ghaemiyeh.com
سرشناسه : فضلی، نادر، ۱۳۳۲ -
عنوان و نام پدیدآور : بانوی بینشان (سه تصویر از زندگی حضرت زهرا علیهاالسلام)/مولف نادر فضلی؛ مولف نادر فضلی معاونت عقیدتی سازمان بسیج فرهنگیان تهران بزرگ.
مشخصات نشر : تهران: نبأ، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۵۱ ص.
شابک : ۵۰۰۰ ریال :978-964-8323-60-3
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : فاطمهزهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- داستان.
شناسه افزوده : سازمان بسیج فرهنگیان. معاونت عقیدتی.
رده بندی کنگره : BP۲۷/۲ف۶۷ب۱۷ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۷۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۲۳۸۹۵
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ
بانوی بی نشان
( سه تصویر از زندگی حضرت زهرا علیها السلام )
معاونت عقیدتی سازمان بسیج فرهنگیان
تهران بزرگ
انتشارات نبـأ
« بانوی بی نشان »
( سه تصویر از زندگی حضرت زهرا علیها السلام )
سازمان بسیج فرهنگیان / حروفچینی : انتشارات نبأ
چاپ و صحافـی : رامین / چاپ اول : 1387
شمارگان : 5000 نسخه / قیمت : 6500 ریال / کـد : 123 / 201
ناشـر: انتشـارات نبـأ / تهـران، خیـابـان شریعتـی، روبـروی ملک، خیابان
شبستـری، خیابان ادیبـی شماره62 تلفکس : 77506602 ـ 77504683
شابک : 3 ـ 60 ـ 8323 ـ 964 ـ 978 ISBN : 978 - 964 - 8323 - 60 - 3
علی علیه السلام وارد خانه شد، به همسرش فاطمهی زهرا علیها السلام سلام کرد، دست و رویش را شست و در گوشهای نشست و به دیوار تکیه داد. نفسی تازه کرد و آهِ عمیقی کشید. سپس رو به همسرش کرد و فرمود :
«فاطمهجان! من گرسنهام.»
فاطمه علیها السلام سر برداشت و به شوهرش نگاه کرد. آثار خستگی را در سیمای مردانهی همسرش دید، بعد نگاهش را چرخاند به لباس علی که کهنه و وصله خورده بود و آخر سر نگاهش بر حصیری که به جای فرش روی زمین افتاده بود، خیره ماند.
چند لحظه گذشت. علی علیه السلام با خود اندیشید که شاید فاطمه علیها السلام صدایش را نشنیده، این بار با صدایی کمی بلندتر گفت :
«فاطمهجان! بسیار گرسنهام. آیا چیزی برای خوردن در خانه پیدا میشود؟»
فاطمه علیها السلام سنگینی نگاهش را از شوهرش برگرفت و سرش را به زیر انداخت. برای یافتن جوابی مناسب ذهنش را کاوید. نمیدانست چگونه حرفش را بزند، امّا سکوت طولانی شده بود و همسرش منتظر جواب بود. باید پاسخ شوهرش را میداد. معلوم بود دوست ندارد حرفش را بزند، امّا باید میگفت. پس سر بلند کرد، چشمانش را به چشمان همسرش دوخت که گود افتاده بود. بعد آرام دهان باز کرد و گفت :
«دو روز است که چیزی برای خوردن نداریم. اگر هم چیزی بوده ـ هر چند ناچیزـ آن را برای تو آوردهام. بچّهها هم گرسنهاند. امّا حالا... هیچ نداریم.»
حرفهای فاطمه علیها السلام که تمام شد، علی احساس کرد که قلبش از درد فشرده شد، امّا نه به خاطر گرسنگی خودش و یا حتّی گرسنگی فرزندانش، بلکه به خاطر غمی که در صدای فاطمه بود و شرمی که در نگاهش موج میزد. حالا علی علیه السلام نمیتوانست چیزی بگوید. همسرش، نور چشم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، دو روز گرسنه بود و چیزی به او نگفته بود. فرزندانش دو شبانهروز درد گرسنگی کشیده بودند و بروز نداده بودند. همسرش و فرزندانش گرسنگی را تحمّل کرده
بودند امّا به او اعتراض نکرده بودند و از او چیزی نخواسته بودند.
علی علیه السلام نگاه پرسشگرش را به فاطمه علیها السلام دوخت و پرسید :
«چرا به من نگفتی که دو روز است تو و حسن و حسین گرسنهاید؟»
فاطمه علیها السلام سرش را پایین انداخت. مثل این که اینطور راحتتر میتوانست حرف بزند و حرف دلش را به همسرش بگوید و بعد آنچه را که روی زبانش سنگینی میکرد، بیرون ریخت :
«علیجان! آنروز که عروس خانهات شدم، پدرم به من سفارشی کرد که هرگز آن را از یاد نمیبرم. پدرم فرمود :
دخترم! اگر همسرت چیزی برای تو فراهم کرد، خدا را سپاس بگزار، امّا مبادا که از او تقاضایی بکنی .»
فاطمه علیها السلام مکثی کرد، شاید نمیخواست بیش از این چیزی بگوید. امّا وقتی نگاه منتظر علی علیه السلام را دید، ادامه داد :
«علی جان! من حیا میکنم از تو چیزی بخواهمکه تو توان تهیّهی آن را نداشته باشی. من هرگز به خودم اجازه نمیدهم که تو را به کاری وادار کنم که به خاطر آن دچار زحمت و سختی شوی.»
علی علیه السلام حرفی برای گفتن نداشت. دیگر گرسنگی خودش
برایش مهّم نبود. همسر و فرزندانش گرسنه بودند و او وظیفهی خودش میدانست که به هر نحوی که هست غذایی برای آنها تهیّه کند.
علی علیه السلام در سکوت بلند شد، بر خدا توکّل کرد و از خانه بیرون زد.
آفتاب سوزان نیم روزی به شدّت میتابید. انگار از آسمان آتش میبارید. کوچههای مدینه خلوت بود. بیشتر مردم برای فرار از گرما به سایبانها و سردابها پناه برده بودند. در این موقع روز کمتر کسی از خانه و محل کارش خارج میشد.
علی علیه السلام هم که از خانه بیرون زده بود، مجبور بود. چارهای نداشت. خانوادهاش گرسنه بودند. او بارها و بارها گرسنگی خانوادهاش را دیده و هر بار از غم و درد قلبش فشرده شده بود. از خانه که بیرون میآمد، راحتتر بود، هم ممکن بودغذایی تهیه کند و هم چشمانش با چشمان منتظر فاطمه و حسن و حسین :تلاقی نمیکرد. اگرچه فرزندانش هرگز به خاطر گرسنگی اعتراض نمیکردند و نکرده بودند امّا او برایش سخت بود که بدنهای نحیف فاطمه و حسن و حسین :را ببیند و دست روی دست بگذارد.
علی علیه السلام میدانست که باید غذایی تهیّه کند، امّا از کجا و
چگونه؟ به کجا میتوانست برود؟ جز به خدا به هیچکس امید نداشت و به امید یاری خدا هم از خانه بیرون زده بود. با این امید به راه افتاد. کوچهها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت. بالاخره، آن کسی را که دنبالش میگشت، یافت و از او یک دینار قرض گرفت. این اوّلین بار نبود که وام میگرفت. قبل از آن نیز بارها در اوج تنگدستی و فشار و سختی مجبور شده بود وام بگیرد. این بار هم مثل دفعههای قبل، کاری را که قبل دوست نداشت، انجام داده بود.
یک دیناری را که در دستش فشرد. خستگی از تنش رفت. خوشحال بود که میتوانست غذایی برای همسر و دو کودک خردسالش تهیّه کند. با شادی آنها، او نیز شاد میشد و با شادابی آنها، خستگی از تنش بیرون میرفت. حالا میتوانست مقداری از فداکاری و ایثار همسر و فرزندانش را جبران کند. چقدر باصفا بودند همسر و فرزندانش که همهچیز خود را برای او میخواستند و برای همین بود که شادکردن آنها اینقدر برای علی ارزش داشت. میدانست که اعضای خانواده منتظر او هستند. چشم به در دوختهاند تا او بیاید. با دست پر بیاید و به جای ابروان در هم گره کرده و سرِ فروافتاده، لبخند شادی بر لب داشته باشد. با این اندیشه ها،
علی علیه السلام گامهایش را تندتر کرد تا زودتر خودش را به بازار برساند.
علی علیه السلام غرق در افکارش بود که ناگهان مقداد را دید. دوست صمیمیاش را. از دیدن مقداد شگفتزده شد. در این موقع روز، در این گرمای طاقتسوز، مقداد آنجا چه کار میکرد؟ سیمای مقداد نشان میداد که تابش شدید آفتاب از آسمان و خیزش گرمای شدید از زمین، او را بیطاقت کرده است. بیهدفی و سرگردانی هم از چهرهاش میبارید. صدایش کرد و به چهرهی غمگین و گرفتهی مقداد که خبر از حکایتی میداد، خیره شد و پرسید :
«مقداد اینجا چکار میکنی؟ در این وقت روز و این گرمای کشنده، کجا میروی؟ من مجبور شدهام از خانه بیرون شوم. امّا تو چرا؟ چه شده است؟»
امّا معلوم بود که مقداد نمیخواست حرف بزند. نمیخواست علی علیه السلام بداند که چرا در کوچههای مدینه سرگردان و بیهدف راه میرود. امّا به احترام علی باید جواب سوالش را میداد. مقداد سر به زیر افکند و گفت :
«مولای من! مرا به حال خودم بگذار. از من نپرس که چرا از خانه بیرون آمدهام. بگذار با درد خودم بسوزم و
بسازم. خواهش میکنم از من چیزی نپرس.»
آنچه مقداد گفت بر کنجکاوی علی علیه السلام افزود. دیگر علی علیه السلام مطمئن شده بود که حادثهای برای مقداد اتّفاق افتاده است. پس چشمان نافذ و پرسشگرش را به چشمان دوستش دوخت و با مهربانی و صمیمیّت گفت :
«نه دوست من، رهایت نمیکنم. باید بگویی چه شده است؟»
مقداد سکوت کرد. امّا علی علیه السلام دستبردار نبود. او اگر غریبهای را در چنین حال و روزی میدید. نمیتوانست بیتفاوت باشد، چه رسد به دوست و یار صمیمیاش مقداد. این بار علی علیه السلام با اصرار پرسید :
«بگو چه شده است؟ مطمئن باش هر کاری که از دستم برآید، دریغ نخواهم کرد.»
مقداد فهمید که مقاومت بیفایده است و باید حرف بزند. پس آهی کشید و گفت :
«آقای من! حالا که اصرار میکنی میگویم: سوگند به خدایی که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را به پیامبری برانگیخته و تو را به جانشینی او برگزیده است. از خانه بیرون نیامدهام مگر از شدّت ناراحتی و غم و افسردگی.»
علی علیه السلام میدانست که مقداد کوه ایمان است. صبر از صلابت او به زانو درمیآید. پس چه غمی او را اینگونه آزرده است؟
«بگو مقداد، کدام غم؟ کدام ناراحتی؟ کدام افسردگی؟»
مقداد آرام و شمرده ادامه داد :
«خانوادهام بسیار گرسنهاند. بر اثر گرسنگی پریشانحال شدهاند. از شدّت گرسنگی به ناله آمده و به گریه افتادهاند. تاب شنیدن گریه و نالهشان را نداشتم. برای همین، سرگشته و حیران در کوچههای مدینه به راه افتادهام. تا چه پیش آید. آری برادر، این است حکایت من، حکایت گرسنگی، گرسنگی خانوادهام.»
نه برای علی علیه السلام و نه برای مقداد، گرسنگی خودشان مهم نبود، آنها شبها و روزهای بسیاری را با گرسنگی گذرانده بودند. خندقِ دور شهر مدینه را با زبان روزه کنده بودند. با شکم گرسنه در میدانهای جنگ، با دشمن جنگیده بودند. امّا دیدن چهرههای رنگپریدهی زن و فـرزند بر اثـر گرسنگی برایشان ایشان غیرقابل تحمّل بود. خدایا، چه سرّی در این روزگار سختِ برای بندگان خوب تو؟ این چه آزمایش دشواری بود که پیش روی آنها قرار گرفته است ؟
دلِ علی علیه السلام از شنیدن سخنان مقداد به درد آمد؛ بغض گلویش را فشرد؛ اشک در دیدگانش حلقه زد و گریه امانش را برید و باران اشک گونههایش را کاملا خیس کرد.
گریهی علی علیه السلام از بیصبری و بیتابی نبود. قلبِ مهربانش از دیدن غم و ناراحتی دوستش به لرزه درآمده بود و اشک از دیدگانش جاری شده بود. میدانست که گریهاش دل مقداد را تسلّا میدهد و از بار ناراحتیاش میکاهد. امّا برای خانوادهی گرسنهی مقداد چه کار میتوانست بکند؟
علی علیه السلام اندیشید که خانوادهی مقداد از گرسنگی گریستهاند و بیتاب شدهاند. امّا فاطمه و حسن و حسین :با این که گرسنه هستند، امّا آنقدر صبورند که هرگز گریه و ناله نمیکنند. علی علیه السلام تصمیمش را گرفت. اشک از چهره سترد و فرمود :
«مقداد، سوگند به هر آنچه که به آنها سوگند خوردی، من هم به همان دلیلی که تو از خانه بیرون آمدهای، از خانه خارج شدهام. امّا من توانستم دیناری وام بگیرم، ولی نیاز تو به آن بیشتر است تا من. آن را بگیر و برای خود و خانوادهات غذایی تهیّه کن.»
مقداد علی علیه السلام را میشناخت و میدانست که باید پیشنهاد
او را بپذیرد، یا در حقیقت فرمانش را اطاعت کند دینار را گرفت و رفت.
علی علیه السلام ماند و دست تهی! نه روی خانه رفتن داشت و نه راهی برای تهیّهی غذا. اندیشید که چه کند؟ کجا برود؟ جایی را بهتر از مسجد و نماز نمیشناخت. نماز ـ آن هم نماز جماعت به امامت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ـ هر غم و اندوهی را از دلش میزدود. روحش را به پرواز درمیآورد و به ملکوت الاهی میرساند. او هیچ نوایی را به اندازهی نوای قرآن و نماز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوست نداشت. هیچ لذّتّی برایش بالاتر از عبادت و نماز نبود. با خواندن نماز و یاد خدا، تمام سختیها و مصیبتها از خاطرش میرفت و آرامشی شگفت او را فرا میگرفت.
با این اندیشه، به مسجد رفت و نماز ظهر و عصر را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواند. تا نماز مغرب هم در مسجد ماند. هنگام نماز مغرب شد. علی علیه السلام در صفِ نخست به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اقتدا کرد. نماز مغرب هم به پایان رسید.
پس از نماز مغرب، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جا برخاست و به راه افتاد. به علی علیه السلام نیز اشاره فرمود که همراهش برود. علی علیه السلام به دنبال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به راه افتاد و نزدیک یکی از
درهای مسجد به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیوست و سلام کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ـ مثل همیشه ـ گرم و صمیمی سلامش را پاسخ داد و بلافاصله فرمود:
«علیجان! مایلم امشب را در خانهی تو شام بخورم. آیا چیزی در خانهات پیدا میشود که مرا مهمان کنی؟»
از این پرسش ناگهانی، علی علیه السلام مات و مبهوت ماند. غافلگیر شد. ذهنش را کاوید که چه بگوید؟ آیا پیامبر را دعوت کند؟ بر سر سفرهی خالی؟ به خانهای که هیچ غذایی در آن یافت نمیشد؟ به فاطمه علیها السلام چه بگوید؟ بگوید که پدرش، پیامبر عزیزتر از جانش را دعوت کرده است تا شریک گرسنگی آنها باشد؟
از شرم سر به زیر افکند و هیچ نگفت. چیزی نمیتوانست بگوید. متحیّر مانده بود که چه بگوید. علی علیه السلام نمیدانست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از همه چیز خبر دارد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میدانست که علی علیه السلام یک دینار وام گرفته و آن را به مقداد بخشیده است. از همه مهمتر، خدا به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود که آن شب به خانهی علی برود و شام مهمان او باشد.
علی همچنان سکوت کرده بود. پیامبر که سکوت او را دید، فرمود:
«چه میگویی؟ مرا به خانهات دعوت میکنی یا نه؟ یا بگو نه، که منصرف شوم، یا بگو آری، که همراه تو بیایم.»
علی علیه السلام هنوز با ذهن خودش کلنجار میرفت. مگر او میتوانست به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نه بگوید. او هرگز به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نه نگفته بود و هیچگاه هم نمیخواست بگوید. پس با همان شرم و حیا و در نهایت احترام عرض کرد:
«یا رسول الله، در خدمتگزاری آمادهام. قدم مبارک شما خانهی محقّر ما را پرنور و پربرکت میکند.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این را که شنید دست او را گرفت و هر دو به راه افتادند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام وارد خانه شدند، نور ملکوتی نماز فاطمه علیها السلام فضای خانه را پر کرده بود. فاطمه علیها السلام در جایگاه نماز بود. وقتی به نماز میایستاد، فضای خانه نورانی میشد، نماز که تمام شد، فاطمه از جایگاهش برخاست. علی علیه السلام در پشت جایگاه نماز چیز تازهای دید. کاسهی بزرگی در آنجا قرار داشت، بخار مطبوع و معطّری از آن برمیخاست. عطر عجیبی فضای خانه را پر کرده بود.
فکر علی حسابی مشغول شده بود: چه اتّفاقی افتاده؟ امشب اینجا چه خبر است؟ چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اصرار داشت به مهمانی بیاید؟ آن کاسه از کجا آمده؟ این چه عطر و
بویی است؟ چه شده است؟ مگر نه این است که دو روز خبری از غذا در این خانه نبود؟
علی علیه السلام متحیّر مانده بود و با شگفتی به صحنه مینگریست. فاطمه علیها السلام هم که تازه نمازش را تمام کرده بود، وقتی صدای گرم و آشنای پدر را شنید که به خانهاش آمده، با شادی از جایگاه نماز خارج شد. با گرمی و ادب به پدر سلام کرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سلام گرم و صمیمی دخترش را پاسخ داد. دست مهر و محبّت بر سرش کشید و احوالش را پرسید:
«دخترم! رحمت و آمرزش خدا شامل حال تو باد. چه حال و خبر؟»
فاطمه به صورت پدرش نگاه کرد که از شادی شکفته شده بود. معلوم بود که پدرش همهچیز را میداند. پس پاسخ داد : «خیر و خوبی.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میدانست که او همیشه راست میگوید. سختی و گرسنگی همیشه برای فاطمه و خانوادهاش خیر و برکت همراه داشت. پس با خوشحالی فرمود :
«خوب دخترم، شام ما را بیاور.»
فاطمه کاسهی بزرگ را آورد و آن را مقابل پدر و
همسرش گذاشت. علی علیه السلام نگاهی به کاسه انداخت و نگاهی تعجّبآمیز به فاطمه علیها السلام . پرسش و شگفتی از نگاهش میبارید. میخواست ماجرای کاسه و غذای داخل آن را بداند. غذایی که رنگ و بوی دیگری داشت.
فاطمه علیها السلام که نگاه متعجّب و پرسشگر علی را دید، گفت:
«سوگند به خدای آسمانها و زمین، همانطور که گفتم دو روز بود که هیچ غذایی در خانه نداشتیم.»
علی علیه السلام که هنوز جواب پرسشهایش را نگرفته بود، پرسید :
«این کاسه از کجا آمده؟ غذایی با این عطر و رنگ ـ که هیچگاه مثل آن را ندیدهام ـ اینجا چه میکند؟»
امّا اینبار پرسش علی علیه السلام را پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پاسخ داد. دست مبارک و مهربانش را روی شانهی علی علیه السلام گذاشت و آن را فشرد و فرمود:
«علیجان! این به جای آن یک دیناری است که به مقداد دادی. این پاداشی است از سوی خدا در برابر آن ایثار تو. علیجان! خدا هر کس را بخواهد بیحساب روزی میدهد.»
آنگاه اشک از دیدگان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جاری شد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
با خودش فکر میکرد که: این همه لطف خداوند را چگونه پاسخ گوید؟ چگونه شکر نعمت به جای آورد؟ عجب دختری! عجب دامادی! عجب حادثهای! و عجب پاداش نیکویی!
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در همان حالِ گریه فرمود :
«سپاس و ستایش خداوندی را که نخواست شما دو نفر از دنیا بروید تا اینکه به شما در همین دنیا هم پاداش دهد. خدا را سپاس که خداوند ماجرای مریم و زکریا را یک بار دیگر دربارهی تو و فاطمه تکرار فرمود.»
ـ همان ماجرایی که داستان آن در قرآن آمده است :
( هرگاه زکریا وارد محراب عبادت مریم میشد نزد او طعامی مییافت.از او میپرسید: این طعام از کجا آمده است؟ ومریم پاسخ میداد: از نزد خدا و خداوند به هر کس که بخواهد بیحساب روزی میدهد. )" آل عمران: 33 " (1)
* * *
1) بحارالأنوار :43 59 ـ 61، به نقل از تفسیر فرات و تفسیر عیاشی.
آن روز هم، وقتی میخواستم از نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بروم، به خانهی فاطمه علیها السلام سر زدم. نخست حسن و حسین علیهما السلام دو کودک خردسال فاطمه علیها السلام را دیدم، در آستانهی درِ خانه نشسته بودند. بیحال و کسل و خسته. فاطمه علیها السلام و فضّه هم مشغولِ کارهای خانه بودند. چند لحظه بعد، بچّهها به نزد مادر آمدند. فاطمه علیها السلام نگاهی به آنها انداخت. دستش را به پیشانی حسن گذاشت و پس از آن سر حسین را در میان دستانش گرفت و به فضّه فرمود :
«فضّه! بیا تو هم ببین! گویا حسن و حسین، بیمارند. انگار تب دارند.»
فضّه که با دستاس آخرین مشت جو را آرد میکرد، کارش را رها کرد و برخاست و به نزد بچهها آمد و پس از معاینهی کوتاهی، فورآ بستر بیماری را انداخت و پسرها را خواباند. آن دو با هم بیمار شده بودند و باید استراحت میکردند.
من، از دیدن بیماری آنها، ناراحت شدم و به آسمان
رفتم. طبق معمول عدّهای از فرشتهها اطرافم را گرفتند تا از زمین خبرهای تازهای به آنها بدهم. گفتم که دو دلبند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیمار و بستری شدهاند. طاقت نیاوردم و فورآ به زمین بازگشتم. رفتن و بازگشتن من چند لحظه بیشتر به طول نیانجامید، امّا در زمین، دو روز از آغاز بیماری بچّهها میگذشت و خبر آن به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیده بود. دیدم که پیامبر به همراه دو نفر دیگر به عیادت نور دیدگانش میرود. بیتاب و با شتاب میرفت. من هم رفتم و بیآنکه آن دو نفر متوجّه شوند، پیامبر را همراهی کردم.
پدربزرگ با دستان مهربانش آن دو را نوازش کرد و پیشانیشان را بوسید و برای بهبودی آنها از صمیم قلب دعا کرد. من آمین گفتم. یکی از همراهان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به پدر بچّهها پیشنهاد کرد :
«خوب است برای بهبودی هر چه زودتر آنها نذر کنید و وقتی سلامت خویش را باز یافتند، نذرتان را ادا نمایید.»
امّا علی 3چه نذری میتوانست بکند؟ مثلا صدقهای در راه خدا بدهد؟ بندهای را آزاد کند؟ گرسنهای را سیر نماید؟ برهنهای را بپوشاند؟ کفالت و سرپرستی یتیمی را به عهده بگیرد؟ این قبیل امور خیر، کارهایی بود که علی علیه السلام میتوانست برای انجام آنها، نذر کند و او دوست میداشت که میتوانست همهی آنها را انجام دهد. امّا علی علیه السلام نیز مانند بسیاری از مسلمانها و به خصوص مهاجران مکه، که در فقر و ناداری بسیار شدیدی به سر میبردند، پولی نداشت تا نذری کند. آنها که عزیزترین
کسان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند، حتّی گاهی اوقات نان روزانهشان را هم نداشتند. پیامبر نیز مثل آنها و بلکه فقیرتر بود: علی علیه السلام ، چون دید چیزی ندارد تا نذری کند، تصمیم گرفت از جانش مایه بگذارد. از اینرو فرمود :
«نذر میکنم که وقتی فرزندانم بهبودی یافتند، به شکرانهی شفای آنها، سه روز روزه بگیرم.»
فاطمه علیها السلام گفت:
«من هم همین نذر را میکنم.»
بچّهها چون شنیدند که پدر و مادرشان برای بهبودی آنها با خداوند عهد بستند تا سه روز، روزه بگیرند، آهسته چشم گشودند و با صدای ضعیف و رنجورشان گفتند :
«ما هم، همراه با شما در آن سه روز، روزه خواهیم بود.»
فضّه خدمتکار باوفای خانه نیز، همین تصمیم را گرفت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، لبخندی زد و برخاست تا از نزد آنها برود و با دعایی مجدد و سفارش به فاطمه علیها السلام و فضّه در مراقبت بیشتر از بچّهها، از آنجا رفت من نیز لبخندی زدم و فورآ به آسمان رفتم تا خبر این ماجرا را به فرشتهها بدهم.
چند روز بعد، باز به زمین آمدم و پس از شرفیابی به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، به خانهی فاطمه علیها السلام رفتم، خوشبختانه، بچّهها سلامت خویش را باز یافته بودند و قرار بود که از فردای آن روز، روزه بگیرند. من دیدم که علی علیه السلام فاطمه علیها السلام را به کناری کشید و فرمود :
«فاطمهجان، آیا برای افطار فردا، غذایی در خانه یافت میشود؟»
فاطمه علیها السلام ، سر به زیر افکند و گفت :
«آخرین ذخیرهی جو را دیروز آرد کردیم و نان پختیم و خوردیم و اینک هیچ غذایی در خانه نداریم، هیچ، حتّی یک مشت جو، یا گندم، و نه حتّی یک دانه خرما.»
علی علیه السلام به فکر فرو رفت و پس از لحظهای اندیشه فرمود:
«به یاری خدا فردا را روزه میگیریم، برای افطار هم خدا بزرگ است.»
من فورآ به آسمان آمدم و ماجرایی را که دیده بودم برای فرشتهها تعریف کردم، صبح هنگام به زمین آمدم تا ببینم چه اتّفاقی میافتد. آن روز هر پنج نفر اعضای خانوادهی علی روزه گرفته بودند. بیآنکه برای افطار غذایی داشته باشند.
آفتاب که طلوع کرد علی علیه السلام لباس پوشید و به فاطمه علیها السلام فرمود :
«من به نزد شمعون میروم تا از او کاری بیاورم تا با انجام آن افطارمان فراهم آید؟
علی علیه السلام به راه افتاد و من هم به دنبالش، در همسایگی آنها شمعون یهودی کارگاه ریسندگی داشت. علی علیه السلام به نزد او رفت و گفت :
«آیا مقداری پشم داری تا دختر محمّد آن را برایت بریسد و در برابر سه پیمانه جو به عنوان اجرت، پیشاپیش به ما بدهی؟»
شمعون پیشنهاد علی علیه السلام را پذیرفت و مقداری پشم همراه با سه پیمانه جو، به علی علیه السلام داد، او هم پشمها را به خانه آورد و ماجرا را برای همسرش تعریف کرد.
فاطمه علیها السلام به کمک فضّه یک سوم از پشمها را رِشت و یک پیمانه از جو را هم آرد کرد و خمیر ساخت و پنج قرص کوچک نان پخت. برای هر نفر یک قرص نان. سفرهی سادهی افطار با نانهای جُوین و آب و کمی نمک آماده شد و اعضای خانواده منتظر آمدن مرد خانه، چشم به در دوختند.
علی علیه السلام نماز مغرب را به امامت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد به جای آورد و فورآ به خانه آمد. سفرهی افطار آماده بود و همه منتظر او. وقتی به گرد سفره نشستند و دعا خواندند و بسمالله گفتند، دست به سوی نانها بردند، ناگهان صدای محزون و جگرسوز کسی را شنیدند که بر آستانهی در خانه ایستاده و چنین میگوید :
سلام و درود خداوند بر شما باد، ای خاندان رسول خدا! من، مسکین بینوایی هستم که چیزی برای خوردن ندارم؛ از آنچه میخورید به من هم بدهید. خداوند در برابر، از غذاهای بهشتی، نصیب و روزی شما گرداند.
من میدانستم آن نانها با چه زحمتی تهیّه شدهاند، آن فقیر بیچاره چه میدانست. او فقط میدانست هر کس به درِ خانهی علی و فاطمه علیهما السلام بیاید، هرگز محروم و تهیدست باز نمیگردد. او میدانست آنجا خانهی امید درماندگان است.
علی علیه السلام با شنیدن نالهی آن مرد بینوا، دست از نان برداشت و خطاب به همسرش فرمود :
«فاطمهجان! من خوب میدانم که تو نزد خدا، چه منزلت والا و رتبت بالایی داری، میدانم که تا چه اندازه به خدا و قیامت و آخرت یقین داری.
ای دختر بهترین خلق خدا! آن فقیر درماندهی بینوا را میبینی؟
میبینی که چگونه با ناله و آه و اندوه بسیار بر آستانهی در ایستاده است؟
میبینی که چه دردمندانه، از مسکنت خویش به خدا شکایت میکند؟ و میبینی که چه غمگین و افسردهحال، شکایت گرسنگیاش را به ما آورده است؟
آری همسر مهربانم! هر کس البتّه در گروِ کارهای خویش است، و هر کس در این دنیا کار نیکی انجام دهد در روز قیامت، با دستی از اعمال نیک برای حسابرسی آماده میشود.
جایگاه چنین کسی بیتردید بهشت برین و باطراوات خواهد بود. همان بهشت جاودانهای که خداوند آن را بر بخیلان حرام کرده است.
فرومایگان بستهدست در روز قیامت غمگینانه و سرافکنده در کنار دوزخ میایستند، و ایشان را به قعر شعلههای سرکش آتش سرنگون میسازند.
آنان سالیانی بس دراز در آن آتش میمانند و جز آب چرکین و سوزان، نصیبی نخواهند داشت.»
من میشنیدم و میدیدم که علی علیه السلام انگار زبان حالِ فاطمه علیها السلام را میگوید و فاطمه علیها السلام که حرف دلش را از زبان همسرش میشنید، با شوق بسیار، در پاسخ به او فرمود :
«پسرعموی عزیز! فرمان تو را به جان و دل میشنوم و میپذیرم. تو نیز خوب میدانی بخل و خواری در وجود
من نیست و خوب میدانی که خرد و بخشش با جان من آمیخته است.
پس چه میشود در حالی که خود سخت گرسنهام، دیگری را سیر سازم.
با این کار، امید آن دارم که به جمع گروه نیکوکاران بپیوندم و علاوه بر آنکه خود به بهشت میروم، دیگران را نیز با شفاعت خویش به بهشت درآورم.»
پس از این گفتوشنود عارفانه، فاطمه علیها السلام هرچه در سفره بود برداشت و همه را به آن مرد مسکین و درمانده داد.
آن شب را خانودهی علی با آب افطار کردند و گرسنه، سر بر بالین نهادند، قرار بود فردا هم روزه بگیرند.
من فورآ به آسمان آمدم و با شور و هیجان، داستانی را که خود دیده بودم برای فرشتهها تعریف کردم آنها آن زمانی را که به امر خدا به آدم سجده کردند به یاد آوردند.
فردای آن روز برای پیگیری دنباله ماجرا به زمین آمدم.
بار دیگر فاطمه علیها السلام ، مقداری دیگر از پشم را برداشت تا آن را بریسد و چنان کرد و با پیمانهی دوم، آرد و خمیر درست کرد و دوباره پنج قرص کوچک نان پخت. البتّه پیدا بود که دست و بازوی فاطمه علیها السلام توان و چابکی دیروز را نداشت. او به زحمت کارهایش را انجام میداد. بچّهها هم بیحال در گوشهای مشغول بودند. علی علیه السلام هم برای انجام کارهایش به بیرون از خانه رفته بود.
برای بار دوم سفره افطار گسترده شد، با همان نانها و آب و کمی نمک سفره آراسته گشت.اهل خانه منتظر مرد خانه
بودند.
این بار نیز، علی نماز مغرب را با پیامبر خواند و به خانه آمد تا افطار کند و برای نماز عشا به مسجد باز گردد. وقتی آمد، سفره آماده بود و همگی به گرد سفره نشستند.
بسمالله و بالله. اللّهمّ لک صمنا و علی رزقک أفطرنا
هنوز دست به نانها نزده بودند که ناگهان صدایی از درِ خانه شنیدند.
درود خداوند بر شما باد ای اهل بیت محمّد!
ای خاندان رسالت! من یتیمی از یتیمان مسلمان هستم. از آنچه میخورید، مرا هم اطعام کنید. خداوند شما را از روزیهای بهشت بهرهمند سازد.
اینبار امتحان دشوارتری پیش روی بود. آنها از روز گذشته گرسنهترند. از سوی دیگر اهمیّت والای رسیدگی به فقیران و یتیمان را خوب میدانند. وحی در خانهی آنان فرود میآید. من خود این آیات را پیش از این برای پیامبر آوردهام :
( به نام خداوند بخشایندهی بسی مهربان
ای پیامبر! آیا دیدی آن کس را که روز قیامت را دروغ میانگارد؟
او همان است که یتیم را از خود میرانَد و بر سیر کردن گرسنهای بینوا، ترغیب نمیکند. )(1)
و باز من از جانب خدا برای پیامبر پیام آمرانه آوردهام که :
1) ماعون: 3ـ 1
( هرگز یتیم راـ با خوارکردن اوـ از خود مرنجان و هیچگاه پرسندهیـ نیازمندـ را با خشونت ـ از خود مَران! )(1)
علی علیه السلام ، بیدرنگ دست از طعام کشید. اینبار هم با همان لطافت و صفا و صداقت، به همسرش فاطمه علیها السلام گفت :
«فاطمهجان! ای دختر رسول خدا! ای دختر پیامبری که فرومایگی در ساحت قدس او راه ندارد.
میبینی که این بار خداوند یتیمی را به سراغ ما فرستاده است. اکنون هنگامهی رحم و مروّت است، و اگر در چنین شرایطی کسی به دیگری ترحّم کند شایسته است که بگویند: او بسی مهربان است.
بدینسان جایگاه چنین کسی بهشت پرنعمت میباشد. همان بهشتی که خداوند آن را بر فرومایگان حرام کرده است.
آری کسی که بخل بورزد، روز حساب، در کنار دوزخ، نکوهیده و ملامت شده میایستد و او را به درون شعلههای سوزندهی آتش میافکنند و در درون آن آتش جز آب چرکین و داغ، نصیبی نخواهد داشت.»
فاطمه علیها السلام خود بارها دیده بود که پدرش با یتیمان چگونه رفتار میکند. شنیده بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تا چه اندازه دربارهی آنها سفارش میفرماید. او هم، گفت :
هرچه نان در سفره داریم بیدرنگ به او میبخشم. از این بخشش ناخشنود نیستم و رضایت و خرسندی خداوند را
1) ضحی: 10ـ 9
به دوست داشتن خانوادهام ترجیح میدهم.»
در این هنگام فاطمه علیها السلام نگاهی به دو کودکش افکند. حسن علیه السلام را دید با چهرهی زرد و گرسنه. حسین علیه السلام را دید رنگپریدهتر از حسن. چشمانش به روی حسین خیره ماند. آنچه را که در بارهی او از پدرش شنیده بود به یاد آورد. اشک در دیدگانش حلقه زد و گفت :
«این دو شیربچه، امشب را نیز گرسنه سر به بالین میگذارند و میدانم که حسین در جنگی نابرابر، کشته خواهد شد او را ناجوانمردانه و حیلهگرانه و ددمنشانه در کربلا میکشند.
وای بر کشندگان او که گناهی بس عظیم گردنگیر آنها خواهد شد. آنان را با دستهای بسته و به بندکشیده، در نهایت خواری و گمراهی به درون آتش سرکش دوزخ میافکنند.»
زهرا علیها السلام ، دست به سفره برد و هرچه در آن بود، برداشت و همه را به آن یتیم بینوا داد.
آن شب نیز با آب افطار کردند و گرسنهتر از شب گذشته، به خواب رفتند فردا را هم باید روزه میگرفتند.
من فورآ به آسمان رفتم و تمام آنچه را دیده بودم موبهمو برای فرشتههای دیگر تعریف کردم.
آنها از شرم سر به زیر افکنده بودند. چه بسا با خود میگفتند: چه خوب شد که به آدم سجده کردیم.
دوباره به زمین بازگشتم تا شاهد روزهی روز سوم باشم.
برای فاطمه علیها السلام و فضّه، و نیز بچّهها و علی علیه السلام ، تاب و
توانی نمانده بود. به هر زحمتی بود، فاطمه علیها السلام به کمک فضّه باقیماندهی پشمها را رِشت. و بقیهی جوها را هم آرد کرد و نانها را پخت. باز هم پنج قرص کوچک نان، تمام آنچه که پس از سه روز گرسنگی، باید میخوردند. هر کدام یک قرصِ نان جُوین.
علی علیه السلام بلافاصله، پس از اتمام نماز، به خانه آمد. همه منتظر بودند. بیرمق، بر سر سفره نشستند، گرسنگی، لذیذترین خورش برای بدترین غذاهاست. نان جو، در آن شرایط بهترین غذای دنیا، به شمار میآمد. برای کسانی که با گرسنگی خود گرفتهاند، همهی خوراکیها مطبوع و دلچسب است.
دستهای ناتوان و کوچک حسن و حسین علیهما السلام پس از گفتن بسمالله به سوی نانها دراز شد تا سهم خود را بردارند که نالهی ضعیفی از پشت در برخاست :
السّلام علیکم یا اهل بیت محمّد!
درود بر شما باد ای خاندان محمّد!
ما را به اسیری میگیرید و به بند میکشید و گرسنهمان نگه میدارید.
عجب! این بار اسیری آمده است که مشرک است و نامسلمان، امّا انسان است و گرسنه. اسیر است و به گونهای میهمان.
وقتی علی علیه السلام دست از غذا کشید، دیگران هم همان کار را کردند. امّا فاطمه، بانوی خانه باید تصمیم بگیرد. علی باز خطاب به عزیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین گفت :
«همسرم، فاطمهجان! ای دختر پیامبر!
ای دختر سیّد و سرور همهی مهتران عالم!
میبینی، این بار اسیری به پناه آمده است.
اسیری که در این شهر بیکس و تنهاست و راه به جایی ندارد. بنگر که چگونه او را به بند کشیدهاند!
میبینی که چه دردمندانه از غربت و گرسنگی شکایت میکند؟
آری همسر مهربانم، اگر امروز کسی چنین بینوایی را اطعام کند، بیتردید فردای قیامت نتیجهی ایثار خود را خواهد دید.
و خدای بزرگ و بلندمرتبه و یکتا و یگانه پاداشی در خور، به او میدهد.
هر کس در این دنیا هر چه کِشت کند به زودی فردای قیامت آن را درو میکند.
فاطمهجان به او از این نانها عطا کن و نگذار که محروم و ناامید از این جا برود.»
من مانده بودم و با شگفتی بسیار به آن سخنان گوش میدادم، به یاد آوردم آن زمانی را که خداوند به ما فرمود تا بر آدم سجده کنیم.
اینک به خود میبالم که فرمان خدا را اطاعت کردم و به آدم سجده کردم.
و در همین هنگامههاست که شیطان از خشم و حسرت دست به سر میکوبد و میگوید :
خاک خفت و ذلّت بر سرم که فرزندان آدم اینگونه
افتخار میآفرینند و عذاب مرا در نافرمانی از خدا دوچندان میکنند.
فاطمه علیها السلام وقتی سخنان همسرش را شنید، گفت :
«این چند قرص نان، از آخرین پیمانهی جو بود و دیگر چیزی برایمان نمانده است. دستهای من هم بر اثر رشتن پشم زبر و خشن شدهاند. دیگر تاب و توان پشمریسی هم ندارم.
از سوی دیگر به خدا سوگند، فرزندانم هم به شدّت گرسنهاند.»
سخن فاطمه علیها السلام چون به اینجا رسید، اشک در دیدگان مهربانش حلقه زد و دست به دعا برداشت و گفت :
«پروردگارا! کودکان مرا وامگذار تا از گرسنگی هلاک شوند.
خدایا! تو میدانی که پدر آنها پیوسته در نیکوکاری و احسان پیشقدم است، میدانی که همیشه با دو بازوی ستبر و نیرومندش، بسیار کریم و بخشنده است.
امّا اکنون هیچ چیز دیگری جز همین قرصهای نان نداریم که به این اسیر بدهیم، بر سر من هم حتّی پوششی نمانده است و به جز چادری کهنه هیچ ندارم.»
آن شب هم با آب افطار کردند و در نهایت و شدّت گرسنگی و ضعف سر به بالین خواب نهادند.
روز بعد هرچند روزه نبودند، امّا گرسنگی به شدّت آزارشان میداد. علی همراه حسن و حسین :به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند.
و بچّهها، از شدّت گرسنگی، مثل پرنده میلرزیدند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی آنها را با آن حال دید، با شگفتی پرسید : شما را چه میشود؟ این چه حالی است که به شما دست داده است؟
لحن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار غمناک بود از دیدن آن وضعیّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سخت آزردهخاطر گشته بود. علی علیه السلام حرفی نزد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود :
«بیایید به خانهی فاطمه برویم.»
این را فرمود و به سرعت از جا برخاست و همراه با علی و پسرانش رو به سوی خانهی دخترش نهاد. وقتی به آنجا رسید او را دید که به نماز ایستاده و دید که چشمان عزیزش از شدّت گرسنگی بیفروغ گشته و فروهشته است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی آنها را در آن حال دید گریست و چون فاطمه علیها السلام از نماز فارغ شد او را در آغوش گرفت و بوسید و وقتی دانست که آنها سه روز گرسنه ماندهاند، فرمود :
«پناه بر خدا! شما سه روز است که در چنین حالی هستید؟ سه روز است که من از شما بیخبرم؟»
من آن روز دانستم حادثهای رخ خواهد داد. فرشتهها در تب و تاب بودند.
ملکوت آسمانها نورباران شده بود. فرشتگان دوباره به یاد آوردند که خداوند فرموده بود :
( من در زمین خلیفه و جانشین قرار میدهم )
فرشتهها به یاد آوردند که خداوند به آنها فرمود :
( به آدم سجده کنید. )
اینک در آسمان جشن دیگری بر پا شده است. برگزیدگان خدا بار دیگر روی شیطان را سیاه کردند. آنان با ایثار شکوهمند خویش، عظمتی دیگر آفریدند. من هم مأموریّت ویژهای یافتم. سورهای از کلام نورانی خداوندی در وصف آن ایثار و از جانگذشتگی باید نازل میکردم، سوره را برگرفتم و آن را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آوردم و گفتم :
ای محمّد! آنچه را که خداوند برای اهل بیت تو هدیه فرستاده است برگیر.
پیامبر پرسید: کدام هدیه؟ چه چیزی را برگیرم؟ من عرض کردم: این سوره را.
آنگاه سورهی (هل أتی) را که در شأن علی و خانوادهی گرامی او بود، بر پیامبر خواندم تا قصّهی ایثار آنان جاودانه گردد.
در بخشی از آن سوره آمده است :
(إنّ الأبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کأسٍ کانَ مِزاجُها کافُورآ)
( نیکوکاران، در بهشت از جامی مینوشند که با کافـورِ ـ خوشبو و معطّرـ آمیخته است. )
(عَیْنآ یَشْرَبُ بِها عِبادُاللهِ یُفَجِّرُونَها تَفْجیرآ)
( از چشمهای که بندگان برگزیدهی خدا از آن مینوشند، چشمهای که جوشش آن به دست خود آن بندگان است. )
(یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْمآ کانَ شَرُّهُ
مُسْتَطیرآ)
( آنان به نذری که کردهاند وفا میکنند و از روزی که شرّ و بدی آنـ بر بدکارانـ فراگیر است، میهراسند. )
(وَ یُطعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسکینآ وَ یَتیمآ وَ أسیرآ)
(و طعام خویش را ـ با آن که خود بسیار گرسنهاندـ به مسکین و یتیم و اسیر میدهند.)
(إنّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللهِ لانُریدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شَکُورآ)
( به زبان حال و در دل میگویند ما به خاطر خدا شما را اطعام میکنیم و هیچ پاداش و سپاسی از شما نمیخواهیم. )
فرشتهها یک بار دیگر خندیدند. چه خوب شد به آدم سجده کردیم.
* * *
رمق در پاهای پیر و ناتوانش نمانده بود. گرسنگی هم ناتوانیاش را دوچندان کرده بود. پاهایش را به زور و با التماس به دنبال خودش میکشید و اُفتان و خیزان، راه میپیمود. گرمای گزندهی صحرا پوست پیر و چروکیدهی سر و تنش را میسوزاند. بالاپوش مناسبی نداشت تا از گرما در امان بماند. کمکم چشمان بیسو و بینورش، سیاهی میرفت. امّا نور امید در دلش هنوز روشن بود. با هزار آرزو به راه افتاده بود. به خانوادهاش، یعنی به همسر بیمار و کودکان گرسنهاش قول داده بود که با دست پر باز میگردد. به یاد آورد که هنگام حرکت به همسرش گفته بود :
میدانی زن! من به نزد کسی میروم که یقین دارم مرا ناامید و دست خالی باز نمیگرداند. تو هم امیدوار باش و دعا کن تا سفرم پربار باشد.
آمدن این همه راه با پای پیاده و شکم گرسنه برای او که سالهای پیریاش را میگذراند. بسی دشوار بود امّا به هر روی آمده بود و اینک از دور تک خانههای حاشیهی شهر را میدید.
امیدش بیشتر شد و گامهایش با کشاکش افزونتری به جدال با جادّه پرداخت، باید میرفت. باید زودتر به شهر میرسید، پیش از غروب آفتاب. اگر شب میشد، کسی را در شهر نمیشناخت. جایی را نداشت و چه بسا آوارگی و گرسنگی، او را از پا میانداخت. با این افکار باز هم کوشید تا سرعت بگیرد، انگار داشت از صخرهی بلند و ناهمواری بالا میرفت. انگار داشت سینهخیز حرکت میکرد.
اگر چوبدستیاش نبود حتمآ به زمین در میغلطتید.
مسلمانان نماز عصر را خوانده بودند. پیامبر، پس از پایان نماز و انجام مستحبّات، همانجا نشست. مثل آن که منتظر کسی باشد. البتّه اغلب روزها، پیامبر مینشست و مسلمانان به گرد او حلقه میزدند و پرسشها و خواستههایشان را با او در میان میگذاشتند. امّا انگار آن روز با روزهای دیگر فرق داشت.
در اینهنگام، ناگهان، پیرمردی عرب و بیابانی و ژندهپوش، در حالی که از شدّت ضعف و ناتوانی تلوتلو میخورد، داخل مسجد شد. وضع ظاهر او چنان اسفبار بود که توجّه همه را جلب کرد. پیامبر و حاضران همگی متوجّه او شدند.
پیرمرد در حالی که به چوب دستیاش تکیه داده بود.
نگاهش را که از شدّت ضعف و گرسنگی، خسته و خمار مینمود، به اطراف انداخت. دنبال کسی میگشت. نگاهش به روی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خیره ماند و برقی از امید در آن چشمان بیفروغ، زده شد. گامهایش توان جوانی یافت و به سرعت به سوی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حرکت کرد و در همان حال گفت :
سلام و درود خدا بر تو باد ای رسول خدا.
پیامبر با گرمی و مهربانی او را پذیرفت و نزد خود نشانید و از حال و روزش پرسید.
پیرمرد که انگار سالهاست منتظر چنین فرصتی است عقدهی دلش باز شد و با آه و ناله و صدایی که گویا از تَهِ چاه درمیآمد، گفت :
یا رسول الله چه بگویم؟ فشار فقر و تازیانهی تهی دستی مرا از قبیلهام جدا کرده و به این جا آورده است. خود و خانوادهام بسیار تنگدست و نادار گشتهایم، گرسنگی رنجمان میدهد. ملاحظه میفرمایی که لباسم هم بسیار کهنه و ژنده است و به سختی بخشی از بدن مرا پوشانده است. همسر و فرزندانم دیده به راه بازگشت من دوختهاند و منتظرند تا از جانب رسول رحمت تحفهای برایشان ببرم، من هم با هزار امید و آرزو آمدهام.
یا رسولالله خلاصه کنم: گرسنهام، سیرم کن؛ برهنهام، مرا بپوشان؛ نادار و بینوایم، به لطف و کرم خویش،
بینیازم فرما.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم که از دیدن وضع ناهنجار و نابسامان پیرمرد مسافر و مسکین، بسیار ناراحت شده بود، با شرم بسیار فرمود :
«پدرجان! در حال حاضر دست من هم خالی است. چیزی ندارم که به تو بدهم امّا به لطف خدا نمیگذارم ناامید بازگردی. آری، اگر کسی، دیگری را به خیر و نیکی راهنمایی کند مانند آن است که آن کار نیک را خودش انجام داده است. و من اینک تو را به منزل کسی راهنمایی میکنم که خدا و رسولش را از صمیم قلب دوست دارد و خدا و رسولش نیز دوستدار او هستند، مطمئن باش، او تو را ناامید باز نمیگرداند.
اگر بداند من تو را فرستادهام، چون خواهان خرسندی خداوند است، حاجت تو را برآورده میسازد.
به خانهی فاطمه برو و از او کمک بخواه و بدان که حاجت تو را برآورده میکند.»
به دستور پیامبر، بلال، پیرمرد را به درِ خانهی فاطمه برد. خانهی فاطمه خانهی امید است. این، به دل پیرمرد افتاده بود. پس با امید بسیار به راه افتاد.
فاطمه علیها السلام در داخل خانه مشغول کار بود که صدای کوبهی در برخاست و به دنبال آن صدای لرزان پیرمردی که میگفت :
درود خداوند بر شما باد ای خاندان نبوّت! درود بر شما که فرشتگان به خانهتان در آمدوشد هستند، درود خداوند بر شما که حضرت روحالأمین، همراه آیات روشن خدا، بر خانهتان فرود میآید. حاجتی دارم. حاجتم را برآورید.
پیرمرد آنقدر ساده و صمیمی و خالص و بیریا این سخنان را میگفت که فاطمه علیها السلام را سخت تحت تأثیر قرار داد. به فضّه فرمود تا در را بگشاید و حاجت پیرمرد را جویا شود. پیرمرد تقاضای دیدار بانویم را داشت. فاطمه علیها السلام چادر بر سرافکند و روی پوشانید و به در خانه آمد. پاسخ سلام پیرمرد را داد و پرسید :
«کیستی و چه میخواهی؟»
پیرمرد گفت :
بر اثر فشار زندگی و ناداری، به محضر پدرت که سرور همهی آدمیان و عالمیان است و کان کرم و احسان، شتافتم تا مرا کمک کند و باری از دوش نحیف و ناتوان من بردارد. آن عزیز خود دستش تهی بود، امّا مرا به اینجا فرستاد و فرمود که از اینجا با دست خالی باز نمیگردم. من هم با امید بسیار به اینجا آمدهام. اینجا خانهی امید من است.
ای دختر رسول خدا! من برهنهام، گرسنهام، فقیر و بینوایم، یاریام کن. پدرت به فرموده است تو خشنودی خدا را بر خشنودی و خوشآمد دلت مقدّم میداری، اکنون هنگامی است که به خاطر خدا به من کمک کنی. خداوند رحمت فراگیرش را نصیب تو فرماید.
درخواست پیرمرد حکایت از نیاز شدید او میکرد. و مهمتر از آنکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را به درِ خانهی دخترش فاطمه علیها السلام فرستاده بود. فاطمه علیها السلام باید کاری میکرد امّا چیزی در خانه نداشت تا به پیرمرد بدهد. درهم و دینار که ابدآ، غذا هم، سه روز بود که به آن صورت غذایی در خانه یافت نمیشد. از سوی دیگر اصلا به فکر او خطور نمیکرد که پیرمرد امیدوار را ناامید کند. امّا چه کند؟ نمیدانست. با ناامیدی به خدمتکارش فرمود:
«فضّه! به نظر تو به این پیرمرد چه چیزی بدهیم؟»
او هم نمیدانست. خانه را جستند؛ امّا جز پوستین کهنهای که در گوشهی اطاق افتاده بود، چیز قابلی در خانه یافت نشد. فاطمه پوستین را برداشت و به پیرمرد داد و فرمود :
«شرمندهام! جز این چیزی ندارم. هرچند ناقابل است. آن را بگیر، شاید خداوند رحمت خود را شامل حال تو گرداند.»
پیرمرد نگاهی به پوستین انداخت و با سادگی تمام گفت :
ای دختر محمّد! من از گرسنگی و برهنگی شکایت دارم، تو پوستین به من میدهی؟ این پوستین به چه کار من میآید؟ گرسنگیام را چگونه با این پوستین برطرف کنم؟ پوستینی هم نیست که کسی آن را از من بخرد. جایی را هم نمیشناسم، کسی را هم نمیشناسم که در برابر آن نان و غذایی به من بدهد.
فاطمه علیها السلام وقتی پیرمرد را مأیوس و ناامید یافت، به فکر فرو رفت که چه کند. چهرهی مهربانش سخت رنجور و ناراحت شده بود، نمیدانست چه کند، امّا ناگهان به یاد چیزی افتاد. بیاختیار دست به سینهاش کشید. آری، گردنبندش.
همان گردنبندی که چندی پیش دخترعمویش به رسم هدیه به او داده بود. گردنبند زیبا و قشنگی که برازندهی
سینهی او بود. آن را بسیار دوست میداشت. هدیهی ارزشمندی بود که دل کندن از آن شاید برایش آسان نبود. امّا مگر پدرش به پیرمرد نفرموده بود: فاطمه خشنودی خدا را بر خرسندی و خوشآمد دل خود ترجیح میدهد؟ اینک این پیرمرد فقیر با هزار امید و آرزو به دَرِ خانهی او آمده است. مهمتر آنکه پدرش او را فرستاده است. پیرمرد راست میگفت. پوستین درد او را دوا نمیکرد.
بانوی مهربان بیدرنگ گردنبند را از گردنش گشود و آن را به پیرمرد داد و گفت :
«این را بگیر و ببر و بفروش. شاید خداوند مشکل تو را حل کند.»
چشمان بیفروغ پیرمرد از خوشحالی برقی زد و دانست که این گردنبند مشکل او را حل خواهد کرد. فورآ آن را گرفت و به سرعت رو به مسجد نهاد.
هنوز مسلمانان در مسجد و در محضر پیامبر بودند که پیرمرد بازگشت. امّا اینبار خوشحال و راضی بود. به حضور پیامبر رسید و با شادی و شعف بسیار گردنبند را نشان داد و عرض کرد :
یا رسول الله! همانطور که فرمودی فاطمه علیها السلام مرا دستخالی و ناامید برنگرداند. این را به من داد و فرمود: با
فروش آن، کارم سامان میگیرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با دیدن گردنبند دانست که دخترش کار بزرگی کرده است. یعنی تنها داراییاش را به پیرمرد بخشیده است.
نهایت نیکوکاری و اصل احسان آن است که از آنچه دوست داری، از آنچه به آن دل بستهای، انفاق کنی. دادن از دارایی دورافتاده و بیمصرف، هنر نیست؛ دلبریدن از چیزی که به آن علاقه و علقه داری هنر است. پیامبر دانست که دخترش به سخن خدا جامهی عمل پوشانیده است. همان سخن که میفرماید :
(لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبّونَ)(1)
( هرگز راه به نیکی و نیکبختی نمیبرید تا آنکه از آنچه به آن دل بستهاید انفاق کنید. )
فاطمه علیها السلام پیـرمرد ناامید و دلشکستهای را دل شاد کـرده و آنچه را که دوست داشته، به او داده است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دانست که خداوند برکت و خیر فراوانی را در آن کار فاطمه علیها السلام قرار خواهد داد.
اشک در چشمان پیامبر حلقه زد و به صورت چند قطره به
1) آل عمران (3): 92.
گونهی مبارکش غلطید و در آن حال فرمود :
«آری، کار تو سامان میپذیرد. فاطمه، یعنی دختر من، یعنی سرور دختران آدم، گردنبند محبوب خود را به تو داده است و چون تنها به خاطر خدا و رسول خدا، چنین کرده است، مطمئن باش که کار تو سامان خواهد پذیرفت. کاری که خالص برای خدا باشد هرگز بینتیجه نمیماند.»
کاری که فاطمه علیها السلام کرد عدّهای از اصحاب را سخت متأثّر و چه بسا شرمنده ساخت. چندی پیش، از غنائم خیبر، نصیب و بهرهی خوبی به مسلمانان که در آن جنگ شرکت داشتند، رسیده بود، امّا گرفتاریهای بسیاری از آنان چنان بود که اغلب در همان روزهای نخست سهم خود را مصرف کرده بودند. ناگفته نماند در آن جنگ بیشترین بهره را علی علیه السلام بُرده بود، چون فاتح خیبر او بود، امّا در همان روزهای نخست هرآنچه را که در خیبر به دست آورده بود، همه را در راه خدا انفاق کرده بود.
یکی از کسانی که در فتح خیبر حضور داشت و سهم خوبی از غنائم خیبر برده بود و هنوز از بهرهی خیبر چیزی داشت، عمّار یاسر بود. عمّار با دیدن این ماجرا و شنیدن سخن پیامبر ـ که خبر از سامانیافتن کار پیرمرد میداد ـ از جا برخاست و عرض کرد :
یا رسول الله! به من اجازه میدهید تا این گردنبند را از این پیرمرد بخرم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود :
«حتمآ این کار را انجام بده و آگاه باش که اگر همهی جنّ و انس در این معامله شریک شوند، خداوند به برکت کاری که فاطمه کرده است، ایشان را به آتش دوزخ نمیسوزاند.»
عمّار از پیرمرد پرسید :
ای پیرمرد! این گردنبند آنگونه که پیامبر فرمود، باید قیمت زیادی داشته باشد، آن را چند میفروشی؟»
پیرمرد گفت :
خواستهی من همان است که از اوّل گفتم. چیز زیادی نمیخواهم، قدری نان و گوشت، لباسی که به تن کنم و خود را بپوشانم و با آن برای خدایم نماز بگزارم و مختصر پولی که برای خانوادهام ببرم.
عمّار گفت :
بسیار خوب، من این گردنبند را میخرم و بهایی که بابت آن میپردازم این است :
بیست سکّه طلا، و صد سکّه نقره، یک دست لباس یمانی، مقداری گوشت و یک شتر که به وسیلهی آن به قبیلهات بازگردی.
پیرمرد که باور نمیکرد گردنبند اهدایی دختر
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا آن حد ارزش داشته باشد، از شدّت خوشحالی چشمانش برقی زد، در همان حال گفت :
ای مرد، تو به راستی که بسیار گشادهدست و بخشندهای. معلوم است که قبول میکنم.
عمّار او را به خانهاش برد و گردنبند را به همان بهایی که گفته بود از او خرید. پیرمرد با دستی پر و دلی شاد و راضی به نزد پیامبر آمد، او دیگر اینک نه گرسنه بود، نه برهنه، و نه فقیر. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسید :
«آیا به این مقدار راضی شدی؟»
پیرمرد با خوشحالی و سپاس بسیار عرض کرد:
پدر و مادرم فدای تو باد، نه تنها سیر و پوشانده شدم، بلکه بینیاز نیز گشتم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود :
«این همه، به برکت گردنبند فاطمه بود، اینک پاداش این کار او را چه میدهی؟»
پیرمرد دانست که پیامبر درخواست دعای او را دارد و از این رو عاجزانه و خالصانه دست به دعا برداشت و از صمیم قلب چنین گفت :
ای آفریدگار هستی! ای خدای آسمان و زمین! جز تو معبودی نمیشناسم تا سر بر آستان او بسایم،
پروردگارا! این تویی که از هر سو روزی ما را میدهی.
خداوندا! آنچه را که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده به فاطمه عطا کن که به واسطهی بخشش او مرا بینیاز کردی.
همانطور که پیرمرد دعا میکرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز آمین میگفت. بیترید آمین گفتن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ضامن استجابت دعای پیرمرد بود. پس از پایان دعای پیرمرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به اصحاب و اطرافیان کرد و فرمود :
«خداوند در همین دنیا آچه را که این پیرمرد عرب برایش درخواست کرد، به او عنایت فرموده است.
من که بندهی برگزیدهی خدا هستم و در همهی هستی، به درخواست و ارادهی خداوند، همتایی ندارم، پدر اویم. علی همسر اوست. که اگر علی نبود فاطمه را همتایی نبود و خداوند حسن و حسین را به او عطا فرموده است که آنها نیز همانندی ندارند. آنان سرور فرزندان صالح همهی اولیا و پیامبران و سرور جوانان اهل بهشت هستند.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از این سخنان افزود :
«آیا باز هم از مقام و منزلت فاطمه بگویم؟»
و حاضران مشتاقانه عرض کردند: آری یا رسول الله، بفرمایید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود :
«جناب جبرئیل به من خبر داده است که چون مرگ فاطمه فرا رسد و او را در گور بنهند، آن دو فرشتهای که
مأمور پرسش در قبر هستند، حضور مییابند و طبق مأموریّتی که دارند از او میپرسند: خدای تو کیست؟ و فاطمه که یکی از معدود بندگان خداست که خدا را در برترین مرتبه معرفت میشناسد، محکم و استوار و بیدرنگ پاسخ میدهد: خدای من «الله» است.
و آن دو فرشته میپرسند: پیامبرت کیست؟ و فاطمه با افتخار پاسخ میدهد: پدرم پیامبر خداست.
و وقتی سؤال میکنند، امام تو کیست؟ فاطمه به بالای قبر اشاره میکند و میفرماید: علی، پسر ابوطالب همسر من، همان کسی که هماینک بر بالای قبر من ایستاده است.»
حاضران نکتهدان از این بیان پیامبر دانستند که فاطمه علیها السلام پیش از همسرش علی علیه السلام از دنیا خواهد رفت و چه بسا برای برخی از آنان این پرسش پیش آمد که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مرگ فاطمه علیها السلام سخن میگوید. به هر روی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چون اشتیاق حاضران را در شنیدن فضیلتهای دخترش دید، در ادامهی سخنانش فرمود :
«یکی دیگر از منقبتهای فاطمه آن است که خداوند گروهی از فرشتگان را مأمور کرده است تا در زمان حیات فاطمه از هر سو مراقب او باشند تا کسی جرأت آسیب رساندن به او را نداشته باشد.»
این نکته را نیز شاید خیلیها متوجّه نشدند. یعنی چه؟
مگر فاطمه را خطر تهدید میکند؟ بعدها، حوادثی که رخ داد، نشان داد که بیاناتِ پیامبر چه معنایی داشته است.
پیامبر در ادامه فرمود :
«آنگروه از فرشتگان پیوسته فاطمه را همراهی میکنند تا هنگامی که مرگش فرا رسد. هنگام مرگ نیز به مشایعتش میپردازند و پیوسته بر او و پدر و همسر و دو پسرش درود میفرستند.
آگاه باشید! هر کس پس از وفات من، مرا زیارت کند، گویا که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است. و هر کس علی را زیارت کند انگار فاطمه را زیارت کرده است و هر کس حسن و حسین را زیارت کند، انگار علی را زیارت کرده است و هر کس فرزندان ایشان را زیارت کند گویا آنان را زیارت کرده است.»
عمّار پس از شنیدن سخنان پیامبر، خوشحال از کاری که کرده بود، برخاست و به خانه رفت تا کارش را تمام کند.
عمّار چون به خانه رسید، گردنبند فاطمه علیها السلام را با مشک خوشبو کرد و آن را در پارچهای گرانبها پیچید و به غلامی که او را از سهم غنیمت خیبر خریده بود، داد و غلام را با گردنبند به نزد پیامبر فرستاد و پیغام داد که این غلام و این گردنبند، از آنِ پیامبر خداست.
پیامبر نیز، غلام را با گردنبند به نزد دخترش فرستاد و
فرمود :
«این غلام و گردنبند متعلّق به فاطمه است!»
غلام چون به نزد فاطمه علیها السلام آمد، ماجرا را تعریف کرد. فاطمه علیها السلام گردنبند را گرفت و به غلام فرمود :
«تو را در راه خدا آزاد کردم.»
غلام چون این سخن را شنید، خندید. فاطمه علیها السلام از او پرسید: برای چه میخندی؟ غلام گفت :
به برکتِ این گردنبند میخندم. به راستی که گردنبند عجیبی است :
گرسنهای را سیر کرد،
برهنهای را پوشانید،
فقیری را بینیاز کرد،
غریبی را به وطنش رسانید،
غلامی را آزاد کرد،
و در پایان به نزد صاحبش بازگشت. (1)
1) بحارالأنوار :43 84.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ
بسیجی گرامی ،
میلاد موفورالسرور حضرت صدّیقهی کبری و کوثر قرآن بر شما محبّ آن بانو گرامی باد. خداوند متعال را خواستاریم تا عشق و ولایت آن شفیعهی محشر و سلالهی پاکش را در قلوب ما جاودان گرداند و ما را از پیروان حقیقی آن حضرت قرار دهد.
« ان شاء الله » فرمانده مرکز مقاومت بسیج فرهنگیان تهران بزرگ
سرهنگ پاسدار : جابر فضلی
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ
بسیجی گرامی ،
میلاد موفورالسرور حضرت صدّیقهی کبری و کوثر قرآن بر شما محبّ آن بانو گرامی باد. خداوند متعال را خواستاریم تا عشق و ولایت آن شفیعهی محشر و سلالهی پاکش را در قلوب ما جاودان گرداند و ما را از پیروان حقیقی آن حضرت قرار دهد.
« ان شاء الله » فرمانده مرکز مقاومت بسیج فرهنگیان تهران بزرگ
سرهنگ پاسدار : جابر فضلی