ghaemiyeh.com
سرشناسه:مدرسی، سیدمحمدتقی، ۱۹۴۵ - م.
عنوان قراردادی:الامام الحسین علیهالسلام قدوه و اسوه .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:زندگانی سیدالشهداء امام حسین علیهالسلام/ محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت.
مشخصات نشر:تهران: محبانالحسین (ع)، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۷۱ ص.
فروست:هدایتگران راه نور؛ [ج] ۵.
شابک:۲۰۰۰ریال: 964-5648-73-4 ؛ ۵۰۰۰ ریال(چاپ دوازدهم) ؛ ۲۰۰۰ریال (چاپ دوم تا هفتم) ؛ ۵۰۰۰ ریال (چاپ دوازدهم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال (چاپ سیزدهم) ؛ ۴۰۰۰ریال(چاپ چهاردهم) ؛ ۷۰۰۰ریال(چاپ پانزدهم) ؛ ۸۰۰۰ریال(چاپ شانزدهم) ؛ ۹۰۰۰ ریال ( چاپ هفدهم) ؛ ۱۰۰۰۰ریال(چاپ هجدهم) ؛ ۲۵۰۰۰ ریال (چاپ بیستم)
یادداشت:چاپ قبلی: نشر بقیع، ۱۳۷۶.
یادداشت:چاپ دوم تا سوم: ۱۳۷۹.
یادداشت:چاپ چهارم تا پنجم:۱۳۸۰.
یادداشت:چاپ ششم تا هفتم:۱۳۸۱.
یادداشت:چاپ دوازدهم: ۱۳۸۵.
یادداشت:چاپ سیزدهم: زمستان ۱۳۸۵.
یادداشت:چاپ چهاردهم: پاییز ۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ پانزدهم: تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت:چاپ شانزدهم: زمستان ۱۳۸۷.
یادداشت:چاپ هفدهم: پاییز ۱۳۸۸.
یادداشت:چاپ هجدهم: تابستان ۱۳۸۹.
یادداشت:چاپ بیستم: بهار ۱۳۹۲.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:شریعت پارسا، محمدصادق، ۱۳۳۶ -، مترجم
شناسه افزوده:هدایتگران راه نور؛ [ج] ۵.
رده بندی کنگره:BP۳۶/م۳۶ھ۴ ۵.ج ۱۳۷۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳
شماره کتابشناسی ملی:م۷۸-۲۷۴۱۰
سخن گفتن پیرامون ائمه اطهار علیهم السلام سخت است.
در گذر تاریخ انسانهای فراوانی مییابیم که بر آستانه راه این انوار الهی ایستادهاند و میخواهند بگونهای به آنها نزدیک شوند تا از سرچشمه معرفت آنها بهرهمند گردند.
هیچ جای شگفتی نیست، زیرا ائمه معصومین علیهم السلام افسانه یا اسطورههای تاریخی نمیباشند بلکه، آنها راه روشنی هستند که رودی را در دل امت جاری ساختهاند که با گذشت قرنها از شهادت و رحلت این بزرگواران ، پیروانشان آنها را از یاد نبردهاند.
پس یاد این بزرگواران سخنی است که هرگز از آن خسته نمیشویم و مدرسهای است که هرگز نمیتوان آنرا ترک نمود.
از این رو مرجع عالیقدر حضرت آیت اللّٰه العظمیٰ مدرّسی (حفظه اللّٰه) سالها قبل مبادرت به نگارش یک سلسله 14 جلدی تحت عنوان (قدوة واسوة) نمودند که کتاب حاضر (زندگانی سید الشهداء حضرت امام حسین علیه السلام ) پنجمین شماره از سلسله فوق میباشد که بارها به زبان عربی چاپ گردیده است.
با توجه به سبک نگارش وسلیس بودن آن، این مجموعه توسط ناشرین مختلف از جمله انصار الحسین علیه السلام ، بقیع ، و محبان الحسین علیه السلام تحت عنوان (هدایتگران راه نور) ترجمه و چاپ گردیده است. انتشارات محبان الحسین علیه السلام به خود میبالد که اولین چاپ این مجموعه را در سال 1379 و چاپ هجدهم پنجمین شماره از سلسله فوق را در زمستان سال 1389 به بازار کتاب عرضه میدارد.
از خداوند متعال میخواهیم که ما را در راه نشر معارف اسلامی موفقمان بدارد.
واحد فرهنگی انتشارات محبّان الحسین علیه السلام
الحمد للّٰه، و صلّی اللّٰه علی محمّد و آله الطاهرین.
مسلمانان امروز بیش ازهرروزدیگری بهنور وهدایت نیازمندند.آنان در شبی تاریک ودربیابانی بیکرانه اسیر توفانهای مرگبار شدهاند.راهها به بنبست ختم شده و مردم به پراکندگی دچار آمدهاند و نمیدانند چه باید بکنند؟
مسلمانان،امروزهبهنور وهدایت محتاجندامّا به همین اندازه نیزاز کانون نور و هدایت فاصله گرفتند. وضع آنان چنین است که میبینیم. آنها در برابر افکار واندیشههای وارداتی فاقد چنان آگاهی وهوشیاری هستند که از نظر فکری باید پیوسته آنان را تغذیه کرد. اینان تعالیم دین خود را نمیشناسند و به دیدگاههای روشن آن که زادۀ سالهای تجربه است ،آگاهی ندارند.اینان نمیدانند که دینشان یگانه آیینی است که میتواند امّت را از قعر این پرتگاه به قلّۀ بلندی که انتظارش را دارند برساند.
آنچه در این کتاب آمده نمونهای زندهبرای اثبات این ادّعاست. اینک بینش و آگاهی خود را از بزرگترین راهبر مسلمانی که خداوند او را پیشوا و هدایتگر
مردمان گردانیده،فرابگیریم.بنگریم تاچهاندازه از بینش پر ثمر امام حسین علیه السلام برخورداریم و آنگاه با خود بیندیشیم که آیا همین مقدار کافی است؟! من گمان نمیکنم که صفحهای تازه وافزون برآنچه که درکتابهای پیشین آمده،برزندگی امام حسین علیه السلام اضافهکردهباشم.حتّیمیتوان گفت ،سطری بر آنچه پیش ازاین گفته ونوشتهاند، نیفزودهام. حتّی گمان نمیکنم که تاکنون کتابی به این ایجاز، به تمام ابعاد زندگی آنحضرت پرداخته باشد.امّا با این همه بر این باورم که نود ونُه در صد از خوانندگان این کتاب از آنچه در این مختصر میخوانند، به شگفتی خواهند افتاد. واین خود نشانغفلت مسلمانان ازنوریاستکه شدیداً امروزه بیش از هر زمان دیگری بدان نیازمندند.
اینک سخن را کوتاه میکنم تا همگام با هم زندگی شکوهمندانه این شخصیّت بزرگ اسلام را از نظر بگذرانیم.
محمّدتقی مدرّسی
زندگینامه
نام: حسین
پدر و مادر: امام علی بن ابیطالب و حضرت فاطمه زهرا
شهرت: سید الشّهداء
کُنیه: ابا عبداللّٰه
زمان و محلّ تولّد: سوّم شعبان سال 3 هجرت در مدینه
زمان و محل شهادت: روز عاشورای سال 61 ه. ق در کربلاء در سن 57 سالگی.
مرقد شریف: در کربلاء مقدّس.
دوران زندگی: در چهار بخش:
1 - عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله ( حدود 6 سال )
2 - دوران ملازمت با پدر ( حدود 30 سال )
3 - ملازمت با بردارش امام حسن ( حدود ده سال )
4 - مدت امامت: ده سال
پگاه روز سوّم شعبان از سال سوّم هجرت یکی از درخشانترین و زیباترین سحرگاهان به شمار میرود. چرا او که در این روز با انگشتانی از نور مولودی مبارک و بزرگ را به نوازش گرفت.
در سوّم شعبان نوری پاک و درخشان ، منزلگاه رسالت را در خود فروبرد. مولودی فرخنده پا به عرصه وجود گذاشت در واقع خداوند او را برگزید تا تداوم بخش رسالت و مقتدای امّت باشد و انسانها را از تاریکیهای جهل و بندگی برهاند.
بی گمان دچار شگفتی خواهیم شد ، هنگامی که میبینیم منزلگاه رسالت با شادی و افتخار به استقبال این مولود میشتابد. خانهکوچک و سادهای که در بلندای آن پیامبر صلی الله علیه و آله ، جدّی مهربان و پدری پر محبّت جای دارد.
به پیامبر خبر داده شد که فاطمه زهرا پسری زاده است ،حالتی آمیخته از سرور و اندوه آنحضرت را فرا گرفت و با حسرت و رغبت خواستار کودک شد. مگر چه حادثهای رخ داده است ای رسول خدا ! پدرم
و مادرم فدایت باد آیا مگر این نوزاد عیب و نقصی دارد ؟!
هرگز... که اندیشۀ طلایه دار رسالت بسی گستردهتر و دورتر از افکاری است که دیگران بدان میاندیشند. مسئولیّت و وظیفۀ او بزرگتر از مسئولیّت یک پدر یا وظایف یک پدر بزرگ یا وظایف یک رهبر است.
او در حقیقت سازندۀ یک امّت و یک تاریخ است و پیامبری است که برای بیم دادن جهانیان از سوی خداوند مأموریت یافته است.
او در اندیشۀ صواب خود بسی دورتر میرود و میگوید: گریزی از مرگ نیست و به ناچار باید در یکی از روزها بار سفر آخرت را بست و باید برای آینده راهی گستردهتر از آنچه که امروز هست باز کرد و در آن آینده امّتی خواهد بود که خود را ( امت اسلامی ) میخواند و شخص پیامبر خدا را نمونه و راهبر واقعی خود تلقی میکند.
باید این امّت از وجود هدایتگران پاک و رهبرانی معصوم برخوردار باشد تا مردم را به راه راست و به سوی خداوند بزرگ هدایت کنند.
این پیشوایان ، چنان که وحی بارها پیامبر را بدان آگهی داده بود ، کسانی جز خاندان وی یعنی حضرت علی پسر عمویش و دو فرزند او و سپس نسل پاک آن دو ، نبودند.
امّا آیا کارها در آینده ، همان گونه که پیامبر اکرم میخواهد ، پیش خواهد رفت ؟! در واقع وجود عناصر منحرف در میان مسلمانان ، هشداری آشکار به پیامبر در مورد آیندۀ امّت به شمار میآمد.
وحی بارها به آنحضرت آگهی داده بود که سرنوشت حقّی که در وجود
شخص پیامبر صلی الله علیه و آله تجلّی یافته همان سرنوشت حقی است که خداوند آن را در وجود خاندان پاک وی متبلور میبیند ، عناصری هم که در روزگار پیامبر در برابر دعوت او جبهه گرفتند همان کسانی هستند که بعداً با زور و پا فشاری در مقابل خاندان پاک آنحضرت موضع میگیرند.
موج عناد و مخالفت دشمنان در آینده به نقطۀ جوش خود خواهد رسید ، وصف یاری دهندگان حق و باطل در روزگار امام حسین همین کودک شیر خوارهای که اکنون دیده بر جمال پاک پیامبر دوخته و بر دستان مبارک او در حال جنب و جوش است ، از هم جدا خواهد شد.
پیامبر نیز بهآیندهای دور مینگرد و در اندیشههای خود غوطه میخورد. دگر بار نگاهی به این کودک خجستۀ شیر خواره میافکند. گاه شادمانی او را در خود فرو میگیرد و زمانی حزن و اندوه در دلش راه مییابد. او مدتی را در این حالت به سرمیبرد تاآنکه قطراتاشکاز چشماندرخشان و پر مهرش باریدن میگیرد.
شگفتا !! پیامبر صلی الله علیه و آله با آن همه دلیری و شجاعت میگرید ! ! حال آنکه او همان کسی است که علی بن ابی طالب علیه السلام شجاع ترین ودلاورترین مرد قریش در دشوارترین و بحرانی ترین شرایط بدو پناه میبرد. کسی که به قول امام علی در میدان جنگ از دیگران به دشمن نزدیکتر بود و سختی نبرد هیچ گاه در عزم و ارادۀ پولادینش خللی وارد نمیکرد. امّا او اینک در میان زنانی که در مراسم تولد این کودک گرد آمدهاند ، میگرید ! !
اسماء خدمتکار اهل بیت میگوید از آنحضرت پرسیدم: پدر و مادرم
به فدایت چرا میگریی ؟!
پیامبر خدا پاسخ میدهد:
بر این فرزندم میگریم.
گفتم: او همین ساعت به دنیا آمد ای رسول خدا ؟!
فرمود: مردمان سرکش پس از من او را خواهند کشت. خداوند آنان را از شفاعت من بیبهره کند. (1)
مسألهای که در دل رسول خدا صلی الله علیه و آله خلجان میکرد ، عاطفهای انسانی یا تمایلی بشری نبود تا او را به حفظ نام و نشانش در خاندانش تحریک کند.
بلکه این مسأله پیامبری بود که خداوند او را برگزیده و با علم به عزم و اراده ، راستی و ایمانش او را انتخاب کرده بود.
مسألۀ کسی بود که مسئوولیتی بر دوش داشت که کوههای سترگ و آسمانها و زمین تاب برداشتن آن را نداشتند. مسئولیّت او رساندن پیام مکتب به گوش همۀ جهانیان بود.
امام حسین علیه السلام نیز فقط پسر او نبود بلکه او مقتدا و پیشوای کسانی بود که پس از وی بیم دهنده آنان بود. بنابر این خبر کشته شدن وی طبعاً خبر نبرد حق با باطل و راست با دروغ و عدالت با ظلم و... به شمار میآمد. از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله بر این مولود میگریست که واقعاً سزاوار گریستن هم بود.
1) (1)) - بحار الانوار ، ج10.
جشن تولد عجیبی در خانه رسالت بر پا بود. شادمانی با اشک و خنده با اندوه و درد توأم بود. آری که جشن صالحان همواره میان ترس و امید ، خنده و گریه جریان مییابد. اینک اندکی گوش فرا دهیم و بشنویم که آیا کروبیان نیز در جشن ساکنان این کانون گرم و ساده نیز شرکت دارند یا نه؟
آری اینک نجوایی آهسته میشنویم که اندک اندک نزدیک میشود.
گویی این نجوای کروبیان است. آنان فضای خانه را از عطر حضور خود در آکندهاند.
جبرئیل علیه السلام پیش میآید و میگوید:
ای محمّد ! خداوند تو را سلام میرساند و میفرماید: علی برای تو به منزلۀ هارون است برای موسی. جز آنکه پیامبری پس از تو نیست. پس این فرزندت را به نام پسر هارون بخوان.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: فرزند هارون چه نام داشت ؟
جبرئیل پاسخ میدهد: شبیر.
پیامبر میفرماید: امّا زبان من عربی است !
پس پیامبر وی را حسین مینامد. (1)
فطرس نیز پیش میآید.
او فرشتهای است ، شکسته بال که اینک دیگر فرشتگان او را بدین محفل آوردهاند.
فطرس از درگاه خداوند رانده شده بود و همواره در زندان مورد
1) (1)) - « قاموس اللغة » ذیل مادۀ شبر و نیز بحار الأنوار، ج104، ص111.
شکنجه قرار داشت ، تا آنکه افواج ملائکه را دید. از آنان پرسید: چه شده که شما را چنین میبینم پیاپی بالا میروید وفرود میآیید ، آیا قیامت برپا شده است؟ جبرئیل پاسخ داد: هرگز ، بلکه پیامبر خاتم ، صاحب فرزندی شده که اینک ما برای گفتن شاد باش به نزدش روانهایم. فطرس پرسید: آیا میتوانید مرا نیز با خود نزد او ببرید ، باشد که او از من شفاعت کند و شفاعتش مورد قبول قرار گیرد. آنگاه جبرئیل او را با خود آورد.
فطرس نزد پیامبر خدا آمد و به او متوسّل شد. آنحضرت به گهوارۀ حسین اشاره کرد. حسین در میان گهواره آرمیده بود. فطرس به طرف گهواره رفت و بالهای شکستهاش را به کنارههای آن مالید. پس خداوند به خاطر حسین بن علی ، سلامت بالهای فطرس را بدو باز گردانید.
جشن پایان مییابد و پیامبر صلی الله علیه و آله این کودک شیر خوار و مبارک را میگیرد و در آغوشش میفشارد ، در یک گوشش اذان و در گوش دیگرش اقامه میگوید و آنگاه زبانش را در دهان کودک میگذارد و از آب دهان خود ، کودک را تا آنجا که میخواهد ، تغذیه میکند.
پس از دو هفته دو گوسفند برای او عقیقه میکند و موهای سرش را میتراشد و به اندازۀ و زن آنها صدقه میدهد و سپس به اسماء اشاره میکند و میفرماید:
« خون از رسوم جاهلیّت است »
بدین سان این جد مهربان به صورت نمونه و الگویی مناسب برای مسلمانان جلوه میکند. او تنها به اجرای آداب اسلامی بسنده نمیکرد ، اگر
چه در آن هنگام آداب و رسوم اسلامی در منتهای اوج و شکوفایی خود بود. با این وصف پیامبر صلی الله علیه و آله علاوه بر نسخ عملی آداب جاهلی ، در گفتار خود نیز به آنها فرمان میداد.
بد نیست بدانید که در بین اعرابِ روزگار جاهلیّت مرسوم آن بود که چون کودکی در میانشان متولّد میشد سر او را به خون میآلودند تا بدین وسیله توحش خود را نمایان سازند و به او اجازۀ میراث خواهی دهند.
این کودک در آغوش مکتب و تحت نظر پیامبر اکرم و امیر مؤمنان رشد و پرورش مییافت تا آنکه دو سال از عمرش گذشت. امّا با این وجود هنوز زبان به گفتار نگشوده بود ! شگفتا ! خطوط چهره کودک بر هوش وافر و ارادۀ پولادین او دلالت دارد پس چرا حرف نمیزند ؟ آیا ممکن است در زبانش عارضهای پدید آمده باشد ؟
یک روز ، مسلمانان برای اقامۀ نماز جماعت در پشت رسول گرامی اسلام به صف ایستاده بودند و حسین نیز در کنار پیامبر جای گرفته بود.
حاضران برای گفتن تکبیرة الاحرام آماده میشدند. حضوع و خشوع بر دلها سایه گسترده و سکوت بر همه جا حکمفرما بود. همه در انتظار آن بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله تکبیر گوید تا آنان در پی وی تکبیر گویند. ناگهان صدایی با وقار و سنگین سکوت را در هم شکست و گفت: اللّٰه اکبر و در پی آن صدایی نازک و آهسته که تمام حرکات و سکنات آن مطابق با صدای پیامبر بود ، به گوش رسید که در کمال خشوع و آرامش نغمه « اللّٰه اکبر » را سر داد. این ، صدای حسین بن علی بود.
پیامبر اکرم دو باره تکبیر گفت و حسین نیز زبان به تکبیر گشود.
نمازگزاران که شاهد این صحنه بودند ، میشنیدند و تکبیر میگفتند و تعجب میکردند ! ! پیامبر هفت بار تکبیر گفت و حسین نیز هفت بار پاسخ تکبیر پیامبر را داد. آنگاه پیامبر خدا به نماز ایستاد و حسین نیز آنچه را که میشنید ، تکرار میکرد.
بدین ترتیب نخستین کلمهای که امام حسین بر زبان آورد ، کلمۀ توحید یعنی اللّٰه اکبر بود. هنگامی که با تاریخ همگام میشویم ، می بینیم این کودکی که نخستین گفتارش در دو سالگی اللّٰه اکبر بود پس از پنجاه و پنج سال ، در حالی که آخرین گامهای جهاد مقدّس خویش را بر میداشت و واپسین لحظات درد و اندوه خویش را در مینورد و در حالی که پیکر پاکش بر شنهای داغ صحرا و زیر تابش خورشید افتاده و جگرش از سوزش تشنگی پاره پاره شده بود و گرمی شمشیرهای انبوه او را در خود گرفته بودند ، لبهایش را که با لبهای پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار تماس یافته بود ، از هم گشود و با زاری به درگاه پروردگار عرض کرد:
« معبودا من به خشنودی تو خشنودم و هیچ معبودی جز تو نیست ! »
لبهای او تا زمانی که روح پاک و بزرگوارش به آسمان پرکشد ، همچنان بدین نغمه مترنّم بود.
از آنجا که دانش جدید ثابت کرده است که وراثت دارای آثار شگرفی است و تربیت سهم عمدهای در رشد اخلاق کودک و شکل گیری صفات و خصایص او دارد ، جای تردید باقی نمیماند که شیوۀ تربیتی پدر و جد
امام حسین که از خوش خلق ترین و گرامی نسب ترین مردمان بودهاند ، بهترین و والاترین شیوهها بوده و آنان با این شیوه بخوبی میتوانستهاند فضایل اخلاقی و صفات پسندیده را در درون انسان رشد و پرورش دهند.
بنابر این آیا میتوان در بارۀ دست پروردۀ شخص رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله ، ( امام حسین علیه السلام ) و نیز پدر و مادر وی که آنان هم از دست پروردگان پیامبر بودهاند به گمان و تردید افتاد ؟
آیا نباید به این سخن خداوند در قرآن قانع شد که فرموده است:
(بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ * فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ * یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ) (1).
« اوست که دو دریا را به هم آمیخت و میان آن دو دریا برزخ و فاصلهای است که تجاوز به حدود یکدیگر نمیکنند. الا ای جن و انس کدامین نعمتهای خدایتان را انکار میکنید. از آن دو دریا ، لؤلؤ و مرجان بیرون آید. »
مقصود از دو دریا ، یکی دریای نبوّت است که منبع آن از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله ، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام میباشد و دیگری دریای وصایت است که از طرف علی علیه السلام نشأت میگیرد. این دو دریا چون با یکدیگر در آمیزند ، بدیهی است که لؤلؤ ( حسن ) و مرجان ( حسین ) از آن بیرون خواهند آمد.
این وراثت پاکتر و برتر از آن چیزی است که تصور میشود هیچ گاه نمیتوان آن را از تربیت جدا دانست. تربیت امام حسین با تربیت
1) (1)) - سورۀ الرحمن ، آیۀ 20 - 24.
دیگر مردمان تفاوت بسیار داشت. شخص پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به تربیت امام حسین اهتمام جدی نشان میداد و مستقیماً در این مهم عمل میکرد.
برای نشان دادن میزان توجّه پیامبر اکرم نسبت به تربیت سیّدالشّهداء میتوان به دو حدیث زیر استناد کرد. این احادیث بر این تأکید میکنند که امام حسین تنها پروردۀ علی و فاطمه علیهما السلام نبود بلکه علاوه بر تربیت آن دو زیر نظر پیامبر صلی الله علیه و آله هم پرورش می یافت.
1 - از یعلی عامری نقل شده است که رسول خدا برای رفتن به میهمانی بیرون آمد. ناگهان با حسین رو به رو شد که با کودکان سر گرم بازی بود ، حسین با دیدن پیامبر به استقبال آنحضرت آمد... آنگاه پیامبر دستانش را دراز کرد امّا کودک جست و خیز میکرد و این سو و آن سو میرفت و پیامبر خدا به حرکات او میخندید تا آنکه بالاخره او را گرفت آنگاه یکی از دستهایش را زیر چانه و دست دیگرش را پشت گردن او گذارد و دهانش را در دهان او قرار داد و بوسیدش. (1)
2 - حسن بن علی ، آب خواست پیامبر اکرم برخاست و برای او آب آورد. حسین نیز گفت: « پدر من هم آب میخواهم » امّا پیامبر صلی الله علیه و آله نخست آب را به حسن داد و آنگاه برای حسین نیز آب آورد.
فاطمه که شاهد این صحنه بود ، گفت: گویا حسن را بیش از حسین دوست میداری ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد: حسن پیش از وی آب خواسته بود. و بدان که من و تو و این دو و آن خوابیده - به علی علیه السلام اشاره کرد - در
1) (1)) - مستدرک، ج2، ص626.
جایی از بهشت جای داریم. (1)
این کودک هوشمند تحت نظر پیامبر و در زیر سایه پدر و مادر ، پاکش رشد میکرد و بزرگ میشد. پیامبر در حق او چنان توجّه و اهتمام نشان میداد که صحابه را متحیّر ساخته بود. بسیار اتفاق میافتاد که پیامبر اکرم با سخنان روشنایی بخش خود به صدها تن از مسلمانان گوشزد میکرد که: « حسن و حسین سرور جوانان بهشتیاند ». و یا میفرمود: « حسن و حسین هر دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند. » و نیز میفرمود:
« حسین از من و من از حسینم ».
آنحضرت حسین را در میان مردم بالا میبرد و خطاب به آنان میفرمود: « ای مردم این حسین پسر علی است او را بشناسید. »
آنگاه در ادامه گفتار خود میافزود:
«سوگند به کسی که جانم بهدست اوست او بهشتی است و دوستدارانش نیز با اویند ».
گاه نیز پیامبر صلی الله علیه و آله ، او را در دامن خود مینشاند و میفرمود:
« خداوندا ، من حسین را دوست دارم توهم او را دوست بدار. » و بسیاری از اوقات آن دو را - حسن و حسین - بر دوش مبارک خود مینشاند و در برابر چشمان مسلمانان به این طرف و آن طرف میبرد.
بدین سان این مولود گرامی در سایه رسالت و در کنف تربیت پیامبر پرورش یافت و از این طریق از مجد و بزرگی بهرهای کامل بُرد.
1) (1)) - معالم الزلفی، ص259.
پس از رحلت پیامبر اکرم ، پیشامدهای بزرگی به وقوع پیوست.
صداهای تفرقهانگیز و چند دستگی از هر گوشه و کناری برمیخاست. امّا در این اوضاع حسین علیه السلام را میبینیم که دوش به دوش پدر بزرگوارش در کنار حق ایستاده است و با روشن ترین دلایل به اعلان و تبلیغ آن میپردازد. بار دیگر او را میبینیم ، جوانی که سیمایش شمایل پر هیبت پدرش را به یاد میآورد ، او فرماندهی سپاهیان خروشان پدرش بر ضد طاغوت شام ، معاویه بن ابی سفیان ، را بر عهده داشت.
آنحضرت با عزم و ارادۀ پولادین و شمشیر بران و تدبیر استوار و نقشههای دقیق خود پیروزیهای بزرگ و درخشانی بر ضد طغیان بنیامیّه ، که میخواستند امّت اسلامی را به دوران جاهلیّت باز گردانند ، به دست آورد.
نقشۀ پلید قتل امیر مؤمنان علی علیه السلام به اجرا در آمد و منجر به شهادت دردناک آن امام شد. با شهادت آنحضرت مسئوولیتهای حسّاس و خطیر امّت بر دوش امام حسن علیه السلام افتاد. در این میان امام حسین نیز به جهاد مقدّس خویش در ادای امانت حق و مسئولیّت امّت ادامه میداد و امّت
اسلامی را بر ضد باطلی که تمام قوای خود را در شام گرد آورده بود ، میشورانید و مردم را از حوادث و فجایعی که در صورت دسترسی معاویه به خلافت به وقوع میپیوست ؛ بیم میداد.
دوران زندگی امام حسن نیز به پایان میرسد و آن امام با زهری که به دستور معاویه در غذایش میریزند ، مسموم و شهید میشود.
پس از شهادت امام حسن سکان خلافت الهی به دست امام حسین میافتد و مسلمانان راستینی که جز ستمگری چیزی از بنی امیّه ندیده بودند ، به پیروی از او گردن مینهند. در واقع تمام همّت بنی امیّه ، در نابود ساختن احساسات و مقدّسات اسلامی امّت خلاصه میشد.
در اوایل سال پنجاهم هجری ، امام حسین علیه السلام پیشوایی و امامت مسلمانان را عهده دار شد. اینک بجاست که نگاهی گذرا به اوضاع حاکم به آن روزگار در کشور اسلامی بیفکنیم.
در سال 51 هجری معاویه به حج رفت تا از نزدیک اوضاع سیاسی در مرکز حرکت مخالفان خود را مشاهده کند. زیرا مکّه و مدینه همواره آشیانه صحابه و مهاجران محسوب میشد ، و اینان خود دشمن ترین و مخالف ترین کسان با معاویه بودند.
چون معاویه از مکّه و مدینه دیدار کرد ، دریافت که انصار به گونهای خاص با وی دشمنی میکنند و شدیداً از خلافت وی ناخشنودند.
روزی از اطرافیان خویش پرسید: چرا انصار به استقبال من نیامدند ؟
یکی پاسخ داد: انصار آن قدر شتر نداشتند که بر آنها سوار شوند و به استقبال تو آیند.
معاویه که خود علّت برخورد سرد انصار را میدانست ، چون این پاسخِ نیشدار را شنید ، زبان بهطعنه گشود و گفت: شتران آبکش را چه کردند؟ (1)
در میان حاضران ، برخی از سران انصار نیز حضور داشتند. یکی از آنها به نام قیس بن سعد بن عباده ، پاسخ داد:
آنها ، آن شتران را در جنگ بدر و احد و نبردهای دیگری که در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند از دست دادند تا تو و پدرت را به اسلام وادارند تا آنکه فرمان الهی چیره شد در حالی که شما آن را نا خوش میداشتید.
آنگاه سینۀ قیس به جوش و خروش در آمد و اخگری از آن جهید که خاطرات درخشان روزهای گذشته و طوفانهای سیاه امروز را با خود به همراه داشت. او گفت: آری رسول خدا صلی الله علیه و آله با ما عهد کرده بود. که در آینده ، شاهد تبعیض خواهیم بود.
معاویه انصار را توبیخ میکند و مقدّسات را به ریشخند میگیرد. آنگاه قیس به روشنگری ، در بارۀ سوابق بنی امیّه و اطرافیان او پرداخت و مواضع دشمنانۀ آنها را از روز آغاز در برابر دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و انکار حق علی علیه السلام پس از وی ، دقیقاً تشریح کرد و بخصوص از دشمنی معاویه با امام زمانش ، علی بن ابیطالب ، پرده برداشت و احادیثی از پیامبر در بارۀ امام علی که از نظر معاویه ، یگانه دشمن او برای رسیدن به حکومت به
1) (1)) - در حقیقت معاویه با این جمله میخواست انصار را به ریشخند بگیرد. چرا که آنان پیش از اسلام در شمار عمال یهودیان مدینه بودند و با شتران خود باغستانهای یهودیان را آبیاری میکردند. ( مؤلف )
شمار میآمد ، به وی یاد آور گردید.
قیس در آن روز ندانست که این دشمنی و مخالفتی که معاویه اعمال میکرد ، به چه فرجام شومی خواهد انجامید !
معاویه از سفر حج بازگشت در حالی که نقشهای برای درهم شکستن مخالفت انصار و مهاجران در سر میپروراند. نخستین نقشهای که معاویه در این خصوص طرح ریزی کرد ، چنین بود.
معاویه پی برده بود که هوشیاران و اندیشمندان بسیاری در کشور اسلامی زندگی میکنند. کسانی از گذشتههای نزدیک ، تجربههایی بسیار اندوخته و حقیقت حزب حاکم اموی را بخوبی لمس کردهاند. اینان همچنین به قداست حق و وجوب پیروی از آن و نیز دفاع از حرمتهای والای آن با تمام مشکلات و دشواریهایی که ممکن بود برای آنان رخ نماید ، ایمان آورده بودند.
او همچنین میدانست که در مرکز حرکت این مخالفان در درجۀ اوّل امام علی و سپس امام حسن و پس از او امام حسین جای دارند. او از پایگاهای استوار علی علیه السلام و پیروانش و نیز آمادگیهای لازم و کافی آنها که تختسلطنت بنیامیّهرا هر لحظه بهلرزهدر میآورد، بخوبی آگاهیداشت.
معاویه با شناخت و آگاهی از تمام این امور ، نقشۀ منفور و خائنانۀ خویش را طراحی کرد.
او اندیشید کهدوستداران علی علیه السلام وخانداناو ، از حکومت بنیامیّه ناخشنود و گریزانند. پس میبایست در گاماوّل دوستی علیرا از دل دوستدارانش بیرون کند و ملاکها و معیارهای مسلمانان را که بدانها حق
را از باطل جدا میساختند ، به استیصال بکشاند. این ملاکها چیزی جز اسلام راستین که در خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله تبلور مییافت ، نبود.
بنابر این ، معاویه به والیان خود در چهار گوشۀ کشور نامهای نگاشت که نص آن چنین بود: امّا بعد ، در کار کسانی که با دلیل دوستی آنان به علی و خاندانش ثابت میشود دّقت روا دارید و آنان را از امور دیوانی بر کنار کنید. و سهم و رزق آنان را از بیت المال قطع کنید و از هیچ یک از شیعیان علی و خاندانش گواهی نپذیرید.
این نخستین توطئهای بود که در راه یاران علی علیه السلام که جبهۀ مخالفان حزب اموی را تشکیل میدادند ، نمودار شد.
سپس معاویه در ظلمت ، جهل و کفر خود ، نقشۀ دیگری طرح ریزی کرد که به مراتب از نقشۀ نخست ، بسیار دشوارتر و سختتر بود. او به والیانش نوشت: به مجردی که به آنان گمان و شک بردید بگیریدشان و به صرف تهمت بکشیدشان ! !
در عبارت « به صرف تهمت بکشیدشان » بنگرید. آیا واقعاً در قاموس جنایتکاران قانونی از این بدتر و ظالمانه تر میتوان یافت ؟!
امام حسین علیه السلام در چنین فضای دهشت باری زندگی میکرد. او منصب خلافت الهی را به دوش میکشید و بیگمان اجرای این دستور معاویه در مورد یاران و دوستدارانش ، دل او را به درد میآورد.
امّا شرایطی که آنحضرت با آن رو به رو بود ، به وی اجازۀ اقدام مسلحانه بر ضد حکومت احمقانۀ امویّان را نمیداد. چرا که معاویه در تمام امور به حیله و نیرنگ چنگ میآویخت و با بخشش اموال هنگفت
از طریق بیت المال ، امّت را به خواب عمیق فرو میبرد و اگر آنان در مقابل وی سر تسلیم فرو نمیآوردند با چیزی که آن را سربازان عسل نامیده بود ، از پای در میآورد. در واقع او از طریق مسموم ساختن آب یا خوراک مخالفانش ، آنان را از صحنۀ مبارزه بیرون میراند. چنان که همین حیله را بر ضد امام حسن علیه السلام نیز به کار بست و از طریق همسر جنایتکار آنحضرت ، وی را مسموم و شهید کرد. معاویه از به کار بستن حیله و نیرنگ بر ضد بزرگ مردانی که سر تسلیم در برابر مال و منصب فرو نمیآوردند هیچ گاه کوتاهی نمیکرد.
وی با توسّل به همین مکر و نیرنگ یکی از سران بزرگ شیعی ، یعنی حجر بن عدّی ، صحابی بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله را از پای در آورد. او حجر و یارانش را به شام فرا خواند و پیش از آنکه پای آنان به پایتخت برسد ، گروهی از سپاهیان خود را به مقابلۀ آنان فرستاد و ایشان را تنها به جرم اینکه پیرو علی علیه السلام و فرمانده لشکر وی بودند ، به خاک و خون کشاند.
شهادت حجر ، عامل مهمی در بیداری امّت اسلامی بود. به طوری که حتی برخی از اصحاب بنیامیّه ، همچون والی خراسان ، ربیع بن زیاد حارثی سر به شورش و عصیان بر داشتند. نوشتهاند چون حجر شهید شد ، ربیع بن زیاد به مسجد آمد و از مردم خواست که در مسجد گردآیند. چون مسلمانان جمع شدند ، خود به سخنرانی ایستاد و فاجعه شهادت حجر را به تفصیل بیان کرد و گفت: اگر در ضمیر مسلمانان اندک غیرتی باشد باید به خونخواهی حجر شهید بپا خیزند. حتی عایشه ، که تا دیروز در صف مخالفان علی علیه السلام جای داشت، با شنیدن خبر شهادت حجر گفت: هشدارید
که حجر برای مهتران عرب سرفرازی ، و ثبات قدم بود. آنگاه این بیت را خواند: رفتند کسانی که مردم در سایههای آنها میزیستند و اینک کسانی که هیچ سایه ندارند ، از پس آنها ماندهاند.
شهادت حجر در محافل سیاسی لرزهای بزرگ پدید آورد و پیامدهایی نیز به همراه داشت به طوری که معاویه برای نخستین بار از کردار ناپسندش پشیمان شد.
امّا شهادت حجر ، نخستین جنایت معاویه در این خصوص به حساب نمیآمد. او پیش از این نیز عمرو بن حمق ، یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله را که در نزد تمام مسلمانان از ارج و احترام بسیار برخوردار بود ، به قتل رسانید. آنان پس از کشتن عمرو سر او را بر نوک نیزهها کردند. بدین ترتیب عمرو بن حمق نخستین کسی بود که پس از اسلام سرش را بر فراز نیزه بالا میبردند. چنین کاری پیش از وی در حق هیچ مسلمانی انجام نپذیرفته بود.
این دو فاجعه ، پیامدهای بسیار رعب آوری به همراه خود داشت که ابرهای تیرگی و اضطراب را بر جهان مسلمانان حاکم میکرد.
میتوان به عنوان یکی از نشانههای تیرگی به مطلب ذیل اشاره کرد:
زیاد بن ابیه بر کوفه و بصره مسلط شد. او پیش از آنکه معاویه او را به واسطه نسبش به خود ملحق سازد ، جزو شیعیان و از هواداران علی علیه السلام و خاندان وی بود و به همین سبب از تمام اسرار آنها آگاه بود و سران و رهبران آنان را میشناخت. چون زیاد به حکومت بصره و کوفه رسید ، به تعقیب شیعیان در هر گوشه و کناری پرداخت و بسیاری از آنان را
کشت و یا زیر شکنجه گرفت. تا آنجا که اگر کسی میگفت: من کافرم و به هیچ پیامبری ایمان ندارم برای او به مراتب بهتر از آن بود که بگوید: من شیعهام وبه قداست حقایمان دارم ونسبت بهجبتوطاغوت کفر میورزم.
همین که زیاد توانست با ایجاد جوّ قتل و خونریزی ، کنترل کوفه و بصره را به دست گیرد ، نامهای به کاخ سلطنتی نوشت و در آن گفت:
« من عراق را به دست چپم خاموش و آرام کردهام و اینک دست راستم آزاد است. پس ولایت حجاز را به من سپار تا دست راست خویش را نیز بدان مشغول دارم. »
چون خبر این نامه در مدینۀ منوره منتشر شد مسلمانان در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله گرد آمدند و با زاری دست به درگاه خداوند برداشته گفتند:
خداوندا ! ما را از شرّ دست راست زیاد در امان دار !
ما اکنون در صدد آن نیستیم که بیان کنیم خداوند چگونه آنان را از شرّ دست راست زیاد در امان داشت. چرا که به بیماری طاعون دچار شد و با خواری و ذلّت از دنیا رفت. هدف ما از نقل این قسمت تنها نشان دادن گوشهای از ترس و وحشتی بود که بر محافل سیاسی سایه افکنده بود. بدان گونه که مردم برای دفع شرّ حاکمی ستم پیشه و ظالم دست به دعا بر میداشتند !
آنچه تا کنون در بارۀ اوضاع سیاسی روزگار معاویه ، به صورت فشرده و گذرا گفته شد تنها برای آن بود که موضع امام حسین علیه السلام در قبال این
اوضاع نابهنجار شناخته و دانسته شود.
ما میتوانیم بهموضع امام حسین اجمالاً پی ببریم. به شرط آنکه در این سه موردی که اکنون به شرح و تبیین آن میپردازیم ، دقت و اندیشه کنیم:
1 - خبرهای پیاپی حاکی از ظلمها و فجایع معاویه در حق مسلمانان به خاطر هواداری آنان از علی علیه السلام و خاندان آنحضرت ، پس از صدور این فرمان ظالمانه و قاطعانۀ معاویه ، به مدینه میرسد:
« هر کس فضلیتی از علی نقل کند ، تأمین جانی و مالی از او برداشته شود ». صدور این قانون در آغاز سال 51 هجری بود. امام حسین علیه السلام در برابر این قانون ، نقشهای دلیرانه کشید و خود به اجرای آن پرداخت. او مردم را به مجلسی که در آن گروهی از زنان و مردان بنی هاشم و نیز عدهای از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و بیش از هفتصد تن از شیعیانش و نیز دویست تن از تابعان حضور داشتند ، دعوت کرد. امام در این مجلس به ایراد سخن پرداخت. خدای را ستود و آنگاه فرمود:
« امّا بعد ، این طاغیه ( معاویه بن ابی سفیان ) بر ما و شیعیانمان آن کرده که خود میدانید و میبینید. من خواستهای از شما دارم اگر راست گفتم پس تصدیقم کنید و اگر دروغ گفتم مرا تکذیب کنید. من به حق خدا بر شما و حق رسول خدا و خویشیم با پیامبرتان از شما میخواهم که این مقام و منصب و سخنانم را پوشیده و پنهان مدارید و به مردمانی که بدانان اعتماد دارید ، در شهرها و قبیلههای خود ، برسانید.
سخنان مرا بشنوید و گفتارم را بنویسید آنگاه به شهرها و قبایلتان باز گردید. پس هر یک از مردم را که بدانان اعتماد و اطمینان دارید ، بر حقی
که از آنِ ما میدانید فرا خوانید. من از آن میترسم که این حق پایمال شود و از دست برود و شکست بخورد. حال آنکه خداوند تمام کنندۀ نور خویش است اگر چه کافران آن را خوش نداشته باشند. »
آنگاه امام در این خطبۀ غرا و استوار ، خاطرۀ علی علیه السلام را در یاد حاضران زنده کرد و در پایان هر فراز ، اندکی از گفتن خاموش میماند و اصحاب و تابعان را بر صدق گفتار خود گواه میگرفت وآنان یکپارچه و همصدا بر راستی گفتار آنحضرت اعتراف میکردند و میگفتند:
« به خدا همچنین است که تو گفتی ».
آن امام تمام آیاتی را که در قرآن در بارۀ امیرمؤمنان و خاندانش نازل شده بود خواند و تفسیر کرد و احادیثی را که از پیامبر صلی الله علیه و آله در باره پدر و مادر و برادر و خودش رسیده بود ، باز گفت. در تمام این موارد اصحاب حاضر در آن مجلس میگفتند: به خدا همین گونه است که تو میفرمایی.
ما نیز چنین شنیدهایم و بر راستی آن گواهیم.
یکی از تابعان نیز گفت: به خدا سوگند من این روایت را از راستگوترین و مؤمن ترین صحابه شنیدهام.
آنگاه خدا را بر آنان گواه گرفت و فرمود: « شما را به خدا سوگند که این روایات را جز از کسی که به او و به دینش اعتماد دارید شنیدهاید ؟ »
این نقشه ، مانع مناسبی در برابر طغیان معاویه در سبّ علی علیه السلام بود.
امّا نقشۀ معاویه آن بود که فرازهای درخشان و شکوهمند ، یعنی مآثر اهل بیت را از پهنۀ تاریخ بزداید.
اینان در محو این فرازهای درخشان تاریخ تنها به زور بسنده نکردند
بلکه خزانه حکومتی نیز نقشی مهم در این میانه داشت. حدیث هم مانند بسیاری از کالاها خرید و فروش میشد و محدثان یا از توانگرترین مردم بودند یا از مغضوبترین آنان. اگر آنان به خواستههای بنیامیّه گردن مینهادند ، از همه چیز برخوردار میشدند و اگر از اجرای خواستههای بنی امیّه سر باز میزدند ، هر بلایی که میخواستند بر سر آنها میآوردند.
شاید معاویه ، این حیلهگر معروف ، انتظار چنین مخالفتی را از امام حسین علیه السلام داشت. امّا او هیچ گاه فکر نکرده بود که این مخالفت در آینده شکلی خطر ناک به خود بگیرد. به هر حال مخالفت امام حسین از نظر او قابل انتظار بود. امّا پس از این برخورد کوبنده ، پیشامدی رخ داد که معاویه هرگز آن را به خواب هم نمیدید.
2 - کاروانی متعلّق به والی یمن که حامل کالاهای گوناگون برای مزدوران کاخ سلطنتی بود از مدینه میگذشت. امام حسین بر این کاروان دست یافت به عنوان حق شرعی خود آن را به تصرف خود در آورد امام پس از گرفتن این کاروان نامهای به معاویه نوشت که چشمانش را خیره و عقلش را مدهوش ساخت این نامه چنین بود:
« از حسین بن علی به معاویة بن ابی سفیان
امّا بعد ، کاروانی از یمن از طرف ما میگذشت. این کاروان حامل اموال و پارچههایی بود تا بدانها خزاین دمشق را پر کند و سپس آن را به فرزندان پدرت باز گرداند. من بدین اموال نیازمند بودم و آنها را تصاحب کردم... والسلام ».
نخستین نکتهای که نظر معاویه را در این نامه به خود جلب کرد مقدّم
بودن نام امام حسین علیه السلام و پدرش بر نام وی بود. از این گذشته امام حسین بدون آنکه معاویه را با لقب امیرمؤمنان یاد کند ، خطاب کرده بود که این خود در منطق قرون اوّلیه مبارزهای آشکار با قدرت قانونی خلیفه به شمار میآمد. این امر تأکید میکرد که نویسندۀ نامه خود را از اطاعت حکومت نا حق بری دانسته است.
نکتۀ دیگری که دیدگان معاویه را به خود خیره کرد ، موضوع تصاحب کاروان بود. این خود آشکارترین دلیل بر تمرّد امام حسین علیه السلام از قدرت حاکم به شمار میآمد.
امّا معاویه با ذکاوت و زیرکی دریافت که شرایط حاکم جز اغماض از چنین اعمالی را نمیطلبد و البته امام حسین نیز نمیخواست که او آغازگر عصیان مسلح باشد. او همان گونه که بر نشر حقیقت اصرار میورزید ، بر حفظ خونهای مسلمانان نیز بسیار اصرار میورزید.
معاویه نامهای در پاسخ به نامه امام حسین علیه السلام نوشت که در آن به جایگاه والا و جلال و قدر امام اشاره کرده بود و در ضمن اعلام کرد که نمیخواهد به ایشان گزندی برسد.
امام حسین با نشر آگاهی و جمع کردن یاران در تحکیم سنگرهای حقیقت میکوشید و اخبار مربوط به امام پی در پی به کاخ سلطنتی میرسید ، و خبر میداد که آنحضرت در شرف ایجاد انقلابی بزرگ و جدا کردن حقّ از باطل است.
امّا معاویه که همواره پیش از ایجاد جنگ و خونریزی به مکر و نیرنگ میاندیشید این بار نیز حیلهای دیگر در پیش گرفت. او نامهای
به امام نوشت و در آن زبان به توبیخ و نکوهش امام گشود و از روابط دوستانه میان خود و آنحضرت یاد کرد.
ولی امام حسین از فجایعی که بر سر شیعیان و دوستداران خاندان پیامبر در هر گوشه و کناری اعمال میشد ، به خوبی آگاهی داشت.
3 - امام حسین نامهای دیگر به معاویه نوشت و طی آن به یکایک اعمال پلید معاویه اشاره کرد. در این نامه آمده بود:
«...امّا بعد نامهای به دستم رسید که در آن گفته بودی: از من به تو گزارشهایی رسیده که تو به خاطر من از آنها چشم پوشیدهای. حال آنکه من در نظر تو به انجام کارهای غیر از این سزاوارترم و جز خداوند تعالی بر حسنات راهنمایی نکند.
امّا در بارۀ گزارشهایی که گفته بودی در بارۀ من به تو رسیده ، باید بدانی که این گزارشها از جانب چاپلوسان و سخن چینان و کسانی است که میخواهند میان جمع تفرقه اندازند. دشمنان دروغ گفتهاند و من خواستار جنگ و مخالفت با تو نیستم. و من در ترک این نصایح از تو و از عذر و پوزشهایی که در آن برای تو و دوستان ستمگر و کافرت ( حزب ستمگران ) و اولیای شیطان است ، از خداوند میترسم.
آیا تو کشندۀ حجر بن عدی کندی و یاران نمازگزار و خدا پرست او نیستی ؟ آنان بدعتها را زشت و پلید میشمردند ، امر به معروف و نهی از منکر میکردند و از سرزنش نکوهش گران در راه خدا باک نداشتند. امّا تو آنان را به ستم و ناروا کشتی در حالی که قسمهای سخت خورده و به آنان قول داده بودی که به ایشان کاری نداری. امّا بر خداوند ، تجری کردی
و پیمان او را کوچک شمردی و همۀ آنان را از پای در آوردی.
آیا تو کشندۀ عمرو بن حمق صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و بندۀ صالحی که عبادت او را ضعیف و بدنش را ناتوان و رنگ سیمایش را زرد کرده بود نیستی ؟ تو پس از آنکه به او وعدۀ امان داده و با او عهد بستی ، او را کشتی. بدان سان که اگر آهوان کوهی آن را میفهمیدند هر آینه از قلۀ کوهها به پایین میغلتیدند.
آیا تو زیاد بن سمیه را ، کودکی که در بستر بندهای از قبیله ثقیف به دنیا آمد به سوی خود نخواندی در حالی که گمان کردی او فرزند پدر توست. حال آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بود: الولد للفراش و للعاهر الحجر. امّا تو آگاهانه سنّت رسول خدا را وانهادی و بدون آنکه از جانب خداوند هدایتی داشته باشی از هوا و هوس خویش پیروی کردی. آنگاه او را بر مسلمانان مسلّط ساختی و او اینک مسلمانان را میکشد و دستها و پاهایشان را میبرد ، چشمانشان را کور میکند و بر تنۀ درختان به دارشان میآویزد. گویی تو خود از این امّت نیستی و این امّت هم از تو نیستند ؟!
آیا تو کشندۀ حضرمی نیستی که زیاد در بارۀ او به تو نوشت که وی بر آیین علی ، است و تو هم در پاسخش نگاشتی: هر که بر آیین علی است بکش و پیکر او را مُثله کن ؟! »
بدین سان امام حسین علیه السلام تا پایان این نامه ، تازیانۀ عذاب خویش را برگردۀ معاویه و اقمار او فرود آورد.
بدین گونه امام حسین در عهد معاویه زندگی کرد. او یگانه صدایی بود
که در برابر هر بدعتی رعد آسا میغرّید. تازیانه بزرگی بود که بر مظهر هر عقب ماندگی یا افراط در جامعه فرود میآمد. آنحضرت بسیاری از اندیشمندان و نام آوران را بر میانگیخت و آنان را به ایجاد انقلاب و شورش بر حکومت گمراهان تشویق و ترغیب میکرد. امّا آنان کسانی بودن که منافع خود را بر مصالح دین ترجیح میدادند و پیمانهای خود را پاس نمیداشتند و این در حالی بود که ذمۀ اسلام قربانی دست هر تبهکار و جنایتگری بود.
امام حسین علیه السلام در برابر تجاوزات بنی امیّه علیه مصالح امّت اسلامی و مقدّسات دینی و نوامیس آنان بسیار مقاومت و ایستادگی کرد.
واقعیت آن است که اگر ما بخواهیم اوضاع دینی حاکم در روزگار امام حسین را بدون وجود آنحضرت و قیام بزرگش در نظر بگیریم ، آن دوره را باید سیاهترین و تیره ترین و سخت ترین عصری دانست که بر مسلمانان سپری شده است ، در این دورۀ تاریک و ظلمانی ، بدون وجود ابا عبد اللّٰه ، دین خدا بسیار ضعیف و به انحراف نزدیکتر شده بود.
زیرا در آن هنگام هیچ نیرویی نبود که بتواند در برابر این موج سیاه اموّی مقاومت کند مگر شخص ابا عبد اللّٰه علیه السلام و مهاجران و انصارِ آگاهی که در حلقۀ یاران آنحضرت بودند. چرا که جنگهایی که پیش از عصر امام حسین رخ داده بود ، همه از تجربههایی تلخ و ناگوار برای نیروهای صالح مسلمانان خبر میداد. هر حرکت و جنبشی که صورت میگرفت بسرعت در میان طوفانهای وحشت و گردبادهای ترس و دلهره محاصره میشد و به
سر نوشت جنبش پیش از خود دچار میگشت.
اینک تنها اوّلین و آخرین مدافع و یاور اسلام ، امام حسین بر جای مانده بود. او بود که میتوانست با تدبیر و عزم استوار و پیشگامی و برتری شرف و تبارش و نیز با تمام شایستگیهایی که از جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله و پدرش علی علیه السلام به ارث برده بود ، جبههای نیرومند در برابر طغیان گستردۀ اموی تشکیل دهد.
تشکیل این جبهه در روزگار خلافت معاویه و یزید ، به دست آنحضرت صورت پذیرفت. ما در صفحات پیش گوشهای از اوضاع حاکم در عصر خلافت معاویه را بازگو نمودیم و در صفحات آینده نیز اندکی از روزگار یزید را بازگو خواهیم کرد. امّا از شرح تفصیلی وقایع و رویدادها پرهیز و تنها به گفتاری مختصر بسنده خواهیم کرد. زیرا اولاً: قیام امام حسین علیه السلام در دوران حکومت یزید بسیار مشهور و معروف است تا آنجا که هر شیعی مؤمن از آن آگاه است. ثانیاً: شرح قیام امام حسین نیازمند دایرة المعارفی علمی و بزرگ است که در آن تحلیل تمام وقایع سیاسی دینی که امام حسین را به طرف آن جهاد شکوهمند و والا سوق داد ، ذکر شود.
بنابر این ، سزاوار است که این بحث را در همین جا نا تمام رها کنیم و به مباحث دیگر بپردازیم و در آنها از ویژگیهای شخصیتی حضرت سیّدالشّهدا امام حسین علیه السلام سخن گوییم و گفتگو در بارۀ اوضاع سیاسی و دینی آن عصر را به بحث و مجالی گسترده تر موکول کنیم.
:
1 - روزی یک اعرابی نزد امام حسین آمد و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله من پرداخت دیهای کامل را ضمانت کردهام امّا از ادای آن ناتوانم. با خود گفتم که از بزرگوارترین مردم ، آن را تقاضا میکنم و از خاندان رسول اللّٰه کسی را بزرگوارتر و بخشندهتر نیافتم.
پس امام حسین به وی فرمود: « ای برادر عرب از تو سه پرسش میکنم اگر یکی از آنها را پاسخ گفتی ثلث آن دیه را به تو میدهم و اگر دو پرسش را جواب دادی دو ثلث آن را به تو میپردازم و اگر هر سه پرسش را پاسخ گفتی تمام مالی را که میخواهی به تو میدهم ».
اعرابی عرض کرد: آیا کسی مانند تو که اهل علم و شرف است از چون منی میخواهد بپرسد ؟
حضرت فرمود: « آری. از جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود.
معروف به اندازه معرفت است ».
اعرابی عرض کرد: آنچه میخواهی بپرس اگر پاسخ دادم ( که هیچ ) و گرنه جواب آنها را از تو فرا خواهم گرفت. و لا قوة الا باللّٰه.
امام علیه السلام پرسید: « برترین اعمال چیست ؟ »
اعرابی گفت: ایمان به خدا.
حضرت سؤال کرد: « راه رهایی از نیستی و نابودی چیست ؟ »
اعرای گفت: اعتماد به خداوند.
امام حسین پرسید: « زینت دهندۀ انسان چیست ؟ »
اعرابی گفت: علم همراه با حلم.
امام پرسید: « اگر این نشد ؟ »
اعرابی گفت: مال همراه با مروّت.
حضرت پرسید: « اگر این نشد ؟ »
اعرابی گفت: « فقر همراه با صبر ».
حضرت پرسید: « اگر این نشد ؟ »
اعرابی گفت: در این صورت صاعقهای از آسمان بر او فرودآید و بسوزاندش که او سزاوار آن است.
آنگاه امام حسین علیه السلام خندید و کیسهای که در آن هزار دینار بود ، به او داد و انگشتری خود را که نگین آن به دویست درهم میارزید ، بدو بخشید وفرمود: « ای اعرابی این طلا را به طلبکارانت بده و انگشتری را به مصرف خود برسان.»
اعرابی تمام آنها را گرفت و گفت: « خدا داناتر است که رسالتش را در کجا نهد. » (1)
1) (1)) - اعیان الشیعه - سیّد محسن امین، ص29 - 40.
2 - انس بن مالک گوید: پیش امام حسین علیه السلام بودم که کنیز آنحضرت داخل شد و در حالی که دستهای گل برای آنحضرت آورده بود ، به وی سلام داد. امام به او فرمود: « تو را در راه خدا آزاد کردم ».
عرض کردم: او به شما با دستهای گل سلام کرد. این امر برای آن کنیز چندان مهم نبود که آزادش کردی ؟!
فرمود: « خداوند ما را چنین ادب آموخته است. او فرمود: « چون به شما تحیّت فرستادند شما نیز تحیّتی بهتر از آن یا همانند آن بفرستید ».
بهتر از تحیّت این زن ، آزاد کردنش بود ». (1)
3 - یک اعرابی نزد امام حسین علیه السلام آمد و با خواندن قطعهای شعر ، حاجت خود را مطرح کرد. قطعهای که وی خواند چنین بود:
نومید نشد آن کس که اکنون به تو امید بسته و آن کس که حلقۀ در خانه تو را به صدا در آورده است.
تو بخشنده و مورد اعتمادی و پدرت کشندۀ تبهکاران و فاسقان بود.
اگر جدّ شما نمیبود ، دوزخ بر ما فرود میآمد.
وقتی وی اشعار خود را میخواند ، امام در حال خواندن نماز بود و چون از نمازش فارغ شد ردای خود را کنار زد و چهار هزار دینار طلا برداشت و به آن اعرابی داد و با سرودن اشعاری ( به همان وزن وقافیه ) فرمود:
1) (1)) - أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد.
که من برتو دلسوز و مهربانم.
اگر در سیر صبحگاهی ما ابری میبود همانا بزرگ و پر باران میشد و بر تو میبارید.
امّا روزگار دچار تغییر و دگوگونی میشود و دست من خالی و تنگ است.
اعرابی از روی شوق گریست و از ژرفای جانش آه گرمی کشید و گفت:
چگونه این دستان بخشنده ، تهی و نابود میشوند ؟!! (1)
این صفت در حقیقت به مثابه شاخهای از صفات پسندیدۀ بخشش و کرم آنحضرت است. زیرا هر گاه نفس به بلندای صفات پاک و والا برسد نسبت به دیگران مهر میورزد همچنان که ابر بر زمین و خورشید بر دیگر ستارگان مهربانی و محبّت میبخشد.
1 - پس از ماجرای عاشورا ، بر شانه آنحضرت زخمی عمیق مشاهده کردند. به نظر میرسید که این زخم در اثر ضربت چند شمشیر بر شانه آن حضرت پیدا شده است. کسانی که این زخم را دیدند دریافتند که این ، زخمی عادی نیست. از امام سجاد علیه السلام در این باره پرسش کردند. آنحضرت پاسخ داد: « این زخم در اثر حمل تو برهای بود که حسین علیه السلام آن را بر دوش میگرفت و به منزل بیوه زنان و یتیمان و بیچارگان میبرد ». (2)
2 - در همین زمینه نوشتهاند که معاویه مالی را میان سران و بزرگان تقسیم کرد. چون بار برها مالهای تقسیم شده را به صاحبانشان رساندن ، حاضران در بارگاه معاویه و در حضور وی در بارۀ کسانی که این اموال میان آنان پخش شده بود ، سخن گفتند تا آنکه به گفتگو در بارۀ امام حسین علیه السلام پرداختند. پس معاویه گفت: حسین این مال را نخست در میان یتیمان کسانی که در رکاب پدرش در صفین کشته شدند ، پخش میکند و اگر چیزی از آن باقی ماند ، بدان شتر میکشد و شیر مینوشاند. (1)
معاویه از سَرسختترین دشمنان امام حسین علیه السلام بود. امّا با این وصف در چنین مواردی هیچ چارهای نداشت مگر آنکه به بزرگی و بخشندگی آنحضرت اعتراف کند !
حضرت تا آنجا در بزرگواری و بخشندگی پیش رفته بود که حتی دشمن دروغگویش که از کشتن هیچ بی گناهی باک نداشت و با کوچکترین اتهامی آنها را از میان میبرد و حتی کسانی همچون علی علیه السلام سرور پاکان و امام حسن را از سر راه خود برداشت. بر بالای منبر میرفت و از فضایل امام حسین سخن میگفت و آنحضرت را میستود ! !
3 - آنحضرت برای ترغیب مردم به جود و سخاوت این اشعار را میخواند:
1) (1)) - أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد.
در حقیقت او پیش از آنکه گویندۀ خصال نیک باشد ، عامل بدانها بود. داستان زیر از همین ویژگی امام حسین علیه السلام حکایت میکند.
4 - امام حسین به دیدار اسامة بن زید که در بستر بیماری افتاده بود ، رفت و شنید که او میگوید: وای از این اندوه.
آنحضرت از اسامه پرسید: ای برادر کدام اندوه ؟ اسامه گفت: قرضی که دارم. شصت هزار درهم.
پس امام فرمود: پرداخت آن بر من. اسامه گفت: میترسم پیش از ادای قرض خود از دنیا بروم. امام فرمود:
« نمیمیری مگر آنکه من این قرض را ادا کرده باشم؛ و آنحضرت چنان که خود گفته بود پیش از وفات اسامه ، قرض او را پرداخت. (1)
ما شیعیان بر این باوریم که ائمۀ معصوم علیهم السلام به قلّۀ همۀ کمالات انسانی رسیده و در رسیدن به هر کمالی از همگان گوی سبقت ربوده بودند.
امّا شرایط خاصّاجتماعی که هر یک از ائمه علیهم السلام در آن به سر میبردهاند ، موجب میشده تا صفتی مخصوص به همان اوضاع و شرایط در آن نمود بیشتری پیدا کند. بنابر این میتوان گفت که هر کدام از آنان صفتی متفاوت
1) (1)) - اعیان الشیعة، ج4، ص126.
از دیگری داشتهاند. صفت برجسته امام حسین علیه السلام ، که وی را از دیگر ائمه متمایز ساخته ، همانا شجاعت و دلاوری آنحضرت است.
هر گاه انسان واقعۀ کربلا را با آن صحنههای شگفت انگیز به خاطر میآورد صحنههایی که در آنها خون با اشک وبردباری با مروّت و همدلی با فداکاری آمیخته بود ، چهرۀ قهرمان یکی از دلیر مردان این میدان یعنی حسین بن علی علیه السلام در شکوهمندترین و درخشانترین شکل خود نمایان میشود به گونهای که اگر از تواناییهای جنگی آنحضرت که آن را دست به دست و سینه به سینه از پدران خویش به ارث برده بود آگاهی نداشتیم و یا آنکه در این باره مدارک و اسناد قطعی تاریخی در دست نداشتیم و اگر بر این باور و اعتقاد نبودیم که رهبران معنوی میبایست آیت خلقت و معجزۀ خداوند باشند ، چه بسا در بسیاری از حقایق ثابتی که عقل و اندیشه و ضمیر ما در برابر آنها سر تعظیم فرود آورده ، گرفتار گمان و تردید میشدیم.
امام حسین علیه السلام در واقعه عاشورا در هر مناسبتی به میدان نبرد گام مینهاد و در میان تاخت و تاز اسبان برای یافتن جسد صحابی یا هاشمی که شهید شده بود به جستجوی میپرداخت. و چه بسا تا رسیدن بر سر جسد یاران خود درگیریهای بس خونین میان او و دشمنانش در میگرفت.
هر یک از این درگیریها و نبردها ، خود یورشی بی همتا و دشوار محسوب میشد. مصیبت ، خود از نیروی انسان و ارادۀ او میکاهد.
گرسنگی وتشنگی اورا فرسوده و ضعیف میکند و توان او را کاهش میدهد و گرمای شدید خود عامل دیگری است که تلاش بیشتری از وی میطلبد.
تمام این موارد ، در روز عاشورا برای امام حسین به وجود آمده بود. امّا با این حال او نیم زرهی در برکرده بود و با یورشهای شجاعانه خویش بر دشمن درنده خوی میتاخت.همچون صاعقهای بود که چون فرود میآمد ، دلاوران سپاه دشمن را مانند برگ درخت ، در اطراف خود به خاک و خون مینشاند.
یکی از کسانی که در صحنه عاشورا حضور داشت ، میگفت:
« هیچ کس را دلیرتر از حسین ندیدم. چون یورش میآورد ، دشمنان مانند حیوان ضعیفی که از پیش روی شیر میگریزد ، از مقابل او میگریختند. بعلاوه اینکه فصیحتر از ایشان کسی وجود نداشت ».
چون به گذشته باز میگردیم و تاریخ را ورق میزنیم صحنههای کم نظیری از قهرمانیهای آنحضرت را در فتوحات اسلامی و پس از آن در جنگهای امام علی علیه السلام مشاهده میکنیم. امّا این دولاریها با تمام قوّت و اصالت خود نمیتواند همپای شجاعت آنحضرت در روز عاشورا که بیگمان ، مظهری شکوهمند در تاریخ انسانی به شمار میآید ، قلمداد شود.
عقاد در این باره مینویسد: « در میان نوع انسان هیچ کس دلدارتر از حسین علیه السلام در روز عاشورا یافت نمیشود. » (1)
او هر سال به زیارت خانه خدا میرفت مگر هنگامی که شرایط تیره
1) (1)) - أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد، ص46.
آن روزگار کار را بر وی سخت کرده بود. پیاده به حجّ میرفت و در کنار خود دهها شتر بدون سوار را همراه میآورد. هر تُهیدست مستمندی را که میدید آنقدر به او میبخشید که توشهاش خالی میشد و آنگاه از دیگر شترانی که همراهش بود ، توشه و آذوقۀ خویش را تأمین میکرد.
هر شب هزار رکعت نماز میگذارد. از فرزند بزرگوارش ، امام زینالعابدین علیه السلام پرسیدند چرا پدرت کم فرزند بود ؟ پاسخ داد:
« او هر شب هزار رکعت نماز میگذارد پس چگونه میتوانست فرزندان بیشتری داشته باشد ».
:
1 - شکیبایی آن است که انسان در سخت ترین شرایط بر اعصاب خود مسلّط باشد. بیگمان امام در روز عاشورا در دشوارترین وسختترین حالتی بوده که انسان در برابر ظلم و ستم پایداری کرده است. امّا با این همه آنحضرت شکیبایی ورزید ، آن گونه که حتّی فرشتگان آسمانی از مقاومت دلیرانه و قدرت اراده و عزم پولادین وی به شگفت آمدند.
2 - یکی از خادمان آنحضرت مرتکب عملی شد که بر وی مجازات لازم بود. امام دستور داد او را حد بزنند. خادم گفت: مولای من ( وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ ) ( وآنهایی که خشم وغضب خودفرو نشانند ) امام فرمود: رهایش کنید. خادم گفت: (وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ ) ( و از بدی مردم در گذرند) امام فرمود: از تو گذشتم. خادم گفت: (وَاللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ) ( و خداوند نیکو کاران را دوست میدارد ) امام فرمود: « تو در راه خدا
آزادی و دو برابر مبلغی که پیش از این به تو میدادم ، به تو خواهم داد ». (1)
در کتابهای تاریخی گنجینهای از سخنان فصیح و گهربار حسین بن علی علیه السلام گرد آوری شده است. امّا در اینجا تنها به ذکر اندکی از آن همه بسنده میکنم:
1 - عثمان ، اقدام به تبعید « ابوذر » صحابی بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله کرد.
امام علی و فرزندانش برای بدرقۀ ابوذر حاضر شدند. امام حسین با توجّه بدین مناسبت ، خطاب به ابوذر فرمود.
« ای عمو ! خداوند هر گاه که بخواهد به دگرگون ساختن اوضاعی که میبینی تواناست. این قوم دنیای خود را از تو دریغ داشتند و تو دین خود را از آنان دریغ داشتی. حال آن که توبه آنچه آنان تو را از آن باز داشتهاند ، بی نیازی و آنان بدانچه که تو از ایشان دریغ داشتهای ، بسیار نیازمندند.
پس از خدای صبر وپیروزی خواه وبرای دوری از حرص و بیصبری از او یاری بجوی که شکیبایی جزئی از دین و کرم است ، و حرص روزی نمیآورد و بیصبری اجل را به تأخیر نمیاندازد ». (2)
2 - اعرابی نزد امام حسین علیه السلام آمد و گفت: من از « هرقل » و« جعلل » و « اینم » و « مهمهم » خدمت تو آمدهام.
امام حسین خندید و فرمود:
« ای اعرابی ! به گونهای سخن گفتی که جز دانایان آن را در نیابند »
اعرابی گفت: من بیش از این نیز توانم گفت. آیا تو نیز میتوانی چنان که من میگویم پاسخم دهی ؟ امام به او اجازۀ سخن داد. پس اعرابی به خواندن این اشعار آغاز کرد:
هفا قلبی الی اللهو وقد ودع شرخیه
و در ادامه نُه بیت بر همین وزن خواند. پس از آنکه اعرابی اشعار خود را خواند امام حسین علیه السلام اشعاری بر همان وزن وقافیه در پاسخ او سرود:
فما رسم شیطانی قد
آنگاه امام حسین به تفسیر کلمات دشوار اعرابی پرداخت و فرمود:
« مقصود وی از هرقل ، پادشاه روم و از جعلل ، نخلهای کوتاه و از اینم ، پشۀ درخت و از مهمهم ، چاه پر آب است ».
این اوصاف سرزمینی بود که آن اعرابی از آنجا آمده بود.
سپس اعرابی گفت: تا امروز کسی را از این جوان خوشسخن و گشاده زبان و خوش فکرتر ندیده بودم ». (1)
از دیگر سخنان ارزشمند آنحضرت است که فرمود:
1) (1)) - أبو الشهداء، عباس محمود العقاد، ص73 ، به نقل از مطالب السؤول.
« بدترین خویهای پادشاهان ، ترس از دشمنان و درشتی با ضعیفان و بُخل در هنگام بخشش است ». (1)
و نیز از اندرزهای لطیف آنحضرت است که فرمود:
« کاری که توان آن را نداری عهده دار مشو ، و به استقبال آنچه که بدان نمیرسی ، مرو و بدانچه بر آن قدرت نداری عادت مکن و بیش از درآمد ، خرج مکن و جز به اندازۀ کاری که کردهای پاداش مطلب و جز به خاطر نیل به طاعت خداوند شاد مشو و جز بدانچه که خود را شایستۀ آن میدانی ، دست مبر ». (2)
از دیگر سخنان گهربار آنحضرت ، هنگامیاست کهاز وی پرسیده شد:
فضل چیست ؟
آنحضرت فرمود: « نگاهداشت زبان و بذل احسان ».
پرسیده شد: پس نقص چیست ؟
فرمود: « به رنج افتادن به خاطر کاری که تو را سود ندهد ».
باید دانست که خلافت در بینش اسلامی پدیدهای موروثی نبود. امّا کسانی که در عهد عثمان ، راه خلافت را برای خود هموار کرده بودند میخواستند آن را موروثی کنند. روزی در مجلسی که جمع بسیاری از بنیامیّه در آن گرد آمده و امام علی علیه السلام و عثمان نیز در آن حاضر بودند ، ابو سفیان سر کردۀ مخالفانی که جنگهای خونباری برای جلوگیری از انتشار اسلام بر پا کرده بود ، نیز در این مجلس شرکت جُست. او اینک شیخ بنی امیّه بود و در نزد آنان مردی محترم به شمار میرفت. بنیامیه نیز در آن روز تنها حزب حاکم بر دستگاهها و نهادهای سیاسی حکومت اسلامی محسوب میشدند. ابو سفیان که دیگر بینایی خود را از دست داده بود ، با عصایی که در دست داشت راه خویش را پیدا میکرد. او در آن هنگام احساس کرده بود که عمرش سر آمده و بزودی مرگ وی را در کام خود فرو خواهد برد. چون نشست از یکی از حاضران پرسید: آیا در این مجلس کسی غیر از فرزندان امیّه حضور دارد ؟ مرد پاسخ داد: در این مجلس غریبهای نیست.
ابو سفیان وقتی از این بابت مطمئن شد ، خطاب به حاضران گفت:
حکومت را مانند توپ بین خود دست به دست بگردانید. پس سوگند بهکسیکه ابوسفیان بهاو سوگند میخورد نهبهشتی وجود دارد ونه دوزخی.
همۀ حاضران به او گوش فرا داشتند و سخنانش را به گوش سپردند. در آن مجلس کسی جز امیر مؤمنان علی علیه السلام بر او اعتراض نکرد. امیرمؤمنان او را به خاطر آشکار داشتن کفرش مورد نکوهش قرار داد. امّا ابو سفیان زبان به پوزش گشود و گفت: من گناهی ندارم بلکه فریب سخن مردی را خوردم که گفت در این مجلس غریبهای حضور ندارد و گرنه از عاقبت اندیشی به دور بود که من آشکارا چنین سخنانی بگویم.
این مجلس به پایان رسید و آن جمع پراکنده شدند. امّا با این وجود این مجلس تأثیر بزرگی در آیندۀ اوضاع سیاسی مسلمانان گذارد.
آری سخنان ابو سفیان از توطئهای قدیمی پرده برداشت و نخست حزب حاکم اموی و سپس هر کس که خواهان دستیابی به قدرت بود و میخواست به خاطر کینهها و دشمنیهای گذشته ، نهادهای اسلامی را از میان ببرد ، بدان جامۀ تحقیق پوشاند.
هدف از موروثی کردن خلافت ، تسلّط بر حکومت بود تا پس از آن بتوانند هر کار که خواستند ، انجام دهند.
ابو سفیان و دیگر همفکرانش ، در این راه هر مشکلی را آسان و هر زشتی را زیبا جلوه میدادند چرا که آنان به بهشت و دوزخی باور نداشتند و به پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشین او بی اعتنا بودند. هیچ باک نداشتند اگر آرمان مقدّس و شریفی لکه دار و آلوده میشد و یا از فردی خوشنام به بدی یاد
میشد. زیرا فرا روی آنان آیندهای بود که استفاده از هر وسیلهای را در جهت رسیدن بدان ، برای ایشان توجیه میکرد و حتی وسایلی که برای نیل به این هدف به کار گرفته میشد مقدّس و محترم به شمار میآمد. این طرز اندیشه کاملاً شبیه تفکّر جاهلانهای بود که از مغزهای خالی و پوشالی آنان تراویده بود. هنگامی که با رویدادهایی که از اواخر روزگار خلافت عثمان تا به روی کار آمدن دولت عبّاسیان همراه شویم ، در خواهیم یافت که بهترین و صحیح ترین تفسیر برای روشن کردن روند این رویدادها همان سخن ابوسفیان و اعتقاد وی و پیروان اوست.
جنگهایی که در عصر خلافت امام علی به وقوع پیوست و حرمتهایی که در دوران حکومت معاویه نادیده گرفته شد و حملههایی که در روزگار حکومت یزید روی داد و نبردها و جنگهای دیگری که در دوران حکومت سایر خلفای اموی صورت پذیرفت ، همه و همه بر مبنای همین اصل و برای تحقّق بخشیدن به این نقشه قدیمی و کهنه به اجرا در آمد.
حزب اموی جز به غارت اموال و تشکیل سلطنت و به بندگی گرفتن تمام مردم ، آن هم به هر وسیله نمیاندیشید. بنابر این هر کس بخواهد رخدادهای سیاسی را در این برهۀ طولانی از این حقیقت آشکار ( سخن ابو سفیان ) جدا کند در حقیقت معلول را از علّت و مسبّب را از سبب خویش جدا کرده است.
بدین گونه بود که حزب اموی از همان روز که عثمان که به خلافت راه
یافت خواست آن را حق شخصی و موروثی از آن خود جلوه دهد. امّا مسلمانان با بیداری خویش و هشدار برخی از صحابۀ بزرگ رسول اکرم صلی الله علیه و آله همچون ابوذر غفاری و عمرو بن حمق ، این توطئه را به خوبی احساس کردند و آتش انقلابی را بر افروختند که کاخ و آمال و آرزوهای بنی امیّه را در هم کوفت و رؤیاهای شیرین آنان را که بر پایه خلافت عثمان بنا شده بود ، تیره و تار ساخت.
امّا بنیامیّه برای رسیدن به حکومت ، تز خود را به گونه دیگری مطرح کردند. و چنان که میدانید به خونخواهی عثمان برخاستند. این نخستین نشانهای بود بر آن که آنان خود را پس از عثمان وارث خلافت او میپنداشتند و اگر غیر از این بود ، میتوانستند پس از آنکه با دیگر مسلمانان همصدا شوند و با امام علی علیه السلام بیعت کنند ، به خونخواهی عثمان برخیزند. ولی آنان چنین قصدی نداشتند. بلکه حکومتی همچون حکومت روم و ایران را خواهان بودند که در آنها فرزند ، وارث تاج و تخت پدر میشد و حتّی پسر شیره خوارهای میتوانست پس از پدرش به سلطنت رسد.
امّا معاویه به همین ادعا بسنده نکرد. بلکه پیراهن عثمان را در شام برافراشت و پنجاه هزار مرد جنگی زیر آن گرد آمده بر مظلومیت عثمان گریستند و محاسنشان به اشک چشمانشان آلوده شد.
آنگاه پیراهن عثمان را بر فراز نیزۀ خویش بر افراشتند و با خدا پیمان بستند که شمشیرهای خود را در نیام نکنند مگر آنکه قاتلان عثمان را بکشند یا خود کشته شوند.
آیا شیوۀ معاویه ، برای قصاص قاتلان عثمان درست بود ؟ آیا طریق قصاص ، آن بود که از بیعت با خلیفۀ جدیدی که منتخب مهاجران وانصار در مدینه و تمام مسلمانان جهان اسلام بود ، سرباز زند ؟
آیا طریق خونخواهی عثمان آن بود که معاویه از بیعت با علی علیه السلام خود داری کند و در آن شرایط حساس و ناهنجاری که هیچ چیز جز پر کردن خلأها و وحدت کلمۀ مفید واقع نمیشد ، بر حکومت امام علی بشورد؟
آیا نشانه علاقمندی و محبّت معاویه به عثمان آن بود که پیراهن آغشته به خونش را چونان درفشی بر افرازد و به بهانۀ آن تمام انگیزهها و احساسات جاهلی را جان بخشد و یکی از بدترین جنگهایی که اسلام را دچار تزلزل ساخت وبسیاری از مسلمانان را نابود کرد ، به وجود آورد؟! (1)
هدف تنها انتقام از قاتلان عثمان نبود و گرنه چرا معاویه نامههایی جداگانه به طلحه و زبیر نوشت و هر یک از آنان را به نام امیرمؤمنان یاد و ادعا کرد که آنان به خلافت از علی سزاوارترند و برای رسیدن آنان به خلافت از آنها پشتیبانی میکند و پیشاپیش برایشان از شامیان بیعت گرفته است ؟! بلکه مقصود معاویه آن بود که در جهان اسلام ، آشوب و هرج و مرج پدید آید و در این میان خود به حکومتی که همواره آرزویش را در سر میپروراند دست یابد و البته حزب اموی نیز در پشت صحنه این هدف شوم جای داشت.
به صحنه دیگری توجّه کنید. هنگامی که معاویه در اجرای توطئه خود
1) (1)) - فی رحاب علیّ علیه السلام - خالد محمّد خالد: ص162 - 163.
موفق شد و به لطف ایادی و عوامل خود توانست حکومت را از دست صاحبان شایستهاش بیرون کند و به تمام اهداف و خواستههایش برسد ، در صدد این اندیشه بر آمد که یزید ، فرزند شرابخوار و قمار بازش را پس از خود به جانشینی بگمارد.
این رویداد را نمیتوان جز بدانچه پیش از این گذشت ، تفسیر کرد.
مسأله عمیقتر از آن است که ما فکر میکنیم. جانشین کردن یزید ، تنها جانشینی پسر از پدر نبود بلکه تحویل خلافت به دست پادشاهی اموی و ستمکاره بود. مروان بن حکم نیز در روزگار خلافت عثمان به همین نکته اشاره کرد ، وی هنگامی که مردم گرداگرد مرکز حکومت عثمان را گرفته بودند و از وی حقوق مشروع خود را میخواستند به آنها خطاب کرد و پرسید: از « حکومت ما » چه میخواهید ؟
پس این حکومت شماست که میخواهید آن را با چنگ و دندان در دستتان باقی نگه دارید. تمام رخدادهایی که در این مسیر به وقوع پیوست نیز این تفسیر را تأیید و تأکید میکند. حتی روزی یکی از هواداران بنی امیّه به مسجدی که شماری از سران و بزرگان مسلمان نیز در آن حضور داشتند آمد و بر منبر نشست. معاویه آن روز در صدر مجلس نشسته و یزید نیز در کنارش جای گرفته بود. مرد نخست به معاویه و آنگاه به یزید نگریست و در حالی که شمشیرش را در هوا تکان میداد ، گفت:
امیرمؤمنان این است ( معاویه ). پس اگر مُرد این ( یزید ) خلیفه است.
آنگاه ، در حالی که شمشیرش را میجنباند ، گفت: وگرنه این خلیفه است ( اشاره به شمشیر ). مردم نیز از ترس آخرین خلیفهای که آن مرد معرفی
کرده بود ، یعنی همان شمشیر بران و پر نیرنگ ، سخن او را پذیرفتند.
معاویه مُرد و یزید به والیانش طی نامهای دستور داد که برای او از مردم بیعت گیرند. نامۀ او به مدینه رسید. در پی این دستور ، حاکم مدینه از امام حسین بن علی علیه السلام خواستار بیعت با یزید شد. امّا همان طور که انتظار میرفت آنحضرت از بیعت با یزید خود داری کرد و خانواده و یارانش را جمع آورد و برای علنی کردن قیام و انقلابش به سوی مکّه رهسپار شد. هدف آنحضرت از این انقلاب ، تنها از میان بردن یزید نبود بلکه وی میخواست ریشۀ حزب اموی را از بیخ بر کند و بر تیرگی و ظلمتی که بر جهان اسلام سایه افکنده بود ، خاتمه بخشد. بی گمان این قیام به سود امام حسین علیه السلام تمام میشد.
امام حسین علیه السلام در نظر داشت چند روزی در مکّه مکرّمه اقامت گزیند. مردم به جایگاه والای آنحضرت در نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز به سابقۀ درخشان وی در مکتب اسلام و به استواری گامهای او در مسایل مربوط به مسلمانان بخوبی آگاه بودند.
یزید صد مرد مسلّح برای ترور امام حسین علیه السلام به مکّه فرستاد. امام که از توطئه یزید آگاه شده بود ، از اقامت در مکه منصرف شد و تصمیم گرفت به سمت کوفه حرکت کند. چرا ؟ تغییر تصمیم آنحضرت منوط بر عواملی بود که میتوان در اینجا به طور خلاصه بدانها اشاره کرد:
1 - اگر امام حسین علیه السلام علیه بنی امیّه اعلان جنگ میداد ، هواداران حکومت در مکّه بسیار بودند و ممکن بود حادثهای در مکّه اتفاق افتد که با قداست و حرمت خانۀ خدا منافات داشته باشد. از طرفی اگر امام
حسین در اینجا به جنگ میپرداخت و پیروز میشد ، باز هم بی فایده بود. زیرا در پس او دولتی نیرومند و مسلّح وجود داشت که نیروهایش در همه جا پراکنده و آماده بودند و تنها رسیدن یک سپاه کوچک از طرف حکومت برای خاموش کردن آتش این انقلاب کافی به نظر میرسید. از طرفی حکومت بنیامیّه ، همواره در مکّه پایگاهی محکم برای خود داشت در حالی که همان وقت کوفه بزرگترین نیروی اسلامی را در خود جای داده بود.
باید به این عامل نیز این نکته را افزود که در مکّه مزدوران بنی امیّه بسیار بودند و احتمال داشت که آنان روایاتی جعل کرده به امام نسبت دهند که ساحت آنحضرت از آن تهمتها پاک بود. چنان که پیش از وی همین کار با امیرمؤمنان علیه السلام و به دست ابو هریره صورت پذیرفته بود.
تنها چیزی که برای امام حسین علیه السلام اهمیّت داشت آن بود که مردم بدانند که او بر حق است و دشمنانش بر باطل و بدین وسیله آنان نیز به راه حق که خود وی تبلور آن بود بپیوندند و از راه باطل که دشمنانش نمایندگان آن بودند ، دوری گزینند.
اگر هم امام حسین اعلان جنگ نمیداد ، باز هم نتیجه آن بود که به شمشیر همین کسانی که از جانب حکومت مأموریت یافته بودند تا آنحضرت را بکشند و زیر لباسهای احرام سلاح حمل کرده بودند ، کشته شود.
2 - ابن زبیر در مکّه سکونت داشت و خود را برای خلافت از امام حسین علیه السلام شایستهتر میپنداشت. بنابر این برای او مهم نبود که برای از
میان برداشتن رقیب خود با یزید ، که ادعا میکرد از دشمنان اوست ، دست دوستی دهد. هم چنان که پدرش ، زبیر ، نیز همین کار را در جنگ جمل کرد. در آن جنگ زبیر به صفوف مخالفان علی علیه السلام ، که مخالفان خود وی نیز بودند پیوست ، تا بدین وسیله خلافت را به خود اختصاص دهد. از طرفی امام حسین نیز نمیخواست خود را با فرزند زبیر درگیر کند.
چرا که مسأله مهمتری وجود داشت و آن اینکه خلافت در شام به فرمانروایی ستمکاره رسیده بود و این انحراف ، خلافت را از مسیر حق خارج کرده و به طرف باطل سوق داده بود و قطعاً این مسأله ، از جریان ابن زبیر مهمتر و تلختر بود.
3 - همین که امام حسین علیه السلام در هنگامی که مردمان از هر گوشه و کنار ، در روز هشتم ذی حجّه ، به سوی خانۀ خدا میآمدند ، از مکّه خارج میشد ، خود تبلیغی بزرگ برای اعلان مقصودش بود. بلکه میتوان گفت که همین حرکت به تنهایی برای بیداری مردمان شهرهایی که از پایتخت خلافت دور و از رویدادهایی که در آنجا میگذشت ، بیخبر بودند کافی جلوه میکرد.
آنگاه امام حسین با قافلۀ شکوهمند خود به سوی کوفه رهسپار شد.
مردم کوفه پیروی خود را از امام اعلان کرده و با وی دست بیعت داده بودند. آنان به امام حسین وعده داده بودند که همان طور که در کنار پدرش علی علیه السلام به جنگ با شامیان پرداختند اینک نیز حاضرند در رکاب امام حسین با آنان نبرد کنند.
مسلم بن عقیل پسر عموی امام حسین که فردی متنفّذ و امین بود ،
به عنوان رهبر آنان برگزیده شد.
امّا اندکی بعد طوفانهای سیاه وزیدن گرفتند و چنان که امام حسین علیه السلام خود بیان میکند ، هواداران و یارانش خوار میشوند و بیعتش را زیر پا مینهند وسپاهش زیر ترهیب و ترغیب نیروی شام از میان میرود.
اضافه بر این عوامل ، سبب دیگری هم بود که حرکت تاریخ را دگرگون ساخت و آن پای بندی یاران امام حسین علیه السلام به حق ، حتّی در سخت ترین وطاقت فرساترین شرایط ، بود. حال آن که شامیان در مقابل ، از ارتکاب هیچ جنایت و ترور و نیرنگی باک نداشتند.
برای اثبات این نکته تنها دو ماجرا را نقل خواهیم کرد تا با نگرش بدانها بتوان تفاوتمیان حرکت وجهتگیری میان امامحسین علیه السلام و یزید و یارانشان را دریافت.
مسلم بن عقیل حاکم مطلق کوفه بود و عبید اللّٰه بن زیاد به کوفه آمد تا بلکه اوضاع را به سود بنی امیّه تغییر دهد. یکی از بزرگان کوفه به نام « هانی بن عروه » ، در بستر بیماری بود. ابن زیاد تصمیم گرفت به عیادت هانی رود تا شاید بدین وسیله او را با خود همراه کند.
مسلم در خانه هانی بود و هانی که از آمدن زیاد مطلّع شده بود به مسلم دستور داد در نهانگاهی پنهان شود تا چون فرستادۀ یزید و فرماندۀ امویّان کوفه به خانهاش آمد ، مسلم از نهانگاه خویش بیرون آید و گردن ابن زیاد را بزند و از شرّ او و یزید خود را خلاص کند.
ابن زیاد به عیادت هانی آمد و هانی لحظه به لحظه در انتظار آن بود که مسلم از نهانگاه خویش بیرون آید و کار را یکسره سازد. امّا دقایق
و لحظات سپری میشد. و مسلم به قولی که داده بود عمل نمیکرد. هانی شروع به خواندن اشعاری کرد که به نحوی مسلم را بر کشتن ابن زیاد ترغیب میکرد. ابن زیاد که تا حدودی متوجه این مسأله شده بود با ترس از خانۀ هانی گریخت.
با رفتن ابن زیاد ، مسلم از نهانگاهش بیرون آمد. هانی او را مورد نکوهش قرار داد که چرا در کشتن ابن زیاد سهل انگاری و تعلّل کردی ؟
مسلم در پاسخ گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
« مسلمان پیمان شکنی نمیکند ».
سخن رسول خدا اولین و آخرین میزان و مقیاس برای حرکت در منطق یاران امام حسین بود. زیرا آنان هدفی جز رسیدن به خشنودی خدا نداشتند و هیچ گاه خشنودی خداوند به نافرمانی او منجر نمیشود و نمیتوان با انجام معصیّت ، مدعی اطاعت از خداوند شد.
امّا اوضاع واژگون شد و مسلم به شهادت رسید. امام حسین علیه السلام در راه آمدن به کوفه خبر شهادت مسلم را دریافت کرد. حال آن که آنحضرت در آن شرایط به یارانی نیاز داشت که او را یاری رسانند و کمکش کنند. چرا که پیشاروی امام شهر کوفه بود که از یاری وی دست کشیده بود و در پشتش مکّه بود که مخالفان امام اعمّ از یاران بنیامیّه و دیگران در آن گرد آمده بودند. در برابر این همه مخالفت تنها در حدود هزار نفر با امام حسین علیه السلام بودند و شرایط اقتضا میکرد که آنحضرت به هر وسیلهای که شده همین تعداد یاران خود را نیز از دست ندهد.
امّا آنحضرت موضوع را بصراحت با یاران خود در میان گذارد و به
آنان گفت که حکومتش در کوفه ساقط شده و به موقعیّت دشواری گرفتار آمده است و هر کس که بخواهد میتواند از این سپاه جدا بشود و به راه خود رود. به خطبه امام پس از سقوط کوفه توجه کنید:
« ای مردم ! من با این تصور که مردم عراق با من هستند شما را گرد آوردم و اینک گزارشی دردناک از پسر عمویم به من رسیده که دلالت بر این دارد که شیعیان ما از یاری ما دست برداشتهاند. پس هر کس از شما که بر جنگ شمشیرها و تیزی نیزهها صبر میکند با ما همراه شود و گرنه باز گردد ». (1)
هدف امام حسین علیه السلام از قیامش جز خدا نبود برای همین چنان عمل میکرد که خداوند میخواست ، صریح و واضح و بدون مکر و نیرنگ.
حال بد نیست در بارۀ یاران یزید به نقل دو ماجرای تاریخی بپردازیم:
1 - ابن زیاد ، هانی بن عروه یکی از رهبران و بزرگان شیعی کوفه را به این بهانه که میخواهد در بارۀ برخی از امور با وی مشورت کند به حضور خود طلبید ، هانی فریب ابن زیاد را خورد و به قصر امارت رفت چون وارد آن مکان شد او را دستگیر و شکنجه کردند و سپس به شهادتش رساندند. این در حالی بود که آنان به هانی قول داده و سوگند خورده بودند که با وی کاری ندارند.
2 - پیروان امام علی علیه السلام در پی هانی به قصر الاماره آمده ، گرداگرد آن را به محاصرۀ خود در آوردند و خواستند هانی را که به فریب او را به
1) (1)) - بلاغة الإمام الحسین، ص69.
قصر الاماره برده بودند ، آزاد کنند. حال آن که هانی در آن لحظه اصلاً در قید حیات نبود.
یاران و هواخواهان بنیامیّهاز فراز قصر بهمعترضان، اطمینان میدادند که هانی زنده است و پس از پایان شورا به میان آنان باز خواهد گشت.
سپس آنان را به آمدن سپاهیان شام که اینک به نزدیکیهای کوفه رسیده بود ، تهدید کردند و با بذل و بخشش اموال فراوان از خزانۀ بیت المال در جلب آنان کوشیدند.
کوفیان اندک اندک به تفرقه دچار شدند تا آن که کوفه کاملاً در دست بنی امیّه افتاد. نخستین کاری که آنان انجام دادند کشتن مسلم پس از به قتل رساندن هانی بود.
آنچه از مطالعه و بررسی تاریخ نهضت حسینی به دست میآید آن است که سبب سقوط آن ، همین وعدههای دروغین و تهدیدهای پر حیله و نیرنگ بوده است.
ابن زیاد پس از تسلّط کامل بر کوفه لشکری به نام جنگ با ترکان و دیالمه گرد آورد. چون کاروان امام حسین به نزدیکی کوفه رسید ، ابن زیاد این سپاه را به رویارویی با امام فرستاد تا او را دستگیر سازند و یا به قتلش برسانند. نخستین سپاهی که از این لشکر با امام حسین رو به رو شد متشکل از هزار مرد جنگی بود که فرماندهی آنان را حر بن یزید ریاحی بر عهده داشت.
« حُر » از امام خواست که یا بیعت کند و یا آنکه دست بسته به کوفه آید. امام حسین علیه السلام پیشنهاد او را نپذیرفت و راهی بین راه کوفه و مدینه
را انتخاب کرد. حر نامهای به ابن زیاد نوشت و ابن زیاد بر لزوم جنگ با امام حسین دستور داد. سپاهی که شمار آنان به بیش از سی هزار تن میرسید به رویارویی امام شتافت. این دو سپاه در جایی به نام کربلا (1)با یکدیگر رو به رو شدند.
روزنهم ماه محرّمالحرام بود که نامه ابن زیاد به عمر سعد فرماندۀ سپاه بنی امیّه رسید. ابن زیاد در این نامه فرمان داده بود که نخست آب را از دسترس حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله ببندند و سپس با آنان جنگ کنند.
امام یک شب از آنان مهلت خواست. چون روز دهم محرّم فرا رسید یزیدیان بر خیمهگاه اباعبداللّٰه یورش آوردند.هفتاد و دو تن از یاران دلاور امام حسین به مقاومت و مبارزه پرداختند و پس از آنکه دلاوریهای بسیاری از خود نشان دادند ، یکی پس از دیگری به خون خویش غلتیدند.
برادران امام نیز در این میدان کشته شدند که در رأس آنان باید از حضرت ابو الفضل العباس علیه السلام یاد کرد. فرزندان امام حسین علیه السلام نیز به شهادت رسیدند. حتی فرزند کوچک و شیر خوارۀ وی در آغوشش کشته شد. دیگر کسی جز آنحضرت زنده نبود. امام حسین خود به تنهایی بر صفوف دشمنان حملهور شد و شجاعتی بزرگ از خود نشان داد.
شمار بسیاری از سپاه کوفه کشته شدند. هنوز ساعاتی نگذشته بود که تقدیر با تیر غدّار خویش به دست حرمله و با سر نیزۀ خویش به دست سنان بن انس و با شمشیرش به دست شمر بن ذی الجوشن بر آنحضرت
1) (1)) - کربلا نام جایی است که با بغداد امروزی 105 و با کوفه 75 کیلومتر فاصله دارد.
هجوم آوردند. لحظاتی بعد امام حسین تشنه و مظلوم به خاک و خون افتاد...
بر او و یارانش هزاران درود !
پس از این واقعه دهشتناک که با شهادت سیّدالشّهداء و یاران پاکش در سرزمین کربلا آن هم به شکلی فاجعه بار به پایان رسید مردم تمام نقاط جهان اسلام از این ماجرا آگاه شدند و تخت بنی امیّه به لرزه افتاد.
زمانی دراز نگذشت که آتش انقلاب در هر گوشه و کناری بر افروخته شد و در نهایت حکومت اموی از صحنۀ تاریخ محو گردید.
امّا مشکل با سقوط بنی امیّه کاملاً تمام نشده و حکومت اسلامی همچنان از مجرای صحیح خود منحرف بود. با این وجود قیام سیّدالشّهداء و نهضت بزرگ وی جبههای نیرومند و متّحد پدید آورد که در برابر هر گونه انحرافی که از سوی جنایتکاران اعمال میشد ، ایستادگی میکرد.
در واقع اگر ما رویدادهای تاریخی را به دقت مورد مطالعه قرار دهیم ، در خواهیم یافت که هرگونه دعوت راستین و صادقی در این دوران دراز ، جوشیده از نهضت عاشورای امام حسین علیه السلام بوده است.
بدین سان میتوان گفت که قیام امام حسین همواره به عنوان پایگاهی اصیل برای حرکات اصلاح طلبانه در تاریخ اسلام مطرح بوده است و تا ابد نیز چنین خواهد بود.