ghaemiyeh.com
سرشناسه : نجفی، هادی، ۱۳۴۲ -
عنوان و نام پدیدآور : معراج مومن / تالیف هادی نجفی.
مشخصات نشر : اصفهان : کانون پژوهش ، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۱۱۲ ص.
شابک : ۳۰۰۰۰ریال : 978-600-5287-22-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (برونسپاری)
یادداشت : کتابنامه : ص. [۱۱۰] - ۱۱۲؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : نماز
موضوع : نماز -- فلسفه
رده بندی کنگره : BP۱۸۶/ن۲۸۵م۶ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۸۷۷۷۶۲
بسم اللّه الرحمن الرحیم
مقدمه:
در سال تحصیلی (63-1362ش) در دبیرستان سعدی شهرستان فریدونشهر به تدریس اشتغال داشتم، در بدو ورود مشاهده کرده که بعضی از دانشآموزان، نسبت به امر نماز بیتوجه و بیقیدند، از آنجا که وظیفه خود میدانستم این بیقیدی و بیتوجهی را از میان بردارم و برعکس علاقه و شوق و شعفی را در آنها نسبت به این امر برانگیزم، یکبار در صبحگاه در مورد اهمیت نماز صحبت کردم، این صحبت تا اندازهای موفق بود، و با برخورد خوب و پسندیدهای که از جانب مدیر محترم دبیرستان به عمل آمد، امر نماز نظمی پیدا کرد، و از این به بعد بهتر اجرا میشد، حوادث مرا واداشت تا این سخنرانی کوتاه صبحگاهی را همچنان ادامه دهم، و تا پایان سال تحصیلی معمولاً هر هفته یک جلسه در این باب سخن میگفتم و در همان سال که مشغول این امر بودم، در ذهنم خطور میکرد، این سخنرانیها را جمعآوری کنم و به صورت رسالهای درآورم، شاید که به خواست خدا بیشتر مثمر ثمر واقع شود، ولی این کار در آن سال عملی نشد، و من همچنان در این فکر بودم، تا اینکه در سال تحصیلی (64-1363ش)، در اصفهان دوباره بحثی را در دبیرستان
شهید آیتاللّه سید محمدباقر صدر«ره» در این باب آغاز کردم، این بحث مجدد مرا بر این واداشت که فرصت از دست رفته را بازیابم و مطالب را این بار به رشته تحریر بکشم، لذا دست به کار شده و با همه کمی بضاعت علمی مجموعهای فراهم آمد، و آنرا «معراج مؤمن»(1)نام گذاردم، بر این امید که این رساله مختصر روزنهای باشد از فرهنگ غنی اسلام، به سوی دلهایی که آمادگی پذیرش آنرا دارند و ان شاءاللّه ذخیره معادی باشد، برای این حقیر.
و آنچه در پایان مقدمه لازم میدانم متذکر شوم این است که این رساله بنای بر اختصار دارد و آنچنان موجز تألیف شده است که شاید اگر بیش از این موجز بود موجب اخلال در کلام فراهم میآمد، لذا خواننده میبایست با کمال توجه و دقت آنرا مورد مطالعه قرار دهد. شاید که مفید و مقبول واقع گردد.(2)
وفّقنا اللّه تعالی و إیّاکم علی مرضاته.
و السلام
13 رجب المرجب 1405ه .ق. سالروز ولادت مولود کعبه مولانا امیرالمؤمنین علیهالسلام و مطابق با 15 فروردین ماه 1364ه .ش
اصفهان - هادی نجفی
برای نماز حِکَمِ گوناگونی میتوان بیان کرد که شاید بتوان تمام این حِکَم یا قسمت عمدهای از آنرا بر گرد محورهایی که ذکر میشود بیان نمود:
در مقدمه اول جای هیچگونه تردیدی نیست که خداوند نماز را در آیات مکرر قرآن واجب نموده است و در مقدمه دوم که حکم عقل به اطاعت مولا باشد نیز جای شک و شبههای نیست و چون هر دو مقدمه جایی برای بحث ندارد، از اینرو میبایست نماز را به جای آوریم.
مرحوم حاجی سبزواری در نبراسش این قسمت را در چند بیت چنین توضیح میدهد:
لا شأنَ للعبدِ سوی امتثال سوی ابتغاء قربة ذیالجلال
بل هو لایملک ذاتا وصفة مشیة و قدرة و معرفة
کسر الأیاز للفریدة اشتهر و أمر مامورٍ أمیرٍ ماکسر(1)
1) 1. نبراس، /7.
میاندازد، لذا خدا به آن امر نموده است.
و همین امر شاید مراد از آیه قرآن باشد که «و لَذِکْرُ اللّهِ الأکبرُ»(1)یعنی نماز بزرگترین یاد خدا است.
و چون یاد خدا است میتواند از فحشاء و مُنْکَر نیز ممانعت به عمل آورد و شاید آیه فوق دلیل برای قبلش باشد که: «أقِمِ الصلوةَ، إن الصلوةَ تَنْهَی عَنِ الفَحْشَآءِ و المُنْکَرِ»(2).
حاجی سبزواری«ره» نیز در نبراس علت مکرر بودن نماز و پی در پی بپاداشتن آن را همین امر میداند.
و الصلواتُ متکرّراتٌ إذ غفلاتٌ متتابعاتٌ(3)
همانگونه که به وسیله نماز است که آثار ترک اولی از آدم ابوالبشر برطرف گردید، بدین قرار که آدم امر میشود نماز گزارد و در اثر چند بار به پای داشتن نماز آثار ترک اولی از او زدوده میشود و جبرییل در پایان به او میگوید:
«یا آدم مثل ولدک فی هذه الصلوات کمثلک فی هذه الشامة، مَنْ صلی من ولدک فی کلِّ یومٍ و لیلةٍ خمس صلوات خرج من ذنوبه کما خرجتَ من هذه الشامة»(4)
ای آدم همچنان که آثار ترک اولی به وسیله نماز از تو زدوده شد، هریک از فرزندان تو که در شبانه روز پنج بار نماز بخواند گناهانشان از میان میرود، چنانچه آثار ترک اولای تو از میان
رفت.
در احادیث فضیلت نماز نیز این جمله وجود دارد که: «لم تبق الذنوب مع الصلاة خمس مرّات»(1).
با پنج بار نماز خواندن دیگر گناهی باقی نمیماند.
آنچه از حکمتهای نماز فعلاً در ذهن این حقیر است، همان مطالب مذکور است ولی لازم دیدم دو نکته را متذکر شوم:
اولاً: آنچه در این بحث به عنوان حکمت از آن یاد شد مسلم است که علّت به معنای فلسفی آن نیست، و اگر در کلام برخی تعبیر به علت را میبینید مراد همان حکمت است.
و ثانیا: تمام مواردی که در فوق تحت عنوان حِکَم وجوب نماز متذکر گردید و مطالبی فزونتر از آنرا میتوان از پاسخ امام رضا علیهالسلام به سئوال محمد بن سنان دریافت در این پاسخ امام آنچنان که شایسته است حق مطلب را بیان نمودهاند: کتب الرضا علی بن موسی علیهماالسلام الی محمد بن سنان فیما کتب من جواب مسائله: «إنَّ علة الصلاة أنّها إقرار بالربوبیة للّه عزَّوجلَّ و خلع الأنداد، قیام بین یدی الجبّار جلَّ جلاله بالذُّلِّ و المسکنة و الخضوع و الاعتراف و الطلب للإقالة من سالف الذنوب وضع الوجه علی الأرض کلِّ یوم إعظاما للّه جلَّ جلاله و أن یکون ذاکرا غیر ناس و لا بَطِر و یکون خاشعا متذلّلاً راغبا طالبا للزیادة فی الدین و الدنیا مع ما فیه من الإیجاب و المداومة علی ذکر اللّه عزَّوجلَّ باللیل و النهار و لئلا ینسی العبد سیّده و مدبّره و خالقه فیبطر و یطغی و یکون ذلک فی ذکره لربّه جلَّ و عزّ و قیامه بین یدیه زاجرا له عن المعاصی و مانعا له من أنواع الفساد»(2).
امام رضا علیهالسلام ، در پاسخ محمد بن سنان که از علت و حکمت نماز پرسیده است میفرمایند: علت و حکمت نماز این است که نماز اعتراف بربوبیت پروردگار و منزه دانستن او از همتایی و ایستادن در مقابل او با حالت خضوع و فروتنی و ذلت و خواری است و طلب بخشش
از گناهان گذشته، و قرار دادن صورت است بر زمین به خاطر بزرگداشت خداوند، و اینکه بنده به یاد خدا است و او را فراموش نکرده و در مقابل نعمتهایش سرکشی ننموده است و چنین اعلام میدارد که خاشع و متواضع و ذلیل در مقابل خداوند است و از او طلب فزونی در دین و دنیا را میکند و نماز مداومت بر یاد خدا است، تا بنده مولا و تدبیر کنند، امور خویش را فراموش نکند و این به یاد خدا بودن مانع از گناهان و فساد و در آینده میشود.
لازم به تذکر است شیخ صدوق - أعلی اللّه مقامه الشریف - روایت علل محمد بن سنان را در کتاب شریف «عیون اخبار الرضا علیهالسلام »(1)با سه سند نقل میکند که به نظر صاحب این قلم سند اوّل آن معتبر و سند سوم آن صحیح است بنابر این روایت فوق از حیث سند از صحاح شمرده میشود.
1) 1. عیون اخبار الرضا علیهالسلام 2/88.
در قرآن فراوان از نماز سخن به میان آمده است و به اقامه آن دستور داده شده و مؤمنین امر شدهاند که آنرا با آداب خاص بجا آورند.
علاوه بر این قرآن برای نمازگزاران صفاتی را نیز برمیشمارد و برای آنان امور و مطالبی را نیز اثبات میکند. به عنوان نمونه چند آیه از قرآن را یادآور میشویم که اهمیت نماز از آن به خوبی نمایان است.
«إنَّ الانسانَ خُلِقَ هَلُوعا* إذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* و إذا مَسَّهُ الخَیْرُ مَنُوعاً* الّا المُصَلِّینَ* الَّذِینَ هُمْ علی صَلَاتِهِمْ دائمونَ* ...و الذینَ هُمْ عَلی صَلَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ* اُولئِکَ فی جَّناتٍ مُکْرَمُونَ»(1)
براستی انسانْ حریص و بیصبر خلق گردیده، چون شر و آفتی به وی رسد جزع و فزع میکند وقتی مال و نعمتی به او برسد بخل میورزد، مگر نمازگزاران، آنان که بر نمازشان مداومت دارند و... و کسانی که بر نماز خویش محافظت میکنند، اینان در بهشت متنعمند.
در آیات ابتدا سوره معارج زبان حال عدهای است که گرفتار آتش جهنم میشوند، قرآن یکی از علل این گرفتاری را هلوع (حرص شدید) انسان میداند که
1) 1. سوره معارج، آیات (35-29).
البته ذاتی و فطری انسانها است، و آن عدهای که گرفتار آتش دوزخ شدهاند این هلوع را در راه شر به کار بردهاند، در نتیجه زیان دیدهاند، آنگاه قرآن نمازگزاران (مصلین) را استثناء میکند، که مصلین این هلوع ذاتی را در راه شر به کار نبردهاند، بلکه بدان جهت خیر دادهاند و به وسیله آن به کمال رسیدهاند.
به دیگر سخن نماز میتواند به این هلوع ذاتی جهت دهد، لذا قرآن مصلین را جزو کسانی قرار نمیدهد که هلوع ذاتی را به بدی و شر آلوده کرده باشند.
البته قرآن این صفت را فقط برای کسانی اثبات میکنند که بر نمازشان مداومت داشته باشند.
«الَّذِینَ هُمْ علی صَلَاتِهِمْ دائمونَ»
کسانی که نمازشان ترک نمیشود و همواره بر نمازشان مداومت دارند.
قرآن صفات دیگری نیز برای این نمازگزاران قرار میدهد.(1)و در پایان این صفات، برای دومین بار سخن از نمازگزاران است:
«و الذینَ هُمْ عَلی صَلَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ»
و کسانی که بر نمازشان محافظت دارند.
محافظت بر نماز را به معنای رعایت کردن صفات کمال نماز دانستهاند.(2)
پس در مجموع کسانی میتوانند هلوع ذاتی را به ناپاکی نیالایند که نماز را برپای دارند و در نمازشان مداومت داشته باشند و صفات کمال آنرا نیز رعایت کنند. آنگاه چنین انسانهایی متنعم در بهشت میشوند که:
«اُولئِکَ فی جَّناتٍ مُکْرَمُونَ»
این عدّه در بهشت قرار دارند و در آن مورد احترام واقع میشوند.
از آیات دیگری که متکفل همین امر است، آیات اول سوره مؤمنون میباشد، در این آیات قرآن صفات و ویژگیهای مؤمنین را برمیشمارد، و درست مانند آیات قبلی در ابتدا و انتهای ویژگیهای مؤمنین مسئله نماز را طرح میکند و در مورد آن سخن میگوید:
«قَدْ أفْلَحَ المؤمِنُونَ * الذینَ هُمْ فی صَلَاتِهِْم خاشِعُونَ * ...و الذِینَ هُمْ علی صَلَوَاتِهِم یُحافِظُونَ * أُولئکَ هُمْ الوَارِثُونَ * الذینَ یَرِثُونَ الفِرْدَوْسَ هُمْ فِیها خَالِدُونَ»(1)
به تحقیق رستگار شدند مؤمنان، آن کسانی که در نمازشان خشوع و فروتنی دارند... و کسانی که بر نمازهایشان محافظت مینمایند، این افراد بهشت را به ارث میبرند و در آن جاودانهاند.
این آیات به خوبی میتوانند اهمیت و ویژگی خاص نماز را تبیین و روشن نمایند. اولین صفتی که برای مؤمنین یاد میشود برپا داشتن نماز است با حالت خشوع و تواضع و فروتنی.
خشوع در نماز را صاحب مجمع البیان، هم خشوع قلبی میداند و هم خشوع در جوارح و اعضاء، یعنی به کسی در نمازش خاشع میگویند که هم در هنگام نماز تمام توجهاش به خدا بوده و از غیر خدا به کلّی بریده باشد (خشوع قلبی) و هم در صورت ظاهر با آرامش نماز بخواند و به اطراف نگاه نکند، نگاهش به طرف محل سجدهاش باشد، اگر این دو خضوع با هم جمع شد، شخص نمازگزار خاشع است، چنان که صاحب مجمع البیان نقل میکند:
«النبیُّ صلیاللهعلیهوآله رأی رجلاً یعبث بلحیته فی صلاته، فقال: إنّه لو خشع قلبه لخشت جوارحه»(2).
پیامبر صلیاللهعلیهوآله دیدند مردی در نماز به ریش خود دست میکشد و با آن بازی میکند، فرمودند: اگر قلبش خاشع بود ، اعضای بدنش نیز خشوع داشتند.
در این روایت پیامبر خشوع را هم خشوع قلبی میدانند و هم خشوع در جوارح و علاوه بر آن خشوع در جوارح را نشانه و آیتی میشمارند برای خشوع قلبی همانگونه که حُسن ظاهر نشانه حُسن باطن و أماره بر عدالت شمرده میشود.
علامه طباطبایی صاحب المیزان«ره» نیز خشوع را در همین حدود معنا فرمودهاند، نص کلام ایشان چنین است:
«کلمه خشوع به معنای تأثر خاصی است که به افراد مقهور دست میدهد، افرادی که در برابر سلطانی قاهر قرار گرفتهاند، به طوری که توجه وی همه و همهاش معطوف او گشته، از هر جای دیگر قطع میشود، و ظاهرا این حالت، حالتی است درونی، که به نوعی عنایت به اعضاء و جوارح نیز نسبت داده میشود.»(1)
احادیث فراوانی در خشوع پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ائمه علیهمالسلام وجود دارد که طالب میتواند به منابع آن مراجعه نماید.(2)
بعد از اینکه دانستیم اولین صفت مؤمنین خشوع در نماز است و معنی و مفهوم خشوع نیز روشن شد، میبایست به آخرین صفت مؤمنین که باز در مورد نماز است بپردازیم:
«و الذینَ هُمْ علی صَلَواتِهِمْ یُحَافِظُونَ»
و از صفات مؤمنین است که بر نمازهایشان محافظت میکنند.
صاحب تفسیر صافی ملامحسن فیض کاشانی حفاظت بر نماز را، حفاظت بر اوقات و حدود آن میداند.(3)
صاحب المیزان نیز در ذیل آیه چنین میفرماید: صلوات جمع صلاة (نماز) است و اگر فرمود: نمازها را محافظت میکنند، خود قرینه این است که مراد
محافظت بر عدد آن است، پس مؤمنین محافظت دارند که یکی از نمازهایشان فوت نشود و دائما مراقب آنند، حق ایمان هم همین است، که مؤمنین را به چنین مراقبتی بخواند.(1)
مؤمنین که نماز را با خشوع به جای آوردند و بر آن نیز محافظت نمایند به تفسیری که گذشت آنگاه این افراد:
«أُولئکَ هُمْ الوَارِثُونَ * الذینَ یَرِثُونَ الفردوسَ هُم فیهَا خَالِدُونَ»
این مؤمنین به ارث برندگانند، کسانی که بهشت جاودان را به ارث میبرند.
آیاتی که در قبل داشتیم، به پاداشتن نماز را از صفات مؤمنین و وارثان بهشت میدانست و آیاتی نیز نقطه مقابل مفهوم آیات قبلی است، یعنی اقامه نکردن و بپانداشتن نماز را از صفات و ویژگیهای گناهکاران و علت دخول در جهنم میداند، به عنوان نمونه:
«یَتَسَآلُونَ * عَنِ الُمجْرِمِینَ * ما سَلَکَکُمْ فی سَقَرَ * قالُوا لَمْ نَکُ مِنْ المُصَلِّینَ * و...»(2)
بهشتیان از مجرمین و گناهکاران میپرسند چه عاملی موجب شد که شما به جهنم آورده شوید و آنان اولین علتی را که برای ورود به جهنم برای خود برمیشمارند این است که ما نمازگزار نبودهایم.
در این مورد سخن جمعی از مفسرین نقل میشود:
و در تفسیر منسوب به ابن عباس نماز را، از نمازهای پنجگانه مسلمین دانسته است.(3)
صاحب مجمع البیان مقصود از صلاة در آیه را همان نماز واجب میداند، و از این آیه استفاده میکند که کفار مکلَّف بر فروع هستند.(4)
و صاحب المیزان مقصود از صلاة را در آیه چنین میداند: «مراد به صلاة نماز
معمولی نیست، بلکه منظور توجه عبادتی خاص است به درگاه خدای تعالی که با همه انحاء عبادتها، یعنی عبادت در شرایع معتبر آسمانی که از حیث کم و کیف با هم مختلفند میسازد.»(1)
مرحوم علویه امینیه نیز در تفسیر مخزن العرفان ذیل آیه چنین بیان میدارد: «لکن این آیه به تنهایی دلالت بر مکلف بودن کفار به فروع ندارد، زیرا امر نمودن به کسی که معتقد به اصول نیست به فروع نمودن معقول نیست، کسی که رسالت رسول را انکار دارد، بلکه شاید اصلاً، مبدأ قائل نباشد، چگونه میتوان وی را امر به نماز و باقی احکام فروع نمود، و وقتی نشد متعلق امر واقع گردد پس مأمور هم نیست، زیرا که تکلیف بعد از قبول ایمان تعلق میگیرد، پس شاید جهنمیان میخواهند بگویند، ما زیر بار اطاعت نبودیم و ایمان نیاوردیم تا به ما امر به نماز بکنند و نماز بخوانیم و...»(2)
باتوجه به سخنان صاحبه مخزن العرفان مطالب صاحب مجمع که از این آیه استفاده مکلف بودن کفار بر فروع را میکند ضعیف میشود، علاوه بر استدلال متین صاحبه مخزن العرفان، صریح قرآن کسانی را که مسئول واقع شدهاند، مجرمین میداند، نه کافرین، و بدیهی است که مجرم ضروری نیست که حتما کافر باشد. اگرچه در ادامه آیات آنان را از تکذیب کنندگان به روز قیامت دانسته است که در این صورت از کفار محسوب میشوند.
و در هر صورت چه مقصود از نماز، نمازهای واجب باشد و چه سخن مرحوم علامه طباطبایی مبنی بر عبادتی خاص، یکی از علل به جهنم افتادن مجرمین این بوده است که از یاد خدا غافل شدهاند و قبلاً یادآور شدیم که نماز یاد بزرگ خداوند است، و اللّه العالم.
بحث در این مورد را به همین جا خاتمه میدهیم و از مجموع سخن یک
نتیجه میگیریم که:
کسانی که بر نماز مداومت دارند و صفات کمال آنرا رعایت میکنند و در نمازشان خاشعاند و بر اوقات و حدود آن محافظت مینمایند، اینان وارثان بهشت خواهند بود و برعکس کسانی که نماز را ترک کرده و از یاد خدا غافل باشند، سرانجامی جز ورود به جهنم در پیش نخواهند داشت.
قرآن رسول خدا را به عنوان الگو و نمونه برای مؤمنین معرفی میکند:
«وَ لَقَد کَانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(1)
و براستی برای شما رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به عنوان یک نمونه و الگوی خوب مطرح است.
بر این اساس یکی از راههایی که میتوان ویژگی خاص نماز را دریافت، نوع برخورد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله با نماز است، و آنگاه که چگونگی برخورد پیامبر با نماز روشن شد، ما نیز براساس آیه فوق پیامبر را باید الگو قرار داده و همانند او عمل نماییم. ان شاء اللّه
در این مورد و بدین خاطر چند روایت که نوع برخورد پیامبر صلیاللهعلیهوآله را با نماز تبیین میکند، ذکر میشود:
رسول خدا وقتی به نماز میایستاد، از ترس خدا رنگش میپرید و صدایی سوزناک از او به گوش میرسید.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وقتی نماز میخواند مانند جامهای بود که بر روی زمین افتاده باشد.
عایشه گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با ما حرف میزد و ما با او سخن میگفتیم، همین که موقع نماز میشد، او را حالتی دست میداد که گویی نه او ما را میشناسد و نه ما او را میشناسیم.
در کتاب «اسرار صلاة» مرحوم شهید ثانی روایت شده که: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، بااشتیاق فراوان انتظار وقت نماز را میکشید و مراقب آن بود و چون وقت نماز میرسید،به مؤذنش میفرمود: ای بلال با اذان گفتن راحتمان کن.
امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: رسول خدا بر نماز هیچ چیز را از شام و غیر آن مقدم نمیداشت و چون وقت نماز داخل میشد، گویا هیچیک از اهل و عیال، قوم و خویش، دوست و رفیق خود را نمیشناخت.
از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت شده که فرمود: ای ابوذر خدا روشنی چشم مرا در نماز قرار داد. و آنرا محبوب من گردانیده، همچنان که طعام را بر گرسنه و آب را بر تشنه محبوب
ساخته است، با این تفاوت که گرسنه با خوردن غذا سیر میشود و تشنه با نوشیدن آب، عطشش تمام میشود، در حالی که من از خواندن نماز سیر و خسته نمیشوم.
روایت شده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در حال نماز قلبش چون دیگ جوشان، از خوف خدای متعال میجوشید.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چون نماز میخواند آنرا به طور تمام و کمال انجام میداد.
انس بن مالک از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که فرمود: بپاداشتن دو رکعت نماز در دل شب محبوبتر است پیش من از دنیا و آنچه در دنیا است.
امام رضا علیهالسلام از پدرانشان علیهمالسلام نقل میکنند از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که فرمود: در روز قیامت بنده را میآورند و اولین چیزی که از وی پرسیده میشود نماز است، پس اگر نماز را به تمام و کمال بتواند بیاورد [و انجام داده باشد] نجات مییابد و گرنه او را به آتش جهنم میاندازند.
از این ده روایت کوتاه و مختصر، خواننده خوش ذوق، خود بسیاری از نتایج را میگیرد، لذا این امر بر عهده او گذاشته میشود.
از آنجا که امیرالمؤمنین علی علیهالسلام تربیت شده مکتب قرآن و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله است همانند قرآن و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله عنایت فراوان و زاید الوصفی نسبت به امر نماز دارد و مکرر از نماز و خصوصیات و شروط و چگونگی و آداب آن یاد میکند، به عنوان نمونه، چند مورد را در ذیل میآوریم، تا اهمیت فوقالعاده امر نماز تبیین گردد.
تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلَاةِ، وَحَافِظُوا عَلَیْهَا وَاسْتَکْثِرُوا مِنْهَا، وَتَقَرَّبُوا بِهَا، فَإِنَّهَا «کَانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتَابا مَوْقُوتا»(1). أَلَا تَسْمَعُونَ إِلی جَوَابِ أَهْلِ النَّارِ حِینَ سُئِلُوا: «مَا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ؟ قَالُوا: لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ»(2). وَ إِنَّهَا لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَقِ، وَتُطْلِقُهَا إطْلَاقَ الرِّبَقِ، وَشَبَّهَهَا رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله بِالْحَمَّةِ تَکُونُ عَلَی بَابِ الرجُلِ، فَهُوَ یَغْتَسِلُ مِنْهَا فِی الْیَوْمِ وَ اللَّیْلَةِ خَمْسَ مَرَّاتِ، فَمَا عَسی أَنْ یَبْقی عَلَیْهِ مِنَ الدَّرَنِ؟ وَ قَدْ عَرَفَ حَقَّهَا رِجَالٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ لَا تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِینَةُ مَتَاعٍ، وَ لَا قُرَّةُ عَیْنٍ مِنْ وَلَدٍ وَ لَا مَالٍ. یَقُولُ اللّهُ سُبْحَانَهُ: «رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَ لَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقَامِ
الصَّلَاةِ وَ إیتَاءِ الزَّکَاةِ»(1). وَ کَانَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله نَصِبا بِالصَّلَاةِ بَعْدَ التَّبْشِیرِ لَهُ بِالْجَنَّهِ، لِقَوْلِ اللّهِ سُبْحَانَهُ: «وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهَا»(2)، فَکَانَ یَأْمُرُ بِهَا أَهْلَهُ وَ یَصْبِرُ عَلَیْهَا نَفْسَهُ.(3)
«امر نماز را مراعات کنید و آنرا محافظت، و بسیار بجا آورید، و به وسیله آن به خدا نزدیک شوید زیرا نماز بر مؤمنین فریضهای است نوشته، و وقت آن تعیین گردیده، آیا به پاسخ اهل دوزخ گوش نمیدهید، آنگاه که از آنها میپرسند: «چه چیز شما را گرفتار دوزخ ساخت؟ میگویند: از نمازگزاران نبودیم» و نماز گناهان را میریزد، مانند ریختن برگ از درخت و رها میکند مانند رها کردن بندها از گردن چهارپایان. و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نماز را به چشمه آب گرم تشبیه فرموده که بر در خانه مردی باشد و شبانه روزی پنج نوبت در آن شستشو کند، پس دیگر چرکی باقی نخواهد ماند. و حق نماز را مردانی از مؤمنین شناختهاند که آرایش کالای جهان و روشنی چشم از فرزند و دارایی آنان را از آن باز نمیدارد، خداوند سبحان میفرماید: «مردانی هستند که بازرگانی و خرید و فروش آنها را از یاد خدا و بجا آوردن نماز و دادن زکات غافل نمیگرداند». و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با اینکه به بهشت مژده داده شده بود، برای نماز خود را به رنج میافکند به جهت فرمان خداوند سبحان که فرمود: «اهل خود را به خواندن نماز امر کن و خود بر انجام آن شکیبا باش»، پس آن حضرت هم اهل خود را به نماز امر میفرمود و خود را به شکیبایی بر رنج آن وا میداشت.»(4)
وَ اللّهَ اللّهَ فِی الصَّلَاةِ، فَإنَّهَا عَمُودُ دِینِکُمْ.(5)
خدا را، خدا را، در امر نماز از یاد نبرید، به درستی که نماز بهترین عبادت و ستون دین
شماست.
صَلِّ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا، وَ لَا تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغٍ، وَ لَا تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لِاشْتِغَالٍ. وَ اعْلَمْ أَنَّ کُلَّ شَیْءٍ مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلَاتِکَ.(1)
نماز را در وقتی که برای آن تعیین شده بجا آور و از جهت بیکاری آن را پیش از وقت بجا نیاور و به جهت کار داشتن آنرا از وقتش مگذران، و بدان هر چیز از عملت پیرو نماز تو است.
از نکاتی که در این فقره حائز اهمیت فراوان است، این است که مولا این قسمت را در پایان سفارشات خود به محمد قرار داده و از طرف دیگر نیز در پایان هر عملی را تابع نماز دانسته و این خود نکته بسیار مهمی است:
وَ اعْلَمْ أَنَّ کُلَّ شَیْءٍ مِنْ عَمَلِکَ تَبَعٌ لِصَلَاتِکَ.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در جایی دیگر نماز را وسیله و سبب تقرب و نزدیکی هر پرهیزکاری معرفی میکند: الصلاةُ قربانُ کلُّ تقیٍّ.(2)
امام علیهالسلام در سخن دیگری که حکمتهای بعضی از احکام شرعیه را برمیشمارد، چنین میگوید: فَرَضَ اللّهُ الإیمَانَ تَطْهِیرا مِنْ الشِرْکِ وَ الصَلاةَ تَنْزِیها عَنْ الکِبْرِ وَ...(3)
خداوند ایمان را به جهت پاک کردن دلهای بندگانش از شرک و نماز را به جهت منزه بودن از کبر و سرکشی واجب گردانید.
مرحوم آقا جمال خوانساری در شرح خود بر «غرر و درر آمدی» در ذیل عبارت «و الصلاة تَنْزِیها عَنْ الکِبْرِ» چنین میفرماید: «و فرض کرده نماز را برای پاکیزه گردانیدن از تکبر. مراد این است که تکبر و نخوت که جبلی اکثر نفوس است به غایت
نکوهیده و مذموم است و این نیز نجاستی است از برای آنها، پس حق تعالی از برای پاکیزه گردانیدن مردم از آن فرض کرده برایشان نماز را که مشتمل است بر کمال فروتنی و خضوع و خشوع تا اینکه به سبب مداومت بر آن و گذاردن آن در هر روز و شب چندین مرتبه عادت کنند به خضوع و فروتنی و قلع و قمع این خصلت نکوهیده از ایشان شود.
و بودن آن (نماز) مشتمل بر کمال فروتنی و خضوع و خشوع ظاهر است، به اعتبار آنچه در آن است از ایستادن به خدمت و خم شدن و به خاک افتادن و آنچه گفته میشود در قرائت و اذکار از اقرار به عبودیت و ثنا و ستایش معبود و استعانت به او و مسئلت از او، چه همه آنها باعث رفع کبر و نخوت میشود در پرستش حق تعالی و بندگی او تعالی شأنه، و همچنین از برای کسی که او را بصیرتی باشد، سبب رفع کبر و نخوت نسبت به دیگران نیز میشود، زیرا چنین کسی هرگاه متذکر بندگی و عبودیت خود شود و اینکه او بنده خداوندی باشد که پروردگار همه عالمیان است، و نعمتهای همه از جانب او است و مستحق حمد و ستایش به غیر از او نیست و با وجود این در کمال و رحم و مهربانی با همه ایشانست، یقین متذکر این میشود که نخوت و تکبر او بر دیگری راهی ندارد، بلکه بسیار قبیح و رسوا است و اگر آنرا در خود یابد سعی میکند در ازاله آن از خود».(1)
نماز فرود میآورد رحمت و آمرزش خدا را.
نماز قلعه خدای بسیار مهربان است و آلت دور کردن شیطان، یعنی قلعهای است که خدای عزوجل از برای نگاهداری بندگان قرار داده و شیطان را به آن از خود دور توان نمود.
نماز قلعهای است از حملههای شیطان، یعنی قلعه و مکان محکمی است که نگاه دارد این کس را از حملههای شیطان.
هرگاه بایستد احدی از شما به سوی نماز پس باید که نماز کند، نماز کسی که وداع کند.
یعنی باید که نماز هر کس از شما مانند نماز کسی باشد که وداع کند از نماز، یعنی داند که نماز آخر اوست و تا نماز دیگر نخواهد ماند پس چنان که او در آن نماز کمال رعایت حدود و آداب آن و از روی نهایت خضوع و خشوع میکند پس هرکس از شما باید که هر نمازی را چنین بکند، زیرا که نمازی که چنین نباشد اجر و ثواب آن ناقص است، با آنکه در هر نمازی احتمال این هست که نماز آخر این کس باشد و باقی نماند از برای نماز دیگر، پس رعایتی که در آن نماز میکند خوبست که در آن کند.
اگر بداند نماز کننده آنچه را فرو میگیرد او را از رحمت هر آینه بر ندارد سر خود را از سجده، یعنی همواره مشغول به نماز باشد.
غمناک نمیسازد مرا گناهی که مهلت داده شوم در آن تا اینکه بگزارم دو رکعت نماز.
مراد این است که نماز کفاره گناهان میشود، پس کسی که گناهی بکند اگر این قدر مهلت یابد که بعد از آن دو رکعت نماز کند چندان غمناک نباشد، امید آنست که آن نماز کفاره آن شده باشد، اندوهِ زیاد بر گناهی باید که بعد از آن توفیق نماز نیابد.
پوشیده نیست که نسبت دادن این معنی به خود بر فرض و تقدیر وقوع گناهیست از او مانند سایر رعیت، و لازم نیست که این معنی تحقق تواند یافت، با اینکه نسبت چیزی به خود در جایی که غرض نسبت به دیگران باشد در کلام عرب متعارف و شایع است.
المُنْتَظِرُ وقتِ الصلاةِ بعدَ الصلاةِ مِنْ زُوّارِ اللّهِ عزّوجلّ، و حقٌّ علی اللّهِ أن یُکْرِمَ زائرَهُ و أَنْ یُعْطِیَهُ ما سَأَلَ...(1).
کسی که در انتظار رسیدن وقت نماز بعد از نماز دیگر باشد از زائرین خداوند است، و بر خداوند است که زائرش را گرامی بدارد و هر آنچه از او میخواهد به وی ببخشد و عنایت کند... .
نتیجه گرفتن از این قسمت نیز به عهده خواننده تیزهوش و خوشفهم.
1) 1. الخصال 2/635.
از مطالب گذشته، فضیلت نماز آشکار میشود ولی جای این دارد که بحثی را بهطور مستقل در این باب بگشاییم.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: اولین عملی که در روز قیامت از بنده خدا پرسیده میشود، نماز است اگر نماز قبول شود بقیه اعمال نیز قبول میشود و اگر نماز مورد پذیرش خداوند قرار نگیرد، بقیه اعمال نیز رد میگردد.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: هیچ بندهای از شیعیان ما به نماز نمیایستد مگر اینکه خداوند بر گرد او به تعداد کسانی که پشت سر او قرار دارند ملائکهای را موظف میکند که برای او دعا کنند، و این دعا تا زمانی که شخص نمازگزار در حال نماز است، ادامه دارد.
خیرٌ مِنْ بیتٍ مملوءٍ ذهبا یتصدَّق منه حتّی یَفْنی.(1)
و به سند صحیح از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که فرمودند: یک نماز واجب بهتر از بیست حج است و یک حج بهتر از خانهای است پر از طلا که از آن صدقه بدهند تا تمام شود.(2)
معاویه بن وهب از امام صادق علیهالسلام در مورد بهترین امری که مردم به وسیله آن میتوانند به پروردگارشان تقرب پیدا کنند، و بهترین اعمال نزد خداوند پرسش نمود، امام پاسخ دادند: من بعد از معرفت خدا هیچ عملی را از نماز بالاتر نمیشناسم آیا نمیبینی که بنده صالح خدا عیسی بن مریم گفت: «خدا مرا به نماز سفارش نموده است».
مردی به نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمد و گفت: خداوند را بخوان، مرا به داخل بهشت ببرد. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فرمودند: مرا با سجدههای فراوان یاری کن.
رسول خدا صلوات اللّه علیه و علی آله فرمود: این است و جز این نیست که مَثَل نماز در میان شما همانند نهری است که بر در خانه یکی
1) 1. الفقیه 1/209؛ التهذیب 2/236، ح935.
2) 2. در این مورد که چگونه نماز میتواند از حج افضل باشد رجوع کنید به بحارالأنوار 18/12 طبع حجری (79/228 از طبع حروفی در بیروت) [33/30 از طبع دیگری در بیروت].
3) 3. سوره مریم، آیه 31.
4) 4. الکافی 3/264، ح1 ؛ الفقیه 1/210.
5) 5. الفقیه، 1/210.
6) 6. الفقیه، 1/211.
از شما باشد و در هر شبانه روز پنج مرتبه در آن خود را شستشو دهد، با این امر دیگر چرکی و کثافتی بر بدن او باقی نمیماند و اگر کسی پنج مرتبه نماز بخواند، با اینگونه نماز خواندن دیگر گناهی باقی نمیماند.
امام صادق علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند که فرمودند: نماز همانند ستون زیر خیمه است، اگر ستون پابرجا باشد ریسمانها و میخها و پارچه خیمه مفید خواهد بود و اگر ستون بشکند دیگر ریسمانی و میخی و پارچهای مفید نخواهد بود.
این روایت از حیث سند معتبر است.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند: محبوبترین کارها در نزد خداوند نماز است، نماز آخرین سفارش پیامبران الهی است، چه زیبا و پسندیده است که مرد غسل میکند یا وضوی نیکویی میگیرد پس از آن به جایی میرود که کسی او را نبیند و در حالی که خداوند تعالی او را میبیند در حال رکوع یا سجود است. براستی بنده خدا وقتی سجده طولانی برود ابلیس فریاد میزند: ای وای خداوند را اطاعت کرد و مرا عصیان نمود، و در حالی که من (ابلیس) عصیان الهی نمودم و سجده نکردم.
لازم به تذکر است که سند این روایت صحیح است.
أیّها المُصَلِّی لو تَعْلَمْ مَنْ تناجی ما انفَتَلْتَ.(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند: نمازگزار سه ویژگی دارد: هرگاه به نماز ایستد نیکی و ثواب از فرق سرش تا نهایت آسمان پراکنده و منتشر میشود، و فرشتگان الهی وی را از زیر پایش تا نهایت آسمان فرا میگیرند و پوشش میدهند، و فرشتهای خطاب به وی بانگ برمیآورد: ای نمازگزار اگر بدانی با چه کسی سخن میگویی و راز و نیاز میکنی هرگز نمازت را به پایان نمیبردی!
سند این روایت نیز معتبر است.
و در پایان این قسمت حدیثی دیگر از امام صادق علیهالسلام نقل میکنیم و با آن احادیث را در این زمینه خاتمه میدهیم.
امام صادق علیهالسلام فرمودند، کسی که خداوند فقط یک نمازش را قبول کند، او را عذاب نخواهد کرد، و کسی که خداوند از او یک کار خوب را قبول کند او را نیز عذاب نخواهد کرد.
باید متذکر شوم که سند شیخ کلینی«ره» به این روایت معتبر است.
1) 1. الکافی 3/266، ح11؛ الفقیه 1/211.
استخفاف صلاة (کوچک شمردن نماز)
چون متأسفانه استخفاف نماز یکی از صفات رایج در نزد بعضی از مسلمین است لذا جای آن دارد که در این زمینه بحثی شود:
سبک شمردن و کوچک قرار دادن نماز و بیتوجهی نسبت به آن از گناهان است و در روایات در نهی از استخفاف نماز احادیث مختلفی وارد شده است، که چند نمونه ذکر میشود:
امام باقر علیهالسلام میفرماید: نمازت را به سستی نگیر بدرستی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هنگام رحلت فرمودند: از من نیست آن کسی که نمازش را سبک بشمارد و نسبت به آن بیاعتنایی کند، و از من نیست کسی که مست کنندهای را بنوشد، به خدا سوگند چنین اشخاصی بر سر حوض بر من وارد نمیشوند.
این روایت از حیث سند صحیحه است.
1) 1. وسائل الشیعه 4/23، ح1، باب 6 از أبواب أعداد الفرائض.
لِبعضکم ماقبلها منه لاستخافه بها، إنّ اللّه لایقبل إلّا الحسن، فکیف یقبل به ما یستخفُّ به.(1)
امام صادق علیهالسلام فرمودند: قسم به خدا بر یک نفر پنجاه سال میگذرد و خداوند حتی یک نماز او را قبول نمیکند، چه چیزی از این بدتر است، قسم به خدا شما از همسایگان و دوستانتان کسانی را میشناسید که اگر برای بعضی از شما نماز میخواندند نمیپذیرفتید به خاطر اینکه آن را سبک میشماردند و بیتوجه برگزار میکنند. آنگاه خداوندی که جز امور خوب را نمیپذیرد، چگونه نمازی را قبول کند که به آن استخفاف شده است و آنرا را کوچک شمردهاند.
سند روایت صحیح است.
أبی بصیر نقل میکند که برای تعزیت گفتن امام صادق علیهالسلام نزد اُمّحمیده بانوی ایشان رفتم، او گریه کرد و من نیز گریستم، سپس گفت: ای ابیبصیر، اگر امام صادق علیهالسلام را در هنگام رحمت میدیدی، هر آینه امر عجیبی را مشاهده مینمودی، امام چشمانش را گشود و فرمود: هرکس بین من و او قرابتی است را حاضر کنید، بعد از اینکه ما تمام اقوام را جمع نمودیم امام رو به آنها کرد و فرمود: شفاعت ما به کسانی که نماز خود را سبک بشمارند نمیرسد.
سند این روایت موثق است.
امام صادق علیهالسلام فرمودند: فرشتهای مختص نماز و متصدی أمر آن است به گونهای که هیچ کار دیگری ندارد. پس هرگاه نمازگزار آن را به پایان میبرد، او نماز را دریافت میکند و به طرف آسمان بالا میبرد، پس اگر نماز به گونهای است که قبول و پذیرفته میشود، به درگاه الهی مقبول میافتد، و اگر به گونهای آن را برپا داشته است که مورد قبول الهی قرار نگیرد به فرشته گفته میشود: این نماز مردود شده [به جهت استخفاف یا غیر آن] را به بنده من برگردان، پس فرشته با نماز مردودی به زمین برمیگردد و چنین نمازی را به صورت او میزند و به او میگوید: اف بر تو، برای تو هیچ عملی وجود ندارد که به من یاری رساند.
سند این روایت نیز صحیح است.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: برای هر چیزی روی و صورتی است، و صورت و روی دین شما نماز است، پس مراقب باشید کسی از شما این صورت را نیالاید، و بر هر چیزی یک مجرای تنفسی و بینی [شاید مراد مرکز و اساسی باشد] و این معنی در مورد نماز تکبیر است.
در فرض اعتبار سهل بن زیاد سند روایت معتبر خواهد بود.
روایات در این مورد متعدد است، به ذکر همین مقدار اکتفاء میشود. در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
1) 1. وسائل الشیعه 4/24، ح4.
اگر کسی نماز را ترک کند و معتقد باشد این کار جایز است، به عبارت دیگر نماز را ترک کند، در حالی که نماز را جزء دین نداند و آگاه باشد که این معنا به انکار خدا یا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله منجر خواهد شد کافر است و احکام مرتد در مورد او قابل اجرا میباشد.
اما اگر نماز را ترک کند، در حالی که معتقد به جواز ترک آن نیست، باز در روایات کافر خوانده شده است، پس در هر صورت کسی که نماز را ترک میکند چه معتقد به جواز ترک آن باشد و چه نباشد کافر است اما، در صورت اول احکام مرتد در مورد او قابل اجرا است، در صورت دوم احکام مرتد در مورد او جاری نمیگردد و کفرش معنوی است.(1)
و حمل تلک الأخبار علی الاستحلال بعید، إذ لا فرق حینئذ بین ترک الصلاة و فعل الزنا، بل الظاهر أنّه محمول علی أحد معانی الکفر التی مضت فی کتاب الإیمان و الکفر و هو مقابل للإیمان الذی یطلق علی یقین لایصدر معه علی المؤمن ترک الفرائض و فعل الکبائر بدون داع قوی، و هذا الکفر لایترتّب علیه وجوب القتل و لا النجاسة و لا استحقاق خلود النار، بل استحق الحدّ و التعزیر فی الدنیا و العقوبة الشدیدة فی الآخرة و...».(بحارالأنوار 18/8 طبع حجری، 79/215 طبع حروفی بیروت، 33/21 طبع حروفی دیگری در بیروت).
1) 1. قال العلامة المجلسی فی البحار بعد ذکر أحادیث هذا الباب: «اعلم إنّ تارک الصلاة مستحلّا کافر إجماعا کما ذکره فی المنتهی (7/124-126)، ثم قال: «و لو ترکها معتقدا لوجوبها لم یکفر و إن استحقَّ القتل بعد ترک ثلاث صلوات و التعزیر فیهنَّ و قال أحمد فی روایة: «تقتل لا حدا بل لکفره»»، ثم قال [العلامة]: «و لا یقتل عندنا فی أوّل مرّة و لا إذا ترک الصلاة و لم یعزّر و إنّما یجب القتل إذا ترکها مرّة فعزّر ثم ترکها ثانیة فعزّر ثم ترکها ثالثة فعزّر فإذا ترکها رابعة فإنّه یقتل و إن تاب، و قال بعض الجمهور: یقتل بأوّل مرة» إنتهی.
علی أیّ حالٍ لسان أحادیث در مورد ترک کننده نماز چنین است:
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: در بین کفر و ایمان هیچ واسطه و انتقال دهندهای وجود ندارد مگر ترک نماز.
سند روایت صحیح است.
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فرمودند: بین مسلمان و اینکه کافر شود نیست مگر ترک عمدی نماز واجب، که در این صورت کافر میشود. یا اینکه سستی در امر نمازش کند و آن را بجای نیاورد باز کافر (معنوی) میشود.
سند روایت صحیح است.
امام صادق علیهالسلام - در شمردن گناهان کبیره - فرمودند: کسی که نماز را ترک کند کافر است.
سند روایت صحیح است.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: مردی خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید و گفت مرا وصیت کنید، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: نمار را از روی عمد ترک نکن، هرکس عمدا آنرا ترک کند دین اسلام از وی جدا شده است.
در فرض اعتبار سهل بن زیاد سند روایت حسن است.
در روایات علت اینکه تارک الصلاة کافر نامیده شده، چنین بیان شده است:
لایترکها إلّا إستخفافا بها، و ذلک لأنّک لاتجد الزانی یأتی المرأة إلّا و هو مستلذّ لإتیانه إیّاها، قاصدا إلیها، و کلّ مَنْ ترک الصلاة قاصدا لترکها فلیس یکون قصده لترکها اللّذة، فإذا نفیت اللّذة وقع الاستخفاف و إذا وقع الاستخفاف وقع الکفر.(1)
از امام صادق علیهالسلام سؤال شد: چرا زناکار را کافر نخواندهاند، ولی ترک کننده نماز را کافر نامیدهاند؟ امام فرمودند: به خاطر اینکه زناکار و آنچه شبیه به آن است، گناه را انجام میدهد به خاطر اینکه شهوت او را به طرف آن میکشد و شهوت بر گناهکار غلبه میکند و او مرتکب زنا و نظائر آن میشود، در حالی که کسی که نماز را ترک میکند، آنرا ترک نمیکند، مگر به جهت استخفاف به آن، و این به خاطر آن است که هیچ زناکاری نیست، مگر اینکه از فعل خود لذت میبرد، در حالی که کسی که نماز را ترک میکند، از ترک آن هیچ لذتی نمیبرد، هنگامی که لذت برطرف شد، بناچار استخفاف به جای آن مینشیند و هنگامی که استخفاف آمد کفر نیز خواهد آمد.
سند این روایت معتبر بلکه صحیح است.
به دلیل مذکور در حدیث فوق، ترک کننده نماز کافر نامیده شده است و در واقع کسی که عبادت خدای خویش را متعمدا ترک کند سزاوار چنین نامی نیز هست.
1) 1. وسائل الشیعة 4/41، ح2.
بعد از این بحث کلی و اجمالی در مورد نماز، لازم است که وارد بر اجزای نماز شویم و هریک از آنها را جداگانه مورد بحث قرار دهیم، البته همانگونه که بر خواننده تیزهوش پنهان نیست، سخن از مسائل فقهی نماز نیست، آن چنان که فقهای عظام - أعلی اللّه کلمتهم و کثراللّه أمثالهم - در طی کتب فقهی خود مرقوم فرمودهاند، بلکه آن مقدار که دانش و فرصت اجازه دهد، بحث مختصری در مورد بعضی از معانی اجزاء نماز نمینمایم:
بعد از اینکه نمازگزار، مطهر شد از جمیع احداث و اخباث ظاهری و باطنی، و در مقابل خدای خود ایستاد، بنابر قول فقهاء، استحباب مؤکد در بجا آوردن اذان و اقامه است، کیفیت بجا آوردن اذان و اقامه در جای خود مسطور است و متعرض آن نمیشوم.
در کیفیت و چگونگی تعلیم اذان به رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بین عامه و خاصه اختلاف است که این دفتر گنجایش طرح آنرا همانند دیگر اختلافات ندارد.
اذان و اقامه، شامل بزرگداشت خداوند و شهادت به یکتایی او و رسالت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و امامت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام (استحبابا) و... است، و نهایتا یک زمینهچینی و آمادگی قبلی برای نمازگزار است، که بدینوسیله، آمادگی به نماز ایستادن را در خود یا دیگران ایجاد کند.
در روایات وارده برای مؤذنین ثوابهای مخصوصی ذکر میشود، که برای نمونه چند مورد نقل میکنم:
رُویَ: اَنَّ مَنْ صلَّی بأذانٍ و إقامةٍ صلَّی خلفه صفان مِنْ الملائکة، و مَنْ صلّی بإقامةٍ بغیر أذانٍ صلَّی خلفه صف واحد، و حدُّ الصف مابین المشرق و المغرب.(1)
1) 1. الفقیه 1/287.
روایت شده است، کسی که با اذان و اقامه، نماز خود را به پای دارد، پشت سر او دو صف از ملائکه به نماز میایستند و اگر فقط اقامه گوید فقط پشت سر او یک صف به نماز میایستند و حد این صفوف مابین مشرق و مغرب است.
و شاید همین امر معنای این روایت باشد که: «المؤمن وحده، جماعة»(1)مؤمن به تنهایی جماعت است.
روایت دیگری در همین زمینه:
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله : مَنْ اَذَّن فی مصر مِنْ أمصار المسلمین سنة وجبت له الجنة.(2)
کسی که در یکی از کشورهای اسلامی یک سال اذان گوید، بهشت بر او واجب میشود.
روایات در این زمینه فراوان است، طالبان را به روایت مفصلی رجوع میدهم که بلال مؤذن پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند و مرحوم شیخ صدوق قدسسره آن را در «من لا یحضره الفقیه» ضبط نموده است.(3)
و اما در تفسیر معنای اذان و اقامه نیز روایاتی ذکر شده، یکی از آنها روایت شیخ صدوق رحمهالله در کتاب «التوحید» است، میفرماید:
حدثنا أحمد بن محمد بن عبدالرحمن المروزی الحاکم المقرئ، قال: حدثنا أبو عمروٍ محمد بن جعفر المقرئ الجرجانی قال: حدثنا أبوبکر محمد بن الحسن الموصلی ببغداد، قال: حدثنا محمد بن عاصم الطریفی، قال: حدثنا أبوزید عیاش بن یزید بن الحسن بن علی الکحال مولی زید بن علی، قال: أخبرنی أبی یزید بن الحسن، قال: حدثنی موسی بن جعفر، عن أبیه جعفر بن محمد، عن أبیه محمد بن علی عن أبیه علی بن الحسین، عن أبیه الحسین بن علی بن أبیطالب علیهمالسلام ، قال: کنّا جلوسا فی المسجد إذا صعد المؤذّن المنارة فقال: «اللّه أکبر اللّه اکبر»، فبکی أمیرالمؤمنین علی بن أبیطالب علیهالسلام و بکینا ببکائه، فلمّا فرغ المؤذّن قال: أتدرون ما یقول المؤذّن؟! قلنا: اللّه و رسوله و وصیّه أعلم، فقال: لو تعلمون ما یقول لضحکتم قلیلاً و لبکیتم
کثیرا، فلقوله: «اللّه أکبر» معانٍ کثیرة:
منها: أنّ قول المؤذن: «اللّه أکبر» یقع علی قِدَمه و أزلیّته و أبدیّته و علمه و قوّته و قدرته و حلمه و کرمه و جوده و عطائه و کبریائه، فإذا قال المؤذّن «اللّه أکبر» فإنّه یقول: اللّه الّذی له الخلق و الأمر، و بمشیّته کان الخلق، و منه کان کلّ شیءٍ للخلق، و إلیه یرجع الخلق، و هو الأوّل قبل کلّ شیءٍ لم یزل، و الآخر بعد کلّ شیءٍ لایزال، و الظاهر فوق کلّ شیءٍ لایدرک، و الباطن دون کلّ شیءٍ لایحدّ، فهو الباقی و کلّ شیءٍ دونه فانٍ.
و المعنی الثّانی «اللّه أکبر» أی العلیم الخبیر عَلِمَ ما کان و ما یکون قبل أن یکون.
و الثّالث «اللّه أکبر» أی القادر علی کلّ شیءٍ، یَقْدِرُ علی ما یشاءُ، القویُّ لقدرته، المقتدر علی خلقه، القویُّ لذاته، قدرتُهُ قائمةٌ علی الأشیاء کلّها، إذا قضی أمرا فإنّما یقول له: کن فیکون.
و الرّابع «اللّه أکبر» علی معنی حلمه و کرمه یحلم کأنّه لایعلم و یصفح کأنّه لایری و یستر کأنّه لایُعصی، لایَعْجَلُ بالعقوبة کرما و صَفْحا و حِلما.
و الوجه الآخر فی معنی «اللّه أکبر» أی الجواد جزیل العطاء کریم الفِعال، و الوجه الآخر «اللّه أکبر» فیه نفی کیفیته کأنّه یقول: اللّه أجلّ من أن یُدرک الواصفون قدر صفته الّتی هو موصوف بها و إنّما یصفه الواصفون علی قدرهم لا علی قدر عظمته و جلاله، تعالی اللّه عن أن یُدْرِکَ الواصفون صفتّه علوّا کبیرا.
و الوجه الآخر «اللّه أکبر» کأنّه یقول: اللّه أعلی و أجلّ و هو الغنیُّ عن عباده لاحاجة به إلی أعمال خلقه.
و أمّا قوله: «أشهد أن لا إله إلّا اللّه» فإعلام بأنّ الشّهادة لا تجوز إلّا بمعرفةٍ من القلب، کأنّه یقول: اعلم أنّه لامعبود إلّا اللّه عزّوجلّ و أنّ کلّ معبود باطل سوی اللّه عزّوجلّ و أقر بلسانی بما فی قلبی من العلم بأنه لا إله إلّا اللّه، و أشهد أنّه لا ملجأ من اللّه إلّا إلیه و لا مَنجی من شرّ کلّ ذی شرّ و فتنةِ کلّ ذی فتنة إلّا باللّه.
و فی المرّة الثّانیة «أشهد أن لا إله إلّا اللّه» معناه أشهد أن لا هادی إلّا اللّه، و لا دلیل لی إلّا اللّه، و اُشهدُ اللّهَ بأنّی أشهد أن لا إله إلّا اللّه، و اُشهد سُکّان السّماوات و سکّان الأرضین و ما فیهنّ من
الملائکة و النّاس أجمعین، و ما فیهنّ من الجبال و الأشجار و الدّوابّ و الوحوش و کلّ رطبٍ و یابسٍ بأنّی أشهد أن لا خالق إلّا اللّه، و لا رازق و لا معبود و لا ضارّ و لا نافع و لا قابض و لا باسط و لا مُعْطی و لا مانع و لا دافع و لا ناصح و لا کافی و لا شافی و لا مقدِّم و لا مؤخِّر إلّا اللّه، له الخلق و الأمر و بیده الخیر کلّه، تبارک اللّه ربّ العالمین.
و أمّا قوله: «أشهد أنّ محمدا رسول اللّه» یقول: اُشهد اللّه أنّی أشهد أن لا إله إلّا هو، و أنّ محمدا عبده و رسوله و نبیّه و صفیّه و نجیّه أرسله إلی کافّة النّاس أجمعین بالهدی و دین الحقّ لیظهره علی الدّین کلِّه و لو کره المشرکون، و اُشهد مَنْ فی السّماوات و الأرض من النّبیّین و المرسلین و الملائکة و النّاس أجمعین أنّی أشهد أنّ محمدا صلیاللهعلیهوآله سیّد الأوّلین و الآخرین.
و فی المرّة الثانیة «أشهد أنّ محمدا رسول اللّه» یقول: أشهد أن لا حاجة لأحدٍ إلی أحدٍ إلّا إلی اللّه الواحد القهّار مفتقرة إلیه سبحانه(1)و أنّه الغنیُ عن عباده و الخلائق أجمعین، و أنّه أرسل محمدا إلی النّاس بشیرا و نذیرا و داعیا إلی اللّه بإذنه و سراجا منیرا، فمن أنکره و جحده و لم یؤمن به أدخله اللّه عزّوجلّ نار جهنّم خالدا مخلّدا لا ینفک عنها أبدا.
و أمّا قوله: «حیّ علی الصّلاة» أی هلمّوا إلی خیر أعمالکم و دعوة ربّکم، و سارعوا إلی مغفرة من ربّکم و إطفاء نارکم الّتی أوقدتموها علی ظهورکم، و فِکاکِ رقابکم الّتی رَهَنْتُمُوها بذنوبکم لِیُکَفِّرَ اللّه عنکم سیّئاتکم، و یغفر لکم ذنوبکم، و یبدّل سیّئاتکم حسنات، فإنّه ملک کریم ذوالفضل العظیم، و قد أذن لنا معاشر المسلمین بالدّخول فی خدمته و التّقدّم إلی بین یدیه.
و فی المرّة الثّانیّة «حیّ علی الصّلاة» أی قوموا ا¨لی مناجاة ربّکم و عرض حاجاتکم علی ربّکم و توسّلوا إلیه بکلامه و تَشَفَّعوا به و أکثروا الذّکر و القنوت و الرّکوع و السّجود و الخضوع و الخشوع، و ارفعوا إلیه حوائجکم فقد أذن لنا فی ذلک.
و أما قوله: «حیّ علی الفلاح» فإنّه یقول: أقبلوا إلی بقاءٍ لافناءَ معه و نجاةٍ لا هلاک معها، و
1) 1. قوله: مفتقرة بالنصب حال من حاجة باعتبار ذیها، أو بالرفع خبر لمبتدء محذوف أی کلّ نفس، و لیس فی النسخ المخطوطة عند مصحح الکتاب «مفتقرة إلیه سبحانه و انه».
تعالوا ألی حیاةٍ لا موت معها، و إلی نعیمٍ لا نفاد له، و إلی مُلکٍ لازوال عنه، و إلی سرورٍ لا حُزن معه، و إلی اُنسٍ لا وحشة معه، و إلی نور لا ظلمة معه و إلی سعة لاضیق معها، و إلی بهجةٍ لا انقطاع لها، و إلی غِنیً لافافة معه، و إلی صحّة لاسقم معها، و إلی عزّ لاذلَّ معه، و إلی قوّة لاضعف معها، و إلی کرامة یا لها من کرامة، و عجّلوا إلی سرور الدّنیا و العقبی و نجاة الآخرة و الاُولی.
و فی المرّة الثّانیة «حیّ علی الفلاح» فإنّه یقول: سابقوا إلی ما دعوتکم إلیه، و إلی جزیل الکرامة و عظیم المنّة و سَنیِّ النّعمة و الفوز العظیم و نعیم الأبد فی جوار محمد صلیاللهعلیهوآله فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر.
و أمّا قوله: «اللّه أکبر» فإنه یقول: اللّه أعلی و أجَلُّ مِنْ أن یعلم أحدٌ من خلقه ما عنده من الکرامةِ لعبدٍ أجابه و أطاعه و أطاع ولاة أمره و عرفه و عبده و اشتغل به و بذکره و أحبّه و أنس به و اطمأنَّ إلیه و وَثِقَ به و خافه و رجاه و اشتاقَ إلیه و وافقه فی حکمه و قضائه و رَضِیَ به.
و فی المرّة الثانیة «اللّه أکبر» فإنّه یقول: اللّه أکبر و أعلی و أجل من أن یعلم أحد مبلغ کرامته لأولیائه و عقوبته لأعدائه، و مبلغ عفوه و غفرانه و نعمته لمن أجابه و أجاب رسوله، و مبلغ عذابه و نکاله و هوانه لِمَنْ أنکره و جحده.
و أمّا قوله: «لا إله إلّا اللّه» معناه: للّه الحجّة البالغة علیهم بالرّسل و الرّسالة و البیان و الدّعوة و هو أجلّ من أن یکون لأحد منهم علیه حجّةٌ، فمن أجابه فله النّور و الکرامة و من أنکره فإنّ اللّه غنیّ عن العالمین، و هو أسرع الحاسبین.
و معنی «قد قامت الصّلاة» فی الإقامة أی حان وقت الزّیارة و المناجاة و قضاء الحوائج و درک المُنی، و الوصول إلی اللّه عزّوجلّ، و إلی کرامته و غفرانه و عفوه و رضوانه.
قال الشیخ الصدوق: إنّما ترک الرّاوی لهذا الحدیث ذکر «حیّ علی خیر العمل» للتّقیة.(1)
امام موسی بن جعفر علیهالسلام از قول جدشان امام حسین علیهالسلام چنین نقل میکنند: در مسجد نشسته بودیم که مؤذن بر مناره رفت و شروع به اذان کرد و گفت: اللّه اکبر اللّه اکبر، صدای مؤذن که
1) 1. التوحید /(241-238).
بلند شد پدرم امیرالمؤمنین علیهالسلام گریست و ما نیز با گریه او گریستیم، هنگامی که مؤذن، اذان را تمام کرد، امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: آیا میدانید مؤذن چه میگوید؟ پاسخ دادیم، خدا و رسول و جانشین وی داناترند، آنگاه امام فرمود: اگر میدانستید آنچه را که میگوید هر آینه کم میخندیدید و بسیار میگریستید، برای اللّه اکبر معانی فراوانی وجود دارد:
از این معانی است سخن مؤذن که میگوید اللّه اکبر، واقع میشود بر قِدَم خدا و ازلیتش و ابدیتش و علمش و قوّتش و قدرتش و حلمش و کَرَمش و جُودَش و عطائش و عظمتش، و هنگامی که مؤذن میگوید اللّه اکبر، بدرستی که او چنین میگوید: خدا است آن پروردگاری که عالم خلق و امر در دست او است و با مشیتش آفرید و همه چیز برای آفریدهایش قرار داد و آفریدهها بسوی او باز میگردند، او اول است قبل از هر چیز، و ابدی است. و آخری است بعد از هر چیز، از بین نمیرود و از همه اشیاء ظاهرتر است ولی به ادراک محدود ما در نمیآید، و باطن اشیاء است که حد برنمی دارد، پس او باقی است و غیر از او همه چیز نابود شدنی است.
و معنای دوم اللّه اکبر این است که خدا دانا و آگاه است، میداند آنچه بود و آنچه خواهد بود، قبل از اینکه واقع شود.
و معنای سوم اللّه اکبر یعنی خدا قادر است بر هر امری، قدرت او به هرچه که بخواهد تعلق میگیرد و در قدرتش قوی است، و بر خلقش نیز همچنین، و هنگامی که امری را حکم کند، همین که بگوید «باش» به وجود میآید.
و معنای اللّه اکبر چهارم اشاره به حلم و کَرَم او دارد، خدا صبر میکند گویا نمیداند و چشم میپوشد گویا نمیبیند و پنهان میکند گویا عصیان نمیشود، و به خاطر کرم و حلم و چشم پوشیش در عذاب عجله نمیکند.
و معنای دیگری که برای اللّه اکبر وجود دارد، اشاره به بخشش و جود و کریم بودن او دارد.
و معنای دیگری که برای اللّه اکبر وجود دارد، اشاره به نفی کیفیت از خدا است. گویا مؤذن میگوید: خداوند برتر است از اینکه، وصف کنندهها او را به قدر و اندازه صفتش درک کنند، بلکه او را وصف میکنند، وصف کنندگان به اندازه
فهم و ادراک خودشان، نه به اندازه عظمت و جلال او، خداوند منزه است که وصف کنندگان صفت او را درک کنند.
و وجه دیگری که در معنای اللّه اکبر وجود دارد، گویا چنین است که میگوید: خداوند برتر و بالاتر است و او بینیاز از بندگانش است و هیچ نیازی به اعمال بندگانش ندارد.
و اما معنای سخن مؤذن که میگوید: أشهد أن لا إله إلّا اللّه اعلام است به اینکه شهادت جایز نیست مگر اینکه با معرفت قلبی همراه باشد، گویا مؤذن چنین میگوید: بدان، هیچ معبودی جز اللّه وجود ندارد و هر معبودی غیر از او باطل است و اقرار میکنم با زبانم بدان چه که در قلب دارم از دانش به اینکه هیچ خدایی جز اللّه وجود ندارد، و گواهی میدهم که هیچ پناهگاهی از خدا جز به سوی او وجود ندارد، و از شر هیچ صاحب شری و از فتنه هیچ فتنهگری نمیتوان رهایی یافت مگر به وسیله خدا.
و بار دوم که مؤذن میگوید: أشهد أن لا إله إلّا اللّه، معنایش این است که گواهی میدهم، هیچ هدایت کننده و راهنمایی جز خدا وجود ندارد و خدا را شاهد میگیرم به اینکه من شهادت دادم به یگانگی خداوند و تمام ساکنان آسمانها و زمینها و آنچه در آنها است از فرشتگان و مردم و کوهها و درختان و چهارپایان، وحوش و هر تر و خشکی را نیز شاهد میگیرم به اینکه من شهادت و گواهی دادم که هیچ آفریدگاری جز اللّه وجود ندارد، و هیچ روزی دهندهای و معبودی و زیان رسانندهای و نفع رسانندهای و قبض کنندهای و بسط دهندهای و اعطاء کنندهای و مانعی و دافعی و ناصحی و کفایت کنندهای و شفادهندهای و مقدِّمی و مؤخِّری وجود ندارد مگر اللّه. و برای او است دو عالم خلق و امر و تمام خیر در دست او است، منزه و برتر است پروردگار جهانیان.
و اما سخن مؤذن که میگوید: أشهد أن محمّدا رسول اللّه معنایش چنین است که: خدا را گواه میگیرم و شهادت میدهم که هیچ خدایی جز اللّه وجود ندارد و اینکه محمد صلیاللهعلیهوآله بنده و پیامبر و رسول و انتخاب شده و برگزیده شده او است، او را برای همه مردم با هدایت فرستاده است تا دین حق او بر بقیه ادیان پیروز شود، هرچند که ممکن است مشرکین از این امر خوششان نیاید، و همه آنچه که در آسمانها و زمین هستند و همچنین تمام پیامبران و رسولان و فرشتگان و مردمان را گواه
میگیرم که من شهادت میدهم که محمد صلیاللهعلیهوآله بزرگ و آقای اولین و آخرین است.
و برای بار دوم که مؤذن میگوید: أشهد أن محمّدا رسول اللّه معنایش چنین است که: گواهی میدهم که هیچ کس به دیگری نیازمند نیست، مگر خدا که همه به او نیازمند هستند و او از همه بندگان و مخلوقاتش بینیاز است و بدرستی که او محمد صلیاللهعلیهوآله را بشارت دهنده و بیم دهنده و دعوت کنندهای بسوی خدا و مشعلی فروزان فرستاده است، پس هرکس که او را انکار کند و به او ایمان نیاورد، خداوند او را در آتش جهنم داخل میکند و در آن جاودان است و هرگز از آن جدا نمیشود.
و اما سخن مؤذن که میگوید: حیَّ علی الصلاةِ یعنی بشتابید بسوی بهترین اعمالتان و دعوت پروردگارتان و سرعت گیرید بسوی مغفرت پروردگارتان و خاموش کردن آتش که بر پشتتان برافروختهاید و آزادی گردنهایتان که به وسیله گناهان دربند شده، تا خداوند بدیهای شما را بزداید و گناهانتان را ببخشد و بدیهای شما را تبدیل به نیکی کند بدرستی که خداوند فرمانروای است بخشنده و دارای بخشش بزرگ، و به تحقیق خداوند به ما مسلمین اجازه داده است که در خدمتش داخل شویم و به خاطرش بایستیم.
و برای بار دوم حیَّ علی الصلاةِ، گویا مؤذن میگوید: بپاخیزید بسوی مناجات پروردگارتان و بیان کردن حاجاتتان بر پروردگارتان و توسل پیدا کنید به پروردگار به وسیله کلام او، و کلام او را شفیع قرار دهید، و ذکر و قنوت و خضوع و خشوعتان را افزایش دهید و نیازهایتان را با او در میان گذارید، بدرستی که او در این امر به ما اجازه داده است.
اما کلام مؤذن که میگوید حیَّ علی الفلاح گویا چنین میگوید: بشتابید بسوی بقایی که نابودی با آن نیست و نجاتی که هلاکت را توأم ندارد و بیایید بسوی حیاتی که مرگی را بدنبال ندارد و بسوی نعمتی که پایانی ندارد و فرمانروایی که زوالی ندارد و سُروری که حزنی ندارد و انسی که وحشتی ندارد و نوری که ظلمتی ندارد و وسعتی که ضیقی ندارد و شادی که انقطاعی ندارد و بینیازی که درماندگی ندارد و صحتی که بیماری ندارد، و عزتی که ذلت ندارد، و قوتی که ضعف ندارد، و کرامتی در پی کرامتی دیگر و بشتابید بسوی شادی دنیا و آخرت و نجات آن دو.
و بار دیگر که مؤذن میگوید: حیَّ علی الفلاح اعلام میدارد که: بشتابید بسوی آنچه که بدان فراخوانده شدید و بسوی کرامت بیحد و منّت فراوان و نعمت بیپایان و رستگاری بزرگ، نعمت ابدی در همسایگی رسول خدا محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر».
و اما مؤذن که میگوید: اللّه اکبر یعنی خدا برتر و بالاتر است از اینکه بنده او بداند، آنچه که در نزد او است از کرامت و ارزش برای بندهای که به فرمانش گردن مینهد و او را اطاعت میکند و والیان امر او را پیروی مینماید و او را میشناسد و عبادت میکند و به او مشغول است و به یاد او، و او را دوست میدارد و با او انس گرفته است و به او اطمینان و اعتماد نموده است، و از او وحشت دارد و به او امیدوار است و بسوی او اشتیاق دارد و در فرمان و قضای الهی موافق و راضی است.
و بار دوم که مؤذن میگوید: اللّه اکبر گویا چنین میگوید: خدا بزرگتر و برتر و والاتر است از اینکه کسی بداند که او برای دوستانش چهاندازه ارزش قائل است و برای دشمنانش چه عذابی در نظرگرفته است و میزان عفو و بخشش و نعمت او برای کسانی که دعوتش را و دعوت رسولش را اجابت میکنند چهاندازه است، و همچنین میزان عذاب و رنج و خواری، کسانیکه او را انکارمیکنند و رد مینمایند.
و اما معنای سخن مؤذن که میگوید: لا إله إلّا اللّه این است که بر خداوند است دلیلها و حجتهای رسا، او پیامبران و رسالت و دعوت و بیان را میفرستاد، و او برتر است از اینکه کسی براو حجتی داشته باشد، پس هرکس دعوت الهی را اجابت کند برای او است نور و کرامت و ارزش و کسی که آنرا رد نماید، بدرستی که خدا از همه جهانیان بینیاز است، و او سریعترین حسابرسان است.
و معنای قد قامت الصلاة در اقامه این است که: وقت زیارت و مناجات و رسیدن به درخواستها و آرزوی بزرگ، و رسیدن به خدای عزّوجلّ رسید و زمان بخشش و غفران و رضوان و خشنودی او فرا رسید.
مرحوم شیخ صدوق در پایان روایت میگوید: راوی این روایت «حیَّ علی خیرالعمل» را به خاطر تقیه متذکر نشده است.
لازم به تذکر است که شهادت به ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز در این روایت نیست و معنا نشده است، به خاطر اینکه این امر با اجازهامام صادق علیهالسلام و تشویق
ایشان استحبابا وارد اذان گردیده، در حالی که روایت در زمان حضرت علی علیهالسلام و از زبان ایشان است.(1)
بعد از ذکر این روایت، که جزء، جزء آن شایسته تأمل و دقت و شرح و بسط و تفسیر است، و ما فقط ترجمه بسیار سادهای از آنرا ارائه دادیم، و در حُسن ختام این قسمت روایتی از امام رضا علیهالسلام نقل کرده و با ترجمه آن سخن را تمام میکنیم.
و فیما ذکره فضل بن شاذان رحمهالله من العلل عن الرضا علیهالسلام أنّه قال: إنّما اُمِرَ الناسُ بالأذان لعلل کثیرة، منها أن یکون تذکیرا للناسی، و تنبیها للغافل، و تعریفا لِمَنْ جهل الوقت و اشتغل عنه، و یکون المؤذِّن بذلک داعیا لعبادة الخالق و مُرَغِبّا فیها و مُقِرّا له بالتوحید، مجاهرا بالإیمان، مُعْلِنا بالإسلام و مؤذِّنا لِمَنْ ینساها، و إنّما یقال له: مؤذّن لأنّه یؤذّن بالأذان بالصلاة و إنّما بُدء فیه بالتکبیر و ختم بالتهلیل لأنّ اللّه عزّوجلّ أراد أن یکون الإبتداء بذکره و اسمه و اسم اللّه فی التکبیر فی اوَّل الحرف و فی التهلیل فی آخره و إنّما جُعل مَثْنی مَثْنی لیکون تکرارا فی آذان المستمعین، مؤکِّدا علیهم إنْ سها أحدٌ عن الأوّل لم یسه عن الثانی و لأنّ الصلاة رکعتان رکعتان فلذلک جعل الأذان مثنی مثنی و جعل التکبیر فی الأوّل الأذان أربعا لِاَنَّ أوَّل الأذان إنّما یبداء غفلةً، و لیس قبله کلام ینبّه المستمع له فجعل الاُولیان تنبیها للمستمعین لما بعده فی الأذان و جعل بعد التکبیر الشهادتان لأنَّ أوَّل الإیمان هو التوحید و الإقرار للّه تبارک و تعالی بالوحدانیة، و الثانی الإقرار للرسول صلیاللهعلیهوآله بالرّسالة و إنَّ اطاعتهما و معرفتهما مقرونتان و لأنَّ أصل الإیمان إنّما هو الشهادتان فجعل شهادتین شهادتین کما جعل فی سائر الحقوق شاهدان فإذا أقرَّ العبد للّه عزّوجلّ بالوحدانیة و أقرَّ للرسول صلیاللهعلیهوآله بالرسالة فقد أقرَّ بجملة الإیمان، لأنّ أصل الإیمان إنّما هو باللّه و برسوله و إنّما جعل بعد الشهادتین الدعاء إلی الصلاة لأنّ الأذان إنّما وضع لموضع الصلاة و إنّما هو نداءٌ إلی الصلاة فی وسط الأذان و دعاءٌ إلی الفلاح و إلی خیرالعمل، و جعل
1) 1. التوحید /241، پاورقی.
ختم الکلام باسمه کما فتح باسمه.(1)
در آنچه که فضل بن شاذان از امام رضا علیهالسلام در حکمتهایِ پارهای از اعمال نقل میکند،
چنین آمده است که امام رضا علیهالسلام فرمودند: مردم به خاطر حکمتهای فراوانی به اذان امر شدند، بعضی از آنها عبارتند از: اذان یادآوری است برای فراموشکاران و تنبیهی است برای غافلین، شناساندن وقت است به کسانی که آنرا نمیشناسند و آنرا از یاد بردهاند، و بدین جهت مؤذّن دعوت کننده مردم بسوی عبادت خدا و تشویق کننده مردم در امر عبادت است و به توحید خداوند اقرار میکند و به ایمان صدای خود را بلند میکند و اسلام را اعلام میکند و به یاد آورنده است برای کسانی که آنرا فراموش کردهاند،
و بدین خاطر به او مؤذّن میگویند، که او اذان نماز را اعلام میکند، و اذان با تکبیر آغاز و با تهلیل خاتمه مییابد،
بدین خاطر با تکبیر آغاز و با تهلیل خاتمه مییابد که خداوند میخواهد ابتداء و آغاز بنام او باشد و نام خداوند در اول تکبیر است و در پایان نیز نام او باشد و نام او در انتهای تهلیل است،
و بدین خاطر اذان دو بار تکرار میشود، تا تکراری و بانگی در گوش شنوندگان باشد و تأکیدی برای ایشان به حساب آید، که اگر اولین جمله آن را از یاد بردند، دومین جمله آنرا فراموش نکنند و بدین جهت که نماز دو رکعت، دو رکعت است اذان نیز مثنی [دو بار، دو بار] قرار گرفته است و در اول اذان چهار مرتبه تکبیر گفته میشود، به خاطر اینکه اول اذان از روی غفلت آغاز میشود و مستمعین توجهی به آن ندارند از اینرو دو تکبیر اول تنبیه است برای شنوندگان، برای آنچه که بعدا در اذان میآید؛
و بعد از تکبیر شهادتین قرار داده شده است، به جهت اینکه اولین پایه ایمان توحید است و اقرار به یگانگی خداوند تبارک و تعالی و دومین پایه ایمان اقرار به رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و اینکه پیروی از این دو و شناخت این دو قرین یکدیگرند و به خاطر اینکه اصل ایمان همین شهادتین است، خداوند شهادتین را بدین خاطر دو بار قرار داده، همانطور که در سایر حقوق نیز دو شاهد قرار داده
1) 1. الفقیه 1/299.
است، پس وقتی که بنده خدا، به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اقرار میکند، به ایمان و پایهای آن اقرار کرده است، به خاطر اینکه اصل ایمان، ایمان به خداوند و پیامبر است،
و بعد از شهادتین دعوت کردن مردم بسوی نماز قرار داده شده بخاطر اینکه اذان برای نماز قرار داده شده است، و این ندایی است در میان اذان بسوی نماز و به سوی رستگاری و بهترین اعمال و همانطور که ابتداء کلام با نام او بوده با نام او نیز ختم میشود.
هیچیک از اعمال عبادی بدون نیت و قصد قربت، قابل پذیرش نیست، بالطبع نماز نیز که یکی از این اعمال است، احتیاج به نیت و قصد قربت دارد.
در باب نیت و اهمیت آن و تأثیر نیت بر اعمال انسان سخن فراوان است، بعضی از روایات نیت را اساس و اصل عمل میداند: النیّةُ أساسُ العمل(1).
بعضی دیگر اعمال را نتایج نیت میداند: الأعمالُ ثِمارُ النیّاتِ(2).
روایت دیگری از امام صادق علیهالسلام تأثیر نیت را چنین میداند:
قال أبو عبداللّه علیهالسلام : إنّما خُلِّدَ أهل النار فی النار لأنّ نیّاتهم کانت فی الدنیا أن لو خلّدوا فیها أن یعصوا اللّه أبدا، و إنّما خُلِّدَ أهل الجنة فی الجنة لأنّ نیّاتهم کانت فی الدنیا أن لو بقوا فیها أن یطیعوا اللّه أبدا، فبالنّیّات خُلّد هؤلاء و هؤلاء، ثم تلا قوله تعالی: «قُل کلٌ یعمل علی شاکلته»(3)قال: علی نیّته.(4)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: اهل آتش، در آتش جاودان میمانند، به خاطر اینکه نیتشان در دنیا چنین بود، که اگر جاودان باشند همواره معصیت خدا را کنند، و همچنین اهل بهشت، در بهشت جاودان میمانند به خاطر اینکه نیتشان این بود که اگر در دنیا جاودان باشند همواره خدا را اطاعت و
عبادت کنند، پس به خاطر نیت هر دو گروه جاودان شدند، سپس امام صادق علیهالسلام ، این آیه را تلاوت نمود: «بگو هریک بر شاکله خود عمل میکند» و امام فرمود: یعنی بر نیتش.
احادیث در این باب فراوان است،(1)شاید از همه احادیث بتوان چنین نتیجه گرفت که: نیت انسان اگر در کنار عمل صالح قرار گرفت به وسیله آن عمل صالح میتواند وسیله باشد برای تقرب عبد به خدای خویش.
به هر حال نماز نیز محتاج نیت است و همانطور که گذشت نیتش نیز میبایست تقرب إلی اللّه باشد. بعد از این توضیح مختصر در نیت وارد افعال و اقوال نماز شویم.
1) 1. به عنوان نمونه رجوع کنید به دائرة المعارف حدیثی مؤلّف بنام «موسوعة أحادیث أهل البیت علیهمالسلام » 11/443.
یکی از واجبات نماز قیام است، ایستادی عبدی در برابر معبود خود، ایستادن قطرهای در برابر اقیانوس بیکران، ایستادن ذره بینهایت کوچکی در مقابل خدای بینهایت بزرگ، که البته این ذره بودن و قطره بودن خود را نیز از او دارد بلکه ایستادن هیچ در مقابل عظمت لایَزال و لَمْ یَزَل آفرینش یعنی «اللّه» تبارک و تعالی.
صِرف ایستادن در برابر خدا و خود را در محضر او یافتن فعل پسندیده، و حَسَنی است، خصوصا اگر این قیامِ حضور و درک آن، یکی از افعال نماز باشد.
همین قیام درک محضر و یاد حضور در برابر پروردگار است، که نمازگزار را آماده میکند که نماز را آغاز کند.
و به قول شهید ثانی قدسسره (1)در این آیه شریفه تدبّر و تفکر نماید: «الَّذی یَراکَ حینَ تَقُومُ * وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدینَ»(2).
«او کسی است که هنگامی که ایستاده و قیام کردهای ترا میبیند و همچنین هنگامی که در میان سجدهکنندهگان قرار گرفتهای»
بعد از اذان و اقامه و قبل از تکبیر افتتاحیه نماز، شش تکبیر مستحب است و در بین تکبیرات ادعیهای نیز وارد شده است، در معنای تکبیر حدیثی نقل میشود:
عن أبیعبداللّه علیهالسلام قال: قال رجل عنده: «اللّه اکبر»، فقال: اللّه أکبر من أیِّ شیءٍ؟ فقال: من کلِّ شیءٍ. فقال ابوعبداللّه علیهالسلام : حدّدتَه، فقال الرجل: و کیف أقول؟ فقال: اللّه اکبر من أن یوصف.(1)
از امام صادق علیهالسلام : مردی در نزد ایشان گفت «اللّه اکبر»، سپس پرسید: خدا از چه چیزی بزرگتر است؟ خودش پاسخ گفت: از همه چیز بزرگتر است، در این هنگام امام علیهالسلام فرمودند: خدا را محدود نمودی و برای او حد قائل شدی. مرد پرسید: پس چگونه بگویم؟ امام فرمودند: خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود و به وصف درآید.
برای تکبیرات ابتداییه که هفت تکبیر میشود علل مختلفی ذکر شده است، که در این زمینه فقط یک روایت نقل میشود:
قد رَوی هشام بن الحکم عن أبی الحسن موسی بن جعفر علیهالسلام : إنّ النبی صلیاللهعلیهوآله لما اُسری به إلی السماء قطع سبعة حجب، فکبّر عند کلِّ حجاب تکبیر. فاُوصله اللّه عزّوجلّ بذلک إلی منتهی الکرامة.(2)
هشام بن حکم از امام موسی بن جعفر علیهالسلام نقل میکند که فرمودند: پیامبر صلیاللهعلیهوآله را وقتی به
معراج بردند، هفت حجاب را قطع نموده و از آن عبور کردند، و در مورد هر حجابی تکبیری فرمودند و خداوند ایشان را بدین ترتیب به نهایت کرامت و منزلت رسانید.
بنده خدا، اگر با دقت این تکبیرات را اداء نماید، او نیز میتواند، به تعداد هر تکبیر، حجابی را از میان برد، العاقل تکفیه الإشارة.
همانطور که گذشت در بین تکبیرات ادعیهای وارد شده است، که چند نمونه از آن را براساس گفتار فقهای عظام ـ أعلی اللّه کلمتهم ـ ذکر میکنم:
بعد از اینکه نمازگزار سه تکبیر را پی در پی گفت مستحب است این دعا را بخواند:
أللهم أنت المَلِک الحقّ المبین لا إله إلّا أنت سبحانک، إنّی ظلمتُ نفسی، فاغفرلی ذنبی إنّه لایفغر الذنوب إلّا أنت.(1)
پروردگارا تو فرمانروای حقیقی و آشکاری، و خدایی جز تو نیست، منزهی تو، بدرستی که من به خود ظلم نمودم پس گناهان مرا ببخش، به درستی که هیچکس گناهان را نمیبخشد مگر تو.
بعد از این دعا دو تکبیر بگوید و چنین دعا کند:
لبیّک و سعدیک و الخیر فی یدیک و الشرّ لیس إلیک و المَهْدِیُّ مَنْ هدیتَ، لا ملجأ منک إلّا إلیک سبحانک و حنانیک، تبارکتَ و تعالیتَ، سبحانک ربّ البیت.(2)
بار پروردگارا، سخنان تو را شنیدم و دعوت ترا از روی میل و رغبت اجابت نمودم و سر در طاعت تو گذاشتم، خدایا خیر و خوبی از آن تو است و بدی به سوی تو راه ندارد، و هدایت شده کسی است که تو او را هدایت کنی و هیچ پناهگاهی از تو مگر به سوی خودت وجود ندارد، ترا منزه میدانم و رحمت تو را خواستارم و تو برتر و بالاتری، منزهی تو خداوندگار کعبه.
سپس دو تکبیر گوید و چنین دعا کند:
و جَّهتُ وجهی للذی فَطَر السمواتِ و الأرض عالِم الغیب و الشهادة حنیفا مسلما و ما أنا
من المشرکین، إنّ صلاتی و نُسکی و مَحیای و مَمَاتی للّه ربِّ العالمین، لا شریک له بذلک اُمرتُ و أنا مِن المسلمین.(1)
روی خودم را به سمت آفریدگاری میکنم که آسمانها و زمین را آفرید و دانای پنهان و آشکار است، در حالیکه فقط او را میپرستم و تسلیم فرمانش هستم، و از مشرکین نیستم، به درستی که نماز و عبادت و زندگی و مرگ من از آن خداوند و برای او است و هیچکس شریک او نیست، به این مأمور شدهام و من از تسلیم شدگان در برابر اویم.
پس از آن تکبیرة الأحرام نماز را گوید و قرائت حمد و سوره را شروع نماید.
1) 1. همان ماخذ.
بعد از ادعیه و تکبیر افتتاحیه مستحب است نمازگزار، بگوید:
«أعوذُ باللّهِ مِن الشیطان الرجیم»
«به خداوند از شیطان رانده شده پناه میبرم»
ریشه استعاذه در قرآن کریم است آنجا که میفرماید:
«فإذا قرأت القرآن فَاستعذ باللّهِ من الشیطان الرجیم»(1)
«پس هرگاه قرآن تلاوت کردی از شیطان رانده شده به خداوند پناه ببر»
و قرآن استعاذه را از زبان پیامبران نوح(2)، یوسف(3)، موسی علیهمالسلام (4)، مریم علیهاالسلام (5)نقل میکند.
و در روایات نیز بطور مکرر در ابواب دعا، ادعیه فراوانی در عوذات وارد شده است که این مختصر محل ذکر آن نیست.
با برهان عقلی و نظر دقیق عرفانی نیز استعاذه امری صحیح بلکه واجب است.
با برهان عقلی بدین ترتیب که: همه ممکنات عین فقر و احتیاج هستند، در این صورت میبایست به وجودی پناه ببرند که عین غنا و بینیازی مطلق باشد و او جز ذات واجب الوجود نیست.
و اما نظر عرفانی، که معتقد است «لیس فی الدار غیره دیار»، به معنای صحیح کلمه، پس ما هستینماها میبایست به درگاه «او» «هستی مطلق» متوسل شویم و به او پناه ببریم.
صاحب صافی در تفسیر استعاذه میگوید: «الاستعاذة تطهیر اللسان مما جری علیه من غیر ذکر اللّه لیستعد لذکر اللّه و التلاوة و التنظیف للقلب من تلوث الوسوسة لتهیوء للحضور لدی المذکور و یجد الحلاوة»(1).
استعاذه تطهیر زبان است از آنچه که جاری است بر آن غیر از ذکر خداوند، تا آمادگی ذکر خداوند و تلاوت را بیاید و زدودن قلب است از لوث وسوسهها تا آماده شود برای حضور در نزد آنکه از او یاد کرده است و حلاوت حضور او را بدست آورد.
صاحب مخزن العرفان نیز در این باب چنین میفرماید: «و چنانچه بعضی از دانشمندان گفتهاند، استعاذه تمام نمیشود مگر به سه چیز: علم، حال، عمل.
علم شناسایی نفس بشر است به اینکه عاجز است از جلب نمودند منافع و دفع کردن مضار و آنچه ضروری است چه در دنیا و چه در عقبی، و شناسایی حق تعالی به قدرت کامله، و توانایی او بر هر چیزی، وقتی در نفس انسان چنین عملی پدید گردید، که خود و خدای خود را شناخت، یک حالت شکستگی و تواضعی در قلب وی پدید میگردد که آن را حالت خضوع و خشوع گویند.
وقتی حالت خضوع و خشوع در انسان پدید گردید از چنین حالتی دو صفت و دو حالت نمایان میگردد یکی در قلب و دیگری در زبان، زیرا وقتی حالت انکسار و شکستگی در خود یافت، قهرا التجاء مینماید به مبدأ خود و به زبان که ترجمان قلب است میگوید «أعوذُ باللّه»، پس عمده در استعاذه علم انسان است به خودش و به پروردگارش و کسی که نشناسد عزت ربوبیت و ذلت عبودیت را، هرگز نتواند واقعا به خدا پناه برد».(2)
در هر صورت، استعاذه میبایست همانند بقیه اذکار هم بر زبان جاری شود، و هم بر قلب ساری گردد تا اثر خاص خود را بر جای گذارد.
بعد از استعاذه نوبت به قرائت میرسد، ابتدا سوره حمد واجب است در نماز قرائت شود چرا که:
لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب.(1)
نمازی که در آن سوره حمد نباشد صحیح نیست.
در بیان و تفسیر سوره حمد سخن فراوان است، این حقیر ان مقدار که توفیق رفیق گردد، مختصری در ترجمه آن چند کلمه مینویسم.
سوره حمد مکی است و بنابر قولی هم مکی است و هم مدنی چون یک بار در مکه و بار دیگر در مدینه نازل شده است.(2)
برای این سوره نامهای مختلفی ذکر کردهاند، که چند مورد آن در ذیل نقل میگردد.
«این سوره را نامهای متعدد است: فاتحة الکتاب و سوره حمد و شکر و دعا و اُمّالقرآن و اُمّالکتاب و سبع مثانی و وافی و کافی و اساس و شفا و صلاة و کنز و تعلیم مسئلة و سوره مناجات و تفویض و رقّیّة.
اما تسمیه آن به «فاتحة الکتاب» به جهت آنکه افتتاح کتاب به او شده و پیش از جمیع قرآن نازل گشته.
و اما «حمد» و «شکر» به جهت اشتمال آن بر حمد الهی و شکر نعم پادشاهی.
و اما دعا به جهت آنکه متضمن رفع دعوات است به قاضی الحاجات.
و اما «اُمّالقرآن» و «اُمّالکتاب» به واسطه آنکه «اُمّ» به معنی اصل و جمع است و این سوره اصل قرآن است و جامع مقاصد آن زیرا که محتویست بر اصول اسلام که آن طریق معرفت خداست و تعبد به امر و نهی او و مشتمل است بر اظهار ربوبیت و کیفیت عبودیت و بیان وعد و وعید و حکم نظریه و احکام عملیه که آن سلوک طریق مستقیم است و منطوی است بر مراتب سُعَدا و منازل أشقیا. و گفتهاند که «اُمّ» به معنی أمام است و چون این سوره مقدمه قرآن است از این جهت به این اسم مسمی شده.
و اما سبع مثانی زیرا که هفت آیتست و اکثر الفاظش مکرر و مثنی چون «اللّه» و «رب» و «الرحمن» و «الرحیم» و «إیّاک» و «صراط» و «علیهم» و...، و یا آنکه مثنی است به اعتبار آنکه نصفی در صفات خالقست و نصفی در صفات مخلوق، و یا به اعتبار تضمن وی دو نوع متقابل را چون ربوبیت و عبودیت، و خالقیت و مخلوقیت، و علم و عمل و توفیق، و هدایت و ضلالت، و دوست و دشمن، و یا به اعتبار آنکه در نماز دو بار خوانده میشود و یا به جهت آنکه دو بار نازل گشته.
و اما «وافی» به سبب آنکه خواندن همه آن در نماز واجب است و تنصیف آن اصلاً جایز نیست به خلاف سورههای دیگر در نماز مسنونة به اجماع و مفروضة علی الخلاف، و یا به اعتبار آنکه حق تعالی در او ایفا تمام معانی قرآن نموده از علم اصول و امر و نهی و وعد و وعید و کیفیت عبودیت و غیر آن.
و اما «کافی» زیرا که کافی و مستغنی است از سورههای دیگر و غیر آن از سور قرآن محتاجند به آن چنان که حضرت رسالت صلیاللهعلیهوآله فرموده که: «اُمُّ القرآن عوضٌ عن غیرها و لیس غیرها عوضا عنها» یعنی اُمّ قرآن که فاتحه است عوض غیر خود است و غیر آن عوض آن نیست. و لهذا در نماز اکتفا به فاتحه میتوان کرد و به سوره دیگر که غیر
فاتحه باشد اکتفا نمیتوان کرد.
و اما «اساس» جهت اینکه به معنی اصل است و او اصل قرآن است به جهت جامعیت کیفیت عبادت چنان که گذشت و عبداللّه عباس فرموده: که هر چیزی را اساسی است و اصلی، اساس دنیا مکه است، و اساس آسمانها آسمان هفتم، و اساس زمینها زمین هفتم، و اساس بهشتها بهشت عدن، و اساس دوزخ در که هفتم، و اساس خلق آدم، و اساس پیغمبران نوح، و اساس بنیاسراییل یعقوب، و اساس کتابها قرآن و اساس قرآن فاتحه، و اساس فاتحه «بسم اللّه الرحمن الرحیم».
اما «شفا» زیرا که پیغمبر صلیاللهعلیهوآله فرموده که «فاتحةُ الکتاب شفاءٌ، من کلِّ داءٍ» فاتحه شفای جمیع دردها و مرضها است. ابوسلیمان روایت کرده که با رسول خدای به غزای کفار رفته بودیم، مردی در میان مصروع شد، یکی از صحابه سوره فاتحه در گوش او خواند برخاست و شفای تمام یافت، این قصه به عرض سید کاینات رساندیم فرمود: «هی اُمّ الکتاب و هی شفاءٌ من کلِّ داءٍ» این سوره اصل قرآن است و شفای جمیع آلام و امراض مردمان.
و اما «صلاة» زیرا که نماز بدون آن صحیح نیست چنانکه حدیث «لاصلاة إلّا بفاتحة الکتاب» مشعر است بر این پس گوییا که عین صلاة است. و مسلم بن حجاج در صحیح خود روایت کرده از پیغمبر صلیاللهعلیهوآله که حق تعالی فرمود: «قسّمتُ الصلاة بینی و بین عبدی نصفین» صلاة را قسمت نمودم یعنی نماز را منقسم ساختم میان خود و میان بنده خود به دو نصف: نصف از برای خود و نصف از برای بندگان خود، هرگاه بنده بگوید که: «بسم اللّه الرحمن الرحیم»حق تعالی گوید: بنده من ابتدا به نام من میکند بر من واجب شد که جمیع امور دنیویه و اُخرویه او را بر او تمام گردانم، و در احوال و اموال او برکت کنم.
و چون گوید: «الحمد للّه ربّ العالمین»، او سبحانه گوید: بنده من به ثنا و ستایش من اقدام مینماید،
و چون گوید: «الرحمن الرحیم»از جانب الهی خطاب آید که: بنده من به ستایش من اشتغال مینماید و ثنای مرا ورد زبان خود میسازد،
و چون گوید: «مالک یوم الدین»حق تعالی فرماید که: بنده من مجد و بزرگواری من میگوید،
و چون گوید که: «إیّاک نعبد و إیّاک نستعین»، خدای تعالی فرماید که: این است میان من و بنده من و این عهدی است که روز میثاق از او اخذ نمودهام و این اوصاف مذکوره مخصوص است به من و غیر مرا در او راه نیست،
و چون گوید: «إهدنا الصراط المستقیم» تا آخر، حق سبحانه فرماید که: این سمات بنده من است و بر من واجب است که او را به راه راست رسانم و انجاح جمیع حوایج او نمایم.
و اما کنز زیرا که آن از گنجهای عرش است چنانچه حدیث «نزلت فاتحة الکتاب بمکة من کنز تحت العرش» مشعر است بر آن.
و اما «تعلیم مسئلة» زیرا که حق تعالی در این سوره بندگان را تعلیم آداب سؤال کرده که آن ابتداست به ثنا و بعد از آن به اخلاص و آنگاه دعا.
و اما «سوره مناجات» زیرا که مصلی در نماز به این سوره با خدای خود راز میگوید و عرض نیاز و مناجات مینماید که «المصلّیُ یُنَاجی رَبَّه».
و اما «سوره تفویض» زیرا که آن مشتمل است بر استعانت عبد در جمیع امور به او سبحانه و تفویض کل امور به او.
اما «رقّیّة» که افسون جمیع گزندگان و درندگان است. سلمة بن محرز از امام جعفر صادق علیهالسلام روایت کرده که آن حضرت فرموده که: هر که فاتحه او را بِه نسازد هیچ شربتی و دارویی و عوذهای او را بِه نخواهد ساخت.
و ابوسعید خدری روایت کند که من با جمعی مسافران به قبیلهای از قبایل عرب گذر کردیم اتفاقا یکی از ایشان را مار گزیده بود و از علاج آن متعذر بودند یکی از
آنها نزد ما آمد و استعلاج نمود و گله گوسفند قبول کرد که به ما دهد تا معالجه آن نماییم، یکی از یاران ما فاتحه را بر آن مار گزیده خواند و دست بر آن عضو نهاد فیالحال شفا یافت پس گله گوسفند را به ما دادند».(1)
بعد از ذکر چند نام از سوره حمد که عمیق بودن معانی آن را میرساند به آیات آن میپردازیم:
«ب»: حرف جر است که در کتب ادبی معانی مختلف آن مذکور است.(2)
«اسم»: صاحب المیزان در معنای اسم میگوید: «این کلمه در لغت به معنای لفظی است که بر مسمی دلالت کند و این کلمه از ماده «سمه» اشتقاق یافته، و «سمه» به معنای داغ و علامتی است که بر گوسفندان میزدند تا مشخص شود کدامیک از کدام شخص است و ممکن هم هست اشتقاقش از «سمو» به معنای بلندی باشد».(3)
بسم: جار و مجرور است و جار و مجرور در لغت عرب نیازمند متعلق است، متعلق این جار و مجرور محذوف است و در اینکه این محذوف چیست بین مفسرین اختلاف است.
گروهی این محذوف را «أقراءُ» یا «إقراءْ» میدانند، و جمعی «أقولُ» یا «قُلْ»، و گروهی دیگر «أسْتَعینُ» یا «إسْتَعِنْ» جماعتی دیگر این محذوف را «أبتدئُ» میگیرند.(4)
صاحب تفسیرالبیان بعد از ذکر اقوال فوق آنچه را که در پایان اختیار میکند:
«أبتدئُ» است.(1)
جد أمجد در تفسیر شریف مجدالبیان میفرماید: «بدان حرف جر متعلَّق محذوفی دارد و قرینه تعیین محذوف آن چیزی است که بعد از آن در آید، و آن قرائت و عمل واقع شده پس از آن است، پس در مقام قرائت مناسب تقدیر «أقرأُ» که متأخر از جار و مجرور است و نه تقدیر قرائت،... و عمل را عطف به قرائت کردم به جهت إشعار به این مطلب در هر مقامی آن چیزی تقدیر و محذوف میشود که مناسب آن باشد مثلاً مسافر وقتی در جایی قرار میگیرد و کوچ میکند پس میگوید: «بسم اللّه و البرکات» معنای آن چنین است که بنام خدای فرود میآیم و منزل میگزینم و بنام او کوچ میکنم و میروم...(2)
صاحب تفسیر آلاء الرحمن نیز بعد از نقل اقوال این محذوف را کلمه «أبدءُ» میداند.(3)
صاحب تفسیرالمیزان نیز متعلق باء بسمله سوره حمد را «أبتداءُ» میداند و این قول را از بقیه اقوال برتر میشمارد.(4)
صاحب الیواقیت الحسان نیز متعلق آن را کلمه «أبْدَأُ» (صیغه متکلم) میداند.(5)
بنابر آنچه که از این مفسرین بزرگ نقل شد، شاید قویترین قول در متعلق محذوف بسمله حداقل در این سوره «إبتداءُ» و «أقرأُ» باشد.
بر این اساس معنای آیه میشود: با نام خدا ابتدا و شروع و آغاز و قرائت میکنم.
«اللّه»: زمحشری اصل اللّه را، «الإله» میداند که همزه آن حذف شده است و به جای آن حرف تعریف قرار گرفته است.(6)
جد أمجد گوید: «أقول: الذی یظهر لی فی المقام أنّ «الإله» الذی هو الأصل فی
«اللّه»... هو فِعال بمعنی مفعول، ککتاب بمعنی المکتوب، من أله بمعنی عبد کما صرح به جماعة، و أصل العبودیة الخضوع و الذُّلّ کما صرّح به الجوهری، و ربّما فسّر بغایة التذلّل، و لعلّه لانصراف اللفظ إلی الفرد الکامل، فیکون الإله هو المعبود الذی لأجله یقع الخضوع و التذّلل الکامل...».(1)
«میگویم: آنچه که برای من ظاهر میشود در این مقام آن است که «الإله» اصل کلمه «اللّه» است... وزن آن «فِعال» به معنای «مفعول» است مانند «کتاب» به معنای «مکتوب». معنای «أله»
«عبد» (عبادت کرد) است چنانچه جماعتی به آن تصریح کردهاند و اصل عبودیّت و پرستش، خضوع و تواضع و فروتنی و پذیرش کوچکی و ناداری و خواری میباشد، همانگونه که جوهری لغوی به آن تصریح نموده است و گاهی پرستش و عبودیّت به نهایت کوچکی و خواری تفسیر میشود، و شاید این به خاطر انصراف لفظ است به فردِ کامل و مصداق تامِ آن، پس «الإله» معبودی است که فروتنی و تواضع و کوچکی و خواری کامل به خاطر او واقع میشود...»
صاحب المیزان میگوید: «لفظ جلاله «اللّه» اصل آن «الإله» بوده که همزه دومی در کثرت استعمال حذف شده و به صورت «اللّه» درآمده است، و کلمه «إله» از ماده «أله» باشد، که به معنای پرستش است، وقتی میگویند: «اله الرجل و یأله» معنایش این است که فلانی عبادت و پرستش کرد، ممکن هم هست از ماده «وله» باشد که به معنای تحیر و سرگردانی است و کلمه نامبرده بر وزن فِعال به کسره فاء و به معنای مفعول «مألوه» است، همچنان که کتاب به معنای مکتوب میباشد، و اگر خدای را «اله» گفتهاند چون مالوه و معبود است و یا به خاطر آن است که عقول بشر در شناسایی او حیران و سرگردان است».(2)
به هر حال اصل «اللّه» هرچه که باشد، فعلاً عَلَمْ است برای ذات مقدس خداوند تبارک و تعالی و از صفات او محسوب نمیشود، بلکه فقط اسمی است برای ذات او که واجب الوجود است در این اسم تمام صفات کمال جمع شده است؛ و خدایی
اینچنین تنها خداوندگاری است که بالاستحقاق عبادت می شود و شایسته پرستش است.
«الرحمن الرحیم»: کلمه رحمن، صیغه مبالغه است که بر بسیاری رحمت دلالت میکند و کلمه رحیم صفت مشبهه است که ثبات و دوام و بقاء را میرساند، پس خدای رحمان معنایش کثیرالرحمة و معنای رحیم خدای دائم الرحمة است، و به همین جهت مناسب با کلمه رحمت این است که دلالت کند بر رحمت کثیری که شامل حال عموم موجودات و انسانها از مؤمنین و کافرین شود، و نیز به همین
جهت مناسبتر آن است که کلمه رحیم بر نعمت دائمی و رحمت ثابت و باقی او دلالت کند، رحمتی که تنها به مؤمنین افاضه میکند.(1)
جد أمجد فرماید: «... اطلاق «رحمن» و «رحیم» بر خداوند سبحان به اعتبار این است که او صاحب رحمت واسعه و مبدأ آن و جعل کننده و قراردهنده آن است و قیام رحمت به خداوند قیام صدوری است نه قیام حلولی،... و در واقع حصر رحمت را در حق تعالی میکند، که رحمکننده حقیقی جز او وجود ندارد و رحمت مطلقه فقط برای او است، نه غیر او، صفت رحمت فقط مختص او است...».(2)
و خداوند در این سوره که میخواهد حمد خودش را به بندهاش بیاموزد، کلام را چنین با یاد خود آغاز میکند و به او تعلیم میدهد که هر فعل و گفتاری را میبایست با نام «او» آغاز کرد و از اینرو در روایات وارد شده است:
قال النبی صلیاللهعلیهوآله : کلُّ أمرٍ ذی بال لم یبدأ فیه باسم اللّه فهو أبتر.(3)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: هر کار مهمی که با نام خداوند آغاز نگردد به نتیجه نمیرسد.
آری نام و یاد خدا میبایست همواره بر زبان و قلب یک مسلمان جاری باشد.
در روایت معتبره از امام رضا علیهالسلام نقل شده است که فرمودند: «إنّ «بسم اللّه الرحمن الرحیم» أقرب إلی اسم اللّه الأعظم من سواد العین إلی بیاضها».(1)
«بسم اللّه الرحمن الرحیم» به اسم اعظم خداوند نزدیکتر است از سیاهی چشم به سفیدی آن.
راغب در مفردات حمد را چنین معنا میکند:
«حمد: الحمد للّه تعالی، الثناء علیه بالفضیلة و هو أخصّ من المدح و أعمُّ من الشکر فإنَّ
المدح یقال فی ما یکون من الإنسان باختیاره و ممّا یقال منه و فیه بالتسخیر فقد یُمدح الإنسانُ بطول قامته و صباحة وجهه کما یُمدح ببذل ماله و سخائه و علمه و الحمد یکون فی الثانی دون الأوّل. و الشکر لایقال إلّا فی مقابلة نعمة فکلُّ شکرٍ حمدٌ و لیس کلّ حمدٍ شکرا و کلّ حمدٍ مدحٌ و لیس کلُّ مدحٍ حمدا و یقال: فلان محمودٌ، إذا حُمِدَ و محمّدٌ إذا کثرت خصاله المحمودة و محمّدٌ إذا وُجِدَ محمودا».(2)
حمد: حمد بر خدا ثنا بر او است و حمد اخصّ است از مدح، و أعمّ است از شکر، پس بدرستی که مدح واقع میشود در آنچه که به اختیار انسان روی میدهد و در آنچه او به طور طبیعی دارا است، انسان به خاطر بلندی قامت و روی زیبایش مدح میشود همان گونه که به خاطر بخشش مالش و سخاوت و علمش مدح میشود، در حالی که حمد فقط در دومی واقع میشود نه در اول. و شکر گفته نمیشود مگر در مقابل نعمتی، پس هر شکری حمد است ولی هر حمدی شکر نیست و هر حمدی مدح است ولی هر مدحی حمد نیست، و گفته میشود فلانی محمود است هنگامی که حمد شود و محمد است هنگامی که صفات پسندیده و محمودش فراوان شود پس محمد زمانی میشود که محمود باشد.
بعد از این کلام روان راغب که هم حمد را معنا کرد و هم فرق آن را با مدح و
شکر بیان نمود به المیزان رجوع میکنیم تا کلام ایشان را نیز در این باب بیابیم:
«حمد به معنای ثنا و ستایش در برابر عمل جمیلی است که به اختیار صورت گرفته باشد، و «ال» در اول این کلمه استغراق و عمومیت را میرساند و ممکن است «ال» جنس باشد، و هر کدام که باشد در معنا و مفهوم یکی است».(1)
این آیه ثنا و ستایش و حمد را فقط از آن خداوند و ذات بیمثال او میداند، ظاهرا از آیه برمیآید که دیگری غیر از خداوند را نمیتوان حمد کرد، و حمد فقط از آن او است و اگر دقیقتر بنگریم میبینیم، هر حمدی که در عالم واقع شود از سه جهت به ذات باری تعالی برمیگردد، أوّلاً از جهت حامد، کسی که حمد میکند چه
کسی این توان، یعنی نیروی حمد را به او داده است، ثانیا از جهت محمود کسی که حمد میشود، این ویژگی که در قبال آن حمد میشود، بلکه هستی او را چه کسی به او داده است، ثالثا از جهت فعل که حمد باشد، زیرا همه افعال از حول و قوه الهی نشأت میگیرد.
بر این اساس هر حامدی و در جهت حمد هر محمودی و به هر حمدی که باشد به خداوند باز میگردد و میتوان گفت الحمدللّه.
و به سوی همین معنا قول مرحوم حاجی سبزواری قدسسره در نبراس اشاره دارد:
محامدٌ مِنْ أیّ حامدٍ بَدَتْ ظاهرها لأیِّ محمود ثبت
ففی الحقیقة إلیه ائل إذ للّه فواضل فضایل
فالحمد کلّ الحمد مخصوص به بل کلّ حامدیة بحوله(1)
این در جایی است که در معنای حمد، عبادت را داخل ندانیم، ولی اگر عبادت و پرستش را داخل دانستیم آنگاه حمد فقط اختصاص به خداوند پیدا میکند و برای
1) 1. ترجمه المیزان 1/34، با تصرف.
غیر او جایز نیست و میتوان عبارتهای فوق را به مدح و مادح و ممدوح یا الفاظی دیگر مانند آن تغییر لفظ داد.
و در هر صورت در این جای هیچ شک و شبههای نیست که اگر کسی غیر از خدا را تعریف و تمجید و ستایش کند به خداوند جلَّ و أعلی باز میگردد، زیرا مخلوق خداوند را ستودهاند و ستایش مخلوق، ستایش خالق نیز محسوب میگردد، یا به عبارت دقیق فلاسفه، تمام صفات کمال معلول، به وجه برتر و کاملتر در علت وجود دارد، از این رو ستایش یک صفت کمال در معلول، ستایش همان صفت کمال در علت نیز محسوب میگردد. و با نظر عرفا، که غیر از خدا را فئ آن وجود مقدس میداند، دیگر همه این ستایشها که ظاهرا برای فئ بیان میشود، در واقع به اصل آن (شئ) یعنی ذات مقدس خداوندی باز میگردد.
عباراتنا شتّی و حسنک واحدٌ و کلٌّ إلی ذاک الجمال یشیر
«رب»: صاحب البیان ربّ را مأخوذ از «رَبَبَ» میداند و چنین میفرماید: «و هو المالک و المصلح و المربی و منه الربیبة، و هو لایطلق علی غیره تعالی إلّا مضافا إلی شیء، فیقال ربّ السفینه و ربّ الدار».(1)
رب به معنای مالک و مصلح و مربی است و از این کلمه ربیبه میباشد و بر غیر خداوند تعالی اطلاق نمیشود مگر اینکه به کلمه دیگری اضافه شود مثلاً گفته شود رب السفینه و رب الدار.
و مرحوم جد - أعلی اللّه مقامه الشریف - میفرماید: «آنچه من بهطور قوی احتمال میدهم این است که اصل در معنای این لفظ «رب» تربیت و اصلاح امور و شوؤن مربوب است، همانگونه که شیخ بهایی در تفسیرش در معنای «رب» فرموده است: «رساندن شیء بهطور تدریج به کمالش را» تربیت گویند.(2)و این تعریف پسندیده
است».(1)
«العالمین»: «این کلمه جمع «عالَم» بفتحه لام است و معنایش شامل تمامی موجودات میشود، هم تک تک موجودات را میتوان عالم خواند، هم نوع، نوع آنها را، مانند عالم جماد و عالم نبات و عالم حیوان و عالم انسان و هم صنف، صنف هر نوعی را مانند عالم عرب، عالم عجم».(2)
براساس این «ربّ العالمین» به فارسی روان میشود، صاحب اختیار و مالک و تربیت کننده همه جهانیان و همه هستی.
و شاید این قسمت از آیه «ربّ العالمین» در مقام تعلیل قسمت اوّل «الحمدللّه» باشد، بدین ترتیب که همه حمدها از آن خداوند است، زیرا او ربّ العالمین است.
و در روایت صحیحه از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که فرمودند: ما أنعم اللّهُ علی عبدٍ بنعمة صَغُرَتْ أو کَبُرَتْ، فقال: الحمدللّه، إلّا أدَّی شکرها(3).
خداوند هیچ نعمت بزرگ یا کوچکی را به بندهاش عنایت نمیکند در حالی که بنده در مقابل آن نعمت بگوید: «الحمدللّه» مگر اینکه شکر آن نعمت را اداء کرده است.
این دو واژه در بسمله توضیح داده شد، اما سِر تکرار این دو واژه چیست؟ و چرا دو بار بیان شده است؟ صاحب مخزن العرفان به نقل از صاحب روح البیان(4)پاسخ این سئوال را در شش وجه بیان میکند.
«1. رحمتی در بسم اللّه مندرج گردید. رحمت ذاتی است و در فاتحه عرضی است.
نیست.(1)
ارشاد بندگان است که مکرر این دو صفت را به زبان برانند زیرا که علامت دوستی حق تعالی بسیار یاد نمودن او و ذکر او است.
در مقام بیان این است که رب العالمین آن کسی است که صفت رحمانی او احاطه دارد به تمام موجودات و به همان رحمت عام اوست که همه را روزی میدهد و میپروراند و رحیم است که در آخرت میآمرزد این است سِر اینکه پس از آن فرموده «مالک یوم الدین».
اشاره به این باشد که با حمد و ستایش پروردگار است که رحمت الهی شامل حال بشر میگردد و اول کسی که از بشر حمد حق را نمود حضرت آدم بود که پس از عطسه گفت: الحمدللّه و سپس خداوند در پاسخ حمد وی فرمود: رحمک اللّه یا آدم.
تکرار برای این است که بدانیم خداوند فاعل مختار است و به صفت
رحمانیش روزی میدهد و مخلوقات خود را میپروراند».(2)
ولی صاحب مخزن العرفان خود سِر این امر را چنین میپذیرد که:
«آنچه نظر قاصر میرسد شاید یکی از اسرار و نکات آن این باشد، که ما را متذکر گرداند و تعلیم فرماید که این دو اسم مبارک را مکرر به زبان برانیم و به قلب متذکر باشیم و به نفس خود تلقین نماییم و به این وسیله مشمول رحمت خاص و عام خداوندی گردیم».(3)
به هر حال سخن در وجوه تکرار «الرحمن الرحیم» فراوان است که این مختصر ظرفیت طرح همه آنها را ندارد، به عنوان نمونه میتوانید به تفسیر مرحوم جد(4)قدسسره مراجعه کنید، که ایشان نیز در این باب وجوهی را متذکر میشوند.
این آیه را اساتید قرائت به دو نحو خواندهاند، مَلِک یوم الدین و مالک یوم الدین، اگر مالک بخوانیم نوعی رابطه اقتصادی است، یعنی خداوند را مالک حقیقی تمام جهان هستی دانستهایم و اگر مَلِک بخوانیم نوعی رابطه سیاسی است، یعنی خداوند را فرمانروا و مسلط و محاط بر جهان هستی دانستهایم.
ظاهرا قرائت مالک بهتر به نظر میآید، زیرا اگر خداوند را بدین نام بخوانیم، افاده معنای مَلِک را نیز میکند، زیرا همان شخص سلطه و فرمانروایی و ولایت و سرپرستی دارد که مالک نیز باشد، خصوصا همانطور که گذشت مالکیت خداوند، از نوع مالکیت حقیقی است، که ناخودآگاه مَلِکیت را نیز به همراه دارد.
ولی اگر ملک قرائت شود، هر مَلِکی، حتما نمیبایست مالک باشد، از اینرو در معنای مَلِک، مالکیت قرار ندارد، در حالی که در معنای مالکیت، مَلِکیت نیز وجود
دارد، بنابراین شاید بتوان گفت قرائت مالک بهتر است.
البته ملک هم اگر خواند شود، میتوان به تعبیراتی، مالکیت را در آن قرار داد، و نهفته دانست ولی آنچه که أوّلاً متبادر به ذهن است همان امری است که گذشت.
و برای تأیید هر دو قرائت وجوهی ذکر شده است، بلکه رسائلی را به رشته تحریر کشیدهاند، که تفصیل امر را به اهلش واگذارمی کنیم، واللّه العالم.
«یوم»: راغب در مفردات یوم را چنین معنا میکند:
«الیوم یُعَبَّرُ به عن وقت طلوع الشمس إلی غروبها و قد یُعَبَّرُ به عن مُدَّةٍ من الزمان أیَّ مُدَّةٍ کانت».(1)
از یوم تعبیر میشود به زمان طلوع خورشید تا غروب آن و گاهی تعبیر میشود به آن از مدتی و زمانی هر چقدر که باشد.
«الدین»: به معنای حساب و جزا است.
1) 1. المفردات فی غریب القرآن /578.
بدین ترتیب معنای سوره تا اینجا میشود حمد از آن خداوند رحمان و رحیمی است که مالک و صاحب اختیار روز جزا و حساب است.
تا این آیه بحث در مورد حمد و سپاس و ستایش خداوند بوده است، از این آیه به بعد تعلیم خداوند است، به انسان که چگونه دعا کند، و از خدا چه بخواهد، بدین جهت است که به صورت مخاطب جملات بعدی گفته میشود، بیان دیگری نیز میتوان برای آن ذکر کرد و آن اینکه: مبادا بنده خدا گمان کند که او حاضر نیست و وی حمد و ستایش فرد غائبی را میکند و تذکری است بر این امر که او در همه مکانها حضور دارد و انسانها در حضور او هستند بلکه العالَم محضراللّه.
«نعبد» از مصدر عبادت است، و عبادت اطاعت محض است بدون هیچگونه عصیان و سرکشی.
و «ایاک نعبد» در اصل «نعبدک» بود، چون میخواستند إفاده حصر بکند، ضمیر خطاب را بر فعل مقدم داشتند از اینرو شد «إیّاکَ نَعْبُدُ» فقط ترا عبادت میکنیم و گوش در طاعت تو داریم، و بدین جهت گفتهاند، عبادت انحصار به خداوند دارد.
نکته دیگری که در ذیل این آیه قابل توجه است، ضمیر جمع «نا» (ما) است، این امر نشانه روح جمعی اسلام است، علی قولی که در این امر گفتهاند.
صاحب المیزان میفرماید: «چون برای عبادت قید و شرطی قرار نداده است و آن را مطلق ذکر کرده در نتیجه معنایش این میشود که ما به غیر از بندگی تو نشانی نداریم، پس تو (خدا) غیر از پرستیده شدن شأنی نداری و من غیر از پرسیدنت کاری ندارم».(1)
1) 1. ترجمه المیزان، 1/46.
«إیاک نستعین»: استعانت، به معنای طلب یاری کردن است، براساس همان قاعده ادبی فوق، که در این آیه نیز جاری است مفهوم آیه میشود، خدایا فقط از تو کمک میجوییم، و چون مطلق ذکر شده است، یعنی در هر امری و نسبت به هر فعلی از تو مدد و یاری میجوییم.
در هر امری فقط از تو کمک میگیریم و غیر از تو را وسایلی میدانیم که تو قرار دادهای و به امر و فرمانت نیز مشغول کار میشوند، و اگر تو امر نکنی هیچ وسیلهای به هیچ کاری نمیآید و از عهده آن هیچ فعلی ساخته نیست، زیرا: لامؤثِّر فی الوجود إلّا اللّه.
«اهدنا»: از ماده هدی، فعل امر و در مقام دعا است، بر این اساس بنده، خطاب به خداوند چنین دعا میکند: خداوندا ما را هدایت کن.
«الصراط»: در اصل، سراط با «سین» به معنای جاده و راه روشن است و به خاطر «ط» آخر، سین را بدل به «صاد» کردند، شد صراط.(1)
«المستقیم»: به معنای اعتدال و عدم انحراف به راست و چپ است.
صاحب المیزان «علیه الرحمه»، بعد از ذکر هفت مقدمه و بیان تفاوت صراط و سبیل چنین نتیجه میگیرد: «صراط مستقیم راهی است به سوی خدا، که هر راه دیگری که خلایق به سوی خدا دارند، شعبهای از آن است و هر طریقی که آدمی را به سوی خدا رهنمایی میکند، بهرهای از صراط مستقیم را دارا است. به این معنا که هر راهی و طریقی که فرض شود با آن مقدار آدمی را به سوی خدا و حق راهنمایی میکند که خودش از صراط مستقیم دارا و متضمن باشد، اگر آن راه به مقدار اندکی از صراط مستقیم را دارا باشد، رهرو خود را کمتر به سوی خدا میکشاند و اگر بیشتر داشته باشد، بیشتر میکشاند ؛
1) 1. الکشاف، 1/15.
و اما خود صراط مستقیم بدون هیچ قید و شرطی رهرو خود را به سوی خدا هدایت میکند و میرساند و به همین جهت خدای تعالی نام آن را صراط مستقیم نهاد، چون کلمه صراط به معنای راه روشن است زیرا از ماده (سرط) گرفته شده، که به معنای بلعیدن است و راه روشن کأنّه رهرو خود را بلعیده و در مجرای گلوی خویش فرو برده، که دیگر نمیتواند این سو و آن سو منحرف شود و نیز نمیگذارد که از شکمش بیرون شود و کلمه (مستقیم) هم به معنای هر چیزی است که بخواهد روی پای خود بایستد و بتواند بدون اینکه به چیزی تکیه کند، بر کنترل و تعادل خود و متعلقات خود مسلط باشد، مانند انسان ایستادهای که بر امور خود مسلط است، درنتیجه برگشت معنای مستقیم به چیزی است که وصفش تغییر و تخلفپذیر نباشد، حال که معنای صراط آن شد و معنای مستقیم این، پس صراط مستقیم عبارت میشود از صراطی که در هدایت مردم و رساندشان به سوی غایت و مقصدشان تخلف نکند و صددرصد این اثر خود را
ببخشد».(1)
صاحب تفسیر ثعلبی - درگذشته به سال 427ق که از بزرگترین مفسرین عامه محسوب میشود ـ به سند متصلش از مسلم بن حیان از أبی بریدة در ذیل آیه شریفه «إهدنا الصراط المستقیم» میگوید: صراط مستقیم راه محمد صلیاللهعلیهوآله و آل محمد علیهمالسلام است(2).
در روایت حسنهای از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که فرمودند: «هذا صراطُ علیٍّ مستقیمٌ»(3).
این صراط و راه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام صراط مستقیم الهی است.
و این روایت اشاره لطیفی به آیه 41 از سوره مبارکه حجر دارد.
و در روایت معتبره دیگری از قول امام سجاد علیهالسلام وارد شده است که فرمودند: «...نحن أبواب اللّه و نحن الصراط المستقیم و نحن عیبة علمه و نحن تراجمة و حیه و نحن أرکان توحیده و نحن موضع سرّه»(1).
ما درهای رحمت و فیض الهی هستیم و ما صراط مستقیم (راه راست) خداوندی هستیم و ما گنجینه دانش الهی و مترجمان وحیش و ارکان توحیدش و محلّ اسرار الهی هستیم.
صراط مستقیمی که در آیه قبلی داشتیم، این آیه توضیح میدهد و بیان میکند، و آن را راه کسانی میداند، که خداوند به آنها نعمت داده است [راه آنان که به ایشان نعمت دادی] و خداوند این افراد را خود چنین نام میبرد:
«وَ مَنْ یُطِع اللّهَ و الرَّسُولَ فَاُولَئکَ مَعَ الذینَ أنْعَمَ اللّهُ علیهم مِن النبییّنَ و الصدیقینَ و الشُّهداءِ وَ الصَّالحینَ وَ حَسُنَ اُولئکَ رَفِیقا»(2)
کسی که خدا و رسول را اطاعت میکند، با کسانی خواهد بود، که خداوند بر آنها نعمت داده است، از پیامبران و راستگویان و شهیدان و صالحان، و این افراد همراهان خوبی هستند.
پس بر این اساس تا اینجا معنای آیه میشود: خداوندا ما را به راه پیامبران و صدیقین و شهداء و صالحین راهنمایی و هدایت کن.
«غَیْرِ المغضوبِ علیهم»
آنها نه مورد خشم و غضب قرار گرفتهاند.
کسانی که خداوند بر آنها غضب گرفته است، مصادیق متعدد و فراوانی دارند، یکی از این مصادیق چنانچه گفتهاند، یهودیان هستند، خداوند درمورد یهودیان میفرماید:
«مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ...»(1)
کسی که خداوند او را لعنت کرد و بر او غضب گرفت.
«و لا الضّآلِّینَ»
و نه گمراهاند.
گمراهان نیز مصادیق متعدد و فراوان دارند، یکی از مصادیق گمراهان نصاری هستند که خداوند در مورد ایشان فرموده است:
«قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أضَلُّوا کَثِیرا»(2)
نصاری و مسیحیان قبل از این دچار گمراهی شدند و تعداد زیادی را نیز گمراه کردند.
بدین ترتیب در پایان سوره حمد خداوند، راه مستقیم را، راه نعمت داده شدگان میداند و مسیر آنها را از مسیر مورد غضب قرار گرفتهها و گمراهان جدا میکند.
تا اینجا ترجمه تحت اللفظی سوره حمد با مختصر توضیحاتی از اعاظم فن پایان یافت، جهت حُسن ختام حدیثی در فضیلت سوره حمد ذکر میشود:
و فی العیون عن الرضا علیهالسلام عن آبائه عن أمیرالمؤمنین علیهالسلام قال: لقد سمعتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله
یقول: قال اللّه عزّوجلّ: قسّمتُ فاتحة الکتاب بینی و بین عبدی فنصفها لی و نصفها لعبدی، و لعبدی ما سأل، إذا قال العبد: «بسم اللّه الرحمن الرحیم» قال اللّه جل جلاله: بدأ عبدی باسمی و حقَّ علیَّ أن أُتَمِّمَ له اُموره، و اُبارک له فی أحواله.
فاذا قال: «الحمدللّه رب العالمین»، قال اللّه جل جلاله: حَمَدنی عبدی، و عَلِم أنَّ النعم التی له مِن عندی، و أنَّ البلایا التی دُفِعت عنه فبِتَطُّـولی اُشْهِدکم أنّی أُضیف له إلی نِعَم الدنیا نِعَم الآخرة، و أدفع عنه بلایا الآخرة کما دفعتُ عنه بلایا الدنیا.
فإذا قال: «الرحمن الرحیم»، قال اللّه جلّ جلاله: شَهِدلی عبدی بأنّی الرحمن الرحیم اُشْهِدکم لأوفّرنّ مِنْ رحمتی حَظّه، و لأُجزلنّ مِنْ عطائی نصیبه.
فإذا قال: «مالک یوم الدین»، قال اللّه تعالی: اُشهدکم کما اعترف لی أنّی أنا المالک یوم
الدین، لاُسهّلنّ یوم الحساب حسابه، و لأتقبّلنّ حسناته، و لأتجاوزنّ عن سیئاته.
فإذا قال: «إیّاک نعبد»، قال اللّه عزّوجلّ: صَدَقَ عبدی، إیّای یعبُدُ، اُشهِدکم لاُثیبنّه علی عبادته ثوابا یَغْبِطه کلُّ مَنْ خالفه فی عبادته لی.
فإذا قال: «و إیّاک نستعین» قال اللّه تعالی: بی استعان عبدی و إلیَّ التجأ و اُشْهِدکم لأُعینّنُه علی أمره، و لأُغیثنّه فی شدائده، و لآخذنّ بیده یوم نوائبه.
فإذا قال: «اهدنا الصراط المستقیم» إلی آخر السورة، قال اللّه عزّوجلّ: هذا لعبدی و لعبدی ما سأل و قد استجبتُ لعبدی و أعطیته ما أمَّل و آمنتُهُ ممّا منه وَجِلَ.(1)
«و در کتاب عیون از حضرت رضا علیهالسلام از پدران بزرگوارش از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت آورده که فرمود: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم میفرمود: خدای تعالی فرموده: فاتحة الکتاب را بین خودم و بندهام تقسیم کردم، نصفش از من، و نصفش از بنده من است، و بندهام هرچه بخواهد به او میدهم، چون او میگوید: «بسم اللّه الرحمن الرحیم»، خدای عزوجل میگوید: بندهام کار خود با نام من آغاز کرد، و بر من است اینکه امور او را در آن کار تتمیم کنم، و در احوالش برکت بگذارم.
و چون او میگوید: «الحمدللّه رب العالمین»، پروردگار متعالش میگوید: بنده من مرا حمد گفت، و اقرار کرد: که نعمتهایی که در اختیار دارد، از ناحیه من است، و بلاهایی که به وی نرسیده، باز بلطف و تفضل من است، و من شما فرشتگان را گواه میگیرم، که نعمتهای دنیایی و آخرتی او را زیاده نموده، بلاهای آخرت را از او دور کنم، همانطور که بلاهای دنیا را از او دور کردم.
و چون او میگوید: «الرحمن الرحیم» خدای جل جلالش میگوید: بندهام شهادت داد: که من رحمان و رحیم هستم، من نیز شما را شاهد میگیرم، که بهره او را از نعمت و رحمت خود فراوان ساخته، نصیبش را از عطا خودم جزیل و بسیار میکنم.
و چون او میگوید: «مالک یوم الدین»، خدای تعالی میگوید: شما شاهد باشید، همانطور که بندهام اعتراف کرد به اینکه من مالک روز جزا هستم، در آن روز که روز حساب است، حساب او را آسان میکنم، و حسنات او را قبول نموده، از گناهانش صرفنظر میکنم.
1) 1. عیون أخبار الرضا علیهالسلام 1/300، ح59؛ أمالی صدوق، مجلس 33، ح 1/239، رقم 253.1. ترجمه المیزان 1/74.
و چون او میگوید: «إیّاک نعبدین»، خدای عزوجلّ میفرماید: بندهام راست گفت، و به راستی مرا عبادت کرد، و به همین جهت شما را گواه میگیرم، در برابر عبادتش پاداشی دهم، که هرکس که در عبادت، راه مخالف او را رفته به حال او رشک برد.
و چون او میگوید: «و إیّاک نستعین»، خدای تعالی میگوید: بندهام از من استعانت جست، و به سوی من پناهنده گشت، من نیز شما را شاهد میگیرم، که او را در امورش اعانت کنم، و در شدائدش بدادش برسم، و در روز گرفتاریهایش دست او را بگیرم.
و چون او میگوید: «اهدنا الصراط المستقیم»، تا آخر سوره، خدای عزوجلّ میگوید: همه اینها و آنچه غیر اینها درخواست کند برآورده است، من همه خواستههایش را استجابت کردم، و آنچه آرزو دارد برآوردم، و از آنچه میترسد ایمنی بخشیدم».(1)
علامه طباطبایی در المیزان بعد از نقل این روایت چنین میفرماید: «قریب به این مضمون را مرحوم صدوق در کتاب علل خود از حضرت رضا علیهالسلام روایت کرده، و این روایت همانطور که ملاحظه میفرمایید: سوره فاتحة الکتاب را در نماز تفسیر میکند، پس این خود مؤید گفته قبلی ما است، که گفتیم: این سوره کلام خدای
سبحان است، امام به نیابت از طرف بندهاش، و زبان حال بندهاش در مقام عبادت، و اظهار عبودیت است، که چگونه خدا را ثنا میگوید، و چگونه اظهار بندگی میکند، و بنابراین این سوره اصلاً برای عبادت درست شده، و در قرآن هیچ سورهای نظیر آن دیده نمیشود، منظورم از این حرف چند نکته است.
اوّل: اینکه سوره مورد بحث از اول تا به آخرش کلام خدا است، اما در مقام نیابت از بندهاش، و اینکه بندهاش وقتی روی دل متوجه به وی او میسازد، و خود را در مقام عبودیت قرار میدهد، چه میگوید؟
و دوم: اینکه این سوره به دو قسمت تقسیم شده، نصفی از آن برای خدا، و نصفی دیگری برای بنده خداست.
1) 1. ترجمه المیزان 1/74.
نکته سوم: اینکه این سوره مشتمل بر تمامی معارف قرآنی است، و با همه کوتاهیش به تمامی معارف قرآنی اشعار دارد، چون قرآن کریم با آن وسعت عجیبی که در معارف اصولیش، و نیز در فروعات متفرعه بر آن اصول هست، از اخلاقش گرفته تا احکام، و احکامش از عبادات گرفته تا سیاسات، و اجتماعیات، و وعدهها، و وعیدها، و داستانها، و عبرتهایش، همه، همه بیاناتش به چند اصل برمیگردد، و از آن چند ریشه جوانه میزند، اول توحید، دوم نبوت، و سوم معاد، و فروعات آن، و چهارم هدایت بندگان به سوی آنچه مایه صلاح دنیا و آخرتشان است، و این سوره با همه اختصار و کوتاهیش، مشتمل بر این چنت اصل میباشد، و با کوتاهترین لفظ، و روشنترین بیان، به آنها اشاره نموده است.
حال برای اینکه به عظمت این سوره پی ببری، میتوانی معارف مورد بحث در این سوره را که خدای تعالی آن را جزو نماز مسلمانان قرار داده، با آنچه که مسیحیان در نماز خود میگویند، و انجیل متی (6:-9-13) آن را حکایت میکند، مقایسه کنی، آن وقت میفهمی که سوره حمد چیست؟
در انجیل نامبرده که به عربی ترجمه شده، چنین میخوانیم: پدر ما آن کسی
است که در آسمانها است، نام تو متقدس باد، و فرمانت نافذ، و مشیتت در زمین مجری، همانطور که در آسمان مجری است، نان ما کفاف ما است، امروز ما را بده، و دیگر هیچ، و گناه ما بیامرز، همانطور که گناهکاران بخویشتن را میبخشیم، (یعنی از ما یاد بگیر)، و ما را در بوته تجربه و امتحان قرار مده، بلکه در عوض از شر شیطان نجات ده.
خوب، در این معانی که الفاظ این جملات آنها را افاده میکند دقت بفرما، که چه چیزهایی را به عنوان معارف الهی و آسمانی به بشر میآموزد، و چگونه ادب بندگی در آن رعایت شده.
اولاً: به نمازگزار میآموزد، که بگوید: پدر ما (خدای تعالی) در آسمانها است،
در حالی که قرآن خدا را منزه از مکان میداند.
و ثانیا: درباره پدرش دعای خیر میکند، که امیدوارم نامت متقدس باشد، (البته فراموش نشود که متقدس باشد، نه مقدس، و خلاصه قداست قلابی هم داشته باشد کافی است) و نیز امیدوارم که فرمانت در زمین مجری، (و تیغت برا) باشد، همانطور که در آسمان هست، حال چه کسی میخواهد دعای این بنده را درباره خدایش مستجاب کند؟ نمیدانیم، آن هم دعایی که به شعارهای احزاب سیاسی شبیهتر است، تا به دعای واقعی.
و ثالثا: از خدا و یا بگو پدرش درخواست کند: که تنها نان امروزش را بدهد، و در مقابل بخشش و مغفرتی که او نسبت به گنهکاران خود میکند، وی نیز نسبت به او با مغفرت خود تلافی نماید، و همانطور که او در مقابل جفاکاران از حق خود اغماض میکند، خدا هم از حق خود نسبت به او اغماض کند، حالا این نمازگزار مسیحی چه حقّی از خودش دارد، که از خود او باشد، و خدا به او نداده باشد؟ نمیدانیم.
و رابعا: از پدر بخواهد که او را امتحان نکند، بلکه از شر شریر نجات دهد، و
حال آنکه این درخواست، درخواست امری است محال و نشدنی، برای اینکه اینجا دار امتحان و استکمال است، و اصلاً نجات از شریر بدون ابتلا و امتحان معنا ندارد.
از همه اینها بیشتر وقتی تعجب میکنی، که نوشته قسیس فاضل گوستاولوبون را در کتاب تاریخ تمدن اسلامش ببینی، که میگوید اسلام در معارف دینی چیزی بیشتر از سایر ادیان نیاورده، چون همه ادیان بشر را به سوی توحید، و تزکیه نفس، و تخلق به اخلاق فاضله، و نیز به عمل صالح دعوت میکردند، اسلام نیز همینها را گفته، چیزی که برتری یک دین را بر دین دیگر اثبات میکند به این است که ببینیم کدامیک از ادیان ثمره بیشتری در اجتماعات بشری داشته، (و لابد منظورش این است که ثمره دین مسیحیت در تعلیم و تربیت بیشتر از اسلام است).
و از این نیز عجیبتر آن که بعضی از مسلماننماها نیز این گفتار وی را نشخوار کرده، و پیرامون آن داد سخن داده است».(1)
پایان این مقال را روایت مرفوعهای قرار میدهم که مرحوم جد قدسسره از أمیرالمؤمنین علیهالسلام نقل میکند که فرمودند: «کلّما فی القرآن فی الحمد و کلّما فی الحمد فی البسملة و کلّما فی البسملة فی الباء و کلّما فی الباء فی النقطة و أنا النقطة تحت الباء».(2)
أمیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: هر آنچه که در قرآن است در سوره حمد باختصار و اجمال آمده است و هر آنچه که در سوره حمد است در بسم اللّه آمده است و هر آنچه که در بسم اللّه است در باء اوّل آن قرار دارد و باء بدون نقطه معنا ندارد و لذا هر آنچه در باء است در نقطه زیر آن است و من نقطه زیر باء هستم.
اجمال معنای روایت به جهت فهم همگانی این است که دین بدون ولایت، معنای صحیحی پیدا نمیکند و ولایت از آن امیرالمؤمنین علیهالسلام و اولاد معصومین یازدهگانه آن بزرگوار علیهمالسلام است.
در قرائت بعد از حمد، میبایست یکی از سُوَر شریفه قرآن قرائت گردد، عموما به دلایلی سوره توحید خوانده میشود از این رو بحثی کوتاه و ترجمه گونه نیز در این سوره میآوریم.
این سوره چون مشتمل بر اصیلترین اندیشه توحیدی است، توحید یا اخلاص نام گرفته است.
سخن در بسمله در سوره حمد گذشت لذا تکرار نمیکنیم.
بگو او خدای یگانه است.
قل: فعل امر از ماده «قَوَلَ» به معنای بگو، ای پیامبر آنچه را که به تو وحی نمودیم، ظاهر بنما و بگو.
هو: در اینکه این «هو» ضمیر شأن است یا نه بین مفسرین اختلاف است، جماعتی چون اصحاب الکشاف(1)و جوامع الجامع(2)و المیزان(3)و مخزن العرفان(4)بر
اعتقاد اوّلند و گروهی نیز همچون صاحب پرتوی از قرآن(5)بر قول دوم.(6)
شیخ ابوالفتوح رازی، بزرگ مفسر شیعی قرن ششم هجری در تفسیر پارسی خود وجه سومی نیز برای این اعراب ذکر میکند و آن اینکه: « «هو» مبتدا است و «اللّه» خبر اوست، و «أحد» خبر بعد خبر است، کقولهم: هذا حُلْوٌ حامِضٌ»(1).(2)
در هر صورت چه «هو» را ضمیر شأن بدانیم و چه آن را مبتدا بگیریم، معنا و مفهوم تفاوت چندانی پیدا نخواهد کرد، زیرا در هر دو صورت این سوره، خصوصا این آیه برای بیان توحید خالص، ذات ربوبی است، و این بیان با هر دو ترکیب سازش دارد و دو ترکیب هر کدام به نوعی این بیان را میرسانند.
آنچه که در ضمیر «هو» قابل توجه است، این است که مشرکین به خدایان خود با اسم اشاره «هذه» (این) اشاره میکردند و به قول صاحب صافی(ره) میگفتند: «هذه الهتنا المحسوسة المدرکة بالأبصار»(3)این خدای محسوس ما است که به چشم دیده میشود، و از پیامبر میخواستند که او نیز به خدای خود اشاره کند، تا آنها بتوانند او را حس کرده و اطلاعات بیشتری در مورد او داشته باشد، آنگاه خداوند این سوره را نازل کرد، که: پیامبر بگو «هو» او که قابل اشاره با اسماء اشاره «این» و «آن» نیست، خدای ما است و از اینرو با این ضمیر «هو» خداوند از جسمیت و قابل حس بودن و به چشم درآمدن تنزیه شد.
صاحب مخزن العرفان در بیان ضمیر «هو» چنین میفرماید: « «هو» ضمیر شأن و از دو کلمه ترکیب شده، «ها» تنبیه به امر ثابت و «واو» اشاره به غایب است و «ها» اصل کلمه هو است و او از اشباع ضمّه پدیده شده و در واقع «هو» یک حرف است و اشاره به هویت مطلقه و وجود بحت بسیط است که در این مرتبه نه اسمی مأخوذ است نه رسمی و نه صفتی ملحوظ است و نه اثری، بلکه او او است از آن حیث که او است، زیرا که آن هویت مطلقه «اللّه» نامیده شده به اعتبار صفت الوهیت، «رب»
گفته شده به اعتبار صفت ربوبیّت و چون ممکن را راهی به آن حقیقت صرفه بسیطه نیست که مبدأ خود را ستایش نماید و ملتجی به او گردد این است که به اعتبار افعال و بروز آثار جلال و جمال اسمائی بر خود وضع کرده و خود را به آنها معرفی نموده، لکن هویت بسیطه حقّه حقیقیه من حیث ذات مقتضی هیچ اسمی و رسمی و صفتی نیست و ذات اقدس از اسم و رسم و صفت زائد بر ذات عاری مبرّی است»(1).
اللّه: عَلَمْ به غلبه برای خدای تعالی است که مجمع همه صفات کمال است و بحث در آن گذشته است.
أحد: اصل آن «وَحَدَ» بود، «واو» به «همزه» تبدیل گشت، شد «أحد».(2)
صاحب المیزان در معنای أحد میفرماید: «و کلمه احد صفتی است که از ماده وحدت گرفته شده، همچنان که کلمه واحد نیز وصفی از این ماده است، چیزی که هست بین احد و واحد فرق است، کلمه احد در مورد چیزی و کسی به کار میرود که قابل کثرت تعدد نباشد، نه در خارج و نه در ذهن و اصولاً داخل اعداد نشود، به خلاف کلمه واحد، که هر واحدی، یک ثانی و ثالثی دارد، یا در خارج و یا در توهم و یا به فرض عقل، که با انضمام به ثانی و ثالث و رابع کثیر میشود و اما احد اگر هم برایش دومی فرض شود، باز خود همان است، چیزی بر او اضافه نشده»(3).
و به قول شیخ ما علّامه محمّد تقی شوشتری«ره» او: «یکی است که تک است نه یکی که ممکن باشد دو داشته باشد»(4).
و در مجموع معنای تحت اللفظی آیه میشود: بگو او خدای یگانه است.
صمد: «در لغت قصد کردن یا قصد کردن با اعتماد را گویند، و چون در آیه به
صورت مطلق آورده شده است، یعنی خدای تعالی سید و بزرگی است، که تمامی موجودات عالم در تمامی حوائجشان قصد او میکنند و چون با «ال» استعمال شده افاده حصر میکند».(1)
و معنای روان آیه میشود، خداوند تنها موجودی است که قائم به ذات خود است و همه مردم در حوائجشان او را میخوانند و به سمت او گرایش پیدا میکنند.
خداوند نزاد و زاییده نیز نشد.
این آیه رد اعتقادی است که به زایش در مورد خداوند عقیدهمند است، و بعضی از پیامبران چون عیسی، عزیر، یا ملائکه یا بعضی موجودات دیگر را فرزندان خداوند میپندارد، این آیه با همین لفظ کوتاه هم، این امر را مردود میشمارد و هم داشتن پدر و مادر و... را برای خداوند نمیپذیرد.
صاحب منهج الصادقین در این مورد میفرماید: ««لم یلد» نزاد یعنی بیرون نیامد از او چیزی کثیف که آن ولد است و سایر اشیاء کثیفه که از مخلوق بیرون میآید، و نه چیزی لطیف چون، نفس و منبعث نشد از او عوارض چون سنه و نوم و خطره و غم و حزن و بهجت و ضحک و بکاء و خوف و رجاء و رغبت و سئامت و جوع و شبع و غیر آن، یعنی متعالی است از آنکه متولد شود از او اشیاء کثیفه و لطیفه.
«و لم یولد»و زاده نشد یعنی بیرون نیامد از چیزی هم چنانکه اشیاء کثیفه بیرون آیند از عناصر خود مانند حصول حیوان از حیوان و نبات از أرض و میاه از ینابیع و ثمار از اشجار و همچنان که اشیاء لطیفه از مراکز خود بیرون میآیند چون بصر از عین، و سمع از اُذُن، و شم از أنف، و ذوق از فم، و کلام از لسان، و معرفت و تمیز
1) 1. ترجمه المیزان، 40/447، با تصرف.
از قلب، و نار از حجر، بلکه او صمدی است لامن شئ و لا فی شئ و لا علی شئ مبدع الأشیاء و منشئ الاُمور به قدرت و مُفْنِی آن به مشیت و مُبْقِی آن به مصلحت و حکمت»(1).
کلام صاحب مخزن العرفان را نتیجه این چند سطر قرار میدهم، ایشان می فرماید: «این آیه اشاره به این است که تولید و زایش نمودن به هر معنی که تصور شود نسبت به اله عالم و مبدأ وجود نتوان داد، زیرا که ذات و حقیقت بسیط مصمت احدی که از دو کلمه احد و صمد استفاده میشود، ممکن نیست بشود به نحو تولید چیزی از او خارج گردد، زیرا تولید مثل به هر نحو فرض شود منافی با وحدت است»(2).
برای او هیچ مثل و مانند و همتایی نیست.
هیچ موجودی نمیتواند کفو و همسر و همانند او باشد او ذات یگانهای است که مثل و مانند ندارد.
صاحب مخزن العرفان در ذیل آیه میفرماید: «ذات حق تعالی را کفوی و همدوشی و قرینی نیست او منفرد است به حقیقت و وجوب وجود و قِدم ذاتی و وحدت حقّه حقیقیّه و الوهیت و ربوبیّت و خالقیّت که منفرد در صفات ذاتی است، و نیز مثلی و ضدی و ندی برای وی تصور ندارد، و احدی در صفات ذاتی مطابق و هم کفو او نیست، بلکه در هیچ صفتی از صفات جلال و جمال موجودی پدید نمیشود که در مقابل او عرض اندام نماید نه در وجود و نه در صفات»(3).
مستحب است پس از پایان سوره توحید، گفته شود «کَذَلِکَ اللّهُ رَبِّی» خداوند من
چنین است.
صاحب منهج الصادقین این امر را چنین بیان میکند: «فضیل بن یسار روایت کرده که أبیجعفر علیهالسلام مرا امر کرد که هرگاه از قرائت «قل هو اللّه احد» فارغ شوی سه بار بگو: کذلکَ اللّهُ ربِّی»(1).
اخبار در فضیلت سوره توحید فراوان است، علت آن نیز به خوبی روشن است، زیرا این سوره همانطور که گذشت مشتمل بر توحید ناب و خالص است و توحید، اساس و ریشه و پایه و بنیان اعتقادات و اخلاقیات و احکام اسلام است، به عنوان نمونه دو مورد ذکر میشود:
عَنْ الرِّضا علیهالسلام : إنّه سُئِلَ عن التوحید، فَقَالَ: کُلُّ مَنْ قَرَأ «قُلْ هُوَ اللّهُ أحَد» وَ آمَنَ بَهَا فَقَدْ عَرَفَ التوحید، قیل: کَیْفَ نَقْرَؤها؟ قال: کما یَقْرَأُهَا الناسُ و زَادَ فیها کذلکَ اللّهُ ربِّی مَرَّتَینِ(2).
در مورد سوره توحید از امام رضا علیهالسلام سؤال شد، امام پاسخ فرمودند: هرکس سوره «قل هو اللّه احد» را بخواند و به آن ایمان آورد، توحید را شناخته است، به امام عرض شد چگونه بخواند؟ پاسخ فرمودند: همانطور که مردم میخوانند، فقط در پایان دوبار «کذلک اللّه ربی» اضافه کردند.
عَنْ أمیرالمؤمنین علیهالسلام قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله : من قرأ «قل هو اللّه احد» مرَّةً فَکَأنَّما قرأ ثُلْثَ القرآنِ وَ مَنْ قَرَأهَا مَرَّتینِ فَکَأنَّمَا قَرَأ ثُلْثَی القرآنِ و مَنْ قَرَأهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فکأنَّما قَرَأَ القرآنَ کُلَّهُ(3).
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله گفتند: کسی که یک بار سوره «قل هو اللّه احد» را بخواند، گویا ثلث قرآن را خوانده است و کسی که دو بار آنرا بخواند، گویا دو ثلث قرآن را خوانده است و کسی که سه بار آنرا بخواند گویا تمام قرآن را خوانده است و خداوند به او ثواب یک ختم قرآن را میدهد.
پس از اینکه نمازگزار با بیان قرائت و مفاهیم عالیه آن، آمادگی بزرگداشت پروردگار و تعظیم ظاهری در مقابل او را پیدا نمود، با گفتن تکبیری که معنای آن گذشته است به رکوع میرود.
در ثواب رکوع گفتهاند:
عن سعید بن جناح قال: کنتُ عند أبیجعفر علیهالسلام فی منزله بالمدینة فقال مبتداء: مَنْ أتمَّ رکوعه لم تدخله وحشة فی قبره(1)
سعید بن جناح گفت: در نزد امام باقر علیهالسلام در منزلشان در مدینه بودم که امام ابتداء شروع به صحبت کرد و فرمود: کسی که رکوعش را به بهترین وجه برگزار کند وحشت در قبر او وارد نمیشود (کنایه از اینکه در قبر و عالم برزخ عذاب نمیشود).
در رکوع مستحب است که گردن رکوع کننده کشیده باشد، معنای این کشیدن گردن در رکوع چنین بازگو شده است:
سأل رجلٌ أمیرالمؤمنین علیهالسلام فقال: یا ابن عمّ خیر خلق اللّه عزّوجلّ ما معنی مدّ عُنُقک فی الرکوع؟ فقال: تأویله آمنتُ باللّهِ و لو ضُرِبَتْ عُنُقی.(2)
مردی علی علیهالسلام را مخاطب قرار داد و پرسید: ای پسر عموی بهترین خلق خدا، معنای کشیدن گردن در رکوع چیست؟ امام علیهالسلام فرمودند: تأولیش این است که به خدا ایمان
آوردم، حتّی اگر گردن من زده شود.
یکی از معاریف أذکار رکوع، گفتن سه بار متوالی «سبحانَ اللّهِ» است، در معنای آن وارد شده است:
سأل رجلٌ عمر بن الخطاب فقال:... ما تفسیر «سبحان اللّه»؟ قال: إنّ فی هذا الحائط رجلاً کان إذا سُئل أنباء و إذا سکت إبتداء. فدخل الرجل فإذا هو علی بن أبیطالب علیهالسلام ، فقال: یا أباالحسن ما تفسیر «سبحان اللّه»؟ قال: هو تعظیم جلال اللّه عزّوجلّ و تنزیهه عمّا قال فیه کلِّ مشرک، فإذا قاله العبد صلّی علیه کلُّ ملکٍ.(1)
مردی از عمر پرسید، معنای «سبحان اللّه» چیست؟ عمر به اطاقی اشاره کرد و گفت: در این چهار دیواری کسی است که اگر از او بپرسی پاسخ میدهد و اگر ساکت شوی او آغاز میکند، مرد داخل اطاق شد و أمیرالمؤمنین علی علیهالسلام را در آنجا یافت و پرسید: ای ابوالحسن تفسیر «سبحان اللّه» چیست؟ امام فرمودند: آن تعظیم خداوند بزرگ است و تنزیه او از آنچه که مشرکین در موردش میگویند، و هنگامی که بنده خدا «سبحان اللّه» میگوید هر فرشتهای بر او درود میفرستد.
بعد از گفتن ذکر رکوع نمازگزار، سر از رکوع برمیدارد و میگوید:
سَمِعَ اللّهُ لِمَنْ حَمِدَه
خدا سخن و کلام کسی که او را حمد گفت شنید.
و گفتهاند: إنّ اللّهَ یقولُ علی لسانِ عَبْدِهِ: سمع اللّه لمن حمده.(2)
خداوند بر زبان بندهاش میگوید: خدا کلام کسی که او را در رکوع حمد کرد، شنید و پذیرفت.(3)
این کلام میتواند یادآوری باشد برای نمازگزار که بیش از پیش به امر نماز حضور قلب پیدا کند، زیرا با بیان این کلام به یاد میآورد که تمام کلام او را خدا میشنود، از اینرو دقت بیشتری بر این امر مبذول میدارد.
سجده اوج اظهار عبودیت و بندگی است و نمازگزار به این مرحله نمیرسد مگر اینکه زمینههای قبلی آن یعنی قرائت و خصوصا رکوع را پشت سر گذاشته باشد، روایاتی براین اساس رکوع را مقدمه سجود میداند من جمله:
عن الصادق علیهالسلام : لا یرکع عبدٌ للّه رکوعا علی الحقیقة إلّا زیّنه اللّه تعالی بنور بهائه و أظلّه فی ضلال کبریائه و کساه کسوة أصفیائه، و الرکوع أوّلٌ و السجود ثان. فمن أتی بمعنی الأوّل صلح للثانی و فی الرکوع أدب و فی السجود قربٌ، و من لا یحسن الأدب لایصلح للقرب، فارکع رکوع خاضع للّه عزّوجلّ بقلبه متذللٌ وجلٌ تحت سلطانه، خافض له بجوارحه خفض خائف حزن علی ما یفوته من فائدة الراکعین.
و حکی اَنَّ ربیع بن خثیم کان یسهر باللّیل إلی الفجر فی رکعة واحدة فإذا أصبح یزفر و قال: آه سبق المخلصون و قُطع بنا.
و استوف رکوعک باستواء ظهرک، و انحطّ عن همّتک فی القیام بخدمته إلّا بعونه، و فرِّ بالقلب مِنْ وساوس الشیطان و خدائعه و مکائده، فإنّ اللّه تعالی یرفع عباده بقدر تواضعهم له، و یهدیهم إلی اصول التواضع و الخضوع و الخشوع بقدر اطّلاع عظمته علی سرائرهم.(1)
امام صادق علیهالسلام فرمودند: هیچ بندهای رکوع را برای خدا بجا نمیآورد مگر آنکه خدای تعالی
1) 1. مصباح الشریعة /12؛ التنبیهات العلیّة علی وظائف الصلاة القلبیة /258 [أسرار الصلاة] از شهید ثانی؛ المحجة البیضاء، 1/390؛ و بحارالأنوار، 18/356 چاپ حجری (82/108، ح17 از طبع حروفی در بیروت، 34/76 از طبع دیگری در بیروت).
او را با روشنایی نور خودش آراسته کند و در سایههای کبریایش سایهنشین کند و در زیر پوشش برگزیدگان قرار دهد و رکوع، اوّل است و سجده دوم، پس هرکس آنچه را که مقصود از رکوع است بجای نیاورد برای دومی، شایستگی قرب را ندارد. پس رکوع کن همانند کسی که از صمیم قلب برای خدا خاضع باشد و در پیشگاهش ذلیل و قلبش از سلطنت او در طپش و با تمام اعضایش برای او فروتن بوده و غمناک و هراسان باشد که مبادا بهره رکوع کنندگان را از دست بدهد.
و حکایت شده که ربیع بن خثیم با یک رکعت شب را به صبح میرساند و چون صبح میشد، سر بر میداشت و میگفت: آه که با اخلاصان پیش افتادند و ما در عقب قافله ماندیم.
و با صاف نگهداشتن پشت خود رکوعت را کامل کن و بدان که تو آن همت نداری، تا به خدمت او قیام کنی مگر با یاری او و از صمیم دل از وسوسهها و حیلهها و نیرنگهای شیطان فرار کن که خداوند درجه بندگانش بهر اندازهای که برای او تواضع کنند بالا میبرد و بهر مقدار که عظمت خداوند بر عمق جانشان ریشه دواند و آنان را بر اصول تواضع و خضوع رهبری فرماید.(1)
در روایات بالاترین درجه بندگی و عبودیت سجود خوانده شده است مانند این روایت:
عن سعید بن یسار قال: قلت لأبی عبداللّه علیهالسلام أدعوو أنا راکع أو ساجد؟ قال: فقال: نعم اُدع و أنت ساجد، فإنَّ أقرب ما یکون العبد إلی اللّه و هو ساجد، ادع اللّه عزَّوجلَّ لدنیاک و آخرتک.(2)
سعید بن یسار میگوید: به امام صادق علیهالسلام گفتم: آیا در حالی که در رکوع هستم دعا کنم یا زمانی که در سجده هستم، امام فرمودند: بله دعا کن در حالی که در سجده هستی، به خاطر این که نزدیکترین حالت بنده به خدا، حالت سجود است، در سجده برای دنیا و آخرتت دعا کن.
در فضیلت سجود و طول آن فراوان گفتهاند، و آن را از ویژگیهای مکتب امامان راستین و از سنتهای گریهکنندگان و تواضعپیشگان به درگاه الهی دانستهاند.
طول السجود من دین الأئمة و أنّه من سنن الأوّابین.(3)
از طولانی بودن سجده أئمه معصومین علیهمالسلام روایات فراوانی نقل شده است و أئمه به یاران و شیعیان خود، طولانی قرار دادن سجده را پیشنهاد میفرمودند، به عنوان نمونه امام صادق علیهالسلام در پایان حدیثی به پیروان خود چنین توصیه مینمایند:
و علیکم بطول السجود و الرکوع، فإنّ أحدکم إذا أطال الرکوع و السجود، یهتف إبلیس من خلفه و قال: یا ویلتاه أطاعوا و عصیتُ، و سجدوا و أبیتُ.(1)
بر شما شیعیان است که سجدهها و رکوعهای خود را طولانی قرار دهید، به درستی که یکی از شما که چنین کند، شیطان میگوید، ای وای خداوند را اطاعت کردند و مرا عصیان نمودند و برای او سجده کردند و من سجده نکردم (و به بدبختی و خسارت افتادم).
عن أبی بصیر قال: قال أبو عبداللّه علیهالسلام : یا أبا محمد علیک بطول السجود فإنّ ذلک من سنن الأوابین.(2)
أبی بصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که به او فرمودند: ای أبامحمد بر تو باد که سجدههای خود را طولانی قرار دهی، بدرستی که طول سجود از آداب متواضعین بدرگاه الهی است.
عن أبیعبداللّه علیهالسلام قال: حدثنی أبی، عن جدی عن آبائه علیهمالسلام أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قال: اطیلوا السجود فما مِنْ عمل أشدّ علی إبلیس من أن یری إبن آدم ساجدا لأنّه أُمر بالسجود فعصی، و هذا أُمر بالسجود فاطاع فیما أُمر.(3)
امام صادق علیهالسلام از پدرانشان علیهمالسلام و جدشان رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند که فرمودند: سجدههای خود را طولانی کنید، زیرا هیچ عملی به شیطان ناگوارتر از این نیست که ببیند فرزندان آدم در سجده هستند، بخاطر اینکه او امر به سجده شد و سرکشی نمود و این بنده امر به سجود شده است و اطاعت کرده است.
سخن که بدین جا رسید لازم است این نکته را هم متذکر شوم که: بعضی گمان این دارند طول سجود از قدرت بینایی میکاهد و آن را ضعیف میکند، در حالی که
چنین نیست، طول سجود از سنتهای نیکوی مسلمانان است و اگر چنین امری متحقق میشد، میبایست همه پیامبران و أئمه علیهمالسلام و پیروانشان، نابینایان جهان باشند، و بطلان این امر واضح است.
در روایتی بیان شده است کسی که حتی یکبار حقیقةً سجده کند، تا پایان عمر دچار خسران نخواهد شد. تمام روایت چنین است:
عن الصادق علیهالسلام : ما خَسِرَ و اللّهِ من أتی بحقیقة السجود و لو کان فی العمر مرّة واحدة و ما أفلح من خلا بربِّه فی مثل ذلک الحال شبیها بمخادع لِنفسه، غافل لاه عمّا أعدّ اللّه للساجدین: من اُنس العاجل و راحة الآجل و لا بُعد أبدا عن اللّه من أحسن تقرُّبه فی السجود، و لا قرب إلیه أبدا من أساء أدبه، و ضیّع حرمته، بتعلیق قلبه بسواه فی حال سجود، فاسجد سجود متواضع للّه، ذلیل علم أنّه خلق من تراب یطؤه الخلق، و أنّه رکّب من نطفة یستقذرها کلُّ أحد و کّون و لم یکن. و قد جعل اللّه معنی السجود سبب التقرب إلیه بالقلب و السرّ و الروح، فمن قرب منه بُعد من غیره، ألا تری فی الظاهر أنّه لایستوی حال السجود إلّا بالتواری عن جمیع الأشیاء و الاحتجاب عن کلِّ ماتراه العیون کذلک أراد اللّه أمر الباطن فمن کان قلبه متعلِّقا فی صلاته بشیء دون اللّه فهو قریب من ذلک الشیء، و بعید عن حقیقة ما أراد اللّه منه فی صلاته، قال اللّه تعالی: «ما جعل اللّه لرجل من قلبین فی جوفه»(1)و قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله : «قال اللّه تعالی: لا أطلّع علی قلب عبد فأعلم فیه حبَّ الإخلاص لطاعتی لوجهی، و ابتغاء مرضاتی إلّا تولّیتُ تقویمه و سیاسته [و تقرّبتُ منه]، و من اشتغل فی صلاته بغیری فهو من المستهزئین بنفسه، و مکتوب اسمه فی دیوان الخاسرین»(2).
امام صادق علیهالسلام میفرمایند: بخدا سوگند زیان نکرده است کسی که حتّی برای یکبار در سراسر عمرش، حقیقت سجود را به جا آورد، و رستگار نشود کسی که با خدای خود در چنین حالتی خلوت کند، در حالی که خودش را گول میزند و غافل است از آنچه که خداوند آماده کرده
است برای ساجدین از اُنس و محبت نسبت به خودش در این دنیا و رحمت آن دنیا، و هرگز دور نمیشود از خدا کسی که بهترین تقربش به خداوند در حال سجده باشد، پس سجده کن، سجودی متواضع و فروتن در مقابل خداوند، فردی که میداند آفریده شده است از خاکی که مردم آنرا پایمال میکنند و بوجود آمد، و ترکیب شده است از نطفهای که مردم از آن متنفرند و آنرا نجس میدانند، و خداوند او را بوجود آورده است در حالی که نبوده است، و به تحقیق خداوند معنای سجود را وسیلهای برای تقرب به سوی خودش قرار داده است، آیا نمیبینی که فرد سجده نمیکند مگر اینکه همه اشیاء از او پنهان میشوند و آنچه را که چشمها میبینند او نمیبیند، این چنین خداوند نیز امر باطن را قرار داده است، پس کسی که قلبش در حال نماز متعلق به چیزی غیر از خدا باشد، پس او به همان شئ نزدیک است و از آن حقیقتی که خداوند آنرا در نماز خواسته است دور است. خداوند متعال فرموده: «ما در یک نفر دو قلب قرار ندادهایم» (و انسان نمیتواند خودش را در گرو دو محبوب یا بیش از آن قرار دهد) و پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «خدا گفت: من بر قلب هیچ بندهای اطلاع پیدا نمیکنم، که در آن حب اخلاص و عبادت و طاعت من موجود باشد مگر اینکه کارهای او را من بر عهده میگیرم و امور او را تنظیم میکنم، و آن کس که در نمازش به غیر از من توجه و عنایت داشته باشد او خودش را مسخره کرده است و نامش در گروه زیانکاران ثبت خواهد شد.
در معنای سجده نیز روایاتی وارد شده است من جمله:
سأل رجلٌ أمیرالمؤمنین علیهالسلام فقال: له یا ابن عمِّ خیر خلق اللّه ما معنی السجدة الأولی؟ فقال: تأویلها «اللهم إنّک منها خلقتنا» یعنی من الأرض و تأویل رفع رأسک «و منها أخرجتنا» و السجدة الثانیة «و إلیها تعیدنا» و رفع رأسک «و منها تخرجنا تارة اُخری»(1).
مردی از امیرالمؤمنین علیهالسلام پرسید: ای پسر عموی بهترین خلق خدا، معنای سجده اوّل چیست؟ امام فرمودند: تاویلش این است که: خدایا تو ما را از زمین آفریدی و تأویل بلند نمودن سرت این است که و ما را از زمین بیرون آوردی و تأویل سجده دوم این است که ما را به زمین
1) 1. الفقیه 1/314.
برمیگردانی و بلند نمودن سرت به معنای این است که دوباره ما را از زمین خارج و زنده میکنی در روز قیامت.
سجده بر روی تربت امام حسین علیهالسلام مستحب است و ثواب فراوان دارد:
قال الصادق علیهالسلام : السجود علی تربة الحسین علیهالسلام یخرق الحجب السبع.(1)
امام صادق علیهالسلام فرمودند: سجده بر تربت امام حسین علیهالسلام حجابهای هفتگانه را از میان برمیدارد.
درنهایت با استفاده از این احادیث میتوان کلام اوّل را نتیجه گرفت که اوج عبودیت و بندگی خداوند و نزدیکترین حالت عبد به خدایش سجود است.
در ذکر سجده، نیز اذکار مختلفی نقل شده است که همه در کتب احادیث مسطور است و معمولاً دو ذکر زیر گفته میشود:
سبحانَ ربِّی الأعلی و بِحَمْدِهِ.
منزه است خداوند بلند مرتبه من و من به حمد او مشغول هستم.
یا سه مرتبه: سبحانَ اللّهِ.
منزه است خداوند
که معنایش همان معنایی است که در ذکر رکوع گذشت، لذا مجددا تکرار نمیکنیم.
نمازگزار بعد از اینکه دو سجده را به پایان برد، با گفتن:
بِحُولِ اللّهِ و قُوَّتِهِ أقُومُ و أقْعُدُ.
به حول و قوه و قدرت الهی قیام میکنم و مینشینم.
برای بپا داشتن رکعت دوم قیام میکند و رکعت دوم را با قرائت آغاز میکند که معنای آن گذشته است.
1) 1. مصباح المتهجد /677؛ بحارالأنوار 18/367 از چاپ حجری (82/153، ح14 از چاپ حروفی بیروت - 34/105 از چاپ دیگری در بیروت).
همانطور که میدانیم، قنوت در تمام نمازهای واجب و مستحب، مستحب است.(1)
قنوت در لغت به معانی مختلفی به کار میرود، صاحب قاموس این معانی را چنین بیان میکند: «دعا و طاعت و سکوت و قیام در نماز، و خودداری و امساک از سخن گفتن».(2)
معنای قنوت در لغت هرچه باشد، در اصطلاح فقهای عظام: «دعا در اثنای نماز و در محلی معین است».(3)
در قنوت دعاهای فراوانی وارد شده است، که ذکر همه یا قسمتی از آنها باعث تطویل کلام میشود و طالب میتواند برای اطلاع از آنها به جوامع حدیثی(4)مراجعه کند.
آنچه که اینجا میتوان بیان داشت، این است که نمازگزار بعد از رکعت اول و قرائت رکعت دوم فرصتی مییابد تا به درگاه خداوند خود، دعاهایی غیر از آنچه که در قرائت است را بخواند، و از «او» آنچه را که میخواهد درخواست کند.
بعد از قنوت رکوع و سجود است که کلام در آن دو گذشت و در پایان رکعت دوم نوبت به تشهد میرسد.
تشهد بیان شهادتین است، شهادت به یکتایی خداوند و شهادت به رسالت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به عبارت دیگر نمازگزار عهد خود را با خداوند نسبت به شهادتین تجدید میکند، روایتی از امام صادق علیهالسلام در این باب چنین نقل شده است:
قال الصادق علیهالسلام : التشهد ثناء علی اللّه، فکن عبدا له فی السرّ، خاضعا له فی الفعل کما أنّک عبد له بالقول و الدعوی، و صِلْ صدق لسانک بصفاء صدق سرّک، فإنّه خلقک عبدا و أمرک أن تعبده بقلبک و لسانک و جوارحک و أن تحقّق عبودیّتک له بربوبیّته لک، و تعلم أنَّ نواصی الخلق بیده، فلیس لهم نَفَس و لا لحظة إلّا بقدرته و مشیّئته، و هم عاجزون عن إتیان أقلّ شیء فی مملکته إلّا بإذنه و إرادته، قال اللّه عزّوجلَّ: «و ربّک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرةُ» من أمرهم «سبحان اللّه و تعالی عما یشرکون»(1)
فکن له عبدا ذاکرا بالقول و الدعوی، و صِلْ صدق لسانک بصفاء سرّک فإنّه خلقک فعزَّوجلَّ أن تکون إرادة و مشیئة لأحدٍ إلّا بسابق إرادته و مشیئته فاستعمل العبودیة فی الرضا بحکمته، و بالعبادة فی أداء أوامره، و قد أمرک بالصلاة علی نبیّه محمد صلیاللهعلیهوآله فأوصل صلاته بصلاته و طاعته بطاعته، و شهادته بشهادته، و انظر إلی أن لا تفوتک برکات معرفة حرمته، فتحرم عن فائدة صلاته، و أمره بالاستغفار لک، و الشفاعة فیک، إنْ أتیت بالواجب فی الأمر و النهی و السنن و الآداب، و تعلم جلیل مرتبته عنداللّه عزّوجلّ.(2)
امام صادق علیهالسلام فرمودند: تشهد ثناء و ستایش خداوند است، پس برای او بنده باش در پنهان و باطن، و متواضع باش در عمل همانگونه که با زبان و قول ادعای بندگی او را داری، و پیوند ده راستی زبان را به صفا و راستی باطنت، پس به درستی که او تو را بندهای آفریده است و تو را فرمان داده است که او را عبادت کنی با قلب و زبان و اعضاء و جوارحت و اینکه عبودیت تو، به ربوبیت او برای تو متحقق میشود. و بدان که پیشانیهای مردم (کنایه از سرنوشت) در دست او است، و برای آنها یک نفس کشیدن و یک لحظه نیست مگر به قدرت او و اراده و مشیت او. و ایشان عاجزند از آوردن کمتری چیزی در مملکت خداوند (قلمرو هستی) مگر با اجازه او، و اراده او، خداوند فرموده است: «و پروردگار تو خلق میکند آنچه را که میخواهد و هرچه را خواست اختیار میکند، و منزه است خداوند از آنچه که شرک میورزند».
پس برای خدا بندهای باش، به یاد آورنده او با زبان، و راستی زبانت را به صفا و راستی باطنت پیوندد، پس به درستی که او تو را خلق کرده است، پس او بلند مرتبهتر است از اینکه اراده و مشیتی برای کسی وجود داشته باشد، مگر اینکه مسبوق به اراده و مشیت او باشد، پس عبودیت و اطاعت محض را در رضای به حکمت او و بندگی در بپاداشتن فرامینش به کارگیر، و او تو را فرمان داده است که بر پیامبرش محمد صلیاللهعلیهوآله درود بفرستی، پس ستایش خداوند را با درود به پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، و اطاعت از خدا را با اطاعت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و شهادت به خدا را با شهادت به پیامبر صلیاللهعلیهوآله متصل گردان و توجه داشته باش که برکات معرفت پیامبر صلیاللهعلیهوآله از تو فوت نشود تا مبادا از فایده نماز محروم شوی، و خداوند، پیامبر را فرمان داده است که برای تو طلب بخشش و شفاعت کند، به شرطی که امر و نهی و سنن و آداب الهی را فرمان بری، و بدان که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در نزد خداوند بسیار محترم و جلیل است.
بعد از ترجمه حدیث فوق کلام در این باب را همین جا خاتمه میدهیم و بعد از پایان تشهد که جلوس در نزد حق تعالی و بیان شهادتین است، اگر نماز سه یا چهار رکعتی باشد، میبایست تسبیحات اربعه قرائت شود.
بعد از این دو رکعت و تفصیلات آن نمازگزار به تسبیحات اربعه میرسد:
سبحانَ اللّهِ و الحمدُللّهِ و لا إلهَ إلّا اللّهُ و اللّهُ أکبر
منزّه است خداوند و سپاس و حمد از آن او است، هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست، و او بزرگتر است از اینکه به وصف درآید.
معنای جزء، جزء این تسبیحات در قسمتهای قبلی گذشته است، و در اینجا سخن را با کلام امام خمینی (دام ظله) در این باب به پایان میبریم، در خاتمه کتاب پرارج «آداب الصلوة» در بیان تسبیحات اربعه چنین میفرمایند: «اسرار و آداب قلبیّه آن (تسبیحات اربعه) بقدر مناسب و آن متقوم به چهار رکن است:
رکن اوّل: در «تسبیح» است و آن تنزیه از توصیف تحمید و تهلیل است که از مقامات شامله است و بنده سالک باید در تمام عبادات متوجه آن باشد و قلب خود را از دعوای توصیف و ثناجویی حق نگاهداری کند، گمان نکند که از برای عبد ممکن است قیام به حقّ عبودیت، فضلاً از قیام بحقّ ربوبیّت که چشم آمال کُمَّل اولیاء از آن منقطع و دست بزرگان اصحاب معرفت از ذیل آن کوتاه است - عنقا شکار کس نشود دام باز گیر - از این جهت گفتهاند کمال معرفت اهل معارفْ عرفان عجز خویش است.
آری، چون رحمت واسعه حقّ جلّ و علا شامل حال ما بندگان ضعیف است،
بسعه رحمت خود ما بیچارگان را بار خدمت داده و اجازه ورود در یک همچو مقام مقدس منزّه که پشت کروبیین از قرب به آن خم است، مرحمت فرموده و این از بزرگترین تفضّلات و ایادی ذات مقدس ولی نعمت است بر بندگان خود، که اهل معرفت و اولیاء کمّل و اهل اللّه قدر آن را به قدر معرفت خود میدانند، و ما محجوبان بازمانده از هر مقام و منزلت و محرومان دور افتاده از هر کمال و معرفت بکلّی از آن غافلیم، و اوامر الهیّه را، که فی الحقیقة بالاترین نعم بزرگ نامتناهی است از تکلّف و کلفت دانیم و با انزجار و کسالت قیام به آن کنیم، و از این جهت از نورانیّت آن به کلی محروم و محجوبیم.
و باید دانست که چون «تحمید» و «تهلیل» متضمن توحید فعلی است و در آن شائبه تحدید و تنقیص است، بلکه شائبه تشبیه و تخلیط است، عبد سالک برای تهیه ورود آن لازم است در حصن حصینِ تسبیح و تنزیه خود را وارد کند و به باطن قلب خود بفهماند که حقّ جلّت عظمته منزّه از تعیّنات خلقیّه و تلبّس بملابس کثرات است، تا ورود در تحمیدش از شائبه تکثیر تنزیه شود.
رکن دوم: «تحمید» است، و آن مقام توحید فعلی است که مناسب حال قیام است و مناسب قرائت است نیز، از این جهت تسبیحات در رکعات اخیره قائم مقام «حمد» است و مصلّی مختار است که «حمد» را نیز بخواند بجای آن و توحید فعلی را چنانچه در «حمد» مذکور شد، از حصر حمد به حقّ تعالی استفاده کنیم و دست عبد را از مَحمَدَتها به کلّی کوتاه نماییم «و هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن»(1)را به سامعه قلب رسانیم و حقیقت «ما رمیتَ إذر میت ولکن اللّه رمی»(2)را به ذائقه روح چشانیم و خود بینی و خود خواهی را زیر پای سلوک نهیم تا به مقام تحمید خود را رسانیم و دل را از زیر بار منّت خلق بیرون کشانیم.
رکن سوم: «تهلیل» است و از برای آن مقاماتی است:
یکی مقام نفی الوهیّت فعلیّه است که عبارت اُخرای «لا مؤثّر فی الوجود إلّا اللّه» است. و این مؤکِّد حصر «تحمید» بلکه موجب و مسبِّب آن است. چون که مراتب وجودات امکانیّه ظلّ حقیقت وجود حقّ جلّت قدرته و ربط محض است و از برای هیچیک از آنها به هیچ وجه استقلال و قیام به خود نیست، از این جهت، تأثیر ایجادی را به هیچ وجه به آنها نتوان نسبت داد، چه که در تأثیر استقلالِ ایجاد لازم و استقلالِ ایجاد مستلزم استقلالِ وجود است. و به عبارت اهل ذوق، حقیقت وجودات ظلّیّه ظهور قدرت حقّ است در مرایی خلقیّه، و معنی «لا اله الا اللّه» مشاهده فاعلیّت و قدرت حقّ است در خلق و نفی تعیّنات خلقیّه است، و إفنای مقام فاعلیت آنها و تأثیر آنها است در حق.
و یکی مقام نفی معبود غیر حق است، و «لا اله الا اللّه» أیْ لا معبودَ سِوی اللّه. و بنابراین، مقام «تهلیل» نتیجه مقام «تمحید» است، زیرا که اگر محمدت منحصر به ذات مقدّس حق شد، عبودیّت نیز بار خود را در آن مقام مقدس افکند، و جمیع عبودیّتهایی که خلق از خلق میکند که همه برای رؤیت محمدت است، منتفی شود، پس، گویی سالک چنین گوید: که چون جمیع محامد منحصر در حقّ است، پس عبودیّت نیز منحصر به او شود، و او معبود شود، و بتها همه شکسته شود. و از برای تهلیل مقامات دیگری است که مناسب این مقام نیست.
رکن چهارم: «تکبیر» است. و آن نیز تکبیر از توصیف است، گویی که عبد در اوّل ورود در «تحمید» و «تهلیل» تنزیه از توصیف نموده، و پس از فراغ از آن نیز تنزیه و تکبیر از توصیف نماید، که تحمید و تهلیلش محفوف به اعتراف به تقصیر و تذلّل باشد. و شاید که «تکبیر» در این مقام تکبیر از «تحمید» و «تهلیل» باشد، زیرا که در آن شائبه کثرت است، چنانچه مذکور شد. و شاید در «تسبیح» تنزیه از تکبیر، و در «تکبیر» تکبیر از تنزیه نیز باشد، که دعاوی عبد بکلّی ساقط شود و به توحید فعلی متمکّن گردد و مقام قیام به حق ملکه گردد در قلب، و از تلوین بیرون آید و حالت
تمکین حاصل شود.
و عبد سالک باید در این اذکار شریفه که روح معارف است حال تبتّل و تضرّع و انقطاع و تذلّل را در قلب تحصیل کند، و به کثرت مداومت باطن قلب را صورت ذکر دهد و حقیقت ذکر را در باطن قلب متمکّن سازد، تا قلب متلبّس به لباس ذکر شود و لباس خویش، که لباس بُعد است، از تن بیرون آورد، پس قلب الهی حقّانی شود و حقیقت و روح «إنَّ اللّهَ اشْتَری مِنْ المؤمنین أنْفُسَهُم»(1)در آن متحقّق گردد».(2)
حاجیه خانم امین - رحمة اللّه علیها - در مورد تسبیحات اربعه بیانی دارد که متن عربی آن را فقط ذکر میکنیم و ترجمه را به خواننده محقق و تلاشگر وامیگذاریم، او میفرماید: «کیف و أنت إنْ تدبَّرتَ فیها تعلم أنّ کلمة «سبحانَ اللّه» یفید تنزیهه سبحانه من جمیع القبائح و النواقص بل الکمالات الإمکانیة بنحو الإطلاق أیْ مِن کلِّ ما کان فیه شائبة النقص.
«و الحمدللّه» یفید اتصافه سبحانه بجمیع صفات الجمال و اوصاف الکمال اللائق بجنابه لا الکمال الوهمی الذی یتصف به الممکن.
«و لا إله إلّا اللّه» یفید إثبات توحیده بجمیع مراتبه بعد نفی غیره تعالی.
بعبارة اُخری: أنّ الإثبات بعد نفی الجنس یفید حصر الاُلوهیة فی اللّه تعالی، بل یمکن أن یقال: أنّ «لا إله» یشیر إلی نفی الوجود الحقیقی عن غیره، و «إلّا اللّه» یشیر إلی إثبات الوجود الواحد الأحد، یعنی أنّ الوجود الحقیقی منحصر فیه سبحانه.
«و اللّه أکبر» اعتراف بأنّ اللّه أجل و أعظم من أن یمکن للممکن أن یحدِّد صفاته الحُسنی فیعترف العبد حین قرائة هذه الکلمة بأنّی أعجز و أضعف مِن الإحاطة بأُوصاف جلاله و جماله.
فإن التفت المصلِّی حین اشتغاله بقرائة هذه الکلمات یعلم أنّ فیه تنزیها و تحمیدا و تهلیلاً و تکبیرا و هذه إنّما یکون هی جوامع التوحید»(3).
بعد از اینکه تشهد پایان نماز گفته شد، نوبت به سلامهای نماز میرسد:
السَّلامُ علیکَ أیّها النبیُّ و رحمةُ اللّهِ و برکاتُهُ
درود بر تو باد ای پیامبر و رحمت خدا و برکاتش
السَّلامُ علینا و علی عبادِ اللّهِ الصّالحین
درود بر ما و بر همه بندگان صالح خداوند
السَّلامُ علیکم و رحمةُ اللّهِ و برکاتُهُ
درود بر شما و رحمت خداوند و برکاتش
روایتی در توضیح سلام نماز چنین آمده است:
قال الصادق علیهالسلام : معنی السَّلام فی دبر کلِّ صلاةٍ الأمان، أی مَن أدّی أمر اللّه و سنّة نبیّه صلیاللهعلیهوآله خاضعا له خاشعا فیه فله الأمان من بلاءِ الدنیا و براءة مِن عذاب الآخرة.
و السّلام اسم من اسماء اللّه تعالی أودعه خلقه لیستعملوا معناه فی المعاملات و الأمانات و الانصافات و تصدیق مصاحبتهم و مجالستهم فیما بینهم، و صحّة معاشرتهم و إنْ أردت أن تضع السَّلام موضعه و تؤدّی معناه فاتّق اللّه و لیسلم منک دینک و قلبک و عقلک و لا تدنسها
بظلمة المعاصی و لتسلم منک حفظتک أنْ لاتبرمهم و لاتملّهم و توحشهم منک سوء مُعاملتک معهم، ثمَّ صدیقک ثمَّ عدوَّک فإنَّ مَن لم یسلم منه مَن هو الأقرب إلیه فالأبعد أولی، و من لایضع السَّلام مواضعه هذه، فلا سلم و لا سلام و لا تسلیم، و کان کاذبا فی سلامه و إن أفشاه فی الخلق.(1)
امام صادق علیهالسلام فرمود: معنای سلام در پایان نماز امان است، یعنی کسی که فرمان الهی و سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را پیروی نماید و برای خدا، فروتن باشد و برای او خشوع کند، پس چنین بندهای امان از بلاء دنیا و برائت از عذاب آخرت مییابد، و سلام یکی از اسماء الهی است که خداوند آنرا در اختیار خلقش گذاشته است، تا در معاملات و امانات و داوریهایشان و درستی دوستیشان، و مجالستشان در بینشان، و صحت معاشرتشان از آن استفاده کنند و اگر خواهی که سلام را در موضعش قرار دهی و حق آنرا اداء نمایی، پس تقوای الهی داشته باش و باید دین و قلب و عقلت را سالم نگهداری و از سیاهی معاصی آنرا بدور داری، وباید فرشتگان الهی مأمور تو از دست تو سالم باشند و ملول نگردند و نباید در اثر سوء رفتار تو آنها دچار وحشت شوند، پس از آنها نوبت دوست تو و دشمن تو است، آن کسی که نزدیکترین دوستانش از دست اورهایی نیابند و سلامت نباشند، آن کسانی که از او دور هستند بدتر، پس کسی که سلام را در جای خودش قرار ندهد، پس نه سلامی و نه اسلامی و نه تسلیمی در برابر خدا وجود نخواهد داشت، و او در سلامش دروغگو است، و اگر چه در میان مردم آنرا افشاء و اظهار کند.
معنای حدیث فوق، برای کسیکه در آن تعمق نماید به خوبی روشن است.
با گفتن سلام نماز پایان میپذیرد و سه تکبیر اختتامیه پایان نماز است که مستحب مؤکد است و معنای آن در تکبیر گذشته است.
1) 1. مصباح الشریعة /14؛ المحجة البیضاء 1/394؛ بحارالأنوار 82/307، ح12 (34/211).
همانگونه که ابتدای نماز مستحباتی وجود داشت، در پایان نماز نیز مستحبات فراوانی وجود دارد که بنام «تعقیبات»(1)خوانده میشود، از میان تعقیبات فراوان، تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(سلام اللّه علیها) شاید از همه افضلتر باشد که آنرا نقل کرده مختصر توضیحی میدهم.
تسبیحات شفیعه روز جزاء فاطمه زهرا (سلام اللّه علیها) مشتمل بر سه جزء است.
جزء اوّل: 34 مرتبه اللّه اکبر
جزء دوم: 33 مرتبه الحمدللّه
جزء سوم: 33 مرتبه سبحان اللّه
و در تشویق و ترغیب به این تسبیحات روایات فراوانی نقل شده است از آن جمله:
رُوِیَ عن الصادق علیهالسلام أنّه قال: مَنْ سَبَّحَ تسبیح فاطمة الزهراء علیهاالسلام فی دبر الفریضة قبل أن یثنی رجلیه غفر [اللّه] له.(2)
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که فرمود: کسی که تسبیحات فاطمه زهرا(سلام اللّه علیها) را در پایان نماز بگوید، قبل از اینکه پاهایش را دراز کند، خداوند گناهان او را میآمرزد.
عن أبیعبداللّه علیهالسلام : مَنْ سَبَّحَ تسبیح فاطمة علیهاالسلام فی دبر المکتوبة مِنْ قبل أنْ یبسط رجلیه اُوجب اللّه له الجنة.(1)
از امام صادق علیهالسلام : کسی که تسبیحات فاطمه زهرا(سلام اللّه علیها) را در پایان هر نماز بگوید قبل از اینکه پاهای خود را باز کند، خدا، بهشت را بر او واجب میکند.
عن أبیعبداللّه علیهالسلام : تسبیح الزهرا فاطمة علیهاالسلام فی دبر کلِّ صلاة أحبَّ إلیَّ من صلاة ألف رکعة فی کلِّ یومٍ.(2)
از امام صادق علیهالسلام : تسبیح فاطمه زهرا علیهاالسلام در پایان هر نماز در نزد من بهتر و محبوبتر است از هزار رکعت نماز در هر روز.
و روایات بسیار دیگر در فضیلت این تسبیحات وجود دارد که ذکر آن به درازا میکشد.
روایتی بسیار جالب در چگونگی تعلیم پیامبر صلیاللهعلیهوآله این تسبیحات را به فاطمه زهرا (سلام اللّه علیها) وجود دارد، که طالب میتواند به کتب حدیث مانند کتاب «من لا یحضره الفقیه» 1/320 مراجعه نماید.
معنای این تسبیحات نیز در قبل گذشته است، لذا تکرار نمیکنم، و به امید شفاعت شفیعه روز جزاء فاطمه زهرا(سلام اللّه علیها) این رساله را به پایان میبرم.
و الحمدللّه و الصلاة علی نبیّه و آله.
آداب الصلوة، امام خمینی، تهران، مؤسسه نشر آثار امام.
آلاء الرحمن، آیةاللّه محمّد جواد بلاغی، طبع اوّل.
اعتقادات، علّامه محمّد باقر مجلسی.
أمالی الصدوق، شیخ صدوق، طبع مؤسسه بعثت، قم.
بحارالأنوار، علّامه محمّد باقر مجلسی، طبع حجری، و دو طبع حروفی در بیروت در 110 جلد و 44 جلد.
البیان فی تفسیر القرآن، آیةاللّه سیّد ابوالقاسم خوئی، طبع اوّل، نجف.
پرتویاز قرآن، آیةاللّه سیّدمحمود طالقانی، شرکت سهامیانتشار، 1357ش.
پرواز در ملکوت، امام خمینی، ترجمه سیّد احمد فهری، چاپ تهران.
ترتیب جمهرة اللغة، محمّد بن حسن بن درید ازدی، ترتیب و تصحیح عادل عبدالرحمن البدری، آستان قدس رضوی، 1384ش.
التبیان فی تفسیر القرآن، شیخ طوسی، طبع بیروت.
ترجمه المیزان، سیّد محمد حسین طباطبائی، مترجم سیّد محمّد باقر موسوی همدانی، طبع قم.
تفسیر منسوب به ابنعباس، مطبوع در هامش الدّرالمنثور سیوطی.
التنبیهات العلیة علی وظائف الصلاة القلبیة، معروف به اسرار الصلاة، شهید ثانی، طبع دفتر تبلیغات قم.
التوحید، شیخصدوق، تحقیق سیّدهاشم حسینی طهرانی، جامعه مدرسین.
تهذیب الأحکام، شیخ طوسی، تحقیق سیّد حسن خرسان، تهران 1390ق.
ثواب الأعمال، شیخ صدوق، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران.
جامع أحادیث الشیعة، آیةاللّه حاج سیّد حسین بروجردی، طبع جدید.
جوامع الجامع، شیخ طبرسی، تحقیق دکتر ابوالقاسم گرجی، دانشگاه تهران.
حواشی مصحف، شیخ محمّد تقی شوشتری، طبع تهران.
الخصال، شیخ صدوق، تحقیق علی اکبر غفاری، جامعه مدرسین قم.
روح البیان، شیخ اسماعیل حقّی البُروسَوی (م 1137)، دارالفکر بیروت.
روض الجنان، شیخ ابوالفتوح رازی، طبع آستان قدس رضوی.
سنن النبی صلیاللهعلیهوآله ، سیّد محمد حسین طباطبائی، ترجمه محمد هادی فقهی، طبع قم.
شرح فارسی غرر و درر آمدی، آقا جمال خوانساری، دانشگاه تهران.
الصافی، ملّا محسن فیض کاشانی، طبع حجری.
العروةالوثقی، شیخبهائی، تحقیق اکبر ایرانیقمی، دارالقرآن الکریم، قم، 1412ق.
علل الشرائع، شیخ صدوق، طبع نجف، 1385ق.
عیون أخبار الرضا علیهالسلام ، شیخ صدوق، تحقیق سیّد مهدی لاجوردی، طبع 1363ش.
فلاح السائل، ابن طاووس، دفتر تبلیغات، قم.
القاموس المحیط، فیروزآبادی، طبع حروفی.
کافی، محمد بن یعقوب کلینی، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران.
کتاب ابلیس اللعین، از شیخ هادی نجفی، دلیل ما، قم، 1387ش.
الکشاف، زمخشری، طبع أدب الحوزة.
الکشف و البیان، معروف به تفسیر ثعلبی، بیروت.
کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق، تحقیق، علی اکبر غفاری، جامعه مدرسین قم.
مجدالبیان فی تفسیر القرآن، آیةاللّه شیخ محمدحسین نجفی اصفهانی، تهران.
مجمع البحرین، طریحی، طبع حجری.
مجمع البیان، شیخ فضل بن حسن طبرسی، مطبعه عرفان، صیدا، 1333ق.
محاسن، برقی، تحقیق سیّد مهدی رجائی، طبع قم.
المحجة البیضاء، ملّا محسن فیض کاشانی، تحقیق علی اکبر غفاری، جامعه
مدرسین قم.
مخزن العرفان در تفسیر قرآن، علویه حاجیه خانم نصرتبیگم امین، طبع اوّل اصفهان.
مستدرک سفینة البحار، شیخ علی نمازی، طبع جامعه مدرسین قم.
مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری، طبع آل البیت علیهمالسلام .
مصباح الشریعة، صهر دشتی، طبع بیروت.
مصباح المتهجدین، شیخ طوسی، تهران.
معانی الأخبار، شیخ صدوق، تحقیق علی اکبر غفاری، جامعه مدرسین قم.
المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی، تحقیق ندیم المرعشلی.
من لایحضره الفقیه، شیخصدوق، تحقیق علیاکبر غفاری، جامعه مدرسین.
منتهی المطلب، علّامه حلّی، آستان قدس رضوی.
منهج الصادقین، ملّا فتحاله کاشانی، تحقیق شیخ ابوالحسن شعرانی، طبع تهران.
موسوعة أحادیث اهل البیت علیهمالسلام ، شیخ هادی نجفی، دار احیاء التراث العربی، بیروت 1423ق.
المیزان فی تفسیر القرآن، آیةاللّه سیّد محمد حسین طباطبائی، طبع جامعه مدرسین قم.
نبراس، حاج ملّا هادی سبزواری، طبع حجری.
النفحات الرحمانیة فی الواردات القلبیة، حاجیه خانم نصرتبیگم امین، اصفهان.
نهجالبلاغة، سیّد رضی، طبع دکتر صبحی صالح.
نهجالبلاغة، سیّد رضی، ترجمه فیضالإسلام.
وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، طبع مؤسسه آل البیت علیهمالسلام .
وسیلة النجاة، آیةاللّه سیّد ابوالحسن اصفهانی، طبع سال 1385ق.
الیواقیت الحسان فی تفسیر سورة الرحمن، آیةاللّه شیخ مجدالدّین نجفی اصفهانی، قم، 1409ق.
یوم الطف، شیخ هادی نجفی، قم، 1412ق.