرساند که توجّه به محتوای این گونه اشعار - موسوم به اشعار آیینی - اهمّیّتدارد، که مبادا به درون مایه غلط و خرافی آلوده شود.
پس صبر کن تا عدهای از شیعیان را جمع کنم (به تعبیر امروزی، حضرتش برای کمیت، مستمع جمع کرد). زنان را هم پشت پرده نشاند. بعد از آن فرمود: شعرت را بخوان. کمیت، شعر خود را با همین مضمون آغاز کرد:
أضحکنی الدهر و أبکانی *** والدهر ذو صرف و الوان
نمیدانم روزگار مرا به خنده درآورده یا گریه؟! روزگاری که رنگ به رنگ دارد. چه برخوردی بکنم با جوانهای پاک و پاکیزهای که در کربلا بودند.
لتسعة بالطفّ قد غودروا *** صاروا جمیعاً رهن أکفان
برای آن نُه شهید که در کربلا به خاک و خون غلتیدند.
در اینجا امام صادق علیه السلام گریست. و با گریه خود پاسخ به کمیت داد. سپس کمیت چند بیت دیگر خواند و پس از آنها حضرتش فرمود :
ما من رجل ذَکَرنا او ذُکِرنا عنده، فخرج من عینیه ماء و لو قدر مثل جناح البعوضة، إلّا بنی اللّه له بیتاً فی الجنّة.
هرکس ما را یاد کند، یا این که از ما در حضور او یاد شود، آنگاه از دیدگان او اشک - گرچه به اندازه بال مگس - بیرون آید، خداوند برای او
خانهای در بهشت میسازد.
در ادامه همین قصیده، کمیت به ظهور حضرت مهدی علیه السلام برای انتقام گرفتن از دشمنان اشاره میکند که فعلاً با آن قسمت از حدیث کاری نداریم(1). این حدیث در کتاب بسیار معتبر «کفایة الاثر» نوشته خزّاز قمی - از محدّثان قرن چهارم - آمده است که در ابتدای کتاب خود، گفته که فقط از راویان مورد وثوق و اعتماد، نقل حدیث کرده است.
2- محدّثان اهل تسنّن روایاتی آوردهاند در مورد گریه پیامبر صلی الله علیه و آله بر مصائب امام حسین علیه السلام ، که در نخستین لحظات ولادت حضرتش بود. همچنین در مقاطع مختلف زندگی آن حضرت. پس از آن گریه امیرالمؤمنین علیه السلام که در زمان حرکت به سوی صفّین، از کربلا گذشت و خبر داد که در آینده، پسرم حسین بن علی را در همین مکان میکشند و من وقتی این صحنه را به یاد میآورم، گریه میکنم.
روایات اهل تسنّن در این موضوع را، علّامه امینی در کتاب «سیرتنا و سنّتنا سیرة نبیّنا و سنّته» آورده است.(2)
سؤال ما این است: آیا پیامبر و امیرالمؤمنین نمیدانستند که ماجرای عاشورا چیست و چه ابعادی دارد؟ یا این که در سدههای
اخیر، ابعادی از آن کشف شده که رسول خدا از آن بیخبر بوده است؟ وقتی آن حضرات با علم به تمام ابعاد و جوانب، چنین برخوردی با قضیّه کربلا داشتند، تکلیف را برای ما روشن ساختند.
3- برخورد امامانی که پس از رویداد کربلا آمدند، نیز همین بود. ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولویه (مشهور به ابن قولویه قمی) محدّث والا مقام قرن چهارم هجری در کتاب گرانقدر کامل الزیارات(1)،
احادیث زیادی در این مورد آورده است.
چون فرصت نقل تمام آن احادیث نیست، عناوین برخی از ابواب مربوط نقل میشود و اهل تحقیق را به آن کتاب ارجاع میدهیم:
باب 27 - گریه ملائکه بر حسینبن علی علیه السلام . (17 حدیث)
باب 32 - پاداش کسی که بر حسینبن علی علیه السلام بگرید. (10حدیث)
باب 33 - پاداش کسی که در باب امام حسین علیه السلام شعری بگوید، که با آن بگرید و بگریاند. (7 حدیث)
باب 34 - پاداش کسی که آب بنوشد و پس از آن امام حسین علیه السلام را یاد کند و قاتلش را لعن کند. (1 حدیث)
باب 35 - گریه علیّبن الحسین (امام سجاد) بر امام حسین علیهما السلام . (2حدیث)
1) وی در مقدّمه این کتاب تصریح میکند که هیچ خبری نقل نکرده مگر از راویانمورد وثوق و اعتماد. لذا یکی از ملاکهای فقها در مورد اعتبار یک راوی، آن است که درکتاب کامل الزیارات، از او نقل حدیث شده باشد.
باب 36 - احادیثی که روایت شده که امام حسین علیه السلام کشته اشک است، هیچ مؤمنی او را یاد نمیکند مگر این که بگرید. (7 حدیث)
فقط در همین چند باب از همین کتاب، 44 حدیث در این مورد آمده است، که همگی در نهایت اعتبارند.
برای تکمیل بحث، فقط دو حدیث از همین مجموعه نقل میشود:
اول - امام صادق علیه السلام فرمود: گریه و بی تابی برای انسان در تمام موارد، مکروه است، مگر گریه و بی تابی بر حسین بن علی علیه السلام که انسان در این کار (نه تنها عمل مکروهی انجام نداده، بلکه) مأجور است. (کامل الزیارات، باب 32، حدیث 2)
دوم - امام صادق علیه السلام فرمود: هر کاری ثوابی (محدود و معیّن) دارد، مگر گریه در مصیبت ما (اهل بیت علیهم السلام ). (کامل الزیارات، باب 33، حدیث 6)
آیا این امامان معصوم، از پیروزی معنوی امام حسین علیه السلام خبر نداشتند که خودشان چنین میگریستند و دیگران را نیز امر به گریه میکردند؟
4- پژوهشی در احوال شاعران و مراثی آنان در قضیه کربلا نشان میدهد که آنان در طول این همه سالیان دراز، سخن در باب کربلا را از گریه آغاز میکردند.
از سیف فرغانیِ حنفی در قرن ششم که گفت:
ای قوم در این عزا بگریید *** بر کُشته کربلا بگریید
با گریه، سخن نکو نیاید *** من میگویم، شما بگریید
تا محتشم کاشانی در قرن دهم که در ترکیب بند مشهور خود گفت :
باز این چه شورش است که در خلق عالم است *** باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است (1)
و پس از آنها نیز دهها شاعر در گوشه و کنار جهان، با مرامهای فکری گوناگون، همگی بدین گونه سخن گفتند. گوشهای از این مراثی عربی در دوره ده جلدی «ادب الطف» توشته سیّد جواد شبر، بخشی از مراثی فارسی در کتاب «دانشنامه شعر عاشورا» (دو جلد) نوشته خانم دکتر مرضیه محمّد زاده، و نمونهای از مراثی انگلیسی بر امام حسین علیه السلام در کتاب «اشعار انگلیسی عاشورا» نوشته دکتر فخر روحانی ارائه شده است.(2)
میدانید که شاعران در هر جامعه، معمولاً قشر فرهیخته آن جامعه را تشکیل میدهند. اِجماع و اتّفاق این همه فرهیختگان در تمام جوامع - از شیعه و سنّی و هندو و مسیحی، در تمام نقاط جهان - آیا خبر از یک اصل عقلی نمیدهد؟ همچنین علّامه امینی در جای جایِ
1) در این مورد، مقالات مختلف نوشته شده است، از جمله: ویژگیهای شعر عاشورایی از آغاز قرن چهارم تا پایان قرن نهم، نوشته کاووس حسنلی و غلامرضا کافی، در: مجله علوم انسانی دانشگاه الزهراء، شماره 61 - 62، ص 31 -69.
2) عنوان دقیق و کامل کتاب اخیر چنین است: Ashoora poems in Englishجلد اول کتاب توسط کتابخانه حرم مطهّر امام حسین علیه السلام در کربلا منتشر شده ومجلدات دیگر نیز در پی آن میآید.
کتاب الغدیر، و استاد محمّدرضا حکیمی در کتاب ادبیات و تعهد در اسلام، نمونه هایی از ادبیات حسینی را نشان دادهاند.
پاسخ:
1- اگر ائمه علم غیب ندارند، چه علمی دارند؟ ما میدانیم که آنان علوم زمان خود را نزد معلم بشری فرا نگرفتند، چنان که تاریخ شهادت میدهد. پس با این فرض، دانشمندان بشری - اعمّ از حوزوی یا دانشگاهی - بر امامان : مزیّت پیدا میکنند.
امّا میبینیم که چنین نشده است، بلکه بزرگان دین و دانش همچون شیخ انصاری، علّامه مجلسی، شیخ صدوق و شیخ مفید و صدها مانند آنها در برابر امامان خضوع کردهاند. این خضوع عالِمانه عالِمان، در برابر علمی است که آنان در ائمه سراغ داشتند و خود، فاقد آن بودند، یعنی همان علم غیب که خداوند متعال به آنان بخشیده است. پس علم غیبِ موهبتی الهی، روی دیگر سکّه امامت است. و انکار علم غیب، یعنی انکار امامت.
2- این مطلب به شکل دیگر درباره نبوّت مطرح است. اگر عنصر
الهی «وحی» را از نبوت بگیریم، چه چیزی از نبوت باقی میماند؟ بعضی از طرفداران این نظریه میگویند: وحی منحصر به ظاهر آیات قرآن است که به پیامبر رسید. از آنها میپرسیم: آیا عقلاً احتمال نمیدهید که هر آیه از آیات قرآن، رمزی باشد برای گشودن یک قفل و ورود به دنیایی جدید؟ علم اکتسابی بشری، چشمه هایی نشان داده که چگونه یک کلید در کامپیوتر، میتواند ما را به دنیایی دیگر برساند. چرا این کلیدها و کارایی آنها را در قرآن، انکار کنیم؟
«ایمان به غیب» در قرآن به عوان رمز و راز بهرهگیری از قرآن و نخستین ویژگی افراد متّقی مطرح شده است:
(ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین الّذین یؤمنون بالغیب.)(1)
این غیب چیست و کجاست؟ بشری که هنوز به راز و رمزهای جهان ملموس مادّی پی نبرده و نهایت افتخار دانشمندان برجسته شرقی و غربی آن، اقرارشان به جهل و نادانی است، چگونه میتواند نسبت به عالم غیب، ادّعا کند؟
3- میگویند: آیه قرآن چیست که میفرماید: (قل إنّما انا بشر مثلکم یوحی الیّ)(2). براساس این نظر، پیامبر، بشری است مانند دیگر افراد بشر، بدون جنبهای شاخص و فوق بشری.
در پاسخ میگوییم: اولاً شما چرا به نیمه اول آیه توجّه میکنید و نیمه دوم آن را از یاد میبرید؟ نیمه دوم آیه - که شاخص اصلی پیامبر
را وحی میداند، با تمام عظمتی که در این کلمه هست - بسیار اهمیت دارد. این گونه بهرهگیری از قرآن، مانند کسی است که میگفت:
«کلوا و اشربوا» را تو در گوش کن *** «و لا تسرفوا» را فراموش کن
ثانیاً در علم بلاغت، درباره تشبیه سخن میگویند. براساس این مبانی، هرگاه دو شیء به هم تشبیه شود، باید دید در چه موردی با هم شباهت دارند. مثلاً وقتی میگویند: «فلانی مانند شیر است»، آیا به این معنی است که فلانی چهار دست و پا راه میرود یا این که فلانی در شجاعت به شیر، شباهت دارد؟! در اینجا باید جهت تشبیه را یافت، یا از عقل سلیم یا از قرینه دیگر. در مثال یاد شده، به عقل سلیم میتوان یافت که جهت تشبیه، شجاعت است. امّا اگر عقل به فهم مطلب راه نیافت، باز هم به حکم عقل، از قرائن دیگر کمک میگیریم.
در مطلب مورد نظر ما - که فهم مقام پیامبر و جهت تشبیه او به مردم است - عقل، راهی به درک اوج مقام پیامبر ندارد(1). پس باید از خود آن حضرت یا فرزندان و جانشینان بحقّ ایشان کمک بگیریم که پیامبر در کدام ویژگی مانند مردم است. پس از این مراجعه میبینیم که امام صادق و امام حسن عسکری علیهما السلام میفرمایند که پیامبر در
1) بدیهی است که این علوّ مقام، در پرتو عبودیّت خداوند و فقر مطلق نسبت به اومعنی مییابد. پس پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام ، نسبت به ما، در اوج، ولی نسبت به خداوند، گدای تهی دست هستند. و همین نکته سند افتخار آنهاست.
این ویژگی مانند مردم است که «مانند آنها مخلوق خداست».(1)
بدین ترتیب نمیتوان از این آیه نتیجه گرفت که پیامبر، هم سطح دیگر مردم باشد و در ضعف و عجز و نگرش احساسی و... مانند آنها عمل کند.
ثالثاً اهل بیت علیهم السلام همان درجات پیامبر را دارند، بجز مقام نبوت را، چنان که در روایات معتبر رسیده است. یکی از آن درجات و ویژگیها، «بی مانند بودن پیامبر در میان مخلوقات» است. در این مورد، امام امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
لا یقاس بآل محمّد من هذه الامة احد.(2)
هیچ یک از این امّت با آل محمّد : قابل مقایسه نیست.
یکی از ابعاد این ویژگی الهی، علم موهبتی الهی است که آن بزرگواران نسبت به امور نادیده - از گذشته تا آینده - دارند، که در این جهت، هیچ یک از امّت با آن بزرگ مردان قابل مقایسه نیست.
4- خداوند متعال، کلیدهای رمزی به رسول خود صلی الله علیه و آله داده تا با آنها، رمزهای قرآن را بگشاید و به گنجینههای پنهان علوم آن راه یابد. آن کلیدها را پیامبر به امیرالمؤمنین علیه السلام سپرد تا این گنجینهها همچنان به نسلهای بعدی سپرده شود. امام امیرالمؤمنین علیه السلام در این مورد فرمود:
علّمنی رسول اللّه الف باب من العلم، ینفتح من کل باب الف باب.
رسول خدا هزار باب علم به من آموخت، که از هر کدام آن هزار باب دیگر گشوده میشود. (1)
به احتمال قوی، مراد از «هزار» در این حدیث، کثرت است نه عدد خاصّ. این حدیث را، بزرگان علم حدیث از شیعه و سنی روایت کردهاند.
همچنین امیرالمؤمنین علیه السلام بارها بر فراز منبر میفرمود :
انّ هاهنا لعلماً جماً. سلونی قبل ان تفقدونی، فإنّی بطرق السماء اعلم من طرق الارض.(2)
در اینجا (یعنی درون سینهام) علمی فراوان نهفته است. از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید، زیرا من به راههای آسمان داناترم تا راههای زمین.
تاریخ نشان میدهد که حضرتش، با پاسخ دادن به همه گونه پرسشها به این جمله عمل کرد، با این که گاهی مخصوصاً از حضرتش میپرسیدند تا آن بزرگ را - به نظر خود - به زحمت بیندازند. کار به آنجا رسید که روزی خلیفه دوم به عنوان اشکال و ایراد به آن حضرت گفت که چرا همه پرسشها را بدون تفکّر و معطّلی پاسخ میگوید. امام علیه السلام فرمود: چند انگشت در دست داری؟ پاسخ داد: پنج انگشت. فرمود: چرا بدون بررسی و تأمّل جواب دادی؟ گفت: برای این که این مطلب نیاز به مطالعه ندارد. امام علیه السلام
فرمود: تمام عوالم هستی برای من مثل همین کف دست روشن است. 5- اساساً مواردی مانند دعای کمیل از امیرالمؤمنین علیه السلام ، دعای عرفه از سیّد الشهدا علیه السلام ، دعاهای صحیفه از امام سجاد علیه السلام ؛ همچنین احادیث فراوان در معارف توحیدی و حقایق مبدأ و معاد که از امام باقر و صادق علیهما السلام رسیده؛ حقایقی که در ضمن احتجاجات توسط امام رضا علیه السلام بیان شده، و گوهرهای نابی که در احادیث امامانِ پس از حضرت رضا علیه السلام : امام جواد تا امام مهدی : آمده، گواه روشنی بر علوم فوق العاده و درخشان اهل بیت است؛ چرا که با وجود انتشار این احادیث و گسترش علوم مربوط به آنها، نه تنها بسیاری از نکات و اسرار آنها هنوز بر دانشمندان روشن نشده، بلکه حتّی مخالفان نتوانستهاند مانند آنها را از خود بسازند، با این که به این کار علاقه داشتهاند. مقایسه کتاب التوحید اصول کافی با کتاب التوحید صحیح بخاری، و کتاب الدعاء بحارالانوار با دعاهای وارده در کتاب کنزالعمال، این حقیقت را به روشنی نشان میدهد.
ارج و مقام این گونه علوم - که چشم باطن و بصیرت مردم را میگشاید - در نظر اهل معرفت، اگر بالاتر از علم غیب (نسبت به اخبار آینده) نباشد، به یقین کمتر از آن نیست.
6- این همه مطالب برای آن جهت گفته شد که علم غیب امامان معصوم علیهم السلام را انکار نکنیم. ولی راه کوتاهتر، آن است که به روایاتی رجوع کنیم که علم غیب را برای پیامبر و امامان : نشان میدهد. این گونه روایات، به صدها مورد میرسد و در کتابهای حدیثی معتبر
نزد شیعه و سنی آمده است.
آیا مضمون کلّی این روایات با قرآن مطابق است؟ با نگاهی به قرآن میبینیم که قرآن، علم غیب را بطور مطلق، از آنِ خداوند متعال میداند؛ ولی این امکان را میپذیرد که خداوند به هریک از حجّتهای خود - پیامبر یا امام - که بخواهد و بپسندد، این علم را به امانت بسپارد.
(عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً الّا من ارتضی من رسول.)(1)
خداوند، دانای غیب است، به کسی غیب خود را اظهار نمیکند مگر فرستادهای از فرستادگان خود را که برای این کار بپسندد.
این آیه، وجه جمع میان دو گروه آیات است: یک گروه، آیاتی که علم غیب را از غیر خدا بطور مطلق نفی میکند (مانند آیه 34 سوره لقمان)، و در سوی دیگر، آیاتی که برخی موارد علم غیب به پیامبران نسبت میدهد (مانند آیه 49 آل عمران).
1) جن / 26 و 27.
پرسش سوم - اگر امام حسین علیه السلام علم غیب داشت، چگونه سفر کربلا را با چنین پایانی برگزید؟(1)
پاسخ :
1- بشر، موجودی ضعیف است. خداوند، انسان را ضعیف معرفی کرده است.(2) نشانههای ضعف انسان در رفتار او پیداست. این قانون کلّی آفرینش، البتّه موارد استثناء دارد و همان موارد استثناء، صحنههای شگفت تاریخ و نقاط عطف انسانیت است که تعداد اندک شمار مصلحان و چهرههای شاخص در این شمار است.
یکی از نقاط ضعف انسان، آن است که اگر به خبری دست یافت، بلافاصله میکوشد تا آن را به دیگران برساند و براساس آن موضع یا تصمیم بگیرد. گاهی این واکنش، حتّی قبل از بررسی صحّت و سقم خبر، بروز میکند.
زندگیِ ما، آکنده از موارد و شواهدی است که این نقطه ضعف بشری را نشان میدهد. بدیهی است که در این مورد نیز، اندک شماری از بزرگان بشری مستثنی هستند که به دلیل قوّت و قدرت روحی «تاریخ ساز» میشوند.
این نقطه ضعف در دو مورد، به روشنی آشکار میشود: در علم و قدرت.
در زمینه علم، فراوان دیدهایم کسانی را که در یک رشته یا حرفه، به مختصری علم یا تجربه دست یافتهاند، در هر مجلسی و در هر موقعیتی در صددند که علم ناقص خود را به رخ بکشند، حتّی گاهی در برابر کسانی که در همان رشته، علمی کاملتر دارند. علّت وضع گواهی نامه و مدرک در علوم و حرفهها، همین است که مشخص شود چه کسی در رشته علمی خاصّی صلاحیت اظهار نظر دارد، تا مواردی مانند تجویزهای ناشیانه پزشکی و اظهار نظرهای کارشناسی نشده مهندسی پیش نیاید.
در مورد قدرت معنوی نیز چنین است. یکی از علل اصلی سقوط معنوی کسانی که ناشیانه به عالم سیر و سلوک و ریاضت (چه ریاضت شرعی و چه غیر شرعی) گام مینهند، آن است که هر نوری دیدند، آن را از ناحیه خداوند میدانند و احتمال نمیدهند که آن نور را
شیطان بر سر راه مرتاض قرار داده باشد. در نتیجه با دیدن کوچکترین قدرت نفسی - که نتیجه تمرکز قوا در یک برنامه خاصّ شرعی یا غیر شرعی بوده - خود را منشأ قدرت میپندارند و به زبانِ قال یا حال، «لیس فی جبّتی سوی اللّه» میگویند؛ در حالی که آن قدرت باطنی دستاورد همان ریاضت آنها و ترک بعضی از کارهای روزمره زندگی بوده است.
فرآیند دست یابی به این قدرت، همان فرآیندی است که یک دانشآموز برای موفقیت در کنکور ورود به دانشگاه طی میکند، یعنی حذف کارهای زائد یا درجه دوم، و تمرکز بر دروس کنکور. آیا کسی که با رعایت چنین برنامهای و جدّیّت در آن، به دانشگاه راه مییابد، میتواند ادّعای مقامات معنوی کند؟
نکته اسف بارتر، این است که برخی از این مدّعیان، به محض دیدن نار و نور پیش روی خود، جمعی از مبتدیان این وادی را به دنبال خود میکشانند، دکّه میزنند و دکّان میسازند و بساط ریاست میگسترانند. و عملاً به جای جلب مردم به عبودیت، آنها را به مرید شدن و توجّه مطلق به مراد، فرا میخوانند. یکی از وجوه بارز عصمت پیامبر و امامان بحقّ، آن است که خداوند متعال، آنان را به اوج مقامی که یک مخلوق میتواند برسد، رسانده است. ولی آنان همچنان در برابر خالق متعال، روح عبودیّت را حفظ کردهاند: در دل شب، در برابر خدای بزرگ، گریهها میکنند و ضجّهها میزنند. و در طول روز نیز، سخنی از خود نمیگویند و قدرتی از خود نشان
نمیدهند مگر آنکه مورد رضایت الهی باشد. اینان، هیچ گاه از علم و قدرت خود در مسیری خلاف رضای الهی بهره نمیگیرند. و بدین سان، مخاطب کلام نورانی قرآن قرار میگیرند که فرمود:
(و ما تشاؤون الّا ان یشاء الله)(1)
شما هیچ امری را مشیت نمیکنید مگر آن که خداوند، مشیت کرده باشد.
به عبارت دیگر بشر عادّی، از آن روی که معصوم نیست، از این علم و قدرت سوء استفاده میکند. ولی معصومان، این علم و قدرت را فقط در مسیر رضای الهی به کار میگیرند. شواهد این مطلب فراوان است. به عنوان نمونه اشاره میشود که وقتی حضرت زهرا علیها السلام بین در و دیوار میخواست دست به موهای خود ببرد و به نشانه نفرین ظالمان، مو پریشان کند، امیرالمؤمنین علیه السلام او را به عنوان «دختر پیامبر رحمت» خطاب کرد و از او خواست که چنان نکند. حضرت زهرا علیها السلام با وجود قدرت الهی که داشت، امر امام زمانش را اطاعت کرد و از آن نفرین دست برداشت، در حالی که اگر موهای خود را پریشان میکرد، تمام مخالفان نابود میشدند.(2)
2- معصومان، پای در فرش داشتند و سر در عرش و گوش در فرمان الهی که در هر لحظه چه میفرماید. لذا گاهی به امر الهی معجزه
نشان میدادند و از آینده خبر میدادند. و گاهی به امر الهی، زندگی عادّی داشتند مانند تمام مردم که از همه عوالم بی خبرند. به عبارت دیگر، در این حالات، به نظام زندگی عادّی عمل میکنند، نه به علمی خداداد که در اختیار آنهاست.
در این راستا، گاهی پیامبر را میبینیم که افرادی به نقاط مختلف میفرستد تا گمشدهای را پیدا کنند.(1) و گاهی با یک بیماریِ ساده، دست و پنجه نرم میکنند.
امیرالمؤمنین علیه السلام را میبینیم که در اوج قدرت الهی، برای تأمین معاش خانواده، یکی از اشیاء زندگی خود را به همسایه یهودی وثیقه میدهد تا از او چند درهم به قرض گیرد.(2)
به همین جهت، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در برابر خواستهای کسانی که معجزه میخواستند، از این کار خودداری میکند و پاسخ میدهد که من فقط یک بشر فرستاده شده هستم.(3) در چنین لحظاتی، امر الهی به آن حجّتهای خدا چنین است. و آنان که به راستی عبد خدا هستند، عبودیّت خود را بدین گونه نشان میدهند.
امام حسین علیه السلام در مواضع مختلف سفر تاریخی خود، بارها خبر از شهادت خود داد.(4) چنان که بارها پیش از آن خدای متعال و پیامبر
خدا، از این رویداد خبر داده بودند.(1) حتّی ابوذر - در روز خروج به حالت تبعید، از مدینه به ربذه - از شهادت امام حسین علیه السلام در آینده خبر داده بود.(2) ابوذر این خبر آینده را از کجا به دست آورده بود؟
رسول خدا یا علیّ مرتضی. آیا میتوان پذیرفت که آنان چنین خبری را به ابوذر بدهند، ولی از حضرت سیّد الشهدا صلوات الله علیه کتمان کنند؟
امّا سخن در اینجاست که آن حضرت در حالت عادی، زندگی خود را بر علم عادّی مبتنی کرده بود نه علم موهبتی الهی. به همین جهت، به دعوت اهل کوفه پاسخ مثبت داد، چرا که به لحاظ ظاهری، این دعوت و بیعت عمومی برای امام معصوم، تکلیف میآورد، همان گونه که بیعت سال 35 هجری برای پدر بزرگوارش امام امیرالمؤمنین علیه السلام تکلیف آورده بود که خلافت ظاهری را بپذیرد، با این که از پیمان شکنیِ مردمان آگاه بود. و خود در خطبهای در ابتدای خلافت ظاهری جملهای بیان داشت که نشان میدهد مردم را به خوبی میشناسد :
انّی اُریدکم للّه و انتم تریدوننی لأنفسکم.(3)
من شما را برای خدا میخواهم، ولی شما مرا برای منافع خودتان
میخواهید.
ولی در خطبه شقشقیه به بیعت ظاهری مردم استناد میکند:
لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر... لألقیت حبلها علی غاربها.(1)
اگر حضور افراد حاضر (و درخواست آنها) نمیبود، و اگر با وجود یاران، حجّت (بر من) اقامه نمیشد،... رشته آن (= شتر خلافت و حکومت ظاهری) را بر گردنش میافکندم.
3- امام حسین علیه السلام در این تصمیم و سفر، تابع فرمان خاصّ خداوند بود. به این حدیث امام صادق علیه السلام توجّه کنید :
«هر یک از ما (امامان) صحیفهای دارد که در آن نوشته شده که در دوره خود چه وظیفهای دارد. وقتی آن برنامه به فرجام خود میرسد، آن امام میفهمد که اجل او فرا رسیده است، آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله نزد او حاضر میشود، خبر رحلتش را به او میدهد و به او خبر میدهد که چه اجری نزد خدا دارد. امام حسین علیه السلام صحیفه خود را خواند و موارد باقی مانده صحیفهاش را برایش تبیین کردند. دانست که مواردی باقی مانده که قابل نقض نیست. بدین روی به سوی قتال بیرون رفت، تا آن امور روی داد...»(2)
باید دقّت کنیم که کار امام حسین علیه السلام مبتنی بر مبانی عالی و شامخ امامت بود. لذا بهترین کسی - بلکه تنها کسی - که میتواند خاستگاه و
مسیر حرکت و نتایج آن را بیان کند، دیگر امامان معصوم علیهم السلام هستند. لذا حضرتش به این امر الهی عمل کرد.
4- وقتی امام علیه السلام در مکّه بود، پیامبر را در خواب دید.(1) پیامبر به او
فرمود:
اخرج الی العراق، إن اللّه شاء إن یراک قتیلاً.(2)
به سوی عراق بیرون رو، مشیت الهی آن است که تو را کُشته ببیند.
نکته مهم در این حدیث، کلمه «ان الله شاء» است که برای بعضی از افراد، مشکل پدید آورده است. برای توضیح باید بگوییم:
خداوند، دو گونه مشیت دارد: مشیت تکوینی و مشیت تشریعی.
مشیت تکوینی مانند این که میگوییم: خدا خواسته که وقتی بذری در خاک قرار گرفت، با توجّه به شرایط دیگر، به گل و گیاه و دانه و میوه تبدیل شود.
امّا مشیت تشریعی چنین است که میگوییم: خدا میخواهد که ما نماز بخوانیم.
مشیت تکوینی به اذن خدا انجام میشود و بشر در آن دخالت دارد. مثلاً: هر انسانی، از دوره کودکی آغاز میکند و دورههای نوجوانی، جوانی، پیری و مرگ را میپیماید.[ البته این همه به اذن
خدا است و اگر خدا نخواهد، - یعنی مشیت تکوینی او اجازه ندهد - چاقوی تیز رگهای گردن حضرت اسماعیل را نمیبُرد، آتش حضرت ابراهیم را نمیسوزاند، حضرت مریم بدون ازدواج صاحب فرزند میشود، و حضرت ولی عصر با وجود گذراندن عمر دراز، گرفتار آفات کهولت سنّ و عجز و ضعفِ ناشی از آن نمیشود]. نکته مهم این است که در مورد مشیت تکوینی، بشر دخالتی در فعل ندارد. ولی در مورد مشیت تشریعی، بشر فاعل مختار است، یعنی به اختیار خود، بدون اکراه و اضطرار، مورد امر الهی قرار میگیرد که کاری خاصّ را انجام دهد یا ندهد، مثلاً نماز بخواند و دزدی نکند. در اینجا نیز انسان تابع مشیت الهی است، ولی مشیت تشریعی که میتواند به اختیار خود، انجام بدهد یا ندهد.(1)
1) بنگرید به کلام شیخ صدوق در بحارالانوار 5 / 91. مشابه این بیان در باب کلمه «قضاء خدا» مطرح است. شیخ مفید گوید: قضای خدا،گاه تکوینی است که بشر در آن دخالتی ندارد، گاهی به معنای قضای تشریعی است که بهاختیار انسان است، و گاهی این کلمه فقط به معنی اِعلام از یک خبر آینده به کار میرود. نمونه قضای تکوینی در خلقت آسمانها است. (فصلت / 12) نمونه قضای تشریعی در آیه شریفه است: (و قضی ربّک الّا تعبدوا الّا اللّه و بالوالدین احساناً) (اسراء / 23) بدیهی است که عبادت خدا و احسان به والدین، هیچگاه جنبه جبر ندارد و ضمنافعال اختیاری بنده است که خداوند بطور کلّی فرموده است: (لا اکراه فی الدّین)(بقره / 256). در عمل نیز میبینیم که بعضی افراد، این عبادت و احسان را انجام میدهندو برخی مخالفت میکنند. نمونه قضا به معنای اعلام خبر، آن است که در مورد بنی اسرائیل فرمود: (و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب لتفسدنّ فی الارض مرّتین) (اسراء/ 4)روایات معلّمان معصوم قرآن به ما میرساند که این قضا، به معنای اِعلام این خبراست به بنی اسرائیل که شما در آینده به سوء اختیار خود، چنین خواهید کرد. (بحارالانوار5 / 98) و البته نه علم خدا سبب فعل دیگری میشود و نه حتّی علم خود بنده سببفعل او است. (بنگرید: کتاب حکمت و اندیشه دینی نوشته دکتر رضا برنجکار). به هرحال، در این زمینهها بدون بهرهگیری از روایات همراه با دقّتهای فقاهتی نمیتوان واردشد، وگرنه یک کلمه که مشترک لفظی با معانی مختلف است انسان را به ورطههای شگفت میاندازد.
ارزش انسان در عمل به عبادات، عمل به مشیت تشریعی خداوند است. به عبارت دیگر، به تعبیر مرحوم صدوق، مشیت تشریعی چیزی جز امر و نهی الهی نیست. در این حدیث شریف، «ان اللّه شاء» مشیت تشریعی است. یعنی رضایت خداوند از تو - ای اباعبداللّه - در این است که: «تو را کشته شده در راه خود ببیند و خانوادهات را اسیر».
آیا امام حسین علیه السلام از این عبارت چنین فهمید که خود را بیهوده به کشتن بدهد؟ میدانیم که امام معصوم، عارفترین فرد به حقایق قرآن و عاملترین مردم به آنهاست. آن بزرگوار آیه (لا تلقوا بأیدیکم الی التهلکة)(1) را میشناسد و به آن عمل میکند. همچنین به این حکم عقلی و شرعی گردن مینهد که در برابر حمله باید تا نهایت توان، از خود دفاع کرد. چرا که احکام شرعی با هم تضادّ ندارند، بلکه یکدیگر را کامل میکنند.
به این دلیل، حضرت سیّد الشهداء صلوات اللّه علیه با تمام توان، از خود و خانوادهاش در برابر دشمنان مهاجم دفاع کرد. ولی وقتی میداند که خدایش دوست دارد او را کشته و خانوادهاش را اسیر
1) بقره / :195 با دستان خود، خود را به هلاک میندازید.
ببیند، حتّی به ملائکه که میخواستند او را یاری کنند - همچون جدّ بزرگوارش پیامبر خدا در جنگ بدر - اجازه همراهی نداد.(1)
5- امّا انجام وظیفه حضرت سیّد الشهدا صلوات الله علیه، درسهای فراوان داشت که در اینجا برای رعایت اختصار، فقط به یک مورد اشاره میشود. حضرتش میفرماید :
الا و انّ الدّعی ابن الدّعی قد رکز بین اثنتین؛ بین السّلّة و الذلّة، و هیهات منّا الذلّة.(2)
آگاه باشید، که این نابکار زاده - که پدرش نیز نابکار زاده بود - مرا میان دو امر قرار داده است: میان رویارویی و ذلّت (بیعت). امّا ذلّت، از ما دور است.
گوییا میفرماید: با این که میدانم به شهادت میرسم، ولی ذلّت را نمیپذیرم. و این مسیر را ادامه میدهم تا به جهانیان بفهمانم که اسلامی که در آن، جانشینیِ پیامبر، نه از مسیر نصب حکیمانه الهی بلکه از مسیر انتخاب ناپحته بشری میگذرد، بدین سان جنایت را توجیه میکند.
امام حسین علیه السلام با این حرکت حکیمانه خود به تمام نسلهای آینده فهمانید که: دین سقیفهای در مسیر جاهلیت، بر کفر جاهلی چنان سبقت میگیرد که حتّی حرمت ماه حرام را نگاه نمیدارد. کافران و مشرکان جاهلی بنابر یک سنّت حسنه، وقتی جنگ آنها به ماه حرام میرسید، جنگ را متوقف میکردند. امّا نظام خلافت سقیفهای،
جنگ را در ماه حرام آغاز کرد، آن هم با فرزندان و وارثان بحقّ همان پیامبری که حکومت دنیایی خود را وامدار نام و اعتبار او بودند.(1)
6- امام صادق علیه السلام در بیانی موجز و جامع در زیارت نامه روز اربعین به این حقایق اشاره میکند:
و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الضلالة و حیرة الجهالة.(2)
خونِ دل خود را در راه تو بخشید، تا بندگانت را از گمراهی و سرگردانیِ جهالت نجات بخشد.
نکته مهم این است: پیامبر رحمت، با رهآورد هدایت پیش آمد تا مردم را از «ضلال مبین که در آن بودند»(3) نجات دهد. همچنین عقل را به عنوان «حجت باطنه خدا»(4) احیا و اقامه کرد تا انسانها در حیرت و سرگردانیِ ناشی از جاهلیت باقی نمانند. امّا آن مردم آن همه نعمت را پس از معرفت دقیق و کامل، کفران کردند، که خداوند در قرآن بدان خبر داده بود: (یعرفون نعمة اللّه ثم ینکرونها.)(5) پیامد آن انکار، بازگشت به ضلالت و جاهلیت بود، این بار در لباس اسلام و دین و قرآن. در این میان، امام حسین علیه السلام که تالیِ قرآن و بیانگر حقایق آن در زبان و عمل است، همانند جدّش پیامبر رحمت، بیداری مردم از چالههای تأویل باطل دین را هدف میگیرد و چنان میکند که نظام اموی، درونِ پلید
ضدّ دینی خود را در قالب اعمال ضدّ انسانی نشان دهد.
این کار، در ادامه جهاد پدر بزرگوارش امام امیرالمؤمنین علیه السلام بود که به امر پیامبر، «برای احیای تأویل قرآن جنگید، چنان که رسول خدا برای اقامه تنزیل قرآن جنگیده بود.»(1)
جنگ پیامبر با مشرکان - به تعبیر بهتر: دفاع پیامبر در برابر هجوم نظامی مشرکان - برای این بود که احکام دین محفوظ بماند. و دفاع امیر علیه السلام در برابر هجوم نظامی اصحاب جمل و صفین و نهروان - با وجود ظاهر مسلمانی و عبادت و سوابق دینی - برای تصحیح مسیر حرکت دین بود که احکام دین در چارچوب قبول ولایت شیطان به کار نیاید. اقدام امام مجتبی و سیّد الشهدا و دیگر امامان :، همه در همین مسیر بود، با این که تمام پیامدهای آن را میدانستند، و همه رابه جان خریده بودند.
7- سخن کوتاه، برنامه تمام امامان معصوم در بیان امام هادی علیه السلام در زیارت جامعه کبیره آمده است:
نصحتم له فی السر و العلانیة، و دعوتم الی سبیله بالحکمة و الموعظة الحسنة، و بذلتم انفسکم فی مرضاته، و صبرتم علی ما اصابکم فی جنبه، و اقمتم الصلاة، و آتیتم الزکاة، و امرتم بالمعروف، و نهیتم عن المنکر، و جاهدتم فی اللّه حق جهاده.
در پنهان و آشکارا برای خداوند خیرخواهی کردید، با حکمت و اندرز نیکو مردم را به راه او فرا خواندید، جان خود را برای جلب رضایتش فدا
1) بحارالانوار 32 / 299 و 303؛ کافی 5 / 10؛ تهذیب 4 / 114 و 136.
کردید، بر دشواری هایی که در مسیر او برایتان پیش آمد صبر کردید، نماز را برپا داشتید، زکات دادید، به معروف (کارهای نیک) امر کردید و از منکر (کارهای زشت) بازداشتید، و به آن اندازه که باید در راه خدا جهاد شود، حقّ جهاد را گزاردید.
نتیجه این مجاهده آن است که:
اعلنتم دعوته، و بیّنتم فرائضه، و اقمتم حدوده، و نشرتم شرایع احکامه، و سننتم سنّته.
دعوت الهی را آشکار ساختید، فرائض او را تبیین کردید، حدود او را برپای داشتید، شرایع احکام او را گستردید، سنّت او را اقامه کردید.
و این همه در راستای عبودیت بود:
صرتم فی ذلک منه الی الرضا و سلّمتم له القضاء و صدّقتم من رسله من مضی.
در این مطلب، به رضای الهی رسیدید، در حکم الهی به او سر سپردید، و فرستادگانِ پیشین او را تصدیق کردید.
به دلیل این همه که گفته شد:
فالراغب عنکم مارق، و االازم لکم لاحق، و المقصّر فی حقکم زاهق. و الحقّ معکم و فیکم و منکم و الیکم، و انتم اهله و معدنه.
بدین سان، هر که از شما روی گرداند، خارج از دین است. هر که با شما باشد، به مقصد میرسد. و هر که در حق شما کوتاهی کند، نابود میشود. حقّ، با شما و در میان شما است، از شما آغاز میشود و به سوی شما است. و شما اهل آن و جایگاه آن هستید.
پاسخ:
1- حاجت خواستن از غیر خدا، در صورتی که آن غیر را کنار خدا ننشانیم، و به خداییِ او معتقد نباشیم، نه اشکال دارد و نه شرک است.
اگر حاجتت را از غیر خدا خواستی و آن غیر را جای خدا نشانهی و خدا را از سلطه مطلق بر کنار دانستی، کفر است. و اگر آن غیر را کنار خدا و در ردیف خدا نشاندی، شرک میشود.
امّا اگر در هنگام تشنگی، دست خود را به شیر آب رساندی و از آن رفع عطش خواستی، با توجّه به این حقیقت که خداوند متعال، آب را به تو داده، نه آب پرست شدهای و نه کار خلافی مرتکب شدهای. این کار را هر موحّد عاقل باید انجام دهد. شیر گاو را به عنوان مادّه مقوّی غذایی، از گاو بگیر، امّا گاو را معبود خودت ندان تا گاوپرست نشوی.
همین گونه عسل از زنبور بگیر، و به او بگو: ای زنبور! تو عجب آیت خدایی هستی که خداوند حکیم، شفای بیماریِ مرا در عسل تو قرار داده و در قرآن فرموده است:
(و أوحی ربک الی النحل ان اتّخذی من الجبال بیوتاً و من الشجر... فیه شفاء للناس.)(1)
و خداوندگارت به زنبور الهام کرد که از کوهها و درختان... خانهای برگیر...، که در آن (عسل) شفا برای مردمان است.
خداوند به زبان تکوین به مادر میگوید: ای مادر! در سینهات شیر قرار دادم برای نوزادت. به نوزاد هم گفتهام که به سوی تو «متضرّع» باشد. اصل ریشه تضرّع، مادّه «ضرع» به معنای پستان مادر است. تضرّع، همان حالتی است که بچه به سینه مادر میچسبد تا غذای خود را به دست آورد. آن نوزاد، حاجت از چه میخواهد؟ از سینه مادر. آیا با این کار مشرک میشود؟ یا به امر الهی عمل کرده است؟
اگر مادری بگوید: خدایا! این نوزاد، مخلوق توست، پس خودت به او غذای مناسب برسان، تا او، به سوی تو، «تضرّع» کند نه به سوی من؛ آیا چنین سخنی درست است یا نه؟ اگر مادری چنین بگوید، خداوند به او پاسخ میدهد که: ما میتوانستیم بدون وساطت تو - مادر - به نوزاد شیر بدهیم، ولی شیر را در سینه تو گذاشتیم و به تو گفتیم که نوزادت را شیر بده، تا تو را آزمایش کنیم.
1) نحل / 68 و 69.
همین گونه در بقیه موارد بیندیشیم. مثلاً:
الف. خداوند، رشد گیاهان و طراوت گلها را در چند قطره آب و مختصری کود و چند لحظه آفتاب و قدری خاک قرار داده است.
ب. خداوند، شیر و گوشت گاو را در یک مشت علف و یک لیوان آب قرار داده است. بدین ترتیب، انسان را نیازمند به شیر و گوشت گاو کرده و گاو را به همان آب و علف محتاج ساخته است، با این که بدون این واسطهها میتواند به هریک از افراد بشر، غذا برساند.
ج. کسی که از خدا نوه میخواهد، باید پسر یا دخترش را تزویج کند، با این که خداوند میتواند کسی را بدون پدر و مادر خلق کند (مانند حضرت آدم علیه السلام ) یا بدون پدر (ماند حضرت عیسی علیه السلام ). امّا قرار بر این نیست که مردم را به کار مستقیم عادت دهد. خداوند، همان مورد استثنا را - که حضرت عیسی باشد - به عنوان «آیة للناس» مینامد(1)، یعنی نشانه قدرت الهی.
آیا انسان میتواند بگوید: من نوه میخواهم، امّا از خدا، نه از عروس یا دامادم؟
د. در مباحث علمی، خدایی که میتواند هر علمی را مستقیماً به هر انسانی برساند، افراد را برای کسب علم به نزد دانشمندان و متخصّصان هر رشته میفرستد. طلبه وهّابی مسلک، چرا نزد استادش درس میخواند و چرا علم را مستقیماً از خدا طلب نمیکند؟ آیا -
1) مریم / 21.
بنابر مبنای خودش - با این کار مشرک نمیشود؟
ه-. فردی که بیمار میشود، وظیفه دارد به پزشک مراجعه کند. این رجوع - که حکم عقل و شرع است - نه توهین به امام رضا علیه السلام است، نه اهانت به خدای بزرگ. یعنی این که قرار نیست خداوند، مشکلات درمانی و بهداشتی مردم را از طریق امام رضا علیه السلام حل کند، بلکه میخواهد در این کار، پزشکان را واسطه کار خود قرار دهد که حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: (و اذا مرضت فهو یشفین)(1). البته اگر برای پزشک، مقام خدائی قائل شدی، مشرکی. نباید بگویی: «اگر پزشک نبود، من میمُردم.»، وگرنه پزشک پرست میشوی، بلکه باید او را واسطه بدانی. ولی همان مقام وساطت را نباید از او گرفت.
2- در طول تاریخ، دو نگاه به این مسئله بوده است: یکی نگاه عقلی - شرعی که برای این واسطهها ارزش قائل بوده و با همین نگاه، به آنها رجوع کرده است. دیگری نگاه صوفیانه که این وسائط را نادیده گرفته است. مولوی دیدگاه دوم را بدین گونه بیان میکند:
دیدهای خواهم سبب سوراخ کن *** تا بسوزاند سبب، از بیخ و بُن
سعدی تقابل این دو دیدگاه را در قطعه مشهور خود توضیح میدهد:
صاحب دلی به مدرسه آمد ز خانقاه *** بشکست عهد صحبت اهل طریق را
1) شعراء / 80.
گفتم: میان عالم و عابد چه فرق بود *** تا اختیار کردی از آن، این فریق را؟
گفت: آن گلیم خویش به در میبرد ز موج *** و این سعی میکند که بگیرد غریق را
به نظر میرسد دیدگاهی که میخواهد تمام واسطهها را نادیده بگیرد و نفی کند، میخواهد همان روش صوفیانه را احیا کند که قرآن با آیات روشن خود در صدد ردّ آن است و پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام با تبیین و عمل خود، در ابطال آن کوشیدند. زمانی که محمّدبن منکدر - از سران صوفیه در زمان خود - به دیدن امام محمّد باقر علیه السلام شتافت که در مزرعه مشغول کار بود، از حضرتش مطالبی شنید که پندهای مناسب را شنید، به جای آن که حضرتش را پند دهد.(1)
امامان معصوم علیهم السلام به ما آموختند: «تواضعوا لمن طلبتم منه العلم»(2).
در برابر کسی که از او علم فرا میگیرید، تواضع کنید.
آنان، هیچ تواضعی در برابر معلّم را منافی با تضرّع در پیشگاه خداوند متعال نمیدانند. آیا ارج نهادن به تخصّص، با توکّل بر خدا منافات دارد؟ خیر. ما پیرو دینی هستیم که در آن، امام حسین علیه السلام شب عاشورا شمشیر خود را تیز میکند، با این که به راحتی میتواند با یک نفرین، دشمنان خود را از میان بردارد. آن امام همام در ماجرای
کربلا حتّی براساس علم غیب الهی خود نیز عمل نمیکند، تا آنجا که بعضی از نویسندگان، علم غیب حضرتش را منکر میشوند.
امام حسین علیه السلام میتوانست در کربلا، با یک اشاره - و حتّی با یک اراده - برای فرزندانش آب تهیّه کند تا فرزندان و اصحابش به شهادت نرسند، ولی چنین نکرد تا نظامِ معیارهای طبیعی را به هم نزند.
آن مدّعیان عرفان که با چند وِرد و ذکر - خدایی یا شیطانی - در این نظام طبیعی تصرّف میکنند، بیظرفیّتاند، درست مانند نوجوانی که به محض تهیّه یک موتور سیکلت، در محلّه صدای ناهنجار به راه میاندازد، یا آن فارغ التحصیل دانشگاه که فقط به دلیل دستیابی به یک مدرک بر همه فخر میفروشد، یا آن کسی که چند سال در حوزه درس خوانده یا مانده و درس نخوانده، ولی به بهانه همان چند صباح، دیگر به پدر و مادر پیر و کم سوادِ خود سلام نمیکند!
آن مدّعیان، افرادی بیظرفیّت هستند که با چند تا ذکرِ شرعی یا خود ساخته، توانستهاند دو مورد عقرب و زنبور را مهار کنند. و با همان مختصر قدرتِ اکتسابی، به زبان یا در عمل، ادّعای خدایی میکنند؛ در حالی که حضرت زهرای مرضیّه3 با آن که تمام عوالم هستی در اختیار اوست و تمام پیامبران و اولیای خدا در برابرش تعظیم میکنند و با یک اشاره خدمتکارش آب از آسمان فرود میآید؛ در همان حال، در خانه مینشیند، دستاس میکند، آتش در تنور میاندازد، لباس هایش را به دست خود وصله میزند و یک ذرّه، از آن همه مقامات موهبتی در زندگی عادّی و طبیعی خود بهره
نمیگیرد.
بدتر این که همین مدّعیان، با چند کلمه علوم غریبه، پوست تخت میاندازند و خدا را بنده نیستند و حتّی گاهی در مسائل فقهی نیز مداخله میکنند.
در حالی که بعضی از اصحاب، از راه دور به مدینه میرفتند تا خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله برسند و از حضرتش ارشاد و هدایت و نصیحت طلب کنند، با آن که در نماز و غیر نماز بارها میگفتند : (اهدنا الصراط المستقیم)، و آن درخواست از پیامبر را با طلب هدایت از خداوند، منافی نمیدانستند. جالب این است که حتّی پیامبر نیز گاهی منتظر جبرئیل میماند تا حکم الهی را به او برساند، با این که خودش بر جبرئیل، منصب نبوّت دارد. گاهی نیز مردم را به خانه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرستد و با این که آن جناب خود تربیت شده پیامبر است، دربارهاش میفرماید:
أنا مدینة العلم و علیّ بابها؛ فمن اراد العلم فلیأت الباب.
منم شهر علم و علی دروازه ورود به آن است. پس هر که علم میخواهد، باید از دروازه آن وارد شود.
مگر پیامبر نمیتوانست به مردم بگوید که من علوم را مستقیماً از خدا گرفتم، شما هم مستقیماً از خدا بگیرید!
عرفانهای قلّابی، راه تمدن و علوم را بستهاند و مبانیِ علمی را - که منجر به جرّاحی قلب و انرژیهای جدید و پیشرفتهای فناوری میشود - تعطیل میکنند. آنگاه زیر پای متخصّصان ما مینشینند، آنها
را - به جای پرداختن به تخصّص شان و استفاده صحیح از آن - با چند ورد و ذکر سرگرم میکنند و سبب سلطه علمی دیگران بر ما میشوند.
امّا امامان معصوم علیهم السلام این گونه عمل نکردند. وقتی مسکین و یتیم و اسیر، از امیرالمؤمنین و حضرت صدیقه علیهما السلام درخواست غذا کردند، آن معصومان به آنها پاسخ ندادند که شما مشرکید و به جای درخواست از ما، باید دو رکعت نماز بخوانید تا خداوند به شما طعام برساند!
3- اشاره شد که آنچه مصداق شرک قلمداد میشود، آن است که غیر خدا را مانند خدا بدانیم، یعنی اراده او را مستقلّ از خداوند متعال، مؤثّر بدانیم. آیه (فلا تدعوا مع اللّه احداً)(1) ناظر به همین مطلب است. این نگرش انحرافی گاهی به این صورت است که فکر کنیم - مثلاً در زمینه علم - خدا بیشتر میداند و ما کمتر. در این صورت، خود را هم سنخِ خدا دانستهایم که آن هم نوعی شرک است.
این نگرش مانند آن است که گویی یک دهم سهم از میلیونها سهمِ یک کارخانه را مالک شدهایم. روایات ما، به صراحت، از این حقیقت سخن میگویند که خداوند، هیچ سنخیّت و مشابهتی با هیچ یک از آفریدگان خود ندارد، لذا هیچ کس سهمی از خداییِ او ندارد، حتّی پیامبر و امامان :.
در باب توسّل، سخن ما این است که خداوند، کمالی را در اختیار
1) جن / 18.
یکی از بندگان میگذارد و او را «مالک» آن کمال میکند، در حالتی که خود نسبت به آن «املک» است، یعنی هر لحظه بخواهد و اراده کند، میتواند کمال بیشتری به او بدهد یا تمام آن و یا بخشی از آن را پس گیرد. به عبارت دیگر، اولیای خدا - براساس این نگرش - تمام تصرّفات خود را «به اذن خدا» انجام میدهند، چنان که حضرت عیسی مسیح، زنده کردن مردگان و شفا بخشیدن به بیماران صعب العلاج و خبردادن از غیب را «به اذن خدا» میداند(1) و خداوند متعال نیز این موارد را به «اذن خود» بر میشمارد.(2)
لذا جملهای که در روایات آمده: «نحن صنایع ربّنا و الناس بعدنا صنائعنا - یا: صنایع لنا»(3)، در همین راستا و با همین مفهوم است.
بحث در این نیست که «بخشی - ولو به نسبت یک بر میلیارد - از قدرت یا علم خدا در اختیار امام معصوم قرار گیرد»، که در این صورت، سنخیّت خلق با خدا پیش میآید که درجهای از شرک است. امّا خداوند، «خلیفه» در زمین خلق کرده(4) و به او «علم آموخته» است.(5) فرق میان این بنده مقرّب یعنی خلیفه خدا با خود خدا، آن است که او بنده است و آن علم را - به هر اندازه باشد - به تملیک خداوند، مالک شده است که خداوند نسبت به آن املک است، در
حالی که علم خدا متعلّق به خودِ اوست.
سادهترین درجه این بحث، آن است که من مییابم که نام خودم و ویژگیهای خودم را میدانم. امّا آیا میتوانم این علم را بگیرم و از قلمرو حکومت خدا فرار کنم؟ خیر، به هیچ وجه نمیشود، چنان که در دعای کمیل میخوانیم : «لا یمکن الفرار من حکومتک».
و شاعر به درستی گفته است:
بر مال و جمال خویشتن غرّه مشو *** کان را به شبی برند و این را به تبی
بر این مبنا - که قرآن میفرماید : (و ما بکم من نعمة فمن اللّه)(1) - اگر
خودت یا فردی دیگر را صاحب «ما کان و ما یکون و ما هو کائن الی یوم القیامة» بدانی، امّا نه به عنوان عالمِ مستقل، بلکه به عنوانِ موهبت الهی، مشرک نیستی، چون در این صورت عقیده داری که خداوند، هر لحظه بخواهد و اراده کند، میتواند بگیرد. ولی اگر سادهترین علم - یعنی اسم و مشخصات خودت - را از خودت بدانی، به عنوان استقلال نسبت به خدا، در این صورت، مشرکی.
به همین دلیل، امیرالمؤمنین علیه السلام - که عبد واقعی و مقرّب خداست - در مناجات خود به خداوند متعال عرضه میدارد: أنت المالک و أنا المملوک، أنت الغنیّ و أنا الفقیر، أنت الحیّ و أنا المیّت، أنت الرازق و أنا المرزوق، أنت الرّب و أنا المربوب،...(2) و این همه را، نه برای تعلیم ما، بلکه
برای بیان فقر و ذلّت خود در برابر خدای غنیِّ قدیر بیان میدارد.
چون چنین است، هرچه امام صاحب کمالات شود؛ در هر حدّی که باشد؛ نه بنده، خدا میشود و نه خدا، بنده میشود. هیچگاه خلق، خدا نمیشود، ولی به اذن خدا، خالق میشود. مملوک، هیچگاه مالک نمیشود، ولی به اذن مالک اصلی میتواند مُلک آسمان و زمین در اختیارش باشد. این مرز توحید و شرک است. لذا در هیچ یک از مناجاتهای وارده ار معصومان یا دعاهای قرآنی، نمیگویند: «أنا أنت و أنت أنا». منطق «همه نایی و همه نی، ما خداییم و خدا ماست» غلط است. اگر صندلی نجّار شد، ما هم خدا میشویم. بلکه مدّعای خدا گونه شدن هم گونهای از همان اتّحاد است.
ما باید بدانیم و بپذیریم که در برابر قدرت الهی، هیچ قدرتی نداریم. آن کسی که با مبالغه شاعرانه ادّعا میکند که:
چرخ بر هم زنم از غیر مرادم باشد *** من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چگونه چنین میگوید؟ کسی که - به تعبیر یکی از اساتید ما - یک لپه که روی دلش گیر کرد، تا صبح «خدا خدا» میگوید، این خدا نیست. آیا با یک قدرتِ مختصر اکتسابی - که نتیجه ریاضت و تمرکز قوای بدنی و روحی است - میتوان گفت: لیس فی جبّتی سوی اللّه؟
بنده کامل خدا، آن کسی است که پس از قدرت عظیم بر تمام کائنات، در برابر خداوند، با تضرّع و زاری در نیمههای شب میگوید :
«اللهم و لا تکلنی الی نفسی طرفة عین ابداً».(1)
بنده کامل خدا، آن کسی است که - در اوج کمالاتی که یک مخلوق میتواند واجد باشد - خود را در برابر خداوند، چنین معرفی میکند : «و أنا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین».(2)
برای این که مقامات امیرالمؤمنین علیه السلام را بشناسیم، خوب است که بدانیم حضرت موسی علیه السلام در پرتو نور ولایت ایشان به کجا رسیده است. ذیل آیه (فلمّا تجلّی ربّه للجبل)(3) در روایت معتبر دارد که آن
تجلّی خداوند، از طریق یکی از شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام ، از گروه ملائک کرّوبیّین بود.(4) امّا با این همه عظمت که حضرتش دارد، یک
جا نگفت که: خدایا! من تو هستم و تو منی. و هرگز سخن از خدا گونه شدن، فانی در خدا شدن، پلّه پلّه رسیدن به خدا و مانند آن ندارد.
4- مقامات پیامبر و حضرت صدیقه و ائمه اطهار علیهم السلام بدین گونه است، که هر شخصیت بزرگواری در برابر عظمت آنها خاضع و متواضع است. در زیارت جامعه کبیره به بیان امام هادی علیه السلام میخوانیم:
طأطأ کلّ شریف لشرفکم و بخع کل متکبّر لطاعتکم و خضع کل جبار لفضلکم و ذلّ کل شیء لکم.
هر انسانِ والا در برابر شرافت شما سر فرود آورد، هر متکبّری در مقابل شما خاشع شد، هر جبّاری در برابر فضیلت شما خضوع کرد، و هر
شیئی در برابر شما رام شد.
لذا درست نیست که در برابر آنها، دکّهای باز شود. هر کسی را در رتبه خودش باید قرار داد.
مثلاً وقتی به مدینه میروید، باید در کنار قبر حضرت صادق علیه السلام بایستید و حالت درونی خود نسبت به آن حضرت را چنین بگویید:
آخذ بقولکم، عامل بأمرکم، مستجیر بکم، زائر لکم، لائذ عائذ بقبورکم، مستشفع الی اللّه عزوجل بکم و متقرّب بکم الیه.
کلام شما را بر میگیرم، به امر شما عمل میکنم، پناهنده به شمایم، زائرتان هستم، پناهنده به قبرهای مطهرتان هستم، به سوی خدای عزوجل به واسطه شما شفاعت میگیرم، و به واسطه شما به درگاه الهی تقرّب میجویم.
ولی وقتی زمان نماز فرا رسید، نه قبر مطهر پیامبر را قبله قرار دهید و نه قبور ائمه بقیع را، بلکه رو به سوی کعبه نماز بگزارید.
در همان سفر معنوی مکّه و مدینه، از زیارت حضرت عبدالمطلب، حضرت ابوطالب، جناب عبدالله و آمنه و فاطمه بنت اسد نیز غفلت نکنید و به آن بزرگواران متوسّل شوید، چرا که ائمه اطهار به این توسل امر فرمودهاند.(1) ولی نه به این معنی که این زیارتها، شما را از واجبات حجّ یا زیارت پیامبر غافل کند. علاوه بر آنها، از زیارت فرزندان این امامان - حتّی فرزندان کوچک آنها - غفلت نکنید، چرا که وقتی به فرزندِ انسان بزرگی احترام بگذارید، آن بزرگ
1) فقیه 2 / 520، کافی 4 / 544.
شادمان میشود و به شما توجّه میکند. لذا هیچ اشکالی ندارد که به قصد زیارت حضرت معصومه علیهما السلام به قم بروید، بلکه عملی پسندیده و مطلوب است. همچنین به قصد زیارت ابن بابویه - به عنوان یکی از عالمان بزرگ دین و مروّجان احادیث اهل بیت علیهم السلام - به سمت شهرری بروید. ولی با توجّه به این نکته که هر کدام از این بندگان خدا - از معصومان تا فرزندانشان تا عالِمان و دیگران - چه جایگاهی دارند.
مهمتر از همه این که باید با تمام وجود در هر حال به ویژه وقت نماز گفت:
قل انّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه ربّ العالمین، لا شریک له و بذلک اُمرت و أنا من المسلمین.(1)
بگو نماز من، عبادت من، زندگانی من و مرگ من، همه برای خداست، خداوندگار جهانها، که او را شریکی نیست، به این کار امر شدهام، و من در شمار اهل تسلیم هستم.
این توجّه در هنگام زیارت معصومین علیهم السلام ضرورت بیشتری مییابد. لذا قبل از آغاز زیارت جامعه، صد بار تکبیر بگو، مبادا با خواندن آن همه فضائل ائمه علیهم السلام به غلوّ بیفتی. و نیز پس از خواندن زیارتنامه امام حسین علیه السلام که مقامات حضرت سیدالشهدا علیه السلام را بیان کردی، دو رکعت نماز به درگاه خدای بی نیاز بگزار و پس از آن بگو:
اللهم الیک صلّیت و رکعت و سجدت لک وحدک لا شریک لک، لأن الصلوة و الرکوع و السجود لا یکون الّا لک، لأنّک أنت اللّه لا اله الّا
1) فقیه 1 / 304.
أنت.(1)
خدایا! تنها به سوی تو نماز میگزارم، رکوع میکنم و سجده میآوریم، تنها برای تو، که یگانهای و بی شریک، زیرا نماز و رکوع و سجده، تنها برای تو میباشد، چرا که تویی الله، معبودی جز تو نیست.
وقتی به تمام این نکات توجّه کردی و دانستی که عبودیت الهی تنها به اطاعت اوامر الهی تحقّق مییابد، آنگاه امر الهی را به جان میخری که فرمود :
(یا ایّها الّذین آمنوا اتقوا اللّه و ابتغوا الیه الوسیلة).(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! تقوای الهی پیشه کنید و به درگاه او وسیله بجویید.
در این زمینه، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
ان الله لو شاء عرّف نفسه حتّی یعرفوه و یأتونه من بابه، ولکن جعلنا ابوابه و صراط و سبیله و بابه الذی یؤتی منه.
اگر خدا میخواست، خود را به گونهای میشناساند که او را بشناسند و (بدون واسطه) نزد او بروند. ولی ما را ابواب و راه خود قرار داد و دروازهای که از طریق آن به سوی خدا بروند. (3)
بدیهی است که وسیله را تنها خودِ خداوند باید معیّن کند نه ما. مرور تمام مباحث یاد شده فوق در پرتو این آیه و تفسیر آن، ما را به نتایج خوبی میرساند.
پاسخ:
1- در مرحله اوّل این مطلب باید برای ما روشن شود که: آیا ما از خدا طلبکاریم؟ آیا بر خدا واجب است که هر چه از او خواستیم، برایمان عملی کند؟ آیا خداوند به ما بدهکار است یا ما بر او حقّی داریم که مجبور باشد همه گونه خواسته را - با این همه تنوّع و تضادّ، از این همه بندهاش - اجابت کند؟
این نکته را باید با تمام وجود بپذیریم که هر نعمتی را که خداوند به هرکس میدهد، بدون استحقاق و شایستگیِ اوست و خداوند، «مبتدئ» است یعنی نعمت دادن را آغاز میکند، بدون هیچ مقدّمهای. لذا در روایت دارد:
یا مبتدئاً بالنعم قبل استحقاقها.(1)
ای کس-ی که نعمتها را آغاز میکنی پیش از این که شایستگیِ آن در
1) تهذیب 3 / 84، بحارالانوار 51 / 304، 83 / 75، جمال الاسبوع / 275.
مردم باشد.
حال که چنین است، اگر در یک مرحله به هر دلیلی - که قطعاً مبتنی بر حکمت الهی است - یک درخواست ما برآورده نشد، آیا جای سؤال دارد؟ اساساً چه کسی توانِ آن را دارد که کارهای خدا را مورد سؤال قرار دهد؟ تمام بندگان - حتّی مقرّبترین بنده که خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله باشد - خود را بندهای ذلیل در پیشگاه خدای عزیز میدانند. پس کیست که در جایگاه سؤال یا حساب کشیدن از خدا باشد؟ در قرآن میفرماید:
(لا یُسئل عمّا یفعل و هم یُسئلون)(1)
خداوند، در مورد آنچه انجام میدهد، مورد سؤال قرار نمیگیرد، بلکه از آنها سؤال میشود.
در اینجا میتوان پرسید که: خداوند، خودش وعده داده که دعاهای ما را مستجاب کند و فرموده است: (أدعونی استجب لکم).(2)
آیا مستجاب نکردن دعا، خلف وعده نیست؟
در پاسخ باید به بحث سببیّت اشاره شود. خداوند، چه در دنیا و چه در آخرت، سببهای زیادی برای امور مختلف قرار داده، ولی تمام آنها را در همین سطح (سبب) میداند، و مسبّب الاسباب، یعنی کسی که به آن سببها، سببیّت میبخشد، خود اوست نه دیگری.
این مضمون در آیات 67 تا 72 سوره واقعه به صورتی شگفت
آمده است. در چهار مورد (خلقت انسان، ثمر رسیدن گیاه، شیرینی آب، و پدید آمدن آتش)، ابتدا انسان را به آن مورد توجّه میدهد، سپس به او تذکّر میدهد که عامل اصلی خلقت آن مخلوق، خداست نه انسان و کار انسان فقط در مرحله تهیّه سبب است، همان سببی که خداوند برای آن کار قرار داده است. سپس، از او میپرسد که اگر ما، جلوی سببیّت آن سبب را بگیریم، چه میکنید؟ این آیات، توضیحی است بر این حقیقت که خداوند، «مسبّب الاسباب» است.
این حقیقت، منحصر به دنیا نیست. در آخرت نیز همین گونه است. به عنوان مثال، شفاعت، وسیلهای است که خداوند، گره از کار کسی در مواقف قیامت بگشاید. ولی شفاعت شافعان تنها زمانی برای انسان مفید است که خداوند، آن را بپذیرد. یعنی مسبّب آن سبب شود. لذا در قرآن میفرماید:
(و لا یشفعون الّا لمن ارتضی)(1)
و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که او را بپسندد.
یکی از مصادیق بحث سببیت، مسئله دعا است. دعا، یک سبب و وسیله برای رسیدن به خواستهها و نیازهاست. خدایی که مسبّب الاسباب است، به حکمت بالغه خود، گاهی این سبب را به مقصد نمیرساند، همچنان که گاهی خواسته فرد را بدون دعای او بر میآورد. در دعای روزانه ماه رجب میخوانیم:
1) انبیاء / 28.
یا من یعطی من سأله، یا من یعطی من لم یسأله و من لم یعرفه، تحنّناً منه و رحمة.(1)
2- دعا، نوعی عبادت است که خداوند، خود ما را بدان فرا خوانده است. ولی باید دانست که خداوند در حرّیت مطلقهای که در عین حکمت واسعه دارد، در قالب هیچ محدودیتی نمیگنجد، از جمله درخواستهای بندگان. با این همه، وظیفه ما، پرداختن به شئون عبودیّت است، از جمله دعا کردن مکرّر و پیوسته و همیشگی، که خداوند آن را دوست دارد و میپسندد. آفریدگار ما در قرآن فرموده است:
(و اسئلوا اللّه من فضله)(2).
و به پیامبرش - در اوج مقام علمیّت که یک مخلوق میتواند واجد باشد - میفرماید:
(و قل ربّ زدنی علماً)(3).
تنوّع و تعدّد دعاها و خواستهها، در حالات مختلف، زمانها و مکانهای گوناگون و موقعیّتهای متنوع، این پیام را به ما میرساند.
امام سجاد علیه السلام فقط در دعای مکارم الاخلاق، نزدیک به دویست مورد از برتریهای اخلاقی را از خداوند طلب میکند که خود، یک منشور کامل اخلاقی و تربیتی است. آیا به حسب ظواهر امور، این دویست خصلت در چه زمانی قابل دستیابی است؟
به ما امر شده که در تمام لحظات شب و روز ماه رمضان، توفیق حجّ را - به عنوان رزق الهی - از خدا بخواهیم و بگوییم:
الّلهم ارزقنی حجّ بیتک الحرام، فی عامی هذا و فی کلّ عام.
آیا این مطلب، برای کسی که - به حسب عوامل مادّی - امکان یک بار تشرّف را نمییابد، چه وجهی دارد جز تکیه و اعتماد بر لطف و فضلِ بیکرانِ الهی؟
اساساً در متون حدیثی به ما امر شده است:
کُن لما لا ترجوا ارجی لک مما ترجو(1).
برای آنچه (به حَسَب ظاهر) بدان امید نداری، امیدوارتر باش تا آنچه (به حسب ظاهر) امید داری.
آنگاه ائمه اطهار علیهم السلام به عنوان نمونه و مثال برای این امر، شواهدی یاد کردهاند، از جمله:
حضرت موسی علیه السلام در بیابان طور، آتشی بر فراز کوه دید. رفت تا برای خانواده خود در آن شب سرد و تار، آتشی بیاورد، امّا مأمور به نبوّت شد.
جادوگران فرعون، به قصد دستیابی به جایگاه دنیوی و پاداش مادّی به میدان مصاف با حضرت موسی علیه السلام آمدند، ولی مؤمن و موحّد بازگشتند.(2)
3- باید بپذیریم که بعضی از درخواستهای ما، به صلاح ما نیست، مانند موارد ازدواج که به کفویّت در آن توجّه نمیشود. در این حال، خدای حکیم به لطف و رحمت و حکمت خود، درخواستِ ناپخته ما را نمیپذیرد و «مصلحت و منفعت» ما را بر «هوس و شهوت» ما ترجیح میدهد، همان گونه که یک پزشک مهربان و دلسوز، «سلامت» بیماران را بر «خواسته» آنها ترجیح میدهد.
در این زمینه، مروری بر دعای افتتاح، ما را به پاسخ نزدیک میسازد. این دعای ارزشمند، از ناحیه مقدّسه حضرت ولی عصر ارواحنا فداه به واسطه دومین نایب خاصّ حضرتش جناب محمّدبن عثمان رسیده و حقایق زیادی در بر دارد که همان حقایق، خود، دلیلی بر امامت آن امام همام است.
دعای افتتاح، با حمد و سپاس خداوند آغاز میشود، برای این نعمت که به ما اجازه داده با او سخن بگوییم و از محضر مقدّسش درخواست کنیم. پس از توضیحاتی در این زمینه، به این نکته میرسد که میگوییم: خدایا! با وجود کارنامه سیاه، به طمع افتادهام که از تو چیزی بخواهم که شایسته آن نیستم. چرا؟ چون گناهم را بخشیدی، از خطایم چشم پوشیدی، بر کارهای زشت من پرده افکندی، و برای کیفر کردن به گناه بزرگ من شتاب نکردی.
این لطف حضرتت کار را به آنجا کشانید که در کمال آرامش و امنیّت، تو را میخوانم، نه در حال ناامنی و ترس، با آن که وضع عمل من مطلوب نیست. بالاتر این که وقتی از تو چیزی میخواهم، برایت
ناز میکنم، به گونهای که اگر برآوردنِ خواسته من به تأخیر افتاد، به جهل خودم (نه به حکم عقل)، بر تو عتاب میکنم؛ با آن که - چه بسا - این تأخیر، برایم بهتر باشد، براساس علمی که به فرجام کارها داری.
و لعلّ الذی ابطأ عنّی هو خیر لی لعلمک بعاقبة الأمور.
امّا با این همه، مرا از درگاه خود نمیرانی و به بارگاه خود میخوانی. پس ندیدهام مولایی بزرگوار را که به این اندازه، بر بنده لئیم خود صبر پیشه کند.
خدایا! تو مرا میخوانی، امّا من از تو روی میگردانم. تو نسبت به من محبّت میورزی، ولی من با تو کینه میورزم. تو نسبت به من دوستی میکنی، ولی من به تو روی نمیآورم، به گونهای که گویی بر تو سرکشی دارم. امّا با وجود این همه، رحمت و احسان و لطف خود را بر من ادامه میدهی. حال که چنین است، بر بنده جاهل خود رحم آور و به فضل احسان خود بر او بخشش کن، که تویی بخشنده و بزرگ منش.(1)
4- این عبارات دعای افتتاح، میرساند که نباید برای برآورده شدن تمام خواستههای خود، بر خدا اصرار کنیم. بهتر آن است که امر خود را به خدا واگذاریم و مصلحت بینیِ الهی را بر خواستههای حقیر خود برگزینیم.
خداوند متعال، از زبان مؤمن آل فرعون درسی بزرگ به ما داده
1) دعای افتتاح تهذیب 3 / 108، اقبال / 58.
است. وقتی آن بزرگ مرد موحّد در برابر یک قوم مشرک، ندای توحید سر داد و به مشکلاتی رسید، به آنها گفت:
(افوّض امری الی اللّه انّ اللّه بصیر بالعباد).(1)
کار خود را به خدا سپردم، زیرا خداوند نسبت به امور بندگان، بینا است.
خداوند متعال، نتیجه این سخن را - که مؤمن آل فرعون با کمال اعتقاد و ایمان درونی بر زبان آورده بود - بدین گونه بیان میدارد:
(فوقاه الله سیئات ما مکروا و حاق بآل فرعون سوء العذاب)(2).
پس خداوند، بدیهای مکرهای آنها را از مؤمن آل فرعون بازداشت، و کیفر سخت، خاندان فرعون را در بر گرفت.
تفویض امور به خداوند، یکی از کمالاتِ بنده مقرّب و یکی از نشانههای تقرّب اوست.
برترین نمونه این روح والای عبودیّت، وجود مقدّس امام عصر حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه است که بیش از هزار و صد سال پیش، دست به دعای «اللّهم انجز لی ما وعدتنی» برداشته(3) و همچنان چشم انتظار تحقّق این درخواست است، بدون این که دست از تسلیم در برابر امر الهی و تفویض کار خود به خداوند حکیم بردارد.
به همین جهت، حضرتش به واسطه جناب عثمان بن سعید - نخستین نایب خاصّ خود - دعایی به پیروان و دوستداران خود آموخته، که عالم ربّانی جناب سیّد بن طاووس، سفارش میکند: «اگر
هیچ یک از اعمال و دعاهای روز جمعه را - به هر دلیل - نخواندی، این دعا را رها مکن، که ما آن را به فضل خدای جلّ جلاله شناختیم که ما را به آن مخصوص داشت.»
در ضمن این دعا، سخن از آن است که میگوییم:
خدایا! تو زمانی را که صلاح امر ولیّ تو در آن است که به او اذن اظهار امرش بدهی، میدانی بدون این که به دیگری تعلیم کنی. پس مرا نسبت به این امر، صبر بده تا آنجا که نه دوست بدارم شتاب ورزم در آنچه تأخیر میاندازی و نه دوست بدارم در مورد آنچه شتاب میورزی، تأخیر روا بدارم؛ نه آنچه را پوشاندهای، رازگشایی از آن را دوست بدارم، و نه بخواهم درباره آنچه کتمان کردهای جست و جو کنم؛ نه در باب تدبیرت با تو منازعه کنم و نه این که بگویم: چرا و چگونه و چه شده که ولیّ امر ظاهر نمیشود، با این که زمین از جور آکنده شده است؟
خدایا! چنان کن که تمام امور خود را به تو تفویض کنم.(1)
5- درسی روشن که از این حقایق میگیریم، آن است که در عین تلاش کامل و بی وقفه، دعا را به عنوان وظیفه همیشگی فراموش نکنیم، و همزمان، امور خود را به خدا واسپاریم و تأخیر در استجابت دعا یا عدم استجابت آن را دلیل بر قطع رابطه خود با خدایمان نسازیم.
1) بحارالانوار 53 / 187، 95 / 327، 102 / 89.
علّامه مجلسی در پاسخ به همین سؤال، یک باب از کتاب گرانقدر بحارالانوار را اختصاص داده است (بحارالانوار، ج 90، باب 22، ص 354 - 362).
علّامه مجلسی خلاصهای از این باب را به زبان فارسی در کتاب مشکاة الانوار، ص 172 - 204 آورده است. محدّث قمی نیز در بیانی کوتاه و جامع در کتاب منتهی الامال (خاتمه فصل ششم از باب چهاردهم) به این مطلب پاسخ میدهد که چرا پس از توسّل به امام عصر علیه السلام ، بعضی از خواستهها برآورده نمیشود.
با رجوع به این منابع، مطالب بیشتری در این زمینه میتوان یافت که برای پرهیز از اطاله کلام، خوانندگان را به آنها ارجاع میدهیم.
پاسخ:
1- یکی از عواملی که به این گونه پرسشها دامن میزند، خلط میان چند گروه از متون تاریخی است. برای رفع این مشکل، باید در چند مورد، نصوص تاریخی و روایی را دسته بندی و تفکیک کنیم و هر یک را در جای خود قرار دهیم.
الف. تفکیک شئون احتجاجی از شئون تبیینی
توضیح مطلب این است که بزرگان شیعه امامیه، گاهی خود را در محکمهای میدیدند که دیگران در صدد محاکمه آنها بودند. در نتیجه، به کلماتی استناد میکردند که بزرگانِ مخالفان درباره ائمه علیهم السلام بیان کرده بودند. بر این اساس، جملاتی شهرت یافت و سرِ زبانها افتاد که افرادی گفتند، مانند این که خلیفه دوم گفت: «لو لا علی لهلک
عمر»، و ابوحنیفه درباره دو سال تلمّذ خود در محضر امام صادق علیه السلام گفت: «لو لا السنتان لهلک نعمان».
این گونه نصوص فراوان است، تا آنجا که بخشی عظیم از کتب سیره و کتب امامت را تشکیل میدهد. این گروه مطالب را «مطالب احتجاجی» مینامیم، زیرا عمدتاً در مقام احتجاج بر مخالفان، به کار میآید.
امّا گروهی دیگر از مطالب، مربوط به حالاتی است که مسائل درونِ آنها، همان گونه که بوده، بیان میشود. نامههای خلیفه دوم به معاویه در این گروه است.(1) در تبیین تاریخ بیشتر باید به این گروه از نصوص توجّه شود. لذا این گروه مطالب را «مطالب تبیینی» مینامیم.(2)
1) برای دیدن برخی از این نامهها به منابع زیر رجوع شود: الف. نامهای مختصر از عبدالله بن عمر به یزید و پاسخ یزید به او: کتاب اهل سنّت واقعی، دکتر تیجانی 2 / 183 - 184. (به نقل از بلادزی در انساب الاشراف).ب. نامه مفصل عمر به معاویه: بحارالانوار 30 / 287 - 300، که مرحوم رحمانی همدانی در کتاب فاطمة الزهراءخود نیز نقل کرده است. در همین زمینه، همچنین میتوان اشاره کرد به نامه محمّدبن ابی بکر که خطاب به معاویه نوشت و پاسخ معاویه به آن در: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 3 / 188 - 190،که تیجانی در کتاب خود (اهل سنت واقعی 2 / 177 - 182) آورده است.
2) در این مورد، بنگرید: مقدمه کتاب خلاصه عبقات الانوار (ترجمه فارسی) مجلدحدیث سفینه.
ب. تفکیک امور تقیّهای از غیر تقیّه
تقیّه، امری عقلی است برای هر شخص و هر گروه که در اقلیّت باشد و به تداوم راه خود بیندیشد. این امر عقلی در اسلام نیز هست و ریشه در قرآن و سنّت نبوی دارد، و عمل عمّار که مورد تأیید رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار گرفت، شاهدی روشن بر آن است. ائمه اطهار علیهم السلام نیز از این اصل بهره گرفتند تا دین حقّ را به آیندگان برسانند.
در این میان، برخی احادیث بر مبنای تقیّه بیان یا نوشته شد، مانند نامههای امیرالمؤمنین علیه السلام به معاویه که در نهج البلاغه و منابع دیگر آمده، و مانند نامه امام کاظم علیه السلام به مادر هادی خلیفه عباسی که پس از فوت او نوشتهاند و او را «امیرالمؤمنین» نامیدهاند!(1)
شرکت ائمه علیهم السلام در مراسم رسمی خلفا مانند نماز جماعت، نماز عید فطر و قربان، مراسم عید نوروز بعضی خلفای عباسی و مانند آنها، همین گونه است.
در برابر اینها، مواردی میبینیم که امام معصوم علیه السلام ، در مجلسی با یک یا چند تن از یاران وفادار خود خلوت کرده و حقایق ناب را به آنها بیان میکند. این موارد در کتب حدیثیِ ما فراوان است، که در کتابهای اهل سنّت غالباً اثری از آنها نیست. این تصوّر غلط که ما، تمام حقایق را در منابع آنها جست و جو میکنیم، ناشی از سوء تفاهم در همین مورد است. و این روش غلط، گاهی به آنجا میرسد که برخی از
1) بحارالانوار 48 / 134، و کلام علّامه مجلسی ذیل آن.
مدعیان علم، روایاتی مانند خطبه مفصّل غدیریه و زیارت عاشورا و خطبه فدکیه حضرت زهرا3 را، به دلیل ندیدن آن در منابع دیگران، نمیپذیرند. یک نمونه بارز در این مورد، دو گروه احادیث در مورد ولایت است: یک گروه، روایاتی که ولایت را در ضمن فروع دین و در ردیف نماز و روزه و حجّ و زکات بیان میدارد. و گروه دیگر، روایاتی که ولایت را اصلِ اصول دین میداند. علّامه محمّد تقی مجلسی اوّل، گروه اول را تقیّهای میداند و مربوط به مجالسی که به تعبیر ایشان: «خالی از اغیار نبوده است». ایشان این معنی را از ضروریات مذهب میداند که احادیث مربوط به آن، فوق تواتر است.(1)
فقهای ما، در مورد روایات تقیّهای میفرمایند: «لا نعمل به»(2) یعنی :
به آنها ایمان داریم، چون از ناحیه امام معصوم صادر شده، ولی به آنها عمل نمیکنیم و آنها را مبنا قرار نمیدهیم، چون در مقام تقیّه است. مثلاً امام کاظم علیه السلام به علیّبن یقطین امر میفرماید که در هنگام وضو، دست خود را از پایین به سمت بالا بشوید. چنین روایتی را جعلی یا ضعیف نمیدانیم، ولی به این حکم، هرگز عمل نمیکنیم.
یکی از شاخصهای مهم فقاهت، تفکیک میان این دو گروه از احادیث است که انصافاً فقهای عظام در طول تاریخ شیعه، در این جهت، زحمات زیادی کشیدهاند.
ج. تفکیک محبّان از شیعیان راستین
برخی از افرادی که پیرامون ائمه علیهم السلام بودند، فقط محبّ آن بزرگواران بودند که شیفته اخلاق و علم و برخوردهای ائمه بودند، نه این که آنان را «امام بحقّ و حجّت خدا» بدانند که اطاعتش واجب و تسلیم در برابر او در تمام سخنان و حرکات و سکناتش فریضه باشد. به عبارت دیگر، در پایینترین درجه محبّت، که برای فرد، احساس تکلیف و وظیفه در برابر محبوب نمیآورد، چون معرفتِ شایسته و بایسته نسبت به محبوب ندارد. لذا اینان در زمان آزمونهای دشوار، تن به قبولِ سختیها نمیدادند.(1)
در این میان، بسیار اندک بودند افرادی مانند عبداللّهبن ابی یعفور که به خدمت امام صادق علیه السلام عرضه داشت: «اگر اناری را از وسط نصف کنید و بگویید که این نیمه آن حلال است و آن نیمه، حرام، میپذیرم».(2)
اینان، شیعیان راستین بودند که این آیه شریفه را با تمام وجود باور داشتند و به آن عمل میکردند که خداوند متعال خطاب به پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله فرمود :
1) به این جهت، محدّث بزرگ سیّد هاشم بحرانی میگوید: من أحبّ علیاً أی :اعتقد ولایته (الانصاف فی النصّ علی الائمة الاشراف، ص 377 چاپ علمیه قم) فقیهبزرگ شیخ یوسف بحرانی نیز میگوید: «از اخبار بر میآید که محبت اهل بیت یعنیعقیده به امامت ایشان و قرار دادن آنها در رتبهای که خداوند قرار داده است. و مقدّمداشتن دیگران بر اهل بیت، کینه و عداوت نسبت به آنان است. (الشهاب الثاقب فی معنیالناصب / 144).
2) رجال کشی / 249، رقم 462.
(بلی و ربک لا یؤمنون حتّی یحکّموک فی ما شجر بینهم، ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجاً مما قضیت و یسلّموا تسلیما.)(1)
چنین نیست که میگویند! به خداوندگارت سوگند، اینان ایمان نمیآورند مگر آن که در مسائل مورد اختلاف، تو را - ای پیامبر - حَکَم قرار دهند؛ سپس در اندرون خود نسبت به قضاوت حضرتت، احساس ناخشنودی نکنند، و در برابرت تسلیم شوند، به نهایت تسلیم.
این گروه، تسلیم محض در برابر امامان معصوم را - به عنوان جانشینان پیامبر و وارث تمام شئون دنیوی و آخرتی حضرتش بجز نبوت - ویژگیِ اصلی ایمان خود میداند.
نمونه دیگر این گروه معدود، جناب ابان بن تَغلِب است که در کلامی ارزنده میفرمود: «شیعه، کسی است که پس از پیامبر (در اختلافات) به امیرالمؤمنین علیه السلام رجوع کند. و پس از امیرالمؤمنین (به امامان بعدی، تا این که امروز) به امام صادق علیه السلام مراجعه کند.»(2)
به این نکته باید دقّت شود که ابان بن تغلب در زمان امام صادق علیه السلام درگذشت. لذا شاخص فرد شیعه را در تمام موارد، تسلیم در برابر امام زمان خود و تبعیت کامل از او میداند.
برخی از این بزرگ مردان در زمانی تسلیم کامل خود در برابر امامِ زمانشان را به مردم اعلام میداشتند که امام علیه السلام درسنّ پایین بود و اینان سنّ زیادی داشتند. به عنوان نمونه: جناب جابر بن عبداللّه انصاری در سنّ پیری به حضور امام باقر علیه السلام میرسد که آن زمان در
سنین کودکی بوده است و با این همه، آن صحابیِ سالخورده، در حضور مردم در مسجد النّبی، از آن کودک، درس دین فرا میگیرد.(1)
همین گونه است جناب عبدالعظیم الحسنی که پیرمردی مورد احترام در میان سادات حسنی بوده، و در برابر جوانی از سادات حسینی به نام امام هادی علیه السلام سرِ تسلیم فرو میآورد و دین خود را بر آن جوان عرضه میدارد.(2) نیز بزرگ مردی به نام علی بن جعفرمی بینیم که در سنّ کهولت، نسبت به امام جواد علیه السلام در جمع مردم عرض ادب میکند، با این که عموی پدر آن حضرت است. آنگاه در برابر اعتراضات آنها پاسخ میدهد که خداوند، این جوان را به امامت برگزید و مرا به این عنوان انتخاب نکرد.(3)
عظمت اینان در همین عرض ادب و تسلیم نسبت به امام زمانشان بود. ولی این گروه در میان یاران امامان معصوم، بسیار انگشت شمار بودند. و اکثریت یاران ائمه را گروه اول تشکیل میدادند. کافی است که در ماجرای جنگ صفّین برخورد اکثریت یاران امیرالمؤمنین علیه السلام با برخورد مالک اشتر مقایسه شود. امام علی علیه السلام چند تن مانند مالک داشت تا بتواند حکم الهی را در مورد دشمنان دین به خوبی اجرا کند؟ مگر امام حسن مجتبی علیه السلام نفرمود که: «فقط اگر تعدادی معدود یاران وفادار میداشتم، به صلح با معاویه رضایت نمیدادم»؟(4)
این تفکیکها، در آثار مکتوب و در بیان گویندگان به خوبی و دقّت انجام نشده و لذا مشکلاتی در فهم تاریخ و سیره ائمه علیهم السلام پدید آمده است. مثلاً در سالهای اخیر، این بحث مطرح شده که عامل قتل امام حسین علیه السلام ، شیعیان کوفه بودند، چرا که حضرتش را دعوت کردند، ولی به پیمان خود وفادار نماندند. پاسخ به این سخن، با توضیحات یاد شده کاملاً روشن است، زیرا بیشتر مردم کوفه، حدّاکثر دوستداران امامان : بودند، نه تسلیم در برابر آن بزرگواران.
این سه تفکیک، برای آن بیان شد تا روشن شود که وقتی تعداد یارانِ قدر شناس امامان :، معدود باشد، نمیتوان انتظار داشت که ائمه اطهار علیهم السلام ، عمق نظر خود در باب ظالمان روزگار خود را بیان کنند یا در صحنه عمل، تحقّق بخشند و در نتیجه، مطلبی که این اندازه بدیهی است، مورد سؤال قرار گیرد یا نسبت به آن، سوء تفاهم پدید آید.
2- با نظری دقیق به تاریخ، جواب سؤال را به روشنی مییابیم. نور، با ظلمت سازگاری ندارد و حق در کنار باطل نمینشیند. خداوند متعال در قرآن میفرماید:
(لا تجد قوماً یؤمنون باللّه و الیوم الآخر یوادّون من حادّ اللّه و رسوله، و لو کانوا آبائهم او ابنائهم او إخوانهم او عشیرتهم)(1)
گروهی را نمییابی که به خدا و روز جزا ایمان داشته باشند، اما کسانی
1) مجادله / 22.
را که با خدا و رسول ضدیت دارند، دوست داشته باشند، گرچه پدران شان یا فرزندان شان یا برادران شان یا قبیله شان باشند.
آیا ما، امامان معصوم علیهم السلام را عامل به این آیه میدانیم یا نه؟ میدانیم که آن بزرگواران، وارث بحقّ و آینه تمام نمای رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند که امام سجّاد علیه السلام در وصف و مدح جدّ گرامی خود در دعای دوم صحیفه میفرماید:
والی فیک الأبعدین و عادی فیک الأقربین.
پیامبر، در راه تو - ای خدا - با افرادی که دور بودند، پیمانِ دوستی بست. و در راه تو، با نزدیکان خود به دشمنی برخاست.
ملاک دوستی و دشمنی و دوری و نزدیکی در نظر معصومان علیهم السلام ، محض اطاعت و تقرّب است، و با معیارهای ما تفاوت اساسی دارد.
از سوی دیگر، آنان از طرف خداوند متعال، واجد مقام ریاست دینی و دنیایی بر مردم بودند، گرچه مردم و حتی دوستداران ائمه، در مقام عمل، اینان را در هیچ یک از این ریاستها اقامه نکردند و بدین گونه به آنان روی نیاوردند. به عنوان نمونه، در احادیث متعددی، رسول خدا صلی الله علیه و آله ، حضرت علی علیه السلام را به عنوان «امیرالمؤمنین» به مردم شناساند و از مردم خواست که در حضور پیامبر، با همین لقب، به حضرت علی مرتضی علیه السلام عرض سلام و ادب کنند.
جالب است که بدانیم در میان عالِمان، دو گونه با این احادیث برخورد شده است: برخورد فقها و برخورد عرفا.
فقها و محدّثان، براساس این احادیث نتیجه گرفتند که باید مردم،
امیرالمؤمنین علیه السلام را در بالاترین درجات دینی و دنیوی جای میدادند. مثلاً جناب سید ابن طاووس که در مورد همین احادیث، دو کتاب «الیقین» و «التحصین» را نوشته، در پایان این دو کتاب تأکید میکند که این احادیث نشان میدهد که امیرالمؤمنین علیه السلام باید در تمام شئون دینی و دنیایی بر مردم حاکم باشد. و اگر جز این باشد - که هست - مردم به وظیفه خود عمل نکردهاند.
در گروه مقابل، یکی از صوفیان مشهور به نام علاء الدوله سمنانی را میبینیم، که - با وجود اظهار محبّت نسبت به اهل بیت علیهم السلام در بعضی از رسائل خود - میان ریاست دنیایی با زعامت دینی فرق مینهد و اظهار میکند که شأن امیرالمؤمنین علیه السلام ، برتر از آن بوده که رئیس دنیای مردم باشد، و آن حضرت، چنین کارهای بی ارزشی را به دیگران سپرده است!
این نگرش غلط، همان است که علّامه میر حامد حسین هندی در کتاب ارزشمند عبقات الانوار به آن پاسخ داده است. علّامه میرزا ابوالفضل تهرانی نیز در کتاب گرانقدر شفاء الصدور - که بهترین شرح زیارت عاشورا است - ذیل عبارت «سیّدالوصیّین» به آن اشاره میکند و به عنوان یکی از زیرکانهترین تلبیسهای ابلیس به آن پاسخ میدهد. جالب است که بدانیم همین سخن صوفیانه غلط، پس از این همه پاسخهای منطقی، بار دیگر تحت عنوان «ولایت باطنی و ولایت سیاسی»، از حلقوم یکی از مدّعیان روشنفکری در زمان ما بر میآید و آن شخصیت مشهور، به عنوان یک کشف جدید تاریخی، حضرت
امیرالمؤمنین علیه السلام را واجد دو مقام میداند: یکی ولایت باطنی که در آن مقام، حجّت خدا و امام معصوم است؛ دیگری ولایت سیاسی که در آن مقام، برگزیده مردم است و عصمت ندارد! و در ردیف دیگر حاکمان جای میگیرد!
این نگرش صوفیانه، ریشه در این بینش دارد که هرچه اتفاق افتاده، عین حقّ و صواب بوده است. در حالی که آنچه روی داده، نتیجه عدم توجه مردم به اوامر الهی و پیامد شکستن پیمان الهی غدیر بوده است.
نتیجه این گونه پیمان شکستنها، همان است که در زیارت جامعه ائمة المؤمنین به تفصیل بیان میشود، که پرداختن به آن خود فرصتی مستقل میخواهد. به خوانندگان گرامی توصیه میشود که متن این زیارت را - که محدّث قمی در اواخر مفاتیح الجنان آورده - با دقّت تمام در مضامین آن، بارها و بارها بخوانند تا بدانند امامان معصوم علیهم السلام در چه زمان دشواری زندگی میکردند و چگونه فضای نامساعدِ پیرامون آنها، مجالِ بیان حقایق و اجرای احکام الهی را از آنها میگرفت.
3- یکی از آیات قرآن، وضع امامان معصوم در برابر دیگران را نشان میدهد. در قرآن میفرماید:
(ام یحسدون الناس علی ما آتاهم الله من فضله، فقد آتینا آل ابراهیم
الکتاب و الحکمة و آتیناهم ملکاً عظیماً)(1)
آیا نسبت به مردمی که خداوند، از فضل خود به آنها بخشیده، به این دلیل حسادت میورزند؟ به راستی ما به خاندان ابراهیم، کتاب و حکمت دادیم و به آنها مُلک عظیم بخشیدیم.
ائمه اطهار علیهم السلام ذیل این آیه فرمودهاند که مردمی که مورد حسد واقع شدهاند، ماییم.(2)
این حقیقت تلخ در بسیاری از جوامع هست که فردی که کمالی دارد، به دلیل همان کمال، مورد حسد حاسدان قرار گیرد. هرچه این کمال، بیشتر و گستردهتر باشد، این حسد نیز بیشتر و دامنه اقدامات علیه صاحب کمال، گستردهتر میشود. قرآن به عنوان یک نمونه، از حسد برادران حضرت یوسف علیه السلام نسبت به او یاد میکند که در پی آن، حضرتش سالها زندانی و غربت کشید. شاعر گوید:
دشمن طاووس آمد پرّ او *** ای بسا شه را بکشته فرّ او
شگفتا! که چگونه رفتار بنی اسرائیل نسبت به پیامبران خود و فرزندانشان، در امّت اسلام تکرار شد که نسبت به خاندان پیامبر، هر چه توانستند به ایذا و ستم رفتار کردند، چنان که امام سجاد علیه السلام فرمود :
یذبّحون ابنائنا و یستحیون نسائنا، و أصبح خیر البریة بعد محمد یُلعن علی المنابر، و أصبح عدونا یعطی المال و الشرف، و أصبح من یحبّنا
محقوراً منقوصاً حقّه.(1)
اینان پسران ما را میکُشند و زنان ما را زنده نگاه میدارند؛ بهترین مخلوق پس از پیامبر (حضرت علی علیه السلام ) را بر فراز منبرها لعن میکنند، در حالی که به دشمن ما، مال و مقام داده میشود، و دوستداران ما تحقیر میشوند و حقّ آنها را کم میکنند.
حاکمان غاصب، در یک سیاستِ تبلیغیِ گسترده و همه جانبه، فضائل اهل بیت علیهم السلام را پوشیدند و در برابر، در جهت جعل فضائل برای دیگران کوشیدند. نتیجه کوتاه مدّت این تلاشهای شیطانی، آن شد که تنها پس از چند دهه، خاندان پیامبر در سرزمین وحی، غریب و تنها ماندند، تا آنجا که امام سجاد علیه السلام در بیانی دردمندانه فرمود:
ما بمکّة و لا بالمدینة عشرون رجلاً یحبّنا.(2)
در تمام مکّه و مدینه، بیست نفر نیست که ما (اهل بیت) را دوست بدارد.
کار امّت با امامان بحقّ، به آنجا رسید که امام سجاد علیه السلام پس از فاجعه کربلا فرمود:
و اللّه لو أنّ النبی تقدّم إلیهم فی قتالنا کما تقدم الیهم فی الوصائة بنا، لما ازدادوا علی ما فعلوا.(3)
به خدا سوگند، اگر پیامبر، جنگ با ما (اهل بیت) را به مردم پیشنهاد میکرد، چنان که نیکی به ما را به آنها پیشنهاد کرد، بیش از آنچه انجام دادند، کاری دیگر نمیکردند.
بیهوده نبود که آن حضرت، در ضمن قطعه شعری کوتاه میفرمود:
یفرح هذا الوری بعیدهم *** و نحن اعیادنا مآتمنا.(1)
این مردم در عید خود شادمانند، در حالی که برای ما (اهل بیت)، عیدها همه ماتم است.
علّت این مطلب را حضرتش در دعای 48 صحیفه سجادیه - که پس از نماز عید قربان میخواند - چنین بیان میدارد:
اللهم انّ هذا المقام لخلفائک و اصفیائک و مواضع امنائک فی الدرجة الرفیعة الّتی اختصصتهم بها، قد ابتزّوها... حتّی عاد صفوتک و خلفاؤک مغلوبین مقهورین مبتزّین، یرون حکمک مبدّلاً و کتابک منبوذاً، و فرائضک محرّفة عن جهات إشراعک، و سنن نبیّک متروکة.
خدایا! این جایگاه به خلفا و برگزیدگانت و امینان تو، اختصاص دارد در درجهای والا که آنها را بدان اختصاص دادی. امّا اینان آن را گرفتند... تا آنجا که برگزیدگانت و جانشینان (راستین) تو، مغلوب و مقهور شدند و حقّ آنها را باز ستاندند. میبینند که حکم تو، تبدیل یافته، کتابت را پشت سر نهادهاند، فرائض تو از جهات تشریع آنها تحریف شده، و سنّتهای پیامبرت متروکه گردیده است.
در این بیانِ روشن میبینیم که مشکل امام علیه السلام با خلفا، نه یک مشکل شخصی است و نه منحصر به غصب قدرت و حکومت، بلکه سخن از تحریف و تبدیل احکام و پشت سر نهادن قرآن است. بدین جهت، زبان به لعن آنها میگشاید و از خدای حکیم میخواهد که آنها
1) مناقب 4 / 156، بحارالانوار 46 / 92.
را از رحمت خود دور بدارد:
اللهم العن اعدائهم من الاولین و الآخرین، و من رضی بفعالهم و اشیاعهم و أتباعهم.
خدایا! دشمنان آنان (اهل بیت) را - از پیشینیان و پسینیان - و نیز هر کسی را که به کارهای آنها رضایت دهد، و پیروان آنها را لعن کن (از رحمت خود دور بدار).
سپس، از خدای متعال میخواهد که زمان قدرت و تمکین اهل بیت را برساند:
و عجّل الفرج و الرّوح و النصرة و التمکین و التأیید لهم.(1)
و در گشایش و رحمت و یاری و سلطه و تأیید برای آنها تعجیل فرما.
همین حقیقت را امام باقر علیه السلام در بیانی دردمندانه، به این تعبیر بیان میدارد. حضرتش خطاب به عبداللّه بن دینار میفرماید:
ما من عید للمسلمین أضحی و لا فطر، الّا و هو یتجدّد لآل محمّد فیه حزن.
هیچ عیدی برای مسلمانان نیست، نه عید قربان و نه فطر، مگر این که در آن، اندوه آل محمّد تازه میشود.
راوی علّت این سخن را از امام علیه السلام میپرسد. و در پاسخ میشنود:
1) شگفتا، که برخی از گویندگان در روزگار ما، صحیفه سجادیه را نماد «تشیعاعتدالی» و متونی مانند زیارت عاشورا را نماد «تشیع غالیانه» میدانند. و یکی از شواهداین مدّعا را، وجود عبارات لعن در زیارت عاشورا میدانند که - به نظر آنها - صحیفهسجادیه، خالی از چنین تعبیراتی است! سخن گفتنِ یک سویه و تعصّبآمیز و بدونتحقیق جامع - گرچه در کسوتِ نو اندیشیِ دینی باشد - به چنین نتایج غلطی میانجامد.
لأنّهم یرون حقّهم فی ید غیرهم.(1)
زیرا حقّ خود را در دست دیگران میبینند.
در چنین حالتی، چگونه میتوان از دوستی و حُسن رابطه میان ائمه و حاکمان زمانشان سخن گفت؟!
ادامه این پاسخ را در بخش بعد، پی میگیریم.
1) کافی 4 / 169، فقیه 1 / 511 و 2 / 174، تهذیب 3 / 289، اقبال / 279،بحارالانوار 88 / 135. عالم ربانی جناب سیّد ابن طاووس در کتاب اقبال الاعمال و نیزآیت اللّه میرزا جواد ملکی تبریزی در کتاب المراقیات، مبتنی بر همین حدیث و احادیثمشابه آن، تذکّراتی در مورد نماز عید فطر و اضحی دادهاند که خواندنی و عبرتآموزاست.
ادامه پاسخ:
4- ماجرای رابطه ائمه اطهار علیهم السلام با دیگران به موارد یاد شده، خلاصه نمیشود. یکی از اصول مسلّم در مورد شأن امامت، آن است که امام همچون پیامبر، مثل و مانندی در میان مردم ندارد. بهتر است این مطلب را از پیامبر آغاز کنیم. در قرآن میفرماید:
(قل انّما انا بشر مثلکم یوحی إلیَّ)(1)
پیامبر در کدام ویژگی، «مِثل» ما بشرِ عادّی است؟ آیا آیه به این معنی است که پیامبر مانند ما، اسیر خشم و غضب و محبّت افراطی و تعصّب بیهوده است؟ این تفسیر غلط - که در برخی از منابع اهل تسنّن آمده - مانند آن است که بگوییم منظور از جمله «حسن مثل شیر
1) کهف / 110.
است»، آن است که حسن، چهار دست و پا راه میرود و همواره میغرّد و میدَرَد و مردم از او میگریزند! در حالی که هر انسان عاقلی میفهمد که مراد از این تشبیه، فقط شجاعت حسن است، نه آن معانی دیگر.
پیامبر در کدام ویژگی، مِثل ما بشر عادّی است؟ بهتر است این سؤال را از فرزندانش بپرسیم که: «اهل البیت ادری بما فی البیت» (خانگی داند که اندر خانه چیست)، به ویژه که این فرزندان، وارثان بحقّ کمالات آن پیامبر رحمت اند. آن بزرگ مردان معصوم، این شباهت را فقط در این خصلت دانستهاند که پیامبر، مانند ما، مخلوق است؛(1)
یعنی این که هرچه در کمالات پیش برود و درجه او بالاتر رود، هرگز خالق نمیشود. ولی در همان حالت مخلوقیت، به بالاترین رتبهای که یک مخلوق میتوان برسد، رسیده است. و البته، این لطف خداوند منّان بر اوست که خطاب به حضرتش فرمود:
(و کان فضل اللّه علیک عظیما.)(2)
اهل بیت آن حضرت نیز وارث همان کمالات پیامبرند، بجز شأن نبوّت. بدین روی امام امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود :
لا یقاس بآل محمّد من هذه الامّة احد، و لا یسوّی بهم من جرت نعمته علیه ابداً.(3)
این نکته بسیار اهمیت دارد که وصف خورشید را از زبان خورشید
بشنویم، نهذرّههای ظلمت زده. لذا باید این گونه تعبیرات را غنیمت شماریم و بدان گوش جان سپاریم. بر این اساس، اهل بیت را با صحابه پاک و آسمانی همچون سلمان و ابوذر نمیتوان مقایسه کرد، چه رسد به دیگران با چنان کارنامه هایی.
گفتیم که اینان، فضائل و مناقب موهبتی الهی را از پیامبر به ارث بردهاند. و پیامبر، نعمتی والاست که خداوند، در میان نعمتهای خود که همه ارزش دارند، تنها به این نعمت، بر بشر منّت نهاده و میفرماید:
(لقد منّ اللّه علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولاً من انفسهم)(1)
هیچ کس از این امّت با آل محمّد قیاس نمیشود. و هیچ یک از امّت که نعمت خداوند پیوسته بر آنها جریان دارد، با آنها مساوی نیست.
و تفسیر آیه شریفه (الم یجدک یتیماً فآوی)(2) به بیان حضرت رضا علیه السلام
چنین است که: خداوند حکیم، نه تنها افراد عادّی امّت، بلکه بزرگان امت همچون سلمان و ابوذر و مقداد را زیر چتر پیامبر و خاندانش : در آورده است.(3) بدین سبب، این گفت و گو که میان راوی با امام
صادق علیه السلام انجام شده، خواندنی و درسآموز است:
راوی: آیا پیامبر فرمود: «آسمان سایه نیفکنده و زمین زیر پای کسی پهن نشده که راستگوتر از ابوذر باشد»؟
امام صادق علیه السلام : آری.
راوی: پس رسول الله و امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین : در این حدیث کجایند؟
امام صادق علیه السلام : چند ماه در سال هست؟
راوی: دوازده ماه.
امام صادق علیه السلام : چند ماه حرام در آنها هست؟
راوی: چهار ماه.
امام علیه السلام : آیا ماه رمضان در شمار آنهاست؟
راوی: نه.
امام علیه السلام : ماه رمضان، یک شب دارد که کار خیر در آن، برتر از هزار ماه است. ما خاندانی هستیم که کسی با ما قیاس نمیشود.(1)
چنین است که اسوههای زهد و تقوا همچون سلمان و ابوذر، نمیتوانند دم از هماوردی با اهل بیت بزنند و حتی خود را با آنها قابل قیاس بدانند. حال آیا افراد سفله دون مایه را میرسد که سخن از چنین دوستی گویند؟ چه رسد به مقایسه یا هماوردی؟! که اساساً محال است.
بسیاری از داوریهای مورّخان را باید بر این مبنا سنجید و بررسی و ارزیابی کرد. چنان که شاعر گوید :
نه عَجَب گر فرو رود نَفَسش *** عندلیبی، غراب، هم قفساش
این مضمون در احادیث فراوان آمده که به دلیل اختصار، مجال
1) اختصاص / 12 و 13.
بیان آنها نیست. به این مورد اکتفا کنیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
علیّ منّی و أنا منه. فمن قاسه بغیری فقد جفانی.(1)
علی از من است و من از او. پس هرکس او را با دیگری غیر از من قیاس کند، به من جفا کرده است.
بر این اساس است که امام هادی صلوات اللّه علیه در زیارت معتبر غدیریه خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
لعن اللّه من ساواک بمن ناواک.(2)
خدا لعنت کناد کسانی را که افرادی را که با تو درافتادند،با حضرتت مساوی میدانند.
اکنون این شاخص وحیانی را که پیش روی ماست، مقایسه کنید با سخنانی که برخی گویندگان و نویسندگان مطرح کردهاند و میکنند.
در جایی که هرچه ادب و حق گزاری - حتی از بزرگانی مانند سلمان - در برابر آن اوج، به بی وزنی میافتد، درباره رفتارهایی مانند حق بردن و خانه نشین کردن و محاصره و مانند آن - که درخطبه شقشقیه، گوشهای از آن آمده - چه میتوان گفت؟!
5- از دیر زمان چنین بوده که اکثر مردم به دنیا اندیشیدهاند نه دین و معنویت. قرآن، این ویژگیِ غالب انسانها را بدین سان باز میگوید :
(بل تؤثرون الحیاة الدنیا و الآخرة خیر و ابقی.)(1)
بلکه زندگانی دنیا را (بر آخرت) ترجیح میدهید، در حالی که آخرت، بهتر و ماندگارتر است.
شما زندگیِ دنیا (= زندگیِ پَست و بی ارزش) را انتخاب میکنید، در حالی که آخرت، بهتر و ماندگارتر است.
خداوند، پیامبر خود را فرستاده تا ظرف وجودی انسانها را تطهیر کند و قلب او را به نور تذکّر، حیات بخشد. بدین روی، از مردم میخواهد تا خود به اختیار، به این کار اقدام کنند:
(یا ایها الذین آمنوا استجیبوا للّه و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم.)(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! ندای خدا و رسول را پاسخ مثبت گویید، زمانی که شما را فرا میخوانند بدانچه شما را حیات میبخشد.
دریغا! که بشر، به این ندای آسمانی پاسخ مثبت نمیدهد. در نتیجه، آن ظرف، تطهیر ناشده باقی میماند. و آنگاه، حتّی زمانی که پاکترین آبها در آن ریخته شود، به آبی آلوده بدل میشود که میتواند دیگران را فریب دهد، و لذا برای رفع عطش خود بدان روی میآورند، بدون این که به نتیجهای برسند.
نعمت وجود گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله بدین سان در میان مردمِ آن روزگار، مورد ناسپاسی قرار گرفت. آن گوهرِ بیش بها را قدر ندانستند، تا آنجا که خداوند، یک بار در مدّتی کوتاه، آن مردم مدّعی را با یک آزمونِ بسیار آسان آزمود. آزمون، این بود که حکم الهی صادر شد که هرکس
میخواهد به دیدار پیامبر برود، باید یک درهم (که مبلغی ناچیز بود) به فقیری صدقه دهد تا پیامبر، او را به حضور بپذیرد :
(یا ایها الذین آمنوا اذا ناجیتم الرسول فقدّموا بین یدی نجواکم صدقة.)(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! هرگاه میخواهید با پیامبر نجوا کنید، پیش از نجوای خود صدقه بدهید.
به محض آن که این امر از آسمان در رسید، همه مردان زمینی از صحنه گریختند. و تنها کسی که روزی چند بار صدقه میداد تا به حضور پیامبر رسد و از محضرش بهره گیرد، امام امیرالمؤمنین علیه السلام بود، چنان که سالها بعد، در مجالس مختلف، در جمع اصحاب، آنها را سوگند میداد که: کدام یک از شما در آن زمان به آیه «نجوی» عمل کرد؟ همه - به اتّفاق - سوگند یاد میکردند که: هیچ کس غیر از شما چنین نبود.(2)
باری، خداوند وقتی مردم را به این آزمون آزمود و واقعیّت وجودی شان را به آنها نشان داد، این حکم را نسخ کرد، چنان که در آیه دیگر به زبانی تلخ به آنها خطاب کرد:
(أأشفقتم ان تقدّموا بین یدی نجواکم صدقات؟ فإذ لم تفعلوا و تاب اللّه علیکم...) (3)
آیا ترسیدید از این که قبل از نجوای خود صدقه بدهید؟ حال که چنین نکردهاید و خداوند، توبه شما را پذیرفت...
حالِ مردم در آن روزگار چنان بود و در این روزگار نیز چنین است. میبینیم که در موارد فراوان، دین خود را، نه به دنیایی مفصّل، بل به اندکی ناچیز از آن میفروشند و این کار را توجیه دینی میکنند! چگونه در جامعه مسلمانان، ربا بیداد میکند؟ ربایی که در قرآن، گرفتن و دادنِ آن، «اعلام جنگ با خدا و رسول» نام دارد!(1)
خداوند تعالی در دو آیه قرآن، از حقیقتی شگفت خبر میدهد. در یک مورد به پیامبرش تسلّی میدهد:
(و ما اکثر الناس و لو حرصت بمؤمنین.)(2)
بیشتر این مردم - اگر چه بر آن حرص ورزی - مؤمن نیستند.
این آیه در زمان بسط و گسترش اسلام نازل شده است. عجیب نیست؟ امّا عجیبتر از آن، آیهای دیگر است که کمی بعد از آن میخوانیم :
(و ما یؤمن اکثرهم باللّه إلّا و هم مشرکون.)(3)
بیشتر اینان، ایمان به خدا نمیآورند مگر این که مشرکند!
پیامبر! غصّه نخور! بیشتر این مؤمنان، مشرک اند. الفاظ آیه به گونهای است که مختصّ زمان حیات پیامبر نیست، بلکه امروز نیز مصداق دارد، چنان که با نگاهی به پیرامون خود میبینیم.
از این توضیح کوتاه، پاسخ به یک پرسش مهمّ را مییابیم که گاه مطرح میشود. میپرسند: اگر در غدیر هفتاد هزار یا صد و بیست هزار نفر تن با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کردند، چگونه این همه جمعیت، چند هفته بعد، حضرتش را، زمانی که به یار و یاور نیاز داشت، تنها گذاشتند؟
با این توضیحات، جواب آن روشن میشود. در یک کلمه : دنیاپرستی. قرآن نیز به بیانی دیگر پاسخ میدهد :
(یعرفون نعمة اللّه ثم ینکرونها، و اکثرهم الکافرون.)(1)
نسبت به نعمت خدا معرفت یافتند، سپس به انکارش پرداختند و بیشتر آنان کافرند.
امام صادق علیه السلام فرمود: نعمت خدا را در غدیر شناختند و در سقیفه به انکارش پرداختند!(2)
این حقیقت تلخ، همان است که حضرت سیّد الشهدا صلوات اللّه علیه در جمله تاریخی خود بیان فرمود :
انّ الناس عبید الدنیا، و الدین لعق علی انفسهم، یحوطونه ما درّت به معایشهم، فاذا مُحّصوا بالبلاء قلّ الدّیانون.(3)
مردم به راستی بندگان دنیایند. و دین، بطور لغزنده روی زبانِ آنان است. دربارهاش تا زمانی سخن میگویند که معیشت شان با آن بگردد. امّا زمانی که در آزمونی آزموده شوند، دین داران (راستین) اندکند.
مردمی که چنین باشند، در مرحله انتخاب میان حاکمان غاصب و امامانِ بحقّ که قدرت ندارند، کدام یک را بر میگزینند؟ دیدهایم که غالباً گروه اول را برگزیدهاند. و حتّی در زمانی کوتاه که امیرالمؤمنین علیه السلام حکومت دنیایی داشت، به صِرف وعدههای مخالفان و فقط در حدّ خبرِ سفرههای چرب آنها که به گوش میرسید، حکومت آنها را بر حکومت حضرتش ترجیح دادند. و شد آنچه شد.
پیامد این انتخاب غلط مردم، این است که امامان معصوم علیهم السلام تنها ماندند و قدرت و امکانِ برخورد با غاصبان را نیافتند.
6- در چنین وضعیتی که مردم فقط به دنیا میاندیشند، حکومتهای غاصب نیز، از همین ویژگیِ مردم سوء استفاده میکنند و برای جلب منافع به خود، تظاهر به همراهی با امامان بحقّ میکنند. آن خلیفه که بارها«لو لا علی لهلک فلان» گفت، هلاک را در چه میداند؟ هلاک را در این میبیند که در یک قضاوت، درمانَد و پایههای قدرتش سست و لرزان شود. بدین جهت است که وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام قضاوت صحیح را پیش میآورد (به خاطر اِحقاق حقّ یک فرد مظلوم، نه تحکیم پایههای قدرت یک ظالم)، آن ظالم نیز، از این انجام وظیفه حضرتش سودی ناچیز میگیرد، در جهت حکومت چند روزه دنیوی خود. آنگاه این فرآیند را «نجات خود از هلاک» نام مینهد و «لو لا علی لهلک فلان» میگوید. وگرنه کیست که نداند طبق احادیث متواتر میان فریقین، دشمنی با امیرالمؤمنین علیه السلام ، عینِ هلاکت است؟!
این ماجرا بارها تکرار شده از جمله:
آن زمان که در مدینه، زلزلهای روی داد، مردم سراسیمه به خانه دو خلیفه شتافتند. و آنها نیز به امیرالمؤمنین علیه السلام پناه آوردند. و حضرتش مردم را نجات داد.(1)
آن زمان که پادشاه روم سؤال هایی از معاویه پرسید. و معاویه در پاسخ درماند و از امام مجتبی علیه السلام کمک
گرفت. (2)
زمانی که متوکل عباسی به بیماریِ سخت دچار شد و در مورد نذر خود، از امام هادی علیه السلام کمک گرفت.(3)
زمانی که سامرا گرفتار خشک سالی شد. در این میان، یکی از اسقفهای نصرانی با ترفندی خاصّ دعایش مستجاب شد. و او از همین رویداد، سوء استفاده کرد و حقانیت اسلام را مورد تردید قرار داد. در این حال، خلیفه عباسی، امام عسکری علیه السلام را از محاصره خانگی احضار کرد تا پاسخ را بیان فرماید. و امام علیه السلام برای نجات عقیده مردم، ترفند اسقف نصرانی را روشن ساخت.(4)
این پدیده را امام صادق علیه السلام در بیانی کوتاه و گویا نشان میدهد. این بیان، پاسخی بسیار روشن است به این پرسش که: چرا آن غاصبان
1) بحارالانوار 41 / 254، علل الشرایع 2 / 556، المناقب 2 / 324.
2) بحارالانوار 10 / 132، 43 / 357، 44 / 147، 57 / 199، 72 / 196، تفسیرقمی 2 / 268، المناقب 4 / 12.
3) بحارالانوار 50 / 162، احتجاج 2 / 453، تحف العقول / 481، تفسیر قمی 1 /284، عوالی اللئالی 2 / 314، فقه القرآن 2 / 313، المناقب 4 / 291 و 402.
4) بحارالانوار 50 / 270 و 271، خرائج 1 / 441، کشف الغمة 2 / 429، المناقب3 / 313.
به امامان معصوم علیهم السلام رجوع میکردند؟ پاسخ امام صادق علیه السلام به این پرسش - به روایت معتبر کتاب نفیس کامل الزیارات - چنین است:
و الله انّ بنی هاشم و قریشاً لتعرف ما أعطانا اللّه، ولکنّ الحسد أهلکهم کما أهلک إبلیس. و انّهم لیأتوننا إذا اضطرّوا و خافوا علی انفسهم، فیسألونا، فنوضح لهم، فیقولون: نشهد انّکم اهل العلم، ثمّ یخرجون فیقولون: ما رأینا اضّل ممّن اتبع هؤلاء و یقبل مقالتهم.(1)
به خدا سوگند، بنی هاشم (= بنی عباس) و قریش نسبت به آنچه خداوند به ما بخشیده معرفت دارند. امّا حسد آنها را هلاک ساخت چنانکه ابلیس را نابود کرد. آنان در زمان اضطرار که بر جان خود میترسند، نزد ما میآیند و از ما درخواست میکنند و ما برای آنها توضیح میدهیم. آنگاه به ما میگویند: شهادت میدهیم که شما اهل علم هستید. پس از آن بیرون میروند و میگویند: ندیدیم کسی را که گمراهتر باشد از آن کس که پیرو اینان (اهل بیت) باشد و سخن آنها را بپذیرد.
ادامه این پاسخ را در بخش بعد، همچنان پی میگیریم.
1) کامل الزیارات، باب 108 نوادر الزیارات، حدیث 2، چاپ غفاری، ص 343.
ادامه پاسخ:
7- در ذیل این سؤال، یک سؤال فرعی دیگر مطرح میشود: چرا ائمه اطهار: بعضی از فرزندان خود را به نام خلفا مینامیدند؟
الف. پس از توضیحات یاد شده پیشین - که در کمال اختصار، وضع رابطه ائمه با خلفا را نشان میدهد - آیا این مسئله جزئی میتواند تمام آن موارد را تحت الشعاع قرار دهد؟ بار دیگر، به نکات قبلی رجوع شود تا جایگاه این سؤال فرعی روشن شود.
ب. آیا نامهای مورد نظر شما، مختصّ خلفا بوده و هیچ فرد دیگری به این نامها وجود داشت؟ با نگاهی ژرف به تاریخ، میبینیم که این نامها، نامهای عربی بوده که خلفا نیز به آنها نام گذاری شدهاند. به عنوان مثال، اکنون که رضا شاه و محمّدرضا شاه، به عنوان چهرههای اصلی حکومت پهلوی شهرت دارند، آیا هرکسی که این نام
را دارد، بدان معنا است که وابسته و ارادتمند به خاندان پهلوی است؟ یا این که مردم، فرزندان خود را به دلیل ارادت به امام رضا علیه السلام به این نام نامیدهاند؟
ج. در برخی موارد، نصّ صریح وجود دارد که روشن میسازد این نامگذاری به خاطر افرادی مشخّص است. مثلاً در توضیح این مورد که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، یکی از فرزندان خود را به «عثمان» نام نهاد، آمده است که حضرتش این نام را به خاطر «عثمانبن مظعون» بر فرزندش نهاد.(1) عثمانبن مظعون، یکی از اصحاب بسیار محبوب
رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
د. بعضی از این نامها، تا مدّتهای مدید، شخصیت فردی خاصّ را تداعی نمیکرد، چرا که افرادی با افکار مختلف، در درون جامعه با هم زندگی میکردند، بدون اینکه مرز بندیِ خاصّ و مشخّصی در میان باشد. امّا به تدریج که مرزها مشخّص شد، ائمه اطهار علیهم السلام بر حفظ هویّت شیعی افراد، تأکید کردند. بر همین مبنا، وقتی حضرت امام کاظم علیه السلام از یکی از اصحاب خود پرسید: چه نامی بر دخترت نهادهای؟ گفت: حمیرا. فرمود: ما این اسم را خوش نمیداریم. آن را عوض کن.(2)
ه-. در همین راستا، این نکته قابل توجّه است که یکی از القاب امام
هادی علیه السلام ، «متوکّل» بود. ولی برای اینکه نام خلیفه ظالم عبّاسی تداعی نشود، از یاران خود میخواست که او را به این لقب نخوانند. (1)
و. در بدترین حالت، فرض کنیم این نام گذاری، از اصل به نام خلفا بوده است. نکته مهم این است که اگر شدّت تقیّه در آن زمانها را در نظر بیاوریم، آنگاه میبینیم که ائمه اطهار علیهم السلام در یک جهادِ دشوار و طاقت فرسا، به حفظ اصل دین و عقایدِ یاران معدود خود میاندیشیدند، و طبیعی است که هر کس در چنین وضعی باشد، نتواند تمام شئون را نگاه دارد. در این حال، میتوان بعضی فرعها را فدای اصل کرد.
ز. سخن از روزگاری است که مهمترین اصل اعتقادی شیعه یعنی امامت و نصّ بر دوازده امام - یعنی نامها و ویژگیهای اولیه آن بزرگ مردان - خود یکی از اسرار شیعه بوده است، تا آنمجا که یکی از مهمترین اسناد امامت شیعه یعنی حدیث لوح حضرت زهرا علیها السلام ، تا حدود صد سال به عنوان یک راز و امانت نزد صحابی بزرگواری مانند جابربن عبداللّه انصاری نگاهداری میشد. پس از آن، این امانت را، امام باقر علیه السلام - به حسب ظاهر - از جابر تحویل گرفت و باز هم دهها سال نزد آن حضرت به امانت ماند تا این که امام صادق علیه السلام آن را به ابوبصیر به امانت سپرد و ابوبصیر آن را به عبدالرحمانبن سالم آموخت، با این قید تأکید که: «فصُنه إلّا عن اهله».(2) عبدالرحمانبن
سالم به این توصیه عمل کرد و در میان تمام مردم آن روزگار، کسی نیافت که این حدیث شریف را به او برساند مگر یک نفر به نام «بکربن صالح». او نیز فقط به چهار تن آموخت:
صالحبن ابی حماد، حسنبن ظریف، ابراهیمبن هاشم قمی، سعدبن عبداللّه اشعری قمی.
یکی از طرق همین حدیث لوح، به جناب عبدالعظیم حسنی میرسد، که در آن طرق، جناب عبدالعظیم حسنی به راویِ پس از خود، توصیه جناب ابوبصیر را (دهها سال بعد از ابوبصیر) به بیان دیگر تکرار میکند:
هذا سرّ اللّه و دینه و دین ملائکة، فصنه الّا عن اهله و اولیائه.(1)
این سرّ خدا و دین اوست و دین ملائکه او، پس آن را نگاه دار، مگر از اهل و اولیای او.
در چنین حالتی چگونه میتوان انتظار داشت که جزئیات اخبار خاندان پیامبر یعنی نامگذاری فرزندانشان و تمام حکمتها و مصلحتهای مربوط به آن - که غالباً با مسائل دشوار آن روز ارتباط داشت - به اطّلاع ما رسیده باشد؟
8- سؤال فرعی دیگر این است:
آیا تزویج بعضی از امامان یا فرزندان آنها با برخی از بستگان
1) بحار الانوار، 36 / 200 ح 3 به نقل از کمال الدین 1 / 308 و عیون اخبارالرضا علیه السلام / 45.
خاندان خلفا صحیح است؟ و آیا این کار به معنی قبول رسمیت و حقانیت خلفا نیست؟
الف. بارها در باب شدّت تقیّه سخن گفتهایم. بار دیگر با اشاره به همان مطالب میگوییم: درباره جزئیات این قضایا، خبر دقیق به دست ما نرسیده که - به اصطلاح امروز - «پشت صحنه» هر کدام از این قضایا، چه فشارها و تهدیدها یا مصلحتها و جلوگیری از آزارهایی بوده که اهل بیت را وادار به چنین وصلت هایی کرده است. امّا هرچه باشد، اصل کلّی را نباید از یاد برد که شدّت فشارها و تضییقات بر خاندان نور را نشان میدهد.
ب. یکی از مهمترین مصادیق این مدّعا، ازدواج خلیفه دوم با ام کلثوم است که - بنابر این مدّعا - فرزند حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است.
در اینجا نیز ابتدا میگوییم: آیا این کار - به فرض صحّت این مدّعا - با درد دلهای امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه شقشقیه برابری میکند؟ خانه نشین کردنِ باب مدینه علم نبوی به دستِ گوینده «لو لا علی لهلک فلان»، آیا ظلمی بر حضرت علی مرتضی علیه السلام هست یا نه؟ و به فرض که صحیح باشد، یکی از تحمیلهای دستگاه خلافت بر حضرتش بوده است.
امّا ماجرای این ازدواج بدین ترتیب است: جعفربن ابی طالب در آغاز جوانی با اسماء بنت عمیس - از نخستین زنان مؤمنه به اسلام - ازدواج کرد. در زمانی که حضرت خدیجه مورد بی مهریِ مردم مکّه
قرار گرفت، اسماء با آن بانوی گرامی همراز بود و انس داشت. حضرت خدیجه زمانی از دنیا رفت که حضرت فاطمه علیها السلام پنج ساله بود. در آخرین روزهای عمر حضرت خدیجه، اسماء به ایشان قول داد که حضرت زهرا را تنها نگذارد. اسماء با جعفربن ابی طالب به حبشه هجرت کرد. در بازگشت از حبشه، گاهی اسماء به مدینه میآمد. از جمله در شب ازدواج حضرت امیرالمؤمنین با حضرت صدیقه 3 که اسماء شرکت داشت. اسماء بار دیگر به حبشه بازگشت. در حبشه صاحب پسری شد که جعفر، نام او را عبداللّه گذاشت. در سال 6 هجری بار دیگر اسماء همراه با جعفر به مدینه بازگشت. در مدینه، بعد از چند ماه، جناب جعفر فرمانده سپاه موته شد و به شهادت رسید. بعد از مدّتی اسماء با ابوبکر ازدواج کرد، در زمانی که هنوز زمینه و مجالی برای بروز اختلافات پیش نیامده بود. اسماء از ابوبکر صاحب دو فرزند شد: یکی محمّدبن ابی بکر و دیگری ام کلثوم دختر ابوبکر.
بعد از قضایای سقیفه، حاضر نشد زندگی با ابوبکر را ادامه دهد، به سبب قولی که به حضرت خدیجه داده بود که حضرت زهرا را تنها نگذارد. لذا در دوره بیماری حضرت فاطمه، اسماء در خدمت ایشان بود. وقتی ابوبکر از دنیا رفت، اسماء با دو فرزندش (محمّد و ام کلثوم) به خدمت حضرت امیر علیه السلام درآمد و با آن حضرت ازدواج کرد، بدون این که از حضرتش صاحب فرزند شود. دو فرزند او هم به عنوان فرزند خوانده امیرالمؤمنین بودند که تحت سرپرستی
حضرتش بزرگ شدند.
از سوی دیگر، امیرالمؤمنین دو دختر داشت: یکی ام کلثوم که همسر مسلمبن عقیل بود. (در قضایای عاشورا، زمانی که حضرت سیدالشهداء، دخترانِ یتیمِ مسلم را روی پای خود نشاند، خواهر زادههای امام حسین علیه السلام بودند.) دیگری حضرت زینب که همسر عبداللّهبن جعفر بود.
امّا همسر عمربن خطاب، ام کلثوم دختر ابوبکر بود. عمر، او را از امیرالمؤمنین علیه السلام (پدرخواندهاش) خواستگاری کرد تا همسرش خواهر عایشه - همسر پیامبر - باشد و خودش به عنوان باجناق پیامبر شهرت یابد. ماجرای ام کلثوم این است.(1) این ماجرا چه ربطی به قصّه
تحریف شده مشهور دارد؟
ج. مهمتر از همه این نکات، آن است که به فرض، مطلب بدان سان باشد که در نقلهای تحریف شده آمده است. جای تأمّل دارد که آیا ازدواج پیامبر با دختر ابوسفیان، بدان معنا است که پیامبر و ابوسفیان با هم مخالفت نداشته و رفاقت داشتهاند؟
آیا این ازدواج، هندِ جگر خوار را در زمره اصحاب پیامبر درآورد؟
اساساً نکته مهم این است که ازدواجها، طبق ظواهر شرع انجام میشد، چنان که زینب (فرزند یا دختر خوانده پیامبر) مدّتها همسر عمروعاص بود، در حالی که عمروعاص مشرک بود. و این در زمانی
1) بحارالانوار 33 / 580 و 581، 42 / 105 و 162، شرح نهج البلاغة 6 / 53، 16/ 143، کشف الغمة 1 / 372، کشف الیقین / 195.
بود که هنوز امر الهی به عدم تزویج مسلمان با مشرک نازل نشده بود.
منافقان ظاهر اسلام داشتند، چون شهادتین میگفتند. لذا ازدواج مسلمانِ مؤمن با مسلمانِ منافق، هیچ اشکال شرعی نداشت، ضمن این که هیچ نوع حقّانیّتی برای هیچ طرفی پدید نمیآورد.
9- نکتهای که برای تکمیل نکات قبل باید افزود، آن است که ظلم به اهل بیت، منحصر به خلفا نیست. در این ظلم، مردم نیز مشارکت داشتهاند و دارند.
امیرالمؤمنین و امام جواد علیهما السلام در حدیث گرانقدری فرمودهاند :
نعمة لا تُشکر کسیئة لا تُغفر(1).
نعمتی که شکر آن ادا نشود، مانند گناهی است که آمرزیده نشود.
چه نعمتی بالاتر از وجود مقدس پیامبر و خاندانش :؟ و بر این اساس، چه گناهِ نابخشودنی بالاتر از کفران چنین نعمتی میتوان تصوّر کرد؟!
درد دلهای امیرالمؤمنین علیه السلام از مردم زمانش که او را در برابر تهاجم دشمنانِ مسلّح یاری نمیکردند، در نهج البلاغه آمده است. این همه ناسپاسی منحصر به حاکمان و صاحبان قدرت نیست، بلکه هرکس به سهم خود در این گناه شرکت دارد. یکی از مهمترین گناهان که باید از آن به درگاه خدا آمرزش بخواهیم، این است که: «مظلومی در محضر ما، مورد ظلم قرار گیرد، و توانِ یاری او داشته باشیم، ولی
1) غررالحکم / 280 حدیث 6212، اعلام الدین / 309، بحارالانوار 78 / 363 و365، مستدرک الوسائل 12 / 369 حدیث 14325.
به یاری او نشتابیم».(1) چه مظلومی بالاتر از چنان شخصیتهای آسمانی که در بندِ پندارهای غلط مردمِ زمینی گرفتار آمده و با چنان حاکمانی مقایسه شوند؟! چنان که امام امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه شقشقیه به عنوان درد دل خود فرمود : «حتی صرت اُقرن الی هذه النظائر».(2)
به هر حال، آن بزرگواران مورد ظلم قرار گرفتند. مردم میتوانستند - هر یک به سهم خود - از آنان دفاع کنند، امّا چنان نکردند. خداوند متعال هشدار داده بود:
(قل ان کان آباؤکم و ابناؤکم و إخوانکم و أزواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احبّ الیکم من اللّه و رسوله و جهاد فی سبیله فتربّصوا حتّی یأتی اللّه بأمره.)(3)
بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و دودمانِ تان و اموالی که به دست آوردهاید و تجارتی که از کسادی آن میترسید و مسکن هایی که دوست میدارید، نزد شما محبوبتر باشد از خدا و رسولش و جهاد در راه او، پس انتظار بکشید تا آن که خداوند، امر (عذاب) خود را بفرستد.
مردم، گذران چند روزه دنیا را بر این نعمتِ بی بدیلِ الهی ترجیح
دادند. خداوند متعال، بارها این ظلم آشکار را نادیده گرفت. و سرانجام، آنها را مشمول عذاب خود گردانید. عذاب الهی بر مردم این بود که آخرین حجّت خود را از دسترس مردم دور نگاه داشت و این گوهر را در دل صدف محفوظ داشت، چنان که امام باقر علیه السلام فرمود :
اذا غضب اللّه تبارک و تعالی علی خلقه، نحّانا عن جوارهم.(1)
وقتی خدای تبارک و تعالی بر آفریدگانش غضب کند، ما را از جوار آنها دور میسازد.
امروز، امام عصر ارواحنا فداه، نه تنها از دستِ دشمن دانا گریزان است که از دستِ دوستِ نادان نیز دردِ دل میکند:
قد آذانا جهلاء الشیعة و حمقاؤهم و من کان دینهم جناح البعوضة ارجح منه. (2)
به راستی افراد نادان و نابخرد شیعه، و کسانی که بال مگس را بر دین خود ترجیح میدهند، ما را آزردند.
حضرتش در بیان دیگر، عدم توجّه مردم به خود را در این جملات خلاصه میکند:
و لو أن اشیاعنا وفّقهم اللّه لطاعته علی اجتماع من القلوب فی الوفاء بالعهد علیهم، لما تأخّر علیهم الیمن بلقائنا...(3)
اگر دلهای شیعیان ما - که خدای بر طاعت خود، آنان را توفیق دهاد - بر وفای به پیمانی که بر عهده آنها داریم، مجتمع بود، برکت لقای ما از آنها تأخیر نمیافتاد.
تا زمانی که غیبت حضرتش ادامه یابد، تداوم غیبت نشان میدهد که هنوز دشمنان دانا دست اندرکار ستم بر آن حضرت اند و دوستان نادان، عزم جدّی برای یاری حضرتش ندارند.
امیدواریم خداوند متعال، در امرظهور حضرتش تعجیل فرماید و به ما معرفتِ فضائل و شئون آن حضرت و قدردانی از این نعمت والای الهی را به ما نصیب فرماید.
آمین ربّ العالمین.
پاسخ:
1- این پرسش گاهی در مقایسه افراد غیر مسلمان با افراد مسلمان مطرح میشود. همچنین پرسش هایی دیگر، هم خانواده آن پیش میآید، از جمله این که پیشرفت علمی غیر مسلمانها با عقب گرد علمی مسلمانها مقایسه میشود، و از اینجا در مورد حقانیت اسلام تشکیک میشود.
در این موارد، باید به چند نکته توجّه شود:
الف. آنچه تحت عنوان دنیای پیشرفته - از جهت نظام علمی یا اخلاقی اجتماعی - یاد میشود، مجموعهای است که دهها سال، سیادت و ریاست دنیا را به عهده داشتند. و به شکل استعمار آشکار یا پنهان، ارباب بخشی دیگر از دنیا بودند که آنها را به نوکری گرفته
بودند. اینان در موارد عدیده چنین میکردند که در مقام اربابِ مسلّط، نوکرها رابه جان هم انداختند، بعد از آن گفتند که نوکرهای ما خشونت دارند، در حالی که دنیای ما، دنیای مهربانی و رحمت است. در این جهت، از پدیده خودباختگی آنها نیز - که خود همان حاکمان جهانی در کشورهای عقب افتاده ایجاد کرده بودند - بهره گرفتند و آنها را شیفته خودشان کردند. سؤال، این است: چه کسی این خشونت را به آنها یاد داد؟ یا این روحیه را در آنها دید و - با وجود امکاناتی که برای تغییرشان داشت - نه تنها به اصلاح آن نپرداخت، بلکه این روحیه را در آنها تقویت کرد؟
ب. پیشرفت علمی آنها با سرمایههای ما انجام شد: سرمایههای علمی مانند ترجمه آثار ابن سینا و ابوریحان به زبانهای خود و تدریس در مراکزشان، که البته به آن حدّ، محدود نماندند و پیش رفتند. همچنین سرمایههای مالی ما، که دهها سال به غارت و یغمای منابع زیرزمینی ما پرداختند. افزون بر آن، سرمایههای فکری ما را که در آنها حالت خودباختگی و شیفتگی در برابر غرب پدید آوردند و به آنها امکانات دادند و به سمت خود جذب کردند. پس از این همه، آیا انصاف است که درباره مایه اصلی پیشرفت خود، چنین قضاوت کنند؟ و آیا انصاف است که ما همان سخنان را بدون اندیشه و تأمّل تکرار کنیم؟
ج. با وجود نکته قبلی، انکار رفتار صحیح، در هر حال و از سوی هر کس که باشد، نه معقول است، نه مقدور و نه مقبول. ما هم بعضی
رفتارهای صحیح غربیها را انکار نمیکنیم. ولی میگوییم که تمام این رفتارها، در این مقوله جای میگیرد که «انسان» محور جهان باشد نه خدا، و «دنیا» مقصد اصلی باشد نه آخرت. بیان این جمله به آن معنا نیست که ما - یعنی مسلمانها - در تمام شئون خود، خدا و آخرت را محور کار خود میدانیم. ما، خود اقرار داریم که در موارد متعدّد، در عمل، به دین پشت پا زدهایم، ولی فعلاً سخن در آن باب نداریم. سخن در این است که منشأ اصلی رفتارها و برخوردهای انسان دوستانه آنها چیست؟ با دقّتی مختصر میتوان دید که هدف، فقط رسیدن به دنیایی است که رفاه آن بیشتر باشد، آن هم با ترویج فرهنگِ انسان محوری. این دو هدف، جای بحث و نقد زیاد دارد.
د. ما، از جنبههای انسانی دین اسلام غافل شدهایم. موارد فراوان در اسلام وجود دارد که به آن امتیاز بخشیده است، در زمینههای : حقوق بشر، محیط زیست، اخلاق حرفهای در تجارت، شیوه اجرای حدود و قصاص، روابط اجتماعی و ضرورت حفظ مبانی اخلاق اجتماعی و حقوق دیگران و دهها بحث دیگر، که تفصیل آن در جای خود باید بیاید. ولی تا آنجا نسبت به آن غفلت داریم که نه تنها در عمل بدان بی توجّه شدهایم، بلکه در بحث و گفت و گو نیز کمتر مطرح میکنیم.
ه-. دین را باید در آینه آموزههای آن دید نه در آینه عملکردهای مدّعیانش. البته ما همواره وظیفه داریم که به عمل، مروّج دین باشیم نه فقط به زبان و بیان. ولی اگر در جایی چنین نشد - که متأسفانه نمونه
آن را کم نداریم - آن عملِ غلط، نباید معیار بررسی دین ما باشد. دین ما میگوید:
(لئن بسطت الیّ یدک لتقتلنی، ما أنا بباسط یدی الیک لأقتلک) (1)
اگر دست خود را بر من بگشایی تا مرا بکشی، من هرگز دست بر تو نمیگشایم تا تو را به قتل برسانم.
(ادفع بالّتی هی احسن السیئة فاذا الذی بینک و بینه عداوة کأنّه ولیّ حمیم)(2)
بدی را با نیکی پاسخ گوی. در این حال، کسی که میان تو و او دشمنی است، به دوست و هم پیمان بدل میشود.
(و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس، و اللّه یحبّ المحسنین)(3)
کسانی که خشم خود را فرو میخورند، و مردم را میبخشند. و خداوند، نیکوکاران را دوست میدارد.
البته در جای خود هم میگوید: «کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا»(4)،
ولی عفو و انتقام، هر دو مشروط است به آن که کسی در این میان سوء استفاده نکند. در هر حال، با شناخت زمان و مکان و... باید اقدام کرد.
2- گاهی بعضی از مراسم مذهبی شهرهای مکّه و مدینه در ایام حجّ را - مثلاً - با شهری مثل شیراز در ایّام عادّی سال مقایسه میکنند.
در این مورد توجّه به چند نکته لازم است:
الف. آیا اطمینان دارید که ساکنان مکّه و مدینه، به رضایت خود در آن مراسم مذهبی - مثلاً نماز جماعت - شرکت میکنند یا تهدید و جبر در میان است؟ آیا چنان تهدیدی - برای نماز جماعت - را در شهرهای خودمان میپسندید؟
ب. مقایسه ایام زیارتی حجّ با ایام عادّی سال، امری غیر معقول است. هر زمانی اقتضای خاصّ خود را دارد. باید دانست که منطقه حجاز، منطقهای است که از دیرباز - و حتّی قبل از اسلام - شاهرگ اقتصادی آن، زیارت خانه کعبه بوده است. پس بطور طبیعی، هرچه در جهت جلب مشتری برای این «گردشگری اسلامی» سرمایه گذاری شود، اثر اقتصادی آن در وضع مردم آن متطقه نمایان میشود.
ج. همچنین برای رعایت دقّت بیشتر در مقایسه، باید شکوه مسجدالحرام را مثلاً با حرم حضرت امام رضا علیه السلام مقایسه کرد، و وضع عمومی فرهنگی پایتخت سعودی - ریاض یا جدّه - را با پایتخت ایران، تا سنخیت رعایت شود.
د. در هر حال، مقایسه باید عقلی صورت گیرد و نه احساسی، و عملی باشد نه ظاهری. در مقایسه، باید از خودباختگی و شیفتگی در برابر دیگران - اروپایی یا عرب یا غیر آنها - دست برداشت. کار خوب، از هرکسی که باشد، خوب است و کار بد، از هرکسی که باشد، بد. این شیوه برخورد، با منطق خودباختگی - که بگوییم: «مرغ همسایه، غاز است» - تفاوت اساسی دارد. متأسفانه در بسیاری از موارد، قضاوت ما، بر مبنای خودباختگی است.
3- مبنای قضاوت در مورد یک گروه، عملکرد آنها است یا اصل اندیشه آنها؟ به عبارت دیگر، ریشه وجودی هرکسی، اندیشه اوست یا عمل او؟ برخورد برخی از اندیشمندان اروپایی - مانند ویلیام مونتگمری وات - در ارزیابی و مقایسه تفکرات دینی، مقایسه عملکرد جوامع مربوطه است. و خطا در همین جاست که به عمل، محوریت بدهیم، در حالی که در دین ما، نیت، اصل است و آن را برتر از اندیشه دانستهاند، که در آینده به این بحث میپردازیم.
همچنین در دین ما، خودباختگی در برابر شخصیتها و جوامع و مراکز - به نوعی که حقّ را از روی آن بشناسیم - مقبول نیست. در جنگ جمل، امیرالمؤمنین علیه السلام با جمعی روبرو شد که وجود بعضی از صحابه در سپاه جمل را دلیل حقانیت آن مجموعه میدانستند. حضرتش خطاب به آنها فرمود :
انّ دین اللّه لا یُعرف بالرجال، بل بآیة الحق، فاعرف الحق تعرف اهله.(1)
دین خدا بر مبنای شخصیتها شناخته نمیشود، بلکه به آیت حق. پس حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی.
ثقة الاسلام کلینی در مقدمه کتاب گرانقدر کافی، از گروهی که حقّ را برمبنای شخصیتها میسنجند، شکایت میکند و این شخصیت پرستی را آفتِ دستیابی به حقّ میداند. وی در این مقدمه، حدیثی از
1) وسائل الشیعة 27 / 135 حدیث 33413، بحارالانوار 6 / 178 و 179، امالیطوسی / 625 مجلس 30، امالی مفید / 3 مجلس 1، بشارة المصطفی / 4، کشف الغمة1 / 411.
امام معصوم علیه السلام روایت میکند:
من دخل هذا الدین بالرجال، ردّته الرجال. و من دخل هذا الدین بالکتاب و السنة، زالت الجبال قبل ان یزول.(1)
کسی که بر مبنای شخصیتها به این دین درآید، همان شخصیتها او را از دین بر میگردانند. و کسی که دین را از روی کتاب خدا و سنّت رسولش شناخت، (چنان استوار و ثابت قدم میشود که) کوهها میلرزند پیش از آن که چنین انسانی بلرزد.
کتاب خدا و سنّت پیامبر - که پس از پیامبر، در وجود مقدّس امامان معصوم علیهم السلام جلوه گر میشود - ضابطه اصلی ما است که حقانیت آموزههای دینی را نشان میدهد، نه عملکرد شخصیتهای دینی و غیر دینی.
4- این پرسش به یک شکل - مقایسه وضعیت اعمال شیعه با غیر شیعه - در زمان امام محمّد باقر صلوات اللّه علیه مطرح شده و ابوحمزه از حضرتش در این مورد پرسید. آن جناب پس از تبسّمی، چنین پاسخ داد:
یا ثابت! انا فی افضل بقعة علی ظهر الارض. لو أنّ عبداً لم یزل ساجداً بین الرکن و المقام حتی یفارق الدنیا، لم یعرف ولا یتنا، لم ینفعه ذلک
1) مرحوم کلینی، حدیث را به عنوان «قال المعصوم علیه السلام » میآورد. ولی شیخنعمانی - که شاگرد او بوده و خود، محدّثی بلند پایه است - در کتاب غیبت خود، همانحدیث را از امام صادق علیه السلام روایت میکند. (غیبت نعمانی / 22، مقدمه). علّامه حلّی نیزرساله سعیده خود را با همین حدیث آغاز میکند تا ضرورت تحقیق و عدم تقلید در باباصول دین را یادآور شود.
شیئاً(1).
ای ثابت (اسم ابوحمزه)! من در برترین مکانِ روی زمین هستم. اگر بندهای همواره میان رکن و مقام خدا را سجده کند تا وقتی که
از دنیا بیرون رود، ولی نسبت به ولایت ما معرفت نداشته باشد، این همه سودی به او نمیرساند.
این پاسخ استوار، ممکن است امروز به ذائقه برخی از افراد خوش نیاید یا آن را بر تعصّب فرقهای حمل کنند. ولی با توجّه به مجموعه توضیحاتی که در پی میآید، میتوان نگاهی دیگر بر آن افکند:
الف. در مورد عمل، کمیّت شرط نیست، بلکه صحّت آن مهمّ است. برای روحیه کمیّت زده ما و دنیای کمیت زده ما، توجه به این نکته اهمیت فراوان دارد که آموزه گرانقدر امام امیرالمؤمنین علیه السلام را همواره پیش چشم آوریم:
لا یقلّ عمل مع تقوی، و کیف یقلّ ما یُتَقبّل؟(2)
هیچ کاری - اگر با تقوی همراه باشد - اندک نیست. و چگونه اندک باشد آنچه مورد قبول درگاه الهی قرار گیرد؟
امام عسکری علیه السلام در توضیح این حقیقت والا، بیانی از امام صادق علیه السلام میآورند که براساس آن، یکی از مدّعیان زهد زمان ایشان، دو قرص نان از نانوایی و دو عدد میوه از میوه فروشی دزدید و سپس
آنها را به چهار نفر نیازمند صدقه داد. وقتی به او اعتراض شد، در پاسخ به دو آیه قرآن استناد کرد که در برابر گناه، یک سیئه مینویسند و در برابر کار خیر، ده حسنه. در نتیجه، چهار سیئه برای او نوشتهاند و چهل حسنه، که در این میان سی و شش حسنه باقی میماند! امام صادق علیه السلام پس از این که محاسبه ریاضی را از آن مدّعی نقل میکند، به این حقیقت ارزشمند اشاره دارد که آن گونه کارها صحیح نیست، چون خداوند تعالی میفرماید :
(انّما یتقبّل الله من المتقین)(1)
به قید «انّما» توجّه شود که حصر را میرساند، یعنی این که خداوند، عمل را، فقط و فقط، از اهل تقوا میپذیرد نه از دیگران. و بدیهی است که دزدیِ عمدی خلاف تقوا است، گرچه در نظر آن مدّعیِ کمیت زده، مقدمه انفاق در راه خدا باشد!
این حقیقت در جای دیگر نیز بیان شده است. در قرآن میفرماید:
(الذی خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایّکم احسن عملاً)(2)
خدایی که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما عملی نیکوتر دارد.
امام صادق علیه السلام در تبیین آیه فرمود :
احسن عملاً... لیس یعنی اکثر عملاً، ولکن اصوبکم عملاً. و انما الاصابة
خشیة اللّه و التیة الصادقة و الحسنة...(1)
عملی نیکوتر... نه یعنی عملی بیشتر، بلکه عملی که استوارتر باشد. و استواریِ عمل، چیزی نیست جز خشیت خدا و نیت صادقانه و نیکو...
ب. عمل، جسمی دارد و روحی. به تعبیر دیگر، عمل، ترکیبی است از قالب و قلب. جسم و قالب عمل، نحوه ادای آن است که باید صحیح باشد، مثلاً نماز که باید به همان دستوری که در شرع رسیده، ادا شود نه به میل و دلخواه انسان. امّا روح و قلب عمل، نیّت صحیح است که اگر در کار نباشد، تمام آن عمل صحیح، مقبول نمیافتد.
این نکته جای دقّت دارد که در بینشِ مبتنی بر شرع، نه افراط در نیّت را از انسان میپذیرند، به گونهای که اعمال عبادی - مانند نماز و حجّ زکات و روزه و مستحبّات و ترک مکروهات - را به بهانه نیّت آنها تعطیل کند، چنان که برخی از صوفیه چنان کردند. و نه تفریط را، به این معنا که تمام توجّه انسان به صحّت جزئیات آداب و مناسک شرعی معطوف گردد، به گونهای که از اصل و روح عمل غافل شود. روش صحیح توجّه همزمان به هر دو جزء عمل است. جسم بدون روح، کالبدی است مرده، هرچند که بسیار زیبا و جذّاب باشد. و روح بدون جسم، قابل ارتباط و تعامل نیست، هرچند قوی باشد.
نکته مهمتر این است که این هر دو عامل، زمانی ارزش دارد که در چارچوب سنّت صحیح نبوی - بدون پیرایهها و آرایههای بشری -
1) کافی 2 / 16 باب الاخلاص، بحارالانوار 70 / 230.
باشد، نه مبتنی بر بدعتها، که ساختههای دست دیگران است و به نام دین الهی عرضه میشود. رسول خدا صلی الله علیه و آله به ما هشدار میدهد که:
لا قول الّا بعمل، و لا قول و لا عمل الّا بنیّة، و لا قول و لا عمل و لا نیة الّا بإصابة السنة.(1)
سخن مفید نیست مگر همراه با عمل. سخن و عملی مفید نیست مگر با نیّت. و سخن و عمل و نیّتی مفید نیست مگر آن که مطابق سنّت باشد.
نمیتوان در چارچوب بدعت پیش رفت، امّا ادّعای نیت صحیح داشت. لذا بررسیِ دقیق در مورد هر یک از کارهایی که انسان در نظر دارد، ضروری است که مبادا بدعت باشد و ما به جای تقرّب به خداوند، از درگاه رحمت او بیشتر دور شده باشیم.
ج. گفتیم که روح تمام اعمال و آداب عبادی، تقرّب به خدا و رسیدن به تقوا است. این حقیقت در آیات قرآن به روشنی بیان میشود. به عنوان نمونه:
گوشت و خونهای آنها (قربانیها) به خدا نمیرسد، بلکه تقوای شما به او میرسد.
زکات: (خُذ من اموالهم صدقة تطهرّهم و تزکّیهم بها)(1)
از اموال آنها صدقه بگیر، تا بدان وسیله آنها را تطهیر و تزکیه کنی.
تقوا چیست؟ تقوایعنی تعبّد محض، چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام در تعریف «اسلام» فرمود :
الاسلام هو التسلیم...(2)
اسلام، چیزی جز تسلیم نیست...
برای این تعبّد و تسلیم، یک راه قرار داده شده نه بیشتر، که «صراط مستقیم» است و هر روز، دست کم ده بار هدایت به این راه را از خداوند متعال میخواهیم:
(اهدنا الصراط المستقیم).
در قرآن، سخن از «صراط مستقیم» است و نه «صراطهای مستقیم»، تا برخی مدّعیان، مدّعای کهن صوفیانه را در کسوتی دیگر به ما نگویند. در این هشدار قرآن ژرف بنگرید :
(و انّ هذا صراطی مستقیماً فاتبعوه، و لا تتّبعوا السبل فتفرّق بکم عن سبیله، ذلکم وصّاکم به لعلکم تذکّرون)(3)
و این است صراط من که استوار است، پس آن را تبعیت کنید. و از راههای
دیگر پیروی مکنید که شما را از راه او باز میدارد. خداوند بیدن وصیت سفارشتان میکند، باشد که تذکّر پذیرید.
در پرتو این نکته روشن قرآنی، به این مطلب تذکّر میدهیم که اگر کسی در مسیر تقوا، تعبّد، تسلیم و صراط مستقیم قرار داشت، اندک بودن عمل او به لحاظ کمّی شاید قابل جبران باشد، که البتّه کاری دشوار است. امّا اگر در راههای انحرافی گام بردارد، هرچه بیشتر به زعم خود عبادت کند، از راه حق دورتر میشود، گرچه خودش به این امر، آگاه نباشد.
(قل هل ننبّئکم بالاخسرین اعمالاً، الذین ضلّ سعیهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون انّهم یُحسنون صنعاً)(1)
بگو: آیا شما را خبر دهم به زیانکارترین مردمان در عمل؟ کسانی که تلاش آنها در زندگانی دنیا گم شد، در حالی که میپندارند درست عمل کردهاند.
تفاوت میان این دو حالت، روشن است و جای دقّت فراوان دارد. در حالت اول، انسان نماز را ادا میکند، با قدری عدم توجّه در شرایط صحّت یا کمال آن، مثلاً در آخر وقت یا بدون مستحبّات. اما در حالت دوم، نماز را - از روی علم و عمد - بدون طهارت یا پشت به قبله میخواند. در حالت اول امکان جبران کمبودها هست، گرچه دشوار. ولی حالت دوم، استهزاء نسبت به حکم الهی است، لذا گناهی بزرگ به شمار میآید، گرچه در کسوت نماز باشد.
1) کهف / 104.
د. آنچه گفته شد، از منظری دیگر در منشورِ چند وجهی دین قابل رؤیت است:
در شماری از احادیث معتبر آمده که خداوند، اموری را بر انسان فرض و واجب ساخت. با این همه، در مورد بسیاری از آنها به انسان رخصت داد که بتواند آنها را ادا نکند یا این که در حدّی کمتر از معمول، یا در غیر زمان خود، و خلاصه به شکلی دیگر. مثلاً:
نماز را واجب ساخت، امّا از برخی افراد در حالات خاصّ این تکلیف را برداشت. و در حالات دیگر مانند سفر، به نیمی از آن امر فرمود.
فریضه روزه را از مسافر و بیمار، در زمان مسافرت و بیماری برداشت، تا در زمانهای دیگر، قضای آن را انجام دهند.
فریضه حجّ،در صورتی که انسان به استطاعت نرسد، از انسان ساقط است.
فریضه جهاد، از بیماران و زنان و سالخوردگان ساقط است. و درباره دیگران نیز، به شرایط خاصّ خود موکول شده است.
به تعبیر حدیث شریف، خداوند در این گونه فرائض الهی، به بعضی افراد «رخصت» داده تا در زمانها و شرایط خاصّ، این واجبات را ادا نکنند یا به شکلی دیگر بدان بپردازند. امّا در این میان، یک فریضه هست که در هیچ حالت و وضعیت که انسان باشد، از او
ساقط نمیشود: فریضه ولایت.(1)
نکته مهم این است که آنچه انسان را در زمان حضر به نماز تمام و در زمان سفر به قصر، امر میکند، همان فریضه ولایت است که در تمام این حالات، انسان باید به آن گردن نهد و به جان بپذیرد. ولایت، رشته استوار الهی است که در هر زمان، همچون چراغی روشن، راه تقوا و تعبّد را به انسان نشان میدهد و او را از جزئیات راه - مقصد، مسیر، هدف، خطرات و نحوه پیمودن راه - آگاه میسازد.
به همین دلیل، در نماز - دست کم ده بار در هر روز - از خدا میخواهیم که ما را جزء «مغضوب علیهم» و «ضالّین» قرار ندهد. وقتی به بیان امام هادی صلوات اللّه علیه در زیارت جامعه کبیره رجوع کنیم، تفسیر روشن و جامع این دو مفهوم را از حضرتش فرا میگیریم:
علی من جحد ولایتکم غضب الرحمان. (معنای مغضوب علیهم)
ضلّ من فارقکم. (معنای ضالّین)
وقتی کسی به علم و عمد، خود را در شمار گمراهانِ مورد غضب خداوند حکیم قرار داد، نماز و روزه چه سودی به او میبخشد؟ چنین کسی، وقتی در نماز از خداوند میخواهد که او را در زمره آن دو گروه قرار ندهد، آیا چنین نمازی استهزاء به خدا و رسول نیست؟ طبعاً در این حالت، هرچه بیشتر نماز گزارد، نه تنها وسیله تقرّب
1) خصال 1 / 277 باب الخمسة حدیث 21، بحارالانوار 68 / 376. مرحوم شیخاحمد رحمانی همدانی، در کتاب «امام علیّبنابیطالب علیه السلام » شماری از این احادیث راآورده است.
نشده، بلکه عذاب خود را سنگینتر کرده است.
ه-. بد نیست در مورد همین نکته، توضیحی دیگر بیان شود.
دیدیم که خداوند متعال، عمل خیر را فقط از اهل تقوا میپذیرد :
(انما یتقبّل اللّه من المتّقین)(1)
تقوا مصادیق مختلف دارد، که هرکدام از آنها بخشی از این مفهوم قرآنی را در انسان تحقّق میبخشد. (مانند مطلق خیرات، عبادات، اخلاق حسنه و...) ولی در اینجا نیز تفسیر روشن و جامع این آیه را باید در بیان امام هادی علیه السلام (زیارت جامعه کبیره) یافت که فرمود:
بموالاتکم تُقبل الطاعة المفترضة.
علمای علم بلاغت بر این نکته اتفاق دارند که این گونه بیان جملات در عربی، میرساند که فقط و فقط به قبول ولایت از طرف انسان است که اعمال و آداب الهی از او پذیرفته میشود.
نکته مهم این است که تقوا و ولایت، یک درجه ثابت نیست که انسان به دست آورد و بالاتر از آن برای او مقدور نباشد. همچنین این درجه، چنان نیست که از انسان قابل سلب نباشد.
به عبارت دیگر: از یک سو، تقوا خود درجاتی دارد که در هر درجه، هدایت بالاتر را نصیب انسان میسازد. لذا در مورد قرآن فرمود:
(ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین)(2)
این کتاب - که تردیدی در آن نیست - هدایت برای اهل تقوا در آن است.
و در جای دیگر فرمود :
(و الذین اهتدوا زادهم هدی)(1)
کسانی که هدایت الهی را بپذیرند، خداوند بر هدایت آنها میافزاید.
کسی که هدایت الهی را به جان بپذیرد، خداوند به لطف خود، او را بیش از پیش هدایت میکند. و این اِعطایِ درجات را نهایت نیست، چون بنده در هر حال بنده است و مخلوق هرگز خالق نمیشود.
«موالات» نیز چنین است: هرگز یک محبّ عادّی خاندان پیامبر را نمیتوان با بزرگانی همچون ابوذر و سلمان در یک درجه دانست. شاعر نیکو گفته است که:
نه هرکس شد مسلمان، میتوانش گفت سلمان شد
پس در همان درجات نیز پیوسته میتوان بالا رفت.
اما از سوی دیگر، دست خدا بسته نیست که آنچه را به رحمتش داده، نتواند به حکمتش پس گیرد. لذا میتواند همان نعمت ولایت، هدایت و تقوا را که به انسان داده و چه بسا افزون ساخته، از انسان پس گیرد. این زمانی است که انسان خودش ظرف وجودی خود را - به سوء اختیار - از این عطیه الهی تهی سازد. به این هشدار الهی دقت شود:
(ثم کان عاقبة الذین اساؤوا السوءی ان کذّبوا بآیات اللّه)(2)
سپس فرجام کار کسانی که کار زشت کردند، چنان شد که آیات خدا را دروغ شمردند.
تکذیب آیات الهی - که مصداق روشن آن، ذوات مقدسه معصومین علیهم السلام هستند - نتیجه گناه است که انسان به سوء اختیار خود مرتکب میشود.
جنگ اُحُد، جلوهای بازر از عدم قبول ولایت رسول اللّه توسط مسلمانان بود. فرار آنان از جایگاه خود، که منجر به شکست شد، نیاز به توضیح ندارد. مهم این است که قرآن، عامل چنین وضعی را «گناهان مسلمانان» میداند:
(انّ الذین تولّوا منکم یوم التقی الجمعان، انّما استزلّهم الشیطان ببعض ما کسبوا)(1)
کسانی که در روز برخورد دو گروه (روز اُحُد)، از همراهی با شما سر پیچیدند، شیطان آنها را به لغزش کشانید به دلیل پارهای از گناهانی که به سوء اختیار خود مرتکب شده بودند.
پس هرگز نمیتوانیم به داشتن نعمت ولایت غرّه شویم یا آنچه را واجدیم، آخرین درجه بدانیم. امید است این نکات به توضیح حدیث یاد شده امام باقر علیه السلام کمکی کرده باشد، گرچه ادّعای بیان تمام حقایق آن در میان نیست.
ادامه این پاسخ را در بخش بعد، پی میگیریم.
1) آل عمران / 155.
ادامۀ پاسخ:
5- الف. گفتیم که:
ضابطه بررسی حق و باطل، اصل عقیده است نه عملکرد پیروان آن عقیده.
مقایسهها باید عقلی باشد و نه احساسی، و از سر خودباختگی نباشد.
در مورد عمل، کیفیت (مطابقت آن با سنت) و نیت صحیح شرط است، نه کمیت آن. همان مطابقت و نیت، قلب و روح عمل است، که از آن به تقوا، تعبّد و تسلیم تعبیر میشود.
بارزترین جلوه تقوا و تعبّد و تسلیم، قبول ولایت پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام است، که با تداوم در عمل خیر، خداوند، انسان را در آن
درجات بالا میبرد، همان گونه که با اتکاب کار زشت، خوف آن میرود که خداوند، آن نعمت والا را از انسان سلب کند.
ب. در ادامه آن توضیحات، به حدیث کلیدی دیگری از امام صادق علیه السلام گوش جان میسپاریم:
نحن اصل کل خیر. و من فروعنا کلّ بر. فمن البرّ: التوحید و الصلاة و الصیام و کظم الغیظ و العفو عن المسیء و رحمة الفقیر و تعهّد الجار و الإقرار بالفضل لأهله.
و عدونا اصل کلّ شر. و من فروعهم کلّ قبیح و فاحشة. فمنهم: الکذب و البخل و النمیمة و القطیعة و أکل الربا و أکل مال الیتیم بغیر حقّ و تعدّی الحدود التی امر اللّه و رکوب الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الزنا و السرقة و کل ما وافق ذلک.
فکذب من زعم انّه معنا و هو متعلّق بفروع غیرنا.(1)
ماییم ریشه هر خیر. و تمام نیکیها، از شاخههای ماست. از جمله این نیکی هاست:
توحید، نماز، روزه، فروخوردن خشم، گذشت از بدکاران، مهربانی بر نیازمندان، سرپرستی امور همسایه، اقرار به فضل برای اهل آن.
همین گونه دشمن ما ریشه هرشرّی است. و از شاخههای آنها تمام زشتیها و بدکاری هاست، از جله: دروغ، بخل، سخن چینی، قطع رحم، ربا خوردن، خوردن مال یتیم بناحق، تعدّی از حدودی که خداوند بدان امر فرموده، مرتکب شدن تمام کارهای زشت، از ظاهر تا باطن، زنا،
1) کافی 8 / 242 و 243 (روضه)، حدیث 336، بحارالانوار 24 / 303.
سرقت، و هرچه در این ردیف باشد.
پس دروغ میگوید هر کسی که پندارد با ما همراه است، ولی به شاخههای درختِ دیگران آویخته است.
در این حدیث شریف، امام صادق علیه السلام دین را به درختی تشبیه کردهاند.
ریشه درخت دین حق، قبول ولایت اهل بیت در تمام شئون است.
شاخه این درخت، عقاید صحیح و اعمال خیر (واجب و مستحبّ) است.
اعمال خیر و شرّ، در این حدیث شریف، منحصر به موارد عبادی فردی نیست. بلکه انجام وظیفه اجتماعی نیز در این میان، جایگاهی والا دارد.
ریشه درخت آیین باطل، قبول ولایت دشمنان اهل بیت است.
شاخههای آن درخت، عقاید باطل و اعمال زشت (حرام و مکروه) است.
کسی که میپندارد ولایت اهل بیت را دارد، ولی در عمل، کارهای گروه دوم را مرتکب میشود، دروغ میگوید. ریشه درخت اول، با شاخهها و میوههای درخت دوم سازگار نیست.
این حدیث، - که نقش بنیانی ولایت نسبت به عمل و جایگاه عمل در نظام دینی را به خوبی میرساند - تفسیری است روشن بر این مضمون که در قرآن، فراوان آمده است :(آمنوا و عملوا الصالحات). که
ایمان و عمل صالح را همواره در کنار هم مینشاند و جای میدهد.
ج. بر این مبنا، فتوای علّامه محمّد تقی مجلسی (پدر صاحب بحارالانوار) - که از بزرگان فقها و محدّثان قرن یازدهم بوده - خواندنی است و به ویژه در این زمان جای تأمّل دارد. براساس فتوای آن فقیه بزرگ برای کسانی که با دیدن برخی از عبادتهای بدون ریشه، مفتودنِ دشمنان ولایت و امامت میشوند، نرفتن به حجّ مستحب (عمره) اولی است.(1)
مطلب کاملاً روشن است: عمره، یک عمل مستحبّ با فضیلت زیاد است، ولی شاخهای از درخت دین است، در حالی که ریشه درخت دین، ولایت است. اگر باغبان یک شاخه درخت را پر آفت ببیند، به گونهای که آن آفت میتواند ریشه را به فساد بکشاند، برای حفظ ریشه، آن شاخه را قطع میکند. این کار را هیچ کس زشت نمیداند و «غلوّ» نمیشمارد!
حاجیان و عمره گزاران باید این هشدار را جدّی بگیرند و بدانند آسیبی که دین و ایمان انسان را تهدید میکند، باید به اندازه ویروسی که جسم و جان او را هدف میگیرد، - بلکه مهمتر از آن - باید جدّی
1) روضة المتقین (شرح من لا یحضره الفقیه) 4 / 164. علّامه مجلسی اول، پس ازاتمام این شرح - به زبان عربی که در 14 مجلد چاپ شده - شرحی دیگر به زبان فارسی برکتاب من لا یحضره الفقیه نوشت به نام «لوامع صاحبقرانی» که ظاهراً فرصت اتمام آن رانیافته و مقدار موجود آن در 7 مجلد چاپ شده که تا باب حجّ و مزار را در بر دارد. در آنکتاب نیز همین مطلب را با تأکید بیشتر تکرار میکند، به نوعی که از آن کراهت داشتنعمره را در این صورت، میتوان فهمید.
گرفته شود و باید برای مقابله با آن، راه حلّ یافت. یکی از پیامدهای این آسیب عقائدی، همین است: در زمانی که این سطور نگاشته و تدوین میشود، یعنی اوایل ماه ذی الحجّة الحرام، سعودیها، حتّی به آیینِ پسندیده انسانی دوره جاهلی نیز حرمت نمیگذارند و در ماه حرام به کشتار کودکان و زنانِ بی دفاعِ یمن میپردازند. با این همه، به عمران و آبادی و انتظام امور مسجدالحرام و مسجدالنّبی دست میزنند که از یک سو وظیفه آنهاست و از سوی دیگر، راه درآمد زاییِ آنها. ضمناً در خلال این تعمیرات، تمام آثار مربوط به پیامبر و خاندانش را محو میکنند و پیشینههای فرهنگی و تمدّنی صدر اسلام را از میان میبرند. تنها برای حفظ ظاهر، نماز جماعت را - که بخشی از آن به زور جریمه متخلّفان است - در حرمین شریفین برپای میدارند. و متأسّفانه سوغاتِ حاجیِ ما از این سفر معنوی - که باید بالا رفتن درجاتِ او در ولایت اهل بیت یعنی روح حجّ باشد - ویروسِ معنویِ خوش بینی به چنین کسانی میشود، که این ویروس را به شهر و دیارشان انتقال میدهند!
6- در حدیث معتبر، از امامان معصوم علیهم السلام رسیده است:
هل الدین الّاالحبّ و البغض؟(1)
آیا دین، چیزی غیر از حبّ و بغض است؟
روشن است که مراد از این حدیث، دوستی افراد خاصّی و
1) مستدرک الوسائل 12 / 226 حدیث 13950، 15 / 128 حدیث 17750،بحارالانوار 68 / 63، تفسیر فرات / 428.
دشمنیِ افراد خاصّی است، که در این نوشته، نمیخواهیم به تبیین و تعیین مصداق بپردازیم. بلکه هدف، توضیح چند نکته است:
الف. در بعضی از نوشتههای اخیر - که متأثّر از فضای صلح کلّ ِ صوفیه است - اوّلاً کلمه «البغض» را حذف میکنند، ثانیاً الف و لام در کلمه «الحبّ» را به عنوان استغراق جنس میگیرند، به این معنی که:
«دین تماماً عشق است و جز عشق چیزی نیست!».
در پاسخ میگوییم: اولاً کلمه حبّ در روایات، هیچگاه به معنای عشق نبوده و نیست.
ثانیاً مراد از روایت، محبّت افراد خاصّی است نه عشق به همگان و رسیدن به صلح کل.
ثالثاً در برخی موارد، از این مرحله نیز میگذرند. و بحث دیگر صوفیه را پیش میآورند که عشق، مقامی فراتر از عقل است و کار امام حسین علیه السلام نیز فقط با عشق سازگار است نه عقل. در حالی که عقل، همواره حجّت باطنه خدا است که پاداش و کیفر بر مبنای آن انجام میشود و هیچگاه تعطیل نمیپذیرد.
رابعاً گاهی این تأویل باطل از حدیث معتبر یاد شده را با حدیثی ضمیمه میکنند که از جعلیات صوفیه است : «من طلبنی وجدنی... من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته...»، که جای بحث مفصّل دارد، ولی به اجمال عرض میشود: عبارت «من طلبنی وجدنی» کلّیّت ندارد. راهِ یافتن خدا چیست؟ بازیهای بت پرستان هندو در کنار رود گنگ هندوستان؟ بت پرستیدنِ مشرکان که بتها را وسیله رسیدن به خدا
میدانستند؟ مهمتر این جمله است: «من عشقته قتلته». آیا امام زمان علیه السلام در طول هزار و صدو هشتاد سال به این درجه نرسیده که عاشق خدا شود و خدا عاشق او؟! اگر چنین شده، پس چرا هنوز او را نکشته است؟ چرا بیهوده شعری بگوییم که در قافیهاش بمانیم؟ مفهوم «معشوق عاشق کش»، مفهومی است که از فرهنگ صوفیه وارد دین شده است.
فرهنگ دین با این مضامین بیگانه است. قرآن میفرماید :
(و من یتّق اللّه یجعل له مخرجاً)(1)
(ان تتقوا اللّه یجعل لکم فرقاناً)(2)
(و لو أنّ اهل القری آمنوا و اتّقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض)(3)
در دعای معتبر مشلول، خدا را به این اسماء میخوانیم :
یا رفیق یا شفیق! فکنّی من حلق المضیق، و اصرف عنّی کلّ هم و غمّ و ضیق، و اکفنی شرّ ما لا اطیق، و اغنّی علی ما اطیق.
ب. همین محبت - که در روایت «هل الدین...» یاد شده - خود شیوه و آداب دارد. در قرآن میفرماید:
(قل ان کنتم تحبّون اللّه فاتّبعونی یحببکم اللّه)(4)
دوستی، از یک طرف نیست، بلکه از دو طرف باید باشد. خداوند حکیم، در وصف اولیاء الله میفرماید:
(رضی اللّه عنهم و رضوا عنه)(1)
لذا در حدیث دارد که شخصی به حضرت امیر علیه السلام گفت: من شما را دوست دارم، امام علیه السلام در پاسخ فرمود: امّا من تو را دوست ندارم، به دلیل این که برای اذان گفتن و تعلیم قرآن اُجرت طلب میکنی.(2)
دقّت شود! اگر انسان برای این گونه کارها اجرت معیّن نکند، بلکه مبلغی به او بدهند، اشکالی ندارد که بگیرد.
مشکل در این است که مبلغی معیّن کند که اگر به توافق مالی نرسیدند، اذان و قرآن تعطیل شود.
هشدار! که چنین پاسخی میتواند از ناحیه امام زمانمان به ما برسد، که ادّعای محبّت حضرتش را داریم، مبادا آن بزرگوار به دلیل برخی اعمال ناشایسته ما، از ما روی برگرداند، هم چنان که به جناب علیبن مهزیار اهوازی فرمود:
لکنّکم کثّرتکم الأموال، و تجبّرتم علی ضعفاء المؤمنین، و قطعتم الرحم الذی بینکم.(3)
ج. با مرورِ مباحث گذشته روشن میشود که حبّ و بغض که در این حدیث آمده، همان است که ما را به عمل صحیح و دوری از
کردارهای زشت میرساند و زندگیِ نمونهای در تمام جهات برای ما به ارمغان میآورد، از آن گونه که امام سجاد علیه السلام در رساله حقوقیه و امام عصر ارواحنا فداه در دعای «اللّهم ارزقنا توفیق الطاعة و بعد المعصیة» ترسیم کردهاند. بار دیگر این متون را به دقّت بخوانیم، تا درسهای زندگی را که فراموش کردهایم، به یاد آوریم و در آن مسیر بکوشیم؛ بدان امید که از درجه محبّت فراتر رویم و به درجه «شیعه» - یعنی پیرو راستین اهل بیت علیهم السلام - ارتقاء یابیم، با تمام آن ویژگیها که شیخ صدوق در کتاب کم حجم و پر معنای «صفات الشیعة» آورده است. راستی! بجاست که عملکرد خود را در آینه مضامین روایات آن کتاب نفیس ببینیم تا روشن شود که آیا در این آزمون، به حدّاقلّ نمره قبولی میرسیم یا نه. بدین سان، به اندازه واقعیت خودمان ادّعا کنیم، نه بیشتر.
7- چند نکته پایانی برای تکمیل این گفتار، ضرورت دارد:
الف. هدف ما در این گفتار، تعیین بهشت و جهنم برای افراد نبوده و نیست. صاحب عنوان «قسیم النار و الجنّة»، امام امیرالمؤمنین علیه السلام است نه دیگران! ما، بندگانی هستیم که به قول شاعر :
گهی بر طارم اعلی نشینم *** گهی تا پشت پای خود نبینم
خداوند متعال، ما را در میانه خوف و رجاء نگاه داشته است:
ب. باید بدانیم که دست خدا همیشه در کار است. و او با دست باز، همواره میتواند بداء کند، یعنی نام ما را از فهرست اشقیاء به در آورد و در فهرست سعداء بیاورد. او همواره با دو فعل، بندگان خود را به تضرّع بر درِ خانه خود میکشاند:
حبط، یعنی: نابود ساختن حسنات گذشته، فقط و فقط به دلیل ارتکابِ یک گناه.
تکفیر، یعنی: پوشاندن تمام گناهان، فقط و فقط به دلیل انجام یک عمل صالح.
فرصت و مجال تبیین این مسائل نیست. تفصیل این موارد به محلّ خود موکول میشود. هدف از این اشاره، آن است که بگوییم که در پاسخ این پرسش - با وجود تطویل در کلام - هنوز ناگفتههای بسیاری باقی مانده است.
ج. عدل الهی و نفی ظلم از ساحت قدس او، اقتضای آن دارد که میان دو حالت (اتمام حجّت و عدم آن) فرق گذاریم. تمام آنچه گفته شد، مربوط به حالتی است که حجّت بر فرد، تمام شده و او با علم و عمل، گام در راه باطل مینهد. ولی اگر چنین نباشد، این فرد را در لسان روایات، «مستضعف» نامیدهاند. و چنین کسی در موقف قیامت،
بار دیگر مورد لطف الهی قرار میگیرد و در آنجاست که به انتخاب نهایی دست میزند، چرا که اصل مسلّم و قطعی این است که:
انّ اللّه لیس بظلّام للعبید.
پاسخ:
1- ابتدا شیوههای برخورد با این موضوع را بررسی میکنیم. سخن در این است که تعزیه امام حسین علیه السلام یک نهاد فرهنگی است که در طول صدها سال به تدریج شکل گرفته، در ذهن مردم استوار شده و به بخشی از زندگی مردم بدل شده است، به گونهای که اکنون پارهای جدایی ناپذیر از هویّت فرهنگی مردم ما است. آیا این گونه برخورد - که از سوی پارهای از روشنفکران انجام میشود - به تخریب این نهادِ استوار نمیانجامد؟ در صورت چنین امری، چه جایگزینی برای آن داریم؟
پیشنهاد ما این است که اگر براستی قصد اصلاح خالصانه در میان است، محسّنات این نهاد را درست بشناسیم، آفات آن را نیز به خوبی شناسایی کنیم، آنگاه با شناخت دقیق جامعه خود، در برنامهای دراز
مدّت، به نحوی لطیف در رفع آن آفات بکوشیم.
به یاد داشته باشیم که پزشک دلسوز و حاذق، در مرحله اول میکوشد بیماریِ بیمار را درست بشناسد و راه درمان آن را به خوبی بیابد؛ آنگاه تا حدّ امکان به مداوای دارویی میاندیشد. و در صورتی که آن را کارساز ندید، با چاقوی جراحی او را مداوا کند. هیچگاه شنیده نشده که پزشکی با بیل و کلنگ به جان بیمار بیفتد!
به راستی، از مسخره کردن عقاید و ایمان مردم - که مبنای صحیح دارد، گرچه بعضی از جزئیات آن مورد بحث و بررسی باشد - به کجا میرسیم؟ آیا تنها ابزار دستیابی به روشنفکری، این است که نسبت به سنّتهای مردم، ساز مخالف بزنیم؟
گاهی انفاق مردم در مجالس دینی را زیر سؤال میبرند، به بهانه این که مردم به بیمارستان و مدرسه نیاز دارند. و گاهی عزاداری عاشورا مورد انتقاد قرار میگیرد، به بهانه بسته شدن بعضی از خیابانهای شهر در یک روز تعطیل از 365 روز سال.
میپرسیم: چرا فقط در زمان بذل مال برای حضرت سیدالشهدا علیه السلام به یاد نیازهای رفاهی مردم میافتیم؟ و چرا به همین یاداوری نیز واقع بینانه نمینگریم؟ اگر با دیده واقع بینی به این مطلب نگاه کنیم، میبینیم که بیشتر افراد خیّر مدرسه ساز و بیمارستان ساز، از درونِ همین مجالس دینی و از کنار همین سفرههای امام حسین علیه السلام برخاستهاند. آیا درست است که به جای برنامه ریزی عملی و اجرایی برای گسترش کار خیر در سطح جامعه - که در جای
خود، ضرورتی انکارناپذیر است - به گونهای عمل کنیم که به قول شاعر: «برسر شاخ، بُن میبرید»؟ یقیناً با برنامه ریزی صحیح، هر کاری در جای خود قرار میگیرد، بدون این که هیچ کاری زمین بماند.
2- معترضان می گویند: از نهضت امام حسین علیه السلام درس بگیریم نه این که بر آن گریه کنیم. میگوییم: درسی که آنها از عاشورا گرفتند و ما گریه کنندگان نگرفتیم، چه بود؟ آیا گریه ما، مانع از درس گرفتنِ ماست؟ مگر اصناف مختلف شیعه (فقها، مهندسان، پزشکان، بازاریان، و...) کار و زندگی و خدمت رسانیِ خود به جامعه را تعطیل کردهاند و از صبح تا شام و شام تا صبح فقط گریه میکنند؟
این اشاره، تأکیدی است بر همین واقعیت که برنامهریزی صحیح، هر کاری را در جای خود قرار میدهد، بدون این که هیچ کاری زمین بماند.
3- اقامه شعائر حسینی، یکی از عبادات است که ائمه معصومین علیهم السلام به آن امر فرموده و خود - تا حدّ امکان و مقدور - بدان اقدام میکردند. روایات مربوط به آن در منابع متعدّد آمده است، ازجمله:
امام صادق علیه السلام به محض ورود سفیان عبدی کوفی به او امر میفرماید که برای امام حسین علیه السلام مرثیه بخواند. سپس به امفروه (همسر خود) امر میکند که پشت پرده بنشیند. در این میان صدای گریه بالا میگیرد و همسایگان علّت میپرسند. حضرتش خادم خود را بر در میفرستد که توضیح دهد: «کودکی داشتیم و غش کرده، لذا
گریه میکنیم.»(1) با این تقیه یا توریه، حضرتش مجلس عزای حسینی
را بر پای میدارد.
امام رضا علیه السلام به ابراهیمبن ابیمحمود فرمود:
فعلی مثل الحسین فلیبک الباکون.(2)
تنها بر مانند حسین علیه السلام ، باید اهل گریه بگریند.
امام رضا علیه السلام به ریّانبن شبیب فرمود:
یا ابن شبیب! ان کنت باکیاً علی شیء فابک للحسین بن علی :(3)
ای فرزند شبیب! اگر بر چیزی گریه میکنی، بر حسینبن علی : گریه کن.
سخن در این است: آیا هر عابدی در هر دینی، فلسفه تک تکِ عبادات خود را میداند یا اگر بداند، الزامی دارد که آن را به همه بگوید؟
درباره بسیاری از عبادات، اگر علّت - یا به تعبیر رایج: فلسفه - آن حکم را ندانیم، امّا برخی از فواید آن را میتوانیم بیان کنیم. در مورد عبادتی ارزشمند به نام اقامه شعائر حسینی، میتوانیم بگوییم که نماد بازر دو اصل اساسی و ریشهای اسلام - تولّی و تبرّی - است. این عبادت والا سبب میشود که نه خودمان، صحنه رویاروییِ عاشورای 61 را فراموش کنیم و نه دنیا آن را از یاد ببرد، صحنهای که در آن دو
گونه مخلوق خدا در برابر هم قرار گرفتند: یکی نماد «احسن تقویم» و دیگری نماد «اسفل سافلین». آن روز، تمامِ شرارتها در قالب یک سپاهِ سی هزار نفری به جنگ تمامِ انسانیتها آمد که در قالب یک مجموعه معدود در کربلا حضور داشت. چنین صحنهای باید همواره زنده بماند. و زنده ماندن آن به برپاییِ یادبودهای مکرّر از آن است.
از معترضان میپرسیم: چرا پس از گذشت دهها سال از بمباران ژاپن توسط آمریکا، همچنان مراسم یادبود قربانیان ژاپن برپا میکنند؟ و چرا یاد و خاطره مرگ فداکارانه سقراط و سهروردی و سوگ سیاوش، پس از گذشت صدها سال همچنان سوژه اصلی ادبیات ملل مختلف شرق و غرب است؟ مگر این سنت عقلایی مورد اعتراض کسی قرار میگیرد؟
به مناسبت، به یک نکته مهم تذکّر میدهد که در بعضی از آثار مکتوب، بزرگداشت حضرت اباعبداللّه علیه السلام را مشابه سوگ سیاوش میشمارند و آن را نشانه نفوذ فرهنگ ایرانی پیش از اسلام در فرهنگ اسلامی میدانند، در حالی که چنین نیست. اصل این بزرگداشتها - جدا از تفاوتهای آنها - یک سنّت عقلایی است که در میان تمام ملل و اقوام وجود دارد. و هیچگاه دلیل بر آن نمیشود که فرهنگ اسلام، از فرهنگهای دیگر اثر پذیرفته باشد.
4- دستور دین ما، بکاء بر شهدای کربلا است.
گفتیم که این عبادت، فواید مختلف دارد، از جمله: تجدید خاطره دفاع شهدای کربلا از دین مبین در برابر کتمان، تحریفها و تغییر و
تبدیل فرهنگ رایج مردم، که این تغییر و تحریف، تحت عنوان «دین» انجام شده بود.
اکنون میافزاییم: این کتمان و تحریف و تغییر، در تمام زمانها تکرار شده و میشود. استحاله فرهنگی که آن روز مردمِ مدّعی مسلمانی را در برابر فرزند و وارث پیغمبرشان قرار داد، در زمانهای بعدی نیز روی داد، تا آنجا که:
ابنحجر از قول غزالی و دیگر فقهای اهل تسنّن نقل میکند که :
یحرم علی الواعظ و غیره روایة مقتل الحسین و ماجری بین الصحابة من التشاجر و التخاصم.(1)
بر واعظ و دیگران حرام است که رویداد قتل حسین و نزاع هایی را که میان صحابه روی داده، نقل کند.
ذهبی در ضمن شرح حال شافعی میگوید که روش علما چنین است که هرآنچه به اختلاف صحابه مربوط میشود؛
یلزم کتمانه، بل یلزم إعدامه.(2)
لازم است که کتمان شود، بلکه باید آن اخبار را از میان برد.
ابنحجر عسقلانی (متوفی 852) در کتاب تهذیب التهذیب خود - که از متون رجالی مورد اعتماد عامّه است - امام رضا علیه السلام را موثّق نمیداند، چند حدیثِ روایتشده از ایشان را به عنوان «منکر» و چند حدیث دیگر را به عنوان «انکر» وصف میکند و سپس
میگوید:
«حقّ لمن کان احادیثه منکر و انکر، أن یُترک و یُحذر».(1)
کسی که احادیث او، منکر و انکر باشد، شایسته آن است که احادیث او متروک ماند و باید از آنها بر حذر بود.
وی در همان کتاب، عمرسعد را موثّق میداند. و برای این که شبهه تشابهِ اسمی پیش نیاید، تصریح میکند که منظور وی از عمرسعد، همان قاتل حضرت سیّدالشهداء علیه السلام است:
عمربن سعد... تابعی ثقة، و هو الذی قتل الحسین.(2)
جالب است که بدانیم همان ابن حجر، ضابطهای کلّی به دست میدهد که :
«اگر کسی یکی از صحابه را سبّ و شتم کند، دجّال ملعون است و نقل حدیث از او درست نیست.»(3)
حال، چگونه است که عمربن سعد، با وجودِ قتل امام حسین علیه السلام - که از سبّ و شتم بالاتر است - همچنان موثّق باقی میماند؟ شاید از این جهت که اینان، امام حسین علیه السلام را، حتّی یک صحابی هم نمیدانند!
ابن خلدون، مورّخ مشهور، چهار بار در ضمن بیان واقعه عاشورا، به امام حسین علیه السلام حمله و جسارت کرده و کار یزید و
پیروانش را توجیه میکند.(1)
ابوحامد غزالی - که به عنوان استاد اخلاق شهرت دارد - در کتاب احیاء العلوم خود، نه تنها از لعن یزید، به شدّت نهی و منع میکند، بلکه حتّی انتساب قتل امام حسین علیه السلام به یزید را جزء گناهان به شمار میآورد و میگوید که مسلمانیِ یزید هرگز جای تردید نیست، همان گونه که دخالت داشتن او در قتل حسین بن علی، ابداً صحیح نیست.(2)
ابن تیمیه، در مورد اسارت اهل بیت و گرداندن آنان در شهرها میگوید که همه این سخنان، دروغ و باطل است، بلکه یزید، از آنان تجلیل و احترام کرده و آنان را میان اقامت در دمشق و بازگشت به مدینه مخیّر کرد که آنان بازگشت به مدینه را برگزیدند.(3)
تبرّک به قتل امام حسین علیه السلام که بنی امیه رواج دادند، همچنان در برخی از کشورها ادامه دارد. در این جهت، احادیثی جعل کردند که روزه روز عاشورا مستحبّ است، به این دلیل که خداوند، در این روز، فرعون و پیروان او را غرق کرد و موسی و یارانش را نجات داد. در ادامه این حدیث جعلی از پیامبر اسلام نقل میکنند که: ما از یهود به موسی سزاوارتریم و به اصحاب خود دستور داد که آن روز را روزه
بدارند.(1)
مرحوم میرزا ابوالفضل تهرانی در کتاب نفیس شفاء الصدور فی شرح زیرة العاشور، ذیل جمله «اللّهم انّ هذا یوم تبرکت به بنو امیّة» در این زمینه، به تفصیل توضیح داده است. به خوانندگان گرامی توصیه میشود که آن توضیحات را بخوانند و در آن دقّت کنند.
و امروز نیز، همان تحریف و استحاله در کسوت پدیده طالبان؛ غیر انسانیترین، خشنترین و زشتترین چهره را به دین رحمت و مهربانی نسبت میدهد. لذا در این زمان نیز، باید با اقامه عزای مظلوم کربلا، تبرّی خود را نسبت به آن ظالمان و وارثان آنها نشان داد. این نکته، بیانی است از یک جمله که در زیارت معتبر امام حسین علیه السلام آمده است:
قتل اللّه من قتلک بالأیدی و الألسن.(2)
خدا بکشد کسانی را که تو را به دست و زبان کشتند.
قتل با دست، کار ظالمانِ لشکر بنی امیه بود. و قتل به زبان، کار عقبه فرهنگی آنها که همچنان ادامه دارد. و در بیان امام حسن عسکری صلوات اللّه علیه نسبت به عالمِ نمایانِ دشمن خط روشن ولایت اهل بیت علیهم السلام میخوانیم:
هم اضرّ علی ضعفاء شیعتنا من جیش یزید علیه اللعنة علی الحسین بن علی و اصحابه، فانّهم یسلبونهم الأرواح و الأموال، و هؤلاء علماء السوء الناصبون المتشبّهون بأنّهم لنا موالون و لأعدائنا معادون یدخلون الشکّ و الشبهة علی ضعفاء شیعتنا، فیضلونهم و یمنعونهم عن قصد الحق المصیب (1)
زیانی که از اینان بر مؤمنان میرسد، بیش از زیان لشکر یزید اموی بر سپاهِ فداکار امام حسین علیه السلام است، زیرا لشکر یزید، جانِ آن فداکاران را گرفتند و روح آنها به بهشت اعلی پرواز کرد؛ امّا تحریف کنندگان که مردم را به گمراهی میکشانند، ایمانِ مؤمنان را هدف میگیرند و آنها را به راه ضلالت سوق میدهند.
گریه، پاسخی است روشن، ساده، عمومی، همه فهم، مردمی و فطری به آن همه لباس توجیه که بر قامتِ ستمهای یزیدیان دوختهاند و میدوزند.
5- گریه ما، اطاعت امر خدا است که در برابر تمام زحمات رسولش، از ما فقط یک اجر میخواهد: دوستیِ نزدیکان حضرتش؛
(قل لا اسئلکم علیه اجراً الّا المودة فی القربی)(2)
این نزدیکان - به تصریح روایات معتبر - اهل بیت پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله هستند، به ویژه چهار بزرگوار که در زمان حضرتش حیات داشتند: امیرالمؤمنین، صدیقه کبری، امام حسن و امام حسین علیهم السلام.
حضرت اباعبداللّه علیه السلام ، پنجمین تن از پنج تنِ نورانی است که همواره در کنار هم حضور داشتند، و خطّ روشن نور در دنیای ظلمت زده آن روز را نشان میدادند. مردم در برابر چنین بزرگواری صف کشیده بودند، تا میزان اطاعت خود از امر «مودت قربی» را نشان دهند!
باری، تفسیر این آیه را میتوان در این کلام رسول خاتم صلی الله علیه و آله دید که فرمود:
ایمان به من نیاورده کسی که مرا بیش از خودش، خاندان مرا بیش از خانواده خود، و فرزندان مرا بیشتر از فرزندان خود دوست ندارد.(1)
این حدیث شریف - که محدّثان شیعه و سنّی روایت کردهاند - یکی از مبانیِ اقامه عزا و گزیه بر امام مظلوم علیه السلام است.
از معترضان میپرسیم: کیست که در عزای فرزندش گریه نکند؟ و اگر چنین کسی را بتوان یافت، درباره او بجز صفت «سنگدل» چه میتوان گفت؟ آنگاه بر اساس این حدیث معتبر میگوییم: اگر کسی در سوگ فرزند پیامبر، بیش از سوگ فرزند خود گریه نکند، ایمان او به دلیل حدیث یاد شده، کامل نیست.
1) منابع شیعه: امالی صدوق / 334 مجلس 54، بشارة المصطفی / 52، عللالشرایع / 140 باب 117، مجمع البیان طبرسی ذیل آیه 69 نساء، روضة الواعظین 2 /271، فلاح السائل / 101، مشکاء الانوار / 81، بحارالانوار 27 / 75 و 86 و 112. منابعتسنّن در کتاب ملحقات احقاق الحق 9 / 392 - 393 نوشته آیت الله مرعشی نجفی وکتاب «سیرتنا و سنّتنا» نوشته علّامه امینی آمده است.
ادامه پاسخ:
6- سؤال بعدی این است که: آن همه فضایل که برای گریستن بر امام حسین علیه السلام یاد شده،آیابه راستی چند قطرهاشک چنیناثری دارد؟ آیا نقل و ترویج این گونه روایات، مشوّق ترک واجبات و مستحبّات و عمل به محرّمات و مکروهات نیست؟
در پاسخ به این سؤال میگوییم:
الف. گنهکاران دو گونهاند: یکی آنها که منکر خدا و معاند او هستند. دیگری آنها که منکر و معاند با خدا نیستند، بلکه با وجود ایمان به خداوند متعال و وحدانیت حضرتش، گاهی به سبب سهو یا غفلت یا غلبه شیطان یا سلطه هوای نفس، گناهی مرتکب میشوند. امّا به سبب همان ایمان صحیح و عقیده روشن، از کار زشت خود
پشیمان میشوند.
وصف اینان را میتوان در دعای ابوحمزه ثمالی خواند:
الهی لم أعصک حین عصیتک، و أنا بربوبیتک جاحد،
خدایا! در زمانی که عصیانت کردم، ربوبیّت حضرتت را منکر نبودم.
وقتی کسی چنین رفتاری برگزید، خداوند به لطف و رحمت خود، در برابر او راهی میگشاید که «توبه» نام دارد. امام سجاد علیه السلام در توضیح این نکته، ضمن دعای 45 صحیفه عرضه میدارد:
الهی، انت الذی فتحت لعبادک باباً الی عفوک سمّیته التوبه
خدایا! تو برای بندگانت دری به سوی عفوت گشودی که نام آن را «توبه» نهادی.
پیام خداوند متعال به بندگان، بسیار شگفت است. خطاب به پیامبرش میفرماید:
(نبیّء عبادی انّی انا الغفور الرحیم و أنّ عذابی هو العذاب الالیم)(1)
به بندگانم خبر ده که من به راستی آمرزنده مهربانم، و نیز (به آنها خبر ده که) عذاب من عذابی دردآور است.
اگرچه عذاب او دردناک است، امّا آن را پس از آمرزش و رحمت بیان میدارد، و صفت خود را «غفور رحیم» میداند نه «معذّب»، یعنی که عذاب، ویژه افراد معدودی است، در حالی که غفران و رحمت، صفت همیشگیِ او است که پر تکرارترین نام خود در قرآن را «رحمان و رحیم» میداند. و به راستی :
1) حجر / 49 و 50.
سبقت رحمته غضبه.(1)
رحمتش بر غضبش سبقت گرفته است.
همچنین خطاب به به پیامبرش فرمود:
(و اذا سئلک عبادی عنّی فإنّی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعانِ فلیستجیبوا لی و لیؤمنوا بی)(2)
هرگاه بندگانم درباره من از تو پرسیدند، من به راستی بدانها نزدیکم، دعای فردی از آنها را - وقتی مرا بخواند - پاسخ مثبت میدهم. پس باید به ندای من پاسخ دهند و باید به من ایمان آورند.
آنگاه برای این که روشن شود کلمه «عبادی» منحصر به نیکان و صالحان نیست، خداوند از طریق پیامبر رحمت، با «بندگان گنهکار» سخن میگوید و آنها را دلداری میدهد تا به راه آورد:
(قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه ان اللّه یغفر الذنوب جمیعاً)(3)
بگو: ای بندگان من که بر خود ستم کردند! از رحمت الهی نومید مشوید، که خداوند، تمام گناهان را میآمرزد.
ذیل این آیه نقل است که فردی گنهکار در زمان رسول خدا پس از نزول این آیه صیحه زد، به این جهت که خداوند، او را نیز - با وجود گناهان فراوان - بنده خود خطاب کرده است.
ب. در اینجا از معترضان میپرسیم: آیا این پیامها - که در قرآن و
احادیث فراوان است - موجب تشویق گنهکاران به ادامه گناه نمیشود؟ آیا حقّ داریم به صِرف مصلحت اندیشیِ روشنفکرانه، این آیات و روایات را از قرآن و کتب حدیثی خط بزنیم تا زمینه تشویق به گناه پیش نیاید؟
شگفتا! خداوند متعال به گناهکاری که دهها سال معصیت کرده، میفرماید:
(لا تیأسوا من رَوْح اللّه، انّه لا ییأس من روح اللّه الّا القوم الکافرون)(1)
از رحمت الهی نومید مشوید، که جز کافران کسی از رحمت الهی نومید نمیشود.
و امام صادق علیه السلام پس از بر شمردن گناهان مختلف، پارهای از آنها را «گناه بزرگ» (معاصی کبیره) میداند که بدترین آنها- پس از شرک به خدا- «یأس از رحمت خدا» است.(2)
امیدوارکردنِ مردم به رحمت الهی، تا آنجا اهمیت دارد که امیرالمؤمنین علیه السلام آن را یکی از معیارهای اصلی فقاهت (یعنی شناخت دقیق و ژرف دین) میداند:
الفقیه کل الفقیه من لم یقنّط الناس من رحمة اللّه، و لم یؤیسهم من رَوْح اللّه، و لم یؤمِنهم من مکر اللّه(3).
کسی به راستی فقیه (ژرف نگر در دین) است که:
مردم را از رحمت خداوند، نومید نسازد؛
آنان را از لطف الهی مأیوس نگرداند؛
آنان را از مکر الهی (عکس العمل خداوند در برابر مکر و خدعه که در مقابل خداوند، به کار میبرند) در امان ندارد.
سخن در اینجا فراوان است که برای رعایت اختصار، به چند نکته آن اشاره میشود.
یکی از مهمترین گناهان، شرک به خدای واحد است. با این همه، اگر کسی پس از یک عمر شرک به درگاه خدای واحد باز گردد و خداوند رحیم این توبه را بپذیرد، دوست معترض ما چه میگوید؟
در تاریخ آمده که فضیل بن عیاض پس از عمری کار زشت، از درون خانهای، صدای فردی را شنید که این آیه را تلاوت میکرد:
(الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر اللّه و ما نزل من الحق...)(1)
آیا زمان آن نرسیده که دلهای مؤمنان در برابر یاد خدا و حقّی که فرود آمده، بلرزد...؟
فضیل به خود آمد، توبه کرد و از نیکان روزگار خود شد.
آیا این مطلب به نظر معترضان، تشویق خداوند به دزدی و کارهای خلاف است؟
جادوگران فرعون - پس از آن که سالها بساط او را آراسته بودند - با دیدن معجزات حضرت موسی علیه السلام ایمان آوردند و از گذشته خود
1) حدید / 16.
توبه کردند و به فرعون گفتند:
(انّا آمنّا بربّنا لیغفر لنا خطایانا و ما اکرهتنا علیه من السحر)(1)
ما به خداوندگارمان ایمان آوردیم تا خطاهای ما را بیامرزد، و سحری را که ما را بدان ناگزیر ساختی، نیز مشمول غفران خود گرداند.
آیا با چنین نگرشی به مقوله ایمان و توبه، میتوان پذیرفت که سالها سحر در دستگاه فرعون، با یک لحظه ایمان و تصمیم جدّی برای آینده، آمرزیده میشود؟ امّا خداوند متعال، از این رویداد به عنوان نقطهای روشن در قضایای حضرت موسی علیه السلام خبر میدهد.
مهمتر از آن، توبه حرّبن یزید ریاحی است. همان کسی که با آمدن خود به کربلا در رأس سپاهی از نیروهای اموی مانع رفتن حضرت اباعبداللّه علیه السلام به کوفه شد، از راه باطل بازگشت و حضرتش - به عنوان حجت معصوم خداوند - توبه او را پذیرفت. آیا این کار به معنای تشویق دیگران به مقام گرفتن در سپاه یزید بود یا اعلام آمادگی برای بازگشت تمام افراد، حتّی در جایگاه حرّ و حتّی در آخرین لحظات عمر؟
خداوند متعال، واقع بینانه با انسانها برخورد میکند، چرا که وضع انسان چنین است که:
گهی بر طارم علی نشینیم *** گهی تا پشت پای خود نبینیم
در تمام این احوال، خداوند ناظر بر احوال انسان و مشوّق او به بازگشت بشر به راه راست است، همان خدایی که:
1) طه / 73.
گناه را میپوشاند، بلکه آن را محو میکند، آثار آن را میزداید، و بالاتر این که «سیئات را به حسنات تبدیل میکند». (1)
ج. تمام آنچه درباره توبه گفته شد - که قطرهای از دریای حقایق دین بود - زمانی کامل میشود که شروط کمال توبه را بدانیم. واقع این است که درجات توبه، از استغفار لفظی آغاز میشود و تا درجهای میرسد که به تعبیر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، باید چنین فردی شش کار را به خوبی انجام دهد:
پشیمانی نسبت به کارهایی که در گذشته انجام داده است.
عزم بر عدم بازگشت به آن در آینده.
ادای حقّ الناس به مردم، تا آنجا که حقّی از مردم به گردن فردِ گنهکار باقی نماند.
قضای واجب الهی که به عهده دارد.
گوشتی را که در گناه به دست آورده، با استغفار ذوب کند و به جای آن گوشت جدید پدید آید.
دشواریِ طاعت را به بدن برساند، چنان که لذّت گناه را به آن رسانده است.(2)
این نکات را برای آن بیان کردهاند که انسان را در حالتی میان خوف (عدم اطمینان از قبول توبه توسط خداوند متعال) و رجاء (امید به قبول توبه) نگاه دارند. گرچه خداوند، توّاب است (یعنی فراوان توبهپذیر) ولی اگر به حکمت خود اراده کند که توبه کسی را
نپذیرد، دست او باز است و این کار، هرگز ظلمی به کسی نیست چون بابتوبه،اساساًباب فضلورحمتاستنهاستحقاق وشایستگی بنده.
به هر حال، خداوند، توبه را مانند حمامی قرار داده که فرد آلوده وارد آن شود و پاک و پاکیزه از آن بیرون آید. خدای ما، برای این کار، در طول عمر یک شخص، بارها به انسان فرصت میدهد، از جمله هر سال در سراسر ماه رمضان و روز عرفه و مانند آن، تا انسان تسلیمِ وضع نامطلوب خود نشود و از هر فرصتی برای بازگشت بهره گیرد. اگر خداوند، در صحرای عرفات به انسانها مهلت داد (یعنی بخشیدن تمام گناهانشان در پیِ چند ساعت عبادت)، و همان کار را در مجلس عرض ادب به ساحت مقدّس امام حسین علیه السلام نیز انجام داد، چه چیزی از کیسه من کم میشود که نسبت به آن بُخل ورزم؟
البته عفو و بخشش الهی موکول به کاری از بنده نیست. و گاهی اوقات حتّی بدون توسّل و استغفار، نیز به او لطف میکند:
یا من یعطی من سأله، یا من یعطی من لم یسأله و من لم یعرفه، تحنّناً منه و رحمة.
همچنین باید به این نکته مهم توجه شود که عفو و مغفرت الهی به معنای تضمین عصمت بنده نیست که پس از آن مرتکب خلاف و معصیت نشود؛ چرا که باب اختیار، همواره گشوده است و انسان همواره در معرض امتحان الهی قرار دارد که در هر لحظه کدامین امر را بر میگزیند: امر خدای حکیم یا امر هوای نفس و شیطان؟ پس انسان، همواره در دو حالت قرار دارد: حَبْط (نابود شدن کارهای خیر به سبب
ارتکاب کار زشت) یا تکفیر (نابودی سیئات به دلیل حسنات). لذا سخت باید مراقب باشد، به خصوص پس از موارد عفو و بخشش مانند ماهِ رمضان و روزها و مکانهای الهی، که شیطان سخت به تکاپو میافتد تا عمل انسان را به نابودی بکشاند.
پس از این که ظرف دل را به آب توبه شُستیم، باید بیش از گذشته مراقب آن باشیم که آلودگی به آن راه نیابد. و این یک مراقبت همیشگی است.
تمام این نکات بیان شد تا بگوییم: گریه بر مصائب حضرت سیدالشهدا علیه السلام ، عبادتی است مانند توبه، که انسان را مطهّر میسازد. البته هرچه معرفت انسان نسبت به شئون حضرتش بیشتر باشد - که در عمل نمودار میشود - فضیلت آن عبادت بالاتر میرود. طبعاً مواردی مانند رعایت حقّ الناس، در این میان جایگاه بسیار مهمّی دارد که عزاداران آن حضرت باید نسبت به آن دقّت کنند. پس از دستیابی به این همه فضائل، تازه زمان مراقبت از این دستاوردها فرا میرسد که مبادا با هجوم لشکر شیطان به درون و برون انسان، این گوهرها را از او بستانند.
د. امام صادق علیه السلام به عزاداران حضرت سیدالشهدا علیه السلام نویدی داده که پاسخی روشن به سؤال است:
انّالحسینبن علی...لیریمن یبکیه،فیغفرله ویسئلآبائهان یستغفرواله.(1)
به راستی، حسین بن علی علیه السلام ...میبیند کسانی را که بر او میگریند، آنگاه برای آنها استغفار میکند، و از پدران (اجداد) خود نیز میخواهد
1) بحارالانوار 44 / 281 و 292.
که برای آن فرد، از خدا آمرزش طلبند.
البته دست خدا باز است که چنین شفاعتی را بپذیرد یا نه. ولی غالباً بر اساس لطف و کرم به مردم - خصوصاً در جنبه تشویق آنها به بازگشت و توبه - معمولاً این شفاعت را میپذیرد. بنگریم به عبارات امام سجاد علیه السلام که سرمشق و الگو به ما میدهد و در دعای روز عرفه، درس زندگی و عبادت به ما میآموزد:
و انّی و ان لم اقدّم ما قدّموه من الصالحات، فقد قدّمتُ توحیدک، و نفی الاضداد و الانداد و الاشباه عنک، و اتیتک من الابواب التی امرت ان تؤتی منها.(1)
من، گرچه اعمال نیکی را که مؤمنان صالح به بارگاه الهی عرضه کردهاند، پیش نفرستادهام، امّا توحید حضرتت را - ای خدا - تقدیم میدارم، و نفی اضداد و مانندها و شبیهها از حضرتت را عرضه میکنم. و از راه هایی به بارگاهت وارد میشوم که امر فرمودی که باید از آن راهها بر آستانت وارد شد.
امام سجاد علیه السلام در این جملات - که برای رعایت اختصار، تمام آنها نقل نشد - به ما میآموزد که این گونه به درگاه خداوند برویم:
اقرار کنیم به این که تهی دستیم؛
عقیده به توحید و نفی شریک از خدای واحد را بسیار ارج نهیم؛
راهی برای توسل پیماییم که خداوند حکیم، خود ما را بدان فرا خوانده است؛
1) صحیفه سجادیه، دعای 47.
توبه و انابه و خواری در پیشگاه خداوند را جدّی بگیریم؛
درون خود را از ظنّ و امید و عفو و فضل الهی آکنده سازیم؛
در برابر خداوند متعال، احساس بزرگی و غرور نکنیم.
کسی که این گامها را میپیماید، گویی که با دست خود کلید برق را میچرخاند، و با این کار کوچک، خود را به نیروگاه عظیم برق پیوند میدهد که معدن سرشار نیرو است و کارهای مهمّی با آن میتوان به سامان آورد.
تعزیه حضرت سیدالشهدا، منبع مهم نیرو و انرژی معنوی است، گنجی که با رنج پیشینیان به دست ما رسیده است. و امانتی که آنان بامشقّت فراوان به ما سپردهاند تا ما نیز به نسلهای بعدی بسپاریم. انصاف نیست که آن را به باد این حملات بگیریم و به باد دهیم.
فراموش نکنیم که شیطان سوگند یاد کرده که بر صراط مستقیم عبودیت بنشیند و رهروان این راه را بفریبد:
(لأقعدنّ لهم صراطک المستقیم، ثم لآتینّهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم، و لا تجد اکثرهم شاکرین)(1)
به یقین و حتم، بر صراط مستقیم حضرتت - ای خدا - مینشینم، سپس از پیش روی آنها، از پشت سر آنها، از سمت راستشان و از جانب چپشان بر آنها وارد میشوم، و میبینی که بیشتر آنها شاکر نیستند.
مباد که در این آزمون، به ورطه ناسپاسی بیفتیم و گوهر ارزنده شکر نعمت را از دست دهیم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) اعراف / 16 و 17.
پرسش اول - در یادبود رویداد کربلا، باید خندید یا گریست؟ 7
پرسش دوم - آیا امامان : علم غیب داشتند؟ *** 15
پرسش سوم - اگر امام حسین علیه السلام علم غیب داشت، چگونه سفر کربلا را با چنین پایانی برگزید؟ 23
پرسش چهارم - ما میتوانیم از غیر خدا ح-اجت بخواهی-م؟ آیا این کار ش-رک است یا نه؟ 37
پرسش پنجم - چرا بعضی دعاهای ما مستجاب نمیشود؟ 53
پرسش ششم - رابط-ه ائم-ه اطه-ار علیهم السلام با خلفای زمان خود و خلفا با آنها چگونه بود؟ [ 1] 63
پرسش ششم - رابط-ه ائم-ه اطه-ار علیهم السلام با خلفای زمان خود و خلفا با آنها چگونه بود؟ [ 2] 79
پرسش ششم - رابط-ه ائم-ه اطه-ار علیهم السلام با خلفای زمان خود و خلفا با آنها چگونه بود؟ [ 3] 91
پرسش هفتم - آیا صحیح است که غیر شیعهها، با وجود عملکرد اخلاقی صحیح به جهنم میروند و شیعهها با وجود عملکرد غلط به بهشت میرسند؟ [ 1] 103
پرسش هفتم - آیا صحیح است که افراد غیر شیعه، با وجود عملکرد اخلاقی صحیح، به جهنم میروند و شیعهها با وجود عملکرد غلط به بهشت میرسند؟ [ 2] 121
پرسش هشتم - آیا در مورد امام حسین علیه السلام فقط باید گریست؟ آیا آن همه اثر که گفته شده، فقط بر چند قطره اشک مترتّب است؟[ 1] 133
پرسش هشتم - آیا در مورد امام حسین علیه السلام فقط باید گریست؟ آیا آن همه اثر که گفته شده، فقط بر چند قطره اشک مترتّب است؟[ 2] 145