ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور: خلاصه عبقاتآلانوار: حدیث ولایت/تألیف میر حامدحسین هندی؛ تلخیص و تعریب از سیدعلی میلانی؛ ترجمه محمدباقر محبوبالقلوب
مشخصات نشر: تهران: موسسه فرهنگی نبأ، 1392
مشخصات ظاهری: 492ص
یادداشت: این کتاب برگزیده کتاب "عبقاتالانوار" تألیف میرحامدحسین هندی بوده که خود نیز ردیهای بر کتاب "التحفهالاثنیعشریه" تألیف عبدالعزیز احمد دهلوی نوشته است.
عنوان قراردادی: عبقاتالانوار فی امامه الأئمه الاطهار. فارسی. برگزیده
موضوع: علیبنابطالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت-40ق—اثبات خلافت
موضوع: احادیث خاص(ولایت)
شابک: 2-019-264-600-978
ردهبندی دیویی:45/217
ردهبندی کنگره:1392 204217 ع9ک/223BP
شناسه افزوده: کنتوری، میرحامدحسین، 1830-1888م
شناسه افزوده: حسینی میلانی، سید علی،1326 /محبوبالقلوب، محمدباقر،1328-مترجم/دهلوی، عبدالعزیزبناحمد،1159-1239ق
شماره کتابشناسی ملی: 3361255
خلاصه عبقاتالانوار(حدیث ولایت)
مولف: علامه میرحامدحسین هندی/تلخیص و تعریب: آیتالله سید علی حسینی میلانی
ترجمه: محمد باقر محبوبالقلوب/ویراستار: عبدالحسین طالعی/چاپ: دالاهو
چاپ اول: 1392/شمارگان: 500نسخه/ قیمت:150000 ریال/کد کتاب: 166/201
ناشر: انتشارات: نبأ/ تهرا، خیابان شریعتی، بالاتر از بهار شیراز، کوچه مقدم، نبش ادیبی، پلاک 26/تلفکس: 77506602-77504683
خلاصه عبقاتالانوار
حدیث ولایت
تألیف:
علامه میر حامد حسین هندی
تلخیص و تقریب از:
آیتالله: سیدعلی حسینی میلانی
ترجمه:
محمدباقر محبوب القلوب
تقدیم به:
پرچمدار امامت کبری و خلافت عظمی
حضرت ولیعصر مهدی منتظر حجةبنالحسن العسکری ارواحنا فداه (عج)
یا أیّها العزیز مسّنا و أهلنا الضّر و جئنا ببضاعةٍ مزجاة، فأوفِ لنا الکیل و تصدّق علینا إن الله یجزی المتصدقین
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند:
«علیُّ منّی و أنا مِن علی و هو ولیّکم من بعدی»
علی از من است و منم از علی. ولیّ شما بعدِ من، خود علی است.
بسماللهالرحمنالرحیم
سپاس از آنِ خداوند جهانیان، و درود و سلام بر سرورمان محمد و خاندان پاکش، و لعنت خداوند بر تمامی دشمنانشان از آغاز تا انجام.
این بخش دربارهی سند و مدلول حدیث ولایت است.
اما از جهت سندیت، چند تن از بزرگان صحاح و مسندها و معجمها و کتابهای معتبر مشهور، با سندهای صحیح، از دوازده تن از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم این حدیث را نقل کردهاند:
1ـ حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
2ـ حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام
3ـ ابوذر غفاری
4ـ عبدالله بن عباس
5ـ ابوسعید خدری
6ـ براء بن عازب
7ـ عمران بن حصین
8ـ ابو لیلی انصاری
9ـ بریده بن حصیب
10ـ عبدالله بن عمرو
11ـ عمرو بن عاص
12ـ وهب بن حمزه
مشروح آن در پایان بخش سند خواهد آمد.
در بعضی مسندها، اسنادهای دیگری هم دارد که صحت آنها را چند تن از بزرگان حدیث تأیید کردهاند.
همچنین به یاری خداوند چند اِسناد صحیح دیگر را هم در آغاز بخش پیوست خواهیم آورد.
بنابراین، مناقشه در درستی حدیث و اینکه آیا این سخن، فرمایش پیامبر بزرگوار صلیاللهعلیهوآلهوسلم است یا نه، سودی نخواهد داشت، گرچه، ابن تیمیه بنابر عادت همیشگی آن را دستآویز قرار میدهد. البته چارهای جز اعتراف به آن وجود ندارد، همانگونه که گروهی از بزرگان چنین کردهاند.
از جهت دلالت نیز، در این کتاب چهل وجه برایش آورده شده است. در زمینهی فقه حدیث، یا متن آن، یا قرینههای خارجی، یا حدیثهای دیگر که همگی در پرتو کتابهای معتبر و با استناد به گفتههای مشهورترین دانشمندان علوم گوناگون این قوم است؛ به گونهای است که در دلالت این حدیث شریف به برتریحضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام و ولایت بدون فاصلهی ایشان پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جای هیچگونه تردیدی باقی نمیگذارد.
همین انگیزه، گروهی از دانشمندان بزرگ این قوم را بر آن داشت که حدیث را تحریف کنند، اما مطلب مهم و مورد استدلال، کلام پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است، که خطاب به حضرت علی علیهالسلام فرمود: «تویی ولیّ هر مؤمن پس از من»، و در پاسخ به شکایت بریده از حضرت علی علیهالسلام فرمود: «ای بریده! او را دشمن مدار؛ به درستیکه علی از من است و من از علی هستم و او ولیّ شماست پس از من.»
بعضی (مانند بخاری) داستان را ناتمام روایت کردهاند و جملهی «انّ علیا منی و انا من علی و هو ولیکم من بعدی» را حذف کردهاند و بعضی دیگر که آن را روایت کردهاند (مانند بغوی)، جمله «من بعدی (از من) را حذف کردهاند، تا حدیث، بر ولایت دلالت داشته باشد، اما با فاصله. لذا بعضی درستی حدیث و دلالتش بر امامت را گفتهاند، لیکن «در زمان خودش»؛ یعنی ـ به ادعای آنها ـ پس از خلفای سهگانه!!
در حقیقت، کاری که بغوی و بعضی از پیروان متأخرش کردهاند، خود اعتراف است به این حقیقت که استدلال به این حدیث بر امامت بدون فاصله، صحیح است، بنابر وجود لفظ «بعد از من»، آن هم در سندهای صحیحی که در بعضی صحاح و مسندها و دیگر کتابهای معتبر وجود دارد.
ابتدا با لفظ حدیث بازی میکردند، سپس آن را بر امامت و خلافت در «زمان خودش» تأویل
کردند، آن گونه که در تعبیر بعضی از آنان است، تأویل باطل و ناروا، که خود گواه است بر آنکه حدیث بر عقیده امامیه دلالت دارد..
این نکته، بعضی از آنان را (مانند نویسندهی الصواعق) واداشته که بگویند:
«وبر فرض صحت، احتمال دارد آن را بر پایه عقیدهاش به این معنی روایت کرده است، و با فرض روایت آن با همین لفظ، تأویل آن بر ولایت ویژه متعیّن میشود، مانند حدیث دیگر پیامبر ـ صلیاللهعلیهوآلهوسلم که فرمود: أقضا کم علیّ».
براساس این سخن، این حدیث بر امامت و ولایت پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دلالت دارد و بطلان خلافت غیر او، کاملاً روشن میشود. واین سخن اقتضا دارد که گفته شود راوی شیعه بوده است و لذا حدیث را به این معنی بر پایهی عقیدهاش روایت کرده است!!
در پاسخ میگوییم:
نخست: این که اگر این باب را در حدیثهای روایت شده از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و غیر او باز کنیم، شریعت باطل میشود و دین اسلام با تمام اصول و فروعش دگرگون میشود، نتیجهای که هیچ مسلمانی نمیپذیرد.
دوم: این که ابن حجر از کجا میتواند ثابت کند که راویان این حدیث، همگی شیعه هستند و این را بر پایهی باورشان روایت کردهاند؟
سوم: ابن حجر دربارهی راویانی همچون: ابوداود طیالسی، احمد بن حنبل، ترمذی، نسائی، ابویعلی، طبری، طبرانی، خطیب، ابن عبدالبرّ، ابن حجر عسقلانی، جلالالدین سیوطی و مانند آنان چه میگوید؟ آیا اینان متوجه نشدهاند که این حدیث را شیعیان (بر پایه باورشان) روایت کردهاند؟ یا همگی آنان مانند او، شیعه هستند؟
این کلام، پاسخ به نخستین تأویل اوست.
او میگوید: «و به فرض آنکه به همین لفظ روایت کرده، تأویل آن به ولایت خاص متعیّن میشود».
بنابراین، بر «ولایت» دلالت میکند، لیکن «تأویلش به ولایت خاص متعیّن میشود».
این «ولایت خاص» چیست؟ و چه عاملی، بر این کلام مطلق، تخصیص زده است؟
ابنحجر پاسخی به این پرسش ندارد، در حالی که اگر سخن به طور عموم و اطلاق روشن باشد، جز به دلیلی قوی نمیتوان از ظاهرش دست برداشت.
بنابراین، تأویل جایز نیست، چون دلیل ندارد. ابن حجر ناچار به اعتراف شده است و میگوید: «به هر صورت اگر احتمال تأویل نداشته باشد...»
پس چرا «تأویلش متعیّن میشود»؟
میگوید: «پس اجماع بر حقانیت ولایت ابوبکر و دوشاخه آن است».
بنابراین تمام این تلاشها، مانند آن است که ابن تیمیّه اصل حدیث را انکار میکند. نیز تحریفهایی، آنگونه که در روایت بخاری، بغوی و پیروانشان است و نیرنگبازیها، آنگونه که در گفتههای ابنحجر مکّی است.
همهی آنها برای اجماع ولایت ابوبکر و دو شاخه آن است، یعنی: ولایت عمر و عثمان!!
کسی که در لفظهای حدیث ولایت دقّت کند، به مطالبی دست مییابد؛ حدیثی که در مناسبتهای گوناگون از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم صادر شده است.
روایت عمدهی آن، چنین است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وخالد بن ولید را به فرماندهی دو لشکر به یمن فرستاد؛ با این عنایت که اگر دو لشکر به هم رسیدند، حضرت علی علیهالسلام فرماندهی کل باشد. لفظها و آشفتگیهای این خبر به گونهای است که جلب توجه میکند و شایسته عنایت است که چنین خلاصه میشود:
1ـ وجود افرادی که در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دشمنی حضرت علی علیهالسلام را داشتند. بریده میگوید: «علی را دشمن داشتم به گونهای که هرگز کسی را چنان دشمن نمیدانستم، و دعوت مردی از قریش را که دوست نداشتم، تنها بر پایهی دشمنی با علی پذیرفتم. آن مرد، در رأس یک گروه ارسال شد. و با او همصحبت شدم. این همصحبتی فقط بدان روی بود که بُغض علی داشت.» این مرد، خالدبن ولید بود که دنبالش فرستاده بود و بریده او را همراهی کرد (چنان که در حدیثهای دیگر آمده است)، لیکن اینجا تصریح به دشمنی میکند، و به نام تصریح نمیکند!!
2ـ اینان همچنین در پی فرصتی بودند تا از حضرت علی علیهالسلام نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدگویی کنند. لذا هنگامی که حضرت علی علیهالسلام از خمس، آن کنیز را گرفت، خالد به بریده گفت: «فرصت را غنیمت بشمار» و این مطلب را برای پیامبر نوشت. بریده بر آن شد تا این خبر را در مدینهی منوره شایع کند (البته نام افراد در این خبر نیامده است): «او را خبر داد تا از چشمش بیفتد»!!
3ـ بریده (خودش و گروهی که خالد همراه او فرستاد) پیامبر را از کار علی آگاه کرد و او را دشنام داد و نامهی خالد را برای حضرتش خواند و آن را تصدیق کرد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شدت خشمگین شد و فرمود: «علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید» و به بریده چنین فرمود: «آیا علی را دشمن میداری؟» گفت: «آری». گفت: «او را دشمن مدار». بریده گفت:
«پس از کلام رسول خدا، کسی نزد من دوست داشتنیتر از علی نبود». بدین ترتیب بریده توبه کرد، اما از رفع دشمنی خالد و دیگر افراد آن گروه، چیزی نمیدانیم، بلکه حوادثی که پس از وفات پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رخ داد، تأکید بر ادامهی خشم و دشمنی آنان دارد!!
4ـ در آن خبر آمده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به بریده فرمود: «آیا منافق شدی، ای بریده؟». یعنی دشمنی با حضرت علی علیهالسلام قطعا نشانهی نفاق است. این نکته در بسیاری از حدیثهای صحیح آمده لذا بریده عذر خواست و دست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را گرفت و گفت: «بر مبنای اسلام با شما بیعت میکنم». این سخن دلالت دارد بر این که دشمنی با علی علیهالسلام ، خارج شدن از اسلام است. اینگونه است وضع خالد و گروهی که بریده را تشویق کردند تا نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از علی علیهالسلام شکایت کند برای اینکه «از چشم پیامبر بیفتد!».
5 ـ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در این خبرها فرموده است که: علی جز به آنچه به او فرمان داده میشود، عمل نمیکند».
پوشیده نیست که این عبارت، دلالت بر بلندی مقام ایشان دارد.
علی حسینی میلانی
25/1/1416 هـ.ق
استاد محدث، عبدالعزیز دهلوی گوید:
«حدیث سوم: آنچه را که بریده، مرفوعا روایت کرده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:
همانا علی از من است و من از علی هستم، و او ولیِّ هر مؤمن پس از من است.
این حدیث باطل است، چون در اسنادش «أجلح» قرار دارد که او در روایت کردنش متهم به تشیّع است. و جمهور او را ضعیف دانستهاند، پس احتجاج به روایت او جایز نیست.
نکته دیگر: کلمه «ولیّ» از لفظهای مشترک است، باید دانست چه عاملی سبب شده که مراد از آن، «اولی بالتصرف» باشد؟
نکته دیگر: این ولایت، مقیّد به وقتی نیست، و این، مذهب اهل سنت است. دیدهایم که حضرت امیر در زمانی از زمانها، پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امام واجبالاطاعة بود.»(1)
1) التحفة الاثناعشریة: 211.
مقدمه: زشتیِ انکار فضایل حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام
نهاد این مرد، او را بر داشت که با تمام توانش برای انکار فضایل مولایمان حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام بکوشد. لذا تمام فضییلت هایی را که در کتابش آورده، ضعیف دانسته و در دلالتش مناقشه کرده است.
در «حدیث غدیر» و «حدیث منزلت» دلالت آنها را برخواستهی امامیه، ضعیف دانسته است. البته او مانند بعضی پیشینیان متعصب خود، آنها را باطل ندانسته، از متعدد بودن نقلهای حدیث غدیر و صحت آنها (چه رسد به تواترش) سخن نیاورده و سکوت کرده است، و هم چنین نسبت به تواتر حدیث منزلت. لذا برای تأویل وتوجیه این دو حدیث بسیار کوشیده است، آن هم این چنین: «کسرابٍ بقیعة یحسبه الظمآن ماءً حتی إذا جاءه لم یجده شیئا»؛ یعنی: مانند سرابی پردرخت که تشنهکام، آن را آب پندارد. ولی چون به آن رسد، چیزی نیابد.
لیکن ـ به دلیل لفظ «بعدی» (بعد از من) ـ دلالت حدیث را قویتر دید، لذا راه گذشتگان معاند خویش را پیموده و آن را باطل شمرده است!!
در مورد حدیث طیر و حدیث مدینة العلم، دلالت قوی آنها را در راستای مذهب امامیه یافته، لذا از رد کردن آنها شرم ندارد، هر چند پدرش آنها را پذیرفته است.
همینگونه است موضعگیری او نسبت به حدیث تشبیه و حدیث نور که بزرگان قومش و نیز پدرش آنها را روایت کردهاند و حدیث نخست را هم صحیح میدانند.
دهلوی، این روش را در «منهج اول» نسبت به آیههای قرآنی به کار برده است. او، ابتدا درباره نزول آیه «انّما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا...»(1)در شأن سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام تردید کرده است، با آن که دانشمندان بزرگ حدیث و تفسیر در کتابهای معتبر
1) سورهی مائده، آیهی 55
و مورد اعتماد خودشان نقل کردهاند. به ادعای دهلوی، تنها ثعلبی آن را آورده است. سپس روایتهای آن را تضعیف کرده و آن را به تمامی محدثان اهل سنت نسبت داده است! و ثعلبی را به بیهودهگویی توصیف کرده که میان خشک و تر، جدایی و تفاوتی نمیبیند. با وجود این که ثعلبی ـ به اعتراف کتابهای خودشان ـ از دانشمندان بزرگشان است، از جمله کتاب «ازالة الخفا فی سیرة الخلفا» نوشتهی پدر دهلوی. وی میگوید: «این حدیث را منحصرا ثعلبی نقل کرده است» که این سخن، خود از دروغهای آشکار و رسوا کننده است.
به هر حال، روش این مرد در کتابش چنین است. او هر دلیلی را که در کتابهای معتبر اهل سنت و از زبان دانشمندان بزرگ و سرآمد خودشان در راستای دلالت بر حقانیت مذهب امامیه مییابد، مورد تکذیب و ردّ و دشمنی و تعصب قرار میدهد.
از جمله، حدیث شریف ولایت است که هر انسان منصفی که بخشی از اِسنادهای آن را در این کتاب ببیند، مییابد که از فضیلتهای بسیار ارزشمند حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام است که باخبرهای کاملاً صحیح ثابت شده است. بدین روی، ژرفای دشمنی و کینهتوزی دهلوی برای هر فردی منصف نمودار میشود.
در اینجا برای روشن شدن زشتی بیحد انکار منقبتها و ابطال فضیلتهای حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام سخنی از ابوجعفر اسکافی میآوریم که در پاسخ گفتهی جاحظ گوید:
«عثمانیه گفتهاند: برترین و سزاوارترین امّت برای امامت، ابوبکربن ابیقحافه است، زیرا به گونهای اسلام آورده که هیچ کس در دورانش این گونه اسلام نیاورده است. مردم دربارهی نخستین فرد که اسلام آورده، اختلاف کردند. گروهی گفتند: ابوبکر؛ گروهی دیگر گفتند: زید بن حارثه، و عدهای گفتند: خبّاب بن أرت.
اگر اخبار و تعداد رجال و درستی اِسنادهایشان را بررسی کنیم، میبینیم که خبر تقدّم اسلام ابوبکر گستردهتر و رجالش بیشتر و اِسنادهایش صحیحتر است، لذا این خبر، مشهورتر و لفظ هم نمایانتراست. به اضافهی شعرهای صحیح و خبرهای فراوان در حیات پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ونیز پس از وفاتش؛ با این توضیح که میان شعرها و خبرها تفاوتی وجود ندارد، اگر در ورود و اصل نقلش، همیاری و اتفاق و اشتراکی نباشد.
لیکن این روش را کنار میگذاریم و از آن میگذریم، زیرا برهان استوار در دست داریم. پس به کمترین منزلت ابوبکر بسنده میکنیم و در برابر این سخن کوتاه میآییم و میگوییم:
ما کسانی یافتیم که میپندارند که ابوبکر پیش از زید و خبّاب اسلام آورده است. نیز کسانی یافتیم که گمان میکنند آنان پیش از او به اسلام گرویدهاند. بهترین راهها، متعادلترین راه است که بیش از دیگر راهها، محبت و رضایت همگان را در نظر گیرد، یعنی اینکه بگوییم: اسلام اینان همزمان بوده است، چون اخبار و آثار نسبت به آنچه گمان دارند یکسان و برابر است، و هیچ یک از دو قضیه، از نظر صحت نقل، برتر از دیگری نیست.
در مورد امامت ابوبکر، به حدیثهای رسیده استدلال میشود و نیز به سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که او را از دیگران جدا فرمود.
عثمانیه پرسش گروه مخالف خود را بدینسان باز میگویند: چرا شما علی بن ابیطالب را در این گروه قرار نمیدهید؟ (در حالی که افراد بسیاری را میدانید که او را مقدم میدانند و روایتهای فراوانی را که در این زمینه نقل شده است).
میگوییم: براساس روایتهای صحیح و گواهیهای استوار، میدانیم که او در سن جوانی اسلام آورد که بیتجربه بود. لذا نقلکنندگان را تکذیب نمیکنیم، ولی نمیتوانیم اسلام آوردن او را به اسلام افراد بالغ برسانیم، چون سنّ اسلام آوردن او را، میان پنج تا نُه سالگی گفتهاند. برای موازنه، میانگین دو روایت گرفته شود. میتوان حق را از باطل شناخت؛ بدین گونه که سالهایی که به خلافت رسید و سالهای عمرش، و سالهای عمر عثمان و ابوبکر و مدت سکونت پیامبر در مدینه و در مکه هنگام اظهار دعوت، محاسبه شود، بر این اساس به نتیجهی صحیح میرسیم که او در هفتسالگی بوده است. از سوی دیگر، اجماع در مورد تاریخ قتل او ماه رمضان سال چهلم است.(1)»
ابوجعفر اسکافی در پاسخ به او میگوید:
«اگر نبود نادانیِ غالب بر مردم و دوست داشتن تقلید، برای نقض دلایل عثمانیه، دلیل و برهان نمیآوردیم.
همهی مردم میدانند که دولت و حاکمیت، از آنِ صاحبان آن عقیده است، و همگان، توانایی و منزلت بزرگان، علما، امیران و ظهور سخنشان و قهر سلطانشان و تقیه نداشتن آنان را دانستهاند. بدیهی است که منزلت و جایزه برای راویان اخبار و احادیث برتری ابوبکر بود، بنیامیه هم تأکید فراوانی به این کار داشتند، محدثان نیز برای طلب امتیازات که در دست قدرتها بود، حدیث جعل کردند.
1) العثمانیة: 5
لذا تلاشی را فرو نگذاشتند (در دوران حاکمیتشان) که یاد و نام علی و فرزندانش را بزدایند، نورشان را خاموش و فضیلتها و منقبتها و سابقههای آنان را پنهان دارند، و مردم را به ناسزاگویی و لعن آنان بر منبرها وادارند. و همواره با اینکه تعدادشان اندک و دشمنانشان بسیار بود، خونهای آنان از شمشیرها میچکد، و همواره کشته، اسیر، فراری، بیخانمان، خوار و ذلیل و یا ناامن و نگران بودند.
تا آنجا که فقیه یا محدث یا راوی خبر و سخنگو که به نزدشان میآمد، به شدت تهدید به مجازات سنگین میشد، مبادا چیزی از فضائل آنان را بیان کند. و اجازه نمیدادند کسی گردشان بچرخد. تقیه به درجهای رسید که اگر محدّثی میخواست حدیثی از علی بیان کند، از نام بردن او خودداری میکرد و میگفت: مردی از قریش گفت، یا مردی از قریش انجام داد، و نام او را بر زبان نمیآورد.
آنگاه دیدیم که تمام کسانی که با هم اختلاف داشتند با نیرنگ در پی شکستن فضیلتهای او بودند و حیلهها به کار بردند و تأویلها کردند. تمام آن گروهها در این قضیه همداستان بودند، مانند این افراد و گروهها: خارجیِ از دین برگشته، ناصبیِ کینتوز، نوجوان سرگشته، معاند دروغ زن، عثمانی حسود، که اعتراض و بدگویی کند، و نیز معتزلی که در کلام فرورفته و در علم اختلاف دانا شده و همانندی و جاهای بدگویی و انواع تأویل را شناخته است. اینان، گاه برای ابطال منقبتهای او چاره اندیشیده و فضیلتهای مشهور او را تأویل کردهاند، گاهی آنها را به مکانی بردهاند که راه ندارد، و بار دیگر با قیاس نااستوار در پی کاستن منزلت او بودند. اما با تمام این تلاشها، همواره بر توانایی، والایی، روشنی و پرتوافکنی او افزوده میشود.
همچنین دانستهاید که معاویه و یزید و حاکمانی از بنی مروان که بعد از آنها آمدند، در طول حکمرانی خود (حدود هشتاد سال) از هیچ تلاشی فروگذار نکردند و مردم را به ناسزا گفتن و لعنت فرستادن و مخفی داشتن فضیلتها و پوشش منقبتها و سابقهها واداشتند...
و میدانید که بعضی پادشاهان، بسا گفتار یا دینی را که از روی هوی و هوس بر پا میدارند و مردم را مجبور به پذیرش آن میکنند، به طوری که چیزی جز آن را نشناسند. مثلاً حجاج بن یوسف مردم را بر قرائت قرآن به قرائت عثمان، و رها کردن قرائت ابن مسعود و ابیّ بن کعب ناگزیر ساخت، و مردم را بر این کار تهدید کرد، افزون بر آنچه خودش و جباران بنیامیه و سرکشان بنی مروان نسبت به علی و شیعیانش روا داشتند، با این توجه که حکومتش نزدیک به بیستسال طول کشید. با مرگ حجاج، مردم عراق بر قرائت عثمان گرد آمدند، و فرزندانشان تنها این قرائت را شناختند و بر پایه آن بزرگ شدند، چون پدران از بقیه قرائتها مانع شدند و آموزگاران از آموزش
آنها خودداری کردند، تا جایی که اگر قرائت عبدالله و ابیّ را برایشان میخواندی، آن را نمیشناختند و با اکراه و هجو کردن گمان میبردند که آن را تألیف کردهای، بنابر انس به عادت و نادانی فراوان، چون اگر حکومتی بر رعیت فراگیر شود و روزگار سلطه به درازا بکشد، و ترس همگانی شود و تقیه شامل حالشان گردد، بر بیتفاوتی و دوری جستن همداستان میشوند، و روزگار همواره بصیرتشان را میگیرد و نهادهایشان کاهش مییابد و عادتهایشان نقض میشود، تا آنجا که بدعتی را که به وجود آوردند در سنتی که میشناختند کاملاً فرو میرود.
حجاج و کسانی که او را به فرمانروایی گماشتند (مانند عبدالملک و ولید) و دیگر فرعونهای بنیامیه قبل و بعد از آنها، بر کتمان نیکوییها و فضایل علی و فرزندان و شیعیانش و کاستن منزلتشان بیشتر حرص داشتند تا فروانداختن قرائت عبدالله و أبی، چون آن قرائتها نقشی در محو فرمانروایی و تباهی امرشان و افشای احوالشان نداشت، در حالی که شهرت فضل علی علیهالسلام و فرزندانش و نمایاندن نیکوییهای آنان، باعث هلاکت و چیره شدن حکم فراموش شده قرآن میبود؛ لذا بسیار کوشیدند تا فضایل حضرتش را پنهان بدارند و مردم را به این کار واداشتند.
ولی خداوند اجازه و رضایت نداد جز به این امر که شأن و حال او و فرزندانش، همواره در روشنایی روز افزون باشد، یادشان افزایش و گسترش یابد، حجتشان روشن و قوی، برتری آنان آشکار و شأنشان والاتر و منزلتشان عالیتر شود، به طوری که اهانتها موجب عزت و برنامه خاموش کردن یادشان، مایهی زنده ماندن گشت و هر شرّی که تدارک دیدند، به نیکی و خیر بدل شد.
امروز فضیلتها و ویژگیها و برتریها و سابقههایی که از علی به ما رسیده است، هیچ یک از پیشینیان نسبت به آنها بر او پیشی نگرفته و هر کس خواستار برابری با او و بهرهمندی از آنها بوده، نتوانسته است. و اگر نبود که تمامی آن امور، در شهرت چون قبله برپا و در فزونی همانند سنتهای استوار است، حتی یک حرف از آنها به روزگار ما نمیرسید، و وضع آنگونه بود که توصیف کردیم.(1)»
ابوجعفر اسکافی از پیشوایان مشهور متکلّمان و دانشمندان بزرگ و شناخته شدهی معتزله است.
ابوسعد سمعانی میگوید: «أبوجعفر محمد بن عبدالله إسکافی یکی از متکلمان معتزله بغداد
1) نقضالعثمانیة، در پایان العثمانیه چاپ شده است.
است، نوشتههای معروفی دارد. حسینبن علی کرابیسی با او سخن میگفت و مناظره میکرد، به من خبر رسید که او در سال 240 درگذشت.(1)»
یاقوت میگوید: «محمد بن عبدالله أبوجعفر اسکافی در شمار شهروندان بغداد بود. از متکلمان معتزله است؛ کتابهایی دارد؛ با حسین بن علی کرابیسی مناظره و گفتگو میکرد و در سال 240 درگذشت.(2)»
قاضیالقضاة عبدالجبار او را در طبقهی هفتم از طبقههای معتزله یاد کرده و میگوید: «أبوجعفر، فاضل عالِم بود. هفتاد کتاب در علم کلام نگاشت. در دوران حیات ابوعثمان جاحظ کتاب او «العثمانیه» را نقض کرد. جاحظ در جمع ورّاقان بغداد وارد شد و گفت: این کودک، حومهی شهری کیست که معترض نقض کتاب من شده است؟ ابوجعفر که نشسته بود، پنهان شد تا او را نبیند. ابوجعفر قائل به برتری قاعدهی معتزلهی بغداد بود و نسبت به آن مبالغه میکرد. او اعتقاد علوی داشت، محققی منصف با اندکی عصبیت بود.(3)»
سیدحیدر آملی(4)سخن زیبایی دارد، که کلام اسکافی را به تفصیل آورده و متن آن چنین است:
«از دیدتان پنهان نماند: اگر حاکم در حرکتها و سکناتش به پیامبر اقتدا نکند، ملتزم ضدّ آنها میشود. پس سلطان به معاون، یاری کننده، مشاور و یاوری برایخواستهها، مقصودها و نظراتش نیاز دارد، تا محرمات را مرتکب شود و اعمالی مانند شرابخواری، شنیدن غنا، شیفتگی به پسرکان، بیپروایی با زنان، جذب اموال از غیرحلال، ستم بر رعیت و خوار کردنشان را انجام دهد. بنابراین پادشاه و سلطان مجبور به داشتن شیطانی میشود که کار او را بپوشاند و فقیهی که یاریش کند و یک قاضی که برایش عوامفریبی و پنهانکاری نماید. و شخصی که با دروغگویی دربارهی دولتش، مردم را به تمسخر گیرد، و رئیسی که امور را آرام کند، و آزمندی که گواهی دروغ دهد، و کهنسالانی که خود را به گریه بزنند، و جوانانی که تیزهوش نمایی کند، و بزرگ قومی که اوضاع و احوال را آسان و سبک نماید، و بر ثروت دوستی او را برانگیزاند، و پارسایی که سختیها را آسان کند، و فاسقی که شریک شرابخواریش باشد، ودیدگانی بینا و زبانهای گناهکاری باشد، تا خلیفه
1) الانساب: 1/245.
2) معجمالبلدان: 1/181 (إسکاف).
3) بنگرید: شرح نهجالبلاغه 17/132ـ133.
4) فقیه، متکلم، مفسر، کتابهایی نوشته است از جمله: الکشکول فی ما جری علی آلالرسول، التفسیر، رافعة الخلاف فی وجه سکوت امیرالمؤمنین عنالاختلاف، شرح الفصوص و... بعد از سال 782 درگذشت. الاعلام: 2/290، معجمالمؤلفین: 4/90.
امیرالمؤمنین! مستانه بخوابد، و بر گناهانش یارانی بیابد!
و این مملکت جز با لغزاندن اضدادش استواری نیابد، و فراخوانی قومی جز با هلاکت دشمنان و معاندینش به انجام نمیرسد.
این دعوت از آنِ حضرت علی بن ابیطالب بود، و معاویة بن ابیسفیان به همراهی دو وزیرش عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه آن را مالک شدند؛ بدین روی حضرت علیبن ابیطالب علیهالسلام تا زمانی که معاویه ایشان را به شهادت رساند، همواره با او نسبت به آن منازعه داشتند. در این صورت، آیا واجب بود قدر و منزلت امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و محمد بن حنفیه و بنیهاشم و خاندان ابوطالب را بالا ببرد، و عبدالله بن عباس را گرامی بدارد، و حال یاران زنده و از دنیا رفتهی حضرت علی علیهالسلام را پاس دارد؟
از جهت مقایسه و سیاست دنیایی، بسیار بعید است.
بلکه می بایست بر این اساس، معاویه در تمام دوران حکومتش، آنچه میتوانست و انجام داد، اقدام کند، از کشتن حضرتعلی علیهالسلام و فرزندانش، پراکنده کردن جمعشان، دشنام دادن به آن حضرت بر بالای منبرها، پایین آوردن جایگاهشان، براندازی شرافت ایشان از سینهی مردم عوام، گسترش همه جانبهی آن در میان بندگان و سرزمینها و تهدید هر کسی که به او گرایش داشت، و مجازات شدید کسانی که از آنان ستایش کنند. سپس دشمنی با حضرت علی علیهالسلام و مردان و خاندانش را در دل بنیامیه به ودیعت نهاد، تا آنجا که حضرت امام حسن علیهالسلام را مسموم کردند و حضرت امام حسین علیهالسلام را با شمشیر به شهادت رساندند و حریمش را شکسته و به تاراج بردند، و سر مقدسش را میان مردم و شهرها گرداندند.
آیا تمام این جنایتها جز با کمک مردانی دانشمند، فقیه، بزرگان صوفیه، و مهتران گمراه به انجام رسید؟ از همین افراد برای مدیریت بر عموم مردم، و القای فریفتگی و ترساندن افراد و بازداشتن سخنوران از کنکاش در کارهای پنهانی و شریعت، کمک گرفتند.
دشنام و لعن و بیرون راندن و از کار برکنار کردن، دربارهی حضرت علی و فرزندانش به مدت هزار ماه همواره ادامه یافت. در این مدت گروهی به جوانی رسیدند و دستهایاز دنیا رفتند. محاسنی سیاه و سفید شد، فرزندانی به دنیا آمدند، شهرها به تصرف در آمد و مردم در اختیار گرفته شدند. هر کس که در راه رضایت بنیامیه بود به ریاست رسید. و فرزندان حضرت علی علیهالسلام و بزرگانشان و پیروانش در شهرها و سرزمینها را به خواری گرفتند. نه یاری کنندهای داشتند، نه مدد
کاری، نه یاوری و نه برادری.
چه پولهایی بر این امر بذل شد، چه بزرگانی که در این مسیر پرورش یافتند، چه گفتههایی که پذیرفته شد، و چه سختیهایی که پشت سر نهادند، تا اوضاع و احوال خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنجا رسید که رسید.
عموم تاجران و کشاورزان از خواستههای باطنی پادشاهان و زمامداران و شیطانهای بزرگ غافلند. لذا پنهانکاریهایی پوشیده و مخفی شد و قضیههایی شهرت یافت. سرشت شهرنشینان و مردم عوام، مطابق خواست پادشاه شکل گرفت و مردم در راستای هدفهای اصلی او تربیت و آموزش یافتند.
درخت دوستی با آنچه حاکم دارد و دشمنی با خاندان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و بزرگان آنان به بار نشست و در بازارها زبانزد عامهی مردم شد. دشمنی و نفاق میان مردم گسترش یافت. پیروان حاکم با پشتوانهی او، آشکارا سخن میگفتند و درگیری و دشمنی داشتند. هرکس از حاکم ناخشنود بود، زیر بار دشنام و قتل و تبعید و تازیانه بود. همهی منافع به سوی یاران دستی و زبانی حاکم سرازیر شد و دولت بنیامیه و همدستانش استوار و محکم شد. مخالفانش با زور و ستم، خوار و ناتوان شدند. پرهیزکار، باورش را پنهان کرد و خردمند، عبادتش را مخفی داشت.
بدین گونه کارها میان مردم گذشت، و روزگار و دورانها دشوار شد. در کشور، کتابها به همین شیوه نگاشته شد و خواستگاههای آن کتابها بر بیشتر افراد پوشیده و مشتبه ماند، زیرا مردم، بندگان دنیا هستند و سرشتشان دوستی دنیاست و دلبستگی به شمشیر و قلم و دینار و درهم که نزد حاکم است. در حالی که خاندان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پیروانشان زیر سایهی ناامنی و بعضی هم زیر سایهی شمشیر قرار داشتند.
از طرفی دیگر، بر کسی پوشیده نیست که چگونه عموم مردم به سرعت از روی طمع یا ترس به خواستهایحاکمان پاسخ مثبت میدهند، هر گونه و هر جا و هروقت که او بخواهد!!
با تمام این اوضاع و احوال، نماز برپاست، صدای اذان بلند است، روزه اعتبار دارد، استطاعت حج برقرار است، زکات پرداخت میشود، جهاد برپاست، مردم بر پایه رتبههایشان قرار گرفتهاند، بازارها منعقد است، راهها با پای ستوران کوبیده شده و لهو و لعب میان مردم فزونی یافته است. در شهرها جز برای فرزندان و پیروان امیرالمؤمنین علیبن ابی طالب علیهالسلام سختی، ناامنی و نهان زیستی وجود ندارد.
هنگامی که با قتل عثمان، امور برای بنی مروان هموار شد و نفرت و کینه از علیبن ابیطالب علیهالسلام و بزرگانش در دل مردم جایگزین گردید و این آشفتگی وسردرگمیمیانشان پابرجا
شد، شیطان هم بر این آتش دمید و بر زبان آورد که حاکم به هلاکت رسید و خوار شد. اصول و فروع نوین در شریعت پدید آمد و رشد یافت، و شاخههای درازی بر آن رویید و میوه داد. اما حق، آنها را نکاشت و پیامبر آبیاری ننمود و عقل آنها را نچید و اولیا میوهاش را نخوردند و تهی دستان نچشیدند، لذا مذهبهایی نمایان گشت و مسائل اختلافی پدیدار شد.
خبرهایی، نسخ و آثاری به هم پیچیده شد. جهان، برخلاف و اختلاف و از هم گسستگی پایدار شد و سرشت حیوانی در شیوه مربیان و پرورشدهندگانش استواری یافت. همانگونه که صادق امین فرمود:
«یولَدُ المُولُودُ علی الفطرة، و إنّما أبواه یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه.»
سپس دولت بنیامیه از هم پاشید و دولت بنیعباس به وجود آمد.
بنیعباس دیدند که بنیامیه به نیابت، مملکت را برایشان آماده کردهاند. از این رو برنامههای خاموش کردن آتش خاندان ابوطالب را - که بنیامیه به اجرا گذاشته بودند - استوار داشتند، بر پایهی آن بر مردم حکومت کردند و به خوشی و گوارایی از آن بهره بردند. به دانشمندانی که آنها را برخواستههایشان یاری رساندند، اموالی بخشیدند و بدین ترتیب، افراد سرشناسی به استخدام خود درآوردند و مقامها، رتبهها، ولایتها، بخششها و صدقههایی را ارزانی آنان داشتند.
خاندان ابوطالب که با حکمرانی بنیعباس دیدند که حقوقشان ناروا گرفته شده، از ترس کشته شدن و تازیانه، به اطراف و اکناف گریختند و به بنیعباس گفتند که از این گستره دست بردارند. بنیعباس بزرگان قوم را فراخواندند و برای خاندان ابوطالب تدارک جنگ دیدند. منصور که به حکومت رسید، هزاران تن را کشت و هزاران نفر را فراری و آواره کرد.
کتاب «مقاتل الطالبیین»، نمایانگر گوشهای از جنایتهایی است که بنیعباس نسبت به خاندان حضرت علی علیهالسلام مرتکب شدند، تا درختشان را از ریشه برکنند و جمعشان را پراکنده نمایند و اموال و بزرگانشان را از بین ببرند.
به هر حال، بنیعباس برای آنکه با بنیامیه مخالفت کنند، دعوت و فرمان خویش را بگسترانند، و مملکت خود را از خطر خاندان حضرت علی علیهالسلام نگاه دارند، دست به پراکنده کردن و در هم کوفتن زدند.
زمانی دولتشان استقرار یافت و قدرتشان مستحکم شد که فهمیدند درخت خاندان ابوطالب از هم پاشیده، شاخههایش پژمرده، و آبیاری کامل نشده، خارهایش بریده شده و آبراههاش، خشک گردیده است. در این هنگام بود که پایداری و آرامش یافتند.
آنان زمانی آسوده شدند که دیدند تمامی مردم در شهرها و آفاق شرق و غرب، دشمنان خاندان
حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستند و یاران حضرتش را از ایشان برتر میدانند، و با یادشان انس نمیگیرند... سپس خلفا و پادشاهان عرب و عجم در دروغگویی و انجام منکراتی فرورفتند که نبوت محمدی و خلافت علوی به فرمان خداوند متعال، دوری از آن را واجب کرده و حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن را سنت نهاده و دربارهی آنها، فرمان صریح داده است.
حاکمان مدارسی برپا داشتند تا مردم عوامی را سرگرم کنند که با هوسها و اوهام خود با سفرههای رنگین و چرب، لباسهای فاخر و بخششهای فراوان خو گرفته بودند. هر سرکردهی تودهی مردم را امام نامیدند تا خلافت پادشاهانهشان در میان آنان صحیح بنماید و خلیفهی غاصب برای آن امامان، خود امام باشد؛ حال آنکه خود میدانستند که مرتکب گناهان شده و حرام میخورند. و صالحترین افراد مدرسهنشین، دعوت کننده به خلیفهی غاصب است که بر پایهی عطاهای او ایستاده است و با دشمنانش، دشمن است و مراقب طعنهزنان بر اوست و کسانی را که از او حمایت نکنند، کافر میشمارد و بر این خدمت، جایزههای باارزش و مقامهای درخشان و نعمت و لذتهایبسیار در خواب و بیداری دریافت میکند. بالاترین موقعیت او در مدرسه این است که در برابر شیعیان، بایستد و حجت را بر ایشان اقامه کند.
مردم گروه گروه و نسل بعد از نسل که در پی هم میآمدند، به این باور گرویدند و بدین گونه، مذهب جبریها میان عموم مردم پدیدار شد و خاص و عام به آن گرایش یافتند. کارگزاران شیطان صفتِ حاکمانِ نیرنگ باز و فرعون صفت، در پس پردهها خود را پنهان داشتند. گرایش انسانهای عامی به این مذهبهای ساختگی، از پیوندشان به خداشناسی بسیار سریعتر بود که در حقیقت همان مذهب پرستش بتهای یغوث و یعوق و نسر است. علمای این مردم هم به اختلافپراکنی و نفاقافکنی پرداختند و فروشندگان و کشاورزان پیرو خود را به فراموشی سپردند و طلاق دادند و مدارس را هم فراگرفت و برتریجویی و پیشی گرفتن بر دیگران را پدید آورد و جهان به گونهایسامان گرفت که اگر کسی برخلافش میگفت (گرچه راستگو بود)، کیفر میشد و اگر آمیخته به چیز دیگری میگشت، تحقیر میشد.(1)»
سخن ابوبکر خوارزمی(2)
خوارزمی به هنگامی که محمدبن ابراهیم به عنوان والی عازم نیشابور شد، به شیعیان آن دیار
نامهای نوشت، که ترجمه آن چنین است:
آنچه را که فرمانروای شما گفته است ـ که جز بر مسیر دادگری گام ننهد و جز به جانب فضل میل نکند و آنگاه که کار دنیایش بسامان آمد، امر دینش را خراب نکند و رضای خداوند را هر جا بیابد، پیش افکند و در اقدام بدان درنگ و اندیشه نکند ـ شنیدم. خداوند تلاش شما را به رشد رساند و کارتان را قرین تقوا سازد. شما و ما ـ خداوند به صلاحمان آرد ـ گروهی هستیم که خداوند دنیا را برایمان برنگزیده، بلکه ما را برای سرای دیگر به ذخیره نهاده است و ثواب آن جهان را به بهای بازگرفتن ثواب این جهان، بر ما ارزانی داشته است. او ما را بر دو دسته تقسیم کرده است:
1- دستهای که به شهادت رسیدهاند.
2- دستهای که آوارهاند.
زنده ما بر مقام شهید ما رشک میبرد و بر خود نمینگرد که چه رنجها و دردها به او رسیده است.
امیر مؤمنان و رئیس دین ـ بر او سلام باد ـ فرموده است:
«محنتها بر شیعیان ما شتابانتر از آب به سوی ناودان است.»
این نامه بنیادش بر محنتها و رنجها است و مخاطبان آن در طلیعه عصری سراسر فتنه، دیده به جهان گشودهاند. زندگی آنان پر از ناکامی و دلهایشان مالامال از اندوه است، روزگار بر آنان تاخت آورده و سخت گرفته، و دنیا از آنان روی گردان است.
پس اگر ما در واجبات و سنن، شیعیان امامانمان هستیم و سیرت آن بزرگواران را چه گوارا و چه ناگوار دنبال میکنیم، بجاست در مقاومت بر محنتها و اندوهمان، راهشان را پی گیریم.
میراث خاتونمان حضرت فاطمه ـ درود خدا بر او و آلش باد ـ در روز سقیفه غصب شد. و امیرالمؤمنین (ع) از خلافت به دور افتاد امام حسن (ع) نهانی مسموم شد و برادرش امام حسین (ع) آشکارا به شهادت رسید. سر زیدبن علی در میدان نبرد از تن جدا شد و پیکرش در کُناسَه به دار آویخته گردید. دو فرزند امام حسن، محمد و ابراهیم به دست عیسی بن موسی عباسی به شهادت رسیدند. موسی بن جعفر، امام کاظم (ع) در زندان به شهادت رسید و علی بن موسی، امام رضا (ع) به دست مأمون مسموم شد.
اِدریس از معرکه فَخْ گریخت و در حال تنهایی روی به دیار اندلس نهاد و عیسی بن یزید، تنها و آواره بمرد.
یحیی بن عبداللّه، بعد از مؤکدترین امان و اطمینان و تعهد و ضمان، به شهادت رسید. این همه جز آن کارهاست که یعقوب لیث با علویان طبرستان کرد و غیر از شهادت محمد بن زید و حسن بن قاسم داعی، به دست سامانیان است. و نیز جز آنها است که ابوساج با علویان مدینه کرد، و آنها را بدون پوشش از حجاز به سامَرّاء آورد. و این کار بعد از قتل ابن عمر بن علی به دست قُتَیْبَةُ بن مسلم باهِلی بود، آنگاه که او را به جرم پدرانش مؤاخذه میکرد و او از بیم جان، خود را نهان میداشت، تا بتواند از زندگی خود دفاع کند و از مرگ خود پیشگیری کند. و باز این نه چون کار حسین بن اسماعیل مُصْعَبی است که با یحیی بن عمر زیدی کرد. و نه چون آنست که مُزاحِم بن خاقان با عموم علویان کوفه انجام داد.
همین کافی است که بدانید در قلمرو اسلام شهری نیست مگر در آن شهیدی مظلوم از آل ابی طالب در آن به خون خود در غلطیده و در قتل او اُمَوی و عباسی شرکت نموده و عَدْنانیّ و قَحْطانیّ آن را تأیید کرده است.
«هر قبیلهای از عرب را که میشناسیم، از یَمانی و بَکْری و مُضَری، همه در خون آل علی (ع) شریکند. همانگونه که مُقَسِّمِ گوشتِ نحر شده مسابقه قمار، در خون آن شرکت دارد».
آل علی را حمیّت از دینِ خدا به سوی مرگ کشاند تا آنجا که زندگی ذلت بار را نپذیرفتند، مرگ عزتمند را استقبال کردند و جانهای پاکشان از این دنیای زودگذر روی برتافت. آن عزیزان از هیچ جام شهادتی ننوشیدند مگر آن که شیعیان و نزدیکانشان نیز از آن چشیدند، هیچ نوعی از دردها و رنجها بدانان نرسید، جز آنکه به یاران و پیروانشان نیز رسید.
عثمان بن عَفّان، شکم عَمّار یاسر را در مدینه لگدکوب کرد، ابوذر را به رَبَذَه تبعید کرد و عامر بن عَبْد قَیْس تَمیمی و اَشْتَر نَخَعی و عَدیّ بن حاتم طائی را مجبور به جلای وطن کرد. همین سان عمر بن زُرارَه را به شام و کُمَیْل بن زیاد را به عراق فرستاد و بر کعب ستم کرده و او را به نقطهای دوردست افکند. با محمد بن حُذَیْفَه دشمنی کرد و به کینه با او رفت و دست در خون محمد بن سالم فرو برد و با کعب ذِی الخطبه کرد آنچه که کرد!
فرزندان امیه بر روش او گام نهادند و کمر به قتلِ مخالفان بستند و به حیله و خدعه به جان
کنارنشستگان هم افتادند. در این سرکوبی همه جانبه نه مهاجران جان سالم به در بردند و نه انصار از خطر رستند. آنان نه از خداوند بیم میکردند و نه از مردم شرم داشتند ـ فراتر ـ بندگان خدا را به بندگی میگرفتند و مال خدا را غنیمت میپنداشتند و در بین خود به چرخش در میآوردند. خانه خدا ـ کعبه ـ را ویران میکردند و اصحاب پیامبر گرامی را به بندگی میگرفتند. نماز واجب یومیه را تعطیل میکردند و اصحاب پیامبر گرامی را به بندگی میگرفتند. نماز واجب یومیه را تعطیل میکردند و بر گردن بندگان آزاد خداوند، داغ مینهادند و در حَرَمِ امنِ مسلمین بسان حرمِ کفار رفتار میکردند.
حزب اموی چون دست به فسق و جنایت یازد نمیتواند، بزرگتر، بیپاسختر و کورتر جنایتی چون شهادت حُجْر بنِ عَدیّ و عَمْرو بنِ حَمِقْ خُزاعی را مرتکب نشود! جنایتی که با قربانیان آن، سوگندهای مؤکد خوردند و پیمانهای استوار بستند.
زیاد بن سُمَیَّه هزاران تن از شیعیان کوفه و بصره را پس از آنکه به بند کشید و به زندان انداخت، بکشت.
تا آنکه خداوند در بدترین حال و اعمال از معاویه جان گرفت و روزگار عمرش را به پایان آورد. پس از او فرزندش شیوه پدر را پی گرفت. کار زخمیان معاویه را میساخت و فرزندانش را میکشت آنکه نخست هانی بن عُروَه مُرادی و مسلم بن عَقیل هاشمی را شهید کرد. نیز حُرّ بن یزید رِیاحی و ابوموسی عَمْرِو بنِ قَرَظَة انصاری و حبیب بن مُظْهِر اسدی و سعید بن عبداللّه حَنَفی و نافع بن هِلال جَمَلی و حَنْظَلَة بنِ اَسْعَد شَبامی و عابِسِ بنِ اَبی شَیبِ شاکِری را با هفتاد و چند تن از شیعیان به شهادت رساند.
سپس امام حسین ـ بر او درود باد ـ را در کربلا به شهادت رساند.آنگاه زنازاده پسر زنازاده ـ عُبَیْداللّه بنِ زیاد را بر آنان (مردم کوفه) مسلط گردانید و او آنان را بر تنههای درخت خرما بدار میکشید و به شیوههای گونهگون به قتل میرساند، تا آنکه خداوند به سبب خونخواری افزون، ریشهاش را از بن بر کند و پشتش را زیر فشار بار با جنایات بزرگ و هتک حرمتها در حق آل علی(ع) بشکست. پس گروهی که خداوند اراده کرده بود تا گناه پیمان شکنی را از آنان بردارد و غبار گناه آنچه را که ـ از تنها رها کردن امام ـ کسب کرده بودند، فرو شوید، چونان شورشیان، علم طغیان برافراشتند و خون شهیدان را از پسر زنازاده، طلب کردند. اندکی یاران، کمک نکردن دیگران به آنان، و فزونی جمعیت کوفیان، جز بر جسارتشان در مرگ و مبارزه و بخشش در جان و
مال نیفزود. سرانجام سُلَیمان بن صُرَد خَزاعی و مُسَیِّب بن نَجَبَه فَزاری و عبداللّه بن وال تمیمی را گروهی از مؤمنان گزیده، تابِعین بزرگ مرتبه، چراغهای هدایت مردم و سواران سلحشور اسلام، شرب شهادت نوشیدند.
پس از آنکه ابن زُبیر بر حِجاز و عِراق دست یافت، مختار را ـ پس از آنکه خونخواهیها کرد و دلها را از بنی امیه شفا بخشید و اشرار را به دیار عدم فرستاد و خون مظلوم غریب را خونخواهی کرد و قاتلان او را بکشت و همکاران قاتلانش را تبعید کرد و در این کار از همراهی و همگامی ابو عَمرو بن کَیْسان و اَحْمر بن شُمَیْط و رِفاعة بن یزید و سائب بن مالک و عبداللّه بن کامل، بهره جست ـ از میان برداشت. بقایای شیعه را از گوشه و کنار گرد آورد و به گونهای بر آنان سخت گرفت و درد فرو بارید که در خلق زبانزد شد. تا آنکه خداوند زمین را از لوث وجود عبداللّه بن زبیر پاک کرد و مردم را از شر برادرش مُصْعَب، ایمن داشت، و هر دو را، عبدالملک بن مروان بکشت.
بدینسان خداوند پارهای از ستمکاران را بر دیگران به جهت آنچه میکردند همانند ـ زندانی شدن محمد بن حَنَفِیّه و آهنگ به آتش کشیدن او و تبعید شتابان عبداللّه بن عَبّاس از مدینه از جانب ابن زبیر ـ ولایت و تسلط میدهد.
چون اریکه قدرت بر حکمرانی مروانیان آماده شد، حجاج را بر مکه و مدینه و اندکی بعد کوفه، مسلط گردانیدند. او هاشمیان را سبک شمرد و فاطمیان را در بیم افکند. شیعیان امام علی (ع) را بکشت و نشانههای خانواده نبوت را نابود کرد. از آثار بد جنایاتش شهادت کُمَیل بن زیاد نَخَعی است. تا آنکه اراده خداوند چنین رقم زد که دوران پر از جنایاتش را بسر آرد و بزرگتر گناهشان را در واپسین روزگار حکومتشان قرار دهد. بر آخرین روزهای مروانیان بلا آمد و زمینه را برای عباسیان آماده کرد. در چنین روزگاری زید بن علی بر بقیه حقِ فروگذاشته شده و دینِ در محاقِ تعطیل افتاده، قیام کرد، منافقان عراق از یاری او سرپیچیدند و احزاب شام او را به شهادت رساندند. از یاران و پیروانی که با او به شهادت رسیدند، نصربن خُزَیمَه اَسَدی، معاویة بن اسحاق انصاری و گروهی بسیار از مشایعت کنندگان، پیروان، حتی زنان، نزدیکان، هم سخنان و همگامان او بودند. چون مروانیان، چنین هتک حرمتی کردند و به چنین گناه بزرگ دست آلودند، خداوند بر آنان خشم گرفت و ملک را از آنان بازستاند و ابومُجْرِم را نه ـ ابومُسْلِم ـ به جان آنان انداخت.
او (ابومسلم) ـ خدای بدو نظر نیفکند ـ نظری به صلابت علوی و نرمش عباسی افکند، پس تقوایش را کنار نهاد و از هوایش پیروی کرد. تا آنکه آخرتش را به دنیا بفروخت، کار زشتش را با قتل عبداللّه بن معاویة بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب، آغاز نهاد و طاغوتهای خراسان و خوارج سیستان و اکراد اصفهان را بر آل ابیطالب (ع) مسلط گردانید. آنان آل ابیطالب را زیر سنگها و بر روی کلوخزارها میکشتند، و در هر کوه و بیابان، دنبال میکردند. تاآن زمان که خداوند محبوبترین کسان به او (یعنی منصور) را بر او چیره کرد، و ابومسلم را بگرفت همانگونه که ابومسلم مردم را در طاعت او میگرفت و بکشت همانسان که او مردم را بر اطاعت از او میکشت.
گرچه ابومسلم برای رضایت منصور، خدا را به خشم آورد، ولی بر جایی گام نهاد که منصور دوست نمیداشت. دَوانیقی پیوسته تا دم مرگ به کجروی و ستم و تباهی دست یازید. زندانهایش پر از اهل بیت رسالت و انسانهای معدن پاکی و طهارت شد. او دائماً غایبان آل محمد (ص) را دنبال میکرد و حاضران آنها را به زندان میآورد. عبداللّه بن محمد بن عبداللّه حسنی، در سِنْد به دست عمر بن هِشام بن عمر تَغْلِبی به قتل رسید.
چه میپنداری در شمار کسانی از آل علی (ع) که به دست منصور کشته شدند، این خود در کنار آنچه هارون و پیش از او موسی (هادی) از آنها بکشت، اندک است. میدانید در فَخْ بر سر حسین بن علی از موسی چه رسید و بر سر علی بن اَفْطَس حسینی از قِبَل هارون چه آمد و در زندانش بر احمد بن علی زیدی و قاسم بن علی حسنی و بر غَسّان حاضِر خُزاعی ـ که پیشتر گرفتار آمده بود ـ چه گذشت. سرانجام هارون مرد در حالی که شاخ و برگ درخت نبوت را فرو چید و نهال امامت را برکند.
و شما ـ خداوند به صلاحتان آرد ـ در دین از اَعْمَشْ بهرهمندترید، چه او را ناسزا گفتند و از شَریک بهرهورترید، زیرا او را از منصب فرو گرفتند و از هِشام بن حَکَمْ سودبرندهترید، چرا که او را بترساندند و از علی بن یَقْطین نیز، زیرا که متهمش کردند.
در صدر آغازین اسلام نیز، زید بن صُوحان عَبْدی کشته و عثمان بن حُنَیْف انصاری، عقوبت شد. کسانی چون جارِیَة بن قُدامه سَعْدی، جُندَب بن زُهیر اَزْدی، شُریح بن هانِیء مُرادی، مالک بن کَعْب اَرْحَبی، مَعْقِل بن قَیْس رِیاحی، حارِث بن اَعْوَر هَمْدانی و ابوطُفَیْل کِنانی، از بیم تعقیب پنهان شدند. کسی در میان این بزرگان نیست مگر که کشته شد و یا در خانه خود در خزید و دم فروبست، سب وصی (امام علی) را بشنید و نهی از منکر نکرد و قاتلان اوصیاء و فرزندان اوصیاء را بدید و دگرگون نشد. بر شما پنهان نیست که سختیها و سرگردانیها و رنجهایی که بر بیشتر آنان چون جابِر
جُعْفی، رُشَیْد هَجَری، زُرارة بن اَعْیَنْ، و فلان و پدر فلان رسید، جز این نبود مگر که این آزاد مردان عقیدهمند ـ خدای همه آنها را مشمول رحمت خود گرداناد ـ (ائمه اطهار (ع)) را دوست میداشتند و از دشمنان آنان بیزاری میجستند و همین خود بزرگتر جرم از نظر بنیامیه و بزرگتر عیب برایتان بود!
در باب بنی عباس بگو که ـ سپاس خدای را تعالی ـ گفتنی فراوان خواهی یافت! و در کارهای شگفتشان بنگر و بیندیش که هر اندازه بخواهی پهنه نگرش و گردش گسترده است. در عهد آنان، چون (فَیْیء) غنائم میرسید بر دیلمی و ترک تقسیم میشد و به جیب مغربی و فَرغانی سرازیر میشد. امامی از امامان هدایت و سیّدی از سادات خاندان پیامبر، در میگذشت، جنازهاش تشییع نمیشد و قبرش را به گچ نمیآراستند. امّا دلقکی یا رقاصی یا لوطیای و یا نوازندهای از آنان (بنی عباس) میمرد. بزرگان و قضات بر جنازهاش گرد میآمدند و فرماندهان نظامی و فرمانداران برایش مجلس سوگواری بپا میکردند!
دَهْریان و سُوفَسْطائیان شناخته شده، از بنی عباس در امان بودند. با کسی که کتابی فلسفی یا مانَوی تدریس و تبلیغ میکرد، کار نداشتند، امّا شیعیان را چون مییافتند، میکشتند!
خون آن کس که نامش را علی مینهاد، میریختند. اگر از شیعیان اهل بیت جز مُعَلِّی بن خُنَیْس به دست داود بن علی کشته نمیشد، و ابوتراب مَرْوزی به زندان نمیافتاد، این کار خود کافی بود که زخمش بهبود نیابد و شعله آتش آن، فرونخسبد و شکاف آن به هم نپیوندد.
شاعران قریش به روزگار جاهلیت اشعاری گفته بودند که در آن امیرالمؤمنین ـ بر او درود باد ـ را هجو کرده و با آن (اباطیل) به مبارزه با اشعارِ شاعرانِ مسلمان برخاسته بودند. آن اشعار همگی به دستور بنی امیه به خاطرهها سپرده شد و اخبار آن شاعران تدوین شد.
راویانی چون واقدی، وَهَبِ بن مُنَبِّة تَمیمی، کَلْبی شرقی قُطامی، هیثم بن عَدّی و دَاْب بن کِنانی، به نقل اینگونه اشعار پرداختند. امّا اگر یکی از شاعران شیعه در مناقب وصی «امام علی (ع)» و یا ذکر معجزات پیامبر (ص) سخنی میگفت، زبانش را میبریدند و دیوانش را میستردند. همانگونه که با عبداللّه بن عمار بَرقی و کُمَیْت بن زَید اَسَدی کردند و همانسان که قبر منصور بن زَبَرْقان نَمِرّی را بشکافتند و دِعْبل بن عَلی خُزاعی را از میان برداشتند.
همانطور که میدانیم دوستی اینان (امویان ـ عباسیان) با کسانی چون مروان بن اَبی حَفْصَه یَمامی و علی بن جَهْم شامی، جز این نبود که این دو در ناصبی گری غلو میکردند و در عصیان در پیشگاه پروردگار پیشقدم بودند.
کار بدانجا رسید که هارون بن خَیْزران و جعفر مُتَوَکِّل بر شیطان ـ نه بر رحمان ـ مالی و هدیهای را نمیبخشیدند، مگر به آن کس که آل ابی طالب را ناسزا گوید و ناصِبان را یاری دهد! این کسان (که مشمول چنین بخششی میشدند) عبداللّه بن مُصْعَب زُبیری و وَهَب بن وَهَب بَخْتری و از شعراء، مروان بن ابی حَفْصَه اموی و از ادباء عبدالملک بن قُرَیْب اَصْمَعی و ـ در روزگار جعفر ـ بَکّار بن عبداللّه زُبیری واَبی سَمْط بن اَبی جَوْن اموی و ابن اَبی شَوارب عَبْشَمی بودند.
ما شیعیان ـ خداوند شما را به رشد رساناد ـ به ریسمان محکمی چنگ زده و دین را بر دنیا ترجیح دادهایم. افزایش کسی بر جمعمان بر بصیرتمان نیفزاید و از دست دادن کسی از جمعمان، از عقیدهمان نکاهد و به انحرافمان نکشاند. اسلام در غربت ظاهر شد و به زودی چون آغاز غریب خواهد شد، همانند آن زمان که تنها وحی خداوند بود و سفارش رسول خدا (ص).
این اسلام را خداوند به هر کس از بندگانش که اراده فرماید، به ارث بخشد، و سرانجام از آنِ تقواپیشگان است. امروز از فردائی است و شنبه را یکشنبهای!
عَمّار یاسِر ـ خدای از او خشنود باد ـ در جنگ صِفِّین گفته است: «اگر با ما بجنگند و ما را تا نخلستانهای هَجَر برانند، میدانیم که ما بر حقیم و آنان بر باطل».
پیامبر خدا (ص) شکست خورد و شکست داد. کار اسلام مدتی پس افتاد، سپس پیش افتاد.
«آیا مردم چنین پنداشتند که به صرف اینکه گفتند ما به خدا ایمان آوردهایم رهایشان کنند و بر این دعوی هیچ آزمایششان نکنند؟»
اگر محنتِ مؤمنان و اندکی آنان و دولتِ کافران و فزونی آنان نبود، جهنم هرگز پر نمیشد تا بگوید: «آیا باز هست؟» و خداوند بلند مرتبه نمیفرمود که: «بیشتر آنان ناداناند» و شکیبایان از ناشکیبایان و سپاسگزاران از ناسپاسان، شناخته نمیشدند و فرمانبرداران مستحقِّ پاداش نمیگردیدند و عصیانگران بار گناه بر دوش نمیکشیدند. اگر نکبتی به ما رسد، ما آن را پیشتر آزمودهایم و اگر دولتمان فرا رسد، ما خود در انتظار آنیم.
سپاس خدا را که نزدِ ما برای هر حالتی در هر روزگاری ابزاری و برای هر مقام و موقعیت، سخنی است. بگاهِ محنت، شکیبایی و بگاهِ نعمت، سپاسگزاری. امیرالمؤمنین ـ بر او درود باد ـ را
هزار ماه بر منبر شام دشنام گفتند و ما در ولایت او شک نکردیم، نبوت حضرت محمد (ص) را سیزده سال تکذیب کردند و ما در نبوت او تهمت نزدیم. اِبلیس زمانی دراز به عبادتِ حق تعالی بزیست، ما در لعن بر او شک روا نداشتیم. ما پیوسته به کم نیروئی حق آزمایش شدیم، در حالی که به دولتش یقین داشتیم. به شهادت امام بعد از امام و رضا پس از رضا، دچار شدیم، امّا هرگز در امامت آنها تردید نکردیم. وعده خداوند انجام گرفتنی و امرش نافذ و جاری است.
«نه چنین است! به زودی خواهید دانست، باز هم نه چنین است! به زودی خواهید دانست. آنانکه ستم کردند به زودی خواهند دانست که به چه کیفر گاهی بازگشت خواهند کرد و خبر این امر را پس از مدتی خواهید شنید».
بدانید ـ خداوند شما را مشمول رحمتش گرداناد ـ بنی اُمیّه شجره ملعونه نفرین شده در قرآن و پیروان طاغوت و شیطاناند. اینان در محوِ محاسنِ امام علی (ع) سخت کوشیدند و کسانی را که به دروغ بر پیامبر (ص) حدیث میبستند، به مزدوری گرفتند. قداست مدینه را در هم شکستند و بیتالمقدس را بر مدینه برگزیدند و مرکز خلافت را از کوفه به دمشق بردند. اینان برای از میان بردن این آثار مالها بخشیدند و نیروها صرف کردند و مزدوران بگماشتند. امّا با این همه نه توانستند حدیثی از احادیثِ پیامبر خدا ـ درود خدا بر او و آلش باد ـ را از میان برند و نه آیهای از کتابِ خدایِ تعالی را، تحریف کنند و نه کسی از دشمنان خدا را بر جایِ اولیای خدا، بنشانند. اولیائی که پیوسته با فضائل عترت بر سرشان (بنی امیه) میکوبیدند و با استدلال و برهان زبان آنها را فرو میبستند. و در این کار نه هیبت بنی امیه و نه ترس از آنان، سود نمیبخشید. زیرا حق چیره است اگر چه حق خواهان را خوار دارند و فزون است اگر حزبش اندک باشد. باطل خوار است اگر چه پایههای خود را با شبهه و زشتی محکم کند و چهره زشتش را زیبا گرداند.
عبدالرّحمن بن حَکَمْ که خود از اشراف بنی امیّه است گوید: «نسل سُمَیّه به شمار ریگ بیابان رسید و دخترِ پیامبرِ خدا (ص) بدون نسل است».
و دیگری گفته است: «نفرین خدا بر کسی که علی (ع) و حسین (ع) را ناسزا گوید، فرو دست باشد یا پیشوا» ابو دَهْبَلْ جُمَحّی در اوج قدرتِ بنی امیه و حکومتِ آل ابوسفیان، گفته است: «میگساران در حکومتِ بنی امیه خوش میخوابند و درامانند امّا هنوز عطشِ بازماندگانِ شهیدانِ طَفْ فرو ننشسته است».
سُلیمان بن قته گفته است: «شهید طَفْ از بنی هاشم با شهادتش گردنهایی از قریش را خوار کرد و با ذلت فرو افکند، و آن گردنها برای همیشه خوار شدند و فرو افتادند».
کُمَیْت بن زید معاشر خالد بن عبداللّه قَشْریّ گفته است: «به بنی امیه در هر جا که گام نهادند، اگر چه از شمشیر بران و تازیانه آنان در هراس باشی، بگو: خداوند گرسنه کناد آنکس را که شما سیر
گردانیدید و سیر کناد آنکس را که با ستم شما گرسنه شد».
همه آنچه که بر شمردیم شگفتتر از بانگِ بحقِ بلند شعرای عباسی بر بام آنان نیست، اگر چه بنی عبّاس خوش نداشتند. امّا آنان نکوششدگان و قربانیانِ ستم را نیز ستودند.
منصور بن زَبَرْقان، در پیشگاه هارون سروده است:
«فرزندان پیامبر و هر که آنها را دوست میدارد، از بیمِ مرگ سر به زیر افکنده و آراماند، یهود و نصاری در امنیّت بسر میبرند و اینان که از امت توحیدند در فشار و اختناق!»
دِعْبِل بن علی که خود از دستپروردگان و شاعرانِ بنی عباس است گوید:
«آیا نمیبینید که سی سال است، پیوسته شبان و روزان را با اندوه بسر میآورم. سهمِ آلِ علی (ع) را میبینم که در میانِ غیرِ آنان تقسیم شده و دستانِ آنها از حقوقشان خالی است».
نیز علی بن عبّاس رُومی مولی مُعْتَصِمْ گفته است:
«سوگند میخورم که مردانتان از جای نجبند مگر به رویشان در اندازند و چون کنیزکان آنها را بسوزانند. ای بنی عباس! چون شما تن به چنین ننگی میدهد و بر این کار صبر میکند. امّا پهلوان شجاع، تنها در میدان نبرد شکیبا و پایدار است. آیا هر از چند باید فرزندی از فرزندان پیامبر خدا محمد (ص) کشته شود و به خون در غلطد؟».
ابراهیم بن عبّاس صُولی ـ نویسنده و عامل منتخب بنی عباس هنگامی که توسط مأمون از خاصان و مقربان شد، گفته است:
«او با اموال خود بر شما منت مینهد و از صد، یکی به شما داده شود!».
چرا نباید گروهی که پسرعموهای خود را از گرسنگی جانکاه میکشند و در عوض، سرزمین تُرک و دَیلم را پر از سیم و زر میکنند، سرزنش شوند! کسانی که دست یاری بر سر مَغْربی و فَرْغانی میکشند، ولی بر مهاجرین و انصار ستم میکنند! سیاهان نَبَطی را به وزارت و ختنهناشدگان و گنگان عجم را به فرماندهی رساندند، و در آن حال آلِ ابی طالب را از میراثِ مادر و فَیْء جدشان باز میداشتند. علوی مستمندِ لقمه نانی است که از او دریغ کنند و در حالی که شکایتِ خویش به روزگار عرضه میدارد پیوسته گرسنهاش میدارند. از این سو خراج مصر و اهواز و صدقات حَرَمَیْن (مکه و مدینه) و حجاز به سوی ابو مریم مَدْیَنی و ابراهیم مَوْصِلی و ابن جامِع سَهْمی و زَلْزَلْ نوازنده و بِرْمُوصا رامشگر، سرازیر میشود. زمینها و املاکِ بختیشوع نَصرانی برایِ خوراکِ سرزمینی کفایت میکرد. و میزان دریافتیِ بُغا ترکی و اَفْشینِ اُشْروسَنی برای جمع بسیاری از مردم کافی مینمود.
گویند متوکل دوازده هزار تن معشوقه برای خود برگزیده بود. و در این وقت سیّدی از سادات اهل بیت با یک تن زَنْگی و یا سِنْدی، روزگار بسر میآورد. خراج، خاص مسخرگان و سفرههای
ختنهسوران و بهره سگبازان و میمون پروران و مُخارِقْ و عَلُّویَه آوازهخوان وزَرْزَرْ و عُمَروبن بانَه دلقک بود. نسبت به لقمهای و یا جرعهای بر فاطمیان بخل میورزیدند و با آنها به حساب مثقال و حبه رفتار میکردند و پسماندههایِ غذا را به هزاران درهم میفروختند. و برای آنان از خوراک نظامیان، جیره تعیین میکردند. کسانی که خداوند خمس را بر آنان حلال و صدقه را حرام و بزرگداشت و محبتشان را واجب دانسته است، در تنگدستی میگذرانند و از فقر و ناداری، جای میدهند. آنان شمشیر را به گرو میگذارند و لباس تنشان را برای گذرانِ معیشت میفروشند. با چشمانی حسرت بار به فَیْءِشان مینگرند و با تنی رنجور و ناتوان با سختیهای روزگار میستیزند. گناهی جز این ندارند که نیایشان پیامبر (ص) و پدرشان وصیّ (ع) (علی) و مادرشان فاطمه (ع) و مادربزرگشان خدیجه کُبْری است. برخوردار از ایماناند و راهنمایشان قرآن است. ولی حقوق آنان به جیب خدمتکاران و هرزگان دلقک و عشوهبازان و آوازهخوانان، فرو میریخت و خُمسشان به مصرفِ تهیه مجسمههای خروسکان و بوزینگان نمایش و کوسه و زن کوسه مسخره و شترانِ مسابقه میرسید!
چه بگویم از گروهی که درندگانِ وحشی و سگانِ درنده را به جان زنانِ مسلمان و بندگان خداوند انداختند. تربتِ پاکِ حسین ـ بر او درود خدا باد ـ را با خیش شخم زدند. و زائران حرم پاکش را به شهرهای دور، تبعید کردند. چگونه توصیف کنم از قومی که خود حاصل نطفههای مستان در رحم زنان رامشگرند، چه میتوان گفت درباره خانوادهای که از میانشان روسپی و مردان مُخَنَّثْ برخاست و لواط و انحراف جنسی را به آنان میشناسند. ابراهیم بن مَهدی آوازهخوان، متوکّل عضواً زن صفت و مُعْتَزّ مخنث بود! فرزند زُبَیْدَه (امین) کم خرد و کین توز بود. مأمون برادرش را بکشت و مُنْتَصر پدرش را. موسی بن مهدی مادرش را سم خورانید و مُعتَضِد عمویش را.
بنی امیه را ننگها و عیبهاست که توان گفت و نوشت. معاویه قاتل صَحابه و تابِعین و مادرش خورنده جگرهای شهیدان پاک اسلام بود. پسرش یزید میمون باز و یوزپلنگنواز، ویرانگرِ خانه خدا و غارتگرِ مدینه پیامبر و کشتارگرِ عترتِ نبوی و مسئولِ واقعه حَرّه است. پیامبر گرامی، پدر مَرْوان (حَکَمْ) را ـ چَلْپاسه پسر چلپاسه ـ به هنگامی که مروان در صلب پدرش بود، لعن فرمود و لعنت الهی او (مروان) را نیز فرا گرفت. عبدالملک مروان به جنایتی دست زد که چهره زمین را از ستم بپوشاند و فرا گرفت. و آن کار، حاکم کردنِ حَجّاج بن یوسف ثَقَفی بر مردم بود. کسی که به بندگان خداوند خیانت کرد و آنها را بکشت، بزرگان دین را از پای درآورد. و شهرهای اسلامی را ویران کرد. او ناپاکترین فردِ امّتِ محمد (ص) است که امّتِ اسلام را از جنایاتش بیم
دادهاند و در بابِ کارهایِ ننگینش حدیث آمده است. وَلید ستمگر بنی امیه، حجاج را بر مشرقِ کشورِ اسلامی و قُرَّة بن شَریک را بر مغربِ آن، حاکم کرد.
سُلیمان شکمپرستی بود که سرانجام شکمش، او را هلاک کرد و بر اثر پرخوری بمرد. یزید بن عبدالملک همنشین سَلامه و حَبابَه، حُکمِ جهاد را با شراب نسخ کرد! و دورانِ خلافتش را با نواختن عود و ساز بسر آورد. او نخستین کسی بود که حقوقِ زنانِ آوازهخوان را بالا برد و آشکارا به فحشا دست آلود.
چه بگویم از کسی که سهمی از او به مروان و سهمی دیگر به یزید بن معاویه میرسد و او خود ملعون منتسب به دو ملعون و کافری سرسخت و مرتبط به دو کافر است. هشام مولی یوُسُف بن عمر قاتل زید بن علی است. ولید بن یزید برکنار شده از جانبِ بنی مروان، کافرِ به خدایِ رحمن، سوراخ کننده قرآن با پیکان، نخستین سراینده شعر در نفیِ ایمان و متجاهرِ به فسق و عصیان بود. او کسی است که با نامادریهایش درآمیخت و به لواط با برادرش متهم شده است.
این رذیلتها با تمام بزرگی و فزونی و زشتی و پلشتی، در قبالِ رذیلتهای عباسیان که شهرِ ستمکاران را بنیان نهادند و اموالِ مسلمانان در لهو و لَعِبْ و عصیان به هدر دادند، بس ناچیز است. ـ خداوند شما را به رشد رساناد ـ امامان هدایتگر و راهنما که به حق قضاوت کردند و به عدالت رفتند اینهایند و اینگونهاند از اینرو خطیب جمعهشان سخن میراند و نماز جماعتشان برپاست.
اگر تشیع در خراسان به کسادی گرائیده در حِجاز و حَرَمَیْن و شام و عراقَیْن و در جَزیره و ثَغْرَیْن و جِبال و یغارین، رونق گرفته است. اگر امیری یا وزیری بر ما سخت گیرد و فشار آورد، میدانید که ما پیوسته به امیری توکل داریم و دل بستهایم که هیچگاه معزول نخواهد شد و به قاضیای دل بستهایم که هماره در میان مردم به عدالت داوری میکند، نه رشوه میستاند و نه به مدرک و شهادت احتیاج دارد. ما او را به پاکیِ نسبت و نیکی سرانجام خود، میستائیم و از او میخواهیم که ما را دمی به خود وانگذارد و بر مقتضای کردارمان از ما حساب نکشد و ما را از کج فهمیِ حَشْوَّیه، لجاجت حرویه، شک واقفیه، ظلمت افکار حنفیه، اختلاف آرای شافعیه و نجاریه، ستیز بکریه، ناصبیگری مالِکیه، جبر جَهْمِیَّه، تکاسل راوَنْدیّه، روایات کَیْسانِیّه، انکار عُثمانیّه، تشبیه حنْبَلیّه، دروغ غَلات خَطابِیَّه، مصون دارد. و ما را بر ناصبیگری اصفهانی و کینتوزی نسبت به اهل بیت، چونان طوسی یا چاچی و بینش مُرجِئَه کوفی و تَشْبیه قُمی و جهل شامی و حنبلی گوئی بغدادی و باطنیگری مغربی و حنیفه دوستی بَلْخی و تناقض گوئی حجازی و بیدینی سَگِزی (سیستانی) و غالیگری شیعی کَرْخی، محشور نگرداند. از او میخواهیم که در آن روز که هر کس با امامش فرا خوانده شد و هر فرقه زیرِ پرچمش گرد آید، ما در زمره کسانی محشور نماید که دوستشان میداریم، و از شفاعتِ کسانی بهرهمند کند که ربقه ولایتشان را بر گردن داریم. همانا او شنواست و نزدیک، میشنود و مستجاب میگرداند!
گزارشی از آنچه در پایان چاپ مصر آمده است:
این نامه را از چاپ مصری نامههای ابوبکر خوارزمی نقل کردیم، در پایان این نسخه آمده است:
«چاپ این نامهها به پایان رسید در حالی که در فصاحت، سحبان وائل به آن نمیرسد، در برابرش پَستتر از باقل است، اگر در دوران او آشکار میشد، دست نیازمندی و یاری خواهی به سویش دراز میکرد، و اگر در زمان قس بنساعده أیادی میبود، دستهای نکویی او، شایستهاش بود. به جان خودم سوگند، برای پیشینیان سخنی به جا نگذاشت و گفتههایشان را نسخ کرد، و هر آنچه را آغازین برای بعدی و گذشته برای باقیمانده به جا گذاشته استحکام بخشید. پس ادیب میبایست بهترین گیرنده از او باشد و به کمال و استحکام برسد، که به وسیلهی آن در هنر خویش به اوج میرسد و در انشا آمادگی فراوان به دست آورد.
چاپ نیکوی آن بدینگونه، و نمایش آن در این قالب پسندیده در چاپخانهی مصری واقع در بولاق مصر مغرب انجام شد. در آنچه تکرار و نمایان مینماید استعانت به مولایش جست: عبدالرحمن بیک رشدی با ضمانت آقای محمد علی بیک جراح باشی سرزمین مصر و آقای حسن أفندی مترجم کتابهای نظامی که همواره در پناه عنایت خداوندی باشند.
تصحیح آن در حدّ امکان توسط نیازمند رحمت خداوند رحیم رحمن، و متوسل به خدایش به آبروی نبوی: محمد قطة العدوی باشی، مصحّح چاپخانهی مذکور انجام پذیرفته است که خداوند کارهایش را در دو جهان راحت و آسان فرماید. چاپ و نشر آن در اوایل ذیالحجه سال 1279 هجری به پایان رسید.
سپاس از آنِ خدایی است که به نعمتش کارهای نیکو به پایان میرسد و از آنِ اوست سپاس همیشگی، و درود خداوند بر سید کائنات و بر خاندان و یاران با کرامتش باد تا آنگاه که بدر تمام نمایان شود و مُشک پایان به مشام رسد».(1)
این شرح حال مختصری از اوست از مصدرهای معتبر:
1ـ ابن خلّکان: «ابوبکر محمدبن عباس، یکی از شاعران مشهور بزرگ، نیکو سراینده است. در لغت و تبارشناسی پیشوا بود. مدتی در شام و اطراف حلب زندگی کرد و در دوران خویش مورد توجه بود. دیوان نامهها و دیوان شعری دارد. پس از بازگشت از شام ساکن نیشابور شد و همان جا
1) توضیح اینکه دکتر صادق آیینهوند شرحی مبسوط بر این نامه تاریخی نوشته است. در ضمن آن، اعلام، اماکن، فرقهها و دیگر موارد لازم را توضیح داده است. این شرح مبسوط به عنوان جلد دوم کتاب ادبیات انقلاب در شیعه (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1359) منتشر شده است. ویراستار.
در نیمه ماه رمضان سال 383 درگذشت. استادمان ابنأثیر در تاریخ خود آورده است که او به سال 393 درگذشت.»(1)
2ـ صفدی: «او، پسر خواهر محمد بن جریر طبری بود. حاکم در تاریخش گوید: او یگانهی دوران خودش در حفظ لغت و شعر بود و با من در نامها و کُنیهها گفتگو میکرد تا آنجا که مرا از محفوظاتش متحیّر میساخت ...»(2)
3ـ سمعانی: «ابوبکر محمدبن عباس خوارزمی، شاعر معروف و حافظ لغت که اصولش را شناسا بود، شاعری ماهر بود. در بغداد از ابوعلی اسماعیل بن محمد بن اسماعیل صفّار، و ابوبکر احمد بن کامل بن خلف بن شجرةالقاضی و دیگران حدیث شنید...»(3)
هم چنین مراجعه کنید به:
1ـ سیر أعلام النبلاء: 16/526.
2ـ یتیمةالدهر: 4/194.
3ـ بغیةالوعاة: 1/125.
4ـ مرآة الجنان: 2/416.
5ـ شذرات الذهب: 3/106.
سید علی بن معصوم مدنی گوید(4): «بدان، خداوند متعال ترا رحمت کند: شیعیان امیرالمؤمنین و امامان از فرزندانش ـ علیهم السلام ـ همواره در هر دوره و زمان و هر وقت و هرگاه، در گوشههای پوشیده مخفی بوده و هستند، چون حجابهای رازها در سینههای آزادگان، به سبب دشمنیهایی که از ملحدان و بتپرستان و معاندان کشیدهاند، همانهایی که اهل بیت - علیهم السلام - را از جایگاهها و رتبههایشان کنار زدند و در کتمان مکارم شریف و منقبتهای آنان بسیار کوشیدند. بدیهی است که همواره هر غلبه کنندهای، توانایی خویش را در پیروی از هوای نفس به کار میگیرد و از رشک و حسد میسوزد تا پرتو الهی را خاموش دارد، و البته خداوند نور خویش را کامل و تمام میفرماید.
از ابوجعفر محمدبنعلی باقر - علیهماالسلام - روایت شده است که به یکی از یارانشان فرمودند: شگفتا از ستم قریش و پشتیبانی آنان علیه ما که کشیدیم و آنچه مردم پیرو و دوستدار ما کشیدند! رسول خدا ـ صلیاللّهعلیه و آله و سلم ـ از دنیا رفت، در حالی که به مردم خبر داد منم سزاوارترین فرد مردم به مردم، ولی قریش بر ما چیره شدند تا این که کار را از سرچشمه و معدنش و نسبت به حق و حجت ما بر انصار احتجاج کردند، سپس قریش یکی پس از دیگری آن را در دست گرفتند تا به سوی ما باز گشت. بیعت با ما را شکستند و رایت جنگ با ما افراشتند. ولیّ امر همواره در مشقت و اندوه بود تا این که به شهادت رسید. با فرزندش، حسن علیه السلام بیعت کردند، و سپس به او خیانت کردند و به دشمنش سپردند. مردم عراق بر او شوریدند تا این که به پهلویش خنجری زدند، لشکرش را به یغما بردند و خلخالهای مادران فرزندانش را ربودند. پس با معاویه سازش کرد و از ریخته شدن خون خویش و خانوادهاش - که به حق اندک بودند - مانع شد. سپس بیست هزار نفر از مردم عراق با حسین علیه السلام بیعت کردند، ولی بعد از آن پیمان شکستند و بر او شوریدند و به شهادتش رساندند، در حالی که بیعت او را بر گردن داشتند.
پس از آن، ما اهل بیت را همواره در ذلّت میدارند و مورد ستم واقع میشویم، میمیریم و خوار و محروم میشویم، کشته میشویم و در ناامنی تمام به سر میبریم، بر خون خود و دوستانمان امنیت نداریم. دروغگویان و انکارکنندگان برای دروغ و انکار خود جایگاهی یافتند که با آن به رؤسایشان تقرّب مییابند. قاضیهای سوء و کارگزاران پلید در هر شهری، حدیثهای ساختگی و دروغین نقل میکنند، و به ما چیزهایی نسبت میدهند که نگفتهایم و انجام ندادهایم، تا ما را مورد خشم مردم قرار دهند.
شدت و بزرگی آن در دوران معاویه پس از شهادت امام حسن علیهالسلام بود که شیعیانمان را در هر شهری کشتند، و براساس گمان و حدس، دستها و پاها را بریدند. هر کس به دوستی و هم نشینی با ما یاد میشد، زندانی کردند. ثروتش را به یغما بردند و خانهاش ویران ساختند. این بلا و مصیبت، همواره تا دوران عبیداللّهبن زیاد لعنهاللّه - قاتل حسین علیهالسلام - شدت و افزونی گرفت. سپس حجاج آمد و همهی آنان را کشت و به هر تهمت و گمانی دستگیر میکرد تا آنجا که برای یک فرد، نیکوتر بود به جای شیعهی علی - علیهالسلام - به او زندیق یا کافر گفته شود.
ابوالحسن علی بن محمد بن ابیسیف مدائنی(1)در کتاب «الأحداث» گوید: معاویه پس از
1) ذهبی در شرح حالش آورده است: «مدائنی، علامهی حافظ، صادق، ابوالحسن علی بن محمد بن عبداللّه بن ابیسیف مدائنی اخباری. به بغداد آمد و کتابها نوشت. در سیرهها و جنگها و تبارشناسی و رویدادهای مهم عرب شگفتانگیز بود. در آنچه نقل میکرد مورد تصدیق بود، اسنادهایش عالی ... به فتحها و جنگها و شعر، دانا و راستگو بود». سال 224 یا 225 درگذشت. سیر أعلام البنلاء: 10/400.نیز شرح حالش آمده است در: تاریخ بغداد: 12/54، مرآةالجنان: 2/83، معجم الأدباء: 14/124، الکامل فی التاریخ: 6/516 و کتابهای دیگر.
عامالجماعة به همهی کارگزارانش به طور یکسان نوشت: «من تمام کسانی را که در فضیلت ابوتراب و خاندانش سخن بگویند، برائت ذمّه اعلام میکنم». بدین روی، تمام سخنوران در هر روستا و هر منبر، علی را لعن گفتند، از او برائت جستند و به او و خاندانش بدگویی کردند. بیشترین رنج را در این قضیه، اهل کوفه متحمّل شدند، بدان روی که شیعهی علی در آنجا زیاد بود. وی برای کوفه و بصره، زیاد بن سمیه را مأمور ساخت. زیاد که خود در زمان حیات امام علی علیهالسلام شیعهی او بود، آنها را به خوبی میشناخت. زیاد، در پی شیعیان بود، و آنها را زیر هر سنگ و سنگریزهای بودند، کشت؛ امنیت را از آنان برداشت؛ دستها و پاهای آنها را برید؛ چشم آنها را کور کرد و بر چوبهی دار آویخت؛ از عراق طرد کرد و فراری داد، تا آنجا که هیچ یک از افراد شناخته شدهی آنها در عراق باقی نماند.
معاویه به کارگزاران خود در تمام شهرها حکم نوشت که شهادت هیچ یک از شیعیان علی و خاندانش را نپذیرند. و به آنان نوشت که پیروان عثمان و دوستداران و خانوادهاش را و کسانی را که فضائل و منقبتهای او را روایت میکنند، بیابید، به مجالس آنان نزدیک شوید و به خود نزدیک کنید و گرامی بدارید، و هر یک از آنان روایتی میکند، نام و نام پدر و قبیلهاش را برایم بنویسید.
این دستور اجرا شد و در فضائل و مناقب عثمان زیاده روی کردند، به علت بخششها و لباسها و جبّهها و سرزمینهایی که معاویه برایشان میفرستاد، که به اعراب و موالی افاضه میکرد. این کار در هر شهر و دیار افزایش یافت و برای منزلتها و دنیا با یکدیگر به رقابت برخاستند. هر کس دروغی میآورد، کارگزاری از کارگزاران معاویه میشد. هر کس فضیلتی یا منقبتی درباره عثمان روایت میکرد، نامش ثبت و مقرّب میشد و مورد شفاعت قرار میگرفت و چند گاهی در این جایگاه باقی میماند.
سپس برای کارگزارانش نوشت: حدیث دربارهی عثمان فزونی یافت و در هر شهر و هر دیار و ناحیه گسترده شد. اگر این نامهام به دستتان رسید، مردم را به روایت دربارهی فضائل اصحاب و خلفای نخستین فرا خوانید، و هر خبری که در فضائل ابوتراب روایت شود، مناقض آن را دربارهی اصحاب برایم بیاورید. این، برایم دوست داشتنیتر، و روشنی بخشتر برای چشمم است، برهان ابوتراب و شیعیانش را بیشتر باطل میدارد و برایشان از منقبتها و فضائل عثمان سختتر و شدیدتر است.
نامهاش برای مردم خوانده شد، خبرهای ساختگی بسیاری در منقبتهای اصحاب روایت شد که حقیقتی نداشت. مردم در جهت روایت آنچه در این مسیر جریان داشت، کوشیدند؛ تا آنجا که بالای منبرها خواندند، و به آموزگاران مکتبها القا شد، به کودکان و جوانانشان آموختند، به طوری که آنها را فراگرفته و روایت کردند، آنگونه که قرآن را میآموختند و تا آنجا که به دختران و زنان و خدم و حشم خود هم آموزش دادند و تا دیر زمانی بدینگونه باقی ماندند.
سپس در یک بخشنامه به همه شهرها نوشت: توجه کنید هر کس بینهای بر او اقامه شد که علی و اهل بیتش را دوست میدارد، نام او را از دیوان بردارید و بخشش و روزی او را ساقط کنید. و در پی آن دستور دیگری فرستاد: هر کس را که به موالات این گروه متهم داشتید، او را تنبیه نمایید و خانهاش را ویران کنید.
این رنج و بلا، در عراق بویژه در کوفه بیشتر و شدیدتر بود، تا آنجا که شخصی وارد خانهی مردی از شیعیان علی - علیهالسلام - میشود که به او اطمینان دارد و رازش را میگوید، در حالی که از نوکر و کنیزش ترسان است، و زمانی سخن میگوید که از او سوگندهای مؤکد و غلیظ بگیرد که بر او توانایی و قدرت یابد.
حدیثهای ساختگی و بهتان بسیاری منتشر شد؛ و فقیهان و قاضیها و والیان بر این روش پیش رفتند. گرفتارترین مردم در این کار، قاریان ریاکار و متدیّنانی بودند که دین را کامل نمیدانستند، ولی اظهار کرنش و پرهیزکاری میکردند و همزمان حدیثهای ساختگی میگفتند تا نزد والیانشان به نوایی برسند. نیز به هم نشینی با آنان تقرّب جستند تا بدینگونه به ثروتها و کشتزارها و خانهها برسند. سرانجام این خبرها و حدیثها به دست دیندارانی رسید که دروغ را حلال نمیدانستند، ولی آنها را پذیرفته و روایت کردند در حالی که گمان میکردند این سخنان حقّ است، و اگر آنها را باطل میدانستند روایت نمیکردند و به آن ایمان نمیآوردند.
وضع به اینگونه ادامه یافت تا زمانی که حسن بن علی - علیهماالسلام - درگذشت. بلا و فتنه افزایش یافت و از این قبیل افراد هر که باقی ماند، یا ناامن بود یا آواره و سرگردان.
پس از قتل حسین - علیه السلام - وضع دشوارتر شد، عبدالملک مروان به فرمانروایی رسید، بر شیعیان سخت گرفت و حجاج بن یوسف را بر آنان فرمانروا کرد. مردمان زاهد و صالح و دیندار با دشمنی علی و پیروی از دشمنانش و نیز با پیروی از مردمی که مدعی دشمنی با او بودند به او تقرّب جستند، روایت در فضل و سابقه و منقبتهای آنان را بسیار آوردند و در پایین آوردن مقام و عیبگویی، طعنه زدن و دوری جستن از علی فراوان گفتند. شخصی که گفته میشود جدّ اصمعی عبدالملک بن قریب است، در برابر حجاج ایستاده و فریاد برآورد: ای امیر، خانوادهام مرا عاق
کردند و علی نامیدند، اینک فقیر و ناتوانم و به صلهی امیر نیازمندم. حجاج تظاهر به خنده کرد و گفت: به دلیل لطافتی که به آن متوسل شدی، تو را بر فلان موضع فرمانروایی دادیم.
ابن عرفه معروف به «نفطویه» ـ از بزرگان و سرآمدان محدثان - در تاریخ خود(1)مطلبی مناسب با خبر آورده و میگوید: بیشتر حدیثهای ساختگی در فضائل صحابه، در دوران بنیامیه جعل شد، تا مردم خود را به آنها نزدیک سازند و دماغ بنیهاشم را به خاک بمالند.
مؤلف گوید: کار بدینگونه در خلافت بنیامیه - لعنهم الله - ادامه یافت تا زمانی که خلافت عباسی فرا رسید. در این زمان سختتر، تلختر، زیانبارتر و پیگیرتر بود. آنچه اهل بیت - علیهم السلام - و شیعیانشان از دولت آنان کشیدند، دشوارتر بود از آنچه در حکومت اموی متحمل شدند. چنانکه گفته شد: به خداوند سوگند، امیّه نسبت به آنان مرتکب نشد یک دهم آنچه بنی عباس انجام داد. زمانه جوان و پیر شد، در حالی که منزلت، ناپایدار و کینهتوزی، شعلهور بود و دوران جز ترشرویی نمیافزود، و روزگار جز مشقت برای اهل حق نمایان نمیکرد، و شیعه در بیشتر دورانها و سرزمینها پناهگاهی از این برنامهی بسیار زشت نداشت، جز گوشهگیری در زوایههای تقیه و صبر و شکیبایی پیشه کردن در برابر این مصیبت(2).
گویم:
اینک که حال این گذشتگانِ فرو رفته در پَستی را دانستید، با نیت پاک تو - نیتی که به انصاف آراسته شده است - روشن باشد که «دهلوی» که نزد اهل سنّت، به عنوان پیشتاز و دانشمند مشهور است، به تقلید از کابلی به این گروه روی آورده است که در آبشخورهای گل آلود فرو رفتهاند و از آب راهههای آلوده آشامیدهاند، کسانی که بذر گناه کاشتند و با فریب آبیاری کردند، مرگ درو کردند و خانهها بر پا داشتند، کاخها بنا نمودند، دروغ را نیرو بخشیدند و پلیدی را تأیید کردند، در دشمنی و ستیزه به اندک رضایت نداند و کارهای شگفتی مرتکب شدند که زشتی یادش در گذر زمانهها و عصرها باقی میماند.
«دهلوی» هم بهسان آنان عمل کرد، آب آنان را نوشید، از آنان پیروی نمود، تکبّرشان را نیکو شمرد، به گروه و حزب آنان پیوست، کینهی فراوان و انکارشان را برگزید، لغزشهایشان را پراکنده کرد، تزویر آنان را رواج داد، دریوزگیهای آنان را بیاراست، تصمیمهای آنان را استوار داشت،
1) ذهبی در شرح حالش گوید: «نفطویه امام، حافظ، نحوی، علامه، أخباری، ابوعبداللّه ابراهیم بن محمد بن عرفة بن سلیمان، عنکی أزدی واسطی، مشهور به نفطویه، دارای کتابهایی است ... دارای سنّت و دین و فتوت و مروت و زیرک بود. سال 323 درگذشت» سیرأعلام النبلاء: 15/75.نیز بنگرید: تاریخ بغداد: 6/159، وفیاتالأعیان: 1/47، المنتظم: 6/277، الوافی بالوفیات: 6/130، معجم الأدباء: 1/254.
2) الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة: 5ـ8.
رازهای مخفی آنان را پنهان کرد، نهادهایشان را پاکیزه و نیکو گردانید، تیرهایشان را برتری داد، قلمهایشان را تراشید، اسلحههایشان را تیز نمود، کتابشان را درس داد، گروههایشان را یاری کرد، پایههایشان را بنیان نهاد، دیوارهایشان را گِل اندود کرد، از آثار و به جاماندههای ایشان پیروی کرد، در گروههای ترسناک آنان فرورفت، در میان مسکنهای ایشان بیهوده به جستجو پرداخت، در مسیرشان راه پیمود، از خوراکشان سیر گشت، در معبدشان ساکن شد و به گزندشان زیان رسانید.
در نقد با دلیل قطعی وارد نشد. با درک و تأمل به نوری تابان، روشنی نیافت، به گونهای پذیرا از خطا نکردن و آزمودگی یاری نجست، از انصاف و بازشناسی خیر و شر برای نجات بخشی سودمند کمک نگرفت، از موعظهها و بازدارندهها و ضربههای سهمگین ملتجی به نجات دهندهای پسندیده نشد، به انکار واضحات پرداخت.
اگر دعوتکنندهی حق او را آواز میداد، ناشنوا میشد. اگر منادی راستی بر او بانگ میزد، نادرستی و پیمان شکنی و نیرنگ نمایان میساخت. در فروریختن پایههای دین، راههایی پیمود و در دفن جایگاههای یقینی، بیپروایی بسیار میکرد.
برای ردّ و ابطال و بیارزش نمایاندن فضیلتهای خاندان رسالت - علیهمالسلام - روشهای مختلفی نوآوری کرد. برای خاموش کردن نور حق با روایتهای دروغین، ستمکارانه و حسودانه کوشید. اگر فضیلتی شایسته و روایتی تابناک میشنید، چشمش چنان میچرخید که گویی در سختیهای مرگ و از غفلت و فراموشی در سستی است. رگهای گردنش متورم میشد و گوشتهای تنش به لرزه میافتاد و خشمش فزونی میگرفت، شبهههای بسیار زشت و اندیشههای پوچ نمایان میکرد. چیزی او را از فرو رفتن در لغزشها و گناهها باز نمیداشت و عاملی مانع دشمنی او نمیشد.
پیروانش را در تاریکی گمراهی افکند و در سرگردانی انداخت. در دلهایشان انواع کینهها و نفرت سخت کاشت. همهگونه میراث و دشمنی و کینه توزی برایشان به ارث گذاشت و سینههایشان را مالامال از خشم و غضب نمود. درون آنها را پر از آبی آلوده و تیره کرد. برای نیرنگها حیلهها و فنونی آفرید.
از شگفتیهای تناقض و تنافر و عجایب تناقض و انکار این است که: «دهلوی»، و نیز کابلی و پیشینیانی که همانند ایشان هستند، با این همه جدیت، تلاش، کوشش، مبالغه، وله و دلبستگی که برای خاموش کردن فضیلتهای تابان، و رد کردن منقبتهای ارزشمند خاندان طاهر دارند، خودشان به ادعای تمسک و پیروی از اهل بیت مباهات میکنند، و با نهایت سرگشتگی و انکار چنین مینمایانند که در جهت انتشار فضائل اختصاص یافته، برگزیدگان پیروی و انتخاب کنندگان
این برگزیده هستند.
به من بگویید دوستدار یاری دهنده کیست؟ کینه توز پر گوی کیست؟ روی آورنده دوست کیست؟ اعراض کننده بازدارنده کیست؟ پیرو بیآلایش کیست؟ منحرف جفاکار کیست؟ پیرو میراث پاکان مطهر و مؤمن به فضیلتهای این نیکوکاران کیست؟ روی گردان از پیروی و فرو رفته در گروه مردم بیسروپای فرومایه کیست؟ تعصب دهلویِ از اندازه و حساب خارج شده است بطوری که چه بسا مطالبی را که بر بت پرستان نیز حجت است انکار میکند، بلکه پذیرفتههای استاد و پدر ناصبی خود را منکر میشود، و گاهی آنچه را که خود اثبات کرده است، بدون پنهان کاری و پردهپوشی انکار میکند.
با همه این دوگانگی، مخالفت، بیدلیلی، تناقض گویی، دشمنی، کینهورزی، تعلّل، سستی و ضعف، ناتوانی، ناآگاهی، بیاطلاعی، معذلک با زبان ناسزا گویش پیشینیان ما را به زشتی یاد میکند و در دشنام دادن و تهمت زدن زیاده روی مینماید، دلبسته به بیهوده و ناسزاگویی است، روشش انکار واضحات، و شیوهاش رد کردن بدیهیات است، با دروغ و ساختههایش روحهای مسیلمه و سجاح(1)را شادمان میکند، برای باطل کردن حق بدترین آواز و وحشتناکترین فریاد را برمیآورد.
شگفتانگیزتر آن است که با این سخت کوشی و ناسزاگویی جهت ابطال و تکذیب و انکار فضیلتهای اهل بیت صلواتاللّه و سلام علیهم بالهایش را بر تصدیق ساختهها و ایمان به مطالب ساختگی درباره جانشینان بحق گسترده است، در حالی که استادان و استوانههای بزرگش بر دروغ بودن آنها گواهی دادهاند. نمیدانیم روز قیامت این مدعی دوستی اهل بیت بزرگوار علیهم آلاف التحیه و الثنا چگونه میخواهد با آنان روبرو شود؟ و اگر از او بپرسند درباره فضائل ثابت و صحیح آنان که تکذیب کرده است - در حالی که افراد ثقه بزرگ آنها را روایت و دانشمندان دانا و استاد تأیید کردهاند - چه پاسخی خواهد داد؟
این آغازی بر نقض و ابطال تفصیلی دروغپردازیهای این مرد است. خداوند متعال، توفیق دهنده و رهنمون به راه استوار است.
1) نام دو مدّعی مشهور نبوت در صدر اسلام.
دهلوی گوید:
«این حدیث باطلی است»
گویم:
حکم (دهلوی) مبنی بر بطلان این حدیث، از سخنان پوچ بیهوده و گفتههای بسیار زشت است، که از کینههای شدید، دشمنیها، انواع مخالفتها و سرسختیها پرده برمیدارد؛ چون گروهی بسیار از بزرگان پیشوایان با کمال، محدثان شایسته و استوانههای نامور با روایت آن شرافت یافتهاند و کتابهای خود را با تأیید و صحیح شمردن آن آراستهاند. نام گروهی از آنان چنین است:
نام گروهی از راویان این حدیث
1ـ سیلمان بن داود طیالسی (204).(1)
2ـ ابوبکر عبداللّه بن محمد بن ابیشیبة (239).
3ـ پیشوای حنبلیها، احمد بن حنبل (241).
4ـ ابوعیسی محمد بن عیسی ترمذی (279).
5ـ ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب نسایی (303).
6ـ حسن بن سفیان نسوی (303).
7ـ أبویعلی احمد بن علی موصلی (307).
8ـ ابوجعفر محمدبن جریر طبری (310).
9ـ خثیمة بن سلیمان طرابلسی (344).
10ـ أبوحاتم محمد بن حِبان ستی (354).
11ـ سیلمان بن احمد طبرانی (360).
12ـ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه حاکم نیشابوری (405).
13ـ احمد بن موسی بن مردویه اصفهانی (410).
14ـ أبونعیم احمد بن عبداللّه اصفهانی (430).
15ـ ابوالقاسم حسین بن محمد، مشهور به راغب اصفهانی (اوائل سده پنجم).
16ـ ابوبکر احمد بن علی بن ثابت، خطیب بغدادی (463).
17ـ ابوعمر یوسف بن عبداللّه بن عبدالبرّ قرطبی (463).
1) عددهای داخل کمانک، سال وفات این شخصیتهاست.
18ـ مسعود بن ناصر سجستانی (477).
19ـ ابوالحسن علی بن محمد بن مغازلی (483).
20ـ أبوشجاع شیرویه بن شهردار دیلمی (509).
21ـ محمد بن علی بن ابراهیم نطنزی (سدهی ششم)
22ـ أبومنصور شهردار بن شیرویه دیلمی (558).
23ـ أبوالمؤیّد، موفّق بن احمد مکی خوارزمی (568).
24ـ أبوالقاسم علی بن حسن بن عساکر دمشقی (571).
25ـ ابو حامد محمود بن محمد صالحانی (سده ششم)
26ـ ابوالسعادات، مبارک بن محمد بن أثیر جزری (606).
27ـ عبدالکریم بن محمد بن قزوینی رافعی (624).
28ـ عزالدین ابوالحسن علی بن محمد بن أثیر جزری (630).
29ـ ابوالرفیع سلیمان بن موسی کلاعی، معروف به ابن سبع (634).
30ـ ضیاءالدین ابوعبداللّه محمد بن عبدالواحد مقدسی (643).
31ـ ابوسالم محمد بن طلحة قرشی (652).
32ـ أبوعبداللّه محمد بن یوسف گنجی (658).
33ـ محبّ الدین احمد بن عبداللّه طبری مکّی (696).
34ـ ابراهیم بن محمد جوینی (724).
35ـ شمس الدین محمد بن احمد ذهبی (748).
36ـ محمد بن یوسف زرندی (حدود 750).
37ـ محمد بن مسعود کازرونی (سدهی هشتم)
38ـ علی بن شهاب الدین همدانی (786).
39ـ سید شهاب الدین احمد (سده نهم)
40ـ شهابالدین احمد بن علی معروف به ابن حجر عسقلانی. (سده نهم)
41ـ حسین بن معین الدین میبدی (870).
42ـ جلال الدین عبدالرحمن بن ابیبکر سیوطی (911).
43ـ شهاب الدین احمد بن محمد قسطلانی (923).
44ـ حاج عبدالوهاب بن محمد بخاری (932).
45ـ محمد بن یوسف شامی (سده دهم)
46ـ شهاب الدین احمد بن محمد بن حجر مکّی (973).
47ـ علی بن حسام الدین متّقی (975).
48ـ میرزا مخدوم بن عبدالباقی (995).
49ـ ابراهیم بن عبداللّه یمنی (سده دهم)
50ـ احمد بن محمد بن احمد حافی حسینی (سده دهم)
51ـ جمال الدین عطاء اللّه بن فضل اللّه شیرازی (سده دهم)
52ـ علی بن سلطان هروی قاری (1014).
53ـ عبدالرؤف بن تاج العارفین مناّوی (1031).
54ـ محمود بن محمد شیخانی قادری (سده یازدهم)
55ـ احمد بن فضل بن باکثیر مکّی (1147).
56ـ میرزا محمد بن معتمد خان بدخشانی (سده دوازدهم)
57ـ محمد صدرالعالم (سده دوازدهم)
58ـ ولی اللّه احمد بن عبدالرحیم، پدر دهلوی (1176).
59ـ محمد بن اسماعیل امیر یمانی صنعانی (1182).
60ـ محمد بن علی صبّان (سده دوازدهم)
61ـ احمد بن عبدالقادر عجیلی (سده دوازدهم)
62ـ سناء اللّه پانی پتی (سده دوازدهم)
63ـ مولوی مبین بن محبّ اللّه سهالی (1225).
64ـ مولوی محمد سالم بن محمد سلام دهلوی (سده سیزدهم)
65ـ مولی ولیّ اللّه بن حبیب سهالی (سده سیزدهم)
و بزودی ـ انشاءاللّه تعالی ـ گفتههای این محدثان بزرگ نقل میشود.
ابوداود طیالسی این حدیث شریف را با اسناد صحیح از ابن عباس در مسندش آورده است، متن آن چنین است:
«أبوعوانه، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس: رسول خدا ـ صلیاللّه علیه و سلم ـ به علی
علیه السلام فرمود: تو ولیّ هر مؤمن هستی بعد از من.»(1)
نخست شرح حال طیالسی سپس صحت حدیث را میآوریم. او استاد احمد و از رجال شش صحیح است:
1ـ ذهبی گوید: «امام ابوداود طیالسی، سلیمان بن داود، بصرهای حافظ، صاحب مسند. از حفظ سی هزار حدیث میخواند. فلاس گفت: حافظتر از او دیدم. عبدالرحمن بن محمد گفت: راستگوترین مردم است. گفت: درباره هزار استاد نوشتم از جمله ابن عون.»(2)
2ـ ذهبی گوید: «امام حافظ بزرگ ... از او روایت کردهاند: احمد، بندار، فلّاس و خلائق. فلّاس گفت: حافظتر از او ندیدم. دوستش ابن مهدی گفت: او راستگوترین مردمان است. عامر بن ابراهیم گفت: شنیدم أبوداود میگوید: درباره هزار استاد نوشتم. وکیع گفت: کسی نماند که از ابوداود حافظتر در حدیث طولانی باشد. این سخن به گوش او رسید، گفت: و نه کوتاه. ابن مدینی گفت: حافظتر از او ندیدم. عمر شبّه گفت: از حفظ أبوداود چهل هزار حدیث نوشتند. سال 204 در هشتاد سالگی درگذشت.»(3)
3ـ یافعی: «امام ابوداود طیالسی، سلیمان بن داود بصریِ حافظ و صاحب مسند...»(4)
4ـ دهلوی در بستان المحّدثین، در شرح حالش گوید: «یحیی بن مَعین و ابن مدینی و فلّاس و وکیع و دیگرانی از علمای رجال، او را عادل و ثقه با درجهای والا دانستند، و بحق او چنین بود.»
از شگفتیهاست که دهلوی حکم به بطلان حدیثی میکند که این عادل ثقه روایت میکند.
نص ابن عبدالبر بر صحت این سند
روایت ابوداود طیالسی را حافظ ابن عبدالبر چنین آورده و گوید: «ابوداود طیالسی روایت کرد از ابوعوانه، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که: رسول خدا ـ صلیاللّه علیه و سلم ـ به علی فرمود: تو ولی هر مؤمن بعد از من هستی.
به همین سند، از ابن عباس که گفت: نخستین شخصی بعد از خدیجه که با پیامبر ـ صلیاللّه علیه و سلم ـ نماز خواند عمویمان علی بن ابیطالب بود. ما را حدیث کرد عبدالوارث بن سفیان، از قاسم بن أصبغ، از احمد بن زهیر بن حرب، از حسن بن حمّاد، از أبوعوانه، از ابوبلج، از عمروبن میمون،
از ابن عباس که گفت: علی نخستین کسی از مردم بود بعد از خدیجه که به خداوند ایمان آورد.
ابوعمر گفت: این اسنادی است که کسی را یارای طعنه زدن به آن نیست، به علت صحت و ثقه بودن نقلش.»(1)
بنابراین ـ سپاس خداوند ـ ثابت شد که سند این حدیث، صحیح است و از هیچ جهت برای کسی جایی برای عیب جویی نیست. و صریحا آن را صحیح و ثقه دانستهاند.
از این عبارت، اجماع بر ثقه بودن رجال این سند آشکار میشود، و روایت طیالسی از این حدیث شریف نمایانگر اجماع بر صحّت آن است.
پس چه شد آنچه را که دهلوی پنداشته است؟! ...
شرح حال ابن عبدالبّر
برای شناخت ارزش این گفته حافظ ابن عبدالبّر، گوشهیی از فضائل او را یادآور میشویم:
1ـ سمعانی گوید: «حافظ ابوعمر یوسف بن عبداللّه بن عبدالبّر غری اندلسی قرطبی، امامی بزرگ و جلیل القدر بود و کتابها نوشت.»(2)
2ـ ابن خلکان گوید: «ابوعمریوسف بن عبداللّه بن محمد بن عبدالبّر بن عاصم غری قرطبی، امام دوران خود در حدیث و أثر و آنچه مربوط به آنهاست ... قاضی أبوعلی ابن سکرة گفت: شنیدم قاضی أبوولید باجی میگفت: در اندلس کسی در حدیث مانند أبوعمربنعبدالبّر نبود. باجی نیز گفت: أبوعمر حافظترین مردم مغرب است. ابومحمد ابن حزم گفت: در سخن درباره فقه حدیث، کسی را مانند او نمیشناسم، چگونه بهتر از او هست!... او در تألیف موفق بود و خداوند بوسیله او بهرهها عطا فرمود ... پیش از این در شرح حال حافظ خطیب ابوبکر احمد بن علی بن ثابت بغدادی آمد ... که او حافظ مشرق و ابن عبدالبر حافظ مغرب بود. و هر دو در یک سال در گذشتند ... هر دو امام در این فن بودند ...»(3)
3ـ ذهبی گوید: امام ابن عبدالبر شیخالاسلام، حافظ در مغرب ... در حفظ و دقت، بزرگ اهل زمان است ... و چنان درخشید که از پیشینیان خود در اندلس برتری یافت ... او دینداری بسیار خویشتن دار، ثقه، حجت و دارای سنّت و پیروی بود ... حمیدی گفت: ابوعمر فقیه، بسیار حافظ، دانا به قرائتها و اختلافها و علوم حدیث و رجال و در سماع قدیم بود ...»(4)
4ـ نیز ذهبی گوید: «ابن عبدالبر، امام، علامه، حافظ مغرب، شیخ الاسلام ... بزرگان را درک کرد و عمرش طولانی شد، جایگاهش بالا بود و طلبهها نزد او افزون شدند، گردآوری و تألیف کرد، مورد ثقه بود، دانشمندان زمانه در مقابل دانشش فروتنی کردند ... از کسانی است که به
درجه امامان مجتهد رسید. کسی که در کتابهایش نظری افکند، جایگاهش را در دانش گسترده و نیروی فهم و روانی ذهن مییابد. أبوالقاسم ابن بشکوال گفت: ابن عبدالبّر امام دوران و یگانه روزگار خویش بود...» و سخنان دیگران را درباره او آورده است.(1)
5ـ نیز ذهبی گوید: «یکی از بزرگان و صاحب تألیفات، حافظتر از او در اهل مغرب نیست، همراه با ثقه بودن، دینداری، بیآلایشی، تبحّر در فقه و ادبیات عرب و أخبار.»(2)
6ـ أبوالفداء: «در حدیث امام زمان خویش بود.»(3)
7ـ یافعی: «یکی از بزرگان و دارای تصنیفهاست، عمرش نود و پنج سال و پنج روز بود. گفته شد: از مردم مغرب حافظتر از او همراه با ثقه بودن و دینداری و بیآلایشی و تبحّر وجود ندارد ...»(4)
8ـ ابن شحنة: «امام یوسف بن عبداللّه بن محمد بن عبدالبّر، نویسنده مشهور از جمله الاستیعاب ...»(5)
9ـ سیوطی: «ابن عبدالبّر، حافظ، امام، حافظ مغرب ... در حفظ و دقت برتر از اهل زمان بود ...» سپس جملههایی درستایش از او آورده است.(6)
10ـ دهلوی، خودش در بستان المحّدثین، او را مورد ستایش فراوان قرار داده و بر خطیب و بیهقی و ابن حزم مقدّم داشته است ...
کلام مزّی بر صحت این سند
حافظ ابوالحجاج المزی از کسانی است که صحت این سند را میپذیرد. او در شرح حال مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است: «و روایت کرد ـ یعنی ابن عبدالبّر ـ با اسنادش از أبوعوانه، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت: علی نخستین کسی از مردم بود که بعد از خدیجه ایمان آورد. و گفت: این اسنادی است که کسی را در آن یارای طعنه زدن نیست، به علت صحت و ثقه بودن نقلش.»(7)
شرح حال حافظ المزی
المزی نیز از دانشمندان بزرگ نقّاد در حدیث و رجال است، همانگونه که در شرح حالهای او آمده است:
1ـ ذهبی گوید: «المزّی، استاد دانشمند دانا، حافظ یگانه، محدّث شام، جمال الدین ابوالحجاج یوسف بن زکی عبدالرحمن بن یوسف قضایی کلبی دمشقی شافعی. در خارج از شهر حلب سال 654 متولد شد، در المزة بزرگ شد، قرآن را حفظ کرد، به تفقه روی آورد ... اما در رجالشناسی پرچمدار است، چشمها مانندش ندیده است، کتاب تهذیب الکمال را در دویست جزء به انجام رسانید ... او ثقه حجت، با دانش فراوان و اخلاق نیکو، با سکوت بسیار و جدا کم سخن و راستگو ...»(1)
2ـ نیز ذهبی گوید: «استادمان امام، علّامه، حافظ، ناقد، محقق، مفید، محدّث شام ... شناسای نحو و صرف، بینا در لغت، که در فقه و اصول مشارکت داشت، در حقایق معقول پژوهش میکرد، متن و اسناد حدیث را روایت میکرد، در شناسایی رجال و طبقههای آنان قوی بود، کسی که تهذیب الکمال را دیده باشد جایگاه او را در حفظ میداند، مانند او را ندیدم و کسی مانند او را ندیده است، اهل دین و صفای باطن و فروتنی، رهایی از ریاست، قناعت، عقیده نیکو، کم سخنی. هر کس نیازمند تهذیب الکمال است ... دوازدهم صفر سال 742 در گذشت.»(2)
3ـ نیز ذهبی گوید: «امام یگانه، عالم حجت، مأمون، شرافت محّدثان، بزرگ ناقدان، استادمان و برطرف کننده مشکلات ما ... آنکه در فنون حدیث، معناهایش، لغتهایش، فقهش، علتهایش، صحیحش، سقیمش و رجالش برتری یافت، در معنایش کسی مانند او دیده نشد، و خودش مانند خویش ندید، همراه با دقت، حفظ، زیبایی خط، دیانت، اخلاق و عقیده نیکو، زیبایی، رفتار صالح، نگهداری و نیکی، اقتصاد در معیشت و لباس، ملازمت، اشتغال و سماع همراه با خردمندی کامل و شایستگی و فهم و درک صحیح.»(3)
4ـ أسنوی: «ابوالحجّاج جمال الدین ... حافظترین مردم زمان خویش بویژه در باب رجال پیشین، از شهرهای مختلف به سوی او به جهت روایت و درایت سفر کردند. در لغت و تصریف بزرگی بود، از مردم کناره گزیده و تکلّف را رها کرده بود.»(4)
5ـ ابن الوردی: «شیخ الاسلام، حافظ جمال الدین ... در شناخت رجال بیهمانند بود و در
دانشها بهرهها داشت.»(1)
6ـ سبکی: «بزرگ و استاد و پیشوای ما: استاد جماالدین ابوالحجاج المزی، حافظ زمان ما، پرچمدار سنت و جماعت، بر دوش دارنده سنگینی این صناعت، بر تن کرده زره طاعت، امام حافظان، سخنی که انکارش نمیکنند و گواهی بر خود که ادا میکنند و درجهای که اگر بزرگان دشمن آن را منتشر کنند آن را به انجام رسانند، یگانه زمانهاش به اجماع و استاد دورانش که به گفتهها گوش فرا میدهد، کسی که بعد از ابن عساکر مانندش نیامد، هر چه لشکریان این دانش افزایش یابد و سرزمینها را پُر کند ...
گویم: حافظتر از این سه ندیدم: المزی و ذهبی و پدر... و به هر حال، استادمان المزی اعجوبه دوران خویش بود، یک روز کامل برایش حدیث میخواندند، در حالی که نقلها متفاوت، اسنادها مختلف، و ضبط نامها مشکل میشد، ولی او اشتباه نمیکرد و غفلت نمیورزید ... و ریاست محدثان در دنیا به او پایان پذیرفت ...»(2)
7ـ ابن حجر عسقلانی: «المزّی، ابوالحجاج جمال الدین المزّی ... در شام و حرمین و مصر و حلب و اسکندریه و غیر آنها حدیث شنید، لغت و تصریف را خوب آموخت، خیلی با حیا و خویشتندار، قانع، متواضع و مهربان با مردم هر چند که گوشهگیر از آنان بود، بسیار کم سخن تا آنجا که فقط وقتی از او پرسیده میشد، پاسخ میداد و نیکو میگفت ... ذهبی گفت: در این زمینه کسی حافظتر از او ندیدم ... تهذیب الکمال را تألیف کرد و در زمانه خود به شهرت رسید و پنج بار آن را حدیث کرد، و بسیاری از شنیدههایش را برای تمام طبقات، عالی و دانی حدیث کرد، اغلب محدثان دمشق و جاهای دیگر نزد او شاگردی کردند و از او بهره گرفتند و مشکلات را از او پرسیدند و به فضیلت و والایی یادش اعتراف کردند. أبوحیان در کتاب «القطرالحبی» در مدح و ستایش او مبالغه کرده است، و هم چنین ابن سید الناس ...
ذهبی گفت: سلسله حافظان بدو پایان گرفت ... کسی قدر و منزلت او را نمیدانست مگر اینکه بسیار هم نشینی با او کرده باشد، او خیر و دیندار و از کودکی نگهدار خود با نهادی سالم بود.»(3)
8ـ ابن قاضی شهبه: «امام، علامه، حافظ بزرگ، استاد محدثان، بزرگ حافظان، اعجوبه زمان ... حافظان به پیشی گرفتن او اقرار نمودند و نزدیک به پنجاه سال حدیث گفت، بزرگان و حافظان
از او حدیث شنیدند. بیست و سه سال ریاست دارالحدیث الأشرفیة را بر عهده داشت. ذهبی گفت: ... ابوحیان و ابن سیدالناس و دیگرانی از دانشمندان آن دوره در ستایش او بسیار گفتند. در صفر سال 742 در گذشت.»(1)
9ـ سیوطی: «المزی، امام، عالم، دانا، حافظ یگانه، محدّث شام ...»(2)
10ـ ابن تغری بردی: «حافظ، حجت، جمال الدین ... در دوران خودش امام و یکی از حافظان مشهور بود...»(3)
11ـ شوکانی: «امام بزرگ، حافظ ... ذهبی گفت: ... بزرگان از او بهره گرفتند و شرح حالش را نوشتند و جدّا او را بزرگ داشتند. ابن سیدالناس در شرح حالش گفته که: او حافظترین مردم در شرح حالها و داناترین به راویان عرب و عجم بود، و ستایش او را بسیار کرده و توصیفهای سنگینی دارد. صفدی گفت ...»(4)
سخنی در ثقه بودن رجال سند طیالسی
صحت سند روایت ابوداود طیالسی را با نص بزرگان حافظان مانند عبدالبّر و المزی دانستید. اینک بد نیست که بعضی از گفتههای علمای جرح و تعدیل را درباره هر یک از رجال سند ذکر شده بیاوریم:
1ـ أبوعوانه: ابوعوانه ـ وضّاح بن عبداللّه یشکری ـ در ثقه بودنش بسنده است که از رجال صحاح ششگانه است، همانگونه که ذهبی و ابن حجر عسقلانی صریحا گفتهاند، بدین ترتیب که در شرح حال او علامت کتابهای ششگانه را بر نام او قرار دادهاند.
ذهبی گفت: «6ـ وضّاح بن عبداللّه، حافظ ابوعوانه یشکری، مولی یزید بن عطا، از قتاده و ابن المنکدر حدیث شنید. عفان و قتیبه و لوین از او حدیث شنیدند. ثقه و در نوشتن دقیق بود. به سال 176 در گذشت.»(5)
ذهبی گفت: «6ـ وضّاح بن عبداللّه یشکری بزّاز واسطی، أبوعوانه، به کنیهاش شهرت دارد، ثقه مورد اعتماد. به سال 175 یا 176 در گذشت.»(6)
مخفی نماند که مرادش از طبقه هفتمین، طبقه بزرگان أتباع تابعین مانند مالک و ثوری است، همانگونه که در مقدمه کتابش بر آن تصریح کرده است.
2ـ أبوبلج
ابوبلج، یحیی بن سلیم، در سلامت از عیبها و مبرا از زشتیهاست، بزرگان او را ستوده و همه
پیشوایان او را ثقه دانستهاند.
المزّی گفت: «ابوبلج فزاری واسطی ـ و گفته میشود کوفی ـ که بسیار بزرگ است: نامش یحیی بن سلیم بن بلج است ... از او روایت کردند: ابراهیم بن مختار، حاتم بن ابی صغیرة، حصین بن نمیر، زائدة بن قدامه، زهیر بن معاویه، سفیان ثوری، سوید بن عبدالعزیز، شعبة بن حجاج، شعیب بن صفوان، هشیم بن بشیر، أبوحمزه سکری، و أبوعوانة.
اسحاق بن منصور از یحیی بن معین آورده که او ثقه است.
محمد بن سعد، و نسائی، و دارقطنی نیز چنین گفتند.
بخاری گفت: دربارهاش دیدگاهی است.
ابوحاتم گفت: راست و درست حدیث است و مشکلی ندارد.
محمد بن سعد از یزید بن هارون آورده که: ابابلج را دیدم در حالی که همسایهمان بود، کبوتران را میگرفت و با آنها اُنس میداشت، یاد خداوند را بسیار میکرد و میگفت: اگر قیامت بر پا شود وارد بهشت میشوم. میگوید به جهت یاد خداوند عزوجل.
آن چهار تا برایش روایت کردند.»(1)
پس آن چهار محدث - ابوداود، ترمذی، نسایی و ابن ماجة ـ حدیث او را صحیح دانسته و در صحاح خود، از او نقل میکنند ...
ابن معین، ابن سعد، نسایی و دارقطبی نصّ بر ثقه بودنش میکنند. ابوحاتم میگوید: حدیث او نیکوست و مشکلی ندارد ...
پیشوایان بزرگ مانند شعبه و سفیان ثوری ... از او روایت میکنند.
بنابراین فقط گفته بخاری در مقابل میماند که گفته: «دربارهاش دیدگاهی است.» و در این مقام به این گفته و امثال آن توجهی نمیشود. از این رو نمونهای از آن را یادآور میشویم.
عینی در شرح حدیث: «آخرین شبانه خود را وتر قرار دهید»، گوید: «در آن دلالتی بر واجب بودن وتر وجود دارد، و علما در این مورد اختلاف کردند.
قاضی أبوالطیّب گفت: تمامی علما گفتند که وتر، سنت است، حتی ابویوسف و محمد. و تنها ابوحنیفة گفت که آن واجب است و تکلیف نیست.
ابوحامد در تعلیقه خود گفت: وتر سنّت مؤکد است و واجب و تکلیف نیست، این مطلب را همه امت جز ابوحنیفه گفتهاند. بعضی هم گفتند: تعدادی با استدلال به این حدیث آن را واجب
1) تهذیب الکمال: 33/162.
گفتهاند، و به دنبالش گفته میشود که نماز شب واجب نیست، تا آخر کلام. و این که اصل در واجب نبودن است تا آنکه برایش دلیل اقامه شود.
کرمانی هم مشابه این سخن را گفته است.
عینی گوید: تمام اینها از آثار تعصب است، چگونه قاضی ابوالطیب و أبوحامد ـ که دو پیشوای معروف هستند ـ میگویند که این سخن نه صحیح و نه نزدیک به صحت است؟ و ابوحنیفه در این مورد یگانه نیست. قاضی ابوبکر بن عربی به نقل از سحنون و أصبغ بن الفرج آن را واجب دانسته است. ابن حزم نقل میکند که مالک گفت: هر کس آن را ترک کرد سرزنش و تنبیه شده است و شهادتش باطل میشود، ابن قدّامة در المغنی به نقل از احمد، و در المصنّف به نقل از مجاهد با اسناد صحیح آوردهاند که آن واجب است، و از ابن عمر با اسناد صحیح آمده که: دوست ندارم که وتر را رها کنم، گرچه دارای شتران سرخ باشم. ابن بطّال با اسناد از اهل قرآن از ابن مسعود و حذیفه و ابراهیم نخعی، و از یوسف بن خالد سمتی استاد شافعی وجوب آن را نقل کرد، و ابن ابیشیبة نیز از سعید بن مسیّب و أبوعبیده بن عبداللّهبن مسعود و ضحاک آن را نقل کرد.پایان کلام عینی.
اگر امر چنین است، چگونه بر ابوالطیّب و أبوحامد جایز است که این ادعای باطل را بنمایند؟ آنچه آوردیم، دلالت بر بیاطلاعی ایشان دارد. اما نادانی شخصی نسبت به چیزی، دانایی دیگری را نسبت به آن نفی نمیکند.
کسی ادعای پیگیری و تعقّب کرده که نماز شب واجب نیست. این کلام، سخنی بیهوده است، چون بر وتر دلیلهایی اقامه شده است، از جمله:
روایتی که ابوداود آورده است، از محمد بن مثنّی، از أبواسحاق طالقانی، از فضل بن موسی، از عبیداللّه بن عبداللّه عتکی، از عبداللّهبن بریده، از پدرش که گفت: شنیدم رسول صلیاللّهعلیه و سلم میفرمود: وتر حق است، هر کس آن را انجام ندهد، از ما نیست. وتر حق است، هر کس آن را انجام ندهد، از ما نیست. وتر حق است، هر کس آن را انجام ندهد، از ما نیست.
این حدیثی صحیح است، لذا حاکم آن را در مستدرک خود آورده، و صحیح دانسته است.
اگر بگویی: در اسنادش ابومنیب عبیداللّهبن عبداللّه وجود دارد که بخاری از او بد گفته است.
گویم: حاکم گفت: ابن معین او را ثقه دانسته است. و ابن ابی حاتم از پدرش آورده که: او در حدیث صالح است، و از بخاری که او را در شمار افراد ضعیف آورده عیبجویی نموده است. این
ابن معین امام این کار میباشد که توثیق او، حجّتی بسنده برای یک راوی است.»(1)
گویم: مطلب در اینجا نیز چنین است، ابن معین أبوبلج را ثقه دانسته و همین حجّتی بسنده است، بزرگان دیگری در این زمینه او را ثقه دانستهاند.
خلاصهای از شرح حال آنان که ابوبلج را ثقه دانستهاند
دانستید که یحیی بن معین، نسایی، دار قطنی و محمد بن سعد، ابوبلج را ثقه دانستهاند. شرح حال ابن معین و نسایی و دار قطنی و دیگر پیشوایانی را که او را ثقه دانستهاند، به زودی میآوریم. اما شرح حال مختصر ابن سعد چنین است:
1ـ سمعانی گوید: «ابوعبداللّه محمد بن سعد بن منیع کاتب زهری ... از اهل فضل و دانش بود، کتابی بزرگ در طبقات صحابه و تابعین و صالحین تا دوران خود به خوبی و نیکی نگاشت. از او روایت کردند: حارث بن ابیأسامه، حسین بن فهم و أبوبکر بن ابیالدنیا. از یحیی بن معین نقل شد که او را به دروغگویی متهم کرده است، شاید که نقل کننده اشتباه یا توهم کرده است، چون او از اهل عدالت است و سخنش دلالت بر راستگویی او دارد. او در بسیاری از روایاتش بهترین را میجوید. ابن أبی حاتم رازی گفت: از پدرم درباره محمدبن سعد پرسیدم، گفت: روایتهایش تصدیق میشود، نزد قواریری آمد و حدیثهایی درخواست کرد، او برایش حدیث گفت. ابراهیم حربی گفت: احمد بن حنبل هر هفته حنبل بن اسحاق را نزد ابن سعد میفرستاد و دو جزء از حدیث واقدی را از او میگرفت تا هفتهی دیگری آنها را مطالعه کرده و باز میگرداند و قسمت دیگری را میگرفت. ابراهیم گفت: اگر میرفت و آنها را از او میشنید، برایش نیکوتر بود.
در جمادی الثانیه سال 230 در گذشت ...»(2)
2ـ ابن خلکان: «او یکی از فضلای بزرگوار، بسیار راستگو و ثقه و دانشمند بود، حدیث و روایت بسیار داشت، کتابهای زیادی نگاشت در حدیث و فقه و غیر آنها.
حافظ أبوبکر نویسنده تاریخ بغداد دربارهاش گفت: محمد بن سعد نزد ما از اهل عدالت است، و حدیثش دلالت بر راستگویی او دارد، در بسیاری از روایاتش بهترین را میجوید ...»(3)
3ـ ذهبی: «محمد بن سعد حافظ، علامه ... ابن فهم گفت: بسیار دانشمند است و کتابهای
فراوان دارد در حدیث و فقه و غریب(1)...»(2)
4ـ ذهبی گوید: «امام، دانشمند أبوعبداللّه محمد بن سعد، حافظ ... ابوحاتم گفت: همیشه راستگوست.»(3)
5ـ نیز ذهبی گوید: «محمدبن سعد مولی بنی هاشم از هیثم و ابن عیینة و خلق. سال 230 درگذشت.»(4)
6ـ ابن حجر: «بسیار راستگو، فاضل، از طبقه دهم. سال 230 در 62 سالگی درگذشت.»(5)
7- سیوطی: «محمد بن سعد بن منیع بصری حافظ...»(6)
3ـ عمروبن میمون
عمرو بن میمون ثقه و مورد اعتماد است... پیشینیان و متأخران بر او نص دارند:
1ـ ابن عبدالبّر: «عمرو بن میمون أودی ابوعبداللّه. پیامبر را درک کرد و نزد ایشان اقرار کرد، در دوران زندگیش و زمان رسول خدا مسلمان بود. از معدود تابعان بزرگ اهل کوفه بود. روایت شد که عمروبن میمون شصت بار حج و عمره انجام داد. سال 75 در گذشت.»(7)
2ـ ابن أثیر: «در زمان پیامبر، اسلام آورد، و یکصد حج - یا به قولی: هفتاد حج - انجام داد. صدقهاش را به پیامبر پرداخت، از معدود کوفیها در کتاب تابعین است. سال 75 درگذشت، هر سه محدث، از او نقل کردند.»(8)
3ـ ذهبی: «عمروبن میمون أودی، از عمر و معاذ و طائفة حدیث نقل کرد و از او: زیادبن علاقه و أبواسحاق و محمدبن سوقة و دیگران. حج و عبادت بسیار انجام داد، اوست که میمونها را سنگسار کرد. سال 74 درگذشت.»(9)
4ـ ابن حجر: «ثقه عابد، ساکن کوفه بود، سال 74 یا پس از آن درگذشت.»(10)
5ـ ابن حجر: «دوران جاهلیت را درک کرد و پیامبر را ندید ... عجلی گفت: کوفهای تابعی ثقه است. ابوبکر بن عیّاش از أبواسحاق آورده که اصحاب پیامبر عمروبن میمون را میپذیرفتند...، ابن معین و نسایی گفتند: ثقه است ... ابن عبدالبر در الاستیعاب او را نام برد و گفت: پیامبر را درک کرد و او را تصدیق کرد و در زمان حیاتش مسلمان بود. ابن حیان او را در افراد ثقه تابعین نام برده
است.»(1)
6ـ ابن حجر: «جاهلیت را درک کرد و در دوران حیات پیامبر بر دست معاذ و یارانش اسلام آورد.» سپس ثقه بودنش و خبر سنگسار کردن میمونها را یادآور شد که برخی آن را ناپسند دانستهاند، هر چند که در صحیح بخاری آمده است.(2)
نقل ابوداود در مسندش دلیل ثبوت آن است
دیدیم که افزون بر ثقه بودن رجال سند و صحیح بودن طریق آن، همین نکته که ابوداود طیالسی این حدیث را در مسندش آورده، به تنهایی دلیلی بر استواری و اعتبار آن است. این نقل در آن کتاب وجود دارد، و علمای متأخر آن را از او آوردهاند. وصابی گفت: «از عمران بن حصین که گفت: شنیدم رسول خدا میفرمود: به راستی علی از من است و من از او هستم، و او بعد از من ولیّ هر مؤمن است. ابوداود طیالسی در مسندش، و حسن بن سفیان در کتاب فوائد، و أبونعیم در فضائل الصحابه آن را نقل کردند.»(3)
ابن حزم مسند طیالسی را بر موطأ مالک مقدم میدارد
بزرگی جایگاه مسند أبو داود طیالسی به جایی رسیده است که ابن حزم اندلسی آن را بر موطأ مالک مقدّم داشته است.
ذهبی گفت: «برای ابن حزم، کلام کسی یادآوری شد که میگوید: برترین نوشتار، موطّأ است. گفت: بلکه کتابهای برتر برای تعظیم اینهاست: دو صحیح (مسلم و بخاری)، صحیح سعید بن السّکن، المنتقی از ابن جارود، المنتقی از قاسم بن أصبغ، مصنّفِ الطحاوی، مسندِ راهویه، مسندِ طیالسی، مسند حسن بن سفیان ... و آنچه در مسیر این کتابها حرکت کرده و فقط به کلمات رسول خدا اختصاص یافته است.
پس از اینها، کتابهایی که در آن کلمات پیامبر و گفته دیگران آمده است، مانند: مصنّفِ عبدالرزاق ... و مؤطّأ ابن أنس، و مؤطّأ ابن أبیذئب ...»(4)
شرح حال ابن حزم
در شرح حال ابن حزم - که مسند طیالسی را بر موطأ مالک ترجیح داده - چنین آوردهاند:
1ـ ذهبی: «ابومحمد بن حزم، علامه علی بن احمد ... دارای تألیفات، در حالی که از شهرش رانده شده بود، در گذشت... در منتهای ذکاوت و تیزهوشی، و دانش گسترده نسبت به کتاب، سنّت، مذهبها، ملتها، ادیان، عربی، ادبیات، منطق، شعر بود، همراه با راستی، امانت، دیانت و حشمت ...»(1)
2ـ سیوطی: «ابن حزم، امام، علّامه، حافظ، فقیه ... در جمادی الأولی سال 457 در گذشت.»(2)
کلام ابن عربی در الفتوحات المکیة شایان ذکر است که گفت: «پیامبر را در خواب دیدم که با محمد بن حزم محدّث معانقه کرد، پس یکی در دیگری غیب شد و جز یکی که رسول خدا بود دیده نمیشد، این نهایت پیوستگی است، که از آنان تعبیر به اتحاد میشود»
مسند طیالسی در کتابهای اسناد
مسند أبوداود طیالسی از کتابهای مشهور و معتبر است، لذا دهلوی آن را در کتابش بستان المحدثین آورده است که درباره کتابهای معروف و مشهور تألیف کرده است ...
هم چنین از کتابهایی است که دانشمندان در نوشتههایشان اسنادهای خود را به آن میرسانند، در شمار اسنادهای خود که به کتابهای با جلالت میرسانند؛ مثلاً سند روایت أبومهدی عیسی بن محمد ثعالبی، که در مقایسه الأسانید آمده است. و ثعلبی ـ همانگونه که معروف است ـ از استادهای هفتگانهای است که پدر دهلوی افتخار میکند به پیوند اسنادهایش به آنان، او از بزرگان سرشناس قرن یازدهم است:(3)
«مسند أبوداود طیالسی. حافظ ابن حجر گفت: آن مقداری است که بعضی اصفهانیها از روایت یونس بن حبیب جمع آوری کردند. مرا خبر داد ـ یعنی علی بن محمد بن عبدالرحمن أجهوری - به او، که همه مسند از حدیث ابوبکر صدیق تا حدیث عمر را برایش خواندم و برای غیرش اجازه گرفتم ـ از شمس رملی، از زکریا؛ حیلوله و از برهان علقمی، از عبدالحق سنباطی، هر دو از حافظ أبوالفضل ابن حجر به قرائت بر ابوالفرج عبدالرحیم بن مبارک غزی قاهری؛ حیلوله و از نور القرافی و کرخی و ابن الجاتی، از جلال سیوطی، به سماع بر ابوالفضیل محمد بن عمر بن حصن الملتوتی، و با اجازه برای غیر آن از أبوالفرج غزّی به سماع و اجازه برای آنچه گذشت، از ابوالعباس احمدبن منصور جوهری؛ حیلوله جلال سیوطی از محمد بن محمد بن مقبل حلبی، از صلاح بن ابیعمر، او و جوهری از فخر بن بخاری، جوهری به سماع و دیگری به اجازه از ابوالمکارم احمد بن محمد بن لبّان و أبوجعفر صیدلانی به اجازه از ابوعلی حداد، اولی به سماع و
دومی به حضور، از ابونعیمِ حافظ، از عبداللّه بن جعفر بن احمد بن فارس به سماع، از یونس بن حبیب، از ابوداود طیالسی، سپس آن را ذکر کرد...»
گفته کامل ابن عبدالبر
متن کامل کلام حافظ، ابن عبدالبر را میآوریم به جهت فائدههایی که سیاق گفتهاش در بردارد. او در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام گوید: «روایت شد از: سلمان، ابوذر، مقداد، حذیفه، خباب، جابر، أبوسعید خدری، زیدبن أرقم که: علی بن ابیطالب نخستین کسی است که اسلام آورد. همگی این افراد، او را بر دیگران برتری دادند.
ابن اسحاق گفت: نخستین کسی که به خداوند و پیامبرش محمد ـ صلی اللّه علیه و سلم ـ ایمان آورد، خدیجه و از مردان علی بن ابیطالب است. و این گفته ابن شهاب است با این تفاوت که او گفت: از مردان بعد از خدیجه، و این گفته همگان درباره خدیجه است.
ما را حدیث کرد احمد بن محمد، از احمد بن فضل، از محمد بن جریر از احمد بن عبداللّه دقاق از مفضل بن صالح، از سماک بن حرب، از عکرمه، از ابن عباس که گفت: علی چهار خصلت دارد که دیگری ندارد: او نخستین فرد - از عرب و عجم - است که با رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و سلم ـ نماز خواند. او آن کسی است که در هر پیشروی پرچمش با خودش بود. او کسی است که همراه با پیامبر بردباری و ثبات ورزید، روزی که دیگران از ایشان گریختند. و او همان کسی است که پیامبر را غسل داد و در قبرش نهاد.
پیش از این در باب ابوبکر، نام افرادی که عقیده دارند ابوبکر نخستین شخصی است که اسلام آورد، یاد کرده است.
از سلمان فارسی روایت شد که گفت: نخستین فرد این امت که بر پیامبر در حوض وارد میشود، علی بن ابیطالب نخستین اسلامپذیر است.
این حدیث مرفوعا از سلمان فارسی از پیامبر ـ صلی اللّه علیه و سلم ـ روایت شده است که گفت: نخستین فرد این امت که بر حوض وارد میشود، علی بن ابیطالب است، نخستین کسی که اسلام آورد. و مرفوع دانستن آن سزاوارتر است، چون چنین مطالبی با رأی درک نمیشود.
ما را حدیث کرد احمد بن قاسم، از قاسم بن أصبغ، از حارث بن ابیأسامه، از یحیی بن هاشم، از سفیان ثوری، از سلمة بن کهیل، از ابیصادق، از حنش بن معتمر، از علیم کندی، از سلمان فارسی که گفت: رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و سلم ـ فرمود: نخستین فرد از شما که بر حوض وارد میشود، نخستین کسی است که اسلام آورد، یعنی علی بن ابیطالب.
ابوداود طیالسی روایت کرد از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و سلم ـ به علی فرمود: تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی.
به همین طریق، از ابن عباس ـ رضی اللّه عنهما ـ آوردهاند که گفت: نخستین کسی که با پیامبر ـ صلی اللّه علیه و سلم ـ بعد از خدیجه نماز خواند، علی بن ابیطالب است.
ما را حدیث کرد عبدالوارث بن سفیان، از قاسم بن أصبغ، از احمد بن زهیر بن حرب، از حسن بن حماد، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس ـ رضی اللّه عنهما ـ که گفت: از مردم بعد از خدیجه، علی نخستین کسی بود که به خداوند ایمان آورد.
أبوعمر گفت: این اسنادی است که کسی به آن طعنه نزده است به جهت صحت و ثقه بودن ناقلانش.»(1)
اعتبار کتاب الاستیعاب
«در این کتاب به کتابهایی اعتماد کردم که نزد اهل علم سیره و تبارشناسی شناخته شده است و بر کتابهای تاریخ شناخته شده که دانشمندان برای شناخت رویداد تاریخ اسلام و سیره اهلش به آنها اعتماد کردهاند.»
ابن أثیر در مقدمه کتاب خود (أسدالغابة): مردم درباره نامهای اصحاب کتابهای بسیاری گرد آوردند. گروهی شمار بسیاری از نامهای آنان را در کتابهای تبارشناسی و غزوهها و غیر آن آوردند که هدف و مقصودشان از این کار مختلف است، جز آنان که جمع آوری نامهای آنان ختم شد به حافظ اصفهانی، ابوعبداللّه بن منده، أبونعیم احمد بن عبداللّه، و امام ابوعمر بن عبدالبر قرطبی. خداوند از آنان راضی باد، ثوابشان فراوان، تلاششان را ستایش، أجرشان را بزرگ، و جای باز گشت آنان را گرامی دارد. آنان نیکو گرد آوردند، توان خود را به کار گرفتند، و یاد نیکی پس از خود به جای گذاشتند، پس خداوند متعال اجری فراوان به آنان عطا فرماید که ایشان گرد آوردند آنچه را که از هم پاشیده بود.»
ابن خلکان در شرح حال ابن عبدالبر گوید: «در نامهای صحابه کتابی ارزشمند گرد آورد و آن را الاستیعاب نامید.»(2)
4.ذهبی در شرح حالش گوید: «او را تألیفهایی است که در تمامی درونمایهاش مانند ندارد ... از جمله کتاب الاستیعاب فیالصحابة، که مانندش را کسی ندارد.»(1)
5.نیز گفت: «کتابی گرانقدر مفید گرد آورد، نام آن الاستیعاب فی أسماء الصحابه.(2)
6.چلبی در کشف الظنون گفت: «الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، کتابی از حافظ أبوعمر یوسف بن عبداللّه، معروف به ابن عبدالبر نمری قرطبی متوفی سال 463.و آن کتابی گرانقدر است...»(3)
7.دهلوی در بستان المحدّثین گفت: «الاستیعاب فی معرفة الأصحاب از ابو عمر عبدالبر، کتابی مشهور و معروف ...»
8.شاگردش رشید دهلوی در کتاب خود (ایضاح) تصریح میکند که الاستیعاب از کتابهای معتبر است.
9.ابن الوزیر صنعانی در مقدمه کتابش (الروض الباسم) در شمار آنچه درباره صحابة تألیف شده است، تصریح میکند که الاستیعاب از منابع کتاب أسدالغابة نوشته ابن الأثیر است. سپس گوید: «و نفیسترین کتاب در مورد صحابه، کتاب عزالدین ابن الأثیر است ...»
دانشمندان کلام بارها در پژوهشهای خود بر کتاب الاستیعاب اعتماد کردهاند و هنگام مناظره با امامیه به روایات آن استناد میکنند. در این مورد به کتاب التحفة تألیف دهلوی و کتاب الایضاح تألیف شاگردش رشید، و کتاب منتهی الکلام از حیدر علی فیض آبادی و غیر آن رجوع کنید.
هم چنین ابوداود طیالسی با سند صحیح از عمران بن حصین روایت کرده است از جعفر بن سلیمان ضبعی، از یزید الرشک، از مطرف بن عبداللّه بن شخیر، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و سلم ـ علی را با یک لشکر فرستاد، از او چیزی دیدند که زشت و عیبناک دانستند، چهار نفر پیمان بستند که پیامبر را از آنچه علی انجام داد، با خبر کنند. عمران گفت: هرگاه از مسافرتی باز میگشتیم ابتدا خدمت رسول خدا میرسیدیم تا ایشان را ببینیم، آنگاه به خانهمان برویم. این چهار نفر آمدند، یکی از آنان به پا ایستاد و گفت: ای رسول خدا، نمیبینید که علی چنین و چنان کرد؟ حضرت از او روی گردانید. دومی برخاست و مانند آن گفت. حضرت از او روی گردانید. سومی برخاست و مانند آن گفت. از او روی گردانید. سپس چهارمی به پاخاست و مانند آن گفت. رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و سلم ـ فرمود: «با علی چه کار دارند! علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(4)
درستی این اِسناد را هنگامی خواهید دانست که شرح حال او و یارانش را - ضمن سخن در باب روایت احمد بن حنبل - میآوریم.
حافظ ابوبکر عبداللّهبن محمد معروف به ابن ابیشیبة در کتاب المصنف حدیث ولایت را نقل کرده است. متن روایتش چنین است:
«12170 ـ عفّان، از جعفر بن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف، از عمران بن حصین که گفت:
رسول خدا لشکری فرستاد و علی را فرمانده آنان کرد. علی چیزی انجام داد که آن را زشت داشتند. چهار نفر از اصحاب رسول خدا پیمان بستند که او را آگاه کنند. آنان اگر از سفری باز میگشتند، ابتدا به حضور رسول خدا میرسیدند، بر ایشان سلام میکردند و مینگریستند، سپس به سوی خانههایشان میرفتند. وقتی لشکر آمد، بر رسول خدا سلام کردند، یکی از آن چهار نفر ایستاد و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینی که علی چنین و چنان کرد؟ رسول خدا به سوی او آمد، در حالی که خشم در چهرهشان دیده میشد، و فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از علی، و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
در مورد صحت این حدیث، حافظ سیوطی گوید:
«حدیث چهلم ـ از عمران بن حصین: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از علی هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ابن ابیشیبة آن را نقل کرده و صحیح میداند.»(2)
شرح حال ابوبکر ابن ابیشیبة
بعضی گفتههای آنان را در ستایش ابن ابیشیبه میآوریم:
1ـ عبدالغنی مقدسی: «أبوزرعه رازی گفت: حافظتر از ابوبکر ابن ابیشیبة ندیدم. صالح بن محمد گفت: حافظترین مشایخ را در مذاکره حدیث، ابوبکر ابن ابیشیبة دیدم...
... از ابو جعفر محمد بن صالح بن هانی شنیدم که میگفت: از یحیی بن معین درباره سماع ابوبکر ابن ابیشیبة از شریک پرسیدم. گفت: ابوبکر نزد ما بسیار راستگو است و اگر ادعای شنیدن از کسی با جلالتتر از شریک را بنماید، مورد تصدیق خواهد بود...... ابوطاهر سلفی ... از حافظ محمد بن ابراهیم مربّع که گفت: ابوبکر بن ابیشیبة نزد ما آمد، بغداد با وجود او دگرگون شد، منبری در مسجد الرصانه برایش بر پا شد ... .
... عمر بن علی میگفت: حافظتر از ابن ابیشیبه ندیدم، با علی بن مدینی نزد ما آمد ...
... ابوزید علقی برایم گفت: به احمد بن حمید گفتم: حافظترین مردم کوفه کیست؟ گفت: أبوبکر بن ابیشیبة. آن را برای أبوبکر نقل کردم. گفت: گمان نمیکردم نزد من اقرار کند. احمد بن علی گفت: احمد بن حمید به دار ام سلمة شناخته میشد. او از بزرگان و مفتیان و حافظان کوفی بود.
احمدبن حنبل گفت: ابوبکر بن ابیشیبه بسیار راستگو بود.
ابوحاتم گفت: کوفی ای ثقه است.
بخاری گفت: در محرم سال 235 در گذشت ...»(1)
2ـ ذهبی: «امام، سرآمد، بزرگِ حافظان، نویسنده کتابهای مهم: مسند، مصنف، تفسیر ... او از همردیفان: احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه، علی بن مدینی، در سن، محل تولد و حفظ است. یحیی بن معین چند سال از آنان بزرگتر است ...
او دریایی از دریاهای دانش بود، و در توان حفظ ضرب المثل بود.
بخاری، مسلم، أبوداود و ابن ماجه ... از او حدیث نقل کردند.
احمد بن حنبل گفت: ابوبکر بسیار راستگوست. من او را بیشتر از برادرش عثمان دوست دارم.
احمد بن عبداللّه عجلی گفت: ابوبکر ثقه و حافظ حدیث بود.
عمروبن علی فلّاس گفت: کسی را حافظتر از ابوبکر بن ابیشیبه ندیدم. حافظ، ابوعباس عقدة از عبدالرحمن بن خراش از أبوزرعه که میگفت: حافظتر از أبوبکر بن ابیشیبه ندیدم ...
خطیب گفت: ابوبکر با دقت و حافظ بود ...»(2)
3ـ ذهبی: «ابوبکر بن ابیشیبة، حافظ، بینظیر، پایدار سربلند ... احمد گفت: ابوبکر بسیار راستگو است و من او را از برادرش عثمان بیشتر دوست دارم. عجلی گفت: ثقه و حافظ است.
فلاس گفت: حافظتر از أبوبکر بن ابیشیبه ندیدم. ابوزرعه رازی نیز چنین گفت.
ابوعبید گفت: حدیث به چهار نفر ختم شد: ابوبکر بن ابیشیبه گویندهترین، احمد فقیهترین، ابن معین گردآورترین، و ابن مدینی داناترین آنان به حدیث میباشند.
صالح بن محمد گفت: داناترین و علتیابترین کسی را که در حدیث درک کردم، ابن مدینی است، و حافظترین آن هنگام مذاکره ابوبکر بن ابیشیبه میباشد.
از أبوعبیده نقل شده است که گفت: بهترین آنان در تنظیم کتاب، ابوبکربن ابیشیبه است. خطیب گفت: ابوبکر با دقت و حافظ بوده، مسند و احکام و تفسیر تألیف کرد.
بخاری گفت: سال 235 در گذشت.»(1)
4ـ ابن حجر: «... بخاری، مسلم، أبوداود، ابن ماجه از او روایت کردند. و نسایی با واسطه احمد بن علی قاضی و زکریا ساجی برایش روایت کردند ... و احمد بن حنبل، محمد بن سعد، أبوزرعه و أبوحاتم ...»(2)
سیوطی، صحیح دانستن او را نقل کرده و با آن همداستان شده است.
سیوطیِ حافظ در رسالهاش (القول الجلی) نقل کرده که ابوبکر بن ابیشیبه این حدیث شریف را صحیح دانسته و نسبت به آن سکوت اختیار نموده است، همانگونه که دانستید، و سکوت در چنین وضعی، جایگاه قبول و موافقت است.
از مقدمه رساله نامبرده حافظ سیوطی برمیآید که حدیثهای او معتبر است، چون گوید: «و بعد، این نمونه، یک قطره از قطرههای دریاهای متلاطمی است که بخش اندکی از منقبتهای درخشان آقایمان علی کرم اللّه وجهه است که آن را، القول الجلی فی فضائل علی نامیدم، شامل چهل حدیث گرامی برای راویانش و نیز توضیح برخی واژگان ناآشنا و معنیهای دشوار آن است. از خداوند تقاضا دارم که آن را از من بپذیرد و به برکت تمسک به دوستی اهل بیت، بهترین آرزوها را روزی من بفرماید».
سیوطی و حکم به صحت حدیث
سیوطی خودش این حدیث را صحیح میداند. وی در کتابش (جمع الجوامع) چنین تصریح میکند: «علی از من است و من از علی هستم و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من میباشد. در کتاب المصنّف از
عمران بن حصین آمده و صحیح است.»(1)
حکم متّقی به صحیح بودن حدیث
متقی هندی با ابن ابیشیبه و سیوطی در حکم به صحت این حدیث توافق دارند. در کتابش آمده است: «علی از من است و من از علی هستم و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
در المصنّف، از عمران بن حصین آمده و صحیح است.»(2)
حکم بدخشی به صحت این حدیث
محمد بن معتمد خان بدخشی در چند کتاب خودش از آنان پیروی کرده است:
در مفتاح النجا گوید: « ابن ابیشیبه با سندی که صحیح میداند، مرفوعا از پیامبر آورده است: علی از من است و من از علی هستم و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.» بدخشی در تحفة المحبّین گوید: «علی از من است و من از علی هستم، و علی ولیّ هر من بعد از من است. ابن ابیشیبه با سند صحیح آورده و در فضائل الصحابه نیز رسیده، هر دو از عمران بن حصین.»
حکم قاضی سناءاللّه به صحت این حدیث
هم چنین قاضی سناءاللّه حکم به صحت سند حدیث ابن ابیشیبه کرده است، و بدین ترتیب صریحا عیبجویی نصراللّه کابلی را در این مورد، پاسخ میگوید. در کتابش (سیف مسلول) گوید:
«سوم: حدیث بریده از پیامبر که فرمود: علی از من است و من از علی هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. گفتند: ولی، همان اولی به تصرف و همو امام است. لیکن در اسنادش اجلح آمده که شیعه و مورد اتهام است، پس به خبر او احتجاج نمیشود. ملّا نصراللّه کابلی چنین گفت.
لیکن این حدیث را ابن ابیشیبة با سند صحیح از عمران بن حصین روایت کرده است.»
حدیث در کتاب المصنّف با لفظهای متعدد
این حدیث را ابوبکر بن ابیشیبة در کتابش (المصنّف) به لفظهای مختلفی نقل کرده است.
از جمله: با لفظی که پیش از این آمد.
لفظ دیگر: از علی بدگویی مکن، که او از من است و من از او هستم، و او ولیّ شما بعد از من
میباشد. از عبداللّهبن بریده از پدرش.»
این حدیث را متّقی گفت.(1)
لفظ دیگر: عمران بن حصین گوید: رسول خدا لشکری فرستاد و علی را فرمانده آن گماشت. آنان غنیمت به دست آوردند، علی کاری کرد که نپسندیدند، و در نقل دیگری: علی از غنیمت یک کنیز گرفت. چهار نفر از لشکر با یکدیگر پیمان بستند که وقتی خدمت رسول خدا بر سند، ایشان را از این جریان آگاه کنند. آنان اگر از مسافرتی باز میگشتند نخست خدمت رسول خدا میرسیدند، بر حضرتش سلام میکردند و نظر میافکندند، سپس به سوی خانههای خود میرفتند. هنگامی که لشکر بازگشت، بر رسول خدا سلام کردند و یکی از آن چهار نفر ایستاد و گفت:
ای رسول خدا، آیا نمیبینید که علی از غنیمت کنیزی گرفته است؟ حضرت از او روی برگردانید.
سپس نفر دوم به پاخاست و همان سخن را گفت، از او هم روی گردانید. سپس سومی ایستاد و مانند آن را گفت، از او روی برگردانید. سپس چهارمی ایستاد، رسول خدا به سویش آمد در حالی که خشم در چهرهشان دیده میشد و فرمود: از علی چه میخواهید!! علی از من است و من از علی هستم، و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ابن جریر آن را آورده و صحیح دانست.»(2)
این حدیث را احمد در مسندش از عمران بن حصین چنین نقل کرده است: «عبدالرزاق (و عفان به همین مضمون که لفظ از حدیث عبدالرزاق است)، از جعفر بن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف بن عبداللّه، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و علی بن ابیطالب ـ رضی اللّه عنه ـ را بر آنان فرمانده نمود. او در سفرش کاری انجام داد. لذا چهار نفر از اصحاب پیمان بستند که کارش را به رسول خدا گزارش کنند. عمران گفت: ما هرگاه از سفری باز میگشتیم، با رسول خدا آغاز و بر ایشان سلام میکردیم. آنان بر حضرتش وارد شدند. یکی از آنان ایستاد و گفت:
ای رسول خدا! علی چنین و چنان کرد، از او روی گردانید. سپس نفر دوم ایستاد و گفت: ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد، از او روی گردانید. سپس سومی ایستاد و گفت: ای رسول خدا،
علی چنین و چنان کرد، از او روی گردانید.
سپس چهارمی ایستاد و گفت: ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد.
رسول خدا -در حالی که چهرهاش تغییر کرده بود- به سوی چهارمی آمدند و فرمود: علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
سخن در ثقه بودن رجال مسند احمد
تمامی رجال مسند روایت احمد بن حنبل، از ثقههای پذیرفته شده مشهور هستند، بدین قرار:
یکم - عبدالرزاق بن همام
بخشی از گفتهها در مدح و ستایش عبدالرزاق چنین است:
1ـ یافعی: «حافظ، علامه که از هر گوشهای به سوی او رهسپار میشوند، استاد، امام عبدالرزاق بن همام یمنی صنعانی حمیری نویسنده آثار مختلف.
از معمر، ابن جریج، اوزاعی، و همردیفان اینان روایت کرده است، و پیشوایان به سوی او به یمن رفتند.
گفته شد: پس از رسول خدا مردم به سوی کسی همانند او رهسپار نشدند.
گروهی از طریق او، از پیشوایان اسلام روایت کردند، مانند: امام سفیان بن عیینه، امام احمد، یحیی بن معین، اسحاق بن راهویه، علی مدینی و محمودبن غیلان.»(2)
2ـ سمعانی: «أبوبکر عبدالرزاق بن همام صنعانی، گفته شد: بعد از رسول خدا مردم به سوی کسی همانند او رهسپار نشدند ...»(3)
3ـ ابن خلّکان: «ابوبکر عبدالرزاق بن همام بن نافع صنعانی: گفته شده مردم به سوی هیچ کسی چون او رهسپار نشدند ...»(4)
دوم - عفّان ابن مسلم
او از رجال دو صحیح و از ثقههای پابرجاست.
1ـ مقدسی: «عفان بن مسلم صفّار انصاری، مولی عزرة بن ثابت، کنیهاش أبوعثمان، از: وهیب
بن خالد، صخربن جویریه و چند تن دیگر (حدیث) شنید ... سال 220 در سن 86 سالگی در بغداد در گذشت.»(1)
2ـ ذهبی: «عفان بن مسلم، حافظ استوار، صفّار، محدّث بغداد ... یحیی بن قطّان گفت: اگر عفّان موافق من شد به کسی که مخالفتم کند توجه نمیکنم. عجلی گفت: عفّان ثقه استوار و دارنده سنت است ...»(2)
3ـ ذهبی: «عفان بن مسلم صفار، أبوعثمان، حافظ. از: هشام دستوایی، همام، و طبقه او روایت کرده است. از او روایت کردهاند: بخاری، ابراهیم حربی، أبوزرعه و گروهی. او در احکام جرح و تعدیل ثابت بود. سال 220 در گذشت.»(3)
سوم ـ جعفر بن سلیمان
1ـ ابن حبان: «جعفر بن سلیمان ضبعی حرشی از مردم بصره و کنیهاش أبوسلیمان بود. بر قبیله بنی ضبیعه وارد شد و به آن نسبت داده شد. از: ثابت، و مالک بن دینار روایت میکند. ابن مبارک و مردم عراق از او روایت میکنند، در رجب سال 178 در گذشت.
از شیخین خشمگین بود.
حسن بن سفیان، از اسحاق بن ابیکامل، از جریر بن یزید بن هارون ـ در برابر پدرش ـ گفت: پدرم مرا نزد جعفر بن سلیمان ضبعی فرستاد، به او گفتم: به ما رسیده است که ابوبکر و عمر را دشنام میدهی. گفت: دشنام هرگز، ولیکن خشم هر چه خواهی. گفت: پس او مانند الاغ، رافضی است.
أبوحاتم گفت: جعفر بن سلیمان از افراد ثقه با دقت در روایتها میباشد، جز این که به اهل البیت گرایش داشت، و دعوت کننده به مذهبش نبود.
در میان پیشوایان اهل حدیث ما اختلافی نیست که فرد دقیق بسیار راستگو، اگر بدعتی داشته و به سوی آن دعوت نکند، احتجاج به حدیثهای او جایز است. و اگر دعوت به بدعت خود کرد، احتجاج به حدیثهایش نمیشود. به همین علت، حدیث گروهی از کسانی را که بدعتی داشته و به سوی آن دعوت میکردند - هر چند که ثقه بودند - رها کردیم، و به گروهی ثقه احتجاج کردیم که گرایش سوء داشتند، ولی به آن دعوت نمیکردند. به هر حال، نسبت بنده به پروردگارش میباشد، اگر خواست به جهت آن او را عذاب میکند و اگر خواست او را میبخشد، و بر ماست که روایتها را از آنان بپذیریم اگر ثقه بودند، بنابر آنچه چند جا از کتابم آوردم.»(4)
2ـ مقدسی گوید: «جعفر بن سلیمان حرشی ضبعی، بر بنی ضبیعه بصری وارد شد، کُنیهاش ابوسلیمان است. از: ثابت بنانی، جعد بن عثمان، ابوعمران جونی، یزید الرشک و سعید جریری (حدیث) شنید. قطن بن نسیر، یحیی بن یحیی، قتیبه و محمد بن عبید بن حسان، از او روایت کردند.»(1)
3ـ سمعانی گوید: «از او روایت کردند: ابن المبارک، اسحاق بن ابیاسرائیل، عبیداللّه بن عمر قواریری و مردم عراق. سال 178 در گذشت. از شیخین ابوبکر و عمر خشمگین بود ...»(2)
4ـ ذهبی گوید: «ثقه فقیه است، و با وجود دانش فراوانش گفته شد: او بیسواد و از پارسایان شیعه بود.»(3)
5ـ ابن حجر گوید: «بسیار راستگو و پارسا بود، لیکن شیعهگری میکرد.»(4)
چهارم ـ یزید الرّشک
همگی اصحاب صحاح از او روایت کردند.
ذهبی گوید: «یزید بن ابییزید ضبعی رشک، از مطرف و معاذ روایت کرده و شعبة و ابن علیة از او روایت کردهاند. ثقه متعبّد. سال 130 در گذشت.»(5)
پنجم ـ مطرف بن عبداللّه
او نیز از رجال تمام صحاح است.
1ـ مقدسی گوید: «مطرف بن عبداللّه بن شخیر عامری، أبو عبداللّه، او را از بنیحریش دانستهاند. عمران بن حصین از آن دو شنید ... سال 95 در گذشت.»(6)
2ـ ذهبی گوید: «مطرف بن عبداللّه ... از عابدان اهل بصره بود ...»(7)
3ـ ذهبی گوید «مطرف بن عبدالله بن شخیر حریشی عامری، أبوعبدالله، یکی از سرشناسان...»(8)
4ـ ابن حجر گوید: «ثقه، عابد، فاضل.»(9)
پس روشن شد که متهم کردن این حدیث به دروغ و بطلان، کاملا دروغ و بهتان و خسران است...
«ابن نمیر، از اجلح کندی، از عبدالله بن بریده، از پدرش بریده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دو گروه به یمن فرستاد، یکی به فرماندهی علی بن ابیطالب، دیگری به فرماندهی خالد بن ولید، و فرمود: اگر به یکدیگر برخورد کردید، علی بر مردم فرماندهی کند. و اگر از هم جدا شدید هر یک از شما بر سربازانش.
بریده گفت: با بنی زید از مردم یمن برخوردیم و جنگ کردیم. مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند، جنگجویان را کشتیم و خانوادهها را به اسارت گرفتیم، علی زنی از اسیران را برای خود برگزید. بریده گفت: خالد بن ولید همراه من به رسول خدا نامهای نوشت و ایشان را از آن آگاه کرد. هنگامی که خدمت پیامبر رسیدم، نامه را دادم، آن را قرائت فرمود. خشم را در چهره رسول خدا صلی الله علیه و سلم دیدم. گفتم: ای رسول خدا این جایگاه پناه آور است، مرا همراه مردی فرستادی و فرمانم دادی که او را اطاعت کنم. به آنچه فرستاده شده بودم، عمل کردم. رسول خدا فرمود: «درباره علی بدگویی مکن، که او از من است و من از او، و او ولیّ شما بعد از من است.»(1)
سخن در موثق بودن سند دوم
رجال این سند نیز از بزرگان ثقه مورد اعتماد عبارتند از
یکم ـ عبدالله بن نمیر
1ـ ذهبی گوید: «عبدالله بن نمیر، حافظ، امام، أبوهشام همدانی خارفی کوفی، پدر حافظ بزرگ محمد. از: هشام بن عروة، أعمش، اشعث بن سوار، اسماعیل بن ابیخالد، یزیدبن ابیزیاد، عبیدالله بن عمر، و تعدادی دیگر حدیث شنید. از او: احمد، ابن معین، اسحاق کوسج، احمدبن فرات، حسن بن علی بن عفان و گروهی دیگر حدیث نقل کردند.
یحیی بن معین و دیگرانی او را ثقه دانستند، او از بزرگان اصحاب حدیث بود. سال 199 درگذشت...»(2)
2ـ ذهبی گوید: «از او: پسرش، احمد و ابن معین روایت کردند. حجت است. سال 199 درگذشت.»(3)
3ـ ابن حجر گوید: «ثقه، دارنده حدیث، از اهل سنت و بزرگان طبقهی نهم است.»(4)
دوم ـ أجلح بن عبدالله
1ـ ذهبی گوید: «أجلح بن عبدالله بن حجیة کندی، از شعبی و عکرمه روایت کرد. و از او: قطان، ابن نمیر و گروهی روایت کردند. او را ابن معین و غیر او ثقه دانستهاند. نسایی او را ضعیف شمرده که شیعه است، با این که شریک از او روایت کرده است و میگوید: شنیدیم هر که ابوبکر و عمر را دشنام داد یا فقیر شد یا کشته شد سال 145 درگذشت.»(1)
2- ابن حجر: «راستگوی شیعی، از طبقه هفتم، به سال 45 درگذشت.(2)
پیرامون ثقه بودن این شخص بحث بیشتری خواهد آمد...
سوم ـ عبدالله بن بریده
1ـ ذهبی گوید: «عبدالله بن بریده، قاضی مرو، از پدرش، عمران بن حصین، عائشه و سمرة حدیث شنید و از او: مالک بن مغول، حسین بن واقد، و أبو هلال حدیث نقل کردند. ثقه است. سال 15 متولد شد و سال 115 در سن صد درگذشت».(3)
2ـ ابن حجر گوید: ثقه است.(4)
این حدیث را از ابن عباس با سند زیر نقل کرده است:
«یحیی بن حماد، از ابوعوانه، از أبوبلج، از عمرو بن میمون که گفت: نزد ابن عباس نشسته بودم، نُه نفر نزد او آمدند و گفتند: ای ابن عباس! یا با ما میآیی یا از این افراد، ما را جدا کنی. ابن عباس گفت: با شما میآیم. آن روز سالم بود، پیش از آنکه نابینا شود. آنان گرد هم آمدند و گفتگو کردند و ما نمیدانیم چه گفتند. او آمد در حالی که لباسش را تکان میداد و میگفت: أف و تف! به مردی دشنام دادند که دارای ده ویژگی است.
[1] مردی را دشنام دادند که پیامبر به او فرمود: به راستی مردی میفرستم که خداوند هرگز او را شرمنده نمیکند، خدا و پیامبرش را دوست میدارد. برای آن کار، سر بالا کرد هر آنکه سر بالا کرد. فرمود: علی کجاست؟ گفتند: او در کاروان است و آرد آسیاب میکند.
فرمود: کسی از شما نبود که آرد آسیاب کند؟ او آمد در حالی که چشمانش متورم بود و تقریبا نمیدید. در چشمان او دمید، سپس پرچم را سه بار به اهتزاز در آورد و به او داد. آنگاه صفیه دختر
حییّ را آورد.
سپس فلانی را با سوره توبه فرستاد، آنگاه علی را در پی او فرستاد و آن را از او گرفت. فرمود: آن را نمیبرد جز مردی که از من است و من از او هستم.
[2] به عموزادگانش فرمود: چه کسی در دنیا و آخرت مرا یاری میکند؟ در حالی که علی با او نشسته بود، آنان خودداری کردند. علی گفت: من در دنیا و آخرت شما را یاری میکنم. فرمود: تو ولیّ من در دنیا و آخرت هستی. از او گذشت. سپس پیش یکایک آنان آمد و فرمود: کدام یک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری میکند؟ آنان خودداری کردند. علی گفت: من در دنیا و آخرت شما را یاری میکنم. فرمود: تو در دنیا و آخرت ولیّ من هستی.
[3] او نخستین کسی بود که بعد از خدیجه اسلام آورد.
[4] رسول خدا پیراهن خود را روی علی و فاطمه و حسن و حسین نهاد، و فرمود: جز این نیست که خداوند میخواهد آلودگی را از شما اهل بیت بزداید و شما را کاملاً پاکیزه بدارد.
[5] همچنین: بلا را بر جان خود خرید، جامهی پیامبر را پوشید و در جای او خوابید. مشرکان به سوی پیامبر سنگ میافکندند. ابوبکر آمد در حالی که علی خوابیده بود. او فکر میکرد پیامبر خداست. گفت: ای پیامبر خدا! علی به او گفت: پیامبر خدا به سوی چاه میمون رفت، او را دریاب. ابوبکر به سرعت رفت و با او وارد غار شد. در آن حال، پی در پی سنگ به سوی علی پرتاب میشد، همانگونه که پیامبر سنگباران میشد. علی، از درد به خود میپیچید و سرش را در پیراهن پیچیده تا صبح بیرون نیاورد. سپس سرش را بر آورد. گفتند: تو بسیار بدجنس هستی، دوستت را سنگباران میکردیم، اوبه خود نمیپیچید، ولی تو به خود میپیچی و آن را زشت دانستیم!
[6]با مردم به غزوه تبوک رفت. علی به پیامبر گفت: با شما بیرون آیم؟ پیامبر خدا به او فرمود: نه. علی گریست. به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبر نیستی؟ سزاوار نیست که من بروم، جز این که تو جانشین من باشی.
[7] پیامبر خدا به او فرمود: تو ولیّ من نسبت به هر مؤمن بعد از من هستی.
[8] و درهای مسجد جز در علی را بست...
[9] فرمود: هر کس من مولایش هستم، علی مولای اوست.
[10] خداوند عز و جل در قرآن به ما خبر داد که از اصحاب شجره راضی شده و از آنچه در دلهایشان است آگاه شد، آیا به ما خبر داد. که سپس بر آنان خشمگین شده است؟
عمر گفت: اجازهام دهید گردنش را بزنم. پیامبر فرمود: آیا به راستی این کار را میکردی؟! تو چه میدانی! شاید خداوند بر اهل بدر اطلاع یافت و گفت: هر آنچه خواهید انجام دهید.
عبدالله از پدرش از ابومالک کثیربن یحیی، از ابوعوانه، از ابوبلج از عمروبن میمون، از ابن
عباس، به همین گونه روایت کرد.»
وثاقت سند سوم
رجال این سند نیز ثقههای مورد اعتماد هستند و عبارتند از:
یکم ـ یحیی بن حماد
ذهبی گوید: یحیی بن ابی زیاد شیبانی، اهل بصره. کنیهاش: ابوبکر و گفته میشود أبومحمد... از او روایت کرد: اسحاق بن راهویه، بندار، اسحاق کوسج، بکاربن قیتبه، دارمی، اسحاق بن سیار، کدیمی و گروهی دیگر. او را ابوحاتم و دیگران ثقه دانستهاند.
محمدبن نعمان بن عبدالسلام گفت: عابدتر از یحیی بن حماد ندیدم و گمان دارم هیچ نخندید. گفته شد: سال 215 درگذشت.»(1)
ذهبی در جای دیگر گوید: «ثقه متأله است.»(2)
ابن حجر: «ثقه عابد است.»(3)
دوم ـ أبوعوانه
سوم ـ أبوبلج
چهارم ـ عمرو بن میمون
موثق بودن این افراد را در ضمن بحث از موثق بودن سند أبو داود طیالسی دانستید.
از نظر آنان تنها نقل احمد، خود دلیل اعتبار نزد آنها است.
این تمام مطلب است، اضافه بر این که تنها به همین دلیل که احمد، حدیثی را در مسند خود بیاورد، اعتبار این حدیث و اعتماد بر آن و حجیت آن را نشان میدهد. چند وجه بر این مطلب دلالت دارد که به طور خلاصه میآوریم:
نخست: مسند احمد اصلی از اصول است.
سبکی در طبقات خود به این کلام تصریح میکند. پس تکذیب حدیث ولایتِ ذکر شده در مسندی که اصلی از اصول است، عین دیوانگی و مسخرگی است، و این با انصاف و عدالت مخالفت دارد.
دوم: احمد کتابش (المسند) را با این تعبیر وصف میکند که اصل بزرگی است. سبکی آن را از
ابوموسی مدینی از احمد نقل کرده است.
آیا از حدیث ولایت که در این اصل بزرگ نقل شده است، دست برمیدارید؟ آن هم با طعنه متعصبانه و دشمنانه سرسخت؟
سوم: این مسند مرجعی مورد اعتماد است - آنگونه که از أبوموسی مدینی نقل شده است - و مرجع مورد اعتماد، باید پذیرفته و تصدیق شود. علاوه بر اینکه بارها و بارها از افراد ثقه، یکی پس از دیگری نقل شده است.
چهارم: حدیثهای مسند، از میان حدیثهای بسیار و شنیدههای فراوان گزینش شده؛ آن را ابوموسی گفته و سبکی از او نقل کرده است. بدون شک گزینش، خود دلیلی بر اهتمام و توجه بیشتری است.
پنجم: المسند، امام قرار داده شده، آنگونه که در گفته مدینی است و از آنچه امام قرار داده شده، پیروی و اقتدا میشود.
ششم: این مسند را احمد مورد اعتماد پناهنگاه و مستند قرار داده است، چنانکه ابوموسی مدینی چنین آورده است. پس حدیث ولایت را که در آن ذکر شده است، کسی انکار نمیکند جز آنکه در عناد فرو رفته باشد. و رد کردن آن را تحمل نمیکند جز کسی که در تارهای شک و دشمنی گرفتار است.
هفتم: احمد، حدیثهای مسند را از میان بیش از هفتصد هزار حدیث برگزیده است. احمد خود بر این امر تصریح میکند، آنگاه که خطاب به دو فرزندش عبدالله و صالح و پسر برادرش حنبل بن اسحاق، مسند را برایشان میخواند. این مطلب را ابوموسی مدینی - ضمن مطالبی که سبکی از او نقل کرده - بیان میدارد.
پس حدیث ولایت که در آن ذکر شده، در نهایت اعتماد و اعتبار است و به رنگ آمیزهای افراد تفرقه انداز و منکر، گوش فرا داده نمیشود.
هشتم: احمد، کتاب مسند را برای مسلمانان مرجع قرار داده است، آن هم هنگام بروز اختلاف در حدیث پیامبر. گوید: «اگر در آن نبود، حجت نیست». پس کسی نباید به تکذیب حدیث ولایت که در آن آمده اقدام کند، زیرا حکم شده که هنگام اختلاف و مشاجره به آن مراجعه کنند. بلکه این حدیث حجت قاطع است، لذا هیچ همهمه و فریادی اثر ندارد.
نهم: عبدالله بن احمد گواهی داده است که پدرش از میان هفتصد هزار حدیث، این مسند را انتخاب کرده است...
دهم: ابوموسی بارها و بارها گواهی داده است که احمد در این مسند روایتی نیاورده جز از
فردی که راستگویی او نزدش ثابت شده باشد. و حدیثی را که لفظ آن نادر باشد، هر چند که مشهور و رجال اسنادش ثقه باشند، کنار زده است. و در مسند، از جهت اسناد و متن حدیث، احتیاط کرده است.
متن گفته سبکی که این وجوه ذکر شده را در بردارد.
این جملات، از توصیفهای مسند بود که سبکی و دیگران آوردهاند و گواهیهایی از احمد به نقل ابوموسی مدینی از او، که در شرح حال احمد در کتاب طبقات الشافعیه الکبری آمده است. متن گفته سبکی که تمامی آنها را دربردارد، از این قرار است:
«مسندش را که اصلی از اصول این امت است، تألیف کرد. امام حافظ ابوموسی محمدبن ابوبکر مدینی گفت: این کتاب - یعنی مسند امام أبوعبدالله احمدبن محمد بن حنبل شیبانی ـ اصلی بزرگ و مرجعی مورد اعتماد برای اصحاب حدیث است، از میان حدیثهای بسیاری و شنیدههای فراوانی گزینش شده است، و امام و مورد اعتماد و هنگام منازعه ملجا و مستند قرار گرفته، بنابر آنچه پدرم و دیگران ما را از آن آگاه کردند که: مبارک بن عبدالجبار ابوالحسین از بغداد برایشان نوشت، از أبواسحاق ابراهیم بن عمر بن احمد برمکی از ابوعبدالله عبیدالله بن محمدبن محمد بن حمران بن عمر بن بطه از ابوحفص عمربن محمدبن رجا از موسی بن حمدون بزار از حنبل بن اسحاق که گفت: عمویم یعنی امام احمد، من و صالح و عبدالله را جمع کرد و مسند را برایمان خواند، و کسی غیر از ما آن را از او نشنید یعنی به طور کامل و به ما گفت:
این کتابی است که جمع آوری و گزینش کردم از میان بیش از هفتصد و پنجاه هزار حدیث. پس آنچه مسلمانان از حدیث رسول خدا اختلاف دارند، به آن مراجعه کنید، اگر در آن بود که هیچ، وگرنه حجت نیست.
عبدالله بن احمد گفت: پدرم ده میلیون حدیث نوشت. و سیاهی در سفید ننوشت مگر اینکه آن را حفظ کرد. عبدالله گفت: به پدرم گفتم: چرا نوشتن کتاب را خوش نداشتی در حالی که مسند را نوشتی؟ گفت: این کتاب را پیشوا قرار دادم که اگر مردم در سنت رسول خدا اختلاف کردند، به آن مراجعه شود. و نیز گفت: پدرم مسند را از هفتصد هزار حدیث نقل کرد.
ابوموسی گفت: نقل نکرد مگر از کسی که راستگویی و دیانتش بر او ثابت شده بود. و به هر کسی که از امانتش بدگویی شده، توجه نکرد.
سپس با اسنادش به عبدالله فرزند امام احمد آورده و گوید: از پدرم درباره عبدالعزیز بن أبان پرسیدم، گفت: در مسند چیزی از او نقل نکردم و هنگامی که حدیث مواقیت را نقل کرد، او را رها
کردم.
أبوموسی گفت: در مورد تعداد حدیثهای مسند همواره از زبان مردم میشنیدم که چهل هزار است، تا این که در بغداد آن را بر ابومنصور بن زریق خواندم. از ابوبکر خطیب از ابن المنادی نقل کرد: کسی بیش از عبدالله بن امام احمدبن حنبل، از پدرش روایت نکرد، چون او مسند را که سی هزار است شنید و تفسیر را که یکصد و بیست هزار است، نیز شنید، که سی هزار به شیوهی سماع و باقی وجادهای است(1)نمیدانم آنچه ابن منادی آورده، منظورش بدون تکرار است یا چیزی دیگر با تکرار، که هر دو قول صحیح میشود. و اعتماد بر گفته ابن منادی است نه دیگری. گفت: اگر فرصتی یافتیم، ان شاءالله آن را شمارش میکنیم. اما تعداد اصحاب نزدیک به هفتصد نفرند.
ابوموسی گفت: آنچه را امام احمد در مسندش به ودیعت گذارده، در اسناد و متن آن احتیاط به کار برده است و چیزی وارد نکرده مگر این که سندش صحیح بوده است. دلیل بر آن، حدیثی است که ابوعلی حداد آورده از أبونعیم از ابن الحصین و ابن المذهّب از قطیعی از عبدالله از پدرش، از محمدبن جعفر، از أبوالتیاح از ابوزرعه از ابوهریره از پیامبر صلی الله علیه و سلم که فرمود: این قبیله از قریش امت مرا هلاک میکند. گفتند: ای رسول خدا ما را چه فرمان میدهید؟ فرمود: کاش مردم از آنان کنارهگیری کنند. عبدالله گفت: پدرم در بیماری که از آن در گذشت، به من گفت: این حدیث را کنار بگذار، زیرا بر خلاف حدیثهای پیامبر است یعنی این که فرمود: بشنوید و اطاعت کنید. این حدیث با وجود ثقه بودن رجال اسنادش، چون لفظش نسبت به حدیثهای مشهور شاذّ است، فرمان داد که کنارش نهند. و این دلیلی است بر آنچه بیان کردیم.»(2)
شرح حال سبکی
این مختصری از شرح حال سبکی نویسنده الطبقات است:
1ـ ابن قاضی شهبة: «عبدالوهاب بن علی... علامه، قاضی القضاة... در مصر از گروهی حدیث شنید و حضور یافت... فتوا داد، درس داد، حدیث گفت، تألیف کرد، و کار کرد و از پدرش نیابت داشت... ذهبی او را در المعجم المختص نام برده و او را ستوده کرده است. ابن کثیر گفت: مشکلات و گرفتاریهایی بر او گذشت که بر هیچ قاضی پیش از او نگذشت، و منصبهایی را به دست آورد که برای کسی قبل از او فراهم نشده بود. حافظ شهابالدین ابن حجر گفت: ابن سعد مشایخ او را استخراج کرد ولی قبل از کامل کردنش درگذشت. قسمتهایی از دانش از فقه و اصول
را به دست آورد. هم چنین در حدیث و ادبیات مهارت داشت و در عربی سرآمد شد و مشارکت یافت...
در ذیحجه سال 771 به طاعون به شهادت رسید...»(1)
2ـ ابن حجر: «.. در شام ریاست قضاوت و منصبها به او پایان یافت و به علت قضاوت، بارها و بارها ناراحتی کشید. با این همه در نهایت ثبات بود... و با سن اندکش کتابهای بسیاری تألیف کرد که بر او خوانده شد و در حیات و پس از مرگش منتشر شد.»(2)
شرح حال أبوموسی مدینی
ابوموسی مدینی ـ که سبکی در مدح مسند احمدبن حنبل از او نقل میکند - از حافظان بزرگ مشهور است.
1ـ ذهبی: «ابوموسی مدینی، حافظ محمد بن ابیبکر عمربن احمد، حافظ، دارای کتابها... پس از خودش کسی مانند خود به جا نگذاشت. در جمادی الاولی در گذشت با مهارت در حفظ و رجال، دارای پارسایی، عبادت، جلالت و تقوی بود.»(3)
2ـ سبکی: «.. از او روایت کردند حافظ أبوبکر محمدبن موسی حازمی، حافظ عبدالغنی، حافظ عبدالقادر رهاوی، حافظ محمدبن مکی، حسن بن ابیمعشر اصفهانی، ناصح بن حنبلی و افراد بسیاری...
ابن ربیثی گفت: تا آنجا زیست که یگانهی دورانش و استاد زمان خود در اسناد و حفظ شد. ابن النجار گفت: دانش او در آفاق منتشر شد، حافظان از او نوشتند، در علم و حفظ و اعتماد و دقت و دین و صلاح و روش صحیح و درستی ضبط و نقل و نیکویی تألیفها ویژگیهایی برایش جمع شد که برای دیگری گرد نیامده بود...
أبوالبرکات محمدبن محمود رویدینی گفت: بزرگان در منقبتهای او کتابهای بسیاری نوشتند...»(4)
3ـ أسنوی: «أبوموسی محمدبن عمربن احمد مدینی اصفهانی، امام، حافظ... پارسا و زاهد و متواضع بود...»(5)
4ـ ابن قاضی شهبة: «محمدبن عمربن احمدبن عمربن محمد، حافظ بزرگ، أبوموسی مدینی
اصفهانی، یکی از بزرگان... او حافظ با گستره وسیع و دانشهای بسیار بود. أبوسعد سمعانی گفت: از او نوشتم و از او شنیدم، اوثقه بسیار راستگو است. ابن ربیثی گفت... در جمادی الاخر سال 581 درگذشت.
شرح حال او را در یک کتاب مستقل آوردهام».(1)
سخن ابن عساکر در مدح مسند
عمربن محمد، عارف نهروانی مدنی و فاضل، رسالهای در باب مناقب احمدبن حنبل، پس از پایان مسند در سال 1163 نگاشت. در آن مینویسد:
«ابن عساکر گفت: به واسطه حدیث مصطفی راههای اسلام و هدایت شناخته میشود، بیشتر احکام بر آن بنا میشود و شناخت حلال و حرام از آن برگرفته میشود. گروهی از بزرگان، حدیثی را که به دستشان رسیده، نوشتهاند.
بزرگترین کتابی که آنها را گرد آورده است، مسند عظیم الشان، مسند امام احمد است که کتابی گرانبها است. برای شنیدن و به دست آوردن آن به سویش مسافرت میکنند، زیرا تألیف کنندهاش امام احمد است که پیشگام در شناخت این شأن میباشد. این کتاب گران سنگ و حجم نزد بزرگان دانش شهرت دارد. حدیثهایش غیر از معاد به سی هزار میرسد، غیر از آنچه فرزندش عبدالله از اسنادهای عالی به آن افزود. مقصود احمد در جمع آوری آنها این بود که به هر کسی میرسد یا روایتش کند، اعتبارش به او بازگردد.»
سخن ابن جوزی در مدح مسند
در رساله یاد شده آمده است: «ابن جوزی گفت: هفتصد و پنجاه هزار حدیث از حدیثها نزد امام احمد، صحیح به شمار آمد. مراد از این اعداد، طریقها است نه متنها. او مسند مشهورش را از میان آنها نقل کرد که امت با قبول و تکریم آن را پذیرا شد، آن را حجت قرار دادند، هنگام اختلاف به آن مراجعه و به آن تکیه میشود. حنبل بن اسحاق گفت: عمویم من و صالح و عبدالله را جمع کرد و مسند را بر ما خواند و جز ما کسی آن را به طور کامل نشنید. سپس به ما گفت: این کتاب را از میان بیش از هفتصد و پنجاه هزار حدیث، گرد آوردم و برگزیدم، تا در مورد آنچه در حدیث پیامبر خدا اختلاف میشود، به آن مراجعه کنید.
1) شهبه، طبقات الشافعیه: 2/40/342.
اگر در آن یافتیدش درست است وگرنه حجت نیست. او نوشتن کتابها را دوست نمیداشت. در این باره به او گفته شد، گفت: این مسند را امام قرار دادم. اگر مردم در سنتی از سنتهای رسول خدا اختلاف کردند به آن مراجعه کنید.»
وجههایی که این سخن دربردارد پوشیده نیست، که هر یک از آنها برای وجوب پذیرش حدیث ولایت - که در مسند نقل شده - بسنده است، نیز برای رد بر کسانی که از آن عیبجویی میکنند.
ابن جوزی در کتاب الموضوعات گفت: «هرگاه حدیثی بیرون از کتابهای اسلام مانند: الموطا، مسند احمد، دو صحیح (مسلم و بخاری)، سنن ابوداود، ترمذی و مانند آن دیدید، در آن دقت کنید. اگر همانندی در صحاح و حسان داشت، امرش را سامان دهید. و اگر در آن شک کردید و دیدید که با اصول اختلاف دارد، رجال اسنادش را بررسی کنید و در مورد احوالشان، از کتابمان به نام «الضعفا و المتروکین» دقت کنید، تا وجه عیبجویی از آن را دریابید.»(1)
در این سخن، کتاب مسند، از کتابهای اصلی اسلام به شمار آمده است، و آن را در ردیف الموطا و دو صحیح و دیگر کتابهایی که نیاز به دقت و درنگ در اسناد حدیثهایش نیست، آورده است.
اعتماد ابن روز بهان و ابن تیمیه و ابن حجر بر ابن جوزی
این حکم ابن جوزی در کتابش موضوعات بود؛ و چه بسیار همانند ابن تیمیه و ابن روز بهان و ابن حجر بر احکام ابن جوزی در آن کتاب اعتماد کردهاند، به ویژه در زمینه فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام و اهل بیت. همین گونهاند کابلی نویسنده الصواقع و دهلوی و پیروانشان. گوشهای از موارد اعتماد قوم بر دیدگاههای ابن جوزی را میآوریم:
ابوالمؤید خوارزمی در آغاز کتابش (جامع مسانید ابیحنیفه) گوید: «و دلیل بر آنچه آوردیم، این است که هرگاه تعدیل بر جرح ترجیح یافت، جرح را بیاثر میکند. این مطلب را پیشوای پیشوایان تحقیق، ابن جوزی در کتاب خود (التحقیق فی أحادیث التعلیق) آورده است...»
ابن وزیر صنعانی ضمن بحث در اموری که میرساند تکفیر احمد به علت اعتقاد به تشبیه جایز نیست، گوید: «و از جمله به تواتر ثابت شده است که حافظ ابن جوزی از پیشوایان حنبلیها است و نزاعی در آن نیست. نیز تردیدی نیست که نوشتههایش در موعظه و متن درس فضلا و تحفه دانشمندانشان است، و براساس آنها موعظه و سخنرانی میکنند و در همه حالاتشان بر آن اعتماد
1) الموضوعات: 1/99
مینمایند. ابن جوزی در این کتابهایش، آنچه اقتضای منزه بودنشان از این عقیده را داشت، آورده است. و من بخشی از کلام او را در این زمینه میآورم...»(1)
ابن حجر مکی ـ با اشاره به حدیث مدینةالعلم - گوید: «مردم درباره این حدیث به اختلاف افتادند، گروهی از جمله ابن جوزی و نووی که شناخت آن دو به حدیث و نقلهایشان برای شما بسنده است..»(2)
دهلوی در پاسخ همان حدیث گوید: «ابن جوزی آن را در شمار احادیث ساختگی آورده است.»
ابن روز بهان در بحث حدیث نور میگوید: «ابن جوزی این حدیث را با معنایش در کتاب «الموضوعات» آورده است...»(3)
ابن تیمیه در حدیث مؤاخاة (تو برادرم و جانشینم هستی...) گوید: «ابوالفرج ابن جوزی در کتاب الموضوعات گوید...»(4)
ستایش ابن خلکان بر ابن جوزی
ابن خلکان، ابن جوزی را ستوده و در این زمینه مبالغه نموده است.
این خلاصه کلام اوست:
«أبوالفرج عبدالرحمن بن ابیالحسن علی... فقیه حنبلی و واعظ ملقب به جمال الدین، حافظ علامه دورانش و بزرگ زمانش در حدیث و وعظ است، در دانشهای متعددی کتاب نوشت، کتابهایش بیش از حدّ شمار است و با خط خویش آثار بسیاری نوشت... در مجلسهای سخنرانی پاسخهای نادری داشت... شب جمعه دوازدهم ماه رمضان سال 597 در بغداد درگذشت و در باب حرب دفن شد.»(5)
ستایش ذهبی بر ابن جوزی
ذهبی چنین گوید:
«ابن جوزی، امام، علامه، حافظ، دانشمند عراق و سخنران آفاق...
مفسر، دارای کتابهای رایج و مشهور در رشتههای مختلف دانش... از او حدیث نقل کردند: فرزندش صاحب محیی الدین، نوهاش واعظ شمسالدین یوسف بن قِزُغلی، حافظ عبدالغنی، ابن
الدیثی، ابن النجّار، ابن خلیل، تقی بلدانی، ابن عبدالدائم، نجیب عبدالطیف، و افراد دیگر... دانشمندی نشناختهام که مانند این مرد کتاب نوشته باشد... به بهرهای در وعظ دست یافت که هرگز برای کسی مهیا نشد...»(1)
ستایش سیوطی بر ابن جوزی
سیوطی او را ستوده و گوید:
«ابن جوزی، امام، علامه، حافظ، دانشمند عراق و سخنران آفاق، جمال الدین أبوالفرج... دارای نوشتههای رایج و مشهور در رشتههای مختلف دانش... دانشمندی را نشناختم که مانند او کتاب نوشته باشد و در سخنرانی به بهرهای دست یافت که هرگز برای کسی مهیا نشد. گفته شد: در بعضی جلسهها یکصد هزار تن حضور یافتند. پادشاهان، وزیران و خلیفهها در مجلس او شرکت کردند. گفت: با انگشتم هزار مجلد نوشتم، به دستم یکصد هزار توبه کردند و بیست هزار مسلمان شدند.»(2)
سخن ابن الوزیر در ستایش المسند
محمدبن ابراهیم صنعانی معروف به «ابن الوزیر» - پس از بیان سخن ابن دحیه پیرامون شهادت امام حسین بن علی علیهما السلام ـ گوید: «آنچه را ابن دحیه بیان کرده، خود روشنترین دلیل بر بیگناهی محدثان و اهل سنت درباره افترای معترض است که نسبت دلبستگی به یزید و موافقت آنها با امر یزید به قتل حسین به آنها داده است. چگونه؟ این است روایتهای کاملا روشن آنان بر ضدّ آن که قبلا بیان کردیم، در مسند احمد، صحیح بخاری، جامع ترمذی و مانند اینها.
این کتابها پناهگاه اهل سنت است، و آنچه در آن است مرجع آنان میباشد. همانهایی است که در برابر متن آنها سر فرود میآورند و بزرگداشت را فقط در خصوص آنها و منحصر به همین کتابها میدانند.»(3)
بنابراین مسند احمد، پناهگاه و مرجع محدثان است و در برابر متن آن و حدیثهای روایت شده در آن خاضع هستند پس وای بر دهلوی مقلد کابلی پیرو ابن تیمیه، اینهایی که حدیث ولایت نقل شده در المسند و جامع الترمذی و امثال اینها را باطل میدانند. اینان از روش محدثان خارج شده و اجماع را شکستهاند و با سنت رسول پروردگار جهانیان مخالفت میکنند.
سخن ابو مهدی مغربی در ستایش مسند
ابومهدی عیسی بن محمد مغربی ـ یکی از هفت استادی که شاه ولی الله دهلوی به پیوستگی اسنادش به آنان افتخار میکند ـ در مدح کتاب مسند چنین میگوید:
«و مسندش را تألیف کرد، که اصلی ازاصول این امت است. در آن مطالبی گرد آورد که برای دیگری پیش نیامد. او دارای نوشتههای برتری است، از جمله مسند که سی هزار حدیث دارد، و با افزودن فرزندش عبدالله به چهل هزار حدیث میرسد. فرزندانش را گرد آورد و کتاب را بر آنان خواند. گوید: این کتاب را از میان بیش از هفتصد و پنجاه هزار حدیث گرد آوردم و برگزیدم. آنچه مسلمانان در مورد حدیث رسول خدا اختلاف کردند، به آن مراجعه کنید. اگر آن را در این دیدید، که هیچ، وگرنه حجت نیست.»(1)
سخن عبدالحق دهلوی در ستایش مسند
شیخ عبدالحق دهلوی در وصف مسند گوید:
«مسند امام احمد در میان مردم شناخته شده است، بیش از سی هزار حدیث در آن گرد آورده است. کتاب او در دوران خودش بالاترین، والاترین و جامعترین کتابها بود.»(2)
سخن ولی الله دهلوی در ستایش مسند
عبدالرحیم دهلوی، پدر دهلوی گوید: طبقه دوم کتابهایی است که به درجه الموطا و صحیحین نمیرسند ولی پس از آنها جای دارند. نویسندگانش به وثوق، عدالت، حفظ و تبحر در رشتههای مختلف حدیث معروف بودند، در کتابهایشان بر اساس آنچه با خود پیمان بستند کوتاهی و تساهل به کار نبردند و بعدیها آنها را پذیرفته و محدثان و فقها - نسل به نسل - مورد توجه قرار دادند. میان مردم شهرت یافتند و گروههایی به آن چنگ زدند: مطالب دشوار را شرح دادند، رجالش را بررسی کردند و در پی استنباط فقه آن برآمدند. بر پایه آن حدیثها، عموم دانشها پایه گذاری شد، مانند سنن أبوداود، جامع ترمذی، و گزیده نسائی. این کتابها را همراه با طبقه اول، رزین در تجرید الصحاح و ابن اثیر در جامع الاصول مورد توجه قرار دادند.
مسند احمد میتواند در این رده باشد. امام احمد آن را اصلی قرار داد که صحیح و غلط به آن
شناخته میشود و گوید: «آنچه را در آن نیست، نپذیرید.»(1)
سخن دهلوی در ستایش مسند
دهلوی خود نیز مسند را ستوده است و داستان گرد آوردن احمد فرزندانش را و خواندن مسند را بر آنها و آنچه در توصیف آن به ایشان گفته بود، نقل کرده است.(2)
ترمذی حدیث ولایت را در صحیحش چنین نقل کرده است:
«قتیبه بن سعید از جعفربن سلیمان ضبعی، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری را فرستاد و علی را فرمانده آنان قرار داد، در آن لشکر حرکت کرد و کنیزی را در اختیار گرفت. آن را از او ناپسند و زشت داشتند. چهار نفر از اصحاب پیامبر خدا پیمان بستند و گفتند: اگر رسول خدا را ملاقات کردیم، او را از آنچه علی انجام داد، آگاه میکنیم. مسلمانان همواره وقتی از سفری باز میگشتند با رسول خدا آغاز و بر او سلام میکردند، سپس به خانههای خود میرفتند. لشکر که آمد، بر پیامبر سلام کردند. یکی از آن چهار نفر ایستاد و گفت:
ای رسول خدا، آیا نمیبینی که علی بن ابیطالب چنین و چنان کرد. رسول خدا از او روی برگردانید.
سپس دومی ایستاد و مانند اولی سخن گفت، رسول خدا از او روی برگرفت. سپس سومی ایستاد و مانند همان سخن را گفت، رسول خدا از او روی برگردانید. سپس چهارمی ایستاد و همانند گفته را گفت. رسول خدا به سوی او آمد، در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، و فرمود:
از علی چه میخواهید! چه میخواهید از علی! چه میخواهید از علی! علی از من است و من از او، و او ولی هر مؤمن بعد از من است.
این حدیث، حَسَن غریب است و آن را فقط از طریق جعفر بن سلیمان میشناسیم.»(3)
وثاقت رجال این اسناد
تمامی رجال این سند بدون تردید از ثقهها میباشند:
1ـ ترمذی:
ترمذی خودش از تعریف بینیاز است. اگر خواهانید که بخشی از گفتههای آنان را در ستایش، توثیق و استناد به او را بدانید، به کتابهای رجال و غیر آن مراجعه کنید، مانند:
سیر اعلام النبلاء: 13/270؛ تذکرة الحفاظ: 2/633؛ الوافی بالوفیات: 4/294؛ تهذیب التهذیب: 9/387؛ البدایة و النهایة: 11/66؛ العبر: 2/62؛ النجوم الزاهرة: 3/88؛ طبقات الحفاظ: 278؛ وفیات الاعیان: 4/278؛ شذرات الذهب: 2/174؛ مرآة الجنان: 2/193؛ الکامل فی التاریخ: 7/152؛ المختصر فی أخبار البشر: 2/59؛ الباب فی الانساب: 1/174.
2ـ قتیبة بن سعید
قتیبة بن سعید بن جمیل بن طریف محدثی جلیل القدر است که بخاری و مسلم و دیگران، از او روایت کردهاند.
سمعانی گوید: «قتیبة بن سعید بن جمیل بن طریف بن عبدالله بغلانی، محدث مشهور در شرق و غرب؛ مسافرتهایی به: عراق، حجاز، شام، سرزمین مصر داشت. عمری طولانی کرد تا این که خواصّ از او نوشتند و بزرگان دنیا از شهرها به سویش مسافرت کردند. از مالک بن أنس و لیث و همردیفان آنان حدیث شنید.
پنج امام از او روایت کردند: بخاری، مسلم، أبوداود، أبوعیسی،أبوعبدالرحمن و بسیاری بیشمار دیگر.»(1)
ذهبی گوید: «أبوبکر أثرم گفت: از احمدبن حنبل شنیدم که از قتیبه یاد کرد و او را ستود و گفت: او آخرین کسی است که از ابن لهیمه شنید. احمدبن ابیخیثمه به نقل از یحیی بن معین، أبوحاتم و نسایی گفت: بر او اعتماد است. نسائی افزوده: بسیار راستگو است. ابوداود گفت: قتیبه سال 16 به بغداد و نزد احمد و یحیی رفت. ابن خراش گفت: بسیار راستگوست.. عبدالله بن محمدبن سیّار فراهانی گفت: قتیبه بسیار راستگوست و کسی از بزرگان نیست جز این که در عراق از او توشهای گرفت.»(2)
3ـ جعفربن سلیمان
4ـ یزیدبن الرشک
5ـ مطرف بن عبدالله
اینان را پیش از این شناختید، لذا تکرار نمیکنیم...
ابوعبدالرحمن نسائی به اسناد خود، آن را چنین روایت کرده است:
«قتیبه بن سعید، از جعفر بن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و علی بن ابیطالب را بر آنان فرمانده کرد... - تا آخر حدیث که قبلاً آوردیم.
«واصل بن عبدالاعلی، از ابن فضیل، از أجلح، از عبدالله بن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا ما را با خالدبن ولید به یمن فرستاد، و علی را با لشکری دیگر فرستاد، و فرمود: اگر به یکدیگر رسیدید، علی بر مردم فرمانده است، و اگر از هم جدا شدید، هر یک از شما بر لشکریانش. با بنی زبید از مردم یمن برخورد کردیم و مسلمانان بر مشرکین پیروز شدند، جنگ کردیم، زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم، علی از اسیران کنیزی را برای خود برگزید. خالدبن ولید آن را برای پیامبر صلی الله علیه و سلم نوشت و فرمانم داد که به او ناسزا گویم. نامه را به پیامبر دادم و علی را ناسزا گفتم. چهره پیامبر خدا تغییر کرد. گفتم: این جایگاه پناهنده است، مرا با مردی فرستادی و بر طاعتش ملزم نمودی، مأموریت را انجام دادم. رسول خدا به من فرمود: ای بریده! هرگز علی را دشنام مده، که علی از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.»(1)
وثاقت رجال سند
نسائی این حدیث را به دو طریق روایت کرده است، یکی همان سند ترمذی است که پیش از این آمد، و وثاقت رجالش را دانستید و نیازی به تکرار ندارد.
شرح حال نسائی
نسائی خود بینیاز از تعریف است، بدان روی که این گروه بر توثیق و ستایش از او و کتابها و دانشهایش اجماع دارند، تا آنجا که دار قطنی او را مقدم بر تمامی محدثان زمانش دانسته، چنانکه در تذکرة الحفّاظ آمده است. ذهبی و پدر سبکی گفتند: او از مسلم بن حجاج حافظتر است، آنگونه که در مقالید الأنید است. ولی بد نیست که بخشی از گفتهها درباره او را از کتاب تذکرة الحفاظ
1) خصائص علی بن ابیطالب: 75.
ذهبی به اختصار بیاوریم:
«نسائی، حافظ، امام، شیخ الاسلام، ابوعبدالرحمن احمدبن شعیب. در این کار برتری یافت و در شناسایی و دقت و علو اسناد بی همتا شد... حافظ خراسان، ابوعلی نیشابوری او را «امام در حدیث بدون گفتگو» لقب داد. حافظ ابوطالب احمدبن نصر گفت: چه کسی صبر دارد بر آنچه نسائی شکیبایی میکند؟ دار قطنی گفت: ابوعبدالرحمن مقدم بر هر کسی است که در زمان او، در این دانش نامبرده میشود.
حافظ محمدبن مظفر گفت: از اساتیدمان در مصر شنیدم که کوشش نسائی را در عبادت شبانه روزی وصف میکردند. دار قطنی گفت: ابوبکر شافعی حدیث بسیار داشت و از غیر نسائی حدیث نقل نمیکرد و گفت: میان خود و خداوند، به حجت بودن او راضی شدم. وفاتش در شعبان سال 303 بود.
او در دوران خودش فقیهترین و داناترین به حدیث و رجال استادان مصر بود. ابوسعید بن یونس در تاریخش گفت: نسائی امام، حافظ و پایدار بود...»(1)
نیز بنگرید:
وفیات الاعیان: 1/77؛ الوافی بالوفیات: 6/416؛ مرآة الجنان: 2/240؛ طبقات الشافعیه، از سبکی: 3/14؛ و کتابهای دیگری در تاریخ و رجال.
اعتبار کتاب الخصائص
کتاب خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام نسائی یکی از نفیسترین، والاترین و مشهورترین کتابهاست. نسائی هنگامی آن را نگاشت که وارد دمشق شد و مردم منحرف از امیرالمؤمنین علیه السلام را فراوان دید.
دانشمندان اهل سنت بر این کتاب اعتماد کرده و از آن نقل نمودند و تعدادی آن را در بحثهایشان آوردهاند و به آن بر دوستی و محبت اهل سنت نسبت به اهل بیت علیهم السلام استشهاد کردهاند.
در بعضی مجلدهای پیشین و بر پایههای گفتههای این گروه آوردیم که خصائص امیرالمؤمنین بخشی از سنن بزرگ حافظ نسائی است. پس حدیثهای آن نزد ایشان، یکی از صحاح ستّه میباشد.
1) تذکرة الحفاظ: 2/698.
حسن بن سفیان نسوی بالوزی - آنگونه که در کتاب وصابی یمنی آمده است - حدیث ولایت را چنین روایت میکند:
«از عمران بن حصین که گفت: شنیدم رسول خدا میفرمود: به راستی علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
ابوداود طیالسی در مسندش، حسن بن سفیان در فوائدش، و أبونعیم در فضائل الصحابه آن را آوردهاند.»(1)
شرح حال حسن بن سفیان
حسن بن سفیان، آنگونه که از شرح حالش برمی آید، از بزرگان محدثان مورد اعتماد است:
1ـ سمعانی گوید: بالوزی منسوب به بالوز است، از روستاهای نسا در سه یا چهار فرسنگی آن است.
برای زیارت قبر ابوالعباس حسن بن سفیان بن عامربن عبدالعزیز بن نعمان بن عطاء شیبانی بالوزی نسوی به روستای بالوز رفتم. او در دوران خویش محدث خراسان و در فقه، علم و ادب پیشرو بود، مسافرتی به عراق، شام، مصر و کوفه داشت... المسند الکبیر، الجامع و المعجم را تألیف کرد. در خراسان روایت کننده آثار مکتوب پیشوایان بود... از شهرهای مختلف به سوی او به خراسان سفر میکردند. ابوحاتم محمدبن حبان بستی، ابوبکر احمدبن ابراهیم اسماعیلی، أبواحمد عبدالله بن عدی جرجانی حافظ، و امام ائمه ابوبکر محمدبن اسحاق بن خزیمه... از او حدیث شنیدند... سال 303 درگذشت و قبرش در بالوز مشهور است و زیارت میشود، و من زیارتش کردم.»(2)
2- ذهبی گوید: «حسن بن سفیان بن عامر، حافظ امام، شیخ خراسان، حاکم گوید: محدّث خراسان در زمان خود بود، پیشگام در استواری و کثرت نقل و فهم و فقه و ادب بود. ابن حبان گوید: حسن، در شمار کسانی است که سفر کرد و نگاشت و حدیث گفت، با هوشیاری، صحّت عقیده، و صلابت در سنت. ابوبکر احمد بن رازی حافظ گفت: حسن در دنیا مانند ندارد.»(3)
أبویعلی احمدبن علی موصلی آن را چنین روایت میکند:
«عبیدالله از جعفربن سلیمان از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی بن ابیطالب فرستاد. با لشکر حرکت کرد. عمران گفت: مسلمانان وقتی از سفر یا جنگی بازمی گشتند، پیش از رفتن به خانههایشان خدمت رسول خدا میرفتند و از حرکتشان آگاه میکردند. علی در این سفر کنیزی برگرفته بود. چهار نفر از اصحاب پیمان بستند که وقتی خدمت رسول خدا میرسند، ایشان را از این خبر آگاه کنند. لشکر خدمت رسول خدا رسید و ایشان را از حرکتشان آگاه کردند. یکی از آن چهار نفر ایستاد و گفت: ای رسول خدا، علی یک کنیز را برگرفت. پیامبر از او روی برگردانید. سپس دومی به پاخاست و گفت: ای رسول خدا! علی چنین و چنان کرد از او روی گردانید.
سپس سومی ایستاد و گفت: ای رسول خدا! علی چنین و چنان کرد، از او روی برگردانید.
سپس چهارمی به پاخاست و گفت: ای رسول خدا! علی چنین و چنان کرد.
رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، پیش آمد و فرمود: چه میخواهید از علی؟ علی از من است، پس من از اویم. و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
وثاقت رجال اسناد
البته وثاقت رجال این سند پوشیده نیست.
یکم ـ عبیدالله قواریری
او عبیدالله بن عمر قواریری است:
1ـ سمعانی گوید: «او مورد اعتماد و بسیار راستگو بود و حدیث فراوان داشت... از او روایت کردند: أبوقدامه سرخسی، محمدبن اسحاق صنعانی، ابوداود سجستانی، أبوزرعه رازی، أبوحاتم رازی، احمدبن ابیخیثمه، ابوالقاسم بغوی، أبویعلی موصلی و دیگران.
احمدبن سیار مروزی میگفت: در میان همه کسانی که دیدم، مانند مسدد در بصره، قواریری در بغداد و صدقه در مرو، ندیدم. یحیی بن معین و دیگرانی او را مورد اعتماد دانستند. حافظ ابوعلی جزره گفت: قواریری، استوارتر از زهرانی و مشهورتر و داناتر در حدیث بصره میباشد. و کسی
1) مسند أبوبعلی: 1/293، رقم 355.
داناتر از او در حدیث بصره ندیدم.
در ذیحجه سال 235 درگذشت....»(1)
2- ذهبی گوید: «عبیداالله بن عمر قواریری، حافظ ابوسعید بصری، یکصد هزار حدیث گفت. از حمادبن زید، و أبوعوانه و گروهی (حدیث) شنید. جمعی از جمله فریابی و بغوی از او حدیث شنیدند. و با مسدد و زهرانی نام برده میشد. در ذیحجه 325 درگذشت.»(2)
3- ابن حجر گوید: «از او بخاری، مسلم و أبوداود روایت کردند... ابن معین عجلی و نسائی گفتند: مورد اعتماد است. صالح جزره گفت: مورد اعتماد و همیشه راستگوست. استوارتر از زحرانی و مشهورتر و داناتر به حدیث بصره است. ابن سعد گفت: مورد اعتماد و بسیار حدیث است. أبوحاتم گفت: همیشه راستگوست. در الزهرة گوید: بخاری از او پنج و مسلم چهل حدیث روایت کردهاند.»(3)
دوم ـ جعفربن سلیمان
سوم ـ یزید الرشک
چهارم ـ مطرف بن عبدالله
پیش از این مورد اعتماد بودن و بخشی از منقبتهای آنان را دانستید.
پنجم - شرح حال ابویعلی
بخشی از گفتههای ستایشی درباره ابویعلی موصلی را بیان میکنیم:
1ـ ابن حبان گوید: احمدبن علی بن مثنی بن یحیی بن عیسی بن هلال تمیمی، أبویعلی از اهالی موصل و استادان ماهر در روایتها و مواظبت کنندگان بر پاسداری از دین و اسباب طاعتها بود. سال 307 درگذشت...»(4)
2ـ ذهبی گوید: «ابویعلی موصلی، حافظ مورد اعتماد، محدث جزیره... یزیدبن محمد ازدی گفت: ابویعلی از اهل راستگویی، امانت داری، دین و دانش بود.. ابن حبان او را مورد اعتماد دانست و به مهارت و استادی و دینداری توصیف نمود، سپس گفت میان او و پیامبر سه نفر بودند. حاکم گفت: ابوعلی حافظ را میدیدم که نسبت به أبویعلی و مهارت و حفظ حدیث او شگفت زده
بود به طوری که چیزی از او - جز اندکی - پوشیده نمیماند. حاکم گفت: او مورد اعتماد و اطمینان است....»(1)
3ـ ذهبی: «او مورد اعتماد، صالح، با دقت، حدیث او را حفظ میکردند... در 97 سالگی درگذشت.»(2)
4ـ صفدی: «حافظ نویسنده مسند، از گروهی انبوه شنید، و در زهد و غیر آن نوشتههایی دارد. روز حمل جنازهاش بازارها تعطیل شد. در سال 307 درگذشت و کنیهاش ابویعلی است.»(3)
شرح حال او را در منابع دیگری نیز خواهید دید. تمامی توصیفش کردهاند به: حافظ، استوار، مورد اعتماد، محدث جزیره، نویسنده مسند...
محمدبن جریر طبری در تهذیب الاثار - به نقل متقی در کنزالعمال - آن را روایت کرده است. متن بیان متقی چنین است:
«از عمران بن حصین: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی فرستاد، آنان غنیمت بردند. علی کاری کرد که نپسندیدند. با این لفظ: علی از غنیمت کنیزی گرفت. چهار نفر از لشکریان با هم پیمان بستند که وقتی خدمت رسول خدا رسیدند، ایشان را آگاه کنند. آنان وقتی از سفری باز میگشتند، نخست خدمت رسول خدا رسیده برایشان سلام و نظاره میکردند، سپس به سوی وسائل سفر و منزلشان میرفتند. هنگامی که لشکر بازگشت، بر رسول خدا سلام کردند. یکی از چهار نفر به پا خواست و عرض کرد: ای رسول خدا! نمیبینید که علی از غنیمت کنیزی برگرفت؟ حضرت از او روی گردانید.
سپس دومی ایستاد و مانند او گفت، از او روی گردانید. سپس سومی ایستاد و همان مطلب را گفت، از او روی گردانید. سپس چهارمی ایستاد، رسول خدا به سوی او رفت در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد و فرمود:
از علی چه میخواهید! علی از من است و من از علی، و علی ولی هر مؤمن بعد از من است.
ابن جریر آن را صحیح میداند.»(4)
شرح حال طبری
در کتابهای این قوم، شرح حال مفصلی از ابن جریر طبری آمده که بعضی از آنها چنین است:
1ـ یاقوت حموی: «ابوجعفر محمد بن جریر طبری: فضل، دانش، هوشمندی و حفظ ابوجعفر بر کسی که او را شناخته باشد پوشیده نمیماند.چون دانشهای اسلامی را به اندازهای گرد آورده بود که فرد دیگری از این امت جمع نکرده است و از کتابهای نویسندگان چنین نمایان نشده و از کتابهای مؤلفان هم به اندازه او، از کسی منتشر نشده است.
در علوم قرآنی و قرائتها، دانش تاریخ پیامبران و جانشینان و پادشاهان و اختلاف فقها برتری داشت. همراه با روایت درباره آنها چنان که در آثارش آمده است: بسیط، تهذیب، احکام قرائتها، بدون تکیه بر دست آوردها و اجازهها و گفتههایی که گفته شده بود، بلکه آنها را با اسنادهای مشهور بیان میکند.
برتری او در علم لغت و نحو، آن گونه که خود در کتابهایش التفسیر و التهذیب آورده است نمایان شده است. در دانش جدل هم دستی داشت، به دلیل مناقضههایش در کتابهای خودش نسبت به معارضین معنیهایی که آورده است.
دارای پارسایی و خویشتن داری، خشوع، امانت داری، تصفیه اعمال، راستی نیت و حقیقت افعال بود که کتابش (آداب النفوس) بر آن دلالت دارد.
ابوجعفر در عموم مذهبهایش پیرو جماعت گذشتگان و راه اهل علم، پایبند به سنت، نسبت به مخالفان سختگیر و پیرو روشهایشان بود و در این مسیر ملامت هیچ ملامت کنندهای را پذیرا نبود.
ابوجعفر در امامت، پیرو امامت ابوبکر، عمر، عثمان و علی بود و در برتری آنان پیرو اهل حدیث بود. او هر کسی و از هر مذهب را که با او مخالفت میکرد تکفیر مینمود اگر دلیلهای عقلی دفع میشد مانند عقیده به قدر، و سخن رافضیها و خوارج که اصحاب رسول خدا را تکفیر میکنند؛ آنگاه خبرها و شهادتهای آنان را نمیپذیرفت. این مطلب را در کتابش در باب شهادات و در رسالهاش و در آغاز ذیل المذیل آورده است».(1)
2ـ سمعانی: «او یکی از پیشوایان دانشمندان بود. بر پایه دانایی و فضلش با نظر خود حکم میکرد و به دلیل معرفت و فضلش به رأی او مراجعه میشد. در جمع آوری دانشها، کسی از اهل زمانش شریک او نبود. او حافظ کتاب الهی، دانا به قرائتها، بصیر در معنیها، فقیه در احکام
1) معجم الادباء: 5/254ـ268
قرآن، دانا به سنتها و طرق آن و صحیح و نادرست و ناسخ و منسوخش، دانا به گفتههای مخالفان از صحابه و تابعین و افراد بعد از آنان در احکام و مسائل حلال و حرام، دانا به روزهای مردم و رویدادهایشان... ابوبکر محمدبن اسحاق بن خزیمه گوید: روی زمین، کسی داناتر از محمدبن جریر نمیشناسم... سال 310 درگذشت.»(1)
3ـ نووی: «او امام برتر در انواع دانشها و در طبقه ترمذی و نسائی است. حافظ ابوبکر خطیب بغدادی در تاریخ بغداد گوید: طبری در بغداد ساکن شد و تا آخر عمر در آنجا اقامت کرد، از پیشوایان و دانشمندان بود، به نظر او حکم میشود و به رای او مراجعه میشود...»(2)
4ـ ذهبی: «امام، سرآمد، یگانه، حافظ ابوجعفر طبری، یکی از بزرگان و دارای نوشتهها...ابوبکر خطیب گفت: ابن جریر یکی از پیشوایان بود... ابوحامد اسفراینی گفت: اگر مردی برای دستیابی به تفسیر ابن جریر به چین سفر کند، زیاده روی نکرده است... فرغانی گفت: دو سال مذهب شافعی را در بغداد منتشر کرد و به آن اقتدا نمود. سپس دانش او گسترده شد و تلاش و اجتهادش به آرایی رسید که در کتابهایش برگزید. قضاوت به او پیشنهاد شد ولی نپذیرفت. محمد بن علی بن سهل از ابن جریر نقل میکند که هر کس بگوید: ابوبکر و عمر دو امام هدایت نیستند، باید کشته شود... و هنگامی که شنید ابن ابیداود درباره حدیث غدیر خم سخن گفته است، کتاب الفضائل را نوشت و درباره تصحیح حدیث سخن گفت.
ذهبی گوید: یک جلد در طرق این حدیث از ابن جریر دیدم که از بسیاری طرق آن متحیر شدم.
ابن کامل گفت: ابن جریر به سال 310 درگذشت.»(3)
5ـ یافعی: «سرآمد دریاصفت، پیشوا و بزرگ، دارای التفسیر الکبیر و تاریخ مشهور و تالیفات متعدد و توصیفهای ستایشآمیز، ابوجعفر محمدبن جریر طبری. مجتهد بود و از کسی تقلید نمیکرد. امام ائمه معروف به ابن خزیمه گفت: روی زمین داناتر از محمدبن جریر نمیشناسم، حنبلیها به او ستم کردند. فقیه، امام، مفتی همه مردم. ابوحامد اسفراینی گفت: اگر مردی برای دستیابی به تفسیر محمدبن جریر به چین سفر کند، زیاده روی نیست.
یافعی گوید: این کلام در ستایش عظیم و مدح کریمانه از این دو امام جلیل سرآمد و بزرگوار، بسنده است...
او در نقل و تاریخش مورد اعتماد بود. گفته شد تاریخ او صحیحترین و استوارترین تاریخهاست. شیخ ابواسحاق او را در طبقات الفقهاء در ردیف مجتهدان یاد کرده است.»(4)
6ـ سبکی: «امام با جلالت، مجتهد مطلق، ابوجعفر طبری، از اهل طبرستان، یکی از ائمه دنیا در دانش و دین... خطیب گفت ابن جریر یکی از پیشوایان به گفته و نظر او حکم میشود...
و آورده است که ابوالعباس ابن شریح میگفته: محمدبن جریر طبری فقیه جهان است... حسنک بن علی نیشابوری گفت: نخستین چیزی که ابن خزیمه از من پرسید، گفت: درباره محمدبن جریر نوشتی؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: چون او ظاهر نمیشد و حنبلیها از وارد شدن بر او جلوگیری میکردند. گفت: کار بسیار بدی کردی. کاش از هر کسی که نوشتی و از او شنیدی، نمینوشتی!
گفتم: نمایان نشدنش برخاسته از این نبود که جلوگیری میشد...
فرغانی گفت: محمدبن جریر از کسانی بود که درباره خداوند، ملامت هیچ ملامتکنندهای را نمیپذیرفت، با وجود اذیت و نارواییهای بسیاری که از افراد نادان، حسود و ملحد به او میرسید. دین داران و اهل علم، دانش، پارسایی در دنیا و دوری از آن را انکار نمیکنند. و به سهم اندکی که پدرش در طبرستان بجا گذاشته و به او میرسید، بسنده میکرد.... ابن کامل گفت: بعدازظهرِ دو روز مانده از شوال سال 310 درگذشت...»(1)
به همین گونه دیگران شرح حالش را آوردهاند. و او را به همین توصیفهای با جلالت توصیف کردهاند و سخنان بزرگان و پیشوایان مشهور را درباره او نقل کردهاند...
بنگرید به کتابهای روضة المناظر و تتمه المختصر حوادث سال 310، طبقات الحفاظ، طبقات المفسرین، شرح کنندگان حدیث، مانند مناوی و زرگانی و خفاجی در شرح فیض القدیر، شرح المواهب اللدنیة و نسیم الریاض و... .
حافظ بزرگ ابوالحسن خیثمة بن سلیمان أطرابلسی در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام در کتابش (فضائل الصحابه) آن را چنین روایت کرده است:
«احمد از حازم، از عبیدة بن موسی، از یوسف بن صهیب، از دکین، از وهیب بن حمزه از برید که گفت: از مدینه تا مکه با علی سفر کردم. از او خشونتی دیدم. گفتم اگر بازگشتم و رسول خدا را ملاقات کردم، حتما او را دشنام میدهم.
علی را یاد کردم و او را ناسزا گفتم. رسول خدا به من گفت: هرگز چیزی به علی نگو، علی ولیّ
1) طبقات الشافعیه الکبری: 2/135.
شما بعد از من است.»(1)
شرح حال خیثمة بن سلیمان
1ـ سمعانی گوید: «ابوالحسن خیثمة بن سلیمان بن حیدرة قرشی اطرابلسی از پیشوایان مورد اعتماد، که به مسافرت و افزونی حدیث از مردم عراق، یمن و حجاز مشهور است. از محمدبن عیسی بن حیان مدائنی، و اسحاق بن ابراهیم دبری و طبقه آنان حدیث شنید. از او روایت کرد حافظ أبوعبدالله محمدبن اسحاق بن منده. حدود سال 350 درگذشت.»(2)
2ـ ذهبی گوید: «خیثمة بن سلیمان بن حیدرة امام، محدث شام، ابوالحسن قرشی اطرابلسی، یکی از راویان ثقه... خطیب گفت: خیثمة، ثقه، مورد اعتماد، فضائل صحابه را گرد آورد...»(3)
3ـ همچنین ذهبی گوید: «خیثمة امام مورد اعتماد کلانسال، محدث شام... ابوبکر خطیب گفت: خیثمة، ثقه، فضائل صحابه را گرد آورد...»(4)
4ـ زرقانی: «امام حافظ ابوالحسن قرشی طرابلسی، یکی از راویان ثقه، جهانگرد، فضائل صحابه را گرد آورد...»(5)
ابوحاتم محمدبن حبان البستی حدیث را در صحیحش روایت کرده است، که حافظ محب الدین طبری و علامه ابراهیم بن عبدالله یمنی وصابی از او آوردهاند. طبری گوید:
«از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا فرستاد [حدیث را مانند آنچه پیشتر نقل کردیم، بیان میدارد]... رسول خدا به سوی او (بریده) آمد در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد و سه بار فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مومن بعد از من است.
ترمذی آن را نقل کرد و گفت حدیث، حسن و غریب است. ابوحاتم و احمد آن را نقل کرده و احمد در آن گوید: رسول خدا به سوی نفر چهارم آمد، در حالی که چهرهاش تغییر کرده بود و فرمود: علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مومن بعد از من است.»(6)
وصابی یمینی پس از روایت حدیث از عمران بن حصین گوید:
«ترمذی در سنن، ابن حبان در صحیحش، و امام احمد در مسند خود، حدیث را نقل کردهاند»(1)
گویم: این متن روایت در صحیح اوست:
«أبویعلی از حسن بن عمر بن شقیق، از جعفربن سلیمان، از یزیدالرشک، از مطرف بن عبدالله بن شخیر از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و علی را فرمانده آن گماشت. علی با لشکر رفت و کنیزی برگرفت. اصحابرسول خدا این کار را بر او خرده گرفتند و گفتند: اگر رسول خدا را ملاقات کردیم، او را از کرده علی آگاه میکنیم. وقتی مسلمانان از سفر باز میگشتند با رسول خدا آغاز کرده و بر ایشان سلام میکردند، سپس به خانه خود میرفتند. لشکر که بازگشت بر رسول خدا سلام کردند. یکی از چهار نفر به پا خاست و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینید که علی چنین و چنان کرد؟ حضرت از او دوری کردند. سپس دیگری ایستاد و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینید که علی چنین و چنان کرد؟ رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، به سوی او آمد و سه بار فرمود: از علی چه میخواهید؟ همانا علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(2)
میبینیم که این حدیث را ابن حبان نقل کرده و صحیح دانسته است.
شرح حال ابن حبان
گوشهای از گفتههای قوم در ستایش بر او بطور خلاصه چنین است:
1ـ ابن ماکولا: «حافظ بزرگوار دارای تالیفهای بسیار... از حافظان مورد اعتماد بود... سال 354 درگذشت.»(3)
2ـ سمعانی: «أبوحاتم محمدبن حبان بن احمد بن حبان تمیمی بستی، پیشوا در دوران خودش، کتابهایی تالیف کرد که مانندش سابقه نداشته است... دو حافظ أبوعبدالله بن مندة و أبوعبدالله بن بیع، و دیگران، از او حدیث شنیدند. حاکم أبوعبدالله از او چنین یاد میکند: أبوحاتم بستی قاضی از حاملان دانش در لغت، فقه، حدیث و وعظ، و از مردان خردمند بود. در حدیث کتابی نگاشت که کسی پیش از او چنان ننوشته بود...»(4)
«او امام فاضل حدیث بسیارنویس و پر سفر بود. به متنها و اسنادها دانا بود. آنگونه معانی حدیث را نقل کرد که دیگران از آن ناتوان بودند. هر کسی در کتابهای او بنگرد و آنها را بخواند، میداند که آن مرد، دریایی در دانش بود...»(1)
3ـ ذهبی: «علامه حافظ ابوحاتم محمدبن حبان دارای تألیفات.. از حاملان دانش در حدیث، فقه، لغت، وعظ و علوم دیگر بود، حتی در طب و نجوم و کلام...»(2)
4ـ یافعی: «علامه، عارف، حافظ و دارای تالیفات... از ظروف دانش بود...»(3)
5ـ سبکی: «حافظ، با جلالت، امام دارای تالیفات...أبو سعید ادریسی گفت: مدّتی قاضی سمرقند بود. از فقیهان دین و حافظان آثار بود... و حاکم گفت: از ظرفهای دانش در فقه، لغت، حدیث و وعظ و از مردان خردمند بود... خطیب گفت: او مورد اعتماد، خردمند و فهمیده بود. ابن سمعانی گفت: ابوحاتم امام دوران خود بود...»(4)
کلمات دیگری هم دربارهاش میگفتهاند. ولی آنچه آوردیم بسنده است.
سخنی درباره صحیح ابن حبان
شماری از دانشوران درباره اعتبار صحیح بن حبان سخن گفتهاند. نووی گفت: «صحیح چند قسم است، بالاترین آنها حدیث مورد اتفاق بخاری و مسلم است. سپس آنچه بخاری بر آن منفرد باشد و بعد از آن مسلم، سپس آنچه به شرط این دو صحیح باشد، نخست به شرط بخاری و سپس مسلم، سپس صحیح غیر از این دو»
سیوطی شارح آن گوید: «توجه دوم: از آنچه گذشت، دانسته شد که صحیحترین کسی که در صحیح تألیف کرد، ابن خزیمه است، سپس ابن حبان، سپس حاکم. شایسته است که گفته شود: صحیحترین آنها بعد از مسلم همان است که آن سه بر آن متفق شدند، سپس ابن خزیمه و ابن حبان و حاکم. درجه بعد: اتفاق ابن حبان و حاکم، بعد از آن فقط ابن خزیمه، سپس فقط ابن حبان، بعد فقط حاکم، اگر حدیث به شرط یکی از دو شیخ باشد، و ندیدم کسی متعرض آن باشد. پس درنگ شود.»(5)
مؤلف گوید: سپاس خداوند را که از کار ابن حبان صحت حدیث ثابت شد، با وجود این که به درجهای از تعصب و انحراف رسیده که زبان طعنه را بر امام علی بن موسی الرضا علیه السلام به درازا کشانده، آنگونه که در ذهبی در میزان الاعتدال ودیگر تألیفات بزرگان آمده است، لیکن با آن همه تعصب نتوانست درباره این حدیث شریف سخن گوید، بلکه آن را در صحیحش نقل کرده
است....
حافظ طبرانی این حدیث را روایت کرده است - آن گونه که در روایت محمد صدر عالم آمده - و گوید:
«ابن ابیشیبه از عمران بن حصین نقل میکند که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از علی هستم، و علی بعد از من ولیّ هر مؤمن است.
طیالسی، حسن بن سفیان و ابونعیم همانند آن را نقل کردند، ترمذی آن را نقل کرده و گوید: نیکوی غریب است. هم چنین طبرانی و حاکم آن را از او نقل کرده و صحیح دانستند. گفت: رسول خدا سه بار فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
این متن روایت طبرانی است:
«عبدالله بن احمدبن حنبل، از عباس بن ولید فرضی، حیلوله: معاذ بن مثنی از مسدد، حیلوله: بشر بن موسی و حسن بن متوکل بغدادی از خالدبن یزید عدنی از جعفربن سلیمان از یزید الرشک از مطرف بن عبدالله از عمران بن حصین که گفت:
رسول خدا لشکری فرستاد و علی را بر آنان فرمانده کرد. او با لشکر حرکت کرد، علی کنیزی برگزید و آن کار را بر او زشت دانستند. چهار تن از اصحاب رسول خدا با هم پیمان بستند و گفتند: اگر با رسول خدا ملاقات کردیم، او را از آنچه علی انجام داد آگاه میکنیم.
وقتی مسلمانان از سفری بازمیگشتند با رسول خدا آغاز میکردند و بر او سلام نموده سپس میرفتند. هنگامی که آن لشکر بازگشت، بر رسول خدا سلام کردند. یکی از آن چهار تن به پا خواست و گفت:
ای رسول خدا! آیا نمیبینید که علی چنین و چنان کرد؟ پیامبر از او دوری کردند. سپس دیگری به پا خاست و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینید که علی چنین و چنان کرد؟ از او دوری کردند.
سپس یکی دیگر از آنان ایستاد و گفت: ای رسول خدا! نمیبینید که علی چنین و چنان کرد؟ از
1) معارض العلی فی مناقب المرتضی (مخطوط)
او دوری کرد.
سپس چهارمی ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی که علی چنین و چنان کرد؟
رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، سه بار فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است».(1)
آن را در المعجم الاوسط با اسناد چنین آورده است:
«نقل اول عبدالوهاب بن رواحه رامهرمزی از ابوکریب از حسن بن عطیه، از سعادبن سلیمان از عبدالله بن عطاء از عبدالله بن بریده از علی که گفت:
رسول خدا علی بن ابیطالب و خالدبن ولید، هر یک را جداگانه با گروه خودشان فرستاد و فرمود: اگر با هم جمع شدید علی فرمانده شماست. به چپ و راست رفتند. علی فرماندهی کرد و خیلی دور شد. اسیرانی به دست آورد و از میان آنان کنیزی برگرفت. بریده گفت: من نسبت به علی شدیدترین خشم را داشتم. مردی نزد خالد بن ولید آمد و گفت که علی کنیزی از بابت خمس گرفت، گفت: این چیست؟ سپس دیگری آمد و در این باره خبرها پی در پی رسید. خالد مرا خواند و گفت: ای بریده خبر داری که علی چه کرده است؟ با این نامهام به سرعت خدمت رسول خدا برو. نامهای برایشان نوشت. با نامهاش به سرعت حرکت کردم تا بر رسول خدا وارد شدم. با دست چپش آن را گرفت، با آنکه همانگونه که خداوند عزوجل فرمود، نمیخواند و نمینوشت. من هرگاه که سخن میگفتم سرم را پایین میانداختم تا از نیازم فارغ شوم. سرم را پایین انداختم و سخن گفتم و به علی ناسزا گفتم تا به پایان رسیدم. سپس سرم را بالا بردم دیدم رسول خدا به گونهای خشمناک شده است که جز در روز جنگ قریضه و بنی نضیر، مانندش را ندیده بودم. به من نگاه کرد و فرمود:
ای بریده! علی را دوست بدار، او تنها به آنچه فرمان داده میشود، انجام میدهد.
برخاستم در حالی که از میان مردم کسی را بیش از علی دوست نمیداشتم.»(2)
«نقل دوم محمدبن عبدالله حضرمی از عبدالله بن یحیی بن ربیع بن ابیراشد از عمربن عطیه العوفی از پدرش عطیه، از عبدالله بن بریده از پدرش که گفت: رسول خدا علی بن ابیطالب (علیه السلام) و خالد بن ولید را فرستاد... [ادامه حدیث مانند گذشته]...
پس رسول خدا فرمود: ساکت شو ای بریده!
سرم را به طرف رسول خدا بلند کردم. دیدم که چهرهاش تغییر کرده است...
بریده گفت: به خدا سوگند هرگز او را دشمن نمیدارم پس از آنچه از رسول خدا دیدم...»(3)
«نقل سوم محمدبن عبدالرحمن منصور حارثی از پدرش از حسین الاشقر، از زیدبن ابیالحسن از ابوعامر عقدی از أبو اسحاق، از پسر بریده از پدرش که گفت: رسول خدا علی را به عنوان امیر به یمن فرستاد و خالدبن ولید را بر جبل، و فرمود: اگر گرد هم آمدید علی بر مردم امیر است. آنان به یکدیگر برخوردند و غنیمتهای بسیاری به دست آوردند که مانندش را نیافته بودند. علی از خمس کنیزی گرفت. خالدبن ولید بریده را خواست و گفت: این را غنیمت بدار و پیامبر خدا را از کار علی آگاه کن. به مدینه آمدم و وارد مسجد شدم، در حالی که رسول خدا در خانهاش بود و مردم بر آستانه درش ایستاده بودند. گفتند: چه خبر ای بریده؟ گفتم: خیر است، خداوند بر مسلمانان پیروزی داد. گفتند: چه عاملی تو را اینجا کشاند؟ گفت: علی از خمس کنیزی گرفت، آمدم که به رسول خدا خبر دهم.
گفتند: او را خبر ده که این خبر، او را از چشم رسول خدا میاندازد. رسول خدا این سخنان را میشنید. خشمناک بیرون آمد و فرمود: کسانی که از علی عیبجویی میکنند چه میپندارند؟ هر کس از علی عیبجویی میکند، از من عیبجویی کرده است و هر کس از علیجدا شود، به تحقیق که از من جدا شده است. علی از من است و من از او هستم. از طینت من آفریده شده است و من از طینت ابراهیم آفریده شدهام و من از ابراهیم برترم، فرزندان به هم وابستهاند و خداوند شنوا و داناست.
ای بریده! آیا ندانستهای که علی اختیار دارد چند کنیز بگیرد. و او ولیّ شما بعد از من است.
از او جدا شدم تا این که با او بر اسلام بیعت کردم.»(1)
منابع شرح حال طبرانی
برای طبرانی شرح حالهای جامع با منقبتهای درخشان و فضیلتهای ارزشمندی نوشتهاند. بنگرید:
الانساب - طبرانی؛ وفیات الاعیان: 2/407؛ اخبار اصبهان: 1/335؛ تذکرة الحفاظ: 3/912؛ مرآه الجنان: 2/372؛ المنتظم: 7/54؛ البدایه و النهایه: 11/270؛ طبقات القراء: 1/311؛ 9ـ طبقات المفسرین: 1/198؛ طبقات الحفاظ: 372.
1) المعجم الاوسط: 7/49 رقم 6081.
نقل اول
ابوعبدالله حاکم نیشابوری این حدیث را روایت کرده و با شرط مسلم آن را صحیح دانسته است. متن گفته او چنین میباشد:
«حافظ ابوعبدالله محمدبن یعقوب از پدرش و محمدبن نعیم از قتیبه بن سعید، از جعفربن سلیمان ضبعی، از یزید الرشک، از مطرف، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی بن ابیطالب فرستاد، علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی گرفت. آن را بر او ناپسند داشتند. چهار نفر از اصحاب با هم پیمان بستند که اگر پیامبر را ملاقات کردیم، از آنچه علی انجام داده او را آگاه میکنیم. مسلمانان وقتی از مسافرتی بازمیگشتند، با رسول خدا آغاز میکردند، به او مینگریستند و بر او سلام میکردند، سپس به سوی خانههایشان میرفتند. هنگامی که لشکر آمد، بر رسول خدا سلام کردند. یکی از چهار تن ایستاد و گفت:
ای رسول خدا! آیا نمیبینید که علی چنان و چنان کرد؟ پیامبر، از او روی گردانید. سپس دومی ایستاد و مانند آن را گفت، از او روی گردانید. سپس سومی ایستاد و مانند آن را گفت، از او روی گردانید. سپس چهارمی ایستاد و گفت: ای رسول خدا آیا نمیبینید که علی چنان و چنان کرد؟
رسول خدا - در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد - به سوی او رفت و گفت: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
حاکم گوید: این حدیث صحیح است بر شرط مسلم ولی آن دو آن را نقل نکردند.»(1)
نقل دوم
حاکم گفت:
«ابوبکر احمدبن جعفر بن حمدان قطیعی ـ در بغداد، از عبدالله بن احمد بن حنبل از پدرش، از یحیی بن حماد، از أبوعوانه، از أبوبلج، از عمرو بن میمون که گفت: کنار ابن عباس نشسته بودم که نُه نفر نزد او آمدند و گفتند: ای ابن عباس! یا با ما میآیی، یا از میان اینان با ما خلوت میکنی. ابن عباس گفت: من با شما میآیم. او در آن روز بینا بود و پیش از نابینا شدنش بود. دور هم جمع شدند و سخن گفتند و ما نمیدانیم چه گفتند. او بازگشت در حالی که پیراهنش را از خاک میزدود و
1) المستدرک علی الصحیحین: 3/110.
میگفت: أف و تف بر اینان! مردی را دشنام دادند که صاحب دهها فضیلتی است که کسی غیر از او ندارد.
[1] مردی را دشنام دادند که پیامبر به او گفت: به خدا سوگند، مردی را میفرستم که هرگز خداوند او را سرافکنده نمیسازد، خداوند و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند. پیامبر چون جویندهای به اطراف نگریست و گفت: علی کجاست؟ گفتند: او در آسیاب است و آرد آسیاب میکند. پیامبر گفت: کسی نبود که آسیاب کند؟ علی آمد، در حالی که چشم درد داشت و تقریبا نمیدید. پیامبر در چشمان او دمید، سپس سه بار پرچم را به اهتزاز در آورد و آن را به او داد، سپس علی صفیه دختر حیَیّ را آورد.
[2] پیامبر به عموزادگانش فرمود: کدامیک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری میکند؟ در حالی که علی میان آنان نشسته بود. رسول خدا نزد یکایک آنان رفت و فرمود: کدام یک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری میکند؟ آنان خودداری کردند. سپس به علی فرمود: تو در دنیا و آخرت ولی من هستی.
[3] علی نخستین کسی بود که بعد از خدیجه رضی الله عنها ایمان آورد.
[4] رسول خدا پیراهن خود را گرفت و روی علی و فاطمه و حسن و حسین قرار داد و فرمود: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا».
[5] علی جانش را بر کف دست نهاد. پیراهن پیامبر را پوشید و در جای او خوابید. مشرکان به رسول خدا سنگ پرتاب میکردند. ابوبکر در حالی که علی خوابیده بود، آمد. ابوبکر خیال میکرد که او پیامبر خدا است، لذا گفت: ای پیامبر خدا. علی به او گفت: پیامبر خدا به سرعت سوی چاه میمون رفت، او را دریاب. ابوبکر به سرعت رفت و با او وارد غار شد.
علی مانند پیامبر خدا سنگباران میشد و به خود میپیچید و سرش را با پیراهن پوشانده بود و تا صبح بیرون نیاورد، سپس سرش را بیرون آورد. به او ناسزا گفتند. و افزودند: به دوستت (پیامبر) که سنگ پرتاب میکردیم، به خود نمیپیچید، اما تو به خود میپیچی و این کار را ناپسند داشتیم.
[6] رسول خدا با مردم برای جنگ تبوک از شهر خارج شد. علی به او گفت: با شما خارج شوم؟
پیامبر فرمود: نه. علی گریست. به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ شایسته نیست که من بروم جز این که تو جانشین من باشی.
[7] پیامبر خدا به او فرمود: تو ولیّ هر مؤمن و مؤمنهای بعد از من.
[8] رسول خدا تمام درهای مسجد را بست، جز در خانه علی.
[9] رسول خدا فرمود: من کنت مولاه فان مولاه علی.
[10] خداوند عزوجل ما را در قرآن خبر داد که از یاران شجره راضی شده و آنچه را در دلهایشان بود دانست. آیا پس از آن به ما خبر داد که از آنان ناراضی و خشمگین شده است؟
عمر به پیامبر گفت: به من اجازه دهید تا گردنش را بزنم، پیامبر فرمود: و این کار را میکردی؟ چه میدانی شاید که خداوند بر اهل بدر به دقت نگریست و فرمود هر چه خواستید انجام دهید.
حاکم گوید: اسناد این حدیث صحیح است ولی به این ترتیب آن را نقل نکردند.
سرور یگانه ابویعلی حمزة بن محمد زیدی از ابوالحسن علی بن محمد مهرویه قزوینی قطان از ابوحاتم رازی که میگفت: آنان خشنود میشدند که فضیلتها را از روایت احمدبن حنبل بیابند.»(1)
منابع شرح حال حاکم
در اینجا فهرستی از مصادر شرح حال حاکم نیشابوری مؤلف مستدرک ارائه میشود تا با مراجعه به آن، از جلالت و جایگاه والای او نزد اهل سنت آگاه شوید:
الانساب ـ البیع؛ وفیات الاعیان: 4/280؛ تاریخ بغداد: 5/473؛ تذکرة الحفاظ: 3/1039؛ الوافی بالوفیات: 3/320؛ البدایه والنهایه: 11/355؛ النجوم الزاهرة: 4/238؛ طبقات السبکی: 4/155؛ طبقات القراء: 2/184؛ طبقات الحفاظ: 409؛ العبر: 3/91؛ اللباب: 1/198.
البته گوشههایی از آن را در جلد حدیث طیر آوردهایم.
احمدبن موسی بن مردویه اصفهانی در تفسیر آیه «و أنذر عشیرتک الاقربین» چنین روایت کرده است. متقی از او نقل میکند: «از علی روایت شده که گفت: هنگامی که این آیه نازل شد «و أنذر عشیرتک الاقربین»، پیامبر فرزندان عبدالمطلب را فراخواند و برایشان غذایی (نه چندان زیاد) تهیه کرد و فرمود. از اطرافش به نام خداوند بخورید، که برکت از بالایش فرو میریزد. پیامبر دستش را روی نخستین لقمه طعام گذاشت. همگی خوردند تا سیر شدند. سپس کاسهای طلبید و نخست خود از آن نوشید، سپس آنان را سیراب کرد. ابولهب گفت :به تحقیق که شما را افسون کرد. پیامبر فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب من برایتان پیامی آوردم که هرگز کسی چنین چیزی برایتان نیاورده
1) المستدرک علی الصحیحین: 3/132ـ134.
است، شما را به گواهی دادن به (لا اله الا الله) و به خداوند و به کتابش میخوانم. آنان برگشتند و پراکنده شدند. سپس برای بار دوم به همان گونه آنان را فراخواند و ابولهب مانند همان سخن را تکرار کرد. آنان را خواند و مانند نخستین بار عمل کردند. سپس - در حالی که دستش را دراز کرد - به آنان فرمود: چه کسی با من بیعت میکند تا این که برادرم و دوستم و بعد از من ولیّ شما باشد؟ من دستم را دراز کردم و گفتم: من با شما بیعت میکنم. در حالی که آن روز کوچکترینِ قوم با شکمی بزرگ بودم، با من بر آن امر بیعت کرد. و آن غذا را من درست کردم».
شرح حال ابن مردویه
شرح حال و ستایش عظیم او را در کتابهای زیر مییابید:
تذکرة الحفاظ: 3/1050؛ الوافی بالوفیات: 8/201؛ النجوم الزاهرة 4/245؛ تاریخ اصبهان: 1/168؛ طبقات المفسرین 1/93؛ طبقات الحفاظ: 412؛ و کتابهای دیگر.
این خلاصهای است از آنچه در کتاب سیر اعلام النبلاء 17/308 آمده است:
«ابن مردویه، حافظ بزرگوار، علامه محدث اصفهان. ابوبکر بن ابیعلی گفت: او بزرگتر از آن است که به برتری، دانش و سیرهاش راهنمایی کنیم. حدیث او به فزونی و ثقه بودن، مشهورتر از آن است که توصیف شود. خداوند او را پایدار بدارد و به خوبیهایش بهرهمند سازد. أبوموسی گفت: شنیدم امام اسماعیل میگفت: اگر ابن مردویه خراسانی بود، آوازهاش از حاکم بیشتر میبود.
از تک تازان حدیث فهیم بیدار و با دقت بود و بسیار بسیار حدیث میدانست و هر کس در نوشتههایش بنگرد، جایگاه او را در حفظ مییابد».
حافظ ابونعیم اصفهانی این حدیث را در کتابش (فضائل الصحابه) آورده چنانکه چند تن روایت کردهاند. وصابی یمنی از عمران بن حصین روایت کرده که رسول خدا میفرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ابوداود طیالسی در مسندش، حسن بن سفیان در فوائدش، و أبونعیم در فضائل الصحابه آن را نقل کردهاند.»(1)
1) اسنی المطالب (مخطوط)
محمد صدر عالم از عمران بن حصین روایت کرده است که گفت رسول خدا فرمود: علی از من است و من از علی، و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
طیالسی و حسن بن سفیان و أبونعیم مانند را نقل کردهاند.»(1)
گویم: متن روایت را که ابونعیم در شرح حال بریده بن حصیب آورده، چنین است:
«نقل اول: عبدالله بن جعفر از اسماعیل بن عبدالله از فضل بن دکین، از ابن ابیغنیة از حاکم از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از بریده که گفت: با علی برای جنگ به یمن رفتم، از او یک ناسازگاری دیدم. خدمت رسول خدا رسیدم. از علی یاد کردم و از مقامش کاستم. چهره رسول خدا را دیدم که دگرگون میشود. فرمود: ای بریده! آیا من از جان مؤمنان نسبت به خودشان برتر نیستم؟ گفتم: آری، ای رسول خدا. فرمود: هر که من مولای اویم، پس علی مولای اوست .
ابوبکر بن ابیشیبة از فضل مانندش را روایت کرد.
نقل دوم: احمدبن جعفر بن مالک از عبدالله بن احمد، از پدرش از روح، از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده از پدرش که گفت: رسول خدا شخصی را نزد خالدبن ولید فرستاد تا خمس را تقسیم کند (روح یک بار گفت: خمس را دریافت کند). علی در حالی که از سرش آب میچکید، بامدادان آمد. خالد به بریده گفت: مگر نمیبینی که این چه میکند؟ هنگامی که خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازگشتم، از کار علی او را آگاه کردم. من علی را دشمن میداشتم. فرمود: ای بریده! آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: او را دشمن مدار. (روح یک بار گفت: پس او را دوست بدار او بیش از آن در خمس سهم دارد.)
قاضی ابواحمد عسال از قاسم بن یحیی بن نصر، از لوین، از أبومعشر براء، از علی بن سوید بن منجوف از ابن بریده از پدرش که گفت: پیامبر را فرستاد. و مانند آن را آورده است.»(2)
نقل سوم: در حلیة الاولیاء چنین روایت کرده است:
«سلیمان بن احمد از معاذبن مثنی از مسدد. حیلوله: أبوعمرو بن حمدان از حسن بن سفیان از بشربن هلال و عبدالسلام بن عمر، از جعفربن سلیمان از یزید رشک، از مطرف از عمران بن حصین که گفت:
رسول خدا لشکری فرستاد و علی کرم الله وجهه را فرمانده آن کرد، علی کنیز را برگرفت، این کار را بر او نادرست داشتند، چهار تن از اصحاب رسول خدا با هم پیمان بستند و گفتند: اگر رسول
خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ملاقات کردیم از کاری که علی کرد او را آگاه میکنیم. عمران گفت: مسلمانان در بازگشت از سفر، نخست خدمت حضرت رسول خدا رسیدند و بر ایشان سلام میکردند و سپس میرفتند. هنگامی که لشکر بازگشت، به رسول سلام کردند. یکی از آن چهار نفر برخاست و گفت:
ای رسول خدا، آیا نمیبینی که علی چنین و چنان کرد؟ از او روی برگردانید. سپس دیگری از آنان برخاست و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی که علی چنین و چنان کرد؟
از او هم روی برگردانید تا این که چهارمی برخاست و گفت:
ای رسول خدا، آیا نمیبینی که علی چنین و چنان کرد؟
رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، به سوی او رفت و فرمود: از علی چه میخواهید؟ سه بار تکرار کرد، سپس فرمود: علی از من است و من از او هستم. و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
شرح حال أبونعیم اصفهانی
شرح حال ابونعیم در تمام کتابهای شرح حال و سیره و رجال آمده است. بنگرید:
وفیات الاعیان: 1/91؛ العبر: 3/170؛ مرآة الجنان: 3/52؛ الوافی بالوفیات: 7/87؛ طبقات الشافعی از سبکی 4/18، و از اسنوی: 2/474؛ المنتظم: 8/100؛ طبقات الحفاظ: 423؛ تذکرة الحفاظ: 3/1092؛ و دیگر کتابهای مشهور.
این خلاصهای است از آنچه که در طبقات الشافعیة سبکی آمده است:
«احمدبن عبدالله بن احمدبن اسحاق بن موسی بن مهران، پیشوای با جلالت، حافظ ابونعیم اصفهانی صوفی، جامع میان فقه و تصوف، در نهایت حفظ و ضبط و یکی از بزرگان دین. خداوند برایش والایی در روایت و پایان امر در درایت را جمع کرده است. حافظان از کشورهای مختلف به سویش مسافرت کردند. در ماه رجب سال 336 متولد شده است.
أبومحمد ابن سمرقندی از ابوبکر خطیب آورده که: تنها دو نفر را شنیدم که بر آنها نام حافظ اطلاق شده باشد: ابونعیم اصفهانی و أبوحازم عبدوی أعرج.
احمدبن محمدبن مردویه گفت: در زمان أبونعیم به سویش سفر میکردند و در هیچ افقی از افقها با سندتر و حافظتر از او نبود، حافظان دنیا نزد او گرد آمدند....
1) حلیة الاولیاء: 6/294.
حمزه بن عباس علوی از اصحاب حدیث آورده که میگفتند: أبونعیم چهارده سال بینظیر باقی ماند و در شرق و غرب کسی با اسناد بالاتر و حافظتر از او وجود نداشت...
ابن النجار گفت: او تاج محدثین و یکی از بزرگان دین است.
گفتم: و از کرامتهای مشهور اوست...
در بیستم محرم سال 430 در سن 94 سالگی درگذشت.»(1)
حافظ ابوبکر بیهقی حدیث را روایت کرد. خطیب خوارزمی(2)از طریق او با اسنادش از احمدبن حنبل روایت کرد: ابن عباس به افرادی که با او درباره مناقب امیرالمومنین گفتگو کردند خبر داد و بعضی از آنها را بر ایشان حدیث کرد و یکی از آنها حدیث ولایت است. متن این خبر به طور کامل در روایت احمد پیش از این آمد...
همچنین بیهقی در سنن خودش این حدیث را از طریق حاکم نقل کرده که متن آن چنین است:
«محمدبن عبدالله حافظ از عبدالله بن حسین قاضی در مرو از حارث بن ابیاسامه، از روح بن عبادة از علی بن سوید بن منجوف از عبدالله بن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا علی را نزد خالد بن ولید فرستاد تا خمس را دریافت کند. از آن کنیزی برگرفت و بامداد در حالی که قطرههای آب از سرش فرو میریخت آمد. خالد به من گفت: مگر نمیبینی که این چه میکند؟ من علی را دشمن میداشتم. این را به رسول خدا گفتم. فرمود: ای بریده آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: او را دوست بدار، که سهم او از خمس بیشتر از آن است.»(3)
این عین آن حدیث است، لیکن یک جمله آن را حذف کرده است: «علی از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است». نمیدانیم این تحریف از اوست یا از ناسخان؟
منابع شرح حال بیهقی
بیهقی نیز از پیشوایان بزرگ حافظان است. شرح حال و ستایش از او را در همه مصدرها مییابید. از جمله: الانساب: 2/381؛ وفیات الاعیان: 1/75؛ معجم البلدان: 1/538؛ کامل ابن اثیر: 10/52؛ المختصر فی اخبار البشر: 2/185؛ سیر اعلام النبلاء 18/163؛ تذکرة الحفاظ: 2/1132؛
العبر:3/242؛ طبقات الشافعیه: 4/8؛ طبقات الحفاظ: 433؛ و دیگر کتابهای مهم در تاریخ و رجال.
ابوالقاسم راغب اصفهانی این حدیث را در محاضرات خود، در فصل فضایل بزرگان صحابه درباره فضایل امیرالمومنین علیه السلام به طور مرسل آورده که نشان میدهد که از مسلمیات است. او پس از یاد کردن امام علیه السلام گوید:
«از فضایل او این که: پیامبر به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ گفت: آری. گفت: پس تو چنین هستی.
و فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من میباشد.»(1)
شرح حال راغب اصفهانی
سیوطی حافظ در بغیة الوعاة شرح حالش را آورده و مفضل بن محمد نامیده و در آغاز سده پنجم دانسته است. گفت: گمان داشتم که راغب معتزلی است تا این که با خط شیخ بدرالدین زرکشی پشت نسخهای از القواعد الصغری از ابن سلام این متن را دیدم: امام فخرالدین رازی در تأسیس التقدیس در اصول آورده است که ابوالقاسم راغب از پیشوایان سنت است و او را قرین غزالی آورده است...(2)
هم چنین سیوطی در موارد بسیاری از کتابش (المزهر فی اللغه) بر راغب اعتماد کرده و از او تعبیر به امام نموده است.
دیگران نیز بر او اعتماد کرده و از او در کتاب هایشان نقل کردهاند. چون رشیدالدین دهلوی، و حیدرعلی فیض آبادی و دانشمندان هندی دیگری...
در کتاب کشف الظنون تالیفهای او را چنین ذکر کرده است:
أفانین البلاغه، التفسیر، المحاضرات، تفصیل النشاتین، الذریعة الی مکارم الشریعة، مفردات الفاظ القرآن، و در بعضی جاهااو را امام خوانده و این نوشته هایش را ستوده است.
ابوبکر احمدبن علی بن ثابت معروف به «خطیب بغدادی». متقی هندی در کتاب «کنز العمال» حدیث را از خطیب و رافعی، از علی علیهالسلام چنین روایت کرده است:
«ای علی از خداوند پنج چیز را دربارهات درخواست کردم: یکی را به من نداد و چهار تا را عطا فرمود.. از خداوند خواستم که امتم را گرداگرد تو قرار دهد، اما نپذیرفت. نخستین چیزی که به من درباره تو عطا فرمود، اینکه روز قیامت نخستین کسی که زمین از او شکافته میشود، من هستم و تو با منی، و پرچم حمد را پیشاپیش من در دست داری و از اولین و آخرین سبقت میگیری و به من عطا فرمود که پس از من ولیّ مومنان باشی.»(1)
در کتاب «مفتاح النجا» آمده است: «خطیب و رافعی از علی کرم الله وجهه نقل کردهاند که گفت رسول خدا فرمود: یا علی درباره تو پنج چیز از خداوند درخواست کردم...(2)
و همینگونه در کتاب «معارج العلی» آمده است...(3)
ودر کتاب «القول المستحسن» است: «از خطیب و رافعی با سند صحیحی از علی نقل شده است: ای علی از خداوند درباره تو پنج چیز تقاضا کردم...(4)
متن روایت خطیب: ذیل شرح حال احمدبن غالب بن اجلح بن عبدالسلام، أبوالعباس آورده که از محمدبن یحیی بن ضریس فیدی روایت کرده و محمدبن مخلد از او روایت میکند. سپس خطیب مینویسد: و قاضی ابومحمد عبدالله بن علی بن عیاض بن ابیعقیل در صور، از محمدبن احمدبن جمیع غسانی از ابوعبدالله محمدبن مخلد عطار در بغداد، از احمدبن غالب بن اجلح بن عبدالسلام ابوالعباس، از محمدبن یحیی بن ضریس از عیسی بن عبدالله بن عمربن علی بن ابیطالب از پدرش عبدالله بن عمر از پدرش از جدش علی بن ابیطالب که گفت:
رسول خدا فرمود: از خداوند پنچ چیز درباره تو درخواست کردم، چهار چیز را عطا فرمود و یکی را بازداشت، از او درخواست کردم پس درباره تو عطایم فرمود:
نخستین کسی هستی که روز قیامت زمین از او شکافته میشود. و تو با من هستی و پرچم حمد با توست. و تو آن را در دست داری.
و به من عطا فرمود که بعد از من ولیّ مؤمنان باشی.(5)
شرح حال خطیب بغدادی
ابن خلکان شرح حال خطیب بغدادی را چنین آورده است:
«حافظ ابوبکر احمدبن علی بن ثابت بن احمدبن مهدی بن ثابت بغدادی معروف به خطیب نویسنده تاریخ بغداد و دیگر کتابهای مفید.
از حافظان زبردست و دانشمندان متبحر بود. اگر غیر از تاریخ چیزی نداشت او را بسنده بود، زیرا که نمایانگر اطلاعات عظیم اوست. تقریبا یکصد کتاب نوشته است، برتری او فراگیرتر از توصیف است. فقه را از ابوالحسن محاملی و قاضی ابوالطیب طبری و دیگران آموخت. او فقیه بود که حدیث و تاریخ او در شهرتش بر فقه غلبه یافتهاند. در روز پنجشنبه 24 جمادی الاخر سال 392 متولد شد و روز دوشنبه هفتم ذیحجه سال 463 درگذشت. سمعانی گوید: در ماه شوال درگذشت.
شنیدم استاد ابوالحسن شیرازی از کسانی بود که جنازهاش را بر دوش گرفت، چون از او بهره بسیار برده بود و برای کتابهایش به او مراجعه میکرد.
شگفت آور این که در دوران خودش حافظ مشرق بود و ابوعمر یوسف بن عبدالبر نویسنده کتاب «الاستیعاب» حافظ مغرب بود، و هر دو در یک سال از دنیا رفتند...»(1)
برای شرح حال افزونتر او بنگرید:
الانساب: 5/151؛ سیر أعلام النبلاء: 18/270؛ تذکرة الحفاظ: 3/1135؛ طبقات سبکی: 4/29؛ مرآة الجنان: 3/87؛ معجم الادباء: 4/13؛ المختصر فی اخبار البشر: 2/187؛ الوافی بالوفیات: 7/190؛ المنتظم: 8/265؛ الکامل فی التاریخ: 10/68؛ العبر: 3/253؛ البدایة و النهایة: 12/101؛ طبقات الحفاظ: 434؛ تتمة المختصر: 1/564؛ و کتابهای دیگر.
ابوسعید مسعودبن ناصر سجستانی حدیث را روایت کرده است. در کتاب الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف آمده است: «از آن جمله حدیث ولایت است که ابوسعید مسعودبن ناصر سجستانی - که در ثقه بودنش اتفاق است - آن را روایت کرده به روایت بریده که از چند طریق، آن را آورده است و در بعضی از آنها افزودههای مهمی وجود دارد.
از جمله: بریده گوید: که رسول خدا هنگامی که بدگویی از علی را شنید، چنان خشمگین شد که
1) وفیات الاعیان: 1/92.
هرگز او را با چنین خشمی ندیدم جز روز قریظه و نضیر. به من نگریست و فرمود: ای بریده علی ولی شماست بعد از من، پس علی را دوست بدار، زیرا که او به آنچه فرمان داده میشود عمل میکند. من برخاستم، در حالی که کسی را بیش از او دوست نمیداشتم.
و از جمله، افزوده دیگری است: عبدالله بن عطا گفت: این حدیث را برای من نقل کردند از حارث بن سوید بن غفلة که گفت: عبدالله بن بریده بخشی از حدیث را از تو پنهان داشت. رسول خدا فرمود: ای بریده آیا پس از من منافقی کردی؟!
و از جمله، افزوده دیگری است به این معنا: خالد بن ولید بریده را مامور کرد، نامه را گرفت و برای رسول خدا میخواند و به علی ناسزا میگفت. بریده گفت: نامه را میخواندم و علی را یاد میکردم، چهره رسول خدا تغییر کرد. سپس فرمود: ای بریده! وای بر تو! مگر ندانستهای که علی پس از من ولیّ شماست..»(1)
شرح حال ابوسعید سجستانی
ابوسعید از حافظان بزرگ با دقت است.
1ـ سمعانی گوید: «ابوسعید، مسعودبن ناصر بن ابیزید سجزی رکّاب، حافظی فاضل و با دقت بود. به خراسان، جبال عراقین و حجاز کوچید و حدیث بسیار روایت کرد و گرد آورد. گروه بسیاری از مرو و نیشابور و اصفهان از او برایمان روایت کردند. سال 477 درگذشت.»(2)
او از اساتید سمعانی بود.
2ـ ذهبی گوید: امام محدث، جهانگرد، حافظ است. و گفته دقاق را آورده است.(3)
3ـ ذهبی گوید: «مسعودبن ناصر سجزی، ابوسعید رکّاب، حافظ، سفر کرد، کتاب نوشت و حدیث نقل کرد از: أبوحسّان مزکّی، و علی بن بشری لیثی و همردیفانشان. به بغداد و اصفهان سفر کرد. دقاق گوید: بهتر از او در دقت و ضبط ندیدم. در ماه جمادی الاولی در نیشابور درگذشت.(4)
4ـ یافعی گوید: «حافظ ابوسعید، مسعودبن ناصر سجزی، مسافرت کرد و کتاب نوشت و از گروهی حدیث نقل کرد. دقاق گفت: بهتر از او در دقت و ضبط ندیدم.»(5)
شرح حال دقاق
سخن دقاق را از کتاب طبقات الحفاظ میآوریم که درباره سجزی چنین سخن گفته است، و آن
خلاصهای از شرح حال او در کتاب تذکرة الحفاظ است:
«دقاق، حافظ مفید جهانگرد، ابوعبدالله محمدبن عبدالواحد بن محمد اصفهانی، در حدود سال چهار صد و سی متولد شد. در سرخس حدیث بسیار شنید و املا کرد، مردی صالح و عفیف بود، اهل حدیث بود و پیروانی داشت. حافظ اسماعیل بن محمد گفت: کسی را نمیشناسم که بیشتر از او حدیثها و اسنادهای شگفتانگیز حفظ داشته باشد. شب جمعه 6 شوال سال 514 درگذشت.»(1)
این حدیث را علی بن محمد جلابی واسطی معروف به ابن المغازلی روایت میکند و گوید:
«نقل اول: محمدبن حسین زعفرانی از جعفربن محمد ابویحیی از علی بن حسین بزار و موسی بن محمد بجلی از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک از مطرف بن عبدالله از عمران بن حصین که رسول خدا فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و او بعد از من ولی شماست.»(2)
«نقل دوم: علی بن حسین علوی از ابوالحسن، احمدبن محمد عمران از عبدالله بن محمدبن عبدالعزیز از ابوالربیع زهرانی از یزید رشک از مطرف بن عبدالله از عمران بن حصین که رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم و او بعد از من ولی هر مؤمنی است.»(3)
شرح حال ابن مغازلی و اعتماد بر او
ابن مغازلی، فقیه محدث و ثقه است. دانشمندان اهل سنت در کتابهایشان او را ستودهاند، مانند سمعانی در الانساب بدخشانی در تراجم الحفاظ. جمعی در پژوهشهایشان بر او اعتماد کردهاند مانند ابن حجر در الصواعق، سمهودی در جواهر العقدین، ابن باکثیر مکی در وسیله المال، شیخانی قادری در الصراط السوی و دیگران.
تمامی اینها را در حدیث تشبیه آوردهایم.
دیلمی نویسنده الفردوس آن را در کتابش در حرف (عین) چنین آورده است:«فصل ـ عمران بن
حصین: علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من میباشد.»(1)
و در حرف (ی): «ای بریده! علی ولیّ شما بعد از من است، علی به آنچه فرمان داده میشود عمل میکند.»(2)
شرح حال شیرویه دیلمی
شیرویه دیلمی حافظ، محدث، ثقه است.
1ـ رافعی گوید: «شیرویه بن شهردار بن شیرویه بن فناخسرو دیلمی، حافظ أبوشجاع همدانی، از متأخران مشهور اهل حدیث و موصوف به حفظ است. او به آنچه خداوند متعال از سود املاکش به او روزی میداد، قانع بود. بسیار شنید و گرد آورد و سفر رفت. أبوسعد سمعانی گفت: از کثرت گردآوری حدیث رنجور شد، کتاب الفردوس و کتاب طبقات الهمدانیین را تألیف کرد...»(3)
2ـ ذهبی گوید: «دیلمی، محدث، حافظ مفید همدان...(4)»
«.. در سنت بسیار سخت بود.»(5)
3ـ أسنوی گوید: «ابن الصلاح او را نام برده و گوید: او محدث و بسیار مسافرت کننده است با خلق و خوی نیکو، باهوش، در سنت بسیار سخت، کم سخن. کتابهایی تالیف کرد که از او منتشر شد، از جمله: کتاب الفردوس و تاریخ همدان.»(6)
شناسایی کتاب فردوس
کتاب فردوس الاخبار از کتابهای موصوف به اعتبار است که محدثان بزرگ ستودهاند.
دیلمی خود در مقدمه، کتابش را چنین توصیف میکند: «اما بعد، دیدم مردم همین زمان ما - به ویژه مردم شهر و کشورمان - از حدیث و اسنادهایش روی میگردانند، صحیح را از نادرست باز نمیشناسند، کتابهایی را که بزرگان قدیم و جدید درباره واجبات، سنتها، حلال و حرام، آداب وصیت و مثالها و مواعظ نگاشتهاند رها کردهاند، به داستانها و حدیثهای بیسند که راویان حدیث آن را نمیشناختند و بر هیچ یک از اصحاب حدیث خوانده نشده است،به ویژه موضوعهایی که داستان سرایان ساختهاند تا به وسیله آن به متاعی برسند، روی میآورند. بدین
روی در این کتاب، دوازده هزار حدیث از حدیثهای کوتاه را به طور مختصر آوردم، از کتابهای صحیح و غریب و از افراد و نوشتههایی که از علی بن موسی الرضا از پیامبر روایت شده است...»
فرزندش شهردار بن شیرویه در مقدمه کتابش (مسند الفردوس) گوید: پدرم امام سعادتمند ابوشجاع شیرویه، هنگامی که حدیثها را گرد آورد و آن را کتاب الفردوس نامید، اسنادهایش را عمدا و به چند منظور حذف کرد:
نخست: به پیروی و همگامی با پیشینیان از اهل علم، پارسایی و بندگی.
دوم: آسانی کار خواستاران و آسان سازی جهت بررسی کنندگان و حافظان آن.
سوم: کم توجهی نسل جدید به اسنادها... و سخن در شرح فضیلت اسناد، در این چند برگ نمیگنجد.
چهارم: آنها را از شنیده هایش نقل کرده است، با آنکه پژوهشگر بود و یقین داشت که بیشتر یا همگی آنها مسند بود و در کتابهای حافظان ثقه و مجموعههای بزرگان دقیق و استوار آمده است.
لذا برای اختصار، آنها را عاری از اسنادهایش کرده و علتش را در مقدمه کتاب شرح داده است.
فردوس، کتابی است ارزشمند، گرانبها، دلپسند و مجموعهای از سخنان زیبا و گهربار نبوی دارای سودمندیهای بسیار و نیکوییهای فراوان، که آوازدهاش در آفاق به صدا در آمده و دوستان در نگهداریش از یکدیگر پیشی میگرفتند. در جهان اسلام مانند آن در گستردگی و دستهبندی تألیف نشده است و در گذشته ایام کتابی با این ترتیب و تنظیم ننوشتهاند. گویی که هر فصل آن جعبه جواهری است که مملو از گوهرهای منظوم و نهفته است؛ یا عطردان عطاری است پر از عطرهای مشک بار. خدا رحمتش کناد که کتابش سرشار از خبرهای شگفتانگیز و حدیثهای ناشنیده است که در بسیاری از دیگر کتابها وجود ندارد. در حقیقت فردوس همانند همان بهشتی است که خداوند سبحان و متعال فرموده است «و فیها ما تشتهیه الانفس و تلذ الأعین».
امروزه نسخههایش در هر دیار، فراوان است و میان بندگان شهرت یافته، به گونهای که در هر شهری از شهرهای عراق و مناطق دیگر کشورها، دانشمندان برای دستیابی بدان میکوشند و بزرگانشان پیگیر تهیه و رونویسی آناند، و فضلایشان بر خواندن و حفظ کردنش مواظبت دارند.
همگان از زیباییهای بوستان و میوههای سودمندش بهره میبرند. در هر شهر همچون خورشید میتابد و در دریا و زمین چون باد میوزد. بزرگان و حافظان آن را نیکو میدانند، و دانشمندان و واعظان از آن بهره میگیرند و فضلای سرآمد آن را نیکو دانستهاند. پادشاهان، اموالی بذل میکنند تا از آن نسخه برگیرند. کسی از مردم این زمانه را نشنیدم که از این کتاب عیبجویی کند یا بر آن طعن زند به جهت حذف اسناد، بلکه آن را از بهترین سودمندیها و بزرگترین منافعش دانستهاند، چون جداسازی پوسته از مغز، شأن علمای خردمند است.»
سید علی همدانی در مقدمه روضه الفردوس گوید:
«هنگامی که کتاب الفردوس را خواندم، از نوشتههای استاد، امام، علامه، پیشوای پژوهشگران، حجت محدثان، شجاع ملت و دین، یاری کننده سنت، ابومحامد، شیرویه بن شهردار دیلمی همدانی -که خداوند رحمت واسعه ربانی را بر روحش افاضه فرماید- آن را دریایی از دریاهای فائده و گنجی از گنجهای لطیفهها مملو از حقیقتهای گفتههای نبوی یافتم؛ در بوستان فصلهایش دقایقی از آثار مصطفوی انباشته و با وجود فزونی سودمندیهایش و گسترش بهرههایش پرتوهایش در آستانه خاموشی بود و آثارش روی به اختفا داشت، به جهت طولانی بودن افزودهها و کوتاهی خواستهها و رغبتها، و دوری کردن بسیاری از مردم این زمانه از شناخت کتاب و سنت و اشتغالشان به دانشهای بیهوده مربوط به کینهها، و علاقمندی آنان به داستانها و حکایتها.
اگر مردی از اهل این دانش در هر دوره و زمانهای به مشیت خداوند عزوجل نبود که گرداگرد فضای سنت بگردد و از قداست آن لکههای دشمنی اهل بدعت را بزداید، هر کس آنچه که خواست میگوید. پس خداوند، بزرگان این دانش را از سوی ما و مسلمانان جزای خیر عطا فرماید.
انگیزههای درونی مرا بر آن داشت که مغز و اصلش را بیرون کشم و بابهای آن را در دسترس قرار دهم، تا ضبط الفاظ آن آسان شود و حافظان به راحتی آن را درک کنند. بنابراین از ژرفای این دریا بهترین گوهرهایش را استخراج کردم و از شاخههای بوستانش نفیسترین گل هایش را برکندم و این کتابم را روضه الفردوس نامیدم...»
نویسنده کشف الظنون، گوید: «فردوس الاخبار بماثور الخطاب المخرج علی کتاب الشهاب فی الحدیث، از ابوشجاع شیرویه بن شهردار بن شیرویه بن فنا خسرو همدانی دیلمی. سیوطی در کتاب خود (جامع الصغیر) از او پیروی کرده است. فرزندش حافظ، شهردار متوفای سال 558 اسنادهای کتاب الفردوس را گردآورده و به گونهای نیکو در چهار جلد مرتب ساخته و آن را مسند الفردوس
نامید.»(1)
این کتاب، از کتابهایی است که با اسناد روایت شده است، همانگونه که اگر شخصی به کتابهای اسناد مراجعه کند، بر او پوشیده نمیماند، مانند مقالید الأسانید از ابومهدی ثعالبی.
اعتماد دهلوی بر دیلمی
شگفتا! دهلوی چگونه این حدیث را تکذیب میکند، در حالی که دیلمی و گروهی از بزرگان پیشوایان آن را روایت کردهاند. با وجود بعضی خرافات و حدیثهای ساختگی که دیلمی به تنهایی آنها را روایت کرده است، دهلوی به این کتاب اعتماد کرده و تصریح میکند که او از محدثان مشهور است و میافزاید که او نزد امامیه نیز معتبر و مورد اعتماد میباشد!
دهلوی در کتاب تحفه اثناعشریه باب المطاعن پس از داستان رویا آورده است:
«ابوشجاع دیلمی - که از محدثان مشهور است و شیعه نیز او را معتبر میداند - روایت میکند این رؤیا را در کتاب المنتقی از ابن عباس با همان ترتیبی که ذکر شد و رؤیای امام حسن نیز مشهور و صحیح السند است. دیلمی در کتاب المنتقی از حسن بن علی (علیهما السلام) روایت میکند که فرمود: پس از رویایی که دیدم جنگ نمیکردم، رسول خدا را دیدم که دستش را روی عرش گذارده و ابوبکر را دیدم که دستش را روی شانه رسول خدا نهاده و دیدم عمر دستش را روی شانه ابوبکر گذارده، و دیدم عثمان دستش را روی شانه عمر گذارده و پس از او خون دیدم. گفتم: این چیست؟ گفتند خون عثمان است که از خداوند مطالبه میکند.»(2)
از دیگر شگفتیها آن است که سیف الله ملتانی در نوشتهاش به نام تنبیه السفیه، استادش دهلوی را در نسبتهایش به شیعه و اهل سنت - از جمله اعتماد به دیلمی - دروغگو میشمارد و چنین گوید:
«دیلمی نزد اهل سنت معتبر نیست، چه رسد به شیعه». اینک، نیک بنگر ـ خداوند بر تو رحم نماید - به این تناقض و دروغ گویی میان اصل و فرع، و میان تابع و متبوع!!
ابوالفتح محمدبن علی نطنزی این حدیث را ضمن داستان غدیر چنین آورده است:
«از ابوسعید خدری روایت است که رسول خدا در غدیر خم مردم را به سوی علی خواند و فرمان داد خارهای زیر آن درخت برکنده شد و آن روز پنجشنبه بود، پس علی را فراخواند و بازوهایش را گرفت و بلند کرد تا آنکه سفیدی زیر بغلهای رسول خدا دیده شد. هنوز در آنجا بودند که آیه نازل شد: «الیوم اکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا». رسول خدا فرمود: الله اکبر بر کامل شدن دین و تمام شدن نعمت و رضایت پروردگار از رسالت من و ولایت علی بن ابیطالب پس از من. سپس فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله»(1)
شرح حال نطنزی
ابوالفتح نطنزی از بزرگان علما و از اساتید سمعانی نویسنده الانساب است:
1ـ سمعانی گوید: «ابوالفتح محمدبن علی بن ابراهیم نطنزی، بهترین فرد در خراسان و عراق در لغت و ادبیات و برپا داشتن صنعت شعر. سال [پانصد و] بیست و یک در مرو نزد ما آمد و بخش نیکویی از ادبیات را بر او خواندم و از او بهره بردم و از دریایش اندکی آب نوشیدم، سپس در همدان او را ملاقات کردم، سپس چند بار در بغداد نزد ما آمد هنگامی که ساکن آنجا بودم. و هر بار او را ملاقات کردم، از او نوشتم و اقتباس نمودم. در اصفهان از أبوسعد مطرز، ابوعلی حداد و غانم بن ابینصر برجی و در بغداد از ابوالقاسم بن بیان رزاز، و ابوعلی بن نبهان کاتب و همردیفان آنان حدیث شنید. در مرو بخشهایی از این حدیث را از او شنیدم.
ولادتش 488 در اصفهان بود.»(2)
2ـ صفدی گوید: «از افراد بلیغ و اهل نظم و نثر بود. به کشورها مسافرت و با بزرگان ملاقات کرد، محفوظاتش بسیار و دوستدار دانش و سنت بود. صدقه دادن و روزه گرفتن فراوان داشت، با پادشاهان و سلاطین همنشینی کرد و نزد آنان جایگاه عظیمی داشت. نسبت به آنان متکبر و در برابر اهل علم متواضع بود. در اصفهان و خراسان و بغداد حدیث بسیار شنید، حدود سال 500 درگذشت.»(3)
ابومنصور شهردار بن شیرویه دیلمی در کتاب مسند الفردوس حدیث را آورده که ذهبی و گروهی از
بزرگان و همچنین دهلوی و دیگران آن را ستودهاند. وصابی یمنی در أسنی المطالب حدیث را از او چنین روایت کرده است:
«از ابوذر غفاری که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از علی هستم، و علی بعد از من ولیّ هر مؤمنی است، دوستی او ایمان و دشمنی با او نفاق و نگریستن به او رأفت است. دیلمی آن در مسند الفردوس آورده است. نیز از بریده که گفت: رسول خدا فرمود: ای بریده، علی بعد از من ولیّ شماست، پس علی را دوست بدار، زیرا که آنچه فرمانش میدهند انجام میدهد. دیلمی در مسند الفردوس آن را نقل کرد».
شرح حال ابومنصور دیلمی
ابومنصور حافظی بزرگ و محدثی بزرگ است:
1ـ ذهبی گوید: «شهردار بن حافظ شیرویه بن شهردار دیلمی، ابومنصور محدث. ابن السمعانی گوید: او حافظی حدیث شناس و ادیبی دانا، فهمیده و ظریف بود. از پدرش، عبدوس بن عبدالله، مکی السلار و گروهی دیگر حدیث شنید. ابوبکر بن خلف شیرازی به او اجازه داد. هفتاد و پنج سال زندگی کرد.»(1)
2ـ السبکی گوید: «.. ابن السمعانی گفت: حافظ حدیث بود... فرزندش أبومسلم، أبوسهل عبدالسلام سرقولی و گروهی از او روایت کردند. در رجب سال 508 درگذشت.»(2)
3ـ اسنوی گوید: «محدثی شناسای ادبیات و ظریف، مسجدش جایگاه همیشگی او بود، مستندات کتاب پدرش (الفردوس) را استخراج کرد، و به گونهای نیکو مرتب ساخت که الفردوس الکبیر نامیده میشود.
ابن صلاح گوید: به سال 483 زاده شد و برای او وفاتش تاریخی ذکر نکرده است.»(3)
4ـ ابن قاضی شهبة: همین گونه از او نام برده و افزوده است: «در رجب سال 558 درگذشت.»(4)
5ـ ثعالبی گوید: «ذهبی گفت: او امام ابومنصور حافظ است... اسنادهای کتاب الفردوس پدرش را گرد آورد و به گونهای شگفتانگیز و نیکو آنها را سامان داد. این کار را به پایان برده سپس بیاراست و ویرایش کرد...»(5)
6ـ دهلوی: ضمن شرح حال پدرش در بستان المحدثین گفته ذهبی در توصیف او و ستایش کتابش را نقل کرده است...
حازمی از شاگردان أبومنصور دیلمی
ابوبکر حازمی از شاگردان أبومنصور دیلمی است که این خود بیانگر مقام والا و بزرگی منزلت دیلمی است، چون حازمی از پیشوایان بزرگ حافظان است.
ذهبی در شرح حال او گوید: «ابوبکر حازمی امام، حافظ زبردست در تبارشناسی... از ابوالوقت سگزی، شهردار بن شیرویه دیلمی و ابوزرعه دمشقی حدیث شنید... کتابهای بسیاری به نیکویی استنساخ کرد و نوشت. دبیثی گفت: به بغداد آمد و ساکن آن شد و همانجا فقیه مذهب شافعی شد. با دانشمندان همنشینی داشت، برتری یافت و فهمیده شد. از حافظترین مردم در حدیث و اسنادها و رجالش همراه با پارسایی و بندگی و ریاضت گشت... ابن النجار دربارهاش گوید: از پیشوایان حفاظ، دانابه فقه حدیث و معنی و رجال آن شد. او ثقه، حجت، بزرگوار، زاهد، عالم، عابد و پارسا بود... سال 584 درگذشت...»(1)
اسنادها به مسند الفردوس
کتاب مسند الفردوس از کتابهای حدیثی است که محدثان به جهت نقل حدیثها با اسنادهایش بدان توجه کردهاند.
ثعالبی طریق خود به آن را چنین آورده است: «مسند الفردوس ابن الدیلمی را نزد علی أجهوری خواندم به اندازهای که در الفردوس ذکر شده است و بقیهاش را به من اجازه داد، با اسنادش به حافظ بن ابیبکر سیوطی، از آسیه دختر جارالله بن صالح طبری از ابراهیم بن محمدبن صدیق دمشقی، از أبوعباس حجار، از حافظ محب الدین محمدبن محمود بن نجار، از اجازه مؤلفش که آن را ذکر کرده است.»(2)
طریق شنوانی به مسند فردوس چنین است: «مسند الفردوس از حافظ أبومنصور شهردار بن حافظ أبوشجاع دیلمی همدانی؛ آن را روایت میکنم از حافظ ابن حجر عسقلانی از أبواسحاق تنوخی، از حجار، از حافظ محب الدین محمدبن محمود النجار، از دیلمی....»(3)
ابومؤید موفق بن احمد مکی خوارزمی با نقلهای متعدد، حدیث را روایت کرده است. گوید:
«فصل دوازدهم در بیان آزمونهای او در مهلکههایی برای خداوند متعال و رسول خدا و جانفشانی او برای کسب رضایت خداوند متعال:
نقل اول: با این اسناد از احمدبن حسین ابوعبدالله حافظ از احمدبن جعفر قطیعی از عبدالله بن احمدبن حنبل از پدرش از یحیی بن حماد از أبوعوانه از أبوبلج از عمروبن میمون که گفت: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم نُه نفر نزد او آمدند...»(1)تا پایان حدیث که از پیش در روایتهای احمد و حاکم آورده شد.
نقل دوم: مهذب الائمه ابوالمظفر عبدالملک بن علی بن محمد همدانی از محمدبن حسین بن علی بزار از ابومنصور محمدبن محمد بن عبدالعزیز از هلال بن محمدبن جعفر، از حافظ ابوبکر محمدبن عمرو از ابوالحسن علی بن موسی الجزار از حسن بن علی هاشمی از اسماعیل بن ابان از أبو مریم از ثور بن ابیفاخته، از عبدالرحمن بن ابیلیلی از پدرش که:
پیامبر روز خیبر پرچم را به علی بن ابیطالب داد و خداوند به دست او پیروزی بخشید.
روز غدیر خم او را برپاداشت و مردم را آگاه کرد که او مولای هر مرد و زن مؤمنی است.
پیامبر فرمود: تو از منی، و من از تو هستم.
و به او فرمود: تاویل پیکار میکنی همانگونه که من بر تنزیل جنگیدم.
و به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی.
و به او فرمود: من در صلح و آشتی با کسیام که تو با او صلح کنی و در جنگ هستم با کسی که با او جنگ کنی.
و به او فرمود: تویی عروة الوثقی.
و به او فرمود: تو آنچه را که بر آنان بعد از من مشتبه شود، آشکار و روشن میکنی.
و به او فرمود: تو امام هر مرد و زن مؤمن و ولیّ هر مرد و زن مؤمن بعد از من هستی.
و به او فرمود: تو همان کسی هستی که خداوند دربارهاش فرو فرستاد: «و أذان من الله و رسوله الی الناس یوم الحجّ الأکبر»(2).
و به او فرمود: تو به سنّت من عمل میکنی و از پیروان من دفاع و حمایت مینمایی.
و به او فرمود: من نخستین کسی هستم که زمین از او منشق میشود و میشکافد در حالی که تو با من هستی.
و به او فرمود: من کنار حوضم در حالی که تو با من هستی.
و به او فرمود: من نخستین کسی هستم که وارد بهشت میشوم و تو و حسن و حسین و فاطمه با من هستید.
و به او فرمود: خداوند متعال به من وحی فرمود که برتری تو را به پا دارم. پس آن را در میان مردم برپا داشتم و آنچه خداوند مرا به تبلیغش فرمان داد، به آنان ابلاغ کردم.
و به او فرمود: بپرهیز از کینههای سختی که نسبت به تو در دلهاست و تنها پس از مرگم آشکار میشود. خداوند لعنتکنندگان آنان را لعنت میکند.(1)
نقل سوم
خوارزمینامه عمروبن عاص به معاویه را روایت کرده که در آن آمده است:
«امّا آنچه به ابوالحسن برادر و جانشین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مورد حسادت و ستم بر عثمان نسبت دادی، و صحابه را فاسق نامیدی و گمان بردی که او (علی علیهالسلام) آنان را بر قتلش رهنمون شده، این دروغ و گمراهی است. وای بر تو ای معاویه!
آیا ندانستی که ابوالحسن جانش را رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر کف نهاد و بر بسترش خوابید.
و در اسلام و هجرت، پیشتاز است.
و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهاش فرمود: او از من است و من از او هستم. و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز این که پس از من پیامبری نیست.
روز غدیر خم، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهاش فرمود: بدانید هر کس من مولای اویم پس علی مولای اوست. بارالها یاری کن هر کس که او را یاری کرد و دشمن بدار هر کس با او دشمنی کرد، و پیروزی بخش هر کس او را یاری کرد و واگذار هر کس او را واگذاشت و یاری نکرد.
او همان کسی است که روز خیبر، پیامبر دربارهاش فرمود: به یقین فردا پرچم را به مردی میدهم که خدا و پیامبرش را دوست میدارد و خدا و پیامبرش او را دوست میدارند.
و او همان کسی است که در حدیث طیر دربارهاش فرمود: بارالها دوست داشتنیترین آفریده را به من برسان. هنگامی که بر او وارد شد فرمود: بارالها! و به او فرمود: نزد من بیا! نزد من!
1) المناقب: 61.
و در غزوه نضیر دربارهاش فرمود: علی امام نیکوکاران و قاتل بد کرداران است، پیروز است هر کس او را یاری کند و خوار است هر کس او را یاری نکند.
و دربارهاش فرمود: علی بعد از من ولیّ شماست ـ یعنی بر من و بر تو و بر تمام مسلمانان.
و فرمود: من دو یادگار گرانسنگ در میان شما به جا میگذارم: کتاب خداوند و عترتم.
و فرمود: من شهر دانشام و علی درِ آن است(1).
شگفتا! عمروبنعاص حدیثهای ولایت، طیر، و مدینة العلم را به طور حتم اثبات میکند، و بدین ترتیب بینی معاویه را به شدت به خاک میساید. با این همه، دهلوی در دشمنی و کینهتوزی، از فرزند نابغه کینهورز معاویه، آن دشمن سرسخت، سبقت میگیرد، و این حدیثهای شریف را دروغ و باطل میخواند!
منابع شرح حال خوارزمی
هر کس که شرح حال خطیب خوارزمی را آورده، او را ستوده است. بنگرید:
فریدةالقصر ـ بخش شعرای خوارزم؛ تاریخ ابن النجّار: 360؛ الفوائد البهیّة فی طبقات الحنفیة: 410؛ الجواهر المضیّة فی طبقات الحنفیة: 2/188؛ العقد الثمین فی تاریخ بلد الله الامین: 7/310؛ بغیةالوعاة فی طبقات اللغویین و النحاة: 2/308؛ کتائب اعلام الأخیار فی فقهاء مذهب النعمان المختار (مخطوط)
البته شرح حال او را از این مدارک و منابع دیگر، در مجلّد حدیث تشبیه آوردهایم.
ابوالقاسم علی بن الحسین معروف به ابن عساکر، این حدیث را در دو کتاب خود - (الموافقات) و (الأربعون الطوال) - آورده، آن گونه که در کتاب الریاض النضرة نوشته محب طبری آمده است. در آنجا حدیث آن گروه با ابن عباس را روایت نموده و در پایانش گوید: «حدیث را به طور کامل، احمد و حافظ ابوالقاسم، در الموافقات والاربعین الطوال نقل کردهاند، و نسائی بخشی از آن را آورده است.(2)»
همچنین این حدیث را گروهی دیگر مانند گنجی در کفایة الطالب، شهابالدین احمد در
توضیح الدلائل، ابن باکثیر مکّی در وسیلةالمآل، امیر صنعانی در الروضةالندیة که انشاءالله پس از این آورده میشود، روایت کردهاند. ابنعساکر در کتابش (تاریخ دمشق) در بخش شرح حال امیرالمؤمنین علیهالسلام ، این حدیث را به نقلهای بسیار و لفظهایگوناگونی نقل کرده است.
... متن روایاتش چنین است:
نقل اول
«ابوبکر وجیه بن طاهر، از ابوحامد أزهری، از ابومحمد مخلدی، از مؤمل بن حسن بن عیسی، از محمد بن یحیی، از ابینعیم، از ابنأبیغنیه، از حکم، از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از بریده که گفت: با علی برای جنگ به یمن رفتم، از او یک ناسازگاری دیدم. خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدم، علی را یاد و عیبجویی کردم. صورت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دیدم که متغیر میشود، فرمود: ای بریده، آیا من از جان مؤمنان بر ایشان سزاوارتر نیستم؟ عرض کردم: آری ای رسول خدا. فرمود: هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست.
نقل دوم
ابومحمد سیدی، از ابوعثمان بجیری، از أبوعمروبن حمدان، از ابو علی حسن بن احمد بن محمد بن اسحاق عطاردی در بغداد، از محمد بن علی بن عمر مقدسی، از حسین بن حسن فزاری، از عبدالغفار بن قاسم، از عدی بن ثابت، از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از بریده که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: علی مولای کسی است که من مولایش باشم.
نقل سوم
ابوالحسن علی بن مسلم فقیه، از عبدالعزیز بن احمد کنانی، از ابوعبدالله حسین بن عبدالله بن محمد بن اسحاق، از دائی او ابوخیثمة بن سلیمان، از ابوعمرو هلال بن علاء در رقّة، از عبید بن یحیی أبوسلیم، از ابومریم عبدالغفار بن قاسم أنصاری، از عدی بن ثابت، از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از بریده که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هر کس من مولایش باشم، پس علی مولای اوست.
نقل چهارم
أبوسهل محمد بن ابراهیم، از ابوالفضل رازی، از ابوالقاسم جعفر بن عبدالله بن یعقوب، از محمد بن هارون، از نصر بن علی، از ابو احمد، از ابن ابیغنیه، از حکم، از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از
بریده که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هر کس من مولای او هستم، پس علی مولای اوست.
نقل پنجم
ابوطالب علی بن عبدالرحمن بن ابیعقیل، از فقیه ابوالحسن خلعی علی بن الحسن بن حسین مصری فقیه، از ابو محمد بن عبدالرحمن بن عمروبن النحاس، از ابو سعید احمد بن محمد بن زیاد بن أعرابی، از عیسی بن ابیحرب صفار، از یحیی بن ابیبکیر، از عبدالغفار، از عدی، از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از بریده که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: علی ابن ابیطالب مولای کسی است که من مولای او باشم.
نقل ششم
ابوالقاسمبن سمرقندی، از احمد بن ابیعثمان و أبوطاهرقصاری؛ (حیلولة): ابوعبدالله بن قصاری، از پدرش؛ هر دو از اسماعیل بن حسن بن عبدالله، از احمد بن محمد بن عقده، از یعقوب بن یوسف بن زیاد ضبی و احمد بن حسین بن عبدالملکأودی، از خالدبن مخلد، از ابومریم، از عدی بن ثابت، از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از بریده که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هر کس من ولی او باشم، علی ولیّ اوست.
گروهی آن را مختصر کرده و بریده را ذکر ننمودهاند.
نقل هفتم
ابوالحسن بن قبیس، از ابومنصور بن خیرون، از ابوبکر خطیب، از ابوبکر احمد بن محمد بن احمد بن جعفر یزدی در اصفهان، از حسن بن محمد زعفرانی، از عبیداللهبن جعفر بن محمد رازی، از عامر بن بشیر، از ابوحسّان زیادی، از فضل بن ربیع، از پدرش، از منصور، از پدرش، از جدش از ابن عباس که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هر کس من مولای او باشم، علی مولای اوست.
نقل هشتم
أبوسعد اسماعیل بن احمد بن عبدالملک کرمانی، از عبدالرحمن بن علی بن محمد شاهد، از ابوالقاسم هبهالله بن عبدالله، از ابوبکر خطیب.
حیلولة: ابوالقاسم اسماعیل بن احمد بن عمر، از عاصم بن حسن بن محمد، ابوعمر بنمهدی، از ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقدة کوفی، از یحیی بن زکریا بن شیبان کندی، از ابراهیم بن
حکم بن ظهیر، از پدرش، از منصور بن مسلم بن شاپور، از عبدالله بن عطاء، از عبدالله بن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: علی بن ابیطالب مولای هر مرد و زن مؤمنی است و او ولیّ شما بعد از من است.
نقل نهم
ابو عبدالله حسین بن عبدالملک، از ابوالقاسم ابراهیم بن منصور، از ابوبکر بن مقری، از ابویعلی، از خیثمه زهیر بن حرب، از ابوالجواب، از عمّار بن زریق، از أجلح، از عبدالله بن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دو گروه را به یمن فرستاد، بر اولی علی بن ابیطالب، و بر دیگری خالد بن ولید فرمانده بودند، و فرمود: اگر با یکدیگر جمع شدید علی بر مردم فرمانده است و اگر از هم جدا شدید هر یک از شما بر سربازانش فرمانده است. در یمن با بنیزبید برخورد کردیم و با آنان جنگیدیم، مسلمانان بر کافران پیروز شدند، جنگجویان را کشتند، و خانوادهها را به اسارت گرفتند، علی از میان غنیمتها کنیزی برگزید. خالد نامهای نوشت و از علی بدگویی کرد و همراه من فرستاد و فرمانم داد که به او بد گویم. هنگامی که خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدم، کراهت را در چهرهاش دیدم، عرض کردم: در جایگاه کسی ایستادهام که به شما پناه آورده است، ای رسول خدا! مرا با مردی روانه کردی و به اطاعت او فرمانم دادی، به آنچه مرا فرستادی انجام دادم. فرمود: ای بریده، از علی بدگویی مکن، علی از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.
نقل دهم
ابوالقاسم بن سمرقندی، از عاصم بن حسن، از عبدالواحد بن محمد، از ابوالعباس بن عقده، از احمد بن یحیی، از عبدالرحمن فرزند شریک، از پدرش، از أجلح، از عبدالله بن بریده [از پدرش [که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لشکری با علی و لشکر [دیگری] با خالد بن ولید به یمن فرستاد و فرمود: اگر به هم پیوستید، علی بر مردم فرمانده است و اگر از هم جدا شدید هر یک از شما بر لشکر خود. [بریده گفت:] با گروهی برخورد کردیم و مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند، جنگجویان را کُشتیم، زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم، علی از اسیران زنی را برگرفت. گفت: خالد بن ولید با من - که من همراه او بودم ـ نامهای به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نوشت و [در آن] از علی بدگویی کرد و خبر داد که [چنان] نمود، و به من فرمان داد که از او بدگویی کنم. نامه را بر پیامبر خواندم و از علی بدگویی کردم، دیدم چهره پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دگرگون گشت، عرض کردم: این جایگاه کسی است که [به شما رسول خدا] پناه آورده است، مرا با مردی فرستادی و فرمانم دادی که از او اطاعت کنم، به آنچه مرا
فرستادی دست یافتم. فرمود: ای بریده از علی بدگویی مکن، که او از من است و من از او هستم، و او ولیّ شما بعد از من است.
نقل یازدهم
ابوالقاسم هبه الله بن محمد بن حصین، از أبوعلی بن مذهب، از احمد بن جعفر، از عبداللهبن احمد، از پدرش، از ابن نمیر، از أجلح کندی، از عبداللهبن بریده، از پدرش بریده که گفت: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دو گروه روانه یمن کرد،بر یکی علیبنابیطالب و بر دیگری خالد بن ولید را فرمانده گماشت، و فرمود: اگر یکدیگر را ملاقات کردید، علی فرمانده بر مردم است، و اگر از هم جدا شدید هر یک از شما بر لشکریان خود. [بریده [گفت: با بنی زید از مردمان یمن برخوردیم و جنگیدیم، مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند، جنگجویان را کشتیم و زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم. علی از میان اسیران زنی را برای خود برگزید. بریده گفت: خالد بن ولید با من نامهای نوشت برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ایشان را از این جریان آگاه کرد. هنگامی که خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدم، نامه را [به ایشان] دادم، بر ایشان خوانده شد، خشم را در چهره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دیدم!! عرض کردم: این جایگاه پناه آورنده [به خداوند است، ای رسول خدا] مرا با مردی فرستادی و فرمانم دادی او را اطاعت کنم، به آنچه مرا فرستادی دست یافتم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: از علی بدگویی مکن، که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.
نقل دوازدهم
ابوالقاسم بن سمرقندی، از عاصمبنحسن، از ابوعمربنمهدی، از أبوالعباسبن عقده، از حسن بن علی بن عنان، از حسن ابن عطیه، از سعاد، از عبداللهبن عطا [ء]، از عبدالله بن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علی بن ابیطالب و خالد بن ولید را هر یک جداگانه فرستاد، آنان را جمع کرد و] به آن دو [فرمود: اگر به هم پیوستید علی بر شما امیر است. از چپ و راست حمله کردیم، علی یک [جهت] را گرفت و دور کرد. اسیرانی به دست آورد، از خمس کنیزی برگرفت. مناز شدیدترین مردم در دشمنی با علی بودم و خالد آن را دانست، مردینزد خالد آمد و او را خبر داد که علی کنیزی از خمس برگرفت، گفت: این چیست؟ سپس مرد [دیگری [آمد، سپس دیگری آمد و در این مورد خبرها پی در پی رسید. خالد مرا خواست و گفت: ای بریده آنچه انجام شده، دانستی، با شتاب این نامه را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برسان و ایشان را آگاه کن. نامه را بر ایشان نوشت. به سرعت با نامهاش حرکت کردم تا بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد شدم، نامه را با دست چپ گرفت، چون
همانگونه که خداوند عزوجل فرمود، نمینوشت و نمیخواند. من هرگاه سخن میگفتم، سرم را به زیر میانداختم تا از درخواستم فارغ شوم. سرم را به زیر انداختم و سخن گفتم و از علی بدگویی کردم تا فارغ شدم، سپس سرم را بالا آوردم. دیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنان خشمگین شدهاند که هرگز آنچنان خشمی را از ایشان ندیده بودم جز روز [بنی] قریضه و نضیر. به من نگریست و فرمود: ای بریده علی ولیّ شما بعد از من است، علی را دوست بدار، او همان را انجام میدهد که فرمان داده شده است.
[بریده] گفت: به پا خاستم در حالی که هیچکس را بیش از او دوست نداشتم.
عبدالله بن عطا[ء] گفت: این را برای ابوحرب بن سوید بن غفله حدیث کردم، گفت: عبدالله بن بریده بخشی از حدیث را بر تو کتمان کرد [و آن چنین است که] رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به او فرمود: ای بریده، آیا بعد از من نفاق کردی؟
نقل سیزدهم
أبوالقاسم زاهر بن طاهر، از أبونصر عبدالرحمان بن علی، از یحیی بن اسماعیل، از عبدالله بن محمد بن حسن، از وکیع، از أعمش، از سعد، از عبیده، از عبدالله بن بریده أسلمی، از پدرش که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هر کس من ولی او هستم، علی ولی اوست.
نقل چهاردهم
أبوالقاسم بن سمرقندی، از ابوالحسن بن نقور، از ابوبکر محمد بن علی بن محمد بن نضردیباجی، از ابوبکر یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن بهلول، از حسن بن عرفه، از أبومعاویه، از أعمش، از سعد بن عبیده، از ابن بریده، از پدرش که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هر کس من ولی او هستم، علی ولیّ اوست.
نقل پانزدهم
أبوالقاسم بن حصین، از ابوعلی بن مذهب، از ابوبکر بن مالک، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از وکیع.
حیلوله: أبوسهل محمد بن ابراهیم، از ابوالفضل رازی، از جعفر بن عبدالله، از محمد بن هارون، از عمروبن علی، از أبومعاویه، همگی ازأعمش از سعد بن عبیده، از ابن بریده، از پدرش از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و در حدیث وکیع که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هر کس من ولی او هستم، علی
ولیّ اوست.
نقل شانزدهم
ابوالقاسم بن حصین از أبوعلی، از ابوبکر، از عبدالله، از پدرش، از أبومعاویه، از أعمش، از سعد بن عبیده، از ابن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما را در لشکری فرستاد. هنگامی که بازگشتیم،] رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] فرمود: همنشینی فرمانده خود را چگونه دیدید؟ [بریده [گفت: یا من ـ یا دیگری ـ از او شکایت کردیم. سرم را بلند کردم در حالی که هنگام سخن گفتن سر به زیر انداختم. ناگهان چهره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سرخ شد در حالی که میفرمود: هر کس من ولیّ او هستم، علی ولیّ اوست.
نقل هفدهم
علویه اممجتبی از ابراهیم بن منصور از أبوبکر بن مقری، از أبویعلی، از أبوخیثمه، از محمد بن حازم، از أعمش، از سعد بن عبیده، از ابن بریده، از پدرش که گفت: پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما را در لشکری فرستاد و علی را فرمانده ما کرد. هنگامی که بازگشتیم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به ما فرمود: همراهی فرمانده خود را چگونه دیدید؟ [بریده] گفت: یا من یا دیگری از او شکایت کردم و من مردی سر به زیر بودم، سرم را بلند کردم ناگهان دیدم که چهره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرمز شده است در حالی که میفرمود: هر کس من ولیّ او بودم علی ولیّ اوست.
نقل هجدهم
ابوالوفاء عمر بن فضل بن احمد بن عبدالله مسبر و ابو محمد احمدبن محمد بن احمد بن حسین رثانی، هر دو در اصفهان، از ابو اسحاق ابراهیم بن محمدبن ابراهیم قفال، از ابراهیم بن عبدالله بن محمد، از ابوجعفر محمد بن عبیدالله بن علاء کاتب، از علی بن حرب، از أبو معاویه نابینا، از أعمش، از سعد بن عبیده، از ابن بریده، از پدرش که گفت: پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در لشکری ما را به فرماندهی علی فرستاد. هنگامی که نزد ایشان بازگشتیم از ما پرسید: فرمانده خود را چگونه دیدید؟ یا من یا دیگری از او شکایت کردیم، سرم را بلند کردم ـ در حالی که من مردی سر به زیر بودم ـ ناگهان دیدم چهره رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سرخ شده و میفرمود: هر کس من ولیّ او هستم، علی ولیّ اوست.
نقل نوزدهم
ابوبکرعبدالغفار بن محمد از ابوالمحاسن عبدالرزاق بن محمد، از ابوبکر حبری، ابوالحسن علی بن عبیدالله بن احمد بن علی بیهقیخطیب خسرو گرد در آن دیار، از ابو عبدالرحمان طاهر بن محمد بن محمد شحامی در نیشابور، از شیخ أبوسعید بن ابیعمرو صیرفی؛ هر دو از أبومعاویه، از أعمش، از سعد بن عبیده، از ابن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما را در لشکری فرستاد و علی را فرمانده ما کرد. هنگامی که بازگشتیم فرمود: امیر خود را چگونه دیدید؟ یا من یا دیگری از او شکایت کردیم و من مردی سر به زیر بودم. سرم را بلند کردم، ناگهان دیدم چهره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سرخ شده است. فرمود: هر کس من ولیّ او هستم، علی ولیّ اوست.
نقل بیستم
ابوالقاسم بن حصین از أبوعلی بن مذهب، از احمد بن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از وکیع، از أعمش، از سعد بن عبیده، از ابن بریده، از پدرش که گفت: از جلسهای گذشتم که علی را ناسزا میگفتند، کنارشان ایستادم ـ گفت: در دلم چیزی از علی بود و خالد بن ولید نیز چنین بود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مرا در لشکری که علیفرماندهاش بود فرستاد. اسیرانی به دست آوردیم، علی از خمس کنیزی برای خود گرفت. خالد بن ولید گفت: دیدی چه شد [ای بریده]؟ وقتی خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمدیم، آنچه گذشته بود بر ایشان بازگو کردم، سپس گفتم: علی از خمس کنیزی برگرفت در حالی که سر به زیر بودم. سرم را بالا آوردم، ناگهان دیدم چهره رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تغییر کرد، و فرمود: هر کس من ولیّ او باشم، علی ولیّ اوست.
نقل بیست و یکم
علویه أممجتبی از ابراهیم بن منصور از ابوبکر بن مقری، از ابویعلی، از محمد بن عبدالله بن نمیر، از وکیع، از أعمش، از سعد بن عبیده، از ابن بریده، که پدرش از مجلسی گذر کرد که علی را دشنام میدادند، کنارشان ایستاد. در دلم چیزی از علی بود و در خالد بن ولید هم چنین بود. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم لشکری فرستاد که علی فرماندهاش بود، غنیمتهایی به دست آوردیم، علی از خمس برای خود کنیزی گرفت. خالد بن ولید گفت: دیدی چه شد [ای بریده]؟ هنگامی که خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدیم، شروع کردم به بازگو کردن آنچه بود. سپس گفتم: علی از خمس برای خود کنیزی گرفت. من سر به زیر بودم، سرم را بلند کردم، دیدم چهره پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دگرگون است. فرمود: هر کس من مولایش باشم، علی مولای اوست [ولیّ اوست. [
نقل بیست و دوم
ابوالقاسم بن حصین از أبوعلی بن مذهب، از احمد بن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از روح، از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی را نزد خالد بن ولید فرستاد تا خمس را تقسیم کند. (یک مرتبه روح گفت: برای آنکه خمس را دریافت کند). صبح در حالی علی دیده شد که از سرش آب میچکد، خالد به من گفت: مگر نمیبینی این چه میکند؟ هنگامی که نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بازگشتم، او را از آنچه علی انجام داده بود، آگاه کردم در حالی که علی را دشمن میداشتم، فرمود: ای بریده، آیا علی را دشمن میداری؟ عرض کردم آری. فرمود: او را دشمن مدار (و یک بار روح گفت: پس او را دوست بدار) که او در خمس، بیش از این سهم دارد.
نقل بیست و سوم
أبوعبدالله محمد بن فضل و ابوالمظفر ابن قشیری، هر دو از أبوعثمان بحیری، از ابوالحسن محمد بن عمر بن محمد بن بهته بزاز در رصافه، از حسین بن اسماعیل، از یعقوب بن ابراهیم، از روح، از علی بن سوید، از عبدالله بن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی را نزد خالد بن ولید فرستاد تا خمس را [از او [دریافت کند. علی از آن کنیزی گرفت، صبح کرد در حالی که از سرش آب میچکید. خالد به بریده گفت: آیا نمیبینی این چه میکند؟ [بریده [گفت: من علی را دشمن میداشتم، این جریان را برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بازگو کردم. فرمود: ای بریده! آیا علی را دشمن میداری؟ عرض کردم: آری. فرمود: او را دوست بدار، که بیش از آن از خمس سهم دارد.
نقل بیست و چهارم
أبوسعد بن بغدادی، از أبو منصور بن شکرویه و أبوبکر سمسار، هر دو از ابراهیم بن عبدالله، از حسین بن اسماعیل، از ابوحاتم رازی، از حسن بن عبدالله بن حرب، از عمروبن عطیه، از عبدالله بن بریده از پدرش که: پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، خالد بن ولید و علی بن ابیطالب را روانه کرد و به آن دو فرمود: اگر جنگی بود علی فرمانده شماست. قبل از رسیدن به یمن به پیروزی رسیدد و اسیرانی به دست آوردند. علی به سرعت سویکنیز زیبایی رفت و او را گرفت تا برای رسول خدا بفرستد. خالد بن ولید نزد او آمد و گفت: نه، من او را نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرستم. هنگامی که خالد چنان گفت، به سرعت رفت و بریده را نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرستاد. بریده گفت: خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدم در حالی که سرش را میشست، نزد او از علی بدگویی کردم. و ما هنگامی که
خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مینشستیم دیدههایمان را به زیر میانداختیم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: دست بردار از گفتهات ای بریده. بریده گفت: با چشم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را نگاه کردم، ناگهان دیدم چهرهشان دگرگون میشود! هنگامی که آن حالت را دیدم عرض کردم: از خشم خداوند و پیامبرش به خداوند پناه میبرم. به خداوند سوگند پس از آنچه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دیدم هرگز علی را دشمن نمیدارم.
نقل بیست و پنجم
ابوالقاسم بن حصین، از ابوعلی بن مذهب، از احمد بن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از یحیی بن سعید، از عبدالجلیل که گفت: به گروهی رسیدم که ابومجلز و ابن بریده در میان آنان بودند، عبدالله بن بریده گفت: پدرم بریده گفت: علی را چنان دشمن میداشتم که هرگز کسی را مانند او دشمن نمیداشتم. گفت: یکی از قریش را فقط بر محور دشمنی علی دوست میداشتم. آن مرد به فرماندهی گروهی فرستاده شد و من همراه او شدم، فقط به علت دشمنی او با علی. اسیرانی به دست آوردیم. [آن مرد [به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نوشت کسی را برای جدا کردن خمس برایمان بفرست. علی را نزد ما فرستاد ـ در میان خمس کنیزی از بهترین اسیران بود ـ خمس اسیران را مشخص و تقسیم کرد، سپس در حالی که آب از سرش میچکید بیرون آمد. گفتیم: ای ابوالحسن این چیست؟ گفت: آیا کنیزی را که در میان اسیران بود، ندیدید؟ وقتی تقسیم شد، ضمن خمس قرار گرفت. سپس به خاندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسید، آنگاه به خاندان علی رسید و با او همبستر شدم. آن مرد (جریان را) به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نوشت. گفتم: مرا بفرست، او به عنوان تصدیق کننده مرا فرستاد. همواره نامه را میخواندم و میگفتم: راست گفت. [رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم [دست مرا و نامه را گرفت [و] فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟ عرض کردم: آری. فرمود: هرگز او را دشمن مدار و اگر دوستش میداشتهای بر دوستی خود بیافزای. سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، سهم خاندان علی در خمس بیش از یک کنیز است. پس از کلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی را بیش از همه دوست میداشتم.
عبدالله گفت: سوگند به خداوندی که غیر از او خدایی نیست، در نقل این حدیث، کسی جز پدرم بریده میان من و پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیست.
نقل بیست و ششم
أبوسهل محمد بن ابراهیم، از ابوالفضل رازی، از جعفر بن عبدالله، از محمد بن هارون، از محمد بن
اسحاق، از محمد بن عبدالله، از أبوالجواب، از یونس بن ابیاسحاق، از پدرش، از براء [بن عازب[ که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دو لشکر فرستاد: یکی به فرماندهی علی بن ابیطالب و دیگری به فرماندهی خالد بن ولید، و فرمود: اگر جنگی بود علی بر مردم فرمانده است. [آنان روانه شدند]. علی دژی را گشود و کنیزی را برای خود گرفت. خالد [به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] گزارش داد. هنگامی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نامه را خواند، فرمود: چه میگویی؟ درباره مردی که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند.
نقل بیست و هفتم
أم البهاء فاطمه بنت محمد، از سعید بن احمد عیار، از ابوالحسین خفاف، از ابوحامد بن شرقی، از ابوالازهر، از ابوالجواب، از یونس بن ابیاسحاق، از براءبن عازب که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دو لشکر فرستاد، علی بن ابیطالب را بر یکی و خالد بن ولید را بر دیگری فرمانده قرار داد و فرمود: اگر جنگی بود علیبر مردم فرمانده است. علی کاخی را گشود (أبوالأزهر یک بار هم گفت: علی دژی را گشود) و برای خود کنیزی گرفت. خالد نامهای نوشت و از او بدگوییکرد تا من به پیامبر برسانم. هنگامی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نامه را خواند، فرمود: چه میگویی درباره مردی که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند؟
عرض کردم: پناه میبرم به خداوند، از خشم خداوند.
نقل بیست و هشتم
أبوالقاسم بن سمرقندی و أبوالبرکات یحیی بن عبدالرحمان بن حبیش و أبوالحسن محمد بن احمد بن ابراهیم دقیقی، همه از أبوالحسین بن نقور، از عیسی بن علی، از ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن عبدالعزیز از أبوالربیع زهرانی، از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله، از عمران بن حصین، [که گفت: [رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمنی بعد از من است.
این خلاصهای است از حدیث.
نقل بیست و نهم
أبوالقاسم بن حصین، از ابوعلی بن مذهب، از احمد بن جعفر، از عبدالله بن احمد، از پدرش، از عبدالرزاق و عفان المعنی (و این حدیث عبدالرزاق است) همگی از جعفر [بن سلیمان] از یزید
الرشک، از مطرف بن عبدالله، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لشکری فرستاد و علی بن ابیطالب را بر آنان فرمانده قرار داد، علی در سفرش کاری انجام داد، چهار نفر از اصحاب محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم تعهد کردند (عفان گفت: پیمان بستند) که کارش را برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیان کنند. هرگاه از سفرمان بازمیگشتیم، نخست بر پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سلام میکردیم. بر او وارد شدند، یکی از آن مردان برخواست و گفت:
ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد. پیامبر از او روی گردانید. سپس دومی برخاست و گفت: علی چنین و چنان کرد، از او روی گردانید. سپس سومی به پا خاست و گفت: ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد. سپس چهارمی برخاست و گفت: علی چنین و چنان کرد. رسول خدا به سوی چهارمی آمد د رحالی که چهرهاش دگرگون شده بود! و فرمود: علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید، که علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
نقل سیام
ابوالمظفر بن قشیری، از ابوسعد جنز رودی، از أبوعمروبن حداد.
حیلوله: أبوسهل بن سعدویه، از ابراهیم بن منصور، از ابوبکر بن مقری، از أبویعلی، از عبیدالله ابن عمر از جعفر ابن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لشکری به فرماندهی علی بن ابیطالب روانه کرد. علی حرکت کرد (ابن مقری گفت: در لشکر) عمران گفت: مسلمانان هنگامی که از سفر یا جنگی میآمدند، پیش از رفتن نزد خانوادهشان خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میرفتند و از حرکتشان ایشان را آگاه میکردند. علی کنیزی برگرفته بود. و چهار نفر از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با هم پیمان بستند که وقتی خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میرسند، ایشان را آگاه کنند. لشکر بازگشت و آنان خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمدند، یکی از آنان به پا خاست و گفت:
ای رسول خدا علی کنیزی را بر گرفت. از او روی گردانید.
سپس دومی برخاست و گفت: ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد، از او روی گردانید.
سومی برخاست و گفت: ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد، از او روی گردانید.
سپس چهارمی به پا خاست و گفت: ای رسول خدا، علی چنین چنان کرد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خشمگین پیش رفت، در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد! فرمود:
از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم، او ولیّ هر مؤمنی بعد از من است!
نقل سی و یکم
علویه أم مجتبی از ابراهیم بن منصور از ابوبکر بن مقری، از ابویعلی، از حسن بن عمر بن شقیق جرمی، از جعفر بن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله الشخیر، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لشکری فرستاد و علی را فرمانده آنان کرد. علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی بر گرفت، اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از او بدگویی کردند و گفتند: اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ملاقات کردیم، او را از آنچه علی انجام داد، آگاه میکنیم. هنگامی که مسلمانان از سفری بازمیگشتند، با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آغاز میکردند و بر او سلام کرده و مینگریستند، سپس به سوی بار و بنه خود میرفتند. هنگامی که لشکر بازگشت، به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سلام کردند. یکی از چهار نفر به پا خاست و گفت: ای رسول خدا، نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ حضرتش از او روی گردانید. سپس یکی دیگر از آنان به پا خاست و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ حضرتش از او روی گردانید.
سپس یکی دیگر از آنان برخاست و گفت: ای رسول خدا، نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ حضرتش از او روی گردانید.
سپس یکی دیگر از آنان برخاست و گفت: ای رسول خدا، نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سوی او آمد در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد و فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ابویعلی، از معلی بن مهدی، از جعفر به مانند همان اسنادش روایت کرده است. و من آن را نیافتم، و از او حفظش کردم.
نقل سی و دوم
ابوعلی حداد، از ابوالقاسم بن سمرقندی، از یوسف بن حسن، از ابونعیم حافظ، از عبدالله بن جعفر، از یونس بن حبیب، از ابو داود طیالسی، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به علی فرمود: تو ولی هر مؤمن بعد از من هستی.
نقل سی و سوم
أبوالفتح یوسف بن عبدالواحد، از شجاع بن علی، از ابوعبدالله بن منده، از خیثمة بن سلیمان، از احمد بن حازم، از عبیدالله بن موسی، از یوسف بن صهیب، از رکین، از وهب بن حمزه که گفت:
با علی بن ابیطالب از مکه به مدینه مسافرت کردم، از او یک ناسازگاری دیدم. باخود گفتم: اگر بازگشتم و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ملاقات کردم، به علی بد میگویم. بازگشتم و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ملاقات کردم، از علی نام بردم و او را ناسزا گفتم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من فرمود: این را هرگز به علی نگوئید، که علی ولیّ شما بعد از من است.(1)»
شرح حال ابن عساکر
1ـ ذهبی: «حافظ ابن عساکر، نویسنده تاریخ هشتاد جلدی، أبوالقاسم علی بن حسین هبةالله دمشقی، محدّثِ شام، ثقةالدین... در زمان خودش در حدیث و رجال سرآمد بود، و به بالاترین بلندای آن میرسد. هرکس تاریخ اورا ورق بزند جایگاه این مرد در حفظ حدیث را مییابد.(2)»
2ـ یافعی: «فقیه، امام محدث، حافظ زبردست، بادقت در ضبط، دارای دانش گسترده، شیخالاسلام و محدث شام، یاری دهنده سنت و برکننده بدعت، زینت حافظان، دریای دانشهای فراوان، رئیسی که بر پیشوا بودنش اقرار شده است، عارف ماهر، ثقةالدین، که در دوران خودش به والایی جایگاهش شهرت یافت، و مانندش در همردیفانش دیده نشده است، جامع میان معقول و منقول، و تمییز دهنده میان صحیح و معلول. در دوران خودش حافظ دیندار بود، متنها و اسنادها را شناخت، در حدیث و رجال بزرگ اهل زمانش شد، حافظ رئیس ابوالمواهب گفت: مانندش را ندیدم و از چهل سال پیش کسی را نیافتم که یک روش را لازمه کار خود قرار دهد.
امام حافظ، ابن النجار در تاریخش درباره او گوید:
امام محدثان در دوران خودش، و کسی که ریاست حفظ و دقت و شناخت کامل و ثقه بودن به او پایان یافته و این جایگاه به او ختم شده است. حافظ عبدالقاهر رهاویگوید: حافظ سیفی و حافظ ابوالعلا همدانی، و حافظ موسی مدینی را دیدم، ولی در میان آنان کسی مانند ابن عساکر ندیدم.(3)»
برای تفصیل بیشتر بنگرید:
معجم الأدباء 13/73؛ وفیات الأعیان: 3/309؛ طبقات السبکی: 7/215؛ طبقات الأسنوی: 2/216؛ تتمه المختصر: 2/132؛ طبقات الحفاظ: 474 و منابع دیگر.
شرح حال او را در مجلّد حدیث طیر به طور مفصل آوردهایم.
ابو حامد محمود صالحانی خبر ابن عباس و آن گروه را روایت کرده است. که شامل حدیث ولایت است و پیش از این آورده شد... آن را با اسنادش به ابو یعلی روایت کرده است. همچنین سید شهاب الدین احمد حدیث را از او روایت میکند و در پایانش گوید: «آن را صالحانی روایت کرد با اسنادش به امام حافظ، ابو یعلی موصلی و اسنادش، و گوید: این حدیثی نیکو و استوار است. طبری نیز آن را روایت کرده و گوید: احمد تمامی آن را آورده و ابوالقاسم دمشقی در الموافقات، و در الأربعین الطوال؛ و نسائی بخشی از آن را نقل کرد.(1)»
شناساندن صالحانی
شهاب احمد بسیار از او نقل میکند و او را به صفتهای نیکو و لقبهای بزرگی توصیف میکند مانند: « امام، عالم، ادیب، هوشیار، دارای سرشتهای پسندیده، که در میان پیشوایان بزرگ به زندهکننده سنت، یاریکننده حدیث، تجدیدکننده اسلام، عالم ربّانی و عارف سبحانی لقب گرفته است». «کسی که مسافرت و کوچ کرد و استادها را درک کرد و حدیث شنید و به گوش رسانید و در هر رشتهای نگاشت و افراد بسیاری از او روایت کردند، و در عراق با امام ابوموسی مدینی و همردیفان او مصاحبت کرد... »
علامه سلامة الله هندی در کتاب خود (معرکه الآراء) بر روایت او اعتماد کرده و بر تسنن او تصریح میکند.
در کتاب شدّ الازار دربارهاش گوید: «استاد ادیب سعدالدین ابو حامد محمود بن محمد صالحانی، به حجاز سفر کرد. اساتید آن دوره را درک کرد و در عراق با ابوموسی مدینی و همردیفان او همنشین بود، سپس ساکن شیراز شد. حدیث خواند و در هر رشتهای کتاب نوشت، و افراد بسیاری از او روایت کردند، هفتاد سال زیست و هرگز کسی از او آزاری ندید، زیرکی داشت و در ربیع الاول سال 612 درگذشت و قبرش نزدیک قبر ابوالسائب است(2)».
این حدیث را ابوالسعادات مبارک بن محمد، معروف به ابن اثیر جزری شافعی چنین روایت کرده
است: « از عمران بن حصین، که گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لشکری فرستاد و علی بن ابیطالب را فرمانده آن کرد. علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگرفت، از این کارش ناخشنودی کردند، چهار نفر از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با یکدیگر هم پیمان شدند و گفتند اگر رسول خدا را دیدیم، از کاری که علی کرد او را خبر میدهیم. مسلمانان وقتی از سفری بازمیگشتند با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آغاز کرده بر ایشان سلام میکردند، سپس به خانههایشان میرفتند. هنگامی که لشکر بازگشت بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سلام کردند. یکی ا زچهار نفر ایستاد و گفت:
ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی بن ابیطالب چنین و چنان کرد؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از او روی گردانید. سپس دومی ایستاد و همان سخن را گفت، از او روی گردانید. سپس سومی به پاخاست و مانند او سخن گفت، از او روی گردانید. سپس چهارمی ایستاد و کلام آنان را، گفت.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سوی آنان آمد. در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، فرمود: از علی چه میخواهید! از علی چه میخواهید! از علی چه میخواهید! علی از من است و من از علی هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. ترمذی آن را نقل کرد.(1)
منابع شرح حال ابن اثیر
در مورد شرح حال ابن اثیر مؤلف جامع الاصول بنگرید:
الکامل فی التاریخ: 12/120؛ وفیات الاعیان: 4/141؛ المختصر فی اخبار البشر: 3/118؛ العبر فی خبر من غبر: 5/19؛ معجم الأباء: 6/238؛ طبقات السبکی: 5/153؛ بغیه الوعاه: 2/274.
شرح حال او را از این منابع و دیگر کتابها در مجلد حدیث طیر آوردیم.
امام الدین أبوالقاسم عبدالکریم بن محمد رافعی قزوینی، آن را روایت کرد، همانگونه که در برخی کتابها مانند کنزالعمال، مفتاح النجا، معارج العلی و القول المستحسن آمده است. متقی هندی گوید:
«ای علی ـ از خداوند پنج چیز برای تو درخواست کردم، یکی را از من بازداشت و چهار تا را به من عطا فرمود. از خداوند خواستم که امتم را گرد تو جمع نماید، آن را از من دریغ کرد. امّا
1) جامع الاصول: 8/652 شماره 6492.
دربارهات به من عطا فرمود: نخستین کسی که روز قیامت زمین از او میشکافد من هستم در حالی که تو با من هستی و پرچم حمد را پیشاپیش من حمل میکنی و از اولین و آخرین پیشی میگیری، و به من عطا فرمود که تو ولیّ مؤمنان بعد از من هستی.
خطیب و رافعی، از علی روایت کردهاند.(1)»
متن روایت رافعی چنین است: « ابراهیم بن محمد بن عبید بن جهینه أبواسحاق شهرزوری از عبیدالله سعید بن کفیر بن عفیر، از ابراهیم بن رشید أبو اسحاق هاشمی خراسانی، از یحیی بن عبدالله بن حسین بن حسن بن علی بن ابیطالب، از پدرش، از پدرش، از جدش، از علی از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که گفت:
ای علی! از خداوند پنج چیز برای تو درخواست کردم، یکی را از من بازداشت و چهار تا را به من عطا فرمود. از خداوند خواستم که امت مرا گرد تو جمع کند، آن را از من دریغ کرد، امّا دربارهات به من عطا فرمود: نخستین کسی که روز قیامت زمین از او میشکافد منم، در حالی که تو همراه من هستی، پرچم حمد با من است و تو پیشاپیش من آن را حمل میکنی، و با آن از اولین و آخرین سبقت میگیری، و به من عطا فرمود که در دنیا و آخرت تو برادر من هستی، و به من عطا فرمود که در بهشت خانه من مقابل خانه توست، و به من عطا فرمود که تو ولیّ مؤمنان بعد از من باشی.(2)»
شرح حال رافعی
رافعی امام، فقیه، محدث، رجالشناس. برای شرح حالش بنگرید:
تهذیب الاسماء و اللغات:2/264؛ طبقات السبکی: 8/281؛ النجوم الزاهره: 6/266؛ مرآه الجنان: 4/56؛ العبر: 5/94؛ سیر اعلام النبلاء: 22/252.
و این خلاصهای از کلام ذهبی در سیر اعلام النبلاء است:
«رافعی، شیخ شافعیان، عالم عرب و عجم، امام دین، از علمای عامل بود، از بندگی و زهد و فروتنی او سخن گفته میشود. شناخت مذهب به او پایان یافت.
ابن الصلاح گفت: گمان دارم در سرزمین عجم مانندش را ندیدم، دارای هنرهایی چند، نیکو روش و حالی زیبا بود.
ابوعبدالله محمد بن محمد اسفراینی صفار گوید: او استاد ما، امام دین، به راستی یاری دهنده
سنت، ابوالقاسم، یگانه دوران خودش در فروع و اصول ، مجتهد زمان خویش، و یگانه دوران خود در تفسیر قرآن و مذهب بود. در مسجد قزوین مجلس درس تفسیر و حدیث داشت، کتابهای زیادی نوشت، زاهد و پرهیزگار بود، حدیث بسیار شنید.
امام نواوی گوید: او از نیکوکاران ثروتمند است، کرامتهای ظاهری فراوانی داشت.
ابن خلکان گفت: در ذیقعده سال 623 درگذشت.»
شرح حال او در بخش دلالت نیز خواهد آمد.
عزالدین ابوالحسن ابن اثیر نویسنده اسد الغابة در شرح حال مولایمان امیرالمؤمنین علیهالسلام حدیث را روایت کرده است و گوید:
«ابراهیم بن محمد و چند تن دیگر، از ابوعلی ترمذی، از قتیبه بن سعید، از جعفر بن سلیمان ضبعی، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد - مشابه الفاظ پیشین. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم - در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد ـ به سوی آنان آمد و فرمود:
از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از علی هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.(1)»
او این حدیث را در ردیف فضیلتهای امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت میکند به نقل از مشایخ با اسنادهایش به ترمذی، و اینها گواهانی بر صحت حدیث و استواریِ آن نزد او و توجه او به آن است....
از مصدرهای شرح حال ابن اثیر
نویسنده أسد الغابة از بزرگان حافظان مورد اعتماد است. شرح حال او در گفتههای علمای بزرگ و در مصدرهای مورد اعتماد موجود است مانند: وفیات الاعیان: 3/348؛ طبقات السبکی: 5/127؛ تذکرة الحفاظ 4/1399؛ العبر: 5/120؛ المختصر: 3/161.
شرح حال او را بطور مفصل در مجلد حدیث طیر آوردهایم.
1) أسدالغابة: 3/604.
سخنانی در ستایش کتاب أسدالغابة
کتاب أسدالغابة فی معرفة الصحابة از کتابهای مورد اعتماد و پذیرفته شده است.
ابن قاضی شبهه گوید: «کتابی سرشار در شناخت اصحاب نوشت، و در آن، این کتابها را جمع کرد: کتاب ابن منده، کتاب ابونعیم، کتاب ابن عبدالبر، کتاب ابوموسی. هم چنین بر آنها افزود و گسترش داد، و آن را أسد الغابة فی معرفة الصحابة نامید.(1)»
ابن الوزیر گوید: «این کتاب، جامعترین اثر در باب صحابه است(2)»
در کشف الظنون گوید: «آنچه را پیشینیانش ننوشته بودند جبران کرد، و توهمهای آنان را توضیح داد. ذهبی در کتابش تجرید اسماء الصحابه چنین گفته، که این کتاب، ختصر اُسد الغابة میباشد.(3)»
این حدیث را ابوربیع سلیمان بن موسی کلاعی بلنسی، معروف به ابن سبع در کتابش شفاءالصدور از بریده بن حصیب روایت کرده است، همانگونه که در کتاب أسنیالمطالب نوشته وصابی یمنی آمده است. گوید:
«روایت دیگری از او: خالد بن ولید گفت: ای بریده! از آن خبردار باش و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از آنچه علی کرد، آگاه کن. من آمدم و داخل مسجد شدم در حالی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در خانهای بود و گروهی از اصحابش بر در آن خانه بودند، فرمود: چه خبر ای بریده؟ گفتم: خیر است، خداوند بر مسلمانان پیروزی رساند. گفتند: برای چه اینجا آمدی؟ گفتم: کنیزی که علی او را از خمس برگرفت، آمدم تا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را آگاه کنم. گفتند: پیامبر را آگاه کن، او چشمش میافتد. در حالی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم این سخنان را میشنید. خشمناک بیرون آمد و فرمود: چه شده است کار این مردم که از علی عیب جویی میکنند؟ هر کس علی را دشمن بدارد به تحقیق مرا دشمن داشته، و هر کس از علی جدا شود به تحقیق از من جدا شده است، علی از من است و من از او هستم، از سرشت من آفریده شده و من از سرشت ابراهیم آفریده شدم و من از ابراهیم برترم، فرزندانی که به هم پیوستهاند و خداوند شنوا و بسیار داناست. ای بریده، آیا ندانستهای که علیافزونتر از کنیزی که برگرفته، حق دارد و او ولیّ شما بعد از من است؟
ابن جریر در تهذیب الآثار و ابن اسبوع اندلسی در الشفا آن را نقل کردند».
شرح حال إبن سبع کلاعی
ابوربیع کلاعی از بزرگان حافظان ثقه است:
1ـ ذهبی گوید: «کلاعی، امامِ عالم، حافظ زبر دست، محدث و بلیغ اندلس، ابو ربیع... در علم حدیث، امام و با بصیرت بود، حافظ بسیار دانا به جرح و تعدیل، و تاریخهای موالید و وفیات که در این امر، نسبت به افراد زمان خود پیشرو بود، به ویژه در حفظ نام رجالی که دورانشان گذشته بود.(1)».
2ـ نیز گوید: «ابو ربیع کلاعی، سلیمان بن سالم بلنسی، حافظ بزرگ، نویسنده کتابها و بازمانده بزرگان اثر در اندلس...(2)»
3ـ و گوید: «امام علامه، حافظ بسیار نیکو، ادیب بلیغ، استاد حدیث و بلاغت در اندلس که از بزرگان ائمه حدیث بود...(3)»
4ـ یافعی گوید: «حافظ، ابوالربیع کلاعی، سلیمان بن موسی بلنسی، نویسنده کتابها و بازمانده بزرگان اثر در اندلس. ابّار گفت: به راستی بر همردیفان خویش برتر و پیشرو بود، به جرح و تعدیل و موالید و وفیات دانا بود، در دقت و ضبط مطالب همتایی نداشت...(4)»
5ـ سیوطی گوید: «أبوالربیع، امام، حافظ، زبردست، محدث و دارای بلاغت در أندلس، سلیمان بن موسی... در رشته حدیث پیشوا و دارای بصیرت بود، حافظ و عارف...(5)»
6ـ محمد بن یوسف شامی گوید: أبوالربیع، ثقه استوار، سلیمان بن سالم کلاعی.(6)»
7ـ المقری گوید: « زد و خورد اینجه که ضمن آن حافظ أبوالربیع کلاعی کشته شد، روز پنج شنبه 20 ذیحجه سال 634 بود. .. او همواره پیشرو در صف اول در جنگ با کفار بود و به دشمن روی میآورد... حافظ حدیث، سرشناس در نقد آن، و مسلّط به نقلهای آن بود، احکام اسنادهایش را ضبط کرده و رجالش را میدانست...(7)»
وصابی در کتاب اسنی المطالب روایت ضیاءالدین محمد بن عبدالواحد مقدسی حنبلی در کتاب المختار را چنین آورده است: «از ابن عباس روایت شده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به بریده فرمود: به درستی که علی ولیّ شما بعد از من است، پس علی را دوست بدار، که او آنچه فرمانش دهند انجام میدهد.
حاکم در مستدرک و ضیاء در المختار آن را نقل کردند.(1)»
کتاب المختارة نوشته ضیاء
ضیاء مقدسی این حدیث شریف را در کتابش المختارة روایت کرده و این، از قویترین دلیلها بر صحت و استواری آن و از محکمترین حجتها در رد بر افراد معاند و سرسخت در مجادله است برای بریدن زبان آنان و ابطال کردن بیهودهگوئیهایشان؛ چون ضیاء در این کتاب ملتزم به صحت شده است، و پژوهشگران بر این مطلب اذعان کرده و مانند او خبرهایش را صحیح میدانند. حتی گروهی نظر او را در باب صحت حدیث برتر از نظر حاکم دانسته و کتابش را بر المستدرک ترجیح دادهاند.
حاجی خلیفه گوید: «المختاره» در حدیث نوشته ضیاءالدین محمد بن عبدالواحد مقدسی حنبلی، متوفای سال 634.در آن به صحت حدیث پایبند است. و حدیثهایی را در آن صحیح دانسته که پیش از این کسی آنها را صحیح ندانسته بود.
ابن کثیر گوید: این کتاب به پایان نرسید، و تعدادی از حافظان که اساتید ما بودند، آن را بر مستدرک حاکم ترجیح میدادند.(2)»
حسن زمان در کتاب القول المستحسن گوید:
«کردی در الامم گوید: اینها حدیثهایی است که صلاحیت احتجاج با آنها را دارد، غیر از آنچه در دو صحیح آمده است و گفتهاند: کتابش از مستدرک حاکم بهتر است.
زرکشی در تخریج حدیثهای رافعی گوید: تصحیح او بالاتر از تصحیح حاکم و به تصحیح ترمذی و ابن حبان نزدیک است. و ابن حجر و سخاوی در این امر با زرکشی موافقت کردهاند.
سیوطی روایاتی را که او صحیح میداند، در ردیف دو کتاب صحیح (مسلم و بخاری)
برمیشمارد.
از جمله کسانی که بر آن اعتماد کردهاند: حافظ المزی، منذری، عمادالدین ابن کثیر.
شرح حال ضیاء مقدسی
نویسندگان در شرح حال ضیاء مقدسی، او را بسیار ستودهاند:
1ـ ذهبی گوید: «ضیاء، امام، دانشمند، حافظ، حجت، محدث شام، شیخ سنت، بیاندازه حدیث شنید، و منابع بسیاری به دست آورد، استنساخ و تألیف و جرح و تعدیل کرد و در این زمینه به او مراجعه میشد.
شاگردش عمربن حاجب گوید: استادمان ابوعبدالله، استاد زمان خود، یگانه در علم، حافظ، ثقه و دیندار و از علمای ربانی بود. او بزرگتر از آنی بود که کسی مانند من بر او دلالت کند، در روایت تحقیق و بررسی بسیار داشت، در عبادتها کوشا بود و بسیار ذکر میگفت. گوشهگیر و فروتن بود. گروهی از محدثان را دیدم که او را یاد کرده و به حفظ و پارسایی ستودهاند. از زکی برزالی دربارهاش پرسیدم، گفت: ثقه، جلیل القدر، حافظ، با دقت، حجت، دانا به رجال، پارسا، متقی است، مانند او در پاکی، عفت، و نیکویی روش ندیدم.
شریف بن نابلسی گفت: مانند استادمان ضیاء ندیدم...(1)»
2ـ ذهبی، همچنین گوید: «استاد ضیاء حافظ، یکی از بزرگان... عمرش را با دینداری، پارسایی، فضیلت کامل، و دقت فراوان سپری کرد. مردم از نوشتههایش و محدثان از کتابهایش بهره بردند.(2)»
3ـ همچنین ذهبی گوید: «استاد، امام، حافظ، پیشوا، محقق، نوآور، باقیمانده پیشینیان.... اصول بسیاری به دست آورد، جرح و تعلیل کرد، تصحیح و تعدیل نمود، مقید کرد و کنار گذاشت، همراه با دینداری و امانت، پارسایی و نگهداری، خویشتنداری و فروتنی، صداقت و اخلاص و صحت نقل».(3)
درباره شرح حالش بنگرید:
الوافی بالوفیات: 4/65؛ البدایة و النهایُة: 13/169؛ النجوم الزاهرة: 6/354؛ شذرات الذهب: 5/224
این روایت را أبوسالم محمدبن طلحه قرشی شافعی صحیح دانسته و به آن احتجاج کرده است. و این است نوشته او:
«بدان - خداوند با نور خودش تو را بر اسرار تنزیل آگاه سازد و به لطف خویش دیدهی بینا به تو ببخشد که به راه راست هدایتت کند - از آنجا که یکی از محملهای لفظ «مولی»، ناصر است، پس معنی این حدیث چنین است: «من کنت ناصره فعلی ناصره». پیامبر علی را این گونه توصیف فرمود که او نصرت دهنده هر کسی است که پیامبر نصرت دهنده او بوده است. و این مطلب را با صیغه عموم بیان فرموده است. پیامبر این صفت یعنی صفت نصرت دادن برای علی را هنگامی برای علی محکم داشت که خداوند عزوجل برای علی استوار فرمود.
امام ابواسحاق ثعلبی در تفسیر خود مرفوعا با اسنادش از اسماء بنت عمیس نقل میکند که گفت:
هنگامی که آیه نازل شد: «و ان تظاهرا علیه فان الله هومولاه و جبریل و صالح المؤمنین»(1)شنیدم که پیامبر خدا میفرمود: «صالح المؤمنین» علی بن ابیطالب است.
خداوند در وحی خود خبر داد که پیروزی دهنده پیامبر، خداوند و جبرئیل و علی است؛ پس صفت پیروزی دهنده برای علی ثابت شد و پیامبر به پیروی از قرآن کریم این صفت را برای علی محکم داشت.
سپس لوازم این صفت را توصیف کرد ضمن حدیثی صریح که حافظ ابونعیم با سندش در حلیة الابرار روایت کرده است: «علی وارد شد. و پیامبر فرمود: خوش آمدی، ای سرور مسلمانان و امام پرهیزکاران». سروری مسلمانان و امامت پرهیزکاران صفتهای پیامبر بود؛ اما خداوند، جان علی را جان پیامبر دانست، لذا او را به صفتی توصیف کرد که از صفات پیامبر است. این مطلب را بفهم.
پس از آن او را به ویژگیهایی از صفتهای خویش مختص میکند، بنابر آنچه آوردیم، تا آنجا که حافظ ابونعیم در همان کتاب، با اسنادش از أنس بن مالک روایت میکند که گفت: رسول خدا - در حالی که من میشنیدم - به أبوبزرة فرمود: ای أبوبرزه! خداوند درباره علی از من پیمان گرفت که او پرچم هدایت، نشانه ایمان، امام اولیای من، و نور همگی کسانی است که مرا اطاعت کنند. ای
1) سوره تحریم، آیه 4.
أبوبرزة! فردا در قیامت، علی بن ابیطالب امین من، پرچمدارم، و امین من بر کلیدهای گنجینههای رحمت پروردگارم است. او همان کلمهای است که تقوا پیشگان را بدان ملزم داشت. هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس او را دشمن دارد مرا دشمن داشته است، پس به این امر او را بشارت ده.
بنابراین اگر این مستند برای شما روشن شد، میفهمید که چرا بسیاری از صفتها، تنها به علی (علیهالسلام) اختصاص یافته، و این جای رقابت و منافسه است.
پیشوایان ثقه نیز در صحاح خود با اسنادهای خود روایت کردهاند، بخاری، مسلم، ترمذی بر بعضی حدیثها اتفاق دارند و برخی لفظهای دیگری هم به آن افزودهاند و تمامی آنها صحیح است، که به بعضی اشاره میشود:
از سعدبن ابی وقاص روایت است که گفت: پیامبر خدا در جنگ تبوک، علی را بر خانواده خود جانشین فرمود. گفت: ای رسول خدا! مرا در میان زنان و کودکان وا میگذاری؟ فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ ابن مسیب گفت: عامربن سعد این خبر را از پدرش برایم نقل کرد. دوست داشتم از زبان سعد بشنوم. او را ملاقات کردم و گفتم: آیا تو خود، آن را از رسول خدا شنیدی؟ دو انگشت خود را بر دو گوش خود نهاد و گفت: خودم شنیدم، وگرنه ناشنوا شوند.
جابربن عبدالله گفت: شنیدم رسول خدا به علی میفرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پس از من پیامبری نیست.
مسلم و ترمذی با اسنادشان روایت کردند: که معاویه بن ابیسفیان به سعدبن ابیوقاص گفت: چه چیزی تو را از ناسزا گویی به علی بازداشت؟ گفت: سه سخن که پیامبر خدا فرمود، که در پی آنها هرگز او را دشنام نمیدهم، که اگر یکی از آنها را میداشتم بیشتر از شتران سرخ موی دوست میداشتم.
شنیدم که رسول خدا -در یکی از جنگهایش که او را جانشین خود کرد - به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست.
و شنیدم روز جنگ خیبر میفرمود: سوگند که فردا پرچم را به مردی میدهم که خدا و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند. ما همگی برای آن گردن افراختیم. فرمود: علی را برایم بخوانید. علی در حالی که چشم درد داشت آمد، پیامبر به آب دهان شفایش داد، پرچم را به او داد و خداوند به او پیروزی بخشید.
و هنگامی که این آیه نازل شد: «ندع أبنائنا و أبناکم و نساءنا و نساءکم و أنفسنا و أنفسکم»(1)، رسول خدا علی و فاطمه و حسن و حسین را خواند و فرمود: پروردگارا! اینان خانواده من هستند.
نیک میبینید که چگونه ابن طلحه این حدیث را در کنار حدیثهای دیگری در معرض استدلال و احتجاج قرار میدهد و میگوید: «تمامی آنها صحیح هستند»
منابع شرح حال ابن طلحه
ابن طلحه از فقهای بزرگ و محدثان شافعی به شمار میآید. درباره او بنگرید:
العبر: 5/213؛ طبقات السبکی: 8/63؛ البدایة و النهایة: 13/186؛ النجوم الزاهرة: 7/33؛ الوافی بالوفیات: 3/176.
أبوعبدالله محمدبن یوسف گنجی شافعی در چند جا از کتابش با اسنادهای خود این حدیث را روایت کرده است و گوید:
«باب نوزدهم ـ در خشم پیامبر نسبت به مخالفت با فرمان علی:
حافظ أبوعیسی این را - همانگونه که ما نقل کردیم - روایت کرده است.
و عجیبة دختر حافظ به سند بالاتر از این برایم روایت کرد.
احمدبن حنبل در مناقب علی علیه السلام از عبدالرزاق و عفان، از جعفربن سلیمان همینگونه نقل میکند، با این تفاوت که در حدیث عبدالرزاق آمده است: رسول خدا به طرف نفر چهارم آمد، در حالی که رنگ چهرهاش تغییر کرده بود، و فرمود: علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید، که علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. بقیه حدیث به همان گونه است که نقل شد.(1)
حدیث احمد چنین است: قاضی القضاة حجت الاسلام ابوالفضل یحیی فرزند قاضی القضاة ابوالمعالی محمدبن علی قرشی، از حنبل بن عبدالله مکبّر، از أبوالقاسم حجة الله بن حصین، از أبوعلی حسن بن مذهب، از ابوبکر احمدبن جعفر قطیعی از عبدالله بن احمدبن حنبل، از پدرش.
البته حدیث در کتاب الاربعین الطوال چنین است: قاضی علامه مفتی شام ابونصر محمدبن هبة الله فرزند قاضی القضاة شرق و غرب، أبو نصر محمدبن هبة الله بن محمدبن جمیل شیرازی از حافظ أبوالقاسم علی بن حسن از استاد أبوالقاسم حجة الله بن محمدبن عبدالواحد شیبانی از أبوعلی حسن بن علی بن محمد تمیمی از أبوبکر احمدبن جعفر بن حمدان قطیعی از عبدالله بن احمد بن محمدبن حنبل از پدرش.
(احمد بن حنبل) از یحیی بن حماد از أبوعوانه، از أبوبلج از عمروبن میمون که گفت: کنار ابن عباس نشسته بودم که نُه نفر آمدند.... [تا آخر حدیث که قبلاً متن آن نقل شد].
همین گونه آن را از مسند امام احمد روایت کردم. تمامی این حدیث طولانی بدین ترتیب در صحیح نقل نشده است، لیکن نسبت به صحّت بیشتر لفظهایش اتفاق دارند. این حدیث را امام ابوعبدالرحمن نسائی در کتابش (خصائص علی) از محمدبن مثنی از یحیی بن حماد، به طور کامل - همانگونه که آوردیم- روایت کرده است.»(2)
شرح حال گنجی
ابوعبدالله فخرالدین محمدبن یوسف گنجی، امام، محدث، فقیه، متکلم، أدیب. درباره او بنگرید:
تذکرة الحفاظ: 4/1441؛ الذیل علی الروضتین: 208؛ ذیل مرآة الزمان: 1/360؛ البدایة و النهایة: 13/221؛ النجوم الزاهرة: 6/80؛ الوافی بالوفیات: 5/254؛ کشف الظنون: 1844و1497و263
البته این قوم به علت تمایل او به مذهب اهل البیت علیهم السلام از او انتقام گرفتند. بدین سبب در مسجد دمشق - در حالی که کتابش در مناقب امیر المؤمنین علیه السلام را میخواند - به دست ناصبیها به صورتی دلخراش او را کشتند. این مطلب در تمامی شرح حالهای او آمده است و ما به گفته صفدی بسنده میکنیم:
«فخر گنجی - محمدبن یوسف بن محمدبن فخر گنجی، ساکن دمشق به حدیث روی آورد، آن را شنید و سفر کرد و به دست آورد. او امامی محدث بود، لیکن به تشیع گرایش داشت که درباره آن کتابهایی گرد آورد، با مغولان همکاری و مشارکت کرد و از او پشتیبانی نمود. در مسجد به سال 685 پهلویش شکافتند. شعرش بر تشیع او دلالت دارد: (که این ترجمه یک شعر اوست):
علی چشم درد داشت و خواهان دوایی بود. هنگامی که شفا دهندهای نیافت.
رسول خدا با آب دهانی او را شفا داد. با والایی و سربلندی برکت داده شد.
و فرمود که فردا پرچم را به اسب سواری میدهم زره پوش شجاع و در جنگها حمایت کننده
خداوند را دوست دارد و خداوند او را دوست میدارد. خداوند به او دژها را میگشاید همانگونه که هستند.
آن را تنها به علی اختصاص میداد نه دیگر انسانها و او را جانشین و برادر نام گذاری کرد».
ابوعباس احمدبن عبدالله طبری بارها این حدیث را در دو کتابش روایت کرده است.
همواره وقتی مسلمانان از سفری باز میگشتند، نخست خدمت رسول خدا رفته بر ایشان سلام
میکردند و سپس به سوی خانه هایشان میرفتند. لشکر که بازگشت، بر رسول خدا سلام گفت. یکی از چهار نفر به پاخاست و گفت: ای رسول خدا، نمیبینی علی چنان و چنان کرد؟ پیامبر از او روی گردانید. دومی بلند شد و همان سخن را گفت که پیامبر، از او روی گردانید. سومی بلند شد و همان گفته را گفت، و حضرتش از او روی گردانید.
سپس چهارمی بلند شد و همان گفته را گفت. رسول خدا - در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد ـ به سوی او آمد و سه بار فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ترمذی و ابوحاتم آن را آوردهاند. ترمذی گفت: حَسَن غریب است. احمد آن را نقل کرده و ضمن آن گوید: پس رسول خدا - در حالی که چهرهاش تغییر کرده بود - به سوی چهارمی آمد و فرمود: علی را رها کنید، علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
فرمانده جریان را برای پیامبر نوشت.
گفتم: برایم بفرست که آن را تصدیق کنم. نامه را میخواندم و میگفتم: راست گفته است. دست مرا و نامه را گرفت و فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری.
فرمود: او را دشمن مدار. و اگر او را دوست داشتی، دوستیات را بیشترکن، سوگند به کسی که جانم در دست اوست، سهم خاندان علی در خمس برتر از یک کنیز است.
بعد از این سخن چنان شد که پس از پیامبر، هیچ کس را مانند علی دوست نمیداشتم. و در روایتی است: هنگامی که خدمت پیامبر رسیدم، نامه را به ایشان دادم و برایشان خوانده شد، خشم را در چهرهشان دیدم. گفتم: ای رسول خدا این جایگاه آن پناهنده است. مرا با مردی فرستادی و فرمانم دادی که او را اطاعت کنم. آنچه فرمانم دادی انجام دادم. رسول خدا فرمود: به علی ناسزا مگو، که او از من است و من از او هستم.و او ولیّ شما بعد از من است. احمد این دو حدیث را نقل
1) الریاض النضرة فی مناقب العشرة: 3/129.
کرد.»(1)
در باب اینکه علی از پیامبر است و ولی هر مؤمن بعد از اوست...
از عمران بن حصین... از عمروبن میمون که گفت: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم، در این هنگام پیش او آمدند...»(2)تا پایان تمام حدیث، آنگونه که از پیش در روایت احمد و حاکم و غیر آنان آورده شد [تا آخر حدیث که پیشتر آوردیم و تکرار نمیکنیم].
شرح حال محب طبری
محب طبری فقیه، محدث، بزرگ، شیخ حرم در دوران خویش بود. دربارهاش بنگرید:
تذکرة الحفاظ: 4/2554؛ النجوم الزاهرة: 8/74؛ مرآة الجنان: 4/224؛ طبقات السبکی: 5/8؛ شذرات الذهب: 5/425؛ البدایه و النهایه: 13/340؛ طبقات الحفاظ: 514 که آورده است:
«محب طبری، امام محدث، فقیه حرم، ابوالعباس احمدبن عبدالله بن محمدبن ابیبکر مکی شافعی... امام، پارسا، صالح، عظیم الشان بود. در جمادی الثانی سال 694 درگذشت.»
صدرالدین ابوالمجامع ابراهیم بن محمد حموینی جوینی با اسنادش آن را روایت کرده و گوید: شیخ امام نجم الدین عثمان بن موفق أذکانی در اسفراین در اواخر ماه جمادی الاخر سال 675 از پدرم سلطان اولیا، سعدالحق والدین، پیشوای به وصل رسیدگان و عرفا، محمدبن ابیبکر حمویی از نجمالحق والدین ابوالجناب احمدبن عمر بن محمدبن عبدالله صوفی خیوقی معروف به کبری، از محمدبن عمر بن علی طوسی در نیشابور از ابوالعباس احمدبن ابیالفضل سقّایی از ابوسعید محمدبن طلحه جنابذی از امام أبوبکر احمدبن محمد مفتی، از ابن شاهین، از أبوالقاسم بغوی، از أبوالربیع زهرانی، از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله از عمران بن حصین که گفت:
رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن است بعد از من.»(3)
منابع شرح حال حموینی
در مورد شرح حال حموینی بنگرید:
تذکرة الحفاظ: 4/1505؛ المعجم المختص؛ طبقات الاسنوی: 1/217 که گوید:
«صدر حموی، صدرالدین، ابراهیم بن سعدالدین محمد بن مؤید، معروف به «حموی» منسوب به شهر حماة چون جدّش از فرزندان پادشاهان آنجا بود.
او در دانشهای حدیث و فقه امام بود و برای کسب دانش بسیار مسافرت میکرد، مراجعههای طولانی داشت، او و پدرش به ولایت شهرت داشتند. در یکی از روستاهای نیشابور زیست و در حدود سال هفتصد، همانجا درگذشت.»
شمس الدین محمدبن احمد ذهبی روایت جعفربن سلیمان را آورده، سپس از ابن عدی نقل کرده که روایت نسائی صحیح است، چیزی نمیگوید (که نشان تأیید آن سخن است). متن گفته او چنین است:
«جعفربن سلیمان از یزید الرشک، از مطرف از عمران بن حصین که گفت:
رسول خدا لشکری با فرماندهی علی فرستاد. - تا آنجا که گوید: پیامبر فرمود: - از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ابن عدی گفت: نسائی آن را در زمره احادیثی وارد کرده که آنها را صحیح میداند.»(1)
ذهبی، همچنین در شرح حال امیرالمؤمنین علیهالسلام در شمار مناقبش گوید:
«جعفربن سلیمان ضبعی، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و علی را فرمانده آن گماشت. مسلمانان هنگامی که از مسافرت یا جنگی باز میگشتند، خدمت رسول خدا میآمدند، پیش از آن که به خانهشان بروند. حضرت را از حرکتشان آگاه کردند و خبر دادند که علی کنیزی را برگزید. چهار نفر از اصحاب رسول خدا پیمان بستند که ایشان را آگاه کنند. لشکر بازگشت، نزد رسول خدا آمدند و از حرکتشان او را آگاه کردند، یکی از چهار نفر به پا خاست و گفت: ای رسول خدا، علی کنیزی برگزید. از او روی گردانید. سپس دومی ایستاد و گفت: چنین و چنان کرد. از او روی گردانید، سپس سومی به همین گونه، سپس
1) میزان الاعتدال: شرح حال جعفربن سلیمان: 1/410.
چهارمی. رسول خدا خشمناک به سوی آنان آمد و فرمود:
از علی چه میخواهید! علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
احمد در مسند و ترمذی آوردهاند که ترمذی آن را نیکو دانست و نسائی آن را نقل کرد.»(1)
شگفتا! این است ذهبی که به غرض ورزی و تجاوز به فضایل اهل بیتِ برگزیده شهرت یافته است. جعفر این حدیث را، روایت شده و به طور حتم و جزم، قطعی میداند. ابن عدی که در ردّ حدیث و عیبجویی زیاده روی دارد، اعتراف میکند که نسائی این حدیث را بدون شک و تردید در زمره احادیث صحیح وارد کرده است، توان هیچ سخنی در تعقیب آن تصحیح نمییابد، چه رسد به توهین و تضعیف اندیشه نادرست. با این همه دهلوی به روش ابن عدی میتازد و به طور گسترده بر خلاف ذهبی عمل میکند، بدون توجه به مؤاخذه ارباب نقد و کمال به رؤسای منتقدان!!
شرح حال ذهبی
ذهبی از دانشمندان مورد اعتماد اهل سنت در حدیث تاریخ و رجال آنان است. و کتابهایش در این زمینهها مرجع و مورد اعتماد ایشان است. در شرح حال او بنگرید:
البدر الطالع: 2/110؛ شذرات الذهب: 6/153؛ طبقات السبکی: 5/216؛ طبقات القراء: 2/71.الوافی بالوفیات: 2/163؛ النجوم الزاهرة: 10/182؛ الدرر الکامنة: 4/236؛ طبقات الحفاظ: 521 که خلاصه گفتهاش چنین است:
«ذهبی، امام، حافظ، محدّث دوران و آخرین حافظ مورخ اسلام، یگانه دهر، عهده دار مشکلات این رشته. سال 673 متولد شد، در 18 سالگی جویای حدیث شد، آن را بسیار شنید، مسافرت کرد، به این امر توجه کرد، زحمت فراوان کشید و به آن خدمت نمود، تا در آن پابرجا شد و قرآن را به هفت تلاوت خواند. مردم در برابرش فروتنی کردند. از شیخ الاسلام أبوالفضل ابن حجر نقل شده است که گفت: آب زمزم نوشیدم تا در حفظ به درجه ذهبی برسم.
به نظر من، محدثان در زمینه رجال و دیگر رشتههای حدیث پیرو چهار نفرند. المزّی، ذهبی، عراقی و ابن حجر.
سال 748 درگذشت.»
1) تاریخ الاسلام: 3/630.
محمدبن یوسف زرندی این حدیث را در مناقب امیر المؤمنین علیه السلام روایت کرده و گوید:
«از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
«از علی که گفت: رسول خدا به من فرمود: پنج چیز برایت از خداوند درخواست کردم، یکی را از من بازداشت و چهار چیز را درباره تو، به من عطا فرمود. از او درخواست کردم امتم را بر تو گرد آورد، از آن کراهت ورزید، و عطایم فرمود این که نخستین کسی باشم که زمین بر او میشکافد در حالی که تو همراه من هستی، پرچم حمد را بر دوش داری و پیشاپیش اولین و آخرین هستی، و به من عطا فرمود که در دنیا و آخرت برادرم باشی، و به من عطا فرمود که در بهشت، خانه تو روبروی خانه من باشد، و بعد از من ولیّ مؤمنان هستی.»(2)
«ابن عباس گفت: شنیدم رسول خدا میفرمود: من و علی نوری در برابر خداوند عزوجل بودیم، چهارده هزار سال پیش از آن که آدم علیه السلام آفریده شود. هنگامی که خداوند عزوجل آدم علیه السلام را آفرید، آن نور را در صلب او وارد فرمود، و خداوند آن را از صُلبی به صُلبی منتقلمی فرمود تا این که آن را در صلب عبدالمطلب قرار داد، سپس آن را از صلب عبدالمطلب بیرون آورد و دو بخش تقسیم فرمود: بخشی در صلب عبدالله و بخشی در صلب ابوطالب.
پس علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(3)
شرح حال زرندی
حافظ ابن حجر، شرح حال او را در بزرگان قرن هشتم آورده است.(4)و شیرازی آن را در تاریخ شیراز و دانشمندانش آورده است.
نویسنده «معجم المولفین» به نقل از این دو منبع چنین میآورد:
«محمدبن یوسف بن حسن بن محمدبن محمود بن حسن زرندی، مدنی، انصاری حنفی، شمس الدین، محدث، مسند، روایت کننده، فقیه، ناظم، در حرم رسول خدا در مدینه حدیث گفت، به
شیراز رفت و درس داد و حدیث را منتشر کرد، در آنجا عهدهدار قضاوت شد و همانجا درگذشت. از آثارش: بغیة المرتاح الی طلب الارباح، مولد النبی، نظم دررالسمطین فی فضائل المصطفی و المرتضی و البتول و السبطین، و معارج الوصول الی معرفه آل الرسول». تاریخ درگذشت او را سال 747 نوشته است.»(1)
کتابهای یاد شده از منابع مورد اعتماد حدیث در نظر متأخّران است.
سعدالدین محمدبن مسعود کازرونی این حدیث را به گونه ارسال مسلم، ضمن سخنی در ستایش مولایمان امیرالمومنین علیه السلام به نقل سید شهاب الدین احمد چنین آورده است:
«استاد و امام پر سفر که همواره در عبادت خداوند متعال در ساکن و مسافرت بود، سعید الحق و الدین، محمدبن مسعودبن محمد کازرونی در کتابش «نصاب النقاب» برخی از عناوین در مدح حضرتش را آورده و در بیان آنها احادیثی بیان میدارد.
نفوذ کننده در راههای حق و حقیقت؛ بیان آن: تو همراه حقی و حق با تو میباشد.
گیرنده سرزمینهای ثواب و برهان آنها: خوشا به حال کسی که از او پیروی کند.
مرید راستگو در روش مناجات: عامل به آیه «فقدموا بین یدی نجواکم صدقه»(2)
پیک پیشین در حقیقت نجات: من نخستین کسی هستم که به پیامبر ایمان آورد و او را تصدیق کرد.
برنده سعادتها: او نخستین نفر از یارانم در اسلام و دارای بیشترین دانش و بزرگترین بردباری است.
پایدار و استوار در شاهراه وفا: تو وفا کننده به پیمان من هستی.
خویشتن دار در طریق صفا: بعد از من خواستههای مرا به مردم میرسانی.
والی به ولایت: تو بعد از من ولیّ هر مؤمنی.
شرافت یافته به تشریف معلوم: هر کس علی را دوست بدارد، به تحقیق مرا دوست داشته است.
ستوده به کلامی لطیف: هر کس علی را دشنام دهد، به یقین مرا دشنام داده است.
اولین از چهار تن: به درستی که بهشت مشتاق چهار نفر است، خوشا به حال کسی او را پیروی کند.
نیرومند در جنگها تا آنجا که یارانش میگفتند: او ما را حفظ میکند و نگاه میدارد.
بینا در ادراکها تا آنجا که گفت: اگر پرده برداشته شود یقین من فزونی نمییابد.
به عنایتی ویژگی یافته: اوست پرچمدار من در روز قیامت.
تعیین شده برای هدایت: در هیچ لشکری او را روانه نکردم جز این که فرشتهای را پیشاپیش او دیدم.
اختصاص یافته به بخشش: منم تقسیم کننده بهشت و جهنم.
سراپایش با حق آمیخته: خداوندا! حق را به هر سو که او چرخید بچرخان.
مژده دهنده به مژدهای: اگر همگی مردمان زمین او را دوست میداشتند، خداوند جهنم را نمیآفرید.
به فضیلتی بزرگ داشته شده: هر کس مولای او بودم پس علی مولای اوست.
شاخهای از درخت تنومند «الصابرین فی الباساء و الضراء و حین الباس».
یگانه به یک امتیاز: ای فاطمه هیچ یک از مردم با همسرت مقایسه نمیشود.
تکریم شده به قرب پیامبر: علی نسبت به من در جایگاه سر است.
خدایش به عنوان ولیّ برگزید: مشمول آیه «لسان صدق علیا» بود.
پس رضوان خداوند متعال، بر او و تمامی خاندان پاکش.»(1)
شرح حال کازرونی:
عسقلانی سعید کازرونی را ضمن بزرگان قرن هشتم شمرده و سخن ابن جرزی را چنین نقل کرده است: «سعیدالدین محدث فاضل بود، بسیار شنید، و مزّی و بنت الکمال و گروهی به او اجازه دادند. مسلسل را نقل کرد و «المولد النبوی» را به نکویی تالیف کرد. در اواخر جمادی الاخرة سال 758 درگذشت.»(2)
برای شرح حال او بنگرید:
«کفایة المتطلع» از تاج الدین دهّان، ضمن طریق به شرح المشارق نوشته کازرونی؛ شد الازار: 61ـ64؛ معجم المؤلفین: 12/20.
سید علی همدانی این حدیث را در کتابش (المودة فی القربی) چنین آورده است:
«از ابن عمر روایت شده که گفت: با پیامبر نماز گزاردیم. روی به ما کرد و فرمود: ای مردم، این شخص (یعنی علی) بعد از من ولیّ شما در دنیا و آخرت است، پس حرمت او را نگاه دارید.»(1)
سید علی همدانی در چند گروه با تجلیل بسیار یاد شده، از جمله: کتابهای بزرگان صوفیه، مانند نفحات الانس من حضرات القدس نوشته عبدالرحمن جامی؛ کتابهای نوشته شده درباره فقهای حنفی مانند کتاب اعلام الاخبار من فقهاء، مذهب النعمان المختار نوشته کفوی؛ و در کتابهای اجازهها و اسنادها مانند السمط المجید تالیف قشاشی و الانتباه نوشته عبدالرحیم دهلوی.
سید شهاب الدین احمد این حدیث را از بسیاری از بزرگان حدیث که آن را نقل کردهاند، روایت نموده است و گوید:
«باب پنجم: در این که پیامبر از اوست و او از پیامبر است، به رغم هر انکار کننده گمراه و نادان کودن:
طبری آن را روایت کرده و گوید: آن را احمد و ترمذی آوردهاند. ترمذی گوید: نیکوی ناشناخته است. أبوحاتم نیز نقل کرده و زرندی روایت نموده است.»
از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من
1) المودة فی القربی. بنگرید: ینابیع المودة: 306.
از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
آن را در جامع الاصول روایت کرده و گوید: ترمذی آن را آورده و طبری از گفته او آن را روایت کرده و گوید: آن را احمد و ترمذی آوردهاند که ترمذی گوید: حدیثی نیکو است و ابوحاتم نیز نقل کرده است.»
طبری آن را روایت کرده و گوید: احمد آن را آورده است.
از عبایه از علی که گفت: پیامبر فرمود: علی دَیْن مرا میپردازد، و قرارهای مرا به انجام میرساند و نیکوترین کسی است از خانوادهام که پس از خودم به جانشینی میگمارم. آن را زرندی روایت کرد.»
از عمروبن میمون که گفت: نزد ابن عباس نشسته بودم که یک گروه هفت نفره نزد او آمدند و گفتند: ای ابن عباس، یا با ما میآیی یا ما با شما خلوت کنیم و تنها باشیم. ابن عباس گفت: با شما میآیم، و آن روز چشمان سالم داشت، قبل از آن که نابینا شود. آنان گرد هم آمدند و با هم گفتوگو میکردند که نمیدانم چه گفتند. بعد از آن بازگشت، در حالی که لباسش را میتکاند و میگفت: أف، تف، آنها به مردی ناسزا گفتند که در ده صفت یگانه شده است. [تا آخر حدیث که قبلاً آوردیم. حدیث را صالحانی با اسنادش به حافظ امام ابویعلی موصلی با اسنادش روایت کرده و گوید: این حدیث حَسَن متین است. طبری آن را روایت کرد و گفت: احمد در مسند و ابوالقاسم هم در دو کتابش: الموافقات، الاربعین الطوال نسائی به طور کامل آن را آوردهاند. هم بخشی از آن را نقل کرده است.»(1)
شرح حال شهاب أحمد
شهاب الدین احمدبن جلال الدین عبدالله حسینی ایجی شافعی، از بزرگان قرن نهم، حافظ سخاوی در کتابش (الضوء اللامع) از او یاد کرده است.(2)
کاشانه او، کاشانه فقه حدیث و تصوف بود. اصل و ریشهاش از مکران بود و پدرش به سال
840 درگذشت.
کتابش (توضیح الدلائل) در فضایل امیرالمومنین علیه السلام، بخشی از کتاب بزرگ اوست در فضائل خلفاء که تا به حال دستنویس مانده و چاپ نشده است.
شهاب الدین ابن حجر عسقلانی، حدیث را ضمن حدیثهای برگزیده ضمن شرح حال امام علیه السلام در کتابش (الاصابة) روایت کرده است:
«ترمذی با اسنادی قوی ضمن داستانی از عمران بن حصین آن را نقل کرده و گوید: رسول خدا فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از علی هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
«احمد و نسائی به وسیله عمروبن میمون آن را نقل کرده و گوید: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم - تا آخر حدیث که قبلاً نقل شد.»(1)
ابن حجر در کتاب خود (فتح الباری) در شرح حدیث بریده که بخاری آن را ناتمام آورده است، گوید:
«احمد نیز این حدیث را از طریق اجلح الکندی به طور کامل از عبد الله بن بریده به تفصیل نقل کرده و در پایانش افزوده است: علی را دشنام مده، که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.
بعضی از این نقلها بعضی دیگر را تقویت میکند.»(2)
من مولای او هستم علی مولای اوست.»(1)
پوشیده نیست که حکم شرحهای بخاری در نظر دهلوی - آن گونه که در کتابش (بستان المحدثین) آمده - حکم متن صحیح بخاری است که قریب به اتفاق بزرگانشان آن را بعد از قرآن، صحیحترین کتاب میدانند. بنابراین طبق آنچه ابن حجر عسقلانی در فتح الباری (مشهورترین شرح بخاری) آورده، حدیثی است مقطوع الصدور از رسول خدا.
شرح حال ابن حجر عسقلانی
ابن حجر عسقلانی، «حافظ علی الاطلاق» و در تمام رشتهها «شیخ الاسلام» است. درباره او بنگرید: الضوء اللامع: 2/36؛ ذیل تذکرة الحفاظ، از سیوطی: 380؛ حسن المحاضرة: 1/363؛ شذرات الذهب: 7/270؛ طبقات الحفاظ: 552 که فشرده کلامش چنین است:
«شیخ الاسلام و امام حافظان در دوران خودش، حافظ سرزمین مصر بلکه به طور مطلق حافظ دنیا، قاضی القضاة....»
در بعضی جلدهای این کتاب نیز شرح حال او را به تفصیل آوردهایم.
حسین بن معین الدین یزدی میبدی، این حدیث را در کتاب خود (الفواتح) از ترمذی از عمران بن حصین به این لفظ روایت کرده است.: «از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مومن و مومنه بعد از من است.»(2)
شرح حال میبدی
نویسنده حبیب السیر، قاضی میبدی را ستوده که از بزرگان - بلکه بزرگترین - دانشمند عراق است و قاضی سرزمین یزد بود. از نوشته هایش شرح دیوان امیر المؤمنین است که دانش بسیاری در آن میباشد.
نویسنده کتاب أعلام الاخبار در بعضی شرح حالها و فایدهها بر او اعتماد کرده است.
حاجی خلیفه در کشف الظنون، درباره کتاب الفواتح گوید: «دیوان علی بن ابیطالب رضی الله
عنه که حسین بن معین الدین یزدی متوفای سال 870 آن را شرح کرده است.»
شرح حال او در کتاب معجم المولفین: 4/63 نیز آمده است.
جلال الدین سیوطی با نقلهای متعددی این حدیث را روایت کرده است، از جمله به نقل از ترمذی و حاکم: «از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من میباشد. از عمران بن حصین.»(1)
سیوطی، آن را از ابن ابیشیبه آورده، همراه با کلامش که آن را صحیح دانسته است.(2)
هم چنین آن را در کتاب جمع الجوامع روایت کرده و کاملاً صحت آن را آشکارا یاد میکند.(3)
شرح حال سیوطی
شرح حال جلال سیوطی را در یکی از جلدهای پیشین آوردهایم. در مورد شرح حال او بنگرید:
البدر الطالع: 1/328؛ الضوء اللامع: 4/65؛ النور السافر: 54؛ شذرات الذهب: 8/51؛ حسن المحاضره: 1/188 شرح حال مفصلی است که سیوطی خود آن را نوشته است.
شهاب الدین قسطلانی حدیث ولایت را در ضمن شرح روایت به نقل بخاری آورده است.
«(گفت مرا حدیث کرد محمدبن بشار(4)) بندار عبدی (گفت ما را حدیث کرد روح بن عبادة) با ضم عین و تخفیف موحدة، قیسی أبومحمد بصری (ا زعلی بن سوید بن منجوف) با فتح میم و سکون نون و ضم جیم که بعد از واو ساکنه حرف فاء میآید، سدوسی بصری (از عبدالله بن بریده از پدرش بریده) ابن الخصیب ـ به ضمّ فاء و فتح صاد و مهمله آخرش موحده تصغیر شده، اسلمی (رضی الله عنه) که همانا (گفت: پیامبر صلی الله علیه و سلم خالد را برای دریافت خمس فرستاد) یعنی خمس غنیمت، بریده گفت: (من علی را دشمن میداشتم) رضی الله عنه چون دید از
غنیمتها کنیزی برگرفت (در حالی که غسل کرده بود) گمان برد که او را به غنیمت گرفته و با او همبستر شده است.
اسماعیلی به طرقی از روح بن عبادة آورده که: علی را به سوی خالد فرستاد تا خمس را تقسیم کند. و در روایتی از اوست: تا غنیمتها را تقسیم کند، علی از آنها برای خود زن اسیر یعنی کنیزی را برگزید، سپس صبح کرد در حالی که آب از سرش میچکید.
(به خالد گفتم: آیا به این توجه نمیکنی؟)یعنی به علی!
(هنگامی که خدمت پیامبر صلی الله علیه و سلم آمدیم آن را بازگو کردم) چیزی را که از علی ـ رضی الله عنه ـ دیدم (برای ایشان) علیه الصلوة و السلام گفتم: (فرمود:ای بریده آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم آری فرمود: او را دشمن مدار)
احمد به نقل عبدالجلیل از عبدالله بن بریده از پدرش، افزوده است: اگر او را دوست میداشتی، دوستیت را به او افزون کن.
و همچنین از اوست از طریق اجلح کندی از عبدالله بن بریده که پیامبر فرمود: علی را دشنام مده، که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.
(به درستی که از خمس بیش از این برای اوست.)
حافظ أبوذر گوید: او علی را دشمن داشت، چون دید از غنیمتها کنیزی برگرفته، پس گمان برد که او را به غنیمت گرفته است.
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و سلم او را آگاه کرد که کمتر از حقش گرفته است، او را به دوستی برگرفت. عبدالجلیل میافزاید که بریده گفت: در میان مردم کسی دوست داشتنیتر از علی نزد من نبود.
و شاید که کنیز باکره و نابالغ بوده است و اجتهاد بریده رضی الله عنه به عدم استبراء رسیده باشد.
و در آن است جواز برگزیدن بر دختر پیامبر صلی الله علیه و سلم، بر خلاف ازدواج با دیگری.»(1)
مؤلف گوید: حدیث ولایت را قسطلانی در شرح بخاری آورده است. شرحهای بخاری در نظر دهلوی - همانگونه که در کتابش (بستان المحدثین) آمده است - در جهت ثبوت و قطعیت صدور در حد خود بخاری است.
1) ارشاد الساری فی شرح البخاری: 6/421.
شرح حال قسطلانی
قسطلانی در میان حافظان بزرگ، پیشتاز است.
1ـ شعرانی گوید: «از جمله آنان استادمان امام محدث، استاد شهاب الدین قسطلانی شرح کننده بخاری عالم صالح محدث، مقرب و از اهل انصاف بود. هر کس از روی غفلت یا اشتباه او را به خطا نسبت میداد بر محبت و بزرگداشت خود نسبت به او میافزود... از پارساترین مردم در دنیا بود... در ماه ربیع الاول سال حدود 920 درگذشت، و در مدرسه عینیه نزدیک مسجد الازهر دفن شد.»(1)
2ـ عیدروس یمنی گوید: علامه حافظ... سخاوی در کتابش الضوء اللامع او را یاد کرده است... و پس از آن مقامش بالا رفت، در قلم و سخنش نیکبختی ارزانی شد، کتابهای پذیرفته شدهای نوشت که در زمان حیاتش به هر گوشه بردند. از مهمترین آنها شرحش بر صحیح بخاری است در ده جلد کتاب بزرگ که شاید بهترین، جامعترین و خلاصهترین شرح باشد. کتاب دیگرش: «المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیه» کتابی ارزشمند، بسیار موثر سودمند است در زمینه خودش بینظیر میباشد و نقل میشود که حافظ سیوطی از او چشم میپوشید. و گمان میبرد که از کتابهایش بهره میگیرد. ولی نقل از آن را بازگو نمیکند.. استاد جارالله بن مخلد حکایت کرد که: استاد قصد داشت آنچه در خاطر جلال سیوطی است، از بین ببرد. لذا از قاهره روضه پیاده رفت، در حالی که جلال سیوطی برای گوشهگیری از مردم در روضه بود. نویسنده شرح حال به در خانه سیوطی رسید و در زد. به او گفت: کیستی؟ گفت من قسطلانی هستم، با پا و سر برهنه پیش تو آمدم تا نظرت نسبت به من نیکو شود. به او گفت: نظرم نسبت به تو نیکو شد و در را بر او باز نکرد و با او روبرو نشد.
به هر حال، او امام، حافظ دقیق جلیل القدر بود. بیان و قلم نیکو داشت. اشارههای لطیف و عبارتهای رسا، گردآوری و تالیف نیکو، ترتیب و تنظیم ظریف داشت. او زینت و برگزیده مردم زمان خویش بود. غرض ورزی معاصرانش نسبت به او، باعث نکوهش و عیبجویی از او نمیشد و همواره بزرگان در هر دوران اینگونه هستند.»(2)
3ـ دهلوی در کتابش (بستان المحدثین) نوشتههای مربوط به شرح حال او را آورده، از جمله جریانی که میان قسطلانی و سیوطی بود، آنگاه گوید: کاری که قسطلانی کرده یک نوع خیانت و حق پوشی است. البته دهلوی خودش در همان کتابش (بستان المحدثین) مطالبی از کتابهای مختلف
به واسطه کتاب مقالید الأسانید نقل میکند، بدون این که این واسطه را نام ببرد که البته بر هیچ پژوهشگری پوشیده نمیماند!!
شرح حال او در این کتابها نیز آمده است:
الضوء اللامع: 2/103؛ الکواکب السائره: 1/126؛ شذرات الذهب: 8/121؛ البدر الطالع: 1/102.
حاج عبدالوهاب بن محمد رفیع نویسنده تفسیر الانوری متوفای سال 932 در تفسیر آیه «قل لا اسالکم علیه اجراً الا المودة فی القربی»(1)این حدیث را روایت کرده و گوید:
«بدان که این آیه برای بیان وجوب دوست داشتن اهل بیت بر تمامی مسلمانان تا روز قیامت است. خداوند بر محمد و اهل بیتش درود فرستد. روایت شده که وقتی این آیه نازل شد، پرسیدند: ای رسول خدا! خویشاوندان شما که دوستی آنان بر ما واجب شده، چه کسانی هستند؟ فرمود علی و فاطمه و دو پسرشان». آنگاه خلاصهای از منقبتهای اهل البیت علیهم السلام را آورده و گوید:
«از عمران بن حصین روایت شده که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. نویسنده الفردوس آن را روایت کرد»
بعد از آن حدیثهای دیگری در فضایل امام علیه السلام آورده و گوید:
«بدان که این حدیثها از رسول خدا درباره علی ـ رضی الله عنه ـ وارد شده است. و برتری علی افزوده نشد جز به ازدواج فاطمه دختر سید المرسلین با او، و فاطمه با او ازدواج نکرد جز این که شایستگی او را داشت، رضی الله عنها.»
شرح حال حاج عبدالوهاب بخاری
عبدالحق دهلوی در کتابش (أخیار الاخبار) شرح حال او را آورده و خود او و تفسیرش را ستوده و برای او و کتابش کرامت هایی ذکر کرده است...(2)
محمدبن یوسف صالحی شامی حدیث را در سیرهاش روایت کرده و گوید:«امام احمد، بخاری، اسماعیلی و نسائی از بریده بن حصیب روایت کردهاند که گفت: اسیرانی به دست آوردیم. خالد به رسول خدا نوشت: کسی برایمان بفرست که خمس آن را جدا کند. در میان اسیران، کنیزی از بهترین اسیران بود. رسول خدا علی را به سوی خالد فرستاد تا خمس را از او دریافت کند، و در روایتی است که برای تقسیم غنیمتها. علی آنها را دریافت کرد و خمس را جدا نمود و تقسیم کرد، آنگاه کنیزی را برگزید. صبح کرد در حالی که شب غسل نموده بود. من علی را دشمن میداشتم و هیچ کسی را آنچنان دشمن نمیداشتم، و مردی از قریش را دوست داشتم تنها برای این که علی را دشمن میداشت. به خالد گفتم: آیا این کارها را نمیبینی؟ و در روایتی: گفتم ای ابوالحسن! این چیست؟ گفت: آیا نمیبینی که کنیز در خمس قرار گرفت، سپس در خاندان محمد در آمد سپس در خاندان علی؟ پس با او در آمیختم.
هنگامی که خدمت رسول خدا رسیدیم، جریان را بر ایشان بازگو کردم و در روایتی: خالد آن را برای رسول خدا نوشت. گفتم: مرا بفرست. مرا فرستاد. در حالی که نامه را میخواند، میگفتم: راست میگوید. ناگهان پیامبر در حالی که چهرهاش سرخ شده بود، فرمود: هر کسی من ولیّ او هستم، علی ولیّ اوست. سپس فرمود: ای بریده! آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: او را دشمن مدار، که در خمس برایش بیش از آن است.
و در روایتی است: سوگند به کسی که جانم در دست اوست، سهم خاندان علی در خمس برتر از یک کنیز است. و اگر او را دوست میداشتی بیشتر دوستش بدار.
و در روایتی دیگر است: علی را دشنام مده که او از من است و من از او هستم، و او ولیّ شماست بعد از من.
بریده گفت: از آن پس، کسی از مردم را به اندازه علی دوست نداشتم.»(1)
شرح حال صالحی شامی
محمدبن یوسف صالحی شامی از دانشمندان پژوهشگر مورد اعتماد مشهور اهل سنت است.
1ـ شعرانی گوید: «از جمله آنان برادر صالح دانشمند، پارسا و در آویخته به سنت محمدی،
1) سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیرالعباد: 6/235ـ236
شیخ محمد شامی، ساکن زمین برقوقیه، رضی الله عنه. دانشمندی صالح، کاردان در دانشها بود. سیره مشهور خود را با گردآوری از هزار کتاب تالیف کرد که مردم به نسخهبرداری از آن روی آوردند، و او در تألیف آن روش بی سابقهای پیمود. از والیان و همدستانشان چیزی نمیپذیرفت و از غذاهاشان نمیخورد...»(1)
2ـ خفاجی گوید: «از جمله کسانی که ادبیات و شعر را از آنها فراگرفتم، استادمان علامه احمد علقمی و علامه محمد صالحی شامی است.»(2)
3ـ ابن حجر مکی او را چنین توصیف میکند: «امام، علامه، صالح، بسیار فهمیده، مورد اعتماد، آگاه، حافظ متتبّع محمد شامی دمشقی، مصری»(3)
سیره شامی
کتابش (سبل الهدی و الرشاد) معروف به السیرة الشامیه از مهمترین کتابهای اهل سنت در سیره است. خواندیم که آن را از هزار کتاب گرد آورد. نویسنده کشف الظنون گوید: «بهترین و گستردهترین کتاب متاخران در سیره نبوی است. و در آن فایدههای بسیار شگفتانگیزی آورده است.»(4)
احمدبن زینی دحلان، آن را از منابع کتاب خود (السیرة النبویة) به شمار آورده است و گوید: «این کتابها، صحیحترین کتابهای تألیف شده در این زمینه است.»(5)
این حدیث را شهاب الدین احمدبن حجر مکی روایت کرده و با صراحت کامل، حکم به صحیح بودنش در کتاب خود. المنح المکیه شرح القصیدة الهمزیه) میکند، از جمله در شرح این بیت:
«علی صنوالنبی و من دین فؤادی وداده و الولاء»
گوید: «این وداد، در جهت عمل به حدیث صحیحِ رسیده از پیامبر است: پروردگارا یاری کن هر کسی که او را یاری کرد و دشمن بدار هر کس که با او دشمنی کرد. علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
شرح حال ابن حجر مکی
ابن حجر مکی از بزرگان با اعتبار مثبت و استوار نزد اهل سنت است.
1ـ شعرانی گوید: «از جمله آنان استاد امام، علامه، پژوهشگر، صالح، پارسا، زاهد، فروتن، پرهیزکار، استاد شهاب الدین ابن حجر ساکن حرم مکه است. دانش را از مشایخ اسلام در مصر آموخت و به او اجازه فتوا و تدریس دادند. در مسجد الازهر و حجاز فتوا داد و مردمانی از آن بهرهمند شدند... و اینک مفتی حجاز است، که همگی براساس گفته او حکم صادر میکنند.»(1)
2ـ خفاجی گوید: «علامه شهاب الدین احمدبن حجر هیثمی، ساکن مکه که خداوند آن را شرافت دهد، علامه دهر به ویژه در دیار حجاز. اگر جامههای فضیلت گسترده شود، او نقش نقش جامه است. چه بسیارند افراد با فضیلتی که پیرامون کعبهاش حج گزاردند، و بزرگان تقاضا متوجه قبله او شدهاند. اگر از فقه و حدیث سخن گوید، گوشها در گذشته و حال مانند خبرهای او را نشنیده است...»(2)
3ـ عیدروس یمنی گوید: «شیخ امام، شیخ الاسلام، حلقه پایانی اهل فتوا و تدریس، انتشار دهنده دانشهای امام محمدبن ادریس، شهاب الدین... در دانش فقه دریایی بود و پژوهش او را گستاخی تیره نمیکرد و او امام حرمین بود، همان گونه که عرفا بر این امر اجماع نمودند و اشاره انگشت مردم به سوی او بود. امامی که پیشوایان به او اقتدا کردند، و در سرزمین حجاز امّتی شد... در دانشهای بسیاری سرآمد شد، مانند تفسیر، حدیث، علم کلام، اصول فقه، فروع فقه، واجبات، حساب، صرف و نحو، معانی، بیان، منطق، تصوف...»(3)
4ـ شرقاوی گوید: «علامه پژوهشگر، پارسا، فروتن، زاهد و نرمخو، شهابالدین ابن حجر، ساکن مکه شریف. او دانش را از گروهی مشایخ اسلام در مصر فرا گرفت که به او اجازه فتوا و تدریس دادند. درس داد و در مسجد الازهر و حجاز فتوا داد و مردم بسیاری از او بهره بردند و کتابهای سودمندی در فقه و اصول نوشت.»(4)
بدین ترتیب با اِسنادهای خود، کتابهای ابن حجر مکی را روایت کردهاند و بر آنها اعتماد کرده و در نوشتههایشان از آنها نقل نمودهاند. در بحثهای خویش به اندیشههای او استناد کردهاند که نیازی به نقل چیزی از آنها نیست، آن هم پس از این که مطلب، ثابت و روشن شده است.
این حدیث را علی بن حسام الدین متقی هندی به طرق مختلف در کتاب خود (کنز العمال) روایت کرده، کتابی که در آن، کتاب سیوطی (جمع الجوامع) را مرتب نموده است. در آن آمده است:
«از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. از عمران بن حصین.»(1)
«علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن پس از من است. از عمران بن حصین.»(2)
«ای بریده! علی ولیّ شما بعد از من است، پس علی را دوست بدار، که او آنچه را فرمان داده میشود انجام میدهد. دیلمی از علی.»(3)
در کتاب منتخب کنز العمال در بخش فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام چنین روایت میکند:
«از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من است. از عمران بن حصین.»(4)
«ای علی! از خداوند پنج چیز برای تو تقاضا کردم، یکی را از من بازداشت و چهارتای آن را عطا فرمود. از خداوند تقاضا کردم که امتم را گرد تو جمع کند، آن را از من بازداشت، و به من عطا فرمود: نخستین کسی باشم که روز قیامت زمین بر او میشکافد و تو با من هستی و پرچم حمد با تو است و آن را پیشاپیش من در دست داری و از اولین و آخرین جلوتر هستی، و به من عطا فرمود که تو ولیّ مؤمنان پس از من هستی. خطیب و رافعی از علی.»(5)
شرح حال متقی هندی
متقی هندی در فقه و حدیث، از علمای بزرگ اهل سنت در هند است تا آنجا که کتابهای مستقل در شرح حال او نوشتهاند. در شرح حال او بنگرید:
النور السافر: 314؛ سبحة المرجان: 43؛ شذرات الذهب: 8/379؛ نزهة الخواطر: 4/234.
این حدیث را شیخ بن عبدالله بن شیخ بن عبدالله عیدروس یمنی چنین روایت کرده است:
«ترمذی و حاکم از عمران بن حصین نقل کردهاند که رسول خدا فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
شرح حال عیدروس
عبدالقادر بن شیخ بن عبدالله شرح حال او را چنین آورده است: «در شب شنبه بیست و پنجم رمضان سال [نهصد و] نود، استاد بزرگ و دانشمند مشهور، قطب عارف به خداوند، شیخ بن عبدالله عیدروس در احمد آباد در گذشت. و در حیاط خانهاش دفن شد و گنبد بزرگی بر قبرش نهادند. تولد او سال 919 در تریم بود. فضلای همه سرزمینها در رثای او بسیار گفتهاند و من کسی را نیافتهام که به این اندازه مورد ستایش قرار گرفته باشد.
او 32 سال در هند اقامت کرد، چون سال 958 وارد آن شد.
او مانند نامش استاد بود، همانگونه که بعضی از نیکان در توصیف او گفتهاند. و سپاس خداوند را، بنابر اتفاق عرفای زمانش، استاد دوران خویش بود. از استاد بزرگ و دانشمند مشهور ابوبکر بن سالم باعلوی روایت شده که میگفت: کسی از خاندان با علوی از اولین و آخرینشان، همانند او پدید نیامده است. همین گونه از علامه عبدالله بن عبدالرحمن مشهور به نحوی با علوی روایت شده و افزوده است: به خداوند سوگند که او چیزی جز آیت حق در این دوران نیست، و بیمانند است.
از اساتید او هستند: شیخ الاسلام حافظ شهاب الدین ابن حجر هیثمی مصری، و فقیه صالح علامه عبدالله بن احمد با قشیر حضرمی که از هر دو تن اجازه دارد، ضمن گروه بیشمار دیگری و با علامه ربیع در زبید ملاقات کرده است.
کتابهایی که بر او خواندهاند، بسیار زیاد است. از نوشتههایش: العقد النبوی و السّر المصطفوی، الفوز و البشری و دو شرح بر قصیده تحفة المرید.
منقبتها و کرامتهای او در اینجا نمیگنجد و دانشمندانی چند به طور جداگانه دربارهاش نوشتهاند...»(2)
این حدیث را عباس مشهور به میرزا مخدوم بن معین الدین در کتابش (النواقض) از ترمذی از عمران بن حصین روایت کرده که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و علی بن ابیطالب را فرمانده آن کرد. علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگرفت ،از او عیبجویی کردند و چهار نفر پیمان بستند [تا آخر، مطابق آنچه نقل شد]»(1)
کتاب النواقض
کتاب النواقض از مشهورترین کتابهای اهل سنت در ردّ بر امامیه است. حاجی خلیفه در کشف الظنون دربارهاش مینویسد: «نواقض علی الروافض، از شریف میرزا مخدوم بن میر عبدالباقی از فرزندان سید شریف گرگانی، متوفای حدود سال 955 در مکه شریف است. در آن پوچی و زشتیِ مذهب رافضیها را آورده است.»(2)
برخی از کسانی که بعد از او آمدهاند، از آن برگرفتهاند و به روش او نوشتهاند، مانند برزنجی در کتاب نواقض الروافض و سهارنپوری در کتاب مرافض الروافض. کتاب برزنجی، به نوشته او در مقدمهاش خلاصهای از النواقض است. مرادی شرح حال برزنجی را در کتاب سلک الدرر آورده و در پایانش گوید: «او یکی از دانشمندان در علم و عمل است. وفاتش در آغاز محرم سال 1103 بود و در مدینه به خاک سپرده شد.»(3)
این حدیث را ابراهیم بن عبدالله وصّابی یمنی با نقلهای متعددی از محدّثان بزرگ روایت کرده در بابی با عنوان «الباب العاشر فی ما جاء من الاخبار بأنّه ولیّ کلّ مؤمن بعد النبی صلی الله علیه و سلم، و قول النبی صلی الله علیه و سلم: من کنت مولاه فعلی مولاه، و أنه لا یجوز إلاّ من کان معه براءة بولایة علی، مع فضائل متفرقة خصه الله تعالی بها، رضی الله تعالی عنه» گوید:
رسول خدا هم پیمان شدند و گفتند: هنگامی که رسول خدا را ملاقات کردیم، ایشان را از آنچه علی انجام داد، آگاه میکنیم. رسم مسلمانان چنین بود، که وقتی باز میگشتند، با رسول خدا آغاز میکردند و بر ایشان سلام میکردند، سپس به سوی خانههایشان میرفتند.
هنگامی که لشکر بازگشت، به رسول خدا صلی الله علیه و سلم سلام کردند. یکی از چهار نفر ایستاد و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینید که علی چنین و چنان کرد؟ پیامبر از او روی برگرداند. سپس دومی ایستاد و همان سخن را گفت ،از او روی برگرداند. سومی نیز به پا خاست و سخنان آن دو را بازگو کرد، از او روی گرداند. سپس چهارمی بلند شد و سخنی مانند آنچه گفتند تکرار کرد.
رسول خدا به سویش آمد، در حالی که خشم در چهرهشان دیده میشد و سه مرتبه فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است، و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ترمذی در سنن، ابن حبان در صحیحش و امام احمد در مسندش آن را نقل کردهاند. احمد گوید: رسول خدا به سوی چهارمی آمد، در حالی که چهرهاش متغیر شده بود. و فرمود: علی را رها کنید. علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
«از بریده در روایت دیگری است که: خالدبن ولید گفت: ای بریده این خبر را غنیمت بدار و پیامبر را از آنچه علی انجام داده است آگاه کن.
آمدم و وارد مسجد شدم، در حالی که رسول خدا در خانهای بود. تعدادی از یارانشان که بر در ایستاده بودند، گفتند: ای بریده چه خبر؟ گفتم: خیر، خداوند مسلمانان را به پیروزی رساند. گفتند: برای چه بازگشتی؟ گفتم: کنیزی که علی از خمس آن را برگرفت، آمدم تا پیامبر را با خبر کنم.
گفتند: به پیامبر خبر بده، علی از چشم ایشان میافتد. پیامبر این گفتگو را میشنید. خشمگین بیرون آمد و فرمود: این مردم چه فکر میکنند که از علی عیبجویی میکنند؟ هر کس علی را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است، و هر کس از علی جدا شود، از من جدا شده است. علی از من است و من از او هستم، از سرشت من آفریده شد، و من از سرشت ابراهیم آفریده شدهام، و من از ابراهیم برترم. خاندانی که به هم پیوستهاند و خدا شنوا و داناست.
ای بریده،، مگر نمیدانی که حقّ علی بیش از کنیزی است که گرفته است، و او ولیّ شما بعد از من است.
ابن جریر در تهذیب الاثار و ابن أسبوع اندلسی در الشفاء آن را نقل کردهاند.»
دیلمی آن را در مسند الفردوس نقل کرد.»
أبو داود طیالسی در مسندش، و حسن بن سفیان در فوائدش، و أبونعیم در فضائل الصحابه آن را نقل کردهاند.»
«بریده گفت: رسول خدا فرمود: علی را رها کنید ـ سه بار ـ علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. امام احمد در مسندش آن را نقل کرده است»
«از ابن عباس است که رسول خدا به بریده فرمود: علی ولیّ شما بعد از من است، پس علی را دوست بدار و او آنچه را فرمان داده میشود انجام میدهد. حاکم در المستدرک و ضیاء در المختارة آن را نقل کردهاند.»
«و از ابوذر غفاری است که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از علی هستم، ولیّ هر مؤمن بعد از من است، دوست داشتنش ایمان و دشمن داشتنش نفاق، و نگریستن به او رأفت است.
دیلمی آن را در مسند الفردوس نقل کرده است.»(1)
وصّابی و کتابش
ابراهیم بن عبدالله وصّابی از علمای مورد اعتماد اهل سنت است. عجیلی در کتاب ذخیرة المآل، او را از علمای بزرگ شمرده و مولوی حسن زمان در کتاب القول المستحسن، هنگام نقل از کتابش او را استاد محدث توصیف کرده است. عجیلی و شیخ محمد محبوب عالم در تفسیرش و همچنین دهلوی و شاگردش رشید از او نقل کردهاند که در جلد حدیث تشبیه از آن آگاه خواهید شد.
در کتاب معجم المؤلفین 1/56 شرح حال او را آورده و کتاب مذکورش را نام برده است.
این حدیث را احمدبن محمد بن احمد حافی حسینی شافعی ضمن فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده و گوید:
1) أسنی المطالب فی مناقب علی بن ابیطالب. باب چهارم ـ مخطوط.
امام احمد در مسند، از بریده و در کتاب فضائل علی آورده و بیشتر محدثان آن را روایت کردهاند که پیامبر خالدبن ولید را با لشکری و علی را با لشکر دیگری و هر دو را به یمن فرستاد و فرمود: اگر با یکدیگر جمع شدید، علی فرمانده است. و اگر از هم جدا شدید، هر یک فرمانده بر سربازان خودش است. به یکدیگر پیوستند و حکم کردند و زنانی اسیر گرفتند و اموالی گرفتند و مردمی را کشتند. علی کنیزی برگرفت و به خودش اختصاص داد. خالد به چهار نفر از مسلمانان - که بریده اسلمی یکی از آنان بود. - گفت: با شتاب نزد رسول خدا بروید و برایش چنین بگویید، و برایش چنین بگویید ـ کارهایی علیه علی شمرد ـ آنان با شتاب به سوی پیامبر رفتند.
یکی از کنار ایشان آمد و گفت: علی چنان کرد. از او روی برگردانید. دیگری از سوی دیگر آمد و گفت: علی چنان کرد، از او روی برگردانید. بریده أسلمی آمد و گفت: ای رسول خدا، علی چنان کرد و کنیزی برای خود برگرفت. رسول خدا خشمگین شد، به طوری که چهرهاش سرخ شد و فرمود: علی را رها کنید ـ آن را تکرار میکرد ـ علی از من است و من از علی هستم، و سهم او از خمس، بیش از آن است که برگرفته است، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
شرح حال حافی
این کتاب را نویسنده ایضاح المکنون به نام او یاد کرده ولی تاریخ وفاتش را ثبت نکرده است.
ولی او را به شیعه بودن توصیف کرده است. و شاید به علت دیدن فضائل مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام در آن کتاب باشد، وگرنه او از شیعه امامیه اثنی عشری نیست، چون شیعیان فضیلتی برای کسانی که حافی در این کتاب آورده، نمیبینند.
این حدیث را جمال الدین عطاءالله بن فضل الله شیرازی روایت کرده و گوید:
«حدیث سوم از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی فرستاد. علی کاری کرد که آن را ناپسند داشتند. چهار تن از یاران رسول خدا با هم پیمان بستند تا ایشان را از آن آگاه کنند. چنین بود که وقتی از مسافرت بازمیگشتند، با رسول خدا شروع میکردند، به ایشان سلام میکردند و به چهرهشان مینگریستند، سپس به منزلهایشان میرفتند. هنگامی که لشکر بازگشت،
1) التبر المذاب فی ترتیب الاصحاب، ترجمه أمیرالمومنین.
به رسول خدا سلام کردند. یکی از چهار نفر ایستاد و گفت:
ای رسول خدا! آیا نمیبینی که علی چنین و چنان کرده است؟
رسول خدا پیش آمد، در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد و فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
الله اکبر، سپاس از آن خداوند است بر تکمیل دین و اتمام نعمت و رضایت پروردگار به رسالتم و به ولایت برای علی بعد از من. هر کسی من مولایش هستم، پس علی مولای اوست.»(1)
شرح حال جمال الدین شیرازی
جمال الدین، استاد اجازه دهلوی است که این حدیث را در کتاب الاربعین روایت میکند، کتابی که در مقدمهاش صریحاً میگوید آن را از کتابهای معتبر گرد آورده است. منقبتها و نوشتههای او را در جلد حدیث غدیر و جلد حدیث تشبیه آوردهایم.
این حدیث را علی بن سلطان محمد هروی قاری، در شرح خود بر المشکاة ضمن فضائل امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت کرده و گوید:
«در ریاض از عمران بن حصین است که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و علی را فرمانده آن کرد. علی با لشکر رفت و کنیزی برگرفت. آن را ناپسند داشتند. چهار نفر از یاران پیامبر با هم پیمان بستند و گفتند: اگر رسول خدا را ملاقات کردیم، او را از کار علی آگاه میکنیم. مسلمانان چنین بودند که وقتی از مسافرتی بازمیگشتند، با رسول خدا آغاز و بر او سلام میکردند، سپس به سوی خانههایشان میرفتند. لشکر که بازگشت، بر رسول خدا که سلام کردند، یکی از چهار نفر ایستاد و
1) الاربعین فی فضائل أمیرالمومنین ـ حدیث سوم.
گفت:
ای رسول خدا، آیا نمیبینید علی چنین و چنان کرد؟ پیامبر از او روی گردانید. سپس دومی بلند شد و همان گفته را گفت، از او روی گردانید. سپس سومی ایستاد و همان گفته را گفت، از او نیز روی گردانید.
سپس چهارمی بلند شد و همانند آنان سخن گفت.
رسول خدا صلی الله علیه و سلم به سوی او رفت، در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد و سه بار فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
آن را ترمذی نقل کرده و گوید: نیکوی ناشناخته است.
احمد ضمن نقل آن، گوید: رسول الله به سوی چهارمی رفت در حالی که چهرهاش دگرگون شده بود و فرمود: علی را رها کنید، علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
نقل دیگری هم از بریده دارد و اصل حدیث در صحیح بخاری است.»(1)
دفاع قاری از عمر بن سعد
باید دانست که قاری، از متعصب بسیار مغرض نسبت به اهل بیت طاهرین است، تا آنجا که از عمربن سعد ملعون دفاع میکند و میگوید: «ابن معین درباره عمربن سعد گوید: چگونه کسی که حسین را کشت میتواند ثقه باشد؟ میرک در پاسخ گوید: خداوند رحمت کند کسی را که انصاف دهد، و شگفتی از کسانی است که حدیث او را در کتاب هایشان نقل میکنند در حالی که از وضع او اطلاع کامل دارند.
قاری در تعلیق بر این کلام گوید: شاید گفته شود:، او مباشرت به قتل حسین نکرد، و شاید حضور او در لشکر با رأی و اجتهاد بوده است و چه بسا که حالش نیکو شده و پایانش پسندیده گردیده است. و چه کسی از بروز معصیتی و لغزشی از خودش در امان مانده است؟ اگر این در باز شود، کار بر خردمندان هم مشکل میشود.»(2)
حامد حسین میافزاید: البته، آشفتگی در سخن قاری بر خواننده پوشیده نمیماند. او در حالی که حضور ابن سعد در لشکر را با رأی و اجتهاد جایز میدارد، میگوید: «چه بسا که حالش نیکو و
پایانش دلپسند گردد....»
شرح حال قاری
با وجود چنین تعصب زشتی که ملاحظه کردید، و با وجود مطالبی که درباره پدر و مادر پیامبر نوشته که خواهید دید، ولی اهل سنت در شرح حال او، بالاترین توصیفهای مدح و ستایش را بکار بردهاند. محبی در شرح حال او گوید:
«علی بن محمد سلطان هروی معروف به قاری حنفی، ساکن مکه و یکی از بزرگان دانش، یگانه دوران خودش، دارای روش تابناک در پژوهش و تصحیح عبارتها بود. و شهرت او ما را از ستایش افزون او بینیاز میکند.
در هرات متولد شد و به مکه رفت و آن را سامان داد و از استادانی مانند أبوالحسن بکری، سید زکریا حسینی، شهاب احمدبن حجر هیثمی، احمد مصری شاگرد قاضی زکریا، عبدالله سندی، علامه قطب الدین مکی و غیر آنان دانش آموخت.
نامش گسترش یافته و آوازهاش به پرواز در آمد.
کتابهای بزرگ با ترکیب ظریف شامل فوائد ارزشمند نگاشت، از جمله: شرح مشکاة، در چند جلد که بزرگترین و بهترین نوشتههای او است، شرح الشفاء، شرح الشمائل، شرح النخبه، شرح الشاطبیة، شرح الجزریة، تلخیص بخشی از القاموس به نام الناموس، الاثمار الجنیة فی أسماء الحنفیه، شرح ثلاثیات البخاری و نزهة الخاطر الفاتر فی ترجمة الشیخ عبدالقادر.
لیکن گرفتار اعتراض به پیشوایان شد، به ویژه شافعی و یارانش و بر امام مالک نسبت به پایین انداختن دستها در نماز اعتراض کرد. و در این زمینه رسالهای نوشت. برای پاسخگویی به او شیخ محمد مکین پیشنهاد شد و او رسالهای در پاسخ قاری نوشت و اعتراضهای او را به خودش برگرداند.
شگفتانگیزتر مطالبی است که سید محمدبن عبدالرسول برزنجی حسینی در کتاب خویش (سداد الدین فی اثبات النجاة فی الدرجات للوالدین)، از او نقل کرده که (الفقه الاکبر) منسوب به امام أبوحنیفه را شرح کرده و در آن، از محدوده خود در مورد حق پدر و مادر تجاوز کرده است، سپس به آن بسنده نکرده و درین باره رسالهای نوشت و در شرح خود بر الشفاء، با غرور و افتخار به آن، گوید: من در اثبات کفر این دو (والدین پیامبر) رسالهای نوشتم، گرچه او حق رسول الله را رعایت نکرده و از این جهت ایشان را آزرده است. ای کاش از این جهت شرم میکرد که آن را در شرح الشفاء نمیآورد، کتابی که برای بیان شرافت مصطفی نوشته شده است. در حالی که مردم از
نویسنده الشفا عیبجویی کردهاند که در آن صلوات فرستادن بر پیامبر در نماز را واجب ندانسته است و ادعا کرده که این امر (حکم وجوب صلوات در تشهد) منحصر به شافعی است، لیکن مردم گفتهاند که این مطلب، خارج از موضوع کتاب او است. البته خداوند متعال امام عبدالقادر طبری قاری را گماشت تا کلام قاری را با غلظت تمام، رد کند.
به هر حال، چنین رفتارهایی از قاری صادر شده است، در حالی که به صدور این امر، بی نیاز بود. و اگر چنین بود نوشته هایش شهرت مییافت تا جایی که دنیا را پر کرد، به علت فوائد فراوانش و انسجام نیکویی که دارد.
او در شوال سال 1014 در مکه درگذشت و در المعلاة دفن شد. هنگامی که خبر درگذشت او به علمای مصر رسید، برایش نماز غیبت در مسجد الازهر خواندند، با حضور بیش از چهار هزار نفر.»(1)
عبدالرؤف بن تاج العارفین بن علی منّاوی شافعی به نقل از دیلمی در کتاب الفردوس آن را روایت کرده و گوید:
«ای بریده! علی ولیّ شما بعد از من است.»(2)
یک بار دیگر آن را از طیالسی روایت کرده و گوید:
«ای علی، تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی.»(3)
شرح حال مناوی
محبی در شرح حال او به طور خلاصه چنین میگوید:
«عبدالرؤوف بن تاج العارفین بن علی بن زین العابدین ملقّب به زین الدین حدادی منّاوی قاهری شافعی - که تبار او به طور کامل در شرح حال فرزندش زین العابدین آورده شد - پیشوای بزرگ، حجت پایدار، نویسنده کتابهای گسترده و بدون تردید، بزرگوارترین افراد دوران خودش.
او امام، فاضل، زاهد، عابد، پرهیزکار و فروتن برای خداوند با سود رسانی فراوان بود. با حسن
رفتار، افراد را جذب میکرد. پیوسته در تسبیح و ذکر بود، شکیبای راستین، شبانه روز به یک وعده غذا بسنده میکرد. دانشها و معارف گوناگونی گرد آورد که در معاصران او دیده نمیشود.
آمیزش با مردم را قطع نمود و در خانه گوشه نشین شد و به تألیف روی آورد و در بیشتر دانشها کتاب نوشت،سپس به درس دادن در مدرسه صالحیه گمارده شد، افراد هم دورانش به او رشک بردند، از امتیاز دانش او بی اطلاع بودند چون از آنان جدا شده بود. هنگامی که به درس حضور یافت فضلای هر مذهب او را رد کرده و مورد انتقاد قرار دادند. او تدریس مختصر مزنی را آغاز کرد و جدل در مذهبها را برپا داشت و در تقریرش مطالبی آورد که از دیگری شنیده نشده بود. پس به برتری او اذعان کردند و چنان شد که بزرگان دانشمند بر حضور او سبقت میگرفتند و افراد بسیاری از او فرا گرفتند.
به هر حال، او در میان دانشمندان دوران خودش بزرگترین نویسنده است و بیشتر کتاب هایش در دسترس، بسیار سودمند و مورد استقبال فراوان مردم بوده به طوری که بر بهایش میافزایند و مشهورترین آنها دو شرح او بر کتاب الجامع الصغیر نوشته سیوطی است.
صبح روز پنجشنبه 23 صفر سال 1031 درگذشت.»(1)
سید محمود بن محمدبن علی شیخانی قادری آن را چنین روایت کرده است:
گفتم: ای رسول خدا به خداوند پناه میبرم از این که شما را بیازارم.
فرمود: آری، هر کس علی را اذیت کند، به تحقیق مرا آزرده است.
1) خلاصة الاثر فی اعیان القرن الحادی عشر: 2/412.
شناخت کتاب الصراط السویّ
شخصیت قادری و ارزش کتابش (الصراط السوی) از نوشتهاش در مقدمه کتابش روشن میشود. میگوید:
«اما بعد، عمل بدون دانش وبال است و دانش بدون عمل، رنج و تباهی است، و دانش به دست نمیآید مگر با مرگ دانشمندان، همانگونه که در حدیث عبدالله بن عمر آمده که همگان در صحّت آن همداستاناند.
و بدان که بزرگان در گذشتند و عمر بزرگواران سپری شد، دوران دانش منقرض شد و شعلهاش فرو کشید و افزونیِ نادانی آن را فراری داد و دولتش برتری یافت، تا این که از کتابهای مورد اعتماد در تبارشناسی چیزی باقی نماند، جز کتاب هایی که اهل بدعت نوشتهاند که انشاءالله تعالی نام آنها را در لابلای این کتاب خواهید یافت؛ کتابهایی که شرارههایش از دور چون سراب به چشم میخورد، چون از راستی و درستی تهی است. یا به علت محو شدن محبت خاندان پیامبر از دلهای صلحای اهل سنت، پناه به خداوند از آن فتنه، یا به جهت کمبود ایمان و تردید در یقین، یا به جهت زشتیِ بی اندازه و زخمی آشکار در امر دین.
و دلیل بر آن، این که از گروهی که نزد خداوند ارزشی ندارند، شنیدم که بزرگان ساکن مکه شریفه و مدینه منوره از فرزندان حسن و حسین را دشنام میدهند. پس با گفته آن گوینده این سخن را پاسخ دادم:
اگر سگی عوعو کند سنگی به سویش پرتاب میکنم
آن سنگ به دینار کاملی برمیگردد.
1) الصراط السوی فی مناقب آل النبی - مخطوط.
سپس در نهادم در روضه میان قبر شریف و منبر، فریادی برآمد که اهل بیت را یاری کنم. در آن هنگام کتابی را آغاز کردم که در آن به طور خلاصه، درباره اهل بیت علیهم السلام بیان کنم، آنچه اهل سنت و جماعت بر آن اتفاق دارند...»
اعتماد بر روایت قادری
رشید دهلوی در کتابش (غرة الراشدین) بر روایت قادری اعتماد میکند، وقتی میخواهد ادعای خود درباره ابوحنیفه را ثابت کند. و گوید:
«سید محمود قادری در کتاب حیاة الذاکرین گوید: مردی نزد ابوحنیفه آمد و گفت: برادرم درگذشت و وصیت کرده که یک سوم مالش به امام مسلمین داده شود آن را به چه کسی بپردازم؟
أبوحنیفه گفت: آیا ابوجعفر دوانیقی تو را به این سؤال فرمان داد؟ چون او ابوحنیفه را دشمن میداشت، مانند دشمنی گروهی از گمراهان شهرمان نسبت به امام شافعی.
سؤال کننده به دروغ سوگند یاد کرد که او مرا به این پرسش فرمان نداد.
ابوحنیفه گفت: ثلث را به جعفر بن محمد صادق بپرداز، که او امام حق است.
سائل رفت و جریان را به ابوجعفر دوانیقی باز گفت.
ابوجعفر گفت: از پیش ابوحنیفه را این گونه شناختهام، که او حق را برای غیر ما میبیند.
سپس ابوحنیفه را دعوت کرد، و با خوراک به او زهر خورانید. أبوحنیفه متوجّه شد. بلند شد که بیرون رود، ابوجعفر به او گفت: کجا ای ابو حنیفه؟ گفت: به کجا فرمانم میدهی؟ او را به نشستن فرمان داد تا این که زهر در او کارگر افتاد. پس بیرون آمد و در راه درگذشت.
منافاتی نیست میان این خبر و روایتی که گوید: علت قتل او، فتوایش درباره یاری رساندن به محمد و ابراهیم بوده؛ فرزندان نفس زکیه که علیه خلیفه شوریدند که در پی آن زندانی شد، و این پاسخ علت قتلش بود.»
احمد بن فضل بن محمد باکثیر مکی آن را چنین روایت کرده است:
احمد و ابوحاتم و ترمذی آن را نقل کردهاند. ترمذی گوید: حدیث، حَسَن و غریب است.
از بریده که علی را دشمن میداشت. پیامبر فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟ گفت: آری. فرمود: او را دشمن مدار، و اگر دوستش میداشتی دوستی خود را به او افزون کن. گفت: پس از رسول خدا کسی را چون علی دوست نداشتم.
در روایتی است: علی از من و من از علی هستم و او بعد از من ولیّ شماست.
احمد بن حنبل آنها را نقل کرده است.»
«این حدیث را، احمدبن حنبل و ابوالقاسم دمشقی در دو کتاب الموافقات و در کتاب الاربعین الطوال به طور کامل آوردهاند، و نسائی بخشی از آن را نقل کرده و این داستان مشهور است و ابواسحاق و غیر او آن را آوردهاند.»(1)
شناخت کتاب وسیلة المآل
به منظور روشن شدن اعتبار حدیثهای او متن گفته ابن باکثیر را در آغاز کتابش نقل میکنیم:
«خواستم که در این نوشتهام، از گوهرهای سودمند گرانبها و حدیثهای صحیح و نیکوی برگزیده که ویژه عترت نبوی و پاره تن فاطمی میباشد، گرد آوری و به طور اجمال بیان کنم. سپس آنچه درباره منقبتهای چهار تن اهل کسا - نخبگان خاندان - وارد شده که نامهایشان را صریحاً یاد میکنم، آنگاه آنچه درباره یکایک آنان به نام صریحشان رسیده میآورم.
بنابراین در این کتابم، برگزیدههای آنچه نوشتهاند، و نیکوترین آنچه را که صحیح و استوار دانسته و در کتابهایشان رقم خورده و آنها را بر پا داشتهاند، میآورم.
البته با ملاحظه اختصار به بهترین روش و سبک، به گونهای که به شیوه مطلوب منتهی شود و با توجه به راه راست و درستی که مراد حاصل آید و سخن به شیوه ملال آور به درازا نکشد، ضمن این که چنین خلاصهگویی خللی در مطلب پدید نیاورد.
بنابراین - حمد خداوند متعال را ـ از بهترین و استوارترین نوشتهها در این زمینه شد که با وجود آسانی درک مطالب، بیانی زیبا دارد، تناسب و آراستگی مطالب آن برای هر تشنهای آبی گوارا دارد. در این کتاب اغلب از حدیثهای صحیح نقل شده پیروی کردم، آن هایی که در راستای فضیلتها از آنها بهرهگیری میشود و در گذشته و حال به آنها احتجاج میشود. حدیثهای
1) وسیله المآل فی عدّ مناقب الال ـ مخطوط
ضعیفی را که برای تقویتش گواهی نیافتم، رها کردم. هم چنین حدیثهایی که سندش محل بحث است و حافظان آنها را از حدیثهایی به شمار آوردهاند که بایستی پالایش شوند، کنار گذاشتم.
بدین ترتیب آنچه را در کتابهای تاریخ شهرت یافته و هنگام نقل داستانها و رویدادها آورده شده است، بازگو کردم. آنجا که نیازمند اشاره به بعضی وقایع بود، به طور مختصر از آن گذشتهام و مشروح آن را به کتابهای مربوط وانهادم تا در حد امکان، از طولانی شدن مطلب و کتاب جلوگیری شود.
پس اینک نوشتهای را دریاب که طلای ناب را برگزیده است؛ لذا شایسته گرامی داشت و بزرگداشت میگردد، و سزاوار است که دامن افتخارش را بر سر هر کتاب دیگری بگستراند.
موضوع کتاب سبب شد که محتوای کتابش بر آنان برتری یابد. چون تمامی کشتی خود را با صفات نیک اهل بیت (علیهم السلام) بارگیری کرده است، در دریاهای فضیلتهای بیشمار آنان به حرکت در آورده و بر کوه سرشت نیک آنان لنگر انداخته و پایدار گشته است و از پیرامون آن، منقبتهای عطرآگین پراکنده میگردد و زیباییهای سرشتشان از ستارههای تابناک آنان نمایان میشود.
در این کتاب حدیثهایی را پی گرفتم که سینه مؤمنان را شاد و دیدگان پرهیزکاران را روشن میگرداند و در اثر آن تاب و توان منافقان تنگ میشود، حدیثهایی که در متن کتابهای دانشمندان و پیشوایان پیشین به طور پراکنده آمده است.
هنگامی که زیبایی گسترده و آراستگی آن کامل شد، تفصیل و تبویب آن نیز به پایان رسید. و حمد، خدای را بر این توفیق.
آن را «وسیلة المآل فی عدّ مناقب الال» نامیدم، تا نامش با مسمایش مطابقت کند و رسمش با معنایی که در نظر داشتم و ساختمانی که بنا کردم، موافقت داشته باشد؛ چون آن را با آرزوی سالم ماندنش از دشواریها و مشکلات روز قیامت و رهایی از پشیمانی در آن جایگاه تالیف کردم و امیدواری به فضل الهی که به برکت آن به دیگر آرزوهایم نایل آیم و بالاترین خواستهها و حالت و عاقبت را به دست آورم؛ چون دوست داشتن آنان بزرگترین وسیله است و نزدیک شدن به آنان منجر به رسیدن به بالاترین مقام در هر دو جهان میگردد»
شرح حال ابن باکثیر
محبّی در شرح حال ابن باکثیر چنین گوید:
«شیخ احمدبن فضل بن محمد باکثیر مکی شافعی، از ادیبان و فضلای ثروتمند حجاز است. او
فاضلی ادیب است با منزلتی والا و فضیلتی تابناک. دارای ید طولانی در دانشهای فلکی، علم اوفاق و زابرجا بود. نزد اشراف مکه شهرت و منزلتی داشت. در مراسم حج به جای شریف مکه در جایی مینشست که کیسههای نقدینگی سلطانی تقسیم میشد. از تالیفاتش «حسن المآل فی مناقب الآل» است که آن را به نام شریف ادریس امیر مکه نگاشت. سال 1047 در مکه درگذشت و در «المعلاة» به خاک سپرده شد.»(1)
در کتاب تنفیر العقود السنیة درباره ابن کثیر آورده است: «احمد مؤلف وسیله - که ثقه امین در هر فضیلتی است - گوید...»
میرزا محمد بن معتمد خان حارثی بدخشی حدیث را در هر سه کتابش (مفتاح النجا، نزلالابرار، تحفة المحبّین) روایت کرده است.
1- در کتاب مفتاح النجا فی مناقب آل العبا گوید:
«احمد از بریده روایت کرده است که گفت: رسول خدا دو گروه را به یمن روانه فرمود: یکی به فرماندهی علی بن ابیطالب و دیگری به فرماندهی خالدبن ولید. و فرمود: اگر با هم برخورد کردید، علی فرمانده مردم است و اگر از هم جدا شدید، هر یک بر لشکر خویش. ما با بنی زبید از مردم یمن روبرو شدیم، جنگیدیم. مسلمانان بر مشرکان غالب شدند، جنگجویان را کشتیم و زنان و فرزندان را به اسارت گرفتیم. علی از میان اسیران، زنی برای خویش برگزید. خالدبن ولید جریان را برای پیامبر نوشت و به وسیله من جهت اطلاع ایشان فرستاد. هنگامی که خدمت پیامبر رسیدم، نامه را دادم و برایشان خوانده شد. خشم را در چهره رسول خدا دیدم. گفتم: ای رسول خدا! این جایگاه پناهنده به شماست. مرا با مردی فرستادی و فرمانم دادی که او را اطاعت کنم. به آنچه فرستاده شدم، عمل کردم. رسول خدا فرمود: درباره علی بد مگوی، که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما پس از من است.»
در همان کتاب است: «دیلمی از علی نقل کرد که پیامبر به بریده فرمود: علی ولیّ شما بعد از من است. پس علی را دوست بدار، که به هر آنچه فرمان داده میشود، عمل میکند.»
در همان کتاب است: ترمذی ـ لفظ از اوست ـ و حاکم از عمران بن حصین که گفت: رسول
1) خلاصه الاثر فی أعیان القرن الحادی عشر: 1/271.
خدا لشکری روانه کرد و علی بن ابیطالب را فرماندهاش فرمود. علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگرفت، این را برایش ناپسند داشتند. چهار نفر از اصحاب پیامبر با هم پیمان بستند و گفتند: اگر رسول خدا را ملاقات کردیم، آنچه را که علی انجام داد به ایشان اطلاع میدهیم. مسلمانان که از مسافرتی باز میگشتند نخست خدمت رسول خدا رسیده برایشان سلام میکردند و سپس به سوی بارها و خانههایشان میرفتند.
لشکر که آمد، بر رسول خدا سلام کردند. یکی از آن چهار نفر به پاخاست و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینی علی بن ابیطالب چنین و چنان کرد؟ رسول خدا از او روی گردانید. سپس دومی برخاست و همان گفته را گفت، از او روی گردانید. سپس سومی برخاست و همان سخن را گفت. از او روی گردانید. سپس چهارمی برخاست و همانند آنان را گفت. رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، به سویشان آمد و فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن پس از من است.
لفظ نزد احمد مرفوعاً چنین است: علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید. علی از من و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
در آن کتاب است: «خطیب و رافعی از علی نقل کردند که گفت: رسول خدا فرمود: ای علی! از خداوند پنج چیز برایت درخواست کردم، یکی را از من بازداشت و چهار تا را عطا فرمود: از خداوند درخواست کردم که امتم را گرد تو جمع کند، آن را از من خودداری فرمود. و درباره تو، به من عطا فرمود: روز قیامت نخستین کسی که زمین بر او میشکافد، من هستم در حالی که تو با من هستی، پرچم حمد همراه توست و تو پیشاپیش من بر دوش داری و از اولین و آخرین پیشی میگیری و به من عطا فرمود که تو ولیّ مؤمنان باشی.»
در آن کتاب است: «احمد از عمروبن میمون روایت کرده است که گفت: نزد ابن عباس نشسته بودم که نُه گروه آمدند...» آن را تا پایان روایت کرده، سپس گوید: این حدیث نیکوست، بلکه بعضی آنان صحیح دانستهاند، و شامل منقبتهای بسیاری است، که اهل علم باید آن را حفظ کنند.»(1)
در کتاب نزل الابرار بما صحّ فی مناقب أهل البیت الاطهار گوید:
«ترمذی و حاکم از عمران بن حصین روایت کردهاند که گفت: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی بن ابیطالب فرستاد. علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگرفت. آن را بر او ناخوشایند گرفتند،
1) مفتاح النجا فی مناقب آل العبا ـ مخطوط.
چهار نفر از اصحاب پیامبر پیمان بستند... - تا آنجا که گوید -
رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، به سویشان آمد و فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من است.»(1)
این دو حدیث را در بخش اول از مقصد اول کتاب آورده است و در آغاز این بخش تصریح میکند که علمای اعلام درباره صحت حدیثهایش هیچ اختلافی ندارند.
در کتاب تحفة المحبین است: «علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. از عمران بن حصین»
در آن کتاب است: «از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. ترمذی آن را آورده و نیکو دانسته است. نیز از عمران بن حصین.»(2)
شرح حال بدخشانی
محمدبن معتمد خان بدخشی از علمای بزرگوار در هند است. لکهنوی در شرح حالش او را چنین توصیف میکند: استاد، عالم، محدث، یکی از بزرگان مشهور در حدیث و رجال. سپس کتابهایش را نام میبرد.(3)
همچنین او از محقّقان سرشناس و معتمدان بزرگ اهل سنت به شمار میآید. رشید دهلوی تصریح میکند که او از بزرگان اهل سنت است و با استناد به تالیفهایش به مقابله اهل حق میرود و به آنها استشهاد میکند که اهل سنت دوستداران اهل بیت طاهرین هستند. مولوی حیدرعلی فیض آبادی او را از علمای بزرگان اهل سنت یاد میکند که قائل به لعن یزیدبن معاویه میباشد و به اعتبار کتابهایش تصریح میکند. دهلوی خود در پاسخ پرسشی در مورد وجه لقب دادن امیرالمومنین علیه السلام به مرتضی گوید:
«در حدیثهای صحیح به ابوتراب و أبی الریحانتین کنیه داده شده است. و لقب گرفتن ایشان به ذی القرنین، یعسوب الدین، الصدیق، الفاروق، السابق، یعسوب الامه، یعسوب قریش، بیضة
البلد، الامین، الشریف، البار، المهتدی و ذی الاذن الواعیه نیز روایت و اثبات شده است.
میرزا محمد بن معتمدخان حارثی مورخ مشهور این شهر - یعنی دهلی - لقب دادن ایشان را به المرتضی در دو رساله خود، یکی فی فضائل الخلفا و دیگری فضائل اهل البیت آورده است که این دو رساله، از مهمترین نوشتههای اوست. ولی من اینک به یاد نمیآورم که در این مورد به چه حدیثی استناد کرده است.
در حدیث انس بن مالک پیرامون ازدواج سرور زنان و خواستگاری ابوبکر صدیق و عمر فاروق از سرور بانوان، لفظی است که از آن فهمیده میشود چگونه و چرا حضرت علی علیهالسلام لقب المرتضی و المختار دارد. یعنی در مورد ازدواج سرور زنان رضی الله تعالی عنها با او»
این مطالب از مجموعه فتواهای دهلوی که نزد مولوی عبدالحی بن مولوی عبدالحلیم سهالی لکهنوی موجود است، نقل شد.
محمد صدرالعالم این حدیث را در مناقب امیر المومنین علیه السلام روایت کرده گوید:
«احمد از عبدالله بن بریده از پدرش روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: علی را دشنام مده، که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.»
دیلمی از بریده روایت میکند که گفت: رسول خدا به من فرمود: ای بریده! علی ولیّ شما بعد از من است، پس علی را دوست بدار، زیرا او به آنچه فرمان داده میشود عمل میکند.
أبن ابیشیبة از عمران بن حصین روایت میکند که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم، و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
احمد از او روایت کرد که گفت: رسول خدا فرمود: علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید. علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
طیالسی، حسن بن سفیان و أبونعیم هم مانند آن را از او روایت کردهاند.
ترمذی روایت کرده و گوید نیکوی غریب است. و طبرانی و حاکم آن را صحیح دانستهاند که رسول خدا فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
خطیب و رفاعی از علی نقل کردهاند که گفت: رسول خدا فرمود: ای علی! از خداوند پنج چیز برای تو درخواست کردم. یکی را به من نداد و چهار چیز را عطا فرمود. از خداوند تقاضا کردم
که امتم را پیرامون تو جمع کند، آن را نپذیرفت، و دربارهات به من عطا کرد: نخستین کسی که روز قیامت زمین بر او شکافته میشود من هستم، در حالی که تو با من هستی. و پرچم حمد با تو است که پیشاپیش من آن را بر دوش داری، و از اولین و آخرین پیشی میگیری. و به من عطا فرمود که تو ولی مؤمنان بعد از من هستی.»(1)
شرح حال محمد صدر العالم
محمدصدر العالم از علمای بزرگ اهل سنت است. مؤلف نزهة الخواطر در شرح حال او گوید: شیخ فاضل، از علمای عامل و بندگان صالح خداوند. سپس تالیفهای او را نام میبرد که منهاج العلی یکی از آنهاست.(2)
کتاب او از کتابهای ستوده و پذیرفته شده نزد آنان است. معاصرش شاه ولی الله أحمدبن عبدالرحیم دهلوی، پدر عبدالعزیز دهلوی، او و کتابش را با سرودن قصیدهای ستوده است و پس از اطلاع از کتاب نامبرده آن را برایش فرستاده است. این قصیده در کتابش (التفهیمات الالهیة) و در شرح حالش در کتاب نزهة الخواطر 6/117 موجود است.
این حدیث را شاه ولی الله احمدبن عبدالرحیم دهلوی پدر عبدالعزیز دهلوی روایت کرده و در چند کتابش آن را در فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است.
در کتابش (قرة العینین) حدیث عمران بن حصین را به نقل از ترمذی روایت کرده است.(3)
در کتابش (ازالة الخفا عن سیرة الخلفاء) حدیث عمروبن میمون را به طور کامل از حاکم و نسائی روایت کرده که شامل حدیث ولایت میباشد و چند بار در کتاب آورده است...(4)
و در سراسر کتاب موردی نیافتیم که در سند حدیث، خدشهای آورده باشد.
شگفتانگیز و بسیار شگفت آور از دهلوی است که چگونه در ژرفای نافرمانی و سرپیچی از پدر و استاد وارستهاش فرورفته و پیروی و تقلید از کابلی را ترجیح داده است که بر خویش و پیروانش بدترین هلاکت را فرامیخواند. و گویی کلام حضرت علی علیه السلام به گوشش نخورده است که فرمود: ما خاندانی هستیم که هر خانهای با ما دشمنی کند، ویران شود و هیچ سگی بر ما
پارس نمیکند جز این که گر شود؟!
شرح حال احمدبن عبدالرحیم دهلوی
شاه ولی الله دهلوی در دوران خودش، امام علمای هند در دانشهای گوناگون است. ستایش عظیمی از او در کتابهای رجال آن سرزمین و دیگر جاها مییابید، مانند اتحاف النبلاء، أبجد العلوم و نزهة الخواطر: 6/398ـ416.ضمنا خودش در کتابی که آن را «الجزء اللطیف فی ترجمة العبد الضعیف» نام نهاده، شرح حال خویش را نگاشته است. فرزندش (عبدالعزیز دهلوی) و دیگر علمای متاخر هند در بسیاری از پژوهشها، نیازمند و وامدار اویند.
این حدیث را محمدبن اسماعیل بن صلاح الامیر یمنی صنعانی در کتابش (الروضة الندیة - شرح التحفة العلویة) آورده، در شرح این دو بیت که در مدح امیرالمؤمنین علیهالسلام است.
«در ستایش هر چه خواهی بگو که هر چه گفتهای دروغ نبافتهای
هر کسی خواستار نزدیک شدن به مقام والای او شد، آن را خواستهای دور کننده بشمار».(1)
گوید:
«این مطلب نسبت به آنچه از فضائلش از پیش گفته شد، همانند یک عیب است. گویی که گفته است: آنگاه که یافتی که به هر کمالی دست یافته است، و در هر فضیلتی بر مردان کامل پیشی گرفته است، هر چه خواهی در ستایش او بگو، مانند این که او را به عبادت ستایش کنی، که او به عالیترین درجهاش رسیده است و در دلاوری دلیران پیشین را از یاد مردم برده است و نسبت به پارسایی پیشوایی است که به او اقتدا میشود و درباره بخشش کسی است که پایان راه به اوست.
به طور کلی فضیلتی نیست که او پرچمدار آن و پیشتاز سردمداران آن نباشد. پس هر چه بر زبان آمد، در صفات او بگو که هیچ انسانی تو را عیبجویی نمیکند.
در این مطلب اشارهای است به این که فضائل او منحصر نیست، همانگونه که از پیش به آن اشاره کردیم. چگونه این فضائل به حصر در آید، در حالی که پیشوای محدثان احمدبن حنبل گوید: «برای هیچ کس اثبات نشده است فضائل درستی که برای وصیّ پیامبر علیه السلام اثبات شده
1) «قل من المدح بما شئت فلم تأت فیما قلته شیئاً فریّا کلّ من رام یدانی شأوه فی العلی فاعدده روماً أشعبیا»
است». و میدانی که کتابهای اهل سنت به شرق و غرب رفتهاند، تا آنجا که بادها میروند. ولی نمیتوان آنها را به انحصار در آورد. برای حذر از تکرار، به آنچه پیش ازاین نیاوردیم، اشاره میکنیم:
او نسبت به پیامبر در جایگاه سر نسبت به تن است، همانگونه که خطیب از حدیث براء، دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابن عباس از پیامبر روایت کردهاند که فرمود: علی نسبت به من در جایگاه سرم نسبت به تنم است.
او باب حطه است که دار قطنی در الافراد از ابن عباس از حضرتش نقل میکند که فرمود: علی باب حطّه است. هر کسی از آن وارد شود، مؤمن است و هر کس از آن بیرون رود، کافر.
او از پیامبر است و پیامبر از اوست. احمد و ترمذی و ابوحاتم آن را از حدیث عمران بن حصین نقل کردهاند که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن پس از من است.»
محمدبن اسماعیل همچنین در شرح این بیت:
«کلما للحصب من مکرمة فله السبق تراه الاولیا»
گوید:
خداوند و پیامبرش ویژگیهایی را به او اختصاص دادهاند که از ثبت و ضبط قلم خارج است و با گذشت روزها و شبها به دست فنا سپرده نمیشود. مانند ویژگی او به چهار خصلت که در هیچ کس دیگر وجود ندارد، همانگونه که علامه ابوعمر بن عبدالبر از حبر امت عبدالله ابن عباس نقل کرده است و گوید:
علی را چهار خصلت است که در هیچ کس غیر از او نیست: او نخستین عرب و غیر عربی است که با رسول خدا نماز گزارد. او کسی است که در هر پیشروی پرچمش همراه پیامبر بود، او کسی است که با ایشان شکیبایی کرد و ماند، روزی که دیگران گریختند. و او کسی است که ایشان را غسل داد و وارد قبرش نمود.
و مانند اختصاص او به پنج ویژگی، آنگونه که احمد در مناقب نقل کرده است که پیش از این در بیت لواء الحمد آورده شد.
و مانند او به ده خصلت، آن گونه که احمد و أبوالقاسم دمشقی در دو کتاب: الموافقات و در الاربعین الطوال آن را به طور کامل نقل کرد و نسائی بخشی از آن را آورد و آن از حدیث عمروبن میمون است که گفت: من نزد ابن عباس نشسته بودم که پیش او آمدند... [تا آخر حدیث که قبلاً از منابع دیگر نقل شد]»
شرح حال محمدبن اسماعیل الامیر
محمدبن اسماعیل بن صلاح الامیر صنعانی متوفای سال 1182، فقیه، محدث، متکلم از ائمه یمن است. کتابهای بسیاری در فقه، اصول و حدیث دارد. شرح حال و ستایش بر او را شوکانی در البدر الطالع: 2/133 و صدیق حسن در التاج المکل:414 نوشتهاند.
حدیث ولایت را محمد صبان مصری نویسنده أسعاف الراغبین روایت کرده و گوید:
«ترمذی و حاکم از عمران بن حصین روایت کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه و سلم فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
شرح حال صبّان
در معجم المولفین از چندین مصدر، شرح حال ابوالعرفان محمدبن علی صبان مصری شافعی متوفای سال 1206 را نقل کرده است و گوید: «عالم، ادیب، شریک در لغت، نحو، بلاغت، عروض، منطق، سیره، حدیث و اصطلاحهایش و هیئت و علوم دیگر. تولد و مرگ او در قاهره است.» سپس کتابهایش را نام میبرد که اسعاف الراغبین و «الحاشیه علی شرح الاشمونی» از جمله آنها است، کتابی که در حوزههای علمی و ادبی متداول است.
احمدبن عبدالقادربن بکری عجیلی شافعی حدیث را روایت کرده است، در شرح این بیت:
«والله قد آتاه خمساً تنقل أحب من دنیاکم و أفضل»
گوید: سیوطی در الکبیر، از علی نقل میکند که پیامبر فرمودند: ای علی! درباره تو پنج چیز از خداوند درخواست کردم، یکی را از من بازداشت و چهار چیز را عطایم فرمود: از خداوند درخواست کردم که امتم را بر تو گرد آورد، آن را از من نپذیرفت؛ ولی برای تو به من عطا فرمود:
1) اسعاف الراغبین ـ حاشیه مشارق الانوار: 151.
روز قیامت نخستین کسی که زمین بر او شکافته میشود، من هستم در حالی که تو با من هستی، پرچم حمد با توست و آن را پیشاپیش من بر دوش داری و از اولین و آخرین پیشی داری و به من عطا فرمود که ولیّ مؤمنان بعد از من هستی»
همچنین حدیث شریف ولایت را در شرح این بیت آورده است:
«و أقرا حدیث انما ولیکم و استمع حدیثا جاء فی غدیرخم»
پس از بیان جریان غدیر و داستان حارث فهری گوید: «این از قویترین دلیلهاست بر این که علی به اعتبار حالات و اوقات و خصوص و عموم سزاوارتر به امامت و خلافت و دوستی و نصرت و پیروی است.
در این مطلب مناقضه و مخالفتی با آنچه از پیش گفته شد و آنچه ان شاءالله تعالی خواهد آمد وجود ندارد.
بعضیها که با علی در یمن بودند، دربارهاش بدگویی کردند. وقتی حجّ پیامبر پایان یافت، در این باره خطبهای خواندند در پاسخ کسانی که دربارهاش بدگویی کردند و برای یادآوری قدر و منزلت او. مثلاً بریده که او را دشمن میداشت، هنگامی که به یمن رفت، خبر ناخوشایندی دید که برای پیامبر بازگو شد، پس چهره پیامبر دگرگون میشد و میفرمود: ای بریده! آیا من نسبت به مؤمنان برتر از جانشان نیستم؟ هر کس من مولایش هستم، علی مولای اوست. ای بریده! از علی بدگویی مکن. به درستی علی از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.»
شرح حال عجیلی
شرح حال عجیلی در این کتابها موجود است:
نیل الاوطار: 1/129؛ حلیة البشر: 1/180؛ (و به نقل از این دو کتاب در معجم المولفین: 1/279)؛ التاج المکل: 509 که او را چنین توصیف کرده است: «استاد علامه مشهور، عالم حجاز حقیقی نه مجازی، که همواره برای دستیابی به تعالی هماره کوشا بود، و چه شبها که برای رسیدن به آن شب زندهداری کرد تا این که پیروز شد...»
مولوی محمد مبین بن محب الله بن ملا احمد عبدالحق بن ملا محمد سعید بن قطب الدین سهالی حدیث ولایت را در فضایل امیر المومنین علیه السلام روایت کرده و گوید:
«از جمله فضائل حضرتش آنکه پیامبر، او را فرمانده لشکر کرد، و مردم را از ویژگی او آگاه ساخت و از ولایتش خبر داد. حاکم و ترمذی این مضمون را از عمران بن حصین روایت کردند که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و علی بن ابیطالب را فرمانده آن گماشت. با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگزید. آن را بر او عیب گرفتند. چهار نفر از اصحاب رسول خدا پیمان بستند که هرگاه پیامبر را ملاقات کردیم، او را از کار علی خبر میدهیم. هنگامی که مسلمانان میآمدند و باز میگشتند، با رسول خدا آغاز میکردند، به ایشان مینگریستند و بر او سلام میکردند، سپس به سوی وسایلشان میرفتند.
هنگامی که لشکر بازگشت، بر رسول خدا سلام کردند. یکی از چهار نفر به پاخاست و گفت: ای رسول خدا آیا به علی نمینگرید که چنین و چنان کرد؟ رسول خدا از او روی گردانید. سپس دومی به پاخاست و همان گفته را گفت، از او روی گردانید. سپس سومی ایستاد و مانند همان سخن را گفت، از او روی گردانید. سپس چهارمی برخاست و همانند آنان سخن گفت. رسول خدا به سویشان آمد، در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد و فرمود:
از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از اویم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
لفظ احمد چنین است: علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی از من است و من از اویم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
شرح حال و نوشتهاش در مقدمه کتابش
مؤلف نزهة الخواطر از او چنین یاد کرده است: «استاد فاضل بزرگ، مبین بن محب لکهنوی، یکی از فقهای حنفی...» سپس کتابش را نام برده و در گذشتش را سال 1225 دانسته است.(2)
مناسب است که متن سخن او را - که در آغاز کتابش گفته - بیاوریم تا اعتبار حدیثهای آن آشکار شود. گوید: «اما بعد، بر شما مخفی نمیماند که محبت خاندان سرور کائنات، جزء ایمان است و دوستی با آنان جز به قلب و بزرگداشت عملی امکان ندارد. باید حقوقشان را با صداقت و یقین پاس داشت. خداوند در قرآن میفرماید: «قل لا اسالکم علیه اجراً الا المودة فی القربی»، و به پیامبر مصطفی و علی مرتضی و حسین و فاطمه زهرا علیهم السلام، تفسیر شده است.
دوست داشتن آنان بر هر مؤمن لازم است و هیچ مسلمانی با دوستی آنان بیگانه نیست. پیامبر
فرمود: هان! هر کس بر دشمنی آل محمد بمیرد، روز قیامت در حالی میآید که میان دو چشمش نوشته شده است: ناامید از رحمت خدا است، و هرگز بوی بهشت را نخواهد بویید. و درباره علی جانشین راستین خود فرمود: تنها مؤمن او را دوست دارد و تنها منافق او را دشمن دارد.
در دورانی هستم که در آن قیل و قال افزایش یافته و علما اندک و نادانان زیاد شدهاند، همه کالای مردم این زمان دشمنی و جدال است و گمان میبرند آنچه از ظاهرِ گفتهها فهمیدهاند، درست است و به همان بسنده میکنند، در حالی که از حقیقت مطلب آگاهی ندارند... سنی کسی است که شیفته محبت خاندان پیامبر باشد، وگرنه منافق سنگدلی است. نکته لطیف این است که حروف کلمه سنی بر پایه حساب (حساب ابجد) مساوی کلمه «حب علی» است. پس کسی که در دلش محبت علی نیست، از سنیها به شمار نمیآید...... صدق نیت وادارم کرد... رسالهای شامل آیههای نازل شده و حدیثهای رسیده در ضرورت دوستی با نزدیکان پیامبر بنویسم که بیانگر سرشت و خویهای نیک آنان در دنیا باشد، آیات قرآنی و روایت نبوی که مقامات و درجات والای آنان را در آخرت اثبات میکند. و که محدثان اولیا و علما، کتابها و نوشته هایشان را با آن زینت دادهاند.
بعد از کتاب خداوند، احادیثی از صحاح استخراج کردم: صحیح بخاری، صحیح مسلم و صحیح ترمذی و کتابهای مورد اعتماد مانند جامع الاصول ابن اثیر و دیگر کتابهای معتبر در حدیثهای شریف و داستانهای صحیح که همگی را در این رساله گرد آوردم و از کتابهای وازده و مطالب ساختگی منتشر شده دوری جستم... و به آنچه باطل و ضعیف بود توجه نکردم....»
محمد سالم بن محمد سلام الله دهلوی در فصل سوم رسالهاش (أصول الایمان) از ترمذی روایت کرده است. [متن روایت را قبلاً دیدیم]. در مقدمه این رساله تصریح میکند که آن را از کتابهای معتبر برگرفته و حدیثهایش صحیح است.
شرح حال محمد سالم دهلوی
این شیخ، نوه محدث بزرگ استاد عبدالحق دهلوی است. در نزهة الخواطر چنین آمده است: «استاد فاضل ابوالخیر محمد سالم بن سلامة فرزند شیخ الاسلام حنفی بخاری دهلوی که از فرزندان استاد محدث عبدالحق بن سیف الدین بخاری بود... کتابهای متعددی دارد که مشهورترین آنها:
أصول الایمان فی حب النبی و آله من أهل السعادة و الایمان است.»(1)
مولوی ولی الله بن حبیب الله سهالی لکهنوی حدیث را در فصل دوم از باب اول کتابش (مرآة المؤمنین فی مناقب آل سید المرسلین) روایت کرده و این فصل را چنین عنوان نهاده است: «الفصل الثانی فی بیان مناقب سیدنا علی المرتضی و مآثره القاطعة التی هی نصوص علی فضیلته و خلافته»
وی حدیث را از نسائی از ابن عباس از بریده؛ همچنین از نسائی از عمران بن حصین از بریده، روایت کرده است.
هم چنین حدیث عمروبن میمون را به طور کامل از حاکم و نسائی روایت کرده است.
متن گفتهاش در آغاز کتابش چنین است:
«و بعد این حدیثهای مشتمل بر مناقب اهل بیت نبوی و عترت پاکنهاد مصطفوی است برگرفته از کتابهای معتبر از صحاح و تاریخها با یادآوری نام کتابها که از حدیثهای ضعیف که نزد علمای حدیث از آنها روی گرداندهاند، دوری جسته و بسنده کردهام به حدیثهای متواتر یا مشهور یا نیکو...»
شرح حال ولی الله لکهنوی
نویسنده «نزهة الخواطر» در شرح حال استاد ولی الله لکهنوی متوفای سال 1270 چنین آورده است: «استاد فاضل علامه یکی از اساتید مشهور». سپس کتاب هایش را نام میبرد و مرآة المؤمنین را از آنها میشمارد.(2)
شیخ سلیمان بن ابراهیم قندوزی بلخی به نقلهای متعدد حدیث را روایت کرده است.
ابیطالب به مسافرت رفتم، از او چیزهایی که دوست نمیداشتم دیدم، سپس از او نزد پیامبر شکایت کردم. فرمود: این را هرگز به علی مگو، زیرا که او ولیّ شما بعد از من است.
از «المشکاة» از عمران بن حصین
حسن بن علی در خطبهاش گفت، رسول خدا هنگامی که میان خودش و برادرش جعفر و غلامش زید درباره دختر عمویش حمزه قضاوت کرد، فرمود: اما تو - ای علی ـ از من هستی و من از تو هستم و تو ولی هر مؤمن بعد از من هستی.
در کتاب «کنوز الدقائق» نوشته مناوی آمده است: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن است بعد از من. از أبوداود طیالسی»(1)
شرح حال قندوزی
او شیخ سلیمان بن ابراهیم است معروف به خواجه کلان حسینی قندوزی بلخی. سال 1220 متولد شد و برای دانش خواهی به شهرها مسافرت کرد و از بزرگان فقهای حنفی و از سران فرقه نقشبندی بود. کتاب هایی دارد از جمله ینابیع المودة که دلالت بر آگاهی گسترده و دانش فراوان او دارد. سال 1294 یا 1293 یا 1270 بنابر اختلاف گفتهها، در گذشت. شرح حالش در معجم المؤلفین و الاعلام موجود است.
مولوی حسن زمان بن محمدبن قاسم ترکمانی حیدرآبادی حدیث را روایت کرده و صحیح دانسته است.
«در اینجا معنی مولی قطعاً ولی و سرور است. علاّمه حرالی گوید: مولی، ولیّ لازم الولایة است که به آن ولایت قائم است و همیشه بر آن قرار دارد. فاضل منّاوی در شرح الجامع الصغیر آن معنی را در شرح حدیث «علی بن ابیطالب مولی من کنت مولاه» آورده است. بر این مطلب، روایتهای صحیح دیگری که از پیش آورده شد، دلالت میکند، مانند: من کنت ولیه فعلّی ولّیه.
در حدیث بریده که دو پیشوای اهل سنت - احمد در مسند و نسائی در خصائصش - و
1) ینابیع الامودة: 1/169ـ172
کتابهای دیگر آمده، میخوانیم: ای بریده! علی را دشنام مده، او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.
زیرا که گروهی اجلح را ثقه دانسته و دستهای به علت تشعیش تضعیف کردهاند. با این همه در روایتهای صحیح، این مضمون آمده است:
در الریاض والاکتفاء از عمران بن حصین است که: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی روانه فرمود... ترمذی در جامعش آن را نقل کرده و گوید حَسَن غریب است. و أبوحاتم بن حبان هم آن را در صحیحش آورده است.
گویم: ابویعلی در مسندش گوید: ما را خبر داد عبیدالله از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله، از عمران بن حصین، سپس به همان گونه حدیث را آورده است.
احمد گوید: ما را حدیث کرد عبدالرزاق و عفان المعنی و این حدیث عبدالرزاق است که هر دو گفتند: ما را حدیث کرد جعفربن سلیمان. سپس به نقل از او حدیث را آورده است.
و در آن کتاب است: پس رسول خدا به سوی چهارمی آمد، در حالی که چهرهاش دگرگون شده بود و فرمودند علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی از من است و من از او هستم، او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ترمذی گوید: ما را خبر داد قتیبة بن سعید، از جعفر. سپس حدیث را آورده است و گوید: این حدیثی حَسَن غریب است که آن را جز از حدیث جعفربن سلیمان نمیشناسیم.
گویم: او از پارسایان شیعه، ثقه، دارای دانش فراوان است. بخاری در کتاب الادب از صحیح بخاری، مسلم و چهار صحیح دیگر، به او احتجاج کردهاند و ترمذی آن را صحیح دانسته و تحسین او از این جهت غریب است. و از او حدیث کردهاند: سفیان ثوری با این که بر او مقدم است، ابن مبارک، سیاربن حاتم، قتیبه، مسدّد، یحیی بن یحیی، ابن مهدی و ابن مدینی که این دو جز از ثقه حدیث نقل نمیکند، و عبدالرزاق که گوید: او را فاضل و خوش سیما یافتم، اهل صنعا و عراق و مردمی دیگر نیز از او روایت کردهاند. احمد گفت :مشکلی ندارد. ابن معین گفت: ثقه است و یحیی بن سعید او را ضعیف داند، ولی از او پذیرفته نیست. ابن سعد هم از او تقلید کرده و گوید: او ثقه بود و ضعفی هم دارد. ضعیف شمردن یحیی به علت تشیعش بود.
ابن حبان در کتاب الثقات گوید: او از ثقههای با دقت در روایات بود جز این که به اهل بیت
(علیهم السلام) گرایش داشت ولی بدعتی برای مذهبش نداشت. و میان پیشوایان اهل حدیث ما اختلافی نیست در مورد راستگوی با دقت که اگر بدعتی داشت و کسی را به آن نمیخواند، احتجاج کردن به خبرهایش درست است.
به این علت حدیثهای گروهی را رها کردیم که به بدعتی گرایش داشتند و به سوی آن دعوت میکردند، گرچه ثقه بودند. و به گروهی ثقه احتجاج کردیم که گرایش نادرستی داشتند، اما به سوی آن کسی را دعوت نمیکردند. گرایش بنده میان خود و پروردگارش است، اگر خواست او را عذاب میفرماید و اگر خواست میآمرزد. و برماست که اگر ثقه بودند، روایتها را از ایشان پذیریم، بر پایه آنچه در چند جا از کتابهایمان بیان کردیم.
این کلام ابن حبان است که در شرح حال عبدالملک آورده است. در پیش گفتار در باب حدیث مرسل حَسَن، سخن خطیب در این باب آورده شد. ابن عدی گوید: او (جعفر بن سلیمان) نیکو حدیث و معروف به تشیع و گردآوری احادیث لطیف است. با پارسایان بصره هم نشینی کرده و از آنان حدیث حفظ کرد. در برتری شیخین هم روایت کرد و به نظر من، از کسانی است که نقل حدیث بر او واجب است. ذهبی گوید: او شیعهای بسیار راستگو بود. یزید الرشک نیز عابدی ثقه است. ابن حجر گوید: توهّم کرده هر کس او را ضعیف دانسته است، زیرا پیشوایان ششگانه به او احتجاج کردهاند. مطرف نیز این گونه است.
حافظ ابن حجر در الاصابة تصریح میکند که سندش قوی است. و به طیالسی نسبت داده شد و نسائی در الکبری و حسن بن سفیان در فوائدش، و أبونعیم در فضائل الصحابة و طبرانی و حاکم در مستدرکش.
در جمع الجوامع است: ابن ابیشیبة با سند صحیح روایتش کرده و ابن جریر آن را آورده و صحیح دانسته با این لفظ: علی از من است و من از او هستم و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
این جمله را دیلمی در مسند الفردوس از أبوذر غفاری نقل کرده است.
حاکم در مستدرکش و ضیاء در مختارةاش از ابن عباس آوردهاند که رسول خدا به بریده فرمود: علی ولیّ شما بعد از من است، پس علی را دوست بدار، که او به آنچه فرمان داده میشود عمل میکند.
دیلمی هم از بریده مانند آن را نقل میکند.
13)ابوداود طیالسی گوید: ما را حدیث کرد أبوعوانه از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت: رسول خدا به علی فرمود: تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی. احمد و نسائی آن را نقل کردند و الطحاوی آن را با این سند در حدیث طولانی ابن عباس در ویژگیهای علی، از او نقل کرده
است. ابن حجر در الاصابة نسبت به آن سکوت اختیار کرده (یعنی صحت آن را پذیرفته است).
عمر در الاستیعاب گوید: این اسنادی است که به علت صحت و وثوق ثقل کردم و هیچ کس را نکوهشی نسبت به آن نیست.
گویی که توجهی به تنها گفته سرسختانه بخاری درباره أبوبلج نمیکند که گفته است :در آن تأمّلی است. هم چنین کسانی که معاصرش بودند، آن را از او نپذیرفتند. و به همین گونه کسانی از نقد کنندگان سرسخت که بعد از او بودند، از جمله أبوحاتم که گوید: حدیث او درست است و مشکلی ندارد. نسائی و ابن سعد و ابن حبان - همان گونه که به او نسبت داده شده است - در صحیح خود به آن احتجاج کرده است و هم چنین دار قطنی و حاکم. و مسلم را ملزم کردند که حدیثش را نقل کند. و چهار تن صاحبان صحاح به او احتجاج کردند. حاکم گوید: مسلم به او احتجاج کرد و شاید که در نسخه صحیح روایتش بوده است. او همشهری مسلم و به کتابش داناتر است.
از پیشینیان، ابن معین در ثقه شمردن او سبقت دارد. پیشوای منتقدان شعبة از او حدیث نقل کرده است، ابراهیم بن مختار، حاتم بن ابیصغیره، حصین بن نمیر، زائدة بن قدامة، زهیر بن معاویه، ثوری، سوید بن عبدالعزیز، شعیب بن صفوان، أبوحمزه سکری، أبوعوانة، هیثم و افرادی دیگر از او روایت کردند.
طبرانی در الکبیر و مناوی با تغییر مختصر آن را نقل کرده و گویند: هیثمی گفت: در آن کین وجود دارد که ابوحاتم او را یاد کرده و کسی او را ضعیف ندانسته و بقیه رجالش ثقه شمرده شدهاند.
و از بریده در روایتی دیگر است که فرمود: علی از من است و من از او هستم، از سرشت من آفریده شد و من از سرشت ابراهیم آفریده شدم و من از ابراهیم برترم، خاندانی که بعضی از بعضی دیگرند و خداوند بسیار شنوا و بسیار دانا است. ای بریده! آیا ندانستهای که حقّ علی بسیار بیشتر از کنیزی است که برگرفته است؟ او ولیّ شما بعد از من است.
ابن جریر آن را در تهذیب الاثار نقل کرده و از نظر او صحیح است. خطیب گفت: به این معنی از غیر او ندیدم.
این حدیث را گروهی از پیشوایان نقل و بر آن اعتماد کردهاند که آخرین آنان سبکی و سیوطی است. و ابن أسبوع أندلسی آن را در الشفاء آورده، چنانکه در الاکتفاء نقل کرده است.
مجموع، باعث تقویت آن میشود. به هر حال با این همه روایتهای اثبات شده نیازی به آنها نیست. از بزرگان متاخری که بر وارد شدن آن قاطع هستند، حافظ ابن حجر در الاصابة و حافظ فارسی در القعدالثمین است.
سخن این شخص نزد خردمندان شگفت انگیز است. در حالی که پنجاه برگ پیش از آن در پاسخهای طوسی این حدیث را آورده است، آن هم از حدیث ترمذی که ذکر شد. و ترمذی به واقع به نیکو بودنش تصریح دارد و با شرط او صحیح است. البته کتابش از کتابهایی است که نویسندگانش - همانگونه که نویسنده القرة فی الحجة گفته - به ثقه بودن، عدالت، حفظ و ژرف اندیشی در رشتههای مختلف حدیث شهرت دارند، و در کتابهایشان به آنچه برخود شرط کردند به سهل انگاری نسبت به آن رضایت ندادهاند. لذا آیندگان آنها را پذیرا شدند. تا پایان آنچه گفته است. از خداوند درخواست عافیت میکنیم.»(1)
شرح حال حسن زمان
این استاد، معاصر نویسنده عبقات میباشد و ایشان او را چنین توصیف کرده است:«عارف شناسای بزرگوار در عصر و دوران خودش، حسن زمان، یگانه دورانش و نیکوکار زمان خویش.»
1) القول المستحسن فی فخر الحسن: 214.
ثقه بودن أجلح و رد کردن نکوهش او به علت شیعه بودنش
دهلوی برای تضعیف حدیث ولایت گوید:
چون در سندش أجلح است که شیعه و در روایتش متهم است.
گویم:
این سخن از چندین وجه خدشه دارد و اشکالهایی استوار بر آن وارد است:
1ـ یحیی بن معین او را ثقه دانسته است.
پیشوای منتقدان یحیی بن معین او را ثقه شمرده است. مّزی گوید: «عباس الدوری از یحیی بن معین آورده که او ثقه است.»(1)ابن حجر گوید: «ابن معین گفت: صالح است، و یک بار گفت: ثقه است، و یک بار گفت: مشکلی ندارد.»(2)
شرح حال یحیی بن معین
بعضی گفتهها در منقبتها و نیک نامیهای یحیی بن معین یادآوری میشود تا تشکیک درباره اجلح فرو افتد، پس از این که یحیی بن معین او را ثقه دانسته است:
سمعانی گوید: «أبوزکریا یحیی بن معین بن عون بن زیاد بن بسطام المرّی، مرة غطفان، از مردم بغداد، پیشوایی ربانی، عالم، حافظ، استوار، با دقت بود. در جرح و تعدیل به او رجوع میشد...
برخی از دوستانش که از او روایت کردند: احمدبن حنبل، أبوخیثمه، محمدبن اسحاق صنعانی، محمدبن اسماعیل بخاری، أبوداود سجستانی، عبدالله بن احمدبن حنبل و دیگران.
دانش دانشمندان به او پایان یافت، تا جایی که احمدبن حنبل گفت: اینک اینجا مردی است که خداوند او را برای این مقام و منزلت آفرید و دروغ دروغگویان را مینمایاند. یعنی یحیی بن معین. علی بن مدینی گوید: از زمان آدم تاکنون کسی را نمیشناسم که به اندازه یحیی بن معین حدیث نوشته باشد. ابوحاتم رازی گوید: اگر بغدادی را دیدی که احمدبن حنبل را دوست میدارد، بدان که او دارای سنتی است و اگر دیدی یحیی بن معین را دشمن میدارد، بدان که بسیار دروغگوست.
ولادتش در دوران خلافت ابوجعفر (دوانیقی)، اواخر سال 158 بود... و شب 23 ذیقعده سال
233 درگذشت.»(1)
در جلد حدیث مدینة العلم شرح حال یحیی بن معین را به تفصیل آوردیم.
2ـ احمدبن حنبل او را ثقه دانسته است.
احمدبن حنبل در ثقه دانستن أجلح گوید: «أجلح بسیار به فطربن خلیفه نزدیک است.» المزّی و ابن حجر عسقلانی در شرح حال أجلح، آن را از عبدالله بن احمد، از پدرش، روایت کردهاند.(2)
شکی نیست که فطربن خلیفه نزد احمدبن حنبل ثقه است. ذهبی گوید:
«فطربن خلیفه مخزومی، حناط، از أبوالطفیل و عطاء شیبی و غلامش عمروبن حریث صحابی از مجاهد و شعبی و گروهی روایتمی کند. و از او قطان، یحیی بن آدم، قبیصة و گروهی روایت میکنند شصت حدیث از اوست. او شیعه، نیرومند بسیار راستگو است. احمد و ابن معین او را ثقه دانستهاند. سال 153 درگذشت.»(3)
ابن حجر گفت: «عبدالله بن احمدبن حنبل به نقل از پدرش گفت: ثقه و در حدیث درستکار است.»(4)
پس أجلح نزد احمدبن حنبل، ثقه است.
3ـ فلاّس او را ثقه دانسته است.
أجلح نزد عمربن علی فلاّس، در حدیث مستقیم، بسیار راستگو است. ابن حجر عسقلانی در شرح حال او آورده است: «عمربن علی گفت: در آغاز سال 145 درگذشت، او مردی از بجیله در حدیث مستقیم و بسیار راستگوست. گفتم: او از بجیلة نیست.»(5)
شرح حال فلاّس
فلاس از بزرگان سرشناس است. این خلاصهای از گفتههای بزرگان قوم در شرح حال اوست:
1ـ سمعانی: «أبوحفص عمربن علی بن بحر بن کُنَیز سقا فلاّس ـ در حرف فاء، او را آوردم. یکی از پیشوایان مسلمانان از مردم بصره است. سالهای 216، 224 و 236 به اصفهان آمد و در آن شهر حدیث گفت. عفان بن مسلم از او روایت کرد. دربارهاش از ابوزرعه رازی پرسیدند. گفت: او از
تک تازان حدیث است. حجاج بن شاعر گوید: اهمیت نمیدهد که از محفوظات عمروبن علی بگیرد یا از نوشتههایش. ابومسعود رازی میگفت: کسی را نمیشناسم با دقتتر از أبوحفص که اینجا آمده باشد.»(1)
2ـ ذهبی گوید: «حافظ، پیشوای مورد اعتماد، أبوحفص باهلی بصری صیرفی، فلاّس، از بزرگان. تولدش بعد از سال 160. از یزید زریع، عبدالعزیزبن عبد الصمد عمّی، سفیان بن عُیینه، معتمر بن سلیمان و همردیفان آنان حدیث شنید و افزود و دقت کرد نیکو، و نیکویی آورد.
از او حدیث نقل کردند: شش نفر (صاحبان صحاح)، نسائی با واسطه، عفان که از اساتیدش بود، أبوزرعة، محمدبن جریر، ابن صاعد، محاملی، أبوروق هزانی و افرادی دیگر.
نسائی گوید: ثقه، حافظ، دارای حدیث است. ابوحاتم گفت: از علی بن مدینی ثقهتر بود. عباس عنبری گفت: حدیث را جز از او نیاموختم. حجاج بن شاعر گفت: عمربن علی اهمیت نمیدهد از محفوظات یا از کتابش حدیث نقل کنم. أبوزرعه گفت: او از تکتازان حدیث است. در بصره از او و ابن مدینی و شاذکونی حفظ کنندهتر ندیدیم.
فلاّس گفت: کودکی زیبا بودم که در مجلس حمادبن زید حاضر شدم. مردی گونهام را گرفت، فرار کردم و دیگر بازنگشتم.
ابن اشکاب گفت: مانند فلاس ندیدم، هر چیز را به نیکویی داشت.
و از اوست که گفت: هرگز یک فلاس نبودم.»(2)
ذهبی شرح حال او را در سیر اعلام النبلاء آورده و چنین توصیف میکند: «حافظ، پیشوای نیکو رفتار کننده ناقد. سپس جملاتی دربارهاش آورده است.(3)
ذهبی در العبر هم او را چنین توصیف میکند: «حافظ، از بزرگان»(4)
3ـ هم چنین یافعی(5)، ابن حجر(6)، و سیوطی(7)شرح حالش را آوردهاند.
4ـ عجلی ثقهاش دانسته است.
احمدبن عبدالله عجلی او را ثقه دانسته است. مزّی آورده است: «احمدبن عبدالله عجلی: اهل کوفه و ثقه است.»(8)ابن حجر گوید: «عجلی گفت: کوفهای ثقه است.»(9)سیوطی بعد از سخن ابن
جوزی درباره أجلح گفت: «گفتم آن چهار نفر برایش روایت کردند و ابن معین و عجلی او را ثقه دانستهاند.»(1)
شرح حال عجلی
عجلی نیز از پیشوایان بزرگ حافظان است که در جرح و تعدیل به او رجوع میشود.
1ـ سمعانی گوید: «أبوالحسن احمدبن عبدالله بن صالح بن مسلم عجلی، اصلش از کوفه است و در بغداد بزرگ شد. در بغداد و کوفه و بصره حدیث شنید... حافظ، دیندار و صالح بود، به سرزمین مغرب منتقل شد و در أطرابلس سکونت کرد. حدیث او آنجا منتشر شد.
پسرش ابومسلم صالح از او روایت کرد و یادآور شد که در سال 257 از او حدیث شنید. به احمدبن حنبل شباهت داشت. حرکتش به سوی مغرب روزهای فتنه و دشواری احمدبن حنبل بود. در کوفه سال 182 زاده شد و سال 261 درگذشت. قبرش بالای ساحل در اطرابلس و قبر پسرش صالح نیز در کنار اوست.»(2)
2ـ ذهبی گوید: «عجلی، امام، حافظ، پیشوا... پسرش صالح در کتابش پیرامون جرح و تعدیل، از او حدیث نقل کرده است. کتابی سودمند بوده و دلالت بر حفظ گسترده او دارد. عباس الدوری یادش کرده و گوید: او را مانند احمد و یحیی بن معین به شمار میآوریم.»(3)
در کتاب العبر هم بدین گونه آورده و گفته الدوری را نقل کرده است. (4)
ذهبی در کتاب سیر أعلام النبلاء چنین توصیف میکند: «امام، حافظ، ناقد، یگانه، پارسا». کتابش در جرح و تعدیل را یاد کرده و ستوده است. سپس بعضی از گفتههای بزرگان درباره عجلی و ستایش از او را آورده است.(5)
5ـ فسوی او را ثقه دانسته است
یعقوب بن سفیان فسوی به صراحت او را ثقه دانسته است، هر چند سخن خود را نقض کرده و کلامش را سست نموده است. ابن حجر گوید: یعقوب بن سفیان گفت: «ثقه است ولی حدیثش سست است.»(6)
شرح حال فسوی
فسوی از بزرگان مورد اعتماد این گروه است
1ـ سمعانی گوید: «فسوی - با فتح ف و سین - که منسوب است به فسا از شهرهای فارس.
گروهی از دانشمندان و جهانگردان از آن برخاستهاند، از جمله أبویوسف، یعقوب بن سفیان بن جوان فسوی فارسی. از پیشوایان بزرگ بود، از آنان که جمع حدیث کرد، و به مشرق و مغرب سفر کرد و بسیار کتاب نوشت، همراه با پارسایی، عبادت و پایداری در سنت.
به عراق، حجاز، شام، الجزایر و مصر سفر کرد و درباره عبیدالله بن موسی نوشت. ابومحمدبن درستویه نحوی از او روایت کرد.
در 23 رجب سال 277 درگذشت.»(1)
2ـ ذهبی گوید: فسوی حافظ، امام، حجت... از او نقل کردهاند: ترمذی، نسائی، ابن خزیمه، أبوعوانه، ابن ابیحاتم، محمدبن حمزة بن عمار، عبدالله بن جعفر بن درستویه نحوی و دیگران. سی سال در مسافرت گذراند.
أبوزرعه دمشقی گوید: یعقوب بن سفیان - از مردان شریف - بر ما وارد شد، مردم عراق از دیدن مانندش ناتواناند.
گفته شده که: از عثمان ـ رضی الله عنه ـ بدگویی میکرد، ولی این نسبت صحیح نیست.»(2)
در کتاب «العبر» آمده است: «امام حافظ یعقوب بن سفیان، یکی از پایههای حدیث، صاحب مشیخه و تاریخ.»(3)
و در کتاب سیر أعلام النبلاء است: «فسوی، امام، حافظ، حجت، جهانگرد و محدث سرزمین فارس...»(4)
6- ابن عدی او را ثقه دانسته است
ابن عدی نویسنده الکامل - کتاب مشهور در جرح و تعدیل - او را به راستگویی و استقامت در حدیث توصیف کرده و میافزاید که مطلقا از او حدیث ناشناختهای ندیده است... مزّی در شرح حال أجلح گوید:
«احمدبن عدی گفت: او را حدیثهای شایستهای است، کوفیها و دیگران از او روایت میکنند، از او حدیث ناشناخته و متجاوز از حد، اسناداً و متناً ندیدم. البته از شیعیان کوفه به شمار
میآید و نزد من بسیار راستگو، و حدیثش راست و درست است.»(1)
ابن حجر گوید: «ابن عدی گفت: او را حدیثهای درست و صحیحی است. کوفیها و دیگران از او روایت میکنند، و از او حدیث ناشناخته و متجاوز از حد، اسناداً و متناً ندیدم. البته از شیعیان کوفه به شمار میآید و نزد من راست حدیث و بسیار صادق است. و شریک به نقل از أجلح گفته است: کسی ابوبکر و عمر را ناسزا نگفت مگر این که کشته شد یا از فقر مرد.»(2)
شرح حال ابن عدی
نزد آنان ابن عدی از پیشوایان اهل جرح و تعدیل است که به او رجوع میشود.
1ـ ذهبی گوید: «ابن عدی، امام،حافظ بزرگ، ابواحمد عبدالله بن عدی بن عبدالله بن محمدبن مبارک جرجانی که به «ابن القطان» هم شناخته میشود، نویسنده کتاب الکامل فی الجرح و التعدیل، یکی از بزرگان بود...
از او روایت کرد: استادش ابوالعباس بن عقده، أبوسعد مالینی، حسن بن رامین، محمدبن عبدالله بن عبد کویه، حمزة بن یوسف سهمی، أبوالحسین احمد بن عالی و دیگران.
درباره ارزیابی رجال نوشت، و شناسای علتها (مشکلات احادیث) است. ابوالقاسم ابن عساکر گفت: او ثقه بود.
حمزه سهمی گفت: از دار قطنی تقاضا کردم کتابی درباره ضعفا بنویسد. گفت مگر کتاب ابن عدی را نداری؟ گفتم: آری. گفت: آن بسنده است و بر آن نمیتوان افزود. گفتم: ابن عدی پیرامون بابهای مختصر المزنی کتابی به نام الانتصار نوشته است.
حمزه سهمی گفت: او حافظ و با دقت بود و در دورانش کسی مانند او نبود. در روایت حدیثها یگانه شد. از آنها به دو پسرش عدی و أبوزرعه بخشید، لذا آن دو به کمک علم او، در این علم، یگانه زمان شدند.
خلیلی گفت: در حفظ و بزرگواری بی نظیر بود. از عبدالله بن محمد حافظ پرسیدم: از ابن عدی و ابن قانع کدام یک بیشتر حافظ بودند؟ گفت: دکمه پیراهن ابن عدی در نظر من، حافظتر از عبدالباقی ابن قانع است.
خلیلی گفت: شنیدم حافظ احمدبن ابیمسلم میگوید: مانند احمد کسی را حاکم ندیدم و به من گفت: حفظ کردن ایشان از روی تکلف و حفظ کردن ابن عدی از روی سرشت بود. معجم او افزون
از هزار استاد شد.
حمزه بن یوسف گفت: ابواحمد در جمادی الآخرة سال 365 درگذشت و امام ابوبکر اسماعیلی بر او نماز گزارد.»(1)
2ـ ابن اثیر گوید: «ابواحمدبن عدی جرجانی در این سال (355) در جمادی الآخرة درگذشت و امامی مشهور بود.»(2)
3ـ یافعی گوید: «در آن سال (355)، درگذشت حافظ بزرگ أبواحمد، عبدالله بن محمد قطان جرجانی، نویسنده الکامل فی الجرح است.»(3)
4ـ سیوطی گوید: «ابن عدی، امام، حافظ بزرگ... نویسنده الکامل فی الجرح و التعدیل، یکی از بزرگان است....»(4)
5ـ مناوی گوید: «أبواحمد عبدالله جرجانی است. یکی از حافظان سرشناس که گرد شهرها گشتند و از رختخواب هجرت کردند و شب زنده داری را پیگیر شدند و عادات مردم را وانهادند، به دنبال دانش جویی. از جمعی و دیگران روایت کرد. از او روایت کردند: أبوحامد اسفراینی و أبوسعید مالینی. بیهقی دربارهاش گفت: حافظ با دقت که در دورانش مانند او کسی نبود. ابن عساکر گفت: ثقه است سال 365 در سن هشتاد و هشت سالگی درگذشت.
کتاب الکامل را در شناسایی ضعفا نوشت که یکی از اصول مورد رجوع است. معنا و اسمش با هم مطابقت یافتند و لفظش موافق محتوایش شد، از چشمهاش جویندگان بهره گرفتند، و به گواهی او حاکمان حکم کردند، و به گفتههای او پیشینیان و متاخّران بازگشتند.»(5)
7ـ حاکم حدیث او را صحیح میداند و بر آن تأکید میکند
«ما را حدیث کرد احمدبن اسحاق فقیه از ابوالمثنی، از مسدد، از یحیی القطان، از أجلح، از شعبی، از عبدالله بن خلیل، از زیدبن أرقم که گفت: خدمت پیامبر نشسته بودم که مردی از اهل یمن نزد ایشان آمد و گفت: سه نفر از اهل یمن نزد علی برای شکایت آمدند در مورد فرزندی که در پی همبستر شدن آنان با زنی در یک طُهر متولد شده بود. او به دو نفر از آنان گفت: خوش باشد این فرزند برای این. آن دو گفتند: نه. سپس به دو نفر گفت: خوش باشد این فرزند برای این. گفتند: نه.
سپس فرمود شما با هم مخالفت میکنید، من میان شما قرعه میاندازم، هر یک که قرعه به نامش افتاد پسر از آنِ اوست و دیه را به دو دوستش بپردازد. میان آنان قرعه کشید. پسر را به آنی داد که قرعه به نامش افتاد. رسول خدا خندیدند به گونهای که دندانهای آسیاب عقلشان نمایان شد.
حاکم میافزاید: دو شیخ (بخاری و مسلم) بر ترک احتجاج با اجلح بن عبدالله الکندی همداستاناند، و این به جهت یک حدیث او است که از عبدالله بن بریده آورده است. سه تن از افراد ثقه در آن حدیث او را پیروی کردهاند. بنابراین این حدیث صحیح است گرچه بخاری و مسلم، آن را نقل نکردهاند.»(1)
حاکم گفت: «مرا خبر داد عبدالله بن محمدبن موسی العدل، از محمدبن ایوب از ابراهیم بن موسی، از عیسی بن یونس،از أجلح از شعبی، از عبدالله بن خلیل، از زید بن ارقم که گفت: در حالی که خدمت رسول خدا بودم مردی از اهل یمن نزد ایشان آمد و با حضرتش سخن گفت و به او خبرهایی داد. گفت: ای رسول خدا، سه نفر نزد علی آمدند و در مورد پسری شکایت آوردند که در پی مجامعت با یک زن در یک طُهر متولد شده بود. به دو نفر گفت: دل به این پسر خوش دارید. سپس گفت: شما شریکهای مخالف یکدیگر هستید. من میان شما قرعه میاندازم، هر کدام قرعه به نامش افتاد، پسر از آنِ اوست و باید یک سوم دیه را به دو دوستش بپردازد. میان آنان قرعه انداخت، قرعه به نام یکی از آنان افتاد و پسر را به او داد. پیامبر صلی الله علیه و سلم خندیدند تا این که دندانهای آسیاب ـ یا گفت: دندانهای عقلشان نمایان شد.
ما را حدیث کرد علی بن جمشاد از بشربن موسی، از حمیدی از سفیان، از أجلح، به این حدیث و بر آن افزوده است: پیامبر فرمود: در مورد آن، چیزی نمیدانم جز آنچه علی گفت.
حاکم گوید: این حدیث اسنادش صحیح است گرچه نقلش نکردهاند. و با روایت ابن عیینه، حدیث تاکید بیشتری یافته است. و ابواسحاق سبیعی در این روایت، أجلح را پیروی کرده است.(2)
او دو سوم دیه را برای دو نفر دیگر غرامت گرفت. این جریان را برای رسول خدا بیان کرد. حضرت خندیدند تا این که دندانهای عقلشان نمایان شد.
حاکم گوید: بخاری و مسلم از أجلح بن عبدالله کندی اعراض کردهاند، در حالی که در روایاتش حدیث متروک وجود ندارد. بلکه تنها عاملی که سبب این برخورد با او شده، مذهب اوست.»(1)
8ـ ابن حجر گوید: بسیار راستگوست
ابن حجر عسقلانی گوید: «أجلح بن عبدالله بن حجّیة، کنیه او: أبوحجّیة کندی، نامش را یحیی نیز میدانند، بسیار راستگو و شیعه است، از طبقه هفتم است سال 45 [= 245] درگذشت.»(2)
پس نزد ابن حجر بسیار راستگو و از طبقه هفتم است، یعنی در طبقه بزرگان اتباع تابعین مانند مالک وثوری قرار دارد، همان گونه که در آغاز کتاب در بیان طبقه آورده است.
9ـ او از رجال کتابهای چهارگانه است
اجلح از رجال صحیح ابوداود، صحیح ترمذی، صحیح نسائی و صحیح ابن ماجه است. همانگونه که در رمزِ قرار داده شده بر نامش در تهذیب التهذیب و تقریب التهذیب و دیگر کتابهای رجالی آمده است. سیوطی میگوید: «آن چهار نفر از او روایت کردهاند.»
بزرگان قوم تصریح کردهاند که رجال کتابهای صحیح، عادل و پیراستهاند و همگی را از اهل پرهیزکاری و دیانت میدانند...
10ـ پیشوایان حدیث از او روایت کردهاند
پیشوایان بزرگ سرشناس مانند شعبه، سفیان ثوری، ابن مبارک و طبقه آنان، از او روایت کردند. ابن حجر گفت:
«و از او روایت کردهاند: شعبه، سفیان ثوری، ابن مالک، ابواسامه، یحیی القطان، جعفربن عون و دیگرانشان»(3)
روایت ثقه عدل، از یک شخص، بدان معنی است که آن شخص نیز ثقه و عدل است. ابن حجر مکی بر این اساس، خواستار ثابت کردن فضیلتی برای معاویه است. و این است کلامش در بیان فضیلتهای خیالی مورد ادعایش:
«از جمله [عوامل فضیلت معاویه:] شرافت بهرهگیری از بزرگان صحابه و تابعین را به دست آورد. و بسیاری از بزرگان صحابه و تابعین، شرافت دریافت از او را به دست آوردند... پس با درنگ و تامل در این پیشوایان که پیشوایان اسلام هستند و از او روایت کردهاند، خواهی دانست که او مجتهدی والا و فقیهی برجسته بود.»(1)
بدین ترتیب روایت شعبه و ثوری و همانند آنان از أجلح، دلیلی بر پیشوایی و بزرگواری أجلح است.
ذهبی در شرح حال ابوالعباس عذری احمدبن عمر اندلسی متوفای سال 478 گوید:
«و از بزرگواریش این که دو پیشوای اندلس ـ ابن عبدالبر و ابن حزم - از او روایت کردهاند.»(2)
و مانند آن گفته مقری مالکی در شرح حال ابوالولید باجی است، آنجا که گوید:
«و از افتخارات او این که دو حافظ مغرب و مشرق - ابوعمربن عبدالبر و خطیب ابوبکر بن ثابت بغدادی - از او روایت کردهاند و این دو برایتان بسنده است...»(3)
هم چنین ابن قیم جوزیه آشکارا میگوید که تنها روایت یک عادل از دیگری، عادل شمردن است و آن یکی از دو قول در این مساله است، و این یکی از دو روایت از احمدبن حنبل است... او پساز کلامی گوید: «یکی از دو قول چنین است: تنها روایت یک عادل از دیگری، عادل شمردن اوست هر چند که به عادل بودن آن شخص تصریح نکرده باشد، همانگونه که یکی از دو روایت از احمد چنین است.»(4)
11ـ روایت شعبه از او که جز از ثقه روایت نمیکند
از گفته عسقلانی دانستید که شعبه بن حجاج یکی از کسانی است که از أجلح روایت میکند. و این گروه آوردهاند که شعبه جز از ثقه روایت نمیکرده است. حدیثی آوردهاند به این مضمون: «هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعتم بر او واجب میشود». سبکی این حدیث را صحیح شمرده است با تمسک به گفته طرف خود در مناظره، یعنی ابن تیمیه، چرا که وی گروهی را نام میبرد - از جمله شعبه - که جز از ثقه روایت نمیکنند. سبکی گوید:
«موسی بن هلال گفت: ابن عدی گفت: امیدوارم مشکلی نداشته باشد. اما گفته ابوحاتم رازی که او را ناشناخته میداند، ضرری به او نمیرساند. او مجهول بودن شخص یا مجهول بودن توصیف
را خواستار است. اگر مجهول بودن شخص را خواستار بوده -که غالب اصطلاح این گروه در این اطلاق است - این امر از او مرتفع است، چون از او روایت کردهاند احمدبن حنبل، محمدبن جابر محاربی، محمدبن اسماعیل أحمسی، أبوامیه محمدبن ابراهیم طرسوسی، عبید بن محمد رزاق، فضل بن سهل، و جعفربن محمد مروزی، و حال آن که با روایت دو نفر مجهول بودن شخص منتفی میشود، روایت هفت نفر.
و اگر مجهول بودن توصیف را خواسته، روایت احمد مقامش را بالا میبرد، به ویژه گفته ابن عدی دربارهاش. و از اساتید احمد که او را یاد کردهاند ابوالفرج ابن جوزی، و أبواسحاق صریفینی است. احمد جز از ثقه روایت نمیکرد و مخالف (ابن تیمیه) بر این مطلب تصریح میکند در کتابی که در ردّ بر علی البکری نوشته است پس از ده جزوه از او، و گوید: علمای حدیث که قائل به جرح و تعدیل هستند، دو گروهاند: یکی آنان که جز از کسانی که به نظر خودشان ثقه باشند، روایت نمیکنند مانند مالک، شعبة، یحیی بن سعید، عبدالرحمن بن مهدی، احمدبن حنبل، و همچنین بخاری و همانند آنها...»(1)
از این سخن سبکی که برای ثقه شمردن موسی بن هلال به آن احتجاج کرده، به روشنی ثقه بودن اجلح نیز نمایان میشود، چون او از مشایخ شعبه است که او جز از ثقه روایت نمیکند.
12ـ روایت احمد از او، که احمد جز از ثقه روایت نمیکند
اجلح، از مشایخ احمد بن حنبل در کتاب مسند است، بلکه احمد حدیث ولایت را از او نقل و در این کتاب روایت کرده و - همان گونه که از پیش خواندهاید - گوید:
«ما را حدیث کرد ابن نمیر، از أجلح کندی، از عبدالله بن بریده از پدرش بریده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و سلم دو گروه به یمن فرستاد...»
احمد در المسند، مدّعی است که تنها از کسی روایت میکند که راستگویی و دیانتش نزد او ثابت شده باشد. سبکی در طبقاتش از ابوموسی مدینی نقل میکند که در مسند، فقط از کسی نقل میکند که نزد او راستگویی و دیانتش ثابت شده باشد نه کسی که در امانتش خدشهای باشد. أبوموسی گفت: آنچه امام احمد در مسندش به ودیعت نهاده، در اِسناد و متن آن احتیاط کرده است و تنها آنچه سندش صحیح بوده آورده است. دلیل آن خبری است که ابوعلی حداد آورده از ابونعیم، ابوالحسین و ابن المذهب، هر سه از قطیعی از عبدالله از پدرش از محمدبن جعفر، از شعبه، از
1) شفاء الاسقام فی زیارة خیر الانام ـ حدیث اول از باب اول، ص 9ـ10.
ابوالتیاح از ابوزرعه از ابو هریره از پیامبر که فرمودند: این قبیله از قریش امتم را به هلاکت میرساند. گفتند: ای رسول خدا! ما را چه فرمان میدهی؟ فرمود: مردم از آنان کنارهگیری میکردند.
عبدالله گفت: پدرم در بیماریش که درگذشت، به من گفت: بر این حدیث خط بکش، که بر خلاف حدیثهای رسیده از پیامبر است، این خبر با وجود ثقه بودن رجال إسنادش، چون لفظش بر خلاف معمول حدیثهای مشهور و خارج از آنها بود، فرمان خط کشی و روی گرداندن از آن داد. و این دلیلی است بر آنچه گفتیم».(1)
13- نسائی از او روایت کرد با آنکه شرطش از شرط شیخین شدیدتر است.
نسائی در صحیحش از او نقل کرده است، همانگونه که در تهذیب التهذیب و تقریب التهذیب و کتابهای دیگر آمده است، همانگونه که از عبارت سیوطی در اللئالی المصنوعه دانستید. و نسائی درباره رجال، شرطی شدیدتر از شرط بخاری و مسلم دارد.
ذهبی گوید: ابن طاهر گفت: از سعدبن علی زنجانی درباره شخصی پرسیدم. او را ثقه معرفی کرد. گفتم: نسائی او را تضعیف کرده است! گفت: فرزندم، ابوعبدالرحمن در رجال، شرطی شدیدتر از شرط بخاری و مسلم دارد.»(2)
سبکی آن را در طبقات خود و صفدی در وفیات خود در شرح حال نسائی نقل کردهاند.
ابن حجر عسقلانی در النکت علی علوم ابن الصلاح اشاره میکند که نسائی از کسانی که همگان بر کنارگذاشتن آنان اجماع دارند، نقل نمیکند. ابن حجر گوید: «بساراویانی که ابوداود و ترمذی از آنان نقل کردهاند، اما نسائی از نقل حدیث از آنها دوری جسته است، بلکه از نقل حدیث از برخی رجال شیخین هم خودداری میکند، تا آنجا که بعضی حافظان گفتهاند: شرط او در رجال، قویتر از شرط بخاری و مسلم است».
شرح حال سعد زنجانی
سعدبن علی زنجانی که این مطب را از او نقل کردهاند، از حافظان بزرگ و ناقدان و منتقدان مشهور است:
1ـ سمعانی گوید: «ابوالقاسم سعدبن علی بن محمد زنجانی، شیخ حرم در دوران خودش، جلیل
القدر، عالم، پارسا بود و مردم به او تبرک میجستند تا آنجا که فرد حسود نسبت به او، به امیر مکه گفت: مردم دست زنجانی را بیشتر از حجر الاسود میبوسند!... سال 470 در مکه درگذشت.»(1)
2ـ ذهبی گوید: «زنجانی، امام، مورد اعتماد، حافظ، پیشوا... أبوسعد سمعانی گفت: از یکی از مشایخ خود شنیدم که میگفت: جدت ابوالمظفر تصمیم گرفت که ساکن مکه در همنشینی امام سعد شود، شبی مادرش را در خواب دید گویی سرش را برهنه کرده و میگوید: فرزندم به حقی که بر تو دارم، باید به مروبازگردی، که من طاقت فراق تو را ندارم. غمناک بیدار شدم و گفتم: با سعدبن علی مشاوره میکنم، نزد او رفتم و به علت ازدحام نتوانستم با او گفتگو کنم، وقتی به پاخاست، او را دنبال کردم. به من رو کرد و گفت: ای ابوالمظفر پیرزن منتظر توست. و وارد خانه شد. دانستم با اطلاع از فکرم سخن گفت، پس در آن سال بازگشتم.
او حافظ، با دقت، پارسا، بسیار عبادت کننده، دارای کرامتها و نشانهها بود. اگر به حرم وارد میشد مطاف خلوت میشد و دستش را بیشتر از حجرالاسود بوسیدند.
ابن طاهر - ضمن آنچه سلفی از او شنید ـ گوید: شنیدم حبّال میگفت: ما سعدبن علی داشتیم که روی زمین در دوران او، کسی مانندش نبود.
شنیدم حافظ محمدبن فضل همین مطلب را میگفت.
حافظ محمدبن طاهر گفت: مانند زنجانی ندیدم...»(2)
14ـ برخی از پیشوایان حدیث، شیعه بودند
تشیع میان پیشوایان بزرگ حدیث بسیار شایع است. اگر تشیع مورد نکوهش بود، لازم بود حدیثهای همگی آنان کنار گذاشته شود. ابن قتیبه گوید: «شیعه: حارث الاعور، صعصعة بن صوحان، أصبغ بن نباته، عطیه عوفی، طاووس، أعمش، أبواسحاق سبیعی، أبوصادق، سلمه بن کهیل، حکم بن عتیبة، سالم بن ابیالجعد، ابراهیم نخعی، حبة بن جوین، حبیب بن ابیثابت، منصور بن معتمر، سفیان ثوری، شعبة بن حجاج، فطربن خلیفه، حسن بن صالح بن حی، شریک، أبواسرائیل ملائی، محمدبن فضیل، وکیع، حمید رواسی، زیدبن حباب، فضیل بن دکین، مسعودی أصغر، عبیدالله بن موسی، جریربن عبدالحمید، عبدالله بن داود، هشیم، سلیمان تیمی، عوف اعرابی، جعفر ضبیعی، یحیی بن سعید قطان، ابن لهیعة، هشام بن عمار، مغیرة صاحب ابراهیم، معروف بن خربوذ، عبدالرزاق، معمر، و علی بن جعد.»(3)
پس اگر ابراهیم بن نخعی، سفیان ثوری، شعبة ،شریک و یحیی بن سعید قطان و همانند آنان شیعه باشند، چه اشکالی دارد که اجلح هم مانند آنان شیعه باشد؟ تشیع موجب ضعف راوی نیست، وگرنه سنگی بر روی سنگی نمیماند و فساد بسیار بزرگی آشکار میشود که نمیتوان دفع کرد.
15ـ تصریح ذهبی به وجوب پذیرش روایت راوی شیعه
ذهبی تصریح میکند که تشیع در تابعین و تابعین آنان فراوان است، همراه با دیانت، پارسایی و راستگویی. و چنانچه حدیث این گروه از بین برود، بسیاری از آثار نبوی از میان میرود و این مفسده آشکاری است. در شرح حال أبان بن تغلب کوفی گوید:
«أبان بن تغلب کوفی، شیعه قوی ولیکن بسیار راستگوست، پس راستگویی او به سود ما و بدعتش به زیان اوست. احمد، ابن معین، و أبوحاتم او را ثقه شمردهاند. ابن عدی او را نام برده و گوید: اهل غلو بود. [سعدی] جوزجانی گفت :از حق دوری کرده و آشکارا کلام خود را میگوید. سؤال: چگونه ثقه شمردن بدعت گذاری را روا دانستند، در حالی که حد و مرز ثقه بودن، عدالت و استواری است، پس چگونه عادل خواهد بود کسی که بدعتی دارد؟
پاسخ چنین است: بدعت بر دو گونه است، بدعت کوچک مانند غلو تشیع، یا تشیع بدون گزافه گویی و تحریف که این در تابعین و تابعین آنان فراوان است. و همراه با دین، پارسایی و صداقت است. اگر حدیث اینان رد شود، بسیاری از آثار نبوی از بین میرود و این مفسده آشکاری است.
دیگری بدعت بزرگ است، مانند تشیّع کامل و غلوّ در آن و کاستن از مقام ابوبکر و عمر رضی الله عنهما و دعوت به این امر. به این گونه احتجاج نمیشود و کرامتی هم نیست. به علاوه، اکنون مردی صادق و مأمون به این صفت در ذهن ندارم، بلکه دروغگویی شعارشان و تقیه و نفاق روپوش آنان است.»(1)
بر این اساس، اگر تشیعی در أجلح باشد، حدیث او را کنار نمیزند. در غیر این صورت بسیاری از آثار نبوی از دست میرود که این مفسده آشکاری است...
16ـ سیوطی کلام ذهبی را به پیشوایان حدیث نسبت میدهد
مطلبی که از ذهبی نقل کردیم براساس کلام صریح سیوطی، همان گفته پیشوایان حدیث است. و این سخن او است در رسالهاش، إلقام الحجر فی من زکّی سابّ أبی بکر و عمر:
1) میزان الاعتدال: 1/5.
«پیشوایان حدیث - و آخرین آنان ذهبی در میزان الاعتدال - گفتهاند بدعت دو گونه است: صغری مانند تشیع، که این در تابعین و تابعین آنان همراه با دین و پارسایی و راستگویی فراوان است و حدیثشان ردّ نمیشود.»
سیوطی این مطلب را در تدریب الراوی نیز آورده است.(1)
پس عیبجویی درباره اجلح به علت تشیع بسیار شگفتانگیز است، با آن که این امر در بسیاری از تابعین و تابعین آنان همراه با دین و پارسایی و راستگویی وجود دارد و مورد قدح نزد پیشوایان حدیث نیست.
17ـ جرح مخالف در اعتقاد، پذیرفته نیست
حافظ ابن حجر گوید: «از جمله کسانی که شایسته است در پذیرش عیب گویی او متوقف شد، کسی است که میان او و آنی که از او عیب گویی کرده، به علت اختلاف در اعتقاد، دشمنی باشد.
پس اگر انسان زیرک درباره سرزنش ابواسحاق جوزجانی بر مردم کوفه تأمل کند، شگفتی میبیند، به علت شدت انحرافش در ناصبی بودن و شهرت مردمش به تشیع. میبینی که در سرزنش کسانی که نام میبرد، از زبانی تیز و عبارتی رها، کوتاهی نمیکند تا آنجا که افرادی مانند أعمش، أبونعیم، عبیدالله بن موسی و استوانههای حدیث و أرکان روایت را ضعیف میداند. بدین ترتیب این زمانی است که کسی همانندش یا بزرگتر با او معارضه کند و مردی را که ثقه دانسته قبل از توثیق تضعیف کرده باشد.»(2)
در این عبارت، تصریح است به این نکته که سرزنش افرادی مانند أعمش به علت تشیع پذیرفته نیست. همین گونه است أجلح و هر کسی که به علت تشیع سرزنش میشود.
18ـ تشیع یعنی محبت علی و مقدّم داشتن او بر صحابه
متن گفته ابن حجر درباره تشیع چنین است:
«تشیع، محبّت علی و مقدّم داشتن او بر صحابه است. هر کس او را بر ابوبکر و عمر مقدم بدارد، غلو کننده در تشیع است و بر او رافضی و دست کم شیعه اطلاق میشود. اگر به آن، علت یا تصریح دشمنی افزوده شود، در رافضی بودن غلوّ کننده است و اگر رجعت به دنیا را باور کند، در مبالغه شدیدتر است.»(3)
بدین گونه اگر أجلح شیعه باشد، فقط دوستدار امیرالمؤمنین است و به جز شیخین، او را بر دیگر صحابه مقدم میدارد. این معنا نزد اهل سنت هرگز موجب جرح و سرزنش نمیگردد. مگر این که مذهب ناصبیها و خوارج را برگزیند.
19ـ مقبلی گوید: هیچ منصفی را توان خارج شدن از تشیع نیست
صالح بن مهدی مقبلی در کتابش (العلم الشامخ) گوید:
«بر دیندار واجب است که جنگ را رها کند و به آنچه میداند سخن بگوید، برای خیرخواهی نسبت به خداوند و پیامبرش و مسلمانان، در حالی که میبیند آنان ستاره پروین و زمین را یکسان میدانند و بندگان آزاد شده را با پیشتازان آغازین همانند نمودهاند. شگفتی از محدثان است که میبینند کسی تضعیف میشود مانند شریک قاضی، به این دلیل که در حضورش گفته شد: معاویه بردبار است. گفت: کسی که حق را خوار کند و با علی بجنگد، بردبار نیست. نیز به او گفته شد: آیا به دیدار برادرت فلانی نمیروی؟ گفت :کسی که علیه علی و عمار یاری دهد، برادرم نیست. ای کاش میدانستم به این دو علت، چگونه میشود راوی را ضعیف دانست؟
بعلاوه آنان را نمیبینید که با لعن کردن علی روی منبرها و دشمنی با دشمنانشان، به منبرها جسارت میکنند؟ میبینید که درباره وکیع و همانند او - با آن درجه والای دینی و پارسایی - بدگویی میکنند و گویند اظهار تشیع کرده، در حالی آن که شیعه گری او مانند همان است که از شریک آوردیم. اگر شیعه گری تنها به آن اندازه باشد، به جان خودم هیچ منصفی را توانِ خارج شدن از آن نیست.
به هر حال، شیعه گری افراطی قطعا غلوّ است. محدثان و هر کس دیگر که خود را سنی میخوانند، برای آنکه بدعت آنان را رد کنند، از طرف دیگر بدعت گذاری کردند و چیزی را که خداوند برداشت، پابرجا ساختند و استوار کردند آنچه را که او برداشت.»(1)
بنابراین اگر أجلح شیعه باشد، همانند وکیع و أعمش خواهد بود، و شیعهگری او نباید مورد قدح قرار گیرد، بلکه عیب جویی از او به این علت، مانند عیبجویی از أعمش و وکیع بدعت است.
20ـ اگر أجلح شیعه تندروی بود، از او روایت نمیکردند.
استاد نورالحق فرزند استاد عبدالحق(2)در کتاب تیسیر القاری بشرح صحیح البخاری حدیث
بخاری را آورده که گوید: «ما را حدیث کرد حجاج بن منهال، از شعبه، از عدی بن ثابت، از براء که گفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: انصار را جز مؤمن دوست نمیدارد، و جز منافق دشمن نمیدارد. هر کس آنان را دوست دارد، خداوند دوستش میدارد. هر کس دشمنشان بدارد، خداوند دشمنش میدارد.»
نورالحق گوید: قسطلانی گفت: عدی بن ثابت ثقه است. او قاضی شیعیان و امام مسجدشان در کوفه بود. شعبه از او روایت کرد و او از بزرگان اهل حدیث است، تا آنجا که او را لقب «امیرالمؤمنین فی الحدیث» دادند. از اینجا دانسته میشود که مذهب و باورهای شیعه در آن دوره، به فساد و فضاحتی که نزد متأخرین آنان است، نبود. گفته شده است: در آن زمان باورشان بیش از این نبوده که علی امیرالمؤمنین را بیش از دیگر پیشوایان دوست میداشتند و قائل به فضیلت، به ترتیبی که اهل سنت میگویند، نبودند. وگرنه چه معنی دارد که یک سنّی خالص را قاضی و به امامت مسجدشان منصوب کنند؟ این نظر که شاید عدیّ بن ثابت نیز این مذهب سخت را در نظر داشته است، احتمالی باطل و گمانی فاسد است. آیا شعبه - که پیشوای اهل سنت و استاد اساتید بخاری است، و محدثان او را لقب امیرالمؤمنین میدادند ـ حدیث رسول خدا را از یک شیعه سرسخت روایت میکند؟ هرگز! هرگز!»(1)
این کلام صراحت دارد که روایت از شیعه سرسخت جایز نیست. پس أجلح شیعه سرسخت نیست، وگرنه پیشوایان اهل سنت از او روایت نمیکردند. نهایت امر، بنابر آنچه ذکر شد، وضع أجلح مانند وضع عدیّ بن ثابت خواهد بود. همانگونه که شعبه از عدیّ بن ثابت روایت کرده است و بخاری حدیث او را در صحیحش وارد کرده، هم چنین حدیث أجلح صحیح است و استدلال و احتجاج به آن جایز است.
21ـ نسائی شیعه گری میکرد
شیعه گری باعث قدح راوی نیست. کلام آنها در شرح حال نسائی بر این مطلب دلالت دارد که گفتهاند: «او شیعه گری میکرد»، در حالی که نسائی از بزرگان پیشوایان ثقه مورد اعتماد آنان است، همانگونه که معروف است و نیازی به بیان ندارد. یکی از کسانی که در شرح حالش گفته «او شیعه گری میکرد»، ابن خلکان است که چنین میگوید: «به سوی دمشق روانه و وارد آن شد. از او درباره معاویه و آنچه از فضائلش روایت شده، پرسیدند. گفت: آیا معاویه راضی میشود که یک سر را در
1) تیسیر القاری، بشرح صحیح البخاری، کتاب مناقب الانصار، باب حب الانصار من الایمان.
برابر یک سر خارج کند تا برتر به شمار آید؟ و در روایت دیگری است: که گفت: فضیلتی برایش نمیشناسم جز این که (پیامبر به او فرمود): خداوند هرگز شکمت را سیر نکند. و نسائی شیعه گری میکرد. پی در پی به پهلویش میزدند. تا او را از مسجد راندند. و در روایت دیگری آمده است: به بیضههایش فشار آوردند و زیر پا گذاشتندش. سپس به رمله برده شد و در آنجا درگذشت.»(1)
اگر شیعه گری سبب قدح و ضعف بود، نسائی را ثقه نمیدانستند و کتابش را یکی از صحاح ششگانه قرار نمیدادندو به آن وصفهای والا توصیف نمیکردند.
22ـ حاکم شیعه بود
حاکم نیشابوری را نیز شیعه میدانند. ذهبی در شرح حال او گوید: «ابن طاهر گفت:از ابواسماعیل انصاری درباره حاکم پرسیدم. گفت: در حدیث ثقه، ولی رافضی خبیث است. سپس ابن طاهر گوید: او در باطن به شدت نسبت به شیعه متعصب بود. و در مقدم داشتن دو خلیفه و خلافت تظاهر به تسنّن میکرد. از معاویه و خاندانش منحرف بود و آن را آشکار میگفت و عذرخواهی نمیکرد.
ذهبی میافزاید: برگشت او از دشمنان علی آشکار است، اما درباره شیخین، به هر حال، آن دو را بزرگ میدارد، پس او شیعه است نه رافضی»(2)
از سخن ذهبی برمی آید که به نظر او، شیعه گری غیر از رافضی بودن است، و وثاقت و عدالت را خدشهدار نمیکند. هم چنین نمایان میشود که جمع میان شیعه گری و بزرگداشت شیخین امکان دارد. پس تضعیف أجلح به امری که با بزرگداشت شیخین قابل جمع است، جداً عجیب است. بلکه از گفته ابن طاهر، امکان جمع رافضی بودن و وثاقت هم ظاهر شود. پس چگونه شیعه گری به تنهایی باعث عدم پذیرش روایت میشود؟ و دانستید که أجلح فقط به شیعه گری متهم شده است!!
23ـ شیعه گری با تسنن منافاتی ندارد
دهلوی گوید: «بدان که شیعیان نخستین، همان گروه سنّی تفضیلی هستند که در گذشته به شیعه ملقب میشدند. اما زمانی که غلو کنندگان و رافضیها و اسماعیلیها خود را به این لقب نامیدند و منبع زشتیها و شرور اعتقادی و عملی بودند، گروه سنّی تفضیلی این لقب را از خود دور کردند، از ترس در هم آمیختگی باطل، آنگاه به اهل سنت و جماعت ملقّب شدند. از این جا روشن میشود آنچه در کتابهای تاریخی پیشین آمده است که: «فلانی از شیعیان است» یا «از شیعیان علی است»، در
حالی که در واقع، از سران اهل سنت و جماعت است. در تاریخ واقدی و الاستیعاب مصادیق این سخن بسیار است. توجه شود.»(1)
بنابراین تشیع أجلح با تسنن او منافاتی ندارد و علتی برای سرزنش و جرح و تضعیف نیست.
دراین باره دهلوی از شاگردانش رشید دهلوی و نیز مولوی حیدر علی فیض آبادی در منتهی الکلام پیروی کرده است.
24ـ أجلح دشنام دادن شیخین را ناپسند میداند
در شرح حال أجلح آوردهاند که دشنام دادن ابوبکر و عمر را ناپسند میداشت.
ذهبی گوید:
«أجلح بن عبدالله، أبوحجیّه کندی، از شعبی و عکرمه روایت میکند. و از او قطان و ابن نمیر وگروهی دیگر روایت میکنند. ابن معین و دیگران او را ثقه و نسائی ضعیفش دانسته است. او شیعه است، در حالی که شریک از او روایت کرده که گفت: شنیدم کسی ابوبکر و عمر را دشنام نداد، جز این که فقیر یا کشته شد. سال 145 درگذشت».(2).
ابن حجر گوید: «ابن عدی گفت: حدیثهای خوبی دارد، کوفیها و دیگران از او روایت میکنند. از او حدیث ناشناخته و متجاوز از حد - چه از جهت اسناد و چه از نظر متن - ندیدم، البته از شیعیان کوفه به شمار میآید و نزد من حدیثش راست و بسیار راستگوست. و شریک به نقل از أجلح گوید: شنیدم کسی ابوبکر و عمر را دشنام نمیدهد جز این که کشته شده یا فقیر میمیرد».(3)
از اینجا روشن میشود که اجلح یک سنی اهل غلوّ درباره شیخین است. چگونه حدیث چنین شخصی را رد میکنند؟ و چگونه او را متهم به تشیع دانند ومورد تضعیف قرار میگیرد؟
25ـ میان صحابه، رافضیهای غلو کننده مانند أبوطفیل وجود دارد
ابن قتیبه گوید: «نام رافضیهای غلو کننده: ابوالطفیل آخرین نفری که رسول خدا در مرگ دیده بود، مختار، أبوعبدالله جدلی، زرارة بن أعین و جابر جعفی.»(4)
پس اگر فرض کنیم أجلح رافضی غلو کنندهای بود، وضعش همانند وضع أبوالطفیل صحابی خواهد بود.(5)، یعنی یکی از مصداقهای آیهها و حدیثهای بسیار، در نظر اهل سنت، هم او بود.
26ـ سخن آنان درباره پذیرش روایت بدعت گذار
بنابر سخن آشکار پژوهشگران، بسیاری از دانشمندان گذشته و حال اهل سنت، پذیرش روایت بدعت گذار را قبول دارند. پس به فرض این که أجلح رافضی و از بدعت گذاران به شمار آید، خبر و روایتش پذیرفته شده و مورد اعتماد است.
بخشی از متنهای صریح در این مورد را بیان میداریم.
برخی به طور مطلق روایت آنان را رد کردهاند چون در پی بدعتش فاسق است، و در فسق، مانند کفر، تأویل کننده و تأویل ناکننده یکساناند.
گروهی دیگر روایت بدعت گذار را پذیرفتهاند، البته اگر از کسانی نباشد کهدر راستای پیشبرد مذهبش دروغ را روا میداند چه این که راوی، دعوت کننده به سوی بدعتش باشد یا نباشد. و بعضی از آنها این عقیده را به شافعی نسبت دادهاند، به دلیل آن که گفته است: گواهی افراد هواپرست را میپذیرم، جز خطابیه از رافضیها را، چون آنان به گواهی باطل برای موافقان خود عقیده دارند.
گروهی نیز گفتهاند: روایتش پذیرفته میشود اگر دعوت کننده نباشد. و اگر دعوت کننده به بدعتی باشد، پذیرفته نمیشود. این شیوه بیشتر یا بیشترین دانشمندان است. یکی از پیروان شافعی از اختلافی میان پیروان او در مورد پذیرش بدعت گذار اگر به بدعتی دعوت نکند، گزارش کرده و گوید: اگر دعوت کننده بود، در عدم پذیرش روایتش، میانشان اختلافی نیست. ابوحاتم ابن حبان البستی - یکی پیشوایان حدیث اهل تألیف - گوید: احتجاج به کسی که دعوت کننده به بدعتها باشد، نزد تمامی پیشوایان ما روا نیست، و اختلافی میان آنان سراغ ندارم.
این شیوه سوم، سالمترین و شایستهترین آنهاست. نخستین شیوه نسبت به سیره شایع پیشوایان حدیث بسیار دور است، چون کتابهایشان مملو از روایتهای بدعت گذارانی است که دعوتکننده نیستند.
و در دو صحیح، بسیاری از حدیثهای آنان در شواهد و اصول وجود دارد. و خداوند داناتر است.»(1)
1) علوم الحدیث: 230.
و حاضران، روایت آنان و احتجاج به آنها و شنیدن از آنان را و به گوش رساندن حدیث به آنان را بدون انکار از آنان میپذیرند، و خداوند داناتر است.»(1)
... و در دو صحیح، بسیاری از حدیثهای بدعت گزاران که دعوت کننده نبودند، برای احتجاج و استشهاد وجود دارد مانند عمران بن حطان، داود بن حصین و دیگران. و در تاریخ نیشابور نوشته حاکم نیشابوری در شرح حال محمدبن یعقوب أصم آمده که کتاب مسلم پر از شیعیان است.»(2)
دیگران نیز چنین کلماتی دارند.
27ـ گروهی از بدعت گذاران که در دو صحیح از آنها روایت شده است.
سیوطی در یکی از فوائد کتابش (تدریب الراوی) گوید: «میخواهم نامهای افرادی را ذکر کنم که به بدعتی متهم شدهاند و بخاری، و مسلم یا یکی از آن دو، از آنان حدیث آوردهاند....» سپس نام گروهی را ذکر میکند که به ارجاء متهم شدهاند یعنی تأخیر سخن در حکم به جهنم برای مرتکب گناهان کبیره؛ یا آنها که متهم به ناصبی بودن شدهاند، یعنی دشمن داشتن علی و مقدم داشتن دیگری بر او، یا آنها که متهم به شیعهگریاند، یعنی مقدم داشتن علی بر صحابه، یا آنها که متهم به عقیده به قَدَر شدهاند، یعنی گمان بردن به این که شر از آفریدههای بنده است، یا آنها که متهم به عقیده ابن ابیجهم شدهاند، یعنی نفی صفات خداوند و قول به خلق قرآن، یا گروه أباضیه که خوارجاند، یا آنها که متهم به توقف در مسأله خلق قرآناند، یا کسانی که معتقد به شورش علیه پیشوایان هستند و اقدامی نمیکنند. این بدعت گزاران در شمار کسانیاند که دو شیخ یا یکی از آن دو، از آنان حدیث نقل کردهاند.»(3)
پس اگر روایت همه این گروهها پذیرفته شده است، روایت أجلح را نیز باید پذیرفت!
28ـ بعضی از محدثان سنی، روایت بدعت گذار دعوت کننده را نیز پذیرفتهاند.
گروهی از آنان آشکارا روایت بدعت گذار دعوت کننده را پذیرفتهاند. ابن الوزیر در کتاب الروض الباسم از این نظر دفاع کرده و پیش از این سخن شافعی نقل شد که میان دعوت کننده و غیر او فرقی
نمیگذارد، بلکه نقل بخاری و مسلم از بعضی دعوت کنندگان را آشکارا گفتهاند. بخاری به عمران بن حطان - که از دعوت کنندگان [ به عقیده خوارج] است - احتجاج نموده است. نیز مسلم و بخاری، به عبدالحمید بن عبدالرحمن حمانی - که دعوت کننه به عقیده ارجاء است - احتجاج کردهاند! بلکه از أبوداود نقل است که گوید: هواپرستان، حدیثی را صحیحتر از حدیث خوارج نمیدانند!»(1)
1) تدریب الراوی: 1/326.
دهلوی گوید: جمهور، او (اجلح) را تضعیف کردهاند.
گویم: این دروغ و باطل است، کسی او را تضعیف نکرده جز گروهی اندک از متعصبها. ما گفتار یک یک آنان را از کتاب تهذیب التهذیب(1)میآوریم و در آن مینگریم:
بررسی سخنان سرزنش کنندگان أجلح
1- در آن کتاب آمده است: «قطان گفت: در درونم چیزی از او هست. هم چنین گفت: حسبن بن علی و علی بن الحسین را از هم جدا نمیکرد یعنی حافظ نبود.»
پاسخ: قطان، همان یحیی بن سعید است. ابن حجر در تهذیب التهذیب به روشنی روایت قطان از اجلح را آورده است. در کتاب شفاء الاسقام نوشته سبکی به نقل از ابن تیمیه آمده است که قطان جز از ثقه روایت نمیکند. پس این که گفته: «در درونم چیزی از او هست» با روایتش از أجلح ردّ میشود!
قطان با وقاحت و خودستایی تمام، این جمله را درباره حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بر زبان آورده است! کسی که در بی ادبی و تاریکی قلب به این درجه رسیده باشد، چگونه به گفتهاش درباره أجلح توجه شود؟
اما اینکه گفته: «او جدا نمیکرد...» آیا دلیل قدح است؟ خیر، چون اهل سنت، معرفت ائمه علیهم السلام را واجب نمیدانند، لذا جدا نکردن امام حسین از امام سجاد علیهما السلام و نادانی او نسبت به ایشان، بر بیاعتنایی به ائمه اهل البیت علیهم السلام دلالت دارد و در روایت منقبتی از منقبتهای امیر المومنین علیه السلام متهم نخواهد بود.
و اما دلالت این مطلب بر این که «او حافظ نبود»، تصریح پیشوایان آن را رد میکند که گفتهاند: خطا در بعضی جاها موجب فرو افتادن از اعتبار نیست و دلالت بر عدم حفظ نمیکند. ذهبی گوید: «از شرطهای ثقه بودن نیست که خطا و اشتباه و سهو نکند.»(2)
ذهبی در پاسخ عقیلی گوید:
«کاش به من بشناسانی آن ثقه پایداری را که اشتباه نکرده و یگانه نشده نسبت به چیزی که ملامت نمیشود؟ بلکه ثقه حافظ اگر به حدیثهایی یگانه شد، درجه و مرتبهاش والاتر و کاملتر میشود و دلیل بر آن است که به علم و ضبط حدیث، بیشتر از همردیفانش توجه دارد نسبت به چیزهایی که آنها را نشناختند، مگر این که اشتباه و توهمش در آن موارد، شناخته شود... بعلاوه
چنین نیست که هر کس بدعت یا لغزشی یا گناهانی دارد، خودش تضعیف و حدیث اوسست شود. هم چنین از شرطهای ثقه بودن، این نست که معصوم از گناهان و خطا باشد...»(1)
ابن القیم گوید: «تضعیف قیس فقط از سوی یحیی است و علت آن را آورده است. احمدبن سعید بن ابیمریم گوید: از یحیی درباره قیس بن ربیع پرسیدم، گفت: ضعیف است و حدیثش را نباید نوشت. او حدیث را از عبیدة نقل میکرد که در نظر او از منصور است. و مانند آن موجب رد کردن حدیث راوی نمیشود، نهایت این که در ذکر عبیدة به جای منصور، اشتباه و توهّم باشد؛ کدام محدّث، از این امر به سلامت میگذرد؟»(2)
ابن حجر گوید: «ابن مبارک گوید: چه کسی از توهّم به سلامت میرهد؟ ابن معین گفت: از کسی که حدیث میگوید و خطا میکند، تعجب نمیکنم، بلکه از کسی در شگفتم که حدیث گوید و درست عمل میکند. بر کلام ابن معین میافزایم: شایسته است در این سخن نیز درنگ کرد. اگر از شخصی عیبجویی شود و به دلیل خطا و توهم در حدیث، منفرد شود، این عیبجویی پایدار نخواهد بود و به این علت حدیثش رد شود. به همین گونه اگر شخصی در سماع از بعضی اساتیدش گرفتار ضعف شد، شایسته نیست که تمام احادیث او رد شود، از جهت ضعفی که نسبت به آن استاد است...»(3)
2- ذهبی در کتاب تهذیب التهذیب گوید: «احمد گفت: أجلح و مجالد در حدیث به یکدیگر نزدیک هستند، و أجلح چندین حدیث ناشناخته را روایت کرده است.»
پاسخ: أجلح از رجال مسند أحمد است و روایت از شخص در این کتاب دلیل بر ثقه بودنش از دید احمد است؛ از این روی که ابن مدینی آورده است که احمد در مسند، فقط از کسی روایت میکند که صداقت و دیانتش برایش ثابت شده باشد.
ذهبی گوید: «أجلح چندین حدیث ناشناخته را روایت کرده است. این سخن دلالتی بر عیبجویی ندارد، چون دانشمندان اگر بگویند: «حدیث ناشناختهای است» منظورشان این است که راوی آن نسبت به ثقه بودنش یگانه است. نووی گوید: «آنان منکر را بر منفرد بودن در ثقه دانستن حدیث، اطلاق میکنند. و این ناشناخته رد شده نیست.»(4)
3- ذهبی گوید: «ابوحاتم گفت: قوی نیست، حدیثش نوشته میشود ولی به آن احتجاج نمیشود.»
پاسخ: در جرح رجال، به سخن ابیحاتم توجه نمیشود. ذهبی گوید: «اگر ابوحاتم شخصی را
ثقه دانست، به سخن او متمسک بشو، زیرا او جز شخص صحیح الحدیث را ثقه نمیداند. اما اگر شخصی را سست بداند یا دربارهاش بگوید: به او احتجاج نمیشود، درنگ کن تا ببینی دیگران در این باره چه گفتهاند؟ اگر دیگری راوی را ثقه دانسته، بر پایه عیبجویی أبوحاتم او را متهم نکن، چرا که ابوحاتم، نسبت به رجال، درشتگوی است و حتّی درباره گروهی از رجال صحاح گفته است: فلانی حجت نیست، فلانی قوی نیست» (1)
4- ذهبی گوید: «نسائی گفت: ضعیف است و چنان مهم نیست، رای بدی داشت.»
پاسخ: همانگونه که از پیش دانستید، نسائی خود در صحیحش حدیث را نقل کرده است و این دلیلی است بر ثقه بودنش، همان طور که در المرقاة و مقدمة فتح الباری و دیگر کتابها آمده است.
بهعلاوه، رجال نسائی شرطی سختتر از شرط بخاری و مسلم دارد، آن گونه که زنجانی گوید، پس تضعیف او علّتی برای قدح و جرح نیست.
اما در این مورد که «رای بدی داشت»، اگر منظورش تشیع است، دانستید که پایه و اساسی ندارد. و اگر عامل دیگر را خواسته، باید به وضوح بیان شود تا اشکال، ریشهکن گردد.
5- ذهبی گوید: «جوزجانی گفت: تهمت میزند»
پاسخ: جوزجانی - آن گونه که در شرح حالش آوردهاند - خود، تهمت زن است.
ذهبی گوید: «ابراهیم بن یعقوب... بسیار متمایل به مذهب مردم دمشق بود، در غرض ورزی نسبت به علی ـ رضی الله عنه... مردم دمشق مدتی شیوه ناصبی داشتند، یعنی در حکومت بنی عبید. سپس ناصبی بودن از بین رفت و رافضی بودن بطور پنهانی و گمنام باقی ماند.»(2)
ذهبی این گفته را از ابن عدی روایت کرد: «نسبت به علی غرض ورزی میکرد.» و از دار قطنی است: «در او انحرافی نسبت به علی بود.»(3)
این مطالب را ابن حجر آورده و به نقل از دار قطنی میافزاید: «اصحاب حدیث بر در خانهاش گرد آمدند. کنیزش جوجهای بیرون آورد تا آن را سر ببرد. کسی را نیافت. گفت: سبحان الله! کسی نیست که این جوجه را سر ببرد، در حالی که علی در یک پیش از ظهر، بیست و چند هزار مسلمان را سر میبُرید!»
سپس ابن حجر میافزاید: «کتابش درباره ضعفا، گفتهاش را توضیح میدهد. در نسخهای از کتاب ابن حبان دیدم که نوشته بود: او مذهب حریزی داشت، منسوب به حریزبن عثمان که معروف
به ناصبی بودن است. سخن ابن عدی این مطلب را تأیید میکند. البته ابوسعد بن سمعانی در الانساب، این مطلب را به اشتباه در شرح حال جریری - با فتح جیم ـ آورده است:
ابراهیم بن یعقوب بر مذهب محمدبن جریر طبری بود. سپس سخن ابن حبان مذکور را نقل کرده است، گوئی گرفتار تصحیف شده است. در واقع میتواند ابن جریر از شاگردان ابراهیم بن سعد باشد نه بالعکس. و روایت ابن جریر از جوزجانی را در چند جا از تفسیر و تهذیب و تاریخ یافتهام.»(1)
هم چنین ابن حجر گوید: «از مواردی که شایسته است در پذیرش گفته کسی در عیبجویی درنگ شود، موردی است که میان او و آن کس که از او عیب جویی کرده، دشمنی باشد به علت اختلاف در اعتقاد. شخص زیرک اگر در سرزنش ابواسحاق جوزجانی نسبت به مردم کوفه دقت کند، شگفتی میبیند، به جهت شهرت انحرافش در ناصبی بودن و شهرت مردم آن به تشیع. لذا ملاحظه میکند که او در مورد کسانی که نام میبرد، از عیبگویی با زبان و عبارتی فصیح و روان باز نمیایستد تا آنجا که افرادی مانند أعمش، أبونعیم و عبیدالله بن موسی را که از استوانههای حدیث و پایههای روایت هستند، ضعیف میداند. بدین ترتیب اگر کسی مانند خودش یا بدتر با او معارضه کند، شخصی را که قبلا تضعیف کرده، ثقه مینمایاند.»(2)
6- ذهبی گوید: «ابوداود گفت: ضعیف است، و یک بار گفت: زکریا صد درجه از او بلندمرتبهتر است.»
پاسخ: أجلح از رجال صحیح ابیداود است، پس این سخنش درباره أجلح، با توجه به این که از او روایت کرده، مردود است.
7- ذهبی گوید: «ابن سعد گفت: بسیار ضعیف بود»(3)
پاسخ: شگفتا! چگونه کسی که به انصاف آراسته باشد، بر تضعیف ابن سعد اعتماد و تکیه میکند، در حالی که تعصب او به درجه بسیار ناخوشایندی رسیده که هر که با اسلام و ایمان نسبتی دارد از آن دوری میجوید. او - که خداوند سرافکندهاش نماید - درباره حضرت امام صادق علیه السلام سخنی گفته که تنها معاندِ از دین برگشته بر زبان میآورد و فقط حرامزاده منافق با ترس و درنگ میگوید! و در لجاجت و کژی چنان زیاده روی کرده که آن امام همام علیه السلام را از تمسک و احتجاج فرو انداختند...
ابن حجر در شرح حال حضرت صادق علیه السلام به نقل از ابن سعد گوید: «بسیار حدیث
میگفت و به او احتجاج نمیشد و تضعیف میشد! یک بار از او پرسیدند: این حدیثها را از پدرت شنیدی؟ گفت آری. بار دیگر از او پرسیدند. گفت: آنها را در کتاب هایش یافتم.»(1)
8- ذهبی گوید: «عقیلی گفت: از شعبی روایتهای آشفتهای روایت شده که از آنها پیروی نمیشود.»
پاسخ: دیدیم که آشفتگی در حدیث باعث عیبگویی نیست و هیچ یک از محدثان، از آن رهایی نیافتهاند.
بعلاوه، عقیلی از کسانی است که بر عیب گویی از بزرگان جرأت مییابد. علی بن مدینی در کتاب الضعفاء آورده است که ذهبی گوید: «چه بسیار بدکاری کرده است». سپس به او خطاب میکند و میگوید: «ای عقیلی، عقلی نداری! آیا میدانی درباره چه کسی سخن میگویی؟ من دوست دارم ثقهای را به من معرفی کنی که اشتباه نکرده است...» تا پایان آنچه شنیدی...
از خطاهای بزرگ و گستاخیهای فاحش او، بدگویی از امام موسی بن جعفر علیهما السلام است در کتابش که ذکر شد. ذهبی گوید: موسی بن جعفر بن محمد علی علوی ملقب به کاظم، از پدرش روایت میکند. ابن ابیحاتم گوید: بسیار راستگو، امام است و پدرش أبوحاتم گفت: ثقه، امام است.
ذهبی میافزاید: فرزندانش از او روایت کردند: علی الرضا، ابراهیم، اسماعیل، و حسین و دو برادرش: علی و محمد.
از این جهت آن را آوردم که عقیلی در کتابش او را یاد کرده و گوید: حدیثش حفظ کردنی نیست، یعنی از جهت ایمان. عقیلی گفته: بار گناه او بر عهده أباصلت هروی است.
ذهبی گوید: اگر بار آن بر أبا صلت هروی باشد، گناه موسی چه بود که بدینسان یادش کنی؟»(2)
مؤلف عبقات میافزاید: اگر چنین بود، چرا ذهبی او را در کتابش که برای نامیدن عیب گوها تدارک دیده بود، از او یاد کرده است، در حالی که از یاد کردن صحابیهایی که بخاری و ابن عدی و امثال آنها مورد عیب گویی قرار دادهاند، دوری میجوید، بلکه آنان را حتی برای نقل و داستان سرایی وارد نمیکند، و حتی با سرزنش او به رد و انکار تنها به جهت این که صحابی هستند؟ بلکه پیشوایان اهل سنت در فروع را وارد نمیکند. تنها به خاطر جلالت مقام و عظمتشان در دلها!!
9- ذهبی گوید: «ابن حبان گفت: او نمیدانست که چه میگوید، به جای ابوسفیان ابوزبیر
نوشت».
پاسخ: نهایت این امر، خطا و سهو است، که از پیش دانستید هیچ محدثی از آن رهایی نیافته است.
بعلاوه ابن حبان همان کسی است که درباره امام رضا علیه السلام گوید: «از پدرش عجایبی روایت میکند چیزی را که میخواهد و خطا میکند.»(1)اگر این شخص به این درجه از ناصبی بودن و دشمنی و بی فکر سخن گفتن وگمراهی باشد، سخنش درباره أجلح، قطعاً عیب گویی و سرزنش نیست.
1) میزان الاعتدال: 3/158.
وجههایی در ردّ عیب گویی از أجلح براساس سخنان دانشمندان
تا اینجا دیدیم که اجلح بر مبنای اهل تسنن ثقه است و قدح او ناروا است. اینک سخنانی از دانشمندان در موارد گوناگون بخوانید که وجههای دیگری در ردّ عیب گویی أجلح، از آنها استفاده میشود.
1- عیب گویی اجمالی مطلقاً پذیرفته نیست
ابوالخطاب عمربن حسن، معروف به ابن دحیه اندلسی گوید:
«شریف عبدالله بن محمدبن عقیل - بعضی از علما حدیثهایش را رها کردهاند. حافظ أبوعیسی ترمذی در باب ما جاء ان مفتاح الصلاة الطهور گوید: عبدالله بن محمد بن عقیل بسیار راستگو است. بعضی از اهل علم پیش از حفظش، از او بدگویی کردهاند. شنیدم محمدبن اسماعیل میگوید: احمدبن حنبل و اسحاق و حمیدی با حدیث عبدالله بن عقیل احتجاج میکنند...
هم چنین گروهی او را توثیق کرده و حدیثش را پذیرفتهاند...
و مطلقاً عیب گویی از کسی را نمیپذیرد تا این که نسبت کلام به او قطعی شود و دروغ در کلمات منسوب به او آشکار گردد.»(1)
سیوطی در شرح نواوی گوید:
«تعدیل را بدون ذکر علتش میپذیرند، بر مبنای صحیح مشهور... و عیب گویی را نمیپذیرند، مگر این که علت جرح بیان شود... ابن الصلاح گوید: این در فقه و اصولش نماد مقرری است. و خطیب آورده است: این شیوه پیشوایان حافظان حدیث مانند شیخین و غیر آنهااست
... عقیده دارند که عیب گویی ثابت نمیشود مگر این که علتش توضیح داده شود...
و در برابر صحیح گفته هایی است...
شیخ الاسلام تفصیل نیکویی را برگزید: اگر کسی که به طور اجمال از او عیب گویی شده است، یکی از پیشوایان این امر او را توثیق کرده باشد، عیب گویی از او را - از هر کس که باشد - نمیپذیرند، مگر این که تبیین شده باشد، چون درجه فرد ثقه برایش اثبات شده است و از آن مقام تکان نمیخورد مگر به امری کاملا روشن. پیشوایان این مقام کسی را ثقه نمیدانند، مگر این که وضع دین و سپس وضع حدیث او را بیازمایند و آن گونه که سزاوار است مورد بررسی دقیق قرار دهند. آنان بیدارترین مردمان هستند و حکم هیچ یک از آنان، جز به امری صریح نقض
1) شرح اسماء النبی ـ شرح (امام النبیین): 69
نمیشود...»(1)
حامد حسین گوید: بر پایه تفصیل ابن حجر عسقلانی، به عیبگویی کسانی که از أجلح عیب گویی کردهاند، نباید گوش داد. پس از اینکه یحیی بن معین، عجلی، فسوی و دیگران او را ثقه دانسته و أرباب صحاح در صحاحشان از او روایت کردهاند. از سوی دیگر، بعضی از عیب گویان آنان علت را بیان نکردهاند، و بعضی از آنان علتی بیان کردهاند که عیب گویی قابل توجهی نیست مانند ادعای خطا و مانند آن.
2- نزد عموم علما، تعدیل مقدم بر جرح است
عبدالوهاب شعرانی در گفتاری در دفاع از مذهب أبوحنیفه گوید:
«عموم آنان تعدیل را بر جرح مقدم داشتند و میگفتند: اصل، عدالت است و عیب گویی فرع، مبادا اغلب حدیثهای شریعت از بین برود. هم چنین گفتند: همان دید نیکو به همه راویان پنهان شده، شایستهتر است. نیز گفتند: تنها بدگویی در مورد یک شخص، باعث فرو افتادن درجهاش نمیگردد، ناگزیر از جستجو و بررسی حال او هستیم.
بخاری و مسلم، از افراد بسیاری حدیث نقل کردهاند که مردم دربارهشان بدگویی کردهاند، جهت برگزیدن اثبات دلایل شرعی بر نفی آن، تا مردم به فضیلت عمل به آن دست یابند. و در این امر، برتری بیشتری برای مردم وجود دارد که از عیب گویی آنان برتر است...
اکنون روشن شد که نمیتوانیم حدیث کسانی را رها کنیم که مردم تنها دربارهشان بدگویی کردهاند، چه بسا که آن کلمات نقد شده و شواهدش آشکار شود و اصلی هم داشته باشد، بلکه وظیفه داریم آنچه را که به آن منفرد شده است و ثقهها در مورد آن مخالفت کرده و شواهدی برایش نمایان نکردهاند، ترک گوییم.
اگر ما باب رها کردن حدیث هر راوی را بگشاییم، فقط بدان روی که بعضی مردم از آنان بدگویی کردهاند، همانگونه که گذشت، بیشترین احکام شریعت از بین میرود. و اگر کار به آنجا برسد، همه پیروان مجتهدان وظیفه دارند نسبت به راویان تمامی دلایلِ مذهبهای مخالف مذهبشان، حسن ظنّ داشته باشند. زیرا تمامی آنچه روایت کردهاند، از دو مرتبه تخفیف و تشدید شریعت خارج نمیشود.»(2)
3- لفظ «کذاب» نیز نیازمند تفسیر است.
ابن الوزیر صنعانی(1)سخنی دارد که شامل فایدههایی است، از جمله اینکه: عیب گویی که تفسیر نشده باشد بر تعدیل مقدم نمیشود، بلکه باعث شکّ در کسانی میشود که به عدالت وثقه بودن شهرت ندارند... سپس گوید: «از نکات لطیف این باب آن است که دانسته شود: لفظ «کذاب» را ممکن است بسیاری از افراد متعصّب در عیب گویی بر کسانی اطلاق کنند که در حدیثش خطا میکند، گرچه روشن نشده است که تعمدی در آن دارد و روشن نشده که خطایش بیشتر از کار صحیحش یا مثل آن باشد. کسی که کتابهای تجریح و تعدیل را بخواند، این مطلب را که گفتم مییابد. و این دلالت دارد که این لفظ، از لفظهای مطلقی است که علتش تفسیر و توضیح داده نشده است، لذا بسیاری از ثقات آن را بر گروهی از بلند آوازگان اهل صدق و امانت اطلاق کردهاند. پس دوری کن از این که به آن مغرور شوی نسبت به افراد سرشناس ثقهای که از آنان بدگویی شده. در حقیقت صفت دروغ بر توهم و تعمد با هم اطلاق شده است و نیازمند تفسیر است، جز این که قرینهای داشته باشد که بر تعمد دلالت داشته باشد.»(2)
4- عیب گویی پذیرفته نیست درباره کسی که عدالتش به تواتر دانسته شده یا عدالتش مشهورتر از عیب گو باشد
ابن وزیر، سخن دیگری دارد که شامل فوایدی در این باب است. گوید:
«اینکه عدالت راوی با تواتر معلوم باشد، مانند: مالک، شافعی، مسلم، بخاری و دیگر پیشوایان حافظ. عیب گویی درباره آنان پذیرفته نمیشود به سبب دوری آنان از آلودگی. اگر اینگونه جرح پذیرفته شود، زندیقها راهی برای باطل کردن همه سنتهای مأثوره مییابند، بدینگونه که بعضی از آنان بندگی میکنند و اظهار صلاح مینمایند تا به درجهای برسد که در ظاهر شرع پذیرش آن واجب شود، سپس صحابه ـ رضی الله عنهم ـ را عیب گویی میکند، عماربن یاسر را به مداومت بر شرابخواری و سلمان فارسی را به دزدی بالاتر از نصاب، و أبوذر را به قطع نماز متهم میکند...»
«اگر عدالت راوی بر عدالت عیب گو ارجحیت داشت یا مشهورتر از عدالت عیب گو باشد، عیب گویی پذیرفته نمیشود، چون ما جرح را از ثقه، جهت برتری راستگویی آن بر دروغگویی این
میپذیریم برای حمل آن بر راستی و درستی، که در این صورت دروغش از راستگوئیش برتری مییابد و در حمل آن بر راستی و درستی، سوءظن به کسی برمیگردد که از او نیکوتر و ثقهتر و عادلتر و أصلح میباشد...»
گوییم: أجلح - آن گونه که در کتاب تقریب التهذیب آمده است - در طبقه مالک بن أنس است و مقام او کمتر از کسی که او را جرح کرده نیست، بلکه در عدالت مقدم بر آنان است، به علت سرزنشهایی که در شرح حال آنان ذکر شده است، پس او مورد اعتمادتر و عادلتر از آنان است، و عدالتش از عدالت آنان مشهورتر است. بر این پایه، عیب جویی آنان درباره او پذیرفته نمیشود.
دهلوی گوید: پس احتجاج به حدیث او روا نیست.
گویم:
دانستید که أجلح از رجال مسند احمد، صحیح ترمذی، صحیح نسائی، صحیح أبوداود، صحیح ابن ماجه و... میباشد بنابراین نزد اینان، از کسانی است که به حدیثش احتجاج میشود.
و چنانچه ضعیف هم باشد، ضعفش مقتضی ابطال این حدیث شریف نزد کارشناسان حدیث و منتقدان اخبار نمیشود. لیکن دهلوی نادانی میروزد یا خود را به نادانی میزند.
سبکی در طبقاتش گوید: «اگر یک راوی در سند تضعیف شد، به جهت او حدیث تضعیف میشود و این امر دلیلی بر بطلان آن نیست، بلکه از جهت دیگری صحیح میشود و ممکن است این ضعیف در این روایت راستگو و امین باشد، پس تضعیف او به تنهایی دلالت ندارد بر بطلان هر آنچه آورده است.»
و این قاعده پابرجایی است نزد آنان که در کتابهایشان است و برای شناخت حدیثها اجرا میکنند:
مناوی در شرح حدیث «آدم فی السماء...» گوید: «اسنادش ضعیف است، ولی متن صحیح میباشد. بخشی از حدیث أسراء است که بخاری و مسلم از انس نقل کردهاند، لیکن در ترتیب خُلفی دارد.»(1)
میبینید که حکم بر صحت متن حدیثی میکند که ضعف سند دارد، به این دلیل که بخشی از حدیث صحیح است، با این که در ترتیب خلف دارد. وقتی این حدیث صحیح دانسته شد، در حدیث ولایت شکی نخواهد بود، هر چند اِسناد آن به دلیل أجلح تضعیف شود. این امر آسیبی به دیگر احادیث نمیزند که نص بر صحتش رسیده است و موجب بطلان اصل حدیث نمیگردد.
مناوی در شرح حدیث «آکل الربا...» گوید: در آن حارث اعور وجود دارد. هیثمی به أبویعلی و احمد و طبرانی نسبت میدهد که گفتهاند: در آن حارث أعور ضعیف وجود دارد که بعضی ثقه دانستهاند و منذری آن را به ابن خزیمه و ابن حبان و احمد نسبت داده و سپس گوید: همگی آن را از حارث أعور از ابن مسعود روایت کردهاند، جز ابن خزیمه از مسروق از ابن مسعود، که اسناد ابن خزیمه صحیح است.
مناوی افزاید: «نویسنده نقل صحیح را کنار گذاشته و نقل ضعیف را آورده است و برای صحتش اشارهای دارد که بر او منعکس شد. نتیجه این که به دو اسناد روایت شده است: یکی
1) فیض القدیر: 1/49.
صحیح و دیگری ضعیف، پس متنی صحیح است.»(1)
ابن الوزیر پس از نقل سخنی از نووی گوید: «در این مطلب نکتهای هست که دلالت دارد بر این که حافظان حدیث مورد اعتراض قرار نمیگیرند، اگر از بعضی ضعیفها حدیثی روایت کنند و مدعی صحت آن شوند، تا دانسته شود که برای آن ضعف، از شواهد و پی آمدها التیام بخشی نیست. و دانستن این امر دشوار است که جز برای پیشوایان حافظان اهل درایت کامل در این زمینه حاصل نمیشود.» سپس مواردی از آن را ذکر میکند آنجا که بعضی از علما حکم به ضعف بعضی حدیثها کردهاند، اما بعضی دیگر حکم به صحت آنها کردهاند چون از طرق معتبر دیگری رسیده است، از جمله شواهد و پی آمدهایی که بر صحت آنها دلالت دارد.
پذیرش حدیثهای مرسل، شیوه مالک و شافعی و دیگران و عموم تابعین است
ابن الوزیر سخنی پیرامون حدیثهای مرسل آورده و پذیرش آن را نسبت داده است به:
«مذهب مالک و معتزله و زیدیه. و این مطلب را آشکارا گفتهاند، از جمله أبوطالب در کتاب المجری و منصور در کتاب صفوة الاخبار. ابو عمر بن عبدالبر در آغاز کتاب التمهید به نقل از علامه محمدبن جریر طبری روایت کرده است که تابعین بر این مطلب اجماع دارند. و مذهب شافعی پذیرش حدیثهای مرسل است به تفصیلی که در کتابهای علوم حدیث و اصول آمده و این مذهب مختار است بنا بر تفصیلی که دارد یعنی پذیرش احادیثی که ضعفش با عوامل دیگری جبران میشود»(2)سپس با وجوهی برای آن استدلال کرده است.
پس اگر حدیث مرسل پذیرفته شده است، با اولویت قطعی حدیث مسند اجلح پذیرفته میشود.
سخن دهلوی پیرامون أجلح
دهلوی به پیروی از کابلی راه دیگری در سرزنش و عیبجویی از اجلح را پیموده است تا به گمان خود بتواند حدیث ولایت را رد کند، در باب المکائد کتابش گوید:
«پیوستگی نیرنگ بازان آنان با محدثان ثقه و اظهار برائت از مذهب خود و بدگویی از پیشینیان خویش و بیان مفاسد آن مذهب و اظهار توبه، دینداری، حسن سیرت، و رغبت شدید به دریافت حدیث از ثقهها، وسیلهای است تا بدین ترتیب، دانشجویان و علمای اهل سنت فریب خورده او را ثقه و عادل بنمایانند، و به صداقت و پارسایی او اطمینان یابند، سپس بعضی
روایتهای ساختگیِ تایید کننده مذهبش را در روایتهای ثقه وارد کند یا بعضی کلمهها را برای اغوای مردم تحریف نماید.
و این از بزرگترین فریبهای آنان است.
از جمله آنان أجلح است. او شخصی است که این فریبکاری را انجام داد تا این که یحیی بن معین او را ثقه دانست. با این که در زمینه جرح و تعدیل، مورد اعتمادترین علمای اهل سنت میباشد، به علت پارسایی فراوانش از حقیقت امر اطلاع نیافت و گمان برد که او راستگو و توبهکننده است.
لیکن برای دیگر اهل سنت برملا شد که این مرد نیرنگ باز است و از روایاتی که به تنهایی آورده دوری جستهاند. و از جمله آنچه مرفوعاً از بریده نقل کرده این حدیث است: علی ولیّ شماست بعد از من.»(1)
این گفته اوست در بیان ساختهاش در عالم خیال، که آن را از نیرنگهای اهل حق شیعیان امامیه میداند!
اگر او خواستار ملزم کردن شیعیان است، میبایست از کتابهای خودشان ابتدا ثابت کند که أجلح از شیعیان امامیه است، سپس به اثبات ملازمتش با محدثان اهل سنت و گرفتن اخبار از آنان بپردازد و در برابر اهل سنت به مذهب شیعیان طعنه بزند، و سرانجام ثابت کند که این حدیث شریف نزد اهل حق، از حدیثهای منفرد ساختگی یا تحریف کردههای أجلح است.
اگر این مطالب را اثبات نکند، نمیتوانداهل حق شیعه را ملزم نماید...
چند وجه پاسخ به او
آنچه ذکر کرده از چند وجه خدشه دار است:
یک: در کتابهای رجال، هیچ گونه اثری از پندار او نیست که أجلح شیعه است که در ظاهر از مذهبش تبری جسته و ملازم بعضی محدثین ثقه شده است... بلکه پیش از این دانستید که علمای بزرگ گفتهاند که اجلح میگفته است: «شنیدهایم کسی ابوبکر و عمر را دشنام نداد مگر این که مُرد یا فقیر شد...» نهایت چیزی که به او نسبت داده شده، تشیع است؛ لیکن دانستید که تشیع در اصطلاح رجال شناسان با تسنن منافاتی ندارد، و لذا بزرگان اهل سنت شیعه بودند. به فرض که سخن دهلوی را بپذیریم، تظاهر او به تبری از تشیع کجاست؟
1) التحفه الاثناعشریه: 56
دو: فریفتگی یحیی بن معین به اجلح، ادعایی است که ابداً دلیلی ندارد.
سه: یحیی بن معین نزد آنان موصوف به صفتهای بزرگوارانه تابناک و ستایشهای بسیار بزرگ ارزشمندی است و احتجاج اهل حق به این که یحیی اجلح را ثقه میداند، تمام و کمال است به موجب قاعدههای مناظره و آداب بحث. لذا تلاش برای فرو انداختن اعتبار توثیق أجلح و به دنبال آن سعی بر تخطئه او، سرکشی از آن قاعدهها و آداب است. اگر این امر پذیرفته شده بود، راهی برای اهل کتاب میبود تا علمای خود را - به منظور ملزم کردنشان در هر موردی که مسلمانان به گفتههایشان استدلال کردهاند - تخطئه کنند!
چهار: مخالفت با ثقه دانستن شخصی توسط یحیی بن معین - که دهلوی او را ثقهترین علمای اهل سنت در جرح و تعدیل میداند - با ضعیف دانستن آن شخص مردود است، چون اوثق فقط با اوثق معارضه میکند.
پنج: فقط یحیی بن معین نیست که أجلح را ثقه خوانده است، بلکه غیر از او گروهی از استوانههای بزرگ اهل سنت او را ثقه دانستهاند. از جمله کسانی هستند که دهلوی نیز به توثیق آنان اعتراف میکند، یعنی عجلی.
شش: گروهی از بزرگان پیشوایانشان مانند: ثوری، یحیی القطان، ابن المبارک، ابن نمیر و همانند ایشان از أجلح روایت میکنند که بر مراجعه کننده به شرح حالهای او پوشیده نمیماند. پس چگونه بر تمامی آنان وضع أجلح پوشیده مانده و فریب خورده و بر او اعتماد کرده و از او گرفتهاند؟ این مدعایی است که دهلوی به منظور ابطال حدیث ولایت ادعا میکند!!
هفت: دهلوی در جاهای متعددی از کتابش (التحفة) به ویژه در باب المکائد آن آورده است که دانای به رازهای درونی کسی جز خداوند سبحان نیست، و کسی را نشاید ادعا کند که دانا است به آنچه در دلهاست و سینهها پنهان میدارند...
چگونه متأخران از یحیی بن معین به مرتبه الوهیت رسیده و توانستند بر حال أجلح آگاهی یابند؟! و گناه یحیی و امثال او چه بوده که به این مرتبه دست نیافتهاند؟!
هشت: ادعای این که أجلح در حدیث ولایت منفرد است، دروغ میباشد. در کتابهای اهل سنت نقلهای متعددی از این حدیث وجود دارد که بزرگان پیشوایان آنان صحت و اعتبار آن را دقیقا بیان کردهاند، همانگونه که دیدید. آنچه دهلوی خویشتن را خسته و درمانده کرده است، تا عیب جویی در أجلح کند و توثیق او را توسط ابن معین بیاعتبار سازد، از آن روی که او موثقترین علما در جرح و تعدیل است، برایش سودی ندارد.
نه: ولی الله دهلوی - پدر دهلوی - حدیث ولایت را با دو نقل از عمران بن حصین و ابن عباس
روایت کرده که در هیچ کدام نامی از أجلح وجود ندارد.
هم چنین ولی الله این حدیث را ضمن کارهای پسندیده و منقبتهای امیر المؤمنین علیه السلام آورده است و نزد او در زمره حدیثهای معتبر است نه از ساختگیهای یک شیعه فریبکار، وگرنه ضمن آن اخبار واردش نمیکرد.
پس با سپاس از خداوند، دروغ دهلوی براساس سخن پدرش ثابت شد که او را نشانهای از نشانههای الهی و معجزهای از معجزههای نبوی توصیف کرده است!!
ده: فرض کنیم روا باشد که چنین شخصی در راویان باشد، یعنی پیرو مذهب دیگری باشد، تظاهر به توبه کند، سپس پارسایی و صلاح را پیشه سازد و ملازم پیشوایان حدیث شود، با آنان همنشینی کند تا آن که به او اعتماد کنند و بتواند حدیثهای ساختگی و باطلی را که تایید کننده مذهبش است وارد حدیثهای پیشوایان ثقه بنماید. اگر چنین کاری جایز شود و این باب باز گردد، مجاز خواهد شد که گفته شود تمامی راویان موثق و بزرگان پیشوایان و استوانههای اهل سنت - مانند ارباب صحاح و پیشوایان مذهبهای چهارگانه و غیرشان - در نهان و باطن، یهودی و مسیحی و ملحد بودهاند، آمدند و تظاهر به اسلام کردند و خویشتن را در صفهای مسلمانان مخفی و وارد کردند و به ظاهر شروع کردند از دین و مذهب خود تبری و بیزاری جویند تا مسلمانان به آنان اعتماد کنند، سپس افسانهها و حدیثهای ساختگی و دروغهای تأییدکننده مذهبهایشان را وارد حدیثهای مسلمانان بنمایند. بنابراین دهلوی با کلامی که پیرامون أجلح بیان کرده، مصداقی است برای این مثل که گفته شده: کاخی ساخت و شهری را ویران کرد!! (یکی بر سر شاخ، بُن میبرید)!
ملحق سند حدیث ولایت
در چند فصل
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس از آن خداوند جهانیان است، و صلوات و درود بر محمد و خاندان پاکش و لعنت خداوند بر تمامی دشمنانشان از اولین و آخرین باد.
این مستدرکاتی بر بخش به سند حدیث ولایت از کتاب گرانسنگ عبقات الانوار فی امامة الائمة الاطهار است که در چند فصل سامان دادهام:
اول: نام گروه دیگری از بزرگان اهل سنت طی قرنهای گوناگون که این حدیث شریف را روایت کردهاند.
دوم: چندین اسناد صحیح پیرامون این حدیث شریف.
سوم: حدیث ابن عباس در منقبتهای دهگانه ویژه حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام که حدیث ولایت بخشی از آن است.
از خداوند متعال خواستارم این افزودهها همانند اصلش سودمند واقع شود. او ولیّ توفیق است
علی حسینی میلانی
مؤلف بزرگوار عبقات الانوار ـ خداوند متعال رحمتش فرماید و با نیاکان طاهرینش محشور کند ـ در پی بررسی و پژوهش پیرامون تمامی راویان حدیث ولایت نبوده است، بلکه هدفش در بخش سندهای هر یک از مجلّدات کتاب ارزشمند خود، ذکر گروهی از راویان آن در هر قرن برای اثبات تواتر حدیث بوده است،یا این که شهرت آن میان اهل سنت را تا قرن چهارم ثابت کند.
در راستا و تاکید هدف آن بزرگوار، بر آن شدم نام این تعداد راویان حدیث ولایت را ذکر کنم که بیشتر آنان، بزرگتر و مشهورتر از نامبردگان پیشین بوده، به ویژه که بعضی از آنان متأخر از ایشان و معاصر با ما هستند.
این موضوع فصل اول از این ملحق است و توفیق از خداوند متعال است.
عیسی بن عبدالله بن محمدبن عمربن امیر المؤمنین علیه السلام از پدرش، از جدش روایت میکند که گفت: رسول خدا به او فرمودند: «از خداوند پنج چیز برایت تقاضا کردم، چهار چیز را عطایم فرمود و یکی را از من بازداشت...»
آن را حافظ خطیب در تاریخش نقل کرده است.
شرح حالش
ابن حبان در کتاب الثقات دربارهاش گوید: «در حدیث او چند ناشناخته وجود دارد»(1)
پدرش عبدالله بن عمر نیز از رجال أبوداود و نسائی است که حافظ گوید: مقبول میباشد.(2)
جدّش محمدبن عمر از رجال صحاح ششگانه است.(3)
پدر جدش عمربن علی نیز از رجال صحاح ششگانه است.(4)
أبوصالح عبدالجلیل بن عطیة قیسی بصری که نامش در اسنادهای بعضی بزرگان آمده است.
شرح حالش
براساس کتاب المتابعات، از رجال بخاری و نیز از رجال أبوداود ونسائی است.
از او حدیث کردهاند: حمادبن زید، أبوعامر عقدی، نضربن شمیل، طیالسی، أبونعیم، و افرادی دیگر.
الدوری به نقل از ابن معین گوید: ثقه است.
ابن حبان او را در الثقات ذکر کرده است.(5)
حافظ گوید: بسیار راستگوست، البته پریشانی دارد. (6)
عبدالملک بن حمید بن ابی غنیة از رجال روایت حافظ ابونعیم است.
شرح حالش
از رجال صحاح ششگانه است.(1)
احمد به نقل از یحیی بن عبدالملک گوید: او و پدرش ثقه هستند و در حدیث به یکدیگر نزدیک میباشند.
اسحاق بن منصور به نقل از ابن معین گوید: ثقه است.
ابن حبان در الثقات او را نام برده است.
عجلی گوید: ثقه است.(2)
حکم بن عیینه کوفی متوفای سال 115، از رجال روایت حافظ أبونعیم است.
شرح حالش
از رجال صحاح ستة است.
از او روایت کردهاند: أعمش، منصور، شعبة، أبان بن تغلب و دیگران.
احمد گفت :از همردیفان ابراهیم نخعی است.
و گفت: او ثابتترین افراد ابراهیم است.
سفیان بن عیینه گفت: کسی مانند حکم و حمادبن ابیسلیمان در کوفه نبود.
الدوری گفت: دارای برتری و بندگی بود.
عجلی گفت: او ثقه، ثابت و فقیه و دارای سنت و پیروانی بود.
شاذکونی از شعبة حکایت کرد که او علی را بر ابوبکر و عمر برتری میداد.
ذهبی گفت: شاذکونی مورد اعتماد نیست، و گمان نمیکنم که حکم این چنین به او بد گوید.
شرح حال حکم و گفتهها در ستایش و توثیق او را، بنگرید: الطبقات الکبری: 6/331؛ الجرح و التعدیل: 3/123؛ تذکرة الحفاظ: 1/117؛ تهذیب التهذیب: 2/423؛ سیر اعلام النبلاء: 5/208.
عمربن عبدالله همدانی کوفی، متوفای سال 127، از رجال روایت حافظ طبرانی است.
شرح حالش
ابواسحاق سبیعی از بزرگان پیشوایان سرشناس است.
مؤلفان صحاح ششگانه از او روایت کردهاند.
بزرگان بسیاری از او روایت کردهاند از جمله: ابن سیرین، زهری، أعمش، سفیان بن عیینة، شعبة، أبوعوانه، شریک قاضی، قتادة و...
احمدبن حنبل و یحیی بن معین و ابوحاتم گفتند: ثقه است.
عجلی گفت: کوفی، تابعی، ثقه است.
أبواسحاق جوزجانی گوید: گروهی از مردم کوفه که مذهبشان مورد ستایش نیست (یعنی تشیع) از سران محدثان کوفهاند، مانند أبواسحاق، أعمش، منصور، زبید و افراد دیگری هم ردیف ایشان که مردم در راستای راستگویی، حدیث آنان را پذیرا شدهاند.
مغیره گفت: هرگاه أبواسحاق را میدیدم، ضرب اول را به او به یاد میآوردم.
جریر بن عبدالحمید گوید: گفته میشود هر کس همنشینی أبواسحاق میکرد، در واقع با علی رضی الله عنه هم نشینی کرده است.
ذهبی گفت: او از علمای عامل و از بزرگان تابعین، به شدت دانش طلب، بزرگوار، ثقه، حجت بلامنازع است. در کتابهای اسلام به حدیث او احتجاج میشود.»(1)
نضربن شمیل بن خرشته مازنی بصری، متوفای سال 204.
1) الجرح و التعدیل 6/242.تهذیب التهذیب: 8/63، سیر أعلام النبلاء: 5/392، تذکرة الحفاظ: 1/114.
از رجال روایت أبوالخیر حاکمی طالقانی است که حدیث را از عبدالجلیل بن عطیة روایت کرده و از او اسحاق بن راهویه روایت کرده است.
البته نامش در دیگر روایتها آمده است.
شرح حالش
او از رجال کتابهای ششگانه است.
یحیی بن معین، نسائی و ابن المدینی او را ثقه دانستهاند.
أبوحاتم نیز ثقه دانسته و افزوده که او دارای سنت است.
ذهبی او را «علامه، امام و حافظ» توصیف کرده است.
به این کتابها هم میتوانید رجوع کنید: الجرح و التعدیل:8/477؛ الطبقات الکبری: 7/373؛ التاریخ الکبیر: 8/90؛ تهذیب الکمال: 29/379؛ تهذیب التهذیب: 10/437؛ الکاشف: 3/203؛ سیر أعلام النبلاء: 9/328.
ابوعامر عبدالملک بن عمرو قیسی بصری، متوفای 204.او از رجال روایت حافظ طبرانی است.
شرح حالش
عقدی از رجال صحاح ستة است.
از او حدیث نقل کردهاند: احمد، ابن راهویه، ذهلی، کدیمی، عبدبن حمید، عباس دوری و دیگران.
نسائی گوید: ثقه و مأمون است.
ابن سعد گوید: ثقه بود.
ابن حبان او را در شمار ثقات یاد کرده است.
ابن شاهین در کتاب الثقات به نقل از عثمان الدارمی گفت: ابو عامر ثقه خردمندی است.
ذهبی گوید: او از مشایخ اسلام و راویان ثقه است.
حافظ گفت: ثقه است.(1)
عبدالرزاق بن همام بن نافع صنعانی متوفای سال 211.حدیث ولایت را احمد در مسند از او نقل کرده است.
شرح حالش
از رجال کتب ستّه و از اساتید احمد، ابن راهویه، ابن معین و همانند اینان از پیشوایان بزرگ است.
برثقه بودن و پیشوایی و جلالت او اتفاق نظر دارند. بنگرید : الطبقات الکبری: 5/548؛ تاریخ ابن معین: /362؛ التاریخ الکبیر: 6/130؛ الجمع بین رجال الصحیحین: 1/328؛ وفیات الاعیان: 3/216؛ تذکرة الحفاظ: 1/364؛ سیر أعلام النبلاء: 9/563؛ تهذیب الکمال: 18/52؛ تهذیب التهذیب: 6/310.
متوفای حدود سال 232.
او استاد أبویعلی موصلی است که ابو یعلی روایت را از او از جعفربن سلیمان آورده، همچنین از عبیدالله بن عمر قواریری از جعفربن سلیمان نقل کرده است.
ابن عساکر پس از روایت حدیث با اسنادش از أبویعلی از عبیدالله از جعفر آن را نقل کرده است:(2)
«علویهام مجبتی از ابراهیم بن منصور از ابوبکر بن المقری، از أبویعلی از حسن بن عمر بن شقیق الجرمی، از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف بن عبدالله بن الشخیر، از عمران بن حصین که گفت:
«رسول خدا لشکری فرستاد...» تا آخر حدیث، و در پایانش آورده است: «از علی چه
میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
شرح حالش
ابن ابی حاتم گوید: «از أبوزرعه دربارهاش پرسیده شد. گفت: مشکلی ندارد.» و گفت: «از پدرم دربارهاش پرسیدند. گفت: اهل بصره و بسیار راستگو است.»(2)
ابن حجر گوید: «از او روایت کردهاند: بخاری، احمدبن نصر نیشابوری، جعفر فریابی، عبدالله بن احمد، أبوزرعه، أبوحاتم، موسی بن اسحاق أنصاری، حسن بن سفیان، أبویعلی و گروهی دیگر.
بخاری و أبوحاتم گویند: او بسیار راستگوست.
أبوزرعة گوید: مشکلی ندارد.
ابن حبان او را در کتاب الثقات آورده است.
حاکم از صالح جزرة آن را حکایت کرده و دربارهاش از او پرسیدند. گفت: شیخ و بسیار راستگو است.»(3)
فضل بن دکین، عمرو بن حماد تیمی متوفای سال 219، از رجال روایت حافظ أبونعیم اصفهانی است.
شرح حال او
از رجال صحاح ستّه است.
از او حدیث نقل کردهاند: احمدبن حنبل، یحیی بن معین، أبوزرعة، ابن ابی شیبة، أبوحاتم، ذهلی، عبدبن حمید، أبوخیثمه و دیگر بزرگان پیشوای سرآمد.
توثیق و ستایش و بزرگداشت او را، بنگرید: الجرح و التعدیل: 7/61؛ تاریخ بغداد: 12/346؛ تهذیب التهذیب: 8/270؛ تذکرة الحفاظ: 1/372؛ سیر أعلام النبلاء: 10/142.
أبوخیثمه زهیربن حرب بن شداد بغدادی متوفای سال 234، روایت او را از بعضی از اسانید أبویعلی موصلی میبینید.
شرح حالش
این راوی از رجال بخاری، مسلم، أبوداود، نسائی و ابن ماجه است.
یحیی بن معین او را ثقه دانسته است.
ابوحاتم گوید: بسیار راستگو میباشد.
نسائی گفت: ثقه مأمون است.
ابن فهم گفت :ثقه استوار است.
خطیب گفت: او ثقه استوار، حافظ و با دقت میباشد.
ذهبی گفت: حافظ، حجّت از بزرگان حدیث است.
ابن حجر گفت: ثقه استوار، که مسلم بیش از هزار حدیث از او روایت کرده است.»(1)
اسحاق بن ابراهیم بن مخلد حنظلی مروزی متوفای سال 238، از رجال روایت أبوالخیر طالقانی حاکمی ضمن حدیث بریده بن حصیب است که از نضربن شمیل روایت کرده است.
شرح حالش
احمد، یحیی بن معین، بخاری، مسلم، أبوداود، نسائی، ترمذی و دیگر پیشوایان از اسحاق بن راهویه حدیث نقل کردهاند.
احمدبن حنبل گوید: «امام»، «در دنیا همانندی چون اسحاق نمیشناسم.»
1) الجرح و التعدیل: 3/591، تاریخ بغداد 8/482، تذکرة الحفاظ 2/437، تقریب التهذیب: 1/264، سیر أعلام النبلاء: 11/489.
نسائی گوید: «یکی از پیشوایان ثقه، مأمون است.»
ابن ذؤیب گوید: «مانند اسحاق روی زمین کسی را نمیشناسم.»
ابن خزیمه گوید: «به خدا سوگند اگر اسحاق از تابعین میبود، به حفظ و علم و فقهش اقرار میکردند.»
أبونعیم گوید: «اسحاق قرین احمد است.»
نعیم بن حماد گوید: «اگر ملاحظه کردید که خراسانی درباره اسحاق بن راهویه بدگویی میکند، او را در دینش متهم کن.»
حاکم گوید: «امام دروان خودش در حفظ و فتوا است.»(1)
ابوالحسن عثمان بن محمد بن ابی شیبة کوفی، متوفای سال 239 که روایتش را در سند فقیه محدث ابن مغازلی واسطی میبینید.
شرح حالش
از رجال بخاری و مسلم است، که از او حدیث آوردهاند و در دو کتابشان به او احتجاج کردهاند. هم چنین از او حدیث نقل کردهاند: أبوداود و ابن ماجه، در سنن خودشان و نیز دیگر پیشوایان سرآمد، مانند أبوحاتم، ابراهیم حربی، نسوی، أبویعلی، فریابی و...
درباره او، بنگرید: الجمع بین رجال الصحیحین: 1/439؛ التاریخ الکبیر: 6 / رقم 2308؛ الثقات ابن حبان: 8/454؛ الکاشف: 2 / رقم 3786؛ تذکرة الحفاظ: 1/444؛ تاریخ بغداد: 11/283؛ النجوم الزاهرة: 2/301؛ تهذیب الکمال: 19/478؛ تهذیب التهذیب: 7/149؛ سیر أعلام النبلاء: 11/151 که ذهبی او را چنین توصیف کرده است «امام، حافظ بزرگ مفسر». ثقه بودن او را نقل کرده و به صراحت او را ثقه میشمارد. ابن حجر حافظ در التقریب نیز او را ثقه میداند.
1) بنگرید: التاریخ الکبیر: 1/379، الجرح و التعدیل: 2/209، حلیة الاولیاء: 9/234، تذکرة الحفاظ: 2/433، سیر اعلام النبلاء: 11/358، وفیات الاعیان: 1/199، تاریخ بغداد: 6/345، تهذیب التهذیب: 1/216، طبقات الشافعیه: 2/83، طبقات الحفاظ: 188، طبقات المفسرین: 1/102 و کتابهای دیگر.
عفّان بن مسلم بن عبدالله، مولی عزرةبن ثابت أنصاری، متوفای حدود سال 240، احمد در المسند، حدیث را از او نقل کرده است.
شرح حالش
عفان بن مسلم، استاد أحمد، بخاری، ابن معین، أبوبکر بن ابی شیبة، ذهلی و دیگران است. حدیث او در مسند احمد و صحاح ستة آمده است. همگی او را به ثقه بودن، پیشوایی، راستگویی و پایداری توصیف کردهاند.
بنگرید به: الجمع بین رجال الصحیحین: 1/407؛ تاریخ الکبیر: 7/ رقم 331؛ الطبقات الکبری: 7/336؛ تذکرة الحفاظ: 1/379؛ تهذیب الکمال: 20/160؛ تهذیب التهذیب: 7/230؛ تاریخ بغداد: 12/269؛ المعارف: 524.
أبوجعفر محمدبن سلیمان أسدی بغدادی، متوفای سال 245، که در طریق روایت حافظ أبونعیم اصفهانی است.
شرح حالش
از رجال أبوداود و نسائی است.
از او حدیث نقل کردهاند: عبدالله بن احمد، بغوی، ابن ابی داود، ابن صاعد و ابن مندة.
خطیب روایت کرده که نسائی گفت: او ثقه است.(1)
ابن ابی حاتم گفت: از پدرم دربارهاش پرسیده شد گفت: بسیار راستگو میباشد.(2)
ذهبی گفت: حافظ، بسیار راستگو، امام، استاد والامقام.(3)
نامش را ابن حبان در کتاب الثقات آورده است.(4)
أبوبشر اسماعیل بن عبدالله اصفهانی، متوفای سال 267، از رجال بعضی از اسنادهای حافظ أبونعیم است.
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: ابن مندة، ابن ابی داود، عبدالله بن جعفر بن فارس، ابن ابی حاتم و...
ابن ابی حاتم گفت: از او حدیث شنیدیم، او بسیار راستگو و ثقه است.(1)
أبوالشیخ گفت: او حافظ و پایدار بود.(2)
ابونعیم گفت: از حافظان و فقیهان بود.(3)
ذهبی گفت: امام، حافظ، استوار، پرسفر (در طلب حدیث)، و فقیه است.(4)
محمدبن احمد اصفهانی، متوفای سال 282، استاد حافظ أبونعیم است، که ابونعیم حدیث را از او در فضائل الصحابه روایت کرده است.
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: ابن عدی، ابن المقری، ابن مردویه، ابن مندة، أبونعیم، أبوسعید نقاش، و گروهی از بزرگان.
حاکم گفت: یکی از پیشوایان حدیث بود.
خطیب گفت: وارد بغداد شد و در آن دیار حدیث گفت. و حافظ أبونعیم اصفهانی حدیثهای بسیاری از او برایمان نقل کرد...
ابن مردویه گفت: از نظر فهم، پایداری و امانت یکی از پیشوایان در حدیث میباشد.
ذکوانی گفت: ابواحمد عسّال، ثقه، مأمون در حفظ و استواری از بزرگان است.
خلیلی گفت: حافظ، با دقت و استواری است.
أبونعیم گفت: کلامش پذیرفته شده و از مردمان بزرگ در معرفت و حفظ است.(1)
محمدبن ادریس بن منذر حنظلی رازی، متوفای سال 277 است.
حافظ محب الدین طبری گوید: «از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من است.
این حدیث را نقل کردند: احمد و ترمذی که گفت: نیکوی ناآشناست، و نیز أبوحاتم.(2)
هم چنین ابوحاتم رازی در طریق یکی از اسنادهای روایتهای فراوان ابن عساکر دمشقی در این باب است.»(3)
شرح حالش
خطیب گوید: «أبوحاتم یکی از پیشوایان حافظ پایدار بود»
ابن خراش گفت: «ابوحاتم اهل امانت و معرفت بود.» لالکائی گفت: «أبوحاتم امام، حافظ مورد اعتماد قرار گرفته و استوار بود.»
نسائی گفت:«ثقه است»
ذهبی گفت: «امام، حافظ، ناقد، استاد محدثان، از دریاهای دانش، از همردیفان و همانندهای بخاری بود.»(4)
ابن ابی عاصم حدیث ولایت را روایت کرده است:
1) ذکر اخبار اصبهان: 2/283، تاریخ بغداد: 1/270، تذکرة الحفاظ: 3/886، سیر أعلام النبلاء: 16/6، الوافی بالوفیات: 2/41، و کتابهای دیگر.
2) ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی: 68، احتمال دارد که مراد ابن حبان باشد.
3) تاریخ دمشق: 42/195.
4) بنگرید: تاریخ بغداد 2/73، تهدیب التهذیب 9/31، طبقات الحفاظ: 2/567، الوافی بالوفیات: 2/183، البدایة و النهایه: 11/59، طبقات السبکی: 2/207، سیر أعلام النبلاء: 13/247 و کتابهای دیگر.
ابوکامل، از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک از مطرف، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من است.(1)
البانی در تعلیقه بر کتاب السنة نوشته ابن ابی عاصم مینویسد: اسنادش صحیح، رجالش به شرط مسلم ثقه میباشند.
این حدیث را نقل کردهاند: ترمذی: 2/297، ابن حبان، 3/220، حاکم: 3/110ـ111، أحمد: 4/437 از نقلهای دیگری از جعفربن سلیمان ضبعی به او.
ترمذی گفت: «حدیث نیکوی ناشناختهای است.»
حاکم گفت: «با شرط مسلم صحیح است.»
ذهبی به آن اقرار کرد و برای او از حدیث بریده شاهدی است به صورت مرفوع.
احمد در مسند 5/356 آن را نقل کرده است: از أجلح کندی، از عبدالله بن بریده از پدرش بریده، که اسنادش بسیار خوب، رجالش - غیر از أجلح - از ثقههای رجال شیخین (بخاری و مسلم) هستند. او فرزند عبدالله بن حجیفه کندی شیعه بسیار راستگو است.
تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که تو پیامبر نیستی و [ سزاوار نیست که من بروم جز این که] تو جانشین من بر هر مؤمن پس از من هستی.
أبوبکر گفت: حدیث سفینه، از جهت نقل ثابت است، حمادبن سلمة و عوام بن حوشب و حشرج آن را از سعیدبن جمهان روایت کردهاند.(2)
البانی گوید: اسنادش صحیح، رجالش غیر از ابوبلج از رجال ثقه شیخین هستند، نامش یحیی بن سلیم بن بلج، که حافظ گوید: «بسیار راستگو، چه بسا که خطا کند.»
ای مردم! من ولیّ شما هستم. گفتند: راست گفتی ای رسول خدا. آنگاه دست علی را گرفت و بالا برد. و فرمود: این ولیّ من و ادا کننده از سوی من است.(3)
شرح حالش
أبوالشیخ اصفهانی گوید: «از جهت نگهداری و عفت در جایگاه شگفت انگیزی بود.»
این مردویه گفت: «حافظ بود و حدیث بسیاری داشت، المسند و کتابها را تالیف کرد.»
نسوی گفت: «از اهل سنت و حدیث بود. عبادت و امر به معروف و نهی از منکر داشت. ثقه، شریف و کهنسال بود.»
أبونعیم گفت:«فقیه و مذهبش ظاهری بود.
ذهبی گفت: «حافظی بزرگ، پیشوایی برجسته. پیگیر آثار پرتألیف، برای قضاوت به اصفهان آمد و دانش خود را در آنجا گسترد».(1)
ابو عبدالرحمن عبدالله بن احمدبن محمد بن حنبل مروزی بغدادی متوفای سال 290 میباشد.
حدیث منقبتهای دهگانه را از ابن عباس روایت کرده است که ضمن آن، حدیث ولایت با سندی صحیح قرار دارد. و از بزرگانی چند نیز با اسنادهای خودشان آن را روایت کرده است. مانند حاکم نیشابوری که با واسطه ابوبکر قطیعی حدیث را از او روایت نموده است...(2)
حدیث را از پدرش به اسنادش از ابن بریده از پدرش روایت کرده است که ضمن آن آمده است «به علی بد مگوی، که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما پس از من است.»
این حدیث در المسند آمده است که با اسنادهای گروهی از بزرگان مانند ابن عساکر دمشقی، آن را از او روایت کرده است.(3)
شرح حالش
بزرگانی از او حدیث نقل کردهاند مانند: نسائی، بغوی، ابن صاعد، أبوعوانة، محاملی، دعلج، طبرانی، أبوبکر شافعی، أبوبکر قطیعی و دیگران.
احمد گوید: «أبوعبدالرحمن دانش بسیاری دریافته بود.» «پسرم عبدالله از علم حدیث بهره فروان یافته است.»
ابن منادی گوید: «کسی در دنیا به اندازه او روایت نکرد جز پدرش احمد.»
خطیب گوید: «او ثقه، ثابت و فهمیده بود.»
ذهبی گوید: «امام، حافظ، ناقد، محدث بغداد، خویشتن دار، متدین، راستگو، دانای حدیث، پیگیر و با بصیرت نسبت به رجال بود.»(1)
ابوبکر احمدبن عمربن عبدالخالق بصری، متوفای سال 292 است.
حدیث را با اسنادش چنین نقل میکند:
«از بریده که گفت: رسول خدا دو گروه به یمن فرستاد: یکی به فرماندهی علی بن ابیطالب و دیگری به فرماندهی خالدبن ولید. و فرمود: اگر با هم برخورد کردید، علی فرمانده لشکر میشود و اگر از هم جدا شدید، هر یک از شما بر لشکریان خودش. با بنی زبید از مردم یمن برخورد کردیم، با هم جنگیدیم، مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند، جنگجویان را کشتیم و زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم. علی از اسیران زنی را برای خود برگزید.
خالدبن ولید همراه من نامهای به رسول خدا نوشت و ایشان را از آن مطلع کرد.
هنگامی که خدمت پیامبر رسیدم، نامه را دادم، برایشان خوانده شد، خشم را در چهره رسول خدا دیدم، گفتم: ای رسول خدا! این جایگاه پناهنده است، مرا با مردی فرستادی و فرمانم دادی که اطاعتش کنم، به آنچه که مرا فرستادی عمل کردم.
رسول خدا فرمود: به علی بد مگوی، به درستی که او از من است و من از او هستم، و او ولیّ شما بعد از من است.»(2)
شرح حالش
شرح حال و توثیق او در چندین منبع یافت میشود. البته گفتهاند بر حافظهاش تکیه داشت، لذا در اسناد و متن اشتباه میکرد. بنگرید: تذکرة الحفاظ: 2/653؛ سیر أعلام النبلاء :13/554؛ تاریخ بغداد: 4/334؛ النجوم الزاهرة: 2/157؛ الوافی بالوفیات: 7/268.
محمدبن عبدالله حضرمی متوفای سال 297، استاد أبوالقاسم طبرانی که حدیث را در المعجم الاوسط از او روایت کرده است.
شرح حالش
ذهبی شرح حالش را آورده که خلاصهاش چنین است:
«مطین، استاد، حافظ، بسیار راستگو، محدث کوفه، أبوجعفر محمدبن عبدالله بن سلیمان حضرمی...
از دارقطنی دربارهاش پرسیدند. گفت: ثقه و (چون) کوه است.
خلیلی گفت: ثقه، حافظ است(1)
بنگرید: تذکرة الحفاظ: 2/662؛ النجوم الزاهرة: 3/171؛ الوافی بالوفیات: 3/345؛ شذرات الذهب: 2/226
احمدبن حسین بن اسحاق بغدادی، متوفای سال 302 است.
روایت او را از سند ابن مغازلی واسطی مییابید.
شرح حالش
شرح حال او را خطیب در تاریخش و ذهبی در سیرهاش آورده و چنین توصیف میکند: «استاد، عالم، محدث» و گوید:
«از او حدیث نقل کردهاند: أبوبکر شافعی، أبوحفص عمربن محمد الزیات، أبواحمدبن عدی و گروهی دیگر.»
و گوید: «ابوعبدالله حاکم و دیگران او را ثقه و بعضی او را ضعیف دانستهاند.»(2)
ابوبکر محمدبن هارون، متوفای سال 307 است.
از رجال روایت حافظ ابن عساکر است.
حدیث را در مسندش چنین روایت کرده است 1) «ما را حدیث کرد، ابن اسحاق، از خالد قطربلی، از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و علی را فرماندهشان کرد. علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگرفت، این کار را از او زشت دانستند. چهار نفر از اصحاب رسول خدا پیمان بستند و گفتند:
هنگامی که رسول خدا را ملاقات کنیم، او را از آنچه انجام داد خبر میدهیم.
رسم چنین بود که وقتی مسلمانان از مسافرتی میآمدند، با رسول خدا آغاز میکردند، سپس به خانه میرفتند.
لشکر که آمد، به رسول خدا سلام کردند. یکی از چهار نفر ایستاد و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینید علی چنین و چنان کرد؟
پیامبر از او روی گردانید.
سپس دیگری ایستاد و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟
رسول خدا به سویش آمد، در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد و فرمود:
از علی چه میخواهید ـ سه مرتبه ـ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
رسول خدا دو لشکر روانه کرد، بر یکی علی بن ابیطالب و بر دیگری خالدبن ولید. فرمود: اگر جنگی بود، علی بر مردم فرمانده باشد.
علی قلعهای را فتح کرد و کنیزی برای خود گرفت، خالد آن را به پیامبر نوشت.
هنگامی که رسول خدا نامه را خواند، فرمود: درباره مردی که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و رسولش او را دوست میدارند، چه میگویی؟»(1)
1) مسند رویانی، از نسخه دستنویس آن، موجود در مجموعه قید الاوابد،تدوین: علامه محقق مرحوم سید عبدالعزیز طباطبایی.
شرح حالش
ذهبی در شرح حال او گوید: «رویانی، امام، حافظ، ثقه، محمدبن هارون، نویسنده المسند مشهور، از أبوربیع زهرانی حدیث نقل کرد... دارای مسافرتهای گسترده برای طلب حدیث و معرفت کاملی است، ابوبکر اسماعیلی از او روایت کرده است...
أبویعلی خلیلی او را ثقه دانسته و نوشتن کتابهایی در فقه را برایش ذکر کرده است. در سال 307 درگذشت.»(1)
شرح حالش را، بنگرید: تذکرة الحفاظ: 2/752؛ مرآة الجنان: 2/249؛ البدایة و النهایة: 11/131؛ الوافی بالوفیات: 5/148؛ شذرات الذهب: 2/251 و کتابهای دیگر
ابوالقاسم عبدالله بن محمدبن عبدالعزیز بغدادی متوفای سال 317 است. وی از أبوربیع زهرانی روایت کرده، و حافظ أبوحفص بن شاهین از او روایت نموده است.(2)
او در طریق روایت فقیه شافعی، ابن مغازلی واسطی از عمران است که حدیث را از أبو ربیع زهرانی روایت کرده و أبوالحسن احمدبن محمدبن عمران از او روایت نموده است.(3)
نیز در طریق حافظ، ابن عساکر از عمران است که حدیث را از ابو ربیع زهرانی آورده و عیسی بن علی از او روایت کرده است.(4)
شرح حالش
از ابن ابی حاتم درباره أبوالقاسم بغوی پرسیدند: «آیا در گروه صحیح وارد میشود؟ گفت: آری»
دارقطنی گوید: ثقه (چون) کوه، امامی از ائمه، مورد اعتماد.»
أبو یعلی خلیلی گوید: «ابوالقاسم بغوی از علمای کهنسال، حافظ، عارف، در پایان عمرش مورد حسادت قرار گرفت و درباره چیزی از او عیبگویی کردند که مورد سرزنش نیست.»
ذهبی گوید: «حافظ، امام، حجت، کهنسال، مسند دوران ، مطلقا ثقه.»
بنگرید: سیر أعلام النبلاء: 14/440؛ تذکرة الحفاظ: 2/737؛ البدایة والنهایة: 11/163؛ تاریخ بغداد: 10/111؛ النجوم الزاهرت: 3/226؛ شذرات الذهب: 2/275؛ و کتابهای دیگر
احمدبن محمد بن سلامه مصری، متوفای سال 321 است. این حدیث در کتابش چنین روایت کرده است:
«توضیح مشکلات حدیثی که از رسول خدا روایت شده است در مورد تقسیم خمس به وسیله علی، این که در سهم خود از اسیران برگرفت، قرار گرفتن کنیز در خاندانش، جریان همبستری علی با او، رسیدن این خبر به رسول خدا بدون برائت جویی ذکر شده در آن، و ترک انکار این کار بر او.
شروع کردم به خواندن نامه و میگفت: راست گفت. باز هم میخواندم و میگفت: راست گفت. سرانجام رسول خدا دستم را گرفت و فرمود:
آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: او را دشمن مدار، و اگر او را دوست میداشتی، دوستی خود را افزون نما. سوگند به آن کس که جانم به دست اوست، سهم آل علی در خمس، بیش از یک کنیز است.
از آن پس، بعد از رسول خدا، بیش از همه مردم به علی محبت میورزیدم.
عبدالله بن بریده گفت: به خداوند سوگند، در این حدیث میان من و پیامبر غیر از پدرم کسی نیست.
گفت: حدیث علی بن سوید یعنی ابن عوف(1)از بریده درباره علی را برگرفتم. هنگامی که آن را نوشتم، جز یک شک خودم در آن که به جا ماند، از دست رفت.
گویندهای گفت: چگونه جایز است این حدیث را بپذیرید، در حالی که در آن آمده است: «علی میان خود و اهل خمس که تقسیم کرد، سهم خود را آنچه بیان کردید قرار داد»، در حالی که او در آن شریک بود و جایز نیست که شخص تقسیم کننده برای خویش و برای دیگری باشد؟
پاسخ ما چنین است: او حق دارد در چیزی که با ولایت نسبت به اشیائی از این جنس تقسیم میشود، جایز است که او در آن شریک باشد، همانگونه که امام غنیمتها را میان اهلش تقسیم میکند و خودش هم از آنان است. اگر امام چنین حقی داشت از آنچه گفتیم، کسی که او را بر این کار وا میدارد، میتواند غیر از او باشد که به جای او کار را انجام میدهد.
با سپاس خداوند و نعمتهایش، درستی این معنی نسبت به این حدیث روشن شد.»(2)
شرح حالش
طحاوی امامی بزرگ از پیشوایان این قوم، بلکه از مجتهدهای سرآمد است. شرح حالهای نیکویی از او نوشتهاند و در مدح و ستایش و توثیق و بزرگداشت او سخن به درازا کشاندهاند، تا آنجا که بعضی در تالیف حالات و مناقب، او را منحصر به فرد دانستهاند. شرح حال او را بنگرید: وفیات الاعیان: 1/23؛ تذکرة الحفاظ: 3/808؛ مرآة الجنان: 2/281؛ البدایة و النهایة: 11/174؛ المختصر فی اخبار البشر: 2/84؛ الجواهر المضیئة: 1/102؛ النجوم الزاهرة: 3/240؛ سیر اعلام النبلاء: 15/27؛ طبقات القراء: 1/116؛ المنتظم: 6/250؛ شذرات الذهب: 2/288.
محمدبن مخلد بن حفص بغدادی متوفای سال 331، از رجال روایت خطیب بغدادی است که آورده است: از خداوند درباره تو پنج چیز درخواست کردم و پنجمین آن: «و به من عطا فرمود که تو بعد از من ولیّ مؤمنان هستی.»(3)
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: دار قطنی، ابن الجعابی، ابن شاهین، ابن الجندی، أبوزرعه رازی و دیگران.
از دار قطنی دربارهاش سؤال شد. گفت: «ثقه مامون است.»
ذهبی گفت: «امام، حافظ، ثقه، پیشوا، موصوف به علم و صلاح و راستگویی و تلاش در بود. عمرش به درازا کشید و نامش شهرت یافت. در بغداد والایی همراه با قاضی محاملی به او پایان یافت.»(1)
افزون بر تاریخ بغداد و سیر أعلام النبلا، شرح حالش در این کتابها آمده است:
المنتظم: 6/334؛ تذکرة الحفاظ: 3/828؛ البدایة و النهایة: 11/207؛ شذرات الذهب: 2/331.
ابوالعباس احمدبن محمد بن سعید همدانی متوفای سال 332 از رجال برخی از نقلهای روایت حدیث حافظ ابن عساکر است.(2)
شرح حالش
پیشوایان بزرگ از او روایت کردهاند مانند: طبرانی، ابن عدی، ابن الجعابی، ابن المظفر، أبوعلی نیشابوری، أبواحمد حاکم، ابوعمر ابن مهدی و گروهی دیگر.
ابوعلی، حافظ نیشابوری گوید: «کسی چون أبوالعباس ابن عقدة ندیدم که این گونه حدیث کوفیها را حافظ باشد.
و گفت: أبوالعباس، امام، حافظ، جایگاهش جایگاه کسی است که درباره تابعین و پیروانش میپرسد.
دار قطنی گوید: اهل کوفه اجماع دارند بر این که از دوران عبدالله بن مسعود تا دوران ابوالعباس ابن عقده، کسی حافظتر از او دیده نشده است.
دار قطنی گوید: شنیدم ابن عقده میگفت: من پاسخ میدهم درباره سیصد هزار حدیث به ویژه
از حدیث اهل البیت.
و از اینجاست که به تشیع متهم شد و چه بسا که بعضیها به این سبب او ار ناسزا گفتهاند.
درباره شرح حال و ستایشهای او بنگرید: تاریخ بغداد: 5/14؛ تذکرة الحفاظ: 3/839؛ مرآة الجنان: 2/311؛ الوافی بالوفیات: 7/395؛ البدایة و النهایة 11/209؛ سیر أعلام النبلاء: 15/340؛ و دیگر کتابها.
أبوعبدالله محمدبن یعقوب بن یوسف شیبانی نیشابوری متوفای 344 استاد حاکم نیشابوری است که این حدیث را از او به اسناد خود از عمران بن حصین روایت کرده است و در آن چنین آمده: «پس رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، پیش آمد و فرمود:
از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
حاکم گفت: این حدیث به شرط مسلم صحیح است گر چه آن را نقل نکردهاند.»(1)
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: ابوبکر بن اسحاق ضبغی، حسان بن محمد الفقیه، أبوعبدالله بن مندة، أبوعبدالله الحاکم، المزکی و بسیاری دیگر.
حاکم گوید: (اخرم) پس از ابن الشرقی در شهرمان (نیشابور) سرآمد اهل حدیث بود، حفظ میکرد و میفهمید. دو کتاب المستخرج علی الصحیحین و المسند الکبیر را تالیف کرد. ابوالعباس سراج از او خواست که کتابی بر صحیح مسلم برایش بنویسد، آن را انجام داد... سخن نیکویی در علل و رجال دارد.
محمدبن صالح بن هانی گوید: «ابن خزیمة، أبوعبدالله بن یعقوب را بر تمام هم ردیفانش مقدم میداشت و بر اخباری که از او میرسید اعتماد میکرد و اگر در چیزی تردید داشت، بر او عرضه میکرد.
ذهبی گفت: «امام، حافظ، دقیق حجت، گردآوری و حفظ کرد. با حفظ و علم گستردهاش برای حدیث کوچ نکرد. بلکه به حدیث شهر خودش بسنده کرد.»(2)
عبدالله بن جعفر بن فارس اصفهانی متوفای سال 346 استاد أبونعیم حافظ که ابو نعیم حدیث را از او روایت کرده است.
شرح حالش
از او حدیث روایت کردهاند: ابن مندة، ابن فورک، ابن مردویه و حافظ ابونعیم.
حافظ ذهبی به نقل از تاریخهای ابن مردویه و سوذرجانی گوید: ثقه است.
ابن مندة گوید: استادهای دنیا پنج نفر بودند از جمله: ابن فارس در اصفهان.
ذهبی خود او را چنین توصیف کرده است: «استاد، امام، محدث صالح مسند اصفهان. گفت: از ثقههای بسیار عبادت کننده بود.»(1)
نیز بنگرید: ذکر أخبار اصبهان: 2/80؛ العبر: 2/272؛ شذرات الذهب: 2/372.
أبوالعباس محمدبن احمد مروزی متوفای سال 346 که حافظ گنجی حدیث را با اسنادش از او از ترمذی روایت کرده است.
شرح حالش
گفتهاند: راوی صحیح ترمذی است که از او روایت کرده است. از او حدیث نقل کردهاند: حاکم، ابن مندة، عبدالجبار جراحی. به سوی او مسافرت میکردند تا صحیح ترمذی را بشنوند.
حاکم گفت: سماعش صحیح است.
نیز بنگرید: سیر أعلام النبلاء: 15/537؛ الانساب ـ المحبوبی؛ الوافی بالوفیات: 2/40؛ مرآة الجنان: 2/340؛ شذرات الذهب: 2/373.
1) سیر أعلام النبلاء: 15/553
ابوعلی سعیدبن عثمان بن بن سعید بن السکن مصری بغدادی الاصل، البزاز، متوفای سال 353 که حافظ ابن حجر در الاصابة حدیث را از او روایت کرده است.
شرح حالش
شرح حالهای نیکویی در کتابهای بسیاری دارد مانند: تذکرة الحفاظ: 3/937؛ النجوم الزاهرة: 3/338؛ حسن المحاضره 1/351 و کتابهای دیگر.
بخشی از گفتهها دربارهاش از این قرار است:
ذهبی گوید: «ابن السکن: حافظ، حجت... از او روایت کردهاند: أبو عبدالله بن مندة، عبدالغنی بن سعید، علی بن محمد الدقاق...در محرم سال 353 درگذشت.»(1)
و گفت: «ابن السکن، امام، حافظ، تجدید کننده بزرگ، أبو علی... گردآوری و تألیف، جرح و تعدیل، تصحیح و تعلیل کرد. نوشته هایش را ندیدیم چون نزد مغربیهاست...ابن حزم صحیح او (المنتقی) را ستود و در آن شگفتیهاست...»(2)
سیوطی گفت: «ابن السکن، حافظ، حجت، ابوعلی...از ابوالقاسم بغوی و ابن جوصا حدیث شنید و از او عبدالغنی بن سعید حدیث نقل کرد و به این امر توجه کرد و صحیح المنتقی را نوشت، در محرم سال 353 درگذشت.(3)
ابن العماد گوید: «ابوعلی بن السکن، حافظ بزرگ، سعید بن عثمان بن سعیدبن السکن مصری، دارای کتابها و یکی از پیشوایان...ثقه و حجت بود.(4)
ابوبکر احمدبن جعفربن حمدان متوفای سال 368، شاگرد عبدالله بن احمد و روایت کننده از او، و نیز استاد حاکم نیشابوری است.
چند تن از پیشوایان بزرگ، حدیث ولایت را از او روایت کردهاند. مانند حاکم(5)، ابن
عساکر(1)و دیگران. او خود حدیث را از عبدالله با اسنادهای موجود در المسند و غیر آن روایت کرده است.
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: دارقطنی، ابن شاهین، حاکم، ابن رزقویه، باقلانی، برقانی، ابونعیم، ابن بشران، أزهری، ابن المذهب، جوهری و گروهی دیگر از بزرگان.
برقانی گوید: «صالح بود، پدرش پیوندی با دولت داشت، مسند برای فرزند آن سلطان بر عبدالله بن احمد خوانده شد و قطیعی حضور یافت. سپس بخشی از کتاب هایش در آب فرو رفت. آن قسمت را از کتابی که گفتند آن را نشنیده است، نسخه برداری کردند، از آن عیبجویی کردند و برای من ثابت شد که بسیار راستگو است جز این که کمی ابله است.
در حضور حاکم او را سست دانستم، از این کارم عیبجویی کرد و وضع او را نیکو شمرد و گفت: او استادم بود.
سلمی گفت: از دار قطنی دربارهاش پرسیدم، گفت: ثقه پرهیزکاری قدیمی است و شنیدم که مستجاب الدعوة است.»(2)
ابوبکر احمد بن ابراهیم جرجانی متوفای سال 371، حدیث را حافظ، شهاب الدین قسطلانی در کتاب ارشاد الساری از او روایت کرده است.(3)
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: حاکم، برقانی، حمزة السهمی، و گروهی از پیشوایان.
کتاب هایی نگاشت که به گفته ذهبی به پیشوایی او در فقه و حدیث گواهی میدهد.
حاکم گفت: یگانه دوران خودش، استاد محدثان و فقها و بزرگترین آنان در ریاست، مروت و
سخاوت بود. میان علما و خردمندان هر دو فرقه درباره ابوبکر اختلافی نیست.
حمزة السهمی گفت: از گروهی، از جمله حافظ ابن المظفر شنیدم که درباره نیکویی قرائت ابوبکر سخن میگفتند و گفتند: در تمام مجلسها مقدّم بود.
ذهبی گفت :اسماعیلی، امام، حافظ، حجت، فقیه، شیخالاسلام، صاحب صحیح و بزرگ شافعیها است.
نیز بنگرید: الانساب - الاسماعیلی؛ المنتظم: 7/108؛ طبقات السبکی: 3/7؛ النجوم الزاهرة: 4/140؛ تذکرة الحفاظ: 3/947؛ سیر أعلام النبلاء: 16/292؛ البدایة و النهایة: 11/298؛ الووافی بالوافیات: 6/213؛ و کتابهای دیگر.
ابوالحسین محمدبن مظفر بن موسی بغدادی، متوفای سال 379 است.
این حدیث را با اسنادش از أجلح از ابن بریده از بریده روایت کرده، چنانکه در المناقب نوشته ابنالمغازلی آمده است که حدیث را با واسطه أبوطالب محمدبن احمدبن عثمان أزهری از او روایت میکند.
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: دارقطنی، ابن شاهین، برقانی، تنوخی، أزهری، سلمی و افرادی دیگر.(1)
خطیب گفت: «او تیزهوش، حافظ، صادق، ثروتمند بود.»
دارقطنی گفت: «ثقه و مورد اطمینان است.
گفتم: تمایل به شیعه دارد. گفت: این تمایل، اندک بود، به اندازهای که انشاءاللّه زیانی نمیرساند.»
أبونعیم گفت: «حافظ مورد اطمینان است.»
ذهبی گفت: «استاد، حافظ، قاری قرآن با تجوید، محدّث عراق، در رجالشناسی پیشی گرفت، گردآوری و تألیف کرد، عمری طولانی داشت و حدیث او به دوردستها رسید. حافظان از او بسیار با راستی و دقت حدیث نقل کردند.»(2)
ابوبکر محمدبن ابراهیم اصفهانی، متوفای سال 381، از رجال این حدیث در روایت حافظ ابن عساکر است.
شرح حالش
ابن مردویه گوید: «ثقه، مورد اطمینان و صاحب اصول است.»
ابونعیم گوید: «محدثی بزرگ، ثقه، صاحب مُسندها، به اندازه غیرقابل شمارش حدیث شنید.»
ذهبی گوید: «ابن المقرئ، استاد، حافظ، جهانگرد بسیار راستگو، مُسند آن زمان.»
نیز بنگرید:
اخبار اصبهان: 2/297؛ تذکرة الحفاظ: 3/973؛ سیرأعلام النبلاء: 16/398؛ الوافی بالوفیات: 1/342؛ طبقات الحفاظ: 387؛ النجوم الزهرة: 4/161؛ شذرات الذهب: 3/101.
اسماعیل بن اسحاق بن ابراهیم است، که روایتش را از سخن بدرالعینی در شرح بخاری که میآوریم، خواهید دانست.
شرح حالش
ظاهرا مراد از او، أبوالقاسم اسماعیل بن اسحاق بن ابراهیم قرطبی، معروف به ابنالطّحان، متوفای سال 384 است.
البته قرطبی در شرح البخاری نوشته عینی به البصری تصحیف(1)شده است. واللّه العالم.(2)
ابنالطحّان از پیشوایان و حافظان بزرگ است:
ذهبی گوید: «ابنالطحّان، امام، حافظ، فقیه، محدث، قاری با تجوید قرآن، ابوالقاسم، اسماعیل بن اسحاق بن ابراهیم قیسی قرطبی مالکی، ابنالطّحان، دارای تألیفها، در صفر سال
384 درگذشت، به نیکی از او ستایش شد و مردم او را تشییع کردند.»(1)
أبوحفص عمربن احمدبن عثمان بغدادی واعظ، متوفای سال 385 است.
از رجال روایت شیخالاسلام جوینی به نقل از عمران بن حصین است که گفت: « رسول خدا فرمود: «علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(2)
شرح حالش
خطیب گوید: «او ثقه و أمین بود.»
ابن ابی الفوارس: «ثقه، مأمون، کتابهایی نوشت که کسی غیر از او ننوشته بود.»
ابن ماکولا: «او ثقه أمین است.»
دارقطنی: «بر خطا اصرار میکرد و او ثقه است.»
ابوالوالید باجی: «او صقه است.»
الأزهری: «او ثقه بود.»
ذهبی: «استاد بسیار راستگو، حافظِ عالم، بزرگ عراق، و نویسنده التفسیرالکبیر.»
نیز بنگرید: تاریخ بغداد: 11/265؛ سیر أعلام النبلاء: 16/431؛ تذکرةالحفاظ: 3/987؛ النجومالزاهرة: 4/172؛ مرأةالجنان: 2/426؛ طبقاتالمفسرین: 2/2.و کتابهای دیگر
أبوالقاسم نصربن احمد موصلی، متوفای بعد از سال 390 است که روایت او را در طریق ابنالاثیر در أسدالغابة مییابید.
شرح حالش
حافظ ذهبی در شرح حال او گوید:
«المرجی، استاد کهنسال، ابوالقاسم نصربن احمدبن محمدبن خلیل موصلی، مرجی، روایتکننده از أبویعلی موصلی، بلکه آخرین کسی که از او روایت کرده است.
گروه بسیاری از او روایت کردهاند...و حدیث پذیرفته نشدهای از او نیافتم. تا سال 390 زنده بوده است. به گروهی اجازه نقل حدیث داد که آخرین آنان قاسم بسری است.(1)
علی بن عیسی بن جراح بغدادی، متوفای سال 391، از رجال روایت ابن عساکر در تاریخ اوست.
شرح حالش
خطیب گوید: «در شنیدن پایدار، و در نوشتار صحیح بود.»(2)
ذهبی گوید: «ابنالجراح، استاد جلیل، عالم مُسند، أبوالقاسم، عیسی بن علی بن عیسی بن داود بن جراح بغدادی.
پدر وزیر عادل، أبوالحسن. سال 302 متولد شد. و از بغوی، ابن ابی داود، ابن صاعد، و... حدیث شنید. چندین مجلس املاء حدیث کرد.
از او حدیث نقل کردهاند: أبوالقاسم أزهری، أبومحمدالخلال، علی بن محسّن تنوخی، عبدالواحدبن شیطا، أبوجعفربن مسلمة، أبوالحسین احمدبن محمدبن نقور، و دیگران.
خطیب گفت: در شنیدن پایدار و در نوشتار صحیح بود.
أبوالفتح بن ابی الفوارس گوید: به چیزی از مذهب فلاسفه متهّم میشد. روز جمعه اول ربیعالأول سال 391 درگذشت. وفات او را در ربیعالثانی و محرم نیز گفتهاند.
«دارای نظم نیکویی است.»
ابوعبداللّه محمدبن اسحاق بن محمد بن یحیی بن مندة، متوفای سال 395 است.
حافظ ابن عساکر گفت:
«ما را خبر داد أبوالفتح یوسف بن عبدالواحد، از شجاع بن علی، از أبوعبداللّه بن مندة، از خیثمة بن سلیمان، از احمدبن حازم، از عبیداللّه بن موسی، از یوسف بن صهیب، از رکین، از وهب بن
حمزة، که گفت:
«با علی بن ابیطالب از مدینه به مکه مسافرت کردم، از او ناشایستی دیدم. با خود گفتم: هنگامی که بازگشتم و رسول خدا را ملاقات کردم،حتما از او بد میگویم.
بازگشتم و رسول خدا را ملاقات کردم، علی را یاد کردم و به او بد گفتم. رسول خدا به من فرمود:
هرگز این گونه درباره علی سخن مگو، که علیّ ولیّ شما بعد از من است.»
شرح حالش
ابوعلی حافظ گوید: «خاندان مندة، حافظان سرآمد دنیا در گذشته و حال هستند، مگر قریحه ابوعبداللّه را نمیبینید؟.»
أبونعیم: «کوهی از کوهها بود.»
أبواسماعیل أنصاری: «أبوعبداللّه بن مندة سرور مردم زمانش است.»
باطرقانی گوید: «پیشوای پیشوایان در حدیث است، لقاء خداوند رضایت اوست.»
ذهبی گوید: «امام، حافظ، جهانگرد، محدّث اسلام، افزونتر از او در مسافرت و حدیث کسی را نیافتم، همراه با حفظ و دقت. مطلع شدم که دارای 1700 شیخ بوده است.»(1)
محمدبن احمدبن جُمیع غسّانی صیداوی، متوفای قبل از سال 400 است.
او این حدیث را از محمدبن مخلد عطّار روایت کرده است، و ابن ابی عقیل صوری از او روایت میکند.
روایت به اسناد حافظ خطیب بغدادی در تاریخ بغداد با اسنادش آمده است.
شرح حالش
سمعانی درباره صیداوی گوید:
«أبوالحسین محمدبن احمدبن محمدبن جمیع غسانی صیداوی به عراق، کوراهواز و سرزمین
1) سیر أعلام النبلاء: 17/28.نیز بنگرید: اخبار اصبهان: 2/306، المنتظم: 7/232، تذکرةالحفاظ: 3/1031، الوافی بالوفیات: 2/190، النجومالزاهرة: 4/213 و کتابهای دیگر.
مصر سفر کرد و در بغداد به محضر محاملی رسید. سال 306 متولد شد و پیش از سال 400 درگذشت.»
ابوعمر عبدالواحدبن محمدبن عبداللّه بن محمدبن مهدی، فارسی کازرونی بغدادی بزاز، متوفای سال 410 است.
در سندی از حافظ ابن عساکر قرار دارد. عاصم بن حسن از او از أبوالعباس بن عقده کوفی حدیث را روایت کرده است.
شرح حالش
او استاد، محدّث، مسند، کهنسال و بسیار راستگو است.
خطیب گوید: «او از قاضی محاملی، محمدبن مخلد،... أبوالعباس بن عقده... حدیث شنید. دربارهاش نوشتیم، ثقه و امین بود، در دروازه زعفرانی زندگی میکرد... به طور ناگهانی روز دوشنبه درگذشت و روز بعد - سه شنبه - نیمه رجب سال 410 در مقبره باب حرب به خاک سپرده شد.(1)
ابن جوزی گوید: «عبدالواحدبن محمد از، أبوعمر بن مهدی از عبدالرحمان بن محمد قزّاز از ابوبکر خطیب که گفت: عبدالواحد...» و سخن او را نقل کرده که خلاصهاش را آوردیم.(2)
ذهبی گوید: «ابن مهدی، استاد، بسیار راستگو، کهنسال، مُسند زمان خود، ابوعمر عبدالواحد بن محمد... از قاضی محاملی بسیار شنید، و نیز از ابوالعباس ابن عقده... ابوبکر خطیب از او نقل کرد و او را ثقه دانست... خطیب گفت: او امین، ثقه... بود. گفتم: بخشهای بسیاری از گفتههای محاملی و دیگران به وسیله او به ما رسید و در سفرهایش حدیث میگفت.»(3)
ابومحمد عبدالجباربن محمد مرزبانی مروزی، متوفای سال 412 است.
حدیث را از محبوبی یعنی ابوالعباس محمدبن احمدبن محبوب روایت کرده است و أبوعامر
أزدی از او روایت کرده است. چنانکه در روایت حافظ گنجی شافعی است.
شرح حالش
در هرات ساکن شد، در آنجا جامع ترمذی را از أبوالعباس محبوبی روایت کرد و گروهی از جمله أبوعامر محمودبن قاسم ازدی این کتاب را از او شنیدند. سمعانی گفت: او صالح و ثقه است.
ذهبی گفت: استاد، صالح و ثقه است.
و به همین گونه است در دیگر مصدرها.(1)
پیش از این حدیث ولایت به روایت خطیب بغدادی نقل شد. در تاریخ بغداد آمده است که آن را از ابومحمد عبداللّه بن علی بن عیاض بن ابی عقیل، از محمدبن احمدبن جمیع غسانی، از محمدبن مخلّد عطار روایت کرده است.در آن نام "ابومحمد عبداللّه بن علی" آمده است.
شرح حال او
در شرح حالهای آن کتاب، و دیگر کتابهای شرح حالی که دیدم، نامی از او برده نشده است.
در تاریخ بغداد و سیر أعلام النبلاء تنها نام "أبوعبداللّه محمدبن علی..." آمده است.(2)
شاید راوی ما، همو بوده باشد، بویژه با توجه به سخن خطیب که گوید: «او در صیدا از أبوالحسین بن جمیع شنید، و او اسناد به استادانش داد.»
ذهبی گوید: «از محمدبن احمدبن جمیع صیداوی حدیث شنید.»
و روایت از ابن جمیع است.
خطیب او را میستاید: «از ناآشنایانی که برخورد کردم، کسی را داناتر از او در علم حدیث نیافتم، او خطی با دقت و نقلی صحیح داشت.» سپس گوید: «او بسیار راستگو بود، از او حدیث نوشتم و حدیث بسیاری از من نوشت.» وفاتش را به سال 441 ثبت کرد.
سمعانی گوید : «او از حافظان با دقت و علمای پرهیزکار بود.»
ذهبی گوید: «امام، حافظ زبردست، یگانه، حجّت» و دربارهاش توصیفها و بحثهای والایی آورده است.
نیز بنگرید: المنتظم: 8/143؛ الأنساب - الصوری؛ البدایة و النهایة: 12/60؛ النجومالزاهرة: 5/48؛ الکامل فی التاریخ: 9/561؛ و کتابهای دیگر.
در کتاب (الأنساب - الصوری) آمده است که خاندان أبوعقیل، خاندان فضل، قضا و پیشگامی بودند.
ابوعلی حسن بن علی بن محمد تمیمی بغدادی، متوفای سال 444 است.
حافظ ابن عساکر حدیث ولایت را بارها از او با واسطه ابن حصین نقل کرده است که او از قطیعی، از عبداللّه بن احمد، از پدرش، با اسنادش از بریده... روایت کرده است.(1)
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: خطیب، ابن خیرون، ابن الصوری، إبن ماکولا، ابن حصین، و افرادی دیگر.
خطیب گوید: «از او نوشتم.»
ذهبی چنین توصیفش میکند: «امام، عالم،مُسِند عراق»
میان خطیب و ابن جوزی پیرامون او سخنی گفته شده است، مراجعه کنید.(2)
ابوطالب بن محمدبن احمدبن عثمان بن فرج بن الأزهر، معروف به ابنالسّوادی متوفای سال 445.
او استاد فقیه، ابن مغازلی شافعی است.
حدیث از او روایت شده که او از حافظ أبوالحسین محمدبن مظفر با اسناد از ابن برده، از
بریده... روایت میکند.(1)
شرح حالش
حافظ خطیب شرح حالش را آورده و روایتش را از گروهی از جمله محمدبن مظفّر آورده است، و گوید: «از او نوشتیم و بسیار راستگو بود.»(2)
سمعانی ذیل عنوان الأزهری پس از شرح حال برادرش أبوالقاسم ازهری شرح حال او را آورده، و سخن خطیب را با تأیید، نقل کرده است.
او عمربن عیسی بن ابی عبداللّه خطیبی است.
در باب چهارم در فضائل امیرالمؤمنین، در فصل فیالأخبار المسندة فی شأنه گوید:
«عمران بن حصین گوید: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(3)
أبوسعدبن محمدبن عبدالرحمن بن محمد نیشابوری متوفای سال 453 ضمن راویانی است که ابن عساکر این حدیث را روایت کرده است، از أبویعلی موصلی با اسنادش از عمران بن حصین.
ابن عساکر حدیث را با واسطه استاد خودش أبوالمظفر ابن قشیری از او روایت کرده است.(4)
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: بیهقی، سکری، اسماعیل بن عبدالغافر، زاهربن طاهر، و گروهی دیگر.
1) مناقب علی بن ابیطالب: 125.
2) تاریخ بغداد: 1/319.
3) لبابالباب فی فضائل الخلفاء (مخطوط) به نقل از نتائجالاسفار نوشته علامه محقق مرحوم سید عبدالعزیز طباطبایی. از این کتاب دو نسخه در کتابخانههای ترکیه دیده شده است. یک نسخه در کتابخانه نور عثمانیه با شماره 3412 و دیگری در مجموعه لالهلی در کتابخانه سلیمانیه با شماره 3343 با خط قاسم بن ابی بکربن ملک احمد سلیمانی ملطی که به سال 919 نوشته است. و از این نسخه نقل شد.
4) تاریخ دمشق: 42/198.
بنگرید: الأنساب - الکنجرودی؛ الوافی بالوفیات: 3/231؛ سیر أعلام النبلاء: 18/101؛ العبر: 3/230؛ طبقات الشافعیة، نوشته ابن قاضی شهبة: 1/78؛ بغیةالوعاة: 1/157؛ شذرات الذهب: 3/391.
او، ابوالقاسم ابراهیم بن منصور کرّانی اصفهانی، متوفای سال 455 از اساتید ابن عساکر است.
شرح حالش
ذهبی گوید: «سبط بحرویه، استاد، صالح، ثقه، کهنسال و... است.
یحیی بن منده از او حدیث آورده، و گوید: صالح و عفیف بود.
همچنین از او حدیث نقل کردهاند: سعیدبن ابی الرجاء، حسین بن عبدالملک خلّال، فاطمه علویه امّ مجتبی، و دیگران»(1)
ابونصر عبدالرحمن بن علی نیشابوری مزّکی، متوفای سال 468، از اساتید ابن عساکر است.
شرح حالش
ذهبی در شرح حالش گوید:
«أبونصر تاجر، استاد، عالم، عادل، مسند... است.»
عبدالغفار فارسی گوید: در جوانی درگذشت، از اصحاب ابن صاعد و محاملی حدیث شنید، و حدیث بسیاری روایت کرد. أبوسعد سمعانی گوید: از او حدیث برایمان نقل کردند: زاهر و وجیه پسران شحامی، و عبدالرحمن بن عبدالواحد بن قشیری و دیگران.
او ثقه، صالح و ثروتمند بود. سال 468 درگذشت.»(2)
ابوالحسین احمدبن محمدبن احمد بغدادی، متوفای سال 470؛ حدیث را با اسنادش به ابن بریده از پدرش با این لفظ روایت کرده است: «هر کس من ولیّ او هستم، علی ولیّ اوست.»
ابن عساکر با واسطه أبوالقاسم بن سمرقندی از او روایت کرده است.(1)
همچنین با اسنادش به عمران بن حصین به این لفظ روایت کرده است: «علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
ابن عساکر با واسطه گروهی حدیث را از او روایت کرده است.(2)
شرح حالش
خطیب بغدادی، حمیدی، ابن سمرقندی و گروهی دیگر از بزرگان، از او حدیث آوردهاند.
خطیب گوید: «او بسیار راستگو بود.»
ابن خیرون گوید: ثقه است.
ابن جوزی گوید: او در سماع، صحیح بود و در روایت بهترین را برمیگزید.
ذهبی گوید: «استاد، باجلالت، بسیار راستگو، مُسِند عراق... است.»(3)
ابوالحسین عاصم بن حسن عاصمی بغدادی کرخی، شاعر، متوفای 482، از اساتید ابن عساکر است.
شرح حالش
در بسیاری از کتابهای معتبر شرح حال نیکویی از او آمده است که او را ثقه دانسته و به زیبایی ستودهاند. بنگرید: المنتظم: 9/51؛ مرآةالجنان: 3/134؛ النجوم الزهرة: 5/128؛ البدایة و النهایة: 12/136؛ سیر أعلام النبلاء: 18/598؛ تتمة المختصر: 2/10؛ شذرات الذهب: 3/368.
ابوعلی اسماعیل بن أبوبکر احمد بن حسین بیهقی، متوفای سال 507 در سلسله راویان روایت حدیث توسط خطیب خوارزمی، موفق بن احمد مکی قرار دارد.(1)
شرح حالش
ذهبی گوید: «ابن بیهقی: فقیه، امام، استاد قاضیها، ابوعلی، ساکن خوارزم بود، سپس ساکن بلخ شد که مردم آن سامان از او بهره گرفتند. از پدرش، ابوحفص بن مسرور، عبدالغافر فارسی، أبوعثمان صابونی، سعید بن ابی سعید عیّار و همردیفان اینان حدیث نقل کرد. دانای به مذهب، مدرّس و جلیلالقدر بود.
پس از سی سال دوری به بیهق بازگشت و چند روزی نگذشته بود که در جمادیالآخر سال 507 مرگ او را ربود.
ابوالقاسم اسماعیل بن احمد سمرقندی و نزدیک به هشتاد نفر از مردم بغداد، از او حدیث نقل کردند.»(2)
بنگرید: تذکرةالحفاظ: 3/1133؛ طبقات السبکی: 7/44؛ البدایة و النهایة: 12/76؛ النجوم الزاهرة: 5/205؛ الکامل نوشته ابن أثیر: 1/499؛ تتمةالمختصر: 2/37؛ و کتابهای دیگر.
حسن بن احمد بن حسن اصفهانی، متوفای سال 515 که روایتش را از اسنادهای حافظ ابن عساکر و نیز اسنادهای دیگران مییابید.
شرح حالش
پیشوایان بزرگ او را ثقه دانسته و ستودهاند.
سمعانی گوید: «او عالم، ثقه، بسیار راستگو، از اهل علم و قرآن و دین بود، عمری دراز داشت و بسیار حدیث نقل کرد.» «او با جلالتترین استادی بود که به من اجازه نقل حدیث داد. مردم به
سویش سفر کردند و عزّتی یافت که کسی در دورانش ندید، فردی خیّر، صالح و ثقه بود.»(1)
ابن جوزی - ضمن شرح حال بزرگانی که از دنیا رفتند - گوید: «حسن بن احمد بن حسن بن علی، أبوعلی حداد اصفهانی، سال 419 متولد شد. از أبونعیم و دیگران حدیث شنید. روایت و حدیث در اصفهان به او پایان یافت. در ذیحجه 515 در سن 96 سالگی درگذشت.»(2)
ذهبی گوید: «حداد: استاد، امام، حدیثخوان بسیار نیکو، محدّث، کهنسال، مُسِند دوران، أبوعلی... استاد اصفهان در همه قرائتها و حدیث.» سپس سخن سمعانی و دیگران را آورده و گوید: «مسند دنیا ابوعلی حداد در 16 ذیحجه سال 515 در سنّ نزدیک به صد سالگی درگذشت و کنار قاضی أبواحمد عسال در اصفهان به خاک سپرده شد.»(3)
ابومحمدحسین بن مسعود، ابنالفراء، متوفای سال 516، این حدیث را در کتاب مصابیحالسنّة نقل کرده است.(4)
شرح حالش
بغوی از پیشوایان اهل سنت است، او را به احیاکننده سنت ستودهاند و بر کتابها و آثارش اعتماد کردهاند. با توصیف و ستایش نیکویی شرح حال او را آوردهاند. خلاصه سخن ذهبی در شرح حال او چنین است:
«بغوی: استاد، امام، علامه، پیشوا، حافظ، شیخ الاسلام، احیاکننده سنّت، سرور، امام، علامه، پارسا، قانع، نوشتههایش را ستودند و کاملاً پذیرفتند به جهت قصد نیکو و راستی نیّتش. دانشمندان برای دستیابی به آثارش بر یکدیگر پیشی میگرفتند. در تفسیر جایگاه استواری دارد.»(5)
نیز بنگرید: تذکرةالحفاظ: 4/1252؛ وفیاتالأعیان: 2/136؛ طبقات الشافعیه نوشته سبکی: 7/75؛ البدایة و النهایة: 12/193؛ طبقات المفسرین: 1/157؛ الوافی بالوفیات: 13/26؛ المختصر فی أخبارالبشر: 2/240.
ابوالقاسم هبةاللّه بن محمد بن حُصین، متوفای سال 525 استاد ابن عساکر است.
ابن عساکر حدیث را از او از ابن مذهب، از قطیعی، از عبداللّه، از پدرش... از بریده... نقل کرده است.(1)
شرح حالش
از او حدیث نقل کردهاند: سلفی، أبوموسی مدینی، ابن ناصر، ابوالعلاء عطار و گروهی از بزرگان.
سمعانی گوید: «استاد، ثقه، دیندار است.»ابن جوزی گوید: «ثقه است»
ذهبی گوید: «ابن حصین، استاد جلیلالقدر، مسند، بسیار راستگو، مسند آفاق.»
نیز بنگرید: المنتظم: 10/24؛ سیر أعلام النبلاء: 19/536؛ مرآةالجنان: 3/245؛ البدایة و النهایة: 12/203؛ النجوم الزاهرة: 5/247؛ شذرات الذهب: 4/77؛ و کتابهای دیگر.
ابوعبداللّه حسین بن عبدالملک اصفهانی خلّال، متوفای سال 532، از اساتید ابن عساکر است.
شرح حالش
ذهبی شرح حالش را آورده و چنین توصیف میکند: «استاد، امام، بسیار راستگو، مسند اصفهان، استاد ادب عرب، بازمانده پیشینیان...
از او حدیث نقل کردهاند: سلفی، سمعانی، ابن عساکر، مدینی، معمر و فرزندانش، أبوالمجد زاهر بن احمد...»(2)
ابوسعد اسماعیل بن احمد نیشابوری واعظ، مشهور به کرمانی متوفای سال 532.از اساتید این عساکر است.
شرح حالش
ذهبی در شرح حالش گوید: «ابنالمؤذن، امام، فقیه یگانه و...
ابوسعد سمعانی گوید: دارای رأی و خرد و دانش بود.
از او حدیث نقل کردهاند: ابن طاهر در معجمش، أبوالقاسم ابن عساکر، أبوموسی مدینی، قاضی أبوسعیدبن ابی عصرون... دارای جلالتی فراوان و حشمتی کامل بود...»(1)
زاهربن طاهربن محمد نیشابوری شحامی، متوفای سال 533، از اساتید ابن عساکر است.
شرح حالش
شرح حالش را چند تن از بزرگان آورده و توصیفهای ویژهای از او کردهاند:
ذهبی گوید: «استاد، عالم، محدّث مفید، کهنسال، مسند خراسان...»
سپس اساتید او را میآورد... و گوید: «حدیث بسیاری روایت کرد و از گروهی فراگرفت و نقل و گردآوری سباعیات را برای خود برگزید، به گونهای که توجهش به این رشته را میرساند.»
و گروهی از بزرگان را نام میبرد که از او حدیث نقل کردهاند: ابوموسی مدینی، سمعانی، ابن عساکر... و افراد بسیاری دیگر.»
با این همه ذهبی آورده است که: «از سوی دینش ضعیف است.» به جهت نقلی که از سعد سمعانی کرده است: «به نماز اهمیت نمیداد...»(2)
اسماعیل بن احمد بن عمر، سمرقندی، دمشقی، بغدادی، متوفای سال 536 که حافظ ابن عساکر حدیث را از او روایت کرده است.
شرح حالش
از اساتید ابن عساکر، سلفی، سمعانی و دیگر حافظان مشهور است. همگی او را ستوده و ثقه دانستهاند، شرح حالنویسان به نوشتههای آنان استشهاد کردهاند:
ابن جوزی گوید: «با قرائت استادمان أبوالفضل بن ناصر و ابوالعلاء همدانی و دیگران، از او بسیار شنیدم. ابوالعلاء میگفت: کسی از اساتید خراسان و عراق را بر او برتر نمیدانم. استادمان ابوشجاع عمربن ابی الحسن میگفت: ابوالقاسم سمرقندی استاد خراسان و عراق است». سپس خبر میدهد که رسول خدا را در خواب دید.(1)
ابنالدمیاطی گوید: «سال 469 به بغداد آمد و تا زمان مرگش در آن ساکن شد. حدیث بسیاری در آنجا شنید... و بسیار حدیث نقل کرد. او بسیار راستگو، ثقه و فاضل بود. ابن ناصر و ابن جوزی و گروهی از بزرگان، از او روایت نقل کردهاند.»
ابوطاهر سلفی گوید: «ابوالقاسم، ثقه بود، و با رجالشناسی اُنسی داشت...»(2)
سبکی گوید: «حافظ، مسند...» و در حاشیهاش به نقل از الطبقات الوسطی آمده: «سمعانی از او یاد کرده و گوید: استادی بزرگ، ثقه، حافظ، بادقّت بود. بسیاری از او آموختند و به روایت و تیزهوشی و نیکی به گوش کردن شهرت یافت.»(3)
ذهبی گوید: «ابن سمرقندی: استاد، امام، محدّث مفید، مسند...» سپس گفتههایی درباره او آورده است، از جمله: «ابن عساکر گفت: او ثقه، پرحدیث و صاحب اصول... بود.»(4)
ابوبکر محمدبن عبداللّه اندلسی، متوفای سال 543.البته نقلهای دیگر در تاریخ وفاتش آمده است.
این حدیث را در شرحالترمذی روایت کرده، و ترمذی آن را از عمران بن حصین نقل نموده است.(5)
شرح حالش
ذهبی در کتاب سیر أعلام النبلاء شرح حالش را آورده و چنین توصیفش میکند: «امام، علامه،
حافظ، قاضی»(1)شرح حال و ستایش او را در دیگر کتابهای خود هم آورده است: تذکرةالحفاظ: 4/1294؛ العبر: 4/125؛ دولالاسلام: 2/61.
نیز بنگرید: وفیاتالاعیان: 4/296؛ البدایة و النهایة: 12/228؛ مرآةالجنان: 3/279؛ طبقاتالمفسّرین: 2/162؛ النجومالزاهرة: 5/302؛ الوافی بالوفیات: 3/330؛ شذرات الذهب: 4/141.
ابوالفتح عبدالملک بن ابی القاسم عبداللّه هروی متوفای سال 548 است. این حدیث را از أبوعامر أزدی و دیگران آورده و از او عمرالدینوری روایت کرده، چنانکه در روایت حافظ گنجی شافعی است.
شرح حالش
گروه بسیاری از او حدیث نقل کردهاند از جمله:سمعانی، ابن عساکر، ابن جوزی، ابنالأخضر، ابن طبرزد، أبوالیمن کندی و گروهی دیگر...
سمعانی گوید: او استادی صالح، دیندار، خیّر، نیکروش، بسیار راستگو، ثقه و... است.
ابن نقطة گوید: همواره در تنگدستی و پارسایی بود تا هنگام مرگ...
ذهبی گفت: کروخی، استاد، امام، ثقه... است.(2)
احمد بن اسماعیل بن یوسف شافعی متوفای سال 590 است.
این حدیث را در کتابش الاربعین آورده، تحت عنوان: «باب سی و هفتم در این مورد که علی رضیاللّه عنه در جنگ با اهل نهروان، درست عمل کرد، و آشکار کردن معجزه پیامبر صلیاللّه علیه و آله و سلم و کرامات علی در آن، بلکه با هر که جنگ کند درست عمل میکند، و در مورد تقسیم
غنیمتها و قضاوتها نیز کارش صحیح است».
«موفق بن سعید، از أبوعلی صفّار، از أبوسعد نصروی، از ابن زیاد، از ابن شیرویه و احمدبن ابراهیم،هر دو از اسحاق بن ابراهیم، از نضر بن شمیل، از عبدالجلیل، از عبداللّه بن بریده که در آن مجلس حضور داشت که گفت: پدرم گفت: من بیش از همه با علی دشمنی داشتم، تا آنجا که هر فردی از قریش را که دوست میداشتم فقط بر دشمنی با علی او را دوست داشتم. آن مرد بر گروهی سوارکار فرستاده شد، او را تنها بر پایه دشمنی با علی همراهی کردم، او اسیرانی به دست آورد، برای پیامبر نوشت که کسی را برای جدا کردن خمسش بفرستد. علی را به سوی ما فرستاد، در میان اسیران کنیزی از بهترین اسیران بود. هنگامی که آنها را تخمیس کرد، کنیز در خمس قرار گرفت، سپس خمس را جدا کرد، کنیز در خاندان پیامبر واقع شد، سپس در تخمیس، از آنِ آل علی شد. علی در حالی که سرش آب میچکید، نزد ما آمد. گفتیم: این چیست؟ گفت: مگر ندیدید که کنیز در خمس قرار گرفت و سپس از آنِ خاندان پیامبر و سپس از آنِ آل علی شد، پس با او همبستر شدم.
آن شخص نامه نوشت و مرا به عنوان تصدیقکننده جریان، و تصدیقکننده نوشتهاش برای پیامبر در مورد گفته علی، فرستاد. من درباره هرآنچه نوشته بود، میگفتم: راست میگوید...
رسول خدا دستم را گرفت و فرمود: علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: هرگز او را دشمن مدار، و اگر دوست میداشتی، بیشتر دوست بدار. سوگند به کسی که جانم در دست اوست، سهم خاندان علی در خمس برتر از یک کنیز است.
از آن پس، علی را بعد از رسول خدا بیش از همگان دوست داشتم.
عبداللّه بن بریده گفت: به خداوند سوگند، در این حدیث میان من و پیامبر کسی جز پدرم واسطه نیست.»(1)
شرح حالش
أبوالخیر طالقانی از راویان این حدیث است. گرچه در متن آن کلام پیامبر: «علِیٌّ مِنی و أنا من علی و هو ولیّکم بعدی» وجود ندارد، ولی با همین لفظها و همین سند، دیگران هم نقل کردهاند. لذا ممکن است آن را مختصر کرده یا نویسنده نسخه این جمله را انداخته باشد.
أبوالخیر، محدّثی بزرگ و فقیهی مشهور است. ذهبی در تعدادی از کتابهای خود شرح حال او را آورده است. خلاصه آنچه در کتاب سیر أعلام النبلاء آمده از این قرار است:
1) کتابالأربعین المنتفی من مناقب المرتضی علیه رضوان العلی الأعلی، چاپ شده در شماره نخست مجله ترانثا صادرشده از مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث - قم.
«طالقانی: استاد، امام، علامه، واعظ، ذوالفنون، رضیالدین أبوالخیر، احمدبن اسماعیل بن یوسف طالقانی قزوینی شافعی، فقه آموخت و در مذهب سرآمد شد، نوشتههای بزرگان را شنید و در قزوین و نظامیّه بغداد تدریس کرد.
ابنالنجار گوید: در مذهب، اصول، تفسیر، خلاف و وعظ پیشوا بود. در مجالس حدیث املاء کرد، موعظه نمود. به جهت خوبرویی و شیرین زبانی و محفوظات فراوانش مردم به او روی آوردند، ولی امیران و خواص از او خشمگین شدند و عوام دوستش داشتند. بسیار عابد و نمازگزار و در روایتش ثقه و مورد اطمینان بود. او و ابن جوزی یک مجلس در میان موعظه میکردند.
موفّق گفت: در یک شبانهروز به اندازهای کار میکرد که یک تلاشگر از انجامش در یک ماه ناتوان میگردد. در دوران او به جهت ابن الصاحب، شیعهگری آشکار شد. روز عاشورا که بر منبر بود، مردم از او خواستند که یزید را لعنت کند، امتناع ورزید. بارها قصد کشتن او را کردند ولی توجهی نکرد و نلغزید. به قزوین رفت و ابن جوزی بر ایشان روی آورد.»(1)
حنبل بن عبداللّه بن فرج بغدادی، متوفای سال 604 است.
حدیث را از ابن حصین، و از او قاضیالقضاة قرشی روایت کرده، آنگونه که در روایت حافظ أبوعبداللّه گنجی شافعی آمده است.
شرح حالش
در شرح حال او گفتهاند: راوی مسند احمد بن حنبل است که تمام آن را از هبةاللّه بن حصین روایت کرده است.
بزرگانی از او حدیث نقل کردهاند، مانند: ابنالنجّار، ابنالدبیثی، ابن خلیل، ابن علّان، صدر بکری، تاج قرطبی، و دیگران...
ذهبی او را چنین توصیف کرده است: «بازمانده مُسِندها»(2).
نیز بنگرید: الکامل فیالتاریخ: 12/116؛ البدایة و النهایة: 13/50؛ النجوم الزاهرة: 6/195؛
العبر: 5/10؛ شذرات الذهب: 5/12.
احمدبن عمر بن محمد خوارزمی متوفای سال 618 که شیخ الاسلام حموینی حدیث را از او روایت کرده است.
شرح حالش
ذهبی گوید: «نجمالدین کبری، استاد، امام، علامه، پیشوا، محدّث، شهید، شیخ خراسان...
برای دستیابی به حدیث بسیار سفر کرد و به آن توجه نمود و اصول را بدست اورد.
از او حدیث نقل کردند: عبدالعزیزبن هلالة، خطیب داریّا، ناصربن منصور عرضی، شاگردش سیفالدین باخرزی و دیگران.
ابن نقطة گوید: او شافعی، امام در سنّت است.
عمربن حاجب گوید: بسیار سفر کرد و حدیث شنید و ساکن خوارزم شد و در آن سرزمین استاد شد، دارای حدیث و سنت، پناهگاه غریبان، و والامقام بود. نسبت به خداوند، از سرزنش سرزنشکنندهای باک نداشت.
مغول در ربیعالاول سال 618 به خوارزم حمله کردند. نجمالدین کبری با مجاهدین از شهر خارج شد و بر دروازه شهر جنگیدند و کشته شدند، خداوند از آنان راضی شود. شیخ در دهه هشتاد سالگی از عمر، کشته شد.
در سخنان او چیزی از صوفیگری حکیمان وجود دارد.»(1)
ابونصر محمدبن هبةاللّه شیرازی دمشقی متوفای سال 635 حدیث را از حافظ ابن عساکر آورده و حافظ گنجی شافعی از او روایت کرد.
1) خلاصه شده از: سیر أعلام النبلاء: 22/111.
شرح حالش
أسنوی گوید: «او فقیه، فاضل، خیّر، دیندار، منصف، دارای متانت و وقار، خوشاندام بود. بیشتر وقتهایش را به نشر دانش میگذراند.»(1)
ابن تغری بردی - در ضمن وفاتکنندگان سال 635 - گوید: «قاضی شمسالدین أبونصر محمدبن هبةاللّه بن محمدبن شیرازی، در جمادیالآخرة در سن 86 سالگی درگذشت».(2)
ابن کثیر گوید: «از حافظ ابن عساکر و دیگران حدیث بسیاری شنید، به فقه مشغول شد، فتوا داد و در شامیه برانیّه تدریس کرد، و در حکمفرمایی چندسالی جانشین شد، فقیهی عالم، فاضلی باهوش، نیکواخلاق، دانای اخبار و روزگاران و اشعار عرب، کریمالطبع، دارای آثار ستوده بود.»(3)
ابنالعماد گوید: «تدریس کرد و فتوا داد، مناظره کرد. در دانش، روایت، ریاست و جلالت، از بزرگان مردم دمشق گردید. مدتی در مدرسه شامیّه کبری تدریس کرد. ابن شهبه گوید: به قضاوت بیتالمقدس گمارده شده و سپس مدرس شامیه برانیّه گردید. در سال 631 به قضاوت دمشق منصوب شد. او فقیه، فاضل، خیّر، دیندار، منصف، دارای متانت و وقار، و خوشاندام بود....»(4)
ذهبی گوید: «استاد، امام، عالم، مفتی، مسند بزرگ، جمالالاسلام، قاضی شمسالدین أبونصر... رئیسی با جلالت، احکامش اجراشونده، بدون ترس و هراس، آرام، باوقار، با سیمایی نمکین و چهرهای نورانی...»(5)
شمسالدین یوسف بن عبداللّه، سبط ابن جوزیِ حنفی، متوفای سال 654 حدیث را از ترمذی از عمران ابن حصین روایت کرده است.(6)
شرح حالش
ابن خلکان گوید: «واعظ مشهور، حنفی مذهب، در مجالس موعظهاش آوازه و شهرت نیکو داشت.
نزد پادشاهان و افراد دیگر مورد قبول بود.»(1)
ابوالفداء گوید: «از وعاظ فاضل بود.»(2)
ذهبی گوید: «علامه، واعظ، مورّخ شمسالدین...»(3)
کفوی گوید: «او امام، عالم، فقیه، واعظ، بسیار نیکو، و بامهابت بود.»(4)
یافعی گوید: «علامه، واعظ، مورّخ... تدریس کرد و فتوا داد.»(5)
در منابع دیگر نیز شرح حالش آمده است، مانند: طبقات المفسرین، تتمةالمختصر، مختصرالجواهر المضیئة فی طبقات الحنفیة و غیر آنها.
ابوالفضل محیالدین یحیی بن محمد بن علی قرشی دمشقی متوفای سال 668 است.
او استاد حافظ گنجی است که حدیث را با اسنادش از او، از احمدبن حنبل روایت میکند.
شرح حالش
ذهبی گوید: «محییالدین قاضیالقضاة، أبوالفضل یحیی بن قاضیالقضاة أبوالمعالی محمدبن قاضی القضاة زکی الدین ابی الحسن علی بن قاضیالقضاة منتخبالدین قرشی دمشقی شافعی. از حنبل و ابن طبرزد روایت نقل کرد. نزد ابن عساکر با افتخار به فقاهت رسید.
دو بار به منصب قضاوت دمشق گمارده شد، ولی این دوره به درازا نکشید. در قضاوت سرآمد، مورد تعظیم و سختکوش بود. درباره ابن عربی باوری خارج از توصیف داشت. او شیعه بود و علی را بر عثمان برتری میداد، هرچند که مدّعی بود نسبتی با عثمان دارد. میگوید:
بر دینی هستم که وصیّ پیامبر داشت و جز او کسی را قبول ندارم هرچند که دودمان من از امیه است
اگر اسبهایم صفین را میدید عذرخواهی میکرد آنجا برای فرزندان حرب (بنی امیه) دیدن من ناخوشایند میشد
در خدمت هولاکو درآمد، او را گرامی داشت و به قضاوت شام منصوب کرد، و خلعتی زرین و سیاه بر او پوشانید. هنگامی که ظاهرشاه به حکومت رسید، او را به مصر تبعید و ملزم کرد همانجا بماند. چهاردهم رجب در مصر درگذشت.(1)
نیز بنگرید: مرآةالجنان: 4/169؛ النجوم الزاهرة: 7/230؛ البدایة و النهایة: 13/257؛ شذرات الذهب: 5/325.
جمالالدین أبوالفضل مجمدبن مکرم بن علی انصاری افریقی مصری، متوفای سال 711 حدیث ولایت را در مختصر تاریخ دمشق چنین روایت کرده است:
بریده گفت: «با علی به جنگی به یمن رفتم و از او یک ناسازگاری دیدم. خدمت رسول خدا رسیدم. از علی یاد کردم و از او بدگویی کردم. دیدم چهره رسول خدا دگرگون میشود. فرمود: ای بریده، آیا من از جان مؤمنان سزاوارتر نیستم؟ عرض کردم: آری، ای رسول خدا. فرمود: هر کس من مولایش باشم، پس علی مولای اوست.»
بریده گفت: رسول خدا فرمود: «علیبن ابیطالب مولاست بر هر کسی که من مولایش هستم.»
بریده گفت: رسول خدا فرمود: «علی بن ابیطالب مولای هر مرد و زن مؤمن است، او ولیّ شما بعد از من است.»
بریده گفت: «رسول خدا دو گروه به یمن فرستاد: یکی به فرماندهی علی بن ابیطالب، و دیگری خالد بن ولید. و فرمود: اگر به هم پیوستید علی فرمانده لشکر است و اگر از هم جدا شدید، هر یک از شما جداگانه بر لشکر خود.
در یمن با بنی زبید برخوردیم، با آنان جنگیدیم و مسلمانان بر کافران پیروز شدند. جنگجویان کشته و زنان و کودکان به اسارت گرفته شدند، علی از غنیمتها کنیزی برگزید. خالد نامهای نوشت و از علی بدگویی کرد و همراه من فرستاد و فرمانم داد که او را بد گویم.
هنگامی که خدمت رسول خدا رسیدم، ناخشنودی را در چهرهاش دیدم. گفتم: ای رسول خدا! جایگاه پناهنده است. مرا با شخصی فرستادی و فرمانم به اطاعت از او دادی، به منظوری که مرا
1) العبر فی خبر من غبر: 3/318، وفیات: 668.
فرستادی، به انجام رسانیدم. فرمود: ای بریده! از علی بد مگو، علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ شما بعد از من است.
در حدیث دیگری به همین معنا، بریده گفت: «از کسانی بودم که به شدت دشمن علی بودند. هنگام سخن گفتن سرم را تا پایان صحبتم پایین میانداختم. سرم را به زیر انداختم و سخن گفتم و از علی بدگویی کردم تا فارغ شدم. سپس سرم را بالا بردم. دیدم رسول خدا چنان خشمی او را فراگرفته که هرگز مانندش را ندیدم، جز در جنگهای قریظه و بنی نضیر. پیامبر به من نگاه کرد و فرمود: «ای بریده! علی ولیّ شما بعد از من است، علی را دوست بدار، که او آنچه فرمانش دهند، انجام میدهد.» به پاخاستم در حالی که کسی از مردم را همچون علی دوست نداشتم.»
عبداللّه بن عطاء: «این حدیث را برای ابوحرب بن سوید بن غفله بازگفتم. گفت: عبداللّه بن بریده، این بخش از حدیث را از تو مخفی داشت: رسول خدا به او فرمود: ای بریده بعد از من نفاق ورزیدی؟»
در حدیث دیگری آمده است که فرمود:
«ای بریده، آیا علی را دشمن میداری؟» گفتم: آری. فرمود: او را دوست بدار، به درستی که سهم او در خمس بیش از آن است.»
«رسول خدا دو لشکر فرستاد. بر یکی علی ابن ابیطالب و بر دیگری خالد بن ولید را فرمانده قرار داد و فرمود: اگر جنگی بود، علی فرمانده مردم است.
علی کاخی را فتح کرد و برای خود کنیزی برگرفت. خالد بن ولید با من نامهای نوشت و از او بدگویی کرد. هنگامی که رسول خدا نامه را خواند، فرمود: «چه میگویی درباره مردی که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند؟» گفتم: پناه میبرم به خداوند از خشم الهی.»
رسول خدا لشکری به فرماندهی علی بن ابیطالب فرستاد. او در سفرش کاری انجام داد، چهار تن از یاران پیامبر پیمان بستند که کار او را به رسول خدا بازگویند.
چنین بودیم که هرگاه از سفری بازمیگشتیم، نخست خدمت رسول خدا میرسیدیم و بر او سلام میکردیم.
آنان بر پیامبر وارد شدند. مردی از آنان برخاست و گفت: ای رسول خدا علی چنین و چنان کرد، از او روی برگرداند. دومی برخاست و گفت: ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد. از او
روی برگردانید. سپس سومی برخاست و گفت: ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد، از او روی برگرداند. سپس چهارمی ایستاد و گفت: ای رسول خدا، علی چنین و چنان کرد. رسول خدا به طرف چهارمی آمد، در حالی که چهرهاش دگرگون شده بود و فرمود: «علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی را رها کنید، علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
«رسول خدا به سوی او آمد، در حالی که خشم در چهرهاش نمایان بود و فرمود: از علی چه میخواهید؟ که علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
همراه علی از مدینه به مکه مسافرت کردم، از او یک ناسازگاری دیدم. با خود گفتم: هرگاه بازگشتم و خدمت رسول خدا رسیدم، حتما از او بدگویی میکنم. بازگشتم و به حضور رسول خدارسیدم. از علی یاد و بدگویی کردم. رسول خدا به من فرمود: «هرگز این سخن را درباره علی مگو. علی ولیّ شما بعد از من است.»
رسول خدا علی ابن ابیطالب را به یمن فرستاد. از کسانی بودم که با او حرکت کردم. هنگامی که شتران صدقه را جدا کردم، از اوخواستیم که سوار آنها شویم و شتران خود را آسوده و راحت کنیم. در حالی که در میان شتران خود نابسامانی و پریشانی دیده بودیم، از آن کار خودداری کرد و گفت: همانگونه که برای مسلمانان سهمی دارند شما نیز سهمی دارید.
هنگامی که کار علی به پایان رسید و برای بازگشت از یمن حرکت کرد، مردی را بر ما فرمانده کرد و خود شتاب کرد و به حج رسید. وقتی حجّش را انجام داد، پیامبر به او فرمود: نزد یارانت بازگرد تا پیشاپیش آنان باشی. ما از جانشینی که بر ما قرار داد، چیزی خواستیم که علی ما را از آن منع کرد و آن را انجام داد. هنگامی که بازگشت، متوجه شد که بر شتران صدقه سوار شدهاند و جای پای سوارکار را دید. کسی را که فرمانده کرده بود، نکوهش و ملامت نمود. گفت: به خداوند سوگند اگر به مدینه رفتم، برای رسول خدا باز میگویم که چگونه بر ما سختگیری میکند و ما را در فشار میدهد.
هنگامی که به مدینه آمدیم، بامدادان خدمت رسول خدا رفتم تا آنچه را برایش سوگند یاد کرده بودم، انجام دهم. ابوبکر را دیدم که از خدمت پیامبر بازمیگشت. مرا که دید با من نشست و خوشآمدم گفت، از او پرسیدم و او از من پرسید و گفت: چه وقت بازگشتی؟ گفتم: دیروز برگشتم، با من نزد رسول خدا برگشت، وارد شد و به من گفت: این سعد بن مالک فرزند شهید است. گفت: او
را اجازت ده. وارد شدم و رسول خدا را تحیّت گفتم. ایشان مرا تحیّت داد و بر من سلام کرد. از خودم و خانواده پرسید و در این پرسش مبالغه فرمود. گفتم: ای رسول خدا، از علی جز سختی و بدرفتاری و سختگیری ندیدیم. رسول خدا کناره گرفت، در حالی که من آنچه را که از او دیدیم برمیشمردم، تا اینکه به میانه سخنم رسیدم. رسول خدا بر رانم زد چون نزدیک او بودم و فرمود: «سعدبن مالک فرزند شهید! بَس کن گفتارت را نسبت به برادرت علی، به خداوند سوگند، دانستهای که او در راه خداوند، سرسخت است.»
در دلم گفتم: مادرت به عزایت بنشیند سعدبن مالک! مگر نمیبینی تا امروز چیزی را که دوست نمیدارد، داشتم و نمیدانستم؟ لاجرم، به خداوند سوگند دیگر هرگز در نهان و آشکار، به بدی از او یاد نمیکنم.
با علی بن ابیطالب به یمن رفتم و او با من ناسازگاری کرد. نکوهش از علی را در مدینه آشکار کردم بطوری که شایع و فراگیر شد. پیش از ظهری وارد مسجد شدم که محل مراجعه مردم به پیامبر بود. رسول خدا نشسته بود. او به من نگریست تا اینکه نشستم. فرمود: ای عمروبن شاس، به یقین به من آزار رساندی. گفتم: به خداوند و به اسلام پناه میبرم از این که رسول خدا را بیازارم. فرمود: «آری هر کس مسلمانی را بیازارد، مرا آزرده است. و هر کس مسلمانی را بیازارد، خداوند عزوجل را آزرده است.»
گفتم: به خداوند پناه میبرم که شما را بیازارم. فرمود: آری، هر کس علی را بیازارد مرا آزرده است.
عمروبن شاس گفت: پیامبر فرمود: «هر کس علی را بیازارد به تحقیق مرا آزرده است.»
جابر گفت: پیامبر به علی فرمود: «هر که تو را بیازارد، مرا آزرده است. و هر که مرا بیازارد، خدا را آزرده است».
سعد بن وقاص گفت:
با دو مرد در مسجد نشسته بودیم که از علی بدگویی کردیم. رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش نمایان بود، آمد. از خشم ایشان به خداوند پناه جستم، فرمود: «شما را چه میشود و به من چکار دارید؟ به یقین هر کس علی را بیازارد مرا آزرده است.»
امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب در رحبه برای مردم خطبهای خواند و گفت: شخصی را به خداوند
سوگند میدهم، سوگندی اسلامی که روز غدیرخم در حالی که رسول خدا دست مرا گرفته بود، میفرمود: ای گروه مسلمانان آیا من نسبت به جان خودتان سزاوارتر نیستم؟ گفتند: آری، ای رسول خدا. فرمود: هر کس من مولای اویم علی مولای اوست. پروردگارا یاری کن هر کس که او را یاری کند و دشمن بدار هر کس او را دشمن بدارد، و یاری کن هر کس که او را یاری کند. و یاری مکن هر کس که او را یاری نکند.اینک هر که این سخن را از پیامبر شنیده، به پا خیزد.
حدود ده نفر به پا ایستادند و گواهی دادند، و گروهی کتمان کردند. آنان از دنیا نرفتند مگر اینکه کور شدند یا پیسی گرفتند.
«و دوست بدار هر کسی که او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر کسی که او را دشمن بدارد.»
گروهی در رحبه نزد علی آمدند و گفتند: سلام بر تو ای مولایمان. گفت: چگونه مولای شما باشم در حالی که قومی عرب هستید؟ گفتند: روز غدیرخم شنیدیم که رسول خدا میفرمود: هرکس من مولای اویم، این مولای اوست.
ریاح گفت: هنگامی که رفتند، دنبالشان رفتم، پرسیدم: اینان چه کسانی هستند؟ گفتند: افرادیاند از انصار که ابوأیوب انصاری در میان آنان است.
هنگامی که رسول خدا از حجةالوداع برمیگشت، اصحاب خود را از فرود آمدن پیرامون درختان نزدیک به هم در بطحاء نهی فرمود. سپس نزد آنها فرستاد و زیر آن درختها نماز خواند و بعد ایستاد و فرمود: «ای مردم! خداوند لطیف و آگاه مرا خبر داد که هیچ پیامبری فقط به اندازه نصف عمر پیامبر بعد از خودش عُمر میکند، و من گمان میکنم که بزودی به سرای دیگر دعوت شوم و اجابت کنم. از من و شما میپرسند شما چه میگوئید؟»
گفتند: گواهی میدهیم که ابلاغ و نصیحت و کوشش کردی، خداوند پاداش خیرت دهاد.
فرمود: «آیا گواهی نمیدهید که پروردگاری جز خداوند نیست و محمد بنده و پیامبر او است، و بهشت او حق، و جهنمش حق، و مرگ حق، و رستاخیز بعد از مرگ، حق است و قیامت بدون شک فرامیرسد، و خداوند هر کس را که در گورهاست برمیانگیزاند؟»
گفتند: آری، به آنها گواهی میدهیم.
گفت: پروردگارا گواه باش.»
سپس فرمود: «ای مردم خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان هستم، و از جان آنان به
ایشان سزاوارترم، هر کس من مولای او هستم، این مولای اوست. پروردگارا یاری کن هر کس او را یاری کرد، و دشمن دار هر کس که او را دشمن داشت.»
سپس فرمود: ای مردم! من بر شما پیشی میگیرم و شما در حوض بر من وارد میشوید، حوضی که عرضش بیش از فاصله چشم من تا صنعاء است. در آن به تعداد ستارگان دو جام سیمین است، از شما درباره ثقلین هنگامی که به آنجا میرسید، میپرسم. پس دقت کنید که بعد از من نسبت به آنان چگونه رفتارمی کنید. یادگار گرانسنگ بزرگتر، کتاب خداوند، وسیلهای است که یک طرفش به دست خداوند عزوجل و طرفی به دست شماهاست. پس به آن بیاویزید که گمراه نمیشوید و چایگزین نکنید، و دیگری عترتم - خانوادهام - میباشند. خداوند لطیف آگاه مرا خبر داد که این دو، از یکدیگر جدا نمیشوند تا اینکه بر حوض من وارد شوند.»(1)
شرح حالش
ابن منظور، از پیشوایان اهل سنت در حدیث، رجال و لغت است. شرح حالش را نوشته و او را مورد ستایش نیکویی قرار دادهاند.
ابن حجر گوید: «عمر طولانی کرد و کهنسال شد و حدیث گفت: حدیث بسیاری از او نقل کردند. شیفته تلخیص کتابهای ادبی طولانی شده، بود. در لغت کتابی به نام لسانالعرب گردآورد. به قضاوت طرابلس منصوب شد. ذهبی گفت: شیعهگری داشت، ولی رافضی نبود. در شعبان سال 711 درگذشت.»(2)ابن عماد گوید: قاضی منشی، جمالالدین، در مصر و دمشق حدیث گفت. تاریخ ابن عساکر را تلخیص کرد. نظم و نثر دارد، و شائبه تشیع در اوست.(3)
ابن شاکر گوید: «فاضل بود و تشیعی بدون رافضی بودن داشت، در مصر در زمینه انشاء خدمت کرد. سپس به قضاوت طرابلس منصوب شد، محفوظات بسیاری داشت و کتابهای بسیاری را مختصر نمود، دارای نظم و نثر است...»(4)
شرح حال او در الوافی بالوفیات، حسنالمحاضرة، بغیةالوعاة و کتابهای دیگر آمده است.
ولیالدین محمدبن عبداللّه عمری در سال 737 زنده بوده است.
«از عمران بن حصین که گفت: پیامبر فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن است. آن را ترمذی روایت کرده است.»(1)
شرح حالش
در کتابهای رجال، شرح حالی از او نیاوردهاند و سال وفاتش مشخص نشده است، اما بر کتابش (مشکاةالمصابیح) اعتماد کرده و بر آن شرحهای طولانی و مختصر بسیاری نوشتند. و نویسنده را توصیفهای نیکویی کردهاند. به عنوان مثال قاری در مقدمه المرقاة فی شرحالمشکاة گوید:
«کتاب مشکاةالمصابیح که مولای ما دانشمند علامه و دریای درک و فهم، آشکارکننده حقایق و توضیحدهنده مطالب دقیق، استاد تقی و نقی، ولیّ دین، محمدبن عبداللّه، خطیب تبریزی نگاشته، جامعترین کتاب در حدیثهای نبوی و سودمندترین مطالب از اسرار مصطفوی است...»
ظهیرالدین عبدالصمدبن نجمالدین محمودبن عبدالصمد حدیث را چنین روایت کرده است: «از عمران بن حصین که گفت: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(2)
تقی الدین علی بن عبدالکافی خزرجی متوفای سال 756 است.
استاد حسن زمان بن أماناللّه ترکمانی در سیاق روایتهای حدیث ولایت گوید:
« از بریده در روایتی دیگر رسیده: علی از من است و من از او هستم، از سرشت من آفریده شده و من از سرشت ابراهیم آفریده شدم. و من برتر از ابراهیم هستم، دودمانی همه پیوسته به هم، و خداوند شنوای داناست. ای بریده، آیا ندانستهای که حقّ علی بیش از کنیزی است که گرفت؟ او ولّیِ شما بعد از من است.
ابن جریر آن را در تهذیبالآثار نقل کرده و نزد او صحیح است. خطیب گفت: غیر از آن بدین معنی چیزی ندیدم.
گروهی از پیشوایان آن را آورده و بر آن اعتماد کردهاند، از آخرین آنان: سبکی و سیوطی... هستند.»(1)
شرح حالش
شرح حال او با بزرگداشت فراوان در بسیاری از کتابهای معتبر موجود است. مانند: الدررالکامنة فی أعیان المائة الثامنة: 3/63؛ النجومالزاهرة فی محاسن مصر و القاهرة: 10/318؛ شذراتالذهب فی أخبار من ذهب: 6/180؛ بغیةالوعاة فی طبقات اللغویین و النحاة: 342؛ طبقاتالشافعیة الکبری: 6/146-227.
صلاحالدین خلیل بن ایبک بن عبداللّه، متوفای سال 764 است.
در شرح حال حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام چندین فضیلت به نقل از صحابه نقل کرده است، از جمله:
«از ابن عباس: رسول خدا فرمود: تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی.»(2)
شرح حالش
صفدی دانشمندی باجلالت، موّرخی مورد اعتماد و بزرگ است. شرح حالش در مشهورترین کتابهای شرح حال و تاریخ او با اوصافی نیکو آمده است، از جمله: الدررالکامنة فی اعیان المائة الثامنة: 2/87؛ النجوم الزاهرة فی محاسن مصر و القاهرة: 11/19؛ طبقات الشافعیة الکبری: 6/94؛ شذرات الذهب: 6/200؛ البدرالطالع: 1/243؛ البدایة و النهایة: 14/303.
حافظ ابن حجر در شرح حال او گوید:
به واسطه او، از اساتیدش: ذهبی، ابن کثیر، حسینی و افرادی دیگر حدیث شنیدند.
ذهبی گوید: ادیب، زبردست، در علوم مختلف شرکت کرد و در انشاء پیشرفت نمود و
گردآوری و تألیف کرد.
همچنین گوید: از من حدیث شنید و من از او حدیث شنیدم. دارای تألیفها و کتابها و بلاغت است.
در المعجم المختص گوید: امام، عالم، ادیب، دارای بلاغت کامل، در جستجوی دانش بود و در فضیلتها مشارکت داشت، و در نامهنگاری سرآمد بود، حدیث را خواند، گردآوری و تألیف کرد. دارای تألیفها و کتابها و بلاغت است.
سبکی در الطبقات شرح حالش را آورده است.
حسینی گوید: در مکارم اخلاق و رفتارهای پسندیده، تمام و کمال بود.
ابن کثیر گوید: نزدیک به دویست جلد کتاب نوشت.
ابن سعد گفت: از بازماندههای رؤسای برگزیده بود...»
اسماعیل بن عمربن کثیر دمشقی، متوفای سال 774 است.
حدیث فضیلتهای دهگانه ویژه امیرالمؤمنین علیهالسلام را، از ابویعلی موصلی، از عمروبن میمون، از ابن عباس روایت کرده که یکی از آنها چنین است: «و رسول خدا به او فرمود: تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی.»(1)
سپس حدیث ولایت را از چند نفر از بزرگان با اسنادهایش و با تحریف بعضی لفظهای حدیث روایت کرده است. درباره سند بعضی از آنها سخن گفته و درباره بعضی دیگر سکوت کرده است. متن کامل روایتش را نقل میکنیم:
حاکم و دیگران، از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از بریده بن حصیب که گفت: با علی به جنگ یمن رفتم، از او ناسازگاری دیدم. خدمت رسول خدا رسیدم. از علی یاد کردم و از او بد گفتم. دیدم چهره رسول خدا دگرگون میشود، فرمود: ای بریده، آیا من نسبت به جان مؤمنان سزاوارتر نیستم؟ گفتم: آری، ای رسول خدا. فرمود: هر کس من مولای اویم، علی هم مولای اوست.
امام احمد از ابن نمیر، از أجلح کندی، از عبداللّه بن بریده، از پدرش بریده که گفت: رسول
1) البدایة و النهایة: 7/338.
خدا دو گروه به یمن فرستاد: یکی به فرماندهی علی بن ابیطالب و دیگری خالد بن ولید. و فرمود: اگر به هم رسیدید، علی بر همه فرمانده باشد. و اگر جدا شدید، هر یک بر لشکریانش.
با بنی زبید از مردم یمن برخوردیم و جنگیدیم. مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند، جنگجویان را کُشتیم و زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم. علی از میان اسیران زنی را برای خودش برگزید. خالدبن ولید به وسیله من نامهای برای رسول خدا نوشت و او را از این جریان آگاه کرد. هنگامی که خدمت رسول خدا رسیدم، نامه را دادم. برایشان خوانده شد، خشم را در چهره رسول خدا دیدم.
گفتم: ای رسول خدا، این جایگاه پناهنده است، مرا با مردی فرستادی و فرمانم دادی اطاعتش کنم. من امر شما را انجام دادم.
رسول خدا فرمود: علی را دشنام مده که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.
(احمد گوید:) این جملهای ناشناخته است، و أجلح شیعه است، و مانند این روایت اگر از چنین شخصی به تنهایی رسیده باشد، پذیرفته نمیشود، و افراد ضعیفتری از او پیروی کردهاند. واللّه أعلم
همچنین احمد و حسن بن عرفة آن را از أعمش روایت کردهاند.
نسائی آن را از أبوکریب، از أبومعاویه روایت کرده است.
وقتی خدمت رسول خدا برگشتم، او را از کار علی آگاه کردم. من علی را دشمن میداشتم.
فرمود: ای بریده، آیا علی را دشمن میداری؟
گفتم: آری.
فرمود: او را دشمن مدار و دوست بدار، زیرا که سهم او از خمس، بیش از این است.
بخاری در صحیح، آن را به تفصیل از بندار، از روح روایت کرده است.
نمیداشتم. و مردی از قریش را تنها برای دشمنی با او، دوست داشتم. آن مرد به فرماندهی گروهی فرستاده شد. او را بر پایه دشمنی با علی همراهی کردم. اسیرانی گرفتیم، و برای رسول خدا نوشتیم کسی را برای جدا کردن خُمس آن برایمان بفرست. علی را نزد ما فرستاد.
در میان اسیران زنی از بهترین اسیران بود. خمس را جدا و تقسیم کرد. در حالی که آب از سرش میچکید بیرون آمد. گفتم: این چیست ای ابوالحسن؟ گفت: زنی که در میان اسیران بود، ندیدید؟ با او آمیزش کردم.
آن مرد جریان را برای رسول خدا نوشت. گفتم: مرا بفرست. مرا به عنوان تصدیقکننده فرستاد. نامه را که میخواندم میگفتم: راست گفت. پیامبر نامه و دستم را گرفت و فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری.
فرمود: او را هرگز دشمن مدار، و اگر دوستش میداشتی، دوستی خود را نسبت به او بیشتر کن، سوگند به کسی که جانم در دست اوست، سهم خاندان علی در خمس، برتر از یک کنیز است.
پس از کلام رسول خدا کسی را بیش از علی دوست نمیداشتم.
عبداللّه گفت: سوگند به خدایی که غیر از او خدایی نیست، در این حدیث میان من و سخن پیامبر کسی غیر از پدرم بریده واسطه نیست.
این حدیث را افراد دیگری از ابوالجواب، از یونس بن ابو اسحاق، از پدرش، از براء بن عازب، به همان گونه روایت بریده بن حصیب، روایت کردهاند. و این ناشناخته است.»(1)
شرح حالش
شرح حال ابن کثیر، در بسیاری از مصدرهای معتبر همراه بزرگداشت و تقدیر آمده است، از جمله: المعجمالمختص، نوشته ذهبی: 74؛ الدررالکامنة فی أعیان المائة الثامنة، از ابن حجر عسقلانی: 1/399؛ طبقاتالشافعیة، اثر ابن قاضی شهبة: 2/113؛ طبقات الحفاظ، از سیوطی: 529؛ طبقات المفسرین، از داودی مالکی: 1/110؛ النجومالزاهرة، از ابن تغری بردی: 11/123؛ شذرات الذهب: از ابن عماد: 6/231؛ البدرالطالع، از شوکانی: 1/153.
برای اختصار، به خلاصهای از شرح حالش در طبقات المفسرین بسنده میکنیم:
«اسماعیل بن عمر بن کثیر... پیشوای دانشمندان و حافظان، ستون و پایه اهل معانی و الفاظ. استادش ذهبی در المعجم المختص او را چنین یاد کرده است:
1) البدایة و النهایة: 7/344-346.
فقیه در رشتههای مختلف، محدّث با دقت، و مفسّر نقدکننده. شاگردش حافظ شهابالدین گوید: در میان تمام کسانی که به حضورشان رسیدیم، متن حدیثها را بیشتر حافظ و نگهدارنده بود، و به نقل و رجال و صحیح و نادرست آنها شناساتر بود، همردیفان و استادان او به این مطلب معترف بودند. با اینکه بسیار نزد او میرفتم اما همواره از او بهره میگرفتم.
دیگری هم گوید: نسبت به استاد تقیالدین ابن تیمیه ویژگی خاصی داشت و از او پشتیبانی میکرد، و در بسیاری از رأیهایش پیرو او بود...»
این حدیث را به این لفظ روایت کرده است:
«ابوداود طیالسی از أبوعوانة، از .ابوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت: رسول خدا به علی فرمود: تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی.»(1)
شرح حالش
در معجمالمؤلفین آمده است:
«محمدبن ابی بکر تلمسانی أنصاری، حوالی سال 676 زنده بود، فاضل است. از آثارش: وصف مکة و المدینة و بیتالمقدس المبارک.»(2)
نورالدین علی بن ابی بکر قاهری متوفای سال 807، حدیث ولایت را از پیشوایان حدیث با لفظها و اسنادهای گوناگون نقل کرده است:
«1) بریده که گفت: رسول خدا ما را با لشکری فرستاد و علی را فرمانده ما کرد، وقتی بازگشتم پرسید فرمانده خود را چگونه یافتید؟ یا من یا دیگری از او شکایت کردیم. سرش را بالا آورد، و من مردی سربه زیر بودم. ناگهان دیدم چهره پیامبر قرمز شد و میفرمود: هر کس من ولیّ او هستم علی ولیّ اوست.
گفتم: هرگز شما را درباره او ناراحت نمیکنم.
بزّار آن روایت کرد، و رجالش، رجال صحیح است.»(1)
«2) از وهب بن حمزة که گفت: علی را به سوی مکه همراهی کردم، از او چیزی که دوست نداشتم دیدم. گفتم: اگر بازگشتم، سوگند که شکایت تو را به رسول خدا میکنم. هنگامی که بازگشتم و رسول خدا را ملاقات کردم، گفتم: از علی چنین و چنان دیدم. فرمود: این را هرگز مگو، او بعد از من سزاوارترین مردم نسبت به شما است.
طبرانی آن را روایت کرده است و در آن دکین وجود دارد که ابن ابی حاتم او را نام برده و کسی تضعیفش نکرده است، و دیگر رجالش ثقه به شمار آمدهاند.»(2)
«3) بریده ابن حصیب گفت:علی را چنان دشمن داشتم که هرگز کسی را آنچنان دشمن نمیداشتم. و مردی از قریش را دوست داشتم تنها بر پایه دشمنی او با علی رضی اللّه عنه. آن مرد به فرماندهی لشکری فرستاده شد، او را همراهی کردم فقط به جهت دشمنی او با علی رضی اللّه عنه. اسیرانی گرفتیم، آن شخص برای رسول خدا نوشت که: کسی را برای جدا کردن خمس آن برایمان بفرست. علی آمد و خُمس را جدا و تقسیم کرد. آنگاه بیرون آمد در حالی که از سرش آب میچکید. گفتیم: این چیست ای ابوالحسن؟ گفت: مگر کنیزی که میان اسیران بود، ندیدید؟ من خمس را جدا و تقسیم کردم، او در خمس قرار گرفت، سپس از آنِ خانواده پیامبر شد، سپس به خاندان علی رسید، و با او در آمیختم.
آن مرد جریان را برای پیامبر خدا نوشت. گفتم: مرا به عنوان تصدیقکننده بفرست.
نامه را در محضر پیامبر میخواندم و میگفتم راست گفت. پیامبر، دستم و نامه را گرفت و فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: هرگز او را دشمن مدار، و اگر دوستش میداشتی، بیشتر دوست بدار. سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، پس از کلام رسول خدا، کسی از مردم را چون علی دوست نمیداشتم.
عبداللّه ابن بریده گفت: سوگند به خداوندی که جز او نیست، در این حدیث، میان من وپیامبر جز پدرم بریده کسی واسطه نیست.
هیثمی گوید: بخشی از آن در صحیح است، احمد آن را روایت کرده و رجالش رجالی صحیح هستند، غیر از عبدالجلیل بن عطیه که ثقه است و به شنیدن آن تصریح کرده است و در او سستی وجود دارد.
با بنی زبید از مردم یمن برخوردیم و جنگیدیم. مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند. جنگجویان را کُشتیم و زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم. علی از اسیران زنی را برای خود برگزید. بریده گفت: خالدبن ولید همراه من نامهای به رسول خدا نوشت و این جریان را به حضرتش خبر داد. هنگامی که نزد پیامبر رسیدم، نامه را دادم، برای ایشان خوانده شد، خشم را در چهره رسول خدا دیدم. گفتم: ای رسول خدا این جایگاه پناهنده است، مرا با مردی فرستادی و فرمانم دادی او را اطاعت کنم، به آنچه فرستاده شده بودم عمل کردم.
رسول خدا: علی را دشنام مده، که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.
هیثمی گوید: ترمذی بطور مختصر آن را روایت کرده است. احمد و بزار هم آن را به اختصار روایت کردهاند، در طریق روایت آن أجلح کندی است که ابن معین و دیگران، او را ثقه شمردهاند و گروهی او را ضعیف دانستهاند. و بقیه رجال احمد، رجال صحیح میباشند.
به مدینه رفتم و وارد مسجد شدم، در حالی که رسول خدا در خانهاش بود و افرادی از اصحابش بر دَرَ خانهاش بودند.
گفتند: ای بریده چه خبر؟
گفتم: خیر است، خداوند بر مسلمانان فتح کرد.
گفتند: برای چه اینجا آمدی؟
گفتم: کنیزی که علی از خمس برگرفت. آمدم که این خبر را به پیامبر بدهم.
گفتند: پیامبر صلی اللّه علیه و سلم را باخبر کن، او از چشم پیامبر صلی اللّه علیه و سلم فرومیافتد.
این در حالی بود که رسول خدا سخنش را میشنید. خشمگین بیرون آمد و فرمود: چه میپندارند مردمانی که از علی میکاهند؟ هر کس علی را بکاهد مرا کاسته، و هر کس از علی جدا شود از من جدا شده است، علی از من است و من از او هستم، از سرشت من آفریده شده و من از
سرشت ابراهیم آفریده شدهام، و من از ابراهیم برترم، خاندانی که همه به هم پیوستهاند و خداوند شنوا و داناست.
ای بریده! مگر ندانستهای که حقّ علی بیش از کنیزی است که برگرفته، و او ولیّ شما بعد از من میباشد؟
گفتم: ای رسول خدا، سوگند به یاران شما که دست خود را باز کنی و بار دیگر بر اساس اسلام با من بیعت نمایی.
از او جدا نشدم تا اینکه بر اساس اسلام با او بیعت کردم.
هیثمی گوید: آن را طبرانی درالمعجم الاوسط روایت کرده است و در آن گروهی هستند که آنان را نمیشناسم، گروهی حسین الأشقر را ضعیف دانستهاند، اما ابن حبان او را ثقه شمرده است.
بریده گفت: من از دشمنترین مردم نسبت به علی بودم. مردی از لشکر خالدبن ولید آمد، و یادآوری کرد که او از خمس کنیزی گرفته است. گفت: این چیست؟ سپس دیگری و دیگری آمد و این خبر پی در پی رسید. خالد مرا خواست و گفت: ای بریده، کاری را که انجام داد دیدی. با نامهام به سوی رسول خدا رهسپار شو. نامه را برایشان نوشت و با آن حرکت کردم تا بر رسول خدا وارد شدم. با دست چپ نامه را گرفت. همانگونه که خداوند عزوجل فرمود، نه میخواند و نه مینوشت، من هنگام سخن گفتن سرم را به زیر میانداختم تا کارم به پایان رسد. سرم را به زیر انداختم و سخن گفتم و علی را دشنام دادم تا سخنم به پایان رسید، سپس سرم را بالا آوردم. دیدم رسول خدا خشمگین شده است، خشمی که جز روز جنگ قریظه و بنی النضیر آنچنان خشمگین نشده بود، به من نظر افکند و فرمود: ای بریده، علی را دوست بدار، او تنها آنچه بدان فرمان داده میشود انجام میدهد.
به پا خاستم در حالی که کسی از مردم را بیشتر از علی دوست نمیداشتم.
هیثمی گوید: طبرانی آن را درالمعجم الأوسط روایت کرده است و در آن افراد ضعیفی هستند که ابن حبان آنان را ثقه دانسته است.
خدا، سرسختترین فرد است. آن را احمد روایت کرد.
ای عمرو! به خداوند سوگند مرا آزردی، گفتم: ای رسول خدا! از آزار شما به خداوند پناه میبرم.
فرمود: آری، هر کس علی را بیازارد، مرا آزرده است.
آن را احمد و طبرانی به اختصار روایت کردند. بزار به طور خلاصهتر از آن، و رجال احمد ثقه هستند.
گفت: به خدا نه.
فرمود: پس چرا آنچه را که به من رسیده است میگویی؟
گفت: از دشمنی با او خودداری نمیکنم.
رسول خدا خشمگین شد به طوری که خشم در چهرهاش دیده شد. سپس فرمود: هر کس او را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته، و هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد خداوند متعال را دوست داشته است. آن را بزار روایت کرده است و در آن افرادی است که با وجود ضعفشان ثقه به شمار آمدهاند.
از من چه میخواهید؟ هر کس علی را بیازارد مرا آزرده است.
آن را ابویعلی و بزار به اختصار روایت کردهاند. رجال ابویعلی رجال صحیح هستند غیر از
محمود بن خداش و قنان که این دو تن، ثقه هستند.»(1)
شرح حالش
ابن حجر گوید: «او نیکوکار، خوشخوی، سلیمالفطره... بود.»
برهان حلبی گوید: «از نیکویان قاهره بود.»
تقی فاسی گوید: «حافظ متنها و نوشتههای بسیار، صالح و نیکوکار بود.»
افقهی گوید: «امام، عالم، حافظ، زاهد، متواضع، دوستدار مردم، عابد، تنگدست و پرهیزکار بود.»
سخاوی گوید: «در دین، تقوا، زهد، خواستار دانش، عبادت و وردها شگفتانگیز بود. ستایش از دینداری، پارسایی، تقوا و مانند آن نسبت به او بسیار زیاد است و در این زمینه مورد اتفاق همگان است.»
نیز بنگرید: الضوءاللامع: 5/200؛ البدرالطالع: 1/44؛ طبقاتالحفاظ: 541؛ حسنالمحاضرة: 1/362؛ شذرات الذهب: 7/70؛ و دیگر کتابها.
صارمالدین ابراهیم بن محمد بن دقماق قاهری متوفای سال 809.این حدیث را از ابن عباس با این لفظ روایت کرده است: «تو ولّیِ هر مؤمن بعد از من هستی.»(2)
شرح حالش
در بارهاش بنگرید: الضوءاللامع: 1/145؛ أبناءالغمر: 6/16؛ حسنالمحاضرة: 1/556؛ شذرات الذهب: 7/80.؛ المنهل الصافی: 1/120.
خلاصه گفته سخاوی در کتاب الضوء اللامع چنین است:
«ابراهیم بن محمد بن دقماق، صارمالدین قاهری حنفی، مورخ سرزمین مصر در دوران خودش. استادمان در معجمش گوید: حدود سال هفتصد و پنجاه متولد شد، تاریخ را مورد توجه
قرار داد و بسیاری از آن را با خط خودش نوشت، تاریخالاسلام، تاریخالأعیان، طبقات الحنفیة، و غیر از آنها را نوشت. در همنشینی و سخنان خندهآور نیکو، در دوستی خوب بود و از مردم بسیار اندک بدگویی میکرد.
در خبررسانی از عبارت ساده بهره میگرفت، در پایان کار به فرمانروایی دمیاط منصوب شد، ولی ماندنش در آنجا به درازا نکشید و به قاهره بازگشت و همانجا در ذیحجه سال 809 درگذشت.
سخاوی گوید: او یکی از کسانی است که استادمان در خبررسانی بر او اعتماد کرده است.
تاریخ را دوست داشت، و نوشتههایش در این زمینه بسیار خوب و مفید و اطلاعش در این مورد بسیار و باورش نیکو است. در گفتهاش و نوشتهاش ناسزا نیست.
مقریزی گفت: به تاریخ روی میآورد، بطوری که نزدیک به دویست کتاب در این موضوع و موضوعهای دیگر خودش نوشت. تاریخی بزرگ بر پایه سالها و دیگری براساس حروف نوشت...»
تقیالدین محمدبن احمد بن علی حسینی مکی مالکی متوفای سال 832 است.
استاد حسن زمان ترکمانی حدیث را از کتاب او (العقدالثمین فی تاریخ البلد الأمین) روایت کرده است.(1)
شرح حالش
شرح حال او را بنگرید: الضوءاللامع: 7/18؛ شذرات الذهب: 7/199؛ البدرالطالع: 2/114؛ إنباءالغمر بأبناءالعمر: 8/187.
سخاوی گوید: «در مکه زاده شد و در آنجا و در مدینه زندگی کرد، به قاهره و دمشق و یمن وارد شد. و شمار اساتیدش در سماع حدیث و اجازه به پانصد نفر رسیده اند. به دانش حدیث توجه کاملی کرد و بسیار نوشت و مردم از آنها بسیار بهرهمند شدند و استفاده کردند و از او بهرهها گرفتند. در مکه و مدینه، قاهره، دمشق و یمن، از بخشی از روایتها و نوشتههایش سخن گفت. بزرگان از او حدیث شنیدند. ید طولایی در حدیث، تاریخ سیرهها و حفظ گستردهای داشت. پیشوا، علامه، فقیه، حافظ نامها و کنیهها بود. آشنایی کامل به اسانید و شهرها داشت. در حدیث، تاریخ، فقه و
1) القول المستحسن فی فخرالحسن: 214.
اصولش ید طولایی داشت. در سرزمین حجاز فایده علمی میرساند و دانشمند آن بود...»
شهابالدین احمدبن ابی بکر بن اسماعیل، متوفای سال 840 حدیث را چنین روایت کرده است: «از ابن عباس که رسول خدا به علی فرمود: تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی.
ابوداود طیالسی به سندی صحیح آن را روایت کرد.»(1)
شرح حالش
سیوطی گوید: «بسیار شنید و به دانش توجه کرد. تألیف و تخریج کرد. در محرم سال 840 درگذشت».(2)
سخاوی گوید: «بسیار بر سکون، تلاوت، عبادت، و گرد آمدن با مردم و اقبال بر نسخهها اشتغال داشت.»(3)
ابن حجر عسقلانی گوید: «در بزرگسالی ملازم استادمان عراقی شد، از او بسیار شنید، سپس در حیات استادمان ملازم من شد. از من لسانالمیزان و النکت علی الکاشف را نوشت و نوشتههای بسیاری را به سماع بر من روایت کرد... زوائدالمسانیدالعشرة را نگاشت...»(4)
ابن عماد نیز در کتاب شذرات، شرح حالی به همین گونه آورده است.
بدرالدین محمودبن احمدبن موسی حنفی، به سال 855 درگذشت.
کلام پیامبر به علی را آورده: «تو از من هستی و من از تو هستم.» و در شرح آن گوید:
«این حدیث را ترمذی از حدیث عمران بن حصین با این لفظ نقل کرده است: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
سپس گوید: نیکوی نشناختهای است که آن را فقط از طریق جعفربن سلیمان میشناسیم.
ابوالقاسم اسماعیل بن اسحاق بن ابراهیم بصری آن را در فضائل الصحابة بطور مفصل از حدیث بریده آورده است. پیامبر به من (بریده) فرمود: علی را هرگز دشنام مده. علی از من است و من از او هستم.»(1)
شرح حالش
در فقه، حدیث، تاریخ، تفسیر و دیگر دانشها عالم بزرگی است.
بزرگان شرح حالش را آورده و او را ستودهاند.از جمله این کتابها است: الضوءاللامع: 10/131؛ البدرالطالع: 2/294؛ حسنالمحاضرة: 1/473؛ شذرات الذهب: 7/287؛ الجواهر المضیة فی طبقات الحنیفة: 1/165.
سخاوی شرح حال مفصلی از او آورده است، اساتید و درسهایی که نزد آنان آموخته و مسافرتها و منصبهای دولتی او را ذکر کرده است. خلاصه گفتهاش چنین است:
«امام، عالم، علامه، دانا به صرف و عربی و غیر آن، حافظ تاریخ و زبان، که آنها را بسیار به کار میگرفت، شرکتکننده در دانشها، دارای نظم و نثری که نسبت به آنها جایگاه والایی داشت، از مطالعه و نوشتن خسته نمیشد، حدیث گفت، فتوا داد، تدریس کرد، بزرگان هر مذهب دسته دسته از او بهره گرفتند، بلکه گروههای دیگر هم از او دریافت کردند. من هم از کسانی بودم که دانشهایی بر او خواندم، همواره ملازم گردآوری و نوشتن بود تا اینکه درگذشت.»
شمسالدین أبوالبرکات، محمدبن احمد دمشقی، متوفای سال 871 این حدیث را در کتاب خود، از ابن عباس، ضمن حدیث فضائل دهگانه با این لفظ روایت کرده است:
«تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی، بدان که تو جانشین منی.»(2)
حدیث بریده را هم با دو لفظ روایت کرده و گوید: «امام احمد آنها را نقل کرد.»(3)
شرح حالش
خلاصه شرح حالی که سخاوی از او آروده است:
«در حدود 780 در دمشق متولد و همانجا ساکن شد. قرآن را حفظ کرد، فقه آموخت و حدیث شنید. نظم را برگزید و بسیار به نیکویی گفت، سیره نبوی را برای علاء مغلطای در بیش از هزار بیت به نظم درآورد و آن را منحةاللبیب فی سیرة الحبیب نامید. تحفةالظرفاء فی تاریخ الملوک و الخلفاء را نگاشت، و کتابهای حدیثی بسیاری با خط خودش نوشت. در مسجد جامع دمشق سخنرانی کرد، و به عبادت روی آورد و بخشی از نظم و آثار دیگر خود را بازگو کرد.
از کسانی که درباره او نوشتهاند، ابوالعباس مجدلی واعظ است، ابن خطیب ناصریه هم در تاریخش، مقداری از نظم او را نقل و او را امام، فاضل و عالم توصیف کرده است. در دمشق او را ملاقات کردم و درباره او نگاشتم و مقداری از نظمش را نوشتم، بلکه بخشی از روایتهایش را بر او خواندم و در مجموع نیکو بود.»
شمسالدین محمدبن یوسف متوفای سال 942 است. حدیث را در سیره خود چنین روایت کرده است:
«1) ابوداود طیالسی، حسن بن سفیان و أبونعیمدر فضائل الصحابه، از عمران بن حصین روایت کردهاند که رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
«2) دیلمی از علی روایت کرد که رسول خدا به بریده فرمود: ای بریده، علی ولیّ شما بعد از من است، پس علی را دوست بدار، او آنچه را فرمان داده میشود، انجام میدهد.»
«3) خطیب و رافعی از علی روایت کردند که رسول خدا به او فرمود: از خداوند پنج چیز برایت درخواست کردم، چهارتا را عطا کرد و یکی را از من بازداشت. از او تقاضا کردم و درباره تو عطا فرمود اینکه نخستین کسی هستی که روز قیامت زمین از او میشکافد، تو با من هستی و پرچم حمد را بر دوش داری. و به من فرمود که تویی ولیّ مؤمنان بعد از من.»
1) این صحیح است. البته در مصدر آمده است: عمر
ترمذی روایت کرده و گوید نیکوی ناآشناست،
شرح حالش
خلاصه گفته شعرانی چنین است:
«او عالم، صالح، دارای علمهای گوناگون است. سیره نبوی را با گردآوری از یک هزار کتاب نوشت. مردم به نوشتهاش روی آوردند چون پیش از کسی به آن گونه ننوشته بود. او هرگز ازدواج نکرد و مجرّد بود، منطقی شیرین، و سیمایی ترسناک داشت. بسیار روزهگیر و نمازخوان بود. شبهایی چند نزد او بودم، دیدم فقط اندکی میخوابد. مالی از فرمانداران و یارانشان نمیپذیرفت و از خوراکهایشان نمیخورد.»(2)
همچنین ستایش نیکویی از او در این کتابها مییابید: خلاصةالأثر: 4/239؛ ریحانةالألباء: 2/27؛ معجمالمؤلفین: 12/131.
عبدالحق سیفالدین بن سعداللّه حنفی، متوفای سال 1052 است. این حدیث را در شرح بر المشکاة به گونه خطیب تبریزی روایت نموده است.(3)
شرح حالش
شرح حال او را در کتابهای شرح حال دانشمندان هند و غیر آن مییابید، بطور مثال: سبحةالمرجان به ذکر علماء هندوستان: 52؛ أبجدالعلوم: 900؛ نزهةالخواطر: 5/201.
در کتاب آخری چنین امده است: «او استاد، امام، دانشمند، علامه، محدّث، فقیه، شیخ الاسلام، داناترین دانشمندان برجسته، پرچمدار دانش و عمل میان استادان گرامی، نخستین کسی است که علم حدیث را در هند گسترش داد، هم با تألیف و هم با تدریس...»
عبدالملک بن حسین مکّی، متوفای 1111 این حدیث را در شمار فضائل امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت کرده و چنین گوید:
«حدیث سی و ششم:
از براءبن عازب که گفت: در سفری خدمت پیامبر بودیم. در غدیرخم فرود آمدیم، در میان ما برای نماز جماعت آواز داده شد، برای رسول خدا زیر درختی آماده شد. حضرتش نماز را برپا داشت و دست علی را گرفت و فرمود: آیا نمیدانید که من نسبت به مؤمنان از جانشان برتر هستم؟ گفتند: آری.
فرمود: هر کس من مولایش هستم، علی مولای اوست. پروردگارا یاری نما هر کس او را یاری نماید و دشمن بدار هر کس او را دشمن دارد، و پیروزی دِه هر کس او را پیروزی ده، و سرافکنده فرما هر کس او را یاری نکند و به هر سو که او چرخید، حق را با او بچرخان.»
احمد بر این روایت در المناقب افزوده است: «ودوست بدار هر کس که او را دوست داشت، و دشمن بدار هر کس او را دشمن داشت.»
این حدیث را بیش از هیجده صحابی روایت کردهاند.
پس از این جریان، عمربن خطاب با علی بن ابیطالب روبرو شد، به او گفت: گوارایت باد ای فرزند ابوطالب، که در هر حال، مولای هر مرد و زن مؤمن شدی.
از سالم نقل است که به عمر گفته شد: نسبت به علی به گونهای رفتار میکنی که نمیبینیم نسبت به دیگری اصحاب رسول خدا رفتار نمایی. گفت: او مولای من است.
از عمر نقل شده است هنگامی که دو عرب روستایی در نزاعی نزد او آمدند، به علی گفت: میانشان قضاوت کن ای ابوالحسن. علی میان آن دو قضاوت فرمود. یکی از آن دو گفت: این میان ما قضاوت کند؟ عمر به طرف او جست و گریبانش را گرفت و گفت: وای بر تو، آیا میدانی این کیست؟ این مولای من و مولای هر مؤمن است، و هر کس که او مولایش نباشد، مؤمن نیست.
و از او نقل است که مردی در مسألهای با او منازعه کرد، به او گفت: این که نشسته است میان
من و تو حَکَم باشد - و به علی بن ابیطالب اشاره کرد - آن مرد گفت: این شکم بزرگ؟ عمر از جایش بلند شد، گریبان او را گرفت، از زمین بلند کرد و به زمین زد و گفت: آیا میدانی چه کسی را کوچک دانستی؟ او مولای من و مولای هر مؤمن یا مسلمان است. ابنالسمّان آنها را نقل کرد.
عصامی گوید: غدیرخم جایی میان مکه و مدینه در جُحفه و یا نزدیک آن است، درسمت راست کسی که به مدینه میرود.
حدیث سی و هفتم:
از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی فرستاد. علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگرفت. این کار او را ناخوشایند دانستند. چهار نفر از اصحاب پیامبر با هم پیمان بستند و گفتند: هنگامی که رسول خدا را دیدیم، او را از کار علی آگاه میکنیم.
مسلمانان که از سفری بازمیگشتند، نخست خدمت رسول خدا میرسیدند، بر ایشان سلام میکردند، سپس به خانه خود میرفتند.
لشکر که بازگشت، بر رسول خدا سلام کردند، یکی از چهار نفر به پاخاست و گفت: ای رسول خدا آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ حضرت از روی گردانید. سپس دومی بلند شد و همان را گفت و از او روی گردانید، سپس نفر سوم ایستاد و همان گونه سخن گفت. از او روی برگردانید. سپس چهارمی بلند شد و سه مرتبه سخن را تکرار کرد. رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد به سوی او آمد و فرمود:
از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
ترمذی، ابوحاتم و احمد آن را نقل کردند.
حدیث سی و هشتم:
از بریده بن حصیب که گفت: رسول خدا لشکری فرستاد و مردی را فرمانده آن قرار داد و من در آن لشکر بودم، اسیرانی به دست آوردیم. آن مرد به رسول خدا نوشت: کسی را برایمان بفرست که خمس آن را جدا کند. علی را فرستاد. در میان اسیران، کنیزی از بهترین کنیزان بود. خمس را جدا کرد و تقسیم نمود. بیرون آمد در حالی که قطرات آب از سرش سرازیر بود. گفتیم: ای ابوالحسن این چیست؟ گفت: مگر کنیزی که در میان اسیران بود، ندیدید؟ من تقسیم و تخمیس کردم، او در میان خمس قرار گرفت، سپس از آنِ خاندان پیامبر قرار گرفت، سپس از خاندان علی شد، با او در آمیختم.
آن مرد جریان را برای پیامبر نوشت.
به آن مرد گفتم: مرا برای تصدیق این جریان بفرست و او مرا فرستاد.
بریده گفت: شروع کردم به خواندن نامه و میگفتم راست گفت. پیامبر دستم و نامه را گرفت و به من فرمود: علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: او را دشمن مدار. و اگر دوستش میداشتهای، بیشتر دوست بدار. سوگند به کسی که جانم در دست اوست، سهم آل علی در خمس والاتر از یک کنیز است.
بریده گفت: پس از کلام رسول خدا کسی از مردم را بیش از علی دوست ندارم.
و در روایتی است: علی را دشنام مده، او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است.
امام احمد بن حنبل آنها را نقل کرد.
حدیث سی و نهم:
از بریده: «هر کس من ولیّ او هستم، پس علی ولیّ اوست.» ابوحاتم آن را نقل کرد.
حدیث چهلم:
نیز از بریده که گفت: رسول خدا فرمود: «هنگامی که خداوند، اولین و آخرین را روز قیامت گرد میآورد، و صراط را بر پل جهنم نصب کند، کسی از آن نمیگذرد مگر همراهش گواهینامهای به ولایت علی ابن ابیطالب باشد.» آن را حاکمی نقل کرد.
حدیث چهل و یکم:
از ابن مسعود که گفت: من دیدم رسول خدا دست علی را گرفت و فرمود: «این ولّیِ من است و من ولّیِ او هستم. هر کس او را یاری کند، یاریش میکنم و دشمن میدارم هر کس با او دشمنی کند.» آن را حاکمی نقل کرد.
و از أبوصالح که گفت: هنگامی که مرگ ابن عباس فرارسید گفت: پروردگارا من به ولایت علی بن ابیطالب به تو تقرّب میجویم. احمد آن در المناقب نقل کرد.»(1)
شرح حالش
شرح حال عصامی را، بنگرید: البدر الطالع: 1/402؛ سلکالدّرر: 3/139؛ معجمالمؤلفین:
6/182.
1) سمطالنجوم العوالی: 2/484.
نام او شیخ یعقوب است.
حدیث را روایت کرده و گوید: «از براء که به علی فرمود: تو از من هستی و من از تو.
و از عمران بن حصین که گفت: علی از من است و من از او هستم و او ولّیِ هر مؤمن است...»(1)
نام او شیخ محمد مدنی است.
حدیث را چنین روایت کرد: «ترمذی با اسنادی قوی از عمران بن حصین ضمن داستانی نقل کرد که در آن گوید: رسول خدا فرمود: از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(2)
حدیث را با این لفظ روایت کرد: « علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(3)
احمد بن مصطفی نقشبندی حنفی، متوفای سال 1311 این حدیث را روایت کرد که: ای علی از خداوند برایت پنج چیز درخواست کردم...
1) المفاتیج، شرح المصابیح، نسخه خطی از روی نسخه اصلی که سال 1139 آن را به پایان رسانده است.
2) شرح اسماء بدر... دستنویس است. سال 1174 تألیفش را به پایان رسانده است و از نسخهای به تاریخ 1175 نقل شد.
3) تلخیص اوصاف المصطفی و ذکر من بعده من الخلفاء - دستنویس است. او گوید: «در این مجموعه لطیف، تنها آنچه صحیح یا نیکو نزد محدثان بود، آوردم، و از آنها فقط آنچه علمای استوار بر آن اعتماد کردند، ذکر کردم».
از خطیب و رافعی، از علی.
پیش از این متن آن نقل شد.
ابوالمحاسن یوسف بن اسماعیل شافعی، متوفای سال 1350 حدیث ولایت را در بعضی تألیفاتش از عمران بن حصین روایت کرده است.(1)
شرح حالش
نویسنده معجمالمؤلفین با بهرهگیری از منابع بسیاری که ذکر کرده، شرح او را آورده که خلاصهاش چنین است:
«ادیب، شاعر، صوفی، قاضی، به مصر مسافرت کرد و به الأزهر منتسب شد. منصب قضاوت در دهستان جنین از توابع نابلس را در دست گرفت. به قسطنطنیه مسافرت کرد و به قضاوت کوی سنجق از شهرهای استان موصل تعیین شد و سپس به ریاست دادگاه جزا در لاذقیه درآمد، رئیس دادگاه حقوق بیروت شد و به مدینه سفر کرد و مجاور آنجا شد. جنگ جهانی اوّل که درگرفت به زادگاهش (إجزم) بازگشت و همانجا در 29 رمضان درگذشت» یعنی به سال 1350. سپس تعدادی از تألیفات فراوان او را نام میبرد.»(2)
أبوالعلی محمد عبدالرحمان بن عبدالرحیم، متوفای سال 1353 حدیث را در شرح الترمذی آورده، ذیل خبری که ترمذی از عمران بن حصین روایت نموده است.(3)
«از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا وی حدیث را در کتابش چنین نقل میکند: لشکری به فرماندهی علی فرستاد. با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگرفت. آن را ناخوشایند دانستند، و چهار نفر
از صحابه پیمان بستند که هنگام مراجعت، پیامبر را آگاه کنند. مسلمانان که از سفری بازمیگشتند، نخست خدمت رسول خدا رفته بر ایشان سلام میکردند و سپس به خانههایشان میرفتند. لشکر که بازگشت بر پیامبر سلام کردند. یکی از چهار نفر ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینید علی چنین و چنان کرد؟ پیامبر از او روی گردانید. سپس دومی ایستاد و مانند گفته او را گفت، از او روی گردانید. سپس سومی ایستاد و مانند آن دو سخن گفت.از او روی گردانید. سپس چهارمی بلند شد و مانند آنان سخن گفت.
رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، پیش آمد و فرمود:
از علی چه میخواهید؟ - آن را سه بار تکرار فرمود - سپس فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
استاد منصور در شرحش بر این حدیث گوید:
«پیامبر از شکایت آنان از علی روی برگردانید، چون برایش روشن شد آنچه علی انجام داد، ناشایست نبود، وگرنه پاسخ آنان را میداد. و این که فرمود: «و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.» از کلام خداوند است که: پیامبر نسبت به مؤمنین از جانشان برتر است، یعنی: علی بعد از من ولیّ مؤمنان است. و در این جمله، والاترین منقبت برای علی - رضی اللّه عنه - وجود دارد.»(1)
استاد محمد ناصرالدین ألبانی معاصر است.
در حاشیه و پاورقی بر حدیث عمران بن حصین در مشکاة المصابیح از ترمذی گوید:
«سندش صحیح است.»(2)
«پیامبر فرمود: علی از من است و من از علی هستم و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است. از عمران بن حصین.»(3)
در این فصل، تعدادی از اِسنادهای صحیح حدیث ولایت به نقل از کتابهای معتبر اصل سنت را آوردهایم.
اینها اِسنادهای صحیحی است در پرتو گفتههای دانشمندان برجسته در زمینه جرح و تعدیل و شرح حال رجال، که از کتابهای زیر استخراج کردهایم.
1- کتاب السنة، از ابن ابی عاصم (287)*
2- کتاب خصائص امیرالمؤمنین، از نسائی (303)
3 و 4 - المعجم الکبیر، المعجم الأوسط. هر دو از أبوالقاسم طبرانی (360).
5 و 6- معرفة الصحابة، حلیة الأولیاء. این دو از أبونعیم اصفهانی (430).
7- تاریخ دمشق، از ابن عساکر دمشقی، (571).
8- سیر أعلام النبلاء، از شمسالدین ذهبی، (748).
9- البدایة و النهایة، از ابن کثیر دمشقی (774).
و توفیق از خداوند است.
«عباس بن ولید نرسی و أبوکامل، هر دو از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا فرمود: علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
گویم: ابن ابی عاصم، احمدبن عمرو بن ضحّاک بن مخلد شیبانی، متوفای سال 287 است که شرح حالش پیش از این آمده است.
عباس بن ولید، از رجال شیخین و نسائی است. و از اساتید أبویعلی موصلی و عبداللّه بن احمد و دیگران است.(1)
ذهبی او را چنین توصیف کرده است «حافظ، امام، حجت» و گوید: «او با دقت و ملازم حدیث بود.»(2)
أبوکامل، فیصل بن حسین، جحدری بصری است. از رجال شیخین، أبوداود و نسائی است.
جعفربن سلیمان و کسانی که پیش از اویند، در این کتاب به تفصیل معرفی شدهاند.
«واصل بن عبدالأعلی، از ابن فیصل، از أجلح، از عبداللّه بن بریده، از پدرش که گفت:
رسول خدا ما را با خالد بن ولید به یمن فرستاد. و علی را به فرماندهی دیگری فرستاد و فرمود: اگر به هم رسیدید علی بر مردم فرمانده است و اگر از هم جدا شدید هر یک از شما بر لشکریان خودش. به بنی زبید از مردم یمن برخوردیم و مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند. جنگجویان را کُشتیم و زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم. علی کنیزی از اسیران را برای خودش برگزید. خالدبن ولید این جریان را برای پیامبر نوشت و فرمانم داد که او را دشنام دهم.
نامه را به ایشان دادم و علی را دشنام دادم. چهره رسول خدا تغییر کرد.
گفتم: این جایگاه پناهنده است. مرا با مردی فرستادی و ملزمبه اطاعت از او فرمودی. به آنچه مرا فرستادید انجام دادم. رسول خدا به من فرمود: علی را - ای بریده - دشنام مده، به که علی از من است و من از از او هستم، و او ولیّ شما بعد از من است.»(1)
گویم:
واصل بن عبدالأعلی، از رجال مسلم و چهار نفر صاحب صحیح است. از اساتید أبوحاتم، أبوزرعة، مطیّن، أبویعلی، و دیگران است.
ابوحاتم گفت: بسیار راستگوست.
مطیّن و نسائی گفتند: ثقه است.
حافظ گفت: ثقه است.(2)
ابن فضیل، محمد بن فضیل بن غزوان است.
از رجال صحاح ششگانه است.
حافظ گفت، «بسیار راستگو، عارف است، و به تشیّع متهم شد.»(3)
أجلح و بقیه راویان، را در این کتاب شناختید.
«عبداللّه بن احمد بن حنبل، از عباس ین ولید فرضی(1)] حیلوله: [معاذ بن المثنی، از مسرد.
[حیلوله:] بشربن موسی و حسن بن متوکّل بغدادی، از خالدبن یزید عدنی.(2)
گفتند:
همگی از جعفربن سلیمان، از یزیدالرشک، از مطرف بن عبداللّه، از عمران بن حصین که گفت:
«رسول خدا لشکری به فرماندهی علی فرستاد، با لشکر حرکت کرد. علی کنیزی برگزید، آن را از او ناخوشایند دانستند، چهار نفر از اصحاب رسول خدا پیمان بستند و گفتند: اگر رسول خدا را دیدیم، او را از آنچه کرد اگاه میکنیم.
عمران گفت: هر وقت مسلمانان از سفر بازمیگشتند، نخست خدمت رسول خدا میرفتند و بر ایشان سلام میکردند، سپس به خانهشان میرفتند. هنگامی که لشکر بازگشت، بر رسول خدا سلام کردند. یکی از چهار نفر ایستاد و گفت:
ای رسول خدا آیا نمیبینید علی چنین و چنان کرد؟ از او روی گردانید. سپس دیگری ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ از او روی گردانید.
سپس دیگری از آنان به پاخاست و گفت: ای رسول خدا آیا نمیبینید علی چنین و چنان کرد؟ از او روی گردانید.
سپس چهارمی ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینید علی چنین و چنان کرد؟ رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، پیش آمد و فرمود:
از علی چه میخواهید؟ - سه بار - علی از من است و من از او هستم. و او ولیّ هر مؤمنی بعد از من است.»(3)
گویم:
رجال این اسناد در این کتابها ذکر شدهاند جز رجال سومین نقل که اینک بررسی میکنیم. بشر بن موسی. دربارهاش گفتهاند:
خطیب گوید: «او ثقه، امانتدار، عاقل، استوار بود.»(4)
دارقطنی گوید: «ثقه است.»
احمد بن حنبل او را گرامی میداشت.
ذهبی او را چنین توصیف کرد: «امام، حافظ، ثقه، کهنسال»(1)
حسن بن متوکّل بغدادی، یعنی حسن بن علی بن متوکّل بغدادی.خطیب در شرح حالش گوید: «ثقه بود.»(2)
خالد، او خالدبن ابی یزید قرنی است. خطیب او را نام برده و گوید: «خالدبن ابی یزید (خالد بن یزید نیز گفتهاند که خطا است)- او خالد المرزقی و قطربلی و قرنی... است. محمدبن حسین برجلائی، بشربن موسی، حسن بن علی بن متوکّل و غیر آنان، از او روایت کردهاند. و مشکلی نداشت.(3)
«عبدالوهاب بن رواحه رامهرمزی، از أبوکریب، از حسن بن عطیّه، از سعّاد بن سلیمان، از عبداللّه بن عطاء، از عبداللّه بن بریده، از علی که گفت:
رسول خدا علی بن ابیطالب و خالدبن ولید را هر یک جداگانه رهسپار فرمود. آنان را گِرد آورد و فرمود: اگر به هم پیوستید علی بر شما فرمانده باشد. به راست و چپ رفتند. علی که وارد شد، آنها را دور کرد و اسیرانی به دست آورد و از اسیران کنیزی گرفت.
بریده گفت: از دشمنترین افراد نسبت به علی بودم. یکی از مردان خالدبن ولید آمد و گفت که کنیزی از خمس گرفته است. گفت: این چیست؟ سپس دیگری آمد، و این خبر پی در پی رسید.
خالد مرا خواند و گفت: ای بریده، کار او را دانستی. پس به سرعت این نامه مرا به رسول خدا برسان. پس برای پیامبر نوشت.
با نامه شتابان رفتم تا بر رسول خدا وارد شدم. نامه را با دست چپ گرفت. همانگونه که خداوند عزوجل فرمود، نه میخواند و نه مینوشت. چنین بود که هر گاه سخن میگفتم، سرم را پایین میانداختم تا کارم را به پایان ببرم. سرم را به زیر انداختم و سخن گفتم. علی را دشنام دادم تا به پایان رساندم، سپس سرم را بلند کردم.
دیدم رسول خدا چنان خشم آورده است که مانندش را جز روز جنگ قریظه و بنی نضیر ندیده بودم. به من نگاه کرد و فرمود: ای بریده، علی را دوست بدار،او تنها آنچه را که فرمان داده شود
انجام میدهد.
برخاستم در حالی که هیچ فردی دوست داشتنیتر از او نزد من نبود.»(1)
گویم:
عبدالوهاب بن رواحه از اساتید طبرانی است. سمعانی گوید: «عبدالوهاب بن رواحه رامهرمزی، از أبوکریب محمدبن علاء همدانی کوفی روایت میکند. و سلیمان بن احمد بن أیوب طبرانی... از او روایت کرده است.»(2)
أبوکریب، محمدبن علاء همدانی کوفی از رجال صحاح ششگانه است و از اساتید ذهبی، أبوزرعة، أبوحاتم، عبداللّه، أبویعلی، طمیّن، فریابی، ابن خزیمه و دیگران.
حسن بن عطیه و دیگر افراد سند، شرح حالهایشان در این کتاب آمده یا خواهد امد.
«عبداللّه بن جعفر، از اسماعیل بن عبداللّه، از فضل بن دکین، از ابن أبی غنیّة، از حکم، از سعید بن جبیر، از ابن عباس، از بریده که گفت: با علی برای جنگ به یمن رفتم، از او ناسازگاری دیدم. بر رسول خدا که وارد شدم، علی را یاد کردم، و از او گفتم. دیدم چهره رسول خدا دگرگون میشود. فرمود:
ای بریده، مگر من نسبت به جان مؤمنان برتر نیستم؟
گفتم: آری، ای رسول خدا.
فرمود: هر کس من مولایش هستم، پس علی مولای اوست.
مانندش را ابوبکر بن ابی شیبة، از فضل روایت کرده است.
احمدبن جعفر بن مالک، از عبداللّه بن احمد، از پدرش، از روح، از علی بن سوید بن منجوف، از عبداللّه بن بریده، از پدرش که گفت:
رسول خدا علی را به سوی خالد بن ولید فرستاد تا خمس را تقسیم کند. یک مرتبه روح گفت: که خمس را دریافت کند. گفت: علی صبح کرد در حالی که قطرههای آب از سرش میریخت.
خالد به بریده گفت: آیا نمیبینی این چه میکند؟
من هنگامی که خدمت پیامبر بازگشتم، او را از کار علی خبر دادم. من علی را دشمن
میداشتم.پیامبر فرمود: ای بریده، آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری.او را دشمن مدار.
یک بار هم روح گفت: او را دوست بدار، که سهم او از خمس، افزونتر از آن است.»
گویم: رجال این سند تا سعید بن جبیر، همگی پیشوایان مشهورند، شرح حالشان را در این کتاب آوردهایم. و سعید بینیاز از تعریف است.
قاضی أبواحمد عسّال، از قاسم بن یحیی بن نصر(1)، از لوین، از أبومعشر براء، از علی بن سوید بن منجوف، از ابن بریده، از پدرش که:
«پیامبر علی رافرستاد... و مانند آن را ذکر کرد.»
گویم:
شرح حال ابواحمد عسّال را آوردیم.
ذهبی درباره احمدبن قاسم بن نصر گوید: «احمدبن قاسم، برادر أبواللیث است. محمدبن سلیمان از لوین و... حدیث شنید. أبوحفص بن شاهین، و أبوحفص کتانی از او حدیث نقل کردند و خطیب او را ثقه دانسته است.»(2)
لوین، شرح حالش را آوردیم.
أبومعشر براء، یوسف بن یزید، از رجال مسلم و بخاری است و گروهی از بزرگان از او روایت کردهاند.
حافظ ابن حجر دربارهاش گوید: بسیار راستگوست. و گاهی خطا میکند.»(3)
علی بن سوید بن منجوف، از رجال بخاری است. شعبه، قطّان، حمّادبن زید، نضربن شمیل و دیگران از او روایت کردهاند. عبداللّه به نقل از پدرش گوید: در او مشکلی نمیبینم.
ابن معین، ابوداوود و دارقطنی گویند: ثقه است.
نسائی گوید: مشکلی ندارد.
ابن حبان او را در شمار ثقات آورده است.
شرح حال ابن بریده هم در این کتاب آمده است.
«سلیمان بن احمد، از معاذبن مثنی، از مسرد.
حیلولة: أبوعمروبن حمدان، از حسن بن سفیان، از بشر بن هلال و عبدالسلام بن عمرو، همگی از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف، از عمران بن حصین که گفت: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی - کرّم اللّه وجهه - فرستاد. علی کنیزی برگرفت، این کار را از او ناخوشایند دانستند. چهار نفر از اصحاب رسول خدا صلی اللّه علیه و سلم پیمان بستند و گفتند: هنگامی که رسول خدا را ببینیم، از کاری که علی کرد خبر میدهیم.
مسلمانان که از سفر بازمیگشتند، نخست خدمت رسول خدا رسیده سلام میکردند و سپس به دنبال کارشان میرفتند.
لشکر که بازگشت، بر رسول خدا سلام کردند. یکی از آن چهار نفر ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی که علی چنین و چنان کرد؟ حضرت از او روی گردانید.
سپس یکی دیگر از آنان ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ از او روی گردانید.
سپس دیگری از آنان بلند شد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد.
تا اینکه چهارمی ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟
رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد، پیش او آمد و سه بار فرمود: از علی چه میخواهید؟
سپس فرمود: علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
گویم:
ابونعیم اصفهانی که از شناساندن بینیاز است. سلیمان بن احمد، همان ابوالقاسم طبرانی است که او نیز از شناساندن بینیاز است.
درباره معاذبن مثنی گفتهاند:
خطیب گوید: ساکن بغداد شد و در آنجا از محمدبن کثیر عبدی و مسدّد روایت نقل کرد. احمدبن علی الأبار، یحیی بن صاعد، محمدبن مخلد، اسماعیل بن علی خطیبی، عبدالباقی بن قانع، ابوبکر شافعی، عمربن مسلم، جعفربن حکم مؤدب و دیگران از او روایت کردند، و ثقه بود. سال
1) حلیةالأولیاء: 6/294.
288 درگذشت.»(1)
ذهبی گوید: «معاذبن مثنّی، ابوالمثنّی، ثقه استوارگوی... از او روایت کردند: ابوبکر شافعی، جعفر مؤدّب، طبرانی و دیگران. هشتاد سال زیست و به سال 288 درگذشت» (1/1)
مسدّد، مسدّد بن مسرهد بصری از رجال بخاری، أبوداود، ترمذی و نسائی است.
حافظ گفت: «ثقه، حافظ است.»(2)
ابوعمروبن حمدان، محمدبن احمد حیری، مُسنِد خراسان و متوفای سال 376 است.
ذهبی گوید: «امام، محدّث، ثقه، نحوی زبردست، زاهد عابد، مُسنِد خراسان، أبوعمرو... منقبتهای فراوان دارد... در روایت از گروهی... یگانه شد.
حاکم گفت: از قاریان و نحویها بود، شنیدههایش صحیح است، پدرش او را به مسافرت برد، با پارسایان همنشینی کرد و أبوعثمان و اساتید را درک کرد...
حافظ محمدبن طاهر مقدسی گوید: شیعهگری میکرد.
ذهبی گوید: «تشیّع او مانند حاکم ضعیف است.»(3)
حسن بن سفیان، دربارهاش گفتهاند:
حاکم گوید: «در زمان خویش محدّث خراسان بود، در پایداری، فزونی، فهم، فقه و ادبیات پیشتاز بود.
ابوحاتم ابن حبان گوید: از کسانی بود که سفر کرد، کتاب نوشت و حدیث نقل کرد، همراه با هوشمندی، درستی دیانت، و سرسختی در سنّت.
ابن ابی حاتم گفت: برایم نوشت و بسیار راستگوست.
ذهبی گفت: «امام، حافظ، استوار است.»(4)
بشربن هلال، از رجال مسلم، ترمذی، نسائی، أبوداود و ابن ماجه است. ابن حبان، نسائی و ابوعلی جبائی او را ثقه دانستهاند.
ابوحاتم گفت: بسیار راستگوست.
حافظ ابن حجر او را ثقه دانست.(5)
عبدالسلام بن عمرو را اینک نمیشناسم.
شرح حالهای جعفر بن سلیمان، یزید الرشک و مطرف پیش از این آمده است.
عمران بن حصین همان صحابی جلیلالقدر است.
بنابراین صحت نقل اول آشکار شد.
در نقل دوم، عبدالسلام بن عمرو آمده است که او را نمیشناسم. شاید در آن اشتباهی باشد،به جهت ثقه بودن بشربن هلال که روشن است.
البته، ذهبی این روایت را با اسنادش از ابونعیم با نقل اول روایت کرده است که خواهد آمد، سپس گوید:
«از او پیروی کردهاند: قتیبه، بشر بن هلال و عفان»، و عبدالسلام عمرو را حذف کرده است.
«أبوالقاسم هبةاللّه بن محمدبن حصین، از أبوعلی بن مذهب، از احمدبن جعفر، از عبداللّه بن احمد، از پدرش، از ابن نمیر، از أجلح کندی، از عبداللّه بن بریده، از پدرش بریده که گفت:
رسول خدا دو لشکر به یمن فرستاد: یکی به فرماندهی علی بن ابیطالب و دیگری خالدبن ولید، و فرمود: اگر به هم پیوستید علی بر مردم فرمانده باشد. و اگر از هم جدا شدید، هر یک از شما بر لشکریانش.
با بنی زبید از مردم یمن روبرو شدیم و جنگیدیم. مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند، جنگجویان را کشتیم و کودکان و زنان را به اسارت گرفتیم، علی از اسیران زنی را برای خود برگزید. بریده گفت: خالدبن ولید نامههایی برای رسول خدا نوشت و ایشان را آگاه کرد و همراه من فرستاد. هنگامی که خدمت پیامبر رسیدم، نامه را دادم که برایشان خوانده شود. خشم را در چهره رسول خدا دیدم.
گفتم: ای رسول خدا، این جایگاه پناهنده است. مرا با مردی فرستادی و فرمانم دادی اطاعتش کنم. به آنچه فرستاده شدم، رسیدم و انجام دادم.
رسول خدا فرمود: علی را دشنام مده، او از من است و من از او هستم، و او ولیّ شما بعد از من است.»(1)
گویم:
شرح حال ابوالقاسم هبةاللّه بن حصین و أبوعلی بن مذهب و همچنین احمدبن جعفر که قطیعی است، عبداللّه بن احمد و افراد بالاتر از او در این کتاب آمده است.
1) تاریخ دمشق، 42/190.
پس سند بدون بحث، صحیح است.
علوّیهام المجتبی از ابراهیم بن منصور از ابوبکر بن مقرئ، از أبویعلی، از حسن بن عمربن شقیق جرمی، از جعفر بن سلیمان، از یزیدالرشک، ا زمطرف بن عبداللّه بن شخیر، از عمران بن حصین که گفت:
رسول خدا لشکری فرستاد و علی را فرمانده آنان کرد. علی با لشکر حرکت کرد. علی کنیزی برگرفت، اصحاب رسول خدا آن را ناپسند داشتند و گفتند: اگر رسول خدا را دیدیم، او را از کار علی باخبر میکنیم.
اگر مسلمانان از سفری بازمیگشتند، نخست خدمت رسول خدا رسیده برایشان سلام میکردند، و خدمتش میرسیدند، سپس به خانههایشان میرفتند.
هنگامی که لشکر بازگشت و بر رسول خدا سلام کردند، یکی از آن چهار نفر ایستاد و گفت:ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ حضرت از او روی گردانید.
سپس دیگری از آنان ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ از او روی گردانید.
سپس یکی دیگر از آنان به پاخاست و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟
رسول خدا در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد - پیش آمد و فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»(1)
گویم:
امّ مجتبی، فاطمه علویه دختر ناصر اصفهانی متوفای سال 533، استاد ابن عساکر و سمعانی است. سمعانی در مشیخهاش گوید: «بانوی علویه کهنسالی که در اصفهان دربارهاش نوشتم و به سال 523 درگذشت.»
ابراهیم بن منصور همان سبط بحرویه است که شرح حال او و ابوبکر بن مقرئرا در این
1) تاریخ ابن عساکر: 42/198-199.
کتاب آوردهایم.
دیگر راویان را هم ضمن روایت أبویعلی موصلی شناختهاید...
ابوعبداللّه حسین بن عبدالملک، از ابوالقاسم ابراهیم بن منصور، از ابوبکر بن مقری، از ابویعلی از ابوخیثمه زهیر بن حرب، از أبوالجواب، از عماربن زریق، از أجلح، از عبداللّه بن بریده، از پدرش که گفت: رسول خدا دو لشکر به یمن فرستاد: بر یکی علی بن ابیطالب و بر دیگری خالدبن ولید، و فرمود: اگر به هم پیوستید، علی بر مردم فرمانده باشد. و اگر از هم جدا شدید، هر یک از شما جداگانه.
با بنی زبید از یمن روبرو شدیم و با آنان جنگیدیم. مسلمانان بر کافران پیروز شدند، جنگجویان را کشتند و زنان و کودکان را به اسارت گرفتند. علی از غنیمت کنیزی برگرفت. خالد نامهای همراه من نوشت که علی را دشنام میداد و فرمانم داد که از او بدگویی کنم.
هنگامی که خدمترسول خدا رسیدم، ناخشنودی را در چهرهاش دیدم. گفتم: این جایگاه پناهنده است ای رسول خدا. مرا با مردی فرستادی و به اطاعت از او فرمانم دادی، فرمان را انجام دادم. فرمود: ای بریده، علی را دشنام مده، علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ شما بعد از من است.»
گویم:
این اسنادهای صحیح حدیث ولایت است:
شرح حالهای ابوعبداللّه حسین بن عبدالملک، ابوالقاسم ابراهیمبن منصور و ابوبکر مقری را آوردیم.
ابویعلی بینیاز از تعریف است.
شرح حال زهیر بن حرب را هم اوردیم.
ابوالجواب یعنی احوص بن جواب از رجال مسلم، ابوداود، نسائی و ترمذی است.
ابوحاتم گوید: بسیار راستگوست.
یحیی بن معین گوید: ثقه است.
دیگران هم این چنین گفتهاند.(1)
عمار بن زریق از رجال مسلم، ابوداود، نسائی، و ابن ماجة است. ابن معین، ابوزرعة، و ابن مدینی گفتهاند: ثقه است. ابوحاتم، نسائی و بزار گفتهاند: مشکلی ندارد.
احمد گفت: از افراد استوار و پابرجاست.(2)
ثقه بودن أجلح را به تفصیل اثبات کردیم.
عبداللّه بن بریده از رجال صحاح ششگانه است.(3)
بریده هم ابن حصیب صحابی است.
«ما را خبر داد ابوالقاسم ابن سمرقندی از عاصم بن حسن، از عبدالواحد بن محمد، از ابوالعباس بن عقده، از احمد بن یحیی، از عبدالرحمان بن شریک، از پدرش، از أجلح از عبداللّه بن بریده که گقت:
رسول خدا لشکری با علی و لشکری با خالدبن ولید به یمن فرستاد و... با آن گروه روبرو شدیم، مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند. جنگجویان را کشتیم و زنان و کودکان را به اسارت گرفتیم.
علی از آن اسیران زنی برگرفت.
خالدبن ولید با من - که همراهش بودم - نامهای به رسول خدا نوشت و از علی بدگویی کرد. کار علی را به او اطلاع داد. مرا هم فرمان داد که از او بدگویی کنم.
گفتم: این جایگاه پناهنده است، مرا با مردی فرستادی و فرمان به اطاعتش دادی، به آنچه فرستاده شدم، رسیدم. پیامبر فرمود: ای بریده! درباره علی بد مگوی، که او از من است و من از اویم. و او ولیّ شما پس از من است.»(4)
گویم:
ابوالقاسم بن سمرقندی،عاصم بن الحسن، عبدالواحد بن محمد که همان ابوعمربن مهدی است، شرح حالشان را دانستید.ابوالعباس بن عقده نیز یاد شد.
احمدبن یحیی، احمدبن یحیی بن زکریای أودی، ابوجعفر کوفی صوفی عابد است.
از او روایت کرد: نسائی، بزار، ابن عقده، ابن ابی داود، ابن ابی حاتم، بخاری در تاریخ، مطین، حکیم ترمذی و گروهی دیگر. ابو حاتم و ابن حبان او را ثقه میدانند.
نسائی گفت: مشکلی ندارد. حافظ گفت: ثقه است.
عبدالرحمن بن شریک. حافظ دربارهاش گوید: بسیار راستگوست که گاهی اشتباه میکند.»(1)
پدرش، شریک بن عبداللّه از رجال بخاری در التعالیق و مسلم و آن چهار تا میباشد.
یحیی بن معین او را با تأکید، ثقه دانسته است و گوید: او ثقه ثقه است. عجلی گوید: کوفی ثقه و نیکو حدیث بود.
یعقوب بن شریک گوید: بسیار استگو، ثقه، بسیار بدحفظ است.
ابن سعد گوید: ثقه، مأمون، کثیر الحدیث است و گاهی خطا میکند. ابو داوود، او را ثقه میداند که گاهی خطا میکند.
ابن حبان او را در ثقهها آورده است.
حافظ گوید: راستگو است که بسیار خطا دارد، عادل و فاضل و عابد و نسبت به اهل بدعت بسیار سختگیر بود.(2)
أجلح را در این کتاب شناختید.
عبداللّه بن بریده هم از رجال صحاح ششگانه است.(3)
«ابوالقاسم ابن سمرقندی، از عاصم بن الحسن، از ابوعمر بن مهدی، از ابوالعباس بن عقدة، از حسن بن علی بن عفان، از حسن - یعنی ابن عطیة - از سعاد، از عبداللّه بن عطاء، از عبداللّه بن بریده، از پدرش که گفت:
رسول خدا علی بن ابیطالب و خالد بن ولید، هر یک را جداگانه فرستاد، آنان را جمع کرد، و فرمود: «اگر به هم پیوستید علی بر شما فرمانده است.»
به راست و چپ زدیم. علی برگرفت و دور کرد و اسیرانی به دست آورد. پس از خمس کنیزی برگرفت.
من از دشمنترین افراد نسبت به علی بودم و این مطلب را خالدبن ولید میدانست. گفت: این چیست؟ سپس دیگری آمد، سپس دیگری آمد، سپس پی در پی این خبر رسید.
خالد مرا خواست و گفت: ای بریده، چیزی را که علی انجام داد دانستهای. با این نامهام به سرعت خدمت رسول خدا برو و او را آگاه کن. و جریان را برایش نوشت.
با نامهاش به سرعت رفتم تا بر رسول خدا وارد شدم. نامه را گرفت و با دست چپ نگاه داشت، و همان گونه که خداوند عزوجل فرموده است، نمینوشت و نمیخواند. من هنگام سخن گفتن سرم را پایین میانداختم تا کارم را به پایان ببرم. سرم را پایین انداختم و سخن گفتم و از علی بدگویی کردم تا سخنم به پایان رسید، سپس سرم را بالا گرفتم.
دیدم پیامبر چنان غضب کرده که هیچ گاه چنان غضبی از او ندیده بودم، مگر روز قریظه و نضیر. به من نگریست و فرمود:
«ای بریده، علی ولی شما بعد از من است، علی را دوست بدار که او آنچه فرمان داده میشود، انجام میدهد.»
به پاخاستم در حالی که هیچ کس از مردم را چون او دوست نداشتم.
عبداللّه بن عطاء گفت: این را برای ابوحرب بن سوید بن غفله باز گفتم. گفت: عبداللّه بن بریده بخشی از حدیث را از تو پنهان داشت: رسول خدا به او فرمود: ای بریده پس از من نفاق ورزیدی؟»
گویم: شرح حالیهای ابن السمرقندی، عاصم بن الحسن، ابوعمرابن مهدی، ابوالعباس ابن عقدة در این کتاب وجود دارد.
حسن بن علی بن عفان، از رجال ابوداود، و ابن ماجه است و ابن ابی حاتم و گروهی از او روایت کردهاند.
این ابی حاتم و ابن حجر گویند: او بسیار راستگو است.(1)
دارقطنی گفت: ثقه است.
ذهبی گفت: ابن عفان محدث، ثقه است.
از حسن بن عطیّة گروهی از محدّثان عیبجویی کردهاند، چون بیشتر روایتهایش از پدرش (عطیة بن سعد) است و درباره پدرش به جهت تشیّع او عیبجویی میکنند. لیکن - اینک - مهم این است که این روایتش از پدرش نیست. به همین جهت:
1) سیر اعلام النبلاء: 13/24، تقریب التهذیب: 1/168.
عباس دوری به نقل از یحیی گوید: مشکلی نداشت. او از رجال ابوداود در صحیحش و رجال احمد در المسند میباشد.
سیفان ثوری، محمدبن اسحاق و گروهی دیگر، از او روایت کردهاند. ابن حبان او را در ثقهها ذکر کرده است.(1)
سعّاد همان سعاد بن سلیمان جعفی، از رجال ابن ماجه است.
ابن حبان او را در ثقهها آورده است.
ابن حجر گوید: «کوفی بسیار راستگو، گاهی اشتباه میکند و شیعه بود.»(2)
عبداللّه بن عطاء از رجال مسلم و چهار تن از صاحبان صحاح است.(3)
سفیان الثوری، شعبة بن حجاج و گروهی از بزرگان از او روایت کردهاند. ترمذی گوید: نزد اهل حدیث ثقه است.
بخاری گوید: ثقه است.
ذهبی گوید: انشاءاللّه بسیار راستگوست.
ابن حجر گفت: بسیار راستگوست که گاهی اشتباه میکند و در حدیث تدلیس میکند.(4)
«خیثمة بن سلیمان از احمد بن حازم، از عبیداللّه بن موسی، از یوسف بن صهیب، از رُکین، از وهب بن حمزه که گفت:
یا علی ابن ابیطالب از مدینه به مکه سفر کردم، از او ناخوشایندی دیدم. گفتم: هنگامی که بازگشتم و حضور رسول خدا را ملاقات کردم، از او بدگویی میکنم.
بازگشتم و رسول خدا رسیدم، علی را یاد کرده و از او بدگویی کردم.
رسول خدا به من فرمود: این را هرگز درباره علی مگو. علی ولیّ شما بعد از من است.»(5)
گویم:
رجال این سند همگی ثقه هستند:
درباره خیثمة بن سلیمان گویند:
سمعانی گوید: «از بزرگان ثقه است.»(1)
ذهبی گوید: «یکی از ثقههاست.»(2)
خطیب گوید: «ثقه ثقه است.»(3)
احمد بن حازم را ابن حبان در ثقهها آورده و گوید: «بادقت بود.»
ذهبی گوید: امام، حافظ، بسیار راستگوست... سال 276 درگذشت.(4)
عبیداللّه بن موسی از رجال صحاح ششگانه است.(5)
یوسف بن صهیب، از رجال أبوداود، ترمذی و نسائی است. حافظ گفت: «ثقه است.»(6)
رکین هم از رجال مسلم و صاحبان چهار کتاب صحیح و بخاری در متابعات است.(7)
وهب بن حمزه از صحابه است. ابن اثیر او را یاد کرده، و این حدیث را ضمن شرح حال او آورده و گوید:
«وهب بن حمزه، از مردم کوفه به شمار میآید. حدیث را یوسف بن صهیب، از رکین، از وهب بن حمزه چنین روایت کرده و گوید: همسفر علی - رضی اللّه عنه - از مدینه به مکه شدم. از آن چیزی که کراهت داشتم، دیدم. گفتم: اگر خدمت رسول خدا بازگشتم، نزد او از تو حتما شکایت میکنم. هنگامی که بازگشتم و رسول خدا صلی اللّه علیه و سلم را ملاقات کردم، گفتم: از علی چنین و چنان دیدم.
فرمود: این را مگو، او پس از من سزاوارترین مردمان است. ابن منده و أبو نعیم آن را نقل کردند.»(8)
پوشیده نیست که تغییر دادن لفظ «ولیّ شماست بعد از من» (ولیکم بعدی) به لفظ «پس از من برترین مردمان است» (اولی الناس بعدی) ضرری نمیرساند، بلکه دلالت روشنتری دارد، چون متن صریحی است که برتری او از مردم پس از پیامبر را میرساند.
حافظ هیثمی این روایت را صحیح دانسته و گوید:
«از وهب بن حمزه که گفت: همسفر علی به مکه شدم، از او چیزی که دوست نداشتم دیدم. گفتم: هرگاه برگشتم حتما شکایتت را به رسول خدا میکنم... رسول خدا فرمود: این را مگو، او بعد
از من نسبت به شما برترین مردم است.
آن را طبرانی روایت کرده و رکین در آن آمده است، ابن ابی حاتم او را یاد کرده و هیچ کس او را ضعیف ندانسته و دیگر رجالش را ثقه دانستهاند.»(1)
پوشیده نماند: این که ابن ابی حاتم، روایتکننده را در کتابش (الجرح و التعدیل) به ثقه بودن یاد کرده، ضرری نمیرساند، و الّا احمدبن حنبل و امثال او را نیز یاد کرده است.
بناچار باید توجه داده شود که لفظ صحیح برای سند این حدیث، همانی است که اینجا آوردیم. نه آنچه در شرح حال خیثمة بن سلیمان آمده است که آن اشتباهی در نسخه است. گفته شده است که کتابش درباره فضائل الصحابة چاپ شده است، ولی تاکنون ما آن را ندیدهایم.
«اسحاق صفّار، از یوسف آدمی، از أبوالمکارم لبّان، از أبوعلی حداد، از أبونعیم، از سلیمان بن احمد، از معاذ بن مثنی، از مسدّد، از جعفربن سلیمان، از یزید الرشک، از مطرف، از عمران بن حصین، که گفت:
رسول خدا لشکری به فرماندهی علی فرستاد. او کنیزی بر گرفت، آن را از او ناخوشایند دانستند. چهار نفر از صحابه با هم پیمان بستند و گفتند: اگر رسول خدا را ملاقات کردیم، به او خبر میدهیم. مسلمانان که از سفری برمیگشتند، نخست خدمت رسول خدا رسیده بر او سلام میکردند. یکی از چهار نفر ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی علی چنین و چنان کرد؟ رسول خدا به سوی او آمد - در حالی که خشم در چهرهاش دیده میشد - فرمود:
از علی چه میخواهید؟ - سه مرتبه - علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
از او پیروی کردهاند: قتیبه، بشر بن هلال، عفان، که خود از افراد جعفر است.»(2)
گویم:
شرح حال اسحاق الصّفار را ذهبی خود، در المعجم المختص و معجم الشیوخ آورده است، ولادت، اساتید و تاریخ وفاتش را به سال 710 ذکر کرده است و گوید: «ستایشی درباره او دارم.»(3)
یوسف أدمی همان یوسف بن خلیل دمشقی متوفای سال 648 است.
ابن تغری بردی گوید: « حافظ شمس الدین یوسف بن خلیل دمشقی أدمی در حلب، در جمادیالثانیه در سن 93 سالگی درگذشت.»(1)
ابن رجب گوید: «محدّث، حافظ، دارای مسافرتهای گسترده... امام، حافظ، ثقه، پایدار، عالم، دارای روایتهای گسترده، نیکوسیرت و روش، با مسافرتهای گسترده، یگانه در دوران خود نسبت به مطالب بسیاری از اصفهانیها، برای خود یک فرهنگنامه (معجم) نقل و جمعآوری کرد... از حافظ ضیاء درباره او پرسیدند. گفت: حافظی مفید و صحیحالأصول است. بسیار شنید و به دست آورد، برای علم، مسافرت و گردشگری بسیار داشت.
از صرّیفینی دربارهاش پرسیدند، گفت: حافظ، ثقه، عالم به آنچه بر او خوانده میشود، نام هیچ شخصی را فراموش نمیکند.»(2)
ابن عمّاد گوید: امام، حافظ، ثقه، برجسته، با دقت، دارای روایتهای گسترده، نیکوروش، دارای گردشگریهای گسترده بود. ابن ناصرالدین گوید: از بزرگان حافظ، ثروتمند، بسیار سفرکننده، بلکه یگانه آنان بود.»(3)
ذهبی گوید: «امام، محدث، صادق، بسیار گردشگر، بسیار نقلکننده، استاد محّدثان، بسیار روایت در اسلام،... از حدیث او بسیار شنیدم ولی یک دهم دانستههایش را نشنیدم، او وارد شرط حدیث صحیح میشود به جهت فضیلت و خوبی معرفت و نیرومندی فهم و دقیق بودن کتابها و راستگویی و نیکیهایش...»(4)
سیوطی گوید: ابن خلیل، حافظ، مفید، گردشگر، امام، مُسنِد شام... محدّث حلب. او حافظ، ثقه، دانا به آنچه بر او خوانده میشود، هیچگاه نام یکی از رجال را هم فراموش نمیکرد، دارای روایت گسترده، با دقت فراوان.»(5)
ابوالمکارم اللّبان، احمد بن ابی عیسی محمدبن محمد اصفهانی، متوفای سال 597 است.
ابن تغری بردی گوید: «در این سال (597) قاضی ابوالمکارم، احمد بن محمد اصفهانی معروف به ابن اللبان عادل درگذشت.»(6)
ابن العماد گوید: «در آن سال درگذشت: لبان قاضی عادل، ابوالمکارم، مُسنِد عجم، که حدیث
بسیار از أبوعلی حداد نقل میکرد.»(1)
ذهبی گوید: «قاضی، عالم، مُسنِد اصفهان، ابوالمکارم... از أبوعلی حداد بسیار میگفت...»(2)
ابوعلی حدّاد را در همین کتاب شناختید.
أبونعیم و راویان بعد از او را در تصحیح سند حافظ أبونعیم اصفهانی شناختید.
دانستید که حدیث ولایت از صحیحترین و استوارترین حدیثهای رسیده از رسول خدا میباشد. و اهل سنت با اسنادهای بسیارشان از شماری از صحابه روایت میکنند که مشهورترین آنان در این زمینه، بریده، عمران ابن حصین، و ابن عباس است.
در این فصل، حدیث ابن عباس را بررسی میکنیم. این حدیث بسیار معتبر و بسیار مهم است، چون ده منقبت از منقبتهای امیرالمؤمنین علیهالسلام در بردارد که هیچکس غیر از خاندان پاک نهاد پیامبر نمیتواند مشارکت داشته باشد،و از جمله آنها حدیث ولایت است.
این فصل را تدارک دیدیم برای بیان روایتهای گروهی از بزرگان این حدیث با اِسنادهایشان در کتابهای معروف و مشهور میان اهل سنّت، با پژوهش در احوال رجال آن اِسنادها، برای اینکه صحّت بسیاری بلکه اغلب آنهارا ثابت کنیم.
هر یک از این فضیلتها به تنهایی شایسته است که بدان بر امامت امیرالمؤمنین علیهالسلام و جانشینی بدون واسطه او بعد از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم استدلال شود، افزون بر اینکه هر یک از آنها، با اِسنادهای دیگری از ابن عباس و افراد دیگری از بزرگان صحابه وارد شده است.
هدف ما از تدارک این فصل - افزون بر آنچه اشاره کردیم - ردّ بر ابن تیمیّه و ادعاهای اوست در کتابش منهاجالسنة.وی ادّعا میکند که:
1- علی علیهالسلام به فضیلتی اختصاص نیافت.
2- ابن عباس، ابوبکر و عمر را برتر از علی علیهالسلام میدانست.
3- حدیث ولایت صحیح نیست.
4- حدیث منقبتهای دهگانه از ابن عباس، مرسل است و مسند نیست.
البته در نظر است که کتاب جامعی پیرامون این حدیث تدارک دیده شود که خود در مسأله امامت پس از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از صحیحترین، استوارترین، کاملترین و محکمترین حدیثهاست. و توفیق از خداوند است.
متن حدیث براساس روایت مسند احمد
از عمروبن میمون روایت است که گفت:
« نزد ابن عباس نشسته بودم که نُه گروه نزد او آمدند و گفتند: ای ابن عباس، یا با ما میآیی و یا اینان ما را تنها بگذارند.
ابن عباس گفت: با شما میآیم. آن روز سالم بود، قبل از نابینا شدن. شروع به گفتگو کردند و نمیدانم چه میگفتند.
ابن عباس آمد در حالی که پیراهنش را از خاک میتکاند و میگفت: اف و تف! مردی را دشنام دادند که رسول خدا به او فرمود: سوگند که مردی را روانه میکنم که خداوند، هرگز او را سرافکنده نمیکند، خداوند و پیامبرش را دوست میدارد.
برای این کار، جمعی سربلند کردند و پیش رفتند.
فرمود: علی کجاست؟
گفتند: در خانه است و آسیاب میکند.
فرمود: کسی از شما نبود که آسیاب کند؟!
علی آمد در حالی که چشم درد داشت و تقریبا نمیدید.
پیامبر در چشمانش آب دهان انداخت، سپس پرچم را سه بار به اهتزاز در آورد و به او تحویل داد. او صفیه دختر حُیَیّ را آورد.
سپس فلانی را با سوره توبه فرستاد، آنگاه علی را به دنبال او فرستاد، آن را از او گرفت و فرمود: آن را تنها مردی میبرد که از من است و من از او هستم.
پیامبر به عموزادگانش فرمود: کدام یک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری میدهد؟
گفت: در حالی که علی نشسته بود، آنان خودداری کردند. علی گفت: من در دنیا و آخرت شما را یاری میکنم. فرمود: تو ولیّ من در دنیا و آخرت هستی.
او را رها کرد و سپس به سوی مردی از آنان رفت و فرمود: کدام یک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری میدهد؟ آنان خودداری کردند.
گفت: علی گفت: من در دنیا و آخرت تو را یاری میدهم. فرمود: تو ولی من د ردنیا و آخرت هستی.
او بعد از خدیجه نخستین کسی بود که اسلام آورد.
رسول خدا پیراهن خود را گرفت و روی علی و فاطمه و حسن و حسین گذاشت و فرمود: جز این نیست که خداوند اراده میفرماید از شما اهل بیت پلیدی را ببرد و به طور ویژه مطهر سازد.»
علی جانش را فروخت. جامه پیامبر را پوشید و در جای ایشان خوابید.
مشرکان سنگ بر بستر رسول خدا میافکندند، ابوبکر آمد در حالی که علی خوابیده بود.
ابوبکر گمان میکرد که او پیامبر خداوند است. گفت: ای پیامبر خدا! علی به او گفت: پیامبر به سوی بئر میمون شتافت، او را دریاب.
ابوبکر با شتاب رفت و با ایشان وارد غار شد. همانگونه که به پیامبر خدا سنگ پرتاب میکردند، پرتاب سنگ را به علی ادامه دادند و او به خود میپیچید در حالی که پیراهن را دور سرش پیچانده بود و بیرون نمیآورد تا این که صبح شد. سپس سرش را نمایان کرد. گفتند: تو بدجنسی. دوستت را سنگباران کردیم و به خود نمیپیچید و تو به خود میپیچیدی، ما آن را خوش نداشتیم.
در جنگ تبوک، با مردم از شهر خارج شد. علی به پیامبر گفت: با شما آیم؟ گفت :پیامبر خدا به او فرمود: نه. علی گریست. پیامبر به او فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که تو پیامبر نیستی؟ شایسته نیست من بروم جز این که تو جانشین من باشی.
رسول خدا به او فرمود: تو ولیّ من هستی بر هر مؤمن بعد از من.
و گفت: درهای مسجد غیر از درب علی را ببندید.
فرمود: هر کس من مولایش بودم، علی مولای اوست.
خداوند عزوجل در قرآن ما را خبر داد که از اصحاب شجره رضایت یافت و از آنچه در دلهایشان هست آگاه شد. آیا ما را حدیث کرد که بعد از آن بر آنان ناراضی شد؟ عمر گفت: اجازهام دهید گردنش را بزنم. پیامبر فرمود: آیا این کار را میکردی؟ و چه میدانی شاید خداوند به اهل بدر نظر افکند. و فرمود: هر چه خواستید انجام دهید.
نام مشهورترین راویانِ تمامی یا بخشی از این حدیث
اینها نام جمعی از مشهورترین پیشوایان سرشناس اهل سنت در قرنهای مختلف است که تمامی یا بخشی از این حدیث را روایت کردهاند، با اسنادهایشان که به عمرو بن میمون، از ابن عباس، از رسول خدا میرسد:
1ـ شعبة بن حجاج (160).(1)
1) عددها، سال وفات راویان است (ویراستار).
2ـ أبوداود طیالسی (204).
3ـ محمدبن سعد کاتب واقدی (230).
4ـ احمدبن حنبل (241).
5ـ محمدبنعیسی ترمذی (279).
6ـ أبوبکر بن ابی عاصم (289).
7ـ ابوبکر بزار(292).
8ـ أبوعبدالرحمن نسائی (303).
9ـ أبویعلی موصلی (307).
10ـ أبوعبدالله محاملی (330).
11ـ ابوالقاسم طبرانی (360).
12ـ أبوعبدالله حاکم نیشابوری (405).
13ـ ابن عبدالبر قرطبی (463).
14ـ حاکم حسکانی (قرن پنجم).
15ـ ابن عساکر دمشقی (571).
16ـ ابن أثیر جزری نویسنده اسد الغابة (630).
17ـ ابوعبدالله گنجی (652).
18ـ ابوالعباس محبّ الدین طبری مکی (694).
19ـ جمال الدین المزی (742).
20ـ ابوعبدالله شمس الدین ذهبی (748).
21ـ أبن کثیر دمشقی (774).
22ـ أبوبکر نورالدین هیثمی (807).
23ـ شهاب الدین، ابن حجر عسقلانی (852).
شعبة بن حجاج این حدیث را از أبوبلج از عمروبن میمون روایت کرده که ضمن این روایتها آمده است:
روایت أبوداود طیالسی(1)روایت ترمذی(2)روایت ابن کثیر(3)و روایت دیگران.
گویم:
شعبة بن حجاج، از رجال صحاح ششگانه و از پیشوایان بزرگ است. که پیشوایان این قوم، چنین توصیفش کردهاند:
یحیی بن معین گوید: شعبة امام پرهیزکاران است.
أبوزید انصاری گوید: مگر چنین نیست که دانشمندان شاخهای از شعبه میباشند؟
یحیی بن سعید گفت: نزد من کسی به مقام شعبه نمیرسد.
عفان گفت: شعبه از عابدان بود.
سفیان ثوری به شعبه گفت: تو در حدیث امیرالمومنین هستی.
سلیمان بن مغیره میگفت: شعبه سرور محدثان است.
احمد گفت: شعبه در این زمینه خود یک امت بود.
سال 160 درگذشت.(4)
حافظ ابن کثیر گوید:
«ابوداود طیالسی گفت: از شعبة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که رسول خدا به علی فرمود: تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی.»
گویم:
پیش از این در همین کتاب به طور مفصل درباره این سند صحبت شد.
ابن سعد در کتاب طبقات با عنوان «ذکر أسلام علی و صلاته» گوید:
«یحیی بن حماد بصری، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت:
نخستین کسی که بعد از خدیجه اسلام آورد، علی است.»(1)
گویم:
همانگونه که در همین کتاب دانستید، این سند صحیح است.
شرح حال مختصر ابن سعد از این قرار است:
محمدبن سعد بن منیع، أبوعبدالله بغدادی، کاتب واقدی
ابوبکر بن ابی الدنیا، احمدبن یحیی بلاذری، أبوالقاسم بغوی، حسین بن فهم و دیگران، از او حدیث نقل کردند.
ابوحاتم گوید: بسیار راستگوست.
خطیب گوید: محمدبن سعد نزد ما از اهل عدالت است و حدیث او دلالت بر راستگویی او دارد.
ذهبی گفت: محمدبن سعد بن منیع، حافظ، علامه حجت است.
ابن حجر گفت: یکی از حافظان بزرگ ثقه و پژوهشگر است.
سال 230 درگذشت.(2)
احمدبن حنبل این حدیث را در مسند نقل کرده و لفظ ذکر شده در ابتدای فصل، از اوست.
در مسند چنین آمده است:
«عبدالله از پدرش از یحیی بن حماد، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمرو بن میمون که گفت: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم....» حدیث به طور کامل.(3)و پس از آن آورده است.
«عبدالله از پدرش از أبومالک کثیربن یحیی از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون از ابن عباس، مانند آن.»(1)
گویم:
أبوعوانة، أبوبلج، عمروبن میمون، همه از رجال سرآمد و ثقه هستند. شرح حال آنان را در ضمن روایت أبوداود از حدیث ولایت آوردیم، لذا تکرار نمیکنیم.
شرح حال یحیی بن حماد (واسطه میان احمد و أبوعوانه) را هم در روایت احمد آوردهایم.
در حدیث دوم أبومالک کثیربن یحیی واسطه میان آن دو است که دربارهاش گویند:
ابن ابی حاتم رازی: کثیربن یحیی بن کثیر، أبومالک بصری، روایت کرده است از: ابوعوانه، مطربن عبدالرحمن أعنق، واهب بن سوار، و سعیدبن عبدالکریم بن سلیط.
این مطلب را از پدرم شنیدم.
أبومحمد گفت: پدرم و أبوزرعه از او روایت کردند.
عبدالرحمن گفت: از پدرم درباره کثیربن یحیی بن کثیر پرسیدم، گفت: جایگاهش راستی است و شیعهگری میکرد.
عبدالرحمن گفت: از ابوزرعة درباره کثیربن یحیی پرسیدند، گفت: بسیار راستگوست.(2)
گویم:
این مرد نزد أبوحاتم رازی و أبوزرعة، جایگاهش راستگویی است.
متن گفته حافظ ذهبی در شرح حال أبوحاتم چنین است:
«اگر أبوحاتم شخصی را ثقه دانست، به گفتهاش پای بند باش، زیرا او شخصی را ثقه نمیداند جز این که صحیح الحدیث باشد. و اگر شخصی را سست داند یا دربارهاش گوید: به او احتجاج نمیشود، توقف کن تا این که ببینی دیگری در بارهاش چه گفته است. اگر دیگری او را ثقه دانست، به خدشه دار کردن ابوحاتم توجه مکن، زیرا او نسبت به رجال، سختگیر است.»(3)
این که گفته: «شیعه گری میکرد»، از نظر آنان زیانی نمیرساند، همانگونه که حافظ ابن حجر بارها در این باره تصریح کرده است. از جمله در شرح حال خالد بن مخلد قطوانی که گفتهشان را
آورده است: «شیعه گری میکرد» و گوید: «در مورد تشیع، پیش از این گفتهایم اگر دریافت و بیان استوار و پایدار بود، زیانی به او نمیرساند،به ویژه که دعوت کننده به باورش نباشد.»(1)
بلکه متن گفته حافظ ابن حجر در شرح حال عبادبن یعقوب رواجنی استاد بخاری چنین است:
«رافضی مشهور، البته بسیار راستگو بود.»(2)
گویم:
به جهت تشیع، بعضی درباره کثیربن یحیی عیبجویی کردهاند. لذا ذهبی او را در میزان الاعتدال وارد کرده، در حالی که ابن عدی او را در الکامل یاد نمیکند.
ذهبی گوید: «کثیربن یحیی بن کثیر صاحب بصری شیعه است، عباس عنبری مردم را از گرفتن حدیث او نهی کرده است. أزدی گوید: ناپسندهایی داشت، سپس نقل میکند از او، از أبوعوانة، از خالد الحذاء، از عبدالرحمن بن ابی بکرة، از پدرش که گفت: شنیدم علی رضی الله عنه میگفت: أبوبکر ریاست یافت، در حالی که من شایستهترین مردم به جانشینی بودم.
ذهبی گوید: این کلام را به أبوعوانه افترا بستهاند، و کسی را نمیشناسم که آن را از کثیر نقل کند.»(3)
ابن حجر در لسان المیزان پس از گفتههای ذهبی که قبلا آورده شد، گوید:
«از او روایت کردند: عبدالله بن احمد، أبوزرعه و دیگران. أبوحاتم گفت: جایگاهش راستگویی است و شیعهگری میکرد. ابوزرعة گفت: بسیار راستگو بود. ابن حبان او را در ثقهها یاد کرده است، شاید که آفت از افراد بعد از او باشد.»(4)
گویم:
شگفتی از ذهبی و ابن حجر است که چگونه سخن أزدی را در برابر گفته بزرگانی چون أبوحاتم و أبوزرعة و دیگران آنان بیان میکنند، به ویژه پس از گفته ابوحاتم که آن را دانستید که وضع او را در جرح و تعدیل آوردهاند؟
بلکه چگونه گفته أزدی را میآورند، در حالی که هر دو به ضعف او و توجه نکردن به تجریحهای او تصریح کردهاند:
ذهبی ـ پس از نقل تضعیفهایش نسبت به بعضی رجال ـ گوید: «این سخن از روی بیدقتی
است، ای کاش أزدی ضعف خویش را میشناخت.»(1)
ابن حجر گوید: «بارها گفتهام که جرح کردنِ ازدی اعتباری ندارد، به دلیل ضعف خودش»(2)
ترمذی در صحیح خود، بخشی از این حدیث را آورده است و آن را با اسناد خودش از شعبة، از أبوبلج، از عمرو بن میمون روایت کرده و گوید:
«محمدبن حمید رازی، از ابراهیم بن مختار از شعبة از أبوبلج از عمرو بن میمون از ابن عباس که گفت:
رسول خدا فرمان به بستن تمامی درها داد، جز درِ خانه علی.»
سپس ترمذی گوید:
«این حدیثی ناشناخته است و با این اسناد، آن را از شعبه نمیشناسیم جز از این وجه.»(3)
گویم:
محمدبن حمید رازی از رجال أبوداود، ترمذی و ابن ماجه است. از او حدیث نقل کردهاند: احمدبن حنبل، یحیی بن معین، محمدبن جریر طبری، و ابوالقاسم بغوی.
با این همه از او بدگویی کرده و چه بسا او را به دروغگویی نسبت دادهاند!!(4)
ابراهیم بن مختار تمیمی رازی، از رجال بخاری در المتابعات و ترمذی و ابن ماجه است.
ابن حجر گفت: «بسیار راستگو و حفظش ضعیف است.»(5)
حافظ أبوبکر ابن ابی عاصم شیبانی متوفای سال 287 این حدیث را چنین روایت کرده است:
«ما را حدیث کرد محمدبن مثنی از یحیی بن حماد، از أبوعوانه، از یحیی بن سلیم أبوبلج، از
عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت:
رسول خدا فرمود: سوگند که مردی را میفرستم که خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند و خداوند هرگز او را خوار نمیکند. برای این امر جمعی برپا خاستند. فرمود: علی کجاست؟ پیامبر، او را خواند در حالی که چشم درد داشت و نزدیک بود که نبیند. پس در چشمانش آب دهان انداخت. سپس سه بار پرچم را به اهتزاز در آورد، آن را به او تحویل داد. او صفیه دختر حُیَّی را آورد.
سوره توبه را با ابوبکر فرستاد، سپس علی را به دنبالش فرستاد و آن را از او گرفت، ابوبکر به علی گفت: خداوند و پیامبرش.(1)
گفت: نه، لیکن آن را فقط مردی میبرد که او از من است و من از او هستم.
پیامبر به عموزادگانش فرمود: کدام یک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری میکند؟
آنان خودداری کردند، علی علیه السلام گفت: من تو را در دنیا و آخرت یاری میکنم. گفت: تو ولیّ من در دنیا و آخرت هستی.
رسول خدا حسن و حسین و علی و فاطمه را خواند و پیراهنی را بر آنان گسترد و سپس عرضه داشت: پروردگارا! اینان اهل بیت و نزدیکان من هستند، آلایش را از آنان بزدای و پاکیزهشان فرما، در نهایت پاکیزگی.
بعد از خدیجه نخستین کسی بود که اسلام آورد، علی بود.
حیات پیامبر را با جانش خرید، جامه پیامبر را پوشید و در بسترش خوابید. مشرکان او را سنگباران میکردند، همانگونه که پیامبر خدا را سنگباران میکردند، و گمان داشتند که او پیامبر خدااست. ابوبکر آمد و گفت: ای پیامبر خدا! علی گفت: پیامبر خدا به سوی بئر میمون رفت، ابوبکر با شتاب در پی او رفت و با او وارد غار شد. مشرکان هم چنان علی را سنگباران میکردند و او از درد به خود میپیچید. صبح که شد سرش را بیرون آورد. گفتند: آقایت را سنگباران میکردیم، به خود نمیپیچید،امّا تو به خود میپیچی و آن را زشت دانستیم.
مردم در جنگ تبوک بیرون رفتند. علی از پیامبر پرسید: با شما خارج شوم؟ فرمود: نه. علی گریست. پیامبر فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که تو پیامبر نیستی و تو جانشین من بر هر مومن بعد از من میباشی؟
به امر پیامبر، درهای مسجد جز در خانه علی بسته شد...
و فرمود: هر کس من ولیّ او باشم، علی ولیّ اوست.
1) در متن همین گونه آمده است. بعید نیست مراد از آن، جملهای باشد که در یازدهمین روایت همین فصل (روایت طبرانی) آمده که: «شاید خدا و رسولش بر من خشم آوردهاند» (ویراستار).
ابن عباس گفت: خداوند در قرآن به ما اطلاع داده که از اصحاب شجره راضی شده آیا پس از آن به ما خبر داد که بر آنان خشمگین شده است؟»(1)
گویم:
اگر دقت کنید، میبینید که سند این حدیث همان سند نسائی است.
این حدیث را حافظ أبوبکر بزّار چنین روایت کرده و گوید:
«ما را حدیث کرد محمدبن مثنی از یحیی بن عماد از أبوعوانه، از أبوبلج از عمرو بن میمون از ابن عباس که گفت:
مانند پیشین حدیث را آورده، سپس گوید:
در این حدیث فرمود: هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست...(2)
حافظ هیثمی گوید:
« از ابن عباس: پیامبر فرمود: هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست.
بزار ضمن حدیث آن را روایت کرده و رجالش ثقه هستند.»(3)
گویم:
همانگونه که گفت، رجالش ثقه هستند. و آن همان سند حافظ نسائی است.
نسائی این حدیث را به طور کامل در خصائص الامام امیر المومنین نقل کرده است.(4)
حدیث را از محمدبن مثنی، از یحیی بن حماد، از ابوعوانة ،از أبوبلج از عمرو بن میمون روایت کرده است.
گویم:
واسطه میان او و میان یحیی بن حماد، استادش محمدبن مثنی است که از رجال صحاح ششگانه است.
خلاصه شرح حال او در تهذیب الکمال این است:
«محمدبن مثنی، ابوموسی بصری، حافظ معروف در زمان خود.
از او روایت کردهاند: گروهی، أبویعلی، فریابی، محاملی، ابن خراش، ذهلی، ابن صاعد، أبوحاتم رازی و أبوزرعه رازی.
یحیی بن معین گوید: ثقه است.
ذهلی گوید: حجت است.
صالح جزرة گوید: لهجهای بسیار راستین دارد.
أبوحاتم گوید: حدیثش نیکو و درست و بسیار راستگو است.
ابن خراش گوید: از افراد استوار و پابرجا بود.
ابن حبان او را در ثقهها ذکر کرده است.
خطیب گوید: بسیار راستگو، پرهیزکار، فاضل، خردمند بود.
و در جای دیگری گوید: ثقهای استوار بود، دیگر پیشوایان به حدیثش احتجاج کردند.»(1)
ابویعلی موصلی حدیث را چنین نقل کرده گوید:
«ما را خبر داد یحیی بن عبدالحمید از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمرو بن میمون، از ابن عباس که گفت:
رسول خدا فرمود: به یقین، فردا پرچم را به مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند.
فرمود: علی کجاست؟
گفتند: آرد آسیاب میکند.
گفت: هیچ یک از آنان راضی نبود که آرد آسیاب کند؟
1) تهذیب الکمال فی أسماء الرجال: 26/359.
او را آوردند، پرچم را به او داد، پس صفیه دختر حُیَّی را آورد.»(1)
نیز نقل کرده که گفت:
«ما را خبر داد زهیر، از یحیی بن حماد، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون که گفت:
در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم، نه گروه پیش او آمدند و گفتند...» حدیث به طور کامل(2)
حافظ ابن کثیر گفت: «روایت ابن عباس: ابویعلی گفت: ما را حدیث کرد یحیی بن عبدالحمید از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت:
رسول خدا فرمود: به یقین فردا پرچم را به مردی میدهم که خدا و پیامبرش را دوست میدارد و خدا و پیامبرش او را دوست میدارند.
فرمود: علی کجاست؟ گفتند: آرد آسیاب میکند.
گفت: هیچ از آنان رضایت نمیداد که آرد آسیاب کند؟
او را آوردند، پرچم را به او داد. پس او صفیه دختر حُیَّی بن أخطب آورد.»(3)
گویم:
این خبر را أبویعلی یک بار از یحیی بن عبدالحمید از أبوعوانة؛ و بار دیگر از زهیر، از یحیی بن حماد، از أبوعوانة روایت میکند.
مراد از زهیر، زهیربن ابی خیثمه است که شرح حالش را در این کتاب آوردیم. و همین گونه یحیی بن حماد تا پایان سند.
نقل دوم، بدون هر سخن صحیح است.
یحیی بن عبدالحمید همان حمانی کوفی است که درباره او سخن بسیار و اختلاف بسیار واقع شده است.(4)
بعضی از آنان صریحا دربارهاش سخن گفته و عیب جویی کردهاند.
ابن خزیمه از ذهلی نقل میکند: او رفت، مانند دیروز که رفت. ذهلی همچنین گوید: با شش قلم روی حدیثش خط بزنید.
نسائی گفت: ثقه نیست. یک مرتبه هم گفت: ضعیف است.
علی بن مدینی گوید: سه نفر را دیدم که به آنچه حفظ نیستند، حدیث میگویند، از جمله بن عبدالحمید را نام برد.
محمدبن عبدالله بن عمار گفت: حدیث یحیی حمانی ساقط است.
حسین بن ادریس گفت: به ابن عمار گفته شد: علتش چیست؟ گفت: حدیث خوب ناشناختهای نزد اهل کوفه و نزد مردم مدینه و نزد مردم شهری نبود مگر این که آن را روایت کرد. این چنین بود.
بعضی هم او را با صراحت ثقه دانستهاند.
عباس از یحیی بن معین روایت کرد: ابویحیی حمانی و پسرش ثقه هستند.
احمدبن زهیر درباره او گفت: یحیی حمانی ثقه است.
احمدبن زهیر درباره او گفت: در کوفه کسی به اندازه او حفظ نمیکرد و اینان به او رشک میبرند.
عثمان بن سعید درباره او روایت کرد: بسیار راستگوی مشهور، مانندش در کوفه نبود. آنچه دربارهاش گفته میشود، تنها از روی حسادت است.
عبدالخالق بن منصور به نقل از یحیی بن معین گفت: ثقه است.
احمدبن منصور رمادی گفت: او نزد من از ابوبکر بن ابی شیبة ثقهتر است و تنها به دلیل حسادت دربارهاش بدگویی میکنند.
ابن صالح مصری گوید: بغوی گفت: بر در خانه یحیی حمانی بودیم که یحیی بن معین سوار بر استر خود آمد، اصحاب حدیث از او تقاضا کردند برایشان حدیث بگوید. خودداری کرد و گفت: برای سلام کردن بر أبوزکریا آمدهام، پس وارد شد و بیرون آمد. از او دربارهاش پرسیدند. گفت: ثقه فرزند ثقه است.
اینان ثقه بودن او را به نقل از یحیی بن معین روایت کردهاند: مطین، احمدبن ابی یحیی، عبدالله بن دورقی و دیگران. تا آنجا که محمدبن ابی هارون همدانی گفت: درباره یحیی بن عبدالحمید، از یحیی بن معین پرسیدم، گفت: خودش و پدرش ثقهاند. گفتم: از او عیبجویی میکنند. گفت: به او حسادت میورزند. سوگند به خدایی که پروردگاری جز او نیست، او ثقه است.
مطین گفت: از محمدبن عبدالله بن نمیر، درباره یحیی حمانی پرسیدم، گفت: او ثقه است، او بزرگتر از همه اینان است، از او بنویس. أبواحمدبن عدی گفت: یحیی حمانی مسند نیکویی دارد. و گفته میشود نخستین کسی است که در کوفه مسند نگاشت و در مسند و حدیث هایش حدیثهای ناپسند ندیدم، امیدوارم مشکلی نداشته باشد.
سخن بعضی از آنان درباره او اختلاف دارد.
محمدبن عبدالرحمن سامی هروی گوید: از احمدبن حنبل درباره یحیی حمانی پرسیدند: سکوت کرد و چیزی نگفت.
میمونی گفت: نزد احمد، از حمانی نام بردند گفت: در أبوغسان مشکلی نیست. یک بار دیگر او را نام برد، دستش را تکان داد و گفت: نمیدانم.
مطین گفت: درباره او از احمدبن حنبل پرسیدم و گفتم: او را میشناسی؟ خبری از او داری؟ گفت: چگونه او را نشناسم؟ گفتم: آیا ثقه بود؟ گفت: شما به اساتید خود شناساتر هستید.
أبوداود گفت: از احمد دربارهاش پرسیدم. گفت: آیا او را نمیبینی؟ گفتم: آری. گفت: به درستی اگر او را ببینی، میشناسی.
عبدالله بن احمد گفت: به پدرم گفتم: دو پسر أبوشیبة به بغداد میآیند، آنان را چگونه میبینی؟ گفت: ابن حمانی به اینجا آمد، مردم دورش جمع شدند. او آشکارا دروغ میگفت. به هر حال فرزند ابوشیبة راست میگوید...
بخاری گفت: احمد و علی از یحیی حمانی عیبجویی میکردند.
گویم:
چند نفر از بزرگان - و پیشاپیش آنان یحیی بن معین - یحیی بن عبدالحمید حمانی را ثقه دانستهاند. گروهی هم از او بدگویی کردهاند،در رأس آنان احمد بن حنبل و علی بن مدینی.
سخن احمد در جرح او صراحت ندارد، چون هنگامی که از احمد درباره او پرسیده شد، سکوت کرد یا گفت: شما به اساتیدتان شناساتر هستید، یا گفت: اگر او را دیدی میشناسی. البته در خبر پاسخ به سؤال پسرش درباره یحیی آمده است: آشکارا دروغ میگفت. اما این خبر را پژوهشگران این قوم تصدیق نکردهاند. ذهبی پس از نقل این گفته گوید:
«شکی نیست که در حفظ شاخص بود همان گونه که سلیمان شاذکونی بود، لیکن نگهدارتر از شاذکونی بود و هرگز کسی نگفته که او حدیثی را به دروغ جعل کرده است، بلکه چه بسا حدیثهایی را به دست میآورد و روایتش را ادعا میکرد و با تدلیس آن را روایت کرد که گمان میرفت آن را شنیده است. و گروهی وارد این مطلب شدهاند و این سبکتر از افترا زدن به متنهاست. أبوحاتم رازی گفت: محدثی را میان محدثان ندیدم که حفظ کند و حدیث را با لفظ واحد تکرار کند و تغییرش ندهد، جز قبیصة و أبونعیم در حدیث ثوری، و جز یحیی حمانی در حدیث شریک، و علی بن جعد در حدیثش.»
هم چنین او را متهم کردهاند که دروغ را به ابن نمیر نسبت داده است. این اتهام، درست نیست. ابن عدی گفت: «عبدالله ما را خبر داد و گفت: ابن نمیر گفت: حمانی دروغگو است. به عبدان گفته شد:این را از او شنیدی؟ گفت: نه. بلکه مطین از ابن نمیر گفتهاش را درباره یحیی روایت کرده است که: «او ثقه است و از همه آنان بزرگتر است، از او بنویس.»
در مورد علی بن مدینی؛ پیش از این علّت بدگویی دربارهاش نقل شد که به جهت حدیث گفتن اوست از آنچه حفظ نکرده است.
گویم:
لیکن به نظر میرسد که علت اصلی بدگویی از او دو مطلب است:
اول: حسادت، دوم: تشیع.
حسادت، عاملی است که یحیی بن معین و دیگران بر آن تاکید میکنند، به جهت این که «المسند الکبیر» را تالیف کرد و ابن عدی آورده که او نخستین کسی است که مسند نوشته است، و ابن عدی آن را مسندی صالح می داند.
حمانی خود این علت را ذکر کرده است. عقیلی از علی بن عبدالعزیز حکایت کرد که شنیدم یحیی حمانی به گروهی غریب در مجلسش میگفت: شما از کجا هستید؟ او را آگاه کردند.
گفت: آیا در شهرتان از کسی شنیدید که از من بدگویی کند و بگوید که او در حدیث ضعیف است؟ سخن مردم کوفه را نشنوید، زیرا آنان به من حسادت میورزند. چون من نخستین کسی هستم که مسند را جمع آوری کردم و در عوامل دیگر نیز از آنان پیشی گرفتم.
در مورد علت دیگر - تشیع - باید چند نکته بگوییم:
أبوداود گفت: درباره حدیثی از عثمان از او پرسیدم. به من گفت: عثمان را دوست میداری؟
احمدبن محمدبن صدقه و أبوشیخ به نقل از زیادبن ایوب دلّویه گفت: شنیدم یحیی بن عبدالحمید میگفت: معاویه به غیر دین اسلام مُرد. ابوشیخ گفت: دلویه گفت: دشمن خدا دروغ میگوید.
گویی تشیع یگانه علت وارد کردن او در میزان الاعتدال باشد. ذهبی پس از بدگویی از او گوید:
«ابن عدی گفت: در مسند و حدیثهایش حدیثهای ناپسند ندیدم و امید دارم که مشکلی نداشته باشد.»
و به دنبالش گوید: «این سخن درست است، جز این که شیعهای اهل کینه است... زیاد بن أیوب گوید: شنیدم یحیی حمانی میگوید: معاویه بر غیر دین اسلام بود. زیاد گفت: دشمن خدا دروغ
میگوید.»(1)
گویم:
لیکن حافظ ابن حجر، از قضاوت ذهبی و گفتهاش درباره این مرد دوری جسته و آن را اصلاً در لسان المیزان نیاورده است....
ما بارها گفته حافظ ابن حجر را آوردهایم که: تشیع زیانی نمیرساند.(2)
بلکه ذهبی در شرح حال أبان بن تغلب چنین آورده است:
«شیعهای سرسخت است لیکن، بسیار راستگو، پس راستگویی او به سود ما و بدعتش به زیان اوست.»(3)
خلاصه بحث، این که: هر دو نقل أبویعلی صحیح است.
قاضی أبوعبدالله حسین بن اسماعیل بن محمد ضبیّ محاملی بغدادی، متوفای سال 230 از راویان این حدیث است.
در بعضی اسنادهای حافظ ابن عساکر با اسنادش آمده است:
«أبوعبدالله حسین بن اسماعیل محاملی از أبوموسی محمدبن مثنی، از یحیی بن حماد، از وضاح، از یحیی أبوبلج، از عمروبن میمون که گفت: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم که نه گروه آمدند...»(4)
گویم:
این سند دقیقاً همان سند نسائی است.
حافظ أبوالقاسم طبرانی در مسند ابن عباس، با عنوان «عمروبن میمون از ابن عباس» گوید:
«ابراهیم بن هاشم بغوی، از کثیربن یحیی، از أبوعوانة، از أبوبلح از عمروبن میمون که گفت:
نزد ابن عباس بودیم که هفت نفر پیش او آمدند....»
پس به طور کامل حدیث را نقل کرده است.(1)
سپس روایت کرده است: «أبوشعیب عبدالله بن حسن حرانی از أبوجعفر نفیلی، از مسکین بن بکیر، از شعبة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت: رسول خدا درباره درها فرمان داد همه آنها بسته شود جز در خانه علی رضی الله عنه»(2)
در المعجم الاوسط نیز این حدیث را با نخستین سند، لیکن به طور مختصر روایت کرده است و گوید:
«ابراهیم از کثیربن یحیی أبومالک، از أبوعوانه از أبوبلج، از عمروبن میمون از ابن عباس که گفت:
پیامبر روز جنگ خیبر فرمود: به یقین مردی را خواهم فرستاد که خداوند او را شرمنده نمیکند.دنبال علی فرستاد که در خانه آسیاب میکرد - و هیچ یک از شما آسیاب نمیکرد. او را در حالی که چشم درد داشت آوردند. گفت: ای پیامبر خدا نزدیک است که چیزی نبینم، در چشمانش آب دهان انداخت، پرچم را سه بار به اهتزاز در آورد و به او تحویل داد. برایش فتح کرد و صفیه دختر حیی را آورد.
پیامبر به پسرعموهایش فرمود: کدام یک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری میدهید؟
پس به هر یک از آن مردان سه بار فرمود: ای فلانی! در دنیا و آخرت مرا یاری میکنی؟ او میگفت: نه، تا به آخرین نفرشان رسید. علی گفت: ای پیامبر خدا من در دنیا و آخرت یاور و هم پیمان تو هستم. پیامبر فرمود: تو در دنیا و آخرت ولیّ من هستی.
پیامبر، ابوبکر را با سوره توبه فرستاد و به دنبالش علی را فرستاد. ابوبکر گفت: ای علی! شاید خدا و پیامبرش بر من خشمگین شدهاند. علی گفت: نه، لیکن پیامبر خدا فرمود: شایسته نیست مگر این که مردی که از من است و من از اویم، از طرف من ابلاغ کند.
رسول خدا پیراهنش را روی علی و فاطمه و حسن و حسین قرار داد. سپس فرمود: «جز این
نیست که خداوند اراده مینماید که پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاکیزه کند به نهایت پاکیزگی.»
و علی بعد از خدیجه نخستین کسی بود که اسلام آورد.
و علی جانش را برای حفظ پیامبر در کف دست نهاد. جامه پیامبر خدا را پوشید و در بستر او خوابید، در حالی که مشرکان رسول خدا را سنگباران میکردند.»(1)
گویم:
استاد طبرانی، ابراهیم بن هاشم بغوی است. حافظ خطیب شرح حالش را آورده و گوید:
«ابراهیم بن هاشم بن حسین بن هاشم، أبواسحاق البیّع، معروف به بغوی؛ از أمیة بن بسطام، ابراهیم بن حجاج سامی، أبوربیع زهرانی، علی بن جعد، محرزبن عون، محمدبن بکار، احمدبن حنبل، و احمد بن سعید دارمی، حدیث شنید.
از او روایت کردند: احمدبن سلیمان نجاد، و عبدالباقی بن قانع....
أزهری از ابوالحسن دار قطنی که گفت: ابراهیم بن هاشم بغوی ثقه است.
محمدبن احمد بن رزق، از اسماعیل بن علی خطبی که گفت: ابواسحاق ابراهیم بن هاشم بغوی روز پنجشنبه آخر جمادی الآخرة سال 297 درگذشت.
خطیب گوید: تولدش سال 207 بود.»(2)
حافظ ابن جوزی او را ضمن بزرگانی که در آن سال درگذشتند، ذکر کرده و گوید: « ثقه بود.»(3)
بدین ترتیب سخن درباره سند روایت «سدّ الابواب» باقی میماند.
أبوشعیب عبدالله بن حسن حرانی.دار قطنی گوید: ثقه مورد اعتماد است. خطیب گفت: او مسند بود و در روایتش متهم نبود.
ذهبی او را چنین توصیف کرده است: «استاد، محدث، کهنسال، مؤدب، عمرش به درازا کشید و یگانه شد» و خبر داده که دار قطنی او را موثّق میدانست.(4)نیز گوید: کهنسال بسیار راستگو است.(5)
ابن حجر گفت: «ابن حبان او را در ثقهها آورده و گوید اشتباه میکند و نگران مینماید.»
موسی بن هارون گوید: «سماع از أبوشعیب برتری دارد بر شنیدن از غیر، او چون او محدث فرزند محدث فرزند محدث و بسیار راستگوست.» و مسلمة گوید: «او ثقه، فصیح بود.»(1)
گویم:
جز این نیست که در دو کتاب میزان الاعتدال و لسان المیزان از این جهت یاد شده است که در برابر حدیث درهمها دریافت میکرد، همانگونه که ذهبی بر این مطلب تصریح کرده با این بیان روشن که او متهم نبود.
ابوجعفر نفیلی، عبدالله بن محمدبن علی بن نقیل، از رجال بخاری و صاحبان چهار صحیح دیگر است.
أبوزرعه، أبوحاتم، ذهلی و گروهی از او روایت کردهاند.
أبوحاتم، دار قطنی و أبن حبان او را ثقه دانستهاند.(2)
مسکین بن بکیر از رجال صحاح ششگانه است.»(3)
این حدیث را حاکم أبوعبدالله نیشابوری در المستدرک چنین نقل کرده است:
«أبوبکر احمدبن جعفر بن حمدان قطیعی در بغداد، از أصل کتابش، از عبدالله بن احمدبن حنبل از پدرش، از یحیی بن حماد، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون که گفت: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم...»
حدیث را به طول کامل روایت کرده و میگوید: «این حدیثی با اسناد صحیح است ولی به این ترتیب آن را نقل نکردند.
ما را حدیث کرد، آقای یگانه، أبویعلی حمزة بن محمد زیدی از أبوالحسن علی بن محمدبن مهرویه قزوینی قطان که گفت: شنیدم أبوحاتم رازی میگوید: «شگفت آور است برای آنان که فضیلتها را از روایت احمدبن حنبل بیابند.»(4)
گویم:
شرح حال استاد حاکم (أبوبکر قطیعی) را در این کتاب آوردیم.
هم چنین حاکم نقل کرده و گوید:
«أبوبکر احمدبن اسحاق از زیادبن خلیل تستری، از کثیر بن یحیی از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمرو بن میمون، از ابن عباس که گفت:
علی جانش را فروخت و جامه پیامبر را پوشید...»
حاکم گوید: اسناد این حدیث صحیح است، گر چه آن را نقل نکردهاند.
آن را از أبوداود طیالسی و دیگران از أبوعوانه با لفظهای زیادهای روایت کرد.»(1)
گویم:
استاد حاکم (ابوبکر احمدبن اسحاق) نیشابوری معروف به الصبغی است. ستایش نیکو از او را در این کتابها مییابید: طبقات الشافعیة: 3/9؛ الوافی بالوفیات: 6/239؛ مرآة الجنان: 2/334؛ النجوم الزاهرة: 3/310؛ سیر أعلام النبلاء: 15/483؛ شذرات الذهب: 2/361.
زیادبن خلیل تستری. خطیب ابن جوزی، سمعانی و ذهبی او را ذکر کردهاند. خلاصه گفته هایشان چنین است:
«أبوسهل زیادبن خلیل تستری به بغداد آمد و آنجا به روایت از ابراهیم بن منذر حزامی و... حدیث نقل کرد. عبدالصمد بن علی طستی و أبوبکر محمدبن عبدالله شافعی... از او روایت نقل کردند.
دارقطنی از او یاد کرده و گوید: مشکلی ندارد.
در راه مدینه پیش از وارد شدن به مکه در ذیقعده سال 290 - و گفته شد 286 - درگذشت.»(2)
حافظ ابن عبدالبر قرطبی در شرح حال امیرالمومنین علیه السلام گوید:
«روایت شده است از سلمان، أبوذر، مقداد، حذیفه، خباب، جابر، أبوسعید خدری، زید بن أرقم که گفتند: علی بن ابیطالب نخستین کسی بود که اسلام آورد، این افراد او را برتر از دیگران دانستند.
ابن اسحاق گفت: نخستین کسی که به خداوند و پیامبرش محمد ایمان آورد، خدیجه و از مردان علی بن ابیطالب است.
گفته ابن شهاب به همین گونه است، جز این که گوید: از مردان بعد از خدیجه، علی است. و این گفته همگان درباره خدیجه است.
ما را حدیث کرد احمدبن محمد از احمدبن فضل از محمدبن جریر از احمدبن عبدالله دقاق گفت: مفضل بن صالح، از سماک بن حرب، از عکرمه، از ابن عباس که گفت: علی را چهار صفت است که هیچ کس را نیست. او نخستین عرب و غیر عربی است که با رسول خدا نماز خواند. او کسی بود که پرچمش در هر حمله با او بود. او کسی است که وقتی دیگران از او گریختند، با او شکیبایی کرد. او کسی است که پیامبر را غسل داد و وارد گورش نمود.
ابن عبدالبر گوید: پیش از این در باب أبی بکر آورده شد، نظر کسانی که گویند: ابوبکر اولین کسی است که اسلام آورد.
از سلمان فارسی روایت شد که گفت: نخستین فرد این امت که بر پیامبرش در حوض وارد میشود، نخستین کسی است که اسلام آورد، و او علی بن ابیطالب است.
این حدیث مرفوعا از سلمان فارسی روایت شده است که پیامبر فرمود: نخستین شخص این امت که بر حوض بر من وارد میشود، نخستین شخصی است که اسلام آورد که علی بن ابیطالب است.
مرفوع کردن این حدیث سزاوارتر است، چون مانندش با اندیشه درک نمیشود.
احمدبن قاسم، از قاسم بن أصبغ، از حارث بن ابی اسامة، از یحیی بن هاشم، از سفیان ثوری، از سلمة بن کهیل از أبوصادق از خنش بن معتمر، از علیم کندی، از سلمان فارسی که گفت: رسول خدا فرمود: نخستین فرد شما که بر حوض بر من وارد میشود، نخستین فرد شماست که اسلام آورد: علی بن ابیطالب.
أبوداود طیالسی، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون از ابن عباس: رسول خدا به علی فرمود: تو ولیّ هر مؤمن بعد از من هستی.
و از او از ابن عباس روایت شد که گفت: نخستین کسی که بعد از خدیجه با پیامبر نماز خواند، علی بن ابیطالب است.
عبدالوارث بن سفیان از قاسم بن أصبغ، از احمدبن زهیر بن حرب، از حسن بن حماد(1)، از
1) این چنین آمده است و صحیح: یحیی بن حماد است.
أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس، که گفت: علی بعد از خدیجه نخستین کسی است که به خداوند ایمان آورد.
أبوعمر گفت: این اسناد برای هیچ کس جای عیب جویی ندارد، به جهت صحت و ثقه بودن نقل کنندههایش»(1)
گویم:
ذهبی درباره عبدالوارث بن سفیان گوید: «عبدالوارث بن سفیان بن جبرون، محدث، ثقه، دانشمند، پارسا سال 395 درگذشت».(2)
قاسم بن أصبغ: ذهبی او را نام میبرد و چنین توصیف میکند: «امام، حافظ، علامه، محدث اندلس» و گوید: «بلندای اسناد در اندلس به او پایان پذیرفت، همراه با حفظ و دقت و چیرگی و برتری در عربی و پیشتازی در فتوی، شکوه کامل و جلالت»
گفت: «چند نفر از او ستایش کردهاند. تالیفهای ابن حزم، ابن عبدالبر، أبوولید باجی، مملو از روایتهای قاسم بن اصبغ است. سال 340 درگذشت».(3)
احمدبن زهیر بن حرب، ابن ابی خیثمه است. و شرح حالش در این کتاب موجود است.
یحیی بن حماد و افراد بالاتر از او را نیز شناختید. پس سند، آن گونه که ابن عبدالبر آورده صحیح است.
حاکم حسکانی در تفسیر آیه «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاة الله» حدیث عمروبن میمون را روایت کرده است و گوید:
«1) أبوبکر تمیمی، از ابوبکر قباب عبدالله بن محمد از أبوبکر بن ابی عاصم قاضی از محمدبن مثنی از یحیی بن حماد، از أبوعوانه وضاح بن عبدالله از یحیی بن سلیم أبوبلج از عمرو بن میمون از ابن عباس که گفت: او، یعنی علی، بعد از خدیجه نخستین فرد از مردم بود که به رسول خدا اسلام آورد و جامهاش را پوشید و در بسترش خوابید. مشرکان همان گونه که پیامبر خدا را سنگباران میکردند، او را سنگباران کردند و گمان میکردند که او پیامبر خداست. ابوبکر آمد و گفت: ای
پیامبر خدا! علی گفت: پیامبر خدا به سوی بئر میمون رفت. مشرکان علی را سنگباران میکردند و او از درد به خود میپیچید تا این که صبح سرش را نمایان کرد. گفتند: یار تو را سنگباران میکردیم و به خود نمیپیچید و تو به خود میپیچیدی، آن را زشت دانستیم.
رسول خدا هنگامی که به سرعت در شب غار رفت...
حاکم ابوعبدالله، از أبوبکر بن اسحاق فقیه، از زیادبن خلیل تستری، از کثیربن یحیی، از أبوعوانه، از ابوبلج، از عمرو بن میمون، از ابن عباس، که گفت: علی جان خود را فروخت و جامه پیامبر را پوشید، سپس در بستر او خوابید.
حاکم، از أبوحفص بن شاهین از احمدبن محمد بن سعید همدانی، از احمدبن عبدالرحمن بن سراج و محمدبن احمدبن حسین قطوانی، از عبادبن ثابت، از سلیمان بن قرم، از عبدالرحمن بن میمون، أبوعبدالله، از پدرش، از ابن عباس که میگفت: رسول خدا علی را بر بستر خود خوابانید...»(1)
گویم:
حاکم حسکانی این حدیث را با اسنادهایی روایت کرده است.
در سند نخست نام أبوبکر تمیمی آمده است که احمدبن محمد بن حارث تمیمی اصفهانی ساکن نیشابور است. خلاصه شرح حال که حافظ عبدالغافر از او آورده چنین است:
«احمدبن محمدبن احمدبن عبدالله بن حارث، امام أبوبکر تمیمی اصفهانی است، قاری ادیب، فقیه، محدث، دیندار، پارسا، خویشتن دار، ثقه، حقیقتا امام، یگانه زمان در طریقت و علم و ورع، مانندش دیده نشده است. حدیث شناس، حدیث بسیار شنیده، با اصول صحیح. سال 403 در نیشابور درگذشت.
حدیث کرد از أبومحمد عبدالله بن محمدبن جعفر.به تعدادی از احادیث و تالیفاتش و از أبوبکر عبدالله بن محمد قباب و همردیفانش.
از او شنید: پدرم، ابن أبی زکریا، ابن رامش، ابن شقانی و آن طبقه
حسکانی از کسانی بود که بسیار از او نقل میکرد و به بهرهگیری از او اختصاص یافته بود. گفت:
1) شواهد التنزیل: 1/124 ـ 128.
أبوشیخ سال 369 در اصفهان در سن 97 سالگی در گذشت».(1)
أبوبکر قبّاب از بزرگان محدث و قاریان است. شرح حالش در این کتابها موجود است: طبقات المفسرین: 2/251؛ غایة النهایة: 1/454، سیر أعلام النبلاء: 16/257؛ ذکر أخبار اصبهان: 2/90؛ النجوم الزاهرة: 4/139؛ شذرات الذهب: 3/72؛ الانساب ـ القبّاب.
حافظ ابن جزری میگوید: «پیشوای زمان خودش، مفسر مشهور...حافظ أبوالعلاء گفت: ابوبکر قباب از بزرگان قاریان اصفهان، از عالمان به تفسیر قرآن، حدیث بسیار میدانست، ثقه، نجیب، سال 370 درگذشت، گفته شده که به صد سالگی رسید.»
«ابن ابی عاصم» و کسانی را که پیش از او هستند، در این کتاب شناختید. پس بدون تردید سند صحیح است.
سند سوم نیز صحیح است. زیرا از حاکم نویسنده المستدرک است، با سندی که به زودی خواهد آمد.
ابن عساکر در تاریخ خود در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام میگوید:
«1) أمّ البهاء فاطمه دخت محمد از ابراهیم بن منصور از أبوبکر بن مقری، از أبویعلی، از یحیی بن عبدالحمید، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون از ابن عباس که گفت:
رسول خدا فرمود: حتما فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند. فرمود: علی کجاست؟ گفتند: آرد آسیاب میکند. فرمود: کسی از آنان نبود که رضایت بدهد که آرد آسیاب کند؟
او را آوردند، پرچم را به او داد، پس او صفیه دختر حُیَّی را آورد».
ابن عساکر گفت: این خلاصهای از یک حدیث است.
(حیلوله:) أبوعبدالله بن قصاری از پدرش ابوطاهر، از ابوالقاسم اسماعیل بن حسین بن هاشم از ابوعبدالله حسین بن اسماعیل محاملی از أبوموسی محمدبن مثنی از یحیی بن حماد از وضاح از یحیی ابوبلج از عمروبن میمون که گفت: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم، نه گروه پیش او
1) المنتخب من السیاق فی تاریخ نیسابور: 107.
آمدند...»
سپس به طور کامل حدیث را روایت میکند.
«3) ام البهاء فاطمه دخت محمد از ابراهیم بن منصور از ابوبکر بن مقری از أبویعلی، از زهیر از یحیی بن حماد، از أبوعوانة، از أبوبلج از عمروبن میمون که گفت:
در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم هفت گروه پیش او آمدند...»
پس حدیث را به طور کامل روایت میکند.
«4) ابوالقاسم بن حصین از أبوعلی بن مذهب از احمدبن جعفر، از عبدالله بن محمد، از پدرش، از یحیی بن حماد، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون که گفت:
در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم نه گروه پیش او آمدند...» پس حدیث را به طور کامل روایت میکند.
«5) عبدالله بن احمد، از أبومالک کثیربن یحیی، از أبوعوانه از أبوبلج، از عمرو بن میمون، از ابن عباس مانند همان.»(1)
گویم:
حافظ ابن عساکر این حدیث را با اسنادهایی برایش، از طریق احمدبن حنبل، ابویعلی و محاملی روایت کرده است.
پیش از این صحّت روایتهای اینان را در جای خودش دانستید.
اما اساتید ابن عساکر:
«ام البهاء فاطمه دخت محمد، استاد، دانشمند، صالحة، کهنسال، مسند اصفهان، فاطمه دخت محمدبن ابی سعد، احمدبن حسن بن علی بن بغدادی اصفهانی است... از او حدیث نقل کردهاند: سمعانی و ابن عساکر.... سمعانی گوید: بانویی استاد، کهنسال، مسند است. ابوموسی گفت: به سال 539 در سن نزدیک به 94 سالگی درگذشت.(2)
شرح حال ابراهیم بن منصور سبط بحرویه و ابن المقری پیش از این آورده شد.
اینان اساتید او در دو سند اول و سوم میباشند.
در سند دوم:
شرح حال ابوالقاسم بن سمرقندی را در این کتاب آوردهایم.
ابوالقاسم اسماعیل بن حسین بن هشام یعنی اسماعیل بن حسن بن عبدالله بن هثیم بن هشام صرصری محالی که به سال 403 درگذشت.
حاکم گوید: از برقانی درباره او پرسیدم. گفت: بسیار راستگوست. و درباره او پرسیدند و من شنیدم که گفت: ثقه است.»(1)
سمعانی گفت: «استاد بسیار راستگو، ثقه است. از أبوعبدالله حسین بن اسماعیل محاملی شنید. آخرین نفری که از او ان شاءالله روایت کرد، ابوطاهر احمدبن محمدبن عبدالله قصاری خوارزمی است.»(2)
گویم:
در منابعی که در اختیارم بود، شرح حالی از این أبوطاهر و پسرش أبوعبدالله محمدبن احمد پیدا نکردم.
در سند چهارم:
شرح حالهای ابوالقاسم بن حصین، أبوعلی بن مذهب، احمدبن جعفر را - که همان قطیعی است - در این کتاب آوردیم و تکرار نمیکنیم. پس درستی روایت ابن عساکر با اغلب اسنادهایش آشکار شد.
همچنین حدیث را در کتاب الاربعین الطوال و کتاب الموافقات عینا با لفظ احمد در المسند روایت کرده است، همان طور که در الریاض النضرة و کفایة الطالب آورده است.
عزالدین ابن اثیر در شرح حال امیرالمومنین علیه السلام حدیث را چنین روایت کرده است:
ابراهیم بن محمدبن مهران فقیه و دیگران با اِسنادشان به أبوعیسی محمدبن عیسی ترمذی، از محمدبن حمید، از ابراهیم بن مختار از شعبه از ابوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت: نخستین کسی که اسلام پذیرفت علی است.
و مانندش را روایت کرد مقسم، از ابن عباس. نام ابوبلج، یحیی بن ابی أسلم است.»(3)
گویم:
ابن اثیر نویسنده أسد الغابه بینیاز از تعریف است.
ابراهیم بن محمدبن مهران. ابن أثیر ضمن حوادث سال 577 گوید: «در آن سال ابراهیم بن محمد بن مهران، فقیه شافعی در جزیره ابن عمر در گذشت. او فاضل و بسیار پارسا بود.»(1)
حافظ أبوعبدالله محمدبن یوسف قرشی گنجی گوید:
«امام اهل حدیث، احمدبن حنبل در مسندش ضمن حدیثی طولانی، داستان خوابیدن علی بر بستر رسول خدا را روایت کرده است و حافظ محدث شام در کتابش به نام الاربعین الطوال از او پیروی کرده است.
حدیث امام احمد چنین است:
قاضی القضاة حجة الاسلام، أبوالفضل یحیی بن قاضی القضاة أبوالمعالی محمدبن علی قرشی، از حنبل بن عبدالله (مکبّر)، از أبوالقاسم هبة الله بن حصین، از أبوعلی حسن بن مذهب، از ابوبکر احمدبن جعفر قطیعی از عبدالله بن احمد بن حنبل از پدرش.
سند حدیث در اربعین الطوال چنین است:
قاضی، علامه، مفتی شام أبونصر محمدبن هبة الله فرزند قاضی القضاة شرق و غرب أبونصر محمدبن هبة الله بن محمدبن ممیل شیرازی از حافظ أبوالقاسم علی بن حسن، از شیخ ابوالقاسم هبةالله بن محمدبن عبد الواحد شیبانی، از أبوعلی حسن بن علی بن محمد تمیمی از أبوبکر احمدبن جعفر بن حمدان قطیعی، از عبدالله بن احمدبن محمدبن حنبل از پدرش، از أبوعوانة از أبوبلج، از عمروبن میمون که گفت:
در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم نه گروه پیش او آمدند و گفتند...»(2)
گویم:
همگی رجال این دو سند، علمای بزرگ موثق هستند و شرح حالشان را در این کتاب آوردهایم. بنابراین بدون هرگونه شک و تردید، هر دو سند صحیح است.
متن گفته حافظ ابوالعباس محب الدین طبری مکی در ذخائر العقبی چنین است:
«بیان ویژگی او به ده صفت:
از عمروبن میمون که گفت: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم، هفت گروه پیش او آمدند و گفتند: ای ابن عباس...» سپس خبر را به طور کامل روایت کرده و گوید:
«تمام آن را احمد، و ابوالقاسم دمشقی در الموافقات و در الاربعین الطوال و بخشی از آن را نسائی نقل کردهاند.»(1)
در کتاب الریاض النضرة گوید،
«بیان ویژگی او به ده صفت:
از عمروبن میمون که گفت: در حالی که نزد ابن عباس نشسته بودم...» حدیث را به طور کامل روایت کرده و گوید:
آن را احمد به طور کامل و حافظ أبوالقاسم دمشقی در الموافقات و در الاربعین الطوال و بخشی از آن را نسائی نقل کردهاند.»(2)
حافظ جمال المزی در شرح حال أمیر المؤمنین علیه السلام سخن ابوعمر ابن عبدالبر را آورده و پس از آن روایت از سلمان و أبوذر را میآورد.ابن عبدالبر پس از نقل حدیث از عمروبن میمون از ابن عباس میگوید:
«این اِسنادی است که در آن برای هیچ کس جای عیبجویی نیست، به جهت صحت و ثقه بودن راویانش».(3)
این حدیث را حافظ ذهبی در تلخیص المستدرک، به پیروی از حاکم. روایت کرده و صحّتش را به
روشنی گفته است.(1)
حافظ ابن کثیر دمشقی گوید:
«امام احمد از سلیمان بن داود، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون از ابن عباس که گفت: نخستین کسی که نماز خواند - و در روایتی: اسلام آورد ـ بعد از خدیجه، علی بن ابیطالب است.
آن را ترمذی از حدیث شعبه از أبوبلج روایت کرده است.(2)
ابن کثیر گفت:
«روایت ابن عباس: ابویعلی از یحیی بن عبدالحمید، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس...
روایت امام احمد از یحیی بن حماد، از أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس... آن را به طور کامل آورد. امام احمد گفت: از یحیی بن حماد...
ترمذی بخشی از آن را از شعبه، از أبوبلج، یحیی بن ابی سلیم روایت کرد و ناشناخته دانست.
نسائی بخشی از آن را از محمدبن مثنی، از یحیی بن حماد، تا ابن عباس روایت کرد.»(3)
گویم:
معتبر بودن این اِسنادها را دانستید، لذا تکرار نمیکنیم.
حافظ نورالدین أبوبکر هیثمی حدیث را به طور کامل در مجمع الزوائد با عنوان «باب جامع فی مناقبه» روایت کرده سپس گوید:
«آن را روایت کرد احمد، و طبرانی در معجم کبیر، و به اختصار در معجم اوسط. رجال احمد، رجال صحیح هستند غیر از أبوبلج فزاری که او ثقه است و در او سستی است..»(4)
این حدیث را حافظ ابن حجر در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده گوید:
«احمد و نسائی از طریق عمرو بن میمون نقل کردند که: نزد ابن عباس نشسته بودم که هفت گروه پیش او آمدند. پس داستانی نقل کرد که در آن بود: ابن عباس آمد در حالی که پیراهن را تکان میداد و گفت: مردی را دشنام دادند که در او عزتی است و پیامبر فرمود: حتما مردی را میفرستم که خداوند او را سرافکنده نمیکند، خداوند و رسولش را دوست میدارد. او آمد در حالی که چشم درد داشت...»(1)
گویم:
بنگرید که چگونه در لفظ حدیث تصرف شده است: از این قضیه که ابن عباس به ستوه آمده، لفظ «اف و تف» را حذف کرده است که در روایت احمد و دیگران است: «در حالی که پیراهنش را میتکاند، آمد و میگفت: «اف و تف»، مردی را دشنام دادند.»
لفظ «عشر» که در روایت نسائی و غیر اوست به «عز» تحریف کرده است. میان «الاصابة» و مسند احمد و کتاب الخصائص نوشته نسائی مقایسه کنید. گفته ابن عباس را نیز از حدیث کاستهاند که علی علیه السلام بعد از خدیجه، نخستین کسی است که اسلام آورده است. حافظ ابن حجر در شرح حال امام علیه السلام در تهذیب التهذیب آن را روایت کرده و پیرامون معنایش سخن گفته و گوید:
«روایت کرد أبوعوانة، از أبوبلج، از عمروبن میمون، از ابن عباس که گفت: علی بعد از خدیجه نخستین کسی است که به خداوند ایمان آورد.
ابن عبدالبر گفت: این اِسناد به جهت صحت و ثقه بودن راویانش برای هیچ کس جای عیبجویی ندارد و این معارضه دارد با آنچه از ابن عباس در باب ابوبکر آوردیم...»(2)
تکمیل
از مجموع آنچه در این فصل آوردیم، روشن شد که گروهی از پیشوایان و ناقدان حدیث به روشنی بر صحت و ثقه بودن راویان حدیث عمروبن میمون از ابن عباس تصریح میکنند .
بنابراین مناسب دیدیم که در پایان این فصل، از آنان یاد کنیم:
1ـ حافظ أبوعبدالله حاکم نیشابوری.
2ـ حافظ ابن عبدالبرقرطبی
3ـ حافظ جمال الدین المزی
4ـ حافظ شمس الدین ذهبی
5ـ حافظ أبوبکر هیثمی
6ـ حافظ ابن حجر عسقلانی
هشدار
درباره حدیثی سخن رفت که شامل منقبتهای ده گانه حضرت علی علیه السلام است و عمروبن میمون آن را از ابن عباس در جریانی ویژه و اتفاقی معین روایت کرده است که بدگویی بعضی مردم از امیرالمومنین علیه السلام را در بردارد. آنگاه ابن عباس این فضیلتها را از پیامبر خدا برایشان روایت کرد که برتری حضرت علی علیه السلام نزد خداوند و پیامبرش را میرساند تا از سخنان خود دست بردارند.
دانشمندان بزرگی که در این فصل نام بردیم، این حدیث را با اسنادهایشان - که به عمروبن میمون از ابن عباس، از رسول خدا میرسد - روایت کردهاند.
پس چرا این چنین در کتابهای این قوم در لفظ آن اختلاف وجود دارد؟
واقعیت آن است که پارهای از اختلافهای موجود به اختلاف نسخه برمیگردد، مانند لفظ «تسعة رهط» و «سبعة رهط» در روایتهای مختلف و لفظهایی مانند آن، که این گونه اختلافها مهم نیست، چون زیانی به اصل مطلب نمیرساند.
از دیگر اختلافهای غیر موثر بر اصل مطلب، مقدم و موخر شدن،یعنی ترتیب فضیلتهای دهگانه، این که لفظ حدیث تمامی آنها را در بردارد.
گروه دیگری از اختلافها به متن حدیث برمیگردد. بعضی بخشی از آن را روایت نکردهاند و بعضی تنها یک فضیلت را روایت کردهاند که این هم به مختصر کردن یا نقل بخش مورد نیاز از حدیث برمیگردد.
ولی آنچه از حدیث قطع شده است، قصد و نیت بعضیها برای تحریف با تلاش برای کاستن از شان این حدیث و عظمت دلالتهای آن است، مانند فرو انداختن آنچه اختصاص این منقبتها به امیر المؤمنین علیه السلام را میرساند، گرچه افرادی مانند حافظ محب طبری عنوان حدیث را
«بیان اختصاص یافتن او به ده ویژگی» آوردهاند، یا این که تلاشی است برای پوشاندن وضع بعضی از گذشتگان مانند حذف جریانی که در پی آن این حدیث وارد شده است (سبب صدور)، چون بیانگر این واقعیت است که افرادی در صدر اسلام بودهاند که نسبت به حضرت علی علیه السلام بدگویی میکردند و ابن عباس و همانند او از این امر ملول میشدند و از امام علیه السلام دفاع میکردند.
بلکه اگر در لفظ حدیث در بعضی کتابها با دقت بنگرید، میبینید که مقصود از تحریف زیان آور به معنی پوشاندن بعضی واقعیتهاست.
مثلا در کتاب السنة نوشته ابن ابی عاصم آورده است: «ابوبکر را با سوره توبه فرستاد، پس علی را به دنبالش فرستاد، آن را از او گرفت. ابوبکر به علی گفت: خداوند و پیامبرش. گفت نه ولیکن آن را نمیبرد جز مردی که او از من است و من از او هستم.» در حالی که لفظ صحیح چنین است. «ابوبکر را با سوره توبه فرستاد... ابوبکر گفت: ای علی، شاید خداوند و پیامبرش بر من خشمگین شدند. علی گفت: نه، ولی پیامبر خدا فرمود: شایسته نیست کسی از طرف من ابلاغ کند جز مردی که از من است و من از او هستم.»
هم چنین سخن ما را در مورد روایت ابن حجر در کتاب الاصابة بنگرید.
به طور کلی برای بعضی دخل و تصرفها میتوان محملهای صحیحی یافت و برای بعضی دیگر نمیتوان. پس به این نکته توجه شود.
تحریف یا تکذیب حدیث ولایت
تا اینجا دانستید که سند حدیث ولایت صحیح است و راویانش از بزرگان این قوم در سدههای مختلف بسیار زیادند.
گروهی از آنان به صحت و ثقه بودن راویانش تصریح میکنند و اسنادهای معتبری در تعدادی از کتابهای مشهورشان دارد، افزون بر این که حدیث ولایت از جمله منقبتهای دهگانهای است که صحابی جلیل القدر عبدالله بن عباس ضمن ویژگیهای امیرالمؤمنین علیه السلام بیان میدارد، در حدیث صحیحی که شماری از نقلهایش را آوردیم.
دیدیم که در سند حدیث ولایت مناقشه کردهاند، از آن جهت که راوی آن أجلح شیعه است و لذا احتجاج به روایت او جایز نیست. پاسخ این مناقشه آشکار شد، به طوری که مطلبی افزون بر آن نمانده است، با توجه به این که در بسیاری از نقلها این فرد وجود ندارد. اما در هیچ یک از نقلهای منقبتهای دهگانه اصلاً نامی از او برده نشده است.
بنابراین، چارهای ندارند جز این که به صحت حدیث ولایت و شهرت آن در میان خودشان اعتراف کنند.
اما بعضی از آنان و در راس آنان بخاری ـ از روی عمد - دست به تحریف و بازی با لفظش زدهاند تا احتجاج و استناد به آن انجام نپذیرد، همانگونه که ابن تیمیه بنابر عادتش، حدیث را از ریشه دروغ میداند.
اینک دخل و تصرفهایی را که در متن حدیث انجام شده و سخن ابن تیمیه در تکذیب آن، بیان میداریم.
تحریف بخاری
بخاری در کتاب صحیح خود آورده است.
«باب فرستادن علی بن ابیطالب و خالدبن ولید به یمن قبل از حجة الوداع. احمدبن عثمان، از شریح بن مسلمة از ابراهیم بن یوسف بن اسحاق بن أبواسحاق، از پدرش، از ابی اسحاق که براء گفت:
رسول خدا ما را با خالدبن ولید به یمن فرستاد. سپس علی را به جای او فرستاد و فرمود: به اصحاب خالد فرمان بده هر کدام که خواستند با تو بیاید و هر یک که خواست بازگردد. من از کسانی بودم که با او همراه شدم. فرمان بده چند اوقیه شمارش شده را غنیمت گرفتم.
محمدبن بشار، از روح بن عبادة، از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده از پدرش که
گفت:
پیامبر علی را به سوی خالد فرستاد تا خمس را تحویل بگیرد. من علی را دشمن میداشتم. در حالی که او غسل کرده بود، به خالد گفتم: آیا به این توجه نمیکنی!
هنگامی که خدمت پیامبر رسیدیم، این جریان را برایشان بیان کردم، فرمود ای بریده آیا علی را دشمن میداری؟
گفتم: آری.
فرمود: او را دشمن مدار، زیرا که برای او از خمس بیش از آن است.»(1)
گویم:
بر افراد کاردان پوشیده نمیماند که حذف کلام پیامبر که فرمود: «علی ولیّ شما بعد از من است»، فقط از ناحیه بخاری است، چون چند نفر از پیشوایان، این حدیث را با اسنادهایشان از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده از پدرش روایت کردهاند، که ضمن آن حدیث ولایت آمده است.
این تحریف تنها از بخاری است و از دیگری نیست. حاکم نیشابوری به آن اشاره کرده و بعضی از بزرگان محدث نیز آشکارا گفتهاند.
هشدار ابن دحیه بر تحریف بخاری
ذوالنسبین ابن دحیة اندلسی گوید: بخاری در صحیحش - وسط کتاب المغازی - چنین تصریح میکند: قبل از حجة الوداع، علی بن ابیطالب و خالدبن ولید را به یمن فرستاد. احمدبن عثمان، از شریح بن مسلمة، از ابراهیم بن یوسف بن اسحاق بن ابیاسحاق، از پدرش، از أبواسحاق که براء گفت: رسول خدا ما را با خالدبن ولید به یمن فرستاد، سپس علی را به جای او فرستاد، و فرمود: به یاران خالد فرمان بده هر کدام که خواست در پی تو بیاید، و هر کس که خواست بازگردد. من از کسانی بودم که او را تعقیب کردم. چند اوقیه شمارش شده را به غنیمت بردم.
محمدبن بشار از روح بن عبادة، از علی بن سوید بن منجوف، از عبدالله بن بریده، از پدرش که گفت: پیامبر علی را به سوی خالد فرستاد تا خمس را دریافت کند، و من علی را دشمن میداشتم. در حالی که غسل کرده بود، به خالد گفتم:
1) صحیح بخاری: 5/206ـ207.
آیا این را میبینی! هنگامی که خدمت پیامبر رسیدیم، این جریان را برای ایشان بیان کردم. فرمود: ای بریده آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: او را دشمن مدار، که بیش از این از خمس برای اوست.
ذوالنسبین گوید: همانگونه که میبینید، بخاری آن را به طور ناقص و ابتر آورده است. و این عادت و روش او در روایت حدیثهایی از این قبیل است، و این نیست جز سوء رای او در دور شدن از این راه!
امام احمدبن حنبل حدیث را به طول کامل و با تحقیق آورده است، با توفیق در راه صحّت آن. او گوید: از جمله حدیثهایی که قاضی عادل، بازمانده اساتید عراق، تاج الدین أبوالفتح محمدبن احمد مندائی ـ در شهر واسط عراق - بر او قرائت کرد، از ثقه رئیس أبوالقاسم بن حصین، از ثقه واعظ، أبوالحسن بن مذهب، از ثقه، أبوبکر احمدبن جعفربن حمدان قطیعی از امام أبوعبدالرحمن عبدالله، از امام اهل سنت، أبوعبدالله احمدبن محمدبن حنبل (همگی به صورت سماع) از یحیی بن سعید، از عبد الجلیل که گفت: به مجلسی رفتم که أبومجلز و ابن بریده در آن حضور داشتند. او از پدرش بریده نقل کرد که: علی را چنان دشمن میداشتم که هرگز کسی را به آن اندازه دشمن نمیداشتم. مردی را دوست داشتم فقط برای دشمنی با علی. مرا را با گروهی فرستادند. و او را همراهی کردم، فقط برای دشمن داشتن علی. اسیرانی گرفتیم. آن شخص به رسول خدا نوشت کسی را برای جدا کردن خمس برایمان فرستاد. علی را نزد ما فرستاد. در میان اسیران، کنیزی برتر از دیگر اسیران بود. علی خمس را جدا کرد و بقیه را تقسیم نمود، پس در حالی که از سرش آب میچکید بیرون آمد. گفتیم: یا اباالحسن این چیست؟
گفت: مگر کنیزی را که در اسیران بود، ندیدید؟ خمس را جدا و بقیه را تقسیم کردم، او در خمس قرار گرفت، سپس در اهل بیت پیامبر واقع شد، سپس به آل علی درآمد، پس با او همبستر شدم. آن مرد برای پیامبر خدا جریان را نوشت. گفتم: به عنوان تصدیق کننده مرا بفرست.
شروع کردم به خواندن نامه در محضر پیامبر، و میگفتم: راست گفت، راست گفت. نامه و دست مرا گرفت و فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟
گفتم: آری.
فرمود: او را دشمن مدار. و اگر دوستش میداشتی، بیشتر دوست بدار. سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، سهم آل علی در خمس برتر از یک کنیز است.
پس از کلام رسول خدا هیچ کس را چون علی دوست نمیدارم.
عبدالله گفت: سوگند به خدایی که جز او پروردگاری نیست، در این حدیث، میان من و پیامبر
کسی جز پدرم بریده واسطه نیست.»(1)
گویم:
برای بررسی پرهیزکاری و دینداری بخاری، به نقل حدیثهای منقبتهای امیر المؤمنین علیه السلام دقت کنید که چگونه بخش اول این حدیث را که بر افضیلت حضرتش دلالت دارد فرو انداخته است! البته تحریف او تنها به این حدیث پایان نمییابد. ذوالنسبین به صراحت میگوید که این امر عادت اوست! هم چنین به صراحت میگوید که این روش او برآمده از «بدی دیدگاه در روی گرداندن از این مسیر» است. این سخن برای شما بسنده است تا انحراف بخاری نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام را نشان دهد. و خود دلیلی است بر نادرستی اندیشه و زشتی عقیدهاش. و چه رسوایی و سرافکندگی بزرگتر از این که یک انسان، در مورد حدیثهای پیامبر اکرم، تنها بر پایه هوای نفس و زشتی اندیشه خود، بخشی از آن را فرو اندازد و حذف کند؟
نمونه دیگر از این عادت ننگین، آن است که ذوالنسبین آورده. وی حدیثی را، نخست از مسلم و به دنبالش از بخاری نقل کرده و گوید: در آغاز روایت مسلم را آوردیم، چون به طور کامل نقل کرده است، ولی بخاری آن را تقطیع کرده و - آنگونه که میبینید - بخشی از آن را بنابر عادتش فروانداخته است. این ناشایستی از او را در نوشتههایش عیب گرفتهاند، به ویژه فروانداختنهایش درباره علی رضی الله عنه.»
شرح حال ابن دهیه اندلسی
گزیدهای از شرح حال او را میآوریم:
1ـ ابن خلکان: «أبوالخطاب عمربن حسن بن علی بن محمدبن جمیّل بن فرح بن خلف بن قومس بن مزلال بن ملاّل بن بدر بن دحیه بن خلیفة بن فروة کلبی، معرف به ذی النسبین اندلسی بلنسی، حافظ، از دانشمندان سرشناس و فضلای مشهور بود، در علم حدیث نبوی و آنچه پیرامون آن بود دقت فراوان داشت، نحو و لغت و دورانهای عرب و شعرهای آنان را میدانست...»(2)
2ـ سیوطی: «حافظ أبوالخطاب، از دانشمندان سرشناس و فضلای مشهور بود. علم حدیث و
1) شرح اسماء النبی. در کشف الظنون 2/1670 گوید: «المستوفی فی أسماء المصطفی، نوشته أبوالخطاب، ابن دحیه عمربن علی البستی لغوی، متوفای سال 633.که قاضی ناصرالدین بن مبلق در رسالهای آن را خلاصه کرده و سخاوی در القول البدیع از آن یاد میکند.» نسخهای از این کتاب در کتابخانه نویسنده عبقات رحمةالله علیه موجود است.
2) وفیات الاعیان: 3/448.
آنچه را به آن مربوط بود، با دقت میدانست. نحو، لغت و روزگاران عرب و شعرهایشان را نیکو میدانست. حدیث را شنید و به مسافرت رفت. کامل، دارالحدیث الکاملیة را در قاهره برای او بنا کرد و او را به استادی آن گماشت. ابن الصلاح و دیگران، از او حدیث نقل کردند. شب سه شنبه چهاردهم ربیع الاول سال 633 درگذشت.»(1)
هم چنین گوید: «ابن دحیه امام، علامه، حافظ بزرگ، أبوالخطاب...»(2)
3ـ المقری: «حافظ أبوالخطاب ابن دحیه... از محدثان بزرگ و حافظان ثقه و محصلین مورد اعتماد بود...»(3)
4ـ زرقانی: «امام، حافظ، با دقت... بصیر و با دقت و توجه در حدیث بود. در لغت و مشارکت در زبان عربی بهره فراوان داشت. کتابهایی هم نوشته است...»(4)
5ـ ذهبی: «ابن دحیه، استاد، علامه، محدث، جهانگرد در طلب حدیث و ذوفنون، در حدیث بصیرت و به مقید بودنش توجه کامل داشت. در شنیدن حدیث بسیار کوشا بود. خطی خوش داشت و در ضبط حدیث معروف بود. در لغت و مشارکت در زبان عربی و دانشهای دیگر بهره فراوان داشت...» سپس از افرادی عیبجویی هایی از او را یادآور میشود مانند این که گذشتگان را بسیار دشنام میداد و مانند آن.(5)
نیز بنگرید: شذرات الذهب: 5/160؛ النجوم الزاهرة: 6/295؛ البدایة و النهایة: 13/144؛ و کتابهای دیگر.
تحریف کردن بغوی
بغوی - که او را «محیی السنة» لقب دادهاند - نویسنده کتاب مصابیح السنة تحریف دیگری دارد.
او واژه «بعدی» را از حدیث فرو انداخته است که خود قرینهای است بر این که کلمه ولی در آن حدیث، به معنی تصرف کننده در کار و حاکم است. گوید:
«حدیث حَسَن: از عمران بن حصین، که پیامبر فرمود: علی از من است و من از او هستم، و او ولیّ هر مؤمن است.»(6)
آیا میتوان گفت که این حدیث را در مسند احمد و در صحیح ترمذی و در کتابهای دیگر - که شامل کلمه «بعدی» است - ندیده است؟
مگر در مقدمه کتابش تصریح نکرده است که روایتهای ترمذی را در این کتاب نقل کرده است؟ و شما دانستید که ترمذی این حدیث را با کلمه «بعدی» نقل کرده است!
هدف او از این تحریف و تصرف چیست؟
در حالی که در بسیاری از موارد، به نقل حدیث الزام دارند، آن گونه که هست. حتی به اختلاف نسخهها در لفظ حدیث - آن هم در مورد سادهترین و کمترین اختلاف که تغییر دهنده معنی هم نیست - توجه میدهند! ولی در این مورد، با آن همه اهمیت...
تحریف کردن تبریزی و نسبت دادن آن به ترمذی!
ولی الدین خطیب تبریزی نغمه دیگری سروده است و حدیث ابترو ناقص را - که از آن حذف شده است - به ترمذی نسبت داده است. این متن گفته اوست:
«از عمران بن حصین: پیامبر فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن است. آن را ترمذی روایت کرد.»(1)
این محدث بزرگ دوبار دروغ گفته است:
یکی این که لغت «بعدی» را از حدیث فروانداخته، در حالی که در متن حدیث وجود دارد، هم در صحیح ترمذی و هم در کتابهای دیگر...
دیگر این که این حدیث تحریف شده را به ترمذی نسبت داده است!
آیا چنین افرادی گمان نمیبرند که افرادی هستند که به صحیح ترمذی مراجعه کنند و بر تحریفها و تصرفهایشان آگاه شوند و زشتیهایشان از پرده برون افتد؟
تکذیب اصل حدیث توسط ابن تیمیه!
ابن تیمیه پا را فراتر نهاده و وقاحت را افزون کرده است و به صراحت حدیث را از اصلش دروغ میداند. گوید:
«و هم چنین جمله «او ولیّ هر مؤمن بعد از من است»، بر پیامبر خدا دروغ بستهاند، بلکه پیامبر در زمان حیات و بعد از مرگش ولیّ هر مؤمن است و هر مؤمن ولیّ اوست در حیات و مرگ.
پس ولایت که مخالف و ضد عداوت است، مختص یک زمان نیست. اما ولایتی که به معنای فرماندهی است، در موردش گفته میشود: والی هر مؤمن بعد از من است، همان گونه که در نماز
1) مشکاة المصابیح: 3/1720.
میت گفته میشود. اگر ولی و والی هر دو گرد آمدند، به نظر بیشتر دانشمندان، والی مقدم است. و گفتهاند: ولی مقدم قرار میگیرد.
پس این کلام که: علی ولی هر مومن بعد از من است، سخنی است که نسبت دادن آن به پیامبر خدا امکان ندارد. زیرا اگر خواستار موالات باشد، نیاز به گفتنی «بعدی» ندارد. و اگر امارت را خواسته باشد امکان ندارد. زیرا شایسته است که گفته شود: «وال علی کل مؤمن»(1)
گویم
این سخن، از کینه و دشمنی برآمده است، چون تکذیب حدیثی است که بزرگان چون: ترمذی، ابن حبان و ضیاء در کتابهای صحیح خود آوردهاند و افرادی چون: ابن ابیشیبه و ابن جریر دقیقا صحت آن را تایید کردهاند و بزرگان رجال شناس اسنادهایش را ثقه دانستهاند...
ابن تیمیه گوید: «اگر خواستار موالات باشد...» این سخن دروغ محض است، چون لفظ «ولی» همانگونه که به معنی «دوستدار» است، به معنی «والی» هم هست و اینجا با قرینه کلمه «بعدی» صراحت در معنی دوم دارد. پس ضرورتی ندارد که «وال» گفته شود. و آیا پیامبر باید بنابر خواسته ابن تیمیه و همردیفانش سخن گوید؟
پیامبر، میخواهد امامت و خلافت بلافصل امیرالمومنین علی علیه السلام بعد از خودشان را بیان دارد.
این مطلبی است که بارها آن را بیان و شرح کرده است، آن هم با روشها و لفظهای گوناگون. لیکن این گروه اگر استدلال به حدیث غدیر کنند، بر زبان حسن بن حسن میگذارندکه اگر فرمانداری و امارت مورد نظرش بود میفرمود: «او ولیّ بعد از من است». اما وقتی با «ولیکم بعدی» برایشان استدلال شود، گویند: «شایسته بود که بگوید: «الولی» و چنانچه با حدیثی که «الوالی» در آن آمده برایشان استدلال شود، چیز دیگری گویند...
بدیهی است که این مجادلهها و تعصبها، تنها به دلیل ناتوانی آنان از پاسخگویی صحیح به استدلالها و احتجاجهای اهل حق است و بطلان پایه مذهبشان را میرساند که میکوشند با تحریف و تزویر از آن دفاع کنند!
بعلاوه، کسی از پیشینیان را نیافتیم که مانند ابن تیمیه این حدیث را باطل یا دروغ بداند!
البته گمان نبرید که تکذیب او منحصر است به حدیث ولایت که از جمله مناقب حضرت امیر
1) منهاج السنه 7/391 ـ چاپ جدید.
المومنین علیه السلام است، بلکه او یگانه کسی است که بسیاری از مناقب و فضائل آن حضرت را دروغ میداند، تا آنجا که چندین نفر از دانشمندان بزرگشان ناگزیر شدند که به گفتههای نادرست او پاسخ دهند.
یکی از ویژگیهای امیرالمومنین علی علیه السلام که ابن تیمیه آن را دروغ میداند، جریان مؤاخاة است، که برادری میان رسول خدا و حضرت علی را انکار میکند.
از جمله کسانی که این انکار او را رد میکند، حافظ ابن حجر عسقلانی در کتاب فتح الباری ـ شرح صحیح بخاری است.
بحث گستردهتر در این موضوع به فرصت دیگری نیاز دارد.
دروغگوییهای ابن حجر مکی و بررسی آنها
پس از ابن یتیمه کسی نیست که حدیث ولایت را تکذیب کرده باشد، حتی ابن حجر مکی، چون میکوشد این حدیث را قدح و جرح کند. ولی جرأت بر تکذیبش نمییابد. و این متن گفته اوست :
«روایت ابن بریده از پیامبر: ای بریده از علی بدگویی مکن، علی از من است و من از او هستم و او بعد از من ولیّ شماست.
در سندش أجلح وجود دارد که ابن معین او را ثقه شمرده است، ولیکن دیگران او را ضعیف به شمار آوردهاند، بر این پایه که او شیعه است. بنابر درستی این نسبت احتمال میرود که حدیث را بر اساس باور خودش چنین روایت کرده باشد. و به فرض این که حدیث را به درستی و با لفظ اصلی روایت کرده باشد، لازم میشود که به ولایت ویژهای تاویل شود، همانند این که فرمود: داورترین شما علی است.
و چنانچه احتمال تأویل هم نداشته باشد، اجماع بر حقانیت ولایت ابوبکر و فرع آن، به طور قطع حکم بر حقانیت ولایت ابوبکر و بطلان ولایت علی دارد، چون مفاد اجماع قطعی است و مفاد خبر واحد، ظن و گمان است، و میان ظنی و قطعی تعارض نیست، بلکه به قطعی عمل میشود و ظنی ملغی میگردد، براین اساس که ظنّی نزد شیعه مورد توجه نیست.»(1)
گویم:
1) الصواعق المحرقة: 66.
مورد سکوت کرده است تا به خواننده چنین القا کند که این حدیث جز طریقی که اجلح یکی از راویانش است طریق دیگری ندارد!
ترمذی و حاکم از عمران حصین نقل کردهاند که رسول خدا فرمود: از علی چه میخواهید؟ از علی چه میخواهید؟(1)علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من است. (ابن حجر میافزاید:) پیش از این در ضمن حدیث یازدهم، مشابه این حدیث و بیان معنی و محتوایش آورده شد.
اگر ابن حجر خود در سند این حدیث بنگرد، که آن را از برترینهای فضائل امام علیه السلام قرار داده میبیند که نامی از أجلح در آن نیست، ولیکن این جهالت یا تعصب است! به خداوند پناه میبریم!
ثقه شمردن اجلح منحصر به ابن معین نیست، بلکه دیگرانی هم او را ثقه دانستهاند، مثلاً اینان از او حدیث نقل کردهاند: أبوداود، ترمذی، نسائی، ابن ماجه در صحیحهای خود. بنابراین ادعای این که ثقه شمردن اجلح منحصر به این معین است، گمانی باطل است، همانند این پندار تنها که اجلح این حدیث را نقل کرده است.
این کلام او، با تصریح او به صحّت حدیث در کتاب شرح الهمزیة، تناقض آشکار دارد. در آن کتاب، ضمن در شرح بیت «علی صنو النبی...» گوید:
«این برای عمل کردن به حدیث صحیح پیامبر است که فرمود: بار الها یاری فرما هر کس او را یاری کند و دشمن بدار هر کس او را دشمن دارد. علی از من است و من از او هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من است».
به واقع روش و رفتار اینان شگفتآور است که چگونه در برابر حق و اهل حق پریشان میشوند، آنگاه خویشتن را متناقض و پیشوایانشان را تکذیب میکنند!!
1) در الصواعق این چنین است، لیکن در نقل ترمذی و حاکم، این جمله سه بار تکرار شده است.
احتمال این که اجلح این حدیث را بر پایه عقیده و باور خود نقل کرده باشد، احتمالی کاملا بیهوده و از روی بیخردی است، از این رو که اگر باب احتمالات درباره حدیثها باز شود، مفاسد بیشماری به دنبال میآورد، بلکه این گونه احتمالها منجر به فرو ریختن پایه دین و از هم پاشیدن شریعت مقدس اسلام میگردد!
تاویل ابن حجر چنین است: به فرض این که با لفظ اصلی آن را نقل کرده باشد، به معنی ولایت خاصهای است همانند حدیث نبوی که: داورترین شما علی است. در پاسخ گوییم: تاویل بدون دلیل، دلالتی جز بر توجیه بیهوده ندارد و با دلیل و برهانهای آینده باطل است. با این همه، حدیث نبوی: «داورترین شما علی است»، افاده اعلمیت و افضلیت حضرت علی علیه السلام از همه افراد جز پیامبر را دارد. پس اگر معنی مورد نظر ابن حجر این است که ولایت را از او فرو کاهد، مانند حدیثی که در دلالت به افضلیت آمده است، حدیث ولایت از دایره دلالت بر مذهب حق خارج نمیشود.
گویی ابن حجر، آگاه است که تأویل بدون دلیل جایز نیست، و این حدیث قابلیت آن را ندارد؛ لذا ناچار میشود که به اجماع موهومی چنگ بزند که خلافت پیشوایان سه گانهشان را بر آن پایه برپا داشتهاند. و این اجماع مورد ادعا - همانگونه که در محلّ خود بیان شد - پایه و اساسی ندارد.
این ادعا که حدیث ولایت خبر واحد است، نیز از این جهتها پذیرفتنی نیست:
9-1) اتفاق هر دو گروه بر نقل آن موجب یقین صدورش میگردد
وجه اول: گروه بسیاری از استوانههای دو گروه، آن را روایت کردهاند، تعدادی از آنان به صراحت کامل صحیحش شمردهاند و گروهی هم با قطع و جزم آوردهاند که یقین به ثبوت حدیث از پیامبر خدا میآورد.
در گذر قرنها، دهها نفر از بزرگان اهل سنت در رشتههای مختلف این حدیث را روایت کردهاند و گروهی از افراد مشهور آنان بر صحّت بودن حدیث و ثقه بودن راویانش به روشنی تصریح کردهاند.
از مشهورترین افرادی که به صحّت این حدیث تصریح کردهاند، ابن ابیشیبه، أبوجعفر محمدبن جریر طبری، حاکم نیشابوری، حافظ هیثمی نویسنده مجمع الزوائد و گروهی دیگرند.
هم چنین این حدیث، اسنادهای صحیح دیگری غیر از صحاح و مسانید دارد که برخی از آنها بیان شد.
افزون بر اینها، حدیث ولایت ضمن حدیث منقبتهای دهگانه با اسنادهای بسیار و معتبر در کتابهای این قوم آمده است که پیش از این دانستید.
9-2) صحابه راویان حدیث ولایت هستند
وجه دوم: این حدیث از چهارده نفر از صحابه رسیده است:
1ـ افضل آنان به طور مطلق، حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام.
در کنز العمال و مفتاح النجا روایت دیلمی نقل شده که رسول خدا فرمود: «ای بریده علی بعد از من ولیّ شماست، پس علی را دوست بدار که او آنچه را فرمان داده میشود انجام میدهد.»
همچنین حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام به این حدیث، گروهی از انصار و مهاجرین را سوگند داد، که انشاءالله تعالی به نقل از ینابیعالمودة خواهد آمد.
هم چنین حضرتش در جریان نزول آیه «وأنذر عشیرتک الاقربین» آن بیان را فرمود که ابن مردویه، متقی و محمد محبوب عالم روایت کردهاند.
و نیز امام علیه السلام ضمن حدیث «درخواست پیامبر پنج چیز را از خداوند برای حضرتش» روایت کرده است که آن را خطیب بغدادی، رافعی، زرندی، سیوطی، متقی و محدثان دیگر در کتابهایشان نقل کردهاند.
2ـ حضرت امام حسن علیه السلام
حدیث را از پیامبر در روایت شیخ قندوزی فرمودهاند که به نقل از ینابیع المودة خواهد آمد و متن آن چنین است: «اما تو ای علی، از من هستی و من از تو هستم، و تو ولیّ هر مرد و زن مؤمن بعد از من هستی»
3ـ ابوذر غفاری
حدیث ولایت را با این لفظ روایت کرده است: «علی از من است و من از علی هستم و علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است، دوست داشتن او ایمان و دشمن داشتن او نفاق است و نگریستن او مهربانی است.»
دیلمی در مسند الفردوس و وصابی به نقل از او در الاکتفاء آن را نقل کردهاند.
4ـ عبدالله بن عباس
روایت او را این محدّثان نقل کردهاند: أبوداود طیالسی، احمد، ابویعلی، حاکم، بیهقی، ابن عبدالبر، خطیب خوارزمی، ابن عساکر، محب طبری، ابن حجر عسقلانی.... و افرادی دیگر.
5ـ أبوسعید خدری
نطنزی در الخصائص العلویة از او روایت میکند که پیامبر در غدیر فرمود: «الله اکبر بر کامل کردن دین، و به اتمام رسانیدن نعمت، و رضایت پروردگار بر رسالتم و ولایت برای علی پس از من». ابونعیم اصفهانی در کتاب ما نزل من القرآن فی علی و جمال الدین محدث شیرازی در الاربعین آن را آوردهاند.
6ـ براءبن عازب أنصاری اوسی
حدیث او را سمعانی ضمن حدیث غدیر نقل کرده و جملهاش چنین است: «این (علی) ولیّ شما بعد از من است، پروردگارا یاری فرما هر کس یاریش کند و دشمن بدار هر کس او را دشمن دارد.»
7ـ جابر بن عبدالله أنصاری
بیهقی نویسنده کتاب المحاسن و المساوی حدیث را از او نقل کرده است.
8ـ أبولیلی انصاری
حدیث او در مناقب خوارزمی چنین آمده است:
«تویی امام هر مرد و زن مؤمن، و ولی هر مؤمن بعد از من.»
9ـ عمران بن حصین
این افراد روایتش را نقل کردهاند: أبوداود طیالسی، ابن ابیشیبة، احمد، ترمذی، نسائی، حسن بن سفیان، أبویعلی، ابن جریر، خیثمه بن سلیمان، أبوحاتم ابن حبان، طبرانی، حاکم، أبونعیم، ابن مغازلی، دیلمی، ابن أثیر و گروهی دیگر...
10ـ بریده بن حصیب أسلمی
اینان روایتش را نقل کردهاند: ابن ابیشیبة، احمد، نسائی، مسعود سجستانی، دیلمی، ابن سبع اندلسی، ضیاء، محب طبری، ابن حجر عسقلانی، قسطلانی، سیوطی، متقی و افراد دیگری...
11ـ عبدالله بن عمر
در کتاب مودة القربی به نقل او از رسول خدا آمده است: «ای مردم این ولی شما بعد از من است در دنیا و آخرت او را نگهدارید. یعنی علی را.»
12ـ عمروبن عاص
در مناقب خوارمی ضمن نامهاش به معاویه آورده است که پیامبر درباره او فرمود: «علی ولیّ شما بعد از من است، و این بر من و بر تو و بر همه مسلمانان است.»
13ـ وهب بن حمزه
ابن کثیر گوید: خیثمه بن سلیمان، از احمدبن حازم، از عبیدالله بن موسی، از یوسف بن صهیب
از رکین، از وهب بن حمزه که گفت: با علی بن ابیطالب از مدینه به مکه سفر کردم. از او یک ناخوشایندی دیدم. گفتم اگر بازگشتم و پیامبر خدا را ملاقات کردم از او بدگویی میکنم. بازگشتم و رسول خدا را ملاقات کردم، علی را یاد نمودم و بدگویی کردم. رسول خدا به من فرمود: هرگز این را به علی مگو، که علی ولیّ شما بعد از من است»
14ـ حبشی بن جناده
حدیث را ترمذی، نسائی و ابن ماجه با این لفظ از او روایت کردهاند: «علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است.»
ابن حجر در الصواعق المحرقه ادعا میکند که حدیث ساختگی «امر پیامبر به نماز گزاردن ابوبکر با مردم» متواتر است، با خیال این که از هشت نفر صحابه رسیده است. چگونه حدیث ساختگی متواتر میشود، آن هم با گمان ورود آن از هشت نفر، که دو نفرشان عایشه و حفصه هستند؛ و اما حدیث صحیحی که از چهارده نفر صحابی با نقلهای مختلف روایت شده است، آحادی میشود؟
9-3) حدیث ولایت متواتر است
وجه سوم: ابن حزم ادعا میکند حدیثی که از چهار تن صحابی روایت کرده، متواتر است. و آن حدیثی است که در مساله فروش آب از آنان روایت کرده است. پس حدیثی که چهارده تن صحابی روایت کردهاند، با اولویت قطعی متواتر خواهد بود.
9-4) سخن دهلوی
9-4) دهلوی در کتابش (تحفه اثنا عشریة) میپندارد کلام منسوب به رسول خدا که: «از ما ارث نمیبرند، آنچه گذاشتیم و رفتیم صدقه است»؛ تنها ابوبکر راوی آن نیست، بلکه اهل سنت آن را از گروهی روایت کردهاند که نام میبرد. سپس گوید:
«این حدیث در صدور قطعی چون آیه قرآنی است، زیرا نقل یکی از این گروه افاده یقین میکند، چه رسد به این که همگی بر نقل آن متفق هستند.»(1)
این سخن اقتضا میکند که حکم کنیم بر قطعی الصدور بودن حدیث ولایت از رسول خدا و این که همانند قرآن، قطعی است.
1) التحفه الاثنا عشریه: 275.
ابن حجر گفته: «گرچه ظنی نزد شیعه مورد توجه نیست». در پاسخ این سخن میگوییم: حدیث ولایت قطعی است، نه ظنی. بعلاوه بر این فرض، امامت نزد همه اهل سنت از فروع خواهد بود و خبر واحد، آن را بسنده است.
تقلید کابلی از ابن حجر هیثمی
در پاسخ به گفتههای باطل هیثمی مطالبی آوردیم. پاسخ سخن نصرالله کابلی که به پیروی از او آورده، بر همان اساس نمایان میشود. وی در کتابش (الصواقع) چنین میگوید:
«سوم آنچه بریده از پیامبر روایت کرده که حضرتش فرمود: علی از من است و من از علی هستم و او ولی هر مؤمن بعد از من است. (در توضیح این حدیث گفته شده:) ولی به معنی اولی به تصرف است، پس علی امام است.
کابلی گوید: این حدیث باطل است، چون در اسنادش اجلح قرار دارد که شیعه است و در روایتش مورد اتهام است، پس خبر او صلاحیت احتجاج ندارد، به چند دلیل:
1)اکثر اهل سنت او را ضعیف شمردهاند و به حدیث او احتجاج نمیشود.
احتمال دارد آن را نقل به معنی برپایه باورش کرده باشد. چون ولیّ از لفظهای مشترک است که از پیش گفته شد.
از خبرهای واحد است و فقط افاده ظن میکند.
در برابر نصّهایی که دلالت دارد بر امامت کسانی که مقدم بر او شدند، پایداری و استقامت نمیکند.
گویم:
دانستید که اجلح شیعه نیست و اکثر اهل سنت او را ضعیف به شمار نیاوردهاند. بنابراین کلام کابلی که گفته: «خبر او صلاحیت احتجاج ندارد» و «با حدیث او احتجاج نمیشود» از اعتبار میافتد.
ثابت شد که نام او فقط در بعضی اسنادهای این حدیث وجود دارد، همانگونه که دانستید. بنابراین ضعیف شمردن أجلح تاثیری در حال و وضع این حدیث ندارد.
دانستید که احتمال این که حدیث را با معنایی در راستای باور و عقیده خودش نقل کرده باشد، نیز فاسد و باطل است.
و شاید دهلوی بدان جهت که بطلان آن روشن است، آن را مطرح نکرده است.
هم چنین از بطلان ادعای خبر واحد بودن این حدیث نیز آگاه شدید.
پاسخ مفصل به جمله او که گفته: «ولی از لفظهای مشترک است»، خواهد آمد.
کابلی گوید: «در برابر نصهایی که دلالت دارد بر...». این سخن، استوار نیست. مطلبی است که مادرِ جوان مُرده به آن میخندد. بزرگان قوم پذیرفتهاند که نصّی بر خلافت افراد، پیش از امیرالمومنین علیه السلام وجود ندارد. بعلاوه، تمام آنچه را که کابلی در آن باب از کتاب و سنت آورده، در کتاب تحفه بوده و دهلوی نقل کرده و آن هارا به خود نسبت داده است. آنها چیزی نیست جز چند آیه که ادعا دارند به گفتههای بعضی از مفسرهای خودشان تاویل شده است. و حدیث هایی ساختگی است که بزرگان محدثان به ساختگی بودنشان اعتراف میکنند مانند این حدیث: «به کسانی که بعد از من میآیند اقتدا کنید...» که از مهمترین آنهاست.
احتجاج به آنچه تنها خودشان روایت کردهاند و با حدیث ولایت و مانند دیگر حدیثهای مورد اتفاق تعارض دارد، با قواعد مناظره و آداب بحث مخالفت دارد.
به طور خلاصه، هیچ یک از مستندهای کابلی در پاسخ به حدیث ولایت پذیرفته نیست. مناقشه در سند حدیث به جهت وجود أجلح در آن به دو وجه مردود است:
یکم: دلیل بر ضعف اجلح وجود ندارد، بلکه او ثقه نیست.
دوم: نبود نام اجلح در تمامی نقلهای این حدیث.
احتمال این که آن را به معنی مورد نظرش روایت کرده است به علت نبود دلیل مردود است.
بحث در مورد دلالت حدیث از جهت مشترک بودن لفظ ولی و این مدّعا این حدیث از حدیثهای آحادی است نیز مردود است. بطلان ادعای تعارض این حدیث با آنچه درباره امامت غیر او روایت کردهاند، بلکه مقدم بودن آن بر حدیث ولایت، از دیگر ادعاها و مناقشهها روشنتر است.
تحریف سهارنفوری به پیروی از نویسنده المشکاة
حسامالدین سهارنفوری از نویسنده المشکاة در تحریف این حدیث پیروی کرده است، آن هم با لفظ «بعدی»، و این لفظ تحریف شده را به ترمذی نسبت میدهد.
در کتاب مرافض الروافض گوید:
«از عمران بن حصین: پیامبر فرمود: علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن است. آن را ترمذی روایت کرده است.»
پس از آن سهارنفوری در ترجمه این حدیث به فارسی لفظ ولی را به ناصر و محبوب ترجمه
کرده است.
پس دو تحریف به کار برده است: یکی تحریف لفظ، که کلمه «بعدی» (پس از من) را حذف کرده است. دوم تحریف معنی که ولی را به ناصر و محبوب برمیگرداند.
همچنین مرتکب یک دروغگویی هم شده است و آن نسبت دادن لفظ تحریف شده به ترمذی میباشد.
قضاوت بدخشی به این که کلمه بعدی افزوده شده است
محمدبن رستم معتمدخان بدخشی به حذف. یک کلمه بسنده نمیکند، بلکه صریحا میگوید که کلمه بعدی در این حدیث، از افزوده شدهها و ساختگی است!! او در رسالهاش به نام «ردّ البدعة» در بیان حدیثهایی که امامیه به آن متمسک میشوند گوید:
«سوم: حدیث عمران بن حصین: رسول خدا فرمود: علی از من و من است از او هستم و او ولی هر مؤمن است.
پاسخ: در اینجا کلمه ولی به معنی محب است. و کلمه بعدی در پایان حدیث، ساختگی است. و اگر صحیح هم باشد، قضاوت به این که مراد از بعدی یعنی «بعد از وفات من»، از کجاست؟»
گویم:
این از امور تعجبانگیز و شگفتیهای زمانه ما میباشد!
برای پاسخ و رد این گفته و آشکار کردن واقعیت و حقیقت امر، بسنده است که تنها یک نگاهی به نوشتههایش بیاندازید، که عبارتند از: نزل الابرار و مفتاح النجا و تحفه المحبّین، تا متن حدیثهایی را که شامل کلمه بعدی به نقل از مهمترین کتابهای این گروه است، ببینید.
ما در بخش سند، تعدادی از متنهای حدیث را از آن کتابها آوردیم.
از جمله: اینکه در فصل دوم از باب چهارم از اصل سوم که در مورد حدیثهای حَسَن نوشته شده چنین میگوید:
«ای بریده از علی بدگویی مکن، که او از من است و من از او هستم و او ولیّ شما بعد از من است. به نقل احمد از بریده.
در سند این حدیث، اجلح بن عبدالله أبوحجیه کندی است که شیعه میباشد، لیکن یحیی بن معین او را ثقه شمرده و حدیثش را نیکو دانسته است».
اما شگفتی از همه این گفتهها هنگامی برطرف میشود که بدانیم بدخشی عیبجویی از حدیث
غدیر را به أبوداود و پژوهشگران نسبت میدهد، در حالی که خودش در کتاب نزل الابرار از عیب جویی حدیث غدیر انتقاد میکند. هم چنین بر پایه زیادی دیانتش، روایت را منحصر به احمد ترمذی میداند؛ در حالی که بطلان این انحصار، از مطالبش در کتابهایش مفتاح النجا و نزل الابرار، روشن و آشکار است که البته در موارد متعدّد، تناقض میگوید.
تحریفهای ولی الله دهلوی
عجیبتر و غریبتر از همه، دست آورد ولی الله دهلوی است که لغت «أنا» را به جای «انه» آورده و لغت بعدی را هم حذف کرده است.
و این ساخته اوست در کتاب أزالة الخفا، وقتی به حدیث غدیر که پیش از نقل روایت حاکم از بریده اسلمی آورده، پاسخ میگوید:
«مانند آن را حاکم و ترمذی از عمران بن حصین نقل کردهاند که گفت: رسول خدا لشکری به فرماندهی علی بن ابیطالب فرستاد. علی با لشکر حرکت کرد و کنیزی برگرفت. این کار او را ناپسند داشتند. چهار نفر از اصحاب رسول خدا پیمان بستند هنگامی که به دیدار پیامبر رفتیم، او را از کرده علی آگاه میکنیم.
هنگامی که مسلمانان از مسافرتی باز میگشتند، نخست خدمت پیامبر میرسیدند، به چهرهشان نگریسته و سلام میکردند، سپس به سوی خانه هایشان میرفتند.
هنگامی که لشکر بازگشت، بر رسول خدا سلام کردند. یکی از آنان چهار نفر به پاخاست و گفت: ای رسول خدا! آیا نمیبینی که علی چنان کرد؟ حضرتش از او روی برگردانید. دومی ایستاد و مانند همان سخن را گفت، از او روی برگردانید. سومی به پاخاست و مانند آن را گفت، از او روی برگردانید. سپس چهارمی ایستاد و گفت: ای رسول خدا، آیا نمیبینی که علی چنین و چنان کرد؟ رسول خدا در حالی که خشم در چهرهشان بود، به سوی او آمدند و فرمودند؟ از علی چه میخواهید؟ علی از من است و من از او هستم و ولی هر مؤمن میباشد.»
این در حالی است که در همان کتاب، حدیث ابن عباس را که شامل ده منقبت ویژه امام علی علیه السلام است، روایت کرده و یکی از آنها حدیث ولایت است.
وی در کتابش (قرة العینین) حدیث ولایت را به نقل از ترمذی و حاکم، همانگونه که هست روایت میکند، بدون تحریف و تصرف!
اما زشتترین آنها قضاوتش در قرة العینین در مورد حدیث ولایت است که در پاسخ به حدیث غدیر گوید: جمله «و او خلیفه بعد از من است، و او ولیّ شما بعد از من است» و همانند اینها،
اضافه ناشناخته ساختگی و از افزودههای تصرفهای شیعه است»!!
خلاصه این فصل
بعضی از دانشمندان سنّی جرأت کرده و حکم به بطلان اصل حدیث کردهاند، لیکن این، گفتهای شاذّ است تا جایی که حتی افراد متعصب این گروه، از بیان آن دوری جستهاند، چون در حقیقت طعنه زدن به صحاح و تکذیب پیشوایان بزرگ خودشان است. از سوی دیگر نمیخواهند به صحت آن اعتراف کنند!
لذا گروهی ناچار شدند بگویند ضعیف است با ادعای این که در سندش أجلح قرار دارد. لیکن أجلح نه ضعیف است و نه تنها راوی آن. و این حدیث نقلهای دیگری با رجالی ثقه دارد که صریحا صحت آن را تایید کردهاند، همانند نقلی که در الاستیعاب نوشته حافظ ابن عبدالبر آمده است.
بنابراین در تنگنا و دشواری افتادهاند، و به بازی با کلماتش پرداختهاند، با حذف یک یا دو کلمه یا بیشتر و جایگزینی کلمهای با کلمهای دیگر؛ گویی که از کتابهای اصلی معتبر صحاح و مسندها غفلت ورزیدهاند که حدیث را با اسنادهای صحیح و لفظهای کامل آوردهاند، و تمام آنها در اختیار مردم است و مراجعه یک نفر به یکی از آن کتابها برای کشف نیرنگ و فریبکاری و از بین بردن اشتباه، بسنده است...
بنابراین نتیجه گفتههای ابن تیمیه وابن حجر و تابعان آنان و دستاورد تحریف بغوی و خطیب تبریزی و همردیفانشان، چیزی نیست جز نمایاندن کینه توزی پنهان نسبت به امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام که در سینههای خود نهفته و در دل هایشان مخفی داشتهاند.
بنابراین بر پژوهشگران با انصاف لازم است هر حدیثی را که چنین افرادی در فضیلت ائمه طاهرین علیهم السلام روایت میکنند، با چشم عبرت بنگرند، چون حق و حقیقتی است که خداوند سبحان بر زبان دشمنان خود جاری میفرماید. نیز باید در پذیرش هر تصرف و تغییری که در لفظهای سنت نبوی و خبرهای واقعی و حقیقی میدهند، درنگ و تامل کنند و نیز از پذیرش هر دیدگاه و نظری از آنان که با مدلول آن حدیثها و خبرها منافات دارد، خودداری کنند. و خداوند ولیّ توفیق است.
سخن در سند و متن حدیث ولایت بدینجا پایان میگیرد.
در مورد سند، حدیثهای قطعی الصدور از پیامبر خدا را دیدید، چون از حدیثهایی است که مسلمانان در موردش اتفاق دارند. اما نسبت به اهل سنت، حدیث در چندین کتاب سنن و مسند و
مجموعههای حدیثی معتبرشان و با اسنادهای بسیار زیاد آمده که بدون شک بسیاری از آنها صحیح است.
در مورد متن حدیث آگاهی یافتید هر کس که در آن تصرف و تغییر انجام داده، گناهی نابخشودنی مرتکب شده است، گرچه حدیث با لفظ صحیح صادر شده از پیامبر در کتابهای مصدر موجود است و تحریفش بیهوده میباشد، چه از سوی خود نویسندگان یا نسخه برداران یا افرادی دیگر باشد.
و به طور کلی مناقشه در سند حدیث برای افراد متعصب سودی ندارد، چه رسد به تکذیب آن یا بازیگری با لفظش و تحریف آن.
اینک به گفتههای آنان در دلالتش مینگریم و توفیق از خداوند است.
در مرحله دلالت، دهلوی نخست در دلالت کلمه «ولیّ» بر معنی اولی بودن به تصرف یعنی امامت مناقشه میکند، بدین دستاویز که از لفظهای مشترک است. سپس میگوید: در حدیث قرینهای وجود ندارد که برساند حضرت علی علیهالسلام بیواسطه اولی به تصرف پس از رسول خدا است. بنابراین حدیث بر امامت امیر المؤمنین در درجه چهارم و پس از عثمان دلالت دارد. اینک این گفتههای اوست، با بررسی کلمه به کلمهاش.
چه بسا که ضمن بحث، متعرض گفتههای افراد دیگری نیز بشویم. و توفیق از خداوند است.
ولی به معنی اولی به تصّرف
گوید: همچنین ولی از لفظهای مشترک است، پس چه ضرورتی دارد که مراد از آن اولی به تصرف باشد؟
گویم:
این شبههای رویاروی حق است که به پیروی از کابلی آورده است، لیکن به دلالت حدیث ولایت بر خواسته دانشمندان امامیه زیانی نمیرساند، چون به چند وجه و با دلیلهای استوار مردود است.
شاه ولی الله دهلوی به آیه «انما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة» در چند موضع از کتابش (ازالة الخفا فی سیرة الخلفا) استدلال کرده است. و کلمه ولیّ در این آیه را به معنی متصرف در امر و متولی برای امر، تفسیر و ترجمه کرده است و هر وجهی که در آن است همان وجه دلالت حدیث ولایت بر معنی یاد شده است. و این گفته اوست:
«اصل اعتبار این توصیفها نکتههایی دارد: نخستین نکته این که نفسهای قدسی پیامبران ـ علیهم السلام ـ در نهایت صفا و رفعت آفریده شده است، پس بنا به اقتضای حکمت الهی، با نفسهای متعالی پاک، شایسته فراگیری وحی هستند تا ریاست جهان به آنان تفویض شود. خداوند متعال میفرماید: «الله أعلم حیث یجعل رسالته».
نیز در میان امت گروهی هستند که نَفْسهایشان به آن معنی، نزدیک به نَفْسهای پیامبران است. اینان در اصل فطرت و خلقت، جانشینان پیامبران در میان مردم هستند. مثال این افراد، مثال آن آینه است که آثار خورشید در آن منعکس میشود که خاک و سنگ چنین نیستند. این گروه که
برگزیده امتاند، از نفس قدسی نبوی استمداد میگیرند، به گونهای که برای افراد دیگر امکانش نیست...
پس خلافت خاصّه چنین است که این شخص ـ که در ظاهر ریاست مسلمانان را دارد ـ باید در بالاترین درجههای صفا و در بلندای فطرت باشد و لذا ریاست ظاهری دوشادوش ریاست باطنی قرار میگیرد. این گروه که به درجه جانشینی پیامبران میرسند، در شریعت به صدیقین، شهدا، و صالحین نامیده میشوند. و این معنی از دو آیه استفاده میشود: خداوند از زبان بندگانش میفرماید: «اهدنا صراط المستقیم، صراط الذین أنعمت علیهم» و نیز میفرماید: «اولئک مع الذین أنعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین والشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا»...
آیه «یا أیهاالذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه: انما ولیکم الله...» نیز اشاره به همین معنا دارد، یعنی ولیّ مسلمانان برترین فرد امت است.
این مطلبی است که عبدالله بن مسعود آورده است:
ابوعمرو در خطبه کتاب الاستیعاب، از ابن مسعود نقل میکند که گفت: خداوند به دلهای بندگان نگریست، قلب محمد را بهترین دلهای بندگان یافت، او را برگزید و به رسالت برانگیخت. پس از قلب محمد به قلبهای بندگان نظر افکند، دید قلبهای اصحاب او بهترین قلبهای بندگان است، آنان را وزیران پیامبرش که در راه دین او میجنگند. بیهقی هم مانند آن را روایت کرده، با این تفاوت که گوید:
آنان را یاران دینش و وزیران پیامبرش قرار داد. آنچه مسلمانان نیکو بدانند، نزد خداوند نیکواست و آنچه زشت ببیند، نزد خداوند زشت میباشد.
همانگونه که اولویت این گروه در خلافت تحقق یافته، اجتهاد اینان سزاوارتر و شایستهتر از اجتهاد دیگران است.
رسول خدا ضمن سخنانش به صفتها و بیان منقبتهای اینان به طور کنایه اشاره فرمودند که رساتر از تصریح است.»
ولی الله دهلوی، آیه «انما ولیّکم الله و رسوله والذین آمنوا...» را نقل کرده و «ولی» را به «کار ساز و یاری دهنده» ترجمه نموده است.
کاملا روشن و واضح است که یاری دهنده، عهده دار کارهای مسلمانان همان خلیفه و امام
چیره دست میباشد. بنابراین به چه وجهی آن لغت را در این آیه بار بر آن معنی میکند، در حالی که همان وجه بار شدنش به همان معنا در حدیث ولایت است؟
ولی الله در جای دیگر، همان آیه مبارکه را آورده و گوید: «یعنی ای مسلمانان چرا از مرتد شدن عرب - درحالی که جمعهایشان جمع است - میترسید؟ متولّی امر و یاری دهنده، کسی نیست جز خداوندی که بر شما وحی نازل فرموده و کارهایتان را به سامان میرساند.
علت نزول این آیه و مصداقش صدیق اکبر است، هر چند که لفظش عام است. جابربن عبدالله گفت: آیه درباره عبدالله بن سلام فرو فرستاده شده است، هنگامی که خویشاوندان یهودیش او را تنها گذاشتند. بغوی از أبوجعفر محمدبن علی باقر نقل میکند که آیه درباره مؤمنین نازل شده است. گفته شد: درباره علی نازل شد. فرمود اواز مؤمنین است، نه آنگونه که شیعیان میپندارند و در این جریان حدیثی روایت میکنند و «هم راکعون» را حالتی از «یؤتون الزکوة» قرار میدهند...
این وعده در دوران رسول خدا به انجام نرسید. در زمان حیات حضرتش گروهی برای جنگ با مرتدّان گردهم نیامدند، چون آن زمان، ارتداد محقق نشده بود... همانگونه که پس از دوران شیخین هم محقق نگشت. پس مصداق آیه همان لشکریان فراهم شده برای صدیق اکبر است، که برای جنگ با مرتدّان بیرون آمدند و با یاری خداوند، آنان را در أسرع وقت و بهترین وجه دور کردند و کنار زدند.
گردآوری مردان و برپا کردن جنگ با گروه مرتدّان، یکی از لوازم خلافت است، چون خلافت راشده، ریاست بر مردم و برپا داشتن دین و جهاد با دشمنان خداوند و بالا بردن نام خداوند است...»
نیز گوید: «آیه «و من یتول الله و رسوله» تشویقی است برای به دست گرفتن خلافت راشده. صدیق اکبر مورد نص است و وارد شدنش به زیر مجموعه آیه مورد قطع است. و در آن اشارهای است به وجوب فرمانبری از خلیفه راشد، و در آن دلالتی است بر تحقّق خلافت صدیق اکبر....
آیه «انما ولیکم الله» لفظش عام است، لیکن مورد نص همان صدیق اکبر میباشد و ورود مورد نص در زیر مجموعه عام قطعی است. پس صدیق اکبر، ولیّ مسلمانان و متولی کارهایشان است. واین معنی خلافت راشده است.»
وخلاصه سخن این که آیه مبارکه دلالت بر امامت و خلافت دارد. بدین ترتیب لغزشها و دروغهای خنده آور فرزندش عبدالعزیز دهلوی (صاحب تحفه اثنا عشریه) کنار زده میشود که ولایت و ولی را از معنی اولی به تصرف بودن و امامت ور یاست عامه داشتن باز میدارد.
اما این ادعا که آیه درباره ابوبکر نازل شده و دلالت بر امامت او دارد نه امامت امیرالمومنین علی علیه السلام، روایتهای بزرگان سرآمد، محدثان جلیل القدر و مفسران مشهور این قوم، آن را تکذیب میکنند.(1)
شاه ولی الله در کتاب ازالة الخفا در مقدمه اول از مقدمههای اثبات امامت ابوبکر آورده است: خلافت خاصه و افضلیت، ملازماند. سپس چندین وجه در بیان این ملازمت و شرح آن میآورد.در آخرین وجه گوید: «ثابت شد سیاق آیه «انما ولیّکم الله و رسوله والذین آمنوا» اشاره دارد به این که ولایت بر مسلمانان جایز نیست جز بر کسانی که یکی از صفتهایشان «یحبهم و یحبونه...» باشد»
این مطلبی است که درباره معنی این آیه مبارکه ذکر میکند، چه نیکو هم رأیی!
شگفتا از دهلوی که به متن گفته پدرش توجهی نمیکند! و به کلام استاد فرزانهاش بی اعتناست! پیشوای هوشمندی که نزد دهلوی آیهای از نشانههای الهی است که مانندش وجود نیافته است.!
ابوشکور محمدبن عبدالسعید بن محمد کشی سالمی نیز در کتاب التمهید(2)دلالت آیه «انما ولیکم
1) بسیاری از بزرگان اهل سنت در علوم گوناگون روایت کردهاند که این آیه مبارکه درباره امیرالمؤمنین علی علیه السلام نازل شده، زمانی که در رکوع نماز صدقه داد. بنگرید: تفسیر طبری: 6/288، تفسیر فخر رازی: 12/26، مجمع الزوائد: 7/17، أسباب النزول نوشته واحدی: 113، تفسیر ابن کثیر 2/71، جامع الاصول: 9/478، الکشاف: 1/649، تفسیر نسفی: 1/289، شرح حال امیرالمومنین در تاریخ دمشق: 2/409، زادالمسیر: 2/383، فتح القدیر: 2/53، الصواعق المحرقه: 24، احکام القرآن نوشته جصاص: 4/102، الریاض النضرة: 2/273.
2) التمهید فی بیان التوحید، نوشته أبوشکور محمدبن عبدالسعید بن شعیب کشی سالمی حنفی. در کشف الظنون 1/484 از آن نام میبرد. در کابل افغانستان به صورت ناقص و با تحریف چاپ شده است.
الله» و حدیث غدیر بر ولایت امیر المومنین علی علیه السلام به معنی امامت ایشان را میپذیرد. او به این معنی اعتراف میکند و دربارهاش هیچ سخنی نمیافزاید و ناچار میشود که امامت حضرتش علیه السلام را به بعد از عثمان مقید کند. و این متن گفته او است:
«رافضیها گویند امامت منصوص، ویژه علی بن ابیطالب رضی الله عنه است، به دلیل این که پیامبر او را وصیّ خود و جانشین بعد از خودش قرار داد و فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی جز این که پس از من پیامبری نیست؟ هارون جانشین موسی علیه السلام بود و علی رضی الله عنه همین گونه است.
دوم این که پیامبر او را ولّی برای مردم قرار داد، هنگامی که از مکه بازگشت و در غدیر خم فرود آمد. پیامبر فرمان داد جهاز شترها جمع شود، آنها را چون منبری قرار داد و از آنها بالا رفت و فرمود: آیا من نسبت به مؤمنان از جانشان سزاوارتر نیستم؟ گفتند: آری. فرمود: هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست، بار الها یاری فرما هر کس او را یاری کند و دشمن بدار هر کس با او دشمنی کند و پیروز گردان هر کس او را یاری نماید و سرافکنده فرما هر کس او را یاری نکند.
و خداوند جل جلاله میفرماید: «انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکوة و هم راکعون». این آیه در شأن علی رضی الله عنه نازل شد.
و این دلالت میکند بر این که او بعد از رسول خدا سزاوارترین مردم بود.»
ابوشکور به این استدلال چنین پاسخ میدهد.
«گفتهاند که پیامبر او را ولی قرار داد. گوییم: در همان زمان خودش چنین خواست، یعنی بعد از عثمان رضی الله عنه و در دوران معاویه، و ما همین گونه میگوییم. به همین سان، پاسخ به کلامی که ذیل آیه «انما ولیّکم الله و رسوله والذین آمنوا» آورده است. گوییم: علی به همین دلیل، در زمان خودش ولّی و أمیر بوده، یعنی بعد از عثمان. و اما پیش از آن، هرگز».
گویم:
بنابراین ابوشکور روزنهای برای تشکیک در دلالت حدیث غدیر بر ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام نمییابد. و بی تردید مراد از این ولایت، همان امامت است، وگرنه مقیّد کردنش به دوره بعد از عثمان بی معنی خواهد بود.
و به همین ترتیب در مورد مراد از آیه «انما ولیکم الله ...» میگوییم.
بنابراین سخن پیرامون مقید ساختن امامت به بعد از عثمان باقی میماند که این هم به چندین وجه باطل و ناپذیرفتنی است از جمله:
این گونه تفسیرهای سست، بسی شباهت دارد به تاویل اهل کتاب درباره نبوت پیامبرمان. آنان با اعتراف به نبوت حضرتش آن را مقید میکنند به این که مخصوص اعراب برانگیخته شده است. نصرالله کابلی در کتاب الصواقع گوید:
«یهودیان و مسیحیان و گروه بیشماری از قادریهای مسیحی و پیروان مسیحی فرنگی آنان به نبوت اعتراف کردهاند، اما میپندارند که ایشان مخصوص اعراب برانگیخته شده است...»
«به دلیل حدیث متواتر پیامبر که فرمود: هر کس من مولایش بودم علی مولای اوست. و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی جز این که پیامبری بعد از من نیست.
شرح استدلال به حدیث اول: پیامبر، روز غدیر خم مردم را در محلی میان مکه و مدینه گردآورد، روزی که از حجة الوداع باز میگشت. سپس حضرتش برای خطبه خواندن بالا رفت و خطاب به مردم فرمود: آیا من نسبت به جانتان سزاوارتر نیستم؟ گفتند: آری.
فرمود: پس هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست. بارالها یاری فرما هر کس یاریش کند و دشمن بدار هر کس اورا دشمن دارد. و پیروزی ده هر کس او را یاری کند و سرافکنده فرما هر کس یاریش نکند.
این حدیث را علی رضی الله عنه روز شوری بیان کرد، هنگامی که فضائل خود را یادآورد، و هیچ کس آن را انکار نکرد.
کلمه مولی به این معانی آمده است: آزاد کننده والا و پایین، هم پیمان، همسایه، پسرعمو، یاری کننده، و اولی به تصرف. آغاز حدیث دلالت دارد بر اینکه مراد، آخرین معنی است، چون این جا احتمال معنی دیگری غیر از یاری دهنده و اولی به تصرف ندارد. معنی «یاری دهنده» منتفی است چون اختصاص به افراد خاصی ندارد، بلکه تمامی مؤمنان را در برمیگیرد. خداوند متعال میفرماید: «والمومنون بعضهم اولیاء بعض».
شرح استدلال به حدیث دوم: واژه «منزلت» اسم جنس است که با اضافه، به قرینه استثنا عام میشود، همانگونه که اگر به لام معرفه میشد. پس دربرگیرنده غیر مستثنی باقی مانده و آن نبوت است. و یکی از معانی که آن لغت شامل میشود، ریاست و امامت است.
نکته اول، از حدیث غدیر برمیآید، چون مراد، متصرف در امر است. درست نیست که علی آزاد کننده یا پسر عمو برای تمامی مخاطبها باشد. نیز برای دیگری بهرهای نخواهد داشت که او همسایه یا هم پیمان باشد، چون در بیانش سودی نیست یا این که یاری کننده باشد، چون یاری کردن برای تمامی مومنان و فراگیر است.
نکته دوم را از حدیث منزلت میفهمیم. جایگاه هارون عامّ است که نبوت از آن استثنا شده و جانشینی و خلافت متعین گردیده است.
گفتهاند حدیث تواتر ندارد، بلکه خبر واحد است، و انحصاری به علی ندارد؛ و یعنی منتهای چیزی که از این حدیث برمیآید، اثبات شایستگی علی ـ رضی الله عنه ـ برای امامت و در نهایت ثبوت این مطلب است، لیکن از کجا نفی امامت آن سه تن لازم میشود؟
و این پاسخ نویسنده (تفتازانی) است و با این توضیح: اکنون ولایت برایش اثبات نشده است، بلکه در آینده خواهد شد که شاید پس از آن سه تن، امام باشد و فایده نصّ پیامبر به شایستگی علی برای امامت الزام یاغیان و خوارج است.
ابوشکور گوید: در پاسخ او باید گفت: همانگونه که ولایت پیامبر عام است، لغت مِن موصول هم به آن دلالت دارد. همین گونه ولایت علی است. پس باید علی همان ولی بر ابوبکر باشد نه برعکس».
حامد حسین گوید:
مقیّد کردن حدیث به دوره پس از عثمان، مردود است. در این مورد،چند وجه ذکر شده و وجههای دیگری پس از این بیان میکنیم، زیرا مقصود در این سطور، اثبات دلالت ولایت بر امامت و خلافت است.
مولوی محمد اسماعیل دهلوی پسر برادر دهلوی(1)میپذیرد که ولایت در حدیث غدیر بر امامت
1) محمد اسماعیل بن عبدالغنی بن احمدبن عبدالرحیم دهلوی. در کتاب نزهة الخواطر: 7/58 میگوید: «استاد عالم کبیر، علامه مجاهد در راه خدا، شهید... یکی از افراد کم نظیر این دنیا در هوش، زیرکی، شهامت، توانایی نفس و سرسختی در دین بود... و یگانهای از یگانههای زمان و نوآوری از نوآوران نیکو بود....». این شرح حال بسیار مفصل است. تاریخ وفاتش سال 1246 یاد شده است.
حضرت امیر علیه السلام دلالت دارد و در تفسیر آن به آیهای از قرآن کریم و حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تأکید میکند.
این مطلب را در رسالهای در مورد حقیقت امامت به نام «منصب امامت» و در نکته دوم آورده که امام، نایب پیامبر در اجرای سنتهای خداوند متعال در میان آفریدههای او است و اموری را یادآور میشود و چنین گوید:
«از جمله ثبوت ریاست است، یعنی پیامبران نوعی ریاست بر امتهای خویش دارند. آنان به لحاظ همین ریاست، امت آن پیامبر میشوند و پیامبر فرستادهای برای آنان است. از این دریچه پیامبر در بسیاری از کارهای دنیا دخالت و تصرف میکند، همانگونه که خداوند متعال فرموده است: «النبی أولی بالمؤمنین من انفسهم».در کارهای آخرتی نیز بر آنان ولایت دارند. خداوند متعال میفرماید: «فکیف اذا جئنا من کلّ امةٍ بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا». امام، همین گونه است، این ریاست دنیوی و اخروی برایش ثابت است نسبت به کسانی که به سوی آنان فرستاده شده است. پیامبر فرمود:
آیا نمیدانید که من نسبت به مؤمنان از جانشان سزاوارترم؟ گفتند: آری. فرمود بار الهی هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست. خداوند متعال فرمود: «یوم ندعوا کل أناسٍ بامامهم» و «قفوهم انهم مسؤولون». پیامبر فرمود: آنان نسبت به ولایت علی مسؤول هستند.»
گویم:
ولایت در حدیث غدیر، به معنی امامت است که مردم در قیامت نسبت به آن مسؤول هستند، پس در حدیث ولیکم بعدی به همان معنی است و حمل آن بر معنی دیگر، تنها از کسی برمیآید که نظرش بیمار، فهمش نادرست و عقلش فاسد شده باشد!
بر انسان منصف خردمند پوشیده نیست که کلمه «الولی» به قرینه کلمه «بعدی» بر امامت و ریاست دلالت میکند، از آن جهت که محب و ناصر، ویژه آن حضرت در دوران بعد از رسول خدا نیست،
مگر این که دهلوی ولایت او را نسبت به مؤمنان - به معنی محب بودن و ناصر بودن - در دوران پیامبر انکار کند و ولایت او را بر آنان به معنی امامت پس از ایشان نپذیرد، یعنی بگوید حضرت امیرالمومنین در دوران رسول پروردگار عالیمان، محب و ناصر مؤمنان نبوده است! که مادر فرزند مرده هم بر این سخن میخندد.
و چه نیکو گفته است وزیر خردمند علامه أربلی(1)- أعلی الله مقامه - که پس از نقل این حدیث و حدیثهای دیگر گوید:
«و اگر شما - خداوند به لطفش مؤیدتان بدارد - به معنی این حدیثها که با این نقلها رسیده دقت کنید، میتوانید حق را بشناسید. بنابراین کلمات پیامبر، مانند: «آیا نسبت به مؤمنان سزاوارتر از جانشان نیستم؟» و «او ولی هر مؤمن بعد از من است» و... بر امامت صراحت دارد و بر تعیین او کاملا ظهور دارد، و آن را انکار نمیکند جز کسی که بعد از ثابت شدن حق، آن را نپذیرد، یا پس از بیان صحّت مطلب، بخواهد بر آن سرپوش نهد، یا پس از گسترش پرتوهای خورشید، آنها را بپوشاند. شاعر عرب گوید:
هیچ مطلبی در میزان فهم، صحیح نیست؛ اگر روز نیازمند دلیل شود.
و از شگفتانگیزترین و عجیبترین مطالب گفته هایشان است که میگویند: امر پیامبر در هنگام بیماری که ابوبکر را ببرید با مردم نماز بخواند، نصّ مخفیانهای است بر متولّی شدن امر و بر دوش گرفتن کار به وسیله او؛ با این که به فرض صحتش بر این امر دلالتی ندارد. اما هرگاه حدیثی در مورد کار علی میشنوند، آن را از منظور و مفهومش برمی گردانند و از مدلولش منصرف میکنند و دورترین احتمالش را برمیگزینند و از مفهوم صریح آن منحرف و دورش میکنند یا این که راوی آن را ضعیف میدانند، گرچه از بزرگان رجال و امانتدار خودشان در دیگر موردها باشد.
نزد ایشان، معاویه بن ابیسفیان، عمروبن عاص، مغیرة بن شعبه، عمران بن حطان خارجی و دیگرانی همانندشان، از رجال حدیث بوده و روایتهایشان را در کتابهای صحیح خود ثابت و عالی میدانند و در احکام شرع و پایههای دین، به آنها عمل میشود.
اما اگر کسی از زین العابدین علی بن حسین و از فرزندش باقر و فرزندش صادق و دیگر ائمه علیهم السلام روایت کند، روایتش را کنار میزنند و از آن اعراض میکنند، به آن گوش فرا نمیدهند و میگویند: رافضی است و بر همانند او اعتمادی نیست. تازه، اگر لطف کنند، گویند: شیعه است و ما را چه رسد به نقل آن! از روی ستیز و روی برتافتن از حق، و گرایش و میل به باطل، و پیروی از
1) علی بن عیسی متوفای بعد از سال 687، دارای تالیفاتی در تاریخ و ادبیات و از بزرگان امامیه است: الوافی بالوفیات: 12/135، فوات الوفیات: 2/66.
گفته آن که گفته است: ما پدرانمان را بر روشی یافتیم.
شاید وقتی اوضاع و احوال را در استبداد نسبت به امامت در آغاز دیدند، به یاری باطل برخاستند و از آن حمایت کردند و بطلان را آشکار نکردند و به آن اقرار نیاوردند، در راستای آغاز کردن و برگرداندن غیرت جاهلیت که بحثی به درازا دارد و درصدد آن نیستیم.»(1)
گروهی بعد بودن را حمل بر رتبه کردهاند و از زمان برگرداندهاند.
وقتی رشید دهلوی(2)دید که دلالت حدیث بر مذهب اهل حق، تماما وابسته به کلمه «بعدی» است، به تاویل حدیث روی آورد و کلمه «بعد» را بر رتبه حمل کرد نه زمان. گوید:
«این حدیث از نظر سند، محل تأمل است. ولی در صورت پذیرش میگوییم که ولیّ در آن به معنی دوستدار است و مراد از «بعد بودن» ممکن است بعد بودن رتبهای باشد نه زمانی. بعلاوه، اگر معنی خلافت را از کلمه ولایت بپذیریم، از این توجیه ناگزیریم تا میان این حدیث با احادیث اهل سنت در مورد خلافت سه خلیفه جمع کنیم.»
گویم:
بر شخص اندیشمند عاقبت نگر مخفی نمیماند که در این حدیث، گزینش معنی دوستدار از لغت ولیّ وجهی ندارد. لیکن هرگاه بعد بودن بر رتبه حمل شود، معنی چنین خواهد شد: رتبه امیرالمؤمنین علی علیه السلام در محبوبیت میان دیگر آفریدهها بعد از رتبه رسول خدا است، پس او در صفت محبوبیت، بعد از ایشان مقدّم از هر شخص دیگری است و افراد امت وظیفه دارند که محبوبیت او را نزد خودشان بعد از رسول خدا بر زبان آورند و ملتزم به لوازم آن باشند.
بدیهی است که محبوبیت دلیل بر افضلیت است که در جلد حدیث طیر، تصریحهایی از بزرگان ثقه اهل سنت دربارهاش آمده است. و وقتی افضلیت ثابت شد، خلافت ثابت میشود.
با توجه به آنچه بیان شد، بطلان جمع حدیثهای مورد ادعا آشکار میشود، چون برگرداندن کلمه «بعد» از معنای ظاهری آن باطل است. بعلاوه این حدیث دلالت دارد بر محبوبتر بودن و سپس افضلیت و خلافت. پس حضرت علی علیه السلام امام تمامی مؤمنان است و آن سه نفر هم که
نزد اهل سنت از جمله مؤمنان میباشند، در این دایره قرار میگیرند.
به فرض دلالت این حدیث بر خلافت، بیان صریح و روشنی بر امامت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام میشود؛ در حالی که آن سه نفر که اینان به امامتشان معترفند، نصّی بر آن امامت وجود ندارد.(1)بدیهی است که منصوص علیه مقدم بر دیگران است.
البته از بعضی خبرهایی که روایت میکنند، امامت آن سه نفر را استنباط مینمایند. ولی به فرض پذیرش آنها، آیا با چنان استنباط هایی میتوان معارض نصهای صریح شد؟
ابن تیمیه صریحا دلالت این حدیث را بر امامت و خلافت آورده است، چون ولایت ضد عداوت بوده و به زمان مشخصی اختصاص ندارد. این متن گفته اوست:
«آوردهاند که پیامبر فرمود: او ولیّ هر مؤمن بعد از من است. این سخن، دروغی بر رسول خدا است، بلکه او در زمان حیات و هم در زمان مرگش ولیّ هر مؤمن است. و هر مؤمن در حیات و ممات، ولیّ پیامبر است. پس ولایت که ضد عداوت است، اختصاص به زمان خاصی ندارد، اما ولایتی که فرمانروایی است دربارهاش گفته میشود: والی هر مؤمن بعد از من است، همانگونه که در نماز میت گفته میشود، هنگامی که هم ولی و هم والی حضور داشته باشند. و به عقیده اکثریت، والی مقدم داشته میشود و گفتهاند که ولی مقدم آورده میشود. پس این سخن که علی ولیّ هر مؤمن بعد از من است، سخنی است که نسبت دادنش به رسول خدا محال است، چون اگر موالات را خواسته باشد، نیازی ندارد که بگوید بعد از من. و اگر امارت را میخواسته، شایسته بود که گفته شود: والی بر هر مؤمن.»(2)
گویم
با قطع و یقین ثابت شد که ولیّ در این حدیث، با پیوستن به کلمه «بعدی» به معنی ولایت ضد عداوت نیست، بلکه باید حمل شود بر آن معنی که ویژه دوران بعد از رسول خدا است، یعنی امارت و خلافت. پس حدیث دلالت بر خواسته ما دارد.
ابن تیمیه گوید: اگر پیامبر خواستار فرمانروایی بود، شایسته بود که گفته میشد: «وال علی کلّ مؤمن». سستی این سخن بر کسی مخفی نیست و شاید با توجه به آن گفته است: «شایسته بود» چون همان گونه که لفظ «الوالی» به معنی «الامیر» است، کلمه «الولی» هم به معنی «الامیر» و «ولی الامر» میباشد و کلمه «بعدی» تعیین کننده مراد است و گوینده اختیار دارد برای دلالت بر خواستهاش هر لغتی را برگزیند، و افاده «فرمانروایی» منحصر به کلمه «الوالی» نیست.
حدیث در روایت عمروبن عاص
اینک در راستای شرح و تاکید بر آنچه آوردیم، نامهای از عمروبن عاص به معاویه میآوریم که شامل حدیث هایی از مناقب حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام است و حدیث ولایت یکی از آنهاست. افزون بر آن، عمرو بعد از حدیث ولایت، جمله صریحی آورده که خواسته ماست. و هرگونه شک و تردید را از معنی آن برمیدارد. او گوید:
«اما آنچه از حسادت و ستم بر عثمان به ابوالحسن برادر رسول خدا و جانشین او نسبت دادی و صحابه را فاسق نامیدی و پنداشتهای که علی آنها را بر کشتن عثمان برانگیخت، این دروغ و گمراه دانستن آنان است. وای بر تو ای معاویه! آیا ندانستهای ابوالحسن جانش را در راه رسول خدا فدا کرد و بر بستر او خوابید و پیشتاز در پذیرش اسلام و مهاجرت است.
رسول خدا دربارهاش فرمود: او از من است و من از او هستم و او نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی است جز این که پس از من پیامبری نیست.
و رسول خدا روز غدیر خم دربارهاش فرمود: هان، هر کس که من مولای اویم، علی مولای اوست، بارالها ولیّ کسی باش که با او پیوند موالات دارد، و دشمن بدار هر کس او را دشمن دارد و یاری کن هر کس او را یاری میکند و سرافکنده فرما هر کس او را یاری نکند.
و همان کسی است که پیامبر دربارهاش روز خیبر فرمود: سوگند که فردا پرچم را به مردی میدهم که خداوند و پیامبرش را دوست میدارد و خداوند و پیامبرش او را دوست میدارند.
و همان کسی است که در قضیه طیر دربارهاش فرمود: بار الها دوستدارترین آفریدهات نزد خودت را به من برسان. و هنگامی که بر او وراد شد فرمود: بیا نزد من، نزد من
و روز بنی نضیر دربارهاش فرمود: علی امام نیکوکاران و قاتل تبهکاران است. پیروز است هر کس یاریش کند و سرافکنده است هر کس یاریش ننماید.
و دربارهاش فرمود: علی امام شما بعد از من است. و این سخن را بر من و بر تو و بر نزدیکانش تاکید فرمود.
و فرمود: من دو یادگار گرانسنگ در میان شما بجا میگذارم: کتاب و دربارهاش فرمود: منم شهر علم و علی در آنِ است.»(1)
گویم
میبینید که عمروبن عاص بعد از حدیث ولایت میگوید: «و این سخن را بر من و بر تو و بر نزدیکانش تاکید فرمود». پوشیده نیست که جز «فرمانروایی» و «حکومت کردن» را خواستار نیست، چون کلمه «ولایت» وقتی با حرف «عَلی» متعدّی میشود، اختصاص به «فرمانروایی» مییابد. به کتابهای لغت ذیل کلمه «الولی» مراجعه کنید. مثلا در «الصحاح» آمده است: الوَلْیْ: نزدیک بودن و نزدیک شدن... و میگوئید: «فلان ولی و ولی علیه» همانگونه که گفته میشود: ساس و سیس علیه.
هم چنین کلام عمروبن عاص از چند وجه، بیانگر ولایت داشتن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است.
بنابراین اگر ولایت حضرتش بر عمرو اثبات شود، بر دیگر افراد امت هم اثبات میشود، چون تمایزی در بین نیست و هم چنین اگر این ولایت بر معاویه اثبات گردد. بعلاوه گوید: «و بر تمام مسلمانان» که نصّ صریحی بر این موضوع است.
و سپاس از آنِ خداوند است که حق را آشکار و روشن ساخت.
سخنی در رد استدلال شیعه بر امامت امیرالمؤمنین علیه السلام به حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام نسبت داده و آن را در کتاب هایشان نقل میکنند و بدان دل خوش کرده و استناد مینمایند، غافل از این که خودش نصی است به دلالت حدیث ولایت بر امامت و خلافت، با دلالت کامل و روشن!
یکی کسانی که سخن حسن مثنی را آورده، نیکویش دانسته و پسندیده، محب الدین أبوالعباس طبری مکی است که چنین گوید:
«حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب نیکو میگوید که به بعضی از رافضیها گفته است:
1) مناقب امیرالمؤمنین نوشته خوارزمی: 129-130
اگر این امر چنان باشد که شما میگوئید که پیامبر علی را برای این کار و فرمانروایی بر مردم بعد از خود برگزیده است، علی بزرگترین خطا کار و گناهکار است، چون فرمان رسول خدا را انجام نداده و عذر آورده است.
رافضی به او گفت: آیا پیامبر نفرمود: هر کس من مولای اویم، پس علی مولای اوست؟
گفت: به خداوند سوگند اگر منظور رسول خدا از این گفته، فرمان دادن و سلطنت و فرمانروایی بر مردم میبود، میبایست آن را با فصاحت میفرمود. همانگونه که در مورد نماز و زکات و حج و روزه با فصاحت فرمود، در اینجا نیز میفرمود: ای مردم او ولیّ بعد از من است، پس سخنش را بشنوید و از او اطاعت کنید.
آن را ابن سمّان در الموافقه نقل کرد».(1)
گویم:
از این سخن روشن میشود که کلام پیامبر که فرمود: «او ولیّ بعد از من است» آشکار کردن امامت و خلافت و پادشاهی است، و چنانچه رسول خدا درباره حضرت علی علیه السلام چنین بفرماید، در حقیقت به روشنی امامت بلافصل ایشان را بعد از خود، بیان کرده است، همانگونه که به روشنی درباره نماز و زکات و حج و روزه فرموده است.
بدین ترتیب آنچه را به حسن مثنی نسبت دادهاند و آن را خوش داشتهاند، خود دلیلی بر سخن حق است و ویرانگر آنچه بنا کردهاند، در حالی که خود متوجه نیستند.
شاید شخصی آن را انکار کند و بگوید برای آشکار کردن این مقام، میبایست این جمله همراهش باشد: «پس به او گوش فرا دهید و فرمانبری کنید» و در غیر این صورت، جمله اول: «او ولیّ بعد از من است»، به تنهایی نصّ بر امامت و خلافت نیست.
در پاسخ به او گوییم: مطلب چنین نیست، چون نزد زبان شناسان، واضح و روشن است که جمله «به او گوش فرا دهید و فرمانبری کنید» شاخهای از زیرمجموعه این جمله است که: «او ولیّ بعد از من است». جمله اول همان اصل مطلب است که بر امامت صراحت دارد، وگرنه منظور را نمیرساند، بلکه بیهوده میبود، چون حسن مثنّی در مقام بیان سخن صریح در امامتِ نصّ بر
1) الریاض النضرة فی فضائل العشرة: 1/70. ابن سمان، ابوسعید اسماعیل بن علی بن زنجویه رازی، متوفای سال 445 است. کتابی به نام الموافقة بین اهل البیت و الصحابة دارد. شرح حال او در این کتابها آمده است: تذکرة الحفاظ: 3/1121، النجوم الزاهرة: 5/51، البدایة و النهایة: 12/65، سیر أعلام النبلاء: 18/55، طبقات المفسرین: 1/109، مرآة الجنان: 3/62، و کتابهای دیگر.
خلافت است، بنابراین چگونه اصل سخن بر این مطلب دلالت نمیکند ولی شاخهاش دلالت کند؟
چنانچه جمله دوم برای مطلب مورد نظر سودمند بود، برای او کفایت میکرد که جمله «هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست» را به آن ضمیمه کند و چشم پوشی او از این کار و گفتن این که «او ولیّ بعد از من است» وجهی نمیداشت.
اینک نگفته است: «اگر منظور رسول خدا فرمانروایی و سلطنت میبود، به روشنی آن را بیان میفرمود، همانگونه که درباره نماز و زکات و حج و روزه به روشنی فرموده است، و میفرمود: ای مردم او مولای هر کسی است که من مولای اویم، پس به او گوش فرا دهید و فرمانبرید. ولی ضرورت تغییر لفظ را به این که «او ولیّ بعد از من است» ملاحظه فرمود، و دانست که هدف اصلی متعلق نیست به جمله «پس به او گوش فرا دهید و فرمان برید»؛ بلکه میخواهد لفظی را بیان کند که خود با صراحت کامل، بر خلافت و امامت، دلالت کند.
افزون بر تمامی این گفتهها، پیامبر در چندین حدیث معتبر، اطاعت از امیر المؤمنین علی علیه السلام را واجب فرموده است، مانند حدیثی که حاکم با اسنادش از ابوذر از رسول خدا نقل کرده است که: فرمود: «هر کس مرا اطاعت کند، خداوند را اطاعت کرده است. هر کس از فرمان من سرپیچی کند، از فرمان خداوند سرپیچی کرده است. هر کس علی را اطاعت کند، مرا اطاعت کرده و هر کس از فرمان علی سرپیچی کند، از فرمان من سرپیچی کرده است». حاکم گوید: «اسناد این حدیث صحیح است، گرچه بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند.»(1)
حتی فرمان به اطاعت از او با همین لفظ (پس گوش فرا دهید و فرمان برید) در کتابهای اهل سنت، در جریان یوم الدار و در شان نزول آیه «و انذر عشیرتک الاقربین» آمده است، که: ابن اسحاق، طبری، ابن ابیحاتم، ابن مردویه، أبونعیم، بیهقی، بغوی، سیوطی، و متقی هندی... در شمار راویان آن هستند.(2)
اما چیزی که اساس شبهه را ویران میکند، این است که: گروهی از بزرگان این گروه، مانند فخر رازی در نهایة العقول و افراد دیگری، دلالت فرمان به اطاعت را بر امامت و خلافت انکار میکنند، و دهلوی، در این ادعا از آنان پیروی کرده است، چنانکه از پاسخ او بر حدیث ثقلین برمی آید. پس بر هیچ یک از متعصبها نشاید که بازگردد و ادعا کند این جمله دلالت بر امامت دارد.
بدین ترتیب - سپاس خدای را - باب قیل و قال از هر سو بسته آمد، زمین با همه گستردگی بر اصحاب جدال تنگ شد. و خداوند، جنگ را برای مؤمنان بسنده فرمود.
حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در خطبهای پیرامون فضائل حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودهاند:
«جدّم رسول خدا هنگامی که درباره دختر عمویش حمزه میان برادرش جعفر و غلامش زیدبن حارثه قضاوت کرد، فرمود: اما تو، ای علی! از من هستی و من از تو هستم، و تویی ولیّ هر مؤمن بعد از من. بدین ترتیب همواره پدرم با جانش از جدم محافظت میکرد. و در هر جایگاهی جدّم پیامبر او را پیش میانداخت و در هر مشکل و گرفتاری او را میفرستاد، به جهت اطمینان به ایشان و آسودگی خاطر که نسبت به او داشت.»(1)
چرا پیامبر در هر جایگاهی امیرالمؤمنین علیه السلام را مقدّم میداشت و برای هر مشکل و گرفتاری به جهت اطمینان به او و آسودگی خاطر، او را میفرستاد؟ این کار، دلیلی روشن و برهانی آشکار است که برتری امام علیه السلام بر تمامی افراد غیر او را میرساند. و حضرت امام حسن علیه السلام در گفتارش این جایگاه والا را نشان داده و کلام پیامبر را نقل کرد که: «تو ای علی از من هستی و من از تو هستم و تویی ولیّ هر مؤمن بعد از من». از این گفتار روشن میشود که پیامبر به او فرمودند: «تو ولی هر مؤمن بعد از من هستی»، و این تنها بدان معناست که او را به عنوان ولیّ امر بعد از خویش معین کردهاند، زیرا ولیّ هر مؤمن بعد از ایشان بودن، علت تفویض کارهای بسیار بزرگ به او و مقدم داشتن او در مشکلات سنگین است.
با این بیان، تردیدی نمیماند که ولایت در این حدیث، به معنی اولویت در تصرف است که همان امامت کبری و ولایت عظمی است.
با اسناد، از سلیم بن قیس هلالی است که گفت:
«در دوران خلافت عثمان، علی را در مسجد مدینه دیدم، در حالی که گروهی از مهاجران و انصار مشغول مذاکره فضیلتهای خود بودند و علی ساکت نشسته بود. گفتند: ای ابا الحسن حرف بزن. فرمود: ای گروه قریش و انصار! از شما میپرسم: آیا خداوند این برتری را به شما عطا فرموده
1) ینابیع المودة: 1/42.
است یا به دیگران؟ گفتند: خداوند آن را به ما عطا کرد و به وسیله محمد بر ما منت نهاد.
فرمود: آیا نمیدانید که رسول خدا فرمود: چهارده هزار سال پیش از این که خداوند آدم را بیافریند، من و خانوادهام نوری بودیم در مقابل خداوند متعال. هنگامی که خداوند آدم علیه السلام را آفرید، آن نور را در صلب او قرار داد و به زمین فرستاد. سپس آن را در کشتی در صلب حضرت نوح علیه السلام قرار داد، سپس آن را در آتش در صلب حضرت ابراهیم علیه السلام افکند. خداوند پی در پی ما را از صلبهای گرامی به رحمهای پاکیزه از پدران و مادران منتقل کرد، و هیچ یک از ما هرگز بر زنا نبود.
پیشکسوتان و شرکت کنندگان در بدر و احد گفتند: آری به یقین آن را شنیدیم.
سپس فرمود: شما را به خداوند سوگند میدهم، آیا میدانید که خداوند عز و جل در چندین آیه در کتابش، افراد با سابقه را بر کم سابقه برتری داده است و هیچ فردی از این امت در اسلام بر من سبقت نگرفت؟
گفتند: آری.
فرمود: شما را به خداوند سوگند میدهم، آیا میدانید وقتی آیه نازل شد «والسابقون السابقون أولئک المقربون»، درباره آن از رسول خدا پرسیدند. فرمود: خداوند عزوجل آن را درباره پیامبران و جانشینان ایشان فرو فرستاد. پس من برترینِ پیامبران و فرستادگانِ خداوند هستم، و علی جانشین من، برترینِ جانشینان است؟
گفتند: آری.
فرمود: شما را به خداوند سوگند میدهم زمانی که این آیات نازل شد:
«یا أیها الذین آمنوا اطیعواالله و أطیعوالرسول و اولی الامر منکم» و آیه «انما ولیکم الله و رسوله و والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکوة و هم راکعون»، و آیه «و لمیتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المومنین ولیجة» و خداوند عزوجل در آن فرمان داد که والیان امر مردم را به ایشان اطلاع دهد و ولایت را بر ایشان تفسیر کند، همانگونه که برایشان نماز و زکات و حجّشان را تفسیر کرده است.
پیامبر در غدیر خم مرا برای مردم منصوب کرد و فرمود: ای مردم خداوند جل جلاله مرا به رسالتی فرستاد که سینهام را تنگ کرد و گمان بردم که مردم مرا تکذیب میکنند، پس خداوند مرا (در صورت عدم ابلاغ این پیام) تهدید کرد. سپس فرمود: آیا میدانید که خداوند عز و جل مولای من است و من مولای مؤمنان هستم و من نسبت به آنان از جانشان سزاوارترم؟
گفتند: آری، ای رسول خدا. آنگاه پیامبر در حالی که دستم را گرفته بود، فرمود: هر کس من
مولای اویم، علی مولای اوست، بار الها یاری کن هر کس او را یاری کرد و دشمن بدار هر کس با او دشمنی کرد.
سلمان به پاخاست و گفت: ای رسول خدا، یاری کردن علی چیست؟
فرمود: یاری کردن او مانند یاری کردن من است. هر کس من نسبت به او از جانش سزاوارترم، علی نسبت به او از جانش سزاوارتر است.
آنگاه آیه نازل شد: «الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً».
پیامبر فرمود: الله اکبر به کامل کردن دین و به پایان رساندن نعمت و رضایت پروردگارم به رسالتم و ولایت علی بعد از من.
گفتند: ای رسول خدا، این آیهها فقط درباره علی است؟ فرمود: آری، درباره او و درباره جانشینان من تا روز قیامت است.
گفت: آنان را به ما بشناسان.
فرمود: علی برادرم و وارثم و جانشینم و ولیّ هر مؤمن بعد از من است، سپس فرزندم حسن، سپس حسین، سپس نه تن از فرزندان حسین. قرآن با آنان است، و آنان با قرآن هستند. از قرآن جدا نمیشوند، و قرآن از ایشان جدا نمیشود، تا این که در حوض بر من وارد شوند.
(پس از این که امیر المؤمنین این مطالب را در میان جمع بیان فرمود،) گروهی از آنان گفتند: به یقین آن را شنیدیم و دیدیم. و گروهی گفتند: بیشترِ آنچه را که گفتی را میدانیم، ولی همه آن را خبر نداریم. ولی اینان که تمامش را میدانند، برگزیدگان و برترینهای ما هستند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: آیا میدانید وقتی آیه نازل شد: «انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل الیت و یطهّرکم تطهیراً»، پیامبر، من و فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را گرد آورد، سپس روپوشی بر ما انداخت و فرمود: بار الها اینان اهل بیت من هستند، گوشتشان گوشت من است. آنچه آنان را رنج میدهد، مرا رنج میدهد، و زخم به من میزند هر چه آنان را زخم زند، پس آلودگی را از آنان برگیر، و به بهترین نحو، پاکیزهشان دار. ام سلمة پرسید: و من (از اینانم) ای رسول خدا؟! فرمود: تو، به نیکویی هستی.
گفتند: گواهی میدهیم کهام سلمه آن را برایمان باز گفت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: شما را به خدا سوگند میدهم آیا میدانید که وقتی خداوند فرو فرستاد: «یا أیهاالذین آمنوا اتقوالله و کونوا مع الصادقین»، سلمان گفت: ای رسول خدا این آیه عامّ است یا خاصّ؟ فرمود: امر، خطاب به عموم مؤمنان است، ولی صادقون خاصّ هستند: برادرم
علی و جانشینان من بعد از او تا روز رستاخیز.
گفتند: آری.
فرمود: به خداوند سوگندتان میدهم آیا میدانید که در جنگ تبوک به رسول خدا گفتم: مرا بر زنان و کودکان گماشتی؟ فرمود: مدینه جز با من یا تو امنیت و آرامش ندارد. و تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی، جز این که بعد از من پیامبری نیست.
گفتند: آری.
فرمود: به خداوند سوگندتان میدهم آیا میدانید خداوند در سوره حج فرو فرستاد: «یا أیهاالذین آمنوا ارکعوا واسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر» تا پایان سوره. پس سلمان به پاخاست و گفت: ای رسول خدا، چه کسانی هستند اینان که شما بر آنان گواهید و آنان بر مردم گواه هستند، آنان که خداوند ایشان را برگزید و در دین بر آنان گناهی قرار نداد از ملت ابراهیم؟
فرمود: منظورش از آن سیزده مرد است. سلمان گفت: ای رسول خدا، آنان را به ما بشناسان. فرمود: من و برادرم و یازده تن از فرزندانم.
گفتند: آری
فرمود: به خداوند سوگندتان میدهم، آیا میدانید رسول خدا در جایگاههای متعددی در خطبهاش - و در آخرین خطبه که بعد از آن خطبه نخواند - فرمود: ای مردم من در میان شما دو یادگار گران سنگ به جا میگذارم: کتاب خدا و خاندانم را. به آن دو چنگ بزنید تا هرگز گمراه نشوید. خداوند دانا مرا خبر و ضمانت داد که آن دو از هم جدا نمیشوند، تا در حوض بر من وارد شوند.
همگی گفتند: گواهی میدهیم که رسول خدا آن را فرمود.(1)
گویم:
حدیث ولایت، در این روایت، با سه لفظ صریح در امامت همراه شده است: برادرم، و وارثم و جانشینم. پس این حدیث مانند دیگر حدیثهایی که در این روایت به آن استشهاد شده، دلیل کاملی بر امامت و خلافت بلافصل است.
1) ینابیع المودة: 1/341 به نقل از فرائد السمطین 1/312 نوشته جوینی که حموینی از استادان حافظ ذهبی بوده، همانگونه که در تذکرة الحفاظ و المعجم المختص آمده است.
سخن قندوزی در آغاز کتابش
از سخن شیخ سلیمان قندوزی در آغاز کتابش (ینابیع المودة) ارزش و اعتبار روایتها و کتاب هایی که منبع او بودهاند، آشکار میشود که از جمله آنها کتاب فرائد السمطین نوشته حموینی است.
در اینجا متن گفتهاش را نقل میکنیم:
«اما بعد خداوند تبارک و تعالی در کتابش به حبیبش میفرماید: «قل لا أسالکم علیه أجراً الا المودة فی القربی، و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا ان الله غفور شکور» و خدای جل جلاله فرمود: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً».
بدین ترتیب خدای بزرگ محبت پیامبر و خانواده پیامبرش را بر تمامی مسلمانان واجب فرمود. و خداوند متعال اراده فرمود که آنان را از هر پلیدی کاملا پاکیزه دارد، چون با کلمه انما آغاز کرده که انحصار اراده خداوند متعال بر پاکیزه داشتن آنان را میرساند، و با مفعول مطلق «تطهیرا» بر آن تاکید فرموده است.
دوستی آنان از راه تحقیق و بصیرت بر شناسایی فضائل و منقبتهای ایشان استوار است، و آن خود بر مطالعه کتابهای تفسیر و حدیثهای مورد اعتماد نزد اهل سنت و جماعت متکی است. به گفته همه محدثان متاخر، کتابهای صحاح ششگانه بخاری، مسلم، نسائی، ترمذی، و أبوداود و ششمین صحیح از ابن ماجه، یا دارمی یا موطا - به اختلاف نظرها - میباشد. بسیاری از محدثان منقبتهای اهل بیت را گرد آورده و کتابهای اختصاصی در این مورد نگاشتهاند. از جمله احمدبن حنبل و نسائی که آن را «المناقب» نامیدهاند، ابونعیم حافظ اصفهانی که کتابش را «ما نزل القرآن فی مناقب اهل البیت» نامید، محمدبن ابراهیم جوینی حموینی شافعی خراسانی که آن را «فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و الزهراء والسبطین» نامید، علی بن عمر دار قطنی که آن را «مسند فاطمه» نامید، ابوالمؤید موفق بن احمد حنفی اخطب خطباء خوارزم که آن را «فضائل اهل البیت» نامید، علی بن محمد فقیه شافعی خطیب معروف به ابن المغازلی که آن را المناقب نامید...
اینان حدیثها را از اساتید خودشان با مسافرتها و با کوشش و تلاش در جهت دستیابی به حدیث از مردم در جایجایِ دیار مسلمانان دریافت کردهاند. سپس در کتابهای خویش اسنادهای حدیث را ثبت کردند تا صحابی ای که حدیث را شنیده و نوشته است که ما را حدیث کرد و ما را خبر داد...
مؤلف نیازمند به خداوند منان: سلیمان بن ابراهیم معروف به خواجه کلان پسر محمد مشهور به بابا خواجه پسر ابراهیم بن محمد بن معروف، پسر استاد سید ترسون باقی حسینی بلخنی قندوزی...
این کتاب را با برگرفتن از کتابهای این نامبردگان تالیف کردم....»
ابوالمؤید موفق بن احمد خطیب خوارزمی(1)روایت کرد:
«مهذب الائمة، ابوالمظفر عبدالملک بن علی بن محمد همدانی از محمدبن حسین بن علی براز از أبومنصور محمدبن محمدبن عبدالعزیز از هلال بن محمد بن جعفر از حافظ ابوبکر محمدبن عمرو از ابوالحسن علی بن موسی جزار از حسن بن علی هاشمی از اسماعیل بن أبان، از أبومریم، از ثوربن ابیفاخته، از عبدالرحمن بن ابیلیلی از پدرش که گفت: روز جنگ خیبر، پیامبر پرچم را به علی بن ابیطالب واگذاشت و خداوند به او پیروزی داد، و روز غدیر خم او را برپا داشت و به مردم اعلام فرمود که او مولای هر مرد و زن مؤمن است.
پیامبر فرمود: تو از من هستی و من از تو هستم. فرمود: تو بر پایه تاویل میجنگی، همانگونه که من بر اساس تنزیل جنگیدم. و به او فرمود: تو نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی هستی. و به او فرمود: من با کسی که با تو در صلح باشد، در صلح هستم و در جنگ هستم با کسی که با تو بجنگد.
و به او فرمود: تویی دست آویز استوار (العروة الوثقی).
و به او فرمود: تو آنچه را که بعد از من بر آنان مشتبه شد، روشن میکنی.
و به او فرمود: تو بعد از من پیشوای هر مرد و زن مؤمن، و ولیّ هر مرد و زن مؤمن هستی.
و به او فرمود: تویی آن که خداوند دربارهاش فرو فرستاد: «و أذان من الله و رسوله الی الناس یوم الحج الاکبر»
و به او فرمود: تو سنت مرا به کار میگیری، و نگهبان دینم هستی. و به او فرمود: من نخستین کسی هستم که زمین بر او میشکافد و تو با من هستی.
و به او فرمود: من در کنار حوض هستم و تو با من هستی و به او فرمود: من نخستین کسی هستم که وارد بهشت میشود، در حالی که تو با من هستی، حسن و حسین و فاطمه را وارد میکنی.
و به او فرمود: خداوند فرمانم داد که فضیلت تو را به مردم برسانم. آن را میان مردم بر عهده
1) شرح حالش در این کتابها آمده است: الجواهر المضیئة فی طبقات الحنفیه 2/188، العقد الثمین فی تاریخ البد الامین: 7/310، بغیة الوعاة فی طبقات اللغوبین و النحاه: 2/308، المختصر المحتاج الیه: 360 و کتابهای دیگر
گرفتم و آنچه را که خداوند به تبلیغش فرمان داد، به آنان ابلاغ کردم.
و به او فرمود: بر حذر باش از کینه هایی که در سینههای کسانی است که تنها بعد از مرگم آشکار میکنند، کسانی هستند که خداوند و لعنت کنندگان آنان را لعنت میکنند....»(1)
قندوزی حنفی گفت: «اخطب خطبای خوارزم، موفق بن احمد با اسنادش نقل کرد از عبدالرحمن بن ابیلیلی از پدرش که گفت: «پیامبر واگذاشت... [تا آخر حدیث]»(2)
گویم:
أبولیلی انصاری ابتدا خبر فتح خیبر و حدیث غدیر خم و حدیث منزلت را آورده که همگی بر امامت حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام و وجوب اطاعت و ثابت شدن افضلیت آن حضرت دلالت دارند. سپس حدیث آورده: «بعد از من تو امام هر مرد و زن مؤمن و ولیّ هر مرد و زن مؤمن هستی». سپس حدیثهای دیگری بیان کرده که هر یک به تنهایی بر امامت و جانشینی و برتری دلیلی است.
بدین ترتیب برای دور کردن لفظ ولیّ از معنی متولی الامر جایی نمیماند، بلکه همانگونه که لفظ امام با صراحت کامل برخواسته ما - یعنی امامت حضرت علی علیه السلام - دلالت میکند، هم چنین لفظ ولی، با قرار گرفتن در کنار لفظ امام معنای «اولی به تصرّف» را میرساند.
پیامبر به حضرت علی علیه السلام فرمودند: «تو بعد از من امام هر مرد و زن مؤمن هستی»
از راویان این حدیث، نورالدین جعفر مشهور به میر ملا بدخشی جانشین سید علی همدانی است. او این حدیث را به گونه ارسال مسلم در کتابش (خلاصة المناقب) آورده است که پیرامون دوستی و دشمنی مجازی است و چنین گوید:
«ایمان، ولایت را در پی دارد. خداوند متعال فرموده است: «الله ولی الذین آمنوا» و امیرالمومنین امام اهل ولایت است. پیامبر به حضرت علی علیه السلام فرمود: تو بعد از من امام هر مرد و زن مؤمن هستی.
از این جهت اهل ولایت امیر المؤمنین را دوست میدارند، چون مؤمن هستند. و اهل نفاق او
را دوست نمیدارند چون ایمانی ندارند»
از کلام بدخشی نتیجه میشود که: اگر امیرالمؤمنین علی علیه السلام به نص صریح این حدیث شریف امام هر مرد و زن مؤمن است، پس ولایت ایشان بعد از پیامبر بر هر مرد و زن مؤمن ثابت شده، بر پایه این که ولایت به معنی امامت باشد؛ چون بخشی از این حدیث بخش دیگری از آن را تفسیر میکند.
شرح حال امیر ملاّ بدخشی
نورالدین جعفر بدخشی از علمای جلیل القدر و عرفای مشهور است. در فضل و بزرگی او همین بس که جانشین سید همدانی است. شرح حال و بخشی از فضائل او را نویسنده کتاب جامع السلاسل آورده است. به آن رجوع کنید.
شیخ علی متقی روایت کرده است:
«از علی که گفت: هنگامی که این آیه نازل شد «وأنذر عشیرتک الاقربین»، فرزندان عبدالمطلب را فراخواند و غذایی نه چندان زیاد برایشان مهیا کرد. پیامبر فرمود: به نام خداوند، از اطرافش بخورید که برکت از بالاترین قسمت آن فرو میریزد. دستش را روی نخستین لقمه نهاد. آنان خوردند تا سیر شدند. سپس ظرف آبی طلبید. خود از آن نوشید، سپس به آنان آب داد. آنان آشامیدند تا سیراب شدند. ابولهب گفت: به راستی شما را افسون کرد.
پیامبر فرمود: ای پسران عبدالمطلب! به درستی که برایتان خیری آوردهام که هرگز کسی مانند آن را نیاورده است، شما را فرا میخوانم به گواهی دادن به این که جز الله پروردگاری نیست و به سوی الله و به سوی کتابش فرا میخوانم.
آنان بیزاری جستند و پراکنده شدند.
بار دوم همانگونه آنان را فراخواند. ابولهب همان سخن را گفت.
بار سوم آنان را دعوت کرد و مانند همان کار را انجام دادند.
سپس به آنان - در حالی که دستش را جلو آورده بود - گفت: چه کسی با من بیعت میکند که برادرم و یارم و ولیّ شما بعد از من باشد ؟
دستم را دراز کردم و گفتم: من با شما بیعت میکنم. آن روز من کوچکترین افراد با شکمی بسیار
بزرگ بودم. گفتم: بر آن مبنا با من بیعت کن.
و آن غذا را من تهیه کرده بودم.
ابن مردویه این حدیث را آورده است.»(1)
محمد محبوب عالم در تفسیرش ذیل آیه انذار به نقل از منتخب کنز العمال از ابن مردویه از حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام به همین گونه آن را روایت کرده است.
گویم:
تردیدی نیست که مراد از کلمه الولی در این حدیث، «متصرّف در امر» است. در نقلهای دیگری از این حدیث چنین آمده است: وصیی و خلیفتی علیکم فاسمعوا له و أطعیوا». مخاطبهای این سخن جز ولایت امر به معنی «متصرّف در امر و کسی که اطاعت و انقیاد از او واجب است» چیزی نفهمیدند.
معنی حدیثی که از روز انذار رسیده، چنین است. پس همین معنی مراد از لغت الولی است که در حدیث بریده و عمران بن حصین و ابن عباس و دیگران آمده است.
«تو ولی مؤمنان بعد از من هستی»
شیخ علی متقی روایت کرده است: پیامبر به امیرالمؤمنین علی علیه الصلاة و السلام فرمودند:
«ای علی! از خداوند برای تو پنج چیز درخواست کردم، که یکی را از من بازداشت و چهار چیز را عطا فرمود. از خداوند خواستم که امتم را پیرامون تو گرد آورد، آن را از من خودداری فرمود. ولی دربارهات عطایم کرد: نخستین کسی که روز قیامت زمین بر او میشکافد، من و تو هستیم، پرچم حمد با تو است و آن را پیشاپیش من بر دوش داری، و با آن از اولین و آخرین پیشی میگیری. به من عطا فرمود که تو بعد از من ولیّ مؤمنان باشی.
خطیب و رافعی، به نقل از علی آوردهاند.»(2)
و اینان از این دو، آن را روایت کردهاند:
بدخشانی در مفتاح النجا، محمد صدرالعالم در معارج العلی.
حسن زمان ترکمانی در کتابش (القول المستحسن) آورده و به صحّت اسنادش تصریح کرده است.
و این حدیث با اسنادش نزد رافعی، در شرح حال ابراهیم بن محمد شهرزوی آمده است، آنجا که گوید:
«ابراهیم بن محمد بن عبید بن جهینه ابواسحاق شهرزوری آورده است که خلیل حافظ برای رابطه وارد قزوین شد و در شام و مصر و عراق حدیث شنید و کتاب بزرگ شافعی را در قزوین روایت کرد. آن را ابوالحسین قطان و أبوداود سلیمان بن یزید از او شنیدند. سلیمان گفت: از یاران او، به حضور علی بن احمدبن صالح و محمدبن حسین بن فتح کیسکین رسیدم.
ابواسحاق روایت کرد از هارون بن اسحاق همدانی و از عبیدالله بن سعید بن کثیربن عفیر و ربیع بن سلیمان. و در قزوین حدیث شنید از: أبوحامد احمدبن محمدبن زکریای نیشابوری.
سال 298 در قزوین حدیث نقل کرد و گفت:
عبیدالله بن سعید بن کثیر بن عفیر از ابراهیم بن رشید أبواسحاق هاشمی خراسانی، از یحیی بن عبدالله بن حسین بن حسن بن علی بن ابیطالب، از پدرش، از پدرش، از جدش، از علی رضی الله عنه، از پیامبر که فرمود:
ای علی! از خداوند پنج چیز درخواست کردم، یکی را از من بازداشت و چهار چیز را عطایم فرمود. از خداوند خواستم که امتم را دور تو گرد آورد. آن را از من بازداشت و دربارهات عطایم فرمود: روز قیامت نخستین کسی که زمین به او شکافته میشود، من هستم در حالی که تو با من هستی. پرچم حمد همراه تو است و پیشاپیش من بر دوش داری و از اولین و آخرین پیشی میگیری. و به من عطا فرمود که در دنیا و آخرت تو برادرم هستی. و به من عطا فرمود که در بهشت خانه من روبروی خانه تو است. و به من عطا فرمود که تو بعد از من ولی مؤمنان باشی.»(1)
گویم:
این حدیث شریف، پردههای گمراهگری و نیرنگ را میشکافد و رازهای تزویر و رنگآمیزی را آشکار میکند. نیکوترین دلیل است که بطلان تاویل حدیث ولایت و حمل آن بر معنی دیگری غیر از معنی «متصرف در امر» را میرساند، این تأویلها را از اصلش فرو میریزد و ریشههایش را بر میکند.
1) التدوین بذکر اهل العلم بقزوین: 2/126.
این حدیث دلالت روشنی دارد بر این که مراد از جمله «ولی المؤمنین بعدی» معنایی بزرگ و مقام بسیار والایی است. جایگاه هایی که پیامبر پیش از این جمله فرموده، هر یک از آنها یقین بر افضلیت حضرت علی علیه السلام از تمامی خلایق از اولین و آخرین را میرساند، چون تساوی علی علیه السلام با پیامبر را بیان میدارد که شکّی در برتری ایشان بر تمامی افراد بشر نیست در تمامی مراتب و جایگاههایی که دارد.
جایگاهها و مرتبههای پیامبر، او را در رتبه بهترین خلایق و أشرف فرستادگان قرار داد. به همین گونه علی علیه السلام که مساوی او بود، برترینِ همه خلایق از پیامبران و فرستادگان و دیگر مردم است. لذا پس از بیان آنها فرمود: «و به من عطا فرمود که تو بعد از من ولیّ مؤمنان هستی». بدین سان به آن جایگاهها اشاره دارد که ایجاب میکند متصرّف در کارهای مؤمنان بعد از پیامبر باشد و این چیزی جز امامت و خلافت نیست.
شرح حال رافعی
شایسته است که شرح حال رافعی راوی این حدیث را از بعضی منابع معتبر بیاوریم.
1- ذهبی: «عبدالکریم بن محمدبن عبدالکریم بن فضل قزوینی شافعی، نویسنده «الشرح الکبیر». شناخت مذهب و دقایقش به او پایان یافت. او با وجود برتری در دانشها فردی صالح زاهد، دارای حالات و کرامات و پارسایی و تواضع بود. در حدود پایان سال (623) درگذشت.»(1)
2- ابن الوردی: «در آن سال (623) پیشوای دین، عبدالکریم بن محمدبن عبدالکریم رافعی قزوینی، نویسنده «الشرح الکبیر و الصغیر علی الوجیز و المحرر» و نویسنده «التذنیب علی الشرحین» درگذشت. او، با وجود برتری در دانشها، مردی صالح زاهد دارای حالات و کراماتی بود. امروزه مفتیها و حاکمان دنیا بر کتاب او (شرح الکبیر) اعتماد دارند.»(2)
3- یافعی: «در این سال پیشوای بزرگ و علامه خردمند مشهور، دارنده دانشها و کارهای صالح، پارسایی و عبادتها و تألیفهای مفید ارزشمند، أبوالقاسم عبدالکریم بن محمدبن عبدالکریم قزوینی شافعی درگذشت، نویسنده (الشرح الکبیر) که محتوی شناخت مذهب، مطالب دقیق پیچیده، کامل و برتر از نوشتههای گذشته و آینده است. از کرامتهایش این که در خانهاش درختی روشن شد، هنگامی که چراغی که با آن بخشی از تالیفهایش را مینوشت، خاموش شد.»(3)
4- أسنوی: «أبوالقاسم پیشوای دین، عبدالکریم بن محمد قزوینی، نویسنده «الشرح الوجیز» که مانندش درباره مذهب نوشته نشده است. از پدرش و دیگران فقه آموخت.
در فقه، تفسیر ،حدیث، اصول و دانشهای دیگر پیشوایی بود. در نوشتههایش زبانی پاکیزه داشت، و به شدت از منقولها دوری میجست. از کسی نقلی نمیآورد جز این که آن مطلب را در سخن او ملاحظه کند، و اگر در آن نمییافت تعبیرش چنین بود: و از فلانی این چنین رسیده است. درباره رتبههای ترجیح نیز به شدت پرهیز داشت.»(1)
شرح حالش در این کتابها نیز آمده است: سیر أعلام النبلاء: 22/252؛ فوات الوفیات: 2/7؛ طبقات الشافعیه از سبکی: 8/281؛ تهذیب الاسماء و اللغات: 2/264؛ النجوم الزاهرة: 6/266؛ شذرات الذهب: 5/108.
این مطلب در خطبهای از حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام آمده است که امامان طاهر از اهل بیت علیهم السلام آن را روایت کردهاند و علامه قندوزی آن را نقل کرده و گوید:
«در تفسیر منسوب به ائمه از اهل بیت پاکنهاد - رضی الله عنهم - از جعفر صادق، از پدرش از جدش آمده است: حسن بن امیرالمؤمنین علی - سلام الله علیهم - بر منبر خطبهای خواند و گفت:
خداوند عز و جل، از روی منت و رحمتش، هنگامی که فرائض را بر شما واجب فرموده، آنها را از روی نیازمندی خود واجب نفرمود، بلکه از روی رحمتش چنان کرد. پروردگاری جز او نیست، میخواهد ناپاک را از پاک جدا کند، آنچه را در سینههایتان است بیازماید و آنچه را در دلهایتان است پاک کند، و به سوی رحمتش از یکدیگر پیشی گیرید، و جایگاههایتان در بهشت برتری یابد. پس حج و عمره و اقامه نماز و پرداخت زکات و روزه و ولایت نسبت به ما اهل بیت را بر شما واجب فرمود. این را برایتان دری قرار داد تا با آن، درهای واجبات را بگشایید، و کلیدی باشد به سوی او.
اگر محمد و جانشینانش نبودند، سرگشته و حیران بودید و امری از واجبات را نمیدانستید. آیا جز از درش به خانهای وارد میشوید؟
حال که با اقامه اولیا بعد از پیامبرتان بر شما منت نهاد، قرمود: «الیوم اکملت لکم دینکم و
1) طبقات الشافعیة: 1/281.
أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً». پس برای اولیایش حقوقی بر شما واجب فرمود و فرمانتان داد که آن را ادا کنید تا آنچه در اختیار شما است از همسران و اموال و خوردنیها و نوشیدنیها، حلال گردد و بدینگونه برکت افزون شدن و ثروت را به شما بشناساند، و بداند کدام یک از شما در نهانی او را اطاعت میکنید.
سپس خداوند عزوجل فرمود: «قل لا أسالکم علیه اجراً الا المودة فی القربی». و بدانید کسی که نسبت به دوستی ما بخل ورزد، تنها به خودش بخل میورزد. خداوند، بی نیاز است و شما نیازمند به او هستید.
اینک بعد از این به آنچه خواهید، عمل کنید! خداوند و پیامبرش و مؤمنان عمل شما را میبینند، سپس به جهان غیب و شهود باز میگردید و به آنچه عمل میکردید آگاهتان میکند. و عاقبت از آنِ پرهیزکاران است و دشمنی جز بر ستمکاران نیست. شنیدم جدم میفرمود: من از نور خداوند خلق شدم، و اهل بیتم از نور من آفریده شدند و دوستدارانشان از نور آنان خلق شدند، و دیگر مردم در دوزخند.»(1)
گویم:
تردیدی نیست که مراد از «برپاداشتن اولیا پس از پیامبر» همان نصب امامان است و بر این مطلب با استشهاد به آیه مبارک «الیوم أکملت لکم دینکم...» تاکید میکند که در روز غدیر خم نازل شده است.
بنابراین مراد از ولی، همان امام است، چه در حدیث یاد شده و چه در حدیث ولایت که موضوع بحث ما است. چون بخشی از حدیث بخش دیگری از آن را تفسیر میکند.
همانگونه که بعضی از دانشمندان مانند حافظ در شرح بخاری و دیگر بزرگان به صراحت گفتهاند.
که دوازده نفرند
این مطلب را شیخ الشیوخ سعدالدین حموی آشکارا گفته و شیخ عزیز بن محمد نسفی(2)در کتابش
آورده و قندوزی چنین نقل کرده است:
«در دینهای پیشین قبل از پیامبرمان محمد، عنوان «ولیّ» وجود نداشت، بلکه عنوان «پیامبر» بود و مقرّبان خداوند و وارثان صاحب شریعت را «انبیاء» مینامیدند. هنگامی که خداوند عزوجل دین تازه و شریعت جدید بر محمد فرو فرستاد، عنوان «ولیّ» در این دین دیده شد، چون دوازده مرد از خاندان محمد برگزید و آنان را وارثان او قرار داد که مقرّ به او بودند و به ولایت او اختصاصشان داد. آنان جانشینان از سوی خداوند برای محمد و وارثان ایشان میباشند. این دوازده نفر همان کسانی هستند که دربارهشان، حدیثهای «العلماء ورثه الانبیاء» و «علماء أمتی کانبیاء بنی اسرائیل» وارد شده است.
آخرین اولیا که آخرین جانشینان ولی و جانشین دوازدهمین و خاتم اولیاء است، نامش مهدی، صاحب الزمان میباشد.
شیخ گفت: اولیا در جهان، افزون بر دوازده نفر نمیشوند. سیصد و پنجاه نفر که رجال الغیب هستند، اولیا خوانده نمیشوند، بلکه آنان أبدال میباشند.»(1)
این رای و باور استاد اساتید این گروه است که نسفی نقل کرده و خود از بزرگانشان است. این حجت قاطع را - که برطرف کننده تردیدهای بزرگان گمراه کننده است - در دست گیرید که براساس آن، کلمه «ولیّ» در حدیث ولایت، دلیلی بر امامت است.
به ذهن متبادر میکند
لغت «ولیّ» در اطلاقش معنی «متصرّف در امر» را به ذهنها میرساند، چه رسد که لغت «بعدی» به آن افزوده شود.
اگر از تمامی دلیلهای پیشین چشم پوشی شود، این خطور به ذهن، استدلال کامل و دلیل قاطعی بر رد آن شبهه خواهد بود.
شواهدی در سخنان دانشمندان بزرگ مورد اعتماد بر این سخن وجود دارد، از جمله در کتاب الروضة الندیة، بعد از حدیث ثقلین - که دربرگیرنده حدیث غدیر است - چنین آمده است:
«حمید فقیه(2)درباره معنی آن سخن به درازا گفت که بخشی از آن را نقل میکنیم:
او گفت: عترت علیهم السلام برترند و رعایت حقشان واجب است، چون آنان را یکی از دو یادگار گرانبها قرار داد که دربارهشان پرسیده میشود. و خبر داد که حضرتش از خداوند دربارهشان درخواست کرد و فرمود: «به من عطا فرمود»، یعنی خداوند درخواست پیامبر را درباره ایشان اجابت فرمود...
و پیامبر فرمود: هر کس من ولیّ اویم، این ولی اوست. ولیّ، یعنی: مالک متصرّف، برای پیشی گرفتن در فهم، هر چند که در معنای دیگری استعمال شده باشد. و لذا گفته است: پادشاه ولیّ کسی است که ولیّی ندارد. منظورش تصرف در عقد ازدواج است، یعنی امام در آن ولایت دارد، آنجا که قوم و خویشی نیست.»
دیدگاه شافعی(1)و ابوبکر باقلانی(2)و گروهی از کسانی که این قوم، آنها را بزرگان علم اصول میدانند، این است که لفظ مشترک هنگامی که مخصّص ندارد باید بر تمامی معنیهایش حمل شود. پس اگر فرض کنیم دلیلی بر معنی مورد نظر ما از حدیث ولایت وجود نداشته باشد، این مبنای اصولیها در استدلال به این حدیث بر امامت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بسنده است. چون شکی نیست که از جمله معنیهایش، «متصرّف در امر» است که معنی مورد نظر ما را اثبات میکند و دیگر معنیهای لغت «ولیّ» به جای خود میماند و زیانی نمیرساند.
گفتیم که این دیدگاه شافعی، باقلانی و پیروانشان است. این مطلب در کتابهای اصولیها به صراحت آمده است. عبری(3)در شرح المنهاج گوید:
1) محمدبن ادریس، پیشوای شافعیها سال 204 درگذشت. از منابع شرح حالش: حلیة الاولیاء: 9/63، تهذیب الاسماء و اللغات: 1/44، وفیات الاعیان: 4/163، سیرأعلام النبلاء: 10/5، صفوة الصفوة: 2/95.
2) محمدبن طیّب، متکلم بزرگ، اصولی مشهور متوفای سال 403، از منابع شرح حالش: تاریخ بغداد: 5/379، وفیات الاعیان: 4/269، سیرأعلام النبلاء: 17/190.
3) عبدالله بن محمد عبری فرغانی متوفای سال 743 فقیه، اصولی متکلم است. البدر الطالع: 1/411، الدرر الکامنة: 2/433.
«از شافعی و قاضی ابوبکر نقل شده است که حمل مشترک بر تمامی معنیهایش - آنجا که قرینهای بیانگر مراد از آن وجود ندارد - واجب است، چون حمل آن بر تمامی معنیهایش، بر پایه آنچه که آوردیم ممنوع نیست، پس حمل آن واجب میشود، زیرا اگر بر آن حمل نشود، دو حالت دارد: یا بر هیچ یک از معنیهایش حمل نمیشود که این اهمال کلی لفظ است که بطلان آن روشن است، یا بر بعضی از معنیهایش حمل میگردد که این ترجیح بلامرحج خواهد بود، چون وضع یکسانی نسبت به آن دو حالت دارد و برای معانی مورد نظر قرینه مشخصی نیست و این نیز محال است.»(1)
فخر رازی در کتاب مناقب الشافعی گوید:
«مساله چهارم: بر این سخنش عیبجویی کردند که لفظ مشترک بر تمامی معنیهایش حمل میشود هنگامی که مخصصی نیست، گفتند: دلیل بر عدم جواز آن، این است که: وضع کننده آن را فقط برای یکی از دو معنی وضع نموده؛ پس استعمال آن در مورد تمام معانی، مخالفت با لغت خواهد بود.
گویم: بسیاری از اصولیهای پژوهشگر در این مورد با شافعی موافقت کردهاند، مانند قاضی ابوبکر باقلانی و قاضی عبدالجبار بن احمد. وجه گفته او در این باره روشن است، بدین سان: هنگامی که تعطیل و ترجیح ممکن نشد، راهی جز جمع باقی نمیماند. اگر گفتیم که تعطیل ممکن نیست، بدان جهت است که خداوند متعال، آن را برای بیان و بهره داشتن یاد کرده است و اعتقاد به تعطیل، آن را از بیان بودن بیرون میبرد.
از این رو گفتیم: ترجیح ناممکن شد، چون موجب ترجیح ممکن بدون مرجح میگردد که این محال است. و هنگامی که این دو قسم باطل شد، جز جمع چیزی باقی نمیماند. و این وجهی قوی و نیکو در این مسأله است گرچه آن را باور نداریم.»
محمد امیر در الروضة الندیة پس از سخنی - که پیش از این از او نقل شده - از حمید فقیه چنین نقل میکند:
«سپس اگر حمل کلمه ولیّ را بر معنایی غیر از آنچه آوردیم، جداگانه پذیرفیتم باید بر همه حمل شود، بر این پایه که هر لغتی که به طور حقیقی دو معنی را دربرگرفت، واجب است که بر همه معانی حمل شود، هنگامی که دلیلی دالّ بر تخصیص نداشته باشد.»
1) شرح المنهاج فی الاصول - دستنویس است.
متن کلام ابن حجر چنین است:
«اما اینکه مولی به معنی امام باشد، از جهت شرع سابقهای ندارد که این واضح است. از نظر لغت نیز سابقه ندارد، چون هیچ یک از بزرگان زبان عربی مفعل را به معنی أفعل نیاورده است. و آیه «مأواکم النار هی مولاکم» یعنی جایگاهتان یا یاری کنندهتان که برای مبالغه در نفی یاری است، مانند این که میگویند: گرسنگی توشه کسی است که توشه ندارد. بعلاوه: استعمال مانع میشود که مفعل به معنی أفعل باشد، چون گفته میشود: «هوأولی من کذا» نه «مولی من کذا» و میگویند: «أولی الرجلین» نه «مولاهما».
در این حال، از معنیهایش «المتصرف فی الامور» قرار دادیم، با توجه به روایت: من کنت ولیه»(1)
گویم:
بنابراین ابن حجر لغت «ولیّ» را در حدیث «من کنت ولیه فعلی ولیه» به معنی «متصرف در امور» میبیند. بر این پایه هم چنین مراد از آن در حدیث «ولیکم بعدی» همان «متصرف در امور» است. تا جدایی و اختلال در مذاق لازم نیاید، چیزی که آن را ملتزم نمیشود جز آن که فهم و حدس صحیح خلاق ندارد .
پوشیده نیست که همین نکته برای استدلال به آن در راستای خواستهمان بسنده است.
در بعضی نقلهای حدیث بریده است که رسول خدا فرمودند: «من کنت ولیه فعلیّ ولیّه» و چند نفر از پیشوایان بزرگ آن را نقل کردهاند، از جمله:
احمد نقل کرده است: «وکیع، از اعمش، از سعدبن عبیدة، از ابن بریده از پدرش که گفت: رسول خدا فرمود: من کنت ولیه فعلی ولیه.»(2)
«أبومعاویه از أعمش، از سعدبن عبیده از ابن بریده از پدرش که گفت: رسول خدا ما را با
لشکری فرستاد. هنگامی که بازگشتیم، فرمود: همنشینی با فرماندهتان را چگونه دیدید؟
یا من یا دیگری از او شکایت کرد.
سرم را بلند کردم با آنکه مرد سربزیری بودم.
پیامبر را دیدم که چهرهاش قرمز شده است، در حالی که میفرمود: هر کس من ولی او هستم، پس علی ولیّ اوست.»(1)
علی از خمس کنیزی برای خود برگرفت. خالدبن ولید گفت: بگیر (ببین که چه شده است).
هنگامی که خدمت پیامبر رسیدیم، شروع کردم به بازگو کردن آنچه بود. سپس گفتم: علی کنیزی از خمس برگرفت.
و مردی سربزیر بودم.
سرم را بالا آوردم، ناگهان دیدم که چهره رسول خدا تغییر کرده و فرمود: من کنت ولیّه فعلی ولیّه»(2)
هنگامی که بازگشتیم، از ما پرسید: همنشینی با فرماندهتان را چگونه دیدید؟ یا من یا دیگری از او شکایت کردیم. سرم را بلند کردم - من مرد سربزیری بودم - ناگهان دیدم چهره رسول خدا گلگون شده است و فرمود: «من کنت ولیّه فعلیّ ولیّه»(3)
سپس فرمود: گویی که مرا خواندهاند و اجابت کردم. دو یادگار گران سنگ را در میان شما بجا گذاشتهام که یکی بزرگتر از دیگری است: کتاب خداوند و خانوادهام اهل بیتم، پس دقت کنید چگونه پس از من دربارهشان رفتار میکنید. آن دو، از هم جدا نمیشوند تا این که بر حوض نزد من بازگردند.
سپس فرمود: به درستی که خداوند مولای من است و من ولیّ هر مؤمن هستم.
سپس دست علی را گرفت و فرمود: هر کس من ولی او هستم، این ولی اوست. بار الها یاری نما هر کس یاریش کرد و دشمن بدار هر کس با او دشمنی نمود.
به زید گفتم: آن را خودت از رسول خدا شنیدی؟
گفت: زیر سایه بانها کسی نبود جز این که آن را با چشمش دید و با گوشش شنید.»(1)
نیز: از أبوبکر محمدبن احمد بن بالویه و ابوبکر احمدبن جعفر بزاز، از عبدالله بن احمد بن حنبل، از پدرم، از یحیی بن حماد،
نیز: ابونصر احمدبن سهل فقیه - در بخارا - از صالح بن محمد حافظ بغدادی از خلف بن سالم مخرمی از یحیی بن حماد، از عوانة از سلیمان أعمش، از حبیب بن ابی ثابت از أبوالطفیل، از زیدبن أرقم که گفت: هنگامی که رسول خدا از حجة الوداع بازگشت و در غدیر خم فرود آمد، فرمان برپایی سایهبانهایی داد که برپا شدند. سپس فرمود: گویی که خوانده شدهام و من اجابت کردم. میان شما دو یادگار گران سنگ به جا گذاردم که یکی از دیگری بزرگتر است: کتاب خداوند و خانوادهام. بنگرید که چگونه پس از من با آنان رفتار میکنید؟ آن دو از هم جدا نمیشوند تا این که بر حوض نزد من بازگردند.
سپس فرمود: خداوند عزوجل مولای من است و من ولیّ هر مؤمن هستم. سپس دست علی را گرفت و فرمود: هر کس من مولای اویم این مولای اوست. بارالها یاری فرما هر کس یاریش کرد.
و تمام حدیث را آورده است.
این حدیث با شرط شیخین صحیح است، گر چه به طور کامل آن را نقل نکردهاند.
گواه آن حدیث سلمة بن کهیل است از ابوالطفیل که با شرط آن دو (بخاری و مسلم) صحیح است.»(2)
«خداوند مولای من است و من ولیّ هر مؤمن هستم. سپس دست علی را گرفت و فرمود: هر کس من مولای اویم، این ولی اوست.»(3)
«خداوند مولای من است و من ولیّ هر مؤمن هستم. سپس دست علی را گرفت و فرمود: هر کس من ولیّ او هستم، علی ولیّ اوست. بارالها یاری فرما هر کسی یاریش کرد و دشمن دار هر کس با او دشمنی کند.»(1)
عزیزی - شارح کتاب الجامع الصغیر - گوید: «هر کس من ولیش هستم، علی ولی اوست. از او دور میکند هر آنچه دوست ندارد. از بریده و اسنادش نیکو است.»(2)
محمد صدر العالم هندی گوید: ابن ابی شیبة، نسائی، احمد، ابن حبان، حاکم و ضیا از بریده، نیز: طبرانی از أبوالطفیل، از زید بن ارقم نقل کردهاند که گفتند: رسول خدا فرمود: هر کس من ولیش هستم، علی ولی اوست.(3)
گویم:
تردیدی نیست که مراد از «ولی» در جمله «فعلی ولیه»، همان مراد از جمله «من کنت ولیه» به معنی «متصرف در امور» است. عزیزی گوید:
«أنا ولی المؤمنین، یعنی: متولی أمورهم. و برای پیامبر مباح بود که با هر چند زنی که خواهد ازدواج کند هر چند که ولی یا زن اذن ندهند و این که بدون اجازه، متولی دو طرف شود.»(4)
شرح حال عزیزی
عزیزی شارح کتاب الجامع الصغیر نوشته سیوطی، پیشوا، عالم، محدث بزرگ و حافظ. علامه محبی در شرح حال او گوید: «علی عزیزی بولاقی شافعی، امام، فقیه، محدث، حافظ، با دقت، هوشمند،به سرعت حفظ میکرد، کمتر فراموشکار بود، در اندیشه و تحصیل دقت داشت، بسیار سریع تلاوت قرآن میکرد، دوستی طلب، فروتن، بسیار در پی دانش افزایی، دوستدار اهل دانش به ویژه اهل حدیث و هم صحبتی نیکو داشت. در دانش انگشت نما، با نور الشبر املسی در مورد بسیاری از اساتید او مشارکت داشت، از او دریافت کرد و بهره گرفت، در درسهای اصلی و فرعی و علوم عربی ملازم او بود. تالیفهای بسیاری دارد، از جمله: شرح الجامع الصغیر، نوشته سیوطی در چند جلد، حاشیه بر شرح التحریرنوشته قاضی زکریا، حاشیه بر شرح الغایة نوشته ابن قاسم در حدود هفتاد جزوه و حاشیه بر شرح الغایة نوشته خطیب.
سال 1070 در بولاق در گذشت و همانجا به خاک سپرده شد.»(1)
این حدیث را نسائی از نقل حسین بن حریث نقل کرده است: «خداوند، ولیّ من است و من ولیّ مؤمنانم. و هر کس من ولی او باشم، پس این ولی اوست. بار الها یاری کن هر کس یاریش کرد و دشمن بدار هر کس با او دشمنی کرد. و پیروز کن هر کس او را پیروزی داد.»(2)
شکی نیست که خداوند ولی است، یعنی متولی امور مردم است، و همین معنی مراد از ولایت پیامبر است و همچنین ولایت علی علیه السلام.
معنای ولایت خداوند که بیانش کردیم، در کتابهای تفسیر و غیر آن به صراحت آوردهاند:
نیشابوری در تفسیر آیة الکرسی گوید: «الله ولی الذین آمنوا» یعنی: متولی کارهایشان و عهدهدار مصالحشان، فعیل بمعنی فاعل.»(3)
قاری در کتاب الحرز الثمین - شرح الحصن الحصین، در شرح دعای «اللهم انّی أعوذبک من العجز و الکسل... اللهم آت نفسی تقواها...أنت ولیها...» گوید:
«ولیّ یعنی تصرف کننده در آن ومصلح و مربی آن. و مولاها، یعنی نصرت دهنده و نگهدارندهاش. حفنی گفت: عطف تفسیری است.»
وقتی بریده از حضرت علی علیه الصلوة والسلام شکایت کرد، رسول خدا او را از آن کار به شدت بازداشت. و همین گونه با وهب بن حمزه رفتار فرمود، هنگامی که از حضرت علی علیه السلام عیبجویی کرد، و فرمود: این را مگو...
این جمله در روایت این افراد آمده است:
سلیمان بن احمد طبرانی.
محمدبن اسحاق بن یحیی بن منده اصفهانی
احمدبن موسی بن مردویه اصفهانی.
أبونعیم، احمدبن عبدالله اصفهانی
علی بن محمدبن محمد جزری معروف به ابن الاثیر
نورالدین هیثمی
جلال الدین عبدالرحمن بن ابب بکر سیوطی
علی بن حسام الدین متقی هندی
ابراهیم بن عبدالله وصابی یمنی.
روایت طبرانی
در مجمع الزوائد است: «از وهب بن حمزه که گفت: با علی به سوی مکه همراه شدم، چیزی که ناخوشایندم بود از اودیدم. گفتم: اگر بازگشتم حتما نزد رسول خدا از تو شکایت میکنم. هنگامی که بازگشتم، رسول خدا را ملاقات کردم، گفتم: از علی چنین و چنان دیدم. فرمود: این را مگو، او بعد از من سزاوارترین مردم نسبت به شماست.
آن را طبرانی روایت کرد.»(1)
در کنز العمال است: «این را مگو، او سزاوارترین مردم نسبت به شماست بعد از من، یعنی علی. طبرانی از وهب بن حمزه.»(2)
در الاکتفاء است: «از وهب بن حمزه که گفت: بریده از یمن بازگشت. او با علی بن ابیطالب رفته بود و از او ناسازگاری دیده بود. شروع به یاد علی و عیبجویی از حق اوکرد. این مطلب به گوش رسول خدا رسید، به او فرمود: این را مگو، او سزاوارترین مردم نسبت به شما بعد از من است. یعنی علی. آن را طبرانی در المعجم الکبیر نقل کرد.»(3)
روایت ابن مندة و أبونعیم
در اسد الغابة است که گفت: «وهب بن حمزه، از مردم کوفه به شمار میآید. حدیث او را روایت کرد: یوسف بن صُهیب از رُکین، از وهب بن حمزه که گفت: از مدینه به سوی مکه، علی رضی الله عنه را همراهی کردم. چیزی که ناخوشایند دانستم از او دیدم، گفتم: اگر نزد رسول خدا بازگشتم، از
او نزد پیامبر شکایت میکنم. هنگامی که بازگشتم، رسول خدا را ملاقات کردم، گفتم: از علی چنین و چنان دیدم. فرمود: این را مگو، او سزاوارترین مردم بعد از من است. ابن منده و أبونعیم آن را نقل کردند.»(1)
روایت ابن مردویه
در کتاب طرائف است: «در کتاب المناقب، نوشته ابوبکر احمد بن موسی بن مردویه - که از سران مخالفان اهل بیت علیهم السلام است - این حدیث از چند طریق آمده است. و در روایت بریده، با این افزوده آمده که پیامبر به بریده فرمود:
چه خبر است، بریده؟! این همه به علی بد مگوی؟! به خدا سوگند درباره کسی بد میگویی که سزاوارترین مردم به شما پس از من است».(2)
شرح حال راویان
راویان این حدیث، همه از بزرگان سرآمد حافظان هستند. شرح حال طبرانی، ابن مردویه، أبونعیم و ابن اثیر پیش از این آمد. شرح حال ابن منده باقی میماند.
ذهبی گوید: «ابن منده، امام، حافظ، گردشگر در طلب حدیث، محدث دوران، ابوعبدالله محمدبن شیخ ابی یعقوب اسحاق بن حافظ ابی عبدالله محمدبن ابی زکریا یحیی بن مندة...
ابوعبدالله سال 310 متولد شد و گفته شده سال بعدش. از پدرش و عموی پدرش عبدالرحمن بن یحیی و از ابوعلی حسن بن ابی هریره، و گروهی در اصفهان و از محمدبن حسین قطان حدیث شنید...
تعداد اساتیدی که از آنها حدیث شنید و از آنان دریافت کرد، هزار و هفتصد استاد است...
نشنیدیم احدی از این گروه شنیدههای او را شنیده باشد و یا به اندازه او جمع کرده باشد او آخرین گردشگر در طلب حدیث و یگانه راویان پُرحدیث بود، همراه با حفظ، شناخت و راستگویی...
با طرقانی گفت: ما را خبر داد ابوعبدالله پیشوای پیشوایان در حدیث، خداوند خشنودی خود را به او برساند.
استادمان ابوعلی حافظ گوید: بنی منده، بزرگان حافظان قدیم و جدید در دنیا هستند، مگر
قریحه ابوعبدالله را نمیبینید؟!
و گفته است: نام ابن منده را نزد أبونعیم که بردند، گفت: کوهی از کوهها بود.»(1)
گویم:
این همان حدیث است و اینان نقل کنندگان آن ...
اینک مناسب است که معنی اولویت پیامبر نسبت به مردم را در قرآن کریم و سنت نبوی بدانیم، آن هم در پرتو سخنان محدثان و مفسران بزرگ که این قوم درباره معنی آیهها و روایات بر آنان اعتماد دارند، تا معنی این حدیث روشن شود که حضرت علی علیه السلام شایستهترین مردم بعد از پیامبر است.
بدین ترتیب مجالی برای مجادله و سرسختی معاند یا تشکیک شک کننده باقی نمیماند.
پس به مطالب زیر توجه کنید:
معنی اولویت پیامبر نسبت به مؤمنان در کتاب و سنت
پیامبر فرمود: «علی، سزاوارترین مردم نسبت به شماست بعد از من». قطعاًاین حدیث یعنی: «اولی به تصرف در امور شما» چون این جمله از آیه «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم» برگرفته شده است. و قطعی است که مراد از این آیه مبارکه، اولویت پیامبر به تصرف در کارهای مسلمانان است. بزرگان تفسیر به این مطلب تصریح کرده و دقیقا بیان میکنند:
گفتههای مفسران در معنی «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم»
واحدی گوید: «این آیه یعنی این که: وقتی پیامبر حکمی بر آنان کرد، حکمش نافذ و طاعتش بر آنان واجب میشود. ابن عباس گوید: اگر پیامبر آنان را به امری فراخواند و دلشان به امری دیگر، اطاعت از پیامبر، نسبت به اطاعت دلشان بر آنان سزاوارتر است.»(2)
ابن زید گفت: این آیه در مورد اموری است که پیامبر بر آنان واجب کرده است، همانگونه که هرکسی بر بندهاش سزاوارتر است نسبت به آنچه بر او فرمان داده است.
ما را خبر داد عبدالواحد ملیحی... از أبوهریره که پیامبر فرمود: هیچ فرد مؤمنی نیست جز این که من در دنیا و آخرت نسبت به او سزاوارترم، اگر خواستید بخوانید: «النبی اولی بالمومنین من أنفسهم». پس هر مؤمنی که درگذشت و ثروتی به جا گذاشت، گروهی هر که باشند وارث او شوند. و هر کس بدهی یا املاکی بجاگذاشت، نزد من بیاید که من مولای او هستم.»(1)
گویم:
بدانید این سه نفر - واحدی، بغوی و بیضاوی - که به گفتههایشان در پاسخ به لغزشهای دهلوی استناد کردیم، کسانی هستند که به تصریح پدر دهلوی در کتاب ازالةالخفاء بزرگان مفسّراناند که قرآن بزرگ را تفسیر و شگفتیهایش را تشریح، معنیهایش و علت نزول آیاتش را بیان کردهاند. این افراد از همردیفان خود پیشی گرفتند و پیشوای مسلمانان شدند و سخنان ستایش بر آنان تا روز رستاخیز ادامه دارد.
بدین ترتیب با گفتههای این افراد - که شاه ولی الله دهلوی آنان را با این لقبها توصیف کرده است - با ستایش از خداوند، ادعاهای دهلوی را باطل و دروغهایش را رد کردهایم.
هرگاه رسول خدا آنان را به امری دعوت نمود یا از کاری برگرداند، پیرویِ او کنند...»(1)
خلاصه گفته ابوالعباس خویی(2)چنین است: «اینآیه، اولویت پیامبر به تصرف را میرساند. اگر ارادهاش بر حرمت چیزی بر امت تعلق گرفت و از آن منعشان کرد، ارادهاش نافذ میشود و حکمت هم مطابق آن خواهد بود... و این عین اولویت به تصرف است.»
نسفی گوید: «این آیه یعنی در هر چیز از امور دین و دنیا نسبت به خودشان سزاوارتر است و فرمانش نافذتر از حکم خودشان به خودشان است. بر آنان واجب است که جان خود را برای او بدهند و فدای او کنند. یا: او بر آنان سزاوارتر است یعنی: نسبت به آنان مهربانتر و با عطوفت بیشتر و برایشان سودمندتر است.»(3)
نیشابوری گفت: «در این باره معقول چنین است که پیامبر، مهتر و رئیس مردم است. لذا برآوردن نیاز او و توجه به شان او مهمتر است. و از اطلاق آیه دانسته میشود که او از جانشان در تمامی کارهای دنیا و دین سزاوارتر است...»(4)
جلال الدین محلی گوید: «پیامبر، سزاوارتر به مؤمنان است از خودشان، در مورد آنچه مؤمنان را به آن دعوت کرد و خواسته دلشان آنان را به خلاف آن میخواند.»
خطیب شربینی مطلب پیشین را میگوید و حدیث ابوهریره را آورده که قبلا ذکر شد که دلالت آن بر اولویت روشن است وگرنه آن را نقل نمیکرد. او سپس علت اولویت پیامبر به تصرف را چنین بیان میکند: «جز این نیست که از جانشان نسبت به او سزاوارتر بود، چون آنها را تنها به خرد و حکمت دعوت میکرد.»(5)
گویم:
بعضی از مفسران پس از تفسیر این آیه به اولویت، آوردهاند که معنای آن، اولویت به تصرف در امور است با این احتمال که خداوند خواسته بفرماید: او نسبت به آنان رؤوفتر و مهربانتر و سودمندتر است. و این احتمال ضرری به بحث ما نمیرساند چون:
معنی دوم.
بعلاوه، بیشتر مفسران تنها معنی اول را بیان کردهاند. همچنین ظاهر گفته السراج المنیر مانند گفتههای نیشابوری و خویی، با فرض نزول آیه درباره داستان پسر خواندگی، با حمل آن بر اولویت به تصرف، منافاتی پیش نمیآورد؛ بلکه این فرض خود پاسخ سؤال مقدر میباشد و مناسبتش با آن داستان آشکار و روشن است.
سخنان علمای حدیث در معنی کلام پیامبر: «أنا اولی الناس بالمؤمنین» و دیگر احادیث به این مضمون
همان معنی که مفسرین در شرح آیه «النبی اولی بالمؤمنین من أنفسهم...» آوردهاند، یعنی «اولویت به تصرف»، علمای فقه و حدیث نیز بیان کردهاند. آنان حدیث ابوهریره را در شرح آن آیه ذکر میکنند که پیامبر فرمودند: «در کتاب خداوند عزوجل است که من نسبت به مؤمنان سزاوارترم، پس هر کدام از شما که بدهی یا کشتزاری بجا بگذارد، مرا بخوانید که من ولیّ او هستم. و هر یک از شما که ثروتی به جا نهد، فرزندان و خویشاوندانش هر که باشند به ارث میبرند.»
«فائده هایی در آن است:
فائده اول:
مسلم آن را از این وجه از محمدبن رافع از عبدالرزاق روایت کرده است.
صاحبان صحاح شش گانه بجز ابو داود آن را از طریق زهری، از أبوسلمة، از ابوهریره نقل کردهاند که نزد رسول خدا خبر مرد متوفایی را میآوردند که بدهی داشت. میپرسیدند: آیا برای بدهی خود چیزی باقی گذارده است؟ گاهی پیش میآمد که برای بدهیش مالی گذاشته بود. در غیر این صورت به مسلمانان میفرمود: بر دوستتان درود بفرستید. هنگامی که خداوند پیروزیهایی برایش پیش آورد، فرمود: من نسبت به مؤمنان از جانشان سزاوارترم. هر مؤمنی از دنیا برود و بدهی بجا گذارد، پرداخت آن بر عهده من است. و هر کس که مالی بجا گذارد برای ورثه اوست.
این نقل بخاری است و بقیه به جای لغت فضلاً، لغت قضاءً گفتهاند و بعضی از راویان بخاری
1) متوفای سال 826، حافظ، محدث، فقیه، اصولی، مفسر. بنگرید الضوء اللامع: 1/336، حسن المحاضره: 1/363، طبقات المفسرین: 1/50.
هم چنین کردهاند.
بخاری و مسلم و أبوداود، آن را از روایت أبوحازم، از أبوهریره نقل کردهاند با این کلمات: هر کس مالی به جا گذارد، از آنِ وارثان اوست. و کسی که علف تر و خشکی بجا گذاشت، به سوی ماست. و در نقل مسلم، «ولیته» آمده است.
بخاری و مسلم و نسائی از روایت أبوصالح، از أبوهریرة چنین نقل کردهاند: من نسبت به مؤمنان، از جانشان سزاوارترم. پس هر کسی که درگذشت و مالی به جا گذاشت، مالش برای گروه موالیان (ورثه) او است و هر کس علفتر و خشک یا کشتزاری بر جای نهاد، من ولی او هستم...
بخاری هم آن را از روایت عبدالرحمن بن ابی عمرة از أبوهریرة این گونه نقل کرده است: هیچ مؤمنی نیست جز این که در دنیا و آخرت من از او سزاوارترم، هر چه خواستید بخوانید: «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم». هر مؤمنی که مُرد و مالی به جا گذارد، قوم و خویشهای او هر که باشند، ارثیه او را میبرند. و هر کس بدهی یا کشتزاری به جا گذاشته باشد و نزد من بیاید، من مولای او هستم.
مسلم آن را از روایت أبوالزناد، از اعرج از أبوهریره چنین نقل کرده است: سوگند به خدایی که جان محمد در دست او است، روی زمین مؤمنی نیست مگر این که من نسبت به او سزاوارترین مردم هستم، پس هر یک از شما که بدهی یا کشتزاری به جا گذارد، من مولای او هستم. و هر کدام از شما که مالی بجا گذارد به قوم و خویشهایش، هر که باشد میرسد.
فایده دوم
پیامبر فرمود: من نسبت به مؤمنان، سزاوارترین مردم هستم. کلام خود را به کلمه «مردم» مقید کرده است، چون خداوند متعال سزاوارتر از او نسبت به آنان است.فرمود: «در کتاب خداوند عزوجل». این سخن، اشاره است به آیه «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم». و در روایت بخاری به آن تصریح کرده است که به نقل عبدالرحمن بن ابی عمرة، پیش آمد.
اگر بگوئید: در آیه کریمه این است که او نسبت به آنان از جانشان سزاوارتر است، اما حدیث دلالت دارد بر این که او نسبت به آنان سزاوارتر از بقیه مردم میباشد. و در آن افزودهای است.
گویم: اگر نسبت به آنان از جانشان سزاوارتر بود، پس به طریق اولی نسبت به آنان سزاوارتر از دیگر مردمان است، چون انسان نسبت به جان خودش سزاوارتر از دیگری است. پس اگر پیامبر بر جان پیشی گرفت، به طریق اولی است پیشی گرفتن ایشان بر آن نسبت به دیگری.
ابن عطیه در تفسیرش از یک عالم عارف نقل میکند که گوید: پیامبر نسبت به آنان از جانشان
سزاوارتر است، چون جانشان آنان را به هلاکت دعوت میکند، اما او به نجات دعوتشان میکند. ابن عطیه گوید: این مطلب را این کلام خود پیامبر تایید میکند که فرمود: من در پی دور کردن شما از جهنم هستم، در حالی که شما مانند پروانه بدون اندیشه وارد آن میشوید.
فایده سوم
پیامبر نسبت به آنان، از جانشان سزاوارتر است. نتیجه آن است که: بر آنان واجب میشود طاعت او را بر هواهای نفسانی خود برتر و مقدم بدارند، هر چند که بر آنان دشوار گردد. و باید او را از خویش بیشتر دوست بدارند. از این رو پیامبر فرمود: هیچ یک از شما ایمان نمیآورد مگر این که مرا بیش از فرزند و پدر و تمامی مردم دوست بدارد. و در روایت دیگری است: از خانواده و مال و همه مردم. و این از حدیث أنس در صحیح بخاری و مسلم میباشد.
عمر به او گفت: تو نزد من از هر چیز جز جانم محبوبتر هستی.
به او فرمود: نه، سوگند به آن که جانم در دست اوست، مؤمن نیستی تا این که نزد تو از جانت محبوبتر باشم.
عمر گفت: اینک به خداوند سوگند، نسبت به من، از جانم محبوبتری.
پیامبر فرمود: اینک ای عمر. درست گفتی.
آن را بخاری در صحیحش روایت کرده است.
خطابی گوید: خواستار دوستی سرشتی و طبعی نبود، بلکه دوستی اختیاری را خواسته است. چون دوستی انسان به خودش، سرشتی است و راهی به دلش ندارد.
پس معنایش این است که در دوستی من تصدیق نمیشوی تا این که جانت را در اطاعتم فنا کنی، و رضایت مرا بر هوای نفست مقدم بداری، هر چند که در این راه، جان خود را از دست دهی.
فایده چهارم
دانشمندان شافعی مذهب ما از این آیه کریمه چنین استنباط کردهاند: که پیامبر میتواند غذا و نوشیدنی را، از مالکش که خود به آنها نیاز دارد بگیرد، زمانی که به آنها نیازمند شود. وظیفه مالک، آن است که آنها را ببخشد و جانش را برای جان رسول خدا فدا کند. و اگر ستمگری قصد جان پیامبر کرد، بر تمام حاضران واجب میشود که جانش را برای ایشان فدا کند.
این استنباط روشنی است.
پیامبر هنگام فرود آمدن این آیه نفرمود که فرد، بهرهای از اموال خود ندارد بلکه وظیفه خود را
بیان فرمود و گفت: هر کدام از شما که بدهی یا کشتزاری بجا گذاشت، مرا بخوانید که من ولی او هستم. و سهم خود را رها کرد و فرمود: هر کدام از شما که ثروتی به جا گذاشت، خویشاندانش هر که بود ارث ببرند.»(1)
«یعنی او شایستهتر وسزاوارتر است نسبت به مؤمنان از جانشان در هر چیزی از امور دنیا و آخرت. از این رو به طور مطلق فرمود و مصداقی معیّن نکرد. پس بر آنان واجب است که فرمانهایش را اطاعت کنند و از منهیاتش دوری جویند.»(3)
از این سخن عینی روشن میشود که آیه مبارکه «النبی أولی بالمؤمنین...» دلالت دارد بر اولویت حضرتش نسبت به مؤمنان از جانشان در تمام امورشان، و وظیفه آنان اطاعت مطلق است...
پس آنچه دهلوی ادعا میکند که ارتباط و پیوندی میان این آیه و اولویت به تصرف وجود ندارد، به منزله رد کردن صریح بر خداوند و پیامبر است.
ابن عباس و عطا گفتند: یعنی اگر پیامبر آنان را به امری خواند و نفس آنان به چیزی دیگر، اطاعت پیامبر از اطاعت نفسشان برایشان سزاوارتر است.
و این نیست مگر این که او فرمانشان نمیدهد و راضی نمیشود جز به آنچه صلاح و پیروزیشان در آن است بر خلاف نَفسْ.
حدیث یاد شده فقط در روایت ابوذر ثابت است. و در آن گوید: مرا حدیث کرد ابراهیم بن منذر قرشی حزامی، از محمدبن فُلَیح از پدرش فلیح بن سلیمان خزاعی از هلال بن علی عامری مدنی (و احتمالاً به جدش اسامه نسبت داده میشود) از عبدالرحمن بن ابی عَمْرة انصاری نجاری (که گفته شده در دوران پیامبر به دنیا آمد، و ابن ابی حاتم گفت: هیچ صحبتی با پیامبر ندارد) از ابوهریره از پیامبر که فرمود:
1) شرح الاحکام، کتاب الفرائض، حدیث 1.
2) محمود بن احمد متوفای سال 855، فقیه، محدث، مورخ. بنگرید: ادیب، الضوء اللامع: 10/131، حسن المحاضرة: 1/270، شذرات الذهب: 7/287 .
3) عمدة القاری - شرح صحیح البخاری: 12/235
4) احمدبن محمد المصری، متوفای سال 923، فقیه، محدث، نوآور، مورخ. بنگرید: الضوء اللامع: 2/103، البدر الطالع: 1/102، شذرات الذهب: 8/121
هیچ مؤمنی نیست جز این که نسبت به او از مردم سزاوارترم. یعنی در همه چیز از امور دنیا و آخرت، من شایستهترم نسبت به آن. و کلمه «الناس» از نقل ابوذر افتاده است. اگر خواستید کلام خدای عز و جل را بخوانید: «النبی اولی بالمومنین من أنفسهم».
از این آیه استنباط شده است که اگر ستمگری قصد ایشان کرد، بر هر مؤمن حاضر واجب میشود که جان خود را نثار او کند.»(1)
گویم:
این مطلب، درستی تفسیر آیه به تصرف مطلق (اولویت در تصرف) را از چند وجه میرساند:
الف. در تفسیر آیه گوید: در تمامی امور، چون جمع با الف و لام آورده که دلالت بر عموم میکند، سپس با کلمه «کلّها» بر آن تاکید میکند.
ب. گوید: «در نافذ بودن فرمانش و واجب بودن اطاعتش». اطلاقش آشکار است و دلالت بر اولویت تامه دارد.
ج. آنچه از ابن عباس و عطا نقل کرده است که در دلالت آیه بر آنچه آوردیم، صراحت دارد. و منکرش دشمنی و سرسختی میکند.
د. گفته قسطلانی پس از آن است که سخن ابن عباس و عطا را با دلیل ثابت میکند...
ه. حدیث را توضیح داده و گوید: یعنی شایستهتر از همه آنان، در همه امور دنیا و آخرت است.
«از ابوهریره: پیامبر فرمود: هیچ مؤمنی نیست جز این که، و من شایستهترین مردم به او هستم، در همه چیز از امور دنیا و آخرت. اگر خواستید بخوانید آیه را: «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم».
بعضی از بزرگان گفتهاند: تنها پیامبر، نسبت به آنان سزاوارتر از جانشان است، چون نفسهای آنان به هلاکتشان دعوت میکند، ولی او به نجات فرامیخواند. ابن عطیه گفت: کلام پیامبر تاییدش میکند: من شما را به دوری از آتش میخوانم، در حالی که شما خود را در آن فرو میبرید.
پیامبر نسبت به آنان، سزاوارتر از جانشان است.
نتیجه کلام این است که بر آنان واجب میشود اطاعت او را بر شهوتهای نفسانی خودشان مقدم بدارند، هر چند که دشوارشان باشد، و این که او را بیش از دوستی خودشان نسبت به خودشان دوست بدارند. بدین دلیل، پیامبر فرمود: هیچ یک از شما ایمان نمیآورد، مگر این که مرا از
1) ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری: 7/292.
جانش و فرزندش بیشتر دوست بدارد - تا آخر حدیث.
بعضی از این آیه چنین استنباط کردهاند که پیامبر میتواند غذا و نوشیدنی را از مالک نیازمند به آن بگیرد، هرگاه پیامبر به آنها نیازمند شد، و مالک آنها وظیفه دارد که ببخشد و جانش را فدای رسول خدا بنماید. و اگر ستمگری قصد جان حضرتش کرد، بر کسی که حضور دارد، واجب است که جانش را فدای ایشان کند.
پیامبر، هنگام نزول این آیه چیزی از بهره خویش از آن بیان نفرمود، وظیفه خود را یاد کرد و فرمود: پس هر مؤمنی که در گذشت و مالی به جا گذاشت(1)(یعنی حقی، به نام مال خود بر پایه غالب بودن، زیرا حقوق هم مانند مال به ارث برده میشود) پس خویشاوندانش هر کس که بودند از او ارث ببرند (با «مَنْ» موصول تعبیر فرمود که همه خویشاوندان را فرا گیرد. بنا به گفته اکثریت عالمان علم میراث، وارثان آنان سه دسته هستند: خویشاوندان خودش و آن کسی است که خویشاوندی دارد و هر مرد خویشاوندی که بدون واسطه یا تنها با واسطه مردها به میت خویشاوندی میکند و از خانواده دیگری است و او هم دارای نیم سهم است که همراهش مردی است که او را در خانواده خود دارد، و با دیگری خویشاوندی دارد و او یک خواهر و یا بیشتر نه از مادر و با اوست یک دختر یا پسر و بیشتر) و کسی که بدهی یا کشتزاری بر جای نهد (با فتح ضاد معجمه. ضیاع، مصدری است که برای مبالغه بر اسم فاعل اطلاق شده است مانند العدل والصوم. ابن اثیر کسره را جایز شمرده است. بدین گونه که ضیاع جمع ضائع است مانند جیاع در جمع جائع. و خطابی آن را نادرست خوانده است. یعنی هر کس که خانواه نیازمندی به جا گذارد) نزد من بیاید که من مولای او هستم (یعنی ولیّ او هستم و امورش را بر عهده میگیرم. اگر بدهی به جا گذاشت از طرف او میپردازم یا خانوادهای بر جای نهد، من کفالتشان میکنم و ملجا و مأوای آنان نزد من است).»(2)
قسطلانی در شرح این حدیث در کتاب الفرائض گوید: ما را حدیث کرد عبدان (یعنی عبدالله بن عثمان بن جبله مروزی)...از أبوهریره از پیامبر که فرمود: من نسبت به مؤمنین از جانشان سزاوارترم (یعنی در همه چیز از امور دین و دنیا نسبت به آنان شایستهترم و فرمانش از فرمان نفسشان بر آنان نافذتر است)(3)
منّاوی گوید: «من نسبت به مؤمنین سزاوارتر از جانشان هستم» (در همه چیز، چون
جانشین بزرگترم که بر هر موجودی گسترده شدهام. پس فرمانم بر آنان نافذتر از فرمانشان بر خودشان است. و هنگامی که این آیه نازل شد چنین فرمود) هر کس که بمیرد (به صورت مبنی بر مجهول، یا در گذشت) از مؤمنین و بدهی به جا گذاشت پس بر من است (پرداختنش، از آنچه خداوند، غنیمت و صدقه به دست میدهد. و این باطل میکند حکم نماز نخواندن حضرتش را بر مردهای که بدهکار بمیرد) و هر کس ثروتی به جا گذارد (یعنی حقی. و چون مال اغلبیت دارد به این لفظ یاد کرده است). پس آن متعلق به ورثهاش میباشد (و در روایت بخاری است: پس خویشاوندانش هر که باشند از او ارث میبرند. پس منافع را به ورثه بازگرداند و محتمل زیانها و پی آمدها شود) از ابوهریرة.»(1)
دانشمندان ما اختلاف دارند که آیا آن از ویژگیهاست یا نه؟ بعضی گفتند: این از ویژگیهای پیامبر بود و واجب نیست که امام آن را از بیت المال پرداخت کند. بعضی هم گفتند: از ویژگیهای ایشان نیست، بلکه بر هر امام لازم است که بدهی هر مردهای را بپردازد و در بیت المال گشایشی هست و مهمتر از آن چیزی نباشد. رملی با ابن الحری همنوایی کرده و بر نخستین نظر اعتماد کرده است.
1) التیسیر فی شرح الجامع الصغیر: 1/184.
و من ولی مؤمنین هستم، یعنی: متولی کارهایشان هستم. بر پیامبر مباح شده است که با هر چند زنی که خواهد ازدواج کند ، از هر کس خواهد و از خودش، گرچه هیچ یک از ولی و زن اجازه ندهند. و نیز میتواند که متولی دو طرف بدون اجازه شود».(1)
بخاری، ابن جریر، ابن ابی حاتم و ابن مردویه از ابوهریره از پیامبر نقل کردهاند که فرمود: «هیچ مومنی نیست جز این که من نسبت به او در دنیا و آخرت، از مردم سزاوارترم. اگر خواستید بخوانید: «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم» هر مؤمنی ثروتی بجا گذارد، خویشاوندانش - هر کس بودند - از او ارث میبرند. اگر بدهی یا کشتزاری به جا گذاشت، نزد من بیاید که من مولایش هستم.
طیالسی و ابن مردویه از ابوهریره نقل میکنند که گفت: در زمان رسول خدا اگر مؤمنی از دنیا میرفت و او را نزد پیامبر میآوردند، میپرسیدند: آیا بدهی دارد؟ اگر میگفتند آری، میفرمود: چیزی برای پرداخت بدهیش گذارده است؟ اگر میگفتند: آری، بر او نماز میخواند. و اگر میگفتند نه، میفرمود: بر دوستتان نماز بخوانید. هنگامی که خداوند فتحهایی برایش گشود، فرمود: من نسبت به مؤمنان از جانشان سزاوارترم. هر کس بدهی بجا گذارد، نزد من بیاید. و هر کسی ثروتی بجا گذاشت، از آنِ ورثه است.
احمد، ابوداود و ابن مردویه از جابر از پیامبر نقل میکند که حضرتش میفرمود: من نسبت به هر مؤمن، سزاوارتر از جانش هستم، هر مردی که مُرد و بدهی به جا گذاشت، نزد من بیاید. و هر کسی ثروتی به جا گذاشت، آن متعلق به ورثه اوست.
ابن ابی شیبه، احمد و نسائی از بریده نقل کردهاند که گفت: با علی در یمن جنگیدم. از او ناسازگاری دیدم. هنگامی که خدمت رسول خدا رسیدم، علی را یاد کردم و از او بدگویی کردم. چهره رسول خدا را دیدم که تغییر کرد و فرمود: ای بریده! آیا نسبت به مؤمنان از جانشان سزاوارتر تیستم؟ گفتم: آری، ای رسول خدا. فرمود: هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست.»(2)
پس از نقل روایات سیوطی گوییم: از اینجا بر شما آشکار میشود که جمله «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» در حدیث «من کنت مولاه فعلّی مولاه» به همان معنی است که از آیه «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم» مورد نظر ماست، وگرنه سیوطی این حدیث را در این مقام نمیآورد.
به طور کلی این آیه مبارکه در کتابهای فقه، حدیث و تفسیر به معنی «اولویت به تصرف»
است، پس دهلوی چگونه آن را نفی میکند و گوید: مناسبتی میان این معنی و آن آیه مبارکه وجود ندارد؟!
ای کاش دهلوی در این مقام از استادش کابلی پیروی میکرد که حمل «ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» را بر اولویت بر تصرف منع نمیکند.
دهلوی این را انکار کرده و شگفتی این انکار، از سخن ابن یتیمه آشکار میشود که به تعصب شدید ضد اهل بیت شهرت دارد:
سخن ابن یتیمه را خواندید. این سخن دلالت کاملاً روشن دارد بر این که اولویت پیامبر که از آن آیه کریمه برگرفته میشود، از ویژگیهای نبوی است، چون اگر مراد از اولی، دوستدار بود، از ویژگیها نمیبود، چون آنان دوستدار بودن را برای جانشینان و پایین ترهایشان اثبات میکنند، ولو به ترتیب.
بنابراین اولی به معنی دوستدار نیست، بلکه نزد ابن تیمیه مقامی بزرگ و منزلتی والا است که پیامبر مکرم اختصاص به آن دارد. علت آن با تامل آشکار میشود، چون اولویت داشتن نسبت به مؤمنین از جانشان، عصمت را مقتضی است و به غیر معصوم نمیرسد. لذا نزد ابن تیمیه به پیامبر اختصاص دارد.
اما اگر عصمت برای ائمه اطهار علیهم السلام با دلیلهایی از کتاب و سنت ثابت شود - همانگونه که در کتابهای امامیه به تفصیل آمده است - این مرتبه برای امیرالمومنین علی علیه السلام ثابت است. بلکه در حقیقت، سخن ابن یتیمه دلیل عصمت امام علیه السلام است، بنابر آنچه پیش از آن آمد و خواهد آمد، از همان وجههایی که بر اولویت او نسبت به هر مؤمن از جانش دلالت دارد. پس بدون شک عصمت او نیز ثابت میشود.
«پیامبر پس از این که صحابه را جمع کرد، فرمود: آیا نمیدانید که نسبت به مومنان از جانشان سزاوارترم؟ و در بعضی روایتهاست که آن را برای مسلمانان تکرار فرمود، در حالی که آنان با تصدیق و اعتراف پاسخ میدادند. و منظورش از آن کلام خدای متعال است: «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم» یعنی در همه امور، چون او فرمانشان نمیدهد و از آنان راضی نمیشود جز به آنچه صلاح و رستگاری آنان در آن است، بر خلاف نَفس خودشان. لذا به طور مطلق گفته شد. پس بر آنان واجب میشود که او را بیش از جانشان دوست بدارند و فرمانش نافذتر از فرمان نَفس خودشان باشد و مهربانی آنان نسبت به او کاملتر از مهربانی آنان نسبت به خودشان گردد. روایت شده است که: پیامبر قصد جنگ تبوک کرد. مردم را به رفتن فرمان داد. گروهی گفتند: از پدران و مادرانمان اجازه بگیریم. این آیه نازل شد. در بعضی قرائتها افزودهاند: «و هو اب لهم»، (واو برایشان پدر است) یعنی در دین. زیرا هر پیامبر برای امتش پدر است، از این جهت که او اصل است نسبت به آنچه زندگانی ابدی وابسته به آن است. به این علت مؤمنان با هم برادر شدند. در تفسیر بیضاوی چنین آمده است. و پیامبر فرمود: من نسبت به هر مؤمن، سزاوارتر از جانش هستم. این کلام، تاکید و تقریری است بر این که او نسبت به هر یک از مؤمنان سزاوارتر است، همانگونه که اولی نسبت به همه مسلمانان چنین میرساند».
گویم:
در پرتو گفتههای نقل شده در شرح کتاب و سنت، میتوان به طور خلاصه چنین گفت: مراد از حدیث «هو أولی الناس بکم بعدی» این است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام در تمام امور دنیا و دین پس از پیامبر نسبت به مؤمنان سزاوارتر از جانشان است و بر آنان واجب میشود که او را بیشتر از جانشان دوست بدارند و فرمانش را بر خود نافذتر بدانند، هم چنانکه نسبت به امرها و نهیهای
1) متوفای سال 1052، بزرگ محدث هند، دارای تالیفهای سودمند مانند الشرح علی مشکاة المصابیح. شرح حالش در کتابهایی مانند: أبجد العلوم، سبحه المرجان، نزهة الخواطر و دیگر کتابها آمده است.
پیامبر این چنین بود.
این مقتضای نگرش دقیق در نقلها و حدیثهای آنان درباره این آیه مبارکه و سپس دقت در کلمات حدیث ولایت است. اما جهت اولویت، این است که پیامبر یا جانشین او مردم را فرمان نمیدهد و از آنان راضی نمیشود، مگر به آنچه صلاح و رستگاریشان در آن است بر خلاف خواسته دل خودشان...
پیامبر فرمود: «از این مرد (علی) بدگویی مکن، که سزاوارترین مردم نسبت به شما بعد از من است». بریده از این کلام فهمید که امام بعد از پیامبر، حضرت علی علیه السلام است. لذا بریده از کسانی است که از بیعت با ابوبکر باز ایستادند.
خلاصه مطلب که در روضة الصفا آمده چنین است:
«نویسنده الغنیه به نقل از بعضی از آنان آورده است که پرچمی در دست بریده بن حصیب أسلمی بود.وارد مدینه شد و آن را بر در خانه علی برافراشت. عمربن خطاب که از این جریان آگاه شد، خطاب به او گفت: همه مردم با ابوبکر بیعت کردهاند، چرا مخالفت میکنی؟ بریده گفت: ما فقط با صاحب این خانه بیعت میکنیم. اصحاب دورش جمع شدند و از او درباره عواملی پرسیدند که او را وادار به بیان چنین گفتههایی میکند. او داستان خود را گفت که پیامبر، او و خالدبن ولید را با علیبن ابیطالب با لشکری به یمن فرستاد، و گفت: به خداوند سوگند در این سفر چیزی را به اندازه تقرب به علی، ناخوش نمیداشتم و بیش از دوری او را دوست نمیداشتم. هنگامی که نزد رسول خدا بازگشتیم، فرمود: فرمانده خود را چگونه دیدید؟ از او شکایت کردم بر پایه آنچه علیه او در دل داشتم. چهره رسول خدا دگرگون شد و فرمود: ای بریده! از مردی بدگویی مکن که سزاوارترین مردم نسبت به شما بعد از من است.»
در بخش سند، صدور حدیث ولایت از سوی رسول خدا در پاسخ بریده را دیدید، هنگامی که از حضرت علی علیه السلام شکایت کرد.
این حدیث، دلیل قطعی است بر امامت حضرت علی علیه السلام که در نظر بریده نیز روشن است.
معرفی کتاب روضة الصفا و این که مؤلف آن از اهل تسنن است.
پوشیده نیست که کتاب روضة الصفا از تاریخهای مورد اعتماد این قوم است، و مؤلفش از اهل
سنت و منابع آن، کتابهای اهل سنت است که آنها را معتبر میدانند.
دهلوی خودش در تحقیقهایش بر آن اعتماد کرده، آن را در ردیف بعضی کتابهای تاریخی آورده است...(1)
باید دانست که هیچ یک از افراد متعصب - چه رسد به اهل انصاف - بر زبان نیاورده که این کتاب از تاریخهای معتبر شیعه است. پس به ناچار باید از کتابهای عامه باشد.
در کشف الظنون آمده است: «روضة الصفا فی سیرة الانبیاء والملوک و الخلفا به فارسی، از میر خواند مورخ، محمدبن خاوند شاه بن محمود متوفای سال 903 است.
در مقدمهاش گوید که گروهی از برادرانش خواهش کردهاند کتاب پیراسته شامل رخدادهای مهم پیامبران، پادشاهان و خلفا باشد. سپس میرعلی شیر وزیر با او سخن گفت و این کار را به او گوشزد کرد. اقدام به این کار کرد که شامل یک مقدمه و هفت بخش و یک خاتمه است، به گونهای که هر بخش بتواند خود یک کتاب مستقل باشد. و این در زمانی بود که ساکن خانقاه الخلاصیة بود که آن را امیر یاد شده در هرات روی نهر جبل بنا کرد. فهرست اجمالی آن چنین است:
مقدمه در علم تاریخ
بخش اول در نخستین آفریدگان و داستانهای پیامبران و پادشاهان ایران و احوال حکمای یونانی در ذیل یاد کردن از اسکندر.
دوم در احوال سرور پیامبران و سیرهاش و خلفای راشدین.
سوم در احوال ائمه دوازدهگانه و احوال بنی امیه و بنی العباس
چهارم درباره پادشاهان معاصر بنی عباس
پنجمدرباره ظهور چنگیز خان و احوال و فرزندانش
ششم درباره ظهور تیمور و احوال و فرزندانش
هفتم درباره سلطان حسین بایقرا.
خاتمه شامل داستانهای متفرقه و حالتهای ویژه موجودات سرزمینهای کره زمین و شگفتیهایش»(2)
کتاب پیراسته شده و شامل رخدادهای مهم است، همانگونه که مولفش توصیفش کرده و حاجی خلیفه صاحب کشف الظنون هم پذیرفته و به آن اعتراف کرده است. بعلاوه او خلفا را به عنوان راشدین توصیف کرده که روشن است شیعه آنان را چنین توصیف نمیکند.
در خطبه کتاب نیز چنین آمده که نشان میدهد مؤلف، سنی است و اعتبار کتابش نمایان میشود:
وی در آنجا، علاقه خود به علم تاریخ و آگاهیش بر قضایای امتها و پادشاهان و عشق خود به مطالعه کتابهای تاریخی را یادآور میشود. سپس میگوید به حضور نظام الدین امیرعلی شاه رسیده و او را با مدحهای بسیار بزرگ و منقبتهای والا توصیف کرده و او اشاره کرده که کتابی در تاریخ بنویسد که شامل احوال پیامبران، فرستادگان، خلفا، پادشاهان و دیگر رخدادها و قضیههای بزرگان و سرشناسان در دنیاباشد.
گوید: پس از استخاره، خواسته او را پذیرفتم و این کتاب را نوشتم و در آن واقعیات - نه مجازها - را آوردم و آن را خالی از رسوایی دزدی و بدور از عیب ابهام و پیچیدگی قراردادم تا خواسته آن وزیر تایید شده به تاییدهای الهی و مقرب محضر سلطان برآورده شود... و آن را «روضة الصفا فی سیرة الانبیاء و الملوک والخلفا» نام نهادم... تا آنجا که گوید:
بر افراد کاردان و هوشمند پوشیده نمیماند که علم تاریخ سودمندیهای فراوان دارد، و ناچار از اشاره به بعضی از آنها هستیم،به حکم مثل سائر که: «ما لایُدرک کله لا یُترک کله»، تا رغبت افراد دارای فهم و درایت، به مطالعه در این فن شریف افزایش یابد.
تاریخ تنها دانشی است که انسان را به مطالبی آگاه میکند که انسان با مشاهده و حسّ و عیان نمیتواند بدانها راه یابد، و دانش دیگری نیست که متکفل این مطلب باشد.
تاریخ دانشی است که دلتنگی و افسردگی و بیزاری را از قلب انسان برطرف میکند.
تاریخ با سودمندیهای فراوانش به آسانی به دست میآید و برای دستیابی به آن نیاز به مشقت زیادی نیست.
تاریخ دانشی است که افراد علاقمند و پیگیر را بر راستی و حق، دانا و واقف میکند و آن هارا به کار میگیرد، دروغ و باطل را مییابد و آن را رها میکند.
تاریخ دانشی است که خرد، تجربه، عبرت و پند در زندگی انسانی را افزایش میدهد،زیرا سعادتمند کسی است که از دیگری پند بگیرد.
تاریخ دانشی است که شکیبایی، رضایت و پایداری در مقابل حوادث پیش آمده را به جا میگذارد، و امید به رستگاری، پیروزی در گرفتاریها و سختیها و بلایا را در پی دارد.
تاریخ دانشی است که ایمان مؤمن به قدرت چیره الهی را افزایش میدهد و این که خداوند سبحان مالک الملوک است.. و کلام خدای سبحان را تصدیق میکند که فرموده: «تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لایریدون علواً فی الارض و لا فساداً و العاقبة للمتقین»
شاید نادانی اعتراض کند که بیشتر تاریخها عبارتند از: افتراها، ساختگیها و افسانهها، و در آنها دروغ و راست و کلام بی ارزش و گرانبها در هم آمیخته است و آن سودمندیها نه تاثیر دارد و نه مفید میباشد.
گوییم: مطلب چنین نیست. پیشوایان گذشته و بزرگان فعلی در این رشته، آن را بر اساس صحت و راستی نهادهاند. و محال است خوی و روش آن بزرگان نیکوکار با نقل مطالب ساختگی و دروغ بافی، افترا زدن و دروغگویی باشد. در صحّت آنچه به گونه تواتر به وسیله آنها به دستمان رسیده شکی نیست. و اگر فردی دروغ باف مطلبی را به آنان نسبت داد که نگفتهاند، نقد کنندگان این دانش پاسخش را میدهند و کتابش را با طعن و سرزنش هدف میگیرند و حال و وضعش را آشکار و رسوا میکنند تا کسی فریفته او نشود.
سپس گوید:
بیان شرایط ناگزیری که در تدوین این دانش است.
پوشیده نیست که تدوین و تالیف، امری بسیار خطیر است، به ویژه در دانش تاریخ؛ چون نسخههای این کتاب به دست بزرگان از پادشاهان، امیران، دانشمندان، و فضلای کشورهای مختلف و دیگر مردمان میرسد. و مولف - به مقتضای مَثَل مشهور: «من صنّف فقد استهدف» (هر کس بنویسد، به تحقیق خود را هدف انتقاد مینهد) - در کوچکتری مورد که کوتاهی کند، مورد ملامت میشود. ناگزیر در تالیف باید به شرطهایی که بیان میکنیم، ملتزم شود. از جمله این موارد:
مولف باید دارای عقیدهای سالم باشد. بعضی از منحرفین مانند غلات خوارج و رافضیها داستانهای زشتی ساخته و به صحابه و تابعین نسبت دادهاند و در کتابهایشان مطالب باطلی آوردهاند که با آنها مردم عوام و کسانی را که حقیقت حال آنان را نمیدانند، فریب دادهاند و میپندارند که روایتهای ایشان از چراغ نبوت اقتباس شده و از چراغ رسالت برگرفتهاند، و لذا به سرگردانی و گمراهی افتادهاند.
باید حقیقت رخدادها و احوال را بنویسید. و اگر خواست درباره فردی بنویسد، به بیان فضائل و کارهای نیک او بسنده ننماید بلکه کارهای ناشایست و زشت او را نیز بیان کند. و اگر نتوانست با صراحت این مطالب را بنویسد، با ایما و اشاره بیان کند که: العاقل یکفیه الاشارة.
در مدح و ذم، از افراط و تفریط دوری جوید.
کلمههای رکیک و جملههای زشت ننویسد، و کنایههای ظریف و تصریحهای لطیف را با عبارتهای آسان و روشهای صحیح و محکم به کار گیرد. و این به دانش تاریخ اختصاص ندارد، بلکه باید در تمام دانشها به آن ملتزم باشند.
مگر نمیبینید کتابهایی که مورخان مورد اعتماد عرب و عجم در گذشتههای زمان نوشتهاند، چگونه باقی مانده و هم چنان مورد نقل و اعتماد پذیرش هستند؟
از اعراب: امام محمدبن اسحاق، نخستین شخصی که درباره جنگها در اسلام کتاب نوشت، امام وهب بن منبّه، امام واقدی، اصمعی، محمد بن جریر طبری، ابوعبدالله بن مسلم بن قتیبه نویسنده جامع المعارف، محمدبن علی بن اعثم کوفی نویسنده الفتوح و...
و از مورخین غیر عرب:
حسن بن محمد بن علی فردوسی طوسی، أبوالحسن علی بن شمس الاسلام بیهقی ، أبوالحسین محمدبن سلیمان، نویسنده تاریخ خسرو و دیگران، که رحمت و رضوان بر آنان و بر دیگر مورخین باد...
اینان همان هایی هستند که به آنها رجوع کردهاند و بر گفتههایشان اعتماد شده است.
کتاب ما از آن کتابهای معتبر و همانندهایش برگرفته شده است...»
«ما را حدیث کرد یحیی بن سعید از عبدالجلیل که گفت: به گروهی رسیدم که أبومجلز و ابن بریده در میان آنان بودند. عبدالله بن بریده گفت: پدرم گفت: علی را چنان دشمن داشتم که هرگز هیچ کس این چنین او را دشمن نمیداشت. شخصی از قریش را تنها بر اساس دشمنی او با علی دوست داشتم. پیامبر آن مرد را با گروهی سوار فرستاد و او را تنها به علت دشمنی او با علی همراهی کردم.
اسیرانی گرفتیم. نامه به رسول خدا نوشت که کسی را بر جدا کردن خمس نزد ما بفرست.
علی را نزد ما فرستاد. در میان کنیزان اسیران، یکی از آنها از بهترین اسیران بود. علی، خمس را جدا و تقسیم کرد و پس از آن بیرون آمد، در حالی که سرش را پوشیده بود.
گفتیم: ای ابوالحسن این چیست؟
گفت: آیا کنیزی را که در میان اسیران بود ندیدی؟ من تقسیم کردم و خمس را خارج کردم، او در خمس واقع شد، سپس به اهل بیت پیامبر رسید، سپس در خاندان علی واقع شد. پس با او همبستر شدم. آن مرد جریان را به پیامبر خدا نوشت. گفتم: مرا بفرست. و او به عنوان تصدیق کننده فرستاد. شروع به خواندن نامه کردم و میگفتم: راست گفت. دستم و نامه را گرفت و فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری.
فرمود: هرگز او را دشمن مدار. و اگر او را دوست میداشتی بیشتر دوست بدار. سوگند به آن کس که جان محمد در دست اوست، سهم خاندان علی در خمس بیشتر از یک کنیز است.
از آن پس بعد از رسول خدا کسی را بیشتر از علی دوست نمیداشتم.
عبدالله گفت: سوگند به خدایی که جز او نیست، در این حدیث غیر از پدرم میان من و پیامبر کسی واسطهای نیست.»(1)
ترمذی این حدیث را از عبدالله بن ابی زیاد از أبوالجواب أحوص بن جواب روایت کرده و گوید: حدیث نیکوی ناشناختهای است که آن را فقط از حدیث جعفربن سلیمان میشناسیم.»(2)
«بریده علی را دشمن میداشت. پیامبر به او فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟
گفت: آری.
فرمود: هرگز او را دشمن مدار. و اگر دوستش میداشتی، او را بیشتر دوست بدار.
(پس از این کلام) کسی از مردم بعد از رسول خدا نبود که او را بیش از علی دوست بدارم.
و در روایتی است که پیامبر به او فرمود: علی را ناسزا مگو، که او از من است و من از او هستم و او بعد از من ولیّ شماست.
آن را احمد نقل کرد.»(3)
ای بریده، به علی ناسزا مگو، که علی از من است و من از او هستم.
بریده از آن دست برداشت و دوستدار علی شد.
بیهقی در کتاب «الاعتقاد» روایت میکند که بریده از علی شکایت کرد، پیامبر به او فرمود: ای بریده! آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: هرگز او را دشمن مدار، و او را بیشتر دوست بدار. بریده گفت: کسی از مردم - پس از کلام رسول خدا - محبوبتر از علی نزد من نبود.»(1)
گویم:
در این حدیث که آن را احمد، ابن معین، بیهقی و دیگران نقل کردهاند، آمده است: بریده بعد از کلام رسول خدا به او گوید: «کسی از مردم نزد او دوست داشتنیتر از علی نبود.» بلکه آن حضرت بعد از رسول خدا نزد او دوست داشتنیترین مردم بود، به این معنی که او برترین مردم بود.
لاهوری در شرح تهذیب الکلام در برتری ابوبکر گوید: «پیامبر فرموده: به خدا سوگند، بعد از پیامبران و مرسلین، خورشیدی بر کسی طلوع و غروب نکرده است که برتر از ابوبکر باشد. مانند این سخن برای بیان برتری است چون اغلب در مقایسه دو نفر، برتری مورد نظر است نه مساوی یکدیگر بودن. بنابراین اگر برتری یکی نفی شود، برتری دیگری اثبات میشود.»(2)
دهلوی در شرح حال مسلم بن حجاج از کتابش (بستان المحدثین) گوید:
«.. و از این رو حافظ ابوعلی نیشابوری صحیح او را بر دیگر تألیفات در این دانش برتر دانسته است و میگفت زیر پهنه آسمان کتابی صحیحتر از کتاب مسلم نیست.»
حاکم هم چنین نقل کرده است:
«ما را حدیث کرد أبوالحسن محمدبن محمدبن حسن، از علی بن عبدالعزیز، از سلیمان بن داود هاشمی، از یحیی بن هاشم بن برید، از عبدالجباربن عباس شامی، از عوف بن ابیجحیفه سوائی، از عبدالرحمن بن علقمه ثقفی، از عبدالرحمن بن ابیثقیل ثقفی که گفت: با نمایندگان ثقیف حضور پیامبر رسیدم. یکی از کوچههای مدینه را دور زدیم تا به درِ خانه رسیدیم. کسی در میان مردم بود که بیشترین دشمنی را با او داشتیم، و نسبت به او دشمنی و لجاجت و سرسختی میکردیم. وارد خانه شدیم، سلام کردیم و بیعت نمودیم. به محض خارج شدن از نزد او در میان مردم «همان شخص را بیش از همه دوست میداشتیم.»(3)
شکی نیست که مراد از شخصی که: «در میان مردم دوست داشتنیترین فرد بود»، همان محبوبیت پیامبر نزد اوست.
در گفته بریده هم که پیش از این روایت شد، به همین گونه است. ثابت شدن محبوبیت برای امام علیه السلام اثبات برتری ایشان را در بردارد. همانگونه که در مجلّد حدیث طیر به تفصیل آوردیم و توضیح دادیم.
بنابراین برتری امامت حضرتش را و بطلان خلافت کسانی را که بر او پیشی گرفتند، اثبات میکند.
دستور پیامبر به بریده که بر دوستیش نسبت به حضرت امیر علیه السلام بیافزاید، دلیلی بر محبوبتر بودن او است. پس جمله «ولیکم بعدی» به فرض این که بر امامت و امیر بودن دلالت نداشته باشد، بی تردید دلیلی بر محبوبتر بودن است. همین نکته بسنده و قاطع، پایههای شبهههای گزافه گویان را بر میکند.
در تعدادی از حدیثهای نقل شده از بریده، پس از کلام پیامبر که فرمود: «او را دشمن مدار...»، آمده است که گفت: «پس از رسول خدا هیچ کس برتر از علی نبود.» به جای جمله «دوست داشتنیتر از علی...»و این نصّ است بر مطلبی که از آن بهره گرفتیم:
نسائی گفت: «ما را حدیث کرد اسحاق بن ابراهیم بن راهویه از نضربن شمیل، از عبدالجلیل بن عطیه، از عبدالله بن بریده از پدرش که گفت: از مردم کسی نبود که من بیشتر از علی بن ابیطالب او را دشمن دارم، تا آنجا که مردی از قریش را تنها بر دشمنی او با علی دوست داشتم. پیامبر، آن مرد را با گروهی سوار فرستاد و من تنها به دلیل دشمنی با علی او را همراهی کردم. او اسیرانی گرفت. به پیامبر نوشت: کسی را برای جدا کردن خمس آنها بفرست. علی را نزد ما فرستاد. در میان اسیران کنیزی از بهترین اسیران بود. هنگامی که خمس اسیران را جدا کرد، کنیز در خمس واقع شد. سپس خمس را خارج کرد. کنیز در خاندان پیامبر قرار گرفت، سپس خمس را بیرون کرد. کنیز در خاندان علی افتاد. علی نزد ما آمد در حالی که قطرات آب از سرش میچکید، گفتیم: این چیست؟
گفت: مگر ندیدید که کنیز در خمس واقع شد، سپس در خاندان پیامبر آمد، سپس به خاندان علی رسید، پس با او همبستر شدم.
او جریان را به پیامبر نوشت و مرا به عنوان تصدیق کننده نامه و گفتههای علی فرستاد.
در حضور پیامبر، شروع به بدگویی از او کردم و بدگوییهای او را میخواندم و میفرمود: آیا راست گفته؟ میگفتم: راست گفت. رسول خدا دستم را گرفت و فرمود: آیا علی را دشمن میداری؟ گفتم: آری. فرمود: او را دشمن مدار و اگر دوستش میداشتی، دوستیت را افزون کن. سوگند به آن که جانم در دست اوست، سهم خاندان علی در خمس برتر از یک کنیز است.
از آن پس، بعد از رسول خدا کسی نزد من دوست داشتنیتر از علی نبود.
عبدالله بن بریده گفت: به خداوند سوگند در این حدیث، جز پدرم واسطهای بین من و پیامبر نیست.»(1)
گویم:
کاملا روشن است که برتری، خلافت بلافصل را ثابت میکند. پیامبر فرمود: «او را دشمن مدار و اگر او را دوست میداشتی دوستیت را افزون کن». این کلمه، به برتری دلالت دارد. کلمه «ولیّ» در جمله «انه ولیکم بعدی»، اگر اولی به تصرف بودن را نرساند، بر افضلیت و برتری دلالت دارد که اثبات کننده خلافت بلافصل میباشد.
بدین ترتیب مطلوب و خواسته ما ثابت میشود و تاویلهای تردید کنندگان و تشکیکهای منکران فرو میریزد، و سپاس از آنِ خداوند پروردگار جهانیان است.
البته صحت سند این حدیث پوشیده نیست، چون ابن راهویه پیشوایی از پیشوایان بزرگ قوم است.
نضربن شمیل و عبدالجلیل هم به همین گونهاند که شرح حالشان را در این کتاب آوردهایم.
سید شهاب الدین احمد - پس از نقل حدیث غدیر - خطبهای روایت کرده است که از چند جهت بر مطلوب ما دلالت دارد.
او گوید:
«در آغاز این رویداد، خطبه رسایی وجود دارد که انسان را بر خطبه موالات آنان برمیانگیزاند، که اسنادش از دستم رفت. این خطبهای است که رسول خدا پس از نزول آیه «انما ولیکم الله و
1) خصائص امیرالمؤمنین: 115.
رسوله و الذین آمنوا» ایراد فرمود:
«الحمدلله علی آلائه فی نفسی و بلائه فی عترتی و أهل بیتی، و أستعینه علی نکبات الدنیا و موبقات الاخره. و أشهدان الله الواحد الاحد الفردالصمد لم یتخذ صاحبة ولاولداً و لا شریکا و لا عمداً، و أنی عبد من عبیده، أرسلنی برسالته علی جمیع خلقه، لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حیّ عن بینة، و اصطفانی علی الاولین و الآخرین، و أعطانی مفاتیح خزائنه، و وکّد علی بعزائمه، و استودعنی سرّه و أمرنی بنصره، فأناالفاتح و أناالخاتم و لا قّوة الا بالله.
اءتقوا الله - أیها الناس، حق تقاته - و لا تموتن الا و أنتم مسلمون، و اعلموا ان الله بکل شیء محیط، و انه سیکون من بعدی أقوام یکذبون علیّ فیقبل منهم. و معاذالله أن أقول الا الحق أو أنطق بامره الا الصدق، و ما آمرکم الاّ ما أمرنی به، و لا أدعوکم الاّ الیه، وسیعلم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون.
فقام اءلیه عبادة بن الصامت فقال: و متی ذاک یا رسول الله؟ و من هولاء، عرّ فناهم لنحذرهم؟
قال: أقوام قد استعدّوا لنا من یومهم، و سیظرون لکم اذا بلغت النفس منّی هیهنا - و اومی الی حلقه.
فقال عبادة: اذا کان ذلک فالی من یا رسول الله؟
فقال : بالسمع و الطاعه للسابقین من عترتی و الآخذین من نبوتی، فانهم یصدّونکم عن الغیّ و یدعونکم الی الخیر، و هم أهل الحق و معادن الصدق، یحیون فیکم الکتاب و السنه، و یجنّبونکم الاءلحاد و البدعة و یقمعون بالحق اهل الباطل و لا یمیلون مع الجاهل.
أیهاالناس! ان الله خلقنی و خلق اهل بیتی من طینةٍ لم یخلق منها غیرنا. کنا اول من ابتدأ من خلقه، فلما خلقنا نورّ بنورنا کل ظلمة، و أحیی بنا کلّ طینة. ثم قال:
هؤلاء أخیار أمتی و حملة علمی و خزنة سری و سادات أهل الارض، الداعون الی الحق، المخبرون بالصدق، غیر شاکین و لامرتابین ولا ناکصین و لا ناکثین. هؤلاء الهداة المهتدون و الائمةالراشدون. المهتدی من جاءنی بطاعتهم و ولایتهم، والضال من عدل منهم و جاءنی بعداوتهم. حبهم ایمان و بغضهم نفاق، هم الائمة الهادیة و عری الاحکام الواثقة، بهم تتم الاعمال الصالحة، و هم وصیة الله فی الاولین و آلاخرین، و الارحام التی أقسمکم الله بها اذ یقول: [اتقواالله الذی تساءلون به والارحام، ان الله کان علیکم رقیباً]
ثم ندبکم الی حبهم فقال:
[قل لا أسالکم علیه أجراً الا المودة فی القربی]. هم الذینأذهب الله عنهم الرجس و طهّرهم من النجس. الصادقون اذ نطقوا، العالِمون اذا سئلوا، الحافظون أذا أستودعوا. جمعت فیهم الخلال
العشر، اذ لم تجمع الاّ فی عترتی و اهل بیتی: الحلم و العلم، والنبوة و النبل، والسماحة و الشجاعة و الصدق، و الطهارة و العفاف و الحکم.
فهم کلمة التقوی و سبل الهدی والحجة العظمی و العروة الوثقی. هم أولیائکم عن قول ربکم، و عن قول ربی ما أمرتکم.
ألا من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره و اخذل من خذله. و أوحی الی ربی فیه ثلاثاً: انه سید المسلمین و امام الخیرة المتقین، و قائدالغرّالمحجّلین.
و قد بلغت من ربی ما أمرت و أستودعتم الله فیکم و أستغفرالله.»(1)
حمد، خدای را بر نعمتهایی که به من داد، و مرا در مورد خاندان و اهل بیتم آزمود. از او مدد میگیرم در گرفتاریهای دنیا و دشواریهای آخرت.
و شهادت میدهم که خدای واحد احد فرد صمد، نه همسر و فرزندی برگرفته است و نه شریک و تکیه گاهی. نیز گواهی میدهم که من بندهای هستم از بندگانش، که مرا به رسالت خود بر تمام آفریدگانش فرستاده، تا هر که میخواهد هلاک شود، از روی بیّنه هلاک شود. و هر که میخواهد حیات یابد،از روی بینه حیات یابد. و مرا بر تمام پیشینیان و پسینیان برانگیخت، و کلیدهای قرینههای خود را به من بخشید، و به عزیمتهای خود بر من تأکید فرمود، و راز خود را به من سپرد، و به یاری خود به من مدد رساند. پس من آغازگرم و منم پایان بخش. و قوّتی نیست مگر به خداوند.
ای مردم! تقوای او را - به حقّ تقوایش - به جای آورید. و نمیرید مگر این که مسلمان باشید. بدانید که خداوند بر هر چیز محیط است، و پس از من گروههایی خواهند بود که بر من دروغ میبندند، و کلام آنها مورد قبول واقع میشود. پناه بر خدا از اینکه سخنی غیر حقّ گویم یا به امر او جز راست بگویم. شما را به هیچ کاری امر نمیکنم جز آنچه مرا بدان امر فرمود. شما را فرا نمیخوانم جز به سوی او. و اهل ستم بدانند که به زودی به چه فرجامی خواهند رسید.
عبادةبن صامت برخاست و گفت: این در چه زمانی است ای رسول خدا؟ و اینان کیانند تا از آنها بر حذر باشیم؟
فرمود: گروههایی که از همین امروز خود را (برای درگیری باما) آماده کردهاند.و به زودی، وقتی که نفس من به اینجا برسد (به حلق خود اشاره فرمود) برای شما آشکار میشوند.
عباده گفت: وقتی چنین شد، به کجا پناه ببریم، ای رسول خدا؟
1) توضیح الدلائل علی ترجیح الفضائل - دستنویس است.
فرمود: به شنیدن و اطاعت از پیشتازان خاندانم و کسانی که از نبوتم برگرفتهاند. آنها شما را از انحراف باز میدارند. و به خیر فرا میخوانند. آنانند اهل حق و جایگاه راستی. کتاب و سنت را در میان شما زنده میدارند و شما را از الحاد و بدعت دور میسازند. به وسیله حق بر سر اهل باطل میکوبند، و همراه با جاهل تمایل نمییابند.
ای مردم! خداوند، مرا و اهل بیت مرا از طینتی آفرید که دیگران را از آن نیافرید. ماییم نخستین کسانی که خلقت را با ما آغاز کرد. پس آنگاه که ما را آفرید، به نور ما هر ظلمتی را نورانی کرد، و هر طینتی را به سبب ما حیات بخشید.
سپس پیامبر فرموده:
اینانند نیکان امتم، حاملان علم من، خزانهدارانِ رازمن، سروران اهل زمین، دعوتکنندگان به حق، خبردهندگان به صدق، که اهل شک و تردید و سستی و پیمان شکنی نیستند. اینانند هدایتگران هدایتپذیر، و امامان رشد یافته.
هدایتپذیر کسی است که با طاعت و ولابت آنها نزد من بیاید. و گمراه کسی است که از آنها عدول کند و به عداوت آنها نزد من آید.دوستی اینان ایمان و دشمنیشان نفاق است. اینانند امامان هدایتگر، و رشتههای استوار احکام. تنها به سبب آنان است که کارهای نیک به اتمام میرسد.اینانند وصیت خدا در پیشینیان و پسینیان، و ارحامی که خداوند شما را برای پیوند با آنها سوگند داده است.
در قرآن میفرماید: «اتقوا الله الذی تساءلون به و الارحام ان الله کان علیکم رقیبا» (سوره نساء، آیه 1).
سپس شما را به محبت آنان فرا خواند و فرمود: «قل لا اسئلکم علیه اجراالاّ المودة فی القربی»(سوره شوری، آیه 23)
آنانند کسانی که خداوند، پلیدی را از آنان زدوده، و از آلودگی پاک ساخت. چون سخن گویند، راستگویند. وقتی از آنها پرسیده شود، دانایند. وقتی امانتی به آنها سپرده شود، نگاهباناند.
ده ویژگی در آنها جمع شده که تنها در عترت و خاندانم گرد میآید: حلم، علم، (اسرار) نبوت، هوشمندی، بزرگ منشی، شجاعت، راستگویی، طهارت، عفاف، حکم.
اینانند کلمه تقوا، راههای هدایت، حجّت برتر و رشته استوار. اینانند اولیای شما، به گفتار خدایتان. و آنچه را به شما امر کردم، از کلام خدایم بود.
آگاه باشید! هر کس من مولای او باشم علی مولای اوست. خدایا پیمان ولایت خود را با کسی که ولایت او دارد، محکمدار. و دشمن او را به دشمنی برگیر. یا در او را یاری کن. و هر کس به
یاری او نشتابد، یاری او مکن.
خداوندگارم درباره او به من سه مطلب وحی فرمود: اوست سرور مسلمانان، پیشوای نیکوکاران متقی، و پیشتاز سپید رویان در قیامت.
به راستی، آنچه را که از ناحیه خدایم بدان امر شده بودم، رساندم. و شما را در مورد آنان به خدا سپردم. و از خدایم غفران میطلبم.
أبوالمظفر سمعانی در کتابش (فضائل الصحابة) در بخش فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام حدیث غدیر را چنین روایت کرده است:
«از براء: پیامبر در غدیر خم فرود آمد، فرمان داد میان دو درخت را جارو کنند و با صدای بلند مردم را خواند و آنان گرد آمدند. ستایش و ثنای الهی نمود، سپس فرمود: آیا من نسبت به مؤمنان از جانشان سزاوارتر نیستم؟
گفتند: آری
علی را خواند و بازویش را گرفت و فرمود: این ولیّ شما بعد از من است، بار الها یاری کن هر کس یاریش کند، و دشمن بدار هر کس دشمنش بدارد.
عمر به سوی علی رفت و گفت: مبارکت باشد ای فرزند ابوطالب، مولای هر مؤمن گردیدی».
در توضیح این روایت سمعانی میافزاییم:
حدیث غدیر، از دلایل آشکار، محکم و برتر درباره امامت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است، همانگونه که پیش از این ذکر شد. کلمه ولیّ در این حدیث به معنی امام خواهد بود، گویی که فرمودهاند: «هذا اءمامکم من بعدی...». بر این اساس مراد از حدیث با جمله روایت شده توسط بریده، ابن عباس، عمران بن حصین و دیگران، همین معنی امام میباشد.
ابوالمظفر سمعانی یعنی منصوربن محمد متوفای سال 489 نیای أبوسعد سمعانی مؤلف کتاب الانساب است که شرح حال او را در این کتاب آورده است. نیز بنگرید: طبقات الشافعیه الکبری: 5/335؛ المنتظم فی أخبار الامم: 9/102؛ مرآة الجنان: 3/151؛ النجوم الزاهره: 5/160؛ سیر أعلام النبلاء: 19/114؛ طبقات المفسرین: 2/339؛ شذرات الذهب: 3/393.
در این حدیث، رسول خدا ولایت حضرت علی علیه السلام بعد از خود را به رسالت و پیامبرش مقرون فرموده است و آیه اکمال دین را به این دو امر تفسیر کرده است.
متن این حدیث را محدث شیرازی از حضرت صادق علیه السلام روایت میکند که شعر حسان هم ضمن آن است. گوید:
«.. أبوسعید خدری آن را روایت کرده و به شعر ذکر شده نیز استشهاد شده و بیان افزونتری دارد که از دیگری چنین روایت نشده است. او گوید:
هنگامی که پیامبر روز پنجشنبه هجدهم ذیحجه در غدیر خم فرود آمد، مردم را به سوی علی دعوت کرد. دو بازویش را گرفت و بالا آورد، به گونهای که مردم سفیدی زیر بغل پیامبر خدا را دیدند. و فرمود:
الله اکبر، الحمدلله علی اکمال الدین و اتمام النعمة و رضا الرب برسالتی و الولایة لعلی من بعدی. من کنت مولاه - تا آخر حدیث»(1)
تمامی این حدیثها دلالت دارد بر این که مراد از کلمه ولایت در آنها، چیزی جز امامت نیست و در حدیثهای بریده و عمران نیز چنین است.
حدیث مذکور را حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب ما نزل من القرآن فی علی و ابوالفتح نطنزی در کتاب الخصائص العلویة نقل کردهاند. آنان چنین روایت کردهاند:
«با اسنادهایشان از أبوسعید خدری: رسول خدا در غدیر خم مردم را به سوی علی خواند و فرمان داد خارهای زیر درخت را هموار کردند، و آن روز پنجشنبه بود. علی را خواند و دو بازویش را گرفت و بالا برد تا این که مردم زیر بغل رسول خدا را دیدند. هنوز متفرق نشده بودندکه این آیهها نازل شد:
«الیوم اکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً». سپس رسول خدا فرمود:
الله اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمة و رضی الرب برسالتی و الولایة لعلی بن ابیطالب من بعدی.
1) الاربعین فی فضائل امیرالمومنین، حدیث 13.
سپس فرمود:
من کنت مولاه فعلی مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.»
گویم:
حضرت پیامبر اکرم ولایت بر مؤمنان بعد از خودش را بر عهده حضرت امیرالمومنین علیه السلام و آن را قرینه رسالت خود قرار داد. و از این که خداوند بر این امر رضایت داشت، او را سپاس گفت و ولایت را پس از رسالت یاد فرمود، به ویژه در این مقام. و با تمام آن قرینهها به روشنی دلالت دارد بر این که مراد از آن چیزی جز امامت نمیباشد. و به همین ترتیب مراد از حدیث ولایت نیز امامت است.
حافظ طبرانی حدیث غدیر را با این جمله نقل کرده است. بدخشانی گوید:
«طبرانی روایت دیگری دارد از ابوطفیل، از زیدبن أرقم با جمله: من کنت أولی به من نفسه فعلی ولیه»(1)
نیز گوید:
«نزد طبرانی در روایتی دیگر از أبوالطفیل از زیدبن أرقم با این جمله است: من کنت اولی به من نفسه فعلی ولّیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه».(2)
در کتاب السیف المسلول نوشته قاضی محمد ثناءالله - که دهلوی به نوشته کتاب اتحاف النبلاء، او را «بیهقی الوقت» توصیف کرده - آمده است:
«در بعضی روایتها است: من کنت اولی به من نفسه فعلی ولیه».
کاملا روشن است که مراد، ولی امر و امام میباشد.
شهاب الدین احمد گوید: از یکی از اهل علم شنیدم که میگفت: معنایش این است که هر کس من آقا و سرور او بودم، علی آقا و سرور اوست. پیامبر در آغاز کلام خود فرمود: ألستم تعلمون أنی اولی بالمؤمنین؟ این حدیث، این قول را تایید میکند. و خداوند سبحان داناتر است.
استاد و امام جلال الدین احمد خجندی گوید: مولی بر چندین معنی اطلاق میشود، از جمله:
ناصر، جار به معنی المجیر نه المجار، السید المطاع، الاولی در «مولاکم» یعنی أولی بکم و معنیهای دیگرش در زمینهای که ما به دنبالش هستیم، جایگاهی ندارد. پس بنابر دو معنی نخست، امر شامل علی میشود که هر کس توجه و عنایتی به پیامبر دارد، بایستی آن را رعایت کند. و بر پایه دو معنی آخر، امر شامل اطاعت و احترام و پیروی از او میشود.
ابوالفرج اصفهانی(1)در کتابش (مرج البحرین) چنین نقل میکند:
پیامبر دست علی را گرفت و فرمود: من کنت ولیه و اولی من نفسه فعلی ولیه».(2)
جلال الدین خجندی پیشوایی بزرگ و مورد اعتماد است، در دوران خودش استاد حرم شریف نبوی بود، و در کتاب توضیح الدلائل چندین بار این چنین توصیف شده است. از نوشتههای او شرح البردة است که در بخش شرحهای کتاب در کشف الظنون ذکر شده است.
سبط ابن جوزی در شرح حدیث غدیر و معنیهای کلمه مولی گوید: «دهم به معنی اولی. خداوند متعال میفرماید: «فالیوم لا یوخذ منکم فدیة ولا من الذین کفروا ماواکم النار هی مولاکم» یعنی: اولی بکم».
پس از تصریح به این که غیر از این معنی جایز نیست، گوید: «مراد از این حدیث، اطاعت ویژه محض است. پس وجه دهم که اولی است. معین شد. و معنایش چنین میشود: من کنت اولی به من نفسه فعلی اولی به.
حافظ ابوالفرج یحیی بن سعید ثقفی اصفهانی در کتابش (مرج البحرین) به این معنی تصریح کرده است. او این حدیث را با اسناد به اساتیدش روایت کرده و گوید: رسول خدا دست علی را گرفت و فرمود: من کنت ولیه و أولی به من نفسه فعلی ولیّه.
پس روشن شد که همه آن معنیها به وجه دهم برمیگردد. حدیث پیامبر (ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم) نیز بر این امر دلالت دارد. و این نصّ صریحی است بر اثبات امامت و پذیرش اطاعت او»(3)
گویم:
همین گونه لغت «ولیّ» است در حدیث ولایت، بدون هرگونه فرق و فارقی.
ابن کثیر در ردیف فضیلتهای امام علیه السلام این حدیث را نقل کرده است:
«عبدالرزاق گفت: ما را خبر داد معمر از علی بن زید بن جدعان از عدی بن ثابت، از براء بن عازب که گفت: با رسول خدا خارج شدیم تا در غدیر خم فرود آمدیم، ندا دهندهای را فرمان داد که ندا برآورد. هنگامی که همگی جمع شدیم، فرمود: آیا من از پدرانتان نسبت به شما سزاوارتر نیستم؟ گفتیم: آری ای رسول خدا.
فرمود: هر کس من مولایش باشم، بعد از من مولای اوست، بار الها یاری کن هر کس او را یاری کند و دشمن بدار هر کس با او دشمنی کند. پس عمربن خطاب گفت: گوارایت باد ای فرزند أبوطالب که امروز ولیّ هر مؤمن شدی.
به همین گونه ابن ماجه آن را روایت کرد از حدیث حماد بن سلمة از علی بن زید بن جدعان.
ابویعلی موصلی نیز آن را از هدبة بن خالد روایت کرده است.»(1)
گویم:
در جای خودش ثابت شد که مراد از «مولی» در حدیث غدیر، امام است. و به همین گونه کلمه «ولیّ». مراد از «ولی» در حدیث ولایت نیز، بدون تردید، «امام» خواهد بود.
در بیشتر نقلهای حدیث ولایت، جمله «علی منی و أنا منه» آمده است. برخی از کسانی که آن را روایت کردهاند، عبارتند از: ابوبکر بن ابیشیبة؛ احمد بن حنبل؛ أبوعیسی ترمذی؛ ابوعبدالرحمن نسائی؛ حسن بن سفیان؛ ابویعلی موصلی؛ محمدبن جریر طبری؛ أبوحاتم ابن حبان؛ ابوالسعادات بن أثیر جزری؛ شهابالدین ابن حجر عسقلانی؛ جلال الدین سیوطی.
1) البدایة و النهایة: 7/349.
این جمله معنی حدیث را تایید و بر آن تاکید میکند. در توضیح میگوییم:
ترمذی نقل میکند: «ما را حدیث کرد حسن بن عرفة از اسماعیل بن عیاش از عبدالله بن عثمان بن خثیم از سعیدبن راشد، از یعلی بن مرة که گفت: رسول خدا فرمود: حسین منی و انا من حسین، أحب الله من احب حسیناً، حسین سبط من الاسباط»(1)
طیبی در شرح این حدیث گوید: حسین منی و أنا من حسین. گوئی پیامبر به نور وحی دانسته است که میان او و آن گروه چه اتفاق میافتد. پس بطور ویژه او را یاد کرد و توضیح داد که هر دو یک حقیقت هستند در وجوب محبت به ایشان و حرمت تعرض و جنگ. سپس با این کلام بر آن تاکید کرد: «احب الله من احب حسیناً». محبت او محبت پیامبر و محبت پیامبر، محبت خداوند است. و سبط با کسر سین فرزند فرزند است، یعنی هر که از فرزندان فرزندانم است. و بدین ترتیب تأکید کرد که پارهای از او است و آن را مستحکم فرمود.»(2)
گویم:
همین استواری و استحکام در جمله «علی منی و أنا منه»، کلمه به کلمه آمده است. از این رو امام علیه السلام در واجب بودن محبتش و حرمت مخالفت با او، هم سان پیامبر میباشد.
اگر این مطلب اثبات شود، عصمت و افضلیت هم - که امامت و خلافت مستلزم آن است - اثبات میگردد.
و این جمله خود قرینهای است بر معنی جمله «ولیکم من بعدی» که امام و خلیفه میباشد. و توفیق دهنده، خداوند است.
شاه ولی الله، پدر دهلوی در مآثر امیرالمومنین علیه السلام به طور خلاصه چنین میگوید:
«مقام بسیار بزرگی نسبت به رسول خدا به دست آورد که به برادری رسول و موالات، و با لفظ وصیّ و وارث و مانند آنها تعبیر میشود.
حاکم از ابن عباس نقل میکند: که پیامبر فرمود: کدام یک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری
میکند؟ به هر یک از آن مردان فرمود: کدام یک از شما در دنیا و آخرت مرا یاری میکند؟ تا این که بر بیشتر آنان گذشت.
علی گفت: من در دنیا و آخرت یاریت میکنم.
فرمود: تو در دنیا و آخرت ولیّ من هستی.
این حدیث به طور مفصل با روایت نسائی قبلاً آورده شد.
حاکم از ابن عباس نقل کرد که گفت: علی در زمان حیات رسول خدا میگفت: خداوند میفرماید: «أفان مات او قتل انقلبتم علی أعقابکم». به خداوند سوگند پس از این که خداوند ما را هدایت فرمود، هرگز به گذشتههایمان باز نمیگردیم. به خداوند سوگند اگر پیامبر در گذشت یا کشته شد، حتما بر آنچه او جنگید، میجنگم تا بمیرم، و به خداوند سوگند که من برادرش، ولیّش پسر عمویش و وارث دانشش هستم، پس چه کسی نسبت به او شایستهتر از من است؟
حاکم از ابواسحاق نقل کرد که گفت: از قثم بن عباس پرسیدم: چگونه علی وارث رسول خدا شد؟ گفت: چون او نخستین فرد ما بود که به او پیوست و بیشتر از همه ما به پیامبر چسبیده بود.
با این بیان، نادرستیِ رأی دو گروه آشکار میشود: یکی زیاده گو و دیگری تباه کننده. یکی میگوید: یاری کردن از روی غیرت و مردانگی بود نه از روی اخلاص. دیگری میگوید: برادری در خویشاوندی از شرطهای استحقاق خلافت است.»(1)
گویم:
به کلام امیرالمؤمنین علیه السلام استدلال میکنیم: «و به خداوند سوگند که من برادرش هستم، پس چه کسی نسبت به او شایستهتر از من است؟». شایستهتر بودن دیگری از خودش را چنین نقل کرده است، از این جهت که برادرش، ولیش و وارثش میباشد.
بنابراین ولایت معنایی والا و با جلالت دارد که ویژه امیرالمؤمنین علیه السلام است. و همین میرساند که او نسبت به پیامبر علیه و آله الصلاة والسلام شایستهتر است.
و همین گونه است ولایت در حدیث ولایت.
بدین ترتیب ادعای شایستهتر بودنِ فلان و فلان نسبت به جانشینی رسول خدا فرو میریزد.
1) ازالة الخفا فی سیرة الخلفا: باب سیرة امیرالمومنین، مآثره.
از حدیثهای معتبر و مورد اتفاق هر دو گروه، حدیث سوال از پیامبران در شب معراج است که پرسیده شد: «برای چه فرستاده شدید؟»
گفتند: فرستاده شدیم بر شهادت این که پروردگاری جز خداوند نیست. و بر اقرار به پیامبری شما و ولایت برای علی بن ابیطالب»
سید شهاب الدین احمد گوید: «از ابوهریره که گفت: رسول خدا فرمود: هنگامی که شب معراج مرا به آسمان بردند، پیامبران در آسمان پیرامون من گرد آمدند. خدای عزوجل به من وحی فرمود که: از آنان - ای محمد - بپرس به چه چیز شما فرستاده شدید؟
گفتند: فرستاده شدیم بر شهادت این که پروردگاری جز خداوند نیست و بر اقرار به پیامبری شما و بر ولایت برای علی بن ابیطالب.
عارف ربانی سید شرف الدین علی همدانی در یکی از کتابهایش آن را نقل کرده و گوید: آن را حافظ أبونعیم روایت کرده است.»(1)
شیخ عبدالوهاب نیز در تفسیرش آن را از حافظ ابونعیم از ابوهریره روایت کرده است.
شمس الدین گیلانی نور بخشی در کتابش (مفاتیح الاعجاز در شرح گلشن راز)(2)آورده که خلاصهاش چنین است:
هنگامی که خورشید نبوت غروب کرد، از طرف مغرب که جهت و سوی ولایت است، ظهور سرّ ولایت مرتضی بود، چون (پیامبر فرمود):
علی از من است و من از او هستم و او ولیّ هر مؤمن بعد از من است.
هر پیامبری را جانشین و وارثی است. و علی جانشین و وارث من است.
من بر تنزیل قرآن میجنگم و علی بر تاویل قرآن میجنگد.
ای ابوبکر، دست من و دست علی در عدالت یکسان است.
من و علی از یک درخت هستیم و مردم از درختان گوناگون میباشند.
حکمت به ده بخش تقسیم شد، و نه بخش به علی داده شد و یک بخش به تمام مردم.
هر کس که به من ایمان آورد و تصدیقم کرد، او را سفارش میکنم به ولایت علی بن ابیطالب. هر کس او را ولی دانست، مرا ولی دانسته و هر کس مرا ولی دانست، خداوند را ولی دانسته است.
گفتند: فرستاده شدیم بر شهادت این که پروردگاری جز خداوند نیست، و. بر اقرار به نبوت شما و ولایت برای علی بن ابیطالب»
شمسالدین گیلانی گوید: بنابراین ولایت در این حدیث، به قرینه آمدن رسالت پیش از آن، به معنی امامت است. و به همین ترتیب، مراد از آن در حدیث ولایت هم امامت میباشد.
و به فرض این که ولایت در حدیث معراج، حمل بر محبت شود، حدیث دلالت بر افضلیت میکند که خود مستلزم امامت است.
گویم:
حدیث بعثت پیامبران بر ولایت امیر المومنین علیه السلام، خود دلیل برتری حضرتش بر تمامی پیامبران جز پیامبر ما است. حدیث را این افراد نقل کردهاند:
روایت ابنالمنکدر از جابر را کسی غیر از محمد بن سوقه روایت نمیکند و از او أبوعقیل و از او خلاّد بن یحیی.
محمدبن مظفر حافظ از عبدالله بن محمد بن غزوان از علی بن جابر، از محمد بن خالد بن عبدالله از محمد بن فضیل از محمد بن سوقة از ابراهیم از أسود، از عبدالله که گفت: پیامبر فرمود:
ای عبدالله! فرشتهای نزدم آمد و گفت: ای محمد! «از پیامبرانی که پیش از تو فرستادیم سؤال کن» به چه چیز فرستاده شدند؟ گفتم: به چه چیز فرستاده شدند؟ گفت: بر ولایت شما و ولایت علی بن ابیطالب.
حاکم گفت: این حدیث را تنها علی بن جابر، از محمدبن خالد، از محمدبن فضیل نقل کرده است و ما آن را جز از ابن مظفر ننوشتیم و او نزد ما حافظ، ثقه و مامون است.»(1)
«ما را خبر داد أبوعبدالله حسین بن محمد بن حسین دینوری، از أبوالفتح محمدبن حسین ازدی موصلی از عبدالله بن محمدبن غزوان بغدادی از علی بن جابر از محمدبن خالد بن عبدلله و محمد بن اسماعیل، از محمد بن فضیل از محمد بن سوقه از ابراهیم بن علقمه، از عبدالله بن مسعود، که
1) معرفة علوم الحدیث: 96.
گفت: رسول خدا فرمود: فرشتهای نزدم آمد و گفت: ای محمد از پیامبران ما که پیش از تو فرستادیم، بپرس که بر چه چیز فرستاده شدند؟ گفتم: بر چه چیز مبعوث شدند؟ گفت: بر ولایت شما و ولایت علی بن ابیطالب.»(1)
«و مرا خبر داد این را شهردار از احمدبن خلف حاکم از حافظ محمد بن مظفر از...»(2)[تا آخر حدیث حاکم که آوردیم]
«نقل کرد عبدالرزاق رسعنی(3)از عبدالله بن مسعود - رضی الله عنه - که گفت: رسول خدا فرمود فرشتهای نزد من آمد...»(4)[تا آخر حدیث ثعلبی که آوردیم]
بدخشانی گفت: «نقل کرد ابن مردویه از ابوعبدالله جعفربن محمد رضی الله عنه که درباره آیه «واجعل لی لسان صدق فی الاخرین» فرمود: او علی بن ابیطالب است که ولایتش بر ابراهیم علیه السلام عرضه شد و او گفت: بار الها آن را در فرزندان من قرار ده. خداوند آن را انجام داد.»(5)
«موفق بن احمد، و حموینی و حافظ أبونعیم، با اسنادهایشان از ابن مسعود نقل میکنند که گفت: رسول خدا فرمود: هنگامی که مرا به آسمان بالا بردند، با جبرئیل به آسمان چهارم رسیدم. کاخی از یاقوت قرمز دیدم. جبرئیل گفت: این بیت المعمور است ای محمد! بپاخیز و در آن نماز بخوان. پیامبر فرمود: خداوند پیامبران را جمع کرد. آنان پشت سرم صف کشیدند و با آنان نماز خواندم. هنگامی که سلام دادم، از سوی پروردگارم کسی آمد و گفت: ای محمد! پروردگارت سلام میرساند و به تو میفرماید: از پیامبران پیش از خود بپرس که آنان را بر چه چیز فرستادم؟ گفتم: ای گروه فرستادگان! پروردگارم پیش از من به چه چیز شما را فرستاد؟ پیامبران گفتند: بر نبوت شما و ولایت علی بن ابیطالب. و این معنی کلام خداوند متعال است: «و اسأل من أرسلنا قبلک من رسلنا» - الآیه.
هم چنین آن را دیلمی از ابن عباس روایت کرده است.»(6)
«شانزدهم - ابن عبدالبر و دیگر راویان اهل سنت در مورد آیه «و اسال من ارسلنا قبلک من رسلنا» روایت کردهاند که وقتی پیامبر را به معراج بردند، خداوند او را با پیامبران جمع کرد. سپس به او فرمود: ای محمد! از آنان بپرس بر چه چیز مبعوث شدید؟ گفتند: مبعوث شدیم به شهادت این که پروردگاری جز خداوند نیست و بر اقرار به نبوت شما و ولایت برای علی بن ابیطالب.»
ابن روزبهان در پاسخش گوید:
«این از روایت اهل سنت نیست، و ظاهر آیه از این مطلب امتناع دارد، چون آیه به طور کامل چنین است «واسئل من أرسلنا قبلک من أرسلنا اجعلنا من دون الرحمن آلهة یعبدون» که مراد از آن چنین است: اجماع پیامبران بر توحید و نفی شرک قرار گرفته است. و این نقل، ناشناخته است، و اگر صحیح هم باشد، نصّی را که مورد ادعاست اثبات نمیکند از آن جهت که کلمه ولایت بر معنیهای بسیاری اطلاق میشود.»
سید نورالله شوشتری در پاسخش گوید:
«این روایت با تغییر کوچکی در لفظ، در تفسیر نیشابوری به نقل از ثعلبی آمده است. گوید: و از ابن مسعود که پیامبر فرمود: فرشتهای نزدم آمد و گفت: ای محمد! از پیامبرانی که پیش از تو فرستادیم بر چه چیز مبعوث شدند؟ گفتم: بر چه چیز مبعوث شدید؟ گفتند: بر ولایت شما و ولایت علی بن ابیطالب.
نیشابوری افزاید: آن را ثعلبی روایت کرده است، ولی با فرموده خداوند سبحان «أجعلنا...»- الآیة مطابقت ندارد.
قاضی نورالله شوشتری افزاید:
با آنچه نقل کردیم، روشن میشود که: این روایت از روایات اهل سنت است، مجادلهای را که این ناصبی آورده از نیشابوری برگرفته که اولاً به خود نسبت داده و ننگ این کار را به جان خریده است. ضعیف است، چون ممکن است «جعل» در جمله استفهامیه به معنی حکم باشد، همانگونه که نیشابوری بعد از آن تصریح کرده است، و جمله بازگویی از کلام رسول خدا و تأکیدی باشد بر آنچه در این سخن نهفته است، از اقرار به مبعوث شدن پیامبران بر شهادت دادن به آنچه ذکر شده است، به طوری که معنی چنین باشد: بر شهادت ذکر شده نمیتوان متوقف شد جز نسبت به کسی که غیر از خداوند رحمن پروردگاری را که عبادتش میکنند قرار دهد. و مانند این إضمار در قرآن واقع شده است، در آیه «أنا انبئکم فأرسلون یوسف ایها الصدیق افتنا...» مراد این است که مرا نزد او بفرستید تا از او سؤال کنم و نظر او را بگیرم. پس او را نزد یوسف فرستادند. او نزد یوسف رفت و گفت: «یوسف...» الایه. این کلام را در معنای آیه، نیشابوری و دیگران آوردهاند.
خلاصه این که آنچه ما درباره این آیه میگوییم، به جهت پوشیده بودن قرینه برای تعیین محذوف است از متشابهی که معنایش را کسی جز به توفیق خداوند متعال - آن هم بر زبان پیامبرش - نمیداند. و این مطلب در مطابقت با آیه «اجعلنا» سست نیست، به جهت آنچه درباره شان نزولش روایت شده است.
پس بحثی نیست و ناشناخته هم نیست، بلکه تنها منکر، همین فرد شقی است که به دنبال هر ناروای باطلی میرود و گمان میکند آنچه دیگران گفتهاند، نهایت سخن در خواستههای دین است.»(1)
خطیب خوارزمی مکی گوید:
«مرا خبر داد امام حافظ أبوالعلاء حسن بن احمد عطار همدانی(2)و امام بزرگوار نجم الدین أبومنصور محمدبن حسین بن محمد بغدادی از شریف جلیل یگانه، نور هدایت، أبوطالب حسین بن محمدبن علی زینبی، از امام محمدبن حسین بن شاذان از سهل بن احمد، از أبوجعفر محمدبن جریر طبری از هنّاد بن سرّی، از محمدبن هشام، از سعید بن ابیسعید، از محمدبن منکدر، از جابر که گفت: رسول خدا فرمود: هنگامی که خداوند متعال آسمانها و زمین را آفرید آنها را خواند. پس اجابت کردند. نبوت من و ولایت علی بن ابیطالب را بر آنها عرضه فرمود، هر دو امر را پذیرفتند. سپس خلق را آفرید و کار دین را به ما تفویض کرد. پس سعادتمند کسی است که به وسیله ما سعادت یابد، و شقی کسی است که به واسطه ما شقی شود. ما حلال او را حلال میکنیم و حرام او را حرام مینمائیم.»(3)
در تفسیر آیه «یا أیهاالذین آمنوا اذا ناجیتم الرسول..» از امیرالمؤمنین علی علیه السلام حدیثی روایت کردهاند که ولایت در آن، با قطع و یقین به معنی امامت میباشد:
نسفی گوید: «علی گفت: درباره این آیه که از کتاب خداوند متعال است، کسی قبل از من به آن عمل نکرده و بعد از من هم کسی به آن عمل نخواهد کرد. یک دینار داشتم، آن را خرد کردم. هرگاه با حضرتش نجوا میکردم، یک درهم صدقه میدادم. از رسول خدا ده مسأله پرسیدم که به آنها پاسخ داد.
گفتم: ای رسول خدا وفا چیست؟ فرمود: توحید و شهادت به لا اله الا الله.
گفتم: فساد چیست؟ فرمود: کفر و شرک به خداوند.
گفتم: حق چیست؟ فرمود: اسلام و قرآن و ولایت اگر به تو منتهی شود.
گفتم: راه چاره چیست؟ فرمود: رها کردن (اندیشه در) راه چاره.
گفتم: وظیفه من چیست؟ فرمود: اطاعت خداوند و اطاعت پیامبرش.
گفتم: چگونه خداوند را بخوانم؟ فرمود: با راستی و یقین
گفتم: از خداوند چه درخواست کنم؟ فرمود: عافیت را.
گفتم: برای نجات خودم چه کنم؟ فرمود: حلال بخور و راست بگو.
گفتم: شادمانی چیست؟ فرمود: بهشت
گفتم: آسایش چیست؟ فرمود: لقای خداوند.
هنگامی که این پرسشها تمام شد، نسخ آن آیه نیز نازل شد.»(1)
این حدیث را در تفسیر این آیه در کتابهای زیر نیز مییابید:
تفسیر زاهدی، البحر المواج (تفسیر ملک العلما هندی)، معارج العلی فی مناقب المرتضی (به نقل از زاهدی)
گویم:
این حدیث دلالت روشنی بر امامت امیرالمومنین علیه السلام دارد و با قطع و یقین، ولایت در آن به معنی امامت است. و به همین گونه است در حدیث ولایت، زیرا که بعضی حدیثها حدیثهای دیگر را تفسیر میکند.
شرح حال نسفی
نسفی - عبدالله بن احمد متوفای سال 701 - فقیه، مفسر، متکلم و اصولی که تالیفاتی دارد، از
1) تفسیر النسفی - حاشیه الخازن: 4/242
جمله: تفسیر مشهورش، و المنارفی علم الاصول.
بزرگانی شرح حال او را نوشتهاند. مراجعه کنید به :
الدرر الکامنة: 2/247؛ الجواهر المضیة: 1/270؛ الفوائد البهیة: 101.
حافظ ابن حجر گوید:
«عبدالله بن احمد بن محمود النسفی، علامه جهان، أبوالبرکات، حافظ عبدالقادر در طبقاتش دربارهاش گوید: یکی از پارسایان متاخر دارای کتابهای سودمند... سال 701 درگذشت.»
در کشف الظنون 2/1640 درباره تفسیر او گوید:
«مدارک تنزیل و حقائق تاویل در تفسیر، از امام حافظ الدین عبدالله بن احمد النسفی متوفای سال 701 است.. کتابی بلندپایه در تاویلهاست، از نظر اعراب و قراءتها جامع است. شامل ظرافتهای علم بدیع و اشارات است. با ژرف بینی نسبت به گفتههای اهل سنت و جماعت، تهی از گفتههای باطل بدعت گذاران و گمراهان، نه طول ملال آور دارد و نه کوتاهی اخلالآور. استاد زین الدین أبومحمد عبدالرحمن بن ابیبکر بن عینی آن را خلاصه کرده و چیزهایی بر آن افزوده است.»
در حدیث ولایت، کلمهها و جملههایی است که بعضی از آنها دلالت بر عصمت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و بعضی بر مساوی بودن با پیامبر و بعضی دیگر بر افضل بودن آن حضرت دارد. پیامبر فرمود: «علی ولی هر مؤمن بعد از من است». این سخن پیوستگی اندکی با آن دارد. لازمه این سخن دلالت دارد بر این که علی، واجب الاطاعه و اولی به تصرف باشد.
به هر حال حدیث ولایت را با آنچه بیان کردیم، گروهی از بزرگان روایت کردهاند مانند: احمدبن حنبل؛ محمدبن جریر طبری؛ ابوالقاسم طبرانی؛ ابن عبدالبر قرطبی؛ ابن اسبوع اندلسی.
وصابی یمنی - پس از نقل این حدیث از بریده - گوید:
«بریده گوید: خالدبن ولید گفت: ای بریده آن را غنیمت بدان و پیامبر را از کار او آگاه کن. رفتم و وارد مسجد شدم در حالی که رسول خدا در خانه بود و افرادی از اصحابش بر در خانه بودند که گفتند: ای بریده چه خبر؟ گفتم: خیر است، خداوند بر مسلمین پیروزی داد.
گفتند: چه عاملی تو را به اینجا آورد؟ گفتم: کنیزی که علی از خمس برگرفت، آمدم پیامبر را آگاه کنم. گفتند: پیامبر را آگاه کن که از چشمش میافتد. این در حالی بود که رسول خدا سخنان را
میشنید. اما این بار خشمگین بیرون آمد و فرمود:
چه شده این مردم از علی عیبگویی میکنند؟ هر کس علی را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته و هر کس از علی جدا شود، از من جدا شده است. علی از من است و من از او هستم، از سرشت من آفریده شده و من از سرشت ابراهیم آفریده شدهام. و من برتر از ابراهیم هستم، خاندانی که به هم پیوستهاند و خداوند شنوا و داناست.
ای بریده! آیا ندانستهای که حقّ علی بیش از یک کنیزی است که گرفته است؟»(1)
قندوزی حنفی گوید:
«نقل کرد أحمد از عمرو أسلمی - از یاران حدیبیه - که با علی به یمن رفت، از او ناشایستی دید. هنگامی که به مدینه آمد شکایت خود را منتشر کرد. پیامبر به او فرمود: به خدا سوگند مرا آزردی. گفت: به خداوند پناه میبرم که شما را آزار دهم، ای رسول خدا! فرمود: هر کس علی را بیازارد، به تحقیق مرا آزرده است.»(2)
ابن عبدالبر افزوده است:
هر کس علی را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس علی را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر کس علی را بیازارد مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد خداوند را آزرده است.
و هم چنین برای بریده اتفاق افتادکه با علی در یمن بود. به مدینه بازگشت در حالی که از علی خشمناک بود، و خواست به جهت کنیزی که از خمس برگرفته بود، از او شکایت کند. به او گفتند: پیامبر را مطلع کن تا علی از چشمش بیفتد. رسول خدا از پشت در، این سخنان را میشنید. از خانه بیرون آمد در حالی که خشمگین بود و فرمود:
گروهی از این مردم را چه شده که علی را دشمن میدارند! هر کس علی را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر کس از علی جدا شود از من جدا شده. علی از من است و من از او هستم، از سرشت من آفریده شده و من از سرشت ابراهیم آفریده شدهام، و من از ابراهیم برترم، خاندانی که به هم پیوستهاند و خداوند شنوای داناست.
ای بریده! آیا ندانستهای که برای علی بیش از یک کنیزی است که برگرفته است؟
آن را طبرانی نقل کرده است »
گویم:
در این حدیث آمده است:
«هر کس از علی جدا شود از من جدا شده است.»
و این به روشنی تمام بیانگر عصمت است.
از دیگر منابع روایتش:
المستدرک علی الصحیحین: 3/123، از ابوذر از پیامبر، که حاکم گوید: «اسنادش صحیح است.»
مجمع الزوائد: 9/135، از بزار، از ابوذر که هیثمی گوید: «رجالش ثقه هستند.»
از دیگر صحابه هم در منابع دیگری آمده است و در آن است:
«علی از من است و من از او هستم.»
در پرتو سخن طیبی، معنی آن را دانستید که در شرح «حسین منی و انا من حسین» آورده است.
حدیث «علی منی و انا من علی» از صحیحترین حدیثهاست که اینان آن را نقل کردهاند:
احمد در المسند: 4/165؛ ترمذی در صحیحش: 5/594؛ نسائی در الخصائص: 87؛ ابن ماجه در سنن خود: 1/44؛ که بی شک و تردید، اسنادهایشان صحیح است.
در این حدیث آمده است:
«از سرشت من آفریده شد...»
این خود دلالت بر مساوات و برتری از تمام آفریدهها جز پیامبر معظم دارد.
از کسانی که حدیث آفرینش رسول خدا و امیرالمؤمنین علیهما السلام از یک سرشت را نقل کردهاند:
حافظ أبونعیم، در حلیه الاولیاء: 1/86؛ حافظ ابن عساکر در شرح حال امام از تاریخ دمشق: 2/95 و افراد دیگری از پیشوایان بزرگ.
اینک به خدا پناه میبریم از این که جان پیامبر از چشم پیامبر فرو افتد!! پس کینه توزان بر خشمشان بمیرند!!
این حدیث دلالت دارد بر این که مراد از «ولایت» در آن، «اولی به تصرف» بودن است نه دیگر معنیهایش، چون چیزی که رخ داده است شکایت بریده و افرادی دیگر از امام علیه السلام نزد
پیامبر است به علت تملّک یک کنیز. آنان در این جریان فرصت را غنیمت شمردهاند تا خشم و دشمنی خود را بنمایانند. لذا چه مناسبتی دارد که در پاسخشان گفته شود: علی دوستدار و یاری کننده مؤمنین است!
اگر شخصی یاری کننده و دوستدار باشد، لازم نیست که در برابر کار زشت او سکوت کنند. لیکن شخصی که امام و ولی امر شد، درستی تمام کارهایش نشان داده و بازگو میشود. و همین دلالت بر عصمت او از خطا و گناه میکند و در نتیجه تمامی افعالش صحیح میشود که جایز نیست هیچ یک از آنها ردّ شود.
در کتاب کنز العمال آمده است:
«ای بریده! علی ولیّ شما بعد از من است، پس علی را دوست بدار، که او به آنچه دستورش داده میشود عمل میکند. دیلمی از علی»(1)
ابن عساکر گوید:
«ابوالقاسم بن سمرقندی از عاصم بن حسن از أبوعمربن مهدی از أبوالعباس بن عقدة از حسن بن علی بن عفان،از حسن ابن عطیة از سعاد، از عبدالله بن عطاء از عبدالله بن بریده از پدرش که گفت:
رسول خدا فرستاد.... [تا آنجا که گوید]
به من نگریست و فرمود: ای بریده! علی ولیّ شما بعد از من است، علی را دوست بدار، که او آنچه را دستورش میدهند انجام میدهد.»(2)
گویم:
همین کلام پیامبر «همانا او آنچه را دستورش میدهند انجام میدهد»، دلیل بر عصمت است.
دهلوی گوید:
«و هم چنین این مقید به وقتی نیست. و این مذهب اهل سنت است که امام بایستی در وقتی از وقتها بعد از رسول خدا واجب الاطاعه باشد.»
گویم:
این سخن از چند وجه مردود است:
در حدیث ولایت درباره سرورمان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است که او «ولی هر مرد و زن مؤمن و است بعد از من». آیا آن دو شیخ مؤمن بودند یا نه؟ اگر مؤمن بودند پس امام علیه السلام ولیّ آن دو بود، و اگر هم مومن نبودند همین گونه خواهد بود، چون اگر ولیّ مؤمنین امیرشان هم باشد، پس ضرورتا بر غیر مؤمنین هم امیر است، زیرا میان این دو حالت تفاوتی تصور نمیشود. و کسی ملازم نادانی و سرگشتگی نمیشود، بلکه حضرتش با اولویت قطعی، ولیّ غیر مؤمنین است.
پس در اینجا حمل کلمه «بعد» به «بعد» به طور مطلق غیر ممکن است، چون به حکم این حدیث شریف، اگر بر آن سه نفر امیر باشد، پس تاخیر ولایت او بر آنان، مخالفت با کلام پیامبر است.
کلمه «من بعدی» نمایانگر «بعدیّت» آن حضرت، متصل به زمان است و بدون دلیل، حمل آن بر گسستگی، عدول از جاده اعتدال است.
این حدیث، نصّ صریحی است بر ولایت مولایمان حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام، اما آن سه نفر بر ولایتشان نصی نیست، همانگونه که بزرگان دانشمندانشان اعتراف کردهاند. و دهلوی خود به این مطلب اعتراف نموده است که میگوید: «خلفای سه گانه نزد اهل سنت معصوم نیستند و نصی بر آنان نیست.»
پس کسی که بر او نص رسیده، سزاوار خلافت است نه کسی که نصیّ بر او نرسیده است، چون روی گرداندن از کسی که پیامبر بر او نص دارد و نشاندن کسی که نصی بر او نرسیده بر مقام خلافت،
مخالف عقل و نقل است .
حدیث ولایت در نقلهای چندی با جمله «من کنت ولیه فعلی ولیه» آورده شده است. یعنی با حرف «ف» تعقیب، و این پیوستگی زمانی بین دو ولایت را به طور آشکار میرساند.پس ولایت او بدون فاصله دنبال ولایت پیامبر است، و این حدیث با این لفظ را لفظهای دیگر بیانگر است و آنها هم به این معنی حمل میشوند، از آن جهت که سازش و تلفیق میان حدیثها واجب است، چنانکه قاعده مقرر میرساند. در مورد افاده حرف «فاء» به تعقیب بلافصل، به نقل سخن ستاره پیشوایان رضی استرابادی(1)بسنده میکنیم که در مبحث «حروف مرکّبه» میگوید:
«این کلمه به طور تجّوز استعمال شده است، مانند «خمسة عشر» که هر دو جزء مبنی است: ظرفها مانند یوم، صباح مساء، حین حین. و احوال مانند: لقیته کفة کفة، هو جاری بیت بیت، أخبرته أو:لقیته - صحرة بحرة جایز است که مصدر این ظرفها و احوال به آخر اضافه شود. بلکه مبنی بودن هر دو جزء آن متعین نشده است - آن گونه که در «خمسة عشر» متعین شده است، به جهت آشکار شدن فراگیری حرف و متعین شدنش در مواردی مانند «خمسة عشر»، غیر از این ترکیبها؛ چون احتمال دارد که همه آنها با تقدیر یک حرف باشد یا نباشد. اگر آنها را تقدیر کردیم، گوئیم: معنی: عبارات لقیته یوم یوم و صباح مساء و حین حین، چنین خواهد بو: یوماً فیوماً و صباحاً خمساءً، و حینا فحیناً. یعنی کل یوم، و کل صباح و مساء و کل حین. حرف فاء، معنی این عموم را میرساند، همانگونه که میگویی: انتظرته ساعة فساعة، یعنی: در هر ساعت، زیرا حرف فاء، تعقیب را میرساند، پس نص این است: یوماً فیوما، در پی هم بدون فاصله تا بینهایت. پس بسنده کرد به اولین تکرار شده یعنی تثنیه، آنگونه که در کلام خدای متعال است: «فارجع البصر کرتین» و لبیک و مانند آن، و به همین ترتیب است: صباح مساء و حین حین.
نیز گوییم: اصل لقیته کفة کفة، معنایش است: «متواجهین ذوی کفة منی و کفة منه؛ گویی که هر یک از آن دو، دوستش را از دوری کردن و اعراض باز میدارد.
گوییم: اصل «جاری بیت بیت» به معنی «متلاصقا بیتی و بینه»، یعنی همراه و به هم پیوسته،
1) محمدبن حسن، ساکن نجف اشرف، نحوی، متکلم، أدیب، نویسنده: شرح الشافیة، شرح الکافیة و حاشیههایی بر چند کتاب کلامی و منطقی سال 686 یا 684 درگذشت. شرح حالش در: بغیة الوعاة: 248، شذرات الذهب 5/395 آمده است.
همان گونه که میگویید کل رجل و ضیعته، آن گونه که در باب الحال ذکر کردیم...»
از سوی دیگر، ضرورت جمع میان حدیثها و ضرورت عمل به قضیه حدیث که بعضی بعضی دیگر را تفسیر میکند، ابن حزم اندلسی در کتاب «المحلی فی الفقه» در این مورد گوید:
«هر کس این حدیثها را برگزیند با آن دیگریها مخالفت کرده است که این روا نیست. و کسی که آنها را برگزیده اینها را هم برگرفته است. و به ناچار بایستی خبرهای صحیح درمیان آنهاتأویل شود، و بعضی از آنها را به بعضی دیگر باید ضمیمه کرد. و نمیتوان بعضی از آنها را به جهت بعضی دیگر رها کرد، جز با نشانه یا نسخ یا تخصیص با نصی دیگر»
شاه ولی الله در کتاب «حجة الله البالغة» تحت عنوان «باب القضاء فی الاحادیث المختلفه الاحتمال» (باب قضاوت درباره حدیث هایی که احتمالهای گوناگون دارد) گوید: باید به هر حدیث عمل کند، جز آن که عمل به جمع به جهت تناقض ممکن نباشد. البته در حقیقت اختلافی نیست و این تنها از نظر ماست.
لاهوری مشابه این حمل را در پاسخ به استدلال شیعه به حدیث غدیر آورده است که علامه یعقوب لاهوری(1)در «شرح التهذیب» نوشته تفتازانی آورده و آن را رد کرده است. گوید: این سخن پاسخ داده شده است به این که تواتری وجود ندارد، بلکه خبر واحد است. و انحصاری به علی ندارد یعنی نهایت الزامی که حدیث دارد، ثبوت اولویت علی رضی اله عنه برای امامت و ثبوت آن برای آینده است. لیکن از کجا نفی امامت امامان سه گانه لازم میشود؟
این پاسخ و توضیح نویسنده کتاب است. توضیح اینکه: همانا در آن زمان ولایت برای او ثابت نشده است. شاید بعد از امامان سه گانه باشد و فایده تخصیص برای استحقاق او به امامت، عبارت است از وجوب ولایت او بر ستمگران و خوارج.
گویم: به او پاسخ داده میشود: ولایت پیامبر عام بود - همانگونه که کلمه «مَن» موصول به آن دلالت میکند. همین گونه است ولایت علی. پس باید علی بر ابوبکر ولی باشد نه برعکس.»
حامد حسین گوید:
همین سخن در حدیث ولایت جریان دارد، پس شبهه دفع میشود.
1) خلاصه شرح حالش قبلا آمده است
سپاس از آنِ خداوند والای بلند مرتبه است، از آنجا که صحّت حدیث را ثابت کردیم، بلکه در پاسخ ابن حجر تواتر آن را روشن کردیم و سپس دلالت آن را بر امامت جانشین بهترین افراد بشر توضیح دادیم که امام است بر آنچه آفتاب بر آن بتابد و ماه به آن روشنایی بخشد.
بدین ترتیب سخنان دروغ نیرنگ بازان باطل شد، تشکیکهای خلاف واقع افراد کوردل فرو ریخت، و ماسک زیبا و فریبنده افرادی راکه در زشترین خطر وارده شدهاند، درید.
و خداوند بر محمد پیامبرش و خاندان پاک نهادش تا روز رستاخیز درود فرستد.
حدیث ولایت••• 3
سخن مؤلف••• 5
تحریف در لفظ حدیث••• 6
تأویلها و نیرنگبازیها••• 6
چند نکته در این حدیث••• 8
سخن دهلوی••• 11
پاسخ میر حامد حسین••• 13
سخنی از ابوجعفر اسکافی••• 14
شرح حال ابوجعفر اسکافی••• 17
سخنی از سید حیدر آملی••• 18
نگرش و پندی••• 19
سخن ابوبکر خوارزمی••• 22
مقدمه••• 23
بیان ستمهایی که نسبت به آل محمد (ص) رفته است••• 23
عصر عثمان••• 24
عصر بنی اُمَیَّه••• 24
جنایات یزید••• 25
عصر ابن زُبَیر••• 26
عصر آل مروان و جنایات حَجّاج••• 26
عصر عباسیان••• 27
سیری دوباره در کردار عباسیان••• 28
مبارزه با اعتقادات شیعه••• 28
بیان استوار گامی شیعه••• 29
مَعایِبِ بنی امیه••• 32
گزارشی از آنچه در پایان چاپ مصر آمده است••• 34
شرح حال ابوبکر خوارزمی••• 34
سخنی از سید علی بن معصوم مدنی••• 35
سند حدیث ولایت••• 43
(1) روایت ابو داود طیالسی••• 47
(2) روایت ابن ابیشیبة••• 63
(3) روایت احمد بن حنبل••• 67
(4) روایت ترمذی••• 84
(5) روایت نسائی••• 86
(6) روایت حسن بن سفیان نسوی••• 88
(7) روایت أبویعلی موصلی••• 89
(8) روایت ابن جریر طبری و صحّت آن••• 91
(9) روایت خیثمة بن سلیمان••• 94
(10) روایت أبوحاتم بن حبان البستی••• 95
(11) روایت طبرانی••• 98
(12) روایت حاکم••• 101
(13) روایت ابن مردویه••• 103
(14) روایت أبونعیم اصفهانی••• 104
(15) روایت بیهقی••• 107
(16) روایت راغب اصفهانی••• 108
(17) روایت خطیب بغدادی••• 109
(18) روایت أبوسعید سجستانی••• 110
(19) روایت ابن مغازلی••• 112
(20) روایت شیرویه دیلمی••• 112
(21) روایت نطنزی••• 116
(22) روایت أبومنصور دیلمی••• 117
(23) روایت خطیب خوارزمی••• 120
(24) روایت ابن عساکر••• 122
(25) روایت صالحانی••• 136
(26) روایت ابوالسعادات ابن اثیر••• 136
(27) روایت أبوالقاسم رافعی••• 137
(28) روایت ابوالحسن ابن اثیر••• 139
(29) روایت أبوربیع بن سبع کلاعی••• 140
(30) روایت ضیاء مقدسی••• 142
(31) روایت محمدبن طلحة••• 144
(32) روایت گنجی شافعی••• 146
(33) روایت محب الدین طبری••• 148
(34) روایت صدرالدین حموینی جوینی••• 150
(35) سخن شمس الدین ذهبی••• 151
(36) روایت زرندی••• 153
(37) روایت کازرونی••• 154
(38) روایت سید علی همدانی••• 156
(39) روایت سید شهاب الدین احمد••• 156
(40) روایت ابن حجر عسقلانی••• 158
(41) روایت حسین بن معین میبدی••• 159
(42) روایت جلال سیوطی••• 160
(43) روایت قسطلانی••• 160
(44) روایت عبدالوهاب بخاری مفسّر••• 163
(45) روایت شامی صاحب سیره••• 164
(46) روایت ابن حجر مکی و صحیح دانستن آن••• 165
(47) روایت علی متقی هندی••• 167
(48) روایت عید روس یمنی••• 168
(49) روایت میرزا مخدوم نویسنده «النواقض»••• 169
(50) روایت وصّابی یمنی••• 169
(51) روایت حافی حسینی شافعی••• 171
(52) روایت جمال محدث شیرازی••• 172
(53) روایت علی بن سلطان قاری••• 173
(54) روایت منّاوی••• 176
(55) روایت شیخانی قادری••• 177
(56) روایت ابن باکثیر مکی••• 179
(57) روایت بدخشی••• 182
(58) روایت محمد صدر العالم••• 185
(59) روایت احمدبن عبدالرحیم دهلوی••• 186
(60) روایت محمدبن اسماعیل الامیر••• 187
(61) روایت صبّان المصری••• 189
(62) روایت عجیلی••• 189
(63) روایت محمد مبین لکهنوی••• 190
(64) روایت محمد سالم دهلوی••• 192
(65) روایت مولوی ولی الله لکهنوی••• 193
(66) روایت قندوزی بلخی••• 193
(67) روایت حسن زمان حیدرآبادی••• 194
فصل اول: نام گروه دیگر از راویان حدیث ولایت در گذر قرنها
(1) روایت عیسی بن عبدالله••• 244
(2) روایت عبدالجلیل بن عطیة••• 244
(3) روایت ابن ابی غنیة••• 245
(4) روایت حکم بن عیینه••• 245
(5) روایت أبواسحاق سبیعی••• 246
(6) روایت نضربن شمیل••• 246
(7) روایت أبوعامر عقدی••• 247
(8) روایت عبدالرزاق بن همام••• 248
(9) روایت حسن بن عمر بن شقیق الجرمی••• 248
(10) روایت أبونعیم ملائی••• 249
(11) روایت زهیربن حرب••• 250
(12) روایت ابن راهویه••• 250
(13) روایت عثمان بن ابی شیبة••• 251
(14) روایت عفّان بن مسلم••• 252
(15) روایت لوین••• 252
(16) روایت ابن سُمّویه••• 253
(17) روایت أبواحمد عسّال••• 253
(18) روایت أبوحاتم رازی••• 254
(19) روایت ابن ابی عاصم••• 254
(20) روایت عبدالله بن احمد••• 256
(21) روایت بزّار••• 257
(22) روایت مطین••• 258
(23) روایت احمدبن حسین صوفی••• 258
(24) روایت رویانی••• 259
(25) روایت أبوالقاسم بغوی••• 260
(26) روایت طحاوی••• 261
(27) روایت محمدبن مخلد عطار••• 262
(28) روایت ابن عقدة••• 263
(29) روایت محمدبن یعقوب أخرم••• 264
(30) روایت ابن فارس••• 265
(31) روایت محبوبی••• 265
(32) روایت ابن السکن••• 266
(33) روایت ابوبکر قطیعی••• 266
(34) روایت اسماعیلی••• 267
(35) روایت محمدبن مظفّر••• 268
(36) روایت ابن المقرئ••• 269
(37) روایت أبوالقاسم ابنالطحّان••• 269
(38) روایت ابن شاهین••• 270
(39) روایت المرجی••• 270
(40) روایت ابنالجرّاح••• 271
(41) روایت أبوعبداللّه بن مندة••• 271
(42) روایت غسّانی صیداوی••• 272
(43) روایت أبوعمر ابن مهدی••• 273
(44) روایت جراحی••• 273
(45) روایت ابن ابی عقیل صوری••• 274
(46) روایت أبوعلی بن مذهب••• 275
(47) روایت ابن السوادی••• 275
(48) روایت دهلقی••• 276
(49) روایت أبوسعد جنزرودی••• 276
(50) روایت سبط بحرویه••• 277
(51) روایت ابونصر تاجر••• 277
(52) روایت أبوالحسین بن نقور••• 278
(53) روایت عاصمی••• 278
(54) روایت اسماعیل بن احمد بیهقی••• 279
(55) روایت أبوعلی حدّاد••• 279
(56) روایت بغوی••• 280
(57) روایت هبةاللّه بن حصین••• 281
(58) روایت خلّال••• 281
(59) روایت ابن المؤذن••• 281
(60) روایت زاهر بن طاهر••• 282
(61) روایت أبوالقاسم ابن سمرقندی••• 282
(62) روایت ابن عربی مالکی••• 283
(63) روایت کروخی••• 284
(64) روایت أبوالخیر طالقانی قزوینی••• 284
(65) روایت مکبّر••• 286
(66) روایت نجمالدین کبری خیوقی••• 287
(67) روایت ابن الشیرازی••• 287
(68) روایت سبط ابن جوزی••• 288
(69) روایت قرشی••• 289
(70) روایت ابن منظور افریقی••• 290
(71) روایت خطیب تبریزی••• 295
(72) روایت فاروقی••• 296
(73) روایت سبکی••• 296
(74) روایت صلاحالصّفدی••• 297
(75) روایت ابن کثیر دمشقی••• 298
(76) روایت محمدبن ابی بکر انصاری••• 301
(77) روایت نورالدین هیثمی••• 301
(78) روایت ابن دِقماق••• 306
(79) روایت فاسی••• 307
(80) روایت بوصیری••• 308
(81) روایت بدرالدین عینی••• 308
(82) روایت باعونی••• 309
(83) روایت صالحی دمشقی••• 310
(84) روایت عبدالحق دهلوی••• 311
(85) روایت عصامی••• 312
(86) روایت جلوتی واعظ••• 315
(87) روایت طرابوزانی••• 315
(88) روایت مرعی مقدّسی••• 315
(89) روایت مکشخانوی••• 315
(90) روایت نبهانی••• 316
(91) روایت مبارکفوری••• 316
(92) روایت منصور علی ناصف••• 316
(93) روایت ألبانی••• 317
(94) روایت عباس احمد صقر - احمد عبدالجواد••• 317
فصل دوم: درباره اِسنادهای معتبر حدیث ولایت
(1) ابن ابی عاصم گفت••• 321
(2) حافظ نسائی گوید••• 322
(3) حافظ ابوالقاسم طبرانی گفت••• 323
(4) حافظ طبرانی گوید••• 324
(5) حافظ أبونعیم اصفهانی گوید••• 325
(6) حافظ أبونعیم اصفهانی گوید••• 326
(7) حافظ ابونعیم گوید••• 327
(8) حافظ ابن عساکر گوید••• 329
(9) حافظ ابن عساکر گوید••• 330
(10) حافظ ابن عساکر گفت••• 331
(11) حافظ ابن عساکر گوید••• 332
(12) حافظ ابن عساکر گفت••• 333
(13) حافظ ابن کثیر در راستای روایتهای حدیث گوید••• 335
(14) حافظ ذهبی در شرح حال جعفر بن سلیمان گوید••• 337
فصل سوم: درباره خبر عبداللّه بن عباس در منقبتهای دهگانه
(1) روایت شعبة••• 346
(2) روایت أبو داود طیالسی ••• 347
(3) روایت ابن سعد••• 348
(4) روایت احمدبن حنبل••• 348
(5) روایت ترمذی••• 351
(6) روایت أبن ابی عاصم••• 351
(7) روایت بزّار••• 353
(8) روایت نسائی••• 353
(9) روایت أبویعلی••• 354
(10) روایت محاملی••• 359
(11) روایت طبرانی••• 360
(12) روایت حاکم نیشابوری••• 362
(13) روایت ابن عبدالبر••• 363
(14) روایت حسکانی••• 365
(15) روایت ابن عساکر••• 367
(16) روایت ابن اثیر••• 369
(17) روایت گنجی شافعی••• 370
(18) روایت محب طبری••• 371
(19) روایت المزّی••• 371
(20) روایت ذهبی••• 371
(21) روایت ابن کثیر••• 372
(22) روایت أبوبکر هیثمی••• 372
(23) روایت ابن حجر عسقلانی••• 373
دلالت حدیث ولایت
(1) نخستین سخن ولیالله دهلوی در معنی آیه «انما ولیکمالله»••• 395
(2) سخن دوم ولیالله دهلوی در معنی «انما ولیکم الله»••• 396
(3) سومین سخن ولیالله دهلوی در معنی «انما ولیکم الله»••• 397
(4) چهارمین سخن دهلوی در مورد آیه «انما ولیکم الله»••• 398
(5) أبوشکور به دلالت این آیه و حدیث غدیر، سر تسلیم فرود آورده است••• 398
(6) تسلیم برادرزاده دهلوی••• 401
(7) کلمه «بعدی» قرینه است••• 402
(8) استدلال به گفته ابن تیمیة••• 405
(9) استدلال به کلام منسوب به حسن مثنی که بدان رضایت دادهاند.••• 407
(10) استدلال به کلام حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام••• 410
(11) حدیث منا شده (سوگند دادن) در مسجد مدینه••• 410
(12) حدیث ولایت و حدیثهای دیگری در یک سیاق••• 415
(13) حدیث: تو بعد از من امام هر مرد و زن مؤمن و هستی••• 416
(14) کلام پیامبر درباره علی در روز انذار که بعد از من ولیّ شماست.••• 417
(15) کلام پیامبر در حدیثی خطاب به علی علیه السلام••• 418
(16) در تفسیر اهل البیت علیهم السلام کلمه «اولیاء» به معنی «ائمة» است.••• 421
(17) اختصاص یافتن لفظ ولیّ و مقام ولایت به جانشینان پیامبرمان که دوازده نفرند••• 422
(18) کلمه «ولیّ» در اطلاقش معنی «متصرّف در امر» را به ذهن متبادر میکند••• 423
(19) به نظر شافعی و گروهی دیگر، حمل لفظ مشترک بر تمامی معنیهایش - آنجا که قرینهای ندارد - واجب است••• 424
(20) ابن حجر گوید: «من کنت ولیه» یعنی متصرف در امر••• 426
(21) حدیث بریده با جمله «من کنت ولیه فعلی ولیه»••• 426
(22) حدیث ولایت به لفظ: «الله ولیی و أنا ولی المؤمنین، و مَنْ کُنتُ ولیّه فهذا ولیّه»••• 430
(23) کلام پیامبر به بریده: «این را مگو، او شایستهترین مردم (اولی الناس) نسبت به شماست بعد از من»••• 430
(24) بریده از کلام پیامبر امامت را فهمید، لذا از بیعت با ابوبکر باز ایستاد.••• 446
(25) بریده از این حقیقت که حضرت علی علیه السلام از هر فرد دیگری نزد خداوند و پیامبرش
محبوبتر بود، چه میفهمید؟••• 450
(26) تصریح بریده به برتری حضرت علی علیه السلام پس از کلام پیامبر••• 453
(27) خطبه پیامبر پس از نزول آیه مبارکه «انّما ولیّکم الله و رسوله...»••• 454
(28) حدیث غدیر به نقل براء، با جمله «هذا ولیکم من بعدی»••• 458
(29) حدیث غدیر با جمله «.. و رضا الرب برسالتی و الولایة لعلی من بعدی»••• 459
(30) حدیث غدیر به روایت ابوسعید خدری به نقل ابونعیم و نطنزی••• 459
(31) حدیث غدیر با جمله «من کنت اولی به من نفسه فعلی ولیّه»••• 460
(32) تحقیق سبط ابن جوزی درباره معنی حدیث غدیر••• 461
(33) عمر گفت: امروز ولیّ هر مؤمن شدی.••• 462
(34) معنای «علی منی و أنا منه» در حدیث ولایت••• 462
(35) حدیثهایی که حاکم و دیگران نقل کردهاند و پدر دهلوی به آنها استشهاد کرده و معنایش را تقریر نموده است.••• 463
(36) حدیث برانگیختن پیامبران بر ولایت برای علی••• 465
(37) حدیث عرضه شدن نبوت و ولایت بر آسمانها و زمین••• 469
(38) حدیث پیوستگی اسلام، قرآن و ولایت••• 469
(39) لفظهایی از حدیث ولایت که بر امامت دلالت دارد••• 471
(40) سیاق این حدیث،از حمل بر دوستی و یاری ممانعت دارد••• 473
حمل کلمه «بعد» بر گسستگی باطل است.••• 474
(1) علی بر آن سه نفر ولایت دارد••• 475
(2) کلمه «بعد» به طور آشکار، پیوستگی را میرساند••• 475
(3) حدیث ولایت و احادیث دیگر، نصّ بر ولایت علی است و دلیل بر ولایت آنان نیست••• 475
(4) حدیث با جمله: «من کنت ولیه فعلی ولیّه»••• 476
(5) ایراد لاهوری بر مشابه این حمل در حدیث غدیر••• 477