ghaemiyeh.com
سرشناسه: اسماعیلپور، سیدهمعصومه، ۱۳۵۶ -
عنوان و نام پدیدآور: فرهنگ اخلاقی معصومین(ع) حرف (ث و ج)/سیدهمعصومه اسماعیلپور.
مشخصات نشر: قم: صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری: ۳۶۰ص.
شابک: 978-964-514-232-0
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه.
موضوع: اخلاق اسلامی
موضوع: احادیث اخلاقی
موضوع: چهارده معصوم -- اخلاق
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره: 1390 4ب75الف/247/8 BP
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی: ۲۶۲۷۲۲۱
فرهنگ اخلاقی معصومین حرف ث ـ ج
کد: 1724
نویسنده: سیده معصومه اسماعیلپور
تهیهکننده و ناشر: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ویراستار: مرضیه علاقهبند و حبیب مقیمی
طراح جلد: مسعود نجابتی
نوبت چاپ: اول / 1390
شمارگان: 1200
بها: 50000 ریال
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 ـ 0251 سامانه ارتباطات: 11ـ2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 ـ 021 نمابر: 22164997
دفتر خراسان: مشهد ـ خیابان امام خمینی رحمه الله، انتهای باغ ملی، ساختمان صبا، طبقه سوم
تلفن: 2215108 ـ 0511 نمابر: 2215106
info@irc.ir www.irc.ir
شابک: 0-232-514-964-978 Isnb:978-964-514-232-0
دیباچه19
پیشگفتار21
ثناگویی
الف) ثنا و ستایش مخصوص خداست25
ب) بازگشت همه ستایشها به خداست26
ج) کیفیت حمد و ستایش خداوند27
الف) مفهوم ثنا29
ب) مفاهیم مرتبط29
یکـ حمد29
دوـ مدح30
سهـ تفاوت حمد و مدح30
چهارـ شکر31
پنج ـ تفاوت شکر و مدح32
ج) مفاهیم مخالف33
یک ـ لَوْمْ33
دوـ استهزا33
سهـ هجو33
چهارـ مذمت34
پنج ـ سُخْریّه34
الف) ستایش غیر مقدسات34
ب) ستایش مقدسات36
یک ـ خودستایی36
دو ـ ستایش دیگران37
سه ـ اعتدال در ثناگویی38
ج) ستایش از انسان39
یک ـ خودستایی39
دوـ ستایش از دیگران39
گلبانگ حدیث41
ثناگویی نیکو (خداوند و ائمه اطهار علیهم السلام )41
ثناگویی به ناحق42
نکوهش ثناگویی42
نهی از خودستایی43
پستترین ثناگویی43
پیآمدهای ثناگویی44
راه نجات از پیآمدهای ثناگویی44
نمونههای رفتاری45
بالاترین سپاس45
رقابت دشمنان علی علیه السلام در ستایش ایشان45
سخنان گوهربار امام علی علیه السلام در نکوهش ثناگویی46
آموزهها48
الف) کامل کننده دعا48
ب) دوری انسان از هواهای نفسانی49
ج) توجه به صفات الهی و پرستش او49
الف) فراموشی خدا50
ب) غرور و تحقیر دیگران50
ج) سقوط شخصیتی انسان51
د) تباهی اخلاص در عمل52
نتیجهگیری54
منابع دیگر55
ثروتاندوزی
مفهومشناسی57
واژهشناسی ثروتاندوزی63
الف) واژه کنز63
ب) واژه مال64
ج) واژه غنی64
د) واژه قِنْیِهْ65
هـ) واژه تکاثر66
و) واژه مُتْرَفْ66
الف) ثروتاندوز بیثروت70
ب) ثروتاندوز ثروتمند70
ج) ثروتمند بدون اخلاق ثروتاندوزی70
دنیاطلبی و ثروتاندوزی71
رزق و روزی و ثروتاندوزی72
سعادت و ثروتاندوزی73
گلبانگ حدیث74
ریشه ثروتاندوزی74
ثروت مشروع74
ثروت، وسیله آزمایش75
بیارزشی دنیا و ثروت76
آثار ثروتاندوزی76
نمونههای رفتاری78
ثروتاندوزی قارون79
ثروتاندوزی، رباینده ایمان81
از دست رفتن ثروت اندوخته به بهانهای83
دنیاپرستی84
آموزهها85
نصایح قرآن به ثروتمندان85
پیآمدهای ثروتاندوزی86
الف) کبر و غرور86
ب) فخر و خودنمایی87
ج) طغیان88
د) کیفر و عقاب89
نهی از منکر و ثروتاندوزی90
ثروتاندوزی و بحران اجتماعی90
ثروتاندوزی و رسالت صدا و سیما92
الف) مخاطبان92
ب) کیفیت و هنر ارائه93
ج) نقش هنرمندان94
د) متون و ادبیات94
منابع دیگر96
جاذبه و دافعه
مدخل97
واژهشناسی99
مفهوم جاذبه و دافعه100
چرایی جاذبه و دافعه101
جاذبه و دافعه تاریخی (جاودانه)103
الف) دعوت به توحید و دفع شرک103
ب) توجه به فضیلتها و دوری از رذیلتها108
ج) عدالتمحوری و ظلمستیزی111
الف) وحدت مسلمانان114
ب) تعاون و همکاری مسلمانان116
ج) مدارا با مردم و پرهیز از خشونت117
د) دفع بدیها با نیکی119
هـ) مبارزه با سنتهای غلط و پایبندی به سنتهای درست120
و) کشش نسبت به قناعت، نفرت از ثروتاندوزی و فخرفروشی121
گلبانگ حدیث124
الف) تولی و تبری124
ب) تسلیم در جهت اهداف الهی124
الف) عدالت124
ب) محبت125
ج) همنشینی125
د) گشادهرویی126
هـ) گذشت و ایثار126
الف) عوامل فردی127
یک ـ حرص127
دو ـ حسد127
ب) عوامل اجتماعی127
یک ـ ستمکاری127
دو ـ بدعتگذاری128
سه ـ دوستی با کافر و منافق128
نمونههای رفتاری129
دافعه یک زن129
جانفشانی در مدار جاذبه130
جاذبه مجرم131
رستگاری در جاذبه و دافعه الهی132
جاذبه و رؤیا132
آموزهها134
بصیرت نسبت به حق و باطل134
پرهیز از شتابزدگی135
دفع عناصر آلوده136
دوری از جاذبه و دافعه کاذب (گناهان)137
دافعه نسبت به کافران، منافقان و مشرکان138
الف) کفار139
ب) مشرکان139
ج) منافقان140
الف) ایجاد بصیرت و آگاهی141
ب) معرفی عناصر آلوده و الگوهای مثبت141
ج) پیشگیری از جاذبه و دافعه کاذب141
د) جهت دهی انتخاب موضوعات142
منابع دیگر143
جاودانگی
الف) میل فطری انسان به جاودانگی146
ب) ترس فطری انسان از مرگ و نیستی147
الف) جاودانگی150
ب) خُلُدْ150
ج) مفاهیم مرتبط150
یکـ عالم ذر151
دوـ دنیا152
سهـ آخرت یا معاد153
چهارـ موت (مرگ)154
پنج ـ برزخ156
ششـ قیامت159
هفت ـ جهنم162
هشت ـ بهشت162
الف) هدفمندی خلقت نظام هستی (هدایت تکوینی)164
ب) هدفمندی خلقت انسان (هدایت تشریعی)165
ج) سعادت ابدی و زندگی جاودانه165
د) رستاخیز و دادگاه عدل الهی165
الف) گستره امور مورد حسابرسی167
ب) ابزار سنجش اعمال167
ج) گواهان راستین167
د) حقیقی بودن رابطه جزا و عمل167
جهنم، سرای جاودانه گنهکاران168
بهشت، سرای جاودانه نیکان169
الف) اوصاف بهشت169
ب) حالتهای بهشتیان171
یک ـ سلام و درود خدا و فرشتگان بر بندگان صالح172
دو ـ تنازع ممدوح172
سه ـ از دروغ، یاوه و گناه خبری نیست173
چهارـ حزن و خوف و رنج جایی ندارد173
پنج ـ حمد و ثنای بهشتیان173
شش ـ دوستان بهشتی174
گلبانگ حدیث175
دنیا، محل عبور (فانی) و آخرت، سرای جاودانه175
دنیا، مزرعه آخرت176
مرگ176
برزخ (عالم قبر)177
قیامت و روز حساب178
جهنم (دوزخ)179
بهشت179
نمونههای رفتاری181
داستان اصحاب کهف181
عزیز یا ارمیای پیامبر183
مرگ و قیامت185
عذاب قبر185
نامه عمل186
زاد و توشه آخرت187
آموزهها188
جاودانگی و شکسته شدن بت دنیا188
جاودانگی و الهی شدن معیار ارزشها و ضد ارزشها190
الف) بندگی خدا190
ب) شوق به لقای الهی191
ج) اخلاص191
د) تسلیم حق بودن192
جاودانگی و کشمکش درونی مبارک192
جاودانگی و استفاده از فرصتها193
الف) زمان و وقت194
ب) زاد و توشه194
ج) آزمایش195
منابع دیگر200
جاهطلبی
مدخل201
الف) جاهطلبی در لغت202
ب) جاهطلبی در اصطلاح203
ج) معنای جاهطلبی در قرآن203
الف) سلطه بر دلها205
ب) حقارت و خودکمبینی206
ج) جاهطلبی و توهم کمال207
الف) قرب نزد مردم210
ب) شهرتطلبی210
ج) علاقه به کارهای پرآوازه210
د) انتظار مدح و ستایش210
هـ) میل و نفرت بر مدار خودخواهی211
و) توهمزایی211
ز) نفاق و دورویی211
گلبانگ حدیث212
جاه و ریاست ممدوح (ریاست حقیقی)212
جاه و ریاست نکوهیده213
الف) جاهطلبی و ضرررسانی213
ب) جاهطلبی و هلاکت213
ج) جاهطلبی، آفت ریاست213
نمونههای رفتاری214
جاهطلبی و حفظ آن با نقشه ای شوم214
هوس حکومت ری216
عبادت برای خدا یا بنده217
پیمانشکنی به خاطر ریاستطلبی217
نصیحتی در باب جاه و مقام218
گریز از شهرت219
آموزهها220
الف) دشمنی با پیامبران و اوصیا220
ب) ایجاد اختلاف و تفرقه در جامعه222
ج) تباهی جاهطلبان و پیروان آنان223
د) ریا و خودنمایی224
هـ) تکبر225
الف) برخی شیوههای شناختدرمانی227
یک ـ ریاست، مختص ذات خداست227
دو ـ ریاست، بقا ندارد227
سه ـ سلب آرامش فکری و روحی در دوران ریاست228
ب) برخی از شیوههای رفتاردرمانی229
یک ـ انس گرفتن با گمنامی229
دو ـ قناعت پیشگی230
سه ـ یاد مرگ231
منابع دیگر234
جهاد اصغر
مفهومشناسی235
واژهشناسی236
الف) جهاد اصغر236
ب) دفاع236
ج) مفاهیم مرتبط237
یکـ غزوه و سریّه237
دوـ غنایم237
سهـ اُسرا237
چهارـ بسیج238
پنجـ شهادت و شهید238
ماهیت جهاد در اسلام239
انواع جنگهای الهی (فی سبیلالله)240
یکـ جنگ دفاعی و انواع آن240
اولـ دفاع شخصی و اقسام آن241
دفاع از جان241
دفاع از مال242
دفاع از حریم242
دومـ دفاع از کیان اسلام و حوزههای اسلامی243
دفاع نظامی243
دفاع غیر نظامی244
دفاع سیاسی244
دفاع فرهنگی، علمی و اجتماعی245
دفاع اقتصادی245
سومـ شکست متجاوزان و پیروزی شایستگان246
دوـ جنگ ابتدایی و علل آن248
الف) نجات ستم دیدگان248
ب) جهاد برای دفع موانع دعوت248
ج) جلوگیری از منکر249
د) مبارزه با مفسدان249
سهـ تفاوتهای جنگ ابتدایی و جنگ دفاعی250
گلبانگ حدیث252
ضرورت و اهمیت جهاد252
دستور اسلام درباره جهاد252
ارزش عمل مجاهدان253
مقام شهید254
عواقب فرار از جنگ254
نمونههای رفتاری256
مرگ در میدان نبرد، شیرینتر از عسل256
شیفته شهادت256
منتظران جهاد و شهادت257
دعایی برای وصال و آرزوی شهادت258
آموزهها261
الف) معنای آمادگی روحی261
ب) عوامل آمادگی روحی262
اولـ آگاهی262
دومـ ایمان و آرامش262
سومـ باور داشتن شکستناپذیری262
ج) آثار آمادگی روحی263
لزوم تهیه تجهیزات نظامی و آمادگی دفاعی263
لزوم استقامتورزی و سستی نداشتن در حین جنگ264
شش دستور قرآن برای زمان جنگ265
ممنوعیت فرار از جنگ و جهاد267
امید به امدادهای غیبی267
رعایت حال اسیران جنگی269
توزیع عادلانه غنایم جنگی271
مقام بینظیر مجاهدان و شهیدان272
یکـ بیان مقام و اوصاف مجاهدان و شهیدان در احادیث272
دوـ اوصاف شهیدان در قرآن274
جهاد، وسیلهای برای آزمون275
صدا و سیما و جهاد اصغر276
یکـ صدا و سیما و تدارک تبلیغاتی پیش از جهاد276
دوـ صدا و سیما و پشتیبانی رسانهای از جهاد276
سهـ صدا و سیما و احیای ارزشهای جهادی پس از وقوع آن276
منابع دیگر278
جهاد اکبر
مفهومشناسی280
واژهشناسی282
الف) جهاد اکبر282
ب) مفاهیم مرتبط283
یکـ نفس283
دوـ خودشناسی285
سهـ تزکیه285
چهارـ تقوا286
پنجـ هوا287
ششـ توبه287
قوای چهارگانه نفس288
اهمیت و ضرورت جهاد با نفس290
الف) شناخت نفس290
ب) ضرورت مجاهده با نفس292
گلبانگ حدیث295
الف) اهمیت خودشناسی295
ب) نفس اماره و خطرات آن295
ج) نفس لوامه یا وجدان بیدار296
د) نفس مطمئنه (جان آرام یافته)297
الف) جهاد با نفس297
ب) محاسبه نفس298
ج) تهذیب نفس299
د) تقوا300
هـ) ریاضت نفس300
و) توبه301
ز) یاری از خدا301
ح) کنترل نفس302
الف) رشد و صلاح نفس302
ب) نیرومندی انسان302
ج) کرامت نفس303
د) رضایت و خشنودی خدا303
نمونههای رفتاری304
مبارزه ایمان و ثروت304
مبارزه علی علیه السلام با راحتطلبی305
خودبینی، عامل هلاکت306
مبارزه با خشم و درمان آن با صبر306
مبارزه با حسد307
آموزهها308
الف) حسد309
ب) تکبر311
ج) ریا313
د) غیبت314
هـ) قطع صله رحم315
قسمت اول: رحم به چه معناست؟316
قسمت دوم: صله به چه معناست؟316
الف) یقظه317
ب) تفکر318
ج) عزم318
د) مشارطه319
هـ) مراقبه320
و) محاسبه320
ز) تذکر321
الف) فرد و شکوفایی استعدادهای درونی322
ب) استحکام ساختار خانواده324
یکـ ازدواج و ارزشهای اخلاقی324
دوـ تربیت فرزند325
سهـ تأثیر خودسازی بر روابط خانواده325
ج) همبستگی اجتماعی بر محوریت دین325
منابع دیگر330
آفریدگار جهان، آفریده خود را بر اساس عقل و فطرت آفریده و سراپای وجود او را با محبت سرشته و شریفترین مظهر خود را نماینده خویش در روی زمین قرار داده است.
دو یادگار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ؛ یعنی قرآن و سنت، آموزههای شیرینی را در بردارند که دریچه رستگاری را به روی همگان میگشایند و آنان را به کمال مطلوب میرسانند.
در سراسر متون ارزشمند دینی، برای تربیت این آفریده، برنامههایی ارائه شده است تا بدانجا که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله غایت بعثت خود را به کمال رساندن انسان معرفی فرمود: «اِنَّما بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکارِمَ الْاَخْلاقِ».
پس سپاس خدایی را سزاست که فراخنای گیتی را چشمانداز انسان ساخت و وی را به زیور خرد آراست و هر آنچه را در زمین و آسمان است، رام او کرد تا وی به کاوش در این حقایق بپردازد و با دو بال عقل و دین، بر فراز جهان، به جان جهان بنگرد و از بزرگ آموزگاران دین، عالیترین سطح دانش و بینش را فرا گیرد.
این مجموعه، برگ سبزی است پیشکش به بوستان دانش و ادب تا دانشپژوهان با صرفهجویی در زمان، به دانستنیهای دین دست یازند و از دریای بیکران قرآن و حدیث و کردار بزرگان دین، گوهرها بیابند.
نگارنده محترم، سرکار خانم سیده معصومه اسماعیلپور این مجموعه الفایی فرهنگ اخلاقی معصومین علیهم السلام را با نظارت و ارزیابی جناب حجتالاسلام و
المسلمین محمدحسین درافشان تحفه همگان ساخته است. پس از بیان مقدمهای درباره عنوان هر یک از موضوعها و بررسی اهمیت و ضرورت آن، «گلبانگ حدیث»، احادیثی درباره موضوع یاد شده آمده است. از آنجا که مسایل اخلاقی تنها در قالب ارائه نمونههای رفتاری بسیار زیبا، تأثیر بهسزایی بر خواننده خواهد داشت، نمونههای رفتاری نیز آورده شده است. افزون بر آن، شیرازه هر موضوع با اشارهای به پیآمدها و آموزههای مورد نظر تکمیل گشته است تا خواننده به نتیجه مطلوب برسد.
اکنون خرسندیم که حرف «ث» و «ج» از مجموعه فرهنگ اخلاقی معصومین علیهم السلام را به حضور شما خوبان که اهل اندیشه وایمان و انتخابید، پیشکش میکنیم. امید است رهآورد این اثر، گشایش افقهای تازهای در چشمانداز زندگی همه باشد. آری، اگر میخواهیم زندگیمان معنادار و هدفمند و حرکتمان جهتدار باشد، باید از فرهنگ اخلاقی و تربیتی پیشوایان معصوم خویش الگو بگیریم و تنها از آنان پیروی کنیم.
در پایان، از همه خوانندگان محترم خواهانیم تا هرگونه کاستی در این مجموعه را به آگاهی برسانند تا در جلدهای پسین، از کاستیهای احتمالی، پیشگیری و در پرتو به کار بستن نظرهای ارزشمند اهل قلم، بر غنای مجموعه افزوده شود.
حمد و ستایش خدایی را که بخشنده و مهربان است، خدایی که برای هدایت بشر کتابهای آسمانی و رسولانی فرستاد تا انسان را تربیت نموده و به سر منزل مقصود برساند.
ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِّلْمُتَّقِینَ. (بقره: 2)
این است کتابی که در (حقانیت) آن هیچ تردیدی نیست و مایه هدایت تقواپیشگان است.
بیشک این هدایتگری زمانی تحقق خواهد یافت که انسان فریب شیطان را نخورده و از رسولان الهی تبعیت کند. این معرفت صرفاً با بندگی خدا حاصل میشود. (1)خداوند جن و انس را برای عبادت و معرفت خدا آفرید و هدف خلقت چیزی جز معرفت خدا نیست. چنانکه در کتاب آسمانی قرآن آمده است:
وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اْلأَغْلالَ الّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالّذینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتّبَعُوا النّورَ الّذی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
و (پیامبر اسلام) از (دوش) آنان قید و بندهایی را که برایشان بوده است، برمیدارد. (اعراف: 7)
پس کسانی که به او ایمان آوردند و بزرگش داشتند و یاریش کردند و نوری را که به اول نازل شده است، پیروی کردند، آنان همان رستگارانند.
آدمی در پرتو هدایتگری قرآن و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصوم علیهم السلام به
1) ذاریات: 56.
آزادی و آزادگی میرسد و از اسارت هواهای نفسانی میرهد، به شرط آنکه در تبعیت خود از ایشان ثابت قدم بماند و از دایره قول به ولایت الهیه خارج نگردد. امام سجاد علیه السلام امامان را به کشتیهای روان در میان امواج بیپایان دریا تشبیه کرده است و آنگاه آن کشتیها را چنین توصیف میفرماید:
یَأْمُنُ مَنْ رَکِبَها وَیَغْرَقُ مَنْ تَرَکَها، الَمْتَقَدِّمُ لَهُمْ مارِقٌ، وَالْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ وَ اللاّزِمُ لَهُمْ لاحِقٌ. (1)
آن کس که سوار آن کشتیها شد، نجات مییابد و آن کس که آن کشتیها را ترک نماید، غرق میگردد. آن کس که از آنها پیشی گرفت از مرز دین خارج شده است. آن کس که از آنها عقب ماند؛ نابود شده است و آن کس که دوش به دوش آنها و هماهنگ با آنها حرکت کرد و به آنها پیوست، همراه آنها خواهد بود.
اما اطاعت و پیروی از قرآن و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و همراهی با کشتیهای نجات، فرع بر شناخت و معرفت نسبت به توصیههای اعتقادی، اخلاقی و تکلیفی و آشنایی با فرهنگ اخلاقی معصومین علیهم السلام است.
نوشته حاضر، تلاش کوچکی برای آشنایی با توصیههای قرآن، پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام است تا بستری برای گسترش فرهنگ اخلاقی اسلام ناب و فراهم سازنده توشهای برای زندگی جاودانه آخرت باشد.
در این نوشته تلاش شده است:
در بررسی هر موضوع، به هنگام مفهومشناسی در حد واژهشناسی اکتفا نگردد، بلکه ابعاد مختلف مسئله واکاوی شود.
احادیث ائمه معصومین علیهم السلام در قالب گلبانگ حدیث، به گونهای دستهبندی گردد که خواننده را به یک جمعبند پندآموز برساند.
1) سید ابن طاوس، فلاح السائل و نجاح المسائل، فی عمل الیوم واللیله، قم، بوستان کتاب، 1377.
در نمونههای رفتاری به داستانهای بکر و با درجه آموزندگی بالا اشاره شده است.
در قسمت آموزهها، سعی شد تا ارتباط مباحث اخلاقی با واقعیتهای امروزی زندگی افراد در محیطهای مختلف فردی، خانوادگی و اجتماعی برقرار گردد.
تنها خالق آسمان و زمین و همه مخلوقات، سزاوار حمد و ثنا است. اولین سوره قرآن؛ یعنی حمد، پس از نام خدا، با این آیه آغاز میشود: «الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» که ترکیبی از مدح و شکر خداوند تبارک و تعالی است.
افزون بر سوره حمد، سورههای انعام، کهف، سباء و فاطر هم با حمد خداوند آغاز شده است. در سوره حمد در آغاز به دو کلمه «رَبِّ الْعٰالَمینَ» برمیخوریم که نشاندهنده همان هدایت الهی است؛ چرا که خداوند پس از آفرینش همه موجودات، مسیر رشد و تربیت آنها را نیز معیّن کرده است: «رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ؛ پروردگار ما کسی است که آفرینش هر چیزی را به او عطا کرده و سپس هدایتش نموده است». (طه: 50)
یعنی پروردگار ما همه موجودات را نعمت وجود بخشیده و سپس به راه کمال هدایت کرده است. او به زنبور عسل یاد داده از چه گیاهی بمکد و به مورچه آموخته که چگونه غذای زمستانی خود را ذخیره کند. بدن انسان را نیز چنان آفریده است که هرگاه کمبود خون پیدا کرد، خونسازی کند. چنین خداوندی شایسته
حمد و سپاسگزاری است. «ٱلْحَمْدُ لِلّهِ»، جوششی است که از درون خداشناس، سر میزند و بهترین نوع ستایش خداوند است. (1)
همچنین در فرازی از دعای افتتاح آمده است:
اللّهُمَّ اِنّی اَفْتَتِحُ الثََناءَ بِحَمْدِکَ وَ اَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَنِّکَ ... اَلْحَمْدُ لِلّهِ بِجَمیِعِ مَحامِدِهِ کُلِّها عَلی جَمیعِ نِعَمِهِ کُلِّها. (2)
خدایا! من ستایش را با حمد و سپاس تو آغاز میکنم و تویی که (انسان را) از سر لطف و مرحمت به راه درست وا میداری. خدا را میستایم به همه ستودگیهایش، بر همه نعمتهایش.
از امام علی علیه السلام، در این باره نقل شده است: «وَلٰا یَحْمِدُ حٰامِدٌ اِلاّ رَبَّهُ؛ هیچ ستایشگری، جز پروردگار خویش را نستاید». (3)
تنها خداوند سزاوار ستایش است؛ چرا که حسن، زیبایی، کمال و جلال هر چیزی برگرفته از حسن و زیبایی و کمال آفریننده آن است. خدای متعال، کامل و زیبای مطلق است؛ یعنی از هر کاستی مبراست. این نظام آفرینش و هستی، جلوه جمال و جلال اوست. بنابراین، همچنان که حسن و زیبایی، ویژه او و از آثار و جلوههای اوست، همه ستایشها نیز تنها از آن اوست.
الله، آن حقیقتی است که همه آفریدهها بهویژه انسان، هنگام سختیها و ناامیدیها به او روی میآورند و سر برآستان او میسایند؛ زیرا او خالق هستی است.
ستایش و شکر نسبت به نعمتهای خدا، یکی از مظاهر پرستش و بندگی خداوند است. از سویی خداوند بزرگ از ستایش و تحسین بینیاز است. باید گفت انسان که در قالب تنگ و تاریک طبیعت گرفتار است، نمیتواند با ستایش و ثنای
خداوند، سودی به او برساند.
خداوند با آفرینش این جهان پر از راز و رمز، بازاری به راه نینداخته است تا کالای هستی را در معرض سود و زیان قرار دهد. او بینیاز مطلق است و برعکس، همه موجودات به او نیازمند. در عرصه نامتناهی و عرصه احسانش، همگان جز فقر و ناداری، هیچ ندارند.
بااینحال، همه پیامبران علیهم السلام بهویژه آخرین ایشان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پس از معرفت خداوند، همگان را به ستایش و ثنای او فرا میخواندند. حکمت این دعوت، پاس داشتن نعمتهای او، برانگیختن شعور آدمی به درک حقیقت «حمد» و «شکر» و گشودن چشم او به جهانِ سراسر زیبایی و جمال است. به این ترتیب، انسان از محیط تاریک ستایشگری و چاپلوسی و تملقگویی و ثناخوانی ثناخواهان و چاپلوسان رها خواهد شد.
«به عبارت دیگر، تمام ستایشها مخصوص آن ذات مقدّسی است که با اراده و اختیار، خالق تمام موجودات و رشددهنده تمام عناصر هستی است، و هر جا و نسبت به هر کسی به خاطر ذات یا صفات یا افعال نیک اختیاریاش، ستایش واقع شود، برگشت آن ستایش به حضرت حق است؛ زیرا هر ذات نیک و هر صفت زیبا و هر کار جمیلی، قطرهای از آن بحر و جلوهای از آن منبع و نور پرفروغی از آن کانون است». (1)
«حمد خداوند متعال، فعلی است که آن فعل بر عظمت خداوند بهعنوان نعمتدهنده دلالت دارد. حال این فعل میتواند سه گونه باشد:
یک ـ قلبی: ستایش قلبی خداوند به این است که قلب انسان بر اساس معرفت حقیقی، به وجود مقدس خداوند ایمان داشته باشد. خدا جمیع صفات کمال و
1) حسین انصاریان، دیار عاشقان، تفسیر جامع صحیفه سجادیه، ج 1، ص 100.
جمال و جلال را داراست.
دو ـ زبانی: ستایش زبانی خداوند، یعنی انسان، بصیرت خود نسبت به خداوند را با کلمات، اظهار کند که آن کلمات نشان دهد که خداوند، جامع تمام صفات کمالیه است.
سه ـ جوارحی (عملی): ستایش جوارحی خداوند به این است که تمام حرکات و اعضای انسان، هماهنگ با خواستههای خداوند باشد و صفات الهی را نشان دهند.
هر انسانی که این سه مرحله از حمد و ستایش خداوند را بگذراند، در واقع، به حمد و ستایش خداوند اقدام کرده است». (1)
«برای تمام بندگان، جمیع لوازم و زمینههای حمد و ستایش خداوند موجود و تمام موانع مفقود است و هیچ عذری برای کسی پذیرفته نیست که قلب و زبان و عملش در ستایش خداوند کوتاهی کند؛ چرا که خداوند با دادن عقل به انسان زمینه حمد و ستایش خود را به انسان عطا کرده است و انسان با توجه به حکم عقل خود، در مقابل عظمت خداوند تبارک و تعالی و نعمتهای او سر تعظیم فرود آورده و به حمد و ستایش او میپردازد». (2)
«بنابراین حمد به معنای واقعی در سه شکل قلبی، زبانی و عملی رخ میدهد؛ یعنی ستایش واقعی خداوند از طریق تصدیق قلب و اظهار آن به زبان و اجرا شدن فرامین خداوند با چشم و گوش و زبان و دست و پا و پرهیز از گناه، اتفاق میافتد و اِلّا گفتن اَلْحَمْدُلِلّهِ.. . به زبان تنها، به معنای ستایش خداوند محسوب نمیشود». (3)
«ثنا به معنای؛ تعریف، تمجید، ستایش، آفرین، تحسین و ذکر زیبایی است. در زبان عربی، اُثنیٰ علی به معنای مدح گفتن، ستایش کردن، ثنا گفتن کسی و تعریف فراوان کردن از کسی است. وقتی در این زبان گفته میشود؛ اثنیعلیه عاطر الثنا، یعنی او را ستایش فراوان کرد و از او سخت تمجید نمود». (1)
برای اینکه دقیقاً معنا و مفهوم ثنا و ستایش معلوم گردد، به بررسی مفاهیم مرتبط میپردازیم.
«در لغت، حمد به معنای ستایش کردن در برابر کار یا صفت نیک اختیاری است؛ یعنی هنگامی که کسی آگاهانه، کار خوبی انجام دهد یا صفتی را برای خود برگزیند که سرچشمه اعمال نیک اختیاری باشد، ما او را حمد و ستایش میکنیم.
نکته مهم در مفهوم ثنا این است که ثنا مانند مفهوم حمد در ارتباط با موجود صاحب اختیار به کار میرود، نه اینکه مانند مدح برای موجود بدون اختیار نیز به کار رود. بنابراین، ثنا درباره انسان یا خدا که صاحب اختیارند به کار میرود نه طبیعت و نه موجودات بیاختیار». (2)
در آیه دوم سوره حمد آمده است: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِِّ الْعالَمینَ»؛ یعنی حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است. مفسران گفتهاند از نظر ادبیات عرب، کلمه «الحَمْد»، معنای عمومیت را میرساند و میتوانیم، چنین نتیجه بگیریم که هرگونه حمد و ستایش مخصوص خداوند است. توصیف «الله»، در اینجا نیز به
ربالعالمین در واقع آوردن دلیل پس از بیان مدعاست. گویی کسی میپرسد، چرا همه حمدها مخصوص خداست؟ در پاسخ گفته میشود، برای اینکه او ربالعالمین و پروردگار جهانیان است». (1)
«به عبارت دیگر، خداوند پروردگار سراسر عالم هستی است و هیچ شریکی در ربوبیت ندارد و چون حمد، در برابر نعمت ربوبیت است، پس حمد مخصوص ذات خداوند است و خداوند هیچ شریکی ندارد. دیگر اینکه توفیق حمد و شکر خداوند خود از بزرگترین نعمتهای الهی است که خدا به انسان ارزانی میدارد، نه اینکه حمد و شکر انسان ادای حق باشد. در قرآنکریم، از زبان لقمان حکیم آمده است: شکر کردن خدا، نعمتی است که نصیب شاکر میشود. نکته دیگر اینکه، نه شکر و حمدِ انسان سودی به خداوند میرساند و نه کفر کافر آسیبی به خداوند میرساند؛ زیرا خداوند هستی محض است و بینیاز از شکر و حمد دیگران. کفر کافر هم به او ضرر نمیرساند». (2)
«مدح، به معنای هرگونه ستایش است. خواه در برابر یک امر اختیاری باشد یا غیراختیاری. مثلاً عرب تعریفی از یک گوهر گرانبها را مدح مینامد. به تعبیر دیگر، مفهوم مدح، عام است، درحالیکه مفهوم حمد، خاص است». (3)
مشهور این است که حمد و مدح به یک معناست، ولی این دو واژه دو معنای گوناگون دارند. حمد تنها در برابر صاحب کمالی است که عقل و اندیشه دارد، ولی مدح که در مقابل ذّم است، درباره غیرعاقل نیز به کار میرود. بهعنوان مثال درباره گوهری زیبا و ارزشمند میتوان گفت ممدوح است، ولی نمیتوان گفت محمود
است. تفاوت دیگر حمد و مدح آن است که حمد تنها در برابر کارهای اختیاری است، اما مدح درباره امور غیراختیاری نیز به کار میرود، مانند بلندی قد و زیبایی چهره؛ بااینحال که اختیاری نیست، قابل مدح است، ولی قابل حمد نیست. برخلاف علمآموزی و انفاق که هم ممدوح است و هم محمود؛ یعنی از نظر معنایی، مدح عام و حمد خاص است. پس هر حمدی، مدح هم بهشمار میرود، اما هر مدحی، حمد نیست». (1)
«مفهوم شکر از همه اینها محدودتر است؛ زیرا انسان تنها در برابر نعمتهایی شکر و سپاس میگوید که از دیگری و با میل و اراده او به انسان رسیده است». (2)
شکر شامل شناخت نعمت و ابراز آن به زبان و همچنین به کارگیری نعمت در مسیری که منظور و مقصود صاحب نعمت (مُنْعِمْ) میشود. ضد مفهوم شکر، مفهوم کفر و کفران است که عبارت است از نشناختن نعمت و از یاد بردن آن.
البته شکر از نظر عملی عمومیت بیشتری نسبت به حمد و ثنا و مدح دارد. هرچند که در مفهوم خاصتر است؛ زیرا شکر در حین تحقق بر سه گونه است.
اولـ شکر قلبی که همان تصور نعمت است. به عبارت دیگر، شکر قلبی همان تصویر نعمت و نعمتدهنده در ذهن و دل است. بنابراین، شاکر، ابتدا باید نعمت را در ضمیر و ذهن خود تصور کند و سپس درباره آن بیندیشد.
دومـ شکر زبانی که به معنای حمد و ثنای منعم (نعمتدهنده) یا ستایش است؛ یعنی پس از شکر قلبی، تصور خود را آشکار کند. در واقع، حقیقت شکر نیز به همین اظهار نعمت و ابراز آن است. همچنان که کفر نعمت، مخفی کردن آن است.
سومـ شکر سایر جوارح؛ یعنی پاداش نعمت دادن و جبران آن با توجه به شایستگی و عظمت آن. به عبارت دیگر، با جوارح خود از احسان و نیکی نعمتدهنده به گونهای مناسب، قدرشناسی کند و نعمت را در جهت مقصود و
هدف نعمت دهنده به کار گیرد.
بر این اساس، شکر خدای متعال در برابر هر یک از نعمتها، این است که به هنگام برخورد با آن، نعمتِ نعمتدهنده را فراموش نکند و نعمت را در مقصود و مراد خداوند به کار گیرد که همان بندگی و پرستش خدای متعال است. (1)
بنابراین، معرفت نسبت به نعمت و منعم و به کارگیری نعمت در جهت خواست و اراده منعم، بهترین شکل شکرگزاری خواهد بود و نداشتن آگاهی نسبت به نعمت و منعم، زمینه استفاده ناصحیح از نعمت و خروج از حوزه بندگی منعم را فراهم میآورد که سرانجام آن، کفران نعمت و بهرهوری ناصحیح از آن خواهد بود.
خداوند در آیات 28 و 29 سوره ابراهیم در اینباره میفرماید:
أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُواْ نِعْمَه اللّهِ کُفْرًا وَأَحَلُّواْ قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِجَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ.
آیا به کسانی که شکر نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت در آوردند ننگریستی؟ [آن سرای هلاکت] جهنم است [و] در آن وارد میشوند و چه بد قرارگاهی است.
«شکر که در مقابل کفران است به معنای سپاس در برابر کاری است که اثر آن به غیر برسد و دریافتکننده اثر نیز همان شخص شاکر باشد. به عبارت دیگر، شکر، سپاس بر نعمتی است که از منعم به شاکر برسد، ولی در حمد، این دو قید (نعمت بودن، رسیدن نعمت به شخص شاکر) شرط نیست، لذا حمد، معنای عام دارد و شکر معنایش خاص است؛ یعنی هر شکری حمد نیز بهشمار میآید، ولی هر حمدی شکر نیست». (2)
بعضی از مفاهیم، با معنای ثناگویی مخالف است. برای فهم بهتر مفهوم ثناگویی بررسی آنها نیز لازم به نظر میرسد.
لَوْمْ؛ به معنای سرزنش کردن انسان، به خاطر وجود صفاتی است که سزاوار ملامت است. در زبان عربی گفته میشود: لُمْتُهُ فَهُوَ مَلْومٌ؛ یعنی او را سرزنش کردم و او سرخورده شده است. همچنین در قرآن آمده است: «وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَةُ لآئِمٍ؛ مؤمنان از ملامت هیچ ملامتگری نمیترسند». (مائده: 54)
لَوْم به معنای نکوهش کردن و سرکوفت زدن نیز ترجمه شده است. (1)
استهزا به معنای تمسخر کردن، ریشخند کردن و دست انداختن است. (2)به دیگر سخن، استهزا به معنای اقدام کردن به ریشخند است. خداوند در قرآن میفرماید:
«قُلْ أََََبِا للَّهِ وَآیَاتِهِ وَرَسُولِهِ کُنتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ؛ بگو آیا خدا و آیات او و رسولش را مسخره می کردید». (توبه: 65)
«در روایتی آمده است که برای مسخرهکنندگان، روز قیامت، دری از بهشت باز میشود و اینان با سرعت به سمت آن میروند، اما تا به آن میرسند در بر روی آنها بسته میشود». (3)
هجو، به معنای نکوهیدن، بدگویی کردن و هجا گفتن است. (4)هجو، به معنای مسخره کردن، استهزاء کردن، ریشخند کردن است. البته به معنای تحقیر کردن، هجو
کردن کسی و هجونامه نوشتن بر ضد کسی نیز آمده است. (1)
مذمت، به معنای نکوهش کسی به خاطر ترک عهد و پیمان خویش است. خداوند در قرآن میفرماید: «مَذْمُوماً مَّدحُوراً؛ تا نکوهیده و مطرود وارد جهنم شود». (اسراء: 18)
سخریه، به معنای مسخره کردن است. (2)خداوند در قرآن میفرماید: «فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیًّا؛ اما شما آنها را به ریشخند گرفتهاید». (مؤمنون: 110)
در فرهنگ اخلاقی ائمه اطهار علیهم السلام ستایش از غیر خداوند تبارک و تعالی و معصومان علیهم السلام نهی و مذمت شده است. از نظر اسلام، این عمل در ردیف کارهای ناشایست و ضد ارزش دانسته شده است. حتی در روایات (3)ستایش کردن خود و دیگری به معنای ذبح و سربریدن توصیف شده است؛ زیرا ستایش و مدح، بیانگر اعتقاد انسان به داشتههای خود است و همین اعتقاد، سبب عقبگرد و سقوط انسان خواهد شد؛ زیرا رمز تکامل، اعتراف به تقصیر و قبول وجود نقصها و ضعفها است.
به بیان دیگر، همانگونه که سربریدن یک انسان، او را نابود میکند، از نظر اخلاقی نیز، ستایش دیگران و خودستایی میتواند تمام سرمایههای حیات اخلاقی و معنوی او را بر باد دهد و در یک ناامنی روحی قرار گیرد؛ به گونهای که فرد ستایششده دچار انواع مرضهای روحی و اخلاقی مانند کبر، غرور و خودپسندی
میشود.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام، درباره امراض روحی میفرماید:
اَلا و اِنَّ مِنَ الْبَلاءِ الْفاقَةَ وَ اَشَدُّ مِنَ الْفاقَهِ مَرَضُ الْبَدَنِ وَ اَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلَبِ ألاٰ وَ إنَّ مِنْ صِحَّه الْبَدَنِ تَقْوَیٰ ٱلْقَلْبِ. (1)
آگاه باشید که فقر نوعی بلاست و سختتر از فقر و تنگدستی بیماری تن است و سختتر از بیماری تن، بیماری قلب (روح) است. آگاه باشید که همانا عامل تندرستی، پرهیزکاری قلب است.
در (آیه 32 سوره نجم) نیز درباره نکوهش خودستایی چنین میخوانیم: «فَلَا تُزَکُّوا أَنفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَی؛ پس خود را نستایید. او به کسی که پرهیزکاری و پارسایی کند، آگاهتر است».
«یکی از گامهای نخستین در راه اصلاح نفس و تهذیب اخلاق و پرورش ملکات والای انسانی، خودشناسی است. اگر بخواهیم وجود خویش را از آلودگی گناه حفظ کنیم، باید غرایز و تمایلات نفسانی را کنترل و در حد اعتدال نگه داریم». (2)
«پس آن کس که خود را نشناسد و از کاستیهای خویش باخبر نشود، به دنبال اصلاح خویش نخواهد رفت. بنابراین، انسان با شناخت خویشتن و ارزش خود که دارای گوهر پاک روح انسانی که پرتوی از انوار الهی است به خطرات هوای نفس و انگیزههای نفسانی و تضاد آنها با سعادت خود پی میبرد که این گوهر گرانبها را نباید به بهای ناچیز فروخت و به آسانی از دست داد. پس برای مقابله به آنها آماده میشود». (3)
این خودشناسی، وسیلهای برای خداشناسی و اینکه میفهمد چقدر نیازمند و حقیر است. برای مثال حتی مالک خویشتن نیست و نمیتواند خود را از مرگ و مصیبتها نجات
دهد. در حدیثی از علی علیه السلام نقل شده است: «نٰالَ الْفَوْزَ الْاکْبَرِ مَنْ ظَفَرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ؛ کسی که خود را بشناسد، به سعادت و رستگاری بزرگ رسیده است». (1)
انسان با درک نقص و نیاز و حقیر بودن خود در مقابل جلال غنای ربوی میفهمد که چگونه در همه شئونات حیات خود به ربوبیت الهی نیازمند است. پس با درک عظمت خالق عالم، خداوند متعال، خویشتن را از هر آنچه غیر از اوست، میرهاند و تنها او را میستاید و نعمت را تنها از او میبیند و دیگر ثنای حق را نثار انسانها نمیکند.
با بررسی ابعاد مفهومی ثناگویی و ستایش، میتوان به موارد مختلف ذیل رسید.
گاهی موضوع ستودهشده، خداوند متعال و پیامبران و امامان علیهم السلام هستند که این ستایش نیز خود به دو شکل امکان دارد.
در بعضی از موارد، خداوند متعال وجود مقدس خود را ستوده است، مانند (آیه 14 سوره مؤمنون) که میفرماید: «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ؛ آفرین باد برخدا که بهترین و نیکوترین آفرینندگان است». همچنین (در سوره سجده آیه 7) آمده است: «الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ؛ خدا همان کسی است که هر چیزی را آفریده، نیکو آفریده است».
در بعضی موارد نیز، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام برای دفاع از حقانیت خود و مبارزه با نیرنگ دشمنان، به ناچار خود را ستودهاند. مثلاً در حدیثی آمده است که مردی یهودی در برابر رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست و به آن حضرت خیره شد. پیامبر فرمود: ای مرد یهودی! چه میخواهی؟ عرض کرد: تو برتری یا موسی بن عمران؟ پیغمبری که خدا با او سخن گفت و تورات و عصا به او داد و دریا را برایش شکافت و با ابر بر سرش سایه انداخت؟ پیامبراکرم صلی الله علیه و آله فرمود: برای بنده خوب نیست که خود را بستاید، اما همین قدر میگویم که وقتی آدم علیه السلام گناه کرد در
1) غررالحکم و دررالکلم، ح 9965.
توبهاش گفت: خدایا! به حق محمد و آل محمد از تو میخواهم که مرا بیامرزی، خداوند او را آمرزید. (1)
در روایت دیگری آمده است که امام صادق علیه السلام در پاسخ به سفیان که پرسید: آیا رواست کسی خود را بستاید؟ فرمود: اگر ناچار شود، آری. آیا نشنیدهای این سخن یوسف را: «مرا بر خزاین زمین بگمار که من نگهدار و دانایم.» همچنین سخن بنده صالح را که گفت: «من خیرخواه و امین شما هستم». (2)
امام سجاد علیه السلام نیز در خطبهای که در شام ـ در زمان اسارت به دست سپاه یزید ـ خواند برای دفاع از حقانیت قیام امام حسین علیه السلام و اثبات مظلومیت خود و افشای نیرنگ یزید که ایشان را خارجی نامیده بودند، حدود پنجاه صفت از برتریهای خود را بیان کرد. ایشان در فرازی از آن خطبه فرمود:
اَیُّها النَّاسُ اُعْطِینٰا سِتّاً و فُضِّلْنٰا بِسَبَعٍ، اُعْطِیْنٰا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّاحَةَ و الْفَصٰاحَةَ و الشُّجٰاعَةَ و المَحَبَّةَ فِی قُلُوبِ الْمَؤمِنینَ... . (3)
ای مردم! به ما شش خصلت داده شده و به هفت صفت، بر دیگری برتری داده شدهایم: به ما علم، حلم، جوانمردی، فصاحت، شجاعت و دوستی در دل مؤمنان داده شده است... .
گاهی دیگران، مقدسات؛ یعنی خداوند تبارک تعالی یا پیامبران علیه السلام و ائمه اطهار علیهم السلام را ستودهاند. مانند ابتدای خطبه حضرت زهرا علیها السلام که ایشان، خداوند را چنین میستاید:
اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلیٰ مٰا اَنْعَمَ، وَلَهُ الشُّکْرُ عَلیٰ ما اَلْهَمَ وَ الثَّنٰاءُ بِمٰا قَدَّمَ، مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ اِبْتَدأها. (4)
حمد و ستایش خدا را بر نعمتهایی که ارزانی داشت و شکر و سپاس او را بر اندیشه نیکویی که در دل نگاشت و ثنا و تحسین بر آنچه از پیش فرستاد.
همچنین پیامبران علیهم السلام و ائمه اطهار علیهم السلام به وسیله افرادی معمولی و غیرمعصوم ستوده شدهاند که هرچند این ستایش بسیار به جا است، اما پیامبران و ائمه اطهار علیهم السلام از اینگونه ستایشها کراهت داشتهاند؛ مثلاً مردی از اصحاب امام علی علیه السلام، با کلام طولانی آن حضرت را ستود. امیرالمؤمنین علی علیه السلام در پاسخ فرمود:
کسی که جلال و شکوه خداوند در جانش رسوخ کرده و بزرگ باشد و مقام او در دلش با عظمت باشد، موظف است که هرچیزی جز خدا در نظرش کوچک آید. در حقیقت، من کراهت دارم که در اندیشه شما بگذرد که من ستایشخوانی را دوست میدارم و از شنیدن مدح و ثنا خوشحال میشوم. (1)
«همانگونه که تفریط و سستی در هر کاری زشت و ناپسند است، افراط و زیادهروی نیز ناپسند خواهد بود و هر دو بر اثر جهل و نابخردی است. رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: تو همانند عیسی بن مریم علیه السلام هستی که از یک سو یهودیان به او کینه ورزیدند و به مادرش بهتان زدند و از سوی دیگر مسیحیان در اظهار دوستی به وی افراط کردند و او را از قدر و منزلتش بالاتر بردند (و نسبت خدایی و پسر خدا بودن به او دادند).
در دنیای اسلام بعضی گروهها، مانند خوارج به امیرالمؤمنین علی علیه السلام تهمت کفر زدند و سرانجام او را به شهادت رساندند. عدهای افراطی نیز از روی عشق و علاقه او را تا سر حدّ خدایی بالا بردند. درحالیکه آن حضرت، همیشه عبودیت و بندگی خدا را بزرگترین ویژگی خویش میدانست و میفرمود:
«إنَّما أَنا عَبدٌ مِنْ عَبید الله؛ همانا من بندهای از بندگان خدا هستم». (2)
زشتی افراط و تفریط و زیبایی اعتدال و میانهروی، به مسئله ثناگویی اختصاص ندارد، بلکه در همه امور جاری است. علمای اخلاق میگویند: «اعتدال در هر
خصلتی همان خلق پسندیده است». (1)
گاهی موضوع ستودهشده، انسانهایی معمولی (غیر معصوم) هستند. این نوع ستایش به دو شکل ممکن است:
در آیات قرآن، خودستایی و خویشتن را بیعیب، برگزیده و ممتاز دیدن، نکوهش شده است. در (آیه 49 سوره نساء) در اینباره آمده است: «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنفُسَهُمْ بَلِ اللّهُ یُزَکِّی مَن یَشَاء وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً؛ آیا ندیدی کسانی که خویش را تزکیه میکنند (و خود را پاک و بیعیب میشمرند)؟ بلکه خداوند هر کس را بخواهد از عیب پاک کرده و میستاید و به آنان هیچ ظلمی، حتی به اندازه رشته میان هسته خرما نمیشود.» امام علی علیه السلام نیز در این باره میفرماید: «یکی از نشانههای متقین این است که هرگاه ستایش شوند، میهراسند». (2)
بنابراین، در فرهنگ اخلاقی اهل بیت علیهم السلام، خودستایی که برخاسته از غرور و خودبزرگبینی و تحقیر دیگران است، به شدت نهی شده و آنچه ارزش و ستودنی است، خداستایی است. البته این خودستایی، میتواند به دو شکل باشد: گاهی بهجاست؛ یعنی فردی که خود را میستاید، خصلتهای ستودنی دارد. چنین فردی داراییهای علمی یا اخلاقی یا اقتصادی خود را میستاید. گاهی نیز این خودستایی نابهجاست؛ زیرا آن فرد خود را به چیزهایی میستاید که فاقد آنهاست.
در مواردی افراد، به دلیل ناآگاهی یا به قصد چاپلوسی و تملقگویی یا به منظور رسیدن به موقعیت دنیایی و جلب توجه دیگران به ستایش آنان میپردازند. این نوع از ستایش به دو شکل صورت میپذیرد: گاهی بهجاست و فرد داشتههای دیگری را
اعم از کمالات اخلاقی و علمی و یا دارایی اقتصادی او را میستاید و گاهی نیز نابهجاست؛ مانند اینکه انسان فردی ظالم و فاجر را بستاید و کمالات اخلاقی یا علمی را که او ندارد، به او نسبت دهد.
در فرهنگ اخلاقی ائمه اطهار علیهم السلام در میان انواع ستایش یادشده، تنها ستایشی که بینقص است و ارزش اخلاقی بهشمار میآید، ستایش خداوند تبارک تعالی است.
نوع دیگر ستایش که به دلیل ضرورتها، از جمله دفاع از حقانیت و مبارزه با ظلم و ستم، مجاز است، ستایش پیامبران صلی الله علیه و آله و معصومان علیهم السلام از خود، یا دیگران از ایشان است.
ستایش انسان چه به شکل خودستایی و چه به شکل ستایش دیگران باشد و خواه به جا و خواه نابهجا باشد، در فرهنگ اخلاقی معصومان علیهم السلام امر منفی و مذموم شناخته شده است. (1)
1) چنانچه بخواهیم در یک نمودار، انواع ستایش را بررسی کنیم، میتوان آن را در هشت قسمت در نمودار ذیل نشان داد:
یکی از موارد مجاز ثناگویی، ستایش خداوند متعال است. علی علیه السلام در یکی از خطبههای خود چنین خداوند را میستاید: «اَلْحَمْدُلِلّهِ الّذی لایَبْلُغُ مِدْحَتَهُ القائلونَ؛ ستایش خدایی را سزد که سخنوران از ستایش او ناتوانند». (1)
یکی دیگر از موارد ثناگویی مجاز، خودستایی ائمه علیهم السلام برای روشن شدن حق و منزلت ایشان در مقابل منافقان و دشمنان است. امام حسین علیه السلام نیز در مقابل دشمنان، خود را چنین میستاید:
اَوَلَیْسَ حَمْزَهُ سَیِّد الشُّهدٰاءِ عَمِّی، اَوَلَیْسَ جَعْفَرُ الطَّیّٰارُ فِی الْجَنَّه بِجَنٰاحَیْنِ عَمِّی، اَوَلَمْ یَبْلُغْکُمْ مٰا قالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله لِی وَلِاخِی: هٰذانِ سَیِّد الشَبابِ اَهْلِ الْجَنَّه. (2)
آیا حمزه سید شهیدان، عموی من نیست؟! آیا جعفر طیار که در بهشت با دو بال پرواز میکند، عموی من نیست؟! آیا آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله در وصف من و برادرم امام حسن علیه السلام فرمود که «این دو سرور جوانان بهشتند» به شما نرسیده است.
امام علی علیه السلام درباره ثناگویی نابهجا میفرماید: «مَنْ اُثْنِیَ عَلَیْهِ بِمٰا لَیْسَ فیهِ سُخِرَ بِهِ؛ کسی که ستایش کند دیگری را به چیزی که در او نیست، مسخرهاش کرده است». (1)
همچنین نقل است که امام علی علیه السلام در این باره فرمود: «مَنْ مَدَحَکَ بما لَیْسَ فیکَ فَهُوَ ذَمٌّ لَکَ إن عَقَلْتَ؛ کسی که تو را به آنچه نداری بستاید، اگر عاقل باشی، این کار (در واقع) نکوهش توست». (2)
امام علی علیه السلام درباره ستایش نابهجا باز میفرماید: «اِحْذَرْ مَنْ یُطرِیکَ بِمٰا لَیسَ فیکَ فیُوشَکَ أنْ تَنْهَتِکَ بما لَیْسَ فیکَ؛ از کسی که تو را بیجهت مدح و ستایش میکند، پرهیز کن، زیرا زود باشد که بیجهت نیز (توسط او) بیحرمت و بیآبرو شوی». (3)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره فرمود:
«إیّاکُم وَ المَدْحَ؛ فَإِنَّه الذِّبْحُ؛ از مدح و ستایش بپرهیزید که آن سربریدن است». (4)
باز پیامبر در این باره چنین نقل میکند: «إذا مَدَحتَ أخاکَ فی وَجْهِهِ فکأنّما اَمْرَرْتَ عَلیٰ حَلقِهِ المُوسیٰ؛ هر گاه روبهروی برادرت او را بستایی، انگار که تیغ برگلویش کشیده باشی». (5)
همچنین امام علی علیه السلام در این باره فرمود:
«اَجْهَلُ النّاسِ الْمُغْتَرُّ بِقَولِ مادِحٍ مُتَمِلِّقٍ؛ یُحسِّنُ لَهُ القَبیحَ و یُبَغِّضُ إِلَیْهِ النَّصیحَ؛ نادانترین مردم، کسی است که فریب سخن ستایشگر چاپلوسی را بخورد که زشت را در نظرش زیبا جلوه میدهد و خیرخواه را منفور او میسازد». (6)
امام علی علیه السلام درباره ستایش کردن از خود فرمود: «اَقْبَحُ الصِّدْقِ ثَنٰاءُ الرَّجُلِ عَلیٰ نَفْسِهِ؛ زشتترین راستگوییها این است که کسی از خود مدح و ثنا گوید». (1)
ایشان در همین باره باز میفرماید: «ثناگویی بسیار، چاپلوسی است که حالت تکبر پدید آورده، انسان را به فریفته شدن نزدیک میکند». (2)
در حدیثی دیگر از حضرت علی علیه السلام چنین میخوانیم: «مَنْ مَدَحَ نَفْسَهُ فَقَدْ ذَبَحَهٰا؛ کسی که خود را بستاید و از خود تعریف کند، خود را ذبح و نابود کرده است». (3)
امام علی علیه السلام درباره زشتترین ستایش فرمود: «أعْظَمُ اللُّؤمِ حَمدُ الْمَذْمُومِ؛ بزرگترین پستی، ستایش کردن (شخص یا امر) نکوهیده است». (4)
همچنین از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره نقل شده است که فرمود: «إذا مُدِحَ الْفاجِرُ اِهْتَزَّ العَرشُ و غَضِبَ الرَّبُّ؛ هر گاه انسان بدکار ستوده شود، عرش بلرزد و پروردگار به خشم آید». (5)
آن حضرت (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ) در حدیثی دیگر در این باره فرموده است:
مَنْ مَدَحَ سُلطانا جائراً و تَخَفَّفَ و تَضعْضَعَ لَهُ طَمَعاً فیهِ کانَ قَرینُه إلَی النّارِ. (6)
هر کسی حکمران ستمگری را مدح گوید و از سَرِ چشمداشت نسبت به او، خود را در برابرش خوار گرداند، همسفر او بهسوی آتش جهنم باشد.
حضرت علی علیه السلام در این باره فرموده است: «حُبُّ الْاِطْرٰاءِ وَ الْمَدْحِ مِنْ اَوْتَقِ فُرَصِ الشَّیطانِ؛ دوست داشتن مدح و خوشآمدگویی از محکمترین فرصتهای شیطان است؛ (زیرا سبب یکی از بزرگترین خطرها برای انسان؛ یعنی خطر عجب و خودبینی است)». (1)
همچنین امام علی علیه السلام در این باره فرمود: «کَمْ مِنْ مَفْتُونِ بِالثَّنٰاءِ عَلَیهِ؛ بسا انسانهایی که به خاطر ثنا و مدحی که دربارهشان گفته شد، به فتنه و بلا دچار شدهاند». (2)
یا در سخنی دیگر از حضرت علی علیه السلام نقل شده است: «کَمْ مِنْ مَغْرُورٍ بِحُسْنِ الْقُوْلِ فیهِ؛ چه بسا انسانهایی که فریب خورده و فریفته شدهاند، به خاطر گفتار خوبی که دیگران دربارهشان گفتهاند». (3)
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در این باره فرمود:
إذا اُثنیَ عَلیکَ فی وَجهِکَ فَقُل: اللّهُمّ اجْعَلنی خَیراً مّما یَظُنّونَ، واغفِرْلی مالایَعْلَمونَ ولا تُواخِذْنی بِما یَقُولُونَ. (4)
هرگاه در حضورت از تو ستایش شد، بگو: بارخدایا! مرا بهتر از آنچه میپندارند قرار ده و آنچه را که (از من) نمیدانند بر من ببخشای و بدانچه اینان میگویند، مؤاخذهام مفرما.
از امام علی علیه السلام نقل است که رسول خدا صلی الله علیه و آله گروهی را برای مأموریت به سویی فرستاد و پس از رفتن آنها به خدا عرض کرد: «خدایا! اگر اینان به سلامت بازگشتند، بر من است که حق حمد و سپاس (شکر) تو را ادا کنم. طولی نکشید همه افراد گروه اعزامی از مأموریت خود سالم بازگشتند. حضرت فرمود: «اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلی سابِغِ نِعَمِ اللهِ؛ سپاس و ستایش بر نعمتهای فراوان خداوند».
من به حضرت گفتم: «ای رسول خدا! مگر شما نفرمودید که اگر خداوند، افراد این گروه را باز گرداند، حق شکر او را ادا کنید؟ پیامبر فرمود: آیا چنین نکردم؟! (یعنی حمد خدا، بالاترین شکر و سپاس برای خداست)». (1)
روزی معاویه که از دشمنان سرسخت علی علیه السلام بود، با پسرش، یزید و مشاورش، عمروعاص در کاخ نشسته بودند. ناگهان شخصی هدیه نفیسی آورد و به معاویه اهدا کرد. معاویه در آن روز پیشنهاد عجیبی به یزید و عمروعاص داد و گفت: هر یک از ما یک بیت شعر در شأن علی بگوییم و شعر هرکدام از ما که از نظر ظاهر و معنی، جالب و زیبا بود، این هدیه مال او خواهد شد. یزید و عمروعاص، پیشنهاد
1) کنزالعمال فی سنن الاقوال و الافعال المرشد علی کنزالعمال، ج 3، صص736 و 737.
معاویه را پذیرفتند و معاویه در یک بیت شعر، علی علیه السلام را میستاید که معنای آن این است:
بهترین موجودات غیر از خدا، پس از پیامبر اسلام، علی علیه السلام است، انسانها در مقایسه با علی همچون زمین هستند و وصّی پیامبر (علی علیه السلام ) آسمان است.
عمروعاص؛ امام علی علیه السلام را در یک بیت شعر اینگونه میستاید:
علی کسی است که دشمن او (معاویه) به فضیلت و آقایی او گواهی دهد، کمال افتخار، آن است که دشمنان به آن گواهی دهند.
یزید هم گفت:
علی علیه السلام همچون بانوی زیبارو و نمکین است که هَووهای او، به نیکی و بزرگواری او گواهی دهند. زیبایی آن است که هَووها به آن گواهی دهند.
شعر عمروعاص از نظر شیوایی عبارت، برنده شد و آن هدیه، نصیب او گردید. (1)
امام علی علیه السلام در جبهه صفّین بود. روزی رزمندگان اسلام گرد او حلقه زدند. امام برای آنها سخنرانی کرد. در این سخنرانی، پس از حمد و ثنای الهی درباره حقوق زمامدار اسلام بر پیروانش سخن پرارزش و مهمی را بیان داشت. در این هنگام دیدند مردی از اصحابش به پا خاست و سخنرانی کرد و در این سخنرانی، آن حضرت را ستود. او از مقام علی علیه السلام تعریف کرد و پیروی خود را از فرمان امام اعلام داشت.
امام نپسندید که او را بستاید. بنابراین فرمود: «بدترین حالات رهبران در پیشگاه صالحان، این است که گمان برند آنها فریفته تفاخر شدهاند و جلوه برتریجویی، آنها را فرا گرفته است. در حقیقت، من کراهت دارم که در اندیشه شما بگذرد که
1) یوسف ابراهیمیان آملی، آئینه حقنما (داستانهایی از زندگی امام علی علیه السلام )، ص 169.
من ستایشخوانی را دوست دارم و از شنیدن مدح و ثنا خوشم میآید و حال اینکه خدا را شکر که من چنین نیستم و اگر چنین چیزی را دوست داشته باشم، برای تواضع در پیشگاه خدای سبحان آن را ترک کردهام؛ زیرا خدا به آن از حیث عظمت و کبریا سزاوارتر است. بسا مردمان مدح و ثنا را پس از آزمایش شیرین شمارند، ولی من به جهت اینکه حقوقی که از خدا و شما برگردن من است، هنوز ادا نکردهام و فرائضی که ناچار باید اجرا شود، اجرا نشده، پس مستحق حمد و ثنا نیستم.
پس با من آنگونه که با جباران سخن میگویند، تکلم نکنید و به ظاهرسازان و پشت هماندازای با من برخورد ننمایید. مپندارید که اگر حقّی به من گفته شود، سنگین میشمارم یا اینکه خود را بزرگ میگیرم؛ زیرا کسی که حق گفتن یا عرضه داشتن عدالت بر او سنگین باشد، عمل کردن از روی عدالت بر وی سنگینتر است.
همانا من و شما، بندگان مملوک پروردگار هستیم که جز او پروردگاری نیست. او بر ما مسلّط است. اوست که ما را از وضع ناگواری که در آن گرفتار بودیم، برآورد و پس از گمراهی، وضع ما را به هدایت تبدیل کرد و بعد از کوری، بصیرت و بینایی مرحمت فرمود». (1)
1) بحارالانوار، ج 8، ص 652؛ نهجالبلاغه، خطبه 210؛ محمد بن یعقوب کلینی، کافی، ج 2، ص 298.
بهترین نوع حمد و ثنا، گفتن «اَلحَمْدُلِلّه» است. در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «قُوْلُ الْعَبْدِ: اَلحَمْدُلِلّهِ، اَرْجَحُ فی مِیْزٰانِهِ مِنْ سَبْعِ سَمٰاوٰاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضین؛ گفتن اَلْحَمْدُ لِلّهِ از جانب بنده درترازوی اعمال، با ارزشتر از آسمانها و زمینهای هفتگانه است». (1)
ازاینرو، مراحل پرواز معنوی را ابتدا ثنا و بعد ارتباط و در آخر دعا قرار دادهاند. همچنان که اولین سوره قرآن با حمد خداوند متعال آغاز شده است و این حمد همان ثنای خداوند تبارک تعالی، یعنی مرحله اول است و آیه إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ همان ارتباط با خدا، یعنی مرحله دوم است که بنده میگوید: تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم و بقیه سوره حمد نیز دعا، یعنی مرحله سوم است. (2)از امام صادق علیه السلام در این باره نقل شده که فرمود: «کُلُّ دُعاءٍ لٰایکُونُ قَبْلَهُ تَحْمیدٌ فَهُوَ أَبْتَرٌ؛ هر دعایی که قبلش حمد خدای متعال نباشد، ناقص است». (3)
به عبارت دیگر، ما با گفتن «الْحَمْدُلِلّه» و ثناگویی خداوند در ابتدای هر دعایی،
حق خدای متعال را به جا میآوریم و بعد از ادای حق، به درخواست و حاجت میپردازیم. بنابراین، یکی از آثار حمد و ستایش خداوند، کامل کردن دعا و درخواست است.
یکی دیگر از برکات حمد و ثنای الهی، دوری انسان از هواها و خواهشهای نفسانی است. انسان به حکم عقل، بندگی خداوند و مسیر انبیای الهی و ولایت ائمه معصومان علیهم السلام را میپذیرد؛ زیرا انسان، عاشق رشد و کمال و تربیت خود است و خداوند نیز جامع تمام کمالات و مربی تمام آفرینش و صاحب اختیار و مالک است. اراده خداوند حاکم بر همه قوانین است. پس عقل حکم میکند که تنها باید او را پرستید و از او کمک خواست؛ زیرا راه خدا ثابت و دائمی است و نیز راه مستقیم و همراه با امداد الهی است که ما را به نتیجه مطلوب، یعنی خشنودی خداوند میرساند، پس چرا بهسوی هوا و هوس یا قدرتهای بیرونی مثل طاغوتها برویم که خصلت آن تغییر و تعدّد مسیر است. اگر انسان تنها خدا را نپرستد، بیشک بنده هوسها خواهد شد. در این باره در (آیه 43 سوره فرقان) آمده است: «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ؛ آیا آن کسی که هوایِ (نفس) خود را معبود خویش گرفته است، دیدی؟»
یکی دیگر از آثار و برکات حمد وثنای الهی، توجه انسان نسبت به صفات الهی است که باعث تقوّم بیشتر انسان با مسئله بندگی و خشوع در برابر خداوند متعال است. (1)
به بیان دیگر، انسان رو به خدا میآورد و او را بندگی میکند و تنها از او یاری میجوید، توجه خود را به خدا و صفات الهی معطوف میکند و باعث میشود که
1) نک: سید مجتبی فلاح، مروری بر دعای افتتاح، ص 35.
خداوند در ذهن و دل انسان، محبوب باشد. وقتی آن محبوب، معبود شد، برای رهایی از قرار گرفتن در شعاع شرک، به خداوند پناهنده میشود و ازاینرو، دیگر، نه بنده زر و نه بنده زور است، بلکه خود را فقط بنده خدا میداند.
اساساً خودستایی یا ستایش دیگران، به معنای خودپسندی و پسند دیگری در مقابل خداپسندی و توجه به مقدسات است. نخستین عاقبت ستایشگری و خودستایی (خویشتن را بیعیب و برگزیده و ممتاز دیدن)، غفلت انسان از یاد خدا و فراموش کردن عظمت خالق هستی و فراموش کردن عظمت مقام انبیا و اولیای الهی است. ستایشگری خواه ستایش از خود یا ستایش دیگری باشد، توجه به خود و یاد کردن انسان معمولی در مقابل یاد خدا و اولیای الهی است.
دومین اثر ستایشگری صفت اخلاقی ناپسند کبر، غرور، عجب و تحقیر کردن دیگران است؛ زیرا توجه به خود یا توجه به دیگران، باعث بزرگنمایی یا زیبا جلوه دادن اعمال انسان اعم از علاقهها، فکرها و رفتارهای او نزد اوست. پس درصدد اثبات کمال و نفی نقص از خود و دیگری برمیآید.
ستایش دیگران از فرد یا خودستایی فرد سبب میشود، او اشکالهای اخلاقی خود را نبیند و این خود برتربینی باعث کبر و غرور و تحقیر دیگران خواهد شد؛ چون اگر انسان خود را از دیگران بزرگتر ببیند، دیگران را کوچک میشمارد و رفتهرفته در ورطه تحقیر دیگران میافتد.
«اگر انسان حقیقت خود را بشناسد و به نقصانی که لازمه ذات انسان است، پی ببرد، دیگر خودستایی نمیکند. البته این خودستایی، کار زشتی است و هر که
خودستایی کند، نزد مردم بیاعتبار میگردد. امام علی علیه السلام دراین باره فرمود: «تَزْکیَّه اَلْمَرْءِ لِنَفْسِهِ قَبیحٌ؛ ستایش از خود، قبیح است».
بنابراین سزاوار است پیش از بیان هر سخن، درباره آن تأمل کنیم که مبادا متضمن خودستایی باشد». (1)
سومین عاقبتی که در اثر ستایش دیگران، نصیب انسان میشود، سقوط اخلاقی و عقبگرد شخصیتی اوست که مانع رشد و تکامل انسان خواهد شد؛ «زیرا انسان را در حالت عجب و غرور قرار خواهد داد. پس تنها به خودش فکر میکند و فقط برای خود ارزش قائل است. انسان مغرور و خودبین، نه تنها در پی رفع کاستیهای خود نیست، بلکه مدعی است، باید دیگران از او راهنمایی بخواهند. در نتیجه، چنین شخصی حاضر نمیشود از مراکز علمی و دانشمندان دیگر استفاده کند؛ زیرا خود را همسان آنان میداند.» (2)طبیعی است چنین فردی به جای استفاده از فرصتها، گرفتار فرصتسوزی و از دست دادن موقعیتها میشود. در نتیجه از مواهب حضرت حق دور خواهد ماند، باید دانست که رمز پیشرفت، اعتراف به تقصیر و پذیرش نقصها و ضعفها است که با این دید میتواند در مسیر رشد گام بردارد.
امامان علیهم السلام همواره خود را در برابر عظمت خدا کوچک و ناچیز میشمردند و به ضعف و تقصیر خود در مقابل خداوند اعتراف میکردند، درحالیکه همه میدانیم آنها معصوم و از هر گناهی به دور بودهاند.
در فرازی از دعای کمیل، امام علی علیه السلام به خدا عرض میکند:
وَ قَدْ اَتَیْتُکَ یا اِلَهی بَعْدَ تَقْصِیری و اِسْرٰافِی عَلی نَفْسِی مُعْتَذِراً نٰادِماً مُنْکَسِراً مُسْتَقِیلاً مُسْتَغْفِراً، مُنِیباً مُقِراّ مُذْعِناً... .
ای خدای من! پس از تقصیر و اسرافی که به خودم نمودم، بهسوی تو آمدهام درحالیکه عذرخواه، پشیمان، شکستخورده، گذشتخواه، آمرزشجو، التماسکننده، اعترافکننده و دل نهاده هستم... .
«در علم روانشناسی، این نکته به اثبات رسیده است که انسانها وقتی به تلاش و کوشش میپردازند که در خود احساس کمبود نمایند. در اصطلاح روانشناسی، تعادلشان به هم خورده و احساس نیاز کنند. چنانچه فردی خود را متعادل بداند، هرگز به تلاش و کوشش نمیپردازد و به توقف و رکود خواهد افتاد. پس اگر انسان به دو مرحله زندگی خود بنگرد، هرگز به عجب که انسان را به ورطه سقوط و رکود میکشاند دچار نمیشود. این دو مرحله عبارتند از:
یک ـ دوران جنینی که از عدم به هستی پا نهاد؛
دوـ مرحله تنهایی و غربت که همان مرحله مرگ است.
اینگونه است که انسان به ناتوانی خود پی میبرد و در برابر پروردگار فروتن خواهد بود. پس همه کمالات وجودی را عنایتی از خدا میداند و به جای غرور، خویشتن را شرمنده و شرمسار خواهد یافت». (1)
«اخلاص ضد ریا است و معنای آن این است که قصد و نیت از هر نوع آلودگی بر کنار باشد. اگر شخصی عملی را به قصد قربت انجام دهد، ولی این قربت را با یک غرض دنیوی همراه سازد، عملش ناخالص خواهد شد. مانند کسی که روزه را به قصد تندرستی بگیرد یا آنکه قصدش از وضو گرفتن، نظافت و خنک شدن باشد.
عمل خالص آن است که فقط برای نزدیکی و تقرب به خدا انجام گرفته باشد و غرض و انگیزه دیگری در میان نباشد. اخلاص واقعی و حقیقی آن است که آدمی عمل را به خاطر خدا به جا آورده و دوست نداشته باشد که برای انجام دادن آن عمل ستایش شود. این برای کسی امکانپذیر نیست، مگر آنکه خواهشهای
1) نک: مبانی اخلاق اسلامی، ص 178.
نفسانی را متعادل سازد و از هر چیزی دندان طمع ببرد و به صفات و افعال خدا پرداخته باشد.
نشانه عمل خالص آن است که انجامدهنده آن، انتظار ستایش نداشته باشد. پس هر عملی که هدف آن رضای خدا باشد و بر محور و تمجید «این و آن» دور نزند، عمل خالص خواهد بود». (1)
«انسان باید خود را به خوبی بشناسد که موجودی آسیبپذیر است، به گونهای که از لحاظ جسمی فاصله میان مرگ و زندگی او بسیار کم است. امروز سالم است و پرنشاط و فردا ممکن است گرفتار سختترین بیماریها یا اندوهبارترین مصیبتها شود. از بعد روحی نیز همینگونه است. اگر انسان در مقامات بالای روحی نیز قرار گرفت، باز هم میتواند دچار لغزش شود». (2)پس هرچند که انسان درستکار و اخلاقی، به ثناگویی دیگران بیتوجه باشد، ممکن است در معرض ستایش دیگران قرار گیرد. حال این پرسش پیش میآید که اگر دیگران انسان را ستودند چه باید کرد؟ در بعضی روایات به این مسئله پاسخ داده شده است که میتوان به دو اصل زیر اشاره کرد:
یکـ انسان نباید فریب ثناگویی ستایشگران را بخورد و خدای ناکرده گرفتار خودپسندی گردد که اگر چنین کند، به بیان بعضی از روایات، خود را ذبح کرده است.
دوـ باید همواره در حالت تضرع و توجه نسبت به خدای تبارک و تعالی، خاضع باشد و بداند آنچه را که ثناگویان به او نسبت دادهاند، خداوند به او بخشیده است.
ثنا و ستایش مخصوص خداست؛ زیرا خداوند است که به همه موجودات نعمت وجود بخشیده و آنان را به راه کمال هدایت کرده است.
ستایش هر ستایشگری در واقع، ستایش خداوند است؛ زیرا زیبایی و کمال هر چیزی برگرفته از زیبایی و کمال آفریننده است.
خداوند متعال، بینیاز مطلق است و بینیاز از ستایش و تحسین. از ستایشگری بندگان سودی به او نمیرسد و با غفلت بندگان از ستایش، ضرری به ساحت مقدس پروردگار نمیرسد.
حمد و ستایش خداوند به سه شکل قلبی، زبانی و عملی ممکن است.
در فرهنگ اخلاقی ائمه اطهار علیهم السلام ستایش غیر مقدسات (خداوند، انبیا و ائمه و..) نهی و مذمت شده است و یک کار ناشایست و ضد ارزش بهشمار میرود.
ستایش از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام هرچند کار شایستهای است، افراط و تفریط در آن صحیح نیست و در ثناگویی از ایشان نیز رعایت اعتدال، لازم است.
در فرهنگ اخلاقی ائمه اطهار علیهم السلام، خودستایی که برخاسته از غرور و خودبزرگبینی و تحقیر دیگران است، به شدت نهی شده و آنچه ارزش و ستودنی است، خداستایی است.
ستایش معصومین علیهم السلام از خود و دیگران از ایشان به دلیل ضرورتها، از جمله دفاع از حقانیت ایشان و مبارزه با ظالمان و ستمگران مجاز بوده و نیکو است.
حمد و ستایش خداوند برکات زیادی دارد، مانند: کامل شدن دعا، دوری انسان از هوای نفسانی و... .
ستایشگری غیر مقدسات و خودستایی عواقبی دارد، مانند: فراموشی خدا، کبر و غرور و تحقیر دیگران، سقوط شخصیتی انسان، تباهی اخلاص در عمل... .
پاپلی، محمدحسین، ثناگویی و ذکر خداوند در شاهنامه ابوالقاسم فردوسی، مشهد، 1386.
خرمشاهی، بهاءالدین و کامران فانی، فرهنگ موضوعی قرآن مجید، تهران، نوبهار، 1364.
ضعیفآبادی، حمیده، تشویق، تحسین، تعریف و تمجید، تهران، فیض دانش، 1386.
محمدی اشتهاردی، محمد، داستانهای اصول کافی، قم، انتشارات روحانی، چاپ اول، 1379.
بیتردید در فرهنگ اخلاقی ائمه اطهار علیهم السلام ثروت یکی از نعمتهای الهی است که خداوند متناسب با احسان و تفضل خود به انسان، ارزانی میدارد. ازاینرو همه ثروتی که به انسان داده میشود؛ محصول تلاش و علم خودش نیست؛ بلکه از سر لطف و کرم الهی به او عطا شده است. اگر انسان خود را در حیطه این بینش قرار ندهد و خود را در ورطه مسابقه ثروتاندوزی قرار دهد، نه تنها از زندگی در این دنیا که میتوانست مزرعه آخرت باشد، هیچ سودی نخواهد برد و توشهای برای آخرت فراهم نخواهد ساخت، بلکه اسیر زندگی دنیا شده، و خود را در افق محدود دنیا محصور خواهد کرد.
استاد مرتضی مطهری رحمه الله درباره بینش اسلام نسبت به ثروت چنین میگوید:
در اسلام مال و ثروت هیچگاه تحقیر نشده است، نه تولیدش، نه مبادلهاش و نه مصرف کردنش هیچکدام مردود نیست، بلکه نسبت به همه اینها تأکید شده است و برای آن شرایط و موازین مقرر شده است. اسلام با هدف قرار دادن ثروت و اینکه انسان فدای ثروت شود؛ مخالف است و سخت مبارزه کرده است. اسلام با پولپرستی و یا اینکه انسان برده پول باشد، مخالف
است. اما اگر انسان پول را بهعنوان یک وسیله برای فعالیت و عمل تولید بخواهد، در این صورت پول تابع آن هدف کلی انسان شده و مطلوب خواهد بود. (1)
به عبارت دیگر، اسلام با ثروتمندی و جمعآوری سرمایه و ثروت، برای راهاندازی چرخه «تولید، توزیع و مصرف» در جامعه موافق است، ولی با ثروتاندوزی که یک خصلت درونی و اخلاقی است و سبب بسیاری از ناهنجاریهای اجتماعی و اقتصادی خواهد شد، مخالف است.
بر اساس تعالیم دین اسلام، دارایی ثروتمندان از آن خداست و آن را باید احسان الهی دانست. مال باید وسیله تقرب انسان و بندگی خدا باشد، نه اینکه انسان بنده پول و ثروت شود.
در سوره های متعددی مانند آل عمران، نساء، یونس و... آمده است:
«لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؛ آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، از آن خداست». (حج: 64)
امام صادق علیه السلام در جواب این سؤال که حقیقت بندگی به چیست، فرمود:
ثلاثه أشیاءٍ: أن لا یَرَی العبدُ لنفِسه فیما خَوَّلَهُ اللهُ ملکاً، لِأنَّ العَبیدَ لا یکونَ لهم ملکٌ، یَرَون المالَ مالَ الله یَضَعُونَه حیثُ أمرَهُم اللهُ بِه... . (2)
حقیقت بندگی به سه چیز است: اینکه بنده در آنچه خدا بر او منت گذاشته و بخشیده است برای خود مالکیت نبیند، بدان جهت که بندگان را ملکی نیست، مال را مال خدا میدانند، و آن را در جایی که خدا فرموده است قرار میدهند... .
«ازاینرو، نه تنها همه اموال ملک خداست، بلکه «مالک» تمام اموال (یعنی خود انسان) نیز خداست. بنابراین مالکیت خدا بر مالها و کالاها و هرچه دارای ارزش و
بهاست، مالکیتی حقیقی است و مالکیت انسان بر این چیزها عنوان مجازی و اعتباری دارد؛ زیرا که خدا به او بخشیده و در دست او قرار داده است. این اصل درباره ساختهها و اختراعات بشری و هرچه که انسان از راه صنعتگری و کشاورزی و بازرگانی و غواصی و بهرهبرداری از ثروتهای زمین و جز آن به دست می آورد، نیز صادق است». (1)
امام رضا علیه السلام نیز در این باره فرمود:
إذْ کانَ (اللهُ) اُلمالِکَ لِلنُّفوسِ و الأموالِ و سائرِ الاشیاء، المِلکَ الحقیقیَّ، و کان ما فی أیدی النّاسِ عواری... . (2)
خدا مالک حقیقی نفوس و اموال و دیگر چیزهاست و آنچه در دست مردم است عاریه است... .
در اسلام، محدودیتی برای کسب مال، ثروت و سرمایه وجود ندارد. بااینحال، اسلام برای راه و مسیر کسب ثروت و نحوه نگهداری و مصرف آن شروطی را در قالب احکام فقهی و ارزشهای اخلاقی بیان کرده است، ازاینرو داشتن ثروت و سرمایه، امری منفی نیست و حتی مالی که از طریق شرعی و حلال به دست آید، در قرآن از آن بهعنوان فضلالله و خیر تعبیر شده است.
البته این بدان معنی نیست که شخص سرمایهدار در سرمایه زیاد خود، بهره بی-حساب نیز داشته باشد، بلکه نصیب هر کس، محدود و مشخص است و باقی را باید صرف آخرت خود کند. اسلام با افراط و تفریط، مخالف است و وجود این دو عنصر را در انسان، موجب طغیان غرایز یا سرخوردگی آن میداند که در هر دو صورت، زیانبخش و زمینهساز گناه و انحراف خواهد شد. اگر راه افراط رود به ثروتاندوزی میانجامد که حرام است و اگر راه تفریط رود، به بخل و یا فقر دچار میشود. هر دوی اینها انسان را به طغیان میکشاند و از خداپرستی باز میدارد.
انسان غرایزی دارد که باید به طور عادلانه اشباع گردد. در غیر این صورت، به گناه آلوده خواهد شد. از نظر اسلام نباید خواستههای مشروع انسان سرخورده و سرکوب شود، بلکه باید در حد اعتدال، وسعت و توسعه یابد. قرآن در این باره میگوید: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِیْنَه اللّهِ الَّتی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْق؛ بگو زیورهایی را که خدا برای بندگانش پدید آورده و (نیز) روزیهای پاکیزه را چه کسی حرام گردانیده؟» (اعراف: 32)
قرآن شرایط مال و ثروت پسندیده را چنین بیان می کند.
جریان مال در اجتماع باید چنان باشد که درآمدهای مالی را از راه مشروع در خدمت انسان قرار دهد، بهطوریکه ارزشهای اقتصادی جای خود را به انگیزههای معنوی و انسانی بدهد و مال بهعنوان وسیله در مسیر خیر و سود همه مردم به کار افتد. اما اگر مال محور و هدف شود، همه جهتگیریهای اقتصادی به جهتگیریهای مادی محض تبدیل میشود، که معنایش اصالت یافتن مال و کسب مال نسبت به فرهنگ و اخلاق و سیاست و اقتصاد فردی و اجتماعی و دیگر روابط جامعه است.
امام علی علیه السلام فرمود: «الدُّنیا خُلِقَتْ لِغَیْرها، و لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِها؛ دنیا برای رسیدن به آخرت آفریده شد، نه برای رسیدن به خود». (1)
نباید ثروت انسان را اسیر خود کند، بلکه انسان باید بر آن تسلط داشته و امیر آن باشد، به گونهای که آن را در راه هدف الهی خود به کار گیرد.
از روشهای شرعی به دست آید و در راه رضای خدا مصرف شود. بیتردید، علاقه به چنین مال و ثروتی نه تنها دنیادوستی نیست، بلکه در دایره علاقه به آخرت قرار میگیرد. (2)
خصلت ثروتاندوزی که معمولاً همراه با دنیاخواهی، حرص، حسادت، غرور و تجملگرایی و یا بخل شدید و بیتوجهی به نزدیکان و نیز بسیاری از صفات زشت اخلاقی است، از نظر اسلام، امری منفی است.
قرآن در آیه 28 سوره انفال، مال (ثروت) و فرزند (نیروی انسانی) را که دو عنصر قدرت و ثروت است، جزو زینتهای زندگی دنیایی و وسیله آزمایش انسان بر میشمارد و علاقه شدید به مال و فرزند را محور بسیاری از لغزشها و کشاندن انسان بهسوی خیانت دانسته است؛ یعنی ریشه و عامل معاملات حرام، دروغها، احتکار، کمفروشی، ترک انفاق، ندادن زکات، حرص و کارشکنیها و سوگندهای دروغ و تضییع حقوق مردم و... از علاقه به مال است و ریشه و عامل گریز از میدان جهاد و... از علاقه به فرزند است. پس اینها عامل امتحانند، یعنی دو دام فریبنده بر سر راه انسان که قرآن با تعبیرهای مختلف، نسبت به آنها هشدار داده است.
قرآن سبب دل کندن از دنیا و ترک خیانت را اجر عظیم یا همان پاداش بزرگ الهی میداند و اگر راه طغیان را بپیماید، گرفتار عذاب اخروی و کیفر دردناک میشود. (1)
بنابراین، اگر همین اموال ناپایدار و فرزندانی که گاهی فتنه و مایه آزمایش هستند، در مسیر الله قرار گیرند، آنها نیز به رنگ باقیات صالحات درمیآیند؛ زیرا ذات پاک خداوند، جاودانی است و هرچیزی که برای او و در راه او قرار گیرد، جاودانه خواهد بود.
کسی که برای تربیت فرزند خود زحمت میکشد و او را با حق و انبیا و با ولایت و با قرآن آشنا میکند، باقیات و صالحاتی را فراهم میآورد که در بین تمام برنامههایش نظیر ندارد و نزد خداوند بهتر و عاقبتش برای انسان نیکوتر است. به همین ترتیب، باید گفت کسب مال و ثروت به خودی خود و بدون اتصال به انسان، رنگی از خیر و شر ندارد؛ یعنی اگر کسب مال از طریق مشروع و رعایت مسائل فقهی و گریز از معاملات
1) تفسیر نور، ج 4، صص 319 ـ 321.
حرام در سایه اطاعت حق به دست آید و نیز حق زن و فرزند، زکات و خمس و کمک سائل (نیازمند) و محروم داده شود، نه تنها مشکلساز نیست، بلکه اطاعت و عبادت نیز محسوب میشود. ازاینرو، باید گفت پول و مال برای مؤمنان و عاشقان حضرت حق، سکوی پرواز بهسوی ملکوت و وسیله رسیدن به قرب و موجب صلوات و رحمت پروردگار و علت جلب ثواب عظیم و بهره ابدی است.
امام موسی کاظم علیه السلام در این باره میفرماید:
مَن طَلَبَ الرّزقَ مِن حِلِّه لِیَعودَ به عَلَی نَفْسِهِ و عِیالِه، کَان کَالمُجاهدِ فی سَبِیلِ الله. (1)
هرکس از راه حلال طلب روزی کند تا آن را به مصرف خود و خانواده خود برساند، همچون مجاهد راه خداست.
پیامبر صلی الله علیه و آله نیز در این باره فرمود:
طُوبی لِمَنِ اکْتَسَبَ مِنَ الْمُؤْمِنین مَالاً مِنْ غَیْرِ مَعْصِیَه ... و عادَ بِهِ عَلی أَهلِ الْمَسْکَنَة، وَ جانَبَ أهلَ الخُیَلاءِ و التَفاخُرَ الرَّغْبَةِ فِی الدُّنیا. (2)
خوشا به حال مؤمنی که مال را از راهی بدون معصیت به دست آورد... و آن را به مسکینان بازگرداند، و از افادهداران و فخرفروشان و دنیاطلبان دوری جوید.
بشر خصلت زیبای بذل و بخشش و بهرهرسانی از ثروت را باید از طبیعت بیاموزد. خداوند، طبیعت را بهگونهای آفرید که هیچگونه ستمی را در تقدیم ثمرات خود به انسانیت ندارد و تمام ثروتهای خود را بدون هیچ انحصارطلبی در طَبَقْ اخلاص گذاشته است؛ یعنی نه از بخل خبری است و نه از حسد خبری است، بلکه جهان، صحنه ایثار است و همه امکانات خود را ایثارگرانه تقدیم به انسان میکند.
بهعنوان مثال، ما معادن مختلف و انواع ذخائر زیرزمینی مثل نفت و گاز و
میوههای درختان و گیاهان زیبا و غیره را داریم که اینها ثروتهای طبیعت است که در راه آرامش و امنیت و آسایش بشر بهره برداری می شود. حال انسان که گل سرسبد این نظام آفرینش است، چه نیکوست که همانند دیگر مخلوقات خداوند تبارک و تعالی، سخاوتمند و با کرامت باشد و در پی ثروتاندوزی و انحصارطلبی و احتکار نعمتهای الهی نباشد. خداوند در آیه 7 سوره حشر میفرماید: «کَیْ لا یَکُونَ دُولَةَ بَینَ الْاَغْنِیآءِ مِنْکُمْ؛ تا این اموال عظیم دست به دست میان ثروتمندان شما نگردد».
قرآن در این آیه به مسئله تقسیم غنایم در جنگ با قوم بنینظیر (یهودیان بنینظیر) سخن میگوید و قانونی کلی را درباره اقتصاد اسلامی مطرح میکند. اقتصاد اسلامی در عین احترام به «مالکیت خصوصی»، میکوشد اموال و ثروتها، در دست گروهی محدود متمرکز نشود و پیوسته در میان آنها دست به دست بگردد.
البته این به آن معنا نیست که خود ما قوانین وضع کنیم و ثروتها را از گروهی بگیریم و به گروه دیگری بدهیم، بلکه منظور این است که اگر مقررات اسلامی در زمینه تحصیل ثروت و همچنین مالیاتهایی همچون خمس و زکات و خراج و غیر آن و احکام بیتالمال و انفال، درست اجرا شود، خود به خود، چنین نتیجه ای خواهد داد. پس این کار از دو قطبی شدن جامعه (اقلیتی ثروتمند و اکثریتی فقیر) جلوگیری میکند. (1)
ثروت را در لغت به معنای دارایی، توانگری، زیادی مال دانسته اند. (2)ثروتاندوزی
به معنای جمع کردن مال و دارایی است که معادل عربی آن «کنز» میباشد، در زبان عربی گفته میشود: «کَنَزْتُ التَّمْرَ فِی الْوِعاءِ»؛ یعنی خرما را در ظرف انباشتم. (1)همچنین در این زبان گفته میشود: «کَنَزَ الْمالَ کَنْزاً اِیْ جَمَعَهُ وَ ادَّخَرَهُ»؛ یعنی کنز، گذاشتن مال روی هم و حفظ کردن آن است. (2)
همچنین در قرآن آمده است: «وَ الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فی سَبیلِاللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلیمٍ؛ و کسانی که زر و سیم را گنجینه میکنند و آن را در راه خدا هزینه نمیکنند، ایشان را از عذاب دردناک خبر ده». (توبه: 34)
امام صادق علیه السلام در این باره فرمود:
خداوند این اموال را که افزون از اندازه نیازتان به شما بخشیده است؛ برای آن است تا آنها را به همان مصرفهایی برسانید که خود او معیّن کرده است، نه اینکه آن همه را در نزد خود بیندوزید. (3)
در بررسی مقوله ثروتاندوزی، به الفاظ و مفاهیمی برمیخوریم که در ارتباط نزدیک با ثروتاندوزی قرار دارند. بنابراین به بررسی واژگان آنها میپردازیم.
یکی از این مفاهیم مرتبط، کلمه مال است. مال به معنای هر چیزی است که در ملکیت کسی باشد. همچنین به آنچه ارزش مبادله داشته باشد، مال گویند. (4)در قرآن در آیاتی چند، کلمه مال آمده است، مانند: «یَوْمَ لَا یَنْفَعُ مَالٌ وَ لا بَنُونَ؛ روزی که هیچ مال و فرزندی سود نمیدهد». (شعراء: 88)
یکی دیگر از مفاهیم مرتبط با ثروتاندوزی واژه غَنی است. غنی یا غناء به معنای توانگر شدن، بینیاز و مالدار شدن و ثروتمند بودن است. به عبارت دیگر، غَنی به
این معناست که انسان از نظر مالی یا علمی یا غیره نیازمند دیگری نباشد. (1)
همچنین در کتاب مفردات راغب آمده است که غنی به معنای بینیازی است که این بینیازی بر سه گونه است:
یک ـ بینیازی مطلق: فقط در مورد خداوند به کار میرود و در سوره حج آمده است: «إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِید؛ بیگمان خداست که بینیاز و ستوده است». (حج: 64)
دو ـ نیازمندی کم: در آیه شریفه آمده است: «وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَی؛ و تو را تنگدست یافت و بینیاز گردانید؟» (ضحی: 8)
همچنین در فرمایش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است؛ «اَلْغْنِیُّ غُنِیَ النَّفْسُ؛ بینیاز حقیقی، غنای نفس است».
سه ـ بینیاز بودن در نظر دیگران: همانند اینکه در قرآن آمده است: «یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ» (بقره: 273) یعنی در حالت فقر، احتیاج خود را اظهار نمی کنند تا جایی که بیخبران گمان میکنند که اینان بینیاز و غنی هستند. اما نمیدانند که این گروه به خاطر عزتنفس و پاکدامنی اینگونه روزگار به سر میبرند». (2)
یکی دیگر از مفاهیم مرتبط با مسئله ثروتاندوزی، مفهوم قِنْیِهْ است «که به معنای مال ذخیره یا پساندازشده میباشد. در لغت آمده است: «قَنَی الْمالَ قَنْوا؛ مال را برای خودش جمع کرد نه برای تجارت.» در قرآن آمده است؛ «وَأَنَّهُ هُوَ أَغْنَی وَأَقْنَی؛ و خداست که (شما را) بینیاز کرد و سرمایه بخشید». (نجم: 48)
در تفسیر المیزان آمده است که قِنْیَه اموالی است که باقیاند، مثل خانه، باغ، مرکب و...، «طبق این تفسیر، معنای آیه فوق این است که خدا همان کسی است
که انسان را بینیاز کرد و اموال باقی اعطاء نمود». (1)
اما در مفردات راغب، قِنْیَه به معنای رضایتبخش معنی شده است که در اینصورت، معنای آیه، این است که خداوند میبخشد چیزی که انسان را بینیاز میکند و خشنود میسازد؛ یعنی پروردگار گاهی برای انسان چیزی قرار میدهد که مایه رضایت و اطاعت بنده میشود. (2)
یکی دیگر از مفاهیم مرتبط با مسئله ثروتاندوزی، تکاثر است. تکاثر به معنی درگیری با یکدیگر درباره زیادی مال و اقوام و همچنین تفاخر بر این امور است. تکاثر به این معناست که شخص چنین بگوید یا چنین بنماید که من بیش از تو دارم. (3)
در قرآن آمده است: «أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ؛ تفاخر و افزونطلبی، شما را غافل داشت تا کارتان (و پایانتان) به گورستان رسید.» (تکاثر: 1 و 2) (یعنی حتی به زیادی قبرهای خود نیز تفاخر داشتند تا با شمردن آنها جمعیت قبیله خود را بیشتر نشان دهند.)
علی علیه السلام در این باره فرموده است: «لاحُمْقَ اَعظَمُ مِنَ الْفَخْْرِ؛ حماقتی بزرگتر از فخرفروشی به دیگران نیست». (4)
یکی از مفاهیمی که در ارتباط با مسئله ثروتاندوزی مطرح میشود، کلمه مُتْرَفْ است. در قرآن، کلمه مترف در شکلهای مختلف آن، هشت بار آمده است. مترف
از ماده تُرْفَهْ به معنی فزونی نعمت است که صاحبش را مغرور و مست می کند، به گونهای که طغیان می کند. در همه جای قرآن این کلمه در مقام نکوهش به کار برده شده است. برای مثال، در آیه 34 سبا می خوانیم: «وَ ما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَه مِنْ نَّذیرٍ إِلاّ قالَ مُتْرَفُوهآ إِنّا بِما اُرْسِلْتُمْ بِهِ کافِرُونَ؛ و ما در هیچ شهر و دیاری هشداردهندهای نفرستادیم جز آنکه خوشگذرانان آنها گفتند: ما به آنچه شما بدان فرستاده شدهاید، کافر هستیم.» (1)یا در آیه 45 سوره واقعه آمده است: «إِنَّهُمْ کانُوا قَبْلَ ذلِکَ مُتْرَفینَ؛ آن کسانی (که در دوزخ شکنجه میشوند) از آن پیش (در زندگی دنیا) توانگرانی نازپرورده بودند».
ثروتاندوزی، خصلت اخلاقی منفی است که اسلام آن را مردود دانسته است و در فرهنگ اخلاقی ائمه اطهار علیهم السلام نیز بهعنوان رذیله اخلاقی محسوب میشود. با مراجعه به آیات و روایات میتوان دریافت که ثروتاندوزی در دنیا نکوهش شده و در آخرت با کیفر و عذاب دردناک همراه است.
یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لِاََنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ؛ (توبه: 35) روزی که آن (گنجینهها) را در آتش دوزخ بگدازند و با آن بر پیشانی و پهلو و پشتشان داغ کنند (و گویند:) این است آنچه برای خود میاندوختید، پس کیفر آنچه را میاندوختید، بچشید.
داشتن ثروت و دارایی که از راه حلال به دست آمده باشد، از نظر اسلام منفی نیست. اسلام، احکام تکلیفی واجب و مستحب زیادی مانند پرداخت زکات و انفاق به خویشاوندان و مستمندان و... را برای ثروتمندان بیان کرده است تا جلوی
1) محسن قرائتی، گناهشناسی، ص91.
حرکت ثروتمندان را بهسوی اعمال ناشایست مانند؛ فخرفروشی، تکاثر، غرور، طغیان و... بگیرد. حتی اسلام ثروتمند عامل به احکام را نیز دارای یک عاقبت حتمی میداند که آن سنگین بودن حساب در روز قیامت است، ولی چنانچه ثروتمندان به تکالیف دینی خود عمل نکنند، قطعاً این ثروتشان از نظر اسلام نکوهش شده است.
«از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل است که در روز قیامت مردی را میآورند که از راه حرام، مال جمع و در راه حرام نیز مصرف نموده است. پس دستور میدهند که او را در جهنم افکنند و دیگری را بیاورند که از حلال مال جمع کرده، ولی در راه حرام خرج کرده است. پس باز خطاب رسد که او را به جهنم افکنند. شخص دیگری را آورند که از راه حلال مال جمع کرده و نیز در راه حلال خرج کرده است. خطاب رسد که او را باز دارید. شاید در طلب مالش، ضرر بر اموری که بر او واجب است، رسیده باشد، مثل اینکه نمازی را از وقتش تأخیر انداخته یا کوتاهی در رکوع یا سجود یا وضوی آن نموده باشد؛ یا شاید به جهت این مال بر نزدیکان خود فخر کرده باشد یا بر مرکبی یا جامهای مباهات نموده باشد و یا حق کسانی را مثل یتیمان، مسکینان و... که من امر کردم بدهی، را نداده باشی. اگر معلوم شد که حق آنها را داده و هیچ فخر و مباهاتی نکرده است و واجبی از او ضایع نشده است باز خطاب میرسد که توقف کن و بیاور شکر نعمتی که به تو عطا فرمودهام، از آنچه خوردهای و آشامیدهای و لذتی که یافتهای و... را مورد حساب و محاسبه دقیق قرار میدهند، با این وصف چه مصیبت بزرگی بر پیش روی کسانی است که غرق در فتنه دنیا شدهاند و از شبهات نیز اجتناب نمیکنند، خوشا به حال کسانی که از دنیا محروم و بینصیبند». (1)
شهید مطهری نیز درباره اصل مسئله ثروت در اسلام چنین می گوید:
1) معراج السعاده، ص 279.
در اسلام مال و ثروت هیچوقت تحقیر نشده است، نه تولیدش، نه مبادلهاش و نه مصرف کردنش، بلکه همه اینها تأکید و توصیه شده است و برای آنها شرایط و موازین مقرر شده است و هرگز ثروت از نظر اسلام دور افکندنی نیست، بلکه دور افکندنش (اسراف، تبذیر، تضییع مال) حرام قطعی است. اشتباه از آنجا ناشی شده [است] که اسلام با هدف قرار دادن ثروت، با اینکه انسان فدای ثروت شود؛ مخالف است و سخت مبارزه کرده است؛ به عبارت دیگر پولپرستی را و اینکه انسان برده پول باشد [محکوم کرده است.] به عبارت دیگر، اینکه انسان پول را به خاطر خود پول و برای ذخیره کردن و اندوختن بخواهد که «اَلَّذینَ یَکْنِزونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّه وَ لا یُنفِْقونَها فی سَبیلِ اللهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ...» (1)که نام این حالت حرص و آز است، و یا پول را، فقط برای پر کردن شکم و برای عیاشی و بیکاری و ولگردی بخواهد که نام آن شهوترانی است، در این حالت پول خواستن توأم است با دنائت و پستی و محو شخصیت انسانی در پول و فقدان هرگونه شخصیت انسانی و شرافت معنوی. نقطه مقابل این است که انسان پول را بهعنوان یک وسیله برای فعالیت و عمل و تسهیل و تولید بخواهد. در این صورت پول تابع آن هدف کلی است که انسان پول را برای آن هدف میخواهد.
حدیثی است از رسول اکرم صلی الله علیه و آله : «نِعْمَ الْمالِ الصّالِحِ لِلِّرِجالِ الصّالِحِ.» مولوی مضمون این حدیث را چنین به نظم آورده است:
مـــال را اگــر بهر دین باشی خمول
نعـم مـال صالح خواندش رسول
آب در کشتی هلاکــت کشتی اسـت
ور بود در زیر کشتی پشتی است
تشبیه ثروت و انسان به دریا و کشتی از آن نظر که در یک وضع، او را غرق می-کند و در خود محو می کند و شخصیت او را محو می سازد و در صورت دیگر نه تنها به شخصیت او ضربه نمی زند، وسیله ای منحصر است برای رسیدن به مقصد و تکمیل شدن شخصیت انسان، فوقالعاده تشبیه خوبی است». (2)
نکته مهم و اساسی در شناسایی مفهوم «ثروتاندوزی»، تفاوت ظریف و باریکتر از موی آن با مفهوم «ثروتمندی» است. ثروتاندوزی یک خصلت درونی اخلاقی و روحی است که بخشی از شخصیت فرد را تشکیل داده و به معنای حرص و عطش برای جمع کردن مال و ثروت است، اما ثروتمندی و دارایی برای انسان بوده و بیرون از شخصیت انسان است. چنانچه بخواهیم رابطه این دو مفهوم را نشان دهیم، آن را در سه شکل زیر میتوان ترسیم کرد:
یعنی کسی که دارای خصلت منفی حرص برای جمعآوری مال در شخصیت خود باشد، اما در عمل، توفیقی در این راه کسب نکرده است و ثروتی را نتوانسته جمع کند.
یعنی کسی که دارای رذیله اخلاقی حرص برای جمعآوری اموال است و همچنین در عمل موفق به جمعآوری ثروت زیادی شده است.
یعنی کسی که از طریق راههای حلال و تلاش و پشتکار خود به ثروت رسیده است، ولی دارای خصلت و اخلاق ثروتاندوزی و حرص به دنیا نمیباشد که این عده نیز خود از درون به دو گروه تقسیم می شوند. (1)
/
1) به عبارت دیگر رابطه ثروتاندوزی و ثروتمندی به اصطلاح علم منطق، رابطه عموم و خصوص منوجه است؛ یعنی دو شکل متمایز و یک شکل مشترک دارند که دو شکل متمایز ثروتاندوز بیثروت و ثروتمند بدون روحیه ثروتاندوزی است و اشتراک این دو در ثروتاندوز ثروتمند است. از نظر اسلام شکل اول (ثروتاندوز بیثروت) و شکل دوم (ثروتاندوز با ثروت) مذموم بوده و شکل سوم (ثروتمند بدون اخلاق ثروتاندوزی) مشروط میباشد؛ یعنی چنانچه همراه با رعایت احکام الهی مانند پرداخت زکات و انفاق و کمک به خویشان و مستمندان و... باشد؛ ممدوح بوده و چنانچه بدون رعایت احکام الهی باشد، یعنی با بیتوجهی به پرداخت زکات و انفاق و بیتوجهی به مستمندان باشد، مذموم میباشد.
یکـ ثروتمندی که به وظایف شرعی خود عمل میکند.
دوـ ثروتمندی که به وظایف دینی و احکام تکلیفی مربوط به خود عمل نمی کند.
از نظر اسلام هم ثروتاندوز بیثروت و هم ثروتاندوز ثروتمند مورد نکوهشند؛ زیرا ثروتمندی تنها به شرط رعایت احکام الهی، مورد ستایش است. و ثروتمند بدون اخلاق ثروتاندوزی زمانی مورد ستایش قرار میگیرد که احکام شرعی را رعایت کند و بدون رعایت احکام شرعی نکوهیده میشود.
ریشه ثروتاندوزی، دنیاطلبی است. در فرهنگ اخلاقی معصومین علیهم السلام مسئله دنیاطلبی و عشق به حیات این دنیا، بسیار منفور بوده و نیز نسبت به خطر آن زیاد توجه داده شده است. البته رد دنیاطلبی، به معنای بیتوجهی کامل به دنیا و زندگی، همانند راهبان مسیحی نیست که کاملاً تارک دنیا بودند و در مکانی به نام «دیر» جدا از افراد جامعه زندگی میکردند. منظور از دنیاطلبی، عشق به مال و ثروت و فرزند، مقام و منصب علمی و اجتماعی و شغلی است که این عشق به معنای در اولویت اول قرار گرفتن آن است که طبعاً در این صورت آخرت و مسائل اخروی، مانند نماز، روزه، حج و تمام معنویات بهعنوان کار کم اهمیت و حتی بیارزش تلقی خواهد شد؛ به همین جهت در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که ایشان فرمود:
«اَلدُّنْیا وَ الْاخِرَةُ کَاْلمْغْرِبِ وَ الْمَشْرِقِ فَاذِا قَرُ بَتُ مِنْ واحِدَةٍ بَعُدَتْ مِنَ الْاُخْری؛ دنیا و آخرت مانند مشرق و مغرب هستند، هرگاه به یکی نزدیک شوی از دیگری دور خواهی
شد». (1)
یکی از سؤالاتی که راجع به ثروتمندان به ذهن میرسد، این است که آیا این ثروت نشانه توفیق آنان در جلب رزق و روزی الهی است. در جواب باید بگوییم نه تنها ثروتی که از راه ثروتاندوزی به دست آمده باشد، به معنای رزق و روزی نیست بلکه حتی ثروتی که از راه مشروع به دست آمده باشد، بیش از آنکه نشانه رزق و روزی باشد، نشانه آزمایش و ابتلا است و همراه با مسئولیت اجتماعی در دنیا و حسابرسی دقیق در آخرت است. امام علی علیه السلام در اینباره میفرماید:
اِنَّ اللهَ سُبحانَهُ فَرَضَ فی مالِ الاَغِْنیاءَ اَقْواتَ الْفُقَرَاءِ: فَما جاعَ فَقِیرٌ اِلّا بِما مُتَِّعَ بِهِ غَنِیٌ وَ اللهُ تَعالی سائِلُهُمْ عَنْ ذلِکَ. (2)
همانا خدای سبحان روزی فقرا را در اموال ثروتمندان قرار داده است، پس فقیری گرسنه نمیماند، جز به کامیابی توانگران، و خداوند از آنان (ثروتمندان) درباره گرسنگی گرسنگان خواهد پرسید.
همچنین از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
أتَرَی اللهَ أعطی مَنْ أعطْی مِنْ کَرامِته علَیه و منَع مَن مَنَع مِن هَوانٍ بِه عَلَیه؟ لا، و لکنَّ المالَ مالُ الله یَضَعُهُ عِنْدَ الرَّجُلِ وَ دائع... . (3)
آیا به نظر تو (ای اَبان) خداوند به کسانی مال داده است که در نزد او محترم بودهاند، و به کسانی نداده است که نزد او احترامی نداشتهاند؟ نه، چنین نیست، بلکه مال، مال خداست، و آن را به امانت نزد کسانی قرار داده است (تا به مصرفهایی که خداوند فرموده است برسانند و زندگی محرومان را تأمین کنند).
بنابراین، فقیران نباید چنین بیندیشند که به دلیل نداشتن ثروت، انسانهایی مورد غضب الهیاند و رزق و روزی آنان کم است. همچنین ثروتمندان نباید فکر کنند که محبوب خداوندند و این ثروت بهعنوان پاداش اعمال نیک آنان به ایشان ارزانی شده است.
یکی از مسائلی که درباره ثروتمندان مطرح است، مسئله، سعادت یا شقاوت ثروتمندان است. بعضی میاندیشند که سعادت دنیوی و حتی سعادت اخروی در گرو داشتن ثروت و مکنت است. ازاینرو، با این توجیه، ثروتاندوزی را کاری شایسته میدانند.
درباره این مسئله میتوان گفت هرچند اسلام، فقر را مردود میداند و داشتن ثروت به قدر کافی را وسیلهای برای خوشبختی دنیایی و حتی در صورت رعایت احکام الهی، وسیلهای برای سعادت اخروی میداند، هیچگاه خصلت ثروتاندوزی و جمعآوری اموال را نشانه سعادت دنیایی یا اخروی نمیداند.
امام علی علیه السلام در این باره میفرماید: «مَنْ اَبْصَرْ بِها بَصَّرَتْهُ، وَ مَنْ اَبْصَرَ اِلَیْها اَعْمَتْهُ؛ کسی که به دنیا بهعنوان یک وسیله بنگرد، چشمش را بینا میکند و کسی که به عنوان یک هدف نگاه کند نابینایش خواهد کرد». (1)
و همچنین آن حضرت میفرماید: «اَلمالُ داعِیَه التَّعَبِ و مَطِیََّه النَّصَبِ؛ مال دعوتکننده سختی و مرکب رنج و زحمت است». (2)
امام رضا علیه السلام فرمود:
لا یَجْتَمِعُ المالُ إلّا بِخِصالٍ خَمسٍ: بِبُخْلٍ شَدیدٍ و أَمَلٍ طویلٍ، و حِرْصٍ غالِبٍ و قَطیعَه الرَّحِمِ، و إیثارِ الدُّنیا علی الآخِرَهِ. (1)
مال و ثروت جمع نشود، مگر با داشتن پنج خصلت: بخل شدید، آرزوی دراز، حرص چیره، رسیدگی نکردن به خویشاوندان و ترجیح دنیا بر آخرت.
همچنین امام علی علیه السلام فرمود:
«اَلْمالُ مادَّه الشَّهَواتِ؛ مال ریشه شهوات است». (2)
از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است: «حَبُّ الدُّنیا رَأسُ کُلِّ خَطِیئَة؛ ریشه هر گناهی محبت دنیاست». (3)
امام علی علیه السلام درباره مال مشروع فرمود: «اَزْکَی الْمالِ مَا اشْتُرِی بِهِ الْآخِرَةِ؛ پاکترین مالها، مالی است که بهوسیله آن آخرت خریداری شود». (4)
همچنین آن امام همام فرموده است: «اَطْیَبُ الْمالِ مَا اکْتُسِبَ مِنْ حِلِّهِ؛ پاکیزهترین
مالها، مالی است که از راه حلال به دست آمده باشد». (1)
در روایتی دیگر از امام علی علیه السلام نقل شده است: «اَلْمالُ وَبالٌ عَلی صاحِبِهِ اِلّا ما قَدَّمَ مِنْهُ؛ ثروت برای صاحب خود وبال و گرفتاری است مگر آنچه را از پیش (برای روز جزا) فرستاده باشد». (2)
همچنین امام علی علیه السلام فرمود: «اَلْمالُ یُقَوّی غَیْرَ اَلْاَیِّدِ؛ مال نیرومند کند، کسی را که نیرو ندارد. (یعنی نیازمند را توانا میکند.)». (3)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اِن لِکُلِّ اُمَّهٍ فِتْنَه و إنَّ فِتْنَه اُمَّتِیَ الْمالُ؛ هر اُمّتی آزمایشی دارد و آزمایش اُمّت من مال است». (4)
امام علی علیه السلام نیز فرمود:
یا بْنَ آدم، اِذا رَأیْتَ رَبَّکَ (سُبْحانَهُ) یُتابِعُ عَلَیکَ نِعَمَهُ و أنْتَ تَعْصِیهِ فاحْذَرَهُ. (5)
ای فرزند آدم! زمانی که میبینی خداوند انواع نعمتها را به تو میرساند، درحالیکه تو معصیتکاری، بترس.
همچنین امام صادق علیه السلام فرمود:
نِعْمَ العَوْنُ الدُّنیا عَلَی الْآخِرَه. (6)
دنیا کمک خوبی برای آخرت است.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
لَوْ کانَتِ الدُّنیا تَعْدِلُ عِنْدَاللهِ مِثْلَ جَناحِ بَعُوضَه ما اَعْطی کافِراً وَ لا مُنافِقاً مِنْها شَیْئاً. (1)
اگر دنیا نزد خداوند به اندازه بال پشهای ارزش داشت، خدا چیزی از آن را به کافر و منافق نمیداد.
همچنین امام علی علیه السلام فرمود: «إنَّما سُمِّیَتِ الدُّنْیا دُنْیا لِأنَّها أدْنی مِنْ کُلَّ شَیْءٍ؛ دنیا را بدان جهت دنیا نام نهادهاند که از هرچیزی پستتر است. (2)
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است که فرمود: «یا عَلِی اَلدُّنْیا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکافِرِ؛ ای علی! دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است». (3)
امام صادق علیه السلام فرمود: «إذا صَلُحَ أمْرُ دُنْیاکَ فَاتَّهِمْ دِینَکَ؛ هرگاه کار دنیای تو اصلاح شد، دین خود را متهم بدان.» (4)همچنین امام علی علیه السلام فرمود: «اَلْمالُ یُقَوّی اَلآمال؛ مال، آرزوها را نیرو دهد و تقویت کند». (5)
در روایتی دیگر از امام علی علیه السلام نقل شده است که فرموده است:«اَلْقِنْیَةُ تَجْلِبُ الْحُزْنَ؛ مال و ثروت اندوه به بار آورد». (6)
همچنین امام علی علیه السلام در این باره فرموده است: «اَلْمالُ یُکْرِمُ صاحِبَهُ فِی الدُّنیا و یُهیُنُه عِنْدَ اللهِ سُبْحانَهُ؛ مال و ثروت، دارنده خود را در دنیا گرامی دارد، ولی در پیشگاه خدا او را خوار گرداند». (7)
باز در روایتی از حضرت علی علیه السلام نقل شده است: «مَنْهُومانِ لایَشْبَعانِ: طالِبُ
عِلْمٍ وَ طالِبُ دُنْیا؛ دو گرسنه هرگز سیر نمیشوند، جوینده علم و جوینده دنیا». (1)
امام صادق علیه السلام فرمود: «مَثَلُ الدُّنیا کَمَثَلِ ماءِ الْبَحْرِ کُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانْ اِزْدادَ عَطَشاً حَتّی یَقْتُلَهُ؛ مَثَل دنیا همچون مَثَل آب دریاست که شخص تشنه هرچه از آن بنوشد تشنگیاش بیشتر میشود تا سرانجام او را میکشد». (2)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز فرمود:
«إنَّ الدِّینارَ وَ الدِّرهَمَ اَهْلَکا مَن کانَ قبلَکُم و هُما مُهلِکاکُم؛ دینار و درهم، کسانی را که پیش از شما بودند؛ نابود کرد و این دو نابودکننده شما نیز هست». (3)
درباره ثروتمندان به دو داستان در قرآن اشاره شده است که یکی از این صاحبان ثروت، حضرت سلیمان است که سرمایه و ثروت خود را از آن خدا میدانست و آن را وسیله وصول به رضوان خدا قرار میداد. بینش حضرت سلیمان نسبت به سرمایه چنین بود که میگفت: «هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ؛ این از فضل پروردگار من است تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را به جا میآورم یا ناسپاسی میکنم». (نمل: 40)
حضرت سلیمان هرچه دارد، به خدا نسبت میدهد و خود را فقیر درگاه حق میداند. انسان با این بینش میتواند در هزینه کردن ثروت در راه بندگی و عبادت و کمک به نیازمندان موفق باشد تا مقام خود را در عبادت و بندگی ارتقا دهد و به قرب الیالله نزدیکتر شود.
داستان دیگر درباره قارون است که ثروتهای زیادی انباشته بود و بینش وی این بود که ثروتهایش را با علم و دانش و مدیریت خود به دست آورده است. در نتیجه میگفت: هیچکس حقی در ثروت من ندارد. هرکسی که بخواهد به ثروت برسد؛ باید تلاش کند. خداوند نیز بر او غضب کرد. قرآن اینگونه ثروتمندی را ـ که موجب مستی و غرور شود ـ زمینهساز گناهان بزرگ شمرده است و چنین ثروتمندانی را نکوهش میکند.
قرآن، داستان قارون را به صورت یک اصل کلی ـ که در تاریخ قابل تکرار است ـ در سوره قصص (آیه 76 و 77) بیان داشته است. قارون مردی ثروتمند و سرکش، از قوم بنیاسراییل و نیز از خویشاوندان نزدیک حضرت موسی علیه السلام (پسر خاله حضرت موسی علیه السلام ) بود. او ابتدا در صف مؤمنان و افراد با اطلاع از تورات بود و در خواندن تورات، مهارت بینظیر داشت، اما به دلیل غرور و ثروتش در آغوش کفر قرار گرفت و به قعر زمین کشیده شد. قرآن در این باره میفرماید: «ما آنقدر اموال و ذخایر و گنج به او دادیم که حمل خزاین او برای افراد زورمند نیز مشکل بود».
البته دانشمندان و کسانی که اهل ایمان بودند، برای جلوگیری از انحراف قارون نصیحتهایی نیز به او میکردند؛ ولی قارون که مردی مغرور و ستمگر بود، در جواب این نصیحتکنندگان میگفت: من این ثروت را با علم و دانش و رنج بسیار به دست آوردهام و در خرج کردن آن نیازی به راهنمایی شما ندارم. اگر دیگران ثروت میخواهند، بروند زحمت بکشند تا خودشان نیز ثروتمند شوند.
قرآن در ادامه این داستان میگوید که قارون با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر میشد و ثروت خود را به رخ دیگران میکشید. مردم با دیدن این وضیعت دو گروه شدند؛ گروه اول، اکثریتی دنیاپرست بودند و آرزو میکردند که به جای قارون باشند. گروه دوم، اقلیتی پرهیزکار بودند و افق فکرشان از این مسائل بالاتر بود که با دیدن این وضعیت میگفتند: وای بر شما، چه میگویید؟ پاداش الهی برای کسانی که ایمان آورند و عمل صالح انجام بدهند، از این مال و ثروت بهتر است.
روزی حضرت موسی علیه السلام به قارون گفت: خداوند فرمان داده است که حق نیازمندان؛ یعنی زکات مالت را بگیرم. قارون که با یک حساب ساده فهمید چه مبلغ هنگفتی باید بپردازد، از پرداخت زکات سر باز زد و برای تبرئه خویش به مبارزه با موسی علیه السلام برخاست. پس با ثروتمندان بنیاسرائیل جلسهای ترتیب داد و در آنجا
گفت: موسی دستور نماز آورد، ما پذیرفتیم و همچنین دستورهای دیگری آورد، باز ما پذیرفتیم، آیا باید اموالمان را نیز به او بدهیم؟ همه گفتند: نه. باید فکر کنیم که چگونه میتوانیم با او مقابله کنیم. اینجا بود که یک فکر شیطانی به نظر قارون رسید و گفت: باید برایش یک پرونده منافی عفت بسازیم؛ یعنی باید به سراغ یک زن بدکاره بنی اسرائیل برویم تا سراغ موسی برود و او را متهم کند به اینکه با او سر و سرّی داشته است.
ثروتمندان بنی اسرائیل نیز این دسیسه را پذیرفتند و به دنبال زن فاحشهای رفتند و با دادن پول از او خواستند گواهی دهد که موسی با او رابطه نامشروع داشته است. زن نیز پذیرفت.
از طرفی قارون، از موسی علیه السلام خواست که جلسهای را ترتیب دهد و در آن جلسه، دستورهای خداوند خوانده شود. موسی نیز پذیرفت و قوم بنیاسرائیل را جمع کرد و دستورهای خداوند را برای ایشان بازگو کرد و گفت: خداوند به من دستور داده است که جز خدا، کسی دیگر را نپرستید. صله رحم به جا آورید و... و در مورد مرد زناکار دستور داده است که اگر با زنان محصنه (زن شوهردار) باشد، سنگسار شود.
در این هنگام، ثروتمندان توطئهگر بنی اسرائیل گفتند: حتی اگر آن زناکار، خود تو باشی. موسی گفت: آری: حتی اگر خود من باشم. در اینجا بود که گفتند: ما میدانیم که تو خود نیز مرتکب این عمل زشت شدی و به سراغ زن بدکارهای رفتی. فوراً به دنبال آن زن بدکاره فرستادند و به او گفتند: چگونه گواهی میدهی؟
موسی علیه السلام نیز به او رو کرد و گفت: تو را به خدا سوگند میدهم که حقیقت را بگو. زن بدکاره با شنیدن این سخن تکان سختی خورد. لرزید و منقلب شد و گفت: اکنون که چنین میگویی، من حقیقت را میگویم. اینها پاداش زیادی به من دادند تا تو را متهم کنم، ولی من گواهی میدهم که تو پاکی و رسول خدایی. موسی علیه السلام به سجده افتاد و گریه کرد. در اینجا بود که فرمان مجازات قارون توطئه
گر صادر شد و خدا فرمان فرو رفتن قارون و اطرافیانش در زمین را در اختیار موسی علیه السلام قرار داد.
قرآن پس از بیان این داستان میگوید قارون نه خود توانست خود را از عذاب الهی نجات دهد و نه اموالش و نه جیرهخواران و گروهی که با او بودند. جالب اینکه قرآن میگوید کسانی که قبلاً آرزو میکردند مانند قارون باشند، پس از دیدن عذاب الهی گفتند که کلید روزی در دست خداوند است و روزی هر کسی را که بخواهد، گسترش میدهد. (1)
امام باقر علیه السلام فرمود:
در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله، در آغاز هجرت، یکی از مؤمنین اهل صُفّه (آنهایی که به دلیل تنگدستی کنار مسجد سکونت داشتند) به نام سعد، بسیار در فقر و نداری به سر میبرد، اما همیشه در نماز جماعت، ملازم رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و هرگز نماز اول وقت او ترک نمیشد. رسول خدا صلی الله علیه و آله که از تنگدستی سعد سخت ناراحت بود، به او فرمود: اگر مالی به دستم برسد، تو را بینیاز میکنم. مدتی از این جریان گذشت و از اینکه مالی به دست پیامبر نرسید تا به سعد کمک کند، سخت غمگین شد. خداوند وقتی رسولش را اینگونه غمگین یافت، جبرئیل را با دو درهم پول به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستاد و جبرئیل عرض کرد: ای رسول خدا، خداوند اندوه تو را به خاطر سعد دریافت، آیا دوست داری سعد بینیاز گردد؟ پیامبر فرمود: آری. جبرئیل گفت: این دو درهم را به سعد بده و به او دستور بده که با آن تجارت کند.
پیامبر نیز آن دو درهم را گرفت و سپس برای نماز از منزل خارج شد. دید سعد کنار حجره ایستاده و منتظر ایشان است. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله او را دید، فرمود: ای سعد! آیا تجارت و خرید و فروش میدانی؟
1) تفسیر نمونه، ج 16، صص151 ـ 174.
سعد گفت، بله، ولی سوگند به خدا که مالی ندارم تا با آن تجارت کنم.
پیامبر آن دو درهم را به سعد داد و به او فرمود: با این دو درهم تجارت کن و درصدد کسب روزی خدا باش. سعد آن دو درهم را گرفت و به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله به مسجد رفت و نماز ظهر و عصر را خواند. پس از نماز، پیامبر به سعد فرمود: برخیز به دنبال کسب رزق برو که من از وضع تو غمگین هستم.
سعد برخاست و به تجارت مشغول شد؛ به قدری آن دو درهم برکت داشت که هر کالایی که با آن میخرید، سود فراوان میبرد، به طوریکه بهتدریج اموالش زیاد شد و تجارتش رونق بسیار گرفت و کنار مسجد، محلی را برای کسب و کار خود انتخاب کرد و به خرید و فروش مشغول گردید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله دید که وقتی بلال با اذان، وقت نماز را اعلام میکند، سعد هنوز سرگرم خرید و فروش است و نه وضو میگیرد و نه برای نماز آماده میشود. وقتی پیامبر او را با این وضع دید فرمود: ای سعد، دنیا تو را از نماز بازداشت. سعد در پاسخ چنین توجیه میکرد و میگفت: چه کار کنم؟ ثروتم را تلف کنم؟ به این مرد متاعی فروختهام، میخواهم پولش را بگیرم و از آن مرد متاعی خریدهام، میخواهم قیمتش را بپردازم. آیا با این وضع، میتوانم اول وقت در نماز شرکت کنم؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد سعد، چنان ناراحت و غمگین شد که این بار اندوهش شدیدتر از هنگامی بود که سعد در فقر و تهیدستی به سر میبرد.
در این حال، جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد و عرض کرد: خداوند اندوه تو را در مورد سعد دریافت. حال آیا حالت اول؛ یعنی حالت فقر و تهیدستی او و توجه او به نماز و عبادت را دوست داری یا حالت دوم او را که، بی نیاز است، ولی توجه به عبادت ندارد؟ پیامبر فرمود: حالت اول او را دوست دارم؛ چرا که حالت دوم او سبب شد که دنیایش، دینش را تباه کند. در اینجا جبرئیل عرض کرد: «اِنَّ حُبَّ الدّنیا و الاموالِ فِتْنَةٌ و مَشْغَلَةٌ عَنِ الْآخِرَةِ؛ دلبستگی به دنیا و ثروت، مایه آزمایش و بازدارنده
آخرت است».
آنگاه جبرئیل عرض کرد: آن دو درهم را که به او قرض داده بودی، از او بگیر که در این صورت، وضع او به حالت اول برمیگردد. رسول خدا صلی الله علیه و آله به سعد فرمود: آیا نمی خواهی آن دو درهم مرا بدهی؟ سعد گفت: به جای آن دو درهم، دویست درهم میدهم. پیامبر فرمود: خیر، همان دو درهم مرا بده. سعد نیز آن دو درهم را داد. از آن پس، دنیا به سعد پشت کرد و تمام اموالش کمکم از دستش رفت و زندگیاش به حالت اول بازگشت.
این داستان هشداری است برای آنان که دل به دنیا سپردهاند وکمکم از امور آخرت و توجه به مساجد بریدهاند تا به جایی که تنها در مجالس ترحیم بستگان خود در مسجد دیده میشوند. (1)
سلمة الاحمر، یکی از زنان باایمان می گوید: بر هارون وارد شدم و او را در کنار کاخها و قصرها دیدم به او گفتم: خانه هایت در دنیا وسیع است، ای کاش بعد از مرگت نیز خانه قبرت وسیع باشد.
وقتی هارون این حرف را از من شنید، به خود آمد و گریه کرد و گفت: ای سلمه، با بیانی کوتاه مرا موعظه کن. گفتم: ای هارون! اگر در بیابانی خشک و بی آب و علف، قرار بگیری و تشنگی تو را تا سر حد مرگ ببرد، با چه قیمتی حاضری آب بخری، آن هم به اندازه یک شربت؟ هارون گفت: با نصف آنچه در اختیار دارم، حاضرم آن یک شربت را بخرم. گفتم: اگر آب را به این قیمت خریدی و خوردی، ولی از تو دفع نشد و دچار مرض حبسالبول شدی، چه قیمت حاضری بپردازی که از این رنج راحت شوی؟ گفت: نصف دیگر ثروتم را می دهم. تا رهایی یابم. سلمة گفت: خدا لعنت کند ثروت و دنیایی را که به شربت آب و یک بول از
1) گناهشناسی، صص183 ـ 186.
دست می رود. (1)
در جریان جنگ جمل، آتشافروزان آن، طلحه و زبیر به بصره آمدند. ابوخلیل می گوید: وقتی طلحه و زبیر به بصره آمدند، نزد آنها رفتم و دیدیم که هر دو آنها در یک جا هستند. از آنها سؤال کردم: شما را به خدا و آن مصاحبتی که با پیامبر داشتید، سوگند می دهم، بگویید چه باعث شد که شما به بصره آمدید تا بر ضد حکومت علی علیه السلام شورش کنید؟ در پاسخ گفتند: به ما خبر رسیده است که در سرزمین شما (بصره) دنیا (عیش و نوش، ریاست، رفاه مادی، ثروت) وجود دارد، آمده ایم تا آن را تصاحب کنیم. (2)
در قرآن کریم میخوانیم که دانشمندان بنیاسرائیل، پنج نصیحت به قارون کردهاند که با توجه به اینکه، قرآن برای همه بشریت و در همه زمانها نازل شده، میتوان گفت این پنج نصیحت، خطاب به همه ثروتمندان است..
نصیحت اول ـ «لَا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ؛ این همه خوشحالی آمیخته با غرور و غفلت و تکبر نداشته باشید که خدا شادیکنندگان مغرور را دوست ندارد». (قصص: 76) در این نصیحت بر مسئله غرورورزی ثروتمندان و ثروتاندوزان تأکید میشود.
نصیحت دوم ـ «وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ؛ در آنچه که خدا به تو داده است، سرای آخرت را جستوجو کن». (قصص: 77)
مال و ثروت، بر خلاف برخی کجاندیشان، چیز بدی نیست، اما باید دید که در چه مسیری به کار گرفته میشود. اگر در مسیر آخرت به کار گرفته شود، بیشک مطلوب است؛ یعنی دنیا باید وسیله باشد نه هدف.
نصیحت سوم ـ «وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا؛ سهم و بهرهات را از دنیا فراموش مکن». (قصص: 77)
این یک واقعیت است که انسان سهم و نصیب محدودی از دنیا دارد؛ یعنی اموالی که صرف لباس، خوراک، مسکن و دیگر نیازهایش میشود، مقدار معیّنی است و اضافه آن قابل جذب نیست؛ یعنی بقیّه اموال، سهم دیگران است و به
وارثان میرسد.
امام علی علیه السلام در این باره فرمود:
«یا بْنَ آدَمَ ما کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ فَأنتَ فِیهِ خازِنٌ لِغَیْرِکَ؛ ای پسر آدم! تو در آنچه بیش از خوراک خود به دست میآوری، خزانهدار دیگران هستی». (1)
نصیحت چهارم ـ «وَ اَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ؛ همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است، تو هم نیکی کن». (قصص: 77)
یعنی همانگونه که خدا به تو نعمتهای زیادی بخشیده است، تو هم به دیگران ببخش وگرنه خداوند مواهبش را از تو خواهد گرفت.
نصیحت پنجم ـ «وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی اْلأَرْضِ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ؛ هرگز در زمین فساد مکن که خداوند مفسدان را دوست ندارد». (قصص: 77)
این امکانات مادی، تو را نفریبد. هرگز آن را در راه فساد و افساد به کار مگیر؛ چون بسیاری از ثروتمندان بیایمان بر اثر جنون افزونطلبی و برتریجویی، دست به فساد میزنند و جامعه را به محرومیت و فقر میکشانند و همهچیز را در انحصار خود میگیرند و مردم را برده و بنده خود می دانند، و هر کس که اعتراض کند او را با تهمت یا عوامل دیگر از سر راه خود برمیدارند.
ثروتاندوزی از بیماریهای روحی است و هر کس به این خصلت مذموم روی آورد، دچار اخلاق نکوهیدهای میشود که عواقب ناگواری نیز به همراه دارد. از جمله این عواقب، میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
برخی افراد با رسیدن به امکانات مادی و مال و ثروت، گرفتار کبر و غرور میشوند، و جاودانگی خود را در اموری میبینند که مایه فنا و نیستی آنها است.
1) بحارالانوار، ج 73، ص 144.
پس با این کار سعادت خود را به خطر میاندازند. خداوند می فرماید:
«یَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ؛ گمان می کند که مال او، او را همیشه ماندگار و جاوید خواهد ساخت». (همزه: 3)
در واقع، با همین پندار جاودانگی به وسیله مال است که به جمعآوری مال و مسخره کردن دیگران دست میزنند و خود را تافتهای جدا بافته میپندارند. این خودبینی، بلای عظیمی است که خمیرمایه بسیاری از گناهان بهشمار میرود. از جمله آنها، غفلت از خدا، کفران نعمتها، غرق شدن در عیاشی و هوسبازی و تحقیر دیگران است که همه اینها از آثار شوم این صفت ناپسند دانسته شده است.
قرآن که کتاب جاودانه تربیتی است، برای شکستن این غرور از تعبیرهای گوناگون استفاده میکند. برای مثال، فنا و نیستی سرمایههای مادی را مجسم می کند یا گاهی سرنوشت متکبران ثروتمند مانند فرعون و قارون را تذکر میدهد. باشد که انسان به ضعف و ناتوانی خود پی برد و دریابد که غرور کار احمقانهای است.
امام علی علیه السلام در این باره فرمود: «مَنْ تَکَبَّرَ عَلَی النَّاسِ ذَلَّ؛ هر که بر مردم بزرگی بفروشد، خوار میگردد». (1)
قرآن در این باره در سوره تکاثر میفرماید: «أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ؛ تفاخر و بیشتر داشتن، شما را به خود مشغول داشته (و از خدا غافل کرده) است.» (تکاثر: 1 و 2) تا آنجا که به دیدار قبرها رفتید (و قبور مردگان خود را برشمردید و به آن افتخار کردید)، معمولاً ثروتمندان مغرور و غافل، گرفتار انواعی از جنون میشوند که یک شاخه آن جنون نمایش ثروت است. آنها از اینکه ثروت خود را به رخ دیگران میکشند، لذت میبرند. از اینکه سوار مرکب راهوار و گرانقیمت خود شوند و از میان پا برهنهها بگذرند و گرد و غبار بر صورت آنها بیفشانند، احساس آرامش خاطر میکنند. هرچند این نمایش ثروت، معمولاً بلای جانشان میشود و کینهها را در سینه ها پرورش میدهد، چه بسا
1) الحکم الزاهره عن النبی و عترته الطاهره:، ص577، ش 1679.
همین عمل زشت، سبب از میان رفتن ثروتشان و حّی خودشان شود. (1)
امام علی علیه السلام درباره مخاطبان سوره تکاثر میفرماید:
شگفتا! چه هدف بسیار دوری؟ و چه زیارت کنندگان غافلی؟ و چه افتخار موهوم و رسوایی؟ به یاد استخوان پوسیده کسانی افتادهاند که سالها است خاک شدهاند؛ آن هم چه یادآوری، با این فاصله دور به یاد کسانی افتادهاند که سودی به حالشان ندارند. آیا به محل نابودی پدران خویش افتخار میکنند؟ یا با شمردن تعداد مردگان و معدومین، خود را بسیار میشمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادی هستند که تار و پودشان از هم گسسته و حرکتشان به سکون مبدل شده است. این اجساد پوسیده اگر مایه عبرت باشند، سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند. (2)
قرآن با بیان داستان قوم ثمود در سوره مؤمنون (آیه 31 تا 41)، علت طغیان این قوم را ثروت آن قوم بیان میکند و میفرماید: وقتی خداوند پیامبری از خودشان به نام حضرت صالح را برای دعوت به ندای توحید ـ که نخستین پایه دعوت همه پیامبران است ـ فرستاد، آن جمعیت اشرافی خودخواه، به انکار خدا و معاد و تکذیب روز رستاخیز پرداختند. این در حالی است که ما به آنها نعمت فراوانی در این زندگی بخشیده بودیم، ولی اینگونه میگفتند: او (حضرت صالح علیه السلام ) فقط انسانی مانند ماست؛ یعنی همانگونه که ما میخوریم و مینوشیم، او هم میخورد و مینوشد و این شباهت در خوردن و آشامیدن را دلیلی بر نفی رسالت حضرت صالح دانستند.
ثروتمندی عاملی شد تا دعوت این پیامبر بزرگ را نپذیرند؛ زیرا این دعوت، مخالف هوا و هوسها و برتریجویی آنان بود.
به همین ناز و نعمتها بود که آنان را از خدا دور کرد و در پی آن، سرای
آخرت را انکار کردند و به طغیان و ستیزهجویی برخاستند. وقتی غرور و طغیان آنها از حد گذشت و تمام پرده ها را دریدند و بیشرمی را در انکار رسالت و معجزهها و دعوت انسانساز پیامبرشان، به آخرین حد رساندند، دچار عذاب الهی شدند. صاعقه مرگبار، با صدای وحشتآور، آنها را زیر ضربات خود فرو برد. (1)
بنابراین، طغیان که علت و ریشه آن مرفه بودن و ثروتمندی و غرق شدن در ناز و نعمت است، روحیه گستاخی را در اینگونه افراد میپروراند و آنان را برای جبههگیری و موضعگیری در قبال مسیر حق آماده میکند. بهطوریکه به انکار توحید و معاد و دیگر اصول دینی میپردازند و در نهایت با این کار، بستر نابودی خود را فراهم میآورند.
قرآن در این باره میفرماید: «فَأَمّا مَنْ طَغی وَ آثَرَ الْحَیاةِ الدُّنْیا فَاِنّ الْجَحیمَ هِیَ الْمأوَی؛ اما آن کسی که طغیان کرده و زندگی پس از دنیا را برگزید، پس جایگاه او همان آتش است». (نازعات: 37 ـ 39)
همچنین امام سجاد علیه السلام در این باره فرمود:
خدایا! از تو معیشتی نیک خواهانم؛ معیشتی که با آن همه نیازمندیهایم را برآورم و در زندگی این دنیا و در آخرتم با آن به قرب تو برسم، بی آنکه مرا غرق در نعمتسازی تا به طغیان افتم. (2)
قرآن کریم در آیات گوناگون از جمله آیات 34 و 35 سوره توبه، به کیفر دردناک ثروتاندوزان اشاره میکند. چنانچه در پایان آیه 34 میفرماید: «فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلیمٍ؛ ایشان به عذابی دردناک خبر ده».
همچنین خداوند در آیه بعدی، عذاب ثروتمندان را اینگونه توصیف میکند:
روزی که آن طلاها و نقرهها در آتش دوزخ گداخته میشود و با آنها، پیشانیها و پهلوها و پشتهای آنان را داغ مینهند و در آن حال، (فرشتگان
عذاب به آنان میگویند): این است آنچه برای خود اندوختید (و به محرومان ندادید) پس مزه آنچه را که میاندوختید، بچشید. (1)
در سوره هُمَزه، آیه 1 تا 9 درباره عذاب ثروتاندوزان مطالبی آمده است که نشان می دهد عدالت الهی ایجاب میکند که آنها، کیفری همانند اعمالشان ببینند؛ چون اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن دربسته نگاه میداشتند، خداوند هم آنها را در عذاب دربسته دوزخ که راه خلاص و نجاتی از آن نیست، زندانی میکند. (2)
با توجه به اینکه ثروتاندوزی یکی از خصلتهای ناپسند اخلاقی است، هر مسلمان و مؤمنی باید آن را نهی کند؛ یعنی نسبت به آن بیاعتنا نباشد و با شیوههای گوناگون فرهنگی درصدد جلوگیری از عمل ناشایست ثروتاندوزی در جامعه باشد. بنابراین، رهاسازی ثروتمندان مغرور و بیتوجهی به اعمال ناشایست آنان از نظر اسلام کار پسندیدهای نیست، بلکه باید آنها را روشن کرد.
قرآن در این باره با بیان صفات مؤمنان ثروتمند به این نکته اشاره میکند که ثروتمند مؤمن نیز باید امر به معروف و نهی از منکر را مهم بشمارد:
اَلَّذینَ إِنْ مَّکَّنّاهُمْ فِی اْلأَرْضِ اََقامُوا الصَّلاة وَ ءآتَوُا الزَّکاه وَ اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ. (حج: 41)
همان کسانی که چون در زمین به آنها توانایی (مکنت و قدرت) دهیم، نماز بر پا میدارند و زکات میدهند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند.
چنانچه در جامعهای ثروتاندوزی رواج یابد، سبب آسیبهای اجتماعی زیادی خواهد شد که از جمله آن، ایجاد فاصله طبقاتی در مصرف و توزیع ناعادلانه
مصارف عمومی و انحصارطلبی در تولید کالاها است که همه اینها باعث به هم ریختن چرخه عادلانه تولید، توزیع و مصرف کالا در جامعه میشود. همچنین بسیاری از ناهنجاریهای اجتماعی مانند رشوه، کلاهبرداری، قتل و جنایت و روابط اقتصادی کاذب، جذب سرمایه توسط افراد متقلّب و... را گسترش میدهد.
اقتصاد کشورهای اروپایی و امریکایی که بر نظام ثروتاندوزی و سرمایهسالاری تکیه دارد، نه تنها در برقراری عدالت اقتصادی ناکام مانده، بلکه باعث سوءاستفادههای کلان شرکتها از دسترنج کارگران و مصرفکنندگان جامعه شده است. اقتصاد شرقی کمونیست نیز هرچند میخواست با طرح مسئله مالکیت اشتراکی، با ثروتاندوزی مبارزه کند، گرفتار ناهنجاریهای اقتصادی دیگر شد و فقر را عمومی ساخت. اسلام ضمن مبارزه با اقتصاد شرقی و غربی، درصدد بیان معادلهای است که تولید، توزیع و مصرف ثروت و اموال را به صورت عادلانه فراهم آورد.
اسلام، از نظر منابع تحقیق (قرآن و روایات) در این زمینه غنی است و در چهارده قرن پیش با اینگونه اقتصاد (ثروتاندوزی و ثروتسالاری) مخالفت کرده است، ولی هنوز اقتصاد اسلامی به صورت کامل تدوین نشده است. هرچند پس از انقلاب اسلامی، قدمهای علمی و عملیاتی زیادی در زمینه اقتصاد اسلامی در ایران برداشته شده است.
باید گفت با اجرای آموزههای اسلام میتوان عدالت واقعی را در عرصه اقتصاد برقرار کرد و ریشه ستمهای اقتصادی را برای همیشه از سرتاسر جهان برچید.
امام خمینی رحمه الله در این باره میگوید:
یکی از مسائل بسیار مهمی که به عهده علما و فقها و روحانیت است، مقابله جدی با دو فرهنگ ظالمانه و منحط اقتصادی شرق و غرب و مبارزه با سیاست های اقتصادی سرمایهداری و اشتراکی در جامعه است. (1)و بر عهده
1) صحیفه نور، ج20، ص 128.
علمای اسلام و محققین و کارشناسان اسلامی است که برای جایگزین کردن سیستم ناصحیح اقتصاد حاکم بر جهان اسلام طرحها و برنامههای سازنده و در برگیرنده منافع محرومین و پا برهنهها را ارائه دهند و جهان مستضعفین و مسلمین را از تنگنا و فقر معیشت به درآورند. (1)
از آنجا که صدا و سیما یکی از مؤثرترین رسانه های جمعی در صدور فرهنگ و ترویج آن در سطح ملی و فراملی است، نمی توان رسالت و نقش صدا و سیما را در برخورد با ناهنجاری های اجتماعی و اقتصادی، از جمله مسئله ثروتاندوزی نادیده انگاشت. امام خمینی رحمه الله به اهمیت صدا و سیما اینگونه اشاره می کند:
رسانههای گروهی، بهویژه صدا و سیما، این مراکز آموزش و پرورش عمومی می توانند خدمتهای گرانمایه ای را به فرهنگ اسلام و ایران نمایند. بنگاههایی که شب و روز، ملت در سراسر کشور با آنها تماس سمعی و بصری دارند. (2)
صدا و سیما با توجه به کارکردهای گوناگون میتواند با هنرنمایی هنرمندان خود عاملی در جهت ایجاد روحیه قناعت و حتی مانعی برای علاقه به ثروتاندوزی در جامعه باشد. نقش صدا و سیما در این موضوع با توجه به چهار عامل اصلی در کارکرد صدا و سیما قابل توضیح است.
صدا و سیما، طیف وسیعی از مخاطبان را دربرمیگیرد و با مخاطبان گوناگونی از جمله سیاستمداران، اندیشمندان و کارگزاران اقتصادی و همچنین اصنافی مانند فرهنگیان، کشاورزان، کارمندان و کارگران روبهروست. همچنین در محیط های مختلفی مانند: محیط کاری، سربازی، آموزشگاه، خوابگاه دانشجویی، بیمارستانها و
همچنین با محیط خانواده مرتبط است. صدا و سیما باید با ترویج قناعت و نکوهش ثروتاندوزی، به تولید برنامههایی در این زمینه بپردازد.
متأسفانه نه تنها چنین برنامه هایی، کمتر دیده میشود، بلکه بیشتر برنامههای ثروتاندوزی یا دستکم، ثروتمندی و تجملگرایی را ترویج میکنند. نشان دادن برنامههایی هرچند کوتاه در خانه هایی که نشاندهنده زندگی مرفه و مجلل و لباسهای فاخر است، با روحیه قناعت تعارض دارد.
شاید بهترین روش این باشد که در برنامه های صدا و سیما زندگی بیشتر مردم ایران که در وضعیت اقتصادی متوسط یا ضعیف به سرمی برند، انعکاس پیدا کند. برای مثال، اگر زندگی 70 درصد مردم ایران، متوسط به بالا و مرفه است و 10 درصد زندگی سرمایه داری دارند، به چه دلیل صدا و سیما باید در برنامه های خود نشاندهنده زندگی همان 10 درصد سرمایهدار باشد؟
بیتردید، اشتباه صدا و سیما در این عرصه، سبب خواهد شد که حرص به ثروتاندوزی در قشر وسیعی از مردم جامعه ایجاد گردد، درحالیکه بیش از 10 درصد این افراد به هدف خود نخواهند رسید و 90 درصد بقیه دچار سرخوردگی یا افسردگی خواهند شد. متأسفانه شاید بعضی از آنها نیز گرفتار جرایم مالی و سوءاستفادهای اقتصادی شوند. این برنامهها ناهنجاری های فکری معنوی و اخلاقی نیز ایجاد میکند.
امام خمینی رحمه الله درباره خطر انحراف صدا و سیما، چنین هشدار میدهند:
ضررهای رسانه های گروهی از خرابیهای توپ و تانکها و سلاحهای مخرب بالاتر و بدتر است! چه که ضررهای سلاحها گذراست، و ضررهای فرهنگی باقی و به نسلهای بعد انتقال پیدا کند. (1)
صدا و سیما با استفاده از قالبهای گوناگونی مانند فیلم مستند، فیلم سینمایی،
1) صحیفه نور، ج 19، ص 159.
سریال، کارتون و برنامه خانواده، برنامه کارشناسان (میزگردها، مصاحبه ها) میتواند در ترویج روحیه قناعت و رضایتمندی اقتصادی و مبارزه با ثروتاندوزی و تجملگرایی گامهای مؤثری بردارد. باید دانست تنها با میزگردها یا برنامه های خانواده، نمی توان به این سهم دست یافت، بلکه باید از همه قالبهای برنامه ای و هنری استفاده کرد.
نه تنها هنرمندان هنگامی که در فیلم ها ایفای نقش می کنند، در مخاطبان مؤثرند، بلکه زندگی واقعی هنرمندان در پشت صحنه فیلم ها، بیشترین تأثیر را در علاقهمندان خواهد داشت. مجله های گوناگون، پر از مصاحبه هایی است که با ستاره های سینما و تلویزیون و رادیو انجام میشود و بیشک، علاقهمندان، آنها را الگوی زندگی خود قرار می دهند، حال اگر فرض کنیم هنرمندان سینما، تئاتر و تلویزیون کشور ما از نظر اخلاقی، فرهنگی و رفتاری اهل ثروتاندوزی باشند و با قناعت، میانه خوبی نداشته باشند، این موضوع در جامعه اثرگذار خواهد بود. این هشداری است برای مدیران رسانه های جمعی که نسبت به انتخاب هنرمندان و حمایت از آنها در جامعه دقت مضاعفی داشته باشند.
رادیو و تلویزیون یکی از مؤثرترین و عمومی ترین رسانه ها است که باید در انتخاب ادبیات و متون برنامه های خود دقت کنند. ادبیات ممکن است مروّج تجملات و اسراف و دنیادوستی باشد. همچنین ممکن است هماهنگ با آخرتدوستی و روحیه قناعت و صبر و استقامت باشد. حتی ممکن است ادبیات، بهسوی لاابالیگری و بی اعتنایی نسبت به همه مسائل کشیده شود، به گونهای که مخاطب فقط در پی وقتگذرانی باشد.
امام خمینی رحمه الله درباره نوع ادبیات و محتوای صدا و سیما چنین میفرماید:
به وسیله دستگاه هایی که داریم، به وسیله همین صدا و سیما، به وسیله مطبوعات، به وسیله گروه هایی که به خارج می روند، اسلام را آنطوری که هست معرفی کنیم. اگر آنطوری که هست معرفی بشود مورد قبول همه خواهد شد. بشر به فطرتش که یک فطرت سالم است، اگر یک چیزی را القا بکنند روی فطرت سالم خودش قبول می کند و قدرتمندها از همین معنا میترسند. (1)
1) صحیفه نور، ج 18، ص 364.
بیستونی، محمد، فقر و ثروت از دیدگاه اسلام، تهران، همگامان، 1377.
جعفری، محمدتقی، کار و ثروت از دیدگاه اسلام، تهران، پیام آزادی، 1378.
صفایی حائری، علی، فقر، قم، هجرت، 1381.
عوده، عبدالقادر، نگرشی بر ثروت و حکومت در اسلام، ترجمه: مصطفی اربابی، تایباد، 1379.
هدف از آفرینش انسان، پرستش و بندگی است و پرستش خداوند متعال در همه امور فردی و اجتماعی، تضمینکننده سعادت و خوشبختی بشر است. خداوند متعال در این باره میفرماید: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنْسَ إِلا لِیَعْبُدُونِ؛ و جن و انس را نیافریدیم جز برای آنکه مرا بپرستند». (ذاریات: 56)
خداوند براساس قاعده لطف و کرمش برای هدایت بشر به سوی پرستش و سعادت در دنیا و آخرت، دو چیز را، در فطرت انسان نهاده است: میل (جاذبه) به پرستش و نفرت (دافعه) نسبت به طغیان و نافرمانی خدا. در قرآن آمده است: «فَأَلهَمَهَا فُجُورَها وَ تَقوَاهَا؛ سپس پلیدکاری و پرهیزگاریاش را به آن الهام کرد.» (شمس: 8) خداوند توانایی درک حسن و قبح و فهم نیک و بد و میل به خوبیها و نفرت نسبت به بدیها را در درون انسان قرار داده است تا او را از این طریق به سوی مسیر سعادت و تکامل هدایت کند.
امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه میفرماید: «بَیَّنَ لََها ما تَاتی وَ ما تَترُکُ؛ خداوند برای انسان تبیین کرد که چه چیزهایی را باید انجام دهد و چه چیزهایی را باید ترک گوید.» (1)به تعبیر دیگر، بایدها و نبایدها را به او آموخت.
بر این اساس، خداوند با این جاذبه و دافعه درونی، زمینه انجام اعمال خیر،
1) عبدعلی بن جمعه حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 586، ح 7.
دوری از گناهان و رسیدن به سعادت دنیایی و اخروی را در بشر به وجود آورده است. البته حرکت انسان به سوی خوبیها و دوری او از بدیها امری جبری نیست، بلکه خداوند به انسان قدرت اراده و اختیار داده است تا آزاد باشد و راه حق را به اختیار بپیماید و هر کدام از این دو؛ یعنی راه خیر یا شرّ را خود انتخاب کند.
انسان به سبب اختیارمندی میتواند آزادانه، مسیر الهی یا شیطانی را انتخاب کند. چنانچه وی قوای اصلی خود، یعنی اندیشه، شهوت و غضب را در مسیر فطرت الهی که همان مسیر تعادل است، حفظ نکند، خواسته یا ناخواسته، شیطان را برای مدیریت خود دعوت میکند. به عبارت دیگر، رفتارها، اندیشهها و گرایشهای وی یا در مسیر اطاعت از خداوند و پرستش اوست و در مدار جاذبه الهی معنا مییابد. در این مسیر، دوری از گناهان در مدار دافعه الهی قرار میگیرد. یا در مسیر سرکشی در برابر خداوند قرار میگیرد و مجذوب جاذبه شیطان میشود. در این صورت، نسبت به خوبیها و اطاعت از خداوند، دافعه پیدا میکند. به دیگر سخن، انسانها با اختیار خود، یا در مدار جاذبه و دافعه الهی قرار میگیرند که در این صورت خداوند، آنها را از ظلمتها میرهاند و به سوی نیکیها و سعادت و تکامل هدایت میکند یا در مدار جاذبه و دافعه شیطانی قرار میگیرند و شیطان، آنها را به سوی ظلمت و سرکشی و هلاکت میبَرد و از پاکیها و نجات و سعادت در دنیا و آخرت محروم میسازد. (1)خداوند در قرآن در این باره میفرماید:
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا
1) همانگونه که کعبه، قبله ظاهری مسلمانان است، از نظر باطن نیز هر انسانی، قبله و مطافی دارد و قبله هر کس، هدف خاص اوست که برای رسیدن به آن هدف، به سمت آن حرکت می کند و مطاف هر کسی، چیزی است که در مدار آن میگردد. برخی، خودمحور و خودمدارند و برخی دیگر، حقمحور و حقمدار. قبله کسانی که خودمدار و خودمحورند، منافع شخصی آنهاست. در قرآن کریم (فاطر: 32) از انسان خودمحور، به «فمنهم ظالم لنفسه» یاد شده و در تعبیرات روایی درباره او آمده است: «یحوم حَوَم نَفسِه.» چنین کسی بر خود ستم کرده است؛ زیرا قبله اصلی خود را نشناخته و مطاف و مدار اصیل خویش را نیافته است. گروه دیگر، حقمحورند و قبله و مطاف و مدار آنها، حق است؛ خواه به سود آنها باشد و خواه به زیان آنها. (عبدالله جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن کریم، (مراحل اخلاق در قرآن) صص 86 و 87).
أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ. (بقره: 257)
خداوند، سروَر کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها به سوی روشنایی به در میبرد. (ولی) کسانی که کفر ورزیدهاند، سروَرانشان (همان عصیانگران) طاغوتند که آنان را از روشنایی به سوی تاریکیها به در میبرند. آنان اهل آتشند که خود در آن جاودانهاند.
«جاذبه در لغت، مؤنث جاذب به معنای شتر کمشیر میباشد. همچنین به معنای کِشنده و رباینده است. علاوه بر این، یکی از قوای حیوانات و نباتات است؛ یعنی قوّتی که در اعضای موجودات هست و آنچه مناسب و مفید است، جذب میکند. همچنین در اصطلاح علوم، قوّهای است که اجسام ثقیل را به طرف مرکز زمین جذب میکند و همچنین به معنای الکتریکی و جاذبه زمین میباشد. و نیز به معنای محبت، کشش و عشق میباشد». (1)
«جذب، کشیدن در مقابل دفع میباشد. در حدیث است: «وَجَدتَ الْانسانَ مُلقَی بَینَ اللهِ وَ بَینَ الشَّیطانِ، فَاِن لَم یَجتذبْه اللهُ اِلَیه جَذبَ الشّیطانُ؛ یعنی انسان را معلق بین خدا و شیطان مییابی؛ اگر خداوند، او را به سوی خود جذب نکند، شیطان او را جذب خواهد کرد». (2)
همچنین در فرهنگ عمید، جاذبه به معنای جذبکننده و بهخودکِشنده و نیرویی است که اجسام را به سوی خود بکشد: (3)«جذب به معنای به سوی خود کشیدن و کشش میباشد». (4)
«دافعه در لغت به معنای یکی از هشت خادم نفس نباتی است که زیادی غذا را بیرون میکند و همچنین قوّهای در حیوان است که غذای زیادی را بیرون میکند.» (1)«همچنین دافعه به معنای دفعکننده و دورکننده میباشد». (2)
افزون بر این، دفع به معنای دادن چیزی، کنار زدن و حمایت کردن است. برای مثال، در آیه 6 سوره نساء به معنای دادن اموال آمده است: «فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوَالَهُمْ.» دفع در آیه 38 سوره حج به معنای حمایت کردن است: «إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا؛ خدا از مؤمنان حتماً حمایت می کند.» در آیه 96 سوره مؤمنون نیز معنای دفع، دور کردن است: «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ؛ بدی را با طریق نیکو دفع کن».
بنابراین جذب در لغت، به معنای کشش و نزدیک شدن به چیزی است و دفع به معنای دور کردن، جدا شدن و کنار زدن. این معنای لغوی، با معنای اصطلاحی جاذبه و دافعه که به معنای دوست داشتن و کشش نسبت به بعضی امور و دوری جستن از امور دیگر است، تناسب دارد.
«قانون جذب و دفع، یک قانون عمومی است که بر سرتاسر نظام آفرینش حکومت میکند. از نظر جوامع علمی امروز بشر، مسلّم است که هیچ ذرهای از ذرات جهان هستی از دایره حکومت جاذبه عمومی خارج نبوده و همه محکوم آن هستند. از بزرگترین اجسام و اجرام عالم تا کوچکترین ذرات آن، [هم] دارای این نیروی مرموز (نیروی جاذبه) هستند و هم به نحوی تحت تأثیر آن میباشند. در نباتات و حیوانات نیز همه قایل [به] قوه جاذبه و دافعه بودند... در اینجا غرض از جذب و دفع، جذب و دفعهایی است که در میان افراد انسان در صحنه حیات اجتماعی وجود دارد». (3)
«بنابراین جذب و دفع در همه انواع موجودات وجود دارد، اما هر چه موجود کاملتر باشد، جذب و دفع در آن رقیقتر میشود و نام لطیفتری میگیرد... جذب و دفع در سطحی بالاتر از سطح جمادات و گیاهان، یعنی در سطح حیوان و انسان نیز وجود دارد، اما در حیوانات به صورت شهوت و غضب... و در انسانها به عنوان اراده و کراهت یا عداوت و محبت [ظهور میکند] و اگر از همه این مراحل گذشت و رقیق شد، تولّی و تبرّی نام میگیرد؛ یعنی همان جاذبه وقتی تحت تربیت وحی و عقل دقیق شود توّلی، و همان دافعه وقتی تحت تدبیر عقل و وحی قرار گیرد تبرّی، و جزو ارکان فروع دین میشود و بدینگونه بین انسان و همه موجوداتی که جذب و دفع دارند، تمایز حاصل میشود.» (1)«قسمت عمدهای از دوستیها و رفاقتها و یا دشمنیها و کینهتوزیها، همه مظاهری از جذب و دفع انسانی است». (2)
«به عقیده بعضی، ریشه اصلی این جذب و دفعها، نیاز و رفع نیاز است. انسان، موجودی نیازمند است و ذاتاً محتاج آفریده شده. [او] با فعالیتهای پیگیر خویش میکوشد تا خلأهای خود را پُر کند و حوایجش را برآورد و این نیز امکانپذیر نیست جز اینکه به دستهای بپیوندد و از جمعیتی رشته پیوند را بگسلد تا بدین وسیله از دستهای بهره گیرد و از زیان دسته دیگر، خود را برهاند و ما هیچ گرایش یا انزجاری را در وی نمیبینیم مگر اینکه از شعور استخدامی او نضج گرفته است. روی این حساب، مصالح حیاتی و ساختمان فطری انسان را جاذب و دافع پرورده است تا به آنچه در آن خیری احساس میکند، بجوشد و آنچه را با اهداف خویش منافی میبیند، از خود دور کند و در مقابلِ آنچه غیر از اینهاست، که نه منشأ بهرهای هستند و نه زیانبارند، بیاحساس باشد. در حقیقت، جذب و دفع دو رکن اساسی زندگی بشرند و به همان
مقداری که از آنها کاسته شود، در نظام زندگیاش خلل جایگزین میگردد. بالاخره آنکه قدرت پر کردن خلأها را دارد، دیگران را به خود جذب میکند و آن که نهتنها خلأیی را پر نمیکند، بلکه بر خلأها میافزاید، انسانها را از خود طرد میکند و بیتفاوتها هم همچو سنگی در کنار هستند». (1)
«خداوند در ما محبت آفریده است (2)تا نسبت به کسانی که به ما خدمت میکنند، نسبت به کسانی که کمالی دارند ـ خواه کمالِ جسمانی یا کمال عقلانی یا روانی و یا عاطفی ـ به ابراز علاقه و محبت بپردازیم. هنگامی که انسان احساس میکند در جایی کمال و یا صاحب کمال یافت میشود، نسبت به آن کمال و صاحب کمال محبت پیدا میکند. علاوه بر آن، در وجود انسان، نقطه مقابل محبت، بغض و دشمنی قرار داده شده است. همانگونه که فطرتِ انسان بر این است که کسی را که به او خدمت میکند، دوست بدارد، فطرتش نیز بر این است که کسی را که به او ضرر میزند، دشمن بدارد. البته ضررهای مادی دنیوی برای مؤمن اهمیتی ندارد؛ چون اصلِ دنیا برای او ارزشی ندارد. اما دشمنی که دین را از انسان بگیرد، دشمنی که سعادتِ ابدی را از انسان بگیرد، آیا قابل اِغماض است؟ قرآن میفرماید: «إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا؛ شیطان دشمن شماست، شما هم باید با او دشمنی کنید.» (فاطر: 6) به شیطان دیگر نمیشود لبخند زد و کنار آمد؛ وگرنه انسان هم میشود شیطان. اگر باید با اولیای خدا دوستی کرد، با دشمنان خدا هم باید دشمنی کرد. این فطرت انسانی است و عاملِ تکامل
1) جاذبه و دافعه علی علیه السلام، ص 20.
2) «یکی از اسباب نظام امور مردم، محبت و دیگری عدالت است. اگر مردم با هم محبت و دوستی داشتند، هر آینه از عدالت بینیاز بودند؛ زیرا گفته میشود عدالت، جانشین محبت است که هر جایی که محبت و دوستی نباشد، به کار برده میشود. بدین جهت، خداوند منت خویش را بزرگ شمرده که میان ملت اسلام، محبت و دوستی انداخته است و میفرماید: «لو انفقت ما فی الارض جمیعاً ما الفت بین قلوبهم؛ ای محمد، اگر تو تمام آنچه روی زمین وجود دارد، انفاق میکردی، نمیتوانستی میان دلهای آنان الفت و محبت بیندازی.» (انفال: 63) نیز میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا؛ به درستی که آن کسانی که ایمان آوردهاند و کار شایسته میکنند، خداوند رحمان برای آنان مودّت قرار میدهد.» (مریم: 96) یعنی محبت آنان را در دلها جا میدهد؛ اشاره به اینکه ایمان و عمل صالح، عقاید و دوستی مردم را بیشتر به مؤمنان دارای اعمال صالحه جلب میکند». (راغب اصفهانی، روش بزرگواری در اسلام، ترجمه: فرید گلپایگانی، ص358)
و سعادت انسانی است.» (1)«تولی و تبرّی، دو اصل اساسی اسلام است. باید با حکومت عدل، موافق [باشید] و به حاکم عادل دل ببندید و از رژیم غیراسلامی تبرّی کنید.» (2)امام صادق علیه السلام در این باره فرمود: «هَلِ الدِّینُ اِلاّ الحُبُّ؛ آیا دین، جز دوستی و عشق است؟» (3)
جاذبه و دافعه پیامبران و اولیای الهی چنان پرنفوذ است که از آن به عنوان الگو برای همه انسانها و تاریخ میتوان یاد کرد؛ زیرا جاذبه و دافعه ایشان با حقیقت و خیرخواهی برای کل بشریت همراه بوده و فراتر از روابط بشری است؛ یعنی آنها هیچگونه نیازی از نوع نیازمندیهای سودجویانه بشری ندارند، به منبع جاودان الهی متصلند و پرتویی از قدرت بیمنتهای او به شمار میآیند.
از سوی دیگر، از آنجا که اینان روشنترین مصداقهای «خلیفة اللهی در زمین و زیباترین نمود تجسم عینی و شبیهترین افراد به خداوند از نظر دارا بودن تمام صفات جمال و جلال الهی هستند، معیار و ملاک انسان ها در جاذبه و دافعه شناخته میشوند. رمز قوام و تداوم و جاودانگی این اسوههای الهی، همین پیوند و ارتباط آنها با خداست؛ تا آنجا که در هیچ شرایطی، حتی برای لحظهای از اطاعت خدا خارج نشدهاند. سِرّ محبت و عشق ما به ائمه و جاذبه آنها نیز پیوندی است که ایشان با خدا دارند و چون این پیوند، ناگسستنی است، عشق و گرایش انسانها به آنها جاودانه است.
دعوت به توحید، از مصداقهای جاذبه پیامبران و مبارزه با شرک و بتپرستی، از
مصداقهای دافعه ایشان در تمام ادیان الهی است. خداوند نیز در قرآن، دافعه نسبت به شرک و مشرکان و توجه به توحید را پیوسته تذکر داده است:
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ. (روم: 30)
پس با گرایش تمام به حق، به سوی این دین رو کن؛ با همان سرشتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدا تغییرناپذیر است. این است همان دین پایدار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
«توحید، ریشهدارترین و عمیقترین اصل اسلامی است و تمام خطوط تعلیم و تربیت اسلامی به آن منتهی میشود؛ یعنی از هر جا شروع کنیم، باید از توحید شروع کنیم و هرجا برسیم، باید به توحید ختم کنیم که تار و پود اسلام را توحید تشکیل میدهد.» (1)«بر این اساس، هر کس از قوانین غیر الهی پیروی کند، چنان است که غیر خدا را پرستیده و در برابر غیر خدا سر فرود آورده است و این شرک است.» (2)«إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ؛ به راستی شرک، ستمی بزرگ است». (لقمان: 13)
«در قیامت، چیزی بدتر از رسوایی شرک نیست. اگر از این آبروریزی نجات پیدا کردیم، امید نجات هست. در درون بسیاری از ما شرک ذخیره شده [است] و راهی هم برای تشخیص آن نداریم، چه رسد به معالجه؛ زیرا همواره در کارها به غیر خدا متکی هستیم. عبادت را به عنوان عادت انجام میدهیم! آیا شده که در کارها چشم طمع به غیر خدا ندوزیم؟ به خود یا کار خود تکیه نکنیم». (3)
«در نخستین آیه از آیات مورد بحث، سخن از توحید فطری است؛ یعنی این مسئله را از طریق مشاهده باطنی و درک ضرورت وجدانی تعقیب میکند. مجموع این آیه چنین معنا میدهد که توجه خود را به طور دایم به سوی آیینی داشته باش که از هرگونه اعوجاج و کجی خالی است که همان آیین اسلام و همان آیین پاک و
خالص خداست. آیه فوق تأکید میکند که دین حنیف و خالص، خالی از هرگونه شرک [است و] دینی است که خداوند در سرشت همه انسانها آفریده است. سرشتی است جاودانی و تغییرناپذیر، هرچند بسیاری از مردم به این واقعیت توجه نداشته باشند.» (1)آیه 30 سوره روم، بیانگر چند حقیقت است:
نهتنها خداشناسی، بلکه دین و آیین به طور کلی و در همه ابعاد، امری فطری است و باید نیز چنین باشد؛ زیرا مطالعات توحیدی به ما میگوید که لازم است میان دستگاه «تکوین» و «تشریع» هماهنگی باشد. آنچه در شرع وارد شده است، بیشک، ریشهای در فطرت دارد و آنچه در تکوین و نهاد آدمی است، مکمل قوانین شرع خواهد بود؛
دین به صورت خالص و پاک از هرگونه آلودگی، در جان آدمی وجود دارد و انحراف از آن، امری عارضی است. بنابراین، پیامبران وظیفه دارند امور عارضی را بزدایند و فطرت اصلی انسان را شکوفا سازند؛
جمله «لاتبدیل لخلق الله» و بعد از آن، جمله «ذلک الدین القیم» نیز بر مسئله فطری بودن دین و مذهب و تغییرناپذیری این فطرت الهی تأکید دارند؛ هرچند بسیاری از مردم بر اثر رشد ناکافی، قادر به درک این واقعیت نباشند. (2)به همین دلیل، از میان تمام نواهی نیز بر شرک تکیه میکند و میگوید: «و از مشرکان نباشید (وَ لا تَکُونُوا مِنَ المُشرِکِینَ)؛ چون شرک، بزرگترین گناه است. خداوند ممکن است هر گناهی را ببخشد، اما شرک را هرگز نخواهد بخشید؛ چنانکه در آیه 48 سوره نساء میخوانیم: «إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ یَشَاءُ؛ خداوند، مشرک را نمیبخشد، ولی کمتر از آن را برای هر کس بخواهد، میبخشد». (3)
در آخرین آیه مورد بحث، (4)یکی از نشانهها و پیآمدهای شرک را در عبارتی کوتاه و پر معنی بیان میکند و میگوید: «از مشرکان نباشید؛ از آنها که دین خود را
پراکنده ساختند و به دستهها و گروههای مختلفی تقسیم شدند (مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعًا) و عجب اینکه با تمام تضاد و اختلافی که داشتند، «هر گروه از آیین و روش خود، شاد و خوشحالند (کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ»).
یکی از نشانههای شرک، پراکندگی و تفرقه است؛ چون معبودهای مختلف، منشأ روشهای متفاوت و سرچشمه جداییها و پراکندگیهایند. شرک نیز همواره با هوای نفس، تعصب، کبر، خودخواهی و خودپسندی، همراه بوده و مولود آن است. پس اتحاد و وحدت، جز در سایه خداپرستی و عقل و تواضع و ایثار امکانپذیر نیست. بنابراین، هرجا اختلاف و پراکندگی دیدیم، باید بدانیم نوعی شرک حاکم است. این موضوع را به صورت نتیجه میتوان چنین بازگو کرد که نتیجه شرک، جدایی صفوف، تضاد، هدر رفتن نیروها و سرانجام، ضعف و زبونی و ناتوانی است. (1)
کلینی در اصول کافی از هشام بن سالم نقل می کند: «از امام صادق علیه السلام پرسیدم: منظور از «فطرة الله التی فطر الناس علیها» چیست؟ فرمود: منظور، توحید است.» (2)همچنین آن حضرت در تفسیر این آیه فرمود: «منظور از فطرت، ولایت و پذیرش و رهبری اولیای الهی است». (3)
امام علی علیه السلام در این باره فرموده است:
فَبَعَثَ فِیهِم رُسُلَه، وَ وَاتَرَ اِلَیْهِمْ أنبِیائَه لِیَسْتأدُوهُم مِیثاقَ فِطْرَتَهِ وَ یُذَکِّروهُم مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبلیغِ، وَ یُثیروا لَهُم دَفائِنَ الْعقُولِ. (4)
خداوند، رسولان خود را به سوی انسانها فرستاد و انبیای خود را یکی پس از دیگری مأموریت داد تا وفای به پیمان فطرت را از آنها مطالبه کنند و نعمتهای فراموششده الهی را به آنها یادآور شوند، از طریق تبلیغ بر آنان
اتمام حجّت کنند و گنجینههای اندیشهها را برای آنها فاش سازند.
امیر مؤمنان علی علیه السلام، در کلامی دیگر فرمود:
خدای متعال، محمّد صلی الله علیه و آله را به دین حق مبعوث کرد تا بندگانِ او را از پرستش بندگان به پرستش او و از نگاه داشت پیمان های بندگان به نگاه داشتِ پیمانهای او و از فرمانبرداری بندگان به فرمانبرداری او، و از سرپرستی بندگان به سرپرستی او برآورد. (1)
«بیان بتشکنی حضرت ابراهیم در آیات 58 ـ 60 سوره انبیا بهترین مثال برای دافعه انبیا در مقابل کفر و شرک و بتپرستی است. بتشکنی، از جمله وظایف اصلی پیامبران الهی است. برای نمونه، روزی که همه مردم از شهر بیرون میرفتند، حضرت ابراهیم علیه السلام با آنها همراه شد، اما در میانه راه با عنوان کردن عذری به شهر بازگشت و در فرصت به دستآمده، هدف خویش را عملی ساخت.
پیامبر گرامی اسلام نیز در روز فتح مکه حدود 360 بت را شکست.
عقیده انحرافی، انسان را دچار قضاوت انحرافی میکند. گاهی انسان چنان سقوط میکند که بالاترین ظلم (شرک) را حق و روشنترین حقایق (توحید) را ظلم میپندارد. به طور کلی، اگر استدلال و موعظه فایدهای نبخشد، نوبت به برخورد انقلابی میرسد. حضرت ابراهیم نیز پیش از عملیات تخریب، با تبلیغات خود، زمینه انقلاب علیه بتها را فراهم آورده بود. (2)
بنابراین، یکی از مصداقهای دافعه پیامبران و اولیای الهی، برخورد ایشان با شرک و بتپرستی بوده است که این آموزه، از ابتدا تا انتهای تاریخ، الگویی برای هر موحد واقعی است تا در موضعگیریهای خود نسبت به توحید، جاذبه و به شرک، دافعه داشته باشد.
خداوند در قرآن، هنگام شمردن خصلتهای انسانهای مؤمن، توجه به فضیلتها را به عنوان مصداقهای جاذبه و دوری از رذیلتها را به عنوان مصداقهای دافعه، به انسانها میآموزد. بیتردید، پیامبران و اولیای الهی در رعایت این قوانین الهی، با جاذبه و دافعه خود، پیشقدم بودهاند. خداوند در آیات 63 ـ 67 سوره فرقان میفرماید: «وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الأرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلامًا...».
«این آیات، دوازده صفت از صفات ویژه «عبادالرحمن» را بیان میکند که بعضی به جنبههای اعتقادی ارتباط دارند و برخی اخلاقی و پارهای اجتماعی [هستند]. قسمتی جنبه فردی دارد و بخش دیگری جمعی است و رویهمرفته مجموعهای است از والاترین ارزشهای انسانی.
نخست میگوید: بندگان خاص خداوند رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بیتکبر بر روی زمین راه میروند؛ (وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الأرْضِ هَوْنًا). در واقع، نخستین توصیفی که از «عبادالرحمان» شده است، نفی کبر و غرور و خودخواهی است که در تمام اعمال انسان و حتی در کیفیت راه رفتن او آشکار میشود؛ زیرا ملکات اخلاقی همیشه خود را در لابهلای اعمال و گفتار و حرکات انسان نشان میدهند، تا آنجا که با دقت و موشکافی در چگونگی راه رفتن یک انسان میتوان به قسمت قابل توجهی از اخلاق او پی برد». (1)
«دومین وصف آنها حلم و بردباری است؛ چنانکه [خداوند در] قرآن در ادامه همین آیه میگوید: و هنگامی که جاهلان، آنها را مورد خطاب قرار میدهند و به جهل و جدال و سخنان زشت میپردازند در پاسخ آنها «سلام» میگویند؛ (وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلامًا)». (2)
«سومین ویژگی آنها عبادت خالصانه پروردگار است ...: آنها کسانی هستند که
شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام میکنند؛ (وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِیَامًا)». (1)
«چهارمین صفت ویژه آنان، خوف و ترس از مجازات و کیفر الهی است: آنها کسانی هستند که پیوسته می گویند: پروردگارا، عذاب جهنم را از ما برطرف گردان که عذابش سخت و شدید و پردوام است. (وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَامًا)» (2)
«پنجمین صفت ممتاز «عبادالرحمان»، اعتدال و دوری از هرگونه افراط و تفریط در کارها، مخصوصاً در انفاق است: آنها کسانی هستند که به هنگام انفاق، نه اسراف میکنند و نه سختگیری، بلکه در میان این دو، حد اعتدالی را رعایت میکنند؛ (وَالَّذِینَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذَلِکَ قَوَامًا)». (3)
«ششمین ویژگی «عبادالرحمان» که در آیات مورد بحث آمده، توحید خالص است که آنها را از هرگونه شرک و دوگانه یا چندگانهپرستی دور میسازد. میفرماید: آنها کسانی هستند که معبود دیگری را با خداوند نمیخوانند (وَالَّذِینَ لا یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ). نور توحید، سراسر قلب آنها و زندگی فردی و اجتماعیشان را روشن ساخته و تیرگی و ظلمت شرک از آسمان فکر و روح آنها به کلی کنار [رفته] و رخت بربسته است». (4)
«هفتمین صفت، پاکی آنها از آلودگی به خون بیگناهان است: آنها هرگز انسانی را که خداوند، خونش را حرام شمرده، جز به حق، به قتل نمیرسانند؛ (وَلا یَقْتُلُونَ
النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ)». (1)
«هشتمین وصف آنها این است که دامان عفتشان هرگز آلوده نمیشود (و زنا نمیکنند)؛ (وَلا یَزْنُونَ)».
نهمین صفت برجسته آنان احترام [به حقوق دیگران] و حفظ حقوق دیگران است: آنها کسانی هستند که هرگز شهادت به باطل نمیدهند؛ (وَالَّذِینَ لا یَشْهَدُونَ الزُّورَ)». (2)
«دهمین صفت برجسته «عبادالرحمان»، داشتن هدف مثبت در زندگی است، آنها هنگامی که با لغو و بیهودگی برخورد کنند، بزرگوارانه از کنار آن میگذرند؛ (وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَامًا)».
در حقیقت، آنها نه در مجلس باطل حضور پیدا میکنند و نه آلوده لغو و بیهودگی میشوند و با توجه به اینکه لغو شامل هر کاری [میشود] که هدف عاقلانهای در آن نباشد، نشان میدهد آنها در زندگی همیشه هدف معقول و مفید و سازندهای را تعقیب میکنند و از بیهودهگرایان و بیهودهکاران متنفرند». (3)
«یازدهمین ویژگی این مؤمنان راستین آن است که توجه خاصی به تربیت فرزند و خانواده خویش دارند و برای خود در برابر آنها مسئولیت فوقالعادهای قایلند: آنها پیوسته از درگاه خدا میخواهند و میگویند: پروردگارا، از همسران و فرزندان ما کسانی قرار ده که مایه روشنی چشم ما شوند (وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ)».
«دوازدهمین وصف برجسته این بندگان خالص خدا که از یک نظر، مهمترینِ این اوصاف است، این [است] که هرگز به این قانع نیستند که خود، راه حق را بسپرند، بلکه همتشان آنچنان والاست که میخواهند امام و پیشوای جمعیت مؤمنان
باشند و دیگران را نیز به این راه دعوت کنند. در پایان آیه میفرماید: آنها کسانی هستند که میگویند: پروردگارا، ما را امام و پیشوای پرهیزکاران قرار ده (وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا)». (1)
«در روایات متعددی میخوانیم که این آیه درباره علی علیه السلام و ائمه اهل بیت علیهم السلام وارد شده است یا در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که منظور از این آیه ماییم. بدون تردید، ائمه اهل بیت علیهم السلام از روشنترین مصداقهای آیه میباشند، اما این مانع از گسترش مفهوم آیه نخواهد بود که مؤمنان دیگر نیز هر کدام در شعاعهای مختلف، امام و پیشوای دیگران باشند. بعضی از مفسران از این آیه چنین استفاده کردهاند که تقاضای ریاست معنوی و روحانی و الهی، نهتنها مذموم نیست، مطلوب و مرغوب نیز هست.
بعد از تکمیل این اوصاف دوازدهگانه بندگان خاص خدا، در یک جمعبندی کوتاه، پاداش الهی آنان را چنین بیان میکند: آنان کسانی هستند که درجات عالی بهشت در برابر صبر و استقامتشان به آنها پاداش داده میشود؛ (أُولَئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا). سپس برای تأکید بیشتر میفرماید: جاودانه در آن خواهند ماند؛ چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت زیبایی؛ (خَالِدِینَ فِیهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا)». (2)
در واقع، خداوند با بیان این دوازده ویژگی مؤمنان که بیتردید، مصداق کامل آنها در پیامبران و ائمه اطهار علیهم السلام است، نمونههای دیگری از جاذبه و دافعه الهی را به ما میآموزد که برای هر موحد و مسلمانی، الگوی صحیح جاذبه و دافعه است.
توجه به عدالتمحوری و جاذبه نسبت به آن و مبارزه با ستم، یکی از مصداقهای مهم جاذبه و دافعه تاریخی پیامبران و اولیای الهی است. «حسن عدالت و قبح ظلم، از بدیهیات عقلی است که در فرهنگ اسلام و منابع دینی
(آیات و روایات) تأکید فراوانی بر آن شده است، به طوری که حدود 250 آیه در قرآن درباره پلیدی و زشتی ظلم آمده است و امیرالمؤمنین علی علیه السلام در نهجالبلاغه بیش از پنجاه بار، به اشکال مختلف، به قبح ظلم اشاره کرده است و این شدت پرهیز حضرت علی علیه السلام از هرگونه شایبه ظلم و پرداختن دقیق آن وجود مبارک به همه زوایای عدالت، او را به مجسمه دادگری و تجلیگاه عدالت در عالم هستی، تبدیل کرده است.» (1)در اندیشه سیاسی علی علیه السلام بنا بر آموزههای قرآن کریم، مهمترین عامل قرار گرفتن دولتها در سراشیبی سقوط و نابودی، ظلم است؛ چه ظلم اجتماعی، چه ظلم اقتصادی و چه ظلم مدیریتی؛ چون ظلم، قرار گرفتن چیزی در غیر جایگاه خودش، و نقطه مقابل عدل است. نتیجه قرار گرفتن افراد در جایی که صلاحیت و شایستگی آن را ندارند، بیتدبیری و بدتدبیری است. این مورد به علاوه انحراف از موازین حق و دور شدن از حدود و مرزهای عدالت و مانند اینها، همه از صورتهای مختلف ظلم هستند. امام علی علیه السلام در این باره فرمود: «اَلْمُلکُ یَبقی مَعَ الْکُفْرِ وَ لا یَبْقی مَعَ الظُّلْمِ؛ حکومت، با کفر برقرار میماند و با ستم پایدار نمیماند». (2)
«محوریترین اصلی که امام علی علیه السلام آن را مبنای قبول حکومت معرفی میکند و آن را برای هر حکومتی لازم میداند، عدالت است:
لَولا حُضوُر الحاضِرِ ... ما أخَذَ اللهُ عَلَی العُلماءِ الاّ یقارُّوا علی کِظَّةِ ظالمٍ و لاسغَبِ مَظلومٍ، لَاَلْقَیتُ حَبلَها عَلَی غَارِبِها، و لَسقیتُ آخِرها بِکأسِ اَوَّلها. (3)
و اگر خداوند از عالمان پیمان سخت نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگر و گرسنگی ستمدیده، آرام و قرار نگیرند، بیدرنگ، رشته حکومت را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش میانگاشتم و چون گذشته، خود را به کناری میکشیدم.
از این کلام به خوبی فهمیده میشود که نفس حکومت، برای امام، هدف نبوده، بلکه برای تحقق عدالت، اقامه حق و ازاله باطل، به حکومت به عنوان وسیلهای کارساز مینگریست. ایشان در جای دیگر، وجود مودت و همدلی در جامعه را که نشاندهنده رابطه متقابل میان حکومت و مردم است و مشروعیت یک نظام را مشخص میکند، نتیجه اقامه عدل معرفی کرده [است] (1)و میفرماید:
وَ إنَّ أفضَلَ قُرَّة عَینِ الوُلاة استِقامَةُ العَدلِ فی البِلادِ، وَ ظُهُور مَوَّدَةِ الرَّعیةِ. وَ إنَّهُ لاتَظهَرُ مَوَّدَتُهُم اِلاّ بِسَلامَة صٌدورِهِم، وَ لا تَصِّح نَصِیحَتُهُم اِلاّ بِحیطتِهِم عَلی وُلاةِ الاُمُور وَ قِلَّةِ استِثقالِ دولِهِم، وَ تَرکِ استِبطاءِ انقِطاعُ مُدَّتِهِم. (2)
همانا برترین چشمروشنی زمامداران، برقراری عدل در شهرها و آشکار شدن محبت مردم به رهبر است، که محبت دلهای رعیت، جز با پاکی قلبها پدید نمیآید و خیرخواهی آنان زمانی است که با رغبت و شوق پیرامون رهبر را بگیرند و حکومت بار سنگینی را بر دوش رعیت نگذاشته باشد و طولانی شدن مدت زمامداری بر مردم، ناگوار نباشد.
«مستفاد از آیات الهی و احادیث نبوی این است که پیامبران الهی دو هدف اصلی را دنبال میکردند:
الف) در بعد فردی: تزکیه انسان (وَیُزَکِّیهِمْ). (3)
ب) در بعد اجتماعی: عدالت اجتماعی (لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ). (4)
بر همین اساس، بالاترین نمود حرکت علوی، عدالت اجتماعی بود که در زمانه رواج تبعیضها، بیش از شاخصههای دیگر، در سخنان حضرت علی علیه السلام به چشم میخورد تا جایی که حضرت علیه السلام را شهید عدالت خواندهاند». (5)
استاد مطهری بر این باور است که از عمدهترین تأثیرهای آموزههای مقدس اسلام، جابهجایی ارزشها و به عبارتی، ایجاد تغییر در نگاه به ارزشها بود؛ بدین معنا که بعضی ارزشها، مثل عدالت و تقوا را به بالاترین حد بُرد و ارزشهای بالای جامعه جاهلی مثل خون و نژاد را پایین آورد.
«عدالت از مسائلی است که به وسیله اسلام، حیات و زندگی را از سر گرفت و ارزش فوقالعادهای یافت. اسلام به عدالت، تنها توصیه نکرد یا تنها به اجرای آن قناعت ننمود، بلکه عمده این است که ارزش آن را بالا برد.» (1)بنابراین، گرایش به عدالتمحوری و دفع ظلم، یکی از مصداقهای جاذبه و دافعه تاریخی است که بشر این درس را در مکتب پیامبران و اهل بیت علیهم السلام آموخته است.
از مهمترین علتهای سقوط حکومتها، وجود تفرقه و نبود همدلی در جامعه است که از آثار سوءاستفاده از قدرت هستند. «یکی از اصول مشترک بین پیامآوران الهی و قوانین کلی نبوت و رسالت عامّه، دعوت به وحدت و پرهیز از اختلاف است:
کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ. (بقره: 213)
مردم، امتی یگانه بودند. پس خداوند، پیامبران را نویدآور و بیمدهنده برانگیخت و با آنان، کتاب [خود] را به حق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند، داوری کند.
1) مرتضی مطهری، سیری در نهجالبلاغه، ص 78.
در گذشته دور، مردم یک گروه بودند؛ انسانهای اولیه، از زمان آدم تا زمان نوح به بعد، پیامبرانی آمدند تا به اختلافات مردم خاتمه دهند. اصولاً پیامبران، مبشر و منذرند و برای حل اختلاف آمدهاند. کارهایی که مردم انجام میدهند، عقایدی که به آنها معتقدند و اخلاقی که تحصیل می کنند، یکسان نیست؛ یکی، حق است و دیگری، باطل. انبیا آمدند تا اولاً حق و باطل را بیان کنند و ثانیاً در برابر حق بشارت دهند و در برابر باطل انذار کنند و بترسانند. خداوند میفرماید: «ما با پیامبران کتاب نازل کردیم تا آن کتاب، بین مردم به حق حکم کند و اختلافات آنها را برطرف کند». (1)
در خطبه 112 نهجالبلاغه آمده است:
همانا شما بر اساس دین خدا ـ که آیین فطرت است ـ با یکدیگر برادر و پیوستهاید و تنها ناپاکیهای درونی و زشتیهای باطن موجب تفرقه و جدایی میان شما شده است که در نتیجه، تعاون و همیاری، نصیحت، بذل و بخشش و دوستی و محبت، از میان شما رخت بربسته است. (2)
«در هر حرکت دستهجمعی، وحدت کلمه، ضامن همه امور است. بدون وحدت کلمه، حرکت دسته جمعی امکان ندارد؛ ولو آن حرکت، متوقف به پنج یا ده نفر آدم باشد. اگر همان ده نفر، با یکدیگر همسخن و هم کلام نباشند و همکاری نکنند، امکان ندارد آن کار پیش برود.
نظام جمهوری اسلامی، یک حرکت عظیم الهی است. ابعاد این حرکت، به ابعاد مرزهای این کشور محصور نیست. این حرکت، حتی به حصارهای زمان کنونی هم محدود نمیشود. یک حرکت عظیم تاریخی است. باید طوری باشد که نسلهای دیگر و ملتهای مسلمان معاصر ما، از این حرکت درس بگیرند، نیرو به دست آورند و راهشان را پیدا کنند». (3)
1) عبدالله جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن کریم سیره پیامبران علیهم السلام، ج 6 و 7، ص 87.
2) احمد شرفخانی، رفتارشناسی علی علیه السلام، ص 146؛ به نقل از: نهجالبلاغه، ترجمه: حسین انصاریان، خطبه 112، ص 257.
3) حدیث ولایت(مجموعه رهنمودهای مقام معظم رهبری)، ج 6، ص50. (سخنرانی مقام معظم رهبری در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران، 14/9/1369).
«قسمت پایانی آیه 2 سوره مائده در زمینه تعاون آمده که یک اصل کلّی اسلامی است [و] سراسر مسائل اجتماعی و حقوقی و اخلاقی و سیاسی را در بر میگیرد: «وَتَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی وَلا تَعَاوَنُوا عَلَی الإثْمِ وَالْعُدْوَانِ؛ در نیکوکاری و پرهیزکاری، با یکدیگر همکاری کنید و در گناه و تعدی دستیار هم نشوید».
طبق این اصل، مسلمانان موظفند در کارهای نیک، تعاون و همکاری کنند، ولی همکاری در اهداف باطل و اعمال نادرست و ظلم و ستم، مطلقاً ممنوع است، هرچند مرتکب آن، دوست نزدیک یا برادر انسان باشد». (1)
«در فقه اسلامی از این قانون در مسائل حقوقی استفاده شده و پارهای از معاملات و قراردادهای تجاری که جنبه کمک به گناه دارد، تحریم گردیده [است]، همانند فروختن انگور به کارخانه شرابسازی و یا فروختن اسلحه به دشمنان حق و عدالت و یا اجاره دادن محلّ کسب و کار برای معاملات نامشروع و اعمال خلاف شرع (البتّه این احکام شرایطی دارد که در کتب فقه بیان شده است). اگر این اصل در اجتماعات اسلامی زنده شود و مردم بدون در نظر گرفتن مناسبات شخصی و نژادی و خویشاوندی، با کسانی که در کارهای مثبت و سازنده گام برمیدارند، همکاری کنند و از همکاری کردن با افراد ستمگر و متعدّی در هر گروه و طبقهای که باشند، خودداری [ورزند]، بسیاری از نابسامانیهای اجتماعی، سامان مییابد». (2)
«همچنین اگر در مقیاس بینالمللی، دولتهای دنیا با متجاوز ـ هر کس و هر دولتی باشد ـ همکاری نکنند، تعدّی و تجاوز و استعمار و استثمار از جهان برچیده خواهد شد. هنگامی که میبینیم پارهای از آنها به حمایت [از] متجاوزان و ستمگران برمیخیزند و با صراحت اعتراف میکنند که اشتراک منافع، آنها را
دعوت به این حمایت کرده، نباید انتظار وضعی بهتر از این داشته باشیم». (1)
در روایات اسلامی بر همکاری مسلمانان در کارهای خیر، تأکیدهای فراوانی شده است؛ از جمله از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
هنگامی که روز قیامت برپا شود، منادی ندا میدهد کجا هستند ستمکاران و کجا هستند یاوران آنها و کسانی که خود را شبیه آنها ساختهاند؟ ـ حتی کسانی که برای آنها قلمی تراشیده یا دواتی را لیقه کردهاند (2)ـ همه آنها را در تابوتی از آهن قرار میدهند، سپس در میان جهنم پرتاب میشوند. (3)
«مدارا یعنی نرمش رفتار و گفتار در معامله با دیگران و تحمّل بعضی ناملایمات. به این شرح که مدارا غالباً از انسانی صادر میشود که بر ترک مدارا یا اِعمال قدرت یا گاه خشونت هم قدرت دارد، اما به الزام اخلاق و قانون و عقل و مهر انسانی (و علل و انگیزههای مثبت دیگر) بر خود مهار میزند و مهربانی میورزد یا مهرآمیز رفتار میکند.
خشم و خشونت در همه انسانها کم یا بیش وجود دارد و اگر خویشتنداری و کفّ نفس نباشد، جهان انسانی به سطح حیوانی سقوط خواهد کرد. پس مدارا، هم الزام اخلاق است و هم مصلحت فردی و اجتماعی». (4)
«رفق و مدارا در اداره امور، کارسازترین اصل در مدیریت انسانی است و هیچ چیز مانند رفق و مدارا و ملایمت، دل مردمان را نرم نمیکند و آنان را همراه نمیسازد. خداوند متعال درباره فرستاده گرامیاش، حضرت ختمی مرتبت میفرماید:
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الأمْرِ. (آل عمران: 159)
به موجب لطف و رحمت الهی، بر ایشان نرمدل شدی که اگر تندخو و سختدل بودی، از پیرامونت پراکنده [میشدند]. پس از آنان درگذر و بر ایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن.
امیر مؤمنان، علی علیه السلام [نیز] در یکی از دستورالعملهای حکومتی خود، به برخی کارگزارانش در این باره نوشته است:
در مورد آنچه برایت مهم است، از خدا یاری بطلب و درشتی را با پارهای نرمی درآمیز و هر جا که مدارا شایسته است، مدارا کن و آنجا که جز با شدت عمل کار پیش نمیرود، شدت را به کار بند. با مردمان، فروتن باش و روی گشاده و نرمش نسبت به آنان را نصبالعین خود قرار بده». (1)
«به کارگیری رفق و مدارا در اداره امور، مایه پیوند درست زمامداران و مردمان است و بدین وسیله درهای توفیق در تحقق برنامهها و سیر به سوی اهداف، گشوده میشود. امام علی علیه السلام در این باره می فرماید: «مَن عَامَلَ بِالرِّفقِ وَفقَ؛ هر که با ملایمت عمل کند، موفق شود». (2)
بنابراین، مدیران خردمند در راه رسیدن به اهداف و تحقق بخشیدن برنامههای خویش، به عنوان یک اصل مبنایی از رفق و مدارا بهره میگیرند و کارها را به درستی سامان میدهند. امیر مؤمنان علی علیه السلام فرموده است: «عَلیکَ بِالرِّفقِ، فَإنَّه مِفتاحُ الصَّوابِ وَ سَجیَّةُ اُولِی الْألبابِ؛ بر تو باد به ملایمت؛ زیرا کلید درستی [امور] از ویژگیهای خردمندان است». (3)
در اندیشه و سیره سیاسی امیر مؤمنان، علی علیه السلام، تأکیدی شگفت بر رفق و مدارا دیده میشود. در سخنان آن حضرت، «رفق و مدارا در مدیریت، اساس سیاست و
یکی از روشهای مدارا کردن، دور ساختن بدیها از راه نیکی و خوبیهاست که با این روش میتوان به جاذبه مطلوب رسید. آیه 34 سوره فصلت به این مطلب اشاره دارد: «وَلا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ؛ هرگز نیکی و بدی یکسان نیست. بدی را با نیکی دفع کن تا دشمنان سرسخت همچون دوستان، گرم و صمیمی شوند».
«در این آیه میفرماید: «نیکی و بدی یکسان نیست»، در حالی که مخالفان حق، سلاحی جز بدگویی و افترا و سخریه و استهزا و انواع فشارها و ستمها ندارند، باید سلاح شما پاکی و تقوا و سخن حق و نرمش و محبت باشد. آری، مکتب ضلالت جز چنان ابزاری را نمیپسندد؛ مکتب حق تنها از چنین وسایلی بهرهگیری میکند.
سپس در ادامه آیه برای تکمیل این سخن میافزاید: «با روشی که بهتر است، بدیها را پاسخ گوی و دفع کن.» به وسیله حق، باطل را دفع کن و با حلم و مدارا، جهل و خشونت را با عفو و گذشت نیز به مقابله با خشونتها برخیز. هرگز بدی را با بدی و زشتی را با زشتی پاسخ مگوی؛ که این روش انتقامجویان است و موجب لجاجت و سرسختی منحرفان میگردد. در پایان آیه به فلسفه عمیق این برنامه در یک جمله کوتاه اشاره میکند و میفرماید: نتیجه این کار آن خواهد شد که دشمنان سرسخت، همچون دوستان، گرم و صمیمی شوند. (فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ)
قانون دفع بدی با نیکی، یکی از مهمترین، ظریفترین و پربارترین روشهای تبلیغ، مخصوصاً در برابر دشمنان نادان و لجوج است و آخرین تحقیقات روانشناسان نیز به آن
منتهی شده است؛ زیرا هر کس بدی کند، انتظار مقابله به مثل را دارد. مخصوصاً افراد بد، چون خودشان از این قماشند و گاه یک بدی را چند برابر پاسخ میگویند، هنگامی که ببینند طرف مقابل نهتنها بدی را به بدی پاسخ نمیدهد، بلکه با خوبی و نیکی به مقابله برمیخیزد، اینجاست که انقلابی در جانشان [به پا میشود]، شرمنده میشوند، احساس حقارت میکنند و برای طرف مقابل عظمت قایل میشوند. اینجاست که کینهها و عداوتها با توفانی از درون جان [برمیخیزد و] جای آن را محبت و صمیمیت میگیرد». (1)
«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام همیشه از این روش عالی قرآن بهره میگرفتند. هنگام فتح مکه که نهتنها دشمنان، بلکه دوستان انتظار انتقامجویی شدید مسلمین و به راه انداختن حمام خون در سرزمین کفر و شرک و نفاق و کانون دشمنان سنگدل و بیرحم [را] داشتند، برخلاف انتظارشان، پیامبر صلی الله علیه و آله با جمله «اذهبوا فانتم الطلقاء؛ بروید، و همه آزادید»، همه را مشمول عفو خود قرار داد و شعار انتقامجویانه را به این شعار محبتآمیز تبدیل فرمود. همین عمل چنان توفانی در سرزمین دلهای مکیان مشرک برپا کرد که به گفته قرآن، «یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا»، (2)فوج فوج مسلمان شدند و آیین اسلام را با جان و دل پذیرا گشتند». (3)
مبارزه با سنتهای غلط و بدعتها و همچنین توجه به سنتهای صحیح، از مصداقهای دافعه و جاذبه اجتماعی است. «هیچ جامعهای با وجود حاکمیتِ سنتهای غلط و فرهنگ منحط نمیتواند به سوی کمال مطلق سیر [کند] و وظیفه زمامداران است که در درجه نخست، زنجیرهای دستوپاگیر رسوم و قیود و عادتها و تقلیدهای باطل و بیاساس را [از دست و پای جامعه] بگشایند و با احیای سنت
های درست، راهِ رفتن به سوی حیات طیبه را هموار سازند. پیروی کورکورانه از رهبران و بزرگان، توقف در ظواهر دین، آداب و رسوم جاهلی، بدعتهای دینی، فقدان بیداری اجتماعی، قانونگریزی، بتسازی و بتپروری، ریا پروری، تملقدوستی و ... بندهایی سخت بر دست و پای جامعهاند و تا این بندها گشوده نشود و سنتهای ناب الهی و آداب پاک نبوی در جامعه احیا نگردد، سیر مردمان به مقصد دولت اسلامی میسر نمیشود؛ و این از وظایف دشوار و کلیدی زمامداران است.» (1)امیر مؤمنان، علی علیه السلام درباره این وظیفه مهم زمامداران، خطاب به عثمان بن عفان فرموده است: «فَاعلمْ أنَّ أفْضَلَ عِبادِالله عِندَاللهِ اِمامٌ عادِلٌ هُدِیَ وَ هَدَی؛ فَأقامَ سُنةً مَعلومةً وَ أماتَ بِدْعَةً مَجهولةً؛ بدان که بهترین بندگان خدا نزد او، پیشوایی است دادگر، هدایتشده و راهبر که سنت های معلوم را برپا دارد و بدعتهای مجهول را بمیراند». (2)
معاویه بن ابیسفیان در میراندن سنت های نبوی و احیای بدعت ها، اهتمام فراوانی داشت. تاریخ، بخشی از بدعتهای وی را به ثبت رسانده است که در اینجا به چند نمونه از آنها اشاره می کنیم:
«1. اولین کسی بود که ربا را حلال کرد و ربا خورد؛
اولین کسی بود که نماز را در سفر تمام خواند؛
اولین کسی بود که حکم فرزندان نامشروع را نقض کرد؛
اولین کسی بود که لباس ابریشم به تن کرد و در ظرف طلا و نقره آب نوشید؛
اولین کسی بود که خلافت اسلامی را به پادشاهی تبدیل کرد». (3)
«اسلام، دین خِرد و خردمندی، دین فهمیدن و ترویج فهم، دین دانش و داد، و دین حق و دادگستری و قسط است. بنابراین، طبیعتاً مخالف نادانی و سفاهت و سنگدلی و
نابینایی اجتماعی و ستمگری و بهرهکشی و تجاوز اقتصادی است.» (1)جاذبه نسبت به قناعت و دافعه نسبت به ثروتاندوزی نیز یکی از موارد جاذبه و دافعه اجتماعی در جامعه اسلامی است. اما «در جامعه سرمایهداری، اهداف متعالی فرمانروایی نمیکند، بلکه استیلا و سروَری با سنگدلی و جور و جفا و تجاوز اقتصادی و ایجاد فشار بر دیگران همراه است. برای همین است که اسلام برنامههای اقتصادی را زیر نظر و نفوذ فرعونهای فزونخواهی و طاغوتهای ثروتاندوزی قرار نمیدهد؛ چرا که ثروتاندوزی و فخرفروشی، مایه از بین رفتن خلقیاتی همچون فروتنی و مهربانی میشود و به جای آن، رذیلتهایی همچون تکبر و درشتگویی را جانشین می کند و نیز آنچه را وسیله است، هدف قرار میدهد و همین خود، زیانی بزرگ است و همچنین مایه انتشار فقر در اجتماع و گرفتار کردن تودههای بزرگ میشود و از این راه، ارکان بیداری اسلامی را متزلزل میسازد». (2)
«ثروتاندوزی و فخرفروشی همهگونه آشوب و بیچارگی و فشار و اُفت و سقوط و عقبماندگی و بیاعتمادی را بر مردم تحمیل میکند و مایه بدبختی گروه بیشماری از بندگان خدا میشود. برای همین است که هدف پیامبران پیش از هر چیز، دوری از ثروتمندان و متکبران اقتصادی بوده است». (3)
اسلام، عقل را حجت باطنی خدا معرفی میکند و آموختن «کتاب و حکمت» به مردم سرآغاز رسالتهای فرستادگان الهی میداند و بالندگی عقل و فرهیختگی آن را از هدفهای اصلی انگیزش پیامبران میشمارد: «وَیثروا لهم دفائن العقول؛ خداوند، پیامبران را پیدرپی فرستاد تا گنجینههایی که در عقلها پنهان است، آشکار سازند.» (4)با توجه به آنچه گفته شد، آیا اسلام با این آموزهها و جهتگیریها و داشتن چنین هدفهایی، اقتصاد تکاثری را مباح میشمارد و عقل آدمی را قربانی میکند و پرده
بر فهم تودهها میکشد تا به خواستههای توانگران و ولخرجان پاسخ داده باشد؟ (1)
در حدیث قدسی آمده است که: «أوحیَ اللهُ تَعالَی داود علیه السلام : وَضَعتُ الغِنیَ فی القِناعَةِ وَ هُم یَطلُبونَهُ فِی کَثرةِ الْمالِ فَلا یَجدونه؛ خداوند متعال به داود علیه السلام وحی کرد: من بینیازی را در قناعت نهادهام، اما مردم آن را در فراوانی مال میجویند؛ ازاینرو، نمییابندش». (2)
«یکی از نگرانیهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن بود که با دست یافتن مردم به مال و ثروت و چشیدن شیرینی دنیا، دل های آنان دنیازده شود و از ارزشها دست بشویند و در کسبها و درآمدها مراعات حلال و حرام [نکنند] و هدفشان، انباشتن ثروت و افزودن مکنت باشد. از هر راه که باشد، نتیجه این دنیازدگی، فراموشی خدا و آخرت و در نهایت، سقوط اخلاقی است و دور شدن از سادهزیستی و گرفتاری در دام تجملات.» (3)آن حضرت میفرماید:
بر شما از آن بیم دارم که پس از من، دنیا به رویتان گشوده شود (و به دنیا و ثروت برسید). آنگاه یکدیگر را نشناسید. آن وقت است که آسمانیان هم شما را نشناسند. (4)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله : «یا علیُّ! أنْتَ الْعَلَم لِهذِه الاُمّةِ مَنْ اَحبَّک فازَ وَ مَنْ أبغَضَک هَلَک؛ ای علی! تو نشان هدایت این امتی؛ هر کس تو را دوست بدارد، رستگار شود و هر کس تو را دشمن بدارد به هلاکت افتد». (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله : «أدِّبوا أولادَکُم عَلَی ثَلاثِ خِصالٍ: حُبِّ نَبیِّکُم، حُبِّ أهلِ بَیتِه و قراءةِ الْقُران؛ فرزندان خود را با سه ویژگی تربیت کنید: دوست داشتن پیامبرتان، دوست داشتن اهل بیت او، و خواندن قرآن». (2)
امام علی علیه السلام : «الخطوة عند الخالق بالرغبة فیما لدیه الخطوة عند المخلوق بالرغبة عما فی یدیه؛ بهرهمند شدن در پیشگاه خداوند، به رغبت کردن در آنچه نزد اوست، حاصل میشود و بهرهمندی نزد مردم، با بیرغبتی به آنچه در دست آنهاست، به دست میآید». (3)
امام علی علیه السلام : «اَلعدلُ أساسٌ بِه قَوامُ العالَمِ؛ عدالت، شالودهای است که هستی بر آن استوار
است». (1)
امام علی علیه السلام : «اِجْعَلِ الدِّینَ کَهفَک وَ الْعَدلَ سَیفَک تَنجُ مِنْ کُلِّ سُوء وَ تَظفُر عَلَی کُل عَدُوٍّ؛ دین را پناهگاه، و عدالت را اسلحه خود قرار ده تا از هر بدی نجات پیدا کنی و بر هر دشمنی پیروز گردی». (2)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله : «عدلُ ساعةٍ خَیرٌ مِن عِبادةِ سَبعینَ سَنَةٍ قیامِ لیلِها وَ صیامِ نهارِها؛ ساعتی عدالت، بهتر از هفتاد سال عبادت است که شبهایش به نماز و روزهایش به روزه بگذرد». (3)
امام سجاد علیه السلام : «نَظرُ المْؤُمنِ فی وَجهِ أخیهِ المْؤمنِ لِلمَوَدَّةِ وَ المحَبَّةِ لَه عِبادَةٌ؛ نگاه مؤمن به چهره برادر مؤمنش، از روی دوستی و محبت به او، عبادت است». (4)
امام علی علیه السلام : «اَنفَعُ الکُنوز مَحبةُ الْقلوبِ؛ سودمندترین گنجها، محبت و دوستی دلهاست». (5)
امام علی علیه السلام : «لَیسَ شَیءٌ أدْعَی لِخَیرٍ، وَ أنْجَی مِن شرٍّ مِن صُحبَةِ الأخیارِ؛ هیچ چیز به اندازه همنشینی با نیکان، آدمی را به خوبی فرا نمیخواند و از بدی نمیرهاند». (6)
امام علی علیه السلام : «صُحبَةُ الاشرارِ تَکسبُ الشَّرَّ، کَالریحِ إذا مَرَّتْ بِالنتنِ حَملتْ نَتناً؛ همنشینی با بدان، بدی میآورد؛ مانند باد که هرگاه بر بوی تعفن بگذرد، آن را با خود جابهجا میکند». (7)
1) بحارالانوار، ج 75، ص 83.
2) غررالحکم و دررالکلم، ج 2، ص 221.
3) ابوالفضل علی طبرسی (قرن هفتم)، مشکاة الانوار فی غرر الأخبار، تحقیق: مهدی هوشمند، ص 544.
4) بحارالانوار، ج 75، ص 140.
5) ترجمه و شرح غررالحکم و درر الکلم (موضوعی)، ج 1، ص 217.
6) غررالحکم و دررالکلم، ص 414 (تک جلدی).
7) میزان الحکمه، ج 6، ص 2985.
امام علی علیه السلام : «جالِسِ الْعُلماءَ تَزدَد علماً؛ با دانشمندان همنشین شو تا بر دانشت افزوده گردد». (1)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله : «اِنَّکُم لَنْ تَسَعوا النَّاسَ بِامْوالِکُم، فَالْقَوهم بِطَلاقَةِ الوجه و حُسنِ الْبِشر؛ شما هرگز نمیتوانید با اموال خود، همه مردم را بهرهمند سازید. پس با آنان با گشادهرویی و خوشرویی تمام برخورد کنید». (2)
امام علی علیه السلام : «اَلبِشْرُ یطُفِی نارَ الْمُعانَدةِ؛ خوش رویی، آتش دشمنی را خاموش کند». (3)
امام علی علیه السلام : «سَبَبُ الْمَحبةِ البِشْرُ؛ وسیله محبت و دوستی، خوشرویی است». (4)
امام علی علیه السلام : «قُلوبُ الرِّجالِ وَحشِیَّةٌ فَمنْ تَألفَّهَا أقبَلَتْ عَلیه؛ دلهای مردم، گریزان است؛ به کسی روی آورند که خوشرویی کند». (5)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله : «تَعافَوا تَسقُط الضَّغائنُ بَینَکم؛ یکدیگر را ببخشید تا کینههای میان شما از بین برود». (6)
امام علی علیه السلام : «عَامِلِ سائِرَ النَّاسِ بِالإنصافِ وَ عامِلِ الْمُؤمنین بِالإیثارِ؛ با دیگر مردمان به انصاف رفتار کن و با مؤمنان به ایثار». (7)
امام علی علیه السلام : «بِالإیثارِ عَلَی نَفسِک تَملِکُ الرِّقابَ؛ با ایثار و از خودگذشتگی، دیگران را بنده خویش میسازی». (8)
1) ترجمه و شرح غررالحکم و دررالکلم (موضوعی)، ج 1، ص 186.
2) الکافی، ج 2، ص 103.
3) ترجمه و شرح غررالحکم و دررالکلم (موضوعی)، ج 1، ص 157.
4) ترجمه و شرح غررالحکم و دررالکلم (موضوعی)، ج 1، ص 159.
5) نهجالبلاغه، ترجمه: محمد دشتی، ص 452.
6) کنز العمال، ج 3، ص 373.
7) میزان الحکمه، ج 1، ص 22.
8) میزان الحکمه، ج 1، ص 24.
امام علی علیه السلام : «الحِرصُ مُوقعٌ کَثیرَ الْعُیوبِ؛ حرص، انسان را به عیبهای زیادی مبتلا میکند». (1)
امام صادق علیه السلام : «یَقُولُ إِبلیسُ لِجُنودِهِ: ألْقَوا بَینَهم الْحَسَدَ وَ البغَیَ فَإنَّهُما یَعدلانِ عِنَداللهِ الشِّرکَ؛ شیطان به سپاهیانش میگوید: میان مردم، حسد و تجاوزگری اندازید؛ چون این دو، نزد خدا با شرک برابر است». (2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله : «إیّاکُم وَ الْحَسَد فإنَّهُ یَأکُلُ الْحَسناتِ کَما تَأکُلُ النَّارُ الحْطَبَ؛ از حسادت بپرهیزید؛ زیرا حسد، نیکی ها را میخورد؛ چنانکه آتش هیزم را میخورد». (3)
امام علی علیه السلام : «اِذا أمْطَرَ التَّحاسُدُ نَبتَ التَّفاسُدُ؛ هرگاه باران حسادت فرو ریزد، گیاه تبهکاری بروید». (4)
امام علی علیه السلام : «اِتَّقُوا الْبَغی فَانَّهُ یَجلبُ النَّقمَ وَ یَسلُبُ النِّعمَ وَ یُوجِبُ الْغَیرَ؛ از ستم بپرهیزید که انتقامها را به سوی خود جلب، و نعمتها را سلب کند، و سبب دگرگونیها شود». (5)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله : «إیَّاکُم وَ الظُّلمَ فَإنَّه یُخرِّبُ قُلوُبَکم؛ از ستم کردن بپرهیزید که
دلهای شما را ویران میکند». (1)
امام علی علیه السلام : «اِتَّبِعوا وَلا تَبْتَدِعوا، فَقَدْ کَفیتُم؛ پیروی کنید و بدعت مگذارید که آنچه شما را کفایت کند، گفته شده است». (2)
امام علی علیه السلام : اَمّا أهلُ الْبِدَعة فَالمُخالِفون لِأمرِ اللهِ وَ لِکِتابِهِ وَ رَسُولِهِ، الْعَامِلونَ بِرَأیْهِم وَ أهوائهِم و إنْ کَثرُوا؛ بدعتگذاران کسانی هستند که با فرمان خدا و کتاب او و پیامبرش مخالفت میورزند و بر اساس رأی و هواهای نفسانی خود عمل میکنند؛ هرچند شمارشان بسیار باشد». (3)
امام علی علیه السلام : «لاتُوادُّوا الکافر وَ لاتُصاحِبُوا الْجاهِلَ؛ با کافر، دوستی و با نادان، همنشینی نکنید». (4)
امام علی علیه السلام : «لَو ضَربتُ خَیشومَ الْمُؤمِن بِسَیفی هذا عَلَی أنْ یبُغَضِنی ما أبغْضَنَی؛ وَلَوْ صَببتُ الدُّنیا بِجَمّاتِها عَلَی الْمُنافِق عَلَی أن یُحبَّنی ما أحبَنَّی؛ اگر با شمشیرم بر بینی مؤمن بزنم که دشمن من شود، با من دشمنی نخواهد کرد و اگر تمام دنیا را به منافق ببخشم تا مرا دوست بدارد، دوست من نخواهد شد». (5)
در یکی از سالها که معاویه به حج رفته بود، سراغ زنی را گرفت که در طرفداری از علی علیه السلام و دشمنی با معاویه سوابقی داشت. گفتند: زنده است. او را حاضر کردند. معاویه از او پرسید: هیچ میدانی چرا تو را احضار کردهام؟ تو را احضار کردم تا بپرسم چرا علی را دوست داری و مرا دشمن؟
زن گفت: بهتر است از این باب سخن نگویی.
معاویه گفت: نه، حتماً باید پاسخ بدهی!
زن گفت: به علت اینکه او عادل و طرفدار مساوات بود و تو بیجهت با او جنگیدی. علی را دوست میدارم؛ چون فقرا را دوست میداشت و تو را دشمن میدارم؛ برای اینکه به ناحق خونریزی کردی و میان مسلمانان اختلاف افکندی و در قضاوت ظلم میکنی و از روی هوای نفس رفتار میکنی.
معاویه خشمناک شد و جمله زشتی به آن زن گفت، ولی بعد خشم خود را فرو خورد و چنانکه عادتش بود، آخر کار، ملایمت نشان داد و پرسید: هیچ علی را به چشم خود دیدهای؟
زن پاسخ داد: بله دیدهام.
معاویه پرسید: چگونه دیدی؟
زن گفت: به خدا سوگند، او را در حالی دیدم که این ملک و سلطنت که تو را فریفته و غافل کرده است، او را غافل نکرده بود.
معاویه پرسید: آواز علی را هیچ شنیدهای؟
زن پاسخ داد: آری شنیدهام.
معاویه گفت: چگونه شنیدی؟
زن گفت: دل را جلا میداد و کدورت را از دل میبُرد؛ آنطور که روغن زیت، زنگار را میزداید.
معاویه گفت: آیا حاجتی داری؟
زن گفت: هر چه بگویم، میدهی؟
معاویه گفت: میدهم.
زن گفت: صد شتر سرخمو بده.
معاویه گفت: اگر بدهم، در نظر تو مانند علی خواهم بود؟
زن گفت: ابداً!!
معاویه دستور داد همانطور که آن زن خواسته بود، صد شتر به او بدهند و به وی گفت: به خدا قسم، اگر علی زنده بود، یکی از اینها را به تو نمیداد.
زن گفت: به خدا قسم، یک موی از اینها را هم را به من نمیداد، زیرا اینها مال عموم مسلمانان است. (1)
ابن سکّیت از علما و بزرگان ادب عربی است که هنوز هم در ردیف صاحبنظران زبان عرب مانند سیبویه و دیگران نامش برده میشود. این مرد در دوران خلافت متوکل عباسی میزیست (در حدود دویست سال بعد از شهادت علی علیه السلام ). او در دستگاه متوکل، متهم بود که شیعه است، ولی چون بسیار فاضل و برجسته بود، متوکل، او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب کرد. یک روز بچههای متوکل به حضورش آمدند و ابن سکّیت هم حاضر بود و ظاهراً در آن روز امتحانی هم از آنها گرفته بود و خوب از عهدهاش برآمده بودند. متوکل ضمن اظهار رضایت از ابن سکّیت، شاید بر اساس سابقه ذهنی که از او داشت ـ که به تشیع تمایل دارد ـ
1) نک: محمد رحمتی شهررضا، گنجینه معارف، ص 403.
از وی پرسید: این دو (دو فرزندش) نزد تو محبوبترند یا حسن و حسین، فرزندان علی؟
ابن سکّیت از این جمله و از این مقایسه سخت برآشفت، خونش به جوش آمد و با خود گفت: کار این مرد مغرور به جایی رسیده است که فرزندان خود را با حسن و حسین علیهما السلام مقایسه میکند! پس در جواب متوکل گفت: به خدا قسم، قنبر، غلام علی علیه السلام، به مراتب از این دو و از پدرشان نزد من محبوبتر است. متوکل همان لحظه دستور داد زبان ابن سکیت را از پشت گردنش در آورند. (1)
از دوستان امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود، مردی بافضیلت و باایمان. متأسفانه وی لغزشی کرد که باید حد بر او جاری میشد. امیرالمؤمنین، پنجه راستش را برید. مرد آن را به دست چپ گرفت. قطرات خون میچکید و او میرفت. ابن الکَوّاء، خارجی آشوبگر خواست از این جریان به سود حزب خود و علیه علی علیه السلام استفاده کند. پس با قیافهای دلسوزانه پیش آمد و گفت: دستت را چه کسی برید؟ گفت:
«پنجهام را برید سید جانشینان پیامبران، پیشوای سفیدرویان قیامت، ذیحقترین مردم نسبت به مؤمنان، علی بن ابیطالب، امام هدایت... پیشتاز بهشتهای نعمت، مبارز شجاعان، انتقامگیرنده از جهالتپیشگان، بخشنده زکات...، رهبر راه رشد و کمال، گوینده گفتار راستین و صواب، شجاع مکّی و بزرگوار باوفا». (2)
ابن الکوّاء گفت: وای بر تو! دستت را میبُرد و این چنین ثنایش میگویی؟ گفت: چرا ثنایش نگویم و حال اینکه دوستیاش با گوشت و خونم درآمیخته است؟ به خدا سوگند، نَبُرید دستم را جز به حقی که خداوند قرار داده است. (3)
زنی از جانب شوهرش به خدمتِ حضرت فاطمه علیها السلام آمد و گفت: شوهرم میگوید آیا من از شیعیانِ شمایم. حضرت علیها السلام فرمود: به شوهرت بگو اگر به آنچه از ما به شما رسیده است، عمل کنی و از آنچه نهی شده است، دوری بجویی، از شیعیان ما هستی؛ وگرنه نیستی. زن جواب را برای شوهر خود بیان کرد. مرد از شنیدن این سخن بسیار ناراحت و اندوهگین شد و گفت: وای بر من! چگونه ممکن است که انسان از گناه، پاک باشد و از او خطایی سر نزده باشد. بنابراین، من همیشه در آتش جهنم خواهم بود؛ زیرا هر کس از شیعیان ایشان نباشد، همیشه در جهنم است. آن زن ناراحتی و سخن شوهر خود را برای حضرت فاطمه علیها السلام نقل کرد. حضرت فرمود: به شوهرت بگو آنگونه که فکر کرده ای، نیست؛ زیرا شیعیان ما از بهترین مردمان بهشتند، ولی هر کس ما را دوست بدارد و دوستان ما را نیز دوست بدارد و دشمنان ما را دشمن بدارد و با زبان و قلب، تسلیم ما باشد و در عین حال، با اوامر و نواهی ما مخالفت کند، بعد از پاک شدن از گناه، بهشتی خواهد شد. (1)
شخصی به محضر امام صادق علیه السلام آمد و عرضه داشت: یابن رسول الله! من از بادیهها آمدهام؛ راهم دور است. آنقدر امکان ندارد برایم که در محضرِ مبارک و شریفِ شما باشم؛ دستِکم لطف و عنایتی بفرمایید تا گاهی شما را در خواب زیارت کنم. امام صادق علیه السلام فرمود: وقتی به منزل رفتی، نمک و آب شور زیاد بخور!
آن شخص هم صاف و ساده بود. رفت و تا توانست آب شور و نمک خورد. شب که خوابید تا صبح دهها بار خواب آب دید! از خواب بیدار شد و با خود گفت: چرا امشب دایم خوابِ آب دیدم؟
به محضرِ مبارک امام صادق علیه السلام آمد و گفت: یابن رسول الله! من آن کار را
1) بحارالانوار، ج 17، ص 295.
کردم و در خواب فقط آب دیدم! حضرت فرمود: این یک مثال بود؛ خواستم آگاه بشوی. میدانی چرا همهاش آب میدیدی؟ چون بدنت احساس نیاز و ضرورت به آب میکرد. اگر میخواهی ما را هم ببینی، احساس نیاز کن و تشنه باش! (1)
1) گنجینه معارف، ج 1، ص 252.
برای موضعگیری درست در جاذبه و دافعه باید نسبت به جریان پیچیده حق و باطل، بصیرت و شناخت داشت. «اسلام برخلاف مکاتب مادی، انسان را مجبور نمیداند که به صورت کورکورانه حرکت کند. اسلام برای انسان، یک گرایش ذاتی به صداقت و امانت و عدالت معتقد است. به تعبیر قرآن، انسان، حنیف است و حقگراست؛ یعنی میل به کمال و خیر و حق بالفطره در او وجود دارد، اما در عین حال، از آزادی و اختیار برخوردار است و ممکن است از مسیر خودش منحرف شود و حقکشی کند و ظلم کند و دروغ بگوید». (1)
«قرآن کریم در سوره رعد (آیه 17) با مثال پرمعنا، جریان باطل را به کفهای روی آب خروشان رودخانه مثال میزند که در این مثال نکاتی نهفته است؛ از جمله اینکه شناخت حق و باطل گاهی برای انسان چنان مشکل و پیچیده میشود که حتماً باید سراغ نشانهها رفت و از نشانهها، حق را از باطل شناخت. قرآن در این آیه، نشانهها را چنین بیان کرده است:
الف) حق همیشه سودمند است همچون آب زلال که مایه حیات و زندگی است، اما باطل بیفایده و بیهوده است.
ب) باطل همواره متکبر، بالانشین، پر سر و صدا، ولی تو خالی و بیمحتواست؛
1) مرتضی مطهری، حق و باطل، صص 34 و 35.
اما حق، متواضع، کمسر و صدا، اهل عمل و پرمحتواست.
ج) حق همیشه متکی به خود است، اما باطل از آبروی حق مدد میگیرد و سعی میکند خود را به لباس او درآورد و از حیثیت او استفاده کند، همانگونه که هر دروغی از راست فروغ میگیرد. اگر سخن راستی در جهان نبود، هرگز کسی دروغی را باور نمیکرد و اگر جنس خالصی در جهان نبود، کسی هرگز فریب جنس قلابی را نمیخورد». (1)
شتابزدگی، ضد بصیرت و آگاهی و به این معناست که انسان به محض توجه به کاری، بدون تأمل و تفکر در اطراف آن، به آن اقدام کند. یکی از ابزار اصلی شیطان برای فریفتن انسانها، همین شتابزدگی است؛ درحالیکه اعمال انسان باید بر اساس بصیرت و بینایی و در نظر گرفتن عاقبت آنها باشد که این عاقبتسنجی متوقف بر تأمل و طمأنینه است. همچنین شتابزدگی، سبب فروختن دین به دنیا و معاوضه کردن نعمتهای آخرت و پادشاهی ابدی با دنیاست. این دنیاطلبی، جاذبه و دافعه انسان را ناموفق می سازد.
شیطان، انسان را از راه شتابزدگی میفریبد و ریاست و سروَری دنیایی را در نظر وی جذاب جلوه میدهد تا او را از سلطنت ابدی محروم سازد. خداوند در آیه 38 سوره توبه میفرماید: «ای مسلمانان، آیا به زندگی دنیا دل خوش کردهاید و از آخرت گذشتهاید؟ پس بدانید که مطاع چند روزه دنیا در پیش آخرت نیست، مگر چیز کم و بیقدری». شیطان با استفاده از ویژگی شتابزدگی در انسان و ایجاد جاذبیت در نعمتهای دنیایی، وی را از یاد آخرت غافل میکند؛ به گونهای که حتی نسبت به نعمت های اخروی دافعه پیدا میکند. (2)
«روش علی علیه السلام، در طول زندگی چنان بود که زورپرستان و دنیاطلبان هرگز نمیتوانستند با او کنار بیایند و ناچار نیروی دافعه قوی علی علیه السلام، آنان را کنار میزد. در طول تاریخ بشر، همیشه افرادی بودهاند [و هستند] که جز به منافع شخصی و فعلی خود فکر نمیکنند و به تنها چیزی که در زندگی نمیاندیشند، علل و انگیزههای محرومیت خود و همه انسانهای محروم و تحت شکنجه است و بدبختانه، در طول تاریخ، اینگونه افراد همیشه اکثریت قاطع هر جامعهای را تشکیل دادهاند. و تلاش همهجانبه انبیا در طول تاریخ نیز نجات اینگونه افراد از یوغ ستمگران بوده است و هدف اساسی آنان را پیشرفت در این زمینه تشکیل میداده است؛ زیرا جامعه تحت ستم و استثمار، هیچگاه نمیتواند از خود ارادهای داشته باشد تا بتواند در فکر خودسازی خویش باشد. بنابراین، اولین راه درمان هر جامعه محروم، بیرون راندن این زالوان از جامعه ... و کوتاه کردن دست چپاول و غارت آنان [است] که یکی از رسالتهای اولیه و اساسی اصحاب نهضتهای الهی بوده است تا جامعه بتواند به رشد خود، در روند تکامل ادامه دهد». (1)
زندگی علی علیه السلام به ویژه در زمان حکومت ظاهری ایشان، مبارزه با سه دسته از عناصر آلوده بود:
الف) طالبان قدرت نامشروع که معاویه، نمود این جریان است؛
ب) پیروان جهالت و گمراهی مانند خوارج؛
ج) طالبان ثروت نامشروع مانند طلحه و زبیر؛
البته عوامل آلودگی به دنیا در زندگی روزمره عصر ما نیز وجود دارد که میتوان آنها را به این صورت خلاصه کرد.
الف) جاه طلبی و عشق به منصب؛
ب) علاقه افراطی به اعتبارات و مدارج علمی؛
1) علی پارسایی، توزیع بیتالمال از دیدگاه خلفا، ص 199.
ج) عشق به ثروتاندوزی و کسب مال زیاد.
«دشمن گاهی از بیرون و گاهی از درون حمله میکند. پس آماده شدن و مسلح بودن، هم در جهاد اصغر و هم در جهاد اکبر لازم است. همانگونه که بر همه ما لازم است کشور خود را برای دفاع آماده کنیم تا از تهاجم بیگانگان مصون باشیم، نیز بر هر فردی لازم است که خودسازی کند تا هنگام تهاجم غضب یا شهوت یا جهالت در امان باشد. ممکن نیست کسی بگوید من در عالم طبیعت و در جوامع بشری زندگی میکنم، ولی اهل شهوت یا غضب نیستم؛ زیرا برخی از امور، جاذبه و برخی از آنها دافعه دارند و اگر کسی مسلح به نیروی دفاع در برابر جذب و دفع کاذب نباشد، به دام این جذب یا به تور آن دفع میافتد و گرفتار میشود. آموختن خطر غضب و آشنا شدن با فضایل صبر و حلم و بردباری، انسان را از خطر خشم و آشنایی با فضایل عفت و فرزانگی، انسان را از خطر شهوت و جهالت میرهاند». (1)
«همانطور که داروشناسان و پزشکان، خواص اشیا را بازگو میکنند، انبیا که طبیبان روحند نیز آمدند تا خواص افعال و اوصاف انسان را به انسان بفهمانند. یکی از رهآوردهای نبوت عامّه این است که گناه، سم است و تدریجاً انسان را مسموم میکند. پس، از انسان مسموم، دیگر هیچ کاری ساخته نیست و قدرت دفاع ندارد. اگر بدن مسموم شود، روح، بدن را ترک میکند و در نتیجه، بدن میپوسد و روح میماند. رنج بدن، محدود به مدتی است که بدنِ مسموم، رنجور است، ولی اگر روح مسموم شد، حدی برای رنج آن نیست؛ زیرا روح، ابدی و تأثیر سم بر آن نیز ابدی است. ازاینرو، انبیا سعی کردند مردم را از سم برهانند و نفوس را مهذب کنند». (2)
«بدین سبب است که انسان باید تا میتواند، از گناه جلوگیری کند و نباید میل
به گناه و خطا در انسان باشد و نباید انجام دادن آن را برای خود توجیه کند و نباید خود را در ترک آن ناتوان بداند، بلکه باید سعی کند تا انجام ندهد و اگر خدای ناکرده مرتکب شد، بلافاصله متنبه شود و توبه کند. شیطان، دشمن قسمخورده هر انسان است و از کمال هر انسان بر خود میلرزد. هر آنچه در انسان ایجاد ترس و نگرانی کند و بیمیلی و بیرغبتی نسبت به کمال ایجاد کند، وسوسه شیطان است. زیاد دانستن، انسان را نجات نمیدهد؛ اخلاص و عمل صالح است که انسان را بالا میبرد. حتی اگر کم بداند و مخلصانه عمل کند، تعالی میگیرد. ممکن است بسیار بداند و خالصانه عمل نکند و سقوط کند». (1)
«اگر انسان در جهاد اوسط و بالاتر از این، در جهاد اکبر پیروز شود، جزو عُباد مخلص میشود. به گفته مرحوم سید حیدر آملی1 جهاد اکبر، جهاد علیه علم و اندیشه است؛ آنجاست که انسان شوق و عشق و محبت را بر عقل و فهم و علم عادی بشری حاکم می کند. جنگ با دشمن بیرون، «جهاد اصغر» است و جنگ با هوس و در هم کوبیدن غریزهها، «جهاد اوسط» است. در جهاد اکبر، انسان شیفته، عشق را بر عقل عادی و معادلات ریاضی ترجیح میدهد، همانند حسین بن علی علیه السلام . معادلات ریاضی، حسابهای عادی و تفکرات و اندیشههای اندیشمندان بشری همگی میگویند: دست همسر و فرزندان را گرفتن و به دیار خطر رفتن و از آینده سهمگین و خطرناک استقبال کردن، صحیح نیست. فتوای علم و عقل در اینجا تقیه است، ولی شوق، عشق و محبت فتوا میدهد که باید عقل عادی را در هم کوبید و با همسر و فرزند باید به دیاری رفت که در آنجا با خون دادن و اسیر شدن بتوان دین خدا را حفظ کرد. این کار عشق، جهاد اکبر است». (2)
خداوند در آیه 120 سوره بقره در این باره می فرماید:
هرگز یهود و نصارا از تو راضی نخواهند شد تا [تسلیم کامل خواستههای آنان شوی و] از آیین [تحریفیافته] آنان پیروی کنی. بگو هدایت تنها هدایت الهی است و اگر از هوا و هوسهای آنها پیروی کنی، بعد از آنکه آگاه شدهای، هیچ سرپرست و یاوری از جانب خدا برای تو نخواهد بود.
مؤمنان نسبت به مخالفان و دشمنان اسلام باید دافعه داشته باشند و نباید با مهربانی با آنها برخورد کنند. «با منافقان و مشرکان و کافران نباید روی ترحم نشان داد؛ چرا که آنان با سوءاختیار خود، زمینه فیضپذیری و زمینه هدایت را از دست دادهاند و ازاینرو، تمام نیروهای ادراکی و تحریکی خود را تباه کردهاند و دیگر قدرت ادراکی و کار درست را نخواهند داشت». (1)
«کفار، کسانی هستند که منکر مبادی عالیه دین و ضروریات آیین الهی میباشند که طبعاً چهره و جبههگیری و کارشکنی آنها علیه آیین الهی و نظام حاکم، شناخته شده و محرز است که اسلام برای جلوگیری از این کارشکنیها مبارزه علیه آنها را جزو تکلیف بیان کرده است». (2)(آیه 73 سوره توبه به این مطالب اشاره دارد)
«و اما مشرکان؛ فطرت توحیدی خود را دفن کردهاند و بر بالای گور فطرت، قصر شهوت و غضب بنا نهاده و در آن قصر، خود را فریب دادهاند. (وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا) (شمس: 10)
کسی که اصل فطرت توحیدی را دفن نکرد، گرچه گناه کرده باشد، میتواند به وسیله باران رحمت و شفاعت و استغفار شکوفا شود. (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا) (شمس: 9)
بنابراین، مشرکان چون فطرت خویش را از بین بردند، دیگر قابل ترحم نیستند. (ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ). (توبه: 80) آنان چون به توحید و وحی و رسالت کفر
ورزیدند، خداوند هم آنان را نمیآمرزد و هدایتشان نمیکند». (1)
«نفاق، بیماری درونی، (2)قلبی و پوشیده است (3)و بر روی این اصل استوار است که برای خدا، حقیقت و واقعیتی قایل نیست. در حقیقت، این انسان نه خدا را شناخته و نه به اسرار جهان پی برده، بلکه فقط خود را فریب داده است. منافقان سعی میکنند کار خوب را در حضور مردم انجام دهند تا مردم آن را ببینند و کار بد را در خفا انجام دهند تا از چشم مردم پنهان بماند. از ریاکاری منافقان در اخفای بدیها و آشکار کردن خوبیها معلوم میشود که معیار و محور نزد آنان، مردم هستند.» (4)«اینان به ظاهر با اسلام و مسلمین همسویی دارند و اظهار مخالفت علنی نمیکنند، ولی مخالفت و کارشکنی آنها مخفیانه است.» (5)«ازاینرو، اینان خطرناکترین دشمنان انقلاب هستند؛ زیرا موضع آنها کاملاً مشخص نیست تا مردم انقلابی، آنها را بشناسند و از خود طرد کنند، بلکه در لابهلای صفوف مردم پاک و راستین و حتی گاهی در پستهای حساس نفوذ میکنند». (6)
«بنابراین، درست است که انسان باید با نیروی جاذبه اخلاق، دشمنان را به سوی حق دعوت کند، ولی این در مقابل افرادِ انعطافپذیر است؛ اما کسانی هستند که هرگز تسلیم حرف حق نیستند، نباید در فکر جلب رضایت آنها بود». (7)
رسالت صدا و سیما را در برابر جاذبه و دافعه، میتوان در این موارد خلاصه کرد:
1) سیره پیامبران علیهم السلام در قرآن، ج 6 و 7، ص 108.
2) نک: بقره: 10.
3) نفاق در واقع، یک نوع بیماری است. انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد و هماهنگی کامل در میان روح و جسم او حکمفرماست؛ چرا که ظاهر و باطن و روح و جسم، همه مکمل یکدیگرند. اگر مؤمن است، تمام وجود او فریاد ایمان میکشد و اگر منحرف شود، باز هم ظاهر و باطن او نشاندهنده انحراف است. این دوگانگی جسم و روح درد تازه و بیماری اضافی است. این یک نوع تضاد و ناهماهنگی و ازهمگسستگی است که حاکم بر وجود انسان میشود. (تفسیر نمونه، ج 1، ص 94)
4) حکمت عبادات، صص 82 و 83.
5) تفسیر جامع آیات الاحکام، ج 6، ص 199.
6) تفسیر نمونه، ج 1، ص 97.
7) تفسیر نمونه، ج 1، ص 430.
صدا و سیما در برنامههای مختلف خود اعم از اخبار، برنامههای علمی و فیلم و با توجه به طیفهای مختلف مخاطبان، مانند کودکان، نوجوانان، جوانان، میانسالان و بزرگسالان باید درباره مصداقهای جاذبه و دافعه، از جمله ارزشها و ضدارزشها، انسانهای الگو و انسانهای منحرف، کالاها و خدمات مثبت و منفی، آگاهی ایجاد کند؛ به گونهای که این آگاهی، زمینه انتخاب صحیح را برای مخاطبان صدا و سیما فراهم سازد و از انتخاب اشتباه در زمینه جاذبه و دافعه جلوگیری کند.
صدا و سیما در برنامههای مختلف خود باید عناصر آلوده و شخصیتهای منفی را در عرصههای مختلف زندگی فردی و اجتماعی و سازمانی و در عرصه جهانی معرفی کند تا مردم فریب این افراد را نخورند. همچنین باید الگوهای تربیتی و اخلاقی و علمی و رفتاری، مانند شخصیتهای تاریخی و شخصیتهای مؤثر اجتماعی را بشناساند.
از دیگر رسالتهای صدا و سیما، زمینهسازی برای ایجاد فضای معنوی و تقوامحور در جامعه است تا از دنیاطلبی و آلوده شدن به جاذبههای منفی و دافعههای کاذب پیشگیری شود؛ چرا که اگر انسان به تهذیب نفس و مبارزه با شیطان نپردازد، با هزاران توجیه و استدلال، راه صلاح را فساد و راه فساد را صلاح میپندارد. وظیفه صدا و سیما این است که انسان را از این پندار نادرست نجات بخشد و راه صحیح و معیارهای تشخیص حق و باطل را به او بنمایاند. به دیگر سخن، صدا و سیما نقش هدایتگری دارد و میتواند علاقه و عشق مردم به آداب و رسوم خرافاتی را در هم شکند و الگویی تربیتی معرفی کند که بر اساس آن، مردم در بستر فرهنگ اخلاقی امامان معصوم علیهم السلام تربیت شوند و رفتار کنند.
صدا و سیما باید در طبقهبندی موضوعها برای برنامههایی همچون فیلمهای سینمایی، سریالهای تلویزیونی و قالبهای دیگر هنری، به مسئله جاذبه و دافعه توجه خاصی نشان دهد؛ بهگونهای که دغدغه اصلی نویسنده فیلمنامه و کارگردان، نمایش مصداقهای جاذبه و دافعه دینی باشد. برای مثال، تجملگرایی از مصداقهای دافعه است که انسان مؤمن باید از آن دوری جوید. فیلمنامهنویس و کارگردان به راحتی میتوانند تنفر از تجملگرایی و علاقه به سادهزیستی را با توجه به زندگی روزمره مردم و درگیری لحظه به لحظه آنها با این مسائل، به صورت ملموس نشان دهند.
ایمانی، محمد، «جاذبه در حدّ اعلا، دافعه در حدّ ضرورت»، فرهنگ پویا، شماره 12، 1388.
جاذبه و دافعه در نهجالبلاغه (چهل مروارید)، قم، دفتر نشر امام علی علیه السلام، دفتر نشر الهادی، 1374.
رستگار، زیبا، عوامل جاذبه و دافعه دین، قم، احمدیه، 1386.
صالح، محمد و دیگران، درسنامه جاذبه و دافعه علی علیه السلام، تهران، مکتب صادق، 1389.
همایون، مصباح، «جاذبههای دعوت نبوی در انگاره قرآن»، حوزه اندیشه، شماره 66، 1386.
بشر، پر رمز و رازترین موجود عالم هستی است. او با کشش درونی (فطری) به جاودانگی همیشه و با آرزوی رستگاری و خوشبختی بیپایان زندگی میکند. گاهی انسان در برآوردن این میل، به انحراف و توهم کشیده میشود و جاودانگی خود را در دنیا جستوجو میکند. دنیایی که عشق آن، چیزی جز سرکشی و طغیان غرایز و آلودگی به گناه را برای انسان به ارمغان نمیآورد. همین دنیاست که چشمها را برای دیدن نور حق کور و گوشها را نیز برای شنیدن کَر میکند. پیداست که سرانجامِ دنیاطلبی نیز چیزی جز هم آغوش شدن با عذاب الهی نیست. این دنیای فریبنده همان چیزی است که در قرآن از آن به لهو (1)و لعب (2)یاد شده است:
وَمَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ. (عنکبوت: 64)
زندگی این دنیا جزء سرگرمی و بازیچه نیست و حیات حقیقی همانا سرای آخرت است.
قرآن و جهانبینی الهی، با متوجه ساختن انسان، نسبت به مصداق حقیقی بقا و جاودانگی، زندگی دنیا را ناپایدار و آخرت را زندگی حقیقی و جاودانه معرفی
میکند و مرگ را پلی میداند که انسان را از سختیها به بهشت و نعمتهای ابدی میرساند.
یَا قَوْمِ إِنَّمَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دَارُ الْقَرَارِ. (غافر: 39)
ای قوم من! زندگی این دنیا متاع ناچیزی است و آخرت است که سرای ماندگاری است.
همچنین امام علی علیه السلام درباره منزلت دنیا و آخرت فرمود: «الدُّنیا دارُ مَجازٍ وَ الآخِرَةُ دارُ قَرَارٍ؛ دنیا خانه عبور و آخرت جایگاه اقامت و خانه جاویدان است». (1)
بر اساس این اعتقاد است که مردان خدا نه تنها از مرگ هراسی ندارند، بلکه عاشقانه در انتظار لحظهای هستند که فرشته مرگ این آوای آسمانی را به گوش جانشان زمزمه کند:
یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی. (فجر: 27 ـ 30)
تو ای جان (انسان) آرام یافته به اطمینان رسیده، بهسوی پروردگارت باز گرد که تو از او خشنود و او از تو خشنود است و در میان بندگانم جاگیر و بر بهشتم داخل شو.
ایشان انسانهایی هستند که از خداوندان موهوم رها شدند و به خدای واحد عشق ورزیدند و خود را ساختند و جز خدا در جهان ندیدند. به نظر این انسانها زندگی ایدئال و جاودانه، همان زندگی پس از مرگ است که قرآن بدینگونه از آنها یاد میکند.
قرآن خواستار سکونت انسان در جوار رحمت حق و حیات و سعادت ابدی برای انسانهاست. پس حقیقت جاودانگی را در حیات اخروی جستوجو میکنیم؛ یعنی پس از برپایی معاد و حیات مجدد انسان، زندگی برای همیشه ادامه خواهد یافت و هیچگاه مرگ و انتقال از دورهای به دوره دیگر به سراغ انسان نخواهد آمد. (2)این دنیا، هم با توجه به حیات اخروی
معنای واقعی خود را یافت. خداوند سبحان نیز انسان را در گزینش این دو راه و این دو سرنوشت، مختار قرار داد که یا بر اساس میل اصیل جاودانگی، زندگی آخرت را انتخاب کند یا بر اساس میل بدلی جاودانگی، زندگی دنیایی را برگزیند. در واقع حقیقت و راه مستقیم را قرآن (1)به ما نشان داده است, ولی انتخاب با خود انسان است.
«علاقه به جاودانگی با حیات بشر درآمیخته است و کمتر کسی را میتوان یافت که به این مسئله نیندیشد. بشر در طول تاریخ، بیشترین تلاش خود را به منظور گریز از مرگ و نیستی به کار بسته است. جستوجوی غذا و پوشاک، گریز از خطرها، مطالعه و تحقیق درباره شیوه پیشگیری و درمان بیماریها و مقابله با حوادث طبیعی، امید به زندگی و ادامه حیات حتی در بیماری ناعلاج و جستوجوی عوامل عمر طولانی و پیدا کردن اکسیر جوانی و گریز از فقر و حتی وحشت از خانه خالی و مانند این مسائل، نمونههای عینی این واقعیت هستند». (2)
«تاریخ زندگی بشر نیز همواره گواه این مطلب است که گذشتگان نیز سودای جاودانه بودن را در ذهن میپروراندند. تا جایی که مردگان خود را به شیوه خاص دفن میکردند. برای نمونه همراه او وسایلی از زندگی قرار میدادند تا در آن دنیا، از آن استفاده کند و از تهیّه آن وسایل بینیاز باشد. این عقیده ریشهدار درباره جاودانگی که همیشه در میان بشر بوده و خواهد بود، دلیل بر میل جاودانگی است». (3)
داستان حضرت آدم و شیطان در بهشت نیز بر وجود این میل و انگیزه در انسان دلالت میکند. شیطان از دو راه آدم را وسوسه کرد: یکی، از راه علاقه به قدرت و سلطنت؛ دوم، از راه علاقه به جاودانگی و خلود.
شیطان برای فریب دادن حضرت آدم، از راه کشش درونی وی وارد شد و از میان همه کششها بر دو میل جاودانگی و قدرت، انگشت گذاشت. قرآن در دو سوره به نام (طه: 120) و (اعراف: 20) به این مسئله اشاره کرده است.
«فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ و قَالَ یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَّا یَبْلَی؛ پس شیطان او را وسوسه کرد و گفت ای آدم آیا میخواهی که تو را بر درخت جاودانگی و قدرت زوالناپذیر هدایت و راهنمایی کنم؟» (طه: 120)
«دو آیه یاد شده گویای این هستند که شیطان آدم را خوب میشناخت و میدانست میل به خلود و جاودانگی در نهاد او به صورت نیرویی محرک میتواند او را به اینسو و آنسو بکشاند. ازاینرو، کوشید تا با این میل او را فریب دهد. ابلیس برای سوءاستفاده از این موقعیت، چنین وانمود کرد که جاودانگی با خوردن این شجره به دست میآید؛ یعنی شیطان با دادن اطلاع نادرست، کوشید به خواسته خود جهت دهد. بنابراین چنین میلی در نهاد و سرشت آدم و فرزندانش نهاد شده است». (1)
وجود این میل را میتوان از بعضی دیگر از آیات قرآن کریم نیز استنباط کرد که عبارتند از: آیات 15 و 16 سوره فرقان و آیه 36 سوره شورا.
حال باید پرسید که چرا انسان مرگ را پایان زندگی خود و آن را برابر با نیستی میپندارد و از آن وحشت دارد؟
پاسخ این پرسش را با دو مطلب میتوان توضیح داد:
یک ـ فطری بودن علاقه به هستی؛
دو ـ باور نداشتن به معاد.
در توضیح فطری بودنِ علاقه به هستی میگوییم: «هستی انسان با هستی خدا
1) محمدتقی مصباح، اخلاق در قرآن، ج 2، صص 156 و 157.
گره خورده است و وجود با وجود آشناست. هرگز وجود، با عدم، آشنایی ندارد. پس بیگانگی ما از نیستی، کاملاً طبیعی است. ازاینرو میتوان گفت که حرص به حیات، میل و عشق به جاودانگی در همه انسانها وجود دارد و این یک امر فطری است». (1)
«به عبارت دیگر، این محبت و عشق به هستی و زندگی جاوید، امری وجودی است. این امر وجودی، رابط میان محبت و محبوب (هستی جاوید) است و بدون وجود خارجی محبوب، چنین عشقی و محبّتی در نهاد انسان قرار نمیگیرد و از فطریات بشر به شمار نمیآید؛ یعنی میتوان گفت: وجود چنین محبّتی در نهاد انسان، نشانه آن است که حتماً برای هدف و غایتی جاوید خواهد بود و آن هدف نیز حتماً موجود است». (2)
قرآن، معاد را بهعنوان قرارگاه و آرامش جهان طبیعت و لنگرگاه آن معرفی میکند: «إلی رَبِّکَ یَوْمَئذٍ الْمُسْتَقَرُّ؛ آن روز قرارگاه [نهایی] بهسوی پروردگار توست». (قیامت: 12)
دومین علت ترس انسان از نیستی، این است که بعضی مرگ را با نیستی برابر میدانند و به مسئله معاد ایمان ندارند. «اگر مرگ را پایان همهچیز بدانیم و گمان کنیم با مردن، همهچیز پایان میگیرد، حق داریم که مرگ را با نیستی برابر بدانیم و از آن بترسیم؛ زیرا بر این اساس، مرگ همهچیز را از ما میگیرد، اما اگر مرگ را سر آغاز یک زندگی نوین و حیات جاودانه و دریچهای بهسوی جهانی بزرگتر بدانیم، طبیعی است که نه تنها از آن وحشتی نخواهیم داشت، بلکه به کسانی که پاک و سربلند بهسوی آن گام برمیدارند، تبریک میگوییم». (3)
«از دیدگاه انسانهای وارسته، مرگ به معنای فنا نیست؛ زیرا اینان دل به آن بستند و نیز ایمان دارند که حقیقت حیات انسان به این دنیا منحصر نمیشود و باید بعد از مدتی
برای محاسبه کردار خود در محضر خدا حاضر شوند و کسانی که به این حقیقت بزرگ ـ که همان زندگی جاودانه است ـ برسند، دیگر موانعی بر سر راه تکامل و سعادت ابدی آنان وجود نخواهد داشت». (1)
پرهیزکاران، دنیا و زندگی در آن را با تمام وجودشان میخواهند؛ زیرا تکاملشان به زندگی در این دنیا بستگی دارد، پس به آن دلبستهاند و میکوشند از فرصتهایی که برایشان پیش میآید، استفاده کنند.
به عبارت دیگر، دنیا، سکوی پرواز مؤمن بهسوی لقاءالله است. «بدین رو است که مؤمن از مرگی که در راه هدف و افتخار و رضای پروردگار باشد، استقبال میکند». (2)
کسانی که به معاد ایمان ندارند، دل به دنیا میبندند که این پیوند، یک پیوند اعتباری است. دنیایی که همراه با تعلقاتی مانند ثروتاندوزی، مقام، رفاهطلبی، قدرتطلبی، اسراف و غفلت، طغیان، فساد و تجاوز است و سرنوشتی جز تباهی به همراه نخواهد داشت. «اینگونه انسانها از حقیقت و هدف اصلی حیات باز میمانند و گمراه میشوند و در پی آن از مرگ وحشت دارند و از آن میگریزند و میکوشند آن را به فراموشی بسپارند». (3)
«اگر این افراد به معاد ایمان بیاورند و این دنیا را مقدمهای برای زندگی جاویدان و ابدی پس از مرگ بدانند، نه تنها دیگر مرگ را نیستی نمیدانند، بلکه عاشقانه بهسوی مرگ میشتابند و نیز بر چهره آن لبخند میزنند و با استقبال بهسوی او میروند.
برای کسانی که دل به این دنیا بستند، مرگ، لحظه وداع با تعلقات وسفر از روشنایی به تاریکی است. چون هیچ زاد و توشهای برای آخرت و خانه ابدی خود
ندارد، از مرگ وحشت دارد». (1)
کلمه جاودانگی در زبان فارسی معادل کلمه «خلود» در عربی است که به معنای دائم, همیشگی، ابدی، سرمدی و باقی است. (2)همچنین در زبان انگلیسی immortality به معنای جاودانگی است و جاودانگی نیز بیمرگی معنا میدهد. آنچه از این کلمه در معنای اصطلاحی آن برمیآید، استمرار جاویدان زندگی بشر پس از مرگ است؛ یعنی جاودانگی همان حیات انسان پس از مرگ برای همیشه است. (3)
خلد به معنای همیشه بودن و مکث طویل است. راغب میگوید: خلود آن است که شی از عارض شدن فساد به دور باشد و در یک حالت باقی بماند. کلمه خلد در قرآن 25 بار به شکلهای گوناگون آمده است و کلمه خالدین نیز 44 بار در قرآن به چشم میخورد. (4)
در بینش اسلامی، زندگی انسان در سه مرحله تصویر شده است. مرحله اول، مربوط به پیش از ورود به این دنیاست و مرحله دوم، دورهای است که در این دنیا سپری میشود و مرحله سوم با مرگ و انتقال از دنیا آغاز میشود و پایانی برای آن متصوّر نیست. ما در این قسمت، به کلیه واژهها و همچنین مفهوم اجمالی واژههای
مرتبط با این سه مرحله میپردازیم.
از برخی آیات و روایات چنین برمیآید که انسان پیش از خلقت در این عالَم، در وادی دیگری حاضر شده و متعهد به پیمان الهی شده است. به گونهای که نسبت به پروردگار، معرفت پیدا کرده و به یگانگی او و نبوت انبیا و ولایت اوصیا اعتراف کرده است. قرآن در این باره میفرماید:
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُریَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَی شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ. (اعراف: 172)
و آنگاه که پروردگار تو از پسران آدم، از پشتهایشان، نسل و نژاد آنها را برگرفت و آنها را برخودشان گواه کرد که: آیا من پروردگار شما نیستم؟ [آنها به زبان فطرت] گفتند: چرا! گواهی دادیم. تا روز رستاخیز نگویید ما از آن غافل بودیم.
«مفسران قرآن با تکیه به روایات فراوانی که درباره این آیه در منابع اسلامی نقل شده است، نظراتی دارند که از همه مهمتر، دو نظر زیر است:
همگی در پاسخ گفتند: «بَلَی شَهِدْنَآ؛ آری بر این حقیقت همگی گواهیم.» سپس همه این ذرات به صلب آدم (یا به گل آدم) بازگشتند. به همین سبب، این عالم را عالم ذر و این پیمان را پیمان الست مینامند. بنابراین، پیمان یاد شده یک پیمان تشریعی و قراردادی خودآگاه میان انسانها و پروردگارشان بوده است.
از روایات و آیات چنین برمیآید که تفسیر دوم، با آیات قرآن سازگارتر است. بنابراین، همه افراد بشر دارای روح توحیدند و سؤالی که خداوند از آنها کرده به زبان تکوین و آفرینش است و پاسخی که آنها دادهاند نیز به همین زبان است». (1)
باید گفت خداوند متعال، از این پیمان در عالم ذر، دو هدف داشته است:
برای منکران خدا در روز قیامت، عذر و بهانه قطع شود.
کفار و اهل شرک عذر نیاورند که پدران و مادران ما مشرک بودند و ما نیز از آنها پیروی کردیم.
واژه دنیا یک کلمه عربی است. اگر آن را از ماده دنیَ و دناءَت بدانیم، به معنای پستتر و خسیستر است و اگر آن را از ریشه «دنوّ» به حساب آوریم، به معنای نزدیکتر خواهد بود. بر این اساس، همواره واژه دنیا به موصوف یا متعلق نیاز دارد؛ مانند حیات دنیا، عذاب دنیا، سعادت دنیا، گرفتاری دنیا، ثروت دنیا، متاع دنیا، حبّ دنیا, غرور دنیا، جاه دنیا، ریاست دنیا. (2)
جوهری در صحاح گفته است: دنیا بر اثر نزدیک بودنش، دنیا نامیده شده است. در قاموس اللّغه و اقرب الموارد آمده است: «دنیا در مقابل آخرت» و در نهایه میگوید: «دنیا اسم این زندگی است که آخرت از آن دور است و مفردات راغب نیز، همه این موارد را یکجا ذکر کرده است». (3)
از آیات قرآن چنین برمیآید که دنیا به معنای دوم آمده است و اصل آن از ریشه «دنوّ» به معنای نزدیکی است؛ زیرا در آیات زیادی در برابر آخرت قرار گرفته است؛ مانند آیات 86 و 201 سوره بقره؛ آیه 22 سوره آل عمران.
«أُولَـئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُاْ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا بِالآَخِرَةِ؛ همین کسانند که زندگی دنیا را به بهای آخرت خریدند». (بقره: 86)
واژه دنیا 115 بار در قرآن کریم تکرار شده و در همه موارد، صفت زندگی کنونی است. مگر در چهار مورد که صفت آسمانی و منطقه خاصی از زمین قرار گرفته است، مانند آیه 42 سورههای انفال و آیه 6 سوره صافات و آیه 12 سوره فصلت و آیه 5 سوره ملک. بیشک، در این آیات، کلمه دنیا به معنای نزدیکتر است. بنابراین آسمان، زمین، دریا، صحرا، جنگلها، درختان و دیگر موجودات مادی و عنصری را نمیتوان دنیا نامید؛ بلکه همه اینها آیات الهی بهشمار میروند. آنها در نشان دادن قدرت خداوند و تسبیح او کوتاهی نمیکنند: «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ؛ و هیچ موجودی نیست مگر اینکه به ستایش او تسبیح میگوید». (اسراء: 44)
بنابراین همه اینها در خدمت بشر و مسخّر اوست. هرجا سخن از من و ما به میان آید و از امور اعتباری سوءاستفاده اخلاقی و عقیدتی شود، عنوان دنیای مذموم به خود میگیرد. خدا در این باره در آیه 34 سوره کهف میفرماید: «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالًا وَأَعَزُّ نَفَرًا؛ دارایی من بیشتر از توست و از نظر خدم و حشم نیز محترم و عزیزترم.» بیاعتنایی دنیا به معنای بیهودهانگاری دنیا، زمین و آسمان نیست. (1)
واژه آخِر (بر وزن فاعل) و آخرت در مقابل اول و به معنای واپسین و پسین است. در قرآن مجید بر قیامت و نشئه دیگر (دار الاخره) (2)و (یوم الاخره) (3)اطلاق شده و
این از آن جهت است که در زندگی دنیا اول و زندگی عقبی آخر و پس از آن است؛ چون زندگی دنیا را یا از این نظر دنیا میگوییم که نسبت به زندگی آخرت، پستتر و ناچیزتر است، یا از این نظر که زندگی کنونی، از زندگی آخرت به ما نزدیکتر است. (1)
یکی از ویژگیهای دنیا، زوالپذیری است، اما زندگی آخرت، ثبات و پایداری دارد. خدا در سوره الرحمان در این باره میفرماید: «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ؛ هرچه بر [زمین] است، فانی است و ذات با شکوه و ارجمند پروردگارت باقی خواهد ماند». (الرحمن: 26 و 27)
امام علی علیه السلام نیز در این باره میفرماید: «غایَةُ الاخِرةِ الْبَقاءُ؛ نهایت آخرت، جاودانگی است». (2)
واژه معاد در عربی از ریشه «عاد، یعود» به معنای رجوع و بازگشت است و این واژه به معنای بازگشت از جایی به جای اول و از حالی به حال دیگر است و گاهی به معنای زمان و مکان بازگشت نیز به کار میرود. در حدیثی از امیرمؤمنان نقل شده است که فرمود: «اَلْحُکْمُ لِلّهِ وَالْعُودُ اِلَیْهِ یَوْمَ القیامَةِ؛ در روز قیامت، حاکم، تنها خداست و بازگشت همه نیز بهسوی اوست». (3)
در قرآن، هشتصد آیه درباره معاد به چشم میخورد که تمامی آنها، معرّف معاد جسمانی است. انبیای الهی، بشر را به ایمان به معاد دعوت فرمودهاند. همچنین اعتقاد به معاد، یکی از ضرورتهای دین اسلام است.
مرگ بر اساس انواع حیات, معانی گوناگونی دارد که عبارتند از:
اولـ مرگ به معنای از میان رفتن قوه رشد و نمو موجود در انسان یا حیوان یا گیاه است، مانند معنای آیه 19 سوره روم: «یُحْیِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ کَذلِکَ تُخْرَجُونَ؛ زمین را بعد از مرگش زنده میکند و [شما نیز] اینگونه [از گورها] بیرون آورده میشوید».
در اینجا مرگ به معنای مفهومی است که درباره مرگ انسانها و انتقال او از عالم دنیا به عالم برزخ گفته میشود؛ یعنی وقتی در عرف گفته میشود که فلانی مرده است، یعنی روح او از بدنش جدا و به عالم برزخ وارد شده است.
دومـ گاهی مرگ به معنای از میان رفتن نیروی حواس است؛ مانند معنای موت در آیه 23 سوره مریم که میفرماید:
«یا لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هذا...؛ ای کاش پیش از این مرده بودم (و یکسره فراموش شده بودم)».
سومـ گاهی مرگ به معنای از میان رفتن قوه عاقله است. در این صورت مرگ به معنای جهالت است. مانند مفهوم کلمه موت در آیه 122 سوره انعام:
أَوَ مَن کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَّثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ.
آیا کسی که مرده بود و زندهاش گردانیدیم و برای او نوری پدید آوردیم تا در پرتو آن در میان مردم راه برود، چون کسی است که گویی گرفتار در تاریکیهاست و از آن بیرون آمدنی نیست، اینگونه برای کافران آنچه انجام میدادند زینت داده شده است.
چهارمـ گاهی مرگ به معنای اندوه زیاد است که نشاط زندگی را از میان میبرد. مانند معنای کلمه موت در آیه 17 سوره ابراهیم: «وَ یَأْتِیهِ الْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ما هُوَ بِمَیِّتٍ وَ مِنْ وَرآئِهِ عَذابٌ غَلیظٌ؛ مرگ از هر سو بدو روی میآورد، اما او مردنی نیست و عذابی سنگین به دنبال دارد».
پنجمـ گاهی مرگ به معنای خواب است. چنانچه گفته شده است که خواب
نمونه کوچکی از مرگ است یا گفته میشود که مرگ همان خواب سنگین است. به همین دلیل خداوند خواب و مرگ را با کلمه «توفی» میآورد، مانند کلمه موت در آیه 42 زمر: «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا؛ خداوند روح انسانها را هنگام مرگشان به تمامی باز میستاند و نیز روح کسی را که نمرده است، به هنگام خواب [قبض میکند]».
بنابراین، آنچه به معنای موت یا همان مرگ است و اولین مرحله ورود انسان به عالم آخرت و معاد بهشمار میرود، به معنای اولی بوده که در آیه 185 سوره آل عمران میفرماید:
کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَما الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ.
هر کسی مرگ را میچشد و جز این نیست که روز قیامت اجرهایتان به تمامی داده شود پس هر که از آتش دور داشته و به بهشت در آورده شود، به راستی رستگار شده است و زندگی دنیا جز مایه فریب نیست.
مرگ در این معنا، همان زائل شدن نیرو و حیات و جدا شدن روح از جسم و جسد انسان است. (1)
خداوند متعال در آیه 30 سوره زمر، حتمی بودن مرگ را برای همگان در خطابی به رسول خود چنین میفرماید: «إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنّهُمْ مَیِّتُونَ؛ قطعاً تو خواهی مرد و آنها [نیز] خواهند مرد».
مرگ یک سرنوشت حتمی برای تمام انسانها بوده است. حتی انسانهایی که عمری بسیار طولانی داشتهاند؛ مانند حضرت نوح علیه السلام . بعضی از روایات عمر او را بیش از هزار سال نقل کردهاند. امام علی علیه السلام میفرماید: «اگر مرگ قابل خریداری بود، ثروتمندان آن را خریده بودند و نمیمردند». (2)
کلمه برزخ 3 بار در قرآن دیده میشود. معنای آن نیز میانه، شکاف و فاصله
است. (1)به عبارت دیگر، برزخ به معنای مانع بین دو چیز است؛ قرآن در این باره میفرماید: «بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ؛ میان آن دو حایلی (فاصلهای) است که به هم دیگر تجاوز نمیکنند». (الرحمن: 20)
برزخ مانعی است میان انسان و رسیدن به مقامات رفیع اخروی؛ یعنی برزخ، همان حالت میان مرگ تا برپایی قیامت است. (2)
در قرآن آمده است: «وَ مِنْ وَرَآئِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ؛ پیشاپیش آنان، برزخی است تا روزی که برانگیخته میشوند». (مؤمنون: 100)
به عالم مرگ، برزخ گفته میشود؛ چون میان زندگی دنیا و آخرت، واسطه است. بنابراین در متون اسلامی، عالم برزخ افزون بر این نام به دو نام دیگر نیز خوانده میشود که عبارتند از: عالم قبر و عالم ارواح.
دو پرسش مهم درباره عالم برزخ مطرح است:
آیا انسان در عالم برزخ در حالت مرگ کامل است یا به نوعی زندگی میکند؟
چنانچه انسان در برزخ یک نوع زندگی دارد، آیا این زندگی و حیات برای همه مساوی است یا تفاوت دارد؟
از محتوای روایات چنین برمیآید که بیشک در زندگی برزخی نوعی از نعمتها و عذابها وجود دارد.
«آیات زیادی دلالت میکند که انسان در فاصله مرگ و قیامت از نوعی حیات بهرهمند است و در آن حال به شدت احساس میکند، گفت و شنود دارد و لذت و رنج و سرور و اندوه را تجربه میکند. در حدود 15 آیه در قرآن کریم فاصله میان مرگ و قیامت را برزخ نامیده است. باید گفت بر این اساس انسان در فاصله میان مرگ و قیامت از یک جریان حیاتی کامل بهرهمند است». (3)
در پاسخ به پرسش دوم میتوان گفت که قرآن در سوره واقعه، اهل قیامت را به
سه دسته تقسیم میکند:
الف) سابقون
ب) اصحاب یمین
ج) اصحاب شمال
بیشک، برزخِ این سه گروه با هم متفاوت خواهد بود. سابقون کسانی مانند شهیدان و مقربین درگاه خدا هستند که در تنعم به سر میبرند. کفار در عذاب هستند و بقیه افراد هم در حالت انتظار و بیخبری قرار دارند. جالب این است که قرآن از مرگ به وفات تعبیر میکند. وفات به معنای جلوگیری انسان از فعالیت است؛ یعنی اینکه انسان، پس از مرگ نیست و نابود نمیشود، بلکه از فعّالیت باز میایستد. باید دانست که عالم قبر و عالم برزخ، عالم مرموزی است و زندگانی انسان در آن برای ما درکشدنی نیست.
در روایات بعضی از احوال برزخیان آمده است؛ وحشت در شب اول قبر، تأثیر خیرات و صدقات دیگران در زندگی آنها، سرکشی مردگان به منازل خود، انس مردگان با زائران قبر خود و امثال اینها، نشان میدهد که هرچند برزخیان در عالم برزخ زندگی دارند؛ ولی کیفیت و شرایط آن برای ما کاملاً روشن نیست.
برای ترسیم وضعیت زندگی انسان در عالم قبر و برزخ، میتوان وضعیت انسان در عالم خواب را بررسی کرد. انسانها در خواب در سه حالت قرار میگیرند.
بعضیها میخوابند و در خواب چیزی نمیبینند و هیچچیز را نمیفهمند، فقط پس از بیدار شدن میدانند که پیش از آن خوابیده بودند.
گروه دوم کسانی هستند که خوابهای خوش میبینند و تمام آرزوهای خود را به صورت تحققیافته مشاهده میکنند. به گونهای که پس از بیدار شدن تأسف میخورند که ای کاش بیدار نشده بودند و در آن حالت خوش باقی میماندند.
سومین گروه کسانی هستند که خوابهای پریشان و دلخراش و طاقتفرسا میبینند به گونهای که از ترس فریاد میکشند و گاهی نیز با صدای فریاد خویش از خواب بیدار میشوند. عالم برزخ نیز مانند عالم خواب است. انسانهای معمولی مانند گروه اول بیخبر و در حال انتظار هستند شهیدان و مؤمنان خالص، مانند
گروه دوم و کفار و تکذیبکنندگان آیات الهی و تکذیبکنندگان انبیا مانند گروه سوم هستند. (1)
شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید که برزخ چیست؟ حضرت فرمود: «الَْقَبْرُ مُنْذُ حینَ مُوتِهِ اِلی یَوْمِ الِقیامَةِ؛ قبر از زمان مرگ تا روز قیامت است». (2)
همچنین از امام سجاد علیه السلام روایت شده است که: «اِنَّ الْقَبْرَ اِمَّا رَوْضَةٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّةِ اَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النّیرانِ؛ قبر یا باغی است از باغهای بهشت، یا گودالی است از گودالهای جهنم». (3)
قیامت به معنای برخاستن انسان به صورت ناگهانی است. «هاء تأنیث» به وقوع دفعی آن دلالت دارد. (4)به عبارت دیگر، «یوم القیامة»، به معنای روز برخاستن از قبرها و زنده شدن است. لفظ قیامت 70 بار در قرآن مجید تکرار شده است که هر دفعه همراه با کلمه یوم، به صورت «یوم القیامة» آمده است. اعتقاد به معاد و قیامت، یکی از ارکان اسلام است و حدود 1700 آیه از قرآن مجید درباره قیامت، ثواب و عقاب و تأثیر اعمال در ثواب و عقاب است؛ یعنی نزدیک به 1/3 قرآن درباره قیامت است.
احوال قیامت بسیار عجیب است؛ به گونهای که همهچیز در قیامت زنده است. خدا در این باره میفرماید:
یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتََلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَّزِیدٍ. (ق: 30)
و آن روز به جهنم میگوییم، آیا پر شدی و میگوید، آیا افزون بر این است.
در آنجا نه فقط زبان انسان، بلکه تمام اعضای بدن انسان (پوست، دست، پا
و...) سخن خواهند گفت. خدا در این باره میفرماید:
إِذَا مَا جَاؤُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ. (فصلت: 20)
تا زمانی که نزد آن آتش بیایند، گوششان و دیدگانشان و پوستشان و آنچه میکردند برضدشان گواهی میدهند.
مجموع اوضاع مربوط به قیامت را در سه مرحله میتوان خلاصه کرد:
انقراض و درهمریختگی نظم کنونی جهان، خاموش شدن خورشید و شکافتن آسمان، از هم گسیختن ستارگان و تحولات عظیم و همگانی زمین؛
برقراری نظم مجدد و شروع زندگی و توسعه آن؛
زندگی در بهشت و جهنم.
مرحله اول ـ از مسائلی که قرآن بارها از آن سخن میگوید و وقوع آن را حتمی میشمرد، پایدار نبودن نظام کنونی جهان است. خورشید و ماه و ستارگان و زمین، هر یک مدت و عمر معینی دارند. بنابراین، انسان، درخت، کوه و آسمانها، سن و سال مشخصی دارند و روزی گرفتار نیستی میشوند. خدا در این باره در آیه 3 سوره احقاف، میفرماید:
«مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّی؛ ما آسمان و زمین و آنچه میان آن دو است، جز به حق و تا سرآمدی معیّن نیافریدیم».
همچنین قرآن در آیاتی از سوره تکویر، مرحله اول قیامت را چنین توصیف میکند:
آنگاه که خورشید در هم پیچیده و خاموش بشود، وقتی که ستارگان تیره شوند، وقتی که کوهها به راه افتند و روان گردند، وقتی که وحوش جمع گردند، وقتی که دریاها برافروخته (و تبخیر) گردند، وقتی که آسمان از جا کنده شود... آنوقت انسان آنچه را که آماده کرده، خواهد دانست.
پیداست که با چنین تحولی، انسانی بر روی کره زمین زنده نمیماند و همه از
میان میروند. نام این انقلاب و درهمریختگی، نفخ صور اول است که آیه 68 سوره زمر در این باره آمده است:
«وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاء اللَّهُ؛ و در صور دمیده شود، پس هرکه در آسمانها و هرکه در زمین است، بیهوش افتد، مگر کسی که خدا بخواهد».
مرحله دوم ـ مرحله دوم قیامت که همان معاد و برقراری نظم مجدد و احیاء اموات است، در قرآن به نفخ صور دوم نامیده شده است. خداوند در آیه 68 سوره زمر میفرماید: «ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ اُخْری فَإِذا هُمْ قِیَامٌ یَنْظُرُونَ؛ سپس بار دیگر در آن دمیده شود و به ناگاه آنها به پا خیزند و با نگرانی نگاه کنند».
قرآن برای حتمی بودن این مرحله و تشریح نحوه زنده شدن دوباره انسان پس از مرگ، از دو راه وارد میشود:
اولـ مقایسه زنده شدن پس از مرگ با آفرینش انسان؛ یعنی در آیاتی با این استدلال «صور دوم» اثبات میشود. قرآن میگوید، همانگونه که انسان از ابتدا ممکن بود، خلق دوباره او پس از مرگ نیز ممکن است؛ آیه 66 و 67 سوره مریم را ببینید:
وَیَقُولُ الْإِنسَانُ أَئِذَا مَا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا أَوَلَا یَذْکُرُ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَلَمْ یَکُ شَیْئًا.
و انسان میگوید: آیا وقتی مُردم، راستی از گور زنده بیرون آورده خواهم شد؟ آیا انسان به خاطر نمیآورد که ما او را پیش از این آفریدیم، درحالیکه چیزی نبود؟
دوم ـ تشبیه نحوه زنده شدن مردگان، به مُردن و زنده شدن گیاهان در پائیز و بهار که همه ساله تکرار میشود. در آیه 19 سوره روم می خوانیم:
یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ یُحْیِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ کَذلِکَ تُخْرَجُونَ.
و زنده را از مُرده و مُرده را از زنده برمیآورد و زمین را بعد از مرگش زنده
میکند و شما نیز اینگونه از قبرها بیرون آورده میشوید.
مرحله سوم: سومین مرحله از قیامت، زندگی در بهشت و جهنم است که آخرین مرحله سیر تکاملی بشر خواهد بود. در آیه 7 سوره شورا، میخوانیم: «فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَفَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ؛ گروهی در بهشت و گروهی در جهنم هستند».
در این مرحله، اهل بهشت در سعادتی خواهند بود که بالاتر از آن شاید غیر ممکن باشد و اهل عذاب نیز در عذاب دردناکی به سر میبرند. با توجه به اهمیت بهشت و جهنم و بهعنوان اینکه سرای جاودانه، همین بهشت و جهنم است، در ادامه به صورت مفصلتر به همین موضوع میپردازیم. (1)
جهنم، همان خانه عذاب است. در قرآن چنین آمده که این خانه، درهای گوناگونی دارد. در سوره زمر آیه 71 آمده است: «حَتّی إِذا جآؤُها فُتِحَتْ اَبْوابُهَا؛ وقتی کفار به جهنم رسند، درهای آن به رویشان گشوده شود».
جهنم، به معنای چاه عمیق است و به خانه عذاب اخروی، به دلیل عمیق بودنش جهنم گویند. کلمه جهنم، 77 بار در آیات گوناگون قرآن تکرار شده است. از آیات مربوط به جهنم استفاده میشود که جهنم حتی سخن نیز میگوید. (2)
بهشت ترجمه کلمه عربی جنّت است. در زبان عربی، به هر باغی که درختان انبوه دارد، بهگونهای که زمین را پوشیده باشد، جنّت گویند. علت نامیدن بهشت، به جنّت، تشبیه به باغهای زمینی است. اگرچه میان آنها اختلاف فراوانی وجود دارد. ابن عباس میگوید: علت اینکه جنّات به صورت کلمه جمع آمده این است که در آخرت، هفت بهشت وجود دارد که نامهای آن فردوس، عدن، نعیم، دارالخلد،
ماوی، دارالسلام و علییّن است. (1)
به نظر میرسد نامگذاری بهشت و جنّت برای تشبیه به باغهای دنیا است تا فهم آن برای انسان زمینی آسان شود، وگرنه باغهای آخرت و بهشت را نمیتوان با باغهای دنیا مقایسه کرد.
خداوند در آیه 15 سوره محمد صلی الله علیه و آله، بهشت را اینگونه توصیف میکند:
وصف آن بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده، چنین است که در آن نهرهایی است از آب تغییرناپذیر، و نهرهایی از شیر که طعم آن تغییر نیافته و نهرهایی از خمر که برای نوشندگان دارای لذت است و نهرهایی از عسل صاف شده و برای آنها از همه میوهها فراهم است... .
از این آیات میتوان دریافت که خوردنیهای بهشت تمامشدنی نیست و اهل بهشت هرچه که نیاز داشته باشند، در اختیار دارند. برخلاف نعمتهای این دنیا که محدود و ناپایدار و زودگذر است. انسان در زندگی دنیایی، به دلیل ناقص بودن نعمتها، اندوهگین است و به دلیل ترس از آینده و حوادث و مرگ و... ترس دارد، اما زندگی در بهشت، اندوه ندارد و انسان از کم شدن و از میان رفتن نعمت، اندوه و ترس ندارد. (2)و (3)
بحث جاودانگی و معاد تا اندازهای مهم است که قرآن در 1400 مورد به این مسئله پرداخته است. زندگی دنیایی زوالپذیر و ماندگاری آن اندک است، ولی زندگی آخرت جاودانگی دارد. انسان پیش از رسیدن به سرای جاودانه در قیامت و دادگاه عدل الهی حاضر میشود. آن چیزی که زندگی انسان را از آن پس روشن میکند، اعمال نیک، نیات خالص و ایمان صادق اوست.
«ایمان به زندگی جاوید و حیات اخروی یکی از اصول جهانبینی اسلامی و از ارکان ایمانی و اعتقادی دین اسلام است. ایمان به عالم آخرت، شرط مسلمانی است». (1)
البته ایمان به معاد از آنجا که از اصول دین ماست و تقلید در اصول دین راه ندارد، هر فرد مسلمان باید خود درباره آن بیندیشد و به آن معتقد شود. در این قسمت با بررسی دلایل «معاد» مسیر حرکت انسان بهسوی زندگی جاودانه را توضیح میدهیم.
خداوند متعال، جهان آفرینش و همه مخلوقات را از نیستی آفرید. امام صادق علیه السلام دراینباره فرمود: «غیر از خداوند متعال کسی نمیتواند چیزی از عدم خلق کند. فقط خداست که اشیاء را از عدم آفریده است». (2)
بیشک، خداوند، از آفرینش این جهان هدفی داشته است. قرآن در این باره میفرماید: «و آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو هست به عبث و بازی نیافریدیم.» (3)«البته هدف خداوند از خلقت این جهان دفع نیاز خود نیست؛ چون خداوند بینیاز مطلق است. هدف خداوند از خلقت، رشد و تکامل جهان هستی و پرورش انسان است». (4)
«آفرینش انسان که عضوی از پیکر این نظام کل است و بهعنوان گل سرسبد عالم هستی و خلیفه خدا در زمین نامیده میشود، همانند آفرینش کل خلقت بیهوده نبوده و هدفمند است. این هدف همان تکامل انسان بهسوی زندگی جاودانه و سعادت ابدی است، اما این تکامل اختیاری است. انسان با اراده و اختیار خویش میتواند در جهت الهی یا در جهت حیوانی حرکت کند. همین اختیار و آزادی انسان ضامن تکامل معنوی و اخلاق اوست. اگر انسان مانند طبیعت به اجبار مسیر تکامل را طی میکرد، هیچگاه به درجات عالیه انسانی و اخلاقی نمیرسید». (1)
«در منطق انبیا:، پایه اصلی سعادت و شقاوت اراده و خواست و اختیار خود انسان است. تکامل انسان در رسیدن به سعادت ابدی و زندگی جاودانه در بهشت است. هر انسانی طالب سعادت است. خداوند متعال برای رسیدن انسان به سعادت، دین خود را برای صحیح زندگی کردن برای بشر فرستاد. همچنین 124 هزار پیامبر را برای رستگاری بشر فرستاد تا انسان، راه مستقیم سعادت را بپیماید و به سعادت ابدی خود دست یابد». (2)
قانون تکامل و پرورش انسان همراه با اختیار و آزادی مستلزم وجود رستاخیز است. در روز رستاخیز، هر کسی به نتیجه عمل خود خواهد رسید و این عدل الهی است که به کافران مجازات و به نیکوکاران پاداش میدهد. آنچه به زندگی این جهان هدف میدهد و آن را معقول و حکیمانه جلوه میدهد، این است که زندگی در این دنیا و تحمل این همه مشکلات برای استفاده از نتایج آن در زندگی جاودانه آخرت باشد.
«اعتقاد به اینکه آدمی در روز قیامت محشور میشود و قیامت روز تجلّی و آشکار شدن میزان توشه انسان است، مطلبی است که همه ادیان و مذاهب آسمانی به آن معتقدند». (1)
خداوند در آیه 87 سوره نساء میفرماید:
خدای یگانه که هیچ خدایی جزء او نیست، محققاً همه را در روز قیامت که هیچ شکی در آن نیست گرد میآورد. این وعده خداست و کیست که در گزارش و خبر راستگوتر از خدا باشد.
«ما خود شاهدیم که در این جهان به رفتار و کردار انسانها چه نیک چه بد رسیدگی نمیشود. افزون بر این، هیچ مرجعی در این جهان توانایی بازگرداندن کلیه حقوق پایمال شده انسانها را ندارد. اگر قیامت و دادگاه عدل الهی نباشد، عدالت خداوند تأمین نخواهد شد و امکان پاداش به نیکوکاران و جزا به گناهکاران تحقق نخواهد یافت». (2)
«بر اساس روایات، حسنات در قیامت، نتیجه (تجسم) اعمال نیکی است که در این جهان به دست آوردهایم و عذاب نیز تجسم اعمال بد انسان است. این انسان است که در این دنیا با اعمال خود بهشت و یا جهنم را انتخاب میکند.» (3)
عمر انسان، یعنی زمان انجام دادن اعمال، محدود است و انسان تا زمانی که در این دنیا زندگی میکند فرصت انجام دادن عمل صالح را دارد و از طرفی سرنوشت زندگی جاویدان انسان در بهشت یا جهنم بر اساس همین اعمال انسان در دنیا مشخص میشود. ازاینرو انسان باید قدر لحظات زندگی خود را بداند و به جمعآوری توشه برای آخرت بپردازد.
انسان پیش از گرفتن نتیجه عمل خویش باید از مرحله حسابرسی بگذرد. این مرحله آنقدر مهم است که در قرآن گاهی روز قیامت، یومالحساب نامیده شده است. با استفاده از آیات و روایات، به چند ویژگی درباره روز حساب اشاره میکنیم:
«در روز قیامت، فقط اعمال اعضاء و جوارح محاسبه نمیشود، بلکه اعمال قلبی مانند حب و بغضها و دیگر ویژگیهای نفسانی نیز محاسبه خواهد شد». (1)
«در روز قیامت، همهچیز برای ارزیابی اعمال آماده است. نه تنها تمام اعمال مکتوب است، بلکه عین عمل آنها محفوظ است و در قیامت انسانها اعمال خویش را مییابند». (2)
«در روز قیامت هر آنچه که با عمل انسان در ارتباط است، مانند خداوند، فرشتگان، پیامبران، زمان، مکان، دین و اعضای انسان، گواهی میدهند». (3)
«در قیامت، رابطه جزا و عمل حقیقی است و اعتباری نیست؛ یعنی مجازاتها تجسم خود جرایم انسان است و چیزی غیر از آن نخواهد بود». (4)
خدا در این باره میفرماید:
«وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلَا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدًا؛ آنچه را که انجام دادهاند، حاضر مییابند و پروردگار تو، به احدی ستم نمیکند». (کهف: 49)
«پس از حسابرسی در روز قیامت، کسانی که کفه میزان گناهانشان از کفه کارهای نیک بیشتر است، به جهنم میروند. بر اساس مقتضای حال و اعمالشان در طبقاتی و درجاتی خاص از جهنم قرار میگیرند تا به سزای عمل خویش برسند.
دوزخ، جایگاه بسیار خطرناک و اسفباری است. همانگونه که خداوند بزرگ است، مظاهر رحمت و غضب او نیز عظیم و بزرگ است و جهنم که به یک معنا، مظهر «قهر الهی» است، بسیار دهشتناک و عظیم است. (1)از این روست که خداوند در آیه 7 سوره ابراهیم، میفرماید: «عذاب من شدید است». (2)
البته در میان جهنمیان، گروهی هستند که در جهنم به صورت همیشگی نمیمانند. اینها کسانی هستند که تمام درهای نجات بر آن بسته نشده است. بنابراین، پس از مدتی، بخشیده و وارد بهشت میشوند. برای بررسی کسانی که بخشیده میشوند، بهترین راه بررسی عکس آن، یعنی بررسی کسانی است که برای همیشه در جهنم ماندگارند؛ یعنی با بررسی افراد خالد در جهنم به صورت سلبی، درمییابیم افرادی که در جهنم جاویدان نیستند و به بهشت میروند، چه کسانی هستند. بر اساس آیات و روایات و پژوهش عالمان دین، این گروه از انسانها تا ابد در جهنم میمانند:
«یک ـ کافران (سوره آل عمران، آیه 116 و سوره احزاب، آیه 64 ـ 65).
دو ـ مشرکان (سوره بینّه، آیه 6).
سه ـ منافقان (سوره توبه، آیه 68).
چهار ـ مرتدّان (سوره آل عمران، آیات 86 ـ 88).
پنج ـ تکذیبکنندگان آیات خدا (سوره تغابن، آیه 10).
شش ـ دشمنان خدا و پیامبر (سوره توبه، آیه 63).
هفت ـ نافرمانان از دستور خدا و رسول (سوره جن، آیه 23).
هشت ـ ستمگران (سوره یونس، آیه 52).
نه ـ شقاوتمندان (سوره هود، آیات 106 ـ 107).
ده ـ مجرمان و گنهکاران (سوره زخرف، آیه 74).
یازده ـ قاتل مؤمن (سوره نساء، آیه 93).
دوازده ـ رباخواران (سوره بقره، آیه 275).
سیزده ـ اعراضکنندگان از قرآن (طه، آیات 100ـ101).
چهارده ـ پیروان ستمگران (سوره بقره، آیه 167).
پانزده ـ متکبران (سوره زمر، آیه 72). (1)
«در برابر گروهی که فریب وعدههای دروغین شیطان را خوردند و او را ولیّ خود قرار دادند، افرادی نیز هستند که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و هر آنچه را خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام فرمودند؛ سر لوحه زندگانی خود قرار دادند. پس به وعدههای الهی که حقیقی است دست مییابند و شادمان و سربلند از همه مراحل عبور میکنند. آنها درمییابند که نعمتهای این دنیا زودگذر و ناپایدار نیست، بلکه مؤمنان برای همیشه آن را خواهند داشت». (2)
بهشت مظهر رحمت خداوند تبارک و تعالی است. ازاینرو، بهشت نعمتی عظیم است و وصفناشدنی. بنابراین به عقل ما نمیگنجد؛ زیرا رحمت خداوند نامتناهی و مظهر رحمتش نیز بینهایت است. البته حقیقت بهشت از حوزه درک و تصور ما خارج است. انسان مانند جنینی در رحم مادر است که توان درک
حقیقت را در خارج از رحم مادر ندارد، ولی قرآن برای ترسیم چهره بهشت، از نعمتهایی قابل درک در دنیا، استفاده کرده است. «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاء بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ؛ پس هیچ کس نمیداند، چه چیزی از روشنی چشمها به پاداش آنچه انجام میدادند، برایشان نهفته شده است». (سجده: 17)
ازاینرو، به برخی اوصاف بهشت میپردازیم که عبارتند از:
باغهای طَرَبانگیز (شادیآفرین) که زیر درختان آن نهرها جاری است. این بیان حدود 70 بار در قرآن آمده است.
درختان و سایههای آن مانند میوههایش همیشگی است. (1)
فرشتگان بر بهشتیان وارد میشوند و سلام و تحیّت میگویند. (2)
لباسهای آنان از حریر و پرنیان است.
بر تختها تکیه زده، نه آفتاب سوزان میبینند و نه سرما.
سایه درختان بهشتی بر سر بهشتیان و میوههایش در دسترس آنان است.
ساقیان زیبارو و حوریان با جامهای سیمین و بلورین بر آنان دور میزنند.
شرابهایی مینوشند که طبعش چون زنجبیل و عطرآگین است.
چشمه سلسبیل در آنجاست.
جهانی است بزرگ و کشوری است پر نعمت.
لباسشان از استبرق و دستبندهایشان نقرهفام است.
ساقی شرابشان پروردگار و شرابشان طاهر و پاک است. (3)
در رخسارشان شادمانی نعمتهای بهشتی پدیدار است.
شرابشان ناب و سر به مهر و دست نخورده است.
ترکیب طبع آن شراب این است که به مشک مهر کردهاند و از عالم
بالاست. (1)
انسان از دیدگاه قرآن، حقیقتی از روح و جسم است که در دنیا با هم هماهنگ عمل میکنند و خیر و سعادت یا بدی و شقاوت را با هم رقم میزنند. ازاینرو، نعمتهای بهشتی هم بُعد لذتهای جسمانی را دارد و هم بُعد لذتهای معنوی و روحانی را داراست. پس حالات بهشتیان در این دو حالت قرار دارد که با توجه به مقامشان در آن جاودان به سر میبرند؛ البته لذت روحانی بهشت را نمیتوان با لذتهای جسمانی آن مقایسه کرد. آنچه درباره لذتهای جسمانی بهشت گفتیم عبارتند از: میوههای گوناگون، شربت و حورالعین و گوشت، درختان انبوه و کاخهای و باغها با نهرهای جاری، لباسها و زینتها و... و انسان از نظر جسمی در این خوشیها به سر میبرد. انسان احساس میکند به منطقه پاک و امن و امان و جاودانه حقتعالی راه یافته است. ازاینروست که بهشتیان غرق در حضور مناجات میشوند و دلهایشان مست مقام حق
میشود. لذتهای روحانی که یکی از حالات بهشتیان است، چنینند:
بهشتیان هنگام ورود به بهشت با سلام و درود خداوند روبهرو میشوند و این سلام همان خوشآمدی است که پروردگار بهشتآفرین به عبد صالح خود میگوید و تحیت و مبارک باد آنان (خداوند و فرشتگان) همان سلام است و بندگان در دارالسلام نزد پروردگارشان خواهد بود.
«سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ؛ بر بهشتیان سلامی است که سخنی از پروردگار مهربان است». (یس: 58)
«لَهُمْ دَارُ السلام عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ؛ برای آنان نزد پروردگارشان سرای عافیت است و به پاداش آنچه انجام میدادند. او یار و سرپرست آنان خواهد بود». (انعام: 127)
بهشت جای سلام، امان و احترام است. در بهشت خصومت، بخل، محدودیت، دریغ، حرص، تنگنظری، کمبود، تنازع، مناقشه و مجادله جایی ندارد. خداوند در آیات 46 ـ 48 سوره حِجْر در این باره میفرماید:
اُدْخُلُوهَا بِسَلامٍ آمِنینَ وَ نَزَعْنَا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوانًا عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ لا یَمَسُّهُمْ فیها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجینَ.
به بهشتیان گویند: با سلامت و ایمنی در آنجا در آیید و هر بدخواهی و کینهای که در سینههاشان بود برکندیم. برادرانه بر تختهایی روبهروی یکدیگر نشستهاند. نه رنجی در آنجا به آنان میرسد و نه از آنجا بیرون رانده میشوند.
همچنین در آیه 23 سوره طور درباره تنازع ممدوح میخوانیم: «یَتَنازَعُونَ فِیهَا کَأْسًا لا لَغْوٌ فیها وَ لَا تَأثِیمٌ؛ در آنجا جامی را از دست هم میربایند و بر سر آن همچشمی میکنند که در آن، نه یاوهگویی است، نه گناه».
این تنازع نوعی ایجاد شادمانی ممدوح و زیباست که میان دوستان صمیمی رخ میدهد و برای ایجاد سرور میوه را دوستی از دست دوست دیگر میرباید و هرگز تنازعی از روی غل و غش نیست.
«وَ نَزَعْنَا ما فی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ؛ و از سینههایشان هر کینهای که باشد بر میکنیم». (اعراف: 43)
وگرنه تا از این کدورتها پاک نشوند، بهشتی نخواهند شد. بنابراین، تنازع بهشتیان از قبیل تخاصم ممدوح است.
در بهشت یاوهگویی، یاوهسرایی و یاوهنویسی وجود ندارد. چنانکه دروغ و گناه در آن جای ندارد. قرآن در این باره در آیات 25و 26 سوره واقعه چنین میفرماید: «لا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَ لا تَأْثِیمًا إِلَّا قیلاً سَلامًا سَلامًا؛ در آنجا سخنی جز سلام و درود نمیشنوند؛ نه سخن بیهوده میگویند و میشنوند و نه گفتار گناهآلود دارند».
بهشت جای ترس، دلهره، اندوه و رنج، کوفتگی و خستگی نیست:
وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ الَّذِی أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِن فَضْلِهِ لَا یَمَسُّنَا فِیهَا نَصَبٌ وَلَا یَمَسُّنَا فِیهَا لُغُوبٌ. (فاطر: 34 و 35)
میگویند: سپاس خدای را که اندوه از ما بزدود. به راستی پروردگار ما آمرزنده و حقشناس است؛ همان خدایی که به فضل خویش ما را در سرای ابدی جای داد. در اینجا رنجی به ما نمیرسد و در اینجا درماندگی به ما دست نمیدهد.
بهشتیان همواره به یاد نعمتهای الهی هستند و ابتدا، پایان و وسط سخنان آنان به حمد و شکر او زبان میگشایند. چنانکه اشاره شد، دلهای آنان از کدورت، کینه، بخل و... پاک و مطهر است. ازاینرو، خداوند را بر این نعمتها ستایش میکنند؛
ستایش در برابر نعمت وحی، رسالت، هدایت تشریعی، ستایش در برابر نعمت توفیق کردار شایسته، معرفت در هدایت تکوینی، ستایش در وعده الهی و نعمتهای الهی. بر این اساس، از صمیم جان میگویند: «قَالُواْ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَـذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ؛ گویند ستایش مخصوص خدایی است که ما را بدین راه هدایت کرد و اگر خدا ما را هدایت نمیکرد، ما خود هدایت نمییافتیم». (اعراف: 43)
یکی از نعمتهای بزرگ و ارزشهای گرانقدر انسانی، داشتن دوستان موافق در اندیشه، عمل و معاشرت است. قرآن میفرماید: بهشتیان بیغلّ و کینه در سینههایشان بر روی تختها در برابر هم قرار دارند. خداوند در آیاتی از قرآن (سوره نساء، آیه 69 و 70) همنشینان آنان را اینگونه معرفی کرده و ستوده است:
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، با کسانی خواهند بود که خدا ایشان را گرامی بدارد؛ یعنی با پیامبران و شهیدان و شایستگانند و آنان چه نیکو همدمانند. این تفضل از سوی خداست و خدا بس داناست. (1)
1) معاد در قرآن، ج 5، صص 322 ـ 332.
امام علی علیه السلام در این باره فرمود:
إِنَّکُمْ اِنَّمٰا خُلِقْتُمْ لِلْآخِرَةِ لٰا لِلدُّنْیٰا وَلِلْبِقٰاءِ لالِلْفَنٰاءِ. (1)
شما برای آخرت آفریده شدهاید؛ نه برای دنیا و نیز برای باقی ماندن نه فنا یافتن.
همچنین از امام علی علیه السلام در این باره نقل شده است:
لا تَبیعوُا الاخِرَةَ بِالدُّنیا وَلا تَسْتَبْدِلُوا الفَناءَ بِالبَقَاءِ. (2)
آخرت را به دنیا نفروشید و خانه فانی شدنی را به سرای جاویدان مبادله نکنید.
در جای دیگر حضرت علی علیه السلام میفرماید:
عَجِبْتُ لِعامِرِ دارِ الْفَناءِ وَ تارِکِ دارِ الْبَقاءِ. (3)
در شگفتم از کسی که سرای فانی را آباد و سرای باقی را رها میکند.
و این هم سخنی دیگر از مولای متقیان:
بَقٰاؤُکُمْ اِلیٰ فَناءِ وَ فَناؤُکُمْ اِلی بَقاءٍ. (4)
ماندن شما در این دنیا بهسوی نیستی است و نیستی و فنای شما (پس از این جهان) بهسوی ماندن و بقا است.
چند سخن از امام علی علیه السلام در این باره را ببینید:
یَنْبَغی لِلْعاقِلِ أَنْ یَعمَلَ لِلْمَعادِ وَیَسْتَکْثِرُ مِنَ الزَّادَ قَبْلَ زهُوقِ نَفْسِهِ وَحُلُولِ رَمْسِهِ. (1)
شایسته است خردمند برای قیامت خود کار کند و پیش از آنکه جانش بهدر رود و وارد قبر شود، توشه خویش را فراوان نماید.
طُوبی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعادَ فَاسْتَکْثَرَ مِنَ الزّادِ. (2)
خوشا به حال کسی که به یاد قیامت باشد و توشه خود را افزون کند.
مَنْ أَیْقَنَ بِالمْعَادِ اَسْتَکْثَرَ مِنَ الزّادِ. (3)
کسی که یقین به معاد دارد، توشه بسیار برگیرد.
إِنکَ مَخْلُوقٌ لِلْآخِرَةِ فَاعْمَلْ لَهٰا. (4)
تو برای آخرت آفریده شدهای، بنابراین برای آن کار کن.
امام علی علیه السلام درباره مرگ هم سخنان بسیار شیوایی بیان فرموده است:
اَلْاَمْرُ قَریبٌ. (5)
مرگ نزدیک است.
اَلْمَوْتُ اَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلَّکُمْ وَ اَمْلَکُ بِکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ. (6)
مرگ از سایه شما به شما نزدیکتر و از خودتان به شما فرمانرواتر.
اَلْمَوْتُ فَوْتٌ. (7)
مرگ فوت (و از دست رفتن فرصت) است.
اَلْمَوْتُ مُفارَقَةُ دارِ الْفناءِ وَ ارْتِحالٌ اِلی دارِ الْبَقاءِ. (8)
مرگ جدا شدن از سرای فانی و رحلت بهسوی باقی است.
اَلْمَوْتُ اَوَّلُ عَدْلِ الْآخِرَةِ. (1)
مرگ آغاز عدالت جهان آخرت است.
ذِکْرُ الْمَوْتِ یُهَوِّنُ اَسْبابَ الدُّنْیا. (2)
یاد مرگ اسباب و وسایل دنیا را خوار میکند.
اَفْضَلُ تُحْفَةِ الْمُؤْمِنِ الْمَوْتُ. (3)
برترین تحفه و هدیه مؤمن، مرگ است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز درباره مرگ فرمود:
مَنْ أَکْثَرَ ذِکْرَ الْمَوْتِ اَحَبَّهُ اللهُ. (4)
هر که بسیار یاد مرگ کند، خدا او را دوست خواهد داشت.
امام زینالعابدین علیه السلام در این باره فرمود:
اَلْقَبْرُ أوَّلُ مَنْزِلٍ مِنْ مَنازِلِ الْآخِرَةِ فَإنْ نَجامِنْهُ فَما بَعْدَهُ أیْسَرُ مِنْهُ وَ إِنْ لَمْیَنْجُ مِنْهُ فَما بَعدَهُ شَرُّ مِنْهَ. (5)
قبر، نخستین خانه از خانههای آخرت است. اگر از آن نجات یافت، خانههای بعدی برای او آسانتر است و اگر از آن رهایی پیدا نکرد، خانههای بعدی او بدتر خواهد بود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
إنَّ عَذابَ الْقَبْرِ مِنَ النَّمِیمَةِ. (1)
عذاب قبر در اثر سخنچینی، غیبت و دروغگویی است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جای دیگر فرمود:
اَلْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّةِ اَوْ حُفْرَةٌ من حُفرِ النیران. (2)
قبر، یا باغی از باغهای بهشت است یا گودالی از گودالهای دوزخ.
امام علی علیه السلام در این باره میفرماید:
اِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَلاحِسابَ، وَ غَداً حِسابٌ وَلا عَمَلَ. (3)
به راستی که امروز روز عمل و کار است و بازپرسی و حساب نیست ولی فردای قیامت روز بازپرسی است و عمل در کار نیست.
اِجْعَلْ جِدَّکَ لِاِعْداءِ الْجَوابِ لِیَوْمِ الْمَسْئَلَةِ وَ الْحِسابِ. (4)
تلاش و کوشش خود را در راه آماده کردن پاسخ برای روز بازپرسی و حساب قرار ده.
طُوبی لِمَنْ خافَ الْعِقابَ وَ عَمَلَ لِلْحِسابِ وَ صاحَبَ الْعَفافَ وَ قَنِعَ بِالْکَفافِ وَ رَضِی عَنِ اللهِ سُبحانَهُ. (5)
خوشا به حال کسی که از عقاب الهی بترسد و برای حساب و بازپرسی کار کند و با پاکدامنی همراه شود و به کفاف زندگی قناعت کند و از خدای سبحان راضی باشد.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
اَلْقِیامَةٌ عُرْسٌ لِلْمُتَّقِینَ. (1)
قیامت، روز شادی پرهیزکاران است.
امام علی علیه السلام در کلامی دیگر فرمود:
إجْعَلَ هِمَّتَکَ لِمَعادِکَ تَصْلُحْ. (2)
اراده و همت خود را برای قیامتت بگذار تا شایسته گردی.
امام علی علیه السلام :
اِنَّ مَنْ باعَ نَفْسَهُ بِغَیْرِ الْجَّنَةِ فَقَدْ عَظُمَتْ عَلَیْهِ الْمِحْنَةُ. (3)
به راستی کسی که خود را به چیزی جز بهشت فروخته باشد، محنت و رنج بر او سخت گران و بزرگ است.
اَلنّارُ غایَةُ الْمُفْرِطینَ. (4)
دوزخ سرانجام افراطکنندگان (و از حدّ گذرندگان) است.
اِحْذَرُوا ناراً حَرُّها شَدیدٌ وَ قَعْرُها بَعیدٌ وَ حُلیُّها حَدیدٌ. (5)
بپرهیزید از آتشی که گرمی آن سخت، و گودی آن دور، زیورهای آن آهن است.
لَیْس لِهذَا الْجِلْدِ الرَّقیقِ صَبْرٌ عَلی النّارِ. (6)
این پوست نازک را شکیبایی بر آتش دوزخ نیست.
امام علی علیه السلام درباره بهشت نیز سخنان والایی بیان میفرماید:
اَلْجَنَّةُ اَفْضَلُ غایَةٍ. (1)
بهشت، بهترین سرانجام است.
لا یَفُوزُ بِالْجَنَّةِ اِلاّ مَنْ حَسُنَتْ سَریرَتُهُ وَ خَلُصَتْ نِیَّتُهُ. (2)
کامیابی بهشت را نیابد، مگر آنکس که درونش نیکو و نیتش خالص و پاک باشد.
جِهادُ الْهَویٰ ثَمَنُ الْجنَّةِ. (3)
بهای بهشت، جهاد با نفس است.
لَیْسَ لِأنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إلاَّ الْجَنَّةُ فَلا تَبِیعُوها اِلاَّ بِها. (4)
بهای شما چیزی جز بهشت نیست، بنابراین خود را جز به بهشت مفروشید.
وَ فْدُ الْجَنَّةِ اَبَدَاً مُنَعَّمُونَ. (5)
اعزامیان به بهشت پیوسته در ناز و نعمتند.
إِنَّکُمْ مُجازَوْنَ بِاَفْعالِکُمْ فَلا تَفْعَلُو إلاَّ بِرّاً. (6)
شما را به خاطر کارهایتان سزا میدهند. بنابراین، جز کار نیک کار دیگری انجام ندهید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در این باره فرمود:
شِبْرٌ مِنَ الْجَنَّةِ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیا. (7)
یک وجب از بهشت بهتر است از دنیا و هرچه در آن است.
1) غررالحکم و دررالکلم، ج1، ص 119.
2) غررالحکم و دررالکلم، ج1، ص193.
3) الحکم الزاهره عن النبی و عترته الطاهره:، ص 249، ش635.
4) الحکم الزاهره عن النبی و عترته الطاهره:، ص 249، ش 634.
5) غررالحکم و دررالکلم، ج1، ص192.
6) الحکم الزاهره عن النبی و عترته الطاهره:، ص250، ش640.
7) الحکم الزاهره عن النبی و عترته الطاهره:، ص247، ش 628.
«در سرزمین روم، شهری بود به نام «افسوس» که پادشاه ستمگری به نام دقیانوس در آنجا فرمانروایی میکرد. دقیانوس قصر بزرگی داشت و پانصد خدمتکار از فرزندان پادشاهان و اشراف [را] در خدمت خود داشت. در این میان 6 نفر جوان که فرزند دانشمندان آن عصر بودند بهعنوان وزیران او در کارهای گوناگون به وی مشورت میدادند. دقیانوس وقتی به اوج قدرت رسید ادعای خدایی کرد و سران اقوام را به پرستش خود دعوت کرد و هر کسی از او پیروی نمیکرد او را میکشت.
روزی یکی از آن شش وزیر که تلمیخا نام داشت، به خدایی او شک کرد و به دوستان خود (پنج وزیر دیگر) گفت بسیار فکر کردم درباره آسمان و با خود گفتم: چه کسی او را بلند افراشته است؟ چه کسی آفتاب و مهتاب نورانی را حرکت میدهد؟ درباره زمین اندیشیدم، گفتم چه کسی آن را بر روی آب محکم استوار نگه داشته است؟ چه کسی مرا از شکم مادر بیرون آورد؟ آیا جز این است که برای همه اینها صانع و مدبّری غیر از دقیانوس وجود دارد؟! دقیانوس پادشاهی است، همچون پادشاهان ستمگر دیگر. در این هنگام دوستان جوان او بر پای او افتادند و گفتند، خداوند به وسیله تو ما را هدایت کرد هر چه اشاره کنی فرمان میبریم. به همین دلیل آن پنج نفر به همراه تلمیخا از قصر گریختند. در راه با چوپانی آشنا
شدند تا از او غذا و خوراک تهیه کنند. آن چوپان هم با آنان روانه شد. آنان به سوی کوهی رفتند و در غاری که در برابر آن چشمه و درختان میوه وجود داشت پنهان شدند.
اصحاب کهف از آب چشمه نوشیدند و شب در آن غار خوابیدند. خداوند به فرشته مرگ (عزرائیل) دستور داد تا ارواح آنان را بگیرد و بر هر یک، دو فرشته گماشت تا از پهلوی راست به چپ و از چپ به راستشان گرداند.
دقیانوس که در پی آنان تا دَم غار آمد، آنان را خفته یافت و گفت: اگر میخواستم آنان را شکنجه کنم بهتر از این نمیشد که ایشان را در این غار زندانی کنم. پس دستور داد بنّاها در غار را محکم بستند. سپس رو به افراد خفته در غار کرد و گفت: اینان به خدایشان که در آسمانهاست بگویند، اگر میتواند نجاتشان دهد. شش وزیر جوان دقیانوس و چوپان و حتی سگ چوپان 309 سال در این غار ماندند. خداوند پس از 309 سال به اسرافیل دستور داد که در آنان روح بدمد و ایشان از خواب بیدار شدند و دیدند که خورشید طلوع کرده است. برخی از آنان به دیگران گفتند، دیشب از پرستش خدای آسمانها باز ماندیم و درحالیکه فکر میکردند تنها یک شب خوابیدهاند، به بیرون غار نگریستند. دیدند یک شبه آب آن چشمه فرورفته و همه درختان خشکیدهاند.
گرسنگی بر آنان فشار آورده بود. تلمیخا را با لباس آن چوپان به شهر فرستادند تا با لباس مبدل وارد شهر شود و برای ایشان غذا تهیه کند. تلمیخا به سوی شهر حرکت کرد. با تعجب در میان راه جاهایی را میدید که نمیشناخت. وقتی به دروازه شهر افسوس رسید، پرچم سبزی را دید که با خط زرد بر آن نوشته شده بود «لا اله الا الله، عیسی رسول الله و روحه» تلمیخا به پرچم نگاه میکرد و چشمان خود را میمالید و میگفت، گویا خواب هستم. سپس تلمیخا به نانوایی رفت و خواست با پولی که مربوط به زمان دقیانوس بود نان تهیه کند. نانوا شک کرد و نظامیان او را دستگیر کردند.
پادشاه آن زمان به او گفت: ای جوان! هراس نداشته باش. پیامبر ما عیسی بن مریم
دستور داده که از گنجها بیش از 1/5 آن را نگیریم. تو خمس آن را بده و چنانچه گنجی را پیدا کردهای از آن استفاده کن. اما تلمیخا واقعیت را برای آن پادشاه توضیح داد و سپس به همراه آن پادشاه به در خانه خود رفت، وقتی در را کوبید، پیرمرد فرتوتی پشت در آمد و به تلمیخا گفت تو کیستی، تلمیخا گفت من، تلمیخا فرزند قسطنطین هستم. پیرمرد بر پای آن جوان افتاد و گفت به خدا قسم این شخص جدّ من است. آنگاه همه دانستند که او یکی از شش نفری است که از دست دقیانوس گریخته است، پس همه به سوی غار روانه شدند. تلمیخا وارد غار شد و تمام داستان را برای یارانش گفت. پس از مشورت و گفتوگو همگی با هم گفتند: از خدای خود بخواهیم که جان ما را بگیرد و زندگی ما را در بهشت قرار دهد. خداوند نیز آنان را قبض روح و دَرِ غار را از دیدگان مردم محو کرد. داستان اصحاب کهف نشانهای از زنده شدن مردگان در روز قیامت است.
این است قدرت خدا که بدنهای ما پس از مرگ دوباره در روز قیامت به ما باز میگرداند تا اعمال نیک و بد ما حسابرسی گردد و هر کسی به سزای اعمال خود برسد. (1)خداوند در سوره کهف آیه 21 در مورد داستان چنین میفرماید:
«وَ کَذلِکَ اَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقُّ وَ اََنَّ السّاعَةَ لا رَیْبَ فیها...؛ بدین نحو [اهل شهر] را بر آنها واقف کردیم تا بدانند که وعده خدا راست است و در [وقوع] قیامت تردیدی نیست». (2)
پیامبر خدا «عزیز» که به او «ارمیا» هم میگفتند، سوار بر درازگوش خود، به مسافرت میرفت. او با خود خوردنیها و آشامیدنی هایی به همراه داشت. در سویی از دهکده خرابی که خانههای آن ویران شده بود و مردمش از میان رفته بودند و استخوانهای پوسیده آنان و در زمین پراکنده بود، عبور کرد. عزیز، از راه رفتن بازایستاد. بیاختیار
1) این داستان خلاصهای از روایاتی است که در این روایات امام علی علیه السلام در سؤال عدهای از علمای یهود، داستان اصحاب کهف را توضیح میدهد. جالب اینکه پس از اتمام این داستان یکی از آن یهودیان شهادتین را گفته و مسلمان میشود. (نک، معاد در قرآن، ص 126).
2) معاد در قرآن، صص 126 ـ 132، به نقل از: تفسیر برهان، ج 2، ص460.
درحالیکه به آن منظره حیرتانگیز خیره شده بود با خود زمزمه میکرد: چگونه پروردگار اینها را زنده خواهد کرد؟
پس خداوند اراده کرد که به او پاسخ عملی دهد. پس او و دراز گوشش را میراند و پس از گذشت صد سال زنده کرد. سپس از او پرسید: چه مدت در اینجا به سر بردهای؟... چون ارمیای پیامبر در ابتدای روز، آن افکار را در ذهن خود گذرانده بود و خدا هنگام عصر زندهاش کرده بود، پاسخ داد: قسمتی از روز، یا تمام روز را، خداوند فرمود: تو در اشتباهی، اکنون صد سال است که تو در اینجا درنگ کردهای. ارمیای پیامبر نگاهی به چهره خود کرد و تغییری ندید. تعجب کرد که چگونه در این صد سال وضعش عوض نشده؟ فرمان داده شد که به دراز گوش و غذاهای خود بنگر، که ارمیا به آشامیدنی (انجیر و انگور و شیر) نیز نظر کرد و دید آنها تغییر نکردهاند، ولی از درازگوش خود جز استخوانهای پوسیده و ذرات پراکنده چیز دیگری باقی نمانده است.
در همان حال خداوند ذرات پراکنده و استخوانهای پوسیده آن حیوان را در مقابل دیدگان او جمعآوری کرد و به شکل اولیهاش بازگرداند. «عزیز» پاسخ پرسش خود را یافت. او دانست که گذشت زمان مانع زنده شدن مردگان نیست. (1)
امیر المؤمنین علی علیه السلام در نهجالبلاغه در این باره میفرماید:
حَتَّی اِذا تَصَرَّمَتِ اْلأمُورُ وَ تَقَضَّتِ الدُّهُوُر وَ أََزِفَ النُّشُورُ، أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرائِحٍ الْقُبُور وَ اَوْکارِ الطُّیُورِ وَ أَوْجِرَةِ السِّباعِ وَ مَطَارِحِ الْمَهالِکِ سِراعاً اِلی اَمْرهِ مُهْطِعینَ اِلی مَعادِهِ. (2)
آنگاه که کارها پایانپذیر و رستاخیر نزدیک شود، خداوند مردم را از میان قبرها و آشیانه پرندگان و لانه درندگان و میدانهای نابودی و هلاکت بیرون میآورد درحالیکه برای انجام فرمان خدا میشتابند و بهسوی معاد و جهان ابدی که
خداوند برای آنان قرار داده به سرعت میروند.
مردی نزد ابوذر آمد و چهار پرسش را با ایشان مطرح کرد:
چرا ما مرگ را دوست نداریم و از آن هراسانیم؟
دیدار ما با خداوند (بعد از مرگ) چگونه است؟
مقام ما در پیشگاه خدا چگونه است؟
آیا با وجود رحمت وسیع خدا، مشمول رحمت الهی نمیشویم؟
ابوذر در پاسخ گفت: چون شما دنیا را محل جاودانگی قرار دادید، از اینرو دنیای خود را آباد کردید و چون باوری به معاد نداشتهاید، پس هیچ زاد و توشهای برای آخرت نیندوختهاید. ازاینرو، دوست ندارید از خانه آباد به خانه ویران بروید.
درباره پرسش دوم فرمود: ورود نیکوکاران شما نزد پیشگاه خدای متعال همانند ورود مسافر به خاندان خود است و ورود بدکاران نزد خداوند متعال مانند غلام فراری است که او را نزد آقایش بازمیگردانند.
پاسخ پرسش سوم، یکی از آیههای (13 و 14) سوره انفطار بود:
«إِنَّ الْاَبرْارَ لَفی نَعیمٍ وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفی جَحیمٍ؛ نیکوکاران در نعمتهای الهی و بدکاران در دوزخند».
در پاسخ به پرسش چهارم (آیه 56 سوره اعراف) را بازگو کرد:
«إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ؛ همانا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است». (1)
امام صادق علیه السلام فرمود: «شخص نیکوکاری از دنیا رفت. او را به خاک سپردند. مأموران الهی به سراغش آمدند و به اوگفتند ما میخواهیم صد تازیانه از عذاب الهی را به تو بزنیم. فرد نیکوکار گفت: طاقت ندارم. مأمورگفت 99 تازیانه میزنیم،
1) الکافی، ج 2، ص 458.
او پاسخ داد: طاقت ندارم.
مأموران الهی برای اینکه شخص، مرد نیکوکاری بود، عدد به عدد تازیانهها را کم کردند و آن نیکوکار نیز در جواب میگفت طاقت ندارم. تا اینکه مأموران گفتند: دیگر این یک تازیانه را باید بزنیم. مرد نیکوکار پرسید: به خاطر چه گناهی این تازیانه را میزنید؟
مأموران در پاسخ گفتند: چون تو یک روز بدون وضو نماز خواندی و از کنار مظلوم عبور کردی، ولی او را یاری نکردی. پس از آن، همان یک تازیانه را زدند. قبر آن نیکوکار پر از آتش شد. (1)
«امام رضا علیه السلام فرمود: مؤمن در روز قیامت، در پیشگاه خداوند قرار میگیرد و خداوند او را به محاسبه میکشد و کردارش را در معرض دید او قرار میدهد. ابتدا نامهای از عمل خود را مینگرد که در آن گناهانش ثبت شده، از دیدن آن لرزه بر اندامش میافتد.
پس نامه دیگری را مینگرد که در آن کارهای نیک او ثبت شده و از دیدن آن شادمان میگردد. سپس از سوی خداوند به فرشتگان دستور میدهند که صفحههایی را بیاورند که در آن هیچگونه اعمال ثبت نشده است. فرشتگان صفحهها را در معرض دیدش قرار میدهند. وقتی مؤمن به آن مینگرد در مییابد که در آن عملی نوشته نشده است. به خدا عرض میکند: خدایا به عزت و جلالت قسم که در این صفحات عملی نمیبینم. خداوند به آنها میفرماید: راست میگویید، شما آن اعمال (نیک) را نیت کردید ولی موفق به انجامش نشدید، ولی ما ثواب همان اعمال را برای شما ثبت کردیم». (2)
«وقتی ابوذر غفاری به شهر شریف مکه آمد، کنار در بیتالله ایستاد و از مردمانی که از اطراف ممالک اسلامی به حج آمده بودند، دعوت کرد برای شنیدن سخنان او اجتماع کنند. پس از اجتماع مردم، فرمود: ای مردم میدانید من جندب غفاری هستم، من نسبت به شما خیرخواه و مهربانم.
ای مردم، هرگاه یکی از شما اراده سفر کند، هر آینه از زاد و توشه آنقدر بردارد که در آن سفر به آن محتاج و نیازمند است و از برداشتن زاد و توشه و بردن با خود هیچ چارهای ندارد، هرگاه امر سفر دنیا که خیلی معمولی است، چنین باشد، پس برداشتن زاد و توشه برای سفر آخرت سزاوارتر است.
مردی در میان جمعیت گفت: ابوذر ما را به زاد و توشه سفر آخرت راهنمایی کن. فرمود: برای دفع رنج روز حشر، روزه بگیرید و برای برطرف کردن وحشت قبر در دل شب، دو رکعت نماز خالص برای حضرت رب بهجای آورید». (1)
1) عارفانه (مجموعه داستانهای عرفان اسلامی)، ج 2، ص 57.
«خداوند سبحان دنیا را راه و قیامت را منزل و خانه پایانی میداند و برای اینکه هر چه بیشتر به یاد خانه پایانی باشیم، پیامبران و قرآن را به عنوان راهنما برای انسانها فرستاده است، اما برای انتخاب راه راست و یا راه جهل و کفر، انسان را مختار و آزاد گذاشته است.
بر این اساس، اگر روح و روان انسان بر اساس یاد قیامت پرورش یابد، چنین باوری و اعتقادی «ضمانت اجرایی» میشود که همه عقاید و اخلاق و کردار و رفتار خود را بر اساس این ویژگی پایهریزی کند و سعی خود را بر این میگذارد که دیگر معصیت و گناه نکند؛ زیرا خاستگاه گناه، فراموشی جاودانگی و معاد است.» (1)اکنون به بیان چند نمونه از آثار تربیتی جاودانگی میپردازیم.
آنچه که در مورد خصلت دنیا باید دانست این است که دنیا انسان را به خود مشغول و سرگرم میسازد و نصیبی جز کینهتوزی، حسدورزی و رقابت ناسالم و... برای انسان به ارمغان نمیآورد. به عبارت دیگر عاشق دنیا که خواهندگی و عشقش میوه تلخ اوصاف ناپسند است، با روی آوردن به چنین دنیایی، آخرتشان را از دست میدهد و خود را مغضوب و منفور حق میکند و از رضوان و بهشت ابد، محروم میگردد. بنابراین اینگونه رغبت و دلبستگی انسان به دنیا که بهرههای دنیا در چشم او فینفسه هدف شده او را از اصل خویش دور میسازد؛ یعنی انسان را از به یاد
1) معاد در قرآن، ج 5، صص 28 و 29.
بودن روز واپسین (سرای جاویدان) و نیز تهذیب نفس، تزکیه روح و خودسازی و کسب کمالات معنوی باز میدارد. حال چه خوب است که انسان خود را از این بت، درونی (دنیا دوستی) که سرانجام آن جز زوال و انحطاط فکری و روحی چیزی دیگری نیست و نیز از قوانینی که برای رسیدن به آن در ذهن پرورانده ـ که این تلاش هم برای ساکن شدن در قلمروی فنا است ـ رهایی دهد و باشد مثل انسانهایی که دلبستگی و رغبت خود را در رشته ایمان پیوند زدند؛ یعنی ایمان به قوانینی آوردند که مبتنی بر ابدیت حیات بشر است که فقط سعادت ابدی انسان ـ که هدف والای انسان نیز هست ـ در آن نهفته است. در واقع این افراد با بصیرت ناشی از اعتقاد به معاد (جاودانگی حقیقی) تشخیص دادهاند که رو نمودن به دنیا ارزشی ندارد و نیز همه ویژگی آن چون غم و اندوه، رنج و محرومیت، شیرینی و تلخی اش زودگذر و فانی است. بنابراین دنیا را معبری (محل عبور) بیش نمیداند. یعنی دنیا را مانند قافلهای گذران که مدتی مقیم خاک، گشته میداند. ازاینرو، بر این اعتقادند که نباید خود را به دنیا سرگرم کنند و آن را آباد کنند. قرآن درباره این افراد (در سوره بقره، آیه 4) میفرماید؛ آنان کسانی هستند که به آخرت و سرای جاویدان یقین دارند. با این معرفت یقینی است که آنها توانستهاند بت دنیا را بشکنند ـ و دنیا را آنگونه بخواهند که هدف از خلقتشان در آن هست، یعنی رسیدن به کمال. (1)تا اینکه برسند به جایی که به جز خدا نبینند و این بالاترین سعادت است که همان قرب الی الله است که هر سعادتی با این ملاک سنجیده میشود. ازاینرو، اینگونه افراد در این دنیا زندگی میکنند، اما به آن دلبستگی ندارند.
«هنگامی که روح انسان از ایمان به حق سرشار گردید و به ابدیت خود اطمینان یافت، احساس قدرت فزاینده و نیروی شگرفی خواهد کرد و اینجاست که خود را
1) انسان که در سرشتش روح الهی دمیده و بدان جهت اشرف مخلوقات گردیده و برای تکامل آفریده شده است، موجودی هست که با برخورداری از عقل، اراده و قدرت تشخیص و بهرهمند بودن از فیض وجود پیشوایان دین و کتابهای هدایت، خداوند سبحان زمینه رستگاری، عشق به ایمان و تنفر از کفر را در نهاد انسان نهفته است، ولی در تصمیمگیری و انتخاب راه هدایت و ضلالت حق و باطل، بشر را مختار و آزاد گذارده و صلاحیت برگزیدن روند تکامل یا سراشیبی انحطاط را به خود انسان سپرده است.
از وابستگی مطلق به ارزشهای ناپایدار زمینی بینیاز میبیند، و در حقیقت، مالک جهان میشود. به عبارت دیگر، رهروان سرمنزل ابدیت از نعمتهای زمینی فقط بهعنوان وسیلهای برای رسیدن به مقصد برین استفاده میکنند». (1)
امام علی علیه السلام در این باره میفرماید:
کَفیٰ بالْمَرءِ سَعادَةً اَنْ یَعْرِف عَمّا یَفْنی وَ یَتَوَلَّهُ بِما یَبْقی. (2)
برای سعادت و نیکبختی انسان همین بس که روی برگرداند از آنچه نابودشدنی است و مشتاق گردد بدانچه ماندنی است.
آنچه که در ارزش شدن و ضد ارزش دانستن امور برای افراد اثر دارد، نوع نگرش او به جهان هستی است. از میان مسائل جهانبینی، نگرش به آینده و پایان زندگی، عمیقترین تأثیر را بر آرمانهای اخلاقی بشر از خود به جای میگذارد. بدیهی است کسی که زندگی خود را محدود به این جهان میداند، آرمانش متفاوت با انسان معتقد به جاودانگی میباشد. به طور یقین در بسیاری از موارد، آنچه برای شخص اول ارزشمند و مطلوب است، برای دوّمی، ضد ارزش و نامطلوب میباشد و برعکس. در اینجا به بررسی مطالبی درباره تأثیر جاودانگی در دگرگونی ارزشهای حاکم بر زندگی انسان میپردازیم.
«یکی از کارهایی که برای انسان معتقد به جاودانگی (معاد) رنگ ارزشی پیدا میکند و وظیفه خود میداند که در پی آن باشد، بندگی خداوند متعال است. به این معنا که خدا را صاحب اختیار خود بداند و در تحصیل رضای او کوشش کند و از غضبش پرهیز نماید. علت آن نیز روشن است؛ زیرا رضایت او راه وصول به سعادت اخروی و حقیقی است. آیه مربوط به این بحث در سوره حج آیه 77 آمده که خداوند میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، رکوع و سجده کنید و پروردگارتان
را بپرستید و کار خوب انجام دهید، باشد که رستگار شوید.» این آیه حاکی از ارتباط بین بندگی خداوند و رسیدن به فوز رستگاری است.
و در آیات 14 و 15 سوره طه، علت لزوم بندگی را با وجود جاودانگی و معاد تبیین میکند و همچنین خدا در آیه 7 سوره عنکبوت، علت لزوم بندگی خدا را به بازگشت بهسوی خود معرفی کرده است.
غالباً مردم از مرگ گریزانند، اما باور داشتن جاودانگی، چنان تلقی انسان از مرگ و زندگی را دچار تحول میکند که امری مطلوب و ارزش و حسنه محسوب میگردد. بر این اساس، برای شخصی که جاودانگی را باور کرده باشد، رهیافتن به لقای الهی و رهایی از دام حجاب جسمانی، ارزشی است که چیزی با آن برابری نمیکند. مرگ در نظر این افراد، فنا نیست تا مایه خسران باشد، بلکه وسیلهای برای حضور در نظر محبوب است. ازاینرو، از دیدگاه فرد معتقد به معاد، مرگ از امور پسندیده و ارزش محسوب میشود. بهعنوان نمونه میتوان از حالتهایی که در صحنه عاشورا نسبت به سالار شهیدان و یاران او در زمان شهادت گذشت و به وقوع پیوست، نام برد و نیز از رشادتهای رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس که از فرهنگ عاشورا نشئت میگرفت، نام برد.
یکی از اساسیترین تأثیرات معاد و شیرینترین ثمره جاودانگی، زدودن شرک و ریا از نیتها میباشد. انسان معتقد به جاودانگی، در زندگی و فعالیتها و کارها و رفتارش تنها رضایت خدا را در نظر دارد و از وابستگیها رها و آزاد است؛ یعنی به غیر از خدا توجهی نمیکند. از اینروست که در نظر چنین فردی غیر خدا که مظاهر رنگارنگ و متنوع دنیا را در برمیگیرد، متاع غرور و بیقدر و قیمتند و ارزشی ندارند که انسان آنها را به وجهه همت خویش قرار دهد و در جلب آن
تلاش نماید. خدا در آیه 110 سوره کهف، در این باره میفرماید:
... فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا.
... پس هرکس به لقای پروردگارش امید دارد، باید به کار شایسته بپردازد و هیچ کسی را در پرستش پروردگارش شریک نسازد.
یکی از آثار اعتقاد به معاد و زندگی جاودانه در آخرت، تسلیم بودن در مقابل حق میباشد. قرآن کریم، با بیان داستان حضرت موسی و فرعون و مبارزه ساحران با معجزههای حضرت موسی، به این مسئله اشاره میکند که ایمان آوردن ساحران به حضرت موسی و تمام اصول دین الهی از جمله معاد و زندگی جاودانه باعث شد که آن ساحران از تنبیه شدیدی که فرعون به آنها وعده داد و در نهایت به آن عمل هم نمود، نترسند. آنان در جواب فرعون که گفته بود من پاها و دستان شما را یکی از چپ و یکی را از راست قطع میکنم و شما را بر تنههای درخت خرما میآویزم، گفتند: ما هرگز تو را بر معجزاتی که از سوی خدا برای ما آمده است، ترجیح نمیدهیم. پس هر حکمی که میخواهی، بکن که تو فقط در این دنیا حکمران هستی. ما تسلیم خداوند هستیم و توبه میکنیم تا او ما را ببخشد. هر کسی به نزد پروردگار، گناهکار رود، جهنم برای اوست. هر کسی مؤمن به نزد او رود، بهشت برای اوست و در آن جاودانه خواهند ماند. (1)و (2)
یکی دیگر از آثار تربیتی که اعتقاد به جاودانگی را به همراه میآورد، ایجاد غم و اندوه مبارک در افراد است. در واقع، ترس و نگرانی از عذاب و عقاب اخروی، آرامش درون را به غم و اندوه بدل میسازد که این غم و اندوه برای انسانها خیر و
مبارک خواهد بود؛ زیرا ثمرههای نیکویی به بار میآورد. ازاینروست که میتوان گفت این غم و اندوه نه تنها مشکلآفرین نیست، بلکه سازنده است؛ زیرا چنین غم و اندوهی قطعاً به دنبال خود پشیمانی از اعمال گذشته را به همراه دارد. «کیست که بپذیرد، به دنبال عمل ناپسند و ناروا، مؤاخذه در کار است و به هیچ وسیلهای نمیتوان از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد، از کرده خویش پشیمان نشود؟» (1)و چون به دنبال آن غم و اندوه، ندامت و پشیمانی حاصل میشود، دیگر مشکلی نخواهد بود و جای نگرانی نیست؛ چون این ندامت و پشیمانی، توبه است و باید گناهان گذشته را با اعمال خیری که قرآن ترسیم نموده، جبران کرد. بدیهی است از چنین غم و اندوهی باید استقبال کرد.
طبق بیان قرآن کریم (سوره زمر آیه 23)، غم و اندوه حاصل از توجه به عذاب و جزای الهی در پناه توجه به لطف و رحمت او چنان نیست که در انسان ایجاد یأس و نومیدی کند و موجب تزلزل و سستی گردد، بلکه موجب تعادل یافتن خوف و رجا میگردد. اگر کسی خداوند را به این نشناسد که رحمتش بر غضبش سبقت میگیرد، ممکن است دچار خیالات واهی و یأس و سرخوردگی شود. یأس ناشی از ناامیدی از رحمت خداوند با آموزههای هیچ یک از ادیان الهی ـ به خصوص با آیین پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله ـ منطبق نیست و خداوند همواره انسانها را با بیانهای روحبخش و امیدافزا بهسوی خود میخواند.
یکی از پیآمدهای تربیتی اعتقاد به جاودانگی این است که شخص سعی میکند تا از کنار فرصتهای پیش آمده به راحتی نگذرد، بلکه کمال استفاده را از آن بکند؛ چون میداند زمان زندگی او در دنیا نسبت به حیات اخروی بسیار محدود است و فرصتها زودگذر است. پس هر چه در حیات ابدی خود بدان نیاز دارد، باید در
1) اسدالله جمشیدی، آثار فردی معاد، ص162.
همین زمان محدود به دست آورد. ازاینرو، فرصتها را از دست نمیدهد. حال به چند مورد از این فرصتها اشاره میکنیم. البته استفاده از فرصت فقط برای انجام یک سری اعمال نیک و یا دوری از یک سری اعمال ناشایست نیست، بلکه استفاده از فرصتها میتواند ظرفیت انسان را نیز در پرستش خداوند تکامل دهد یا خدای نکرده، ظرفیت طغیان را در صورت از دست دادن فرصتها بالا ببرد.
شخصی که معتقد به جاودانگی باشد، دیگر غافل نیست، بلکه آگاهانه از فرصتها برای رشد و تکامل خود استفاده میکند؛ یعنی خود را به کارهای بیهوده دنیا مشغول نمیسازد. چون میداند فرصت دنیا محدود و بهرههای آن بسی ناچیز است و حتی در قلمروی که به دست میآید؛ نمیتوان برای همیشه حفظش کرد. بلکه سعی میکند این زمان و وقت محدود را در جهت عاقبتبخیری خود به کار گیرد؛ یعنی خود را به کارهایی مشغول سازد و مسایلی را دغدغه ذهنی خود قرار دهد که خشنودی خداوند را به همراه دارد؛ برای مثال، به مطالعه و تفکر در امور خود بپردازد تا آگاهی خود را بالا ببرد و راه راست زندگی کردن برای او روشنتر شود. در این راستا، برنامهریزی او بر اساس قوانین الهی شکل میگیرد و از این طریق میتواند به معیشت و زندگی خود جهت الهی بدهد؛ چرا که فراگیری معارف و گسترش حوزه بینش، تأثیر بسزایی در نوع خواستهها و گرایشهای انسانی دارد که هر لحظه از آن میتواند در درگاه الهی، عبادت محسوب شود.
افرادی که معتقد به جاودانگی باشند، دیگر دنیا را جای ماندن نمیدانند، بلکه دنیا در نظر آنها محل عبور و رفتن است و این افراد از دنیا بهعنوان مزرعه آخرت استفاده میکنند. به عبارت دیگر، آنها معتقدند که باید در دنیا تلاش و همت و
تدبیر و از تنبلی و کسالت پرهیز کرد تا به یک تجارت سالم دست یابند. (1)منظور از تجارت سالم همان به دست آوردن زاد و توشه (انفاق، زهد، تزکیه نفس، عبادت، و...) برای سرای جاویدان و اخروی خود میباشد.
ازاینروست که اینگونه افراد نه تنها از کوچکترین غفلت که باعث خسران و ضرر و زیان است؛ دوری نمیکنند، بلکه با روحیه همت مضاعف برای رسیدن به هدف خود که همان رهایی از درد و عذاب الیم است، تلاش میکنند. از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «نِعْمَ العَونُ الدُّنیا علی الاخِرَةِ؛ دنیا بهترین یار و یاور آخرت است». (2)
یکی دیگر از آثار جاودانگی به دست آوردن موفقیت انسان در حیطه آزمایشهای الهی است که به تبع آن، رشد و ترقی انسان را نیز به همراه دارد. در این دنیا، ضرورت رشد فضیلتها و تکامل و پرورش، کاملاً احساس میشود. (3)خداوند همه انسانها را مورد آزمایش قرار میدهد تا:
انسان به رشد و شکوفایی استعداد نهفته خود برسد.
روحیه مقاومت در انسانها ایجاد شود.
انسانهایی را که بی اعتنا و بیاحساس هستند، بیدار و آگاه کند و آنها را به یاد خداوند سبحان و دستورهای الهی بیندازد.
خدا در آیه 155سوره بقره در این باره میفرماید: «همانا همه شما را با اموری همچون ترس، گرسنگی، زیان مالی و جانی و کمبود میوهها، آزمایش میکنیم و بشارت بده
1) تجارت ناسالم، همان وابستگی به دنیا است که انسان را به سقوط و انحطاط فکری و... میرساند مثل ثروتاندوزی و غرور و قدرتطلبی و... .
2) بحارالانوار، ج 73، ص127.
3) انسان که در سرشتش روح الهی دمیده و بدان جهت اشرف مخلوقات گردیده و برای تکامل آفریده شده است، موجودی است که با برخورداری از عقل، اراده و قدرت تشخیص و بهرهمند بودن از فیض وجود پیشوایان دین و کتابهای هدایت، خداوند سبحان زمینه رستگاری، عشق به ایمان و تنفر از کفر را در نهاد انسان نهفته است، ولی در تصمیمگیری و انتخاب راه هدایت و ضلالت، حق و باطل، بشر را مختار و آزاد گذارده و صلاحیت برگزیدن روند تکامل با سراشیبی انحطاط را به خود انسان سپرده است.
به استقامتکنندگان».
«بر این اساس، ظرفیت و توان انسانها در برابر متاع دنیوی به محک آزمایش گذارده میشود و این اعتقاد به سرای ابدیت است که ظرفیت درون شخص را با یک دگرگونی عمیق کیفی وسعت میبخشد و مثل امواج پیدرپی گسترش مییابد، تا آنجا که خودکامگی نفس و حسّ آزمندی دیوانهوار او و شرارت ناشی از آن را برای چپاول این بهرهها در میزان وسیع زندگی، مهار میکند و مجموعه نهادها و خصیصههایش را در کنترل میگیرد و در نتیجه، انسان به امید پاداشهای بزرگ و بیم از کیفرهای سخت، از هجوم بیرویه و گرایش نامعقول به بهرههای مادی اجتناب خواهد ورزید». (1)و (2)
اطمینان شورآفرین و دلپذیر ناشی از چنین روحیهای (اعتقاد به جاودانگی) به وی این ویژگی را میبخشد که در برابر مظاهر فریبنده جهان و خواستههای نفسانی، محکم و استوار بایستد، نه دیگر نالهاش از کمبودها و حوادث فرساینده بلند میشود و نه کامیابیها او را به دام خودپرستی و غرور میافکند، تمام اموری که برای سایرین ایجاد خودباختگی میکنند، در او اثر نامطلوبی نخواهد بخشید. برای روشن شدن مطلب، مثالی میآوریم. انسانها وقتی با فقر و فشار، گرفتاری و مشکلات، رنج و مشقت، غم و مصیبت، یا به وسیله پول، عنوان، مقام و قدرت و... در بوته امتحان قرار میگیرند، عدهای به دلیل خوی و خصلتها، دلبستگیها، تربیت نادرست، محیط
1) همانگونه که سنگ «طا» در کوره آتش قرار نگیرد و ذوب نشود و ناپاکیها از آن زدوده نگردد، خالص، ناب و شفاف نمیشود و ارزش پیدا نمیکند و نمیتواند طوق گردن و حلقه دست و ابزار زینتی شود. انسان هم تا گرفتار کوره حوادث و ناملایمات زندگی نشود، در شعلههای سوزان پیشامدها ذوب نگردد و پلیدی، خباثت و سایر صفات رذیله از وی برطرف نشود، به تکامل و بالندگی نمیرسد و برنده مدال «لقد کرمنا بنیآدم» نمیشود و تا در این وادیها و میدانها متانت، لیاقت و استقامتش آشکار نگردد و پایداری و ثباتش در راه هدف و آرمان به اثبات نرسد، نمیتواند عهدهدار رسالت بزرگ و مسئولیت سنگین گردد. همانگونه که زندگی سراسر رنج و مشقت پیامبران، گویای این حقیقت است که انسان تا دچار «ابتلا» نگردد، رشد و تکامل نمییابد و لیاقت و شایستگی مقام قرب الهی را کسب نمیکند.
2) موسوی لاری، معاد و فردای جاویدان، ص17.
آلوده، آموزش گمراهکننده نمیتوانند از عهده آزمایش الهی بیرون آیند و در میدان امتحان مردود و گمراه میشوند، در پرتگاه انحراف فکری و انحطاط اخلاقی سقوط میکنند. اگر دچار فقر باشند، با دزدی، غش در معامله و رشوه و...، دین خود را به دنیا میفروشند. اگر در موقعیت سیاسی و نظامی و مقام و قدرت قرار دارند، با حیف و میل بیتالمال، بیعدالتی، تبعیض و ستم به جامعه، نمیتوانند امتحان خود را به خوبی پس بدهند. و به دره انحطاط سقوط میکنند.
در مقابل این افراد میتوان در حد اولی از پیامبرانی چون حضرت ابراهیم، حضرت موسی و حضرت سلیمان و حضرت یوسف و حضرت ایوب و پیامبر عظیم اسلام و امامان علیهم السلام نام برد که آزمایش برای آنان اسباب کسب درجه و وسیله کرامت است یا بقیه مردم که به مقام و منزلت عالی رسیده و از بندگان مقرب و عبد صالح پروردگار شدهاند، بر اثر پشت سرگذاشتن امتحانهای الهی است. به یقین میتوان گفت اگر ابتلا و آزمایش در کار نبود، حضرت ابراهیم علیه السلام، آن ابراهیم علیه السلام بت شکن و حضرت موسی علیه السلام، فرعون برانداز نبود.
ازاینروست که این انسانها نه از مصایب دنیا دلگیر میشوند و نه از آسایش دنیا، دگرگون (مغرور و متکبر نمیشوند). اگر هم در فقر قرار گرفتند، خویشتن را حفظ میکنند و خود را نمیبازند. اینگونه افراد به خاطر اعتقاد به جاودانگی وقتی در معرض آزمایش الهی قرار میگیرند، نه تنها از عمل به دستورهای الهی دست نمیکشند، بلکه این آزمایشهای الهی را نعمتی برای خود میدانند؛ چون از این طریق میتوانند مقام معنوی خود را رشد و ترقی دهند و از پاداش بزرگ الهی برخوردار شوند. شاید در ظاهر، این افراد در سختی و گرفتاری به سر میبرند، ولی در حقیقت، آنها با آن سختی و ابتلائات، در آسایش و خوشی و آرامش به سر میبرند و از این همه فشار لذت میبرند؛ چون خود را به خدا نزدیکتر میکنند.
با توجه به تأکید زیاد قرآن و روایات بر مسئله جاودانگی، اهمیت توجه به آن در
صدا و سیما روشن میشود؛ چون بیش از 1700 بار در قرآن درباره مسئله جاودانگی، قیامت، برزخ، بهشت و جهنم تذکر داده شده است.
متأسفانه در برنامههای فعلی صدا و سیما، موردهایی که یادآور مسئله آخرت و زندگی جاودانه در آن و نشان دادن پستی زندگی دنیا باشد، کم به چشم میخورد. ازاینرو، کیفیت برنامهسازی صدا و سیما درباره این مسئله باید به گونهای باشد که نتایج زیر به دست آید:
الف) روشن شدن تمام زوایا و ابعاد مختلف زندگی جاودانه بشر؛ یعنی عالم ذر، عالم دنیا، عالم برزخ، عالم قیامت، بهشت و جهنم. باید برنامهها به گونهای باشد که سیر انسان در این عوالم مختلف برای همگان روشن شود.
ب) علاوه بر روشن شدن مسئله جاودانگی باید این مسئله دغدغه روزانه همه افراد باشد؛ یعنی هر لحظه مراقب رفتار خود و در حال محاسبه آن بر اساس قوانین دین باشند. در ظاهر به نظر میرسد یاد مرگ و قیامت سبب افسردگی و خمودی انسانها میشود، اما با توجه به اینکه این مسئله، هماهنگ با فطرت انسانی است، از نظر روانشناسی اسلامی اطمینان روحی و رفتاری را به ارمغان میآورد. به عبارت دیگر، اعتقاد به جاودانگی زندگی آخرت و اعتقاد به گذرا بودن و محدودیت زندگی در این دنیا، سبب جلوگیری انسان در ارتکاب به گناهان و توفیق انسان در اطاعت خداوند میشود. همین دوری از گناهان و اطاعت خدا مایه اطمینان و آرامش اوست همچنان که در قرآن، آمده است که انسان با یاد خدا آرامش میگیرد.
ج) باید ترویج مسئله جاودانگی در صدا و سیما بهگونهای باشد که سبب بلوغ فکری سه سطح مختلف جامعه شود:
یکـ سطح عمومی؛ یعنی ساخت برنامههایی برای کودکان، نوجوانان و عموم مردم که دارای تحصیلات عالی نیستند.
دوـ سطح تخصصی؛ یعنی ساخت برنامههایی برای جوانان و نیروهای متخصص جامعه در رشتههای مختلف.
سهـ سطح بنیادین؛ یعنی ساخت برنامههایی که مخاطب آن، نخبگان سیاسی،
فرهنگی و اقتصادی جامعه هستند.
حسین تهرانی، سید محمدحسین، معادشناسی، تهران، حکمت، 1366.
عطایی، بهشت جاویدان، تهران، کتابخانه صدر، بیتا.
قربانی، زینالعابدین، به سوی جهان ابدی، قم، شفق، 1363.
مطهری، مرتضی، معاد، قم، صدرا، 1373.
مکارم شیرازی، ناصر، معاد و جهان پس از مرگ، قم، هدف، 1369.
زیبایی انسان به آن است که گوهر وجودی انسان (روح) بر جسمش ریاست داشته باشد. پس اگر میخواهیم محبوب دلها باشیم و دلها را تسخیر کنیم، باید لحظه به لحظه مراقب نفس خود باشیم و افسارش را به دست گنج درونی خود (روح) بدهیم تا ظاهر و باطنمان به سمت حقیقت هدایت شوند.
حال که محور شخصیت آدمی، روح و روان اوست و مطرح کردن خود، جز غفلت (اندیشه را به غیر خدا مشغول کردن) و رسیدن به درکات هلاکت، نصیبی به همراه ندارد، آیا بهتر نیست در سایه گمنامی، شرایطی را فراهم آوریم که به وظیفه خود عمل کنیم؟
«کسی که در درون خود به مقام ریاست رسیده، مجاز است که خود را برای ریاست بیرون عرضه کند.» (1)«آنها که عاقل، زاهد، عارف، عابد و بنده خدا هستند و طعم ریاست را به خوبی چشیدهاند، قبل از اینکه درباره مسائل اجتماعی و سیاسی سخن بگویند، در محیط داخلی روح خود، تکلیف رییس و مرئوس را مشخص میکنند و میگویند: روح باید فرمان بدهد و بدن باید اطاعت کند و اینگونه ریاست، ریاست واقعی است». (2)
«به عبارت دیگر، آن کسی که میخواهد ریاست جامعهای را بپذیرد، حتماً باید
بکوشد قبل از ریاست جامعه، در درون خود ریاست بر همه قوا را فراهم کند. در بخشهای ادراکی بر وهم و خیال و در بخشهای تحریکی بر شهوت و غضب، فرمانروا باشد». (1)
«جاهل که معنای ریاست واقعی را نمیداند، هم در تحلیل و تببین حقیقت آن اشتباه میکند و هم در تطبیقش بر مصداق در میماند. او بدن را بر روح مسلط و آن را امیر و رییس میکند و بر کرسی ریاست مینشاند و روح الهی را تحت اسارت بدن میگیرد. بدن، لذت جسمانی طلب میکند و بدین جهت روح را وادار میکند که برای تأمین رفاه بدن بیندیشد و راه حل ارائه کند تا بدن به آن لذت جسمانی برسد. از آن به بعد، نقشههایی که کشیده میشود، برای آن است که بدن فرمان دهد و روح اسیر شده باید اطاعت کند. به عنوان مثال، روح، نقشه میکشد هر درس و بحثی را که خوانده، به پای لذت بدن بریزد و بدن را اطاعت کند.
اگر درسخواندهها بخواهند به نظام اسلامی خیانت کنند و به جامعه مسلمین آسیب برسانند، بیشتر از درسنخواندهها آسیب میرسانند. همه سلاحهای خانمانسوز توسط درسخواندهها اختراع و شناخته شده است». (2)
اهل لغت، «جاهطلبی» را «مقامخواهی، منصبجویی و منزلتطلبی» (3)معنا کرده اند.
«جاه، به معنای بزرگی و منزلت است، که اسم مصغّر جاه، «جویه» میباشد.» (4)جاه «به معنای منزلت داشتن در نزد پادشاه و سلطان میباشد و اسم تصغیرش جویه است. رجل و جبه، به معنای کسی [است] که صاحب جاه باشد». (5)
صاحب کتاب مجمع البحرین، «جاه» را اینگونه معنا کرده است: «[جاه]: عبارت است از قدر و منزلت داشتن؛ یعنی فلان کس صاحب مقام و منزلت است». (1)
جوهری در کتاب صحاح اللغه نیز چنین بیان کرده است: «[جوه: جاه:] به معنای قدر و منزلت است؛ یعنی وی صاحب منزلت است». (2)
«علمای اخلاق، جاهطلبی را در اصطلاح چنین معنا کردهاند: و معنی الجاه ملکُ القلوب المطلوبة تعظیمها و طاعتها و کما ان الغنی هو الّذی یملکُ الدّنانیر و الدراهم ...؛ حقیقت جاه، تسخیر و مالک شدن دلهای مردم به هدف تعظیم و پیروی آنهاست؛ چنانکه ثروتمند مالک طلا و نقره است و برای تأمین اهداف و اغراض نفسانی از آنها بهرهبرداری میکند. مقامخواه و جاهطلب هم کسی است که در فکر تسخیر دلهای مردم، برای کسب موقعیت اجتماعی و قدرت است تا از این طریق، به اهداف و اغراض دنیوی خود دست یابد. از سوی دیگر، مردم تا یک سلسله ویژگیها و برجستگیهای کمالی در شخص نبینند، مجذوب و مطیع او نخواهند شد. ازاینرو، جاهطلب با نشان دادن برخی ویژگیهای کمالی، آنها را به پیروی و سرسپردگی از خود وا می دارد. پس میزان شهرت و آوازه جاهطلب و پیروی مردم از او، وابستگی به کمالات او در پندار مردم دارد». (3)
معنای جاهطلبی در قرآن عبارت است از برتریجویی و برتری طلبی، امتیاز قایل شدن برای خود در مقابل دیگران؛ چنانکه در قرآن میخوانیم: «تِلْکَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الأرْضِ وَلا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ؛ آن سرای آخرت را
برای کسانی قرار میدهیم که در زمین، خواستار برتری و فساد نیستند و فرجام (خوش) از آنِ پرهیزکاران است». (قصص: 83)
«آنچه سبب محرومیت انسان از مواهبِ سرای آخرت میشود، در حقیقت، همین دو است: برتریجویی (استکبار) و فساد در زمین که همه گناهان در آن جمع است؛ چرا که هر چه خدا از آن نهی کرده، حتماً برخلاف نظام آفرینش انسان و تکامل وجود بوده [است]. بنابراین، ارتکاب آن، نظام زندگی او را بر هم میزند. [پس] مایه فساد در زمین است». (1)
صاحب تفسیر المیزان مینویسد:
مراد از گردنفرازی در آیه این است که بر بندگان خدا استعلا و استکبار بورزند، و منظور از فسادانگیزی این است که خواستار گناهان و نافرمانی خدا باشند که برتریجویی یکی از مصادیق فسادخواهی است و اگر از میان فسادها، خصوص برتریجویی را نام برده، به خاطر اهمیت فوقالعادهاش مطرح شده است. حاصل معنای آیه این است که این خانه آخرت، یعنی بهشت را اختصاص به افرادی میدهیم که نمیخواهند با برتریجویی بر بندگان خداوند یا هر معصیتی دیگر، در زمین فساد راه بیندازند. (2)
منظور ما از جاهطلبی، همان ریاستطلبی، مقامپرستی و علاقه به منزلت داشتن در دلهاست. چنانکه از معنای لغوی و اصطلاحی واژه نیز روشن شد، انسانهای دور از اخلاق اسلامی و بیتوجه به دین، درصدد هستند که از این راه، دیگران را تحت فرمان خود درآورند و بر آنان حکمرانی کنند.
«هر میل و خواستی، ناشی از یک سلسله عوامل و انگیزههای درونی است که صاحب میل برای تحقق بخشیدن آن در جهان خارج به تلاش و تکاپو میپردازد.
موقعیتخواهی در میان مردم نیز دارای علل و انگیزههایی است که شناخت آنها در پیشگیری و درمان این رذیله اخلاقی مؤثر است.
بدون تردید، ریاستطلبی و مقامخواهی، یک بیماری خطرناک و از رذایل اخلاقی و یکی از مهمترین انحرافات اخلاقی در روابط سیاسی و اجتماعی است که مقدمه و منشأ سایر خطاها و لغزشها میگردد. علل و انگیزههای زیادی باعث این بیماری میشود که به ذکر چند علت میپردازیم». (1)
«با توجه به حقیقت جاه و مقام که مالک شدن دلهای مردم است، این جایگاه، در شخص این توانایی را ایجاد میکند که از طریق جلب توجه دیگران به خود، آنها را به پیروی از خود وادار نماید تا به تمام اهدافش برسد. عاملی که باعث محبوبیت پول و جمعآوری ثروت است، خود پول نیست، بلکه علاقه به مال، به آن دلیل است که وسیلهای برای رسیدن به تمام خواستهها و دوستداشتنیهاست». (2)
در مقایسه میان مالخواهی و جاهطلبی، علمای اخلاق فرمودهاند: علاقه و محبت به جاهطلبی، به چند دلیل، قویتر و شدیدتر از علاقه به مال است؛ زیرا:
بنابراین، جاهطلبی برای کسانی که خواهان مقام دنیوی هستند، دوستداشتنیتر از ثروت و مال است.
مال و ثروت در معرض خطر و نابودی است؛ چون از دستبرد دزدان و غاصبان و طمعورزی ستمگران در امان نیست و نگهداری آن با زحمت و همراه با هزینه سنگین است. هرگاه قلبها در تصرف و تسخیر شخص مورد نظر و احترام قرار گیرند، دزدان، غاصبان و نابخردان، توانایی راهیابی به قلب را ندارند و گنجینه دلها پر از علاقه و دوستی به فرد صاحب مقام و منزلت است. ازاینرو، شخص مورد احترام از این نظر آسودهخاطر و مطمئن است.
جاه و منزلت، بدون هزینه و زحمت امکان گسترش دارد؛ زیرا افرادی که به کمال شخص معتقد باشند، با عشق و علاقه، به تبلیغ و ترویج شخص موردنظر میپردازند و دلهای افراد دیگر را نیز تسلیم و منقاد مراد خود میکنند. افزایش ثروت جز با زحمت و پذیرش هزینه و خطرهای احتمالی میسر نیست. بدین سان، طبیعی است که علاقه و محبت به مقام و ریاست بیش از علاقه به مال باشد». (1)
«قابل توجه است به همین اندازه که جاهطلبی، دلهای مردم را به خود مشغول میکند و آنان میتوانند به اهداف و اغراض شهوانی دست یابند، به همان نسبت، خطر دینگریزی و ارزشزدایی در افراد جاهطلب وجود دارد». (2)
«احساس حقارت ممکن است واکنشهای متفاوت داشته باشد و از جمله آنها «جاهطلبی» است. اشخاصی که در زندگی اجتماعی، مورد تحقیر قرار گرفته[اند] و از این وضعیت رنج میبرند، تلاش میکنند از طریق جاهطلبی و بلندپروازی،
این شکست را جبران کنند.» (1)گفتهاند که «علت میل شدید قیصر به قدرت، وجود دست فلجش بود؛ یا روزولت در دوران کودکی، کودکی خجول و نازکنارنجی بود؛ و یا ناپلئون در دوران کودکی همیشه وسیله خنده همکلاسانش بود. اغلب خلبانان مشهور و سربازان شجاع نیز در دوران کودکی، بچهننه شمرده میشدند و روی این اصل بعدها تصمیم گرفتهاند با ترقیات لازم، به خود و سایرین ثابت کنند که آنقدرها هم ضعیف و ناتوان نبودهاند». (2)
بنابراین، توهین و تحقیر از سوی دیگران به عقده تبدیل میشود و انگیزه جاهطلبی و میل به قدرت در انسان خواهد شد.
بسیاری از ریاستها سود مادی ندارد و چه بسا جز اعتراض و ناسزا گفتن و بدگویی مردم، چیز دیگری در آنها نباشد. با این حال، بعضی برای به دست آوردن چنین ریاستهایی بسیار تلاش میکنند. این افراد فقط عاشق ریاست و مقامند و با سود و زیان و خوب و بد آن کاری ندارند. آنها تنها پست و مقام را برای خود، کمال و شخصیت میدانند و با به دست آوردن آن، دیگر احساس حقارت و کمبود شخصیت نمیکنند؛ چنانکه اگر هم به مقام مورد نظر خود نرسند، همواره خود را در جامعه انسانی ناقص، کمشخصیت و حقیر میبینند. در نظر این افراد، هر کس که پست و مقام بالاتری را اشغال کند، کاملتر خواهد بود. (3)
نراقی در جامع السعادات مینویسد:
محبوب انسان، علم و قدرت و مال و جاه، از جهت کمال بودن آنهاست؛ این نیست جز به سبب اغوای شیطان. چنان امر بر آدمی مشتبه میشود که کمال حقیقی را با کمال وهمی و خیال اشتباه میکند و همه آنها را کمال میداند
و به همه دل میبندد، اما در حقیقت بعضی از اینها کمال حقیقی و بعضی کمال وهمی است که اصل و ریشهای ندارد، بلکه سعی در طلب آن، نادانی و زیانکاری و تضییع وقت و زبونی است. شکی نیست که مال و جاه، کمال نیست؛ زیرا قدرت و استیلا بر اموال از راه تصرف در آنها و بر دلها و بدنها به وسیله تسخیر و به فرمان درآوردن آنها، با مرگ پایان میپذیرد. بنابراین، هر که آن را کمال پندارد، نادان است.
مردم در گرداب این نادانی گرفتارند و گمان میکنند که قدرت بر اجساد به قهر و غلبه و بر اموال به وسیله گسترش ثروت و توانگری، و بر تعظیم دلها به سبب جاه و منزلت، کمال است و چون عقیده به کمال بودن اینها پیدا کردند، آنها را دوست میدارند و چون به آنها دل بستند در جستوجوی آنها برمیآیند، و چون به دنبال آنها رفتند بدانها مشغول میشوند و جان و عمر خویش بر سر آنها میگذارند. در نتیجه، کمال حقیقی، یعنی علم و آزادگی را که موجب قرب به خداست، فراموش میکنند. اینانند که زندگی دنیا را به آخرت خریدند. پس در عذاب ایشان هرگز تخفیف داده نخواهد شد و یاری نمیشوند. (1)
در بین دانشمندان غربی، افراد زیادی هستند که جاه و مقام و ریاست و قدرت را کمال میپندارند.
«از جمله این متفکرین، نیچه است که یکی از حکمای آلمان در اواخر قرن نوزدهم است. او انسانها را به دو بخش خواص و عوام تقسیم کرده و حق زندگی را تنها برای خواص قایل است؛ یعنی این خواصند که برای رسیدن به تمایلات نفسانیشان میتوانند دست به هر کاری بزنند، گرچه آن کار به نابودی طبقه عوام که اکثریت انسان را تشکیل میدهند، تمام شود. او میگوید: «انسان» باید کوشش نماید تا خود را به مرتبه برتر برساند و مردمی برترند که از نیک و بد برتر باشند، عزم و اراده داشته [باشند]، و قید و بند تکلیف نفس را بگسلانند... غیرپرستی چیست؟ خود
1) محمدمهدی نراقی، جامع السعادات، ج 2، ص 474.
را باید خواست و خود را باید پرستید. ضعف و ناتوانی را باید رها کرد تا از میان برود... مرد برتر آن است که نیرومند زندگی کند و هواها و تمایلات خود را برآورده نماید، خوش باشد و خود را خواجه و خداوند دیگران بداند و هر مانعی که برای خواجگی پیش بیاید، از میان بردارد و از خطر نهراسد و از جنگ و جدال نترسد». (1)
«نیچه، تمام اصول انسانی و اخلاقی را که دانشمندان بدان معتقد بوده، برای احیای آن میکوشند، به باد استهزا [میگیرد و] میگوید: همه اینها از ضعف نفس است. رأفت و رقت قلب از عجز است و فروتنی و فرمانبرداری از فرومایگی است. حلم و حوصله و عفو و اغماض، از بیهمتی و سستی است. مردانگی باید اختیار کرد. بشر باید به مرتبه برتر برسد...». (2)
در بینش الهی، همه مقامها و پستهای ظاهری، از مقام سلطنت و ریاست، تا مقام وزارت و وکالت و استانداری و فرمانداری و مقامهای پایینتر، تکلیف و وظیفه به شمار میآید و همه آنها بار امانتی است که اگر بدون خیانت به مقصد برسد، برای صاحب آن مقام، وسیله کمال است و اگر به خوبی از عهده حفظ آن امانت الهی برنیاید، نه تنها کمال نیست، بلکه مایه شقاوت و بدبختی خواهد بود.
بنابراین، پست و مقام به خودی خود برای انسان کمال نیست، بلکه انسانِ باکمال و باکفایت باید به پستها گمارده شود، نه آنکه به وسیله پست و مقام، کامل گردد و به مقصد نهایی خویش برسد. پس از تصدی این مقام نیز اگر به خوبی از عهده تکلیفش برآمد و بار امانت را به مقصد رساند، این عمل، وسیلهای برای کمال اوست وگرنه مایه وبال و عذاب ابدیاش خواهد شد.
افراد جاهطلب را بیشتر میتوان از حرکات و کلمات و رفتارشان شناخت. برخی از این نشانهها از این قرارند:
آنها علاقه دارند تمام کارهای نیکی را که انجام میدهند، نشان دهند و همه را از آن کارها آگاه کنند تا نزد مردم مقام و منزلتی یابند. به این ترتیب، جاهطلبان به ریاکاری نیز کشیده میشوند؛ زیرا بدون ریاکاری، حس جاهطلبی آنها اشباع نمیشود. ازاینرو، بعضی از بزرگان اخلاق، جاهطلبی و ریاکاری را همراه یکدیگر در کتابهای خود عنوان کردهاند. (1)
هدف جاهطلبان، کسب وجاهت عمومی و اسم و آوازه از هر راهی است؛ البته نه برای اینکه وجاهت عمومی را مقدمه انجام اصلاحات اجتماعی و کارهای خیر قرار دهند، بلکه به این منظور که مردم، آنها را بستایند و در برابرشان خضوع کنند و آنها را بستایند.
جاهطلبان به سراغ کارهایی میروند که آوازه و شهرتی در آنها هست، هرچند بازده کمی داشته باشند. آنها هرگز کارهایی را که باعث شهرت آنها نشود، انجام نمیدهند، هرچند فایده این کارها برای جامعه چندین برابر باشد.
جاهطلبان توقع و انتظار دارند که همواره ستایش شوند و کمترین نقد و نکوهشی از آنها نشود؛ در مجالس، همه به آنها احترام کنند و کسی بالاتر از ایشان ننشیند؛ هنگامی که آنان سخن میگویند، دیگران سخن نگویند و سخن اول و آخر، سخن آنها باشد.
1) نک: محجة البیضاء، ج 6، ص 106.
از نگاه جاهطلبان، افرادی که آنها را تکریم و تعظیم میکنند، انسانهایی بامعرفت هستند و افرادی که به آنها اعتنایی ندارند، افرادی بیمعرفت و نمکنشناسند. به همین دلیل، این افراد بیشتر مورد تنفرند و بسیار زود هم شناخته میشوند. در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «مَنْ اَحبَّ اَنْ یَمثُلَ له الرِّجالُ فَلْیَتَبوّ مقعَدُه مِنَ النّار؛ کسی که دوست دارد، مردم دست به سینه مقابل او بایستند، جایگاه خود را در آتش دوزخ ببیند». (1)
از دیگر نشانههای این افراد این است که در دنیای وهم و خیال به سر میبرند و آنچه را در واقعیت عینی از مقام و منزلت به دست نمیآورند، در عالم اوهام و خیالات برای خود فراهم میسازند. (2)
نفاق این است که نهان و آشکار انسان، مخالف یکدیگر باشد؛ خواه این دورویی در ایمان باشد یا در طاعت یا در معاشرت با مردم؛ خواه به قصد طلب جاه و مال باشد یا غیر اینها. بعضی افراد برای رسیدن به ریاست و شهرت، راه نفاق و دورویی را در پیش میگیرند و هر گروهی را از این راه به طرف خود جلب میکنند؛ (3)گاه خود را طرفدار توده ستمدیده معرفی میکنند و زمانی با سرمایهداران همسو میشوند. گاهی به جمع غربزدگان و به اصطلاح روشنفکران میپیوندند و زمانی در جمع مؤمنان حاضر میشوند. خلاصه آنکه از هر فرصتی به سود خود استفاده میکنند.
«فی الزبور: لَیستِ الرِّئاسةُ رئاسةَ المُلکِ، إنّما الرِّئاسةُ رِئاسةُ الْاخِرَةُ؛ در زبور آمده است: ریاست به معنای پادشاهی نیست، بلکه ریاست (حقیقی) ریاست در آخرت است». (1)
امام صادق علیه السلام : «طَلبتُ الرِّئاسةَ فَوَجدتُها فِی النَّصیحةِ لِعبادِالله؛ ریاست را جستم، و آن را در خیرخواهی برای بندگان خدا یافتم». (2)
امام علی علیه السلام : «مَنْ بَذلَ مَعروفَه اِستحَقَّ الرِّئاسةَ؛ هر کس نیکی کند، سزاوار ریاست است». (3)
امام علی علیه السلام : «مَن سَما اِلی الرّیاسةِ صَبرَ عَلی مَضضِ السِّیاسةِ؛ کسی که بالا رود و به ریاست رسد، باید بر رنج و درد سیاست (اداره مملکت و رعیتداری) صبر کند». (4)
امام علی علیه السلام : «زَکوةُ الجاهِ بَذلُه؛ زکات جاه و مقام، بذل و بخشش آن است». (5)
امام علی علیه السلام : «مَنْ بَذلَ جاهَه اِسْتَحمَد؛ دیگران، کسی را میستایند که از جاه و منزلت خویش (در راه کمک به دیگران) بذل کند و دریغ نورزد». (6)
رسول خدا صلی الله علیه و آله : «ما ذِئبانِ ضَاریانِ ارسلا فِی زَریبةِ غَنمٍ، بأکثَرَ فَساداً فِیها مِنْ حُبِّ المالِ وَ الجاهِ فی دینِ الرَّجُل المسُلِم؛ حمله دو گرگ درنده به یک رمه گوسفند، زیانبارتر از حب مال و جاه برای دین انسان مسلمان نیست». (1)
امام علی علیه السلام : «مَن أَحَبَّ رَفعةَ الدُّنیا وَ الاخرةِ فَلیَمقُت فِی الدُّنیا الرفعةَ؛ هر کس دوست دارد در دنیا و آخرت، بلندمرتبه باشد، باید بلندمرتبگی را در دنیا دشمن بدارد». (2)
امام صادق علیه السلام : «مَن طَلَبَ الرِّئاسةَ هَلکَ؛ هر کس جویای ریاست باشد، نابود میشود». (3)
امام صادق علیه السلام : «إیّاکُم وَ هؤلاءِ الرُّؤساءِ الَّذین یَترأسون فَواللهِ ما خَفقَتِ النِّعالُ خَلفَ رَجُلٍ إلا هَلکَ وَ أهْلَکَ؛ از این سران ریاستپیشه بپرهیزید؛ زیرا به خدا سوگند که کفشها در پی مردی به صدا در نیاید، مگر آنکه او هلاک شود و دیگران (پیروانش) را نیز به هلاکت اندازد». (4)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله : «مَن أحبَّ أن یَمثُل لَه الرِّجالُ فَلیتبوَّا مَقعدهَ مِنَ النّار؛ هر کس دوست داشته باشد که مردم در برابرش به تعظیم بایستند، جایگاهش در دوزخ است». (5)
امام علی علیه السلام : «آفةُ العلماءِ حُبُّ الرِّئاسةِ؛ آفت دانشمندان، ریاستطلبی است». (6)
مغیرة بن شعبه، از اهالی طائف، در سال پنجم بعثت، اسلام آورد. او بسیار زیرک بود و به «شیطان عرب» شهرت داشت. هدف وی در زندگی، شکمبارگی و به دست آوردن مقام بود و در این راه از هیچگونه حقکُشی و رشوهخواری و ستم، باکی نداشت.
مغیرة در کوفه از طرف معاویه فرمانروایی میکرد و معاویه تصمیم گرفته بود که او را برکنار کند و سعید بن عاص را به کوفه بفرستد. هنگامی که این خبر به مغیره رسید، با خود گفت: مصلحت در این است که برای حفظ آبروی خود، نزد معاویه بروم و ضمن اظهار بیمیلی به ادامه مسئولیت خود و فرمانروایی بر کوفه از او درخواست استعفا کنم تا نزد مردم چنین وانمود شود که من، داوطلبانه از فرمانروایی کوفه کناره گرفتهام.
وی با همین انگیزه به سوی شام حرکت کرد. در شام ابتدا با نزدیکان و یاران خود ملاقات کرد و به آنها گفت: اگر در این اوضاع و احوال نتوانم حکومت کوفه را برای خود نگه دارم، دیگر هرگز به آن مقام دست نخواهم یافت. سپس نزد یزید بن معاویه رفت و به او گفت: بیشتر یاران پیامبر از دنیا رفتهاند و فرزندان آنها به جای مانده اند و تو از همه آنها در فضل و رأی و دین و سیاست، برتری. من نمیدانم چرا
پدرت، معاویه برای تو از مردم بیعت نمیگیرد! یزید گفت: آیا به نظر تو این کار، شدنی است؟ مغیره گفت: آری.
یزید که تحت تأثیر حرفهای مغیره قرار گرفته بود، نزد پدرش معاویه رفت و کلام مغیره را بازگو کرد. معاویه دستور داد مغیره را حاضر سازند. مغیره آنچه به یزید گفته بود، به معاویه نیز گفت و ادامه داد: شما شاهد بودید که بعد از قتل عثمان، امت اسلامی دچار چه اختلافهای شدیدی شد و چه خونهای زیادی ریخت. یزید، جانشین خوبی برای تو خواهد بود تا بعد از تو پناهگاهی برای مردم باشد و از خونریزی و فتنه جلوگیری شود.
معاویه گفت: چه کسانی در این کار، مرا یاری خواهند کرد؟ مغیره گفت: من تعهد میکنم که از مردم کوفه برای یزید بیعت بگیرم. زیاد بن ابیه (پدر عبیدالله) نیز از مردم بصره برای ولایتعهدی یزید بیعت خواهد گرفت. مردم شهرهای دیگر هم در بیعت با یزید مخالفت نخواهند کرد.
معاویه با هدف بیعت گرفتن برای یزید، مغیره را در پُست حکومت کوفه تثبیت کرد و از برکناری او منصرف شد.
مغیره نزد یاران خود بازگشت و در پاسخ آنها که از ماجرای برکناریاش میپرسیدند، گفت: من پای معاویه را در رکابی قرار دادم که حکومت اموی سالها به هجوم خود بر امت محمد صلی الله علیه و آله ادامه دهد و شکافی در مسیر آنها ایجاد کردم که هرگز ترمیم نشود.
وی برای عملی ساختن افکارش به کوفه برگشت و مسئله بیعت با یزید را با یاران خود و هواداران بنیامیه مطرح کرد. آنها نیز پیشنهاد او را پذیرفتند. او، فرزندش موسی، را به همراه گروهی ده نفره به سوی شام فرستاد و سی هزار درهم در اختیار آنان گذاشت. آنان نزد معاویه رفتند و از بیعت با یزید سخن گفتند و معاویه را تشویق کردند که هر چه زودتر این کار را انجام دهد. معاویه در پاسخ گفت: این مطلب را فعلاً اظهار نکنید، ولی بر همین رأی و اندیشه باشید. سپس از
فرزند مغیره پرسید: پدرت دین این افراد را به چه قیمتی خریده است؟ پاسخ داد: به سی هزار درهم. معاویه گفت: به راستی، دین برای این اشخاص بسی بیارزش بوده است که آن را به این قیمت ناچیز فروختهاند؟ (1)
مغیره میخواست با یک تیر، دو نشان، بلکه چندین نشان بزند؛ زیرا با پیشنهادش ابتدا حکومتش در کوفه ادامه مییافت و اگر یزید به حکومت میرسید، چه بسا ارتقای مقام هم پیدا میکرد. بنابراین، هم پیشنهاد مغیره از جاهطلبی سرچشمه میگرفت و هم استقبال معاویه و یزید بدان جهت بود.
عمر بن سعد، یکی از ضلعهای مثلث شوم حادثه کربلاست که در کنار دو ضلع دیگر (یزید و ابن زیاد) نقش شوم خود را ایفا کرد. وی امتیاز خاص رزمی و نظامی نداشت، ولی به دلیل داشتن وجهه اجتماعی و مذهبی، به عنوان سفیر لشکر در مقابل امام حسین علیه السلام انتخاب شد. عمر بن سعد، امام حسین علیه السلام را به خوبی میشناخت و ابتدا نیز راضی به پذیرفتن این مسئولیت نبود، ولی جاهطلبی و ریاستخواهیاش، وی را به وادی جنگ با آن حضرت کشاند. امام حسین علیه السلام در دیداری که با عمر بن سعد داشت، از او پرسید: آیا قصد کشتن مرا داری؟ عمر بن سعد درصدد توجیه کار خود برآمد و گفت: اگر از این گروه جدا شوم، میترسم خانهام را خراب کنند!
امام فرمود: من برای تو خانهای میسازم.
عمر بن سعد بهانهتراشی کرد و گفت: بیمناکم که املاکم را از من بگیرند!
امام فرمود: بهتر از آن را به تو میدهم.
عمر بن سعد این بار نیز بهانهای دیگر آورد. حضرت در پایان فرمود: «مرا میکشی و گمان میکنی که عبیدالله ولایت ری و گرگان را به تو خواهد داد؟ به خدا سوگند که گوارای تو نخواهد بود و این، عهدی است که با من بسته شده
1) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، صص 503 و 504.
است و تو هرگز به این آرزوی دیرینه خود نخواهی رسید. پس هر کاری که میتوانی، انجام ده که بعد از من، روی شادی را در دنیا و آخرت نخواهی دید. میبینم که سر تو را در کوفه بر سر نی میگردانند و کودکان، سرت را هدف قرار میدهند و به طرف آن سنگ پرتاب میکنند». (1)
«نقل است که مردی از بنیاسرائیل تصمیم گرفت عبادت کند تا در میان مردم، عنوان و ذکرش بالا رود. مدتی در عبادت مبالغه کرد، ولی از گوشه و کنار میشنید که مردم میگفتند این مرد، متظاهر ریاکاری است. پس به خود آمد و گفت: خودم را به زحمت انداختم و عمرم را بیهوده ضایع کردم؛ سزاوار است برای خدا عبادت کنم. پس نیتش را تغییر داد و عملش را خالص گردانید، آنگاه میشنید مردم با هم میگویند فلانی مرد پارسا و پرهیزکاری است». (2)
طلحه و زبیر، دو تن از دلاوران میدانهای جهاد اسلامی در صدر اسلام بودند که موقعیت خاصی نزد مسلمانان داشتند، ولی ریاستطلبی، موقعیت آنها را به باد داد و جان خود را همراه با سیزده هزار نفر از حامیانشان بر سر آن از دست دادند. طلحه و زبیر پس از بیعت با امام علی علیه السلام گفتند: یا امیرالمؤمنین! شما ظلمهایی را که در حکومت عثمان به ما شد، خوب میدانید و آگاهید که عثمان نظر داشت که بنیامیه را بر سر کار آورد، ولی بعد از او، خداوند امر خلافت را به شما واگذار کرد. پس ما را به فرمانداری بعضی از شهرها (کوفه و بصره) بگمار.
امام علیه السلام فرمود: آیا به قسمت الهی راضی هستید تا من نظر خود را بگویم؟ بدانید من در امر خلافت که امانت مردم است، کسی را شریک نمیکنم؛ مگر آنکه دینش را بپسندم و امانتداری او را بدانم.
پس هر دو از آن حضرت ناامید شدند و درخواست کردند تا به آنها اجازه دهد به عمره روند. امام علی علیه السلام فرمود: منظور شما، عمره نیست. آنان قسم یاد کردند که قصد عمره دارند و منظور دیگری ندارند و به دنبال پیمانشکنی نیستند. امام علی علیه السلام فرمود: پس تجدید بیعت کنید و آنها هم با قسمهای محکم، تجدید بیعت کردند، ولی وقتی از نزد ایشان خارج شدند، امام علی علیه السلام به فردی که در آنجا بود، فرمود: والله آنها را جز در فتنه ای که به جنگ و اختلال برمیخیزند، نخواهی دید. او گفت: یا امیرالمؤمنین! صبر میکنیم تا قضای الهی صورت گیرد.
وقتی طلحه و زبیر به مکه رفتند، هر کسی را که دیدند، گفتند: ما بیعت علی را در گردن نداریم و اگر بیعت کردیم، از روی اکراه بود.
سخنان آنها به امام علیه السلام رسید و حضرت نفرینشان کرد. در نهایت، فتنه جمل را به راه انداختند و با همدستی عایشه به جنگ با امام علی علیه السلام برخاستند. در این جنگ، پنج هزار نفر از لشکریان آنها به هلاکت رسیدند و خود آنان نیز به خاطر ریاستطلبی کشته شدند. (1)
«روزی هارون الرشید، بهلول، عاقل دیوانهنما، را در گذری دید که بر اسب نی سوار شده است و با کودکان بازی میکند. هارون الرشید پیش رفت و سلام کرد [و] از وی درخواست نصیحت [کرد.] بهلول گفت: نظری بیفکن به کاخها و قصرهای پادشاهان و حاکمان گذشته و قبرهای آنها؛ تو را پندی است که به آنها نظر کنی و عبرت گیری، که آنها همانند تو بودهاند و عمری را در این کاخها و قصرها بساط عیش و عشرت داشتند. اکنون در گورهای پر از مار و مور خوابیده و خاک حسرت و ندامت بر سر کردهاند و فرداست که تو، چون آنها خواهی بود». (2)
در حالات فقیه فرزانه و نامآور، شیخ انصاری میخوانیم که ایشان پس از یک دوره تحصیل در نجف اشرف، به دزفول برگشت و در حالی که تنها 26 سال داشت، به انگیزه زیارت امام رضا علیه السلام و دیدار با صاحبان دانش و فضل، به همراه برادرش به مسافرت رفت. در اصفهان برای پی بردن به مقام علمی فقیه نامی، مرحوم شفتی، در مجلس درس او حاضر شد. آن مرحوم در مجلس درس، اشکالی مطرح کرد و منتظر پاسخ شاگردان ماند. شیخ انصاری که در پایین مجلس حضور داشت، پاسخ را به یکی از شاگردان گفت و خود از مجلس خارج شد. او نیز پاسخ را برای استاد بازگو کرد. استاد تصریح کرد که این پاسخ از تو نیست و گوینده آن دارای مقامهایی عالی از دانش است. (1)میبینیم که شیخ بزرگوار از اینکه نام او با این پاسخ، مطرح شود، گریزان است و این فقط به دلیل دوری کردن از علل و انگیزه جاهطلبی است.
1) نک: ضیاءالدین سبطالشیخ، زندگی نامه شیخ انصاری، ص 65.
فرعونها و نمرودها به دلیل جاهطلبیها و برتریجوییهایشان از مصداقهای اصلی مخالفت با پیامبران هستند. خداوند در آیات 51 و 52 سوره زخرف در این باره میفرماید: «فرعون در میان قوم خود ندا داد و گفت: ای قوم من! آیا حکومت مصر از آنِ من نیست و این نهرها تحت فرمان من جریان ندارد؟ آیا نمیبینید؟ من از این مردی (موسی) که از خانواده و طبقه پستی است و هرگز نمیتواند فصیح سخن بگوید، برترم!»
گاهی یک رذیله اخلاقی، ناشی از چند خصلت است. گفتار و رفتار فرعون در اینجا، در برتریجویی، عوامفریبی و جاهطلبی ریشه دارد و با این بهانهگیریهای جاهطلبانه، خود و جمع زیادی را گمراه و از مسیر حق، منحرف ساخت.
«اصولاً راه و رسم همه حکومتهای جبار و فاسد این است که برای ادامه خودکامگی باید مردم را در سطح پایینی از فکر و اندیشه نگه دارند؛ به طوری که آنها را در بیخبری از واقعیتها فرو برند و ارزشهای دروغین را جانشین ارزشهای راستین کنند و دایماً آنها را نسبت به واقعیتها شستوشوی مغزی دهند؛ چرا که بیدار شدن ملتها و آگاهی و رشد فکری ملتها، بزرگترین دشمن
حکومتهای خودکامه و شیطانی است که با تمام قوا با آن مبارزه میکنند. این شیوه فرعونی، یعنی تحقیر مردم، با شدت هرچه تمامتر در عصر و زمان ما بر همه جوامع فاسد حاکم است. اگر فرعون برای رسیدن به این هدف (ریاستطلبی)، وسایل محدودی در اختیار داشت، طاغوتیان امروز با استفاده از وسایل ارتباط جمعی، مطبوعات، فرستندههای رادیو تلویزیونی و انواع فیلمها و حتی ورزش در شکل انحرافی و ابداع انواع مدهای مسخره، به تحقیر ملتها میپردازند تا در بیخبری کامل فرو روند و از آنها اطاعت کنند. به همین دلیل، دانشمندان و متعهدان دینی که خط فکری و مکتبی انبیا را تداوم میبخشند، وظیفهای سنگین در مبارزه با برنامه «استخفاف عقول» بر عهده دارند که از مهمترین وظایف آنهاست». (1)
«از زمان آدم تا اکنون، اکثر عداوتها و مخالفتها با انبیا و اوصیا، سببی جز حب جاه نداشته [است]. نمرود به همین جهت آتش برای [سوزاندن] ابراهیم خلیل برافروخت و همچنین حق امیرالمؤمنین علی علیه السلام از ایشان غصب شده و خانواده خلافت الهیه به واسطه جاهطلبی غارت شده است». (2)
«نیز آنچه در سقیفه گذشت، نشان از جاهطلبی است و همینطور تسلیم نشدن معاویه در مقابل حکومت علی علیه السلام دلیلی جز جاهطلبی و حفظ مقام و ریاست [بر] منطقه دندانگیر شام به همراه نداشت. همینطور طلحه و زبیر به رغم بیعتی که با علی علیه السلام کرده بودند، به کدامین بهانهای آوای جنگ سر دادند؟ آنان که سرمایههای هنگفتی داشتند، خانههای مجللی ساخته بودند و کنیزان فراوانی در اختیار داشتند! یا عمرو بن عاص که برجستهترین معاون معاویه بود و خود را شریک جنایتهای او کرد، به دنبال چه هدفی بود؟ آیا مشکل مالی داشت یا به دنبال رسیدن به حکومت مجدد مصر بود؟» (3)
انسان جاهطلب، پیوسته در فکر حفظ موقعیت و رسیدن به منافع شخصی خود است و بدین منظور از سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» استفاده میکند؛ «همان سیاستی که در طول تاریخ، پایه اصلی حکومت مستکبران را تشکیل میداده است؛ چرا که حکومت یک اقلیت ناچیز بر یک اکثریت بزرگ، جز با برنامه «تفرقه بینداز و حکومت کن» امکانپذیر نیست. آنها همیشه از «توحید کلمه» و «کلمه توحید» وحشت داشته و دارند. آنها از پیوستگی صفوف مردم به شدت میترسند و به همین دلیل، حکومت طبقاتی، تنها راه حفظ آنان است؛ همان کاری که فرعون و فراعنه در هر عصر و زمان کرده و میکنند. قرآن عملکرد فرعون را در آیه 4 سوره قصص چنین ترسیم میکند:
فرعون، برتریجویی در زمین کرد و اهل آن را به گروههای مختلفی تقسیم کرد؛ گروهی را به ضعف و ناتوانی میکشاند، پسران آنها را سر میبرید و زنان آنها را (برای کنیزی) زنده نگه میداشت. همان او از مفسدان است.
مراد از اهل که فرعون آنها را دسته دسته کرد، مردم مصر هستند. فرعون از راه [ایجاد] اختلاف و تفرقهافکنی و دسته دسته کردن، بر آنها حکومت میکرد و آنها را مطیع خود ساخته بود». (1)
«طبیعی است افراد برتریجو و خودپرست، تنها حافظ منافع خویشند و هرگز حفظ منافع شخصی با حفظ منافع جامعه که نیاز به عدالت و فداکاری و ایثار دارد، هماهنگ نخواهد بود. بنابراین، هرچه باشد، نتیجهاش، فساد است در همه ابعاد زندگی». (2)
«نه تنها فرعون، بلکه در طول تاریخ، همه جباران چنین بودند و با هر وسیله، نیروهای فعال را از کار میانداختند. آنجا که نمیتوانستند مردان را بکشند، مردانگی را میکشتند و با پخش وسایل فساد، مواد مخدر، توسعه فحشا و بیبندوباری جنسی، گسترش شراب و قمار و انواع سرگرمیهای ناسالم، روح
شهامت و سلحشوری و ایمان را در آنها خفه میکردند تا بتوانند با خیالی آسوده به حکومت خودکامه خویش ادامه دهند. ایجاد شکاف و تفرقه و اختلاف در جامعه، بهترین راه سوءاستفاده از مردم و تسلط بر آنها و به خفت کشاندن همه آنهاست. پیامبران الهی، مخصوصاً پیامبر اسلام، سعی داشتند نیروهای خفته جوانان را بیدار و آزاد سازند و حتی به زنان درس مردانگی بیاموزند و آنها را در صف مردان، در برابر مستکبران قرار دهند». (1)
امام خمینی رحمه الله میفرماید:
آن چیزی که سر راه اسلام قرار دادهاند، این حکومتهای فاسد است. با دست حکومتهای فاسد و با تبلیغ حکومتهای فاسد، این نژادپرستیها و گروهپرستیها در بین مسلمین رشد کرده است. عربها را در مقابل عجمها و ترکها قرار دادهاند و عجمها را در مقابل ترکها و عربها و همه نژادها را در مقابل یکدیگر قرار دادهاند. (2)
سرگذشتهای جاهطلبان و متکبران که به دلیل جاهطلبی، از پذیرش حق سر باز زدند و پیآمدهای خطرناکی برای خود و اطرافیانشان به بار آوردند، در داستانهای قرآنی فراوان است. یکی از آنها داستان فرعون است. خداوند، ماجرای هلاکت فرعون و اطرافیانش را برای پند و عبرت، به شیوههای گوناگونی در کمال فصاحت و بلاغت، در آیههای متعددی بیان کرده است. از آن جمله میفرماید: «ثُمَّ أَغْرَقْنَا الآخَرِینَ؛ فرعونیان را غرق ساختیم». (شعراء: 66) نیز میفرماید: «وَاتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْوًا إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ؛ دریاها را همان گونه که بر تو شکافتیم، بگذار و بگذر، تا سپاهیان فرعون غرق شوند». (دخان: 24)
امام صادق علیه السلام در این باره میفرماید: «إیّاکُم وَ هُولاءِ الرُّؤساءِ الَّذین یَترأسُونَ، فَواللهِ ما خَفقتِ النِّعالُ خَلفَ رَجُلٍ اِلاّ هَلکَ وَ أهْلَکَ؛ از این سران ریاستپیشه بپرهیز؛ زیرا به خدا سوگند که کفشها در پی مردی به صدا در نیاید مگر آنکه او هلاک شود و دیگر
پیروانش را نیز به هلاکت اندازد.» (1)بنابراین، نتیجه ریاستطلبی، هم هلاک شخص ریاستطلب و هم هلاک پیروان اوست. کسانی که دوست دارند مردم، پیرو آنها باشند، دنبالهروهای خود را نیز در آتش ریاستطلبی خویش میسوزانند و عزت و شخصیت اجتماعی آنها را نابود میکنند. ازاینرو، از انتخاب چنین رهبرانی باید پرهیز کرد.
یکی از ابزارهای فرد جاهطلب، ریا و خودنمایی است. اصل ریا عبارت است از طلب جاه و منزلت در قلوب مردم. تظاهر و ریا؛ یعنی انجام کار برای غیرخدا، برای خودنمایی و جلب نظر دیگران. افراد ریاکار و متظاهر از هر شیوهای برای خودنمایی استفاده می کنند. آنها میکوشند آنگونه رفتار کنند که مردم میپسندند. بنابراین، در هر موقعیتی، خود را همرنگ آن موقعیت میسازند. گاهی سخن آنها با عملشان مطابقت ندارد و گاهی عمل آنها با نیت و درونشان هماهنگ نیست. آنان در انتظار فرصتی هستند تا از این محبوبیت سوء استفاده کنند و برای خود جایگاه و مقامی دست و پا سازند.» (2)رسول اکرم صلی الله علیه و آله در این باره میفرماید:
در آینده، بر مردم زمانی خواهد آمد که انسانها دارای ظاهر نیکو، ولی باطن خبیث خواهند بود و این عمل را برای حب جاه و طلب دنیا انجام میدهند. آنان بدین وسیله میخواهند به مقامات دنیوی راه پیدا کنند؛ یعنی دینداری را پیشه میسازند تا به دنیا و ذخایر آن برسند. (3)
این ریاکاری تا جایی پیش میرود که در عبادتها، حتی در انجام دادن واجبات و پرهیز از محرمات، گرفتار ریا و تظاهر میشوند. چنین کسی در تنهایی، چندان رغبتی به عبادت و چندان ذوقی برای ذکر و طلب ندارد و کسالت و سستی دامنگیر اوست، ولی در جمع و آنجا که تنها نیست، ذوق مییابد و دارای حال
است. (1)
بنابراین، ریاکار تمام همتش را صرف جلب توجه مردم میکند تا منزلتش نزد آنان به خطر نیفتد و همیشه به این موضوع میاندیشد که چه کارهایی انجام دهد تا مایه جلب قلوب مردم شود و جاه و منزلت او نزد آنان بالا رود و بر شهرتش افزوده گردد. بنابراین، نباید فریب زاهدنمایی افراد را خورد؛ زیرا زاهدنمایی که از جاهطلبی ناشی میشود.
بسیاری از افراد، وقتی به مقام و ریاستی میرسند، قدرت و اختیارها و امکاناتی به دست میآورند و عدهای را تحت سیطره خود میبینند، بر اثر ضعف ایمان و ظرفیت محدودی که دارند، به جای خضوع در برابر منعم واقعی، دچار تکبر و خودبزرگبینی میشوند.
راغب اصفهانی مینویسد:
سه واژه کبر، تکبر و استکبار دارای معنای مشابه هستند، اما تکبر، آن حالت مخصوص است که از اعجاب انسان به نفسش حاصل میشود و آن این است که انسان خود را از دیگری بزرگتر ببیند. (2)
پس تکبر آن است که انسان از مرحله عجب فراتر رود و به خاطر امتیازی که در خویش میبیند، خود را از کسانی که آن امتیاز را ندارند، برتر و بزرگتر بداند و آن را اظهار بکند.
تکبر در اصطلاح، «حالتی است که آدمی خود را بالاتر از دیگران ببیند و خود را صاحب کمال دیدن و دیگران را فاقد آن دانستن و در مقام مقایسه بر آمدن با آنهاست که به وسیله رفتار، حرکات و جوارح ظاهر، محقق میشود.» (3)تکبر که نتیجه عُجب است، از بزرگترین صفتهای رذیله و یک بیماری هلاککننده است.
تکبر خاستگاه مفاسد فراوان، بلکه مادر همه مفاسد است. امامان معصوم علیهم السلام، کسانی را که به ریاست و قدرت میرسند و به ریاستشان تکبر میورزند، احمق معرفی میکنند. امیر مؤمنان، حضرت علی علیه السلام در این باره فرمود: «مَنِ اخْتَالَ فِی وِلایَتهِ أبانَ عَنْ حِمَاقَتِه؛ کسی که در ریاستش تکبر کند، حماقتش را آشکار میسازد». (1)
از روایات چنین استفاده میشود که انسانهای احمق و پست، وقتی به ریاستهای زودگذر دنیا میرسند، خود را گم میکنند و هیچ کس را نمیشناسند و حتی در برابر خداوند گردنکشی میکنند. این ریاست چندروزه، سبب تکبر و غرور آنها میشود که سرانجام آن، ذلت و زبونی است. خداوند، کسانی که از سر تکبر به جای آنکه مردم را به سوی اطاعت از خدا بخوانند، به سوی خود جذب میکنند و خویشتن را صاحب مقدرات آنان میدانند، ذلیل و خوار خواهد کرد. امیر مؤمنان، علی علیه السلام به مالک اشتر مینویسد:
در علوی و بزرگی، از برابری با خداوند برحذر باش و از اینکه خود را شبیه خداوند قرار دهی دوری کن؛ چرا که خداوند هر جبّاری را ذلیل، و هر متکبری را خوار میکند. (2)
مسلمان مسئول و صاحبمقام سعی میکند زیر دستانش تنها از خداوند بترسند، نه آنکه آنها را از خود بترساند و از روی تکبر، جلال قدرت و سلطه و عظمت برای خود به وجود آورد؛ چون اگر چنین رفتار کرد، خداوند، او را ذلیل و نابود خواهد کرد.
به دلیل آسیبها و پیآمدهای جبرانناپذیری که ریاستطلبی به دنبال دارد و انسان را از مسیر حق منحرف میسازد و زمینهساز رسواییهای دنیایی و عذابهای آخرتی است، در ضرورت و لزوم مقابله با آن، جای شک و تردید باقی نمیماند.
دانشمندان علم اخلاق برای پیشگیری از رذایل اخلاقی و درمان آنها، از دو شیوه «شناختدرمانی» و «رفتاردرمانی» استفاده کردهاند. رذیله اخلاقی ریاستدوستی نیز با همین شیوهها قابل درمان است. ازاینرو، راهکارهای پیشگیری از جاهطلبی و درمان آن را از نگاه اسلام پی میگیریم. روش شناختدرمانی، با ایجاد تغییر در شناخت افراد نسبت به پیآمدهای رذیله اخلاقی و جایگزینی بینش درست، راه را برای پیشگیری از جاهطلبی مهیا میکند. روش رفتاردرمانی با ایجاد دگرگونی در رفتار و عملکرد، زمینه را برای اصلاح رذیله اخلاقی فراهم میآورد. (1)
مهمترین روشهای شناختی که به منظور پیشگیری از بروز جاهطلبی به کار میروند، به این شرح است:
«حکومت، فرمانروایی، سلطنت، سروری و علو و برتری، مختص ذات خداوند است که نقص و زوال در ساحت جلال و کبریاییاش راه ندارد و هیچ پادشاه و صاحب مقامی را جز پیروی کردن از فرمانش چارهای نیست. ریاست و جاه چیزی نیست که انسان یا مخلوقی دیگر اهل آن باشد؛ چیزی نیست که در خصوص مخلوقی از مخلوقات، معنی و مفهومی داشته باشد؛ مگر آن منزلتهای الهی و مقامات و مرتبتهای عبودی که از جانب خداوند و از ظهورات ربوبیت و ولایت اوست که در قالب مناصب ظاهری به ظهور میرسد». (2)
مقامهای دنیایی و ریاستهای اجتماعی، همواره در معرض عزل و نصبند و ملتها هر روز شاهد کسانی هستند که از مسند قدرت به زیر کشیده میشوند و کسانی دیگر بر آن مسند مینشینند و چه بسا محکومان دیروز حاکمان امروزند. این تغییر
و تبدیل، درس بزرگی برای انسان است تا فریفته مقامهای دنیایی و ریاستهای اجتماعی نشود و آنها دلخوش نکند؛ زیرا دنیا یک روز به کام کسی است و روز دیگر بر خلاف مراد او میگذرد. امام علی علیه السلام در این باره میفرماید:
روزگار، دو روز است؛ روزی به سود تو و روزی به زیان تو. روزی که به سود توست، ناسپاسی مکن و روزی که به زیان توست، شکیبا باش. (1)
برخلاف دستور امیرالمؤمنین علی علیه السلام، برخی افراد وقتی از مقام و منصب خود عزل میشوند و های هوی جلال و عزتشان فرو مینشیند، چنان ماتم زدهاند که گویا از مقام انسانیت سقوط کردهاند؛ به مرگ خود راضی میشوند و به هر دری میزنند تا به مقام از دست رفته خود باز رسند و تا زندهاند به این تلاش و تکاپو مشغولند. این در حالی است که مؤمن باید بداند ریاستها ناپایدارند و همانگونه که آمدهاند، زمانی هم خواهند رفت. پس نباید به آنها دل بست. حضرت علی علیه السلام میفرماید: «الدولة کَما تُقبل تُدبر؛ ریاست همانگونه که روی میکند، پشت خواهد کرد». (2)
صاحب جاه و مقام لحظهای آرامش فکری و روحی ندارد؛ چرا که «هر صاحب مقام و جاه، مورد حسد و هدف آزار و اذیت است. پیوسته از مقام و منصب خود، ترسان [است] و همواره در نگرانی و ترس به سر میبرد که مبادا منزلتش در دلها دگرگون شود؛ به طوری که دائم مشغول رعایت دلها و حفظ جاه و دفع مکر حاسدان و جلوگیری از آزار دشمنان است». (3)
غزالی در این باره مینویسد:
صاحبان مقام، مورد حسد و هدف آزارند و همواره میترسند که مقامشان را از دست بدهند و از اینکه جایگاهشان در دلها دگرگون شود پرهیز میکنند و همیشه سرگرم جلب دلها و حفظ مقام و دفع کردن آزار دشمنان هستند. (4)
احمد نراقی نیز میگوید:
لحظهای تأمل کنید در گرفتاری صاحبان مقام، و غم و غصهشان که در حال ریاست، اکثر اوقات خالی از هم و غم نمیباشند، و هر لحظه دامن خاطرشان در چنگ فکر باطلی قرار دارد و هر ساعتی گریبان حواسشان گرفتار امر مشکلی میباشد، هر دمی با دشمن در جنگ و ستیز میباشند. گاهی در فکر مواجب نوکر و غلام و زمانی در پختن سودای خام؛ روزگارشان به تملق و خوشآمدگویی به پایان میرسد و عمرشان به نفاق با این و آن میانجامد. نه در شب خواب راحت دارند و نه در روز عیش و استراحت. (1)
بنابراین، در جاه و مقام، برخلاف ظاهرشان، خوشی و راحتی نیست.
در شیوههای رفتاردرمانی، برای پیشگیری از بروز جاهطلبی یا درمان آن، در رفتارها، و اعمال افراد تغییر ایجاد میشود و با جایگزین ساختن رفتارهای صحیح، زمینه پیشگیری و درمان جاهطلبی فراهم میآید. مهمترین روشهای رفتاردرمانی در این زمینه، به این شرح است:
«نیرومندترین راه علاج برای درمان جاهطلبی، کنارهگیری از مردم و روی آوردن به موضع گمنامی است. گمنام زندگی کردن و از شهرت و خودنمایی احتراز نمودن، صفات مؤمنان و خصال اهل یقین است. هر که خدا را بشناسد، حب و انس به او گیرد، دوستدار گمنامی و گریزان از جاه و شهرت است». (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره فرمود:
به درستی که خداوند دوست دارد پرهیزکارانِ گمنامِ پوشیده و پنهان را که چون غایب شوند، کسی جستوجوی ایشان نکند و هر گاه حاضر شوند، کسی ایشان را نشناسد، دلهایشان چراغ هدایت است که باعث نجات دیگران از ظلمت میشود. (3)
در روایات، به گمنامی و پرهیز از شهرتجویی تشویق شده است و امامان معصوم علیهم السلام، در مقام آگاهترین افراد بر مسائل اخلاقی و اجتماعی، پیروان خود را به کنارهگیری از مردم فرا خواندهاند. بنابراین، شایسته است که صاحبان جاه و مقام و کسانی که درصدد کسب شهرت و آوازهاند، به دعوت پیشوایان معصوم علیهم السلام پاسخ مثبت دهند و گمنامی و فرودستی را برگزینند. همچنین اخباری را که در ستایش گمنامی و فقدان جاه و حشمت وارد شده از نظر بگذرانند. در این صورت، صفاتی را مؤمن باید داشته باشد، با یقین و شناخت، در خود ایجاد میکنند.
«قناعت، سدّی است که انسان را از زندگی پست و کارهای ناروا و کردارهای زشت نگاه میدارد، صاحب آن (قناعت) به میزان تأمین هزینه زندگی و رفع نیازمندیهای اصلی خود به تلاش و تکاپو میافتد؛ با عقل و تدبیر، امور زندگیاش را تنظیم و تعدیل [میکند]، سعادت خود را با تلاشهای بیهوده لکهدار نمیسازد و به آنچه از راه مشروع به دست میآورد، دلخوش است. همین شیوه خردمندانه به وی فرصت میدهد که برای رسیدن به هدف عالیتری سعی و تلاش [کند] تا از فضایل و انسانیت بهره گیرد. قناعتپیشه به بزرگترین ثروت میرسد؛ زیرا با تحصیل رضایت باطنی در خویشتن، احساس بینیازی میکند». (1)
«کسی که از مردم طمع دارد، امکان ندارد جاه و منزلت داشتن در دلهای مردم را دوست نداشته باشد؛ چنانکه اگر کسی معاش زندگی خویش را از راه کسب و راههای دیگر تهیه [کند]، دیگر به مردم طمع نخواهد داشت و هیچ ترس و واهمهای هم ندارد که در دلهای مردم، او را منزلتی باشد یا نباشد و قطع طمع از مردم نمیشود مگر به قناعت. چون هر کس قناعت را پیشه خود گرداند، از مردم بینیاز میشود و دلش به مردم مشغول نخواهد شد و خواهان جاه و مقام و منزلت داشتن در دل مردم نخواهد بود و ترک جاه جز به قناعت و ترک حرص و طمع،
1) اکبر خادم الذاکرین، اخلاق اسلامی در نهجالبلاغه (دروس نهجالبلاغه مکارم شیرازی)، ص 357.
میسر نخواهد شد». (1)
ملااحمد نراقی در این باره مینویسد:
عمده در علاج صفت جاهطلبی، قطع طمع کردن است از مردم این حاصل نمیشود مگر به قناعت. هر که قناعت را پیشه خود گرداند، از مردم، مستغنی و بینیاز شده و چون از آنان بینیاز شد، رد و قبول مردم نزد او یکسانند. (2)
«یکی از روشهای رفتاری ـ تربیتی مورد تأکید قرآن کریم و روایات اسلامی، یادآوری مرگ است. مرگ، پنددهندهای است که در زدودن رذایل اخلاقی بسیار مؤثر است و انسان را آماده میکند تا از فرصتهای دنیا برای زندگی آخرت، نهایت بهره را ببرد. بر اساس سنت الهی، مقتضای طبیعت موجودات زنده، رفتن و کوچ کردن از این دنیاست. [خداوند در] قرآن کریم میفرماید: «أَیْنَمَا تَکُونُوا یُدْرِکُکُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ؛ هر جا باشید، مرگ، شما را مییابد؛ اگرچه در برجهای استوار باشید.» (3)حال که چنین است و هرگز از مرگ گریزی نیست، آدم باید همیشه به یاد مرگ باشد و خود را مانند مسافری بداند که قصد سفر در بیابانی پرخطر و خوف و بدون آب و غذا دارد. چنین شخصی همیشه در فکر سفر و تهیه وسایل آن است. چنین به یاد مرگ بودن، یقیناً در دل انسان اثر میکند و وابستگی به دنیا و منصب را کاهش میدهد و دلیل آن، نشستن در نسیم جانبخش سخن نور است که در نامهای به مردم مصر و محمد بن ابیبکر، زمامدار آن، نقش تربیتی پیشگیری و درمانی یادآوری مرگ را اینگونه بیان میکند:
ای بندگان خدا، از مرگ گریزی نیست؛ پیش از آنکه شما را دریابد، از آن بیم داشته باشید و توشه آن را فراهم [سازید]... هر گاه شهوتها (از جمله جاهدوستی) به سراغ شما آمدند، مرگ را بسیار یاد کنید که یاد مرگ برای
پندآموزی، بسنده است... . (1)
به یاد مرگ بودن و نگاه به سرانجام زندگی آنان که دارای قدرت و مقام بودند، ولی اکنون جز قبر خاکی، نشانی از آنان نیست، عاقل را از ریاستطلبی که مانع تربیت اصیل اسلامی است، باز میدارد و زمینه را برای تربیت و پرورش خصلتها و رفتارهای خداخواهانه آماده میکند. بدون شک، چنانچه انسان در روند زندگی خود متذکر مرگ باشد، در برنامهریزی و استفاده از موقعیت[های] اجتماعی، زندگی و نشاط همیشگی جهان برزخ و قیامت را با لذتهای دروغین چندروزه دنیا معامله نمیکند». (2)
صدا و سیما در برنامههای مختلف خود، از جمله فیلمهای مستند، میزگردها و کارشناسیها، فیلمهای سینمایی و حتی انیمیشن باید این مسائل را مطرح کند:
الف) معرفی شیوههای ریاستطلبی و فرهنگسازی درباره ناهنجار بودن ریاستطلبی در جامعه و محیط کاری و حتی محیط خانواده؛
ب) نشان دادن پیآمدهای ریاستطلبی و قدرتخواهی در محیطهای مختلف فردی، اجتماعی و سازمانی؛
ج) معرفی شاخصهها و نشانههای رهبری و ولایت و مدیریت ممدوح که لازمه جامعه اسلامی در محیطهای مختلف خانواده، جامعه و سازمآنهاست.
صدا و سیما میتواند با بررسیهای تاریخی اعم از بررسی و بازخوانی تاریخ ایران معاصر و ایران باستان و همچنین تاریخ جهان و ملل مختلف، شخصیتهای ریاستطلب را معرفی کند و فرجام ناگوار رفتار آنها در زندگی فردی و خانوادگی و همچنین آثار منفی این ریاستطلبی را در جامعه و ملتها نشان دهد. برای نمونه،
بررسی قدرتطلبی ستمگرانی مانند معاویه و امویان و عباسیان در تاریخ اسلامی، یا پادشاهان ظالم قاجار و نیز تاریخ قدرتطلبانی همچون هیتلر و ناپلئون، در قالب فیلمهای سینمایی و سریالها و حتی انیمیشن، بر شناخت و فرهنگ عمومی مردم اثرگذار است و زمینههای دوری آنها را از این رذیله اخلاق و صفت نابهنجار اجتماعی فراهم میسازد.
ایمانی، حسین، «نقش جاهطلبی در واقعه عاشورا»، مجله فرهنگ کوثر، بهار 1382، شماره 53.
حسینی، محمدداوود، جاهطلبی انسان و جنبههای تربیتی و روانی آن، قم، جامعة المصطفی، 1384.
حقانی زنجانی، حسین، «آثار حب ریاست در قرآن»، مجله مکتب اسلام، سال سی و پنجم، شماره 1، فروردین 1374.
سلطانی، یحیی، «ریاستطلبی»، پاسدار اسلام، سال دوم، شماره 15، 1361.
شجاعی، محمد، طریق عملی تزکیه، تهران، چاپخانه دیبا، چاپ اول، 1368.
مصباح یزدی، محمدتقی، «اخلاق و عرفان اسلامی»، معرفت، سال 2، شماره 1، تابستان 1373.
موسوی خمینی رحمه الله، سید روح الله، حب جاه و مقام از دیدگاه امام خمینی رحمه الله، قم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، 1387.
رسالت پیامبران الهی، آموختن آموزههای وحیانی به مردم است. (1)واکنش مردم در برابر دعوت این سفیران الهی، دو گونه است: گروهی از ایشان پیروی میکنند و گروهی دیگر بر این پندارند که خود بشر میتواند حیات فردی و جمعی خویش را اداره کند.
داستان غمانگیز بشر چنین بوده است که هرگاه پیامآوران الهی و شخصیتهای تکاملیافته، برای رشد و نجات انسانها قیام کردهاند، قدرتپرستان خودکامه و لذتجویان بیخبر، مانع ایشان شدهاند. (2)
اینجاست که تجاوز، در مقابل آن دفاع رخ میدهد؛ در یک سو، جهادی است که رضایت و امداد الهی را به همراه دارد و در سوی دیگر، جنگی است آمیخته با رضایت شیطان و برخاسته از حبّ نفس و سرکشی آن. این سرکشی نفس، کینه و نفرت، تخریب، قتل و غارت را در پی دارد.
«تجاوز و دفاع، دو روی زشت و زیبای یک سکه هستند که از یک سو، خاستگاهش قدرتطلبی و برتریجویی است و از سوی دیگر، ستمستیزی و عدالتخواهی است. جاهطلبان از راه جنگ، در پی گسترش دامنه نفوذ خود هستند
و عدالتخواهان از عزت و شرافت خود دفاع میکنند». (1)
سیره جهادی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و برخی امامان معصوم علیهم السلام، بهویژه قیام حرکتآفرین امام حسین علیه السلام در روز عاشورا، والاترین ارزشهای معنوی را پیرامون جهاد به جهانیان آموخته است و اقتدا به ایشان، پیروزی و بهرهمندی از امدادهای الهی و زنده شدن ارزشهای الهی را به ارمغان خواهد آورد.
«جهاد به معنای کارزار کردن با دشمنان در راه خداست. همچنین به معنای جنگیدن در راه حق آمده است. جهاد اصغر به معنای جنگ کردن با کفار میباشد. واژه جهاد اصغر به معنای کارزار کوچک، در مقابل واژه جهاد اکبر به معنای مجاهده و مبارزه با نفس اماره، ذکر میشود». (2)
«دفاع، یکی از واجبات مسلمانان بوده و برای حفظ حدود و ثغور اسلامی و مقابله با دشمنان اسلام و متجاوزان میباشد. یکی از انواع دفاع، دفاع از جان، مال یا ناموس در مقابل متجاوزین میباشد که گاهی این دفاع برای دفاع از جان و مال و ناموس خود شخص بوده و گاهی هم برای دفاع از جان و مال و ناموس جامعه اسلامی و مسلمانان میباشد». (3)
غزوه به معنای جنگیدن در سرزمین دشمن است و جمع غزوه، غزوات است. تاریخنگاران اسلامی و سیرهنویسان دو اصطلاح «غزوه» و «سریّه» را برای جنگهای عصر پیامبر به کار بردهاند. غزوه به آن دسته از جنگها یا اقدامات نظامی اطلاق میشود که پیامبر، خود در آنها حضور داشته است. در مقابل، سریه به جنگها یا اقدامات نظامی مسلمانان در عصر پیامبر گفته میشود که پیامبر در آنها نبوده است. البته همه غزوهها به درگیری نظامی نمیانجامید. بااینحال، مواردی که پیامبر به قصد جنگ با مخالفان از مدینه خارج میشد، در ردیف غزوات قرار میگیرد. تاریخنگاران، تعداد غزوات را 27 مورد، و تعداد سریه را 37 مورد گزارش کردهاند. (1)
غنایم جمع غنیمت است و آن، اموالی بود که مسلمانان در جنگهایی که در آنها پیروز میشدند، به دست میآوردند. این غنایم شامل اموال منقول و غیر منقول اسرا بود که پس از کنار گزاردن خمس، بین شرکتکنندگان در جنگ تقسیم میشد.
«اسرا عبارت از مردان، زنان و کودکانی بودند که در جنگ با مسلمانان اسیر میشدند. درباره اسرا، خلیفه مسلمین مخیّر به اخذ چهار تصمیم بود:
اول ـ قتل: البته درباره زنان و کودکان اسیر که در منابع از ایشان تحت عنوان سَبایا نام برده میشود، قتل آنها ممنوع بوده و خلیفه میبایست راه دیگری را برمیگزید؛
دوم ـ استرقاق: برای اسرایی بود که بهعنوان سهم خمس جزو اموال دولتی درمیآمدند یا بین جنگآوران تقسیم میشدند؛
1) نک: دایرة المعارف تشیع، زیر نظر: بهاءالدین خرمشاهی و دیگران، ج 12، صص 87 ـ 91.
سوم ـ آزادی اسرا در مقابل اخذ خونبها و یا مبادله آنها با اسیر مسلمان؛
چهارم ـ آزادی بدون قید و شرط». (1)
«بسیج به معنای ساختگی کارها و کارسازیها و ساخته شدن و آماده گردیدن باشد. بدینرو، بسیجی بودن به معنای آماده بودن میباشد و یا بسیج کردن به معنای مهیا کردن و آماده کردن است». (2)
«شهادت در لغت، عمل فرد حاضر و ناظر و یا مطلعی را گویند که در رویدادی حضور آگاهانه داشته، سپس [آن را] مطابق مشاهدات و مسموعات خود بازگو نماید.
کلمه شهید در اصطلاح به معنی کشته شده در راه خداست که سه درجه دارد:
اولـ کشته شدن بر اثر جهاد در راه خدا و دفاع از حریم دین که به فرمان پیامبر یا امام و نایب خاص او انجام گردد، یا اینکه اساس اسلام در معرض خطر باشد و شخص برای دفاع از کیان اسلام جانبازی کند؛
دومـ در راه انجام وظیفهای شرعی ـ واجب یا مستحب ـ کشته شود، چنانکه کسی در راه دفاع از اموال یا ناموس خود فداکاری کند و جانش را از دست بدهد، یا بر اثر حقگویی در برابر زمامداران خودسر و ستمکار، او را بکشند؛
سومـ مرگی که به دست تقدیر پیش آید و آدمی برای دفع آن به کلی ناتوان باشد، مانند غرق شدن یا سوختن یا زیر آوار ماندن یا مرگ بر اثر ابتلا به بیماریهای سخت و جانسوز به شرط اینکه شخص در پدید آمدن این حوادث یا استمرار آنها نقشی نداشته باشد». (3)
یکی از مسائل مهم این است که اسلام جهاد را برای چه وضع کرده است؟ بعضی معتقدند که اساساً در دین نباید قانون جنگ وجود داشته باشد، درحالیکه ما میدانیم یکی از فروع دین ما جهاد است. برای بررسی جواب این مسئله توجه به نکات ذیل ضروری است:
یکـ جنگ اگر به صورت تهاجم و تجاوز باشد و هدف از آن، طمع به حقوق یا سرزمین دیگران یا برتریطلبی یا نژادپرستی باشد، بد است و منفی تلقی میشود.
دوـ اگر جنگ برای دفاع از خود در مقابل کسانی باشد که به مال و ثروت یا آزادی ما چشم دوختهاند، قطعاً خوب و ضروری است.
سهـ قرآن سوره حج در آیات 38 ـ 41 برای اولین بار حکم جهاد را بیان میکند، که در آنجا این امر واجب، با لحن دفاع بیان میگردد.
چهارـ دفاع مراتبی دارد؛ گاهی دفاع از جان و مال و ناموس است و گاهی دفاع از استقلال یک ملت است. هرگاه دفاع از جنبه فردی به جنبه ملی گسترش پیدا کند، قداست آن بیشتر خواهد شد.
پنجـ جنگ ابتدایی با مشرکان به معنای تجاوز نیست، بلکه این جنگ باعث خشکاندن ریشه فساد، و زمینهساز گسترش توحید بهعنوان یک حق عمومی برای بشر است. این جنگ مبارزه با عقیدههای باطل است، نه مبارزه با آزادی فکر و اندیشه؛ چراکه عقیدههای باطل بر اثر انجماد روحی، نسل به نسل باعث اسارت بشر شده است. ازاینرو جنگ با این عقیدهها جنگ در راه آزادی بشر است نه جنگ علیه آزادی بشر.
ششـ اسلام نیز (1)طرفدار صلح است. در قرآن آمده است: «وَالصُّلْحُ خَیْرٌ؛ صلح بهتر است.» اسلام به صلح اهمیت میدهد، اما صلح غیر از ذلت و زیر بار زور رفتن و تسلیم است؛ قرآن نیز در آیات 61 و 90 سوره انفال به مسئله صلح در اسلام
1) نک: نساء: 128.
میپردازد. (1)
«اسلام همچنانکه از اسم آن فهمیده میشود، دین صلح و همزیستن است». (2)امام علی علیه السلام در این باره میفرماید: «فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَ یَدِهِ؛ پس مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دست او آزاری نبینند». (3)
«انسان به حکم عاطفه انساندوستی، جنگ را اقدامی وحشیانه و غیر انسانی میداند، اما گاهی شرایطی پیش میآید که هیچ راهی جز توسل به جنگ برای او باقی نمیماند. اگر جامعهای مورد تجاوز واقع گردید، باید به حکم عقل و فطرت از حقوق خود دفاع کند و دفاع از حق، حق طبیعی هر موجود زندهای است». (4)
بر اساس نظر فقهای اسلام، جهاد بر دو قسم است: جنگ دفاعی؛ جنگ ابتدایی. (5)
«دفاع، امری فطری است که خداوند در نهاد همه موجودات عالم، از جمله بشر، قرار داده است. ازاینرو، همه موجودات از قدرت دفاعی ویژهای برخوردارند و از آن برای دفاع از خود در برابر حوادث و نیز حملات دشمنان استفاده میکنند. در نتیجه، ادامه زندگی را برای خود میسر میسازند. اسلام با [وضع] مقرراتی، این امر فطری را به شکل منطقی و درست جهت داده است که بر اساس آن، انسان حق دارد در برابر متجاوزان به حریم جان، مال، ناموس، دین، آیین، آرمانهای مقدس دینی، وطن و میهن اسلامی و... بر اساس امکانات و ابزارهای دفاعی که به استخدام خود در [می]آورد به دفاع بپردازد». (6)
1) نک: مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 20، صص 218 ـ 252.
2) زینالعابدین قربانی لاهیجی، تفسیر آیات الاحکام، ج 6، ص 27.
3) محمد دشتی، ترجمه نهجالبلاغه، خطبه 167، ص 226.
4) جعفر سبحانی، بازشناسی جنبههای تجاوز و دفاع (مقالات ارائه شده به کنفرانس بینالمللی تجاوز و دفاع)، ج 1، ص 84.
5) نک: جعفر سبحانی، مبانی جهاد در اسلام، بازشناسی تجاوز و دفاع، ج 1، ص 83.
6) نعمتالله یوسفیان و مهدی گلشیرازی، احکام دفاع و امر به معروف و نهی از منکر، صص 11 ـ 13.
«در زمانی که جنگ بر فرد یا جمعیتی تحمیل میشود، تمام قوانین آسمانی و بشری به آن فرد یا جمعیت مورد هجوم، حق میدهد تا از خود دفاع کند. به این نوع از جهاد، جهاد دفاعی گویند. جنگهایی مانند جنگ احزاب، احد، موته، تبوک، بدر، حنین و بعضی دیگر از جنگهای اسلامی، جنبه دفاعی داشته است». (1)
خداوند در قرآن، با اشاره به نخستین دفاع مسلمانان که در غزوه بدر رخ داد، میفرماید: «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتِلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ؛ به کسانی که جنگ بر آنها تحمیل شده رخصت (جهاد) داده شده است؛ چراکه مورد ظلم قرار گرفتهاند و البته خدا بر پیروزی آنان بسیار تواناست». (حج: 39)
دفاع انواع مختلفی دارد. گاهی دفاع در حیطه زندگی شخصی است که به جان و مال و آبرو مربوط است و گاهی دفاع از اساس اسلام و در قلمروی آن است. (2)
در دفاع شخصی، هرکس وظیفه دارد از جان، مال، ناموس و آبروی خود و وابستگانش دفاع کند. در اسلام، این حدود اهمیت فراوانی دارند و تجاوز به آنها، محکوم است. بر این اساس، احترام به آنها بر همگان واجب گردیده و دفاع از این حدود، حقی لازم برای انسان قرار داده شده است تا از هرگونه تعرض به آنها جلوگیری کند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره فرموده است: «اَلْمُؤْمِنُ حَرامُ کُلُّهُ عِرْضُهُ وَ مالُهُ وَ دَمُهُ؛ همه چیز مؤمن ـ اعم از ناموس، مال و خونش ـ محترم است (کسی حق تجاوز به هیچ یک از آنها را ندارد)». (3)
ارزشمندترین دارایی انسان که در حفظ آن باید بکوشد، گوهر وجود و جان است.
انسان برای دفاع از جان خود و بستگانش، حق دارد هر تدبیری بیندیشد و با هر وسیلهای که میتواند دفاع کند. بر او واجب است که در مقام دفاع، نهایت تلاش خویش را برای دور کردن مهاجم انجام دهد، چنانکه امام خمینی رحمه الله در این باره فرمود:
اگر مهاجم به قصد قتل به انسان هجوم آورد، واجب است از خویش دفاع کند؛ اگرچه بداند دفاع او بیفایده است، حق تسلیم شدن ندارد. (1)
آدمی همانگونه که از جان خویش دفاع میکند، برای حفاظت از اموالش نیز باید بکوشد و در محدوده قدرت خود از آن دفاع کند. یکی از احکام دفاع از مال چنین است: «اگر کسی به مال انسان یا خانوادهاش هجوم کند، میتواند شخص مهاجم را به هر وسیله ممکن دفع کند؛ اگرچه منجر به کشته شدن او (مهاجم) شود». (2)
دفاع از حریم، که شامل زنان، خانواده، اعم از مادر، همسر، خواهر و فرزندان میشود، واجب است. از نظر اسلام، حریم انسان قداست و ارزش بسیار زیادی دارد و ورود به آن برای دیگران ممنوع است و هیچکس حق تعرّض به آن را ندارد. خود انسان نیز وظیفه دارد در برابر هرگونه تجاوز، از حریم خود حمایت و دفاع کند.
تجاوز به حریم انسان ممکن است به سه شکل صورت گیرد: انجام دادن اعمال خلاف عفت مثل زنا و لواط؛ سرک کشیدن و اطلاعیابی حرام مثل چشمچرانی و سرک کشیدن؛ یا هتک حرمت، مثل آبروریزی و نسبت دادن اعمال خلاف عفت به خود یا زنان خانواده و لکهدار کردن عفت و عصمت آنان. (3)
«انسان، گاهی قدرت دفاعی خود را در جانبداری از دین و آیین مقدسات دینی، آرمانهای مکتبی، وطن و میهن اسلامی و... به کار میگیرد و منظور از «اساس اسلام و قلمرو آن» جماعت مسلمانان، مجتمع آنان، دایره اسلام و دین و... است. به عبارت روشنتر، اسلام و قلمرو آن، شعایر دینی، ارزشها، آرمانها و اهداف اسلامی، کشور و نظام مقدس اسلامی، مسلمانان و سرزمینهای آنان، همچنین همه چیزهایی که به اسلام و کشور اسلامی مربوط است، زیرمجموعه این دفاع است». (1)
دفاع در برابر تجاوز به قلمرو اسلام، به دو صورت نظامی و غیر نظامی است؛ یعنی دفاع از اسلام، تنها در میدان نبرد و جنگ نیست، بلکه مبارزات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی را نیز دربرمیگیرد.
تجاوز نظامی متجاوزان، گاهی به خاطر چشمداشت به سرزمین و منابع طبیعی و ملی یک کشور است و گاهی نیز به قصد ضربه زدن به دین اسلام و دشمنی با دین خداست. (2)
«بر اساس آموزههای اسلام، اگر جامعه اسلامی مورد تهاجم نظامی قرار گرفت، بر مسلمانان واجب است با تمام قوا از [جامعه خود] دفاع کنند، و این مقدسترین انواع دفاع محسوب میشود. حتی اگر بر مسلمانان، حکومت عدل حاکم نباشد و حکومت طاغوتی حاکم باشد، دفاع از آن در مقابل دشمنان به خاطر دفاع از مسلمانان و اسلام واجب است». (3)
امام خمینی رحمه الله در این باره میفرماید:
اگر دشمن که اساس اسلام و اجتماع مسلمانان را تهدید میکند، کشور
اسلامی را مورد هجوم قرار دهد، بر مسلمانان واجب است که به هر وسیلهای که میتوانند با بذل جان و مال و... دفاع نمایند. (1)
خداوند در آیات 190 تا 195 سوره بقره به مسئله دفاع نظامی اشاره میکند و به مسلمانان اجازه میدهد که هر جا کفار مکه قصد آسیب زدن به آنان را داشتند، در برابرشان بایستند و مبارزه کنند. (2)در آیه 194 آن هم به مسلمانان اجازه داده شده است که حتی در ماههای حرام (ذیقعده، ذیحجه، محرم و رجب) در مقابل تجاوز مشرکان دفاع کنند؛ زیرا مشرکان به خیال اینکه مسلمانان در این ماهها اجازه دفاع ندارند، به دنبال اهداف شوم خود بودند. (3)
درباره دفاع نظامی، بیان دو نکته لازم است: نخست آنکه حضور در جبههها برای افراد، «واجب کفایی» است؛ یعنی به میزانی که جبهههای نبرد به نیروی رزمنده نیاز داشته باشد، بر مسلمانان واجب است آن تعداد نیرو را فراهم آورند. دیگر آنکه جهاد نظامی بر زن، کودک، پیر، کر، لنگ، کور، مریض و زمینگیر واجب نیست و این موارد جزو موانع وجوب جهاد بهشمار میروند. (4)
منظور از دفاع غیر نظامی، دفاع از اسلام و جامعه اسلامی در برابر تهاجم سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دشمنان اسلام است که مسلمانان وظیفه دارند متناسب با نوع تهاجم، به دفاع از استقلال جامعه اسلامی برخیزند.
دفاع برای دفع چیرگی سیاسی دشمنان اسلام، دفاع سیاسی نام دارد. (5)تشکیل حکومت اسلامی و حکومت حق، خواست خداوند است که مسلمانان برای برپایی
این حکومت و حفظ آن باید اقدام و تلاش کنند. (1)
بیتردید، سیاست حکومتهای غیر اسلامی، در جهت استکبارورزی و منفعتطلبی و به بند کشیدن کشورهای اسلامی است. ازاینرو، سیاستهای جامعه اسلامی باید در مسیر دفع اینگونه تجاوزها، و دفاع از اسلام در مقابل استکبار باشد.
دفاعی که در برابر تهاجم فرهنگی صورت میگیرد، دفاع فرهنگی نام دارد. در میان انواع هجومهای غیر نظامی دشمنان اسلام، تهاجم فرهنگی از همه زیانبارتر است؛ زیرا در این نوع تهاجم، دشمن با ترویج فساد و فحشا، افکار عمومی جامعه را منحرف میکند و به ارزشها، آرمانها و اهداف مقدس اسلامی و عزت و شرف مسلمانان میتازد تا آنان را همرنگ خود گرداند. خداوند در این باره میفرماید: «وَدُّواْ لَوْ تَکْفُرُونَ کَمَا کَفَرُواْ فَتَکُونُونَ سَوَاء؛ آنان آرزو میکنند که شما هم مانند ایشان کافر شوید و مساوی یکدیگر باشید». (نساء: 89)
این نوع تهاجم، پیشینهای دیرینه دارد و در طول تاریخ حیات اسلام، به شکلهای گوناگون صورت پذیرفته و فقط کمّ و کیف آن، همواره دگرگون شده است. مقام معظم رهبری میفرماید:
کاری که دشمن از لحاظ فرهنگی میکند، نهتنها یک تهاجم فرهنگی، بلکه باید گفت یک شبیخون فرهنگی است. (2)
تهاجم به کشورهای اسلامی، با روش نظام سرمایهداری یا نظام اشتراکی کمونیستی، تجاوز اقتصادی نام دارد. استعمارگران با ایجاد شرکتهای چندملیتی و در اختیار گرفتن تکنولوژی پیشرفته، نبض اقتصادی دنیا را در دست میگیرند و سرمایه ملتهای محروم را به جیب سرمایهداران بینالمللی سرازیر میکنند. طبیعی است
که مسلمانان باید با راهکارهای مناسب اقتصادی، در برابر این تجاوز بایستند و از اسلام دفاع کنند. (1)
به بیان دیگر، آنان موظفند استقلال اقتصادی خویش را حفظ کنند و از هرگونه وابستگی که مایه ذلت و سرشکستگیشان میشود، بپرهیزند.
«جهانبینی اسلام، یک جهانبینی خوشبینانه است و برخلاف بدبینان و کسانی که نسبت به پایان کار جهان و زندگی انسان، بدبین یا دچار شک و دلهره هستند، زندگی انسان را خوشفرجام و همراه با حکومت شایستگان و پیروزی خداپرستان میداند. این بینش، مبتنی بر حکمت الهی و احسن بودن نظام آفرینش است که نتیجه آن در معدود جنگها این است که در نهایت، به پیروزی مؤمنان و خداپرستان میانجامد و علاوه بر پیروزیهایی که گروههای شایسته در طول تاریخ متناوباً به دست میآورند، سرانجام پیروزی کامل و همه جانبه از آنِ ایشان خواهد بود. این نویدی است که خدای متعال به زبان پیامبرانش، به امتهای پیشین داده است». (2)
«قرآن، در سوره توبه، آیات 86 تا 88 به همین مطلب (عامل پیروزی نهایی شایستگان) توجه دارد و میفرماید: «اگر «ایمان» و «جهاد» توأم گردد، هرگونه خیر و برکتی را با خود همراه خواهد داشت و جز در سایه این دو، نه راهی بهسوی فلاح و رستگاری است و نه نصیبی از خیرات و برکات مادی و معنوی. در این راستاست که منافقان به خاطر فقدان ایمان، و آلودگی فوقالعاده به گناه، افرادی نادان و بیخبرند و به همین جهت از «علو همت» که زاییده فهم و شعور و آگاهی
1) نک: منشور انقلاب، پیام امام به حجاج بیتالله الحرام در سال 1366، ص 29.
2) پیروزی نهایی و جهانگیر شدن دین اسلام، در قرآن کریم به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وعده داده شده است. نک: توبه: 33، فتح: 28، صف: 9 و نیز سورههای مجادله و صافات و... .؛ محمدتقی مصباح یزدی، جنگ از دیدگاه قرآن (بازشناسی جنبههای تجاوز و دفاع)، ج 1، ص 219.
است، محرومند». (1)
همچنین در آیات 11 ـ 14 سوره حشر به جنبههای دیگر نبود ایمان در متجاوزان پرداخته شده است. «به تعبیر دیگر، در مورد پیکار همه اقوام بیایمان در میان خودشان و سپس پیکار با مؤمنان و نمونههای [آن] در تاریخ معاصر، [بارها] دیدهایم که وقتی افراد بیخبر از خدا به جان هم افتاده[اند]، چنان محکم یکدیگر را کوبیدهاند که انسان در جنگجویی آنها شک نمیکند؛ اما هنگامی که در مقابل گروهی مؤمن و آماده «شهادت فی سبیلالله» قرار میگیرند، فوراً خود را به پشت سلاحها و سنگرها و دژهای مستحکم میکشند و وحشت سر تا پای آنها را فرا میگیرد. به راستی، اگر مسلمانان، ایمان و ارزشهای اسلامی را زنده و حاکم کنند، باز در مقابل دشمنان از چنین عامل برتری برخوردار خواهند بود.
... ادامه همین آیه، به عامل دیگری برای شکست و ناکامی آنها پرداخته، میفرماید: «به ظاهرِ آنها که مینگری، آنها را متحد و متفق تصور میکنی، درحالیکه دلهای آنها پراکنده است و این به دلیل آن است که قوی هستند ناآگاه و فاقد تعقّل.
راستی که قرآن در تحلیل مسائل، بسیار دقیق و الهامبخش است؛ میگوید: «تفرقه و نفاق درونی» ناشی از «جهل و بیخبری و نادانی» است؛ چراکه «جهل» عامل شرک است، و شرک عامل پراکندگی، و پراکندگی سبب شکست؛ و به عکس، «علم» عامل توحید در عقیده و عمل و اتفاق [و] هماهنگی است که آن هم به نوبه خود سرچشمه پیروزیها است.
به این ترتیب، انسجام ظاهری افراد بیایمان و پیمان وحدت نظامی و اقتصادی آنها هرگز نباید ما را فریب دهد، چراکه در پشت این پیمانها و شعارهای وحدت، دلهای پراکندهای قرار دارد، و دلیل آن هم روشن است؛ زیرا هر کدام حافظ منافع مادی خویشند و میدانیم منافع مادی همیشه در تضاد است. درحالیکه وحدت [و]
1) تفسیر نمونه، ج 8، ص 76.
انسجام مؤمنان بر اساس اصولی است که تضاد در آن راه ندارد؛ یعنی [بر اساس] اصل ایمان و توحید و ارزشهای الهی است. بنابراین، هرجا شکست و ناکامی، دامن مسلمین را بگیرد، طبق آیات قرآنی دلیلش این است که از حقیقت ایمان فاصله گرفتهاند و تا باز نگردند، وضع آنها دگرگون نخواهد شد». (1)
خداوند، دستورها و برنامههایی را برای سعادت انسان، از طریق پیامبران خود ابلاغ کرده است. اگر فرد یا جمعیتی که ابلاغ این دستورهای الهی را مزاحم منافع خود میبینند، بر سر راه دعوت ایشان مانعتراشی کنند، رسولان الهی باید نخست با روشهای مسالمتآمیز، در مقابل آنان بایستند. چنانچه این روشها اثر نداشت، میتوانند با توسل به زور، این موانع را از سر راه دعوت خود بردارند. به این ترتیب، ضرورت جنگ ابتدایی در اسلام و دیگر ادیان آسمانی، روشن میشود. (2)
برای روشن شدن این موضوع، دیگر اهداف جنگ ابتدایی را بررسی میکنیم:
گاهی به امت اسلامی تجاوز نمیشود، بلکه گروهی از مردم گرفتار ستمِ ستمگران میشوند و بر اثر آن جان میسپارند. در این صورت، اگر امت اسلامی خود را بر رفع این ستم، توانا ببیند، باید به یاری ستمدیدگان بشتابد و آنان را برهاند. این نوع از جهاد هرچند ابتدایی به نظر میرسد، در واقع نوعی دفاع از انسانهای ستمدیده است. (3)
گاهی نظام و حاکمی مستبد، با ایجاد اختناق شدید، پیوسته عقاید فاسد را به جامعه تزریق میکند و مانع دعوت پیامبران و نشر برنامههای حیاتبخش آنان میشود.
مبارزه با چنین رژیمی، جهاد ابتدایی است و نوعی دفاع از حقوق انسانها نیز هست. البته اگر دولتهای کافر، مانع گسترش اسلام و نشر معارف اسلامی نباشند، حکومت اسلامی با آنها کاری نخواهد داشت. (1)
در محیط اسلامی، پیروان هر یک از شرایع آسمانی، مانند کلیمیان، مسیحیان و زردشتیان، در عمل کردن به سنت و آموزههای مذهبی خود آزادند؛ زیرا آنان هرچند گرفتار برخی خرافات هستند، از جاده توحید منحرف نشدهاند، ولی حکومت اسلامی نمیتواند بتپرستی را تحمل کند و با جهاد، با این منکر برخورد خواهد کرد. (2)
«در جامعه اسلامی گاهی بعضی از افراد به خاطر منافع شخصی از قبول عدالت سر باز میزنند و درصدد به هم زدن آسایش و امنیت عمومی برمیآیند. بدینترتیب، در جامعه فتنه و آشوب به پا میسازند. در این صورت، جامعه اسلامی از طریق استفاده از قدرت و نیروی نظامی خود در مقابل مفسدان اجتماعی میایستد تا امنیت و صلح را برای عموم مردم حفظ [کند]؛ [چنانکه] خداوند در سوره مائده، آیه 43، صریحاً به این امر دستور میدهد». (3)
هیچیک از علل و انگیزههای جهاد ابتدایی در اسلام، با حقوق طبیعی بشر مخالفتی ندارند و رزمندگان اسلام درصدد تحمیل عقیده خود و سلب آزادی دیگران نیستند، بلکه در تمام این موارد، هدف از جهاد، برداشتن موانعی است که سر راه تکامل انسان و آزادی و حقوق طبیعی وی وجود دارد، یا برای دفع شر اشرار و مفسدانی است که برای نابودی نظام اسلامی قیام کردهاند و نظم و آرامش
را به هم میزنند. (1)
«مرحوم کاشف الغطاء چهارده وجه بهعنوان تفاوت بین این دو ذکر فرموده است که بدین شرحند:
شرط جهاد ابتدایی، حضور امام معصوم و یا نائب خاص اوست، ولی در جهاد دفاعی این شرط وجود ندارد، بلکه با وجود نائب عام آن حضرت دفاع باید انجام بگیرد.
جهاد ابتدایی بر زنان و بردگان و خنثی و مریضان و پیرمردان فرسوده، واجب نیست و نیز بر کسی که واجب عینی، مانند ادای دیون و نفقه واجب و... بر عهده دارد، ولی در جهاد دفاعی تنها ملاک، قدرت و توان لازم است.
در جهاد ابتدایی تخلف از عقد ذمه، امان، صلح و پیمان جایز نیست، ولی در دفاع اگر خوف [از] قدرت دشمن در بین باشد، تخلف از این امور و نظایر بر آن جایز است.
در جهاد ابتدایی، جنگ اختصاص به کفار دارد که به منظور جلب آنان به اسلام انجام میگیرد، ولی جهاد دفاعی ممکن است با مسلمانان دنیاپرست که اهداف کفار را تعقیب میکنند نیز رخ دهد.
جهاد ابتدایی آنگاه واجب است که نیروی انسانی دشمن، از دو برابر نیروهای سپاه اسلام تجاوز نکند، ولی در جهاد دفاعی این تحدید شرعی وجود ندارد و ملاک، توان دفاع یا عدم آن است. به هر صورت که توان و قدرت جنگی فراهم آید، دفاع لازم است.
جهاد ابتدایی در ماههای حرام «ذیقعده، ذیحجه، محرم و رجب»، حرام است، ولی رعایت این شرط در جهاد دفاعی، الزامی نیست؛ زیرا در جهاد دفاعی،
1) نک: (مبانی جهاد در اسلام)، بازشناسی جنبههای تجاوز و دفاع، صص 85 ـ 92.
جنگ با کسی است که برای این ماهها حرمتی قائل نیست.
برخلاف جهاد دفاعی که مشروط به نیاز است، جهاد ابتدایی در طول سال، یک بار بیشتر وجوب ندارد.
پیش از مقابله در جهاد ابتدایی، واجب است کفار به اسلام دعوت شوند و اگر قبول نکردند، آن وقت با آنان مقابله شود، ولی در جهاد دفاعی، دعوت به اسلام نیست.
امام مسلمین در جهاد ابتدایی نمیتواند به قهر و غلبه، هزینه جهاد را از اموال مسلمین تأمین کند، ولی در دفاع، جایز است.
در جهاد ابتدایی، پافشاری کفار در کفرشان موجب نقض عقد ذمه، امان، صلح و عهد نمیشود، ولی در جهاد دفاعی، به مجرد هجوم دشمن، این عقود نقض میشود.
در جهاد ابتدایی هرکس وظیفه دارد برای هزینه جنگ از مال خود انفاق کند و در صورت بروز کمبود مالی، پرداخت هزینههای جنگ بر او واجب نیست، ولی در دفاع، ولو منجر به ضرر مالی هم شود، لازم است.
غنایم در جهاد ابتدایی، واجب است به تفصیلی که در محل خود ذکر شده، تقسیم شود، ولی در دفاع، اگر فتح و پیروزی متوقف باشد، به صرف غنایم در تجهیز نیروی رزمی، تقسیم نمیگردد.
در جهاد ابتدایی، سزاوار نیست به دشمن شبیخون زده شود یا توسط سمومات کشته شود، بلکه جمعی از فقها در صورتی که ضرورتی وجود نداشته باشد، حکم به حرمت کردهاند، ولی در دفاع، تفاوتی بین اوقات نیست.
جهاد ابتدایی اگر بدون اذن امام باشد، تمامی غنایم متعلق به امام است، ولی در دفاع، در صورت لازم نبودن مال برای تجهیزات رزمی و امور مشابه، غنایم با اذن امام، بین مقاتلین تقسیم میشود». (1)
1) (اشکال و انواع دفاع مقدس از نظر اسلام)، بازشناسی جنبههای تجاوز و دفاع، صص 101 و 102، به نقل از: کشف الغطاء، ص 382.
امام علی علیه السلام
«وَالْجِهادُ عِزّاً لِلْإِسْلامِ؛ جهاد، عامل عزت اسلام است». (1)
«اَلْجِهادُ عِمادُ الدّینِ وَ مِنْهاجُ السُّعَداءِ؛ جهاد، ستون دین و راهآشکار سعادتمندان است». (2)
إِنَّ اللهَ فَرَضَ الجِهادَ وَ عَظَّمَهُ وَ جَعَلَهُ نَصْرَهُ وَ ناصِرَهُ. واللهِ ما صَلُحتْ دُنیا ولا دِینٌ إلّا بِهِ. (3)
خداوند جهاد را واجب کرد و آن را بزرگ داشت و مایه پیروزی و یاور خود قرارش داد. به خدا سوگند کار دنیا و دین جز با جهاد درست نمیشود.
امام علی علیه السلام
جاهِدُوا فِی سَبیلِ اللهِ بِأَیْدِیکُمْ فَإِنْ لَمْ تَقْدِرُوا فَجاهِدُوا بِأَلْسِنَتِکُمْ فَإِنْ لَمْ تَقْدِرُوا فَجاهِدُوا بِقُلُوبِکُمْ. (4)
با دستهای خویش در راه خدا جهاد کنید، اگر نتوانستید به وسیله زبانتان و
اگر بر آن نیز قدرت نداشتید، به وسیله دلهایتان پیکار کنید.
الجِهادُ عَلی أَرْبَعِ شُعَبٍ: علی الأمرِ بِالمَعروفِ والنَّهی عَنِ الْمُنْکَرِ و الصِّدْقِ فی المَواطِنِ وَ شَنآنِ الفاسِقینَ. (1)
جهاد چهار شاخه دارد: امر به معروف، نهی از منکر، پایداری در جبهههای جنگ، و دشمنی با تبهکاران.
إِذا لَقِیْتُمْ عَدُوَّکُمْ فِی الحَرْبِ فَأَقِلُّوا الْکَلامَ وَ اَکْثِروا ذِکْرَاللهِ عَزَّوَجَلَّ. (2)
هرگاه در میدان نبرد، با دشمن روبهرو شدید، کمتر سخن بگویید و ذکر خدای عزّوجلّ را فراوان بر زبان جاری کنید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
مَثَلُ الْمُجاهِدینَ فِی سَبیلِ اللهِ کَمَثَلِ الْقائِمِ الْقانِتِ لا یَزالُ فِی صَوْمِهِ وَ صَلوتِهِ حَتّی یَرْجِعَ إِلَی أَهْلِهِ... . (3)
مَثَل مجاهدان راه خدا، مَثَل کسی است که در حال قیام و عبادت پیوسته به نماز و روزه خویش مشغول است تا آنگاه که نزد خانواده خود بازگردد... .
کُلُّ حَسَناتِ بَنی آدَم تُحْصیها الْمَلائِکَةُ إِلّا حَسَناتِ الْمُجاهِدینَ فَإِنَّهُمْ یَعْجَزُونَ عَنْ عِلْمِ ثَوابِها. (4)
فرشتگان تمام نیکیهای بنیآدم را برمیشمرند، مگر نیکیهای مجاهدان را که حتی از آگاهی به پاداش آن هم ناتوانند.
لِلْجَنَّةِ بابٌ یُقالُ لَها بابُ الْمُجاهِدینَ یَدْخُلُونَ مِنْهُ... . (5)
بهشت دری دارد که آن را در مجاهدان میگویند، و جهادکنندگان از آن
وارد میشوند.
امام علی علیه السلام
«اَلْجَنَّةُ تَحْتَ ظِلالِ السُّیُوفِ؛ بهشت زیر سایه شمشیرهاست». (1)
امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل فرمود:
ثَلاثَه یَشْفَعُونَ إِلَی اللهِ یَوْمَ الْقِیامَه فَیُشِّفُعُهُمْ: اَلْأَنْبِیاءُ ثمّ ثُمّش الْعُلَماءُ ثُمَّ الشُّهَداءُ. (2)
روز قیامت سه دسته نزد خدا شفاعت میکنند و خدا شفاعت آنان را میپذیرد: پیامبران، دانشمندان و شهیدان.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
ما مِنْ أَحَدٍ یَدْخُلُ الْجَنَّه فَیَتَمَنَّی أَنْ یَخْرُجَ مِنْها إِلّا الشَّهیدُ فَإِنَّهُ یَتَمَنَّی أَنْ یَرْجِعَ فَیُقْتَلَ عَشْرَ مَرّاتٍ مِمَّا یَری مِنْ کَرامَة اللهِ. (3)
کسی نیست که وارد بهشت شود و آرزو کند از آن بیرون رود، مگر شهید که به خاطر کرامتی که از جانب خداوند دیده است آرزو میکند (به دنیا) برگردد و دهها بار کشته شود.
اَوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ الجَنّة شَهیدٌ؛ اول کسی که وارد بهشت میشود، شهید است. (4)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
فَمَنْ تَرَکَ الْجَهادَ اَلْبَسَهُ اللهُ ذلاً فِی نَفْسِهِ وَ فَقْراً فی مَعیشَتِهِ وَ مُحْقِاً
فی دینه. (1)
هرکس جهاد [در راه خدا] را ترک کند، خداوند لباس خواری بر او بپوشاند و او را در زندگی تنگدست گرداند و دینش تباه شود.
امام علی علیه السلام
«اِسْتَحْیُوا مِنَ الْفِرارِ فَاِنَّهِ عارٌ فی الْاَعْقاب وَ نارٌ یَوْمَ الحِسابِ؛ از فرار کردن شرم کنید که ننگی است در نسل آینده انسان، و آتشی است در روز حساب». (2)
امام رضا علیه السلام
حَرَّمَ اللهُ الفِرارَ مِن الزّحْفِ؛ لِما فیهِ مِن الوَهْنِ فِی الدِّینِ و الاسّتِخْفافِ بالرُّسُلِ و الأئمّه العادِله. (3)
خداوند فرار از میدان جهاد را حرام کرده است؛ زیرا سبب ضعف دین و خفیف شدن پیامبران و پیشوایان عادل علیه السلام است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یُدْخِلُ بِالسَّهمِ الواحِدِ ثلاثَه نَفَرٍ الجَنَّه: صانِعَهُ یَحْتَسِبُ فی صَنْعَتِهِ الخَیْرَ و الرامِی بِه، وَ مُنبِلَهُ. (4)
خدای عزوجل به سبب یک تیر، سه نفر را به بهشت میبرد: سازنده آنکه از ساختنش نیت خیر داشته باشد، پرتاب کنندهاش، و کسی که آن تیر را به دست او بدهد.
قاسم بن حسن علیه السلام، آن نوجوان نابالغ، وقتی در شب عاشورا امام حسین علیه السلام، یاران و اصحاب و خاندانش را به کشته شدن خود و شهادت آنان بشارت [می]داد، نزد حضرت آمد و عرض کرد: ای عموجان، آیا من هم در این جنگ و جهاد شرکت [میکنم] و کشته میشوم، آیا سعادت شهادت نصیب من نیز میگردد؟
حضرت فرمود: ای فرزندم، مرگ در نزد تو چگونه است؟ قاسم گفت: احلی عندی من العسل؛ مرگ و شهادت در نزد من از عسل شیرینتر است.
حضرت در جواب به او فرمود: پس ای فرزندم، بدان که تو هم در این جنگ و جهاد کشته خواهی شد.
هرکه را در عشق چشمی باز شد
پایکوبان آمد و جانباز شد (1)
محمد بن عمرو واقدی، مورخ معروف، در کتاب مغازی ـ تاریخ جنگهای پیامبر ـ مینویسد: پیرمردی از مسلمانان به نام خیثمه ابوسعد در آغاز جنگ احد خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: یا رسول الله! من اشتیاق به شهادت دارم. فرزند من نیز دارای چنین روحیهای بود؛ او در جنگ بدر لباس رزم بر تن کرد و به
1) محسن غفاری، ارکان اسلام [فروع دین]، ج 2، ص 109.
شهادت رسید. من نیز با اینکه در آن معرکه حاضر بودم، نتوانستم به آرزوی خویش دست یابم. دیشب در خواب، پسرم را با چهرهای زیبا دیدم که در باغ بهشت و کنار نهرهای آن سیاحت میکرد، [او] به من گفت: به ما ملحق شو تا در بهشت رفیق ما گردی. ای پیامبر عزیز! من هرچند که پیر هستم و استخوانهایم پوک شده است، ولی لقای پروردگار را دوست دارم. از خداوند بخواه تا شهادت را نصیبم فرماید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای این پیرمرد شیفته حق، دعا کرد. او در جنگ احد، چون شیرمردان جوان شرکت کرد و با دشمنان جنگید و سرانجام به آرزوی خود، شهادت رسید. (1)
یکی از مسلمانان عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله به نام انس بن نصر در جنگ بدر حاضر نبود. ازاینرو، بسیار ناراحت شد که چرا در آن جنگ شرکت نکرده است. او با خداوند پیمان بست که اگر جنگ دیگری رخ داد، حتماً در آن شرکت جوید و تا سر حد شهادت جانبازی کند. وقتی جنگ احد پیش آمد، او به عهد خود وفا کرد و در آن جنگ حاضر شد. هنگامی که گروهی فرار کردند، او همچنان ایستادگی کرد و جنگید، تا به شهادت رسید. آنگاه به مناسبت ارزش کار این رزمنده فداکار و یاران او و دیگر شهیدان احد، بهویژه حضرت حمزه سیدالشهدا، این آیه نازل شد: «در میان مؤمنان کسانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادند. بعضی پیمان خود را به آخر رساندند و بعضی در انتظارند و هرگز در عهد و پیمانشان تغییر و تبدیلی نیست.» (2)به این ترتیب، انس بن نصر مطابق این آیه، بهعنوان منتظری برای ادای پیمان از طرف خداوند معرفی شد.
سعد بن معاذ میگوید: وقتی انس مرا دید، گفت: ای معاذ! قسم به آن خدایی که جان من در دست قدرت اوست، بوی بهشت را از احد میشنوم. بعد از پایان
جنگ، وقتی بدن مبارک او را در میان کشتگان یافتند، دیدند که هشتاد جراحت از ضربات شمشیر و زخم تیر و نیزه بر تن دارد. (1)
عمرو بن جموح، مردی لنگ بود و پایش میلنگید. او چهار پسر داشت که همواره در رکاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حاضر بودند. در جنگ احد هم عمرو بن جموح قصد شرکت در جنگ را کرد، اما خویشاوندان مانع از اقدام او شدند. عمرو بن جموح در جواب گفت: آیا رواست که پسران من به فضل شهادت نائل [شوند] و به بهشت بروند و من همچون زنان در خانه بنشینم!
هرچه نزدیکانش اصرار کردند، نتوانستند مانع از رفتن او بشوند. سرانجام از خانه خارج شد و به طرف احد حرکت کرد و در این حین رو به آسمان کرد و گفت: پروردگارا! مرا به خانه باز مگردان.
وقتی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، گفت: یا رسول الله! نزدیکانم مرا از شرکت در جنگ بازمیدارند، ولی من آرزو دارم که با همین پای لنگ به بهشت بروم. پیامبر فرمود: یا عمرو! تو عذر شرعی داری و خداوند تو را از جهاد معذور داشته است. (2)
سرانجام پس از گفتوگوی بسیار، پیامبر اکرم به او اجازه داد و فرمود: مانع او نشوید و بگذارید برود. او آرزوی شهادت دارد و شاید خداوند آن را نصیبش کند. عمرو آهنگ جنگ [کرد] و به مبارزه پرداخت. آنگاه که به قلب دشمن حمله میکرد، فریاد میکشید: بیایید که آرزوی بهشت دارم.
پسرش، فلاد و برادر زنش، عبدالله بن عمرو بن خوام هم [در این جنگ] به شهادت رسیدند. پس از خاتمه جنگ، بسیاری از زنان مدینه از شهر بیرون آمدند تا از نزدیک بر قضایا آگاه شوند و عایشه همسر پیامبر نیز یکی از همان زنان بود که در بین راه چشمش به هند، زن عمرو بن جموح افتاد، درحالیکه
سه جنازه روی شترش گذاشته بود و مهار شتر را به طرف مدینه میکشید. عایشه پرسید: چه خبر؟ هند گفت: خدای را سپاس که رسول خدا سلامت است و بگو مصیبتها هرچه سخت باشد، بر ما آسان است. عایشه پرسید: این جنازهها از کیست؟ گفت: جنازه[های] پسر و شوهر و برادرم هستند. پرسید: به کجا میبری؟ گفت: میبرم تا در مدینه دفن کنم.
پس از این حرف، هند هرچه خواست که شتر را به سمت مدینه بکشاند، نتوانست. شتر زانو [میزد] و بر زمین میخوابید. هند دید وضع عجیبی است و حیوان حاضر نیست به طرف مدینه برود، اما به طرف احد به آسانی و سرعت حرکت میکند. او با خود گفت شاید رمزی در کار باشد. ازاینرو، به حضور پیامبر رسید و جریان را عرض کرد. پیامبر فرمود: آیا شوهرت هنگام خارج شدن از خانه چیزی نگفت؟ هند عرض کرد: وقتی از خانه خارج میشد، رو به قبله کرد و گفت: خدایا! مرا دیگر به نزد خانوادهام برمگردان و شهادت را نصیبم فرما! حضرت فرمود: دعای خالصانه این مرد شهید مستجاب شده است. به همین علت خداوند نمیخواهد جنازه او برگردد. سپس حضرت دستور داد که هر سه شهید را در همان احد دفن [کنند]. (1)
جالب توجه اینکه قبر عبدالله و عمرو، در احد در معبر مسیل قرار داشت، زمانی سیلی آمد و قبر آنها را برد. جنازه عبدالله را دیدند که دست روی جراحت خود گذاشته بود. همین که دستش را برداشتند، خون از جای جراحت بیرون شد. به ناچار، دست او را به جای خود گذاشتند. جابر میگوید: پس از چهل و شش سال پدرم را در قبر بدون تغییر جسد یافتم، مثل اینکه در خواب بود. گیاه حُرمُل (اسپند خوشبویی) که روی ساقهایش ریخته بودند، تازه بود. خواستم بوی خوشی بر بدنش بریزم، اصحاب گفتند: او را به حال خود بگذار و تغییری مده. (2)
اسلام، دین صلح و همزیستی مسالمتآمیز است. برخلاف جهانخواران که برای کشورگشایی، به دست آوردن غنایم جنگی، انتقامجویی، جاهطلبی، بهرهوری بیشتر از منابع طبیعی و جغرافیایی، و اشغال سرزمینهای دیگران، اقدام به جنگ میکنند، این دین الهی، جنگ را تنها در راه خدا و گسترش توحید و احیای حق، مشروع میداند.
یکی از آموزههای اسلام درباره جهاد اصغر، ضرورت آمادگی روحی رزمندگان اسلام برای جهاد و جنگ است. برای این منظور، فرماندهان سپاه اسلام باید پیش از شروع جنگ با سخنان خود، روحیه جنگی رزمندگان را تقویت، و آنان را برای مبارزه آماده سازند. (1)
آمادگی روحی به معنای داشتن روحیه سلحشوری و آمادگی کامل روانی برای جنگیدن است، به گونهای که هیچگونه اضطراب یا ترسی، رزمنده را به خود مشغول نسازد، بلکه وی چنان آرامش و سکون قلبی داشته باشد که چنانچه وارد جنگ شود، بر این روحیه، استقامت کند. (2)
میان آگاهی و پیروزی در جنگ، رابطه مستقیمی برقرار است؛ چون مؤمنان میدانند برای «چه» و برای «که» پیکار میکنند و در راه «چه هدف مقدسی» فداکاری میکنند، ولی افراد بیایمان و بتپرست بر اساس تعصبی خشک میجنگند.
یکی دیگر از عوامل ایجاد آمادگی روحی، ایمان و آرامش است که خداوند در دل مؤمنان پدید میآورد. ایمان سبب پیدایش آرامش و اطمینان روحی میشود که هرگونه شک و ترس را از انسان دور میسازد و او را در برابر حوادث سخت و پیچیده، ثابتقدم میگرداند. آرامش، زاییده ایمان است. افراد باایمان، هرگاه قدرت بیپایان خداوند و لطف و مرحمت او را به یاد میآورند، امید در دلشان موج میزند. (1)
از دیگر عوامل تقویت روحیه رزمندگان اسلام، اعتقاد نداشتن به شکست است. بر اساس مضمون آیه 52 سوره توبه، شکست و ناکامی، در میان مسلمانان بیمعناست؛ چنانکه در این آیه آمده است: «اگر در جنگ با دشمن کشته شوید، پیروزید و اگر دشمن را نیز بکشید باز هم پیروزید»؛ یعنی مسلمانان دو راه در پیش دارند که هر دو، آنها را به هدف خواهد رساند: یکی، راه شهادت و رسیدن به حیات جاودان است و راه دیگر، درهم شکستن قدرت اهریمنی دشمن و پاکسازی محیط زندگی از شرّ ستمگران است. (2)
با بررسی آیات قرآن کریم، به دیگر عوامل آمادگی روحی در اسلام نیز دست
مییابیم، از جمله بشارت دادن سعادت جاودانی به جهادگران، (1)وعده جبران خسارت مالی (2)و تحریک عواطف برای حمایت از ستمدیدگان. (3)
آیات 65 و 66 سوره انفال به مسلمانان میآموزند که چنانچه ایمان قوی و آمادگی روحی داشته باشند، هر نفری در مقابل ده نفر، و هر ده نفر در مقابل صد نفر میتوانند بجنگند و حتی اگر از نظر روحی ضعیف هم باشند دستکم، هر مسلمان در مقابل دو کافر و هر ده رزمنده در مقابل بیست نفر میتوانند پیکار کنند. جالب این است که در بیشتر جنگهای اسلام، میزان قوا به سود دشمن بود؛ برای مثال در جنگ موته مسلمانان سه هزار نفر، و دشمن 150 هزار نفر بودند. (4)
از آنجا که مسئله دفاع، واجب کفایی است، در جامعه اسلامی باید ابزار و امکانات جنگی برای دفاع فراهم شود و آحاد جامعه اسلامی نیز با فراگیری فنون نظامی و آموزشهای لازم، برای دفاع آمادگی داشته باشند. در سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز مشاهده میشود که آن حضرت بر فراهم کردن تجهیزات نظامی و آمادهسازی نیروها، اهتمام کامل داشت. (5)
بیشک، هدف از تهیه تجهیزات نظامی، زمینهسازی برای آدمکشی نیست؛ بلکه اسلام میخواهد از یک سو موانع تبلیغ دین را از سر راه بردارد و از سوی دیگر روحیه تجاوز را در دشمن سرکوب سازد؛ زیرا اگر ملتی ضعیف باشد و آمادگی کامل نداشته باشد، هر لحظه ممکن است دشمنان به او یورش برند، یا حتی چنانچه
با وی در صلح باشند خواستههای نامشروعشان را بر آن تحمیل کنند. (1)
یکی از راههای تجهیز نظامی، انفاق و کمک مالی مسلمانان است. جهاد به همان اندازه که به مردان بااخلاص و قوی نیاز دارد، به مال و امکانات مادی نیز نیازمند است؛ زیرا در جهاد، هم آمادگی روحی و جسمی لازم است و هم اسلحه مناسب و تجهیزات جنگی. ازاینرو، در قرآن (2)بر مسئله انفاق کردن برای تهیه تجهیزات نظامی تأکید شده است. بهویژه در صدر اسلام، بسیاری از مسلمانان با وجود شور و عشقشان برای شرکت در جهاد، به دلیل فقر، قدرت تهیه تجهیزات نظامی را نداشتند. (3)
با اینکه بُرد و باخت و شرطبندی در اسلام به کلی حرام است، در کتابهای فقهی بابی با عنوان «سبق و رمایه» وجود دارد که بر اساس آن برد و باخت در مسابقات اسب دوانی و تیراندازی، با هدف تقویت بنیه نظامی و دفاعی مسلمانان، جایز شمرده شده است. (4)
«قرآن در سوره توبه (آیه 38 و 39) به مسئله سستی کردن مسلمانان در جنگ اشاره کرده [است] و عواقب آن را تذکر میدهد. در شأن نزول دو آیه فوق آمده است که این دو آیه مربوط به جریان جنگ «تبوک» است. تبوک در آن روزگار، نزدیک سرزمین امپراتور روم شرقی بود. در سال نهم هجری، این واقعه رخ داد که مسلمانان در مقابل یک ابرقدرت جهانی (روم) قرار گرفتند. جمعی از مسلمانان به همین دلیل از حضور در این جنگ وحشت داشتند، زمینه برای سمپاشی منافقان آماده شده بود تا به تضعیف روحیه مؤمنان بپردازند. فصل چیدن میوهها و برداشت
محصولات کشاورزان رسیده بود و برای کشاورزان و دامداران آن زمان، ایام سرنوشتسازی بود. دوری راه و گرمی هوا در محل جنگ مسلمانان با روم، بر عوامل بازدارنده قبلی اضافه شده بود. در اینجا آیات الهی به یاری مردم شتافت و با این عوامل منفی مبارزه کرد. در آیات فوق، قرآن با شدت هرچه تمامتر مردم را به جهاد دعوت میکند و گاهی با زبان تشویق و گاهی با زبان ملامت و گاهی با زبان تهدید با آنان سخن میگوید؛ ابتدا میگوید: «ای مؤمنین! چرا هنگامی که به شما گفته میشود در راه خدا جهاد کنید سستی و سنگینی به خرج میدهید و تمایل دارید در وطن بمانید و بهسوی میدان جهاد، حرکت نکنید»، که این مسئله، کنایه قرآن به تمایل به دنیا و چسبیدن به زرق و برق آن و توجه به زن و فرزند و کسب و کار به جای توجه به جهاد است. سپس قرآن با [لحنی] ملامتآمیز میگوید: «آیا به زندگی این دنیا و این زندگی پست و زودگذر و ناپایدار، به جای زندگی وسیع و جاویدان آخرت راضی شدید، با اینکه متاع دنیا در برابر زندگی آخرت یک امر ناچیز است؟ چگونه انسان عاقل تن به چنین مبادله زیانباری میدهد».
پس از آن، قرآن با بیان تهدیدآمیز میگوید: «اگر شما بهسوی مردان جنگ حرکت نکنید، خداوند [با] عذابی دردناک شما را مجازات میکند و اگر گمان میکنید با پشت کردن شما به میدان جهاد، چرخ پیشرفت اسلام از کار میافتد سخت در اشتباهید؛ زیرا خداوند گروهی غیر از شما، از افراد با ایمان و مصمم و مطیع را به جای شما قرار خواهد داد. گروهی که از هر نظر مغایر با شما هستند، و اراده و شهادت آنها مانند شما نیست. بنابراین، هیچ زیانی به خداوند و آیین پاک او وارد نمیشود». (1)
«آیات 45 تا 47 سوره انفال درباره جنگ بدر [است] که کفار قریش در آن،
1) تفسیر نمونه، ج 7، صص 412 ـ 514.
شکست سختی از مسلمانان متحمل شدند. قرآن در این آیات، شش دستور مهم به مسلمانان درباره جنگ داده است:
یکـ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، هنگامی که گروهی از دشمنان را در برابر خود در میدان نبرد ببینید، ثابتقدم باشید»؛ یعنی یکی از نشانههای بارز ایمان، ثابتقدم ماندن در همه زمینهها، مخصوصاً در پیکار با دشمن است.
دوـ «خدا را فراوان یاد کنید تا رستگار و پیروز شوید.» شکی نیست که منظور از یاد خدا، تنها ذکر لفظ نیست، بلکه خدا را در درون جانْ حاضر دیدن و به یاد علم و قدرت بیپایان و رحمت وسیعش بودن [است]. این توجه، روحیه سرباز را تقویت میکند و در پرتو آن احساس [میکند] که در میدان مبارزه تنها نیست. یاد [پروردگار] و عشق به خدا، عشق به زن و فرزند و مال و مقام را از دل بیرون میراند و توجه به خدا سربازان را از توجه به دنیا که باعث سستی در جنگ میشود بیرون میبرد.
سهـ یکی دیگر از دستور[ها]، توجه به مسئله رهبری و اطاعت از دستور پیشوا است.
چهارـ پرهیز از پراکندگی و دعوا در جنگ، و داشتن وحدت کلمه در برابر دشمن؛ زیرا کشمکش و اختلاف سربازان در میدان جنگ نخستین اثرش سستی و ناتوانی و ضعف در مبارزه است و نتیجه این سستی از میان رفتن قدرت، هیبت و قوت رزمندگان اسلام است.
پنجـ دستور به صبر در برابر حوادث سخت جنگ، و استقامت [ورزیدن]. صبر و استقامت به معنای تحمل روحی مشکلات [است].
ششـ بازداشتن مسلمانان از پیروی از کارهای ابلهانه و اعمال غرورآمیز و بیمحتوا و سر و صدای توخالی و بیمعنا». (1)
1) تفسیر نمونه، ج 7، صص 193 ـ 197.
خداوند در قرآن کریم در سوره انفال، آیههای 15 ـ 18 به این مسئله میپردازد و چنین خطاب میکند: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که با کافران در جنگ روبهرو شدید، به آنها پشت مکنید [و مگریزید].» اصولاً فرار از جنگ، یکی از بزرگترین گناهان در اسلام محسوب میشود که خداوند مجازات دردناک فرارکنندگان از میدان جهاد را در همین آیات ذکر میکند. البته در این آیات آمده است که چنانچه رزمندگان بهعنوان یک تاکتیک جنگی از برابر دشمنان بگریزند و به کناری بروند که [آنها] را به دنبال خود بکشانند و ناگهان ضربه غافلگیرانه را بر پیکر[شان] وارد سازند، این شکل از فرار برنامهریزیشده اشکال ندارد یا چنانچه جنگجویی خود را در میدان تنها ببیند و برای پیوستن به مسلمانان عقبنشینی [کند] تا در صورت رسیدن آنها به حمله بپردازد، این کار اشکالی ندارد.
در این آیات، خداوند تصریح میکند که فرارکنندگان از جنگ، گرفتار خشم خداوند میشوند و جایگاه آنها جهنم [است].
در کتاب عیون الاخبار، امام رضا علیه السلام در پاسخ یکی از دوستانش که از فلسفه حرام بودن فرار از جنگ میپرسد، میفرماید:
[خداوند] به این دلیل فرار از جنگ را تحریم کرده که موجب سستی در دین و تحقیر برنامه پیامبران و امامان و پیشوایان عادل میگردد و نیز سبب میشود که رزمندگان اسلام نتوانند بر دشمنان پیروز شوند و دشمن را به خاطر مخالفت با دین اسلام و فساد کردن، کیفر دهند. (1)
امدادهای غیبی به معنای کمکهایی است که از غیب سرچشمه میگیرد و خداوند تبارک و تعالی برای دفاع از دین خود و کمک به پیامبرانش و موحدان، مددرسانی میکند. این امدادها معمولاً زمانی صورت میگیرد که امیدها از همه جا قطع شود.
1) تفسیر نمونه، ج 7، ص 111.
امدادهای غیبی یکی از قوانین و سنتهای الهی است؛ چراکه پیامبران الهی از خداوند امدادهای ویژه را درخواست میکردند. در قرآن، این درخواست از زبان نوح، لوط، تالوت و یارانش، و همچنین رسول اکرم صلی الله علیه و آله و مؤمنان نقل شده است؛ چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ بدر از خداوند چنین درخواستی میکند و خداوند با فرستادن فرشتگان امدادگر، به درخواست ایشان پاسخ میدهد.
هرچند امدادهای غیبی یکی از سنتهای الهی است، سنت خداوند نیز در قالب علل و اسباب طبیعی و عادی جریان مییابد و خداوند تنها در موارد استثنایی، عوامل غیر عادی را جایگزین اسباب عادی میکند. بنابراین رزمندگان اسلام بدون بهرهمندی از تجهیزات نظامی و بدون استقامت در جنگ، پیروز نمیشوند و نباید همواره منتظر امدادهای غیبی باشند.
در آیات مختلف قرآن به مسئله امدادهای غیبی در جنگ اشاره شده است که بعضی موارد را بیان میکنیم:
یکـ فرستادن سپاه نامرئی: در قرآن، در سه مورد از فرستادن لشکرهای نامرئی یاد شده دوـ یاری مسلمانان با فرشتگان: در جنگهای صدر اسلام یکی از امدادهای الهی، فرستادن فرشتگان یاریگر برای یاری پیامبر و مسلمانان بوده است. (1)
است و آنها یاریدهنده سپاه توحید معرفی شدهاند. (2)
سهـ آرام کردن دلهای مؤمنان. (3)
چهارـ خواب کوتاه و سبک. (4)
پنجـ نزول باران: در جنگ بدر، لشکر قریش پیش از مسلمانان به چاههای بدر رسید و آنجا را تصرف کرد. مسلمانان نیز ناگزیر شدند در سرزمینی خشک فرود آیند. تشنگی و ترس از کثرت دشمنان و فراوانی ادوات جنگی آنان، بر مسلمانان
چیره شده، ولی نزول باران همه این مشکلات را برطرف کرد. (1)
ششـ ایجاد هراس در دلهای دشمنان. (2)
هفتـ فرستادن بادهای ویرانگر. (3)
یکی از آموزههای مهم اسلامی، درباره اسیران جنگی است و رفتار با آنان از نظر جنبههای انسانی و همچنین هدفهای جهاد، بسیار اهمیت دارد. آیات 67 ـ 71 سوره انفال درباره این مسئله است که هیچ پیامبری حق ندارد اسیران جنگی داشته باشد، تا زمانی که به اندازه کافی جای پای خود را محکم کند و ضربههای کاری و اطمینانبخشی بر پیکر دشمن وارد سازد. به عبارت دیگر، مسلمانان پیش از شکست دادن دشمن، نباید به فکر گرفتن اسیر باشند؛ چنانکه در میدان بدر بعضی از مسلمانان تازهکار، میکوشیدند افراد دشمن را اسیر کنند تا پس از پایان جنگ، برای آزادی آنان «فدیه» بگیرند، ولی این کار خطرناکی است؛ زیرا مشغول شدن رزمندگان به گرفتن اسیر، آنان را از اصل جنگ بازمیدارد و ممکن است دشمن از این مسئله به سود خود استفاده کند.
بنابراین، گرفتن اسیر، تنها در صورت اطمینان کامل یافتن از پیروزی بر دشمن مجاز است. به محض اطمینان یافتن از این موضوع، هدف انسانی ایجاب میکند که از کشتن دست بردارند و به اسیر گرفتن قناعت کنند.
در ادامه آیه 67 خطاب به کسانی که به امید دریافت فدیه اسیر میگیرند، آمده است: شما تنها به فکر جنبههای مادی هستید و متاع ناپایدار دنیا را میخواهید،
درحالیکه خداوند سرای جاویدان و سعادت همیشگی را برای شما میخواهد. البته این آیات، با گرفتن فدیه و آزاد ساختن اسیران جنگی در صورت مصلحت جامعه اسلامی، مخالفتی ندارد، بلکه میگوید نباید مجاهدان به این منظور اسیر بگیرند. (1)
«پرداخت فدیه ممکن است به صورتهای مختلف باشد، که در صدر اسلام نیز وجود داشت:
یکـ گرفتن وجه نقدی: گاهی رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از فتوحات جنگی در برابر آزادی اسرا از ثروتمندان دشمن تاوان میگرفت.
دوـ سوادآموزی در حکم فدیه: رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از جنگ بدر، [به] هر اسیری که مال نداشت، ده نفر از کودکان مدینه را میسپرد تا به آنها نوشتن بیاموزد و چون کودکان نوشتن فرا میگرفتند و ورزیده میشدند، او را آزاد میکرد.
سهـ مبادله اسیر: گاهی به جای فدیه گرفتن، اسرای [کافر] در دست مسلمانان با اسرای مسلمان که در دست کفار اسیر بودند، مبادله میشد که این تبادل اسرا، شکل دیگری از فدیه [است].
باید توجه داشت که مسلمانان میتوانند بدون گرفتن فدیه و بیقید و شرط نیز اسرا را آزاد کنند و همچنین حاکم اسلامی میتواند بر اساس مصلحت تا مدتها اسرای جنگی را نگاه دارد و در زمان مساعد آنها را آزاد [کند]. (2)
«اسلام که آیین رحمت است، سفارش میکند عادلانهترین و کریمانهترین رفتار با اسرای جنگی صورت گیرد. طبق قوانین اسلامی کسی حق ندارد به اسرا آسیبی برساند. قرآن کریم در آیه 70 سوره انفال میفرماید: ای پیامبر! به کسانی که در دست شما اسیرند، بگو اگر خدا در دلهای شما خیری سراغ داشته باشد، بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما عطا میکند و بر شما میبخشاید و خداوند آمرزنده و مهربان است. این پیام مهرآمیز قرآن، روحیه شکستخورده اسیران را بازسازی [میکند] و به آنان نوید
زندگی بهتر را میدهد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ بدر به اصحابش دستور داد که با اسیران به احترام برخورد کنید، مسلمانان هنگام غذا خوردن، اسیران را بر خود مقدم میداشتند». (1)
امیر مؤمنان، علی علیه السلام درباره رفتار نیک با اسیران جنگی میفرماید: «خوراندن غذا به اسیر و نیکی کردن به او واجب است، اگرچه فردا اعدام شود». (2)
غنایم، شامل اموال منقول و غیر منقول و اسرا بود که پس از کنار گذارده شدن خمس، بین شرکتکنندگان در جنگ تقسیم میشد. در صدر اسلام، این درآمد حاصل از غنایم، محدود بود و پاسخگوی نیازهای جامعه مسلمانان نبود. با گسترش اسلام و کشیده شدن جنگها به سرزمینهای خارج از عربستان، این غنایم افزایش یافت و علاوه بر اینکه ثروتی چشمگیر نصیب جنگآوران مسلمان کرد، در شمار یکی از مهمترین منابع درآمد حاکم قرار گرفت.
الف) اموال منقول: بر اساس روایت، نخستین غنیمتی که مسلمانان به دست آوردند تعدادی شتر و مقداری کالای تجارتی بود. در جنگ بدر نیز مسلمانان مقداری اموال و سلاحهای جنگ به غنیمت گرفتند. پس از چندی، ـ احتمالاً پس از نبرد با یهودیان بنی قَینُقاع ـ با توجه به افزایش غنایم و اهمیت آن برای تأمین نیازهای جامعه، دستورالعمل خمس اموال، به پیامبر و برای رفع نیاز ایتام، مساکین و ابناء سبیل اختصاص یافت، چهار پنجم بقیه اموال و غنایم نیز بین جنگاوران تقسیم میگردید. همچنین هنگام تقسیم غنایم، سهمی هم برای سوارانی که از اسب خود در جنگ استفاده میکردند، بهعنوان مخارج نگهداری اسب، کنار گذاشته میشد.
ب) اموال غیر منقول: سرزمینهایی که مسلمانان با جنگی به دست میآوردند، اموال غیر منقول و غنیمت به شمار میآمد. در نبرد خیبر، مسلمانان قلعههای متعدد و نخلستانهای بسیاری را به غنیمت گرفتند. پیامبر یکی از قلعهها را سهم خمس قرار داد و بقیه را میان شرکتکنندگان در جنگ تقسیم فرمود، ولی نخلستانها را به صاحبان آنها واگذار کرد تا در آنجا کار کنند و در برابر، نیمی از محصول خود را به مسلمانان بدهند.
ج) اسیران: چنانکه توضیح داده شد، حاکم اسلامی، طبق احکامی مردان و زنان و کودکانی را که در جنگ اسیر میشدند تقسیم میکرد. (1)
«در تاریخ ملتها روزهایی پیش میآید که بدون ایثار و فداکاری و دادن قربانیان بسیار، خطرات بر طرف نمیشود و اهداف بزرگ و مقدس محفوظ نمیماند، اینجاست که گروهی مؤمن و ایثارگر باید به میدان آیند و با نثار خون خود از آیین حق پاسداری کنند». (2)
پیامبر گرامی درباره مقام مجاهدان و شهیدان فی سبیلالله چنین میفرماید: هنگامی که جنگجویان، تصمیم بر شرکت در میدان جهاد میگیرند، خداوند آزادی از آتش دوزخ را برای آنها مقرر میدارد. و هنگامی که سلاح برمیدارند و آماده میدان میشوند، فرشتگان به وجود آنها افتخار می کنند. و هنگامی که همسر و فرزندان و بستگان آنها با آنها خداحافظی میکنند، از گناهان خود خارج میشوند... . از این موقع، آنها هیچ کاری نمیکنند، مگر اینکه پاداش آن، مضاعف میگردد و در برابر هر روز، پاداش عبادت هزار عابد برای آنها نوشته میشود... و هنگامی که با دشمنان روبهرو میشوند،
مردم جهان نمیتوانند میزان ثواب آنها را درک کنند. هنگامی که گام به میدان برای نبرد بگذارند و نیزهها و تیرها رد و بدل شود و جنگ تن به تن شروع گردد، فرشتگان با پر و بال خود اطراف آنها را میگیرند و از خدا تقاضا میکنند که در میدان، ثابتقدم باشند، در این هنگام منادی صدا میزند: «اَلْجِنَّةُ تَحْتَ ظِلالِ السُّیُوفِ؛ بهشت در سایه شمشیرهاست.» در این هنگام، ضربات دشمن بر پیکر شهید، سادهتر و گواراتر از نوشیدن آب خنک در روز گرم تابستان است. (1)
و هنگامی که شهید از مرکب فرو میغلتد، هنوز به زمین نرسیده، حوریان بهشتی به استقبالش میشتابند و به او خوشامد میگویند و نعمتهای بزرگ معنوی و مادی که خدا برای [وی] فراهم ساخته است، برایش شرح میدهند و وقتی بر زمین قرار میگیرد، زمین به او خطاب میکند: آفرین بر روح پاکیزهای که از بدن پاکیزه پرواز [میکند]، بشارت باد، نعمتهایی در انتظار تو است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر دل هیچ بشری خطور نکرده است.
سپس از جامههای بهشتی بر او میپوشانند و نگهبانان بهشت با نهایت عطرافشانی به استقبالش میشتابند. [پس] منزلگاه خود را در بهشت مشاهده میکند و به روح او خطاب میشود به هر جای بهشت که بخواهی میتوانی بروی و گذر کنی.
و دیگر اینکه وجهالله ـ که پیامبر و ائمه اطهار [هستند] ـ را مینگرد و به لقای ایشان که بالاترین درجه سعادت است نائل میآید؛ و نیز حق شفاعت بعد از پاکان والامقامی همچون پیامبران و عالمان، به شهیدان نیز رسیده است. بنابراین، آنان میتوانند از دیگران، پیش خداوند متعال شفاعت کنند و دیگر اوصاف شهیدان این است که بدن آنان ـ اگر در معرکه جهاد زخم خورند و همانجا جان بازند ـ نیازمند غسل و کفن نیست و بدن شهید در چنین حالتی پاک است. (2)
گذشته از این احادیث، در قرآن نیز بر عظمت و مقام شهیدان تأکید شده است (1)و خداوند میفرماید:
نگویید کسانی که در راه خداوند متعال کشته میشوند، مردگانند، بلکه ایشان زندگانند و نزد پروردگارشان روزی میخورند، ولی شما درنمییابید. (2)
درباره چگونگی زنده بودن شهدا نظرهای متفاوتی اظهار شده است که میتوان گفتههای صاحبنظران را در دو گونه خلاصه و تقریر کرد:
یکـ زندگی روح: تفاوت روح شهیدان با مردگان این است که روح مردگان در قلمرو عالم برزخ محدود میماند که نیکان متنعم هستند و بدکاران در زندان و شکنجه و فشارند، ولی روح شهدا بلافاصله از این جهان به سرای جاودان بهشت منتقل میگردد و هر جای بهشت که بخواهد رفت و آمد [میکند].
دوـ زندگی معنوی: این زندگی را در سه مرحله یا به تعبیر دیگر به سه صورت میتوان ترسیم کرد:
اولـ خون شهید، پیوسته امت را به جنبش و جوشش و مقاومت در برابر ستمگران وامیدارد و روحیه دلاوری و فداکاری و از خودگذشتگی را در آنان میدمد و حرکت از مهمترین لوازم زندگی است.
دومـ خون شهید مایه حیات و رشد جامعه است؛ چنانکه در قضیه کشته شدن سادات و علویین، به وضوح میبینیم که با وجود جنایات بسیار بنیامیه و بنیعباس نسبت به سادات، روز به روز تعداد افراد سادات، بیشتر و پایگاه مردمی ایشان محکمتر گردیده است.
سومـ زنده بودن یاد و آرمان و ارزشهای والای شهید است که هیچ قدرتی نمیتواند آن را نابود سازد. فکر بلند و عقیده درست و شیوه پسندیده شهیدان همیشه در جامعه باقی است و هرگز صدمه نمیبیند. دشمن هر ضربهای که وارد میکند، به بدن است و به روح و فکر شهید به هیچ وجه نمیتواند ضربهای وارد
آورد. (1)
یکی از پیآمدهای اصلی جهاد، درگیری حق و باطل است. در این پیکارهاست که صفوف مؤمنان واقعی و اهل عمل، از اهل سخن جدا میشود. خداوند در این باره میفرماید: «اگر خدا میخواست، از ایشان انتقام میکشید، ولی (فرمان پیکار داد) تا برخی از شما را به وسیله برخی (دیگر) بیازماید». (2)
همچنین این مسئله را در آیه 14 سوره آل عمران چنین بازگو میکند:
هرگاه خدا میخواست از طریق دیگر مثل زلزله، تندبادها و بلاهای دیگر از آنها انتقام میگرفت، ولی در این صورت میدان آزمایش تعطیل میشد. اما خدا میخواهد بعضی از شما را با بعضی دیگر بیازماید.
ازاینرو، استعدادها شکوفا، و نیروی استقامت زنده میشود و هدف اصلی زندگی دنیا که آزمودگی و پرورش قدرت ایمان و ارزشهای دیگر انسانی است، تأمین میگردد.
اگر مؤمنان کناری مینشستند و سرگرم زندگی تکراری روزانه بودند، و هرگاه گروه مشرک و ظالمی قیام می کرد، خداوند با نیروی غیبی و از طریق اعجاز آنها را درهم میکوبید، جامعهای بیارزش، خمود، سست، ضعیف و ناتوان به وجود میآمد که از ایمان و اسلام، نامی بیشتر نداشت.
خلاصه اینکه خداوند برای استقرار آیینش نیازی به پیکار ما ندارد. این ما هستیم که در میدان مبارزه با دشمن پرورش مییابیم و نیازمند به این پیکار مقدسیم». (3)
با توجه به میزان بالای تأثیر صدا و سیما در فرهنگ جامعه، و گستردگی مخاطبان این رسانه، جهاد اصغر نیز مانند بسیاری از موضوعهای دیگر اخلاقی و اجتماعی، باید موضوع کار این رسانه باشد. در ادامه به تأثیر صدا و سیما در این موضوع اشاره میکنیم.
صدا و سیما با برنامههای مختلف خود میتواند از نظر تبلیغاتی، زمینه تحرک اجتماعی بهسوی جهاد، اعم از جهاد فردی (دفاع شخصی از مال، جان و ناموس و...) و جهاد اجتماعی (جنگ با دشمنان متجاوز) را فراهم سازد؛ به خلاصهای از این اثرگذاری اشاره میکنیم:
الف) ایجاد روحیه سلحشوری و انگیزه جهاد با پخش سرودهای حماسی.
ب) پخش فیلمهای سینمایی و مستند و سریال برای نشان دادن جنبههای مختلف جهاد.
ج) انتقال مفاهیم مختلف مربوط به جهاد و بررسی جنبههای مختلف آن از طریق میزگردهای کارشناسانه.
صدا و سیما در صحنههای جهاد، دفاع شخصی یا دفاع اجتماعی مانند جنگ با متجاوزان، میتواند نقش ایفا کند؛ برای مثال:
الف) ثبت و ضبط دقیق وقایع از طریق فیلمهای مستند و شکار صحنههای زیبای جهاد مانند صحنههای از خودگذشتگی و شهادت رزمندگان.
ب) انتقال اخبار جهاد در کمترین زمان.
ج) مبارزه با تبلیغات مسموم دشمن و فاش کردن دروغهای تبلیغاتی آنان.
صدا و سیما باید پس از رخ دادن جهاد، در احیای ارزشهای آن بکوشد؛ برای مثال
امروز زنده نگه داشتن یاد شهیدان هشت سال جنگ تحمیلی عراق با ایران و احیای ارزشهای مختلف این دفاع، بر صدا و سیما لازم است. در اینجا به برخی از این وظایف اشاره میکنیم:
الف) نمایش فیلمهای سینمایی و مستند از جنگ تحمیلی و جلوگیری از فراموشی ایثارگریهای مجاهدان جنگ.
ب) بزرگداشت ارزشهای جهادی مانند ایثار رزمندگان و جانبازان و شهیدان و خانوادههای ایشان از طریق ابزارهای مختلف رسانهای.
ج) حفظ روحیه جهاد و تشویق مردم به شرکت در عرصههای مختلف مبارزه و جلوگیری از فراموش شدن مسئله جنگ و جهاد.
د) تولید برنامههای جدید و خروج از ابزارهای رسانهای کلیشهای، مانند فیلم سینمایی و فیلم مستند و میزگردها؛ و ساختن قالبهای جدید هنری و رسانهای برای انتقال مفاهیم مربوط به جهاد در اسلام.
بنیاد نهجالبلاغه، آیین جهاد، تهران، چاپ اول، 1362.
حکیمی، محمدرضا و محمد حکیمی و علی حکیمی، الحیاه (جلد 2)، ترجمه: احمد آرام، قم، دلیل ما، 1385.
مطهری، مرتضی، مجموعه آثار استاد شهید مطهری (جلد 20)، تهران و قم، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1380.
ــــــــــــــ، یادداشتهای استاد مطهری (جلد 5)، تهران و قم، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1380.
«انسان، آفریدهای والاست که خداوند، او را خلیفه و جانشین خود در زمین قرار داده است. ازاینرو، وی میبایست استعدادهای نهفته خود را به فعلیت [برساند تا] به مراحل کمال برسد». (1)
انسان دارای گوهری نفیس به نام روح یا نفس است که آن را آسیبهای بسیاری تهدید میکند. ازاینرو، شناخت این گوهر و پاک نگاه داشتن آن از شهوتها، باارزشترین عبادت و معرفت است. امام علی علیه السلام در این باره میفرماید: «تَرْکُ الشَّهواتِ أَفْضَلُ عِبادَةٍ وَ أَجْمَلُ عادَةٍ؛ ترک شهوتها، برترین عبادتها و زیباترین عادتهاست». (2)
هدف از آفرینش انسان، تکامل و حرکت وی بهسوی خداست و زمانی این هدف تحقق مییابد که به سازندگی روحی بپردازد، ولی نفس و روح بشر سرشار از میلها، آرزوها و خواهشهاست. ازاینرو، گاه در مسیر تکامل، در انتخابهای خود، «چه» خواستن، «چگونه» خواستن و «چرا» خواستن را از یاد میبرد. در نتیجه، در بسیاری از عرصهها، ابزار تکامل (علم، ثروت، قدرت، منصب و...) را به جای
هدف میشناسد و شتابان سوی آنها حرکت میکند.
امام حسین علیه السلام در این باره فرمود:
مَنْ حَاوَلَ اَمْراً بِمَعْصِیةِ اللهِ کان أفوتَ لِما یَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِما یَحْذَرْ. (1)
هرکس بخواهد چیزی را از راه گناه به دست آورد، حتماً ناامید میشود، و زمانی متوجه میشود که شتابان [در مسیر] خلاف مطلوب خود میرفته است.
انسان با پیروی از نفس (نفس امّاره) از اقیانوس لطف و رحمت الهی بیبهره میماند و به سراب خوشبختی میرسد؛ چنین انسانی هرچه بیشتر به سمت خواهشهای نفسانی مانند ثروت، شهرت و... میرود، جز افزایش دلهره روحی و آشوب درونی نصیبی نمییابد، درحالیکه خداوند و فرستادگانش، وی را به هوشیاری در مسیر تکامل حقیقی فرا خواندهاند. این تکامل نیز بدون مبارزه با نفس امکانپذیر نیست. با مبارزه با نفس است که انسان میتواند خود را از امراض نفسانی برحذر دارد؛ امراضی که نهتنها درد ندارند و احساس نمیشوند، بلکه معمولاً انسان از آنها لذت هم میبرد. ازاینرو امیر مؤمنان، علی علیه السلام فرمود: «خالِفِ الْهَوی تَسْلَمْ؛ با نفس مخالفت کن تا سالم بمانی». (2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مبارزه با نفس را جهاد اکبر نامیده است. (3)جهاد با نفس، در ظاهر مبارزه با لذتها و خوشیهاست، ولی در باطن مبارزه با امراض روحی است که موانع تکامل را از بین میبرد. انسان با جهاد اکبر، خود را از پیله هواهای نفسانی آزاد میکند تا نور حق بر قلبش بتابد.
آغاز این مبارزه، ترک محرمات و گناهان، بندگی خدا و عبادت، و مطیع بودن در برابر خداست. در حقیقت، پرستش خدا همان تزکیه نفس است. «عبودیت، صراط مستقیم و عهد دیرین خداست که انسان را از شرک و خودخواهی و
هواپرستی و تباهی میرهاند و به سیر صعودی و مقصود والای کمال میرساند». (1)
عبودیت، انسان را به مقامی میرساند که جز خدا به هیچ توجه ندارد و از هرچه رنگ تعلق میپذیرد، رها میشود. هیچ عملی از او جز برای رضای خدا سر نمیزند و اینگونه است که به قرب ربوبی دست مییابد. انسانی که به این مقام میرسد، هیچگونه استقلالی برای خود قائل نیست و در ارتباطی دائمی و شهود عرفانی با خدا، به سر میبرد. در این مقام و مرتبه اثری از خود انسان و «انیّت» باقی نمیماند و هرچه هست، خداست و بس.
جهاد به معنای کارزار کردن با دشمن، در راه خداست. جهاد اصغر کنایه از جنگیدن با کافران، و جهاد اکبر نیز کنایه از ریاضت دادن به نفس و مجاهده با نفس اماره است. (2)به بیان دیگر، جهاد و مجاهده به معنای به کار بردن تمام توان، برای دفع دشمن است. جهاد بر سه گونه است:
جهاد با دشمن ظاهری (کافران و منافقان)؛
مبارزه با شیطان؛
مبارزه با نفس.
در قرآن به هر سه قسم اشاره شده است. (3)رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «با هوای نفس خود مبارزه کنید، همانگونه که با دشمنتان میجنگید». (4)
جهاد، به تلاش آمیخته با رنج نیز معنا شده است. همچنین در لغت عرب، «جاهَدْتُ الْعَدُوّ» یعنی در جنگ با دشمن، مشقّت را بر خود هموار کرد. وقتی گفته
میشود فلانی جهاد کرد به این معناست که قدرت خود را به کار انداخت و متحمل مشقّت گردید و تلاش توأم با رنج کرد. (1)در آیات قرآن نیز، بارها کلمه جهاد آمده است: «وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَه وَجَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ؛ بهسوی خدا وسیله جویید و در راه او تلاش کنید». (مائده: 35)
در بررسی مسئله جهاد اکبر، به مفاهیم مختلفی برمیخوریم که با این موضوع در ارتباط است و برای روشن شدن تمام جنبههای بحث، بررسی آنها ضروری به نظر میرسد؛ از جمله:
نفس به معنای روح است و منافسه به معنای مبارزه با نفس و هوای نفس؛ (2)تنافس نیز یعنی مسابقه دادن دو نفس در رسیدن به نعمت بهشتی. در قرآن نفس به پنج معنا به کار رفته است:
به معنای روح: (زمر: 42)؛
به معنی ذات و شخص: (بقره: 48)؛
به معنای گرایشهای نفسانی و خواهشهای درونی انسان: (قیامت: 2)؛
به معنای قلب و باطن: (یوسف: 77)؛
به معنای نخستین بشر: (زمر: 6). (3)
به عبارت دیگر، نفس همان وجود لطیفی است که حقیقت انسان را تشکیل میدهد، ولی به خاطر احوالات گوناگونش اسمهای مختلفی پیدا میکند. اگر نفس، سکون و آرامش یابد و در مقابله و معارضه با شهوتها، مضطرب نگردد، نفس مطمئنه نامیده میشود؛ اگر با شهوتها در حال جنگ و مدافعه باشد، نفس لوّامه و
ملامتگر نامیده میشود؛ و اگر اعتراض به شهوتها را رها سازد و از آنها اطاعت کند نفس اماره است.
بنابراین، مراتب مختلف نفس را میتوان چنین توصیف کرد:
الف) نفس مطمئنه: نفسی نورانی است که هیچ رذیلهای در آن نیست و آراسته به اخلاق حمیده و نیکو است. به تعبیر دیگر، نفس مطمئنه، نفس آرامشیافته در تجلی اسماء و صفات خداوند تبارک و تعالی است. در قرآن درباره این نفس آمده است: «أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرام میگیرد.» (رعد: 28) و «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّه...؛ ای نفس مطمئنه...». (فجر: 27)
امام علی علیه السلام نیز درباره این نفس فرموده است: «لَیْسَ عَلی وَجْهِ الأَرْضِ أَکْرَمُ علی اللهِ سَبْحانَهُ مِنَ النَّفسِ المُطیعَه لِأَمْرِهِ؛ نزد خداوند سبحان، چیزی گرامیتر از نفسی که مطیع فرمان او باشد، در زمین وجود ندارد». (1)
ب) نفس لوامه: نفس لوامه حالتی است بین نور و تاریکی، و تردد و تلوّن میان خیر و شر که هرگاه از آن شرّی صادر شود، انسان را ملامت کند تا آن عمل را رها سازد یا بلافاصله توبه کند. در قرآن آمده است: «وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَه؛ و (باز) نه! سوگند به وجدان سرزنشگر». (قیامت: 2)
ج) نفس امّاره: نفس اماره حالتی است درونی، مایل به طبیعت بدنیّه که به پیروی از هوای نفس دستور میدهد. خداوند در این باره میفرماید: «وَمَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَه فَمِن نَّفْسِکَ...؛ و هر بدی که به تو رسد از جانب نفس توست... .» (نساء: 79) و «وَمَا أُبَرِّیءُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ...؛ و من نفس خود را، چراکه نفس اماره قطعاً به بدی امر میکند...». (یوسف: 53)
امیرمؤمنان علی علیه السلام، نیز در این باره میفرماید: «إِنَّ هذِهِ النَّفْسَ لَأَمّارة بِالسُّوءِ فَمَن أَهْمَلَها حَمَحَتْ بِهِ إِلی المَآثِمِ؛ به راستی که این نفس، همواره به بدیها فرمان میدهد،
1) غررالحکم و دررالکلم، ص 7530.
بنابراین هرکس عنان آن را رها کند (همچون مرکبی سرکش) او را به تاخت، بهسوی گناهان میبرد». (1)
خودشناسی، یعنی شناخت بدن و روح و شناخت مقامات و درجات رحمانی و عقلانی و درکات شیطانی نفس است. به عبارت دیگر خودشناسی، شناخت جسم و روح و کالبدشکافی علمی آن دو، جهت بهرهگیری از جسم و سازندگی روح است. به طوری که انسان با شناخت اعضای بدن و پیچیدگیها و شگفتیهایآن مانند شناخت چشم، گوش، دست و پا و مغز و قلب و کارکردهای آنها و همچنین شناخت روح و قوای گوناگون روحی، خود را بشناسد.» (2)در قرآن در این باره آمده است: «أَوَلَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِمْ؛ آیا در خودشان به تفکر نپرداختهاند». (روم: 8)
از امام علی علیه السلام در این باره نقل شده است: «اَفْضَلُ الْمَعْرِفَةِ مَعْرِفَةُ الْاِنْسانِ نَفْسَهُ؛ برترین شناختها آن است که انسان نفس خویش را بشناسد». (3)
تزکیه در قرآن گاهی به معنای طهارت و پاکیزگی آمده است، مانند: «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها؛ هر کس آن (نفس) را پاک کرد، قطعاً رستگار شد.» (شمس: 9) و گاهی نیز به معنای مدح است، مانند: «فَلَا تُزَکُّوا أَنفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَی؛ پس خودتان را پاک مشمارید، او به (حال) کسی که پرهیزکاری کرده، داناتر است». (نجم: 32)
در این آیه منظور این است که خودتان را مدح نکنید و خود را پاکیزه نشان ندهید، و خداوند داناتر است که چه کسی پرهیزکار [است] و چه کسی پرهیزکار [نیست]. (4)
همچنین در مفردات راغب میخوانیم اینکه انسان نفس خود را تزکیه کند، به
دو گونه است:
اولـ تزکیه با عمل: که امری پسندیده است و در آیه شریفه «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ تَزَکّی؛ رستگار آن کس که خود را پاک گرداند.» (اعلی: 14) همین معنا مقصود [است].
دومـ تزکیه با گفتار: مانند اینکه انسان عادلی بر پاکی و صلاح کسی شهادت دهد، اما اینکه انسان بخواهد از خودش تعریف و خودستایی کند، ناپسند است. (1)
تقوا به معنای خود محفوظ داشتن و پرهیز کردن است. تقوا آن است که خود را از شیء مخوف حفظ کنیم. بنابراین، خوف به معنای تقوا و تقوا به معنای خوف است. خداوند در آیه 197 سوره بقره میفرماید: «وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی؛ و برای [آخرت] خود توشه برگیرید که در حقیقت، بهترین توشه پرهیزکاری است.» یعنی بهترین توشه، پرهیز از گناهان است و یا پرهیز از عذاب خداست به وسیله انجام واجبات و ترک محرمات. (2)
«تقوا، به معنای حفظ و ضیافت از نفس است، در مورد چیزهایی که از آن بیمناکیم و در عرف شرع، تقوا عبارت است از: حفظ نفس از آلوده شدن به گناه که این مهم با ترک گناهان و بعضی از مباهات حاصل میگردد. خداوند در قرآن در سوره اعراف، آیه 35 میفرماید: «فَمَنِ اتَّقَی وَأَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ؛ پس هرکس به پرهیزکاری و صلاح گراید، نه بیمی بر آنان خواهد بود و نه اندوهگین میشوند.» (3)به عبارت دیگر، تقوا یعنی مخالفت با هواهای نفسانی و لذتهای غیر مشروع. امام علی علیه السلام در این باره فرمود: «اَلتَّقْوی حِصْنُ الْمُؤْمِنِ؛ پرهیزکاری قلعه حفاظت برای مؤمن است». (4)
میل نفس را هوا گویند. در قرآن آمده است: «وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْی یُوحَی؛ و از سر هوس سخن نمیگوید، این سخن به جز وحی که وحی میشود نیست». (نجم: 3 و 4)
در قاموس آمده است: «هوا هم در[باره] میل مذموم و هم [درباره] میل ممدوح... به کار میرود، اما در قرآن بیشتر در [مورد] خواهشهای مذموم به کار رفته است. به نظر میآید خواهش نفسانی را از آن روی هوا نامیدهاند که انسان را به عذاب آخرت و مهلکه دنیا ساقط میکند». (1)
توبه به معنای بازگشت و توقف از گناهان قولی، رفتاری و فکری است. به عبارت دیگر، توبه به معنای ترک گناه و پشیمانی از آن، عزم بر ترک آن در آینده و جبران گناهان گذشته است. در آیه 25 سوره شورا آمده است: «وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَه عَنْ عِبَادِهِ؛ خدا کسی است که توبه و بازگشت بندگان خود را قبول میکند.» همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اگر گناهان شما از زیادی به آسمان ما برسد، اما پشیمان شوید، خدا توبه شما را میپذیرد». (2)
در قاموس قرآن آمده است: توبه به معنای رجوع و برگشتن است، ولی در بعضی از کتابها توبه را به معنای برگشتن از معصیت دانستهاند، که این معنا اشتباه است؛ زیرا کلمه توبه در قرآن به خدا نیز نسبت داده شده است. توبه خدا، به معنای بازگشت او بهسوی بنده با رحمت و مغفرت و موفق کردن وی به توبه است، ولی توبه عبد، به معنای برگشتن بهسوی خدا با ترک معصیت و تصمیم برای ترک گناه است. خداوند در آیه 70 سوره فرقان میفرماید: «إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُوْلَئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ...؛ مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند. پس خداوند بدیهایشان را به نیکیها تبدیل میکند...».
از آیات مختلفی که درباره توبه نازل شده است، این مطالب به دست میآید:
الف) توبه سبب تبدیل سیئات به حسنات میشود؛ یعنی توبهکننده در قیامت خواهد دید که به جای گناهان او، عمل صالح در پروندهاش نوشته شده است.
ب) همیشه توبه بنده میان دو توبه خداوند قرار دارد؛ یعنی ابتدا خداوند بهسوی بنده خود بازمیگردد و به او توفیق توبه میدهد. سپس بنده، توبه میکند و آنگاه خدا توبه او را میپذیرد و بنده را مورد رحمت خود قرار میدهد.
ج) آنگاه که انسان به مرگ خود یقین یافت و از ترس مرگ و قیامت توبه کرد، توبه او پذیرفته نیست؛ همانگونه که فرعون تمام عمر در کفر و عناد بود و هنگام غرق شدن توبه کرد، ولی خدا توبهاش را نپذیرفت. کسی که به مرگ خود یقین نداشته باشد، گرچه یک ساعت پیش از مرگ خود توبه کند، توبه وی پذیرفته است.
شاید پرسیده شود چرا توبه کسی که به مرگ خود یقین پیدا کرده است، قبول نیست. در تفسیر المیزان، علت پذیرفته نشدن چنین توبهای اینگونه بیان شده است که شخص در این حالت به خاطر ناامیدی از زندگی در دنیا و ترس از روز قیامت، مجبور به توبه شده است، نه اینکه توبه حقیقی کرده باشد. به عبارت دیگر، توبه اینگونه افراد، دروغین است و پشیمانی واقعی در آن وجود ندارد.
د) شخص گناهکاری که هنگام مرگ توبه میکند، توبهاش پذیرفته نخواهد بود، ولی عذابش مانند کافران، حتمی نیست و احتمال دارد به وسیله شفاعت، با رحمت خدا بخشیده شود. (1)
پیش از وارد شدن در شیوه مبارزه با نفس، بررسی قوای چهارگانه نفس برای شناسایی صحیح نفس لازم و ضروری است. «نفس موجودی مجرد از ماده است؛ یعنی ذات نفس مجرد از ماده است، اما نفس به لحاظ فعل خود به جسم و آلت
1) نک: قاموس قرآن، ج 1 و 2، صص 285 ـ 293.
نیازمند است. نفس همان حقیقت و ذات انسان است که اندامها و قواره آلات او هستند. نفس انسان را به نامهای مختلفی مانند روح، عقل و قالب مینامند.
نفس دارای چهار قوه یا نیروست که عبارتند از:
الف) قوه عقلانی: این قوه فرشتهصفت است. کار و شأن نیروی عقلانی، درک حقایق و تمییز بین خیر و شر، و فرمان دادن به افعال نیک، و نهی از صفات زشت است.
ب) قوه غضب: این قوه درندهخوست. نفس با نیروی خشم و غضب موجب صدور افعال درندگان از قبیل کینه و دشمنی و آزار رساندن به مردم میشود.
ج) قوه شهوت: این قوه حیوانی است و از نیروی شهوت جز کارهای حیوانات، یعنی شکمپرستی و شهوترانی جنسی برنمیآید.
د) قوه وهمی: این قوه شیطانی است و کارش استنباط انواع مکر و حیله و رسیدن به اغراض خود با نیرنگ و فریب است. (1)
«هر یک از قوای فوق دارای فایدهای است. قوه عاقله به منزله وزیری برای روح (پادشاه بدن) است و همواره مشغول تدبیر روح بوده، روح بدون صلاحدید او اقدامی نمیکند و اوامر و نواهی او را اطاعت میکند. قوه غضبیه نیز وظیفهاش دفع کردن ضررهای خارجی از بدن است و در صورت طغیان قوه شهوت و قوه وهمی، آنها را کنترل کرده، وادار به اطاعت از عقل مینماید. و قوه شهوت، وظیفهاش حفظ و بقای بدن است و هرچه بدن بدان نیاز دارد، مانند خوردن و خوابیدن و تناسل... از جانب او تأمین میشود، ولی اگر قوه شهوت به حال خود رها شود و تحت فرمان عقل نباشد، به دنبال تسلط بر روح بوده، انسان را به شهوترانی دچار میکند و قوه وهمیه نیز وظیفهاش ادراک امور جزئی میباشد». (2)
بنابراین، هرگاه سه قوه شهوت، غضب و وهمیه تحت تسلط عقل و در خدمت روح باشند، انسان را در مسیر کمال و خودسازی و سعادتمندی قرار میدهند، ولی
هرگاه این سه قوه طغیان کنند و به فرمان عقل نباشند، انسان را از مسیر خودسازی منحرف میکنند و سبب بدبختی وی میشوند.
جهاد با نفس؛ یعنی تلاش در رفع موانعی که سد راه کمال انسان است. به عبارت دیگر، جهاد آدمی با نفسش، در مخالفت با هوای نفس، پایداری در انجام دادن فرمان و واجبات خداوند و دستورهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام، و همچنین دوری از گناه و حرام است. نفس دو صفت دارد که مانع انسان در رسیدن به کمال میشود؛ یکی غرق شدن در شهوتها و دیگری خودداری از طاعات است.
جهاد با نفس، نفس را که اسیر خواستههایش است، نجات میدهد و با افسار تقوا مهار میکند. (1)در قرآن کریم درباره جهاد اکبر آمده است:
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی فَإِنَّ الْجَنَّه هِیَ الْمَأْوَی. (نازعات: 40 و 41)
و اما هرکس که از ایستادن [در موضع حساب و حشر] در پیشگاه پروردگار ترسید و خود را از هوا و هوس بازداشت، بیگمان، بهشت جایگاه اوست.
برای موفقیت در جهاد با نفس، توجه به چند نکته ضروری است:
«نخستین ضرورت در جهاد با نفس، شناخت نفس است. یکی از مراتب نفس مرتبه نازله آن، نفس اماره میباشد که از درون، انسان را به بدی فرمان میدهد؛ همانگونه که قرآن در سوره یوسف آیه 53 میفرماید: «نفس، انسان را همواره به بدی فرمان میدهد»، یا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «سرسختترین دشمنان شما، نفس شماست.» در توصیههای اخلاقی و عرفانی که در آیات و روایات آمده است، پیروی از هوای نفس سرچشمه همه خطاها و گمراهیها شناخته شده است.» (2)خداوند درباره پیروی از هوای نفس می فرماید:
أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَه... . (جاثیه: 23)
و آیا دیدی آن کس را که هوای خود را خدای خود گرفت و با داشتن دانش، خداوند گمراهش ساخت و بر گوش و دلش مهر زد و بر دیدگانش پرده افکند... .
«خطرناکترین بتها، بت هوای نفس است. در حدیثی آمده است که مبغوضترین معبودی که مورد پرستش واقع شده است، نزد خداوند، بت هوا و هوس است؛ چراکه بتهای معمولی، موجودات بیخاصیتند، ولی بت هوا و هوس، گمراهکننده و سوقدهنده بهسوی انواع گناهان و انحرافات است. بت هوای نفس خصوصیاتی دارد که آن را به منفورترین بتها تبدیل کرده است:
یکـ زشتیها را در نظر انسان زینت میدهد تا آنجا که انسان به اعمال زشت خود میبالد. قرآن در این باره میفرماید: «وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا؛ و خود میپندارند که کار خوب انجام میدهند». (کهف: 104)
دوـ مؤثرترین راه نفوذ شیطان، هواپرستی است؛ چراکه تا پایگاهی در درون انسان وجود نداشته باشد، شیطان قدرت بر وسوسهگری ندارد. پایگاه شیطان چیزی جز هواپرستی نیست؛ همان چیزی که خود شیطان به خاطر آن سقوط کرد و از صف فرشتگان و مقام قرب الهی طرد شد.
سهـ هواپرستی، مهمترین وسیله هدایت را که درک صحیح حقایق است، از انسان میگیرد و پرده بر چشم و عقل آدمی میافکند.
چهارـ هواپرستی، انسانی را تا مرحله مبارزه با خدا پیش میبرد؛ همانگونه که پیشوای هواپرستان، یعنی شیطان، به چنین سرنوشت شومی گرفتار شد و در مسئله سجده به آدم، اعتراض نمود و امر خداوند را غیرحکیمانه پنداشت.
پنجـ عواقب هواپرستی آنقدر شوم و دردناک است که گاهی یک لحظه هواپرستی، یک عمر پشیمانی به بار میآورد و گاه یک لحظه هواپرستی محصول
تمام عمر انسان را بر باد میدهد». (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این باره فرمود:
خطرناکترین چیزی که بر امتم از آن میترسم، هواپرستی و آرزوهای دراز است؛ چراکه هواپرستی، انسان را از حق باز میدارد و آرزوی دراز، آخرت را به فراموشی میسپارد. (2)
با توجه به خطراتی که درباره نفس اشاره شد، مجاهده با نفس اماره که در روایات با عنوان جهاد اکبر آمده است، امری اجتنابناپذیر است و تا آخرین لحظات زندگی بشر ادامه دارد، همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در گفتوگو با گروهی از مسلمانان که از جنگ با کفّار برگشته بودند، بر مسئله جهاد اکبر، یعنی جهاد با نفس تأکید فرمودهاند. با توجه به اهمیت جهاد با نفس در زندگی انسان، میتوان به چند مطلب ذیل اشاره کرد:
یکـ اصلاح نفس که اساس تربیت اخلاقی است، جز از طریق مجاهده و مبارزه با نفس میسر نیست.
دوـ نیل به درجات عالی و کمالات معنوی تنها در پرتو مجاهده با نفس ممکن است؛ زیرا هوای نفس، آدمی را از عقل و کمال و کرامت و عزت تجلی استعدادهای انسانی بازمیدارد.
سهـ اگر انسان در جبهه جنگ با نفس شکست بخورد، در همه جبههها شکست خورده است و اسارت نفس، انسان را به هر نوع بردگی و انحطاط میکشاند.
چهارـ مجاهده با نفس در پارهای از روایات بهعنوان ریاضت مطرح شده است و ریاضت به معنای کنترل نفس در برابر هوا و هوس است. حتی در روایات دین و دستورهای دینی، [مجاهده با نفس] با عنوان ریاضت نفس تلقی شده است.
ریاضت، قله برتر و مرتبه متعالی مجاهده است که پوینده آن نهتنها از محرمات و مکروهات پرهیز میکند، بلکه از بسیاری از امور مباح نیز خودداری میکند و در چارچوب شرح مقدس اسلام بر صفای نفس و قوای روحی خود میافزاید. (1)
در اسلام، مجاهده با نفس و ریاضت، به معنای محرومیت از نعمت های الهی و سرکوب مطلق تمایلات مشروع مادی نیست، آنگونه که در پارهای از مسلکهای افراطی ترویج میشود. مجاهده با نفس به معنای محدود ساختن و مهار کردن نفس و به کار گرفتن استعدادهای نفس در جهت کمالات انسانی و رسیدن به مقام انسانیت کامل است. انسان بر اساس غریزه و هوای نفس خود، به خوردنیها و آشامیدنیها و انواع نیازهای جسمی خود به صورت نامحدود علاقه دارد، اما هم ساختار بدن انسان، او را محدود میسازد و هم نظام آفرینش، او را گرفتار محدودیتهایی میسازد.
پیامبران خدا برانگیخته شدند تا کاروان انسان را در مسیر کمال همراهی کنند و محدوده هر یک از قوای نفس را مشخص سازند تا انسان در پرتو عقل و شرع، شهوت و غضبها و قوه واهمه خود را مهار کند، نه آنکه آنها را به تعطیلی بکشاند. هیچ یک از انبیای عظام: جلوی شهوت و غضب و وهم را به طور کلی نگرفتهاند، بلکه فرمودهاند باید اینها تحت قانون عقل و دستورهای الهی انجام وظیفه کنند.
«اسارت و بردگی انسان در مقابل هوای نفس، نه تنها سدّ راه مقامات معنوی انسان میشود و سعادت ابدی [وی] را به مخاطره میافکند، بلکه زندگی دنیوی[اش] را نیز [به] فساد و ویرانی و هرج و مرج اخلاقی [میکشاند].
هواپرستی انسانها نه تنها زندگی شخصی ایشان را به تباهی میکشد، بلکه
1) آیین تزکیه، ص 190.
باعث هرج و مرج اجتماعی مانند جرم و جرایم شده و ادامه حیات اجتماعی را به مخاطره می اندازد». (1)
«کشور ما و ملت ما احتیاج به سازندگی دارد. سازندگیهای روحی مقدّم بر همه سازندگیهاست. جهاد سازندگی از خود افراد باید شروع بشود و خودشان را بسازند و با شیطان باطنی جهاد کنند که این جهاد منشأ همه جهادهایی است که بعد واقع میشود. انسان تا خودش را نسازد، نمیتواند دیگران را بسازد و تا دیگران ساخته نشوند، نمیشود که کشور ساخته بشود. جهاد سازندگی از خود آدم باید ساخته بشود. جهاد نفس، جهاد اکبر است؛ برای اینکه همه جهادها اگر بخواهد نتیجه داشته باشد و بخواهد انسان در جهاد پیروز بشود، موکول به این است که در جهاد و نفس پیروز باشد. اگر انسانها توجه به خودشان داشته باشند، جهاد نکرده باشند با شیطان خودشان، اینها واحدِ واحدهایی هستند که علاوه بر اینکه نمیتوانند اصلاح جامعه را بکنند، فساد هم در جامعه میکنند». (2)
امام علی علیه السلام
«اَفْضَلُ الْمَعْرِفَةِ مَعْرِفَةُ الْاِنْسانِ نَفْسَهُ؛ برترین شناختها آن است که انسان نفس خویش را بشناسد». (1)
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ تَجَرَّدَ؛ کسی که خود را بشناسد، از علایق دنیا و مادیات، مجرد و برهنه گردد». (2)
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَهُ؛ کسی که خود را بشناسد، پروردگار خویش را شناخته است». (3)
امام علی علیه السلام
«نَفْسُکَ أَقْرَبُ أَعْدائِکَ إِلَیْکَ؛ نزدیکترین دشمنان به تو، نفس تو است». (4)
«اَلشَّهَواتُ سُمُومٌ قاتِلاتٌ؛ خواهشها، زهرهایی کشنده است». (5)
«اِیَّاکُمْ وَ غَلَبَةَ الشَّهواتِ عَلی قُلُوبِکُمْ فَاِنَّ بِدایَتَها مَلَکَةٌ وَ نِهایَتِها هَلَکَةٌ؛ بپرهیزید از غالب شدن خواهشها بر دلهایتان که آغازش بردگی و انجامش نابودی است». (1)
«طاعَةُ الشَّهْوَةِ تُفْسِدُ الدِّینَ؛ پیروی از خواهشِ دل، دین را تباه میکند». (2)
«ما شَیْءٌ مِنْ مَعْصِیَةِ اللهِ سُبْحانَهُ یَأتی اِلّا فی شَهْوَةِ؛ هیچ چیز از نافرمانیهای خدای سبحان به سراغ انسان نیاید، جز از راه شهوت و خواهش». (3)
امام علی علیه السلام
«مَنْ ذَمَّ نَفْسَهُ أُصْلَحَها؛ کسی که نفس خود را نکوهش کند، آن را اصلاح کرده است». (4)
«مَنْ وَبَّخَ نَفْسَهُ عَلی الْعُیُوبِ ارْتَعَدَتْ عَنْ کَثیرٍ مِنَ الذُنُّوبِ؛ کسی که خودش را در مورد عیبها سرزنش کند، از (انجام دادن) بسیاری از گناهان بلرزد (و آنها را انجام ندهد)». (5)
«مَنْ ذَمَّ نَفْسَهُ أَصْلَحَها، مَنْ مَدَحَ نَفْسَهُ ذَبَحَها؛ هرکس نفس خود را نکوهش کند آن را اصلاح گرداند و هرکس نفس خویش را بستاید آن را بکُشد». (6)
سفارش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به ابن مسعود
یا بنَ مَسعودٍ، أکثِرْ مِن الصّالِحاتِ و البِرِّ؛ فإِنَّ المُحسِنَ و المُسِیءَ یَنَدمانِ. یَقولُ المُحْسِنُ: یا لَیْتَنی ازدَدتُ مِن الحَسَناتِ! و یقولُ المُسِیءُ: قَصَّرتُ. (7)
ای پسر مسعود، کارهای شایسته و نیک بسیار به جای آر؛ زیرا نیکوکار و
بدکار هر دو پشیمان میشوند. نیکوکار میگوید کاش خوبیهای بیشتری انجام میدادم و بدکار میگوید کوتاهی کردم.
امام علی علیه السلام
«خَیْرُ الْاُمَراءِ مَنْ کانَ عَلی نَفْسِهِ اَمیراً؛ بهترینِ حکمرانان کسی است که بر نفس خود امیر باشد». (1)
«ما حَقَّرَ نَفْسَهُ اِلّا عاقِلٌ؛ کوچک نشمارد نفس خود را مگر انسان کامل». (2)
«مَنْ صانَ نَفْسَهُ وُقِّرَ؛ کسی که نفس خود را نگه دارد، تعظیمش کنند». (3)
امام علی علیه السلام
«اِمْلِکُوا اَنْفُسَکُمْ بِدَوامِ جِهادِها؛ نفس خود را با پیوسته جنگیدن با آن، به فرمان خویش درآورید». (4)
«اَوَّلُ ما تُنْکِرُونَ مِنَ الْجِهادِ جِهادُ اَنْفُسِکُمْ؛ نخستین جهادی را که بدان آشنایی ندارید، جهاد با نفس شماست». (5)
«اِنَّ اَفْضَلَ الْجِهادِ مُجاهَدَه الرَّجُلِ نَفْسَهُ؛ به راستی که برترین جهادها پیکار کردن انسان با نفسش است». (6)
«لَنْ یَحُوزَ الْجَنَّه اِلّا مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ؛ بهشت را به دست نیاورد جز آن کس که با نفس
خود جهاد کند». (1)
«جِهادُ النَّفْسِ بِالْعِلْمِ عُنْوانُ الْعَقْلِ؛ جهاد با نفس از روی دانش، سرفصل عقل و خرد است». (2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
حاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسَبُوا وَ زِنُوها قَبْلَ أَنْ تُوزَنُوا، وَ تَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ الْاَکْبَرِ. (3)
پیش از آنکه به حساب شما برسند، به حساب خویش برسید، پیش از آنکه مورد سنجش قرار گیرید خویشتن را بسنجید و خود را برای بزرگترین شأن آماده کنید.
امام علی علیه السلام
مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ وَقَفَ عَلی عُیُوبِهِ وَ اَحاط بِذُنوُبِهِ فَاسْتَقالَ الذُنُوبَ وَ أَصْلَحَ الْعُیُوبَ. (4)
هرکه به حساب خود برسد، از عیبهای خویش آگاه میگردد و به گناهانش احاطه مییابد. آنگاه از گناهان بازمیگردد و عیبهای خود را اصلاح میکند.
«مَنْ وَاخَذَ نَفْسَهِ صانَ قَدْرَهُ وَحُمِدَ عَواقِبُ اَمْرِهِ؛ کسی که نفس خود را بازخواست کند، منزلتش را حفظ کرده و سرانجام کارش ستوده باشد». (5)
ما اَحَقَّ الْاِنْسانَ اَنْ تَکُونَ لَهُ ساعَة لا یَشْغَلُهُ عَنْها شاغِلٌ، یُحاسِبُ فیها نَفْسَهُ فَیَنْظُرَ فِیمَا اکْتَسَبَ لَها وَ عَلَیْها فی لَیْلِها وَ نهارِها. (6)
چقدر سزاوار است انسان ساعتی داشته باشد، که در آن ساعت چیز دیگری
او را سرگرم نکند. در آن ساعت، از نفس خود حسابرسی کند و بنگرد چه برای خود تحصیل کرده است؛ به سودش و زیانش، در شبش و در روزش.
امام موسی کاظم علیه السلام
لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِی کُلِّ یَوْمٍ فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزادَ اللهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئاً اسْتَغْفَرَاللهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَیْهِ. (1)
کسی که هر روز از نفس خود حساب نکشد، از ما نیست؛ [کسی که محاسبه نفس میکند] اگر عمل نیکی به جای آورده است، از خداوند طلب زیادتی آن را کند و اگر کردار بدی از او سر زده از خداوند طلب بخشش کند و به سوی او توبه کند.
امام علی علیه السلام
«مَنْ لَمْ یُهَذِّبْ نَفْسَهُ لَمْ یَنْفِعْ بِالْعَقْلِ؛ کسی که نفس خود را پاکیزه نکند از عقل خود سود نبرد». (2)
«مَنْ لَمْ یُهَذِّبْ نَفْسَهُ فَضَحَهُ سُوءُ الْعادَةِ؛ کسی که نفس خود را پاکیزه نکند، عادتهای بد، او را رسوا گرداند». (3)
«اَلْاِشْتِغالُ بِتَهْذیبِ النَّفْسِ أَصْلَحُ؛ سرگرم بودن به پاک کردن و تهذیب نفس، شایستهتر [از سرگرمی به دنیا] است». (4)
«ذَرَوةُ الغایاتِ لا یَنالُها إِلّا ذَوُوا التَّهذیبِ والمُجاهداتِ؛ به اوج اهداف نرسند مگر کسانی که در راه تهذیب نفس خود مجاهده میکنند». (5)
«قُلوبُ العِبادِ الطّاهِرَةُ مَواضِعُ نَظَرِاللهِ سُبحانَهُ فَمَن طَهَّرَ قَلْبَهُ نَظَرَ إلیْهِ؛ دلهای پاکِ بندگان، نظرگاه خدای سبحان است. پس هرکه دل خویش را پاک گرداند خداوند به آن نظر افکند». (1)
امام علی علیه السلام
«اِنَّ تَقَوی اللهِ دَواءُ داءِ قُلوبِکُمْ... وَ طَهُور دَنَسِ أَنْفُسِکُمْ؛ همانا تقوای الهی داروی درد دلهای شماست... و پاککننده آلودگی جانهایتان». (2)
«لا یَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوی، وَ کَیْفَ یَقِلُّ ما یُتَقَبلُ؛ هیچ کاری با تقوا اندک نیست، و چگونه اندک است آنچه پذیرفته شود؟» (3)
امام علی علیه السلام
«مَنْ أَجْهَد نَفْسَهُ فی اِصلاحِها سَعِدَ؛ کسی که نفس خود را برای اصلاح آن به تلاش وادارد نیکبخت گردد». (4)
«مَنِ اسْتَدامَ رِیاضَةَ نَفْسِهِ انْتَفَعَ؛ کسی که ادامه دهد ریاضت نفس خود را سود برد». (5)
«اَلشَّریعَه رِیاضَةُ النَّفْسِ؛ دین، ریاضت و رام کردن نفس (برای فرمانبرداری خداوند) است». (6)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
«اَلتّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَن لا ذَنْبَ لَهُ؛ کسی که از گناه توبه کند، مانند کسی است که
هیچ گناهی نداشته است». (1)
«ما مِنْ شَیْءٍ أَحَبَّ اِلَی اللهِ مِنْ شابٍ تائِبٍ؛ هیچ چیز نزد خدا محبوبتر از جوان توبهکار نیست». (2)
امام علی علیه السلام
«اَلتَّوْبَةُ تُطَهِّرُ الْقُلُوبَ وَ تُغَسِّلُ الذُّنُوبَ؛ توبه دلها را پاکیزه میکند و گناهان را میشوید». (3)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
لَمّا سُئِلَ عنِ الطّریقِ الی مَعْرِفَة الحَقِّ ـ : مَعْرِفةُ النَّفْسِ... [إلی أن قیل لَهُ:] فکیفَ الطَّریقُ إلی ذلک؟ قالَ: الاستِعانَةُ بالحَقِّ عَلی النَّفْسِ. (4)
در پاسخ به این سؤال که راه شناخت حق چیست ـ : شناخت نفس... [پرسید:] راه رسیدن به معرفت نفس چیست؟ فرمود: کمک جستن از حق در برابر نفس.
امام علی علیه السلام
«واللهُ المُستعانُ علی نَفسی و أَنْفُسِکُمْ؛ و از خداوند در برابر نفس خودم و شما یاری میطلبم». (5)
أقولُ ما تَسْمَعونَ، واللهُ المُستعَانُ علی نفسی وَأنْفُسِکُمْ وَ هُو حَسْبُنا وَ نِعْمَ الوَکیلُ. (6)
من گفتم آنچه شنیدید، و از خداوند در برابر نفس خود و شما یاری میطلبم
و او ما را بس است و بهترین حمایتگر است.
امام علی علیه السلام
«مَنْ ساسَ نَفْسَهُ اَدْرَکَ السَّیاسَةَ؛ کسی که سیاست کند نفس خود را (و زمام تربیت آن را در اختیار گیرد) سیاست حقیقی را دریافته است». (1)
«سِیاسَةَ النَّفْسِ اَفْضَلُ سِیاسةٍ وَ ریاسةُ الْعِلْمِ اَشْرَفُ رِیاسَةٍ؛ ریاست کردن نفس برترین سیاستهاست و ریاست دانش شریفترین ریاستهاست». (2)
امام علی علیه السلام
«فی خِلافِ النَّفْسِ رُشْدُها؛ رشد و صلاح نفس در مخالفت با آن است». (3)
«فی مُجاهَدَةِ النَّفْسِ کَمالُ الصَّلاحِ؛ کمال صلاح [انسانی] در پیکار با نفس است». (4)
امام علی علیه السلام
«اَقْوی النّاسِ مَنْ قَوِی عَلی نَفْسِهِ؛ نیرومندترین مردم کسی است که بر نفس خود نیرو و قدرت داشته باشد». (5)
«مَنْ قَوِی عَلی نَفْسِهِ تَناهی فِی الْقُوَّةِ؛ کسی که بر نفس خویش نیرو و قوت داشته باشد، به نهایت قوت و قدرت رسیده است». (6)
امام علی علیه السلام
«مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ، هانتْ عَلَیْهِ شَهْوَتُهُ؛ کسی که نفس و جانش نزد وی گرامی باشد، شهوت و خواهش بر او خوار و پست گردد». (1)
«مَنْ کَرُمَت نَفْسُهُ قَلَّ شِقاقُهُ وَ خِلافُهُ؛ هرکس کرامت نفس داشته باشد، کمتر مخالفت و ناسازگاری کند». (2)
«مَنْ کَرُمَتْ عَلیهِ نَفْسُهُ لَمْ یُهِنْها بالمَعْصِیةِ؛ هرکس برای نفس (و شخصیت) خود احترام قائل باشد، آن را با معصیت خوار نمیگرداند». (3)
امام علی علیه السلام
«مَنْ مَقَتَ نَفْسَهُ اَحَبَّهُ اللهُ؛ کسی که نفس خود را دشمن دارد، خداوند او را دوست دارد». (4)
«مَنْ سَخِطَ عَلی نَفْسِهِ اَرْضی رَبَّهُ؛ کسی که بر نفس خود خشم کند، پروردگار را خشنود کرده است». (5)
عبدالله ذوالبجادین، یتیمی بود که از ثروت دنیا چیزی نداشت. او در کودکی تحت تکفل عموی خود به سر میبرد، تا اینکه بزرگ شد. وی به سبب توجه عمویش، ثروت زیادی یافت و تعدادی گوسفند و شتر، غلام و کنیز به هم رسانید. او را در جاهلیت «عبدالعزی» مینامیدند. عبدالعزی مدتی بود تمایل داشت اسلام آورد، ولی از ترس عموی خود هیچ اظهار نمیکرد؛ زیرا او مردی خشن و متعصب و مخالف اسلام بود. این آرزو از قلب عبدالله بیرون نمیشد و راهی نیز برای رسیدن به آن نمییافت.
سرانجام آنقدر گذشت تا اینکه رسول اکرم صلی الله علیه و آله از جنگ حنین برگشت و به جانب مدینه رهسپار شد. عبدالعزی که دیگر نمیتوانست صبر کند، نزد عموی خود رفت و گفت: مدتها بود که مایل به اسلام آوردن بودم، انتظار داشتم شما نیز اسلام را قبول کنید؛ اکنون که از شما خبری نشد، من تصمیم گرفتهام به مسلمین بپیوندم و ایمان آورم. عمویش گفت: اگر چنین کنی، آنچه به تو دادهام، پس میگیرم؛ حتی لباس و تمام زندگیات را خواهم گرفت و برهنهات میکنم. عبدالعزی اظهار داشت: اسلام آوردن را بر تمام ثروت دنیا ترجیح میدهم. عمویش گفت: پس اکنون که مصمم هستی، از تمام اموال من دست بردار.
وی به اندازهای بر عبدالله سخت گرفت که او را کاملاً برهنه کرد. عبدالعزی نزد
مادرش رفت و ماجرای اسلام آوردن خود را به او گفت و تقاضای لباسی کرد تا بپوشد و به خدمت پیغمبر شرفیاب شود. آن مادر مهربان چون لباسی نداشت که به فرزندش بدهد، به ناچار گلیمی راهراه که عرب آن را «بجاد» میگوید، به وی داد. عبدالله گلیم را از وسط پاره کرد؛ نیمی را بر شانه انداخت و نیمی دیگر را همانند لنگ به کمر بست. سپس از مادر جدا شد و با صدق و صفا بهسوی مدینه رفت.
عبدالله هنگام سحر به مدینه رسید و داخل مسجد شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همیشه صبحگاه پس از نماز در مسجد جستوجو میکرد و از حال اصحاب صفه (کسانی که در مدینه غریب بودند و از خود خانهای نداشتند) خبر میگرفت. آن روز چشم حضرت به تازهواردی افتاد که خود را با وضع مخصوصی پوشانده بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله جلو آمد و پرسید: تو کیستی؟ عبدالله پاسخ داد: نام من عبدالعزی است و از فلان قبیلهام. پیامبر فرمود: تو را عبدالله ذوالبجادین نام میگذارم، مهمان من باش. عبدالله در جمله مهمانان آن حضرت به سر میبرد و به آموختن قرآن اشتغال داشت. هنگامی که مردم آماده جنگ تبوک میشدند، عبدالله خدمت پیامبر آمد و در جنگ شرکت کرد و به شهادت رسید. (1)
سوید بن غفله میگوید: زمانی که مردم با امیرمؤمنان علی علیه السلام، بیعت کرده بودند، روزی خدمت ایشان شرفیاب شدم. دیدم روی حصیر کوچکی نشسته است و در آن خانه جز آن حصیر، چیز دیگری نبود.
عرض کردم: یا علی! بیتالمال در اختیار شماست و در این خانه جز این حصیر چیزی دیگر از لوازم زندگی یافت نمیشود! فرمود: سوید بن غفله! عاقل برای مسافرخانه و خانهای که باید از آنجا نقل مکان کند، وسایل تهیه نمیکند. ما
1) نک: موسوی خسروی، پند تاریخ، ج 2، ص 243.
خانهای امن و راحت داریم که بهترین اسباب خود را به آنجا نقل میدهیم. به زودی من بهسوی آن خانه رهسپار خواهم شد. (1)
از سنتهای عیسی بن مریم علیه السلام گردش در شهرها بود. در یکی از گردشهای آن حضرت، مردی کوتاهقد از اصحاب وی همراهش بود. چون عیسی علیه السلام به دریا رسید با یقین درست «بسم الله» گفت و روی آب رفت. مرد کوتاهقد، عیسی علیه السلام را دید که روی آب راه میرود. او هم با یقین درست «بسم الله» گفت و بر آب روانه شد تا به عیسی علیه السلام رسید. ناگاه خودبینی او را گرفت و با خود گفت: این عیسی روح الله است که بر آب میرود و من نیز روی آب میروم. پس او را بر من چه فضیلتی است؟ چون این اندیشه به خاطرش گذشت، در آب فرو رفت. آنگاه عیسی را به فریادرسی خواست. عیسی دستش را گرفت و از آب بیرون کشید و به او گفت: ای کوتاهقد! چه گفتی که در آب فرو افتی؟ گفت: گفتم این روحالله است که روی آب میرود و من هم روی آب میروم و مرا خودبینی گرفت. عیسی به او فرمود: پا از حدّ خود، که خدایت مقرر کرده است، بیرون گذاشتی، خدا تو را به سبب این گفتار[ی] مبغوض داشت. از آنچه گفتی، به خدای عزوجل توبه کن. پس مرد توبه کرد و به مرتبهای که خدا برایش قرار داده بود، بازگشت. (2)
روزی مالک اشتر درحالیکه لباسی کهنه پوشیده بود، از بازار کوفه عبور میکرد. یکی از بازاریان کوفه برای مسخره کردن او چیزی به سویش انداخت. مالک با آن همه شجاعت، حلم ورزید و چیزی نفرمود و رد شد. همسایه آن شخص گفت: آیا شناختی آن مردی که به او توهین کردی که بود؟ گفت: نمیشناختم. گفت: او مالک
اشتر بود؛ رئیس لشکر علی علیه السلام .
مرد بازاری با شنیدن این سخن، پشت سر مالک دوید و دید مالک در مسجد مشغول نماز است. وی پس از اینکه مالک نمازش را تمام کرد، روی پای وی افتاد و عذرخواهی کرد. مالک فرمود: من به مسجد نیامدم مگر برای طلب مغفرت تو. (1)
انس بن مالک گوید: با جمعی در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم که حضرت فرمود: هماکنون در این جاده مردی از اهل بهشت میآید. ما نگاه کردیم، دیدیم مردی از انصار آمد که صورت و محاسنش را با وضویی که گرفته بود، پاکیزه کرده بود و کفشهایش در دست چپش بود. وی نزدیک آمد و سلام کرد.
این اتفاق سه بار تکرار شد و پیامبر هر سه بار، آن مرد را بهشتی معرفی کرد. به همین دلیل، شخصی به نام عبدالله بن عمروعاص برای آنکه بداند چرا پیامبر او را بهشتی معرفی کرده است، به بهانهای به مدت سه روز از وی درخواست کرد که همراهش باشد. عبدالله در این سه روز تمام حرکات و اعمال او را در نظر داشت و دریافت که او مردی معمولی است که برای شبزندهداری بلند نمیشود و فقط هرگاه به این سو و آن سو میغلتید، ذکر خدا میگفت. صبح نمازش را میخواند و جز سخن نیک چیزی نمیگفت. سرانجام، عبدالله از او پرسید چه عملی تو را به این مقام رسانده است؟ مرد، وی را نزدیک خواند و گفت: راز بهشتی بودن من آن نیست که از من دیدی؛ بلکه سببش این است که من به احدی از مسلمانان خیانت نمیکنم و به هیچیک از افرادی که خداوند به آنها نعمت سرشار داده است، حسد نمیبرم. عبدالله به او گفت: اکنون فهمیدم، همین صفات، تو را اهل بهشت کرده است، صفاتی که ما قدرت به دست آوردن آنها را نداریم. (2)
هرچند انسان، برگزیده خدا و مسجود فرشتگان و امانتدار الهی است، در سیر «الیالله» آزاد و رها نیست که هرگونه بخواهد، زندگی کند و هر رفتاری که خواست، انجام دهد. وی به کمک دو عامل مهم، یعنی هدف که همان سیر الیالله است و راهنما که همان پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام هستند، میتواند در برابر شهوتهایی چون مقام و شهرت، قدرت و برتریطلبی و... مقاومت ورزد؛ بدین معنا که خواستههای نفسانیاش را در مسیر الهی مدیریت و تربیت کند (تهذیب نفس). به این ترتیب، دیگر دچار لغزشهایی چون بزه یا گناه نمیشود؛ زیرا خودمحوری که سرچشمه پیدایش اینگونه لغزشهاست، به خدامحوری تبدیل میگردد و منافع فردی جای خود را به اهداف عالی میدهد که همان کمال است. در این حالت، انسان میتواند خواستههای نابهنجارش را به خواستههای بهنجار تبدیل سازد. برای نمونه، اگر وی جنبه خاکی خود را بر جنبه ملکوتیاش چیره گرداند و فطرت خداجوی خویش را زیر گرد و غبار نفسپرستی دفن کند، همان خواهد شد که فرشتگان در اعتراض به خدا گفتند آدمیزاد، تباهیآفرین و خونریز است.
بر اساس رهنمودهای قرآن کریم و احادیث، رهاسازی نفس، انسان را گرفتار پیآمدهای مهلکی مانند ترس، بدگمانی، عصبانیت، کینهتوزی، حسد، لجاجت،
غیبت، دروغگویی، حرص و... میکند. در این قسمت به بررسی چند نمونه از خصلتهای انسانِ گرفتارِ نفس میپردازیم.
حسد یکی از رذایل اخلاقی است که بر اثر رهاسازی نفس، در قلب انسان شکل میگیرد. «حسد عبارت است از اینکه انسان آرزوی زوال نعمتها و امتیازهای دنیوی از برادر مسلمان و مؤمن خویش را بکند و از اینکه او فلان نعمت و فلان امتیاز دنیوی را دارد رنج ببرد و آنجا که او نعمت و امتیاز را از دست میدهد، مسرور گردد». (1)
«آدم حسود وقتی خیر و نعمتی را در دیگران میبیند، همه آرزویش این است که از او سلب نعمت شود؛ درباره خودش فکر نمیکند. انسان سالم «غبطه» دارد، نه «حسد». او همیشه درباره خودش فکر میکند که جلو بیفتد. اگر یک انسان همیشه در فکر این باشد که خودش جلو بیفتد، سالم است؛ این دلیل بر عیب نیست. اما اگر کسی همیشه در این اندیشه است که دیگری عقب بیفتد، بیمار است، مریض است. حتی شما می بینید که گاهی آدمهای حسود به مرحلهای میرسند که حاضرند به خودشان صد درجه صدمه بزنند، بلکه به دیگری پنجاه درجه صدمه وارد شود». (2)
دو علت در برانگیختن حسد نقش دارند: یکی اینکه انسان حسود، متنعم بودن دیگران را به خاطر وجود تزاحم، عامل محروم شدن خود بداند. دوم آنکه وقتی دیگری را مهتر و بزرگتر میبیند، به علت انحرافی که در فعالیت غریزه حب ذات با خوددوستی پیش میآید، به جای اینکه آن نعمت و موقعیت را برای خود نیز بخواهد تا خود را به او برساند، زوال آن نعمت و موقعیت را از شخص مورد حسد خویش میخواهد تا او سقوط کند و با خودش مساوی شود. (3)
خداوند در قرآن، انگیزه نخستین قتلی که در زمین اتفاق افتاده (هابیل و قابیل) و نیز برانگیخته شدن برادران یوسف علیه او را، حسد دانسته است. (1)
«بنابراین، حسد از مهمترین عواملی است که انسان را وادار به تجاوز به حیثیت و تخریب موقعیت و تضعیف شخصیت دیگران میکند و برای دستیابی به این هدف، آنان را به کارهایی چون توهین، تمسخر، غیبت و تهمت وامیدارد. اینگونه اعمال از گناهان کبیره و تجاوز آشکار است و اسلام آنها را به شدت تحریم [کرده] و عامل آنها را مستحق کیفر دانسته است». (2)
حسد از بزرگترین خباثت روحی، از امراض بسیار سخت و صعبالعلاج است و کسی که میخواهد به مبارزه با آن بپردازد (یعنی سالک) باید در کنار زدن آن از خود، مجاهدت سخت و پیگیر داشته باشد و اگر انسان نفس خود را در این مسئله رها کند و هیچ مجاهدتی از خود نشان ندهد، دچار تبعاتی میشود که آخری و پایانی برای آن نیست که عبارتند از:
یکـ شخص حاسد همیشه حسدش موجب رنج و حزن دائمی دنیوی و عقوبت اخروی است.
دوـ شخص حاسد دائماً مشغول است؛ یعنی آن رنج و اندوه دائماً قلب و ذهن شخص حاسد را به خود مشغول کرده و آن را جزو دغدغه ذهنیاش قرار داده است و لذا این فرد نه تنها مجال برای حرکت (سیر الی الله) پیدا نمیکند، بلکه اگر مجاهدت عبودی هم داشته باشد، اعمال او مثل نماز و روزه و اذکار، به خاطر داشتن رذیله حسد، صعود و عروجی نخواهد داشت.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله در این باره فرمود: «اَلْحَسَدُ یَأْکُلُ الْحَسَناتَ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ؛ حسد خوبیها (ایمان) را میخورد، آنچنان که آتش، هیزم را میخورد». (3)
سهـ حسد [که] ایمان و خوبیها را [از بین میبرد] و به ایمان که همان رابطه قلبی انسان با خدای متعال است، [ضربه میزند]، یک مصیبت بزرگ و یک مانع اساسی در راه حرکت و کمال انسان محسوب میشود؛ چراکه فرد نه به خدای متعال توجه خوبی خواهد داشت و نه افاضات ربوبی به وی آنچنان که باید، خواهد رسید. لذا حسد به ارتباط قلبی (طریق نوری) انسان با خدا لطمه میزند و لطمه خوردن ارتباط (ایمان)، به معنی لطمه خوردن این طریق نوری است.
چهارـ شخص حاسد با حسدورزی خویش، در حقیقت، اعتراض به حضرت حق میکند؛ یعنی شخص حاسد، دشمن بر نعمت خداست و خشمناک بر قضای الهی، و ناخشنود به قسمتی است که خداوند در میان بندگان خود تقسیم کرده است. (1)
«کبر» یعنی برای خود امتیازی دیدن و بر اساس آن، خود را برتر از دیگران دانستن و لذا بزرگی و تکبر و خودبینی است. تکبر نیز به همان معنا است و شاید تکلف در آن منظور باشد؛ یعنی به زور خودش را کبیر میداند. بدترین تکبر آن است که در برابر امر خدا تکبر [ورزد] و از قبول آن امتناع کند. در تفسیر المیزان آمده: متکبر آن است که متلّبس به کبریا و در آن ظاهر باشد. این صفت در خداوند، صادق است؛ زیرا کبریا و عظمت حقیقی از آنِ اوست. (2)
اگر در کیفیت برخورد اینها (متکبران) با دیگران دقت شود، میبینیم به اقتضای این صفت رذیله سعی میکنند. با حرکات مخصوص و با گفتار مخصوص، برتری خویش را اظهار کنند. طبعاً با گفتار و اعمال خود دیگران را تحقیر میکنند و خود را بالاتر از آنها نشان میدهند.
این بیماران و گرفتاران برای حفظ عزت کاذب و خیالی و برای نگهداری برتری موهوم خویش مجبورند به هر آلودگی دیگر نیز تن دردهند و از هر فضیلت و کرامتی محروم بمانند.
«آن کس که برای خود امتیاز و فضیلتی قائل است و بزرگی و عزت را برای خود معتقد است و خلاصه «خود» را چیزی میداند،... به حسب واقعیت، در اشتباه سخت قرار گرفته و حقیقت غیر از آن است که او میپندارد». (1)
کبر در دو سطح شکل میگیرد:
حجاب کبریایی مخصوص حضرت حق است و شخص متکبر در مقام منازعه با خدای متعال در خصوص کبریای او برمیآید. (2)
مخلوق جز فقر و احتیاج، چیزی نیست. فقر و احتیاج نمیتواند از او جدا شود. او فقر ذاتی و احتیاج وجودی به حضرت قیّوم دارد. با این وضع، چه معنا دارد که او طالب کبریا باشد و تکبر او چه مفهومی میدهد؟! کبریا خواستن او و تکبر او، جز منازعه با حضرت کبریایی حق نیست.
اولـ زمانی است که تکبر در دل او جاگیر باشد و خود را بهتر و برتر از دیگران ببیند وآن را در کردار و رفتار خود ظاهر کند. مثلاً در مجالس، بالا بنشیند و خود را بر امثال و اقران خود مقدم دارد و روی از آنان برگرداند و ترش کند.
دومـ مانند اول است، جز اینکه به زبان نیاورد و این کمتر و خفیفتر از درجه اول است؛ زیرا شاخههایش کمتر است.
سومـ اینکه کبر در دل او جاگیر شده باشد، به طوری که خود را بالاتر داند، اما در ظاهر به تواضع و فروتنی میکوشد و در کردار و گفتار چنان مینماید که دیگران را برتر از خود میبیند. چنین شخصی اگرچه درخت کبر در دلش ریشه دوانیده، اما شاخ و برگ آن را به کلی قطع کرده است.
پس اگر به واسطه صفت کبر بر خود خشمگین باشد و درصدد ریشهکن کردن آن برآید، هر چند به آسانی و به سرعت نتواند آن را برطرف سازد؛ زیرا نفس گهگاه بدون اختیار بدان میل میکند، ولی از این جهت که در مقام مجاهده برای دفع آن است، شاید چندان گناهی بر او نباشد. خداوند به مقتضای وعده خود توفیق وصول به مطلوب (اصلاح نفس و ازاله کبر) به او کرامت فرماید. (1)
نقطه مقابل اخلاص، ریا است که در آیات و روایات نکوهش شده است و آن را عامل تباهی اعمال و از نشانههای منافقان و نوعی شرک به خدا معرفی کردهاند. ریا، تخریبکننده فضایل اخلاقی است که بذر رذایل را در روح و جان انسانها میپاشد. رسول اکرم صلی الله علیه و آله در مورد این رذیله اخلاقی فرموده است: «لا یَقْبَلُ اللهُ عَمَلاً فِیهِ مِقْدارُ ذَرَّةٍ مِنْ ریاءٍ؛ خداوند عملی را که ذرهای ریا در آن باشد، قبول نمیکند». (2)
ریا بسیار خطرناک است و صورتهای متنوعی دارد؛ از جمله:
یکـ مقصود عبادتکننده از عمل عبادی، فقط ریا باشد و هیچگونه قصد تقرب به خدای متعال را نداشته باشد. این نوع، بزرگترین و شدیدترین نوع ریا است که در این صورت نهتنها عمل او باطل است، بلکه گناه بزرگی نیز مرتکب شده است.
دوـ مقصود اصلی از انجام دادن عمل عبادی، ریا و آگاهی دیگران از آن عمل باشد، ولی به صورت فرعی قصد تقرب به خدا نیز داشته باشد.
سهـ مقصود اصلی فرد از انجام دادن عمل عبادی، پیروی از دستورات الهی باشد، ولی چنانچه دیگران از آن عمل آگاه شوند، خوشحال میگردد و نشاط خاص مییابد. در غیر این صورت، با کسالت، آن عبادت را انجام میدهد.
چهارـ گاهی شخص، عبادت را برای تقرب به خداوند انجام میدهد و در حین انجام دادن عمل ریا نمیکند، ولی به دلیل هوای نفسانی و جاهطلبی و شهرتدوستی و علاقه به ستایش از سوی دیگران، به گونهای بعد از عمل، آن را با اشاره یا به صراحت بر دیگران آشکار میسازد.
پنجـ گاهی شخص عبادت را فقط برای تقرب به خداوند انجام میدهد و قصد ریا نیز ندارد، ولی دیگران از عبادت او آگاه میشوند و او از آگاهی آنان مسرور میگردد.
این موارد، برخی از نمونههای ریا در عبادت بود، ولی گاهی ریا در حرکات و اعمال دیگر انسان، جلوهگر میشود مانند اینکه شخص، خود را نحیف و ضعیف نشان میدهد تا چنین بنمایاند که به دلیل عبادتهای سخت و مجاهدتهای طولانی و ریاضتها و خوف از خدا، اینگونه شده است؛ یا با تغییر در سخن گفتن، خود را به انسانهای وارسته با خصوصیات روحی و معنوی والا شبیه میکند یا در لباس پوشیدن و ظاهر، خود را انسانی پاک و منزه نشان میدهد. (1)
غیبت، یعنی بدگویی و اظهار کردن عیب یا گناه مؤمن در نزد شخصی که از آن آگاهی ندارد؛ البته صورتی که آن عیب و زشتی در آن مؤمن باشد و وی از اظهارش ناراضی باشد، ولی اگر عیبی که در فرد غایب نیست، به او نسبت دهند، تهمت است، نه غیبت. غیبت کردن فقط با زبان نیست، بلکه با نوشتن و اشاره چشم یا اعضای دیگر نیز ممکن است.
1) طریق عمل تزکیه(1)، صص 266 ـ 276؛ نک: چهل حدیث، صص 39 ـ 57.
غیبت یکی از بدترین رذایل اخلاقی است، به گونهای که در قرآن (1)برای بیان زشتی ماهیت آن، در تشبیهی بیسابقه به خوردن گوشت برادر مرده مانند شده است. در این تشبیه، نکتههایی وجود دارد:
برادر دینی مانند برادر نسبی است؛
آبرو و حیثیت او همچون گوشت اوست؛
بدگویی از مؤمن و بردن حیثیتش مانند خوردن گوشت وی است.
از آنجا که آن مؤمن در مجلس غیبت حاضر نیست و نمیتواند از خود دفاع کند، مانند مردهای است که مورد حمله قرار گرفته باشد.
از جمله گناهان بزرگ که بر اثر رهایی نفس برای انسان حاصل میشود، قطع رحم است. قطع رحم به معنای رها کردن خانواده و اقوام و خویشان و دعوا با ایشان است. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده است:
بدترین اعمال در درگاه خدا، شرک و بعد از آن قطع رحم است و فرمود
قطع رحم مکن، گرچه آنها تو را رها سازند.
از امیر مؤمنان علی علیه السلام، نیز نقل شده است:
گاهی اهل یک خانواده، با هم دوستی و به یکدیگر نیکی میکنند، درحالیکه اهل فسق و فجورند ولی به دلیل صله رحم، خداوند روزی ایشان را وسیع میکند؛ درحالیکه اهل خانوادهای از هم دوری و قطع رحم میکنند و خداوند ایشان را از روزی محروم میسازد، درحالیکه آنها اهل تقوا و پرهیزکارند.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله به امت خود سفارش فرمود که صله رحم به جا آورند، اگرچه میان ایشان یک سال راه باشد. به درستی که این مسئله جزو دین است و هرکس دوست داشته باشد که اجل او به تأخیر بیفتد و روزیاش زیاد شود، باید صله رحم
1) «وَلَا یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوابٌ رَّحِیمٌ؛ از یکدیگر غیبت میکنید، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر خود را درحالیکه مرده است، بخورد؟! حتماً این کار را بد و ناپسند میشمارید و از خدا بپرهیزید. خدا توبهپذیر و رحیم است». (حجرات: 12)
به جا آورد. همچنین آن حضرت فرمود:
پاداش صدقه دادن ده برابر، پاداش قرض دادن هجده برابر، پاداش احسان به برادران دینی بیست برابر و پاداش احسان به خویشان 24 برابر است. هرکس میخواهد عمرش طولانی و روزیاش وسیع شود، صله رحم به جا آورد. (1)
در تعریف صله رحم، باید به دو قسمت این اصطلاح دقت کنیم:
هر خویشاوند نسبی که به خویشاوندی معروف باشد، اگرچه نسبت او بسیار دور باشد و محرمیتی نیز در میان نباشد، رحم است. به عبارت دیگر هر کسی که منسوب به دیگری باشد، اگرچه از اقوام بسیار دور وی باشد، از جمله ارحام و صله او واجب است.
صله به این معناست که با کردار یا رفتار یا گفتار ناشایست خود خویشاوندان را نیازاریم و چنانچه به مسکن یا لباس یا خوراک یا مانند آن نیاز داشته باشد، در صورت داشتن قدرت تأمین آن نیاز، کوتاهی نکنیم و اگر ظالمی به ایشان ستم کند و توان دفع آن ستم در ما هست، به دلیل کینهورزی و حسادت از او کنارهگیری نکنیم. همچنین در هنگام بیماری، باید به عیادت او رفت و اگر از سفر بیابد، باید به دیدارش رفت و در مصیبتها در عزاداری وی حاضر شد. از گفتن سخن درشت به او و کردار زشت نسبت به او باید خودداری کرد و خویشاوندان را با مال، دست و زبان و آبرو یاری داد و با آنها رفت و آمد داشت و از احوالشان پرسوجو کرد. (2)
مربیان اخلاق و ارباب سلوک، برای مبارزه با نفس و تهذیب آن و حرکت از نقص بهسوی کمال، مراحلی بیان کردهاند. این مراحل در کتاب چهل حدیث امام خمینی عبارتند از: «یقظه، تفکر، عزم، مشارطه، مراقبه، محاسبه و تذکر».
یعنی بیداری و تنبه و خروج از غفلت و خودفراموشی، که بدون آن آدمی هیچگاه به فکر تزکیه نخواهد افتاد، (1)همانگونه که بیمار اگر به بیماری خود توجه نکند به فکر درمان نخواهد بود؛ با این تفاوت که بیماری جسم در بیشتر موارد همراه با درد و واکنش بدن است، ازاینرو شخص در پی درمان برمیآید، ولی بیماریهای نفس، چنانکه پیشتر نیز اشاره شد ـ ناپیدا و بدون درد، حتی همراه با لذت است، درحالیکه تأثیر آن عمیقتر و خطر آن دیرپایتر است. از سوی دیگر، انسان به دلیل گرایش شدید به مادیات، کمتر به فکر چاره میافتد و این خصلت طبیعی اوست که در قرآن بدان اشاره شده است. (2)ازاینرو، مربیان الهی برانگیخته شدند تا پردههای غفلت را کنار زنند و انسان را به طلب حقیقی که همان خدا و خویش و عوامل رشد و انحطاطش هست توجه دهند. امام علی علیه السلام درباره مسئولیت انسان درباره بیداری خود میفرماید: «سستی دل را با پایداری و خواب غفلت را در دیدهات با بیداری، درمان کن».
امام خمینی رحمه الله در این باره میفرماید:
تمام صفات نفسانیه قابل اصلاح است، لیکن در اول امر کمی زحمت دارد، آن هم بعد از ورود در اصلاح، سهل و آسان میشود. عمده مسئله، به فکر تصفیه و اصلاح افتادن است و از خواب بیدار شدن منزل اول انسانیت «یقظه» است و آن بیدار شدن از خواب غفلت و هشیار شدن از سکر طبیعت است و فهمیدن اینکه انسان مسافر است و هر مسافر زاد و راحله میطلبد و راحله انسان خصال خود انسان است. (3)
دومین مرحله تهذیب، تفکر است. تفکر، سپر باطنی انسان از مبادی به مقاصد است
و هیچکس از نقصان به مرتبه کمال، جز به تفکر نتواند رسید. مبادی تفکر، یعنی نقطه آغازین اندیشه، عبارت است از سیر در «آفاق و انفس»، و تفکر در آثار خدا و نعمتهای بیکران او که توجه به آنها نفس را به خضوع و سپاس وامیدارد؛ و دیگر، اندیشیدن انسان به سرنوشت خویش و وظیفهاش در برابر آفریدگار، تأمل در اینکه هدف از این زندگی دنیوی چیست؟ مقصد نهایی حیات کجاست؟ برای رسیدن به آن مقصود چه باید کرد؟ و سرانجام آگاهی علم و عمل و پرهیزکاری. چنانکه پیشتر نیز اشاره شد، عبادت فقط به نماز و روزه نیست؛ چهبسا لحظهای اندیشیدن در امر خدا، سرنوشت انسانی را تغییر دهد و چهبسا عبادتهای چندین ساله که با یک غفلت، به بیحاصلی انجامیده است.
امام خمینی رحمه الله در چهل حدیث میفرماید:
اگر انسان عاقل لحظهای فکر کند میفهمد که مقصود از این نظام چیز دیگری است و منظور از خلقت، عالم بالاتر و بزرگتری است و این حیاتِ حیوانی مقصود بالذات نیست. انسان عاقل باید در فکر خود باشد و به حال بیچارگی خود رحم کند و با خود خطاب کند: ای نفس شقی! که سالهای دراز در پی شهوات، عمر خود را صرف کردی و چیزی جز حسرت نصیبت نشد، خوب است قدری به خود رحم کنی؛ از مالک الملوک حقیقی حیا کن و قدری در راه مقصود اصلی قدم زنی که آن موجب حیات همیشگی و سعادت ابدی است و سعادت همیشگی را مفروش به شهوات چند روز فانی که آن هم به دست نمیآید، حتی با زحمتهای طاقتفرسا. (1)
سومین مرحله تهذیب، عزم است؛ یعنی تصمیم به انجام دادن فرایض و ترک محرمات و جبران مافات و پایداری در راه حق.
انسان بدون عزم و تصمیم، به هیچ یک از مقامات نخواهد رسید. امام خمینی رحمه الله درباره عزم، بیانی دارد که خلاصه آن چنین است:
1) روحالله خمینی، چهل حدیث، ص 6.
عزم، جوهره انسانیت و میزان امتیاز انسان است و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست. عزمی که مناسب با این مقام است، عبارت است از تصمیم بر ترک معاصی، و فعل واجبات، و جبران آنچه از او فوت شده در ایام حیات، و بالاخره عزم بر اینکه ظاهر و صورت خود را انسان عقلی و شرعی نماید و انسان شرعی عبارت از آن است که موافق مطلوبات شرع رفتار کند و ظاهرش ظاهر رسول الله صلی الله علیه و آله باشد و تأسی به آن بزرگوار بکند در جمیع حرکات و سکنات و در تمام افعال و تروک. پس ای عزیز! بکوش تا صاحب عزم و اراده شوی که خدای نخواسته اگر بیعزم از این دنیا هجرت کنی، انسانصورت بیمغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی؛ زیرا آن عالم محل کشف باطن و ظهور سریره است و جرئت بر معاصی کمکم انسان را بیعزم میکند و این جوهر شریف را از انسان میرباید. (1)
برای تقویت عزم و درمان سستی اراده، باید درهای گناه را به روی خود بست و هواهای نفسانی را به بند کشید. قدرت روحی و ارادی انسان هنگامی پدید میآید که خواستههای نفسانی را مهار کنند تا استعدادهای معنوی متجلی گردد. به همان اندازه که مجاهده در تقویت اراده مؤثر است، گناه و نافرمانی، عزم و اراده را از انسان میگیرد و او را به موجودی سست و بیاراده بدل میسازد.
مشارطه، که آن را معاهده نیز میگویند، شرط و تعهد انسان بر ترک معصیت و پایبندی به عهد و میثاقی است که در این خصوص بسته است. در قرآن کریم به مسئله تعهد با خدا اشاره شده است. (2)امام خمینی رحمه الله درباره مشارطه گفتاری دارد که بخشی از آن چنین است:
مشارطه آن است که در اول روز، مثلاً با خود شرط کند که امروز برخلاف فرموده حق تبارک و تعالی رفتار نکند و این مطلب را تصمیم بگیرد و معلوم
است که یک روز خلاف نکردن امری است خیلی سهل، و انسان به آسانی میتواند از عهده آن به درآید... . (1)
مراقبه آن است که در تمام مدتی که شرط کرده است خلاف نکند، مراقب خود باشد و بر سر عهد و پیمانش بایستد، به وسوسههای شیطان و نفس، دل نسپارد و از شر آنها به خدا پناه برد و خدا را مراقب خود بداند. امام خمینی رحمه الله در این باره میفرماید:
انسان باید مثل طبیب و پرستار مهربان از حال خود مواظبت نماید و مهار نفس سرکش را از دست ندهد که به مجرد غفلت مهار بگسلد و انسان را به خاک مذلت و هلاک کشاند و در هر حال به خدای تعالی پناه برد از شر شیطان و نفس اماره. (2)
محاسبه آن است که انسان هر روز از خود حساب گیرد که چه طاعتی یا معصیتی مرتکب شده است، اگر طاعتی داشته بر آن بیفزاید و اگر گناهی مرتکب شده در جبران آن بکوشد و بداند که خداوند از اعمال و اسرار نهان او آگاه است و آن را حسابرسی خواهد کرد. (3)امام علی علیه السلام در این باره فرموده است:
حاسِبُوا اَنْفُسَکُمْ قَبْلَ اَنْ تُحاسِبُوا وَ زنُوها قَبْلَ اَنْ تُوزَنُوا. (4)
به حساب خودتان برسید، پیش از آنکه به حسابتان برسند و خویشتن را بسنجید، پیش از آنکه شما را بسنجند.
«تذکر یعنی متذکر عظمت خداوند بودن و نعمتهای او را یاد کردن و توجه داشتن
به اینکه انسان در محضر خداست و بازگشت او نیز بهسوی خداست. ازاینرو، وقتی روح و روان انسان بر اساس یاد قیامت و خدا پرورش یافت، همیشه به دنبال پرهیز از گناه میباشد.» (1)آیات در باب ذکر و تذکر بسیار است از جمله در آیه 41 سوره مبارکه احزاب، مؤمنان به ذکر بسیار توصیه شدهاند: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْرًا کَثِیرًا؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را بسیار یاد کنید».
امام خمینی رحمه الله در این زمینه میفرماید:
این همه مصیبتها و گرفتاری به دست نفس اماره و شیطان رجیم از غفلت از یاد حق و عذاب و عقاب اوست. غفلت از حق، کدورت قلب را زیاد کند و نفس و شیطان را بر انسان چیره کند و مفاسد را روزافزون کند و تذکر و یادآوری از حق، دل را صفا دهد و قلب را صیقلی نماید و جلوهگاه محبوب کند و روح را تصفیه نماید و خالص کند و از قید اسارت برهاند و حب دنیا را که منشأ خطیئات و سرچشمه سیئات است از دل بیرون کند. (2)
وقتی انسان، خود را از «من» بودن و همه چیز را برای «خود» خواستن ـ که از حب نفس (نفس اماره) سرچشمه میگیرد ـ رها کرد و به توبه رو آورد تا گنج وجودی خود را از راه طهارت جهان و روح بندگی به دست آورد، یعنی از خودمحوری به خدامحوری رسید، تمام آن آفات و رذایل اخلاقی همچون غرور، حسد، بدخلقی و... که بر اثر رهاسازی نفس پدید آمده بودند، نه تنها رو به افول میروند، بلکه در دیده انسان، پست میشوند. در این راستا میکوشد عکس آن رذایل اخلاقی را انجام دهد و به این منظور به آموزههای اسلامی که راهنمای او در سیر الی الله است روی میآورد که عبارتند از: راستگویی، تواضع، امانت، خوشخلقی، فداکاری و... .
به عبارت دیگر، یکایک این ارزشها هدفی در جهت رسیدن به هدف نهایی هستند تا انسان بتواند استعدادهای خود را بارور کند و به هدف نهاییاش برسد.
شکوفایی استعدادها که از راه مجاهده با نفس است، در سه جنبه «فرد»، «خانواده» و «اجتماع» صورت میگیرد:
نقش تزکیه و مجاهده با نفس، شکوفاسازی شخصیت حقیقی انسان و به فعلیت رساندن قوا و استعدادهای اوست. بدون این مجاهده، آدمی شخصیت واقعی خود را درنمییابد و به حقیقت انسانی و هویت مستقل خویش آگاه نمیگردد؛ زیرا شرافت انسان به روح ملکوتی اوست و امتیاز او بر دیگر حیوانات، مرهون ویژگیهای انسانی وی است که خاستگاه ارزشهای معنوی و الهی است. قوای نباتی و حیوانی نیز در واقع، زمینهساز رشد انسانی و کمال معنوی و ابزارهایی برای رسیدن به درجههای بالا و سعادت جاودانیاند.
مجاهده با نفس، میتواند روح ملکوتی انسان را به کمال برساند و آن را در چهره واقعی انسانی به نمایش گذارد. به این ترتیب، وی را از منزل نفس به منزلت حق، و از خودپرستی به حقیقتپرستی سوق میدهد. اینگونه است که چنین انسانی الگوی هدایت دیگران میشود و همچون معلمی دلسوز، نهتنها در شنیدن سخنان آنان کمصبر نخواهد بود، بلکه امانتدارشان نیز میشود و اگر کاری برای حل مشکل انجام میدهد، تمام تلاش خود را در خالص کردن نیت خود میکند تا در درگاه ابدیت پذیرفته شود.
وقتی انسان، منِ خود را به ما تبدیل میکند، در اوج تعادل و کمال معنوی است و در این مرحله با مفاهیمی چون احسان در مقابل عدل و عفو در مقابل انتقام روبهرو میشویم. این از نتایج خودسازی انسان است که با چشم دل، جایگاه گناه را درک میکند و ازاینرو، نه تنها خود و دیگران را از ارتکاب آن بازمیدارد، بلکه
از اندیشه آن گناه نیز دوری میکند. به همین دلیل، در آرامش جان و تن به سر میبرد و کسانی که به این مقام رسیدهاند، دارای همه فضیلتها هستند.
«اگر سخن بگویند، جز راست نگویند و اگر لباس و وسایل زندگی تهیه کنند در حد مبنای میانهروی انجام میدهند، و رفتارشان با تواضع است، و چشمهایشان را بر حرام میپوشانند. به هنگام بلا همانگونهاند که به هنگام رفاه هستند.
خدای آفریدگار، آنچنان در جان آنها بزرگ تجلی کرده است که هرچه غیر خداست، در نظر آنها کوچک و ناچیز است. عظمت در جانشان فقط برای خداست و ... ترسشان از خدا، عشقشان به خدا، و امیدشان به خداست. رابطه اینان با بهشت چنان است که گویی بهشت را دیدهاند و آنچنان به جهنم اعتقاد دارند، [که گویا] در آن معذبند. در دلهایشان، محزون هستند؛ چون وقتی در درون خود احساس مسئولیت میکنند، گویی همیشه بار غمی در درون دارند، برخلاف کسی که بیتفاوت است و مسئلهای برایش نیست... . مردم نیز از شرّشان در امانند. دنیا آنها را طلب کرد، اما آنها دنیا را طلب نکردند. به دنبال علم و آگاهیاند و از ثناگویی وحشت دارند و از اعمال کم خود راضی نیستند.» (1)اینان کسانی هستند که ظهور عبادتشان را در اخلاق میبینیم. به عبارت دیگر، نماز و سجود و رکوع باید انسانساز باشد. که ظهورشان در اخلاق است. بدینترتیب، اخلاق و عبادت مکمل یکدیگرند و هریک در دیگری مؤثر و از دیگری متأثر است. امام خمینی رحمه الله با تمثیلی در این خصوص میفرماید:
مَثَل کسی که اصلاح نفس نکرده یا از معاصی اجتناب نکرده، اهمالی کند، مثل کسی است که بذر در شورهزار کشت کند، البته چنین زراعتی نتیجه مطلوب ندهد. (2)
به این ترتیب، انسانهایی که از راه عبادت به اصلاح و تهذیب نفس پرداختند
به قرب الیالله میرسند؛ همچنانکه امام علی علیه السلام در این باره فرمود: «اَلصَّلوةُ قُربانُ کُلِّ تَقِیٍّ؛ نماز، وسیله قرب پرهیزکاران است». (1)
بیشک، هدف از ازدواج، فقط ارضای شهوتها (همچون غریزه جنسی و زیبایی همسر، پول و ثروت وی یا تحصیلات و...) نیست؛ بلکه هدف اصلی از تشکیل خانواده، بقای نسل، تشکیل جامعه سالم، و تأمین سلامت روانی افراد است. انسان با این بینش، در این جامعه کوچک (خانواده) از هرگونه آفت روحی و گناه به دور است و چنین پیوندی با این نوع بینش، خشنودی خدا را که بسیار ارزشمند است، به همراه خواهد داشت. انسانی که به مبارزه با نفس پرداخته باشد، میکوشد این ارزش والا و این بینش را تحقق بخشد و در ازدواج خود نیز موفقتر از دیگران است؛ زیرا معیارهای او معنوی است و مسائل معنوی در معیارهای اساسیاش نقش اصلی را ایفا میکند، دیگر ارزشهای مادی در سطح ارزیابی گزینش همسر قرار ندارد و چون ارزشهای معنوی ـ که بر پایه آموزههای اسلامی استـ جایگزین مسائل مادی میشود، فرد را به ازدواج پایدار هدایت میکند. برای مثال، ملاک در این نوع ازدواج، سادگی و دوری از تجمل است که از آن لذت هم میبرند؛ چراکه خودشان را اینگونه به خدا نزدیکتر میبینند. به این ترتیب مهریههای سنگین، مهمانیهای پرخرج، رسم و رسوم بیاساس، و در نهایت چشم و همچشمیهای خانه خرابکن، همه از بین میرود و جای خود را به تبلیغ و ترویج دین به منظور بیداری غافلان از اصل خویش، میدهد. در چنین ازدواجهایی اگر خانواده دچار بحران فقر یا مصیبتهایی از این قبیل شود، نهتنها از هم نمیپاشد، بلکه با ایمانی قویتر و پیوندی محکمتر برقرار میماند؛ چراکه زن و شوهر، ازدواج را از
1) نهجالبلاغه، حکمت 136، ص 386.
موهبتها و گنجینههای الهی میدانند که خداوند به آنها عطا فرموده است و ازاینرو، در حفظ آن میکوشند.
ثمره ازدواجی که رنگ خدایی دارد، فرزندان هستند. پدر و مادری که خودساخته باشند، ارزشهای اخلاقی آنها بر ژن فرزندشان نیز اثر میگذارد و فرزند صالح نصیبشان میگردد. در نتیجه، والدین با تربیت صحیح و بر اساس مبانی اسلام، استعدادهای مادی و معنوی فرزندشان را شکوفا و او را هدایت میکنند و افرادی صالح و متعهد به جامعه تحویل میدهند که هر یک از آنها میتواند رهبری فکری، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی گروه یا افرادی را در مسیر پرستش و بندگی خدا بر عهده بگیرد.
از میان روابط خانوادگی مانند روابط زن و شوهر، روابط والدین با فرزند و روابط فرزندان با والدین، از همه مهمتر رابطه پدر و مادر با فرزندان است؛ زیرا والدین نقش الگو و سرپرست را ایفا میکنند. تنها کسانی که در این حیطه خودساخته باشند، میتوانند از عهده این مسئولیت برآیند؛ زیرا فقط با خودسازی، قدرت تعقل و تدبیر بالا میرود و روابط محبتآمیز و فضیلتهایی چون خوشرویی، مدارا کردن، منصف بودن و... پدید میآید. ازاینرو، در اینگونه خانوادهها روابط، گرمتر و قویتر است.
زندگی اجتماعی و پیوند زندگی هر فرد با افراد دیگر، برای آن است که نیازهای مادی و معنوی فرد، در جامعه بهتر تأمین میشود؛ چراکه بعضی از نیازهای انسان، تنها در جامعه برآورده میشود و در زندگی فردی برآوردن آنها ممکن نیست و بعضی دیگر هم در زندگی فردی به شکلی ناقص برآورده شده و در جامعه بهطور
کامل برطرف خواهد شد. بنابراین، نتیجه میگیریم که ارزش و مطلوب بودن زندگی اجتماعی در برآوردن نیازهای مادی و معنویِ افراد آن، ریشه دارد. (1)
ازاینرو، اسلام در پی آن است که انسانها بر اساس تأمین مصالح مادی و معنویشان با هم متحد شوند و جامعه واحدی را تشکیل دهند. در عین حال، به محور معنوی، بیش از محورهای مادی توجه میکند. اسلام تلاش دارد تا همه انسانها بر محور دین حق که عامل تأمین مصالح معنوی انسان است، متحد شوند و تنها به تأمین مصالح مادیِ زندگیشان اکتفا نمیکند. (2)
به همین مطلب در آیه 103 سوره آل عمران اشاره شده است که خداوند میخواهد همه را حول یک محور گرد آورد و با هم پیوند دهد؛ ولی نه هر محوری، بلکه محور «حبلالله»: «در سایه درآویختن به «حبلالله» و تدیّن به دین الهی، هم متحد شوید و پراکنده نگردید».
بنابراین، در اسلام، اتحاد و پیوند، خود به خود دارای ارزش مطلق نیست و هر نوع اتحاد و پیوندی نمیتواند ارزشمند باشد. ارزش همبستگی و اتحاد، نسبی است و به محور بودن دین حق و مصالح معنوی بستگی دارد. از طرفی چنانکه پیشتر نیز گفته شد تا انسان به خودسازی و مجاهده با نفس نپردازد، همبستگی و وحدت اجتماعی در معرض تهدید است و نقطه آغاز وحدت اجتماعی از درون خود انسان است؛ یعنی هرچه خودسازی انسان عمیقتر باشد، تأثیر اجتماعی آن بیشتر خواهد بود.
برای مثال، گاهی انسان از دیگران عیبجویی میکند یا حتی امتیازها و کمال آنان را عیب و نقص و ویژگیهای مثبتشان را ضعف آنان وانمود میکند. در این میان، خود متوجه نیست که چرا تا این حد در حق دیگران باریکبین است و گاهی نیز میپندارد که به وظیفه شرعی خود عمل کرده
است تا اسلام و مسلمین به خطر نیفتند؛ درحالیکه اگر کمی به تجزیه و تحلیل درونی خود بپردازد، متوجه این حقیقت خواهد شد که رشک و حسادت به دیگران، او را به اینگونه کارهای نسنجیده و نکوهیده واداشته است؛ نفس نیز با حیلهها و تزویرهای عجیب و پیچیده خود، این حسادت را زیر چنین پوششهایی مخفی میکند و با رنگ و لعابهای جذاب، نمایش میدهد تا هم راحتتر بتواند چنین کارهایی انجام دهد و هم قادر به توجیه کارهای زشت خویش برای دیگران باشد.
بنابراین حسد، احساسی است که نقش چشمگیری در کارها و تصمیمهای انسان دارد و ریشه بسیاری از اختلافها و درگیریها و مشکلات اجتماعی است؛ اهمیت آن نیز به اندازهای است که در بعضی روایات، از ریشههای کفر معرفی شده است.
لازم است با این مصیبت بزرگ اخلاقی، بهعنوان یک خُلق نکوهیده فردی و صفت رذیله اخلاقی و هم از آن جهت که منشأ بسیاری از مفاسد اجتماعی است، قاطعانه مبارزه کنیم. بیماریهای روانی مثل حسد که در روح و روان افراد ریشه دارند، ممکن است جامعهای را از نعمتهای بزرگی محروم کنند، پایه حکومت اسلامی را متزلزل سازند، امنیت و آرامش جامعه را به هم بزنند و مصالح اسلام و مسلمانان را در معرض تهدید و نابودی قرار دهند. بنابراین، باید با دقت و تلاش فراوان، خود را از این صفت زشت و جامعه را از این بلای بزرگ رهاند.
با توجه به اهمیت صدا و سیما بهعنوان پرمخاطبترین رسانه گروهی، نقش آن در تربیت و پرورش اسلامی بسیار عمیق و جدی است. میتوان نقش صدا و سیما را در مسئله جهاد اکبر و تزکیه نفوس به صورت خلاصه اینگونه تبیین کرد:
الف) صدا و سیما باید با پخش فیلمهای مستند و جلسههای علمی و
کارشناسانه، آموزهها و مفاهیم اخلاقی اسلامی را که زمینهساز تفکر درباره خطرات نفس اماره میشود، به مخاطبان عرضه کند؛ چراکه به دلیل ضعف آموزش و پرورش یا دستگاههای تبلیغاتی دیگر، دستکم بیست درصد مردم جامعه ما از مفاهیم بلند عرفانی و اخلاقی اسلام آگاهی ندارند، درحالیکه بیشتر آنها جزو مخاطبان صدا و سیما هستند و از این طریق میتوانند از نظر اخلاقی پرورش یابند.
ب) فیلمها، سریالها و گفت و شنودها و برنامههای صدا و سیما باید به گونهای باشد که نقش انذار و تبشیر داشته باشد؛ یعنی از یک سو باعث ترس از هوای نفس و وسوسههای شیطان درونی شود و از سوی دیگر به سعادت و موفقیت در سایه تقوای الهی و پرهیزکاری امیدوار سازد. به عبارت دیگر، برنامهها باید در دل گناهکاران، ترس ایجاد کند و او را به تفکر در مورد اعمال خود وادارد. به جبران اشتباهها تشویق کند و سبب امیدواری انسانهای مؤمن مهذب شود.
«رسانههای گروهی بهویژه صدا و سیما این مرکز آموزش و پرورش عمومی میتوانند خدمتهای گرانمایهای را به فرهنگ اسلام و ایرانی نمایند. بنگاههایی که شب و روز ملت در سراسر کشور با آنها تماس سمعی و بصری دارند، چه مطبوعات در مقالات و نوشتارهای خود و چه صدا و سیما در برنامهها و نمایشنامهها و انعکاس هنرها و انتخاب فیلمها و هنرهای آموزنده باید همت گمارند و بیشتر کار کنند و از گردانندگان و هنرمندان متعهد بخواهند تا در راه تربیت صحیح و تهذیب جامعه، وضعیت تمام قشرها را در نظر گرفته و راه و روش زندگی شرافتمندانه و آزادمنشانه را با هنرها و نمایشنامهها به ملت بیاموزند و از هنرهای بدآموز و مبتذل جلوگیری کنند». (1)
1) صدا و سیما در کلام امام خمینی، گردآورنده: روابط عمومی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، ص 262.
بحرینی دشتی، علی، تهذیب نفس، توبه، قم، دارالتفسیر، 1382.
دستغیب، سید عبدالحسین، اخلاق اسلامی، قم، مؤسسه مطبوعاتی دارالکتاب.
شفیعی، سید محمد، پرورش روح (جلد 2)، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1370.
مسیبی، رضوانعلی، بازگشت به خویشتن، قم، جامعة القرآن الکریم، 1379.
موسوی لاری، سید مجتبی، بررسی مشکلات اخلاق و روانی، قم، جامعه مدرسین، بیتا.