ghaemiyeh.com
سرشناسه:مدرسی، سیدمحمدتقی، ۱۹۴۵ - م.
عنوان قراردادی:الامام الجواد قدوه و اسوه.
عنوان و نام پدیدآور:زندگانی جوادالائمه حضرت محمدبن علی علیهالسلام/ محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت.
مشخصات نشر:تهران: محبان الحسین، ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهری:۸۰ ص.
فروست:هدایتگران راه نور؛ [ج] ۱۱.
شابک:۳۵۰۰ ریال964-5648-79-3 : ؛ ۵۰۰۰ ریال (چاپ هفتم) ؛ ۵۰۰۰ ریال ( چاپ ششم) ؛ ۸۰۰۰ ریال(چاپ هشتم)
یادداشت:کتاب حاضر قبلا با عنوان "زندگانی جواد الائمه امام محمدتقی علیهالسلام" نیز منتشر شده است.
یادداشت:چاپ هفتم: بهار ۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ ششم: پاییز ۱۳۸۴.
یادداشت:چاپ هشتم: زمستان ۱۳۸۷.
یادداشت:عنوان روی جلد: زندگانی جواد الائمه امام محمدتقی علیهالسلام.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد:زندگانی جواد الائمه امام محمدتقی علیهالسلام.
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:شریعت پارسا، محمدصادق، ۱۳۳۶ -، مترجم
شناسه افزوده:هدایتگران راه نور؛ [ج] ۱۱.
رده بندی کنگره:BP۳۶/م۳۶ه۴،۱۱.ج ۱۳۸۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۸۲
شماره کتابشناسی ملی:م۸۱-۴۵۵۶۵
سخن گفتن پیرامون ائمه اطهار علیهم السلام سخت است.
در گذر تاریخ انسانهای فراوانی مییابیم که بر آستانه راه این انوار الهی ایستادهاند و میخواهند بگونهای به آنها نزدیک شوند تا از سرچشمه معرفت آنها بهرهمند گردند.
هیچ جای شگفتی نیست، زیرا ائمه معصومین علیهم السلام افسانه یا اسطورههای تاریخی نمیباشند بلکه، آنها راه روشنی هستند که رودی را در دل امت جاری ساختهاند که با گذشت قرنها از شهادت و رحلت این بزرگواران ، پیروانشان آنها را از یاد نبردهاند.
پس یاد این بزرگواران سخنی است که هرگز از آن خسته نمیشویم و مدرسهای است که هرگز نمیتوان آنرا ترک نمود.
از این رو مرجع عالیقدر حضرت آیت اللّٰه العظمیٰ مدرّسی (حفظه اللّٰه) سالها قبل مبادرت به نگارش یک سلسله 14 جلدی تحت عنوان (قدوة واسوة) نمودند که کتاب حاضر (زندگانی جواد الائمّه امام محمّد تقی علیه السلام ) یازدهمین شماره از سلسله فوق میباشد که بارها به زبان عربی چاپ گردیده است.
با توجه به سبک نگارش وسلیس بودن آن، این مجموعه توسط ناشرین مختلف از جمله انصار الحسین علیه السلام ، بقیع ، و محبان الحسین علیه السلام تحت عنوان (هدایتگران راه نور) ترجمه و چاپ گردیده است. انتشارات محبان الحسین علیه السلام به خود میبالد که اولین چاپ این مجموعه را در سال 1379 و چاپ نهم یازدهمین شماره از سلسله فوق را در بهار سال 1391 به باراز کتاب عرضه میدارد.
از خداوند متعال میخواهیم که ما را در راه نشر معارف اسلامی موفقمان بدارد.
واحد فرهنگی انتشارات محبّان الحسین علیه السلام
الحمد للّٰه، و صلی اللّٰه علی محمّد و آله الطاهرین .
پروردگارم را سپاس که به بندگانش توفیق طاعت ارزانی فرمود و خیر و نیکی را در عبادت خویش برای آنان منظور داشت. و درود بر محور سر سلسله پیامبران و رسولان محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و بر خاندان پاکش.
فرصتی دست داد تا این کمترین ، در دریای شجاعت و کمال زندگی امام جواد علیه السلام ، نهمین پیشوای معصوم شیعه ، که در آن شجاعت با استقامت و پایداری ، و طهارت و پاکی با شکوه و شرف به هم آمیخته است به شناوری بپردازم.
امام محمّدالجواد که اینک به بررسی کوتاهی از زندگی مبارکش مفتخر میشوم ، از تمام ائمه علیهم السلام کم سن و سالتر بود. آن حضرت در سال 195 هجری به دنیا آمد ، در سال 220 هجری چشم از جهان فروبست و با این حساب فقط 25 سال در این جهان زیست.
از این جهت میباشد که زندگی این امام از اهمیت خاصی برخودار است
و همین امر ما را به پژوهش و تحقیق بیشتری در زندگی ایشان وامی دارد چرا که برخی از افراد ساده لوح پیشوایی جوانی را کد در سن هفت سالگی به منصب امامت رسیده بود ، بعید و شگفت آور میپنداشتند.
از سوی دیگر روزگار امام جواد علیه السلام یکی از دورانهای پر حادثه و جریان خیز به شمار میرفت و همین نکته نیز ما را به تحلیل و بررسی دقیقتری از این دوران فرا میخواند.
در این کتاب ما به هنگام بررسی زندگی امام جواد به برخی از این رویدادهای تاریخی که مصادف با عصر آن امام یعنی بین سالهای 195 تا 220 هجری ، بوده است نیز اشارهای خواهیم داشت.
و من اللّٰه التّوفیق
محمّدتقی مدرّسی
زندگینامه
نام : محمّد
پدر و مادر : حضرت رضا و سبیکه
شهرت : جواد ، تقی
کنیه : ابو جعفر
زمان و محلّ تولّد : 10 رجب یا 10 رمضان سال 195 در مدینه .
زمان و محلّ شهادت : آخر ذیقعدۀ سال 220 ه . ق در سنّ 25 سالگی بر اثر زهری که به دستور معتصم عبّاسی ، توسّط امّ الفضل ، همسر آنحضرت ( دختر مأمون ) به او خورانده شد ، در بغداد ،به شهادت رسید .
مرقد شریف : شهر کاظمین ، نزدیک بغداد .
دوران زندگی : دوران امامت ( 17 سال ) مصادف با حکومت دو طاغوت ، مأمون و معتصم ( هفتمین و هشتمین خلیفۀ عبّاسی ) بود ، آنحضرت در سنّ 7 سالگی به ، امامت رسید و در سنّ 25 سالگی شهید شد ، بنابراین ، او در نوجوانی به امامت نایل شد ، وجوانترین امام است ، که شهید گردید .
علی بن موسی ، انسان برجستهای بود که آوازۀ فضل و دانش او در همه آفاق جهان اسلام طنینانداز بود تا آنجا که حتّی مخالفان آنحضرت ، چونان شیعیان و هواخواهان ، به یکسان ، زبان به ستایش او میگشودند .
او « رضا » بود . چرا که هم خالق به « امامت » و « حجیت » او رضایت داشت و هم مردم او را به عنوان سالار و پیشوای خود پذیرفته بودند .
در برخی از روایات آمده است که این زن از قوم ماریۀ قبطی ، همسر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، بوده است امّا این نکته بعید به نظر میرسد .
هر گونه نقص یا عیبی در فکر یا جسم او مبیّن آن است که این فرد ، امام نیست .
امام رضا علیه السلام 55 سال داشت امّا هنوز صاحب فرزند نشده بود . از همین رو شایعاتی از سوی سران و مبلّغان فرقه واقفیه که معتقد به غیبت امام موسی کاظم بودند و میگفتند که او پس از خود به امامت هیچ امامی وصیّت نکرده است ، نشر مییافت مبنی بر اینکه امام رضا عقیم است و او را فرزندی نیست و این عیبی آشکار در رهبری دینی به شمار میآید . بنابر چنین اندیشهای امام رضا علیه السلام واقعاً امام نبود . حتّی یکی از این افراد نامهای به امام نگاشت و در آن گفت :
تو چگونه امام هستی در حالی که فرزندی نداری ؟!
امام رضا در پاسخ به این شخص فرمود : تو از کجا میدانی که من فرزندی ندارم ؟ به خدا قسم روزها و شبها سپری نمیشود تا آنکه خداوند مرا فرزند ذکوری عنایت فرماید که حق و باطل را از هم جدا میسازد . (1)
همچنین یکی از یاران وی به آنحضرت عرض کرد : امام پس از تو کیست ؟ آنحضرت فرمود : فرزندم . سپس گفت : آیا کسی که فرزند ندارد جرأت آن را دارد که بگوید فرزندم ؟
راوی این حدیث گوید : چند روزی سپری نشده بود که امام جواد ، به دنیا آمد . (2)
همچنین ابن قیام واسطی ، که جزو فرقۀ واقفیه بود و امامت حضرت
رضا را قبول نداشت ، نزد آنحضرت آمد و به قصد عیبجویی از آنحضرت گفت : آیا میشود که دو امام ( در یک مقطع زمانی ) با هم باشند ؟ آنحضرت فرمود : نه مگر آنکه یکی از آن دو صامت ( خاموش ) باشد .
ابن قیام گفت : پس چطور برای تو صامتی نیست ؟
امام فرمود : چرا ، به خدا قسم خداوند برای من ( فرزندی ) قرار میدهد که حقّ و اهل آن را بدو استوار میبخشد ، و باطل و باطل خواهان را نیست و نابود میکند . در آن هنگام حضرت رضا فرزندی نداشت امّا یک سال بعد از این ماجرا امام جواد به دنیا آمد . (1)
سال 195 هجری و ماه رجب بود . (2)شیعیان وفادار ، مشتاقانه در انتظار ولادت فرزند امام رضا علیه السلام بودند . احادیث نیز آنان را از مقدم مبارک این کودک خبر داده بود . آنها از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکردند که فرمود : « پدرم به قربان بهترین کنیزان اهل نوبه »
این حدیث به مادر امام جواد اشاره داشت .
شیعیان میخواستند برهان فرقۀ واقفیه را که شایعات و تبلیغات بسیاری بر ضدّ امام رضا به راه انداخته بودند ، درهم بکوبند .
آن شب مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود که از افق حقّ ماهی که از خورشید تابانتر و پرشکوهتر و والاتر بود ، درخشیدن گرفت .
آری او امام جواد علیه السلام بود .
راویان حدیث از زبان پدر بزرگوار این نوزاد نقل کردهاند که فرمود :
این مولودی است که در اسلام پر برکتتر از او زاده نشده است .
بلی ، امام جواد در زمانی پا به عرصۀ هستی نهاد که شیعیان با یکدیگر به اختلاف برخاسته بودند و تبلیغات برخی از مخالفان به دلهای بعضی از مردم ساده لوح نفوذ کرده بود . در این برهه تولّد فرزند موعود امام رضا علیه السلام نشانۀ صدق آنحضرت و بطلان عقیدۀ واقفیه شد .
چون امام جواد به دنیا آمد تبلیغات و شایعات واقفیه به سرعت رنگ باختند و آنها چونان نمک در میان موجی خروشان ذوب شدند . تولّد امام جواد سببی شد برای پیروزی حق و اتحاد شیعه و پیروی از حق ، پس از اختلافات و تفرقههایی که پیش آمده بود .
بعلاوه امام رضا همواره میفرمود : فرزندم جانشین من بر شماست .
حال آنکه مردم میدیدند که آنحضرت فرزندی ندارد چون او به دورۀ کهولت رسید و دل برخی از هواداران و دوستان ساده اندیش او دچار شکّ و تردید شد ، امام جواد به دنیا آمد . بنابر این ولادت او فرخنده و خجسته بود و شیعیان چون احادیث خود را راست و حق دیدند ، بانگ شادمانی سردادند و خدای را سپاس و ستایش گفتند .
اینکودک بزرگوار ، چونان گلی که در دست نسیم پرورش مییابد و میشکفد ، تحت رسیدگی و تربیت پدر بزرگوارش قرار گرفت .
پدرش معارف و آداب الهی را بدو آموخت. بدینسان پایههای حسب با شرف گوهر جمع آمدند وموهبتها چونان سپیدۀ تابان صبح ، در وی درخشیدن گرفتند .
مشیّت خداوند بر این تعلّق گرفته بود که این کودک در سنین طفولیّت به مقام سیادت و امامت برسد .
سبق الدهر کلّه فی صباه ومشی الدهر خادماً من ورائه (1)
پنج سال از عمر او سپری شده بود که فرستادگان مأمون عبّاسی به مدینه آمدند و پدر بزرگوارش امام رضا را ، تشویق کردند که به پایتخت جدید کشور اسلامی یعنی خراسان ، هجرت کند و ولی عهد مأمون شود .
این دعوت پس از حادثۀ کشته شدن امین به دست برادرش مأمون صورت گرفت حال آنکه شرایط حاکم بر آن برهه ، چندان مساعد نبود که امام مدینه را ترک گوید و به سمت پایتخت جدید مسلمانان خراسان روانه شود . زیرا جنگی که میان دو برادر عبّاسی ، امین و مأمون برپا شد نیروی مسلمانان را فرسوده کرد . حتّی انقلاب خراسان بر دوش شیعیان آنجا قرار داشت که در آغاز و در انقلاب نخست عبّاسیها بر ضدّ نظام اموی به کار گرفته شدند . امّا در مرحلۀ بعد و با انحراف رهبران ، انقلاب آنها نیز به سرقت رفت و تمام تلاشها و کوششهایشان بی نتیجه ماند .
1) (1)) - در زمان طفولیّت خویش از تمام روزگار پیشی گرفت و روزگار در حالی که خدمتکار او بود از پیاش روان شد .
این دوّمین انقلابی بود که در واقع به عنوان عکس العملی نیرومند در برابر انحراف حکومت از خط اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و یاران واقعی او ، به شمار میآمد .
مأمون از کسانی بود که ظاهراً خود را شیعه جلوه میداد و در آغاز کار خویش نیز صراحتاً دم از اصول و ارزشهای شیعی میزد . از این رو حضرت رضا برای سفر به خراسان چندان تمایل نشان نمیداد . زیرا نمیخواست اندیشۀ شیعی بودن مأمون را در دلهای هواداران تحکیم ببخشد و آنگاه مأمون هر کار که خواست ( در پناه این اندیشه ) به انجام رساند .
امام رضا علیه السلام آمادۀ سفر شد امّا به یقین ، بدانچه که پس از سفر برایش روی میداد آگاه بود . تمام جوانب این سفر آشکار و نمایان بود . امّا تن دادن به این سفر نقشهای بود که امام میبایست مطابق با شرایط و نیز بر طبق تعالیم ظاهری دین اسلام ، بهآن عمل کند . آنحضرت میبایست هشدار دهد تا عذر و بهانهای نباشد . و تا آنجا که در توان داشت برای دادن آگاهی راستین به مسلمانان میکوشید . هر چند که این امر در آینده به زندگی شریفش خاتمه میداد .
امام رضا با آمدن فرستادگان مأمون و شنیدن پیغام آنها ، با خانوادۀ خویش خداحافظی کرد و فرزند خود جواد را که تنها پنج سال داشت ، به جانشینی خویش بر آنان گمارد . زیرا از مراتب صلاحیّت و شایستگیِ خدا دادیِ پسرش به نیکی آگاه بود .
امام رضا در راه رسیدن به خراسان ، جایی که تودههای مؤمن به پیشوازش میآمدند و او را ولی عهد خود میکردند و خلافت پس از مأمون بدو انتقال مییافت ، کوه و دشت را در نور دید .
نامههایی که این پدر و پسر در امور خاص یا عام برای یکدیگر مینگاشتند ، آنها را به هم ارتباط میداد .
در مورد امام علیه السلام باید گفت که وی به پسر خویش بسیار مباهات میکرد . هرگاه نامهای از امام جواد به آنحضرت میرسید و وی میخواست دوستداران و شیعیانش را از این امر مطّلع سازد ، میفرمود :
ابو جعفر نامهای برایم نگاشته است و یا میفرمود : من نامهای به ابوجعفر نوشتم . آنحضرت هیچگاه نمیفرمود : پسرم و یا حتّی نام او را بر زبان نمیآورد . بلکه به خاطر بزرگداشت و احترام وی همواره کنیۀ آنحضرت را یاد میکرد .
در مورد فرزند امام رضا ، امام جواد در مدینه ، نیز باید گفت که شیعیان همچنان که نزد پدرش رفت و آمد میکردند ، نزد آنحضرت نیز شرفیاب میشدند . زیرا آنها میدانستند که امام جواد پیشوای آیندۀ آنها ، و بنابه تعبیر خودشان « امام ساکت » ایشان است .
روزی در حالی که شیعیان در محضر امام جواد حضور داشتند ناگهان حال آنحضرت دگرگون شد ، و گریستن را آغاز کرد . چون خادم آمد امام علیه السلام به او فرمود مجلس سوگواری بر پای دارد .
سوگ ابو الحسن الرضا علیه السلام . او همین ساعت در خراسان شهید شد !
پدر و مادرم به فدایت ! خراسان هزاران مایل از مدینه فاصله دارد و بین این دو کوهها و دشتهای بسیاری است !
آری ! امّا اکنون دل شکستهای از جانب خدای عز و جل بر من رسید که پیش از این نظیر نداشته از اینجا دانستم که پدرم جان سپرده است . (1)
امام جواد را با کنیۀ ابو جعفر میخواندند تا یاد آور کنیۀ جدّش امام باقر علیه السلام ، باشد و گرنه آنحضرت فرزندی به نام جعفر نداشت . همچنین آنحضرت القاب گوناگونی داشت که برخی از آنها عبارتند از : جواد ، تقی ، مرتضی ، منتجب و قانع . امّا از این میان تنها یک لقب بیش از القاب دیگر از شهرت بیشتری برخوردار بوده و آن لقب « ابن الرضا » است .
از آنجا که آوازه فضل و بزرگواری امام رضا در تمام آفاق پیچیده بود .
مردم فرزندان او را نیز به اسم مبارک حضرتش میشناختند . به همین دلیل مردم امامان نهم و دهم و یازدهم را به « ابن الرضا » میشناختند .
1) (1)) - بحار الانوار ، ج50 ، ص63 .
امامت در باور شیعه وکسانی که به آن عقیده دارند ، با منطق دیگران متفاوت است . این واژه در نزد شیعیان به معنی جانشینی مطلقِ امام از شخص پیامبر و علوم و معارف و تواناییها و شایستگیها و مسئولیّتهای اوست . به تعبیر دیگر امام تصویر کاملی از نبوّت است با یک تفاوت وآن اینکه به امام وحی نمیشود . امّا به پیامبر وحی میشود . بنابر این پیامبری نمیتوان یافت که بدو وحی نشده باشد در حالی که وحی از برای امام منتفی است .
نبوّت در منطق اسلام ، در نوع خود شایستگی بی نظیر و متمایز از دیگر صلاحیّتها و شایستگیهای بشری است . این شایستگی ، موهبتی است الهی که به وسیلۀ خدا به هر فردی که خود برمیگزیند و وی را واسطۀ میان خود و مردم قرار میدهد تا وحی را از او دریافت کند و در میان قومش منتشر سازد ، عطا میشود .
این نظریه و بینش را که در مورد پیامبران درست و صحیج میباشد ،
میتوان با همین معیار و با همین استدلال آن را در مورد امام نیز صادق دانست . بنابر این چنانچه این سخن درست باشد که طفل و نوزادی که در گاهواره است و هنوز شیر میخورد میتواند به پیامبری مبعوث شود ، باید عین همین سخن را در بارۀ امام هم درست دانست .
سن اگر چه در اغلب امور در نزد مردم به عنوان مقیاس در نظر گرفته میشود امّا در نزد خداوند ، ملاک معتبری بهشمار نمیآید. همیشه کسانی که سنّ و سال بیشتری دارند ، در پیشگاه خدا بزرگ تر و بلند مرتبهتر از دیگران نیستند . چه بسا پیر فرتوتی که در نزد پروردگار مطرود است و چه بسا جوان یا کودکی در پیشگاه خداوند محبوب و عزیز است .
در واقع این عمل صالح و نیّت پاک و موهبتهای الهی و امثال اینهاست که به فرد ارج و ارزش میبخشد و این عوامل در اسلام و منطق قرآن نخستین مقیاس به شمار میآیند .
بعلاوه اعتقاد به نبوّت و امامت ممکن نیست . مگر پس از ایمان کامل به قدرت خدای متعال بر اینکه میتواند یک فرد را مجمع فضایل و مرجع معارف گرداند و او را پیشوا و نمونۀ مردم قرار دهد . بنابر این ، اعتقاد به نبوّت انسان را وا می دارد که به معجزه ( امری که از محدودۀ توان انسانی بیرون است ) ایمان آورد . پس پیامبران در سنجش با سایر افراد بشر از امتیازات ویژهای برخوردارند و همین امتیازات موجب میشود که به راهنمایی مردم همّت گمارند و خود را بیم دهندهای از جانب خدا معرفی کنند.
از آنجا که معجزه به معنی پدیدهای خارج از مرزهای زندگی عادی مردمان است ، پس دیگر فرقی میان بزرگی و کوچکی و یا تهیدستی و توانگری فردی که معجزه در او تجلّی یافته است ، وجود ندارد .
چه بسیار از امّتها و مردمان گذشته بودند که گمان میکردند پیامبر میبایست مال و ثروت بسیاری داشته باشد و مهتر قوم خود و فرمانروایی پر شکوه باشد . امّا پیامبرانی که به سوی ایشان مبعوث شدند ، این نکته را به آنها تفهیم کردند که اگر خداوند بخواهد رحمتش را بر کسی فرود آورد و او را به پیامبری مبعوث کند ، وجود چنین شرایطی در او لازم نیست .
آیا در این باره اشکال و ایرادی است ؟ خداوند تعالی در قرآن کریم میفرماید :
(أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ ) (1).
« آیااینان رحمت پروردگار تو را تقسیم میکنند؟ ما روزی ایشان را میانشان تقسیم کردیم . »
و چه بسیار مردمان بودند که چون میدیدند خداوند کودکی را به پیامبری به سوی آنان برانگیخته است ، در شگفت میشدند . امّا خداوند به آنها نشان داد که این کار عمدی بوده و برای آن است که مردم معنی نبوّت را دریابند و بدانند که نبوّت موهبتی عادی و معمولی نیست که تنها در یک فرد و در اثر شرایط محیطی و تربیتی به ظهور برسد . بلکه نبوّت امری ما فوق عادات مردم و بر خلاف سنن جاری طبیعت و هستی است
1) (1)) - سورۀ زخرف ، آیۀ 32 .
و ندای جدیدی است که ندای مخلوقات دیگر با آن مشابهت ندارد . این ندا عبارت از این است که خداوند بر هر کاری تواناست و بازگشت همه چیزها به سوی اوست .
علی بن اسباط در حدیثی که در بارۀ امامت نقل کرده است ، میگوید :
امام جواد را دیدم که به سوی من بیرون آمد . من به ایشان و سر و پای ایشان خیره شدم تا قامتش را برای یارانمان در مصر توصیف کنم . سپس او به سجده در افتاد و فرمود : خداوند در امامت همانگونه احتجاج کرده که در نبوّت . خداوند میفرماید :
(وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً ) (1).
« در کودکی حکم ( و رسالت ) را بدو دادیم . »
و نیز فرموده است :
(وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ) (2).
« چون به رشد خود برسید . . . »
و در ( جای دیگر ) فرموده است :
(وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً ) (3).
« و به چهل سالگی رسید . »
بنابر این ممکن است در کودکی کسی را حکمت دهند چنان که ممکن است در40 سالگی به فرد دیگر حکمت دهند . (1)
آری ، اگر نبوّت معجزۀ خداوند یا نشانۀ آفرینش و خلقت او باشد در کوچک وبزرگ یکسان است .
یکی از راویان گوید : نزد امام رضا در خراسان ایستاده بودم . یکی پرسید : سرورم . . . اگر حادثهای روی داد به چه کسی رجوع کنیم ؟ ( مقصود پُرسنده این بود که اگر شما از دنیا رفتید جانشین شما کیست ؟ )
امام رضا فرمود : به ابو جعفر رجوع کنید .
گویا شخصی که سؤال کرده بود سنّ ابو جعفر را کوچک شمرد ، از این رو امام رضا به او فرمود : خداوند سبحان حضرت عیسی را که صاحب آیینی تازه بود ، در کمتر از این سن به نبوّت مبعوث کرد . (2)
بلی ، برای آنچه که خدا میخواهد و میکند هیچ مانعی وجود ندارد .
چرا که عیسی را در همان نوزادی به پیامبری برانگیخت و امام جواد را نیز در همان طفولیّت به امامت منصوب کرد .
امام صادق علیه السلام فرزندی به نام علی داشت که در نزد شیعیان امامیّه بسیار شخص بزرگوار و محترمی محسوب میشد . مردم نزد او میآمدند و از علومی که وی مستقیماً از پدر و برادرش موسی بن جعفر علیه السلام فراگرفته بود ، بهرهمند میشدند . یکی از محدثان روایت میکند :
دو سال بود که در نزد علی بن جعفر اقامت کرده بودم و آنچه را که وی از برادرش یعنی موسی بن جعفر شنیده بود ، مینوشتم . روزی در مدینه نزد وی نشسته بودم که امام جواد وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله شد .
با ورود او ناگهان علی بن جعفر بدون ردا و بدون کفش از جای برخاست . دست ابو جعفر را بوسید و او را احترام کرد . ابو جعفر به او فرمود : ای عمو بنشین خدایت رحمتت کند !
علی بن جعفر گفت : سرورم چگونه بنشینم در حالی که شما ایستادهاید .
چون علی بن جعفر به جایگاه خویش بازگشت ، اصحابش به نکوهش او زبان گشوده و به وی گفتند : تو عموی پدر ابو جعفر هستی ! این چه کاری بود که کردی ؟!
علی بن جعفر گفت : خاموش باشید ! - آنگاه محاسنش را در دست گرفت و ادامه داد : چنانچه خداوند عزّ و جل بخواهد این پیر را صلاحیّت نمیدهد و آن جوان را شایستگی میبخشد و او را در مقامی که اکنون منصوب داشته ، قرار میدهد . حال آیا من فضل و برتری او را منکر شوم؟! به خدا پناه میبریم از آنچه که شما میگویید . بلکه من غلام اویم. (1)
امام رضا علیه السلام در خراسان با زهر به شهادت رسید . پس از شهادت امام
1) (1)) - کافی ، ج1 ، ص322 .
رضا امّت اسلامی به اختلاف و تفرقه دچار گشته و مردم مسلمان ، نشانههایی را که در زمان حیات امام هشتم آنها را از دیگران متمایز کرده بود ، از دست دادند . خلافت دو باره به بغداد بازگشت و مأمون عبّاسی هر کسی را که خود میخواست ، به دربار خویش نزدیک کرد و با کسانی که روزی او را در برابر برادرش امین یاری کرده و حکومت را از چنگ او بیرون آورده بودند راه جفا و جنایت پیش گرفت و نشان خود را که برای انقلاب خویش برگزیده بود ، تغییر داد و دوباره جامۀ سیاه در بر کرد .
بدین ترتیب حکومت برای بار دیگر ، حکومت عبّاسیّان شد !
روزی امام در خیابانهای شلوغ پایتخت ، بغداد ، راه میرفت و مردم در برابر آنحضرت صف کشیده بودند و گردن میکشیدند تا توفیق دیدن امام را به دست آورند . . . یکی از کسانی که در آن روز جزو همین تماشاگران بوده است ، مردی است زیدی مذهب که چنین روایت میکند :
به طرف بغداد بیرون شدم همین که به آنجا رسیدم ، مردم را دیدم که بر یکدیگر سبقت میگیرند و از کسی تشرف میجویند و میایستند .
پرسیدم : این شخص کیست ؟ گفتند : فرزند امام رضا است . گفتم : به خدا باید به او بنگرم . آنحضرت سوار بر استر نر یا مادهای بود . گفتم : خدا اصحاب امامت را لعنت کند که میگویند خداوند طاعت این ( بچه ) را واجب کرده است !
در این هنگام امام جواد راه خود را به طرف من کج کرد و گفت : ای قاسم بن عبد الرحمن :
(فَقَالُوا أَبَشَراً مِنَّا وَاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلاَلٍ وَسُعُرٍ ) (1).
« آیا بشری را از میان خویش پیروی کنیم ، در این صورت ما در گمراهی و آتشهایی هستیم . »
با خود گفتم : به خدا او ساحر است .
دو باره او به من روی کرد و گفت :
(أَءُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِن بَیْنِنَا بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ ) (2).
« آیا از میان ما ،کتاب بر او نازل شد بلکه او دروغ پرداز و برتری جوست . »
راوی این ماجرا گوید : من از اعتقاد باطل خود بازگشتم و به امامت ایمان آوردم و شهادت دادم که او حجّت خداوند بر مردم است و به او اعتقاد پیدا کردم . . .
شگفتی و تعجّبی که قلب این مرد را به خاطر کم سنّ و سالی امام جواد فرا گرفته بود به روشنی در این دو آیه پاسخ گفته شده بود .
امام جواد در مدینه سکونت داشت . او جوان و کم سال بود و با این وجود نزد خدا و خلق از ارج و احترامی خاص برخوردار بود .
شیعه نیز در آن روزگار که دارای جمعیّت و کثرت قابل اعتنایی بود ، زمام امور خویش را در دست امام جواد قرار داد و او با تدبیر خویش امور شیعه را به بهترین شکل اداره میکرد تا آنجا که گروهی از یاران پدر و جدّش گرد او را گرفتند .
امام جواد علیه السلام پس از آغاز دوران امامت خود حدود 8 سال در مدینه اقامت کرد . در طول این مدّت مورد احترام خاصّ و عام و پناهگاه غریبهها ونزدیکان بود . مردم مسائل مشکل و دشوار خود را از آنحضرت میپرسیدند و او در کوتاهترین زمان ، مسائل ومشکلات کلات را حل میکرد .
یکی از راویان نقل میکند : زمانی که امام رضا از دنیا رفت ، به حج رفتیم و بر امام جواد وارد شدیم . شیعیان از هر شهر و دیاری آمده بودند تا امام را ببینند . در این هنگام ، عبداللّٰه بن موسی که پیر مردی دانا و فاضل بود ، در حالی که جامهای خشن در برداشت و نشان سجده روی پیشانیاش نقش بسته بود داخل شد و نشست .
ابو جعفر علیه السلام از اتاق بیرون رفت . آنحضرت جامه و ردایی از کتان در بر و نعلینی سپید بافته شده از برگ درخت خرما در پا داشت . عبداللّٰه ، عموی امام از جای برخاست و به پیشواز آنحضرت رفت ، پیشانیاش را بوسید . شیعیان نیز از جای خود برخاستند . امام جواد بر کرسی نشست و مردم که از خردسالی آنحضرت به شگفت افتاده بودند ، به یکدیگر مینگریستند .
مردی از حاضران جلو آمد و از عموی آنحضرت پرسید : خداوند حال تو را اصلاح کند ! چه میگویی در بارۀ مردی که با چهارپایی مباشرت
کرده است ؟
عبداللّٰه پاسخ داد : دست او را قطع و بروی حد جاری میکنند .
امام از شنیدن این پاسخ در خشم شد و فرمود : عمو ! از خدا بترس ، از خدا بترس ! کار بس دشواری است که در روز قیامت به خاطر فتوا در بارۀ اموری که از آنها نا آگاه بودهای در پیشگاه خدای عزّ و جل بایستی .
عمویش گفت : سرورم ! مگر پدرت چنین نفرموده بود ؟ امام پاسخ داد : از پدرم در بارۀ مردی که قبر زنی را نبش و با او زنا کرده بود سؤال شد و او پاسخ فرمود : به خاطر آنکه قبر را نبش کرده دستش را قطع میکنند و بر او حد زنا جاری میکنند . زیرا احترام مرده همچون احترام زنده است . عبداللّٰه گفت : درست گفتی سرورم ! من از خدا طلب آمرزش میکنم . مردم متعجّب شدند و از امام جواد پرسیدند : ای سرور ! آیا اجازه میدهی پرسشهای خود را از شما بپرسیم ؟
امام علیه السلام فرمود : آری .
در یک مجلساز آنحضرت سی هزار مسأله پرسیدند واو همه را پاسخ گفت . این در حالی بود که امام جواد در آن هنگام تنها 9 سال داشت . (1)
1) (1)) - احتمال دیگر آن است که آنحضرت در آن هنگام 8 ساله بوده است ، چنان که در برخی از احادیث بدین نکته اشاره شده و از این حدیث نیز معلوم میشود که شیعیان ، پس از وفات امام رضا علیه السلام در ایام حج در مدینه گرد آمده بودند .امام جواد علیه السلام به هنگام وفات پدرش هفت سال داشت و چون هفت ماه از این تاریخ سپری میشود ، ماه رمضان فرا میرسد و امام جواد وارد هشتمین سال زندگی خود میشود و این مجلس پرسش و پاسخ در این سن و سال برگزار شده است . از ل لا طرفی ممکن است پرسشهایی که از امام میکردند درروزهای متعدّد ،با وجود وحدت مجلس ، بوده باشد در این صورت مجلس آنحضرت به کنفرانسهایی شبیه است که چند روز پی درپی ادامه مییابد وتنها به هنگام غذا خوردن واستراحت کردن ، تعطیل میشود . ( مؤلف )
این داستان بیانگر اهمّیّت جایگاه امامجواد در چشم شیعیان واز طرفی نشانگر علم سرشار و دانش گستردۀ آنحضرت است که خداوند در آن علم و معرفت خویش را دمیده و بر مراتب تقوا و خشیّت او افزوده بود .
چون مأمون عبّاسی به بغداد رخت برکشید ، همواره میان او و آل عبّاس به خاطر اعطای مقام ولایت عهدی از سوی او به امام رضا ستیز و نزاع برقرار بود . آنان به وی یادآوری میکردند که بنی فاطمه مخالفانی هستند که باید بیشتر از هر مخالف دیگری از آنها بیمناک بود . زیرا آنان در شرق و غرب کشور دارای یاران و هوادارانی هستند .
مأمون نیز در توجیه کار خود و دادن منصب ولایت عهدی به امام رضا فضایل او را که زبان وی و دیگران از بر شمردن آنها عاجز بود ، بیان میکرد و میگفت : این خاندان علم و دانش را از پدران خویش به میراث بردهاند چنان که مکارم و اخلاقِ والا را از آنها به ارث گرفتهاند !
شیعیان در آن هنگام بواسطۀ وجود امام رضا از شوکت و قدرت بسیاری بر خوردار شدند و مبلغان فداکاری در هر گوشهای از کشور اسلامی داشتند و مردم نیز به خاطر فضایل و کمالاتی که در صحنه سیاسی
از حضرت رضا دیده بودند ، به شیعیان تمایل نشان میدادند .
از طرفی دعوت آنان به امامت فرزندان فاطمه بیش از هر زمان دیگر انتشار یافته بود ، زیرا بسیاری از شیعیان پستها و موقعیّتهای حساسی در حکومت به دست آورده بودند و به خاطر اختلافاتی که میان عبّاسیّان روی داده بود به تحرّکات مثبت و مستّمری دست میزدند .
دستگاه حکومت پی برده بود که گروههای بسیاری از عبّاسیّان با حکومت راه نیرنگ و فریب را پیش گرفتهاند و قدرت را برای خود میخواهند . از این رو مجبور شده بود گروهی مخالف با آنان را از شیعیان روی کار آورد .
از طرف دیگر موجی از نا خشنودی عمومی به خاطر کشته شدن امام رضا علیه السلام به دست مأمون ، جهان اسلام را فرا گرفته بود . مأمون برای سرپوش نهادن بر خیانت خود در حقّ امام رضا و برای رویارویی با خواصّ عبّاسیّان و نیز به خاطر دلجویی از عموم مردم ، فرستادهای را به مدینه روانه کرد و طی یک دعوت رسمی امام جواد را به سوی خود طلبید .
این واقعه در سال 211 هجری و در زمانی که تنها 16 سال از عمر امام جواد سپری میشد ، اتفاق افتاد .
چنان که از تاریخ به دست میآید ، ورود امام به بغداد آکنده از نوازشها و احترامات شاهانهای بود که مأمون آن را برای ورود مقدّم میهمان مبارک خویش تدارک دیده بود .
مردم آمدن امام جواد را که مدّتها به دیدار و زیارتش مشتاق بودند ،
به یکدیگر نوید میدادند .
مأمون استقبال پرشکوهی از آنحضرت به عمل آورد و تصمیم گرفت دخترش ام الفضل را به همسری او دهد چنان که پیش از این دختر دیگرش ام حبیب را به همسری امام رضا در آورده بود .
عبّاسیان به خاطر این عمل ، مأمون را شدیداً مورد اعتراض قرار دادند .
زیرا میترسیدند خلافت به دست فرزندان فاطمه افتد . از این رو خویشان نزد مأمون رفته اظهار داشتند : تو را به خدا سوگند میدهیم که از دادن دخترت به امام جواد علیه السلام خودداری کنی زیرا ، بیم آن داریم که سلطنتی که خداوند عزّ و جل ما را مالک آن گردانیده ، از دست برود و جامهای را که خداوند بر ما پوشانیده از تن ما بیرون آید و تو خود بر آنچه که در گذشته تا کنون میان ما و این قوم روی داده ، آگاهی . ما از کاری که تو با امام رضا انجام دادی ( اشاره به ولایت عهدی آنحضرت ) همواره بیمناک بودیم امّا خداوند ما را در آن مهم یاری فرمود . پس تو را به خدا ما را به اندوه و اندیشهای که از ما دور شد ، مجدداً وارد مگردان .
مأمون در پاسخ به آنها گفت : آنچه میان ما و خاندان ابو طالب گذشت ، مسبّب آن شما بودید . اگر شما در بارۀ آنها رعایت انصاف را میکردید آنان از شما سزاوارتر بودند . و آنچه ( خلیفه ) پیش از من در حقّ آنها مرتکب شد ، در حقیقت قطع رحم بود و من از این بابت به خدا پناه میبرم . به خدا قسم من از اینکه رضا را جانشین خود گردانیدم احساس پشیمانی ندارم . . . من از او خواستم که خود زمام خلافت را به
دست گیرد و مرا از آن معاف دارد امّا او خود داری ورزید و امر خداوند چنان مقدر شده بود ! !
امّا امام جواد را به این خاطر برگزیدم که با وجود سنّ و سال اندکش بر تمام اهل فضل از نظر علم و دانش برتر است و امیدوارم آنچه را که من در بارۀ او میدانم برای دیگر مردمان نیز آشکار گردد که در این صورت خواهند دانست که نظر من در باره او صواب بوده است .
خویشانش گفتند : اگر چه خوی و سیرت این جوان خوشایند تو افتاده ، امّا بچّه است و از دانش و فقه بی بهره . پس او را مهلت ده تا به ادب آراسته گردد آنگاه هر تدبیری را که در بارۀ او اندیشیدهای ، عملی کن .
مأمون پاسخ داد : وای بر شما ! من به این جوان از شما داناترم . اهل این خانه ( خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله ) ، علمشان از سوی خدای تعالی است .
پدرانش همواره در دین و ادب از عامۀ مردم ، بی نیاز بودند . پس اگر میخواهید امامجواد را بدانچه که جایگاه ومرتبۀ اواست برایشمااثبات کند، اورا بیازمایید.
خویشانش گفتند : ما به این آزمون رضایت داریم پس ما را با او واگذار تا کسی را قرار دهیم که در پیشگاه تو پرسشهایی در مسائل فقهی از او بپرسد . اگر او پاسخ صواب داد ، ما اعتراضی نخواهیم داشت و رای استوار امیرالمؤمنین در مورد او برای خاصّ و عام آشکار خواهد شد و چنانچه او از پاسخ به سؤالات در ماند مانع دامادی او میشویم . مأمون به این قرار راضی شد .
مخالفان قرار گذاشتند یحیی بن اکثم را برای مناظره با امام جواد و پرسش از مسائل پیچیدۀ فقهی برگزینند . یحیی در آن هنگام قاضی القضات دیار اسلامی بود .
موعد مقرّر فرا رسید . امام جواد آمد و یحیی بن اکثم نیز حاضر شد و رو به روی امام نشست . مأمون در کنار امام نشسته بود و بر مجلس اشراف داشت . ابن اکثم به خلیفه نگریست و گفت :
آیا امیرالمؤمنین اجازه میفرماید پرسشی کنم ؟ مأمون به او رخصت داد . یحیی به امام روی کرد و گفت : فدایت شوم آیا اجازه میدهی سؤالی کنم ؟ ابو جعفر علیه السلام فرمود : هر چه میخواهی بپرس .
یحیی پرسید : فدایت شوم ، چه میفرمایی در بارۀ شخصی که در حال احرام شکاری کشته است ؟
امام پرسید :
آیا این شخص ، شکار را در حل کشته یا در حرم ؟
عالم بوده یا جاهل ؟
عمداً آن را کشته یا به خطا ؟
آن شخص آزاد بوده یابنده ؟
صغیر بوده یا کبیر ؟
نخستین صید او بوده یا صید کردن تکراری ؟
آن صید از دستۀ پرندگان بوده یا غیر آن ؟
از پرندههای کوچک بوده یا بزرگ ؟
شخص محرم باز مصرّ بر صید است یا پشیمان ؟
در شب شکار کرده یا در روز ؟
محرم برای حج بوده یا عمره ؟ (1)
یحیی بن اکثم شگفت زده شد و آثار درماندگی و عجز در چهرهاش نمایان گشت و چنان به لکنت افتاد که حاضران حیرت و واماندگی او را در جواب دریافتند . مأمون گفت : سپاس خدا را بر این نعمت و توفیقی که در رأی و نظرم ارزانی فرمود . آنگاه رو به خویشانش کرد و پرسید : حال آنچه را که انکار میکردید ، دانستید ؟! سپس به امام جواد نگریست و گفت : ای ابو جعفر آیا خواستگاری میکنی ؟ امام فرمود : آری . مأمون گفت : فدایت شوم برای خود خواستگاری کن که من تو را برای خویش پسندیدم و دخترم ام الفضل را بر خلاف میل عدهای ، به همسری تو در میآورم .
ابو جعفر علیه السلام فرمود : سپاس خدای را به عنوان اقرار به نعمتی که ارزانی فرموده و جز خدا معبودی شایسته نیست به عنوان اخلاص برای
1) (1)) - در قسمتهای زیر میتوان عمق توانایی و قدرت امام جواد را در تجزیه سؤال مشاهده کرد . در گذشته میگفتند : تجزیه ( تشقیق ) سؤال نیمی از جواب است . بعلاوه این عمل نشانگر بداهت خاطر و ذکاوت کم نظیر آنحضرت است که تمام جوانب مسأله را در خود فرا میگیرد . بدین ترتیب هر سؤال دو قسمتی امام در سؤال قبل و بعد خود ضرب میشود زیرا مثلاً وقتی امام علیه السلام میپرسد : اگر قتل در حل واقع شده باشد ، دو حالت دارد یا محرم عالم بوده و یا جاهل . همچنین قتلی که در حرم اتفاق افتاده به نوبه خود به دو قسمت بخش میشود : یا محرم عالم بوده و یا جاهل .
یکتاییاش . و درود خدا بر محمّد سرور آدمیان و برگزیدگان از عترتش .
امّا بعد : از جمله نعمتهای خداوند بر مردم آن است که آنها را با حلال از حرام بی نیاز کرده و فرموده است :
(وَأَنکِحُوا الْأَیَامَیٰ مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِن فَضْلِهِ وَاللّٰهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ) (1).
« زنان بی شوهر از خویش و نیز بندگان و کنیزکان شایسته خود را به همسری گیرید اگر تهیدست باشند ، خداوند از فضل خود بی نیازشان خواهد ساخت و خدا گشایشگر و داناست . »
همانا که محمّد فرزند علی فرزند موسی ، ام الفضل دختر عبداللّٰه مأمون را خواستگاری میکند و مَهر او را مَهر جدّهاش فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله که پانصد درهم است ، قرار میدهد . پس ای امیرالمؤمنین آیا او را با این مهر به همسری من میدهی ؟
مأمون پاسخ داد : آری او را با این مَهر به ازدواج تو درمیآوردم . آیا این نکاح را میپذیری ؟
امام نهم محمّد الجواد فرمود : آری آن را پذیرفته بدان راضی هستم .
راوی این حدیث گوید : دیری نپایید که صداهایی شبیه به صداهایی که دریانوردان در گفتگوهایشان به کار میبرند ، شنیدیم . ناگهان پیشکارانی
1) (1)) - سورۀ نور ، آیۀ 32 .
را دیدیم که قایقی ساخته شده از نقره را که با ریسمانهایی ابریشمین بسته شده بود ، بر چرخی آکنده از غالیه ( نوعی عطر ) میکشیدند و میآوردند .
مأمون دستور داد محاسن خواص را با این عطر خوشبو سازند . سپس آن قایق را به مکانی که عوّام در آن بودند ، بردند و آنها نیز خود را با آن غالیه ، معطّر ساختند . سفرههای غذا گسترده شد و مردم به خوردن مشغول شدند و به هر قومی بنابر ارج و اعتبارشان هدایایی داده شد . چون جشن به پایان رسید و مردم پراکنده شدند و تنها گروهی از خواص مانده بودند مأمون به امام جواد عرض کرد : فدایت شوم اگر صلاح میدانی در بارۀ احکام فقهی وجوهی که در قتل شکار تفصیل دادی ، برای ما سخن بگویی ، ابو جعفر علیه السلام فرمود :
آری ، اگر شخص محرم شکاری از پرندههای بزرگ را در خارج از حرم بکشد ، باید به عنوان کفّاره یک گوسفند بدهد ، اگر در حرم مرتکب چنین کاری شود کفّارۀ او دو چندان است . اگر جوجهای را در خارج حرم کشت ، کفّارۀاش برّهای از شیر گرفته است و اگر در حرم چنین کاری کرده بود باید علاوه بر آن برّه ، بهای جوجه را هم بپردازد . و اگر صیدی که کشته بود از وحوش باشد ، در گورخر وحشی باید یک گاو به عنوان کفّاره بدهد و اگر شترمرغ باشد باید یک شتر کفّاره دهد . و اگر آهویی کشته باشد باید یک گوسفند کفّاره دهد و اگر چنین حیواناتی را در حرم کشت کفّارهاش دو برابر است و باید آن را به کعبه رساند و قربانی کند و اگر محرم کاری کند که قربانی بر او واجب گردد و احرامش برای حج باشد
باید شتری در منی به عنوان کفّاره قربانی کند و اگر احرامش برای عمره باشد باید شتری در مکّه نحر کند و کفّارۀ صید بر عالم و جاهل یکسان است و آن که عمداً مرتکب چنین کاری شود ، گناه کرده است و اگر کسی به خطا ، صیدی شکار کند کفّاره بر او واجب نیست . و اگر شخص آزاد به شکار صید مبادرت ورزد ، دادن کفّاره بر خود او واجب است و چنانچه بنده این کار را بکند آقایش باید کفّارۀ او را بپردازد . شخص صغیر کفّارهای بر او نیست ولی دادن کفّاره بر کبیر واجب است و آن که از چنین کاری ندامت حاصل کرده کیفر آخرت از او ساقط میشود ، آن که بر این کار مصرّ است و بر آن مداومت ورزد ، کیفر آخرت بر او واجب میگردد .
مأمون گفت : نکو گفتی ای ابو جعفر که خدایت نکویی دهد ! اگر صلاح میدانی همچنان که یحیی پرسشی از شما کرد ، شما نیز از او پرسشی کنید . ابو جعفر علیه السلام از یحیی پرسید : آیا بپرسم ؟ یحیی پاسخ داد : فدایت شوم بپرس اگر پاسخ سؤال شما را دانستم جواب میگویم و گرنه از شما استفاده میکنم .
امام از او پرسید : مرا از مردی خبر ده که در آغاز روز به زنی مینگرد در حالی که نگاهش به آن زن حرام است وچون روز برآمد نگاهش حلال میشود و به وقت زوال آفتاب آن زن بر او حرام گردد و چون عصر فرامیرسد براو حلال میشود به وقت غروب خورشید بر او حرام میگردد و به وقت شب بر او حلال میشود و در نیمه شب بر او حرام میگردد و چون سپیده میدمد بر او حلال میشود ؟ حکم این زن چیست؟ و چگونه
پیوسته بر او حلال یا حرام میگردد ؟
یحیی پاسخ داد : به خدا سوگند جواب این سؤال را نمیدانم اگر صلاح میدانید خود پاسخ آن را بیان فرمایید .
امام جواد فرمود : این کنیزی است که متعلّق به مردی است که در آغاز روز بدو مینگرد و نگاهش بر او حرام است و چون روز بر میآید او را از آقایش میخرد و بر او حلال میشود و به هنگام ظهر او را آزاد میکند و بروی حرام میگردد و به هنگام عصر او را به همسری میگیرد و برای او حلال میشود و به هنگام مغرب ظهارش میکند و بر او حرام میگردد وبه هنگام شب کفّارۀ ظهارش را میدهد و برای او حلال میشود و به هنگام نیمه شب او را یک طلاق میگوید بر او حرام میشود و به هنگام سپیده به او رجوع میکند و برای وی حلال میگردد !
مأمون با شنیدن این پاسخ رو به خویشان حاضر در جمع کرده وپرسید :
آیا در شما کسی هست که به این سؤال چنین پاسخی بدهد یا جواب سؤال پیشین را بداند ؟
حاضران گفتند : نه به خدا . . امیرالمؤمنین خود داناتر است .
آنگاه مأمون گفت : وای بر شما ! این خاندان به فضلی که خود نظارهگر آن هستید از سایر مردم متمایز شدند و کمسالی آنها ، از کمال بازشان نمیدارد . آیا مگر نمیدانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله رسالتش را با دعوت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب که در آن هنگام 10 سال داشت آغاز کرد و علی اسلام را پذیرا شد و برای او به اسلام حکم کرد و کودکی جز علی را
به اسلام فرا نخواند و با حسن و حسین علیهما السلام که در آن هنگام کمتر از 6 سال داشتند بیعت کرد و با کودکی جز آن دو دست بیعت نداد ؟ آیا از آنچه خداوند ویژۀ این قوم کرد آگاه نیستید ؟ آیا نمیدانید که اینان از نژاد یکدیگرند و حکم آخر آنها حکم اوّل آنهاست ؟
حاضران گفتند : راست گفتی ای امیرالمؤمنین . آنگاه برخاستند و رفتند .
روز بعد ، مردم حاضر شدند و امام جواد نیز حاضر شد . لشکریان و نگهبانان و خواص و کارگزاران برای عرض شادباش پیش مأمون و امام جواد آمدند . سه سینی نقرهای که در آن گلولههائی آمیخته از مشک و زعفران بود آوردند . در میان هر گلوله برگه ( کاغذی کوچک ) نهاده و بر روی آنها رقم اموال فراوان و نام هدایای گرانبها و زمینهای بخششی نگاشته شده بود . مأمون دستور داد این گلولهها را در مجلس خواص پرتاب کنند . هر یک از این گلولهها که به دست کسی میافتاد ، مالک آن چیزی میشد که درون آن نوشته بودند . آنگاه کیسههای زر را به میان آوردند و محتویات آنها را بر لشکریان و ( کارگزاران بلند مرتبه ) نثار کردند .
پس از پایان این مراسم ، مردم در حالی که هدایا و عطایای بسیاری به دست آورده بودند راه بازگشت پیش گرفتند .
مأمون به میمنت این پیوند به تمام مساکین صدقه داد . او همواره امام جواد را مورد اکرام خود قرار میداد و در طول حیات خویش در بزرگداشت آنحضرت میکوشید و او را بر فرزندان و بستگانش مقدّم میداشت . (1)
چون امام جواد علیه السلام با دختر مأمون ازدواج کرد ، مدّت تقریباً زیادی در رفاه و نعمت در بغداد زیست . در این مدّت مسلمانان با وی رفت و آمد میکردند ، از دریای فیض او سیراب میشدند و از باران علم و دانش حضرتش عطش خود را فرومینشاندند .
امّا آنحضرت اینکه در کاخهای عبّاسیّان به آسودگی و رفاه زندگی کند و امور دینی شیعیان و مسلمانان را به فراموشی سپارد ، چندان خوشدل و راضی نبود و چنین به نظر میرسد که اگر شرایط برای ترک اقامت در بغداد نا مساعد نمیبود ، آنحضرت در آن شهر مدّت درازی اقامت نمیکرد .
یکی از یارانش در این باره نقل میکند که در بغداد بر امام جواد علیه السلام وارد شدم و به آسودگی و رفاهی که در آن به سر میبرداندیشیدم و با خود گفتم : این مرد هرگز به وطن خویش باز نمیگردد ! امام سر به زیر افکند و آنگاه در حالی که رنگ رخسارش زرد شده بود ، سر بلند کرد و فرمود :
ای حسین ! ( خوردن ) نان جوین و نمک نیمکوب در حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله
1) (1)) - احتجاج ، ص227 - 229 . بحار الانوار ، ج50 ، ص73 - 77 .
برای من خوشتر از این رفاهی است که اکنون مرا در آن میبینی ! (1)
امام جواد از راه کوفه به مدینه رفت . چون به کوفه وارد شد شیعیان به گرد او جمع شدند و استقبالی پرشکوه از وی به عمل آوردند . سپس آنحضرت با آنان وداع کرد و به سوی مدینۀ جدّش رهسپار شد تا باقی روزهای حیات خویش را در آن شهر سپری کند و به مسئولیّتهای خطیر خود که از جملۀ آنها پدید آوردن مکتب فکری جامعی بود ، بپردازد .
امام جواد علیه السلام در مدینه بود تا آنکه مأمون عبّاسی از دنیا رفت .
مأمون به برادرش معتصم عبّاسی وصیّت کرد و خود در قریهای از نواحی طرسوس . (2)چشم از جهان فروبست . طرسوس از نواحی مرزی میان سرزمین اسلام و کشور روم بود که در آن هنگام امواج درگیری و کشمکش در آن بالا گرفته بود و مأمون برای فرونشاندن این درگیریها شخصاً بدانجا رهسپار شده بود تا آنکه سرانجام مسلمانان پیروز شدند .
مأمون ، خصوصاً در مورد علویها به برادرش معتصم سفارشها کرد و به او گفت : اینان پسران عموی تو از نسل امیرالمؤمنین علی هستند . با آنها
خوشرفتار باش و از گنهکارشان بگذر و به آنان توجّه کن و در هر سال صلههای آنها را قطع مکن که حقوق اینان از چند جهت واجب میشود .
در اواخر تابستان و در شب دوازدهم ماه رجب از سال 218 ه مأمون عبّاسی جهان را بدرود گفت و در ناحیۀ طرسوس به خاک سپرده شد و معتصم زمام حکومت را به دست گرفت . او که از هر وسیله ممکن در جهت تثبیت پایههای حکومت خویش استفاده میکرد ، در این اندیشه افتاد که امام جواد داماد خلیفۀ سابق و سرور شیعیان است و شیعه نیز در میان مردم از قدرت بسیاری بهرهمند است . بنابر این شاید از ناحیۀ او خطری متوجّه حکومت شود . در پی این اندیشه ، معتصم امام جواد را از مدینه به بغداد آورد . تنها به این علّت که آنحضرت تحت مراقبت شخصی وی قرار گیرد .
بدین ترتیب امام برای بار دوّم به بغداد آمد و به دور از سیاست و کاخ و پادشاهی به رتق و فتق امور مردم همّت گماشت .
این اقامت امام جواد علیه السلام در بغداد از تاریخ 28 محرم سال 220 ه آغاز شد و تا تاریخ 29 ذی القعدۀ همان سال ادامه یافت . در این تاریخ بواسطۀ زهری که به اشاره معتصم باللّٰه ، خلیفه عبّاسی ، به آنحضرت خورانیده شد امام به شهادت رسید .
داستان این حادثه بنابر آنچه که نویسنده توانا ، عیّاشی از « ونان » پیشکار و محرم اسرار ابن ابی داوود ، قاضی مشهور بغداد نقل کرده ، چنین است :
روزی ابن ابی داوود ، غمگین از نزد معتصم بازگشت . علّت اندوه را جویا شدم و او پاسخ داد : از آنچه امروز از این سیاه ( اشاره به امام جواد کرد ) در پیشگاه امیرالمؤمنین بر من رسید ، اندوهگینم . پرسیدم : مگر چه پیش آمده است ؟ گفت : دزدی را آنجا آوردند که به دزدی خود اقرار کرده بود و خلیفه خواست بر او حد جاری کند . لذا فقها را گردآورد وامام جواد را نیز حاضر کرد و از ما پرسید که دست دزد را از چه ناحیهای باید قطع کرد ؟ من گفتم : باید از بند دست قطع کرد . پرسید : چه دلیلی برای این سخن داری ؟ گفتم : چون دست از انگشت است تا کف و خداوند در آیۀ تیمّم فرموده است :
(فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُم مِنْهُ ) (1).
« پس از آن ( خاک ) بر رویها و دستهای خود بمالید . »
عدّهای از حاضران نیز با من هم عقیده شدند . برخی دیگر از فقها گفتند : باید دست دزد را از آرنج قطع کرد . چون خداوند در آیه وضو میفرماید :
(وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ ) (2).
« . . ودستهای خویش را تا آرنجها بشویید . »
این آیه دلالت میکند که دست تا آرنج است . در این لحظه معتصم به امام جواد رو کرد و پرسید : ای ابو جعفر . شما چه میگویید ؟ آنحضرت گفت :حاضران در این باره سخن گفتند . معتصم گفت : من با سخن آنها کار
ندارم ، شما چه میگویید ؟ امام جواد فرمود : مرا از پاسخ به این پرسش معذور بدار . معتصم گفت : تو را به خدای تعالیٰ سوگند میدهم که آنچه را که در این باره میدانی بگویی .
امام جواد فرمود : حال که مرا به خدا سوگند دادی باید بگویم که حاضران در بارۀ کیفر این دزد ، راه سنّت را خطا رفتند . در اجرای حدّ دزد باید مفصل انتهای انگشتان او را قطع کنند و کف را باقی گذارند . معتصم پرسید : دلیل این سخن چیست ؟
آنحضرت پاسخ داد : فرمایش رسول خدا صلی اللّٰه علیه و آله که گفت : در سجده باید هفت عضو بر زمین باشد : صورت ، دو دست ، دو زانو و دو پا . بنابر این اگر دست دزد : از مچ یا آرنج جدا شود ، دیگر دستی ندارد تا هنگام سجده آن را بر زمین گذارد . از طرفی خداوند فرموده است : (وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ للّٰهِِ ) (1).
« و اینکه سجده گاهها از آن خداست . »
مقصود از مساجد همین اعضای هفت گانه است که در هنگام سجده بر زمین قرار میگیرند و آنچه برای خداست ، قطع نمیشود .
معتصم از این پاسخ در شگفت شد و فرمان داد فقط انگشتان دزد را قطع کنند .
ابن ابی داوود در دنبالۀ این سخنان میگوید : در این هنگام حالتی بر من رفت که گویی قیامت من بر پا شد و آرزو کردم که ای کاش مرده بودم
1) (1)) - سورۀ جنّ ، آیۀ 18 .
و چنین روزی را نمیدیدم .
آنگاه پس از سه روز نزد معتصم رفته به او عرض کردم ، نصیحت امیرالمؤمنین واجب است و من سخنی به او میگویم که میدانم بواسطۀ آن وارد آتش میشوم . معتصم پرسید : کدام سخن ؟ گفتم : وقتی امیرالمؤمنین در مجلس خویش فقها و علمای مردم را برای یکی از امور دینی جمع میکند و از آنها حکم مسألهای را میپرسد و آنان وی را پاسخ میدهند ، در حالی که لشکریان و وزیران و دبیران در مجلس حضور دارند و تمام گفتگوها را از پس در میشنوند . آنگاه نظر آنها را نمیپذیرد و تنها سخن مردی را قبول میکند که نیمی از این امّت به امامت و پیشوایی او اعتقاد دارند و ادعا میکنند که او از خلیفه بدین مقام سزاوارتر است این کار پسندیدهای نیست !!
در این هنگام رنگ سیمای خلیفه دگرگون شد و تنبّهی برای او حاصل گردید و گفت : خدا تو را پاداش دهد که مرا نصیحت خوبی کردی آنگاه در روز چهارم فلانی را ( نام شخصی را میبرد که برخی از مؤلفان یا راویان اسم او را حذف کردند ) که از نویسندگانش بود امر کرد که امام جواد را به منزل خویش به میهمانی دعوت کند . آن شخص امام را به منزل خویش دعوت کرد امّا آنحضرتاز اجابت دعوتش پوزش خواست وگفت:
میدانی که من در مجلس شما حاضر نمیشوم . امّا او در دعوت خویش اصرار ورزید و گفت : من شما را برای خوردن غذا دعوت میکنم ودوست دارم که بر روی لباسهایم پای گذاری تا متبرک شود . زیرا فلان بن فلان که
از وزیران خلیفه است ، مایل به دیدار شماست . لاجرم آنحضرت دعوت وی را پذیرفت و به خانهاش رفت. در غذای آنحضرت زهر ریختند. چون امام از آن غذا خورد احساس کرد که آغشته به زهر است از این رو اسب خویش را خواست . میزبان از آنحضرت خواست که بماند ولی امام به او پاسخ داد : اگر در خانۀ تو نباشم برای تو بهتر است . آنحضرت در آن روز و شب رنجور و نالان بود تا آنکه زهر در بدنش پراکنده شد و جان داد .
ای امام به حق بنگر که پس از این همه ، پاداش تو را چنین دادند ! حال آنکه تو فقط خیر ایشان را میخواستی ولی آنان فقط شرّ و بدی برای تو میخواستند ! !
به خدا در حقّ تو خیانت و نیرنگ روا داشتند و تو را که هنوز بهار زندگانیات سپری نشده بود ، زهر خورانیدند . امّا عجب نیست که پدران و اجداد تو همواره نمونۀ خوبیها بودند و پدران و اجداد اینان پیوسته نمونههای گناه و تبهکاری ! پس درود بر تو و نفرین و عذاب بر ایشان باد !
آری ، آن مشعل تابان به خاموشی گرایید و امّت اسلامی بار دیگر حسرت زده و گریان ، همچون زمین که پس از غروب خورشید بانگ آه و ناله سر میدهد ، در سوگ او شیون و فغان سردادند .
امام جواد به هنگام عهده داری منصب امامت ، کم سالتر از تمام ائمه علیهم السلام به جز امام زمان ( عج ) بود . زیرا زمام خلافت معنوی در آخر ماه صفر سال 202 ه ، زمانی که وی تنها هفت سال داشت ، به او منتقل گردید. از طرفیهنگامی که آنحضرت به شهادت رسید ( ذیقعده220 ه).
وی در حالی که فقط 25 بهار از عمرش سپری میشد و پس از آنکه 18 سال زمام امامت شیعیان را در دست داشت ، چشم از جهان فروبست.
شهر بغداد به خاطر وفات ابن الرضا یکسره غرق شیون و ماتم شد .
تردیدهایی پیرامون قصر حکومتی ، در مورد وفات امام جواد دور میزد تا آنجا که نزدیک بود آتش انقلابی نیرومند ، علیه حکومت ستمکارۀ عبّاسی شعلهور گردد !
معتصم و ولی عهد او ، الواثق باللّٰه ، بر آنحضرت نماز گزاردند ، همچنین فرزند بزرگوار آن امام ، حضرت امام علی النقی علیه السلام بر پیکر آنحضرت نماز گزارد . و سپس او را در آرامگاهش در کاظمیه به خاک سپردند که تا به امروز نیز مشتاقانش به زیارت او نایل میشوند . ( درود و سلام بر محمّد بن علی علیه السلام ) .
در برخی از احادیثی که در بارۀ علّت وفات امام جواد وارد شده ، آمده است : معتصم برخی از وزیران خویش را فراخواند و به آنها دستور داد که علیه محمّد بن علی شهادت دهند که میخواسته به همراه پیروان خود از شیعیان امامیّه ، انقلابی بر ضدّ حکومت به راهاندازد . معتصم قصد داشت بدین وسیله براحتی بر امام دستیابد و او را روانۀ زندان کند و یا به قتل برساند .
چون امام جواد را حاضر کردند معتصم به او نگریست و گفت : تو میخواستی بر من خروج کنی ؟ امام پاسخ داد : به خدا قسم من چنین کاری نکردم . معتصم گفت : فلانی و فلانی بر این امر گواهی دادهاند . شاهدان را
حاضر کردند و آنها پاسخ دادند : بلی تو قصد خروج داشتهای و این نامههایی است که از برخی از غلامانت گرفتهایم !
امام جواد که در ایوان کاخ نشسته بود ، دست خود را بالا برد گفت :
خدایا اگر اینان بر من دروغ میبندند ، به کیفرشان برسان .
راوی حدیث گوید : ناگهان ما به ایوان نگریستیم که چگونه میلرزید میرفت و میآمد و هر کس بر میخاست ، دو باره به زمین میافتاد .
معتصم با دیدن این صحنه گفت : ای فرزند رسول خدا من از آنچه کردم توبه میکنم . پس از پروردگارت بخواه که این لرزه را آرام کند .
آنگاه امام جواد گفت : خداوندا این لرزه را آرام گردان تو خود میدانی که اینان دشمنان تو و دشمنان منند .
چون سخن امام پایان یافت ، ایوان از لرزش باز ایستاد . (1)
1) (1)) - مختار الخرائج و الجرائح ، ص237 .
(1) امام جواد علیه السلام با دو تن از خلفای عبّاسی هم دوران بود . در دوران خلافت مأمون ، جواد الأئمّه در شرایطی آرام زندگی را سپری کرد .
میدانیم که مأمون در صدد بر آمد تا خود را به علویها و سرور آنان امام رضا نزدیک کند . چرا که در این بُرهه حکومت عبّاسی با فشارهایی که از جانب تودههای مردم اعمال میشد ، رو به رو بود . در حقیقت وجود زنجیرهائی از قیامها و انقلابها در نقاط مختلف سرزمین اسلامی ، یکی از ویژگیهای عصر خلافت مأمون به شمار میرفت .
برخی از تاریخ نگاران مینویسند : مأمون عبّاسی شیعه و معتقد به حقانیّت فرزندان علی علیه السلام بود و به امامت علی اعتقاد داشت . امّا به عقیدۀ ما مأمون فاقد چنین اعتقادی بود . زیرا شیعه بودن مقامی است که یک خلیفۀ غاصب سزاوار برخورداری از آن نیست .
نکتهای که باقی میماند این است که پس از شهادت امام رضا به دست
1) (1)) - این فصل از کتاب التاریخ الاسلامی تألیف نگارنده صفحه 343 و صفحات 348 تا 300 اقتباس شده است .
مأمون ، محمّد بن علی الجواد در واقع به عنوان امام و پیشوای قانونی افراد مکتبی در آمد . و میدانیم که مأمون عبّاسی آنحضرت را به دامادی خود برگزید .
ممکن است که بپرسیم چرا امام جواد علیه السلام قبول کرد با دختر مأمون ازدواج کند ؟ برای پی بردن به جواب این سؤال باید به جنبش مکتبیای که ائمه علیهم السلام آن را رهبری میکردند و نیز به مرحلهای که این جنبش در روزگار امام رضا و فرزندش امام جواد رسیده بود ، نگاهی بیفکنیم .
در دوران خلافت مأمون ، جنبش مکتبی به نهضتی مبدّل شده بود که میتوانست خود را در حکومت وارد کند و با قرار گرفتن در زیر چتر حکومت از آن بهرهبرداری نماید و حتّی حکومتی ایجاد کند که امروزه بدان حکومت ائتلافی گفته میشود . ائمه علیهم السلام بدون آنکه رسالت خود را به فراموشی بسپارند ، هر گونه حمایتی را از جانب حکومت میپذیرفتند.
پیشوایان معصوم ما دست از حرکت خویش برنمیداشتند . به تعبیر دیگر ، آنان خلافت را نمیپذیرفتند و با آن همکاری نمیکردند . گواه ما بر این ادعا موضع امام رضا در قبال مسأله ولایت عهدی بود که آنحضرت آن را به شرط عدم دخالت در امور حکومتی پذیرفت .
امّا حضرت جواد هنگامی که از دختر مأمون خواستگاری کرد و او را به همسری خویش گرفت ، داماد خلیفه شد و از این فرصت برای انجام
رسالت خویش بهرهبرداری کرد . براستی داماد خلیفه شدن چه معنایی میتوانست داشته باشد ؟
هر کس که قدم به کاخ حکومتی میگذارد ممکن است والی یک منطقه یا حکمران یک شهر و یا دست کم به مقام قاضی القضات دست یابد . لکن امام جواد در پی هیچ یک از این مشاغل نبود و تنها کاری که کرد آن بود که دست همسرش را گرفت و به مدینه رفت و تا هنگام مرگ مأمون در منطقهای به نام رقّه ، در مدینه ماند .
بنابر این امام جواد از رهگذر این پیمان خویشی ، به چه دستاوردهایی نایل شد ؟
در حقیقت آنحضرت از این رهگذر به دو مقصد رسید :
اوّلاً : با پذیرفتن ازدواج با دختر مأمون ، وی را از اندیشۀ قتل خود منصرف کرد .
ثانیاً : دست دستگاه خلافت ومأموران آنرا از رساندن هرگونه گزندی به رهبران واعضای نهضت مکتبی ( شیعه ) با این ازدواج بست .
این شیوه در بسیاری از دورانهای ائمه علیهم السلام نیز به اجرا گذارده شد .
بهترین نمونه برای اثبات این سخن ، ماجرای علی بن یقطین بغدادی است که در آغاز مشاور مهدی خلیفه عبّاسی بود و سپس تا وزارت هارون الرشید ارتقای مقام یافت .
او هنگامی که به این مقام رسید ، با توجّه به گرایشهای مکتبی خود نزد امام کاظم آمد و عرض کرد : « ای فرزند رسول خدا من یاور این
ستمگر شدهام » . و خواست از مقام خود استعفا دهد . حال آنکه اگر کسی میتوانست در آن روزگار به چنین مقامی برسد ، در حقیقت بر تمام امور بزرگترین حکومت جهان تسلط مییافت .
با این وجود امام کاظم از وی خواست که در مقام خود همچنان باقی بماند و وظایف خویش را پیگیری کند . علی بن یقطین در قصر هارون به وظیفۀ خود مشغول میشود . امّا دو باره از امام علیه السلام تقاضا میکند که به او اجازۀ کنارهگیری از امور حکومتی را بدهد . باز هم آنحضرت چنین اجازهای به او نمیدهد . کارهایی که علی بن یقطین در ارتباط با جنبش انجام داد بسیار بزرگ بود تا آنجا که امام موسی کاظم در روز ( عید قربان ) هنگامی که داوود رقی بر آنحضرت وارد شد ، در بارۀ علی بن یقطین فرمود :
« در حالی که در عرفات بودم هیچ کس جز علی بن یقطین در قلب من خطور نکرد . او همواره با من بود و از من جدا نشد تا آنکه به مشعر رفتم . » (1)
امام جواد همچنین با خلیفۀ دیگری که تأثیر مستقیمی در زوال حکومت عبّاسی داشت ، معاصر بود . این خلیفه معتصم باللّٰه نام داشت .
معتصم فرزند کنیزی ترک بود . و همین امر موجب شد که وی به
1) (1)) - جامع الرواة - اردبیلی ، ج1 ، ص609 .
بستگان مادرش گرایش بیشتری پیدا کند . او تمایل شدیدی به جمع کردن ترکها و خرید آنها از صاحبانشان داشت . نتیجۀ این اقدامات آن شد که چهار هزار ترک در دربار او گردآیند . وی لباسهای فاخر و کمربندهای زرین به آنها میپوشانید . و آنها را با زر و زیورها میآراست و از سایر سپاهیان ممتازشان میکرد . (1)
او همچنین مناصب و مشاغل فرماندهی در سپاه را به ترکها اختصاص میداد تا آنجا که این امر موجب تحریک احساسات نظامیان عرب شد .
بر همین اساس « عجیف » ( یکی از نظامیان عرب ) کوشید تا به حکومت معتصم پایان دهد و عبّاس بن مأمون را بر سر کار آورد . امّا این حرکت سرکوب شد و معتصم او را کشت .
زمانی که پای ترکها به دیار اسلام باز شد ، کوشیدند آرام آرام حکومت را به دست گیرند و خلفا را از قدرت کنار بزنند . آنها به اصطلاح امروز در صدد ایجاد کودتاهای نظامی بودند .
کار اینان تا بدانجا بالا گرفته بود که اگر یکی از خلفای عبّاسی ، آنها را نادیده میانگاشت او را بناگهان میکشتند و کسی دیگر از خاندان عبّاسی را بر جای او مینشاندند . بسیاری از خلفای عبّاسی از متوکّل گرفته تا مستعین و مهتدی و بالاخره مقتدر ، از جمله کسانی بودند که به دست همین رهبران نظامی ترکها از پای در آمدند .
آنها هر خلیفهای را که با تمنیّات و خواستههای خود هماهنگ
1) (1)) - مروج الذهب - مسعودی ، ج3 ، ص465 .
نمیدیدند یا از کار برکنار میکردند و یا میکشتند . این مسأله را البته نمیتوان به سرشت نژادی مربوط دانست بلکه این امر ثمرۀ حالت سقوطی است که جامعۀ اسلامی به خاطر از هم گسیختگی و فساد گسترده اخلاقی بدان گرفتار شده بود .
امام جواد علیه السلام با بهره برداری از این اوضاع در تغذیه جنبشهای مکتبی که شالودۀ آنها برای آینده پی ریزی میشد ، اقدامات مهمی انجام داد . در همین هنگام قیامی که توسط محمّد بن قاسم بن علی الطالبی ، بر پا شد دستگاه حکومت را با ترس و نگرانی رو به رو کرد .
قیام محمّد بن قاسم بن علی بن عمر بن زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام بارزترین قیام در دوران امام جواد بود . با خواندن خاطرات روزهای جهاد او ، میتوان به جلالت قدر این مرد پی برد .
توده مردم از محمّد بن قاسم ، بالقب « صوفی » یاد میکردند زیرا همواره جامه پشمی سپیدی میپوشید . او مردی دانشمند ، فقیه ، دیندار و زاهد بود .
محمّد پس از آنکه از کوفه بیرون شد به سمت « مرو » در استان خراسان روانه گردید . وی قبل از این به سوی ناحیه « رقّه » خروج کرده بود . گروهی مردان سرشناس از فرقۀ زیدیّه ، همچون یحیی بن حسن بن فرات و عبّاد بن یعقوب رواجنی در رکاب وی بودند .
زیّدیه در آن روزگار عامل بسیاری از قیامها و انقلابها بودند . اگر چه معمولاً این قیامها و انقلابها به دست افراد دیگری که از فرقۀ زیدیّه نبودند ، رهبری میشدند .
ابراهیم بن عبد العطّار گوید :
ما ( در مرو ) با محمّد بن قاسم بودیم در آنجا به میان مردم پراکنده شدیم و آنان را به محمّد بن قاسم فرا میخواندیم . دیری نگذشت که چهل هزار نفر به ندای او پاسخ گفتند . ما از آنها بیعت گرفتیم و محمّد را در یکی از روستاهای مرو که مردم آن همگی شیعه بودند مستقر کردیم . آنها هم محمّد را در قلعهای در کوهی بلند که هیچ پرندهای یارای رسیدن به آن را نداشت ، جای دادند . (1)
روزی صدای گریهای در مرو شنیده شد . محمّد یکی از یارانش را فرستاد که علّت این امر را تحقیق کند . مرد رفت و خبر آورد که یکی از کسانی که با وی بیعت کرده ، از کسی مالی را به زور گرفته است . محمّد میان این دو مرد ، سازش برقرار کرده و آنگاه به همراه خود ابراهیم بن عطّار گفت : ای ابراهیم ! آیا با چنین کسانی میتوان دین خدا را یاری کرد ؟! سپس گفت : مردم را از گرد من پراکنده کنید تا خود تدبیری بیندیشم .
آنگاه عدّهای از یاران خوب و فداکار خویش را دست چین کرد و به همراه آنان در حرکت شد .
1) (1)) - مروج الذهب .
این نمونهای از سرشت انقلابهای مکتبی است که در آن هدف وسیله را توجیه نمیکند ، بلکه چون هدف اقامۀ حکومت خداست بایستی وسیله هم مورد پسند خداوند باشد .
این الگویی است که جامعه را بر عشق ایده آل و والا و اصول و ارزشهای متعالی میپروراند !
محمّد بن قاسم پس از آنکه یاران خود را غربال میکند راهی طالقان میشود . ابراهیم بن عطّار ، یار و همراه او روایت میکند :
محمّد بن قاسم در همان وقت به سمت طالقان که چهل فرسنگ با مرو فاصله داشت ، عازم شد و در آن شهر منزل گرفت . ما در بین مردم پراکنده شدیم و آنها را به متابعت از او خواندیم . گروه زیادی از مردم به گرد او جمع شدند . ما به سوی او بازگشته گفتیم : اگر واقعاً قصد مبارزه وقیام داری چنانچه اکنون قیام کنی و به جنگ دشمنانت بروی ، امید آن هست که خدایت نصرت دهد . پس چون پیروز شدی آنگاه هر یک از سپاهیانت را که خواستی برگزین ولی اگر کاری را که در مرو کردی ( انتخاب سپاهیان خوب و فداکار ) بخواهی در اینجا همان کار را بکنی بدان که عبداللّٰه بن طاهر تو را دستگیر میکند .
مقصود ابراهیم از این سخن آن بود که محمّد بن قاسم را از طرد سپاهیانی که چندان پای بند و خوب نبودند ، جلوگیری کند امّا محمّد پیشنهاد او را نپذیرفت . محمّد بن قاسم چندین بار بالشگر عبداللّٰه بن طاهر روبرو شد وشکست سختی به وی وارد آورد .
یک بار که جوش و خروش جنگ کاستی گرفته بود ، عبداللّٰه بن طاهر هر یک از لشکرهای سپاه خود را ، بر طبق نقشهای بسیار فریبنده و حساب شده ، در دستجات مختلف به سوی سپاهیان محمّد روانه کرد .
عبداللّٰه به فرماندۀ سپاه خویش گفت :
« من هزار سوار از افراد ورزیدۀ لشکرم را جدا کرده و دستور دادهام صد هزار درهم به تو بدهند تا در مواردی که نیاز داری صرف کنی . اینک سه اسب از اسبان مخصوص مرا به عنوان یدک با خود ببر و راهنمایی را که برای همراهی تو قرار دادهام ، با خود همراه کن و هزار درهم به او بپرداز و یکی از آن سه اسب را به او بده و بگذار که او پیشاپیش تو بتازد .
پس چون به یک فرسنگی شهر « نسا » ( جایی که محمّد بن قاسم در آنجا مأوی گرفته بود ) رسیدی مهر این نامه را بشکن و آن را بخوان و هر دستوری که در آن گفته شده بدون آنکه یک حرف از آن را فروگذاری ، اطاعت کن . با آنچه برای تو نگاشتهام مخالفت مکن و بدان که من جاسوسی بر تو گماردهام که تمام کارهای تو و حتّی نفسهایت را به من گزارش میدهد . پس کاملاً مراقب باش که خود داناتری » .
این سخنان عمق ترس عبداللّٰه را از اینکه مبادا فرماندۀ لشکرش متمایل به صف محمّد بن قاسم بشود ، بیان میکند .
این ترس ، یک مسألهای طبیعی بود . زیرا دل مردم با جنبش انقلابی بود . امّا قدرتها یک بار با تهدید و بار دیگر با فریب و تشویق و بار دیگر با افساد و بارها و بارها با شیوههای گوناگون در جذب و رام ساختن مردم
برای کوبیدن جنبش مکتبی تلاش میورزند ، تا آنجا که ابن طاهر به فرماندۀ لشکرش میگوید : من بر تو جاسوسانی گماردهام که حتّی نفسهای تو را زیر نظر میگیرند !
فرماندۀ لشکر عبداللّٰه روانه « نسا » میشود تا به یک فرسنگی این شهر میرسد و در آنجا نامۀ عبداللّٰه ابن طاهر را میگشاید و با نقشۀ کامل او و مشخصات خانهای که محمّد بن قاسم و یکی از یارانش به نام ابو تراب در آن بودند ، رو به رو میشود . عبداللّٰه به فرماندۀ خود دستور داده بود که محمّد را با زنجیر محکم ببندد و چون او را دستگیر کرد ، جهت اطمینان ، پیش از هر اقدامی انگشتری خودش را به همراه انگشتری محمّد بن قاسم برای او بفرستد و کسی که این انگشتریها را برای ابن طاهر میبرد باید بتاخت و سریع این مأموریت را به انجام رساند . و آنگاه شرح ماجرا را برای او بنویسد .
عبداللّٰه درپایان ایننامه نوشته بود: در کار محمّد بنقاسم بسیار هوشیار و مراقب و بیدار باش تا او و یارش ، ابو تراب ، را به محضر من آوری .
نقشۀ عبداللّٰه با موفقیّت اجرا شد و محمّد بن قاسم و یارش ، ابو تراب ، را به طرف نیشابور به سوی عبداللّٰه بن طاهر بردند . عبداللّٰه آمد که آن دو را ببیند و همین که چشمش به آنها افتاد به فرماندۀ لشکرش گفت :
وای بر تو ای ابراهیم آیا در این کار از خدای نترسیدی ؟ ( مقصود عبداللّٰه زنجیرهای سنگینی بود که ابراهیم بر دست و پای محمّد و ابو تراب زده بود ) ، آیا این مرد صالح را با چنین زنجیرهای گران بستی ؟!
ابراهیم به او پاسخ داد :
ای امیر ترس از تو ترس از خدا را از یادم برد و تهدیدهایت عقل مرا از توجّه به امور دیگر ، باز داشت !
عبداللّٰه گفت : این زنجیر را از او بردار و زنجیر سبکتری بر پایش ببند که در حلقهاش یک رطل آهن باشد (1)و میلۀ آن نیز بلند و حلقههایش فراخ باشد که بخوبی بتواند با آن زنجیر راه برود .
محمّد بن قاسم در زمانی که در بند بود ، قرآنی برای خواندن طلبید .
عبداللّٰه بن طاهر دستور داد چند قاطر از اصطبلش بیرون آورند و بر آنها هودج بگذارند و از شهر بیرون ببرند تا مردم خیال کنند که او را از شهر بیرون بردهاند و چون مقداری از شهر بیرون رفتند ، دستور بازگشت آنها را داد و بدین وسیله او را در نیشابور پنهان نگاه داشتند و چندی بعد همراه با ابراهیم او را راهی ری کرد .
عبداللّٰه به او دستور داده بود که در طول راه همان کاری را بکند که او خود در نیشابور انجام داد یعنی هر سه شب قاطری را با هودجی سرپوشیده بیرون آورند و با لشکری تا یک فرسنگی ری روانه سازد و سپس بازگردند و محمّد را مخفیانه ببرند .
این دستور برای آن بود که آنها از حملۀ افراد بسیاری که در ری با محمّد بن قاسم بیعت کرده بودند ، میترسیدند . بدین وسیله او را از ری بیرون بردند . و هیچ کس از وجود او مطّلع نشد و از آنجا او را نزد معتصم
1) (1)) - رطل نیشابوری معادل 200 درهم بوده است .
در بغداد بردند ، معتصم که از حرکت محمّد به بغداد آگاه شده بود ، به ابراهیم نامه نوشت که عمامه از سر او بردارند و وی را سربرهنه بیاورند و روپوش هودج را نیز برگیرند و قاطر را هم برهنه کنند و سپس محمّد را به بغداد داخل نمایند .
معتصم با این کار میخواست محمّد را تحت شکنجۀ روحی قرار دهد و از شأن و منزلت او بکاهد . وقتی محمّد را وارد شهر بغداد میکردند ، مردم در خیابانها برای تماشای او ازدحام کرده بودند . سپس وی را بر معتصم که در مجلس تفریح و بادهگساری نشسته بود ، وارد کردند .
در این حال محمّد بن قاسم تسبیح میگفت و استغفار میکرد و زیر لب دعا میخواند و بر آنها نفرین میفرستاد . معتصم نشسته بود و شراب میخورد و محمّد ایستاده بود تا آنکه معتصم از تفریح و بازی خویش فراغت یافت . آنگاه دستور داد محمّد بن قاسم را به زندان برند .
محمّد بن قاسم به زندان افتاد . او فوراً در پی طرح نقشهای هوشمندانه از زندانگریخت و خودرا در بغداد پنهان کرد واز آنجا بهمنطقهای بهنامواسط رفت.
وی پس از گریز از زندان تا پایان روزگار حکومت معتصم و سپس واثق و قسمتی از دوران حکومت متوکل مخفیانه زندگی میکرد . بنابر روایتی متوکّل او را دستگیر و روانۀ زندانش کرد و او تا هنگام مرگ در زندان به سر برد .
در طی مدّت نه چندان کوتاهی که محمّد بن قاسم از دیدهها پنهان بود ،
چه کارهایی انجام داد ؟ پاسخ این سؤال ، قیامهای فراوانی است که پس از فرار محمّد بن قاسم ، در روزگار متوکّل و مستعین و خلفای بعد از آن دو به وقوع پیوست . این قیامها موجب شده بودند که نگذارند خلیفه به آسودگی به تفریح و خوشی مشغول شود .
در شهر واسط محمّد در خانۀ مادر پسر عمویش ، علی بن حسن بن علی بن عمر بن زین العابدین علیه السلام که زنی فرتوت و زمین گیر بود ، سکونت گزید همین که چشم این پیر زن به محمّد افتاد بسیار خوشحال شد و گفت :
« ای محمّد ! جان من و خانوادهام به قربانت خدای را سپاس که تو سلامتی » . آنگاه بر پای ایستاد حال آنکه سالها نتوانسته بود ، بر پای خویش بایستد .
ابراهیم ، فرماندۀ سپاهیان عبداللّٰه بن طاهر در توصیف محمّد چنین گوید : من هرگز کسی را از او در عبادت کوشاتر و خویشتن دارتر و گویاتر به ذکر خدای ندیدم . با وجود آن همه دشواریها و مشکلاتی که برای او پیش آمد هیچ گاه دچار شکست و تسلیم نشد . هرگز او را شوخ و بذلهگو و خندان نیافتم مگر یک بار که چون از گردنهای به نام حلوان سرازیر شدند محمّد خواست سوار شود که در این هنگام یکی از یاران ابراهیم جلو آمد و خم شد تا وی پا بر پشت او گذارد و سوار شود . وقتی محمّد سوار شد و در هودج قرار یافت به شوخی به کسی که برای او پشت خم کرده بود گفت :
آیا از بنی عبّاس حقوق میگیری و به فرزندان علی بن ابیطالب خدمت
میکنی ؟! سپس تبسّمی کرد .
ابراهیم گوید : اشیای گرانبهایی از پول و جواهر و غیر آن بر محمّد بن قاسم عرضه کردند . امّا وی آنها را نپذیرفت و تنها مصحف جامعی را که از آن عبداللّٰه بود قبول کرد . عبداللّٰه از این امر بسیار خوشحال شد . محمّد ابن قاسم این قرآن را هم بدین خاطر پذیرفت که میخواست آن را بخواند .
وجود شخصیّتی انقلابی همچون محمّد و انقلابی همانند انقلاب او دلیلی است بر وجود جنبشی مکتبی که حتّی یکروز هماز حرکت خویش باز نایستاد ، و نیز بر این دلالت میکند که این جنبش هیچگاه ممکن نبود از راه راست منحرف شود . این دو خصیصه در طول انقلابهایی که توسط جنبش مکتبی ایجاد میشد ، به چشم میخورند .
در کنار اوضاع بحرانی دستگاه حاکم و از دوران امام جواد جنبشی با کیفیتی مخصوص برای ایجاد انقلاب پدید آمد . جنبش مکتبی در روزگار امام جواد به شرایط خوبی دست یافته بود . بدان گونه که میتوان گفت اگر جنبش مکتبی در دوران امام موسی بن جعفر سختترین شرایط خود را میگذراند ، در عوض در روزگار جواد الأئمّه بهترین اوقات خود را سپری میکرده و شاید به همین دلیل در حدیثی از ابن اسباط ، و عبّاد بن اسماعیل آمده است :
« ما در منی نزد امام رضا بودیم که ( امام جواد ) را آوردند . پرسیدیم :
آیا این همان مولود مبارک است ؟ فرمود : آری این مولودی است که در
اسلام کسی پر برکت تر از او به دنیا نیامده است » . (1)
همچنین ابو یحیی صنعانی روایت میکند که نزد امام رضا بودم که پسرش امام جواد را که هنوز کوچک بود ، به نزدش آوردند . آنحضرت فرمود :
«این مولودی است که مولودی پر برکتتر از او برای شیعیان ما متولّد نشده است».
برکتی که از رهگذر ولادت امام جواد علیه السلام برای جنبش مکتبی حاصل شد تنها در رفع جوّ وحشت و اختناق سیاسی از آنها نبود بلکه مهم تر از این ، ریشهدار کردن مکتب از نظر عقیدتی ، فکری ، سیاسی و فقهی بود .
1) (1)) - بحار الانوار ، ج50 ، ص23 .
نهمین پیشوای ما را به خاطر دست بخشنده و آوازهاش در جود و کرم ، جواد میخواندند . در این باره داستانهای فراوانی نقل شده که گوشهای از آنها را برای شما نقل میکنیم :
برنامۀ عملی آنحضرت ، نامهای بود که از جانب پدر بزرگوارش از خراسان ، برای او فرستاده شده بود . وی در آن هنگام 6 سال داشت .
مضمون این نامه چنین بود :
من به حقّی که بر تو دارم از تو میخواهم که ورود و خروجت جز از در بزرگ نباشد . و چون سوار شدی باید طلا و نقره ( دینار و درهم ) با تو باشد و هر کس که از تو چیزی درخواست کرد ، به او ببخشی . هر که از عموهایت که از تو خواست به او نیکویی کنی کمتر از پنجاه دینار به وی مده و چنانچه خواستی بیشتر از این مقدار به او بدهی ، اختیار با خود توست و هر که از عمّههایت از تو چیزی خواست کمتر از 25 دینار به او مده و بیش از این مربوط به خود توست . من میخواهم که خداوند تو را
رفعت و بلندی دهد پس انفاق کن و از خدای عرش بیم مدار که فقیرت کند .
روایت شده که بار جنس بزازی آنحضرت را که قیمتی هم بود میآورند . امّا در بین راه آن را دزدیدند . کسی که این بار را میآورد این ماجرا را بانامه به اطلاع امام رساند . آنحضرت در پاسخ نامۀ او به خطّ خویش نوشت : جانها و اموال ما از مواهب گوارای خداست و عاریههایی است که به دست ما به امانت سپرده است . پس تا وقتی که از آنها استفاده شود ، موجب سُرور و شادکامی است و آنچه که از آنها گرفته شود اجر و پاداش در پی دارد . پس هر کس که بی تابیاش بر صبرش چیره شود ، اجرش تباه میگردد و ما از این امر به خدا پناه میبریم . (1)
یکی از یاران امام علیه السلام که به آنحضرت بدهکار بود نزد وی آمد و عرض کرد : فدایت شوم ! مرا در مورد آن ده هزار درهم حلال کن که انفاقش کردم . امام به او فرمود : تو را حلال کردم . . . (2)
یکی از راویان نقل میکند که در روزگار زندگی امام جواد حج گزاردم و به سوی او در مدینه رفتم و داخل خانه شدم ، ناگهان امام علیه السلام را دیدم که بر سکّویی ایستاده و جایی را که بر آن مینشیند فرش نکردهاند . غلامی
با سجاده آمد و آن را برای امام پهن کرد و آنحضرت روی آن نشست .
چون به او نگریستم هیبت زده و مدهوش شدم و خواستم از غیر پلکان به طرف سکّو بالا بروم که امام به جایگاه پلکان اشاره فرمود . بالا رفتم و سلام دادم و آنحضرت پاسخ سلام مرا داد . آنگاه دستش را به سوی من دراز کرد . دست او را گرفتم و بوسیدم و روی صورتم گذاردم . آنحضرت مرا با دست خویش نشاند . به خاطر حیرت و دهشتی که بر من راه یافته بود ، دست او را گرفتم و آنحضرت هم دست خویش را در دست من نهاده بود و چون آرام یافتم دستش را رها کردم .
در ایّام حج برای بزرگداشت آنحضرت ، مجلسی ترتیب دادند . در این مجلس گروه بسیاری از فقهای مصر و عراق و حجاز حضور یافتند . با این وجود آنحضرت با دو جامه و عمامهای که دو سویش رها بود و یک جفت نعلین در میان آن جمع پُر شکوه ظاهر شد .
از ابو هاشم روایت کردهاند که گفت : امام جواد یک بار 300 دینار به من داد و فرمود که آن را برای یکی از پسر عموهایش ببرم و گفت : بدان که او به تو خواهد گفت مرا به کسی راهنمایی کن تا با این پولها از او متاعی بخرم . در این صورت تو او را راهنمایی کن .
ابو هاشم گفت : من دینارها را نزد پسر عموی امام بردم و او به من گفت : ای ابو هاشم مرا به سوداگری که با این پولها متاعی بخرم ، راهنمایی کن . من نیز اطاعت کردم . (1)
1) (1)) - بحار الانوار ، ج50 ، ص41 .
از ابن حدید ، یکی از یاران آن امام روایت شده است که گفت : همراه با جمعی به سفر حج رفتیم ، در میان راه ، راهزنان به ما حمله کردند .
چون به مدینه داخل شدم ، در راه با امام جواد برخورد کردم . آنگاه با ایشان به خانهاش رفته او را از حادثهای که روی داده بود مطّلع کردم . او فرمود : جامهای به من دهند و دینارهایی نیز داد و گفت : این دینارها را به اندازۀ آنچه که از همراهانت بردهاند ، میان آنها تقسیم کن .
ابن حدید گوید : دینارها را میان همراهان تقسیم کردم ، درست به اندازه مالی بود که از آنها برده بودند ، نه کمتر و نه بیشتر ! !
یکی از راویان میگوید : روز عید ، نزد امام جواد علیه السلام رفتم و از تنگدستی زبان به شکایت گشودم . وی با شنیدن سخنان من ، سجاده را بالا زد و از خاک ، شمشی طلا بیرون آورد و به من داد . چون آن را ( برای فروش ) به بازار بردم ، 16 مثقال بود . (1)
عمر بن ریان گوید : مأمون دربارۀ جواد الأئمّه به هر حیلهای دست زد ( برای آنکه آنحضرت را به ورطۀ فساد اندازد و از کرامت و هیبت او در چشم و دل مردم بکاهد ) امّا نتوانست کاری کند . هنگامی که وی خواست دخترش را برای حضرت زفاف کند صد کنیزک بسیار زیبا فراهم کرد و به هر یک جامی که در آن گوهری بود داد تا چون امام در مسند دامادی مینشیند رو به روی او بایستند . ولی آنحضرت ( بر خلاف انتظار مأمون ) اصلاً به کنیزکان نگاه نکرد . مردی بود به نام مخارق که خوش
1) (1)) - بحار الانوار ، ج50 ، ص49 .
آواز و نوازنده بود و ریش بلندی داشت . مأمون وی را خواست ، مخارق گفت : اگر مشکل تو در مورد میل دادن او به امور دنیوی است ، من این مهم را برای توبه عهده میگیرم . آنگاه وی رو به روی امام جواد نشست و بانگ برداشت . همه أهل خانه بر او گرد آمدند و مخارق همچنان عود مینواخت و آواز میخواند . ساعتی چنین کرد و ابو جعفر نه به او نگریست و نه به راست و چپش . آنگاه سر خود را بالا آورد و فرمود : ای ریش بلند از خدا بترس ! ناگهان مخارق با شنیدن این سخن زخمه و عود از دستش افتاد و تا پایان عمر نتوانست از دست خود استفاده کند . (1)
امام جواد علیه السلام در دوران خرد سالی بود که یکی از یاران پدرش که اسباب بازی بچّگانهای در دست داشت آمد . وی میگوید : چون نزد امام آمدم ، سلام دادم امّا او به من رخصت نشستن نفرمود . آنگاه اسباب بازی را که در دست داشتم ، به طرف امام انداختم . آنحضرت خشمگین شد و فرمود : ما برای این ( بازی و سرگرمی ) آفریده نشدهایم .
پیش از این در بارۀ علم جانشینان پیامبر ، در شرح زندگانی امام جعفر الصادق علیه السلام ، ناشر علوم اهل بیت در شرق و غرب جهان ، سخن را ندیم و در بارۀ چگونگی علم آنان به امور غیبی ، توضیحاتی دادیم . بنابر این به تکرار آن مطالب در مورد علم و دانش سرشار امام جواد که از قلبی ملهم
1) (1)) - مناقب آل ابیطالب ، ج4 ، ص296 .
و آگاه سر چشمه میگرفته ، نیازی نمیبینم و تنها به این نکته بسنده میکنم که در بسیاری از احادیث آمده است که آنحضرت از آنچه در درون ضمایر مردم میگذشته و یا رویدادهایی که در آینده برای آنها پیش میآمده ، مطّلع بوده و آنها را خبر میداده است . این احادیث رسانندۀ این مفهوم نیستند که امامان علیهم السلام غیب میدانستند بلکه نشانگر آن هستند که این بزرگواران از راه الهام یا به وسیلۀ پیامبر صلی الله علیه و آله به خدای سبحان مرتبط بودهاند و از این طریق ، به گونۀ مستقیم ، از منبع علم و معرفت سیراب میشدند در حالی که سایر مردم مثلاً از راه حواس و تجارب به علم و دانش نایل میآیند .
اگر تجربههای جدید ، وجود حسّ ششم را در نزد برخی افراد به اثبات رسانده ، بر ما بسیار ساده است که باور آوریم این حس با خواست خداوند در نزد برخی افراد یافت میشود . افزون بر این ، ایمان به قدرت خدا و توان او برای انجام دادن هر کاری ، موجب میگردد که فرد ، در صورتی که خداوند اراده کرده باشد ، هر گونه امر ممکنی را دارا گردد .
والی مکّه و مدینه مردی به نام ( فرج الرغجی ) بود . وی که از مخالفان اهل بیت علیهم السلام بود ، روزی در حالی که هر دو در کنار رود دجله ایستاده بودند به امام جواد گفت : پیروان تو ادعا میکنند که تو میدانی در دجله چقدر آب است ، و وزن آن را نیز میدانی !
امام به او فرمود : آیا خداوند میتواند این علم را به پشّهای از مخلوقاتش عطا کند یا نه ؟ فرج گفت : آری میتواند .
امام فرمود : من از یک پشّه و از بیشتر مخلوقات خداوند ، در پیشگاه حضرتش عزیزترم .
آری ، شگفتی حاصل از شک در قدرت خدا به مراتب از شک در روشنی و نور خورشید ، سُست تر و بی پایهتر است البته در بارۀ مردی که مدّعی این مقام بزرگ است ، شک جا دارد و انسان تنها پس از تحقیق و تفحّص از صحت این ادعا ، میتواند آن را بپذیرد ، ولی در مورد خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله ، آن هم پس از مطالعه احادیث متواتری که از زبان پیامبر و در بارۀ آنها وارد شده و گفته است که اینان رهبران و پیشوایان مردمند ، شکّ و تردید بیهوده است به علاوه ما میدانیم که هر امام ، از زمانی که خلافت معنوی بدو منتقل میشود ، از سایر مردمان همعصر خویش داناتر و آگاهتر است . پیامبر صلی الله علیه و آله این گونه بود و جانشینان او از حضرت علی گرفته تا حضرت حجّت نیز این گونهاند .
در بارۀ علم و دانش امام جواد علیه السلام همین بس که گفتیم آنحضرت در یک مجلس به 30 هزار پرسش ، پاسخ داده در حالی که در آن روز بیش از 8 یا 9 سال نداشته است .
همچنین نقل کردیم که آنحضرت در 16 سالگی در مجلس مأمون حاضر میشود و با قاضی القضات کشور ( یحیی بن اکثم ) به مناظره میپردازد و او را با دلیل و برهان خاموش و مغلوب میسازد . اگر ما بدانیم که مأمون ، بنابر نقل تاریخ ، داناترین خلفای عبّاسی و آگاهترین آنان به علوم عصر خویش بوده و سپس با این همه در برابر امام جواد علیه السلام ،
در جلساتی که گوشهای از آنها را ذکر کردیم ، به کرنش میافتد . آنگاه میتوانیم به درک معنی علم الهی و نوعیّت آن ، پیببریم .
اینک به بخشی از روایاتی که ما را با گوشهای از علم و دانش امام جواد آشنا میسازند ، اشاره میکنیم :
1 - از امیة بن علی نقل شده است که گفت : در سالی که امام رضا حج گزارد و از آنجا به خراسان رفت ، من نیز در مکّه بودم . امام جواد نیز در آن سفر پدر را همراهی میکرد . امام رضا با کعبه وداع میگفت و چون از طواف فراغ یافت به طرف مقام رفت و در آنجا نماز گزارد . امام جواد بر دوش موفق سوار شد و با او طواف میکرد . و چون به حجر الاسود رسید ، نشست ، و مدّتی دراز گذشت . موفق به او عرض کرد :
فدایت شوم برخیز .
امام جواد علیه السلام فرمود : نمیخواهم از اینجا حرکت کنم مگر آنکه خدا بخواهد . و در چهرهاش آثار اندوه پدیدار شد . موفق نزد امام رضا رفت و گفت :
فدایت شوم ابو جعفر در کنار حجر الاسود نشسته و نمیخواهد برخیزد . امام رضا برخاست و نزد فرزندش رفت و به او فرمود :
عزیزم برخیز . امام جواد گفت . نمیخواهم از اینجا برخیزم .
امام رضا پرسید : چرا ؟ گفت : چگونه برخیزم که تو همانند کسی که دیگر به سوی کعبه باز نمیگردد ، با آن وداع گفتی .
امام رضا فرمود : برخیز عزیزم . آنگاه امام جواد برخاست .
2 - یحیی بن اکثم قاضی القضات مأمون بود و برخی از مورّخان عقیده دارند که وی سر انجام به شیعه گرایید یا اصلاً شیعی بود . به هر حال از وی نقل شده است که گفت :
در حال طواف به دور آرامگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم که دیدم محمّد بن علی هم به زیارت قبر رسول خدا مشغول است . با وی در بارۀ سؤالاتی که داشتم به بحث پرداختم و او پاسخم داد . به او عرض کردم :
به خدا قسم من میخواهم از شما یک مسأله بپرسم امّا خجالت میکشم . او گفت : پیش از آنکه بپرسی من به تو پاسخ میدهم . تو میخواستی در بارۀ امام سؤال کنی . گفتم : به خدا همین طور است .
فرمود : بنابر این همین است . گفتم : نشانی ؟ در دستش عصایی بود .
ناگهان عصا به سخن در آمد و گفت : او امام جواد علیه السلام مولای من است ، او امام این زمان و حجّت است . (1)
3 - یکی از راویان نقل کرده است که مأمون به تعدادی کودک که امام جواد هم در میان آنها بود ، برخورد . همه گریختند جز آنحضرت . مأمون گفت : او را به نزد من آورید . سپس از او پرسید : چرا با سایر کودکان نگریختی ؟ آنحضرت پاسخ داد : من خطایی نکرده بودم که بگریزم و راه هم آنقدر تنگ نبود که کنار بروم تا راه تو باز شود . از هر طرف که میخواستی میتوانستی بروی .
مأمون پرسید : تو کیستی ؟ آنحضرت پاسخ داد : من محمّد فرزند علی
1) (1)) - کافی ، ج1 ، ص353 .
فرزند موسی فرزند جعفر فرزند محمد فرزند علی فرزند حسین فرزند علی بن ابی طالبم . مأمون پرسید : از دانش چه بهرهای داری ؟ امام پاسخ داد : از من دربارۀ اخبار آسمانها بپرس .
مأمون او را رها کرد و به راه خود ادامه داد . آن روز وی قصد شکار داشت . از این رو باز سپیدش را روی دست گرفته بود و میخواست با آن شکار کند . چون از امام دور شد ، باز از دستش پرید و به راست و چپ نگریست و چون هیچ شکاری ندید دوباره روی دست مأمون نشست.
مأمون باز را دوباره رها کرد و باز به طرف افق پرواز کرد آن چنان که ساعتی از دیدهها نا پدید شد و پس از مدّتی در حالی که ماری را صید کرده بود ، بازگشت . مار را به آشپزخانه بردند .
مأمون به اطرافیانش گفت : هنگام مرگ این کودک امروز به دست من فرا رسیده است . سپس فرزند امام رضا را که در بین شماری از کودکان بود طلبید و از او پرسید : تو از اخبار آسمانها چه میدانی ؟
امام جواد گفت : من از پدرم از پدرانم از پیامبر صلی الله علیه و آله از جبرائیل از پروردگار جهانیان شنیدم که فرمود : میان آسمان و زمین دریایی است .
غبارناک و پر موج که در آن مارهائی است که شکمهایشان سبز و پشتهایشان نقطههای سیاه است . پادشاهان آنها را با بازهای سپیدشان شکار میکنند تا دانشمندان را بدانها بیازمایند .
مأمون با شنیدن این پاسخ گفت : تو و پدرانت و جدّت و پروردگارت همه راست گفتید آنگاه او را سوار کرد و دخترش ام الفضل را به همسری
او در آورد . (1)
4 - از رگزنی که امام جواد علیه السلام در عهد مأمون او را طلبید ، روایت کردهاند که گفت : آنحضرت به من فرمود : رگ زاهر مرا بزن .
رگزن گفت : من چنین رگی نمیشناسم و اسم آن را هم نشنیدهام .
امام آن رگ را به وی نشان داد . چون رگزن ، رگ آنحضرت را زد خون زردی جاری شد و تشت پرگشت .
سپس آنحضرت فرمود : رگ را بگیر و انگاه فرمود تشت را خالی کند . سپس دستور داد رگ را رها کند . آنگاه خون دیگری بیرون آمد .
امام فرمود : حالا آن را ببند . چون دست امام را بست فرمود صد دینار به او بدهند . مرد پولها را گرفت و نزد یوحنا پسر بختشیوع آمد و سخن امام علیه السلام را برای او بازگو کرد .
یوحنا گفت : به خدا سوگند من نام این رگ را در طب نشنیدهام امّا فلان اسقف هست که سال بسیاری بر او گذشته ، بگذار نزد او برویم شاید که او بداند . و گرنه ما کسی را نداریم که از این امر مطّلع باشد . هر دو نزد آن اسقف رفته ماجرا را برای او نقل کردند .
اسقف مدّتی سر به زیر افکند و آنگاه گفت : بعید نیست که این مرد پیامبر و یا از نسل پیامبری باشد .
بدینسان راویان احادیث از ائمه علیهم السلام امور شگفتی را نقل میکنند امّا از کار خدا چه شگفت که هرگاه بخواهد میتواند علم و معرفت و قدرت
1) (1)) - بحار الانوار ، ج50 ، ص56 .
و نیروی خویش را در انسانی که قلبش را آزموده و او را پاک ساخته است به ودیعه بگذارد .
« الثقة باللّٰه تعالی ثمن لکل غال و سُلّم لکل عال » .
« اعتماد به خداوند تعالیٰ بهای هر چیز گران و نردبانی است برای رسیدن به هر امر والا » .
« من اصغی الی ناطق فقد عبده ، فان کان الناطق عن اللّٰه فقد عبد اللّٰه ، وإن کان الناطق ینطق عن لسان إبلیس فقد عبد إبلیس » .
« هر کس به گویندهای گوش فرا داد ، او را پرستیده است . پس اگر گوینده از جانب خدا سخن میگوید ، خدا را پرستیده و اگر گوینده از زبان ابلیس سخن گوید ، ابلیس را پرستیده است . »
« المؤمن یحتاج إلی توفیق من اللّٰه وواعظ من نفسه وقبول من ینصحه » .
« مؤمن نیاز دارد به توفیق از طرف خدا و به پند گویی از نفس خود که پیوسته او را موعظه کند . و به پذیرش از هر کسی که اندرزش دهد » .
« کفی بالمرء خیانةً ان یکون أمیناً للخونة » .
« برای خیانتکاری انسان همین بس که امین خیانتکاران باشد . »
« من شهد أمراً فکرهه کان کمنغابعنه ، ومنغاب عنأمر فرضیه کان کمن شهده».
« هر کس شاهد کاری باشد و آن را ناخوش دارد همچون کسی است که شاهد آن کار نبوده و هر کس در کاری حاضر نباشد ولی بدان خرسند گردد همانند کسی است که شاهد آن بوده است . »
« توسد الصبر ، واعتنق الفقر ، وارفض الشهوات ، وخالف الهوی ، واعلم أنّک لن تخلو من عین اللّٰه فانظر کیف تکون » .
« بر صبر تکیه کن و فقر را در آغوش گیر و شهوتها را دور کن و با هوای نفس به ستیز برخیز و بدان که در برابر دیدۀ خداوندی و بنگر که چگونهای ؟ » (1)
روایت شده است که امام جواد را پس از شهادت پدر بزرگوارش به مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند . او که در آن هنگام هنوز در سنین طفولیّت به سر میبرد، به سوی منبر رو کرد و یک پله از آن بالا رفت و آنگاه به سخن در آمد و گفت : « منم محمّد پسر رضا ! منم جواد ! منم دانا به نسبهای مردم در صلبها ! من به ضمایر و ظواهر شما و آنچه به سوی آن روانه اید آگاهم ! علمی که پیش از آنکه خداوند مخلوقات را بیافریند به ما ارزانی داشته و تا پس از فنای آسمانها و زمینها نیز باقی است . اگر غلبه اهل باطل و حکومت گمراهان و هجوم اهل شک نبود ، هر آینه سخنی میگفتم که پیشینیان و آیندگان از آن به شگفت میآمدند » ! آنگاه دست شریف خویش را بر دهانش گذارد و گفت : « ای محمّد خاموش شو همچنان که پدرانت پیش از این خاموشی گزیدند » .
1) (1)) - تمام روایات این قسمت از تحف العقول اقتباس و نقل شده است .