ghaemiyeh.com
سرشناسه:مدرسی، سیدمحمدتقی، ۱۹۴۵ - م.
Mudarrisi, Muhammad Taqi
عنوان قراردادی:الامام السجاد علیهالسلام قدوه و اسوه . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:زندگانی سیدالساجدین حضرت علیبنالحسین علیهالسلام / محمدتقی مدرسی ؛ مترجم محمدصادق شریعت.
مشخصات نشر:تهران: محبانالحسین(ع)، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۱۰۳ ص.
فروست:هدایتگران راه نور؛ [ج] ۶.
شابک:۳۰۰۰ ریال 964-5648-74-2 : ؛ ۳۰۰۰ ریال (چاپ دوم) ؛ ۳۰۰۰ ریال (چاپ سوم) ؛ ۳۰۰۰ ریال (چاپ چهارم) ؛ ۴۰۰۰ ریال (چاپ پنجم) ؛ ۱۰۰۰۰ ریال (چاپ هشتم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (چاپ دهم)
یادداشت:عنوان اصلی: الامام السجاد، قدوه و اسوه.
یادداشت:چاپ قبلی: نشر بقیع، ۱۳۷۶.
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۷۹.
یادداشت:چاپ سوم: ۱۳۸۰.
یادداشت:چاپ چهارم: بهار ۱۳۸۱.
یادداشت:چاپ پنجم: ۱۳۸۳.
یادداشت:چاپ هشتم: ۱۳۸۸.
یادداشت:چاپ دهم: بهار ۱۳۹۲.
یادداشت:کتابنامه بهصورت زیرنویس.
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:شریعت پارسا، محمدصادق، ۱۳۳۶ -، مترجم
شناسه افزوده:هدایتگران راه نور؛ [ج] ۶.
رده بندی کنگره:BP۳۶/م۳۶ه۴ ۶.ج ۱۳۷۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۴
شماره کتابشناسی ملی:م۷۸-۲۷۴۱۲
سخن گفتن پیرامون ائمه اطهار علیهم السلام سخت است.
در گذر تاریخ انسانهای فراوانی مییابیم که بر آستانه راه این انوار الهی ایستادهاند و میخواهند بگونهای به آنها نزدیک شوند تا از سرچشمه معرفت آنها بهرهمند گردند.
هیچ جای شگفتی نیست، زیرا ائمه معصومین علیهم السلام افسانه یا اسطورههای تاریخی نمیباشند بلکه، آنها راه روشنی هستند که رودی را در دل امت جاری ساختهاند که با گذشت قرنها از شهادت و رحلت این بزرگواران ، پیروانشان آنها را از یاد نبردهاند.
پس یاد این بزرگواران سخنی است که هرگز از آن خسته نمیشویم و مدرسهای است که هرگز نمیتوان آنرا ترک نمود.
از این رو مرجع عالیقدر حضرت آیت اللّٰه العظمیٰ مدرّسی (حفظه اللّٰه) سالها قبل مبادرت به نگارش یک سلسله 14 جلدی تحت عنوان (قدوة واسوة) نمودند که کتاب حاضر (زندگانی زین العابدین امام سجاد علیه السلام ) ششمین شماره از سلسله فوق میباشد که بارها به زبان عربی چاپ گردیده است.
با توجه به سبک نگارش وسلیس بودن آن، این مجموعه توسط ناشرین مختلف از جمله انصار الحسین علیه السلام ، بقیع ، و محبان الحسین علیه السلام تحت عنوان (هدایتگران راه نور) ترجمه و چاپ گردیده است. انتشارات محبان الحسین علیه السلام به خود میبالد که اولین چاپ این مجموعه را در سال 1379 و چاپ هشتم آن را نیز در بهار سال 1390 انجام داده است.
از خداوند متعال میخواهیم که در راه نشر معارف اسلامی موفقمان بدارد.
واحد فرهنگی انتشارات محبّان الحسین علیه السلام
الحمد للّٰه، و صلّی اللّٰه علی محمّد و آله الطاهرین.
زندگی حضرت سجّاد زینالعابدین علیه السلام را میخوانم و میکوشم تصویری کامل از شخصیّت آن امام در ذهن خود ترسیم کنم. هنوز این کار را به پایان نرسانده به یاد آیاتی می افتم که در آنها سیمای بندگان صالح خداوند ترسیم شده است.
وقتی در این آیات تدبّر میکنیم ، شیطان ما رابه وسوسه میاندازد که این آیات درباره بشر سخن میگویند یا در مورد فرشتگانی که از پرتو نور قدرت خداوند آفریده شدهاند؟ شاید اینان قهرمانان افسانهای هستند؟ ولی از خداوند به دور است که در سخنانش ذرّهای مبالغه و گزافهگویی باشد، مگر نه این که مبالغه و دروغ باطل است و در کتاب خدا اصلاً جای ندارد؟! پس حقیقت چیست؟ هنگامی که قصص پیامبران و امامان را میخوانیم کاملاً حقیقت را درمییابیم، میفهمیم تمثیل این صورت نورانی که آیات از زندگانی بندگان نیک خداوند نمودار میسازد حقیقت واقع است و ما به پیروی آنان در این حقیقت فراخوانده شدهایم... در این امر به ویژه حکمت ولایت نهفته است چون خداوند ما را امر کرده است تا از طریق پیروی از اولیایش جویای وسیله به سوی او شویم و از حضرتش خواستار هدایت شویم
چنانکه کسانی را که بر آنان نعمت هدایت ارزانی داشت و با راکعان رکوع گزاریم و با صادقان باشیم و از حضرتش بخواهیم که ما را به کاروان صالحان ملحق فرماید.
در واقع ولایت اولیای خدا ما را وامیدارد تا از نحوۀ زندگی تابناکشان بهرهور شویم و چون از نزدیک با ایشان آشنایی پیدا میکنیم بر ضد وسوسههای شیطان که همواره به دوستان خویش الهام میکند که تبلور این صفات، ناممکن است و یا تأکید میکند که این صفات از باب تشجیع و تشویق ذکر شده و یا فقط نمونههای شکوهمند ادبی هستند، ایمن میشویم.
بزرگترین حیلۀ شیطان بازداشتن انسان از پیمودن نردبان کمال الهی است و داوری آن بررسی زندگی پیامبران و امامان صالحان امّت است؛ بدین اعتبار که آنان نیز انسانهایی چون ما بودهاند که مورد انعام و اکرام خداوند قرار گرفته و به مقامی پسندیده و شایسته در نزد حضرتش، دست یافتهاند.
از بیست و سه سال پیش خداوند بر من منّت نهاد تا در فرصتهای اندکی که پیش میآمد، در خصوص زندگی و سیمای امامان علیهم السلام دست به نگارش بزنم امّا نتوانستم این سلسله را کامل کنم.
امروز که خداوند به من توفیق نوشتن اندیشههایم در مورد قرآن را که به نام «من هدی القرآن» - تفسیر هدایت - موسوم است، ارزانی داشته برای تکمیل این سلسله بار دیگر دست به کار شدهام، امیدوارم خداوند این بار مرا در تکمیل و به پایان رساندن آن موفق بدارد.
امّا شگفتی من زمانی افزون شد که در کنار ساحل این دریای گوهر خیز ایستادم و از خود پرسیدم: از این دریا چه میتوان گرفت تا تقدیم برادران خواننده کرد؟!
من توانسته بودم از آنچه در خاطر داشتم کتابی مفصّل در خصوص زندگی امام سجّاد علیه السلام بنویسم امّا از آنجا که خود را مقیّد به خلاصه نویسی کردهام دست از آن همه تفصیل برداشتم. علّت حیرت و شگفتی من نیز در همین نهفته است که از
زندگی درخشان آنحضرت که قلم چون منی گنجایش ذکر آن را ندارد چه میتوانم برگزید؟!
بنابراین ، اگر در این مختصر قصور یا تقصیری بزرگ در شرح زندگی آنحضرت مییابید از شما پوزش میطلبم و از شما میخواهم که این سلسله را مدخلی برای ورود به کتابهای مفصّل در خصوص زندگی آن بزرگواران تلقّی فرمایید.
از خداوند میخواهم که مرا بر این کار موفق فرماید و کردارم را از شائبههای ریا و سمعه و غرور و خودپسندی و گناه و آلودگی پاک و در امان نگاه دارد.
محمّدتقی مدرّسی
زندگینامه
نام : علی
پدر و مادر : امام حسین علیه السلام ، شهربانو ( دختر یزدگرد سوّم )
شهرت : سجّاد، زین العابدین
زمان و محل تولّد : روز پنجم شعبان سال 38 هجری ( یا 15 جمادی الاولی همان سال ) در مدینه.
زمان و محل شهادت : در 12 یا 18 و یا بنابر مشهور در 25 محرم سال 95هجری در مدینه بهتحریک هشامبن عبدالملک ، مسموم شده و به شهادت رسید.
مرقد شریف : در مدینه منوّره در قبرستان بقیع
دوران زندگی : در دو بخش :
1 - 22 سال با پدر.
2 - 35 سال عصر امامت خود.
طاغوتهای زمان : 9 نفر، از یزید تا هشام بن عبد الملک ( دهمین خلیفۀ اموی ).
وقتی که میشنویم وحی مارا بهولایت فرمان میدهد دچار حیرت و شگفتی میشویم و از خود میپرسیم : این همه تأکید پی در پی و این همه تعبیرهای فراوان و ترغیب و تشویق برای چیست ؟
خداوند میفرماید :
(أَطِیعُوا اللّٰهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) (1).
« از خدا و رسول و اولیالامر خودتان پیروی کنید. »
قرآن همواره ما را به فرمانبرداری از زمامداران شرعی و پذیرفتن اوامر آنان فرا میخواند و از فرمانبری طاغوتها و ظالمان نهی میکند ، بیش از صد مورد بر ضرورت سرپیچی از ستمگران دستور میدهد و با صیغههای گوناگون و با شیوههای مختلف بر ضرورت التزام و پای بندی بشر به اطاعت و انضباط ، تصریح میکند.
در قرآن کریم آمده است :
(فَلاَ وَرَبِّکَ لَایُؤْمِنُونَ حَتَّیٰ یُحَکِّمُوکَ فِیَما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُوا فِی
1) (1)) - سورۀ نساء ، آیۀ 59 .
أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیماً) (1).
« نه چنین است، به پروردگارت سوگند که اینان ایمان نیاورند مگر آنکه در نزاعشان تو را حاکم کنند و از آنچه حکم کردهای احساس سختی و دلتنگی نکنند و کاملاً تسلیم تو باشند. »
در دهها آیۀ قرآنی و به تعبیرهای گوناگون بر ضرورت رجوع به خدا وپیامبرش همواره تأکید شدهاست. خداوند در یکیاز این آیات میفرماید:
(أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِن قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَن یَتَحَاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن یَکْفُروا بِهِ وَیُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِیداً) (2).
« آیا مینگری به آنان که میپندارند به آنچه بر تو فرود آمده و آنچه پیش از تو نازل شده، ایمان آوردهاند امّا میخواهند باز طاغوت را به خود حاکم گیرند حال آنکه اینان مأمور بودند که به طاغوت کفر ورزند و شیطان میخواهد آنان را به گمراهی بکشاند. »
بسیاری از آیات مارا از اینکه ستمگران و طاغوت را بین خود داور قرار دهیم نهی کرده و ما را به دوری از آن فرا خوانده است.
خداوند سبحان ، در صدها مورد مردم را از شرک باز داشته و آن را ستمی بزرگ و نابخشودنی قلمداد کرده و فرموده است :
(لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ ) (3).
«همانا اگر شرکورزی ، اعمالت تباه خواهد شد. »
شرک چیست ؟ مگر بت پرستی شرک نیست ؟ مگر قایل شدن به معبودهایی جز خدا و آنها را همچون یهود و نصارا و احبار ، ارباب خود دانستن شرک تلقی نمیشود ؟
بدین سان درمییابیم که ولایت الهی ، محور آیات قرآن و روح توحید و راه رسیدن به خشنودی و بهشت است.
براستی این همه سفارش و تأکید برای چیست ؟ شرح و توضیح حکمت این مسأله ، نیاز به نگارش کتابهای مفصّلی دارد. ما میکوشیم به اختصار فلسفه نهفته در این امر را توضیح دهیم ، امیدواریم که اندیشه و دیدگاههای اسلامی خوانندۀ گرامی در این جهت با مایار و مددکار گردد ، تا توضیح این مهم آسانتر انجام پذیرد.
اوّلاً : دو راه فرار روی انسان قرار دارد. یکی راهی است که او را به بهشت و خشنودی خداوند رهنمون میشود. و دوّمی راهی شیطانی است که او را به ژرفای دوزخ سوق میدهد. هر یک از این راهها هدف جداگانۀ دارند وجهت مخالف هم می باشند. هر جهتی را امام و پیشوایی است و هر امام ویژگیها و نامهای خاصّی دارد و پیروان آنها نیز از راه و شیوهای مخصوص به خود برخوردار هستند !.
ستیز پیوستهای که در آن هیچ سازش و آشتی وجود ندارد ، ستیز همیشگی میان راه خدا و راههای شیطان میباشد.
خداوند میفرماید : (یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتَابِ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ
« ای اهل کتاب! همانا رسول ما آمد تا حقایق بسیاری از آنچه از کتاب آسمانی پنهان میدارید برای شما بیان کند و بسیاری از خطاهای شما را ببخشد همانا برای هدایت شما از سوی خدا روشنایی و کتابی آشکار آمد. خداوند بدین کتاب هر کس را که از پی رضا و خشنودی در آید به راههای سلامت هدایت کند و آنان را از ظلمتها به نور راهبر گردد و به راه راست هدایت کند. »
ولایت خدا و هواخواهی و دوستداری اولیائش و پیروی از پیشوای برگزیدۀ او وذوب شدن در حزب صالحان ، بی گمان همان ولایت الهی است. به همین دلیل است که مکاتب الهی و پیامبران و جانشینان آنها ، مردم را به این ولایت فراخوانده و سفارش کردهاند.
ثانیاً : فلسفه آفرینش انسان در این جهان ، برای آزمایش او بوده است تا بداند که آیا راست میگوید یا جزو دروغگویان است ؟ آیا یکدل است یا اهل نفاق و دورویی است ؟ بشر در هیچ چیز همانند پیروی از رهبران الهی و نپذیرفتن رهبری زراندوزان و زورمداران مورد امتحان و ابتلا قرار نمیگیرد. آیا میدانید چرا ؟
در روح انسان تکبری است که باید حتماً بر آن چیره شود تا بهشتی گردد.اگر بشر نتواند با تلاش وکوشش خویش در این دنیااز چنگ این تکبر رهایی یابد در آخرت همین تکبر ، او را به سوی دوزخ سوق خواهد داد.
1) (1)) - سورۀ مائده، آیات 15 - 16 .
چرا که هر کس ذرهای تکبر در وجودش باشد ، نمیتواند به بهشت گام نهد. کبر ، آدمی را به یاوه گوییها و ادعاهای پوچ ، همچون ادعای خدایی میکشاند. اگر تکبری که به فرعون دست داده بود به هر انسان دیگری هم دست دهد نمیتواند از آنچه فرعون ادعا کرده بود ، خودداری کند ، بالاخره او هم خواهد گفت که (أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلیٰ).
هنگامی که انسان مأمور به اطاعت از کسی شود ، آن هم نه به خاطر ثروت و یا هواخواهی بلکه به خاطر فرمان خدا ، آنگاه دلش از غبار تکبر صاف و پاک شود. بدترین کوته اندیشی مردم به هنگام بعثت پیامبران علیهم السلام همین عامل بوده ، چون آنان با خود میاندیشیدند که چگونه میشود از انسانهایی هماند خود فرمان برند ؟! خداوند در قرآن کریم از قول آنان چنین نقل میکند :
(فَقَالُوا أَبَشَراً مِنَّا وَاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلاَلٍ وَسُعُرٍ) (1).
« آیا ما بشری از جنس خودمان را پیروی کنیم؟ در این صورت ما گمراه و در آتشها خواهیم بود. »
برخی ساده لوحان میپرسند : چرا خداوند مردم را با فرمانبرداری از پیامبران و امامان که از همین مردمان عادیاند ، امتحان میکند ؟ آیا بهتر نبود که خداوند پیامبران را به نیروهایی خارق العاده و ثروتهای هنگفت و فرزندان و یاران بی شمار مجهز میکرد تا مردم در اطاعت از آنان کمتر چون و چرا کنند ؟!
1) (1)) - سورۀ قمر، آیۀ 24 .
هرگز . . . زیرا در این صورت فلسفه امتحان و ابتلا ، از بین میرفت و اطاعت مردم از آنان برای پاک کردن دلها از تکبر نبود و در نهایت فرمانبرداران پاک و منزه نبودند تا شایستۀ ورود به بهشت باشند ، بهشتی که جایگاه بندگان پاکی است که خود را از هرگونه شائبۀ شرک و کبر مبرا داشتهاند.
امیر مؤمنان امام علی علیه السلام این فلسفه را چنین توضیح میدهد :
« خدا اگر میخواست آدم را از نوری که پرتوش چشمها را میزند و زیبائیش خردها را مبهوت میکند و بوی خوشش دلها را میبرد ، بیافریند هر آینه میآفرید. اگر او را چنین میآفرید سرها در برابرش فرود میآمد و فرشتگان به آسانی از امتحانی که خداوند برای آنان قرار داد سربلند بیرون میآمدند. ولی خدای سبحان آفریدگانش را به چیزهایی که ریشه و علّتش را نمیدانند گرفتار میکند و بدین شیوه آنها را میآزماید تا سرکشی و خودپسندی و کبر و غرور را از وجودشان دور فرماید ». (1)
آنحضرت در همین باره میفرماید :
« هنگامی که خداوند سبحان، رسولانش را برای هدایت مردم فرستاد، اگر اراده می کرد، می توانست گنجهای طلای ناب و باغهای پر از درختان میوۀ را در دسترس آنها بگذارد وآنها را با مرغان آسمان و جانوران زمین دمسازشان بدارد. و اگر چنین کرده بود مردم از روی ناچاری سر به فرمان آنها مینهادند و دیگر آزمایشی برای تشخیص خوب و بد وجود نداشت ، واصل پاداش نیکی و درستی ، و کیفر کجی و تبهکاری در روز رستاخیز از میان میرفت و هیچ کس اخبار آسمانی و وعده و وعید را راست نمیپنداشت. و آنان را که
1) (1)) 1 - نهج البلاغه، خطبۀ قاصعه.
دعوت پیامبران را پذیرفته و همه گونه رنج و آزاری را تحمّل کرده بودند، مزدی در میان نبود و ایزد متعال مؤمنان را سزاوار و شایسته ثواب نیکو کاران نمینمود. امّا او رسولانش را با عزم راسخ وپولادین وظاهری ضعیف - مانند خود مردم - قرار داد و با قناعت چشم و دلشان را سیر کرد و با بی نیازی گوش و زبانشان را به راه راستی و درستی آورد ». (1)
سپس آنحضرت پس از سخنان مشروحی درباره دور بودن اولیای خدا از زخارف دنیوی میفرماید :
« ولی خداوند بندگانش را به انواع سختیها میآزماید و آنها را به عبادتها و مجاهدتها فرمان میدهد و با انواع سختیها گرفتارشان میکند تا تکبر و خودپسندی را از دلشان بزداید و فروتنی را در نهادشان جای دهد ».
« اللّٰه.. اللّٰه.. در سرنوشت تبهکاری و سرانجام شوم ستمکاری وبد فرجامی تکبر.. که آن از مصیبتهای بزرگ ابلیس است، ودام گسترده او است، که چون زهر کشنده دلها را میمیراند.. » (2)
این چنین وحی مردم را به تسلیم در برابر پیامبران و اوصیا آنان فرمان میدهد و برای پیروی از آنها پاداشی بزرگ در نظر میگیرد. در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود :
« محکم ترین بندهای ایمان عبارتند از : محبّت و دشمنی در راه خدا و دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا ». (3)
از امام زین العابدین علیه السلام نیز روایت شده است که فرمود :
« هر که ما را نه از برای دنیا دوست بدارد از ما بهرهاش را میگیرد و هر که با
دشمن ما دشمنی کند، نه به خاطر عداوت شخصیای که خود با او دارد، روز رستاخیز با محمّد و ابراهیم و علی به پیشگاه خداوند در آید ». (1)
همان گونه که انسان با ولایت میتواند ریشههای تکبر و ادعای الوهیّت را در درون خود بخشکاند میتواند با آن به جنگ طمع وشهوتهای دنیوی برود. زیرا کسی که از اولیای خدا فرمان میبرد ، زورمداران و زراندوزان با وسایل گوناگون ، همچون تبلیغات منفی ، فشار اقتصادی ، شکنجه بدنی و حتّی تبعید و قتل به رویارویی و ستیز با وی بر میخیزند.
از آنجا که ولایت ، آزمونی بزرگ برای انسانهاست ، شرط قبولی اعمال نیز قرار داده شده است. زیرا هدف طاعتهای دیگر ، رام و خوار کردن روح فرعون مآب و ستمگر انسانی است. تا آن را برای اطاعت از خداآماده کند . این روح باید برای اطاعت از پروردگارش رام شود و از طریق بندگی خدا از آلودگیهای کبر ، شرک و شک ، پاک و پاکیزه گردد.
این هدف با ولایت ، کاملاً تحقّق مییابد. زیرا ، فروتنی بشر در برابر بشری همانند و همنوع خود که از سوی خداوند مبعوث شده و هیچ نیروی خارق العاده یا ثروت هنگفتی ندارد و تنها وتنها برای اطاعت از فرمان خداوند انجام میشود ، مسألهای است که شدیداً از سوی نفس مورد مخالفت قرار میگیرد ، تا آنجا که برخی برای فرار از ولایت ، خواستار فرود آمدن عذاب خداوند میشوند.
اجازه دهید ، برخی از روایاتی را که در برتری وفضیلت ولایت نقل
1) (1)) - صحیفۀ سجّادیه ، ص56.
شده بخوانیم تا از فضیلت بزرگ آنها آگاه شویم و بدانیم که چگونه در حدیث مشروحی از امیر مؤمنان علیه السلام آمده است که آنحضرت در پاسخ به پرسشهای یکی از کافران فرمود :
« ایمان دو گونه است : ایمان قلبی و ایمان زبانی. ایمان منافقان دورۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله از نوع دوّم ایمان ( زبانی ) بود. هنگامی که شمشیر اسلام بر آنان چیره گشت و ترس ، آنان را فرا گرفت، به زبان ایمان آوردند ، امّا به دل مؤمن نبودند. ایمان قلبی یعنی تسلیم بودن در برابر پروردگار. و هر که کارها را به صاحبش تسلیم کند از فرمان او سرباز نزند ، چنان که ابلیس از سجده در برابر آدم علیه السلام سرباز زد ، بیشتر امّتها از اطاعت پیامبرانشان سر پیچی کردند و یگانه پرستی آنان سودی به حالشان نداشت . چنان که آن سجدههای طولانی ابلیس برای وی سودمند نیفتاد که یک سجده ابلیس چهار هزار سال به طول میانجامید، امّا ابلیساز این سجدهها جز زینت وزیور دنیا وقدرت بر وسوسه کردن مردم نمیخواست.
بنابر این نماز وصدقه جز با هدایت به راه نجات و طریق حق، سودمند نیستند ». (1)
از این رو خداوند پیروی وبندگی بندهای را که از پذیرش ولایت سرباز زند ، قبول نمیکند گرچه او در این راه مشکلات و مشقتهای بسیاری هم متحمّل شود. از امام صادق به نقل از پدرانش علیهم السلام روایت شده است.
« موسی بن عمران علیه السلام به مردی برخورد که دستهایش را رو به آسمان گرفته بود و دعا میکرد. حضرت موسی پی کار خود رفت و پس از هفت روز بازگشت و دو باره همان مرد را دید که دستهایش را بالا گرفته و دعا
1) (1)) - نهج البلاغة، همان خطبه.
و زاری میکند و نیازش را از خدا میخواهد خداوند عز وجل به حضرت موسی وحی کرد که ای موسی اگر او آنقدر ما را بخواند تا زبانش بازایستد ، دعایش را اجابت نمیکنم ، مگر آنکه از دری که به او دستور دادهام ، نزد من وارد شود ». (1)
در واقع ولایت انسان ، محک اعمال اوست. اگر ولایتش صحیح باشد ، اعمالش نیز صحیح است و اگر ولایتش باطل باشد اعمالش نیز باطل است.
در حدیثی که ابو سعید خدری از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده ، آمده است :
« اگر بندهای، هزار سال بین رکن و مقام ، خدای را بندگی کند و سپس همچون گوسفندی مظلومانه ذبح شود، خداوند وی را با کسانی که به آنها اقتدا کرده و هدایتشان را پذیرا شده و روش آنان را پیموده است محشورش کند. اگر بهشتی باشند او هم بهشتی است و اگر دوزخی باشند او نیز دوزخی است ». (2)
همچنین ولایت ، وجهۀ جامعه است و بر آن حساب و پاداش مترتب میشود. امام علی از پیامبر اکرم از جبرئیل از خداوند عز وجل روایت کرده است که فرمود :
« به عزّت وجلالم سوگند که تحقیقاً هر ملتی را که در مقابل ولایت پیشوای ستمگری که از جانب خداوند تعیین نشده است، سر فرود آورند، مورد عذاب قرار خواهم داد. اگر چه آن ملت خود در کردارشان پاک و پرهیز کار بوده باشند و تحقیقاً از هر ملتی که در برابر ولایت پیشوای عادل که از سوی خداوند تعیین شده، سر فرود آورند گذشت میکنم اگر چه در کردارشان اشتباهات و لغزشهایی داشته باشند ». (3)
اینجا است که در محدوده چهار چوب ولایت الهی ، زندگی و سیمای امام سجّاد علیه السلام را مورد بحث و بررسی و شناخت قرار میدهیم. هیچ یک از پیامبران و امامان و جانشینان پرهیزکار آنان و علمای ربّانی در پی حکومت و سلطنت نرفتند و یا رهبری جنبشهای سیاسی را ، به معنایی که ما میفهیم ، در دست نداشتند بلکه آنان برای پاک کردن دلهای مردم و جوامعشان از بتپرستی و طاغوت تلاش میکردند. با این وصف ، مهمترین فلسفۀ زندگی آنان تحقّق این هدف نبوده تا گفته شود آنها در تحقّق هدف با شکست رو به رو شدند ، بلکه نخستین و مهمترین هدف ، آزمایش مردم بوده و آنان وحی الهی را بر مردم میخواندند ، و به تعلیم و تزکیۀ ایشان همّت میگماشتند. خداوند متعال در این باره میفرماید :
(هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْاُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِن کَانُوا مِن قَبْلُ لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ) (1).
« او کسی است که برای بی سوادان رسولی از خود ایشان فرستاد که بر آنان آیاتش را میخواند و پاک میسازدشان و کتاب و حکمت را بدیشان میآموزد اگر چه اینان پیش از این در گمراهی آشکار بودند. »
آری ، یکی از اهداف مهم بعثت پیامبران و حرکتها و قیامهای اوصیا واولیای آنها ، آماده کردن مردم برای قیام به قسط و عدل بوده است ، نه اینکه پیامبران خود در میان مردم به اجرای قسط و عدل بپردازند و به تعبیر دیگر وکیل مردم در اجرای عدالت باشند که این تعبیر را وحی
1) (1)) - سورۀ جمعه ، آیۀ 2 .
بابیانی رسا مردود شناخته است. به این آیه از قرآن کریم دقت کنید :
(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّٰهُ مَن یَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ) (1).
« ما پیامبران خود را به دلایل ومعجزات فرستادیم وبا ایشان کتاب و میزان ( عدل ) نازل کردیم تا مردم براستی و دادگری، قیام کنند وآهن را فرود فرستادیم که در آن قدرتی بسیار و سودهایی برای مردمان است تا خداوند بداند که چه کس او و رسولانش را با ایمان قلبی یاوری خواهد کرد که خداوند بس نیرومند و عزیز است. »
از آنجا که امام زین العابدین علیه السلام ، رسالت پیامبران را از جدش محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله به ارث برده است ، میتوان گفت که مهمترین و اوّلین فلسفۀ امامت ایشان همان فلسفه رسالت انبیا پس از دعوت مردم به خدا ، یعنی آزمایش مردم بوده است و دیگر اهداف متعالی رسالت همچون برقراری عدل و داد و یاری مظلومان ، در راستای همین حکمت جای دارند .
برای دیگر ائمه علیهم السلام شرایط تحقّق اهداف پیش بینی شده بویژه هدف سیاسی فراهم شد. همان گونه که امیرمؤمنان دو بار با قریش جنگید ، یک بار در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وتحت رهبری آنحضرت و بار دیگر در زیر
1) (1)) - سورۀ حدید، آیۀ 25 .
پرچم رسالت ودر زمان امامت خود ، و در کنار یاران برگزیدۀ پیامبر.
امام حسن نیز با معاویه به رویارویی برخاست وبه خاطر مصلحت مسلمانان دست از جنگ برداشت. امام حسین هم نخست با تمسک به روشهای صلح جویانه با معاویه رو به رو شد ، سپس در برابر فرزند نا بکارش یزید ، دست به شمشیر برد تا آنکه مظلومانه به شهادت رسید.
دیگر ائمه نیز هر یک به طور غیر مستقیم و با به کارگیری روشهای گوناگون ایفاگر نقشهای سیاسی خود بودند ، حال آنکه شرایط عمومی دوران امام سجّاد ، بهخاطر عواملی که بعداً بهبیان آنها خواهیم پرداخت ، اقتضا میکرد که آنحضرت بیشتر به دعا و نیایش پروردگار روی آورد.
از این رو زندگی امام سجّاد علیه السلام تابلویی است که به نور پروردگارش درخشان شده و تجلّی خیره کنندۀ ایمان خالص و عشق شدید به خداوند و عبادت وبندگی اوست.
هنگامی که صفات امام علی بن الحسین علیهما السلام را از زبان امام باقر علیه السلام میخوانیم ، پی میبریم که ولایت خدا و ولایت اولیایش یعنی چه ؟ وچرا این همه بر آن تأکید شده است ؟ و چگونه زندگی امام سجّاد پرتویی از این نور الهی است ؟ امام پنجم حضرت محمد باقر میفرماید :
« علی بن الحسین علیهما السلام در هر شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند چنان که امیر مؤمنان علیه السلام میخواند. پانصد درخت خرما داشت و پای هر درخت دو رکعت نماز میگزارد و چون به نماز میایستاد رنگ سیمایش دگرگون میشد.
در نماز مانند بندهای که پیش فرمانروای بزرگی ایستاده ، میایستاد
و اندامش از ترس خدا میلرزید. نماز را مثل کسی میخواند که گویا با نماز وداع میکند و میپندارد که دیگر نماز نخواهد خواند ، - وعمرش کفایت نخواهد داد که نماز بهتری به جا آورد. روزی در حال نماز یک طرف از ردای آن حضرت افتاد ، ردای خود را درست نکرد تا آنکه از نماز فارغ شد یکی از یارانش از این موضوع پرسید. او فرمود : وای بر تو آیا نمیدانی در برابر چه کسی ایستاده بودم ؟ براستی همان مقدار از نماز بنده پذیرفته است که حضور قلب داشته باشد. آن مرد عرض کرد : پس ما هلاک شدیم ! فرمود : هرگز. بلکه خداوند با قرار دادن نوافل ، کمبود نمازها را جبران میکند.
حضرت همیشه در تاریکی شب با انبانی پر از درهم و دینار از خانه بیرون میرفت. وچه بسا که مواد غذائی و هیزم به دوش میکشید و به در خانه فقرا و مستمدان میرفت و در میزد و هر کس از خانه بیرون میآمد ، از آن اموال وغذاها به او میبخشید. وقتی به فقیر بخششی میکرد ، روی خود را میپوشانید تا شناخته نشود. چون امام رحلت نمود و آن بخششها قطع شد ، همه دانستند که آن شخص امام علی بن الحسین علیهما السلام بوده است. چون پس از وفاتش او را بر روی تخته نهادند تا بشویند ، پشت آنحضرت را نگریستند ، که همچون سر زانوی شتر بر آن پینه بسته بود. زیرا بارهای سنگین غذا و پول را بر دوش میگرفت و به خانه فقیران میبرد. روزی از خانه بیرون شد. رو پوش خزی بر دوش داشت. گدایی به آنحضرت بر خورد و از روپوش خوشش آمد. حضرت آن روپوش رابه آن فقیر بخشید .
در زمستان جامه خزی میخرید و چون تابستان میشد آن را میفروخت و پولش را صدقه میداد. در روز عرفه جمعی را دید که گدایی میکردند. فرمود . وای بر شما در چنین روزی حاجتهای خود را از غیر خدا طلب میکنید؟!
آنحضرت هیچ گاه با مادر خود ، هم غذا نمیشد. از او پرسیدند : ای فرزند رسول خدا شما بیشتر از همه کس به مادر خود نیکی میکنید و با او رابطه دارید پس چرا بااو غذا نمی خورید ؟ فرمود : دوست ندارم دستم به سوی لقمههایی دراز شود که چشم او قبلاً آن را نشانه گرفته باشد.
مردی به او گفت : ای فرزند رسول خدا من شما را در راه خدا دوست دارم. امام فرمود : « خداوندا ، من به تو پناه میبرم از اینکه روزی در راه تو دوست داشته شوم در حالی که تو مرا دشمن بداری ».
بر ماده شتری بیست بار به حج رفت و یک تازیانه بر او نزد و چون آن ماده شتر بمرد دستور داد لاشهاش را به خاک سپارند تا مبادا درندگان او را پاره پاره کنند.
در بارۀ خصوصیات او از کنیزش سؤال شد. گفت : آیا به تفصیل در بارهاش بگویم یا خلاصه ؟ گفته شد : خلاصه. گفت : هرگز در روز برای او خوراک نیاوردم و در شب برایش رختخواب نگستردم !!
روزی با عدّهای برخورد کرد که به وی ناسزا میگفتند. در برابر آنها ایستاد و فرمود : اگر راست میگویید خداوند مرا بیامرزد و اگر دروغ میگویید خداوند شما را بیامرزد.
چون طالب علمی به خدمتش میرسید ، میفرمود : وقتی طالب علم از
منزلش بیرون آید ، قدم روی هیچ تر وخشکی نگذارد مگر آنکه تا طبقه هفتم زمین برای او تسبیح گویند.
صد خانوار از فقیران مدینه را سرپرستی میکرد وهمواره مایل بود که یتیمان و بیچارگان و مسکینان که هیچ چارهای نداشتند ، بر سر سفرهاش حاضر باشند. با دست خود به آنها غذا میداد و هر کدام عیال وار بودند ، به خانوادۀ آنها هم خوراک میداد. غذایی نمی خورد مگر آنکه از آن غذا به فقرا صدقه دهد.
بدلیل زیاد نماز خواندن هر سال هفتبار جاهای سجدهاش پوست میانداخت و آن پوستها ( پینهها ) را جمع میکرد وچون وفات یافت با وی به خاک سپردند.
بیست سال بر پدرش امام حسین علیه السلام گریست. هرگز خوراکی نزدش نمیگذاشتند مگر آنکه میدیدند که او میگرید ، تا آنجا که یکی از غلامانش عرض کرد : ای فرزند رسول خدا آیا اندوه شما پایانی ندارد ؟! امام فرمود : وای بر تو ، یعقوب پیامبر ، « دوازده » پسر داشت که خدا یکی را از نظرش نا پدید کرد. او از بس گریست کور شد وموی سرش از شدّت اندوه سپید گشت و پشتش از غم خمید ، حال آنکه پسرش زنده بود.
امّا من به چشم خود دیدم که پدر و برادر و عمو و هفده نفر از خاندانم در کنارم کشته شدند ، پس چگونه اندوهم پایان پذیرد ؟ ».
کتابهای تاریخ از ذکر کرامات امام سجّاد علیه السلام فراوان است (1)و این البته
1) (1)) - برخی از این کرامتها را در پایان کتاب یاد خواهیم کرد.
شگفت نیست. زیرا امامی با این صفات ، شایستۀ برخورداری از فضل و کرامات الهی است. آیا مگر خداوند بندگان صالح خویش را با اجابت دعاهایشان مورد تکریم قرار نمیدهد ؟ که خود فرموده است :
(وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ) (1).
« و پروردگارتان فرمود : مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. »
پس چگونه میشود که خداوند دعای کسی را که در عشق به او ذوب شده تا آنجا که از شدّت عبادت ، بیم مرگش میرود ، اجابت نکند ؟
اجازه دهید با هم روایت زیر را بخوانیم و سپس آن را با داستانهایی که قرآن در باره بندگان صالح خداوند نقل کرده است به مقایسه بگذاریم ، تا در یابیم که هر دو ، در واقع دو رودخانهاند که از یک جا سر چشمه میگیرند.
ابراهیم ادهم روایت کرده که : من با قافله در صحرا میرفتم کاری پیش آمد و از قافله جدا گشتم. پس ناگهان با کودکی که در حال راه رفتن بود برخورد کردم. گفتم : سبحان اللّٰه ! صحرایی بی آب و علف و کودکی که در آن راه میرود ؟! پس به کودک نزدیک شدم و به او سلام دادم. کودک جواب سلامم را گفت. پرسیدم : کجا میروی ؟ گفت : به خانۀ پروردگار ، گفتم : عزیزم ! تو کوچکی رفتن به خانۀ خدا نه بر تو واجب است و نه از سنّت است. گفت : ای پیر مرد ! هنوز کوچک تر از مرا ندیدهای که بمیرد ؟! پس گفتم : آذوقه و مرکبت کو ؟ گفت : آذوقهام تقواست
1) (1)) - سورۀ غافر، آیۀ 60.
و مرکبم پاهایم و مقصدم مولایم. گفتم : غذایی همراه تو نمیبینم ؟ گفت :
پیر مرد آیا نیکوست که کسی تو را به میهمانی فرا خواند و تو از خانهات با خود غذا ببری ؟ گفتم : نه. گفت : کسی که مرا به خانهاش فرا خوانده خودش سیر و سیرابم میکند. گفتم : بیا سوار شو تا از حج باز نمانی. گفت :
وظیفۀ من جهاد وکوشش است ورساندنم به مقصد دست اوست. مگر این سخن خداوند را نشیندهای که فرمود :
( وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ ) (1).
« وکسانی که به خاطر ما جهاد کنند، به راههای خویش هدایتشان کنیم وخداوند با نیکو کاران است. »
وی گوید : در همین حال و هوا بودیم که ناگهان جوان نیکو چهرهای با جامۀ سپید و زیبائی نمایان شد و با آن کودک معانقه کرد و بر او درود فرستاد. من به سوی جوان پیش رفتم و به او گفتم : تو را به خدایی که زیبایت آفرید سوگند که این کودک کیست ؟ گفت : او را نمیشناسی ؟! او علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام است. پس جوان را رها کردم و سراغ کودک رفتم و گفتم : تو را به پدرانت سوگند که این جوان کیست ؟ فرمود : او را نمیشناسی ؟ او برادرم خضر است که هر سال نزد ما میآید و بر ما درود میفرستد گفتم : تو را به حق پدرانت سوگند آیا بما نمیگویی که چسان بی توشه و آذوقه در این بیابان ره میسپری ؟ گفت : من با توشه ، این صحرا را در مینوردم و توشهام چهار چیز است. گفتم : آنها
1) (1)) - سورۀ عنکبوت، آیۀ 69.
کدامند ؟ فرمود : دنیا را با این همه گستردگی ، مملکت خداوند میدانم ، و تمام مخلوقات را بندگان و کنیزکان و عیال او بحساب می آورم واسباب و ارزاق را به دست خدا میدانم و قضای او را در تمام زمین خدا جاری و نافذ میبینم. عرض کردم : چه خوب توشهای داری زین العابدین ! تو با این توشه از کوره راهای آخرت عبور کنی پس معلوم است که میتوانی از از کوره راهای دنیوی هم برهی ! (1)
حماد بنحبیب کوفیالقطان نیز داستانمشابهیرا نقل کرده وگفتهاست:
در « زباله » (2)از قافله جدا ماندم. چون شب فرارسید ، به درختی بلند پناه بردم. چون تاریکی بیشتر شد ناگهان جوانی را دیدم که با جامهای سپید که بوی مشک از آن به مشام میرسید ، میآید. تا آنجا که توانستم ، خود را پنهان کردم. جوان آماده نماز شد. سپس ایستاد در حالی که میگفت : ای کسی که ملکوت همه چیز به دست توست و با جبروت خویش بر همه چیز چیره گشتی در دلم سرور اقبال بر خودت را داخل کن و مرا به میدان فرمانبردارانت ملحق فرما.
سپس نمازش را شروع کرد. چون دیدم اندامش آرام یافته و حرکاتش سکون گرفت ، به سوی محلّی رفتم که او در آنجا وضو گرفته بود ، ناگاه چشمه جوشانی دیدم. من نیز برای نماز آماده شدم و به او اقتدا کردم.
ناگهان محرابی دیدم که گویا در همان وقت پدیدار شد ، او را دیدم که هر گاه به آیهای که در آن ذکری از وعده و وعید بود ، بر میخورد با ناله
و زاری آن را تکرار میکرد. پس چون شب رو به پایان میرفت ایستاد و گفت : « ای کسی که گمگشتگان او را قصد میکنند ، رهنمایش مییابند ، و بیمناکان قصدش میکنند پناهگاهش مییابند ، و عابدان به او پناه میبرند و او را سر پناه خویش مییابند. کی آرام مییابد کسی که بدن خویش را برای غیر تو به زحمت انداخته و چه زمانی شاد میشود کسی که جز تو دیگری را قصد کرده است ؟ معبودا ! تاریکی پایان میگیرد در حالی که من در خدمت به تو کاری نکردهام ، واز چشمۀ مناجات تو سینه را سیراب نساختهام. بر محمّد و آل او درود فرست و سزاوارترین دو کار را نسبت به من به انجام رسان. ای مهربانترین مهربانان ». من ترسیدم او از دستم برود ، و کارش بر من نهان ماند. از این رو به او در آویختم و گفتم :
تو را به خدایی که گزند رنج و خستگی را از تو برداشت و لذّت ترس را به تو عطا کرد چرا بال رحمت و کنف رقت خویش را از من دریغ میداری ، که من سر گشته و حیرانم ؟ فرمود اگر توکّل تو راست باشد سرگشته نباشی.
در پیام روان شو. چون زیر درخت رسید. دستم را گرفت ، در نظرم آمد که زمین زیر پایم کشیده میشد. صبحگاهان به من گفت : مژده بده که این مکّه است. فریادها را میشنیدم و زایران خانه حق را میدیدم. گفتم : به خدایی که در روز قیامت و تنگدستی به او امیدوارم تو را سوگند میدهم ، که کیستی ؟ گفت : حال که قسم دادی ، بدان که من علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب هستم. (1)
1) (1)) - بحارالانوار ، ج46 ، ص40 - 41.
آری ، امام اخگری از پرتو خیره کننده ایمان و شرارهای از آتش بر فروختۀ رسالت بود.
تاریکی بر خیابانهای مدینه سایه میگسترد. مردم به خانههای خود خزیده بودند ، باران میبارید باد سرد زمستانی میوزید. « زهری » گوید :
زین العابدین علیه السلام را دیدم که آرد بردوش گرفته بود و میرفت عرض کردم : ای فرزند رسول خدا ! این چیست ؟ فرمود: قصد سفر دارم. توشهای آماده کردهام تا به جایی تسخیرناپذیر ببرم.
« زهری » گوید : گفتم : این غلام من است اجازه ده آن بار را بر دوش گیرد. حضرت نپذیرفت. گفتم : بدهید من آن را بر دوش گیرم و شما را از بردنآن آسوده کنم. حضرتفرمود: زحمترساندن توشۀ سفررا میخواهم خود تحمّل کنم تا ورودم را به آنجا که قصد کردم نیکو گردد. و افزود :
به حق خداوند از تو میخواهم که از من جدا شوی و مرا وگذاری.
زهری از آنحضرت جدا شد. پس از چند روز ، زهری به آنحضرت گفت : ای فرزند رسول خدا من از آن سفری که در آن شب در بارۀ آن سخن میگفتی ، اثری نیافتم ! ؟
امام فرمود : آری ! چنان نبود که تو پنداشتی ، مقصودم سفر آخرت بود که برای آن آماده میشدم. سپس آنحضرت هدف خود را از بردن آن توشه در شب به خانههای نیازمندان ، توضیح داد و گفت : آمادگی برای مرگ بادوری از حرام ، و ایثار در راه خیر به دست میآید. (1)
1) (1)) - بحارالانوار ، ج46 ، ص49.
در واقع ریشههای شخصیّت امام زین العابدین علیه السلام در افق معرفت او بهخداوند ، ویقین او به قیامت ، و آگاهیاش به سرعت گذرایی که ساعات شبانه روزی عمر انسان را میبلعد ، و فراوانی واجبات و تکالیف ، امتداد مییافت !
وقتی کسی از او میپرسید : چگونه صبح کردی ای فرزند رسول خدا ؟ میفرمود :
« صبح کردم در حالی که از من هشت تقاضا شده است : خداوند عمل به فرایضش را از من میخواهد و پیامبر صلی الله علیه و آله عمل به سنّتش. خانواده قوّت میخواهد و نفس شهوت و شیطان میخواهد که پیرویاش کنم و آن دو فرشته نگاهبان خواستار راستی عملند و ملک الموت روح را میخواهد و قبر جسدم را. من در میان این هشت تقاضا قرار دارم ». (1)
آنحضرت نمودار شکوهمند این آیه از قرآن بود :
(الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَیٰ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هٰذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ) (2).
« کسانی که خدای را ایستاده و نشسته و خوابیده یاد میکنند و پیوسته در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند ( و میگویند ) پروردگار اینها را بیهوده نیافریدی. منزهی تو پس ما را از رنج آتش در امان نگاه دار. »
او چنان در محبّت وعشق خدا غوطه ور بود که رودهای عشق و محبّت به صورت راز و نیازهایی ، که تاریخ تنها گوشۀ اندکی از آنها را در
« صحیفه »ای معروف به « سجادّیه » ثبت کرده است ، بر لبانش جاری میشد. بیایید با هم به یکی از این راز و نیازهای پر شکوه و جذاب که چشمها را خیره میسازد ، گوش فرا دهیم :
« همانا همّتم به سوی تو منقطع شده و رغبتم به طرف تو برگشته است پس تو مراد منی نه دیگری ، و بیداری و خوابم فقط از برای توست نه جز تو.
و دیدارت پر تو و روشنی چشم من است و اتصال توبه من نفس من است ، اشتیاقم به توست و سرگشتگیام در محبّت تو و دلباختگی ام به عشق توست.
خشنودی تو آرزویم و دیدنت نیازم و در کنار تو بودن تقاضایم و نزدیکی به تو منتهای درخواست من است. آرام و راحتم در راز و نیاز با توست ، داروی بیماریام نزد توست و شفای تشنگیام و خنک کننده سوزش درونم و رفع گرفتاریام همه در درگاه توست. پس در وحشتم انیس من باش ، لغزشم را بکاه و بپوشان و توبهام را بپذیر و دعایم را پاسخ گوی و خود نگهدار عصمت من و بی نیاز کننده تهیدستیام باش. مرا از خود جدا و دور مکن ای نعیم وبهشت من و ای دنیا و آخرت من ای مهربانترین مهربانان ». (1)
کدامین قلب سرشار از ایمان است که سر چشمۀ چنین سخنان پر شور و تابناکی است ؟ کدامین قلب افروخته از شوق خداست که با عشق به خدا این گونه با او راز و نیاز میکند ؟ آری... تنها قلب این امام است ، که نماز ، محبوبترین کارها نزد اوست و ذکر خدا شغل او و عبادت صبغه و نشانۀ زندگی اوست ! روزی بر خلیفه اموی ، عبد الملک بن مروان ، وارد شد. عبد الملک از دیدن نشانۀ سجود بر پیشانی امام علی بن الحسین علیهما السلام به شگفتی افتاد وگفت : ای ابو محمّد ! آثار کوشش و اجتهاد بر تو ظاهر
1) (1)) - مفاتیح الجنان، ص124.
گشته ، وخداوند نیکی وپاداش خود را برای تو تضمین کرده ، تو پارۀ تن رسول خدایی و با او نسبت نزدیک و استواری داری. تو بر خاندان ومعاصرانت صاحب فضیلتبزرگ هستی وهیچ کسی مانند تو ونه پیش از تو از فضل وعلم ودین وتقوا برخوردار نگشتهاست جز نیاکان گذشتهات.
عبد الملک همچنان امام را میستود که آنحضرت فرمود :
« هر آنچه یاد کردی و وصف نمودی همهاز فضل خدای سبحان وتأیید و توفیق او بود پس کجا میتوان شکر آنچه را که بر ما ارزانی داشته است به جای آورد.
ای امیر مؤمنان ؟! رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان در نماز میایستاد که پاهایش ورم میکرد و چنان روزه میگرفت که از تشنگی دهانش خشک میشد. به او گفته شد :
ای رسول خدا آیا مگر خداوند گناهان گذشته و آینده تو را نیامرزید ؟ فرمود :
آیا من بندهای سپاسگزار نباشم ؟ سپاس خدای را بر آنچه نعمت داد و آزمود و سپاس در انجام و آغاز.
به خدا سوگند اگر اعضایم پاره پاره شوند و سیلاب اشک بر دامانم روان گردد ، هنوز شکر یک دهم یکی از هزاران هزار نعمت خداوند را که شمارشگران ، از شمارش آنها عاجزند ، نتوانستهام به جای آورم.
وتمام ستایش ستایشگران نمیتواند با یکی از این نعمتها برابر شود ، نه به خدا. خداوند مرا میبیند که هیچ چیز از سپاس و یاد او در شب یا روز ، در نهان یا آشکار بازم نمیدارد. اگر برای خانوادهام و نیز برای دیگر
مردمان ، از خاص و عام ، بر من حق و حقوقی نبود ، که ادای آنها تا آنجا که در توان من است بر من واجب باشد ، هر آینه با دو دیدهام به آسمان و با قلبم به خدا مینگریستم و این نگاهها را باز پس نمیگرفتم تا آنکه خداوند که بهترین داوران است کار مرا تمام سازد ».
امام گریست و عبد الملک نیز گریه سر داد و گفت : چه تفاوت بزرگی است میان بندهای که در جستجوی آخرت است و برای آن میکوشد و بندهای که در پی دنیاست از هر راهی که آنرا بدست آورد ، به راستی در آخرت او را هیچ بهرهای نیست سپس به امام روی کرد و از نیازهایش پرسید و از مقصودی که به خاطر آن پیش عبد الملک آمده بود و شفاعتش را پذیرفت و به او انعام داد ».
وقتی « طاووس » آنحضرت را در اواخر شب دید که بر گردخانه کعبه طواف میکند از او کارهای شگفتی مشاهده کرد ، تا آنجا که دلش به حال امام میسوزد. طاووس مشاهداتش را این گونه بیان میکند :
امّا سجّاد علیه السلام را دیدم که از شب تا سحر طواف و عبادت میکرد ، چون هیچ کس را ندید به آسمان نگریست و گفت :
« معبودا! ستارگان آسمانهایت فرونشستند وچشمان مخلوقاتتآرام یافتند، ودرهایت به روی گدایان باز شدهاست. به سویت آمدهام تا مرا بیامرزی و به من رحمآوری و سیمای جدّم محمّد صلی الله علیه و آله را در عرصات قیامتبهمن بنمایانی».
سپس گریست و گفت :
« به عزّت و جلالت سوگند من با نافرمانیام قصد مخالفت تو را نداشتم، واگر عصیان تو را کردهام به تو شک نداشته و به شکنجهات نادان نبودهام
و خویش را در معرض مجازات تو قرار ندادهام. امّا نفسم، گناهم را برایم آراست، پردۀ پوشانندۀ تو بر من فرو افتاد و مرا بر این کار یاری کرد، پس اکنون چه کسی مرا از عذاب تو میرهاند؟ و اگر تو ریسمانت را از دست من ببری به ریسمان چه کسی چنگ زنم؟ پس وای از فردای بدی که میخواهم در برابرت بایستم، آن هنگامی که به سبک باران گفته شود : بگذرید و به گرانباران گفته شود : فروافتید پس آیا من با سبکباران خواهم گذشت، و یا با گرانباران خواهم ماند؟ و ای بر من، هر چه عمرم طولانیتر شد گناهانم افزون گشت وهیچ توبه نکردهام. آیا نوبت آن فرا نرسیده که از پروردگارم شرم کنم »؟
سپس گریست و این ابیات را خواند :
أَتُحْرِقُنٖی بِالنّٰارِ یٰا غٰایَةَ الْمُنیٰ فَأَیْنَ رَجٰآئٖی ثُمَّ أَیْنَ مَحَبْتٖی (1)أَتَیْتُ بِأَعْمٰالٍ قِبٰاحٍ رَزیتٖیوَمٰا فِی الْوریٰ خَلْقٌ جَنیٰ کَجِنٰایَتٖی (2)
سپس گریست و فرمود :
« منزهی تو! معصیّت میشوی امّا انگار که نمیبینی و شکیب میورزی گویی که معصیت نمیشوی. به مخلوقاتت با کارهای نیک دوستی میکنی آن چنان که گویی تو به آنان نیازمندی حال آن که سرورم تو از آنان بی نیازی ».
سپس بر زمین به سجده افتاد. طاووس گوید : به او نزدیک شدم وسرش را بلند کردم و بر زانوانم نهادم و گریستم تا آنجا که اشکهایم بر گونههای مبارکش جاری شد. پس امام نشست و گفت :
« چه کسی مرا از ذکر پروردگار باز داشت » ؟!
گفتم : من طاووس هستم ای فرزند رسول خدا این همه زاری و شیون برای چیست ؟ ما باید چنین گریه و زاری سر دهیم که همه نافرمان وگنهکاریم. امّا پدر تو حسین بن علی علیهما السلام و مادرت فاطمه زهرا علیها السلام وجدّت رسول خدا صلی الله علیه و آله است.
امام به من نگاهی کرد و فرمود :
هیهات ! هیهات ! ای طاووس با من از پدر و مادر و نیایم سخن مگوی.
خداوند بهشت را برای کسی آفرید که فرمانش برد و نکویی کند ، گرچه غلامی حبشی باشد و دوزخ را برای کسی آفرید که عصیانش کند گر چه قرشی زاده باشد. آیا نشنیدهای که خداوند میفرماید :
( فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ ) (1)«پس چون در صور دمیده شود نه خویشاوندی میان آنهاست و نه پرسش شوند . »؟
به خدای سوگند سود نرساند تو را فردای قیامت مگر کردار نیکویی که پیش فرستادهای ». (2)
از آنجا که امام زین العابدین علیه السلام ، خداوند را دوست میداشت کار خود را به او وانهاده و کاملاً تسلیم او بود. در این باره به داستانی که از زبان آنحضرت نقل شده است ، توجّه فرمایید :
« به بیماری سختی دچار شدم. پدرم به من گفت : چه چیزی میل
داری ؟ گفتم : میل دارم از کسانی باشم که بر آنچه خداوند ، برایم تدبیر کرده راضی باشم و چیزی به او پیشنهاد نکنم. فرمود : آفرین شبیه ابراهیم خلیل گشتی که وقتی جبرئیل به او گفت : آیا نیازی داری ؟ پاسخ داد : به پروردگارم پیشنهادی عرضه نمیکنم بلکه خداوند مرا بس است و او خود خوب وکیلی است ».
بدین سان خداوند او را دوست میداشت و مورد اکرام و تقدیر خود قرار میداد و بر مقامش میافزود و به وسیلۀ او تقدیر خودش را جاری میساخت و مردم را به گردن نهادن به رهبری او ملزم میکرد.
داستان زیر از غایت عشق و محبّت خداوند به امام زین العابدین علیه السلام حکایت میکند. این داستان را گروهی از عباد و فقهای بصره یعنی ثابت بنانی ، ایوب سجستانی ، صالح مری ، عتبه غلام ، حبیب فارسی و مالک بن دینار نقل کردهاند ، برای شناخت بیشتر این افراد به نقل مطالبی درباره این گروه که در حاشیه کتاب بحار الانوار آمده است ، میپردازیم :
1 - ثابت بنانی : از تابعین بود. ابو نعیم در کتاب حلیة الاولیاء ( ج2 ، ص268 تا ص333 ) در بارۀ او چنین مینویسد : ثابت از متعبدان و متهجدان عارف بود. ابو نعیم گوید : وی از بسیاری از صحابه مثل ابن عمر و ابن زبیر و شداد و انس روایت کرده است و بسیاری از تابعان نیز از وی روایت کردهاند مثل عطاء بن ابی رباح و داوود بن ابی هند و علی بن زید بن جدعان و اعمش و...
2 - ایوب سجستانی : او نیز از تابعین بود. ابو نعیم در حلیة الاولیاء
( ج3 ، از ص3 تا ص14 ) راجع به او مینویسد : واز ایشان سرور عباد و رهبان ، منور به یقین و ایمان ، سجستانی ایوب بن کیسان است.
وی فقیهی دانشمند و عابدی بود که بسیار به حج میرفت. از مردم مأیوس و با خدا مأنوس بود.
ایوب از انس بن مالک و عمرو ابوالعتاهیه و حسن و ابن سیرین و ابو قلابه حدیث نقل میکرد.
اردبیلی در جامع الرواة ج1 ص111 گوید : ایوب بن ابی تمیمه کیسان سختیانی العنزی البصری ، کنیهاش ابو بکر و آزاد شده عمار بن یاسر بود.
عمار خود بندهای آزاد شده بود بنابر این او آزاده شدۀ شخصی آزاده شده به شمار میآید. سرش را سالی یک بار میتراشید و چون موهایش بلند میشد فرق باز میکرد. وی در سال 131 ه در پی انتشار طاعون در بصره ، از دنیا رفت.
3 - صالح مری : پدرش بشیر نام داشت. ابو نعیم در حلیة الاولیاء ( ج6 ص165 ) در بارۀ او مینویسد : قاری پرارج و واعظ پر هیزکار ابو بشیر صالح مری ، صاحب قرائت و ترس و اندوه بود. نیکان را به حرکت وامیداشت و با بدان به ستیزه بر میخاست.
از حسن و ثابت و قتاده و بکر بن عبد اللّٰه مزنی و منصور بن زاذان و جعفر بن زید و یزید رقاشی و میمون بن سیاه و ابان بن ابیعیاش و محمّد بن زیاد و هشام بن حسان و جریری و قیس بن سعد و خلید بن حسان روایت نقل میکرد.
4 - عتبه غلام : آزادۀ بزرگوار و پاک از تیرگیها و بیدار به شهادت
و کلام. عبید اللّٰه بن محمّد گوید : وی عتبة بن ابان بن صمعه بوده و پیش از پدرش از دنیا رفت. از رباح قیسی در بارۀ تسمیه او به غلام پرسش کردند گفت : او مردی متوسّط الحال بود. امّا ما او را غلام مینامیدیم زیرا او در عبادت غلام رهان بود. وی در جنگ روم در قریه حباب به شهادت رسید.
ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء ( ج6 ص226 تا 238 ) مفصلاً در بارۀ او سخن گفته است.
5 - حبیب فارسی : ابو نعیم در حلیة الاولیاء ( ج6 ص149 ) گوید :
ابومحمّد فارسی از ساکنان بصره و صاحب کرامات و مستجاب الدعوه بود.
حضورش در مجلس حسن بن حسن و تأثیر موعظۀ حسن بر دل او موجب گشت که چشم از دنیای فانی بپوشد و به جهان آخرت روی کند. او فقط در چهار بار مجموعاً چهل هزار ( درهم ) صدقه داد.
6 - ابو یحیی مالک بن دینار : ابو نعیم طی شرح مفصلی در حلیة الاولیاء ( ج2 از ص357 الی ص398 ) در بارۀ او مینویسد : او عارف و خدا ترس بود. شهوتهای دنیوی را ترک گفته و در مبارزه با نفس بر آن پیروز میشود.
از ثابت بنانی نقل شده است که گفت : من به همراه عدّهای از عباد بصره همچون ایوب سجستانی ، صالح مری ، عتبه غلام ، حبیب فارسی و مالک بن دینار به حج مشرف شده بودیم. چون به مکّه رسیدیم متوجّه کمبود آب شدیم. کمبود بارندگی موجب تشنگی بیش از حد مردم شده بود.
مکیان و زایران خانه حق ، به ما التماس کرده و میخواستند که آبشان دهیم. آنگاه ما به کعبه رفتیم و طواف کردیم و با خضوع و زاری در کنار خانۀ کعبه به دعا پرداختیم امّا دعاهایمان اجابت نشد. ما در همین حال و هوا بودیم که ناگهان جوانی که حزن و اندوه از چهرهاش میبارید ، نمایان شد. چند بار به گرد کعبه طواف کرد و آنگاه به سوی ما آمد و گفت :
ای مالک بن دینار و ای ثابت بنانی و ای ایوب سجستانی و ای صالح مری و ای عتبه غلام و ای حبیب فارسی و ای سعد و ای عمر و ای صالح اعمی و ای رابعه و ای سعدانه و ای جعفر بن سلیمان !
ما گفتیم : بفرمایید ای جوان. پرسید : آیا در میان شما یکی نیست که خداوند او را دوست بدارد ؟ گفتیم : ای جوان بر ما دعا کردن است و بر او اجابت گفتن. گفت : از کعبه دور شوید که اگر در میان شما یک تن بود که خدا او را دوست میداشت دعایش را پاسخ میگفت.
سپس خود به کعبه در آمد و به سجده بیفتاد. میشنیدم که در سجدهاش میگفت: سرورم تورا بهمحبّتت بهمن سوگند، مکّیانرا از بارانسیراب کن.
ثابت گوید : هنوز سخنش تمام نشده بود که باران همچون دهانههای مشک باریدن گرفت. پرسیدم : ای جوان ! از کجا دانستی که خداوند تو را دوست دارد ؟!
فرمود : اگر او مرا دوست نمیداشت به زیارت خودش فرا نمیخواند.
پس چون مرا به دیدار خویش نایل گردانید دانستم که دوستم دارد. بنابر این او را به محبّتش به من سوگند دادم و او هم دعایم را اجابت فرمود.
سپس از ما دور شد و این ابیات را خواند :
مَنْ عَرَفَ الرَّبَّ فَلَمْ یُغْنِهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ فَذ ٰاکَ الشَّقٖی (1)مٰا ضرّ فِی الطّٰاعَةِ مٰا نٰالَهُفٖی طٰاعَةِ اللّٰهِ وَمٰاذٰا لَقٖی (2)مٰا یَصْنَعُ الْعَبْدُ بِغَیْرِ التُّقْیٰوَالْعِزُّ کُلَّ الْعِزِّ لِلْمُتَّقٖی (3)
پس گفتم : ای مکیّان این جوان که بود ؟ گفتند : علی بن الحسین بن علی بنابیطالب علیهم السلام . از منهال بنعمرو در خبری نقلشدهاست که گفت: به حج رفتم و با علی بن الحسین علیهما السلام دیدار کردم. او پرسید : حرمله بن کاهل چه میکند ؟ گفتم : او را زنده در کوفه دیدم. پس آنحضرت دستهایش را بالا برد و سپس گفت: خدایا گرمای آهن را به وی بچشان! خدایا حرارت آتش را به وی بچشان ! پس از مدّتی به سوی مختار رفتم. ناگاه دیدم عدّهای دوان دوان به سوی او آمدند و عرض کردند : ای امیر مژده ! حرمله دستگیر شد.
حرمله از چنگ مختار گریخته و خود را پنهان کرده بود. مختار نیز دستور داد تا دستها و پاهایش را قطع کنند و به آتش بسوزانندش.
امام زین العابدین علیه السلام هر روز دعا میکرد که خدا قاتل پدرش را به وی مقتول بنمایاند. پس چون مختار قاتلان امام حسین علیه السلام را کشت ، سر عبید اللّٰه بن زیاد و عمر بن سعد را با فرستادهای از جانب خود به سوی
آنحضرت فرستاد و به فرستادهاش گفت : او ( سجّاد علیه السلام ) شب را به نماز میایستد و چون سپیده بردمد نماز صبح میخواند ، و میخوابد ، سپس بر میخیزد و مسواک میکند و آنگاه برایش غذا میآورند. پس چون به در خانه آنحضرت رسیدی ، در بارۀ او بپرس. اگر گفتند که بر سفره نشسته و غذا پیش رویش نهادهاند ، از او اجازۀ ورود بگیر و این هر دو سر را بر سفره او بنه و بگو که مختار به تو سلام رساند و گفت : ای فرزند رسول خدا خداوند انتقام تو را گرفت.
فرستادۀ مختار ، مأموریت خود را همان گونه که دستور گرفته بود انجام داد. پس چون امام زین العابدین علیه السلام سرهای ابن زیاد و ابن سعد را بر سفرۀ غذایش دید به سجده در افتاد و گفت : « خدا را سپاس که دعایم را مستجاب کرد و کین مرا از قاتلان پدرم گرفت ».
آنگاه برای مختار دعا کرد و برای او پاداش نیکو درخواست کرد (1)
هنگامی که به گوشهای از شخصیّت امام زین العابدین علیه السلام پی میبریم و با فنای او در ذات خداوند و ذوب او در عشق خداوندی و خلوصش از آلودگیهای مادی آشنا میشویم ، به گوشهای از فلسفه ولایت و رهبری نیز آگاهی مییابیم و میتوانیم بفهمیم که چرا در اسلام آیات و روایات این همه بر اصل ولایت و رهبری سفارش و تأکید کردهاند. زیرا ولایتی همچون ولایت امام سجّاد علیه السلام است که توان پالایش نفس انسانی را دارد.
و آن را به معراج کمال میرساند.
1) (1)) - بحار الانوار، ج46، ص51 - 53.
ولایت پیامبران و امامان به جامعه مؤمن ، رنگ ایمان میبخشد و عمل به تعالیم اولیای خدا را برای آن آسان میگرداند و به جامعه امکان حرکت در پی این الگوها و شخصیّتهای خدایی و پیروی از آنان را میدهد.
بعلاوه این گونه رهبری ، گلزار عشق به خدا را در دل مردم آبیاری میکند و آن را از پژمردگی و افسردگی در امان میدارد ، چرا که دوستی و محبّت اولیای خدا از محبّت خداوند سر چشمه میگیرد ، همچنان که جویبارها از چشمهای جوشان. حتّی میتوان گفت که محبّت اولیای خدا امتداد محبّت خداست ، البته شواهد و نمونههای فراوانی میتوان برای این سخن ارایه داد.
چگونه شخصی میتواند ادعای خدا دوستی کند امّا کسی همچون امام زین العابدین علیه السلام را که با عبادت و تهجد به درگاه خداوند ، در عشق خدا غرق شده است ، دوست نداشته باشد ؟! آیا مگر خداوند نفرموده است :
(قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ) (1).
« بگو اگر مرا دوست دارید، از من پیروی کنید تا خداوند دوستتان بدارد. »
اینک بیایید تا جرعهای از این چشمۀ جوشان عشق خدا بر داریم...
بیایید بیش از گذشته دوستان خدا را دوست بداریم ، باشد که دلهای ما از هواهای دنیوی و از محبّت مردم ناپاک و پست ، پاک و پاکیزه گردد...
1) (1)) - سورۀ آل عمران، آیۀ 31.
امام زین العابدین علیه السلام در کوران رویدادهای سیاسی که در تکوین امّت اسلام و ترسیم خطوط و ویژگیهای تاریخی آن نقش بسزایی داشتند ، قرار گرفته بود.
در خانۀ امیر مؤمنان امام علی علیه السلام دیده به جهان گشوده بود. در آن هنگام امام علی مبارزهای تلخ با دشمنان اسلام در جمل و صفیّن و نهروان را آغاز کرده بود. پدر حضرت سجّاد ، امام حسین ، در آن روزگار علاوه بر همکاری با پدرش در ادارۀ امور مسلمانان ، فرماندهی سپاه اسلام را نیز بر عهده داشت.
بی گمان این رویدادهای سهمگین که تا امروز نیز پس از گذشت چهارده قرن در محیط ما تأثیر داشته ، در شخصیّت این مولود بزرگوار ، اثر شگرفی از خود بر جای نهاد. این برهۀ پر آشوب با قتل خلیفۀ سوّم تؤام بوده و از پی آن بنی امیّه به خونخواهی عثمان برخاستند.
در کتابهای تاریخ آمده است که مادر امام سجّاد علیه السلام « شهربانو » دختر
آخرین پادشاه ساسانی « یزدگرد سوّم » بوده است.
امپراتوری ایران ، همچون هر نظام جاهلی دیگر بر ظلم و ستم و سیاستهای طبقاتی استوار بود. با درخشیدن نور اسلام ، این نظام همچون درختی پوک و پوسیده که از وزش بادهای سهمناک ریشه کن میشود ، نابود شد. پادشاه ایران از شهری به شهری میگریخت تا آنکه سر انجام در خراسان به قتل رسید و خانوادهاش در همان شهر ماندگار شدند تا آنکه خراسان در روزگار خلافت عثمان در سال 32 هجری به دست مسلمانان فتح شد و خانوادۀ امپراتور مقتول ایران ، به اسارت مسلمانان در آمدند و به مدینه آورده شدند. چون آنها را در پیشگاه خلیفه سوّم و اصحاب بزرگ پیامبر حاضر کردند ، امیر مؤمنان علی بن ابیطالب عثمان را به گرامیداشت خاندان یزد گرد تشویق کرد و بدین منظور حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله را برای او خواند که فرموده بود : « عزیزان قومی را که به ذلّت افتادهاند ، گرامی دارید ». شاید یکی از حکمتهای این سخن دلجویی از مردمی باشد که همواره سران وبزرگان خود را مورد احترام قرار میدادند ، تا مبادا پردههای کینه و دشمنی میان آنان و پذیرش اسلام ، مانعی ایجاد کند. چون عثمان در این باره درنگ کرد ، امیر مؤمنان علیه السلام فرمود :
« به خاطر خدا سهم خود و سهم بنی هاشم را از اینان آزاد کردم ».
انصار و مهاجران نیز در این کار از آنحضرت پیروی کردند. خلیفه هم چارهای جز این فرا روی خود ندید. آنگاه امام علی پیشنهاد داد که هر یک از اسرا را به حال خود بگذارند تا همسری مناسب برای خود برگزینند.
یکی از دختران یزد گرد؛ امام حسین را برگزید و دوّمی نیز امام حسن و بنابه قولی محمّد ابن ابی بکر را به همسری خود انتخاب کرد.
« شهربانو » در این سال بار دارشد و در نیمۀ جمادی الاوّل سال 33 هجری نخستین فرزند خویش را به دنیا آورد و در همان روزهای اول پس از زایمان بدرود حیات گفت. سپس یکی از کنیزان امام حسین متکفّل نگهداری کودک شد. بدین ترتیب. امام زین العابدین در دامن آن کنیز بزرگ شد. مردم میپنداشتند که آن زن مادر واقعی امام سجّاد است در حالی که او کنیز امام حسین بود. (1)
امام سجّاد هفت ساله بود که پدر بزرگش ، امیرمؤمنان علیه السلام در محراب مسجد کوفه به شهادت رسید. پس از چند ماه اهل بیت به مدینه بازگشتند ، جایی که علی بن الحسین در خانههای آکنده از بوی خوش پیامیر صلی الله علیه و آله رشد کرده بود. امام هفده ساله بود که عمویش امام حسن مجتبی را با زهر به شهادت رساندند.
امام سجّاد در سایه پدر بزرگوارش امام حسین ، نقش رهبری را در رویاروئی با ارتداد جاهلیّت مآب اموی را تجربه میکرد.
در بارۀ ویژگی این مبارزه وریارویی آرام و مخفیانه ، اطلاعات اندکی
1) (1)) - در برخی از آنچه نقل شد بر حدیثی که از امام روایت شده و در بحار الانوار ج46، ص8 آمده است استناد جستیم. طبق این روایت اسارت دختران یزد گرد در زمان عثمان روی داده است امّا در بعضی روایات آمده که آنان در زمان عمر به اسیری گرفته شدند. امّا این روایت دور از سیاق تاریخی است چرا که با فتح خراسان و تاریخ ولادت امام زین العابدین و... سازگاری ندارد.
در دستاست. در واقع ازاین دوره تنها سخنرانیهای امام حسین علیه السلام بر علیه معاویه ونامههای آتشین آنحضرت بهاو وقیامهایی که بهرهبری اصحاب پیامبر که هواخواه اهل بیت آنحضرت بودند ، برای ما باقی مانده است.
امّا به نظر نگارنده همین اطلاعات اندک میتواند تصویر کاملی از اوضاع سیاسی که امام سجّاد در زمان پدرش ، یعنی در سنین جوانی با آن دست به گریبان بوده ، در پیش روی ما به نمایش بگذارد.
این نیروی جنبش سیاسی در زمان معاویه ، هر چه بود در واقع به مثابۀ آتشی در زیر خاکستر به شمار میآمد که معاویه با زیرکی معروف خویش و با وسایل گوناگون همچون بذل و بخشش اموال و مناصب ، به عنوان حق السکوت به آزمندان و خوراندن عسل زهر آلود به آزادگان ، این وضعیّت را ایجاد کرده بود.
جریانهای سیاسی بیصبرانه در انتظار نابودیمعاویه بودند از همین رو حادثۀ کربلا، در واقع جرقهای بود که آتشانقلابها را در چهارگوشۀ جهان اسلام بر افروخت این حادثه درست در زمانی روی داد که وارث ابوسفیان و مرد زیرک عرب ( معاویه ) چشم از جهان بر بست بدین ترتیب ، با مرگ معاویه عصر انقلابهای مخالف « جاهلیّت پنهان » آغاز گردید.
پس از شهادت امام حسین علیه السلام ، مدینة الرسول به قیام برخاست ویزید بن معاویه را از حکومت بر کنار کرد. در مکّه عبداللّٰه بن زبیر قیام کرد
و خواهان خلافت شد. در کوفه ، قیامی به رهبری سلیمان بن صرد و سپس به رهبری مختار صورت پذیرفت. بدین سان ، وقوع قیامها و انقلابها ویژگی حیات سیاسی حاکم بر کشور اسلامی و شیوه و روش شاخص آن در رویارویی با طغیان و تباهی به شمار میآمد.
از این رو میتوانیم روزگار زندگی امام سجّاد علیه السلام به ویژه اندکی پس از واقعه عاشورا را عصر قیامها و انقلابها نامگذاری کنیم.
انقلاب به خودی خود هدفی مقدّس نیست ، بلکه هدف مقدّس همین ارزشهای والایی است ، که موجبات انقلابها را فراهم میآورد. وگرنه زیان این انقلابها فراتر و بزرگتر از سود آن خواهد بود. آیا مگر انقلاب فی نفسه ، طغیان علیه نظام حاکم و آشفته ساختن فضای امنیّت و ایجاد اضطراب و خونریزی نیست ؟ البته ! بنابر این انقلاب وضعیتی استثنائی است که عقلا آن را نمیپسندند امّا همین انقلاب شرعیت و قداست خود را از هماناهداف والایی که قصد رسیدن و تحقّق بخشیدن به آنها را دارد ، کسب میکند. انقلاب به معنی کلی خود ، مردم را از تاریکیهای جمود و نادانی و ستم به روشنایی حرکت وعقل و عدالتهدایت میکند ، ویژگی و شاخصۀ زندگی پیامبران و امامان و بندگان نیک خداوند گشته است.
از آنجا که انقلاب زنگار غفلت و بی تفاوتی را از دل میزداید و ابرهای درهم و تاریک ستم و تجاوز را از تشکیلات انقلابیون دور و پراکنده میسازد ، و کابوس طغیان و تباهی را از جامعه ریشه کن میکند ، مسئولیّت هر رزمنده و نشان حقانیت هر فرد با کرامت و با
شرف میگردد. از این روست که وحی نیز در ضمن تعبیر « قیام برای خدا » بر هدف انقلابها تأکید کرده است. خداوند متعال میفرماید :
( قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا للّٰهِِ ... ) (1).
« بگو همانا شما را به یک سخن پند میدهم آن که بخاطر خدا قیام کنید...»
و نیز میفرماید : ( قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للّٰهِِ ) (2).
« نگهداران عدالت باشید و برای خدا گواهی دهید. »
همچنین وضعیّت انقلابهایی که به برکت شهادت امام حسین علیه السلام تمام آفاق دیار اسلام را فراگرفته بود ، به هویّت ورنگ و روح و ارزش نیاز داشت تا در ضمیر امّت استوار گردد و همچون بارقهای زود گذر و طوفانی گذرا از پرتو افشانی و حرکت باز نایستد. این انقلاب میبایست راهی مکتبی و مستقیم برای خود برگزیند تا آلت دست افراد آزمند یا متهوری همچون عبداللّٰه بن زبیر ، که از انقلاب به بدترین شکل سوء استفاده میکردند ، قرار نگیرد.
ابن زبیر پس از شهادت امام حسین علیه السلام به منبر میرود و بر آنحضرت درود میفرستد و قاتلش را لعن میکند و آنگاه یزید را از خلافت خلع میکند امّا همین که پایههای حاکمیتش را مستحکم میپندارد ، کینه خود را با اهل بیت پیامبر آشکار میگرداند و حتّی بر پیامبر صلی الله علیه و آله هم درود نمیفرستد.
بنابر این ، به خاطر آن که اوضاع انقلابی ، مرکب راهوار هر قدرت طلب نشود ، و کسانی همچون ابن زبیر از آن سوء استفاده نکنند ، امام سجّاد علیه السلام گام به صحنه نهاد تا هویّت مکتبی و رنگ الهی و شکوه و جلال انقلاب را که در ارزشهای وحی نمود مییافت و راه راست و استواری را که شریعت خداوند آن را ترسیم کرده بود ، بدان باز ببخشد.
شاید بتوان گفت که این حیاتی ترین نقش رهبری بود که امام سجّاد علیه السلام بدان همّت گمارد. این نقش هیچ گاه پیامد وضعیّت مزاجی و جسمانی امام نبود و یا ربطی به این نداشت که مثلاً آنحضرت خود شاهد وقایع فاجعه آمیزی همچون واقعه کربلا بوده و آن واقعه در وی تأثیر بسیار نهاده و جز گریه و شیون و زاری در طول زندگی خود ، دست به کاری دیگر نزده است !
آری ، واقعه کربلا « عاشورا » در روح بزرگ آنحضرت اثری ژرف از خود بر جای نهاد. امّا نباید فراموش کرد ، که امام معصوم تکلیف الهی خویش را انجام میدهد. نه آنچه را که حالتهای روحی روانی اش بر وی مقرّر میدارند. دلیل ما بر این امر آن است که امام زین العابدین که روح بزرگوارش به تهجد و گریه عجین گشته پس از شهادت پدرش ، همراه با حضرت زینب پیام رسان عاشورا میشود. آیا میدانید پیام عاشورا چه بود ؟ این پیام ، پیام زخمهای فردی انقلابی ، و خونی جوشان ، و دردی طغیانگر و قیامی آرام ناپذیر بود. مگر خطبۀ آتشین آنحضرت در میان کوفیان ، آن هم پس از گذشت سه روز از فاجعه کربلا را نشیندهاید که چه
سان احساس همدردی آنان را برانگیخت و از دلهایشان زنگار ترس و تردید را زدود تا آنجا که مردم به آنحضرت گفتند : هر چه میخواهی به ما فرمان ده. مطیع فرمان توییم. ما یزید را خواهیم گرفت و از کسانی که به تو و ما ستم کردهاند ، بیزاری میجوییم.
امّا آنحضرت به آنها گفت :
« درخواست من از شما این است که نه با ما باشید و نه بر ما ».
اینک به قسمتهایی از این سخنرانی پر شور و انقلابی گوش فرا دهید.
امام سجّاد علیه السلام به مردم اشاره کرد. همه ساکت شدند. آنگاه خدا را ستود و بر پیامبر صلی الله علیه و آله درود فرستاد و فرمود :
« ای مردم! هر که مرا میشناسد، خوب میداند که من کیستم و آن که مرا نمیشناسد، اینک خودم را به او معرفی میکنم. من علی پسر حسین پسر علی هستم. من پسر کسی هستم که در کنار رود فرات سر بریده شد. من پسر کسی هستم که حرمتش دریده شد و ثروت و داراییاش به یغما رفت. پس شما با کدامین چشم بهرسولخدا صلی الله علیه و آله مینگرید، آن هنگام که بهشما میفرماید: عترتم را کشتید وحرمتمرا دریدید پساز امّت مننیستید» سپسآنحضرتگریست. (1)
و نیز هنگامی که آنحضرت را به اسیری نزد ابن زیاد بردند ، با وی که میپنداشت تا ابد بر خط مکتبی پیروز شده ، به ستیز برخاست و فرمود :
« بزودی ما و شما خواهیم ایستاد ( در پیشگاه خداوند ) و مورد پرسش
1) (1)) - ناسخ التواریخ، ج2، ص140.
قرار خواهیم گرفت. آنگاه شما چه پاسخی خواهید داد؟ ولی، به خاطر دشمنی با جدّ ما به دوزخ برده خواهید شد ». (1)
زمانی که ابن زیاد آهنگ قتل امام را کرد ، آنحضرت به او گفت :
« آیا تو مرا به قتل تهدید میکنی؟! مگر نمیدانی که قتل برای ما عادت است، و شهادت کرامتی برای ما از جانب خداوند است ».
موضع گیری آنحضرت در برابر طاغوت و جنایتکار بزرگی مانند یزید که از هیچ جنایت زشتی در سالهای کوتاه حکومتش فرو گذاری نکرد ، اوج مبارزه و نمونهای والا در جهاد با کلمه به شمار میآید.
یک بار دیگر نیز ، زمانی که خطیب یزید در مسجد جامع اموی اهل بیت پیامبر علیهم السلام را مورد دشنام و ناسزا قرار داد ، امام سجّاد به پاسخ گویی برخاست و گفت :
« وای بر تو ای سخنران خشنودی مخلوق را به خشم خالق خریدی و دوزخ را جایگاه خود گردانیدی! »
سپس به یزید نگاه کرد و از او خواست که بر منبر رود. یزید چارهای جز قبول درخواست امام نداشت. چون امام سجّاد علیه السلام بر منبر قرار گرفت آن خطبۀ بلیغ را که هنوز صدای آن در جهان انعکاس دارد ، ایراد کرد.
وقتی طاغوت عراق ، حجاج بن یوسف ثقفی ، خانۀ کعبه را ویران کرد امام سجاد علیه السلام به او گفت « ای حجاج ! آهنگ بنای ابراهیم و اسماعیل
1) (1)) - ناسخ التواریخ، ج2، ص141.
کردی و آن را در کوی و خیابان افکندی و به یغمایش بردی. انگار میپنداری که این میراث توست ». حجاج با شنیدن این سخنان بر فراز منبر رفت و مردم را سوگند داد که هر چه بردهاند بازپس بیاورند. (1)بنابراین شجاعت ، خوی و خصلت امام چهارم بود امّا شرایطی که آنحضرت در آن به سر میبرد ، از کمبود انقلاب و شجاعت خبری نبود. زیرا واقعه کربلا ، ضمیر امّت را از شجاعت آکنده بود در عوض این دوران به ویژگی ایمانی که مرتبط با انقلاب و اهداف ارزشمند آن بود ، نیاز شدید داشت ، و از همین رو ، امام کوشش خود را به این سمت متوجّه کرد ! برخی از ساده اندیشان میپندارند که این امر ، از شخصیّت امام سجّاد علیه السلام نشأت میگیرد چنان که در بارۀ پیامبران نیز معتقدند که فداکاری ابراهیم و صبر نوح و تندی موسی و زهد عیسی علیهم السلام و اخلاق حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و دیگر صفات متمایز هر یک از فرستادگان خدا ، ویژگی خاصّ شخصیتی آنان و معلول حالات مزاجی ایشان بوده است. حال آنکه اینان از یاد بردهاند که خداوند خود آگاهتر است که رسالت خویش را در کجا قرار دهد. در واقع خداوند هر کجا حکمتش اقتضا کند رسالت خویش را همان جا مینهد.
ویژگیهایی که از هر یک از پیامبران ظاهر شده ، مطابق با شرایطی بوده که در آن میزیسته و نیز طبق روحیۀ مردمانی بوده که با آنها سر و کار داشتهاند.
تا آنجا که اگر فرض کنیم پیامبری در مقام و موقعیّت پیامبری دیگر
1) (1)) - عوالم العلوم، ج18، ص179.
مبعوث میشد ، بدون ذرهای کم و کاست همان رفتاری را پیش میگرفت که آن پیامبر صلی الله علیه و آله در پیش گرفته بود.
هر یک از ائمه همچون انبیا ، برنامهای داشتهاند که مطابق آن عمل میکردهاند و این برنامه در ضمن سیاق تاریخی که در آن میزیستهاند ، طراحی شده بود.
امام سجّاد علیه السلام نیز بر مبنای این برنامۀ الهی عمل کرد. زندگی آنحضرت قلّۀ عبادت و زاری به درگاه خدا و نشر روح ایمان در جامعه و تربیت مردانی بزرگ همچون زهری و سعید بن جبیر و عمر بن عبداللّٰه سبیعی و... در زهد و تهجد بود.
بدین سان برنامۀ امام سجّاد علیه السلام راه امامتش را ترسیم کرده بود. برنامه آنحضرت تأکید بر بعد روحی بود مضافاً آنکه آنحضرت طلایه دار دیگر امامان در حوادث دشوار پس از خود بود با این تفاوت که نیاز به این بعد روحی در زمان امام زین العابدین بیشتر احساس میشد و برای همین آنحضرت نیز بیشتر در این جهت تلاش میکرد. امّا پرسش اینجاست که :
امام چگونه از عهدۀ این مهم بر آمده ؟ واز چه راهی برای رسیدن به این هدف بزرگ استفاده کرد ؟
از آنجا که ائمه هدی ، برای تمام نسلها در هر دیار و دورهای مشعلهای فروزان حقّند و از آنجا که شرایط حاکم بر یک دیار و دوره با آنچه بر
دیار و دورهای دیگر تفاوت دارد و از آنجا که خداوند ، رسالتهای خویش را با بر انگیختن حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و جانشینان معصوم حضرتش پایان بخشیده است ، پس حکمتش اقتضا میکند که سیرۀ هر یک از آنان جهت هدایت با روشی خاص متمایز باشد ، تا روشهای گوناگون آنان ، گنجینهای پر بار برای مردم باشد. تا هر کس مطابق با خود و شرایط ویژهای که در آن به سر میبرد ، از آنها بهره گیرد.
شیوۀ ایمانی امام علی بن الحسین علیهما السلام همان شیوهای است که به طور کلی با شرایطی که اینک در برخی از کشورهای ما به چشم میخورد ، تناسب دارد. زیرا خداوند حالت انقلابی را به ما ارزانی داشته که این حالت همواره به روح ایمانی روز افزونی نیازمند است تا مباد انقلاب از راه مستقیم و دینی خویش جدا گردد ، و سیاست و منافع وشرایط آن ، طهارت ایمانی را که تلاشگران راه خدا بدان نیازمندند از بین ببرد.
اولاً : بندگان مخلص و پاکدل پیش از آنکه به زبان ، مردم را به خدا فرا بخوانند ، باکردار خویش راه خدا را تبلیغ میکنند. آنان به مردم فرمانی نمیدهند مگر آنکه خود پیش از آنان ، آن کار را انجام داده باشند.
زندگی امام سجّاد ، صفحه ایمانی تابناک و پاکی بود که ما در فصل دیگر دربارۀ آن سخن خواهیم گفت. صحابی مشهور پیامبر صلی الله علیه و آله ، جابر بن عبداللّٰه انصاری در بارۀ امام سجّاد گفته است : در فرزندان پیامبران کسی را
چون علی بن الحسین ندیدم !
ثانیاً : تربیّت نسلی از علمای ربّانی که آنان نیز به نوبۀ خود دانشمندان و انقلابیون و بندگان صالح را تربیت کردند. بدین سان تعالیم امام از طریق جانهای پاک سلسله وار به دیگران انتقال مییافت.
در میان این افراد ، مردانی از عرب و موالی بودند و هر یک داستان و تاریخی برای خود داشتند. بیایید از عطر خوش سیرۀ حواریون و یاران امام سجاد علیه السلام که اکثراً از تابعین بودند ، اندکی بهرهمند شویم :
الف - سعید بن جبیر یکی از این تابعین بود که روح ایمان را از امام زین العابدین علیه السلام بر گرفته بود. او در عبادت و جهاد سر مشق بود و به « بصیر العلماء » شهرت داشت. تمام قرآنرا در دو رکعت میخواند و آوازۀ علم و دانش او در میان دانشمندان چنان بود که میگفتند : بر روی زمین کسی نیست جز آنکه به دانش سعید بن جبیر نیازمند است. (1)
سعید به دست طاغوت عراق ، حجاج ، به شهادت رسید. امام صادق در بارۀ او فرمود :
« سعید بن جبیر به علی بن الحسین اقتدا میکرد و علی هم او را میستود. علّت اینکه حجاج او را کشت نیز همین بود. سعید مردی راست کردار بود ». (2)
از متن گفتگوی پر شوری که میان او وجلاّد فرومایۀ بنیامیّه رد و بدل
شده ، میتوان به اوج استقامت و پایداری این دانشمند ربّانی پی برد.
گفتهاند چون او را نزد حجاج بن یوسف ثقفی بردند ، حجاج به او گفت : تو شقی بن کسیر هستی.
سعید پاسخ داد: مادرم مرا بهتر میشناسد او مرا سعید بن جبیر نام نهاد.
همچنین نقل کردهاند که حجاج از وی پرسید که دوست داری چگونه کشته شوی ؟ سعید پاسخ داد : تو خود انتخاب کن حجاج گفت : چرا ؟ سعید پاسخ داد : چون مرا بهر روشی که بکشی من تو را در روز قیامت به همان شیوه به قتل میرسانم.
ب - ابو اسحاق عمر بن عبداللّٰه سبیعی همدانی از یاران مورد اعتماد امام سجاد علیه السلام بود. وی در عبادت به مرتبهای رسیده بود که دربارهاش میگفتند که در آن روزگار عابدتر از وی کسی نبود چرا که هر شب یک بار قرآن را ختم میکرد و چهل سال نماز صبح را با وضوی نماز شب به جای میآورد.
او محدّث بود و در نزد عام و خاص هیچ کس در نقل روایت از او موثّقتر به شمار نمیآمد. (1)
ج - « زهری » در دربار امویّان کار میکرد. روزی مردی را مجازات کرد و آن مرد هنگام مجازات جان سپرد. این امر موجب ترس و وحشت او شد و در نتیجه از دربار گریخت. و برای مدت نُه سال در یکی از غارها اعتکاف گزید. امام سجّاد علیه السلام در سفر خود به حج ، در میان راه او را دید به وی گفت :
1) (1)) - عوالم العلوم، ج18، ص281.
« من بر تو از یأست بیش از گناهت میترسم. دیهای برای خانوادۀ ( مقتول ) بفرست و خود به سوی خانوادهات روانه شو. در پی دینت باش».
زهری گفت : سرورم مشکل مراحل کردی. خدا خود آگاهتر است که رسالت خویش را در کجا قرار دهد.
زهری به خانۀ خود رفت و در شمار یاران امام علی بن الحسین علیهما السلام جای گرفت. از این رو یکی از بنیمروان به طعنه به او میگفت : زهری ، پیامبرت ، ( یعنی امام سجاد ) چه میکند ؟! (1)
از این روایت میتوان پیبرد که خداوند چه گونه مردم را به وسیلۀ امام هدایت میکند تا آنجا که کار گزار بنی امیّه و یکی از بزرگترین و مشهورترین علما در نزد فرقههای اسلامی همچون زهری را به راه راست رهبری مینماید.
د - سعید بن مسیب بن حزن از تابعین بزرگی بود که به دست امیر مؤمنان تربیّت شده بود و در خط اهل بیت علیهم السلام جای داشت و جزو اصحاب برگزیدۀ امام سجّاد بود آنحضرت در بارۀ وی فرموده است :
« سعید بن مسیب داناترین مردم به آثار گذشتگان است ». (2)
روزی ، مردی به سعید گفت : هیچ کس را از فلانی پرهیز کارتر ندیدم.
سعید گفت : آیا علی بن الحسین را دیدهای ؟ مرد گفت : نه. سعید گفت :
من هیچ کس را از او پرهیزگارتر ندیدم. (3)
علاوه بر اینها گروه بسیاری از علمای بزرگ اسلام نیز بودهاند که درس زهد و تقوا و تفسیر و حکمت و فقه را از محضر امام سجّاد علیه السلام فراگرفتند. شیخ مفید در این باره میگوید : فقها از آنحضرت ، دانشهای بسیاری فراگرفتند و مواعظ و دعاها و فضایل قرآن و حلال و حرام را از آنحضرت یاد گرفته ، و حفظ کردند.
ابن شهرآشوب گوید : کمتر کتابی در زهد و موعظه یافت میشود که در آن از قول امام زین العابدین روایتی نقل نشده باشد. (1)
امام سجّاد به طلاب علم که در مدینه به دیدارش میآمدند ، بسیار احترام میگذاشت و این امر را سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانست.
دانشمندان پیش از آنکه از علم و معرفت آنحضرت بر خوردار گردند از رفتار ایشان ، هدایت وپرهیزکاری را الهام میگرفتند.
براستی چه کسی بود که نور خدا را در این چهرۀ الهی و از چشمی که از ترس خدا سرشار بود و پیشانی که در اثر سجود پینه بسته بود و زبانی که هیچ گاه از یاد خدا غافل نمیشد و کلاً از سیرۀ او که نور خدا از آن تابان بود ، الهام نگیرد ؟!
عبداللّٰه بن حسن میگوید : مادرم فاطمه دختر امام حسین علیه السلام مرا میگفت که در محضر علی بن الحسین بنشینم. من هیچ گاه در محضر او ننشستم مگر آنکه وقتی بر میخاستم از او خیری آموخته بودم. این خیر یا ترس از خدا بود که با دیدن خدا ترسی وی در دلم ایجاد میشد و یا دانشی
1) (1)) - فی رحاب أئمّة اهل البیت، ج3، ص196.
بود که از او بهرهمند میشدم. (1)
موج فتوحات اسلامی ، هر روز کشور جدیدی را فرا میگرفت و بخش تازهای به پیکر حکومت اسلامی اضافه میکرد امّا این پیکر به محرکی ایمانی نیاز داشت تا فرهنگها و سنّتها و منافع گوناگون را در بوتۀ امّت واحده ، ذوب کند.
امام زین العابدین علیه السلام و یاران و هواداران وی ، با به کار بستن راهها و شیوههای گوناگون مسئولیّت این مهم را بر دوش داشتند. آنحضرت به موالی بسیار احترام میگذاشت. موالی مردمی بودند که پس از فتح کشورهایشان به وسیلۀ اسلام و بهرهوری کافی از معارف الهی؛ به دین اسلام گرایش مییافتند.
بسیاری از موالی ، جز و یاران خوب امام سجّاد علیه السلام بودند امام نیز در استوار ساختن ارزشهای الهی در دل گروهی از افراد برگزیدۀ آنان ، شیوهای بی نظیر داشت. بدین ترتیب که بردهای را میخرید و با بهترین شیوه با او بر خورد میکرد و پس از مدّتی وی را آزاد میکرد و برای آنان امکانات یک زندگی خوب را فراهم مینمود بنابر این هر یک از این بردگان آزاد شده ، به صورت یک رسانه تبلیغاتی برای امام سجّاد در میان افراد قوم خود در میآمدند.
بیایید پیش از آنکه بدانیم امام سجّاد علیه السلام چگونه بردگان خود را آزاد میکرد به شیوۀ رفتاری آنحضرت با ایشان نگاهی بیفکنیم. در واقع این
1) (1)) - عوالم العلوم، ج18، ص283.
اخلاق حسنه ، برای بردگان در کنار هدایت مستقیم آنامام خود مکتبی عملی محسوب میشد.
یکی از راویان به نام عبد الرزاق میگوید : کنیز علی بن الحسین علیهما السلام برای ایشان آب آورد تا آماده نماز شود. ناگهان آفتابه از دست کنیز افتاد و به صورت امام سجّاد اصابت کرد و صورت آنحضرت را مجروح نمود.
امام سرش را بلند کرد و به کنیز نگریست. کنیز گفت : خداوند میفرماید :
(وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ) امام فرمود : خشم را فرو خوردم. کنیز گفت :
(وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ) امام به او فرمود : خداوند تو را ببخشاید. کنیز گفت : (وَاللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ) امام فرمود : برو که در راه خداوند عزّوجل آزادی ! (1)
آنحضرت با بردگانی که در نظر گروهی از مردم آن روزگار ، سرشتی جز سرشت انسان داشتند ، این گونه برخورد میکرد ، چگونه میتوان قبول کرد که این اخلاق والا در آنان مؤثر واقع نشود ؟! روایت زیر نیز صحنه والایی از گذشت وجوانمردی و ایثار آنحضرت را به نمایش میگذارد :
عدّهای میهمان نزد آنحضرت نشسته بودند. امام از خدمتکارش خواست که زودتر گوشتی را که در تنور بود برایش بیاورد. خدمتکار به سرعت آنرا به طرف امام آورد امّا ناگهان چنگکی که در دست داشت ، افتاد و به سر یکی از پسران آنحضرت که زیر پلکان بود ، خورد و او را کشت امام به خدمتکار که متحیّر و نگران شده بود فرمود : « تو آزادی
1) (1)) - عوالم العلوم ، ج18، ص198.
چون عمداً مرتکب این قتل نشدی » وآنگاه خود به کار کفن و دفن فرزندش پرداخت. (1)
یکی از بردگان آزاد شدۀ امام سجّاد علیه السلام متولّی آباد ساختن زمین آنحضرت شد. امّا وی نتوانست این کار را به خوبی انجام دهد و در نتیجه باعث خرابیهای بسیار گردید. امام از این بابت عصبانی و ناراحت شد و با تازیانهای که در دست داشت بر آن فرد زد ، امّا از کرده خود پشیمان شد.
چون به منزل خویش بازگشت ، در پی آن شخص فرستاد. وقتی آن فرد آمد دید که امام سجّاد برهنه نشسته و تازیانه را هم پیش روی خود دارد. او فکر کرد که حتماً امام میخواهد او را مجازات کند از این رو بیشتر ترسید. امام سجاد به او گفت :
« من در بارۀ تو کاری کردم که اصلاً پیش از آن سابقه نداشت. آنچه کردم لغزشی بود که از من سر زد. این تازیانه را بگیر و مرا قصاص کن ».
مرد گفت : سرورم ! به خدا سوگند من گمان کردم که تو میخواهی مرا مجازات کنی حال آنکه من نیز مستحق مجازات هستم ، پس چگونه شما را قصاص کنم ؟!
امام گفت : وای بر تو قصاص کن ! مرد گفت : پناه بر خدا ! شما بی گناه و بیتقصیرید. امام چند بار دیگر از آن مرد خواست که وی را قصاص کند و آن مرد نیز هر بار با گفتار خود امام را بزرگ میداشت. چون امام زین العابدین علیه السلام دید که آن مرد او را قصاص نمیکند فرمود : « حال که مرا
1) (1)) - عوالم العلوم، ج18، ص199.
قصاص نمیکنی آن زمین به عنوان صدقه برای توست ». (1)
آنچه گفته شد نمونههایی از اخلاق والای امام در برخورد با موالی بود.
شیوۀ بنده آزاد کردن امام نیز شیوهای بسیار متمایز بود که تاریخ آن را با شکوه و شگفتی روایت میکند. ابن طاووس در کتاب « شهر رمضان » که معروف به « اقبال الاعمال » است از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود : وقتی ماه رمضان فرا میرسید ، علی بن الحسین هیچ یک از غلامان و کنیزانش را توبیخ نمیکرد ، و چنانچه بندهای مرتکب خطا وگناه میشد آن گناه را پیش خود یادداشت میکرد که فلان غلام این گناه را در روز فلان انجام داد و یا فلان کنیز این گناه را مرتکب شد. تا اینکه شب آخر ماه مبارک فرا میرسید ، امام همه را به گرد خود جمع میکرد و یادداشتهای خود را بیرون میآورد. سپس میفرمود : فلانی تو چنین و چنان کردی امّا من تو را تادیب نکردم و آیا به خاطر میآوری ؟ بنده میگفت : آری به یاد دارم ای فرزند رسول خدا. امام به همین ترتیب تمام بندگانش را باز خواست میکرد و از آنان اقرار میگرفت ، سپس خود در میانشان میایستاد و میگفت : بانک بر آرید و بگویید :
« ای علی بن الحسین ، پروردگارت تمام اعمال تو را گرد آورده همچنان که تو تمام اعمال ما را گرد آوردهای. نزد او کتابی است که به حق بر تو سخن میگوید و هیچ کوچک و بزرگی را فرو گذار نکرده ، جز آنکه تمام آنها را گرد آورده است. و تو هر آنچه را که کردهای نزد او حاضر
1) (1)) - عوالم العلوم، ج18، ص199.
مییابی چنان که ما تمام آنچه را که کردهایم نزد تو حاضر میبینیم. پس عفو کن و بگذر تا خداوند تو را ببخشاید و از تو بگذرد. که او میفرماید :
پس ببخشایید و چشم بپوشید. آیا دوست ندارید که خداوند ( گناهانتان را ) برای شما بیامرزد » ؟! امام سجّاد علیه السلام این سخنان را میگفت و به آنان تلقین میکرد و خدمتکارانش با آنحضرت همصدا میشدند. امام در میان آنان میایستاد و میگریست و میگفت :
« پروردگارا ! تو ما را فرمودی که از کسانی که به ما ستم کردهاند، بگذریم و ما کسانی را که در حق ما ستم کرده بودند، بخشیدیم چنان که تو خود به ما فرموده بودی پس از ما بگذر که تو، به عفو و بخشش از ما و مأموران سزاوارتری. معبودا کرم کردی. پس مرا مورد اکرام قرار ده چون من با درخواست از تو به خیر و نیکی دست یافتم پس مرا با بهرهمندان از خودت در آمیز. ای کریم! ».
سپس به خدمتکارانش روی میکرد و میگفت : من شما را بخشیدم پس آیا شما هم از بدیهای من درگذشتید ؟ همانا من فرمانروایی بد ، پست ، ستمگر و تحت فرمان پادشاهی کریم ، بخشنده ، دادگر ، نیکی کننده و نعمت دهنده هستم.
غلامان و کنیزان میگفتند : سرورا ! ما از تو گذشتیم حال آنکه تو هیچ بدی در حق ما مرتکب نشدی. آنگاه امام سجاد به آنان میفرمود : بگویید خداوندا از علی بن الحسین بگذر چنان که او از ما گذشت. و او را از آتش رهایی بخش چنان که او ما را از بندگی رهانید.
غلامان این سخنان را تکرار میکردند و امام سجّاد علیه السلام میفرمود :
« آمین رب العالمین. بروید که شما را عفو کردم و آزادتان ساختم به این امید که من نیز مورد بخشش قرار گیرم و آزاد شوم ». پس چون روز عید فطر فرامیرسید ، به آنان انعامهایی میداد که ایشان را مصون میداشت و از آنچه مردمان داشتند ، بی نیاز میساخت.
هر ساله در آخرین شب ماه رمضان ، بیست بنده یا اندکی کم و زیاد آزاد میکرد و میفرمود : خداوند متعال در هر شب از ماه رمضان ، هنگام افطار هفتاد هزار دوزخی را از آتش میرهاند. چون آخرین شب ماه رمضان فرا رسد ، حضرت سجاد علیه السلام به همان تعداد که در طول ماه آزاد کرده بود ، بنده آزاد میکند و میفرمود : « من دوست دارم که خداوند مرا ببیند که در خانهام در سرای دنیا بندهها را آزاد میکنم ، به این امید که او هم مرا از دوزخ برهاند ».
هیچ خدمتکاری را بیش از یک سال به کار نمیگرفت. وقتی بندههایی را در آغاز یا میانۀ سال میخرید ، با فرا رسیدن شب عید فطر آنها را آزاد میساخت ، وبه جای آنها غلامان دیگری به خدمت میگرفت و سپس آنها را هم آزاد میکرد. شیوۀ آنحضرت تا هنگام شهادت این چنین بود.
امام سیاهان را بی آنکه به آنها نیازی داشته باشد ، میخرید و با خود به عرفات میآورد و بدیشان کار خود را روا میکرد و چون کارش با آنها تمام میشد دستور میداد که آنها را آزاد کنند و بدیشان انعام و مال دهند. (1)
1) (1)) - عوالم العلوم، ج18، ص199.
تبلیغ مکتبی ، یعنی فراخوانی آشکار مردم به خدا و ارزشهایی الهی ، که وحی ، مردم را بدانها دعوت کرده است. در منطق اسلامی شاید بتوان کلمه « اذان » را با واژه تبلیغ مترادف دانست. هنگامی که دعوت به خدا مهم ترین رکن برای رسالتهای الهی محسوب شود ، میتوان تبلیغات را بُعد اساسی و مهم آن به شمار آورد.
واقعۀ وحشتناک و فجیع عاشورا یکی از بزرگترین انگیزههای تبلیغاتی بود. مگر امام حسین علیه السلام نفرموده است که : من کشتۀ اشکم ؟ مگر از ائمه اهل بیت احادیث متواتر دربارۀ فضیلت گریه بر امام حسین و زیارت مزارش و دعا در زیر گنبد او نقل نشده است ؟ امام زین العابدین به همراه بازماندگان حادثۀ کربلا بویژه عقیلۀ بنی هاشم ، زینب کبری این نقش تبلیغاتی را که امام حسین نیز به خاطر آن شهید شد ، بر عهده گرفتند.
امام زین العابدین سی و پنج سال از عمر شریف خویش را به این مهم اختصاص داد تا آنکه پایههای نهضت مبارک حسینی را در وجدان امّت اسلام ، بر محورهای زیر استوار کرد :
الف - نخستین و بزرگترین ابزار تبلیغاتی ، آشکار ساختن بُعد تراژدیک و فاجعه آمیز واقعه کربلا بود ، تا این حادثه در عمق وجود نسلهای آینده ، جاوید ماند و شعلهای افروخته در دل مؤمنان باشد تا انگیزههای خیر و فضیلت را در آنان جان بخشد و آنها را به جهاد و ایثار فرا خواند تا آنجا که با گذشت قرنهای متمادی باز هم بگویند : « ای کاش ما نیز همراه تو بودیم تا به این پیروزی بزرگ نایل میآمدیم ». وهمواره سربازی فداکار در راه خدا باشند تا عاشورای کربلا یک بار دیگر تکرار نشود. یا اگر هم به وقوع پیوست در آن شرکت فعال داشته باشند و از حق با تمام نیرو دفاع نمایند.
از این روست که میبینیم امام زین العابدین را یکی از « پنج گریهکنندگان » (1)جهان دانسته و او را در شمار آدم و یعقوب و یوسف و فاطمه دختر پیامبر صلی الله علیه و آله ذکر کردهاند.
آنحضرت سی و سه سال پس از فاجعه کربلا همچنان میگریست.
خوراکی پیش رویش نمینهادند جز آنکه اشک راه گلویش را میبست و میگفت : فرزند دخت رسول خدا را گرسنه کشتند. چون برایش آب میبردند اشکش سرازیر میشد و میفرمود : فرزند دختر رسول خدا را لب تشنه از پای در آوردند.
چون قصابی را که در حال سر بریدن گوسفند میدید از وی میپرسید که آیا گوسفند را آب داده است ؟ آنگاه میگریست و میفرمود : نوۀ رسول
1) (1)) - البکّائون الخمسة.
خدا را در حالی که در کنار رود فرات بود ، تشنه به قتل رساندند.
گریۀ او دل دوستداران و اهل بیتش را به درد میآورد.
روزی یکی از دوستدارانش به آنحضرت عرض کرد : ای پسر رسول خدا فدایت گردم من میترسم که شما از بین بروید ! فرمود : من از اندوه و غم خویش به خدا شکایت میبرم ، درباره خدا چیزی میدانم ، که شما نمیدانید. من هرگاه قتلگاه بنیفاطمه را به یاد میآورم اشک گلو گیرم میشود. (1)
ب - گریه ، تنها رسالتی نبود که امام زین العابدین آن را برای ثبت در تاریخ بر دوش گیرد. بلکه آنحضرت رسالت « ایجاد حرکتهای انقلابی » را برگزید. از همان روزهای آغازین حماسۀ کربلا ، سخنان اهل بیت علیهم السلام و در پیشاپیش آنها سخنان امام سجّاد و حضرت زینب کبری در ویران کردن دیوار سکوت و تردید و ترس در کوفه و شام و سپس در مدینه منوره ، نقش بسیار بزرگی ایفا کرد.
بنابر بعضی از روایات تاریخی هنگامی که « اشدق » ، عامل یزید از ترس قیام مردم مدینه ، اهل بیت را در شهرهای اسلامی پراکنده کرد ، برای نشان دادن مظلومیّت امامحسین در هر محفلی ، منبر و دستگاه تبلیغاتی نیرومندی برپا شد.
یکی از مشهورترین سخنرانیهای امام سجّاد علیه السلام ، سخنرانی عمیق و جالبی است که در مسجد شام ایراد کرده و حاوی طرح و شیوهای برای
1) (1)) - البکّائون الخمسة ، ص209.
منبرهای حسینی است که اگر ما آن را الگو قرار دهیم ، تأثیری ژرفتر و شگرفتر در دل انسانها بر جای مینهد. اجازه دهید پیش از ذکر تمام این سخنرانی ، به برخی از نکات مهم آن اشاره کرده در آن تأمل کنیم :
1 - امام سجّاد علیه السلام هنگامی که به سخنران پیش از خود میفرماید :
« تو خوشنودی مخلوق را به بهای خشم خالق خریدی و دوزخ را جایگاه خود گردانیدی » و یا آنجا که به یزید توجّه میکند و میفرماید :
« آیا اجازه میدهی که بر منبر نشینم و سخنی بگویم که در آن خوشنودی خداست و برای کسانی که در اینجا نشستهاند نفع و ثواب دارد » ، در واقع اهداف منبر را مشخص میسازد. از اینجا میتوان دریافت که سخنان و ارشادات سخنران باید ، خالصانه و از برای خدا باشد. او باید از آنچه خدا را خشنود میسازد سخن بگوید و لو آنکه طاغوتها از گفتار او به خشم آیند و باید از چیزی سخن بگوید که به حال مردم سودمند افتد نه از چیزی که زیانشان برساند.
2 - آنحضرت سخن خودرا با نام خداوند سبحانآغاز میکند و مردم را از مجازات او میترساند و یاد مرگ و نابودی را در اذهان آنها زنده میکند که هیچ پندی مؤثرتر از مرگ و هیچ مانعی استوارتر از نابودی نیست.
در برخی روایات آمده است که چون امام زین العابدین سخن خود را در بارۀ مرگ کامل کرد ، مردم بسیار گریستند ، چرا که دلهایشان نرم شده بود و از این پس با استقبال بیشتری به تحلیلهای سیاسی آنحضرت گوش میسپردند.
3 - امام خط درخشان سیاسی خود را که به خاتم پیامبران محمّد صلی الله علیه و آله واهل بیت معصوم علیهم السلام او میرسد ، برای مردم بیان کرد و ویژگیهای آنان را که نمونههای والایی در یقین واستقامت و جهاد بودند ، بر شمرد.
4 - امام سجاد علیه السلام ، پرده از مظلومیّت پدرش سیّدالشّهداء بر گرفت ، وپرچم سرخی که وجدانهای آزاده را به قیام برای خدا و در راه یاری مظلومان فرا میخواند ، بر دوش گرفت.
این مورد ، از مهم ترین محورهای منبر حسینی است ، تحریک عواطف و تهییج حزن واندوه نهفته در وجدان مردم.
5 - پس از آنکه یزید به مؤذن دستور داد که با سردادن اذان سخن امام را قطع کند ، آنحضرت چنان که رسم بود منبر را رها نکرد بلکه به هنگام گفتن دوّمین شهادت ( أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰهِ ) مؤذن را متوقف کرد و مسئولیّت قتل پدرش را برعهدۀ یزید گذاشت و بهقول معروفانگشتبر نقطۀ حساسگذاشت.
از اینجا در مییابیم که یک خطیب حسینی نباید تنها از دور به حقایق سیاسی اشاره کند بلکه وظیفه دارد ، با صراحت و روشنی به مسائل اشاره کند تا مردم آگاهی یابند و حجّت بر آنها تمام شود.
بدین سان امام سجّاد توانست با به کارگیری این شیوۀ زیبا و درخشان ، تخت حکومت یزید را به لرزه در آورد تا آنجا که یزید از جنایت پلید خود بیزاری جست و به انبوه خشمگین جمعیّت که نزدیک بود او را در خود فرو گیرند گفت : ای مردم آیا گمان میکنید که من حسین را کشتم.
خداوند ، عبیداللّٰه بن زیاد عامل مرا در بصره لعنت کند که حسین را کشت !! (1)
اینک به نقل سخنرانی امام که باید الگوی منبرهای حسینی قرار گیرد ، میپردازیم :
« ای مردم شما را از دنیا و آنچه در آن است هشدار میدهم. چرا که دنیا سرای زوال و نابودی است و ( مردم ) قرون گذشته را که دارایی و عمرشان از شما بیشتر بود، از میان برده و اینک پیکرهایشان طعمۀ خاک گشته، واحوالشان دگرگون شده است. آیا شما پس از ایشان ( به دنیا ) طمع میورزید.
افسوس،افسوس چارهای جز پیوستن و ملاقات ( با مردگان ) نیست. پس در آنچه از روزگارتان گذشته و در آنچه باقی مانده بنگرید. وپیش از گذشتن فرصت و خاموش گشتن فروغ آرزو، کردارهای شایستهای را که بر شما روی میآورد، انجام دهید. پس بزودی از قصرها گرفته شوید و به قبرها منتقل گردید و به کردارهایتان محاسبه شوید.
به خدا سوگند چه افراد گنهکاری که ( در آن سرا ) حسرتها بر آنها کاملاً چیره گردید و چه عزتمندانی که در پرتگاههای نیستی و نابودی فرو افتادهاند که دیگر ( در آن دنیا ) پشیمانی سودی ندارد و از ستمگر دست بر نمیدارند...
همه آنچه کردهاند، حاضر یابند و البته پروردگارت به هیچ کس ستم نخواهد کرد ». (2)
گویند : به خاطر تأثیر عمیق مواعظ امام در دل شنوندگان ، مردم ناله
و شیون سر دادند. آنگاه امام فرمود :
« ای مردم به ما شش چیز داده شد و با شش نعمت برتری یافتیم. علم، حلم، جوانمردی، فصاحت، شجاعت و محبّت در دل مؤمنان به ما داده شد و به اینکه پیامبر برگزیده، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله از ماست و صدیق از ماست و طیّار از ماست و شیرخدا و رسولش از ماست و دو سبط این امّت از مایند، بر دیگران برتی گرفتیم.
پس هر کس مرا میشناسد که میشناسد و هر که نمیشناسد اینک حسب و نسب خود را برای او بازگو میکنم.
ای مردم! من فرزند مکّه و منی هستم، فرزند زمزم و صفا، فرزند کسی که زکاة را بر دوش خود میکشید و به این سوی و آن سو میبرد. من فرزند بهترین کسی هستم که جامه پوشید و ردا بر دوش گرفت، من فرزند بهترین کسی هستم که طواف کرد و سعی نمود، من فرزند بهترین کسی هستم که حج کرد و لبّیک گفت، منفرزند کسی هستم کهبر براقسوار شد و بهآسمان عروج کرد، من فرزند کسیهستم کهاز مسجدالحرام به مسجدالاقصی برده شد، من فرزند کسی هستم که جبرئیل با او به « سدرة المنتهی » رسید، من پسر کسی هستم که تا مقام «قاب قوسین او ادنی» رسید، من پسر کسی هستم که با فرشتگان آسمان نماز گزارد، من پسر کسی هستم که خدای بزرگوار به او وحی میفرستاد، من پسر محمّدمصطفی هستم. من پسر علی مرتضی هستم. منپسر کسی هستم که انقدر با مردمان جنگید و شکستشان داد که عاقبت به یکتایی خداوند، اقرار کردند.
من پسر کسی هستم که در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله با دو شمشیر میجنگید، و با دو نیزه میجنگید و دو هجرت کرد و دو بار دست بیعت داد و در بدر و حنین جنگید و حتّی لحظهای هم به خداوند کفر نورزید.
من پسر شایسته ترین مؤمنان و وارث پیامبران و کوبندۀ ملحدان و پیشوای مسلمانان و نور مجاهدان و زیور عبادتگران و سرور گریهکنندگان و صابرترین صابران و برترین قیام کنندگان از آل یاسین و پرورش یافته رب العالمین، هستم. من پسر کسی هستم که به جبرئیل و میکائیل مؤید و منصور بود، او قاتل مارقان و ناکثان و قاسطان بود، با ناصبیها پیکار و مبارزه کرد او بهترین مفاخر قریش بود، او نخستین کسی از مؤمنان بود که به ندای خدا و رسولش پاسخ گفت و دعوت او را پذیرفت، اوّلین سابقان و در هم کوبندۀ متجاوزان و نابود کنندۀ مشرکان بود، او تیری بود که از کمانهای خدا بر منافقان فرود آمده بود، زبان حکمت عابدان و یاوردین خدا و ولی امر او و بستان حکمت خدا و خزانۀ علم الهی بود. جوانمرد و بخشنده و پر هیبت، دانا وپاک، ابطحی، پیشگام و شکیبا، روزه دار و مهذب، قیام کننده و قاطع نسل مشرکین و براکنده کنندۀ احزاب مشرکین و ثابت قدم و قوی اراده و سر سخت چونان شیری خشمناک بود. در میدان کارزار، هنگامی که نیزه ها به یکدیگر نزدیک میشدند و عنان اسبان در کنار یکدیگر قرار می گرفتند، آنها را میکوبید و نابود میکرد. همچون آسیاب که میگردد و علفها را به کناری میافکند. شیر حجاز و قوچ عراق بود، مکّی و مدنی و خیفی و عقبی و بدری و أحدی و شجری و مهاجری بود. سید عرب بود و شیر جنگ، وارث مشعرین و پدر سبطین، حسن وحسین بود، آری این جدّ من علی بنابیطالب علیه السلام است».
سپس فرمود :
« من پسر فاطمه زهرایم، پسر سرور زنان . . . »
آنحضرت همچنان به معرفی خود ادامه داد تا آنکه بانک ناله و فریاد مردم به آسمان بلند شد و یزید ترسید که مبادا ، مردم بروی بشورند. از این
رو به مؤذن دستور داد تا آذان بگوید و گفتار امام سجاد را قطع کند. چون مؤذن گفت : اللّٰهُ أَکْبَر ، امام سجّاد علیه السلام فرمود : هیچ چیز بزرگتر از خدا نیست وچون مؤذن گفت : أَشْهَدُ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلَّا اللّٰه ، امام سجاد فرمود : موی و پوست وگوشت و خونم بر این گواه است.
همین که مؤذن گفت : أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰه ، امام از فراز منبر رو به یزید کرد و گفت : آیا این محمّد جدّ من است یا جدّ تو ؟ اگر بگویی جدّ توست دروغ گفته و کفر ورزیده ای و اگر بگویی که او جدّ من است پس چرا عترت وی را کشتی ؟
راوی گوید : مؤذن گفتن اذان و اقامه را تمام کرد و یزید جلو ایستاد و نماز ظهر را به جای آورد. (1)
خداوند پیام خویش را برای هدایت ما فرستاده است. به نظر شما چگونه میتوانیم به او لبیک گوئیم و پاسخ ندای خداوند را بدهیم ؟
کلید این کار دعاست. دعا شیوۀ سخن گفتن بنده با پروردگارش است همچنان که وحی اوج سخن گفتن پروردگار با بندگانش.
دعا رکن اصلی عبادت و پیوستگی و وصل و جوهر نماز است. هر دعایی پسندیده و نیکوست. امّا خداوند نعمت دعا را وقتی بر ما ارزانی داشت که به ما آموخت چگونه از طریق کتابی که سرشار از دعاهای
1) (1)) - ناسخ التواریخ، ج2، ص241.
اولیایش است ، و نیز با دعاهایی که ما از نیایشهای پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیتش علیهم السلام به ارث بردهایم ، او را بخوانیم. به نظر میرسد که تمام این دعاها را بندگان خدا از پیامبران و آنان از وحی الهی ، به ارث بردهاند ، یا دست کم باید این نیایشها را تجلیات وحی بر دلهای بندگان هدایتگر و مقرب خدا دانست ، و یا انعکاس معارف وحی بر دلهای پاک و زبانهای صادق آنان به شمار آورد.
بنابر این ، دعاهای مأثور روی دیگر وحی میباشند. این دعاها سایه وحی و پرتو درخشان و تفسیر و تأویل آن میباشند. همچنین نیایشها گنجینههای معارف ربّانی و دیوارههای نفوذ ناپذیر حکمتاند و در مقدمه آنها ، دعاهای صحیفه سجادیه قرار دارند که از کلمات امام زین العابدین علیه السلام گرد آوری شدهاند.
امام زین العابدین از این نیایشها ، چه هدفی را تعقیب میکرد ؟ بیگمان این دعاها ، پرتویی از قلب روشن شدۀ او به ایمان و سیلابی از دل نورانی او به عشق خدا بود. این واژهها بر لبان مردی جاری میشد که در محبّت پروردگارش ذوب میشد. تمام این دعاها ، رسا و روانند و هیچ نشانی از تکلّف در آنها دیده نمیشود.
آری این نیایشها ، اهداف فراوانی را تحقّق بخشیدند ، برجسته ترین آنها ، آن بود که به بندگان خدا بیاموزد که چگونه با پروردگار بزرگشان سخن گویند و در بارگاهش گریه و زاری سر دهند ، و خشنودی او را خواستار شوند و به نامهای نیکش بخوانند و چگونه از او خواهش کنند
و چه بخواهند ؟
این اهداف الهی به نوبۀ خود به برخی از امور زندگی بخش ، منتهی میشد که معمولاً مورخان هنگام بر شمردن حکمت صحیفه سجّادیه از آنها یاد میکنند و ما نیز به طور بسیار خلاصه به آنها میپردازیم :
الف - در دورۀ امام زین العابدین علیه السلام فشارها تا آنجا شدید بود که زینب کبری علیها السلام برای مدّتی واسطهای میان امام و مؤمنان در شؤون امامت بود و به فعالیّت میپرداخت.
در چنین شرایط دشواری طبیعی بود که امام از طریق دعاهایی که تا امروز نیز همچون نسیمی مُشک بار و آرامش بخش در میان امّت وزیدن دارد ، بینشهای وحی و ارزشهای رسالت را نشر دهد.
ب - امام به عنوان یک انقلابی خدا جو ، از مبارزه با طاغوت و فساد که او را به خاطر شرایط دشوار زمانه به رنج و سختی میافکندند ، دست بر نداشت بلکه با نیایشهایی که دستگاه حکومتی نمیتوانست او را از آنها منع کند به مبارزه با دستگاه طاغوت پرداخت. بدین گونه خداوند بر ما اتمام حجّت کرده که هیچ گاه از مبارزه با طاغوتیان از پا ننشینیم و با هر وسیلۀ ممکن ، حتّی در سخت ترین شرایط اختناق و سرکوب ، به قیام بر ضدّ آنها ادامه دهیم.
ج - این دعاها ، با توجّه به محتوای والا و موعظههای ربّانی که در بر دارند ، وسیلهای برای تربیت مردم بر تقوا و فضیلت و ایثار و جهاد میباشد. نخبگان امّت ، همچون گیاهی نورسته که از نور خورشید تغذیه
میکند ، از این دعاها بهرهمند میشوند. همانند جنبشهای انقلابی که جهت بیش برد هدف خود نیاز به ابزاری همچون نشریّات مخفی و جلسات محرمانه و شعارها و اعلامیّهها دارند تا اعضا و هواداران خود را در راه مبارزه به پیش سوق دهند.
این نیایشهای پاک نیز ابزار مکتبی نخبگان مؤمنی بود که به رویارویی با نظام اموی میشتافتند.
دعاهای امام که اینک در مجموعهای به نام « صحیفه سجّادیه » جمع آوری شده ، همان انگیزۀ ایمانی است که روح ایمان را در شرایط سخت و دشوار برای ما به ارمغان میآورد. من گمان نمیکنم که پس از قرآن کتابی همچون صحیفه سجّادیه باشد که این گونه قلب محرومان را تسلی بخشد و خون انقلاب را در رگهای مستضعفان به جوش آورد ، و دلهای مجاهدان را به درخشش خود روشن کند و هدایتگر انقلابیون در راه مبارزه باشد. درود خداوند بر این روح پاکی که در این کتاب موج میزند ، و درود خداوند بر کسانی که هر بام و شام ، با خواندن این دعاها به درگاه حضرتش زاری میکنند ، وپیوند با او را میجویند.
نغمههای حیات ، در ژرفای وجود انسانی در قالب اوزان و معانی بدیع شعری ، نمودار میشوند. اعراب در زمان جاهلیّت و نیز در قرون نخستین اسلام ، به شعر توجّه بسیاری نشان میدادند. پروردگار نیز در سورۀ
شعراء ، سرایندگان مؤمنی را که به یاری مظلومان همّت میگمارند ، ستوده است. امامان معصوم علیهم السلام به شعر به عنوان منبری سیّار که به سرعت در میان مردم نفوذ پیدا میکند ، توجّه نشان میدادند ، همچنان که طاغوتیان نیز به نوبۀ خود از شعر به عنوان ابزاری برای تبلیغات دروغین و گمراه کنندۀ خود بهره میبردند.
امام زین العابدین علیه السلام نیز گاهی شعر میسرود. مشهور ترین شعری که از آنحضرت نقل کردهاند ابیات جاوید زیر است که در آنها میفرماید : (1)
نَحْنُ بَنُو الْمُصْطَفیٰ ذُو غُصَصٍ
1) (1)) - بحار الانوار، ج45، ص138 - 139.
یَحْکُمُ فٖینٰا وَالْحُکْمُ فٖیهِ لَنا جٰاحِدَنا حَقَّنا وَغٰاضِبَنا (1)
ابن شهرآشوب نیز در مناقب ، این ابیات را به امام سجّاد علیه السلام نسبت داده است : (2)
لَکُمْ مٰا تَدَّعُونَ بِغَیْرِ حَقٍّ إِذٰا مَیِزَ الصَّحٰاحُ مِنَ الْمِرٰاضِ (3)عَرَفْتُمْ حَقَّنٰا فَجَحَدْتُمُوناکَمٰا عَرَفَ السَّوٰادُ مِنَ الْبَیٰاضِ (4)کِتٰابَ اللّٰهِ شٰاهِدُنٰا عَلَیْکُمْوَقٰاضٖینٰا الْإِلٰهُ فَنِعْمَ قٰاضٍ (5)
امّا تأیید آنحضرت از سوی شاعران مدافع حق را میتوان از خلال ماجرایی که برای « فرزدق » رخ داده ، دریافت. فرزدق اگر چه جزو شعرای دربار اموی بشمار میآمد ، امّا از نظر تاریخی او به بیت علوی گرایش دارد و زمانی که فرصتی مییابد ، قریحهاش به جوش آمده قصیدۀ شکوهمند و معروف خود را در مدح امام میسراید. چون هشام وحکومت اموی بروی خشم میگیرند و او را زندانی میکنند ، امام فوراً برای او انعامی میفرستد چنان که برخی از مورخان مینویسند فرزدق از آن پس
1) (1)) - کسی که حق ما را منکر است و بر ما خشم میگیرد به ما حکم میراند حال آنکه ما باید ( بر او ) حکم برانیم.
2) (2)) - فی رحاب أئمّة اهل البیت، ج3، ص249.
3) (3)) - شما را باد آنچه به نا حق ادعا میکنید، آن هنگام که سلامت از بیماری ممتاز گردد.
4) (4)) - حقانیت ما را شناختید و سپس انکارمان کردید همچنان که سیاهی از سپیدی شناخته میشود.
5) (5)) - کتاب خدا گواه ماست بر شما و خداوند داور ماست که او نیک داوری است.
تا پایان عمر در سایۀ امامت راستین اسلام زندگی خود را سپری کرد. امّا ماجرای فرزدق و سرودن آن قصیدۀ زیبا چنین است :
« سبکی » در کتاب طبقات الشافعیه به سند متصل از ابن عایشه عبداللّٰه بن محمّد از پدرش نقل کرده است ، که گفت : هشام بن عبد الملک با ولید به سفر حج رفت و به گردخانۀ کعبه طواف کرد. او هر چه کوشید تا خود را به « حجرالاسود » برساند نتوانست ، از این رو منبری برای او نهادند و وی بر آن نشست وبه مردم مینگریست. اطراف اورا گروهی از شامیان احاطه کرده بودند.
در این هنگام بود که ناگهان امام علی بن الحسین علیهما السلام که زیبا روترین و خوشبوترین مردمان بود پدیدار شد و گردخانۀ خدا طواف کرد و همین که به نزدیک حجرالاسود رسید ، مردم راه را برای امام باز کردند . مردی از شامیان پرسید : این کیست که ابهتش چنین مردم را مرعوب میکند ؟!
هشام از بیم آنکه مبادا شامیان به وی تمایل یابند ، پاسخ داد : او را نمیشناسم. فرزدق که در آن میان حاضر بود ، گفت : امّا من او را میشناسم. مرد شامی پرسید : ابو فراس او کیست ؟ آنگاه فرزدق قصیدۀ خود را در معرفی امام سجّاد علیه السلام به آن مرد سرود ، « سبط ابن جوزی » و « سبکی » این قصیده را با اندکی تفاوت این چنین نقل کردهاند :
هٰذَا الَّذٖی تَعْرِفُ الْبَطْحٰاءُ وَطْأَتَهُ وَالْبَیْتُ یَعْرِفُهُ وَالْحِلُّ وَالْحَرَمُ (1)
1) (1)) - این کسی است که سرزمین بطحا جای قدر و منزلت او را میشناسد و خانۀ کعبه و حل و حرم نیز او را میشناسند.
هٰذَا ابْنُ خَیْرِ عِبٰادِ اللّٰهِ کُلِّهِمُ
بُغْضٖی حَیٰاءً وَیُغْضیٰ مِنْ مَهٰابَتِهِ فَمٰا یُکَلَّمُ إِلّاٰ حٖینَ یَبْتَسِمُ (1)
1) (7)) - از بسیاری حیا دیده فرو میپوشد و مردمان نیز به خاطر هیبت وی، دیده بر میبندند و جز زمانی که تبسم میکند، با او سخن گفته نمیشود.
یُنْمیٰ إِلیٰ ذُرْوَةِ الْعِزِّ الَّتٖی قَصُرَتْ
مٰا قٰالَ « لاٰ » قَطُّ إِلّاٰ فٖی تَشَهُّدِهِ
یَأْبیٰ لَهُمْ أَنْ یَحِلَّ الذَّمُّ سٰاحَتَهُمْ
این علی بن الحسین بن علی ابیطالب علیهم السلام است. هشام خشمگین شد ودستور داد فرزدق را در محلی به نام عسفان ، بین مکّه و مدینه ، زندانی کنند. امام سجاد هزار دینار برای او فرستاد. امّا فرزدق آن را نپذیرفت و گفت :
آنچه گفتم از روی خشم به خاطر خدا و رسولش بود ، از این رو بابت آن پاداش نمیستانم. امام علی بن الحسین به وی پاسخ داد : چنانچه ما اهل بیت چیزی ببخشیم ، دوباره به ما باز نمیگردد. آنگاه فرزدق بخشش امام را پذیرفت و هشام را نکوهش کرد و گفت :
أَیَحْبِسُنٖی بَیْنَ الْمَدٖینَةِ وَالَّتٖی إِلَیْهٰا قُلُوبُ النّٰاسِ یَهوی منٖیبهٰا (1)
1) (4)) - گمان میبرد مرا در میان « راه » مدینه، وجایی که دلهای مردم برای بازگشت به آن عشق میورزند، زندانی کرده است.
یَقْلِبُ رَأْساً لَمْ یَکُنْ رَأْسَ سَیِّدٍ وَعَیْناً لَهُ حَوْلادءُ بَادٍ عُیُوبَهٰا (1)
هشام از این ابیات آگاهی یافت و فرزدق را آزاد ساخت امّا حقوقش را که سالانه هزار دینار بود ، از دیوان قطع کرد. فرزدق از این امر نزد امام سجّاد شکایت برد و آنحضرت به وی چهل هزار دینار بخشید و به وی فرمود : اگر به بیش از این احتیاج میداشتی حتماً به تو میبخشیدم.
فرزدق چهل سال زندگی کرد و سپس بدرود حیات گفت. خدایش رحمت کند !
برخی که در پژوهش ، از مراتب والای ایمان برخوردارند ، میپرسند :
چگونه تلاش کنیم تا مؤمن واقعی شویم ؟ امام زین العابدین علیه السلام در پاسخ به سؤال اینان ، رسالۀ حقوق را نگاشته که در آن وظایف و مسئولیّتهای مؤمن در قبال خداوند و مردم مشروحاً باز گفته و در یک کلام ویژگی روابط قائم بر پایههای متوازن و عادلانه را توضیح داده است. آغاز این رساله چنین است :
« بدان، خدایت رحمت کند، که خداوند را در هر حرکتی که میکنیم و در هر سکونی که داری و هر جا که باشی حقوقی است و نیز در هر اندامی که بچرخانی و یا در هر وسیلهای که بدان کار میکنی حقوقی است، که برخی از
1) (1)) - سری را بر میگرداند که سر سروری نیست و چشمی دارد لوچ که عیبهای آن نمایان شده است.
برخی بزرگتر است. و بزرگترین حقوقی که خدا بر تو واجب کرده، حقوقی است که بر خودت مقرر نموده، که با وجود اعضای گوناگونت، از سر تا پایت را فرا میگیرد.
پس او حقی را برای دیدگانت و حقی را برای گوشت و حقی را برای زبانت و حقی را برای دستت و حقی را برای پایت و حقی را برای شکمت و حقی را برای فرجت، بر تو قرار داد. این اعضای هفت گانهای است که کلیه کارها به وسیله آنها انجام میپذیرد. سپس خداوند عزّوجل، برای کردارت نیز حقوقی قرار داد. برای نماز و روزه و زکات و قربانی کردن و کارهایت حقوقی بر تو قرار داد سپس این حقوق از تو به دیگران رسد که بر تو حق واجب دارند و واجب ترین این حقوق بر تو حق پیشوایان توست و سپس حقوق رعیت و آنگاه حقوق بستگانت ». (1)
امام سخنان خود را در بارۀ این حقوق و فروع آنها ادامه میدهد و رابطه میان انسان و خلق و خالق را آن چنان که بایسته و شایسته است بیان میکند. و با بررسی رسالۀ حقوق میتوان به نتایج زیر پی برد :
1 - سخنان امام سجّاد علیه السلام متوجّه مؤمنان برگزیده است : کسانی که کمالات را نشر میدهند و در جهت دستیابی بدانها میکوشند. برخی از حقوق مطرح شده در این رساله جز واجبات و برخی دیگر که در اکثریت قرار دارند ، جزو مستحبات میباشند.
2 - این رساله و نیز دیگر رسالهها و وصایایی که از ائمه علیهم السلام صادر شده که توسط دانشمند بزرگ « حسن بن علی بن شعبه حلبی » در کتاب
1) (1)) - فی رحاب أئمّة اهل البیت، ج3، ص216.
گرانبهای تحف العقول گرد آمده است ، به مثابۀ دروس ارزشمندی است از جانب اهل بیت که به منظور تربیت نمونههای بر ترو پیشاهنگان مسلمان ایراد گشته تا با به کار بستن آنها ، الگوی دیگر مردمان قرار گیرند. ما مسلمانان و بویژه حوزههای علمیه که در واقع امتداد خط تربیتی اهل بیت علیهم السلام هستند ، امروزه ، با بازگشت به این رسالهها و وصایا ، بسیار نیازمندیم !
اگر سازمانها مکتبی و تشکیلات اسلامی به این ذخایر ایمانی پایبند باشند ، از رجوع به بسیاری از فرهنگهای ناقص و یا التقاطی بینیاز میشوند و برای تحریک هواداران و پیروان خود ، دیگر نیازی به برانگیختن تعصبات و انگیزههای قبیلهای و بت پرستانه که جز زیان و نابودی ارمغان دیگری برای ما ندارند ، بی نیاز خواهند بود.
3 - این رساله توازن شخصیّت ایمانی ما را نگاهبان خواهد بود و ما را از زیاده روی در بعد شریعت و فرو نهادن ابعاد دیگر در امان خواهد داشت. چرا که ما باید با به کار بستن برنامههای مشخص ، همچون رسالۀ حقوق ، گنجایش کافی برای جای دادن تمام ابعاد شریعت را در خود ایجاد کنیم. سخن آخر آنکه : این رساله ، بینش فراگیر و ژرف نگری و باریک اندیشی قرآنی را که متناسب با مقام امامت سید الساجدین علیه السلام است ، و هیچ فقیه یا دانشمندی بدون اتصال با این چشمۀ جوشان ، بدان نایل نخواهد آمد منعکس میسازد ، پس درود خدا بر آن کس که این رساله را نوشت و سلام خدا بر آن کس که به آنچه در این رساله آمده عمل کند !
در کتابهایروایی ، بسیار به این حدیث قدسی برمیخوریم که میفرماید :
« عَبْدٖی أَطِعْنٖی تَکُنْ مَثَلٖی أَقُولُ لِلْشَّیْءِ کُنْ فَیَکُون وَتَقُولُ لِلْشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونَ ». (1)
در قرآن نیز مثالهای واقعی از تاریخ انبیا و صالحانی که خداوند دعاهایشان را در اموری که مردم در آنها به درماندگی رسیده بودند ، اجابت کرده است ، فراوان است. آیا طوفان نوح و کشتیاش و آتش ابراهیم که خداوند آن را سرد و بی گزند ساخت و عصای موسی که به صورت اژدهای آشکار میشد و سخن گفتن عیسی در گهواره و استجابت دعای ابراهیم و زکریا که خداوند با وجود آنکه پیر و ناتوان شده بودند. بدیشان فرزندانی عطا فرمود ، کرامت خداوند نبود که به این بندگان مخلص عطا فرموده ؟ پس چرا بر برخی گران است که همچنان که کرامتهای خدا را بر پیامبران میپذیرند ، کرامت حضرتش را بر دیگر اولیای وی بپذیرند ؟!
1) (1)) - بندهام مرا فرمان بر تا چون من شوی. من به چیزی میگویم « شو » میشود و تو هم به چیزی میگویی « شو » میشود.
آیا مگر در حدیث نبوی نیامده است که :
« عُلَمٰاءُ امَّتٖی کَأَنْبٖیٰاءِ بَنِی إِسْرٰائٖیلَ » (1).
پس چگونه به تصریح قرآن ، صدور معجزهها در روزگار بنی اسرائیل امکانپذیر استامّا صدور آن بهدستاهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله نا ممکن باشد؟!
آیا براستی بر خداوند دشوار است که کرامات خود را بر دستان امام سجاد علیه السلام است که اینک با هم برخی از ویژگیها و صفات او را از نظر گذراندیم ، جاری کند ؟ و برای این منظور چه کسی بهتر و سزاوارتر از آن که بر خوردار از این صفات است ؟! او عبادتگر شبها بود و روزه دار روزها ، همواره از ترس خدا میگریست و پیوسته در پیشگاه حضرتش پیشانی بر خاک میسایید و... و...
اینک ما از خرمن زندگی درخشان و مالامال از کرامات آنحضرت ، خوشهای چند میچینیم تا این یقین در ما افزون شود که خداوند دعای بندگان مخلصش را که با تمام هستی و وجود خویش در کنار پروردگارشان آرام یافتهاند به شرف اجابت نایل میکند. آنگاه از راه این یقین است که عشق و علاقۀ ما به اهل بیت افزون میگردد و مگر محبّت آنان خود رهایی از دوزخ و وسیلۀ نزدیکی به خدا نیست ؟!
1 - یکی از کرامتهای آنحضرت این بود که خداوند از طریق رؤیا به وسیله پیامبر صلی الله علیه و آله ، آنحضرت را از ماجرایی مطلع کرد. داستان از این قرار است :
1) (1)) - دانشمندان امّت من، چونان پیمبران بنی اسرائیلند.
از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود : وقتی که عبدالملک بن مروان به خلافت رسید به حجاج بن یوسف نوشت:
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحٖیمِ
از عبد الملک بن مروان امیر المؤمنین به حجاج بن یوسف امّا بعد ، در ریختن خون بنی عبد المطلب بنگر و خون آنها را پاس دار و از این کار دوری گزین که خود شاهد بودم که چون آل ابو سفیان در این کار ولع نشان دادند ، جز اندکی بر سریر پادشاهی درنگ نکردند. و السلام.
امام صادق فرمود : عبد الملک این نامه را نهانی به حجاج فرستاد و خبر این نامه در همان ساعتی که نوشته و به سوی حجاج فرستاده بود به علی بن الحسین رسید. به او گفته شد که عبد الملک نامهای چنین و چنان به حجاج نوشته است و خداوند از این بابت او را سپاس نهاده و فرمانرواییاش را استوار ساخته و بر مدّت آن بیفزوده است امام صادق فرمود : آنگاه علی بن الحسین نامهای چنین نگاشت :
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحٖیمِ
به عبد الملک بن مروان امیر المؤمنین از علی بن الحسین. امّا بعد ، همانا تو در فلان روز و فلان ساعت از فلان ماه نامهای چنین و چنان نگاشتهای.
و رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا از این نامه آگاه کرد و خداوند این کار تو را سپاس نهاد و پایههای فرمانرواییات را استوار نمود و بر مدّت آن افزود.
سپس نامه را پیچید و بر آن مهر نهاد و به غلامش سپرد که بر اشترش بنشیند و به محض آنکه عبد الملک را دید این نامه را به وی تسلیم کند.
چون غلام به دربار عبد الملک رسید نامه را تسلیم وی کرد. وقتی
عبدالملک نامه را گشود و به تاریخ آن نظر کرد ، دید درست همان تاریخی است که در آن به حجاج نامه نگاشته. بنابر این در صداقت علی بن الحسین علیهما السلام تردید نکرد و بسیار شادمان شد و به پاداش آنکه این نامه شادمانش کرده بود ، به سنگینی شتر آنحضرت ، برای وی درهم فرستاد » (1)
2 - یکی دیگر از کرامتهای آنحضرت در ارتباط با ابو خالد کابلی است که امام باقر علیه السلام این مطلب را نقل کرده است :
« ابو خالد کابلی روزگار درازی محمّد بن حنفیه ، فرزند امیرمؤمنان علیه السلام و عموی امام سجّاد ، را خدمت میکرد و هیچ گاه در امامت وی به خود تردید راه نمیداد تا آنکه روزی نزد محمّد رفت و به او گفت : فدایت گردم مراتب دوستی و احترام و اخلاص من ثابت شده است.
پس تو را به حرمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام سوگند آیا مرا آگاه نمیکنی که تو همان امامی هستی که خداوند طاعتش را بر مردم واجب کرده است ؟ محمّد گفت : ابو خالد تو مرا به اموری بزرگ سوگند دادی.
علی بن الحسین امام من و تو و همۀ مسلمانان است. ابو خالد تا این سخن را شنید به سوی علی بن الحسین رو کرد و از آنحضرت اجازۀ ورود خواست.
به امام سجّاد گفته شد که ابو خالد بر در است. امام به او اجازۀ ورود داد.
چون ابو خالد وارد شد ، نزدیک امام رفت آنحضرت گفت : ای کنکر خوش آمدی ، تو هیچ گاه به دیدار ما نمیآمدی ! در بارۀ ما به چه چیزی پی بردی ؟ ابو خالد ، از سخنی که از علی بن الحسین شنیده بود سجدۀ
1) (1)) - بحارالانوار، ج46، ص44.
شکری به جای آورد و سپس گفت : سپاس خدا را که مرا از دنیا نبرد تا آنکه پیشوایم را شناختم. امام سجاد از وی پرسید : چگونه پیشوایت را شناختی ؟ گفت : تو مرا به نامی که مادرم بر من نهاده بود خواندی و حال آنکه من در کار خودم کور و گمراه بودم.
عمری دراز محمّد بن حنفیه را خدمت کردم و در بارۀ امامت او به خود تردید راه نمیدادم تا آنکه چون به او نزدیک شدم به حرمت خداوند متعال و حرمت پیامبر صلی الله علیه و آله و حرمت امیر مؤمنان علیه السلام سوگندش دادم ، او هم مرا به تو هدایت کرد و گفت : او پیشوای من و تو و همۀ مخلوقات خداست. سپس به من اجازه ورود دادی. چون نزدت آمدم و نزدیکت شدم مرا به نامی که مادرم بر من نهاده بود ، مورد خطاب قرار دادی از اینجا دانستم که تو پیشوایی هستی که خداوند اطاعتش را بر من و تمام مسلمانان واجب کرده است ». (1)
3 - شیخ طوسی یکی دیگر از کرامتهای امام زین العابدین را چنین نقل میکند : علی بن الحسین به قصد گزاردن حج ، عازم مکّه شد و در صحرایی میان مکّه و مدینه به مردی بر خورد که او هم در سفر بود. آن مرد به امام گفت : فرود آی. امام از او پرسید چه کاری داری ؟ مرد پاسخ داد.
میخواهم تو را بکشم و هر چه همراه داری بر دارم. امام سجاد به او فرمود : من آنچه را که همراه دارم با تو تقسیم میکنم و تو را از خود حلال میکنم. دزد گفت : نه. امام فرمود : پس از آنچه همراه دارم مقداری
1) (1)) - بحارالانوار، ج46، ص46.
اندک باقی گذار تا بدان به مکّه برسم. امّا دزد نپذیرفت. امام از او پرسید :
خدایت کجاست ؟ دزد پاسخ داد : خوابیده. ناگهان دو شیر درنده نمایان شدند که یکی سر مرد را گرفت و دیگر پایش را. آنگاه امام سجاد علیه السلام فرمود : پنداشتی که خدایت خوابیده و از تو غافل است؟! (1)
4 - یکی دیگر از کرامتهای آنحضرت هنگام وفاتش آشکار شد. وی در روز 25 یا 18 ماه محرم سال 94 ه در اثر زهری که امویّون به وی خورانیدند ، به شهادت رسید. در این سال گروهی از فقها نیز از دنیا رفتند چنان که این سال را سنة الفقها ( سال فقها ) نام نهادند. به نظر من هیچ بعید نیست که رژیم اموی در روزگار فرمانروایی ولید بن عبد الملک ، مخالفان خود را که از فقهای بزرگ بودند و کسانی همچون سعید بن مسیب و عروة بن زبیر و سعید بن جبیر در میان آنها جای داشتند ، به وسیلۀ زهر از میان برداشته باشد. در کتابهای تاریخی آمده است که در این سال تمام فقهای مدینه چشم از جهان فرو بستند. (2)
آیا به راستی عقل میپذیرد که تمام فقها به طور تصادفی در عرض یک سال از دنیا بروند. حال آنکه میدانیم و معروف است که امام سجّاد علیه السلام در اثر زهری که به دسیسۀ عبد الملک و در شرایطی بحرانی به وی خورانیده شده بود ، دنیا را وداع گفت.
در هر حال هنگام شهادت آنحضرت ، کرامتهای عجیبی از وی به
ظهور رسید. وی در آن هنگام از هوش رفت و یک ساعت در همان حال باقی ماند. چون پارچه را از او کنار زدند فرمود : « خدا را سپاس که بهشت را به ما میراث داد که از آن هر جا که خواهیم مقام گیریم. پس چه نیکوست پاداش کار گزاران ».
سپس فرمود : « برایم قبری مهیا کنید و آن را تا سطح زمین برسانید.
آنگاه پارچه را بر خود افکند و جان به جان آفرین تسلیم کرد ». (1)
پس از شهادت آنحضرت کرامتی دیگر از وی آشکار گردید. این کرامت را سعید بن مسیب نقل کرده است و ما با ذکر این کرامت ، پروندۀ تابناک زندگی امام زین العابدین علیه السلام را میبندیم.
از عبد الرزاق از معمر از زهری از سعید بن مسیب و نیز عبد الرزاق از معمر از علی بن زید نقل کرده است که گفت : به سعید بن مسیب گفتم تو به من گفتی که علی بن الحسین ، نفس زکیه است و تو همتایی برای او نمیشناسی ؟ سعید پاسخ داد : همچنین است و آنچه در بارۀ او گفتهام چندان هم بعید و نا آشنا نیست به خدا سوگند همانند او دیده نشده است.
علی بن زید گوید : پرسیدم همین دلیل استوار ، علیه خود توست پس چرا بر جنازۀ او نماز نگزاردی ؟! سعید پاسخ داد : قاریان ، تا علی بن الحسین علیهما السلام به سوی مکّه نمیرفت ، بدان شهر روانه نمیشدند. پس او به طرف مکّه رهسپار شد و ما نیز با او بیرون شدیم. هزار نفر در رکاب آنحضرت بودند. پس چون به « سقیا » رسیدیم ، فرود آمد و نماز گزارد
1) (1)) - بحارالانوار، ج46، ص153.
و سجدۀ شکری به جای آورد...
در روایت زهری از سعید بن مسیب نقل شده است که سعید گفت :
مردم از مکّه بیرون نمیشدند تا آنکه علی بن الحسین ، سید العابدین علیه السلام ، بیرون آید. پس آنحضرت از مکّه خارج شد من نیز با وی بودم. او در یکی از منازل بین راه فرود آمد و دو رکعت نماز گزارد و در سجودش تسبیح گفت. پس هیچ درخت و کلوخی نماند جز آنکه همراه با حضرتش خدای را تسبیح میکردند. ما از تعجب ، فریاد سر دادیم. آنحضرت سر خود را بالا آورد و پرسید : ای سعید آیا فریاد سر میدهی ؟! گفتم : بلی ای فرزند رسول خدا. آنگاه آنحضرت فرمود :
این تسبیح اعظم است. پدرم از جدّم و او از رسول خدا صلی الله علیه و آله برایم روایت کرد که فرمود : با این تسبیح ، هیچ گناهی بر جای نمیماند. گفتم :
این تسبیح را به ما نیز بیاموز.
در روایت علی بن زید از سعید بن مسیب آمده است که آنحضرت در سجودش تسبیح گفت. پس هیچ درخت و کلوخی در گردا گرد آنحضرت نبود مگر آنکه به همان تسبیح امام سجّاد علیه السلام مترنّم بودند. من و اصحابم از دیدن این صحنه به شگفت افتاده بانگ سر دادیم. سپس امام فرمود :
« ای سعید ! زمانی که خداوند متعال جبرئیل را آفرید ، این تسبیح را بدو الهام فرمود. پس آسمانها و هر که در آنها بود با این تسبیح اعظم وی را تسبیح گفتند و این اسم اکبر خدای عزّوجل است. ای سعید ! پدرم حسین از پدرش از رسول خدا صلی الله علیه و آله از جبرئیل از خداوند جلّ جلاله نقل کرده است که فرمود : هیچ بندهای از بندگانم به من ایمان نیاورد و تو را تصدیق نکرد
و در مسجدت دو رکعت نماز ، به دور از چشم مردم نگزارد جز آنکه تمام گناهان گذشته وآینده او را بیامرزیدم ».
از این روست که من نمونهای بهتر از علی بن الحسین ندیدم. چه ، او این حدیث را برایم باز گفت هنگامی که او از دنیا رفت ، نیکوکار و بدکار بر جنازهاش حاضر شدند و خوشکردار و تباهکار او را ستودند. همه جنازۀ او را تشییع کردند تا آنکه بر زمین گذارده شد.
من گفتم : اگر روزی از روزگار باید دو رکعت نماز واقعی بخوانم ، همین امروز است. جز یک مرد و یک زن کس دیگری باقی نمانده بود.
سپس آن دو به سوی جنازه رفتند و من شتابان نماز گزاردم. پس صدای تکبیری از آسمان آمد و تکبیری از زمین پاسخش گفت. باز تکبیری از آسمان آمد و تکبیری از زمین جوابش داد من فریادی کشیدم و به صورت بر زمین افتادم. آن که در آسمان بود ، هفت تکبیر بگفت و آن که در زمین بود نیز هفت تکبیر سر داد و بر علی بن الحسین درود فرستاد. مردم به مسجد آمدند ، امّا من نتوانستم دو رکعت نماز به جای آورم و بر جنازۀ علی بن الحسین نماز بگزارم.
گفتم : ای سعید اگر من جای تو میبودم جز نماز بر علی بن الحسین چیزی دیگر انتخاب نمیکردم. این همان زیان آشکار است. سعید گریست و سپس گفت : من تنها قصد خیر داشتم ، ای کاش بر او نماز میگزاردم ! چرا که دیگر همانند او دیده نمیشود. (1)
1) (1)) - بحارالانوار، ج46، ص149 - 150.