ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : زندگانی باقرالعلوم امام محمدباقر علیهالسلام/ محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت
مشخصات نشر : تهران: محبان الحسین(ع)، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : ص ۹۳
فروست : (هدایتگران راه نور؛ [ج] ۷)
شابک : 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال ؛ 964-5648-75-0۲۶۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : چاپ قبلی: نشر بقیع، ۱۳۷۶
یادداشت : عنوان اصلی: الامام الباقر(ع)، قدوه و اسوه.
یادداشت : چاپ دوم: ۲۶۰۰ :۱۳۷۹ ریال
یادداشت : چاپ سوم: ۲۶۰۰ :۱۳۸۰ ریال
یادداشت : چاپ چهارم: بهار ۱۳۸۱؛ ۲۶۰۰ ریال
یادداشت : ج. ۷ (چاپ پنجم: ۱۳۸۳): ۳۵۰۰ ریال
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
موضوع : محمدبن علی(ع)، امام پنجم، ۱۱۴ - ۵۷ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : شریعت، محمدصادق، ۱۳۴۲ - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP۳۶/م۳۶ه۴،۷.ج ۱۳۷۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۵۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۸-۲۷۴۱۱
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین..
در آغاز گفتگو درباره امام باقر علیه السلام بایسته است که به دو شیوه متفاوت در ارزیابی زندگی ائمه و سیره استوار آنان اشاره کنیم.
عده ای هستند که زندگی امامان معصوم را با مقیاس سیاست و نهایت نقشی را که آنان در این عرصه بر عهده داشته اند، ارزیابی می کنند اینان حی عبادت و دانشها و اخلاق ائمه را با عینک سیاسی می نگرند.
در این میان اغلب مورخان را نیز می بینیم که زندگی آنان را در چهارچوب تنگ فردیت محدود می کنند و حتی آن را از سیاق زمانی خود نیز جدا می سازند.
در میان این دو شیوه، روش میانه ای وجود داد که زندگی ائمه را آکنده از پرتو افشانیهای فردی می داند که از مرزهای زمانی و مکانی فراتر رفته است و آن را دارای چنان گسترة باز سیاسی قلمداد می کند که با شرایط تاریخی مخصوص به خود، هماهنگ و سازگار است.
آری، ائمه نمونه های والای انسانیت هستند همواره شمار مردان سیاستمدار نسبت به دیگر مردمان، بسیار اندک و ناچیز است. بنابر این درست نیست که هر یک
از نمونه های کامل بشری در قله حکومت باشند تا رفتار و کردار آنان تنها روشنگر راه حکام دیگری نظیر خود باشد. بلکه منطقی و معقول است که آنها در تمام سطوح اجتماعی، افرادی نمونه و الگو باشند تا حجت خدا بر مردم با شدت و کمال تمام گردد.
اگر قرار بود که تمام آنها در رأس حکومت باشند، البته مردم می گفتند که شیوه و عمرکد آنان تنها مخصوص صاحبان قدرت و حکومت است و به ما ربطی ندارد که در کار حکام دخالت کنیم.
علاوه بر این برخی از مردم همواره می کوشیده اند از پیروی کردن از پیامبران و امامان سربتابند تنها به این بهانه که آنان بشر نبوده اند و در نتیجه نمی توان از هدایت آنان بهره مند شد و یا اینکه هیچ یک از ما نمی توانیم در قالب فرشته در آییم. تمام فشارها و شکنجه هایی که بر پیامبران و امامان روا شد و زندانها و آزارها و دربدریها و ترسها و حتی کشتارها و اسارتها و بد نام کردن آنان همه دلیل بر آن است که اینان نیز انسانهایی چون ما بوده اند که تنها با گرفتن وحی و اراده و تمسک به حبل الله از ما متمایز گشته اند. خداوند در این بار به پیغمبر خود می فرماید:
«قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد»(1)
و نیز می فرماید: پیامبران به مردم گفتند:
«ان نحن الا بشر مثلکم ولکن الله یمن علی من یشاء من عباده و ما کان لنا ان نأتیکم بسلطان الا باذن الله و علی الله فلیتوکل المؤمنون».(2)
شاید همین که خداوند اجازه می دهد اولیایش در معرض شکنجه ها و آزارها قرار گیرند، بدان جهت باشد که از یک سو مردم آنان را تا مرز خدایی بالا نبرند خود سقوط کنند و از سوی دیگر به خاطر این فشارها و سختیهایی که متحمل می شوند، بر درجات آنان در پیشگاهش بیفزاید، از طرفی هم به مردم ساده لوح بفهماند که از ترس شکنجه و فشار و فرار از آن، دست از دین نشویند.
اینک زمانی به نوشتن درباره زندگی پنجمین پیشوای شیعه و هفتمین الگوی والا معصوم علیهم السلام می پردازم که کنار مرقد زینب بزرگ بانوی جهان اسلام، در شام مسکن گزیده ام و از خداوند می خواهم نور هدایت امام باقر علیه السلام را بر ما تمام کند و ما را از پایدارترین پیروان آن حضرت و نیک فرجام ترینشان قرار دهد.
انه ولی التوفیق
26/10/1410 ه
محمد تقی مدرسی
از پدر و مادری علوی به دنیا آمد. (امام سجاد و ام عبداللَّه دختر امام حسن مجتبی)
امام محمّد باقر چهار سال پیش از واقعه عاشورای کربلا. یعنی در سال 57 هجری، چشم به جهان گشود.
در باره روز ولادت او میان راویان اختلاف است. برخی میلاد آنحضرت را سوّم صفر و برخی اوّل رجب گفتهاند. آنحضرت از نظر سنّی بزرگترین فرزند پدرش نبوده است، امّا برای تصدّی منصب امامت از دیگران شایستگی بیشتری داشت، و پدرش پیرو فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به پیشوایی مردم منصوب کرد.
زهری، همین نکته را از امام سجاد علیه السلام میپرسد: ای فرزند رسول خدا چرا به بزرگترین فرزندانت وصیّت نکردی؟ آنحضرت در پاسخ فرمود: ای ابو عبداللَّه امامت به خردی است و به بزرگی نیست بلکه رسول خدا این گونه مقدر کرده و ما آن را این گونه در لوح و صحیفه یافتهایم.
مادر گرامی آنحضرت، چنان که امام صادق فرمود است: صدیقهای بود که در خاندان امام حسن همتا و نظیر نداشت. (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 46، ص 215.
او چهار سال از عمر خود را در سایه جدّش، سبط شهید پیامبر، سپری کرد و از صبغه الهی که در زندگی امام حسین تجلّی یافته بود، برخوردار گشت.
بی گمان فاجعه جانگداز کربلا، بر شخصیّت امام باقر که لحظه به لحظه شاهد صحنههای آن بود، تأثیر خود را گذاشت چرا که بنابر برخی روایات، آنحضرت از جمله کسانی بود که همراه با بقیه بنی هاشم در این ماجرا حضور داشت.
امام پس از این فاجعه 19 سال و 60 روز در سایه پدر بزرگوارش، سیّد الساجدین، به سر برد (1)که حیات او نمونهای والا از زندگی ربّانی بود و پرتو این حیات، طریق سالکان حق را تا به امروز روشنی بخشیده است.
از همان روزهای آغازین حیاتش، خطوط امامت در سیمایش آشکار بود. در حدیثی از ابو الزبیر محمّد بن مسلم مکّی آمده است که گفت: نزد جابر بن عبداللَّه بودیم که علی بن الحسین و فرزندش محمّد که هنوز کودک بود، وارد شدند. جابر، آنحضرت را در آغوش گرفت، علی بن الحسین خطاب به فرزندش فرمود: سر عمویت را ببوس، محمّد به جابر نزدیک شد و سر او را بوسید، جابر که بیناییاش را از دست داده بود، پرسید: این کیست؟ علی بن الحسین پاسخ داد: این محمّد پسر من است. جابر او را در آغوش گرفت و گفت: ای محمّد! رسول خدا صلی الله علیه و آله بر تو سلام فرستاده، پرسیدند: چطور؟! گفت: پیش رسول خدا بودم و حسین در اتاق آن
1) (2) همان مأخذ، ص 217.
حضرت مشغول بازی بود، پیامبر فرمود:
ای جابر: فرزندم حسین را پسری است که علی خوانده میشود چون روز قیامت فرا رسد، منادی بانک بر آورد که سید العابدین برخیزد. در آن هنگام علی بن الحسین بر میخیزد، برای این علی پسری به دنیا خواهد آمد که محمّد نام دارد. ای جابر چنانچه او را دیدی سلام مرا به او برسان و بدان که عمر تو پس از دیدار او، اندک خواهد بود.
پس از این دیدار دیری نپایید که جابر جهان را بدرود گفت. (1)
امام محمّد باقر پس از رحلت پدرش، امامت مردم را عهده دار شد.
هنگامی که خورشید اقتدار بنی امیّه افول کرد و پایههای حکومت آنان در اثر انقلابهای پیاپی مکتبی، هر روز سُستتر از روز پیش میشد، امام باقر علیه السلام فرصت نشر معارف قرآنی را پیدا کرد. این معارف در صحیفهای گرد آمده بود که اهل بیت هر یک آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله به ارث برده بودند.
و در این روزگار جامعه اسلامی که دامنه آن بسیار گسترش یافته و به مثابه چادری بزرگ ملّتهای گوناگون و فرهنگهای مختلف را در خود جای داده بود، به معارف قرآنی پیش از پیش نیاز داشت. این جامعه نوین را بر اساس چه ارزشهایی باید ارزیابی کرد؟ و ارزشهای توحیدی و چهار چوبهای عمومی و فرهنگی و روح قوانین
1) (1) بحارالانوار، ج 46، ص 227.
حاکم بر این جامعه در زمینههای مختلف چگونه باید باشد؟
تا دیروز امام سجاد از طریق نیایشها و راز و نیازهایش با خداوند، پرچم توحید را بر میافراشت و با دعا و نیایش حیات جامعه مسلمانان و بویژه جامعه مکتبی پیرو خط اهل بیت علیهم السلام را سر و سامان میداد.
امّا امروز این شالوده توحیدی استوار شده است و امام باقر علیه السلام میآید تا قلّه معارف را بر آن بنیاد نهد و پس از وی امام صادق علیه السلام با بیان بسیاری از مسائل حکمت الهی و تفسیر و فقه این بنیاد را تکمیل میکند.
معارفی که امام باقر در راه نشر و گسترش آن میکوشید، چه بودند و آنحضرت چگونه توانست راهی به سوی آنها باز کند؟
گاه در راه علم میتوان از تجارب جزئی به قواعد عمومی دست یافت و گاه نیز میتوان از این قواعد عمومی راهی به جزئیات باز کرد. اگر راه نخست، شیوه عموم مردم در رسیدن به علم است، راه دوّم نیز، راه علم پیامبران و جانشینان مرتبط با وحی آنان است.
از این روست که در یکی از کلمات قصار آمده است:
«علم نقطهای است که نادانان آن را گسترش دادهاند».
ظاهراً اساس علم پیامبر و جانشینان معصوم آنحضرت، قرآنی است که با حدیث نبوّی تفسیر شده است، امّا اساس حقیقی علم آنان نور عقلی است که با ایمان و الهام در قلوب خدا شناسان شعله میگیرد. این همان عقلی است که به مردم، اندکی از آن اعطا شده و در عوض خداوند پیامبران و جانشینان آنها را از آن کاملًا بهرهمند ساخته است.
در واقع درخشش نور عقل نزد انسانها و تجلّی آن در معارف اوّلیهای که هر شخصی آن را میداند و در ارزشهایی که مردم در میان خود حاکم گردانیدهاند و در پرتو افشانیها و روشنگرایهایی که فقط نزد گروهی از مردم یافت میشود و آنان را به نوابغ و سران و بزرگان تبدیل میکند و ... ما را به معنی علم تکوینی که پروردگار در قلب اولیای برگزیده خویش افکنده است، رهنمون میشود. در حدیث آمده است:
«العلم نور یقذفه اللَّه فی قلب من یشاء» (1).
به نظر میرسد که برخی از مردم در وجود چنین علمی نزد پیامبران و امامان و گروهی از فقهای امّت تردید میکنند و بدین سخنان خداوند استناد میجویند که:
وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لَایَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ (2).
«وکلیدهای غیب پیش او (خدا) است که کسی جز او از آنها آگاهی ندارد.»
و: قُل لَّا یَعْلَمُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ (3).
«بگو در آسمانها و زمین، هیچ کس جز خداوند غیب نمیداند.»
در حقیقت اگر مقصود اینان آن باشد که انسان به عنوان انسان نمیتواند بر غیب آگاهی یابد، بی تردید حق به جانب ایشان است، امّا اگر آنان بخواهند بگویند که خداوند نمیتواند به برخی از انسانها، غیب را بیاموزد پاسخ خواهیم داد که:
چنین نیست بلکه خداوند بر انجام این کار تواناست. مگر هر یک از ما تا
اندازهای به آینده علم نداریم. به عنوان مثال مگر ما نمیدانیم که روزی خواهیم مرد و یا مگر نمیدانیم که قیامت بر پا خواهد شد و خداوند مردگان را بر خواهد انگیخت و خورشید فردا طلوع خواهد کرد و امروز نیز بالاخره در پس کوههای مغرب فرو میرود؟ این معارف و دهها دانش دیگر مربوط به آینده، بیش از نیمی از اطلاعات ما را تشکیل میدهند و پایه علم و هدف اساسی علم میباشند. خداوند پاک به انسان چیزهایی را که نمیدانست آموخت. وحی نیز بخشی از علم غیبی است که پروردگار به هر یک از بندگان خود که بپسندد، آن را میآموزد.
خداوند متعال در قرآن فرموده است:
عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً* إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً (1).
«داننده غیب است و هیچ کس را بر غیبش آگاه نگرداند* مگر آن کس از رسولان خود که بر گزیده است که بر محافظت او (فرشتگان را) از پیش رو و پشت سر میفرستد.»
و نیز فرموده است:
وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَلکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِن رُسُلِهِ مَن یَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ (2).
«و خداوند تمام شما را بر غیب آگاه نسازد و لیکن خداوند هر کس از رسولانش را که بخواهد بر میگزیند. پس به خداوند و فرستادگانش ایمان آرید و اگر ایمان آورید و تقوا پیشه کنید، شما را پاداشی بزرگ است.»
همچنین در جای دیگری فرموده است:
ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلَامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ
مَرْیَمَ وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ (1).
«این از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم و تو نزد آنان حاضر نبودی آن زمان که قرعه به نام نگهبانی و کفالت مریم میزدند و تو نزد آنان نبودی هنگامی که با یکدیگر به مخاصمه بر میخاستند.»
بالاخره آنکه اینان در «وسعت» دانش پیامبران و اوصیا به تردید افتادهاند.
آنان هنوز در نیافتهاند که چگونه بشری محدود میتواند به راهنمایی پروردگار خویش به علم حقایق دست یابد. اینان از همان خاستگاهی به تکذیب این «وسعت» علم میپردازند که پیشینیان از همان خاستگاه پیامبری پیامبران را تکذیب میکردند و این خاستگاه همان جهل به مقامی است که برای انسان مخلص و خداگر اختصاص داده شده است. اینان هنگامی که «مجبور» شدند نبوّت را به رسمیّت بشناسند وابعاد آنرا نشناختند کوشیدند تا آنجا که ممکن است از شأن و مقام آن بکاهند و تا آنجا که میتوانند سعی میکنند معجزات و مقامات والای آنان را انکار کنند و چون در این هدف ناکام شدند، از قدر اوصیاء میکاهند و کرامات و برخورداری آنان را از علم، آن هم از سر چشمهای غیبی و به صورت الهام، نفی کردند. حال آن که اگر اینان با خود و با حق منصفانه برخورد میکردند و پس از آن همه دلایل محکمی که از خلال بررسی و پژوهش سخنان آنان به دست میآمد، بدون هیچ تعصب کورکورانه یا پیشداوری هیچ مانع عقلی برای اعتراف به این نکته نمییافتند.
امام باقر نیز همچون دیگر ائمه علیهم السلام با دو گروه متفاوت از مردم برخورد داشت. در همان هنگامی که برخی وی را از جنس بشر نمیدانستند و به سبب غلوی که در این خصوص نشان میدادند از مرز دین فراتر میرفتند، برخی دیگر اصلًا
1) (3) سوره آل عمران، آیه 44.
وابداً مقام والا و بزرگ حضرتش را به رسمیّت نمیشناختند!!
یکی از افراد گروه نخست، مغیرة بن سعید بود که راه غلو پویید و بر امام باقر دروغ بست تا آنجا که امام در باره او به یکی از یارانش به نام سلیمان لبان فرمود:
هیچ میدانی داستان مغیرة بن سعید مانند کیست؟ سلیمان گفت: نه.
آنحضرت فرمود: ماجرای او همچون ماجرای بلعم است که اسم اعظم بدو داده شده بود که خداوند در باره او فرموده بود:
آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ (1).
«آیتهای خویش را به او عطا کردیم پس او از این آیات سر پیچید چنان که شیطان او را تعقیب کرد و از گمراهان شد.»
امّا گروه دوّم پر شمارتر بودند. اینان کسانی بودند که نمیتوانستند علم امام و معرفت وی را بدانچه آنان نمیشناختند و کرامت او را در نزد خداوند و پذیرفتن دعاهایش از سوی خداوند را به خود بقبولانند!!
اینان نه تنها منکر فضایل اهلبیت علیهم السلام هستند بلکه حتّی آنها را اموری ناممکن قلمداد میکنند. چرا؟ چون هنوز انبیا و اولیای خدا و مقام والای آنان را در پیشگاه پروردگار به درستی نشناختهاند.
اگر اینان واقعاً در آفرینش انسان و اینکه چگونه خداوند انسان را در زمین به جانشینی خویش برگزید و به واسطه دانایی و توانایی که بدو بخشید، هر آنچه که در
1) (1) سوره اعراف، آیه 175.
زمین بود به تسخیر وی در آورد اندیشه میکردند، پی میبردند که این از حکمتهای خداوند سبحان است که یکی را در علم و دانایی بر دیگری برتری دهد و به فرمانبرداران و مخلصانش، چه از راه وحی، همچون پیامبران، وچه از راه الهام، همچون جانشینان پیامبران، معرفت و آگاهی بیشتری بخشد.
از سوی دیگر، کتابی که خداوند به وحی فرو فرستاده است خود در برگیرنده چشم اندازهای گسترده علم و دانش است که جز کسانی که خداوند دلهایشان را به ایمان آزموده است، بدانها دست نیازند که ایمان نور خداوندی است که از مشکات نبوّت تابیده میشود. این همان یاد و نام خداست که از خانههای اوصیا اوج میگیرد چنان که خداوند در قرآن کریم فرموده است:
اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ (1).
«خداوند نور آسمانها و زمین است. داستان نورش به مشکاتی ماند که در آن روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان شیشهای.»
و فرموده است:
فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ* رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ (2).
«در خانههایی خداوند رخصت داده که آنجا رفعت یابد و در آن ذکر نام خدا شود و صبح و شام در آنها خدای را تسبیح کنند. مردانی که نه سوداگری و نه خرید و فروش آنان را از یاد خداوند غافل نگرداند.»
آنگاه میفرماید:
وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ (1).
«و هر کس که خداوند برایش قرار ندهد نوری، برایش نوری نخواهد بود.»
این نور خدایی است که بخشی اندک از آن به انسان داده شده که اگر بدان آگاهی یابد، به برکت آن تمام آنچه را که در گرداگرد خود دارد، رام میکند. حال اگر این نور از او گرفته شود به نظر شما چه چیزی برایش به جا میماند؟ آیا او در این صورت میتواند چیزی را بشناسد؟ اگر همه انسانها گرد آیند و بخواهند دیوانهای را بر سر عقل آورند یا پیری کهنسالی را دو باره بخواهند آموزش دهند و به او دروس ریاضی- مثلًا- بیاموزند، آیا بدون وجود این نور میتوانند راه به جایی برند؟ هرگز! پس اینان به کدام دلیل از خدایی که این نور را به بشر بخشیده، بعید میدانند که آن را برای برخی از بندگان برگزیدهاش چند برابر کند؟!
بنابر این در مییابیم که وحی و الهام در چهار چوب سنّتهای جاری خداوند در میان مردم جای دارد و عقل هم آنها را میپذیرد و دل بدانها آرام میگیرد.
علم امامان اهل بیت علیهم السلام نیز در دایره همین سنّتهاست. علم اینان یا از وحی سر چشمه میگیرد و یا از الهام.
علم ائمه علیهم السلام از راههای زیر با وحی ارتباط پیدا میکند:
اولًا: از کتاب خدا (قرآن کریم) و تدّبر در آیات و تأویل آنها بر حقایق و واقعیات. آیا مگر علوم گذشته و آینده و تفصیل آنچه که در زمان حال جریان دارد در کتاب خداوند نیامده است؟ و راستی چه کسانی به قرآن سزاوارتر از کسانی هستند که قرآن در خانههایشان فرود آمده است و علم و دانش آن را از روز نخست با شیر مادر نوشیدهاند؟
1) (3) سوره نور، آیه 40.
امامان بسیار سخت شیفته قرآن بودند و آن را فراوان پاس میداشتند. در هر سه روز و چه بسا گاه در یک روز همه آن را میخواندند و همواره میگفتند که در هر دوره کردن قرآن، از دانش جدیدی بهرهمند میگردند. حتّی آنان از طریق خواندن آیات کریمه قرآن از آفاق گوناگون نیز آگاهی مییافتند. در حدیثی که از امام صادق علیه السلام روایت شده، آمده است.
«بهخدا سوگند من آنچه را که در آسمانها و زمین و آنچه را که در دنیا و آخرت است، همه را میدانم» و چون دید که حالت برخی، از شنیدن این سخن دگرگون شد، خطاب به بکیر بن اعین فرمود: «ای بکیر من این علوم را از کتاب خداوند تعالی آموختم که خود میفرماید: وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» (1).
«و کتاب را بر تو فرو فرستادیم که بیانگر هر چیز است.»
ثانیاً: احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله که ائمه هدی آنها را از طریق نیاکان بزرگ خویش امیر مؤمنان و فاطمه زهرا به ارث بردند. در حدیث آمده است که امام باقر به جابر بن عبداللَّه فرمود:
«ای جابر اگر ما از رأی و نظر خود به شما حدیث میگفتیم هر آینه از نابود شوندگان بودیم، ولی ما احادیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله اندوختهایم، چنان که اینان طلا و مال خویش را میاندوزند». (2)
معروف است که گنجینههای علم نبوّت به رسول خدا منتقل شد و اهل بیت آنحضرت این گنجینهها را به ارث بردند. به نظر میرسد که این علوم در جفری
بزرگ، مکنون بوده است، زیرا در حدیثی از امام صادق آمده است که «جفری سپید نزد من است».
و چون را وی از او پرسید که در آن چیست؟ فرمود:
«در آن زبور داوود و تورات موسی و انجیل عیسی و صحف ابراهیم و حلال و حرام و مصحف فاطمه است. نمیگویم که قرآن هم در آن است. در آن چیزهایی است که مردم برای دانستن آنها به ما نیازمندند و ما به کسی نیازمند نیستیم. حتّی در آن از تازیانه و نصف تازیانه و ثلث و ربع آن و دیه خراش کوچک نیز سخن گفته شده است». (1)
این جفر در بردارنده مجموعه میراث اهل بیت از احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله است.
یکی از این مجموعهها، مصحف فاطمه است که عبارت است از مجموعه احادیث که امام علی علیه السلام در صحیفهای نگاشته است و مطابق آنچه در روایت آمده حوادث و نامهای کسانی که تا روز قیامت حکومت میکنند در این مصحف ذکر شده است. (2)
یکی دیگر از این مجموعهها، کتابی است که «جامعه» خوانده میشود.
این کتاب را رسول خدا صلی الله علیه و آله املاء کرده و امیرمؤمنان علیه السلام نگاشته است. طول این کتاب هفتاد ذراع است و تمام احکام دین در آن یاد شده است.
در حدیثی از ابو بصیر از امام صادق نیز همین مطلب آمده است، ابو بصیر میگوید:
«شنیدم که آنحضرت از ابن بسترمه که در خصوص مسألهای فتوا داده بود،
یاد کرد و فرمود: این فتوا کجا و آن «جامعه» که املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و به خط علی علیه السلام بود کجا؟! تمام حلال و حرام و حتّی دیه جراحات در این «جامعه» موجود است. (1)
این میراث علمی، دست به دست در میان ائمه اهل بیت علیهم السلام میگشت و وجود آن در نزد یکی از فرزندان امام راحل، خود گواه آن بود که او جانشین آن امام است. در تاریخ زندگی امام باقر میخوانیم که پدر بزرگوارش، امام سجاد، در هنگام شهادت به فرزندانش که گردش را گرفته بودند نگریست و سپس به محمّد بن علی رو کرد و فرمود:
«ای محمّد! این صندوق را به خانهات ببر ... سپس فرمود: بدان که این صندوق حاوی دینار و درهم نیست بلکه آکنده از علم و دانش است» (2)
شاید ما بپرسیم: چگونه ممکن است که تمام احکام شریعت در کتابی محدود که طول آن به هفتاد ذراع میرسد، گرد آید؟
شاید این کتاب محتوی اصول و ارقام و نور علم بوده است و ائمه علیهم السلام با توجّه به آنها، به دیگر ابواب علمی رهنمون میشدهاند. چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله به همین شیوه تمام ابواب علمی را به امیر مؤمنان علی آموخت. در حدیثی از امام صادق آمده است که فرمود:
«رسول خدا هزار کلمه به علی وصیّت کرد که برای هر کلمه هزار کلمه دیگر
گشوده میشد». (1)
در تعبیر دیگری امام باقر از زبان جدّش امام علی میفرماید:
«همانا رسول خدا هزار باب به من بیاموخت که هر باب را هزار باب گشوده میشد». (2)
بنابر این ائمه علیهم السلام بیان میکردند که اصول علم در نزد آنان است و چنین به نظر میرسد که این همان میراث ایشان از رسول خدا بوده است. در حدیثی از امام باقر آمده است که فرمود:
«همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردم بخشید و بخشید و بخشید و ما نیز اهل بیتیم. پناهگاههای علم و ابواب حکمت و نور شریعت در نزد ماست».
و در حدیثی از امام صادق آمده است:
«همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردم بخشید و بخشید و بخشید، آنگاه امام به شماری از نعمتهایی که رسول خدا به مردم بخشیده بود اشاره فرمود (و آنگاه گفت) و شالودهها و ریسمانها و انوار تابناک و مهمیز علم همه در نزد ما اهل بیت است». (3)
اگر علم نوری باشد که خداوند آن را در قلب هر کس خواهد بیفکند پس کدام مانع میتواند از افکندن نور علم در قلب اولیای خداوند جلوگیری کند؟
بنابر این یکی از سر چشمههای علم ائمه علیهم السلام، الهام است. این الهام همواره با سکینه و آرامش همراه است و به ائمه اطمینان میدهد که این علم از جانب خداوند است. همین نکته در حدیثی از امام صادق روایت شده است.
آنحضرت میفرماید:
«علم ما غابر و مزبور و نکث در قلب و نقر در گوشهاست. امّا غابر آن است که علم ما پیشی گرفته و مزبور آن است که بر ما میآید و نکث در قلوب الهام، و نقر در گوشها از فرشته است».
زراره نیز همانند این حدیث را نقل کرده و افزوده است:
گفتم: وقتی که شخص دیده نمیشود از کجا پی میبرد که آن از فرشته است و نمیترسد که از شیطان باشد؟
امام صادق فرمود:
«بروی آرامش افکنده میشود و او میداند که این الهام از فرشته است و اگر از شیطان بود بروی ترس و اضطراب مستولی میشد و اگر شیطان به مقابله او در آید، نمیتواند جلوی آن «آرامش» را بگیرد». (1)
علم و دانش امام باقر همچون سایر ائمه علیهم السلام از این سر چشمهها نشأت میگرفت. بنابر این معارف دینی که خداوند بر زبان آنحضرت جاری میکرد چندان موجب شگفتی نیست تا آنجا که شیخ مفید در این باره میگوید: از هیچ یک از فرزندان حسن و حسین علیهما السلام در باره علم دین و آثار و سنّت و علم قرآن و سیره و شاخههای آداب، آن چنان که از امام باقر ظاهر شده، آشکار نشده است. (2)
از این رو میبینیم که بزرگان فقه و حدیث نیز به این سر چشمه الهی علم سرشار اعتراف کردهاند. در کشف الغمه از عبد العزیز بن اخضر جنابذی در کتابش موسوم به معالم العتره از حکم بن عتیبه یکی از فقهای بزرگ روزگار خود روایت شده است که در تفسیر این آیه از قرآن که فرمود است:
إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (3).
«همانا در این آیتی است برای هوشمندان.»
گفت: به خدا سوگند محمّد بن علی امام باقر علیه السلام، یکی از ایشان (هوشمندان) بود. (4)
همچنین ابو نعیم اصفهانی در کتاب حلیة الاولیاء آورده است: مردی از ابنعمر پرسشی کرد و او نتوانست پاسخ دهد و گفت: نزد این جوان (امام باقر) برو و از او بپرس و مرا هم از پاسخ او آگاه کن. امام پرسش مرد را پاسخ گفت.
آن مرد نزد ابن عمر رفت و او را از جواب امام باقر آگاه ساخت، آنگاه ابن عمر گفت: انهم اهل بیت مفهمون. (1)
عبارت «مفهمون» در آن روزگار شایع بود، منظور آن است که اینان از جانب خداوند مؤیدند و پروردگار از راه الهام به ایشان مسائل مختلف را میآموزد.
از این روست که میبینیم عدّهای از دانشمندان، به قصد بهره برداری از دانش الهی آنحضرت، از هر گوشهای به محضرش میشتافتند تا آنجا که از عبداللَّه بن عطاء روایت شده است که گفت: هرگز دانشمندان را در محضر کسی همچون ابو جعفر محمّد بن علی بن الحسین علیهم السلام خوارتر و کوچکتر ندیدم. من حکم بن عتیبه را با آن همه بزرگی و جلالتی که در قوم خود داشت در نزد او میدیدم که گویی همچون کودکی در برابر معلم خویش نشسته است. (2)
محمّد بن مسلم، آن فقیه بزرگ و نام آور، از آنحضرت سی هزار حدیث روایت کرده است، همچنین جابر جعفی درباره آنحضرت گوید: ابو جعفر علیه السلام هفتاد هزار حدیث برایم گفت که هرگز از کسی نشنیده بودم. (3)
از آنجا که فضای سیاسی در آن روزگار تا حدودی باز شده بود، این فرصت برای امام باقر علیه السلام فراهم گشت تا با بسیاری از مخالفان به مناظره پردازد و آنان را به جاده
صواب باز گرداند. تاریخ، برخی از این مناظرهها را در خود ثبت کرده است و ما اینک بخشی از آنها را نقل میکنیم تا خود گواه حجّتهای بالغه الهی در پشت این مناظرات باشد.
1- عبداللَّه بن نافع بن ازرق یکی از سران فرقه خوارج بود که جزو سرسخترین دشمنان حضرت علی و خاندان وی به شمار میرفت. وی میگفت: اگر بدانم در زمین کسی هست که با من بر سراین نکته بحث کند که علی اهل نهروان را کشته و در این خصوص مرتکب ستمی نشده هر آینه به سوی او میشتابم.
از او سئوال شد: اگر در میان فرزندانش کسی باشد که این پرسش تو را پاسخ گوید چطور؟ عبداللَّه گفت: آیا مگر در میان فرزندان او دانشمندی وجود دارد؟
به وی گفته شد: این آغاز نادانی توست آیا مگر این خاندان هیچ گاه از وجود دانشمند تهی میماند؟! عبداللَّه گفت: دانشمند امروز آنان کیست؟ پاسخ گفتند: محمّد بن علی بن الحسین بن علی.
عبداللَّه به همراه تنی چند از بزرگان یاران خویش به سوی امام باقر روانه شد و به مدینه در آمد و از امام باقر اذن ورود خواست. به ان حضرت عرض شد این عبداللَّه بن نافع است. امام فرمود: او را با من چه کار که هر روز، در صبح و شام از من و پدرم، بیزاری میجوید؟
ابو بصیر کوفی به آنحضرت عرض کرد: فدایت شوم او ادعا میکند که اگر بداند کسی در زمین وجود دارد که با وی بر سر این نکته بحث کند که علی نهروانیان را کشت و در این خصوص مرتکب ستمی نشده هر آینه به سوی او میشتابد.
امام باقر به ابو بصیر گفت: آیا فکر میکنی که او به قصد مناظره آمده
است؟
ابو بصیر عرض کرد: آری. امام فرمود: ای غلام برو بار او را بر زمین گذار و به وی بگو که فردا نزد ما بیاید.
چون صبح روز بعد فرا رسید، عبداللَّه بن نافع به همراه بزرگان یارانش آمدند. ابو جعفر نیز در پی فرزندان مهاجران، و انصار فرستاد و آنان را جمع کرد. سپس خود به سوی مردم رفت، گویی پارهای از ماه بود. آنحضرت به سخنرانی ایستاد. خدای را، ستود و بر پیامبرش صلی الله علیه و آله درود فرستاد و آنگاه فرمود: سپاس خدا را که ما را به نبوّت گرامی داشت و به دوستی خویش اختصاص داد. ای فرزندان مهاجران و انصار هر که منقبتی از علی بن ابی طالب به یاد دارد، برخیزد و بگوید.
مردم برخاستند و مناقب آنحضرت را بر شمردند. عبداللَّه گفت: من نیز این مناقب را از این مردم روایت میکنم، امّا من از کفر علی پس از تعیین حکمین سخن میگویم. صحبت تا آنجا ادامه یافت که به حدیث خیبر رسیدند. یعنی حدیثی که پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ خیبر خطاب به مسلمانان فرموده بود: هر آینه فردا پرچم را به دست مردی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش هم او را دوست میدارند. وی حمله کننده است نه گریزنده و باز نمیگردد مگر آنکه خداوند فتح را بر دستان او جاری سازد.
امام باقر خطاب به عبداللَّه گفت: در باره این حدیث چه میگویی؟ وی پاسخ داد: این حدیث حق است و در آن تردید نتوان کرد، امّا علی بعداً اظهار کفر کرد. امام باقر؛ با شنیدن این پاسخ به او گفت: مادرت به عزایت نشیند. به من بگو آیا روزی که خداوند علی بن ابی طالب را دوست میداشت، میدانست که وی روزی نهروانیان را میکشد یا نمیدانست؟ اگر بگویی نمیدانست، کفر ورزیدهای.
عبداللَّه گفت: میدانست امام فرمود: خداوند او را دوست میداشت چون اطاعتش میکرد یا چون نا فرمانیش میکرد؟ عبداللَّه پاسخ داد: بنابر این که اطاعتش میکرد. پس امام باقر به او فرمود: برخیز که شکست خوردی.
عبداللَّه برخاست در حالی که میگفت: تا بر شما رشته سپید از رشته سیاه صبح آشکار شود، خداوند خود نیک میداند که رسالتش را کجا قرار دهد. (1)
2- قتاده یکی از برجستهترین فقیهان بصره بود، با وجود این بسیار دوست داشت که امام باقر را دیدار و با وی مناظره کند. چرا که مدینه در آن هنگام پایگاه فقه و تفسیر و دیگر معارف الهی به شمار میآمد و از همین رو بود که آوازه علم و دانش امام باقر تا افقهای دور دست پیچیده بود.
قتاده، نیز به همین خاطر به مدینه آمد و سراغ امام را گرفت و چون با آنحضرت رو به رو شد، امام از وی پرسید: تو فقیه مردم بصرهای؟ قتاده گفت: آری. امام به وی فرمود: وای بر تو ای قتاده. همانا خداوند عز و جل عدّهای را آفریده آنان را بر خلق خویش حجّت قرار داد، پس آنان ستونهای خداوند بر زمینند و فرمان او را راست میگردانند و بر گزیدگانند در علم او، پیش از خلق آنان را آفرید و آنان سایههای عرش اویند.
قتاده دیری خاموش ماند و آنگاه گفت: خداوند حال تو را نکو گرداند. به خدا من فراروی فقیهان و برابر ابن عبّاس نشستم، امّا دل من در مقابل هیچ یک از آنان چنان نلرزید که در برابر تو. ابو جعفر از او پرسید: آیا تو هیچ می دانی که
1) (1) فی رحاب ائمّة اهل البیت، ص 9.
کجایی؟ تو در برابر خانههایی هستی که خداوند رخصت فرموده که بلندی گیرند و نامش در آنها یاد شود و هر بام و شام مردانی که نه تجارت و نه سوداگردی آنان را از یاد خدا و اقامه نماز و پرداخت زکات غافل نکند، وی را در این خانهها تسبیح میکنند. تو این هستی و ما این!.
قتاده گفت: به خدا راست گفتی. خداوند مرا فدای تو کند! آن خانهها، سنگی و گلی نیستند آنگاه گفت: در باره پنیر به من بگو. پس ابو جعفر لبخندی زد و فرمود: پرسشهای تو به این مسائل باز میگردد؟! قتاده پاسخ داد: من حکم آن را از یاد بردهام و نمیدانم.
امام باقر فرمود: در آن اشکالی وجود ندارد. قتاده پرسید: چه بسا بوهای میّت در آن نهفته باشد. آنحضرت فرمود: اشکالی ندارد، زیرا این بوها نه عروقی دارند و نه خونی و نه استخوانی بلکه آن از میان سرگین و خون بیرون میآید. سپس فرمود: این بوها همانند مرده مرغی هستند که از آن تخمی بیرون میآید. آیا تو این تخم را میخوری؟ قتاد گفت: نه خود آن را میخورم و نه به کسی میگویم که آن را بخورد. امام پرسید: چرا؟ قتاده پاسخ داد: چون از میّته است. حضرت به او فرمود: اگر این تخم نگه داری شود و جوجهای از آن زاده شود آیا آن جوجه را میخوری؟ قتاده پاسخ داد: آری میخورم. امام پرسید: چه چیز باعث میشود که آن تخم بر تو حرام و این جوجه بر تو حلال شود؟
سپس فرمود: این بوها نیز همانند این تخم هستند. پنیر را از بازارهای مسلمانان و از دستان نمازگزاران بخر و در باره آن پرس و جو مکن تا مگر کسی در باره آن به تو خبری
برساند. (1)
3- آوازه علم و دانش امام محمد بن علی الباقر چنان در بین مردم پیچیده بود که وی را «باقر» نامیدند. در زبان عرب آنحضرت به باقر شهرت داشت چون علم را میشکافت و اهل آن را میشناخت و شاخههای علم را گسترش و توسعه میداد. در زبان عرب نیز «تبقر» به معنی توسّع «گسترش داد» آمده است. (2)
ابن حجر در کتاب الصواعق المحرقه گوید: او را باقر نامیدند و بقر الأرض به معنی شکافت زمین را و هویدا کرد نهفتهها و مکنونات آن را. او نیز معارف و علوم و حقایق احکام و حکمتها و لطایف را از گنجینههای نهان استخراج و آشکار میکرد و این امور جز بر کسی که بصیرتش ربوده شده یا سرشت و باطنش به تباهی گراییده بر همگان مُبرم و آشکار است. از این روست که آنحضرت را شکافنده و جامع علم و آشکار کننده و بالا برنده دانش خواندهاند. (3)
امام از طریق تربیت گروهی بزرگ از فقیهان و مفسران و حکیمان معارف الهی، همچون جابر بن یزید جعفی، محمّد بن مسلم، ابان بن تغلب، محمّد بن اسماعیل بن بزیع، ابو بصیر اسدی، فضیل بن یسار و گروهی دیگر مسلمانان را از فیض دانش خویش سرشار میساخت.
همچنین وی از طریق گروهی از علمای عصر خویش که از او روایت نقل میکردند، به نشر و گسترش علم میپرداخت. کسانی همچون ابن مبارک، زهری، اوزاعی،
ابو حنیفه، مالک، شافعی، زیاد بن منذر، هندی، بطری، بلاذری، سلامی، خطیب و بسیاری دیگر که در زمره شاگردان آنحضرت بودهاند. (1)
حکام و سلاطین، به رغم مبارزه شدید و پیوسته خود با اهل بیت علیهم السلام، در هر حادثه و رویداد سختی به ایشان پناه میبردند. ائمه علیهم السلام نیز هیچ گاه از خدمت در راه اسلام و نجات امّت از اشتباهات دریغ نمیکردند.
در این باره تاریخ از گرفتاری عبد الملک خلیفه اموی نمونهای برای ما ثبت کرده است. بنابر آنچه ابراهیم بن محمّد بیهقی در کتاب المحاسن و المساوی از کسائی نقل کرده آمده است:
روزی بر رشید وارد شدم. وی در ایوان مخصوص خود نشسته بود رو به رویش پول فراوانی قرار داشت که از بسیاری آنها، کیسهها شکافته شده بودند.
رشید دستور داده بود که این پول را در میان خدمتکاران مخصوصش تقسیم کنند و خود درهمی به دست گرفته بود که نوشته آن آشکار بود. رشید در این نوشته تأمل می کرد. او با من بسیار سخن میگفت، از من پرسید: آیا میدانی چه کسی نخستین بار این نوشته را در طلا و نقره مرسوم کرد؟ گفتم: سرورم! آن شخص عبد الملک بن مروان بود! رشید گفت: علت آن چه بود؟ گفتم: در این باره چیزی نمیدانم جز آنکه وی نخستین شخصی بوده که این نوشته را مرسوم کرده است! رشید گفت: اینک تو را از این بابت آگاه میگردانم. کاغذ از آن رومیان بود و بیشتر کسانی که در
1) (1) فی رحاب ائمّة اهل البیت، ص 17.
مصر زندگی میکردند نصرانی و بر آیین پادشاه روم بودند. حواشی این کاغذها با نقوش رومی تزیین میشد و نقش آنها پدر و پسر و روح القدس بود این وضع همچنان ادامه داشت و در صدر اسلام نیز در آنها تغییری روی داده نشد تا آنکه عبد الملک به حکومت رسید. او که مردی هوشمند بود، متوجّه این امر شد.
روزی به کاغذی برخورد، به حاشیه آن نگریست و دستور داد آن را به عربی ترجمه کنند. چون این نقوش ترجمه شد وی را خوش نیامد و گفت: چه دشوار است برای دین اسلام که حاشیه کاغذها و آنچه در گرداگر کاسهها و جامههاست و در مصر ساخته میشوند و نقش و نگارهایی که روی پردهها و غیر آنها در این دیار که این همه وسعت و ثروت و جمعیّت دارد انجام میشود این گونه باشد! این کاغذها از مصر بیرون میآید و در آفاق و شهرهای مختلف دست به دست می گردد در حالی که بر روی آنها عبارات شرک، حک شده است! سپس وی نامهای به عبد العزیز بن مروان، عامل مصر نوشت مبنی بر آنکه این حاشیهها را بر روی هر جامه و کاغذ و پرده و ... دید باطل کند و به جای آن، آنها را به سوره توحید و شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَاإِلهَ إِلَّا هُوَ ... مزین سازد. حاشیه کاغذها تا آن وقت همین بود نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم و بدون تفاوت. همچنین وی به دیگر کارگزاران خود دستور داد که چنانچه در محلّ تحت فرمان خود کاغذهای مزیّن به طراز رومی را دیدند از بین ببرند و اگر پس از دستور عدم استفاده از آنها، از این کاغذها نزد کسی یافتند او را به شدّت مجازات و به زندانهای دراز مدّت محکوم کنند.
چون کاغذهای مزیّن به طراز جدید مزین به سوره توحید در میان مردم رواج یافت و برخی از آنها به دیار روم برده شد، خبر این اقدام عبد الملک در روم انتشار یافت و به گوش پادشاه
آنان رسید. وی دستور داد این طراز را برای او ترجمه کنند و چون آن را خواند بسیار خشمگین شد و به عبد الملک نوشت:
کار کاغذ سازی و آنچه در آنجا نقش و نگار مییابد متعلق به روم است. این روال از قبل نیز جریان داشته تا آنکه تو آن را ابطال کردی. پس اگر خلفای پیش از تو درست رفته بودند تو خطا کردهای و اگر تو درست رفتهای آنان خطا کار بودهاند حال هر یک از این دو حالت را که میخواهی و دوست داری برگزین. من برای تو هدیهای در خور و شایسته مقامت نیز فرستادهام و دوست دارم که کار طراز را در تمام مواردی که پیش از این انجام میشد، به روال سابق باز گردانی. این درخواست من است که اگر آن را روا داری از تو سپاسگزارم و نیز دستور بده که این هدیه را- که بسیار گرانبها بود بپذیرند.
چون عبد الملک نامه پادشاه روم را خواند، قاصد را باز گرداند و به وی اطلاع داد که پاسخی برای پادشاه روم ندارد و هدیه را هم نمیپذیرد. قاصد به نزد پادشاه رفت. پادشاه میزان هدیه را دو برابر کرد و باز قاصد را روانه دربار عبد الملک ساخت و پیغام داد: به گمانم تو هدیه را نا چیز شمردی و آن را نپذیرفتی و نامهام را پاسخ ندادی از این رو من مقدار هدیه را دو برابر کردم. من به تو همان قدر علاقه دارم که به بازگرداندن نقش و نگارها به همان صورت اوّلیه خودشان.
عبد الملک این نامه را خواند، امّا پاسخی به آن نداد و هدیه را هم باز پس فرستاد.
دیگر بار، پادشاه روم به عبد الملک نامهای نگاشت و از او خواست که پاسخ نامههایش را بنویسد. وی در این نامه نوشت: تو پاسخ به نامههای مرا نا چیز انگاشتی و هدیهام را نادیده گرفتی و به خواسته من وقعی ننهادی. من گمان کردم که تو هدیه مرا کم بها دانستی از این رو آن را دو برابر گردانیدم، امّا تو باز رویهات را
تغییر ندادی و من هدیه را سه برابر کردم، من تو را به مسیح سوگند میدهم که دستور دهی طراز کاغذها را به شکل نخستین خود بازگرداند من فرمان میدهم که درهم و دینارها را نقش زنند و تو خود نیک میدانی که سکهها تنها در سرزمین من نقش زده میشوند و هیچ سکهای در بلاد اسلام نقش زده نمیشود. پس دستور میدهم تا روی آنها بر پیامبرت ناسزا حک کنند که چون بخوانی عرق بر پیشانیات نشیند بنابر این دوست دارم که هدیهام را بپذیری و دستور دهی که طرازها را به شکل سابق خود برگردانند و این کار را به عنوان هدیهای برای نیکی به من تلقّی کنی و روابط میان من و خود را به صورت گذشته باقی گذاری.
چون عبد الملک این نامه را خواند، بسیار خشمگین شد و زمین بر او تنگ آمد و گفت: آیا مرا پستترین کسی گمان برده که در اسلام زاده شده است که شتم و ناسزای این کافر را به رسول خدا صلی الله علیه و آله بپذیرم، کاری که تا ابد باقی خواهد ماند و نتوان ننگ آن را از تمام مملکت عرب پاک کرد؟ چون در این صورت مردم با درهمها و دینارهای رومیان معاملات خود را انجام میدهند. آنگاه عبد الملک مسلمانان را گرد آورد و با آنان در این باره مشورت نمود، امّا هیچ کسی پیشنهادی عملی از خود ارایه نداد. در این حال روح بن زنباع به او گفت: تو خود حلّال این مشکلات را بخوبی میشناسی، امّا عمداً نمیخواهی به او وقعی نهی! عبد الملک گفت: وای بر تو! او کیست! روح پاسخ داده «باقر» که از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است. عبد الملک گفت: راست گفتی، امّا من در نظر خواهی از او تردید داشتم. سپس وی به عامل خود در مدینه نوشت که محمّد بن علی بن الحسین را با کمال احترام به سوی او روانه کند و به وی دویست هزار درهم برای آماده کردن وسایل سفر و سیصد هزار برای خرجش بدهد
و همچنین مخارج لازم برای هر یک از همراهان آنحضرت را به وی بپردازد. وی فرستاده پادشاه روم را نیز نگه داشت تا امام باقر علیه السلام از راه برسد و در این باره با وی مشورت کند و پاسخ او را بگوید.
چون امام رسیدند، عبدالملک ماجرا را به آنحضرت باز گفت. امام باقر به او فرمود: این امر بر تو بزرگ نیاید، این مسأله از دو جهت نا چیز است، نخست آنکه خداوند عز و جل نمیگذارد تا پادشاه روم تهدید خود را در مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله عملی کند و دوّم آنکه این کار چاره دارد.
عبد الملک پرسید: چاره آن چیست؟ فرمود: همین حالا صنعتگران را بخوان تا پیش رویت سکههای درهم و دینار ضرب کنند و تو بفرما که در یک روی این سکهها، سوره توحید و در روی دیگر نام رسول خدا صلی الله علیه و آله را نقش زنند و در گراگرد سکهها نام شهر و نیز سالی را که این سکهها در آن ضرب شده، بنگار و اوزان سی درهم را بدین ترتیب سه قسمت کن که ده تا از آنها ده مثقال و ده تای دیگر شش مثقال و ده تای آخر پنج مثقال و در کل وزن تمام آنها بیست و یک مثقال باشد و آنها را از سی جدا کن بدین ترتیب وزن همه هفت مثقال میشود.
سنگ ترازوها را شیشهای قرار ده که در آنها زیاده و نقصان راه نداشته باشد.
وزن درهمها و ده دینارها را هفت مثقال تعیین کن. درهمها در آن موقع کسرویه بودند که امروز به آنها بغلیه میگویند، زیرا رأس البغل آنها را برای عمر بن خطاب در مقابل سکه کسرویه ضرب کرده بود و بر روی آنها تصویر پادشاه نقش بسته و در زیر تخت وی به فارسی نوشته شده بود (نوش خور) یعنی گوارا بخور وزن درهم این
سکهها پیش از اسلام یک مثقال بود و درهمهایی که وزن ده تا از آنها شش مثقال و ده تای دیگر آنها پنج مثقال بود همان درهمهای سمیری سبک و سنگین بودند و نقش آنها نقش اسب سوار بود.
عبد الملک چنین کرد. محمّد بن علی بن الحسین به او دستور داد که سکهها را در تمام شهرهای اسلامی برای معاملات در اختیار مردم قرار دهد و تهدید کند که هر کس که در معاملات از غیر این سکهها استفاده کند، کشته خواهد شد و معاملهاش باطل و موقوف است مگر آنکه از سکههای اسلامی استفاده کند. عبد الملک فرمان امام را به کار بست و فرستاده پادشاه روم را به کشورش فرستاد و به او گفت: خداوند عز و جل تو را از اقدامی که در سر داری مانع شود و من به کار گزارانم در تمام کشور چنین و چنان گفتم سکهها و طراز رومی را از اعتبار ساقط کردم. به پادشاه روم گفته شد: به تهدیدهای خود در مورد پادشاه عرب جامه عمل بپوشان! پادشاه گفت: من با نامههایی که برای او فرستادم میخواستم خشمگینش کنم چون من بر او قدرت داشتم و سکههای رومی در کشور او رایج بود، اینک بر او قدرت ندارم چون مسلمانان با سکههای رومی خرید و فروش نمیکنند و عملی کردن آن تهدیدها از کسی که آنها را بر زبان راند، امکان پذیر نیست. بدین گونه پیشنهاد محمّد بن علی بن الحسین تا امروز بر جای ماند. آنگاه رشید آن درهمی را که در دست گرفته بود به طرف یکی از خدمتگزارانش افکند. (1)
در واقع علم الهی که پروردگار به سبب اخلاص امام باقر علیه السلام و تلاش فراوان
1) (1) فی رحاب ائمّة اهل البیت، ص 13- 61.
وی در دعا و عمل بدو بخشیده بود، در ورای راهنمایی و ارشاد آنحضرت راهی برتر برای رویارویی با تهدید پادشاه روم بود و همین علم، امام حق را از مدعیانی که به ناحق این مقام را به خود اختصاص میدادند، چه حکام ستمگر و چه علویانی که بر سر حق ائمه با آنان به نزاع بر میخاستند، متمایز میساخت.
از همین روست که در تاریخ اهل بیت علیهم السلام می بینیم که آنان چگونه شیعیان خود را به اذن خداوند به نور او و به تأیید ملائکه اللَّه از علم دین و نیز به علم حقایق خفیه مستفیض میکردند.
آنچه در زیر نقل میشود، برخی احادیث است که شناخت ما را به مقام امامت بالاعم، و به درجات والای امام باقر بالاخص، افزایش میدهد.
حلبی از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: عدّهای بر پدرم وارد شدند و از او پرسیدند: شاخصه امام چیست؟ آنحضرت فرمود: حدّ و شاخصه امام بس بزرگ است. چون بر او داخل شوید حرمتش را پاس دارید و در بزرگداشتش بکوشید و بدانچه میآورد ایمان آرید، بر اوست که شما را هدایت کند و در او خصلتی است که چون بر او وارد شوید هیچ کسی نمیتواند به خاطر بزرگی و ابهّت وی خیره بدو بنگرد، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین بود و امام نیز چنین است. پرسیدند: آیا شیعیانش را میشناسد؟ فرمود: آری همان ساعت که آنها را ببیند میشناسد پرسیدند: پس آیا ما از شیعیان توییم؟
فرمود: آری، همه شما. پرسیدند: ما را از نشانههای آن آگاه ساز. فرمود: شما را از نامهایتان و نامهای پدران و قبیلههایتان آگاه کنم؟ گفتند: آگاه فرما. پس پدرم آنان را از نامهایشان و نامهای پدرانشان و قبایلشان آگاه فرمود. گفتند:
درست گفتی، پدرم فرمود: آیا آگاه کنم شما را از
آنچه در سر دارید؟
میخواهید در باره این سخن خداوند تعالی که فرمود: کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ. بپرسید ما علم خود را به هر یک از شیعیانمان که بخواهیم اعطا میکنیم. آنگاه پرسید: اینها شما را قانع میکند؟ گفتند: ما به کمتر از این هم قانع میشویم. (1)
عبداللَّه بن معاویه جعفری ماجرای خود را با والی مدینه که وی را با نامهای تهدید آمیز به سوی امام باقر روانه کرده بود، نقل میکند. وی میگوید:
آنحضرت اصلًا از نامه والی مدینه بیمناک نشد چون خداوند وی را آگاه ساخته بود که آن والی بزودی از کار بر کنار میشود. عبداللَّه بن معاویه در تفصیل این ماجرا میگوید: اکنون آنچه را که با گوشهای خود شنیده و با دیدگانم از ابو جعفر علیه السلام دیدهام، برایتان نقل میکنم. بر مدینه یکی از مردان آل مروان فرمانروایی داشت. او روزی در پی من فرستاد چون به نزدش آمدم هیچ کس پیش او نبود. پس به من گفت: ای پسر معاویه من تو را خواندم چون به تو اعتماد دارم و نیز می دانم که کسی جز تو پیغام مرا نمیرساند. من مایلم که تو عموهایت، محمّد بن علی و زید بن حسین، را دیدار کنی و بدیشان بگویی که یا از کارهایی که از شما خبرش به من رسیده دست بردارید و یا انکار کنید.
من به قصد دیدار ابو جعفر روانه شدم. او را دیدم که به طرف مسجد میرود همین که به او نزدیک شدم لبخندی زد و گفت: این ستمگر در پی تو فرستاد و به تو گفت: که به عموهایت چنین و چنان بگو؟!
1) (1) بحارالانوار، ج 46، ص 244.
عبداللَّه گوید: ابو جعفر تمام سخنان والی مدینه را برایم نقل کرد چنان که گویی خود در آنجا حضور داشته است. سپس به من فرمود: ای پسر عمو، پس فردا از عهده کار او بر میآییم. او از کار بر کنار و به مصر تبعید میشود، به خدا من نه جادوگرم و نه پیشگو، امّا این خبر به من رسیده است.
عبداللَّه بن معاویه گوید: به خدا سوگند دو روز از این ماجرا سپری نشده بود که حکم عزل والی مدینه و تبعید او به مصر به دستش رسید و کس دیگری به جای او منصوب شد. (1)
ابو بصیر یکی از یاران خاصّ امام باقر علیه السلام نیز داستان خود را با آنحضرت نقل کرده که چگونه مراقب کار وی بوده و او را تأدیب کرده است وی میگوید:
در کوفه به زنی قرآن میآموختم در این اثنا اندکی به او خیره شدم، پس چون بر ابو جعفر وارد گشتم زبان به نکوهش من گشود و فرمود: هر که در خلوت مرتکب گناه شود خداوند به او بی اعتنا خواهد شد. به آن زن چه گفتی؟ من از شرم صورتم را پوشاندم و توبه کردم و ابو جعفر فرمود: دیگر چنین نکن. (2)
همچنین ابو بصیر روایت میکند که چگونه امام باقر چندین سال پیش از روی کار آمدن بنی عبّاس، خبر چیرگی و سلطنت آنها را داده است. وی میگوید: با امام باقر در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم. تازه امام سجّاد به شهادت رسیده بود. در این هنگام دوانیقی و داوود بن سلیمان به مسجد داخل شدند. این واقعه قبل
از زمانی بود که حکومت به دست فرزندان عبّاس افتد تنها داوود به نزد امام باقر آمده و آنحضرت از او پرسید: چه چیز دوانیقی را از آمدن باز داشت؟ داوود پاسخ داد: او جفا میکند. امام فرمود: روزها سپری شود تا آنگاه که وی بر مردم ولایت کند، وبرگرده حرام سوار شود و خاور و باختر این دیار را با طول عمر خود مالک میشود و چنان گنجینهها از اموال انباشته میکند که کسی پیش از او اینقدر گرد نیاورده است. پس داوود برخاست و این خبر را به دوانیقی رساند. دوانیقی به نزد امام آمد و عرض کرد: جز جلال و ابهّت تو هیچ چیزی مانع من از نشستن در کنار شما نبود. این چه خبری است که داوود به من داد؟ آنحضرت فرمود: آنچه گفتم روی میدهد. دوانیقی پرسید: آیا حکومت ما پیش از حکومت شماست؟ امام باقر فرمود: آری. دوانیقی پرسید: آیا پس از من یکی دیگر از فرزندانم حکومت میکند؟ امام پاسخ داد: آری. دوانیقی پرسید: آیا مدّت حکومت بنی امیّه بیشتر است یا مدّت حکومت ما؟
آنحضرت فرمود: مدّت حکومت شما، و بچّههای شما این حکومت را به دست میگیرند و چنان با آن بازی میکنند که انگار با توپ بازی میکنند این خبری است که پدرم به من فرموده است. چون دوانیقی به حکومت رسید از سخن امام باقر علیه السلام در شگفت شد. (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 46، ص 249.
خداوند هیچ بندهای را برای عهدهدار شدن مقام امامت بر نمیگزیند و او را حجّت آشکار خویش بر آفریدگانش قرار نمیدهد مگر آنکه خصلتهای پسندیده در وجود او به کمال رسیده باشد و در خدا ترسی و اجلال او و نشان دادن اخلاص در بندگی که در تمام گفتار و کردارش برای خدا الگو و نمونه باشد. پس جز به صواب سخن نمیگوید و جز کار نیک انجام نمیدهد.
اگر ما به نقل برخی از خصلتهای پسندیده امام باقر یا خصال یکی از معصومین علیهم السلام میپردازیم، برای آن است که شواهد روشنی بیاوریم تا ما را به وجود این صفات رهنمون شود ما بر سر آن نیستیم که تمام زندگی امام را در این صفات خلاصه کنیم و یا فضیلتها و ویژگیهای پسندیده و والای او را گرد آوریم.
هرگز، ما از پیش میدانیم که زندگی آنان تصویری واقعی از قرآن کریم است و آنچه ما در باره آنان میدانیم تمام ابعاد زندگی آنها را در بر نمیگیرد، زیرا معمولًا گوشهای از ویژگیها و فضایل آنان توجّه مورخان را به خود جلب کرده است و آنان را واداشته تا در باره این بُعد بیش از ابعاد دیگر بنویسند و از پرداختن به دیگر ابعاد در مقایسه با آن بُعد، دست نگه دارند. مثلًا آنان جنبه عبادت را در زندگی امام سجاد علیه السلام بسیار برجسته کرده از آن بسیار سخن گفتهاند، امّا بُعد علمی آنحضرت را فروگذاردهاند و بر عکس در مورد امام باقر علیه السلام بیشتر به جنبه علمی آنحضرت پرداختهاند تا به جوانب دیگر.
بنابر این ما به ذکر برخی از پرتوهایی که از زندگی امام باقر بر ما تابیده است، بسنده میکنیم و خواننده را وامیگذاریم تا خود با قیاس با آنچه ذکر میشود به دیگر ابعاد نا گفته آنحضرت نیز پیبرد.
ابن شهرآشوب در کتاب مناقب در مورد امام باقر مینویسد:
او راستگوترین و گشاده روترین و بخشندهترین مردمان بود. در میان اهل بیت کمترین ثروت و در عین حال بیشترین هزینه را داشت. هر جمعه یک دینار صدقه میداد و میفرمود: صدقه روز جمعه به خاطر فضیلت این روز بر دیگر روزها، دو چندان میشود. چون پیشامدی غم انگیز به او روی مینمود زنان و کودکان را جمع میکرد و آنگاه خود دعا میکرد و آنان آمین میگفتند. بسیار ذکر خدا میگفت. راه میرفت در حالی که ذکر خدا میکرد. غذا میخورد در حالی که ذکر خدا میکرد با مردم سخن میگفت، امّا این امر او را از ذکر خدا باز نمیداشت. فرزندانش را جمع میکرد و به آنان میفرمود تا سر زدن آفتاب ذکر بگویند. هر کس از آنان را که میتوانست قرآن بخواند به تلاوت قرآن و هر کس را که نمیتوانست به گفتن ذکر، امر میفرمود. شیخ مفید نیز در باره آنحضرت میگوید: مراتب بخشندگی او در خاص و عام آشکار و بزرگواریاش در میان مردم مشهور و با وجود کثرت عیال و متوسّط بودن وضع زندگیاش به تفضیل و احسان شناخته شده بود.
از سلیمان بن دمدم نقل شده است که گفت: آنحضرت از پانصد درهم تا ششصد و تا هزار درهم جایزه میداد و هیچ گاه از دادن صله به برادران و دیدارکنندگان و امیدواران و آرزومندانش به ستوه نمیآمد. هر گاه میخندید،
میفرمود: خداوندا بر من خشم مگیر!.
أبی در کتاب نثر الدر مینویسد: هر گاه فرد دردمند و گرفتاری را میدید، زیر لب استعاذه میگفت و هیچ گاه از اهل خانهاش شنیده نشد که به فقیر بگوید:
ای فقیر خدا به تو برکت دهد و یا ای فقیر این را بگیر بلکه آنحضرت همواره میفرمود که فقیران را با بهترین نامهایشان صدا بزنند. (1)
ابو نعیم اصفهانی به هنگامی که از امام باقر در کتاب خود (حلیة الاولیاء) نام میبرد او را با این صفات وصف میکند: حاضر، ذاکر، خاشع، صابر ابو جعفر محمّد بن علی الباقر. (2)
در باره خشوع فراوان آن امام در برابر خداوند، از افلح، آزاد کرده ابو جعفر بشنویم که چه میگوید: با محمّد بن علی به قصد حج بیرون شدم. چون به مسجد در آمد به خانه خدا نگریست با بانک بلند گریست. عرض کردم: پدر و مادر فدایت مردم به شما مینگرند ای کاش اندکی صدای خود را پایین میآوردید. امام به من پاسخ داد: وای بر تو ای افلح! چرا نگریم؟! شاید خدای تعالی در اثر این گریه بر من به مهربانی بنگرد و فردا در پیشگاهش سر فراز و رستگار شوم. افلح گوید: آنگاه امام طواف کرد و سپس آمد تا نزد مقام نماز گزارد سپس سر از سجودش برداشت و دیدم که پیشانی آنحضرت از بسیاری اشک، خیس و تر شده است.
افلح میافزاید: آنحضرت هر گاه می خندید، میفرمود: خداوندا بر من
خشم مگیر! (1)
فرزند بزرگوارش امام جعفر صادق علیه السلام در وصف اخلاص و عبادت پدرش چنین میفرماید:
پدرم بسیار ذکر خدا میگفت. من با او میرفتم، و او ذکر خدا میگفت. با او غذا میخوردم و او ذکر خدا میگفت. با مردم سخن میگفت، امّا این امر او را از ذکر خدا باز نمیداشت. زبانش را میدیدم که به کامش میچسبید و با این وصف پیوسته از گفتن ذکر لا اله الا اللَّه باز نمیایستاد. ما را جمع میکرد و به ما میفرمود که تا سرزدن آفتاب ذکر خدا بگوییم و هر یک از ما را که میتوانست بخواند به تلاوت قرآن فرمان میداد و هر که نمی توانست، میفرمود ذکر بگوید. (2)
امام صادق علیه السلام در همین باره باز میفرماید:
من بستر پدرم را میگستردم و انتظار میکشیدم تا بیاید. چون او به بسترش میآمد و میخوابید من نیز به سوی بستر خود میرفتم. شبی او دیر کرد و من به جستجویش به مسجد رفتم. مردم همه در خواب بودند. ناگهان پدرم را دیدم که در مسجد به حال سجده است. در مسجد جز او کس دیگر نبود. نالهاش را میشنیدم که میگفت: پیراستهای پروردگارا! تو، به حقیقت پروردگار منی. از روی تعبّد و بندگی تو را سجده میکنم. معبودا! کردار من اندک است پس تو خود آن را برایم
دو چندان کن. بار الها! مرا از شکنجهات در روزی که بندگانت را بر میانگیزی، در امان نگاه دار و بر من نظر کن که تو البته توبه پذیر و مهربانی. (1)
آنحضرت بسیار به قرآن عشق میورزید و بدان علاقه نشان میداد و تحت تأثیر آیات آن قرار میگرفت. ابان بن میمون قداح گوید: ابو جعفر علیه السلام به من فرمود: قرآن بخوان؟ پرسیدم: از کدام سوره بخوانم؟ فرمود: از سوره نهم (توبه). ابان گوید: آمدم که حواس خود را بر آن سوره متمرکز کنم آنحضرت فرمود: از سوره یونس بخوان ابان گوید: این آیه را خواندم:
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَی وَزِیَادَةٌ وَلَا یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَلَا ذِلَّةٌ. (2)«برای کسانی که ایمان آوردند نیکوی و زیادت است و هرگز بر رخسارشان گرد خجالت و ذلّت ننشیند.»
امام با شنیدن این آیه فرمود: بس است. آنگاه گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در شگفتم که چطور وقتی قرآن میخوانم پیر نمیشوم. (3)
او از کتاب پروردگارش، معارف دینی را الهام میگرفت تا آنجا که راویان را وامیداشت تا از وی در باره منشأ قرآنی گفتههایش سؤال کنند. ابو الجارود در این باره ماجرایی نقل کرده است. وی میگوید: ابو جعفر علیه السلام فرمود: چون در باره چیزی با شما سخن گفتم مرا از سر چشمه قرآنی آن بپرسید. سپس فرمود:
خداوند از قیل و قال و تباه شدن مال و بسیار سؤال کردن نهی فرموده است.
پرسیدند: ای فرزند رسول
خدا این مورد در کجای قرآن آمده است؟
فرمود: خداوند عز و جل در کتابش میفرماید:
لَا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِن نَجْوَاهُمْ ... (1).
«هیچ خیری در بسیاری از نجواهای آنان نیست.»
و میفرماید: وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ قِیَاماً (2).
«و اموالی که خداوند شما را به نگاهبانی آن گماشته به دست سفیهان مدهید.»
و نیز میفرماید: لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ إِن تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ (3).
«از چیزهایی مپرسید که چون برای شما آشکار شود، بدتان میآید و غمناک میشوید.»
چوناز احوالش جویا میشدند، فرصت را غنیمت میشمرد و پاسخی میداد که هم تذکری بود برای خودش و هم پند و تذکری برای پرسش کننده، در این باره روایت شده است که به محمّد بن علی علیه السلام عرض شد: چگونه صبح کردی؟ فرمود: صبح کردیم در حالی که در نعمت غوطه وریم و به گناهان گرفتار. خداوند با ارزانی داشتن نعمتها بر ما، به ما دوستی میورزد و ما با ارتکاب معاصی به او خشم میگیریم در حالی که ما بدو نیازمندیم و او از ما بی نیاز است. (4)
آنحضرت علیه السلام کاملًا به فرمان خداوند تسلیم بود. یکی از اصحابش روایت میکند که عدّهای نزد ابو جعفر آمدند و دیدند که پسر آنحضرت بیمار و خود وی نیز ناراحت و اندوهگین است و آرام و قرار ندارد. دیدار کنندگان گفتند: به خدا قسم اگر به وی مصیبتی رسد، میترسیم از او چیزی ببنیم که خوش نداریم.
پس دیری نپایید که صدای شیون و زاری بر آن پسر بلند شد. در این لحظه امام باقر با رویی گشاده و حالتی متفاوت با آنچه پیش از این داشت، بر دیدار کنندگانش وارد شد. آنان عرض کردند: فدایت شویم، ما از حالتی که شما پیش از این داشتید، میترسیدیم (با مرگ این کودک) حادثهای پیش آید که موجب اندوه و ناراحتّی ما شود! حضرت به آنان پاسخ داد: ما مایلیم کسانی که به آنان علاقه داریم، سالم بمانند و بهبود یابند. اما هنگامی که فرمان خدا جاری میشود به آنچه که او دوست میدارد گردن مینهیم. (1)
آنحضرت از انجام هیچ کردار صالحی فرو گذار نمیکرد. در این باره روایت جالبی از زبان یکی از اصحاب آنحضرت نقل شده است.
راوی میگوید: ابوجعفر علیه السلام در تشییع جنازه یکی از مردان قریش حاضر شد. من نیز با آنحضرت بودم. مردی بنام عطاء در میان تشییع کنندگان بود. ناگاه زنی فریاد سرداد. عطاء گفت: ای زن اگر ساکت نشوی ما باز میگردیم، امّا زن خاموش نشد و در نتیجه عطاء بازگشت. راوی میگوید: به ابو جعفر گفتم:
عطاء بازگشت امام پرسید: چرا؟ گفتم:
این زن فریاد سر داد و عطاء به او گفت: یا خاموش شو یا ما باز میگردیم و چون این زن دست از فریاد بر نداشت عطاء هم بازگشت.
امام علیه السلام فرمود: به راه خود ادامه دهیم. اگر ما باطلی را با حق ببینیم و حق را به باطل واگذاریم حق مسلمان را ادا نکردهایم. چون بر جنازه نماز گزارده شد، صاحب عزا به ابوجعفر عرض کرد:
1) (2) همان مأخذ، ص 301.
باز گرد که تو پاداش خود را گرفتی خداوند تو را بیامرزد. تو نمیتوانی راه بروی، امّا آنحضرت از بازگشت امتناع ورزید. به آنحضرت عرض کردم: صاحب عزا به تو اجازه بازگشت داد و من حاجتی دارم که میخواهم آن را از شما در خواست کنم:
آنحضرت پاسخ داد: من با جنازه میروم. ما به اجازه او نرفتیم و به اجازه او هم باز نمیگردیم بلکه این فضل و پاداشی است که ما آن را طلب کرده بودیم.
انسان تا آن اندازه که به دنبال جنازه میرود، پاداش آن را دریافت میکند. (1)
معاشرت آنحضرت با دیگران در نهایت ادب و بزرگواری بود. به عنوان مثال ابو عبیده از ادب امام باقر علیه السلام به هنگام سفر روایتی نقل کرده و گفته است:
من رفیق راه ابو جعفر بودم. ابتدا من سوار میشدم و سپس آنحضرت. پس چون هر دو بر پشت مَرکب سوار میشدیم، سلام میکرد و احوال میپرسید مانند کسی که انگار تا این لحظه دوستش را ندیده بود و با من مصافحه میکرد و به هنگام پایین آمدن، پیش از من فرود میآمد و چون هر دو قرار مییافتیم، سلام میداد و احوالپرسی میکرد چنان که گویی تازه دوستش را دیده است. پس به او عرض کردم: ای فرزند رسول خدا کاری میکنی که پیشینیان ما چنین نکردهاند و اگر حتّی یک بار هم این کار را بکنند، بسیار است.
امام فرمود: «آیا نمیدانی در مصافحه چه چیزی (نهفته) است؟ دو مؤمن که با یکدیگر برخورد میکنند و یکی از آنها با دیگری مصافحه میکند گناهان آن دو فرو میریزد چونان که برگ از درخت میریزد و خداوند تا زمانی که آن دو از هم جدا شوند به آن دو
1) (1) حلیة الاولیاء، ص 301.
مینگرد. (1)»
در رفتار با مردم نکو کار و عفیف و پاکدامن بود. بدین سان از گناه دیگران تا آنجا که میتوانست چشم میپوشید و همین بهترین اثر را در دل مردمان میگذاشت.
روزی مردی مسیحی (از روی طعنه) به آنحضرت گفت: تو بقری (گاوی)؟
امام فرمود: نه من باقرم. باز مرد به قصد طعنه گفت: تو فرزند آشپزی؟
امام فرمود: آشپزی حرفه مادرم بود. مرد باز گفت: تو پسر آن زن سیاه چرده زنگی بد اخلاقی؟
حضرت پاسخ داد: اگر تو راست میگویی خداوند او را بیامرزد و اگر تو دروغ میگویی خداوند تو را بیامزرد!
مرد نصرانی از اخلاق امام باقر مات و مبهوت ماند و همین امر او را واداشت تا به دست امام باقر به دین اسلام تشرّف یابد. (2)
رفتار آنحضرت با مستضعفان با نرمی و مهربانی متمایز بود. فرزندش امام صادق میفرماید:
هنگامی که کاری را به غلامان خود میسپارید و بر آنان سنگین میآمد، با ایشان در انجام آن همکاری کنید. همانطوریکه پدرم، امام باقر علیه السلام، وقتی به خدمتکاران خود دستوری میداد، پس مینگریست اگر آن کار سنگین بود
میگفت بسم اللَّه و با آنان همکاری میکرد و اگر سبک بود از آنان دور میشد. (1)
چه بسا کار کردن آنحضرت در مزرعهاش به همین خاطر بوده است، زیرا ائمه بر این باور بودهاند که کار و کوشش امری محبوب در نزد خداست و آنها را به بارگاهش نزدیکتر میکند.
در این باره امام صادق علیه السلام روایت میکند که محمّد بن مکدر میفرمود: من گمان نمیکردم کسی همانند علی بن الحسین جانشین شایستهای از خود به یادگار گذارد تا آنکه فرزندش محمّد بن علی را دیدم. خواستم او را پندی داده باشم، امّا او مرا اندرز گفت. یارانش به وی گفتند: او تو را چه پندی فرمود؟
گفت: در یکی از ساعتهای بسیار گرم روز به یکی از نواحی مدینه رفته بودم. در آنجا محمّد بن علی را که مردی تنومند بود، دیدم. او به دو غلام سیاه یا دو نفر از دوستانش تکیّه داده بود. به خودم گفتم: بزرگی از بزرگان قریش در این ساعت و با این حالت در طلب دنیا میکوشد؟!
خدا را شاهد گرفتم که به او اندرز دهم. پس نزدیک او شدم و بر وی سلام کردم. او که بسیار عرق کرده بود، باگشاده رویی سلام مرا پاسخ داد. به او گفتم:
خداوند اصلاحت کند! بزرگی از بزرگان قریش در این ساعت و با این حالت در طلب دنیا میکوشد شاید در این حالت مرگت فرا رسد؟! امام خود را از دست غلامانش رها کرد و سپس بر پای خویش ایستاد و فرمود: به خدا قسم اگر مرگ در این حالت
1) (1) حلیة الاولیاء، ص 303.
مرا دریابد، در حالی نزد من آمده است که به طاعت خداوند مشغولم و بدین وسیله خود را از تو و دیگران بی نیاز سازم، امّا من از این میترسم که مرگم زمانی فرا رسد که به نا فرمانی خداوند مشغول باشم. من با شنیدن این سخن عرض کردم: خدایت رحمت کند! من میخواستم شما را نصیحت گویم، امّا شما مرا اندرز دادید. (1)
امام میتوانست از خدمتگزارانش در کار سر و سامان دادن به کشتزارش استفاده کند، امّا او دوست میداشت برای تحصیل معاش خانوادهاش کوشش کند و خود را به رنج اندازد.
به عنوان خاتمه سخن، به نقل حدیثی از امام صادق علیه السلام در باره نحوه برخورد پدرش میپردازیم: ابو جعفر علیه السلام به هنگام شهادت، غلامان بد خویش را آزاد کرد و خوبان آنها را نگاه داشت. من گفتم: ای پدر اینها (بدان) را آزاد میکنی و آنها (خوبان) را نگاه میداری؟ فرمود: اینان از من اندوهناک شده اند پس این در برابر آن. (2)
بدین سان امام باقر به عنوان والاترین و جاودانه ترین نمونه خصال و اخلاق پسندیده در آمد. این در حالی است که میتوان یقین داشت که راویان، بی تردید جز موارد اندکی از ابعاد زندگی نورانی و آکنده از حکمت و هدایت حضرتش را برای ما نقل نکردهاند.
سلام و درود جاوید الهی همواره بر او باد!
با نگاهی گذرا به دوران زندگی امام محمّد باقر در مییابیم که پیش از وزش طوفان انقلاب که به کار حکومت اموی پس از وفات امام باقر پایان داد و منجر به روی کار آمدن عبّاسیان در روزگار امام صادق شد، سکوت و آرامشی آکنده از خشم بر جامعه حکمفرما بوده است.
از طریق شواهدی که از رویدادهای زندگی آنحضرت در دست داریم، میتوان سیمای آن روزگار را بخوبی لمس کرد و نیز از وجود طوفانهای سهمگین انقلاب در اینجا و آنجا آگاهی یافت.
اوّلًا: وجود پدیدهای به نام عمر بن عبد العزیز، خلیفه اموی که اصلاحاتی در رأس هرم قدرت انجام داد و تا اندازهای نیز به توفیقهای جزئی در این راه نائل شد. با این همه وی، به دلایلی نتوانست کاملًا به موفقیّت برسد.
او بسیار دیر به روی کار آمد. چون گروههای اسلامی که با حکومت اموی سر ستیز داشتند، تا عمق امّت اسلامی ریشه دوانیده بودند و فریب این بازی سیاسی را نمیخوردند. در رأس این گروهها باید از شیعیان اهل بیت علیهم السلام نام برد. آنان تا آنجا از بینش سیاسی بر خوردار بودند که عمر بن عبد العزیز یا عبداللَّه مأمون نمیتوانستند، در آنها تأثیر بگذارند. این آگاهی سیاسی شیعیان را باید مرهون فرهنگ قرآن و معرفی حقایق اسلام از سوی ائمه علیهم السلام دانست. یکی از بارزترین این حقایق آن بود که حکومت نه ارثی است، نه میتوان از راه زور بدان دست یافت بلکه باید به امر و فرمان دین باشد. این امام باقر است که به یارانش میفرماید: ساکنان آسمان، عمر بن عبد العزیز را لعنت میکنند. امام این عبارت را پیش از رسیدن
وی به قدرت بیان کرده بود.
به حدیث زیر توجّه فرمایید:
ابو بصیر روایت کرده است که با امام باقر در مسجد بودم که عمر بن عبد العزیز وارد شد. او دو جامه رنگین در بر کرده و به غلامش تکیّه داده بود.
امام علیه السلام فرمود:
«این جوان نرمی پیشه میکند و عدالت را آشکار میسازد و چهار سال زندگی سپس میمیرد و زمینیان بر او میگریند و کروبیّان نفرینش میکنند و نیز فرمود: در جایگاهی مینشیند که حق او نیست. سپس عبد الملک به خلافت رسید و تمام کوشش خود را در آشکار ساختن عدالت به کار گرفت». (1)
امام باقر علیه السلام عمر بن عبد العزیز را مستحق نفرین میدانست چون مقام خلافت را که هیچ گاه حق او نبود، اشغال کرده بود.
صحیح است که عمر بن عبد العزیز، فدک را که رمز مظلومیّت اهل بیت و باز گرداندن آن دلیل صدق مذهب آنان در نظر مردم بود، به ایشان باز پس داد، امّا ائمه به این امر توجّه نداشتند و آن را برای حسن سلوک نظام کافی نمیدانستند، چرا که بنیاد نظام از اساس بر باطل قرار داشت و ائمه همچون انبیا میخواستند جامعه را از ریشه و بنیاد اصلاح کنند. حدیث زیر از شیوه نگرش پیشتازان امّت بدانچه به خلافت عمر بن
1) (1) حلیة الاولیاء، ص 251.
عبد العزیز مربوط میشود، پرده بر میدارد.
روزی عمر بن عبد العزیز به عامل خود در خراسان نوشت که صد نفر از دانشمندان آن دیار را به سوی من روانه کن تا از آنان در باره روش تو پرس و جو کنم. عامل وی دانشمندان را جمع کرد و این امر را به اطلاع آنان رساند.
دانشمندان از اجابت در خواست خلیفه عذر خواستند و گفتند: ما کار و خانواده داریم و نمیتوانیم آنها را رها کنیم عدالت خلیفه هم اقتضا نمیکند که ما را به اجبار به این کار وادارد، ولی ما یک تن را به نمایندگی از میان خود، انتخاب کرده به سوی او گسیل میداریم و عقیده خود را به او میگوییم تا به آگاهی خلیفه رساند. سخن او همان سخن ما و نظر او همان نظر ماست. عامل خلیفه موافقت کرد و آن مرد را به نزد عمر فرستاد. چون مرد بر خلیفه وارد شد، به وی سلام گفت و نشست. مرد به خلیفه گفت: مجلس را برایم خلوت کن.
خلیفه گفت: چرا؟ تو یا سخن حقی میگویی که اینان تصدیقت میکنند و یا باطلی میگویی که اینان تکذیب میکنند. مرد گفت: من به خاطر خودم این پیشنهاد را نمیدهم بلکه به خاطر خود توست، زیرا من بیم دارم سخنی میان ما گفته شود که شنیدن آن تو را خوش نیاید.
خلیفه به حاضران دستور داد که مجلس را ترک گویند سپس به او گفت:
حرف بزن! مرد گفت: به من بگو این خلافت از کجا به تو رسیده است؟ خلیفه دیر زمانی خاموش ماند. مرد گفت: آیا پاسخی نداری؟ خلیفه گفت: نه. مرد پرسید: چرا؟ خلیفه جواب داد: اگر بگویم به نص خدا و رسولش، دروغ گفتهام و اگر بگویم به اجماع
مسلمانان، خواهی گفت ما اهل مشرق از این امر بیاطلاع بوده و بر آن اجماع نکردهایم و اگر بگویم آن را از پدرانم به ارث بردهام خواهی گفت که پدرت فرزندان بسیاری داشته است. پس چرا از میان آنان تو از این میراث بر خوردار شدهای؟ مرد گفت: خدا را سپاس که تو خود اعتراف کردی که این حق از آن کس دیگری جز توست. اکنون اجازه میدهی که به دیار خودم باز گردم؟ خلیفه گفت: نه به خدا سوگند که تو هشدار دهنده بودی. بگو تا ببینم از این پس چه میگویی؟ سپس عمر گفت: من چنین دیدم که خلفای پیشین به ستم و ناروا دست میآلودند، زور میگفتند و غنیمتهای مسلمانان را به خود اختصاص میدادند حال آنکه من پیش خود پی بردم که این اعمال هیچ روا نیست. هیچ چیز و هیچ کسی در نزد خلفای پیشین بدتر از مؤمنان نبود. از این رو بود که من پذیرای منصب خلافت شدم.
مرد پرسید: اگر تو عهده دار این منصب نمیشدی و کس دیگری به خلافت مینشست و همان کردار خلفای پیشین را در پیش میگرفت آیا چیزی از گناهان او بر تو نوشته میشد؟ عمر گفت: هرگز.
مرد گفت: پس میبینم که تو با به رنج افکندن خویش راحتی دیگری را فراهم ساختی و با به خطر انداختن خویش اسباب سلامتی دیگری را مهیّا کردی!
عمر بن عبد العزیز گفت: راستی تو عبرت دهنده بودی. مرد برخاست تا برود و به عمر گفت: به خدا سوگند که اوّلین ما به دست اوّلین شما و اوسط ما به دست اوسط شما کشته شد و سر انجام هم آخرین ما به دست آخرین شما کشته خواهد شد و خدا یاور ماست بر شما که او خود ما را بس است و خوب تکیه گاهی است.
موضع امام باقر علیه السلام در برابر عمر بن عبد العزیز این گونه بود که از فرصت به
دست آمده در آن دوران برای تبلیغ مکتب و نصیحت کار گزاران بخوبی بهره برداری میکرد. آنحضرت میکوشید تا بدون آنکه کلید نظام اموی را به رسمیّت شناسد، اوضاع امّت را تا آنجا که ممکن است اصلاح کند. حدیث زیر یکی از این فرصتهای به دست آمده را در برابر دیدگان ما به نمایش میگذارد:
«هشام بن معاذ میگوید: عمر بن عبد العزیز به مدینه آمده بود و ما نزد او نشسته بودیم. مُنادی خلیفه جار زده بود که هر کس شکایت یا تظلّمی دارد به درگاه آید. پس محمّد بن علی یعنی باقر علیه السلام به درگاه آمد. مزاحم، پیشکار عمر، نزد وی آمد و گفت: محمّد بن علی بر در است. عمر گفت: او را داخل کن. در حالی که عمر داشت اشک چشمش را با دست پاک میکرد، امام محمّد باقر داخل شد و از وی پرسید:
«چرا میگریی؟ عمر پاسخ داد: ای فرزند رسول خدا مسائلی چند مرا به گریه واداشت. پس محمّد بن علی الباقر فرمود: ای عمر! دنیا یکی از بازارهاست برخی از این بازار چیزی را که بدیشان سود میرساند بر میگیرند و بیرون میروند و بعضی با چیزی که زیانشان میرساند، از آن خارج میشوند و چه بسیار مردمانی که دنیا آنان را بمانند چیزی که ما در آنیم، فریفت تا آنجا که چون مرگشان فرا رسد آن را پذیرا گردند و با باری از ملامت و سرزنش از این دنیا بیرون شوند که چرا برای رسیدن به آنچه که در آخرت دوست میداشتند، توشهای بر نگرفتند و از آنچه که نا خوش میداشتند، دوری نگزیدند. گروهی، آنچه جمع کرده بودند به کسانی قسمت شد که آنها را ستایش نمیکنند. و به سوی کسی روانه شدند که معذورشان نخواهد
کرد. پس ما به خدا شایستهایم اگر به این اعمالی که به آنها غبطه میخوریم بنگریم و با آنها موافقت کنیم و اگر به این اعمالی که از ارتکاب آنها میترسیم بنگریم و از آنها دست باز داریم.
از خدا بترس و در قلب خود دو چیز را قرار ده. بدانچه دوست داری هنگام حضور در پیشگاه پروردگارت با تو باشد، بنگر و آن را فرا روی خویش بگذار و به آنچه دوست نداری هنگام حضور در پیشگاه پروردگارت با تو باشد بنگر و در جستجوی تعویض از آنها باش. به سوی کالایی مرو که بر پیشینیان سودی نداشته و تو امید داری که برای تو سود کند. از خدا بترس ای عمر! درها را بگشای و در بانها را بردار و ستمدیده را یاری کن و حقوق تباه شده مردم را به ایشان باز گردان. سپس فرمود: سه چیز است که در شخصی باشد، ایمانش به خداوند کامل شده است ...
در این هنگام عمر بر روی زانوانش افتاد و گفت: بگو ای برخاسته از خاندان نبوّت. امام باقر علیه السلام فرمود: آری، ای عمر کسی که چون خشنود شد خشنودیاش او را در باطل داخل نگرداند و چون خشمگین شد خشمش او را از جاده حق برون نبرد و چون قدرت یافت، به چیزی که از آن او نیست، دست دراز نکند.
پس عمر، دوات و کاغذ خواست و نوشت: بسم اللَّه الرحمن الرحیم این نامهای است مبنی بر آنکه عمر بن عبد العزیز به تظلّم محمّد بن علی رسیدگی کرد و فدک را به او باز پس داد.
ثانیاً- چنین به نظر میرسد که بنی امیّه به خاطر باز تابهای منفی جریان کربلا، از کشتن خاندان علی علیه السلام به صورت آشکار امتناع میورزیدند. از طرفی ائمه علیهم السلام
نیز به نوبه خود شرایط را برای ایجاد یک نهضت خونین مناسب نمیدیدند. داستان زیر که از زبان یکی از راویان نقل شده، گواه درستی این ادعاست.
پس از آنکه زید بن حسن بر سر میراث رسول خدا صلی الله علیه و آله با امام باقر به منازعه بر خاست به قصد چاره جویی به سوی خلیفه اموی (عبد الملک بن مروان) رفت و به وی گفت: از نزد جادوگری دروغگو که وانهادنش به صلاح تو نیست، به نزدت آمدهام.
عبد الملک نیز نامهای به والی مدینه نوشت و به او دستور داد که محمّد بن علی را دست و پا بسته به درگاه او بفرستد و به زید گفت: به نظرم اگر تو را مسئول کشتن او کنم، هر آینه وی را خواهی کشت؟ زید پاسخ داد: بلی همین طور است.
امّا والی مدینه متوجّه مطلب شد و به خلیفه نوشت مردی را که تو میخواهی، امروز در روی زمین پارساتر و زاهدتر و پرهیزکارتر از وی یافت نشود. او در محراب نمازش قرآن میخواند و پرندگان و وحوش در اثر شیفتگی به صدایش به گرد محراب او جمع میآیند. قرائت و کتابهای او همچون سرودهای داوودی است. او از داناترین و خوش قلب ترین و کوشاترین مردم در کار و عبادت است. این والی همچنین افزود: من دوست ندارم که امیر المؤمنین بیهوده گرفتار شود که خداوند سر نوشت هیچ قومی را دگرگون نسازد مگر آنکه آن قوم سر نوشت خود را دگرگون سازند ...
بدین ترتیب عبد الملک از دستور عجولانه خود انصراف حاصل کرد و پس از آنکه دروغ زید بن حسن بر او آشکار شد وی را دستگیر و زنجیر
کرد و بدو گفت: از آنجا که من نمیخواهم دست خود را به خون یکی از شما آلوده کنم، هر آینه تو را میکشتم. آنگاه نامهای به امام باقر نوشت و در آن گفت پسر عمویت را به نزدت میفرستم، در تربیتش بکوش. (1)
از این قصه میتوان پی برد که حکام بنی امیّه تا آنجا که ممکن بود، از کشتن فرزندان حضرت علی علیه السلام، به صورت آشکار، خود داری میورزیدند.
مخالفت علنی با حکومت بنی امیّه، مسألهای معروف و آشکار بود. تاریخ برخی از این نمونهها را ضبط کرده است و ما در اینجا تنها به دو مورد اشاره میکنیم:
1- دیلمیدر کتاب اعلامالدین، داستان جالبینقل کردهاست. ویمینویسد: مردی به عبد الملک بن مروان گفت: آیا به من امان میدهی؟ عبد الملک گفت: آری. مرد پرسید: بگو ببنیم آیا این خلافت که به تو رسیده به نص خدا و رسولش بوده است؟ عبد الملک گفت: نه، مرد پرسید: آیا مسلمانان بر این اجماع کرده و به تو رضایت دادهاند؟ عبد الملک پاسخ داد نه. مرد باز پرسید:
پس آیا بیعت تو به گردن ایشان است که به خلافت تو راضی شدهاند؟ عبد الملک گفت: نه. مرد باز پرسید: آیا اهل شورا تو را برگزیدهاند؟ عبد الملک گفت: نه. مرد گفت: پس آیا چنین نیست که تو به زور خلافت را عهده دار شدهای و تمام امکانات مسلمانان را تنها به خود اختصاص دادهای؟ عبد الملک گفت: آری چنین است.
1) (1) حلیة الاولیاء، (با اختصار)، ص 329- 331.
مرد پرسید: پس به کدامین دلیل تو خود را امیر المؤمنین نامیدی؟ در حالی که نه خدا و نه پیامبرش و نه مسلمانان تو را به امیری بر گزیدهاند!! عبد الملک به وی گفت: از ملک من خارج شو و گرنه ترا میکشم. مرد گفت: این پاسخ مردم عادل و منصف نیست. سپس از نزد او خارج شد. (1)
2- شیخ طوسی در کتاب امالی به نقل از شیخ مفید و او از ثمالی، حکایت دیگری در این باره نقل کرده است:
عبد الملک بن مروان در مکّه برای مردم سخنرانی میکرد. یکی از کسانی که در این مجلس حضور داشته نقل میکند که چون عبد الملک به پند و اندرز در خطبهاش رسید. مردی در برابرش برخاست و گفت: آهسته، آهسته شما خود امر میکنید و امری نمیپذیرید. نهی میکنید و خود باز نمیایستید. پند میدهید و خود پند نمیگیرید، پس آیا ما به سیره شما راه پوییم یا فرمانتان را گردن نهیم؟! اگر بگویید از سیره ما پیروی کنید پس جواب دهید که چطور میتوان از سیره ستمگران پیروی کرد و چه دستاویزی است در پیروی از گنهکارانی که مال خدا را چون غنیمت دست به دست میگردانند و بندگان خدا را خدم و حشم خود قرار میدهند؟ و اگر بگویید از فرمان ما اطاعت کنید و نصیحت ما را بپذیرید پس بگویید که چگونه کسی که خود محتاج نصیحت و پند است، میتواند دیگری را اندرز گوید؟! یا چگونه اطاعت کسی که عدالتش ثابت نشده واجب است؟ و اگر بگویید که
1) (1) حلیة الاولیاء، ص 335.
حکمت را از هر جا که باشد باید فرا گیریم موعظه را از هر کس که شنیدیم باید بپذیریم، پس چه بسیار در میان ما کسانی که به بیان انواع اندرزها گشاده زبان تر و به اقسام زبانها از شما شناستر باشند، پس دست از آنها بردارید و قفلهایشان را باز کنید و آزادشان سازید تا کسانی را که در شهرها سر گردان ساختهاید و آنان را از خانه و کاشانه خود رانده و در بیابانها آواره کردهاید باز گردند و این مهم را عهدهدار شوند.
به خدا سوگند ما در امور مهم خویش از شما پیروی نخواهیم کرد و شما را در مال و جان و دین خود حاکم نخواهیم ساخت تا به روش ستمگران بر ما حکم برانید. اینک ما به خویشتن بیناییم تا پیمانه زمان پر شود و مدّت به پایان رسد و رنج و محنت خاتمه پذیرد برای هر یک از قیام کنندگان شما روزی است که از آن گذر نتواند کرد و کتاب است که به ناچار باید آن را بخواند. هیچ خرد و کلانی در این کتاب فرو گذار نشده و هر چه کردهاید در آن گرد آمده است و بزودی ستمگران خواهند دانست که به چه جایگاهی بازگشت میکنند. راوی این ماجرا گوید: در این هنگام چند تن از یاران مسلّح خلیفه بر آن مرد هجوم برده وی را دستگیر کردند و این آخرین اطلاعی است که ما از این مرد داریم و از آنچه پس از این ماجرا بر سر وی آمد، نا آگاهیم. (1)
رابعاً: حرکت امام به سوی شام و مسأله ای که باعث شد هشام بن عبدالملک از امام باقر علیه السلام درخواست کند که آن حضرت از مدینه به شام رود، از چگونگی رابطه امام
1) (1) حلیة الاولیاء، ص 237.
با دستگاه سیاسی وقت و مسائلی که از آنها در فشار بود و نیز شیوه مبارزه آنحضرت با این دستگاه پرده بر میدارد.
ما در اینجا به ذکر روایتی تاریخی میپردازیم تا خوانندگان بتوانند در این باره بیشتر اندیشه کنند. البته در شرح این واقعه، روایات و مدارک مختلفی در دست است، ولی ما روایتی را که از همه مفصل تر است، برگزیدهایم.
از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:
«در یکی از سالها هشام بن عبد الملک به سفر حج رفت در این سال محمّد بن علی و پسرش جعفر بن محمّد علیهما السلام نیز به حج رفتند. امام صادق فرمود:
سپاس خدا را که به حق، محمّد را به پیامبری فرستاد و ما را بدو بزرگ و گرامی داشت. ما برگزیدگان خداوند بر خلقش و بهترین بندگان و خلفای او هستیم.
پس خوشبخت کسی است که از ما پیروی کند و تیره روز آن که با ما به دشمنی برخیزد و ستیزه جوید.
سپس گفت:
مسلمه برادرش را از آنچه شنیده بود آگاه کرد، امّا وی بر ما خردهای نگرفت تا آنکه او به دمشق رفت و ما نیز رهسپار مدینه شدیم. پس پیکی به عامل مدینه فرستاد مبنی بر اینکه پدرم و مرا نیز به دمشق بفرستد. چون ما وارد شهر دمشق شدیم سه روز ما را نگه داشتند و در روز چهارم به ما اذن دخول دادند. هشام بر تخت شاهی نشسته بود و سپاهیان و یاران خاصّش، با سلاح در دو صف، بر پای ایستاده بودند، نشانهای برابر او نصب کرده بودند و پیران قوم وی، به سوی آن تیر میانداختند، چون داخل شدیم، پدرم جلو بود و من پشت سر او بودم، هشام پدرم را
صدا زد و گفت:
ای محمّد! با پیران قومَت به سوی نشانه تیر انداز. پدرم به او پاسخ داد:
من برای تیراندازی پیر شدهام. آیا بهتر نیست که مرا از این کار معاف داری؟
هشام پاسخ داد: به حق خداوندی که ما را به دین خود و پیامبرش عزّت بخشید تو را معاف نمیکنم. سپس به پیر مردی از بنی امیّه اشاره کرد که کمانت را به او بده. پدرم کمان و تیر گرفت سپس تیر را در چلّه کمان نهاد و کمان را کشید و تیر انداخت. تیر درست در وسط هدف نشست. آنگاه برای دوّمین بار تیری انداخت در این بار سوفار تیر را تا پیکان آن شکست و همچنین نُه تیر دیگر انداخت که یکی در دل دیگری مینشست. هشام از دیدن این صحنه، عنان اختیار از دست داد و گفت: بسیار عالی بود! ای ابو جعفر تو ماهرترین تیر انداز در میان عرب و عجم هستی. چرا فکر میکنی که برای این کار پیر شدهای؟
آنگاه از آنچه گفته بود، پشیمان شد.
هشام در دوران خلافتش هیچ کس را پیش از پدرم یا بعد از او به کنیه صدا نکرده بود! او به پدرم توجّه کرد و اندکی به سرزیر افکنده غرق در اندیشه شد و من و پدرم در برابر او ایستاده بودیم چون ایستادن ما به طول انجامید پدرم خشمگین شد و هشام به عصبانیّت او پی برد. عادت پدرم چنان بود که وقتی خشمگین میشد، به آسمان مینگریست و چنان خشم آلوده مینگریست که بیننده میتوانست غضب را در چهره او آشکار ببیند. چون هشام متوجّه خشم پدرم شد به او گفت: محمّد به سوی من آی.
پدرم به سوی تخت بالا رفت و من نیز به دنبالش رفتم. چون به هشام نزدیک شد، وی برخاست و با پدرم معانقه کرد و او را در سمت راست خویش نشانید.
سپس با من نیز معانقه کرد و مرا هم در سمت راست پدرم نشانید. آنگاه به پدرم روی کرد و گفت: ای محمّد! قریش تا هنگامی که کسانی همانند تو دارد، بر عرب و عجم سروری میکند. خداوند جزایت دهد! چه کسی این گونه به تو تیر اندازی آموخت؟ و در چند سالگی آموختی؟ پدرم فرمود: میدانی که اهل مدینه همه این گونهاند. من نیز در ایام جوانی به تیر اندازی روی آوردم و سپس آن را رها کردم و چون خلیفه از من تقاضا کرد دو باره دست به تیر و کمان بردم.
هشام گفت: من از زمانی که بالغ شدهام هرگز چنین تیر اندازی ندیده بودم و گمان نمیکنم کسی همانند تو بتواند چنین تیر اندازد. آیا جعفر هم میتواند مانند تو تیر اندازی کند؟ پدرم فرمود:
«ما همه (ویژگی) تمام و کمالی را که خداوند بر پیامبرش صلی الله علیه و آله در آیه:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِیناً (1)
«امروز برای شما دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان آیین برایتان پسندیدم.» فرود آورده است، به ارث میبریم و زمین نیز هیچ گاه از وجود ما که این امور را به کمال دارا هستیم ودیگران از آن محروم، خالی نباشد.
1) (1) سوره مائده، آیه 3.
امام صادق علیه السلام فرمود: چون هشام این سخن را از پدرم شنید، چشم راستش برگشت و همان گونه خیره بماند و چهرهاش سرخ شد. این نشانه خشم او بود. آنگاه اندکی سکوت کرد و سپس سرش را بالا آورد و گفت:
مگر ما بنی عبد مناف نیستیم و نسب ما و شما یکی نیست؟ پدرم فرمود: ما چنینیم، امّا خداوند از مکنون سرّ خویش و خالص علم خود به ما بهرهای اختصاص داد که دیگران را از آن محروم داشته بود، هشام پرسید: آیا مگر خداوند، محمّد را از شجره عبد مناف بر نگزید و به سوی تمام مردم چه سرخ و چه سیاه و چه سفید نفرستاد. پس شما از کجا وارث چیزی شدید که از آنِ کس دیگری جز شما نیست؟ حال آنکه رسول خدا به سوی تمام مردم مبعوث شد و این سخن خدای متعال است که فرمود: وَللَّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (1)
«میراث آسمانها و زمین از آن خداست.» پس شما از کجا وارث این علم شدید در حالی که پس از محمّد پیامبری نیست و شما هم پیامبر نیستید؟
پدرم فرمود: از این آیه قرآن که به پیامبرش فرمود:
لَاتُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ (2)
«با شتاب و عجله زبان به خواندن قرآن مگشای.» کسی که زبانش را به خواندن قرآن جز برای ما حرکت نداده بود خداوند بدو فرمود که تنها ما و نه دیگران را بدین امر اختصاص دهد.
از این رو او تنها با برادرش علی و نه دیگر یارانش، راز میگفت. پس
خداوند آیهای در این باره فرو فرستاد و فرمود:
وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ (1)
«و گوش شنوا آن پند را نگه تواند داشت». رسول خدا صلی الله علیه و آله به این خاطر به یارانش گفت: از خدا خواستم که گوش تو را این گونه گرداند ای علی و به همین خاطر بود که علی بن ابی طالب در کوفه فرمود:
رسول خدا صلی الله علیه و آله هزار باب از علم به من آموخت که هر بابی هزار باب داشت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها امیر المؤمنین علیه السلام را که گرامی ترین مردم در نزد وی بود، به این اسرار خویش اختصاص داد و چنان که خداوند پیامبرش را محرم اسرار خویش گردانید پیامبر هم برادرش علی را، و نه کس دیگر از قوم خود را، محرم رازهای خویش قرار داد تا آنکه این اسرار به ما رسید و ما وارث آنها شدیم نه کس دیگر از قوم و نژاد ما.
هشام گفت: علی ادعا میکرد که علم غیب میداند حال آنکه خداوند هیچ کس را به غیب خویش راه نمیداد. پس علی از کجا چنین ادعایی میکرد؟ پدرم پاسخ داد:
خداوند بلندمرتبه، بر پیامبرش کتابی فرو فرستاد که علم گذشته و آنچه تا روز قیامت واقع میشود در آن آمده است چنان که خود فرموده است:
وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَهُدیً وَرَحْمَةً وَبُشْرَی لِلْمُسْلِمِینَ (2)
«ما این کتاب را بر تو فرو فرستادیم تا حقیقت همه چیز را بیان کند و هدایت و رحمت و نوید برای مسلمانان باشد.» و نیز
فرموده است:
وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ (1)
«و همه چیز را در پیشوایی آشکار گرد» آوردیم. و نیز گفته است:
مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْءٍ (2)
«و در کتاب از هیچ چیز فرو گذار نکردیم.» و خداوند به پیامبرش وحی کرد که از غیب و راز و اسرار نهانیاش چیزی باقی نگذارد مگر آنکه آن را با علی در میان گذارد. پس پیامبر صلی الله علیه و آله علی را فرمود که پس از وفاتش قرآن را گرد آورد و عهده دار کار غسل و تکفین و حنوط کردن او شود و جز او کسی این کارها را به انجام نرساند. او به اصحابش فرمود: بر یاران و خانوادهام حرام است که به عورتم بنگرند مکر برادرم علی که او از من است و من از اویم. آنچه برای علی است برای من است و آنچه بر اوست بر من نیز هست. او قاضی دین من و تحقق بخشنده وعده من است. سپس به اصحابش فرمود: علی بر تأویل قرآن میجنگد چنان که من بر تنزیل آن جنگیدم، و تأویل کمال و تمام قرآن نزد هیچ یک از اصحاب نبود جز نزد علی و از همین رو بود که رسول خدا به اصحابش فرمود:
داورترین شما علی است. یعنی علی قاضی شماست و نیز از همین رو بود که عمر بن خطاب گفت: اگر علی نمیبود هر آینه عمر هلاک میشد. عمر به علی گواهی میداد و حال آنکه دیگران او را منکر میشوند!
هشام دیری خاموش ماند سپس سر بلند کرد و گفت: بگو چه میخواهی؟
پدرم فرمود:
خانواده و فرزندانم را رها کردهام در حالی که آنان از خروج من دل نگرانند.
هشام گفت: خداوند وحشت آنان را با بازگشت تو به سوی ایشان به انس و آرام تبدیل میکند. اینجا درنگ مکن و همین امروز به سوی آنان باز گرد. آنگاه پدرم با او معانقه و برایش دعا کرد من نیز همان کاری را که پدرم کرد انجام دادم.
سپس برخاست و من هم با او برخاستم و به سوی در بارگاه او بیرون شدیم.
میدانی در مقابل بارگاه هشام بود. در انتهای میدان عدّه بسیاری از مردم نشسته بودند. پدرم پرسید: اینان کیستند؟
در بانان پاسخ گفتند: اینان کشیشان و راهبان دین مسیحند و این دانای ایشان است که سالی یک روز به اینجا میآید و مردم از وی فتوا میخواهند و او نظر میدهد.
در این هنگام پدرم سرش را با قسمت اضافی ردایش پیچید، من نیز چنان کردم. پدرم به سوی آنان رفت و نزد آنان نشست و من نیز پشتسر پدرم نشستم، این خبر به هشام رسید. وی به برخی از غلامانش دستور داد که در آنجا حاضر شوند و ببینند پدرم چه میکند شماری از مسلمانان گرد ما را فرا گرفتند. عالم مسیحی ابروانش را به حریری زرد بسته بود، ما در وسط جمع جای گرفتیم. عدّهای از کشیشان و راهبان نزد وی آمده بر او سلام گفتند و او را به صدر مجلس آوردند و وی در آنجا نشست. یاران آن مرد و پدرم دور آن مرد جمع شدند. و من نیز در میانشان بودم دانشمند مسیحی، جمع را با نگاه خویش ورانداز کرد و سپس به پدرم گفت: آیا از مایی یا از این امّت مرحومه؟
پدرم پاسخ داد: البته جزو این امّت مرحومه هستم. او باز
پرسید: از کدامین گروهشان آیا از دانشمندان آنهایی یا از جاهلانشان؟
پدرم به او گفت، از جاهلانشان نیستم. مرد با شنیدن این پاسخ سخت مضطرب شد و سپس به پدرم گفت: آیا از تو بپرسم. پدرم جواب داد: بپرس.
مرد پرسید: از کجا ادعا میکنید که اهل بهشت میخورند و مینوشند، امّا حدثی از آنها سر نمیزند و بول نمیکنند؟ دلیل شما به آنچه ادعا میکنید چیست؟ گواهی معروف و شناخته شده ارائه دهید.
پدرم به او پاسخ داد: دلیل ما وجود جنین در شکم مادر است که غذا میخورد، امّا از وی حدثی سر نمیزند.
دانشمند مسیحی بسیار هراسان شد و گفت: آیا نگفتی که از علمای آنان نیستی؟!
پدرم به او گفت: گفتم از جاهلان آنان نیستم. اصحاب هشام این گفتگوها را میشنیدند، آنگاه دانشمند مسیحی به پدرم گفت: آیا از تو پرسش دیگری کنم؟ پدرم پاسخ داد: بپرس. مرد پرسید: از کجا ادعا میکنید که میوه بهشت همیشه تر و تازه و موجود است و هیچ گاه نزد بهشتیان از بین نمیرود؟ دلیل شما بر آنچه ادعا میکنید چیست؟ گواهی معروف و شناخته شده ارائه دهید.
پدرم به او پاسخ داد: دلیل ما بر این ادعا خاک ماست که همواره، تر و تازه و موجود است و هیچ گاه نزد تمام مردم دنیا از بین نمیرود.
دانشمند مسیحی از شنیدن این پاسخ به شدّت مضطرب شد و گفت: آیا نگفتی که از علمای آنان نیستی؟ پدرم گفت: گفتم: از جاهلان آنان نیستم.
دانشمند مسیحی گفت: آیا از تو مسأله دیگری بپرسم؟ پدرم فرمود: بپرس، گفت: به من بگو کدام وقت است که نه آن را جزو اوقات شب محسوب میکنند و نه جزو اوقات روز؟
پدرم به او پاسخ داد: این همان ساعت میان طلوع فجر تا طلوع آفتاب است که دردمند در آن آرام مییابد و شب زنده دار در آن میخوابد و بی هوش در آن بهبود مییابد. خداوند این ساعت را در دنیا برای راغبان، رغبت و در آخرت برای کسانی که برای آخرت فعالیت میکردند دلیل روشن، و برای متکبران جاحد که آخرت را ترک کردهاند حجتی بالغ قرار داده است.
امام صادق علیه السلام فرمود: دانشمند نصرانی از شنیدن این پاسخ فریادی کشید و آنگاه گفت: تنها یک پرسش باقی مانده است: به خدا از تو سؤالی میکنم که هرگز نتوانی برای آن پاسخی بیابی.
پدرم به او گفت: بپرس که سوگندت را خواهی شکست.
مرد پرسید: به من بگو از دو نوزادی که هر دو یک روز به دنیا آمده و در یک روز هم از دنیا رفتهاند، امّا یکی از آنها پنجاه سال و دیگری صد و پنجاه سال در دنیا زندگی کرد؟
پدرم گفت: آن دو عزیر و عزیره بودند که در یک روز به دنیا آمدند و چون به سن مردان، بیست و پنج سالگی، رسیدند، عزیر در حالی که بر دراز گوشش سوار بود به قریهای در انطاکیه، که ویران شده بود، گذشت و گفت: خداوند مردم این قریه را پس از مرگ چگونه زنده خواهد ساخت؟! پیش از این خداوند عزیر را به
پیامبری برگزیده و هدایتش کرده بود، امّا همین که وی این سخن را گفت، خداوند بر او خشم گرفت و یک صد سال وی را میراند که چرا این سخن را گفته است. سپس او را عینا با همان دراز گوش و خوراکی که همراه داشت زنده کرد. عزیر به خانهاش بازگشت. عزیره برادرش او را نشناخت عزیر از وی تقاضا کرد که به عنوان میهمان پذیرایش شود و عزیره نیز پذیرفت. فرزندان عزیره و نیز فرزندان فرزندش که همگی پیر شده بودند، به نزد او آمدند عزیر بیست و پنج سال داشت. وی پیوسته از برادر و فرزندانش که اکنون پیر شده بودند خاطره نقل میکرد و آنان آنچه را که او میگفت، به خاطر میآوردند و میگفتند: چگونه از چیزهایی که مربوط به سالها و ماههای بسیار گذشته است، خبر داری؟!
عزیره، که آن هنگام پیر مردی 125 ساله بود، گفت: ندیدم جوان بیست و پنج سالای به آنچه میان من و برادرم «عزیر» در ایام جوانیمان گذشته، بیشتر از تو مطلع باشد! آیا تو از آسمان آمدهای؟ یا از اهل زمینی؟ عزیر پاسخ داد:
ای عزیره، من همان عزیر هستم که پس از آنکه خدایم مرا برگزید و هدایتم کرد، به واسطه سخنی که گفتم مرا یک صد سال میراند و سپس دو باره زندهام کرد تا یقینم بدین نکته افزایش یابد که خداوند بر هر چیز تواناست و این همان دراز گوش و این همان آب و خوراکی است که هنگام ترک کردن شما از اینجا با خود داشتم. خداوند دو باره آنها را همان گونه که بودهاند، اعاده فرموده است. در این هنگام آنان به گفتار عزیر یقین آوردند و او در میانشان بیست و پنج سال زیست. سپس خداوند جان او و برادرش را در یک روز ستاند.
در این هنگام دانشمند مسیحی از جای خویش بر پا خاست و دیگر مسیحیان نیز بر خاستند، دانشمند آنان خطاب به ایشان گفت: داناتر از مرا پیش منآوردید و او را در کنار خود نشاندید تا پرده حرمت مرا بدرد و رسوایم سازد و مسلمانان دانند که کسی در میان آنان هست که بر علوم ما احاطه دارد و چیزهایی میداند که ما نمیدانیم. نه به خدا سوگند دیگر یک کلمه هم با شما سخنی نمیگویم، و اگر تا سال دیگر زنده بودم نزد شما نخواهم آمد.
همه پراکنده شدند تنها من و پدرم در همان جا نشسته بودیم. خبر این ماجرا به گوش هشام رسید. همین که مردم رفتند پدرم برخاست و به سوی منزلی که در آن مسکن گزیده بودیم، رفت. پیک هشام در آنجا بهدیدار ما آمده و جایزهای از سوی هشام برای ما آورده به ما دستور داد که از هم اینک به سوی مدینه رهسپار شویم و لحظهای درنگ نکنیم، زیرا مردم در باره مباحثهای که میان پدرم و آن دانشمند مسیحی رخ داده بود به گفتگو نشسته بودند (و هشام از این میترسید).
ما بر مرکوبهای خود سوار شدیم و رو به مدینه آوردیم. پیش از ما پیکی از طرف هشام به عامل مدّین، دیاری که در سر راه ما به مدینه قرار داشت، گسیل شده و به وی پیغام داده بود که این دو جادوگر پسران ابو تراب، محمّد بن علی و جعفر بن محمّد، که در آنچه از اسلام اظهار میکنند دروغگویند بر من وارد شدند .. و زمانی که آنان را روانه مدینه کردم، نزد کشیشان وراهبان مسیحی رفته و به دین آنان گرویدند و از اسلام خارج شدند و به آنان بدینوسیله تقرب جستند. من به خاطر پیوند خویشی ای که با آنها دارم
خوش نداشتم ایشان را به عقوبت رسانم. از این رو هر گاه نامه مرا خواندی در میان مردم بانگ سرده. ذمه خود را از کسانی که با این دو خرید و فروش یا مصافحه کنند یا بر آنان درود فرستند برداشتم، زیرا اینان مرتد شدهاند و أمیرالمؤمنین بر آن است که این دو و مرکوبها و غلامهایشان و کلیه همراهانشان را به بدترین شکل بکشد!
امام صادق علیه السلام فرمود: پیک به دیار مدّین آمد. همین که ما به این شهر رسیدیم پدرم یکی از غلامانش را پیش فرستاد تا برای ما منزلی تهیه کند و برای مرکوبهایمان علف و برای خودمان خوراک فراهم سازد. چون غلام ما به دروازه شهر نزدیک شد، در را به رویمان بستند و نا سزایمان گفتند و از علی بن ابی طالب علیه السلام به بدی یاد کردند و اظهار داشتند: شما نمیتوانید در شهر ما فرود آیید و در اینجا خرید و فروشی با شما نیست. ای کفار، ای مشرکان، ای مرتدان، ای دروغگویان، ای بدترین همه خلق!! غلامان ما بر دروازه درنگ کردند تا ما رسیدیم پدرم با آنان سخن گفت و به نرمی با آنان گفتگو کرد و فرمود:
از خدا بترسید و درشتی مکنید. ما نه آنیم که به شما خبر رسیده و نه آن گونه که میگویید. به سخنان ما گوش فرا دارید.
پدرم به آنان فرمود: گیریم که همانگونه که شما میگوئید هستیم در را به رویمان بگشاید و همچنان که با یهود و نصاری و مجوس خرید و فروش میکنید با ما نیز خرید و فروش کنید، امّا آنان پاسخ دادند: شما از یهود و نصاری و مجوس بدترید، زیرا اینان جزیه میدهند، امّا شما این را هم نمیپردازید.
پدرم به آنان
گفت: در به روی ما بگشایید و ما را فرود آورید و همچنان که از آنان جزیه میگیرید از ما نیز جزیه بستانید. گفتند: در نمیگشاییم و شما را هیچ پاس نداریم تا آنکه گرسنه و تشنه بر پشت ستورانتان بمیرید یا ستورانتان در زیر شما بمیرند.
پدرم اندرزشان داد، امّا آنان در مقابل بر مخالفت و گردنکشی خویش افزودند. در این هنگام پدرم از مرکوبش فرود آمد و به من فرمود: جعفر از اینجا تکان نخور. سپس بر فراز کوهی مشرف بر شهر مدین بالا رفت مردم مدین آنحضرت را میدیدند که چه میکند چون بر فراز کوه رسید، صورت و بدن خویش را به سمت شهر گردانید و سپس انگشتانش را در گوشهایش گذاشت و با بانگی بلند فریاد زد: وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً «وبه سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم ...» تا بَقِیَّةُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ (1)
«بقیّت خداوند شما را بهتر است اگر مؤمن باشید» را خواند. سپس فرمود: به خدا سوگند ما بقیت اللَّه در زمین هستیم. پس خداوند بادی بسیار سیاه را وزیدن فرمود. باد وزید و صدای پدرم را با خود برداشت و آن را به گوش مردان و کودکان و زنان رساند. هیچ زن و مرد و کودکی نبود مگر آنکه بر بامها رفتند و پدرم بر آنها اشراف داشت. یکی از کسانی که بر فراز بام رفته بود، پیر مردی سالخورده از مردم مدین بود. او به پدرم که بروی کوه ایستاده بود، نگریست و سپس با بانگی بلند فریاد زد: ای مردم مدین از خدا بترسید. این مرد همان جایی ایستاده که پیش از این شعیب علیه السلام به هنگام دعوت قوم خود ایستاده بود. پس اگر شما در به روی این مرد نگشایید و فرود نیاریدش، از سوی خدا عذابی بر شما نازل خواهد شد.
1) (1) سوره هود، آیه 86.
همانا من بر شما بیمناکم و هیچ عذری از هشدار داده شده پذیرفته نیست ..
مردم ترسیدند و در را گشودند و ما را فرود آوردند. تمام ماجرایی را که روی داده بود برای هشام نوشتند و ما در روز دوّم از آنجا رخت سفر بر بستیم. هشام نیز در پاسخ به عامل مدین نوشت که آن پیر مرد را بگیرند و بکشند. (رحمت و صلوات خداوند بر او باد). و نیز به عامل خود در مدینه دستور داد که در آب یا خوراک پدرم زهر بریزد، امّا هشام در گذشت بی آنکه فرصت یابد که به پدرم گزندی رساند. (1)
1) (1) بحار الانوار، ص 306- 313 به نقل از دلایل الامامه، محمّد بن جریر طبری امامی.
امام محمّد باقر علیه السلام پس از 18 سال، رهبری و ارشاد خلق، در حالی که از عمر مبارکش 57 بهار گذشته بود با قلبی آکنده از رضایت و خشنودی دعوت حق را لبیک گفت و چشم از جهان فرو بست.
در نخستین روز از ماه رجب سال 114 هجری، خاندانش گرد بستر او جمع آمده بودند. زهری که از طریق زینی که بر آن مینشست در بدن وی نفوذ کرده بود، هر لحظه بیشتر و بیشتر تأثیر خود را آشکار میساخت در این حال آنحضرت، به فرزند و وصی برومندش امام صادق علیه السلام نگریست و بدو فرمود:
«شنیدم علی بن الحسین مرا از پس دیوار صدا میزند و میگوید: محمّد! بیا، بشتاب و گفت: فرزندم! این شبی است که بدان وعده داده شده، ظرفی که در آن وضو میگرفت نزدیکش بود، پس فرمود: بریزش بریزش. برخی گمان بردند که او از خمس میگوید.
پس فرمود: فرزندم بریزش. چون آن را ریختیم نا گهان دیدیم که در آن موشی است».
امام باقر به فرزندش امام جعفر بن محمّد وصیّت کرد که او را در سه جامه کفن کند. یکی جامه نوی که در روزهای جمعه با آن نماز میخواند، و دوّم جامهای دیگر و سوّم یک پیراهن. او همچنین وصیّت کرد که قبر را برای او بشکافند و افزود: اگر به شما گفته شود که برای رسول خدا لحد گذاشتند، بدانید که راست میگویند.
آنحضرت وصیّت کرد که قبرش را به اندازه چهار انگشت بالاتر از سطح زمین
آورند و بر آن آب بپاشید و از اموالش به قدری وقف کنند که زنان نوحهگر بیست سال در منی نوحه گری کنند.
چون آنحضرت درگذشت، مدینه منوره یکپارچه غرق در شیون و ماتم شد. از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:
«مردی چندین مایل از مدینه دور بود. او در خواب دید که به او گفته میشود. برو و بر ابو جعفر [امام باقر] نماز بگزار که فرشتگان غسلش دادهاند.
آن مرد به مدینه آمد و دید که ابو جعفر از دنیا رفته است».
پس از آنکه آنحضرت را شستشو دادند و کفن کردند، وی را به قبرستان بقیع آورده در کنار آرامگاه پدرش، امام زین العابدین علیه السلام، و نیز در جوار قبر عموی پدرش، امام حسن مجتبی علیه السلام، به خاک سپردند. (1)
درود خدا بر او باد روزی که به دنیا آمد و روزی که مسموم از دنیا رفت و آن روز که زنده برانگیخته خواهد شد.
کتابهای معارف سرشار از سخنان تابناک آنحضرت است. زیرا او شکافنده دانش، در خاندان رسالت بود. ولی ما در اینجا تنها به ذکر پرتوهایی از این انوار تابناک پسنده میکنیم باشد که خداوند دلهای ما را بدانها روشنایی بخشد
1) (1) در باره وفات و سن آنحضرت اختلافاتی وجود دارد و آنچه در اینجا نقل شد با استناد به برخی از روایاتی است که در بحار الانوار، ج 46، ص 112- 120 ذکر شده است.
و حقیقت جانهایمان را به ما نشان دهد و ما را به راه راست و استوار خود، رهنمون شود.
اینک با هم اندرزهای حکیمانه امام باقر علیه السلام به یکی از اصحابش به نام جابر بن یزید جعفی را از نظر میگذرانیم:
«تو را به پنج چیز سفارش میکنم: اگر مورد ستم واقع شدی تو ستم مکن، اگر به تو خیانت شود تو خیانت مکن، اگر به تو دروغ گویند تو دروغ مگو، اگر تو راستودند شاد مشو و اگر نکوهشت کردند بی تابی مکن و در باره آنچه در خصوص تو میگویند بیندیش اگر آنچه در بارهات میگویند در خودت دیدی بدان که سقوط تو از چشم بینای خداوند عز و جل در هنگامی که برای کار درستی خشم کردی مصیبتی بزرگتر است برایت از این که بیم داری از چشم مردم بیفتی و اگر بر خلاف واقع گفتهاند این خود ثوابی است که بی رنج آن را به دست آوردهای.
بدان که تو دوست و یار ما محسوب نخواهی شد تا چنان شوی که اگر تمام همشهریانت گرد آیند و یکزبان گویند که تو مرد بدی هستی مایه اندوه تو نگردد و اگر همه گویند تو مرد نیکی هستی موجبات شادی تو فراهم نشود، امّا همواره خودت را به قرآن عرضه کن که اگر به راه قرآن میروی وآنچه را که او نخواسته تو نیز نمیخواهی و آنچه را که خواسته، میخواهی و از آنچه بر حذر داشته میترسی پس استوار باش و مژدهات باد که هر چه در باره تو گویند، تو را زیان نرساند و اگر از قرآن جدایی پس چرا بر خود میبالی؟! براستی مؤمن سر سختانه مشغول جهاد با نفس است تا بر هوا و هوس نفس خویش غلبه کند. یک بار نفس را از کژی به راستی
آرد و با خواهش او برای خدا مخالف شود و بار دیگر هم نفس او را به زمین زند و پیرو خواهش او گردد و خدایش دست گیرد و از جا بلند کند و از لغزشش بگذرد و متذکر شود و از خدای بترسد و بدو توبه کند و معرفت و بنیائیاش افزون شود چرا که ترسش از او بیشتر شده است و خداوند در این باره میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ (1).
«براستی چون ایمان آوردگان را از شیطان و سوسههایی به دل رسد، همان دم خدا را به یاد آرند و بی درنگ بصیرت یابند.»
ای جابر روزی اندک را از سوی خدا برای خویشتن بسیار گیر که از عهده شکرش باید به درآیی و طاعت افزون خود را برای خود اندک انگار تا بدین وسیله نفس را خوار داری و خود را سزوار گذشت گردانی. شرّ موجود را از خود به وسیله دانش حاضر دفع کن و علم حاضر خود را با عمل خالصانه به کار بند و در عمل خالص از غفلت بزرگ به نیک بیداری و هشیار بودن کناره گیر و نیک بیداری را با ترس صحیح از خداوند تحصیل کن و از آرایشهای نهانی به زندگی موجود دنیوی بر حذر باش و زیاده رویهای هوا به رهنمایی عقل محدود کن و هنگام غلبه هوا از علم راهنمایی و مدد جو و اعمال خالصانهات را برای روز قیامت ذخیره نگه دار و با انتخاب قناعت از زیاد حرص ورزیدن خود داری نما و با کوتاه کردن آرزو، شیرینی زهد را به سوی خدا جلب کن و طنابهای آز را به سردی یأس و ناامیدی ببر و با خود شناسی راه خود بینی را ببند و با تفویض صحیح امور به خداوند، به آسودگی برس و با فزون یاد کردن خداوند در خلوتها به رقت قلب دست یاب و با دوام اندوه، دل را نورانی کن و با ترس راست و
1) (1) سوره اعراف، آیه 201.
صادقانه، خود را از ابلیس حفظ کن مبادا به امیدواری دروغین دل خوش کنی که این تو را در هراسی راست خواهد انداخت و مبادا در کارها امروز و فردا کنی کهاین دریاییاست که نابود شوندگان در آن غرق خواهند شد و مبادا غفلت کنی که این مایه سنگدلی و از آنچه در آن عذر و بهانهای برایت نباشد بپرهیز که پشیمانها بدین پناه میآرند و به پشیمانی بسیار و استغفار فراوان از گناهان گذشتهات باز گرد و با دعای خالصانه و راز و نیازهای شبانه از رحمت و گذشت الهی بر خوردار شو، و با بسیاری شکر، نعمتهای بیشتری به سوی خود جلب کن، و با کشتن آز وطمع در پی بقای عزت و سر فرازی باش و این آز را با عزّت نا امیدی از میان بر و این عزّت ناامیدی را با بلند همتی به دست آر و کوتاه کردن آرزو را از دنیا توشه بردار و از هر فرصتی برای رسیدن به مقصود خویش سود جو و مبادا به چیزی که بدان اطمینان نداری، اعتماد کنی. و بدان که هیچ دانشی چون سلامت جویی نیست و هیچ سلامتی همچون سلامت دل نیست و هیچ خردی همچون مخالفت با هوا نیست و هیچ فقری همچون فقر قلب نیست. هیچ ثروتی همانند بی نیازی دل و هیچ شناختی همچون خود شناسی نیست و هیچ نعمتی مانند عافیت و هیچ عافیتی مثل یار شدن توفیق نیست و هیچ شرفی همسنگ بلند همتی نیست و هیچ زهدی همگون با کوته آرزویی نیست و هیچ عدالتی همانند انصاف نیست و هیچ ستمی همچون موافقت با هوا و هوس نیست و هیچ اطاعتی بمانند انجام فرایض نیست و هیچ مصیبتی همچون بی خردی نیست و هیچ گناهی همانند کوچک شمردن گناهت و خشنودی از حالتی که در آنی نیست و هیچ فضیلتی همچون جهاد و هیچ جهادی همانند جهاد با هوا و هوس نیست و هیچ نیرویی همچون
نیروی جلوگیر از خشم نیست و هیچ ذلّتی همچون ذلّت آز نیست و مبادا با وجود فرصت بهره وری را از دست دهی که این عرصهای است که به اهل خود زیان میرساند.»
ونیز آنحضرت فرمود:
«سخن پاک را از هر کس که میگوید، فراگیرید اگر چه خود بدان عمل نمیکند، زیراخداوند میفرماید:
(الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ). (1)
«بندگانی که سخنان را میشنوند و از بهترین آن پیروی میکنند. آنانند کسانی که خدا هدایتشان کرده است.»
وای بر تو ای فریب خورده چرا نمیستایی کسی را که بدو چیزی فانی میدهی و او به تو چیزی باقی میبخشد. یک درهم فانی را به ده درهم ده تا هفتصد درهم باقی بگیرد یعنی چندین برابر.
وای بر تو براستی تو یکی از دزدان گناهان هستی هر آنگاه که بر تو شهوتی یا ارتکاب گناهی رخ دهد و تو شتابان به سوی آن روی و به جهل خویش در انجام آن بکوشی گویی که در برابر چشم خدا نیستی و یا خداوند در کمین تو ننشسته است.
ای جوینده بهشت! چقدر خواب تو دراز و مرکبت کند و همتت سُست است. پس وای خدایا از این طالب و مطلوب! وای گریزنده از دوزخ! چه شتابان به سوی آتش روانهای و چه زود خود را در آن فرو میافکنی»!! (2)