ghaemiyeh.com
سرشناسه:افتخارزاده، سیدحسن، ۱۳۱۵ -
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ اسلام سال ۲۳ تا ۳۵ دوره خلافت عثمان بر اساس درس گفتارهای استاد سیدحسن افتخارزاده/ تنظیم و یرایش نیره روحی، عبدالحسین طالعی.
مشخصات نشر:تهران: موسسه فرهنگی نبأ، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۱۹۰ ص.
شابک:8۰۰۰۰ ریال978-600-2640-45-1 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:عثمان بن عفان، ۴۷ قبل از هجرت - ۳۵ق.
موضوع:اسلام -- تاریخ-- ۲۳ - ۳۵ق.
شناسه افزوده:طالعی، عبدالحسین، ۱۳۴۰ -
شناسه افزوده:روحی، نیره، ۱۳۵۰ -
رده بندی کنگره:BP۲۸/۶/الف۷ت۲ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۴
شماره کتابشناسی ملی: ۳۷۳۰۷۹۹
تاریخ اسلام
سال 23 تا 35 هجری- دوران خلافت عثمان
براساس درس گفتارهای دکتر سید حسن افتخار زاده
ویراستار:
نیره روحی – عبدالحسین طالعی
حروفچینی: چکاد
لیتوگرافی: ندا گرافیک
چاپ: دالاهو
چاپ اول: 1393
شمارگان: 1000
قیمت: 80000 ریال
ناشر: انتشارات نبأ
آدرس: خیابان شریعتی بالاتر از خیابان بهار شیراز کوچه مقدم نبش ادیبی پلاک 26
تلفکس:77504683 - 77506602
شابک: 9786002640451
ISBN: 9786002640451
تاریخ اسلام
سال 23 تا 35
دوره خلافت عثمان
بر اساس درسگفتارهای استاد دکتر سید حسن افتخارزاده
تنظیم و ویرایش
نیره روحی- عبدالحسین طالعی
تاریخ اسلام
مقدمه ویراستار 7
مقدمات
الف. نظام خلافت چیست؟21
ب. عدالت و قداست صحابه26
ج. اهمیت شخصیت شناسی در تاریخ31
بخش اول: آغاز خلافت
چگونگی به خلافت رسیدن عثمان35
عملکرد عثمان در آغاز خلافت36
تفاوت عملکرد عثمان با دو خلیفة پیشین44
هشدار امیرالمؤمنین علیهالسلام به عثمان دربارة مروانبن حکم45
حضور افراد بیکفایت و نالایق در حکومت عثمان47
برخورد امیرالمؤمنین علیهالسلام با خطاکاران حکومتی51
بخش دوم: دوران خلافت
برخورد عثمان با مسئول بیت المال53
عمار یاسر کیست؟56
نامهی عثمان به معاویه59
نصیحت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به عثمان60
بخش سوم: مناشده امیرالمومنین¬علیه¬السلام
مقدمة حدیث مناشده71
نکتهای دربارة حدیث ثقلین86
ادامة حدیث مناشده87
بخش چهارم: پایان خلافت
بیتوجّهی عثمان به تعهدش99
ملاقات صعصعهبن صوحان با عثمان104
محاصره ی خانه عثمان و عملکرد امیرالمؤمنین نسبت به آن107
محاصرهی نهایی خانه عثمان110
وضعیت ارتش و نیروهای نظامیدر زمان عثمان118
خاتمه
معنای طعن125
موضع امیرالمؤمنین نسبت به خلفا130
پیوستها
عثمانبن مظعون137
نامگذاری فرزندان امیرالمؤمنین به نام برخی از خلفا139
مروانبن حکمبن العاص140
نحوهی رفتار خلفا با امیرالمؤمنین علیهالسلام141
اصل حفظ آرامش و ایجاد امنیت شهرها حتی در زمان جنگ142
آیا علامت که در روز عاشورا بر میدارند، اقتباس از مسیحیهاست؟143
پایان ناپیدا147
چرا نام حضرت علی علیهالسلام در قرآن نیامده است؟149
عبداللهبن ابیسرح (والی مصر در زمان حکومت عثمان)154
آیا شهادت ثالثهی اذان (جملهی اشهد ان علیا ولی الله) در دوران صفویه وارد اذان شده است؟160
دربارهی حدیث "حبّ علی حسنه لا تضرّ معها سیئه"162
به بهانهی تخریب حرمین عسکریّین علیهماالسلام در سامرا164
این که امیرالمؤمنین علیهالسلام میزان اعمال است یعنی چه؟168
14.آفت خودپسندی170
آشنایی مختصر با تفکر عثمانی 173
تحول معنای «شیعه» در نظر محدثان سنی183
موضع امیرالمؤمنین علیهالسلام در برابر محاصره و قتل عثمان، و بازتاب آن در رویداد عاشورا186
خدای تعالی به پیامبرش فرمان داد:
«فاقصص القصص لعلهم یتفکرون» (اعراف/ 176)
امام امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«ما اکثر العبر و اقل الاعتبار». (نهجالبلاغه، حکمت 297).
آنها که تاریخ را درست میخوانند و با تأمل در آن مینگرند، گویی بر عمر خود میافزایند، یعنی: آنچنان گذشته را مرور میکنند، گویی که در آن زمان زیستهاند. و بدانسان به مکانهای مختلف دقت میورزند که گویی در آن مکانها حضور داشتهاند. بدین معنی که (انسان با) تاریخنگری و تاریخنگاری، زمان و مکان را مینوردد؛ و درحالیکه تن در حصار زمان و مکان دارد، گوش جان به تمام جهان و تمام زمانها میسپارد، زمزمههای پیشینیان را میشنود و از آنها برای حال و آینده کمک میگیرد.
دردا! که دین، بهترین و بدترین پدیدهای است که بشر در حیات طولانی خود دیده است: بهترین است، اگر بدانسان عرضه شود که خداوند
میخواهد. و بدترین است، اگر با تأویل شیطانی و تفسیر به رأی نفسانی همراه شود.
لحظهلحظة تاریخ جوامع دینمدار گواه روشن این حقیقت است که بشر، بدترین ضربهها را از دینی خورده است که به رنگ شیطان درآمده و دست تصرف بشر، آن را از هویت الهی تهی کرده است. چنانکه بهترین و شیرینترین لحظات خود را در حضور پیامبران و جانشینان بحق آنان و پیروان راستینشان گذرانده که سیمای نور را در عمل آنان دیده و در سیرت و باطن نه صورت و کلام، شیفتة آنان شده است.
پژوهشهای تاریخی صحیح در فضای فرهنگ اسلامی، معبری است برای بازشناسی این دو گروه که از صدر تاریخ تاکنون در گذرگاه زمان پیش آمدهاند.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور از خلایق می رود تا نفخ صور
در این نوع بیان، تاریخ، علمیتزیینی و زائد بر دانشهای دیگر نیست که محض "سرگرمیو پر کردن اوقات فراغت" بدان پردازیم و زمان بگذرانیم، بلکه زمینهای است روان و مفید، برای باز خوانیِ دروس عقاید و اخلاق و تربیت، تا در برگ برگ آن، کتابهای گشودة سبک زندگی صحیح انسانی را مرور کنیم.
بدینروی، درسهای تاریخی ایشان، همراه با تحلیل است، ولی نه به شیوة آکادمیک که زبان خشک و تلخ داشته باشد، بلکه به زبانی روان و دلنشین، که از نگاه عملی و کاربردی گوینده نشأت میگیرد.
بدینسان، به تاریخ مرده جان میبخشد و آن را مانند انسانی زنده فرادید مخاطب مینهد.
از سوی دیگر شالودة اصلی کتاب، بیان شفاهی است. البته تلاش زیادی شده تا به متن مکتوب نزدیک شود. ولی ساختار اصلی آن به همان رنگ شفاهی باقی مانده که بخشی از شیرینی آن در همین لحن بیان است.
نیز به همین دلیل، به برخی از نصوص در متن استناد شده و ترجمة آنها به شیوة نقل آزاد و توضیح مضامین ارائه شده نه ترجمهی دقیق و واژگانی. اگر خوانندگان با توجه به این نکات به کتاب بنگرند، بهرهی بیشتری از آن میگیرند.
توضیح اینکه حتی با نگاهی گذرا بر منابع تاریخی، میتوان به این حقیقت تلخ پی برد که متأسفانه بخشی از تاریخ که به دست مورخان رسمیحکومتهای ظالمانه اموی و عباسی نوشته شده، سرشار از کتمان،
غرضورزی و نگرش جناحی،تحریف، تغییر و تبدیل حقایق است. به عنوان نمونه به تاریخ طبری بنگریم:
طبریـ که در نظام علمیمکتب خلفا، "امامالمورخین" به شمار میآیدـ با برنامهریزی ویژهای میکوشد مطالب اصلی و فرعی تاریخ را در ذهن مخاطب جایگزین کند.
بدینروی، بحثی در طول و عرض گردن عوجبن عناق میآورد، یعنی شخصیت افسانهای که او را معاصر با حضرت موسی علیهالسلام میدانند (تاریخ طبری 1/ 431، ترجمه پاینده 1/ 343)، ولی در مورد چندین امام معصوم مانند امام صادق، امام جواد، امام هادی، امام عسکری و حضرت مهدی علیهمالسلام کوچکترین اشارهای هم نمیکند، با این که نقش آن بزرگواران در زندگی علمیو عملی مسلمانانـ صرفنظر از مقام امامتشانـ جای تردید ندارد.
بدین جهت قاضی بهلول بهجت افندیـ مورخ نقادـ مینویسد:
"من طبری را محاکمه و او را محکوم میکنم. آیا تاریخ آل محمد در زندگی مسلمانان به قدر طول و عرض گردن عوجبن عناق دخالت نداشته است"
بگذریم که در مورد امام کاظم علیهالسلام تنها به یک نیم سطر اکتفا کرده، که در رویدادهای سال 183 مینویسد:
«و فیها مات موسیبن جعفربن محمد بیغداد»
و در مورد حضرت رضا علیهالسلام گزارشی تحریفآمیز میآورد که گویی حضرتش به دلیل پرخوری در مجلس مأمون، به مرگ ناگهانی دچار شده است!
از اینها چشم میپوشیم و به رویدادهایی برسیم که پژواک صدای آنها پس از گذشت قرنها در گوش تاریخ طنینانداز است، مانند اعتراضهای جناب ابوذر به زشتکاریهای خلیفهی زمان، که طبری مینویسد:
«و قد ذکر فی سبب إشخاصه إیاه منها الیها [= یعنی تبعید از شام به مدینه و ربذه=] امور کثیرة کرهت ذکر اکثرها» (طبری 4/ 283 و 286).
نیز در مورد مکاتبات محمدبن ابیبکر با معاویه مینویسد:
«محمدبن ابی بکر کتب الی معاویهبن ابی سفیان، فذکر مکاتبات جرت بینهما کرهت ذکرها.» (طبری 4/ 557). (1)
الف. ابنعبد البرّ رجالی نامآور این مکتب در شرح حال ابوموسی اشعری مینویسد:
«فقد روی فیه لحذیفة کلام کرهت ذکره، و الله یغفرله» (الاستیعاب 3/ 980)
ب. ابناثیرـ تاریخنگار مشهورـ در مورد ابوذر و حرکت دادن او از شام به مدینه مینویسد:
1) تفصیل مطلب در نقد تاریخ طبری را در مقاله زیر ببینید: نقدی بر رویکرد طبری در کتمان و تحریف فضائل اهل بیت علیهمالسلام در دو اثر تاریخی و تفسیری خویش، نوشتة استاد مرتضی فرجپور. در: فصلنامه امامت پژوهی، شماره 9، بهار 1392، ص 239ـ 279
«امور کثیرة، من سبّ معاویة ایاه و تهدیده بالقتل، و حمله الیالمدینة من الشام بغیر وطاء، و نفیه من المدینة علی الوجه الشنیع، لا یصحّ النقل به. و لوصح، لکان ینبغی أن یعتذر عن عثمان، فان للإمام أن یؤدب رعیته، و غیر ذلک من الأعذار، لا ان یجعل ذلک سبباً للطعن علیه، کرهت ذکرها»
(الکامل 3/113ـ 114).
ج. غزالیـ دانشور ذوفنون مکتب خلفاـ به محدّثان تذکر میدهد که در نوشتن حدیث، نباید آنچه (منازعات) در میان سلف (قدمای صحابه) پدید آمده، ذکر شود. (قواعدالتحدیث، غزالی، ص 241). حتی ابنحجر فتوایی از او نقل میکند که نقل رویدادهای کربلا و عاشورا، حرام است، از آن رو که مصداق مشاجرات میان صحابه است. (الصواعق المحرقة، ص 223).
د. ابنخلدون، تاریخنگاری است که به تحلیلهایش شهرت دارد و به عنوان پدر علم جامعهشناسی اسلامیمشهور است. وی در سراسر تاریخ مفصل خود و نیز در مقدمهی تحلیلی آن، بارها مطالب شگفتی ابراز داشته که در نظر اول، از چنان کسی بسیار عجیب مینماید. مانند این موارد:
ـ تطهیر هارون و مأمون از زشتیها و توصیف آنها به عدالت و دینداری و....(مقدمه ج 1، ص 30ـ 35).
ـ توصیف مروانبن حکم در ردیف اول تابعان با عدالت و حسن شهرت. (مقدمه ج 2، ص 395 و 418)
ـ تحریف حدیث سدّالابواب به عنوان فضیلتی برای خلیفه اول.
ـ دیدگاه پر خطای او در باب مهدویت که چندین عالم سنی را به پاسخگویی و حتی نوشتن کتابهایی مستقل در پاسخ او واداشت.
بگذریم از موارد بیاطلاعی او که جای توجیه ندارد، و نشان میدهد که نمیتوان چنین کتابی را مستند قرار داد، مانند اعلام زمان شهادت امیرالمؤمنین و امام حسن و امام صادق علیهمالسلام که به ترتیب، سالهای 35، 45 و 143 اعلام کرده، درحالیکه سال 40 و 50 و 148 صحیح است.
و بگذریم از اختصارها و تطویلهای معنادار و جهتدهنده که کاهی را به جای کوهی و کوهی را به جای کاهی مینشاند. مانند سکوت شگفت در مورد نقش امیرالمؤمنین در تمام سیزده سال مکه و در بیشتر سالهای مدینه و غزوات و مباهله و غدیر با تمام اهمیت آنها (1)
ه. ابنقتیبه دانشمند بزرگ تسنن در سدهی سوم، در نقدی که بر دانشوران هم مسلک خود آورده، اشاره میکند که آنان:
ـ خود را از بازگویی فضائل علی علیهالسلام باز میدارند، گرچه از طریق صحیح نقل شده باشد، مانند حدیث غدیر و منزلت.
ـ پسرش حسین علیهالسلام را خارجی میدانند که خون او مباح است، چون اتحاد مسلمانان را شکسته است.
ـ به تدوین فضائل عمروبن عاص و معاویه میپردازند.
چرا؟ چون به نظر آنها، با نقل فضائل صحیح اهل بیت، بهانه به دست شیعه میدهند که بتواند بر عقاید خود احتجاج کند! (الاختلاف فی اللفظ، ص 54ـ 56).
نیز باسم مکداشـ نویسندهی معاصر محقق سنی لبنانـ کلام ابنقتیبه را با شرح و افزودن شواهد جدید در تأیید آن، در کتابش (الدررالبهیة بفضائل
1) تفصیل در این مورد را در کتاب «ابنخلدون نظریهپرداز عصبیت اموی» نوشته مصطفی امه طلب (قم: دلیل ما، 1390، 242 ص) بخوانید.
العترةالنبویة) آورده و اینگونه برخورد جناحی و غرضورزانه را سبب حذف و محو بخش عمدهای از سنت نبوی میداند.(1)
این گونه برخوردها، آن گروه از منابع را از جنبهی رعایت روش علمی زیر سؤال میبرد و با تردید مواجه میسازد.
درحالیکه محدثان و مورخان شیعی، از نخستین روزهای پر از رحلت جانسوز پیامبر، به آن منع و نهی حکومتی گردن ننهاده و آثار متعددی نوشتند. مزیت تاریخنگاری(2)شیعه بر تسنن، از چند جهت است:
الف. تکیه بر منابع مکتوب، چه آنها کهـ مانند کتاب سلیمبنقیسـ عیناً به ترکیب اصلی خود باقی مانده است. و چه منابعی که به ترکیب خود باقی نمانده ولی روایات آنها در منابع بعدی نقل شده است. بازسازی بعضی از این منابع به کمک آن منقولات، چشماندازی روشن از تاریخنویسی در سدههای پیشین را به ما مینمایاند. به عنوان نمونه: بازسازی کتابالوصیة نوشتهی عیسیبن مستفاد بجلی (متوفی حدود 220) توسط قیس بهجت
1) کلام مکداش نسبتاً مفصل است و در آن به کلمات شماری از دانشوران تسنن استناد شده است. ترجمه آن در فصلنامه سفینه، شماره 38، بهار 1392، ص 5ـ 14 آمده است.
2) تاریخ در سدههای نخستین، عملاً آمیخته با حدیث بود، لذا مورخان عمدتاً به نقل اخبار اکتفا میکردند. و بعضی از مورخان سدههای دوم تا چهارم به صفت «اخباری» وصف میشدند.
عطار،(1)بازسازی کتاب الاخبار نوشتهی ابوالحسن علیبن محمد نوفلی (متوفی نیمهی دوم قرن سوم) توسط رسول جعفریان،(2)و موارد دیگر.
ب. برخلاف منابع تاریخی تسنن که غالباً در دربارهای حاکمان ستمگران اموی و عباسی نوشته شد و منافع آنها مورد نظر بود، تاریخنگاری شیعی، مستقل از آن قید و بندها، حقایق را روشن و شفاف بیان میکند. لذا دست کم به عنوان مکمل قسمتهای کتمان شده منابع تاریخی تسنن یا تبیینکنندهی تحریفهای آنان باید مورد رجوع قرار گیرد. و این اقتضای روشن علمیاست، صرف نظر از دیدگاه دینی و گرایش مذهبی که هر کسی دارد.
این دو عامل، فقط از جنبهی اخلاق پژوهش به معنی عام آن اهمیت دارد. ولی علاوه بر آن، در نگاه درون دینی به عامل سوم باید توجه کرد:
ج. نگاه امامتی به امامان معصوم علیهمالسلام سبب میشود که شماری از حقایق مهم در مورد سیرهی معصومان علیهمالسلام و یارانِ وفادارشان، به دست آید.
این گونه نکات، بدون آن نگاه ویژهی امامتی، هرگز قابل فهم نیست.
به عنوان نمونه، اصلِ اصیلِ
«لا یقاس بآل محمد من هذه الامة احد»(3)
1) هم متن این کتاب و هم ترجمه فارسی آن به دست راقم این سطور (عبدالحسین طالعی) توسط کتابخانه تخصصی امیرالمؤمنین علیهالسلام در مشهد منتشر شده است. در مورد آن، بنگرید به: مقاله قیس بهجت عطار در نشریه آینه پژوهش، شماره121، فروردینـ اردیبهشت 1389، ص 30ـ 45. و مقاله این بنده در: امامت پژوهی، شماره 9، بهار 1392، ص 283ـ 294.
2) چاپ قم، نشر حبیب، سال 1388، 244 ص.
3) این جمله را امام امیرالمؤمنین علیهالسلام بیان میدارد (نهجالبلاغه، خطبه 2). و مضامین مشابه آن در احادیث اهل بیت رسیده است، که در جای خود باید بحث شود.
چشم انسان را میگشاید که گوهر را با خزف یکی نپندارد و برای قضاوت در مورد افراد، به ظاهر بشری آنها اکتفا نکند. بلکه با تمام وجود بپذیرد که پیامبران و امامان علیهمالسلام ویژگیهای آسمانی دارند که در رفتار آنها نمودار میشود. و به راستی و بدون اغراق میتوان گفت:
با چنین حسن و ملاحت اگر اینان بشرند
از فضای دگر و آب و هوای دگرند.
آسمانیان ساکن زمین را به گونهای دیگر باید دید، نه مانند زمینیان اسیر همهگونه حب و بغض و گرایشهای گونهگون. (1)
این نقطهی شروع، تفاوت بسیار دارد با کسانی که اسلام را از آب و هوای عربستان و شرایط اجتماعی و سیاسی جهان در سدة ششم میلادی آغاز میکنند. در واقع، در اینجا تفاوت دو دیدگاه، خود را نشان میدهد: دیدگاهی که ریشه و منشأ دین را آسمان میداند، گرچه کاربرد زیبایی در
1) به عنوان نمونهای در این اصل، بنگرید به: منشور معرفت، هفت گفتار در تاریخ امیرالمؤمنین علیه السلام، سید حسن افتخار زاده، تهران: نبأ، 1392، 134ص. ترجمه مقاله پر نکته «فضایل علوی در گذر تاریخ» نوشته علامه محقق سید عبدالعزیز طباطبایی، به ضمیمه این کتاب عرضه شده است.
زمین دارد؛ و در برابر آن، دیدگاهی که دین را پدیدهای زمینی میداند با لعابی از جنس آسمان.
از سوی دیگر، سلسله جلسات تاریخ اسلام، در نخستین سالهای آغاز آن (حدود 1370) پنجاه روز در سال برگزار میشد (یازدهم محرم تا آخر صفر) و در سالهای اخیر، حدود نود روز (پنجاه روز به اضافة برنامة هفتگی در طول سال).
بدین جهت، تعداد جلسات این برنامه، افزون از هزار جلسه شده، ولی در سال دهم رسماً به تاریخ حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسیده است.
گوینده به شیوة آهسته و پیوسته، چنین تأخیر ظاهری را پذیرفت، ولی در خلال این همه سال، بر دیدگاه خود تأکید کرده که تاریخ تمام انبیای سلف علیهمالسلام، بخشی از تاریخ اسلام است.
محور بحث، ترسیم شجرة طیبة نبوت است که از آدم تا خاتم و سپس، از امیرالمؤمنین تا امام مهدی علیهمالسلام را در بر میگیرد. این درخت، تنة اصلی دارد و شاخههای اصلی و شاخههای فرعی و برگ و میوهها و ...با نوآوریهایی که ویژة آن است.
باید اذعان کرد که کار ویرایش و تدوین این سلسله مباحث، بسیار دیر آغاز شده است. اگر از همان آغاز، همزمان با آغاز دروس تاریخ انبیای سلف، گزارش مکتوب آن منتشر میشد، امروز کار ما چنین دشوار نبود. با این همه، تأخیر چندساله، مجوزی برای تأخیر بیشتر به ما نمیدهد.
بدین روی، کار دشوار تدوین و ویرایش و مستندسازی این سلسله دروس آغاز شد، بدین صورت که تصمیم گرفتیم هر مقطعی از این دورة طولانی چند هزار ساله برای انتشار آماده شد، منتشر شود، بدون اینکه به ترتیب زمانیِ این سلسله کتابها بیندیشیم. طبعاً بعد از گذشت چند سالـ که امیدواریم به درازا نکشدـ به سیری روشنتر و کاملتر خواهیم رسید. انشاءالله.
بدیهی است که بعضی از مبانی در مقاطع پیشین به تفصیل بیشتر مطرح شده که در مقاطع آینده به مرور گذرا اکتفا میشود. و پارهای از این مبانی جنبة نوآوری دارد که نه تنها برای عموم مردم که حتی برای تاریخپژوهان تازگی دارد. گفتیم که نگاه میان رشتهای بین تاریخ، عقاید، اخلاق، پاسخ به شبهات، نقد بعضی متون و دیدگاهها و... با تیزبینیهای گویندة دانشمند، ابتکاراتی پدید آورده است. لذا اگر بعضی از خوانندگان گرامیدر حین مطالعة مباحث به چنین نکتهای برخوردند، باید اندکی حوصله به خرج دهند تا مجموعة کامل این سلسله منتشر شود، آنگاه نظر نهایی خود را بیان دارند.
روشن است که هیچگاه ادعای عصمت در میان نبوده و نیست. اساساً انتشار این مطالب به شکل مکتوبـ در کنار نشر لوح فشردة این مباحثـ برای آن است که مجالی برای نقد و بررسی مطالب فراهم آید. لذا از خوانندگان دقیق و ژرفنگر انتظار میرود که موارد خطا، ابهام، اشکال و هر نارسایی دیگری را تذکر دهند تا به دو شیوة شفاهی و کتبی بدان پرداخته شود.
چنان به نظر رسید که آن مطالب به دو گروه تقسیم شود:
الفـ آنچه مستقیماً به محور اصلی بحث ارتباط دارد.
بـ آنچه ارتباط مستقیم به سلسلة اصلی بحث ندارد، گرچه در جای خود موضوعی مفید و جالب است.
گروه اول در ضمن متن آمده است، در درون متن یا در پانویس. اما مطالب گروه دوم، به صورت پیوست به پایان هر کتاب انتقال مییابد. بدینسان، از یک سوی، خوانندگان از آن نکات محروم نمی مانند و از سوی دیگر، تبیین محور اصلی بحث، عملیتر میشود. تا زمان نگارش این سطورـ در آغازین روزهای سال1393ـ راهی بهتر از این نیافتیم. و اگر در آینده به شیوهای جدید برسیم، به اطلاع خوانندگان گرامیخواهد رسید، انشاءالله.
گویندة این کلمات، همواره سخن خود را با دعا برای سلامتی امام عصر علیهالسلام آغاز کرده و با دعا برای ظهور حضرتش پایان داده است. و در سطر سطر تاریخ، در پی پاسخ به این پرسش بوده که از دیروز عبرت گیریم برای اینکه بفهمیم امروزـ در دورة غیبت امام عصرـ چه باید کرد تا فرداـ به
روزگار ظهورشـ شرمندة حضرتش نباشیم و بتوانیم با ایمان صحیح به دورة ظهور، گذر کنیم؟
از دیروز بیاموزیم که امروز وظیفه چیست تا ادا کنیم و فردا نیز در مسیر اطاعت او گام نهیم.
این دغدغة اصلی گوینده است که سالها او را به این راه کشانده و همچنان، در دهة هشتم عمر، جوان دل و شاداب پیش میبرد.
از خدای متعال مسئلت داریم که معرفت ما به امام عصرمان را افزون بدارد، وظیفة ما در برابر حضرتش را به ما بفهماند، و توفیق عمل به آن را نصیب فرماید، و امروز و فردا، ما را خالصانه در رکابش موفق دارد. آمین یا ربّالعالمین.
عبدالحسین طالعی
فروردین 1393
مرحوم مجلسی روایتی را در کتاب اصول کافی نقل میکند که برایتان میخوانم.
روایت مستند به امام باقر علیهالسلام است که زراره نقل میکند.
روایت این است که امام باقر علیهالسلام میفرمودند:
«حج النبی صلی الله علیه واله فاقام بِمِنی ثلاثاً یصلی رکعتین...»
پیامبر در حجی که انجام دادند، سه روز در منا ماندند و در آنجا نماز دو رکعتی خواندند، سپس ابوبکر و عمر نیز همان را انجام دادند و عثمان هم شش سال اول به همان شیوه نماز را در منا اقامه میکرد.
بعد از این شش سال در مِنا یک نماز چهار رکعتی خواند. سپس خود را به مریضی زد تا این بدعتش تثبیت شود. عثمان به مؤذن گفت: برو دنبال علی و به او بگو با مردم نماز عصر را بخوان. مؤذن نزد علی علیهالسلام آمد و گفت: امیرالمؤمنین عثمان، به تو دستور میدهد که نماز عصر را با مردم
بخوانی. حضرت فرمودند: من مسجد نمیروم. تو اذان بگو، ولی من اگر بخواهم نماز بخوانم همان نماز دو رکعتی پیامبر را میخوانم. مؤذن رفت و خبر را به عثمان رساند. عثمان گفت: برو به علی بگو به تو مربوط نیست، ما حاکم هستیم و تو هیچ کارهای. برو به علی بگو همان گونه نماز بخوان که به تو امر شده است، ما گفتیم چهار رکعت، چهار رکعت.(1)
نکتة قابل توجه اینجاست و از این دست نمونهها میتوانیم متوجه نظام خلافت بشویم. با توجه به این نکته است که میتوان حرکت های بعدی در تاریخ را با درک بهتری بررسی کنیم.
اگر ما به عنصر نظام خلافت توجه نکنیم، در رویدادهای تاریخی اسلامـ مخصوصاً در فهم هدف ابا عبدالله الحسین علیهالسلامـ دچار مشکل خواهیم شد. در قیام سیدالشهدا علیهالسلام عدهای عنصر عشق و عاشقی با خدا را مطرح کردهاند، اما بنده در این مباحث روی عنصر خلافت تکیه میکنم. میگویم اگر توجه نکنیم که نظام خلافت چیست، هدف امام حسین علیهالسلام را نمیفهمیم.
نظام خلافت یک حکومت استبدادی نیست، بلکه امر مستقلّ است.
حکومت استبدادی، حکومت زور است، می گویند: حرف همین است که ما میگوییم نه چیز دیگر. اما نمیگویند ما جانشین خدا روی زمین هستیم. نمیگویند وظیفهی شرعی تو همان است که ما گفتیم و تو باید اطاعت کنی.
1) الکافی (فروع)، ج 4 ص 518، کتاب الصلوة، بابالصلوة فی مسجد منی؛ بحارالانوار ج 31 ص 467.
در نظام ریاست جمهوری و دموکراسی معمولی، حساب قانون است و رئیس جمهور باید تابع قانون باشد، قانون هم از مجلس میگذرد. در دنیای کنونی روش حکومتی که در بین اکثر جوامع رواج دارد، این است.
در نظام خلافت، شخص خلیفهـ به ادعای خودشـ جانشین خداست بر روی زمین. خلافتی که مخصوص است. این مطلب اواسط حکومت عمر تصویب میشود و در زمان عثمان اصل میگردد و در زمان معاویه صد در صد میشود.
همینطور پیش می آید، یکی پس از دیگری.
به نظر آنها، خلیفه جانشین خدا روی زمین است، حکم او حکم خداست و هیچ کس در مقابل حکم خدا حق مقاومت ندارد. اگر مخالفت کرد، کافر و مرتدّ و واجبالقتل است. و هر کس فرد مخالف را بکشد، باید قصد قربت کند.
در نظام خلافت، سرنخ تمام جامعه به پایتخت خلیفه وصل است و فرمان از همانجا صادر میگردد.
در نظام خلافت، تفسیر قرآن، شکیات و سهویات، حقایق اسلام، از قوانین دینی تا مسائل حکومتی همه در شخص خلیفه جمع است.
مهم نیست که خلیفه بر حق باشد یا بر باطل، نظام خلافت یعنی این!!
مثلاً اگر خلیفه بگوید که نظام خلقت، جبر است و خداوند هر چه دلش بخواهد، می کندـ حتی اگر جبر باشدـ کسی حق مخالفت ندارد زیرا خلیفه فرمودهاند!!
در این نظام، سخن، سخن خلیفه است، والسلام.
لذا اگر خلیفه به امیرالمؤمنین علی علیهالسلام دستور میدهد برو پیشنماز فلان جا باش و نماز را چند رکعتی بخوان، باید اطاعت کند و اگر نرود او را مرتدّ میدانند.
اگر کسی با وضوی خلیفه مخالفت کند او را مخالف دین خدا میدانند، یعنی میگویند: تو چرا آن گونه که خلیفه وضو میگیرد وضو نمیگیری؟ حالا خلیفه حق باشد یا باطل، این ربطی به مردم ندارد. این گونه نظام نه در سلطنت است و نه در جمهوری.
توجه داشته باشید اساس اختلاف شیعیان با اهل سنت در همین بحث است.
اصلاً معیار و محور امامت این است. اما این مقام جامع امام و امامت را اهل سنت برای خلیفه میدانند. البته ما هم خلیفه را امام و امام را خلیفه میدانیم، با این تفاوت که ما میگوییم امام و خلیفه را خدا تعیین میکند، در حالیکه اهل سنت تعیین آن را به عهدة مردم میدانند.
پس این دیدگاه دربارهی خلافت و خلیفه را در ذهن داشته باشیم که در خلافت خلفاء احکام الهی تغییر میکند و تبدیل میشود، حرام و حلال به جای یکدیگر اعلام میشود.
لذا عثمان به مؤذنش میگوید برو به علی بگو ما گفتهایم نماز چهار رکعتی بخوان، همان گونه که امر کردهایم انجام بده. توجه داشته باشید که این به شیوة نظام خلافت بر میگردد.
بار دیگر مؤذن نزد حضرت علی علیهالسلام آمد و گفت: فرمان است که نماز بخوانی، حضرت فرمودند نماز نمیخوانم. آنگاه عثمان رفت و یک نماز چهار رکعتی خواند.
حکومت به معاویه رسید. معاویه به مِنا رفت. ابتدا نماز ظهر را دو رکعت خواند و سلام داد. بنیامیه نگاهی به هم کردند و به افراد قبیلهی ثقیف(که از طرفداران عثمان بودند) هم نظر انداختند. برخی از پیروان عثمان گفتند:
صاحب شما به شما حکم کرده، و به خاطر عدم اطاعت دشمنش- علی- زبان به ناسزاگویی گشود. چطور شد جناب معاویه دو رکعت نماز خواند؟! عثمان چهار رکعت خواند و دشمنانش را در این قسمت سرکوب کرد، اینک تو معاویه بعد از20 سال آمدهای اینجا و نماز را طور دیگری خواندی؟ چرا مثل عثمان نخواندی؟ اعتراضهای زیادی در این جهت رسید.
معاویه گفت: وای بر شما! آیا نمیدانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله در این مکان نماز دو رکعتی خواند؟ معاویه در اینجا ظاهر مقدس مآب به خود میگیرد، چون میبیند تابع عثمان شدن به صرفه نیست. لذا میگوید: پیامبر دو رکعتی خواند، حتی ابوبکر و عمر هم دو رکعتی خواندند و عثمان هم در شش سال اول حکومتش دو رکعتی خواند، من چه میدانم که چرا یکدفعه تصمیم گرفت چهار رکعتی بخواند.
حالا به من دستور میدهید که از روش پیامبر و از کار ابوبکر و عمر و عثمان که قبلاً انجام میداده دست بکشم.
گفتند: ما از تو میخواهیم همان کاری را که عثمان انجام میداد انجام دهی، حال به هر مصلحتی که بوده تو نباید سنت عثمان را فراموش کنی. نمیدانیم، به هر حال عثمان این را تثبیت کرده و تو باید اطاعت کنی.
معاویه در جواب آنها گفت، خیلی خوب، حال که شما اصرار دارید، سنت پیامبر و ابوبکر و عمر را رها میکنیم و آنچه شما میگویید انجام میدهیم، سپس نماز چهار رکعتی خواند.
این کار از آن به بعد سنت شد و تا به امروز تمام اهل سنت در مِنا نماز ظهر و عصر را چهار رکعتی میخوانند، بر خلاف سنت پیامبر!!(1)
این قضیه، نمونهای از تحول و تغییر مفاهیم در آن دوره است.
وقتی با جزئیات تاریخی آشنا میشویم، به ابطال نظریهی اهل سنت در مورد مقدس بودن تمام صحابه بیشتر پی میبریم.
اهل سنت روایت میکنند که پیامبر فرمود:
«اصحابی کالنجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم».
(اصحاب من همچون ستارگان هستند، به هر یک از این ستارگان که شما اقتدا کنید هدایت یافتهاید).
این روایت را اهل سنت جعل کردهاند و به دروغ به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نسبت دادهاند و در کتب حدیثی و کلامیخود آوردهاند. با آوردن این حدیث، تمام صحابه را پاک و منزّه اعلام کردند و این مطلب در بین اهل سنت یک اصل شد که همة آنها خوب هستند و مورد رحمت الهی قرار میگیرند.
همان صلوات و درود که بر پیامبر میفرستند، شامل همة صحابة پیامبر هم میکنند، میگویند:
«اللهم صل علی محمد و علی آله و صحبه اجمعین.»
1) الکافی ج 4 ص 519، بحارالانوار ج 31 ص 468.
اما آشنایی با تضاد صحابه، دشمنیشان با یکدیگرـ علیرغم این که اهل سنت سعی بر پوشاندن مسائل تاریخی دارندـ امری مهم و غیر قابل انکار است.
وقتی بعضی مباحث چنین مقدسمآبانه میشود، این گونه عنوان میکنند: اگر در صدر اسلام، نزاعها و اختلافاتی هست، به ما ربطی ندارد، شاید مصلحت چنین بوده است.
میگویند: آن گروه صدر اسلام خیلی با هم اختلاف ندارند، شما در این زمان شلوغش نکنید. آنها مقدس هستند. شما نباید سخت بگیرید، آنها همه کارشان درست است. همه خدمتگزاران دین بودند
لذا در این دیدگاه، طلحه و زبیر، عایشه، حضرت علی، امام حسن و امام حسین، مغیرةبن شعبه، ابوذر، مقداد، خالدبن ولید، مروان حکم همه یک شکل هستند جمیعاً! همه شایستگی دارند که از آنها حدیث نقل شود.
مثلاً این حدیث را از عایشه نقل کردند که پیامبر فرمودهاند:
«خذوا شطر دینکم من هذه الحمیرا».
(قسمتی یا عمدة دینتان را از همین زن سرخ موی قد کوتاه- عایشه- بگیرید).
مرحوم میرحامد حسین در کتاب نفیس عبقاتالانوار، اسناد و مدارک این حدیث را چنان زیبا بررسی کرده و نشان میدهد که تمام اسناد این حدیث همه جعلی و دروغ است. و سلسله رجال حدیث آن همه از دشمنان علیبن ابیطالب علیهالسلام بودند. به علاوه محتوای آن، از نظر عقلی مورد قبول نیست، و با قرآن و تاریخ و واقعیات نمیسازد.
حرکت شیعیان در برخورد با اهل سنت این گونه بوده است. عدهای از علمای شیعه در مقام این افتادند که افضلیت امیرالمؤمنین علیهالسلام بر خلفا را ثابت کنند و یا بگویند ابوذر از خالد مقدستر است.
سخن یکی از علمای معاصر این است که اصلاً این نحوه برخورد، از موضع ضعف است.
عدهای در مقام این هستند که به اهل سنت بگویند ما شیعیان مسلمان هستیم. و ما را به عنوان یک برادر مسلمان قبول کنید.
سخن آن عالم بزرگ این است که در بحث و مناظره و گفتوگو باید بگویید: شما باید ثابت کنید که این را درست فرا گرفتهاید. شما از چه طریق خودتان را به پیامبر وصل میکنید؟ فقه و اصول و کلام و اعتقادات شما را چه کسی گفته است؟ مدرک حقانیت شما چیست؟
شما از کجا ثابت میکنید که پیامبر دست بسته نماز میخواند؟! چرا من باید ثابت کنم دست باز نماز خوانده؟
به چه دلیل آنهایی که با خلیفه همدست بودند، سخنشان صحیحتر از مفید و صدوق و طوسی باشد؟
خط اتصال صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ترمذی، سنن نسائی، سنن ابنماجه و مسند احمد حنبل که قرن دوم و سوم هستند، چگونه به رسول خدا در مدینه متصل میشود؟ آن گاه منِ شیعه وصلش میکنم به کلینی از استادش که شاگرد امام هادی است که او از امام جواد و حضرت رضا و امام کاظم و امام صادق و حضرت باقر و امام سجاد و امام حسین و امام حسن علیهمالسلام و حضرت علی وصل به پیامبر شد. این اتصال من است.
این اتصالات محکم است و هیچ خللی ندارد. شما چگونه ابوحنیفه را به پیامبر وصل میکنید؟ برخورد عالمان شیعه در اثبات حقایق خود بدین گونه بوده است که دیگران اعتقادات خود را ثابت کنند.
روزی ابنجوزی بر بالای منبر داد «سلونی» سر میدهد. او خودش تابع ابوحنیفه نیست، زیرا در کلام و فقه و تفسیر و منطق و ادبیات، دانشمند است. او یک روز بالای منبر هوس کرد ادعای علیوار کند. لذا ادعای «سلونی قبل ان تفقدونی» سر داد. یکی از زنان شیعه که در پس پرده بود از او پرسید: هر سؤالی داشتیم، بپرسیم؟ گفت: بله.
گفت: میخواستم بپرسم که سلمان در کجا از دنیا رفت؟گفت در مدائن. پرسید: چه کسی از صحابه پیامبر در مراسم تجهیز او شرکت کرد؟
گفت: مشهور است که علیبن ابیطالب خودش را به مدائن رساند و در مراسم کفن و دفن سلمان شرکت کرد.
پرسید: باز هم بپرسم؟ گفت: بله. پرسید: عثمان کجا از دنیا رفت؟ گفت: در مدینه.
پرسید: چرا علی خودش را به سلمان رساند، ولی به عثمان نرساند؟ آیا علی و سلمان حق هستند و عثمان باطل است یا عثمان حق است و آنها باطلند؟
ابنجوزی ماند که این تضادّ بین صحابه را چگونه حل کند. وقتی دید گیر افتاده، گفت: خانم! تو با اجازة چه کسی پای منبر ما آمدهای و حرف میزنی؟ اگر با اجازة شوهر آمدهای که خدا شوهرت را لعنت کند که به تو اجازه داده بیایی و حرف بزنی. و اگر بیاجازة شوهر آمدی، خدا لعنت کند خودت را.
آن بانو ادامه داد و گفت: اتفاقاً سؤال بعدی من این است که عایشه وقتی به جنگ حضرت علی علیهالسلام در جنگ جمل آمد، با اجازة پیامبر به جنگ علی آمد یا بی اجازة پیامبر؟ اگر با اجازة پیامبر آمده، علی باطل است. و چون علی صحابه است و مقدس، نمیتوان به او حرفی زد. و اگر بی اجازه آمده عایشه باطل است. ابنجوزی از منبر پایین آمد و گفت: حق با علیبن ابیطالب بود که گفت: بعد از من هر کس "سلونی" بگوید، رسوا میشود. این را گفت و از منبر پایین آمد و تا آخر عمر منبر نرفت.(1)
عمده نظر من این است که بدانیم در صدر اسلام برخوردهای صحابة نخستین چگونه بوده است. وقتی میبینیم صحابه با چه اهانتها و توهینهایی با هم برخورد میکنند و دشمنی و خونریزی میکنند، نمیتوان بر روی آنها چشم بست.
این منطق باطل صوفیه و عرفا است که میگویند: «همه جا خانة عشق است چه مسجد چه کُنشت». ولی چنین نیست، بلکه باید حق و باطل مشخص شود، نمیشود گفت که چه عثمان و چه علی.در بحارالانوار ج31 صفحة 306 و 307 و 382 چندین مدرک در این زمینه ارائه شده است.
پس این چنین نبوده که در صدر اسلام، صحابه همه عادل، مقدس، بی اشکال و.....بوده باشند.
جنگهایی که صحابه با هم داشتند، دلیل بر این است که یک گروهی حق و گروه دیگر باطل بودهاند. دو گروه حق هیچگاه با هم نزاع نمیکنند.
پس توجیه این که صحابه همه عادلند و به آنها کاری نداشته باشیم، سخنی غیر منطقی است.
1) بحارالانوار، ج 29، ص 647
ما در سیر مطالعات تاریخی لازم میدانیم که حوادث صدر اسلام، شخصیتها و موقعیتها به دقت بررسی شود تا قضاوت صحیح در این زمینه داشته باشیم. این که بخواهیم بر آن وقایع سرپوش بگذاریم، جز فرار از حق و یا مقابله با حق کار دیگری نکردهایم.
صحابه هم انسانهایی بودند مثل بقیة انسانهای طول تاریخ. آنچه یک انسان را از دیگران شاخص میکند، تبعیت از حق و سرسپردن به فرامین الهی و با جان و دل عمل کردن به دستورات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.
چنین شخصی چه در زمان پیامبر باشد و چه در زمانهای بعد، در جایگاه ویژه قرار دارد.
صِرف این که فردی پیامبر را دیده و یا در یک شهر با پیامبر زندگی کرده باشد، ملاک درستی برای زدن مهر تأیید بر روی تمام اعمال و رفتار او نمیشود؛ و این دیدگاه، در نظر عقل و خرد و وجدان پذیرفتنی نیست.
در کتب تاریخی وقتی میخواهند یک رویداد را بررسی کنند، فقط به خود موضوع میپردازند و کاری با شخصیتهای آن رویداد ندارند که این آدم کیست، چه کمالات و چه نواقص و رذایلی دارد، ویژگی های اخلاقی او چیست؟
در کتب تاریخی به این گونه مباحث کمتر پرداخته میشود. اما به عقیدة ما، اگر بخواهیم تاریخ را درست و دقیق بدانیم، شناخت شخصیت افراد رابطة مستقیمیبا موضوع تاریخ پیدا میکند.
ویژگی های شخصیتی افراد در پدید آوردن حوادث و رویدادها نقش کلیدی و اساسی دارد.
البته در کتب حدیثی و روایی به این مطلب پرداخته شده است. اما در کتب تاریخی محض، حداکثر در یکی از بخشهاـ آن هم خیلی مختصر و کوتاهـ اشاره میشود. این مطلب از آنجا ناشی میشود که در سالهای بعد از رنسانس، به حوادث تاریخی تنها از منظر خود واقعه توجه شده است. آنها میگویند: ما به این کاری نداریم که چه کسی در این واقعه دخیل بوده و یا اینکه چه شخصیتی داشته است، ما تاریخنگاریم، نه عالم به علم کلام و نه محدّث.
از جلسات آغازین که تاریخ را شروع کردیم، یادآور شدیم که تاریخ اسلام فقط تاریخ شخصیت های اسلامی و رویدادهای جنگی نیست، بلکه تاریخ قرآن، حدیث، کلام، فلسفه، فقه، شخصیتها و اعتقادات، مجموع اینها تاریخ اسلام است.
هر کسی بخواهد تاریخ اسلام را بداند، باید آگاه به این مجموعه باشد تا بتواند به درستی تاریخ را تحلیل کند. تحلیلگرِ تاریخ اسلام بایستی در ابتدا دیدگاه خود را مشخص کند تا معلوم شود دیدگاهش در بررسی های تاریخی تا چه اندازه مؤثر بوده است.
عموم کتابهای تاریخ اسلام این گونه است که پیامبر در فلان سال جنگیدند، چه قدر غنیمت به دست آوردند، چند تا اسیر گرفتند، با کدام زن ازدواج کرد و غیره تا برسد به حوادث سال بعدی.
مورخ، تاریخ جنگ را میگوید، اما این که چه شخصیتی دست به شمشیر برده، و ویژگیهای او را نمیگوید.
این شخصیتی که کشته شده کیست؟ جناب جعفر طیار، حضرت حمزه سیدالشهداء کیست؟ آیا آنها هم در ردیف بقیهی کشتهشدهها هستند؟! مورّخان معمولاً در این موارد سکوت میکنند.
پس بحث اینجاست که تاریخ هنگامی کامل است که شخصیت های تاریخی هم در کنار حوادث و رویدادها به دقت شناسایی شوند. رجوع به کتب حدیث در کنار تاریخ، هم برای شخصیتشناسی و هم برای اعتقاد پروری مفید است.
وضع کتاب های تاریخی محض به گونهای دیگر است. به طور مثال، طبری در وقایع سال 30 هجری میگوید: در این سال بین ابوذر و عثمان، وقایعی اتفاق افتاد که دوست ندارم بنویسم.(1)او ماجرای ابوذر و ظلم به او از جانب عثمان را کنار میگذارد. این در حالی است که حوادث مربوط به ابوذر در آن سالها را مرحوم علامه امینی در بیش از 250صفحه آورده است.(2)چگونه طبری این همه مطلب تاریخی را حذف کرده است؟ حدود 700 صفحه شرح حال سلمان است که در کتب تاریخی مختصراً بیان شده، بهگونهای که در کتابهای تاریخ اهل سنت، از کل زندگی سلمان مطلب مهمی وجود ندارد.
علامه عسکری یادآوری میکند که گاهی اوقات در کتب تاریخی اهل سنت، در شجاعت یک قهرمان دروغین مطلب مینویسند، اما حادثة مهم بین ابوذر و عثمان را نادیده میگیرند. این نکته سؤال برانگیز است، که چرا
دربارة آنهایی که خوششان میآید، به آن مفصلی مطلب مینویسند، اما اینجا داستان واقعی را رها میکنند؟!!
لذا شخصیت شناسی جزء ناگسستنی از تاریخ است و اگر شخصیتها را نشناسیم، حوادث آنان را نیز نمیتوانیم به درستی تحلیل کنیم.
عمر قبل از مرگش شورایی برای تعیین خلیفة بعد از خودش برگزید که از شش نفر تشکیل میشد: علیبن ابیطالب، سعدبن ابی وقاص، عبدالرحمنبن عوف، طلحه، زبیر و عثمان.
طلحه و زبیر به حضرت علی علیهالسلام رأی دادند. سعد ابی وقاص از همان ابتدا گفت عثمان، چون پسر عموی عثمان بود.
عبدالرحمنبن عوف شوهر خواهرش بود و حق وتو داشت. اگر از اول به عثمان رأی میداد، مناسب نبود. به حضرت علی علیهالسلام گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم، امیرالمؤمنین دستش را جلو آورد، ولی عبدالرحمن گفت: به شرط آنکه بر طبق کتاب خدا و سنت پیامبر و سنت شیخین عمل کنی. امیرالمؤمنین فرمود: کتاب خدا و سنت پیامبر را قبول دارم، اما سنت شیخین در اسلام موضوعیّت ندارد و هیچ الزامیدر تبعیت از آنها نیست.
عبدالرحمن آن گاه رو به عثمان کرد و همین شرط را به او گفت، عثمان گفت: قبول میکنم هر چه شما بگویید. عبدالرحمن گفت: یا علی رقیبت قبول کرده. امیرالمؤمنین فرمودند: قبول کرده باشد. در واقع امیرالمؤمنین از حکومت با تمام مزایایش دست برداشت تا این جمله، سنت شیخین را تثبیت نکند.
چه قدر اسلام و مسلمین در حاکم نبودن امیرالمؤمنین ضررکردند؟ اگر امیرالمؤمنین سنت شیخین را قبول میکرد، ضرر آن برای اسلام بیشتر بود و هر کسی عمل آنان را سنت اسلامی بداند، ضربهای بیشتر به اسلام زده است.
زبیربن بکار در کتاب الموفقیات از ابنعباس روایت کرده که وقتی عثمان در مدینه خانهاش را ساخت و آن را وسیع کرد، مردم پشت سرش حرف زدند. خبر به او رسید.
روز جمعه بعد از نماز جمعه بالای منبر رفت و حمد و ثنای الهی را بجا آورد، بر پیامبر درود فرستاد و گفت: هر گاه خداوند متعال به بندهای از بندگانش نعمتی میدهد، یک عده حسود نمیتوانند ببینند و پشت سر او حرف میزنند. خدا به ما نعمتی نداده که حسودان به آن نگاه کنند. آن خانهای که ما ساختیم، قصد جمع مال نداریم. مگر چه شده است؟ لازم بود، گرفتاری و رفت و آمد هست، اتاقها کم بود. ما خانه ساختیم.
ولی یک عده جمع شدهاند و میگویند: جناب خلیفه غنایم ما را گرفته، مقدار کمیبه ما داده و بقیه را خودش و اطرافیانش خوردهاند. بعد مطالبی را که پشت سرش گفتهاند میگوید. سپس ادامه میدهد که یک عده افرادی
مثل خودشان را پیدا کردهاند که حرف مردم را تأیید میکنند، دور باد، دور باد! بینی شما به خاک، که نمیتوانید ببینید! بعد از آن شعری خواند.
وقتی چشمش به علی علیهالسلام و عمار یاسر افتاد که با هم سخن میگفتند، شروع به کنایه زدن کرد که: آنهایی را که گفتم مردم را تأیید میکنند، اینها هستند. یعنی تمام انتقادات مربوط به خودش را در خانة علیبن ابیطالب علیهالسلام خواند و گناه انتقاد کردن را وابسته به حضرت علی علیهالسلام و یاران او دانست.
در ضمن به اطرافیانش تلقین کرد که اینها حسودند. به تعبیری به دیگران بگوید این رقیب سیاسی ماست که این حرفها را میزند وگرنه ما مشکلی نداریم. آن گاه دستهایش را بلند کرد و به دعا گفت: «خدایا تو خودت میدانی که من عافیت طلب هستم و میدانی که من چه قدر برای سلامتی ایثار میکنم. دلم میخواهد همه راحت باشند به من سلامتی بده تا بتوانم کارکنم».
مردم از اطراف حضرت علی علیهالسلام پراکنده شدند. عثمان به منزلش رفت.
در این گونه موارد وقتی کسی از مخالفش شکوه میکند، عدهای برای شیرین کردن خود دنبال حرف را میگیرند که: چه کسی حرف زده؟ چه کسی خلیفه را ناراحت کرده؟ بگو تا بگیریم و بیچارهاش کنیم و.... و اینجاست که عدهای افراد چاپلوس دنبال فرصت میگردند تا از آب گلآلود ماهی بگیرند.
ابنعباس همراه مردم رفت. خلیفه به ابنعباس رو کرد و گفت: چه خبرتان است که ما را رها نمیکنید؟ دست از ما بر نمیدارید؟ چه شده که شما
حریص شدهاید دنبال کار ما را بگیرید؟ خلاصه به جانب ابنعباس پرخاش کرد و کلام طولانی شد.
ابنعباس در جواب او گفت: شیطان را از خودت دور کن. این شیطان بر تو مسلط شده که این گونه سخن میگویی. عثمان گفت: کسی که مرا وادار کرد عصبانی شوم و این گونه سخن بگویم، پسر عمویت علیبن ابیطالب است.
ابنعباس گفت: شاید به شما دروغ گفتهاند و اخبار کذب رسانده باشند.
عثمان گفت: خیر، آن کسی که این حرفها را به من گفته، ثقه و مورد اطمینان است.
ابنعباس گفت: کسی که تحریک میکند ثقه نیست.
عثمان گفت: میدانی چرا از علی شکایت میکنم؟
گفت: نه، ولی تو حرف خودت را میزنی که مردم میخواهند انتقام بگیرند.
عثمان گفت: آن کسی که خودش را آماده کرده است که خلافت را از من بگیرد، علیبن ابیطالب، پسر عمویت است که بزرگترین مخالف ماست.
در اینجا شایان ذکر است که برادران اهل سنت برای رهایی از بحثهایی که میشود، همواره میگویند: گذشتگان همه با هم خوب بودند و اختلافاندازیها به گردن نسلهای بعدی است. میگوییم: خوب دقت کنید! اینها تعابیر عثمان خلیفة سوم است دربارة علی علیهالسلام. چگونه میگویند که هر چهار خلیفة پیامبر با هم بودند و هیچ اختلافی نداشتند؟
مدارک فراوان موجود است که بین خلفا نه تنها هیچ رفاقتی نبوده، بلکه نهایت دشمنی وجود داشته است، بگذریم از اینکه استعمارگران و
سنگاندازی مردم روزگاران بعد، قصد سوء استفاده از این اختلافات را دارند.
این برداشت عثمان از علیبن ابیطالب علیهالسلام است.
عثمان گفت: اینهایی که به من انتقاد میکنند از بدیُمنی، شومیو کینة علی است. سپس به ابنعباس گفت: من به تو هشدار میدهم به دو چیز: یکی مراعات اسلام و یکی مراعات قوم و خویشی ما. من گرفتار شما شدهام.
توجه داشته باشید یکی از بدترین حالت های انسان این است که اعمال و رفتار خود را نبیند، نکبت خود را نفهمد و همیشه دنبال دشمن خیالی بگردد و فکر کند که آنها شومی و دشمنی دارند. هر جا در شرکتی یا مدیریتی یا منبری، فردی کم میآورد، دنبال مقصر میگردد تا تقصیرها را به گردن این و آن بیندازد. حتی پیشنماز مسجدی وقتی میبیند مردم پشت سر او نماز نمیخوانند، دنبال عوامل بیگانه میگردد. تفحّص نمیکند که شاید ایراد در وجود خود او باشد. عثمان در ادامه به ابنعباس گفت: به خدا قسم دوست داشتم این کار دست شما میچرخید، و من یکی از اقوام شما بودم، بعد میفهمیدید که من برای شما بهترم. بعد هم او را قسم داد.
ابنعباس گفت: همانطور که ما را به اسلام قسم دادی، ما هم همان گونه به تو این را میگوییم، أن تطمع فینا و فیک عدواً.
در اینجا یک نکتة اساسی دربارهی برخورد امیرالمؤمنین و یارانش نسبت به عثمان میبینیم و آن این که امیرالمؤمنین با تمام خراب کاری های عثمان، باز از جایگاه نصیحت و خیرخواهی با او بر میآید و راه خیر را نشانش میدهد تا مشکلات او بیشتر نشود.
ابنعباس میگوید: من از نزد عثمان خارج شدم. در بین راه به حضرت علی علیهالسلام برخورد کردم و دیدم ایشان بسیار عصبانی و ناراحت هستند. خواستم به آن حضرت آرامش بدهم، ولی نگذاشتند. دیدم فایدهای ندارد، لذا هم از علی و هم از عثمان کنارهگیری کردم. خبر به عثمان رسید که من از علی کناره گرفتهام.
چهرهاش عوض شده و خندید و گفت: چرا کم خدمت شما میرسیم؟!
«ما اَبطَأ بک عنا».
سپس گفت:
«انّ ترکک العود الینا دلیل علی ما رایت عن صاحبک و عرفت من حاله.»
دیدی علی هم مثل من عصبانی است.
ابنعباس میگوید: بعد از این ماجرا هر وقت از حضرت علی علیهالسلام خبری به عثمان میرساندند، او مرا احضار میکرد. و هنگامیکه من میخواستم بگویم علی این حرف را نزده یا این کار را نکرده، میگفت: آن روز جمعه که او را ترک کردی... یعنی بهانهای دستش افتاده بود.(1)
در مجموع عثمان رفتاری خصمانه با حضرت علی علیهالسلام داشت و هر مشکلی که در جامعه بر اثر بیکفایتی خودش رخ میداد، به حضرت علی علیهالسلام نسبت میداد. امیرالمؤمنین علیهالسلام هم به شدّت از این کار در رنج بود.
1) بحارالانوار، ج 31 ص 452ـ 456.
مواردی که حضرت خیلی ناراحت میشد، به منزل میرفت و بیرون نمیآمد.
عثمان میگفت: تو مردم را تحریک میکنی. امیر المؤمنین علیهالسلام برای آن که تحریکات مردم به او نسبت داده نشود، از شهر بیرون میرفت. منطقهای به نام «یَنبُع» بود که در آن نخلستانهایی داشت و حضرت مشغول آبیاری و رسیدگی آنها میشد.
دوباره عثمان کسی را میفرستاد به دنبال حضرت علی علیهالسلام که اگر تو بین مردم باشی به اینها آرامش میدهی، چرا بیرون رفتی؟ پس تو عمداً مردم را تحریک میکنی و خودت بیرون میروی که دستمان به تو نرسد. باید بیایی در مدینه زندگی کنی. آن وقت حضرت اثاثه و زندگیاش را جمع میکرد و در مدینه اقامت میگزید. یکی دو هفته که میماند، باز عثمان میگفت که مردم را تحریک میکنی. امیرالمؤمنین علیهالسلام یک روز سخت عصبانی شدند و به عثمان فرمودند: ما را رها کن. ما را بلاتکلیف گذاشتهای، توی شهر میآیم، میگویی برو بیرون، بیرون میروم میگویی بیا داخل شهر، آخر تکلیف ما با تو باید روشن بشود. (نهجالبلاغه، خطبه 240)
اواخر دوران عثمان به حضرت علی علیهالسلام بسیار سخت گذشت، زیرا عثمان حضرت علی علیهالسلام را یک لحظه هم آرام نمیگذاشت.
خیلی جالب است که بعدها به همین خلیفه گفته میشد، خلیفة مظلوم. به این عنوان که عثمان را درحالیکه قرآن میخواند کشتند و خونش روی قرآن ریخت. معاویه میگفت: این قرآنی است که خون خلیفة مظلوم روی آن ریخته است.
این در حالی است که طلحه و زبیر و عایشه، عثمان را تشنه نگه داشته بودند و امیرالمؤمنین توسط امام حسن و امام حسین علیهمالسلام برای آنان آب میفرستاد. با تمام این اوصاف، بهانة یزید و اطرافیانش در کربلا این بود که گفتند: پدر تو عثمان را تشنه کشته است، میخواهیم انتقام خون عثمان را بگیریم. این داستان انتقام خون عثمان، از شاخصه های مهم تاریخ اسلام است.
در اینجا باید یادآور شوم که مزاحمت عثمان برای امیرالمؤمنین علیهالسلام به درجاتی بیشتر از اذیت های پیشینیان با ایشان بوده است. این قسمت از تاریخ خیلی نشان داده نمیشود و کمتر به آن توجه میکنند. جملههایی از قبیل «لولا علی لهلک عثمان»(1)در دوران خلافت عثمان بارها شنیده شده، اما در محافل و مجالس کمتر گفته میشود. اذیتهایی که عثمان نسبت به امیرالمؤمنین علیهالسلام روا میداشت و خون دلهایی که به آن حضرت میداد، از نکات پنهان تاریخ است. این بیخبری سبب شده خیلی از افراد نسبت به عثمان، آن بغض و عنادی را که با پیش از او دارند، نداشته باشند. البته نمونههایی از این گونه رفتارها را مرحوم مجلسی، مرحوم مفید و مرحوم کلینی در آثار خود آوردهاند.
ابنابی الحدید در قرن ششم، از زبیربن بکار از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل میکند که در یک روز تابستان گرم، عثمان کسی را به دنبالم فرستاد. ما نزد عثمان رفتیم، من از شدت گرما لباسم را روی سرم گذاشته بودم. گرمای زیاد را «هاجره» میگویند که بر اثر تابش مستقیم آفتاب ایجاد میشود.
1) الغدیر ج 8 ص 214 به نقل از کتاب «زین الفتی فی تفسیر سورة هل اتی» نوشته عاصمی (محدث سنی)
عثمان یک چوبدستی داشت، نصف عصا، تا اگر خواست ثابت کند و به کسی بگوید که من امیرم و من حق دارم، بتواند با آن به سر و کلة دیگران بزند.
در مقابل عثمان پول زیادی بود. دو کیسه پر بود از طلا و نقره. روی تخت تکیه داده بود. به حضرت علی علیهالسلام گفت: بیا یکی از این کیسهها را بردار و برو، شکمت را سیر کن، تو ما را سوزاندهای!! (انتقادات حضرت علیهالسلام به او رسیده بود و او حالا میخواست با پول، حضرت علی را بخرد، فکر میکرد حضرت از زور گرسنگی و فقر با او در افتاده است. این ادب خلیفةالمسلمین است!)
حضرت امیر به عثمان میفرمایند: تو صلة رحم انجام میدهی و حق قوم و خویشی میدهی؟! اگر این مال ارث تو بود یا کسی به تو بخشیده بود یا از راه حلالی به دست آورده بودی، من یکی از این دو کار را میکردم، یا میگرفتم و از تو سپاسگزاری میکردم، یا نمیگرفتم و با نفسم جهاد میکردم و خویشتنداری میورزیدم و از تو قبول نمیکردم. ولی اگر مال خودت نباشد و مال خدا و ایتام و ابنالسبیل باشد، به خدا قسم نه تو حق داری این را به من ببخشی و نه من حق گرفتن آن را دارم.
عثمان گفت: به خدا سوگند که تو خویشتنداری میکنی و جز این کار دیگری نمیکنی.
خلاصه این که نمیشود تو را خرید. سپس بلند شد و با چوبدستیاش به سر حضرت علی علیهالسلام زد. حضرت فرمود: من دستش را نگرفتم و او را رد نکردم تا به خواستهاش برسد و به اندازهای که میخواست بزند، زد.
من هم جامهام را به سرم کشیدم و به خانهام برگشتم و گفتم: خدایا! بین من و عثمان حکم کن. من تو را امر به معروف و نهی از منکر کردم.(1)
عثمان چوبدستی خود را که "قضیب" نام داشت، به معاویه داد، بعد از او به دست یزید رسید. نتیجهاش این شد. همان قضیب که به سر امیرالمؤمنین زدند، در مجلس شام، یزید بر لب و دندان حضرت اباعبدالله الحسین میزد.
در ویژگی های حکومت عثمان به مواردی میرسیم که این ویژگی دربارة حکومت خلیفة اول و دوم نبود. یعنی شرایط زمان آنها ایجاب نمیکرد که بدین گونه رفتار کنند. عواملی مانند موقعیت خانوادگی و نزدیک بودن به پیامبر از جهت زمانی و اوضاع اجتماعی سبب شده بود که آنها نتوانند خیلی از رفتارها را از خود بروز بدهند.
هنوز یکی دو سال از فوت پیامبر نگذشته، جا نداشت که یک مرتبه در وسط شهر مدینه یک ساختمان اشرافی به عنوان کاخ حکومت بالا برد. برای مردمی که نسبت به پیامبر زمان کمتری داشتند، خیلی غیر عادی جلوه میکرد، اما بعد از بیست سال، به تدریج پیرمردها از بین میروند و جوانترها روی کار میآیند. شرایط جهانی عوض میشود و رفت و آمدها به گونهای دیگر میشود! چشم عرب های پا برهنة مدینه و اطراف و اکناف آن در همین فتوحات اسلامی، به کاخ کسری و قیصر میافتد. جاه و جبروت زندگی آنها را میبینند و با زندگی اشرافی آنها آشنا میشوند.
1) شرح ابنابی الحدید ج 9 ص 16.
در این زمان اگر خلیفه در مدینه تجدید بنایی کرد و ساختمانش را محکم ساخت به این بهانه که: باید خانه را توسعه بدهیم، مردم رفت و آمد میکنند و باید به کارهای مردم رسیدگی شود، شاید خیلی محکم نباشد!! اینها توجیهاتی است که مردم را راضی نگه میدارد.
ولی برای عدهای که سابقهی زندگی پیامبر را داشتند، این شیوة زندگی غیر عادی بود. زیرا خلیفه جای رسول خدا نشسته و ادعای جانشینی او را دارد. بنابر همان توجیهات. عموم مردم دقت ندارند. سادهلوحانه میگویند: عثمان باید چنین کاری بکند، چرا نکند؟
لذا زندگی اشرافی عثمان به آن سو رفت که عموم مردم مخصوصاً جوانان نیز بی میل به این نوع زندگی نشوند. مخصوصاً اطرافیان خلیفه که اصلاً خودشان دنبال کسب چنین موقعیت اشرافی بودند که اگر خلیفه کمی جاه و جبروتش بیشتر باشد، چیزی هم به آنها برسد. لذا برای اطرافیان او نه تنها عادی بود بلکه او را تشویق به این امر هم میکردند. پس باید طبیعی باشد که وقتی اهالی مصر از "عبداللهبن ابی سرح" و اهالی کوفه از "ولیدبن عقبه" (دو والیِ منصوب از طرف عثمان) شکایت میکنند، این اعتراضها عثمان را خوش نیاید و به آنها جواب سر بالا بدهد.
این یک بحث مهم اجتماعی است، لذا مطالعة دوران حکومت خلیفة سوم مخصوصاً اواخر آن، برای همیشه برای آیندگان مایة عبرت است.
حضرت علی علیهالسلام عثمان را نصیحت میکند که تو مرکب مروان مشو.
مروانبن حکم از چهرههای پلید تاریخ است. بنیمروان به اسلام ضرر فراوانی زدند. مروانبن حکم فردی فضول و بد دهن و هرزه و بد رفتار بود. اما هیچگاه نامزد خلافت نشد. و این سیاستی است که بعضی افراد دنبال میکنند، چون میبینند پشت پرده بهتر میخورند. آدم های مسئول و شاخص کمتر میتوانند از امکانات استفاده کنند، اما عدهای که پشت سر آنان قرار میگیرند به راحتی میتوانند چپاول کنند و در واقع تمام بهرهها را آنان میبرند.
مروان در زمان سه خلیفه کاندید خلافت نشد، اما زمینه را طوری کرده بود که بعد از سقوط یزید و بی کفایتیِ معاویهبن یزید، چند صباحی خودش به حکومت رسید.
مسئله این است که در مدینه قیافة مردمی پیدا کرده بود، به طوری که سر جنازة امام حسن علیهالسلام به او گفتند: بیا نماز بخوان! ظاهرش را خوب حفظ کرده بود، اما پشت پرده خط میداد و هر چه دلش میخواست میکرد.
مروان هست تا روزی که در مدینه در کاخ ولید- ساختمان استانداریـ حضور دارد و فرمان یزید مبنی بر بیعت گرفتن یا قتل امام حسین علیهالسلام میرسد. مروان میگوید: حسینبن علی را بکش. و این است که در زیارت عاشورا میخوانیم:
«و لعن الله آل زیاد و آل مروان».
بعدها فرزندان این مروان به نام های عبدالملکبن مروان، ولیدبن عبدالملک و یزیدبن عبدالملک...... تا آخرین خلیفة اموی به حکومت میرسند.
در واقع سی سال اولاد مروان حاکم هستند نه اولاد معاویه!
حال این مروان با این پیشینة تاریخی، شده همه کارة عثمان، مشاور و گردانندة حکومت اوست. تمام امکانات را هم در اختیار دارد.
با روی کار آمدن عثمانبن عفان، زمام امور مسلمین به دست بنیامیه افتاد. عثمان تقریباً دوازده و نیم سال بر جامعة اسلامیحکومت کرد.
در اسناد و مدارک تاریخیـ اعم از شیعه و سنیـ و در فرمایشات ائمه علیهمالسلام مخصولاً کلمات امیرالمؤمنین علیهالسلام ویژگی های خاص حکومت عثمان بیان شده است.
از نظر مسائل و مشکلات داخلی نا امنی وجود نداشت. جنگ با مسیحیان و یهودیان و کشورهای خارج از محدودة عربی، نسبت به دوران عمر- دورة فتوحات- کمتراتفاق افتاد. هر چه به اواخر حکومت عثمان میرسیم، کشور گشایی و فتوحات کمتر دیده میشود.
اما در داخل جامعهی اسلامی مشکلات به شکل دیگری جلوه میکند. بر مبنای قاعدهی "الناس علی دین ملوکهم"، اخلاق خلیفه و عمّال او به دیگران نیز سرایت میکند.
این امر بسیار دیده شده که اخلاق یک مدیر و یک مسئول به افراد زیر دست هم سرایت میکند. گاهی این انتقال فرهنگ و اخلاق ویژه با اصرار اتفاق میافتد و گاهی قهراً منتقل میشود. گاهی فاسد، فسادش را با اراده و عمدی به دیگران منتقل میکند، گاهی هم عملش غیر مستقیم اثرگذار میشود. این طرز رفتار، هم در مجموعه های کوچک و هم در حد کلان آن دیده میشود.
حتی در جاهایی که بحث مدیریتی نیست این اثرگذاری دیده میشود. بین پیشنماز و مأموم این اثر را میبینیم، پیشنماز منظم و با تقوا در گروه نمازگزاران خود اثر میگذارد.
در دوران حکومت خلیفهی اول و دوم، اخلاق شکمچرانی، تنپروری، شهوترانی کمتر بروز دارد. حتی گاهی پیش میآمد که خلیفه از این رفتارها دلخور بشود. این تعصب و تغییر، ربطی به تقوا و دیانت و خدا ترسی ندارد. در نوع رفتار خلفا خصوصاً خلیفهی دوم، خشونت های وحشتناکی گزارش میشود. این تندخوییها در منابع اهل سنت نیز بیان شده است. حتی امیرالمؤمنین علیهالسلام او را به عنوان یک آدم خشن، چموش و سرکش تعبیر میکنند.(1)
در زمان خلافت عمر وقتی خبردار میشود "ابوهریره" از بیتالمال اختلاس کرده- مدتی به عنوان حسابرس در دیوان مالی بحرین کار میکرده(2)- او را احضار کرده، کتک حسابی میزند و از کار برکنارش میکند. تا زمانی هم که عمربن الخطاب سرکار بود، ابوهریره کارهای نشد. اما در دوران عثمان دوباره موقعیت و جایگاهی پیدا میکند. ابوهریره نه در زمان
1) او نخستین کسی بود که تازیانه دست گرفت (طبری، تاریخالامم والملوک ج 4 ص 209). ابنعباس از ترس عمر سؤالی را دو سال نپرسید (ابنجوزی، تاریخ عمربن الخطاب ص126) برخی از صحابه گفتهاند که تازیانهی عمر از شمشیر حجاج ترسناکتر بود (طبقات ابنسعد ج 3 ص 282) ابوهریره گفته در زمامداری عمر کسی حدیث نمیخواند مگر این که از پشتش خونی میآمد (تاریخ ابنعساکر ج 3 ص 11) شخصی از عمر آیهای سؤال کرد، عمر به او تازیانه زد (الدر المنثور ج 6 ص 317). این جملات، بخشی از مطالب مورخان اهل تسنن دربارهی خلیفهی دوم است.
2) عمر به ابوهریره گفته بود که اموال خدا را دزدیدی؟ (الطبقات الکبری ج 4 ص 335، سیر اعلام النبلاء ج 2 ص 612)
پیامبر آدمی بود که بنشیند و تمام حرف های پیامبر را بشنود و نه تا زمان عثمان خیلی اهل حدیث بود. حالا فرصت پیدا کرده، سن او هم بالا رفته، حالا مسند کار فرهنگی قرار میگیرد.
جایی که خلیفه از نظر شخصیتی ویژگی های اخلاقی خاصی دارد کهـ بر اساس کتب روایی و حدیثیـ تمام همّ و غمّ او دنیایش بوده، طبیعی است در این حکومت، استاندار، والی، پیشنماز، قاضی و..... هم آدمهای بیلیاقتی باشند. بنا به همین دلیل، اطراف او، همه جور آدم جمع شده بود.
به عنوان مثال ولید در کوفه استاندار او بود. او در بالای منبر، شرابی که خورده بود، بالا آورد و منبر را نجس کرد.(1)مردم شکایت به عثمان بردند که ولید مرتکب چنین عملی شده است. خلیفه به جای مجازات ولید، مردم بیچاره را تنبیه کرد!
از این نوع رفتارها، هر چه در حکومت عثمان پیش میرویم، بیشتر میبینیم.
یکی دیگر از ویژگی های حکومت عثمان این بود که خلیفه میکوشید تمام امکانات را بین خویشان خودش- بنیامیه- تقسیم کند. هر نوجوانی که تازه به ثمر میرسید، در منصب وزیر، وکیل، والی... مینشست. تمام بیتالمال، تیول خاندان بنیامیه بود و صغیر و کبیرشان به نان و نوایی بیدریغ رسیده بودند.
خلاصه یک حکومت خانوادگی اشرافی، بیانصاف، بیدین و لا ابالی در جامعهی اسلامی به وجود آمده بود. بعضی از آنها آن قدر پولدار شده که طلاها
1) ولید شب شراب خورده و مست بود و صبح آمد در محراب و نماز صبح را چهار رکعت خواند. (الاغانی ج 4 ص 177- 176، مروج الذهب مسعودی ج 2 ص 335)
را با تبر میشکستند و تقسیم میکردند. در چنین شرایطی عدهای از مسلمانان در نهایت فقر و تنگدستی به سر میبردند.
آن قدر این اوضاع وخیم است که"اویس قرنی" در دعاهایش استغفار میکند و میگوید: خدایا از این که در جامعهی ما عدهای از گرسنگی میمیرند و عدهای از برهنگی زندگی ندارند و ما در چنین اجتماعی زندگی میکنیم، از تو عذر میخواهم. این دعای "اویس قرنی" در زمان خلیفه است.
گروهی به جهت اعتراض نزد خلیفه آمدند و او را نصیحت کردند، عثمان خوشش نیامد و آنها را بیرون کرد. آنها از مصر آمده بودند و از والی آنجا شکایت داشتند. نامهای هم با خود آورده بودند که به خلیفه بدهند تا از اوضاع و شرایط مطلع شود. عمار یاسر گفت: نامه را به من بدهید تا به عثمان برسانم. عمار یاسر و خانوادهاش در تاریخ اسلام چهرهی درخشانی دارند، پدر و مادرش از شهیدان اولیهی اسلام هستند و آیهی قرآن در شأنشان نازل شده و از رنجدیدگانِ تراز اول جامعهی اسلامیهستند.
آن زمانی که عمار شکنجه میشد، عثمان و بنیامیه دنبال عیاشی و خوشگذرانی خودشان بودند. حالا روزگار برگشته و عثمان خلیفةالمسلمین شده و عمار، بیکار.
عمار مردی موجّه است. گفت: نامه را من میبرم و به دست عثمان میدهم. وقتی نزد خلیفه رفت، او وضو گرفته بود و میخواست به مسجد برود. عمار نامه را به او داد. عثمان نامه را خواند و گفت: این فضولیها به تو نیامده، چه کسی نامه را به تو داده؟! بعد هم یقهی عمار را گرفت، او را
بلند کرد و به زمین کوبید و چنان لگدی به شکم عمار زد که شکم او پاره شد و عمار با بدن مجروح از خانه بیرون رفت(1)
این نکته قابل توجه است که در حکومت حق امیرالمؤمنین علیهالسلام گاهی یک والی یا یک فرمانده یا کارمند در جایی خطا و اشتباه میکرد. اما وقتی ستمدیده خود را به امیرالمؤمنین میرساند و به او خبر میداد، حضرت نه مأمور خود را تقویت میکرد، نه پردهپوشی میکرد. و نه جرم او را به عهده میگرفت. در عوض آن والی و نماینده را تنبیه میکرد. مال را از او میگرفت و حق محروم را میداد.
آنگاه از آن ستمدیده عذر میخواست و در انظار مردم میگفت: خدایا من، این آدم را فرستادم در فلان جا که خوب عمل کند، نفرستادم که ظلم کند، خدایا علی را ببخش. با این نوع برخورد، مردمی که به شکایت میآمدند، خوشحال بر میگشتند.
اما در زمان خلفا، وضع به گونهای دیگر است. وقتی نمایندگان خلیفه و کارگزاران خطا میکنند، تازه از سوی حکومت تأیید میشوند و بجای برکناری و عزل، ارتقاء مقام پیدا میکنند.
فرق بین حق و باطل در همین برخورد است و عثمان این گونه عمل میکرد: به جای این که به داد مظلومین برسد، به والی سمت بالاتر میداد و مظلومین را تنبیه میکرد.
1) کتک خوردن عمار به دست عثمان در منابع مختلفی نقل شده است، از جمله: انسابالاشراف ج 6 ص 162 و 161، شرح نهجالبلاغه ج 3 ص 50 و 49، الشافی ج 4 ص 289.
عثمان وقتی به خلافت رسید، تعهد داده بود که "بر اساس کتاب الله و سنت پیامبر و سنت شیخین" عمل کند و خیلی به اطرافیانش نپردازد؛ اما عملکرد او به گونهای دیگر بود.
او بیتالمال را بیحساب و برنامه مصرف میکرد. این داستان از دوران عثمان شنیدنی است:
عبدالهبن ارقم، کسی بود که در دوران خلافت خلفا، او را به عنوان کسی که سابقهی خوبی در اسلام دارد میشناختند، زیرا در صدر اسلام از مُکنت خوبی برخوردار بود و شخص محترمی در مکه به حساب میآمد. او را خازن بیتالمال کرده بودند و امکانات و اموال مسلمین در دست او بود. میگفتند: او خودش آدم ثروتمندی است، پس چشم به مال بیتالمال نمیدوزد.
یک روز عثمان به او گفت: صد هزار هزار (صد میلیون)درهم به من پیش قسط بده.
عبداللهبن ارقم به او گفت: باید رسید بنویسی.
عثمان عصبانی شد و گفت: تو چه کارهای که به خلیفه این حرف را میزنی و از من رسید میخواهی؟ تو نگهبان پول هستی، حالا از خود من رسید میخواهی؟!
عبدالله که این گونه دید، در برابر مردم حاضر شد و گفت: مردم! من تا حالا فکر میکردم مال شما را نگهداری میکنم، نمیدانستم نگهبان اموال خلیفه هستم.
او این حرف را زد و به خانهاش رفت.
خبر به عثمان رسید، به مسجد آمد، و بالای منبر گفت: ابوبکر قبیلهی خود را بر دیگران ترجیح میداد و هر چه پول داشت به "بنیتَیْم"میداد، عمر هم"بنیعَدِی" را بر کل مردم ترجیح میداد و من هم براساس سنت شیخین عمل میکنم و بنیامیه را بر دیگران ترجیح میدهم. من چه خطایی مرتکب شدهام؟!
سپس گفت: اگر جلوی در بهشت بایستم و بتوانم همهی بنیامیه را به بهشت ببرم، میبرم و بعد خودم داخل میشوم.
بعد ادامه داد: اصلاً مال، مالِ ماست. به دماغ هر کس که میخواهد بر بخورد، بخورد. اصلاً تمام بیتالمال، مالِ ماست.
عمار یاسر در آنجا بلند شد و گفت: ایهاالناس! شاهد باشید که حرف او به دماغ من بر میخورد.
عثمان گفت: مگر تو اینجا نشسته بودی؟! از منبر پایین آمد، او را با دو پا لگدمال کرد، تا این که عمار از حال رفت. او را درحالیکه از هوش رفته بود و چیزی احساس نمیکرد، به خانه امّ سلمه بردند.
مردم این کار را خیلی عظیم و زشت شمردند. عمار آن روز نتوانست نماز ظهر و عصر و مغرب را بخواند. از صبح که کتک خورده بود تا بعد از مغرب به هوش نیامده بود. وقتی به حال آمد گفت: الهی شکر، ما از قدیم در راه خدا اذیت میدیدیم، حالا این اذیت هم در راه خداست.
عثمان خبردار شد عمار در خانه امّ سلمه است. فرستاد نزد امّ سلمه که چه خبر است؟! در خانهی تو این فاجر، فاسق تبهکار چه میکند؟
عمار یاسر شخصیت برجستهی تاریخ اسلام است با سابقهی درخشان خدمت به پیامبر و پیشرفت اسلام، حالا عثمان او را فاجر و تبهکار میداند. واقعاً عمار فاجر و فاسق است!؟ او امّ سلمه را هم زیر سؤال میبرد، که از همسران خوشنام رسول خداست. اینها از زوایای دقیق تاریخ است که باید بدانیم.
عثمان به امّ سلمه گفت: عمار را از خانهات بیرون کن. امّ سلمه گفت: به خدا قسم یاد میکنم گروهی برای توطئه علیه تو، در خانهی من نیستند. فقط عمار و دو دخترش در منزل من هستند که از او پرستاری میکنند. دست از ما بردار و برو زور و قدرت خود را جای دیگری که میخواهی، قرار بده. عمار را که به این گونه مجروح کردهای، حالا دستور میدهی از خانهام بیرون کنم؟! امّ سلمه گفت: این صحابهی پیامبر است که از دست تو جان میدهد و جانش را کف دست گرفته تا اشتباهات تو را درست کند، آن وقت تو او را به این روز درآوردهای؟!
عثمان دید قافیه را باخته است. امّ سلمه را هم از دست داده و کار را خراب کرده است. فرستاد دنبال طلحه و زبیر که عمار را از من راضی کنید. اینها نزد عمار آمدند، ولی عمار آنها را راه نداد و آنها برگشتند و خبر را به عثمان رساندند.(1)
خداوند در مورد عمار یاسر میفرماید: «الّا مَن اُکره و قَلبه مطمئن بالایمان»(2)
پدر و مادر او اولین شهید در راه اسلام هستند. قریش با شکنجههای خود، این زن و مرد را آزار دادند و آنها را به آتش انداختند. عمار اینها را دید و وقتی نوبت او شد، گفتند: از اسلام برگرد. او به ظاهر، از خدا و رسول برگشت. او را آزاد کردند. وقتی عمار نزد پیامبر رسید، شرمنده بود که چرا من مثل پدرم کشته نشدم و مجبور شدم خلاف میل باطنیام حرفی بزنم که اصلاً قبول ندارم. آیهی قرآن نازل شد، نه تنها دربارهی یاسر و سمیه، بلکه در حق عمار که ایمان در قلب او محکم است، گرچه به ظاهر تقیه کرده است. عمار با این آیه سرافراز شد.(3)
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بارها دربارهی عمار فرمودند:
«عمار مع الحق و الحق مع عمار، یدور مَعَهُ حیث دار»(1)
احادیث فراوان، از این دست در کتب اهل سنت موجود است.
در موارد دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: عمار را گروه ستمگر میکشند.2
در جنگ صفین همه مواظب بودند که عمار توسط آنان کشته نشود. عاقبت عمار در رکاب امیرالمؤمنین کشته شد. ولولهای در لشکر معاویه افتاد. عدهی زیادی برگشتند و به معاویه گفتند: ما گروه ستمکار شدهایم که عمار را کشتیم. معاویه به عمرو عاص گفت: فکری کن که چه کنیم.
گفت: کاری ندارد، قضیه را بر میگردانیم و میگوییم علیبن ابیطالب عمار را به میدان جنگ آورد، پس او قاتل است، نه ما که او را کشتیم!
حالا خلیفهی مسلمانان چنین شخصیت عظیمی مثل عمار را، فاجر و فاسق میداند.
به هر حال، بعد از مدتی حال عمار بهتر شد. به مسجد پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آمد. خبر فوت ابوذر را در "ربذه" به عثمان دادند که عدهای از مسافرین او را دفن کردند و تنها و غریب در بیابان جان داد. عثمان گفت: انا لله و انا الیه راجعون، خدا ابوذر را رحمت کند.
1) بحار ج 44 ص 35، علل الشرایع ج 1 ص 223، رجال کشّی ج 1 ص 127، اسدالغابه ج 4 ص46. بر این اساس، حضور عمار در صفین در سپاه امیر المؤمنین علیهالسلام معنایی خاصّ یافت. در این مورد، قصهی ابونوح با ذوالکلاع بسیار خواندنی و مهم است. بنگرید: وقعة صفین ص 333ـ 336، شرح ابن ابیالحدید ج 8 ص 16ـ 20 2. وقعة صفین ص 324 و 326 و 341، کفایة الاثر ص 122.
عمار گفت: خدا رحمت کند ابوذر را که از رنج و آزار و اذیت ما راحت شد.
عثمان، صدای عمار را که شنید، گفت: تو اینجایی؟ فکر کردی من از تبعید ابوذر پشیمانم؟
عمار گفت: نه، چنین فکر نکردم، اصلاً گمان هم نکردم که تو پشیمان شدهای.
عثمان گفت: عمار! تو را هم جای ابوذر میفرستم. تا زنده باشم این کار را خواهم کرد.
عمار گفت: اشکال ندارد، هر کاری دوست داری انجام بده.
(خوب در تعبیر صحابهی پیامبر در آن زمان دقت کنید. مقایسه کنید با سخنان ناسنجیده که در زمان ما میگویند، که دوران شکوفایی صدر اسلام، دوران شایسته سالاری بوده، اوضاع خیلی خوب و مناسب بوده است. برویم از عمار یاسر بپرسیم که به عقیدهی تو، زندگی در دوران عثمان چگونه بود؟!)
عمار با صراحت و شجاعت با عثمان حرف میزند. عمار گفت: با درندگان بیابان همنشین باشیم، برایم بهتر است از این که با تو در مدینه باشم. (یعنی اگر میخواهی، مرا به ربذه تبعید کن).
جناب عمار برای تبعید آماده شد. قبیلهی بنیمخزوم خدمت حضرت علی علیهالسلام آمدند و گفتند: یا علی! عثمان میخواهد صحابهی پیامبر را به ربذه تبعید کند. همان ابوذر بس است که در "ربذه" بمیرد، عمار چرا باید برود؟ امیرالمؤمنین را با خودشان نزد عثمان بردند. حضرت علی علیهالسلام
از عثمان تقاضا کرد که بر تبعید عمار اصرار نکن و نگذاشت عمار را تبعید کند.(1)
این است برخورد با همان عمّار که پیامبر فرموده بود:
"عمّار مع الحق و الحق مع عمار، یدور معه حیث دار"
(عمار با حق است و حق با عمار، هر جایی که باشد).
عثمان نامهای به معاویه نوشت و آن را توسط ابیجهم- که از دشمنان حضرت علی بودـ برای او فرستاد. درحالیکه مصریان در منطقهی "ذی خَشَب"ـ نزدیک مدینهـ جمع شده بودند. میگوید: این نامه را در یک پارچه پیچیده و آن را در غلاف شمشیرم گذاشته بودم. از حاشیهی جاده در نصفه های شب در محل خاصی، دیدم کسی روی الاغ سوار است، دو نفر هم کنار الاغ راه میروند.
وقتی پیش رفتم، دیدم علیبن ابیطالب از ناحیهی بیابان میآید. به من گفت: بایست، من نایستادم. سخنش را شنیدم که گفت: کجا میروی؟ گفتم: میروم بیابان. حضرت فرمودند: در غلاف شمشیرت چیست؟
به علی گفتم: دست از شوخیهایت بر نمیداری؟
(یکی از چیزهایی که شهرت داده بودند و میان همگان پخش کرده بودند، این بود که علی ابهت رهبری ندارد. قیافهی اخمو و عصبانی که لازمهی حکومت است، ندارد. حتی میگفتند: علی گاهی مزاح و شوخی
1) بحارالانوار، ج 31 ص 482 نقل از مجالس شیخ مفید.
میکند. این چنین پخش کرده بودند که حتی کسی هم که حضرت را ندیده بود، میگفت علی زیاد شوخی میکند.
حال من به عنوان تذکر اخلاقی میگویم: مواظب باشید برای کسی لطیفه و حکایت زشت در نیاورید، اسم کسی را به بدی منتشر نکنید، کسی را بر سر زبانها نیندازید که بعد نتواند سر خود را در جمع بلند کند. این کار، کار بسیار زشتی است.
اگر ماجرایی یا حادثهای را در جایی از کسی دیدید، نقل نکنید. مثلاً کسی در جایی اشتباهی مرتکب شده، وقتی خبر پخش شد، نتیجه این میشود که دیگر کسی سراغ این خانواده نمیرود. مثلاً پسر همسایه در محل بد رانندگی کرده، این لغزشهای مردم را سر زبانها نیندازید. چون وقتی افتاد بقیهی مردم تشدیدش میکنند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام، آدم اخمو، عصبی، از خود راضی نبود، اما سر زبانها افتاد که علی خیلی مزاح میکند.)
خلاصه در بیابان حضرت جلوی او را گرفت، و او گفت: دست از شوخی برنمیداری؟
بعد حضرت شمشیرش را گرفت و از غلاف آن کاغذ را درآورد. این یکی از برخوردهایی است که عثمان در عین این که میخواست جواب مثبت بدهد؛ اما با معاویه و مروان و بنیامیه چنین داد و ستدی داشت.
یک نکتة مهم در پیدایش لغات و کلمات این است که گاهی کلمهای در یک جا وضع میشود که اختصاصی به همان مکان و همان افراد دارد. حال گروه دیگری میآیند و از این کلمه در معنایی دیگر بهره میگیرند. پس لغت، اول
در بین یک خانواده شایع میشود، سپس عموم مردم مورد استفاده قرار میدهند. مثلاً خانوادهای میگویند: برویم "فی فی" بخوریم، درحالیکه این لغت مثلاً در بین مردم منظور پرندهای زیبا بوده، اما اینها کمکم اصطلاحشان عوض میشود.
حال اگر ما بخواهیم ادبیات این قوم و مردم را نگاه کنیم، باید ببینیم زمان صدور این کلمه کِی بوده است؟
این مقدمه را به این جهت بیان کردم که توجه داشته باشیم تمام روایات و آیات را باید با توجه به زمان آن، درست معنا کنیم. اگر زمان را از آن بگیریم خیلی از مسائل معنا ندارد.
از آن جمله کلمهی امام است. مثلاً در روایات داریم: امامالمسلمین، خلیفهالمسلمین.... پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در غدیر خم فرمودند:
«ثلاثه لایغلّ علیهنّ قلب امرئی مسلم: اخلاص العمل لله و النصیحة لأئمة المسلمین واللزوم لجماعتهم.»(1)
سه چیز است که دل مسلمان بر آنها خدشهدار نمیشود: اول اخلاص عمل برای خدا، دوم: نصیحت برای ائمهی مسلمین، یعنی چه؟ یعنی خیرخواهی برای آنها. سؤال این است که یعنی امام صادق علیهالسلام را نصیحت کنم؟ امام رضا علیهالسلام را نصیحت کنم؟ این ائمهی مسلمین را بر اساس دعای افتتاح معنا کنیم یا در خطبهی پیامبر در غدیر؟ معنای آن در خطبهی پیامبر صلی اله علیه وآله وسلم یعنی پیشوایان مسلمانان. هر کس در جامعه پیشوایی و مدیریت دارد، یک عده مسلمان پشت سر اویند و اختیار عدهای در دست اوست، او پیشوای آنان است.
1) امالی شیخ مفید، مجلس 23 حدیث 13 ص 187.
اما در دعای افتتاح وقتی حضرت ولی عصر علیهالسلام میفرمایند: و صلّ علی ائمه المسلمین علیبن الحسینـ تا آخر جمله، این کاربرد در دعای افتتاح، اصطلاح است. در حالیکه در حدیث پیامبر، لغت مورد نظر است.
فرض کنید کلمهی "فی فی" اصطلاح غذای خوشمزه باشد و خود کلمهی فی فی مثلاً اسم پرندهای باشد؛ بدون در نظر گرفتن زمان گوینده و شرایط گفتار، در معنا کردن دچار مشکل میشویم.
علت بسیاری از اختلافات در برداشتهای اسلامی اینجاست که توجه نمیشود گوینده در چه شرایطی و در چه زمانی آن را بیان کرده است. پس باید دید لغت را در چه مرحلهای گوش میکنیم: قبل از لغت شدن، مرحلهی لغت عامه شدن و یا مرحلهی اصطلاح شدن.
کلمهی امام به معنای اصطلاحی امروزه، تقریباً از دوران امام سجاد علیهالسلام به بعد است که اصطلاح میشود. مرحلهی لغت شدن آن بیشتر در دوران پیامبر و حضرت امیر است.
اصل ریشهی آن هم از"أمَّ یَؤُمُ" است یعنی قصد کردن و تصمیم گرفتن. انسان، چیزی را که پیش رو دارد، برای رسیدن به آن تصمیم میگیرد. از این رو کسی که جلو میایستد میشود أمام.
یکی از کارهای اساسی در تفسیر و فقه و منطق، توجه به ریشهی لغات است، مخصوصاً لغات عرب. حالا میخواهم فرمایشات امیرالمؤمنین را برایتان تعریف کنم. قضیه از این قرار بود که مردم از حضرت امیر علیهالسلام خواستند که: یا علی برو با عثمان سخن بگو.
خوب یک اساس دستور پیامبر صلی الله وآله وسلم است که فرمود:
«والنصیحه لأئمة المسلمین»
حال پیشوای مسلمانان کیست؟ میگوییم در کدام اصطلاح؟در اصطلاح شیعیان، امامالمسلمین فقط ائمه اطهار هستند. اما در اصطلاح لغوی، امام یعنی پیشوا، چه حق و چه باطل؛ لذا در قرآن تعبیر "ائمه نار" داریم(1).
پیشوایانی داریم که مردم را به جهنم میبرند (ائمه یدعون الی النار) و پیشوایانی داریم که به روشنگری دعوت میکنند:
«لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم»(2)
در عین حال در همان اصطلاح شیعه، امام به معنای وصی پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و به عنوان دوازده امام جا افتاده است، هر جا بگویید امام زمان علیه السلام، معلوم است چه کسی را میگویید.
وقتی قرآن میفرماید:
«اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فأتمهنّ قال: انی جاعلک للناس اماما........»(3)
امام مردم، حضرت نوح و ابراهیم و حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و ائمهی طاهرین هستند.
به حضرت عیسی علیهالسلام "امام مردم" نمیگویند. حضرت موسی علیهالسلام امام بنیاسرائیل است و امام همهی مردم نیست؛ ولی امام صادق علیهالسلام "امام للناس" است. این یک اصطلاح دقیق شیعه در کلمهی امام است.
گروهی از مردم شکایت از عثمان به حضرت علی علیهالسلام بردند و از ایشان خواستند که با عثمان سخن بگوید.
حضرت نزد عثمان میرود و به او میگوید: «مردمیکه مرا فرستادهاند، از من خواستهاند مسائل بین آنها و تو را روشن کنم. به خدا قسم نمیدانم تو چه میگویی؟ به تو چه بگویم که نمیدانستی درحالیکه همه را میدانی. آنچه ما دیدیم، تو هم دیدی، آنچه ما شنیدیم تو هم شنیدی. تو با پیامبر مصاحبت داشتی همانطور که ما همراه پیامبر بودیم. جناب عثمان! مواظب باش از قافله عقب نمانی. پسر ابیقحافه و پسر خطاب برای عمل کردن به حق سزاوارتر از تو نیستند، آنها گوی سبقت را ربودند و خوشنامتر از تو هستند. به چه دلیل خودت را بدنام میکنی؟ فهم و شعور تو از اینها بیشتر است، چرا کار را خراب میکنی؟»
با همین کلمات ممکن است کسی استدلال کند که حضرت امیر علیهالسلام، ابوبکر و عمر را در رفتارشان تابع حق میدانست. اما معلوم باشد که حضرت امیر علیهالسلام با چه کسی سخن میگوید، و آن عمل حق چیست؟ نکتهی اساسی که باید بدانیم، این است که گاهی کسی در مقابل حق میایستد، درحالیکه جامعه هنوز با معیارهای حق آشناست، او که نمیتواند صد در صد با تمام سنت های قدیمیدربیفتد.
تظاهر به کارهای خوب کرده بودند که بتوانند به پشتوانهی آن حق امیرالمؤمنین علیهالسلام را ببرند. مگر میشد از روز اول کاخ بسازند؟
لذا امیرالمؤمنین علیهالسلام، در مقام احتجاج، همان اندک کارهای مثبت و ظاهر سازیِ پیشینیان را به عثمان میگوید و به یادش میآورد: با این که کارهای بد زیاد داشتند، تو کارهای خوب آنها را کنار گذاشتهای و به کارهای بد آنها عمل میکنی؟ مگر تو بر دوش آنها سوار نشدی تا به خلافت برسی؟! اگر قرار بود این قوم و خویش بازی و بلعیدن بیتالمال را
انجام دهی و به شیوهی ابوبکر و عمر عمل نکنی، خوب تو هم مثل من، آزادمردانه میگفتی عمل نمیکنم. تو، به عبدالرحمنبن عوف قول دادی،که بر اساس کتاب الله و سنت پیامبر و سنت شیخین رفتار کنی. چطور شد همه را زیر پایت گذاشتی؟!!
بعد حضرت کمی بیشتر به او بها میدهند و میفرماید:
«انت اقرب الی رسول الله صلی الله علیه و آله»،
تو از ابوبکر و عمر به پیامبر نزدیکتری و قوم و خویشیِ تو با پیامبر، بیشتر است، عثمان!(1)
تو با خدیجه نسبت داری، دخترهای خواهر خدیجه همسر تو هستند.
حضرت میخواهند عثمان را وادار کنند که به سنت و آداب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمل کند.
از مجموعهی تعالیم، یک چنین حرکت بر میآید. یعنی گرچه دشمنت حاکم باشد، اگر نیکو سخن گفتن با او خیر مسلمانان را در بر داشته باشد، او را نصیحت میکند و برایش خیر میخواهد.
(این رفتار را مقایسه کنید با کار گروههای شورشی که به درِ خانه عثمان میریزند. منش و خط مشی ائمه علیهمالسلام چنین نیست. خط خلافت،
1) ابوبکر و عمر دخترشان نزد پیامبر بود، ولی پیوند نسبی و خانوادگی نداشتند. حضرت خدیجه کبری سلامالله علیها خواهری داشت که زن هندبن ابیهاله بود. او فوت کرد، خواهر حضرت خدیجه سلامالله علیها آنها را بزرگ میکرد. وقتی خدیجه همسر پیامبر شد این دو دختر را با خود به خانهی پیامبر آورد. این دو تن، دخترخوانده (ربیبة) پیامبر بودند و در خدمت ایشان بزرگ شدند، به نام های رقیه و امکلثوم. پیامبر دخترها را عروس کرد و از مکه به مدینه تشریف آوردند. شوهر رقیه فوت کرد و او در مکه تنها ماند. راهی مدینه شد. عثمان با رقیه ازدواج کرد. این دختر با خدیجه پیوند نسبی داشت و با پیامبر قوم و خویش بود و با پیامبر از طریق همسرش پیوند دارد.
ظلم و ستم میکنند، شورشیان در محاصره، جنایت جنگی مرتکب میشوند، اما بزرگواری ائمه در هر حال حتی در برخورد با دشمن منحصر به فرد است.)
تعابیر زیبای امیرالمؤمنین علیهالسلام ما را وادار میکند که به سرعت رد نشویم: «به خدا سوگند تو از نابینایی به بینایی درنیامدی، تو همه چیز را میدانی. تو از جهل به علم در نیامدی. من میخواهم به تو یادآوری کنم، نه اینکه تو ندانی. راهها روشن است و پرچم های دین استوار. این کارهای خلاف را که میکنی، واقعاً نمیدانی که غصب مال مردم حرام است؟ تو نمیدانی توهین به مسلمان حرام است؟ تو نمیدانی که "عبداللهبن ابیسَرح" جنایتکار است؟
تو میدانی و بیخبر نیستی و دستور خدا را هم میدانی که اگر حاکم نمایندهای را به جایی بفرستد و بعد بفهمد او ظالم است، اگر تنبیهش نکند و بر کنار نگذارد، حاکم در جرم والی شریک است».
(یعنی امیران در رفتار مأموران شریکند مگر اینکه خبر نداشته باشند. در بسیاری از موارد پیش میآمد که دست مأموران حضرت علی علیهالسلام خط میخورد و خطایی مرتکب میشدند. اول که انتخاب میشد، فردی ظاهرالصلاح بود، سوء سابقه نداشت. ولی وقتی در محل خدمتش میرفت، هوس دیگری میکرد. تا وقتی در مدینه بود، غذایش نان جو و ماست و خرمای پوسیده بود. ولی وقتی به شامات و مصر میرفت، غذای بهتری میخورد، تازه هوس میکرد به ناموس مردم تجاوز هم بکند. خبر به امیرالمؤمنین میرسید. وقتی خبر قطعی میشد یک لحظه هم به او مهلت نمیداد. رسوایش میکرد، احضارش میکرد و اگر باید او را شلاق بزند، این
کار را انجام میداد. هر حکمی که در حقش صادر شده بود، در انظار مردم بود. میفرمود: ای مردم! من او را نفرستادم که ظلم کند، حالا که خیانت کرده این سزای اوست. توجه شود که در مورد کارگزاران حکومت امیرالمؤمنین علیهالسلام، شرط انتخاب آنها عصمت نیست. کافی است که به حسب موازین ظاهری، افراد خوبی باشند).
برگردیم به بحث: امیرالمؤمنین، عثمان را نصیحت میکردند که: «بدان، برترین بندگان در نزد خدا آن پیشوای عادلی است که خود هدایت یافته و هدایتگرِ دیگران است، سنت معلومهای را اقامه کند و بدعت ناشناختهای را بمیراند. اگر کسی این کار را کرد امام عادل است، او افضل بندگان خداست. بدترین مردم کیست؟ میخواهی افراد شر را پیدا کنی؟! آن پیشوای ستمگری است که هم به گمراهی میاندازد و هم خود به گمراهی افتاده است. سنت برگرفته از رسول خدا را میمیراند و بدعت متروکه را زنده میدارد.
من از رسول خدا شنیدم که میفرمود: روز قیامت پیشوای ستمگر و امام جائر را میآورند درحالیکه هیچ یار و یاوری ندارد و هیچ کس هم نیست که عذر او را توجیه کند، و او را در جهنم میاندازند. در وسط جهنم مانند سنگ آسیا که میچرخاند، او هم میچرخد و در قعر جهنم به زنجیر کشیده میشود.
سپس امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
«و انی اُنشدک الله، تو را به خدا قسم میدهم، ان تکونَ امامَ هذهِ الامهّ المقتول فأنّه کان یقال: یقتل فی هذه الاُمة امام یفتح علیها القتل و القتال الی یوم القیامه»(1)
1) نهجالبلاغه، خطبهی 164، بحارالانوار ج 31 ص 488ـ 489.
اصل ریختن به درِ خانهی حاکم و شورش کردن و پیشوا را کشتن، عمل زشت و ناروایی است. پیشوایی را که یک ملت او را قبول کردهـ اینجا کار به حق و باطل عثمان ندارد- اما به این شیوه او را بکشند، عمل ناروایی است.
امیرالمؤمنین به عثمان میفرمایند: بیا این کار را رسم نکن. کار خطا و باطل اگر رسم شد، دیگر بین حق و باطل فرقی گذاشته نمیشود.
(حضرت مسلمبن عقیل علیهالسلام نایبالامام نمونه است، بخاطر این که تمام امور رسید به مرز ترور عبیداللهبن زیاد، ولی حضرت مسلم علیهالسلام این کار را نکرد و گفت. الایمان قیّدالفتک(1). من او را نمیکشم تا این حقهبازیها رسم نشود. اگر این کار ترویج پیدا کرد، هر گونه عملیات تروریستی و هر گونه اقدام ناجوانمردانه تثبیت میشود. وقتی آدم، عمل باطلی را تصویب کرد، بعد مجبور است پایش بایستد.
مثال: معاویه به سمرةبن جندب دستور داد: برو بالای منبر و بگو این آیهی قرآن در شأن قاتل علی علیهالسلام است:
«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد»(2)
گفت این کاری که ابنملجم انجام داد، مصداق آیهی شریفهی ذکر شده است. بدین صورت حق و باطل را با هم درآمیخت).
مبارزه و جنگ در اسلام برنامه و شرایط دارد. اگر در میدان جنگ هستی به قانون "الحرب خدعه" عمل کن. ولی اگر جنگ بیرون میدان است و دشمن در خانهاش راه میرود، حق ترور او را نداری.
بله! گاهی از قبل به او اعلام شده که تو در دادگاه ما محکومی و واجبالقتلی، هر جا تو را یافتیم، میکشیم. در این صورت، وضع مشخص است. لذا پیامبر در فتح مکه گفتند: این شش نفر واجبالقتل هستند، هر کجا که آنان را یافتند.(1)این خبر به گوش آنها رسید، فرار کردند، دور زدند و باز آمدند.
اما این که یک مرتبه بخواهی ترور کنی، بدون هیچ تشخیصی، مجاز نیست.
لذا امیرالمؤمنین علیهالسلام به عثمان میفرمایند: این را رسم نکن که عادت بشود و بعدها بگویند: در این امت، امامی- پیشوای مردم- کشته شد که قتل به روی او باز شد تا روز قیامت، آنگاه امور امّت بر همه مشتبه شود و فتنهها تثبیت شود و حق را از باطل و باطل را از حق تشخیص ندهند. کاری نکن که اوضاع به هم بریزد، و مردم نفهمند حق کجاست و باطل کجاست؟!
بابی انت و امی یا امیرالمؤمنین، جانم به فدایش که چه زیبا روشنگری میفرماید. بعضی کارهای کوری که گاهی در بین مردم انجام میشود و باعث فتنهای در آینده میشود، آن را جلوی چشم همگان ترسیم میکند.
سپس نصیحت خود را این گونه ادامه میدهند.
1) بحار ج 31 ص 489 به نقل از شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدیدج 9 ص 261 شرح ابنمیثم البحرانی ج 3 ص 302
«فلاتکوننّ لمروان سیّقة یَسُوقُک حیثُ شاء بَعدَ جلال السنّ وَ تقضی العُمرُ»(1)
تو مرکب مروان نشو، پیر شدهای، باید تجربه داشته باشی.
چه قدر بزرگواری میخواهد که حتی دشمن و رقیب خود را نصیحت کند که او به ابتذال بیشتر کشیده نشود.
آن وقت عثمان به حضرت امیر علیهالسلام گفت: برو با مردم سخن بگو، تا به من مهلت بدهند که جبران کنم.
حضرت فرمودند: من بروم از مردم مهلت بگیرم که چه؟ مردم مدینه مهلت نمیخواهند، از همین جا شروع کن، اصلاح را از همین حالا اقدام نما.
در تمام این برخوردها، حضرت امیر علیهالسلام حتی یک کلمه، عثمان را تأیید کرده است؟!
1) نهجالبلاغه، خطبهی 164.
مباحثی بیان شد مبنی بر اینکه اگر در شناخت حوادث تاریخی، ویژگیها و شخصیت افراد بازنگری نشود، نمیتوان صورت درستی از رخدادهای تاریخی را ارائه کرد. اکنون به بررسی شخصیت وجودی حضرت امیر علیهالسلام میپردازم.
یکی از روشهایی که در گذشته برای اثبات حقانیت سخن یک فرد مرسوم بوده، "مناشده" بوده است. مناشده در لغت به معنای سوگند دادن طرف مقابل است به این که حرف های او درست است یا نه.
امیرالمؤمنین علیهالسلام یک احتجاج و مناشده در برابر جماعتی از مهاجرین و انصار دارند که به آن میپردازیم.(1)
1) بحار الانوار ج 31 باب 27 ص 407 به نقل از احتجاج طبرسی.
راوی میگوید: من حضرت علی علیهالسلام را در مسجد پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم در زمان خلافت عثمان دیدم. گروهی از صحابه در آنجا جمع بودند. در آن اجتماع، سخن از قریش به میان آمد. افرادی که در آنجا بودند، فضایلی از قریش را بیان کردند.
آنها گفتند: امامان از قریش هستند، مردم پیرو قریشند و قریش پیشوای عرب است. قریش را سبّ نکنید، هر قریشی دو برابر غیر خودش توان و نیرو دارد. هر کس قریش را به غضب آورد، خدا را به خشم آورده و هر کس ارادهی خوار کردن قریش را داشته باشد؛ خدا او را خوار میکند.
سپس گروه انصار شروع به مفاخره کردند و سخنان خداوند در قرآن را به یاد آوردند که آنها را مدح کرده یا گفته های پیامبر در مدح سعدبن معاذ هنگام تدفین او و تمجیدی را که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از حنظلهی "غسیل الملائکه" فرمودند، یاد آوردند.
گروه انصار از افراد خود اسم میبردند و گروه قریش میگفتند که رسول خدا، حارثه، ابوبکر، عمر، سعد و....... خلاصه هر که را از سابقین بودند، اسم میبردند.
راوی میگوید: در این جمع بیش از دویست نفر نشسته بودند که در بین آنها علیبن ابیطالب، سعدبن ابیوقاص، عبدالرحمنبن عوف، طلحه، زبیر، عمار، مقداد، ابوذر، هاشمبن عتبه، حسن و حسین علیهماالسلام، ابنعباس و دیگران حضور داشتند. راوی در ادامه میگوید: ابن ابیلیلا، فرزندش را آورده بودکه خوش تیپ با قد بلند و بی ریش بود. ابوالحسن بصری با پسرش حسن که قدش کوتاهتر از فرزند ابن ابیلیلا ولی زیبا بود، حضور داشتند.
راوی میگوید: من به این دو پسر بچه نگاه میکردم، مانده بودم که کدامیک زیباترند. این جلسه از صبح تا نزدیک ظهر طول کشید. عثمان در خانهاش بود و متوجه این برنامه نبود. حضرت علی علیهالسلام هم که با خانوادهاش در جمع بودند، چیزی نمیگفتند. دو گروه، بعد از این که حرفهایشان تمام شد، رو به حضرت علی علیهالسلام کردند و گفتند: یا اباالحسن! چرا شما سخن نمیگویید؟! فرمودند: هر یک از شما فضایلی را گفتید و درست هم بود.
اکنون من از شما سؤالی دارم: ای گروه مهاجر و انصار! این فضیلتهایی که شمردید، خدا به وسیلة چه کسی این فضایل را به شما داد؟ این فضایل متعلق به خودتان بوده یا قوم و خویش شما بودند یا از جای دیگر این فضایل را آوردهاید؟ گفتند: درست میگویی، تمام این فضایل را خدا به ما داده و خدا به وسیله محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندانش به ما منت گذاشت، وگرنه ما و خاندانمان این مفاخر را نداشتیم.
(توجه داشته باشید امیرالمؤمنین علیهالسلام تمام فضائل آنها را یکجا جمع کرد و در خانهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواباند). سپس امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
آیا شما نمیدانید که هر چه خیر در دنیا و آخرت به آن رسیدید، از ما اهل بیت پیامبر گرفتهاید نه غیر آن؟! زیرا پسر عمویم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: خداوند، من و اهل بیتم را به صورت نوری آفرید، چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم. هنگامیکه آدم را آفرید، این نور را به صلب آدم منتقل کرد. سپس آدم را به زمین فرستاد و بعد در صلب نوح در کشتی، آنگاه در صلب ابراهیم هنگامی که در آتش افکنده شد. بعد
همینطور در اصلاب شامخه و ارحام مطهره قرار داد. هیچگاه پدر و اجداد من رابطهی نامشروع نداشتند.
بعد از بیان حضرت امیر علیهالسلام، سابقهداران و قدیمیترها که در جنگ بدر و احد شرکت کرده بودند، گفتند: آری، ما این سخن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدیم.
امام علیهالسلام فرمود: شما را به خدا قسم میدهم آیا قبول دارید اول کسی که به خدا و رسول ایمان آورد، من بودم؟ گفتند: بله. فرمودند: آیا میدانید خدا افراد خوشسابقه (در پذیرش ایمان) را بر افرادی که بعد ملحق شدند، در بسیاری از آیات قرآن برتری داد، این را میدانید؟ گفتند: بله.
فرمود: شما را به خدا سوگند میدهم هنگامیکه این آیات نازل شد:
«والسابقون الاولون من المهاجرین و الانصار»(1)
«والسابقون السابقون اولئک المقربون»(2)
دربارهی این آیه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سؤال شد. حضرت فرمودند: این آیات دربارهی انبیاء و اوصیاء ایشان نازل شده است، من برترین پیامبرم و علیبن ابیطالب علیهالسلام، وصی من، برترین جانشین است. (آیا این قول مرا تصدیق میکنید)؟گفتند: بله، به خدا سوگند شنیدیم.
حضرت فرمود: شما را به خدا سوگند میدهم هنگامی که این آیات نازل شد:
«یا ایها الذین آمنوا اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (3)
و آیهی:
«انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکاة وهم راکعون»(1)
و آیهی:
«لم یتخدوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجه»؛(2)
مردم گفتند: یا رسولالله! آیا این آیات اختصاص به بعضی از مؤمنین دارد یا شامل همهی آنهاست؟ خداوند عزوجل، به پیامبرش امر کرد که والیان امر را به آنان بشناساند و ولایت را به آنان روشن نماید، همان گونه که نماز و روزه و حجّ آنان را بیان کرد. بدین روی، روز غدیر خم مرا برای مردم نصب کرد (یعنی نشان داد و مشخص کرد)، سپس خطبه خواند.
در این قسمت امیرالمؤمنین بخشی از خطبهی پیامبر را که در غدیر خم خواندهاند بیان میکنند.
پیامبر فرمودند: مردم! خداوند دستوری به من داده است که از انجام آن دستور، سینهام تنگ شده و از انجامش ناراحتم3. لذا پنداشتم که مردم مرا تکذیب کنند. خداوند مرا تهدید کرد و هشدار داد که: یا ابلاغ کن و یا عذابت میکنم؟! سپس پیامبر دستور دادند که ندا شود مردم برای نماز جمع شوند و بعد خطبه خواند.
پیامبر فرمودند:
«ایهاالناس! اتعلمون ان الله عزوجل مولای و أنا مولی المومنین و اَنَا اولی بِهِم منِ اَنفُسهم؟»
ای مردم! آیا میدانید خدای عزوجل مولای من است، و من مولای مؤمنانم، و من از مؤمنان برخودشان اولویت دارم؟(1)
همه گفتند: بله یا رسولالله. سپس فرمودند: قُم یا علی. علی بلند شو. من برخاستم. آن گاه پیامبر فرمودند:
«من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.»
هر کس من مولای اویم، پس علی مولای اوست. خدایا اولیای او را در ولایت خود بگیر، و با دشمنانش دشمنی کن.
آن روز، سلمان برخاست و گفت:
«یا رسول الله، والاه کماذا؟»
سلمان پرسید: این ولاء تفسیرش چیست که گفتی: من کنت مولاه فعلی مولاه؟
(امیرالمؤمنین در آن مجلس تمام سؤالات قرون بعدی را بیان کردهاند). وقتی سلمان این مطلب را پرسید، پیامبر فرمودند: ولاءِ کَوِلائی. ولایت علی همانند ولایت من است. من کنت اولی به من نفسه فعلیّ اولی به من نفسه. هر کس که من اولی به نفس او هستم، پس علی اولی به نفس اوست. بعد از اعلام این خبر، خداوند عزوجل فرمودند:
1) پیامبر در این خطبه کلمهی «ولیّ» را معنا کردند، یعنی"اولی بهم من انفسهم". پس دیگر معانی مولی که کتابها را با آن انباشتهاند، در اینجا کاربردی ندارد.
«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا»(1)
پیامبر آن گاه تکبیر گفتند.
«و قال: الله اکبر علی تمام نبوتی، و تمام دین الله بولایة علیّ بعدی.»
خدا را به بزرگی یاد کردند و فرمودند:
الله اکبر که نبوتم به سرانجام رسید و دین خدا با ولایت علی بعد از من اتمام یافت!
فقام ابوبکر و عمر و قالا:
یا رسولالله! هذه الایات خاصه فی علی؟ سپس ابوبکر و عمر برخاسته و گفتند: یا رسولالله این آیات، اختصاص به علی دارد و در شأن او نازل شده است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: بله دربارة او و در اوصیای من تا روز قیامت. گفتند: یا رسولالله آنها را برای ما بیان کن.
«قال: اخی و وزیری و وصیّی و خلیفتی فی امتی و ولیّ کل مؤمن و مؤمنة بعدی، ثم ابنی الحسن، ثم ابنی الحسین، ثم تسعة من ولد الحسین واحد بعد واحد، القرآن معهم و هم مع القران، لایفارقونه و لایفارقهم حتی یردوا علیّ الحوض.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: برادرم، وزیرم، وصیّ من و جانشینم در میان امتم اوست. علی ولیّ هر مرد و زن مؤمن است بعد از من. آنگاه پسرم حسن و بعد پسرم حسین و بعد از او نُه نفر از اولاد حسین یکی بعد از دیگری. قرآن با آنهاست و آنها با قرآن هستند. از
1) سورهی مائده، آیه 3.
قرآن جدا نمیشوند و قرآن از آنها جدا نمیشوند تا درکنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام این مطلب را از دویست نفر حاضر در مسجد پرسید.
«فقالوا کلهم: اللهم نعم، قد سمعنا ذلک و شهدنا کما قلت سواء.»
همه گفتند: بله، ما شنیدیم، همین گونه که میگویی. در آنجا این مذاکرات شده است.
«وقال بعضهم: قد حفظنا جلّ ما قلت و لم نحفظ کله.»
بعضی گفتند: بله، ما عمدهی مطلب را شنیدهایم و یادمان هست، اما همهی آن یادمان نیست. ولی کسانی که تمام مطلب را به یاد دارند، بزرگان و فضلای ما هستند.
فقال علی علیه السلام:
«صدقتم، لیس کل الناس یستوی فیالحفظ.»
حضرت فرمودند: راست میگویید، همهی مردم در حافظه یکسان نیستند.
امیر المؤمنین در ادامه جلسهی دویست نفری میفرمایند: شما را به خدا سوگند، هر کسی این سخنانی را که گفتم، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به یاد دارد، برخیزد و خبر دهد. زیدبن ارقم، براءبن عازب، ابوذر، مقداد و عمار برخاستند و گفتند:
«نشهد لقد حفظنا قول رسول الله صلی الله علیه و آله ـ وهو قائم علی المنبر و انت الی جنبهـ و هو یقول: ایهاالناس! ان الله امرنی ان انصب
لکم امامکم و القائم فیکم بعدی و وصیّی و خلیفتی، والذی فرض الله علی المؤمنین فی کتابه طاعته و قرنه بطاعته و طاعتی، و امرکم بولایته، و انی راجعت ربی خشیة طعن اهل النفاق و تکذیبهم، فأوعدنی ربی لابلّغنها او یعذّبنی.»
گواهی میدهیم و کاملاً سخن پیامبر به یادمان هست، درحالیکه بالای منبر ایستاده بود و تو یا علی، در کنار پیامبر بودی. و پیامبر میفرمودند:
ای مردم! خداوند به من دستور داده که علی را برای شما نصب کنم که بعد از من امام شما باشد و بعد از من کسی باشد که در بین شما قیام به امر کند و علی را به عنوان وصی خود و خلیفهی خود نصب کنم و آن کسی که خداوند بر مؤمنین اطاعتش را واجب کرده و طاعت او را به طاعت من و طاعت خدا همراه ساخته و اطاعت او را به شما دستور داده است.
من از ترس طعن منافقان به پروردگارم رجوع کردم. خدا به من هشدار داد که باید این پیام را برسانم وگرنه مرا عذاب خواهد کرد.
«فأنّ عنده جمیع ما علّمنی الله عزوجل من علمه و حکمه، فاسألوه و تعلّموا منه و من اوصیائه بعده، ولا تعلّموهم ولا تتقدّموهم ولا تخلّفوا عنهم، فانهم مع الحق والحق معهم ولا یزایلونه و لا یزایلهم. ثم جلسوا.»
پس هر آنچه علم و حکمت که خداوند به من آموخته، نزد او موجود است. اینک از او بپرسید و از او و از اوصیاء بعدش بیاموزید. لازم نیست چیزی به آنها یاد بدهید. از آنان جلو نیفتید و عقب هم نمانید. به یقین آنان به حق هستند و حق با ایشان است.
آن پنج نفر این سخنان را گفتند و نشستند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در ادامهی مناشده میفرمایند: پیامبر فرمودند:
«ایهاالناس! ان الله امرکم فی کتابه بالصلاة، فقد بیّنتها لکم، و الزکاة و الصوم و الحج، فبیّنتها لکم و فسّرتها، و امرکم بالولایة و انی اشهدکم أنّها لهذا خاصه، و وضع یده علی ید علیبن ابیطالب علیه السلام، ثم لابنَیه من بعده، ثم للأوصیاء من بعدهم من وُلدهم علیهم السلام، لایفارقون القرآن و لا یفارقهم حتی یردوا علیّ الحوض.»
ای مردم! خداوند در قرآن شما را به نماز امرکرد و من برایتان بیان کردم. همچنین زکات و روزه و حج را که برایتان آشکارا تفسیر کردم. و شما را به ولایت امر کرد و من شما را گواه میگیرم که این ولایت مخصوص این است (و دستش را روی دست علیبن ابیطالب قرار داد)، آنگاه دو فرزندش که بعد از او هستند، سپس برای اوصیاء بعد از ایشان از فرزندانش علیهمالسلام. آنها از قرآن و قرآن از آنها جدا نمیشود تا در کنار حوض کوثر بر من وارد میشوند.
«ایها الناس! قد بیّنت لکم مفزعکم بعدی و امامکم و دلیلکم و هادیکم، و هو أخی علیبن ابیطالب، و هو فیکم بمنزلتی فیکم، فقلّدوه دینکم و اطیعوه فی جمیع امورکم»
ای مردم من پناهتان را بعد از خودم برایتان شناساندم و روشن کردم؛ او که امام شما و راهنمای شماست. او برادرم علیبن ابیطالب است. او در میان شما همانند من است در میانتان. در دینتان از او تقلید کنید و در تمام کارهایتان از او اطاعت کنید.
سلیمبن قیس هلالی میگوید: سپس حضرت علی علیهالسلام فرمودند:
«ایهاالناس! أتعلمون ان الله عزوجل انزل فی کتابه: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً(1)
فجمعنی و فاطمه و ابنیّ حسناً و حسیناً، ثم القی علینا کساء و قال: اللهم ان هؤلاء اهل بیتی و لحمی، یؤلمنی ما یؤلمهم، و یجرحنی ما یجرحهم، فأذهب عنهم الرحبس و طهّرهم تطهیراً، فقالت ام سلمه: وَ اَناَ یا رسول الله؟ فقال: انت الی خیر، انما نزلت فیّ و فی اخی علی، و فی ابنتی فاطمة، و فی ابنیّ و فی تسعه من ولد الحسین خاصه، و لیس معنا احد غیرنا، فقالوا کلهم: نشهد انّ امّ سلمة حدثتنا بذلک، فسألنا رسول الله صلی الله علیه و آله، فحدّثنا کما حدّثتنا به ام سلمه.»
ای مردم! آیا میدانید که خداوند در کتابش نازل فرموده که: خداوند اراده میکند فقط از شما خاندان، رجس و پلیدی را بزداید و شما را به بهترین نحو مطهر سازد.
پیامبر، مرا و فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را جمع کرد. جامهای بر روی ما انداخت و گفت: خدایا! اینها اهل بیت من و گوشت من هستند، هر آنچه آنان را بیازارد مرا آزرده و هر جراحتی به آنان برسد مرا مجروح کرده، اینک از ایشان رجس و پلیدی را دور کن و آنان را نیکو پاک گردان.
سپس امّ سلمه- همسر پیامبر- گفت: ای رسول خدا! آیا من هم جزء شما هستم؟ پیامبر فرمودند: تو، به خیر هستی. این آیه فقط در حق من و دخترم فاطمه و برادرم علی و دو فرزندم و نُه نفر از فرزندان حسین است. این امر اختصاص به ما دارد و احدی از غیر با ما نیست.
1) سورهی احزاب، آیه 33.
همه گفتند: ما شاهدیم که امّ سلمه این سخن را به ما گفت. پس از آن، از رسول خدا پرسیدیم و ایشان همان سخنی را گفتند که امّ سلمه به ما گفته بود.(1)
امیرالمؤمنین فرمودند:
«انشدکم بالله؛ اَتعلمون ان الله انزل: یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین.(2)
فقال سلمان: یا رسول الله! عامة هذه الایه ام خاصة؟ فقال: اما المأمورون فعامة المؤمنین امروا بذلک، و اما الصادقون فخاصّة لأخی علی علیهالسلام و اوصیائی بعده الی یوم القیامه. فقالوا: اللهم نعم.»
فرمود: آیه نازل شد: ای کسانی که ایمان آوردهاید تقوا پیشه کنید و با راستگویان همراه باشید. وقتی این آیه نازل شد، سلمان گفت: یا رسولالله! این آیه عام است یا خاص؟ پیامبر فرمودند: اینهایی که مأمورند همین عموم مؤمنان هستند تا قیامت، اما آن صادقین که به فرمان خدا باید با آنها باشیم، فقط مخصوص برادرم علی و اوصیای بعد از علی است تا روز
1) در بحث آیهی تطهیر باید این مطلب بیان شود که در آیهی تطهیر، اساس این نیست که پلیدی هست و از اینها بردار. "اذهب عَنُه" یعنی دورساز و اجازهی ورود نده، این دورسازی لطف خداست. اگر کسی پلیدی را از انسان دور کند، آیا این ارزش هست یا نیست؟ لازم نیست انسان همهی ارزشها را خودش کسب کرده باشد. تازه بعد از کسب، اگر موهبت الهی نباشد و خداوند اذن ندهد، انسان به دستاورد کار خود نمیرسد، پس به هر حال، هر کمالی که انسان دارد، موهبت است، حال یا پس از کار خاصّی که انسان انجام داده و یا ابتدایی و بدون مقدماتی از سوی انسان. پس اگر آلودگی از کسیـ بدون مقدمات خاصّی از جانب خودشـ دور شود، باز هم ارزش است.
2) سورهی توبه، آیه 119.
قیامت. امیرالمؤمنین فرمود: آیا این بحث را از پیامبر شنیدهاید؟ گفتند: خدا را شاهد میگیریم که این را از پیامبر شنیدیم.
امیرالمؤمنین فرمود:
«فأنشدکم بالله اتعلمون انی قلت لرسول الله صلی الله علیه و آله فی غزوه تبوک: وَلِم خلّفتنی مع النساء و الصبیان؟ فقال: ان المدینة لا تصلح الّا بی اَو بک. و انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبیّ بعدی.»
شما را به خدا سوگند میدهم، آیا میدانید که من در جنگ تبوک به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفتم: چرا مرا با زنان و کودکان واگذاری؟ پیامبر فرمودند: مدینه جز به من و تو سامان نمیگیرد. و تو برای من، به منزله هارون نسبت به موسی هستی، جز این که پیامبری بعد از من نیست.
همة مردم گفتند: خدایا ما شنیدیم.
امیرالمؤمنین فرمود: شما را به خدا قسم میدهم که آیا میدانید خداوند در سورهی حج میفرماید:
«یا ایها الذین آمنوا ارکعوا واسجدوا و اعبدوا ربکم.......لیکون الرسول شهیدا علیکم و تکونوا شهداء علی الناس........ فنعم المولی ونعم النصیر.(1)
فقام سلمان، فقال: یا رسول الله! من هولاء الذین انت علیهم شهید و هم شهداء علی الناس؟»
1) سورهی حج، آیه 76ـ 78.
سلمان برخاست و گفت: ای رسول خدا این کسانی که تو بر آنان شاهدی و آنان برمردم شاهد هستند، کیستند که خدا در دین حرجی نگذاشته و آنان بر آیین پدرشان ابراهیم هستند؟
پیامبر فرمودند: آنان 13 نفر هستند و بقیهی امت را شامل نمیشود. سلمان گفت: یا رسولالله برایمان بیان کن که آنها چه کسانی هستند. پیامبر فرمودند: من و برادرم علی و یازده نفر از فرزندانم
همهی مردم گفتند: خدایا بله (ما شنیدیم، همان گونه که میگویی)
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
«انشدکم بالله، أتعلمون ان رسول الله صلی الله علیه و آله قام خطیباً- ولم یخطب بعد ذلک- فقال:
ایها الناس! انی تارک فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتی اهل بیتی، فتمسکوا بهما لا تضلّوا. فان اللطیف الخبیر أخبرنی و عهد الیّ انهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض، فقام عمربن الخطاب- و هو شبه المغضب- فقال: یا رسول الله أکُلّ اهل بیتک؟ فقال: لا و لکن اوصیائی منهم، اولهم علیّ اخی و وزیری و خلیفتی فی امتی و ولیّ کل مؤمن بعدی، هو اولهم، ثم ابنی الحسن، ثم ابنی الحسین، ثم تسعة من وُلد الحسین واحد بعد واحد، حتی یردوا علیّ الحوض، شهداء لله فی ارضه و حججه علی خلقه و خزّان علمه و معادن حکمته، من اطاعهم فقد أطاع الله و من عصاهم فقد عصی الله. فقالوا کلهم: نشهد انّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال ذلک.»
فرمود: شما را به خدا قسم میدهم که میدانید رسول خدا برای آخرین بار در عمر خود به ایراد خطبه ایستادند و گفتند: ای مردم! من شما را در
حالی ترک میکنم که دو امانت گرانبها در میان شما قرار میدهم: قرآن (کتاب خدا) و اهل بیتم، به آن دو متمسّک شوید. خدای لطیف خبیر به من خبر داد و تأکید فرمود که این دو، از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
در آن هنگام عمربن الخطاب خشمآلود برخاست و گفت: یا رسول الله شامل همهی اهل بیت تو میشود؟ فرمود: همهی آنها نه. بلکه آنهایی از اهل بیتم که وصیّ من هستند: اول ایشان علی برادرم، وزیرم و جانشین من در امتم، و ولیّ هر مؤمنی بعد از من. او نخستین جانشین من است، آنگاه پسرم حسن، بعد پسرم حسین و سپس نُه نفر از فرزندان حسین یکی پس از دیگری، تا در کنار حوض بر من وارد شوند. اینان گواهان خدایند در زمینش، حجت های خدایند بر خلقش، نگهبانان و گنجینهداران علم خدایند و معادن حکمت او. هر که اطاعت آنان کند، اطاعت خدا کرده و هر کس نافرمانی آنها کند، نافرمانی خدا را کرده است. حضرت امیر علیهالسلام فرمودند: آیا شما این داستان را شنیدهاید؟ همهی آن دویست نفر گفتند: ما شهادت میدهیم که پیامبر این را گفته است.
«ثم تَمادی بعلی السوال و المناشدة. فما ترک شیئاً الا ناشدهم الله فیه، و سألهم عنه، حتی اتی علی اکثر مناقبه و ما قال له رسول الله صلی الله علیه و آله، کل ذلک یصدّقونه و یشهدون انه حق، ثم قال حین فرغ: اللهم اشهد علیهم.»
به دنبال آن حضرت امیر علیهالسلام به پرسیدن این پرسشها ادامه دادند. هرچه مردم میدانستند، و هر چه را پیامبر فرموده بود، دربارهی تکتک آنها مناشده فرمود و همه را قسم داد و پرسید، تا آخر. حاضران، همهی آنها را تصدیق کردند و گواهی دادند که حق است. وقتی تمام شد، فرمود: خدایا تو بر آنها شاهد باش، مبادا روز قیامت بگویند ما نمیدانستیم.
مردم گفتند:
«اللهم اشهد انا لم نقل الّا ما سمعناه من رسول الله صلی الله علیه و آله و ما حدثناه من نثق به من هولاء و غیرهم انهم سمعوه من رسول الله صلی الله علیه و آله.»
خدایا گواه باش، ما جز آنچه را که از پیامبر شنیده بودیم چیزی نگفتیم، به علاوه هرچه را به واسطه نقل کردیم، از کسانی است که مطمئن بودیم که از پیامبر شنیدهاند.
بعد از این اقرار عمومی، امیرالمؤمنین بحث را ادامه میدهند.
اگر کسی به حدیث ثقلین توجه نکند، در واقع به خودش ظلم کرده است. چرا؟ زیرا این حدیث آنقدر اسناد و مدارک دارد که در ردیف حدیث غدیر قرار میگیرد. حتی در خطبهی غدیر، پیامبر به حدیث ثقلین استناد میکند.
در اینجا علاوه بر بحث ولایت و جانشینی، بحث تمسک به قرآن و اهل بیت نیز مطرح است.
چرا دنبال فلسفه یونان و عرفان هند میروی؟ پیامبر ما را به دو یادگار گرانسنگ خود سپرد: قرآن و عترت، و فرمود: "تا زمانی که به هر دوی اینها تمسک کنید گمراه نمیشوید."
پس در تمامی مبانی معارفی و عقاید و اخلاق، باید به قرآن و حدیث تمسک کنیم.
مرحوم میر حامد حسین هندی از قرن اول تا 13، تمام راویان حدیث ثقلین را و کسانی که از آنها روایت شده، یاد کرده و شخصیت آنان را در نزد بزرگان اهل سنت نشان داده است.
میرحامد حسین سلسلهی راویان آنها را تک تک میآورد و ثابت کرده که این حدیث، قطعیالصدور است و طبق مبانی تسنن شکی در آن نیست.
بعد از اقرار گرفتن از حضار، امیر المؤمنین علیهالسلام فرمودند:
«أتقرون بانّ رسول الله صلی الله علیه و آله قال: من زعم انه یحبنی و یبغض علیاً فقد کذب ولیس یحبنی؟! و وضع یده علی رأسی. فقال له قائل: کیف ذلک یا رسول الله؟ قال: لانه منی و انا منه. و من احبه فقد احبّنی، و من احبنی فقد احب الله. و من ابغضه فقد أبغضنی و من أبغضنی فقد أبغض الله.
قال نحو من عشرین رجلا من افاضل الحیّین: اللهم نعم، و سکت بقیتهم.»
آیا اقرار میکنید که پیامبر فرمود: هر کس بپندارد که مرا دوست دارد و علی را دشمن میدارد، او دروغ میگوید و مرا دوست ندارد؟! بعد پیامبر دستش را بر سر من گذاشت. کسی به پیامبر عرض کرد: چه ارتباطی بین شما و علی است؟
پیامبر فرمودند: زیرا من از اویم و او از من است. هر کس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته است. و هر کس مرا دوست بدارد، خدا را دوست
داشته. و کسی که با او دشمنی ورزد، با من دشمنی کرده. و هر کس با من دشمن باشد، دشمن خداست.
وقتی امیرالمؤمنین این سخنان را فرمودند، بیست نفر از بزرگان قبایل گفتند: بله، و بقیه ساکت شدند.
«فقال للسکوت: مالکم سکتّم؟ قالوا: هؤلاء الذین شهدوا عندنا ثقات فی قولهم و فضلهم و سابقتهم. قال: اللهم اشهد علیهم.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام به آنهایی که ساکت بودند، فرمود: شما چرا ساکت هستید؟ گفتند: اینها که شهادت دادند، به گفتار و فضل و سابقهشان اطمینان داریم. گفت: خدایا تو بر آنها شاهد باش.
«فقال طلحةبن عبیدالله- و کان یقال له داهیة قریش- فکیف نصنع بما ادعی ابوبکر و اصحابه الذین صدّقوه و اشهدوا علی مقالته یوم أتوه بک تقادوا و فی عنقک حبل؟»
سپس طلحهبن عبیدالله- که در قریش به او سیاستمدار گفته میشد- گفت: یا علی چه میکنی با اینها که پیامبر را تصدیق کردند و بر گفتار پیامبر شاهد بودند، چگونه در خانه تو آمدند و ریسمان به گردنت انداختند؟
«فقالوا لک: بایع، فاحتججت بما احتججت به، فصدّ قوک جمیعاً. ثم ادعی انه سمع رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: أبی الله ان یجمع لنا اهل البیت النبوه و الخلافه.»
آنها به تو گفتند: بیعت کن، و تو احتجاج آوردی و همه تو را تصدیق کردند. بعد ابوبکر ادعا کردکه پیامبر فرمودند: خدا اِبا دارد که برای اهل بیت، نبوت و خلافت را در یک خانواده جمع کند.
«فصدّقه بذلک عمر و ابوعبیده و سالم و معاذبن جبل، ثم قال طلحة: کل الذی قلت و ادعیت و احتججت به من السابقة و الفضل، حق نقرّ به و نعرفه.»
این مطلب را عمر و ابوعبیده و سالم و معاذبن جبل تصدیق کردند. طلحه به امام علیهالسلام گفت: هر چه گفتی و ادعا کردی و احتجاج آوردی از سابقه و فضل خودت، همه حق است، اقرار میکنیم و آن را میشناسیم.
«فاما الخلافة فقد شهد اولئک الاربعة بما سمعت.»
بعد گفت: خلافت را که اینها شهادت دادند، تو دنبال خلافت نباش.
«فقام علی علیهالسلام عند ذلکـ و غضب من مقالته- فأخرج شیئاً قد کان یکتمه، و فسّر شیئاً قاله یوم مات عمر لم یَدر ما عنی به، فاقبل علی طلحه و الناس یسمعون.»
حضرت علی برخاست، درحالیکه از سخن طلحه ناراحت شده بود. کلامی را که کتمان شده بود فاش کرد. و سخنی را که در روز مرگ عمربن خطاب گفته بود روشن بیان کرد، حضرت آن جمله را تا آن روز نگفته بود.
سپس حضرت رو به طلحه کردند، درحالیکه مردم میشنیدند:
«فقال: أما والله- یاطلحه- ما صحیفة القی الله بها یوم القیامه احبّ الیّ من صحیفه الاربعه، هؤلاء الخمسه الذین تعاهدوا و تعاقدوا علی الوفاء بها فی الکعبة فی حجة الوداع ان قتل الله محمداً او توفاه ان یتوازروا علیّ و یتظاهروا فلا تصل الیّ الخلافه.»
امیرالمؤمنین فرمودند: به خدا قسم هیچ نامهای روز قیامت، بهتر از آن نامه نیست که خدا روز قیامت به من میدهد. این پنج نفری که با هم بر
وفای آن عهد و پیمان بستند. این پنج نفر نامه نوشتند- سند محرمانه- در حجة الوداع و در خانهی کعبه که اگر خدا محمد صلی الله علیه و آله را کشت یا از دنیا رفت، اینها با همکاری هم نگذارند خلافت به من برسد. خداوند آن نامه را روز قیامت علنی میکند.
«والدلیل- والله- علی باطل ما شهدوا. و ما قلت-یا طلحه- قول نبی الله یوم غدیر خم: من کنت اولی به من نفسه فعلیّ اولی به من نفسه، فکیف اکون اولی بهم من انفسم و هم أمراء علیَّ و حکام؟!»
و خدا راهنما است بر بطلان آنچه شهادت دادهاند، ای طلحه! آنچه گفتی، کلام پیامبر خداست در روز غدیر خم که: من اولی به نفس او هستم (مولا)، پس علی اولی به نفس اوست (مولا). من چگونه به آنها از خودشان اولی باشم، درحالیکه آنها به من دستور میدهند و حکومت میکنند؟
«و قول رسول الله صلی الله علیه و آله: انت منی بمنزلة هارون من موسی غیر النبوه. فلوکان مع النبوة غیرها لاستثناه رسول الله صلی الله علیه و آله؛ و قوله: انی قد ترکت فیکم امرین: کتاب الله و عترتی، لن تضلوا ما تمسکتم بهما، لا تتقدّموهم و لا تخلّفوا عنهم، ولا تعلّموهم فانهم اعلم منکم.»
نیز رسول خدا فرمود: تو نسبت به من به منزلهی هارون نسبت به موسی هستی غیر از نبوت. اگر غیر از نبوت شأن دیگری بود، پیامبر آن را نیز استثنا میکرد. پس تمام شئون نبوت به حضرت امیر علیهالسلام میرسد. همچنین پیامبر فرمودند: در میان شما، دو یادگارـ کتاب خدا و عترتمـ را باقی گذاردم. تا زمانی که به هر دوی آنها تمسک میکنید هرگز گمراه
نمیشوید، از آنها نه پیش بیفتید و نه از ایشان عقب بمانید. و چیزی را به آنان یاد ندهید، زیرا اینان از شما داناترند.
پس شایسته است خلیفه نسبت به امتش، دربارة کتاب خدا و سنت پیامبرش آگاهتر باشد، چنانکه خداوند میفرماید:
«...افمن یهدی الی الحق احقُّ ان یُتَّبَعَ اَمَّن لا یَهدّی اِلا اَن یُهدَی فمالکم کیف تحکمون»(1)
امیر المؤمنین میپرسند: آیا شایسته است با وجود کسی که به کتاب خدا و سنت پیامبر، از دیگران اعلم است، دنبال دیگری بروند؟ با وجود داناتر، جامعه دنبال کسی بروند که دانا نیست؟
درواقع امیر المؤمنین علیهالسلام بزرگترین ایراد بر خلفای راشدین را این میدانند که همه فریادِ اعلم بودنِ علی را سر میدهند، و به برتری او در علم و فضل اذعان دارند، ولی با این وصف او را کنار میزنند. هیچ سنّیای نیست که بگوید ابوبکر و عمر، افضل و اعلم از علی بودند، ولی چرا این اتفاق در جامعه نمیافتد؟ باید مسئله را جای دیگری دنبال کرد.
نکته مهم این است که همیشه انکار و کنار زدن حق، به خاطر نارسایی ادله حق نیست. لذا جاهطلبی، منافع شخصی و مالی، عناد و دشمنی از عوامل مؤثر در نپذیرفتن حق است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام دو آیهی دیگر در زمینهی دلالت علم بر افضلیت خواند:
1) سورهی یونس، آیه 35.
«و زاده بسطة فی العلم و الجسم،(1)ائتونی بکتاب من قبل هذا او أثارة من علم.»(2)
بعد از آن، از قول پیامبر فرمودند:
«ما ولّت امه قطّ امرها رجلا و فیهم من هو اعلم منه الّا لم یزل یذهب امرهم سفالاً حتی یرجعوا الی ما ترکوا»
هیچ گروهی زمام امر خود را به دست کسی نمیدهدـ درحالیکه در بین آنها کسانی باشند که از او آگاهتر و داناتر باشندـ مگر این که پیوسته سقوط میکنند، مگر آن که باز گردند به حقی که رها کرده بودند.
حضرت ادامه میدهند که:
«الولایة فهی الامارة. والدلیل علی کذبهم و باطلهم و فجورهم انّهم سلّموا علیّ بأمرة المؤمنین بأمر رسول الله صلی الله علیه و آله، و من الحجة علیهم و علیک خاصة و علی هذا معک- یعنی الزبیر- و علی الامه راسا و علی سعد و ابنعوف، و خلیفتکم هذا القائم – یعنی عثمان- فانا معشر الشوری السّتة احیاء کلنا.
ان جعلنی عمربن الخطاب فی الشوری ان کان قد صدق هو و اصحابه علی رسول الله صلی الله علیه و آله، أجعلنا شوری فی الخلافه أو فی غیرها؟ فان زعمتم انه جعلها شوری فی غیر الامارة فلیس لعثمان اماره، و انما امرنا ان نتشاور فی غیرها، و ان کانت الشوری فیها فلم ادخلنی
فیکم؟ فهلا اخرجنی و قد قال: ان رسول الله صلی الله علیه و آله خرج اهل بیته من الخلافه، و أخبر انه لیس لهم فیها نصیب؟»
امام علیهالسلام فرمود: پس ولایت همان امارت است. و دلیل بر دروغگویی و بطلان و ستم اینها آن است که در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و به فرمان حضرتش به عنوان امیرالمؤمنین بر من سلام کردند.
و این حجت است بر ایشان، به ویژه بر تو و این که با تو است- زبیر- و بر سعد و ابنعوف و این خلیفهی شما که بر پاست- عثمان. اینک ما گروه شش نفرهی شورا همگی زندهایم. اگر عمر سخن ابوبکر و یارانش را درست میدانست که پیامبر فرموده خلافت و نبوت در یک خاندان جمع نمیشود، شورا را برای خلافت وضع کرد یا غیر آن؟
اگر بپندارید که برای غیر خلافت قرار داد، پس عثمان خلیفه نیست، زیرا در آن صورت ما جمع شده بودیم تا با مشورت هم کاری غیر از تعیین خلیفه بکنیم. و اگر شورا برای تعیین خلیفه بوده است، پس چرا مرا داخل در شورا قرار داد، درحالیکه به زعم شما، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم اهل بیتش را از خلافت خارج کرده بود و خبر داده بود که آنها بهرهای از خلافت ندارند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در این قسمت از مناظره، دلیلی بسیار کوبنده میآورند. میفرمایند: اگر عمر برای کاری غیر از انتخاب خلیفه ما شش نفر را برگزید تا دربارهی آن مشورت کنیم، پس چرا در این شورا عثمان به عنوان خلیفه تعیین شد؟! و اگر انتخاب شورای شش نفره جهت تعیین خلیفه بوده است، چرا عمر مرا در این شورا قرار داد؟ مگر اینها نمیگفتند که پیامبر فرموده: نبوت و خلافت در اهل بیت من جمع نمیشود؟
هنگامیکه عمر ما را تکتک دعوت کرد، چه گفت؟
سپس امیرالمؤمنین علیهالسلام به عبداللهبن عمر فرمودند: ای عبدالله عمر! تو را به خدا قسم میدهم که بگویی وقتی من خارج شدم پدرت به تو چه گفت؟
«قال: اما اذا ناشدتنی بالله، فانه قال: ان یتّبعوا اصلع قریش یحملهم علی المحجة البیضاء، و اقامهم علی کتاب ربهم و سنّة نبیّهم. قال: یابن عمر! فَما قلتَ لَهُ عند ذلک؟ قال: قلت لَهُ: فما یمنعک اَن تستخلفه؟ قال: و ما رد علیک؟ قال: ردّ علیّ شیئاً اکتمه.»
عبداللهبن عمر گفت: حالا که مرا به خدا قسم دادی، میگویم. پدرم گفت: اگر از علی اطاعت کنند، آنها را بر دلایلی روشن راه مینماید و ایشان را بر کتاب خدا و سنت پیامبرشان اقامه میکند.
امیرالمؤمنین آن گاه به عبداللهبن عمر فرمودند: در آن موقع تو چه گفتی؟
عبداللهبن عمر گفت: من به پدرم گفتم: پس چرا او را جانشین نمیکنی؟
امیرالمؤمنین به عبداللهبن عمر فرمودند: پدرت چه جوابی داد؟
عبداللهبن عمر گفت: سخنی به من گفت که من کتمان میکنم.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در زمان حیاتشان به من خبر داده بود، و نیز در شبی که پدرت از دنیا رفت پیامبر در خواب به من فرمود، و میدانی که هر کس رسول خدا را در خواب ببیند، گویا در بیداری دیده است.
ابنعمر گفت: پیامبر چه خبری به تو داد؟
سپس امیرالمؤمنین به عبداللهبن عمر فرمودند: تو را به خدا قسم میدهم ای پسر عمر! وقتی من تو را خبر دادم، قول میدهی مرا تصدیق کنی؟
عبداللهبن عمر گفت: ساکت میشوم.
«قال: فانه قال لک حین قلت له، فما یمنعک ان تستخلفه؟ قال: الصحیفة التی کتبناها بیننا و العهد فی الکعبه. فسکت ابنعمر و قال: اسألک بحق رسول الله لما سکتَّ عنی؟»
امیرالمؤمنین فرمودند: هنگامیکه تو گفتی: پس چرا او را جانشین نمیکنی؟ گفت: به دلیل پیمانی که نوشتهایم، و بین ما عهدی است- با نویسندگان نامه- و آن عهدی که در کعبه بسته شد. سپس امیرالمؤمنین از ابنعمر پرسید: سوگندت میدهم به حق رسول خدا، که چرا سکوت برگزیدی؟
«قال سلیم: فرأیت ابنعمر فی ذلک المجلس خنقته العبرة و عنیاه تسیلان.»
سلیم بن قیس هلالی میگوید: در آن مجلس دیدم که عبدالله عمر گریهاش گرفت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام از طلحه و زبیر و عبدالرحمانبن عوف و سعدبن ابیوقاص پرسید: به خدا سوگند اگر اینان به پیامبر دروغ بستهاند، نمیتوانید ولایت آنها را بپذیرید. و اگر راست میگویند، نمیتوانید مرا در شورا وارد کنید، چون این کار شما خلاف نظر پیامبر است.
آن حضرت از مردم پرسید: به من بگویید که چه جایگاهی میان شما دارم، راستگو یا دروغگو؟
گفتند: بسیار راستگو، که حتی یک دروغ از توـ در جاهلیت یا اسلامـ نشنیدهایم.
سپس حضرت امیر تفصیلی در پیوند ناگسستنی میان نبوت و امامت و جایگاه خود نسبت به پیامبر بیان فرمود، از جمله این مطلب که برای اعلام
نزول سورهی توبه (برائت)، فقط به من مأموریت داد که آن را به مشرکان ابلاغ کنم.
طلحه پرسید: ما اینها را از پیامبر شنیدهایم. اما مگر پیامبر بارها به ما و همهی مردم نفرمود: «لیبلغ الشاهد الغائب» (حاضران به غایبان برسانند).
امیرالمؤمنین پاسخ داد: این کلام را در حجةالوداع و در آخرین سخنرانیهای خود بیان فرمود که حدیث ثقلین و اهمیت خاندان خود را بیان داشت و به همگان امر فرمود که حاضران به غایبان برسانند.
آن حضرت از طلحه پرسید: طلحه! مگر نشنیدید که پیامبر به من فرمود: برائت ذمة من فقط به دست تو خواهد بود؟! زمانی که ابوبکر به حکومت رسید، من تمام دیون و وعدههای پیامبر را ادا کردم. البته ابوبکر نیز دیونی پرداخت، ولی سهم مختصر مربوط به خودش، درحالیکه ادای تمام دیون پیامبر، کار امامانی است که اطاعت آنها را در قرآن واجب داشت، و اطاعت و عصیان آنها را اطاعت و عصیان خدا دانست.
طلحه از امیرالمؤمنین تشکر کرد و گفت: من این مطالب را نمیدانستم. سپس مطالبی دربارة جمع قرآن از آن جناب پرسید و حضرتش پاسخ داد. در ضمن این پاسخ فرمود:
«و لو أنّ الاٌمة منذ قُبض رسول الله صلی اله علیه و آله اتّبعونی و أطاعونی لأکلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم.»
اگر این امت پس از رحلت پیامبر، از من تبعیت و اطاعت میکردند، از بالای سر و پایین پای خود، نعمت به آنها میرسید.
(امیرالمؤمنین در این جمله، این آیة شریفه را تفسیر کرد که خداوند میفرماید: اگر اهل کتاب، کتاب آسمانی خود را اقامه کنند، نعمت از هر
سوی به آنها روی میآورد. این آیه در سورهی مائده آیهی 66 است و حضرت امیر با بیان این جمله میفهماند که این اصل در امت اسلام نیز جریان دارد. یعنی تبعیت از اهل بیت و پیروی از آنها، معنای واقعی اقامة قرآن است. یعنی اکنون که دیگران را برگزیدند، کتاب آسمانی خود را پشت سر نهادند، و از برکتهای مادی و معنوی محروم میشوند. این هشدار در صدر تاریخ اسلام، بسیار تکاندهنده و اساسی است).
امیرالمؤمنین در ادامهی این مجلس، به قضیهی کاغذ و دوات خواستن پیامبر اشاره کرد که عمر مانع شد. طلحه به آن شهادت داد. امیرالمؤمنین فرمود: پس از اینکه پیامبر شما را بیرون فرستاد، جبرئیل بر پیامبر فرود آمد و عرضه داشت: اکنون (که اینان به کلام شما تن ندادند) خداوند، اختلاف و تفرقه را بر این امت حتمی ساخت. سپس برگهای خواست تا همان مطالب را در حضور سه تن (ابوذر، سلمان، مقداد) بنویسد و نام امامان هدایت (من و حسن و حسین و نه تن از فرزندان حسین) را نوشت.
در اینجا امیرالمؤمنین از ابوذر و مقداد پرسید: آیا چنین بود؟ آنها برخاستند و شهادت دادند.
طلحه گفت: من خودم از پیامبر شنیدم که راستگوترین فرد امت، ابوذر است. و من شهادت میدهم که آنها شهادت ناروا نمیدهند، با اینکه تو خود، از آنها راستگوتر و نیکوکارتری.
امیرالمؤمنین بار دیگر به طلحه و زبیر و سعدابن عوف هشدار داد که تقوا پیشه کنند و رضای خدا را بر دیگران ترجیح دهند. حضرت یک بار دیگر پیوند استوار اهل بیت با قرآن را یادآور شد و خبر داد که پس از عثمان، معاویه و پسرش و آنگاه هفت تن از نسل حکمبن ابیالعاص حاکم
خواهند شد که دوازده امام ضلالت خواهند بود. و اینانند که امّت را به قهقرا میبرند.
گزارش تفصیلی این مجلس را سلیمبن قیس در کتاب خود آورده و شیخ صدوق در کمالالدین مختصری از آن را از سلیم نقل کرده است.
بیتوجّهی عثمان به تعهدش(1)
مصریها برای بار دوم، به شکایت از والی مصر به مدینه آمدند و اعتراض خود را از وضع موجود به درِ خانهی عثمان بردند. همزمان شورشیان دیگر به آنها پیوسته و خانهی عثمان را محاصره کردند. عثمان با مروان حَکَم در این خصوص مشورت کرد. مروان گفت: این مردم از هیچ کس به اندازهی علی اطاعت نمیکنند، صلاح در این است که علی را به سوی آنان بفرستی تا آنان را از فتنه و آشوب برگرداند و کاری کند که آنان از تو راضی شوند و به اطاعت تو در آیند.
عثمان نامهای برای علیبن ابیطالب نوشت و آن حضرت را خواست.
حضرت امیر با عثمان شرایطی گذاشت و فرمود: اگر من رفتم و به اینها قولی دادم، تو چه میکنی؟
1) برگرفته از بحار ج 31 ص 485ـ 487، به نقل از امالی شیخ طوسی ج 2 ص 323ـ 325
عثمان گفت: هر چه گفتی من به آن عمل میکنم.
حضرت به سوی مردمی که خانهی عثمان را محاصره کرده بودند، رفت. آنها در مرحلهی اول با حضرت درگیر شدند که تو چرا آمدهای و برای عثمان وساطت میکنی؟ او باید تسلیم شود.
بعضی گفتند: علی پسر عموی پیامبر است و کتاب خدا را عرضه میکند، از او بپذیرید و قبول کنید.
آنها گفتند: عثمان این حرفها را تضمین نکرده که از حکومت دست بر دارد.
حضرت فرمود: آری
بزرگان آنان به همراه حضرت علی علیهالسلام بر عثمان وارد شدند. بر او عتاب کردند و گفتند: آنچه ما میخواهیم، باید برایمان بنویسی و علی از طرف تو ضمانت داده است.
عثمان گفت: هر چه میخواهید بنویسید تا امضا کنم.
آنها نوشتند: «بندة خدا، عثمان-بن عفان- امیر مؤمنان، برای مسلمانانی که بر او خرده گرفتهاند و از او خشنود نیستند، تعهد کرده و گفته: برای شما بر عهده میگیرم که به کتاب خدا و سنت پیامبرش عمل کنم و به این شرایط پایبند باشم که: حق محروم داده شود. به کسانی که از حکومت میترسند امنیت دهم. آنهایی را که تبعید کردهام برگردانم. اگر به کسی نامه دادم از پشت سر به او خنجر نزنم. "فیء"ـ غنائم بیتالمالـ دست به دست بین ثروتمندان نچرخد. و علیبن ابیطالب اینها را برای مؤمنین و مسلمین ضامن باشد که عثمان قول بدهد، وفا کند و به آنچه در کتاب خداست عمل کند. بر این نامه زبیربن عوام، طلحهبن عبیدالله، سعدبن مالک، عبداللهبن عمر
و ابو ایوببن زید گواهی دادند. این تعهدنامه را عثمان در ذیقعده سال 35 امضاء کرد».
آنها این نامه را گرفتند و حضرت علی علیهالسلام هم تعهد دادند که عثمان به آن عمل کند. بزرگان صحابه هم گواهی دادند.
(از ویژگی های تقسیم غنائم و اموال بیتالمال در حکومت ظالمانة عثمان، مثال همان تقسیم ارثی است که دو برادر با هم تقسیم میکردند. برادر بزرگتر به برادر کوچکتر میگفت بیا، ارث پدر را تقسیم کنیم.
از سطح خانه تا به دم بام از آنِ من! از پشت بام تا به ثریا از آنِ تو!
آن اَستر چموش لگدزن از آنِ من! آن گربهی ملوس میو کن از آنِ تو
تقسیمات بیتالمال در دورهی عثمان خیلی وقتها اینطوری میشد. لذا آن گروه بر تقسیم بیتالمال هم اعتراض داشتند.)
شورشیها از خانهی عثمان رفتند. وقتی به منطقهی "ایله" (در راه مصر) رسیدند، دیدند سواری میآید. او را گرفتند و از او پرسیدند: تو کیستی؟
گفت: من نمایندهی عثمان به عبداللهبن ابیسرح- والی مصر– هستم.
آنها گفتند: او را بگردیم، شاید عثمان راجع به ما چیزی نوشته باشد، او را گشتند و چیزی پیدا نکردند. اما شیشهی لاک و مهر شدهای را دیدند که درون آن نامهای است به عبدالله ابن ابیسرح. در آن نامه نوشته بود: وقتی نامة من رسید، دست و پای این افراد را بِبُر و آنها را بکش. نامه را که خواندند، از همان راه برگشتند و به نزد حضرت علی علیهالسلام رفتند. سپس پیش خلیفه رفتند و گفتند: مردم تو را عتاب کردند، آن وقت تو چنین برخورد کردی و این نامه را نوشتی؛ درحالیکه ما خط و مُهر تو را میشناسیم.
حضرت علی علیهالسلام از این وضع بسیار ناراحت شدند.
در آن زمان سعد از مدینه خارج شد. (احتمالاً سعدبن ابیوقاص آن زمان زنده نبود. ظاهراً "سعد" نام یکی از مهاجرین است). وقتی این حالت را دید، از مدینه خارج شد. به او گفت: یا ابااسحاق، کجا میروی؟!
گفت: دیروز به خاطر دینم از مکه به مدینه گریختم. امروز به خاطر دینم از مدینه به مکه میخواهم فرار کنم.
(یعنی مدینهای که حاکمش عثمان باشد، دارالاسلام نیست. کما اینکه مکهای هم که ابوسفیان و ابوجهل حاکم بودند، دارالاسلام نبود.)
امام حسن علیهالسلام به حضرت علی علیهالسلام پیشنهاد کردند که شما هم از مدینه خارج شوید و از معرکه کنار بروید.
(باید دانست که وقتی امامی به امام دیگر پیشنهاد میکند، نه اینکه از حال یکدیگر خبر نداشته باشند، بلکه سخن مردم را منتقل میکنند، که بعداً اعتراض نکنند چرا چنین پیشنهادی نشد.
وقتی هم که حضرت زهرا سلام الله علیها به امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: در خانه مثل بچهای در رحم مادر نشستهای و..... این تعبیر اعتراضآمیز نیست، بلکه زبان حال مردم است.
اکنون از طرف امام مجتبی به نمایندگی از طرف مردم چنین پیشنهادی میشود تا سؤال و جواب در تاریخ ثبت شود).
امام حسن میفرمایند که از مدینه خارج شو و عزلت بپذیر. مردم چارهای ندارند. و نزد تو میآیند، حتی اگر در صنعا باشی. میترسم این مردـ عثمانـ کشته شود، و تو در اینجا باشی و فردا به گردنت بیندازند.
حضرت امیر علیهالسلام فرمودند: فرزندم! میگویی از خانهی هجرتم خارج شوم؟ گمان نمیکنم احدی جرئت کند که این حرف را بزند.
(در اینجا لازم است نکتهای را توضیح دهم: یکی از گناهان کبیره"تعرب بعد الهجره" است. یعنی چه؟ اصل کلمهی اَعرابی و عربی دو معنی دارد. آدم بیاباننشین و بیابانگرد و دور از زندگی جمعی و عمومی را "عرب" گویند. یعنی کسی که بیاباننشین است. ویژگی این گروه آن است که ساده و صراحتگو هستند و هر چه قدیمیتر باشند به آن لغات اولیهی عربی نخستین آشناترند.
لغات که اضافه میشود از آن لغت اصلی دور میشود. لذا هر چه انسان بیاباننشینتر باشد، در بیان کلمات فصیحتر و بلیغتر است و ریشهی کلمات را بهتر میداند.(1)
1) مخالفان، در ماهواره مطلبی به امام حسین علیهالسلام نسبت دادهاند. آنها روایتی را که از امام صادق علیهالسلام نقل شده، به عنوان روایت امام حسین علیهالسلام پخش کردند، به این مضمون که: دوستان ما عرب و دشمنان ما عجم هستند. ما روی کلمهی عرب بحث کردیم. گفتیم: حضرت در اینجا به قوم عرب و غیر عرب کاری ندارد، بلکه اشاره به یک فضیلت تکلمیدارد. یعنی دوستان ما فصیح و بلیغ و خوشبیان هستند، ولی دشمنان ما، آگاه نیستند. نمونهی این فصاحت و بلاغت را در حضرت زینب و ائمهی اطهار، دوستانشان و سخنوران شیعه میبینیم که در مناظراتی که با دشمنانشان میکردند، گاهی با یک کلمه طرف مقابل بیچاره میشد. در روش مناظره، علامه حلی را میبینیم که با تسط بر سخن و کلام به جا و به موقع، همان حالت قاطعیتی را دارد که یک عرب به این معنا داراست. آن روایت ربطی به قوم عرب و عجم ندارد. فضیلت عجمها در جاهای دیگر آمده، از جمله ذیل آیهی قرآن که خداوند میفرماید: اگر پیامبر را یاری نکنید، فسوف یأتی الله بقوم یحبّهم و یحبّونه (مائدهـ 54)، پیامبر فرمودند: منظور خویشاوندان و همشهریهای سلمان فارسی است. پس جهت گیری آن روایت، ناظر بر دشمن بودن عجم به معنای غیر عرب نیست، بلکه به معنای کسی است که مانند افراد گنگ، نمیتواند کلام خود را ثابت کند و در استدلال ناتوان میماند. در حالی که شیعه، "عرب" است، یعنی مانند سخنوران زبردست، حقانیت عقیدهاش را به روشنی نشان میدهد.
عرب، یعنی بیاباننشین. کسی که از محل زندگی شرک و کفرـ که بیابانها بودـ هجرت میکرد و به مدینه میآمد و کنار پیامبر مسلمان شده بود. اگر میخواست به بیابان خودش برگردد و با قوم و قبیلهی کافرش زندگی کند، به او میگفتند: تعرّب بعد الهجرة، (زیرا ممکن است تحت تأثیر آنان از اسلام برگردد) یعنی به بلاد اسلامی هجرت کردی و زندگی با مسلمانان را شروع کردی، چرا باز میخواهی برگردی به بلاد کفر؟!
بازگشت به بلاد کفر بعد از آمدن به بلاد اسلامی، میشود "تعرب بعدالهجرة"، و این گناه کبیره بود. مگر آن کسی که مأموریت پیدا میکرد برای تبلیغ برود و آنها را مسلمان کند؛ و گرنه مثل کاری است که "عبداللهبن ابیسرح" کرد. به مکه رفت و به کفار پیوست. و این بازگشت، گناه کبیره است.)
ملاقات صعصعةبن صوحان با عثمان(1)
گروهی از مصریان به همراه صعصعةبن صوحان وارد مدینه شدند و به نزد عثمان خلیفةالمسلمین رفتند. عثمان گفت: یکی از افراد را نمایندهی خود قرار دهید تا با ما سخن بگوید. گروه مصری، صعصعة را پیش انداختند. عثمان با تعجب گفت: با این جوان سخن بگویم؟
1) این بخش، برگرفته از: بحارالانوار ج 31 ص 475ـ 476 نقل از امالی شیخ طوسی ج 1 ص 241ـ 242.
صعصعة به عثمان گفت: علم اگر به سن و سال باشد، نه من سهمیدارم و نه تو. من کم سن هستم و تو هم پیر شدهای! تو چقدر علم آموختهای؟!
عثمان گفت: بیا جلو. صعصعة پیش رفت و آیه را خواند:
«الذین ان مکنّاهم فی الارض......»
کسانی که اگر ما در روی زمین به آنها امکاناتی دادیم، نماز به پا میدارند و زکات میپردازند، امر به معروف و نهی ازمنکر میکنند، و سرانجام کارها به دست خداست.(1)
عثمان گفت: این آیه شأن ماست. صعصعه گفت: اگر واقعاً در شأن شماست، پس امر به معروف و نهی از منکر کن. پس این همه کارهای زشت در جامعه چرا انجام میشود؟! تو اگر حاکمی و در دوران خلافت خود این منکرات را از بین نبری، فردا که از کار افتادی، میتوانی از بین ببری؟!
عثمان گفت: این حرفها را رها کن! اگر نامهای داری بده و بیخودی بحث نکن.
صعصعه به او گفت:
«الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الّا ان یقولوا ربنا الله»
کسانی که مؤمن هستند و از خانههایشان بدون دلیل بیرون شدهاند. فقط جرمشان این است که گفتهاند: خدا پروردگار ماست.(2)
عثمان گفت: این آیه در شأن ما نازل شده. (خلاصه اینکه هر چه آیه دربارهی متقین و بزرگان بخوانی، مصداقش ما هستیم)
صعصعه گفت: خیلی خوب، از آنچه خدا به تو داده، به ما هم بده و ما را در این امکانات خود سهیم کن.
عثمان گفت: مردم! شما وظیفه دارید هر چه ما میگوییم گوش دهید و اطاعت کنید، دست خدا با جماعت است و شیطان با کسی است که تنهاست. فعلاً جماعت و حکومت با ما هستند و تو در اقلیتی، و شیطان با شماست و خدا با ما!
در ادامه عثمان گفت: به حرف این آدم گوش ندهید، او نمیداند خدا کیست و خدا کجاست؟
صعصعه گفت: این که گفتی وظیفة شماست که گوش کنید و اطاعت نمایید، تو میخواهی روز قیامت وقتی خدا از ما بپرسد به چه دلیل این کارها را کردید، بگوییم: خدایا ما پیروی کردیم از بزرگان و اینها ما را گمراه کردند.(1)اینچنین نیست که هر چه بگویی ما اطاعت کنیم، زیرا روز قیامت خداوند از ما قبول نمیکند.
با این استدلال صعصعه، عثمان معطل ماند و گفت: حرف خودت را بزن و اینها را رها کن.
صعصعه گفت: این که میگویی من نمیدانم خدا کیست: ربنا و رب آبائنا الاولین، چگونه من ندانم خدایم کیست؟!
این که گفتی نمیدانم خدا کجاست؟ من میدانم،
«ان ربک لبالمرصاد»
خدا در کمین (ظالمان) نشسته است.
1) اشاره به آیهی 67 سوره احزاب
عثمان- از این حاضر جوابی- عصبانی شد، صعصعه را بیرون کرد و در را به روی خودش بست.(1)
یک واقعیت غیر قابل انکار این است که عثمان سزاوار شرایط به وجود آمده است، زیرا ظلم و ظالم را نمیتوان ندیده گرفت. و چگونه انتظار میرود فردی مثل امیرالمؤمنین، از این باطل دفاع کند؟
نکتهی قابل توجه در این جریان، آن است که شورشیانی که علیه عثمان قیام کردهاند، جنایت میکنند. و بدیهی است که جنایت، حتی بر دشمن ناروا است.
1) صعصعهبن صوحان پیامبر را ندیده است و از گروه تابعین محسوب میشود. اما درزمان پیامبر مسلمان شده بود. در دوران خلافت خلفا هم چهرهی شاخصی بود. صراحت لهجه داشت و آدم فهمیده و دقیق به حساب میآمد. در زمان عمر، پول زیادی به مدینه آورده بودند. عمر مانده بود که چگونه آنها را تقسیم کند. بالای منبر آمد و گفت: ماندهام، نمیدانم با این همه پول چه کنم. عدهای هم به خاطر رعایت حال عمر، حرفی نمیزدند. صعصعه گفت: سردرگمی ندارد، تکلیف پولها را خدا معلوم کرده است. سپس آیهی قرآن را خواند: انما الصدقات للفقراء و المساکین.....(توبهـ 60). و گفت: خدا معلوم کرده چگونه تقسیم کنی. این شخصیت وقتی بیشتر با امیرالمؤمنین آشنا شد، به کوفه آمد و در خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام بود. بزرگمردانی مانند صعصعهبن صوحان و کمیل، گوهرهایی بودند. با این که از قبل با حضرت علی آشنایی نداشتند و جزء تابعین محسوب میشدند، اما در جذبهی امیرالمؤمنین علیهالسلام قرار گرفتند. صعصعه بعد از آشنایی با امیرالمؤمنین تازه فهمید چه سالهایی را از دست داده، عثمان کیست و علی کیست؟
جنایت آنان این است که آب و غذا را بر خانهی عثمانـ که زن و بچه در آن خانه هستـ میبندند. تشنه و گرسنه نگه داشتن دشمن و هر موجود زندهای جنایت محسوب میشود. بنابراین اساس هر گونه جنایت جنگی محکوم است.
حالا امیر المؤمنین بین این دو خط بسیار مشکل، گرفتار شده است.
یک خط این است که عثمان شایستهی نابودی است، چون جرم و جنایت مرتکب شده، از جنایتکاران حمایت کرده و باید از کار برکنار شود و یک لحظه اخلاقش به نفع اسلام و مسلمین نیست. و هیچ دفاعی نباید از این ظالم شود.
از سوی دیگر هم نباید جنایت اتفاق بیفتد و نباید خودش و زن و بچهاش تشنه بمانند.
این نکته نیز حائز توجه است که خیلی از شورشیانی که خانهی عثمان را محاصره کردهاند، قصد خدایی ندارند، و نباید با کسانی که نیت الهی ندارند همکاری کرد. طلحه و زبیر به خاطر خدا قیام نکردند، عایشه بهخاطر خدا مردم را علیه عثمان تحریک نمیکند.
وقتی شورشیان به مدینه سرازیر میشوند، به محض رسیدن به مدینه، طلحه و زبیر رهبری کامل هجوم بر خانهی عثمان را رهبری میکنند و محرک جمعیت داخل مدینه هم عایشه بود.
این وضعیت شهر مدینه است.
طلحه و زبیر، به جهت اینکه در شورای شش نفر جهت انتخاب خلیفه به حضرت علی علیهالسلام رأی دادند و نظرشان به عثمان نبود، لذا خلیفه میانهی خوبی با آنها نداشت. البته سهمشان را از بیتالمال میداد، ولی به
طلحه مقام و منصب پست و فرمانداری نداد. عثمان آنها را دوست نداشت، چون میدانست اگر با علی نباشند، با او هم نخواهند بود. ابنقتیبه در کتاب الامامه والسیاسه ج 1 ص 34 میگوید:
"اهل کوفه و مصر به درِ خانهی عثمان ریختند، شب و روز آنجا ماندند. طلحه مردم را در کشتن عثمان تحریک میکرد.
کسانی که خانهی عثمان را محاصره کرده بودند، از ابتدا قصد کشتن او را نداشتند. طلحه به آنان گفت: محاصره چه فایدهای دارد؟ عثمان در خانهاش زندگی میکند و راحت است. هدف از محاصره چیست؟.....طلحه گفت: اگر میخواهید عثمان شکست بخورد، آب و نان را به رویش ببندید."
بالاخره آب را به عثمان بستند. در مدینه غوغایی به پا شد.
در واقع بی توجهی عثمان به انتقاد منتقدان و اعتراض معترضان، روی کار آوردن افراد نالایق، خودخواهی و طمع، موجی از نارضایتی را در میان مردم پدید آورد.
عدهای هم که برای حکومت رقیب سیاسی بودند و به اهداف ریاستی خود نرسیده بودند، مثل طلحه و زبیر، و آنها که به اهداف مادی نرسیده بودند مثل عایشه، در صف مخالفان عثمان قرار گرفتند.
علاوه بر این، عثمان به مردم مصر، بصره و کوفه- که در آن زمان موقعیت استراتژیک داشتند- توجهی نکرد.
لذا 600 نفر از مصر و200 نفر از کوفه و 100 نفر از بصره و تعدادی از اهالی مدینه که دلِ خوشی از عثمان نداشتند، وارد مدینه شدند و خانهی عثمان را محاصره کردند. حتی از اینکه به خانهی عثمان آب و مواد غذایی برسد مانع شدند.
البته یادآور میشویم بعضی از کسانی که در محاصرهی خانهی عثمان شرکت داشتند مثل عبداللهبن عدی، کنانهبن بشر کندی، عمروبن حَمِق خزاعی...... شخصیت های متدین، خوشسابقه، راوی حدیث و صحابهی پیامبر بودند.
اکنون امیرالمؤمنین در این وضعیت بحرانی قرار گرفته است. لذا با تمام دشواریها و با وجود تمام مخالفتها، آب و غذا را توسط فرزندانشان به خانهی عثمان میفرستند.
نکتهی قابل تأمل اینجاست که بعدها طلحه و زبیر و معاویه و عایشه، محاصرهی خانهی عثمان و قتل او را بهانه قرار میدهند و با امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد جنگ میشوند. در واقع قتل عثمان را به گردن حضرت علی علیهالسلام میاندازند و این از عبرت های شگفت تاریخی است.
وقایع تاریخی بایستی به دقت بررسی شود و صرفاً بیان یک واقعه بدون پرداختن به زمینه و زمانه، پیشینه و عملکرد شخصیتها راهگشا نخواهد بود.
گاهی مطالعه در آثار گذشتگان انسان را شرمنده میکند، به دلیل زحماتی که در موقعیتهای سخت کشیدند. شخصیتی مثل شیخ مفید که در آن روزگار تلخ و سخت و خفقانیِ حکومت بنیعباس، آن هم در بغداد و زیر نظر خلیفه! چگونه به این زیبایی کار میکرد که در زمینه های مختلف تاریخی، رساله های منحصر و اختصاصی بنویسند. خداوند آن بزرگوار و دیگر علمای عامل را رحمت کند.
شیخ مفید رسالهای دارد به نام
«الکافئة فی ابطال توبه الخاطئه»
یعنی: اسناد و مدارک کافی در اینکه بانوی خطا کاری که توبه کرد، توبهاش باطل است.
مرحوم مفید مدارکی نقل میکند از محمدبن اسحاق از ابیجعفر از پدرش از عبداللهبن جعفر، که گفت: من با عثمان بودم در زمانی که عثمان در محاصره بود. وقتی فهمید کشته میشود و قتلش حتمی است، من و عبدالرحمنبن ازهر را فرستاد نزد امیرالمؤمنین علی علیه السلام، درحالیکه زمام امور را طلحه به دست گرفته بود. (این عبداللهبن جعفر به احتمال قوی فرزند جعفر طیار همسر حضرت زینب سلامالله علیهاست. عبدالله بن جعفر هم سن امام حسن علیهالسلام است. در حبشه متولد شد، بعد با مادرش اسماء بنت عمیس به مدینه آمد. حدوداً 33-32 سال دارد و نسبتاً مرد کاملی است.)
او میگفت که من و عبدالله بن ازهر در خانهی عثمان بودیم (بعید نیست او از کسانی بوده که حضرت علی علیهالسلام برای رساندن آب و آذوقه به خانهی عثمان فرستاده باشد.)
عبدالله بن جعفر میگوید: وقتی عثمان اوضاع را این گونه دید، گفت: نزد علیبن ابیطالب بروید و به او بگویید: یا علی تو شایستهتری که زمام امور را به دست بگیری. اگر کسی بخواهد بعد از ما حاکم باشد، تو باشی بهتر است تا این ابنالحضرمی (مراد او طلحه بود. چرا عثمان، از طلحه به این صورت تحقیرآمیز تعبیر میکند، خودش جای تحلیل و بررسی دارد).
نگذار این طلحه بر تو غلبه پیدا کند و رهبر امتِ پسر عمویت- پیامبر- بشود(1)
1) الکافئة فی أبطال توبة الخاطئة، ص 7ـ 8
در همین کتاب(1)از فضلبن دکین از ابنجریر، شرایط و مشخصات محاصره را نقل میکند.(2)
فضلبن دکین روایت کرده که میسرةبن جریر میگوید: در محاصرهی خانهی عثمان در محلهی احجار الزیت(3)در کنار زبیر بودم، او دستم را گرفته بود. کسی با داد و فریاد آمد و گفت: یا ابا عبدالله، آنهایی که در خانه محاصره هستند، بین آنها و آب حائل شدهاند و نمیگذارند به آنها آب برسد، آب را بر عثمان قطع کردهاند.
1) همان کتاب، ص 11.
2) رهبری نهضت علیه عثمان را طلحه و زبیر بر عهده گرفته بودند. اقوامی که از مصر و بصره و کوفه آمده بودند، به علاوه جمعیتی از مدینه، در محلهی عثمان اطراف خانه او را گرفته بودند و لحظه به لحظه حلقهی محاصره تنگتر میشد. رهبری جمعیت در یک طرف با طلحه و طرف دیگر در اختیار زبیر بود. زبیر پسر عمهی امیرالمؤمنین است، ولی طلحه نسبتی با امیرالمؤمنین ندارد، بلکه از اطرافیان دستگاه خلافت است. اما در عین حال، این دو تن، کسانی بودند که عمربن الخطاب برای خلافت، شایسته میدانست. و آنها را در کنار امیر المؤمنین برای خلافت در نظر گرفته بود. اینان در ردیف صحابهی درجه یک پیامبر به حساب میآیند. مخصوصاً زبیر که پسر عمهی پیامبر هم بود، مادرش صفیه- عمهی پیامبر- آدم قوی و قهرمان میدان جنگ های بدر و احد و حنین خندق بود. زبیر در بیشتر جنگهای پیامبر حضور داشت و شجاع بود. بعد از جنگ جمل و بعد از کشته شدن زبیر، وقتی شمشیرش را نزد حضرت علی علیهالسلام آوردند، چشم امیرالمؤمنین که به شمشیر زبیر افتاد، گریهاش گرفت و گفت: صاحب این شمشیر روزی چقدر غم و غصه از رخسار پیامبر میزدود! 3. احجار یعنی سنگها. زیت هم یعنی روغن. محلهی نزدیک محلهی عثمان، سنگهایی بود که با آن دانههای زیتون را خرد میکردند و روغن آن را میگرفتند. آن محله را احجارالزیت مینامیدند.
زبیر گفت: برگردید و آب را نرسانید. آنگاه آیهی قرآن را خواند که خداوند دربارهی جهنمیان در قرآن میفرماید:(1)
«وحیل بینهم و بین ما یشتهون کما فُعل بأشیاعهم من قبل انهم کانوا فی شک مریب»(2)
پس زبیر، عثمان را جهنمی میداند. درحالیکه عدهای در زمان ما کاسهی از آش داغتر شدهاند که ما حق نداریم دربارهی خلفای اسلامیحرفی بزنیم. بین آنها آشتی و صلح و دوستی بوده، اگر هم اختلافی هست مصلحت بوده!!
شیخ مفید در همین کتاب آورده که به طلحه گفتند: به عثمان آب و غذا نمیدهند. گفت: تا عثمان از این خلافت استعفا ندهد و خلافت را به من واگذار نکند، وضع همین است3
طلحه با چهرهی رهبری جلو افتاده بود. او منافع و درآمدهای سرشار از عثمان داشت، حالا قیافه گرفته بود که امر به دست من است. تمام مصریان و کوفیان و بصریها چارهای نداشتند جز این که تسلیم طلحه شوند. در این شرایط همگان دیدند که امیرالمؤمنین علیهالسلام نمیخواهد از این جوّ شورشی بهرهگیرد و ماجرا را به نفع خود تمام کند، حتی زمانی که این شورشیان خلاف مرام انسانی عمل میکنند.
حضرت علی علیهالسلام برای عثمان و خانوادهاش آب و غذا میفرستد. پیش از آن، تا جایی که امکان داشت او را نصیحت کرد و از ظلم و ستمیکه روا میداشت او را بر حذر کرد. ولی او باز هم به کار خودش ادامه میداد.
در نقل دیگر آمده که عبدالرحمانبن ابی لیلی میگوید: طلحه را دیدم که از بیرون به درون خانهی عثمان سنگ میانداخت، خودش را در پارچهای پیچیده بود و زیر آن زره پوشیده بود. روی پارچه را هم عبا و قبا پوشیده بود. دستور میداد که از بیرون به خانهی عثمان، سنگ و تیر پرتاب کنند تا عثمان را از خانه بیرون بکشند. تا اینکه عثمان را از خانه بیرون آوردند و در جلوی خانهی "ابن حزم" او را با خنجر و نیزه و شمشیر کشتند.(1)
بعضی هم گفتهاند: در خانه خنجر زدند و زخمیکردند و نیمهجان بیرون آوردند.
در روایت دیگر آمده است که راوی میگوید: داخل مدینه شدم. نزد طلحه رفتم. دیدم طلحه بیرون آمده و قطیفهای (یعنی رواندازی) قرمز رنگ به نشانهی جنگ روی خود انداخته بود. به او گفتم: وضع عثمان مناسب نیست. او فریاد زد: ای مردم! نافهمها و نادانان میخواهند بر اندیشمندان غلبه کنند. بعد گفت: معطل نکنید و به حرف این نافهمها گوش ندهید، بروید و هیزم بیاورید. اگر هیزم ندارید، این دو تا چوب را بگیرید و آتش بزنید و بروید خانهی عثمان.
راوی میگوید: ما ماندیم تا با زبیر سخن بگوییم. دیدیم زبیر هم بدین گونه سخن میگوید. اوضاع وخیم است و آشوبی بر پاست و میخواهند آتش بیفروزند.
1) الکافئة، ص 9.
نزد علیبن ابیطالب رفتم. دیدم ایشان هم از منزل بیرون آمده و در همان محلهی "احجار الزیت" ایستاده است. به حضرت گفتم: اوضاع آشفته است. حضرت فرمودند: شما اگر میتوانید، خود را به عثمان برسانید و از او بخواهید توبه کند. عجله هم نکنید. اگر به سخن شما گردن نهاد و واقعاً توبه کرد، از او بپذیرید و مهلتش دهید.(1)
نکته: بزرگواری امیرالمؤمنین را ببینید. آیا این روایات نشانگر این است که حضرت حکومت عثمان را قبول داشته؟ یا اینکه حضرت میخواهد به هر قیمتی که شده، جلوی آشوب و بلوا را بگیرد تا نگذارد یک عده آشوبگر سوء استفاده کنند و ماجرا را به نفع خود و به ضرر ستمدیدگان تمام کنند؟
امیرالمؤمنین آن سوی ماجرا را میبیند که اگر طلحه روی کار بیاید، اوضاع فرقی نمیکند. زبیر هم که بیاید مثل اوست. شاید نظر عدهای چنین بود که با این مقدمات، خود امیرالمؤمنین را روی کار آورند. اما حضرت نمیخواهد از این طریق حاکم شود، زیرا اگر او شورش را بپذیرد و این نوع تهاجم را تأیید کند، فردا علیه خود او این رفتار را بروز میدهند و او نمیتواند بطلان عمل آنها را بیان کند.
به هر حال، طلحه بعد از قتل عثمان بر کار چیره شد و همهی کلیدهای بیتالمال را گرفت و سه روز هم اوضاع شهر مدینه دست طلحه بود.(2)تمام اوضاع به نفع طلحه پیش میرفت که او حاکم شود. اما اوضاع به گونهای دیگر رقم خورد که زمینهی قطعی برای مخالفت و رویارویی با امیرالمؤمنین علیهالسلام را فراهم آورد.
اگر بخواهیم عظمت کار امیرالمؤمنین را درک کنیم، بعید است کسی این چنین توانایی را داشته باشد تا بتواند آن کار عظیم را انجام بدهد. اما میکوشیم با تبیین اوضاع، تا حدی به این هدف برسیم.
وقتی خانهی عثمان به محاصره درآمد، با تمام بدرفتاریها و کجخلقیهایی که خلیفه نسبت به امیرالمؤمنین روا داشته استـ به گونهای که آسایش را از آن حضرت سلب کردهـ باز هم امیرالمؤمنین بزرگوارانه برخورد میکنند. وقتی میبینند شورشیان آب و غذا را بر عثمان و اهل خانهاش بستهاند، امام به حسنین علیهماالسلام فرمودند: آب و نان به خانه عثمان ببرید تا او و زن و بچهاش از گرسنگی و تشنگی نمیرند.
در نوبتی دیگر دستور دادند شترهای آبکش آب بردارند. خودشان تشریف آوردند و در مقابل مردم فریاد زدند تا مردم کنار رفتند و شترهای آبکش داخل خانه شدند.
وقتی حضرت دیدند که مردم این گونه جمع شدهاند و طلحه به تکیهگاهی تکیه زده، امیرالمؤمنین خطاب به او فرمودند: این مرد را میخواهند بکشند، تو نگذار. تو رفیق او هستی، چرا میخواهید او را بکشید؟ به حکم چه کسی او را میکشید؟ طلحه فریاد زد: باید خود را از خلافت عزل کند و حق مردم را بدهد وگرنه او را میکشیم.
مرحوم مجلسی از کتاب العُدد القویةـ نوشتهی علیبن سدیدالدین یوسف برادر علامه حلّیـ نقل میکند که در ذیحجه سال 35 هجری عثمانبن عفانبن حکمبن ابی عاصبن عبد شمسابن عبد منافابن عبد قصی اموی، در روز هیجدهم ذیالحجه کشته شد.
(عثمان چند ساله بود که از دنیا رفت؟ عثمان حدود 5 یا 6 سال کوچکتر از پیامبر بود. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم، عامالفیل متولد شده بودند و عثمان سال ششم بعد از عامالفیل به دنیا آمد.
مدت حکومت عثمان12 سال بود. حکومت عمر 10 سال و ابوبکر 5/2سال که مجموعاً حدود 25 سال میشود پس عثمان حدود 82 سال عمر داشت. برخی 86 سال هم گفتهاند.)
در ادامهی روایت آمده که او را از خانه بیرون آوردند و در مزبله های مدینه (اشغالهای مدینه) انداختند. هیچ کس از ترس مهاجرین و انصار جرئت نداشت که بدن او را دفن کند.
بعد از سه روز چارهجویی، بالاخره بعضی از افراد بنیامیه، پنهانی و شبانه، جسد او را در آخر بقیع دفن کردند.(1)
به هر حال، عثمان را در "حَشّ کوکب" دفن کردند که مقبرهی یهودیان در مدینه بود.
1) قبرستان بقیع قبل از قبرستان شدن باغ و بستان بود. زمان پیامبر قبرستان شد و نخستین کسی که در آن دفن شد، عثمانبن مظعون یکی از صحابهی جلیلالقدر پیامبر بود. کلمهی "جنةالبقیع" به همین پیشینه اشاره دارد. تعبیر قبرستان بقیع در فرهنگ ما ایرانیها است. در یکی از سفرهایم به مکه، فردی از افریقا را دیدم که آمده بود و میپرسید: جنةالبقیع کجاست؟ در فرهنگ آنها هنوز به این مکان به جهت پیشینهی باغ و بستان، جنةالبقیع میگویند. چهار امام و ناموس الهی، تعداد زیادی عالم و بزرگ و شهدای اُحد و بسیاری از صحابهی پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و فاطمه بنت اسد- مادر حضرت علی علیهالسلام- در آنجا آرمیدهاند.آن وقت در چنین حرمی با کفش میروی؟ باید فرهنگ احترام به جنةالبقیع و حرمالبقیع را رایج کنیم که با کفش نرویم، در کنار قبور این بزرگان با احترام و ادب بایستیم.
در دوران حکومت معاویه، مقبره را خراب کردند و به قبرستان بقیع وصل کردند، وگرنه اتصالی بین مقبرهی یهودیان و جنةالبقیع- قبرستان مسلمانان- وجود نداشت.(1)
در مورد عثمان در دورهی محاصرهاش سؤال شده است: پس نیروهای نظامیعثمان کجا بودند؟ آیا از او دفاع نکردند؟ آیا میان آنها و شورشیان برخوردی انجام نشد؟ موضع امیرالمؤمنین در این میان چه بود؟ و........
اول مسئلهی نظامی را توضیح میدهیم. قوای نظامیمنسجم و کار آمد، به معنای امروزی که هر وقت حاکم بخواهد در دسترس باشند؛ نه در زمان پیامبر وجود داشت و نه در زمان خلفا.
ارتش و افرادِ منحصراً نظامی در آن جامعه معنا نداشت. هر وقت جنگ میشد، در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اعلام میکردند. بلال حبشی مردم را صدا میزد که: ایهاالناس! الجهاد الجهاد.
مردم خودشان میرفتند، بار و بنه و کولهپشتی و شمشیر و نیزه را و یا سلاح و توشهای را که به بقیهی مردم میدادند و به اینها کمک میکردند، بر میداشتند و به جبهه میرفتند. پس مسألهی ارتش منظم در کار نبود.
در اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علت کثرت مسلمانان، پیامبر در خارج شهر مدینهـ در نخیلهـ اردوگاهی درست کرده بودند که مسلمانان برای جنگ، آنجا آماده و مهیا شوند.
1) بحارالانوار ج 31 ص 493 نقل از: العدد القویة ص 200ـ 201.
آخرین جنگی که از آنجا استفاده شد، جنگ تبوک بود و دیگری اعزام لشکر به منطقهی شام که فرماندهی آن بر عهدهی اُسامهبن زید بود که پیامبر فرمودند: هر کسی از جیش اُسامه تخلف کند، ملعون است. پس چنین نبوده که افرادی زندگی نظامیداشته باشند.
آموزش نظامی سواره و پیاده هم در حد عمومیتشکیل میشد. افراد با هم در مسابقات اسبدوانی و تیراندازی شرکت میکردند، چرا که در جنگها این دو موضوع خیلی مهم بود. لذا شرطبندی در آن هم اشکالی نداشت، تا روحیهی سربازی در افراد ایجاد شود.
وقتی هم که اعلام جنگ میشد، هر کس میتوانست باید میرفت، مگر کسانی که پیر و از کار افتاده باشند، یا کودکان و زنها که مستثنی شده بودند.
زنان هم به اندازهای که در میدان جنگ لازم بود، مراقب پشت جبهه بودند. در خیلی از جنگها پیامبر همسر خودش را نیز میبرد. زنان میرفتند تا برای لشکر غذا آماده کنند و مجروحان را مداوا کنند.
آنها زیر خیمه و چادر زندگی میکردند. یکی از دلایل وجود مسجد حضرت زهرا سلامالله علیها در مدینه- در شمار مساجد سبعهـ این است که ایشان در کنار خندق، آمده و برای پدر و همسر خود، پیامبر و امیرالمؤمنین علیهما و آلهما السلام غذا میآوردند. بعضی اوقات که کاری نداشت، به نماز میایستاد.
کسانی که در جبهه بودند، همه نماز شب خوان و اهل نماز و طاعت نبودند. تنها یک عدهی خاص این کار را میکردند. در آنجا مسجد سلمان، مسجد حضرت زهرا، مسجد امیرالمؤمنین و پیامبر، بعدها دو مسجد به نام
ابوبکر و عمر هم ساختند. حالا همهی اینها را خراب کردهاند و یک مسجد ساختهاند.
احتمالاً تا دوران معاویه ارتش منظم وجود نداشت.
خلفاء مردم را تشویق به حضور در میدان جنگ میکردند. یقیناً زمان حضرت امیر علیهالسلام هم یک گروه نظامیخاصی نبود. در بحث صلح امام حسن علیهالسلام هم گفتیم که هنر مهم رهبری امام حسن علیهالسلام این بود که توانستند چهار مرتبه لشکر چهار هزار نفری راه بیندازند و با سخنرانی های مهیج خود از کوفه، چهار مرتبه لشکر فرستادند که خود با آخرین گروه رفتند. آن سه گروه قبل، همه در میدان جنگ خودشان را باختند. فرماندهانشان خود را به معاویه فروختند و مردم بلاتکلیف ماندند.
امیرالمؤمنین لشکر از مردم فراهم میکردند. مردم قول میدادند. ولی اگر تابستان میشد، میگفتند گرم است و نمیرفتند. وقتی زمستان میشد، میگفتند سرد است. و با این رفتارهایشان حضرت را میآزردند.
وضع نظامیان این گونه بود. حضرت امیر برای نگهبانی از شهر مدینه، "شرطةالخمیس" داشتند که شبانه نگهبانی میدادند و یا در پنج منطقهی شهر حفاظت میکردند. علت آن بود که بعد از رحلت پیامبر، عدهای شبانه میآمدند و دزدی میکردند. گاهی دزدیها مصنوعی انجام میشد تا خلیفه بگوید اگر ما نباشیم شهر امنیت ندارد. یک حدس سیاسی هم بنده دارم که مدینه هیچ گاه نا امن نبود. مقدمات نا امنی را پیروان خلیفه فراهم کردند که در آن نا امنی، هر کسی را که بخواهند ترور کنند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام منطقهی بنیهاشم و جنةالبقیع و قسمت جنوب مدینه را شخصاً به عهده گرفتند. شبها امیرالمؤمنین نگهبانی میدادند و یا
از آن حفاظت میکردند، مبادا به بهانهی نا امنی به خانهی خود حضرت بریزند، بعد هم بگویند عدهای منافق و کافر و مرتد، علی را کشتند. یا اگر مرتدی ندیدند، بگویند که اجنّه حمله کردهاند.
عجیب این است که خبرهایی میساختند که اجنّه شبها به شهر حمله میکنند. در دوران خلافت، خلفا از این قتل های سیاسی داشتند و این قتلها را به اجنه نسبت میدادند، چون در مورد جن، پرونده و بازجویی و پیگیری امکان ندارد. لذا امیرالمؤمنین شخصاً حفاظت از حسنین علیهمالسلام و بنیهاشم را بر عهده گرفتند.
بر این اساس، امیرالمؤمنین به تعبیر امروزیها نیروی انتظامیداشتند، ولی نیروی نظامی نداشتند. نیروی انتظامی هم خود مردم بودند که نوبت میگذاشتند، مثل داروغه های روستاها که شبها شبگرد دارند و از شهر حفاظت میکنند.
نکتهی مهم در جریان قتل عثمان این بود که اطرافیان و یاران عثمانـ که باید بیشتر بنیامیه باشندـ به محض اینکه اوضاع را نابسامان دیدند، آنها هم از حفاظت عثمان خودداری کردند. تا وقتی که عثمان قدرت داشت از او دفاع کردند. اما همان بستگان که عثمان، آخرت خود را برای آنها فدا کرد، به محض ضعف سیاسی او چهره عوض کردند و حاضر به حمایت از او نشدند.
همهی ما نوعاً این گونه افراد را میبینیم که تا وقتی که طرف امکانات دارد، همهی دوستان و آشنایان مشوق او هستند. اما همین که ببینند اوضاع خراب است، چهره طور دیگر میشود. و این حالتِ رنگ به رنگی خیلی بد است.
در زمان عثمان، بنیامیه میگفتند: مقاومت کن، ما تا آخرین لحظه با تو هستیم. ولی حتی یک نفر از این دنیاپرستانِ بیانصاف، در دفاع از عثمان حرکتی نکرد، نه مروانبن حکم، نه ولید، نه معاویه و نه بستگان اموی او.
روایت میگوید: عثمان همسری داشت که چاق بود. وقتی شورشیان به خانهاش حمله کردند، کسی خود را روی عثمان انداخت تا او را بکشد، همسر عثمان از او دفاع کرد و دست قاتل را گرفته بود. نفر بعدی که آمد، غلام عثمان را صدا کرد که بیا.
غلام عثمان با یکی از شورشیان درگیر شد و غلام او را کشت. چنین درگیریهایی در خانه عثمان روی داد. غلام و همسر او تا آخرین لحظه به او وفادار ماندند، اما همان همسر و غلام و اطرافیان، جرئت نکردند تا سه روز بعد از قتل، او را دفن کنند.
آنها هم بعد از قتل عثمان، چند نفر را به عنوان قاتل نام بردند که در آنها نام طلحه و زبیرـ که البته خودشان مستقیماً وارد نشدندـ دیده میشد. یکی از کسانی که وارد خانهی عثمان شد، محمدبن ابیبکر بود، که ریش عثمان را گرفت و به او عتاب کرد که تو چرا این کارها را کردی؟ عثمان گفت: مرا رها کن، ما با پدر تو ابوبکر رفیق بودیم و حق نان و نمک با خانوادهی تو داریم، چه کسی به تو چنین جسارتی آموخته که این طوری به منِ پیرمرد توهین کنی؟ دست بردار.
جناب محمدبن ابیبکر- که از یاران امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بود- او را نکشت، چون حضرت علی علیهالسلام دستور قتل نداده بودند.
در تاریخ آمده که مالک اشتر وارد شد، ولی عثمان را نکشت. ولی چند نفر از همان تحریکشدههای طلحه و زبیر آمدند، آن هم با خنجر ضربهای به
او زدند، نه این که سرش را ببرند. آن قدر خون از او آمد تا اینکه از دنیا رفت. بعد جنازهاش را برداشتند و در "حُش کوکب"ـ که مزبلهای بودـ انداختند. حُش در لغت یعنی بوستان، اما نه بوستانی که درخت دارد، بلکه باغی متروکه با نخلهای سوخته و خشکیده، که محل اجابت مزاج بود.
بعد از سه روز، خلیفه را مخفیانه و شبانه در مقبرهی یهودیان دفن کردند. این مقبره خارج از جنةالبقیع بود، بعدها در زمان معاویه آن قسمت را به قبرستان بقیع وصل کردند. بعضی از اهل سنت که گرایش وهّابی ندارند، خیلی که طرفدار عثمان باشند و زیارت را جایز بدانند، به انتهای قبرستان میروند که دیگر نشان قبری ندارد، در 40-30 متری آن میایستند و حمد و سورهای میخوانند.
این پروندهی عثمانبن عفان است. اما بعد چه تبلغیاتی شد! چگونه چهرهی افرادی که آمده بودند تا حقشان را از او بگیرند و به تظلم به سوی او آمده بودند، گروه اخلالگر معرفی شدند. اما افرادی مثل طلحه و زبیر و عایشه را به عنوان طلبکاران و انتقامگیران خون عثمان شناساندند.
اینان پیراهن خونین عثمان را بر سر نیزه کردند و گفتند: خلیفهی مظلوم را کشتند و کرامتهای فراوان برایش نقل کردند که او داشت قرآن میخواند و خونش روی قرآن ریخت. اینها فکر کردند و بعد همه مسائل را به گردن حضرت امیرالمؤمنین انداختند و عنوان کردند که حضرت علی علیهالسلام در قتل عثمان شرکت داشته است.
این در حالی است که حضرت امیر رسماً اعلام فرمود که من جزء هیچیک از این گروهها نبودم، نه همراهی با عثمان کردم و نه در شورش
شورشیان با آنها همیاری داشتم. حضرتش در خطبهی دیگری قسم یاد میکنند که من در قتل عثمان شرکت نداشتم.
حضرت این عدم دخالت را، هم در فضایی میفرمود که میخواستند بهانهجویی کنند، و هم در بین همان شورشیانی که حمله به عثمان را افتخار میدانستند و کسانی که انقلاب علیه عثمان و جرئت یافتن بر او را ارزش میپنداشتند.
در روزگاری که شورش علیه عثمان را ارزش و افتخار میدانستند، امیرالمؤمنین میفرمود که من این شورش و قتل را قبول نداشتم، اما هیچ گونه دفاعی از عثمان بر من واجب نبود.
این اصل تحلیلی بود که ما در تاریخ اسلام داشتیم که از همان روزگار بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، امیرالمؤمنین راه دیگری برگزید، نه طرفداری از خلفا و نه مقابله با آنها. عملکرد این خط در محاصره اطراف خانهی عثمان به خوبی بروز کرد.
اصل کلمهی طعن، این است که کسی با نیزه طوری ضربه وارد کند که رقیب را به زمین بزند. در جنگها یکی از ابزارهای جنگی نیزه بوده است. یک آهن تیز به سر نیزه نصب میکردند. قسمت آخر که بر سر نیزه وصل بود،"طعن نیزه"میگفتند. وقتی آن طعن بر کسی وارد میشد، از شمشیر کاریتر بود. در شمشیر زدن، فرد باید خود را به فرد مقابلی که روی اسب نشسته است، نزدیک کند. او هم به نسبت میتوانست به این طرف ضربه وارد کند.
ولی در زدن نیزه احتیاج نبود خیلی به فرد مورد حمله نزدیک شود. وقتی کسی با نیزه بهگونهای میزد که او نقش زمین میشد، میگفتند به او "طعنه" زده است. محلّ نیزه خوردن را "مَطْعَن" مینامیدند، یعنی جایی که آن فرد با این طعن ساقط شده و افتاده است. اصطلاح "طعنه زدن" را که ما به کار میبریم، از همین ریشه است.
کلمات و الفاظی که ما در ساقط کردن طرف مقابل میزنیم، همین حالت را دارد. لذا میگویند به طرف طعنه زد.(1)
مرحوم مجلسی انتقادهایی بر خلفا گرفته و نام آن را "مطاعن" گذاشته است. این همان مباحث است که امروز آن را "نقد و بررسی و تحلیل تاریخی" مینامند. در واقع، این کار، تحلیل تاریخ است، یعنی آنچه امروز متون پیشرفته تاریخی میکوشند به این امتیاز دست یابند. تمام مطاعنی که مرحوم مجلسی آورده، از روی مدارک معتبر شیعه و اهل سنت است. طعنی که بیمدرک باشد، در این کتاب نمیبینید.
مرحوم مجلسی با توجه به توجیهاتی که علمای اهل سنت در مقابل این مطاعن داشتند، فرازی را از ابن ابیالحدید نقل میکند. آنگاه میافزاید: ابن ابیالحدید اجمالاً پاسخی داده و گفته: "ما منکر نیستیم که عثمان کارهایی مرتکب شده که بسیاری از صحابه و مسلمانان اشکالهایی بر او گرفتهاند. اما معتقدیم با این کارها به درجهی فسق نرسیده است و ثوابش هم حبط نشده است. اینهایی که شما به عنوان مطاعن عثمان یاد میکنید، گناه صغیره است؛ چون میدانیم او مورد غفران خداوند، و از اهل بهشت است."
ابن ابیالحدید برای آمرزش عثمانبن عفان سه دلیل میآورد:
1) خیلی مراقب باشیم که به کسی طعنه نزنیم، آن هم با القاب ناجور. گاهی طعنهی یک پدر به بچهی خودش آبروی او را در سطح خانواده میبرد! دوستی یا خویشاوندی به دیگری سخنی گفته و طعنهای زده. در نتیجه، در جمع و جامعه ترقی نمیکند. متلکها، القاب ناجور، شوخیهای زشت بیخودی، دست انداختنها که باعث طعنه بشود، طرف مقابل را از پا در میآورد. به این نکات اخلاقی باید توجه کنیم.
اول: عثمان از بدریون است که در جنگ بدر شرکت کرده و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که خداوند به اهل بدر فرموده است: من شما را آمرزیدم، هر کاری خواستید بکنید. ابن ابیالحدید میافزاید: البته عثمان "اهل بدر" نبود، اما علت آن که نتوانست در جنگ بدر شرکت کند، این بود که در خدمت همسرش رقیه دختر خواندهی پیامبر بود. عثمان گفت: به جای جنگ در خدمت دختر پیامبریم. و پیامبر هم گفت: بسیار خوب، چون تو به همسرت رسیدگی کردی، در ثواب بدریّون شریکی.
دوم اینکه جزء کسانی بود که در بیعت رضوان شرکت داشتند، و خدا هم به آنها رضایت خود را اعلام داشت. البته عثمان جزء این افراد هم نبود، چون پیامبر او را به مکه فرستاده بود. ولی به دلیل همان مأموریت، جزء این گروه به حساب میآید، از این جهت آمرزیده است.
سوم اینکه از جملهی عشرهی مبشره است، ده نفری که به آنها مژدهی بهشت دادهاند.(1)ابن ابیالحدید میگوید: چون به او بشارت بهشت دادهاند، پس ایشان فاسق نیست و اعمالش حبط نشده است و جهنم نخواهد رفت.
چرا ابن ابیالحدید این گونه سخن میگوید؟ چون سنی است. و این اصل مسلّم را که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«لا یقاس بآل محمد من هذه الامة احد»(2)
با اینکه در نهجالبلاغه دیده و شرح کرده، ولی به جان نپذیرفته است. به همین دلیل، خلفا را در ردیف امیرالمؤمنین علیهالسلام میداند و همواره از عملکرد آنها دفاع میکند و به توجیه کارهایشان میپردازد.
مرحوم مجلسی به این بحث میپردازد که چه کسانی از بزرگان صحابه او را فاسق و واجبالقتل دانستهاند. سپس میگوید: این حرفها را فقط ما نگفتهایم. بلکه منابعی گفتهاند مانند صحیح بخاری، که اهل سنت آن را معتبرترین کتاب بعد از قرآن میدانند، و در عین حال در بین علمای اهل سنت، بخاری بیش از همه با امیرالمؤمنین دشمنی میکند.
مرحوم مجلسی روایت را از صحیح بخاری ج 6 ص122 و ج 5 ص9-18 و موارد دیگر نقل میکند. بخاری نقل میکند: مردی از اهالی مصر نزد عبداللهبن عمر آمد و به او گفت: دربارهی چیزی میپرسم، به من جواب بده. شما میدانید که عثمان روز اُحد از جنگ فرار کرد؟(1)
عبداللهبن عمر گفت: بله، او فرار کرد.
پرسید: تو خبر داری که عثمان در جنگ بدر شرکت نکرد و غایب شد؟ عبداللهبن عمر گفت: آری. پرسید: تو میدانی از بیعت رضوان غایب بود؟
عبداللهبن عمر گفت: بله.
وقتی عبداللهبن عمر این پاسخها را داد، آن فرد گفت: الله اکبر.
بعد ابنعمر گفت: برایت توضیح میدهم:
1) در روز احد، شیطان ندا داد که پیامبر کشته شده و گروه زیادی گریختند و به مدینه رفتند که عثمان از جمله آنان بود. خداوند در سورهی آل عمران، آیات 152 تا 155 این فراریان را به سختی نکوهیده است.
اما فرارش در روز جنگ احد، من شاهد بودم که خدای متعال از او درگذشت و او را بخشید. اما غیبتش از جنگ بدر، چون همسر او دختر خواندهی رسول خدا بود، پیامبر به او فرمود: تو اجر کسی را داری که در بدر بوده و تیری انداخته است. اما غیبت او از بیعت رضوان، اگر از عثمان کسی عزیزتر بود، پیامبر او را به شهر مکه میفرستاد تا با کفار سخن بگوید. بعد عبداللهبن عمر گفت: فهمیدی؟ حالا برو و دیگر حرف نزن!
پس این توجیهات را خود عبداللهبن عمر برای آن فرد بیان میکند که در جنگ احد بخشیده شد. در جنگ بدر پرستار دختر پیامبر بود، در بیعت رضوان هم مأمور پیامبر بود، لذا رسول خدا او را جزء این سه گروه دانسته است.
مرحوم مجلسی میگوید: عبداللهبن عمر همان کسی است که از نصرت و یاری امیرالمؤمنین علیهالسلام خودداری کرد. آنگاه به کفّارهی این گناه، مجبور شد با حجاجبن یوسف ثقفی جنایت کار بیعت کند، آن هم به این صورت که پای حجاج را بگیرد، چون حجاج حاضر نشد دست خود را در دست او بگذارد.
لذا روایت و قول عبداللهبن عمر ارزشی ندارد. همچنین روایت مربوط به عشرهی مبشره که مجلسی در ادامه میگوید: اگر چنین آدمی- عثمان- جزء عشره مبشره بود، چرا صحابهی بزرگ پیامبر بدنش را دفن نکردند؟ یا باید صحابه را رد کرد و یا باید پذیرفت که عثمان فردی مقبول نیست.
سپس مجلسی میفرماید: آیا میتوان پذیرفت که بزرگان صحابه خون کسی را که پیامبر به او بشارت بهشت داده، حلال بدانند؟ کسانی مثل طلحه و زبیر، قتل او را حلال شمردند و امیرالمؤمنین شاهد بوده و دفاع نکرده است. اگر
بگویی اینها نمیدانستند که کار فاسدی است، پس چگونه میگویی که اینها بزرگان صحابه و نزدیکان پیامبر بودند؟
در ادامه مجلسی مطلبی را عنوان میکند که این قضایا را تأیید میکند.
پیامبر اسامیتعدادی از منافقان را به حذیفه یمانی گفته بود. اصحاب این مطلب را میدانستند که حذیفه بعضی از اسرار پیامبر را میداند.
نوعاً اصحاب نزد حذیفه میآمدند و از آن اسامیجویا میشدند که اسم ما هم در زمرهی نام منافقان هست یا نه؟!!
در روایت است که عمربن الخطاب نزد حذیفه یمانی رفت و گفت: تو اسامیمنافقان را میدانی، بگو ببینیم عثمان جزء آنها هست یا نه؟!(1)
اینجاست که باید بپرسیم: جناب عمر! اگر پیامبر بشارت بهشت به او داده است، چرا باز دربارهی او شک داری؟ و تحقیق میکنی که جزء منافقان است یا نه؟ اینجاست که باید در تاریخ دقیق شویم تا بتوانیم حق را از باطل و سره را از ناسره تشخیص بدهیم.
بارها گفتهایم که امیرالمؤمنین علیهالسلام هیچ گونه همکاری با خلفا نمیکردند، حال این سؤال پیش میآید که آیا آنها به امیرالمؤمنین کار میدادند و امیرالمؤمنین با آنها همکاری نمیکرد؟ و یا امیرالمؤمنین را کنار گذاشته بودند؟ حضرت علی علیهالسلام نه امام جمعه بود و نه قاضیالقضاة، نه فرماندهی قشون بود و نه استاندار استانهای مهم و نه فرماندار و والی.
1) احیاءالعلوم غزالی ج 1 ص 78 و 124، المستر شد فی الامامة ص 535ـ 536، عیوناخبارالرضا علیهالسلام ج 2 ص 189، التعجب کراجکی ص 145 فصل 16.
اگر آنها میخواستند که حضرت علی علیهالسلام با آنها همکاری کند، باید او را در این منصبها قرار میدادند.
آن حضرت شایستهی فرماندهی جنگ بود و هیچ مشکلی هم در فرماندهی نداشت، چون سابقهی جنگجویی و رزمآرایی داشت، در بدر، احد، خندق، خیبر، حُنین. اما بعد از خلافت چرا هیچیک از خلفا این بزرگ مردِ شجاع، جنگنده و رزمنده را حتی یک روز به فرماندهی یک جنگ هم منصوب نکردند؟ یا آنها پیشنهاد کردند و حضرت نپذیرفت؟ هر کدام از این دو صورت باشد، این سه خلیفه محکوم هستند.
آیا علی علیهالسلام به درد منبر و خطابه نمیخورد؟ او آنچنان تبحری در کلام داشت که با فصاحت و بلاغت خود، دیگران را مبهوت میساخت. روزی امیرالمؤمنین در مسجد کوفه به منبر تکیه زد و شروع کرد به یک سخنرانی که از اول تا آخر سخنرانی، از کلمات نقطهدار استفاده نکرد. در سخنرانی دیگر، از کلماتی که در آن الف و همزه داشته باشد استفاده نکرد. با اینکه میدانیم در میان کلمات، بیشترین چیزی که وجود دارد، حروف نقطهدار و الف و همزه است.
خلفا، این همه منبر و خطیب و خطبه داشتند. اگر یک روز جمعه میگفتند: یا علی تو بیا امروز نماز جمعه را اقامه کن، تو خطیب باش، چه میشد؟ نماز جمعه جای سخنرانی مداوم کعبالاحبار و تمیمداریـ آخوندهای یهودی و مسیحیِ تازهمسلمانـ بود. آیا امیرالمؤمنین را کمتر از آنها میدانستند؟
اگر گفتند و آن حضرت نرفته، چرا نرفته؟
اگر نگفتند، آنها زیر سؤال میروند. اگر یکی دو مورد لابلای تاریخ موردی پیدا میشود، در جایی بوده که خلیفه در جایی کار را خراب کرده و آبروی اسلام در خطر بوده، و یا خلیفه حکمی از دین خدا را نمیدانسته و رسوایی برای دین به بار آورده، که حضرتش وارد عمل میشده و کار را درست میکرد. عباراتی مانند «لولا علی لهلک ابوبکر»، «لولا علی لهلک عمر»، «لولا علی لهلک عثمان» بارها و بارها از زبان خلفا شنیده شد و این مطلب مستند به روایات اهل سنت است.
یک نمونه از این مشاورهها و همکاری را نقل میکنم:
یک بار عمربن الخطاب تصمیم گرفته بود که برود و با ایران بجنگد، حضرت شکست در این جنگ را پیشبینی میکرد. لذا به عمر مشورت داد که سعدبن ابیوقاص را به فرماندهی لشکر بفرستد.
بار دیگر که حضرت از کوچه های مدینه میگذشت، جلاد دو سه نفر را جلو انداخته و میبرد. حضرت پرسیدند: اینها چه کردهاند؟ جلاد گفت: خلیفه دستور داده اینها اعدام شوند. حضرت دیدند یکی از آنها نوجوانی است که گریه میکند. یکی دیگر سرش را پایین انداخته، دیگری از مردم سیاهچهره است. فرمود: دست نگهدارید و برگردید به مسجد.
از خلیفه پرسید: اینها چه کردهاند که حکم اعدام صادر کردی؟ گفت: مثلاً اینها زنا کردهاند. حضرت فرمودند: اگر زنا کرده باشند، نباید همه را به یک چوب برانی، بالاخره شرایط آنها چه بوده؟ یکی دیوانه است و دیوانه حکمی ندارد. دومی بچه است و باید تعزیر شود. سومی برده است و همه جا به بردهها نصف افراد آزاد حق میدهید، چرا اینجا کامل؟ چهارمی که زن نداشته، چرا اعدام شود؟ شلاق بزن. پنجمی
زنای محصنه کرده، باید "رجم"- سنگ باران- شود. چرا همه را مثل هم کیفر میدهید؟
خلیفه گفت: یا اباالحسن صحیح میفرمایید، خوب آنجا چه بگوید؟!
این موارد محدود و معدود، مشاورهی عالی و رتبهی قضایی نام نمیگیرد. مگر در تمام طول حکومت، قضاوتهایشان منحصر به همین دو قضاوت بوده؟
لذا توهینآمیزترین کلمه دربارهی امیرالمؤمنین علیهالسلام این است که میگویند: در زمان خلافت سه خلیفه، علیبن ابیطالب نقش مشاور را داشته است. مشاور یعنی بیکار؟ حضرت علی از کار افتاده نبود. بلکه در اوج توانایی جسمی، علمی، و فکری بود، هم بعد از آن سه خلیفه و هم قبل از آنان. هم مرد سیاست و تدبیر بود و هم مرد خطابه و منبر.
آنها به اندازهای که از ابیّبن کعب حدیث نقل کردهاند، از امیرالمؤمنین علیهالسلام حدیث نقل نکردهاند. اینها برخوردهای ظالمانهای است از آنها که در تاریخ نشان داده میشود. چرا نگفتید: یا علی بیا بالای منبر، هر روز برایمان سخن بگو، مگر نیاز نداشتند؟ اگر نمیدانست پس این همه خطبه های توحیدی چیست؟ اگر جنگ نمیدانست، مگر قبل از آن خوب جنگیدن او را ندیده بودید؟ فتح ایران و قسطنطنیه و عراق و مصر و یمن را داشتید، چرا علی نرفت؟
در دوران حکومت عثمان، حضرت امیر بیشتر اوقات در خارج شهر به سر میبرد و در "ینبوع"ـ چند فرسخی مدینهـ ساکن میشد. اگر تابلوی آن را برنداشته باشند، از سمت مکه که به مدینه میروی، چند فرسخی مدینه نوشته: "آبار علی" یعنی چاهها و چشمه های علی.
حضرت امیر در مدینه نمیتوانست از خانه بیرون آید. در کوچه و خیابان او را تحقیر و توهین میکردند.
به حضرتش سلام نمیکردند، بلکه جواب سلام او را نمیدادند. جرئت نمیکند با ابنعباس و ابوذر حرف بزند چون فوراً جلوی او را میگیرند که چه سر و سرّی دارد. در این شرایط اگر برای نماز نرود، میگویند: یهودی شده است. اگر در نماز جمعه شرکت نکند، میگویند منافق. در این موقعیت بهتر است که بیل و کلنگ را بردارد و بیابانهای مدینه را آباد کند.
حضرت چاه میکَند، به آب میرساند، آب را پای درختان میانداخت و نخلستان را آباد میکرد. یک روز دیدند امیرالمؤمنین دو سه تا الاغ و شتر را برداشته و روی آنها بار زیادی است. کسی گفت: یا علی چه باری داری؟! حضرت نفرمودند: هستهی خرما. فرمودند: نخلستانهای خرما بار دارم. یعنی آیندهی آن هستهها را میبینم. هستهها را به خانه میآورد، آنها را در ظرف میگذاشت. وقتی جوانه میزدند و آمادهی کاشت میشدند، آنها را میکاشت. و با چاهی که خودش کنده بود، به درختان آب میداد. با حسنین علیهماالسلام در نخلستان کار میکرد و آنجا را آباد میکرد. وقتی خرماها به ثمر میرسید و آب چاه به جریان میافتاد، میفرمود: حسن جان! کاغذی بیاور تا این نخلستان را وقف مستمندان مدینه کنم، کدام مدینه؟ همین مدینهای که به ما ظلم کردند، حق ما را گرفتند و به ما سلام نمیکنند، همین مدینهای که همسرم را از دستم گرفتند.
واقعاً عظمت امیرالمؤمنین علیهالسلام نمونه است. گویی استدلال او این است که: اینها به ما ظلم کردند، اما گرسنگان آنها باید نان داشته باشند. بعد خرماها را جمع میکرد و یک کوه حسابی درست میشد. به مستمندان خبر میدادند و بین آنها تقسیم میکردند.
اینها زمانی اتفاق میافتد که فتوحات و غنائم جنگی فوقالعاده فراوان است، آن وقت مردم دنیا ببینند در مدینهـ که مگر چند نفر جمعیت داشت؟ـ گرسنه زیاد است و غنائم فقط در خانهی خلیفه و اطرافیانشان جمع میشود.
از اینجا معلوم میشود چرا فدک را از دست آنان گرفتند، که اگر فدک دردستانشان بود، همهی آن را بین فقرا تقسیم میکردند.
بعد از مدتی که شهر شلوغ شد و خلیفه توان کنترل آن را نداشت، دنبال حضرت میفرستاد که بیا و این مردم را آرام کن. فقط هر وقت که به نفعشان بود و یا جلوی کار خرابی را میخواستند بگیرند، از ایشان استفاده میکردند.
از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، از قبیلهی قریش و برادر رضاعی پیامبر بود. او چهاردهمین مردی بود که مسلمان شد و به مدینه هجرت کرد. عثمانبن مظعون انسانی عابد، زاهد و یکی از افرادی است که آیهی 93 مائده در مورد وی نازل شده است، در مورد خوردن و آشامیدن در دوران قبل از اسلام و جاهلیت که بعد از اسلام آوردن و تقوا گناهی بر آنان نیست. حضرت علیبن ابیطالب علیهالسلام در تعبیری سالها پس از مرگ عثمانبن مظعون وی را برادر خود میخواند و یکی از فرزندانش از امالنبین را به نام عثمانبن مظعون نامید (عثمانبن علی)
عثمان در سال سوم هجری درگذشت و نخستین کسی است که در جنةالبقیع دفن شد.
عثمانبن مظعون از دوستداران اهل بیت علیهمالسلام و صحابی بزرگ رسول خدا بود.
اولین کسی که در بقیع دفن شده است. وقتی خبر فوت او به پیامبر رسید، به تعبیر علامه امینی بدون عبا و کفش دویدند که به جنازهی عثمانبن مظعون برسند. خودش به منزل عثمانبن مظعون رفت و مراسم را انجام داد.
وقتی عثمان را در منزل بیرون آوردند، حضرت فرمودند: جنازه را بر زمین بگذارید تا همسرش با او وداع کند.
همسرش هنگام وداع با او، روپوش را از روی شوهرش برداشت و گفت: بهشت گوارایت باشد. پیامبر فرمودند: از کجا فهمیدی که شوهرت اهل بهشت است؟ گفت: یا رسول الله! او آدم خوبی بود، ایمان به خدا و پیامبر داشت و نماز و روزه را به جا میآورد.
پیامبر فرمودند: اگر میخواهی سخنی بگویی که مطمئن باشی او اهل بهشت است، چرا روی نماز و روزه تکیه میکنی؟ روی محبتش تکیه کن. بگو خدا و رسولش را دوست داشت که امید به بهشت رفتن او بیشتر است تا نماز و روزهاش.
مرحوم علامه امینی میگوید: بسیاری در تاریخ دستبرد زدند و تعابیری را که مربوط به عثمانبن مظعون بود به نام عثمانبن عفان نوشتهاند، چنانکه بسیاری از فضائل مربوط به امام حسن مجتبی علیهالسلام را به نام حسن بصری ثبت کردهاند.
گاهی بحث میشود که چرا امیرالمؤمنین نام فرزندانش را عمر و ابوبکر و عثمان گذاشته است؟
ما گفتیم نامگذاری وابسته به تداعی است. وقتی در قوم و قبیلهای اسمی تداعی نمیکند، اگر کسی این اسم را بر فرزندش گذاشت مشکلی ندارد.
مثلاً اگر کسی در سال های 58-57 دوران انقلاب یا جلوتر از آن، سال 40 اسم فرزندش را محمدرضا میگذاشت، آیا میتوان گفت که او شاه دوست بود؟ اصلاً ربطی نداشت. و بدیهی است که نام محمدرضا، تداعی پیامبر و حضرت رضا را میکند.
بعضی از اسمها، اسم دو نفر است: یکی آدم خوب و یکی آدم خبیث. مؤمنین به خاطر احیای نام آدم خوب، میخواستند با نامگذاری روی فرزندانشان، آن نام کاملاً در اختیار باطل قرار نگیرد. مثلاً سمیه نام مادر عبیدالله زیاد است که مرجانه هم گفته میشود و به بدنامی شهرت دارد، چنانکه اسم مادر عمار هم هست. شیعیان بخاطر احیای نام سمیه، مادر عمار و اولین زن شهیدهی اسلام، این نامگذاری را میکنند.
عین همین قضیه اینجاست که امیرالمؤمنین جواب داده است. روایت میگوید حضرت پسرش عثمان را صدا زد و گفت: عثمان! بیا. من نه بخاطر عثمان خلیفه، بلکه بخاطر این که نام "عثمانبن مظعون" احیا شود، نام فرزندم را عثمان گذاشتهام. در بین علما و حتی نایب خاص امام زمان علیهالسلام ما عثمانبن سعید عمروی و محمدبن عثمان را میبینیم.(1)
1) برای توضیح بیشتر در این مورد، بنگرید به کتاب دیگر نگارنده: برگ معرفت (تهران: نبأ، 1388)، ص 91 به بعد.
پسر عموی عثمانبن عفان و کاتب و رازدار او بود. در محاصرهی خانهی عثمان در منزل او بود و از عثمان محافظت میکرد. در دوران امیرالمؤمنین علیهالسلام با ایشان بیعت نکرد. به مکه رفت و با عایشه در جنگ جمل شرکت کرد. بعضی گفتهاند که طلحه با تیر مروان کشته شد.
بعد از آن نزد معاویه رفت و در جنگ صفین حضور یافت. سال 42 هجری به دستور معاویه در مدینه حاکم شد و هر جمعه در منبرش حضرت علی علیهالسلام را "سبّ" میکرد. مانع دفن امام حسن علیهالسلام در کنار مرقد پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شد. در سال 49 معاویه طی مشاجرات و دعوایی که داشتند، او را از زمامداری مدینه عزل کرد. در سال 54 به علت نزاع معاویه و سعدبن العاص، دوباره حاکم مدینه شد و در سال 57 عزل و به جای او ولید والی مدینه شد. در جریان گرفتن بیعت برای یزید، مروان به ولید مشورت داد که قبل از پخش خبر مرگ معاویه، برای یزید بیعت بگیرد و هر کس مخالفت کرد سرش را ببرد.
در سال 64 توانست در شام به خلافت برسد. لشکرکشیهایی به مصر و عراق داشت و با زبیریها درگیر شد. بر اثر طاعون در شام از دنیا رفت.
او بسیار بیادب در آداب اجتماعی بود که به او لقب "فاحش" داده بودند.
خلفا با حضرت علی علیهالسلام چه رفتاری داشتند؟
این خود سر فصل مستقلی است که جای تأمل دارد. این سه خلیفه بنا به شخصیت و اخلاق شخصی خودشان با امیرالمؤمنین علیهالسلام مواضع مختلفی داشتند. یکی از بهترین مدارکی که ما را با این برخوردها بیشتر آشنا میکند، همان عبارتی است که در خطبهی شقشقیه میبینیم.
امیرالمؤمنین از ابوبکر حالت عوامفریبی ترسیم میکند و از عمر، آدمی که هر لحظه رفتاری متفاوت از خود بروز میدهد، نه میشود با او همراهی کرد و نه میشود جلویش را گرفت. او را همانند "شتر ناهموار عصبانی" یاد میکند که اگر دهانهاش را بگیریم، بینی و دهانش پاره میشود. و اگر رهایش کنیم، میگریزد.
به تعبیر ما، خدا قسمت کسی نکند چنین ماشینی را که اگر سوار شوی و پایت روی ترمز نباشد، سرعت میگیرد. اما اگر پایت روی ترمز برود، بد میایستد. انسان معطل میماند که با این ماشین چه کند. البته حضرت رفتار عثمان را در این خطبه نیاورده و در جاهای دیگر به آن میپردازد.
باید بدانیم که در استعارات و تشبیهات و کنایات، ممکن است در یک زمانی نکات لطیف فراوان باشد، ولی همان تشبیه و استعاره در زمان دیگری مفهوم نباشد. ترجمهی الفاظ، همیشه نمیتواند گویای آن لطافت تشبیهی باشد که در قرآن و کلمات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سخنان امیرالمؤمنین علیهالسلام میبینیم که اگر بخواهیم به عمق این ادبیات و تشبیهات پی ببریم، ابتدا باید کل افراد را به آن فضا ببریم. وقتی در آن فضا قرار گرفتند، بگوییم که این تشبیه آن مفهوم را میرساند.
در همهی تحولات اجتماعی، همیشه عدهای هستند که سوء استفاده میکنند؛ لذا در طول تاریخ میبینیم نه امیرالمؤمنین با شورش عمومیکه بر ضدّ عثمان راه افتاد، همراهی میکند، با این که خودش در آن نظام، اول مظلوم بود؛ نه در بحران درگیری با معاویه، امام مجتبی چنین کاری کردند؛ و نه در جنگ های سهگانه، امیرالمؤمنین اجازه میداد که چنین کاری بشود. میکوشید جنگ را در بیرون شهر بکشد که درون شهر نروند و به غارتگری و تضییع حقّ ستمدیدگان نیفتند.
بر همین اساس، جنگ جمل بیرون شهر بصره، جنگ صفین در وسط بیابان، نهروان هم آنجاست. حتی در ماجرای کربلا، امام حسین علیهالسلام دامنهاش را به کوفه نکشید. اگر میخواست ادامهی حمله را به کوفه بکشاند، بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام شهر با یک هیاهو و بینظمی و غوغای نامناسب مواجه میشد.
این سنت حسنه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بهجا مانده است، آنجا که حتی در فتح مکه، با یک دستور بسیار زیبا کاری کرد که قبلاً مکه تسلیم شود. با این وصف اگر مکیان خواستند طغیان کنند، پیامبر جمعیتی داشته باشد. بنابراین پیامبر فرمان دادند لشکرش به ده گروه و فرماندهی معین تقسیم شوند و از ده منطقهی مکه، تکبیرگویان وارد شوند. بعد فرمودند: هر کس به خانهی خود برود، خانهاش امن است و به هیچ مسلمانی دستور نداد به خانهای هجوم برند. هر کس کنار خانهی خدا آمد، در امان است. حتی هر کس در خانهی ابوسفیان بود، در امان میماند.
لذا پیامبر در مکه درگیری نداشت و این یک اصل است.
در عزاداری برای امام حسین علیهالسلام که دستهها برای سینهزنی بیرون میآیند، از روز اول بیرون نمیآیند.
ابتدا چند روزی در هیئت شعارشان را تمرین میکنند. بعد برای اینکه جمعیت تند راه نرود، جلوی دسته نشانهای نگه داریم که به نشان او حرکت کنند. اصل و فلسفهی علامت بلند کردن، از اینجا پیدا شد که جلوی جمعیت شیء سنگینی را حرکت دهیم که سرعت راهپیمایان را کنترل کند و هیچ کس از عَلَم جلوتر نرود و بدینترتیب، پیرزن و پیرمرد، جوان و بچه کنترل شود. ضمناً با زیباییِ هر چه تمامتر، از یک گوشهی خیابان میرویم و مزاحمت ایجاد نمیکنیم، اصلاً به مردم هم کاری نداریم، رو به خودمان هستیم. زنجیر زدن را هم که اختیار داریم، به پشت خودمان میزنیم.
مذهب تشیع میلیونها آدم را میآورد در تظاهرات ایام محرم، اما یک مغازه ویران نمیشود، آن هم در بلاد اهل سنت حتی در کربلا.
بعضی دستهها از مناطق مختلف مثل دستهی "طویریجیها" به سر و سینهزنان از چند فرسنگی رو به کربلا میآیند. و اگر گروهی با بمبگذاری و مجروحکردنشان مانع ایجاد میکنند، اینها همان فرزندان فکری شمر هستند. اما برنامهی عزاداران حسینی این است که به یک سنی متعرض نشوند. وقتی هم که پذیرایی میکنند، غذا و نذری را به همه میدهند، حتی کسی که در مسجد کنار عزاداران بنشیند.
به علاوه یک ساختمان میسازد به نام حسینیه که برای ورود همگان آزاد است، یهودیها، مسیحیها، بیدینها، بینمازها، بیایند جایی که قید و بند مسجد را نداشته باشد. گویی به همگان میگویند: اگر میخواهی بدانی که ما
چرا خودمان را میزنیم، بیا حسینیه، تا واعظ ما به تو بگوید. اما وارد خیابان که میشویم، میگوییم: مظلوم حسین، شهید حسین، غریب کربلا حسین.
عدهای جوّسازی میکنند که علت این عَلَم برداشتنها این است که زمان قاجاریه به اروپا رفتند، این علائم را دیدند و اینجا مشابه آن را ساختند و در دستهی عزاداری بر میدارند.
گفتم: به فرض که از آنجا گرفته باشند، مگر بنزی که زیر پای تو است، از آلمان نیامده است؟ مگر پژو فرانسوی نیست؟ مگر تمام وسائل زندگیات فرنگی نیست؟
حال فرض میکنیم که قبل از فرنگیشدن در زمان قاجار دیده باشند که مسیحیها چنین علامتی دارند، و آن را هم آورده باشند، اما عین صلیب را که نیاوردهاند تا جلوی دسته راه بیندازند.
میگویی که آنها صلیب را به علامت تغییر شکل دادند، چطور تو مونتاژ کنی عیبی ندارد؟ حالا میآیند روی این علم، مونتاژ میکنند 14 پره به نام 14 معصوم، و روی همهی آنها آیه و حدیث و شعائر دینی مینویسند. این چه عیبی دارد، ای بیانصاف!
تو حرف روشنفکریِ تازه گیر آوردهای؟ که چون زمان قاجاریه به فرنگ رفتند از آنجا آوردند، پس ما تابع مسیحیت هستیم؟
تمام وسائل زندگیت، آمریکایی، روسی، چینی و دیگر وسائل فرنگی است. حدود 200-150 سال است که داری حتی در ساختمانسازی و سبک زندگی تقلید آنجا را میکنی، اما یاد اروپا نمیافتی؛ کجای این عَلَم شبیه صلیب است؟ این که چهل چراغ و نام چهارده معصوم را دارد. خوب! حالا به فرض که از آنجا آورده باشند، فعلاً تمامش را اینجا میسازند.
بعضی میگویند: تمام کسانی که زیر بار علامت رفتهاند، دیسک کمر گرفتهاند؛ بسیار خوب، تو چه کار داری؟ مگر او را به زور میبرند؟ آیا کسی که در ورزش وزنهبرداری شرکت میکند، همه تشویقش میکنند و برایش هورا میکشند، دیسک کمر نمیگیرد؟
چرا بعضی از روشنفکران خود را متولّی مردم و علاقهها و گرایشهایشان میدانند؟ چرا عدّهای معدودـ به محض این که چهار ورق کاغذ خوانده اند، فهمیده یا نفهمیدهاندـ خود را تافتهی جدا بافته و برتر از مردم عادّی میدانند؟ این گونه سخن گفتنـ از موضع بالا نسبت به مردم و با تحقیر آنها بر مبنای کدام اصل انسانی صورت میگیرد؟ چه کسی گفته که آن چهار ورق کاغذ، به آن درسخواندهها معرفتی میدهد که بیشتر از عموم مردم است؟ کیست که درسخواندهها را از خواب خرگوشی که دارند، بیدار کند و از خرافات شبهعلمی که اسیر آن شدهاند، نجات دهد؟
بهترین و زیباترین تظاهرات مکتبی حساب شده در تشیع است. دهها هزار نفر را روز تاسوعا و عاشوراـ بدون مداخلهی هیچ دولت و حزب و گروهی، بهطور کاملاً خودجوش و مردمی بیرون کشیده و در سطح جهانی، هیچجا مشکلی ایجاد نکرده است. با کمال ادب و وقار رفته و به اوج هم رسانده است.
در یزد صحنهای دیدم که جگرم را سوزاند. روز تاسوعا و عاشورا، برادران سنی بلوچ که در یزد کار میکردند، آن روز تصمیم گرفته بودند که حنا بفروشند. حالا فلسفهی حنا چیست؟! آیا به دلیل ناآگاهی بود یا برمیگردد به جملهی زیارت عاشورا که فرمود: "اللهم هذا یوم تبرکت به بنوامیه........."
همان خضاب و حنایی که بنیامیه به نشان شادی قتل امام حسین علیهالسلام بستند، ناخودآگاه به فرزندان فکری آنها رسیده است. کار به آنجا بکشد که بیایند و روبهروی هیئت سینهزنی و دسته، حناهایشان را پهن کنند.
به قدری از این منظره در یزد ناراحت شدم که خدا بداند. کسی نیست از او بپرسد: اصل عمل کاسبی در روز عاشورا غلط است و به واسطهی آن همه اطعام، نیازی به آن نیست. این مطلب پیشکش. حال که میخواهی خرید و فروش کنی، آخر هیچی نداشتی روز عاشورا بفروشی که حنا میفروشی؟!!
حنا را میفروخت، اما سر ظهر میآمد در هیئت غذایش را میخورد و میرفت. حتی عزاداران امام حسین علیهالسلام چنین برخوردهایی از بعضی ورثهی فکری "خولی" و"شمر"میبینند، اما معترض نمیشوند و باز به آنها غذا میدهند و با کمال احترام و ادب پذیرایی میکنند.
دوستان روشنفکر ما کجایند که چنین صحنههایی را ببینند و کمیفکر کنند که با کدام تئوری و برنامه میتوان چنین تحول مردمی ایجاد کرد؟! آیا رواست در جهت تضعیف چنین تحولی عمل شود؟!
وقتی مخالفان خانهی عثمان را محاصره کردند، اصرار داشتند که او از خلافت کناره بگیرد. عثمان نپذیرفت. اطرافیانش سفارش میکردند که استعفا ندهد. عثمان هم میگفت: حقی که خدا بر من داده، از آن بر نمیگردم.
در اینجا به مناسبت، نکتهای اخلاقی میتوان تذکّر داد:
راهی را که انسان در آن قدم بر میدارد، باید بداند تا کجا میخواهد برود؟ اگر راهش پایان ندارد و نمیخواهد تا پایان برود، از اول که قدم در این راه میگذارد با تأنی بیشتر باشد، حتی در کارهای جاری و در زندگی فردی، مثلاً میخواهی با همسرت قهر کنی، آیا آخرش را میدانی یا نه؟
اگر قهر مطلق کردی و بگویی دیگر با من حرف نزن، و او دیگر با تو حرف نزند، میخواهی چه کار کنی؟
خوب است که یک جا برای برگشت باقی بگذاری، چون بعد به التماس میافتی.
در معاملات، در ربا و دزدی و........ تا کجا میروی؟ به همان ملاک که میخواهی بعداً متوقف شوی، از اول نرو.
به همین علت به جوان میگوییم: اولین سیگاری که در سن 17-16 سالگی میکشی، به نتیجهاش فکر کن.
سیگار، آغاز راه اعتیاد است. و اعتیاد، آغاز وابستگی به قیدی غلط، و انواع بیماریها که همگان دیدهاند و عبرت نمیگیرند. جوان عزیز! وقتی قرار است در سنّ بالا و بعد از بیماری قلبی سیگار را ترک کنی، از امروز به این کار مثبت اقدام کن. بهتر نیست؟
عین همین وضع در مسائل سیاسی، جنائی، دزدی و رشوه وجود دارد.
کسی که برای تثبیت حکومت، ده نفرآدم میکشد، میشود مثل صدام که هزاران نفر را میکشد، بعد به دهها جنایت و کثافت میافتد، و هر روز بیشتر از گذشته در این باتلاق فرو میرود.
عثمان، راه خطا را آن روز شروع کرد که حکومت را به ناحق و ناروا در دست گرفت، بعد از آن برای حفظ حکومت به فساد و تباهی دست زد. عملکرد"شمر"، "عمر سعد" و "سنان" باعث لعن ابدی آنان شد، اما حُرّ در یک مقطع دید راهش درست نیست و برگشت. چند نفر مثل حر هستند؟
آغوش خدا برای بازگشت توبهکننده باز است. جلوی خطر و ضرر را هر چه زودتر بگیری بهتر است.
گروهی این سؤال را مطرح میکنند که اگر خداوند نام حضرت علی را واضحتر در قرآن میآورد و موقعیت ایشان روشنتر تثبیت میشد، این مشکلات هم به وجود نمیآمد و این همه با امیرالمؤمنین مخالفت نمیکردند.
در جواب باید بگوییم:
با تمام معجزات روشن و آشکار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که همگان دیدند، باز ابوجهل ایمان نیاورد. قرآن میفرماید: "انکار کردند با این که یقین داشتند، و این از سر ستم و سرکشی بود"(1). و بارها در مورد اختلافات امّتها پس از پیامبرشان میفرماید: "این اختلاف پس از آن روی داد که آیات روشن ما را دیدند، و به علم قطعی رسیدند، به دلیل تجاوز از حدّ و زیادهخواهی که داشتند"(2)
شاید بتوان گفت: اگر نام امیرالمؤمنین در قرآن میبود، آیات را تحریف کرده و از اصالت میانداختند، و این مدارک کمی را هم که در دسترس داریم آن زمان نداشتیم.
پیامبر در غدیر خم رسماً بیعت گرفت و امیرالمؤمنین را معرفی کرد. امیرالمؤمنین علیهالسلام خودش در مجلس مناشده (از آنان) اقرار گرفت. باز بعد از این مجلس به درِ خانهی عثمان رفتند و به نفع او شعار دادند!(1)
همین طلحه و زبیر با این که تمام کمالات امیرالمؤمنین را میدانستند، به محض اینکه حضرت علی علیهالسلام به حکومت رسید، اولین عَلَم مخالفت را برداشتند.
اگر برای اثبات یک حقیقت، نام فرد باید در قرآن باشد، نام ابوبکر و عمر کجاست؟ مگر شما نام آنها را در قرآن دارید که به عنوان خلیفه پذیرفتهاید؟
در مورد نماز، خداوند فقط میفرماید: اقم الصلوه. کجای قرآن نحوهی خواندن نماز، تعداد رکعات، اذکار نماز، نماز واجب ومستحبی و...... را بیان کرده است؟
کجای قرآن احکام روزه، مبطلات، مستحبّات، مکروهات و هزاران نکتهی روزه را بیان میکند؟
1) بنگرید به گفتار ارزشمند محقق علامه سید عبدالعزیز طباطبایی یزدی تحت عنوان "فضائل علوی در گذر تاریخ" که به ضمیمهی کتاب دیگر نگارندهـ منشور معرفتـ چاپ شده است (تهران: نبأ، 1392).
پیامبر، مبین و مفسر قرآن است، آیات را برای مردم توضیح میدهد، و منظور آیه را میرساند(1). به همان دلیل که پیامبر تعداد رکعات نماز و دیگر مصادیق آن و روزه و احکام آن را بیان میکند، به همان دلیل هم آیات مربوط به امیرالمؤمنین را تبیین میکند.
مثلاً به این آیه دقت کنید:
«انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکاه و هم راکعون»(2)
پیامبر فرمودند: این آیه درشأن علیبن ابیطالب نازل شده است و بس.
میگوید: أمرهم شوری بینهم(3). لذا اصحاب مشورت کردند. ما میگوئیم: شما خلیفةالمسلمین را از سوی خدا واجبالاطاعه میدانید، جنابی که خلیفه شده اسمش در قرآن هست یا نه؟ میگوید: نه، چون خدا امر به اطاعت کرده و مردم مشورت کردهاند، ما اطاعت او را از سوی خدا واجب میدانیم.
ما هم میگوییم: در قرآن آمده:
«یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربک....»(1)
پیامبر آنچه را که خدا ابلاغ کرده بود، در غدیر خم به مردم گفت. به همان استدلال شما ما هم استدلال میکنیم.
قرآن میفرماید:
«اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامرمنکم»(2)
مصداق اولیالامر کیست؟ در روایات و تاریخ صحیح بگردیم و این مصداق را در زمان پیامبر پیدا کنیم.
مصداق آیهی ابلاغ در غدیر خم، امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب است. آیا در غدیر فرد دیگری معرفی شد؟ نه.
مصداق شوری کیست؟ خداوند میفرماید: کسی را که خدا تعیین کرد، دیگر مشورت غلط است.
«ما کان مومن ولا مومنه اذا قضی الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیره من امرهم»3
هیچ مؤمنی را نرسد که وقتی خدا و رسول امری را مشخص کردند، آنها در آن امر نظر دهند
خداوند، امر ولایت امیرالمؤمنین را در غدیر خم معین کرد، صحابه بدون دلیل شورا کردند و حق این کار را نداشتند. "امرهم شوری بینهم" مربوط به بحث تعیین خلیفه و جانشین برای پیامبر نیست.
آیا اگر مردم رأیگیری کنند و اکثریت بگویند که از فردا نماز خواندن باطل است، این کار درست است یا غلط؟! در این مورد، اصل شورای مشورتی غلط است.
ما کاری نداریم که اکثریت چه گفتهاند، چون رأیگیری در مورد حکم خدا اساساً از ریشه غلط است.
خداوند در آخر آیهی پیشین میفرماید: هر کس با حکم خدا و رسول عصیان ورزد، به گمراهی آشکاری افتاده است. در برابر امر خدا و رسول نباید سخن گفت، بلکه باید با تمام وجود تسلیم شویم، بدون این که در درون خود، احساس ناراحتی و نگرانی کنیم، چنانکه در آیهی 64 نساء میفرماید.
عبداللهبن ابیسرح که بود؟
یکی از مطاعن جدیّ عثمان که هیچ کسی نمیتواند از این کار او دفاع کند، حمایت از عبداللهبن ابیسرح است.
فردی آلوده و هرزه، از مکه به مدینه آمده و در مدینه مسلمان شد. فکر کرد وقتی پیامبر به مدینه آمده و اوضاع و احوالش روبهراه شده، پس جاه و جبروتی دارد و اگر من بیایم اینجا، میتوانم منصب و مقام پیدا کنم.
به همین انگیزه، عبداللهبن ابیسرح به مدینه آمد و چون آدم فرهنگی بود، سوادی هم داشت و گاهی شعر هم میگفت.
وضع کاتبان وحی این گونه نبود که پیامبر سمت خاصی یا کرسی خاصی، شهریهای و........ درست کرده باشد که افراد بیایند و وحی را بنویسند و بگویند ما کاتب وحی هستیم. هر کس که میتوانست چیزی بنویسد، وقتی بر پیامبر وحی نازل میشد و برای اولین بار پیامبر عنوان میفرمود، اینها مینوشتند.
این کار به آنجا رسید که تعدادی نویسنده در مسجدالنبی مینشستند، دیگران میآمدند از روی آن مینوشتند. سپس اینها هم میگفتند ما کاتب وحی هستیم.
از آن جمله معاویه است. معاویه در دو سال آخر عمرش، این کار را میکرده و بعدها برادران اهل سنت میگفتند که ایشان کاتب وحی بوده است.
عبداللهبن ابیسرح و معاویه و امثال اینها کجا، و امیرالمؤمنین علیهالسلام کجا؟! آنها فقط مینوشتند، نه از تفسیر آن خبر داشتند و نه به آن ایمان آورده بودند. اما در مورد امیرالمؤمنین، پیامبر بارها فرموده بود:
«القرآن مع علی، و علی مع القرآن!»
شگفتا از این بیانصافیها که میگویند: معاویه کاتب وحی بود در کنار امیرالمومنین!!
این است که امیرالمؤمنین در خطبهی شقشقیه شکایت میکند:
«حتی صرت اُقرن الی هذه النظائر»
کار مردم و بیمعرفتی آنان به آنجا کشیده که مرا با چنین رقیبانی مقایسه میکنند.(1)
مقایسه این گونه میشد که آن حضرت را خلیفهی چهارم بدانند، یعنی در رتبهای پایینتر از سه خلیفهی پیشین. ملاک چه بود؟ فقط تقدّم زمانی!
ابن ابیسرح یکی دو سال در مدینه بود و گاهی هم آیات قرآن را مینوشت. بعد دید که در مدینه خبری از مال و منالِ بادآورده نیست. تا میآمد چرخی بزند، باید برود جنگ و جهاد، خندق و اُحُد و بنیقینقاع- غزوه- و گرفتاری و گرسنگی و...
میدید که گاهی خود پیامبر دو سه روز غذا ندارد که بخورد. وضع مادی دخترش فاطمه سلامالله علیها هم که آنچنان سخت و دشوار است. گفت با این وضع که نمیشود زندگی کرد و اوضاع رو به راه نیست. به طور پنهانی از مدینه فرار کرد به سمت مکه یعنی تعرّب بعدالهجره راـ که یکی از
1) نهجالبلاغه، خطبهی سوم.
گناهان کبیره استـ مرتکب شد. در مکه به جمع کفّار پیوست و گفت: ای اهالی قریش! من از مدینه میآیم و خبرهایی دارم. مثل آدمهایی که از یک گروه بنا به اغراض شخصی بر میگردند و برای گروه مقابل سخنفرسایی میکنند، ابن ابیسرح مردم را از مکه جمع میکرد و برای آنها ادا و اطوار در میآورد و پیامبر را مسخره میکرد. و به او سخنانی نسبت میداد.
این رفتار او باعث شد عدهای که تمایل به اسلام پیدا کرده بودند و میخواستند مسلمان بشوند، منصرف شدند و بر کفر خود بیشتر ماندند. این تبلیغات ناجوانمردانه سبب میشد که کفار بر علیه پیامبر بیشتر جرئت پیدا کنند و جری شوند.
ابن ابیسرح از اسلام برگشت، پس از آن که اخلاق آسمانی و معجزات الهی و علم بیکران پیامبر را از نزدیک دیده بود. در مکه هیچ کاری به جز تبلیغ علیه پیامبر نداشت.
پیامبر در فتح مکه شش نفر را از عفو عمومی استثنا کرد. یکی همین ابن ابیسرح بود.
پیامبر فرمودند: این افراد را هر کجا پیدا کردید بکشید، حتی اگر به پردهی خانهی کعبه آویزان شدهبودند(1)
ابن ابیسرح دید اوضاع ناجور است. پیامبر آمده و مکه را فتح کرده است. دیگر نمیتواند در مکه بماند. هر جا برود ممکن است به دست
1) وقتی بهطور علنی اعلام شد که فردی واجبالقتل است، کشتن او مصداق ترور نیست. ترور این است که اعلام نشود و مخفیانه باشد. یعنی معلوم نشود کسی که ترور میکند با چه مجوزی او را میکشد. لذا بسیاری از ترورهاـ حتی وقتی که از قبل اعلام کرده باشندـ حق قتل ندارند. ولی اگر کسی بر اساس قانون و یا از طرف قانونگذار مستوجب قتل شد، این دیگر ترور نیست.
مسلمانها بیفتد. زمین و زمان برایش تنگ شده بود، چه کند؟ با عثمان از قبل رفاقت داشت، خودش را به عثمان رساند که چه کنم؟ عثمان او را پناه داد، یعنی: اولاً به دستور پیامبر عمل نکرد، چون پیامبر دستور قتل او را داده بودند.
ثانیاً با روی خوش از او پذیرایی کرد. ابن ابیسرح گفت: میتوانی محبت کنی و ما را طوری پیش پیامبر ببری که ما را ببخشد؟
عثمان قول داد در یک زمان خاصّ که اطراف پیامبر خلوت باشدـ مخصوصاً امیرالمؤمنین در آنجا نباشدـ او را ببرد.
فرصتی به دست آورد و او را نزد پیامبر برد و گفت: السلام علیک یا رسول لله، با اجازهی شما من این عبداللهبن ابیسرح را امان دادهام، اجازه بدهید در امان من باشد.
چهار پنج روز پیرامون پیامبر بودند. پیامبر در این نوع مناسبتها مستقیم دست به شمشیر نمیبردند. وقتی عثمان برای عبداللهبن ابیسرح پیش پیامبر شفاعت کرد، پیامبر هیچ سخنی نگفت. اصحاب نمیدانستند چه کنند. بار دوم عثمان گفت: با اجازهتان من او را امان دادم.
کسی چیزی نگفت و کاری هم نکرد. ولی پیامبر هم نپذیرفت. بار سوم تکرار کرد، پیامبر گفت: پذیرفتم. عثمان دست عبداللهبن ابیسرح را گرفت و برد، بدون اینکه عبدالله شهادتین بگوید و اعلام اسلام کند.
وقتی آنها رفتند، اطرافیان به پیامبر گفتند: مگر شما نفرموده بودید هر جا او را پیدا کردید بکشید، چرا عثمان او را نکشت؟ پیامبر فرمودند: چرا شما نکشتید؟ من دو مرتبه چیزی نگفتم، ببینم کسی در میان شما هست که حکم خدا را اجرا کند؟
حالا میپرسیم: این فرد، ابن ابیسرح در اسلام چقدر میارزد؟!
بعد از رحلت پیامبر، عبدالله در مکه بود. در زمان حکومت ابوبکر و عمر، کمکم رو آمد؛ اما آنها خیلی به او میدان ندادند.
وقتی عثمان حاکم شد، به حکم رفاقت قبلی، حکومت مصر راـ که یکی از مهمترین استانها و ولایات اسلامی بودـ به دست عبداللهبن ابیسرح سپرد.
عثمان طی یک ابلاغیه، عبداللهبن ابیسرح را با تمام سوابق زشت، والی مسلمین و مصداق ولی امر اعلام کرد، بدون اینکه عبدالله هیچ نشان مسلمانی از خودش نشان داده و از گذشتهاش توبه کرده باشد.
ابن ابیسرح حاکم مطلق مصر شد. هرچه توانست، به مردم ظلم کرد و اموالشان را گرفت و جنایت کرد.
جمعی از ستمدیدگان مصری به اعتراض نزد عثمان رفتند و از کارهای ابن ابیسرح در مصر شکایت کردند، اما خلیفه نپذیرفت.
بار دیگر برای پذیرش آنها، جناب عمار یاسر اقدام کرد. عمار هم به خاطر این وساطت، کتک مفصلی از عثمان خورد، چون دست عثمان برای کتک زدن بسیار باز بود و با حالتی استکباری این عمل زشت را انجام میداد.
عثمان که مقاومت مردم مصر را دید، برای جلوگیری از شورش آنها، حکم عزل والی را نوشت و به آنها داد.
این گروه از مصریان به راه افتادند. در بین راه دیدند کسی با شتاب میرود. به او مشکوک شدند و او را گشتند. در وسایل او نامهای یافتند که نوشته بود: سریعاً خود را به عبداللهبن ابیسرح برسان و بگو این چند نفر که حکم عزل تو را از من گرفتهاند، به محض رسیدن به مصر همه را اعدام کن.
مصریها با دیدن این نامه، خشمگینتر از قبل به مدینه بازگشتند و خانهی عثمان را محاصره کردند. کمکم بقیه ناراضیان از مصر و بصره و کوفه به آنها ملحق شدند و محاصره با قتل عثمان پایان یافت.
دانشمندان در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدهاند که شهادت ثالثهی اذان (اشهد ان علیا ولی الله)، خیلی قبل از صفویه، زمانی که شیعیان به استقلال و آزادی نسبی رسیدند، یعنی دوران شیخ طوسی (قرن 5 هجری) این کلمات را در اذان آوردند. البته اول کسی که در اذان این کلمه را گفت، سلمان فارسی بود. پیامبر فرمود: هنوز مردم آمادهی شنیدن این کلمه نیستند؛ به آنها نگو.
افرادی میگفتند: یا رسولالله! چه اشکالی دارد که شما را دوست داشته باشیم، اما علی را دشمن بداریم؟
فرمودند: چون من و علی یکی هستیم، علی از من است و من از علی هستم.
پیامبر بارهاـ از جمله در رویداد مسلّم و قطعی مباهلهـ امیرالمؤمنین را "جان خود" اعلام کرد.
اگر رسیدیم به این نکته که علی جان پیامبر است، آن وقت در قلب ما، بین حضرت امیر و پیامبر وحدت واقعی ایجاد میشود. به همین دلیل پیامبر فرمودند: "دروغ میگوید کسی که مدعی است مرا دوست میدارد، ولی علی را دوست ندارد". البته این جمله به گفتهی فقهای معاصر، جزء اذان نیست و به نیت تیمّن و تبرک گفته میشود. ولی این نکته هم جالب است که از آیتالله خوانساری پرسیدند: آیا اشهد ان علیا ولی الله جزء اذان هست یا نه؟
ایشان فرمودند: اذان جزء اشهد ان علیا ولیالله است.
یعنی: توحید و نبوت، با امامت زنده میشود. اگر امام معصوم حقایق کتاب خدا و سنت پیامبر را بیان نکند، دین خدا از میان میرود و از لا اله الا الله و محمد رسول الله فقط یک لفظ باقی میماند. حقیقت توحید و حقیقت نبوت جز از جانب ائمهی معصومین علیهمالسلام بیان نمیشود.(1)
1) دلیل روشن و سند زندهی آن، سیمای توحید و نبوت در مکتب خلفا است که دانشمندان در آثار خود تحلیل و نقد و بررسی کردهاند، مانند مرحوم سید مرتضی عسکری در کتاب نقش ائمه در احیای دین و مرحوم شیخ محمد صادق نجمیدر کتاب سیری در صحیحین.
دربارهی این حدیث، اشکالهایی مطرح شده که چگونه گناه، با وجود محبت حضرت امیرالمؤمنین به کسی زیان نرساند. در پاسخ میگوییم:
اگر بر مبنای شهوت باشد، عربها به آن عشق میگویند. اما اگر مبنای شهوت نداشت، محبت نام دارد. اشتباه نشود، عشق شدت محبت نیست. قرآن در مورد شدّت محبت میفرماید:
«والذین آمنوا اشدّ حُباً لله»(1)،
و نفرمود:
«الذین آمنوا عشاق لله»
با اینکه کلمهی "عشق" سابقهی زیادی در ادبیات عرب (قبل و بعد از اسلام) دارد. در عبارت اسلامی خیلی کم از لفظ عشق در معنای مثبت استفاده شده است.
1) سورهی بقره، آیه 165.
«ان المحب لمن یحب مطیع»(1)
کسی را که نافرمانی میکنیم، آیا ادعای محبت به او درست است؟ البته گاهی غفلتی از ما سر میزند. اما بعد که فهمیدیم، به خودمان نمرهی منفی میدهیم. پس باید بر محور محبت، غفلت را از خود دور کنیم تا نافرمانی نکنیم.
گروهی نان را به نرخ روز میخوردند. با خلفا در نمیافتادند. حتی شغل حکومتی هم میگرفتند. پشت سر خلیفه نماز میخواندند، بحث ایمان هم برایشان مطرح نبود، بلکه میترسیدند زندگی مادیشان به خطر بیفتد. آنها در دل هم با امیرالمؤمنین دشمنی نداشتند و از ایشان خوششان هم میآمد؛ اما سر به جای دیگری داشتند.
1) تفسیر قمی، ج 1، ص 100، ضمن شعری که امام صادق علیهالسلام خواند.
کمیتبن زید اسدی در منی خدمت امام صادق علیهالسلام رسید و اظهار داشت: شعری سرودهام. حضرت فرمودند: این سرزمین و شعر؟ عرض کرد بله، نه شعر معمول و متداول، شعری دربارهی شما و فضایل و مصائب شما.
حضرت فرمودند: صبر کن. اصحاب را جمع کردند و فرمودند: بخوان. شعر با این طلیعه شروع میشود:
اضحکنی الدهر و أبکانی و الدهر ذوصرف و ألوان(1)
روزگار مرا به خنده و به گریه در آورده است، نمیدانم بخندم یا گریه کنم. از آن طرف میبینم باطل با تمام قدرتش به میدان مبارزه برخاسته و همهی امکانات خود را به کار میبرد که ریشهی حق را بخشکاند و چراغ الهی را خاموش کند، اما هر کاری میکند رسواتر میشود و آبروی خودش را بیشتر میبرد و بر جلوهی حق بیشتر افزوده میشود. از این جهت، از تلاش بیهودهی باطل خندهام میگیرد که میبینم به جایی نمیرسد. اما از آن طرف هم یک عده پاکان و نیکان در این درگیریها، از بین میروند و دلم به حال آنها میسوزد و گریهام میگیرد.
حال باید گفت: ای کمیت اسدی! هزار و چهارصد است که این درگیریها ادامه دارد. هزار و سیصد و چند سال است که از شهادت امام حسین علیهالسلام میگذرد، حدود هزار و دویست سال از شهادت امام هادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام گذشته و این سرزمین عراق، هنوز یک حکومت شیعه حسابی را به خود ندیده است. از همان روزهای نخست،
1) کفایةالاثر، ص 248؛ مناقب آل ابیطالب نوشتهی ابن شهر آشوب، ج 4 ص 116.
بنیامیه حاکم بودند، بعد از آنها بنیعباس و بعد سلاطین عثمانی و این اواخر هم حزب بعث.
اینها نسبت به ائمهی ما خوشبین نبودند و به شکلهای مختلف در امحاء و نام و یاد اهل بیت کوشیدند. در حدود قرن چهارم یکی از خلفای عباسی از بغداد به سامراء آمد. دید مزار امام هادی علیهالسلام، آباد است، زائر میآید و میرود. اما قبر خلفای بنیعباس مخروبه شده است.
وزیر خلیفه به خلیفه گفت: تا آنجایی که ما یادمان میآید، شما حاکم این منطقه هستید و پدران شما حاکم بودهاند. پس اقدام کنید و بسازید و فکری کنید. چرا قبور دشمنان شما آن گونه آباد باشد و قبور شما این گونه ویران و خراب؟
خلیفهی عباسی گفت: بارها قبور آباء و اجداد خود را آباد کردهایم و بارها اینها را خراب کردهایم، اما حقیقت چیز دیگری است. آن قبور را خراب میکنیم، دلهای مشتاقانشان با شوق هر چه تمامتر آنجا را آباد میکنند و به زیارت میآیند. ولی مزار گذشتگان خودمان را هر چه آباد میکنیم، خودبهخود ویران میشود. تلاش بیهوده نباید کرد.
این سخن یکی از خلفاء عباسی در قرن چهار هجری است.
بارها متوکل عباسی، بر قبر امام حسین علیهالسلام آب بست، هارونالرشید به گونهای دیگر خراب کرد، تا این اواخر حزب بعث و حکومت صدام به شکلهای گوناگونی دست به تخریب زدند. دیدند فایده ندارد، باید برگردند در مقابل این قبور تعظیم کنند تا چند صباحی باشند.
«بخع کل متکبر لطاعتکم، و خضع کل جبار لفضلکم، و ذلّ کل شی لکم، و اشرقت الارض بنورکم، و فاز الفائزون بولایتکم.»
این سخنان صاحب قبر ویران شدهی سامراست، یعنی امام هادی علیهالسلام.
او این سخنان را 1200 سال قبل گفته است. درعینحال قرار نیست به محض اینکه کسی قصد جسارتی کند، فوراً دستش خشک شود. خداوند مهلت میدهد تا مردم را بیازماید، در قرآن میفرماید:
«لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حیّ عن بینة». (سورهی انفال، آیهی 42).
بدیهی است که جنایتِ دستی که در کنار حرم بمبگذاری میکند، به اندازهی دستی نیست که به شخص اباعبدالله علیهالسلام جسارت کرد. خداوند، هم به آن دست مهلت داده و هم به دست شمر.
خرابیِ حرم جسارت به صاحب حرم است. ولی این خانواده مهلت داده اند که حتی اسب بر پیکرشان بتازند. خدا صبر کرده و مهلت داده و اهل بیت به مهلت دادن الهی راضی بودند. بگذار فرصت بیشتر برای این کارها پیدا کنند تا خباثت خبیثان ثابتتر شود و بطلان باطلان آشکارتر.
امیدوارم این فوارهی جنایتکاران که در آنجا برخاسته، رو به سرنگونی برود و فجایع دیگر تکرار نشود.
ای مگس! عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست عِرض خود میبری و زحمت ما میداری
عمق جنایت و بمبگذاری نسبت به حرم عسکریین زیاد است، اما غیر قابل جبران نیست. دنیا شاهد مصیبتهایی بوده که:
«جلّت و عظمت مصیبتک فی السماوات علی جمیع اهل السموات.»
دل آسمانیان و زمینیان را اندوهناک کرد. از او بالاتر نیست.
لذا امام رضا علیهالسلام میفرمایند:
«ان کنت باکیاً لشیء فابک علی جدی الحسین علیه السلام»
اگر خواستی بر چیزی گریه کنی، بر مظلومیت و غربت جد ما حسین علیهالسلام گریه کن.
یعنی: اعمال ما با اعمال ایشان سنجیده میشود. سؤال بعدی مطرح میشود که در این صورت، حدیث «لایقاس بآل محمد من هذه الامة احد» (هیچکس با ما سنجیده نمیشود) یعنی چه؟
جواب: میزان، از مفاهیمی است که در مصداق و مفهوم اشتباه میشود. مفهوم میزان یعنی سنجش. مصداق میزان وقتی صدق میکند که بگوییم: هذا میزانُ. مصداق، آن چیزی است که وجود خارجی دارد و مفهوم، آن مطلبی است که ما میفهمیم.
مثلاً مرکب یعنی سواری. (مفهوم). مصادیق آن: اسب، شتر، الاغ و... است. (وقتی معراج پیامبر را نقاشی میکند، یک اسب بالدار میکشد، چون مصداقش در ذهن او یک اسب بالدار است). بعدها که مصادیقی دیگر برای مرکب درست میشود، قطار، ماشین، هواپیما و مانند آن میشود.
خداوند در قرآن میفرماید:
«و یخلق ما لا تعملون»(1)
اصحاب امام زمان علیهالسلام وقت ظهور، سوار بر ابر میشوند و میروند.(2)
میزان یعنی وسیلهی سنجش، مصداق آن در سنجش وزن کالا، ترازوست. برای سنجش دما، دماسنج؛ سنجش قند و چربی در بدن انسان با ابزار خاص خودش، و خلاصه هر کدام با وسیلهای مخصوص قابل سنجش است.
نماز را در قیامت میسنجند، محبت و اخلاص و اعتقاد و... در قیامت سنجیده میشود و هر کدام میزان مناسب خود را دارند. خداوند، کسی را به عنوان میزان معین کرده و همهی اعمال را با آن میسنجند. میزان، محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. هر چه به آنها نزدیکتر باشی بیشتر مقرب خدایی. پس اساس کار، سنجش نماز ما با نماز حضرت امیرالمؤمنین است. چگونه میسنجند؟ خدای متعال میسنجد، نه اینکه مرا با امیرالمؤمنین علیهالسلام بسنجند. چرا؟ چون هیچ مخلوقی از مخلوقات خدا، کمالات اولیهی آنها را ندارند و آن میزان کمال را خدا فقط به آنها داده است. به تعبیر جامع امام هادی علیهالسلام در زیارت جامعه کبیره:
آتاکم الله مالم یؤت احدا من العالمین.
یعنی هیچکسی هموزن و همردیف پیامبر و اهل بیتش نیست، حتی انبیاء پیشین.
صبر و رضای امام حسین علیهالسلام و صبر در غیبت امام عصر علیهالسلام را هیچ نبی و ولیای ندارد. اما با این همه، باید بکوشیم اعمال ماـ تا حدّ امکانـ به اعمال آنها نزدیک شود. چنانکه امیرالمؤمنین علیهالسلام در نامه به عثمانبن حنیف، با اشاره به تحمّل بالای خود برای زهد در دنیا میفرماید:
«انکم لن تقدروا علی ذلک، ولکن اعینونی بورع و اجتهاد و عفة و سداد.»(1)
1) نهجالبلاغه، نامه 45.
فرض کنید بنده که منبری هستم، از خود راضی باشم و فکر کنم بهترین منبر را میروم و بهترین حرفها را میزنم و رفتارم خیلی خوب است. اگر کسی از ما تعریف کرد، خوشحال میشویم و اگر کسی ایراد گرفت، میگوییم: آدرس منبر را به او ندهید، زیرا او مزاحم است. این حالتـ از خود راضی بودنـ باعث میشود که انسان گوش بدهکار به نصیحت ناصحان و انتقاد منتقدان نداشته باشد، تقریباً 90- 80 درصد مردم این گونهاند. درحالیکه یکی از مکارم اخلاق که به تعلیم امام سجاد علیهالسلام از خدا میخواهیم، این است که:
«وفّقنی لطاعة من سدّدنی و متابعة من ارشدنی»(1)
از کجا بفهمیم که از خود راضی هستیم؟
وقتی میبینیم مردم از ما بدشان میآید و با ما لج میکنند، ما بررسی میکنیم وـ گاهی برای توجیه کار خودمانـ میگوییم: مردم ملاک نیستند، بعضی دشمن امیرالمؤمنین هم بودند! خیلی وقتها مردم دشمن حق و حقیقت هستند!
در مورد امیرالمؤمنین و بقیهی ائمهی اطهار علیهمالسلام چه بگوییم که بعضی از مردم در برابر آنان بودند و با آنها دشمنی میکردند؟
این نکته قابل توجه است که مردم در ذهنیت خودشان، تحت تأثیر تبلیغات، از فردی به نام علیبن ابیطالبـ با آن ویژگیهایی که برایشان تعریف کردهاندـ واقعاً بدشان میآمد. اگر خود امیرالمؤمنین علیهالسلام را
1) صحیفهی سجادیه، دعای 20.
جای آن مردم میگذاشتیم، حضرت علی هم از آن علی که مردم بدشان میآمد، بدش میآمد. چرا؟ چون وقتی تبلیغ میکردند، نمیگفتند: علیبن ابیطالب نماز شب میخواند، سابقه دارد و پیشتاز در اسلام است، عادل و عالم و عفیف است؛ بلکه یک سلسله معیارهای ضد ارزشی برای امیرالمؤمنین طرح میکردند.
در نتیجه مردم هم از آن علی بدشان میآمد. خود حضرت امیر را هم اگر جای آن مردم بگذاریم، میگوید: بله، از آن علی که تو میگویی بدم میآید.
بعضی افراد در ذهن مردم تصورهای باطنی در مورد امیرالمؤمنین علیهالسلام ایجاد کرده بود، آن تصورات باطل را هم تو لعنت کن. اما آخر سر بگو: این که تو میگویی امیرالمؤمنین علیهالسلام نیست. دستش را بگیریم و ببریم خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام و بگوییم: ببین این حرفی که تو میگویی در این بزرگوار هست یا نه.
لذا بارها دیده شده که دشمنترین دشمنان حضرت امیر علیهالسلام وقتی با او آشنا میشد و میدید فردی بسیار دوست داشتنی، عالم، مهربان، شجاع، صبور، دلسوز، دستگیر نیازمندان و مساکین و خلاصه جامع خوبیها است، از گذشتهاش پشیمان و شرمنده میشد.
اکنون درست بنگر. اگر میبینی در خانواده و در میان بستگان و یا همکاسیهایت خیلی تحویلت نمیگیرند یا در جلسات هیئت کم کم تو را کنار میگذارند، یک بررسی دقیق انجام بده، شاید مشکل با خودت باشد، چرا مرتب مردم را محکوم میکنی؟ جوری غیر مستقیم مشکلاتت را از مردم جویا شو. اگر دیدی درست میگویند، خودت را عوض کن.
در آموزههای دینی داریم که:
ـــ کسی به تقوا نمیرسد تا اینکه از خود حساب بکشد، سختتر از آنچه یک شریک از شریک خود حساب میکشد. (مکارمالاخلاق ص 468).
ـــ مؤمن در هر صبح و شام، همواره نسبت به نفس خود بدگمان است (نفسه ظنون عنده) (نهجالبلاغه، خطبهی 176).
ـــ عاقل چنان است که همة مردم را بهتر از خود میبیند، و خود را بدتر از همه میداند. (کافی، کتابالعقل و الجهل، حدیث مفصل هشامبنحکم).
این یک تذکر اخلاقی بود برای همه، تا ویژگی اخلاق عثمانی در ما پدید نیاید.
مردمیکه از کارگزاران عثمان بدی میدیدند، وقتی به نزد خلیفه میرفتند، بهجای اینکه به حرف مردم گوش کند که شاید آنها راست میگویند، آنها را تهدید و عمّال خود را تأیید میکرد. نتیجهی چنین غرور و تکبر، آن شد که به محاصره و کشتهشدنش منجر گردید.
پس همیشه قیافهی حق به جانب نگیریم، بلکه گاهی خود را مقصّر بدانیم تا زمینهی اصلاح درون پیش آید و دری از توبه و بازگشت بر زندگی خود بگشاییم.
امام هادی علیهالسلام فرمودند: هر کس از خود راضی شود دشمنانش زیاد میشوند.(1)
1) الدرة الباهرة من الاصداف الطاهرة، شهید اول، ص 42.
آشنایی مختصر با تفکر عثمانی (1)
یکی از پیامدهای حکومت دوازده سالة عثمان و واکنش به نحوهی قتل او، پیدایش جریانی فکری بود که در تاریخ به «تفکر عثمانی» شهرت دارد و پیروان آن را «شیعهی عثمان» مینامند. این تفکر، امیرالمؤمنین علیهالسلام را در قتل عثمان، متهم اصلی میداند، از نقل فضایل او خودداری میکند و هرگونه بحث دربارة اختلاف صحابه را بدعت و حرام میداند. این تفکر، دستاویزی در اختیار معاویه بود تا سیاستهای اموی خود را پی گیرد و مردم دور از اندیشه را دور خود گرد آورد.
این تفکر در چند مقطع حساس خود را نشان داد، از جمله در سه جنگ اصلی که در برابر امیرالمؤمنین علیهالسلام راه افتاد:
ـ جنگ جمل، رسماً به عنوان انتقام از خون عثمان برپا شد. و چنان تفکر عثمانی را در بصره رواج داد که یونسبن جناب، به عبادبن عباد بصری (متوفی 181) گفت: «شما همان کسانی هستید که عثمان را دوست دارید»(2)
اثر این تفکر تا آنجا بود که فقهای بصره نقل حدیث امام صادق علیهالسلام را حرام کرده بودند و اجازهی بیان آن را نمیدادند.(3)
1) پیوست 15 تا 17 افزودهی ویراستار است که تحت اشراف مؤلف بزرگوار تدوین و به کتاب افزوده شده است. این پیوست، با بهرهگیری از کتاب «بازتاب تفکر عثمانی در واقعهی کربلا» نوشتهی استاد محمدرضا هدایت پناه (قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1389) ص 31 به بعد نوشته شده است. کتاب یاد شده در جهت پاسخ به این شبهه تألیف شده که متهم اصلی رویداد کربلا، شیعهی کوفه بوده و آنان را قاتلان امام حسین علیهالسلام میداند.
2) الضعفاء الکبیر، عقیلی، ج 4 ص 458.
3) تاریخ الثقات، ج 1 ص 271.
جنگ صفین با وسعت بیشتر، دو تفکر عثمانی و علوی را در برابر هم قرار داد. گروه عثمانی متشکل از شامیان بود که معاویه آن را رهبری میکرد. البته تفاوتی میان دو گروه اصلی این تفکرـ گروه شامی و بصریـ وجود داشت، و هر کدام، رهبران خود را شایستهتر به خونخواهی عثمان میداشتند: بصریان طلحه و زبیر را، چون عضو شورای شش نفر بودهاند. و شامیان، معاویه را که خویشاوند نزدیک خلیفهی مقتول است.
پس از صلح امام حسن علیهالسلام و گسترش ظاهری قدرت معاویه، تفکر عثمانی رونق بیشتر یافت و به جز بصره و شام، در مناطق دیگری مانند جزیره (در شامات)، یمن، ری و حتی کوفه رواج یافت. اندیشهی عثمانی در کوفه، بستری برای خیانت آنان به امام حسین علیهالسلام فراهم ساخت که به رویداد عاشورا انجامید.
باید دانست که تشیع در کوفه عمق اعتقادی نداشت، بلکه عمدتاً تشیع سیاسی و عشیرهای بود، چنانکه همزمان با قیام گروههایی از کوفیان بر ضدّ عثمان، گروههایی نیز از او حمایت میکردند. زبیر در بصره و طلحه در کوفه طرفداران بسیاری داشتند. لذا در مراحل نخست دعوت امیرالمؤمنین علیهالسلام برای اعزام نیرو به جمل، در این کار مردد بودند، و با سخنان مالک اشتر، جمعیتی از کوفه برای جمل اعزام شد.
همان تردید در صفین نیز به خوبی در رفتار آنان نمایان شد که به حکمیت انجامید، یعنی امام علیهالسلام را عامل چند مشکل همزمان بدانند: شکست در جنگ، خانوادههایی که کشته و زخمی داده بودند، و اختلاف فکری که بر اثر حکمیت میان افراد خانوادهها پدید آمده بود. مذهب عثمانی
بدین ترتیب گسترش مییافت، به ویژه پس از صلح امام حسن علیهالسلام که بنیامیه قدرت بیشتر گرفتند.
ابنخلدونـ مورخ تحلیلگر سنیـ احیای نظام عشیرهای و حاکمیت مجدد قریش بر قبایل دیگر را علت شکست امیرالمؤمنین علیهالسلام در این جنگها میداند.(1)
معاویه پس از صلح امام حسن علیهالسلام برای گسترش دادن اندیشة عثمانی در کوفه، اقداماتی کرد، از جمله:(2)
انتصاب حاکمان عثمانی در کوفه.
مرور نام حاکمان کوفه از سال 41 تا 61 درسآموز است: عبداللهبن عمروبن عاص، مغیرةبن شعبه، زیادبن ابیه، عبدالهبن خالدبن اسید، ضحاکبن قیس فهری، حبیببن مسلمه فهری، عبدالهبن ام حکم (خواهرزاده معاویه)، نعمانبن بشیر انصاری، عبیدالهبن زیاد و بشربن مروان.
بیست سال سلطهی آنان، اندیشة مردم را به آن سمت و سو کشانید. بلاذری گوید: ضحاکبن قیس در هنگام ورود به کوفه، کسانی را که به بدگویی از عثمان میپرداختند، تهدید کرد.(3)
معاویه به مغیره نیز گفت: «یک نکته را همیشه در دستور کار خود قرار ده: سبّ و دشنام به علی و نکوهش او و اصحابش. در برابر آن، همواره از
عثمان به نیکی یاد شود، به شیعیان عثمان توجه شود و به سخنانشان به خوبی گوش فرا دهی»(1)
مغیره به حجر گفت: «ما فضایل علی را بهتر از تو میدانیم، ولی اینحاکم (معاویه) آن را خوش نمیدارد»(2). مروان به امام سجاد علیهالسلام گفت که حکومت ما جز با این سیاست (سبّ علی علیهالسلام) استوار نمیشود.(3)
تبلیغات در ابعاد مختلف
اقدامات معاویه در دو بعد اصلی انجام شد: از یک سوی، جلوگیری از نشر فضائل اهل بیت؛ و در سوی دیگر: پر کردن محیط از مطالب همفکران خود.
برخی از اقدامات معاویه چنین است:
ـ ترویج بدعت لعن بر امیرالمؤمنین علیهالسلام
ـ جعل روایات در فضائل عثمان و دوستداران و پیروانش
ـ فضائل سازی برای شیخین
ـ نهی ابنعباس از تفسیر قرآن، که همراه با نقل فضائل امیرالمؤمنین علیهالسلام بود.
ـ و سرانجام، بخشنامة مشهور او در سال 41 پس از تحمیل صلح بر امام حسن علیهالسلام، که ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه ج 11 ص 41 آورده و بسیار مشهور است.
ابن نفطویهـ از محدثان بزرگ تسننـ در مورد روایات فضائل شیخین مینویسد:
«بیشتر این احادیث ساختگی در فضائل صحابه، برای منکوب کردن بنیهاشم در دورهی حکومت امویان بوده است»(1)
معاویه، حدیث «علی مع الحق و الحق مع علی» را، حتی از سعدبن ابیوقاص باور نکرد تا آنجا که سعد، امّسلمه را به شهادت آورد و معاویه، به تندی با امّسلمه برخورد کرد.(2)و همزمان، از برخی صحابه و تابعین برای جعل احادیث کمک گرفت، مانند: ابوهریره، عمروبن العاص، مغیرةبن شعبه، عروةبن زبیر، فقهای سبعة مدینه.
کار به آنجا کشید که گروهی از یاران امیرالمؤمنین علیهالسلام به دلیل دنیاطلبی به این موج باطل پیوستند، که ثقفی کوفی (متوفی 283) در کتاب الغارات ج 2 ص 520 تحت عنوان «فی من فارق علیا» از آنان نام میبرد. این احادیث جعلی تا آنجا ادامه یافت که ثبیتبن محمد عسکری، از اصحاب امامین عسکریین علیهماالسلام کتابی تحت عنوان «تولیدات بنیامیة فیالحدیث» نگاشت که نجاشی (رجال نجاشی، ص 117) از آن نام میبرد.(3)
بر دار شدن میثم تمار، به دست عمروبن حریثـ جانشین ابنزیاد در کوفهـ روز پیش از عاشورای 61، نوعی التیماتوم به کوفیان بود که مبادا به یاری امام حسین علیهالسلام بروند.
به هر حال، تغییر جهتگیری فکری کوفیان در گزارش عایشه پیداست که علت خموشی کوفیان را در برابر دستگیری حجربن عدی و یارانش، «تغییر مردم» میداند.(1)
ارعاب و سرکوب
بخشی از جنایات معاویه در این زمینه چنین است:
ـ تخریب خانههای شیعیان و محروم کردن آنها از حقوقشان.
ـ دستگیری محمدبن ابیحذیفةبن عتبه، صحابی امیرالمؤمنین علیهالسلام(2)
ـ تبعید صعصعةبن صوحان به جزیرهای در بحرین، که صعصعه در آنجا درگذشت.(3)
ـ کشتن و مثله کردن مسلمبن زیمر و عبداللهبن نجی، به جرم تشیع، و بر دار آویختن آنها بر درِ خانههایشان.(4)
ـ کشتن حجربن عدی و یارانش
ـ کشتن عمروبن حَمِق خزاعی در کوههای موصل که سر بریدهاش بر سر نیزه در شهرها گرداندند، آنگاه او را در دامن همسرش در زندان شام انداختند پس از اینکه دو سال در زندان شام، زندانی بود.(5)
ـ کشتن رُشید هَجَری(1)
در این سیاست، زنان نیز سرکوب میشدند. به عنوان نمونه:
ـ آمنة بنت شرید همسر عمروبن حَمِق خزاعی
ـ زرقاء بنت عدی.
ـ امالخیر با رقیه
ـ امالبراء بنت صفوان(2)
آنان، از شیعیان زندانی و دستگیرشده میخواستند تا از امیرالمؤمنین علیهالسلام و تفکر علوی برائت جویند، مانند سهلبن سعد، حجر و یارانش، صعصعةبن صوحان، عطیةبن سعد. صعصعه و عطیه نپذیرفتند و سخت کیفر دیدند.(3)
این برخوردها مورد اعتراض امام حسین علیهالسلام قرار گرفت.(4)
تغییر جمعیتیِ کوفه
معاویه برخی از قبایل را که به تشیع شناخته میشدند، به مدائن و جاهای دیگر تبعید کرد، و قبایلی از مناطق عثمانی مذهب را وارد کوفه کرد. تا دورهی عبدالملک، تبعیدیها حق بازگشت به کوفه نیافتند. لذا سلیمانبن صرد در سال 66، هنگام آغاز قیام توابین، به شیعیان کوفی که به مدائن تبعید
شده بودند، نامه نوشت.(1)همچنین معاویه به قاضیان و دیگر مأموران دولتی دستور داد که شهادت شیعیان پذیرفته نشود، بهعلاوه به اندک تهمت و گمانی با آنها برخورد شود.(2)
حمایت و تقویت عثمانی مذهبان کوفه
این حمایت بیشتر شامل کسانی میشد که به دلیل ترس یا طمع یا دنیاطلبی، از امیرالمؤمنین علیهالسلام جدا شده و بعضی حاضر به همکاری با معاویه نیز شده بودند.
نتیجهی این سیاستها، پدید آمدن گروههایی بود، از جمله کسانی که نه با معاویه همراهی میکردند و نه با امیرالمؤمنین علیهالسلام، بلکه به نوعی اعتزالـ یعنی گوشهگیری سیاسی، نه اعتزال فکریـ روی آوردند، گرچه بعضی از آنها به جهت فکری عثمانی بودند. شماری از اینان، در صفین، سابقهی همراهی در رکاب امیرالمؤمنین علیهالسلام داشتند، مانند: عبدالهبن حبیب سلمی،(3)شقیقبن سلمه اسدی،(4)شیبانبن مخرم(5)
امیرالمؤمنین علیهالسلام به بعضی افراد خبر میداد که شما در آینده در کشتن امام حسین علیهالسلام شرکت خواهید کرد، و آنان تعجب
میکردند.(1)ولی گذشت زمان و تأثیر سیاستهای معاویه، صدق کلام حضرتش را نشان داد.
به هر حال، تغییر بعضی از محلههای شهر کوفه به محلههایی که یک پارچه عثمانی مذهب بودند، صریح تاریخ است، مثل: محلهی کناسه و خطه و بنینصر بنقعین(2)وجود بعضی مساجد ملعونه در کوفه، یعنی مساجدی که فقط برای دشمنی با امیرالمؤمنین علیهالسلام بنا شد، مانند مسجد سماک، مسجد قبیلهی تیم و...، از مسلمات تاریخ است. قبیلهی بنیاود، دشمنی خود با اهل بیت را افتخار خود میدانستند و در حضور حجاج، گزارشی از این بغض و کینه ارائه کردند، از جمله این که فرزندان، نامگذاری خود به نام علی را از طرف والدین خود، نشانة عاق والدین میشمردند.(3)
این سیاستها، میان افراد در خانوادهها، اختلاف فکری شدید پدید آورد.
به این موارد توجه کنید:
ـ علیبن قرظه (عثمانی)، برادرش: عمروبن قرظه (شهید کربلا).
ـ مهاجربن خالد (همرکاب امیرالمؤمنین علیهالسلام در جمل و صفین)، برادرش: عبدالرحمان (در سپاه معاویه).(4)
ـ ابوثمامه صائدی (شهید کربلا)، پسر عموی او (عثمانی)
افراد یاد شدهی زیر مردانی عثمانیمذهب بودند ولی همسرانشان، تشیع امیرالمؤمنین علیهالسلام را با تمام خطرات گردن مینهادند:
ـ کعببن جابر(1)
ـ هرثمةبن ابی مسلم (2)
ـ مالکبن نسیر بدی (همسرش: ام عبدالله بنت حرّ البدی)(3)
ـ خولی(4)
غلبهی جریان فکری عثمانی تا سدهی سوم ادامه یافت، به طوری که ابنهلال ثقفی کوفی (متوفی 283) را مانع شدند از این که کتابالمعرفة خود راـ که دربارهی فضائل اهل بیت و مطاعن دشمنانشان بودهـ در کوفه بخواند.(5)
فهرست دانشمندان کوفی که با امیرالمؤمنین علیهالسلام دشمن بودند، فهرستی طولانی تشکیل می دهند.(6)
تحول معنای «شیعه» در نظر محدثان سنی(1)
یکی از مهمترین ویژگیهای تفکر عثمانی، مقدم داشتن عثمانـ و پس از او معاویهـ بر امیرالمؤمنین علیهالسلام بود، تا آنجا که هر کس را که امیرالمؤمنین علیهالسلام را خلیفة چهارم بداندـ یعنی معاویه را خلیفهی چهارم نشماردـ اهل عقیدة «تربیع» یا «تفضیل» دانستند و «شیعه» خواندند، حتی اگر دانشمند بزرگ تسنّن باشد.
آنان تمام اینها را مصادیق «غلوّ» دانستند. ابنحجر عسقلانی برای راویان حدیث، چهار مرحله قائل است. میگوید:
«تشیع، یعنی محبت علی و برتری دادن او بر صحابه. (مرحلهی بعد، غلوّ در تشیع است که) هر کس او را بر ابوبکر و عمر مقدم بدارد، رافضی است که در تشیع غلوّ میکند، وگرنه در حد شیعی باقی میماند. (مرحلهی سوم غلوّ در رافضی بودن است که) اگر آن فرد شیعی علت تقدم بر شیخین را بیان کند یا صراحتاً بغض آنها را ابراز دارد، در رافضی بودن غلوّ کرده است. (در مرحلهی چهارم) کسی که به رجعت معتقد شد، شدیدترین درجهی غلوّ را دارد.»(2)
این ضابطه را در ارزیابی راویان در روایات آنها به کار گرفتند. طبرانی در کتاب خود حدیثی آورده که پیامبر فرمود: «اول من یرد علی حوضی اهل بیتی و من أحبنی من اُمتی». سپس مینویسد: یکی از راویان این حدیث،
سفیانبن لیل است که در رافضی بودن غلوّ کرده و لذا حدیث او صحیح نیست.(1)
ذهبی در شرح حال ابوعروبة، نکتهای از ابنعساکر آورده و آن را نقد میکند. ابنعساکر گفته بود: «ابوعروبه در تشیع غلوّ کرده و انحراف او از بنیامیه، بسیار شدید بود». ذهبی در نقد آن مینویسد: «هرکس شیخین را دوست بدارد، اهل غلوّ نیست مگر آنکه از آنها بد بگوید... ابو عروبة کی و کجا به چنین تشیع افراطی رسیده است؟ البته او دربارهی ستمگران از بنیامیه مانند ولید بد میگفت»(2)
شگفتا! به این جمله در مورد طبری بنگرید، که ذهبی در مورد او گوید: «او راستگو و مورد وثوق بود، البته اندکی تشیع و موالات دارد که زیانی به او نمیرساند»(3)
آن تشیع اندک، چیزی نیست جز نقل بعضی روایات، آن هم به شکل ناقص و گاه تحریف شده، درحالیکه بسیاری از احادیث و نصوص تاریخی را که بر فضیلت اهل بیت دلالت میکند، کتمان کرده است.
رازی در شرح حال اسماعیلبن سلمان ازرق تمیمیکوفی میگوید: «او از شیعیان اهل غلوّ بود»(4)
پس از بررسی در احادیث او روشن میشود که او فقط حدیث «طیرمشوی» را روایت کرده که یکی از دهها حدیث در فضیلت امیرالمؤمنین
علیهالسلام را نشان میدهد بدون اینکه خودش به امامت حضرت معتقد باشد.
نمونههایی از این دست، فراوان است، که در این گفتار مختصر نمیگنجد.(1)
فقط اشاره میشود که بر این مبنا، گروهی از دانشمندان سنّی را «شیعه» دانستند، مانند: محمدبن ادریس شافعی (بنیانگذار مکتب شافعیه)، علیبن مجد بغدادی (استاد ابوداود و بخاری)، طبری (صاحب تفسیر و تاریخ مشهور)، حاکم نیشابوری (صاحب کتابالمستدرک علیالصحیحین) و...
به همین دلیل، عالم محقق رجالی مرحوم شیخ محمد تقی شوشتری مینویسد:
«وقتی اهل تسنن کسی را شیعی یا متمایل به تشیع بدانند، معنایی گستردهتر از آن دارد که امامیه باشد»(2)
1) بنگرید به گفتار استاد مرتضی فرج پدر تحت عنوان «معیار توثیق و تضعیف در رجال عامه»، در: فصلنامهی سفینه، شماره 28، پاییز 1389، ص 9ـ 30. در این مقاله، موارد متعدد نقل شده که دانشمندان رجالی اهل تسنن، گروهی از راویان راـ با وجود دشمنی با امیرالمؤمنین علیهالسلامـ موثق و معتبر دانستند.
2) قاموس الرجال، ج 1 ص 22.
موضعگیری امیرالمؤمنین علیهالسلام در ماجرای محاصره و قتل خلیفه سوم، از همان زمان تاکنون مورد بحث و گفت و گو بوده است. در پیوست شمارهی 15 دیدیم که گروه عثمانی از آنجا پای گرفت که حضرتش را عامل اصلی این کار دانستند و به بهانهی این کار ناکرده، از آن زمان تا حال، چه اندازه خون بیگناهان ریختهاند.
در حدیث آمده است که راوی از امام باقر علیهالسلام در مورد شیخین پرسید. جواب حضرتش به این مضمون است که: خلیفهی سوم را خودشان ظالم دانستند و خودشان کشتند، آنگاه حدود هشتاد سال است (تا زمان صدور این حدیث) که شما را به بهانهی آن می آزارند. من در مورد آن دو، چه بگویم؟(1)
باری، بعضی از دانشوران تسنن، از همان آغاز، به حق گفتهاند که امیرالمؤمنین، نه در این ماجرا نقشی داشت و نه به آن رضایت داد. چند سند روشن در این مورد در پی میآید:
ابن سعد مینویسد: عثمان در زمان محاصره، سراغ علی علیهالسلام فرستاد. حضرتش خواست نزد او برود، ولی محاصرهکنندگان مانع شدند. آن جناب عمامهی سیاه به به سر کرد و دوباره گفت: «خدایا! (گواه باش که) من به قتل او، نه امر میکنم و نه رضایت میدهم».(2)
ابنسعد همچنین میگوید: علی از مسجد بیرون آمد تا به «احجارالزیت» در بازار مدینه رسید که خبر قتل عثمان را به او دادند. گفت: خدایا من خود را از خون او مبرا میدانم، و از این که او را کشته باشم یا به قتل او تشویق کرده باشم.(1)
عبدالهبن ابیسفیان نقل میکند که علی رضیاله عنه میگفت: بنیامیه با من میجنگد، به این پندار که من عثمان را کشتهام. اما دروغ میگویند. آنها سلطنت خود را (به این بهانه) میخواهند. اگر میدانستم که آنچه در دل دارند، با سوگندم از دلشان میرود، در خانه کعبه کنار مقام ابراهیم سوگند میخوردم که: به خدا سوگند من نه عثمان را کشتهام و نه به قتل او فرمان دادهام. ولی اینها سلطنت میخواهند.(2)
علیبن ربیعه والی گوید: از علی شنیدم که میگفت: به خدا سوگند دوست داشتم که بنیامیه رضایت میدادند تا پنجاه مرد بنیهاشم سوگند یاد کنند که نه عثمان را کشتهایم و نه قاتلان او را میشناسیم.(3)
این چهار سند تاریخی، از کتاب زیر نقل شده که یکی از محققان معاصر لبنانی اهل سنتـ باسم مکداشـ نوشته است:
«الدرر البهیة بفضائل العترة النبویة و الذریة، بروایات اهل السنة الصحیحة المرضیة.»
چاپ بیروت: دارالخلود، 1432 قمری، ص 172ـ 173.
توضیح اینکه این دانشور سنی در این کتاب، خود را مقید کرده که فقط احادیثی نقل کند که طبق مبانی علمالحدیث تسنن، صحیح باشد. لذا ذیل هر حدیثی که آورده، صحت آن را بر اساس همان مبانی ثابت کرده است. این چهار سند نیز بر همان مبنا، صحیح و قابل استناد هستند، به تفصیلی که در آن کتاب آمده است.
همچنین استاد هدایت پناه در کتاب «بازتاب تفکر عثمانی در واقعه کربلا» ص 227ـ 232، مدارک زیادی آورده در این زمینه که امویان، آب را از امام حسین علیهالسلام و یارانش در کربلا، به این بهانه بستند که روزی امیرالمؤمنین آب را بر روی عثمان بسته است.
بر اساس بعضی منابع، افرادی خانة خلیفه را محاصره کردند، آب و غذا بر او بستند، و او مجبور شد از آب چاه خانه بنوشد که شور و تلخ بوده، و غذا به مقدار کافی نخورد تا ذخیرهی غذایی او تمام نشود. و او وضع خود را به حاجیان طی نامهای خبر داده است.(1)
نیز آب و غذا رساندن امیرالمؤمنین به او، مورد اتفاق مؤرخان است، به عنوان نمونه:
ـ بلاذری، انسابالاشراف ج 5 ص 71.
ـ ابنابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 3 ص 25.
ـ ابنشبّه، تاریخالمدینةالمنورة ج 4 ص 1303 و 1202
ـ ابناعثم، الفتوح، ج 2 ص 416.
1) الامامة و السیاسة، ج 1، ص 38. محاصرهی عثمان در ذیقعده و ذیحجه بوده که حاجیان به تدریج به مکه وارد میشدند.
ـ ابنعساکر، تاریخ دمشق، ج 16 ص 212.
ـ ابنمسکویه، تجاربالاحم ج 1 ص 286.
ـ قاضی ابوحنیفه، شرحالاخبار ج 2 ص 78.
ـ ابنکثیر، البدایة و النهایة ج 7 ص 187.
ـ سمهودی، وفاء الوفاء ج 3 ص 968.
ـ طبری شافعی، ریاضالنضرة ج 3 ص 87.
در کتاب «بازتاب تفکر عثمانی...» متن کامل مطالب این منابع آمده که برای حذر از تکرار، خوانندگان را به آن کتاب ارزشمند ارجاع میدهیم.
برای نمونه فقط به دو سه مورد اشاره میشود.
توجه شود! عمار، همان کسی است که بارها از عثمان کتک خورده و گاهی تا سر حد بیهوشی رسیده بود.
«اللهم لقد نصح علی و صحح فی عثمان، لولا انهم اصابوا الکتاب لرجعوا».
خدایا! علی خیر خواست و دربارهی عثمان درست رفتار کرد. اگر به آن نامه (نامهی محرمانهای که عثمان به عبداللهبن ابیسرح والی مصر نوشت که
به معترضان مصری توجه نکند) دست نیافته بودند، باز میگشتند (و کار به محاصره و قتل عثمان نمیکشید)(1)
«والله لقد نصر عثمان، لو کان المحصور جعفربن ابی طالب لم یبذل له مثله»
به خدا سوگند، علی به اندازهای به عثمان یاری رساند که اگر (برادرش) جعفربن ابیطالب محاصره شده بود، همان اندازه به او کمک میکرد.(2)
«ما کان فیالقوم أدفع عن صاحبنا من صاحبکم»
در میان مردم هیچکس بهتر از علی علیهالسلام به دفاع از عثمان اقدام نکرد.(3)
امام فرمود: پس چرا او را در منابر سب میکنید؟ پاسخ داد: «زیرا حکومت ما، جز با این سیاست سامان نمیگیرد»
این گفت وگوی مهم در سه منبع مهم تسنن آمده است:
سمطالنجوم، ج 2 ص 413، تاریخالاسلامـ عهدالخلفاء، ذهبی، ص 460ـ 461، شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج 13 ص 230.