ghaemiyeh.com
شابک : ۲۶۰۰ریال 964-5648-69-6 : ؛ ۲۶۰۰ریال(چاپ دوم) ؛ ۲۶۰۰ریال(چاپ سوم) ؛ ۲۶۰۰ریال(چاپ چهارم) ؛ ۳۰۰۰ریال(چاپ پنجم) ؛ ۷۰۰۰ریال(چاپ نهم) ؛ ۸۰۰۰ریال(چاپ یازدهم)
شماره کتابشناسی ملی : م۷۸-۲۷۳۳۴
عنوان و نام پدیدآور : زندگانی پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صلیالله علیه و آله/ محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت.
مشخصات نشر : تهران: محبان الحسین(ع)، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : ۹۵ص.
فروست : هدایتگران راه نور؛ [ج] ۱.
یادداشت : چاپ قبلی: نشر بقیع، ۱۳۷۶.
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۷۹.
یادداشت : چاپ سوم و چهارم: ۱۳۸۰.
یادداشت : چاپ پنجم: ۱۳۸۲.
یادداشت : چاپ نهم: ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ یازدهم: پاییز ۱۳۸۷.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
شناسه افزوده : هدایتگران راه نور؛ [ج] ۱.
عنوان قراردادی : محمد . قدوه و اسوه
موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۳
رده بندی کنگره : BP۳۶/م۳۶ه۴،۱.ج ۱۳۷۹
سرشناسه : مدرسی، سیدمحمدتقی، ۱۹۴۵ - م.
شناسه افزوده : شریعت پارسا، محمدصادق، ۱۳۳۶ -، مترجم
مردم همیشه میکوشند تا از زوایای زندگی رهبران و بزرگان خودآگاهی یابند. و از انان درس عظمت و اسرار سعادت و اسباب پیروزی را الهام گیرند. اما وقتی این مساله به زندگی پیامبر بزرگ اسلام(ص) پیوند می خورد، تفاوت بزرگی در آن پدید میآید. در اینجا مسأله، از قالب تمایل به خواندن زندگینامه های بزرگان و نام آوران، بیرون می رود تا بعدی دینی و وجوبی به خود گیرد. از این رو بررسی و شناخت زندگی رسول اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) نه تنها ضروری نیست بلکه به خاطر عوامل ذیل واجب نیز هست:
۱ - ما بر شناخست کامل قرآن کریم و تعالیم آسمانی توانا نخواهیم بود مگر آنکه زندگی پیامبر(ص) و اوضاع و شرایط حاکم بر عصر او را بدقت بررسی و مطالعه کنیم تا دریابیم که آن حضرت چگونه با محیط فاسد جاهلی دوران خود روبهرو شد و چسان پایه های ساختار نوین خود، یعنی اسلام، را بنا کرد .
۲ - همهٔ ما مورد خطاب قرآن کریم هستیم و اوامر قرآنی به قصد نجات ما از دوزخ، متوجه تمامی ماست. در این عرصه است که ما به پندآموزی از تجارب و تلاشهای دیگران نیازمندیم تا دریابیم که آنان چگونه توانستند خود را از عذاب الهی تجات دهند. در این میان هیچ کس بهتر از رسول خدا(ص) یافت نمی شود که خود و امتش را از آتش دوزخ رهایی داده باشد. بنابراین برای آنکه ما نیز از آنچه که او تبعیت کرده، پیروی کنیم و آنچه را که او عمل کرده، به کار بندیم جز بررسی زندگی درخشان و تاریخ ارزشمند حضرتش گریز و چارهای نداریم. زیرا مطالعه و برناسی زندگی پیغمبر(ص) خود مقدمه و وسیله رستگاری و کامیابی و سعادت امت اسلام و بلکه همه مردم جهان، در هر دو سرای خواهد بود .
این کتاب اگر چه حجم اندکی دارد اما از نظرمعنی و مقصودبار گرانمایه و ارزشمند است و می تواند به ما قطره ای از چشمه زلال حیات پیامبر(ص) و خوشهای از خرمن زندگی پر فیضش ارزانی دارد. امیدواریم خوانندگان عزیز در این کتاب به دیدهٔ تأمل و تدبر بنگرند و از آن برای زندگی خود، توشه ای بزرگ بردارند.
از خداوند سبحان خواستاریم که ما را در کسب رضایت خود موفق بدارد و ما را همواره از تشنگان هدایت پیامبر(ص) و ائمه لهدی (ع) قرار دهد. انه سمیع مجیب.
هرکس که در برابر شخصیت ارجمند محمد(ص) قرار گیرد، شخصیتی که خداوند او را به عنوان پرافتخارترین و شکوهمندترین انسان در پهنهٔ هستی آفرید، به حیرت و شگفتی دچار میآید. شخصیت پیامبر(ص) در حقیقت تابلوی زیبا و ارزشمندی است که بر آن تمام نشانه های برتری و جمال نقش بسته است و چشم و دل بینندگانش را به خود خیره می سازد. خواه این بیننده مسلمان باشد یا غیر مسلمان و خواه از گنه جمال و کمال معنایی دریابد یا درنیابد. این تابلوی خیره کننده خود آنچنان آشکار و روشن است که هرکس بدان چشم بدوزد مجذوب زیبایهای آن می شود. این تابلوی شکوهمندی که اینک بر سر آنم تا به وشع خود گوشه ای از آن را بنمایانم، چیزی نیست مگر تابلوی تاریخ و زندگی پیامبر اسلام، محمد بن عبدالله (ص). البته انجام چنین کاری برمن سخت گران است. چرا که من در حقیقت میخواهم تمام مظاهر جمال و کمال را در قطعه ای کوچک بگنجانم!! از این رو یادآوری می کنم که هرگونه نقص و کاستی در هر گوشه از این تابلوی حیرت انگیز، به معنی کمبود و نارسایی در حقیقت تاریخ نبوی نیست بلکه نقص از جانب قلمی است که کوشیده است این تابلو را ترسیم کند. چون من خواسته ام دنیا را با آن همه وسعت و عظمت، در مکانی کوچک و تنگ جای دهم! بنابراین در همین جا از هر کمبودی که در این قطعه از این تابلو به چشم میخورد، پوزش می طلبم و از خدای توانا خواهانم که این وجیزه را به دیدهٔ قبول از من بپذیرد. و هوالمستعان . کریلای مقدس محمد تقی ماتریکی ۲۷/ صفر ۱۳۸۷ ه
شهری از دیار حجاز که سابقه بنای آن به دوران حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام باز میگردد.
ابراهیم به امر خدا مأمور شد تا همراه با شماری از فرزندانش به سرزمین حجاز کوچ کنند؛ و در آنجا خانهای برای خداوند بنیان نهند تا در آن خدای یگانه را پرستش کنند، و برای او انباز و همتایی قرار ندهند. ابراهیم بدان دیار آمد و خانهای در آنجا بنا کرد؛ که «کعبه» نام گرفت.
سپس از سُلاله ابراهیم علیه السلام، قبایل دیگری پدید آمدند که بعداً هویت عربی به خود گرفتند. یکی از این قبیلهها «قریش» (1)نام داشت.
این قبیله به ده شاخه تقسیم میشد و هریک از آنها از سیاست و استقلال ویژهای برخوردار بودند. و نظام قبیلهای خاصی بر هریک از آنها حکومت میکرد. بنابر این هر قبیله رئیس بانفوذ و مقتدری داشت، که دیگر افراد قبیله کاملًا در زیر فرمان وی بودند.
یکی از این قبایل دهگانه قریش، «بنی هاشم» نام داشت. همچنان که قبیلهای دیگر از آنان «بنی امیه» خوانده میشد. قبیله «بنی هاشم» همان قبیلهای است که پیامبر صلی الله علیه و آله بدان انتساب دارد. زیرا او از نوادگان عبدالمطلب بود که در زمان خود، در میان فرزندان هاشم، بزرگ قبیله به شمار میآمد.
1) (1) قریش تصغیر «قرش» به معنای جانوری دریایی و نیز نام واحد پول است.
چنانکه گفته شد، عبدالمطلب، بزرگ و فرمانفرمای بنی هاشم بود. وی ده فرزند داشت، که کوچکترین و برترین آنان «عبداللَّه» خوانده میشد. در نزدیکی مکّه قبیلهای به اسم «بنی زهره»، منشعب از نسل «زهرة بن کلاب بن جرة» زندگی میکرد. در میان این قبیله زنی به نام «آمنه» دختر یکی از بزرگان قبیله زهره به نام «وهب بن عبد مناف» نیز میزیست. چون عبداللَّه، جوانی برومند شد، پدرش «آمنه» را به همسری وی برگزید، و مراسم ازدواج به بهترین شکل انجام گرفت.
هنوز مدتی سپری نشده بود که «آمنه» باردار شد و نطفه پاک بهترین مخلوق خداوند در رحم او جای گرفت. امّا عبداللَّه پدر بزرگوار آنحضرت، برای بازرگانی به سوی شام روانه شد؛ چون به شهر «یثرب»- که بعداً «مدینة الرسول» نام گرفت- رسید دنیا را بدرود گفت و پیامبر یتیم به دنیا آمد.
میلاد مبارک آنحضرت، با حوادث شگفتانگیزی همراه بود. چون به دنیا آمد آتشکده فارس به سردی و خاموشی گرائید و دریاچه ساوه (1)خشک شد و کنگرههای کاخ کسری، پادشاه ایران، درهم شکست و بتها واژگون شدند.
با به دنیا آمدن این کودک، خاندان بنی هاشم جشنی باشکوه برگزار کردند. چراکه عبداللَّه بیش از دیگر فرزندان بنی هاشم در نزد آنان محبوب بود و از این گذشته، دست تقدیر نهال عمر وی را در عنفوان جوانی از بیخ برکنده بود. مرگ عبداللَّه، در قلب
1) (1) ساوه: شهری در ایران است و در کنار آن دریاچهای بوده، که اکنون آب آن خشک شده است و امروز بهصورت باتلاقی درآمده که اگر کسی بدان نزدیک شود در آن فرو میرود.
بنی هاشم شکافی بزرگ و در جانهاشان زخمی عمیق برجای نهاده بود. بنابراین، میلاد محمد صلی الله علیه و آله میتوانست مرهمی برای این همه درد و جراحت باشد. او میتوانست جای خالی پدرش را پُر کند و یاد آن جوان بزرگوار را در دلها زنده سازد.
یکی از عادات بزرگان مکّه آن بود که از میان قبایل صحرانشین دایهای برای پرورش فرزندان شیرخوار خود برمیگزیدند تا فرزندان آنها تحت تأثیر تربیت این قبایل، قوی و به دور از هرگونه ناتوانی جسمی و روحی پرورش یابند. از این رو، عبدالمطلب، بزرگ بنی هاشم و سرپرست محمد، زنی پاک دامن از بهترین قبایل عرب و خوش خویترین آنها برگزید، تا محمد را شیر دهد و او را در دامان پاک خود تربیت کند. این زن «حلیمه» نام داشت و به قبیله «بنیسعد» که در اطراف شهر طائف زندگی میکردند، منسوب بود.
این کودک خجسته، در دامان قبیلهای صحرانشین جای گرفت. آنان به دیده محبت و دوستی به وی مینگریستند. چراکه قدوم مبارک محمد، خیر و برکت بسیاری برای آنان به ارمغان آورده بود. محمد در میان آن قبیله به سرعت رشد میکرد و پرورش مییافت.
چون به شش سالگی رسید، همراه مادرش در سفری آکنده از مهر و محبت عازم یثرب (مدینه) شد. و چون از یثرب بازگشتند «آمنه» در «ابواء» بدرود حیات گفت و پسرش را یکّه و تنها در دنیا باقی گذارد. بدینسان آنحضرت پدر و مادر خود را در کودکی از دست داد و یتیم ماند.
هنگامی که به هشت سالگی رسید، سرپرست و جدش عبدالمطلب نیز از دنیا رفت و کفالت آنحضرت را برعهده ابوطالب نهاد. بعلاوه ریاست قبیله بنی هاشم، و نیز مسئولیّت پذیرایی از حجاج خانه خدا به ابوطالب واگذار گردید.
ابوطالب تنها، سرپرست پیامبر نبود. بلکه مانند پدری مهربان و دلسوز با آنحضرت رفتار میکرد. او به خاطر وفاداری به حقوق برادرش و اطاعت از امر پدر و ادای مسئولیّت، ریاست بر بنی هاشم و نیز به خاطر عمل به وظیفه انسانی مقدّس خویش لحظهای در رسیدگی به محمد کوتاهی نمیورزید. او محمد را با خود به انجمنهای عمومی، و حتی جاهایی که ورود به آنجا برای غیر اشراف و بزرگان ممنوع بود، مانند دار الندوه که به مثابه تشکیلات نخست وزیری در مملکت بود
و کسی جز سران قبایل را در آن راه نمیدادند، با خود میبرد. این همه برای آن بود که ابوطالب بسیار بر زندگی و نحوه تربیّت محمّد، دقت به خرج میداد. تا آنجا که وقتی میخواست همراه با کاروان بازرگانی قریش که هر ساله در زمستان به سوی یمن و در تابستان به سوی شام در حرکت بود همراه شود، مجبور شد محمّد را نیز با خود ببرد درحالی که محمد چندان سن و سالی نداشت، و هنوز آمادگی لازم برای چنین سفر پرخطری را در خود نیافته بود.
وقتی کاروانیان راه سفر در پیش گرفتند، امری شگفتآور که قبلًا نظیر آن را ندیده بودند، توجهشان را به خود جلب کرد. آنان متوجّه شدند پارهای ابر در طول راه بر سر قافله سایه گسترده و آنان را از گرمای آزاردهنده خورشید در امان نگه داشته است و بدینترتیب آن سفر پر رنج را به مسافرتی خوش و راحت تبدیل کرده است.
در نزدیکی شهر قدیمی بُصری، معبدی بود که عابدی مسیحی در آن زندگی میکرد. در میان مردم مشهور بود که این عابد صاحب کرامات و پیشگوییهای راستین است.
این راهب، به کاروانهای تجاری که از این منطقه به سوی شام یا حجاز میرفتند، هرگز توجهی نمیکرد. زیرا وی خود را در وقتی که آنان بدو محتاج بودند، از ایشان بینیاز میدید.
کاروان تجاری قریش نیز چندین بار از این منطقه گذشته بود، ولی این راهب نه بدانان نگریسته، و نه درباره آنان اندیشه کرده بود. امّا این بار گویی همه چیز تغییر یافته بود.
پیش از آنکه کاروان قریش برسد، حاضران مشاهده کردند که راهب چشم به صحرا دوخته و منتظر است، سپس صورت خود را به آسمان متوجه کرد گویی چیزی در زمین و چیزی در آسمان میجوید. هنگامی که کاروان نزدیک شد، مردم دیدند که راهب به پاره ابری که در آسمان با قدمهای اسبان و شتران همراهی میکند، مینگرد. وقتی کاروان قریش به میدان مقابل معبد رسید، راهب از آنان دعوت کرد آن
شب را در صومعه وی به صبح برسانند. حاضران از این کار بی سابقه وی شگفتزده شدند. امّا اندکی بعد راهب با سخنان صریحی که بر سر سفره شام ایراد کرد، شگفتی آنان را از میان برد. وی گفت علّت گرامیداشت قریش از سوی من تنها به خاطر وجود این کودک خجسته در میان ایشان است. آنگاه رسالت مقدّس آنحضرت را درآینده، بدانان نوید داد.
این بشارت، بار دیگر در شام تکرار شد. در آنجا پیامبر صلی الله علیه و آله با راهب دیگری به نام «ابوالمویعب» دیدار کرد و آن راهب به مردم مژده داد که این «پیامبر آخر الزمان» است.
پیامبر از این سفر به مکّه بازگشت. همراهانش که در این سفر از وی کرامتها و بزرگواریهای بسیار دیده بودند چون بازگشتند، برخی از آنچه را که رخ داده بود برای دیگر مردمان بازگفتند. و بدینترتیب پیامبر در میان آنان به نیکی و بزرگی شهره شد.
کارهای نیکی که از پیامبر سر میزد، موجب میشد که وی در دیده مردم صاحب ارج و احترام گردد. وقتی سیل، ساختمان کعبه را ویران کرد، قریش دست به کار ترمیم خرابیها شد؛ امّا درباره اینکه چه کسی «حجر الاسود» را در جای خود نصب کند و این افتخار را به خود اختصاص دهد، اختلاف درگرفت. این اختلاف به جای باریکی منتهی شد، تا آنکه خردمندان قریش گفتند: باید به فرمان نخستین کسی که بدین جا داخل میشود تسلیم شویم.
دیگران نیز این رأی را پذیرفتند و چشم به راه نخستین کسی ماندند که از در وارد شود. ناگهان چهره محمد صلی الله علیه و آله پدیدار شد و همه آنان یکصدا گفتند: این امین است. ما به حکم او راضی هستیم. پیامبر فرمود: پارچهای آوردند و سپس دستور داد هریک گوشهای از آن پارچه را گرفتند و خود سنگ را در میان آن نهاد و چون پارچه را بلند کردند و به محاذی دیوار رساندند، آنحضرت با دست خود سنگ را در جایگاهش قرار داد و با این داوری عادلانه حقوق همه قبایل را حفظ کرد، و خود نیز به افتخار نصب حجر الاسود نایل آمد. قریش با اجرای این حُکم به افتخار و سروری فراوان دست
یافتند.
در آن زمان اخلاق زشت و ناپسند به صورتی زننده در میان جوانان شایع بود، به گونهای که در میان اعراب آن روز، به جز شماری اندک، همه جوانان به محیط فاسد و گناهآلود زمان خود گرفتار بودند، امّا با این وجود هیچ یک از اعراب معاصر پیامبر و کسانی که روزگار جوانی آنحضرت را زیر نظر داشتند، یک مورد گرایش به باطل یا شرکت در مجامع لهو و لعب برای او ثبت نکردهاند، بلکه برعکس مردم همه معانی بزرگواری و شرف و ارزشهای والای انسانی را در وجود این جوان بزرگوار مشاهده میکردند.
معروف است که آنحضرت از بزرگان و رؤسای مکّه درخواست کرد، مجمعی برای دفاع از حقوق ضعیفان و کمک به آنان تشکیل دهند. افراد پاک سرشت از پیشنهاد حضرت استقبال کردند و برای پرداختن به این مهم سوگند شرف خوردند. این پیمان به نام «حلف الفضول» خوانده شد. این پیمان چه با پیشنهاد پیامبر استوار شده باشد یا با پیشنهاد شخصی دیگر، پیامبر همواره در آن حضور مییافته، و پس از رسالتش نیز آن را تمجید کرده است. آنحضرت درباره این پیمان میفرمود: «با عموهای خود در خانه عبداللَّه بن جدعان شاهد انعقاد این پیمان بودم، من این پیمان را با شتران سرخ موی هم عوض نخواهم کرد. و اگر در زمان اسلام هم بدین پیمان فراخوانده میشدم، بازهم بدان پاسخ میگفتم».
چون مکّیان بر برتریهای اخلاقی و بزرگواریهای معنوی آنحضرت واقف شدند، وی را بر کارهای خود امین شمردند و امانتهای خود را به او سپردند و او را محرم اسرار خود دانستند و در مسایل مهم خویش با وی به مشورت نشستند. محمّد در میان آنان به فردی امین، راستگو و دانا مشهور بود. درباره کفیل وی، ابوطالب، نیز باید بدانیم که پیامبر نسبت به او وفادار بود و در حقّ او نیکی میکرد. ابوطالب مردی تنگدست و عیالمند بود. از آنجا که وی مسئولیّت سنگین ریاست بنی هاشم را برعهده داشت پیش از هر چیز به مال نیازمند بود و با این حال درآمد اندکی داشت. به
این سبب پیامبر از اوان کودکی در این اندیشه بود که کاری انتخاب کند تا اندکی از بار سنگین مسئولیّت کفالت ابوطالب بکاهد. از این رو به شبانی روی آورد کاری که در شأن کودکان عرب در مکّه بود. با این تفاوت که وی با این کار شایستگیهای لازم را برای به دوش گرفتن بار سنگین رسالت را نیز کسب میکرد. چراکه خداوند هیچ پیامبری را به رسالت برنیانگیخت مگر آنکه روزگاری از زندگیاش را به شبانی پرداخته بود.
روزها گذشت. پیامبر جوانی برومند شد و پیشه شبانی شایسته کسی به سن و سال او نبود. از این رو به بازرگانی روی آورد. او نیز مانند دیگر تجّار مکّه که مالی از خدیجه، زن ثروتمند مکی، میگرفتند و با آن به تجارت میپرداختند و سود حاصل از آن را میان خود و خدیجه تقسیم میکردند، مالی از خدیجه گرفت و به تجارت پرداخت.
هنگامی که محمد صلی الله علیه و آله با مال خدیجه به تجارت روی آورد، کاروان تجاری او موفقترین کاروانهایی شد که تا آن وقت با مال خدیجه تجارت کرده بودند.
در این سفرهای تجاری، معجزات فراوانی از پیامبر صادر شده بود که چون آنها را برای خدیجه بازگو کردند، وی به ازدواج با محمّد تمایل فراوان پیدا کرد.
پیامبر پیشنهاد خدیجه را پذیرفت و عمویش، ابوطالب نیز با این پیوند موافقت کرد. این پیوند فرخنده در بیست و پنجمین سال از زندگی آنحضرت، صورت پذیرفت. این پیوند تحولات اجتماعی بزرگی در زندگی پیامبر پدید آورد. زیرا از این پس پیامبر تنها صاحبِ خانه و فرزند نبود، بلکه علاوه بر اینها ثروتی سرشار و فراوان نیز به دست میآورد.
پیامبر از خدیجه صاحب شش فرزند به نامهای زینب، ام کلثوم، فاطمه، رقیّه، قاسم و طاهر شد.
در واقع این پیوند مناسبترین ازدواج صدر اسلام به شمار میرود. خدیجه با این ازدواج عنوان سرور بانوان جهان و مادر بزرگ مسلمانان را به خود اختصاص داد و با اشرف مخلوقات جهان ازدواج کرد.
پیامبر نیز با ازدواج با خدیجه از مواهب و مزایای ویژهای برخوردار شد. خدیجه نخستین کسی بود که به دعوت پیامبر پاسخ گفت و او را یاری داد و مال و جاه و فکر خود را در راه رسالت مقدّس پیامبر و گسترش آن هدیه کرد. از این رو پیامبر همواره و تا واپسین دم حیاتش به نیکویی از خدیجه یاد میکرد.
وفات خدیجه که در دهم رمضان سال دهم بعداز بعثت اتفاق افتاد، برای پیامبر به اندازه مرگ عمویش ابوطالب، جانکاه و آزاردهنده بود و فقدان این دو، آن هم در یک سال و در زمانی که پیامبر بیش از هر وقت دیگر به یاری آنان نیازمند بود، تأثیر و اندوهی بیش از حد برای آنحضرت به یادگار گذاشت.
جهانِ امروز به یک آیین و یک پیامبر بیش از هر چیز دیگر نیاز دارد. این قوم عرب است که دختران را زنده به گور میکند و فریاد میزند: «قبر عجب داماد خوبی است»! بسیار جنگ میکرد و میپنداشت که این خونریزیها موجب افتخار اوست. به خرافات و بتها و کاهنان و پیشگوها اعتقاد تام داشت. ظلم و ستم درمیان آنان شایع بود. عدهای به بهرهکشی میپرداختند و برای مطامع ستمگرانه خود هیچ حد و مرزی نمیشناختند.
گروهی نیز با رنج فراوان تلاش میکردند و از زندگی جز سختی و مشقت بهرهای نمیبردند.
در نقاط دیگر نیز اوضاع بهتر از این نبود. آتش بیداد و تباهی و فساد و فحشا کشور روم و امپراتوری ایران را در خود فرو برده بود.
حکما و دانایان عرب، همچون ورقه بن نوفل، عبداللَّه بن جحش، و عثمان بن حویرث، که کتابهای آسمانی را میخواندند، ظهور پیامبری را مژده میدادند که بشریت را از این پرتگاه مخوف نجات میدهد.
یهودیان یثرب نیز به وجود پیامبری که درمیان آنان برانگیخته میشود و کتابی بزرگ میآورد و جهان را زیر فرمان خود میگیرد، و آنان را در زندگی سربلند و عزتمند میکند، بر اعراب فخر میفروختند و به خود میبالیدند.
کاهنان و پیشگویان هم پیوسته به ظهور پیامبری که آخرین حلقه پیامبران و
سرور آنان است، مژده میدادند.
پس این پیامبر کیست و چه هنگام برانگیخته خواهد شد؟!
اینجا در خانه خدیجه، در شهر مکّه و در سرزمین حجاز، مردی زندگی میکند که هیچگاه در باطلی شرکت نجسته، و هرگز از یاری حق کوتاهی نکرده است. هرگز به گرد گناه نگشته و نیکی و نیکوکاری از حضرتش دور نبوده است.
همه شایستگیهای لازم برای بر دوش گرفتن بار سنگین رسالت، در وجود این مرد فراهم آمده است. همه نشانههایی که در کتابهای آسمانی ذکر شده، در شخصیت او دیده میشود. او از نظر فخر و عظمت از اصیلترین اعراب و از نظر شرافت و کرامت از والاترین خانواده عرب، و از نظر اخلاق نیکوترین، و از نظر کردار برترین، و نزدیکترین آنان به حق و دورترین آنان از باطل است.
بسیار اتفاق میافتاد که در مکّه ناپدید میشد امّا در «حراء» مییافتندش که به عبادت و اطاعت خداوند سرگرم است و به مراسم عبادی خاصّی که برای مکّیان ناشناخته بود مشغول.
در شمال شرقی مکّه، کوه «حراء» سربرافراشته بود. در آن کوه غاری بود که پیامبر صلی الله علیه و آله عادت داشت هرسال چند روزی در آن بماند و به عبادتی بپردازد که در نزد مردم ناشناخته و مجهول بود.
در یکی از این روزها، پیامبر دوباره از کوه حراء بالا میرود امّا گویی همه اشیاء را دگرگون میبیند. روحانیتی تازه همه وجود او را فراگرفته و بر شعور و احساساتش چیره شده است. ناگاه به آسمان مینگرد. درهای آسمان باز شده است، و فرشتگان بر کنارههای آن ایستادهاند، و جبرئیل به سوی او فرود میآید و به وی میگوید: بخوان ...
پیامبر از او میپرسد: چه بخوانم؟
جبرئیل میگوید:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ* خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ* اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ* الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (1).
«به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که آفرید. بیافرید آدمی را از خون بسته. بخوان و پروردگار تو گرامیترین است. هم او که بیاموخت به وسیله قلم. بیاموخت به انسان آنچه را که نمیدانست.»
این رویداد بزرگ در بیست و هفتم ماه رجب به وقوع پیوست که مسلمانان این روز را به عنوان «روز بعثت پیامبر» بدین اعتبار که زندگی سعادتمندانه انسان بر روی کره خاکی است، با شکوه تمام جشن میگیرند.
بدینگونه پیامبر به رسالت برانگیخته شد و مرحلهای نوین از زندگی مبارک آنحضرت آغاز شد. زیرا از این پس وی تنها به عنوان انسان پاک نهادی که کار نیکو میکند، و امانتها را به صاحبانش باز میگرداند، و در سخن گفتن راستگو است، و از نزدیکان سرپرستی میکند، به شمار نمیآمد. بلکه وی اکنون پیامبر نوید بخش و بیم دهندهای بود که مسئولیّت رهبری انسان به سمت خیر و سعادت، و صیانت آنان از شرور و آفات، بر دوش وی سنگینی میکرد.
بعلاوه با بعثت پیامبر، جزیرة العرب، وحتی همه جهان قدم به مرحله نوینی گذارد. دیری نخواهد پایید که ستم و ستمگری و شر و طغیان از جهان رخت بر میبندد، و درهای خیر و نیکی که به حکومت عدل و نور و خیر و خوبی منتهی میشود، گشاده میگردد.
پیامبر به مکّه بازگشت و خدیجه را از رسالت خویش آگاه کرد. خدیجه پس از شنیدن ماجرا به رسالت وی ایمان آورد. همچنین پیامبر، رسالت خود را به آگاهی
1) (1) سوره علق، آیه 1- 5.
پسر عمویش علی بن ابیطالب نیز رساند. علی کودکی نابالغ بود که پیامبر تربیت او را برعهده داشت.
علی هم به دعوت پیامبر پاسخ گفت پس از او برادرش، جعفر ابن ابیطالب ایمان آورد.
آنگاه با نزول آیات:
یَا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ* قُمْ فَأَنذِرْ* وَرَبَّکَ فَکَبِّرْ (1).
«ای جامه درسرکشیده برخیز و بیم ده، و پروردگار خویش را به بزرگی یاد کن.»
دعوت خود را آشکار ساخت و چون آیه:
وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (2)«و خویشان نزدیکت را بیم ده.»
نزول یافت آنحضرت بستگانش را به آیین خویش دعوت کرد.
پیامبر صلی الله علیه و آله بر فراز کوه صفا رفت و مردم را به سوی خود فراخواند. همه قریشیان به نزدش گرد آمدند و از او پرسیدند: ترا چه میشود؟ گفت: اگر به شما خبر دهم که دشمن قصد دارد بامدادان یا شامگاهان بر شما بتازد، آیا گفته مرا تصدیق میکنید؟
گفتند: آری.
گفت: پس من شما را از عذاب سختی که در پیش است بیم میدهم.
سپس ابولهب، یکی از عموهای پیامبر، برخاست و گفت: نابود شوی آیا به خاطر همین ما را صدا کردی؟
پیامبر بار دیگر با آنان سخن گفت و فرمود:
«ای مردم! دیدهبان هرگز به کسان خود دروغ نمیگوید و اگر من دروغگو هم باشم به شما دروغ نمیگویم. سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست، من فرستاده او به سوی شما و مردم میباشم. به خدا قسم، شما همانطور که به خواب میروید خواهید مرد و همانگونه که از خواب بیدار میشوید برانگیخته خواهید شد و به پاسِ کردارهایتان مورد محاسبه قرار میگیرید. در برابر احسانی که کردهاید، به شما احسان میشود و در برابر بدی که از شما سر زده، مجازات خواهید شد.
این بهشت جاودان و این جهنم ابدی است. بدانید که شما نخستین کسانی هستید که بیمشان دادم» (3).
امّا پاسخ قوم عرب چیزی جز جواب ابولهب نبود. آنان از پیامبر کناره گرفتند و او را مسخره کردند و به رسالتش ریشخند زدند. امّا پیامبر استوار و مقاوم و با شیوههای گوناگون دعوتش را ادامه داد تا آنکه آوازه رسالت او در مکّه و شهرهای اطراف آن پیچید. از این گذشته فریاد رسالت آنحضرت به گوش برخی از افراد پاک و صالحی که خواهان حقّ و خیر بودند، رسید و آنان به ندای وی پاسخ مثبت دادند، و با ایمان به آیین او از وی پیروی کردند. بیشترین پیروان دعوت آنحضرت از طبقه تنگدست بودند که هیچ مال و منالی در اختیار نداشتند.
اما رؤسا و بزرگان عرب، بهرهکشان و ربا خواران و کسانی که منافعشان با بتپرستی و فساد گره خورده بود، و سنگدلان خشک مغز، دعوت آنحضرت را فتنه و شر تلقی کردند و تصمیم گرفتند تمام نیروی خود را برای مقابله با آن کار برند و با هر وسیلهای به جنگ آن برخیزند.
از این رو آنان نه تنها از پذیرش آیین آنحضرت سرباز زدند، بلکه در برابر آن موضعی ستیزهجویانه نیز اتخاذ کردند. جبهه آنان کاملًا با جبهه مسلمانان تفاوت داشت. هرکس را که به اسلام میگروید آماج فشار و شکنجههای دردناک خود قرار میدادند و تلاش میکردند او را به آیین خرافی و توخالی خود بازگردانند. چه بسیار مسلمانان مستضعف صبور و روشندلی که به حقّانیت رسالت پیامبر اعتراف کردند و خود را در معرض شکنجه و مجازات قریش قرار دادند؟! چه بسیار برده و کنیزی که به پیامبر ایمان آورد و خونش به ناحقّ ریخته شد، و خود را فدای دین و ایمانش کرد؟! عمّار، یکی از همین گروه بود که قریش او را به سختی شکنجه دادند و یاسر و سمیّه، پدر و مادرش را، با وضعی فجیع به شهادت رساندند.
پیامبر نیز از این شکنجهها و آزارها، بهره کمی نداشت. هرگاه میشنید یکی از یارانش شکنجه شده یا در راه رسالت او مورد آزار قرار گرفته، اندوهگین و متأثّر
میشد و چه بسا اشک از چشمانش جاری میگشت. علاوه بر این، قریش شخص پیامبر را هم مورد آزار و اذیّت خود قرار میداد. ابولهب به پیامبر سنگ پرتاب میکرد، و همسرش در رهگذر آنحضرت خار و خاشاک میگسترد. برخی دیگر سعی میکردند، خشم آنحضرت را شعلهور سازند. از این رو وقتی به نماز میایستاد؛ محتویات شکمبه گوسفند را بر سر او میریختند و یا وقتی غذا میخورد خوراک آنحضرت را آلوده میکردند (1).
یکی از کافران سر مبارک آنحضرت را با کمان شکست به طوری که خون بر چهره شریفش جاری شد. برخی دیگر دیوار خانه آنحضرت را به کثافت میاندودند، و گاهی نیز کثافات را در آستانه خانهاش میریختند.
دهانهای بیدر و دروازه کفار از ناسزا و ریشخند و سخنان زننده و زشت پر بود که هر آن، آنها را نثار پیامبر میکردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله با استواری و شکیبایی تمام و صبر و تحمّلی پیامبرانه در برابر این همه آزار و شکنجه ایستادگی میکرد. اگر گروهی از کافران به نزد آنحضرت میآمدند، وی با گشاده رویی از آنها استقبال میکرد و با بهترین شیوه آنان را به دین خدا فرا میخواند. اگر دعوتش را نمیپذیرفتند؛ از آنان میخواست کتابی مانند قرآن بیاورند و سپس این آیه را بر آنها تلاوت میکرد:
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لَایَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (2).
«بگو اگر آدمیان و پریان گرد آیند بر آن که مانند این قرآن را بیاورند، نتوانند مانندش را بیاورند اگرچه برخی از ایشان پشتیبان برخی دیگر باشند.»
بسیاری از اوقات کفار او را مورد تمسخر قرار میدادند و دعوتش را به ریشخند میگرفتند، امّا پیامبر بدون آن که از آنان خشمناک شود یا منقلب گردد اندرزشان میداد و به سوی خداوندشان فرا میخواند.
گاه در مجامع و درمیان قبایل میرفت و مردم را به سوی پروردگارشان دعوت میکرد، امّا کفار قریش در دعوت او از دو راه ایجاد خلل میکردند.
نخست آن که مردم را از این که تحت تأثیر قرار بگیرند، برحذر میداشتند. به مردم میگفتند این مرد از خود ماست؛ او جادوگر و دیوانه است یا اینکه میگفتند دروغگوست. این تبلیغات چنان مؤثر افتاده بود، که مردم در گوشهای خود پنبه میگذاشتند تا مبادا سخن پیامبر را بشنوند.
دوم اینکه مردی از کفار پُشت سر پیامبر به راه میافتاد و بانگ برمیداشت که او دروغگوست. بدینترتیب گفتار پیامبر به گوش مردم نمیرسید و کسی به دعوتش پاسخ نمیگفت.
کفار قریش با این مخالفتها نتوانستند، از حرکت این رسالت و آوازه آن جلوگیری کنند.
بنابراین چاره دیگری اندیشیدند، تا شاید مردم را از گرایش به اسلام منع کنند. آنها نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمده به او گفتند: ای محمد! تو خدایان ما را ناسزا گفتی و عقلهای ما را پوک خواندی و جماعت ما را پراکنده ساختی. اگر با چنین کارها در پی کسب ثروت هستی ما به تو ثروت میدهیم؛ و اگر خواهان سیادت و بزرگی هستی تو را سیادت خواهیم داد و اگر بیماری تو را درمان خواهیم کرد.
امّا پیامبر در پاسخ فرمود: «هیچ کدام از اینها که گفتید در کار نیست. بلکه خداوند مرا به پیامبری به سوی شما برانگیخته و کتابی نیز فرو فرستاده است. اگر آنچه را که آوردهام بپذیرید، همان در دنیا و آخرت بهره شماست و اگر آن را نپذیرید من همچنان صبر میکنم تا خداوند میان ما داوری کند».
کافران این بار اندیشه کردند که این درخت پاک را از بیخ ریشهکن کنند و شخص پیامبر را از پای درآورند. امّا پیامبر تکیهگاهی نیرومند داشت که کفار نمیتوانستند از پس او برآیند. این تکیهگاه عمو و یاورش ابوطالب، رئیس قریش و بزرگ بنی هاشم بود. بنابراین، آنان در گام اول خواستند ابوطالب را بفریبند به وی
گفتند: «ما یکی از فرزندان زیبای خود را به تو میدهیم و محمد را از تو میگیریم و میکشیم»! ابوطالب پاسخ داد: شما به انصاف معامله نمیکنید. من فرزند شما را بگیرم و آب و خوراکش دهم و شما فرزند مرا بگیرید و بکشید؟! کافران گفتند: برادر زادهات به خدایان ما دشنام میگوید، بر دین ما عیب میگیرد، عقلهای ما را پوک میخواند و پدران ما را به گمراهی متهم میکند. یا تو او را از این کارها بازدار و یا آن که خودت را کنار بکش و بگذار تا ما او را از این کار بازداریم.
امّا ابوطالب که در راستی گفتار برادرزادهاش و پیامبری که به سوی او برانگیخته شده بود، تردید نداشت گفتار آنان را رد کرد و هیچ یک از پیشنهادهای آنان را نپذیرفت و خطاب به پیامبر فرمود: مردم را به سوی پروردگارت فراخوان و بدان که من هرگز از یاری تو دست برنمیدارم.
وقتی قریش دید که ابوطالب از یاری پیامبر دست بردار نیست نقشه دیگری کشید. آنان تصمیم به قطع رابطه با پیامبر و یاوران هاشمیاش گرفتند، و عهدنامهای نیز در این باره نوشتند، و مردم را از فروش کالا به بنی هاشم منع کردند. ابوطالب، بنی هاشم را جمع کرد و آنان را در درهای که در اطراف مکّه داشت، جای داد. پیامبر و بنی هاشم مدت سه سال و در سختترین شرایط در این دره به سر بردند.
ترس و اضطراب به قدری زیاد بود که ابوطالب در هر شب، چندین بار بستر خود را با بستر پیامبر عوض میکرد تا مبادا حیات پیامبر دستخوش حادثهای گردد.
خداوند اراده کرد که مدّت این تبعید و محاصره پایان یابد. پس به موریانهای فرمان داد تا خطوط ملعونی را که بر روی عهدنامه نوشته شده بود، بخورد. موریانه آن خطوط را خورد. آنگاه خداوند، پیامبرش را از این ماجرا آگاه کرد. پیامبر نیز این خبر را با ابوطالب درمیان نهاد و ابوطالب هم به سوی کفار رفت و آنان را از آنچه روی داده بود مطلع ساخت و گفت: این علامت راستگویی فرزند برادرم در دعوتش و نشانه دروغ شما در انکار رسالت اوست.
کفار جریان پیماننامه را به عنوان داور در کار خود گرفتند. بدین ترتیب که
اگر پیماننامه، همانگونه که رسول خدا خبر داده بود، از بین رفته باشد، مسلمانان را از تبعید بیرون آورند و اگر چنان نبود، پیامبر و همه یارانش را همچنان در شعب ابی طالب نگهدارند.
وقتی قریش به سراغ پیماننامه رفتند، آن را همانگونه که پیامبر گفته بود، یافتند و طبق قرار، بنی هاشم از تبعیدگاه خود آزاد شدند. بدینترتیب یکی از طاقتفرساترین دورههای رسالت پیامبر پایان پذیرفت.
سختی و تنگدستی که در شعب ابی طالب بر خاندان بنی هاشم وارد شد در نهایت بسیار دشوار و غمانگیز بود. آنان همچنین خسارتهای فراوانی نیز متحمل شدند. زیرا محاصره اقتصادی و اجتماعی بنی هاشم در نهایت به مرگ خدیجه همسر پیامبر، و ابوطالب عمو و کفیل آنحضرت انجامید.
خدیجه، در همه دردها و آرزوهای پیامبر شریک آنحضرت بود و پیامبر را در برابر آزار و اذیتهایی که از مردم متحمل میشد، تسلّی میبخشید و آنحضرت را در برابر دسیسههای قریش یاوری میکرد. ابوطالب نیز حامی پیامبر بود و سدّی بزرگ در میان او و قریش ایجاد کرده بود.
ابوطالب سرور قریش و بزرگ بنی هاشم بود. از نظر منطق نظام اجتماعی آن روز، حق مشروع وی بود که از پیامبر دفاع کند، چراکه وی پیامبر را به مثابه فرزند خود میدانست. در این نظام انسان میتواند، از هر راه و در همه احوال از فرزندش دفاع کند، حتی اگر فرزندش از طریقه مردم آن دیار و دینشان به دور باشد.
مرگ ابوطالب و خدیجه درنظر پیامبر مانند ویران شدن دژی استوار بود که بر دو پایه محکم قرار داشت. از این رو، این سال را به نام «عام الحزن» (سال اندوه) نامگذاری کردند. زیرا پیامبر در این سال به خاطر مرگ دو پشتیبان و مدافع بزرگ رسالتش، شدیداً متأثر و اندوهگین شد. این حادثه در بین سالهای هفتم وهشتم بعثت به وقوع پیوست.
پس از مرگ ابوطالب، پیامبر صلی الله علیه و آله با بحرانهای سختی روبهرو شد. قریش
همه نیروی خود را برای نابود کردن مسلمانان و از میان بردن نهضت اسلامی به کار گرفت و فشارهای سختی بر مسلمانان وارد آورد. آزارهای فراوانی بر پیامبر روا داشت. چند بار نیز کمر به قتل پیامبر بست امّا خداوند از اجرای نقشه آنان جلوگیری میکرد. پیامبر درباره بحرانهایی که گریبانگیر او و مسلمانان شده بود، تدابیری اندیشید. به مسلمانان فرمان داد تا به حبشه هجرت کنند. این نقشه با هجرت دو گروه بزرگ از طریق دریا به حبشه، اجرا شد. مسلمانان بدینترتیب از شر کفار و مکر و حیله آنان جان سالم بهدربردند. پادشاه حبشه نیز آنان را پناه داد و مقدمشان را گرامی داشت.
پیامبر در مورد خود نیز تصمیم گرفت به «طائف»، شهری نزدیک مکّه که قبیله بزرگ و نیرومند ثقیف در آنجا زندگی میکرد، برود. پیامبر بدین امید به طایف رفت که مردم آنجا را هدایت کند؛ تا آنان نیز پیامبر را از آزار و اذیت قریش در امان نگاهدارند. امّا این طرح، با موفقیت روبهرو نشد. قبیله ثقیف نه تنها اسلام نیاورد بلکه دیوانگان و نادانان خود را بر پیامبر گماشت تا آنحضرت را به بدترین شکل آزار دهند. آنان کسانی به مکّه فرستادند تا ماجرای دعوتشان به اسلام از سوی پیامبر را برای قریش نقل کنند. قریش بار دیگر دست به کار نابودی آنحضرت شد. پیامبر که از بیم جان خود نمیتوانست به صورت معمولی به مکّه بازگردد، ناگزیر شد به تنی چند از بزرگان و رؤسای قریش پیغام دهد و از آنان بخواهد که وی را در مقابل قریش پناه دهند. یکی از آنان تقاضای پناهندگی پیامبر را پذیرفت و آنحضرت توانست در زیر چتر حمایت او به مکّه وارد شود.
سرانجام پیامبر صلی الله علیه و آله دریافت که مردم مکّه نمیتوانند پرچمداران رسالت مقدّس اسلام در سراسر جهان باشند. زیرا میدید که دعوت مصرّانه و پیگیر او در حدود ده سال هیچ سودی دربر نداشته، و همچنین، بر پافشاری کفار و معاندان نیز افزوده است.
بنابراین، رسول اسلام تصمیم گرفت دعوت خود را درمیان سایر قبایل عربی
گسترش دهد. اگر آنحضرت میتوانست قبیلهای را به سوی اسلام راهنمایی کند به سوی آن قبیله میرفت و نور تابناک اسلام را از طریق افراد آن قبیله انتشار میداد. بدین منظور آنحضرت در مراسمی که اعراب برای عبادت یا تجارت تشکیل میدادند، در جمع آنها حضور مییافت؛ و خطاب به افراد قبیله میفرمود: «ای بنی فلان! من فرستاده خدایم به سوی شما. خداوند به شما میفرماید که او را پرستش کنید، و همتایی برای او قائل نشوید، جز او هرچه را که میپرستید کنار گذارید و به من بگروید و مرا تصدیق کنید و از شر دشمنانم در امان نگاه دارید تا من نیز به شما بگویم چرا خداوند مرا مبعوث کرده است».
قریش برای خنثی کردن اثر دعوت پیامبر، کسانی را به دنبال آنحضرت روانه میکردند تا مردم را از طاعت او برحذر دارند و دعوتش را لوث کنند. اکثر اوقات ابولهب، عموی پیامبر، این وظیفه را برعهده میگرفت (1).
قبیلههای عرب نیز بر عبادت خدایان خیالی خویش پا میفشردند و تعصب میورزیدند و پیروی از آیین پدران خود را ترجیح میدادند. از طرف دیگر آنها از قریش هم میترسیدند. چون اگر اسلام میآوردند بطور قطع باید خود را برای جنگ با قریش آماده میکردند. از این رو دعوت پیامبر را نمیپذیرفتند و آنحضرت را به نیکی یا بدی از خود میراندند.
تنها یک قبیله دعوت پیامبر را پذیرفت. این قبیله در یثرب (مدینه) مسکن داشتند، و به دو طایفه اوس و خزرج تقسیم میشدند. همواره بین این دو طایفه جنگ و خونریزی برپا بود بطوری که هر دو از اینهمه ستیزه و نزاع به ستوه آمده بودند.
مردم «یثرب» سخن پیامبر را پذیرفتند و به دعوت او گردن نهادند و بدینگونه اسلام در شهر «یثرب» مانند طلوع خورشید تابناک پس از شبی دراز، آغاز به انتشار کرد.
1) (1) خاتم النبیّین، ص 9.
سپس دومین بیعت مسلمانان «یثرب» با حضرت محمد صلی الله علیه و آله در عقبه «منی» شکل گرفت و در همان جا پیمانی نظامی میان پیامبر و هواداران یثربیاش منعقد شد. به موجب این پیمان، مسلمانان «یثرب» موظف شدند باتمام قوای جنگی خود، از پیامبر و سایر مسلمانان دفاع کنند.
پیامبر صلی الله علیه و آله برنامه هجرت به مدینه را ترتیب داد. آنحضرت یارانش را یکی پس از دیگری به دور از چشم قریش، به سوی مدینه رهسپار میکرد.
وقتی کفار از این حرکت آگاه شدند، باخود گفتند: اگر مسلمانان در مدینه گرد آیند، پایگاه نیرومندی برضد ما ایجاد خواهند کرد و جان و مال ما را به شدّت تهدید خواهند نمود.
در جستجوی راه چارهای برآمدند تا مسلمانان را از راه تشویق و دلجویی و یا تهدید از هجرت به مدینه بازدارند. امّا مسلمانان با استفاده از تاریکی شب از چنگال قریش میگریختند. کفار با خود میگفتند: «محمد هنوز در چنگ ماست و چیزی مانع از دسترسی ما به او نیست. اگر او بتواند به مدینه هجرت کند و یارانش را به دور خود گرد آورد کشتن او برای ما بسیار مشکل خواهد شد». بنابراین در «دار الندوة» گرد آمدند و درباره این مسأله به مشورت پرداختند. در نهایت تصمیم گرفتند از هر قبیله یک نفر داوطلب شود و سپس همگی به یکباره بر پیامبر یورش برند و او را بکشند و خون او را به گردن همه قبایل عرب اندازند و بدینوسیله آن را پایمال کنند. در این صورت بنی هاشم هم نمیتوانست تنها یک قبیله را مسئول قتل پیامبر بشناسد و دست به انتقام گشاید.
کفار از هر قبیله فردی انتخاب کردند. آنان خانه پیامبر را در محاصره خود گرفتند. امّا وحی بر پیامبر فرود آمد، و آنحضرت را از طرحها و برنامههای قریش آگاه کرد و به او فرمود تا شبانه شتری اختیار کند و به سوی مدینه هجرت نماید.
پیامبر، حضرت علی علیه السلام را در بستر خویش خواباند تا کفار گمان برند که آنحضرت در خانه آرمیده و چون سرگرم نگهبانی از آنحضرت شدند، وی از راهی دیگر بگریزد.
امام علی علیه السلام در بستر پیامبر آرمید و چشم به راه سرنوشت دوخت. درهمین حال پیامبر در تاریکی شب به سوی غار «ثور» حرکت کرد و چند روز در آنجا به سر برد و سپس از بیراهه به سوی مدینه روانه شد تا مبادا قریش یا مزدورانشان که به طمع گرفتن جایزه برای دستگیری محمد به تعقیب آنحضرت پرداخته بودند، وی را دستگیر کنند.
وقتی پیامبر به مدینه رسید، جشن باشکوهی از سوی مردم آن شهر به افتخار حضرت برپا شد. کاروانهای سرور و شادی به راه افتاد و نغمههای شادمانه به آسمان رفت.
هجرت پیامبر بدینسان پایان یافت و خود آغازگر حیات نوینی برای مسلمانان شد. حیاتی عزّتمند و گرامی برای مسلمانان، حیات دفاع از حقوقشان و جهاد با دشمنانشان، حیات گسترش و پویایی در سرتاسر جهان. در واقع هجرت پیامبر، آغاز شکلگیری امّت یکتاپرست اسلامی بود. به این دلیل است که مسلمانان هجرت پیامبر را مبدأ تاریخی- دینی خود قرار دادند، چرا که هجرت درنظر آنان یکی از مهمترین رویدادها به شمار میرفت.
در مکّه هنوز گروهی از مسلمانان باقی مانده بودند که آنان نیز پس از پشتسر گذاردن دشواریهای بسیار، به رهبری حضرت علی علیه السلام به سوی مدینه هجرت کردند. قریش که از طرحها و توطئههای پیشین خود سودی نبرده بود، برای از بین بردن اسلام و مسلمانان دست به طرح نقشههای دیگر زد.
نقشههای جدید آنها در دو برنامه خلاصه میشد که قریش آنها را یکی پس از دیگری دنبال میکرد.
برنامه اوّل: آنها نامههایی به مردم مدینه نوشته و با اندکی تشویق و تهدید خواستار تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها شدند امّا مسلمانان این نقشه را به ریشخند و
طراحان آن را به باد مسخره گرفتند و قصیدهای هجوآمیز به قریش نوشتند، و پس از آنکه حقیقت پیامبر و نیز انگیزههای دشمنی قریش را تشریح کردند، با بیانی روشن پاسخ آنها را گفتند.
برنامه دوم: از آنجا که قریش امور تجارت سرزمینهای عربی را در دست داشت؛ مدینه را در محاصره اقتصادی قرار داد. قریش که ایمنی راههای تجاری را باهمپیمانی با قبایل صحرانشین که در راه شام و راه یمن مسکن داشتند، تأمین میکرد بیانیهای به همه این قبایل صادر کرد، و آنان را از فروش مواد غذایی به مردم مدینه منع کرد. همچنین در این بیانیه هشدار داده شده بود، که به کاروانهای بازرگانی که قصد بردن مواد غذایی به مدینه را دارند، اجازه رفت و آمد ندهند.
امّا پیامبر که مسئولیّت دفاع از مدینه بر دوش او بود و به خوبی دریافته بود که محاصره اقتصادی که مردم مدینه بدان دچار آمدهاند به خاطر اوست در صدد برنامهریزی برای دفاع در برابر این محاصره برآمد و این امر، چنانکه بعداً خواهیم گفت، به جنگ بدر منتهی شد. امّا پیش از پرداختن به علل وقوع جنگ بدر، بهتر است نگاهی گذرا به وضعیت مردم مدینه و امکانات مادی و معنوی آنان داشته باشیم.
پیامبر در مدینه با سه طایفه روبهرو شد:
1- مسلمانان که از سه گروه اوس، خزرج و مهاجران تشکیل میشدند و نسبت به هم بیگانه بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله توانست آنان را در بوتهای واحد ذوب کند بطوری که به صورت برادرانی یکدل و آهنین صف درآمدند و در «مساوات و تعاون، امتی یگانه همچون دانههای شانه گردیدند».
2- منافقان، اینان گروه بزرگی از اعراب را تشکیل میدادند. اظهار اسلام میکردند ولی در نهان کفر میورزیدند. پیامبر توانست جلوی تحرکات این گروه را بگیرد. بعضی اوقات با آنها همراه میشد و مسئولیتها و مناصبی به ایشان میسپرد، تا آنها را بدینوسیله مشغول سازد، وحی نیز با آیاتی که در شأن منافقان نازل میکرد، در ارزیابی آنها شرکت میجست و تأکید میکرد که:
إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (1).
«منافقان در پستترین طبقات دوزخ جای دارند.»
1) (1) سوره نساء، آیه 145.
3- یهود، آنان نیرویی رعبانگیز بودند که مال و سلاح و امکانات فراوانی در اختیار داشتند. پیامبر صلی الله علیه و آله قراردادهایی سیاسی و نظامی با ایشان بسته بود که برای هر دو طرف ضامن زندگی مسالمتآمیز و دفاع مشترک از شهر و مردم آن بود.
مسئولیتهای پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بیشتر از مکّه بود اگرچه در آنجا فشار بیشتری به آنحضرت وارد میشد.
چون پیامبر میخواست پیش از آنکه پایه حکومتی استوار را پیریزی کند، امّتی پیریزی کند که مسئولیتهای بزرگی را که در پیش رو داشت، تحمل کند. مسئولیّت تبلیغ اسلام برای غیر مسلمانان، مسئولیّت تهذیب مسلمانان، مسئولیّت اجرا و تطبیق نظام اسلامی، مسئولیّت دفاع از مسلمانان جزیرة العرب مکانی که اندیشه مردمانش بر محور جنگها و غزوات و شمشیرها و نیزهها دور میزد. این همه، مسئولیتهای خطیری بود که بر دوش پیامبر سنگینی میکرد. درهمان حالی که پیامبر لشکر اسلام را به طرف جبهههای نبرد، رهبری میکرد، آنان را به امانتداری و وفای به عهد حتی در قبال دشمن ستیزهگر سفارش مینمود. درهمان هنگامی که به یارانش درس فداکاری و جهاد میآموخت، معانی گذشت و چشمپوشی را نیز به آنان آموزش میداد، و بر رواج صلح و گفتار نیک تأکید میفرمود. در لحظه دفن شهدای احد مسلمانان با دیدن اجساد شهدایی که به طرز فجیعی توسط کفار مُثله شده بودند، دچار خشم و غضب شدند و درصدد انتقام از کفار برآمدند؛ امّا پیامبر آیات عفو و تحریم مُثله را، اگرچه نسبت به سگی هار باشد، بر آنان میخواند.
از همه این قراین میتوان به بزرگی و سنگینی مسئولیّت پیامبر صلی الله علیه و آله در تکوین امتی موحد، چونان برترین و بزرگوارترین امتها در هستی، پیبرد.
به مسأله محاصره اقتصادی که کفار قریش آن را بر مردم مدینه تحمیل کرده
بودند، باز میگردیم تا بدانیم موضع پیامبر در برابر این محاصره چه بود و چگونه توانست از آن رهایی یابد.
طرحی که پیامبر برای دفع این محاصره پیاده کرد همان مقابله به مثل بود. چراکه کاروانهای تجاری که میخواستند از مکّه به شام بروند ناگزیر بودند، از تنگه بیابانی میان دریای سرخ و مدینه بگذرند. پیامبر هم گروهی از افراد مسلح را برای نگهبانی از این منطقه به کار گماشت. نگاهبانان این منطقه گاهی از مهاجران و گاهی از نصار انتخاب و تعیین میشدند. این گروه وظیفه داشتند جلوی حرکت کاروانهای تجاری را بگیرند. امّا این کاروانها با قبایل صحرانشین پیمان بسته بودند که این قبایل آنان را از حمله و هجوم دزدان محافظت کنند و در برابر هر سال مبلغی معین به آنها بپردازند.
از این رو این نقشه چندین بار با شکست روبهرو شد. چون هرگاه افراد مسلح میخواستند به کاروانی حمله کنند این قبایل صحرانشین به حکم پیمانی که با کاروانیان بسته بودند، دخالت میکردند و به یاری آنها میشتافتند. امّا پیامبر به میان این قبایل صحرانشین رفت و در زمینه مسایل جنگی با آنان پیمانی منعقد کرد و بدین ترتیب از دفاع این قبایل از کاروانهای بازرگانی آسوده شد.
پیامبر عدهای از یارانش را به محلی بین مکّه و طائف فرستاد تا به انتظار یکی از کاروانهای تجاری قریش، در کمین بنشینند. همچنین نامهای محرمانه نوشت و آن را به فرمانده این دسته به نام «عبداللَّه بن جحش» داد و به او فرمود: «به سوی مکّه عزیمت کن. چون دو روز از راه را سپری کردی آنگاه نامه را بگشا و مطابق با دستوری که در آن آمده، رفتار کن».
«عبداللَّه» همچنان که پیامبر فرموده بود، عمل کرد و چون نامه را گشود این دستور العمل را ملاحظه کرد: «چون نامه مرا خواندی به راه خود ادامه ده، تا به نخلستانی در بین راه مکّه و طائف برسی. در همانجا فرودآی، و در کمین کاروان قریش به انتظار باش. و ما را از خبرهای مربوط به قریش آگاه کن».
«عبداللَّه» به سوی نخلستان پیش رفت و کاروانی را دید که به سوی مکّه در حرکت است. وی با یاران خود بر کاروان حمله بردند. یک تن از آنان را کشتند و دو تن را اسیر کردند و یک تن نیز از صحنه نبرد گریخت. عبداللَّه بر کاروان دست یافت و آن را با خود به مدینه آورد.
گرچه پیامبر از اقدام «عبداللَّه بن جحش» خرسند نبود امّا از اموال بدست آمده استفاده کرد. زیرا این اموال در وقتی به دست پیامبر افتاد که آنحضرت پیش از هر زمانی بدان نیازمند بود. از طرفی این کار ترسی بزرگ در دل کافران پدید آورد.
این بار پیامبر شخصاً فرماندهی گروهی از افراد مسلح را برعهده گرفت و در کمین کاروان بازرگانی قریش به انتظار نشست. آنحضرت چندین گزارش درباره مسیر حرکت کاروانهای بازرگانی قریش شنیده بود امّا هر بار که برای حمله به سوی کاروانها میرفت، کاروانها رفته بودند و آنحضرت بدانها دست نیافته بود. چنانکه پیش از این نیز گفتیم جلوگیری از حرکت کاروانهای تجاری قریش، دفاعی مشروع برای پیامبر به شمار میآمد. زیرا این کار در واقع مقابله به مثل با کار قریش بود که از حرکت کاروانهای تجاری مردم مدینه جلوگیری میکردند. همچنین هدف دیگر پیامبر رهایی از بنبست اقتصادی بود که قریش آن را بر مسلمانان تحمیل کرده بودند.
از سوی دیگر قریش در مکّه اموال مسلمانان را مصادره کرده بودند و آنها را به مسلمانان باز نمیگرداندند، با اجرای این طرح تا حدودی اموال از دست رفته مسلمانان به آنان باز میگشت.
روزی به پیامبر خبر رسید که یکی از کاروانهای تجاری قریش از آن حدود عبور میکند. پیامبر به قصد حمله به کاروان و تصرف آن از شهر بیرون آمد. از طرفی خبر حرکت پیامبر به کاروانیان رسید و آنان نیز به طریقی این خبر را به مکّه رساندند و
مکّیان را هشدار دادند که اموالشان در معرض خطر قرار گرفته است. مکّیان هم که از دادن جان برای حفظ اموالشان دریغ نداشتند چون این خبر را شنیدند، شتابان به سوی مدینه حرکت کردند.
ریاست این کاروان با ابوسفیان بود. وی از راه اصلی خارج شد و به بیراهه زد و از کنارههای ساحل دریای سرخ به دور از چشم پیامبر و یاران مسلحش به حرکت خود ادامه داد و بدین وسیله از حمله مسلمانان به کاروان رهایی یافت.
کفار قریش با آنکه از نجات کاروان تجاری خود آگاه شدند، همچنان به سوی مدینه حرکت میکردند و به خود اجازه نمیدادند پیش از سرکوب مسلمانان و شکستن ابهّت آنان، به مکّه بازگردند.
پیامبر به قصد تصرف کاروان قریش به سوی مکّه حرکت میکرد و قریش به قصد سرکوب مسلمانان به طرف مدینه میآمد. درهمین حال این دو سپاه در سر چاهی موسوم به «بدر» با یکدیگر روبهرو شدند. پیامبر خود را برای جنگ به معنای واقعی، آماده نکرده بود، ولی قصد داشت بر اموال تجاری قریش دست یابد. امّا با این وجود، وی بازگشت به مدینه را شکست تلقی میکرد؛ و برای آنکه مبادا کفّار، با این کار طمع نابودی مسلمانان را درسر بپرورانند، به خود اجازه عقبنشینی و بازگشت نداد.
این نخستین میدانی بود که مسلمانان در تاریخ جدید خود، در آن دست و پنجه نرم میکردند. این جنگ در سال دوّم هجری روی داد. شمار نیروی کفار از مرز 950 تن میگذشت درحالی که تعداد مسلمانان تنها به 313 تن میرسید. با همه این احوال، مسلمانان با پیروزی تمام این نبرد را به پایان رساندند و خسارتهای فراوانی به دشمن وارد آوردند و با عنایت خداوند آنها را تار و مار کردند.
تاکتیک جنگ در جزیرة العرب بدینگونه بود که نخست دو نفر در میدانی که هر دو گروه متخاصم نظارهگر آن بودند، به نبرد میپرداختند. زمانی که پهلوانان کشته میشدند، یک فرد یا یک جبهه به جبهه دشمن هجوم میبرد و این کار تا آنجا دنبال میشد که یکی از دو گروه تار و مار شود.
با این حال پیامبر در جنگ بدر شیوه جدیدی را به اجرا گذارد. وی مثلثهای جنگی را ترتیب داد که در نوع خود بینضیر بودند. آنحضرت دستور داد صفوف
مسلمانان به شکل مثلثی بزرگ آرایش یابد به شرطی که پشت هر فرد به طرف داخل مثلث، یعنی به طرف دیگر افراد مثلث، و صورت او رو به خارج مثلث یعنی به طرف کفار باشد.
خداوند نیز با سپاهیانی از ملائکه، که آنان را برای یاری پیامبر فرستاده بود، آنحضرت را یاری داد. سپاه کفار پس از آن که پهلوانانشان به دست نیرومند حضرت علی علیه السلام از پای درآمدند، راه گریز در پیش گرفتند و فرار را بر قرار ترجیح دادند.
سرانجام این جنگ با هفتاد کشته از سپاه کفار، که اکثر آنان از سران و دلاوران بودند، و چهارده شهید از سپاه اسلام، هشت شهید از انصار و شش شهید از مهاجران، پایان یافت (1).
این نبرد خونین، باب جنگهای دیگر را به روی پیامبر که خود با دلیری و نیرومندی و استقامت آنها را رهبری میکرد گشود. درحالی که این جنگ قریش را درپی انتقام و خونخواهی از کشتههایش برمیانگیخت، مسلمانان را به یاری خداوند مطمئن میکرد و به آنان نیرو میبخشید، تا در برابر هر هجومی، از هر نوع که باشد، پایداری و استقامت ورزند.
شکست قریش در این جنگ موجب شد، که آنان در اندیشه توطئه و حیله بر ضد پیامبر باشند. به همین منظور آنان یکی از پهلوانان و دلیران خود را به مدینه فرستادند تا پیامبر را بفریبد و او را بکشد. امّا خداوند، این نقشه را نقش بر آب کرد. وقتی وی نزد پیامبر آمد، و آنحضرت با او به گفتگو نشست، وی را از توطئهای که در سر داشت مفصلًا آگاه ساخت. این پهلوان قریش «عمیر بن وهب» نام داشت، او اسلام آورد و به مکّه بازگشت و فعالانه به تبلیغ اسلام همّت گماشت و بدینگونه توطئه مکارانه قریش خنثی شد.
1) (1) خاتم النبیّین، ص 146.
قریش دسیسه بیفایده دیگری را به اجرا گذاشت. گروهی از آنان که شمارشان به دویست نفر میرسید، به فرماندهی ابوسفیان، شبانه بر مردم مدینه شبیخون زده دو تن از آنان را کشتند.
چون سپاه اسلام به رهبری پیامبر، آنها را تعقیب کردند کفار تاب ایستادگی نیافتند و از میدان گریختند و برای آن که بتوانند با راحتی و سبکی بیشتر بگریزند قسمتی از وسایل خود را بر جای نهادند و خود فرار کردند. این جنگ به «غزوه سویق» شهرت یافت. زیرا مسلمانان در این جنگ مقدار فراوانی از خوراک سویق که توشه کفار بود، به غنیمت گرفتند.
این بار نیز ابوسفیان فرماندهی قریش را برعهده و پرچم کفر را به دست گرفت. و پنج هزار مرد جنگی در زیر آن جمع کرد و به طرف مدینه در حرکت شد. وقتی سپاه ابوسفیان به کوه احد در چند کیلومتری مدینه رسید، پیامبر با لشکری که شمار آن از ششصد تن بیشتر نمیشد، به رویارویی وی شتافت. پیامبر در این نبرد، نقشه خیره کنندهای کشید.
وی از کوه احُد به عنوان تکیهگاهی برای سپاهش استفاده برد و بر شکافهای کوه که در پشت سرش قرار داشت، گروهی مسلح را به فرماندهی «عبداللَّه» گماشت و به آنان فرمود که چه مسلمانان پیروز شوند، و یا شکست بخورند، نباید موقعیت خود را رها کنند. آنگاه فرمان داد مسلمانان یکپارچه بر کفار یورش برند. کفار، که تا آن هنگام با هجوم یکپارچه برخورد نکرده بودند، پس از مدتی نبرد خونبار تار و مار شدند، و مسلمانان بر غنایم فراوانی دست یافتند. کسانی که پشت سر سپاه در شکاف کوه به نگهبانی مشغول بودند، دیدند که همرزمانشان در جمع غنایم از آنان پیش افتادهاند. از این رو آنان نیز به قصد جمع غنیمت موقعیت حساس خود را رها کردند، و به جمع غنایم پرداختند. هر چقدر که «عبداللَّه» آنان را از این کار منع کرد، مؤثر نیفتاد. وقتی
کفار به رهبری خالد بن ولید وضع نگهبانان تنگه را چنین دیدند از پشت سپاه مسلمانان، بر آنان حمله بردند و ما بقی یاران «عبداللَّه» را از پای درآوردند و پس از آن بر مسلمانان تاختند و به کافرانی که از صحنه نبرد گریخته بودند، بانگ بازگشت سردادند. لشکر قریش، مسلمانان را در محاصره خود گرفتند. شمار فراوانی از مسلمانان از عرصه نبرد گریختند و این درحالی بود که مسلمانانی که از میدان فرار نکردند، مثل پیامبر و علی علیه السلام وعده دیگر از مسلمانان فداکار، از این موقعیت بهرهبرداری کردند. سرانجام حضرت علی علیه السلام ده تن از پرچمداران سپاه کفر را به هلاکت رساند، تا جایی که پرچم کفار بر زمین افتاد، و انها با خواری، راه گریز در پیش گرفتند.
پس از این، مسلمانان غنایم زیادی به چنگ آوردند، اگرچه در این جنگ خسارتهای جبرانناپذیری نیز متوجه مسلمانان شد همچون شهادت حمزه بن عبدالمطلب پهلوان و دلیرمردی که پس از پیامبر و علی علیه السلام، سوّمین فرمانده سپاه اسلام به شمار میرفت.
پیامبر اسلام پس از شهادت حمزه وی را «سیّد الشهداء» نامید.
ابوسفیان باقیمانده سپاه خود را در محلی بین مکّه و مدینه جمع کرد. پیامبر با آنکه خسارتهای جنگی سنگینی را متحمل شده بود، و یارانش نیز دشواریهای فراوانی را تحمل کرده بودند، به تعقیب ابوسفیان پرداخت.
پیامبر به مکانی به نام «روحاء» رسید و چون به ابوسفیان دست یافت وی از هیبت آنحضرت دچار ترس و بیم شد و به مکّه گریخت.
این حرکت پیامبر به انگیزه کسب قدرت و روحیه، آن هم پس از شکست احُد، و نیز بازگرداندن موقعیت و ارج سپاه اسلام در دل کفار از اهمیت فراوانی برخوردار بود.
فرار
پس از مدتی ابوسفیان هزار مرد جنگی گرد آورده همراه با آنان به سوی مدینه حرکت کرد. چون پیامبر این گزارش را دریافت کرد از مدینه خارج شد تا به «بدر» رسید. امّا کفار که از آمدن پیامبر اطلاع یافته بودند، گریختند. بعد از این نبرد، جنگ دیگری میان پیامبر و قریش به وقوع نپیوست مگر جنگ خندق که در آن قریش با عدهای دیگر از غیر قریش برضد اسلام باهم متّحد شدند.
فرماندهی جنگ خندق را ابوسفیان به عنوان فرمانده نیروهای عرب در مکّه به عهده گرفت. وی قریش و اعراب را جمع کرد و با برخی از یهودیان مدینه پیمان بست، و برای سرکوب مسلمانان دست به کار شد.
جنگهایی که مسلمانان در زمان حیات پیامبر در آن شرکت میجستند به سه دسته تقسیم میشدند. نوع اوّل جنگهایی بودند که میان آنان و قریش درمیگرفت و نوع دوّم جنگهایی که میان آنان و یهودیان رخ میداد و نوع سوّم جنگهایی بود که بین مسلمانان و سایر اعراب که مانع از پیشرفت و انتشار اسلام بودند، اتفاق میافتاد.
در جنگ خندق، هر سه نوع این جنگها به وقوع پیوست از این رو بدان جنگ «احزاب» هم گفته میشود. زیرا قریش با «بنی سلیم» و «اسد» و «فزاره» و «اشجع» و «غطفان» و با «بنی قریظه» و برخی از یهودیان مدینه برای جنگ با پیامبر هم پیمان شدند.
نظر مسلمانان بر این قرار گرفت که در مدینه بمانند و بین خود و احزاب (دشمنانشان) خندقی حفر کنند.
لشکر دشمنان همچون سیلی خروشنده و ویرانگری که کوه و دشت را فرا میگیرد به مدینه رسید. چون چشمشان به «خندق» خورد گفتند: این حیلهای تازهای است. دو تن از دلاوران آنان به نامهای عمرو بن عبدود و عکرمة بن ابوجهل از خندق گذشتند و میان خندق و مسلمانان ایستادند و فریاد مبارزخواهی سردادند. علی علیه السلام
به سوی شجاعترین دلاور عرب در زمان خود، یعنی عمرو، رفت و او را بکشت. با مرگ عمرو، ترس و بیم در سپاه کفر حکمفرما شد. هر دو سپاه به سوی یکدیگر تیر انداختند. سپاه کفار بیش از بیست روز در پشت خندق اردو زدند، امّا سرانجام با خواری و سرافکندگی پس از تحمل خسارتهای معنوی و مادی فراوان به دیار خود بازگشتند.
آوازه استقامت و پیروزی مسلمانان در برابر سپاه بیشمار کفر، در سرتاسر جزیرة العرب پیچید. در این جنگ تعداد سپاهیان اسلام از سه هزار نفر تجاوز نمیکرد، درحالی که افراد سپاه کفار به دهها هزار تن بالغ میشد. امّا با این همه پیروزی در این جنگ سرانجام نصیب سپاه اسلام شد.
با پایان غزوه خندق، سلسله بزرگی از جنگهای پیامبر با قریش خاتمه یافت. و بعد از این هیچ جنگ دیگری میان پیامبر و قریش روی نداد، مگر فتح مکّه که آن هم در واقع پیروزی نهایی مسلمانان بر کفار بود نه جنگ و خونریزی.
در اینجا دو سلسله دیگر از جنگهای اسلامی باقی میماند، نخست: جنگ مسلمانان با یهود و دوّم جنگهای آنان با قبایل دیگر عربی. اکنون به طور خلاصه به جنگهای مسلمانان با یهود اشاره میکنیم.
1- بنیقینقاع
یهودیان وصلههای ناهمگونی بودند که از ترس شمشیر پادشاهان و سلاطین در این دیار پدید آمده بودند. اکثریت قریب به اتفاق آنان که در مدینه سکونت داشتند؛ عبارت بودند از: بنی قینقاع، بنی نضیر، بنی قریظه، یهودیان خیبر، یهودیان فدک، یهودیان وادی قرن و یهودیان تیماء.
بنی قینقاع، قبیله مرفهی بودند که کار زرگری جزیرة العرب را در اختیار
داشتند. روزی یکی از زنان مسلمان نزد یکی از زرگران آنها رفت زرگر از وی خواست که روبندش را بردارد، امّا زن خواستِ او را اجابت نکرد. زرگر، بدون آنکه زن بفهمد، گوشه لباس زن را به پشتش گره زد. چون زن برخاست لباسش بالا رفت و بدنش معلوم شد و زرگر یهودی به وی خندید. زن مسلمان بنای فریاد گذاشت. یکی از مردان مسلمان بر آن زرگر هجوم برد و او را کشت. یهودیان نیز بر آن مرد مسلمان حمله کردند، و وی را از پای درآوردند.
میان مسلمانان و یهودیان آتش نزاع شعلهور شد. پیامبر به سوی یهودیان رفت و آنان را نصیحت کرد که به آیین اسلام بگروند و نظام مقدّس آن را بپذیرند. امّا یهودیان وی را مسخره کردند و به آن حضرت پیشنهاد جنگ دادند. پیامبر به طرف دژهای آنان روانه شد و 15 روز ایشان را در محاصره خود گرفت. سرانجام یهودیان به صلح با پیامبر تن در دادند، و قرار شد با اموال و فرزندان و بستگانشان از مدینه خارج شوند و لوازم و وسایل خود را برای مسلمانان واگذارند. یهودیان نیز چنین کردند و از مدینه به اطراف شام رهسپار شدند.
2- بنی نضیر
بنی نضیر نیز قبیلهای ثروتمند بود و پول و ثروت خود را به عنوان وام در اختیار مردم میگذاشت. پیامبر به سوی آنان رفت و از ایشان خواستار وام شد. یهودیان درصدد برآمدند؛ آنحضرت را بکشند. از این رو به وی اصرار بسیار کردند که به خانهشان داخل شود. امّا پیامبر دعوت آنان را نپذیرفت و به دیوار تکیه داد. یهودیان تصمیم گرفتند سنگی از بالا بر سر آنحضرت بیفکنند. امّا سنگ به پیامبر نخورد و آنحضرت بدون آنکه از آنان وامی بگیرد به مدینه بازگشت و به آنان پیغام داد:
«حال که پیمان مرا شکستید از دیار من بیرون شوید و برای این کار به شما ده روز مهلت میدهم».
به پیامبر گزارش دادند که یهودیان قصد ترک مدینه را ندارند و میگویند: تو هرچه میخواهی بکن.
پیامبر نیز به سوی آنان رهسپار شد و آنها را محاصره و خانههایشان را ویران کرد. یهودیان از دژی به دژ دیگری نقل مکان میکردند، تا آن که عرصه بر آنها
تنگ آمد و از پیامبر خواستند که به آنها اجازه دهد اموال ولوازمشان را از مدینه خارج نمایند امّا پیامبر این خواسته را نپذیرفت و سرانجام یهودیان اموال خود را به عنوان غنیمت برای مسلمانان برجای نهادند و خود از مدینه بیرون رفتند.
3- خیبر ... و دلاوری حضرت علی
در سال هفتم هجری با انعقاد پیمان صلح حدیبیه، پیامبر در اندیشه جنگ با یهودیان خیبر، که فشار روانی بر مسلمانان وارد میآوردند و برضد مسلمانان با دشمنان آنان همدست میشدند، برآمد. وقتی نیروهای اسلام به سوی یهودیان خیبر عزیمت کردند دیدند آنها هفت دژ بسیار بلند دارند. مسلمانان روزهای متمادی دژهای یهودیان را در محاصره خود گرفتند. با آن که عرصه بر یهود تنگ آمده بود، امّا آنان همچنان به مقاومت خود ادامه میدادند تا آنکه سپاه اسلام، به رهبری امیر المؤمنین علی علیه السلام دژها را یکی پس از دیگری گشود. همچنین آنحضرت شجاعترین پهلوان خیبر را که «مرحب» نام داشت از پای درآورد و در بزرگ این دژ را که چهل جنگاور از بلند کردن آن ناتوان بودند، یک تنه از جا کند و آن را تا مسافتی دور پرتاب کرد.
یهودیان بنی قریظه، نخست جزو همپیمانان اوس بودند. سپس با پیامبر پیمان بستند؛ ولی در جنگ خندق به صفوف کفار پیوستند. پس از آنکه جنگ خندق با پیروزی مسلمانان خاتمه یافت، پیامبر به لشگرش دستور داد تا به سوی بنی قریظه حرکت کند.
سپاه اسلام، بنی قریظه را به مدت بیست و پنج روز در محاصره خود گرفتند. سپس امیر المؤمنین علیه السلام دژهای آنان را یکی پس از دیگری بازگشود و در نتیجه یهودیان به حکم رسول خدا گردن نهادند.
پیامبر فرمود تا آنها را ببندند. برخی از افراد قبیله اوس نزد آنحضرت آمده به شفاعت از یهودیان پرداختند. آنحضرت فرمود: آیا دوست دارید مردی از میان شما درباره ایشان داوری کند؟ گفتند: آری. آنها نیز رئیس قبیله اوس، «سعد بن معاذ»، را برگزیدند. سعد نیز مطابق حکم تورات، کتاب مقدّس یهودیان، فرمان داد
مردانشان را بکشند و زنانشان را به اسیری گیرند. و این فرمان درباره آنها اجرا شد.
4- یهودیان فدک، تیماء و وادی قرن
این جنگ با به هلاکت رسیدن صد نفر از سپاه یهود و شهادت هفده نفر از سپاهیان اسلام، پایان یافت و مسلمانان از این رهگذر مال و سلاح و اسیران فراوانی را به غنیمت گرفتند.
پس از این غزوه، یهود دیگر در جزیرة العرب صاحب آن چنان ارج و شأنی نبود و آنان که از مقام سیادت و بزرگی برخوردار بودند بعد از این نبرد به خفت بندگی تن در دادند.
به همین سبب یهودیان فدک و یهودیان تیماء رضایت دادند که زمینهایشان از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد و خود در آن کار کنند و محصول به دست آمده را میان خود و پیامبر نصف کنند.
طایفه دیگری از یهودیان در محلی به نام «وادی قرن» زندگی میکردند که تن به تسلیم نداده بودند. پیامبر به عزم جنگ با آنان روانه شد و با آنها جنگید و سرانجام این طایفه نیز مانند دیگر قبایل یهودی سر تسلیم فرود آورد.
جنگهای دیگر پیامبر با سایر قبایل عرب بود.
1- «بنی سلیم» این قبیله برای جنگ با پیامبر در جایی به نام «الکدر» گرد آمده بودند امّا همین که شنیدند پیامبر به سوی آنها حرکت کرده است، از ترس گریختند.
2- طوایف «بنی ثعلبه» و «محارب» به فرماندهی مردی که «دعثور» خوانده میشد در «واحه غطفان» در اطراف نجد، برای جنگ با پیامبر اردو زده بودند. پیامبر به مقابله آنان شتافت. پیش از آن که شعله نبرد افروخته شود، پیامبر بر روی تپهای خوابیده بود. «دعثور» که از این امر آگاه شده بود به سوی محلی که پیامبر در آنجا خوابیده بود رفت و با شمشیر آخته بر بالای سر آنحضرت ایستاد و گفت: اکنون چه
کسی مرا از کشتن تو باز میدارد؟ پیامبر فرمود: اللَّه. در همان زمانی که دعثور قصد کرد شمشیرش را بر پیامبر فرود آورد. جبرئیل او را به کناری پرتاب کرد. پیامبر نیز فوراً برخاست و شمشیر او را برداشت و گفت: اینک چه کسی مرا از کشتن تو باز میدارد؟ دعثور گفت: عفو و گذشت تو.
پیامبر از او چشم پوشید، و دعثور به اسلام گروید و قومش را نیز به اسلام فرا خواند و در نتیجه جنگی میان آنان رخ نداد ..
3- «بنی سلیم» این طایفه بار دیگر تصمیم گرفتند با پیامبر نبرد کنند پیامبر نیز به جنگ آنان رفت. امّا پیش از آنکه حضرت با ایشان مواجه شود، از صحنه کارزار گریخته بودند ..
4- طوایف «بنی ثعلبه» و «محارب» و «بنی غطفان» نیز مجدداً برای جنگ با پیامبر در نجد گرد آمدند. پیامبر به جنگ آنان شتافت؛ ولی دشمنان قبل از آغاز جنگ از رویارویی با آنحضرت گریختند و زنان و اموال خود را به عنوان غنیمت برای مسلمانان، رها کردند.
5- صحرانشینان «دومة الجندل» دومة الجندل منطقهای در نزدیکی شام بود، و صحرانشینان در آنجا دست به غارت و شرارت میزدند، بطوری که آسایش وامنیت آن منطقهرا برهم زده بودند. پیامبر برای سرکوبآنانبه سویشان روانه شد امّا پیش از آن که به آنان برسد ایشان از آن منطقه گریخته بودند.
6- یکی دیگر از این جنگها، نبردی بود که میان مسلمانان و کفار در جایی به نام «موته» واقع شد. با آن که مسلمانان در این جنگ خسارتهای فراوانی متحمل شدند، امّا سرانجام پیروزی را از آن خود کردند. چون پیامبر مستقیماً در این نبرد حضور نداشتند، ما سخن را درباره آن کوتاه میکنیم. همانطور که درباره سایر جنگهایی که پیامبر در آن شرکت نکرده بود، چنین کردیم.
اینک میپردازیم به فعالیتهای مهم پیامبر که در دو راستای سیاسی و دینی انجام گرفته بود و به گونهای مختصر درباره آن سخن میگویم:
از همان زمانی که کفار قریش، مسلمانان و در رأس آنها رسول خدا را از وطنشان، مکّه، بیرون راندند، آنحضرت در اشتیاق بازگشت به مکّه بود. چرا که مکّه سرزمین امن و مقدسی در پیشگاه خداوند به شمار میرفت. از این گذشته چشم همه اعراب به این شهر دوخته شده بود.
اما جنگهایی که در این هفت سال، تمام توجه و همّ پیامبر را به خود مشغول داشته بود و نیز ضعفی که پیامبر در یارانش میدید، آنحضرت را از حرکت به سوی مکّه، باز میداشت.
از این رو وقتی پیامبر فرصت را مناسب دید، در اندیشه بازگشت به مکّه برآمد و مسلمانان را از تصمیم خود آگاه کرد و فرمود: میخواهد تنها برای ادای مناسک به مکّه رود. ولی مسلمانان با پیامبر خدا همراهی کردند، و از این رو پیامبر با یکهزار و چهارصد تن از مهاجران و انصار به سوی مکّه رهسپار شد.
امّا کفار قریش دریافتند که ورود مسلمانان بدون تحمل هیچ آزار و اذیتی به مکّه، شهری که سالها پیش از آن رانده شده بودند، موجب شکست وسرافکندگی آشکاری برای قریش خواهد شد.
بنابراین در صدد برآمدند تا از ورود مسلمانان به مکّه جلوگیری کنند. و جلوداران سپاه خود را به طرف پیامبر و یارانش گسیل داشتند، تا در برابر مسلمانان بایستند. رسول خدا نیز مسیر خود را از جاده اصلی تغییر داد تا با این سپاهیان درگیر نشود. کفار وقتی از تغییر مسیر پیامبر آگاهی یافتند که آنحضرت به بلندیهای «المرار» در پایین مکّه رسیده بود. آنگاه پیامبر یکی از مسلمانان را به سوی قریش فرستاد، تا بدانها پیغام دهد که وی برای جنگ نیامده بلکه قصد به جای آوردن عمره را دارد.
قریش نیز فرستادگانی به سوی آنحضرت روانه کردند، و از وی خواستند تا از تصمیم خود منصرف شود. پیش از این نیز گروهی را برای مقاومت در مقابل پیامبر فرستاده بودند؛ که مسلمانان آنها را دستگیر و همگی را حبس کرده بودند.
چون قریش بر جلوگیری از ورود پیامبر به خانه خدا پافشاری میکرد، آنحضرت رو به اصحابش کرد و فرمود: ما هیچگاه از جنگ این قوم باز نمیگردیم و برای
پایداری در جنگ باز از مسلمانان تقاضای بیعت نمود. مسلمانان نیز برای پیروزی یا شهادت به آنحضرت دست بیعت دادند.
وقتی گزارش بیعت جدید مسلمانان با پیامبر به قریش داده شد، آنان از این امر وحشت کرده، عدهای را برای صلح به نزد او فرستادند. پیامبر نیز با آنان صلحنامهای منعقد کرد که مهمترین بندهای آن از این قرار بود:
1- آتش بس میان دو گروه برای مدت دو سال.
2- هرکس به اردوی مسلمانان پناه برد باید بازگردانده شود ولی اگر کسی از مسلمانان به نزد کفار آمد، نباید تحویل مسلمانان داده شود.
3- مسلمانان باید امسال از انجام مناسک منصرف شوند و به جای آن سال آینده به مکّه وارد گردند.
4- هر دو طرف میتوانند پیمان هرکس را که خواستند بپذیرند.
این سیاست صلحجویانه و مسالمتآمیز که پیامبر آن را دنبال کرد، توانست راههای بسته پیشرفت و پیروزی را در مقابل آنحضرت بگشاید. زیرا پس از تأمین امنیت و آسایش جبهه داخلی، آنان میتوانستند با دنیای خارج (جبهه خارجی) رویارو شوند که این امر در گرو انعقاد این پیمان بود.
1- پس از امضای این صلحنامه، پیامبر مستقیماً نامههایی به تمام رهبران و فرمانروایان دولتهای همسایه نوشت. آنحضرت نامههایی به پادشاه روم، ایران، حبشه و قبط نگاشت. همچنین نامههایی نیز خطاب به فرمانروایان بُصری و دمشق و حکمران بحرین و دو فرمانروای عمان و حکمران یمامه درباره مسئولیّت رسالت خود و تبلیغ آن ارسال داشت.
این نامههادر نشر دعوت اسلامی و نابودی کفر از تأثیر شگرفی برخوردار بودند.
برخی از مخاطبان پیامبر، به دعوت وی پاسخ مثبت گفته، اسلام آوردند، مانند فرمانروای حبشه و حکمران بحرین و دو فرمانروای عمان که البته این امر برای
اسلام فتحی بزرگ به شمار میرفت. امّا دستهای دیگر از این پادشاهان و امَرا، دعوت آنحضرت را رد کردند امّا همچنان حرمت پیامبر را پاس داشتند و او را تأیید نمودند.
همچون پادشاه روم و قبط و یمامه. برخی از آنان نیز نه تنها دعوت آنحضرت را قبول نکردند بلکه وی را مورد اهانت قرار دادند، و دعوت او را به تمسخر گرفتند، مانند پادشاه ایران و فرمانروایان بُصری و دمشق.
2- در سال بعد پیامبر در رأس یارانش که با وی در حدیبیه حضور داشتند، به عزم عمره به سوی مکّه روانه شد. کفار میدان را برای آنحضرت خالی گذارده و خود از مکّه خارج شده بودند تا مبادا میان دو طرف برخوردی ایجاد شود. در واقع این عمل به منزله اجرای یکی از مفاد صلحنامهای بود که در سال گذشته میان مسلمانان و کفار به امضا رسیده بود. اینک پیامبر پس از هفت سال دوری از مکّه برای نخستین بار به آن شهر مقدّس گام نهاد.
پیامبر پس از سه روز اقامت در مکّه به مدینه بازگشت. پس از این سال کفار قریش، برخی از مفاد صلحنامه را زیر پا نهادند. یکی از آن موارد، حمله آنان به قبیله «خزاعه» بود. این قبیله با پیامبر همپیمان بود ولی طبق مفاد صلحنامه قریش نمیبایست با همپیمانان پیامبر وارد جنگ شوند، و بر ضد ایشان به دشمنانشان کمک و یاری دهند. با حمله قریش به قبیله «خزاعه» بر پیامبر روا بود که با قریشیان به جنگ به پردازد. آنحضرت نیز یارانش را گردآورده به همراه عدهای از قبایل مسلمانان که در اطراف مدینه سکونت داشتند به سمت مکّه در حرکت شد. او پیش از حرکت به سوی مکّه، افرادی را به عنوان دیدهبان و نگهبان بر مسیر راه گماشت تا مواظب باشند «جاسوسان» خبر خروج وی را به مکّیان نبرند و کار به جنگ نیانجامد زیرا آنحضرت قصد درگیری و خونریزی نداشت.
چون پیامبر با سپاهش به «حی ظهران»، در نزدیکی مکّه، رسید به افرادش فرمود تا آتش فراوانی بیفروزند آنان نیز چنین کردند. این امر هراسی بزرگ در دل کفار انداخت. ابوسفیان که راه مکّه را زیر نظر گرفته بود، با دیدن آن همه آتش وحشتزده
به نزد عبّاس، عموی پیامبر، رفت. عبّاس او را به نزد پیامبر برد. میان آنها گفتگوهایی رد و بدل شد و سرانجام ابوسفیان اسلام آورد. با مسلمان شدن ابوسفیان و برخی از جنگ آوران قریش و رؤسای آنها، مکّه توان خود را برای مقابله از دست داد. بدینترتیب، دیگر نیروی بازدارندهای وجود نداشت تا از ورود پیامبر به مکّه جلوگیری کند.
پیامبر در این حمله نظامی، تاکتیکی بیمانند انتخاب کرد و همین تاکتیک عاملی بود تا از افزایش شمار کشتهها جلوگیری نماید. تاکتیک پیامبر آن بود که پیش از ورود به شهر مکّه اعلام کرد هرکس سلاح خود را بر زمین بگذارد یا به خانه ابوسفیان پناهنده شود، و یا به خانه خودش برود، یا در کنار کعبه جای گیرد، و یا در زیر پرچم ابو رویحه درآید، در امان است. آنگاه به سپاهیانش فرمود تا شهر را محاصره کنند و از هر طرف وارد شهر شوند و جز با کسانی که با آنها به مقابله میپردازند، جنگ و ستیز نکنند.
سپس پیامبر، بدون آنکه با حرکت مخالفی رودررو شود، به مکّه قدم نهاد. تنها برخوردی که روی داد، برخوردی بود که میان خالد بن ولید که از پایین مکّه وارد آن شهر شده بود، با عدهای از کفار به وقوع پیوست. خالد در این درگیری دوازده نفر از کافران را به هلاکت رساند و یک تن از مسلمانان نیز در این جنگ شهید شد. سپس پیامبر، ضمن خطبهای که در خانه کعبه ایراد کرد، فرمان عفو عمومی نسبت به کلیه مشرکان را صادر فرمود.
با فتح مکّه، مسلمانان پایههای حاکمیت مطلق خود را بر جزیرة العرب، که مردم آن مکّه را پایگاه دین و دنیای خود به حساب میآوردند، استحکام بخشیدند.
آنگاه پیامبر فرمود تا بتهایی را که در حول و حوش مکّه پرستیده میشد درهم کوفته از بین ببرند. پیامبر اطلاع پیدا کرد، که گروهی از قبایل عرب همدست شدهاند، تا به مکّه یورش آورند و مسلمانان را بکشند. قبایل هوازن و ثقیف نیز جزو همدستان این گروه بودند. چون پیامبر نسبت به صحت این گزارش وقوف یافت، دوازده هزار نفر از مسلمانان را بسیج کرد و به رویارویی آنان گسیل داشت. سپاهیان دو طرف در
وادی حنین با یکدیگر روبهرو شدند. در آنجا تنگهای بود که دشمن پیش از مسلمانان، آن تنگه را به تصرف خود درآورده بود.
وقتی مسلمانان بدان محل رسیدند، سپاه دشمن که در آن تنگه کمین کرده بود، بر آنان تاخت. در اثر این حمله، گروهی از مسلمانان گریختند و هرج و مرج درمیان لشکریان مسلمان حکمفرما شد. امّا پیامبر ثابت و استوار، برجای ماند. برخی از مسلمانان نیز در کنار آنحضرت باقی ماندند. به تدریج دیگر مسلمانانی که از میدان گریخته بودند در نزد آنحضرت گرد آمدند و همچون جبههای واحد بر کفار یورش بردند و صفوف آنان را درهم شکستند.
دشمنان برای تقویت روحیه سپاهیان خود، همه وسایل و زنان خود را نیز به میدان نبرد آورده بودند، با فرار آنان، مسلمانان به غنایم فراوانی دست یافتند و پیامبر این غنایم و اموال به دست آمده را در کار تألیف قلوب قریش به کار گرفت. پس از پایان این جنگ، پیامبر در اندیشه بازگشت به مدینه شد.
پیش از بازگشت به مدینه، آنحضرت گروهی از لشکریان اسلام را به تعقیب کفار، که بار دیگر برای حمله به مسلمانان و برافروختن آتش جنگ گرد آمده بودند، فرستاد. یکی از این لشکرها، به سوی طائف که کفار را در خود پناه داده بود، عازم شد. دژهای طائف بسی بلندتر از آن بود که مسلمانان یارای دستیابی بدانها را داشته باشند. بنابراین، بدون آنکه بتوانند به درون دژها قدم نهند، بازگشتند. همین که پیامبر به مدینه رسید، هیأتهایی از نقاط مختلف جزیرة العرب بر آنحضرت وارد شدند و یک به یک گرایش خود را به اسلام اعلان نمودند؛ و از آنحضرت درخواست میکردند که تنی چند از مبلغان را برای تعلیم دستورات اسلام به میان آنها گسیل دارد.
در سال هشتم، سوره برائت (توبه) نازل شد. با نزول این سوره، پایان دوره سیاهی و تباهی جزیرة العرب و آغاز دوره درخشان آن اعلام گردید.
پیامبر، حضرت علی علیه السلام را به مکّه فرستاد تا این سوره را درمیان حجاجی که در منی گرد آمده بودند، بخواند. در آن سوره، به صراحت اعلان شد که مشرکان از این پس نباید به مسجد الحرام وارد شوند. زیرا نجس هستند و خداوند از آنان بیزار است.
همچنین در آن سوره آمده بود که هیچ عهد و پیمانی از مشرکان پذیرفته نیست و ریختن خون مشرکان پس از چهار ماه دیگر، بر مسلمانان حلال و رواست.
پس از این اعلان، هیچ کس در جزیرة العرب نبود که اظهار شرک کند، مگر گروههایی اندک که از ترس مسلمانان گریخته بودند و پنهانی بر کیش گذشته خود پافشاری میکردند.
پیامبر درصدد جنگ با روم برآمد. عدهای از سپاهیان رومی در دیار شام که امارتی عربی ولی تحت نفوذ امپراتوری روم بود، به سر میبردند. پیامبر همراه سپاهیان اسلام که تعداد آنان بیش از سی هزار نفر بود و ده هزار تن از آنان سواره و مجهز به سلاحهای کامل بودند، به سوی نیروهای رومی حرکت کرد.
این اقدام پیامبر به خاطر شایعهای صورت گرفت که در مدینه بر سر زبانها افتاده بود.
مردم میگفتند سپاه روم اندیشه جزیرة العرب و سرکوب مسلمانان را در سر دارد. امّا وقتی پیامبر با سپاهیانش به منطقه تبوک رسید، دانست که این شایعه بیاساس و دروغ بوده است. لذا با مردم آن دیار از در آشتی درآمد و بر «رومه» دست یافت. آنگاه پیامبر پس از آنکه مرزبانانی از مردم خطه شام و حجاز برضد دشمنان به کار گماشت و تخم ترس و رعب از حمله ناگهانی مسلمانان برضد رومیان را در دل آنان کاشت، به سوی مدینه بازگشت کرد.
در سال دهم هجری پیامبر تصمیم گرفت به حج رود. مسلمانان که از تصمیم پیامبر آگاهی یافته بودند، از هر کران به سوی آنحضرت شتافتند. چون تعدادشان به اندازه کافی رسید، پیامبر به همراه ایشان به سوی مکّه به حرکت در آمد. در این سال بود که پیامبر کیفیت به جای آوردن حج اسلامی را به مسلمانان آموخت زیرا مشرکان در سال گذشته (نهم هجری) پیامبر و یارانش را از اجرای مراسم حج بازداشته بودند. چون پیامبر مناسک حج را به پایان برد، و خطبهای درمیان مسلمانان ایراد کرد که حاوی تعالیم دینی و اخلاقی بود، سپس عزم بازگشت به مدینه کرد.
چه بسا برخی از یاران آنحضرت که وی را در این سفر مقدّس همراهی میکردند، به آشکار مظاهر نگرانی و اضطراب را هر لحظه در چهره وی مشاهده مینمودند. گویا پیامبر میخواست رازی را آشکار کند که از آن میترسید، یا در انتظار فرصتی مناسب برای مطرح کردن آن بود.
این حج، آخرین حجی بود که پیامبر به جای آورد. از این رو آن را «حجة الوداع» نام نهادند. بدیهی است که پیامبر بخواهد در این حج همه چیزهایی را که به مصالح مسلمانان و امور سیاسی و دینی آنان مربوط میشد، بیان کند. مهمترین مسأله، حکومت اسلامی بود. چون پیامبر بدرود حیات گوید، اعراب که هنوز اسلام در ژرفای دل آنها ریشه نداونیده دچار تشتت و اختلاف خواهند شد و دو باره به جنگ و ستیز برخواهند خواست و در نتیجه دین فدای اختلافات خواهد گشت.
وحی به او خبر داده بود که پس از وی حکومت از آن علی بن ابی طالب است. او نخستین کسی بود که به خدا و فرستادهاش ایمان آورد و در راه خدا سختیهای بسیاری تحمل کرد و در قضا و دیگر فضایل انسانی از دیگران پیشتر بود. پیامبر خود چندین بار، این موضوع را به مسلمانان تأکید کرده بود. پیامبر نسبت به آینده امت اسلامی، بسیار احساس نگرانی میکرد. زیرا به خوبی میدید که برخی از مسلمانان اندیشه حکومت بر مسلمانان را در سر میپرورانند. و تنها بدین خاطر اطراف آنحضرت را گرفتهاند. چون پیامبر به محل «کراع عمیم» از سرزمینهای «عسفان» رسید، این آیه مبارکه نازل شد که:
فَلَعَلَّکَ تَارِکُ بَعْضَ مَا یُوحَی إِلَیْکَ وَضَائِقُ بِهِ صَدْرُکَ (1).
«شاید برخی از چیزهایی که به تو وحی میشود فروگذاری و سینهات بدان تنگ شود.»
چون آنحضرت به غدیر خم رسید این آیه فرود آمد:
یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَایَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ (2).
«ای پیامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو فرود آمده، تبلیغ کن و اگر چنین نکنی رسالت خود را به انجام نرساندهای و بدان که خداوند تو را از مردم نگه میدارد و براستی خداوند گروه کافران را هدایت نمیکند.»
با نزول این آیه، پیامبر به یاری خداوند در مورد خلافت حضرت علی علیه السلام اطمینان پیدا
کرد و کمر به اجرای آن بست و به مسلمانان دستور داد تا جمع شوند. چون مسلمانان جمع شدند پیامبر برای ایراد سخنرانی درمیان آنان برپای خاست، و پس از خطابهای ارزشمند به مسأله خلافت علی بن أبی طالب اشاره کرد و فرمود: «هرکس که من مولای اویم علی هم مولای اوست خداوندا دوستدار او را دوست بدار و با دشمن او دشمنی کن.
محبوبدار هرکس که او را محبوب میدارد و خشم بگیر بر کسی که بر علی خشم میگیرد، کسی که او را یاری میدهد، یاری ده و عزیزدار آن کس را که به علی کمک میکند و خواردار آن کسی که وی را خوار میدارد، و هرجا که وی بگردد حق را با وی به گردش درآر».
آنگاه به مسلمانان دستور داد با علی بیعت کنند و به وی به عنوان صاحب امر (خلیفه) مؤمنان سلام کنند. چون کار بیعت مسلمانان با علی علیه السلام پایان گرفت، آیه دیگری نازل شد که اکمال و اتمام دین را به همگان اعلام میداشت:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِیناً (1).
«امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان آئین برای شما پسندیدم.»
پس از آنکه پیامبر به مدینه بازگشت لشکر بزرگی را بسیج کرد که در آن افرادی همچون ابوبکر و عمر و بسیاری از مهاجران و انصار جای داشتند. آنحضرت اسامة بن زید را که در آن هنگام جوانی بود و سن او به بیست نمیرسید، به فرماندهی این سپاه برگماشت. پیامبر این سپاه را به طرف شام، جایی که جعفر و زید پدر اسامه فرماندهان سپاه اسلام در آن کشته شده بودند، فرستاد.
پیامبر کوششهای فراوانی برای روانه کردن این سپاه در کوتاهترین زمان به خرج میداد زیرا مرگ خود را نزدیک میدید و میخواست برخی از عناصر فاسدی را که به خاطر آینده و سرنوشت امت اسلامی از آنها بیمناک بود، بدینترتیب از شهر دور
1) (1) سوره مائده، آیه 3.
کند. امّا با تمام اینها منافقان حرکت این سپاه را به تعویق انداختند. تا آنجا که پیامبر با اصرار فراوان به اسامه دستور داد تا سپاه تحت فرمانش را به جایی که قرار بود بروند، حرکت دهد. این سپاه در محلی به نام «جرف» در چند فرسخی مدینه اردو زد.
درهمین حال، بیماری پیامبر که بنا به قول برخی از راویان از زهری که یکی از یهودیان به وی خورانیده بود ناشی میشد، شدت یافت. افراد سپاه اسامه به مدینه بازگشتند، درحالی که پیامبر کسانی را که از سپاه اسامه تخلف ورزیده بودند، مورد لعن خود قرار داده بود!
سرانجام پیامبر در بیست و هشتم ماه صفر در سال یازدهم هجری، درحالی که شصت و سه سال در راه خدا تلاش کرده بود و بیست و سه سال از آن را به گونهای خاص در نشر رسالت جهانی خویش به چهار گوشه دنیا که سیزده سال آن را در مکّه و ده سال باقی مانده را در مدینه به سر آورده بود به رفیق اعلای خویش پیوست. رحلت آنحضرت را در ظهر روز دوشنبه مطابق با سال (633) میلادی ثبت کردهاند.
رحلت پیامبر مصیبت بزرگی برای اسلام و مسلمانان به شمار میرفت که تا آن روزگار نظیری برای آن اتفاق نیفتاده بود. همچنین با وفات وی انحرافی آشکار در اسلام پدید آمد.
حضرت علی علیه السلام به انجام غسل و کفن پیامبر مشغول شد و همراه با دیگر مسلمانان بر پیکر پاک آنحضرت نماز گزارد و آنگاه وی را در خانهاش، آرامگاه کنونی آنحضرت به خاک سپرد.
بهترین درودها و سلامها بر تو ای رسول خدا و برخاندان پاک و پاکیزهات باد!
دشمنان و مخالفان میپندارند که میتوانند از مسأله تعدد زوجات پیامبر، نقطه
ضعفی بر آنحضرت بگیرند و هر اتهامی که میخواهند به ساحت مقدس وی وارد سازند.
امّا کسی که با آگاهی و هشیاری دقیق تاریخ پیامبر و فراز و نشیبهای آن را بررسی میکند؛ به فلسفه واقعی ازدواجهای پیامبر اسلام پی میبرد و در مییابد که این ازدواجها از ژرفای اخلاق پاکیزه و از مظاهر انسانیت وفعالیتهای مقدّس دینی آنحضرت برخاسته است.
با آنکه نمیتوانیم مطلبی بدین گستردگی را در صفحهای خلاصه کنیم، اما امیدوارم بتوانم چکیدهای از فلسفه ازدواجهای پیامبر را توضیح دهم:
پیامبر در دوران جوانی، زمانی که غریزه جنسی انسان به بالاترین حد و مرز خود میرسد، ازدواج نکرد. و تنها زنی که با وی پیمان زناشویی بست خدیجه بود و همانطور که همه میدانند وی زنی شوهر کرده بود. درمیان همسران او، تنها عایشه دختر بود و آن هم در زمانی که پیامبر همسری نداشت و نهضت اسلامی مراحل اولیه خود را طی میکرد و تعالیم دینی پاکیزهای وضع میشد که با رهبانیت مسیحی که ازدواج را منع میکرد، مخالفت داشت و پیامبر پیش از آنکه شعار دهد عمل میکرد، تا نمونه و سرمشقی راستین برای مسلمانان باشد.
پیامبر با بیوهزنان ازدواج میکرد. در آن روزگار، یکی از عادات نابههنجار اعراب آن بود که زن بیوه را به کلی طرد میکردند تا تن به گناه و زشتی دهد و یا آن که به فقر دچار شود و نابود گردد. البته جنگهای اسلامی موجب افزایش تعداد این زنان نیز شده بود. بعلاوه پیامبر با این زنان ازدواج میکرد، تا نظر قبیلههای آنها را به اسلام جلب کند. برخی از زنانی که پیامبر از طریق نخست با آنان پیمان زناشویی بسته بود، عبارتند از: ام سلمه و سوده دختر زمعه و رمله ام حبیبه و حفصه دختر عمر و میمونه. نام برخی از زنانی که از طریق دوم به همسری آنحضرت درآمده بودند، عبارتند از: صفیه دختر ثابت. ثابت یکی از سران یهود بود. به نظر میرسد پیامبر با دختر ثابت ازدواج کرد تا دلهای یهودیان را که دژهایشان ویران و مجد و شکوهشان نابود شده بود، به اسلام جلب کند.
«جویرة» نیز یکی دیگر از زنان پیامبر بود. پس از آنکه اربابانِ وی در غزوه «بنی مصطلق» تار و مار شدند، آنحضرت وی را به زنی گرفت و به خاطر همین زن،
همه اسیران بنی مصطلق آزاد شدند.
بنی مصطلق نیز به برکت این پیمان خجسته، به اسلام گرویدند.
در دیگر امور، پیامبر با وسعت اندیشه وسعه صدر و حسن تدبیرش و با ویژگی خاصی که خداوند به او داده بود، توانست برتری و تفوق خود را بر سایر مردمان و در همه زمانها نشان دهد. آنحضرت با آنکه یتیمی طرد شده بود، توفیق یافت از جهنم بیابان عربستان، بهشت دولتهای اسلامی و مهد تمدن و فرهنگ اسلامی را بنیان نهد. و از مردمان آن دیار که از نظر اخلاق و عادات از بدترین مردمان روی زمین به شمار میآمدند، پیوسته رهبران و سرورانی جهانی به وجود آورد. آنچنانکه تفصیل برخی از این رویدادها را، پیش از این نیز بیان کردیم. آیا اینها همه نمیتواند گواهی بر حُسن تدبیر و وسعت اندیشه و سیرت زیبا و کمال روحی و عقلی آنحضرت به شمار آید؟
اگر از شرح صدر و وسعت روح آنحضرت در میدان تدبیر امور خصوصی و
عمومی تا سایر مظاهر برتری روحی و اخلاقی وی تأمل کنیم باید از توصیف کامل جوانب برتری آنحضرت در اخلاق، اظهار عجز و ناتوانی نماییم. چراکه خداوند وی را خاتم پیامبران قرار داده و اینان کسانی هستند که در هر دو جنبه مادی و معنوی راهبر و سرآمد تمام انسانها بودهاند.
امیر مؤمنان علی علیه السلام، برای نشان دادن عجز و ناتوانی انسان از توصیف کامل پیامبر، استدلال لطیفی را بیان کرده است. او میگوید: خداوند در قرآن میفرماید: وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَاتُحْصُوهَا (1)«اگر نعمتهای خداوند ا شمارش کنید، آنها را نتوانید جمع کرد.»
درهمین حال خداوند در آیه دیگری میفرماید:
فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ (2)«بهره زندگی دنیا در آخرت جز اندکی نیست.»
بنابراین، زندگی دنیا که نزد خداوند اندک است، احاطه بر آن و شمارش آن ممکن نیست پس چگونه میتوان به خُلق و خوی پیامبر پیبرد که خدای تعالی دربارهاش گفته است:
وَإِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ (3)«همانا تو دارای خوی بزرگ هستی.»
خداوند خُلق پیامبر را صفت عظیم، توصیف فرموده است و هرگاه نتوان چیز اندک (نعمتهای دنیوی) را شمارش کرد پس چگونه میتوان به شمارش چیزی که بزرگ است (خلق و خوی پیامبر) توانا شد؟!
با این وصف، نگارنده برخی از مظاهر این خلق و خوی بزرگ را به نگارش در میآورد.
پیامبر صلی الله علیه و آله، دلیرترین و بردبارترین و عادلترین و پاکترین و بخشندهترین مردمان بود. حتی یک درهم و دینار برای یک شب نزد او باقی نمیماند. او از همه مردم زاهدتر بود و سادهتر زندگی میکرد آنچنانکه کفش و جامهاش را به دست خویش
وصله میکرد و در امور خانه همگام با دیگر افراد کمک و همکاری مینمود.
حیا و آزرم او از دیگران بیشتر بود. هیچگاه در چهره کسی خیره نمیشد. از همه مردم آسانگیرتر بود. دعوت هر آزاده و بندهای را اجابت میکرد. هدیه را میپذیرفت حتی اگر جرعهای شیر بود و سعی میکرد آن را جبران کند و به دیگران بخوراند. هیچگاه دربرابر دعوت کنیز یا تهیدستی تکبر نمیورزید و از آن با روی باز استقبال میکرد. آنحضرت به خاطر خدا، نه به خاطر خودش، خشمگین میشد و فرمان خدا را اجرا میکرد اگرچه به زیان خود یا یکی از یارانش تمام میشد. روزی یاران آنحضرت به وی پیشنهاد کردند از نیروی مشرکان دیگر علیه دشمنان مشرکش سود جوید امّا آنحضرت پیشنهاد آنان را رد کرد و فرمود: ما از مشرکان یاری نمیجوییم. حال آنکه پیامبر در آن هنگام بسیار به کمک آنان نیاز داشت.
آنحضرت از شدّت گرسنگی سنگ بر شکم میبست و هرگاه خوردنی فراهم میشد، هرچه مییافت میخورد و چیزی را بر نمیگرداند. خوراکش ساده بود. درحالی که تکیه داده بود، غذا نمیخورد. با تهیدستان هم سفره میشد و با فقرا مجالست میکرد. دانشمندان را گرامی میداشت و به هیچ کس جفا نمیکرد.
از فعالیتهای اجتماعی پیامبر آن بود، که از بیمار، هرکس که بود و به هر نحو، عیادت میکرد و به تشییع جنازه مردگان میرفت. به تنهایی راه میرفت. هیچگاه حَشَم و خَدَم برای خود نمیگرفت. هر مرکبی که حاضر بود سوار میشد، چه اسب و چه استر و چه الاغ. گاه پابرهنه میرفت و گاهی با کفش. زمانی ردا دربر میکرد و گاهی بدون ردا و بدون عمامه و کلاه خارج میشد ولی وقتی راه میپیمود به نیرومندی میرفت نه با ضعف و سستی. به هنگام رفتن، پاهایش را از زمین میکند آنچنانکه گویی از فراز به نشیب میآید.
بوی خوش را بسیار دوست میداشت. او صاحب غلامان و کنیزان بود ولی هیچگاه بر آنها برتری نمیجُست. وقتی را از دست نمیداد که در طاعت خداوند نباشد.
با هرکس که دیدار میکرد، در سلام گفتن سبقت میجست. هرکس برای کاری در کنار او بود صبر میکرد تا وی جدا شود. به هریک از یارانش که برمیخورد دستش را برای مصافحه دراز میکرد. و آنگاه دست او را میگرفت و انگشتانش را در
انگشتان او فرو میبرد و آنگاه دست دیگرش را بر روی دست او مینهاد.
اگر به نماز ایستاده بود. و کسی برای کاری نزد وی میآمد، نمازش را زودتر تمام میکرد و آنگاه رو به شخص کرده میگفت: آیا کاری داری؟ و چون حاجت او را روا میکرد، دوباره به نماز میایستاد.
بیشتر به حالت تواضع مینشست. یعنی زانوانش را با دو دست بغل میکرد و تا آخر مجلس مینشست. هیچگاه دیده نشد درمیان یارانش، پاهایش را دراز کند. بیشتر رو به قبله مینشست. هرکس را که بر وی وارد میشد گرامی میداشت و گاهی اوقات برای افرادی که از بستگان او هم نبودند، جامهاش را برای نشستن میگستراند. گلیم را زیر پای کسی میانداخت که بر وی وارد شده بود، و اگر آن فرد نمیپذیرفت آنقدر اصرار میکرد تا بپذیرد.
هرکس به سخن پیامبر گوش میسپرد گمان میبرد که وی درنظر پیامبر گرامیترین مردمان است. تا آنجا که هرکس در محضر او مینشست از چهره و نگاه مبارک پیامبر برخوردار میشد.
برای احترام و گرامیداشت یارانش، آنان را به کنیه فرا میخواند، و اگر کسی کنیه نداشت، آنحضرت خود کنیهای برای او تعیین میکرد.
در مورد زنان نیز اگر فرزندی داشتند آنها را به نام فرزندانشان میخواند وگرنه کنیه جدیدی برای آنها برمیگزید. حتی کودکان را نیز با کنیه صدا میزد.
از دیگران به خشم دورتر و به خشنودی نزدیکتر و نسبت به مردم از دیگران دلسوزتر و سودمندتر بود.
هرگاه در مجلسی حاضر میشد میفرمود: «خداوندا پاک و منزهی و ستایش تو راست. گواهی دهم که معبودی جز تو نیست. از تو آمرزش خواهم و به سوی تو بازگشت میکنم».
وقتی درمیان یارانش حضور مییافت، به درستی معلوم نبود که کدام یک از آنان حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. زیرا خود را درمیان آنان جای میداد (جای ویژهای برای خود تعیین نمیکرد). امّا بعداً چون تعداد ملاقات کنندگان حضرت رو به افزایش رفت و واردان در پیش رویش میپرسیدند که کدامیک از شما محمد هستید؟ برای آنحضرت سکّویی گلین درست کردند. با این وجود آنحضرت بازهم میفرمود: من
بندهای بیش نیستم.
پیامبر اسلام خداترستر از همه بود. نسبت به خدا از همگان پروای بیشتری داشت.
در شناخت خدا از همه داناتر و در طاعت خداوند از همه نیرومندتر و در عبادت خدا شکیباتر و محبتش به خدا از دیگران بیشتر و زهدش از همه زیادتر بود. آنقدر به نماز میایستاد که کف پاهایش از کثرت نماز شکافته میشد. وقتی به نماز میایستاد اشکهایش روان میشد. از صدای گریه و نالهاش، زمینی که روی آن نماز میخواند میلرزید. گاه آنقدر روزه میگرفت که گفته میشد: دیگر افطار نمیکند و گاه نیز روزه نمیگرفت تا جایی که میگفتند: او دیگر روزه نمیگیرد. نظافت بدنش را رعایت میکرد جامهاش پاکیزه بود. موی سر و محاسنش را مرتب میکرد و شانه میزد. دندانهایش را مسواک میکرد و بوی خوش به کار میبرد بطوری که از دور نیز بوی خوش او را درمییافتند. شخصی که با وی همنشینی یا مصافحه کرده بود به نیکی شناخته میشد زیرا بوی خوش عطر پیامبر از وی نیز به مشام میرسید. آنحضرت، گرسنه را سیر میکرد و برهنه را میپوشانید پیاده را سوار میکرد و حاجتمندان را یاری میداد و بدهی بدهکاران را ادا میکرد.
او دلیرترین مردم بود. تا آن جا که امام علی علیه السلام فرمود: «اگر ما را در روز بدر مشاهده میکردید، میدیدید که ما به پیامبر، که نزدیکترین از همه ما به دشمن بود و با سختی تمام میجنگید، پناه میبردیم». و نیز همان حضرت فرموده است:
«هنگامی که شعله جنگ برافروخته میشد و دو گروه دست به کار نبرد میشدند ما به رسول خدا پناه میآوردیم. هیچکس از رسول خدا به دشمن نزدیکتر نبود».
او از تمام مردم بخشندهتر و در گفتار راستگوتر و در پناه دادن وفادارتر بود. خلق و خویش از دیگران ملایمتر و نسبش پاک بود. هرکس که او را میدید تحت تأثیر هیبت آنحضرت واقع میشد. هرکس با او رفت و آمد میکرد، دوستش میداشت. چیزی از وی تقاضا نمیشد جز آن که آن را میبخشید. روزی مردی به نزدش آمد و چیزی درخواست کرد. پیامبر آنقدر به وی گوسفند بخشید که میان دو کوه را پر کرد. آن مرد به سوی قبیلهاش بازگشت و گفت: اسلام آورید که محمد آنچنان میبخشد
که گویی بیمی از تنگدستی ندارد. (1)
او هر منکری را زشت میانگاشت و به هر خوبی فرمان میداد. بالاخره آن که وی برای هر خوبی سرمشق، و برای هر فضلی نمونه، و برای هر چیزی که انسان را در دو جهان سود میبخشید، راهبر بود.
بر او و بر دودمانش برترین و پاکترین درودها و سلامها باد.
1) (1) در نقل خصلتهای پاک آنحضرت از کتاب «المعارف الاسلامیة» صفحات 48 تا 74 بهره جستیم.