ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، ۱۹۴۵-
عنوان قراردادی : الامام الحسن المجتبی قدوه و اسوه. فارسی.
عنوان و نام پدیدآور : زندگانی کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیهالسلام/ محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت.
مشخصات نشر : تهران: محبان الحسین(ع)، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : ۹۵ ص.
فروست : هدایتگران راه نور؛ [ج] ۴.
شابک : ۲۶۰۰ریال 964-5648-72-6: ؛ ۲۶۰۰ریال(چاپ چهارم- پنجم) ؛ ۶۰۰۰ریال(چاپ دهم)
یادداشت : چاپ قبلی: نشر بقیع، ۱۳۷۶.
یادداشت : چاپ چهارم: ۱۳۸۰.
یادداشت : چاپ پنجم: بهار ۱۳۸۱.
یادداشت : چاپ دهم: ۱۳۸۵.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس.
موضوع : حسنبن علی(ع)، امام دوم، ۳ - ۵۰ق. -- سرگذشتنامه.
موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه.
شناسه افزوده : شریعت، محمدصادق، ۱۳۴۲ - ، مترجم.
رده بندی کنگره : BP۳۶/م۳۶ه۴،۴.ج ۱۳۷۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۸-۲۷۳۳۷
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
دوره ای که با قتل خلیفه سوم آغاز شد و با شهادت امام حسین علیه السلام پایان گرفت، اثری ژرف بر امت اسلامی از خود بر جای نهاده این دوره را میتوان در واقع زنجیره ای از فجایع متعدد به شمار آورد.
امامت بسط اول پیامبر صلی الله علیه و آله، امام حسن مجتبی علیه السلام، در میانه همین عصر بوده است. بنابراین بر ماست که زندگی آن امام را بکاویم و آن را به مثابه مشعلی فراروی خویش قرار دهیم. آیا مگر نه این بود که امام حسن علیه السلام به تصریح پیامبر صلی الله علیه و آله و به شهادت زندگی درخشان خویش پیشوایی مسلمانان را بر عهده داشت؟ و آیا مگر نه اینکه ما آن امام را حجت خداوند بر روی زمین می دانیم؟ از این رو باید در زندگی آن حضرت دقیق شویم و در راه زندگی مکتبی خویش از حیات وی الهام گیریم.
این کتاب در واقع تحلیلی است فشرده از زندگی و اوضاع عصر امام حسین علیه السلام که 18 سال پیش به رشته تحریر در آمده است. امیدواریم که خداوند مرا و مؤمنان را از بهره این کتاب محروم نفرماید.
محمد تقی مدرسی
در پانزدهمین شب از ماه مبارک رمضان، خانه رسالت پس از انتظار طولانی به استقبال مولود محبوب خود میشتافت، درست همان گونه که گُلی با طراوت و شاداب، پس از مدّتی تشنگی از یک قطره زلال و گوارای شبنم استقبال میکند.
نوزاد به نیای خویش، یعنی رسول بزرگ اسلام، بسیار شباهت داشت، امّا وی به هنگام تولّد این نوزاد حضور نداشت تا مژده ولادت را به آنحضرت برسانند. پیامبر صلی الله علیه و آله به سفری رفته بود و به زودی به مدینه مراجعت میکرد.
خانواده با اشتیاقی وافر چشم به راه بازگشت پیامبر صلی الله علیه و آله بود و هیچ یک از آداب و رسوم تولّد را برگزار نکرده بودند تا آنکه پیامبر اکرم از مسافرت بازگشت و بنابر عادت همیشگی خویش، نخست به سوی خانه فاطمه زهرا رهسپار شد. چون مژده تولّد کودک را به پیامبر خدا رساندند، سروری زایدالوصف آنحضرت را فرا گرفت و خواستار دیدن کودک شد. چون کودک را در آغوش گرفت، بویید و بوسید و در گوشهایش اقامه و اذان گفت و پس از آنکه از پوشاندن جامه زرد به کودک نهی کرد، دستور داد تا خرقهای سپید بیاورند و کودک را در آن بپیچند.
پیامبر اعظم منتظر بود تا ببیند آیا از آسمان خَبَر تازهای درباره این کودک فرود میآید یا نه؟ وحی نازل شد و خطاب به آنحضرت گفته شد: نام فرزند هارون، جانشین موسی علیه السلام، شبّر بود و علی نیز نسبت به تو به منزله هارون است نسبت به موسی، پس این کودک را «حسن» نام گذاری کن که حسن در عربی مرادف شبّر است.
نام حسن در مدینه، همچون بوی خوش گلها پیچید. مژده دهندگان با گرمترین و شایستهترین تبریکات به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند، زیرا حسن نخستین فرزند خانه رسالت بود و چشم پیامبر اکرم و یاران بزرگوارش به وی دوخته شده بود. او تجدید کننده رسالت پیامبر بود و در آینده، مقتدا و الگوی مسلمانان صالح به شمار میآمد. او پس از پیامبر ادامه دهنده راه و رسالت آنحضرت بود.
روز بعد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود تا قوچی بیاورند و قربانی کرد. چون قربانی را نزد آنحضرت آوردند، وی خود آمد تا بدین مناسبت دعایی بخواند. پس فرمود:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم. خدایا! استخوان آن در مقابل استخوان حسن و گوشت آن در مقابل گوشت او و خون آن در برابر خون او و موی آن در برابر موی او. خدایا! این را نگاهبان محمّد و آل او قرار بده». سپس دستور داد گوشت قربانی را میان تنگدستان و مستمندان تقسیم کنند تا این کار پس از وی در میان مردم سنّت گردد. وخانوادههای توانگر در هر مناسبتی گوسفندی قربانی کنند تا بدین وسیله ثروت در میان مردم توزیع شود و تنها در میان توانگران و اغنیا نباشد.
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله در حضور لبابه، ام الفضل، همسر عبّاس بن عبدالمطلّب، عموی خویش، حسن را در آغوش میگیرد و میفرماید:
آیا درباره من خوابی دیدهای؟
آری ای رسول خدا.
آن را بازگوی.
چنان دیدم که قطعهای از تن شما در دامن من افتاده است.
پس پیامبر صلی الله علیه و آله لبخندی زد و کودک شیر خواره را بهدست او سپرد و فرمود: آری این تأویل رؤیای توست. او پاره تن من است.
بدین ترتیب ام الفضل به عنوان دایه امام حسن برگزیده شد.
کودک در کنف حمایت رسول بزرگوار اسلام و در زیر سایه پدرش امام علی و حضرت زهرا بزرگ میشد تا بدین وسیله تمام معانی و مفاهیم اسلامِ ناب را از چشمه سار رسالت و تمام ارزشهای ولایت را در زیر سایه ولایت و همه فضایل و مکارم را از منبع عصمت و فضلیت بیاموزد. پیامبر صلی الله علیه و آله، علی و زهرا علیهما السلام در تربیت امام علیه السلام
توجّه و اهتمامی بلیغ، مبذول میداشتند تا بدان وسیله، استعدادها و شایستگیهای وی را شکوفا سازند.
بی تردید وراثت، در ساخت شخصیّت فرد تأثیر به سزایی دارد. شخصیّت فرد با محیطی که از آن برخاسته و در آن متولّد شده است ارتباط مستقیمی دارد. در میان فرزندان ابو طالب، بهترین و برترین خانهها برای پدید آمدن انسان کامل، همین خانه بود، زیرا هر کودکی که در این خانه زاده میشد، از دو طرف با عبدالمطلّب نسبت داشت. از یک طرف از سوی علی بن ابی طالب و از طرف دیگر از سوی فاطمه دختر محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطلّب. همان طور که علی علیه السلام خود نیز از دو سوی به هاشم منسوب بود. ما در اینجا در صدد بیان مناقب و فضایل هاشم و بویژه خاندان عبدالمطلّب در میان آنان نیستیم که فضایل و مناقب وی بسیار و فراوان است، بلکه همین مقدار کافی است که بدانیم رسول گرامی اسلام، محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه و آله و جانشین بزرگوار آنحضرت، امام علی علیه السلام، از همین خانواده برخاستهاند.
بر حسب کشفیات علم ژنتیک، تأثیر، گاه از سوی پدر است که در این حالت، تمام ویژگیها و صفات پدر به کودک منتقل میشود و گاهی نیز کودک از سوی مادر، که در مورد امام حسن این قسم اخیر تحقّق یافت. در شخصیّت امام حسن نشانههای مادرش هویدا بود و بدین ترتیب خود منعکس کننده صفات پدر بزرگوار آنحضرت یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله بود.
از این رو امام حسن بیشتر از آن که شبیه امام علی باشد به پیامبر شباهت بسیار داشت و بدین خاطر بارها پیامبر خود نیز فرموده بود:
«حسن از من و حسین از علی است».
شاید بتوان با نگرش بر حوادثی که پس از رسول گرامی اسلام رخ داده است این حدیث را به گونهای دیگر هم تفسیر کرد. و ماهیّت شرایطی که در دوران امام حسن حکمفرما بود آنحضرت را وامیداشت روش پیامبر صلی الله علیه و آله را دنبال کند و آنحضرت را کاملًا الگوی خود قرار دهد و همچون او به موّفقیتهای بزرگی نیز نایل شود. با اتخاذ همین روش بود که وی مانند پیامبر گذشت و اغماض را پیشه خود میساخت و با دشمنانش به صلح و مدارا رفتار میکرد.
چنان که شرایط و اوضاع خاصّ روزگار امام حسین نیز اقتضا میکرد تا آنحضرت در امر دین و پیشبرد آن از خود تلاش و غیرت نشان دهد و همین امر موجب شباهتهای میان دوران او و دوران امام علی شده بود.
تربیت
پیامبر صلی الله علیه و آله، علی و زهرا علیهما السلام تربیّت حسن مجتبی را بر عهده داشتند و با تربیّت صالح و اسلامی خود، وی را برای رهبری امّت در آینده آماده میکردند.
در واقع خانه رسالت با آگاهی از منزلتی که حسن در آینده در جامعه اسلامی به خود اختصاص میداد، به تربیّت وی اهتمام میورزیدند. آنان مقام و منزلت حسن را به شیوههای مختلف نیز به آگاهی مؤمنان میرساندند. مثلًا پیامبر اکرم او را بر سینهاش بالا میبرد و آنگاه بلندش میکرد تا بایستد و یا دستانش را میگرفت و آرام به سوی چهره مبارکش میکشید و میخواند:
«حزقه حزقه (1)ترق عین بقه»
سپس با حسن علیه السلام با ملاطفت رفتار میکرد و با او شوخی و بازی میکرد. آنگاه دست به دعا بر میداشت و میفرمود: خدایا! من حسن را دوست دارم پس تو نیز دوستدار او را دوست بدار.
در واقع پیامبر اسلام میخواست بدین ترتیب سیره خویش را در برخورد با امام حسن به عنوان اسوه مؤمنان به یاران خود تفهیم کند. از این رو حسن را گرامی میداشت و او را ارج و احترام مینهاد.
یک بار پیامبر برای نماز به امامت ایستاده بود. چون به سجده رفت مسلمانان نیز به سجده رفتند و ذکر «سُبْحانَ رَبِّی الْأَعْلی وَبِحَمْدِهِ» را چند بار تکرار کردند و منتظر بودند تا پیامبر اکرم سر از سجده بردارد، امّا پیامبر صلی الله علیه و آله سجدهاش را طول داد. نمازگزاران از این امر تعجّب کردند. مگر چه اتفاقی افتاده است؟ اکثر آنان صدای پیامبر را که در مسجد شکوه و ابهّت خاصّی ایجاد کرده بود، نمیشنیدند. هر آینه گمانهای دیگری به خود راه میدادند. آنان منتظر ماندند تا اینکه پیامبر سر از سجده برداشت. نماز پایان یافت در حالی که مسلمانان مشتاق بودند علّت طولانی شدن سجده
1) (1) حزقه: مرد کوتاه قامتی است که به هنگام رفتن گامهای کوتاه بردارد.
پیامبر خدا را از آنحضرت سؤال کنند. چون در این باره از پیامبر پرسش کردند، آنحضرت در پاسخ فرمود: حسن بر گردنم سوار شده بود و من دلم نیامد که او را به اجبار پایین آورم، بنابر این صبر کردم تا او خود از گردنم پایین رود.
یک بار دیگر پیامبر بر فراز منبر بود و برای مردم سخنرانی میکرد و آنان را اندرز میگفت که حسن و حسین از گوشه مسجد آمدند در حالی که نزدیک بود بلغزند و زمین بخورند، ناگهان پیامبر صلی الله علیه و آله از منبر فرود آمد و به سوی آن دو شتافت و آنان را گرفت و با خود بر فراز منبر برد. یکی از آنانرا بر پای راست و دیگری را بر پای چپ خود نشانید و پیوسته میگفت: «خدا و پیامبرش راست گفتهاند که اموال و اولاد شما فتنه هستند. من به این دو طفل نگریستم که راه میرفتند، و میلغزیدند، نتوانستم درنگ کنم تا آنکه سخنم را نیمه تمام رها کردم و آنها را بر فراز منبر آوردم».
حتّی آنحضرت، حسن و حسین را در یکی از سفرهای کوتاهش با خود همراه برد. وی آن دو را بر روی استری که جلو یا پشت آنحضرت حرکت میکرد نشانید. حضرت این کار را کرد تا اگر به دیدن آن دو اشتیاق پیدا کرد آنان را ببیند یا اگر آنان هوای دیدن آنحضرت را کردند، بتوانند وی را ببینند. همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله در هر مناسبتی از این دو تمجید میکرد و بزرگواری و کرامت آنان را به همگان اعلان میداشت. در روز مباهله نیز پیامبر این دو و پدر و مادر آنان را برگزید که از تابش برهان آنان اسقفها مدهوش و متحیّر ماندند (1)».
روزی رسول خدا به خانه فاطمه رفت و بنابر عادت خود سه بار سلام گفت، امّا جوابی نشنید. آنحضرت به طرف حیاط خانه بازگشت و در بین گروهی از یارانش نشست. سپس امام حسن آمد و بر پشت پدر بزرگش جَست. پیامبر او را محکم گرفت و سپس دهانش را بوسید و در حالی که میگفت: حسن از من و حسین از علی است به راه افتاد.
مردم، بسیاری از اوقات از این کردار پیامبر در شگفت میشدند. و از خود میپرسیدند که چرا پیامبر در حقّ فرزندانش چنین کارهایی را آشکارا انجام میدهد. روزی یکی از یاران آنحضرت، پیامبر را دید که حسن را میبوسد و میبوید. آن مرد
1) (1) الحسن بن علی، ص 21.
در حالی که از این عمل پیامبر ناخرسند بود عرض کرد: من پسری دارم که تا کنون هرگز او را نبوسیدهام. پیامبر صلی الله علیه و آله به وی پاسخی داد که مضمونش این بود: وقتی که خداوند رحمت را از دل تو بر داشت به نظر تو، من چه کاری میتوانم بکنم؟ بعدها چون فرصت دیگری پیش آمد پیامبر فرمود:
«حسن و حسین فرزندان منند. هر که این دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و آن که مرا دوست بدارد، خداوند را دوست داشته است و هر که خداوند را دوست بدارد، خدای او را به بهشت داخل میکند. و هر که با این دو دشمنی ورزد با من به دشمنی برخاسته و هر که با من به دشمنی بر خیزد خدای بر او خشم گیرد و هر که مورد خشم خداوند واقع شود، او را به آتش (دوزخ) داخل میکند».
سپس از روی محبّت بسیار آن دو را بغل کرد: یکی را طرف راست و دیگری را طرف چپ.
چه بسیار صحابه، این سخن مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله را میشنیدند که میفرمود:
«این دو فرزندان من و فرزندان دخترم هستند. بار الها! من این دو و دوستداران آنان را دوست میدارم». یا در حالی که به امام حسن اشاره میکرد، میفرمود: «دوستدار او را دوست میدارم».
ابو هریره پس از وفات پیامبر با امام حسن بر خورد میکند و به آنحضرت میگوید: به من اجازه بده تا همان جایی را که میدیدم پیامبر بر آن بوسه میزند ببوسم. سپس ناف آنحضرت را بوسید. از اینجا معلوم میشود که پیامبر آشکارا بدین عمل، مبادرت میکرده است تا آنجا که مردم همگی آن را میدیدند و به آن آگاه بودند.
پیامبر آن قدر در مدح حسن و حسین سخن میگفت که برخی گمان میکردند که این دو از پدرشان، امام علی، برترند. تا آنجا که پیامبر اکرم به توضیح این نکته پرداخت و فرمود:
حسن و حسین در دنیا و آخرت برترند و پدرشان از این دو والاتر و برتر است.
بسیار اتّفاق میافتاد که آنحضرت، حسن و حسین را بر شانههایش بالا میبرد و در خیابانهای مدینه و در برابر چشم مردم گردش میکرد و به آن دو میگفت:
«چه شتر خوبی است شتر شما و چه سواران خوبی هستید شما دو تن».
و چه بسیار در میان مردم بانگ بر میآورد و میفرمود:
«حسن و حسین سروران جوانان بهشتی هستند».
یا میفرمود:
«حسن و حسین دو گل من از دنیا هستند».
یا میفرمود:
«حسن و حسین هر دو امامند چه برخیزند و چه بنشینند».
و یک بار نیز فرمود:
«چون روز قیامت فرا رسد، عرش پروردگار جهانیان با هر زیوری آراسته میشود. آنگاه دو منبر از نور میآورند که طول آنها صد مایل است. یکی از آنها را در سمت راست عرش و دیگری را در سمت چپ عرش مینهند. سپس حسن و حسین علیهما السلام را میآورند.
حسن بر یکی از آن دو منبر و حسین بر دیگری مینشینند و خداوند به این دو نفر، عرش خود را میآراید چنان که زن با گوشواره (گوشهایش را زینت میدهد)» (1).
از امام رضا از قول پدرانش، نقل شده است که رسول خدا فرمود:
«فرزند، گل است و گلهای من حسن و حسین هستند» (2).
از رسول خدا نقل شده است که فرمود:
«هر که حسن و حسین را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی کرده است» (3).
و نیز آن حضرت فرمود:
«حسین و حسین سرور جوانان بهشتی هستند.»
عمران بن حصین نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است که به وی فرمود:
ای عمران بن حصین! هر چیز جایگاهی در دل دارد، امّا هیچ چیز در دل من از جایگاهی که اینان دارند، برخوردار نیست.
عرض کردم: تا این اندازه (آنان را دوست داری) ای رسول خدا!
فرمود: «ای عمران! آنچه برتو پنهان مانده است از این بالاتر است .. خدا مرا به محبّت ورزیدن به این دو فرمان داده است» (1).
ابوذر غفاری روایت کرده است که دیدم رسول خدا حسن بن علی را میبوسد و میفرماید:
«هر که حسن و حسین و ذریه آنان را از روی اخلاص دوست بدارد آتش، چهرهاش را نسوزاند اگر چه گناهانش به شماره ریگهای انباشته شده باشد مگر گناهی که او را از ایمان به در کرده باشد» (2).
سلمان نیز روایت کرده است که از رسول خدا شنیدم که درباره حسن و حسین میفرمود:
«خدایا من این دو را دوست دارم پس تو نیز آنان را و هم دوستدارانشان را دوست بدار».
و نیز پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«هر که حسن و حسین را دوست بدارد من او را دوست میدارم و هر کس را که من دوست بدارم خدای هم او را دوست میدارد و هر که را خداوند دوست بدارد او را به بهشت میبرد و هر که حسن و حسین را دشمن دارد من نیز او را دشمن دارم و هر کس را که من دشمن بدارم خدای هم او را دشمن میدارد و هر که را خداوند دشمن بدارد او را به آتش میبرد» (3).
و سخنان درخشان و گهر بار دیگری از این قبیل که ما میتوانیم یقین کنیم که این سخنان از جانب خود پیامبر نبود، بلکه صادر شده از سوی وحی بود که پیامبر جز بر
طبق آن سخن نمیگفته است.
عنایت و توجّه پیامبر صلی الله علیه و آله همچنان شامل این طفل بود تا آنکه این کودک به جوانی برومند تبدیل شد که از سر چشمه خیر و فضیلت خود را سیراب ساخته و اینک شایسته رهبری مسلمانان شده بود. پیامبر اکرم و پیش از وی خدای پیامبر نیز همین شایستگی را در سیمای او دیده بودند. از این رو به پیامبر وحی کرد علی را به جانشینی خود قرار دهد و پس از وی حسن و حسین را. پس پیامبر همواره مردم را به دوستی آنان و تبعیّت از ایشان و راه آنان فرا میخواند.
اگر ما در چیزی شک کنیم هرگز نمیتوانیم در این نکته بخود تردید راه دهیم که پرورده رسول خدا از دیگر مردمان به جانشینی آنحضرت سزاوارتر است.
تنها هشت بهار از عمر امام حسن میگذشت که رسول اسلام به رفیق اعلی پیوست (سال 11 هجری). این حادثه جانگداز در قلب امام حسن تأثیر بسیاری گذارد و آتش غم و اندوه را در دل او شعله ور ساخت.
هنگامی که حکومت، که حقّ شرعی امیر مؤمنان علی بود، از آنحضرت سلب شد، حسن اندوه و خشم بیشتری در خود احساس میکرد. نه به آن خاطر که پدرش از حقّ مشروع خویش یا منصبی که وی شایسته آن بود باز داشته شد و یا اینکه دنیا از او روی برتافته و به دیگران روی نموده است، هرگز، بلکه امام حسن به انحراف مسلمانان از جاده مستقیم حقّ مینگریست که این خود به معنی سقوط در ورطه گمراهی و بازگشت به همان مفاسد روزگار جاهلیّت بود، آن هم پس از مدتی که از گمراهی، نجات یافته و از مفاسد آزاد شده بودند. از این رو، وی افسرده میشد و اندوهش شدّت مییافت.
روزی به مسجد رفت و خلیفه اوّل را دید که بر منبر جدّش و بلکه بر منبر پدرش برای مردم سخنرانی میکند. ناگهان دلش از درد و اندوه لبریز شد و یکپارچه به خشم و غضب مبّدل گشت. صفوف مردم را شکافت تا به منبر رسید و سپس خطاب به خلیفه گفت: از منبر پدرم فرود آی ... خلیفه خاموش ماند و حسن دوباره سخن خود را تکرار کرد و اندکی دیگر نزدیکتر آمد و گفت: به تو خطاب میکنم. یکی از اصحاب برخاست و حسن را محکم گرفت، آتش خشم وی اندکی فروکش کرد و لحظهای سکوت حکمفرما
شد، امّا خلیفه با گفتار خود این سکوت را شکست و گفت: راست میگویی، این منبر پدر توست و اضافه بر این چیزی نگفت. سپس علی را مورد عتاب قرار داد، زیرا گمان کرده بود که آنحضرت، فرزندش را بر ضدّ وی تحریک کرده است، امّا علی علیه السلام برای وی سوگند یاد کرد که چنین کاری نکرده است.
23 سال از این واقعه گذشت تا آنگاه که آتش انقلاب مسلمانان شعله ور گردید و مردم خواستار بر کناری عثمان از خلافت شدند. دامنه انقلاب به تدریج رو به گسترش میگذاشت و مسلمانانی که از سیاستهای نادرست خلیفه و اطرافیانش به تنگ آمده بودند، دسته دسته به صفوف انقلابیون میپیوستند. سرمداران این حرکت، بزرگان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سران مسلمانان همچون عمار یاسر، مالک بن حارث (اشتر) و محمّد بن ابوبکر بودند. شمار بسیاری از مردم عراق و مصر و نیز گروهی از اعراب به اینان پیوستند. این عدّه طبعاً نه اصول فکری صحیحی داشتند و نه از تجربه کافی برخوردار بودند، بلکه بسیاری از آنان را نخوت فرا گرفته بود و بیشتر به منافع خویش میاندیشیدند.
آتش انقلاب شعله ور شده بود.
مسلمانان خانه عثمان را به محاصره خود گرفتند و از او خواستند یا از خلافت کنارهگیری کند و یا به خواستههای آنان جامه عمل بپوشاند. عثمان نیز تنها تکیهگاهش سپاه معاویه بود و از این سپاه در خواست کرده بود تا به کمک وی بشتابند، معاویه سپاه خود را در بیرون از مدینه نگه داشته بود تا هر گاه، که فرمان داد به شهر داخل شوند.
روزی امیر مؤمنان علی علیه السلام خواست به عثمان پیغام دهد که اگر بخواهد، وی حاضر است از او دفاع و با وی مشورت کند و در جهت صلاح جهان اسلام تدبیری بیندیشد.
امّا چه کسی باید این پیغام را به عثمان برساند؟ زیرا دهها هزار تن با نیزههای برافراشته و شمشیرهای بر کشیده اطراف خانه او را احاطه کرده بوند. اینجا بود که حسن برخاست و داوطلب رساندن پیغام علی به عثمان شد. وی صفوف محاصره کنندگان را با نهایت شجاعت از هم شکافت و به خانه عثمان رسید و با کمال آرامش به درون خانه رفت و پیغام پدرش را به عثمان تسلیم کرد و خود نیز به نصیحت و مشورت با عثمان پرداخت و توجّهی به سر و صدای انقلابیون و چکاچک شمشیرها و شیهه اسبان و
به هم خوردن نیزههای آنان نشان نداد. انقلابیون حالتی تهاجمی داشتند و ممکن بود به خانه بریزند و هر کس که در خانه مییافتند، از جمله امام حسن را از دم تیغ بگذرانند، امّا آنحضرت محکم و استوار و با نهایت دلیری، بی اعتنا به همه این خطرها، در آنجا نشست، زیرا او میدانست که اگر آسیبی به او برسد در راه خیر خواهی و به خاطر خدا و فرو نشاندن آتش فتنه از بلاد مسلمانان بوده است.
بدینسان امام حسن در کنار عثمان نشست و مأموریت خود را بخوبی انجام داد و پیغام پدرش را رسانید و آنگاه که عزم باز گشت کرد از میان صفوف انقلابیون به سلامت عبور کرد.
سرانجام عثمان کشته شد و حوادث بسیاری پس از قتل وی به وقوع پیوست. از یک سو معاویه مردم را به سوی خود میخواند و از سوی دیگر ناکثین (پیمان شکنان) با برافراشتن پیراهن عثمان عدّهای را به گرد خود جمع کرده بودند و همسر پیامبر نیز همراه با عدّهای آماده بود تا انتقام خون عثمان را بگیرند. در این موقع باز امام حسن علیه السلام را میبینیم، جوانی که از تمام شایستگیهای رهبری و جانشینی برخوردار است و پس از پدر بزرگوارش، از تواناترین مردم در تعیین سرنوشت و حل مشکلات مسلمانان به حساب میآمد. جهان اسلام نیز در آن روز به تدبیر و سیاست وی بیش از هر چیز دیگر نیازمند بود، زیرا تنها یک گام میتوانست دنیای اسلام را زیروزبر کند.
امیرمؤمنان علیه السلام نیز بر سر دوراهی سخت و دشواری قرار گرفته بود که انتخاب هر یک از دیگری دشوارتر مینمود. یا آنحضرت میبایستاز مقابله با دشمنان سر باز زند، که این همان خواسته دشمنانش بود، و در نتیجه صاحبان منافع و مطامع به حکومت میرسیدند و یا اینکه وارد جنگ شود. سرانجام چنین هم شد و بدیهی بود که بسیاری از مسلمانان در این صورت کشته خواهند شد.
در گرما گرم این حوادث آنچه قابل ملاحظه است نقش امام حسن میباشد که در کنار پدر بزرگوار خود، تمام مشکلات و سختیها را تجربه میکند. حضرت علی علیه السلام نیز به دو علّت، امام حسن را در کار خلافت خود شرکت میدهد. یکی از آن جهت که وی از کفایت و تدبیر والایی برخوردار بود و دیگر از آن جهت که مردم را به امام و جانشین پس از خود راهنمایی کند تا آنان امام حسن را به عنوان رهبری آزموده و دور اندیش و حاکمی
دادگر و مهربان، مدّ نظر قرار دهند.
روزی که مردم با امام علی علیه السلام به عنوان خلیفه مسلمین بیعت کردند، آنحضرت تصمیم گرفت به شیوه خلفای پیش از خود بر منبر رود و طی خطبهای، سیاستهای خود را برای مردم تبیین کند تا آنان از خط مشی او و شیوه خلافتش آگاه گردند. بنابر احادیث موجود، آنحضرت از امام حسن خواست بر منبر رود تا مبادا قریش پس از وی بگویند که او هیچ کار خیری نکرد. امیرمؤمنان علیه السلام خود به این نکته تصریح کرده است. امام حسن بر منبر نشست، خطبهای بلیغ ایراد کرد و مردم را اندرز گفت و پس از وی علی علیه السلام بر فراز منبر آمد و فضایل والای حسنین را در برابر دیدگان تمام مردم، یک به یک بر شمرد.
امام حسن در جنگ جمل بازوی استوار پدر بزرگوارش محسوب میشد.
در فتنه جمل، حضرت علی فرزند بزرگوارش را در رأس هیأتی متشکّل از عبداللَّه بن عبّاس و عمار یاسر و قیس بن سعد بن سوی کوفه روانه کرد تا کوفیان را از جنگ خیانت بار اصحاب جمل آگاهی و پرهیز دهد. در این مأموریت امام حسن حامل نامهای از امیرمؤمنان علیه السلام بود. آنحضرت در این نامه به صورت فشرده به ماجرای قتل عثمان و حقیقت آن اشاره کرده بود.
امام حسن به کوفه وارد شد. وی میخواست کوفیان را که از همراهی با امام علی علیه السلام خودداری کرده بودند، به جنگ تهییج کند. از این رو نخست به نکوهش ابوموسی اشعری، آن مرد نیرنگ باز، زبان گشود، زیرا ابوموسی که در آن روز والی کوفه بود، مردم را از پیوستن به علی علیه السلام منع میکرد. سپس امام حسن نامه امیرمؤمنان را خطاب به مردم کوفه قرائت کرد. آنحضرت در این نامه فرموده بود:
«من بدین گونه برای جنگ بیرون آمدهام، یا ستمگرم یا ستمدیده، یا سرکشم و یا بر من سرکشی شده است. پس اگر این نامه من به دست هر کسی رسید به خدا سوگندش میدهم که به سوی من حرکت کند. تا اگر ستمدیدهام، یاریم کند و اگر ستمگرم مرا به پوزش وادارد».
آنگاه امام حسن خود مردم را مخاطب قرار داد و آنان را به جهاد، ترغیب کرد. وی در این سخنرانی پر شور به مردم گفت:
«ای مردم ما آمدهایم تا شما را به خدا و قرآن و سنّت پیامبرش و به آگاهترین و دادگرترین و برترین مسلمانان و وفادارترین کسی که با او دست بیعت دادهاید، فرا بخوانیم. کسی که قرآن بر او عیب ننهاده و سنّت، او را فراموش نکرده و از سابقان در اسلام بوده است. به کسی که خدای تعالی و پیامبرش او را به دو پیوند نزدیک کردهاند: یکی پیوند دین و دیگری پیوند خویشی. به کسی که از دیگران به هر نیکی سبقت جسته است.
به کسی که خدا و رسولش به یاری او از دیگران بی نیاز میگشتند. به کسی که به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک میشد در حالی که مردم از وی دوری میگزیدند. با او نماز میگزارد در زمانی که مردم مشرک بودند و در رکاب رسول خدا جهاد میکرد. در وقتی که مردم از پیش روی آنحضرت میگریختند، و با او به نبرد میآمد در حالی که دیگر مردمان از یاری وی باز میایستادند. او پیامبر صلی الله علیه و آله را تصدیق میکرد در حالی که دیگران وی را دروغگو میشمردند. به او که سابقه کسی در اسلام همسنگ سابقه او نیست
او اینک از شما یاری میطلبد و به سوی حقّ فرا میخواند و شما را فرمان میدهد که به سویش رهسپار شوید تا او را در برابر مردمی که پیمانشان را با وی زیر پا نهادهاند و یاران صالحش را کشته و عاملانش را مثله کرده و بیت المالش را به غارت بردهاند، حمایت و یاری کنید. خداوند شما را مرحمت کند، به سوی او حرکت کنید. پس به معروف امر کنید و از منکر جلوگیری نمایید و در صحنهای که صالحان حاضر میشوند، شما نیز حضور یابید ...».
بدین سان قسمت نخست خطبه امام حسن پایان میپذیرد. وی در آغاز این خطبه نخست دستور صاحب حکومت (علی علیه السلام) را از روی نامهای که امام بدو سپرده برای مردم میخواند و سپس خود شخصیّت بر جسته خلیفه را مورد شرح و توضیح قرار میدهد تا بدین وسیله مردم خلیفه را امین دین و دنیای خود قلمداد کنند. آنگاه به بررسی فتنه اصحاب جمل میپردازد تا روح انسانی که آنان را به دفاع از مقدّسات وامیدارد، برانگیزد و در پایان از بُعد دینی با آنان سخن میراند و بدین ترتیب به کمال مقصود خویش دست مییابد.
امام حسن علیه السلام پس از این سخنرانی، خطبه دیگری نیز ایراد کرد که شور و حماسه در آن موج میزد. وی طیّ این خطبه مردم را به جهاد دعوت میکرد و سرانجام در
پس سخنرانیهای آتشین وی، شمار بسیاری از کوفیان به قصد یاری امیرمؤمنان به گرد وی جمع شدند. نا گفته نماند که به دنبال این سخنرانیها اقدامات و تدابیر دیگری نیز اعمال میشد تا این سخنان اثر خود را از دست ندهند.
سپاه امام علی علیه السلام به سوی بصره آمد. هر دو سپاه رو در روی یکدیگر به صف ایستادند. امیرمؤمنان پی برد که پرچم سپاه دشمن، نقطهای است که باید مورد هجوم قرار گیرد. اگر این پرچم بر زمین میافتاد، دشمن میگریخت و اگر بر جای خود استوار میماند شمار بسیاری از هر دو سپاه به خاک و خون میغلتیدند و البته این چیزی بود که امام بدان تمایل نداشت. از این رو به فرزند شجاع خود محمّد بن حنفیه که در دلیری زبانزد خاص و عام بود، رو کرد و وی را به حمله فرمان داد و بدو گفت که باید به قصد انداختن پرچم یورش برد، زیرا پیروزی یا شکست دشمن در گرو این پرچم بود و سپاه دشمن نیز به همین خاطر با تمام نیرو از پرچم خود محافظت می کرد.
محمّد بن حنفیه با عزمی پولادین روانه میدان شد، امّا هنوز اندکی جلو نرفته بود که دشمن از قصد وی آگاه گشت و او را در زیر باران تیر، گرفتند. محمّد که راهی برای پیشروی در برابر خود نمیدید، به مرکز فرماندهی سپاه، نزد امیرمؤمنان بازگشت.
علی علیه السلام بر وی نهیب زد، امّا محمّد گفت منتظر است تا از شدّت تیر باران دشمن اندکی کاسته شود تا وی هجوم خود را دو باره از سر گیرد. در اینجا یکی از راویان نقل میکند که امام خود تصمیم گرفت این مأموریت را به انجام برساند، امام حسن برخاست و گفت که وی داوطلب انجام این مهم است. علی علیه السلام پس از اندکی تردید که شاید از مراقبت بسیار او بر جان سبطین که نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله از آنان منشعب میشد، نشأت میگرفت و در صورت شهادت آنان، هیچ کس نبود که نسل رسول و خط او را امتداد ببخشد، فرمود: به نام خدا روانه شو.
حضرت به میدان نبرد گام نهاد. باران تیر بر وی باریدن گرفت. امام علی از فراز تپهای در حالی که محمّد حنفیه نیز در کنارش بود، امام حسن را زیر نظر گرفت. ایشان در دریای سپاه دشمن گاه فرو میرفت و گاه پیدا میشد تا آنکه به نقطهای رسید که پرچم سپاه دشمن در آنجا متمرکز بود و آن پرچم را بر زمین انداخت و در نتیجه سپاه دشمن پا به فرار نهاد و بدین ترتیب با دست خود پیروزی را به ارمغان آورد.
... اگر ما بخواهیم رویدادهایی را که در زمان خلافت امیرمؤمنان واقع شده به خوبی دنبال کنیم تا از ابعاد شخصیّت بر جسته امام حسن آگاهی یابیم این کار به درازا میکشد، زیرا آنحضرت در این حوادث مهم پس از امام علی علیه السلام، دوّمین کسی بود که درخشندگی شخصیّت وی چشمها را خیره و خردها را شگفت زده میساخت.
دسیسه پر نیرنگ در 19 مباه مبارک رمضان سال 40 هجری با ترور امیرمؤمنان علی بن ابیطالب به انجام رسید.
جهان اسلام در اضطراب و پریشانی بسیار سختی فرو رفته بود. شماری از بقایای خوارج اینجا و آنجا هنوز فعالیّت میکردند و مردم را به حکم اللّهی که به زعم آنان به هیچ یک از رهبران دو اردوگاه شام و کوفه تعلّق نداشت، فرا میخواندند. آنان نمیخواستند تحت نظارت هیچ دولتی باقی بمانند!! عدّهای از ساده لوحان و مفسدان، از آن کسانی که از حقیقت متمثل در اردوگاه علی علیه السلام و باطلی که در اردوگاه شام بود دل خوشی نداشتند، نیز زیر پرچم خوارج جمع آمدند.
آنان در راه نابودی حکومت هر مشکلی را آسان میشمردند و ارتکاب هر نوع جنایت و فساد را توجیه میکردند.
در شام، معاویه سپاه خود را برای هجوم نظامی دیگری به کوفه آماده میکرد. وی نامهای به متن زیر برای کارگزارانش نوشت:
از بنده خدا، معاویه، امیرمؤمنان، به فلان بن فلان ... سلام علیکم ... سپاس خدای یگانهای را که جز او معبودی نیست. امّا بعد، سپاس خدای را که شما را از دشمنان کفایت کرد و یاران کژرو و تفرقه انداز را واگذاشت. نامههای بزرگان و سران آنان (کوفیان) به دست ما رسیده که در آنها از ما برای خود و خانوادههایشان امنیت میطلبند.
پس چون نامهام به دست شما میرسد با نیرو و سپاه خود حرکت کنید. اینک به شکر خدا به انتقام خود رسیدید و آرزوی خود را یافتید. خداوند متجاوزان و ستمگران را هدایت کند.
و السلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته. (1)
در اینجا باید پرسید اگر واقعاً اشراف و بزرگان عراق به معاویه نامه نوشته بودند این جنگ برای چه واقع شد و معاویه این سپاه را برای جنگ با چه کسی بسیج کرد؟ به راستی اگر عراقیان خواستار حکومت او بودند چرا باید 60 هزار سپاهی جمع میکرد حال آنکه او میتوانست با عدّهای از اوباش خود به شهر داخل شود.
حتی اگر خوارج نیز امام حسن علیه السلام را بر ضدّ معاویه یاری میدادند، امّا آنها هم سرانجام جز
1) (1) شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 13.
خرابی به بار نمیآوردند، زیرا آنان همان گونه که به معاویه اعتقادی نداشتند به وی هم معتقد نبودند.
اینک نگاهی به خانه علی علیه السلام میافکنیم تا ببینیم که چگونه پرتو درخشان امام در آنجا به خاموشی میگراید. پس از وفات آنحضرت، خانوادهاش وی را پنهانی به پشت غریّ- منطقهای نزدیک کوفه- بردند تا پیکرش را در آنجا به خاک سپارند. آنان از ناحیه خوارج بسیار بیم داشتند. آنان می ترسیدند که مبادا خوارج مرقد آنحضرت را بشناسند و به انتقام یار همکیش خود «ابن ملجم» که پیکرش سوازنده شد، قبر را بشکافند و جنازه را از آن بیرون کشند. همچنین آنان از جاسوسان بنی امیّه که از نقل اخبار به حزب اموی خسته نمیشدند، احساس خطر میکردند. (1)
تشییع کنندگان از فرزندان و خویشان آنحضرت، از مراسم خاک سپاری پیکر پاک امام باز میگشتند. درون خانه علی هنوز مراسم سوگواری بر پا بود که عبیداللَّه بن عبّاس که از جانب امام بر ولایت بصره گماشته شده بود، وارد منزل شد. امام حسن به سوی مسجد بیرون آمد و مسلمانان در انتظاری گدازنده، چشم به راه مقدم وی بودند. ابن عبّاس در رأس مجلس به سخنرانی ایستاد و گفت: امیرمؤمنان وفات یافت در حالی که جانشینی از پس خود برای شما گذارد. اگر به او پاسخ میگویید به سوی شما آید و اگر به خلافت او نا خشنودید پس کسی را بر کسی اجباری نیست.
مردم ناله و فریاد سر داند. گویی سخن ابن عبّاس، دریایی از اندوه و دریغ همراه داشت. مردم با صدای بلند بانگ بر آوردند. بگو او به سوی ما بیاید.
امام حسن مجتبی به سوی آنان رفت و خدای را ستود و بر او درود فرستاد و آنگاه از شخصیّت امیرمؤمنان تمجید کرد و درباره او فرمود:
«در این شب مردی وفات یافت که نه نخستین مسلمانان در عمل از او سبقت گرفتند و نه آیندگان به او توانند رسید. او در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله جهاد میکرد و به جان خویش از آنحضرت پاسبانی مینمود. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را با پرچم خویش به
1) (1) تاریخ حاوی مظالمی است که از خواندن آنها موی بر بدن راست میشود. بنی امیّه برای یافتن جنازه حضرت امیر هزاران قبر را نبش کردند تا شاید پیکر بی جان آنحضرت را بیابند و با جسارت بدان کینههای کهنه خود را از دل بزدایند، امّا خداوند چنین نخواست و سعی آنها را باطل کرد.
جنگ میفرستاد و جبرئیل علیه السلام از راست و میکائیل از چپ او را در میان خود میگرفتند و وی باز نمیگشت مگر آنکه خدا بر دستان او پیروزی را میآورد. او در شبی وفات یافت که عیسی بن مریم در آن به آسمان صعود کرد و یوشع بن نون وصی موسی علیهما السلام نیز در چنین شبی درگذشت. وی از زرد و سپید (طلا و نقره)، جز هفتصد درهم از پس خود باقی نگذاشت که این مبلغ از سهم او از بیت المال زیاد آمده بود و وی میخواست با این مبلغ خدمتکاری برای خانهاش بخرد ...»
اشک امان گفتن به او نمیداد، آهی کشید و همراه با آن قطراتی از چشمش باریدن گرفت و آه و حسرت بود که از دهان مردم شنیده میشد آنگاه امام فرمود:
«ای مردم هر که مرا شناخت، شناخته است و آن که نمیشناسد بداند که من حسن فرزند علی هستم. منم فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و منم فرزند وصی و منم فرزند نوید بخش بیم دهنده و منم فرزند دعوت کننده به خدا و منم فرزند چراغ نورانی. من از خاندانی هستم که جبرئیل به سوی ما فرود میآمد و از پیش ما به آسمان میرفت و من از خاندانی هستم که خداوند پلیدی را از آنان زدود و ایشان را پاک و پاکیزه گردانید و من از خاندانی هستم که خداوند محبتشان را بر هر مسلمانی واجب شمرده و برای پیامبرش فرموده است:
بگو از شما به خاطر آن پاداشی نمیطلبم و هر که حسنهای گرد آورد ما از جانب خود حسنهای بر آن میافزاییم. گرد آوری حسنه همانا محبّت ما اهل بیت است».
بدین گونه مردم با رضایت و خوشنودی، با امام حسن علیه السلام دست بیعت دادند، زیرا وی را تجسّم صفات شایسته و برتر خلافت میدیدند. و آیا مگر نه این است که پیشوای مسلمانان باید از جانب خداوند انتخاب شود و پیامبر صلی الله علیه و آله او را منصوب کند؟ و آیا مگر نه این است که رهبر مسلمانان باید در اوج کرامتها و فضیلتها باشد و با کفایتترین و با ابهّتترین و داناترین مسلمانان به شمار آید؟ و آیا مگر تمام این ویژگیها، به شکلی کامل، در امام حسن گرد نیامده بود؟ آیا پیامبر اکرم درباره وی نفرموده بود: حسن و حسین چه برخیزند و چه بنشینند، هر دو امامند؟ و آیا امام حسن همانی نبود که پدر بزرگوارش درباره او فرموده بود:
«خاندان پیامبر، حیات دانش و مرگ جهلند. حلم آنان از علم ایشان و
ظاهرشان از باطنشان و سکوتشان از حکمة سخنشان شما را آگاه میکند. با حقّ، مخالفت نمیورزند و در آن به اختلاف نمیافتند. ایشان ستونهای اسلام و محرمان راز هستند که به ایشان اعتصام میکنند. به واسطه ایشان است که حقّ به محل خود باز میگردد و باطل از جایگاه خود کنار میرود و زبانش از جایی که رسته بریده میگردد. دین را با خردی بیدار و با نگرش و دقت، دریافت کردهاند نه با عقل شنیدنی و از راه روایت که راویان علم فراوان امّا رعایت کنندگانش اندکند».
پس از آنکه بهترین صحابه و انصار مردم را به بیعت با امام حسن ترغیب کردند، آنان با امام دست بیعت دادند. عبیداللَّه بن عبّاس در این باره گفت:
«ای مردم! این فرزند پیامبرتان و وصی امام شماست، پس با او بیعت کنید».
مردم امام حسن را از بُن جان و دل دوست داشتند. و این دوستی از محبّت پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان و محبّت خدا به کسی که پیامبر را مورد مهر قرار میداد، سر چشمه میگرفت.
علاوه بر آنچه گفته شد باید بیفزاییم که شرایط حاکم بر آن روزگار وجود مردی را اقتضا میکرد که بتواند با معاویه و باند نیرنگباز وی مقابله کند. کسی که شایسته رهبری بوده و از بینشی خردمندانه و محبوبیت در دل مسلمانان بهرهمند باشد.
بدین خاطر بود که مسلمانان در بیعت با امام حسن شتافتند و گفتند: «او نزد ما بسیار محبوب است و بر گردن ما حقّ دارد و به خلافت شایسته است».
قیس بن سعد، این انقلابی بزرگ، پیشاپیش بزرگان و مجاهدان انصار برای بیعت با امام حسن پا پیش نهاد و به او گفت:
«دستت را دراز کن تا با تو بر کتاب خدا و سنّت پیامبرش و جنگ با محلّین بیعت کنم».
امام حسن به او پاسخ داد: «بر کتاب خدا و سنّت پیامبرش که این دو بر هر شرطی مقدماند».
بدینسان بیعت امام حسن علیه السلام در سوّمین دهه از ماه مبارک رمضان سال 40 هجری انجام پذیرفت. هرگاه گروهی برای بیعت به نزد حضرتش میآمدند، میفرمود:
«با من بر اینکه کاملًا گوش به فرمانم باشید و با کسانی که من میجنگم، بجنگید و با کسانی که دوستی میورزم دوستی کنید، بیعت نمایید».
چون امام بر مسند خلافت تکیه زد، مسئولیّت پایان دادن به اختلاف موجود میان دو ارودگاه که تا نابودی اسلام پیش رفته بود، بر دوش وی افتاد، زیرا کفار در گوشه و کنار مملکت اسلامی مترصّد فرصتی بودند تا چنانچه ضعف وخللی مشاهده کردند ضربهای کاری بر پیکر جامعه اسلامی فرود آورند.
این از یک سو، امّا از سوی دیگر خبرهای سپاه شام در کوفه و بصره و دیگر شهرها، همراه با مبالغه، به سرعت پخش میشد بدان گونه که همه میدانستند جنگی خونین در پیش است.
معاویه سپاه شصت هزار نفری شام را به فرماندهی خود بسیج کرد و ضحاک را به جانشینی خویش در شام نهاد. در این هنگام بر امام حسن علیه السلام بود که سپاه حقّ را بسیج کند تا در برابر این حرکت جناح باطل مقابله نماید.
امّا آنحضرت صلاح دید که پیش از آغاز جنگ، نامهای به معاویه نگارد و با او اتمام حجّت کند. آنچه در پی میآید، فرازهایی از همین نامه است: «چون رسول خدا درگذشت، عرب در خلافت او به کشمکش برخاستند. قریش ادعا کرد که ما قبیله وخانواده و دوستان او هستیم و روا نیست که شما در خلافت محمّد و حقّ او با ما ستیزه کنید. عرب پنداشت که آنچه قریش میگوید، همان است و حجّت آنان درباره حکومت و ستیز بر سر گرفتن خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله صحیح است. پس به تقاضای آنان «آری» گفت و خلافت را بدیشان تسلیم کرد. آنگاه قریش با ما به احتجاج برخاستند و همان سخنی را که به اعراب گفته بودند، برای ما نیز آوردند، امّا قریش دید که ما مانند عرب حقّ را به جانب آنان ندادیم. بدین ترتیب قریش، با دادخواهی و احتجاج این امر (خلافت) را عهده دار شد چون اهل بیت و دوستان محمّد صلی الله علیه و آله ما را به احتجاج وطلب داد خود از آنان فرمان دادند، آنان از ما کناره گیری کردند. وبا یاری یکدیگر، بر ستم کردن و خوار شمردن ما ایستادگی کردند. پس دیدار در پیشگاه خدا که او راهبر و یاریگر است.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این نامه افزود:
ای معاویه امروز از این که بر گرده کاری که برای احراز آن شایستگی نداری، پریدهای باعث تعجّب وشگفتی است. برای تو نه فضلی در دین است و نه اثری پسندیده
در اسلام. زاده دشمنترین قریش با رسول خدا صلی الله علیه و آله وقرآنی. خدا تو را ناکام گذارد. به زودی باز گردانده شوی و خواهی دانست که سرای آخرت ازآنِ چه کسی است. به خدا دیری نخواهد پایید که پروردگارت جانت را بگیرد و آنگاه بدانچه دستهایت پیش فرستادهاند تو را جزا دهد و خداوند خود در حقّ بندگانش ستم نمیکند ...
ونیز نوشت:
انگیزهای که سبب شد تا من این نامه را بنویسم همانا عذرهایی بود که من درباره تو میان خود و خدایم عز و جل داشتم. پس اگر تو تسلیم شوی از حظّی وافر برخوردار گردی و کار مسلمانان به صلاح میانجامد. پس این همه به راه باطل خویش ادامه مده و همچون دیگر مردم با من بیعت کن. تو خود نیک میدانی که در نزد خداوند و نزد هر بنده توبه کننده و پرهیزکار و نیز در نزد هر کس که دلی زاری کننده به درگاه حقّ دارد، من از تو به این امر (خلافت) سزاوارترم.
پس از خدای بترس و عصیان و سرکشی را فرو گذار و خون مسلمانان را پاس دار. به خدا سوگند هیچ نفعی برای تو ندارد که خون آنان را بیش از این بریزی و آنگاه خدای را دیدار کنی. به صلح و طاعت روی کن و در این امر (خلافت) با اهل آن و کسی که بدان سزاوارتر از توست، ستیزه مکن. تا خداوند به این وسیله این آتش افروخته را فرو نشاند و وحدت کلمه ایجاد کند و میان مردم را اصلاح فرماید و اگر تو نخواهی از این نافرمانی دست بکشی من با مسلمانان به سوی تو حرکت میکنم و آنگاه تو را محاکمه مینمایم تا آنکه خداوند که بهترین داوران است، میان ما داوری کند ...
بدینسان نامههایی میان رهبران دو سپاه مبادله شد. نامهای از امام علیه السلام با حجّتی قاطع و پخته که ملاک آن نقد و تجربه بود و نامه دیگر از معاویه با فریب و نیرنگ و دادن قول و گذاردن شرط و شروط مبنی بر تقسیم بیت المال بر حسب تَشَخُصات و مراتب پوشالی قبیلهای همراه بود.
خبرهایی مبنی بر بسیج سپاه اموی و حرکت آنان به سوی کوفه، در میان مردم انتشار یافته بود. امام حسن علیه السلام تصمیم گرفت برای مقابله با هجوم معاویه، سپاهی فراهم آورد، امّا طریقه بسیج سپاه در نزد آنحضرت با طریقهای که معاویه اتخاذ کرده بود، بسیار تفاوت داشت. معاویه در پی گزینش دلمردگان و سیاهدلان بود و آنان را با دادن
اموال مسلمانان به خدمت خود در میآورد. او همچنین برخی از انصار را به سوی خود میخواند و با دادن ثروتهای گزاف از وجود آنان برای جنگ با امام سود میبرد.
آنان از این اقدامات هیچ کوتاهی نمیکردند، زیرا به نظر آنها امام حسن علیه السلام نمونه کامل اسلام، یعنی همان دینی که با آن دشمنی و کینه میورزیدند، بود.
امّا امام حسن مسائل بسیاری را در انتخاب سپاه در نظر میگرفت. وی هیچگاه صاحب منصبان و نامداران را اطعام و گرسنگان را به همان حال گرسنگی رها نمیکرد و هرگز به مردم وعدههای پوچ نمیداد تا اگر اوضاع بر وفق مرادش شد به تمام وعدههایش پشت پا زند. او هیچ گاه ولایت شهرهای گوناگون را بدون هیچ حساب و کتابی به این و آنان نبخشید. مردم را به اجبار به میدان نبرد نمیآورد. او به سپاهش اجازه خونریزی و هتک حرمتها و فروش اسیران را نمیداد. امام حسن علیه السلام دشمن خویش را گروه سرکشی از مسلمان میدانست و معتقد بود که باید آنان را به بهترین طریق ممکن از ادامه سرکشی بازداشت. حال آنکه معاویه و حزبش بر این باور بودند که امام حسن و یارانش دشمنان سیاسی آنان هستند و باید به هر شیوهای که شده است، آنان را از میان بردارد.
بنا به همین دلایل بود که معاویه در گرد آوری سپاه به مراتب از امام حسن علیه السلام به موفقیّت بیشتری دست یافت. برخی از اصحاب آنحضرت بسیار به وی میگفتند که او هم روش معاویه را در جمع نیرو به کار بندد، امّا وی گرایش به باطل و انحراف از حقّ را به شدّت تقبیح میکرد.
عبیداللَّه بن عبّاس، والی آنحضرت بر بصره، طی نامهای به امام حسن نوشت:
امّا بعد، مسلمانان پس از علی علیه السلام خلافت را به تو سپردند. پس آستین خود را بالا بزن و با دشمنت نبرد کن و یارانت را نزدیک کن و دین بدگمان را از دنیایش کسر نکند خریداری کن. و متشخّصان و بزرگان را به ولایت بگمار تا دل عشایر آنان را بدست آوری و هیچ یک از مردم مخالف تو نباشند و همه با هم یکی باشند، زیرا برخی از کارهایی که مردم آنها را ناخوش میدارند، ولی به ظهور عدل و سرفرازی دین میانجامد بهتر از کارهای دیگری است که مردم آنها را دوست میدارند، ولی سرانجام به ظهور ستم و ذلّت
مؤمنان و سر بلندی تبهکاران منجر میشود.
و بدانچه از پیشوایان عادل رسیده است، اقتدا کن. از آنان نقل شده است که دروغ روا نیست مگر در جنگ یا بر قرار کردن صلح و آشتی در میان مردم. چون کار جنگ به نیرنگ است و برای تو در این خصوص راه باز است اگر عزم جنگ داشته باشی، مشروط به اینکه هیچ حقی را باطل نگردانی ..
و بدان که بسیاری از مردم از پدرت، علی، روی گردان شدند و به معاویه گراییدند، زیرا او در تقسیم فیء و بیت المال میان آنان تفاوت نمیگذاشت و این بر مردم گران بود و هم بدان که کسی به رویارویی تو برخاسته که در آغاز ظهور اسلام با خدای و پیامبر صلی الله علیه و آله جنگید تا آنکه خواستِ خداوند چیره شد. پس چون همه به یکتایی پروردگار ایمان آوردند و شرک نابود شد و دین سروری یافت، آنان نیز اظهار ایمان کردند و قرآن خواندند در حالی که آیات را به ریشخند میگرفتند و نماز خواندند با گرفتگی و کسالت و خمس و زکات دادند در حالی که از پرداختن آن خشنود نبودند.
آنگاه ابن عبّاس در ادامه این نامه اوضاع اجتماعی و فساد حاکم بر آن را تشریح کرد و سپس به تبیین سرشت جامعه و گذشته و حال آن پرداخت. امّا آنحضرت علیه السلام هرگز نخواست که جز راه حقّ را برگزیند و از طریقی جز طریق استوار پیروی کند.
با وجود این، امام حسن شمار بسیاری از کوفیان را بسیج کرد. البته برای ما ثبت و ضبط دقیق نفرات وی مهم نیست، امّا آنچه برای ما اهمیّت دارد تحلیل شخصیّت افرادی است که در این سپاه بودند. آنان چه کسانی بودند و چرا به یاری امام شتافتند و سرانجام نتیجه چه شد؟
تاریخ نگاران سپاه امام حسن را مرکب از چند تیره دانستهاند:
1- شیعیان پاکدلی که به عنوان ادای تکلیف دینی خویش و انجام مأموریت انسانی خویش از آنحضرت پیروی میکردند که البته شمار آنان اندک بود.
2- خوارج که خواستار جنگ با معاویه و امام حسن بودند، امّا در این برهه، فعلًا میخواستند کار معاویه را تمام کنند تا در آینده به حساب آنحضرت نیز رسیدگی کنند.
3- فتنه جویان و آزمندانی که میخواستند با شرکت در جنگ غنیمت، به دست
آرند.
4- تردید کنندگانی که حقیقت ماجرا را از این جنگ درنیافته و آمده بودند تا دلیلی بیابند که به کدامین گروه بپیوندند.
5- متعصبانی که سران قبایل را مدّ نظر داشتند و این جنگ را به حساب جنگهای قبیلهای و خرده حسابهای شخصی محسوب میکردند.
اینان عناصر سپاه امام بودند و طبیعی است که چنین سپاهی، با این تنوع اشخاص و آرا، نمیتواند در انجام مأموریت خویش کامیاب باشد، زیرا جنگ، طالب ایمان و یکپارچگی و اطاعت است.
سپس امام حسن علیه السلام نخستین گروه خود را تشکیل داد و آنان را به عنوان جلوداران سپاه تحت فرماندهی عبیداللَّه بن عبّاس تعیین کرد. عبیداللَّه از جهات گوناگونی برای عهده داری این امر شایستگی داشت:
نخست آنکه وی اوّلین داعی جنگ بود و دوّم آنکه در میان مردم و محافل از آوازهای نیک برخوردار بود و سوّم آنکه وی میخواست انتقام خون دو پسرش را که به دست سپاهیان معاویه کشته شده بودند، بگیرد و بالاخره آنکه خویشاوند نزدیک امام حسن بود.
ابن عبّاس با سپاه خویش به سوی مسکن، (1)بر کنار نهر دجله، حرکت کرد و در آنجا با اردوگاه معاویه رو به رو شد. وی در همان مکان به انتظار رسیدن سپاهیان دیگر از کوفه اردو زد.
در کوفه، مردم چند گروه بودند. عدّهای جزو هواخواهان ویاران معاویه بودند که هدایا و وعده و وعیدهای حزب اموی آنان را فریفته بود. همچنین گروهی از آنان در زمره خوارج قشری جای داشتند و برخی هم مردم را از شرکت در این جهاد باز میداشتند و البته گروهی نیز از آگاهان بودند که آتش شور و اشتیاق مردم را بر میافروختند و آنان را با روشهای مختلف به جنگ با سرکشان و عصیانگران بر میانگیختند.
امام حسن علیه السلام پیوسته سخنوران و شخصیّتهای مبارز را بدین سوی و آن سوی میفرستاد تا مردم را به یاریاش فرا خوانند و به علاوه خود با ایراد سخنرانیهای پیاپی، دلهای کوفیان را گرم میکرد.
1) (1) جایی نزدیک به «اوانا» بر کنار نهر دجله.
امّا کوفیان در برابر این دعوت چونان یخ، سرد و افسرده بودند، زیرا جنگهای کوبنده و سنگین جمل، صفین و نهروان نیروی آنان را فرسوده و توان آنان را برده بود.
امام خود در یکی از مناسبتها، از علتّی که مردم کوفه را از همراهی با وی بازداشته بود، سخن گفت و فرمود:
«شما در مسیر خود به صفیّن بودید در حالی که دینتان در برابر دنیایتان قرار داشت.
امروز نیز این گونهاید و دنیایتان در برابر دینتان قرار گرفته است. شما میان دو دسته مقتول قرار گرفتهاید. یکی مقتولی در صفیّن که بر آن میگریید و دیگری مقتولی در نهروان که کینه او را میجویید، امّا باقی پس سر افکندهاند و اما کسی که گریان است انتقام جوینده است».
به رغم تمام این ناهمواریها، یاوران حقّ عزم خود را بر شرکت در جهاد استوار ساختند بدین امید که از این میدان پیروز و سر بلند به در آیند.
نیرنگهای معاویه کار خود را کرد. وی گروه اندکی از آزمندان را به اطاعت خود درآورده بود و نقشههای خود را به دست آنان عملی میکرد. اینان شایعات گوناگون و بسیاری درباره نیروی سپاه شام و کم شماری و ضعف سپاه کوفه برای رویارویی با آنان در میان مردم میپراکندند. همچنین درهم و دینارهای معاویه نیز نقش پلید و پست خود را به خوبی ایفا کرد. فرماندهان سپاه امام حسن علیه السلام را، که وی به آنان اعتماد داشت، میبینیم که در برابر نیروی تبلیغاتی و مکارانه معاویه خود را میبازند و سست میشوند.
علی رغم آنکه رهبری سپاه امام رهبری حکیمانه و تحت لوای عبیداللَّه بن عبّاس بود، امّا با وجود این، این سپاه، خود قربانی نیرنگ معاویه شد و فرمانده آن به وسیله معاویه در بند فریب افتاد. داستان از این قرار بود که:
امام علیه السلام، پسر عموی خویش را برای ملاقات با معاویه مأموریت داد و در نامهای به وی چنین سفارش کرد:
«ای پسر عمو! من دوازده هزار تن از شجاعان عرب و قاریان شهر را به سوی تو گسیل میدارم که یکی از آنها بر لشکری برتری دارد. پس با ایشان حرکت کن و به آنان نرمی نشان ده. چهرهات را برای آنان گشاده کن و بالت را زیر پای آنان بگستر (با آنان فروتنی پیشه کن) آنان را در مجالست نزدیک گردان که اینان باقی ماندگان یاران
مطمئن امیر مؤمنانند. با ایشان بر شط فرات حرکت کن، سپس برو تا با معاویه رویاروی گردی. پس اگر تو او را دیدار کردی نگاهش دار تا من به سوی تو آیم.
چون من بزودی در پی تو حرکت خواهم کرد و باید خبر تو هر روز به من برسد و با این دو تن (قیس بن سعد و سعید بن قیس) مشورت کن. پس اگر به معاویه برخوردی با او جنگ آغاز مکن تا آنکه او نخست جنگ را آغازکند. پس اگر چنین کرد با او بجنگ و اگر تو کشته شدی فرمانده سپاهیان قیس بن سعد است و اگر او نیز کشته شد، سعید بن قیس فرمانده سپاهیان خواهد بود». (1)
سپس آنحضرت خود با سپاهی بی شمار که تعداد آن را سی هزار و یا بیشتر ذکر کردهاند، حرکت کرد و تا «مظلم ساباط» که نزدیک مداین بود رسید.
توطئههای معاویه در جلوداران سپاه امام حسن علیه السلام کارگر افتاد. خبری در میان سپاهیان شایع شد که اثری ژرف در روحیه آنان داشت. شایع شد که: «حسن برای برقراری صلح با معاویه مکاتبه میکند پس چرا شما خود را به کشتن میدهید».
پس از شایع ساختن این خبر در میان سپاهیان، معاویه با اعطای مال و دادن وعده، کوشید تا نظر فرماندهان سپاه را به سوی خود جلب کند. فرماندهان نیز پنهانی به اردوگاه معاویه رفت و آمد میکردند. عبید اللَّه خبر این ماجرا را طی نامهای برای امام حسن نوشت. توطئههای معاویه در همین حد چندان اهمیّت نداشت، اما همین که وی توانست وجدان فرمانده کل سپاهیان امام حسن را بخرد، این توطئهها رنگ دیگری به خود گرفت. معاویه نامهای خطاب به عبیداللَّه نوشت و در آن گفت:
حسن درباره صلح به من نامه نگاشته است و امر را به من تسلیم خواهد کرد پس اگر تو همین حالا در اطاعت من پای نهی، از فرماندهان من خواهی بود و گرنه دنباله رو من خواهی شد، و اگر تو سخن مرا همین الآن بپیذیری هزار هزار درهم به تو خواهم بخشید که نیمی از آن را در همین وقت و نیم دیگر را پس از آنکه به کوفه وارد شدم به تو خواهم داد.
در حقیقت معاویه در این نامه برای فریفتن عبیداللَّه به سه ترفند متوسّل شد. نخست آنکه به وی گفت: که حسن به او درباره صلح نامه نگاشته است. این نخستین
1) (1) بحار الانوار، ج 44، ص 51.
عاملی بود که عبیداللَّه را به لرزه در آورد. عبیداللَّه حتماً با خودش گفته است: اگر واقعاً چنین باشد پس چرا من شهرت و آوازه خویش را در تاریخ لکه دار کنم و بار سنگین خونهایی را که تحت فرماندهی من ریخته میشود، بر دوش گیرم.
ترفند دوم معاویه آن بود که وی گفت: متبوع باش. یعنی او را به دادن ریاست فریفت و بالاخره ترفند سوم آن بود که به وی وعده پاداش یک میلیون درهم داد و همین حیله اخیر توانست این شخص را، که امامش وی را به ملازمت عدل و مساوات حتّی در مورد فرو دست ترین مردم فرمان داده بود، از راه به در برد.
عبیداللَّه، فرمانده کل سپاه، بدون آنکه کسی را از تصمیم خود آگاه سازد به اردوگاه معاویه پیوست. صبحگاهان سپاه در پی جستجوی فرمانده خویش بر آمد تا به امامت وی نماز گزارند، امّا هر چه گشتند او را نیافتند. قیس، مرد شماره 2 سپاه، برخاست و با مردم نماز صبح گذارد. آنگاه به خطبه ایستاد تا آرامشان کند ودلهای آنانرا قوت بخشد و گفت:
این (عبیداللَّه) و پدرش یک روز هم کاری صواب نکردند. پدر او عموی رسول خدا بود و همراه مشرکان در بدر حاضر شد تا با آنحضرت بجنگد. پس کعب بن عمرو انصاری او را اسیر کرد. او را به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بردند و آن حضرت فدیه او را گرفت و آن را میان مسلمانان تقسیم کرد. و نیز علی علیه السلام، برادر او (عبداللَّه بن عبّاس) را بر منصب ولایت بصره گماشت، امّا او اموال آن شهر و اموال مسلمانان را دزدید و با آنها کنیزکان خرید و ادعا کرد که این اموال برای او حلال است و این یکی را هم علی علیه السلام بر ولایت یمن گماشت، امّا از بُسر بن ارطاة ترسید و فرزندانش را وانهاد و گریخت تا آنکه کشته شدند و اکنون نیز چنین کرده است. سپاه سخنان اورا تأیید کرد وگفتند که: حمد خدارا که اورا از میان ما خارج کرد.
امّا این لشکری که فرماندهش به اردوگاه معاویه پیوست، در وضعی نبود که بتواند در مقابل سپاه معاویه مقاومت کند. از این رو بیشتر افراد این سپاه پراکنده گشتند و تنها 4/ 1 از آنها که شمارشان به چهار هزار نفر میرسید، باقی ماندند.
کم شدن این تعداد از سپاهیان، موجب پدید آمدن ضعف و نگرانی در افراد خط مقدّم و دیگر سپاهیانی شد که در مظلم ساباط جای گرفته بودند. یعنی جایی که امام و سپاه او اردو زده بودند سپاهی که تبلیغات معاویه در آن از طریق جاسوسانی که هر دم به آنجا گسیل میکرد،
ادامه داشت. برخی از سپاهیان حضرت به معاویه پیوستند و دستهای دیگر به او نوشتند که اگر بخواهی میتوانیم ایشان را دست بسته نزد تو آوریم و اگر بخواهی میتوانیم، او را بکشیم.
بذل و بخششهای معاویه که غالباً افزون از صد هزار بود، برای افراد اختصاص داده میشد. او پیوسته به فرماندهان سپاه امام وعده ازدواج با دخترانش را میداد تا آنها را بفریبد و از امام جدا کند.
بدین گونه میتوانیم عمق فشارهایی که امام را مجبور به پذیرش صلح کرد دریابیم.
امام حسن خطبه آتشینی برای یارانش که باطناً با معاویه سازش کرده بودند و مقدمه سپاه او را تشکیل میدادند، ایراد کرد. از خطبهای که حضرت به فروشندگان وجدانهای خود ایراد فرمود پیداست که سپاهیان آنحضرت تا حد بسیار زیادی تحت تأثیر تبلیغات معاویه قرار داشتند تا آنجا که حتی به امام اصرار میکردند که از حقّ خود دست بکشد و با معاویه بیعت کند، امّا آنحضرت تن به این کار نمیداد.
همچنین از این خطبه معلوم میشود که یکی از سرشناسان سپاه آنحضرت در اندیشه ترور وی بوده است چنان که پیش از این دوست دیگرش، امام علی علیه السلام را به قتل رسانیده بود.
از تمام اینها گذشته، شرایط به گونهای بود که امام حسن را به انعقاد صلح با معاویه، آن هم با ضرب الاجلی که خود معین کرده بود، سوق میداد، بنابر این امام علیه السلام نامهای در مورد صلح به معاویه نگاشت یا بنابر قول دیگر، معاویه نامهای در این باره به حضرت نوشت. هر دو طرف پس از آنکه در مورد بندهای این صلح نامه به توافق رسیدند، بدان رضایت دادند. در واقع امضای این صلح نامه به امام جز خیر و نیکی و بر امّت جز صلاح باز نمیگرداند.
هر زمان که به خطبههای امام حسن که پس از انعقاد صلح بر اصحابی که به این صلح اعتراض داشتند ایراد فرمودند توجه شود درمییابیم که انعقاد این صلح تا چه اندازه تحت تأثیر شرایط دشواری بوده که هر لحظه فتنهای از پس فتنهای بر میخاسته است. از جمله آنکه آنحضرت خطاب به یکی از آنان میفرماید:
«من خوار کننده مؤمنان نیستم، بلکه سرفراز کننده ایشانم. من هنگامی که سستی و کراهت اصحابم را برای جنگیدن مشاهده کردم، تصمیم به انعقاد صلح گرفتم و یگانه مقصودم از آن، جلوگیری از کشتار شما بود».
آنحضرت در جای دیگری خطاب به یکی از خوارج که دشمنی آنان نسبت به امام حسن و شیعیانش کمتر از دشمنی معاویه و یارانش بآن حضرت نبود، در همین باره میفرماید:
«وای بر تو ای خارجی! اینسان قضاوت مکن آنچه مرا بدین کار وادار ساخت قتل پدرم به دست شما و طعنههایتان به من و یغماگری شما علیه من بود. شما هنگامی که به صفیّن روانه شدید دینتان پیشاپیش دنیایتان بود و امروز چنان گشتهاید که دنیایتان فراروی دینتان است. وای بر تو ای خارجی! کوفیان مردمی هستند که نمیتوان به آنان اطمینان کرد، وهیچکس جز ذلیلان به آنان عزیز نشدند. هیچ یک از آنان با رأی دیگری موافقت نمیکند. پدرم به خاطر آنان متحمّل مشکلات بسیار و حوادث تلخی شد.
سرزمین آنان زودتر از دیگر جاها رو به ویرانی میگذارد و مردم آن کسانی هستند که دینشان پراکنده شد و خود گروه گروه شدند». (1)
با توجه به این عوامل و نیز علل و اسباب دیگر، امام علیه السلام با معاویه تن به صلح داد و این عهدنامه را با وی منعقد کرد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
«این پیمان نامهای است که حسن بن علی بن ابی طالب با معاویه بن ابی سفیان منعقد کرده است.
وی با معاویه مصالحه میکند که حکومت را با شرایط زیر بدو واگذارد:
1- معاویه در میان مردم به کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیره جانشینان صالح او حکومت کند.
2- معاویه بن ابی سفیان نمیتواند پس از خود جانشینی برای حکومت تعیین کند، بلکه پس از وی حسن و پس از او حسین باید بر مردم حکومت کنند.
3- مردم در هر جا که باشند، در شام یا عراق یا حجاز و یا یمن باید در امان
1) (1) تذکرة الخواص، ص 207.
باشند.
4- یاران و پیروان علی و نیز زنان و فرزندانشان باید در امان باشند و معاویه باید در این خصوص سوگند یاد کند و پیمان دهد. اگر بندهای به خداوند سوگند بخورد و سپس به عهد خود و آنچه گفته است وفادار بماند، خداوند بر او خرده نگیرد.
5- معاویه نباید علیه حسن بن علی و برادرش حسین و نیز دیگر افراد خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله در نهان و آشکار دست به توطئها بزند یا آنها را در هر کجا که باشند به هراس اندازد.
فلان بن فلان متعهّد رعایت موارد این صلح نامه میگردد، وخداوند بهترین کسی است که به شهادت گرفته میشود». (1)
محل عقد این صلح نامه در مسکن ساباط بوده است، جایی نزدیک بغداد امروزی که سپاه امام حسن علیه السلام در آنجا اردو زده بود، چون کار انعقاد صلح نامه به پایان رسید، امام حسن به همراه یارانش به کوفه بازگشت.
باید پذیرفت که ابو محمّد امام حسن مجتبی علیه السلام با قبول این صلح نامه که برخی از دوستانش آن را موجب ذلّت و دشمنانش آن را اقدامی از روی ترس و تسلیم طلبی خواندهاند، فداکاری بزرگی از خود نشان داد. امضای این صلح نامه یکی از پرشکوهترین جلوههای پیروزی بر خود و مقاومت در برابر طوفانهای هوا و هوس و احساس مسئولیّت در مقابل ریختن خونهای مسلمانان و به حقیقت پیوستن این سخن راست و تصدیق شده پیامبر بزرگوار بوده است که فرمود:
«این پسرم (امام حسن) سرور است و شاید خداوند به وسیله او میان دو گروه از مسلمانان اصلاح کند». (2)
اگر امام حسن پیشوای صلاح و راستی و الگوی فداکاری و مجمع کرامتها و بزرگواریها و در نهایت امام مؤیَّد به غیب نمیبود، از اینکه میدید معاویه، یعنی همان
کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله در باره او فرموده بود: «چون معاویه را بر منبر من دیدید بکشیدش و (اگر چه) هرگز چنین نمیکنید»، بر اریکه حکومت مینشیند، روح پاکش دچار آشوب و اضطراب میگشت.
اگر قلب بزرگ او به پروردگارش متصل نمیبود، هر آینه دل شکسته و رنجیده خاطر میشد ودق میکرد. چرا که به چشم خود میدید که مسلمانان دو باره به قهقرا میروند و ستاره «جاهلیّت جدید» از نو درخشش پیدا کرده است.
اگر بردباری عظیم او که بر جوشیده از قوت ایمان وی به خدا و تسلیم در برابر قضای او نمیبود، هرگز در مقابل معاویه از خود شکیبایی نشان نمیداد. معاویه بر منبر رسول خدا مینشست و منشور رسالت را پاره میکرد و به بزرگترین مردم پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، دشنام و ناسزا میگفت.
آری امام حسن آخرت را بر دنیا ترجیح داد و به خاطر موارد زیر پذیرای صلح گردید:
1- اهل بیت علیهم السلام به حکومت به عنوان وسیلهای برای تحقّق بخشیدن به ارزشهای مکتب مینگریستند. بنابر این هنگامی که مردم از دین راستین منحرف شوند و طبقات فاسد بر جامعه مسلّط گردند و بخواهند از دین به عنوان ابزاری در خدمت منافع نا مشروع خود بهره گیرند، پس حکومت وحکمران به جهنم برود .. تا مشعل مکتب فروزان بماند، وتمامی امکانات برای اصلاح جامعه و با هر وسیلهای بکار گرفته شود.
امیرمؤمنان علی علیه السلام درباره شیوه حکومت میفرماید:
«به خدا سوگند، معاویه از من زیرک تر و باهوشتر نیست، امّا او خیانت پیشه میکند و (در راه حکومت) مرتکب گناه میشود و اگر خیانت منفور نمیبود من خود زیرکترین مردمان بودم، ولی هر خیانتی گناه و هر گناهی کفر است و هر خیانت پیشهای را روز قیامت پرچمی است که بدان شناخته میشود. به خدا سوگند که من با نیرنگ فریفته نمیشوم و سختیها مرا دچار ضعف و سستی نمیکند». (1)
1) (1) نهج البلاغه، خطبه 200 (طبع صبحی صالح).
همچنین از ابن عبّاس روایت شده است که گفت:
«در ذی قار بر امیرمؤمنان علیه السلام وارد شدم. او داشت، کفش خود را وصله میکرد. پس به من گفت: قیمت این کفش چند است؟ گفتم: قیمتی ندارد. فرمود: به خدا سوگند این کفش در نزد من از حکومت بر شما محبوبتر است مگر آنکه حقّی را بر پای دارم یا از باطلی جلوگیری کنم». (1)
2- امام حسن در زمانی میزیست که روح ایمان در نزد مردم و به ویژه در قبایل عربی که به خارج از حجاز رفته و در سرزمینهای پر خیر و برکت پراکنده شده بودند، به غایت تنزّل یافته بود. این قبایل رسالت خود را یا فراموش کرده و یا هالهای بی رمق از آن را نگه داشته بودند.
«کوفة الجند» که در روزگار خلیفه دوّم ساخته شد تا حامی سپاه و مرکزی برای فتوحات شرقی مسلمانان باشد به صورت مرکز کشمکشهای قبایل و لشکرکشیهای فاسد در آمده. هر کس که بیشتر میداد مردم جذب او میشدند.
البته در این میان، قبایل دیگری نیز بودند که از اسلام و حقّ و خط مشی انقلابی اهل بیت دفاع میکردند. امّا بیشتر قبایلی که در این سرزمین میزیستند در پی رسیدن به مال و ثروت بودند تا آنجا که از پیرامون رهبری شرعی پراکنده گشتند و همین که دانستند معاویهاموال مسلمانان را بی هیچ حساب و کتابی به این و آن میبخشد، با گردنکشان شامی بنای نامه نگاری نهادند. برای همین است که شما میبینید حتّی پسر عموی امام حسن علیه السلام که فرماندهی سپاه آنحضرت را نیز بر عهده داشت، به طمع رسیدن به بیش از یک میلیون درهم، حضرت را وامیگذارد و به معاویه میپیوندد.
همچنین میبینیم که کوفه بار دیگر به امام به حقّ خود، یعنی حسین بن علی علیه السلام، که پسر عمویش مسلم بن عقیل را به سوی آنان روانه میکند، پشت میکند.
چرا که ابن زیاد به کوفه گسیل میشود و به آنان قول میدهد که به سهم هر یک «ده تا» بیفزاید. کوفیان نیز با شنیدن این وعده به ابن زیاد ملحق میشوند و در زیر پرچم او سبط رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت آنحضرت را به فجیعترین وضع میکشند و اصلًا از ابن زیاد نمیپرسند که منظورش از «ده» چیست. بعداً معلوم میشود که منظور ابن زیاد از ده فقط ده دانه خرما بوده است!! چه بسا کوفیان به خود وعده میدادهاند که حتماً
1) (2) همان مأخذ، ص 76.
منظور از ده، ده دینار بوده است!
کوفیان از جنگ خسته شده بودند و به زندگی راحت و آسوده میاندیشیدند. واهل بصیرت که پیرامون حضرت امیر علیه السلام گردآمده بودند واز ایشان دفاع میکردند و روز قیامت را به مردم تذکر میدادند و فضایل امام به حقّ خود را برای آنان باز میگفتند، در میان آنان حضور نداشتند. دیگر عمار یاسر، که در روز صفیّن فریاد میزد «پیش به سوی بهشت» در کوفه نبود. دیگر مالک اشتر آن یار دلاور و پیشگام و فرمانده جنگی زیرک امیرمؤمنان در میان کوفیان حضور نداشت. مردی چون «ابن التیهان» که امیرمؤمنان او را برادر خود میدانست و در غیابش آه حسرت سر میداد، بین کوفیان نبود. دیگر هیچ نشانی از یاران آگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام، که به آنها اعتماد میکرد و در اداره جنگها از ایشان کمک میگرفت، در جامعه کوفه دیده نمیشد ....
دفتر زندگی درد آلود امام علی، آن قهرمان پیشگام جنگها، نیز به تیغ خیانت بسته شده بود. مگر او نبود که اندکی پیش از شهادتش بر فراز منبر رفت و قرآنی بالای سرش باز کرد و خطاب به پروردگارش گفت:
«چه چیزی تیره روزترین شما را از کشتن من مانع میشود؟! خدایا! من اینان را خسته کردم و اینان نیز مرا به ستوه آوردهاند. پس ایشان را از من و مرا از ایشان آسوده گردان». (1)
این در حالی است که علی علیه السلام اندکی پیش از شهادت، سپاهی برای نبرد با معاویه بسیج کرده بود و این همان سپاهی بود که پس از وی فرزندش امام حسن فرماندهی آن را عهده دار شد، امّا تضعیف اراده سپاهیان و اختلاف نظر آنان و نیز خیانت فرماندهان سپاه موجب شکست سپاه حضرت شد. به طوری که میتوان گفت که اگر همین عوامل در زمان حیات حضرت علی نیز رخ میداد او را نیز با شکست مواجه میکرد.
امّا تقدیر آن بود که امیرمؤمنان به شهادت رسد و صلح به دست فرزند بزرگوارش که پیامبر صلی الله علیه و آله گفته بود. خداوند به وسیله او میان دو گروه از امّتش اصلاح بر قرار میکند، امضا شود.
در حدیثی از حارث همدانی آمده است که گفت:
1) (1) بحارالانوار، ج 42، ص 196.
چون امیرمؤمنان شهید شد، مردم نزد امام حسن آمدند و گفتند: تو جانشین پدرت و وصیّ اویی و ما گوش به فرمان تو هستیم. پس بر ما حکومت کن. امام حسن به آنان گفت:
«به خدای سوگند که دروغ میگویید. شما به کسی که بهتر از من بود وفا نکردید آنگاه چگونه به من وفادار خواهید ماند؟ و چگونه من به شما اطمینان کنم در حالی که به شما اعتماد ندارم؟ اگر راست میگویید قرار من و شما اردوگاه مداین باشد، آنجا وفاداری نشان دهید». (1)امام حسن علیه السلام در چنین شرایط دشواری چه میتوانست بکند؟ آیا با سپاهیان خود باید مانند معاویه رفتار میکرد، اموال مسلمانان را به آنها بذل و بخشش میکرد و هر کس را که از خود گریزان دید با عسل زهر آلود از میان میبرد، یا آنکه روش پدرش را پیش میگرفت هر چند که این امر حکومت او را با سختیها و دشواریها مواجه سازد؟
آنحضرت از حکومت دست شست، چرا که پی برد که حکومت نمیتواند وسیلهای پاک برای تحقّق بخشیدن به اهداف و ارزشهای رسالت باشد. او وسیلهای بهتر از حکومت یافت و آن پیوستن به صفوف مخالفان و دمیدن دوباره روح مکتب در امّت از طریق پرورش رهبران و نشر افکار و رهبری مؤمنان راستین مخالف با حکومت و توسعه مبارزه مخالفان بود.
3- شرطهای صلح نامهای که امام علیه السلام بر معاویه املا کرد و آنها را معیار سلامت حکومت دانست خود گواه آن است که آنحضرت در اندیشه طرح نقشهای برای رویایی با اوضاع فاسد بوده است، امّا با به کارگیری وسایل دیگری جز ابزار حکومت. در برخی از موارد این صلح نامه آمده است:
1- معاویه باید به کتاب خدا و سنّت پیامبرش و روش جانشینان صالح آنحضرت حکومت کند.
2- معاویة بن ابی سفیان نباید کسی را پس از خود به عنوان جانشین معرفی و تعیین کند، بلکه تعیین خلیفه پس از وی بر عهده شورای مسلمانان است.
3- مردم در هر کجا که باشند یا در شام و یا در عراق یا در حجاز و یا در یمن باید
1) (2) همان مأخذ، ج 44، ص 43.
در امن و امان به سر برند.
4- یاران و پیروان علی و اموال و زنان و فرزندانشان باید از هرگونه تعرض مصون باشند.
5- معاویه نباید علیه حسن بن علی و برادرش حسین و نیز دیگر افراد خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله در نهان و آشکار دست به توطئه بزند و یا آنها را در هر کجا که باشند به هراس اندازد. (1)
نگاهی گذرا به این شرطها ما را بدین نکته رهنمون میکند که این صلح نامه در برگیرنده مهمترین قانونهای حکومتی اسلام اعم از قانونی بودن حکومت بر طبق کتاب و سنّت و شورایی بودن حکومت میباشد. بنابر این شرطها، معاویه مسؤول برقراری امنیّت برای مردم و بویژه رهبری مخالفان یعنی خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است.
معاویه نیز این شرطها را به عنوان اساس حکومت در نزد مردم پذیرفت. امام علیه السلام نیز بدین وسیله مهمترین راه را برای نمایاندن حقیقت معاویه و آگاه کردن اندیشمندان و دیندارانی که بر برخی از شرطهای این صلح نامه مخالفت میکردند، انتخاب کرد.
امام حسن برای قانع کردن گروهی از مسلمانان به صلح با معاویه، رنج فراوانی متحمّل شد، زیرا جانها در اشتیاق نبرد با معاویه میسوخت و همین امر موجب میشد که آنان بیعت با وی را خوشایند ندانند. افزون بر اینکه ساده لوحان خوارج عقیده داشتند که هر کس حکومت را به معاویه بسپارد به کفر گراییده است و حتّی نسبت به آنحضرت گفتند: «به خدا سوگند این مرد کافر شده است»! (2)
امام حسن علیه السلام پس از انعقاد صلح نامه با معاویه برای مردم سخنانی ایراد کرد و گفت:
«ای مردم! اگر شما در تمام دنیا در پی مردی بگردید که جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد، جز من و برادرم کسی را نمییابید. معاویه بر سر حقّی با من به منازعه برخاست که ازآنِ من بود، امّا به خاطر صلاح امّت و جلوگیری از خونریزی آن را بدو واگذاردم و شما با من بیعت کردید که با کسی که من آشتی کنم شما نیز آشتی
جویید و من چنین صلاح دیدم که با معاویه صلح کنم تا آنچه کردم خود حجّتی باشد بر کسی که این امر را آرزو میکرد و من میدانم، شاید آزمونی باشد و متاعی برای مدتی چند». (1)
با این وجود حتّی برخی از اصحاب بزرگ آنحضرت نیز بر وی اعتراض کردند. حجر بن عدّی با او گفت: «به خدا قسم دوست داشتم که تو در این روز وفات مییافتی و ما نیز با تو میمردیم و چنین روزی را نمیدیدم. ما بازگشتیم در حالی که مجبور به پذیرش آنچه دوست نداشتیم شدیم و آنان بدانچه دوست میداشتند، شادمان و خوشحال بازگشتند».
به نظر میرسد که امام مایل نبود در مقابل دیگران به سخن حجر پاسخ گوید، امّا همین که با او خلوت کرد، فرمود:
«ای حجر! من سخن تو را در مجلس معاویه شنیدم. هر کسی، آنچه را که تو دوست میداری دوست ندارد و رایاو همانند رایتو نیست. من جز برای ابقای شما تن به چنین کاری ندادم و خداوند متعال هر روز دست اندکار امری است». (2)
سفیان نیز که یکی از پیروان امیرمؤمنان و امام حسن علیه السلام بود، نزد امام حسن آمد، عدّهای در محضر امام مجتبی حضور داشتند. سفیان خطاب به امام گفت:
سلام بر تو ای خوار کننده مؤمنان!
امام پاسخ داد: سلام بر تو ای سفیان. سفیان در ادامه روایت گوید: از مرکوبم پایین جستم و آن را بستم و سپس به خدمت امام حسن علیه السلام رسیدم آنحضرت پرسید:
ای سفیان چه گفتی؟
گفتم: سلام بر تو ای خوار کننده مؤمنان. پدر و مادرم به فدایت، به خدا سوگند تو وقتی با این عصیانگر (معاویه) بیعت کردی و حکومت را به این ملعون، فرزند آن زن جگر خواره تسلیم نمودی ما را سر افکنده ساختی، حال آنکه صد هزار نفر در اختیار تو هستند که حاضرند در برابرت بمیرند و خداوند کار حکومت را به تو وانهاده است. امام
حسن در پاسخ گفت:
«ای سفیان! ما اهل بیت، هر گاه به حقّ پی بریم بدان تمسک کنیم. من از علی علیه السلام شنیدم که میگفت از رسولخدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: روزها و شبها سپری نشود تا آنکه کار این امّت بر مردی که سرینی پهن و گلویی گشاده دارد و هرچه میخورد سیر نمیشود، جمع آید. خداوند به او نمینگرد و نمیمیرد مگر آنکه هیچ پوزش خواهی در آسمان و هیچ یاوری در زمین ندارد. این مرد همان معاویه است و من میدانم که خداوند خود تمام کننده کار خویش است».
سپس مؤذن بانگ برداشت و ما به طرف کسی که شیر شترش را میدوشید، رفتیم، آنحضرت کاسهای گرفت و همان طور ایستاده نوشید و سپس مرا نیز از آن نوشانید و با هم به سوی مسجد رفتیم. آنحضرت به من فرمود:
«ای سفیان چه شد که آمدی؟ گفتم: به خدایی که محمّد را به هدایت و دین حق مبعوث کرد، محبّت شما موجب شد تا بیایم. فرمود: پس مژده باد بر تو ای سفیان که من از علی علیه السلام شنیدم که میفرمود از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که میگفت: اهل بیت من و دوستدارانشان مانند این دو (انگشتان سبابه خود را نشان داد) یا این دو (انگشتان سبابه و انگشت وسط خود را نشان داد) بر حوض، بر من وارد میشوند. در حالی که یکی از آن دو بر دیگری برتری دارد. شاد باش ای سفیان که دنیا نیکوکار و گنهکار را در بر میگیرد تا آنکه خداوند پیشوایی حقّ از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله را مبعوث کند».
گاهی اوقات حتّی امام حسن علیه السلام، اصحاب خود را به بیعت با معاویه فرمان میداد. از جمله روزی قیسبن سعد بنعبادهانصاری، رئیس «شرطة الخمیس»، که به وسیله امام علی بنیان نهاده شده بود، بر معاویه داخل شد. معاویه به او گفت: بیعت کن. قیس به امام حسن نگریست و پرسید: ای ابو محمّد! آیا بیعت کنم؟ معاویه گفت: آیا دست بردار نیستی؟ بهخدا سوگند من .. (1)
قیس گفت: هیچ کاری نمیتوانی بکنی به خدا قسم اگر بخواهم میتوانم نقض بیعت کنم.
1) (1) به نظر میرسد که معاویه قصد تهدید قیس را داشته، امّا سکوت کرده است.
آنگاه امام حسن علیه السلام به سوی قیس رفت و به او گفت: قیس بیعت کن. قیس نیز از گفته امام اطاعت کرد. (1)
1) (2) بحارالانوار، ج 42، ص 62.
هدف اصلی امام حسن از انعقاد صلح با معاویه در واقع افشا کردن ماهیّت آن مرد نیرنگ باز و نابود کردن حکومت استوار شده بر ارزشهای جاهلی او بود. امام حسن علیه السلام میخواست از نو صفوف مخالفان را نظم بخشد و از هر فرصتی برای برانگیختن روح ایمان و تقوا در مردم بهرهبرداری کند.
در زیر به برخی از موضعگیریهای درخشان آن امام در مقابل معاویه خواهیم پرداخت.
در واقع این موضعگیریها، تاج و تخت معاویه را میلرزاند و روش مقاومت را به مخالفان حکومت میآموخت:
الف- اندکی پس از برقراری صلح، معاویه برای ایراد سخنرانی بر منبر نشست و گفت:
حسن بن علی مرا شایسته خلافت تشخیص داد و خود را سزاوار این امر ندانست.
امام حسن علیه السلام نیز در آن مجلس حضور داشت و یک پله پایینتر از معاویه نشسته بود. چون سخنان معاویه به پایان رسید، آنحضرت برخاست و خدای را بدانچه شایسته بود، ستود و آنگاه از روز مباهله یاد کرد و فرمود: «پس رسول خدا صلی الله علیه و آله از خلایق، پدرم و از فرزندان من و برادرم و از زنان مادرم را بیاورد. (1)ما اهل و دودمان او هستیم. او از ماست و ما از اوییم. و چون آیه تطهیر (2)نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را در زیر عبای خیبری ام سلمه (رض) گرد آورد و آنگاه
1) (1) سوره آل عمران، آیه 61: فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ.
2) (2) سوره احزاب، آیه 33: إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً.
فرمود: بار خدایا! اینان اهل بیت و دودمان منند. پس پلیدی را از ایشان بزدای و آنها را پاک کن. در زیر این عبا جز من و برادر و پدرم و مادرم کس دیگری نبود و در مسجد هیچ کسی اجازه جنب شدن نداشت و هیچ کس را حقّ به دنیا آمدن در آن نبود مگر پیامبر صلی الله علیه و آله و پدرم و این کرامتی بود از جانب خداوند به ما و شما خود جایگاه ما را در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله دیده بودید.
همچنین آنحضرت فرمان داد تا درهایی را که به روی مسجد گشوده میشد ببندند مگر درب خانه ما را. برخی در این باره از حضرتش پرسش کردند و وی فرمود: من از جانب خود نمی گویم که کدام در را ببندید و کدام را بگشایید، بلکه خداوند به بستن و گشودن این درها فرمان داده است.
اینک معاویه پنداشته است که من او را شایسته خلافت دانسته و خود را سزاوار آن ندانستهام. او دروغ میگوید. ما در کتاب خدا و بر زبان پیامبرش نسبت به مردمان اولی هستیم. اهل بیت همواره و از زمانی که خداوند، پیامبرش را به سوی خود برد، زیر ستم بودهاند. پس خداوند میان ما و کسانی که حقّ ما را به ستم گرفته و بر گردن ما بالا رفتهاند و مردم را بر ضدّ ما شورانده و سهم ما را از «فیء» (1)بازداشته و مادر ما را از حقّی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای او قرار داده بود، محروم کردهاند، داوری فرماید.
به خدا سوگند یاد میکنم که اگر مردم به هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنان را ترک گفت با پدرم بیعت میکردند، همانا آسمان باران رحمتش را بر آنان فرو میبارید و زمین برکتش را از آنان دریغ نمیداشت. وتو ای معاویه! در این خلافت طمع نمیکردی. چون این خلافت از جایگاه اصلی خود برون آمد، قریش بر سر آن جدال کردند و آزادشدگان (طلقاء) و فرزندان آنان، یعنی تو و یارانت، در آن طمع کردید. در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
کار هیچ امّتی تباه نشد مگر آنکه مردی در میان آنان به حکومت رسید که عالمتر از او نیز یافت میشد، امّا وی آن امّت را به درجات پستتر سوق میدهد تا بدانجایی رسند که از آن گریخته بودند. بنی اسرائیل با آنکه میدانستند هارون جانشین موسی است، امّا او را رها کردند و پیرو سامری شدند. این امّت نیز پدر مرا وانهادند و با دیگری دست بیعت دادند. حال آنکه خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بودند که به پدرم میفرمود: «تو نسبت به من همچون هارونی نسبت به موسی، جز آنکه پیامبر
1) (3) به سرزمینهایی که بدون جنگ جزو قلمروی اسلام قرار گرفت «فیء» گفته میشود.
نیستی». اینان خود دیده بودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله پدرم را در روز غدیر خم منصوب کرد و بدیشان فرمود که شاهدان، غایبان را از این موضوع آگاه سازند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله از قوم خویش گریخت در حالی که آنان را به خدای تعالی میخواند تا آنکه در غاری وارد شد و اگر یاورانی مییافت هرگز نمیگریخت و هنگامی که آنانرا دعوت کرد، پدرم دستش را در دست پیامبر نهاد و به فریاد او رسید به هنگامی که فریاد رسی نداشت. پس خداوند هارون را در گشایشی، قرار داد در زمانی که او را ناتوان گرفتند و نزدیک بود بکشندش و خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله را در گشایشی قرار داد. هنگامی که وی به غار قدم نهاد و یارانی نیافت و پدرم و من نیز در گشایشی از خدای هستیم به هنگامی که این امّت ما را تنها و بی یاور گذارد و با تو بیعت کرد. ای معاویه: آنچه گفتم تماماً نمونهها و سنّتها بود که یکی از پس دیگری روی میدهد. ای مردم! به راستی که اگر شما بین مشرق و مغرب جهان را بکاوید که مردی را بیابید که زاده پیامبری باشد، به جز من و برادرم کس دیگری را نمییابید و من با این (معاویه) بیعت کردم و اگر چه میدانم که این آزمونی است برای شما و متاعی است تا روزگاری چند». (1)
ب- یک بار دیگر معاویه بر فراز منبر رفت و به امیرمؤمنان علیه السلام ناسزا گفت. امام حسن که در آن مجلس حضور داشت. با معاویه به مجادله پرداخت و او را در برابر دیدگان مردم رسوا کرد. در این باره در روایت آمده است:
«پس از آنکه پیمان نامه صلح امضا شد، معاویه به کوفه رفت و چند روزی در آنجا اقامت گزید. چون کار بیعت با وی به پایان رسید برای مردم به سخنرانی ایستاد و از امیرمؤمنان علی یاد کرد و به او و سپس به امام حسن ناسزا گفت. حسن و حسین علیهما السلام در آن مجلس حضور داشتند. پس حسین برخاست تا سخنان معاویه را پاسخ گوید، امام حسن دست او را گرفت و بر جایش نشاند و سپس خود برخاست و فرمود: ای کسی که از علی یاد میکنی. من حسن هستم و علی پدر من است و تو معاویهای و پدرت صخر است. مادر من فاطمه و مادر تو هند است و پدر بزرگ من رسول خدا صلی الله علیه و آله و نیای تو حرب است و مادر بزرگ من خدیجه و مادر بزرگ تو قتیله است. پس لعنت خدای بر
1) (1) بحار الانوار، ج 44، ص 62- 64.
گمنامترین، پست نژادترین و بد قوم ترین و دیرینهترین کافر و منافق ما باد! عدّهای از کسانی که در مسجد حضور داشتند در پی این دعا گفتند: آمین آمین». (1)
ج- در شام، جایی که معاویه بیست سال پایگاه خلافتش را در آنجا نهاده بود و دروغهای جدیدی بر اسلام میبست، به طوری که نزدیک بود تا آیین تازهای به وجود آورد، امام حسن مجتبی به مخالفت با نظام فاسد او برخاست و اعلام کرد که من و خط سیرم، برای رهبری مسلمانان بهتر و شایستهتر میباشیم. تاریخ این حادثه را چنین بازگو میکند:
روایت کردهاند که عمرو بن عاص به معاویه گفت: حسن بن علی مردی ناتوان و عاجز است و چون بر فراز منبر رود و مردم به او بنگرند خجل میشود و از گفتن باز میماند. ای کاش به او اجازه سخن دهی. پس معاویه به امام حسن گفت: ای ابو محمّد! ای کاش بر منبر مینشستی و ما را اندرز میگفتی!
امام برخاست و ستایش خدای را به جا آورد و بر او درود فرستاد. و سپس فرمود:
«هر که مرا میشناسد، میداند که کیستم و آنکه مرا نمیشناسد بداند که من حسن پسر علی و پسر بانوی زنان، فاطمه دخت رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم. من فرزند رسول خدایم، من فرزند چراغ تابانم، من فرزند مژده بخش و بیم دهندهام، من فرزند کسی هستم که به رحمت برای جهانیان مبعوث شد. فرزند آن کس که به سوی جن و انس مبعوث شد منم، فرزند بهترین خلق خدا پس از رسول خدا. منم، فرزند صاحب فضایل منم، فرزند صاحب معجزات و دلایل، منم فرزند امیرمؤمنان، منم کسی که از رسیدن به حقش بازداشته شده، منم یکی از دو سرور جوانان بهشتی. منم فرزند رکن و مقام، منم فرزند مکّه و منی، منم فرزند مشعر و عرفات». معاویه از شنیدن این سخنان به خشم آمد و گفت: دست از این سخنان بردار و برای ما از خرمای تازه بگو. امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: باد آن را آبستن کند و گرما آن را بپزد و خنکی شب خوشبویش گرداند.
آنگاه دنبال سخن خود را گرفت و ادامه داد:
«منم فرزند شفیع مطاع، منم فرزند کسی که قریش در برابرش تسلیم شدند. منم
1) (2) همان مأخذ، ص 49.
فرزند پیشوای مردم و فرزند محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله».
معاویه ترسید که مردم با شنیدن این سخنان، به آنحضرت متمایل شوند، از این رو گفت: ای ابو محمّد! پایین بیا. آنچه گفتی کافی است.
امام حسن از منبر پایین آمد. معاویه به او گفت: فکر کردی در آینده خلیفه خواهی شد؟ تو را با خلافت چکار؟! امام حسن به او فرمود:
«خلیفه کسی است که بر طبق کتاب خدا و سنّت رسول خدا رفتار کند نه کسی که با زور خلیفه شود و سنّت رسول را تعطیل کند و دنیا را پدر و مادر خود گیرد و حکومتی را صاحب شود که اندکی از آن کام جوید و سپس لذّتش تمام شود و رنج و دردش باقی بماند».
آنگاه امام حسن ساعتی خاموش ماند و سپس پیراهنش را تکاند و برخاست که برود، امّا عمرو بن عاص به وی گفت: بنشین، من از تو پرسشهایی دارم.
امام فرمود: هر چه میخواهی بپرس. عمرو پرسید: مرا از معانی کرم و یاری و مروّت آگاه گردان. پس امام حسن فرمود:
«کرم، اقدام به نیکی و بخشش پیش از درخواست است. یاری دفاع از ناموس و بردباری در هنگام سختیهاست و مروّت آن است که مرد دین خود را حفظ کند و نفس خود را از پلیدیها دور دارد و حقوقی را که بر گردن دارد ادا کند و با بانگ رسا سلام گوید».
همین که امام حسن علیه السلام بیرون رفت، معاویه عمرو را به باد نکوهش گرفت و گفت:
شامیان را فاسد کردی. عمرو گفت: دست نگهدار. شامیان تو را به خاطر دین و ایمانت دوست ندارند، بلکه تو را به خاطر دنیا دوست دارند تا نصیبی از تو بدانها برسد. شمشیر و پول هم که در دست توست، بنابر این سخن حسن چندان تأثیری در آنها ندارد. (1)
حرکت به سوی مدینه
امام حسن مجتبی چند ماهی در کوفه اقامت گزید و سپس از آن دیار رخت برکشید. با رفتن امام از کوفه، خیر نیز از آن شهر کوچ کرد. در همان روزهایی که آن
1) (1) بحار الانوار، ج 44، ص 88- 90.
حضرت از کوفه بیرون رفت، طاعون سختی در آن شهر شیوع یافت و شمار بسیاری از کوفیان و حتّی والی آن شهر، ولید بن مغیره، در اثر ابتلا به بیماری طاعون از دنیا رفتند.
چون امام حسن علیه السلام به مدینه رسید، مردم مدینه به گرمی از آنحضرت استقبال کردند.
امام در آن دیار بر ضدّ معاویه و توطئههایش علیه مسلمانان، به جنگ سرد متوسّل شد. تا آنجا که پس از یک سال به شام، پایتخت خلافت اسلامی در آن روز رفت و در آنجا مردم را به نهضتی که برای به ثمر رساندن آن خلق شده و برای آن قیام کرده و با آن زندگی کرده بود، یعنی احقاق حقّ و نابودی باطل، دعوت کرد.
امام حسن در این مسافرت تبلیغی به مردم شام تفهیم کرد که معاویه با این تبلیغات گمراه کننده، برای خلافت و رهبری مسلمانان شایستگی ندارد و میخواهد مردم را به همان جاهلیّت روزگار پدرش باز گرداند و مردم را به بندگی بکشاند و خون آنان را بمکد و برای او مهم نیست که مردم پس از این، نیکبخت شوند یا تیره روز.
از این رو شگفت آور نیست اگر میبینیم تمام کسانی که گرد معاویه را میگرفتند و از اندیشههای او هوادرای میکردند و جان خود را در گرو دعوت او میگذاشتند، همه از کسانی بودند که پیش از این خود یا خانوادهشان به گرد ابوسفیان جمع میآمدند و از اندیشههای او دفاع میکردند، زیرا معاویه در حقیقت رهبری حزب اموی را بر عهده داشت که پیشاز وی پدرش، ابوسفیان، آن را با همان مفاهیم و عادت و رفتار هدایت میکرد.
همچنین نباید در شگفت شویم هنگامی که میبینیم یاران امام حسن کسانی هستند که پیش از این با ابوسفیان و حزبش سر ستیز داشتند و از ارزشهای مکتب دفاع میکردند.
در واقع حرکت معاویه، واکنش جاهلانهای بود بر ضدّ انتشار مکتب اسلام واین حرکت با روم پیوندی کامل داشت.
معاویه بر کسانی مانند عمرو بن عاص، زیاد بن ابیه، عتبة بن ابوسفیان، مغیرة بن شعبه و افراد دیگری همانند آنها که چهرههایشان یا چهرههای قبایلشان در جنگهای بدر و خندق بر ما آشکار میشود، تکیّه کامل داشت. او همچنین بر نصارا که نیرویی متنابهی در حکومت اموی برای خود دست و پا کرده بودند، متّکی بود.
او هر شب، مجمعی تشکیل میداد وعدّهای اخبار جنگهای گذشته را، بویژه تجارب روم در جنگهای سیاسی را، بر او میخواندند و وی در جنگهای سیاسی خود شیوههای آنان را به کار میبست.
از اینجا در مییابیم که جنگ میان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب یا فرزندش امام حسن با معاویه، تنها بر سر حکومت یا جنگ میان دو حزب در محدوده مملکت اسلامی نبوده است بلکه این جنگ را باید جدالی آشکار میان کفر که به گونهای خزنده در پیش روی بود، و اسلام ناب قلمداد کرد. از همین روست که امام حسن برای رویارویی در این جنگ، شیوهای مخصوص به کار میگیرد. او با مسافرت به شام، پایتخت خلافت معاویه، تصمیم میگیرد دعوت خود را آشکارا مطرح کند. وی برای آن که حقّ را استوار دارد، جان خود را در راه آن گذارد و طبیعی بود که شامیان به او که رهبری مخالفان حکومت آنان و نیز رهبری جنگ مخالفت با سیاستهایشان را در دست داشت، توجّه میکردند و به ناچار بسیاری از آنان به سویش جذب میشدند. آنحضرت علیه السلام نیز در این هنگام فرصت مییافت تا پیام خود را به گوش آنان برساند و شیشه عمر سیاسی معاویه را درهم شکند و خوابهای جاهلیوار او را از هم بگسلد.
صفحات تاریخ، بسیاری از خطبههای آنحضرت را که برای شامیان ایراد کرده بود، در خود ثبت کرده است. این خطبهها در جان اهل شام تأثیر به سزایی داشت تا آنجا که هواخواهان معاویه به نزد او رفتند و گفتند: حسن، یاد و نام پدرش را زنده کرد. او سخن میگوید و مردم تصدیقش میکنند، فرمان میدهد و مردم فرمانش میبرند و پیروان بسیار یافته است و این وضع اگر ادامه یابد، کار بالا خواهد گرفت و خطراتی از جانب او همواره ما را تهدید خواهد کرد.
سیاست امام و حکومت معاویه
امام حسن مجتبی علیه السلام بدین سان رهبری جناح سیاسی نیرومندی را بر ضدّ معاویه به عهده گرفت. آنحضرت پیروانش را در هر گوشه و کناری رهبری میکرد و صفوف آنان را نظم میبخشید و استعدادهایشان را بارور میساخت و در برابر ستیزهگریها و فریبهای معاویه، از آن دفاع میکرد. همچنین در همان زمان، آنحضرت به نشر فرهنگ اسلامی در سر تا سر مملکت اسلامی، از طریق نامه یا گروهی از شاگردان برجستهاش که خود
امور مادی و معنوی آنان را بر عهده گرفته بود و آنان را به این سوی و آن سوی میفرستاد و یا از طریق خطبههایی که در ایام حج و غیر آن ایراد میکرد، همّت میگمارد. از این راه جریان فرهنگی اصیل امت را رهبری میکرد. از همین جاست که میتوان پیبرد که چرا آنحضرت مدینه منوره را به عنوان وطن دائِمِ خود برگزید، زیرا در آن شهر گروهی از انصار و نیز کسان دیگری بودند که امام میتوانست با ارشاد و راهنمایی آنان، راهی برای هدایت امّت بگشاید، چرا که انصار و فرزندان آنان از نظر فکری، مقتدای مسلمانان به شمار میرفتند. بنابر این هر کس که به رهبری انصار دست مییافت میتوانست عملًا رهبری امّت را به دست گیرد.
سیاست خردمندانه امام حسن علیه السلام و جایگاه والای او در میان امّت، معاویه را واداشت تا در قدرت خویش نسبت به مخالفت با آنحضرت و نا شایستگیاش در تکیه زدن بر مسند خلافت به تردید افتد، زیرا او گامی مخالف با مصالح خدا یا امّت بر نمیداشت مگر آنکه امام حسن و در پی او امّت اسلامی بر وی اعتراض میکردند. از این رو کوششهای معاویه با شکست مواجه شده و آرزوهایش به تباهی گراییده بود. بنابر این در پی یافتن چارهای بر آمد که او را تا اندازه بسیاری موفّق گرداند. این چاره، ریختن خون امام حسن از طریق زهری بود که برای همسر امام فرستاده بود.
پیش از این گفتیم که در منطق معاویه، ارتکاب هر جنایتی توجیه شده به شمار میآمد. بنابر تعبیر سخیف وی، خداوند سپاهیانی در عسل داشت. هرگاه که او از کسی ناخشنود میشد مقداری از عسل را به زهر میآمیخت و وی را بدین حیله از میان بر میداشت.
معاویه این حیله را چند بار علیه امام حسن علیه السلام نیز آزمایش کرد، امّا این زهر در آنحضرت کارگر نیفتاد و کوشش معاویه با شکست مواجه شد. از این رو معاویه به پادشاه روم نامهای نوشت و از وی درخواست کرد که زهری کشنده برایش ارسال دارد. پادشاه روم در پاسخ معاویه گفت: در آیین ما روا نیست در کشتن کسی که با ما سر ستیز ندارد، همکاری کنیم. معاویه در پاسخ به او پیغام داد. این مرد (امام حسن) فرزند کسی
است که در دیار تهامه خروج کرد (1)و خواستار سرزمین پدرت شد. من میخواهم او را با زهر از میان بردارم تا مردم و کشور را از شرّ او آسوده سازم.
پادشاه روم آن زهر کشنده را برای معاویه فرستاد و معاویه نیز آن را به وسیله جعده، همسر خیانتکار امام حسن علیه السلام، که به خاندانی بد کار انتساب داشت، (2)به آنحضرت نوشانید.
چهل یا شصت روز از نوشیدن زهر گذشت وقتی آنحضرت تمام بوصایای خود را به برادرش امام حسین باز گفت و دانست که مرگش فرا رسیده است، با خداوند به راز و نیاز پرداخت و گفت:
«بار خدایا من خود را در بارگاه تو میپندارم. این گرانترین حالت بر من است که تا کنون بمانند آن دچار نیامدهام. خداوندا مرگم را با من مأنوس گردان و تنهاییام را در آرامگاهم با من انس ده. شربت او (معاویه) در من اثر گذاشت به خدا سوگند او به وعدهای که داده بود وفا نکرد و آنچه را که گفته بود، راست نبود».
آنگاه تا هنگام پیوستن به «رفیق اعلی» آیاتی از قرآن مجید را زمزمه کرد.
درود خدا بر او باد.
مدینه منوره برای تشییع جنازه فرزند دختر گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله، کسی که از هیچ اقدامی در جهت مصالح آنان فرو گذار نکرد، به پاخاست. تشییع کنندگان پیکر پاک آنحضرت را بر دوش گرفتند و او را به حرم نبوی میبردند تا او را در آنجا به خاک سپارند یا بنابر وصیّتی که امام علیه السلام کرده بود با او تجدید میثاق کنند. عایشه نیز بر استری سیاه و سفید سوار بود و از بنی امیّه خواست که بیرون شوند. آنان نیز به طرف صفوف شکوهمند تشییع کنندگان مهاجر و انصار، بنی هاشم و دیگر مردم مؤمن مدینه آمدند. عایشه فریاد زد: پروردگارا! جنگ بهتر از آرامش است. آیا عثمان در جایی دور از مدینه به خاک سپرده شود و حسن در کنار جدش؟!
سپس در میان بنی هاشم فریاد زد: فرزندتان را دور کنید و او را از اینجا ببرید که
شما قومی دشمن و مخالفید!
اگر امام حسن به برادرش امام حسین وصیّت نکرده بود که در تشییع جنازهاش اجازه خونریزی ندهد و اگر حسین در میان آنان بانگ نداده بود که «ای بنی هاشم شما را به خدا که وصیّت برادرم را پایمال مکنید او را به سوی بقیع برید که خود او گفت: اگر مرا از به خاک سپاری در کنار جدّم بازداشتند، با کسی نستیزید و مرا در بقیع، در کنار مادرم، دفن کنید»، بنی هاشم زمین را از لوث وجود بنی امیّه پاک میکردند. جسارت بنی امیّه تا آنجا بالا گرفت که حتّی پیش از باز گرداندن جنازه به سوی بقیع، اقدام به تیر باران جسد کردند به طوری که هفتاد تیر فقط بر پیکر پاک آنحضرت فرو رفته بود.
تشییع کنندگان، پیکر امام حسن علیه السلام را به سوی بقیع بردند و در میان جمعیّت انبوه مردم او را در مکانی که هم اکنون زیارتگاه آنحضرت است، به خاک سپردند.
سبط اکبر رسول خدا اینچنین پاک و مظلوم زیست و اینچنین حقّ او را پایمال کردند. و اینچنین مظلومانه به شهادت رسید.
درود خدا بر او باد تا زمانی که شب و روز پاینده است.
1- امام حسن علیه السلام، 25 بار پیاده حج گزارد. در حالی که شترانش از پیش روی آنحضرت حرکت میکردند و هر گاه گروهی از مردم از کنار آنحضرت عبور میکردند، برای احترام به مقام والا و جایگاه بزرگ وی از مَرکبهای خود فرود می آمدند تا آنجا که امام مجبور شد، مسیر خود را از جاده اصلی تغییر دهد و از بی راهه برود تا بتواند در مقابل خداوند کاملًا فروتنی پیشه کند.
2- هر گاه خدای را یاد میکرد، میگریست و اگر در حضورش از قبر سخن میرفت اشک میریخت و چون درباره قیامت سخن میگفتند گریه میکرد و اگر از صراط سخن به میان میآمد اشک میریخت و چون در محضرش از حضور خلایق در پیشگاه خداوند مقتدر سخن میرفت و اینکه هر کس در آنجا به کار خود مشغول است و هیچ کس در آن روز نمیتواند دیگری را بی نیاز کند، ناگهان از ترس فریادی میکشید و از شدّت بیم و هراس از هوش میرفت.
وقتی از بهشت و دوزخ سخن میگفت، چون بی گناهان، مضطرب میشد و از خدا خواستار بهشت میشد و از آتش بدو پناه میبرد. هنگامی که وضو میساخت چهرهاش زرد میشد و زانوانش به لرزه میافتاد و چون برای نماز برمیخاست، زردی رخسار و لرزش زانوانش بیشتر میشد.
3- تمام داراییاش را سه بار با خدا تقسیم کرد .. بدینگونه که نصف آنرا بخشید ونصف دیگر را برای خود نگه داشت و دوبار در راه خدا تمامی دارائیش را انفاق کرد به طوری که از داراییاش هیچ چیز باقی نماند.
4- در همه احوال، از روی بیم و امید، زبانش به ذکر خداوند عز و جل گویا بود.
5- معاصران آنحضرت درباره وی گفتهاند: او عابدترین و زاهدترین مردم روزگار خود بود.
زهد آنحضرت، آن چنان بارز و مشخص بود که حتّی برخی از نخستین نویسندگان همچون محمّد بن علی بن حسین بن بابویه (متوفی 381 ه) کتابی مستقل در باره آن نوشتهاند. (1)
1- یکی از توصیفگران وی گفته است: هیچ کس او را ندید جز آن که تحت تأثیر ابهّت وی قرار گرفت و هر کس با او رفت و آمد کرد محبّت وی را بر دل گرفت. هر گاه دوست یا دشمنش با وی سخن میگفتند، شنیده نشد که در سخن گفتن به آنان گستاخی کند یا سخنی گزاف بگوید.
درباره شمایل آنحضرت نیز گفتهاند: هیچ کس از حسن بن علی علیه السلام از نظر خلقت و اخلاق و سیرت و سروری به رسول خدا صلی الله علیه و آله شبیهتر نبود.
همچنین در خصوص ویژگیهای ظاهری وی گفتهاند: سیمایش سپید بود و اندکی به سرخی میزد چشمانی سیاه و فراخ داشت. گونههایش لاغر بود. ریشش انبوه و موهایی مجعّد داشت گردنش گویی تُنگی نقرهای بود. هیکلی زیبا داشت و چهارشانه و درشت استخوان بود. چندان اهل مجادله و ستیز نبود. قامتی میانه داشت نه بلند بود و نه کوتاه و چهرهای ملیح داشت و از خوش سیماترین مردمان بود.
2- امام حسن نزد تمام مردم محبوب بود. دور و نزدیک به وی احترام میگذاشتند.
یکی از مظاهر عمومی محبوبیّت وی آن بود که بر در سرایش در مدینه فرشی برایش میگستردند و آنحضرت در همانجا مینشست و نیازهای مردم را برآورده میساخت و مشکلاتشان را حل میکرد. هر کس که از آنجا میگذشت اندکی درنگ میکرد تا سخن آنحضرت را بشنود و چهرهاش را ببیند و یاد سیمای رسول گرامی اسلام در ذهنش جان گیرد. مردم بسیاری گرداگرد امام علیه السلام را فرا میگرفتند و راه عبور
1) (1) مقصود کتاب «زهد الحسن» است.
سوارکاران گرفته میشد و چون امام از این امر آگاه میشد برمیخاست تا مبادا راه دیگران را بند آورد.
3- محمّد بن اسحاق درباره وی گوید: هیچ کس پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله مانند حسن بن علی به قله شرافت نرسید.
4- زبیر نیز در باره آنحضرت میگوید: به خدا زنان از پدید آوردن کسی چون حسن بن علی ناتوانند.
5- ابن عبّاس، به منظور نشان دادن تواضع خود، افسار شتران حسن و حسین را به دست میگرفت. مردم نیز از مراتب خضوع ابن عبّاس نسبت به آن دو به خوبی آگاه بودند.
ابن عبّاس عنان شتران آن دو را میگرفت و همچون کسی که برای این کار پول میگرفت، شتران آنان را به جلو میبرد، ابن عبّاس در حقّ امام حسین نیز چنین میکرد. روزی مدرک بن زیاد وی را در این حالت دید. بسیار شگفت زده شد، زیرا میدید که استاد مفسران تا این حد به حسین بن علی احترام میگذارد. پس به ابن عبّاس رو کرد و با تعجّب گفت: تو از اینان پیرتری آنگاه عنان مَرکَبِشان را میگیری؟! ابن عبّاس بر وی نهیب زد و گفت: ای فرو مایه! مگر نمیدانی که اینان کیستند؟ این دو، فرزندان رسول خدایند. آیا اینان همان کسانی نیستند که خداوند به واسطه آنها به من نعمت گرفتن عنان مرکبشان را ارزانی داشته و در برابرشان فروتنی کنم؟!
6- پیش از این نیز گفته شد که چون آنحضرت به عزم گزاردن حج با پای پیاده راهی مکّه می شد، وقتی مردم وی را میدیدند از مرکبهای خود فرود میآمدند و در کنار آنحضرت راه میرفتند و تا وقتی وی راه خود را از آنان جدا نمیکرد، بر مرکوبهای خود سوار نمیشدند.
1- مردی نیازمند نزد آنحضرت آمد، امّا از حاضران خجالت میکشید که نیاز خود را با امام علیه السلام بازگو کند. امام به او فرمود: نیازت را بر کاغذی بنویس و آن را به ما بده. چون مرد نیازش را نوشت و امام آن را خواند، با تواضع تمام دو برابر آنچه را که مرد طلب کرده بود، به وی بخشید. برخی که شاهد این صحنه بودند، عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! این یادداشت چه پر برکت بود! امام حسن به آنان
فرمود: برکت این ورقه برای ما بیشتر است، زیرا خداوند ما را شایسته انجام کار نیک قرار داده است. آیا نمیدانید که کار خیر آن است که بدون درخواست انجام شود، امّا اگر پس از آن که فرد نیازش را به تو باز گفت و توبدو چیزی بخشیدی در واقع بخشش تو در ازای آبروی او بوده است و چه بسا او شب را در بسترش با بی تابی و نگرانی به صبح رسانده و در میان بیم و امید غوطه خورده است که آیا فردا اندوهناک و شکست خورده بازش میگردانند یا با خوشحالی و سرور؟ پس او به نزد تو میآید در حالی که زانوانش میلرزد و دلش از ترس لبریز شده است. پس اگر تو حاجت وی را در ازای آبرویش روا داری این برای او بسی بزرگتر از کار خیری است که در حقّ او انجام دادهای.
2- مردی نزد آنحضرت آمد و از وی کمک خواست. امام علیه السلام پنجاه هزار درهم و پانصد دینار به او بخشید و به وی فرمود: حمّالی بیاور تا این پولها را با خود ببرد. مرد حمّالی حاضر کرد پس امام رداء خود را به حمّال بخشید و فرمود: این هم کرایه حمّال.
3- اعرابی به قصد عرض حاجت نزد امام حسن آمد. آنحضرت به اطرافیان خود فرمود: آنچه در خزانه است بدو ببخشید. چون به خزانه رفتند بیست هزار درهم در آن یافتند و پیش از آنکه آن مرد نیاز خود را مطرح کند، تمام آن مبلغ را به وی بخشیدند.
اعرابی از چنین عملی شگفت زده شد و گفت:
سرورم! چرا اجازه ندادی تا نیازم را باز گویم و تو را بستایم؟! پس امام در پاسخ وی دو بیت زیر را خواند:
ما مردمانی هستیم که بخشش ما فراوان و تازه است و امید و آرزو در آن سیراب میگردند.
نفسهای ما پیش از آنکه سائل، نیاز خود را مطرح کند به وی میبخشند از ترس آنکه مباد آبروی خواهنده بریزد.
4- سالی آنحضرت به همراه برادرش امام حسین و عبداللَّه بن جعفر عازم سفر حج شدند. در میان راه از اسباب و اثاثیه خود غافل شدند و آنها را از دست دادند. هر سه گرسنه و تشنه بودند تا آنکه پیر زنی را در خیمهای دیدند. پس از او آب خواستند. پیر زن گفت: این گوسفند، شیرش را بدوشید و از گوشت آن بخورید. آنگاه سر گوسفند را برید
و کبابی برای آنها فراهم ساخت. چون هر سه غذا خوردند به پیر زن گفتند: ما از قبیله قریشیم که اکنون به سوی مکّه میرویم چون از حج بازگشتیم به سوی ما بیا تا درباره تو نکویی کنیم. روزها گذشت و پیر زن به تنگدستی مبتلا شد پس به سوی مدینه منوره حرکت کرد. امام حسن همین که چشمش به پیر زن افتاد، او را شناخت و پرسید: آیا مرا میشناسی؟ پیر زن گفت: نه. امام فرمود: من در چنین و چنان روزی میهمان تو بودم آنگاه دستور داد هزار گوسفند و هزار دینار به وی ببخشند سپس پیر زن را نزد امام حسین فرستاد و آنحضرت نیز همان تعداد گوسفند و دینار به وی بخشید و آنگاه او را نزد عبداللَّه بن جعفر فرستاد و عبداللَّه نیز همان تعداد گوسفند و همان مقدار دینار به پیر زن بخشید.
5- دو مرد با یکدیگر به شدّت نزاع میکردند. یکی اموی بود و دیگری هاشمی و نزاع آنان بر سر این بود که قوم کدامیک بخشندهتر هستند؟
یکی از آن دو گفت: تو به سوی ده نفر از کسانت برو و من نیز به سوی ده نفر از کسانم میروم و از آنان میخواهیم که به ما چیزی ببخشند. آنگاه میبینیم که کدام یک بخشندهترند. سپس چون این آزمون به پایان رسید، اموال را به صاحبانشان باز پس میدهیم. البته آنان با خود شرط کرده بودند که کسی را از جریان این آزمون آگاه نسازند.
مرد اموی به سوی ده تن از کسانش رفت و از هر کدام از آنان هزار درهم گرفت. مرد هاشمی هم به سوی امام حسنبن علی علیه السلام رفت. آنحضرت دستور داد یکصد و پنجاه هزار درهم به وی ببخشند. آنگاه آن مرد به نزد امام حسین رفت. آنحضرت از وی پرسید:
آیا پیش از من نزد کسی دیگری هم رفتهای؟ وی پاسخ داد: نخست نزد امام حسن رفتم.
فرمود: من نمیتوانم افزون بر آنچه سرورم داده است، بپردازم. آنگاه به وی یکصد و پنجاه هزار درهم بخشید.
مرد اموی با ده هزار درهم بازگشت و مرد هاشمی با سیصد هزار درهم آمد.
با این تفاوت که اموی این مبلغ را از ده نفر جمع آوری کرده بود و هاشمی تنها از دو نفر. چون مرد اموی آن همه درهم را دید خشمگین شد، زیرا شکست خود را در گزافه گویی در مورد قبیلهاش مشاهده کرد.
چون این آزمون به پایان رسید، بنابر شرطی که داشتند، مرد اموی اموالی را که گرفته بود به سوی صاحبانشان برد و آنان با کمال خوشحالی هر مبلغی را که داده بودند، باز پس گرفتند.
مرد هاشمی نیز اموالی را که از امام حسن و امام حسین علیهما السلام ستانده بود به آنان باز گرداند، امّا آن دو از پذیرش آن خود داری کردند و فرمودند: ما رد بخشش خود را قبول نمیکنیم.
1- امام حسن به گروهی از تهیدستان برخورد که بر سفرهای نشسته بودند و خردههای نان را میخوردند. همین که آنان مرکب امام را دیدند، به احترام او برخاستند و آنحضرت را به غذا فرا خواندند و به وی گفتند: ای فرزند رسول خدا بفرمایید. امام در حالی که میفرمود: «خداوند متکبران را دوست ندارد» از مرکب خود پایین آمد و با آنان شروع به خوردن کرد. پس از تناول غذا، آنحضرت آنان را به میهمانی خود فرا خواند و ایشان را خوراک و لباس داد.
2- آنحضرت در دوران خلافت و امامت خود طوفانهای بسیار سهمناکی را تحمّل کرد که اگر این طوفانها بر کوهی اصابت میکردند، آن را از جای کنده بودند. آنحضرت در آن شرایط دشوار و حساس، مسؤولیتی سنگین بر دوش داشت و با بردباری و صبر توانست از عهده تحمّل آن برآید. تا آنجا که مروان، مخالفترین دشمنان وی، در باره حلم و بردباری آنحضرت گفت: حلم او چنان بود که کوهها با حلمش برابری میکرد.
صفت حلم از بارزترین ویژگیهای امام حسن مجتبی بود و در این خصلت بسیار به پیامبر اکرم شباهت داشت.
هر که به خداوند و قضا و قدر او ایمان نمیآورد البته کافر شده است. و هر که گناهش را به گردن پروردگارش اندازد، مرتکب فجور شده است. همانا خداوند به اجبار اطاعت نمیشود و با تسلّط بر او به کسی نمیبخشد، زیرا او بر آنچه آنان در تصرف دارند، مالک مطلق است و بر آنچه آنان را بر انجام آن توانا کرد، تواناست. پس اگر به طاعت عمل کردند خداوند میان آنان و کردارهایشان حایل نمیشود، ولی اگر به طاعت نخواهند عمل کنند خداوند هم آنان را به اجبار به عمل وانمی دارد و اگر خداوند مخلوقات را بر طاعت خویش مجبور میکرد اجر و پاداش را از آنان بر میداشت و اگر خود آنان را بر انجام گناهان وامی داشت، بندگان را عذاب نمیکرد و اگر ایشان را به حال خود وامی نهاد این علامت ناتوانی او محسوب میشد، امّا خداوند در مخلوقاتش خواست و مشیّتی دارد که از دید آنان نهانش ساخته است. پس اگر آنان به طاعات خداوند عمل کنند آن طاعتها بر ایشان منّت است و اگر به معصیّت رفتار کنند آن معاصی، بر ضدّ آنان گواه است.
ای جناده! خود را برای کوچ مهیّا کن و پیش از رسیدن مرگت، توشهای فراهم آر و بدان که تو در پی دنیایی و مرگ در پی توست. اندوه روزی را که هنوز بر تو نیامده در روزی که در آنی به خود راه مده و بدان که تو مالی بیش از آنچه که قوت توست به دست نمیآوری مگر آن که نگاهبان مال دیگری باشی و بدان که دنیا در حلالش حساب و در حرامش عقاب و در شبهاتش عتاب است. پس دنیا را به منزله مرداری بدان و از آن به
اندازهای که تو را بس آید بهرهمند شو. پس اگر آن مقدار حلال بود، تو در استفاده از آن زهد پیشه کردهای و اگر حرام بود، گناهی مرتکب نشدهای و تو همان گونه که از مردار بهرهمند میشوی از دنیا هم بهرهمند گشتهای. که اگر عقابی هم در کار باشد، اندک بود. برای دنیایت چنان بکوش که انگار همیشه زندگی میکنی و برای آخرتت چنان کار کن که انگار همین فردا میمیری. و اگر میخواهی بدون داشتن قوم و قبیله، عزیز و بدون داشتن سلطنت، پر هیبت باشی، از خواری نافرمانی خداوند بیرون آی و به عزّ طاعت خداوند قدم گذار. و اگر نیازی در همراهی مردان داشتی با کسانی همراه شو که چون با او نشست و برخاست کردی، تو را بیاراید و چون از او بگیری تو را حفظ کند و چون از او مددجویی، یاریات کند و اگر سخنی بگویی تو را تصدیق کند و اگر قدرت یابی، آن را تحکیم بخشد و اگر دستت را برای دادن فضلی دراز کنی، آن را بگستراند و اگر از تو رخنهای دید، آن را پُر کند و اگر از تو نیکویی دید آن را به حساب آورد و اگر از او چیزی بخواهی به تو ببخشد و اگر تو خاموشی گزینی او با تو سخن آغاز کند و اگر گرفتاری برای تو پیش آمد با تو همدردی کند. کسی که از جانب او به تو رنج و گزندی نمیرسد و راهها از جانب او بر تو دگرگون نمیشود و تو را به هنگام حقیقتها بی یاور نمیگذارد و اگر در حال تقسیم با هم به اختلاف برخیزید او، تو را بر خود مقدّم میدارد.
1- شوخی هیبت را میخورد و (انسان) خاموش پر هیبتتر است.
2- کسی که از او درخواست شده آزاد است تا آنگاه که وعده دهد و به واسطه وعدهای که داده، بنده است تا آنگاه که به وعدهاش عمل کند.
3- یقین، پناهگاه سلامت است.
4- نخستین گام خردمندی، معاشرت نیکو با مردمان است.
5- خویش کسی است که دوستیاش او را نزدیک کرده اگر چه نژادش دور باشد و بیگانه کسی است که دوستیاش او را دور کرده اگر چه نژادش نزدیک باشد. هیچ عضوی از دست به بدن نزدیکتر نیست، امّا همین دست اگر معیوب شود، آن را ببرند و از بدن جدایش کنند.
6- فرصت به شتاب از دست میرود و دیر به دست میآید.
ونیز از سرودههای حکمت آمیز امام حسن علیه السلام است که فرمود:
1- اگر دنیا مرا نا خشنود کند شکیبایی پیشه میکنم و هر بلای نا پایداری لاجرم اندک است.
و اگر دنیا مرا خشنود سازد، من به شادمانی او خوشحال نمیشوم، زیرا هر سرور نا پایداری، حقیر و اندک است.
2- ای مردم! لذایذ دنیوی پایدار نیستند و بدانید که نشستن در زیر سایهای که ناپایدار است، حماقت و سبکسری است.
3- خردهای از نان نا مرغوب مرا سیر میکند و اندکی آب مرا بس است. و پارهای از جامه نازک مرا میپوشاند اگر زنده باشم و چنانچه بمیرم کفنم مرا کافی است.
4- اگر نیازمندی به نزد من آید گویم: ای کسی که اکرام بدو بر من واجب فوری است.
5- و کسی که فضل او بر هر فاضلی برتری دارد، خوش آمدی که برترین روز جوانمرد وقتی است که از او حاجتی در خواست میشود.