ghaemiyeh.com
سرشناسه: محبوبی، مجید ، 1352 ـ
عنوان و نام پدیدآور: آیتالله میرزاعلی احمدیمیانجی/ مجید محبوبی.
مشخصات نشر: قم: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری: 71ص.: مصور، عکس. ؛ ۹/۵×۱۹س.م.
فروست: حیات نیکان؛ ۲۵.
شابک: 978-964-514-161-3 :IBIN
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: احمدی میانجی، علی، ۱۳۰۴ - ۱۳۷۹.
موضوع: مجتهدان و علما -- ایران-- تبریز -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره: 1389 3م33الف/55/3 BP
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۹۸
شماره کتابشناسی ملی: ۲۲۶۴۰۵۵
آیتالله میرزا علی احمدی میانجی (مجموعه حیات نیکان (25))
کد: 1712
نویسنده: مجید محبوبی
ناظر محتوایی: سعید عباسزاده
تهیهکننده و ناشر: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ویراستار: مجتبی مهدوی
طراح جلد: مسعود نجابتی
نوبت چاپ: اول / 1389
شمارگان: 1200
بها: 10000 ریال
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 ـ 0251 دورنگار : 2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 ـ 021 نمابر: 22164997
دفتر خراسان: مشهد ـ خیابان امام خمینی رحمه الله ، انتهای باغ ملی،
ساختمان صبا، طبقه سوم
تلفن: 2215108 ـ 0511 نمابر: 2215106
info@irc.ir www.irc.ir
شابک: 3-161-514-964-978 / ISBN: 978-964-514-161-3
مقدمه
مجموعه ای که به عنوان «حیات نیکان» پیش روی شماست؛ به طور اجمالی حیات پربار فرزانگان شیعه این پهن دشت اسلامی را مرور می کند. در این مختصر تلاش شده است با ترسیم چهره علمی و معنوی این بزرگان، الگوهای درستی از کردار و سلوک علمی و عملی انسان های موفق و متعالی در اختیار جوانان و علاقه مندان قرار گیرد و نسل کنونی هرچند به اختصار، با خدمات عالمان بزرگ شیعه آشنا شود.
مجموعه حاضر حاصل تلاش جمعی است که با مدیریت اطلاعات اندیشمندان و کارشناسان مرکز پژوهش های اسلامی به انجام رسیده و اینک به صورت کتاب در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.
در پایان، ضمن ارج نهادن به تلاش نویسنده، از مدیریت اندیشمندان، آقای ایرج حجازی و همکارانشان در این واحد و نیز عوامل چاپ و نشر مرکز قدردانی می شود.
اداره کل خدمات رسانه ای
مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
گاه شمار
نام: علی احمدی میانجی
تولد: 1305ش
محل تولد: پورسخلوی میانه
محل تحصیل: تبریز، قم
دوره: معاصر
تاریخ وفات: 21 شهریور 1379ش
محل دفن: حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام
صدای آقا حسین علی از کوچه باغ های روستا به گوش می رسد. بیرق های محرم به اهتزاز درآمده اند. نسیم خنکِ تابستان، علم های سیاه را تکان تکان می دهد. بوی گندم زارها و یونجه زارها توی آبادی پیچیده است. پسرک در کوچه ای تنگ، پیش می رود. خودش را به میدانچه می رساند و جلوی مسجد، دنبال آقا می گردد.
آقا هنوز در کار تدارک حسینیه برای عزاداری است: دنبال گلیم، فرش و مایحتاج دیگری که همه ساله او باید در خانه آماده کند؛ چون یکی از اتاق های بزرگ خانه اش، حسینیه روستاست؛ روستایی که هنوز مسجدی در آن پا نگرفته است. حسینیه، اتاقی نه چندان بزرگ، امّا عزیز و مقدس و خاطره انگیز برای آقاست و از وقتی که یاد و خاطره اش قد می دهد، همین حسینیه، محل عزاداری بوده است. دلِ نازک آقا، گاهی حتی با نگاه به این حسینیه می لرزد و صدها خاطره خوش از گذشته و گذشتگان، او را به حس و حال غریبی فرو می برد.
پسرک به آقا نمی رسد؛ چون آقا از زیر درختان سنجد و
تبریزی می گذرد و حالا در نزدیکی خانه، سر و صدایی، توجه او را به خود جلب می کند. چیست؟ چه شده است؟ پاهایش سست می شود و نگران و دلواپس، برای لحظاتی، دلش شور می زند، ولی ناگهان دست به پیشانی می کوبد و با خود می گوید: ای دل غافل!... و قدم تند می کند.
تازه یادش می افتد که این روزها باید میزبان مهمانی عزیز باشد. مهمان کوچکی که برای آمدنش لحظه شماری کرده است. اتاق بغل حسینیه، در اختیار زن های فامیل و همسایه است. آقا تا پا به درون حیاط می گذارد، بچه ها دور او را می گیرند و با خوش حالی از تولد نوزادی خبر می دهند که مثل پاره ماه است.
ـ آقاعمو، مثل ماهه!
ـ آقاعمو، پسره!
ـ آقا...
آقا دست به لیفه می برد و کیسه ای کوچک بیرون می کشد و به هر یک از بچه ها سکه ای مژدگانی می دهد. بعد با لبخند و تشکر، بچه ها را راهی می کند و خودش را به نزدیک اتاق می رساند. هنوز نگران است و چشم هایش دنبال فردی مطمئن می گردد که خبر سلامتی خانم و بچه را به او برساند. پیرزنی از میان زنان بیرون می آید، با خنده. او زن دایی آقاست و همچنین مادرزنش و دیگر از او مطمئن تر کسی اینجا نیست. وقتی او را خوش حال می بیند، دلش قرص می شود. رو به قبله، دست به آسمان بلند می کند و خدا را سپاس می گوید:
ـ بار پروردگارا! پسرم را در پناه مولایم سیدالشهداء، حفظ فرما!
آقا دیگر با خیال آسوده، در چوبی حسینیه را باز می کند. اشک خوش حالی، چشمانش را می گیرد و لحظه ای در دلش به امام حسین علیه السلام متوسل می شود و عاقبت به خیری فرزندش را از او می خواهد. سپس کفش هایش را درمی آورد و سراغ کتاب هایش می رود. از همه سالم تر، کتاب جامع الاخبار است. آن را بر می دارد و در پشت کتاب می نویسد: «تولد فرزندم، علی، چهارم محرم الحرام سال 1345 هجری قمری».
زندگی در خانه های روستای «پورسخلو» جریان دارد. کوچه پس کوچه ها، آرام و مردم سر خانه و زندگی خود هستند. عصرهای پاییز، وقتی اهالی در میدانچه جمع می شوند و پای صحبت پیرمردها می نشینند، روستا یک روز به یاد ماندنی را تجربه می کند. علی، تنها فرزندِ آقا با بچه ها بازی می کند. بچه ها به دیده آقازاده به او نگاه می کنند و به خود اجازه نمی دهند با او دعوا کنند. همه این را فهمیده اند که پدر او کسی است که همه اهالی ده از او حساب می برند. حتی بچه ها این را به خوبی می دانند، امّا علی هیچ شیطنت و لجاجت از خود نشان نمی دهد و هر وقت سخنی در این باره می شنود، می گوید: بابای من زورگو نیست، بلکه زورگوها و آدم های بد را می زند!
بعدها وقتی علی کمی بزرگ تر می شود، این، خود، سؤالی
می شود برای او: «چرا همه به بابا احترام می گذارند و در دعواها، اختلاف ها و همه چیز سراغ بابا می آیند؟ چرا همه، حتی خان، حتی مأمورهای دولت همه از بابا می ترسند! چرا عمامه روحانیون دیگر را برمی دارند و با پدر من کاری ندارند؟»
وقتی این سؤال را از پدرش می پرسد، پدر جواب می دهد: باباجان، مولای ما، صاحب ما، امام حسین علیه السلام است. کسی که مولایش، امام حسین علیه السلام است که نباید از دیگران بترسد. من یک روز بعد از نماز صبح به امام حسین علیه السلام توسل کردم و گفتم: آقا، اگر کسی به مأموران حکومت اهانت و جسارتی بکند، حکومت از او دفاع می کند. من سال هاست در خانه شما هستم، اگر کسی به من بگوید تو چرا عمامه داری، من با شما قهر می کنم.
میرزا علی آقا بعداً فهمیده بود که بعد از توسل پدر به امام حسین علیه السلام ، ابهت پدر، همه را گرفته بود و کار به جایی رسیده بود که از استانداری تبریز مجوز عمامه ایشان آمده بود. به همین دلیل، حتی فرماندار میانه هم از او حساب می برد. مأموران امنیتی هم از او واهمه داشتند و خان از ترس او خیلی با احتیاط عمل می کرد.
زبان کودکانه علی از آذری به فارسی نمی چرخد، امّا گلستان، شیرین تر از آن است که علی را دچار زحمت کند. موزون! شعرگونه، قصه وار! ... علی وارد عالم دیگری می شود و الفبا را
یاد می گیرد. لغات فارسی را به ذهن می سپارد و در همه جا آنها را به زبان می آورد.
یک سال نمی گذرد که علی فارسی را می آموزد. کتاب ها را شب ها برای اعضای خانواده اش می خواند و به زبان ترکی ترجمه می کند. قصه های شیرین گلستان را با اعتماد به نفس کامل، برای دیگران تعریف می کند و پدر و مادر و بقیه فامیل چه ذوقی می کنند!
پدرش از هوش و ذکاوت علی خاطرجمع می شود و به فکر این است که او را راهی شهر میانه کند. میانه فاصله چندانی با پورسخلو ندارد، امّا ناامنی راه ها و اذیت و آزار مأموران دولتی، پدر را نگران کرده است. پدرش در صبح یکی از روزهای پاییزی، علی را از خواب بیدار می کند و از شوهر خاله علی می خواهد که به ده بیاید و علی را با خود به میانه ببرد. در این هنگام، علی، پسری است 11ـ12 ساله.
علی همراه شوهرخاله خود به شهر میانه می رود. در میانه، به سفارش پدر، سراغ آقا شیخ «ابومحمد حجتی» می روند. آقاشیخ از رفقای صمیمی پدر است و دوست دوران طلبگی اش. پس علی را باید مثل فرزند خودش دوست بدارد، که می دارد. با محبت و مهربانی از او استقبال می کند و با او حرف می زند و چند سؤالی از گلستان و ابواب الجنان می پرسد و سپس برنامه تحصیلی شان این می شود که صبح اول وقت، خانه استاد باشد و چند ساعتی درس بخواند.
آن روز، علی با خوش حالی به خانه خاله برمی گردد و فردا با شوقی وصف ناپذیر خدمت استاد می رسد. اولین درس، تجوید قرآن است. بعد متن یکی از کتاب های شیخ عباس قمی و در نهایت، استاد حدیثی می خواند و ترجمه می کند و توضیح می دهد. علی خوب درس می خواند، خوب می فهمد و پیشرفت را نیز به خوبی احساس می کند.
روزهای تکراری سپری می شوند. راه خانه خاله تا خانه استاد، راه کسل کننده ای می شود و علی وقتی روبه روی استاد می نشیند، هنوز چشم انتظار هم شاگردی است. با این حال، حواسش جمع است و تجوید و گلستان و دیگر درس ها را خوب خوانده است. استاد از او راضی است و به همین دلیل، کتاب مقدمات را به او تدریس می کند. علی با کلمات و جملات جدیدی آشنا می شود و جمله ای که انگار می خواهد برای همیشه در دل او به یادگار بماند؛ این است «اول العلم معرفة الجبار و آخر العلم تفویض الامر الیه».
همان روز این کلام نورانی را حفظ می کند و استادش می گوید: اول باید خدا را بشناسیم و بعد همه امور را به او واگذار کنیم! اول و آخر علم یعنی همین!
دل میرزا علی گرفته است؛ چون هم شاگرد ی ها خیلی دیر آمدند و خیلی زود هم رفتند و کسی نتوانست دوام بیاورد. با اینکه علی در راه خودش، ثابت قدم است، ولی بی وفایی
هم درسان در روحیه او بی تأثیر نیست. همان روزها انگار دلش شکست و دردی ناشناخته، وجودش را احاطه کرد. چیزی غریب به دلش چنگ انداخت و آزارش داد. وقتی در محضر استاد ابراز ناراحتی می کند، استاد لبخند معناداری می زند و او را به بهانه گیری متهم می کند، امّا او صادقانه سوگند می خورد که حالش خوش نیست و دردی مرموز دارد او را از پای درمی آورد.
روزها می گذرد. بیماری آقا میرزا علی جدّی است و این موضوع را استاد آقا ابومحمد به شوهرخاله علی می گوید و از او می خواهد که علی را جهت استراحت به روستا برگرداند. شوهرخاله زیر بغل علی را می گیرد و او را دلداری می دهد. با او صمیمانه حرف می زند و او را به خانه می آورد. خاله هر آنچه که از داروهای گیاهی و جوشانده ها بلد است به خورد علی می دهد و او را با شوهرش راهی اوچ تپه می کند. علی از خاله خداحافظی می کند.
ـ وای، مُردم پدر!
صدای علی در خانه می پیچد. مادر دست پاچه می شود و این طرف و آن طرف می دود، امّا هیچ کاری از دستش برنمی آید.
ـ خدایا، این مرد کجاست؟
مادر، همسایه ها را به کمک می طلبد. حال علی وخیم است و تب و لرز شدیدی دارد. یکی از بچه های هم سن و سال علی، فوری می رود تا پدر علی را پیدا کند، اما وقتی برمی گردد، ناامید
است و می گوید: خاله، انگار رفته دهات بالا، آقا توی روستا نیست!
مادر گریه و زاری می کند. درمانده و ناامید، گوشه ای می نشیند و مویه می کند. علی با درد، دست و پنجه نرم می کند. سرفه، آه و ناله. همسایه ها جمع می شوند و هر کس چیزی می گوید و درمانی پیشنهاد می کند؛ امّا وقتی مشهدی اشرف از راه می رسد، دیگر کسی چیزی نمی گوید. همه آرام می شوند و او بالای سر بچه می نشیند و دست روی پیشانی علی می گذارد. سپس متفکرانه، نگاهی به این طرف و آن طرف می کند و نظر می دهد. نظر او این است که باید علی را فوری به دکتر برسانند. پس علی را باید به تبریز برد. مرد از سر و وضع علی می فهمد که چه خبر است و سرش را تکان می دهد و با ناامیدی به خدا پناه می برد.
ـ خدایا، خودت کمک کن!
آفتاب پاییزی به طرف مغرب می غلتد. مشهدی اشرف هنوز دست به دست می کند و می ترسد آقا حسین علی بیاید و چیز دیگری بگوید. پس باید او هم باشد وگرنه دست تنها نمی تواند کاری از پیش ببرد. مشهدی اشرف برمی خیزد و چرخی توی حیاط می زند. سپس برمی گردد و دوباره بالای سر علی می نشیند و دلداری اش می دهد. علی میان تب و لرز، هذیان می گوید و فریاد می کشد. درد امانش را بریده است. مادر عرق پونه در گلوی علی می ریزد. پیرزنی سرش فریاد می زند که عرق پونه
برای درد دیگری است و افاقه نمی کند. مادر مأیوس تر می شود. در این میان، بچه ها با سر و صدا، خبر آمدن آقا را می دهند. مادر انگار دنیا را به او داده باشند، به طرف در می دود و با اضطراب می گوید: خانه خراب شدیم آقا، تو کجایی؟
رنگ از صورت آقا می پرد و می پرسد: چه شده است خانم؟
ـ تو را به خدا کاری کن، میرزا علی از دست رفت، بیچاره شدیم!
آقا، همه را به آرامش دعوت می کند و خیلی زود، خودش را به علی می رساند و دست به پیشانی پسرش می گذارد. حال نزار علی هیچ تعریفی ندارد و پدر فوری از جا برمی خیزد و متفکرانه رو به مشهدی اشرف می کند و می پرسد: برویم مشهدی اشرف؟
ـ برویم پسر عمو! هیچ جای درنگ نیست.
ـ اما من دستم خالی است!
پوزخندی روی لب های مشهدی اشرف دیده می شود.
ـ پس پول، آن قدرها هم که تو می گفتی، بد نیست و در این مواقع، به درد می خورد!
آقا حسین علی نگاه معنی داری به او می کند، اما چیزی نمی گوید. دوباره دست به جیب های خالی اش می زند و درحالی که پا از خانه بیرون می گذارد، می گوید: خانم، بچه را آماده کن، می رویم تبریز!
وقتی برمی گردد، کیسه کوچکی در دستش دیده می شود.
ـ برویم مشهدی اشرف!
مشهدی اشرف، علی را به کول می کشد و راه می افتند. آقا حسین علی، پسر عمویش را دعا می کند و می گوید: سختی اش تا روستای صومعه سفلی است؛ آنجا که برسیم، منتظر ماشین می مانیم!
دره ها، تپه ها، هوای سرد و یخ زده پاییزی کوه و دشت، خدایا! این دیگر چه حکایتی است؟! نزدیکی های روستای صومعه سفلی، علی از شدت درد، بی هوش می شود. پدر، فرزند را در آغوش می فشارد و گریه را سر می دهد. مشهدی اشرف، پسرعمو را دلداری می دهد و می گوید: انگار این پسر عمرش به دنیا نبوده است. پسرعمو، خدا صبرت بدهد، بیا برگردیم!
آقا حسین علی بغض می کند و سپس با گریه می گوید: چه می گویی مشهدی اشرف، هر طور شده، من باید طفل معصوم را به دکتر برسانم!
این بار، خودش، پیکر نیمه جان علی را به دوش می کشد و باقی راه را به سختی پیش می رود. پیرمرد دلش روشن است و با خدا راز و نیاز می کند و به امامان معصوم علیهم السلام توسل می جوید و وقتی گرمای تن علی را در بدنش حس می کند، هر حس بدی را از خود دور می کند.
روستای صومعه سفلی در غروبی سرد، از لابه لای کوه ها و بیشه زارها نمایان می شود و دل پیرمرد با استخاره روشنایی می گیرد و مشهدی اشرف، علی را از بغلش می گیرد و می گوید: خدا کند دیر نرسیده باشیم، پسر عمو! آقا حسین علی می گوید:
خدا بزرگ است و طوری نمی شود!
انتظار، انتظار و باز هم انتظار! از ماشین خبری نیست! پیرمرد بال بال می زند و مثل اسپند روی آتش می ماند. مدام به طرف جاده سرک می کشد، تا چشمش را به کورسویی از چراغ های ماشینی روشن کند، امّا خبری نیست که نیست. باد شاخ و برگ درختان تبریزی را به هم می کوبد و سوز سردی، حکایت از زمستانی سخت می کند. در این میان، ناله های علی قاطی ناله های باد می شود. پیرمرد خدا خدا می کند، ذکر می گوید و به پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام متوسل می شود.
عاقبت ماشینی از راه می رسد. پیرمرد خودش را جلوی ماشین می اندازد، راننده ترمز می کند و مشهدی اشرف، علی را با خود به ماشین می رساند. آقا حسین علی به راننده التماس می کند و چرت مسافرها پاره می شود. راننده با بداخلاقی، عقب ماشین، جایی برای آنها درست می کند. مسافرها راضی نیستند و صدای اعتراضشان بالاست، مخصوصاً وقتی که ناله های علی بلند و بلندتر می شود.
شب می رود، ماشین می رود و مسافران شب در خواب می روند، اما آقا حسین علی، خواب به چشمانش نمی رود و عزیزش را به خدا می سپارد و در خود فرو می رود. صبح هنگام، وقتی خواب پشت چشمانش را گرم می کند، با ناله های علی بیدار می شود و خدا را شکر می کند که علی هنوز زنده است. راننده با صدای بلند، خبر از رسیدن به تبریز می دهد و می گوید:
«میدان ساعت» بفرمایید!
صبح اول وقت، مردم در «میدان ساعت» جمع شده اند. رفت و آمد زیاد است و کارگران در گوشه ای، مسافران در گوشه ای دیگر. اهالی بازار، صبح یک روز کاری را با سلام به همدیگر شروع کرده اند. چند نفر با شنیدن صدای ناله های علی و سردرگمی دو مرد غریبه، دور آنها جمع می شوند و می خواهند راهنمایی شان بکنند. پیرمردی از راه می رسد و می گوید: او را پیش دکتر اسلامی ببرید. بعد با دستش به عمارتی سنگی اشاره می کند و می گوید: مطبش همین نزدیکی هاست. آقا حسین علی، برای اطمینان استخاره می کند و استخاره خوب می آید.
پدر، فرزندش را در آغوش می گیرد و پیش دکتر اسلامی می برد. دکتر، مرد شریفی است و در همان نگاه اول دل سوزی و خیرخواهی اش را ثابت می کند و پس از معاینه ای دقیق می گوید: پسرتون باید عمل بشه، چاره ای جز این نیست!
آقا حسین علی آهی می کشد و تسبیح سبزی را از جیب قبایش بیرون می آورد و می گوید: آقای دکتر، من برای شما استخاره کرده ام و خوب آمده، بچه ام را پیش دکترهای دیگر نمی برم. استخاره من فقط به نام شما آمده است!
دکتر لبخندی می زند و می گوید: نه پدرجان، برای حصول اطمینان، دیگر پزشک ها هم باید پسرتان را معاینه کنند!
برای رسیدن فردا، آقا حسین علی، به انتظار غمگینانه ای می نشیند. علی ناله می کند و او با هر ناله علی، یک سال پیرتر
می شود. فردا می شود. پزشکان دیگری هم از راه می رسند و سرانجام همه پزشکان رأی بر عمل جراحی می دهند. این سفر پر درد و رنج علی، بعد از بیست روز به پایان می رسد و علی با بهبودی کامل به شهر میانه برمی گردد.
(
صبح یکی از روزهای سال 1320 شمسی است. طلبه ها در منزل آقای حجتی درس می خوانند. سه سالی از طلبگی علی گذشته است و او حالا کتاب مطوّل می خواند. طلبه های دیگر، در گوشه ای مشغول مطالعه یا مباحثه اند. ناگهان صدایی می پیچد؛ صدایی مخوف که دل همه را پایین می ریزد. استاد با ترس و اضطراب به حیاط می دود، طلبه ها به هم می ریزند و صدای وحشت مردم از بیرون به گوش می رسد. استاد برمی گردد و به علی می گوید: آقا میرزا علی، زود باش یک آیة الکرسی بخوان، تا من ببینم بیرون چه خبر است؟
استاد این را می گوید و بیرون از حیاط می دود. علی با کنجکاوی به آسمان نگاه می کند؛ چند پرنده غول پیکر سفیدرنگ در آسمان شهر میانه در حال پروازند. ناگهان گلوله های آتشینی پایین می ریزند و توفانی به پا می شود. زن و بچه، پیر و جوان وحشت می کنند و جیغ و فریاد می کشند و به همدیگر پناه می برند. کسانی که آگاهی دارند، به مردم توضیح می دهند که جنگ بین دولت هاست. متفقین و متحدین، شوروی، امریکا، آلمان و انگلیس.
شهر به هم ریخته است. مردم دسته دسته از شهر خارج
می شوند و به روستاها پناه می برند. استاد برمی گردد و طلبه ها را راهی خانه هایشان می کند و تصمیم می گیرد با خانواده اش به روستای پورسخلو بروند. علی خوش حال می شود و کتاب مطوّل را روی پله می گذارد و می رود که آماده رفتن شود. شب شده است، ولی هنوز سر و صدای کسانی که از شهر خارج می شوند، به گوش می رسد. خانواده استاد هم بار سفر را می بندند و با پای پیاده راهی پورسخلو می شوند. علی دیگر بزرگ شده است و می تواند این کاروان کوچک را تا روستای پورسخلو راهنمایی کند. پس جلو می افتد و در راه های خاکی روستا می گذارد.
علی جلد اول شرح لمعه را پیش استاد میرزامهدی جدیدی خوانده است و حالا می خواهد جلد دوم شرح لمعه را پیش آقای زنوزی بخواند. آقای زنوزی آدم فوق العاده ای است، بیشتر از آنچه علی فکرش را می کرد و تازه می فهمد که ایشان چه شخصیت مهمی است؛ شخصیتی که از دوستان صمیمی آیت الله خویی، علامه طباطبایی، آیت الله میلانی و آقا سید حسین قاضی است. آقای زنوزی هر روز قبل از شروع درس، ده دقیقه ای موعظه می کند و حدیثی می خواند و خاطره ای از رفقای دیرینش در نجف تعریف می کند، به گونه ای که علی را با همه آن بزرگان آشنا می کند. علی در این روزها آن قدر تحت تأثیر حرف های استاد
زنوزی قرار گرفته است که دیگر خبری از شلوغی و شیطنت های کودکانه او نیست. او دیگر به حجره طلبه ها نمی رود و احساس می کند از وقتی که با آقای زنوزی آشنا شده است، طلبه ها دارند نفس راحتی می کشند.
یکی دو سال از آشنایی علی با آقای زنوزی گذشته است. علی دیگر آدم چند سال پیش نیست و گذشت زمان و تأثیری که از علمایی مانند آقای زنوزی گرفته، او را سنگین تر و باوقارتر کرده است. او دیگر برای خودش طلبه بزرگی است و خیلی از کتاب های پایه های پایین را می تواند تدریس کند. به همین دلیل، طلبه های زیادی دور او جمع می شوند و هر اشکالی دارند، از او می پرسند. استادش، آقامیرزا ابومحمد حجتی نیز توجه ویژه ای به علی آقا دارد و چند باری به علی گفته است که عمامه بگذارد، ولی علی هنوز نمی تواند قبول کند.
ـ آقا میرزا علی! آهای، آقا میرزا علی!
علی از جمع طلبه ها جدا می شود و به طرف استادش، آقای حجتی می رود. آقای حجتی سرش را از پنجره دفتر مدرسه بیرون آورده است و هنوز نگاهش می کند.
ـ بدو، زود باش که آقا منتظر شماست!
علی قدم تند می کند و وقتی به دفتر می رسد، می بیند آقای زنوزی هم منتظر اوست. آقای حجتی به تندی می گوید: آقا تو رو به خدا چیزی به این آقا میرزاعلی بگویید، حرف ما را که
گوش نمی کند. اگر الان وقت عمامه گذاری نیست، پس کی هست؟ آقای زنوزی لبخندی می زند و گفته های آقامیرزا محمد را تأیید می کند و سپس با مهربانی می گوید: آقا میرزا علی! وقتشه، بپوش این لباس رسول خدا را!
میرزا علی بعدها معمم می شود و برای شروع کار، در جلسه ای که آقا میرزا ابومحمد گذاشته است، حاضر می شود.
علی به اصرار استادش بالای منبر می رود. لحظات سختی است و هیچ کس نمی داند در این لحظات بر او چه می گذرد و احساس می کند قلب همه حاضران مثل قلب خودش به شدت می تپد. هر کاری می خواهد بکند که از تپش قلبش جلوگیری کند، نمی تواند و دست و پایش به لرزه افتاده است. ناگهان چشمانش سیاهی می رود و دیگر چشمانش هیچ کس را نمی بیند. احساس می کند اتاق دور سرش می چرخد. با این حال، وقتی سفیدی عمامه استاد را می بیند، امیدوار می شود. دوباره به خودش جرئت می دهد که لب به سخن بگشاید و چیزهایی به زبان بیاورد. اگرچه کلاف سخن از دستش در رفته است و نمی داند چه می گوید، ولی خیلی خوب حرف می زند و پس از مدتی از منبر پایین می آید. البته این تجربه بدی نیست. اگرچه پیش طلبه ها خجالت می کشد، چاره ای جز ادامه کار نیست. استاد آرام در گوشش می خواند: همه اولش همین طوری بوده اند. آن قدر باید منبر بروی تا زبده شوی!
گفته های استادش مایه آرامش آقامیرزا علی می شود. به همین دلیل، وقتی به مجالس روضه زنانه دعوت می شود، قبول می کند و با اعتماد به نفس کامل برای خانم ها صحبت می کند.
حوزه علمیه شهر میانه دیگر جواب گوی نیازها و خواسته های علمی آقامیرزا علی نیست. او می خواهد به تبریز برود، اما رفتن به تبریز به این آسانی ها نیست. غربت دارد، بی پولی دارد و هزار مشکل دیگر. به همین دلیل، پیش پدر می رود و همه اینها را به پدر می گوید. پدر توکل زیادی به خدا دارد و می گوید: برو درست را بخوان پسرم. برو که خدا، کریم است!
میرزاعلی با پدر خداحافظی می کند و از روستای پورسخلو به شهر میانه برمی گردد. در میانه هم وقتی می خواهد از استادش، آقای زنوزی خداحافظی کند، استاد، سه نامه به او می دهد و می گوید: رفتی تبریز، حتماً پیش این آقایان برو، ضرر نمی کنی! علی نامه ها را می گیرد و با استادان خود، آقایان جدیدی، حجتی و زنوزی دیده بوسی می کند و با یکی از دوستان طلبه راهی تبریز می شود.
اول فروردین سال 1323 شمسی، تبریز، بازار بزرگ امیر، طاق های تیمچه ها. بوی ادویه، بوی گوشت، دنبه و پنیر لیقوان در هم پیچیده است. آقامیرزا علی و دوستش، پرسان پرسان از زیر طاق های قدیمی بازار امیر می گذرند، تا زودتر خودشان را
به مدرسه حسن پاشا برسانند. در مدرسه حسن پاشا، دو نفر از طلبه های سابق شهر میانه درس می خوانند؛ آقای امجدی و آقامیرزا محمود. پس آنها باید زود برسند تا با پیدا کردن دوستانشان، خیال خود را از بابت شب اول ماندن در غربت، راحت کرده باشند.
بعد از مدتی، به دم در مدرسه حسن پاشا می رسند؛ مدرسه ای قدیمی و کوچک در وسط بازار. با درخت هایی که حجره های کوچک طلاب را در میان گرفته اند. در مدرسه، باز است و چند نفر از طلاب، دور حوض آب کوچکی جمع شده اند. آقامیرزاعلی به حیاط مدرسه پا می گذارد و بلند سلام می گوید. طلبه ها وقتی به سوی صاحب سلام برمی گردند، علی، چهره آقای امجدی را می بیند. آقای امجدی با تعجب به چهره علی نگاه می کند و او را در بغل می گیرد. آقا میرزا محمود هم پیدایش می شود و جمع دوستان دوباره شکل می گیرد و بگو و بخندها به یاد میانه و ذکری هم از استاد حجتی می کنند و سپس دسته جمعی می روند خدمت آقای دوزدوزانی.
آقامیرزا علی، خیلی سنگین و مؤدب به آقا سلام می کند و سپس نامه آقای زنوزی را دو دستی تقدیم آیت الله دوزدوزانی می کند. آقای دوزدوزانی با دیدن نامه آقای زنوزی، ابراز خوش حالی می کند و بعد با لبخندی می گوید: نامه حاج آقای زنوزی برای ما خیلی محترمه، ولی من باید یک امتحان مختصری از شما بگیرم. مشکلی که ندارید آقای احمدی؟
آقامیرزا علی، سرش را به علامت موافقت تکان می دهد و آقای دوزدوزانی جایی از شرح لمعه را باز می کند. آقامیرزا علی به خوبی مطلب را برای آقای دوزدوزانی بیان می کند و ثابت می کند که از آقای زنوزی خوب درس گرفته است. آقای دوزدوزانی مرحبایی می گوید و او را در مدرسه خویش پذیرش می کند.
طلاب شهر میانه زندگی شیرین و خوشی را در مدرسه حسن پاشا شروع می کنند و آقا میرزا علی با شیخ مصطفی اعتمادی آشنا می شود که طلبه زرنگ و باهوشی است. آقامیرزا مهدی رزاقی هم یکی دیگر از طلاب مستعد و هوشیار است مدرسه یک مسجد هم دارد که پیش نمازش آقا میرزا قاسم نام دارد که پیرمرد خوب و مهربانی است. آقامیرزا علی درس های قبلی را یک بار دیگر مرور می کند تا با آمادگی بیشتری در کلاس های درس آیت الله آقا میرزا رضی مجتهد شرکت کند. حتی برای اینکه زودتر رسائل را به اتمام برساند، سراغ استادی به نام آقا میرزا علی اکبر قاری می رود که لباس روحانیت ندارد، ولی یکی از ادبای بنام تبریز است با کلا هی بر سر و کیسه ای زیر بغل که از آن به جای کیف استفاده می کند و از او تیپ خاصی ساخته است.
آقا میرزا علی از محضر آقا شیخ هدایت غروی نیز بی نصیب نیست و قسمت دیگری از رسائل را در محضر ایشان می خواند.
آقا شیخ هدایت غروی، در استخاره گرفتن، شهره عام و خاص است.
ـ آقاشیخ مصطفی، آقای طباطبایی را می شناسی؟
ـ کدام آقای طباطبایی؟
ـ ...
ـ آقای رزاقی شما چطور؟
ـ نه، همچون اسمی را نشنیده ام!
ـ ...
ـ آقای ...
میرزا علی هر روز به نامه ای که استادش، آقای زنوزی نوشته و او را به قاضی طباطبایی معرفی کرده است، نگاه می کند و در بهت فرو می رود و می اندیشد که چرا هیچ کس این عالم بزرگ را نمی شناسد؟
در یکی از روزهای آفتابی از زیر طاق های بازار امیر می گذرد و خودش را به نزدیکی مدرسه طالبیه می رساند. نرسیده به مدرسه طالبیه، در مقابل کتاب فروشی آقای بنی هاشمی می ایستد و به کتاب های داخل آن نگاه می کند. میرزا علی دوست دارد خیلی از این کتاب ها را داشته باشد، ولی پول کافی برای خریدن آنها ندارد. وقتی از نگاه کردن به کتاب ها سیر می شود، با خود می گوید: کاش رویش را داشتم و آدرس آقای طباطبایی را از این سید می گرفتم، ولی انگار رویش را ندارد با خجالتی که در این مواقع به سراغش می آید، او از این کار منصرف می شود. پس راهش را می گیرد و به طرف مدرسه
طالبیه می رود. مدرسه طالبیه، محل رفت و آمد طلبه ها و روحانی هاست. میرزا علی با خود فکر می کند که لابد یکی از این طلبه ها، قاضی طباطبایی را می شناسد. وارد مدرسه می شود و نگاهی به در و دیوار قدیمی مساجد هم جوار مدرسه می اندازد و خودش را به کنار حوض آبی وسط مدرسه می رساند. طلبه جوان و خوش سیمایی، کنار حوض ایستاده است. میرزا علی به خود جرئت می دهد تا نشانی آقای طباطبایی را از او بپرسد: حاج آقا، ببخشید، شما آقای قاضی طباطبایی را می شناسید؟(1)
طلبه، قیافه حق به جانبی به خودش می گیرد و با لحن تمسخرآمیزی می گوید: بله، ... بله می شناسم! اون آقا می فرماید که فلسفه هم می داند!
میرزا علی از اینکه طلبه با تحقیر از استاد یاد می کند، ناراحت می شود و بدون اینکه چیزی بگوید، پشیمان و عصبانی، از مدرسه طالبیه خارج می شود و راه بازار نجارها را در پیش می گیرد؛ چون شنیده است که آیت الله شهیدی در مسجد آنجا نماز می خواند و مخاطب یکی دیگر از نامه های آقای زنوزی، آیت الله شهیدی است. نزدیک اذان ظهر به مسجد می رسد. آقای شهیدی که می آید، میرزا علی می بیند ایشان سر و وضع خیلی ساده ای دارد و بی تکلّف و تند راه می رود و مانند بعضی طلبه ها پاشنه کفش را می کشد. میرزا علی با دیدن ایشان به او نزدیک می شود و سلام می کند. سپس نامه آقای زنوزی را به او
1) علامه طباطبایی در آن زمان در تبریز به این اسم معروف بود.
می دهند. آقای شهیدی خیلی به نامه اهمیت نمی دهد و میرزا علی دل گیر می شود و دیگر هیچ وقت سراغ آیت الله شهیدی نمی رود.
میرزا علی هنوز به فکر پیدا کردن آقای طباطبایی است؛ چون آقای زنوزی خیلی سفارش ایشان را کرده است. دوباره می خواهد راه بیفتد برود مدرسه طالبیه، یا صادقیه، که نشانی از آن آقای طباطبایی بگیرد. تا از در مدرسه پا بیرون می گذارد، روحانی خوش سیمایی، با چهره خندان در چارچوب در پدیدار می شود و می گوید:
ـ سلام آقا شیخ!
میرزا علی غافل گیر می شود و جواب سلام روحانی را می دهد و دست به سینه می برد تا احترامی کرده باشد. بعد که می خواهد عبور کند و برود، روحانی با محبت و مهربانی می پرسد: آقاشیخ شما بچه کجایید؟
ـ من از شهر میانه آمده ام!
ـ از کجای میانه؟ از خود میانه یا از اطراف میانه؟
میرزا علی با همه حجب و حیایی که دارد، لبخندی می زند و متبسّم می گوید: از اطراف میانه! حالا اجازه می فرمایید بروم؟
ـ گفتید از اطراف میانه، ولی نگفتید از کدام روستا؟
میرزا علی سرش را تکان می دهد و می گوید: من اهل روستای پورسخلوی منطقه اوچ تپه هستم!
روحانی پیر ذوق زده می پرسد: چقدر عالی! من در آنجا یک رفیق خوبی دارم به نام آقای میرزا حسین علی، شما می شناسیدش؟
ـ ایشان والد بنده هستند!
ـ تبارک الله! چه اتفاق عجیبی! پس شما پسر میرزا حسین علی آقا هستید!
روحانی پیر دوباره با میرزا علی دست می دهد و این بار خم می شود و پیشانی علی را می بوسد.
ـ چقدر خوب شد؛ رفتید میانه، سلام گرم مرا به پدرتان برسانید!
ـ چشم حاج آقا، بزرگی تان را می رسانم، ولی اگر پرسید کی بود، بگویم چه کسی سلام رساند؟
روحانی پیر لبخندی می زند و خیلی ساده و صمیمی می گوید: من عبدالله مجتهدی هستم!
میرزا علی یکّه می خورد؛ چون اسم آقای مجتهدی را از این و آن خیلی شنیده است و معروف است که آقای مجتهدی بر چند زبان خارجی مثل عربی، انگلیسی و فرانسوی مسلط است و حتی روسی و ترکی استانبولی را هم خوب می داند. از اینها مهم تر استاد برجسته زبان و ادبیات عربی است. میرزا علی از برخوردش عذرخواهی می کند، ولی آقای مجتهدی خیلی متواضع و خوش برخورد است و دوباره خوش و بشی می کند و
می خواهد وارد مدرسه بشود که میرزا علی می گوید: حاج آقا مجتهدی، شما آقای سید محمدحسین قاضی طباطبایی را می شناسید؟
ـ بله آقا میرزا! ایشان همسایه ما هستند. درست روبه روی خانه ما خانه دارند!
خون تازه ای در رگ های میرزا علی می دود و با خوش حالی نشانی خانه آقای طباطبایی را می گیرد، تا در وقت مناسب، به دیدار آن عالم گم نام برود.
قبل از ظهر یکی از روزهای خوب اردی بهشت است و نسیم خنکی در هوای بهشتی تبریز جریان دارد. آقا میرزا علی، مدرسه طالبیه را پشت سر می گذارد. محله «راسته کوچه»، نزدیک مدرسه است و درختان اقاقیا از خانه های قدیمی راسته کوچه، تا آسمان بالا رفته اند و بوی گل های اقاقیا، کوچه را به عطر بهشت معطر کرده است. میرزا علی نفسی تازه می کند و دست روی قلبش می گذارد؛ چون باید دیدار شوق انگیزی داشته باشد. قلبش به شدت می تپد و سعی می کند بر خودش مسلط باشد. دوباره آدرسی را که از آقای مجتهدی گرفته است، بیرون می آورد و به آن نگاه می کند. دقیقاً رسیده است جلوی در چوبی قدیمی خانه. همان دری که یک کوبه مسی بزرگی دارد، با گل میخ هایی که مثل الماس می درخشند. دستی به قبا و عمامه خودش می کشد و کوبه را در سکوت کوچه به صدا در می آورد. مدتی طول
می کشد و سپس صدای آرامی از پشت در به گوش می رسد: بفرمایید آقا، بفرمایید!
قلب میرزا علی دارد از جا کنده می شود و نمی داند چرا ندیده، این قدر دچار ابهت علمی و عرفانی آقای طباطبایی شده است! با خود می گوید، شاید به خاطر ذکر خیرها و سفارش های آقای زنوزی است.
در باز می شود و چهره نورانی مردی میان سال که چشمان زیبایی دارد، در چارچوب در ظاهر می شود. با ریشی جوگندمی و گونه های سرخ و شرم زده و نگاهی متبسم.
ـ بفرمایید آقا، مشرف! بفرمایید!
میرزا علی سلام می کند و خم می شود تا دست استاد را ببوسد، ولی آقای طباطبایی دستش را می کشد و سر طلبه جوان را نوازش می کند و او را با محبت و مهربانی به اندرونی خانه راهنمایی می کند. وقتی هر دو وارد یکی از اتاق های خانه می شوند، میرزا علی با دیدن آقا میرزا علی قاری و آقا شیخ هدایت خوش حال می شود؛ چون آنها اساتید دوره سطح هستند که آقا میرزا علی تازه پیداشان کرده است و متوجه می شود این دو بزرگوار، در نوشتن تفسیر المیزان به استاد کمک می کنند. علامه با چای و شیرینی از میرزا علی پذیرایی می کند و سپس رو به روی او می نشیند و با او به گفت وگو می پردازد. میرزا علی خودش را معرفی می کند و سلام گرم آقای زنوزی را به استاد می رساند. با شنیدن اسم آقای زنوزی، گل از گل آقای طباطبایی می شکفد. در
این حال، میرزا علی، نامه آقای زنوزی را از جیب قبایش بیرون می آورد و به وی تحویل می دهد.
(
خوبی و زیبایی مدرسه حاج علی اصغر و کهنه و قدیمی بودن مدرسه حسن پاشا، بهانه هایی است که آقا میرزا علی را وادار به تعویض مدرسه کند. بدین ترتیب، در یکی از روزهای بهار، برای آشنایی، وارد مدرسه حاج علی اصغر می شود. طلبه ای، در همان لحظه ورود، او را صدا می زند و می گوید: «حاضری با من هم حجره شوی؟»
میرزا علی به سوی او می رود. او طلبه خوش برخوردی است. خودش را با گشاده رویی معرفی می کند: من سیدجواد هستم!
میرزا علی هم خودش را معرفی می کند و هر دو با هم پیش آقای ایروانی می روند. آقا سیدجواد واسطه می شود و از آقای ایروانی برای طلبه جوان میانجی حجره می گیرد تا بقیه روزهای آقا میرزا علی در مدرسه حاج علی اصغر سپری شود.
کتاب فروشی حاج شیخ اسماعیل در سکوت یک بعدازظهرِ دل گیر، مهمان طلبه جوانی است که هر روز به مغازه می آید و کتاب های قدیمی را از قفسه بیرون می کشد و نگاهی به اول و آخر آنها می کند و دوباره سر جایشان می گذارد. حاج شیخ اسماعیل او را از زیر عینک ته استکانی اش می پاید. در همه این مدت، نشده که حتی یک کتاب بخرد، ولی به نظر، طلبه فاضلی
می آید. خرید هم نکند، دست کم مغازه را از غربت و دل گیری درمی آورد!
میرزا علی مشغول دیدن کتاب هاست که آقای بلند بالایی وارد کتاب فروشی می شود و سلام می کند. میرزا به محض دیدن او برمی گردد و جواب سلامش را می دهد. شاید برای نخستین بار است که یک روحانی را به این خوش پوشی و خوش تیپی در تبریز می بیند. عمامه و لباده سفید با کفش های واکس شده و بوی عطری که مغازه را پر کرده است!
روحانی خوش تیپ کتابی را از قفسه درمی آورد و روی پیشخان می گذارد. پیش از او، میرزا علی، قیمت کتاب را می پرسد. شیخ اسماعیل قیمت را می گوید و آن آقا دست از کتاب می کشد و سراغ دیگر کتاب ها می رود. میرزا علی نیز که انگار تنها می خواسته قیمت کتاب را بفهمد، برمی گردد و خودش را به آن آقای روحانی که ابهت خاصی دارد، معرفی می کند. او آدرس میرزا را می گیرد تا در فرصت سری به او بزند.
سرانجام، فرصت دیدار فرا می رسد. یک روز صدای کسی به گوش می رسد که با بسم الله الرحمن الرحیم از پله ها مشغول بالا آمدن است. میرزا علی سرآسیمه از جا بلند می شود و به استقبال می رود. بله، همان آقاست. می آید و می نشیند و از این طرف و آن طرف صحبت می کند. بعد، وقتی آقا میرزا علی تقاضای درس می کند، می گوید: من از درس و مباحثه معذورم و نمی توانم خیلی صحبت کنم؛ چون به خاطر مسلول بودن، حرف زدن برای من ممنوع است. البته به جای تدریس می گوید که
می خواهد او را با کسی آشنا کند تا بعدها به خاطر این کار برایش دعا کند.
همان روز با هم بلند می شوند و به یکی از محله های قدیمی تبریز می روند و درِ یکی از خانه ها را می کوبند. سید بزرگواری دم در می آید. آن آقا میرزا علی را نشان می دهد و می گوید: سیدنا! این آقا را آوردم با شما رفیق شود، تا بعدها به خاطر این رفاقت، برای من از خدا درخواست آمرزش کند.
وارد خانه می شوند، می نشینند و میوه می خورند. بدین ترتیب، میرزا علی با آقای سید غلام رضا کسایی آشنا و از فردای آن روز، رفت و آمد آنها شروع می شود.
روزی که آقای کسایی به مدرسه حاج علی اصغر آمده بود، از میرزا علی می خواهد پنج شنبه ها و جمعه ها با هم مباحثه ای داشته باشند. میرزا علی می پذیرد و گمان می کند که موضوع مباحثه یکی از کتاب های درسی متداول حوزه است. زمان مباحثه که می رسد، می بیند سید با کتاب صحیفه سجادیه برای مباحثه آمده است. او صحیفه را دست آقا میرزا علی می دهد.
ـ بگیر و بخوان!
ـ الهی! من ذا الذی ذاق حلاوت محبتک، فرام منک بدلا!
میرزا علی وقتی به چهره نورانی سید نگاه می کند، می بیند اشک از گونه های او جاری شده و صورت نورانی اش را خیس کرده است!
تابستان فرا رسیده است. طلبه ها به تکاپو افتاده اند. این روزها حیاط مسجد جامع شلوغ می شود. باید خبری باشد. میرزا علی دقیق می شود و می بیند حرف و حدیث ها همه درباره ماه رمضان است و سفر به شهرها و روستاها برای تبلیغ؛ ولی او دغدغه دیگری دارد. این چهار ماهی که در تبریز به سر برده است، همه او را به رفتن به قم سفارش کرده اند. مخصوصاً دوست جدیدش، آقای سید کسایی که در قم خانه دارد.
ـ اگر می خواهی ملاّ بشی، برو قم!
میرزا علی خودش نیز خیلی فکر می کند و در نهایت، به این نتیجه می رسد که اگر بتواند به قم برود، برایش خیلی خوب است. با این حال، هنوز مردد است. نظر پدر هم شرط است. اگر او رضایت ندهد، اصلاً امکان رفتن نیست. پس ماه رمضان، فرصت خوبی است تا سفری به میانه کمند و نظر پدر را جویا شود.
ماه رمضان، فرا می رسد. روستای پورسخلو با هدایت معنوی آقا حسین علی حال و هوای دیگری پیدا می کند. هیچ کس حق ندارد حرمت ماه مبارک را بشکند؛ حتی اگر غریبه باشد و کارهای کشاورزی را در هوای گرم تابستان بهانه قرار دهد. همه می دانند که تخطی از قانون شرع و عرف، مساوی است با تنبیه شدید آقا میرزا حسین علی. او حتی می تواند به خان کدخدای روستا هم کتک بزند و از هیچ کس جز خدا ابایی ندارد.
میرزا علی وقتی اخلاص و معنویت پدر را می بیند، دلش گرم می شود و آرزو می کند کاش مثل او بتواند با اخلاص به دین خدا خدمت کند. اگر اخلاص او نباشد، این همه مورد احترام خلق خدا قرار نمی گیرد.
میرزا علی در کار تبلیغ به پدر کمک می کند. حدیثی می خواند، روضه ای و موعظه ای و سرانجام روزی سر صحبت را از رفتن به قم باز می کند.
ـ به نظر شما بروم قم یا نه؟
ـ عیبی ندارد. برو اثاث را از تبریز بیاور و برو قم.
به همین راحتی. به همین سادگی. دغدغه روزهایی که اجازه پدر غم بزرگی شده بود به پایان می رسد. میرزا علی احساس می کند که همه مشکلات زندگی اش حل شده اند. دست پدر را می بوسد و از او تشکر می کند. با این حال، وقتی به تبریز می رود و اثاث خود را به روستا می آورد، غم بزرگی بر دلش سنگینی می کند. با خودش می گوید که رفتن به قم کلی هزینه دارد و پدر
از کجا بیاورد؟ همین مسئله چند روزی ذهن او را به خودش مشغول می کند. از ترس اینکه مبادا پدر خجالت زده شود، چیزی از رفتن به قم نمی گوید تا اینکه پدر به حرف درمی آید:
ـ تو می خواستی بری قم آقا میرزا علی؟
میرزا علی نگاهش را به زمین می دوزد. چیزی نمی گوید. پدر دست به شانه پسر می گذارد:
ـ خدا بزرگ است؛ می رساند! همین فردا راهت می اندازم که بروی!
ـ ان شاءالله... .
ماشین، یک کامیون باری است. به خاطر جنگ جهانی دوم، وسیله نقلیه کمتر پیدا می شود. راننده به خاطر دوستی و رفاقت با شوهرخاله، بغل دست خود را برای میرزا علی در نظر گرفته است؛ ولی میرزا وقتی یکی از طلبه ها را با زن و بچه اش می بیند، آنها را جلو می فرستد و خودش می رود عقب ماشین جا می گیرد. دو نفر دیگر از طلاب هم که مجرد هستند، می آیند کنار میرزا در پشت ماشین که بارش پنبه است، جای می گیرند و ماشین با سلام و صلواتِ بدرقه کنندگان حرکت می کند و در جاده خاکی به راه می افتد. چشمان میرزا علی پر از اشک می شود. برای همه دست تکان می دهد و اشکِ چشمانش را پاک می کند. حالا در این پایین، چشمان نگران و امیدوار پدر نیز به اشک می نشیند و ماشین در نگاه او، در میان گرد و غبار جاده گم می شود.
وقتی آفتاب می زند، به زنجان رسیده اند. خسته و کوفته. با سر و وضعی غبارآلود. در زنجان دنبال بلیت قطار هستند. بلیت برای طلبه متأهل با زن و بچه اش پیدا می شود، ولی برای مجردها بلیتی گیر نمی آید. با این وضع، مجبور می شوند وسایل سفر خود را به توشه انبار قطار بسپرند و خود، سبک بار، با پای پیاده به قصد تهران و قم راه بیفتند.
هر سه طلبه جوان در ادامه سفر، پیاده به راه می افتند و بعد از مدتی خسته و مانده به قهوه خانه ای می رسند. آنجا پس از کمی استراحت، یک ماشین سواری از راه می رسد. راننده می گوید که می تواند آنها را تا قره بلاغ برساند؛ جایی در شش فرسخی زنجان. آنها به امید اینکه در قره بلاغ بلیت قطار پیدا کنند، هریک با پرداخت شش تومان کرایه تا قره بلاغ با ماشین سواری می روند. شب را در قره بلاغ می خوابند، اما فردا باز خبری از بلیت نیست! ناگزیر با یک نفربر روسی تا تاکستان می روند و از آنجا دوباره با یک ماشینِ سواری تا قزوین و از قزوین هم با اتوبوس تا تهران.
اتوبوس ها صندلی ندارند. مسافرها مجبورند کنار هم بنشینند و سه چهار ساعتی هم این وضعیت را کنار هم تحمل کنند. شب هنگام به تهران می رسند و در نزدیکی های ایستگاه قطار، مهمان مسافرخانه ای می شوند. فردا اول صبح با قطار به سوی قم حرکت می کنند. در قم پس از مقداری جست وجو، آقای سید کسایی را پیدا می کنند، اما می بینند که ایشان در حال رفتن به کربلاست. پس از خداحافظی با او به مدرسه دارالشفاء می روند.
سید حبیب حسینی، ساکن حجره شماره شش مدرسه است. دو سه روزی مهمانش می شود و بعد به طور رسمی، او و سید حبیب، هم حجره می شوند.
حجره شماره شش، حجره نیست، کاروان سراست؛ پاتوق طلاب مسافرِ میانه! آقا میرزا علی و هم حجره اش هر روز با مهمانان ناخوانده ای روبه رو هستند که نه می شود ردشان کرد و نه می شود تحملشان نمود. هرکس هم می آید، دو سه روزی می ماند.
میرزا علی به خاطر بدیِ تغذیه و فشار عصبی به شدت مریض شده است. دیگر این وضع قابل تحمل نیست. آنها تصمیم می گیرند این حجره را واگذار کنند و به جای دیگری بروند. تصمیم عملی می شود. سید حبیب در کوچه معروف عشق علی اتاقی اجاره می کند و اسباب حجره را به آنجا منتقل می کند، اما هنوز ساکن نشده، مریضی میرزا علی شدت بیشتری می گیرد. او گوشه ای افتاده است و تکان نمی خورد. با این وضع، سید حبیب مجبور می شود رفیقش را به میانه ببرد.
یکی از روزهای اردی بهشت است. آنها با هر مصیبتی که شده، از قم به سوی تهران به راه می افتند. وقتی به تهران می رسند، حال میرزا علی خوب می شود. میرزا علی نتیجه می گیرد که علت اصلی بیماری اش هوای آلوده قم بوده است. با این حال، به قم باز نمی گردند و می روند تا یک تابستان دیگر را در شهر و دیار خود سپری کنند.
تابستان تمام می شود. میرزا علی و رفقایش دوباره به قم باز می گردند. او این بار حجره خوبی پیدا می کند؛ چون استاد سید حسین قاضی، حجره خودش را در اختیار او قرار داده است. این حجره در بهترین جای مدرسه قرار دارد؛ بین دارالشفاء و فیضیه. میرزا علی از پسر عمه اش، آقای حسینی و از میرزا مقصود حجتی نیز دعوت می کند که به آن حجره بیایند و با یکدیگر هم حجره بشوند.
درس ها شروع می شود. شور و شوق روزهای اول درس، طلبه ها را به آینده امیدوار می کند، اما دو سه روز بعد، کمبودها روی سیاه خود را نشان می دهند.
دو روز است که میرزا علی و دوستانش چیزی برای خوردن پیدا نکرده اند. ناگهان درِ حجره باز می شود و طلبه ای خبر می آورد که از طرف آقا سید ابوالحسن اصفهانی برنج و روغن می دهند. میرزا علی به خاطر مناعت طبع و عزت نفس به سراغ این برنج و روغن نمی رود، اما رفقایش می روند و به اصرار، او را نیز در آن سهیم می کنند.
روزها از پی هم می گذرد. با ورود آیت الله بروجردی به قم وضع حوزه این شهر تقریباً بهبود پیدا می کند. پس از رحلت مرجع تقلید شیعیان، آقا سید ابوالحسن اصفهانی، آقای بروجردی مرجع کل می شود. آقا مصمم است که به معیشت طلبه ها سر و سامانی بدهد.
یکباره، شهریهها از پنج تومان و ده تومان به هفتاد تومان افزایش پیدا میکند و حوزه رونق میگیرد.
طلبهها از گوشه و کنار ایران به قم مهاجرت میکنند و درس و بحث شکوفایی خاصی به خود میگیرد.
همین روزهاست که وقتی آقای حسینی از میانه برمیگردد، روی لبهایش لبخند خوشحالی است. میرزا علی به استقبال پسر عمهاش میرود و تا او را میبیند، میگوید: آقا سید کاظم! چهرهات شبیه کسی است که خبر خوشی برای گفتن دارد! سید کاظم میخندد. سپس نگاه معناداری به او میکند و میگوید: بله، چرا که نه، دایی به من سپرده که به شما برسانم که اگر میخواهی زن بگیری، بیا! میرزا علی به فکر فرو میرود. انگار تازه به یادش میافتد که باید ازدواج هم بکند. تازه متوجه میشود که سنی از او گذشته و پا گذاشته است به دهه سوم زندگی. با خود میگوید: تقصیر مشکلات است. چنان ما را در هم پیچیده است که هیچوقت به فکر ازدواج نیفتادهایم. اگر پدر مرا به فکر نمیانداخت، شاید تا سالهای سال به فکر ازدواج نمیافتادم.
بعد از ظهر است. دل تو دل میرزا علی نیست. هرچه فکر میکند، میبیند که ازدواج، چیز بدی نیست. درست است دغدغه باز ماندن از تحصیل را دارد، ولی باید از یک جایی کمک خواست تا ـ انشاءالله ـ این مشکل پیش نیاید و چه کسی بهتر از حضرت فاطمه معصومه علیها السلام که امید و پناه طلاب است. میرزا علی با حالتی آمیخته از خوف و رجا به حرم حضرت معصومه علیها السلام میرود و دعا میکند تا پس از
ازدواج، همسرش مانع تحصیل او نباشد.
میرزا علی، اندکی بعد نامهای در جواب درخواست پدر مینویسد که هرطور شما صلاح میدانید، عمل کنید. پس از مدتی، از پدر نامهای میرسد که بیا و همسرت را ببر. میرزا علی اواخر ماه ذیحجه به میانه میرود. ماه محرم را هم در آنجا میماند و هنگام بازگشت، دست همسرش را میگیرد و به قم میآید.
میرزا علی زندگی سادهای را شروع کرده است. دو تا اتاق کوچک اجاره کردهاند و در کنار همسر، زندگی خوب و شیرینی را تجربه میکند. هرچه پیش میرود، میبیند که خداوند درخواست او را اجابت و همسر خوبی به او عنایت کرده که در مشکلات زندگی با او سهیم است. نه تنها مانع تحصیل نیست، بلکه از وقتی او وارد زندگیاش شده، پیشرفت در درسها چشمگیر و قابل توجه است. حتی صاحبخانهای که او آرزویش را داشته، خدا نصیبش کرده است. خیلی از اوقات، ناهار و شام دعوت آنها هستند. وقتی بیرون میروند، در برگشت میبیند خانه منظم و مرتب شده است. سر ماه هم هیچ فشاری برای پرداخت به موقع اجاره نیست. صاحبخانه و همسرش، با این زوج جوان مثل پدر و مادر رفتار میکنند.
صبح یکی از روزهای اول پاییز است. آقا میرزاعلی با خانوادهاش، کوچهها را پشت سر میگذارند و به خانه میرسند. وقتی در میزنند، صاحبخانه در را باز میکند و بعد از سلام
میگوید: آقا شیخ! شما که نبودی، آقایی به نام حاج سید محمود آمد و با شما کار فوری داشت. میرزا به فکر فرو میرود. «حاجی چه کار فوری با من دارد که سپرده که تا اومدم حتماً سری بهش بزنم؟»
شب میشود. درس و کارهای خانه، آقا میرزا را سخت به خودش مشغول کرده است. ناگهان درِ خانه به صدا میآید و صاحبخانه خبر میدهد که با آقاشیخ کار دارند. آقا میرزا پا از اتاق بیرون میگذارد و داخل حیاط، حاجی سید محمود را میبیند. آقای اجاقی، اهل تبریز است. مغازه دارد و آدم خوبی است. پس از رد و بدل شدن سلام و احوالپرسی، سید سر صحبت را باز میکند: آقای احمدی، من میخوام از قم بروم!
ـ انشاالله به سلامتی!
ـ آقا میرزا! میخواهم این خونه رو به شما بفروشم؛ میخری یا نه؟
ـ من پول ندارم آقای اجاقی!
ـ نمیخوام قسم بخورم. برای خونه من مشتری زیاده، ولی من میخوام به شما بفروشم. چند سال دیگه عیالوار میشی و خونه اجارهای به شما نمیدن! پولش هم چیزی نمیشه؛ دوازده هزار و پونصد تومن که پولی نیست!
آقا میرزا در جواب اصرارهای سید محمود میخندد و سرش را تکان میدهد؛ چون این مبلغ پول خیلی سنگینی است که او حتی نمیتواند فکرش را بکند. حاجیسید محمود میرود و
فردا نیز میآید. این رفت و آمدها 16ـ1 علیه السلام روز طول میکشد، تا اینکه بالاخره معامله انجام میشود. میرزا علی دو هزار تومان جور میکند و قرار میشود تا بقیه آن پول را هر وقت داشت، بدهد. به این ترتیب، میرزا علی صاحب خانه میشود؛ خانهای با سه اتاق و یک سرداب.
زندگی میگذرد. حتی وقتی مرض سختی آقا میرزا علی را تا لبه مرگ پیش میبرد، در این سختیها تازه معلوم میشود که او بهعنوان یک طلبه فقیر و غریب، بیکس و کار نیست. در غربت یک روز سخت، وقتی به امیرالمؤمنین علی علیه السلام متوسل میشود، شبهنگام در عالم رؤیا، پسر عمه سیدش را در به خواب میبیند که به میرزا میگوید: امام میفرمایند تو خوب میشوی! وقتی از خواب بیدار میشود، علایم بهبودی را در خود حس میکند و چند روز بعد، از آن بیماری که همه از آن احساس خطر میکردند، دیگر اثری باقی نمیماند.
زندگی با خیر و خوشی ادامه دارد. در کنار دوستان خوبی همچون آیتالله مشکینی، موسوی اردبیلی، میرمحمدی زرندی، سید موسی شبیری زنجانی، سید مهدی روحانی، آذری قمی، سید موسی صدر، مکارم شیرازی، بهشتی، سید محمدحسین حسینی، ربانی شیرازی و طاهری اصفهانی.
ماه محرم فرا میرسد. میرزا علی شنیده است که خیلی از طلبهها جهت استفاده از راهنماییهای لازم برای آگاهی دادن به مردم، پیش آقای خمینی میروند. او نیز احساس تکلیف میکند و پیش آقا میرود. آقا طلبهها را به گرمی تحویل میگیرند. پیش پای آنها بلند میشود و با مهربانی با آنها سخن میگوید. آقا میرزا علی نیز وقتی به خانه آقا میرسد، مثل دیگران محبت و احترام میبیند. سپس وقتی برای رفتن بلند میشود، میگوید: «آقا میخواهیم به محل برویم، اگر فرمایشی هست، بفرمایید!»
آقا رو به آقای احمدی میکند و میگوید: «از روز هفتم شروع کنید، به شاه هم کاری نداشته باشید».
میانه. هفتم محرم سال 1342 یکی از مساجد میانه. موج صدای انقلابی روحانی میانسالی از در و پنجره مسجد بیرون میزند.
ـ آقایان، ببینید آیا حق با علماست یا با آقای شاه؟... شاه میگوید دختران ما حجاب نداشته باشتد، اما ما میگوییم دین ما میگوید که دختران ما باید حجاب داشته باشند! بروید ببینید وضع دبیرستانهای دخترانه را. آیا این حقیقت ندارد که امروز
دختر و پسر جوان دبیرستانی را داخل یک کلاس مینشانند؟ آقای خمینی میگوید اینها نباشد و آقای شاه میگوید اینها باشد! نه تنها آقای خمینی، بلکه همه علما، همه مجتهدین میگویند که باید احکام اسلامی در مملکت اسلامی جاری باشد. حالا شما بفرمایید که حق با کیست؟ آیا حق با آقای شاه است یا...؟
سخنرانی تمام میشود. دستههای عزاداری که راه میافتد، از شهربانی میآیند و آقای احمدی را میبرند. رئیس شهربانی آدم بدی نیست. پیش پای آقای احمدی بلند میشود و احترام میکند. سپس با لبخند و خوشرویی میگوید: حاجآقای احمدی، شما چرا به دبیرستانهای دخترانه توهین میکنید؟
آقای احمدی لبخند میزنند و میگوید: حرف حق را باید گفت، آیا در دبیرستانهای دخترانه، پسرها به تماشای ورزش دخترها نمیآیند؟ تو جشنها چه میگذرد جناب سرهنگ؟ ...
سرهنگ حرفی برای گفتن ندارد. آهی می کشد و میگوید: حاجآقا، خیلی سخت نگیر، لااقل اینها را که میگویی، برای اعلیحضرت هم دعا کن. اگر دعا کنی، ما از همه چیز صرف نظر میکنیم.
آقای احمدی سرش را تکان میدهد و میگوید: اینکه خیلی سختتر است. در این صورت من به منبر نمیروم.
بعد وقتی بزرگان و ریشسفیدان شهر از راه میرسند، آقای احمدی با ناراحتی از شهربانی بیرون میآید. معتمدان شهر به رئیس شهربانی میگویند: شما توقع دعا از ایشان نداشته باشید،
ما هم متقاعدش میکنیم که بد نگویند.
همان روز سه چهار سخنرانی دیگر آقای احمدی در شهر سر و صدا ایجاد میکند.
عصر روز یازدهم محرم است. دوباره آقای احمدی به شهربانی احضار شده است. او به جای شهربانی، خانه امام جمعه را انتخاب میکند. امام جمعه، رئیس شهربانی را به خانه خود دعوت میکند. رئیس شهربانی به خانه امام جمعه میآید و به آقای احمدی میگوید: اگر شما در این شهر بمانید، ما باید شما را دستگیر کنیم و اگر دستگیر نکنیم، خودمان زیر سؤال میریم. پس لطفاً در اولین وقت ممکن از میانه خارج شو!
آقای احمدی قول میدهد که دو سه روز دیگر با قطار راهی قم شود.
قم شهر ارواح شده است. زندگی از حرکت باز ایستاده است. انگار حتی پرندهای هم پر نمیزند! آقای احمدی با دیدن وضع شهر به شدت تعجب میکند. خدایا چه شده است؟ این مسلسلها و سربازها بالای مسجد امام برای چیست؟ جلوی بازار پر از سرباز است.
به خانه که میرسد، با اینکه پسرش حال خوشی ندارد و به بیماری حصبه مبتلا شده است، از اوضاع و احوال شهر میپرسد. خانم میگوید: «آقا را گرفتند و بردند تهران، مردم را کشتند...»
بغض گلوی خانم را میگیرد. با گریه ادامه میدهد: «از زمین و آسمان بلا میبارد. بیا یه فکری به حال این بچه بکن، دست دست کنی، به خدا از بین میره!»
آقای احمدی ترجیح میدهد قبل از هر چیز به خانه آقای شریعتمداری برود و از اوضاع و احوال باخبر بشود. فوری از خانه خارج میشود و بهسوی خانه آیتالله شریعتمداری قدم تند میکند. آنجا هم کسی نیست. چند طلبهای که در دفتر آقا کار میکنند، میگویند: «آقای شریعتمداری به خاطر کمک به آزادی آقای خمینی به تهران رفته است».
آقای احمدی زود به خانه برمیگردد و بچهها را برمیدارد و راهی تهران میشود. در تهران، پسرش را به بیمارستان میبرد و بستری میکند و بلافاصله خودش به باغ ملک میرود تا از آقا خبری بگیرد. آنجا آقای مشکینی را میبیند و کمی دلش آرام میشود. آقای مشکینی میگوید: «خدا را شکر، همه علما به کمک امام آمدهاند. حتی آقای میلانی هم از مشهد تشریف آوردهاند».
آقای احمدی به بیمارستان برمیگردد و بچهها را با قطار به میانه میفرستد. سپس با خیال راحت به باغ ملک میرود تا در جمع دوستان، پیگیر حال امام خمینی باشد.
ـ آقای احمدی، میگم یه سر بریم پیش آقای میلانی، ببینیم
اوضاع از چه قرار است؟
آقای احمدی پیشنهاد آیتالله مشکینی را قبول میکند. سپس با هم به دیدار آقای میلانی میروند. آقای میلانی از مشهد آمده و در خیابان امیریه ساکن شده است. ایشان با دیدن آقای احمدی اظهار محبت میکند. از کتاب مکاتیبالرسول آقای احمدی تمجید میکند و نسخهای از آن را میخواهد. آقای احمدی هنوز به فکر امام است. از فرصت پیش آمده استفاده میکند و میپرسد: «حاجآقا کارها به کجا رسیده؟ کاری برای آقای خمینی کردید؟»
آقای میلانی با جدیت پاسخ میدهد: «میخواهید به کجا برسد؟ اگر هدف این بود که او را از خطر حتمی نجات بدهیم، خدا را شکر ایشان از خطر گذشته است. آقای خمینی آدم کمی نیست. ماشاالله کار ایشان آنقدر بالا گرفته است که هیچوقت نمیتوانند او را محاکمه کنند؛ چه رسد به اینکه اعدامش کنند».
دو سه روزی گذشته است. آقای احمدی هنوز با دوستانش در تهران هستند. تصمیم دارند تا آزادی امام، در تهران بمانند. ناگهان خبر میرسد که آقا را آزاد کردند. خبر خیلی زود در همه جای تهران پخش میشود. مردم با خوشحالی، خود را به قیطریه میرسانند. آقای احمدی و دوستانش وقتی به قیطریه میرسند، میبینند همه جا در محاصره است. گردانی از نیروهای سواره و پیادهنظام شاه دور منزل آقا را گرفتهاند. مردم همه صف
کشیدهاند تا به دیدار آقا بروند، ولی به هر کسی اجازه نمیدهند. حتی به روحانیها هم اجازه نمیدهند. آقای احمدی با ناامیدی از دیدار امام برمیگردد تا راهی شهر خود شود و تابستان را در میانه سپری کند.
تابستان سپری میشود. پاییز و زمستان نیز تمام میشود. روزهای فروردین است. روزهای شادی. نزدیک غروب است. آقای احمدی در خانه نشسته است. ناگهان سر و صدای بچههای کوچه، او را کنجکاو میکند. یکباره صدای شادیشان میپیچد. وقتی علت را جویا میشود، میبیند همه از بازگشت امام سخن میگویند. بعد از ده ماه، امام دوباره به قم برمیگردد. قمیها بازگشت امام را جشن گرفتهاند. به خانه برمیگردد و لباسهایش را میپوشد و راهی محله یخچال قاضی میشود. دم در خانه امام خیلی شلوغ است. مردم ازدحام کردهاند. تابلوهای بزرگی از عکس امام بالای خانه خودنمایی میکند. نه آقای احمدی که هیچکس موفق نمیشود داخل خانه برود.
صبح یکی از روزهای پاییز است. آقای احمدی برای خریدن نان میخواهد به نانوایی برود. تا در حیاط را باز میکند، طلبهای را میبیند که دم در آقای منتظری ایستاده است. طلبه آشناست. با تعجب از او میپرسد: «این وقت صبح اینجا چی کار میکنید؟»
بغض گلوی طلبه را میگیرد. با ناراحتی میگوید: «فیضیه محاصره شده، آقا را گرفتهاند و دوباره بردهاند به تهران، شما از
هیچ چی خبر ندارین؟»
آقای احمدی فوری به خانه برمیگردد و پسرش آقا مهدی را صدا میکند. به او میگوید که زود برود از خانه امام خبری بیاورد. مهدی وقتی برمیگردد، با تأسف خبر دستگیری امام را به پدرش میدهد. آقای احمدی با ناامیدی به خانه برمیگردد و از فرط غم و غصّه زانوهایش را بغل میگیرد و مدام آه میکشد. سپس با خود میگوید: «باید خودم را با نوشتن سرگرم بکنم وگرنه از غم دق میکنم!»
نفس رژیم شاه به شماره افتاده است. آقای احمدی به کمک علمای میانه تظاهرات و فعالیتهای ضد شاهنشاهی را در میانه مدیریت میکند. «انجمن دین و دانش» خط فکری جوانان پرشور میانه را تعیین میکند. در رأس این انجمن، آقای احمدی قرار دارد. او به دلیل همین فعالیتها بارها به ساواک احضار شده است. روز به روز کارها سختتر میشود. دلهرهها زیاد میشود. امنیت جانی همه به خطر افتاده است. یکی از روزها آقای احمدی خواب خورشید کمنوری را میبیند که از وسط آن چشم درشتی درآمده و نگاه وحشتناکش در نگاه اوست. با ترس از خواب بیدار میشود. آن روز وقتی خوابش را برای یکی از دوستان تعریف میکند، او میگوید که ساواک در تعقیب توست و تو را خواهد گرفت. با نگرانی به قم میآید. نگران پسرش، آقا مهدی است. وقتی به خانه میرسد، بچهها میگویند که ساواک دو بار آمده و خواسته است شما را ببرد. گفتهاند که باید بیایی و خودت را معرفی کنی. آقای احمدی توکل به خدا میکند و به طرف خیابان راهآهن قم راه میافتد. اداره سازمان
امنیت در این خیابان قرار دارد.
در باز میشود. آقای احمدی خودش را معرفی میکند.
ـ اسم؟
ـ علی.
ـ نام پدر؟
ـ علیحسین.
ـ شما در میانه انجمن داری؟
ـ بله.
ـ مال خودته یا پسرت؟
ـ مال خودمه!
ـ بودجهاش را هم از آقای جمال عبدالناصر میگیری دیگه، درسته؟
آقای احمدی میخندد.
ـ نه بابا، خلاف به عرضتون رسوندن آقا. ما هیچ درآمدی نداریم، خود اعضا یک کمکی کرد، کرد. نکرد، ما چیزی نداریم...شما به خاطر همین منو احضار کردین؟ این کارها چه دلیلی داره؟
بازجو، آقای احمدی را تا دم در مشایعت میکند و میگوید: «به دل نگیرید آقای احمدی، غرض آشنایی بود. میخواستیم با شما آشنا بشویم. همین».
شب از نیمه گذشته است. آقای احمدی هنوز خوابش نمیبرد. با خواندن اعلامیه حضرت امام خمینی با عنوان «خون
بر شمشیر پیروز است»، کمی خیالش آسوده شده است. توی تختخواب دراز کشیده و از پنجره چشم به ستارهها دوخته است. با خود فکر میکند: «خدایا چه خواهد شد؟ آینده این نهضت چه خواهد شد؟» سپس آهی میکشد و با خود میگوید: «دلم روشن است. چیزی نمیگذرد که همه این زحمات به بار مینشیند. این همه خون ریخته شده، این همه جوان زندان رفته، هر چی فکر میکنم و این روزها را با ده پانزده سال پیش مقایسه میکنم، میبینم خیلی جلو آمدهایم. شاه خیلی ضعیف شده است. مردم همه بیدار شدهاند. همه جا تظاهرات و اعتراض است...».
با این فکر و خیالات، خواب پشت چشمانش را گرم میکند، امّا طولی نمیکشد که با سر و صدا و نور چراغقوهای که در چشمانش افتاده، از خواب میپرد.
ـ چیه؟ مادر شما هستی؟
صدای ناآشنا و خشنی میگوید: «خودشه، بگیرید!»
آقای احمدی خیلی خونسرد از جا بلند میشود تا قبایش را بپوشد. تا قبا را برمیدارد، ناگهان سه چهار نفری سرش میریزند و ضرب و جرح شروع میشود. قبا در یک آن دور سرش پیچ میخورد و دیگر جایی را نمیبیند. بعد از آن، ضربههای هفتتیر را روی سر و گردن خود احساس میکند. با آرامی و در گلو اعتراض میکند:
ـ آقا جان، یواشتر، زن و بچه خوابیدن تو این خونه، بیدار میشن!
مأمورها آقای احمدی را روی زمین میکشند و با خود میبرند. حتی به او فرصت کفش پوشیدن هم نمیدهند. مأموری داد میزند که بکشید بیاورید. سربازها آقای احمدی را کشانکشان داخل ماشین میبرند. آقای احمدی دوباره اعتراض میکند: آقا چرا اذیت میکنید، من که دارم با شما میآیم... .
آنها برای اینکه کسی صدای آقای احمدی را نشنود، دهان او را نیز میبندند و دوباره کتک میزنند. ماشین از جا کنده میشود و در کوچهپسکوچههای میانه راه میافتد. بعد از مدتی در جایی از حرکت باز میایستد.
ـ بروید او را هم بیاورید... .
مدتی بعد تن نیمه جان کسی نیز به کف ماشین میافتد. با آه و ناله، مأمورها را سرزنش میکند. آقای احمدی از صدایش میشناسد. ایشان باید آقای حججی باشد. سلام میکند و تا جایی که میتواند، صدایش را بالا میآورد و او را دلداری میدهد.
ماشین دوباره راه میافتد. این بار با سرعت تمامتر. کجا میرود، خدا میداند. مدتی در سکوت میگذرد. دو ساعتی که میگذرد، آقای احمدی تذکر میدهد که برای نماز نگه دارند. مأمورها با تمسخر و پوزخند جواب میدهند که نماز بینماز.
آنها مجبور میشوند با همان شرایط، نماز صبح را به جا بیاورند. یک ساعت بعد به تبریز میرسند. در ژاندارمری تبریز چشمهایشان را باز میکنند و تعدادی سرباز خشن و بینزاکت دور آنها را میگیرند. آنها را هر چه از فحش و توهین هست، بینصیب نمیگذارند. دوباره با ضرب و جرح، آنها را به بازداشتگاه میبرند. بازداشتگاه ژاندارمری پر است از قاچاقچی تریاک و تفنگ.
ـ دعا کنید شما دو تا را دست من ندهند وگرنه گوشت تنتان را قیمه قیمه میکنم.
این را افسری با خشونت تمام میگوید و با خشم به چشمان آقای احمدی نگاه میکند.
ـ این ریشها واس چیه؟
با بیرحمی دست میبرد و یک جا مقداری از محاسن سفید آقای احمدی را میکند. سپس برمیگردد و سربازی را صدا میکند. سرباز از راه میرسد. در بازداشتگاه را میبندد و شروع به صحبت میکند. وقتی همه آرام میشوند، با ادب و مهربانی رو به آقای احمدی میکند و میگوید: «آقا شما را از کجا آوردهاند؟»
آقای احمدی میگوید: «ما را از میانه آوردهاند!»
ـ کسی را در تبریز دارید؟
آقای احمدی آدرس و شماره تلفن آقای قاضی را میدهد.
آقای قاضی، نماینده امام و رهبر مبارزان تبریز است. سرباز بلافاصله از بازداشتگاه بیرون میرود. وقتی برمیگردد، با خوشحالی میگوید: «نگران نباشید، خودم به آقای قاضی خبر دادم که شما اینجا هستید! از این به بعد، اینجا هر چه پرسیدند، بگویید سوءتفاهم شده است، مطمئن باشید، شما را آزاد میکنند و دیگر زندان نمیروید».
سرباز این را میگوید و میرود. نیمساعتی میگذرد. وقتی پلکهای آقای احمدی و دوستش روی هم میافتد، چند سرباز وحشی دیگر از راه میرسند و دوباره آنها را برمیدارند و با خود میبرند.
فرمانداری تبریز. باد سردی میوزد. آقای احمدی و حججی هنوز در سرما میلرزند. کسی نیست آنها را تحویل بگیرد. هر دو اعتراض میکنند. سرانجام افسری دلش میسوزد: آخه خدا را خوش نمییاد، اینها سردشونه، ببریدشون داخل!
سربازی میآید و آن دو را داخل فرمانداری میبرد.
ـ ما را ببرید پیش آقای تیمسار بیدآبادی. میخواهیم با ایشان صحبتی بکنیم.
سرباز آنها را داخل اتاق تیمسار میبرد. بلافاصله تیمسار از راه میرسد و تا آقای احمدی را میبیند، احترام میکند و با تأسف ساختگی و چاپلوسی میگوید: «ای خدا بگم خدا
روشونو را سیاه کنه، چرا شما رو گرفتن؟ من پدرشونو درمیارم. به خدا، اگه میدونستم کدوم پدرسوختهای با شما این کارو کرده، خودم کلکشو میکندم!»
آقای حججی اعتراض میکند. تیمسار باز دلداری میدهد. سپس با صدای بلند سر عدهای داد میکشد که برای آقایان کفش بیاورید. صدای زنگ تلفن دفتر مدام بلند میشود و تیمسار را کلافه میکند. تیمسار هر طور شده است، میخواهد از دل آقای احمدی و حججی دربیاورد.
ـ ببینید این آقای قاضی منو بیچاره کرده، تلفن پشت تلفن، آقایان تجار یکی از پس از دیگری پیگیر حال شما هستند. تو را خدا همکاری کنید و دست از این اعلامیهپراکنی و این چیزها دست بردارید. من همین الان دستور آزادی شما را صادر میکنم».
تیمسار دستپاچه حرف میزد. میخواست از آقای احمدی اعتراف بگیرد که دوباره تلفن به صدا درآمد.
ـ بله آقا، بله بله، اینجا تشریف دارند! قربان، به خدا، من در جریان نیستم. آنها سر خود این دو روحانی محترم را گرفتهاند!...چشم همین الان، همین الساعه میفرستم بروند منزل آقای قاضی!
تیمسار با ترس و لرز گوشی را میگذارد و میگوید: «خدا به خیر کند. آقای استاندار بود. فرمودند که از طرف ایشان از
شما عذرخواهی کنم. فرمودند شما را بفرستم منزل آقای قاضی. بفرمایید آقایان، خواهش میکنم بفرمایید!»
تیسمار بلند میشود و داد و هوار راه میاندازد که فوری لباس و کفش مناسب برای آقایان حاضر شود. آقای احمدی میگوید: ما هیچ چی نمیخواهیم. ما خودمان همه چی داریم. اگر شما ما را آزاد کنید، خودمان همه چی داریم».
ـ نه نه، اینکه نمیشود. شما باید بروید حمام. باید کفش مناسب بپوشید. لباس مناسب بپوشید!
به دستور تیمسار بیدآبادی، آقای احمدی و حججی را به آسایشگاه افسران میبرند. آنجا پس از پذیرایی و حمام، روانه منزل آقای قاضی میکنند.
دیگر شب شده است. مردم میانه از ساعات اولیه صبح در مسجد تحصن کردهاند. به فرمانداری و ساواک اخطار کردهاند که تا آزادی کامل آقای احمدی و حججی، دست از تحصن نخواهند کشید. وقتی آقای احمدی و حججی از راه میرسند، مردم با خوشحالی به استقبال آنها میروند. آقای احمدی برای مردم سخنرانی میکند و آنها را برای مقاومت در برابر فشارهای رژیم طاغوت فرا میخواند.
روز بعد، از روستاهای میانه برای اعلام حمایت از آقای احمدی به شهر میآیند. شهر دوباره شلوغ میشود. مردم میآیند
که آقای احمدی را هم با خود به تظاهرات ببرند؛ ولی ایشان نمیتواند به تظاهرات برود. بدنش بر اثر کتک مأمورها درد دارد.
روزها گذشته است. شاه از ایران فرار کرده است. زمزمه بازگشت امام در همه جای ایران پیچیده است. در روستاها برای سلامتی امام قربانی نذر کردهاند. آقای احمدی به تهران رفته است. امروز و فرداست که آقا بیاید. شب 12 بهمن، با آیتالله آقا سید موسی شبیری زنجانی و آیتالله آقای سید مهدی روحانی در تهران هستند. قرار شده است مهمان دوست بازاریشان، آقای سید کبیری باشند.
شب را آنجا سپری میکنند و صبح با دلهره و اضطراب به طرف فرودگاه به راه میافتند. همه جای تهران شلوغ است. مردم به خیابانها ریختهاند. سه روحانی میانسال میخواهند خود را به فرودگاه برسانند، ولی تا جلوی دانشگاه بیشتر نمیتوانند بروند. ازدحام جمعیت زیاد است. آنها راضی میشوند در همان جا به انتظار بنشینند. بعد یکی دو ساعت خبر به زمین نشستن هواپیمای امام در همه جا میپیچد و موجی از شادی را بین مردم ایجاد میکند. امام در میان استقبال مردم میآید و از جلوی دانشگاه عبور میکند. سپس جهت ادای احترام به شهدای انقلاب به بهشت زهرا علیها السلام میرود.
آنها آن روز به دیدار امام نمیرسند، اما فردایش با هماهنگیهای به عمل آمده، همه اعضای جامعه مدرسین قرار
است با امام دیدار بکنند. آقای احمدی و دوستانش مجبور میشوند یک شب دیگر در تهران بمانند.
دم در مدرسه رفاه، شلوغتر از آن است که آقای احمدی فکرش را میکرد. جای سوزن انداختن نیست. ازدحام مردم چنان است که با زحمت میشود لای جمعیت را باز کرد و وارد مدرسه شد. آنها با کمک کمیته استقبال از امام وارد مدرسه میشوند. دل آقای احمدی برای دیدن امام میتپد. پانزده سالی میشود که امام را ندیده است. اشک شوق از دیدگان همه جاری است. آنها وارد اتاقی میشوند، جوّ آن قدر سنگین است که آقای احمدی متوجه حضور امام نمیشود. وقتی مینشیند، میبیند که درست روبهروی امام نشسته است. آقای شبیری و آقای اردبیلی کنار امام دیده میشوند. امام با همه احوالپرسی میکند. سپس رو به آقای سید مهدی روحانی میکند و با لبخند میگوید: «همه ما که پیر شدهایم!»
امام خیلی سرحال است. از جا بلند میشود و میگوید: «آقایان، مردم در مدرسه منتظر من هستند. اجازه میفرمایید تا من به دیدن مردم بروم؟» همه بلند میشوند و امام را تا بیرون اتاق همراهی میکنند.
انقلاب پیروز میشود. آقای احمدی مثل یک سرباز در خدمت امام حاضر میشود. با دستور ایشان به هر شهر و دیاری
که لازم باشد میرود و به مشکلات و گرفتاریهای مردم رسیدگی میکند.
بعد از شروع جنگ تحمیلی بارها و بارها عازم جبهه میشوند و در کنار رزمندگان اسلام قرار میگیرند و حتی یکی از فرزندانش در راه دفاع از انقلاب و حرزها شهید میشود. او در کارهای خیریه و عامالمنفعه پیشتاز است. جامعه اسلامی ناصحین، صندوق ذخیره علوی و مؤسسه خیریه الزهرا علیها السلام از جمله یادگارهای ایشان در شهر قم بهشمار میآید. شهر میانه نیز از همین خدمات برخوردار بوده است.
علاوه بر اینها با کمک ایشان، مؤسسههای فرهنگی زیادی در کشورهای مسلمان ایجاد میشود.
هر آمدنی را رفتنی هست. هر بهاری را خزانی هست و هر تولدی را مرگی. آیتالله آقا میرزا علی احمدی که در محرم تابستان 1305 شمسی پا به این عرصه خاکی گذاشت، پس از 73 سال زندگی پربرکت در روز 21 شهریور 1379 دعوت حق را لبیک میگوید و در جوار حضرت معصومه علیها السلام در آغوش خاک آرام میگیرد.
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
بانک اطلاعات اندیشمندان مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما در رابطه با آیتالله میرزا علی احمدی میانجی علاوه بر چاپ نوشته حاضر، تولید برنامه تلویزیونی با عنوان تا فرزانگی، در آرشیو خود نیز اطلاعات مکتوب و همینطور در بانک عکس، تعداد قابل توجهی عکس از این شخصیت را دارا میباشد. و هرگونه تقاضا از طرف محققین، برنامهسازان و علاقمندان را پاسخگو و آماده دریافت اطلاعات در این خصوص میباشد.
تلفن تماس:2933830-0251
آدرس سایت و پست الکترونیکی:
Farzanegan@irc.ir Email: ـ www.irc.ir