ghaemiyeh.com
سرشناسه: رجبینیا، داود
عنوان و نام پدیدآور: استعمار مدرن (جهانی شدن یا جهانیسازی: آثار و پیآمدها) / زیرنظر داود رجبینیا.
مشخصات نشر: قم: مرکزپژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری: 92 ص.
فروست: غرب از رؤیا تا واقعیت؛ ج[7].
شابک دوره: 978-964-514-155-2
شابک: 978-964-514-142-2
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: استعمار نو
موضوع: رسانههای گروهی و جنگ
موضوع: جنگ نرم
موضوع: جنگ روانی
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره: 1389 5الف65ر/275 UB
رده بندی دیویی: 3434/355
شماره کتابشناسی ملی: 2230783
غرب از رؤیا تا واقعیت (7) به قلم اندیشمندان غربی
استعمار مدرن
(جهانی شدن یا جهانیسازی؛ آثار و پیآمدها)
غرب از رؤیا تا واقعیت(7)
استعمار مدرن (جهانی شدن یا جهانی سازی؛ آثار و پیآمدها)
کد: 1700
زیرنظر: داود رجبینیا
مشاور: عباس معلمی
ویراستار: محمدصادق دهقان
تهیهکننده و ناشر: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
نوبت چاپ: اول / زمستان 1389
شمارگان: 2500
بهاء: 14000 ریال
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش¬های اسلامی صدا و سیما
سامانه ارتباطات: 11ـ 2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 ـ 021 نمابر: 22164997
دفتر خراسان: مشهد ـ خیابان امام خمینی(ره)، انتهای باغ ملی، ساختمان صبا، طبقه سوم
تلفن: 2215108 ـ 0511 نمابر: 2215106
info@irc.ir www.irc.ir
شابک دوره: 2-155-514-964-978 / ISBN: 978-964-514-155-2
شابک: 2-142-514-964-978 / ISBN: 978-964-514-142-2
مقدمه2
سه موج جهانیسازی4
آیا ما واقعاً یک دهکده جهانی میخواهیم؟12
معنای جهانیسازی برای کشورهای کوچک25
امریکایی کردن، جهانی کردن و سکولاریزه کردن: همسان شدن ساختار رسانهای امریکا و اروپا36
جهانی شدن و پیآمدهای آن45
شش یادداشت کوتاه درباره جهانی شدن52
جهانی شدن و رفع فقر از فقرا!65
ایدههای نو در برابر جهانیسازی69
جهانیسازی؛ بردهداری مدرن78
جهانیسازی و سقوط آن89
«غرب از رؤیا تا واقعیت» عنوان مجموعه پیشرو است که قصد دارد با استناد به منابع غربی و بهرهگیری از قلم و بیان اندیشمندان غربی و پرورش یافتگان همان مکتب، آن روی سکه فرهنگ و تمدن غرب را نقد و بررسی کند. همچنین میکوشد تا سیاستهای حاکم بر نظام کشورهای غربی همچون امریکا و انگلیس و نیز اسراییل را نشان دهد.
امروزه کمتر عرصهای را میتوان یافت که به گونهای از انگارههای فکری و فلسفی و فرآوردههای تمدن غرب اثر نپذیرفته باشد. با اینکه آثار مثبت تمدن غرب را نمیتوان یک سره نفی کرد، به نظر میرسد بازخوانی آثار و پژوهشهای انتقادی محققان غربی در زمینههای گوناگون، برای آشنایی بیشتر مخاطبان فرهیخته در حوزه غربشناسی بسیار راهگشا باشد.
مباحث این مجموعه، برگزیده و فشردهای از مقالههای ترجمه شده در نشریه «سیاحت غرب» مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما است. عنوانهای هفت جلدی پیش رو عبارتند از:
رسانه سلطه، سلطه رسانه (تبلیغات رسانهها در خدمت سیاست امریکا)؛
جنگ نرم رسانهای (تهاجم بر ضد اسلام و ایران)؛
تکنولوژی و چالشهای فرارو؛
قاب جادو (آسیبهای اینترنت و تلویزیون در غرب)؛
معماران امپراتور (چه کسی بر امریکا حکومت میکند؟)؛
امریکا، محور شرارت؛
استعمار مدرن (جهانی شدن یا جهانی سازی؛ آثار و پیامدها).
مجلد پیشرو به بحث «جهانی شدن یا جهانی سازی؛ آثار و پیامدها» میپردازد. «جهانیشدن» از موضوعهای مهمی است که بحثهای فراوانی را در سطوح جهانی برانگیخته است. با وجود اینکه جهانیسازی اقتصادی مدلی برای نجات بشر از فقر و فلاکت معرفی میشود، در نگاهی دقیق، درمییابیم جهانیسازی، تحمیل فرهنگ واحد بر جهان است. مجموعه «استعمار مدرن» نشان میدهد که چگونه حاصل جهانی سازی غربی، جز جهانی کردن استثمار و درگیریها نیست و به دیگر سخن، ایده جهانیسازی با هدف استثمار نوین کشورهای کوچک، غارت منابع طبیعی، بهرهگیری ناعادلانه از نیروی کار ارزان از این سرزمینها و سلطه بر بازار این کشورها طراحی شده است. با تشریح پیآمدهای زیانبار این روند، مخالفان جهانیسازی بر آن شدهاند که به روشن کردن افکار عمومی بپردازند.
در پایان، ضمن قدردانی از مدیران و مسئولان مرکز پژوهشهای اسلامی، تلاشهای پژوهشگر گرانقدر، آقای مهدی نصیری؛ سردبیر محترم نشریه «سیاحت غرب» و همکارانشان را ارج مینهیم. همچنین از همکاران پژوهشی (به ترتیب حروف الفبا)، حبیبه برغمدی، اسماعیل پرور، وحیده پیشوایی، محمدعلی روزبهانی، حمید رحمانی و سید محمود طاهری که در تنظیم و تدوین موضوعی این مجموعه به ما یاری رساندند، سپاسگزاری میکنیم.
واندانا شیوا (1)
چکیده
روند جهانیسازی که به دنبال نفی تنوّع طبیعی، فرهنگی و تحمیل فرهنگی واحد بر جهان است، تا کنون سه موج را تجربه کرده است: موج اول، استعمار؛ موج دوم، تحمیل الگوی توسعه بر کشورهای غیرغربی و موج سوم، تجارت آزاد. هم اکنون تحقق جهانیسازی و گسترش نظامی همگون و یکنواخت، نه به مدد دولتهای ملی، بلکه به کمک قدرتهای جهانی صورت میگیرد که در پی کنترل و تسلط بر بازارهای جهانی هستند.
در عصر حاضر که عصر «پاکسازی قومی» است و یکنواختی و همگونی در عرصه طبیعت و تحمیل فرهنگی واحد در عرصه اجتماع، رو به گسترش نهاده است، برقراری صلح با توسل به حفظ تنوع و گوناگونی در عرصه طبیعت و اجتماع، در حال تبدیل شدن به ضرورتی در راستای بقا و ادامه حیات است.
گسترش پدیده یکنواختی، مؤلفهای اساسی در شکلگیری پدیده جهانیسازی است که خود، مبتنی بر اشاعه همگونی و نیز تخریب و نابودی تنوع و گوناگونی است. در واقع، کنترل جهانی بر منابع خام و بازار، وجود چنین
1) Vandana Shiva، محقق و نویسنده هندی مقیم امریکا، دارای دکترای فیزیک هستهای و نویسنده بیش از 200 کتاب و مقاله.
روندی را به یک ضرورت تبدیل کرده است.
در حقیقت، جهانیسازی، تنوع را یک بیماری و نقص میداند؛ زیرا چنین پدیدهای هیچگاه تحت کنترل متمرکز آن قرار نمیگیرد. جوامع و اکوسیستمهایی که از ویژگی عدم تمرکز و خودساماندهی برخوردارند، به گسترش تنوع و گوناگونی یاری میرسانند. به همین دلیل، جهانیسازی، تحمیل این همگونی را در عرصه طبیعت و اجتماع، پیشه خود ساخته است. جهانیسازی، نه تعاملی میانفرهنگی در عرصههای اجتماع، بلکه تحمیل فرهنگی خاص بر دیگر فرهنگهاست و چنین روندی هرگز در پی شکلگیری یک توازن اکولوژیکی در عرصه جهانی نیست.
روند جهانیسازی تاکنون سه موج را تجربه کرده است. اولین موج، به «استعمار» قدرتهای اروپایی در 1500 سال گذشته در امریکا، افریقا، آسیا و استرالیا مربوط میشود. دومین موج جهانیسازی، به اندیشه و مکتبی غربی با عنوان «توسعه» مربوط میشود که در دوران پس از استعمار سنتی، یعنی در پنج دهه گذشته، الگوهای خود را بر جهان تحمیل کرده است. سومین موج جهانیسازی که تقریبا در پنج سال گذشته اوج گرفته است، با عنوان عصر «تجارت آزاد» شناخته میشود. در نظر برخی صاحبنظران، این موج، نه تنها مبیّن پایانی بر تاریخ و نیز فروپاشی کشورهای جهان سوم است، بلکه با شکلگیری استعماری دیگر، حکایت از تکرار تاریخ دارد. اثر هر یک از این امواج، به قدری فزاینده بوده است که حتی به خلق شکاف و گسلهایی در نمادها و استعارههای غالب و در نقش بازیگران این عصر میانجامد. واقعیت آن است که هرگاه نظم جهانی تلاش کرده است تنوع و گوناگونی را از میان بردارد و همگونی و یکنواختی را تحمیل کند، نتیجه آن، نه محو بینظمی و
تباهی، بلکه دامن زدن به آنها بوده است.
اولین موج جهانیسازی: استعمار
زمانی که برای نخستین بار، اروپا به استعمار و استیلای سرزمینها و فرهنگهای سراسر جهان دست یازید، طبیعت آنها را نیز به استعمار خود درآورد.
با ظهور نظام صنعتی و پدیده استعمار، «منابع طبیعی» به دروندادهای تولید کالاهای صنعتی و تجارت استعماری تبدیل شد. طبیعت به مادهای بیجان و قابل دستکاری بدل گشت و ظرفیت و استعداد تجدید حیات و رشد آن نفی شد.
همچنین هر آنچه را بشر اروپایی به طور کامل اداره و کنترل نمیکرد، تهدید شناخته شد. هر نظامی را که توانایی خودسامانیاش را نشان داد، نظامی وحشی، خارج از کنترل و غیرمتمدن معرفی کردند.
هر زمانی که اروپاییان، اقوام و ملّتهای بومی امریکا، افریقا یا آسیا را «کشف کردند»، آنها را وحشیانی معرفی کردند که برای رهایی و نجات، نیازمند دخالت و کمک نژاد برترند. حتی بر اساس چنین اندیشههایی بود که پدیده بردهداری توجیه شد. در چنین فضایی، به بردگی بردن افریقاییان، عملی نیکوکارانه به شمار میرفت که هدف آن، انتقال آنها از «ظلمت بیپایان بربریت وحشیانه» به آغوش «تمدن برتر» بود.
دومین موج جهانیسازی: توسعه
نبرد علیه تنوع زیستی و فرهنگی، با به ثمر نشستن محصول استعمار به پایان نرسید. معرفی همه جوامع انسانی به عنوان چهرههایی ناقص از جامعه غربی، در قالب «مکتب توسعه» تجسم یافت. حامیان چنین مکتبی ادعا میکردند رهایی دیگر جوامع، نیازمند همکاری و مشورت با بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و دیگر
نهادها و مؤسسههای مالی و نیز شرکتهای چندملیتی است.
«انقلاب سبز»، نمونه مهم الگوی توسعه بهشمار میرود. این انقلاب، با تخریب نظامهای گوناگون کشاورزی که با اکوسیستمهای متنوع این کره خاکی سازگار شده بودند، اقتصاد و فرهنگ کشاورزی صنعتی را عالمگیر کرد. نتیجه چنین انقلابی، نابود شدن هزاران محصول کشاورزی و گونههای گیاهی بود که کشتهای تکمحصولی برنج، گندم و ذرت، در سراسر جهان سوم به جانشینان آنها تبدیل شدند. چنین انقلابی، با شرکت دادن دروندادههای مملو از مواد شیمیایی و متکی بر سرمایه، سهم و مشارکت درونی و طبیعی بذر را به نابودی کشانید که پیآمد آن، مقروض شدن کشاورزان و نابودی اکوسیستمها بود.
انقلاب سبز بر این فرض بنا نهاده شده است که تکنولوژی، جایگزینی برتر برای طبیعت است و به علاوه، ابزاری جهت دستیابی به رشدی است که محدودیتهای طبیعی تأثیری بر آن ندارد. تغییر رویکرد انقلاب سبز از نظامهایی که بر مبنای تنوع زیستی و دروندادهای طبیعی شکل گرفتهاند، به نظامهایی که بر اساس یکنواختی و دروندادهای خارجی کنترل میشوند، صرفا به تغییر در فرآیندهای اکولوژیکی در عرصه کشاورزی نینجامید، بلکه با تغییراتی در ساختار روابط و تعاملات سیاسی و اجتماعی، یعنی روابطی که در جامعه روستایی بر اساس تعهدات دوجانبه شکل گرفته بود، به روابط تکتک کشاورزان با بانکها، شرکتهای تهیه و عرضه بذر و کود، سازمانهای تأمین مواد غذایی و نیز سازمانهای تولید و خدماترسانی در حوزه آب و برق همراه بود. از همین رو، تار و پود زندگی کشاورزان به طور مستقیم، به عملکرد دولتها و نیز وضعیت بازار گره خورده و در نتیجه، چیزی جز نابودی اصول و
آداب اخلاقی به ارمغان نیاورده است. به علاوه، از آنجا که دروندادههای عرضه شده از بیرون، همواره با کمبودها و مشکلاتی همراه است که نتیجه آن، شکلگیری اختلاف و رقابت بین طبقات جامعه و نیز بین مناطق مختلف است، بذر خشونت و نزاع در عرصههای زندگی نشانده میشود.
سومین موج جهانیسازی: تجارت آزاد
در حال حاضر، تحقق جهانیسازی و گسترش نظامی همگون و یکنواخت، نه به مدد دولتهای ملّی، بلکه به کمک قدرتهای جهانی صورت میگیرد که در پی کنترل و تسلط بر بازارهای جهانی هستند. در عصر ما، «تجارت آزاد»، استعارهای حاکم برای تحقق جهانیسازی است. واقعیت آن است که این پدیده، نه تنها به حمایت از آزادی جوامع و کشورها نپرداخته است، بلکه مذاکرات و معاهدههایی هم که در این راستا تبیین و تدوین شده، به ابزاری جهت استفاده از خشونت و اعمال قدرت تبدیل شده است. خلاصه اینکه دیگر دوران جنگ سرد به سر آمده و عصر جنگهای تجاری آغاز شده است.
نمونه برجستهای از اعمال خشونت در عصر تجارت آزاد، قانون تجارت ایالات متحده امریکا به ویژه بند 301 آن است که به ایالات متحده این اجازه را میدهد اگر کشوری بازار خود را به روی شرکتهای امریکایی نگشاید، با اقدام یکجانبه امریکا روبهرو شود. این بند، علاوه بر تحمیل نوعی آزادی در روند سرمایهگذاری، به تحمیل نوعی کنترل انحصاری بر بازار با توسل به حمایت حقوق مالکیت فکری میپردازد. در حقیقت، تجارت آزاد، الگو و آرایشی نامتقارن است که با تلفیق آزادسازی و سیاست حمایت از صنایع داخلی، در جهت منافع غربیان گام برمیدارد.
کشورهای جهان سوم در برابر گسترش گات [سازمان تجارت جهانی] و مشخصا در برابر نظام خدمات، سرمایهگذاری و حقوق مالکیت فکری، از خود مقاومت نشان دادهاند. پیمان گات با کمک سازمان تجارت جهانی، با افزودن عنوان «مرتبط با تجارت» به معاهده «حقوق مالکیت فکری»، نه در پی نظم بخشیدن به تجارت بینالمللی، بلکه در اصل، به دنبال تعیین سیاستهای داخلی کشورهاست.
واقعیت آن است که روند گسترش تجارت آزاد، ماهیتی غیرمردمی و یکجانبه دارد. پیمانهایی همچون گات، همواره بر عموم مردم و نیز شرکای تجاری ضعیفتر همانند کشورهای جهان سوم تحمیل میشود.
امباسودر جارامیلیو با بیان این نکته که یک ساختار دیکتاتور و خودکامه در حال ظهور است، میگوید: «بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول، هنوز هم در پی آن هستند تا به عنوان مرکز ثقل تصمیمگیریهای اقتصادی مهمی که کشورهای در حال توسعه را متأثر از خود میسازد، باقی بمانند. همگی ما شاهد شرط و شروط بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول بودهایم. همه ما از ماهیت نظام تصمیمگیری چنین سازمانهایی مطلعیم؛ ماهیتی که با چهرهای غیرمردمی، بدون صداقت، اصول آمرانه، رد نظر دیگران در خلأ بحثها و ناتوانی آنها در اثرگذاری بر سیاستهای کشورهای صنعتی، عجین شده است».
حقیقت آن است که تجارت آزاد به صورت گستردهای، آزادی و نیز نفوذ شرکتهای چندملیتی را با هدف سرمایهگذاری و سوداگری در بیشتر کشورها گسترش بخشیده است. تجارت آزاد، یک جریان آزاد نیست، بلکه هدف آن، حمایت از منافع اقتصادی شرکتهای چندملیتی قدرتمندی است که هماکنون هفتاد درصد تجارت جهانی را عهدهدار هستند؛ شرکتهایی که در نظرشان،
گسترش تجارت جهانی، ضرورتی انکارناپذیر جلوه میکند. در واقع، آزادی شرکتهای چندملیتی، بر اساس فروپاشی آزادی مردم سراسر جهان و نیز بر بقایای استقلال جهان سوم بنا شده که هنوز هم پس از تجربه دو موج استعمار، آثاری از آنها باقی مانده است.
در اصل، گات با فلج کردن سازمانهای مردمی کشورهای مستقل، همچون انجمنهای محلی، دولتهای منطقهای و مجالس مختلف، به سدّی در برابر تحقق خواستههای آنها تبدیل شده است. گات ممکن است تا اندازهای به افزایش حجم کالاها و خدمات در سراسر جهان یاری رساند، ولی به همین میزان میتواند به افزایش بیکاری و کمبودها و اختلال در روند زندگی افرادی دامن بزند که از این چرخه اقتصاد جهانی بازماندهاند. وزیر تجارت هند، در سال 1994 به این مسئله اعتراف کرد که میزان بیکاری در این کشور، در نتیجه اعمال سیاستهای پیمان گات، به صورت قابل توجهی افزایش یافته است.
هماینک معیشت صدها میلیون کشاورز در سراسر جهان، با مقررات پیمان گات و بیوتکنولوژیهای جدید تهدید میشود. طرح برنامههایی با عنوان «بازنشستگی تولیدکنندگان» در معاهدههای کشاورزی، اساسا نوعی سیاست در راستای خارج کردن کشاورزان سنتی است. به علاوه، کنترل انحصاری بر بذر و گونههای گیاهی، به افزایش فشار بر کشاورزان خردهپای جهان سوم میانجامد که در واقع، پرورشدهندگان و حافظان اصلی منابع ژنتیک گیاهی هستند.
به هر جا بنگریم، میبینیم روند جهانیسازی به فروپاشی اقتصادهای محلی، نابودی نهادها و سازمانهای اجتماعی، تحمیل ناامنی و ترس و درگیرهای داخلی انجامیده است. در واقع، اعمال خشونت علیه معیشت مردم، خشونتهایی را میآفریند که زمینهساز جنگها میشوند.
تنها یک راه برای جلوگیری از گسترش این خشونتهای فراگیر وجود دارد. ما باید با حساسیت و احساس مسئولیت، هر که و هر جا که هستیم، بار دیگر، با توسل به «تنوع» در ابعاد مختلف آن، صلح و آشتی را برقرار سازیم. ما بایستی بیاموزیم که تنوع، نه نسخهای برای درگیری و هرج و مرج، بلکه تنها فرصت ما برای داشتن آیندهای ماناتر و عادلانهتر در ابعاد و شرایط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و زیستمحیطی خواهد بود. سرانجام اینکه، تنها راهکار بقا و ادامه حیات ما همین است و بس. (1)
1) فصلی از کتاب: «Biopiracy» نوشته «Vandana Shiva»، سیاحت غرب، شماره 7.
استفن ال. تالبوت (1)
چکیده
«سیمکشی کردن جهان»، از الزامات تجارت است و از این منظر، «دهکده جهانی» عبارت است از «فروشگاههای جهانی» که به جای آرامش روستایی، به سرگشتگی بشری دامن میزند. فرهنگی که در این دهکده، حاکم است، بر بنیاد رقابت بیرحمانه یک روستایی با روستایی دیگر قرار دارد. بدین ترتیب، بهتر است دهکده جهانی را که حاصلش جز جهانی کردن استثمار و درگیریها نیست، «دهکده استعماری» بنامیم.
لازمه وجود دهکده جهانی، همسانسازی فرهنگی جهانی است و چون حالت آمرانهای دارد و در راستای منافع امپریالیستی صورت میگیرد، دیگر برای فرهنگهای بومی و بدیل جایی باقی نمیگذارد. بنابراین، استعمار قدیمی در قیافه جدید دهکده جهانی و جهانیسازی ظاهر شده است و بسیار دردسرساز خواهد بود و در این مفهوم، نوعی تمامیتخواهی جهانی را میتوان دید. باید بپذیریم که زندگی انسان، نه در درون شبکه اطلاعات، بلکه تنها در درون دریایی از معانی میتواند حفظ و تقویت شود.
اگر ما سیاره سیمکشی شده خود را «دهکده جهانی» بخوانیم، این نامگذاری
1) Stephen L.talbott، نویسنده امریکایی و پژوهشگر عوارض فرهنگی و اجتماعی تکنولوژیهای جدید.
به همان اندازه معنیدار است که آن را «فروشگاههای جهانی» شرکتهای چندملیتی بنامیم. به همین صورت، شما میتوانید معانی زیاد دیگری را هم فقط به نخستین کلمه عبارت بالا ضمیمه کنید. در هر حال، تقریباً همه بار مفهومی دهکده جهانی با کلمه دوم آن نمودار میشود. از آنجا که تنها تعداد بسیار اندکی از ما، تجربههای مستقیمی از فرهنگ سنتی روستایی داریم، هرکس از اینکه ما در مورد این فرهنگ صحبت میکنیم، دچار شگفتی میشود.
هیچکس شکی ندارد که سیمکشی کردن جهان از الزامات تجارت است. دهکده جهانی در نخستین ارزیابی، عبارت است از فروشگاههای جهانی که (به جای آرامش روستایی)، فقط به سرگشتگی بشری میافزاید؛ زیرا الگوهای جامعهای که ما درون شرکتهایمان ساختهایم، زیاد به روستا شباهت ندارد.
اکنون همهچیز در مجاورت هم قرار گرفتهاند، ولی حتی در بسیاری از جوامعی که زندگی روستایی در آنها مرکزیت دارد ـ جوامعی که در آنها، ارتباطات شبکهای آنقدر آسان است که هر کس به همسایه خود سلام میکند ـ افراد در درون دیگ جوشان خشم و جدایی فزاینده قرار دارند. در این جوامع هم یک روستایی، بیرحمانه با روستایی دیگر رقابت میکند. مطمئناً این جامعهای نیست که ما میخواهیم آن را جهانی کنیم. ممکن است بپرسید: پس مدل ما کدام است؟ شاید صرفاً یک احساس ترسناک و امر طعنهآمیزی در این میان وجود دارد که میخواهد ما را آماده سازد تا تولد دهکده جهانی را ـ در¬حالی که دهکدههای موجود در سراسر دنیا در حال تخریب خود هستند ـ خوش¬آمد بگوییم. تفکرهای ناخواندهای هم وجود دارند و این روند را اینگونه نقد میکنند: آیا تحولات موجود که ما مشتاقانه پذیرای آنها هستیم، نیروهایی هستند که میخواهند خودشان را از
بین ببرند؟
میراث دهکده استعماری
نیروهای ستیزهجوی قومی فعلی، دستکم، این درس بدیهی را به ما آموختهاند: راههایی وجود دارد که بتوان انسانهای متفاوت را گردهم آورد، مانند: ایجاد مؤسسات مشترک، یک نقدینگی مشترک برای مبادلات فرهنگی، اهداف و تعهدات مشترک در عرصه جهانی. این در حالی است که هنوز پل زدن میان این شکافهای جهنمی که بین انسان و انسانیت فرد فاصله میاندازند، با شکست روبهرو میشود. منظور ما فقط این نیست که تجربه شوروی و استعمار افریقا شکست خورده است. این دو پدیده در بسیاری از نمودهای ملایم خود، اقداماتی هم انجام دادهاند. علاوه بر آن، این دو پدیده، اطفال زودرس موجود عظیمالجثهای بودند که سوءتفاهمها و ستیزههای آینده را به وجود آوردند. هیچکس نمیتواند تردید کند که طبیعت فرافرهنگی این تجربهها (شوروی و استعمار) ـ مثل تمایل به جهانیسازی و عقلانی کردن روابط متقابل بشری، البته بدون شالوده مناسب در اعماق بشریت و بدون دیدار حقیقی انسانها با هم در ورای مرزهای مصنوعی و جداسازی فرهنگی ـ در فجایع کلان مناطق بومی هم سهم داشته است؛ فجایعی که در دهههای گذشته، مستعمرات سابق را رنجور کرده است. در این عرصه، به نظر میرسد دهکده جهانی هم به ابزار مناسب و در دسترس برای جهانی کردن درگیریها خیلی شبیه است؛ کارویژهای که قبلاً به وسیله «دهکده استعماری» به طور آشکار صورت میگرفت.
شاید فکر کنید که به دلیل وجود نوعی سلطه آمرانه شبکههای جهانی (بر جوامع بومی)، کینههای قومی از بین میرود؛ زیرا وجود این تسلط آمرانه،
شکلگیری کینههای قومی را ناممکن میسازد. بدین ترتیب، فاکس و همه چیزهای دیگر، دارای قدرت سیاسی میشوند. من شکی ندارم که احتمالاً شیوههای خاص تسلط، سرانجام از مرحله تاریخی خود عبور میکنند ـ حتی ممکن است ارتباطات الکترونیکی هم تا حدودی در این گذار نقش بازی کنند ـ آنچه مرا نگران میکند، این احتمال است که ما در درون یک چشمانداز اجتماعی و تکنولوژیکی قرار بگیریم که با خلأ معنوی دست و پنجه نرم کند و همین امر سبب شکلگیری حکومتهای ستمگری شود که در قدیم وجود داشتهاند. آیا واقعاً ما میتوانیم ادعا کنیم، آهنگ اغواکنندهای را تصنیف کردهایم که میتواند همسایه را به همسایه نزدیک کند؟ این آهنگ هرچه میخواهد باشد، ولی بدبختانه، طور دیگری در روستاهای بوسنی نواخته شده است؛ روستاهایی که مردم آن در طول سالیان دراز میتوانستند با یکدیگر، به دور از هرگونه موانعی، مصاحبت کنند. پرداختن به این مسایل، ظرافت زیادی را میطلبد؛ زیرا با تفکرات مهم و حساس مربوط به ایجاد و توسعه ارتباطات مناسب الکترونیکی پیوند پیدا میکند.
ایجاد سهولت در ازدواج
به نظر میرسد در مورد این نظرها، احتمالاً در اینترنت زیاد کار میشود و این در حقیقت، دقیقاً همان چیزی است که مرا نگران میکند. ما در بررسی دیدگاههای سیال در مورد فرهنگ جدید الکترونیکی، به طور طبیعی، درباره بشریتی سخن خواهیم گفت که دچار انتزاع شده است. بشر امروزین در تبادل اطلاعات مشارکت دارد و به شاخصهای سهل صرفاً تکنیکی متعهد است و تصوراتش هم منطبق با شرایط الکترونیکی است و از این طریق میخواهد دوباره «دهکده بهشت» را به دست آورد.
این در حالی است که قدرتهای مدعی صلح، به صلح و تفاهم جهانی مبتنی بر این گفتمان شناور، توجه اندکی دارند.
ما باید این قدرتها را فرا بخوانیم و از آنها کمک بگیریم تا دهکدهای را که ساکنان آن دست به تجاوز و تحریف میزنند و همسایگان خود را میکشند، به دهکدهای واقعی تبدیل کنیم. علاوه بر آن، گفتمان فراگیر، ولی ایجازگرای «مبتنی بر غنای اطلاعاتی»، به روابط متقابل بیشتر جوارحی و انسانی کنونی تعلق دارد و این گفتمان احتمالاً بخشی از فرمولی است که برای از خود بیگانه کردن دو طرفه به کار میآید؛ پیآمدهایی که ما اکنون آنها را در جهان میبینیم.
نمیگویم که اظهار رابطه عمیق انسانی نسبت به انسان دیگر از طریق پیام اینترنتی ممکن نیست. نیازی نیست که به من گفته شود چطور با همسر خود از طریق اینترنت دیدار کنم یا چطور به شیوه الکترونیکی و موفقیتآمیز در پرداخت وجه برای انجام یک کار خیر، مشارکت کنم. من این چیزها را بلد هستم و به دلیل وجود آنها هم خوشحالم. به هر صورت، برای مثال، مردم سراسر بوسنی تا یکی دو سال اخیر خیلی خوشحال بودند که از طریق اینترنت میتوانند دخترانشان را راحتتر شوهر بدهند. البته (در این تحول جدید اجتماعی)، موضوعهای مربوط به شناسایی بافتهای ظریف شکلگیری نیروها (و سنتهای جوامع) نادیده گرفته میشوند؛ شناختی که در روشن شدن آینده غیرمنتظره هم به ما کمک میکند.
به هر جهت، یک فرهنگ الکترونیکی جهانی، انسانها را به هم پیوند میدهد. با این حال، پرسش این است که آیا این اتحاد که با حداقل شرایط دیداری متقابل صورت میگیرد و بنابراین، توطئهآمیزتر مینماید، بیشتر از اتحادهای سیاسی شکست خورده گذشته، موجب گسیختگی اجتماعی
نمیشود؟ تصور این موارد، به صورت ناراحت کنندهای، مشکل است. برای مثال، چه تعداد از مردم یوگسلاوی در سال 1990 میتوانستند به قلبشان و همسایگانشان رجوع کنند و تشخیص دهند آتشسوزی بزرگی در راه است؟ این تشخیص شاید دقیقاً همان نوع تشخیصی باشد که در فرهنگ «آن لاین» اینترنتی، مؤثرتر از هر حاکمیت بیرونی میتواند سرکوب شود. در حقیقت، بسیاری از افراد ـ به اعتراف خودشان ـ اینترنت را نه به عنوان فرصتی برای رویاروی شدن با شرایطی که خود در آن قرار دارند، بلکه برای زندگی کردن در تخیلات خود برگزیدهاند.
انتقال تکنولوژی
بر اساس همه برآوردها، دهکده جهانی، مخلوق تکنولوژی است. بسیاری از کسانی که معمار این دهکده خواهند بود، به پتانسیلهای بیپایانی علاقهمند هستند که به وسیله دیشهای ماهوارهای نصب شده روی خانههای کاهگلی، مشخص و عرضه میشوند. ترسیم تصویر خیالی تکنولوژی از ماهواره، افراد را برای مشارکت در کسب اطلاعات و همکاری و کسب قدرت اساسی و تغییر آرمانی اجتماع بومی خود فرا میخواند.
در این میان، آنچه نادیده گرفته میشود، خصوصیت یکجانبه و همانندسازی اجباری است که در نتیجه ایجاد پلهای فرهنگی، به وجود آمده است. جری ماندر و بسیاری از افراد دیگر، آمار بسیار تعجببرانگیزی را در مورد آثار امپریالیسم تکنولوژیکی بر مردم بومی در سراسر جهان ارائه کردهاند. یک دهکده جهانی که دیگر برای مردم بومی یا فرهنگهای بدیل، جایی باقی نمیگذارد، احتمالاً مثل استعمارگران قدیمی در قیافه جدید ظاهر شده و
دردسرساز است. با این حال، این گزاره، به جزئیات بیشتری نیاز دارد.
منابع احساس رضایت
در زمانی که ما عقلانیت کنونی خود را (بیشتر در شکل برنامههای کامپیوتری و سیستمهای هوشمند) برای نیازهای اساسی کشورهای در حال توسعه به کار میبریم، زیانی که از جانب ما به این کشورها وارد میشود، به یک مشکل حاد تبدیل میشود. این عقلانیت که حتی از ذخایر معانی سابق خودمان هم جدا افتاده است، برای مردمی که میخواهیم به آنها کمک کنیم، احتمالاً امری بیگانه است. آن معنایی که ما در نظر داریم و برای آن، در نرمافزار و تکنولوژی سرمایهگذاری میکنیم، در بسیاری از موارد، غیرمعقول است.
دوریس ام شانهوف در «بیرفوت اکسپرت» یادآور میشود که مهارت فنی ـ چیزی که آن را به دیگر کشورها صادر میکنیم ـ همیشه محاط جامعهای است که در آنجا شکل گرفته است و هرگز نمیتوان آن را تماماً از جامعهای که متعلق به آن است، بیرون کشید یا با نوع دیگری جایگزین کرد. وقتی ما برای کسب کیفیات ظاهری میکوشیم و میخواهیم نتایج این کیفیات را در آن سوی مرزهای فرهنگی هم به کار بریم، در این صورت، منطق و مفروضات تکنولوژیک ما میتوانند پیامآور تباهی و تلخی شوند. بدتر اینکه معمولاً جامعهای که سیستمهای تکنیکی غربی در آن سر برمیآورند، در بیشتر موارد، عناصر یک جامعه را ندارند. این گونه جوامع دارای ویژگیهایی صرفاً تکنیکی، تک بعدی و مبتنی بر انگیزههای تجاری هستند و به عرصه تحقیقاتی شرکتها و سازمانهای تماماً عقلانی تبدیل میشوند.
ما در درون جامعه خودمان شاهدیم که حتی غذا هم سوژه دستکاری
تکنولوژیکی قرار میگیرد. ما میتوانیم برای جامعه خود غذاهای مصنوعی متنوعی را تولید کنیم که شاید دارای مواد مغذی هم باشند. با این حال، چیزی که وسوسهانگیز است، این است که چنین تولیداتی را به مسایل مربوط به گرسنگی در جهان مربوط سازیم. این مسئله، مقاومت شگفتانگیزی را در جوامع هدف ایجاد میکند.
چیزی که برای ما صرفاً یک مسئله تکنیکی شده است، برای دیگر فرهنگها به عنوان یک حلقه رابطه پیچیده معانی عمیق، باقی خواهد ماند. عقلانیت شگفتانگیز موجود در راهحلهای ما همه چیز دیگر را به آسانی خراب میکند.
متخصص تکنیک پیچیده در یک کشور ثروتمند باید بداند که مردم در کشورهای حاشیه چگونه زندگی خود را میگذرانند و چطور روزانه به این سو و آن سو میجهند و با مرگ و ناامنی دست و پنجه نرم میکنند. این متخصص باید بداند که گاهی همین مردم، در مقایسه با وی شادمانی، عقل و همدلی بیشتری دارند؛ با وجود اینکه او دارای دانش، ثروت و برتری تکنولوژیکی است.
معنی این سخن، توجیه حضور مداوم فقر نیست، بلکه فقط میخواهم به جهان درونی توجه دهم و میخواهم بگویم، تنها از همین درون است که میتواند معنا برخیزد. وقتی که تکنولوژی، دنیاهای درونی را به طور خودسرانه تخریب میکند، در این صورت، دیگر جنبه اجبارآمیز و منطقی آن به امری مضحک تبدیل میشود و حالت تمسخر مکانیکی به خود میگیرد. با وجود اینکه این تجاوز به محیط، به صورت خودکار صورت میگیرد و با وجود طبیعت کنترلی ناشدنی که تکنولوژی امروزین غرب دارد، این تکنولوژی به طور
قریب به یقین، جهان درونی (فرهنگ) جوامع دریافتکننده تکنولوژی را نابود خواهد کرد. این روند نابودسازی احتمالاً بسیار سریعتر از روند تخریب فرهنگ کشورهای نخستین صاحب تکنولوژی خواهد بود.
تکنولوژی به جای فرهنگ
شانهوف یادآور میشود آنچه را صادر میکنیم، دیگر تنها تولیدات مختلف فنون غربی نیست، بلکه «خود فنون غربی به تکنولوژی صادراتی تبدیل شده است.» این صادرات را در شکل سیستمهای هوشمند میتوان مثال زد. این صادرات برای بسیاری از موارد دیگر، به جز سیستمهای هوشمند نیز صحت دارد. زیرساختهای تکنیکی، از جمله شبکههای کامپیوتری که از طریق آنها در مورد هر چیزی به طور فزاینده سرمایهگذاری میشود، امپراتوری خاص خود را تحمیل میکند.
اگر موارد دیگر را کنار بگذاریم، در همین مفهوم «دهکده جهانی»، نوعی از تمامیتخواهی جهانی وجود دارد. این دهکده، آشکارا، یک چیز را از ما میخواهد: قبل از هر چیز، ما باید به خود بقبولانیم که به هر چیز بومی حمله کنیم و این حمله نیز به خاطر معانی مربوط به ذات مسئله صورت نمیگیرد، بلکه به دلیل ضرورتهای الزامآور خود سیستم جهانی انجام میشود. کشاورزان روستای نپال شاید به دیش ماهواره احساس نیازی نکنند، ولی آن را دریافت خواهند کرد؛ چون پیشنیاز «توسعه» است.
همان گونه که پیشتر گفتیم، تحمیل اجبارآمیز تکنولوژی، بافت معنایی را که جامعه به وسیله آن به هم پیوسته است، خراب میکند. سردرگمی ما در برابر منازعههای دهکده جهانی، منعکسکننده فراموشی این حقیقت است که زندگی
انسان تنها میتواند در درون دریایی از معانی حفظ و تقویت شود، نه در درون شبکه اطلاعات. وقتی ما این معانی را با منطق متفاوت و اطلاعات بیریشه خود از هم میگسلیم، با این کار خود، روستاییان را در همان وضعیت پوچی میافکنیم که در جامعه خود توانستیم آن را با پر کردن سرگرمیهای بیپایان تحمل کنیم.
تکنولوژی بیفرهنگ
حمله ما به سیمکشی شدن جهان به این دلیل است که روزی این سیمکشی به عنوان پدیدهای دیده خواهد شد که به اندازه دیکتاتوریهای بیرحم این قرن (بیستم)، سبب انتشار بیشترین رنج و درد شده است. در این مورد هیچ شکی وجود ندارد.
میل ما به یک دهکده جهانی، با تأسیس شبکههای فیزیکی و همراه شدن با تکنولوژی آغاز میشود. البته در این صورت، جوامع بومی باید خودشان را با این ماشین جهانی مخرب فرهنگی که ناگهان در مقابلش قرار گرفتهاند، انطباق دهند. این پیآمد، مدرک روشنی است که نشان میدهد دهکده جهانی مطلقاً در زمینه فرهنگ، ارزش یا معنا چیزی در چنته خود ندارد. دهکده جهانی در برابر مفاهیم سنتی یک جامعه، ارزشهای دموکراتیک یا هر چیز دیگری که به تعمیق بهزیستی بشریت کمک میکند، چیزی ندارد تا ارائه دهد. دهکده جهانی، بستر خود را با الزامات منطقی، تکنیکی و بازرگانی و از طریق سیستمها پر کرده است.
اگر ما واقعاً یک دهکده جهانی میخواستیم، باید کار خود را با فرهنگ بومی شروع میکردیم و یاد میگرفتیم که در این فرهنگ چطور زندگی کنیم؛
در آن مشارکت میجستیم؛ آن را ارج مینهادیم و نسبت به هر آنچه در آن برجسته بود ـ مثل مواردی که جزو اصلیترین و جهانیترین ایدهالهای آن فرهنگ هستند ـ شناخت پیدا میکردیم و از درون این فرهنگ، ایدهآلهای توسعه و تکامل را تشویق میکردیم. هر فرهنگی تنها از این طریق میتواند خودش را ارتقا دهد.
تحول تکنولوژیکی تنها باید از طریق حفظ اصالتی صورت گیرد که تاکنون فرهنگها داشتهاند و مردم نیز رشد و تعالی را آگاهانه انتخاب کنند. شانهوف میگوید: «چیزی که مهم است، توسعه است که شامل توسعه تکنولوژیکی و اقتصادی هم میشود و نقطه عزیمت این توسعه، باید نوع نگرش شخص و هدف زندگی از نگاه وی باشد، نه اینکه فقط تئوری تولید و مصرف در نظر گرفته شود. من هم اضافه میکنم که حتی این توسعه هم از یک تئوری تولید و مصرف کالای بیمعنا که ما اکنون آن را «اطلاعات» مینامیم، برنمیخیزد. در یک جامعه سالم، تکنولوژی از درون فرهنگ ظهور خواهد کرد.
اگر ما توجه خودمان را به فرهنگ معطوف نکنیم، به سختی میتوانیم نقش مثبتی را در توسعه فرهنگهای دیگران داشته باشیم. معنی حقیقی سیمکشی جهان، در واقع، چیزی بیشتر از بهرهبرداری از فرصتهای تجاری نیست ـ یعنی نابترین هرزهگری ـ ؛ پدیدهای که اکنون تقریباً همه ما درگیر آن هستیم. وادار کردن دیگر فرهنگهای جهان به تغییر شکل دادن خود از درون، بخش مشکل این تصویر است.
در زمانی که فرهنگها به جای ارجحیت یافتن، از طریق بهترین عناصر خاص خود، فرو میریزند، فقط هرج و مرج به وجود میآید. این گردبادی است که گاهی آن را درو میکنیم. تلاشهای غضبناک کنونی برای
همانندسازی همه جوامع از طریق الزامات غیرانسانی عصر اطلاعات، تنها این گرداب را شدیدتر میکند».
دروغ
از وقتی که ما به دلیل گزارشهای مربوط به خرید شلوارهای جین آبی و رقص با موسیقی راک در روسیه و چین به خودمان لبخند زدیم، زمان زیادی نمیگذرد. ما به گونهای میفهمیدیم، معنی این گزارشها این است که داریم پیروز میشویم. در آن زمان، هیچ شک و شبههای وجود نداشت که این اعتماد ما بر حق است. ما از طریق تلویزیون تجاری، سینما و سرانجام منطق تماماً منسجم و تصویرهای بسیار واقعی از جهان، هر چه بیشتر در میان «دشمنان» خود نفوذ میکردیم. اکنون آثار منفی در حال ظهور در فرهنگ خودمان را درک میکنیم. اگر نتیجه این باشد، آیا «پیروزی» بدترین نتیجه و محصول ممکن نیست؟
این دروغ آشکار، ما را نسبت به خطرهای بعدی آگاه خواهد کرد. ما فرهنگی داریم که تا حدود زیادی در ریشهکنی آخرین نشانههای زندگی روستایی محیط اطراف خود موفق شده است و با «گسترش هرچه بیشتر تکنولوژی بنیان برانداز»، خودش را با تصویرهای عدنی دهکده جهانی انگیزه میبخشد. این صدای مضاعف فرهنگ ماست. تلویزیون ما هم کمک کرده است تا روستایی در پشت دیوارهای خانه خودش محصور بماند. اکنون که فرهنگ ما روستایی را به پای تلویزیون کشانده و او را به مشاهده بمبهایی مشغول کرده است که مثل باران بر سر بغداد فرو میریزد. این فرهنگ دیگر نمیتواند جهان را به یک روستا تبدیل کند. ما نیز با تبدیل کردن تلویزیون به
کامپیوتر (که یک رابطه متقابل به وجود میآورد) و با سرمایهگذاری روی آن، باز هم نمیتوانیم بهطور ناگهانی، خود را آزاد کنیم (روابط متقابل، در میان دیگر روشها، این امکان را به انسان میدهد که بمب را با دست خود به سمت هدفش هدایت کند). در هیچ کدام از این موارد، ما بهبودی مبادلات بشری را نمیبینیم. برای فرار از منطق سخت و مستبدی که شهر درونی خودمان یعنی «روستا» را در میان برج و باروت قرار میدهد و آن را منزوی میکند، هیچ گریزگاهی نیز وجود ندارد. (1)
1) www.praxagora.com، سیاحت غرب، شماره 42.
ماهاتیر محمد (1)
چکیده
بسیاری از کشورهای در حال توسعه کنونی، روزگاری مستعمره کشورهایی بودهاند که امروزه علاوه بر توسعهیافتگی، در سایه استثمار منابع اقتصادی و طبیعی این کشورها، به ثروتهای عظیمی دست یافتهاند.
دکتر ماهاتیر محمد، نخستوزیر سابق مالزی، با اشاره به سوابق تاریخی استعمارگران دیروز و توسعهیافتگان امروز، معتقد است از ایده جهانیسازی نباید برای استثمار نوین کشورهای کوچک، غارت منابع طبیعی و بهرهگیری ناعادلانه از نیروی کار ارزان این سرزمینها، در کنار سلطه بر بازار این کشورها که به رشد بیکاری و فاصله طبقاتی خواهد انجامید، بهرهگیری شود.
گفتوگوهای فراوانی که در مورد جهانیسازی مطرح شده است، نشان میدهند در یک فرآیند یا از سوی یک کشور، تلاش میشود آینده کره زمین رقم بخورد. از سوی دیگر، ما با افراد زیادی روبهرو خواهیم بود که با وجود زندگی در کشورهایی کوچک، به سرزمین خود تعلقی نخواهند داشت و البته
1) نخستوزیر سابق مالزی.
در تعیین سرنوشت آینده خویش نیز سهمی نخواهند داشت. در سایه جهانیسازی، کشورهای کوچک، ملیت خود را فراموش خواهند کرد؛ هر چند بسیاری از کشورهای دنیا تنها چند دهه است که مستقل شدهاند. همچنین جهانیسازی هنوز هم برای بسیاری از مردم قابل درک نیست. البته آنان معتقدند که در پناه آن، زندگی مردم دنیا با چالشی بزرگ روبهرو خواهد شد.
تعداد کشورهای در حال توسعه دنیا، بسیار بیشتر از کشورهای توسعهیافته است. بیشتر این کشورها تا چند دهه پیش جزو مستعمرههای قدرتهای بزرگ بودهاند؛ قدرتهایی غربی که همگی امروزه علاوه بر توسعهیافتگی، ثروتمند نیز هستند.
باید به یاد داشت که بیشتر این مستعمرهها در دوره پیش از استعمار، یک واحد جغرافیایی مشخص نداشتند و ارتباط افراد این کشورها، بیش از اتکا به یک محدوده جغرافیایی، به تعلقهای قومی وابسته بود. استعمارگران با تعریف مرزهای مصنوعی، هویتهای جدیدی برای مستعمرههای خویش بهوجود آوردند. در این کشورهای جدید و مستقل، شاهد ترکیبی متنوع از اقوام و نژادها بودیم که ساکنان آن هیچ اشتراک فرهنگی معینی نداشتند. به کشورهای زیادی میتوان اشاره کرد که پس از سپری شدن سالهای متمادی از استقلالشان، اقوام و گروههای نژادی مختلف ساکن در این کشورها، هنوز هم ارتباطات سیاسی و حقوقی با یکدیگر ندارند. بدین ترتیب، روشن است که این نژادها و اقوام، تقسیمبندی جغرافیایی انجام شده از سوی استعمارگران را نپذیرفتهاند و این تقسیمبندیها را غیرمرتبط و ناهمخوان با ویژگیهای قومی خود میدانند؛ چون این اقوام هیچگونه فرهنگ، تاریخ یا نژاد مشترک در طول تاریخ نداشتهاند. البته ایجاد تقسیمبندیهای جدید و گسستگی اقوام و نژادهای مختلف
از هم یا ترکیب چند نژاد و قوم مختلف در قالب یک کشور، میتوانست دستیابی به اهداف استعمارگران را تسهیل کند.
با پایان عصر استعمار در پایان جنگ جهانی دوم و آغاز استقلال کشورهای استعمار شده، شاهد ایجاد کشورهای جدید کاملاً مصنوعی بودیم. در این کشورها، اقوام و نژادهای مختلفی که در سایه قدرت استعمارگران، سالها تحت استثمار و استعمار قدرتهای بزرگ بودند و هرگز حق انتخابی نداشتند، کنار هم گرد آمده بودند. به دلیل نبود همبستگی ملی میان افراد ساکن در این کشورها، شاهد کشمکشها و جنگهای داخلی فراوانی در این مناطق تازه استقلال یافته بودهایم که هنوز هم پس از گذشت دههها از استقلال آنان ادامه دارد.
صلح و سازگاری مصنوعی بهوجود آمده در سرزمینهای استعماری، واقعی، فرض شده است. نبرد مشترک گروههای قومی و نژادی مختلف علیه استعمارگران سبب اتحاد آنان با هم در جهت دستیابی به هدفی مشترک شده بود، ولی این همبستگی موقتی برای تشکیل یک ملت متحد کافی نبود؛ چون آنان ویژگیهای فرهنگی، تاریخی و ماهیتی خویش را فراموش نکرده بودند. امروز نیز ساکنان این کشورها از مصنوعی بودن سرزمین تشکیل شده خویش آگاهند، ولی به دلیل امکان بهوجود آمدن جنگها و اختلافات جدید و دامنهدارتر، نمیتوانند خواستههای درونی خود را مطرح کنند. بیشتر گروهها و اقوام این کشورها، اصل عدم تعرض به حقوق یکدیگر را پذیرفتهاند، هر چند در نقاطی نیز شاهد جنگهای استقلالطلبی بین گروههای نژادی و قومی مختلف هستیم. البته صرف نظر از وجود اختلافات نژادی و قومی و منطقهای، این گروهها همچنان در تعیین چگونگی ارتباط با یکدیگر، دچار مشکل هستند.
این اختلاف بهویژه در مناطقی که نژادهای مختلف، سطوح توسعهیافتگی متفاوتی دارند، جدیتر و دامنهدارتر است.
دخالت کشورهای شمال در جهانیسازی
جهانیسازی برای کشورهای در حال توسعه چه منافعی داشته است؟ کشورهای توسعهیافته، جهانیسازی را به معنای گسستن مرزهای کشورها جهت استثمار اقتصادی بیشتر دنیا میدانند. هر کشوری، چه فقیر و چه غنی، توسعهیافته یا در حال توسعه، در سایه جهانیسازی به منابع کشور دیگر دسترسی خواهد داشت. در واقع، عدهای معتقدند با رشد جهانیسازی، کشورهای فقیر نیز میتوانند در بازارهای کشورهای ثروتمند، بدون هیچگونه محدودیتی، حضور یابند، ولی در صحنه عمل، کشورهای ثروتمند توانستهاند جایگاه خود را در کشورهای فقیر تثبیت کنند.
حامیان جهانیسازی همواره دنیا را همچون محیطی سالم برای رقابت و بهرهبرداری از آن نشان میدهند که همه قواعد مسابقه، عادلانه، طراحی شده است. آنان در این میان، دنیای بدون مرزی را نشان میدهند که همه کره زمین به عنوان یک ملت خواهند بود و همه موقعیتی برابر در آن خواهند داشت. البته باید دانست که اگر ما تنها یک هویت جهانی داشته باشیم، دیگر ملتها وجود نخواهند داشت. همچنین استقلال ملتها بیمعنا خواهد بود. کشورهای تازه استقلالیافته و کشورهای کهن همگی از بین خواهند رفت و همگی برابر خواهند بود. آیا در واقع، چنین رویدادی رخ خواهد داد؟
تجربه چند دهه استقلال کشورهایی که در گذشته، مستعمره بودهاند، نشان داد استقلال این کشورها چندان واقعی نبوده است. حتی در بسیاری از موارد،
این کشورها وابستگیهای بیشتری نیز به استعمارگران خود پیدا کردهاند. آنان چنین دریافتهاند که سیاست، اقتصاد، ویژگیهای اجتماعی و سیستم رفتاریشان، همه و همه، مستقیم یا غیرمستقیم، همچنان در کنترل استعمارگران پیشین یا دیگر قدرتهای بزرگ قرار دارد.
در دنیای دو قطبی دوران جنگ سرد، این کشورها دستکم اختیار داشتند حاکمیت یک قدرت حاکم را بپذیرند، ولی در عصر جهانیسازی و تکقطبی، کشورها همین حق محدود را هم ندارند؛ چون خواسته یا ناخواسته باید استیلای قدرتهای جهانی را بپذیرند. این شرایط، ما را به تفکر وا میدارد که آیا جهانیسازی به معنای استقلال بیشتر یا برابری افزونتر برای این کشورهاست؟ جهانیسازی میتواند تنها یک معنا داشته باشد: کاهش استقلال و نبود جایگزینی مناسب برای آن.
البته در سالهای اخیر، چند کشور مختلف نظیر ایران، عراق و لیبی با تحریمهای بینالمللی روبهرو شدهاند؛ آیا این تحریمها را تنها غریبان باید طرحریزی و اجرا کنند؟ آیا در برابر اقدامات مخربی نظیر نقض حقوق بشر، تجاوز به حقوق کارگران، سوءاستفاده از کودکان کارگر، آسیبهای زیستمحیطی و غیره نباید تحریمهای مشابهی علیه کشورهای خطاکار، صرفنظر از واقعیت و جایگاه جهانی آنان اعمال کرد؟
روشن است که کشورهای توسعهیافته میخواهند از اهرم سازمان تجارت جهانی برای اعمال فشار و زورگویی علیه کشورهای در حال توسعهای بهره بگیرند که با مشکلات و مسائل اجتماعی مختلفی نظیر حقوق بشر، آلودگی محیط زیست و بدرفتاری با کارگران دست به گریبان هستند. هر چند با اعمال این فشارها، رشد اقتصادی و رفاه شهروندان کشورهای خودشان با تهدیدهایی
روبهرو خواهد شد. هم اینک کشورهای غربی توسعهیافته نشان دادهاند به این اتفاق تمایلی ندارند، بلکه تنها خواهان اعمال تحریم و فشارهای اقتصادی علیه کشورهایی هستند که به عنوان یک تهدید به شمار میآیند. کشورهای فقیری که تهدیدی علیه منافع غرب بهوجود نمیآورند و منابع اقتصادی ارزشمند نیز ندارند، حتی در صورت نقض حقوق بشر و بدرفتاری با کارگران و سوء استفاده از کودکان، هیچگاه تحریم نخواهند شد. البته اگر این کشورها تصمیم بگیرند با غرب رقابت کنند، به سرعت با فشارهای بینالمللی و تحریم روبهرو میشوند. بدین ترتیب، همه این اقدامات، تنها به معنای جلوگیری از توسعه کشورها و ورود آنها به باشگاه کشورهای توسعهیافته و صنعتی خواهد بود.
جهانیسازی کنونی سبب بیدفاع شدن کشورهای توسعه نایافته و ناتوانی آنان در حفظ میهن خویش میشود، درحالیکه در جهانیسازی صحیح، این فرآیند باید سبب رشد سرمایهگذاریهای خارجی در کشورهای در حال توسعه شود. در پرتو اعمال فشار کشورهای پیشرفته، مهمترین مزیت رقابتی کشورهای در حال توسعه که نیروی انسانی موجود در این کشورهاست ـ به ویژه به دلیل الزام آنان برای تصویب و اجرای قوانین مختلف حمایتی و اصلاحی ـ در حال از بین رفتن است. البته این پرسش نیز بهوجود میآید که بدون وجود این مزیتها، دیگر اصولاً چه نیازی به سرمایهگذاری خارجی وجود خواهد داشت؟
از سوی دیگر، اگر یک کشور در حال توسعه که اقتصادی متعادل و موفق دارد، بازار خود را به روی همه دنیا بگشاید، شرکتهای غولپیکر کشورهای توسعهیافته، به سرعت با حضور خود، شرکتهای کوچک بومی این مناطق را از صحنه رقابت خارج خواهند کرد. برای مثال، بانکهای بزرگ به سرعت جایگزین بانکهای کوچک و محلی کشورهای در حال توسعه خواهند شد؛
چون این بانکها در ابتدا میتوانند حتی با داشتن ضرر مالی در این مناطق، به دلیل سودآوری در کشور خود یا دیگر مناطق، همچنان به فعالیتهای خویش ادامه دهند. در مقابل، بانکهای محلی توانایی چنین کاری را ندارند و در نهایت، یا منحل میشوند یا با ادغام در دیگر بانکها، هویت خود را از دست خواهند داد. همین وضعیت در مورد شرکتهای ارتباطاتی و مخابراتی، نیرو، شهرسازی و غیره نیز بهوجود خواهد آمد.
یکی از اثرهای جهانیسازی اقتصادی، نابودی شرکتهای کوچک کشورهای در حال توسعه است. اَبَر شرکتهای بینالمللی که خاستگاهشان در کشورهای توسعهیافته و پیشرفته غرب است، هر چیزی را خواهند بلعید. شرکتهای تولیدی، تجاری و ارتباطی در کنار بانکها همواره با رشد، ادغام، مدیریت یا انتقال مالکیتشان به شرکتهای بزرگ مرکزی کشورهای توسعهیافته، روبهرو هستند. در این میان، بازیگران کوچک کشورهای کوچک ممکن است جذب این شرکتها شوند یا از بین بروند. بدین ترتیب، با انتقال مالکیت شرکتهای بومی به کشورهای توسعهیافته، این شرکتها دیگر در برابر سرنوشت زادگاه خود احساس مسئولیت نخواهند کرد.
ملتهای دنیا نه تنها به دلیل ویژگیهای سیاسی و جغرافیایی خود، بلکه مهمتر از آن، بهدلیل وجود تفاوتهای فرهنگی و شخصیتی موجود، با یکدیگر متفاوتند. توسعه فرهنگ و درونمایههای ملی، از طریق سیستم ارزشی این جوامع صورت میگیرد و در دنیای امروز، بدون تردید، با توسعه ارتباطات در میان جوامع، محیط سیاسی ـ اجتماعی جوامع مختلف، بیش از همیشه دستخوش تغییر و تحول شده است.
به سوی یک فرهنگ جهانی فراگیر
جهانیسازی در همه جوامعی که در جریان فرهنگ جهانی، قرار گرفتهاند، بهوجود خواهد آمد. رشد و توسعه فنآوری اطلاعات (IT) نیز به تسریع فراگیر شدن این فرهنگ کمک کرده است. با این حال، نکته تأسفآور این است که صنعت فنآوری اطلاعات و رسانههای انتشار اطلاعات را دیگر بار همان بازیگران بزرگ یا همان اَبَرشرکتهای غول پیکری هدایت و راهبری میکنند که در کشورهای توسعهیافته قرار دارند. دولتها و دنیا ممکن است تمایل داشته باشند از این فنآوریهای نوین برای دستیابی به اخبار و اطلاعات بهره گیرند، ولی اَبَرشرکتهای فعال در بخش فنآوری اطلاعات ممکن است دیدگاههای دیگری در این مورد داشته باشند.
امروزه سکس و خشونت رسانههای تصویری، دنیای ما را به تسخیر خویش درآوردهاند. تلاشهای به عمل آمده برای تغییر این وضعیت نیز موفقیت اندک داشته است. البته باید به یاد داشت که رسانههای استفاده کننده از این دو موضوع (سکس و خشونت) سودهای کلانی به جیب میزنند. در سایه جهانی شدن، ما شاهد شکلگیری هزاران شبکه تلویزیونی ماهوارهای 24 ساعته هستیم که ممکن است این غولها، شکلگیری یک فرهنگ واحد جهانی را با سرعت بیشتری امکانپذیر کنند. بیتردید، این رسانهها هیچگونه محافظهکاری و مسئولیتپذیری در برابر اقدامات خویش ندارند؛ چون تنها موفقیت در سودآوری بیشتر میتواند بقای این شبکهها و رسانههای تصویری بینالمللی را تضمین کند.
پیدایش مشکلات کنونی اقتصادی در کشورهای غربی، نتیجه تغییر در فرهنگ این کشورهاست. مردم این کشورها از مردمی منظم و پرکار به افرادی
بیتوجه و بیقید و بند بدل شدهاند که همواره خواهان کار کمتر و کمتر، تفریح بیشتر و حقوق و دستمزدهایی بالاتر هستند. طبیعتا هزینههای آنان بالا میرود و فعالیتهای آنان به صورتی غیررقابتی در خواهد آمد. بدین ترتیب، آنان در رقابت با کشورهای شرقی و تازه صنعتی شدهها از بین خواهند رفت. اقتصاد کشورهای غربی هم با نزول روبهرو شده است و آنان نمیتوانند به وضعیت اولیه برگردند؛ زیرا در سایه فرهنگ جدیدشان، امکان رجوع دوباره به ارزشهای کهنشان را که موفقیت آنها مرهون آن است، نخواهند داشت.
بسیاری معتقدند غربیان برای بازیابی جایگاه گذشته خود با چالشهای زیادی روبهرو خواهند بود، ولی عدهای دیگر بر این عقیدهاند که جهانیسازی در کشورهای کوچک موجب خواهد شد کشورهای توسعه نایافته و در حال توسعه نتوانند هیچگاه این شکاف بهوجود آمده را ترمیم و اصلاح کنند.
جهانیسازی را نباید تنها در حوزههای اقتصادی و فرهنگی محصور کرد. در سالهای اخیر ما شاهد دستگیری رئیس جمهوری یک کشور از طریق عملیات نظامی و از سوی یک کشور قدرتمند همسایه، محاکمه و بازجویی وی و در نهایت، صدور حکم زندان برای وی در یک کشور همسایه بودهایم. این اعمال، نشاندهنده قدرتهایی فرامرزی است که در هیچ موافقتنامهای پیشبینی نشدهاند، ولی دیگران ملزم میشوند آن را بپذیرند.
اگر دنیای جهانیسازی شده ما با سلطه چند کشور روبهرو شود، آنان به خود اجازه خواهند داد به دلخواه خویش، هرکسی را دستگیر و مجازات کنند. البته روشن است که رهبران گناهکار باید مجازات شوند، ولی اگر آنان، رهبران کشورهای قدرتمندی باشند که نیروهای نظامی دنیا را در اختیار دارند، چه کسانی باید آنان را مجازات کند؟ آیا هرگز آنان حتی تحت تعقیب و
بازخواست قرار میگیرند؟ من کاملاً معتقدم که این اتفاق هرگز روی نخواهد داد.
همچنین در یک دنیای جهانیسازی شده، ما به سوی یک جهان مردمسالارتر حرکت نمیکنیم؛ زیرا این دنیا به سوی تثبیت حاکمیت کشورهای قدرتمند و سلطهگر پیش میرود. آنان به دنبال تحمیل خواست خود بر بقیه دنیا هستند و بدین ترتیب، شرایط جدید بهوجود آمده، با دوره استعمارگری سالهای نه چندان دور بشریت تفاوتی چندانی نخواهد داشت.
من معتقدم تاریخ در دو نسل، دایره بستهای را پیموده است. پنجاه سال قبل، فرآیند استعمارزدایی آغاز شد و تقریبا در مدت 20 سال، کاملاً به نتایج خود رسید. با این حال، در شرایطی که استقلال همه مستعمرههای کشورهای غربی اعلام نشده بود، پیش از استقلال کامل و واقعی این مستعمرهها، روند استعمارگری جدید آغاز شد. به یاد داشته باشید که استعمارگران دیروز و امروز تفاوتی نکردهاند. این استعمارگران جدید هیچگاه ماهیت فعالیتهای خویش را افشا نخواهند کرد و مسئولیتی نیز در قبال اعمال خود نمیپذیرند؛ چون همواره میگویند ما خواهان تحمیل هیچ چیزی به دنیا نیستیم. البته در دنیایی پر از فقر، ناآرامی، آشوب و ناامنی که فجایع بیشماری همه روزه در آن روی میدهد، مسئولان این همه سیاهبختی، باید مسئولیتهای خود را بپذیرند.
این اتفاقات همه آن چیزی است که ممکن است در سایه جهانی شدن روی دهد. این یک پیشبینی ناامیدکننده است. این حرفها، ناامید کننده بهنظر میرسند. این سخنان، امیدواری زیادی را برای فقیران و ثروتمندان به ارمغان نمیآورد، ولی متأسفانه وقوع همه این ماجراها کاملاً ممکن است، مگر اینکه مردم کشورهای فقیر و غنی به پاخیزند و با چنگ و دندان خویش از رخ دادن
این اتفاقها جلوگیری کنند. راههای متعددی برای مبارزه با کشورهای قدرتمند وجود دارد. این مبارزات میتواند بهصورت جنگی چریکی سازماندهی شود، ولی در نهایت، با پیروزی همراه خواهد بود. هر چند این مبارزات هنگامی آغاز خواهد شد که درکی کامل و همهجانبه از آنچه «جهانیسازی» نامیده میشود، وجود داشته باشد.
جهانیسازی ممکن است مدینه فاضلهای را برای ما به ارمغان آورد؛ دنیایی سرشار از فراوانی و رفاه که همگان به همه چیز دسترسی خواهند داشت، ولی اتفاقهای کنونی، بسیار دورتر از آن رؤیایی است که به ما نشان داده بودند. همانطور که با پایان جنگ سرد، با ویرانیهایی انبوه و مرگ انسانهای زیادی روبهرو بودیم، جهانیسازی نیز ممکن است همان نتایج را و حتی بهصورتی بسیار وخیمتر به بار آورد. (1)
1) www.twnside.org، سیاحت غرب، شماره 35.
دانیل سی. هالین (1)و پائلو ماسینی (2)
چکیده
در سراسر جهان، در عرصهای که حوزه عمومی شکل میگیرد، یک روند نیرومند را به سمت افزایش شباهت هر چه بیشتر میتوان دید. نظامهای رسانهای سراسر جهان در تولیداتشان، تجارت حرفهای و فرهنگهایشان و نیز در ساختار روابطشان با دیگر نهادهای سیاسی و اجتماعی، به طور فزایندهای در حال شبیه شدن به هم هستند. در ضمن، نظامهای سیاسی هم در الگوهای ارتباطی که به کار میگیرند، به طور روزافزونی در حال شبیه شدن هستند.
ما میخواهیم روند همانندسازی جهانی ساختارهای ارتباطی و حوزه عمومی را کشف کنیم و به ویژه، توجه خود را بر روابط میان رسانهها و گروههای سیاسی و دموکراسیهای صنعتی و سرمایهداری اروپای غربی و امریکای شمالی متمرکز کنیم.
امریکایی کردن و جهانیسازی
بر پدیده همانندسازی ساختارهای رسانهای جهانی، نخستین بار به عنوان یک موضوع علمی در ادبیات امپریالیسم فرهنگی، متعلق به دهههای 1960 و 1970 تأکید شد. نظریه امپریالیسم فرهنگی، آشکارا بر نظریه نفوذ خارجی مبتنی بود. بر اساس این نظریه، همانندسازی، محصول تسلّط فرهنگی است. توسعه جهانی صنایع رسانههای جمعی که در کشورهای سرمایهداری توسعه یافته به ویژه در ایالات متحده قرار دارند، سبب تخریب فرهنگهای بومی میشوند و یک دسته از اشکال فرهنگی منفرد و استاندارد شده را که با سرمایهداری مصرفی و استیلای سیاسی امریکا پیوند خورده است، جایگزین آنها میکنند. اروپا در برابر این ادبیات موضع مبهمی در پیش گرفته است. رسانههای اروپایی به عنوان بخشی از نفوذ فرهنگی مسلّط غرب بر کشورهای در حال توسعه دیده میشوند؛ در همان حال، ادبیات ابتدایی امپریالیسم فرهنگی هم به موضوع نفوذ امریکا بر فرهنگ اروپایی میپرداخت.
در سطوح عمیقتر، با توجه به انواع ساختارهای رسانهای و تجربههایی که در حال ظهور هستند و سمت و سوی تغییر رابطه میان رسانهها و دیگر نهادهای اجتماعی، منطقی است گفته شود «همانندسازی» عبارت است از درجه بالایی از همگراشدن رسانههای جهانی به سمت اشکالی که نخستین بار در امریکا ظهور یافتهاند. زمانی امریکا در میان کشورهای صنعتی، تقریبا تنها کشور دارای ساختار پخش برنامههای تجاری بود، ولی اکنون پخش برنامههای تجاری، در حال تبدیل شدن به یک هنجار است. مبارزات انتخاباتی در اشکال رسانه محور و فردی شده و بهرهگیری از تکنیکهای مشابه بازاریابی تولیدات مصرفی (که در این حوزه نیز امریکا پیشگام بوده است)، به گونه مشابهی، در عرصه سیاسی کشورهای اروپایی، به امری معمولی تبدیل میشود.
آشکار است که سمت و سوی جریان فرهنگی امریکا هم در این تحولات نقش بازی کرده است. برای مثال، «نهضت مطبوعات آزاد»، مفاهیم امریکایی حرفهای شدن ژورنالیستی و آزادی مطبوعات را که در رسانههای خصوصی ریشه دارد، در اوایل دوره جنگ سرد به گونه مؤثری گسترش داد. در سالهای پایانی این دوره، این روند از طریق نفوذ فرهنگی به شیوههای متفاوت، مثل آموزش حرفهای، تحقیقات دانشگاهی در دانشگاههای امریکا و مؤسسات تحقیقاتی خصوصی و رسانههای فراگیر جهانی مثل هرالد تریبیون و سی.ان.ان و محصولات فرهنگی عمومی مثل فیلم «همه مردان رئیسجمهور» تقویت شده است. مشاوران تبلیغاتی امریکایی در اروپا فعال هستند و مؤسسههای امریکایی نیز به شرکتهای تلویزیونی درباره تولید اخبار (تجاری)، مشاوره میدهند.
در فعالیتهای تازه علمی، این تمایل وجود دارد که انواع نفوذی که در آغاز به وسیله نظریه امپریالیسم فرهنگی شناسایی شدهاند، زیر نام مفهوم گستردهتر و پیچیدهتر «جهانیسازی» قرار گیرند. از این نظر، تنها یک کشور به دلیل صدور و تحمیل تصورهای اجتماعی خودش سرزنش نمیشود، بلکه در این رویکرد، یک سری روابط متقابل پیچیده و مرتبط به هم در میان کشورهای مختلف و ساختارهای ارتباطاتی آنها صورت میگیرد. از آنجا که در تجزیه و تحلیل مفهوم «جهانیسازی»، امکان امتزاج منابع بیرونی نفوذ، با روندهای داخلی تحولات اجتماعی فراهم میشود، مفهومی مناسبتر به نظر میرسد و در فهم تحولات مرتبط با رسانههای اروپایی و حوزه عمومی اهمیت بسزایی دارد. بهویژه امکان تصدیق این موضوع وجود دارد که بسیاری از ساختارها و عادتهای جاری که بر همسان شدن فزاینده سیستم ارتباطی جهانی مسلّط است،
در ایالات متحده آزموده شده است. با وجود این، انتشار آنها در سراسر جهان را در نتیجه تأثیر تنها یک عامل نمیتوان دانست. این یک روند، یک طرفه نبوده است: هر جا که کشورهای اروپایی ابتکارهای امریکاییها را به عاریه گرفتهاند، این اقدام را ـ به دلایلی که در اقتصاد و روندهای سیاسی خود آنها ریشه دارد ـ انجام دادهاند و بیشتر این اصلاحات به گونهای معنیدار انجام شده است.
اکنون باید از دو عنصر مهم جهانیسازی نام برد که آشکارا در درون اروپا ریشه دارند، هر چند تحولات جهانی اقتصاد سیاسی مهم در آن نقش داشته است. یکی از آنها همگرایی اروپاییان است. اتحادیه اروپا با ایجاد تلویزیون بدون «الزامات درون مرزی» (1)در سال 1989، عامدانه درصدد ایجاد یک بازار مشترک پخش برنامه برآمده است؛ هدفی که لازمهاش، همسانسازی رژیمهای تنظیمی در سراسر این قاره است. این عنصر به همراه عنصر دیگر یعنی قانون اروپا، چندگانگی خطمشیهای ارتباطی و الگوهای ارتباط میان رسانهها و سیستمهای سیاسی ملی را از میان برده است. چیزی که رابطه تنگاتنگی با آن دارد، عبارت از یک روند نیرومند به سمت بینالمللی کردن مالکیت رسانههاست. جستوجو برای سرمایه هر چه بیشتر جهت سرمایهگذاری در تکنولوژیهای جدید و رقابت با بازارهای آزاد بینالمللی، جریان نیرومندی را به سمت توسعه شرکتهای رسانهای چندملیتی ایجاد کرده است. این شرکتها آشکارا برای دستیابی به اقتصادهای گسترده و باز و سود بردن از یکی شدن بازار، تمایل دارند هم محصول و هم تولید و هم روندهای توزیع را بینالمللی کنند. به همین دلیل، برای همسانسازی استراتژیها و تجربههای حرفهای تلاش
1) Freontiers Directive.
میکنند. چرخه فراملی حرفهای شدن و یکی کردن مدیریت شرکت یک گروه تولیدی خاص با چرخه جهانی همان تولید میتواند سبب تضعیف ویژگیهای ملی شود. ویژگیهایی که دستکم تا حدودی در ایجاد سیستمهای اقتصادی و ساز و کارهای کشورهای منفرد و جدای از هم نقش داشته است.
مدرنسازی و سکولاریزه کردن
اصطلاح «مدرن سازی»، بیشتر به عنوان یک بدیل برای «امریکایی کردن» ارایه شده است تا چنین وانمود شود که صرفا نیروهای بیرونی، تحولات را در عرصه ارتباطات سیاسی اروپا خلق نمیکنند، بلکه این امر در روند تحولات اجتماعی درون جامعه اروپایی ریشه دارد. خود اصطلاح «مدرنسازی»، مشکلآفرین است؛ چون این اصطلاح به گونهای، دلالت ضمنی بر تکاملگرایی دارد و این فرض ضمنی را در خود دارد که تغییر، به مثابه «پیشرفتِ» لزوماً یکطرفه است. این اصطلاح همچنین بسیاری از ابعاد تغییر ـ تکنولوژیکی، سیاسی فرهنگی، اقتصادی ـ را به صورت تودهوار یک جا جمع میکند. این در حالی است که این ابعاد را باید به صورت تحلیلی و جدا از هم شناخت.
یکی از اجزای مهم دیدگاه مدرنسازی این ایده است که اهمیت استحکام هر گروه و مشخصاً گروههای سازمان یافته اجتماعی در آن است که راه را برای فردگرایی بیشتر هموار میکنند. بر اساس این دیدگاه، نظم سیاسی اروپایی، زمانی که بر مدار نهادهای اجتماعی ـ از جمله احزاب سیاسی، اتحادیههای تجاری و کلیساها ـ سازماندهی شدند، در تعهدات ایدئولوژیکی و وفاداریهای گروهی مرتبط با شکافهای اجتماعی گستردهتر، به ویژه طبقه اجتماعی و دین، ریشه داشتند. پیوند میان اشخاص و این گروهها، هم محور هویت آنها و هم
محور خوشبختی مادی آنهاست و نهادهایی که با این گروهها مرتبط هستند، در حوزه عمومی سازماندهی میشوند. اگر ارتباط سیاسی در حال تغییر شکل است، بدون توجه به فروپاشی این نظم سیاسی قدیمی و جایگزین شدن یک جامعه انشقاق یافته و فردی شده، قابل فهم نیست.
اصطلاح دیگری که ممکن است در درک طبیعت این تغییر کمک کند، «سکولاریزه کردن» است. کلیسا دیگر نمیتواند اجتماعی شدن یا رفتار مردمی را کنترل کند که اکنون جذب ارزشها و نهادهایی میشوند که بر حوزه ایمان برتری مییابند. به همین نسبت، احزاب، اتحادیههای تجاری و دیگر نهادهایی نیز که نظم سیاسی را میسازند، نمیتوانند بر جریان زندگی اجتماعی شهروندان مسلط شوند.
نقش رسانه
آشکار است که رسانههای گروهی نقش مهمی در روند تغییرات سیاسی بازی میکنند. در حقیقت، مرکزیت یافتن فزاینده رسانههای جمعی در روند ارتباطات سیاسی، در بسیاری از تعریفهای مربوط به «امریکایی کردن» یا «مدرن سازی» و در بیشتر استدلالهای مربوط به تغییر سیاسی، به عنوان یک موضوع محوری مطرح است. آیا تغییر سیستم رسانهای، نقش علّی مستقلی را در این روند بازی میکند یا فقط یکی از اثرهای روند تغییر اجتماعی یاد شده در بالاست؟ در متن بسیاری از گزارشهای مربوط به تحولات اروپا، تغییر ساختار رسانهای، به عنوان یک عامل مهم و مستقل در نظر گرفته شده است. برای نمونه، گفته میشود: «... تکنولوژیهای جدید و... تحولات در رسانههای گروهی... سبب شدند رهبران احزاب بتوانند مستقیما به رأیدهندگان متوسل شوند و به همین دلیل، نیاز به
شبکههای سازماندهنده، رو به زوال است.» یا بیان شده است: «به طور فزایندهای... رسانهها امر اطلاعات و نظارت را خود برعهده گرفتند؛ زیرا آنها به عنوان فراهمکنندگان بیغرض اطلاعات شناخته میشوند و رسانههای الکترونیکی، ساختارهای اطلاعرسانی راحتتر و شخصی را ایجاد کردهاند... رشد قابلیت دسترسی به اطلاعات سیاسی از طریق رسانهها، از هزینه تصمیمگیریهای آگاهانه کاسته است».
به طور کلی، رسانههای گروهی، بسیاری از کارکردهای اطلاعاتی را که زمانی در کنترل احزاب سیاسی قرار داشتند، بر عهده میگیرند. رسانههای گروهی به جای اینکه درباره انتخابات، از یک گردهمآیی انتخاباتی اطلاعات بگیرند یا این اطلاعات را از نظرسنجان احزاب کسب کنند، خودشان به منبع اولیه اطلاعات در مورد مبارزات انتخاباتی تبدیل شدهاند. علاوه بر آن، احزاب سیاسی، آشکارا، رفتارشان را در واکنش به توسعه رسانههای جمعی، تغییر دادهاند. احزاب سیاسی تمایل دارند سرمایهگذاری درباره کسب اطلاعات از آرای رقیبان خود، گردهمآییها و دیگر فعالیتهای مستقیم را کاهش دهند و بیشتر توجه خویش را به مبارزات انتخاباتی از طریق رسانهها معطوف کردهاند.
به هرحال، در بسیاری از موارد، تغییر ساختار رسانهای، با همان دقتی که دیگر تغییرها، تجزیه و تحلیل میشوند ـ چه از نظر مفهومی و چه از نظر تجربی ـ تجزیه و تحلیل نمیشوند و ما درباره اینکه دقیقا چه چیزی در ساختارهای رسانهای تغییر میکند و این تغییرات چگونه با روند گستردهتر تاریخی ارتباط مییابند، با ابهامهای بسیاری روبهرو میشویم.
تلویزیون و سکولاریزه کردن
برای فهم تأثیر رسانههای الکترونیکی باید به ورای حضور صرف آنها در سازمان اجتماعیشان نظر بیندازیم. در آغاز، حکومتهای سیاسی در اروپا، رسانههای الکترونیکی را سازماندهی کردند. شکل دقیق پخش برنامه از یک ساختار تا ساختار دیگر، به طور قابل ملاحظهای متفاوت بود، ولی در بسیاری از این نظامها، احزاب سیاسی بر ساختارهای پخش برنامه نفوذ زیادی داشتند، مثل موارد مشخصی که قانون متعلق به رسانههای آلمانی (که به این رسانهها جایگاه ویژه و مهمی میدهد) از آنها با عنوان «گروههای مرتبط اجتماعی» نام میبرد. بنابراین، احتمالاً میتوان انتظار داشت که رسانههای الکترونیکی به جای اینکه نقش سنتی احزاب سیاسی و گروههای سازمان یافته اجتماعی را از بین ببرند، آنها را تقویت میکنند.
از جمله تحقیقی که در مورد تأثیر تلویزیون صورت گرفت، تحقیق ویک بولد (1979) بود که روی موضوعهای جالب رسانههای آلمان متمرکز شده است. در هلند، پخش برنامههای رادیو تلویزیونی بر اساس مدلی که برای مطبوعات، آموزش و پرورش و دیگر نهادهای فرهنگی به کار گرفته شده است، سازماندهی شد. هر کدام از اقشار مختلف جامعه آلمان دارای یک سازمان پخش برنامههای رادیو و تلویزیون جداگانه بودند، درست مثل مدارس و روزنامههای جداگانهای که به طور سنتی داشتند. ویک بولد استدلال میکند تلویزیون آلمان «پایههای [نهادهای گوناگون اجتماعی] متعلق به این کشور را نابود کرده است؛ پایههایی که در این جامعه وجود داشتند و (تلویزیون) به تغییر آنها کمک کرده است».
نتیجهگیری
یکی از راههای تجزیه و تحلیل بسیاری از تحولاتی که در این مقاله بررسی شدهاند، این است که بگوییم این تحولات تا عمیقترین سطوح جامعه بازاری و سکولاریزه شده، رخ داده است. این لب مطلبی است که عموما از آن با عنوان «مدرنیزه کردن» و در معنی عمیقترش، «امریکایی کردن» نام برده میشود. این روند جهانی مشخصا از طریق انتشار تجربههای فرهنگی و اجتماعی از یک کشور به کشور دیگر، به ویژه از امریکا به اروپا عمل میکند. در همان حال، این روند در نیروهای داخلی کلیت اروپا ـ مثل تلاش عامدانه برای ایجاد یک «بازار مشترک» اروپایی که با بازار جهانی گره بخورد ـ و نیروهای داخلی هر دولت ـ ملت منفرد اروپایی ریشه دارد. رسانههای جمعی نقش مهمی را در این روند بازی میکنند و یکی از اثرهای مهم آنها عبارت است از جابهجایی قدرت اجتماعی و سیاسی گسترده مهمی از مؤسسههای «متراکم کننده» اوایل این دوره ـ مثل احزاب سیاسی، کلیساها، اتحادیههای تجاری و دیگر سازمانهای «در رأس هرم» ـ به رسانههای جمعی. این روند بر اساس اصطلاحی که مازولینی (1987) به کار برده است، درگیر یک جابهجایی از «منطق سیاسی» در پروسه ارتباطات به «منطق رسانهای» است. بعد از آن، پدیده پیچیدهای که در نیازمندیهای تکنولوژیکی رسانهها ریشه داشت، یعنی ظهور حرفهای شدن ژورنالیسم و الزامات تجاری آن رخ داد. در همان حال، نیروهای عمیقتر اجتماعی آشکارا وارد عمل شدند. به هرحال، نقش متحول کننده رسانهها را تنها در بستر یک روند گستردهتر تغییر اجتماعی میتوان درک کرد.
توسعه جهانی جامعه بازاری، تفاوتهای ساختارهای ملی مرتبط با ارتباطات رسانهای و سیاسی را کاهش داده است. البته مشکل است که بگوییم این روند همگرا شدن ممکن است تا کجا پیش برود. این روند میتواند به همسان شدن
کامل و به نقطهای بیانجامد که تفاوتهای میان ملتها از جمله تفاوتهای میان امریکا و اروپا اساسا از بین برود. همچنین این روند همگرا شدن میتواند قبل از همسانسازی کامل، متوقف شود. (1)
1) http://communication.ucsd.edu، سیاحت غرب، شماره 27.
هری آرتورز (1)
چکیده
«جهانی شدن و پیآمدهای آن»، موضوع سخنرانی پروفسور هری آرتورز است که در میان جمعی از استادان و دانشجویان کانادایی دانشگاه «اسگدهاول» ایراد شده است. وی در این سخنرانی به بررسی تأثیر جهانی شدن بر فرهنگ، اقتصاد، اخلاق و محیط زیست پرداخته است و اساسیترین دلمشغولی این پدیده را تصاحب پول، سرمایه و قدرت میداند. آرتورز معتقد است منطق دنیای امروز بر اساس «منطق بازار» قوام یافته و جهانی شدن، نه تنها یک واقعیت است، بلکه به پارادایمی جدید در عرصه جهانی تبدیل شده است و ما به عنوان تماشاگرانی بیاراده، مسحور شعبدههای آن هستیم.
اجازه دهید سخنانم را با تعریفی از «جهانی شدن» آغاز کنم. عالمان «اقتصاد سیاسی»، «جهانی شدن» را نوعی نظم اقتصادی میدانند که در آن، جریان سرمایه، تولید، تجارت و اطلاعات بدون کمترین الزام و فشاری از ناحیه مرزهای جغرافیایی و حاکمیت دولتها، به سوی اهداف منطقی خود در حال حرکتند. در این پروسه، تلفیق مواد خام و نیروی کار ارزان کشورهای جهان
1) Harry arthars، پروفسور حقوق بینالملل و استاد دانشگاههای نیویورک، تورنتو، مک گیل و آکسفورد.
سوم با سرمایهگذاری، فنآوری و مهارتهای مدیریتی کشورهای صنعتی سبب به حرکت درآمدن چرخهای تولید و گشوده شدن بازارهای مصرف جهانی شده است.
با این تعریف از جهانی شدن، شاید شما هم دلایل کافی برای ابراز ناخشنودی از این روند رو به انحطاط پیدا کرده باشید؛ دنیایی که همه راههای آن به بازار و مصرفگرایی ختم میشود. جهانی شدن، بازار مکارهای است که تولیدکنندگان و فروشندگان آن در تکاپوی اغوای مشتریان هستند و در سوی دیگر، مشتریانی که با دمیده شدن روح مصرفگرایی به کالبدشان، هر روز، خواستههای جدیدتری را بر تولیدکنندگان تحمیل میکنند.
شاید برای آگاهی یافتن از پیآمدهای ویرانگر جهانی شدن، همین چند عبارت برای درک فاجعهای که با آن روبهرو هستم، کفایت کند، ولی برای درک عمیقتر پیآمدهای جهانی شدن باید نیمنگاهی هم به تاریخ تطور آن داشته باشیم.
تاریخ جهانی شدن با فراز و نشیبهای فراوانی همراه بوده است. در چهارصد سال قبل و با تشکیل کمپانیهای «هند شرقی»، «هادسون بای» و دیگر شرکتهای رقیب از کشورهایی چون هلند و فرانسه، رقابت برای تسخیر بازارهای جهانی آغاز شد و شرکتهای بزرگ تجاری به عنوان نمایندگان دولتهایشان، هدفی جز انباشت سرمایه و کالا را دنبال نمیکردند. این روند در طلیعه قرن هجدهم و با تشکیل شرکتهای بیمه، شرکتهای سهامی عام و خاص، مؤسسههای حمل و نقل دریایی، بازارهای سهامی و بورس، به مرحلهای رسید که موجی از امید به آینده بهتر را در دل مردم آن روزگار روشن کرد. البته این «امیدها» کمکم به «بیم» تبدیل شد و روند رو به رشد جهانی شدن، آثار ویرانگر خود را در عرصههای فرهنگی، اجتماعی و زیستمحیطی به نمایش
گذاشت تا مردم به تدریج، سیطره و حاکمیت بیرقیب پول و قدرت را با گوش و پوستشان بهتر لمس کنند.
بزرگترین دلمشغولی جهانی شدن، پول، سرمایه و قدرت است. از این رو، در آغاز قرن بیستم، از یک سو، شاهد به تاراج رفتن خصایل انسانی و فطرت ناب بشری و از سوی دیگر، حاکمیت بیرقیب خیانت، بیوفایی، آزمندی و حرص و طمع بودیم که این رذایل نفسانی از الزامات جداناشدنی پدیده جهانی شدن هستند.
جهانی شدن در آستانه قرن بیست و یکم، چهره دیگری از خود به نمایش گذاشت؛ چون کشورهای صاحب سرمایه با بهرهگیری از پیشرفتهترین فنآوریها و ادغام شرکتهای چند ملیتی و هضم اقتصادهای محلی و منطقهای، حیطه فرمانرواییشان را بر بازار مصرف و کالا، روز به روز گسترش دادند تا یکی از مهمترین مأموریتها و کارکردهای جهانیسازی که پیچیدن نسخهای واحد برای تمام دنیاست، تحقق یابد.
جهانی شدن، پدیدهای است پیچیده، مبهم و رازآلود که روایت واحدی از آن نمیتوان داشت. جهانی شدن به امری محتوم و اجتنابناپذیر برای بشر امروز تبدیل شده است، ولی آنچه مرا به عنوان یک تماشاگر و ناظر بیاراده میرنجاند، آن است که این پدیده، نه تنها کمالگرا نیست، بلکه بشر امروز را با قساوت تمام به سوی کژراهههای گمراهی میکشاند.
جهانی شدن، نه تنها یک واقعیت است، بلکه به پارادایمی جدید در عرصه جهانی تبدیل شده و مسیر جدیدی را برای درک واقعیت دنیای امروز به روی ما گشوده است. جهانی شدن در بخش فرهنگ نیز با اما و اگرهای فراوانی دست به گریبان است. چرا باید تولیدات فرهنگی و هنری امریکا تمامی مرزها را در
نوردد، ولی در پایتخت حاکمیت دولتی جهانی، دروازههای فرهنگی به روی اپرای چینی، رقص هندی یا فیلمهای فرانسوی و موسیقی پاپ ایتالیایی، گشوده نشده باشد.
در بخش جرم و جنایت هم اگر منصفانه بخواهم سخن گویم، جهانی شدن مایه خلق جرم و جنایت در جهان نبوده است؛ چون انسانها قبل از این دوره هم مرتکب جرم و جنایت میشدند. با این حال، این واقعیت کتمانناپذیر را نباید نادیده گرفت که جهانی شدن زمینهساز تولد جرایم جدید و گسترش جرم و جنایت با استفاده از ابزارها و فنآوریهای نوین بوده است. بخش اعظم دنیای امروز در تسخیر امواج رادیو تلویزیونی، اینترنت و وسایل ارتباط جمعی قرار گرفته است. بنابراین، به همان اندازه که راههای گسترش جرایم، بیشتر شده، راههای مبارزه با جرایم و گروههای مافیایی و تروریستی نیز دشوارتر شده است؛ جرایمی که از ساختار اقتصادی جامعه امروز متولد شدهاند و بخش اعظم آن بر محور مواد مخدر، پولهای کثیف، تجارت سکس، بورس بازی، ترور، کلاهبرداری و فساد میچرخند.
جهانی شدن هیچ عطوفت و ملایمتی با محیط زیست نشان نداده است. کارخانههای صنعتی به عنوان بزرگترین دشمنان محیط زیست، نقش اساسی در نابودی اکوسیستم کره زمین ایفا کرده و با آلودگیهای محیطی، سرچشمههای حیات را در بسیاری از مناطق جهان خشکاندهاند. جهانی شدن فقط به خود فکر میکند و به هیچ کس دیگر کاری ندارد. برزیل، نمونهای از این مدعاست که به بهای نزدیک شدن به قلمرو کشورهای صنعتی، اصلیترین کارگاه تولید اکسیژن در کره خاکی یعنی جنگلهای آمازون را که به «ریه زمین» مشهور هستند، به تیغ جلادان سپرده است. امروز ما بیش از
هر زمان دیگری، شاهد شیوع بیماریهای مرگبار و مقاوم شدن ویروسها در برابر پادزیستها هستیم که خود، یکی دیگر از عوارض جهانی شدن است.
جهانی شدن قرار بود برای بشر امروز، رفاه عمومی، تأمین اجتماعی، اشتغال، آموزش، عدالت اجتماعی، خانههای سلامت و مؤسسههای حمایت از کودکان و سالخوردگان را به ارمغان بیاورد. بر اساس آمارهای بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و مباحث نشست جهانی اقتصاد در داووس سوئیس، زنگهای خطر به صدا درآمده است و برنامههای جهانیسازی به گونهای قوام یافته است که بسیاری از مردم از تأمین ضروریترین نیازهای روزانهشان عاجز ماندهاند. این در حالی است که روز به روز، شاهد اوجگیری قلههای ثروت در کنار درههای هولانگیز فقر هستیم.
حاکمیت جهانی اقتصاد، هیچ گاه به صورت دموکراتیک و بر اساس رأی و نظر مردم عمل نمیکند، بلکه معیار در این نوع حاکمیت، الزامات بازار است، نه انتخابات و توجه به آرای عمومی، البته به شرط آن که بتوان در دنیای امروز به اصول و آرمانهای دموکراسی معتقد بود.
در بسیاری از دموکراسیها، این بازار است که جهتگیری سیاست را تعیین میکند و اصول و آرمانهای بشری هم در پای آن قربانی میشوند. حکومتی که اقلیت صاحب قدرت، بر اکثریت بیاراده حکم میراند. (1)
1) www.questia.com، سیاحت غرب، شماره 4.
چکیده
آنچه از نظر میگذرانید، شش یادداشت کوتاه درباره جهانیسازی، جنبهها و پیآمدهای آن برای جوامع بشری است. در یک جمعبندی نهایی میتوان گفت جهانی شدن و به تعبیر درستتر، جهانیسازی، شکل جدید استثمار و چپاول است که با شگردهای نوین و به مدد ابزارهای مختلف از جمله رسانههای جمعی که زیر سلطه و مالکیت سرمایهداران است، در حال شکلگیری و گسترش است.
«در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده به دست افراد زیادی اداره شد و بالاخره رئیس جمهوری برگزیده شد که از طرف سران مملکت و گروههای اجرایی حمایت می شد و این ریاست، با همکاری بخشهای اداری، سنا، تجارتهای مهم، بانکها، وکالت خانهها، سرمایهگذاران و رسانهها، دستاوردهای بخش خصوصی را شکل داد».
ساموئل هانتینگتون، مقاله «بحران دموکراسی»
از جمله مهمترین رویدادهای دنیای کنونی، جریان «جهانی شدن» است. موضوعهای کمی وجود دارند که با وجود اینکه درباره آنها بسیار توضیح داده شده است، بد فهمیده شدهاند. عقیده اکثریت مردم در این باره آن است که
جهانی شدن، یک حقیقت است و قبل از هر چیز، جهانی شدن در اقتصاد رخ میدهد و اجتنابناپذیر است و این اجبار از طریق پیشرفتهای بزرگ در جوامع و تکنولوژی به وجود میآید. در حقیقت، جهانی شدن، نه اجتنابناپذیر است و نه از ملزومات اقتصاد و تکنولوژی به شمار میرود، بلکه جهانی شدن، یک انتخاب سیاسی است و جریان جهانی شدن، با دقت، مدیریت و کنترل میشود. اگر بینشی درونی داشته باشیم، متوجه میشویم روند جهانی شدن، شباهت بسیاری به یک کودتا دارد؛ یک انقلاب سیاسی مخفی که قدرتمندان آن را فرماندهی میکنند و ساختمان قدرت را (درون جامعهای و بیرون جامعهای) دگرگون میکند.
در چنین سیستم جهانی، سلطه بر ملتی خاص، معنای خود را از دست داده است و قدرت اصلی تصمیمگیری به رژیمی سپرده شده است که پایه و اساس آن، بینالمللی است و ثروتمندان آن را اداره میکنند. هم اکنون این نظام متمرکز به صورت شبکهای از بوروکراسیهای بینام و با شباهت بسیار به بانکهای جهانی، صندوق بینالمللی پول (IMF) و سازمان تجارت جهانی (WTO) وجود دارد. هیچ یک از این مؤسسهها تظاهری به دموکرات بودن نمیکنند و بانکها و نمایندگان شرکتهای چند ملیتی آنها را اداره میکنند.
سرچشمه و منبع قدرت این نظام، از آنچه به اصطلاح «تجارت آزاد» نامیده میشود و از شرایطی پدید آمده است که همیشه مکمّل وامهایی است که به کشورهای جهان سوم داده میشود. تجارت آزاد در حقیقت، یک «اسب تروا» است که در قالب اقتصاد مدرن پنهان شده است و هدف اصلی آن، گرفتن قدرت و سلطه از نمایندگان قانونی و انتقال آن به رژیمهای تازه به وجود آمدهای است که به طور مشترک کنترل میشوند و چنین انتقال قدرتی، به
درستی با انتقادهای شدید ملی روبهرو میشود.
تظاهرات بر ضد جهانی شدن در غرب عادی شده است و تمام این تظاهرات را پلیس با بیرحمی و بیشرمی سرکوب میکند. در کشورهای جهان سوم، جایی که روند جهانی شدن، زندگی میلیونها نفر را ویران ساخته است، چنین اعتراضهایی در ابعاد بسیار بزرگتر صورت میگیرد و خشونت بیشتری در آنها دیده میشود. در کشورهای جهان سوم، معترضان به روند جهانی شدن را تنها در خیابانها نمیبینید؛ حتی عدهای از دولتمردان نیز برای دفاع از ملتشان در برابر تجاوزهای رژیم جهانی تلاش میکنند. مردم کشورهای جهان سوم، هر روز، بیش از دیروز، جهانی شدن را شبیه به استثمار غرب میبینند. در جهانی شدن، روشها و سخنان جدیدی وجود دارد، ولی نتیجه همچنان استثمار مردم کشورهای جهان سوم و منابعشان است.
در نظریه پ.ب 23 (ژولای سال 1941) چنین آمده است: «برای پایدار کردن اقتصاد و امکاناتدهی به برنامههای سرمایهگذاری اصلی در مناطق عقبمانده و توسعه نایافته، به سیستمهای جهانی سرمایهگذاری نیاز داریم.» رهبران غربی در طول سالهای 1941 و 1942 برای اتحاد و یکپارچگی جهان، این نظریه را به وجود آوردند. ایزای بومن، اولین شخصی بود که برای حل مشکل کنترل مناطق ضعیفتر ـ به صورتی که این استیلای استعماری، آشکار نباشد ـ نظریهای بیان کرد. در ماه می سال 1942، وی در مجمع سران چنین اظهار داشت: «ایالات متحده باید از سیاست اجتناب از هرگونه برخورد استعمارطلبانه پیروی کند و با قدرت به تأمین امنیت بپردازد.» استدلال وی این بود که برای استفاده از این
قدرت، باید از قالب شخصیتهای بینالمللی استفاده کرد و از طریق اتحاد ملل پیش رفت.
بعد از جنگ جهانی دوم، پروژه جدید عظیمی برای مدیریت بر جهان تدوین شد. سازمان ملل متحد شکل گرفت و شرکتهای برتون وودز (1)(صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی)، مأمور حفظ ارزش پول و جلب سرمایهگذاریهای سودآور شدند. استثمارگران اروپایی قدرت خود را به تدریج از دست میدادند و از درون اجتماعات قدیمی، ملتهای جدید و مستقل به پا میخاستند. دستاوردهای اتحادیه کشورهای اروپایی، امید صلح جهانی را به وجود آورد. جوامع مستقلی که پا به عرصه ظهور گذاشته بودند، شواهدی برای گسترش دموکراسی قلمداد شدند. کشورهای جهان سوم به نام کشورهای در حال توسعه، و «پیشرفت» به عنوان راهی برای رسیدن به آیندهای بهتر شناخته شد.
پیشرفت چیست؟ از سالهای 1800 یعنی از زمانی که ملل غربی شروع به صنعتی شدن کردند، این ملل به نمونههایی برای معنی کردن پیشرفت تبدیل شدند و این پیشرفت سبب به وجود آمدن اقتصادی قویتر، تأسیسات ساختمانی مجهزتر و ظرفیتهای صنعتی بیشتر شد. این روند، همان پیشرفتی بود که با هدف تولید ساختمانها و تأسیسات ملی به وجود آمده بود. هنگامی که یک شرکت عظیم چند ملیتی، قطعه زمینی را در امریکای مرکزی میخرد و در آنجا گاوداری درست میکند؛ سپس از گوشت دامهایش همبرگر میسازد و به فروش میرساند، این روند نیز پیشرفت خوانده میشود.
بعد از پنجاه سال پیشرفت مشتاقانه و مفرط، جهان سوم همیشه «در حال
1) Bretton Woods.
پیشرفت» باقی خواهد ماند؛ زیرا «در حال پیشرفت» به «قدرت اقتصاد محلی» گفته میشود و تأسیساتی که در آن مکان وجود دارد، در حالی که «پیشرفت» به «تعداد پروژههای در دست اجرا» گفته میشود. در واقع، پیشرفت به گونهای که امروز وجود دارد، دقیقا از پیشرفتی که بعد از جنگ جهانی دوم، همه مردم بسیار خوشبینانه انتظار آن را داشتند و دانشمندان قدیمی توضیح داده بودند، جلوگیری میکند. به همین دلیل، بسیاری از کشورهای جهان سوم تقاضای داشتن «حق پیشرفت» را دارند و ما ساکنان غرب، در فهم دلیل چنین تقاضایی از طرف کشورهای جهان سوم، مشکل داریم.
در کشورهای جهان سوم، بعد از جنگ جهانی دوم، استثمار اقتصادی، تخریب محیط زیست، منع آبادانی و محکومیت به عدم پیشرفتِ همیشگی به وجود آمد. در واقع، رابطه اقتصادی بین غرب و جهان سوم، کاملاً بدون تغییر باقی ماند. وسایل و تعاریف جدیدی برای کنترل ملل به وجود آمد، مانند مستقر کردن پادگانهای نظامی در مناطقی که به این پادگانها نیاز داشتند و دخالت در حکومتهای محلی به جای اعمال صریح قدرت، که به ظاهر، نوعی دموکراسی و پایانی برای امپریالیسم بود، ولی در واقع، نوعی جدیدتر و کارآمدتر از امپریالیسم بود.
آنگونه که از اسناد موجود میتوان برداشت کرد، امپریالیسم به وجود آمده بعد از جنگ جهانی دوم، اتفاقی نبود، بلکه حاصل طرح و نقشهای از پیش تعیین شده بود. افرادی که این نقشه را طراحی کردند، هدفی جز استثمار و اغفال نداشتند. در حالی که تمام تلاش این افراد، دوری «از اشکال ساخته شده امپریالیسم» بود، برنامه «کنترلی کارآمدتر بر قلمروهای ضعیفتر» را اجرا کردند. در تمام مدتی که در اجتماعات مردمی، از توسعه همکاری بینالمللی
سخن میگفتند، اتحادیه کشورهای اروپایی و مؤسسه برتون وودز را وادار به پیش بردن فرآیند استثمار جهانی میکردند.
از دیدگاه جهان سوم، بعد از جنگ دوم، «جهانی شدن» به معنای «سرعت بخشیدن به امپریالیسم» بوده است. تجارت آزاد و صندوق بینالمللی پول، مستلزم اقتصادی کاراتر در کشورهای جهان سوم بود و با مصرف سریعتر منابع محلی و فقیر کردن مردم بومی، سود بیشتری برای کشورهای استعمارگر به دست آمد. ممکن است تعجب کنید از اینکه چگونه غرب توانست کشورهای جهان سوم را در برابر برنامههای استثمارگرانه خود به تسلیم وادارد؛ برنامههایی که بر اساس غارت و تاراج منابع کشورهای جهان سوم شکل گرفته است.
امپریالیسم ـ یا هر نام دیگری که خوانده شود ـ همیشه برای به دست آوردن کنترل بر مردم زیر سلطه خود، به نیروی نظامی نیاز دارد. تا سال 1945، هر قدرت بزرگی قلمرو خود را داشت و برای حکومت بر مردم قلمرو خودش، از ارتش کشورش استفاده میکرد. بعد از سال 1945، ایالات متحده ارتشی آزاد برای جهان ساخت که معمولاً برای دوستان و طرفداران غرب استفاده میشد. این «ارتش جهانی» شامل صدها ارتش و مداخلههای پنهان و سرّی در گوشه و کنار جهان میشد. برای اجرا کردن برنامههای صندوق بینالمللی پول و امپریالیسم، چنین مداخلههایی در نظامهای دیگر ملل لازم بود و سیستمهای جدید به همین منظور شکل گرفت. این کار نیز قسمتی از روند جهانی شدن بود.
امریکا هیچ گاه از دخالت یکجانبه هنگام به خطر افتادن منافعش شرم نداشته است که برای نمونه، از کویت میتوان نام برد. سلسله دخالتهایی نیز در
حکومتهای دیگر از جمله تیمور شرقی، آلبانی، یوگسلاوی و ملل زیادی در افریقا اتفاق افتاد. هر مداخلهای به دنبال یک تهاجم رسانهای آغاز میشد و در آخر، هر آنچه اتفاق افتاده بود، به عنوان مداخلههای بشردوستانه در جوامع بینالمللی نشان داده میشد. رئیس جمهوری امریکا، بیل کلینتون و نخست وزیر انگلیس، تونی بلر، هر دو در سخنرانیهایی برای عموم چنین اظهار داشته بودند که چنین مداخلههایی ادامه خواهد داشت، ولی هیچ کدام، از این موضوع که باید توافق اتحادیه کشورهای اروپایی را جلب میکردند، سخنی به میان نیاورده بودند. تنها لازم بود به این مداخلهها، ظاهر بشردوستانه داده شود، درست همان کاری که رسانهها با در دست داشتن کنترل یکجانبه عواطف و احساسات مردم میتوانستند انجام دهند.
نظام سرمایهداری جهانی، در واقع، یک دنیای جدید نظامی به وجود آورده است. سازمان تجارت جهانی و بوروکراسیهای متحد با آن، به سوی حکومتی جهانی وابسته به سران و شرکتهای جهانی پیش میروند و ناتو و پنتاگون، ارتش این حکومت جهانی را تأمین میکنند. رسانه جهانی نقش وزارت تبلیغات را ایفا میکند و به صورت کاملاً حساب شده بر احساسات بشردوستانه مردم اثر میگذارد و بدین وسیله، موافقت عموم را برای مداخله دولتمردان در حکومتهای دیگر جلب میکند.
برای اولین بار در طول تاریخ، نوعی امپراتوری جهانی به وجود آمده است که تنها یک جامعه بر آن حکم نمیراند، بلکه چندین شرکت و مؤسسه سرآمد و برگزیده آن را اداره میکنند. ممکن است تصور شود امریکا بر این امپراتوری جهانی حکمفرمایی میکند، در صورتی که بهتر است گفته شود امریکا، اولین ملتی بود که با این انقلاب، واژگون شد. هر دو حزب عمده امریکا، طرفدار
جهانی شدن هستند و در واقع، قدرت انتخاب چندانی به رأیدهندگان خود نمیدهند. به همین دلیل، شرکتها و سران غربی که از این فرآیند جهانی شدن سود میبرند، تنها امریکاییها نیستند. این اقتصاد امریکاست که از بودن در مرکز این تحول جهانی سود میبرد و سنگینی بار این امپریال را مالیاتدهندگان امریکایی بر دوش میکشند. هیچ چیزی از این سود کلان به شهروندان امریکایی نمیرسد و وضعیت زندگی آنها سیر قهقرایی خود را میپیماید، درست همانند هر فرد دیگری در این جهان. حکمفرمایی سازمان تجارت جهانی، درست به همان صورت که قوانین جوامع دیگر را از بین برده، سبب نابودی قوانین امریکا نیز شده است.
در اواخر سالهای 1800، هنگامی که دولت اعلام کرد سیاست در اقتصاد هیچ گونه دخالتی ندارد، نتیجه آن کاملاً پریشانکننده و ملالانگیز بود. مشخصات آن دوره به این شرح بود: مشاغلی سخت با حقوق پایین، کار سخت کودکان و ناهماهنگی صنفی میان مشاغل مختلف، فقر فراگیر و بیماریهای مختلف، امتیازات انحصاری، ثروتمندان دزد، اقتصادی ناپایا و سیاستمداران سردرگم. سرانجام، سیاست آزادی مطلق اقتصادی در غرب کاملاً کنار رفت و رویههای ثابتی برای کنترل اقتصاد روی کار آمد. تأسیسات و ساختمانهای ثابتی برای این امر ساخته شد و اقتصاد دوباره تثبیت شد. شرایط کاری، همزمان با شرایط اجتماعی پیش میرفت.
در مقیاس جهانی، وجه اقتصادی جهانی شدن، چیزی نه چندان بیش از سیاست آزادی مطلق اقتصادی به دست آورده است. همانگونه که انتظار
میرفت، نتایجی به همان میزان ملالآور و پریشان کننده در جهان پدیدار شده است. در کشورهای جهان سوم، همچنان مشاغل سخت با حقوق پایین و کار سخت کودکان به چشم میخورد و در کشورهای غربی، سطح درآمد نسبت به هزینههای زندگی، هر لحظه، کمتر میشود. بازارهای تجاری بینالمللی زیر سلطه بورسبازان قرار گرفتهاند و به هر قسمتی از دنیای تجاری که نگاه میکنیم، از مسافرت با کشتی گرفته تا برقراری ارتباط، تا اتومبیلها و مواد غذایی، همگی در تسلط چند شرکت بینالمللی قرار دارند.
«امپراتور لباسی بر تن ندارد». امپراتوری جهانی، امروزه لباسی از فریب پوشیده است و هر آنچه را بخواهد، از طریق رسانهها، بارها در گوش عموم مردم تکرار میکند. امیدوار بودم برای دیدن حقایق، از ورای پردهها و بدون فیلترهای موجود که مداخلهگران کار گذاشتهاند، کمکتان کنم. امیدوار بودم این نظام را عریان ببینید و متوجه شوید چگونه به سرعت و با بیرحمی، کنترلش را روی زندگیهای ما افزایش میدهد و جوامع و آیندهمان را کنترل میکند.
هنگامی که دولتمردی از سرمایهگذاری در نیجریه برای اهداف بشردوستانه خبر میدهد و برای این هدف، یک میلیون دلار میگذارد، تأکید وی بر این مورد است که ما متوجه شویم چگونه دولتهای غربی برای کمک به انسانهای محتاج، از اموال خود میگذرند، ولی در واقع، آن دولتمرد درباره پروژه جدید سرمایهگذاری در نیجریه با سرمایهای معادل یک میلیون دلار برای استخراج بهره از نیجریه صحبت میکند.
در چنین موقعیتهایی، شاهد حقایقی کاملاً موازی هستیم. حقیقتی واقعی که میگوید غرب در حال استثمار کشورهای جهان سوم است و حقیقتی ماتریس (مجازی) که نشان میدهد دولتهای غربی در حال کمکهای بشردوستانه به کشورهای جهان سوم هستند. بیشتر ساکنان غرب اعتقاد دارند از همه برنامهها و سیاستهای دولتشان به خوبی باخبرند، ولی بیشتر آنها متوجه این نکته نیستند که از دروغی بزرگ اشباع شدهاند. همانطور که هیتلر گفته بود، باور این که همه رسانهها در حال ارائه حقیقتی ماتریسی هستند، برای انسانها بسیار دشوار است.
سازوکارهای زیادی برای باور دروغهایی چنین بزرگ وجود دارد. برای مثال، رسانه، صنعتی متمرکز و بسیار مورد توجه است و از دستاوردهای شرکتهای سران به شمار میرود. سازوکار دیگری که به این توهم ماتریس کمک میکند، فشار اجتماع است. همانطور که در داستان معروف لباس جدید پادشاه آمده است، هنگامی که جمعیت حاضر شروع به تظاهر به دیدن لباس جدید پادشاه کردند، افراد کمی مایل بودند به مخالفت با باوری بپردازند که به نظر میرسید عموم مردم بدان معتقدند. افرادی که چنین ریسکی میکنند، ممکن است نظریهپرداز توطئهگر، احمق یا حتی با کلماتی زشتتر خوانده شوند. تصور کنید یک مجری تلویزیونی در برنامهای از قساوتهای KLA، در بمباران صربها صحبت کند. تماشاچیان این افشاگری را «حمایت از صربهای شرور» خواهند نامید. هنگامی که ایدهای به مردم تحمیل شود، آن قدر رسانههای مختلف آن را تکرار میکنند تا در اذهان آنها جای گیرد.
بیتوجه به سازوکارهای یاد شده، حقیقت اصلی این است که دنیاهایی که در رسانههای مختلف به تصویر کشیده میشود، کم و بیش با هم شباهت دارند
و این تصویرها همگی از دنیایی مجازی هستند. در چنین دنیایی، کلمات متضاد، معنایی یکسان دارند، استثمارگران، بانی خیرند و «پوچی» به عنوان «حقیقت» ارائه میشود. در شیوههای تبلیغاتی، همان طور که برای تبلیغ یک پودر رختشویی یا یک شلوار جین به خوبی عمل میکنند، برای باوراندن شرایط و عقاید نیز به خوبی عمل میکنند و باور این دنیای ماتریسی خوابآور در اذهان عمومی، به همین شیوه مستحکم شده است. مالکان و کنترلکنندگان این رسانهها، منفعت برندگان اصلی اغفال هستند. مالکان این رسانهها، سران هستند و نباید از این حقیقت که سران، خود، جزئی از حقیقت ماتریس نیستند، تعجب کرد و همچنین از این نباید تعجب کرد که این حقیقت ماتریسی برای اشاعه هر آنچه به نفع این نظام است، به وجود آمده است.
جهانی شدن، پیش از هر چیز به نظام سرمایهداری پرداخته است، به برداشتن هرگونه تحمیل و فشاری از دوش اقتصاد سرمایهداری و محدودیتهایی که مانع از شکلگیری این نظام میشوند؛ مانند: تعرفههای دست و پاگیر، قوانین محیط زیست، قوانینی که سبب کم شدن اعتماد مردم میشود و قوانین مربوط به حفظ بهداشت عمومی افراد.
آنگونه که به ما گفته شده است، منطق به وجود آمدن نظام جهانی، به وجود آوردن «بازار آزاد»ی است که در آن، تنها «کارآمدترین» کارکنان میتوانند موفق شوند و با وجود این، در طولانیمدت به همه سود میرساند. بگذارید برای اینکه متوجه شویم این منطق در کجا گمراه میشود، به این جریان با جزئیات بیشتری نگاه کنیم.
در واقع، نظام سرمایهداری، فرآیندی است که اقتصاد آزاد را تحت تأثیر قرار میدهد و نابود میکند و اقتصادی را جایگزین میکند که عده محدودی از کارکنان قدرتمند اداره میکنند. نظام سرمایهداری و اقتصاد آزاد، نقضکننده یکدیگرند. چنین حالتی هنگامی به وجود میآید که تعادل معمولی که بازار را رقابتآمیز میسازد، از بین میرود.
همانگونه که یک کشیش از ما میخواهد به خوشبختی در دنیای دیگر اعتقاد داشته باشیم، در حالی که در این دنیا رنج میکشیم؛ درست به همین صورت، سیاستمداران از ما میخواهند به دنیای ماتریسی اعتماد داشته باشیم، در حالی که از وجود نظام سرمایهداری رنج میبریم.
هزاره سیاه
اگر روند جهانی شدن به همین صورت که سران و دولتمردان برنامهریزی کردهاند، پیش برود، به دوران جدیدی وارد خواهیم شد که شباهت زیادی با سالهای سیاه قرون وسطا دارد. از نظر سیاسی، به سوی حکومتی کاملاً استبدادی پیش میرویم که در کنترل نیروهای نظامی برتر و متمرکز است و هر جزئی از آن با بیرحمی موجود در اعمال پادشاهان و پاپهای قرون زورگویی شباهت بسیاری خواهد داشت. به جای دستگاه سلطنتی و کلیسایی قدرتمند، ماتریس رسانهای پیشرفتهای داریم که قابلیت کنترل اذهان عموم و متقاعد کردن آنها به سرنوشتشان را بهتر نشان میدهد. یکی از بزرگترین تفاوتهای بین آن دورههای ستمگری و هزاره سیاه جهانی شدن، اقتصاد است؛ با این تفاوت که در آن دورهها، اقتصادی قابل تحملتر داشتیم که هر کس در آن، جایگاهی
جری ماندر (1)و دِبی بارِکر (2)
چکیده
جهانی شدن یکی از موضوعهای مهمی است که بحثهای فراوانی را در سطوح جهانی برانگیخته است. در این بین، جهانی شدن یا به عبارتی، جهانیسازی اقتصاد که به عنوان مدلی برای نجات بشر از فقر و فلاکت و تنگدستی، بهویژه در کشورهای فقیر به کار برده میشود، کارنامه موفقی در راه رفع تبعیض و نابرابری در بین ملل محروم و رنج کشیده نداشته است. در نوشتار زیر، دو تن از محققان برجسته و منتقدان جهانی شدن، تصویری از نقش شرکتهای خصوصی، صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی و... در تحمیل فشار بر کشورها و غوطهور کردن آنها در گرداب جهانیسازی ترسیم میکنند.
در چند سال گذشته، سخنان مکرّر طرفداران جهانی شدن اقتصاد و گردانندگان مؤسسههای «بِرتون وودز»، بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول، سازمان تجارت جهانی و دیگران را شنیدهایم که میگویند اصلیترین و مهمترین هدف آنها در پیشبرد جهانی شدن اقتصاد، فقرزدایی جهانی است.
بهویژه آنان چنین استدلال میکنند که سرمایهگذاری مالی و تجاری مشترک، بهترین راه برای رفع مشکلات و رسیدن به رشد اقتصادی است که خود، زمینهساز برون رفتن از فقر است.
همچنین مدعی میشوند که میلیونها نفر از کسانی که مخالفت صریح خود را با مدل جهانی شدن اقتصاد اعلام داشتهاند، در واقع، مخالف خواستهها و تمایلات اقشار فقیر هستند. تکتک افراد باید با رضایت کامل عقبنشینی کنند و عرصه را به صاحبان سهامی شرکتها، بانکداران و نظام بوروکراسی جهانی بسپارند تا طرح خود را پیش ببرند و راهحلی برای مشکلات جهان پیدا کنند.
آیا واقعا دغدغه شرکتها و سازمانهای جهانی، رفع فقر و محرومیت است یا این مؤسسهها انگیزههای اساسیتری دارند؟
چه کسی سود میبرد؟
از چند دهه گذشته تاکنون (1970ـ 2000) ـ یعنی دوره استیلای بسیار سریع جهانی شدن اقتصاد ـ تقریبا تمام شواهد، بر نتایجی خلاف ادعای ظاهری طرفداران جهانی شدن دلالت میکنند. در حال حاضر، به همان اندازه که از سوی مخالفان جهانی شدن به این شواهد استناد شده است، مدافعان و سینهچاکان آن نیز آنها را طرح میکنند.
بدیهی است فقر و فاصله طبقاتی در هر جای این کره خاکی با شتاب خاصی رو به افزایش است. بر اساس یک گزارش منتشر شده از سوی سازمان ملل در سال 1999، فاصله طبقاتی میان فقیر و غنی در داخل کشورها ـ و بین کشورها ـ به سرعت در حال گسترش است و تجارت جهانی و سیستم مالی، یکی از دلایل اصلی این امر اعلام شده است.
حتی سازمان سیا با پذیرش این نظر که جهانی شدن سبب ایجاد فاصله طبقاتی عظیمی شده است، مُهر تأییدی بر نتایج بررسیهای سازمان ملل متحد میزند. این سازمان اعتراف میکند که سود حاصل از جهانی شدن، به دست فقیران نمیرسد و فرآیند جهانی شدن، به طور ناخواسته، به مخالفت و شورش جهانی دامن میزند.
ایدئولوژی حاکم بر جهانی شدن اقتصاد و قواعد آن ـ اعم از تجارت آزاد، رفع ممنوعیت، خصوصیسازی و تعدیل ساختاری ـ زندگی میلیونها نفر را به ویرانی کشانده است و بیشتر آنان را بیخانمان، بیزمین و گرسنه کرده است. حتی دسترسی آنها را به پیش پا افتادهترین خدمات عمومی مثل سلامتی و مراقبت پزشکی، آموزش، بهداشت، آب سالم، حمل و نقل عمومی، مهارتهای شغلی و چنین خدمات به مشکل دچار ساخته است.
نمونههای بسیار محدودی را در میان کشورهای جهان سوم میتوان یافت که ظرف مدت کوتاهی به پیشرفت و ترقی دست یافته باشند. مؤسسههای «برتون وودز» به دنبال این هستند که این نمونهها را در بوق و کرنا کنند، ولی واقعیت این است که فواید این «رشد»، بسیار مقطعی و کوتاهمدت است. در تمام این موارد، تقریبا تمام سود به جیب نورچشمیهای این کشورها و مدیران عامل شرکتهای بینالمللی میرود که نقطه ثقل این فرآیند هستند؛ مدیران عاملی که درآمد سالانه آنها دهها یا [شاید] صدها میلیون دلار است. مجموع آمار و ارقام موجود، نشاندهنده تبعیض سریع و فزاینده بین مدیران، کارگران عادی و مردم است.
کشورهای آسیایی که مختصر موفقیتی در توسعه اقتصادی داشتهاند، هرگز حاضر نمیشوند تمام تعرفههای خود را بنا بر خواست مؤسسههای طرفدار
جهانیسازی کاهش دهند، آنها اجازه واردات بیحد و حصر کالا را صادر نکرده و میزان عرضه متناسب با تجارت داخلی و نیز اقتصاد یا کشاورزی بومی را حذف نکردهاند. در عوض، این کشورها [سیاست] «جایگزینی واردات» را در پیش گرفتهاند ـ گسترش توانایی تأمین نیازهای کشور با تکیه بر قابلیتهای داخلی ـ تا اینکه کشوری باشند کاملاً متکی بر سیستم صادرات فرآوردهای. این فرآیند (تکیه صددرصدی بر صادرات فرآوردهها) که صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی با شور و حرارت خاصی آن را ترویج میکردند، در بسیاری از کشورهایی که بیشتر فرآوردههای غذایی خود را از راه دریا صادر میکنند، به کار بسته شده است، در حالی که در این کشورها، افرادی هستند که در خانههایشان، گرسنه میخوابند یا حتی از شدت گرسنگی میمیرند.
اکنون پرسش این است: آیا مؤسسههای جهانیسازی، آگاهانه حرکت میکنند یا فقط کورکورانه از مدلی آرمانی و شکست خورده پیروی میکنند؟ بدترین پاسخ به این پرسشها ـ که بسیاری آن را طرح میکنند ـ این است که این مؤسسهها، به یقین آگاهند که به دنبال چه هستند و از آغاز حرکت نیز کارشان را آگاهانه شروع کردهاند. آنها تکلیف دیکته شدهای دارند که تمام موانع موجود بر سر جریان آزاد سرمایهداری جهانی را از راه بردارند تا آزادانه، به منابع طبیعی جهان، بازارها و نیروی کار ارزان (و نیز ارزان نگه داشتن آن) دست یابند و در آن دخالت داشته باشند. بسیار سادهلوحانه است که این گونه اقدامات را کمکی به ارتقای اوضاع تهیدستان فرض کنیم. (1)
1) www.gdo.ca/globalization-poor، سیاحت غرب، شماره 12.
جری ماندر (1)و جمعی از نویسندگان
چکیده
مقاله حاضر، محصول هم اندیشی 19 تن از صاحبنظران در حوزه سیاست و اقتصاد است. نویسندگان مقاله، شعار «جهانی بهتر ممکن است» را دستور کار خود قرار دادهاند. در این مقاله، با انتقاد از عملکرد ابرقدرتهای رسانهای جهان در انحراف افکار عمومی نسبت به مخالفان جهانیسازی، بر ضرورت توجه به آرای همه مردم جهان در برنامهریزیها تأکید شده است. آنان در ادامه، ضمن هشدار دادن نسبت به پدیده سلطه سرمایهداران بر تعیین مسیر امور، عملی بودن راهکارهای دیگری فراتر از «جهانیسازی» را به سردمداران مراکز تصمیمگیری همچون «بانک جهانی»، «صندوق بینالمللی پول» یا «سازمان تجارت جهانی» گوشزد کردهاند.
در دههای که گذشت، میلیونها نفر در سراسر جهان به خیابانها ریختند و در برابر مراکز و نهادهایی که برای جهانیسازی برنامهریزی میکنند، تظاهرات و راهپیمایی به راه انداختند. غولهای رسانهای جهان نیز به جای آنکه ما را از حقایق و علل این اعتراضها آگاه سازند، با واژگون کردن واقعیتها، اذهان را از درک حقیقت باز داشتند. آقای توماس فریدمن، مقالهنویس صفحه مسائل
1) Jerry Mander ، فعال و نویسنده امریکایی؛ مشهورترین کتاب وی، چهار دلیل برای حذف تلویزیون است.
خارجی روزنامه نیویورک تایمز، از آن دسته نظریهپردازانی است که این اعتراضهای همگانی را نوعی «طرفداری جاهلانه» میخواند. وی معتقد است آنانی که به خیابانها میریزند، مردمانی هستند که از ارائه ایده جدید ناتوانند و این اقدامات هرگز نباید برنامهریزیها را دستخوش تغییر سازد. بسیاری از سردمداران رسانهها در جهان، با بیان این نکته که این معترضان، «کودکان محروم از امتیازات» هستند، اعلان کردهاند آنان میخواهند به تجارت و اتحاد جهانی خاتمه دهند.
با این حال، هر کسی که کمترین اندیشه را برای کشف حقیقت انجام دهد، به روشنی درخواهد یافت این تفسیرها و نظریهها، درباره تظاهرات همگانی علیه جهانیسازی نمیتواند درست باشد. بیشتر تظاهرات در کشورهای محروم جهان شکل میگیرد و اکثریت آنانی که در این راهپیماییها شرکت میکنند، از قشر محروم هستند. برخلاف عملکرد کسانی که در پی کسب امتیازات ویژه فردی برای خود هستند، مخالفتها بر ضد جهانیسازی، در مقیاس جهانی و بسیار گسترده صورت گرفته و کوشش شده است به کمک یک اراده جهانی، همگان در سطح کره زمین، به طور منصفانه، از حقوق مساوی خود بهرهمند باشند. پیشقراولان تحرکات و جنبشها، نه تنها افرادی با عقاید «ضد تجارت» نبودهاند، بلکه این دسته، همواره و فعالانه، در عرصه «تجارت عادلانه» حضور داشتهاند: «تجارت عادلانه» در برابر «تجارت آزاد» که همیشه با آن به مخالفت برخاستهاند؛ مخالفت با این پدیده، به عنوان راهی برای پیشرفت و بهبود اوضاع اقتصادی مردمان فقیر و جوامعشان قلمداد میشود.
این ادعا که معترضان هیچ ایده دیگری ندارند تا در کنار جهانیسازی مطرح شود، به همان اندازه پوچ و تهی است که دیگر ادعاهای آنان. علاوه بر آنچه
افراد زیادی در کتابهای مختلف یا در کنفرانسها و نشریههای ادواری مطرح شده است، نهادهای جامعه مدنی نیز طرحها و آرای متعددی تولید کردهاند. برخی از این نهادهای جامعه مدنی، بعد از اجلاس «دادگاههای اجتماعی جهانی» ـ که در سالهای 2000 و 2001 در شهر پرتوالجر در برزیل و اعلام پیام «جهان دیگری امکانپذیر است» ـ که از سوی دهها هزار نفر مورد توجه قرار گرفت ـ به وجود آمدند.
شاید برجستهترین و صریحترین ایدهای که از سوی جامعه مدنی اعلان شد، این باشد که به راحتی برای توافقهای جدید تجارت، مهلت قانونی قرار دهیم و این سخن بدان معنا نیست که جوامع مدنی با تجارت، مخالف هستند، بلکه تظاهرکنندگان و معترضان در برابر سوءاستفاده از نظرهای یکسان درباره توافقهای مربوط به تجارت بینالملل، در جهت تضعیف پایههای دموکراسی در جریان رقابتهای بینالمللی ایستادهاند که اصل آن نیز تباهی تمام حمایتهای زیستمحیطی و اجتماعی است که مردمان عادی، در طول دههها یا قرنها برای رسیدن به آن تلاش کردهاند. حاصل این تلاشهای منسجم آن بوده است که معترضان، طرحها و روشهایی ارائه کردهاند تا اولویتهای جهانی، ملی و منطقهای را به سمت ایجاد جامعهای سالم و قابل تحمل هدایت کنند که همگان در آن به کمال برسند.
بحث بر سر حکومت است. آیا مردمان عادی نیز این قدرت را دارند تا تصمیم بگیرند کدام قوانین باید حاکم باشد؟ یا اینکه فقط عده محدودی، آن هم در پشت پرده و به دور از منظر افکار عمومی، این اجازه را دارند که آینده بشر را شکل دهند؟ اگر تصمیمگیرندگان فقط به فکر سود دریافتی در آینده هستند، پس چه کسی به فکر رفاه، آسایش و سلامت مردمان جهان و کره زمین
خواهد بود؟
به نظر میرسد بسیار ضروری است در اولویتهای برنامهریزی برای مردم تجدیدنظر شود. با این حال، هنوز مراکزی که دارای این قدرت رهبری باشند، نه وجود دارند و اگر هم باشند، برای اجرای چنین تصمیمهایی آمادگی ندارند. هیچ روزنه دلخوشکنندهای هم به چشم نمیآید که مدیران و برنامهریزانی که از وضعیت فعلی نان میخورند، تحولی ناگهانی و ضربتی را شاهد باشند.
مشکل رهبری برای یک جامعه عادلانه و قابل تحمل، وقتی مسئلهساز میشود که به وجود نیروی دهها میلیونی از انسانهای برجسته در یک جامعه متمدن جهانی که در حال شکلگیری است، بیتوجه باشیم. یعنی بیتوجهی به شمار فراوانی از بهترین افراد که به امکان شکلگیری جهانی بهتر از وضع کنونی آن باور داشته باشند. انسانهایی که در پی تشکیل اتحادی جهانی هستند که میخواهد مدیریت را به سمت نهادهایی در مقیاس بشری و مردمسالار هدایت کند؛ نهادهایی که برای زندگی اهمیت بیشتری از پول و سرمایه قائلند. تجربه تحقیر و ناامنی که محصول فروپاشیدگی اجتماعی و محیطی است، میلیونها نفر در سراسر دنیا را بر آن داشت که دست به دست هم بدهند و کاری کنند؛ کاری که شاید بتوان آن را درخشانترین و گستردهترین جنبش اجتماعی در تمام طول تاریخ حیات بشر نامید.
دنیاهای متفاوت
گاهی اوقات چنین به نظر میرسد که طرفداران جهانیسازی و مخالفان آنها در دنیاهایی کاملاً متفاوت از هم زندگی میکنند. درک این تفاوت به ما کمک میکند الزامات شرایط مختلفی را بفهمیم که بشر با آن دست و پنجه نرم
میکند. طرفداران جهانیسازی بر وجود دنیایی از قدرت و امتیاز تأکید دارند. به نظر آنها میتوانیم پیشرفت را در هر موقعیتی به وجود آوریم؛ زیرا از دیدگاه آنها، حرکت به سمت خصوصی کردن ثروتهای عمومی و آزاد کردن بازار از دست دولت سبب میشود رضایت و آزادی در سطح دنیا گسترش یابد. این امر نیز محصول کشف استعدادهای نهفته و تواناییهای ایجاد ثروت، در نتیجه سرمایهگذاریهای بخش خصوصی و رقابتهاست.
وقتی طرفداران جهانیسازی در پی آنند که اقتصاد متغیر مبتنی بر بازار گسترش یابد، جنبشهای مردمی شاهد آن است که چطور قدرت اداره از دست مردم و جوامع خارج میشود و به دست صاحبان ثروت و شرکتهای فراملیتی میافتد؛ افراد و شرکتهایی که به فکر کسب سود زودبازده، بدون توجه به خواستههای مردمی و طبیعی اکثریت هستند. مردم مشاهده میکنند که چطور اختیار و زمام امور از دستشان خارج شدهاست و به چنگ ثروتمندان و صاحبان سرمایه میافتد و بازارهایی که با اراده همگان اداره میشد، چگونه در چنگال عدهای خاص میافتد و چگونه تنوع فرهنگها و آداب، جای خود را به اخلاق سودجویانه و ماتریالیستی میدهد.
به نظر مردمان عادی، این رفتارها به دلیل جبر تاریخی سخت و ناگوار رخ نمیدهد، بلکه محصول برخی اقدامات گسترده یک نظام سیاسی توسعهطلب است که تا خرخره در پول فرو رفته است. آنها بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و سازمان تجارت جهانی را مسئول طرحریزی این دسته اقدامات علیه مردم و محیط میدانند.
جنبشهای مردمی از سردمداران جهانیسازی میخواهند در برابر آنچه وعده داده بودند، پاسخگو باشند. وعدههایی که فقط در حد حرف باقی ماند؛ از
قبیل همکاری همهجانبه، شغل مناسب، پاسخی برای تمام نیازهای واقعی بشر همچون محیط زیست سالم و تلاش برای پایان دادن به فقر و نداری. در اوضاعی که سردمداران جهانیسازی به دنبال یک اقتصاد جهانی رقابتی مبتنی بر قوانین وضع شده از سوی ابرقدرتهای جهانی باشند که هیچ تعهدی نسبت به انسانها و محیط ندارند، جنبشهای مردمی، نظامی اقتصادی را جستوجو میکنند که بر مبنای اقدامات و فعالیتهای سرمایهداران منطقهای پایهریزی شده باشد که در برابر وعدهها و شعارهایشان، مسئول باشند.
تحرکات مردمی به دنبال کسب عدالت اقتصادی برای همگان، یک نظام همهجانبه همکاریهای بینالمللی، تنوع پرجوشش فرهنگی و در پایان، جوامعی سالم و نیکوست. جنبشهای مردمی این را فهمیدهاند که سردمداران جهانیسازی از عمل به وعدههایشان، ناتوان هستند؛ چون دستورهای کوتهبینانه و خاص که مسیر حرکت مراکزشان را معین میسازند، برخلاف جهت اهدافشان است. با اینکه در امریکای لاتین، روند رو به تنزّل، مشهود است و درآمدهای مراکز فقیرترین کشورهای افریقایی به طور مستمر در حال کاهش است، سردمداران جهانیسازی با نگاه به شاخصهای تولید ناخالص داخلی، سیر تحولات را مثبت ارزیابی میکنند و این در شرایطی است که روند امور تنها به سود شمار اندکی از مردم تمام میشود که در مرکز تحولات قرار دارند.
در طرف دیگر، جنبشهای مردمی، ملاکها و شاخصهای دیگری را برای اندازهگیری میزان پیشرفت و بهبودی امور در نظر میگیرند. این عوامل بر مبنای میزان رفاه و آسایش و بهبودی مردم و محیط ـ از جمله با نگاه ویژه به زندگی افرادی که نیازمندی بیشتری دارند ـ استوار شده است. اگر جیبهای پرِ عدهای خاص را که از امتیازات اعطایی سردمداران جهانیسازی بهره میبرند، کنار
بگذاریم، با عنایت به این شاخصها، چنین به نظر میرسد که جهان هستی با سرعت در حال زوال و فقر فزونتر هم برای مردم و هم برای منابع حرکت میکند.
دموکراسی اقتصادی
دموکراسی اقتصادی، مستلزم شرکت همگان با سهمی مشخص در بهرهمندی از ثروتهای ملی تولیدی است که حیاتشان بدان وابسته است. برای داشتن دموکراسی اقتصادی، ناچاریم به این انتقال تن در دهیم؛ زیرا تمرکز قدرت اقتصادی، به منزله انحراف اساسی از دموکراسی سیاسی است، همان طور که تجربه جهانیسازی نیز به خوبی آن را اثبات میکند.
در دورانی که سرمایهداری به عنوان پارادایم حاکم مطرح بود، سردمداران و برنامهریزان تلاش داشتند تا پایههای خود را برای یک نظم عمومی سازنده تثبیت کنند. آن چیزی که آنان در بیشتر موارد بدان اعتنا نمیکردند، این مطلب بود که دموکراسی اقتصادی به همان اندازه در عملکرد مؤثر اجتماعی اقتصادها اهمیت دارد که بحث نظم همگانی سازنده ضرورت دارد. بازارهای امروزی فقط در راستای پول برنامهریزی شدهاند. بنابراین، بیشترین توجه آنها نیز به سوی ثروتمندان معطوف شده است و در این میان، به اساسیترین نیازهای محرومان در جامعه توجه نمیشود.
همچنین دموکراسی اقتصادی، پایه اساسی برای افراد، جامعه و سازماندهی خودجوش اقتصاد ملی بهشمار میرود. داشتن این حق که افراد برای اولویتهای اقتصادی خودشان تصمیم بگیرند و قوانین زندگی اقتصادی را تصویب کنند، از نمودهای این سازماندهی خودجوش اقتصادی است. این امر
همچنین سبب میشود همه افراد در تعیین سرنوشت سیاسی خود نقش داشته باشند. دموکراسی اقتصادی، اتکا به قدرت منطقهای و خودتصمیمگیری، از جمله مسائلی هستند که برای حکومت بینالمللی اهمیت زیادی دارند.
بیشک، برخورد مردمسالارانه با مسئله خودتصمیمگیری، تن دادن به این مطلب است که این مردم جامعهها ـ و نه گروههای محلی یا نهادهای منطقهای ـ هستند که انتخاب میکنند چگونه اقتصادشان با اقتصاد دیگر جوامع ترکیب شود. مردم کشورهای مختلف، به احتمال زیاد، نظرهای گوناگونی خواهند داشت، ولی همگان خواهان آن هستند که انتخابات بر مبنای خواستههایشان صورت پذیرد؛ اینکه روابط اقتصادی بین کشورهای گوناگون، عادلانه و منصفانه باشد؛ هیچ کشوری نخواهد با دادن وعدههای دلفریب، مردم دیگر ملل را سرگرم نگه دارد و اقتصاد ملی هر کشوری از طمع [و گزند] دیگران در امان باشد.
هیچ تردیدی نیست که به وجود مراکزی بینالمللی برای آسانتر کردن مبادلات بین ملل و نیز برای داوری میان علایق مختلف ملی کشورها نیاز داریم، ولی این مؤسسهها نیز باید دموکراتیک باشند و با تضییع حقوق مردم، نهادها و ملتها مقابله کنند.
شروع تحولات
کمتر از یک دهه پیش، سخنان سردمداران جهانیسازی درباره اجتنابناپذیر بودن برنامههایشان، برای بسیاری از مردم، محترم شمرده میشد. حرفهای دیگران درباره دیگر مدلها هم چیزی بیشتر از پندار و خیال خام تصور نمیشد. امروزه جهانیسازی همچنان به صورت یک قدرت ترسناک باقی مانده است،
ولی دیگر کسی آن را یک طرح شکستناپذیر نمیداند و سخن گفتن از راهکارهای مقابله با آن نیز پندارهای کودکانه نمینماید. احساسات عمومی درباره پایمال شدن حقوق عوام و سوءاستفاده از یک قدرت یگانه و مطلق نیز جوشش اعتراضها و مخالفتهای عمومی را شدت بیشتری بخشیده است.
اتحاد به وجود آمده بین سازمانهای جامعه مدنی، محصول بیداری و آگاهی میلیونها نفر از مردم نسبت به این واقعیت است که آینده خود و فرزندانشان در گرو میزان مشارکت آنان در اموری است که آینده آنها را رقم میزند. این فعالیتها همگی بر سر ارزشهایی مانند معیارهای همگانی مردمسالاری، عدالت، احترام به زندگی انسانها متفقالقولند. جنبشهای متحد مردمی که هر روز بر میزان نفوذشان در مراکز گوناگون نیز افزوده میشود، بدون هیچ سازمان مرکزی، رهبری واحد یا ایدئولوژی مصوب، به حیات خود ادامه میدهند. همچنین این تحرکات در وضعیتهای مختلف به شکلهای گوناگونی پدیدار میشوند.
آنچه شرح داده شد، نوایی است که خود را با این آهنگ موزون هماهنگ میسازد که در دفاع از این حق نواخته میشود: «ما انسانهایی هستیم که داریم روی این کره خاکی زندگی میکنیم.» مقصود همه آنها نیز ایجاد جهانی بهتر از حالت کنونی آن است. (1)
1) نشریه Tikkun، سیاحت غرب، شماره 21.
باشی قریشی (1)
چکیده
ایده جهانیسازی در کنار منافع و دستاوردهای خود، در صحنه عمل، راه را برای توسعه استثمار کشورهای فقیر و در حال توسعه و بهرهگیری از منابع ارزشمند طبیعی و انسانی آنان هموار کرده است. دکتر قریشی در این سخنرانی با اشاره به نتایج فرآیند جهانیسازی و منافع آن، معتقد است رهبران غربی با برچسبهای مختلف و اقدمات نظامی و اقتصادی، هر گونه مقاومت بر سر راه توسعه هژمونی نظام سرمایه سالاری خویش را به شدت سرکوب میکنند. در سایه مبارزه میتوان سنگ بنای دنیای نوینی را گذاشت که در آن، هیچ جنگی وجود ندارد و معیار ارزشگذاری هر انسانی، شخصیت وی خواهد بود، نه رنگ پوست و نژاد او.
اجازه دهید در ابتدا این پرسش را مطرح کنم: جهانی سازی چیست؟ چه کسی آن را کنترل میکند؟ چه کسانی از آن پشتیبانی میکنند؟ چه منافعی خواهد داشت؟ چه آسیبهایی را به وجود خواهد آورد؟ آیا دنیای غرب از رویدادهای به وجود آمده در دیگر نقاط دنیا به دلیل پیدایش این موج نوظهور آگاه است؟ مهمتر از همه اینکه آیا غرب یک جهانیسازی حقیقی را میپذیرد
1) فعال اجتماعی در دانمارک و معاون فدراسیون سازمانهای اقلیت نژادی در دانمارک. وی هندیتبار است.
که در آن، همه از حقوق برابر و فرصتهای یکسان برخوردار باشند و اصول اخلاقی تعیین شدهای نیز وجود داشته باشد تا همه به منافعی عادلانه دست پیدا کنند؟ اینها پرسشهای مقدماتی هستند که باید از مبلّغان جهانیسازی پرسیده شود. پرسش مهمی را نیز باید از خودمان بپرسیم: «ما شهروندان کشورهای در حال توسعه، افریقاییها و آسیاییها و تبعههای امریکای لاتین ساکن اروپا، برای کمک به درک، تحلیل و اقدام جهت اصلاح شرایط اسفبار کنونی حاکم بر زادگاههایمان، چه گامهایی میتوانیم برداریم؟»
از آغاز دهه نود میلادی، روزنامهنگاران، پژوهشگران، بازرگانان و سیاستمداران، کاربرد واژه «جهانیسازی» را آغاز کردند. همه در مورد آن صحبت میکنند، ولی تنها عده اندکی میتوانند آن را توضیح دهند و تبیین کنند. عدهای بسیار اندک نیز این مفهوم نوظهور را درک میکنند. البته گفته میشود که با نزدیکتر شدن ملتها به یکدیگر، اقدامات یک کشور تأثیر زیادی بر ساکنان کشورهای دور خواهد داشت. همچنین بیشتر تحلیلگران معتقدند جریان آزاد اطلاعات و سرمایه، همراه با صدور ارزشهای فرهنگی دنیای غرب، مبانی جهانیسازی هستند. از سوی دیگر، فعالیتهای تجاری و مبادلات مالی تسهیل شده است و ما شاهد آزادی سرمایه، نیروی کار، خدمات و مواد اولیه هستیم.
برای من که از آن سوی دنیا به اینجا آمدهام و کشورم از آثار ویرانگر و تلخ جهانی سازی آسیبهای زیادی دیده است، جهانیسازی بیش از هر چیز به معنای «امریکایی سازی» سیاره زیبای ماست. ما در مورد بحرانها و پیشرفتهای فراروی خود، پیروزی لیبرالیسم، گسترش فنآوری اطلاعات و انتشار ارزشهای دموکراتیک و حقوق بشر غربی، بارها و بارها از این کلمه بهره میبریم. البته من
مخالف پیشرفت نیستم. من میخواهم دروازههای جدیدی را برای اندیشیدن بگشایم. از همه آنچه برای بشریت منافعی دارد، باید استقبال کرد، ولی پرسش مهم فراروی ما این است که آیا یک مرد فقیر بنگلادشی که تمام روز را برای به دست آوردن نیم کیلو برنج تأمین کننده غذای هفت عضو خانوادهاش تلاش میکند، باید جهانیسازی را دوست داشته باشد یا یک پدر تایلندی که مجبور است با فروش دخترش، مخارج زندگی چند سال آیندهاش را تأمین کند، ممکن است با ایده دهکده جهانی احساس نزدیکی کند؟ به علاوه، با توجه به جریان یکطرفه اطلاعات از غرب به شرق، ما چگونه میتوانیم تنها منافع آن را ببینیم؟ اَبَر شرکتهای چند ملیتی نیز تنها برای بهرهگیری از کارگران ارزان، راهی این کشورهای فقیر میشوند. شبکههای رسانهای حاکم بر دنیای ما نظیر سی.ان.ان، بی.بی.سی یا صدای امریکا، همواره سنتهای مذهبی، ارزشها و فرهنگ غربی را تبلیغ میکنند. نتیجه این اقدامات چیست؟ ریخته شدن لایهای نازک از گرد و غبار فرهنگ غرب روی همه دنیا.
فیلمهای هالیوود نیز بدون هیچ شرمی، سکس و خشونت و عشوهگری و لوندی و زرق و برق را به همه خانهها میآورند. سیگارهای امریکایی «مارلبورو» و «پالمال»، آبجوهای «کارلزبرگ» و «هینکن» و مجلاتی نظیر «پنت هاوس» و «پلیبوی»، با دستاندازی به حلقوم جوانان فقیر سراسر دنیا، خود را به عنوان نمادهای مدرنیته عرضه میکنند.
بمباران بیوقفه سبک زندگی دلفریب امریکایی و غربی که به داشتن خودروهای گران قیمت، حضور در دیسکوهای شبانه، آپارتمانهای زیبا، زنان بلوند و نورهای رنگارنگ چراغهای نئون وابسته است، تصویری از بهشت جاودان را برای همه مردم دنیا عرضه میکند. البته هنگامی که جوانان
کشورهای فقیر و در حال توسعه، این سبک زندگی را در شبکه اینترنت یا سی.ان.ان میبینند، میخواهند آن را به دست آورند. نتیجه این آرزوهای دور و دراز در بیشتر موارد، تراژیک و غمانگیز است. اصرار آنها به فروش ثروت خانواده برای خرید بلیت پروازی یکطرفه به غرب و رویارویی با حقیقتی کاملاً متفاوت، بخشی از نتایج آن است. زندگی جهنمی در سرزمینی بدون لبخند و کار و فرصتهای پیشرفت، همراه با تبعیض و نژادپرستی و بیعدالتی و رنج، تجربه فراروی بیشتر این جوانان مهاجر است.
از نگاه من، اشاعه ارزشهای غربی، یک شیوه جدید استعمارگری بوده و جهانی سازی، یک روش برده داری در جهان سوم است. من با انتقال فرهنگها و صنایع و اطلاعات و ارزشها از غرب به شرق مخالف نیستم، ولی چرا از شرق به غرب تقریباً هیچ ارزشی منتقل نمیشود؟ دنیای غرب به ویژه ایالات متحده امریکا ادعا میکند که پس از حمله یازده سپتامبر 2001 به مرکز تجارت جهانی، دنیای ما تغییر یافته است و دیگر هرگز به شرایط گذشتهاش باز نمیگردد. البته این گفته شاید برای غربیها صحیح باشد، ولی برای هشتاد درصد بقیه مردم دنیا که در کشورهای در حال توسعه زندگی میکنند، شرایط هیچ تغییری نکرده است، بلکه آنان باید با مشکلات بیشتری دست و پنجه نرم کنند.
چند مثال در مورد ماهیت حقیقی جهانیسازی
حالی که کشورهای فقیر با مصرف 1/3 دهم منابع زمین، تنها پنج میلیارد دلار سهم دارند.
براساس آخرین گزارش انتشار یافته در روزنامه دانمارکی Politiken، بزرگترین قربانیان جهانیسازی، مردم فقیر دنیا هستند. بین هفتصد هزار تا دو میلیون نفر از آنان قربانی تجارت انسان میشوند تا در مشاغلی نظیر روسپیگری، کارگری و کار در مزرعه و یا کارخانه به بردگی گرفته شوند و البته همه آنان باید در خدمت کشورهای امریکا و ژاپن و اتحادیه اروپا باشند.
بیش از بیست میلیون نفر از مردم دنیای امروز که قربانیان باز پرداخت بدهی در آسیا و امریکای لاتین هستند، باید به کارهایی بردهوار تن دهند.
همه ساله در افریقا، میلیونها انسان به دلیل ابتلا به ایدز جان میبازند و بسیاری دیگر نیز به ویروس اچ.آی.وی مبتلا میشوند، ولی اَبَر شرکتهای داروسازی از فروش داروهایشان با قیمتهای مناسب به آنان خودداری میکنند. مثلاً اگرچه درمان یک بیمار غربی ناقل ویروس، 1500 دلار در هر سال هزینه دارد، ولی دولتهای برزیل و افریقای جنوبی توانستهاند تنها با پرداخت دویست دلار، این داروها را بسازند. بدین ترتیب، اَبَر شرکتهای چند ملیتی حاضرند به بهای نفروختن داروهای خود با قیمتهایی پایین، شاهد مرگ آنان باشند. از سوی دیگر، در پنجاه سال اخیر، این شرکتها 1233 داروی جدید را در غرب عرضه کردهاند، ولی آنان تنها 13 داروی جدید را برای بیماریهای مناطق گرمسیری ساختهاند. همچنین هیچ یک از این شرکتها در مورد بیماری خواب آلودگی افریقایی که همه ساله حدود سیصد هزار انسان را به کام خود میکشد، کاری انجام ندادهاند.
به دلیل بدهکاریهای گسترده کشورهای در حال توسعه، امروزه همه
آنها به بانکهای بینالمللی، بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و دیگر مؤسسههای مالی بدهکارند و باید بهرههای سنگینی را پرداخت کنند. این کشورهای فقیر باید برای کسب ارزهای خارجی، منابع ارزشمند طبیعی خام خود نظیر کاکائو، ماهی، مواد معدنی، فلزات، نفت خام، چوب، اورانیوم و هر نوع ماده قابل فروش دیگر را بفروشند. از سوی دیگر، آنان در حالی مجبورند این منابع را با قیمتهایی ارزان حراج کنند که باید کالاهای ساخته شده در دنیای پیشرفته را با قیمتهایی بسیار گران بخرند. ما در دنیای امروز با برده داری مالی تحمیل شده بر کشورهای فقیر روبهرو هستیم؛ چون پس از بازپرداخت اصل و بهره این وامهای خارجی، پول بسیار اندکی برای حوزههای آموزش، توسعه اجتماعی، مدیریت کشاورزی یا پیشرفت صنعتی باقی میماند.
همچنین بارها میشنویم که رهبران کشورهای در حال توسعه، صلاحیت ندارند و کمکهای خارجی را در جیب خود میریزند. این ادعای عجیبی است. چرا این رهبران فاسد باید جیبهای بزرگی برای مخفی کردن این کمکهای چند میلیارد دلاری داشته باشند؟ البته آنان چنین جیبهایی ندارند؛ چون این پولها را در بانکهای غربی و در ژاپن، امریکا، سوئیس، فرانسه و انگلستان نگهداری میکنند. اگر شما به فهرست این رهبران فاسد بنگرید، متوجه میشوید بیشتر آنها از دوستان غرب هستند. آنان دهها میلیارد دلار از ثروت مردم کشورشان را در بانکهای امریکایی و اروپایی واریز کردهاند و پس از سرنگونی دولتهایشان، به پاریس، لندن و میامی پناهنده میشوند و در کاخهایی بزرگ با حفاظت سیا و اف.بی.آی و دیگر سازمانهای اطلاعاتی غربی، بقیه عمر خود را میگذرانند.
تونی بلر و کلینتون در برابر درخواست رهبران پاکستان برای بازگرداندن
پولهای دزدی شده از کشورشان اعلام کردند نمیتوانند در فعالیتهای بانکهای خصوصی دخالت کنند. چرا نباید این پولهای دزدیده شده در بخشهای آموزش و توسعه مردم فقیر این کشورها هزینه شود؟ پس از یازدهم سپتامبر، بسیاری از داراییهای مؤسسههای خیریه پاکستانی و سومالیایی و یمنی در غرب توقیف شد. آیا این کار یک استاندارد دوگانه اخلاقی و نوعی ریاکاری و تزویر نیست؟
پس از جنگ افغانستان، از اولین موضوعهای مورد توجه رسانههای امریکایی، فروش قوطیهای کوکاکولا در مغازهها و فروش لباسهای جین، فیلمها و کنسرتهای موسیقی پاپ، دیشهای ماهواره، فریزرها و تلویزیونهای رنگی بود. آنان به کمبود نان، دارو، جاده و آب بهداشتی هیچ اشارهای نکردند. احتمالاً منطق زندگی امریکایی این است: «چه کسی به آب بهداشتی نیازمند است، در حالی که میتوان کوکاکولا نوشید؟»
چندی پیش در شهر مونتوری مکزیک، وزیران خارجه و اقتصاد 171 کشور، در اجلاس «کمک به کشورهای فقیر» شرکت کردند. بسیاری از رهبران غربی در سخنرانیهای خود، اعطای این کمکها را به اجرای اصلاحات اقتصادی و سیاسی، توسعه دموکراسی و مبارزه با تروریسم وابسته کردند.
این نمونهها بدین معنی است که برنامههای اقتصادی و سیاسی مورد نیاز مردم کشورهای جهان سوم باید با توجه به خواست رهبران غربی طراحی شود و عملکرد مغایر با این اصلاحات غربی با مجازات روبهرو میشود. در بخش دیگری از این اجلاس، دبیر کل سازمان ملل متحد با اشاره به دنیای امروز یادآوری کرد ما در یک دنیا و نه دو دنیا زندگی میکنیم. از اینرو، هیچ کس نمیتواند در دنیایی که بسیاری با فقر و محرومیت زندگی میکنند، احساس
امنیت و راحتی کند. البته جورج بوش در سخنرانی خود فراموش کرد به این نکته اشاره کند که کشورش با صادرات 48 میلیارد دلاری اسلحه در هر سال به کشورهای فقیری که بیشتر مردم آن درآمد سرانهای کمتر از دو دلار در روز دارند، به طور عملی، در مسیر مجازات مردم آنها گام برمیدارد. چه جلوه زیبایی از جهانیسازی!
فیدل کاسترو در جایی از سیستم کنونی حاکم بر بازارهای مالی به عنوان «کازینوی بزرگ» یاد کرد. او با اشاره به شکاف گسترده موجود بین استانداردهای زندگی مردم کشورهای فقیر و ثروتمند، از این وضعیت اسفبار به عنوان «نسل کشی واقعی» نام برد. وی افزود: «این کشورهای فقیر، نه سابقه استعمارگری و سرقت منابع کشورهای دیگر را دارند و نه به برده داری و گسترش دامنه امپریالیسم پرداختهاند.آنها همواره قربانی سیاستهای دنیای غرب بودهاند».
صنعت جهانی تجارت اسلحه، یکی دیگر از ابزارهای برده داری نوین است. این کار، نه با هدف صلح طلبی، بلکه برای حمایت و بقای سردمداران فاسد کشورهای فقیر و سرنگونی دولتهای مستقل و مردمی غیر وابسته صورت میگیرد.
دولت امریکا از دولت هند به دلیل ندادن اجازه ورود به شرکتهایی نظیر «کوکاکولا»، «آیبیام»، «مایکروسافت»، «مک دونالد» و غیره شکایت کرده است. پس از مذاکرات متعدد، هندیها پذیرفتند در صورت صدور اجازه برای آنها جهت فروش نرمافزارهای تولیدی این کشور در امریکا، به شرکتهای امریکایی اجازه فعالیت دهند. تنها پس از گذشت سه ماه، به دلیل نبود امکان رقابت شرکتهای امریکایی با تولیدات هندیها در بخشهای قیمت و کیفیت، این موافقت نامه لغو شد. این هم گامی دیگر در جهت توسعه تجارت آزاد!
در مجموع، بیشترین منافع جهانیسازی نصیب کشورهای ثروتمند میشود و بخش اندکی به کشورهای فقیر میرسد. در چند دهه اخیر، شکاف درآمدی بین کشورهای ثروتمند و کشورهای فقیر، همواره رو به افزایش بوده و نگرانیهای زیادی را به دنبال داشته است. کشورهای در حال توسعه نمیتوانند به سرعت، خود را برای رقابت در عرصههای تجاری بینالمللی آماده کنند؛ چون همه عوامل در کنترل آنها نیست. باید با اعطای کمکهای لازم، زمینه رشد اقتصادی و فقرزدایی فراهم شود. بدین ترتیب، میتوان امیدوار بود که همه کشورها از منافع جهانیسازی بهرهمند شوند.
آیا شما تاکنون به دلایل اصلی آوارگی و مهاجرت ما به اروپا به دقت اندیشیدهاید؟ آیا این وضعیت، دلیلی جز حمایت اروپاییها و غربیها از
دولتهای خودکامه کشورهای ما دارد؟ همچنین غارت منابع ملی ما از سوی شرکتهای چند ملیتی، یکی دیگر از این دلایل است. ما به این دلیل اینجاییم که اروپاییها برای انجام کارهای پست و کثیف خود، به افرادی مثل ما نیازمند هستند؛ درست همان طور که اروپاییها پس از جنگ جهانی دوم مجبور شدند برای بازسازی کشورهایشان، مهاجران کشورهای فقیر را بپذیرند. مطمئناً آنها چندان دلخوشی از ما ندارند، به جز اینکه با وجود کارگرانی آزاد و بیبهره از حقوق انسانی و صنفی، میتوانند در همه بخشهای خدماتی، به منافع مالی سودآوری دست پیدا کنند.
در گذشته، غربیها، با تحقیر سیاهان زمینه برده داری و از سوی دیگر، با تحقیر رنگین پوستان، زمینه استعمارگری را فراهم آوردند و امروزه با تحقیر پناهجویان، درصدد رسمیت بخشیدن به جهانیسازی هستند. آنان همه ما را در قالبهایی نظیر تروریست و قاچاقچی مواد مخدر تقسیم بندی میکنند تا به یک سازوکار کنترل اجتماعی برای استثمار و محرومیت ما از حقوق اجتماعی خود دست یابند. مقامهای اتحادیه اروپا با تشویق کشورهای عضو به یکسان کردن قوانین مهاجرت و پناهندگی در بیست سال گذشته، زمینه تثبیت نظام نژادپرستی را برای تأمین منافع اقتصادهای نولیبرال فراهم کردهاند. همچنین با تعیین مرزهای این اتحادیه، راه برای استثمار کارگران مهاجر و پناهنده در همه نقاط آن فراهم شده است. همان چیزی که از آن به عنوان «مدیریت جهانی مهاجران» (GMM) یاد میشود. البته فراموش نکنیم که این مفهوم، علاوه بر اتحادیه اروپا، ایالات متحده، کانادا و استرالیا را نیز دربرمیگیرد. در اجلاس جهانی مهاجرت نیز که همه ساله با حضور 30 دولت غربی و 34 دولت ناظر برپا میگردد، پس از بررسی و تحلیل دقیق موجهای نوین مهاجرت و دامنه این فرآیند، پیشنهادهای
مناسب به دولتهای عضو ارائه میشود.
آزادی، یک ویژگی انسانی است و ما مهاجران باید بیش از همیشه برای دستیابی به حقوق خود متحد شویم. البته برای دستیابی به موفقیت، باید با انجمنهای زنان، کلیسا، اتحادیههای تجاری، مخالفان جهانی سازی و گروههای صلح طلب، دست اتحاد بدهیم. اولین نکته مورد توجه نیز این است که بدون مبارزه، به هیچ دستاوردی نخواهیم رسید. اتحاد، رمز پیروزی ماست. ما خواهان به رسمیت شناخته شدن تنوع فرهنگها هستیم و معتقدیم همه آنها باید به یکدیگر احترام بگذارند. در چنین دنیایی، هیچ جنگی وجود نخواهد داشت و همانطور که مارتین لوتر کینگ آرزو میکرد، در این دنیای موعود، تنها معیار ارزیابی و قضاوت، شخصیت انسانها خواهد بود، نه رنگ پوست آنها. (1)
1) www.Bashy.dk، سیاحت غرب، شماره 64.
واندانا شیوا (1)
چکیده
جهانیسازی با پیشینه نزدیک به دو دههای آن، برای جوامع و انسانها در سراسر جهان چه دستاوردهایی داشته است؟ آیا همانطور که مدافعان آن تبلیغ میکردند، جهانیسازی، رفاه و صلح را برای جهان به ارمغان آورده است یا جنگ و فقر بیشتر را؟ جهانیسازی با مقرراتزدایی و واداشتن کشورها به پذیرش قواعد آن، توانسته است منافع سرشاری را نصیب برخی از شرکتهای بزرگ کند، ولی در مجموع، به زیان شرکتهای کوچکتری تمام شده است که در این رقابت نابرابر، توانایی چندانی برای مقابله با این شرکتها نداشتهاند. امروزه با افول اقتصاد جهانی، به روشنی میتوان اثر زیانبار جهانیسازی را که روزگاری، مدافعان سینه چاکی برای خود داشت، در بیشتر کشورهای جهان مشاهده و باور کنیم که این برنامه کار اقتصادی، برای همیشه شکست خورده است.
جهانیسازی با وعده صلح و رفاه بر جهان تحمیل شد و امروز ما با جنگ و بحران اقتصادی روبهرو هستیم. نه تنها ثابت شده است که رفاه، فریبی بیش نیست، بلکه تضمینهای اقتصادی حداقلی مردم و کشورها نیز به سرعت در حال
1) Vandana Shiva ، محقق و نویسنده هندی مقیم امریکا، دارای دکترای فیزیک هستهای و نویسنده بیش از 200 کتاب و مقاله.
رنگ باختن است.
مرگ ناشی از گرسنگی در کشورهایی نظیر آرژانتین که گرسنگی هیچگاه در آن، یک مشکل نبوده است، آغاز شده و گرسنگی به کشورهایی مثل هند بازگشته است که قحطیهایی همچون قحطی سال 1942 را که در آن، دو میلیون نفر از مردم تحت استعمار جان باختند ـ از خود دور کرده بود. هند با به کار بستن سیاستهای مردمی که از طریق روندی داخلی در کشوری مستقل و برخوردار از حق حاکمیت ملی شکل گرفته بود، توانسته بود امنیت غذایی مردم خود را تأمین کند. حتی کشورهای ثروتمندی همانند ایالات متحده، اروپا و ژاپن با افول روبهرو هستند. به روشنی معلوم است که جهانیسازی، ناتوانی خود را در تأمین رفاه و ارتقای وضعیت زندگی شهروندان یا کشورها به اثبات رسانده است.
جهانیسازی به تعدادی از شرکتها کمک کرده است تا سودها و بازارهای خود را گسترش دهند، ولی بسیاری از شرکتها همچون AOL، Time Warner و Ernon که رشد ناپایدار آنها مبتنی بر مقرراتزدایی همراه با جهانیسازی بود، یا ورشکسته شده یا ارزش خود را از دست دادهاند. ثابت شده است که دنبال کردن مسیر جهانیسازی، نسخهای است برای ناپایدار شدن وضعیت اغنیا و تحلیل رفتن و فقیرتر شدن فقرا.
صلح، یکی دیگر از وعدههای جهانیسازی بود، ولی میراث آن برای ما، تروریسم و جنگ بود. قرار بود صلح یکی از نتایج افزایش رفاه جهانی از طریق جهانیسازی باشد. در مقابل، واقعیت پیش روی ما، افزایش فقر است. ناامنی اقتصادی و محرومیت نیز شرایط لازم را برای گسترش تروریسم و بنیادگرایی به وجود میآورد. محرومیت اقتصادی و سیاسی و تضعیف حق حاکمیت
اقتصادی، بسیاری از مردان جوان را به طرف تروریسم و خشونت به عنوان راهی برای دستیابی به اهداف خود کشانده است.
همچنین تضعیف ناسیونالیسم اقتصادی و رشد ناامنی اقتصادی، زمینه مناسبی را برای رشد سیاستهای بنیادگرایان دست راستی فراهم کرده است. در کنار آن، احزاب از واقعیت ناامنی اقتصادی، برای دامن زدن به آتش ناامنی فرهنگی و پر کردن خلأ ایجاد شده در نتیجه فروپاشی ناسیونالیسم اقتصادی و حاکمیت اقتصادی، با برنامه کاری شبه ناسیونالیستیِ «ناسیونالیسم فرهنگی» سود جستند. در سطح جهانی، شعار «برخورد تمدنها» و جنگ علیه اسلام، همان کارکرد برنامههای سیاسی محرومیتزای ناسیونالیسم فرهنگی و ایدئولوژی بنیادگرایانه را در سطح ملی داشته است.
تلاقی دو بنیادگرایی
به نظر میرسد دو شکل بنیادگرایی با یکدیگر تلاقی کردهاند و به طور دوجانبه به تقویت و حمایت از هم میپردازند. اولی، بنیادگرایی بازار خود جهانیسازی است. این نوع از بنیادگرایی، زندگی را به عنوان کالا، جامعه را به عنوان اقتصاد و بازار را به عنوان وسیله و هدف سرمایهگذاریهای انسانی باز تعریف میکند.
بازار به اصل سازماندهنده تأمین غذا، آب، بهداشت، آموزش و دیگر نیازهای اساسی و نیز به اصل سازماندهنده حاکمیت و به معیاری برای سنجش انسانیت تبدیل میشود. وجود انسانی ما دیگر به حقوق انسانی بنیادینی که در همه نهادها و در بیانیه حقوق بشر سازمان ملل متحد تضمین شده است، وابسته نیست. وجود انسانی ما هم اکنون به توانایی ما برای «خریداری» نیازهایمان در بازارهای جهانی مشروط است که در آنها شرایط زندگی ـ غذا، آب، بهداشت و
دانش ـ به کالاهای نهایی تبدیل شدهاند که شماری از شرکتها بر آنها کنترل دارند.
در بنیادگرایی بازار جهانیسازی، همه چیز یک کالاست؛ همه چیز برای فروش است. هیچ چیز مقدس نیست؛ هیچ حق بنیادینی برای شهروندان وجود ندارد و دولتها نیز هیچ وظیفه بنیادینی ندارند. فرهنگ کالاسازی، خشونت علیه زنان را در قالب افزایش خشونتهای خانگی، افزایش تعداد تجاوزهای جنسی، اپیدمی شدن کشتن جنینهای مؤنث و افزایش قاچاق زنان، گسترش داده است.
افزایش خشونتها علیه گروهها نیز یکی از نتایج جهانیسازی قلمداد میشود؛ همراه با برخورداری طبقات بالاتر از قدرت جدیدی که در نتیجه ادغام در بازار جهانی از آن بهرهمند شدهاند و نیز تمایل آنها به غصب منابع فقیران و حاشیهنشینان، به ویژه گروهها و قبایل برای بهرهبرداری تجاری، قوانین مربوط به اصلاحات ارضی که حقوق زمین غیر قابل انتقال گروهها را ضایع کرده است، تلاشی نیز برای سلب حقوق زمین قبیلهها که در قانون اساسی بر آن تصریح شده، در جریان است. به ویژه زنان، گروهها، قبایل و اقلیتها، قربانیان تأثیرات اجتماعی و اقتصادی جهانیسازی به شمار میروند.
جنبشهای جدید یکپارچگی همچون «کارزار مردم هند» علیه سازمان تجارت جهانی، در حال ایجاد اتحادهای جدیدی بین جنبشهای مختلف است. با این حال، سیاستهای محرومیتزای در حال ظهور، جنبشهای مردمی را زمینگیر میکنند. در هند هر رأیی که از سال 1991 داده شده، رأیی علیه جهانیسازی و آزادسازی تجاری بوده است که هر ساله، ده میلیون نفر بر شمار بیکاران میافزاید، دهقانان را تهیدست میکند و حاشیهنشینان را از حقوق
خود محروم میسازد. این وضع در سال 2002 با انتخابات گجرات و در پی آن، کشتار دو هزار مسلمان و مهندسی خشونتآمیز انتخاباتی، تغییر کرد. پیروزی تضمین شده (از نظر ریاضی) نصیب حزبی شد که بین اجتماعات اکثریت و اقلیت شکاف انداخته بود و بذر هراس و انزجار دوجانبه را از طریق تجاوز و کشتار کاشته بود. این برنامه خشونتآمیز و محرومیتزا، اکنون برای تمام انتخاباتهای پیش رو در نظر گرفته شده است.
در حالی که کشتار در جریان بود و نگرانیهای ملی بر مبارزه با فرقهگرایی و بنیادگرایی معطوف شده بود، برنامه کار جهانیسازی به اجرا گذاشته شد. GMOها ترخیص شدند، قوانین ثبت اختراع تغییر کردند و فقط حق امتیاز در طول عمر را مجاز دانستند. یک سیاست جدید آب بر مبنای خصوصیسازی منابع آب اعلام شد و سیاستهای جدیدی برای به جلو راندن بیشتر برنامه کار جهانیسازی، با استفاده از منحرف کردن توجه از تفرقههای قومی و مذهبی و حذف اپوزیسیون دموکراتیک اعلام شد.
ما به سیاستهای یکپارچگی و صلح جدیدی نیاز داریم که همزمان، هم به خشونت و محرومیتزایی جهانیسازی بپردازند و هم به خشونت ناشی از تروریسم و بنیادگرایی و خشونت جنگی. اشکال مختلف خشونت و اشکال مختلف بنیادگرایی، ریشههای مشترکی دارند و به پاسخ مشترکی نیز نیاز دارند. جهانیسازی، تمرکززدایی اقتصادی، دموکراسی اقتصادی و تنوع اقتصادی را برنمیتابد. تروریسم و بنیادگرایی، تنوع فرهنگی را بر نمیتابد و ماشین جنگی با «دیگر» راهحلها و راهحلهای صلحآمیز برای کشمکشها در تضاد است. واکنش نسبت به جهانیسازی، به معنای محافظت و دفاع از اقتصادهای متنوع در سطوح محلی و ملی است. واکنش نسبت به جهانیسازی، به معنای پاس داشتن
تنوع فرهنگی است. واکنش نسبت به جنگ، به رسمیت شناختن این واقعیت است که «دیگران»، نه یک تهدید، بلکه دقیقاً پیششرط وجود ما هستند.
تصور کنید چه جهان متفاوتی خواهیم داشت اگر جهان ما مبتنی بر فلسفه وابستگی متقابل و دوجانبه باشد، به جای فلسفه مسلط فعلی که مبتنی بر این است که «اگر من باید باشم، تو باید ریشهکن شوی» یا «وجود تو، تهدیدی است برای وجود من.» و به جای اینکه «مونسانتو» برای تصویب یک توافقنامه (TRIPS) فشار آورد ـ توافقنامهای که با کشاورزان به عنوان «دزدان» برخورد میکند؛ کشاورزانی که بذرهایی را میکارند که مونسانتو از حق امتیاز آن برخوردار است ـ «مونسانتو»، «سینگنتا»، «ریستت» و دیگر دزدان دریایی بیولوژیک، این نکته را به رسمیت خواهند شناخت که فعالیت کشاورزی آنها مبتنی است بر فعالیتهای پیشین انجام شده از سوی کشاورزان.
اگر شرکتهای «بیوتک» بتوانند ببینند که وجود انسان متکی بر تنوع بیولوژیک و امنیت غذایی محتاج گردهافشانها و متنوع کردن گونههای گیاهی است، آنها غلات «بی تی» تهیه شده از طریق مهندسی ژنتیک را که زنبورها و پروانهها را میکشد، به کار نمیگرفتند و تنوع گیاهی را از بین نمیبردند.
اگر کسانی که سرمایه را در کنترل خود دارند، میتوانستند ببینند ثروت آنها تجسم خلاقیت طبیعی و کار مردمان است، چنان قوانین تجاری وضع نمیکردند که طبیعت و حیات را نابود کند. ما در حال حاضر، شاهد بدترین جلوههای خشونت سازمانیافته انسان علیه انسان هستیم؛ چون شاهد محو فلسفههای انسانشمول، محبت و یکپارچگی هستیم. این بالاترین بهایی است که جهانیسازی بر ما تحمیل میکند. این امر، تمام ظرفیتهای خاص ما را برای انسان بودن نابود میکند. بازکشف انسانیت ما، برترین اضطرار برای مقاومت و