ghaemiyeh.com
سرشناسه: گروه تاریخ و مناسبت ها
عنوان و نام پدیدآور: ماه سامرا: بسته مناسبتی ویژه امام حسن عسکری علیه السلام
مشخصات نشر: قم: مرکز پژوهش و سنجش افکار، اداره کل پژوهش های اسلامی رسانه، 1394
مشخصات ظاهری: 174 ص.
ISBN: 978 – 964 – 514 – 379 – 2
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس
موضوع: حسن بن علی علیه السلام، امام یازدهم، 232 ـ 260 ق.
موضوع: حسن بن علی علیه السلام، امام دوم، 232 ـ 260 ق. ـ اخلاق
موضوع: حسن بن علی علیه السلام، امام دوم، 232 ـ 260 ق. ـ احادیث
شناسه افزوده: صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
شناسه افزوده: صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه. گروه تاریخ و مناسبت ها
رده بندی کنگره: 1394، 2 م / 50 BP
رده بندی دیویی: 952 / 297
شماره کتابشناسی ملی: 3912722
ماه سامرا
بسته مناسبتی ویژه امام حسن عسکری علیه السلام
طراح جلد: فرانشر
بازخوانی: اعظم خوشگفتار
صفحهآرا: فاطمه جهانگیر
سال انتشار: 1394
تنظیم و تدوین: دفتر پژوهش های کاربردی ـ گروه تاریخ و مناسبت ها
تهیه کننده و ناشر: مرکز پژوهش و سنجش افکار، اداره کل پژوهشهای اسلامی
چاپ: زلال کوثر
قیمت: 70000 ریال
شابک: 2 ـ 379 ـ 514 ـ 964 ـ 978
کلیه حقوق این اثر متعلق به مرکز پژوهش و سنجش افکار است.
تهران: خیابان ولیعصر (عج)، خیابان هتل استقلال، ساختمان اداری جام جم، طبقة دوم، تلفکس: 22013585
رایانامه: research@IRIB. IR
نشانی پایگاه: WWW. IRIBresearch. ir
قم: بلوار امین، اداره کل پژوهشهای اسلامی؛ تلفن: 32915511 - 025 دورنگار: 32915510
نشانی پایگاه: WWW. IRC. IR
خراسان: مشهد، خیابان امام خمینی (ره)، جنب باغ ملی، ساختمان صبا، طبقه سوم؛ تلفن: 32215108 - 051 نمابر: 32215106
مرکز پژوهش و سنجش افکار صداوسیما
اداره کل پژوهشهای اسلامی
دفتر پژوهشهای کاربردی
گروه تاریخ و مناسبتها
موضوع: بسته مناسبتی (ماه سامرا؛ ویژه امام حسن عسکری علیه السلام)
مدیر گروه: سلمان رضوانی
شناسه چاپ: 2071
سال انتشار: 1394
مقدمه7
بخش اول: شخصیتشناسی9
فصل اول: زمان و مکان تولّد11
فصل دوم: ویژگی ها15
فصل سوم: مقام امامت17
فصل چهارم: عصرغیبت25
فصل پنجم: حیات سیاسی امام حسن عسکری علیه السلام 30
فصل ششم: یاران امام عسکری علیه السلام 39
فصل هفتم: شهادت امام حسن عسکری علیه السلام 54
بخش دوم: سیرهشناسی59
فصل اول: سیره اخلاقی و فردی61
فصل دوم: سیره اجتماعی64
فصل سوم: سیره علمی67
فصل چهارم: سیره سیاسی71
بخش سوم: اندیشهشناسی75
فصل اول: نامههای امام عسکری علیه السلام 77
فصل دوم: دربرابر انحرافات80
فصل سوم: برگزیده سخنان امام علیه السلام 82
بخش چهارم: متون ادبی87
میلاد امام حسن عسکری علیه السلام 89
شهادت امام حسن عسکری علیه السلام 129
بخش پنجم: ایدهها و موضوعات برنامهسازی157
بخش ششم: منبعشناسی در موضوع امام حسن عسکری علیه السلام 167
منبع شناسی امام حسن عسکری علیه السلام 169
قال الامامُ الرِّضا علیه السلام: «رَحِمَ اللّهُ عَبْدا اَحْیا أمْرَنا،» فَقُلْتُ لَهُ: «فَکَیْفَ یُحْیِی أمْرَکُمْ؟» قالَ: «یَتَعَلَّمُ عُلُومَنا و یُعَلِّمُها النّاسَ، فَإِنَّ النّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنا لاَتَّبَعُونا». بحارالانوار ج 2 ـ ص 30.
اداره کل پژوهش های اسلامی رسانه افتخار دارد در طول بیست سال گذشته در جهت نشر و گسترش فرهنگ اهل بیت علیهم السلام در موضوعات مختلف آثار و تألیفاتی را با اهداف تأمین محتوای برنامه سازی رسانه ملی ارائه نموده است.
کتاب حاضر، مجموعه ای است از متون مناسبتی درباره امام حسن عسکری علیه السلام که در شش بخش کلی شخصیت شناسی، سیره شناسی، اندیشه شناسی، بخش متون ادبی و بخش پایانی محورهای برنامه سازی، با هدف کمک فکری به گروه های مختلف برنامه سازی تهیه و تدوین گردیده است در باب نوشتار حاضر چند نکته قابل ذکر می باشد.
محتوای این مجموعه شامل نوشتارهای اکثراً کوتاهی است که هر کدام به صورت مستقل (بدون ارتباط الزامی به قبل و بعد) قابل استفاده میباشد.
این مجموعه به دلیل اینکه از مطالب و آثار مختلف اداره کل در این زمینه تجمیع گردیده است ممکن است به صورت طبیعی از لحاظ قلم و نگارش متفاوت باشند.
تلاش شده است که این نوشتار به لحاظ منطقی در ذیل بخش های مختلف و منطقی تدوین گردد که امیدواریم مورد استفاده برنامه سازان محترم قرار گیرد.
در بخش محورهای برنامه سازی با هدف استفاده بهینه سعی شده تا بر اساس گروه های برنامه ساز محوریابی انجام شود و در عین حال نسبت به مسائل روز جامعه نیز تناسب بیشتری داشته باشد.
در پایان از همه عزیزانی که ما را در تهیه و تدوین این مجموعه یاری نمودند تقدیر و تشکر فراوان داریم بویژه از سرکار خانم سقلاطونی، آقایان حسینی-هرندی، حسینی ایمنی، جعفرزاده و عباسی که با تلاش های خود این مجموعه را به سامان رساندند، و همچنین از سایر همکاران اداره کل و مدیریت خدمات پژوهشی که در چاپ اثر زحمات فراوانی کشیدند.
گروه تاریخ و مناسبت ها
اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
در هشتمین روز ربیعالاول سال 232 ه.ق که برابر با جمعه بود، کودکی از سلاله پاک پیامبر به دنیا آمد. صدای این نوزاد مبارک، شهر مدینه را مزین کرده بود؛ کودکی که رسول خدا صلی الله علیه و آله نام او را انتخاب کرده بود و وحی الهی بر آنها نازل کرد که نام کودک را حسن بگذارند. آری، آن کودک و ستاره کوچک، کسی نبود جز امام حسن عسکری که با کنیه «ابومحمد» از او یاد شده است.
پس امام یازدهم علیه السلام بنابرآنچه مشهور است سال 232 هـ .ق چشم به جهان گشود؛ اگرچه اقوال دیگری نیز در این زمینه، از تاریخ نگاران نقل شده است. (1)
ماه ربیع الاول سال 230 هـ .ق؛ به نقل از: بحارالانوار، ج 50، ص 236؛ ماه ربیع الاول سال 231 هـ .ق؛ به نقل از: النجوم الزاهره، ج 3، ص32؛ ماه ربیع الاول سال 233 هـ .ق؛ به نقل از: بحرالانساب، ص 2.
امام عسکری علیه السلام در مدینه به دنیا آمد، هرچند برخی دانشمندان، محل تولد آن حضرت را، شهر «سامرا» در عراق دانستهاند، (2)اما مشهور مدینه را دانستهاند.
زمانی که مژده ولادت بابرکت فرزندی را به امام هادی علیه السلام دادند، ایشان مراسم شرعی ولادت را اجرا کرد. در گوش راست نوزاد، اذان و در گوش چپ او اقامه فرمود و این نوزاد پاک با آوای مقدس اللّه اکبر و لاالهالااللّه به استقبال زندگی رفت.
امام علی الهادی علیه السلام، نام مولود مبارک خود را، «حسن» گذاشت. به درستی که این نام، از زیباترین نامها است؛ چون نام عموی بزرگوارش و سرور جوانان اهلبهشت؛ یعنی اماممجتبی علیه السلام فرزند امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام است. (1)
پدر و مادر: پدر بزرگوار آن حضرت علیه السلام، امام علی الهادی علیه السلام یعنی دهمین پیشوای شیعیان است که پیروان اهلبیت علیه السلام به امامت و ولایت ایشان معتقدند. ایشان از نامدارترین دانشمندان عصر خویش در دانش و تقوی بودهاند.
مادر بزرگوار ایشان نیز بانویی پارسا، پاک و پاکیزه و از برترین زنان عصر خود بود که «سوسن» نام داشت. سوسن از اشرافزادگانی بود که در جنگ به اسارت مسلمانان درآمد و به خدمت امام هادی علیه السلام توفیق یافت و پس از تولد امام عسکری علیه السلام، «ام ولّد» نامیده شد. از ایشان در تاریخ با نامهای «سلیل»، «حدیثه»، «حریبه» نیز نام بردهاند.
امام هادی علیه السلام از او به شایستگی ستایش کرده و مقام و منزلت والای او را ستوده است. درباره نام مبارک مادر امام علیه السلام بین راویان اختلاف وجود دارد؛ به گونهای که چهار نام برای او ذکر کردهاند: 1. سلیل 2. سوسن 3. حُدَیْثه 4. حریبه.
میتوان گفت به دلیل روایت نقل شده از امام هادی علیه السلام در فضیلت آن بانوی مطهّره، نام «سلیل» صحیحتر است.
در کاروانی که به دستور «متوکل» (خلیفه عباسی) و به سرپرستی «یحیی بن هرثمه» از مدینه بهسوی سامرا در حرکت بود، کودکی چهار ـ پنج ساله بود که کنار پدر بزرگوارش زندگی تازهای را در غربت آغاز کند. او به یاد میآورد که یحیی و همراهانش با نشان دادن نامهای از متوکل، وارد خانه آنها شدند و به
1) تلخیص و برداشت از: زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام، صص 15 ـ 12.
جستوجو پرداختند، ولی به جز چند کتاب دعا و قرآن چیزی پیدا نکردند و او و خانوادهاش را از مدینه به سامرا انتقال دادند. حسن بن علی، کودک به ظاهر خردسال که دنیایی از معرفت و بصیرت را در سینه کوچک خود داشت، بهخوبی درک میکرد که در پشت این چهرههای به ظاهر آرام و رفتار محترمانه، توطئهای بر ضد آنها در حال شکل گرفتن است.
متوکل برای دور نگه داشتن امام علی النقی علیه السلام (هادی) و امام حسن عسکری علیه السلام، آنها را در منطقهای به نام «عسکر» نگه داشت تا مردم با آنها ارتباط نداشته باشند. زندگانی امامهادی علیه السلام و امام عسکری علیه السلام در محاصره دشمنان در محله عسکر که پایگاه نظامیان حکومت بود، سبب شد بیشتر شیعیان با فضیلتها و کرامتهای امام عسکری علیه السلام آشنا نشوند و این کار، مشکلات فراوانی برای جانشینی ایشان به وجود آورد. و چون در محله عسکر (قرارگاه سپاه) در شهر سامرا زندگی میکردند، به عسکری لقب گرفت.
«متوکل»، «ابوجعفر»، برادر امام حسن عسکری علیه السلام را بهعنوان جانشین به مردم معرفی کرد و با جعل احادیث درباره ابوجعفر، مقام امام عسکری علیه السلام را زیر سؤال برد، ولی امام تسلیم خواسته آنها نشد و برای ادای تکلیف الهی و شناساندن خویش در جایگاه امام و مقتدای مسلمانان و رفع تردید مردم، معجزهها و کرامتهای فراوانی از خود نشان داد.
عمر شریف امام عسکری علیه السلام به سه دوره تقسیم میشود: اول: تا سیزده سالگی که در مدینه بود؛ دوم: تا 23 سالگی که به همراه پدرش در سامرا زندگی میکرد و سوم: شش سال آخر عمرش را که پس از شهادت پدرش، در سامرا ولایت و رهبری امور شیعیان را در دست داشتند.
آن حضرت مدتی در زندان بود و شخصی در زندان با همه دشمنی که به ائمه و آل محمد علیهم السلام داشت، با دیدن اوضاع و احوال امام حسن عسکری علیه السلام از یاران و پیروان آن حضرت شد. زندانبان امام حسن عسکری علیه السلام دستور داده بود با آن حضرت در زندان بد رفتار کنند، اما هر بار که شخصی را مأمور این کار میکردند، با دیدن امام حسن علیه السلام تغییر میکرد و به عبادت روی میآورد و میگفت: «اکثر روزها را روزه میگرفت و هر شب تا بامداد به نماز میایستاد و وقتی به ما نگاه میکرد، ما به لرزه میافتادیم و خود را در برابر آن شخصیت بزرگ، کوچک میدیدیم».
به امام یازدهم علیه السلام کنیه «ابومحمّد» یعنی پدر محمّد دادهاند و این، نام مقدّس فرزند وی، امام منتظر و مصلح بزرگ بشریّت، محمّد مهدی است.
لقبهای حضرت که نشانه صفات بارز اوست، عبارتاند از:
خالص؛ از هر ناپاکی و عیبی، خالص و به دور بود؛
هادی، او میزان هدایت و ارشاد مردم به راه مستقیم الهی بود؛
عسکری؛ زیرا در شهر «سامرا» که شهری نظامی بود، زندگی میکرد؛
زکی؛ پاکترین انسانهای زمان خود بود؛
خاص؛ زیرا خداوند، فضایلی را به وی اختصاص داده بود.
صامت؛ بیشتر اوقات خاموش بود و جز به گفتار پندآمیز و یاد خدا سخن نمیگفت؛
سراج؛ چراغ هدایت مردم به راه حقّ بود؛
نقی؛ پرهیزگارترین انسان زمانه خویش بود.
آن گونه که از روایات و کتابهای معتبر تاریخی بر میآید، حضرت فراخ چشم، خوشاندام، زیباچهره، تندرست و باشکوه و جلال بود. چهره مقدسش نیز رنگی، میانه گندم گون و سفید بوده است. (1)
چهرهای زیبا و قدی بلند داشت. دوست و دشمن به برتری او در علم و زهد و اخلاق ایمان داشتند
برخی از ویژگیهای امام حسن عسکری علیه السلام را می توان این گونه برشمرد:
عبادت و اطاعت پروردگار؛ دانش و حکمت؛ زهد و بیرغبتی به دنیا؛ حلم و بردباری؛ کرم و بخشندگی.
گروهی از راویان معاصر حضرت نقل کردهاند که «معتمد عباسی»، آن امام بزرگوار را به شخصی به نام استاد «نحریر» سپرد تا از این طریق به ایشان آزار رساند. همسر نحریر هر کاری کرد تا او را از عذاب خداوند بترساند، ولی موفق نشد. او مواردی از عبادت و درستکاری حضرت را بیان کرد، ولی نحریر عصبانیتر شد و امام را به قفس شیران درنده منتقل کرد و به معتمد نیز خبر داد.
1) بحارالانوار، ج 50، ص 326، به نقل از: دایرهالمعارف بُستانی، ج 7، ص 45.
پس از سه روز، به همراه «یحیی بن قتیبه» به محل قفس شیران رفت و در کمال تعجب مشاهده کرد که امام در میان قفس در حال نماز خواندن است. شیرها به دور ایشان حلقه زدهاند. نحریر که با دیدن این صحنه، بسیار خشمگین شده بود، خودش وارد قفس شد که ناگهان شیرها به وی حمله کردند و او را دریدند. یحیی این ماجرا را برای معتمد تعریف کرد و او با همراهانش نزد امام بازگشت و سر تعظیم فرود آورد و از امام خواست که برایش دعا کند. (1)
1) آخرین خورشید پیدا، ص 25.
امامت مانند نبوت، منصب خدایی است، پیامبر از جانب خداوند امام را تعیین میکند و کسی حقّ انتخاب امام را ندارد. امامت از جنس نبوغ و گسترش روحی و فکری نیست و گرنه هرکس میتوانست با تلاش و کوشش به امامت برسد، همان گونه که نوابغ و اختراع کنندگان و مانند آنان با سعی و کوشش به مقام نبوغ و کشف اسرار جهان دست یافتهاند. قرآن صراحت دارد که نبوت، نتیجه روح مستقلّی است که از جانب خدا در وجود پیامبر قرار میگیرد: «یلقی الرّوحُ مِن أمرهِ عَلی مَن یَشاءُ مِن عِبادِهِ لِیُنذِرَ یَومَ التّلاق». (1)
آنگاه میبینم هنگامی که پیامبر خواست از دنیا برود همان روح به وجود امام منتقل میشود و سبب امامت، همان روح انتقال یافته است. دلیل این مطلب روایتی است که کلینی از مفضّل بن عمر نقل میکند. (2)
پس درمییابیم که امامت، موهبتی الهی است که خداوند به آنان که اراده کند، عنایت میفرماید و آنان را به عنوان چراغ هدایت مردم برمیگزیند.
درباره امامت امام عسکری علیه السلام میتوان به دو نوع نصّ استدلال کرد:
نصّ عام و کلی؛
نصّ خاص.
نص عام عبارت است از نصوص کلی که در قرآن و روایات معتبر نقل شده از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر امامت امامان معصوم علیهم السلام وارد شده است که برای رعایت اختصار ذکر نمیشوند.
علاوه بر نصوص کلی که تردید هر کسی را در این زمینه به طور قطعی از بین میبرد، درباره امامت هر امام نیز نصّی از امام پیشین وارد شده است. امام یازدهم نیز از این قاعده عمومی استثناء نیست.
از امام هادی علیه السلام اخبار بسیاری درباره امامت فرزندش ـ ابومحمّد ـ وارد شده است که به نقل سه مورد بسنده میکنیم:
«یحیی بن سیار عنبری» میگوید: «امام هادی علیه السلام چهارماه پیش از وفات خود، فرزندش حسن عسکری علیه السلام را امام و جانشین خود معرّفی کرد و من و گروهی از شیعیان را بر این مطلب گواه گرفت». (1)
ابوبکر فهفکی میگوید:
«امام هادی علیه السلام به من نوشت: پسرم ابومحمّد (حسن عسکری) خیرخواهترین ذات خاندان نبوی و استوارترین حجّت آنان است. او ارشد فرزندانم و جانشین من است. احکام و سررشته امامت به او میرسد و هرچه را از من میپرسیدی، از او بپرس؛ زیرا هرچه مورد نیاز است، نزد او وجود دارد». (2)
یکی از برجستهترین ویژگیهای امام حسن عسکری علیه السلام عصمت ـ شرط اساسی در امامت از دیدگاه شیعه ـ است که مقصود، خودداری از ارتکاب گناه از روی عمد یا سهو است. مخالفان شیعه این اعتقاد را به شدّت مورد حمله قرار داده و گفتهاند در ارتکاب گناه، فرقی میان امامان با دیگر مردم نیست. با رجوع به نصوص تاریخی نتیجه میگیریم که یکایک امامان علیه السلام در دوران زندگی خود از ارتکاب هرگونه گناه صغیرهای خودداری میورزیدند ـ چه رسد به گناهان کبیره ـ و کمترین سستی در انجام فرایض الهی روا نمیداشتند. مولای متقیان علی علیه السلام میفرمود: «به خدا سوگند! اگر اقلیمهای هفتگانه و همه ثروتهای آن را در اختیارم نهند تا با گرفتن جوی از ملخی، خدا را معصیت کنم، هرگز این کار را نخواهم کرد آیا عصمت جز این است؟»
هرکه سیرت و روش امامان را فراروی خود گذارد و در آن غَور کند، کمترین لغزشی در گفتار و کردار آنان نمییابد. هر آنچه از این اندیشه پیمایی به دست میآید، ایمان، تقوا و تجسّم واقعی دین و مفاهیم آن در ذات و رفتار امامان است و عصمت همین است. (1)
امامان معصوم، در پرتو ارتباط با پروردگار جهان، از آگاهی غیبی برخوردار بودند و در مواردی که اساس حقّانیت اسلام یا مصالح عالی امت اسلامی در معرض خطر قرار میگرفت، از این آگاهی به صورت «ابزار» هدایت استفاده میکردند. با نگاهی به زندگانی امام عسکری علیه السلام چنین به نظر میرسد که آن حضرت بیش از دیگر امامان، آگاهی غیبی خود را آشکار میکرده است.
دلیل این امر را میتوان در این موارد دانست:
1) زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام، صص 3 ـ 42.
و مراقبت بود. ازاینرو، امکان معرفی فرزندش امام حسن به عنوان امام بعدی به تمام شیعیان وجود نداشت. به همین دلیل، کار معرفی امام عسکری علیه السلام به شیعیان و گواه گرفتن آنان در این امر، در ماههای پایانی عمر امام هادی علیه السلام صورت گرفت، به گونهای که هنگام رحلت آن حضرت، هنوز بسیاری از شیعیان از امامت حضرت «حسن عسکری علیه السلام » آگاهی نبودند. (1)
این تزلزلها و تردیدها به اندازه ای بود که امام در پاسخ گروهی از شیعیان با آزردگی و رنجش فراوان نوشت:
«هیچ یک از پدرانم همانند من، گرفتار شک و تزلزل شیعیان در امر امامت نشدهاند». (3)
امام عسکری علیه السلام برای زدودن این شک و تردیدها و حفظ یاران خود از خطر گمراهی و هدایت گمراهان ناگزیر میشد پردههای حجاب را کنار زند و از آن سوی جهان ظاهر، خبر دهد. این شیوه، از مؤثرترین روشهای جلب مخالفان و تقویت ایمان شیعیان به شمار میآمد. در اینجا به برخی از این معجزات اشاره میشود.
اول ـ امام عسکری حدود بیست روز پیش از قتل «معتز» به «اسحاق بن جعفر زبیری» نوشت: در خانه خود بمان. حادثه مهمی اتفاق خواهد افتاد. وی میگوید: پس از آن که «بریحه» کشته شد، به محضر امام نوشتم: حادثهای که گفته بودید رخ داد، اینک چه کنم؟ امام پاسخ داد: حادثهای که گفتم، حادثه دیگری است. طولی نکشید معتز کشته شد. (1)
دوم ـ محمد بن عیّاش میگوید: چند نفر بودیم که در مورد کرامات امام عسکری علیه السلام با هم گفت و گو میکردیم. فردی ناصبی (دشمن اهل بیت علیهم السلام) گفت: من نوشتهای بدون مرکب برای او مینویسم، اگر آن را پاسخ داد، میپذیرم که او بر حق است.
ما مسائل خود را نوشتیم. ناصبی نیز بدون مرکب روی برگهای مطلب خود را نوشت و آن را با نامهها به خدمت امام فرستادیم. حضرت پاسخ پرسش های ما را مرقوم فرمود و روی برگه مربوط به ناصبی، اسم او و اسم پدرش را نوشت. ناصبی چون آن را دید از هوش رفت، و وقتی به هوش آمد، حقّانیت حضرت را تصدیق کرد و در زمره شیعیان قرار گرفت. (2)
سوم ـ شخصی به نام حلبی میگوید: در سامرّاء گرد آمده بودیم و منتظر بیرون آمدن ابومحمد (امام عسکری علیه السلام) از خانه بودیم، تا او را از نزدیک ببینیم. در این هنگام نامهای از حضرت به ما رسید که در آن نوشته بود: «به هوش باشید. هیچکس بر من سلام نکند و کسی با دست به سوی من اشاره نکند؛ زیرا در غیر اینصورت، جانتان به خطر خواهد افتاد».
در کنار من جوانی ایستاده بود. به او گفتم: از کجایی؟ گفت: از مدینه. گفتم: اینجا چه میکنی؟ گفت: من از نوادگان ابوذر غفاری هستم. درباره امامت ابومحمد علیه السلام اختلافی پیش آمده است، آمدهام او را ببینم و از او سخنی بشنوم یا نشانهای ببینم تا دلم آرام گیرد».
در این هنگام امام حسن عسکری علیه السلام همراه خادم خویش بیرون آمد. وقتی نزدیک ما رسید، به جوانی که در کنار من بود، نگریست و فرمود: آیا تو غفاری هستی؟ جوان پاسخ داد: آری. امام فرمود: مادرت «حمدویه» چه میکند؟ جوان پاسخ داد: خوب است. امام پس از این سخنان کوتاه از کنار ما گذشت. رو به جوان کردم و گفتم: آیا او را قبلاً دیده بودی؟ پاسخ داد: خیر. گفتم: آیا همین تو را کافی است؟ گفت: کمتر از این نیز کافی بود. (1)
خداوند، پیامبران و اوصیای ایشان علیه السلام را با معجزاتی که دیگران از آوردن مانند آن عاجزند، یاری کرده است تا گواهی راستین بر درستی راه و هدایتی باشد که از سوی خدا برای مردم آوردهاند. از جمله امدادهای الهی، علم پیامبران و امامان به باطن و اعماق دلهای مردم است و آگاهی به آن چه در آینده اتفاق خواهد افتاد.
خداوند این عنایت ویژه را به همه امامان از جمله امام یازدهم علیه السلام نیز فرموده بود که به برخی از آنها اشاره میشود:
«اسماعیل بن محمد عباسی» میگوید: نزد امام حسن عسکری علیه السلام از تنگدستی شکایت کردم و سوگند خوردم که حتی یک درهم نیز ندارم. ایشان فرمود: آیا نام خدا را به دروغ بر زبان میآوری در حالی که دویست دینار پنهان کردهای؟ من این سخن را برای محروم کردن تو از بخشش به زبان نمیآورم. ای غلام! هرچه با خود داری به او بده، او نیز یکصد دینار به من داد. سپس حضرت رو به من کرد و فرمود: دینارهایی که بدانها احتیاج داری، نهان کردهای و بر خود حرام میکنی. مدتی گذشت تا به آن پول نیاز پیدا کردم، لیکن دینارها را نیافتم تا آن که فهمیدم پسرم محل آنها را یافته و ربوده است. (2)
«ابوهاشم جعفری»، از اصحاب امام عسکری علیه السلام، میگوید: از تنگنای زندان و
سنگینی قید و بند به امام عسکری شکایت کردم. ایشان به من نوشتند: نماز ظهر امروز را در خانهات خواهی خواند. این امر محقق شد و همان روز از زندان رها شد و نماز را در منزلش گزارد. (1)
استفاده امامان معصوم علیهم السلام از علم غیب و اظهار معجزه و کرامت فقط برای جلب و جذب منکران امامت و ولایت و هدایت شیعیان بوده است. بدین ترتیب در موارد خاص و به اذن الهی به اعمال خارقالعاده دست مییازیدند.
در زندگی پیشوایان معصوم دین علیهم السلام تمام ویژگی های نیک انسان با فضیلت وجود دارد. امّا ارجمندیهایی نیز هست که جز معصومان علیه السلام کسی از آنها برخوردار نیست. خداوند به لطف ربّانی خویش، چنین خواسته است که فقط به بعضی بندگان خود چنین موهبتهایی را ارزانی کند. یکی از این ویژگیها، «رازدانی» معصومان علیه السلام است. این معصومان به اذن الهی چنان بودند که به قوّت نیروی روحانی خویش از پسِ پرده آگاه بودند و از رازهای درون مردمان باخبر میشدند. در حکایتی از امام حسن عسکری علیه السلام چنین آمده است:
«محمد بن علی بن ابراهیم» میگوید: به فقر مبتلا شده بودیم و زندگی را به سختی میگذراندیم. پدرم گفت: «نزد امام عسکری علیه السلام برویم و حاجت خود را با او
باز گوییم؛ او به جوانمردی و بزرگواری معروف است». گفتم: «آیا او را میشناسی»؟. پدرم گفت: «نمیشناسم وهرگز او را ندیدهام».
من و پدرم به قصد دیدار امام به راه افتادیم. پدرم در راه گفت: «کاش امام پانصد درهم به ما بدهد؛ دویست درهم آن را صرف پوشاک میکنیم، با دویست درهم دیگر بدهیهای خود را میپردازیم و صددرهم باقی مانده را نیز صرف مخارج زندگی میکنیم». من در دل گفتم: «کاش امام سیصد درهم نیز به من دهد؛ صد درهم آن را صرف پوشاک میکنم، صد درهم دیگر را نیز به مصرف زندگی میرسانم و با صد درهم باقی مانده نیز برای خود چارپایی میخرم و با آن کار میکنم».
به خانه امام رسیدیم و به حضور ایشان شرفیاب شدیم. امام به پدرم فرمود: «ای علی! چرا تا کنون نزد ما نیامدهای؟» پدرم گفت: «آقای من! شرمسار بودم از اینکه با این وضع به دیدارتان بیایم». پس از ساعتی با امام وداع گفتیم. غلام آن حضرت کیسه پولی به پدرم داد و گفت: «امام فرموده است در این کیسه پانصد درهم است؛ دویست درهم برای پوشاک، دویست درهم برای پرداخت بدهیها و دویست درهم نیز برای مخارج زندگی شماست».
غلام امام کیسه دیگری به من داد و گفت: «در این کیسه سیصد درهم است؛ صد درهم برای پوشاک و صد درهم برای مخارج زندگی است. با صد درهم باقی مانده نیز چهار پایی مهیّا کن و با آن مشغول به کار شو!». (1)
1) اصول کافی، ج 1، صص 506 ـ 507، ح 3.
از آنجا که غایب شدن امام و رهبر هر جمعیتی، حادثهای غیرطبیعی و نامأنوس است و باور آن و نیز تحمّل مشکلات ناشی از آن برای نوع مردم دشوار است، پیامبر اسلام و امامان پیشین به تدریج مردم را با این موضوع آشنا و افکار را برای پذیرش آن آماده کردند.
این معنا در زمان امام عسکری علیه السلام جلوه بیشتری یافت؛ زیرا امام از یک سو با وجود تأکید بر تولد حضرت مهدی علیه السلام، او را تنها به شیعیان خاص و نزدیک خود نشان میداد و از سویی دیگر تماس مستقیم شیعیان با خود آن حضرت نیز روز به روز محدودتر میشد، به گونهای که حضرت حتی در سامراء نیز به مراجعات و مسائل شیعیان از طریق نامه یا به وسیله نمایندگان خویش، پاسخ میداد. امام با این کار، مردم را برای تحمل شرایط و تکالیف عصر غیبت و ارتباط غیر مستقیم با امام آماده میساخت. امام دوازدهم نیز در زمان غیبت صغری همین روش را در پیش گرفت و شیعیان را به تدریج برای دوران غیبت کبری آماده ساخت. برای نمونه:
«احمد بن اسحاق»، یکی از یاران خاص امام عسکری علیه السلام میگوید: به حضور امام عسکری علیه السلام رسیدم و میخواستم درباره امام بعد از او بپرسم. حضرت پیش از سؤال من فرمود:
ای احمد بن اسحاق! خداوند از زمانی که آدم را آفریده تا روز رستاخیز، هرگز زمین را از حجّت خالی نگذاشته و نمیگذارد. خداوند به برکت وجود حجّت خود در زمین، بلا را از مردم جهان دفع میکند و باران میفرستد و برکات نهفته در دل زمین را آشکار میسازد.
عرض کردم: پیشوا و امام بعد از شما کیست؟ حضرت به سرعت برخاست و به اتاق دیگر رفت. طولی نکشید که برگشت. در حالی که پسربچهای سه ساله را که چهرهاش همچون ماه شب چهارده میدرخشید به دوش گرفته بود. فرمود: احمد بن اسحاق، اگر پیش خدا و امامان، محترم نبودی، این پسرم را به تو نشان نمیدادم، او همنام و هم کنیه رسول خداست. زمین را از عدل و داد پر میکند، چنان که از ظلم و جور پر شده باشد. او در میان این امت (از نظر طول غیبت) همچون «خضر» و «ذالقرنین» است. او غیبتی خواهد داشت که (در اثر طولانی بودن آن) بسیاری به شک خواهند افتاد و تنها کسانی که خداوند آنان را در اعتقاد به امامت او ثابت نگه داشته و توفیق دعا برای تعجیل قیام و ظهور او میبخشد، از گمراهی نجات مییابند. (1)
در این بخش به روایاتی از امام عسکری علیه السلام میپردازیم که درباره امامت فرزندش مهدی (عج) به عنوان حجّت قائم و غائب فرموده است:
نزد حضرت بودم که از ایشان درباره این روایت که «هرگز زمین از حجّت خدا تهی نمیگردد و هرکس امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.» پرسش کردند. حضرت پاسخ داد: این روایت درست و حقّ است همانگونه که روز درست و حق است.
ناگهان شخصی پرسش کرد: یابن رسولاللّه، پس حجّت و امام پس از شما کیست؟ حضرت فرمود: پسرم «محمّد» امام و حجّت پس از من است. هرکس او را
1) کمال الدین، ج 2، ص 384، باب 38.
نشناسد و بمیرد به مرگ جاهلیّت مرده است. آگاه باشید که او را غیبتی است که در آن جاهلان حیران میشوند، یاوهگویان تباه میگردند و تعیین کنندگان زمان خروج، دروغ میگویند. سپس خروج خواهد کرد و گویی او را میبینم که پرچمهای سپید بر فراز سرش در نجف و کوفه در اهتزازند. (1)
«محمّد بن عثمان عمروی» میگوید: ما چهل نفر از شیعیان در خانه حضرت عسکری علیه السلام گرد آمده بودیم که آن حضرت فرزند بزرگوارشان را به ما نشان داد و فرمودند: او جانشین من و امام شماست. از او پیروی و از اوامرش اطاعت کنید. هرگز پراکنده نشوید وگرنه در دین خود هلاک میشوید. (3)
یکی از دلائل ولادت حضرت مهدی (عج)، روایتهای متعددی و تصریحاتی است که از امام عسکری علیه السلام به دست ما رسیده و بر تشرف بعضی به خدمت آن حضرت نیز دلالت دارند. از جمله «حسن بن ایوب» میگوید: همراه عدهای به خدمت امام حسن عسکری علیه السلام رسیدیم تا درباره امام پس از ایشان بپرسیم. در مجلس چهل نفر حضور داشتند. حضرت دستور داد کسی از مجلس خارج نشود و پس از مدتی خطاب به عثمان بن سعید فرمود: میخواهید بگویم برای چه در اینجا جمع شدهاید؟
حاضران پاسخ دادند: بفرمایید. حضرت فرمود: برای اینکه درباره امام پس از من بپرسید. همه گفتند: آری. در این هنگام پسری مانند پاره ماه که شبیهترین مردم به امام حسن عسکری علیه السلام بود، وارد مجلس شد. حضرت با اشاره به او فرمود: این پسر، امام شما پس از من است. فرمان او را اطاعت کنید و پس از من اختلاف نکنید که هلاک خواهید شد و دینتان تباه میشود. (1)
حضرت کاسه را گرفت و خواست بیاشامد، ولی دست مبارکش لرزید و به دندانهایش خورد. حضرت آن را بر زمین نهاد. سپس به عقید فرمود: برو به اندرون، کودکی را میبینی که سجده میکند، او را نزد من بیاور.
مادر امام زمان او را به حضور امام عسکری علیه السلام آورد. سلام کرد. رنگش همچون دُرّ سفید و موهای سرش کوتاه بود و میان دندانهایش باز بود. چون امام عسکری علیه السلام او را دید، گریست و فرمود: ای سرور خاندانم، این آب را به من بده که من اینک به سوی خدا میروم. کودک آب را برداشت و به دهان پدر بزرگوارش نزدیک ساخت تا آن را بنوشد. سپس امام را برای ادای نماز آماده کرد. آنگاه امام عسکری علیه السلام فرمود: ای فرزند، به تو مژده میدهم که صاحبالزمان و مهدی حجت خدا روی زمین هستی. تو فرزند و جانشین من هستی. پیامبر مژده تو را داده و نام کنیهات را تعیین کرده است. این را پدرم از پدران پاکش به من اطلاع داده است. درود خدا بر اهل بیت پروردگارمان که او حمید و مجید است. حضرت این را فرمود و رحلت کرد. (3)
امام مهدی (عج)امانت الهی
حکیمه خاتون در دومین روز ولادت خورشید پنهان امامت، حضرت مهدی (عج)، گهواره ایشان را خالی دید، از امام حسن عسکری علیه السلام پرسید: سرور و مولایم چه شد؟ فرمود: «یا عَمَّة استودَعْناه الّذی استودَعْت أمّ موسی؛ عمه جان، او را به خداوندی سپردیم که مادر حضرت موسی علیه السلام فرزندش را به او سپرد.» (1)
در مورد عمری اسدی تعبیرات جالبی از امام حسن عسکری علیه السلام رسیده، به این مضمون که آن بزرگوار به وکیل خود در قم (احمد بن اسحاق) فرمودند:
«عمری»، مورد وثوق و اعتماد من است. آنچه از من نقل کند، بیتردید از من شنیده است، آن چه بگوید از زبان من میگوید، از او بشنو و از وی اطاعت کن که او امین و مورد وثوق است. (2)
هنگامی که عمری اسدی این لطف و بزرگواری را از امام علیه السلام را در حق خود شنید به سجده افتاد و خدا را سپاس گفت و اشک شوق از دیدگانش فرو ریخت.
نیرومندی و گسترش تشیّع در دوران امامت یازدهمین پیشوای شیعیان، موجب شد دستگاه خلافت، امام را در حصر نگه دارد و اجازه هیچ گونه فعّالیّتی به وی ندهد. امّا آن امام گرامی از هر فرصتی برای هدایت و رهبری نهضت شیعی استفاده می کرد و در همان دوران کوتاه امامتش، کارهای بزرگی را به انجام رساند؛ از جمله کوششهای علمی امام، ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان مناطق مختلف از طریق تعیین نمایندگان و اعزام پیکها و فرستادن پیامها بود.
از جمله فعّالیتهای سرّی سیاسی نیز حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه در برابر مشکلات، استفاده گسترده از آگاهیهای غیبی برای جلب منکران امامت و دلگرمی شیعیان و آماده-سازی شیعیان برای دوران غیبت فرزند خود، امام مهدی (عج) بود.
بسیاری از فعّالیتهای آن امام گرامی، مصروف آماده ساختن جامعه برای رویارویی با دوران غیبت صغرا و پس از آن غیبت کبرا بود.
عصر امام عسکری علیه السلام از خفقانترین دورههای تاریخ اسلام به شمار میرود. برخی خلفای عباسی به ترویج دانش و احترام به دانشمندان تظاهر میکردند، ولی از نظر
حکومت و اداری، اساس کارشان بر پایه ستم و بیدادگری و خونریزی و هتک حرمت مسلمانان نهاده شده بود و از این نظر هیچ تفاوتی با بنیامیه نداشتند.
در ترسیم چهره حکومت عباسیان، یکی از تاریخنگاران اسلام این گونه مینویسد: «بنیالعباس» با کشتارهای فجیع و بیرحمانهای که در سوریه، فلسطین و عراق مرتکب شدند، بر مرکب «خلافت» سوار شدند. در عصر حکومت آنان، همیشه قتل و کشتار و خونریزی ادامه داشت، ولی نه با یاغیان و دشمنان خارجی، بلکه با مردم بیپناه و بیچاره؛ همان افرادی که مالیات حکومت را میپرداختند و هنگام جهاد به زیر پرچم دولت عباسی فرا خوانده میشدند.
او میافزاید: روا نیست پنجاه صفحه از تاریخ به نام ستمگران و دژخیمان عباسی اختصاص داده شود، بلکه دوران حکومت آنان را میتوان در چند جمله زیر خلاصه نمود. جنگیدند، خوردند، غارت کردند و بردند. سخن کوتاهتر آنکه آنان در اثر طغیان، عرض و ناموس و خون و مال دیگران را بر خویشتن، مباح و حلال دانستند. (1)
امام عسکری علیه السلام در مدت کوتاه زندگی خویش (28 سال) با شش تن از حاکمان ستمگر عباسی هم عصر بود که از دوران حکومت دیگر خلفای عباسی سیاهتر بود. خلفای معاصر امام عسکری علیه السلام عبارت بودند از: «متوکل»، «منتصر»، «مستعین»، «معتز»، «مهتدی» و «معتمد». در این نوشتار، برای اختصار، به ویژگیهای خلافت سه تن از آنان به طور گذرا اشاره میکنیم.
«معتز» فرزند متوکل عباسی پس از برکناری «مستعین» در سال 252 هـ .ق زمام امور را به دست گرفت. پس از قتل متوکل، ترکان آن چنان بر امور کشور تسلّط یافتند که اگر خلیفه به خواستههای آنان تن نمیداد، نقشه برکناری یا قتل او را میکشیدند.
1) ملوک العرب، ج 2، ص 206.
کشته شدن معتز
نفوذ و تسلط ترکان در دربار خلافت، از خلیفه مقامی تشریفاتی ساخت و به طور عملی ترکان سرزمین اسلامی را اداره می کردند. برای پی بردن به وسعت نفوذ ترکان به دربار عباسی به نمونه زیر بنگرید.
روزی گروهی از ترکان وارد قصر «معتز» شدند و او را کشان کشان به اتاقی بردند و او را با چوب و چماق کتک زدند و پیراهنش را سوزاندند و در حیاط قصر، زیر آفتاب سوزان نگه داشتند.
سپس او را از مقام خلافت خلع کردند و گروهی را نیز بر این خلع گواه گرفتند. سپس به منظور کشتن خلیفه معزول و پس از تحمیل گرسنگی و تشنگی و شکنجههای فراوان، معتز را در حالی که نیمه جانی در بدن داشت، در سردابی جا دادند و در آن را با خشت و گچ مسدود کردند. معتزّ به همان حالت زنده به گور شد. (1)
«مهتدی» دومین خلیفه معاصر امام و چهاردهمین خلیفه عباسی بود که پس از قتل برادرش معتز، در سال 255 هـ .ق بر مسند خلافت تکیه زد.
مهتدی نیز همانند برادرش، پیوسته بازیچه دست ترکان بود. وی در قیاس با دیگر خلفای عباسی، فردی معتدل بود و از نظر اخلاق و رفتار، بیشباهت به «عمر بن عبدالعزیز» نبود. از این رو، او نیز همچون عمر بن عبدالعزیز علاوه بر رسیدگی به شکایات مردم، در غذا، لباس و امور اقتصادی نیز میانهروی را رعایت میکرد. او پس از رسیدن به مقام خلافت، دربار را از مظاهر تشریفات و اشرافگری پاکسازی کرد و بساط شرابخواری را برچید.
به نظر میرسد که انگیزه مهتدی از این رفتارهای مزوّرانه، کسب پایگاه مردمی در جامعه اسلامی بود؛ زیرا کسی که به قول برخی تاریخنگاران، روزها را روزه میگرفت و با نان و سرکه و نمک افطار میکرد، باید آن چنان هوسهای نفسانی خویش را سرکوب کرده باشد که خلافت را به چیزی نخرد. در صورتی که میبینیم
1) الکامل فی التاریخ، ج 7، صص 195 ـ 196.
او تا پایان عمر از خلافت دست نکشید و سرانجام نیز کشته شد. زندانی کردن امام حسن عسکری علیه السلام و تصمیم وی برای قتل آن حضرت، پرده از روی تمام این بازیگریها و عوام فریبیهای مهتدی برمیدارد. (1)
سوّمین خلیفه معاصر امام عسکری علیه السلام، «معتمد» است. چهار سال از زمان امامت حضرت، در دوران حکومت او سپری شده است.
معتمد در سال 229 هـ .ق متولد شد و در سال 256 هـ .ق ترکان او را به خلافت رساندند و در سال 279 هـ .ق درگذشت. تاریخنگاران با ذکر فساد اخلاقی او، اتّفاق نظر دارند که او شیفته عیّاشی و خوشگذرانی بود و کار و گرفتاریهای مردم برایش مهم نبود. (2)
امام و معتز
معتز فرزند متوکل عباسی است که پس از برکناری مستعین در سال 252 هـ .ق زمام امور را به دست گرفت. او در آغاز جوانی بدون آنکه تجربهای که او را صیقل داده باشد یا گذر ایامی که رفتارش را مهذب ساخته باشد، خلافت ظاهری را عهدهدار شد.
معتز، دشمنی و مخالفت با اهل بیت علیهم السلام را از نیاکان خویش به ارث برده و قلبش از بغض و کینه ایشان آکنده بود. معتز تصمیم گرفت امام علیه السلام را دستگیر کند و در زندان نگه دارد، زیرا معتز، همواره میشنید که مردم درباره علوم و پارسایی آن حضرت، سخن میگویند. همچنین شنیده بود که وی پدر امام موعود علیه السلام است که بساط ظلم و فساد را برمیچیند. بنابراین، سخت بیمناک شد و به «سعید حاجب» (زندانبان) دستور داد تا امام را در کاخ «ابنهبیره» زندانی کند و به قتل برساند.
امام حسن عسکری علیه السلام که از جور معتز آزرده خاطر شده بود، خالصانه از درگاه پروردگار خواست تا وی را از شرّ معتز رهایی بخشد. خداوند نیز دعای او را اجابت کرد و خلافت را از معتز گرفت.
امام علیه السلام و مهتدی
پس از شورش نظامی افسران ترک، برضد معتز و عزل و هلاکت وی، حکومت به دست مهتدی افتاد. (1)وی نیز همچون دیگر حاکمان ستمگر و فاسد عباسی، از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام کینه به دل داشت. مهتدی ستمگر به مأموران ویژه خود دستور داد تا پس از زندانی کردن امام عسکری علیه السلام ایشان را به قتل رسانند و پیروان حضرت را از بین ببرند. روزی امام به «ابوهاشم جعفری»، از یاران هم بند خویش، فرمود: ای ابوهاشم، این طاغوت قصد دارد امشب مرا بکشد، امّا خداوند رشته عمر او را قطع کرده است. من هم اکنون فرزندی ندارم، امّا به زودی خداوند فرزندی به من خواهد داد. (2)
علاوه بر آن امام علیه السلام در پاسخ به نامه یکی از شیعیان که تصمیم مهتدی مبنی بر تار و مار کردن شیعیان را از ایشان پرسیده بود، نوشت: عمر او کوتاهتر از آن است که بتواند چنین کاری بکند. از امروز تا پنج روز بشمار، او روز ششم با ذلّت و خواری کشته میشود. (3)و همان گونه شد که امام علیه السلام خبر داده بود.
امام و معتمد
معتمد 25 ساله بود که در سال 256 هـ .ق به وسیله ترکان به خلافت رسید. مورخان نوشتهاند که او مردی شهوتران و شیفته لذتهای حرام بود؛ از اداره امور مردم روی گرداند و به نوازندگان روی آورده بود. معتمد نیز همچون گذشتگان، خویش بنای عداوت و دشمنی با ائمه علیه السلام داشت. او دستور داد تا امام عسکری علیه السلام را همراه برادرش جعفر دستگیر کنند. به زندانبان نیز سفارش کرده بود تا اخبار مربوط به گفتار و رفتار ایشان را پیوسته به وی گزارش کند. او نیز همواره گزارش میداد که امام علیه السلام روزها را روزه میگیرد و شبها به عبادت میایستد و کاری که با سیاست و حکومت عباسیان برخورد داشته باشد، انجام نمیدهد. گزارشها پیوسته فرستاده و مطالب نیز تکرار میشد. سرانجام معتمد دستور داد تا امام را آزاد کنند و سلام وی را به امام علیه السلام ابلاغ نمایند.
زندانبان با شتاب نزد حضرت آمد و دید ایشان لباس بر تن کرده و آماده خروج از زندان است. پیام معتمد را رساند، امّا برجای خود ماند. زندانبان پرسید: چرا ایستادهاید؟
امام علیه السلام فرمود: تا آنکه جعفر بیاید. زندانبان گفت: فقط دستور آزادی شما صادر شده است نه جعفر. حضرت فرمود: نزد معتمد برو و به او بگو که من و او را با همدیگر از خانه گرفته و آوردهای و اگر تنها برگردم، مسائلی پیش خواهد آمد که از تو پنهان نیست.
زندانبان نزد خلیفه برگشت و گفتههای امام را ابلاغ کرد. او نیز دستور داد جعفر را آزاد سازند. امام علیه السلام در حالی که از زندان خارج شد این آیه را میخواند. «یُریدُونَ لِیُطْفِؤا نُورَاللّه بِأفواهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَلَوْکَرِهَ الکافِروُنَ؛ (1)میخواهند با دهانهایشان نور خدا را خاموش کنند و خداوند نور خود را به کمال خواهد رساند اگرچه کافران نپسندند.» (2)
امام حسن عسکری علیه السلام در دوران زندگی، پیوسته تحت مراقبتهای شدید امنیتی و فشارهای دربار عباسی بود و شیعیان ایشان نیز تحت تعقیب و آزار قرار میگرفتند. سرانجام معتمد امام حسن عسکری علیه السلام را مسموم کرد و به شهادت رساند.
به دو دلیل فشارها و محدودیتهای خلفای عباسی بر شیعیان زمان امام عسکری علیه السلام بسیار زیاد بود:
در زمان امام عسکری علیه السلام شیعه به صورت قدرت بزرگی در عراق درآمده بود و تمام مردم میدانستند که این گروه، حکومت هیچ یک از عباسیان را مشروع نمیدانند.
طبق روایات و اخبار متواتر خاندان عباسی و پیروان آنان، میدانستند مهدی موعود که تار و مار کننده حکومتهای خودکامه است، از نسل حضرت عسکری علیه السلام خواهد بود.
شواهد معتبر تاریخی، عمق شیطنت و وسعت نقشههای خیانتبار دربار عباسی را در مورد امام و یارانش نشان میدهد؛ به گونهای که حتی در زندان نیز به وسیله جاسوسان خود، رفتار و حرکتهای آنان را به دقت زیر نظر داشتند، هرچند هوشیاری امام، نقشههای شوم آنان را خنثی میکرد. برای روشن شدن بحث، سه مورد در این زمینه ذکر می کنیم:
«ابوهاشم داود بن قاسم جعفری» میگوید: ما چند نفر در زندان بودیم که امام عسکری و برادرش جعفر را وارد زندان کردند. برای عرض ادب و خدمت، به سوی حضرت شتافتیم و گرد ایشان جمع شدیم. در زندان مردی (عجمی) بود که ادّعا میکرد از علویان است. امام متوجه حضور وی شد و گفت: اگر در جمعتان فردی که از شما نیست نمیبود، میگفتم چه زمانی آزاد خواهید شد. آنگاه به مرد عجمی اشاره کرد که بیرون رود و او بیرون رفت. سپس فرمود: این مرد از شما نیست، از او برحذر باشید. او گزارشی از آنچه گفتهاید برای خلیفه تهیه کرده و هماکنون نیز در میان لباسهای اوست. یکی از حاضران، لباس های او را تفتیش و گزارش را پیدا کرد. مطالب مهم و خطرناکی درباره ما نوشته بود. (1)
یکی از یاران امام میگوید: ما گروهی بودیم که وارد سامرّا شدیم و درصدد روزی بودیم که امام از منزل خارج شود تا بتوانیم او را در کوچه و خیابان ببینیم. در این هنگام، نامهای به این مضمون از طرف امام رسید: هیچکدام از شماها بر من سلام نکنید. هیچ کس از شما به سوی من اشاره نکند؛ زیرا برای شما خطر جانی دارد. (2)
«عبدالعزیز بلخی» میگوید: روزی در خیابان منتهی به بازار گوسفندفروشان نشسته بودم. ناگهان امام حسن عسکری علیه السلام را دیدم که به سوی دروازه شهر حرکت میکرد. در دلم گفتم: خوب است فریاد کنم که: مردم، این حجّت خداست، او را بشناسید. ولی با خود گفتم در این صورت مرا میکشند. امام وقتی به کنار من رسید و من به او نگریستم، انگشت سبّابه را بر دهان گذاشت و اشاره کرد که سکوت! من
به سرعت پیش رفتم و بر پاهای او بوسه زدم. ایشان فرمود: مواظب باش، اگر فاش کنی هلاک میشوی. شب آن روز به حضور امام رسیدم، فرمود: باید رازداری کنید وگرنه کشته میشوید، خود را به خطر میفکنید. (1)
حکومت عباسی به قدری از نفوذ و موقعیت امام در جامعه نگران بود که امام علیه السلام را ناگزیر کرده بودند دومرتبه در هفته در دربار حاضر شود. (2)
در زمان امام عسکری علیه السلام جریانهای سیاسی گوناگونی وجود داشت که از جریان جنبش مکتبی به دور نبودهاند. به همین دلیل هر حرکت گروهی که در جامعه ظهور میکرد، خود را زاییده جنبش مکتبی میدانست و برای آنکه مخالف جریان عمومی قلمداد نشود، خود را با این هویت به مردم معرّفی میکرد. برخی از انقلابهای عصر امام عسکری علیه السلام عبارتند از:
صاحب زنج در سال 255 هـ در فرات بصره خروج کرد و گروهی از سیاهپوستانی که در بصره به خرید و فروش جلبک مشغول بودند، در پی او به راه افتادند.
صاحب زنج ادعای علوی بودن کرد و خود را از نوادههای شهید اسلام، زید بن علی علیه السلام خواند ولی امام عسکری علیه السلام ادعای او را رد کرد و فرمود: «صاحب زنج از ما اهل بیت نیست».
به خواست خدا، نیروی شما برای رویارویی با ایشان کافی خواهد بود.
«علی بن فضل» (راوی) میگوید: جعفری با نیرویی اندک که تعداد آنان کمتر از هزار بود به دشمن که بیش از بیستهزار بود، یورش برد و توانست ریشه آنان را از بیخ برکند. (1)
قیام یحیی: «یحیی بن عمر طالبی» یکی از مبارزان خستگیناپذیری بود که برای تحقق عدالت اجتماعی و تقسیم فیء و غنایم میان ضعیفان و تهیدستان، با حکومت عباسی مبارزه کرد. نیک نفسی و آرمان والای او یعنی بالا بردن سطح زندگی عموم مردم، سبب شد محرومان بسیاری بر گرد او جمع شوند و قیام بزرگی را آغاز کنند. یحیی توانست کوفه را تصرف و مظلومان و ستم دیدگان را از زندانهای شهر آزاد کند. عباسیان پس از نبردی سخت، بر او دست یافتند، او را کشتند و سر مبارکش را نزد «محمد بن عبدالله بن طاهر» یکی از جلّادان آن روزگار بردند. او نیز آن را به عنوان هدیه نزد «مستعین» عباسی فرستاد. خلیفه هم دستور داد سر یحیی را در میدان شهر سامرّا نصب کنند تا عبرتی باشد برای کسی که در اندیشه ستیزهجویی با عباسیان است.
انقلابهای دیگر: در زمان آن حضرت، انقلابهای دیگری نیز در مصر، هرات (افغانستان کنونی) دیلم، نیشابور، خراسان، همدان، سِند، کوفه، جبل عامل لبنان، یمن و بسیاری نقاط دیگر شکل گرفت که برای رعایت اختصار، از شرح آن صرف نظر شود. (2)
«ابوالعباس عبداللّه بن جعفر حمیری»، فقیه و محدثی بزرگ و مؤلفی پرکار بود. در دانش و حدیث و معرفت و عبادت، در میان همعصرانش ممتاز بود. چهرهای که عنایت و توجه همه بزرگان شیعه را جلب کرده و همه به فقه و فضلش اقرار داشته و از وی تجلیل کردهاند. مقامی والا و جایگاهی بلند داشت به اندازه ای که در کتابهای رجالی از وی با عنوان «شیخ القمیین» و شیخِ مورد توجه و عنایت همگان تعبیر شده است. (1)
در 290 هـ . ق به شهر کوفه که مهد راویان و محدثان شیعه بود، مهاجرت کرد و از محدثان آن شهر، احادیث زیادی شنید. (2)گویا شیخ برای زیارت حضرت امیرمؤمنان، علی علیه السلام به آن دیار سفر کرده بود و پس از آن به قم برگشت و در همانجا رحلت کرد.
از این مطلب، علاقه وی برای شنیدن و دریافت کردن روایتهای اهل بیت علیهم السلام پیداست. او عصر امام هادی و امام حسن عسکری علیهم السلام را درک کرد. از یاران آنان به شمار میرفت و از آنها حدیث روایت می کرد. (3)شیخ حمیری، عصر غیبت صغرا را
نیز درک کرد و به واسطه «محمد بن عثمان عمری»، دومین نایب امام زمان (عج) با آن حضرت مکاتبه داشت. (1)
برخی او را در شمار یاران امام رضا علیه السلام و امام جواد علیه السلام نیز آوردهاند، ولی دانشمندان علم رجال، این نظریه را نمیپذیرند و احتمال ضعیف میدهند که وی بتواند عصر امام رضا و امام جواد علیهم السلام را درک کرده باشد. (2)
تألیفات
حمیری تألیفات زیادی داشت که عالمان و بزرگان نامشان را ذکر کردهاند. (3)این کتابها، در زمینههای گوناگون نگاشته شده است. برخی از آنها عبارتند از:
الف) کتاب الامامة (در بررسی و اثبات امامت). ب) توحید. ج) الغیبة و الحیرة (در موضوع غیبت حضرت حجت میباشد). د) الاراده و الاستطاعة مسائل لابی محمد الحسن. هـ) الطب. و) قرب الاسناد.
آنچه امروز از آثار در دسترس است، نویسنده کتاب قرب الاسناد (4)احادیث مستند و عالیالسند را در این کتاب گرد آورده و از آنجا که واسطه نقل حدیث میان مؤلف و امام کم بوده، آن را قرب الاسناد نامیده است. کتاب الدلائل، اثر دیگری از او است که درباره موضوع امامت در دست سید بن طاووس بود و سید مطالبی از آن را در کتاب فرج المهموم آورده است.
وفات
در معجمهای رجالی، به تاریخ ولادت و وفات وی اشاره نشده است، ولی آیت اللّه العظمی بروجردی رحمه الله با مطالعه و بررسیهایی که انجام داده است، ولادت او را در حدود 240 هـ . ق یا پیش از آن دانسته است. او تا سال 300 هـ . ق، در قید حیات بود. (5)
فرزندان
فرزند او محمد، خود فقیه و محدثی بلندمرتبه و از شخصیتهای برجسته امامیه است. عالمان به بزرگی و والایی قدر و وثاقت وی اشاره کرده و او را ستودهاند. او در عصر غیبت صغرا میزیسته و مکاتبههایی با حضرت حجت داشته است.
علامه «طبرسی»، شماری از نامههای رد و بدل شده میان او با حضرت مهدی (عج) را در احتجاج آورد. (1)این نامه ها نشان می-دهد که حضرت در مسائل فقهی، معنوی و اعتقادی، با وی مکاتبه می کرد. از جمله آنها «زیارت آل یاسین» است که حضرت فرمود: هر وقت خواستید به واسطه ما به درگاه ربوبی توسل و توجه کنید، پس بگویید: «سلام علی آل یس السلام عَلیکَ یا داعِی اللّه...». (2)
احمد، جعفر و حسین، دیگر فرزندان عبداللّه بن جعفر حمیری هستند که همه از بزرگان شیعه بودند و با حضرت حجت مکاتبه داشتند.
«ابو علی احمد بن اسحاق بن عبداللّه بن سعد»، ساکن قم بود و در عصر خود، از عالمان و فقیهان و محدثان رتبه اول شیعه و رئیس دانشمندان قم به شمار میرفت. او در دانش، پارسایی و فضیلت، سرآمد عالمان زمان خویش بود و از یاران امام جواد، امام هادی و امام عسکری علیهم السلام خوانده میشود. (3)وی بارها به خدمت امامان عصر خویش رسیده و مسائل دینی را از آنان پرسیده بود. (4)او از وکیلان امام حسن عسکری علیه السلام و از سفیران امام زمان (عج) نیز بود. (5)
احمد بن اسحاق در کلام امامان
«ابو محمد رازی» گوید: من و «احمد بن ابی عبداللّه برقی» در عسکر بودیم که فرستادهای از سوی آن حضرت (امام زمان (عج)) نزد ما آمد و گفت: حضرت میفرماید: «علیل» (علی بن جعفر یمانی) ثقه است و «ایوب بن نوح»، «ابراهیم بن محمد همدانی»، «احمد بن حمزه و احمد بن اسحاق» همگی موثّق هستند. (1)
صدوق رحمه الله در حدیثی آورده است:
پس از تولد امام زمان (عج)، نامهای به خط امام حسن عسکری علیه السلام، به احمد بن اسحاق رسید که در آن نوشته بود: مولود ما متولد شد، ولی تو آن را پوشیده دار؛ زیرا ما جز به نزدیکان و دوستان خود، آن را به کسی اظهار نمیکنیم. ما خواستیم آن را به تو اعلام کنیم تا خدا تو را مسرور کند، همانگونه که ما مسرور شدیم. (2)
خدمات احمد بن اسحاق
مشکلات سیاسی و سختگیریهای خلفای عباسی، مانع برقراری ارتباط امام حسن عسکری علیه السلام با شیعیان بود و آن حضرت نمیتوانست، جانشین خود را به همه معرفی کند. پس حضرت برای حفظ جان امام زمان (عج)، نباید تولد و جانشینی امام زمان (عج) را جز بر افراد خاص آشکار سازد. ازاینرو، شیعیان پس از رحلت امام حسن عسکری علیه السلام، در مسئله جانشینی ایشان، با هم اختلاف پیدا کردند و فرقههای گوناگونی به وجود آمد که آمارش را تا پانزده فرقه ثبت کردهاند. (3)
در این زمان خاص، احمد بن اسحاق و امثال وی که از وکیلان ویژه امام حسن عسکری علیه السلام بودند، مسئولیت سنگینی داشتند. آنان باید جمعیت شیعه را از گرایش به فرقههای انحرافی بازمیداشتند و کشتی ایمان را در زمان غیبت ناخدایش، از موجهای شبههها و شکها حفظ میکردند. همچنین آنها وظیفه داشتند مسئله غیبت
را برای مردم تبیین کنند. احمد در این زمینه بسیار کوشید و با نقل روایتهایی از امام حسن عسکری علیه السلام و معصومان درباره غیبت حضرت قائم (عج)، تا حدی از نفوذ شبهههای انحرافگرایان به سرزمین تشیع جلوگیری کرد.
با توجه به مسئولیت سنگین احمد بن اسحاق، امام حسن عسکری علیه السلام نیز در فرصتهای گوناگون درباره جانشین خود با احمد سخن گفت و امام زمان (عج) را به احمد بن اسحاق نشان داد. روایتهای فراوانی از احمد بن اسحاق در این موضوع به دست، رسیده است که شاید در هیچ موضوع دیگری به این اندازه از وی حدیث نرسیده باشد.
احمد حتی در زمان امام حسن عسکری علیه السلام نیز مردم قم و نزدیکان خود را از غیبت امام زمان (عج) و جانشین امام حسن عسکری علیه السلام آگاه ساخته بود، به گونهای که خود میگوید: به حضور امام عسکری علیه السلام مشرّف شدم. حضرت فرمود: ای احمد، حال شما شیعیان از شک و تردیدی که مردم در امر امامِ بعد از من دارند، چگونه است؟
گفتم: سرورم، هنگامی که نامه شما رسید (نامهای که امام عسکری علیه السلام درباره تولد امام زمان (عج) به احمد نوشته بود)، مرد و زن و بچه صاحب تشخیص و مکلفی باقی نماند، جز اینکه به وجود آن حضرت معتقد شدند. (1)
از این مطلب، احمد می کوشید تا شیعیان برای مسئله غیبت آماده شوند. در عصر وی، همه مردان و زنان و بچههای بالغ قم به وجود و امامت حضرت قائم (عج)، ایمان مییابند و در زمان غیبت امام زمان (عج) نیز در برابر منحرفان فکری چون جعفر کذاب که خود را امام زمان (عج) معرفی میکرد، میایستند و از امام زمان (عج) راهنمایی میخواهند. (2)
احمد بن اسحاق نیز این توفیق را پیدا کرد که در زمان امام عسکری علیه السلام و به واسطه لطف و اعتماد ایشان، امام زمان (عج) را دیدار کند.
توقیع امام زمان (عج) به احمد بن اسحاق
«جعفر کذاب»، یکی از افراد منحرفی بود که پس از امام حسن عسکری علیه السلام، با حمایت
دستگاه خلفای عباسی مدعی امامت بود و خود را جانشین امام عسکری علیه السلام معرفی میکرد تا بدین وسیله، مردم را از توجه به امام زمان (عج) بازدارد و جمعیت شیعه را منحرف کند. بدین ترتیب، نامههایی به اطراف و مناطق گوناگون میفرستاد و مردم را به سوی خود فرامیخواند. احمد بن اسحاق میگوید: یکی از شیعیان نزد من آمد و نامهای را که جعفر کذاب به او نوشته و خود را امام زمان (عج) معرفی کرده بود به من داد. من که نامه جعفر را میان نامه ای گذاشتم نامهای به امام زمان (عج) نوشتم و به ناحیه مقدسه فرستادم.
در پاسخ این نامه، امام زمان (عج) توقیعی به احمد صادر و احمد بن اسحاق را درباره ایستادگی در برابر فتنه جعفر راهنمایی کرد. (1)
وفات
احمد پس از امام حسن عسکری علیه السلام و در زمان غیبت صغرا رحلت کرد. (2)ولی تاریخ دقیق آن معلوم نیست. به نقلی، وفات وی در عصر امام عسکری علیه السلام بود که درست به نظر نمیرسد.
وی در سر پل ذهاب فعلی از دنیا رفت و در آنجا دفن شد. (3)
علی فرزند ابراهیم، صاحب تفسیر قمی است. وی از عالمان بزرگ شیعه و محدث و مفسری زبردست بود و در تاریخ، دانش فراوانی داشت. او در عهد امام حسن عسکری علیه السلام زندگی میکرد و تا سال 307 هـ . ق در قید حیات بود. (4)علمای رجال او را به مطمئن بودن و حفظ دقت در نقل حدیث و سلامت عقیده ستودهاند.
«علی بن ابراهیم» در سند بسیاری از روایتها قرار دارد که تعدادش بیش از 7240
حدیث است. (1)او از استادان زیادی علم آموخت و کتابهایی نوشت که عبارتند از:
تفسیر، الناسخ و المنسوخ، قرب الاسناد، الشرایع، الحیض، التوحید، فضایل امیرالمؤمنین، المغازی، الانبیاء، رسالة فی معنی هشام و یونس، جوابات مسائل سأله عنها محمد بن بلال، المشذِّر. (2)در اینکه آیا تفسیر قمی موجود، همان تفسیر قمی نوشته علی بن ابراهیم است یا نه، اختلافنظرهایی است که برای اطلاع، به کتابهای رجالی مراجعه کنید. علی بن ابراهیم سه فرزند به نامهای ابراهیم و احمد و محمد داشت که هر سه آنها حدیث نقل میکردند. (3)
«محمد بن حسن صفار»، از فقیهان و دانشمندان سده سوم هجری است که در رهبری جامعه شیعه و نشر احادیث و معارف اهلبیت علیهم السلام بسیار کوشید و در میان اطرافیانش برجسته بود. با سیر در کتابها و معجمهای رجالی، به مقام عالی و شخصیت برجسته و علمی وی پی خواهیم برد و عالمان و محدثان نیز روایتهای رسیده از وی را به نیکی تأیید کرده بودند. او در عصر خود نیز شهرت و آوازه بلندی داشت.
«نجاشی»، رجالی سرشناس مینویسد:
«محمد بن حسن بن فروخ صفار»، چهره درخشانی میان عالمان ما در قم بود. دانشمندی موثق، عالیمقام و بزرگوار بود و روایتهایش بر مشابه آنها برتری دارد و در آنها کمتر اشتباه پیدا میشود. (4)
وی از یاران امام حسن عسکری علیه السلام به شمار میرفت و مسائلی را از حضرت پرسیده بود. (5)او در زمان غیبت صغرا را درک کرد و تا سال 290 هـ . ق زنده بود.
«محقق شوشتری» مینویسد:
«شیخ صدوق» در مواضعی از مَن لا یحضره الفقیه تصریح کرده که توقیعات امام حسن
عسکری علیه السلام به خط آن حضرت، در پاسخ مسائل صفار نزد وی (صدوق) بوده است. (1)
خدمات علمی صفار
الف) روایتهای زیادی به واسطه او نقل شده که آنها را از استادان بزرگواری نقل کرده است. روایتهای رسیده از وی، بیش از 572 حدیث است. (2)
ب) بزرگانی از فقیهان، دانشمندان و محدثان بزرگوار معاصر وی، از محضر او علم و حدیث کسب کردهاند که هر کدام بعدها توانستند در نشر روایتها نقش شایانی داشته باشند. از جمله شاگردان وی: محمد بن یعقوب کلینی (صاحب کافی) احمد بن داود، احمد بن ادریس و علی بن حسین بن بابویه (3)هستند.
ج) وی در زمینههای مختلف علوم و معارف اسلامی و بابهای گوناگون فقهی تألیفات ارزندهای داشته که عالمان همواره عنایت و توجه ویژهای به آنها داشتهاند. آثار او بیش از سی جلد کتاب (4)و از جمله آنها بصائرالدرجات است.
نگاهی به بصائر الدرجات
تنها کتابی که از میان انبوه نوشتههای گرانبهای صفار، از رویدادها و دگرگونیهای دهر در امان مانده و به دست نسل امروزی رسیده، بصائر الدرجات است که به تازگی با تحقیق و تصحیح منتشر شده است. این کتاب، از میراث قدیمی شیعه در علم حدیث است.
بصائر الدرجات، در زمینه فضیلت و مناقب خاندان نبوی نوشته شده و نویسنده با ترتیب خاصی، به بیان مقامها و ویژگیهای معصومان پرداخته است. او با توجه به سخنان معصومان که از سخن خدا برگرفته است، جایگاه و مقام واقعی اهل بیت علیهم السلام را نشان میدهد و روزنههای معرفت ایشان را به روی شیفتگان مکتب تشیع میگشاید و با انوار ملکوتیاش، بندگان خدا را به درهای نجات و رستگاری رهنمون میسازد.
بصائر الدرجات، ده جزء و هر جزئی بابهای مختلفی دارد و در هر باب، روایتهای گوناگونی ذکر شده که همگی در مسائل امامت و ولایت معصومان است.
وفات
او در سال 290 هـ . ق رحلت کرد. (1)
«ابویحیی احمد بن داود بن سعید فزاری»، از عالمان بلندمرتبه تشیع قرن سوم هجری است. او در گذشته از عالمان اهل سنت بود و سپس به مذهب اهلبیت علیهم السلام گروید. (2)وی در عصر امام هادی علیه السلام میزیسته و کتابهایی در دفاع از مکتب تشیع نوشته است. شیخ طوسی در رجال خود، وی را در شمار یاران امام هادی علیه السلام ذکر کرده است. (3)
تألیفات
وی با قلمش، خدمات ارزندهای به مکتب تشیع ارائه داد و ذوق و قریحه نویسندگیاش همواره در خدمت اهل بیت علیهم السلام بود و در ردّ فرقههای انحرافی و اثبات حقانیت پیشوایان معصوم علیهم السلام قلم فرسایی کرد. کتابهای وی، جنبه کلامی داشت و بر محور مسائل اعتقادی، به بررسی و نقد مکتبهای عصر خود میپرداخت. این امر، در جلوگیری از گرفتار شدن شیعیان در کمند شیطانها و گرایش به این فرقهها نقش ویژهای داشت و در آگاه ساختن معتقدان به آن مکتبها مؤثر بود. برخی از آثار عبارتند از:
الف) خلاف عمر،
ب) محنة نائبه. در این کتاب، مذهب حشویه و فضایح آن را شرح داده است.
ج) مفاخرة البکریه و العمریه.
د) کتابی در ردّ اخبار دروغین که اهل سنت درباره خلفا روایت کردهاند.
هـ) کتابی درباره مسح بر روی پاپوش.
و) کتابی در ردّ حنبلی و کتابهای دیگر که در رد فرقههای آن عصر گرد آمده است. (1)
«سعد بن عبداللّه»، یکی از دانشمندان و فقیهان شیعه قمی است (2)که موقعیت و شهرت خوبی داشت. وی رئیس طایفه امامی و فقیه سرشناس آنهاست که در جستوجوی دانش و حدیث به مناطق زیادی سفر کرد و از افراد مشهور و بزرگان عامه نیز حدیث شنید. (3)او معاصر با امام حسن عسکری علیه السلام و از یاران ایشان بود، ولی از امام عسکری علیه السلام به طور مستقیم روایت نکرده است. (4)
وی در خدمت به مکتب تشیع، لحظهای آرام و قرار نداشت و همواره در راه رشد آیین تشیع میکوشید و پیوسته می کوشید پیرایههای جعلی را از ساحت مقدس اسلام نبوی برزاید. او با نوشتهها و سخنان خود، در پی روشن ساختن حقیقت دین و زندگی و نمایاندن چهره واقعی فرقههای انحرافی بود. وی با اهل باطل به مناظره و مجادله برخاست و عالمی از تبار «هشام بن حکم» بود که همواره در اثبات مکتب اهل بیت علیهم السلام، با مخالفان مباحثه و مناظره داشت و همیشه پیروز میدان بود. به اندازه ای عاشق مکتب علوی بود که در این راه، آماده بود جان خود را فدای محبوبش کند.
استادان
او در طلب علم بسیار کوشا و علاقهمند و شیفته اخبار و احادیث اهل بیت علیهم السلام بود. وی در طلب علم زیاد سفر کرد و از محضر بزرگان و استادان و محدثان فراوانی بهره برد. افزون بر آن، به شرف دیدار امام حسن عسکری علیه السلام نیز رسید و از آن حضرت علم آموخت.
بزرگان و استادان وی بنا بر آنچه مرحوم علامه «خویی» ذکر کرده، بیش از 84 نفر هستند. (5)
شاگردان
عده بسیاری از فقیهان و محدثان معروف و بنام شیعه که از عالمان برجسته بودند، از حضورش بهره بردند. وی توانست شاگردان بزرگی را که همواره در خدمت اسلام و تشیع بودند، تربیت کند که مجموع شاگردانش شانزده نفر است. افرادی چون «ابن ولید» و «ابن قولویه» در محضر ایشان تربیت شدهاند.
تألیفات
سعد بن عبداللّه، نوشتههای بسیاری درباره علوم و فنون گوناگون نگاشته بود و آثارش حدود چهل کتاب است. (1)
از آثار وی اکنون دو کتاب در دست است و بقیه ناپدید شدهاند:
الف) بصائرالدرجات که درباره مناقب و فضایل اهل بیت علیهم السلام نگاشته شده است. اصل این کتاب موجود نیست، ولی شیخ «حسن بن سلیمان حلی» از شاگردان شهید اول، این کتاب را تلخیص کرده که چاپ شده است.
ب) المقالات و الفرق، که با تصحیح، مقدمه و پیوستهای «محمدجواد مشکور» گردآوری و چاپ شده است.
سعد بن عبداللّه و امام زمان (عج)
شیخ صدوق در کمال الدین ماجرای تشرّف وی به محضر امام زمان (عج) را آورده است. این حکایت، بر مقام والا و ارجمند سعد دلالت میکند و از آن، نهایت تلاش وی در خدمت به تشیع و ایستادگی در برابر انحرافهای فکری عصر وی فهمیده میشود. خلاصهای از آن ماجرای مفصل چنین است:
سعد بن عبداللّه میگوید: من بر فراهم کردن کتابهایی که به غوامض و دقایق علوم پرداخته بود، بسیار حریص بودم تا با مطالعه آنها، حقایق (مذهب شیعه) را به خوبی روشن و محکم سازم و از آنچه سبب اشتباه مردم میشود، سخن نگویم و در وقت مجادله با اهل خلاف، از آنها بپرسم و بر ایشان غالب آیم. بر مذهب شیعه سخت پایبند بودم و در راه خدمت به این مذهب، از سلامت و امنیت خود چشم
1) نک: فهرست طوسی، ص 215؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 3، ص 264؛ اعیان الشیعه، ج 7، ص 225؛ رجال نجاشی، ج 1، ص 401.
پوشیده بودم. چون با اهل خلاف به مناظره میپرداختم، عیبها، گمراهیها و کجیهای آنها را آشکار میساختم و پرده از روی کار پیروانشان برمیداشتم. تا اینکه روزی با یک ناصبی در مقام مناظره درآمدم که از دیگران ثابت قدمتر بود.
در ادامه حدیث، سعد ماجرای مناظرهاش را با آن ناصبی بیان میکند و آن ناصبی در دفاع از ابوبکر و عمر مطالبی میگوید. سعد ادامه میدهد:
از او جدا شدم، در حالی که اعضای اندرونم از شدت غصب آتش گرفته بود. پیش از این، طوماری از مسائل مشکل را که چهل تا پنجاه مسئله بود، آماده کرده بودم و کسی هم نیافته بودم که پاسخش را بداند. پس در نظر داشتم پاسخش را از احمد بن اسحاق، یار امام عسکری علیه السلام بپرسم. احمد به سامرا رفته بود. پس در پی او رفتم و کنار آبی به او پیوستم. احمد گفت: شوق دیدار امام عسکری علیه السلام بر من غلبه کرده است. اراده دارم از آن حضرت، پارهای از مشکلات را درباره تأویل و تنزیل قرآن بپرسم و تو در این سفر همراه من باش و فرصت را غنیمت شمار و بیا از محضر حضرت بهرهمند شو!
به سامرا رسیدیم. به حضور حضرت عسکری علیه السلام مشرّف شدیم. کودکی که چهرهاش چون ماه شب چهاردهم میدرخشید، روی زانوی امام نشسته بود. پس سلام کردیم و حضرت با مهربانی پاسخ فرمود و اشاره کرد و ما نشستیم.
احمد بن اسحاق برای امری بیرون رفت. امام عسکری علیه السلام به من فرمود: «ای سعد! چه چیزی تو را به اینجا آورده است؟» عرض کردم: احمد بن اسحاق مرا به دیدار مولای خود شوقمند ساخت. حضرت فرمود: «مسائلی که اراده داشتی بپرسی چه شد؟ هرچه میخواهی، از نور دیدهام بپرس».
پس سعد بن عبداللّه مسائل خود را از امام زمان (عج) میپرسید و حضرت پاسخ میداد. در ادامه، امام زمان (عج) ماجرای مناظره سعد را با آن مرد ناصبی ذکر میکند و به شبهههایی که آن مرد در دفاع از مذهب خود مطرح کرده بود و سعد جواب قانع کننده نداشت، پاسخ میدهد. یکی از مسائلی که آن ناصبی مطرح کرده بود، این بود که: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانست خلیفه بعد از او ابوبکر است و اوست که باید
کارها را بعد از پیامبر به دست گیرد، پس برای حفظ جان خلیفه بعد از خودش، هنگام هجرت، او را با خود به غار برد. سعد پاسخی بر این نداده بود.
امام زمان (عج) فرمود: چرا در پاسخ او نگفتی: مگر پیامبر نفرموده که مدت خلافت بعد از من، سیسال است و این مدت، همان مدت خلافت چهار خلیفه بعد از پیامبر است که در مذهب شما خلفای راشدینند؟ پس ناصبی ناچار بود این را تصدیق کند.
آنگاه میگفتی مگر پیامبر نمیدانست که خلافت بعد از او، از آنِ ابوبکر و بعد از او، از آنِ عمر و بعد از او، از آن عثمان و بعد از او، از آنِ علی علیه السلام است. او مجبور بود این را هم تصدیق کند. پس از آن میگفتی: در این صورت لازم بود پیامبر همه آن چهار نفر را با خود به غار ببرد تا جانشان را حفظ کند و شامل کردن ابوبکر به این لطف، سبب خواری سه نفر دیگر است که رسول خدا صلی الله علیه و آله نباید آن را بکند. (1)
از این ماجرا، منزلت سعد بن عبداللّه نزد حضرت پیداست و حضرت به کارهای او عنایت و توجه ویژهای داشت. ازاینرو، وی را در پاسخ دادن به مخالفان راهنمایی و یاری میکرد.
وفات
نجاشی، وفات وی را سال 301 هـ . ق و به نقلی سال 299 هـ . ق ذکر کرده است. (2)
علامه حلی نیز بعد از ذکر این دو قول مینویسد:
گفته شده که او در چهارشنبه 27 شوال 300 هـ . ق در ولایت رستم یا رستمدار رحلت کرده است. (3)
«حسن بن خالد»، برادر محمد بن خالد بود و کنیهاش ابوعلی بود. نجاشی مینویسد: وی برادر محمد بن خالد و ثقه بود و کتاب نوادر، از آثار اوست. (4)از دیگر کتابهای
وی، تفسیر العسکری علیه السلام است که در صد و بیست مجلد بود و مطالب آن را امام عسکری علیه السلام املا کرده و او نوشته بود. (1)
شدت همراهی حسن بن خالد با امام عسکری علیه السلام، در آن برهه حساس که معصومان و شیعیان زیر فشار و کنترل حاکمان بنی عباس بودند، به خوبی از لابهلای حکایتها پیداست. این، نهایت خلوص و ایمان وی را میرساند که همه سختیها و تهدیدها را بر خود هموار میکند و به منظور به دست آوردن دانش و رساندن آن به شیعیان، ملازم امام عسکری علیه السلام میشود.
از سوی دیگر این امر، میتواند دلیل بر نزدیکی و بلندی مرتبه او نزد امام باشد که شایستگی بیابد این مدت طولانی را همراه امام باشد. وی رهنمودهای تفسیری امام را مینوشت. پس برای شنیدن و نوشتن تعداد 120 جلد کتاب، زمان زیادی را باید همراه امام باشد.
در اینکه آیا تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام که امروز در دست است، جزئی از این تفسیر بوده یا کتاب دیگری است، اختلاف وجود دارد، ولی بیشتر محققان و صاحبنظران بر این باورند که کتاب معروف امام حسن عسکری علیه السلام، غیر از این کتاب است و کتاب تفسیر حسن بن خالد، به کلی از بین رفته است. (2)
مرحوم علامه فقید «شیخ آغابزرگ تهرانی»، نظرش بر این است که مراد از امام عسکری، که حسن بن خالد این تفسیر شریف را به املای ایشان نوشته بود، امام هادی علیه السلام است. (3)
بعید نیست حق با ایشان باشد، چون در زمان امام حسن عسکری علیه السلام حضرت در کنترل شدید حکومت بود، بهگونهای که «علی بن جعفر» از «حلبی» نقل میکند: در
یکی از روزها که قرار بود امام به دارالخلافة برود، در عسکر به انتظار دیدن وی جمع شدیم. در این حال، از طرف آن حضرت توقیعی بدین مضمون به ما رسید که: «کسی بر من سلام و حتی اشاره هم به طرف من نکند؛ زیرا شما در امان نیستید». (1)
1) الصراط المستقیم، ج 1، ص 207.
زندگانی کوتاه امام حسن عسکری علیه السلام در محدودیتها و خفقان سیاسی ـ اجتماعی حکومت عباسی سپری شد. عباسیان با دربند کردن امام و ایجاد مانع بر سر ارتباط مستقیم مردم با ایشان، دشمنی دیرینه خود را با خاندان حقیقت جوی علوی ابراز میکردند.
دلیل دشمنی حکومت عباسی با مقام امامت امام عسکری علیه السلام را میتوان اینگونه بیان کرد:
هراس آنان از فرزند آن حضرت؛ یعنی امام مهدی (عج) که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ظهور منجی بشریت را بارها نوید داده بود.
حسادت عباسیان به موقعیت ویژه و پایگاه وسیع مردمی امام میان طبقات گوناگون جامعه اسلامی.
قیامهای بنیان برافکن علویان علیه حکومت عباسی با هدف برپایی عدالت سیاسی اسلام در نظر عباسیان، امام عسکری علیه السلام پیشوا و رهبر فکری نهضت علویان به شمار میرفت و این میتوانست منشأ خطرهایی بزرگ برای آنان باشد.
سرانجام امام عسکری علیه السلام پس از تحمّل شکنجهها و حبسهای بی-شمار، به دست معتمد عباسی مسموم شد و در 8 ربیعالاول 260 هـ .ق در 28 سالگی به شهادت رسید و خانه خود در کنار قبر پدرش در سامرا به خاک سپرده شد.
«طبرسی» مینویسد: بسیاری از دانشمندان ما گفتهاند: امام عسکری علیه السلام بر اثر مسمومیت به شهادت رسید، چنانکه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفتهاند. (1)
معتمد عباسی به دلیل نگرانی از وجود فرزند ایشان، اقدامات شتابزدهای را انجام داد: برای نمونه معتمد عباسی تصور می کرد پس از شهادت امام عسکری علیه السلام، به مقصد و مراد خود رسیده است و دیگر خطری سر راه حکومت خودکامه وی وجود ندارد، ولی برای اطمینان خاطر خود، دست به اعمال دیگری زد که نشانه جاهطلبی و عمقنگرانی او از ناحیه فرزند امام بود:
او به عدهای مأموریت داد تا منزل امام را بازرسی و مهر و موم کنند.
چون شنیده بود که از امام عسکری علیه السلام فرزندی باقی مانده است، دستور داد عدهای از زنان قابله، زنان و کنیزان آن حضرت را معاینه و اگر آثار حملی مشاهده شد، گزارش کنند.
برای اینکه وانمود کند از امام عسکری علیه السلام، فرزندی باقی نمانده تا شیعیان از وجود امام بعدی نومید شوند، دستور داد میراث آن حضرت را میان مادر و برادرش جعفر تقسیم کنند، ولی شیعیان همچنان عقیده داشتند که از امام فرزندی باقی مانده است که امامت را به عهده میگیرد.
«ابن صباع مالکی» ـ از دانشمندان اهل سنّت ـ از قول «عبیداللّه بن خاقان» یکی از درباریان عباسی مینویسد: «وقتی خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامراء به جنبش درآمد و سراپا فریاد و ناله گردید. بازارها تعطیل و دکانها بسته شد. بنیهاشم، دیوانیان، اُمرای لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود، گواهان و دیگر مردم برای شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند. سامراء در آن روز یادآور صحنه قیامت بود!
هنگامی که جنازه برای تدفین آماده شد، خلیفه، برادر خود «عیسی بن متوکل» را
1) اعلام الوری، ص 367.
فرستاد تا بر جنازه آن حضرت نماز بگذارد. وقتی جنازه را برای نماز روی زمین گذاشتند، عیسی نزدیک رفت و صورت آن حضرت را باز کرد، و به علویان و عباسیان و قاضیان و نویسندگان و شهود نشان داد و گفت: این «ابومحمّد عسکری» است که به مرگ طبیعی درگذشته است و فلان و فلان خدمتگزاران خلیفه نیز شاهد بودهاند! بعد روی جنازه را پوشاند و بر او نماز خواند و فرمان داد برای دفن ببرند...» (1)
البته این نماز جنبه تشریفاتی داشت و طرحی بود که رژیم حاکم برای لوث کردن ماجرای شهادت امام علیه السلام ریخته بود. چنانکه در میان دانشمندان شیعه مشهور است، حضرت مهدی (عج) به طور خصوصی بر جنازه پدر بزرگوارش، امام عسکری علیه السلام نماز گزارد.
سپس پیکر مقدس امام عسکری علیه السلام را میان انبوه تکبیر و تعظیم به آرامگاه ابدی بردند و در منزلش، کنار مرقد مطهر پدر بزرگوارش؛ امام هادی علیه السلام به خاک سپردند.
«ابوالأدیان» میگوید: «من از خدمتگزاران امام عسکری علیه السلام بودم و نامههای آن حضرت را به شهرها میبُردم. در مرضی که امام با آن از دنیا رفت، به خدمتش رسیدم. حضرت نامههایی نوشت و فرمود: اینها را به «مدائن» میبری. پانزده روز در سامّراء نخواهی بود، روز پانزدهم که داخل شهر شدی، خواهی دید در خانه من ناله و شیون بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشتهاند.
گفتم: سرور من، اگر چنین شود، امام بعد از شما کیست؟ فرمود: هرکس بر جنازه من نماز گذارد قائم بعد از من او است، گفتم، نشانه دیگری بفرمایید، فرمود: هرکس از آنچه در میان همیان (کمربند) است خبر دهد، او امام بعد از من است. هیبت و عظمت امام مانع شد که بپرسم: مقصُود از آنچه در همیان است، چیست؟
من نامههای آن حضرت را به مدائن بُردم و جواب آنها را گرفته و روز پانزدهم وارد سامّراء شدم. دیدم همانگونه که امام علیه السلام فرموده بود، از خانه ایشان صدای ناله بلند است. نیز دیدم «جعفر» (کذّاب) کنار خانه آن حضرت نشسته، گروهی از شیعیان،
1) سیره پیشوایان، صص 7 ـ 656.
اطراف او را گرفته، به وی تسلیت، و به امامتش تبریک میگویند. من از این جریان یکّه خوردم و با خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس وضع امامت عوض شده است؛ زیرا من با چشم خود دیده بودم که جعفر شراب میخورد، قمار بازی میکند و اهل تار و تنبور بود. من نیز پیش رفتم و رحلت برادرش را تسلیت و امامتش را تبریک گفتم، ولی از من چیزی نپرسید.
در این هنگام «عقید» خادم امام علیه السلام، بیرون آمد و به جعفر گفت: جنازه برادرت را کفن کردند، بیایید نماز بخوانید. جعفر وارد خانه شد. شیعیان در اطراف او بودند و «سمّان» (عثمان بن سعید عمری از یاران نزدیک امام عسکری علیه السلام) و «حسن بن علی» معروف به «سلمه» پیشاپیش آنان قرار داشتند.
جعفر پیش رفت تا بر جنازه امام نمازگزارد، وقتی که خواست تکبیر نماز را بگوید، ناگاه کودکی گندمگون و سیاه موی که دندانهای پیشینش قدری با هم فاصله داشت، بیرون آمد و لباس جعفر را گرفت و او را کنار کشید و گفت: عمو! کنار برو. من باید بر پدرم نماز بخوانم. جعفر، در حالی که چهرهاش دگرگون شده بود، کنار رفت. آن کودک بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در خانه خودش در کنار قبر امام هادی علیه السلام دفن کردند.
سپس همان کودک رو به من کرد و گفت: ای مرد بصری! جواب نامههایی را که همراه توست بده! جواب نامهها را به وی دادم و با خود گفتم: این دو نشانه (نماز بر جنازه، و خواستن جواب نامهها). حالا فقط همیان مانده است. آنگاه پیش جعفر آمدم. دیدم سر و صدایش بلند است. «حاجز وشاء» که حاضر بود به جعفر گفت: «آن کودک که بود؟! وی میخواست با این سؤال، جعفر را (که ادعای امامت میکرد) محکوم کند. جعفر گفت: واللّه تا به حال او را ندیدهام و نمیشناسم: همانجا نشسته بودیم که گروهی از اهل «قُم» آمدند و از امام حسن عسکری علیه السلام جویا شدند و چون دریافتند امام رحلت کرده است، گفتند: جانشین امام کیست؟ حاضران جعفر را نشان دادند. آنان به جعفر سلام کرده، تسلیت و تهنیت گفتند و اظهار داشتند: نامهها و
پولهایی آوردهایم، بفرمایید نامهها را چه کسانی نوشتهاند و پولها چهقدر است؟ جعفر از این سؤال برآشفت و برخاست و گفت: اینها از ما انتظار دارند علم غیب بدانیم! در این میان خادمی از خانه بیرون آمد و گفت: نامهها از فلان کس و فلان کس است و در همیان هزاردینار است که ده تا از آنها را آب طلا دادهاند.
نمایندگان قم، نامهها و همیان را به خادم تحویل داده و گفتند: هرکس تو را برای گرفتن همیان فرستاده، او امام است...» (1)و جعفر را جعفر کذاب نامیدند. (2)
ابومحمد علیه السلام عابدترین مردم بود و در برخوردهای اجتماعی، با دوست و دشمن با اخلاق پسندیده برخورد میکرد. وی این خصایل نفسانی را از جدش پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله به ارث برده بود. در فصل دوم به برخی ویژگیهای اخلاقی و فردی ایشان که او را از مردم زمان خویش ممتاز ساخته بود، اشاره میشود.
امام عسکری علیه السلام عابدترین شخص عصر خود بود. بیشتر از همگان فرمانبردار دستورات خداوند بود و شبهایش را به نماز و تلاوت قرآن و عبادت خدا میگذراند.
«محمد شاکری» میگوید: امام علیه السلام در محراب عبادت مینشست و سجده میکرد. من میخوابیدم و بیدار میشدم، او هنوز در حال سجده بود. (1)
امام عسکری علیه السلام اخلاقی نیکو و پسندیده و هیبت و شکوه خاصّی داشت. «احمد بن عبیدالله بن خاقان»، وزیر دربار معتمد عباسی، که از دشمنان سرسخت علویان بود و در بدنام کردن آنان میکوشید در این باره میگوید:
در سرّمن رأی ـ سامراء ـ هیچ کس از علویان را همچون حسن بن علی بن محمد بن الرضا علیه السلام نه دیدم و نه شناختم. در وقار و سکوت و عفاف و بزرگواری و کرم
1) دلائل الامامة، ص 227.
میان خاندانش و نیز نزد سلطان و تمامی بنیهاشم همتایی چون او ندیدم. بنی هاشم او را بر سال خوردگان و توانگران خویش مقدم میدارند. درباره او از کسی از بنیهاشم و فرماندهان و دبیران و داوران و فقیهان و دیگر مردمان تحقیق نکردم جز آنکه او را در نزد آنان، در غایت شکوه و ابهّت و جایگاهی والا و گفتاری نکو یافتم و دیدم که وی را بر خاندان و مشایخش و دیگران مقدّم میشمارند و دوست و دشمن از او تمجید میکنند. (1)
نگاه خاندان رسالت به مسائل مادی و زندگی دنیایی به گونهای بود که بتوانند با خشنودی پروردگار، مشکلات مردم را حل کنند. بنابراین در موارد رضایت پروردگار از مصرف دارایی و ثروت خود دریغ نمیکردند. برای نمونه دو مورد از بذل و بخششهای امام عسکری علیه السلام را یادآور میشویم:
شخصی به نام «محمد بن علی عباسی» میگوید: در سر راه عبور امام عسکری علیه السلام به او عرض حاجت کردم. همین که امام از وضع زندگی من آگاهی یافت، به پیشکار مخصوص خود فرمود: هر چه داری به او بده! او صد دینار طلا با خود همراه داشت که به من بخشید. (2)
«ابویوسف» ـ شاعر متوکل عباسی ـ روایت کرده است: پسری برایم زاده شد در حالی که تنگدست بودم. به عدهای یادداشت نوشتم و از آنان کمک خواستم. با ناامیدی بازگشتم. بر گرد خانه امام حسن عسکری علیه السلام یک دور چرخ زدم و به سوی در رفتم که ناگهان ابوحمزه که کیسهای سیاه در دست داشت، بیرون آمد. درون کیسه چهارصد درهم بود. او گفت:
سرورم میگوید: این مبلغ را برای نوزادت خرج کن که خداوند در او برای تو برکت قرار دهد. (3)
کامل بن ابراهیم میگوید: به منظور پرسش سؤالی خدمت امام عسکری علیه السلام رفتم. همین که به حضور ایشان مشرف شدم، دیدم آن بزرگوار لباسهای سفید و بسیار عالی پوشیده است. با خود گفتم: این آقا که ولیّ و حجت خداست، لباسهای بسیار نیکو میپوشد، آن گاه به ما دستور میدهد تا با برادران دینی خود مواسات و از پوشیدن اینگونه لباسها خودداری کنیم؟!
ناگاه دیدم آن برگزیده خدا با تبسّم آستینها را بالا زد و ساق دست خود را برهنه کرد. وقتی نگریستم، دیدم وی لباس بسیار خشن و زبری زیر لباسهای خود پوشیده است. آنگاه فرمودند: به خدا سوگند! این لباس زبر و خشن را برای خدا و این لباس نیکو را برای شما پوشیدهام. (1)
1) ستارگان درخشان، ج 13.
از جمله ویژگیهای ارزندهای که امام حسن عسکری علیه السلام بدان آراسته بود، حلم و بردباری است؛ زیرا وی از همه کس بردبارتر و با گذشتتر بود و درباره کسی که به او بدی کرده بود، عفو و گذشت میکرد.
حاکمان ستمگر عباسی آن حضرت را مدتها در زندان نگه داشتند در حالی که او استقامت ورزید و از سختی و تنگنای زندان و آزارهایی که میدید، سخنی نگفت و به کسی شکایت نکرد و کار خود را به خدا واگذار نمود و این، خود از نشانههای حلم و بردباری اوست.
امام حسن عسکری علیه السلام با منش والا و عظمت اخلاقی خاص خود دوست و دشمن را شیفته میکرد.
تاریخنگاران نقل میکنند: حضرت عسکری علیه السلام به دستور متوکل عباسی ـ سرسختترین دشمن اهل بیت علیهم السلام ـ زندانی شد و خلیفه دستور اکید داده بود تا با وی به شدّت رفتار شود؛ امّا زندانبان پس از مدتی، دلبسته کمالات حضرت شد و حتی از نگاه مستقیم به چشمان ایشان ـ از شرم و حیا ـ پرهیز میکرد. هنگامی که ایشان از زندان آزاد شد، اعتقادی استوار به امام پیدا کرد و بصیرت خوبی در دین یافته بود. (1)
1) زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام، ص 42.
در زمان امام عسکری علیه السلام تشیع در مناطق مختلف و شهرهای متعددی گسترش یافته بود که از این میان سامراء، کوفه، بغداد، قم و نیشابور اهمیت ویژهای داشتند.
گستردگی و پراکندگی مراکز تجمع شیعیان وجود سازمان ارتباطی منظّمی را ایجاب میکرد تا ارتباط شیعیان را با حوزه امامت برقرار سازد. این نیاز، از زمان امام جواد علیه السلام احساس میشد که ایشان و امام هادی علیه السلام با ایجاد شبکه ارتباطی وکالت و نصب نمایندگان در مناطق گوناگون، این نیاز را تا اندازهای برطرف کرده بود.
این برنامه در زمان امام عسکری علیه السلام نیز تعقیب شد. امام عسکری علیه السلام نمایندگانی را در مناطق گوناگون منصوب کرده و با آنان در ارتباط بود و از این طریق پیروان تشیّع را در همه مناطق زیر نظر داشت. از میان این نمایندگان میتوان از «ابراهیم بن عبده» در نیشابور، «احمد بن اسحاق بن عبدالله قمی اشعری» در قم و «ابراهیم بن مهزیار اهوازی» ـ وکلای امام ـ نام برد. (1)
امام عسکری علیه السلام علاوه بر شبکه ارتباطی وکالت، افرادی را نیز به عنوان پیامرسان به مناطق مختلف شیعه نشین، اعزام میکرد تا از این رهگذر، مشکلات مردم را برطرف کنند. در این زمینه میتوان به فعالیتهای فردی به نام «ابوالادیان» یکی از یاران نزدیک امام، اشاره کرد.
یکی دیگر از فعالیتهای امام عسکری علیه السلام، پشتیبانی مالی از شیعیان بود.
از این نوع کمکهای مالی، در سیره امام عسکری علیه السلام فراوان دیده میشود که ما به ذکر دو نمونه بسنده میکنیم:
کمکهای مالی امام عسکری علیه السلام به یاران و پیروان نیازمند خویش، آنان را از جذب شدن به سوی دستگاه خلافت باز میداشت.
1) الارشاد، ص 351.
«ابوهاشم جعفری» میگوید: از نظر مالی در تنگنا بودم. خواستم وضع خود را از راه نامهای به امام عسکری علیه السلام بنویسیم، ولی خجالت کشیدم و صرف نظر کردم. وقتی که وارد منزل خود شدم، امام صد دینار برای من فرستاد و طی نامهای نوشت: «هرگاه احتیاج داشتی، پروا مکن و از ما بخواه که به خواست خدا به مقصود خود میرسی». (1)
«ابوطاهر بن بلال» میگوید: یک سال به حج مشرف شدم و در مراسم حج مشاهده کردم که «علی بن جعفر» (2)مبالغ هنگفتی انفاق کرد. وقتی که از حج بازگشتم، جریان را به امام گزارش کردم. امام در پاسخ نامه من نوشت: قبلاً دستور داده بودیم صد هزار دینار به وی (علی بن جعفر) بدهند. سپس مجددا بالغ بر همین مبلغ، برای او حواله کردیم ولی او برای رعایت حال ما نپذیرفت. بعد از این جریان «علی بن جعفر» به حضور امام شرفیاب و به دستور حضرت، سی هزار دینار به وی پرداخت شد. (3)
این روایت نشان میدهد که «علی بن جعفر» مبالغ درشتی در حجاز توزیع میکرده است. مورد مصرف آنها در روایت معیّن نشده ولی حجم بزرگ پول ها نشان میدهد که این یک برنامه وسیع و طراحی شده بوده و طبعاً شیعیان نیازمند و شخصیت های بزرگ و برجسته و مبارز شیعه از آن برخوردار میشدند و این برنامه با آگاهی و هدایت و حمایت مالی امام اجرا میشد است.
1) مناقب، ج 4، ص 439.
2) علی بن جعفر، از یاران ویژه و مورد اعتماد امامان هادی و عسکریعلیهم السلام و از کارگزاران آن دو بزرگوار بوده است. متوکل عباسی او را به جرم نمایندگی از طرف امام هادی علیه السلام، مدتی زندانی کرد و پس از آزادی، به امر امام، به مکه رفت و در آنجا مقیم شد. گویا او همچنان در مکه بوده که انفاق او شیعیان نیازمند را ابوطاهر دیده و متعجب شده است.
3) الغیبة، ص 212.
هرچند امام عسکری علیه السلام به دلیل شرایط نامساعد و محدودیت خفقانآوری که حکومت عباسی برقرار کرده بود، موفق به گسترش دانش خود در کلّ جامعه نشد، اما با وجود این، شاگردانی پرورش داد که هر یک به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان نقش مؤثری داشتند.
شیخ طوسی رحمه الله تعداد شاگردان حضرت را متجاوز از صد نفر ثبت کرده است که در میان آنان چهرههای برجسته و وارستهای مانند: «ابوهاشم داود بن قاسم جعفری»، «عبدالعظیم حسنی»، «ابوعمرو عثمان بن سعید عمری»، «علی بن جعفر» و «محمد بن حسن صفار» به چشم میخورند.
گاهی نیز چنان مشکلات و تنگناهایی برای مسلمانان پیش میآمد که جز امام عسکری علیه السلام، کسی را یارای گشودن آن گره نبود. امام در این موارد، در پرتو علم امامت، با تدبیری فوقالعاده، بن بست را میشکست و مشکل را حل میکرد. برای این مورد به بیان نمونهای بسنده میکنیم:
«یعقوب بن اسحاق کندی»: فیلسوف برجسته عراق درباره قرآن کریم دچار شبهاتی شد و در محافل علمی چنین پخش شد که کتابی به نام تناقض القرآن نگاشته و خود
را وقف این گونه مسائل کرده است. این خبر هنگامی که به امام عسکری علیه السلام رسید، ایشان به یکی از شاگردان کندی گفت:
آیا در میان شما مردی رشید یافت نمیشود تا استادتان را از ادامه این گونه کارها و پرداختن به قرآن باز دارد؟ شاگرد پاسخ داد: ما شاگردان او هستیم و چگونه میتوانیم در این مسئله یا غیر آن بر او اعتراض کنیم؟ حضرت فرمود: آیا آنچه به تو بگویم به او خواهی رساند؟ گفت آری. حضرت نیز با بیان قاطعی و دلیلی استوار که شبهات کندی را میزدود، به شاگرد وی فرمود: به سوی استادت روانه شو و راه همدلی و مؤانست با او در پیش گیر و هنگامی که محبّت و الفت استوار شد، بگو: مرا پرسشی است که میخواهم از تو بپرسم. او سؤالت را طلب خواهد کرد. پس به او بگو: اگر گوینده قرآن نزد تو آید آیا احتمال دارد که مقصود وی از گفتههایش آن گونه نباشد که تو پنداشتهای؟
به تو پاسخ خواهد داد که: ممکن است؛ زیرا انسان هنگام شنیدن است که معانی را درک میکند (و بهتر متوجه میشود) پس بگو: پس تو چه میدانی، شاید گوینده کلمات قرآن مقصودش جز آن باشد که تو پنداشتهای و آن را در غیر معانی خود به کار برده باشد.
امام علیه السلام با این دلیل کوبنده، شبهه کندی را از بین برد و هرگونه احتمالی را برای تصوّر تناقض در کتاب الهی و اینکه باطل در آن راه بیابد، برطرف ساخت. آن شاگرد نزد استادش کندی رفت و پس از جلب مهر و محبت استاد و ایجاد الفت، گفتههای امام علیه السلام را بیان کرد و پاسخ را از استاد خواست. استاد در اندیشه فرو رفت و جوانب گوناگون قضیه را بررسی کرد. استدلال متین بود و احتمال دووجهی بودن کلام، در زبان شایع. پس رو به شاگرد کرد و گفت: تو را به خدا سوگند میدهم این سخنان را از که فرا گرفتهای؟ شاگرد گفت: همین گونه به ذهنم خطور کرد و بر شما عرضه کردم. استاد گفت: چون تویی به این گفتهها راه نیابند. بگو آن را از که آموختهای؟ آن گاه شاگرد گفت که امام حسن عسکری علیه السلام مرا به گفتن آن فرمان داده است.
کندی گفت: اینک درست گفتی، چنین سخنانی تنها از آن خانه ـ اهل بیت
عصمت و طهارت علیهم السلام ـ خارج میشود. پس کتابش را برگرفت و آن را آتش زد و منطق استوار را در سخنان امام علیه السلام یافت. (1)
شخصی به نام «فهفکی» به حضور امام حسن عسکری علیه السلام آمد و پرسید: چرا در اسلام، سهم ارث زن نصف سهم مرد است؟ آیا چنین قانونی، زورگویی به زن نیست؟ امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: برای زن، جهاد واجب نیست و تأمین معاش شوهر، واجب نیست، مهریه واجب نیست، ولی همه اینها برای مرد واجب است.
فهفکی میگوید: پیش خود (در ذهنم) گفتم: «ابن أبی العوجاء» به من گفت: همین سؤال را از امام صادق علیه السلام نمودم، او نیز چنین جواب داد: ناگاه امام حسن عسکری علیه السلام به من رو کرد فرمود: آری، این سؤال از ابن أبی-العوجا است و جواب ما یکی است و همه ما امامان به همدیگر مربوط و مساوی هستیم. (2)
به یقین امام عسکری علیه السلام، داناترین و برترین شخصیت علمی زمان خود در امور شرعی، احکام فقهی و علوم عقلی و نقلی بوده است.
«بختشیوع» پزشک ویژه دربار عباسی به شاگردش، «بطریق»، درباره امام علیه السلام میگوید:
امروزه او از همه مردم زیر این آسمان، دانشمندتر است. (3)
درباره اثبات اَعلمیت امام علیه السلام دلایل متعددی وجود دارد که به ذکر یک مورد بسنده میشود.
در شگفت شدم. گفتم: ایشان در مدینه متولّد شده و تا هنگام وفات پدر نیز با کسی تماس نداشته و کسی او را ندیده است. (پس) این علم را از کجا آموخته است؟ این سخنان را با خود میگفتم که حضرت رو به من کرد و فرمود: خداوند تبارک و تعالی، حجّت خود را در هر جهت از دیگران امتیاز میدهد و علم نعمتها و شناسایی نسبها و مدت عمرها و حوادث روزگار را به او میآموزد و اگر غیر از این بود، میان حجّت و دیگران فرقی نبود. (1)
1) در پیشگوییهای پیشوایان، ص 598.
امام حسن عسکری علیه السلام با وجود فشارها و مراقبتهای ویژه حکومت عباسی، فعالیتهای سیاسی، اجتماعی گوناگونی برای حفظ اسلام و مبارزه با افکار انحرافی انجام داد که مهمترین آنها عبارتند از:
امام عسکری علیه السلام با وجود تمامی محدودیتها و کنترلهای دستگاه خلافت، سلسله فعالیتهای سرّی سیاسی را رهبری میکرد که با گزینش شیوههای بسیار ظریف پنهانکاری و اطلاعاتی، از چشم بیدار و مراقب جاسوسان دربار به دور میماند. برای رعایت اختصار به ذکر دو نمونه بسنده میشود.
و ناسزا گفت. وقتی به در خانه امام رسیدم، عیسی، خدمتگزار امام، در آستانه در به استقبالم آمد و گفت: آقا و سرورت میگوید: چرا قاطر را زدی و چوب را شکستی؟ گفتم: نمیدانستم داخل چوب چیست؟ امام فرمود: چرا کاری میکنی که مجبور به عذرخواهی شوی؟ مبادا بعد از این، چنین کاری کنی. اگر شنیدی کسی به ما نیز ناسزا میگوید، راه خود را بگیر و برو و با او مشاجره نکن. ما، در شهر و دیار بدی به سر میبریم. تو فقط کار خود را بکن و بدان گزارش کارهایت به ما میرسد. (1)
این قضیه نشان میدهد که امام، اسناد و نامههای سرّی را میان چوب، جاسازی کرد و برای عثمان بن سعید که شخص بسیار مورد اعتمادی بود، فرستاد. این کار را نیز بر عهده مأمور حمّام گذاشته بود که کارش هیزم آوردن و امثال اینها است و سوءظن کسی را برنمیانگیزد. هرچند بر اثر بیاحتیاطی او، نزدیک بود این راز فاش شود.
جالبترین فعالیت سیاسی امام عسکری علیه السلام تقویت و توجیه سیاسی رجال مهم شیعه در برابر سختیهای مبارزه برای دفاع از آرمانهای تشیع بود. از آنجا که شخصیتهای بزرگ شیعه در فشار بیشتری بودند، امام با راهنماییهای خویش میکوشید میزان بردباری و آگاهی آنان در برابر فشارها، تنگناها و تنگدستیها فزونی یابد تا بتوانند مسئولیت خطیر اجتماعی، سیاسی و وظایف دینی خود را به خوبی انجام دهند.
امام عسکری علیه السلام در نامهای به «علی بن حسین بن بابویه قمی»؛ از فقهای بزرگ شیعه، پس از بیان توصیهها و رهنمودهای لازم، چنین یادآوری میکند: «صبر کن و
منتظر فرج باش که پیامبر فرموده است: برترین اعمال امت من انتظار فرج است.
شیعیان ما پیوسته در غم و اندوه خواهند بود تا فرزندم، امام دوازدهم، ظاهر شود؛ همان کسی که پیامبر بشارت داده که زمین را از قسط و عدل پر خواهد کرد، همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.
ای بزرگ مرد و مورد اعتماد و فقیه من، صبر کن و شیعیان مرا نیز به صبر فرمان بده. زمین از آن خداست و هرکسی از بندگانش را بخواهد، وارث (حاکم) آن قرار میدهد. فرجام نیکو، تنها از آنِ پرهیزکاران است. سلام و رحمت خدا و برکات او بر تو و همه شیعیان باد. (1)
«محمد بن حسن بن میمون» میگوید: نامهای به امام عسکری نوشتم و از فقر و تنگدستی شکوه کردم، ولی بعد پیش خود گفتم: مگر امام صادق علیه السلام نفرموده که: فقر با ما، بهتر از توانگری با دیگران است و کشته شدن با ما بهتر از زنده ماندن با دشمنان ما است.
امام علیه السلام در پاسخ نوشت: هرگاه گناهان دوستان ما زیاد شود، خداوند آنان را به فقر گرفتار میکند و گاهی از بسیاری گناهان آنان در میگذرد. همچنان که پیش خود گفتهای، فقر با ما بهتر از توانگری با دیگران است. ما برای کسانی که به ما پناهنده شوند، پناهگاهیم، و برای کسانی که از ما هدایت بجویند، نوریم. ما نگهدار کسانی هستیم که (برای نجات از گمراهی) به ما متوسل میشوند. هرکس ما را دوست بدارد، در رتبه بلند (تقرب به خدا) با ماست و کسی که پیرو راه ما نباشد، به سوی آتش خواهد رفت. (2)
امام در نامههای خویش با تبیین اسلام اصیل، تزلزلهای عقیدتی مخاطبان را پاسخ میگفت و آنان را به پایداری در روش فرا میخواند و گاهی نیز جوابگوی مسائل فقهی پیروان خود بود. در اینجا به بعضی از این نامهها اشاره میشود.
امام علیه السلام در پاسخ به پرسشهای شرعی که به دلیل سختگیری حکومت عباسی، بیشتر به صورت کتبی بود از هیچ دقت و ظرافتی فروگذار نمیکرد.
«محمد بن حسن صفار» به امام حسن عسکری علیه السلام نوشت: مردی میمیرد که از او ده روز روزه قضای ماه مبارک رمضان فوت شده است و دو وارث دارد. آیا آن دو میتوانند هر یک پنج روز روزه را قضا کنند؟ امام علیه السلام در پاسخ نوشت: بزرگترین آنان از باب ولایت، ده روز روزه را به تنهایی قضاء میکند. انشاءا... (1)
وی همچنین میپرسد: مردی نگهبانی و حفاظت کاروانی را در جاهای خطرناک ـ بدون دستوری از سلطان و حاکم ـ به عهده میگیرد و در مقابل کاروانیان، متعهد پرداخت مبلغی معیّن به او میشوند. آیا این قرارداد صحیح است و او میتواند مبلغ تعیین شده را دریافت کند؟ حضرت پاسخ داد: اگر خود را در برابر مبلغ متعارفی آماده پاسداری قافله کرده باشد، حق خود را انشاءا... دریافت میکند. (2)
نخستین فردی که از خاندان بابویه در وادی علم و فضیلت و حمایت از مکتب اهل بیت علیهم السلام درخشید و رایحه دلانگیزش فضای قم و ایران را عطرآگین ساخت، شیخ بزرگوار «ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه» معروف به «ابن بابویه» است.
وی در عصر خویش، در میان اطرافیانش برتر بود و احترام ویژهای در میان آنان داشت و هرگز کسی در مقام والای فقاهت و فتوا بر او پیشی نگرفت. همچنین با وجود دانشمندان بسیاری در قم، وی یگانه مرجع قم و حومه و پیشوای عالمان قم و در عصر امام حسن عسکری علیه السلام و از یاران آن حضرت بود.
امام حسن عسکری علیه السلام، نامه به این فقیه نامدار شیعه نوشت که در آن، پس از یاد خدا و آیه مبارکه «بسمله» چنین آمده بود:
«حمد خدای عالمیان را سزاست. فرجام نیکو از آنِ پرهیزکاران و بهشت، شایسته یکتاپرستان و دوزخ، بایسته الحادپیشگان است. ستم تنها ستمگران را فرا میگیرد و خدایی جز بهترین آفریدگار نیست. بر بهترین آفریده خدا؛ محمدمصطفی و خاندان پاک او درود باد.
اما بعد، ای بزرگ و مورد اعتمادم، ای فقیه، ابوالحسن علی بن الحسین قمی ـ که خداوند تو را در انجام افعال پسندیده حق توفیق دهد و به رحمت خویش از نسل تو، فرزندانی صالح پدید آورد ـ تو را وصیت میکنم به تقوای الهی، برپا داشتن نماز، پرداخت زکات، که نماز از آنان که زکات نمیدهند، پذیرفته نمیشود و به تو توصیه میکنم به درگذشتن از گناه دیگران، فرو بردن خشم، صله رحم، همدردی با برادران و انجام خواستههایشان در خوشی و ناخوشی، بردباری در برابر نادانی، تفقّه در دین و یادگیری آن، استواری در کارها، همپیمانی با قرآن، خوشخلقی، امر به معروف و نهی از منکر و اجتناب از همه زشتیها؛ زیرا پروردگار بلندمرتبه میفرماید:
در بسیاری از نجواهای آنان خیری نیست مگر آنکه به صدقه یا معروفی امر کنند یا آنکه میان مردم را اصلاح سازند. (1)
1) نساء: 114.
بر تو باد خواندن نماز شب؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السلام چنین سفارش کرد: «یا علی! بر تو باد نماز شب خواندن ـ و این جمله سه بار تکرار کرد ـ هرکه نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست. پس توصیهی مرا به کار بند و به شیعیانم دستور ده چنین کنند.»
بر تو باد انتظار فرج؛ زیرا پیامبر اکرم فرمود: «برترین اعمال امت من، انتظار فرج است.» شیعیان ما همواره اندوهگین خواهند بود تا فرزندم ـ که پیامبر صلی الله علیه و آله، ظهور او را بشارت داده است ـ قیام کند. او زمین را پس از آنکه از ظلم و ستم پر شده است، از عدالت و برابری سرشار خواهد کرد. پس ای بزرگ، صبر کن و به شیعیانم دستور ده تا صبر کنند؛ چون: زمین از آنِ خداوند است. به هرکس از بندگانش بخواهد واگذار میکند و فرجام نیک از آنِ پرهیزکاران خواهد بود. (1)
درود و رحمت و برکات خدا بر تو و همه شیعیان ما باد. خداوند ما را بس است؛ زیرا بهترین وکیل، مولی و یاور است... . (2)
«محمدبن ربیع» میگوید: «در اهواز با مردی دوگانهپرست گفت وگو و مناظره کرده بودم، سپس به شهر سامرّا رفتم. بخشی از سخنان آن دوگانهپرست بر من اثر گذاشته بود و دلم آن را پذیرفته بود.
در روزی که ملاقات عمومی مردم با خلیفه وقت بود، من در خانه «احمد بن خضیب» نشسته بودم. امام حسن عسکری علیه السلام از دارالخلافه وارد شد، به من نگریست و با انگشت سبابهاش به من اشاره کرد و گفت: «خدا یکتاست؛ یکتا و فرد.» من آنچنان در برابر قاطعیت و سلامت و گفتار او تحت تأثیر قرار گرفتم که بیهوش شدم و بر زمین افتادم. (1)
گروهک واقفیّه به پیشوایی هفت تن از امامان؛ یعنی تا امام کاظم علیه السلام معتقد بودند و امامان بعدی را قبول نداشتند. یکی از اصحاب از اهل جبل (بلاد کوهستانی غرب ایران) در نامهای به امام حسن عسکری علیه السلام نوشت: «نظرتان درباره واقفیه چیست؟ آیا آنان را از خود میدانید یا از آنها بیزاری میجویید؟!»
امام حسن عسکری علیه السلام در پاسخ نوشت: «آیا به عمویت ترحم میکنی؟ خدا او را رحمت نکند، از او بیزازی بجوی.
من در پیشگاه خدا از گروه واقفیه بیزارم. با آنان دوست نشو و از بیمارانشان عیادت نکن. برای تشییع جنازه آنها نرو و هرگز بر جنازه آنان نماز نخوان، خواه امامی را که از سوی خداوند منصوب شده است، انکار کنند یا امامی نزد خود بیفزایند.
1) اصول کافی، ج 1، ص 511.
آن کس که یکی از ما امامان آخر را انکارکند، مانند انکار کننده امامان نخستین است و کسی که یک نفر امام را که از سوی خدا تعیین نشده است بیفزاید، همانند نقض کننده و منکر امامت ما است». (1)
امام عسکری علیه السلام در برابر گروهک مفوّضه ـ که گروهی از غُلات بودند ـ نیز همینگونه بود و با هیچ یک از این گروهها سازش نمیکرد. ایشان با کمال قاطعیت با آنان برخورد میکرد و از آنها بیزاری میجست. (2)
به امام حسن عسکری علیه السلام خبر رسید شخصی به نام «احمد بن هلال» با صوفیگری و خودنمایی، جمعی را فریفته خود ساخته و به نام امامان علیهم السلام بر عقیده و اندیشه شیعیان میتازد و آنان را منحرف میکند. امام حسن عسکری علیه السلام پس از تحقیق دریافت که او از بدعتگذاران اعتقادی است. با اینکه برخی میخواستند او را درستکار معرفی کنند و میگفتند که وی 45 بار با پای پیاده برای انجام حج به مکه رفته است، امام حسن عسکری علیه السلام با قاطعیت برای نمایندگانش در عراق نوشت: «از آن صوفی ساختگی و دروغین دوری کنید».
جمعی «قاسم بن علا» را نزد امام حسن علیه السلام فرستادند تا امام درباره «احمد بن هلال» تجدیدنظر کند، ولی امام فرمود: «امر ما در مورد این شخص دروغین ـ ابن هلال که خدایش او را نیامرزد ـ به شما رسید. خداوند گناهان او را نمیآمرزد و لغزش او را پس نمیگیرد. او بدون اجازه و رضایت ما با استبداد رأی در امور ما دخالت کرده است و مطابق هوسهای نفسانی خود رفتار میکند. خداوند اراده کرده که او را به دوزخ بفرستد. ما صبر میکنیم تا خداوند بر اثر نفرین ما عمر او را کوتاه کند...». (3)
«اگر دنیا و هرآنچه در آن است، لقمهای شده آن را به عالم و دانشمند باایمانی دهم، ترسناکم از اینکه در ادای حق او کوتاهی کرده باشم. در برابر آن، اگر نادان و جاهل فاسقی را از تمام نعمتهای دنیا، جز جرعه آبی ندهم، بیمناکم که در حق او اسراف و زیادهروی کرده باشم». (1)
امام حسن عسکری علیه السلام در نامهای به «زهری» درباره اتحاد مسلمانان چنین مینگارد:
«وظیفه تو این است که مسلمانان را همانند افراد یک خانواده بیانگاری. بزرگسالان را همانند پدر، خردسالان را همانند فرزند و همسالان را مانند برادر خود فرض نمایی. در چنین فرضی که میتواند به دیگری ظلم کند؟ و کدام فرد میتواند بر ضد دیگری گام بردارد یا اسرار او را فاش سازد یا اقدام به ضرر او نماید؟
زهری، اگر شیطان خواست در نهاد تو شبهه ایجاد نماید که تو بر دیگر برادران ایمانی، برتری داری، چنین شبهات را اینگونه از درون خود درآور که او خود بزرگسالتر از توست. بگو او خیلی پیش تر از من به انجام خیرات و مبرّات پیشی جسته است. اگر هم خردسالتر از توست، بگو من خیلی زودتر از او به ارتکاب گناه
1) زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام، ص 122.
و معصیت پیشقدم شدهام، پس او بهتر از من است. اگر نیز همسال و هم سن تو است، بگو من در مورد گناهان خود یقین دارم ولی درباره گناه او تردید و شک دارم، پس چگونه میتوانم شک و تردید را بر یقین خود ترجیح دهم...؟
بدان! بهترین و محبوبترین مردم کسی است که نیکی و خبر او بر مردم سرازیر باشد و اسرار و عیوب مردم را محفوظ داشته و فاش نسازد». (1)
امام عسکری علیه السلام وظایف شیعیان را در دستورهای زیر برشمرده و با نصایحی والا، آنان را در راه دفاع از حریم اهلبیت علیهم السلام توانا ساخته است: شما را به تقوای الهی، پرهیزکاری در دین، کوشش در راه خدا، راستگویی، ادای امانت به آنکه چیزی به شما سپرده است ـ چه نیک و چه بد ـ طول سجدهها و رفتار خوب با همسایگان ـ که پیامبر بدان مبعوث شده است ـ سفارش میکنم.
هنگامی که کسی از شما در دین پرهیزکار باشد، در گفتههایش راست بگوید، امانتداری درستکار باشد و با مردم خوش خُلقی کند؛ میگویند: او شیعه است و این مرا خشنود میکند. از خدا بترسید. زینت ما باشید نه خار چشم ما. نیکیها را به سمت ما آورید و زشتیها را از ما دور کنید.
هر خوبی که گفته شود، در ما است و هر بدی که به ما نسبت داده شود، از آن دور هستیم. حق ما در کتاب منصوص الهی و پیوند ما با رسول خدا صلی الله علیه و آله آشکار و طهارت ما به وسیله پروردگار عیان است. کسی جز ما نمیتواند چنین ادعایی کند مگر دروغگویان.
همواره نام خدا را به یاد آورید و مرگ را فراموش نکنید. پیوسته قرآن بخوانید و بر پیامبر اکرم درود بفرستید؛ زیرا در صلوات بر پیامبر خدا ده حسنه است. وصایای مرا حفظ کنید. شما را به خدا میسپارم و به همه سلام میرسانم.»
1) زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام، ص 126.
امام عسکری علیه السلام با پندی ارزشمند و حکمتی استوار، یکی از اصحاب خود را برای رویارویی با زندگی و مشکلات آن روانه کرد:
تا آنجا که میتوانی و تحمّل داری از درخواست خودداری کُن که در هرروز، روزی و خیری تازه است. پافشاری در مطالب، سنگینی و وقار آدمی را زایل میکند، مگر آنکه دری برایت گشوده شود که شایسته ورود باشد. چقدر زود باشد که دست دردمند را بگیرند و رنج او را برطرف کنند.
چه بسا تغییرات و فراز و نشیبها، گونهای از تأدیبات الهی باشد. بهرهها، مراتب و اوقاتی دارند پس برای کسب نتیجه پیش از زمان، مشتاب که به موقع بهرههای خویش را مییابی و آنچه در اختیارت نیست، در زمان شایسته به دستت خواهد آمد. درکارهایت به دانایی و خیرخواهی پروردگار اعتماد داشته باش و برای برآوردن خواستههایت در آغاز کار شتاب مکن که دلتنگی و نومیدی بر تو چیره میگردد.
بدان که شرم و حیا را حدّی است که اگر از آن بگذرد ضعف و ناتوانی خواهد بود و بخشش را اندازهای است که بیش از آن اسراف است. اقتصاد و میانهروی نیز حدّی دارد که اگر از آن تجاوز کنی، بخل و خسّت نامیده میشود و دلیری اندازهای دارد که بیش از آن تهوّر و بیباکی است... . (1)
امام علیه السلام در نکوهش و سرزنش منافقان میفرماید:
بدترین بندگان، آدم دورو و دو زبان است. در حضور برادر دینی، او را میستاید و چاپلوسی میکند و در پس او به غیبت مینشیند و گوشت تن او را میخورد. اگر به برادر مؤمنش خیری رسد، بر او حسد میبرد و اگر گرفتار شود، به او خیانت میکند.» (2)
از سخنان گهربار امام حسن عسکری علیه السلام
جدال مکن که ارزشت را میکاهد و شوخی مکن که بر تو دلیر میشوند. (1)
دوستی نیکان با نیکان، ثواب است برای نیکان؛ دوستی بدان با نیکان، فضیلت است برای نیکان؛ دشمنی بدان با نیکان، زینت است برای نیکان؛ و دشمنی نیکان با بدان، رسوایی است برای بدان. (2)
پارساترین مردم کسی است که در هنگام شبهه توقف کند؛ عابدترین مردم کسی است که واجبات را انجام دهد؛ زاهدترین مردم کسی است که حرام را ترک نماید؛ و کوشندهترین مردم کسی است که گناهان را رها سازد. (3)
قلب نادان در دهان و دهان حکیم در قلب اوست. (4)
دوست نادان مایه رنج است. (5)
بهترین دوست است کسی است که اشتباه تو را فراموش کند و نیکی تو را از یاد نبرد. (6)
در رعایت ادب، همین تو را کافی است که آنچه را برای دیگران بد میدانی، از آن دوری کنی. (7)
هرکس بر مرکب باطل سوار شود، در سرزمین پشیمانی فرود خواهد آمد. (8)
این دو خصلت، بالاترین اوصاف است: ایمان به خداوند و سودمند بودن برای برادران دینی. (9)
ابراز شادی و شعف در برابر افراد پریشان و گرفتار، از ادب انسانی محسوب نمیشود. (1)
کسی که برادر دینیاش را در پنهانی نصیحت کند، او را آراسته میسازد و اگر در انظار مردم از او انتقاد کند، وی را زشت جلوه میدهد. (2)
تواضع نعمتی است که بر آن حسد برده نمیشود.
نادانی، دشمن است و دانش و فرزانگی [مانند] بردباری است. کسی که نتواند خشم خود را فرو برد، آرامش خاطر نخواهد داشت. (3)
شادمانی کردن در حضور انسان [ناراحت و] غمزده، [نشانه بی] ادبی است. (4)
خنده بیدلیل و بیجا نشانه نادانی است. (5)
هیچ کس را به گونهای احترام مکن که موجب زحمت او شود. (6)
شما را سفارش میکنم... به پس دادن امانت به کسی که به شما اعتماد کرده است... . (7)
متن ادبی
کوچههای بیمهر سامرا
سیدحسین ذاکرزاده
چه هوای گرفتهای داشت، دورانِ امامت شما! چه فضای بسته و سینههای پر کینه ای! حتی زوال و بیپایگی عمارتِ حکومت فرزندان عباس هم سبب نشده بود تا بیدغدغه، مجالی برای روشنگری داشته باشید.
چه بسیار نامردمانی که حضور ملکوتیتان، آزارشان میداد و شما را سدّی سر راه خواستههای نامشروع و هوسرانیهای بینهایت خود میدیدند، از بنیعباس گرفته، تا تُرکان و پیروان آیینهای دیگر.
آفتاب وجود شما، سوسوی فانوسشان را بیفروغ میکرد.
کلامتان، کاخ آرزوهایشان را به ویرانهای مبدل میساخت.
هر چه سالها با دروغ و نیرنگ رشته بودند، پنبه میشد. حتی عبورتان از کوچههای بیمهر سامرا، هنگامی که برای اعلام حضور، نزد حکومت میرفتید، دلشان را میلرزاند و نَفسشان را به شماره میانداخت.
مبدأ آیینهها
امیر مرزبان
میآید امروز؛ یازدهمین ستاره، یازدهمین ماه، امام ثانیههای سلوک، امام جبین بر افروخته از جلای جان، از کثرت طاعت، از اوج خشوع.
و نام تو حسن است و حسن یعنی: عشق؛ یعنی: اصل بیبدیل امامت.
آقای آبی این روزها! کُدام پرچین میتواند بوی گُلهای یاس را آنچنان که از دامن ردای تو جاری است، بپراکند؟
کدام دست میتواند تا این اندازه نور داشته باشد؟
خانه هدایتکننده امت، روشن از وجود کُدام اختر علوی است که اینگونه دارد میدرخشد؟
بتاب مهتاب! روشنتر بتاب!
هر چقدر میخواهی بتاب؛ امّا تو یک ذره از کمال چهره عشق را که در پیشانی بلند کودک خانه هادی است بازتاب نخواهی کرد.
اینجا سهم همه پرندهها از باران، مساوی است.
اینجا همه اسرار را میتوان دید.
اینجا عبادت معنا میشود؛ رسالت، ادامه دارد، امامت، حضور دارد و ولایت، آفتابی روشن است.
صدای پای قدمهای کودکی میپیچد که فردا روز، امام آینهها خواهد شد و پدر بزرگترین آفتاب آرامش.
شیرینتر از قند چه داری سامرا؟
کام شهر را شیرین کن، بغداد!
قند پارسی بریز، عراق!
شعر، کم میآورد برای گفتن لبخندهای تو.
حرف، کم میشود و سکوت، سرشار از ناگفتههاست.
سکوت کن شب! وقتی نمیتوانی از کسی بسرایی که یازده بار، آفتاب در خانهاش سجده کرده است؛ در مقابل پدرانش و خودش.
هر چند شب و خفاش، تحمل نور را ندارد و آفتاب را پشت کوههای بلند زندانی میکنند، امّا جمال حضرت خورشید را عشق است!
صدای خورشید که کودکانه میخندد و تسبیح میگوید، فردا را به میهمانی ما خواهد آورد.
او آمده است برای آخرین رسالت.
او آمده است تا منبع خورشید ساعت دوازده عشق باشد.
او آمده است؛ تا خورشید، مبدأ همه آیینهها باشد.
شکفتن بهار در بهاری دلانگیزتر؛ دمیدن گلِ حُسن در حُسنی فزونتر، روییدن گلی دلرُباتر در گلستان طاها؛ تابیدن صبحی سپیدتر از سپیده در آفاق هستی و درخشیدن ستارهای بر شاخه بلورین طوبی.
این است غزل واژه «مولودی» که نامش آراسته به حُسن ازلی و یادش جانمایه تمام زیباییهاست.
... و اینک جمال دلارا و بیبدیل حضرت امام حسن علیه السلام است که یادآور حُسن بیمثال «سبط اکبر» حضرت مجتبی و ملاحت رفتار ختم رسولان «حضرت مصطفی صلی الله علیه و آله» است؛ چنان پرتو افشان است که تمام کائنات لب به ستایش میگشایند.
گویی تمام کائنات، منتظر این مولوداند؛ مولودی که ادامه «رسالت نبوی صلی الله علیه و آله و ولایت علوی علیه السلام » خواهد بود تا پرچم «عدل» را به دست توانای حضرت موعود (عج) بسپارد؛ وعده داده شدهای که گوشه گوشه هستی را به عدالتی فراگیر فرا خواهد خواند.
میآید؛ تا «مدینه» عشق، باز هم شاهد آیینهای باشد که پرتو افشان انوار متجلّی الهی است.
میآید؛ تا بشارتدهنده روزهای سپید، برای سیاهبختان روزگار باشد.
میآید؛ تا پیوند آسمان و زمین از هم نگسلد.
میآید؛ شولای عاشقانگی بر دوش، محبت خلیل علیه السلام در دل، معجزه موسی علیه السلام بر کف، روح مسیحا علیه السلام در تن، خاتم سلیمان علیه السلام در دست، صبر ایوب علیه السلام در جان
و تبسّم محمد صلی الله علیه و آله بر لب؛ تا وارث شجاعت علی علیه السلام، صداقت فاطمه علیها السلام، کرامت حسن علیه السلام، صلابت حسین علیه السلام، عبادت سجاد علیه السلام، بلاغت باقر علیه السلام، فقاهت جعفر علیه السلام، نجابت موسی علیه السلام، شفاعت رضا علیه السلام، سخاوت جواد علیه السلام و هدایت هادی علیه السلام، باشد؛ وارث تمام خوبیهای هستی.
میآید؛ شولای عشق بر دوش؛ از دیاری که جز عشق، ارمغانش نیست.
میآید؛ از بهاریترین فصل هستی تا بهار را در شکوفایی «ربیع»، به خاکیان هدیه و چلچراغ معرفت را به چشمهایی که در آیینه هستی جز «خدا» نمیبینند و جز به خدا نمیاندیشند، هدیه کند.
میآید و آسمان، سبد سبد شکوفه نذر شادمانههای اهل بیت علیهم السلام میکند.
مولا! خوشا یادآوری یادت که با عطر ولایت همراه است.
و ما را در حریم عشق خود، عارفانگی آموز!
خوش آمدی!
میلادیه
مرضیه رضائیان
میپیچد عطر حضور فرشتهها، در دهان «مدینه النبی».
کوچههای مدینه دوباره عطر یاس گرفتهاند و صدای بال فرشتگان، روی شانههای شهر جاری است.
خانه، خانه هادی امت است.
«حَسن»، به حُسن ازلی و تبسم نبوی، چشم میگشاید.
میآید؛ تا تداوم بخش چشمهسارهای زلال زمزم پیامبر باشد.
میآید؛ تا وامدار کرامت و احسان حسنی باشد.
میآید؛ تا شانههایش، ادامه پرچم خونین حسینی باشد.
میآید تا تداوم سجدههای طولانی سجاد علیه السلام باشد.
تا وارث بلاغت علوم باقری باشد.
تا مدرس منابر «حکمت» صادقی و «مذهب» جعفری باشد.
تا تداعی رنجهای دیرینه امام کاظم علیه السلام و آینه بیبدیل صبر و استقامت باشد.
تا طلیعه غربت و همدم تنهایی رضوی باشد.
میآید تا سینهاش مالامال از جود و سخاوت امام جواد علیه السلام و دستهایش، نشانههای نورانی هدایت امت موحد باشد که از پدر به ارث برده است.
میآید تا چلچراغ عشق و سکان کشتی دین را به دست کسی بسپارد که از صلب مطهر او خواهد آمد.
نای پرخروش عدالت
حمزه کریم خانی
عدالت پارهای از تن توست.
تو سبزترینی به دیده من، وقتی که میخواهم بر آیینه یادها بوسه زنم.
میآیی؛ صبورانه و پرشکیب و بر بام بلند تاریخ میایستی، در نهایت عظمت، نغمه محمدی میسرایی.
خورشید یازدهم! وقتی که مینشینی، سروها در برابرت قیام میکنند.
وقتی که قنوت میخوانی، عشق، به زهد تو شهادت میدهد.
وقتی تشهد میخوانی، ایمان به تو سلام میگوید و ماه از پنجره مهر خویش بر تو مینگرد.
کلام قصار تو، روشنایی را در همه جا میگستراند.
نه تنها سینه انسان به عشق تو میتپد، که همه کائنات، از نور نام بلند تو روشن میشوند و با یاد تو طراوت زندگی مییابند.
فضیلت، به نام تو تبرک میجوید.
عبادت، زیوری است که بر چکاد بلند نام تو تلألؤ میکند.
عظمتِ اخلاق از وجود تو آشکار میشود.
ای نای پرخروش ولایت، آیینه ایزد نما!
ای تداوم وجود مبارک علی! تو فرزند ایمانی و پدر دریای بیپایان؛ مَهبط انوار رحمانی و مفسّر بزرگ آیههای قرآنی.
... و جهان، لحظهشمار گلآرایی فرزند توست... .
اینک بر تو و بر آن خورشید، بر تو و بر آن گل غایب، سلامی بیکرانه نثار باد.
یازدهمین چراغ، روشن شد
معصومه داوودآبادی
آمدی و رودخانههای صداقت، از رد قدمهایت جاری شدند.
نگاهت، نور میپاشید، پنجرههای بیشمار را.
آسمان، چرخی زد و آبی چشمانت را خیره ماند. تو، یازدهمین ستاره منظومه عشقی.
کلامت، دلهای کویری و جاهل را باران هدایت بود و لبهای متبرکت، نور را زمزمه میکرد.
روشنای اندیشهات را هیچ خورشیدی تفسیر نمیتواند.
تو آمدی و کوچههای مدینه را باران شکوفه پوشاند؛ آمدی و آینهها، به پابوسیات، آبهای جهان را به انعکاس برخاستند. آمدی، تا یازدهمین چراغ پرفروغ ولایت باشی.
یازدهمین خورشید
خدیجه پنجی
آسمان از آواز بال ملایک سرشار است. فوج فوج فرشته، از عرش به فرش نازل میشوند: مدینه یکپارچه شوق است و نور...، شمیم لبخند محمّد صلی الله علیه و آله است که در گستره افلاک پیچیده است، تبسّم فاطمه علیها السلام است که بهشت را به رقص وامیدارد... طنین خنده علی علیه السلام است که عالم را به شوق آورده است.
حُدیث، درد شیرینی را به شوق نشسته است؛ دردی باشکوهتر از تمام خوشیهای دنیا، این درد، سرآغاز تمام شادیهاست.
آرام باش، بانوی بزرگوار، که تو برگزیده خداوندی. به خود ببال، حُدیث! ... میان این همه زن، تنها تو شایسته این انتخاب بودی... که انیس امامت باشی و مادر امامت!... به خود ببال! این افتخار بزرگ از آن توست... وجود تو آسمانی شد تا عاشقانه در آغوش بگیرد، ستاره دنبالهدار ولایت را. این درد، ضرباهنگ یک تولّد است که در وسعت تو قد کشیده! این درد، آغاز یک مکتب است...، یک مکتب آسمانی. حُدیث! خوشحال نیستی که این سعادت بزرگ نصیب تو شده است؟!
صدفوار، گوهر ولایت را پروراندی.
وجود تو، مشرق یازدهمین آفتاب امامت شد.
زمان، بیتابانه، پشت در خانه امام هادی علیه السلام، قدم میزند... .
باد، بیصبرانه، منتظر شنیدن صدای خوش گریهای است... .
پرندهها، گوش خواباندهاند، ماهیان، سر از آب بیرون آوردهاند.
از خاک تا افلاک، از عرش تا فرش، همه و همه، لحظه موعود را لحظهشماری میکنند...، چیزی نمانده...
آن لحظه مقدّس بسیار نزدیک است... .
و گریست، مطلع قصیده بلند امامت!
و گریست، الفبای کتاب ظهور!
و گریست، امتداد باشکوه عترت و عصمت.
باد، صدای گریهاش را مشتاق شد و خبر شکفتنش را، دیار به دیار وزیدن گرفت و عالم، ورود باشکوه امام را به شوق نشست.
آمد؛ با اصالتی بینظیر و شاخهای از شجره طیبه که ریشه در عترت و طهارت دارد.
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد.
آمد؛ همان که حسن علیه السلام است در حُسن، بینظیر.
خوش آمدی،ای خاک پایت توتیای چشم ما.
آینه جمال موعود
سید علی اصغر موسوی
«... و عشق، امروز زیباترین تصویر خلقت را به نمایش میگذارد».
شمیم گلهای «ربیع الثانی»، فضای «مدینه» را فرا میگیرد و لحظهها آکنده از عطرِ «صلوات» میشود.
خانه «امامت» را اینک پایان انتظار است؛ انتظاری که آمدنش را با «انتظاری» شگفت و گسترده، پیوند خواهد زد.
کسی میآید از آن سوی کهکشانها، ـ عطر شکوفه بر لب ـ تا غربتسرایِ مدینه را غرق شادی و شور نماید؛ غرق عطر حضور.
کسی میآید که ادامه «طلوع» در تاریکستان قهقرایی زمان است.
کسی میآید تا «انسان»، به حق راستین خویش برسد؛ حقی که روزی در تمام نگاهها متجلّی خواهد شد.
کسی میآید که نقطه عطفی در پیوندِ باورهای «نخستین» و «واپسین» خواهد بود و در دامان حقنمایِ ولایتش، نجاتدهنده حقیقی و موعود ازلی«عج» را پرورش خواهد داد!
کسی میآید که ادامه «خیر» است؛ از «آدم علیه السلام » تا «خاتم صلی الله علیه و آله» و از حضرت خاتم صلی الله علیه و آله، تا وارث حقیقیِ خیر؛ «حضرت بقیة اللّه الاعظم، مهدی (عج)»!
کسی میآید که روح «حقیقت»، در کالبد زمان است و چلچراغ ولایت علوی علیه السلام را در تاریکنای جهالت «عباسیان» روشن خواهد کرد.
کسی میآید که بهارانه ربیعالثانی را علت طراوت و درونمایه شگفت زیباییست.
بهار تازه و گل تازه و چمن تازه
ستاره یار و فلک یار و دورگردون، یار
هر آن که بر گل رخسار تو گشاید چشم
بهار را چه کند؟ ای به «چهر» رشکِ بهار!
درخت اگر گل سوری، به باغ آورده
نهال قامت تو، آفتاب دارد بار!
مولا جان، یا ابا محمّد، ای آیینه جمال الهی!
ای منظری که معرّف زیبایی و شکوه خداوندی! امروز دریاب دلهای شیفتهای را که مفتون اجابت نگاهت شدهاند.
دریاب در اجابت سبز دعایت، قنوتِ دستهایی را که دخیل به «سامّرای» یادت بستهاند و تو را به عظمتِ «موعود واپسین» قسم میدهند.
برآور حاجتهایمان را مولا!
مولا! امروز، نام و یادت، آسمان و زمین را مفتون خویش کرده است و دل ها، پر از شادمانههای «ولایت» توست.
چه غرورانگیز است یادمانههای امروز و چه مبارک است طلوع خورشیدی که مولودش، بشارترسان «موعود» است.
مولاجان، یا ابامحمد، یا حسن بن علی علیهما السلام !
درود خداوند بر تمام لحظههای آسمانی زندگیات؛ چه در مدینه، چه در سامّرا! چه آنگاه که «عطر ولادتت»، مشام مدینه را نواخت؛ چه آنگاه که «سوز شهادتت»، سینه سامّرا را گداخت.
درود خداوند بر تو و بهاریترین لحظاتِ خاندانت؛ که سرشار از شادی و شور است.
درود خداوند بر تو و شادمانیهای امام هدایت ـ امام علی بن محمّد علیهما السلام ـ
درود خداوند بر تو و بهاری که در راه است!
مولاجان، دردمندانیم، بسته به آستانت نظر! عطایمان کن در دنیا زیارتت را و در آخرت شفاعتت را.
آفتاب حسن
حورا طوسی
یازده شعله درهم میتابند، یازده ستاره سر بر شانه آسمان مینهند تا یازدهمین راه آسمان گشوده شود.
زمین، انگشت حیرت گزیده تا آسمانی شدن خویش را در یازدهمین مولود آب و آیینه، تماشا کند از هزارتوی معنا، دایرهدار معرفت، نقطه پرگار عشق میآید.
انعکاس نگاه آبیاش، حریر صداقتی الهی را بر گستره قلب انسان میگستراند.
دستان گشاده سخاوتش، سبزینههای ایثار را در مزرعه قحطی زده بشر میپراکند.
باغ آرزوها، دیرزمانی است که منتظر مولود یازدهم از نسل بهشتی علی و فاطمه علیهما السلام است.
ریسههای نور، از این سوی دنیا تا آن سوی آسمان، قد کشیدهاند.
عقربه عشق، جهتنمای مدینه شده تا مبدأ و مقصدش را در ثانیه ولادت حُسن ازلی پیدا کند:
«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حُسن! برون آی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست»
ای آفتاب حسن و زیباتر از هرچه نور! بدرخش که کام هدایتمان تشنه چشمه کلام توست و نگاه سرگردانمان خواهان درخشش نورانی ات.
گلخندهای پاکت را شکوفا کن؛ ای زیباتر از زیبایی هزار نو شکفته و ای شکوفاتر از هزاران گل زیبا که چشمان کم فروغمان به میهمانی نگاه تو محتاج است!
سبکبالتر از قاصدکها، پیامآور امید شبزدگان عصر جهالت باش، ای مسافر آسمانی! تو در تقدیر تولّد نورانیات، خورشید روزگار را تقدیم جهانیان خواهی کرد.
تو در نگاه آسمانیات، آخرین نگاه آسمان را ذخیره داری و ما چقدر محتاج شکفتن گلِ نگاه تو هستیم.
مولا!
مدینه دلمان را به ورود اختر الهام، شوری دوباره ببخش و ما را نیز در جشن حضور و ظهور، میهمان کن!
آمدهای تا...
خدیجه پنجی
عطر خوش آسمانهایت، جاری است در حوالی مدینه. بوی دلنواز توست که در گستره خاک پیچیده. در شریانهای زمین، شوق تماشایت جریان دارد.
بهارانه آمدنت خاک را شاعر کرده است. گل و گیاه و درخت، شیوه زیبای آمدنت را به شکوفه نشستهاند.
جهان، جادههای انتظار را دیری است سرگردان است.
کولهبار عشق را به دوش میکشد دنیا به جستوجوی شما.
چشمانت را، جانهای عاشق حس کردهاند.
پرندگان ربیعالثانی بر شانههای مدینه، آمدنت را ترانهخوان شدهاند.
قدم بر چشمهای زمین نهادهای و جهان را روشن کردهای. صفا آوردهای به ماتمکده دل دنیا! روشنایی آوردی به شبهای بیستاره اهالی!
ای ستاره دنبالهدار! عشق، امروز، در سایبان مهربانی تو منزل میکند. جهان، ده منزل را به بوی خوبت گشته و امروز، به یازدهمین خانه رسیده است.
آمدهای تا جهان، لحظهای رها در جذبهای اهورایی، زیر سایهسار امن ولاییات بیاساید. آمدهای تا قصه انتظار بخوانی در گوش عالم.
آمدهای تا تاریکنای زمان از طلوع خالی نماند. چشمهایت میدرخشد چون ستارهای در آسمانهای دلواپسی.
لبخند تو، نشانی باغهای دور از دست است. آمدهای با زلال کلامت تا اهالی، تیر عشق و ارادت بگذارند بر دیوار ولایت، و سِرِّ عشق بشنوند. آمدهای تا ستون شوی بهنمای برافراشته شریعت، تا دین در سایه گفتار و رفتارت جان بگیرد.
یا ابا محمد علیه السلام ! در کوله بار حضورت، راز حقیقتی است که اذهان عالم را به هیاهو و تفکر کشانده است.
مدینه، از شانههای عالم بالا میرود.
جهان به هیاهوی جاودانه خیره مانده است. شوقی در رگهای ربیعالثانی میدود.
سلسله جبال عشق، به مهربانی یاد تو تکیه زده است. آمدهای تا «معتمد»ها، در هوای خستگیناپذیر ایمانت از پا بیفتند، تا میلههای زندان، دربارش نیایشهای عاشقانهات جان بگیرند.
آمدهای تا راز غیبت را فاش کنی از پس پرده، تا در جذبه لاهوتی و اهورایی کلامت، «فطرس»های نصرانی، به زانو درآیند ارادت و ایمان را.
آمدهای تا در گستره اذهان «تشیع»، بذرهای نرگس بکاری برای فصلهای آینده.
تا دوباره عشق، کولهبارش را به دوش بکشد قرنهای طولانی در کوچه انتظار سرگردان باشد.
آمدی، تا امانت را به دست آخرین حجت بسپاری
زمینِ عدالت را دستان با کفایتت به بار نشاند.
حضورت، برکتافشان سفرههای مهرورزی و راستی بود.
بالهایت، میلههای قفس را تجربه کردند، تا ما پرواز را از خاطر نبریم و آسمان، همچنان شکوه آزادی را به تصویر بنشیند.
نفسهایت مروج دین محمد بود؛ آن هنگام که زمستان تفکر عباسی، جهان اسلام را قبضه کرده بود.
ایستادی تا امانت خداوند را به دست آخرین حجتش بسپاری. کوران ستم را تاب آوردی؛ به پاسداری کرامت انسان؛ که سوره سرخ عشق، این چنین تلاوت میشود.
آیه سیزدهم
خدیجه پنجی
... و شمارش معکوس فرشتگان آغاز شد. فقط چند دقیقه به آن اتفاق دلنشین مانده است؛ به تفسیر دوباره قرآن، به ظهور ستاره دنبالهدار امامت و به بسم اللّه کتابِ بزرگ ظهور.
فقط تا چند لحظه دیگر در دامن «حدیث»، بهشت خواهد شکفت.
زمین از حضور روشن خدا سرشار خواهد شد و انسان، بار دیگر عظمت پروردگار را به تماشا خواهد نشست.
فقط تا چند لحظه دیگر، مدینه، «کعبه باطن» را در آغوش میگیرد.
صدایی شنیده شد.
آهنگ دلنشین نوزادی، جان آسمان و زمین را نواخت.
فرشته وحی به زمین فرود آمد، سوره انسان دوباره نازل شد و خدا، آیه آیه، حسن را جاری کرد.
آمد؛ سیزدهمین حلقه از منظومه نور، سیزدهمین آیه از سوره عترت و سیزدهمین ساقی میخانه عشق.
پلک گشود و هزار پنجره از نور، به خاکیان بخشید.
پلک گشود و دنیا در حضور نگاه روشنش زیباتر شد.
پلک گشود و حیات، در شریانهای ایمان جاری شد.
خاک، ضرباهنگ قدمهایش را شنید و جان گرفت.
زمین، حضور افلاکیاش را حس کرد و آسمانی شد.
و جهان، در سایه امن مهربانیاش پناه گرفت.
کعبه را خبر دهید تا به دور کعبه وجود ـ حسن علیه السلام ـ به طواف برخیزد.
مدینه را بگویید تا دیده جان، فرش قدمهایش نماید!
کوثر را بخوانید تا عاشقانه زیر پاهایش بجوشد.
به بهشت اجازه دهید تا تمام زیباییاش را نثار مقدمش نماید.
به زمان فرصت دهید تا قیامت این دقایق مقدّس را به تفسیر نشنید.
صدای مبارک باد فرشتگان، در آسمانها پیچیده است.
به شیعیان بگویید، دوران فراق و غم به سر آمد.
که ابامحمّد علیه السلام مقدمه ظهور است.
که ابامحمّد علیه السلام، راویِ حقیقت موعود است.
که ابامحمد علیه السلام، سرآغاز قصّه زیبای غیبت است.
از بطن دریا
معصومه داوود آبادی
«کویر تشنه، غرق یاد دریاستسرود رودها، فریاد دریاست
برقص ای ذره! جشن آفتاب استبچرخ ای آسمان، میلاد دریاست»
زمین را بیارایید و ثانیهها را در عطر شکوفههای عشق بپیچید.
هلهله کنید و پای بکوبید که اینک، یازدهمین فصل کتاب شیعه، با دستهای سبز مردی از تبار ملکوت، ورق میخورد.
خوش آمدی، ای بزرگی که سپیده هشتمین روز ربیعالثانی، از چشمهای آسمانی تو سر زده است.
میآیی و مدینه، سپیدپوش میلاد خجستهات، زمین و زمان را به رقص برمیخیزد.
فرشتگان، آمدنت را با لهجهای ملکوتی، شادباش میگویند و خورشید، مولودیخوان رسیدنت، کِل میکشد و بر دف میکوبد.
میآیی از دامان بانویی بزرگ، از آغوش «حُدَیث»، از بطن دریایی در سرزمین اساطیر؛ دریایی که در صدف جانش، مرواریدی غلتان چون تو را پروده است.
سینهات، مخزن اسرار الهی است و شانههایت دو قلهاند که آفتاب، هر روز از ستیغشان سرازیر میشود تا جهان را به روشنی فرا خواند.
ای یازدهمین حجت پروردگار! ای پناهگاه جانهای خسته و ای مأمن قلوب دردمند! امروز، مدینه بهشتیست در عطر نفسهای تو شناور و کوچههای شرقیاش، شاهراه اتصال زمین به آسمان و این همه از حضور فرزندی علوی در این خاک پرندهخیز حکایت دارد.
ای خوب!
تو مسیحای دیگری که با انفاس قدسیات، دلهای مرده ما را به زیستن بشارت میدهی، موسایی دیگر که از آستین معصومیتت، نور معرفت جاریست.
میآیی و عصای معجزه بر نیل استبداد میکوبی. اینگونه است که فرعونهای شب کور زمان، تاب دیدن عشیره خورشید را ندارند.
تو آن منظومه بهار و نسیمی که سرداندیشانِ خزانسیرت، روح شکوفهفامت را در پشت حصارهای پولادین زمستان محصور میخواستند و بالهای بلندت را زمینگیر و زخمی؛ بیخبر از اینکه:
«بـا سنـگها بگـو کـه چه اندیشـه میکنند
حـتی بـدون بـال، کبـوتـر کبـوتـر اسـت»
تو میآیی و اینچنین نهالی دیگر از خاک معطر امامت، سر بر میکند.
امام آینه و عشق
معصومه داوودآبادی
این بوی یاس، از سمت کدام کوچه میوزد که مدینه را اینچنین مدهوش کرده است؟!
او میآید و ربیعالثانی، هشتمین روزش را قد راست میکند.
آسمان میچرخد و فرشتگان، دفزنان و هلهلهکنان به چشم روشنی «حُدیث» میآیند.
تو میآیی و خانه «هادی آل محمد صلی الله علیه و آله» را ستارگانی بیشمار، قرق میکنند. خاک، نفس میکشد و پنجرههای شهر، دل به آفتابی میسپارند که از چشمان علوی تو میدرخشد.
نگاه کن، ببین چگونه بادها خبر آمدنت را در چهار گوشه جهان، فریاد میکنند، گرچه تو بزرگتر از آنی که در محدوده یک خبر شنیده شوی.
رنگین کمانها، آسمان را طاقنصرت بستهاند. پرندگان به مبارک باد تولدت برفراز درختان، سرود شوق میخوانند.
ای امام آینه و عشق! اگر تو نبودی، زمین در بهت بیکسیاش سرگردان میماند.
این همه سپیدار و صنوبر از جوشش رودخانه تو سر بر ابرها میسایند.
تبار عاشقت را سیبهای سرخ نجابت، خوب میشناسند.
شیعه تو را دارد که اینگونه سربلند، بر تارک زمین و زمان ایستاده است.
نامت، قفل ثانیهها را میگشاید.
کلامت، آشتیدهنده آب و آتش است.
بیست و هشت بار، بهار از نفسهای تو به شکوفه نشست.
امامت ششسالهات، خواب راحت را از چشمان عباسیان ربود.
اینچنین بود که بالهایت را میان قفسی محصور کرده بودند به این خیال که پرندگیات را از یاد ببری.
آنان ارتفاع نگاه بلندت را نمیفهمیدند؛ نمیدانستند که حصار تن را شاید، ولی روح و جان را نمیتوان به اسارت درآورد.
ای حجت یازدهم! هنوز سیمای ستاره بارانت در قاب دلهای عاشقانت آویخته است.
هنوز بوی یاس سخنهایت، شیرازه کتابهای آزاده زمین است.
نخلهای راستی، سایه تو را بر سردارند.
تو ورد زبان مهربان پروانهها خواهی ماند.
درود و سلام خداوند برتو و بر سلاله آینه سانت باد!
پدر انتظار
سودابه مهیجی
تنها تو میتوانستی پدر انتظار باشی. تنها تو میتوانستی از ادامه دامان سبزت، موعود را به خاک بیاوری و دل نگرانیهای جهان را پایان بخشی. تنها تو میتوانستی در بیست و هشت بهار کوتاه، زمین را برای غیبت طولانی بهاران حقیقی، آماده کنی و آفتابگردان دلها را به سمت یک خورشید، یک انتظار بگردانی. چه خوب شد تو آمدی. چه خوب شد که آغاز شدی تا در سالهایی نه چندان دور، آغاز منجی عالم را سبب باشی. چه خوب که تو از راه رسیدی تا در آن سالهای حبس و حصار، تسلای امام تنهای زمین باشی که پدر در خانه تنگ خویش، در خانهای که از همه سو گوشها دزدانه به شنیدن اسرارش ایستاده بودند، بیصدا در گوش تو نجوا کند و ادامه راه خویش را به چشمان رازدار تو بسپارد.
حالا که آمدهای، پدر با خیال راحت، خستگیهایش را در کوله بار رفتن میریزد و به پایان رنجهای زندگی میاندیشد. حالا که آمدهای، پدر شتاب دارد که ردای امامت و ولایتش را بر شانههای نوظهور تو بپوشاند و کبوترانه، دنیای ستمگر را رها کند به قصد آسمان.
پدر در هر لحظه قد کشیدن، تو را به تعجیل، دعا میکند و بیقرار چشمهای در گهواره خفته توست تا بیدرنگ به پا خیزی و مهیّای امامت زودهنگام شوی. بلند شو که گهواره برای بال پرواز تو تنگ است. تو از همین آ غاز، در هیئت مردی متولد شدهای که باید در چند صباح کوتاه عمرش، رویاهای بلند زمین را محقق کند. تو مجالت اندک است. از همین لحظه، رو به روی دنیا بایست تا بشناسندت. تا بشنوند و ببینند آینده روشن هستی را که در چشمان تو برقی نهانی دارد.
از همین حالا قصه انتظار را برای خاکیان بگو و خبر تولد دستهایی را که آیندهساز کائنات پروردگار است، با مردمان در میان بگذار و وعدههای راستین خداوندت را در گوشهای محرم زمزمه کن! تاریخ بزرگی از نسل عصمت تو در راه است؛ حادثهای مفصل، آیتی پرتفسیر که تنها تو طلیعه ظهورش را توضیح میتوانی داد و شرح پیش از وقوعش را تنها، کلام ولایت تو میتواند ابراز کند.
«موعود»، فرزند توست. مردی که نامش را تمام وعدههای آسمانی از ازل، بر زبان آوردهاند و به انسان آموختهاند، مردی که رسیدنش را تمام پیامبران، از آغاز لحظه شمردهاند و دعا کردهاند، فرزند توست. این «نباء عظیم» را باید گوشزد کنی به تمام آنان که حامیان عشق تواند، به تمام آنان که ولایت حق را سینه به سینه و نسل به نسل دنبال کردهاند. دلدادگان عترت، حق دارند پدر موعود خویش را بشناسند. عاشقان اهل بیت رسول، باید بدانند ولادت موعود به قدر یک نسل، یک دل، یک ذریه خجسته، نزدیکتر شده است.
میلادت مبارک که میلاد تو؛ یعنی مقدمه انتظار؛ یعنی فجر صادق تولد مهدی؛ یعنی آغاز چشم به راهی. تنها تو میتوانی پدر انتظار باشی. بگذار تمام روزگار سر بر دامان تو بگذارد و در پیشواز خورشید، از همین لحظه طلوع چشمان تو اشک بریزد. بگذار انسان از هم اکنون، در نسیم میلاد تو، عطر نرگسوار نیمه شعبان را حس کند. آه! تو آمدهای و از امروز، تمام جمعهها در ذهن آتیه زمین، دلشوره دارند.
تداوم چشمه جوشان کوثر
نزهت بادی
آمدنت، چقدر ما را به آن خلافت معهود ازلی نزدیک کرد؛ به آن منجی موعود جهانی که هر سرزمینی به آیین خویش، انتظارش را میکشند و با آداب قومی خود، به راهش دل میسپارند.
وقتی تو آمدی، فاصله ما تا آخرین اختر آسمانی کهکشان ولایت، آن قدر کم شد که احساس میکردیم با چشم چرخاندن در آسمان نگاهت، میتوانیم نور ستارهای که سالها بعد خواهد درخشید، در دالان تاریک دلمان بتابانیم.
در میلادت رازی نهفته بود که حتی دشمنان دیرین آل طه را وادار میکرد تا در تلاش بیهوده خویش، دست به هر کاری بزنند، شاید بتوانند آفتاب را پیش از طلوعش، در عمق شب خفه کنند.
تو برای دشمنان دین خدا، فقط یک امام از نسل علی مرتضی و زهرای مرضیه علیهما السلام نبودی؛ تمام ذخیره خدا و بقیة الله در وجود تو به هم پیچیده بود.
میلادت، تداوم چشمه جوشان کوثر پیامبر بود و حجتی زنده بر مانایی نسل خاتم رسل.
اگر هیچ کس نداند؛ ما این راز را خوب میدانیم که تو پدر سواری که تازی هستی که زمین زیر پایش فقط یک قدم است و آسمان بالای سرش فقط یک نگاه!
اکنون، تو آن واسطه نورانی میان ما و منجی معجزهگر جهانی؛ پس به آن رازهای ناگفته میان پدر و پسر، سوگندت میدهیم که دست ما را در دست آن یگانهترین یار بگذاری!
تولد دیباچه انتظار
سیده طاهره موسوی
گلهایی به طرح انتظار و عطر صلوات، از دریچه نورانی عرش به سمت سامرا سرازیر میشود. حلقهای از نور خانهای از سامرا را روشن کرده است؛ نوری که خجستگی وجودش، کهکشانها را از ذوب و تاریکی در میآورد.
فرشتگان با چهرهای فرحناک و بانشاط، بال در بال همدیگر و آیاتی نقش بسته از انتظار بر پیشانیشان، به طواف خانه چلچراغ هدایت میآیند. گویی بر بالهاشان اتفاقات 28 سال زندگانی و پس از آن، سالیان سال انتظار تصویر شده است. خوشحالتر از همه حُدیث است که پس از افتخار همسری هادی امت، اینک باید از افتخار تولد یازدهمین شاخه طوبی بر خود ببالد. شادمانههایت جاودان بانو!
آمده است در زمانی که هالهای از شک و تردید اعتقادات را فراگرفته و سقف و سدی از خفقان و زور عباسیان بر اندیشهها سایه انداخته بود. عِدل «ن وَالْقَلَمِ» آمده است تا جهالت بر دوران سراسر تاریک بنی العباس مستولی نشود.
آمده است تا پس از پدر بزرگوارش جاده هدایت را همیشه فروزان نگاه دارد.
آمده است تا ابرهای تردید را کنار بزند و قلبها را در خورشید ایمان پناه دهد.
آمده است تا رسم پرواز را به پروانههایی بیاموزد که به رسم آموختن بر گرد دانشش حلقه زدهاند.
آمده است تا ستارههایی را به دیدهبانی بگمارد تا بیکرانههای شیعه همواره فراختر شوند.
آمده است تا اسیرشدگان در زندان عقاید باطل را با کلید منطق و باوری نیک و سرشار از نور برهاند.
آمده است تا با تدبیر علویاش طومار ظلم و ستم عباسیان را مچاله کند. آمده است تا پاسخ تناقضات هزاران اسحاق کندی بشود تا همگان در مقابل خورشید علمش زانو بزنند.
... و آمده است تا معنا کند گلواژه انتظار را!
خوش آمدید، مولا جان! تماشاکده چشمانم زلال قلم
تو از فراسوی نور میآیی؛ تا همچنان، چشمه ساران امامت، جوشان باشد و تو یازدهمینِ آنان باشی. قلم آفریدگار، پیکرهات را به همراه زیبایی ظاهر و باطن، ترسیم کرد و دلربایی و صورت و شکوه معنی را یک جا در تو گرد آورد:
جمع صورت با چنین معنیّ ژرف
نیست ممکن جز ز سلطانی شگرف
مِهر تو، چون خورشید، دوست و دشمن را فرا میگرفت و نسیم وجودت، حتی کینهتوزان را نیز نوازش میکرد.
شکوه تو که به رنگ خدا بود، دشمنانت را هم به فروتنی وامیداشت و جلالت، بدخواهان را مرعوب خویش میساخت. نه تنها دلهای دوستان، که دلهای دشمنان را هم ـ با آنکه به انکارت برخاسته بودند ـ ربودی.
آری، دلهای آدمیان، چندان هم در اختیارشان نیست و هر جا که با جمالی آسمانی روبه رو شوند، از کفشان برون میرود و به نظاره آن زیبایی میپردازد.
یازدهمین امام! تو از جمله آن جمالهای آسمانی بودهای که کنار دلهای دوستان، دلهای دشمنان نیز به تماشای تو میآمده، تو را تعظیم میکرده و بیاختیار، لب به ستایشت میگشودهاند.
زیباترین تصویر خلقت
سیدعلی اصغر موسوی
شکوفه در شکوفه، گل در گل؛ برقصان گلهایت را «مدینه»، تا غنچههای لبخند در تبسّم شادی، جشن بهارانه «ربیع الثانی» را عطرآگین کنند!
برقصان گیسوان نخلها را که سرشار از کرامت آسمانی و سرشار از عشق زمینیاند!
برقصان نسیم خنیاگر عشق را که از بهشت «صلوات» میتراوند!
برقصان ابرهای عنایت را که آکنده از سایه ولایتند!
امروز عشق، «زیباترین تصویر خلقت» را به نمایش میگذارد؛ تصویری که تمام نگاهها را به سمت مدینه بر میگرداند و جهانِ نگران از عدالت را وعده «امامت» میدهد.
امروز، خانه امامت از عطر وجود «حسن»، مولود زیبای ولایت، آکنده است و امام عشق و هدایت، چشم در چشم او، یاد و خاطره حضرت مجتبی علیه السلام را مرور میکند!
امروز، خانه هدایت به شادباش تداوم امامت، گلباران است و عطر صلواتِ فرشتگان، مشام زمین را میآشوبد.
لحظهها، لحظههای سبز؛ لحظهها، لحظههای آبی؛ مثل حضور بهار، سرشار از شکوفاییاند و مثل دریا، در نگاه آسمانها جاری!
و عشق، امروز عظمت علوی را به نمایش گذاشته است؛ عظمتی که از حدیث سبز «لَولاک» آغاز شد و به اولین نوروز سبزِ ظهور، ختم خواهد شد، عظمتی که ماندگارترین تصاویر «وجهاللهی» را در قالب بشر به جهان خاکی عرضه میدارد.
آنکه میآید، واسطه قیام «حضرت قائم (عج)» است، پدر «انتظار» است.
آن که میآید، «یازدهمین چلچراغ» هدایت است که پروانگان گم کرده راه را به خود جذب میکند و از گرمای وجودش نور معرفت میبخشد!
آن که میآید، شکوه آسمان، عظمت زمین، صداقت ایمان و نجابت آب است.
بهار از نامش شکوفا و عشق از یادش لبریز است!
بیدلان خردهجانی که نثار تو کنند
نمِ آبی که ندارند، به دریا بخشند
«السلام عَلَیْکَ یا وَلِیَّ النِّعَمْ. السلام عَلَیْکَ یا أَبَا الاِمامِ المُنْتَظَر». (1)
سلام بر لحظههای سبز تولّدت که آکنده از عطر بهشت و نشانه قدرت خداوند در خلقت لایزالیاش است.
سلام بر زندگی کوتاهت که اگرچه در خلوت زندانها گذشت، امّا همچون خورشید سرشار از تابش هدایت بود.
سلام بر شهادتت که نشانه عظمت تو در سیر الی الله و اندوهواره چشمانِ پر از اشک حضرت ولی عصر (عج) بود.
درود بر آن لحظهای که دریای شفاعت خواهی بود.
مولا جان! به شادباش امروز، دستگیرمان باش!
در مقامی که شفاعت خطِ آمرزشهاست
جرمِ مستان، به صفای دل مینا بخشند (2)
شرقیترین شکوه
اکرم کامرانی اقدام
امشب، الفبایِ امامت در مرز تکامُل است.
امشبْ، یازدهمین سالگردِ میلادِ زندگی است.
ماه، میسُراید یازدهمین بیتِ قصیده هستی را و فریاد میکند در گوشِ خاموشیهای شعر.
ذراتِ هستی به نظاره نشستهاند شَرقیترین شکوه را در پَس کوچههای «سامرا».
سروها از پشت دیوارهای شَب، قد بر افراشتهاند به تماشای اعجازی دیگر.
پایان گرفته است؛ نگرانیِ ریشه دوانده در شریانهای خاک.
این شبنمِ اشک است که میغلتد بر گلبرگِ گونههای «سوسن»،
گلی که ثمره زندگیاش با طلوع لبخندهای شکوفهگسترِ فرزندِ علی به بار نشسته.
ثانیهها را بگویید، شتابزده و گریزان به یاریِ چشمانِ نَجیبِ «حُدَیثْ» بشتابند.
صدای باد، در سینه آسمان حبس شده است.
هیچ صدایی نیست؛ جُز نوای گریه کودکی معصوم در حوالیِ ملکوتِ خانه علی.
«حُدَیثْ»! کودک تو حدیث مکرّرِ پاکیهاست و شیرینترین حادثهها در بطن تاریخ.
«حُدَیثْ»! چشم بگشا که نوزاد امروزِ تو، پدر عدالتِ مُجَسَّمِ فرداست و بانیِ تمامِ رادْمردیها.
خوب نگاه کن، یا «ابوالحسن»!
این چشمهای معصوم، انوارِ تابناکِ رسالتِ تو را تا کُنجِ زندانهای تاریک و نمور «معتمد» نیز با خویش خواهند کشید.
شادباش که تا فتحِ دروازههای نور، راهی نمانده است.
ای سوارْ بر مرکب راهوارِ رسالت.
تو آمدی تا اعجازِ کلامت، برای همیشه، چراغ درخشانی شود، آویخته بر سقفِ معنا.
تو آمدی تا هزاران نفر از جویِ زلالِ عرفانِ تو بنوشند و مست از باده عشقِ تو شوند.
بیا که تا فتح دروازههای نور، راهی نمانده است.
شما درست میگفتی
سید حسین ذاکرزاده
شما درست میگفتی، «سُرّ من رَأی»، برخلاف نامی که برایش نهاده بودند، جایی نبود که با دیدنش دل کسی شاد شود. جایی نبود که لبخند، مهمان لبی باشد و مهر، مهمان دلی. جایی نبود که کبوترانش به راحتی بنشینند میان آرامش صحن خانه و مردمانش باامنیت، سر بر بالش شب بگذارند. جایی نبود که سکههای زرد و سفید، روزی روزگار خوش مردم باشد. اگر هم خوشی بود، برای مردم دلخوش به وعدههای بیپایه و ادعاهای بیاساس بود؛ برای مردمی که به جای خورشید، دلشان را به سوسوی فانوس نیمهمردهای خوش کرده بودند، برای مردمی که نمیدانستند و نمیتوانستند از سرچشمه زلال حقیقت سیراب شوند. ازاینرو، گرفتار تبِ مرداب شده بودند؛ گرفتار آب گندیده بیحرکتی که توان خلاصی خودش را هم از تنگی برکه نداشت.
«سُرّ من رأی»، جایی نبود برای زندگی مردان آفتاب؛ جایی نبود برای عروج نهالهایی که سجادهشان را به سوی نور میگستراندند.
شما درست میگفتی، هیچ کس از پدران شما به اندازه شما مورد تردید قرار نگرفت. هیچ کس به اندازه شما مجبور نشد برای اثبات مسئولیتی که خداوند بر دوشش نهاده بود، این قدر بکوشد. هیچ کس این همه نشانه را برای یافتن مسیر، در جاده نگذاشته بود. هیچ کس این قدر فانوس معجزه، روشن نکرده بود.
طلوع فراگیر
محمد کامرانی اقدام
شرقیترین شکوفههای شکوه، دامن دامن از آسمان مدینه میبارید و شادباش فرشتههای شکوفهپوش، نثار لحظههای زردرنگ و زنگار خورده زمین میشد.
شب برات بود و سپیده دمِ برکات. آفتاب از همه سوی لحظهها، طلوع میکرد تا زمانه به درک عمیق روشنایی برسد. مدینه غرق در شادی بود و ربیعالثانی غوطهور در سروری ناگزیر. پروانههای شوق، پی در پی میآمدند و شالی از پرواز بر دوش نسیم میافکندند.
درختها تا پرنده شدن قد میکشیدند و لحظههای سرنوشتساز، در شوق، جوانه میزدند. بوی خوش نسیم نیایش، سرتاسر جهان را غرق در آهنگ شکوفایی کرده بود. ولایت سبز حضرت امیر علیه السلام یک بار دیگر در تبسم معصومانه طفلی، تجلی کرده بود و خندههای پی در پی «ابومحمد» تازهترین شعر مولا را میسرود و سرشارترین اشتیاق به دریا پیوستن را به جریان در آورده بود. جوّ مدینه، ابری ناپایدار بود و قلب ولایت به قرصی مهتاب شبهای شیدایی بود.
مدینه، عطرآگین عطوفت و طراوت لطیف اطلسیها بود. مدینه آبستن نور بود و «ابومحمد» میآمد تا هویت هولانگیز شب صفتان را روشن کند. «ابومحمد» میآمد تا تنفس خوشبویش، جایگزین تعفن رایج حجاز شود.
«ابومحمد» میآمد تا تبسم را به انسان تعارف کند.
«ابومحمد» میآمد تا تردید در خاک خیال تاریخ ریشه ندواند که روشنی، اولین اصلِ حقیقی زیستن است. «ابومحمد» میآمد تا «معتمدها» را به تماشای فروپاشی شیطان و عصیان دعوت کند. «ابومحمد» میآمد تا تمام ناباوریهای ناباور را به کمال کدورتناپذیر و زایینده خویش فراخواند. «ابومحمد» میآمد تا پشت میلههای زندان را خم کند. میآمد تا خمی به ابرو نیاورد. میآمد تا تمام سیاهچالها را در معرض تابش آفتاب سیمای خویش قرار دهد، میآمد تا زنبقها در تاریکترین لحظهها برویند. میآمد تا پشت میلههای زندان را خم کند، میلههایی که هیچ زمانی آسمان را درک نمیکنند و چشمه را نمیفهمند. «ابومحمد» میآمد تا حقارت به اوج تاریخ رسیده را خط بطلانی بکشد. «ابومحمد» میآمد تا زمینهساز طلوع فراگیر زندگی باشد. از پشت پرده با خلق، سخن میگفت تا نقش پرده غیبت را بر ضمیر روشندلان هوشیار، حک کند. از پشت پرده با خلق، سخن میگفت تا غربت خویش را بپوشاند و زمینهساز غیبت آخرین حجت خداوندی باشد. «ابومحمد» میآمد تا هزار توی دلهر و هراس را با گامهای استوار خویش به لرزه درآورد. میآمد تا تشنهترین مدارهای مداوم را اسیر جاذبه کهکشانی خویشتن سازد.
«ابومحمد» میآمد پابهپای ذوالفقار علی علیه السلام ؛ میرفت شانه به شانه قافلهسالار کربلا و میماند پهلو به پهلوی فاطمه علیها السلام
همیشه پا در رکاب انتظار بود و چشمانتظار پا در رکابترین لحظهها. سینهاش موج خیز التهاب بود و شانهاش، تبعیدگاه زنجیرها، آن قدر زلال بود که در حسرت تمام رودها جاری بود. آنقدر آرام میشکست که قلبش بدون صدا ترک برمیداشت. آنقدر ستاره بود که تمام شبها، رؤیایش را به خواب میدیدند و آنقدر «محمد صلی الله علیه و آله» که «ابو محمد» شد. زمانه از یاد نخواهد برد که چگونه با برهانی بارانی و لطافت روحانی خویش، «فطرس نصرانی» را اسیر جذبه لاهوتی و غرق در شگفتی سرشار خویشتن نمودی؛ آنچنان که تا آخر عمر ملازم تو بود و پا در رکاب محبت تو.
آن زمان که «معتمد» میخواست تو را در «برکة السباع»، طعمه کینهورزی خویشتن کند، عطر عطوفت و کرامت امامت بودکه در حضور تو موج میزد و حتی سنگها را در برابر تو به تواضع وا میداشت؛ چه رسد به فطرت شیرهای بیشه تصرف. تاریخ به خاطر دارد که تو ایستادی و نماز به جای آوردی، آن زمان که شیران در قفس تسبیح تو را میکردند و شغالان بیرون از قفس، نفسهای منفور و کینهپرور خویش را میکشیدند و در آتش انتقام میسوختند. آری! «ابومحمد» آمد تا این بار، شرقیترین شکوفههای شکوه، دامن دامن بر آسمان مکه ببارد و جهان تشنه را از این انتظار طولانی وا رهاند.
عزیزت میداریم
به آفتاب میاندیشم که جهان، قرنهاست انتظارش را تاب آورده است؛ به سپیدارانی که از پس عمری خزان، به بهار میپیوندند. ای بزرگ، ای پدر آخرین حجت خداوند! عزتمان را با گامهای دوباره فرزندت، معنی میکنیم و روزهای روشن آینده را در نگاه آسمانیاش میجوییم. تو آن رودخانهای که دریا میزاید و اقیانوس میپرورد؛ آن ستارهای که چشم اندازش، کهکشانی بیبدیل است. عزیزت میداریم؛ که شانههای تنهاییمان را پناهگاهی و چشمان مهآلودمان را به جادههای آفتابی ایمان میرسانی.
زیرنویس
• روز جمعه، هشتم ماه ربیعالثانی سال 232 ق، در تاریخ پرافتخار مسلمانان، روزی به یاد ماندنی است.
• هنوز بیست بهار از عمر شریف امام هادی علیه السلام نگذشته بود که شهر مدینه، شاهد ظهور و تولد امام حسن عسکری علیه السلام شد.
• .امام عسکری علیه السلام ستاره درخشانی از منظومه نور و عصمت است.
• در تمام سالهایی که امام حسن عسکری علیه السلام در شهر سامراء میزیست، تحت فشارسیاسی و زیر نظر حکام وقت بود.
• امام عسکری علیه السلام در صحنههای اجتماعی ـ سیاسی نیز برای حق باوران و عدالت جویان الگویی جامع است.
• تحمل شجاعانه در زندان و سازماندهی شیعیان و حفظ آنها از طاغوت زمان،بخشی از اقدام های آن امام راستین در عرصههای سیاسی است.
• یکی از روشهای امام عسکری علیه السلام در مبارزه با خلفای ستمگر، ایجاد رابطه عمیق با شیعیان است.
• حضرت امام عسکری علیه السلام مدت شش سال اقامت خود در سامراء، یا در حبس بود و یا اگر آزاد بود، تحت نظر و ممنوعالملاقات بود.
• امام حسن عسکری علیه السلام در مدت شش ساله امامت خود، شاگردان زیادی را تربیت کرد.
• احمدبن اسحاق اشعری قمی، سید عبدالعظیم حسنی، فضل بن شاذان از جمله شاگردان برجسته و مشهور امام حسن عسکری علیه السلام هستند.
• امام حسن عسکری علیه السلام در طول مدت امامت خود، نامههای زیادی به شخصیتها، شهرها و کشورهای مهم اسلامی نوشته که تعدادی از آنها برای کشور ولایت مدار و بزرگ اسلامی ایران بوده است.
• امام حسن عسکری علیه السلام در دوران زندگی کوتاه خود، با شش تن از خلفای عباسی هم عصر بود که هر کدام از آنها، از دیگری فاسدتر و ستمگرتر بودند.
• در عصر امامت امام عسکری علیه السلام قیامهای فراوانی از سوی علویان بر ضد دستگاه عباسی شکل گرفت. علت این انقلابها و قیامها، ظلم و فساد بیپایان خلفای عباسی به مردم و علویان بود.
• در زمان امام حسن عسکری علیه السلام، شیعیانْ در مناطق مختلف و شهرهای متعددی مانند کوفه، بغداد، نیشابور، قم، آوه( در 45 کیلومتری قم)، مدائن، خراسان، شهرری و... گسترش یافته و در آنها سکونت داشتند.
• امام حسن عسکری علیه السلام یکی از بزرگترین مفسران قرآن کریم به شمار میآمد که قرآن را به صورتی ساده و روشن، برای شیعیان خود تفسیر میکرد.
• سلام بر تو ای مولای من، ای ابامحمد حسن بن علی، هدایتگر مردمان و هدایت یافته به حق. (بخشی از زیارتنامه امام حسن عسکری علیه السلام)
• سلام بر تو ای فرزند امیرمؤمنان و ای فرزند زهرا. سلام بر تو ای گشایش قلب اندوهناکان. (بخشی از زیارتنامه امام حسن عسکری علیه السلام)
• سلام بر تو ای گنجینه علم وصی رسول خدا. سلام بر تو ای کشتی حلم و سلام بر تو ای پدر بزرگوار امام منتظر. (بخشی از زیارتنامه امام حسن عسکری علیه السلام)
• گواهی میدهم که تو نماز و دیگر ارکان دین را به پاداشتی و زکات دادی و امر به معروف و نهی از منکر فرمودی. (بخشی از زیارتنامه امام حسن عسکری علیه السلام)
• از خدا درخواست میکنم که به واسطه شما، دعایم را مستجاب کرده و مرا از یاران و پیروان حق و از دوستان و محبانتان قرار بدهد. (بخشی از زیارتنامه امام حسن عسکری علیه السلام)
• امام عسکری علیه السلام بخشی از دوران امامتش را در زندانهایطاغوتیان عباسی به سر برد.
• یکی از خصوصیات عصر امام حسن عسکری علیه السلام، تحکیم نظام رهبری مرجعیّت در میان شیعیان است.
• عثمان بن سعید عَمری، یکی از ستونهای نظام مرجعیّت دردوران امام حسن عسکری علیه السلام است و ائمه نیز به جایگاه او اشاره کردهاند.
• از جمله اقدامات مهم امام حسن عسکری علیه السلام، در زمینهسازی غیبت امام زمان (عج)، طرح پیشاپیش مسألة غیبت بود.
• امام عسکری علیه السلام، برای مهیا نمودن ذهنیت مردم و خصوصاً شیعه، درباره امر غیبت، شیوه نهان سازی خود را بیش از آنچه در زندگی امام هادی علیه السلام، مورد توجه بود، به کار گرفت.
• یکی از اقدامات امام حسن عسکری علیه السلام، برای زمینهسازی غیبت، ایجاد سازمان وکالت و تقویت آن بود.
• اهتمام حاکمیت عباسی در عصر غیبت برای شناختن اعضای نهاد وکالت، نشان از وجود نقش سیاسی این نهاد دارد.
• فرهنگ باور به امام غایب و رجوع به نائبان در میان شعیه، توسط امام حسن عسکری علیه السلام نهادینه شده است.
• دوران امام یازدهم، یکی از دورانهای سخت و دشواری بود که افکار گوناگون از هر سو «جامعه اسلامی» را تهدید میکرد.
• امام حسن عسکری علیه السلام زیارت اربعین را علامت ایمان و شعار شیعه میداند.
• امام حسن عسکری علیه السلام: مؤمن برای مؤمن، برکت و بر کافر، اتمام حجّت است. (تحف العقول، ص489)
• امام حسن عسکری علیه السلام: تواضع و فروتنی، نعمتی است که بر آن حسد نبرند. (تحفالعقول، ص489)
• امام حسن عسکری علیه السلام: صورت نیکو، زیبایی ظاهری است، و عقل نیکو، زیبایی باطنی است. (بحارالانوار، ج78، ص377)
• امام حسن عسکری علیه السلام: تمام پلیدیها در خانهای قرار داده شده و کلید آن دروغگویی است. (بحارالانوار، ج78، ص377)
• امام حسن عسکری علیه السلام: دو خصلت است که بهتر و بالاتر از آنها چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. (تحفالعقول، ص489)
شعر
باران
سودابه مهیجی
لبخندِ خدا بر دل ما تا بارید
صبح ابدی بر شب دنیا بارید
لبتشنه یک جرعه بشارت بودیم
باران ولادت تو بر ما بارید
امام یازدهم
حسین حسینی
ظهور کرد ز الطاف قادر مطلق
امام یازدهم عسکری شه برحق
محیط گشت ز نور جمال او روشن
جهان گرفت ز فیض وجود او رونق
ز بهر کشتی دین ساحل نجات بُوَد
میان موج خطر لنگری است بر زورق
کسی که باده مهرش به کام جان ریزد
به حقِ حق که وجودش به حق شود ملحق
به روی بازوی فرزند او امام زمان
نشانه زَهَقَ الباطل است و جاء الحق
عدالت شه غایب اگر شود ظاهر
چه میکنند گروه به باد داده ورق (1)
صبح
سودابه مهیجی
گلها خبر از صبح ولادت دادند
خورشیدِ دمیده را شهادت دادند
1) گلواژه، ج 2، ص 215.
چشمانِ دچار ظلمت غم، کمکم
خود را به تماشای تو عادت دادند
دلخوشی
سودابه مهیجی
آنان که به انتظار فرزند تواند
امروز خبرگزار لبخند تواند
عمری است که دل به راه آن منجی عشق
دلخوش به رضایت و خوشایند تواند
عیدی
مجید منصوری
در شادی به روی مردم دنیا واشد
مولد غنچه شد و فصل اقاقیها شد
ماه زیبای مدینه تو دل تاریکیا
کودکی، لاله رخی، میوه هفت آسمونا
کودکی با همه خصلت مردان خدا
پسر پاک نقی هَدِیّه خوب خدا
یا حسن عید تو امروزِ وُ دل عیدی میخواد
عیدیمون باشه همین که آقامون مهدی بیاد...
نور محض (1)
مهدی زارعی
در قتلگاه شعر، قلم از عزا نوشت
با واژههای مرده خود، مرگ را نوشت
امانه با حروف؛ فقط با سه نقطه از
نفرین و لعن ممتد و بیانتها نوشت
1) یک حلقه از زنجیره به هم پیوسته غزلی برای چهارده معصوم علیهم السلام .
از مرد روزهای کسی نیست، نیست، نیست.
از سالهای طی شده در انزوا نوشت
از خانهای بنا شده در چشم مخبران
از بند و حبس و پچ پچ جاسوسها نوشت
از «باد»های شوم سیاسی و شاخهها
از «بید»های سست به هر سو رها نوشت
از کاخهای ساخته از خشتهای مرگ
از مرگهای مخفی بیخون بها نوشت
از هر سؤال سرّی و تفتیش این و آن
از هر چه کیست؟ چیست؟ کجا؟ کی؟ چرا؟ نوشت
بس که به نام «خیر» پر از «شر» شد این غزل
«شیطان» قلم به دست گرفت از خدا نوشت
تا اینکه با تولد آن نور محض محض
شر را و خیر را قلم از هم جدا نوشت
شاعر لباس کهنه به تن، کاسهای به دست
او را نوشت شاه و خودش را گدا نوشت
آن وقت بیصدا و پس از صیحه قلم
ابری حضور صاعقه را در هوا نوشت
بعد از حضور صاعقه در بین واژهها
هر واژه پیش چشم قلم سوخت تا نوشت
دیگر قلم تحمل این شعر را نداشت
برگشت سطر اول و از ابتدا نوشت
حکایت
به خاطر ما احترام کن
یکی از سادات جعفری به شرابخواری و میگساری شهرت داشت. روزی کارش به «احمد بن اسحاق اشعری» ـ وکیل امام حسن عسکری علیه السلام ـ در قم افتاد. احمد بن اسحاق با تندی با وی برخورد کرد و وی را به خانه خود راه نداد.
مدتی بعد احمد بن اسحاق در راه سفر حج به دیدار امام در سامرا شتافت، ولی امام ایشان را به حضور نپذیرفت و وقتی علت را جویا شد، فرمود: برای چه پسرعموی ما را از در خانهات راندی؟ احمد گفت: او شرابخواری میکرد؛ به منزلم راهش ندادم تا توبه کند.
امام فرمود: آیا احترام و اکرامی که در حق سادات میکنی، به سبب وجود خودشان است یا از آن جهت که به ما مربوط هستند؟
احمد گفت: بلی! به سبب وجود شما و اجداد مطهر شما.
امام فرمود: پس چارهای جز احترام و اکرام نداری، اگر آنان را حقیر شماری دچار زیان خواهی شد.
احمد بن اسحاق پس از بازگشت با گرمی از آن مرد شرابخوار سادات دیدن کرد و وقتی آن مرد علت را پرسید، ماجرای دیدارش با امام حسن عسکری علیه السلام و توصیههای ایشان را بازگفت. سید شراب خوار از کردار زشت خود شرمگین و پشیمان شد و توبه کرد و هرچه شراب داشت به دور ریخت و در زمره نیکان و پرهیزکاران درآمد. (1)
لطف شما شامل حال من باشد
رقیه ندیری
دل پری از برادرش داشت. همیشه مردم بین او و برادرش ابامحمد فرق میگذاشتند. با اینکه هر دو پسران امام هادی بودند، ولی ابامحمد بود که با احترام یاد میشد. مردم
1) نک: همان، صص 708 و 709.
به خانهاش میرفتند و از او میخواستند برایشان دعا کند و گره از کارشان بگشاید. سؤالهای دینی و علمی خود را نیز همیشه نزد ابامحمد میبردند.
او نیز همراهانی داشت، هنگامی که بهرهای از مال دنیا داشت، دورش را میگرفتند و آنگه که تنگدست میشد، حالی از او نمیپرسیدند.
دل پری از برادرش داشت و تصمیم خود را گرفته بود. آن روز مثل همیشه کنار معتمد، خلیفه عباسی نشسته بود و از ظرفهای بلورین، میوه برمیداشت و به دهان میبرد. معتمد گاهی با او هم کلام میشد و گاهی با کنیزکانی که در اطرافش بودند، صحبت میکرد.
تصمیم خودش را گرفته بود. صبر کرد تا معتمد دوباره به او توجه کند. چند دقیقه بعد که معتمد برای برداشتن میوه به سمت او برگشت، لبخندی زد و گفت: سرورم! خواهشی از شما دارم. معتمد پرسید: چه شده؟ تنگدست شدهای؟ جعفر با فروتنی گفت: نه، لطف شما همیشه شامل حال من بوده است.
امروز خواستهای دیگر از شما دارم. خلیفه سری تکان داد و گفت: بگو! جعفر گفت: میخواهم مقامی را که برادرم ابامحمد علیه السلام در دربارت دارد، پس از او به من ببخشی! صدای خنده معتمد در تالار پیچید و آن قدر خندید که اشک به چشمهایش نشست. پس از چند لحظه گفت: مقام برادرت حسن بن علی را ما به او نبخشیدهایم که به تو واگذارش کنیم. از تو که پنهان نیست، من همیشه کوشیدهام از رتبه او بکاهم، ولی خدا جز این خواسته است.
وقتی از حاجب خواستم پرده را هنگام ورود ابامحمد برای وی کنار نزند، بادی وزید و ابامحمد بدون زحمت کنار زدن پرده، وارد تالار شد. خود من نیز بارها خواسته ام به او بیتوجهی کنم، ولی همین که میآید، بیاختیار از جا برمیخیزم و به استقبالش میروم. همه خدمت کاران این کاخ همین حرف را میزنند. تا به حال چندین بار از آنها شنیدهام: ابهت ابامحمد، ما را به خدمت کردن به او وا میدارد. در حقیقت، خدا این مقام را به دلیل علم و دانش و پرهیزکاری و بزرگواری به برادرت ابامحمد عطا کرده است. اگر تو از دیدگاه پیروان برادرت مانند او هستی، به من نیاز
نداری و اگر آنگونه نباشی، کاری از دست من برایت برنمیآید.
بارانی که نیامد
سید حسین ذاکرزاده
مردم به آسمان چشم دوخته بودند. ناگهان انگار بغض هزار ساله آسمان ترکید و هرچه در درون داشت، بر زمین فرو بارید. باران آن قدر تند بود که مردم و زمین تشنه، همگی در یک آن سیراب شدند و مردم برای فرار از باران، به این سو و آن سو پناه بردند. وقتی راهبان همراه جاثلیق تپه را ترک کردند، کسی در دل خلیفه زنگ خطری را به صدا درآورد. برای همین قرار شد جاثلیق مسیحی و راهبان، فردا هم برای طلب باران بیایند تا معلوم شود این باران از دعای آنان بوده و اتفاقی نبوده است.
مردم نگاهشان بر زمین بود؛ زمینی که ماهها تشنه بود و حالا داشت زیر باران تند و درشت تابستانی غرق میشد آن قدر باران آمده بود که مردم خود خواستند راهبان دستهایشان را پایین بیاورند و دیگر طلب باران نکنند. وقتی راهبان از تپه پایین آمدند، مردم به آنها و همچنین خلیفه طور دیگری نگاه میکردند.
خلیفه نمیدانست چه بگوید. در دلش غوغایی بود. باید چه میکرد؟! او فقط خلیفه بود؛ کسی که فقط میدانست باید چگونه مخالفان را سر جایشان بنشاند و موافقان را به هر وسیله ای، موافق نگه دارد، کسی که به دریافت مالیات و جزیه میاندیشید و برای پیشبرد کارش، با مردم در مراسم عبادی همراه میشد. خلیفه خوب میدانست امام مردم نیست، گرچه هزاران نفر به او اقتدا کنند. حالا هم پس از چند روز نماز باران خواندن و دعا کردن خلیفه و مردم، کار به اینجا رسیده بود، به بن بستی که نمیدانست چگونه باید از آن فرار کند. مردم چنان نگاهش میکردند که او نه تنها خود، بلکه دین و اعتقاد مردم را هم در خطر میدید. به هر حال، او به ظاهر خلیفه مسلمانان بود.
خلیفه گفت: مردم دیگر باران نمیخواهند. امام فرمود: بگویید سه شنبه بیایند تا اگر خدا بخواهد، شک و شبهه برطرف شود و آفتاب حقیقت بتابد! خلیفه چارهای جز تمکین نداشت. این آخرین و سختترین راه برای رهایی از این مشکل بود؛ پناه بردن به کسی
که همه چیز را میدانست و به هر کار شدنی به اذن خدا، قادر بود. با این حال، وی هرگز دوست نداشت که این حقیقت بر مردم ثابت شود، ولی چارهای نبود و او خود از امام خواسته بود تا دین رسول خدا صلی الله علیه و آله و اعتقاد مردم را نجات دهد.
برق شعف و غرور را از فرسنگها فاصله، در چشمان جاثلیق و راهبان میشد دید. آنان این بار با اطمینانی بیشتر و به آرامی از تپه بالا آمدند، در حالی که نگاه تحسینآمیز مردم سرخوش به آنها دوخته شده بود. آنها میکوشیدند احساسشان را پنهان کنند و مؤمنان حقیقی، دل در دلشان نبود و با چشمانی نگران، قدمهای راهبان را دنبال میکردند تا به بالای تپه رسیدند. همهمه مردم بیشتر شده بود و سخنانشان نشان میداد اگر این بار هم موفق شوند، کار تمام است.
امام از میان جمعیت و در سیلاب باران، راهبی را نشان داد و فرمود: «بروید و دست آن راهب را بگشایید و آنچه را میان دستش پنهان کرده است، بیاورید!» استخوان سیاهفامی را از میان مشت گره کرده راهب درآوردند و به نزد امام آوردند. امام به سرعت استخوان را در پارچهای پیچید. آنگاه باران متوقف شد و به ناگاه آفتاب، پهنه آسمان را پوشاند. امام فرمود: «به او بگویید اکنون دعا کند!» راهبان هرچه کوشیدند، حتی لکه ابری میان آسمان پدیدار نشد.
همهمه مردم تمامشدنی نبود. همه با دست و اشاره امام حسن عسکری علیه السلام را نشان میدادند و با حیرت از او صحبت میکردند. آنها نمیدانستند چرا چنین اتفاقی افتاده است و میخواستند دلیلش را بدانند. آنگاه امام علیه السلام در حضور مردم و در پاسخ خلیفه فرمود: «رسم خداوند چنین است که استخوان هیچ پیامبری پدیدار نمیشود مگر اینکه باران میبارد و این استخوان پیامبری بود که قبرش برداشته شده و مورد سوءاستفاده این راهبان قرار گرفته است.» پس از آن خلیفه، امام حسن عسکری علیه السلام را از زندانی که برایش ایجاد کرده بود، آزاد کرد، ولی خوب میدانست حضور امام، تهدیدی برای حکومت بیمحتوای او و پدرانش است؛ کسانی که سالها، حق امام و پدرانش را غصب کردهاند.
مزار
رقیه ندیری
روزی پر از هیاهو و هیجان را پشت سر گذاشته بود. مردم شهر سامرا به استقبالش آمده بودند و بزرگان شهر با پیش کش کردن هدایای کوچک و بزرگ، مقدم او را گرامی داشته بودند.
خلیفه وقت بود، ولی اوضاع نابسامان حکومت نمیگذاشت از این فرصت لذت ببرد. همیشه به این فکر میکرد روزی او را نیز در بسترش خواهند کشت یا جامی زهر از دست کنیزکی زیبا، کارش را خواهد ساخت.
افراد کمی در تالار مانده بودند و شب از نیمه گذشته بود. برای خودش جامی نوشیدنی ریخت و تنگ بلورین را کنار دست وزیر گذاشت. هنوز جام را بلند نکرده بود که یکی از بزرگان سامرا گفت: خلیفه به سلامت باشد! اگر اجازه بدهید، مطالبی را به عرض برسانم.
خلیفه دست از جام کشید و گفت: میشنوم.
مرد صدایش را صاف کرد و گفت: نمیدانم روزی که از شهر دیدن میکردید، به این نکته توجه داشتید که مردم به زیارت قبر ابامحمد حسن عسکری میروند؟ خلیفه سری به نشانه تأیید تکان داد. مرد ادامه داد: سرورم! قبر پدران شما ویران و مهجور مانده است. گاهی به لانه حیوانات تبدیل میشود وگاهی آن چنان کثیف و بدبوست که گذشتن از کنار آن نفرت برانگیز است. شما که اقتدار دارید و از نعمت دنیا بهرهمند هستید، امر بفرمایید این قبرها را از نو بسازند تا مردم به زیارت پدران شما هم بیایند. خلیفه جام پر را برداشت و گفت: این کارها فایدهای ندارد! آبادانی مزار آنها امری آسمانی و خدایی است. گروهی از مردم برای دنیا اطراف ما را میگیرند و گروهی دیگر برای آخرت، از زیارت کردن قبر آنها غافل نمیشوند.
مرد سرش را پایین انداخت و خلیفه جام را سمت دهان خود برد. (1)
1) سایت راسخون، به نقل از: منتهی الآمال، ج 2، ص 763.
استر پیشکش
رقیه ندیری
آن روزها در سامرا زندگی میکردیم. پدرم در اصطبل اسبهای ابامحمد حسن بن علی به درمان چهارپایان مشغول بود که در زدند. یکی از خادمان مستعین بود. با خود گفتم: خدا به خیر کند! دوباره چه خوابی دیدهاند؟ هنوز از چارچوب در جلوتر نیامده بود که پرسید: مولایت ابامحمد خانه است؟ گفتم: آری، باز چه خبر شده؟ آب دهانش را فرو داد و گفت: باید به دیدار مستعین برود! پرسیدم چرا؟ پاسخ داد: مستعین استری زیبا و درشتاندام دارد، ولی حیوان نمیگذارد کسی بر آن سوار شود یا لگامش کند. همه مربیان اسبها را گرد آورده است، ولی کسی نتوانسته برایش کاری بکند. روزی یکی از ندیمان مستعین گفت: چرا به دنبال حسن بن الرضا نمیفرستید تا بیاید. یا بر استر سوار میشود یا استر او را زمین میزند. با این حرف، من، پدرم و ابامحمد و خادم خلیفه به راه افتادیم.
حیاط خانه مستعین پر از بزرگان شهر بود و استر در گوشه حیاط ایستاده بود. مردی هم در گوشهای دیگر دستش را روی پایش گذاشته بود و به استر نفرین میکرد. مولایم ابامحمد، وقتی به سمت مستعین میرفت، دستی بر شانه حیوان کشید و حیوان عرق کرد. سپس از کنار استر گذشت و نزد خلیفه رفت. پس از احوالپرسی و حرفهای معمول، خلیفه گفت: یا ابامحمد! به این استر دهنه بزن!
مولایم از پدرم خواست آن حیوان را لگام کند. خلیفه گفت: یا ابامحمد! ما دوست داریم خودت به آن حیوان دهنه بزنی! همه ساکت بودند. پدرم زیر لب گفت: مستعین میخواهد با این کار ما را به روز سیاه بنشاند. این استر، مشکل رام میشود.
ابامحمد علیه السلام، ردایش را زمین گذاشت و آرام از کنار ما گذشت و به سمت استر رفت. نجوای بزرگان به گوش میرسید: یکی گفت الان است که سرکشی کند. دیگری آهسته زمزمه میکرد: دوباره اینجا را به هم خواهد ریخت. برخی هم از سکوهای اطراف حیاط بالا رفتند. نگاهها به ابامحمد بود که به استر نزدیک میشد و حیوان
همچنان سر جایش میخکوب شده بود و چشم از مولایم برنمیداشت. ابامحمد لگام را روی سر استر مرتب کرد و وقتی کارش تمام شد، به سمت خلیفه بازگشت و حاضران نفسی به راحتی کشیدند. خلیفه گفت: مرحبا حالا برو و حیوان را زین کن! ابامحمد رو به پدرم کرد و از او خواست این کار را انجام دهد. هنوز پدرم چند قدمی سمت استر نرفته بود که خلیفه خطاب به ابامحمد گفت: میخواهم خودت این کار را انجام دهی. ابامحمد زین را برداشت و جلو رفت و آن را آرام بر پشت حیوان گذاشت. حیوان یکی دو قدم جلو آمد و حاضران از ترس عقبتر رفتند. ابامحمد دوباره بر پشت حیوان دستی کشید و زین کردن را به پایان رساند و برگشت. خلیفه که میخندید، پرسید: میخواهی بر آن سوار شوی؟ ابامحمد گفت: آری. سپس نزدیک حیوان رفت و آرام بر آن نشست. خادمی که به دنبال ابامحمد آمده بود، گفت: شگفتا! انگار این استر چند دقیقه پیش نیست! ببین چه آرام ایستاده، درحالی که کم مانده بود، آن مرد را شل کند! ابامحمد استر را در حیاط خانه مستعین میدواند و حیوان بسیار زیبا حرکت میکرد. پس از یکی دو دور، مولایم استر را در جای اولش گذاشت و به سمت خلیفه آمد. خلیفه از روی تخت بلند شد و به ابامحمد گفت: امیرالمؤمنین، آن استر را به تو هدیه میدهد. حسن بن علی رو به پدرم کرد و گفت: «لگامش را بگیر!» پدرم حیوان را از حیاط خانه مستعین بیرون آورد، درحالی که بزرگان شهر به تماشا ایستاده بودند و با تعجب پچ پچ میکردند.
انگشتر
فاطمه بختیاری
ابوهاشم قبل از آنکه وارد اتاق شود، با خودش گفت: یادم میماند.
ابوهاشم مدتها بود که در فکر نگین انگشتری امام بود. در رؤیاهایش با انگشتر نماز خوانده بود و در سفر و حضر در انگشتش بود. امام حسن عسکری علیه السلام وارد اتاق شد. ابوهاشم خواست سلام کند. امام پیش دستی کرد و سلام گفت. ابوهاشم با شرم جواب سلام را داد و با دست گوشه حصیر کف اتاق
را به بازی گرفت. امام صحبت کرد. ابوهاشم هر سؤال که میکرد، امام با خوشرویی و تأمل جواب میداد. ابوهاشم چنان محو حرفهای امام شد که نگین انگشتر را از یاد برد. ساعتی را با امام صحبت کرد. آفتاب به لبه دیوار خانه رسیده بود که ابوهاشم گفت: اجازه مرخصی میدهید؟
امام با تبسم، انگشتری را به طرف ابوهاشم گرفت و فرمود: «... خداوند این انگشتر را برای تو مبارک گرداند.» ابوهاشم به یاد آورد چند روز بود که میخواست نگین انگشتری را از امام بخواهد، اما یادش رفته بود که خواستهاش را بگوید، اما امام از کجا میدانست؟ ابوهاشم بارها این سؤال را از خودش پرسید، اما جوابی پیدا نکرد. (1)
این هم کیسههایتان
مشکلات مالی، عرصه زندگانی را بر وی و پسرش تنگ کرده بود. نمیدانست چگونه باید اژدهای فقر را از خانه خود بیرون کند. شنیده بود امام عسکری علیه السلام مردی بخشنده و غمخوار مستمندان است.
به همراه پسرش ناراحت و پریشان به سوی خانه امام حرکت کرد. میان راه به پسرش گفت: «ای کاش امام پانصد درهم به من بدهد؛ دویست درهم آن را لباس بخرم، دویست درهم آرد، و بقیه را صرف مخارج دیگر زندگیمان کنیم».
پسرش نیز با خود گفت: «ای کاش سیصد درهم نیز به من بدهد. صد درهم آن را مرکبی میخرم، صد درهم لباس و صد درهم دیگر را خرج سفر کنم».
در همین فکر و خیال بودند که به در منزل امام رسیدند و در زدند. غلام امام بیرون آمد و بدون مقدمه گفت: «اگر علی بن ابراهیم و پسرش محمد هستید وارد شوید».
آنان با تعجب وارد خانه امام شدند و به او سلام کردند. امام خطاب به علی بن ابراهیم فرمود: «چرا تاکنون نزد ما نیامدی تا نیاز تو را برطرف سازیم؟»
1) داستانهای شنیدنی، صص 200 و 201.
علی بن ابراهیم اظهار شرمندگی کرد. امام با آنها اندکی سخن گفت، ولی حرفی از پول به میان نیامد و آنان نیز در مورد نیازمندی خود و مبلغ مورد نیازشان چیزی نگفتند و از حضور امام مرخص شدند.
غلام، علی بن ابراهیم و پسرش را تا دم در بدرقه کرد و دو کیسه به آنان داد و گفت: «در این کیسه پانصد درهم است برای تو (علی بن ابراهیم) تا مایحتاجت را فراهم کنی! و در این کیسه نیز سیصد درهم است برای تو (محمد پسر علی بن ابراهیم) تا به وسیله آن خرج مرکب، لباس و سفرت را فراهم کنی».
آنان مات و مبهوت از آنچه گذشته بود، کیسههای پول را گرفتند و از غلام خداحافظی کردند و درحالی که غرق در اندیشه و از این همه جود و سخاوت امام در شگفت بودند، از آنجا دور شدند. (1)
1) منتهی الآمال، ج 2، صص 719 و 720.
متن ادبی
شام غریبانی دیگر
سید علیاصغر موسوی
یاد عاشورا چنان پیچیده بر این لحظهها
نالهها از نای دل میجوشدم!
رنگ غم پاشیدهاند امروز بر جان سحر!
یا که خورشید عزادار کسی میباشد؟
ترجمانِ لحظههای بیشماری گشتهای!
آهای اشک!
با من بگو این داغ سنگین، چیست بر دل! در فراوانی اندوهها، تمام مرثیهها را ورق میزنم و چشمها، تازهترین اشکها را نذر ماتم میکنند!
گویی دلم نبض خویش را با «سامرّا» تنظیم کرده است!
پردهای از تلخترین غریبانهها، پیش رویم میآویزد و من به غمگینترین غروبِ جاری در افق مینگرم؛ غروبی درست شبیه غروب عاشورا!
شاید «شام غریبانی دیگر» در راه است و سوگنامه غریبی دیگر در دیار غریبان؛ آن هم در غربتی سنگین و جان گداز، آن هم در «سامرّا»؛ جایی که حتی یک نفر، نگاهش را مهربانی نیاموخته و از در و دیوارش، فقط جاسوس میبارد!
آه، ای غربت آبادِ غصههای ویرانگر! ای شهر غمهای فراموش ناشدنی حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف !
مثل بغضم، مثل آهم، در غروب سرد و زخمی
بیتْ بیتِ غربت و تنهاییات را میشناسم آه، چه تلخ گرفتهای در آغوش، اینک غم را، ای دیار شوم، ای ماتم آباد تمام تبعیدها! کدامین سوگوارههایت را بگریم در مصیبت فرزندان زهرا علیها السلام ؟!
کدامین ناله را با افقهای غم گرفتهات، هم آهنگ کنم؟
آه، ای ماتم آباد تبعیدها، ای دیار تلخ! روزهای چنین دردناکت، هرگز مباد!
مولا جان، خوشا یادت، آن هنگام که برای نماز بپا میخاستی و فرشتگان، مشتاقانه به اقتدایت صف میآراستند!
خوشا نامت، که هرگاه برده میشد، شوق زیارت، سراسر آسمان را فرا میگرفت و عرش الهی، به تو و فرزند بینظیرت، درود میفرستاد!
مولا جان! ای افتخار خاندان نبوّت! ای معلّمِ تنها منجیِّ بشریّت! چه قدر سخت است وسعت اندوهت در دل ما!
چه جانکاه است عزای غریبیات در دیاری که حتی اندک آشنایانت، به خاطر امیال دنیا، با تو بیگانگی کردند!
مولا جان، یا ابا محمّد! ای حجّت خداوند در عصر تباهی و تکبّر!
داغ اندوه تو، حتی سنگینتر از غربت زخمهای غروب عاشوراست؛ شهادتت، تشییع و تدفینات و سوگواری شمعهای شام غریبان مزارت! چه قدر غریبانه برگزار شد، عروج آسمانیات، ای میوه دل زهرا علیها السلام !
هنوز در غزل از اشک شمع میگوید
کسی که خوب ندیده، زبانههامان را! سیاه مثل شبی، بیستاره در باران
احاطه کرده غمی، حجم شانههامان را تو را قسم به غمِ عشق و اشک بیپایان
زما مگیر همین، پشتوانههامان را رسید نوبت غم، باز هم عزاداریم!
کَرم نما و ببین، عاشقانههامان را مولا جان! خوشا نگاه زایرانت، که حجم غربت تو را بهتر میفهمند؛ ما را هم لذّت دیدار بچشان!
ما را هم ببر آنجا؛ آن جا که آسمان و زمینش، شاهد گریههای مظلومانه و غریبانه «حضرت موعود عج الله تعالی فرجه الشریف» بوده است!
ما را هم ببر آن جا که پرتو نگاهت را ذره ذره خاک درک کرده است!
درود خداوند بر تو و لحظات سخت تنهایی و عمق غریبانگیِ شهادتت باد. از ما همین ارادت کوچک، از تو، شفاعتی بزرگ که انتظار ماست.
عشق، غربت، شهادت
سیدعلی اصغر موسوی
دریا به دریا، موج غم از سینه خالی میکنم
صحرا به صحرا با غمت، آشفته حالی میکنم
با نغمههای نوحه گر، هم رنگ باران میشوم
یاد از نگاه عاشقت، یاد از زلالی میکنم!
تا بشنوم یک پاسخی، از داغ بیپایان تو
هر جمله از بغض گلویم را، سئوالی میکنم
آه، ای تمام تنهایی! ای تمام غربت! آیا کسی از ژرفای غریبیات آگاه شد؟ آیا کسی غریبانههای اندوهت را شناخت؟
آیا کسی پی به راز نگاهت برد؛ آن گاه که عطر حضورت را فوج فوج دشمن، در میان گرفته بود و چون گل، در احاطه چشمانی خوارتر از خار، درس مهر و عاطفه، به آسمان و زمین میآموختی؟
انگار، آستان کبریایی خانه ات، دانشگاه احساس فرشتگان بود؛ فرشتگانی که عاشق شدن را از تو آموختند و با تو، عشق الهی را تجربه کردند؛ عشقی که تو را در حصار تنهایی ـ دور از وطن و تحت نظر ـ قرار داده بود، عشقی که تمام موجودات را وادار میکرد، تا به ارتفاع نگاهت سجده، و ژرفای شکوهت را در عرش، جستجو کنند.
مولای من! اگر آفتاب میدرخشد، به نام توست! اگر ماه میدمد، به احترام توست!
اگر گل میخندد، اگر آبشار میرقصد و اگر پرنده میخواند، به خاطر تو و عشق آسمانی توست که جلوه جاودانی حیات را به تماشا گذاشته است!
... آن روز، تن رنجوری که داغ غربت بر دل، خستگیهایش را پشت سر میگذاشت، در بهار جوانی، به تجربه خزان نشست و همسایگی عرش را برگزید؛ مردی که کوردلان «بنی عباس»، به آفتاب جمالش رشک میبردند؛ کوردلانی که با چهرههای سیاه، اندیشههای سیاه، دستهای سیاه و جامههای سیاه، جهل مجسّم تاریخ بودند؛ جهلی که حتی «بوجهل و بولهب» را شگفتزده میکرد!
آن روز، نگاه تاریخ، شاهد غربت امامی بود، که هم چون جدش، امام موسی کاظم علیه السلام، تشییع میشد؛ امام غریبی که تنهاییاش را آسمان، هیچگاه فراموش نخواهد کرد! امام غریبی که تنها فرشتگان الهی، پرستارانِ خلوت رنجوریش بودند!
السلام عَلیْکَ یا وَلیَّ النِّعَم؛ السلام علیکَ یا هادیَ الْاُمَمْ؛ السلام عَلیک یا سَفینَةُ الْحِلْم؛ السلام علیک یا اَبَا الاِمامِ الْمُنْتَظَر؛
مولا جان!
آدینه همیشه بوی باران دارد
آیینه، غبار غم به دامان دارد
وا کن کمی از راه تماشا، ای اشک!
امروز دلم دوباره، مهمان دارد
درود بر تمام تنهاییات، که حتی از دیدن فرزند، محرومت کردند! درود بر غربت دیر آشنایت، که یاد مدینه را در نگاهت زنده میکرد! درود بر عطر کلامت، که حضور بهاریات را به سراسر گیتی، بشارت میداد! درود بر جهاد فی سبیل اللّه تو، که پایانش به «شهادت» ختم شد.
مولا جان! دستهامان خالی، چشمهامان پر از اشک و سینههامان از داغ شهادتت، لبریز است.
فانوس به خون نشسته مژههامان را نذر سقاخانه عشق میکنیم و پیشانی ارادت به آستان آسمانیات میساییم؛ گوشه چشمی به ما کن، مولا!
مرثیه سرای تو و چشم انتظار فرزند توایم
مصطفی پورنجاتی
از کودکیات، سجود و سیر و سلوک، به سیمایت نور میافشاند و عرفان، رخ آرای تو گشته بود. وقتی بر شانههای تو، جامه فاخر امامت امت نشست، به حبس کج نهادان، آرزده شدی. پرنده روح تو اما به هیچ میله و قفلی تن نداد؛ که اوج زندان و کنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود با معبود؛ «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».
روزها با تشنگی کام تو، با روزه و شبها با ناله و نوای مناجات تو پیوسته، رنگ خدا میگرفت. آن رنجها و عسرتها را به صبر و سکوت، به شیوه نیای بزرگت علی علیه السلام از سر گذراندی و با حضور گسترده کلامت بر سرزمینهای شیعیان، دل آرامشان شدی. این حضور گرم، از آنِ ارشادگریهای تو بود.
سیره و سریرت تو، به سان کهکشانی از نور و منظومه ای از ستارگان شب، مرز پیدا کردن راه بود از بیراهه، و بدعتها و کژیها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه مینمود.
آهسته آهسته، روی در پرده میکشاندی تا دلدادگان کوی تشیع را به شیوه مهدیات مأنوس کنی که: آفتاب میخواهد روی در نقاب ابر کشد و تا زمانی دور، اینگونه بتابد.
مرثیه سرای هجرت توییم و همچنان چشم انتظار رونمایی آفتاب.«ما در انتظار رویت خورشیدیم» (1)
مهربانی محض
محبوبه زارع
مهربانی محض بود و صبر تمام! زنجیرهای اسارت را بر دست و پای خود تحمل کرد تا مردم، زمین گیر نشوند، تا جهانی را از اسارت در خاک برهاند. در موضع علم و مناظره مقتدرانه، قد علم کرد تا انسان را از نادانی دست و پاگیرش نجات دهد.
1) جمله از امام خمینی رحمه الله است.
پایگاههای مردمی اش، گستردهترین مدرسههای خودسازی و انسان پروری بود، ولی افسوس که کم بودند آنها که این را میفهمیدند!
چه غریبانه گذشت! زهد، کمترین محصول درخت ایمان اوست و کرامت، کوتاهترین سایه شاخ و برگهای عظمتش. مدینه از ربیع الاول سال 232 هجری، حضور او را در خاک دنبال میکرد و در جستوجوی مجالی برای عرضه حقیقت او به بیکرانهها بود تا آنکه سامرا، بلوغ پذیرش او را در خود حس کرد و چیزی نگذشت که امام، به همراه پدر بزرگوارش، سکونت در آن دیار را برگزید. اینک امامی 28 ساله، در گوشه سامرا سر بر بالین شهادت میگذارد. شش سال است که بار سنگین ولایت را برشانههای استوار خویش حمل میکند، نه، نه، نه بر شانههای خسته و نه بر دوش زخمی خویش، بلکه این رسالت آسمانی را در ژرفای باور و در اعماق جان خویش ثبت کرده است. معتمد عباسی، تا لحظه ای دیگر به آرزوی بزرگ خود میرسد. سالهای اسارت و غم، سالهای غم و تنهایی، روزهای تنهایی و سکوت، آه که چه غریبانه گذشت و چه معصومانه سپری شد.
واسطه فیض کائنات
رقیه ندیری
زکی، فاضل، امین، طاهر، نقی، صادق، فقیه و عالم، از القاب اوست. این امام بزرگوار را سراج اهل الجنّه، خزانه الوهیین و امین علی سرالله نیز میگفتند، ولی مشهورترین لقب او عسکری است؛ زیرا ایشان در شهری نظامی و زیر نظر خلفای عباسی میزیست؛ شهری بسیار زیبا و هوسبرانگیز و به شدت دردآور و مایه اندوه، بهشت و دوزخی توأم. شهری که بلندی کاخهایش برای خلفا و خلیفهزادگان بود و کوخها و عمق سیاه چالهای نمناکش، قسمت علویان و پیامبرزادگان.
شهری که مردمش حرفها و شکوههای خود را فرو میخوردند تا مبادا به خشم و مجازات سنگین خلفا گرفتار آیند.
شهری که کوچههایش کم از سیاه چال نداشت؛ برای امامی که در شرافت نسب و فضایل والای انسانی، زبانزد دوست و دشمن بود، دوستانش با سلام دادن به او
گرفتار زندان خلیفه میشدند و دشمنانش در پس هر دیوار، رفتار و گفتارش را زیر نظر داشتند تا به خلیفه خدمتی کنند، غافل از آنکه حجت خدا را گزندی نمیرسد تا رسالت خویش را به پایان رساند؛ رسالتی که هرکه جز محبت خدا آن را تاب نمیآورد. تنها او میتوانست بر زخم ستم دیدگان مرهم بگذارد، شبهههای دینی، اجتماعی و سیاسی مردم را به درستی و روشنی پاسخ گوید و گمراهان را با صبر و ملاطفت به راه آرد. تنها خانه او سزاوار بود که آخرین موعود در آن متولد شود خانه وحی بود و محل نزول فرشتگان و ارواح مقدس. خدا با او شناخته میشد، زمین با او رام و آرام بود و او را واسطه فیض کائنات میشناختند.
آن روی سامرا
رقیه ندیری
شهر را سامرا یا «سُرَّمَنْ رأی» میخواندند. شاید به علت دیرها و معابد قد برافراشتهاش، یا کاخهای گسترده و چشم نواز و درختانی که در صحن برجهای سر به فلک کشیده، شاخههاشان را به نوازش نسیم میسپردند.
کوچهای نبود که کوی خلیفه ای یا ولی عهدی یا وزیری در آن نباشد. سقفهایی آیینهکوب و زمردنشان، دیوارهایی مزین با طلا و نقره، تختهایی مرصع و فرشهایی به نرمی گونه کنیزکان زیبا روی که فقط یکی از خلیفهها پنج هزار تن از آنان را در خدمت داشت. همه و همه از شهر، بهشتی کوچک ساخته بود؛ بهشتی پر از ساز و آواز حور و پریان که فقط پرواز نمیدانستند، اما پشت همین تختهای مرصع، در پس همان دیوارهای بلند و کشیده خانههای کاهگلی کوچکی بود که دود مطبخشان آه بود که هر روز به آسمان میرفت و هیزم زمستانشان، قلبهایی گداخته از درد. اندوه، غذایی بود که ساکنان این خانهها میخوردند؛ ساکنانی که فلاکت را به دوش میکشیدند و از زیر این دیوار، به سایه دیوار مجاور میبردند.
انگار بهشت و دوزخی کنار هم و در هم تنیده بود شهر! این همه زر و زور، برای آنهایی بود که هر روز دستشان را در خون میشستند و هر شام بر خوان مرگ خلیفه ای جوان مینشستند تا مرده ریگ او را تصاحب کنند. از سوی دیگر، سیاه چالهایی
بود که بوی نم و نا میداد تا نفس علویان را بند بیاورد. زندان، قرق نظامیانی بود تا آمد و شد فرزندان ابوطالب را به رکودی مخوف بکشاند. راهی بود که حجتهای روی زمین را برای بازدید و اعلام حضور تا مجلس خلیفه وقت میرساند. قحطی گفت وشنود وارثان علم و حقیقت بود. دوزخ، آن روی سکه شهر «سرّ من رأی» بود.
او رفته است
رقیه ندیری
«سبحان من یمیتُ و یُحیی». چقدر سنگین است لحظه جدایی از امامی که در اوج فضیلت و تقوا، غریب و در بند بود! تصور اینکه به خاک بسپاری اش، کلافهات میکند. گنگ میشوی؛ مثل درختان خشک. چند صباحی حضور او را پلک زده ای و ناگهان ورق برگشته است. یاد روزهایی به خیر که دعایش از پس دیوارهای کاهگلی، مردم را مینواخت! یاد آن نگاههای مهربان به خیر که در مسیر دارالخلافه، ارزانی دوستانی میشد که محکوم به سکوت بودند! یاد آن نامههای عزیز به خیر که حق را از باطل جدا میکردند و شک و شبهه را زایل مینمودند!
مانده ای پس از این چه کنی با ترک تازیهای دشمنان که کورکورانه به سمت قدرت و شهوت میتازند یا با غم گلوگیر تنهایی و با سنگینی درد که کوه میشود و باید صبح به دوش بکشیاش و شام گاهان آن را به خانه بازگردانی.
او رفته است؛ وقتی که دریایی از اشتیاق شدهای برای یک لحظه دیدنش و چشم گشوده ای جای خالیاش را. او رفته است؛ بیآنکه داناییاش به تمامی آشکار شود؛ بیآنکه جوانی را به سالخوردگی برساند؛ بیآنکه آزاد برای خود و هوادارانش زیسته باشد؛ بیآنکه درِ خانهاش به اختیار خودش باز و بسته شود، بیاید و برود و عطر بودنش کوچه و بازار را متبرک کند.
او رفته است؛ بیآنکه زیستنش از قرق سردمداران حکومت آسوده باشد.
او رفته است و «سرّ من رأی» چه عبارت آزاردهنده و ثقیلی است برای امروز که دست بر سینه حسرت و سوگ نهاده ای و ایستاده ای و چشم دوخته ای به یازدهمین ستاره که از افلاک به خاک میرود؛ ستاره ای که زود بود رفتنش در این شب متراکم.
برای باغ خزان زده سامرا
چشمان سامرا از بغضهای جاری، تمام شدنی نیست.
التهاب و داغدیدگی، به فراخور این غم در کوچههای شهر بیداد میکند.
باد نوحه گر، گذارش به نخلهای گیسوپریش میافتد که ردیف به ردیف، دست خوش فراق شدهاند.
دجله در غروب فرو رفته است و خورشید، گستردهتر از همیشه، شعلههایش را میپراکند.
مدتها بود که خانه خلوت زده امام خود را اسیر چنگال اختناق میدید، اما امروز این خانه از رنج محدودیت، رهایی مییابد؛ با این حال در این رهایی شاد نیست و دیگر جمال دل آرای عسکری را نمیبیند. این خانه شاد نیست، اما قهقهه بیگانگان جاه طلب را میشنود؛ درست همان گونه که بنی امیه در عاشورا میخندیدند. شانههای شیعیان، بوی غربت سامرا میدهد. تمام سرمایه امروز شیعه، همین بوسههای دل سوخته است که برای باغ خزان زده سامرا، گلهای تسلیت آوردهاند.
بغض کهنه شیعه
معصومیت، علم، مردم داری و ایمان تو را تحت نظر میگیرند. آخر عباسیان ـ این زندانبانهای ناشی ـ نمیدانند که دنیا خود برای فکر بلندت، اسارتی بیش نبود؛ حتی اگر تو را به بند نمیکشیدند.
می خواستم همراه چشمهایی باشم که در گذرگاه تو، به کمین دیدارت مینشستند تا بار دیگر، روح دمیده در جان بشر را از نگاه تو تمدید کنم. میدانم که سرنوشت گلها پرپر شدن است. امروز، فانوس اشکهایمان را تا ظهور زاده تو روشن میکنیم تا به شمشیر عدالتش، روزی بغض 1400 ساله را بگشاید.
پدر روزهای انتظار
عباس محمدی
هر شب که دلم برای تو تنگ میشود، ابرها در فراق، با من گریه میکنند. کاش به جای خاک، از کلمه آفریده میشدم تا سراپا شعر میشدم در ستایش تو!
تو، پدر غمهای شیرین روزهای انتظاری. گاهی نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر. اشکهایم، مرغان دریاییاند که ساحل چشمانم را به بوی غربت حرم تو جستوجو میکنند. اشکهایم، کبوترانیاند که آرزو دارند گره دخیلهایی شوند که به ضریحت بسته شده است.
بیست و ششمین بهار که پرپر شد
بالش شبهایم خیس میشود از خیال 26 بهاری که کوتاهتر از همه پروازها، گذشت. عمری گذشته است و هنوز جهان نتوانسته از 6 سال امامت مهربانیهایت بگوید.
هنوز تنگنای روزهای زندانهای پی در پی تو، گلوی جهان را میفشارد.
جهان مسموم، هنوز سرفه میکند.
از روزی که تو مسموم شدی، بادها هر ثانیه سرفه میکنند.
بوی رفتنت، خبر شهادت داشت. پرندهتر از همه ابرها رفتی. رفتی، تا طلوع تو، در آغاز چهاردهمین خورشید بشکند و عطر عدالت، مثل بارانهای بهاری، جهان را فرابگیرد.
شش سال امامت در سه ظلمت فراگیر
شش سال، خورشید امامتت، بیوقفه میتابید تا لبخندهایت، جهانی را معطر کنند. اما سه ظلمت فراگیر، حصار آسمان امامتت شده بودند، تا هیچ روزنی، عطر نورانیات را حس نکند؛ سه قفس تنگ که نفس را تنگ میکردند، پرندگیات را اسیر کردند. سامره، شش سال زندان پی در پیات شد و دیوارهای بسته، خستگی مدامشان را در عبادات مدامت گریه میکردند.
تجلی یازدهم
محبوبه زارع
تجلی یازدهم که بر طلوعی بیزوال تکیه دارد، درد را چه عمیق درک کرده است، تبسم قدسی لحظاتش، همه صبر بود و اشکهای هماره نیمه شبهایش، تمام شوق وصال!
میدید و مینگریست که حقارت دنیا، در تغافل مردم، به ارزشی جدال برانگیز تبدیل شده است. رنج میبرد از این که انسان، آن سوی این هیچستان خاک را جستوجو نمیکند و به فراتر از خود نمیاندیشد!
چه غریبانه گذشت!
زهد، کمترین محصول درخت ایمان اوست و کرامت، کوتاهترین سایه شاخ و برگهای عظمتش. مدینه، از ربیع الاول 231 هجری، موازنه حضور او را در خاک دنبال میکرد و در جستوجوی مجالی برای عرضه حقیقت او به بیکرانهها بود. تا آن که سامرا، بلوغ پذیرش او را در خود حس کرد و چیزی نگذشت که امام، به اتفاق پدر بزرگوارش، سکونت در آن دیار را برگزید.
اینک امامی 28 ساله، در گوشه سامرا سر بر بالین شهادت میگذارد. شش سال است که بار سهمگین ولایت را بر شانههای شکوه و استوار خویش حمل میکند. نه... نه... نه بر شانههای خسته و نه بر دوش زخمی خویش، بلکه این رسالت آسمانی را در ژرفای باور و در اعماق جان خویش، ثبت کرده است.
معتمد عباسی، تا لحظه ای دیگر، به خواسته بزرگ خود میرسد. سالهای اسارت و غم، سالهای غم و تنهایی روزهای تنهایی و سکوت... آه، غریبانه گذشت؛ چه معصومانه سپری شد!
رفت و فردا را به موعود (عج) سپرد
امام، دل به فردایی سپرده است که موعودش علیه السلام، حقیقت دین را فریاد زند. میرود و دنیا را با همه فرازها و نشیبهایش، با همه پستیها و بلندیهایش به او میسپارد. به او میسپارد، دردهای نهفتهای را که جز در و دیوارهای اتاق کوچکش در سامرا، احدی تاب گفتنش را نداشت.
اسارت و سکوت حسنی علیه السلام باز هم در قصه حماسی او رقم خورده است. باشد تا خروش و فریاد حسینی اش، نصیب فرزندش مهدی (عج) شود.
چه زود بود!
سودابه مهیجی
هنوز زود بود این پایان شتاب زده برای خورشید. هنوز تاریکی همه جای زمین زدوده نشده است که چراغ، چراغ شعله ور، دست از پیکار با تیرگی برمی دارد. هنوز انجمن به نفسهای شمع نیازمند است؛ شمع روشنی که پلک زدنهای منورش، سیاهی غلیظ شب را از همه سو بزداید و چشمها را به تماشای حقیقتهای آشکار ببرد.
کجا رفت آفتاب زمین انسانها؛ انسانهای ناسپاس و ناهنجار که فقط به عافیت دنیای خویش میاندیشند و دین و دیانت را از یاد بردهاند. چه کردند با شعله فروزان هدایت که در توفانی هراسناک، به ناگاه بیفروغ شد و رخ از روزگار برگرفت.
هنوز زود بود برای این ماه جوان که رنگ پریدگی کهن سالی، گیسوان شبابش را یک شبه سپید کند و اندوه عالمیان، راست قامتیاش را خمیده سازد. هنوز، گاه از نفس افتادن عشق نبود. هنوز سایه خداوند بر روی زمین باید خویش را امتداد میداد. چه شد که زندگی به ناگاه یتیم شد و دور از شانههای امن او بیپناه ماند؛ در معرض فتنهها و جهلها و گناهها.
مرد به ستوه آمد؛ با تمام دریای بیکران صبرش، با تمام اشکهای شبانهای که به درگاه خدا میریخت تا آتش درونش را فرو بنشاند، با تمام حکمتهای فراوانی که از نفسهایش بر زمین فرو میبارید و خاک نادان سترون، به رویش علم بارور میشد. خسته شد از اینکه شب و روز، ابرهای مهربانی چشمش، باران عطوفت و هدایت بر تشنگی زمخت آدمیان فرو باریدند، ولی هیچ لبخندی، هیچ پاسخ و توجهی از دنیای مشغول به باطل ندید. جز جماعتی اندک جستوجوگری در پی خداوند و خداخواهی به آغوش ولایت او پناه نیاورد. هیچ دشمن لجوجی در پیشگاه خیرخواهی و راستگویی او، دست از لجاجت خویش برنداشت.
پنجرههای خانه آفتاب را مدام با سنگهای دشمنی شکستند و صدای ملکوتی دعوت حق را به باد سخره گرفتند. او آیینه بود؛ آیینهای که سینه صبورش تمام
راستیهای جهان را چون پرتوهای بهشتی، تا دورترین نقطههای زمین منعکس میکرد و هرکس در مسیر چشمان او میایستاد، منور میشد و حقیقت را میدید، اما صداقت آیینه را تاب نیاوردند و در حصاری از شب و تاریکی، او را حبس کردند. آیینه قلبش کدر شد از دود حسادت روزگار. آیینه آه کشید و زندان دلگیر زندگی را تنها به درگاه خداوند شکوه کرد. دخمه بیروزن کفر، او را از همه سو در چنگ کینه خود زندانی کرد تا اینکه سرانجام، تیرگی، راه نفس بر روشنایی ضمیرش بست.
آیینه خم شد و بر زمین افتاد و شکست. صدای شکستنش چون مصیبتی ابدی، خواب ستمگران را آشفت و تشت رسوایی ستم را از بام به زیر افکند. صدای شکستنش چون نالهای، شعلهور شد و به آسمانها گریخت و خوردههای آیینه، بال پرواز شدند و زمین ناسپاس را در اندوه غفلت رها کردند.
حضور آسمانی
خدیجه پنجی
گویا واقعهای رخ داده است که بادها این گونه پریشانند که رودها این قدر بیتابانه میخروشند، که ابرها ناله کنان میگریند که زمین این قدر احساس غریبی میکند!
گویا واقعهای رخ داده است که صدای بیتابی و ضجه فرشتگان، در آسمانها پیچیده، که اندوه و غم، بر در و دیوارها سایه انداخته، که سامرا سر در گریبان حزن فرو برده!
شاید مصیبتی بزرگ، دامن گیر خاک شده است.
آه، ای یازدهمین ستاره درخشان عشق! روشنان حضورت را از آسمان سامرا مگیر؛ تاریکی، افقهای پس از تو را تاب نمیآورد.
سایه مهربانیات را از سر دنیا نگیر؛ دستهای یتیمی خاک، تا ابد به جستوجوی وجود بهارانهات، در به در خواهد شد.
اگرچه سخت میگذرد برایت، اگرچه لحظههایت سرخند و دلگیر، اگرچه دورت حصاری کشیدند تا فاصلهای باشد بین تو و دنیا، اگرچه دستهای «معتمد»ها، تو را
پنهان کردند از چشمها؛ تنها از ترس حقیقت محضی که از خانه تو برخواهد خواست تا عدالت را در زمین فراگیر کند، کسی که پاره تن تو بود و وارث بعد از تو! سایهات را از سرِ زمین مگیر!
هر چند دیوارهای فاصله «بنی عباس» بلندتر میشد، عطر حضور آسمانی تو بیشتر منتشر میشد.
هر چه دایره محاصره «معتمد»ها تنگتر میشد، میدان جاذبه عشق و محبت تو گستردهتر میشد.
تو در احاطه کینهها و نفرتها، در حصار جهل و دشمنی گرفتار بودی و آنگاه، با سرانگشت معجزه و غیب، بند از پای گرفتاران میگشودی.
آه، مولا! ماجرای تو و کودک دلبندت، آتشی انداخته بود به جان کوردلان که میپنداشتند میتوانند حقیقت محتوم جهان را عوض کنند.
چه زیبا جانها را به عطر حضور یگانه فرزندت آشنا کردی! چه زیبا فلسفه غیبت و ظهور موعود را بیان کردی؛ جانها هنوز در آتش انتظار موعود شعلهورند.
و امروز، روز توست؛ روز تشییع غریبانه تو بر بال فرشتهها، روز رهایی تو از حصار «معتمد»ها.
دشمنان نیز محتاج تواند
رزیتا نعمتی
چه غریب است هنگامه رفتن تو ای بهار کوتاه، یا ابا محمد!
هنوز کوچههای مدینه و سامرا، تو را در ذهن خود مرور میکنند. پرنده خوش نوای معرفتت را آن هنگام که در تنگنای زندان به بند کشیدند، گویا چشمانشان توان دیدن نور هدایتت را نداشت؛ گرچه مرغ خوشخوان علم و حکمتت، عباسیان را نیز محتاج محضرت کرده بود.
سامرا، بقیعی مظلوم به روایت تاریخ
زمان میگذرد و تاریخ برای نگارشِ تصاویر تبدار، یک بار دیگر میآید و دستهای توطئه و تخریب را بر بام سامرای ستم دیده مینگرد.
اکنون دیگر چه میخواهند؟ تاریخ، به دقت تمام، دسیسهها را به ثبت میرساند که با ناتوانی هر چه تمام تر، به ستیز با گنبد و بارگاه، دل خوش داشتهاند.
تاریخ خوب میداند که دستهایی از این لرزان تر، در هیچ جا یافت نمیشود که حتی از قبرها هراس داشته باشند و چنین بر خشتها یورش برند. آنان با همه نادانی، این را خوب میدانند که کشته شده ائمه پاک ما نیز انسانها را زنده و بیدار میکند.
درست است امروز داغ دل شیعه، از این جنایت تازه میشود.
آری! آنان هرچه خراب کنند، بنای توان مند تشیع، همچون حقانیّت گفتههای تاریخ، سر جای خودش هست.
سرسلامتی
آنگاه که اندیشه پرحیله ستمگران، دین خدا را به رأی خویش تفسیر میکرد، تلألوی خورشید تو بود که جاده حقیقت را همواره روشن نگاه میداشت و جاده امامت تنها 28 سال زیر قدمهای جوان تو جوانه زد و پس از آن به فرزندت مهدی (عج)، عزیزترینِ خلق خدا، به امانت رسید؛ امانتی برای تداوم صراط مستقیم.
از هخوبی تو همان بس که خورشید مهدی (عج) از افق دامان تو سر زد.
امروز در سوگ پر کشیدن تو، آسمان با سینهای سوخته و گریبانی چاک چاک، سر به تسلیت موعود زمان (عج) خم کرده است.
سردار عاشق
عباس محمدی
حلقه محاصره، تنگتر و تنگتر میشد. حتی دیوارهای خانه ات، چشم و گوش دشمنانت شده بود. در جایی که سربازان دشمن، حلقه شده بودند در و دیوار خانهات را؛ جایی که نفسهایت را میشمردند، ذکرهایت را، پلک زدنهایت را، نمازهای طولانیات را، آیات خیس قرآنی که میخواندی.
بیشتر از هر کس و هر پرنده ای، حال پرندههای گرفتار را میفهمیدی.
دنیایت را تنگتر از قفس کرده بودند؛ حتی حرف زدن را با اطرافیانت برایت دشوار کرده بودند.
دور تا دورت، سپاه بود و سرباز و تو همچون سرداری، در محاصره این همه سرباز بودی؛ سرداری بیسپاه که با هیچکس سر جنگ نداشت، سرداری که هیچ خونی نریخت و هیچ قلعهای را فتح نکرد، با سربازانی که اطرافش بودند. اگر فتحی هم داشت دلهای عاشقانی بود که بوی حقیقت را از نفسهایش فهمیده بودند.
سردار فاتح جانهای بیقرار بود؛ سرداری بیسپاه، سردار عاشق، سردار بیشمشیر، آشنای پرندههای در قفس. رودها، مسافر دریای چشمهایت شدند، ابرها، شانههایت را میپرسیدند. بهارها، رد پایت را میجستند تا سبز شوند. نسیمها، آرزوی بوسیدن لبهایت را داشتند. ستارهها، در آرزوی مردن بر سقف خانهات، به خواب میرفتند و ماه، از آههایت زنده میشد.
هنوز خاکهای باران خورده، بوی روزهای دلتنگی ابرهای بیقرار دیدنت را میدهند.
روزهاست که تنهایی، بر تن ورم کرده زمین عرق میکند؛ اما تو نیستی تا غربت در سایه بلندت ساعتی تلخیها را فراموش کند.
شعر
شهید جوان
سودابه مهیجی
«شب است، در همه دنیا شب»؛ شبی سیاهتر از زندان
که آفتاب درآورده است غریب و خسته سر از زندان
و پیش پای خودش را شهر نه! بیچراغ نخواهد دید
اگرچه سوسوی این خورشید، کشیده سر به در از زندان
آهای باد! کجا ماندی؟ برو بگیر سراغش را
نسیم رفت و نیاورده است هنوز یک خبر از زندان
هزار راه دلم رفته، چرا به گوش زمین دیگر
صدای سجده نمیآید، به ناله جگر از زندان؟
عبای خالی، جا مانده کنار گریه سجاده
رسید اجابت این عزلت، دعا کشید پر از زندان
چه آفتاب جوانی بود که در حصار شب غم رفت
ولی چه پیر برون آمد، شهید من سحر از زندان
حکایت
فیلسوف عراق
خدیجه والایی صمد
در کتاب مناقب، از ابوالقاسم کوفی چنین روایت شده است:
اسحاق کنْدی، از دانشمندان عراق بود [و مردم او را به عنوان فیلسوف و دانشمندی برجسته میشناختند. او کافر بود و اسلام را قبول نداشت.] حتی تصمیم گرفت کتابی درباره تناقض گویی قرآن بنویسد؛ چرا که میپنداشت برخی آیات قرآن با برخی دیگر [در ظاهر] سازگار نیست. وی نگارش چنین کتابی را شروع کرد و همه همت و اندیشه را بر آن معطوف کرد.
روزی یکی از شاگردان اسحاق کنْدی به حضور امام حسن عسکری علیه السلام آمد و ماجرا را به اطلاع حضرت رسانید. امام به او فرمود: «آیا در میان شما یک مرد هوشمند و رشید نیست تا با استدلال و منطق محکم، استاد شما، کنْدی را از نوشتن چنین کتابی باز دارد و پشیمان کند؟!» شاگرد گفت: ما از شاگردان او هستیم و از نظر علمی نمیتوانیم او را قانع و از عقیدهاش منصرف کنیم. امام حسن علیه السلام به او فرمود: «آیا آنچه را به تو یاد دهم، به او میرسانی؟» شاگرد گفت: آری. امام حسن علیه السلام فرمود: «من سخنی را به تو یاد میدهم. تو نزد او برو و چند روز او را در این کاری که شروع کرده است کمک کن. وقتی با او دوست و همدم شدی، به او بگو پرسشی به نظرم رسیده که میخواهم از تو بپرسم. آن گاه به او بگو: «اگر نازل کننده قرآن (خدا) نزد تو آید، آیا ممکن است بگوید مراد من از معانی این آیات، غیر از آن معانی است که تو برای آن آیات فهمیدهای؟ اگر گفت: آری ممکن است، به او بگو: تو چه میدانی، شاید مراد خداوند از آیات قرآن، غیر از آن معانی باشد که تو فهمیدهای».
شاگرد نزد استاد اسحاق رفت و مدتی او را در نگارش آن کتاب یاری کرد و با او همدم شد. سرانجام روزی از وی پرسید: «آیا ممکن است خدا غیر از این معانی را که تو از آیات قرآن فهمیده ای، اراده کرده باشد؟»
استاد کمی اندیشید و سپس گفت: پرسش خود را دوباره تکرار کن! شاگرد پرسشش را دوباره تکرار کرد. استاد گفت: آری، ممکن است. خدا اراده معنایی غیر از معانی ظاهری آیات قرآن کرده باشد؛ زیرا واژهها، دارای احتمالات است. سپس به شاگرد گفت: «راست بگو بدانم، این سخن را چه کسی به تو یاد داده است؟!» شاگرد گفت: «به دلم افتاد که از تو بپرسم.» استاد گفت: این پرسش، پرسشی بسیار مهم و سخنی بسیار عمیق است و از تو چنین سخنی بعید است. شاگرد گفت: «این سخن را از امام عسکری علیه السلام شنیده ام.» استاد گفت: اکنون حقیقت را گفتی. چنین سخنانی جز از خاندان رسالت شنیده نمیشود. آن گاه تقاضای آتش کرد و تمام آنچه را درباره تناقض آیات قرآن نوشته بود، به آتش کشید و نابود کرد. (1)
زندانبانی که چهره بر خاک نهاد
خدیجه والایی صمد
آنگاه که امام حسن عسکری علیه السلام را به زندان علی بن نارش بردند، او از دشمنان سرسخت آل علی علیه السلام شمرده میشد، ولی تحت تأثیر جنبه معنوی و سیمای ملکوتی امام قرار گرفت و هنوز بیش از یک روز از دستگیری امام نگذشته بود که در برابر امام تسلیم شد، چهره بر خاک نهاد و تا خروج امام از زندان، دیده از زمین برنداشت. وی از این پس، بیش از همه امام را میستود. (2)
نامهای که به امام عسکری علیه السلام نوشته نشد
روح اللّه حبیبیان
کوچههای شهر برایش غم بارتر از همیشه بود. با خود میگفت: «باز هم با دست
خالی به خانه برگردم؟ چگونه در چشمان همسرم بنگرم؟» گرچه شیعیان نیز حال و روزی بهتر از او نداشتند، اما مشکلات اقتصادی، بیش از همه وقت، گریبانش را گرفته بود. چندین بار خواست به امام عسکری علیه السلام نامهای بنویسد و درخواست کمک کند؛ اما شرمساری، مانع میشد. دقایقی بیش از ورودش به خانه نمیگذشت که صدای در را شنید. با خود گفت: باز هم یکی از طلبکارهاست؛ خدا به خیر کند! اما وقتی در را گشود، مردی را دید که کیسهای و نامهای را به وی داد و به سرعت رفت. چشمانش که به یکصد دینار طلای درون کیسه افتاد، شگفتیاش بیشتر شد. اما وقتی نامه را گشود و دست خط مبارک امام حسن عسکری علیه السلام را دید، همه چیز برایش روشن شد؛ «ابوهاشم! هرگاه حاجتی داشتی، خجالت نکش و شرم مکن؛ بلکه آن را از ما طلب نما که ان شاءاللّه به خواستهات خواهی رسید». (1)
نماز باران
سمیه سادات منصوری
قحطی شده بود. مردم در تنگنا بودند. آسمان حتی از قطره آبی دریغ میورزید. جویبارها و رودها خشک شده بود. گیاهی توان روییدن نداشت. گرسنگی و تشنگی، امان مردم را بریده بود. برای لقمه غذایی، برای تکه نانی، مردم حتی به جان هم میافتادند. آنقدر قطحی سخت بود که خبر آن به کاخ معتمد عباسی هم رسید، تا جایی که خلیفه دستور داد مردم به نماز استسقا برخیزند.
مردم جمع شدند و برای طلب باران به مصلی رفتند، نماز خواندند و دعا کردند، اما باران نیامد. روز دیگر هم رفتند، باز هم نماز خواندند، این بار هم از باران خبری نبود و زمین در حسرت قطره آبی میسوخت. روز سوم باز هم مردم جمع شدند و نماز باران خواندند. دیگر از انتظار خسته شده بودند. زن و مرد، پیر و جوان، چشمانشان را به آسمان دوخته بودند و دعا میکردند، اما این بار هم باران نیامد.
در چهارمین روز، جاثلیق، پیشوای اسقفان مسیحی، همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت. در میانشان راهبی بود که هرگاه دست خود را به سوی آسمان بلند
1) نک: منتهی الامال، ص 1062.
میکرد، بارانی درشت فرو میریخت. زمین پس از عطشی طولانیمدت لبتر کرد.
فردای آن روز نیز جاثلیق همان کار را کرد. باران شروع به باریدن کرد؛ آنقدر بارید که زمین سیراب شد. آب در هر جویباری جاری گشت و رودهای خشک پر آب شدند. دانهها سر از خاک برداشتند، شادی و شور به میان مردم بازگشت و دیگر نیاز به باران نداشتند.
این امر موجب شگفتی شده بود. مردم دچار شک و تردید شدند. حتی بسیاری از مسلمین به مسیحیت متمایل شدند و با خود میگفتند: «اگر ما برحق هستیم، پس چرا با نماز خواندن ما خداوند درِ رحمتش را نگشود، اما همین که مسیحیان دست به دعا برداشتند، این گونه بارانی آمد؟»
وضعیت بر خلیفه ناگوار آمد، از خشم به خود میپیچید. هرچه فکر کرد راه به جایی نبرد. درمانده شده بود. نمیدانست چه باید بکند. پس به دنبال امام حسن عسکری علیه السلام فرستاد. آن گرامی در زندان بود. ایشان را از زندان آوردند. ابهت امام در دل خلیفه هراس انداخته بود. دست و پایش را گم کرده بود. به سختی به زبان آمد و عرض کرد: «ای ابومحمد! امت جدت را دریاب که گمراه شدند».
امام با آرامش فرمود: «از جاثلیق و راهبان بخواه که فردا، سه شنبه، به صحرا بروند.» خلیفه گفت: «مردم دیگر باران نمیخواهند؛ چون به قدر کافی باران آمده است، بنابراین به صحرا رفتن چه فایدهای دارد؟» امام فرمود: «مگر نمیخواهید شک و شبهه را برطرف سازم؟ ان شاءالله فردا این کار را خواهم کرد.»
خلیفه فرمان داد و پیشوای اسقفان همراه راهبان روز سه شنبه به صحرا رفتند. امام عسکری علیه السلام در میان جمعیت عظیمی از مردم به صحرا آمد. گروه جاثلیق برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند. به سرعت آسمان ابری شد و باران آمد. در این هنگام امام به یکی از ملازمانش فرمان داد: «دست آن راهب را بگیر و آنچه در میان انگشتان اوست، بیرون بیاور».
مردم شگفت زده نگاه میکردند. همه میخواستند از سرّ این استخوان باخبر شوند. صدای همهمه میانشان پیچیده بود. هرکس سخنی میگفت. خلیفه هم مانند
دیگران سر در گم شده بود و مبهوت این ماجرا. او هم میخواست هرچه زودتر از حقیقت ماجرا باخبر شود. از امام عسکری علیه السلام پرسید: «این استخوان چیست؟» امام فرمود: «این استخوان پیامبری است که به دست این راهب افتاده و استخوان پیامبری ظاهر نمیشود مگر آنکه باران ببارد.» مردم غرق شادی شدند و امام را تکریم کردند. استخوان را آزمودند، دیدند همان طور است که امام فرموده بود. (1)
براهین امامت
رقیه ندیری
از ابوحمزه، نصر خادم روایت شده است که گفت: بارها شنیدم که حضرت امام حسن عسکری علیه السلام، با غلامانی که از کشورها و طوایف مختلف بودند با زبان خود آنها سخن میگفت. در میان آنها غلامان ترک، رومی و... وجود داشتند.
من از این در شگفت شدم و در دل گفتم او که در مدینه متولد شده و تا زمان وفات حضرت هادی کسی او را ندیده، حال چگونه است که این توانایی از او به ظهور میرسد؟ من در این افکار بودم که آن حضرت رو به من کرد و فرمود: خداوند متعال حجت خود را در میان سایر خلایق متمایز ساخته و او را به همه اشیاء آشنا نموده، معرفت و شناخت همه چیز را به او عطا مینماید. همچنین همه زبانها را به حجت خود عطا نموده، شناخت سبب کارها، اجلهای مردمان و حوادثی که در طول زمان پیش میآید، همه و همه را به حجت خود میدهد و اگر این چنین نباشد، میان حجت خداوند و مردم عادی فرقی نخواهد بود. (2)
تو غفاری هستی؟
رقیه ندیری
حلبی میگوید: «به اتفاق جمعی از شیعیان در سامرا منتظر فرا رسیدن لحظه رفتن ابومحمد علیه السلام به دارالخلافه بودیم (تا حضرت را زیارت کنیم). در این اثنا نامهای از
حضرت به ما رسید که آگاه باشید احدی از شما به من سلام نکند و با دست خود به من اشاره ننماید؛ چراکه جانتان در معرض خطر است.
در کنار من جوانی ایستاده بود. پرسیدم: اهل کجایی؟ گفت: مدینه. سؤال کردم اینجا چه میکنی؟ پاسخ داد: در مورد امامت ابومحمد در میان مردم ما اختلاف افتاده، آمدهام تا او را ببینم و از ایشان چیزی بشنوم یا معجزهای مشاهد کنم تا قلبم آرام گیرد. من از فرزندان ابوذر غفاری هستم و... مشغول گفت وگو بودیم که ابومحمد علیه السلام همراه خادمش از منزل خارج شد. چون به ما رسید به جوان نگاهی کرد و گفت: آیا تو غفاری هستی؟ گفت: آری. امام پرسید: مادرت حمدویه چه میکند؟ جوان پاسخ داد: خوب است. آن گاه حضرت از برابر او گذشت. پرسیدم: آیا قبل از این حضرت را دیده بودی و او را میشناختی! گفت: نه. پرسیدم: آیا این برخورد شبههات را برطرف ساخت؟ جواب داد: آری، کمتر از این هم کافی بود! (1)
دعا
رقیه ندیری
در زمان امام حسن عسکری علیه السلام، حکومت عباسی زیارت قبر امام حسین علیه السلام را ممنوع اعلام کرد. پس از مدتی برای زیارت شرط گذاشتند که هرکس میخواهد به زیارت قبر امام حسین علیه السلام برود، باید یک قسمت از بدنش را اهدا کند. پس از یک سال امام حسن عسکری علیه السلام به دیدار کسانی که قصد رفتن به کربلا را داشتند، رفت و مردم را دید که در صفهای طولانی ایستادهاند تا با قطع یکی از اعضای بدنشان، راهی کربلا شوند. بین آنها جوانی بود که یک دست بیشتر نداشت. امام از او پرسید: تو برای چه در صف ایستادهای؟ جوان گفت سال گذشته، برای زیارت، یک دستم را هدیه دادم. امسال نیز مشتاق زیارتم و دست دیگرم را خواهم داد. امام با شنیدن این سخن برای او بسیار دعا کرد. (2)
از احمد بن حارث قزوینی نقل شده است: با پدرم در سامرا بودم و پدرم رسیدگی به حیوانات امام حسن عسکری علیه السلام را بر عهده داشت، مستعین، خلیفه عباسی، اَستری داشت که در زیبایی و بزرگی و چابکی بیمانند بود، ولی چموش بود و کسی نمیتوانست بر آن سوار شود.
روزی یکی از ندیمان خلیفه به او گفت: چرا کسی را نزد ابن الرضا حسن عسکری نمیفرستی تا بیاید؟ یا بر این استر سوار میشود یا او را نیز بر زمین میزند و میکشد و از دستش راحت میشوی. خلیفه فردی را نزد امام حسن عسکری فرستاد و او را به دارالخلافه فرا خواند. من و پدرم نیز همراه امام رفتیم. امام وارد صحن خانه شد، نگاهی به اَستر انداخت و دست بر کفل حیوان گذاشت. استر عرق کرد. امام نزد مستعین رفت و بر او سلام کرد. خلیفه او را نزد خود نشاند و پس از احوالپرسی گفت: یا ابا محمد، این استر را لگام بزن! امام به پدرم فرمود: اسب را لگام کند. مستعین گفت: ابن الرضا! خودت این کار را انجام بده. امام ردای خود را کنار گذاشت و استر را لگام زد و به جای خود برگشت و نشست. مستعین به حضرت گفت: زین بر او بگذار! امام به پدرم گفت: زین بر حیوان بگذارد. خلیفه از امام خواست خودش این کار را انجام دهد. امام بر حیوان زین گذاشت و برگشت.
مستعین گفت: نمیخواهی سوارش بشوی؟ امام بر استر نشست و آن را در صحن خانه راه برد. سپس به حالت یورتمه دواند. استر به آرامی راه رفت و سپس امام از آن فرود آمد.
مستعین گفت: استر را چگونه دیدی؟ امام فرمود: مرکبی به نیکویی و راهواری آن ندیده ام. چنین حیوانی در خور شما نیست. خلیفه گفت از آن تو باشد.
امام به پدرم فرمود: «آن را با خود بیاور». (1)
1) فرهنگ جامع سخنان امام حسن علیه السلام، ص 265.
دوستی
رقیه ندیری
علی بن عاصم کوفی، از یاران امام حسن عسکری علیه السلام میگوید، روزی بر امام وارد شدم. حضرت فرشی را که بسیاری از انبیا و فرستادگان بر آن نشسته بودند، به من نشان داد و رد قدمهای کسانی را که روی آن فرش مانده بود، به من معرفی کرد. جای قدمها را بوسیدم. سپس دست امام را گرفتم و بر آن بوسه زدم و گفتم: من از کمک کردن به شما ناتوانم و نمیتوانم کاری برایتان انجام دهم؛ مگر اینکه دوستی شما را در دل بپرورانم و از دشمنانتان بیزار باشم و در خلوت نفرینشان کنم. با این حال، وضع من چگونه خواهد بود؟ امام فرمود: «ای علی! پدرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکرد: هرکه از دشمنان ما بیزار باشد، ولی نتواند با آنها مقابله کند و اهل بیت مرا یاری رساند و در نهان، دشمنان آنها را لعن و نفرین کند، خداوند، صورت او را مقابل فرشتگان نشان میدهد و او در خانواده ما با ارزش و عزتمند خواهد بود». (1)
رودرروی مسیح
رقیه ندیری
حاذقترین طبیب بود در میان مسیحیان؛ راهب دیر عاقول را میگویم. نامه را کسی برایش آورد که خود آن ماجرای شگفت را دیده بود. در زمانی که خون گرفتن معمول نبوده از رگی ناشناخته خون کشیدن، حجم خون که از بازوی آن مرد خارج شده بود و آخر آن خون سفید.
شاگرد میگفت: سه روز تمام کتابهای طب را کاویدهاند و مانند این ماجرا ندیدهاند. میگفت اگر استادم از بزرگی او یاد نمیکرد و مرا مطیع و فرمانبردار نمیخواست، شاید از خودش سبب این حادثه شگفت را میپرسیدم. با همین کلام اندک راهب از دیر دل کنده بود و راهی شده بود. شاگرد حرف میزد و حرف میزد؛
1) برگزیدگان، ج 13؛ سیری کوتاه در زندگی چهارده معصوم علیهم السلام، حضرت امام حسن عسکری علیه السلام، ص 34.
از آرامش خانه آن مرد میگفت. میگفت: او را امام علویان میخوانند با کنیه ابومحمد و القابی چون زکی و صابر.
می گفت: هفتهای دوبار به دیدار خلیفه میرود و مردم صف میکشند و قد بلند میکنند برای یک آن دیدنش. سکوت، فرش قدمهای اوست وقتی میآید و میرود. میگفت: آمد و شد او را زیاد در شهر ندیده است.
ندیده است کسی با او سخن بگوید، اما نگاهها همیشه به دنبال اوست. میگفت: باید ببینیاش. وقتی سخن میگوید لحظههایی عزیز میآفریند و سکوتش غوغایی شیرین در دلت برپا میکند، ولی همیشه اندوهی مهربان بر چهره دارد. با این گفت و شنود به شهر رسیدند و شب به انتهای خویش، که در زدند. خادمی در گشود و راهب را به داخل برد. شاگرد هنوز هم آن ثانیهها را مرور میکرد. راهب به او گفته بود خوش به حال مادرت که تو او را نصد کردهای و دیگر هیچ بر زبان نیاورده بود و سراپا گوش شده بود برای شنیدن.
شاگرد تا آمدن آفتاب بر در سرای آن مرد ایستاده بود به انتظار، که راهب با لباسی به رنگ همان شیر و به پاکی همان نگاه مهربان بیرون آمد. شاگرد این بار هم چیزی نپرسید درحالی که پرسشها در ذهنش چرخ میخوردند و او را در دَوَرانی شگفت اسیر میکردند. شگفتی خود را همراه راهب لب فرو بسته و آرام به خانه استاد رساند. استاد به استقبال راهب دوید، اما یک لحظه در مقابلش ایستاد و پرسید: چرا آیین خویش را رها و لباس مسلمانی به تن کردی؟
راهب گفت: مسیح را دیدم و ایمان آوردم و سکوت شد تا صدای لرزان استاد دوباره طنین انداخت: مسیح را؟ آرامش صدای راهب ادامه داد: آنچنان قصه که میگویید، تنها برای مسیح اتفاق افتاده است و رفت.
کنجکاوی شاگرد به دنبالش دوید و او را بر در سرای آن مرد عزیز یافت که در میزد و میگفت: آمدهام باقی عمر را در این خانه سر کنم؛ رودرروی مسیح.
شکرانه
رقیه ندیری
ابویعقوب، یوسف بن محمد بن زیاد و ابوالحسن علی بن محمد بن سیار در هنگام کودکی به همراه پدرانشان به سامرا مهاجرت کردند و از ترس شیعیان زیدیه و داعی کبیر، حاکم طبرستان به امام حسن عسکری علیه السلام پناه آوردند. امام ضمن استقبال از ایشان، آنها را به امنیت مالی و جانی مژده داد. پس از چندی قرار شد پناهندگان به استرآباد بازگردند. امام از پدران ابویعقوب و ابوالحسن خواست که فرزندانشان را برای کسب علم نزد حضرت بگذارند. آن دو تقاضای امام را پذیرفتند و راهی سفر شدند.
روزی امام به آن دو کودک گفت: هر وقت خبر سلامتی پدرانتان از استرآباد رسید به شکرانه آن تفسیری برایتان خواهم گفت که بعضی از اخبار آل محمد در آن آمده باشد.
در پی رسیدن خبر سلامتی خانوادهها امام شروع به تعلیم آن دو طفل کرد و آنها به مدت هفت سال هر روز به مقداری که نشاط داشتند درس میآموختند و حاصل آن تفسیری شد که به نام هر دوی آنها مزین بود. (1)
غروب خورشید یازدهم
ابوسهل نوبختی نیز چون بسیاری از شیعیان، از بدی حال امام حسن عسکری علیه السلام آگاه بود. دیگر تاب نداشت؛ وگرنه به خود اجازه نمیداد به خانه امام برود. وارد اتاق که شد، همسر امام، «نرجس خاتون» و «عقید» غلام فداکار حضرت را دید که در گوشه ای، ساکت نشستهاند. نگاهش که به چهره امام افتاد، بیاختیار اشک از چشمانش سرازیر شد. «آه خدایا! آیا این همان حجت تو بر زمین است که به دست سفاکان و ظالمان به این حال و روز درآمده؟ مگر نه اینکه 28 سال بیشتر ندارد؟ آیا تقدیر او هم شهادت در جوانی است؟» نگاه عقید را که دید، فهمید باید خود را کنترل کند. بغض گلوگیر خود را فروخورد و در حالی که شاهد آب شدن شمع وجود امام زمانش بود، زیرلب زمزمه کرد: «اَلا لَعْنَةُ اللّه عَلَی القَومِ الظالمین».
1) در آستانه غیبت، تاریخ زندگانی ائمه معصومین علیهم السلام، زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام، ص 113.
فرشته، ولی...
رقیه ندیری
روزی ابویعقوب، یوسف بن محمد بن زیاد و ابوالحسن علی بن محمد بن یسار نزد امام حسن عسکری علیه السلام رفتند و گفتند: گروهی ادعا میکنند هاروت و ماروت دو فرشتهاند که وقتی گناهان فرزندان آدم زیاد شد، خداوند آنها را همراه فرشتهای دیگر به زمین فرستاد. آن دو فرشته، شیفته زنی شدند و خواستند با او زنا کنند. پس شراب نوشیدند و فردی بیگناه را کشتند. از آن پس، خداوند آن دو را در بابِل عذاب و شکنجه میکند و ساحران از آن دو سحر میآموزند و خدای سبحان آن زن را مسخ و به ستاره زهره تبدیل کرده است. امام فرمود: «حاشا که چنین باشد! فرشتگان، با لطف خدا، از گناه معصوم و از کفر و اعمال ناروا مصون هستند. خداوند این فرشتگان را جانشینان خود در زمین قرار داده است و آنها در دنیا مانند پیامبران و امامان معصوم هستند. آیا از پیامبران قتل نفس، زنا و شرابخواری سر میزند؟»
آنها گفتند: یعنی، ابلیس فرشته نیست؟ امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: «خیر، او جن است.» آنها دوباره گفتند: روایت شده است هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام را به امامت برگزید ولایت او را به دستهای از فرشتگان عرضه کرد و آنها سر باز زدند و خداوند آنها را به شکل قورباغه درآورد. امام فرمود: «اینان بر ما دروغ میبندند. فرشتگان مانند پیامبران، فرستادگان الهی به سوی مردم هستند. آیا آنان به خدا کفر میورزند؟ فرشتگان نیز همین گونهاند. مقامشان والاست و منزلتی ارجمند دارند». (1)
1) با خورشید سامرا، تحلیلی از زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام، ص 219
ایدهها و موضوعات پیشنهادی برای گروههای مختلف برنامهساز
(ویژه میلاد و شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
ردیف
· مروری بر زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام
· تربیت در سیره و سخن امام حسن عسکری علیه السلام
· درسهای عملی از سبک زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
· داستان ازدواج امام حسن عسکری علیه السلام و نوه قیصر روم
· مقام همسر امام حسن عسکری علیه السلام از دیدگاه رسول الله (ص)
· جایگاه حُدیث و نرجس خاتون در دوران غیبت صغرا
· نقش سیاسی ـ اجتماعی حُدیث در دوران امام عسکری علیه السلام و پس از شهادت آن حضرت
· فضایل نرگس خاتون، همسر امام حسن عسکری علیه السلام
· زهد و ساده زیستی در زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
· ترویج فرهنگ صرفهجویی در سیره امام حسن عسکری علیه السلام
· آموزههای اخلاقی در سیره امام حسن عسکری علیه السلام
· نقش حکیمه خاتون در دوران امامت امام حسن عسکری علیه السلام
گروه خانواده
1
· تلاشهای علمی امام حسن عسکری علیه السلام
· معرفی یاران امام حسن عسکری علیه السلام
· جایگاه اندیشه و عمل در سخنان امام حسن عسکری علیه السلام
· مهمترین پیامهای اخلاقی و تربیتی امام حسن عسکری علیه السلام در نامهها و مکاتبات
· جایگاه برجسته امام حسن عسکری علیه السلام در دوران خویش
· اهمیت تاریخی شهر سامرا
· اهمیت مذهبی شهر سامرا
· مروری بر تاریخچه شهر سامرا به عنوان یکی از شهرهای زیارتی شیعیان
· تدابیر امام حسن عسکری علیه السلام برای تداوم نظام ولایت
· شرایط بحرانی دوران امامت حضرت عسکری علیه السلام
· اقدامات مؤثر امام حسن عسکری علیه السلام برای حفظ اسلام
· کارهای علمی امام حسن عسکری علیه السلام
· نقش امام در هدایت فرهنگی و علمی جامعه
جوان
2
· دوره کودکی امام حسن عسکری علیه السلام
· آشنایی با پدر و مادر امام حسن عسکری علیه السلام
· آشنایی با زادگاه و محل شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
· اهمیت دوستی با اهل بیت علیه السلام
· آشنایی کودکان و نوجوانان با یاران ایرانی امام حسن عسکری علیه السلام
· آشنایی کودکان با مسجد امام حسن عسکری علیه السلام در قم به عنوان میراث امام حسن عسکری علیه السلام
· معرفی اماکن زیارتی شهر سامرا
کودک و نوجوان
3
· نگاهی گذرا به شخصیّت و زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
· مروری بر دوران زندگی امام حسن عسکری علیه السلام قبل از امامت
· بررسی انفاق در سیره امام حسن عسکری علیه السلام
· دورههای زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
· سیره تربیتی امام حسن عسکری علیه السلام
· سفارش های امام حسن عسکری علیه السلام به مردم
· مردمداری در سیره امام حسن عسکری علیه السلام
· فضائل و کرامات امام حسن عسکری علیه السلام
· معرفی یاران ایرانی امام حسن عسکری علیه السلام
· احیای اربعین حسینی از منظر امام حسن عسکری علیه السلام
· نگاهی به نقش امام حسن عسکری علیه السلام در هدایت مردم
مخاطبان عام
4
· رخدادهای دردناک بعد از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
· اهتمام به دو اصل تولی و تبری در سیره امام حسن عسکری علیه السلام
· مروری بر مکاتبات امام حسن عسکری علیه السلام با یارانش
· انعکاس خبر شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در سامرا
· حقوق اجتماعی مردم از دیدگاه امام حسن عسکری علیه السلام
· تفتیش خانه امام حسن عسکری علیه السلاممروری بر روایات فقهی امام حسن عسکری علیه السلام
· مروری بر روایات اعتقادی امام حسن عسکری علیه السلام
· شرایط خاص دوران امامت امام حسن عسکری علیه السلام
· شباهت نامه امام حسن عسکری علیه السلام به اسحاق بن اسماعیل نیشابوری و نهج البلاغه امام علی علیه السلام
· معرفی راویان و وکیلان برجسته امام حسن عسکری علیه السلام
· مهمترین اقدمات فرهنگی امام حسن عسکری علیه السلام
· شیوه تربیتی امام حسن عسکری علیه السلامدر عصر بدعت
· امام حسن عسکری علیه السلام در کلام امام مهدی (عج)
· نقش امام حسن عسکری علیه السلام در آمادهسازی شیعیان برای پذیرش غیبت
· مروری بر وجه تسمیه سامرا
· معرفی قیامها و انقلاب های دوران امام حسن عسکری علیه السلام
· معرفی تفسیر منسوب به امام عسکری علیه السلام
مخاطبان خاص
5
· رفتار اقتصادی امام حسن عسکری علیه السلام
· وضع زندگی اقتصادی عصر امام حسن عسکری علیه السلام
· موضع امام حسن عسکری علیه السلام در قبال سوء استفاده عباسیان از اموال دولتی
· ویژگی سیاست اقتصادی خلفای عباسی در عصر امام حسن عسکری علیه السلام
· ساختار اقتصاد عمومی در عصر عباسیان
گروه اقتصادی
6
· اوضاع سیاسی، اجتماعی عصر امام عسکری علیه السلام
· انتظارات امام حسن عسکری علیه السلام از شیعیان
· مبارزات و فعالیتهای سیاسی امام حسن عسکری علیه السلام پیش از دوران امامت
· مدیریت سیاسی در کلام و رفتار امام حسن عسکری علیه السلام
· مرور بر نقش و جایگاه سازمان وکالت در عصر امام حسن عسکری علیه السلام
· نحوه ارتباط شیعیان با امام حسن عسکری علیه السلام با وجود فشارها و کنترلها و مراقبتهای بیوقفه حکومت عباسی
· تدابیر امنیتی امام عسکری علیه السلام
· مبارزات سری امام حسن عسکری علیه السلام
· حکومت و سیاست در سیره امام حسن عسکری علیه السلام
· موقعیت امام در سامرا
· مروری دورانهای بازداشت امام حسن عسکری علیه السلام
· نگاهی به جایگاه وکالت در عصر امام حسن عسکری علیه السلام
· نقش ارتباطات سیاسی شیعیان در دوره امامت امام حسن عسکری علیه السلام
· راهکارهای امام حسن عسکری علیه السلام در راستای حفظ هویت اسلام و اتحاد مسلمانان
· اصول راهبردی در سیاست های امام عسکری علیه السلام
· فرقهسوزی امام حسن عسکری علیه السلام علیه فرقهسازان
· روشهای تبلیغ دین از منظر امام حسن عسکریه علیه السلام
· مروری بر افشاگریهای امام حسن عسکری علیه السلام
· فرقههای کلامی و اندیشهها و مکاتب انحرافی زمان امام حسن عسکری علیه السلام
· دلایل بازداشتهای امام حسن عسکری علیه السلام
· شاخصههای کلی و رایج عصر خلفای عباسی در عصر امامت امام حسن عسکری علیه السلام
· بررسی اوضاع شیعیان در عصر امام عسکری علیه السلام
گروههای سیاسی و خبر
7
· مکارم اخلاق و سیرههای عملی امام حسن عسکری علیه السلام
· امامت امام حسن عسکری علیه السلام در منابع اهل سنّت
· فعالیتهای امام حسن عسکری علیه السلام در دوران امامت
· پاسداری از حریم عقاید و سیره امام عسکری علیه السلام
· تحکیم مرجعیت از منظر امام حسن عسکری علیه السلام
· نماز در سیره و سخن حضرت عسکری علیه السلام
· دستورالعملهای عرفانی امام حسن عسکری علیه السلام
· مروری بر محورهای مهم صحیفه عسکریه
· معرفی شاگردان برجسته امام حسن عسکری علیه السلام
· توطئهها و تلاشهای جعفر کذاب و ادعای امامت بعد از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام
· مروری بر تکاپوی شیعیان در عصر امام حسن عسکری علیه السلام
· قم در عصر امامت امام حسن عسکری علیه السلام
· مصادیقی از موضع گیریهای امام حسن عسکری علیه السلام در قبال صوفیه و واقفی ها
· نقش اصحاب ایرانی امام حسن عسکری علیه السلام در علم الحدیث
· امام عسکری علیه السلام و تبیین جایگاه آل محمد در جامعه
· اصحاب امام و حفظ میراث فرهنگی شیعه
· معرفی کتب منسوب به امام عسکری علیه السلام
· کلام امام حسن عسکری علیه السلام در تبیین جایگاه امامت در قرآن
· نشانههای مومن از منظر امام حسن عسکری علیه السلام
· زیارت اربعین از منظر امام حسن عسکری علیه السلام
· امام حسن عسکری علیه السلام و استفاده از ظرفیتهای امامت در هدایت جامعه
· شیوه پاسخگویی امام حسن عسکری علیه السلام به پرسشها و شبهات پیرامون اعتقادات و مسائل دین
· مهمترین وظیفه منتظران قیام مهدی (عج) از منظر امام حسن عسکری علیه السلام
· معجزات و نشانههای امامت امام حسن عسکری علیه السلام
· مروری بر محورهای مهم زیارتنامه و صلوات امام حسن عسکری علیه السلام
گروه معارف
8
ردیف
عنوان
مؤلف
1
از پدر امام زمان علیه السلام امام حسن عسکری علیه السلام برام بگو
صدیقه خداخواه
2
اسوه استقامت: مباحثی پیرامون زندگی و شخصیت امام حسن عسکری علیه السلام
محمدرضا طباطبایی نسب
3
امام حسن عسکری علیه السلام
سیدکاظم ارفع
4
امام عسکری علیه السلام
مهدی رحیمی
5
آخرین خورشید پیدا (نگرشی کوتاه بر زندگی امام حسن عسکری علیه السلام)
انتشارات مسجد مقدس جمکران
6
آفتاب نیمه شب: روایت داستانی زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
فاطمه مستغی
7
آن روز، آن اتفاق: داستانهایی از زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
محمود پوروهاب
8
با خورشید سامرا: تحلیلی از زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
محمدجواد طبسی
9
پیشوای یازدهم، حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
مؤسسه در راه حق
10
تاریخچه شهر سامراء و زندگانی عسکریین علیه السلام
سید مصلح الدین مهدوی
11
تحلیلی از زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام
باقر شریف قرشی
12
تحلیلی از زندگانی و زمان حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
گروه نویسندگان
13
حضرت ابومحمد حسن بن علی عسکری علیه السلام
گروه نویسندگان
14
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
فضلالله کمپانی
15
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
میرابوالفتح دعوتی
16
حکمتهای عسکری: ترجمه و توضیح چهل حدیث از امام حسن عسکری علیه السلام
جواد محدثی
17
خورشید سامرا حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
گروه مؤلفان
18
خورشید سامرا: امام حسن عسکری علیه السلام
شیرین پاک نیا
19
در آستانه غیبت (امام حسن عسکری علیه السلام)
محمد دشتی و مهدی صادقی
20
زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام
باقر شریف قرشی
21
زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام
عبدالرحیم عقیقی بخشایشی
22
زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام و تاریخچه سامراء
ابوالقاسم سحاب
23
زندگانی امام عسکری علیه السلام
جابری قمشهای
24
زندگانی امام یازدهم حضرت امام عسکری علیه السلام
موسسه در راه حق
25
زندگانی حضرت امام حسن العسکری علیه السلام
حسین عمادزاده اصفهانی
26
زندگانی و سیمای امام حسن عسکری علیه السلام
سیدمحمد تقی مدرسی
27
زندگینامه امام حسن عسکری علیه السلام
یدالله بهتاش
28
ستارگان درخشان(ج) (سرگذشت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام)
محمد جواد نجفی
29
سرچشمه های نور: زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
محمود شریفی
30
سلیل: داستان تولد امام حسن عسکری علیه السلام برای کودکان
ناصر نادری
31
شکوه سامرا: مجموعه مقالات درباره امام هادی و امام عسکری علیه السلام
محمدحسن حیدری
32
شهر بیحصار (داستان زندگی امام حسن عسکری علیه السلام)
رضا شیرازی
33
ماه در محاق در مکتب باب الهدی، ابوالحجه امام حسن عسکری علیه السلام
علی قائمی
34
ماه در میان نیزهها: کوتاهه هایی در زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام،
مهدی قزلی
35
مجلس عروسی امام حسن عسکری
(کتاب شعر داستان پیوند امام علیه السلام با نرجس خاتون)
36
معصوم سیزدهم، امام عسکری علیه السلام
جواد فاضل
37
معصوم سیزدهم، حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
سیدمهدی آیتاللهی
38
نگاهی بر زندگی امام حسن عسکری علیه السلام
محمد محمدی اشتهاردی
40
یازدهمین پیشوای شیعیان جهان مولانا الحسن العسکری علیه السلام
صندوق پس انداز بانک ملی ایران