ghaemiyeh.com
شابک:۲۰۰۰۰۰ ریال: 978-964-2939-18-3
شماره کتابشناسی ملی:۴۱۳۶۸۰۰
عنوان و نام پدیدآور:نفس: مجموعه سخنرانیهای حسین انصاریان/ مولف حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۴۴۴ ص.
فروست:سیری در معارف ؛ ۲۴.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالعرفان،۱۳۸۸(تغییر فروست).
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:بالای عنوان: سیری در معارف اسلامی.
یادداشت:کتابنامه.
یادداشت:نمایه.
موضوع:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ - -- وعظ
موضوع:نفس
موضوع:تقوا
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۸
رده بندی کنگره:BP۱۰/۵/الف۸۲ن۷ ۱۳۹۴
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
در جهان پرتلاطم امروز، آیات پرشور الهی و کلام روحبخش معصومین و زمزم لایزال معارف شیعه مرهم جانهای خسته و سیراب کننده تشنگان هدایت و رهایی جویندگان از ظلمتهای نفس است. عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفتاند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهلبیت علیهم السلام را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه مینمایند.
در این میان، کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازندهای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز، که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نمودهاند، عباد اللّه را به مصداق کریمانۀ «اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» ، با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کردهاند.
مجموعه حاضر، که با عنوان «سیری در معارف اسلامی» در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار میگیرد، مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسین انصاریان، مدظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراثداران گوهر سخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.
این گنجینه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث ونظر میباشد که به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته میشود.
در این مجموعه گرانقدر، تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیق - که شرح آن در یادداشت ویراستار آمده است - ساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود، تا ضمن نشرفرهنگ انسان ساز آل اللّه علیهم السلام شیوه منحصر به فرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلّدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی میشود بیست و چهارمین اثر از این مجموعۀ سترگ و دربردارندۀ 23 گفتار در باب نفس و مطالب گوناگون آن میباشد که مربوط به سخنرانیهای استاد در ماه رمضان 1362 در حسینیۀ هدایت تهران است.
این مکتوب، علاوه بر در برداشتن متن سخنرانی که لاجرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری میسازد، از فواید زیر خالی نیست:
عنوان بندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.
استخراج مصادر آیات و روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پینوشت.
ذکر نام مستقل برای هر بحث(در انتخاب نام هر مجلد و نیز هر گفتار غلبه موضوع مدنظر بوده است، نه انطباق کامل موضوع و محتوا)
مجموعه متنوع فهرستها و...
در پایان، با امید به این که این اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد، لازم است از استاد انصاریان، دامت برکاته، که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگزاری نماییم.
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان
پیش گفتار مؤلف«اَلْحَمدُ لِلّهِ وَ الصَّلاة علیٰ رَسُولِ اللّه وَ عَلیٰ آلِهِ آل اللّه»
پایه گذار منبر و جلسات سخنرانی برای رشد و هدایت جامعه وجود مبارک پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود. ارزش تبلیغ دین از طریق منبر و جلسات تا جایی بود که خود رسول اکرم صلی الله علیه و آله تا روز پایان عمرشان با کمال اخلاص به بیان معارف دین پرداختند و در این راه زحمات سنگینی را متحمل شدند. پس از پیامبر، وجود مقدس امیرمؤمنان علیه السلام ادای این تکلیف الهی به عهده گرفتند که بخشی از سخنرانیهای آن حضرت در کتاب بینظیر نهج البلاغه موجود است.
امامان معصوم، به ویژه حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام نیز تا جایی که فرصت در اختیارشان قرار گرفت و مزاحمتی از جانب حکمرانان بنی امیه و بنیعباس برایشان پیش نیامد این مهم را به صورت بیان معارف الهی و رشتههای مختلف علوم به صورتی که حجت تا قیامت بر همگان تمام باشد به عهده گرفتند و دیگران را که مورد اعتمادشان در علم و عمل بودند به این مسأله تشویق کردند.
عالمان مخلص و باعمل شیعه برای حفظ دین خدا و تبلیغ معارف الهیه بر اساس قرآن و فرهنگ اهل بیت قرن به قرن تا به امروز که سال 1387 هجری شمسی است این جایگاه عظیم را حفظ کردند؛ شخصیتهایی چون شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ
صفحه مقدمه :1
طوسی، علامه محمدباقر مجلسی، شیخ جعفر شوشتری و در قرن معاصر بزرگانی چون آیت اللّه العظمی بروجردی، آیت اللّه سیدعلی نجف آبادی، آیت اللّه حاج میرزا علی شیرازی، آیت اللّه حاج میرزا علی هستهای، آیت اللّه حاج میرزا علی فلسفی تنکابنی و...
با داشتن مقام مرجعیت و مقام علمی بسیار بالا در ماه رمضان و محرم و صفر به منبر میرفتند و از این طریق دِین خود را به قرآن و اهل بیت ادا میکردند.
این جانب حسین انصاریان که سالیانی از عمرم را در شهر مقدس قم، این آشیانه اهل بیت، نزد بزرگانی از مراجع و اساتید مشغول تحصیل بودهام، بر اساس وظیفهای که احساس میکردم رو به جانب تبلیغ و تألیف آوردم و در این راه، فقط توفیق حق رفیق راهم بود. در زمینه تبلیغ بیش از شش هزار سخنرانی در نزدیک به پانصد موضوع مختلف بر پایه قرآن و روایات اهل بیت و تاریخ صحیح و نکاتی از حیات پاکان و اولیای الهی پرداختهام و امیدوارم تا لحظات پایان عمر هم چنان توفیق ادای این وظیفه را از جانب حق داشته باشم.
مؤسسه دارالعرفان، که در شهر قم در جهت نشر معارف قرآنی و فرهنگ اهل بیت علیهم السلام کارهای مهمی را در سطح جهانی انجام میدهد، بنا گذاشت متن این سخنرانیها به صورت مکتوب درآید تا در اختیار طلاب حوزهها و دانشجویان و مردم علاقمند قرار گیرد و این مجموعه که احتمالاً حدود دویست جلد خواهد شد در آینده منبعی برای مبلغان شیعه قرار گیرد. من پس از سپاس از حضرت حق لازم میدانم به خاطر تحقق این مهم از دو فرزندم و جناب آقای پیمان تشکر کنم و از خوانندگان، به خصوص مبلغان گرامی، درخواست دعا نمایم. حال، این شما و این اثر اسلامی که فقط لطف و رحمت حق سبب ظهورش شد.
فقیر: حسین انصاریان
صفحه مقدمه :2
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خدای تبارک و تعالی در سورۀ مبارکۀ یس میفرماید:
«سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» (1)
این سوره از سورههای بسیار مهم قرآن مجید است که در مکۀ معظمه نازل شده و حاوی بسیاری از مثالهای مهم الهی است. اهمیت این سوره به دلیل مطالب موجود در آن است. پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله از این سوره به قلب قرآن تعبیر کردهاند. (2)همان طور که قلب برای بدن، مرکز حیات است، سورۀ مبارکۀ
«یس» هم، خزینۀ معلومات قرآن مجید است که تمام گنجهای معارف الهی را میتوان در این سورۀ مبارکه یافت. آن چه انسان از معارف الهی و انسانی لازم دارد، خداوند تبارک و تعالی، در ضمن این سورۀ مبارکه بیان فرموده است.
در این آیۀ شریفه نکاتی وجود دارد که میتواند مقدمهای برای بحث مهمی باشد که مورد نظر است. خداوند تبارک و تعالی در قسمت اول آیۀ شریفه خود را با کلمۀ «سُبْحٰانَ اللّٰهِ» از آن چه غیر خودش دربارۀ او گفته، منزّه و پاک دانسته است.
سبحان اللّٰه، یعنی خدا از هر جهت پاک، بیعیب، بینقص و دارای صفات ثبوتی مطلق است. صفات بینهایت در بینهایت که عبارتاند از: علم، اراده، قدرت، حکمت، عدل، خالقیّت، رزاقیّت و آن چه در قرآن مجید به عنوان صفات خداوند یا در دعاهای مهم اسلامی، مانند دعای جوشن کبیر بیان شده که هزار اسم و صفت از اسما و صفات الهی است. با دقت در صفات خدا در قرآن و دعاها و روایات و اخبار، تا حدّی معرفت و شناخت انسان به خداوند بزرگ تأمین میگردد و با تأمین شناخت و معرفت انسان به خدا، قسمت عمدۀ مشکلات دنیا و آخرت انسان حل میشود.
بنابربیان امیرالمؤمنین علیه السلام که میفرماید: «انسان با معرفت خودش به تنهایی تبدیل به کلید حلّ بسیاری از مشکلات و قفلی بر بسیاری از درهای گمراهی و ضلالت میشود.» (1)به تعبیر قرآن مجید، به موجودی مبارک تبدیل میشود؛ یعنی وجودی که همانند چشمههایی در دامن صحرا است که از همۀ پیرامونش خیر سرازیر است و همانند سدّی در برابر هر شرّ و گمراهی و پستی و بدبختی میایستد یا مانند قفلی است بر تمام درهایی که میخواهد از آنها به طرف جامعه بدبختی سرازیر شود؛ همان حالتی که هر انسان مؤمنی در دنیا، وظیفۀ دارد که به فرمودۀ امیرالمؤمنین علیه السلام کلیدی برای حلّ مشکلات خلق خدا باشد، و سدی علیه دشمنان و هجوم آنها باشد و قفلی برای تمام درهایی که گمراهان به روی مردم باز میکنند.
این حالت در دنیا، حالت انبیا، اولیا، امامان، عاشقان الهی، مردان راه حق و حالت عارفان بود. تمام دقت آنها در تمام دورۀ عمر این بود که کلیدی برای حلّ مشکلات خلق خدا بوده و سدّی برای دفاع از حقوق مردم و بندگان پروردگار بزرگ
1) (3)-نهج البلاغه:خطبۀ 86«من خطبة له ع و هی فی بیان صفات المتقین و صفات الفساق فخرج من صفة العمی و مشارکة أهل الهوی و صار من مفاتیح ابواب الهدی و مغالیق ابواب الرّدی...».
باشند.
چنان که در قرآن مجید بیان شده است:
وقتی مردم در کنار گهوارۀ عیسی علیه السلام از مادر بزرگوارش حضرت مریم میپرسند که این طفل را از کجا آوردهای؟ خداوند متعال میفرماید: این پرسش را از خود طفل بپرسید. طفل یک روزه در گهواره بود، مریم به سؤالکنندگان اشاره کرد که از بچۀ در گهواره سؤال کنید. سؤالکنندگان به مریم گفتند:
«کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا» (1)
با بچه یک روزۀ در گهواره چگونه میتوان سؤال و جواب کرد، که ناگهان وجود حضرت عیسی مسیح به سخن درآمدند که:
«إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ» (2)
من از طرف خدا آمدهام و موجودی صد درصد الهی هستم. «إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ» ؛ یعنی موجودی تسلیم حق، با معرفت به حق و انسانی که خدا را به ربوبیت شناختم. و خود را عبد او میدانم. خدای من اللّٰه است؛ یعنی موجودی که مستجمع جمیع صفات کمالیه است و من خود را موظف میبینم که در برابر چنین وجودی یک بندۀ به تمام معنا باشم. من عقلاً باید فرمانبر او باشم.
این که ما از انبیا و اولیا فرمان میبریم، در حقیقت، فرمان بردن از خداست. در قرآن مجید آمده است:
«هر که از پیامبر اطاعت کند در حقیقت از خدا اطاعت کرده است.» (3)
نساء(4):59؛ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّٰهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً؛ ای اهل ایمان!از خدا اطاعت کنید و[نیز]از پیامبر و صاحبان امر خودتان[که امامان از اهلبیتاند و چون پیامبر دارای مقام عصمت میباشند]اطاعت کنید.و اگر دربارۀ چیزی[از احکام و امور مادی و معنوی و حکومت و جانشینی پس از پیامبر]نزاع داشتید،آن را[برای فیصله یافتنش]اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، به خدا و پیامبر ارجاع دهید؛این[ارجاع دادن]برای شما بهتر و از نظر عاقبت نیکوتر است.
یا کسیکه از امیرالمؤمنین علیه السلام فرمان میبرد یا فرمایش ائمه معصومین علیهم السلام را آویزۀ گوش خود میکند. فرمان خدا برده یا اگر مرجع تقلید واجب الشرایط فرمان میدهد با همان فرمان خودش را میسازد. او در حقیقت فرمان و دستور الهی را اجرا میکند.
پیغمبر، امام و مرجع واجب الشرایط، ابلاغکنندۀ حکم خداست و در حقیقت، انبیا و اولیاء الهی به منزلۀ بلندگوی پروردگار است تا صدای خدا به گوش ما برسد.
چرا که ما بدون واسطه شایستگی شنیدن صوت مقدّس او را نداریم، چنان که دیدن وجود مقدّس او را هم شایستگی نداریم، چون این شایستگی در ما نیست که صدای محبوب را، به صورت صوت بشنویم، هر چند به صورت الهام میتوانیم در ارتباط با حضرت حق قرار بگیریم.
قرآن مجید هم بر این معنا اشاره دارد، اگر ما روی نفس کار کنیم و به فرمودۀ امیرالمؤمنین علیه السلام اگر نفس را در میدان ریاضتهای الهی قرار دهیم، این قابلیّت را پیدا میکنیم که از راه نفس زکیّه، پاک و تهذیب شده، الهاماتی را از جانب آن وجود مقدّس در حدّ پاکی نفس بگیریم:
«وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا* فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا» (1)
بزرگان نوشتهاند که این الهام بر دو قسم است:
گاهی به صورت وحی است که ابتدا به انبیا نازل میشود و بعد آنها به ما میرسانند و گاهی هم خود انسان، شایستگی درک یک سلسله مسائل الهی را پیدا میکند. چنان که در دورۀ تاریخ بشریت، پاکانی از بندگان الهی بودند که راه گرفتن الهام از جانب خدا برای آنها به دلیل پاکی نفسشان باز بود.
امیر المؤمنین علیه السلام به وضع آنها در روایات و خطبههای گوناگون و گاهی در نامههای نهجالبلاغه اشاره میفرماید و چون این یاران پیش از خودشان از دنیا رفته
1) (7)-شمس(91):7-8؛«و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود،*پس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد.»
بودند، حضرت در نبود آنها غصه میخوردند و اشک میریختند، چون آنها باارزشترین انسانهای جامعه و والاترین بندگان الهی بودند.
اللّٰه که تنها مستجمع جمیع صفات کمالیه است، قابل اطاعت است و غیر از او باید در برابر وجود مقدّس او تسلیم باشد. نه تنها ما این وظیفه را داریم، بلکه از راه قانونی که خودش به ما ابلاغ کرده، این وظیفه به عنوان یک وظیفۀ تکوینی، بر عهدۀ تمام موجودات عالم قرار داده شده است که در برابر محبوب و معبود خودشان سر تسلیم فرود آورند و این حالت تسلیم تا زمانی که موجود هستند، با آنان همراه است، که خداوند متعال در این باره در سورۀ الرحمن میفرماید:
«وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدٰانِ» (1)
تمام درختان عالم و نه فقط درختان زمین و تمام ستارگان عالم، در برابر وجود اقدس او حالت سجده دارند؛ یعنی تسلیم محض او هستند و هر کجا اطاعت محض باشد، نظم محض هم حکمفرماست و موجودی هم که مطیع محض باشد، به سوی میوه دادن و نتیجه دادن در حرکت خواهد بود. بندۀ محض، ثمرات وجودش را آشکار میکند، چون هر ثمری برای هر موجودی، در همین حالت تسلیم، عبودیت و خضوع آشکار میگردد.
خانمی در اصفهان در سنّ 97 سالگی از دنیا رفت، به دلیل این که از ابتدای تکلیف واقعاً خود را ملزم به بندگی خدا دانسته بود، در مسیر این بندگی حرکت خود را ادامه میدهد تا جایی که به درجۀ رفیع اجتهاد میرسد و چهل کتاب در
1) (8)-الرحمن(55):6؛«و گیاه و درخت همواره[برای او]سجده میکنند.»
معارف عالی الهی تألیف میکند و نزدیک به صد هزار زن و دختر را در اوج نهایی با خدا آشتی میدهد.
«إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ» (1)
یعنی من قدرت نفس و پاکی نفسم به جایی رسیده که خداوند متعال به من کتاب عنایت کرده، «وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا» ؛ در هر جا که باشم، موجود مبارکی هستم.
موجود مبارک همان موجودی است که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «شما که شیعه ما هستید و از ما گفتگو میکنید و خود را مسلمان و مؤمن میدانید، باید نسبت به مشکلات کلید باشید. اگر به یتیم، فقیر برخورید مشکل او را حل کنید. باید مشکل همسایه در برخورد شما حل شود. با پدر و مادر هستید، با بودن شما، پدر و مادرتان، نباید مشکل داشته باشند. در اداره هستید، باید مشکل مراجعهکننده با وجود شما حل شود و مانند کلید مشکل او را حل کنید. در مقابل دشمن قرار گرفتهاید باید همانند قفل دری باشید که دشمن میخواهد بر روی مردم برای ریختن شر خود باز کند. این انسان؛ انسان مبارکی خواهد بود.
به یکی از بیداران راه خدا گفتند، برای چه زندهای؟ گفت: برای سه کار: شب را به عبادت خدا تمام کنم، البته منظور از شب در اصطلاحات عاشقان خدا از اول غروب تا اذان صبح نیست، چرا که قرآن مجید به نخستین انسانی که عشق او را احدی نداشته است، یعنی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دستور داده که شب را سه قسمت کند: (2)
غرر الحکم:91،حدیث 1565؛«از امیر المؤمنین علیه السّلام نیز شبیه این روایت نقل شده:
للمؤمن ثلاث ساعات ساعة یناجی فیها ربه و ساعة یحاسب فیها نفسه و ساعة یخلی بین نفسه و لذتها فیما یحل و یجمل».
نحل(16):90؛به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد،و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند.شما را اندرز میدهد تا متذکّر[این حقیقت]شوید[که فرمانهای الهی، ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست.].
دو قسمت آن را بخوابد و بقیۀ شب را بیدار باشد. منظور از شب در کلام عاشقان خدا یعنی ثلث آخر شب. خدا دستور داده مردم را که دو قسمت شب بخوابند:«وَ جَعَلْنٰا نَوْمَکُمْ سُبٰاتاً» (1)
زیرا آن چه از اعصاب در روز مصرف شده، به واسطۀ خواب بازگردد و نیروی مصرف شده تأمین شود، اما بقیۀ شب بیدار باشد و این بیداری شب، در آبرو پیدا کردن در پیشگاه خدا فوقالعاده مؤثر است.
در وسعت روزی، در پیدا کردن معنویّت، در قلب و نفس بسیار مؤثر است.
افرادی بودهاند که در این زمینه عجیب بانشاط بودند. در احوالات ابو عبداللّٰه سبیعی (2)
«روی محمد بن جعفر المؤدب أن أبا إسحاق و اسمه عمرو بن عبد الله السبیعی أنه صلی أربعین سنة صلاة الغداة بوضوء العتمة و کان یختم القرآن فی کل لیلة و لم یکن فی زمانه أعبد منه و لا أوثق فی الحدیث عند الخاص و العام و کان من ثقات علی بن الحسین ع و ولد فی اللیلة التی قتل فیها أمیر المؤمنین ص و قبض و له تسعون سنة و هو من همدان اسمه عمرو بن عبد الله بن علی بن ذی حمیر بن السبیع بن یبلع الهمدانی و نسب إلی السبیع لأنه نزل فیهم.زیاد بن المنذر الأعمی و هو أبو الجارود و زیاد بن أبی رجاء و هو أبو عبیدة الحذاء و زیاد بن سوقة و زیاد مولی أبی جعفر ع و زیاد بن أبی زیاد المنقری و زیاد الأحلام من أصحاب أبی جعفر ع و من أصحابه أبو بصیر لیث بن البختری المرادی و أبو بصیر یحیی بن أبی القاسم مکفوف مولی لبنی أسد و اسم أبی القاسم إسحاق و أبو بصیر کان یکنی بأبی محمد».
که از یاران نزدیک امام زینالعابدین علیه السلام است، نوشتهاند:ایشان چهل سال تمام نماز صبح خود را با وضوی نماز شب و گریه و بیداری شب خواند. گفت: یک علت زنده بودن من به دلیل شبهای عمر من است، چون شب، زمان پر قیمتی است، اما دلیل دیگر زنده بودن من هم این است که روز فرمانبر برنامههای خدا باشم، برنامههایی که به روز مربوط است، مانند سرکشی به یتیم، کسب روزی حلال و غیره و علت دیگر زنده بودن من هم این است که در اختیار مردم باشم و هر مشکلی که دارند تا جایی که توان داشته باشم، مشکلاتشان را حل کنم. اگر این سه برنامه نبود، هیچ علاقهای به بودن و ادامۀ حیات نداشتم.
در توران مردی عاشق و دارای کرامت و موجود مبارکی بود. این اصطلاحات و حقایق را شخص از راه وحی و الهامات الهی میتواند بگیرد و خود را به این واقعیات تبدیل کند. صبح که از منزل بیرون میآمد، میگفت: همواره در گوشم این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله طنین میداد که:
«مَن أصبَحَ وَلَمْیَهتَمَّ بِاُمورِ المُسلِمینَ فَلَیسَ بِمُسلِمٍ» (3)
کسی که صبح کند و به فکر امور مسلمانان نباشد مسلمان نیست.
از خانه که بیرون میروی همت، اراده و نیت تو بر این باشد که هر مشکلی را مردم داشتند، با شوق و نشاط حل کنی، اگر نه از ما مسلمانها نیستی.
شبی به منزل آمد، همسرش دید که خیلی ناراحت است. از او پرسید: به حادثهای برنخوردی؟ گفت: نه. پرسید: امروز کاسبی نکردی؟ خوب کاسبی کردم.
پرسید: پس چرا ناراحتی! آیا شام نمیخوری، نمیخوابی؟ گفت: از صبح امروز تا الان که وارد منزل شدم کار خیر انجام ندادم. بسیار روز بدی بود.
بعضیها روز بسیار گرم را روز بدی میدانند. روزی را که پروردگار به خاطر زمین، نباتات و رسیدن میوهها گرم میکند، روز بدی میدانند. دوستش را خواب دید، پرسید: چه خبر از برزخ؟ گفت: فعلاً اوّلین مسئلهای که برای من مطرح شده، این است که در تمام دورۀ عمرم، یک روز گفتم: عجب هوای گرمی. از من میپرسند که کدام یک از سرما و گرمای ما، بیحکمت و بدون عدالت بود؟ ما که به حکمت کار میکردیم، چرا گفتی که عجب هوای گرمی! البته اگر درجات روحی انسان قوی شده، بالا برود، تکالیف فرق میکند، برنامهها گسترده میشود. به تناسب اوجگیری انسان، انتظارهای وجود مقدّس پروردگار هم در مورد انسان اوج میگیرد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمودند:
سیر نمیخوابم، چون تکلیف ندارم سیر بخوابم. ممکن است همسایه سیر بخوابد و قیامت به او نگویند، چرا، اما اگر من سیر بخوابم و در مرز کشور گرسنهای باشد، در قیامت مسؤل او میشوم. (1)
یکی از مردان بزرگ تهران که هنوز شاگردانش در جامعه هستند و خیلی هم خدمتگزار انقلاب بود تکالیف سنگینی را در دورۀ عمرشان با توجه به مکلّف بودنشان انجام دادهاند، ایشان میفرمودند:
1) (14)-نهج البلاغه:نامۀ 45(من کتاب له ع إلی عثمان بن حنیف الأنصاری)؛«هیهات أن یغلبنی هوای و یقودنی جشعی إلی تخیّر الأطعمة و لعلّ بالحجاز أو الیمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشّبع أو أبیت مبطانا و حولی بطون غرثی و أکباد حرّی أو أکون کما قال القائل و حسبک داء أن تبیت ببطنة و حولک أکباد تحنّ إلی القدّ أ أقنع من نفسی بأن یقال هذا أمیر المؤمنین و لا أشارکهم فی مکاره الدّهر أو أکون أسوة لهم فی جشوبة العیش فما خلقت لیشغلنی أکل الطّیّبات کالبهیمة المربوطة همّها علفها أو المرسلة شغلها تقمّمها تکترش من أعلافها و تلهو عمّا یراد بها أو أترک سدی أو أهمل عابثا أو أجرّ حبل الضّلالة أو أعتسف طریق المتاهة و کأنّی بقائلکم یقول إذا کان هذا قوت ابن أبی طالب فقد قعد به الضّعف عن قتال الأقران و منازلة الشّجعان ألا و إنّ الشّجرة البرّیّة أصلب عودا و الرّواتع الخضرة أرقّ جلودا و النّابتات العذیة أقوی وقودا و أبطأ خمودا».
«یک شب ساعت دوازده بیدار شدم تا برای وضو گرفتن آماده شوم، اما پلههایی را که چهل سال میرفتم و میآمدم، همان شب از پلۀ اول تا آخر با سر به حیاط پرت شدم و پیشانیام شکست. هر چه فکر کردم که امروز از وجود مقدّس تو چیزی کم گذاشتم که جریمهام کردی، چیزی به نظرم نیامد.
خداوند متعال جریمۀ عاشقانش را به پس از مرگ محوّل نمیکند، بلکه همین جا بیدار و پاکشان میکند و خیلی هم زود بیدار میکند، چون عاشق اینهاست و نمیخواهد حسابشان به قیامت برود.
گفت: خدایا! من هر چه فکر کردم که امروز از وجود مقدّس تو چه کم گذاشتهام که به جایش با شکستن پیشانی آن را پر کردی، چیزی به نظرم نیامد. وضویم را گرفتم. نماز شبم را خواندم، خیلی گریه کردم. نزدیکیهای صبح به خواب سنگینی فرو رفتم. پیش از اذان صبح چرت مختصری مرا فرا گرفت، در خواب شخصی به من گفت: شیخ امروز بعد از ظهر به مجلس عروسی رفته بودی، تو چرا بستنی خوردی؟ امیرالمؤمنین تکلیفی داشت. البته به یارانشان میفرمودند: «شما که در حدّ من نیستید، این تکالیف را ندارید.» هزاران نفر ممکن است بستنی بخورند، خداوند هم بگوید: نوش جانتان. اما ممکن است یک نفر هم بستنی بخورد و پروردگار بفرماید تو چرا؟ ممکن است کسی لباسی را بپوشد، و کاملاً حلال باشد، اما پروردگار بفرماید: محبوب من، بندۀ من تو چرا؟ این لباس، لباس تو نیست. من این توقّع را از تو ندارم.
مردی به بلال توهین کرد، بعد ماری او را گزید. امیرالمؤمنین علیه السلام به دیدنش آمد، حالش خیلی بد بود. امیرالمؤمنین علیه السلام اشک در چشمش جمع شد، فرمود: تو شیعۀ منی، انسانی مؤمن و خوب هستی، اما میدانی چرا این مار تو را گزید؟ فقط به دلیل
توهینی که به بلال کردی، خدا نمیپسندد که تو با زبانت به یک عاشق خدا توهین کنی. ولی زود آگاه و بیدارت کرد. (1)
جاء رجل إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام فقال یا أمیر المؤمنین إنّ بلالا کان یناظر الیوم فلانا فجعل یلحن فی کلامه و فلان یعرب و یضحک من فلان فقال أمیر المؤمنین ع إنّما یراد إعراب الکلام و تقویمه لیقوّم الأعمال و یهذّبها ما ینفع فلانا إعرابه و تقویمه إذا کانت أفعاله ملحونة أقبح لحن و ما ذا یضرّ بلالا لحنه إذا کانت أفعاله مقوّمة أحسن تقویم و مهذّبة أحسن تهذیب.
مردی نزد امیر المؤمنین علیه السّلام آمد و بدان حضرت عرض کرد که:بلال با فلانی مناظره میکند و الفاظ وی ملحون است و آنکه عباراتش معرب و صحیح است و به بلال میخندد.امام فرمود:ای بنده خدا اعراب و تقویم کلام برای تقویم و تهذیب اعمال است،آن کس را اگر افعال او نادرست باشد اعراب کلامش سودی ندهد،و بلال را که افعالش بدرستی آراسته است لحن الفاظش زیانی نرساند».
امیرالمؤمنین به امام مجتبی علیه السلام فرمود:
«حسن جان یکسال است که میل دارم یک مقدار جگر گوسفند پخته(نه کباب شده)بخورم. این یک ساله دائم به نفسم گفتم: صبر کن، صبر کن. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود: فقط در دنیا خودم را آماده کردم که نفسم را تربیت کنم. فقط صبر کن. خدا ماه رمضان را برای چه آفریده، برای این که ما همرنگ خدا شویم، نه این که خودش نمیخورد! نمیآشامد! هیچ کار مادی ندارد. دلش خواسته یک ماه همرنگ خودش باشیم و تا سال دیگر این رنگ روی ما باشد.
حال بگذریم از این که هر سال پس از ماه رمضان این رنگها را شستیم و پاکش کردیم و دوباره بیرنگ شدیم. در همین بیرنگی، شیطان به ما رنگ زد و ما شیطانی شدیم. اکنون دوباره ما را زنده گذاشته، ماه رمضان آمده و ما را پذیرفته که دو مرتبه رنگ او به ما بخورد:
«صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً» (2)
بندگان من، من عاشق شمایم، شما هم بیایید رنگ من شوید، نخورید، نیاشامید، نپوشید، نگویید، نبینید، ما به خدا چه میگوییم، میگوییم:
«هُوَ أَهْلُ التَّقْویٰ وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ» (3)
«ای خدایی که اهل تقوا و مغفرتی» ما این رنگ را باید بگیریم. ما باید کلید حل مشکلات شویم، باید بر درهای گمراهی قفل باشیم.
امام مجتبی علیه السلام عرض کرد: بابا جگر را فراهم کنم، فرمود: بله. ابتدا امام
مجتبی علیه السلام وارد اتاق شد. خواهرها و برادرها را صدا زد. میخواست خبر خوشحالکنندهای بدهد، چون بچهها یک عمر سال میبینند که امام چند نان جوین را در یک دانه کیسه میگذارد، درش را میبندد و مُهر میکند، مبادا اهل خانه به این نان جو آب بپاشند تا نرم شود. بالاترین خورش سفرۀ علی علیه السلام هم، یا نمک و خرماست و یا شیر آن هم یک دانه که در سحر میخوردند. برای این که گوشتهای اضافه بریزد و مردم سبک شوند تا بتوانند پرواز کنند، چرا که در حالت سنگینی نمیتوان حرکت کرد. صدا زد: برادرها، خواهرها پدر امروز میخواهد غذای خوشمزهای بخورد. به مغازۀ قصابی رفت و مقداری جگر خرید. آب پز کردند و وسط یک نان نرم گذاشتند.
امام مجتبی علیه السلام برداشت و حرکت کرد. وقتی با ترس و لرز جلوی امیرالمؤمنین گذاشت، بچهها همه نگاه میکنند. امام مجتبی مؤدّب گوشۀ اتاق ایستاده. این نان را گرفت و از روی جگر بلند کرد. یک نگاهی کرد و فرمود: حسن جان! در کوفه خانهای را میتوان یافت که از این غذا نخورده باشد؟ عرض کرد: پدر جان! ممکن است. فرمود: حسن جان! جان من، این غذا را بردار و به محلۀ فقرا ببر و ببین چه کسی از این غذا تاکنون نخورده، به آنها بده تا بخورند، زیرا در روز قیامت طاقت محاکمۀ خدا را ندارم.
عزیزان از این محبتی که به خدا داشتید، از خدا بخواهید تا از این دریایی که به شما چشاند، قطرهای را هم به ما بچشاند، چون ما عمری بیمعرفت و ظالمانه زندگی کردیم. اکنون این بیخبری را میفهمیم، خیلی به ما سخت میگذرد که ما این مدت عمرمان را چقدر بد گذراندیم. ای خدا، از عبادتمان اصلاً راضی نیستیم.
حال گناهش در جای خودش محفوظ است.
بر در کعبه سائلی دیدم(1)
کدام عبادت و کدام اطاعت. بدون شناخت که انسان نمیتواند عبادت و بندگی کند. حالا مهمان تو هستیم. با مهمان چگونه باید معامله کرد. از مهمان چگونه باید پذیرایی کرد. چنین افرادی شب که به منزل میآمدند، ناراحت بودند، میگفتند:
امروز کار خیر نصیب ما نشده است و مشکلی را حل نکردیم. امروز دردی را دوا نکردهایم. امروز کاری برای خدا نکردیم. این دربارۀ اهل معرفت است.
پروردگار در ابتدای آیه، خودش را تعظیم میکند: «سبحان» پاک و منزه از هر عیب و نقصی است و دنبالۀ آیه، مسائل بسیار مهمی است که در بحث آینده خواهد آمد.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) (18)-گلستان،سعدی شیرازی(حکایت 2).
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
«سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» (1)
خداوند تبارک و تعالی در ابتدای آیه با بیان سبحان اللّٰه خود را منزه از هر عیب و نقصی معرفی میکنند. سپس میفرماید: «این خدای بیعیب و نقص هر چیزی را در این عالم خلقت جفت آفرید. خدایی که بیعیب و نقص است، هر چیز را بیعیب و نقص میآفریند.
موجودات عالم خلقت که هر موجودی را در حدّ خودش کامل و جامع آفریده است که قدرت ناقص کردن و معیوب کردن خودش را ندارد. هم نیروی ناقص کردن موجود از به دست موجود او گرفته شده و هم نیروی کامل کردن موجود از موجود داده نشده است. وجود مقدّس او تمام موجودات خانۀ خلقت را از هر عیب و نقص منزه نگاه میدارد و تمام موجودات خانۀ خلقت را به سوی کمالی که در خور آنهاست، هدایت میکند.
1) (1)-یس(36):36؛«منزّه[از هر عیب و نقصی]است آنکه همۀ زوجها را آفرید از آنچه زمین میرویاند و از وجود خودشان و از آنچه نمیدانند.»
به تنها موجودی که در میان موجودات قدرت عنایت شده، انسان است. در جنب این قدرت، اراده نیز به انسان عنایت شده است. چرا، چون خود پروردگار در مقام خلقت انسان به ملائکۀ ملکوت و عالم فرمود:
«إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» (1)
من اراده کردم که در روی زمین موجودی نمونۀ خودم قرار دهم. از آن جا که کلمۀ خلیفه در مورد هیچ موجودی در قرآن مجید استعمال نشده، معلوم میشود که هیچ موجودی نمونۀ خدا نیست. نه آسمانها با آن همه عظمت و نه زمین با این همه حیثیت و نه موجوداتی که در آسمانها به سر میبرند و نه موجوداتی غیر از انسان که در زمین به سر میبرند.
این که انسان نمونۀ خداست، نمونه بودنش از راه قدرت و ارادۀ آزاد است، در میان موجودات عالم ما هیچ موجودی را نمییابیم که برای انجام کاری آزاد باشد و بگوید که هر چه بخواهم انجام میدهم و هر چه نخواهم انجام نمیدهم. تنها کسی که میتواند چنین حرفی بزند، خداوند است:
«إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ» (2)
تویی که هر چه را بخواهی انجام دهی، میدهی و هر چه را بخواهی انجام ندهی، نمیدهی:
«إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (3)
همۀ امور در کف ارادۀ من است. چیزی را که بخواهد بشود اراده میکنم، و آن
چیز موجود میشود. هیچ محدودیتی هم در این زمینه برای وجود مقدّس او نیست، و این چهار چوب مقرراتی است که در تمام عالم مشاهده میکنید.
خداوند تبارک و تعالی محدود بر این مقررات نیست، بلکه بر این قوانین و مقررات عالم حاکمیت دارد. این طور نیست که برای به وجود آمدن یک موجود، این اصل جزئی که باید یک نر و ماده وجود داشته باشد، مانع شود، خدا بر این قانون حاکمیت دارد. اگر بخواهد میتواند موجودی را بیافریند، در حالی که یک طرف(نر و ماده)را نداشته باشد، مانند حضرت عیسی علیه السلام و اگر بخواهد موجودی را بیافریند که دو طرف را نداشته باشد، (1)
إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ
قطعا داستان عیسی نزد خدا[از نظر چگونگی آفرینش]مانند داستان آدم است که[پیکر]او را از خاک آفرید،سپس به او فرمود:[موجود زنده]باش؛پس بیدرنگ[موجود زنده]شد.
مانند ناقۀ صالح.به دل کوه اشاره میکند که شتر زنده بیرون بده، دل کوه شتر زنده بیرون میدهد. (2)
عن أبی حمزة الثّمالیّ عن أبی جعفر محمّد بن علیّ ع قال إنّ رسول اللّه ص سأل جبرئیل کیف کان مهلک قوم صالح فقال لهم صالح سلونی ما شئتم فقالوا انطلق بنا إلی هذا الجبل و جبل قریب منه حتّی نسألک عنده قال فانطلق و انطلقوا معه فلمّا انتهوا إلی الجبل قالوا یا صالح اسأل ربّک أن یخرج لنا السّاعة من هذا الجبل ناقة حمراء شقراء وبراء عشراء و فی روایة محمّد بن نصر حمراء شعراء بین جنبیها میل قال قد سألتمونی شیئا یعظم علیّ و یهون علی ربّی فسأل اللّه ذلک فانصدع الجبل صدعا کادت تطیر منه العقول لمّا سمعوا صوته قال و اضطرب الجبل کما تضطرب المرأة عند المخاض ثمّ لم یفجأهم إلاّ و رأسها قد طلع علیهم من ذلک الصّدع فما استتمّت رقبتها حتّی اجترّت ثمّ خرج سائر جسدها ثمّ استوت علی الأرض قائمة فلمّا رأوا ذلک قالوا یا صالح ما أسرع ما أجابک
این طور نیست که آتشی را که آفریده، همه جا سوزندگی داشته باشد، بلکه اگر ارادۀ وجود مقدّس او نباشد، نمیسوزاند.خداوند متعال حبس در مقررات و سنتها نیست وقتی مأموران فرعون وارد خانۀ مادر موسی علیه السلام شدند، بچه در دامن مادر بود، خواهر و خاله و عمه نشسته بودند، بچه تازه به دنیا آمده بود، اهل خانه از به دنیا آمدن این طفل خوشحال بودند، ولی وقتی صدای مأموران فرعون بلند شد، یکی از افراد خانه، این بچه کوچک چند روزه را به آشپزخانه آورد، اعصاب این زن به اندازهای از آمدن مأموران به اضطراب افتاده بود که گویی بینایی چشم و حس لامسه را از دست داده بود. بچه را داخل تنور انداخت. قرآن مجید میفرماید: آتش از آن تنور فروزان بود. درب تنور را بست و برگشت.
مأموران کنار در اتاق آمدند و گفتند: گزارش داده شده که داخل این خانه پسری متولد شده است. اگر در زمان فرعون در قوم بنیاسرائیل پسری متولد میشد، به اعدام محکوم بود و سر او را میبریدند. به مأموران گفتند: خانه را بگردید، گشتند، اما بچهای را ندیدند. از خانه که بیرون رفتند، خانمی که بچه را در تنور انداخته بود،
تازه خبردار شد که چه عملی را انجام داده است. (1)
«عن ابن عباس أن أم موسی لما تقارب ولادتها و کانت قابلة من القوابل مصافیة لها فلما ضربها الطلق أرسلت إلیها فأتتها و قبلتها فلما وقع موسی ع بالأرض هالها نور بین عینی موسی فارتعش کل مفصل منها و دخل حبه فی قلبها و لما خرجت القابلة من عندها أبصرها بعض العیون فجاءوا لیدخلوا علی أم موسی فقالت أخته هذا الحرس بالباب فطاش عقلها فلفته فی خرقة و وضعته فی التنور و هو مسجور فدخلوا فإذا
التنور مسجور و لم یروا شیئا و خرجوا من عنده فرجع إلیها عقلها فقالت لأخت موسی فأین الصبی قالت لا أدری فسمعت بکاء الصبی من التنور فانطلقت إلیه و قد جعل الله النار علیه بردا و سلاما فاحتملته.»
خداوند برای پیامبر صلی الله علیه و آله تعریف میکند که فریاد زد: وای که این موجود را به دست خودمان نابود کردیم. گریهکنان مادر و خواهر و خاله سر تنور میآیند، درب تنور را کنار میزنند، آتش شعله میکشد و بچه مانند کسی که وسط باغ و گلستان باشد، در وسط آتش خوابیده بود بچه را بیرون میآورند:«إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ» (2)
علتها برای پروردگار اهمیتی ندارد. فلسفهها برای پروردگار اهمیتی ندارد، آن چه هست خود او و اراده و فعل و خواست اوست؛ از این رو فرمود: ای ملائکه، میخواهم نمونهای در زمین برای خود بسازم، از این جهت، انسان نمونۀ خدا، اراده و قدرت آزاد دارد.
خدای منزه، چنان که تمام موجودات عالم را منزه از عیب و نقص آفرید و دست قدرت معیوب کردن را از همۀ موجوداتی که خود را معیوب کنند، قطع کرد و دست قدرت به کمال رساندن موجودات را به واسطۀ خود موجودات از موجودات گرفت، انسان را هم بیعیب آفرید، چون خودش خالق بیعیب و نقص است:
«سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» (3)
«یُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ» (4)
ولی انسان بیعیب و نقص را نمونۀ خودش در قدرت و اراده قرار داد، به او ارادۀ آزاد داد تا بتواند خودش را با تصمیم و ارادهاش، به کمالی که شایستۀ آن است،
1) (7)-القصص للجزائری:228-227
2) (8)-هود(11):107؛«بیتردید پروردگارت هرچه را اراده میکند،انجام میدهد.»
3) (9)-یس(36):36؛«منزّه[از هر عیب و نقصی]است آنکه همۀ زوجها را آفرید از آنچه زمین میرویاند و از وجود خودشان و از آنچه نمیدانند.»
4) (10)-جمعه(62):1؛«آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،خدا را[به پاک بودن از هر عیب و نقصی] میستایند،خدایی که فرمانروای هستی و بینهایت پاکیزه و توانای شکستناپذیر و حکیم است.»
برساند و کمال شایستۀ انسان، تنها رسیدن به لقای حق است. این کمال از همۀ کمالاتش برتر است. رسیدن به جایی که میان او و وجود مقدّسش در مقام نوری، حجابی باقی نماند؛ البته هر کسی به اندازۀ استعداد و ظرفیتی که دارد. سلمان به اندازۀ استعداد خودش، پیامبران و اولیای خدا به اندازۀ استعدادی که دارند، ما هم به اندازۀ استعدادی که داریم.
برای این که این اراده و قدرت انسان در مسیر واقعی خود صرف شود، بعثت پیامبران لازم است، چون ما با وجود مقدّس او ارتباط مستقیم نداشتیم؛ از این رو، انسان بیعیب و نقص را نمونۀ خودش در قدرت و اراده قرار داد تا او با ارادۀ آزاد بتواند با تصمیم و ارادۀ خودش، به کمال لازم خود که همان رسیدن به لقای حق است، برسد این کمال از همۀ کمالات برتر است. رسیدن به جایی که میان او و وجود مقدّسش، در مقام نوعی، حجابی باقی نماند؛ البته هر کسی به اندازۀ استعداد و ظرفیتی که دارد.
از آنجا که ما با وجود مقدّس او ارتباط مستقیم نداشتیم و گوش ما صدای او را هم نمیشنید، او صدای مقدّسش را به انبیا رساند تا انبیا صدای خود را به ما برسانند و ما هم شنیدیم و حرف پروردگار هم این بود که برای نمونه این قدرت و اراده از توست، به کار بینداز تا از این جلد و خانۀ مادی، آزاد شوی و به یک نوری خالص، تبدیل گردی. در همین جا در قرآن مجید آمده است که اهل خدا وقتی وارد محشر میشوند، نور از وجود آنها فروزان میشود. (1)
اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکٰاةٍ فِیهٰا مِصْبٰاحٌ الْمِصْبٰاحُ فِی زُجٰاجَةٍ الزُّجٰاجَةُ کَأَنَّهٰا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِیَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِیَّةٍ یَکٰادُ زَیْتُهٰا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلیٰ نُورٍ یَهْدِی اللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ؛ خدا نور آسمانها و زمین است؛وصف نورش مانند چراغدانی است که در آن،چراغ پرفروغی است،و آن چراغ در میان قندیل بلورینی است،که آن قندیل بلورین گویی ستارۀ تابانی است،[و آن چراغ]از[روغن]درخت زیتونی پربرکت که نه شرقی است و نه غربی افروخته میشود،[و]روغن آن[از پاکی و صافی]نزدیک است روشنی بدهد گرچه آتشی به آن نرسیده باشد،نوری است بر فراز نوری؛خدا هرکس را بخواهد به سوی نور خود هدایت میکند،و خدا برای مردم مثلها میزند[تا حقایق را بفهمند]و خدا به همه چیز داناست.
در روایات آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: وقتی وارد قیامت میشوم، پایه و منبری از نور برایم قرار میدهند و انبیا، ائمه و پیروان ما وقتی وارد محشر میشوند، محشر از ورود ما به تمام وجود روشن میشود. نوری هم که در بهشت است، برای1) (11)-نور(24):35
خورشید و ماه نیست، بلکه فقط مال خود مردم است. (1)
«عن الصّادق علیه السّلام قال جابر لأبی جعفر علیه السّلام جعلت فداک یا ابن رسول اللّه حدّثنی بحدیث فی فضل جدّتک فاطمة إذا أنا حدّثت به الشّیعة فرحوا بذلک قال أبو جعفر ع حدّثنی أبی عن جدّی عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله قال إذا کان یوم القیامة نصب للأنبیاء و الرّسل منابر من نور فیکون منبری أعلی منابرهم یوم القیامة ثمّ یقول اللّه یا محمّد اخطب فأخطب بخطبة لم یسمع أحد من الأنبیاء و الرّسل بمثلها ثمّ ینصب للأوصیاء منابر من نور و ینصب لوصیّی علیّ بن أبی طالب فی أوساطهم منبر من نور فیکون منبره أعلی منابرهم ثمّ یقول اللّه یا علیّ اخطب فیخطب بخطبة لم یسمع أحد من الأوصیاء بمثلها ثمّ ینصب لأولاد الأنبیاء و المرسلین منابر من نور فیکون لابنیّ و سبطیّ و ریحانتیّ أیّام حیاتی منبر من نور ثمّ یقال لهما اخطبا فیخطبان بخطبتین لم یسمع أحد من أولاد الأنبیاء و المرسلین بمثلها ثمّ ینادی المنادی و هو
جبرئیل علیه السّلام أین فاطمة بنت محمّد أین خدیجة بنت خویلد أین مریم بنت عمران أین آسیة بنت مزاحم أین أمّ کلثوم أمّ یحیی...».
انسان با اراده و قدرت آزاد که نمونۀ خداست، با لبیک گفتن دعوت خدا، اگر برای رسیدن به کمالی شایسته، این اراده و قدرت را به کار گیرد. به موجودی نوری به تمام معنا تبدیل میشود.
«اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ» (2)
حتی بدن آدم هم بدنی نوری میشود و در آن مقامات بالا به جایی میرسد که پروردگار عالم به تمام عوامل آفرینش خطاب میکند که در مسیر ارادۀ بندۀ من قرار گیرید.
به موجودات عالم خطاب میکند که راه را برای بندۀ من باز کنید. بندۀ من میخواهد فردا و آینده را ببیند، میخواهد بتواند گذشته را ببیند. بندۀ من باید میدانی به وسعت همۀ آفرینش برای پرواز داشته باشد. انسان در برابر چنین حرکتی، حرکت منفی نیز میتواند داشته باشد که همین قدرت و اراده را برای ناقص کردن خودش به کار ببرد.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: هر کسی خودش را ناقص کند، در صف ملعونهای عالم قرار میگیرد، به هر مقداری که خودش را ناقص کند، به همان تناسب هم دری از درهای خدا بر روی او بسته میشود.
«سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ» ؛ بیعیب و منزّه است خدایی که از هر چیزی که در این عالم است، جفت آفریده است: «مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ» ؛ از آن چه از زمین میروید:
«وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» ؛ و از شما موجوداتی که دارای نفس زنده هستند: «وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» (3)و از آن چه انسانها از آن اطلاعی ندارند. که «مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ»
است.
معادن و نباتات همه جفت آفریده شدهاند. در عالم بالا تمام موجوداتی که قرار دارند، جفت آفریده شدهاند. اگر بخواهیم همۀ عالم را تقسیم بندی کنیم که چند نوع موجود در این عالم است، به بیش از سه تقسیم نمیتوان رسید.
دستۀ اوّل، یک سلسله موجودات، موجوداتی هستند که حس و شعور ندارند که «مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ» گیاهان و نباتات از آن دسته است.
دستۀ دوم، موجوداتی هستند که حس و شعور دارند و به دلیل حفظ شعور خود، قوّۀ جاذبه، دافعه، هاضمه و قوّۀ ماسکه دارند و در حد خودشان قدرشناس و ضرر شناس هستند، همۀ آنهایی که در کتابهای علمی از آنها تحقیق شده است.
موجودات شعوری، موجوداتی هستند که شعور و درک آنها ذاتی است، مانند حیوانات و بسیاری از انسانها که تمام برنامههایشان شبیه برنامههای حیوانات است، و آنها جزء «وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» هستند.
«مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ» جفت هستند، نر و ماده دارند، گیاهان، نباتات، معادن و تمام عوامل بالا.
«وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» ، موجوداتی که زنده هستند و شعور و درک جزئی دارند، آنها هم همه جفت آفریده شدهاند.
«وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» انسانهایی هستند که درک آنها کلی است، بدین معنا که به حقایق عالی عالم راه پیدا کردهاند. به خدا و معاد راه پیدا کردهاند، به انبیا، اولیا و ائمه علیهم السلام راه پیدا کردهاند. این جفت بودن آنها چگونه است: «خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا».
دستۀ سوم، که خدا میفرماید: «وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» ، منظور ارزش آنهاست، به دلیل درکی که از حقایق عالم پیدا کردند و قدرت و ارادۀ آزاد خود را در چهارچوب
این درک و شعور عالی قرار دادند، خود را به جایی رساندند که اگر تمام عالم علم خود را روی هم بگذارند و بخواهند آنها را ارزیابی کنند، نمیتوانند برای آنها ارزش تعیین کنند خدا چه قدر ارزش دارد؟ بینهایت است، علی و فاطمه چه قدر ارزش دارند؟ بینهایت، سلمان چه قدر ارزش دارد؟ پیغمبر میفرماید:
«سَلْمانُ منّا اهل البیت» (1)چه قدر میارزد، بینهایت، سلمان هم بینهایت ارزش دارد.
بنابراین، قرآن مجید میفرماید: نسبت به آنها شما و همۀ افراد انسان «وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» هستند. علم کسی به مقام و ارزش و والایی آنها نمیرسد. کسی نمیداند آنها چه قدر ارزش دارند. آنها در اتصال به مقام ربوبیت و در اتصال به تمام شئون معاد، موجودی نوری شدند و منبع و مبدأ این نور هم خود وجود مقدّس حق است.
در حقیقت، اینها به تعبیر امام باقر علیه السلام تجلّی خدا در عالم هستند. (2)
«و قال الصّادق علیه السّلام لقد تجلّی اللّه لخلقه فی کلامه و لکنّهم لا یبصرون».
تجلّی خداوند، مانند شعاع آفتاب است. در حقیقت، شعاع آفتاب، خود آفتاب است، تجلّی خداوند، نور خداست این که در قرآن مجید شما کلمۀ نور را اضافه به اللّٰه «اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» میبینید، از همین قبیل است.امام حسین علیه السلام میفرماید:
نباید کسی در دنیا در مقام خاموش کردن نور من برآید، (3)
«فقام الحسین علیه السّلام فیهم خطیبا فحمد اللّه و أثنی علیه ثمّ قال أمّا بعد فإنّ هذا الطّاغیة قد صنع بنا و بشیعتنا ما قد علمتم و رأیتم و شهدتم و بلغکم و إنّی أرید أن أسألکم عن أشیاء فإن صدقت فصدّقونی و إن کذبت فکذّبونی اسمعوا مقالتی و اکتموا قولی ثمّ ارجعوا إلی أمصارکم و قبائلکم من أمنتم و وثقتم به فادعوهم إلی ما تعلمون فإنّی أخاف أن یندرس هذا الحقّ و یذهب و اللّه متمّ نوره و لو کره الکافرون».
چون قدرتی در عالم برای خاموش کردن نور من پیدا نمیشود، چون من نور اللّٰه هستم و نور اللّٰه خاموش نمیشود. قمر بنیهاشم نور اللّٰه بود، ابوذر نور اللّٰه بود، مریم علیها السلام نور اللّٰه بود. آنان موجوداتی نوری هستند که احدی قدرت ارزیابی آنها را ندارد. این موجودات نورانی را خدا برای چه در میان ما قرار داده است. برای این که امام ما باشند: «إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً» (4)برای چه امام باشند؟ برای این که ما مأموم آنها بشویم. ما اگر مأموم آنها شویم، در همان ارزشی قرار میگیریم که آنها قرار گرفتهاند؛ از این رو وجود ما به وجودی تبدیل میشود که داخل در فراز «وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» است. اگرکسی بخواهد ما را ارزیابی کند، دیگر قدرت ارزیابی کردن ندارد.
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
«ضَربَةُ عِلیٍّ یَومَ الخَندَقِ أفضَلُ مِن عِبادَةِ ثِقْلَینِ» (1)یک عمل علی علیه السلام بالاتر از عبادت ثقلین است، خود علی چه قدر مقام دارد، یا خود پیامبر صلی الله علیه و آله که در قرآن مجید دورنمای مقامشان را پروردگار بزرگ عالم بیان کرده است.
انسان دارای دو جنبه است:
یک جنبۀ انسان، جنبۀ نفسی اوست. جنبۀ دیگر هم جنبۀ عقلی و نوری اوست.
مبدأ جنبۀ نفسی، یعنی جنبۀ حیوانی و مادی انسان، نطفۀ پدر و رحم مادر است.
منتهای جنبۀ نفسی انسان نیز مرگ و انحلال است. کار اول نطفۀ صلب پدر و رحم مادر است، «خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا» . سه قسمت موجودیت ما در جنبۀ نفس و مادی، مربوط به پدر و یک قسمت آن مربوط به مادر است. قطعهای از نطفۀ پدر، قطعهای هم از مادر «خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا» ، ساختمان بدن ما را تشکیل داده است و ما وارد دنیا شدهایم. حرکت میکنیم تا وقتی که مرگ برسد. مرگ که رسید، این ساختمان مادی را منحل میکند، چیزی را که ما در هفتاد یا هشتاد سال جمع کردهایم و به بدن، استخوان، گوشت و پوست تبدیل شده، همهاش را تفریق میکند.
جنبۀ دیگر ما جنبۀ عقلی و نوری ماست که ما از آن راه با عالم ربوبیت ارتباط برقرار میکنیم. در این جنبه، مبدأ و منتهای ما خداست: «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ» (2). این جا برای چه چیزی آمدهایم، آن جا که بودیم، فقط به صورت استعداد بودیم؛ یعنی نیرویی نورانی بودیم که میتوانستیم عالیترین مقامات را به دست آوریم. از عالم الهی ما را به یک بدن مسافرت دادند، منِ انسان در حقیقت، این بدن نیست، موجودیت من، منِ الهیِ است، منِ بدنِ من، در جنبۀ بدنی من کاری
ندارد.
در کتابهای علمی نوشتهاند که: بدن هر انسانی را اگر تجزیه و تحلیل کنند، یک قالب معمولی آب از این بدن به دست میآید، از چربی بدن هفت قالب صابون به دست میآید، از گوگرد بدن هفت سر کبریت به دست میآید، از آهن بدن که از مواد اسفنجی کاهویی گرفته شده، هفت عدد میخ معمولی به دست میآید. از املاح بدن به اندازۀ لانۀ مرغی که قدقد میکند، گچ به دست میآید. از کربن بدن به اندازهای یک مغز مداد کربن به دست میآید. اگر مجموع اینها را برای فروش به بازار ببرند، بیست تومان بیشتر نمیخرند.
اگر کسی چنین فکر کند: ارزش حیوانات از او بیشتر است، چون ترکیبات بدن حیوانات بیشتر است؛ مثلاً اگر بدن فیل را تجزیه کنند و به بازار ببرند، قیمت آن چند برابر میشود. خیلی که پروردگار به بدن ما احترام بگذارد، دیۀ ما را هزار مثقال طلا قرار داده است. دیۀ بدن نه دیه یک زال و فرتوت، زال که کشته نمیشود. او باقی به بقای الهی است. واقعاً ما از چه کسی هستیم؟ از خدا؛ «إِنّٰا لِلّٰهِ» وطن اصلی و آخر ما کجاست؟ خدا؛ «إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ» لکن «مِنَ اللّٰه» حرکت کردم آخر مِنْ عند اللّٰه. اگر این حرکت را ادامه دهم و در انتهای این حرکت به دامنۀ معشوق بیفتم، چه قدر میارزم، «لاٰ یَعْلَمُونَ» ؛ هیچ کسی نمیداند.
خداوند به موسی علیه السلام فرمود: به مردم بگو که اگر کسی به یک مؤمن واقعی در روی زمین ناسزا بگوید، گویا به من گفته است. اگر با یک مؤمن بجنگد، با من جنگیده است. او نیست، من هستم، چه قدر این موجود میارزد «لاٰ یَعْلَمُونَ» است، کسی نمیداند، مگر کسی ارزش انسان را میداند. کسی ارزش تجلّی انسان را نمیداند چرا خودم را در بند شیطان بیندازم و بعد هم در بند شیطان در فکر به بند انداختن دیگران باشم. چرا تجلّی خدا نشوم. اگر در بند شیطان باشم، چه ارزشی خواهم داشت؟ هیچ ارزشی ندارم، اگر فقط بدنم را تجزیه کنند، بیست تومان بیشتر
نمیارزد. من هم میتوانم در بند شیطان بیفتم و هم در فکر به بند انداختن دیگران باشم اما برای آن که در آغوش شیطان نیفتم باید در آغوش الهی بیفتم. صد و بیست و چهار هزار واسطه، دوازده امام، محرم، صفر، رمضان، شب جمعه، لیلة القدر، دعا، نماز، روزه، حج، جهاد تمام اینها آغوش الهی است. دائماً صدای پروردگار بلند است که: «عِبٰادِی عَنِّی» (1)بندگان من پیش من بیایید، شما مال من هستید. شما برای من هستید و من برای شما. ما دو تا از یک طرف، هم عاشقیم و هم معشوق. این سخن پروردگار است که: «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ» (2)هم من عاشق تو هستم و هم تو عاشق من، هم من معشوق تو هستم و هم تو معشوق من .
اگر مرا به این دنیا آوردی، تنها به این دلیل بوده است که این استعداد من به فعلیت برسد. من قبلاً فقط به صورت استعداد بودم، نه این که خیال کنی تازه متولد شده در عالم علم الهی، به صورت وجود نوری بودیم و این وجود نوری ما به صورت قدرت و استعداد محض بود.
خدا این استعداد را به این بدن منتقل کرد تا با علم و عمل، خود را به فعلیّت برساند و به تجلّی الهی تبدیل شود. وقتی تجلّی الهی شد، به خدا و لقای خدا میرسد، به حالت نفس مطمئنه، نفس راضی و نفس مرضیه میرسد آن زمانی است که خود پروردگار در مناجات شعبانیه میفرماید (3)که: آن گاه که انسان یا اللّٰه میگوید، در آن حس و حال، این من هستم که یا اللّٰه میگویم نه او، من هستم که با او مناجات میکنم نه او. او نیست که با من حرف میزند، نوبت او دیگر تمام شد.
خداوند میفرماید: ای انسان، تو کار خودت را کردی، حال من هستم که جواب تو را میدهم، منم که حرف میزنم. منم که مناجات میکنم. این اللّٰه اللّٰه تو، اللّٰه اللّٰه خود من است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خدای تبارک و تعالی میفرماید:
«سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» (1)
دو موضوع در وجود انسان از زمان بعثت نخستین پیامبر تاکنون بحث شده است: اوّل عقل و دوّم نَفْس. بحث دربارۀ عقل نسبت به نَفْس بسیار کمتر بوده، اما آن چه دربارۀ نَفْس گفته شده، بسیار زیاد است، چراکه اساس و منشأ بسیاری از خوشبختیها و بدبختیهای انسان، نَفْس معرفی شده است.
نَفْس تابلوی بسیار مهمی در وجود انسان است. اولاً، کارگردان حرکات، اعمال و اخلاق انسان است و فعالیت او در وجود انسان از همه گستردهتر است؛ همچنین تابلویی است که خداوند متعال به مصلحت حیات انسان، تمام غرایز، امیال، شهوات و خواستهها را بر این تابلو نقاشی کردهاند و اگر این تابلو با این نقشهای گوناگون نبود، زندگی برای انسان معنا و مفهومی پیدا نمیکرد و انسان درجنس ملائکه میشد، اما به دلیل این صفحۀ پر نقش و نگار الهی، انسان موجودیّت دیگری غیر از موجودیّت ملک و حیوان پیدا کرده است، اگر نَفْس در مسیر الهی قرار
1) (1)-یس(36)36؛«منزّه[از هر عیب و نقصی]است آنکه همۀ زوجها را آفرید از آنچه زمین میرویاند و از وجود خودشان و از آنچه نمیدانند.»
گیرد، در وجود انسان و زندگی او، میدان فعالیّتهای مثبت و حرکات عالی انسانی و الهی برای همۀ اعضا و جوارح او باز خواهد بود. عقل ما، عواطف ما، مشاعر ما، احساسات ما، اعضا و جوارح ما، در صورتی برای خدا کار خواهند کرد و فعالیتهای آنها فعالیت بامنفعت خواهد بود که نَفْس در مسیر الهی باشد.
به تعبیر دیگر: فعالیّتهای نَفْس باید در حدود و محدودۀ خودش باشد، به تعبیر قرآن مجید، از مرزهایی که خدا برایش قرار داده، طغیان نکند و خارج نشود که اگر مسیرش غیر مسیر الهی شود، همۀ اعضا و جوارح را به اسارت میکشد و فعالیتهای عقلانی، روحانی و معنوی انسان را تعطیل میکند.
قرآن مجید میفرماید:
آن گاه از وجود انسانْ موجودی ساخته میشود که شرّش از چهارپایان و همۀ حیوانات روی زمین بیشتر و خطرش گستردهتر خواهد شد. (1)
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ؛ و مسلما بسیاری از جنّیان و آدمیان را برای دوزخ آفریدهایم[زیرا]آنان را دلهایی است که به وسیلۀ آن[معارف الهی را]درنمییابند،و چشمانی است که توسط آن[حقایق و نشانههای حق را]نمیبینند،و گوشهایی است که به وسیلۀ آن[سخن خدا و پیامبران را]نمیشنوند،آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند؛اینانند که بیخبر و غافل [از معارف و آیات خدای]اند.
و همچنین سوره فرقان(25):44
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّٰ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً؛ آیا گمان میکنی بیشتر آنان [سخن حق را]میشنوند،یا[در حقایق]میاندیشند؟آنان جز مانند چهارپایان نیستند بلکه آنان گمراهترند!
برای این که نَفْس در مسیر الهی قرار گیرد، انبیای خدا، امامان و کتب آسمانی، به ویژه قرآن مجید سیری را برای نفس بیان میکند که از مهمترین وظایف عالی و تکالیف بسیار واجب انسان است که این تابلو را با تمام نقشهایی که به روی آن نقاشی شده، در این مسیر تعیین شده حرکت دهد. مبدأ و منشأ این سیر برای مسافر که به طور طبیعی خیلی ارزنده است، فکر و اندیشه است، فکر و اندیشهای که از زمان نخستین پیامبر، چه پیامبران و چه کتب آسمانی بر آن پافشاری فراوانی داشتهاند. فکر در وجود انسان همانند نور است. انسان اگر از این نور استفاده کند و آن را به کار گیرد، با آن میتواند عاقبت هر کاری را ببیند؛ البته به تنهایی هم نمیتوان در این دنیا به هر کاری فکر کرد، برای این که چراغ اندیشه نمیتواند همۀ ابعادی را که انسان باید ببیند به انسان بنمایاند.خداوند متعال هم از باب لطف، عنایت و محبّت به کمک چراغ اندیشه آمده و
1) (2)-اعراف(7):179
کمکی که برای چراغ فکر قرار داده شده، همین تعلیمات وحی است. تعلیمات وحی، محصول عقل کلی و مطلق عالَماست اما عقل ما عقل جزئی است، اگر این عقل جزئی به عقل مطلق عالَم وصل شود، به راحتی عاقبت هر کاری را میتواند ببیند که آیا شرّ است یا خیر، به نفع انسان یا به ضرر او است.
تنها راه اتصال این عقل جزئی به عقل کلی عالَم همین خط و مسیر وحی و تعلیمات آسمانی است که فعلاً در قرآن مجید و در روایات و اخباری که در ارتباط مستقیم با قرآن مجید است منعکس است؛ یعنی کتاب خدا به صراحت آن روایات و اخبار را از نظر سلامت و صحّت امضا میکند.
قرآن مجید به اندیشیدن امر میکند. در سورۀ روم میفرماید:
«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ» (1)
آیا مردم در خویشتن و در نفسشان فکر نکردند و فکر و اندیشه نمیکنند، آیا در این آسمانها و زمینی که خداوند متعال آفریده، فکر نمیکنند؟ آیا آن چه بین آسمانها و زمین آفریده شده و فقط براساس حقّ آفریده شده، فکر نمیکنند؟ فکر نمیکنند که هر چه در این عالَم هست، رنگ خدایی دارد، حق است، یک واقعیت ثابت است، فکر نمیکنند که جزء جزء این عالَم، قدم به قدم این عالَم، عنصر به عنصر این عالَم، آن به آن و لحظه به لحظۀ این عالَم حق است و رنگ خدایی دارد و برای هدف و واقعیتی آفریده شده است؟ «إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ» اگر مردم فکر و اندیشه را تعطیل کنند، اگر با دید پر نور عقل به عالَم نگاه نکنند، میان خودشان و لقای پروردگار پرده انداخته و ایجاد حجاب کردهاند. کسانی که
1) (3)-روم(30):8؛«آیا در[خلوت]درون خود نیندیشیدهاند؟[که]خدا آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست،جز به حقّ و راستی و برای مدتی معین نیافریده است؛و همانا بسیاری از مردم به دیدار[قیامت و محاسبۀ اعمال به وسیلۀ]پروردگارشان کافرند.»
نمیاندیشند، دیگر منتظر رسیدن به لقای او و رسیدن به دوستی و محبت و عشق و رفاقت او نباشند، آنها در غربت بسیار خطرناکی قرار گرفتهاند.
قرآن مجید در این باره میفرماید (1)
بقره(2):58؛ فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ إِلاّٰ خِزْیٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُرَدُّونَ إِلیٰ أَشَدِّ الْعَذٰابِ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ
ممتحنه(60):3؛ لَنْ تَنْفَعَکُمْ أَرْحٰامُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
زمر(39):15؛ فَاعْبُدُوا مٰا شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخٰاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ.
:غربت روز قیامت از غربت امروزشان خطرناکتر است، چون در این جا باز به خیال خودشان دلشان را به پول، خانه، به زن و بچّهای خوش کردهاند، اما در روز قیامت به هیچ عنوان این گونه مردم، نه شفیعی، نه یاری، نه یاوری، نه دادرسی، نه فریادرسی و نه کمککاری، نخواهند داشت، البته آن جا هم ممکن است به هنگام عذاب با خود فکر کنند که با عجز و ناله در پیشگاه مقدّس حق، او به داد ما خواهد رسید، ولی پروردگار در قرآن فرموده است که اگر هم فریاد بزنند، در قیامت خودِ من هم فریاد آنها را جواب نمیدهم، حتی برای این که فریاد نزنند، در جهنم دستور داده میشود که دهان آنها برای ابد دوخته شود.
«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ...» آیا در این نَفْسِتان فکر نمیکنید؟ اگر انسان در نفس خود فکر کند به دو نتیجه میرسد: یکی این که انسان از خودش یاد کند که این نَفْس و این تابلوی پر از نقشهای بدیع و عجیبی که روی این تابلو است، از کجا آمده است؟ خودم که او را نساختهام، پدر و مادرم هم که او را نساختهاند، پدرم اگر کاری هم انجام داده باشد، فقط واسطهای بوده که من از حالت خاکی در کارگاه وجود او به نطفه تبدیل شوم و مرا به طور امانت تحویل مادر بدهد، من هم که در رَحِم مادر، در ظلمات ثلاث بودهام، هیچ دستگاهی، حتی در دنیا قدرت دیدن مرا نداشت.
مادرم نیز تنها کاری که کرد این بود که زندگی طبیعیاش را ادامه داد، اما در ساختن من دخالتی نداشت.
1) (4)-اشاره به آیات زیر دارد:
در این ظلمات سه گانه هم که بودم، عوامل بیرونی عالَم دخالت خلقی نداشتند، فقط به ارادۀ عالِم، حکیم و عادلی، مواد بیرونی غذای مادر میشده و مقداری از آن غذا با تبدیل شدن به مادۀ دیگری در رَحِم، به درد ساختمان وجود من خورده و به من میرسید. با فکر کردن در نَفْس، خالق را پیدا میکنم و اگر هم نعوذ باللّٰه بگویم که خالقی نداشتهام، مجبورم بگویم که نَفْس خود به خود به وجود آمده است که در این صورت، خوب بوده و دیگر به وجود آوردن نمیخواست، اما من میدانم که نَفْس خود بخود به وجود نیامده و برای من روشن است که از پدر و مادرم که نزدیکترین انسانهای عالَم به من هستند، گرفته تا عوامل بیرونی، در ساختن نَفْس من دخالتی نداشتند. این معنای پیدا کردن خدا از درون خود است.
حالا معلوم شد که خدا خالق است. خدا نَفْس را آفرید و سپس در اختیار من قرار داد، به عنوان یکی از بزرگترین نعمتهایش این نَفْس را در اختیار من قرار داد.
از این که خالق من این نعمت را به من عنایت کرده و این تابلویی که این همه نقشهای عالی حیاتی به روی آن نقش زده، خوشحال میشوم که آن را دارم، چون وقتی به ضدّش میاندیشم حالم بد میشود، به این که اگر چشم نبود چه میکردم؟ اگر متولد میشدم و دو دست نداشتم؟ اگر متولد میشدم و امیال و غرایز و خواستهها را نداشتم، بلکه یک نَفْس بیرنگی به من میداد که فقط باشم، اما هیچ چیز را نخواهم، چه میکردم؟ اما الان که این نعمتها را خالقم به من داد، از داشتن این نعمتها خوشحال هستم.
یک مقدار مسیر را انسان طی کرده و نَفْس را مسافرت برده، این سفر اسمش سفر الی اللّٰه است، مبدأش فکر است، منتهایش هم وجود مقدّس خودش است؛ یعنی ما با مرکب فکر باید جناب نَفْس را برداریم و براساس آیۀ 8 سورۀ روم آن را به ملاقات خدا ببریم که اگر کسی نَفْس را به ملاقات خدا نبرد و در حدّ قدرت خودش، به گونهای تبدیل نکند که نتوان به او گفت:
«یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً» (1)
بالاترین ظلم را در این عالَم مرتکب شده است آن مسافری که فطرتش میگوید مرا به خدا برسان، انسان به فریاد و نالهاش گوش ندهد.
در منابع شیعه و کتب اهل سنّت آمده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
اگر مسلمی صدای نالۀ فریادخواه مظلومی را بشنود، اگرچه فریادکننده در مغرب عالَم باشد و او بتواند نالۀ او را جواب دهد و مشکلش را حل کند و نکند،
«فَلَیْسَ بِمُسْلِمْ» (2)مسلمان نیست، چه برسد به این که این فریاد میان خودِ ما باشد و نزدیک ما باشد و با ما باشد و اگر انسان به نالهاش گوش بدهد، ذاتش میگوید که من جهنّم نمیخواهم. آیا شما دوست دارید کسی بیاید کبریت به شما بزند تا آتش بگیرید؟ نه، این همان نخواستن نَفْس است، آیا دلتان میخواهد کسی بیاید شما را در دریایی فرو ببرد و غرقتان کند؟ نه، دلتان میخواهد سنگی از آسمان بیفتد و شما را له کند؟ نه، این ذات و طبیعت نَفْس است، نمیخواهد به جهنّم برود، نمیخواهد گمراه شود، نمیخواهد اهل زنا شود، نمیخواهد به میدان جهاد نرود، نمیخواهد پول در راه خدا ندهد، اگر انسان به فریادش گوش ندهد، به تمام آن آلودگیها گرفتار میشود، لذا باید به دادش رسید.
این که خداوند در قرآن به محاسبه و مراقبه سفارش میکند و میگوید که به فریاد دردمند برسید، برای چیست؟ برای این که اگر انسان غافل و خواب بماند به تمام بدبختیها دچار میشود و چون همراه انسان است، خودِ او را هم با همۀ بدبختیها یکی میکند. این طور نیست که در قیامت خدا نَفْس گمراه را از وجود انسان
دربیاورد، او را در آتش بیندازد و به انسان بگوید که تو خودت برو، چون مسئولیت او با ماست، بلکه تمام تکالیف مربوط به نَفْس متوجه ماست، ما نباید نَفْس را در حالت امّاره بگذاریم، ما باید او را از منزل امّاره دربیاوریم و داخل منزل لوّامه کنیم، از حالت لوّامه به حالت مُلْهَمه، از حالت ملهمه به حالت عاقله، از عاقله به حالت مطمئنّه، از مطمئنّه به حالت راضیّه و از راضیّه به حالت مرضیّه تبدیل کنیم، به مرضیّه بودن که رسید، زمان لقاء اللّٰه است.
در آن جا حجاب برطرف میشود، آن جا جایگاهی است که غیر بنده و غیر معشوق هیچ کس نمیماند، دیگر سایۀ هیچ چیزی در زندگی نمیافتد که انسان را دنبال خودش بکشد، آن جا سایه فقط ظل اللّه است، در آن منزل، جاذبه فقط جاذبۀ الهی است، در آن منزل است که اگر همۀ دنیا را یک دفعه به انسان بدهند، تمام دنیا را عاشقانه یک لقمه میکند و به عشق محبوبش در دهان هر کسی که محبوبش بگوید میگذارد، خودش هم نمیچشد، با این که گرسنۀ دنیاست، اما نمیچشد.
شخصی که روزه گرفته، افطار چه میخواهد؟ غذا. یک وقت هست که من ده قرص نان در منزل دارم و میخواهم افطار کنم، کسی میآید و میگوید به من کمک کن، من دو قرص نان به او کمک میکنم، اما گاهی یک قرص نان بیشتر ندارم که تنها خودم را سیر میکند و بعداً هم اگر بخواهم نان تهیّه کنم قدرتم نمیرسد که بیش از یک قرص نان تهیّه کنم. این دو فرض با هم فرق دارند.
اگر اول افطار شخصی از کار افتاده، کسی که قدرت کار ندارد، توانایی پول درآوردن ندارد در خانۀ امیرالمؤمنین علیه السلام برود و آن حضرت در را باز کند و او بگوید که نان ندارم بخورم، میآید سر سفره نان خودش را جمع میکند، هیچ چیز دیگر هم سر سفره نیست، بلکه یک قرص نان است، آن هم نان جو، نان جویی که غیر از
نان گندم است، خمیرش باز نمیشود، کوچک است.
آن گاه فاطمۀ زهرا علیها السلام میگوید: آقا نان را کجا میبری؟ بفرماید که دمِ در مسکین آمده، برای او میبرم و حضرت زهرا بگویند که نان مرا هم بده، (1)بچّههایی که هنوز تکلیف نشدهاند(حسن و حسین)بگوید که بابا جان، نان ما را هم بده، همۀ دنیا را هم اگر در آن وقت به نَفْس مرضیّه بدهند، غافل نمیشود، چون در مرحلۀ لقاست و هیچ چیز میان او و محبوبش سایه نیفکنده که محبوب دیده نشود، این قدر نور شدید است که هیچ چیز در این نور نمیتواند سایه داشته باشد، هر چه جلو بیاید، در آتش این نور سوخته، فانیِ فانی میشود، خود و خودیّت میسوزد.
اگر همۀ دنیا هم در دست انسان باشد، در مرحلۀ لقاء فانیِ فانی است، شب دوم و سوم هم همین کار را میکنند. یک بار هم به مدینه برمیگردد، در میزند، چهار روز از مدینه دور بود تا دختر پیامبر صلی الله علیه و آله در را باز میکند، میفرماید: چرا رنگت پریده است؟ عرض میکند: علی جان من و بچّههایم سه روز است که حتی یک لقمه غذا نخوردهایم. به بابا نمیتوانست بگوید که ما غذا نداریم، مگر عاشق خدا حاضر است عفّت خانه و آبروی شوهرش را بشکند، اصلاً حجابی بین عاشق و معشوق در وقت لقاء و وصال نمیماند، در آن جا هیچ چیز سایه ندارد. آن حضرت برگشت یکی از دوستان مخلص و مؤمنش را دید و فرمود: دو درهم پول داری به من قرض بدهی؟ گفت: بله. پول را گرفت خواست برود و طعام بخرد که مقداد بن اسود را دید که کنار دیوار ایستاده است حضرت پرسید: این جا چرا ایستادهای؟ گفت:
همین جوری ایستادهام: گفت: همین جوری که نمیشود، حتماً دردی داری که این جا ایستادهای؟ گفت: سه شبانه روز است کاری به دست نیاوردهام هیچ چیز در خانهمان نیست، خجالت میکشم به خانه بروم. فرمود: من پول دارم، بگیر. اصلاً حجاب و سایهای در این جا نیست. این ما هستیم که تا چشممان به هر سایهای میافتد، فوراً کنار آن سایه مینشینیم.
1) (7)-این آیه شریفه شأن نزول انفاق حضرت علی علیه السّلام میباشد: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً؛ و غذا را در عین دوست داشتنش،به مسکین و یتیم و اسیر انفاق میکنند؛انسان(76):8.
شهوت، میل، غریزه، پول، رفیق، ریاست، صندلی، محراب و منبر سایه دارد، اما آنهایی که در نور مطلقند، تمام سایهها را با رسیدن به آن جا فنا کردهاند.
مقداد رفت، خودش آن جا ایستاد. بلال اذان مغرب را گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام به مسجد آمد، صف پنجم یا ششم نشست، سلام مغرب پیامبر که تمام شد، جبرئیل آمد و به پیامبر گفت: آقا جان خدا میفرماید که خانۀ خودتان نرو، امشب خانۀ علی برو، رویش را از محراب برگرداند و فرمود: علی جان! عرض کرد: بله، یا رسول اللّٰه.
فرمود: بنشین با هم به خانه میرویم. در حال آمدن به خانه بودند. امیرالمؤمنین بسیار خوشحال بود، درِ خانه رسیدند، در زدند، زهرا علیها السلام در را باز کرد، چشمش به پیامبر افتاد، نگاهی به امیرالمؤمنین کرد، حاکی از این که ما هیچ چیزی نداریم چرا مهمان آوردهای؟ گفت: بفرمایید. علی و پیامبر و حسن و حسین علیهما السلام در اتاق نشسته بودند که دختر پیامبر هم به اتاق دیگر رفت. گفت: مولای من، حالا که مهمان آوردهای خودت پذیرایی کن، میبینی که ما هیچ چیزی نداریم، ما هر چه داریم تویی.
آن گاه سفرهای جلوی زهرا علیها السلام افتاد، برداشت و پیش بابایش آورد، بابا نگاهی به این سفره کرد، صدا زد: فاطمه جان، جان من قربان تو (1)
عن أبی جعفر علیه السّلام قال إنّ فاطمة علیها السّلام ضمنت لعلیّ علیه السّلام عمل البیت و العجین و الخبز و قمّ البیت و ضمن لها علیّ علیه السّلام ما کان خلف الباب نقل الحطب و أن یجیء بالطّعام فقال لها یوما یا فاطمة هل عندک شیء قالت و الّذی عظّم حقّک ما کان عندنا منذ ثلاثة أیّام شیء نقریک به قال أ فلا أخبرتنی قالت کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله نهانی أن أسألک شیئا فقال لا تسألین ابن عمّک شیئا إن جاءک بشیء[عفو]و إلاّ فلا تسألیه قال فخرج علیه السّلام فلقی رجلا فاستقرض منه دینارا ثمّ أقبل به و قد أمسی فلقی مقداد بن الأسود فقال للمقداد ما أخرجک فی هذه السّاعة قال الجوع و الّذی عظّم حقّک یا أمیر المؤمنین قال قلت لأبی جعفر علیه السّلام و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله حیّ قال و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله حیّ قال فهو أخرجنی و قد استقرضت دینارا و سأوثرک به فدفعه إلیه فأقبل فوجد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله جالسا و فاطمة تصلّی و بینهما شیء مغطّی فلمّا فرغت اجترّت ذلک الشّیء فإذا جفنة من خبز و لحم قال یا فاطمة أنّی لک هذا قالت هو من عند اللّه إنّ اللّه یرزق من یشاء بغیر حساب فقال له رسول اللّه علیه السّلام ألا أحدّثک بمثلک و مثلها قال بلی قال مثلک مثل زکریّا إذا دخل علی مریم المحراب فوجد عندها رزقا قال یا مریم أنّی لک هذا قالت هو من عند اللّه إنّ اللّه یرزق من یشاء بغیر حساب فأکلوا منها شهرا و هی الجفنة الّتی یأکل منها القائم ع و هی عندنا
امام محمّد باقر علیه السّلام فرماید:
حضرت فاطمه علیها السّلام به علی علیه السّلام تعهد داد که تمام کارهای داخل خانه را از قبیل خمیر کردن آرد،پختن نان،نظافت منزل و غیره را انجام دهد و علی علیه السّلام نیز تعهد نمود که امور خارج از خانه مانند آوردن هیزم و تهیه طعام را انجام دهد.
در یکی از روزها علی علیه السّلام به فاطمه علیها السّلام گفت:ای فاطمه!آیا در خانه چیزی داری؟
فاطمه گفت:سوگند به آن خدایی که حقّ تو را بزرگ قرار داده،مدّت سه روز است که چیزی نداریم تا بتوانم آن را برایت بیاورم.علی علیه السّلام فرمود:چرا این امر را به من خبر ندادی؟فاطمه گفت:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مرا نهی نموده از اینکه چیزی از تو بخواهم و فرموده است:اگر علی چیزی برای تو آورد بپذیر و در غیر این صورت هرگز از او چیزی مخواه.
امام باقر علیه السّلام گوید:پس علی علیه السّلام از خانه خارج شد و در بین راه فردی را ملاقات نموده و یک دینار از او قرض کرد تا طعامی برای خانه فراهم کند،در راه بازگشت با مقداد بن اسود روبرو گردید و از او سؤال کرد که به چه دلیل از خانه خارج شده و به دنبال چیست؟مقداد پاسخ داد:ای امیر مؤمنان!به حقّ آن خدایی که حقّ تو را بر ذمّه ما عظیم کرده،گرسنگی موجب خروج من از منزل شده است.
راوی گوید:به امام باقر علیه السّلام گفتم:آیا در آن زمان پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله زنده بودند؟امام فرمود:آری زنده بودند و ادامه دادند:
علی علیه السّلام به مقداد گفت:من نیز به همین علّت از خانه خارج شدهام و برای تهیه طعام یک دینار قرض کردهام و اکنون آن را به تو میدهم.و آن دینار را به مقداد داده و به طرف خانه خود بازگشت،و هنگامی که وارد خانه گردید مشاهده نمود که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نشسته و فاطمه علیها السّلام در مصلاّی خویش مشغول نماز است و یک ظرف سرپوشیده نیز در میان ایشان قرار دارد،پس فاطمه علیها السّلام از نماز فارغ شد،آن ظرف را جلو کشید و چون نگاه کردند دیدند که کاسهای پر از نان و گوشت است.علی علیه السّلام گفت:ای فاطمه!این غذا از کجاست؟
فاطمه گفت:از طرف خدا آمده،همانا خداوند هرکه را بخواهد رزق بیحساب دهد.و پیامبر اسلام به او فرمود:ای علی!آیا دوست داری برایت بگویم مثل تو و فاطمه چیست؟
علی علیه السّلام گفت:آری.رسول خدا فرمود:تو مانند حضرت زکریا هستی زیرا آن حضرت هم وقتی در مصلاّی مریم غذایی دید،از او پرسید که آن غذا را از کجا آورده و مریم در جواب او گفت:از طرف خدا آمده،و خداوند هرکه را بخواهد بدون حساب رزق و روزی میدهد.
امام باقر علیه السّلام گوید:علی و فاطمه مدّت یک ماه از آن غذا میخوردند و تمام نمیشد،آن کاسه همان است که حضرت قائم علیه السّلام نیز از آن خواهد خورد،و آن،هماکنون نزد ماست.
، «إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ» «چه قدر بدبخت هستند کسانی که میان خود و خدا پرده انداختهاند تا خدا را نبینند»، خدا میگوید که من تمام عوامل دیدن خودم را برای شما آماده کردهام، اما اینها پرده انداختهاند که او را نبینند.نَفْس نعمت است، و لقاء حق، نعمت خداست. از یک طرف، انسان خوشحال میشود که خالقش را پیدا کرده، از طرف دیگر، خوشحال میشود که خالقْ، این نعمت را در اختیار او گذاشته است؛ حال این جا مکلّف است که این خوشحالی را به اوج نهایی برساند، حق ندارد به این خوشحالی عادی قناعت کند که الحمد للّٰه رب العالمین. خدا به من هم نعمت نَفْس داده است، او باید این خوشحالی را به
1) (8)-تفسیر العیاشی:171/1،حدیث 45؛قصص الانبیاء،جزائری:402.
اوج نهایی برساند، پس چه باید بکند؟ باید از وجود مقدّس خالق بپرسد که من باید این نعمت تو را کجا مصرف کنم؟ این تابلو را با این همه خطوطی که روی آن نقش زدی، کجا مصرف کنم؟ خدا دستور میدهد که این نعمت مرا برای این که در مسیر اصلیاش مصرف شود، در مسیر راهنمایی انبیا، امامان و قرآن و عاشقان من قرار بده، آنها راه مصرفش را که از من آموختهاند به تو میگویند. وقتی انسان راه مصرف را از آنها آموخت و نَفْس را در همان راهی مصرف کرد که از جانب خدا به آنها نشان دادهاند، به لقای حق میرسد، راه مصرف این است:
«قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» (1)
خدای متعال در سورۀ روم به شدت از دست اکثر مردم تاریخ شکایت میکند:
«إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ» (2)اما در این آیۀ شریفه میفرماید: «فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً».
نگذارید چیزی غیر از خدا در زندگیتان سایه بیندازد: «وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً».
دربارۀ راه مصرف نَفْس، مسائل بسیار مهمی وجود دارد که در بحث بعدی مطرح خواهد شد. در آن جا از راه قرآن به این نتیجه خواهیم رسید که اگر نَفْس در آن مسیری که او فرموده قرار بگیرد، شایستگی پیدا میکند تا به روحی که قرآن مجید از آن به روح اللّٰه تعبیر کرده، اتصال یابد، این به ایّام خلقت مربوط نیست، بلکه به پس از ایام خلقت نَفْس مربوط میشود؛ یعنی مسیری که به نفس، روح خاصی عنایت میشود که قرآن از آن به روح اللّٰه تعبیر میکند.
1) (9)-کهف(18):110.«بگو:جز این نیست که من هم بشری مانند شمایم که به من وحی میشود که معبود شما فقط خدای یکتاست؛پس کسی که دیدار[پاداش و مقام قرب]پروردگارش را امید دارد،پس باید کاری شایسته انجام دهد و هیچکس را در پرستش پروردگارش شریک نکند.»
2) (10)-روم(30):8؛«و همانا بسیاری از مردم به دیدار[قیامت و محاسبۀ اعمال به وسیلۀ]پروردگارشان کافرند.»
هر کسی آن روح را دارا باشد، به اندازۀ استعداد و قدرت خود میتواند کارهای خارج از مرزهای طبیعی انجام دهد که یک به مورد آن اشاره خواهیم کرد.
طلبهای در قم در ایّامی که امام راحل رحمه الله طلبه بودند، دچار فشار اقتصادی بسیار شدیدی شده بود؛ از این رو به کسی که کارهای منزل امام را انجام میداد، مراجعه مینمود و به او میگفت: تو مرا میشناسی، به ایشان بگو به من کمک کند. این خدمتکار خانه میگوید بنابر خواست آن طلبه به امام عرض کردم لطفاً به فلان طلبه کمک کنید، اما ایشان جوابی ندادند. در راه همان طلبه را دیدم، پرسید: گفتی؟ گفتم: بله، اما دوباره خواهم گفت. دوباره گفتم، اما باز ایشان جوابی ندادند.
زمانی که ایشان به مدرسۀ فیضیّه آمدند، طلبه به من اشاره کرد و گفت: بگو. کنار دستشان نشستم، عرض کردم فلان طلبه وضع اقتصادیاش خوب نیست، نیاز به کمک دارد. ایشان فرمودند: منزل به من گفتی، در بین راه هم گفتی، این جا هم گفتی، من هم شنیدم، سلام مرا به آن طلبه برسان و بگو در فلان جیب لباست دوازده هزار تومان پول هست، آن را مصرف کن، هر گاه تمام شد، باز هم نیازمند بودی کمک خواهم کرد.
انسان اگر نفسش به لقاء برسد، دیگر در تاریکی و سایه نخواهد بود و پردهها در حدّ خودش کنار میروند، حداقل این مرحله این است که انسان از حرام کنارهگیری میکند؛ یعنی اگر نَفْس به آن مرحله برسد که دیگر با حرام تماسی نداشته باشد، حداکثرش به این مرحله میرسد که جلا، صفا، روشنایی و نورانیّتهای خاصی برای او ایجاد میشود که هم حرفهای غیر کتابی زیادی از مغزش شروع به جوشیدن میکند و هم دید دیگری پیدا میکند.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از زمان نخستین پیامبر تاکنون که مسئلۀ تربیت انسان و تهذیب او مطرح بوده، انبیا، کتب آسمانی، حکیمان و عارفان به اندازهای که دربارۀ نَفْس انسان سخن به میان آوردهاند، از هیچ مسألۀ دیگری بحث نکردهاند، زیرا به نظر همۀ آنان، اساس تمام بدبختیها و خوشبختیها به وضع نَفْس انسان برمیگردد.
خداوند متعال در قرآن کریم این معنا را به صراحت در سورۀ مبارکۀ شمس بیان فرموده است:
«وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا* فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا* قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا* وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا» (1)
رستگار شد، پیروز شد، به نیکبختی و سعادت و خوشبختی رسید آن انسانی که نَفْس خود را از آلودگیها شست و شو داد و با طهارت و پاکی نَفْس ملاقات کرد که این طهارت و پاکی نَفْس بنا به فرمودۀ قرآن مجید، علت لقای نفسی، روحی و معنوی انسان با وجود مقدّس حضرت حق است. منظور از لقای حق هم رسیدن به اوج رضایت خداوند متعال در تمام نواحی زندگی انسان باشد.
«وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا» بدبخت شد، بیچاره شد، محکوم شد آن کسی که به
1) (1)-شمس(91):7-10؛«و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود،*پس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد.*بیتردید کسی که نفس را[از آلودگی پاک کرد و]رشد داد،رستگار شد.*و کسی که آن را[به آلودگیها و امور بازدارنده از رشد]بیالود[از رحمت حق]نومید شد.»
معیوب کردن و ناقص کردن نَفْس خود اقدام نمود.
کلمۀ «دسّ» با «سین»، به معنای ناقص کردن آمده است. «دسَّ»، یعنی «نَقَّصَ» یا «نَقَصَ». بیچاره آن کسی که حیات نَفْس، و چهرۀ الهی نَفْس و وجه ربّانی نَفْس را ناقص کرد. ناقص کردن نَفْس هم فقط و فقط با کلنگ گناه و مخالفت پروردگار بزرگ عالم است که این کلنگ را خودِ انسان با شهوات، غرایز و امیالش برمیدارد و به خانۀ با عظمت نَفْس حمله کرده، آن را خراب میکند.
چرا انسان درد این خرابی را احساس نمی کند؟ به این دلیل که این انسان مانند مریضی است که آمپول بیحسی به او زدهاند تا جراحیاش کنند. چطور درد را حس نمیکند؟ دلیلش این است که فعلاً از مستی و شوق گناه و از آن پوششی که از لذت گناه به روی چهرۀ زندگی او خورده، درد ناقص شدن را حس نمیکند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: دوران لذتها که به پایان برسد و آخرت انسان از هنگام مرگ او شروع شود، (1)
«النّاس نیام فإذا ماتوا انتبهوا».
دردها به تدریج به صورتهای گوناگون ظهور میکند که این دردها به صورت عذاب جهنّم و غل و زنجیرهای جهنّم و اغلال و سلاسل آشکار میشود. انسان باید این نَفْس را در مسیر الهی سیر دهد. مبدأ این سیر فکر است.انسان دربارۀ نَفْس این حقیقت و ماهیّت وجود و این اندیشۀ انسان دربارۀ این کارگردان باعظمت وجود که تمام عناصر و ابزار موجودیّت انسان برای حرکتهای گوناگونش در مدت عمر در اختیار اوست، که این موجود با عظمت منشأ و مبدأش در این عالم کیست؟ وقتی انسان دربارۀ نقطۀ مبدأ نَفْس فکر میکند به وجود مقدّس حضرت حقّ تعالی میرسد و میبیند که نَفْس در وجود انسان تجلّی و جانشین حق است و همان گونه که در کل عالم وجودْ حیات، قدرت و کارگردانی از آنِ خداست،
1) (2)-عوالی اللآلی:73/4،حدیث 48؛بحار الأنوار:39/70،باب 122.
در عالم وجود انسانی نیز به جانشینی از وجود مقدّس حضرت الهی، کارگردان همه کاره نَفْس است نه عقل. عقل چراغ است، تمام حرکتها، فعالیتها، اثرگیریها و اثردهیها به نَفْس مربوط است، حیات و مرگ هم به نَفْس مربوط است نه عقل .
«کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ» (1)
مرگ از آنِ کسی است که حیات از آنِ او است و حیات و مرگ از آنِ نَفْس است؛ البته کلمۀ مرگ یا موت در قرآن مجید به معنای فنا و عدم نیست، چرا که عدم به معنای نبود است، ولی موت به معنای انتقال است. موت یک پل و دروازه است که نَفْس را از جهانی به جهان دیگر منتقل میکند.
در وجود و مملکت هستی ما نَفْس ما ربّ ماست، چنان که در مملکت آفرینش که ما هم جزئی از اجزای آن هستیم، خدا ربّ آفرینش است؛ یعنی مالک و کارگردان است و این واقعیّت بر شخصیّت، عظمت و بزرگی نَفْس دلالت دارد. او تجلّی خداست و ما تجلّیگاه هستیم، بدن ما به منزلۀ کوه طور و نَفْس و روان ما به منزلۀ موسیٰ در این کوه است و خداوند متعال هم بر این کوه به صورت نَفْس تجلّی کرده است.
مطلب دیگر این که این وجود با عظمت نَفْس از جانب خدا به چه عنوان به انسان داده شده است؟ اگر به عنوان نعمت است، قدر این نعمت چه اندازه است؟ پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
نعمت بسیار بزرگی است، چون دانشمندان عاشق حق فرمودهاند که تمام سعادت انسان در پرتو نَفْس به دست انسان میرسد؛ بنابراین، قدرت نَفْس بسیار زیاد است. او قدرت خلاقیّت، کنار زدن زمان و نگریستن عمیق دارد و میتواند در
1) (3)-آل عمران(3):185؛«هرکسی مرگ را میچشد.»
ارتباط با حقیقت کلی عالَم، کارهای فوقالعاده فراوانی انجام دهد، این نعمت است.
از این که انسان دارای این نعمت است، باید خوشحالی دو چندان داشته باشد:
ابتدا از پروردگارش خوشحال بشود که این نعمت را به او داده و سپس از اصل نعمت خوشحال باشد که این نعمت در اختیارش است. سیر را ادامه دهد و این خوشحالی را به اوج نهایی برساند؛ یعنی چه کار کند؟ باید از صاحب این نعمت بپرسد که ای مولای من، ای سیّد من، ای ربّ من، ای آقای من، این نعمت عظیمی که به من عنایت کردی، من با این نعمت چه کنم؟ پروردگار جواب میدهد: «فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً» (1)شما این نعمت را با تمام ابزاری که در اختیارت است، در گردونۀ عمل صالح بینداز، کاری کن که این نعمت و آن چه طبع این نعمت است که چشم و گوش و دست و پا و شکم و شهوت و امیال و غرایز و خواستهها و احساسات و مشاعر است، در مسیر الهی قرار بگیرد، نَفْس وقتی در یک چنین خطّی شروع به سیر کردن کرد، چنان که ثابت شده، خیلی زود به ملاقات حضرت حق نایل میشود.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
در نایل شدن به این ملاقات، تنها چیزی را که عظیم میبیند (2)
لا ینبغی لمن عرف عظمة اللّه أن یتعظّم فإنّ رفعة الّذین یعلمون ما عظمته أن یتواضعوا له و سلامة الّذین یعلمون ما قدرته أن یستسلموا له فلا تنفروا من الحقّ نفار الصّحیح من الأجرب و البارئ من ذی السّقم.
و وقتی خدا را شناخت و عظمت او را دید به جایی میرسد که امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید:ما رأیت شیئا إلا رأیت الله قبله.
مفتاح الفلاح:368؛نور الافهام:150/1(اینطور آمده ما رایت شیئا الا و رایت الله معه و قبله و بعده)
و عظمت واقعی آن عظیم را درک میکند، عظمت خداست. در آن جا خودش و تمام ابزارش با تماشای عظمت او فقط وادار میشوند تا زمانی که در دنیا هستند، در برابر عظمت او سجده کنند، آن هم سجدۀ عام، نه این که بدن خاکی سرش را روی مهر بگذارد و بلند کند و پروردگار بگوید که تقلّب میکنی و سجدۀ دروغین انجام میدهی. او باید با تمام وجود سجده کند و غیر حق را آن چنان کوچک ببیند که وقتی او را دعوت به سجده کردن از خود کند، به او بخندد.شاید خیلی از شما علت کشته شدن شش نفر از خاندان مرحوم آیة اللّه العظمیٰ حکیم را ندانید. این شش نفر در عراق بسیار آبرومند، باسواد و مورد احترام مؤمنان و متدینان عراق اعم از شیعی و سنّی بودند. دو فتوا از این شش نفر خواستند: یکی این که با خطّ خودشان بنویسند که امام خمینی رحمه الله مسلمان نیست، یعنی همان کاری که معاویه دربارۀ امیرالمؤمنین علیه السلام کرد که از شش نفر در رأس آنها وجود مقدّس حُجر بن عدی قرار داشت - آن مرد با عظمتی که حضرت سیّدالشهدا علیه السلام به معاویه نوشتند (1)
أ لست قاتل حجر بن عدی أخی کندة و أصحابه الصالحین المطیعین العابدین کانوا ینکرون الظلم و یستعظمون المنکر و البدع و یؤثرون حکم الکتاب و لا یخافون فی الله لومة لائم فقتلتهم ظلما و عدوانا بعد ما کنت أعطیتهم الأیمان المغلظة و المواثیق المؤکدة لا تأخذهم بحدث کان بینک و بینهم و لا بإحنة تجدها فی صدرک علیهم.
: از زمانی که مادرت متولد شدی تا کنون که هشتاد و چهار ساله هستی، هر چه گناه در این عالم بوده، مرتکب شدهای، اما اگر هیچ گناهی در این عالم در پروندهات نبود غیر از کشتن حجر، برای به جهنّم رفتنت کافی بود - با پنج نفر از رفقایش از اینها خواستند اقرار کنند که علی مسلمان نیست. اینها هم گفتند که در کرۀ زمین مسلمان واقعی غیر از علی کسی نیست. همین حرف را آنان در زندان بغداد زدند که اگر ایمان واقعی در این عالم هست، در دل امام خمینی رحمه الله است.مطلب دیگری که از ایشان درخواست کردند این بود که بنویسند جنگ عراق و ایران، جنگ اسلام عراق، با کفر زردشتی ایرانی است اما آنان جواب دادند که ما مینویسیم جنگ ایران و عراق، جنگ حقترین اهل حق در ایران با کثیفترین کافر در دنیاست. بعد هم هر شش نفر را جلوی چشم پدر و عمویشان تکّه پاره کردند.
این را سجده در برابر عظمت حضرت حق میگویند، اما کسی هم در عراق در لباس روحانی بود که در هر بیست و چهار ساعت، یک ساعت رادیو عراق در اختیارش است تا آن چه معاویه و یزید دربارۀ امیرالمؤمنین و حضرت مجتبی و ابی عبداللّه علیهم السلام این آقا دربارۀ امام راحل رحمه الله بگوید. این را هم نَفْس ناقص، پلید و به تعبیر قرآن، نَفْس شریر و نَفْس بدتر از حیوان میگویند.
نَفْس اگر در مسیر خودش حرکت کند به لقای یار میرسد و عظمت دوست
1) (6)-الاحتجاج:297/2
کشف میشود، وقتی عظمت دوست کشف شد، در برابر این عظمت با تمام وجود سجده میکند، اما اگر نَفْس در گردونۀ شهوات، امیال، غرایز، خودخواهیها، خودپرستیها و لذتگراییهای بدنی قرار گرفت، آن چنان افسرده، بیحال، ناتوان، کوچک و بیچاره و بدبخت میشود که در برابر یک ریال حاضر به سجده میشود.
اینها همان سجده کردن است. اگر نَفْس به حرکت خود ادامه دهد، به جایی میرسد که حس میکند تمام موجودات عالم زبان دارند، جان دارند و در حال حرف زدن هستند.
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم با شما نامحرمان ما خامشیم (1)
«وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ...» (2)
«یُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ» (3)
تمام موجودات در حرکت نَفْس، صدایشان را به گوش آدم میرسانند که در برابر ما سجده نکنید، ما خودمان هم در برابر کس دیگری داریم در حال سجده کردن هستیم، آن وقت است که بت بتخانه فریاد میزند، بیچاره چرا در برابر من سجده میکنی من خودم جزء: «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ...» هستم، خودِ من به دیگری سجده میکنم، چون هیچ چیزی ندارم، تو باز موجودیّتی داری، نفسی داری، تو که بزرگتر از من هستی، تو چرا در برابر منِ کوچکتر سجده میکنی؟ آن وقت است که شخص صدای هستی را میشنود.
طلبهای در مدرسۀ صدر اصفهان میگوید: نصف شب به طور اتفاقی بلند شدم با خودم فکر کردم که امشب نماز شبی بخوانم. برای وضو گرفتن حرکت کردم،
وضویم که تمام شد، دیدم هر چه برگ به درختان مدرسه است، هر چه خشت به دیوار مدرسه است، هر چه سنگریزه در حیاط مدرسه است، همه با هم براساس آیات قرآن میگویند:
«سُبّوحٌ قُدّوسٌ رَبُّ المَلائِکَةِ وَالرّوحِ» (1)کجا هستم؟! در دنیا هستم یا در آخرت؟! مدرسه هستم یا بیرون از این شهر؟! چه خبر شده؟! ولیکن مثل این که تمام این اجزا و عناصری که قرآن میگوید، تسبیحگوی حق هستند، دنبال شخص دیگر، تسبیح حق میگویند. از پلّههای طبقۀ اول به بالا رفتم در ایوان مدرسه آخوند کاشی را دیدم - وی از اساتید ایّام جوانی مرحوم آیة اللّٰه بروجردی و حاج آقا رحیم ارباب بود و من از خود مرحوم حاج آقا رحیم ارباب که سی سال در خدمت ایشان بود، را شنیدم - که فرمود: دیدم آخوند کاشی که محاسنش روی خاک است، مانند ابر اشک میریزد، اوست که در سجده میگوید:
«سُبّوحٌ قُدّوسٌ» ، تمام اجزای مدرسه هم دنبالش میگویند:
«سُبّوحٌ قُدّوسٌ» . این
«سُبّوحٌ قُدّوسٌ» چنان حقیقتش برای من تجلّی کرد که از وحشت غش کردم. وقتی به حال آمدم که صدای مؤذّن میآمد:
«أشهَدُ أن لا إلهَ إلّااللّٰهُ» ، دیدم این
«لا إلهَ إلّااللّٰهُ» را جور دیگری میشنوم، به شکلی دیگر است، طرحی دیگر دارد، این ذکر
«سبحان اللّٰه» جور دیگری است، این
«اللّٰهُ اکبَرُ» حالی دیگر دارد، این
«لا إلهَ إلّااللّٰهُ» حال دیگری دارد.
خیلیها در دنیا
«یا أبا عَبدِ اللّٰه» به گوششان میخورد اما هیچ تأثیر نمیگیرد، ولی به گوش شما که میخورد چه حالی پیدا میکنید، نسبت به حضرت حق هم همین است. اگر ما کمی بالاتر بیاییم، قرآن مجید میگوید: «إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ...» (2)همین که اسم مرا پیش آنها میبرند، قلب میخواهد قفسۀ سینه را بشکافد و بیرون بیاید و انسان عالَم را جور دیگری میبیند، جهاد و شمشیر زدن را به شکل دیگری میبیند، گفت: فردا صبح در گوشۀ خلوتی آخوند را دیدم و گفتم:
شما دیشب
«سُبّوحٌ قُدّوسٌ» میگفتی؟ تمام این برگها و سنگریزهها جوابتان را میدادند. نگاهی به چهرۀ من انداخت و گفت:
«سُبّوحٌ قُدّوس» گفتن من که در برابر
عظمت او چیزی نبوده، چه شده که گوش تو را باز کردند و صداها را شنیدی؟ این حرف همۀ موجودات است:
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم با شما نامحرمان ما خامشیم (1)
نمونه این همه عظمت را در شب عاشورا میتوان دید که هفتاد و دو نفر در برابر حق تسلیم بودند، و به حق رسیدند و جاودان ماند امّا در آن طرف حدود سی هزار نفر پشت هر مجسمه شیطان و در لشکر یزید بودند و تمام دنیا و آخرت خود را به آتش کشاندند.
از مجروح جنگی پرسیدند: از مسائل مهمی که در جبهه دیدی، چه بود؟ گفت:
شخصی در کنار من زخمی شده بود، من در حمله دو سه قدم ردّ شدم، مرا صدا زد و گفت: بیا سریع کاری بکن و برو. گفتم: چه کار کنم؟ گفت: مرا به طرف کربلا برگردان، مگر نمیبینی که آقا میآید. آری، گوش باز میشود، چشم باز میشود، موجودات با انسان حرف میزنند، ابی عبداللّه علیه السلام با انسان حرف میزند، علی علیه السلام با او حرف میزند.
پروردگار در تاریکی خلوت شب میفرماید که خودم با تو حرف میزنم. به جای این که تو با من مناجات کنی، من با تو مناجات میکنم. نباید نفس در این قفس خاکی بدن حبس شود، اما لطف، کرامت و آقایی بینهایت او را ببین که با این همه سی عظیم انسانی، حتی بندگان متمرّد و گناهکار خویش را نیز فراموش نمیکند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
1) (12)-مثنوی معنوی مولوی.
«الدُّنیا جیفَةٌ وطالِبُها کِلابٌ» (1)کسانی که دنبال دنیا هستند، مانند سگانیاند که دنبال مردار و استخوانند و منِ خدا نمیتوانم سگ گرسنه را ببینم و چیزی جلویش نیندازم.
به همین دلیل به ما میفرماید: از این که دو تکه نان در دست دشمنان من است، وحشت نکنید، و تردید به خود راه ندهید، و اضطراب نداشته باشید.
موسی بن عمران علیه السلام به پروردگار عرض کرد:
راهی برای نابودی فرعون پیدا کردهام، خدا فرمود: چیست؟ گفت: خدایا روزی او را قطع کن، تا بمیرد. خطاب رسید، موسی، چون او بندۀ من است، دست از خدایی خود در حق او برنمیدارم، تا وقتی باید بماند، آب و نانش را میدهم.
ای کریمی که از خزانۀ غیب(2)
خدایا آن بندگی نمیکند به او لطف میکنی، پس آنانکه عبودیت تو را پذیرفتهاند چه عنایتی داری. خداوند متعال در کلامی امیدبخش به پیامبر خود میفرماید:
أعْدَدْتُ لِعِبادِیَ الصّالِحینَ ما لا عَینٌ رَأَت وَ لا اذُنٌ سَمِعَتْ ولا خَطَرَ عَلیٰ قَلْبِ بَشَرٍ. (3)
به بندگان عاشقم بگو چیزهایی برایتان آماده کردهام که اگر به من برسید به شما خواهم داد، چیزهایی که نه چشمی دیده، نه گوشی شنیده و نه عقلی درک کرده است.
و این از همان «وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ» (4)است که در قرآن وعده فرموده است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
قرآن مجید، نقطۀ آغاز پاکیها، درستیها، پیروزیها و سعادت دنیا و آخرت را نَفْس میداند؛ هم چنین نقطۀ ناپاکیها و بدبختیها را نیز نَفْس میداند. در حقیقت، گویی انسان نسبت به نفس بر سر دو راهی قرار گرفته است. انسان هنگامی که از مادر متولد میشود رنگی ندارد تا این که نفس هنگام تمییز خوبیها و بدیها در مسیری قرار میگیرد. اگر در مسیر درستی و پاکی قرار گرفت، انسان کمکم آراستۀ به رنگ خدایی خواهد شد؛ یعنی دارای صفاتی الهی خواهد شد و اگر نفس در مسیر رذایل و ناپاکیها قرار گرفت، رنگ تاریکی، ظلمت، شیطنت، شرّ، پلیدی و پستی به خود میگیرد.
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ؛ یوسف:53
وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّٰامَةِ؛ قیامه:2
وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا* فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا؛ شمس:7-8
یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ؛ فجر:27
در روایات چنین آمده است:
مستدرک الوسائل:138/11،باب 1،حدیث 12644؛«النفس الأمارة و اللوامة و الملهمة و المطمئنة بحسب درجاتها و مراتبها فی الطاعة و العقل الهیولانی بالملکة و بالفعل و المستفاد بحسب مراتبها فی لأ العلم و المعرفة
عن علیّ بن الحسین و محمّد بن علیّ علیه السّلام أنّهما ذکرا وصیّة أمیر المؤمنین ع لولده و شیعته عند وفاته و هی طویلة و فیها و اللّه اللّه فی الجهاد للأنفس فهی أعدی العدوّ لکم إنّه تبارک و تعالی قال إنّ النّفس لأمّارة بالسّوء إلاّ ما رحم ربّی و إنّ أوّل المعاصی تصدیق النّفس و الرّکون إلی الهوی».
الکافی:163/1،حدیث 3؛«ابی عبد اللّه علیهالسلام فی قول اللّه عزّ و جلّ و ما کان اللّه لیضلّ قوما بعد إذ هداهم حتّی یبیّن لهم ما یتّقون قال حتّی یعرّفهم ما یرضیه و ما یسخطه و قال فألهمها فجورها و تقواها قال بیّن لها ما تأتی و ما تترک و قال إنّا هدیناه السّبیل إمّا شاکرا و إمّا کفورا قال عرّفناه إمّا آخذ و إمّا تارک و عن قوله و أمّا ثمود فهدیناهم فاستحبّوا العمی علی الهدی قال عرّفناهم فاستحبّوا العمی علی الهدی و هم یعرفون و فی روایة بیّنّا لهم».
بحار الأنوار:182/6،باب 7،حدیث 11؛«[تفسیر القمی]یا أیّتها النّفس المطمئنّة ارجعی إلی ربّک راضیة مرضیّة قال إذا حضر المؤمن الوفاة نادی مناد من عند اللّه یا أیّتها النّفس المطمئنّة ارجعی راضیة بولاء علیّ مرضیّة بالثّواب فادخلی فی عبادی و ادخلی جنّتی فلا یکون له همّة إلاّ اللّحوق بالنّداء».
قرآن مجید هم آن گاه که به ارزیابی انسان میپردازد، با توجه به دو مسیری که نفس میپیماید، او را ارزیابی میکند، اگر در مسیر پاکی، درستی و فضیلت قرار بگیرد، از انسان به عنوان موجودی الهی یاد میکند و ارزش این موجود الهی را هم تنها خودِ او میداند، اما اگر در مسیر نادرستی و ناپاکی قرار گرفت، در ارزیابیها او را از حیوان کمتر میداند، آن هم نه حیواناتی که در زندگی انسان نقش و قیمت دارند،
1) (1)-مراحل نفس: در آیات چنین آمده است:
بلکه حیواناتی که درّندهاند و هیچ نقشی در زندگی انسان ندارند. خواستۀ خداوند بزرگ این است که انسان نفساش را در مسیری قرار دهد که قرآن مجید و روایات از آن مسیر به مسیر إلی اللّٰه یا سیر الی اللّٰه تعبیر کردهاند.
برای این که نفس در سیر الی اللّٰه قرار گیرد، بیداران راه خدا چهار سفر قائل شدهاند که آخرین مرحلۀ نفس لقای حقّ است، خداوند تبارک و تعالی به او مأموریت میدهد که سفر آخر را طی کند. اکنون که به من رسیدی به خلق برگرد و خلق را هم دعوت کن تا آنها هم به من برسند.
در حقیقت، این سیر آخر، همان واقعیتی است که قرآن مجید از آن، به رسالت و نبوّت و امامت تعبیر میکند. از مرحلۀ نازلۀ نبوت و امامت هم، به امر به معروف و نهی از منکر تعبیر میکند، که در این برگشت «مِنَ الحق الی الخلق» نه تنها نفس از وجود مقدّس محبوب و معشوق دور نمیشود، بلکه در این سفر آخر، نورانیّت بیشتری، قدرت فوقالعادهتری و اوصاف عالیتر و پسندیدهتری را کسب میکند و به مقامات بسیار مهمتری خواهد رسید تا این سیر آخر تمام شود و از این خانۀ طبیعی، قفس بدن را بشکند و خارج شود و به مقام باعظمت درکناپذیری برسد که قرآن میفرماید:
«اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً* فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی» (1)
این «جَنَّتِی» که در آیۀ شریفه با «یاء» نسبت بیان شده، غیر از آن بهشتی است که مرتب در قرآن مجید از اهل ایمان و دارندگان عمل صالح دعوت میکند تا خود را به آن برسانند. این «جَنَّتِی» از آنِ بندگان ممتاز و خاصّان درگاه است، به تعبیر قرآن مجید، از آنِ مقرّبان است، از آنِ «اَلسّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ» (2)است و باز به تعبیر خودِ قرآن مجید، از آنِ اولیای خداست که نامهای دیگری هم به دلیل آن مقامات عالی
نفسانی دارند که قرآن مجید تحت سه عنوان بسیار مهم از آنها یاد کرده که چون این سه عنوان توضیح لازم دارد، در آینده از آنها بحث خواهیم کرد که خداوند متعال از این گونه مسافران به سوی خودش، با چه عناوین مهمی یاد فرموده است و برای حرکت دادن این نفس در چهار سیر و سفر که در حقیقت، یک سیر «من اللّٰه الی اللّٰه» است، با اعتبارات مختلف یاد کرده است که یک سیر آن بسیار باعظمت است؛ یعنی «من الحقّ الی الحقّ»، از خدا به خدا و «من الحقّ بالحقّ»، از خدا در خدا و «من الخلق الی الحقّ» و آخرین آن هم «من الحقّ الی الخلق» است.
برای دستگیری و نجات کسانی که در این چاه طبیعت گرفتار شدهاند، یک حقیقت است، ولی در چهار قسمت و چهار مرحلۀ «من الخلق الی الحق»، «من الحق الی الحق»، «من الحق فی الحق» و «من الحق الی الخلق» که اگر بخواهیم روی خودمان حساب باز کنیم که کدام یک از این چهار سفر را رفتهایم باید بگوییم، هیچ کدامش را نرفتهایم، چون هنوز گرفتار و اسیر خلق هستیم. اسیر هوا و گناه هستیم، اسیر گناهان گوناگون اعضا و جوارح خودمان هستیم، اسیر برخوردها هستیم.
سفر اول «من الخلق الی الحقّ» به کلّی از همه بریدن و به خدا پیوستن است.
منظور این نیست که کسی جامعه را رها کند و در گوشۀ خلوتی عزلت گزیند. اگر کسی از جامعه جدا شد و گوشۀ خلوتی را انتخاب کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ او میفرماید: اگر همۀ عمرش را در آن گوشۀ خلوت به روزه و نماز تمام کند، اهل (1)
مستدرک الوسائل:401/2،باب 60،حدیث 2303؛«و بإسناده عن عبد اللّه بن وهب المصریّ یرفعه إلی أنس بن مالک قال توفّی ابن لعثمان بن مظعون و اشتدّ حزنه علیه حتّی اتّخذ فی داره مسجدا یتعبّد فیه فبلغ ذلک إلی رسول اللّه ص فقال یا عثمان بن مظعون إنّ اللّه لم یکتب علینا الرّهبانیّة إنّما رهبانیّة أمّتی الجهاد فی سبیل اللّه یا عثمان إنّ للجنّة ثمانیة أبواب و للنّار سبعة أبواب فما یسرّک ألاّ تأتی بابا منها إلاّ وجدت ابنک إلی جنبک آخذ بحجزتک یشفع بک إلی ربّک قال بلی قال المسلمون و لنا فی فرطنا ما لعثمان قال نعم لمن صبر منکم».
و همچنین آمده:
مستدرک الوسائل:155/14،باب 2،حدیث 16352؛«عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله أنّه نهی عن التّرهّب و قال لا رهبانیّة فی الإسلام...».
جهنّم است. قرآن میفرماید: یونس پیامبر یک لحظه از خلق عصبانی شد و خلق را رها کرد:«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً» (2)
برای پاک کردن همان یک لحظه از پروندهاش، خدا او را چهل شبانه روز در شکم ماهی حبس کرد. منظور از این خلوت، خلوت اعتقاد است. عقیده از غیر خدا باید کنده شود؛ یعنی انسان به این نتیجه و حقیقت برسد که:
«لا مُؤثِّرَ فِی الوُجودِ إلّا اللّٰهُ» (1)، هر چه هست خداست، هر تقدیری برای من هست، دست پاک وجود مقدّس اوست، هر قلمی که دارد برای من مینویسد، قلم و ارادۀ وجود مقدّس اوست. خلوت در عقیده و دل است نه اینکه خلوت از تنها، از شهرها و از کسب و کار باشد.
شخصی به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد که دلم گرفته است، فرمود: برای درمان دل گرفتگی خودت چه فکری کردی؟ گفت: گلیمی را بردارم و در کوههای مدینه تا آخر عمر زندگی کنم و دیگر داخل شهر نیایم و با مردم رابطهای نداشته باشم.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود (2): کار تو حرام است، انسان باید در میان مردم باشد، ولی برای خدا در مردم باشد، نه در مردم به خاطر مردم، انسان باید وظیفۀ الهیاش را عمل کند تا همۀ عالَم به او آفرین بگویند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
یک نفر را هم در خودت راه نده، تمام عالَم هم بگویند مرده باد، تو در کارت یک مرده بادهایشان را هم جا نده (3)
«روی أنّ لقمان الحکیم قال لولده فی وصیّته لا تعلّق قلبک برضا النّاس و مدحهم و ذمّهم فإنّ ذلک لا یحصل و لو بالغ الإنسان فی تحصیله بغایة قدرته فقال ولده ما معناه أحبّ أن أری لذلک مثالا أو فعالا أو مقالا فقال له أخرج أنا و أنت فخرجا و معهما بهیمة فرکبه لقمان و ترک ولده یمشی وراءه فاجتازوا علی قوم فقالوا هذا شیخ قاسی القلب قلیل الرّحمة یرکب هو الدّابّة و هو أقوی من هذا الصّبیّ و یترک هذا الصّبیّ یمشی وراءه و إنّ هذا بئس التّدبیر فقال لولده سمعت قولهم و إنکارهم لرکوبی و مشیک فقال نعم فقال ارکب أنت یا ولدی حتّی أمشی أنا فرکب ولده و مشی لقمان فاجتازوا علی جماعة أخری فقالوا هذا بئس الوالد و هذا بئس الولد أمّا أبوه فإنّه ما أدّب هذا الصّبیّ حتّی یرکب الدّابّة و یترک والده یمشی وراءه و الوالد أحقّ بالاحترام و الرّکوب و أمّا الولد فإنّه عقّ والده بهذه الحال فکلاهما أساءا فی الفعال فقال لقمان لولده سمعت فقال نعم فقال نرکب معا الدّابّة فرکبا معا فاجتازا علی جماعة فقالوا ما فی قلب هذین
الرّاکبین رحمة و لا عندهم من اللّه خیر یرکبان معا الدّابّة یقطعان ظهرها و یحملانها ما لا تطیق لو کان قد رکب واحد و مشی واحد کان أصلح و أجود فقال سمعت فقال نعم فقال هات حتّی نترک الدّابّة تمشی خالیة من رکوبنا فساقا الدّابّة بین أیدیهما و هما یمشیان فاجتازا علی جماعة فقالوا هذا عجیب من هذین الشّخصین یترکان دابّة فارغة تمشی بغیر راکب و یمشیان و ذمّوهما علی ذلک کما ذمّوهما علی کلّ ما کان فقال لولده تری فی تحصیل رضاهم حیلة لمحتال فلا تلتفت إلیهم و اشتغل برضا اللّه جلّ جلاله ففیه شغل شاغل و سعادة و إقبال فی الدّنیا و یوم الحساب و السّؤال».
، بلکه در میان خلق تنها مأمور خدا باش . این معنای سفر «من الخلق الی الحقّ» است که دیگر انسان ابزار و بازیچۀ مردم نباشد، انسان در گردونۀ هوسهای خودش و مردم نباشد، انسان حمّالِ وزر و وبال مردم نباشد، انسان روزیخور مردم نباشد که برای اضافه کردن پولش متملّق باشد، برای گرفتن مقام، خودش و دینش را با مردم معامله کند. «من الخلق الی الحقّ» از خلق به سوی حق سفر کند که پس از پایان این سفر، اهل معرفت میشود، که پس از این1) (6)-بحار الأنوار:150/5،باب 5؛نهج الحق:101.
2) (7)-تهذیب الأحکام:122/6،باب 54،حدیث 5؛وسائل الشیعة:17/15،باب 1،حدیث 19922؛«عن عثمان بن مظعون قال قلت لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله إنّ نفسی تحدّثنی بالسّیاحة و أن ألحق بالجبال قال یا عثمان لا تفعل فإنّ سیاحة أمّتی الغزو و الجهاد.
3) (8)-بحار الأنوار:434/13،باب 18،حدیث 27؛لقمان حکیم در حدیثی به فرزندش میگوید:
معرفت اهل کشف، یعنی «من الحق الی الحق»؛ خواهد شد.
سفر بعدی «من الحقّ إلی الحقّ»؛ از خدا به سوی خدا است؛ یعنی موجودیّت خودش هم باید در رسیدن به وجود مقدّس حضرت حق بسوزد و هیچ چیز دیگر غیر از خدا نماند. «من الحق إلی الحقّ»، فانی در حقّ شود. پس از سفر سوم، هیچ چیز دیگر برای مسافر نمیماند، ارادهاش ارادۀ اللّٰه میشود، این متن قرآن است که در آخرین آیۀ سورۀ مبارکه دهر میفرماید: «وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ ...» (1)اراده نمیکنند مگر آن چیزی را که خدا اراده کرده است.
یعنی ارادۀ آنها ارادۀ خداست:
من تیغ از پی حقّ میزنم بندۀ حقّم نه مأمور تنم
از علی آموز اخلاص عمل
تا جایی که میخواست سر دشمن را جدا کند از حضرت پرسید، چرا وقتی آب دهان به صورتت انداختم سر مرا نبریدی، فرمود:
من تیغ از پی حقّ میزنم بندۀ حقّم نه مأمور تنم (2)
«من الحقّ فی الحقّ»، این جا اراده ارادۀ خدا میشود و دیگر هیچ چیز از آدم نمیماند.
سفر بعد
«من الحق بالحق» است.
این حکایت را خودم در منزل مرحوم شهید صدوقی از آن شهید بزرگوار شنیدم.
ایشان فرمودند:
در دوران طلبگی همراه با امام راحل رحمه الله در شب ولادت پیامبر صلی الله علیه و آله ، هفدهم ربیع الاول، استاد بزرگوار ما آیت اللّه شیخ عبدالکریم حائری یزدی که امام از او به عظمت یاد میکند، فرمودند: یکی از محلههای قم مراسم جشنی به همین مناسبت برقرار است، اگر مایلید در آن جشن شرکت کنیم. خود من همراه حاج شیخ حرکت کردم، وقتی نشستیم، شیخ بزرگوار فرمودند: مجلس بسیار خوبی است، دوست داشتم سیّد علی اصغر اراکی که در صد کیلومتری قم زندگی میکند، امشب این جا بود و در این مراسم شرکت میکرد تا با آن صدای گرم الهی خالصانهاش قصیدۀ ادیب الممالک فراهانی را میخواند.این قصیده در حدود صد و سی بند است - خودِ من آن قصیده را حفظ هستم - ، قصیدۀ بسیار مهمی است. ایرانیها از زمان ولادت پیامبر صلی الله علیه و آله تا الان شعری به این زیبایی در مورد پیامبر نگفتهاند، شعری که بسیار شیرین هم است، اما فرصت نیست تا آن را برای شما بخوانم. در شب مخصوصی در جلسهای، همۀ صد و سی خط را خواندهام، شعری است که به این شکل شروع شده است:
برخیز شتربانا بربند کجاوه
وز سینهام آتشکدۀ پارس نمودار
از رود سماوه ز ره نجد و یمامه
جوشند چو بلبل به چمن کبک به کوهسار
بنویس یکی نامه به شاپور ذو الاکتاف
وآن را که دَرَدْ نامهاش از عُجب و ز پندار (1)تمام حوادث پیش از ولادت پیامبر صلی الله علیه و آله را بیان میکند. بعد هم به عظمت مسلمانان پس از بعثت پیامبر میپردازد و سپس به تمام بدبختیهای مسلمانان، به ویژه در زمان رضا خان خبیث اشاره میکند.
همین که حاج شیخ عبدالکریم گفت که ای کاش سیّد علی اصغر اراکی امشب در این مجلسْ بود و قصیدۀ ادیب را در مدح پیامبر صلی الله علیه و آله میخواند، یک مرتبه سیّد علی اصغر از در وارد شد و عصایش را به دیوار تکیه داد و هر صد و سی بند را خواند و شیخ را بسیار شاد کرد. ای کاش ما هم کار خود را با خدا گره میزدیم تا همه چیز ما هم خدایی میشد.
این سفر سوم؛ سفر «من الحقّ بالحقّ» و فنای در اوست، دیگر چیزی از انسان باقی نمیماند و خاکستر منیّت انسان در این سفر به باد میرود و انّیّتی برای انسان نمیماند. در این سفر است که ته ماندۀ تمام رذایل پاک میشود، فنا که بیاید، دیگر خودی نمیماند که چیزی را ببیند تا غرور پیدا کند یا چیزی را بر دیگران ببیند تا حسد پیدا کند. من که دیگر خودم نیستم تا چیزی را ببینم، بُخل بورزم یا چیزی را در دست دیگران ببینم، طمع من گُل کند، دیگر خودم نیستم که علمم را ببینم، خودم را عالِم تماشا کنم و دیگری را جاهل، ببینم.
مرحوم حاج شیخ همان جا سیّد علی اصغر اراکی را صدا زد و پرسید: آقا سیّد کجا بودی؟ گفت: آقا جان اراک. کجا میرفتی؟ تهران. این جا برای چه آمدی؟ آقا جان سر همین پل قم که رسیدیم ماشینمان خراب شد، به راننده گفتم که چه قدر طول میکشد تا درست شود، گفت: چهار یا پنج ساعت، گفتم من تا این جا آمدهام،
1) (11)-ادیب الممالک فرهانی.
چه خوب است که حاج شیخ عبد الکریم حائری را ببینم. از این کوچه رد میشدم که متوجه جشن شدم، گفتم سری به این جشن پیامبر صلی الله علیه و آله بزنم که شما را دیدم، با خود گفتم که هیچ شعری در محضر عالِم مناسبتر از شعر ادیب نیست، چه خوب است که آن شعرها را بخوانم.
همۀ اینها همان چیزی بود که در دل حاج شیخ میگذشت. این مرد الهیِ فانیِ خدا، خواستهاش از دلش بیرون میرود، سر پل به موتور ماشین میزند و آن را میخواباند، خواستۀ او مرکب میشود و سیّد را سوار میکند و به داخل کوچه میآورد، وارد جشن میکند تا او 130 خط شعر را بخواند.
چرا ما حمّال، ابزار و بازیچۀ دست آنها شویم. اگر با خلق خدا برخورد کنیم، برای خدا برخورد کنیم و در این برخوردمان نیز از جانب محبوبمان دستور داریم در برابر کمظرفیتیهای مردم، آزارها، رنجها، مشقّتها و ناراحتیها، صبر، تحمّل و مقاومت کنیم.
امام حسین علیه السلام دو درس به مردم داده است: ایستادن و نایستادن. ایستادن به معنای ثابت بودن در خدا و نایستادن به معنای این که هیچ جا در این عالَم معطّل نشویم که هیچ خبری در این عالم نیست، هر خبری هست فقط پیش اوست.
نزدیکِ مرگ به عبد الملک مروان گفتند که 84 ساله هستی، اکنون حالت چطور است؟ گفت: الان معنای این آیۀ قرآن را که میفرماید:
«وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادیٰ کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» (1)
خوب درک میکنم. (2)
و لما حضر عبد الملک بن مروان الوفاة نظر إلی غسال بجانب دمشق یلوی ثوبا بیده ثم یضرب به المغسلة فقال عبد الملک و الله لیتنی کنت غسالا لآکل کسب یدی یوما بیوم و لم أل من أمر الناس شیئا فبلغ ذلک أبا حازم فقال الحمد لله الذی جعلهم إذا حضرهم الوفاة یتمنون ما نحن فیه.و قیل لعبد الملک بن مروان فی مرضه کیف تجدک یا أمیر المؤمنین قال أجدنی کما قال الله تعالی: وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادیٰ کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ مٰا خَوَّلْنٰاکُمْ وَرٰاءَ ظُهُورِکُمْ.
الان برایم روشن شد که تمام این جاه و جلالی که در اختیار ما است خیالی بیش نیست. دوست داشتم به جای این که شاه این مملکتباشم، دو عدد گوسفند داشتم و در بیابان گوسفند چرانی میکردم.
سفر آخر هم پس از فنای فی اللّٰه، سفر «من الحقّ الی الخلق» است که خدا انسان را به میان مردم برمیگرداند، در حالی که از جانب خدا مأموریت دارد که مردم را به طرف خدا حرکت دهد. اوّل به مقدّمات سفر اول، یعنی سفر «من الخلق الی الحقّ» مرحلۀ چهارم هم اوج نهایی نبوت و امامت است، مرحلۀ بعدش هم مسئولیت امر به معروف و نهی از منکر است که اوج نهاییاش در نبودِ پیغمبر و غیبت امام، در رهبر واجد شرایط تجلّی میکند و بعد از او در کسانی که در راه او هستند «لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا...» (1)البته ما با شنیدن این مسائل از خودمان ناامید نشویم که میان ما و این هدفها فاصلۀ بسیار زیادی است، هیچ فاصلهای میان ما و این هدفها نیست، فقط یک مانع داریم و آن وجود خود ماست، باید از خودمان بگذریم تا همۀ پردهها کنار رود.
مقدّمات مسئله هم در خواب برای انسان روشن شده و پس از خواب هم اگر قدرت پیدا کند، در بیداری آشکار میشود. اگر فقط یک قدم به سوی خدا برداریم؛ یعنی اعلام کنیم که ما هم میخواهیم بیاییم، اعلام هم کنیم که ای مولای من، حاضر شدیم که دعوت تو را پاسخ دهیم. سی ساله یا چهل ساله هستیم، بارها گفتهاید بیا، یا نشنیدیم، یا شنیدیم و نشنیده گرفتیم، حالا میخواهیم بیاییم. در همین گام نخست که انسان واقعاً اعلام رفتن کند، اوّل بیداری، بینایی، بصیرت، روشنایی و کشف واقعیّات آغاز میشود.
نمونه ثمرات گام نخست را خدا و انبیا و ائمّه در آیات و روایات فراوان بیان
1) (14)-بقره(2):286؛«خدا هیچکس را جز به اندازۀ تواناییاش تکلیف نمیکند...»
کردهاند. برای نمونه یک روایت را برایتان بیان میکنم.
مردی نزد عیسی بن مریم علیه السلام عرض میکند که زنا کردهام، الان وقتی فکر میکنم به نظرم میرسد که ای کاش خلق نشده بودم تا به چنین نکبتی گرفتار نمیشدم.
میدانم که خدا از من بدش آمده، چون خدا نمیخواسته مرا در چنین حالتی ببیند، اما دید. من دیگر آن پاکی و قدس و صفا و سلامت ساختمانم را شکستم، حالا میخواهم توبه کنم، توبۀ من هم آن گونه که خودِ پروردگار به شما فرموده این است که سنگسار شوم، چون زنای محصنه کردهام؛
البته توبۀ دیگر هم داشته که او نمیدانسته، چون پروردگار به انبیا فرموده است که به گنهکاران بگویید: اگر گناه کردهاند، حتی پیش شما هم نیایند که اقرار کنند، به آرامی نزد خودِ من توبه کنند، من میبخشم. نیازی نیست که بگویند تا حدّ و تازیانه بخورند و کشته شوند، نگذارید بندگان من آبرویشان را پیش شما هم ببرند.
به حضرت عیسیٰ گفت: پاکم کن، دیگر دلم نمیخواهد بمانم، چون میدانم که اگر این جا مرا سنگسار کنید، دیگر خدا پس از مرگ با من کاری ندارد.
عیسی بن مریم علیه السلام اعلام کردند که هر کسی در منطقۀ ماست، برای سنگسار کردن این گنهکار بیاید و اعلام کردند که همه صورتهایشان را بپوشانند و فقط چشمها پیدا باشد. همه صورتها را پوشاندند و آمدند.
چهارصد یا پانصد نفر در آن بخش زندگی میکردند، همه آمدند، گودالی را کندند و این گنهکار را تا شکم داخل آن گودال انداختند تا سنگ به آن بزنند که نابود شود. وقتی در گودال افتاد، گفت: ای مردمی که آمدهاید تا مرا پاک کنید و سنگسارم کنید، هر کدامتان که حدّ خدایی به گردنتان هست به من سنگ نزند، فقط کسانی که پاکند به من سنگ بزنند، من الآن در پیشگاه پروردگارم ایستادهام، خود آلودهام و نمیخواهم دست آلودهای به من سنگ پرتاب بکند، وقتی مردم این سخن را از آن گنهکار شنیدند همه رفتند. (1)
و قال الصّادق علیه السّلام إنّ رجلا جاء إلی عیسی ابن مریم علیه السّلام فقال له یا روح اللّه إنّی زنیت فطهّرنی فأمر عیسی علیه السّلام أن ینادی فی النّاس لا یبقی أحد إلاّ خرج لتطهیر فلان فلمّا اجتمع و اجتمعوا و صار الرّجل فی الحفرة نادی الرّجل لا یحدّنی من للّه فی جنبه حدّ فانصرف النّاس کلّهم إلاّ یحیی و عیسی علیه السّلام فدنا منه یحیی علیه السّلام فقال له یا مذنب عظنی فقال له لا تخلّینّ بین نفسک و بین هواها فتردیک قال زدنی قال لا تعیّرنّ خاطئا بخطیئة قال زدنی قال لا تغضب قال حسبی
1) (15)-وسائل الشیعة:56/28،باب 31،حدیث 34201
در این جا دلیل این مسئله معلوم شد که چرا گفت صورتهایتان را بپوشانید، برای این که مردم آبرویشان پیش هم دیگر نرود.
گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آن که هست گیرند (1)
به همین دلیل ائمه علیهم السلام به ما یاد دادهاند که به ویژه در خلوت شب التماس کنید که خدایا! در قیامت پرده از کار ما برندار، آبروی ما را نبر، همین که پیش خودت آبرویمان رفته، بس است، لذا پیش مردم آبروی ما را نریز. مگر همین یک جایی که آبروی ما رفته، دردش کم است. ما هر وقت به یاد تو میافتیم که سر سفرۀ تو نشستیم، تو ما را خلق کردی، نه ماه در رحم مادر پذیرایی کردی، سالم ما را متولد کردی، این همه به ما محبت کردی، ولی ما هیچ آبرویی پیش تو برای خودمان نگذاشتهایم، بگذار همین یک درد را بکشیم، دیگر آبروی ما را پیش مردم ضایع نکن. پیش تو که آبروی ما برود، تو کریمی، آقایی، اما مردم چنین نیستند که اگر آبروی کسی پیش آنها برود، تحمّل کنند، مردم اگر آبروی کسی پیش آنها برود، سنگبارانش میکنند، فحش میدهند، بد میگویند، بیرون میکنند، اما تو این کارها را نمیکنی.
در دعای کمیل آمده است: مردم میخواهند مرتکب بعضی گناهان شوند که پیش خدا خیلی آبروریزی است. پیش از این که بنده آن گناه را انجام دهد، خدا به رقیب و عتید میگوید که عبد مرا یک ساعت تنها بگذارید.
امیرالمؤمنین علیه السلام میگوید:
رقیب و عتید هم مأمور هستند، اورارها میکنند و میروند تا پیش بنده نباشند.
بنده آغاز به گناه کردن میکند، خدا میگوید: خوب شد که آبرویش پیش آن دو مَلَک نرفت. اگر پیش من رفت، مال خودم است، اما نسبت به آنها غریبه است. اگر ما این قدر برای تو هستیم، پس چرا ما تو را برای خودمان قرار ندادیم، چرا با تو
1) (16)-امثال و حکم دهخدا.
معاملۀ به مثل نکردیم، کارهایی که تو با ما کردی، چرا ما با تو نمیکنیم.
روشنایی این گنهکار را ببینید، در همین گام نخست که «من الخلق الی الحقّ» است، میگوید:
«طَهِّرْنیٖ» پاکم کن تا به طرف پروردگار بروم. یک مرتبه قلب باز میشود، نور شروع به تابش میکند. فقط، عیسی بن مریم و حضرت یحیی علیهما السلام ماندهاند. هیچ کس دیگر نیست، به هر دو نفرشان گفت شروع کنید این قدر به من سنگ بزنید تا من نابود شوم، یحیی جلو آمد و گفت: آقا میدانی که من پیامبر هستم؟ گفت: بله . گفت: من الان به نصیحت تو احتیاج دارم، مقداری مرا نصیحت کن. آری یحیی به چه کسی میگوید، به جوان گنهکار، ما رمز این معمّا را چه میدانیم، یحیی میداند این کسی که رو به جانب خدا کرده، الان خدا هم به او رو کرده است، این الان چیزهای فراوانی میداند، غرق نور است.
شخصی به حضرت موسی علیه السلام گفت: گرفتارم، چه دعایی کنم که مشکلم حل شود؟ خطاب رسید: برو بگرد ببین چه گنهکاری توبه میکند، دامنش را بگیر و بگو برای تو دعا کند، من دعای او را مستجاب میکنم. گفت: مرا نصیحت کن. سه مطلب گفت که این سه مطلب فقط برای قلب یک پیامبر یا امام است، برای قلبی نورانی و بیدار است، برای قلبی است که خدا در آن تجلّی کرده است:
«مَنْ تَقَرَّبَ إلَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إلَیْه ذِراعاً» (1)
من تقرّب إلیّ شبرا تقرّبت إلیه ذراعا و من تقرّب إلیّ ذراعا تقرّبت إلیه باعا و من أتانی مشیا أتیته هرولة و من أتانی بقراب الأرض خطیئة أتیته بمثلها مغفرة ما لم یشرک بی شیئا
بندۀ من تو یک قدم بیا، من ده قدم میآیم.گفت: یحیی میان خود و هوای نفس خلوت نکن، نگذار نَفْس هوا پیدا کند که اگر اجازه بدهی دچار هوا شود، تو را هم مانند من بدبخت میکند. من نفس را آزاد گذاشتم، نفس را رها کردم، به حیوانی چموش تبدیل شده که الان لگدش را میخورم. گفت:
«زِدْنیٖ» بیشتر مرا نصیحت کن. گفت: یحیی با هر گنهکاری که روبهرو شدی، گنهکار را سرزنش نکن، شخصیّتش را خرد نکن، گناه او را به رُخش نکش، توی سرش نزن، فقط راه آشتی با خدا را یادش بده، مبادا توی سر گنهکار بزنی. گفت: باز هم مرا نصیحت کن، گفت: یحیی در تمام برخوردهایت با بندگان
1) (17)-مستدرک الوسائل:298/5،باب 7،حدیث 5910؛عوالی اللآلی:56/1،حدیث 81
خدا غضب نکن، خشم نکن، انسان بردبار و صبور و حلیمی باش، از خدا یاد بگیر، ببین بندهای که عمری گناه میکند، اما خدا صبر و حوصله میکند. یحیی گفت: مرا بس است، آن وقت گنهکار حالی دیگر پیدا کرده بود، مانند ابر بهار اشک میریخت، به عیسی و یحیی گفت که دیگر معطّلم نکنید، مرا روانه کنید.
جبرئیل آمد و گفت: ای عیسی! خدا میگوید که بندۀ مرا از این دام دربیاور، این حیف است از دنیا برود. ما هم میگوئیم الهی، دست ما را هم بگیر، حیف است ما از بین برویم، اگر ما را نگه داری ما بندۀ تو خواهیم بود، حیف است با شمشیر هوای نفس کشته شویم، حیف است شیطان در این چالۀ زندگی ما را نابود کند.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
سوگند و قسمهایی که در قرآن مجید آمده قسمهایی است که از یک متکلّم به تمام معنا صادق و راستگو صادر شده است. این قسمها از یک جهت، نشان دهندۀ عظمت و اهمیّت موضوعی هستند که خداوند متعال برای آن موضوع قسم یاد کرده است؛ مثلاً در باب مسئولیت، تکلیف، وظیفه و به عبارت دیگر، مجموع بدهکاریهایی که به طور طبیعی انسان به خدا و خلق دارد که از این مجموعه به تکلیف و مسئولیت و وظیفه و امانت الهی بر دوش انسان تعبیر شده و خدا قسم یاد کرده است.
قسم در باب مسئولیت هم نه به خورشید است، نه ماه، نه زمین، نه آسمان، بلکه به طور مستقیم وجود مقدّس حضرت حق به خودش قسم خورده و این بالاترین قسم قرآن است:
«فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» (1)
ای پیامبر من! به مالکت قسم، به ربّت قسم، به پروردگار و خدایت قسم که روز قیامت نمیگذارم مرد و زنی قدم از قدم بردارند، مگر اینکه از اول تکلیف تا لحظۀ مردن آن چه از آنها سر زده، از آنها بازپرسی و سؤال شود که برای چه این عمل را
1) (1)-حجر(15):92-93؛«به پروردگارت سوگند،قطعا از همۀ آنان بازخواست میکنیم.*از اعمالی که همواره انجام میدادهاند.»
انجام دادی؟ برای چه کسی این عمل را انجام دادی؟ به چه نیّتی انجام دادی؟ محرّک تو در این عمل چه کسی بوده؟ و هدف تو از این عمل چه بود؟ حتی از به هم خوردن پلکها و هدفهایی که مردم از به هم زدن پلکها داشتند، سؤال میکنم، حالت نگاه کردنها را هم که فقط خدا عالِم است:
«یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی الصُّدُورُ» (1)
وقتی انسان نگاه میکند، هیچ کسی نمیتواند هدف نگاه انسان را بخواند. مردم چه میدانند که نگاه ما به چه حالی در برون ما بسته است؟ به حال الهی یا شیطانی است، برای خدا نگاه میکنیم یا برای شیطان، محرّک نگاه ما شهوت است یا نه؟ هدف از نگاه کردن ما کیست؟ «یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ...» او میداند که آیا چشم در حال خیانت است یا نه، همه چیز را حساب میکند، نَفَسهایی را که مردم میکِشند حساب میکند که در چه حالی کشیدهاند؟ برای چه کشیدهاند؟ تنفّس میکردند که برای من سالم بمانند یا برای گناه من، برای چه نفس میکشیدند؟ «فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» سرباز وقتی در جبهه تیر میخورد تا کشته میشود، باید برای خدا باشد. به پیامبر صلی الله علیه و آله میگویند که یک نفر شهید شده، بیایید نماز بخوانیم تا دفنش کنیم. حضرت میفرمایند: من نماز میخوانم، اما او را شهید نمیدانم، چون به نیّت خدا در جبهه نبوده است: «یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی الصُّدُورُ» دیگران چه میدانند که در دلها چه میگذرد، تنها او میداند و این آیات، همه دلیل بر این است که هیچ چیزی در این عالم از خدا به بنده نزدیکتر نیست:
دوست نزدیکتر از من به من است این عجبتر که من از او دورم (2)
هم چنین در باب مسئولیت ما در قرآن مجید آمده است که با خواندن این آیه میفهمیم که واقعاً حساب ما حساب بسیار روشنی است.
«وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ» (3)
من در روز قیامت همۀ انبیا را هم نگه میدارم و از مسئولیتهای آنها سؤال میکنم. پس یک جهت قسم در قرآن مجید اهمیّت موضوع پس از قسم است که اگر موضوع، برای وجود مقدّس حضرت حق عادی بود، قسم نمیخوردند، بلکه عادی میفرمودند و رد میشدند.
جریانات فراوانی در عالم عادی است. وجود مقدّس حضرت حق هم در گفتارشان به طور عادی با آن برخورد کردند، ولی جریانات زیادی از اهمیّت برخوردارند، در آن جا عادی برخورد نکردهاند، یا با تأکید حرف زدهاند یا به خودشان قسم خوردهاند یا در قرآن به جان پیامبرش قسم خورده یا به موجودات دیگر قسم خورده است.
اما جهت دیگر در قسم، نشان دهندۀ عظمت خودِ آن موجودی است که پروردگار به او قسم یاد کرده است.
از جمله اشیایی که خداوند بزرگ در قرآن مجید به آن قسم خورده، نَفْس انسان است؛ البته یک جا هم به نَفْس انسان قسم نخورده است. شما اگر در قرآن کریم که محصول ارادۀ خدا نسبت به انسان است، دقت کنید میبینید که پروردگار بزرگ عالم چند جا در قرآن به نَفْس قسم یاد کرده است. در یک جهت میخواهد بگوید که موضوع پس از قسم در زندگی انسان بسیار مهم است، و در یک جهت هم میخواهد بگوید که نَفْس نزد من بسیار عزیز است که او را جزء ابزار قسم در قرآن مجید آوردهام. به خودش قسم خورده، به پیامبرش قسم خورده، به نفس من و شما هم قسم خورده، بنابراین، نَفْس مقام بزرگی دارد، البته این مقام در مرحلۀ استعداد و توان است، در مرحلۀ قدرت است، ما مکلّف هستیم که این مقام را از حالت استعداد به حالت فعلیّت بیاوریم. نفس استعداد دارد که جانشین خدا باشد. ما باید
این جانشینی را برای نَفْس به وجود بیاوریم، اگر به وجود نیاوریم و قیامت شود، باز هم میتوانیم به خدا بگوییم که ما با تو هماهنگ هستیم؟ میتوانیم به وجود مقدّس او بگوییم که بندۀ تو هستیم؟ میتوانیم به حضرت او بگوییم که ما در دورهای که در دنیا بودیم، در حال انس با تو به سر میبردیم؟ اگر این استعداد به فعلیّت نرسد؛ یعنی نَفْس، به اخلاق خدا متخلّق نشود و حالت تسلیم در وجود مقدّس او نگیرد؛ آیا میتواند بگوید که من با خدا انس دارم؟ میتواند بگوید من تسلیم حضرت حق هستم؟
جالینوس، طبیب بسیار مهمی بود. به یکی از دوستانش گفت که یک نسخه مینویسم زود برو دارویش را برایم بگیر و بیاور.
شاگرد داروها را میشناخت، دکتر داروفروش را هم میشناخت، وقتی نسخه را از جالینوس گرفت و خواند، دید که جالینوس حکیم، با آن عظمت مقامش، داروی خوب شدن از مرض دیوانگی را در این نسخه نوشته است. از جالینوس پرسید: این دارویی را که شما در این نسخه نوشتهاید برای خودتان میخواهید؟
گفت: بله.
پرسید: این دارو که برای دیوانههاست این را به دیوانهها میدهند که خوب بشوند، شما برای چه میخواهید؟ شما امروز در یونان در رأس عاقلان قرار دارید و همه، شما را به ادب و تربیت و عقل و حکمت و عظمت و کرامت میشناسند؟
فرمود: نه، این دارو برای من لازم است.
پرسید: چرا؟
گفت: برای این که دیروز در محلّی بودم، دیوانهای در آن محلّ بود که در میان همۀ افرادی که آن جا بودند فقط نزد من نشست، یک ساعت هم با من بود، هم به
من خندید، هم حرف زد، هم به من انس گرفت. اگر یک رشته از دیوانگی او در من نبود که میان من و آن دیوانه تجانسی برقرار نمیشد، معلوم میشود که یک رشتۀ همجنسی میان من و آن دیوانه هست. اگر انسان عمری را با شیطان مأنوس و همجنس باشد، آیا در قیامت میتواند به خدا بگوید که من مال تو هستم.
بیایید از خدا داروی خوب شدن دیوانگیِ بازی با شیطان را بگیریم و به پروردگار بگوییم که ای مولا با دست محبّت خودت چهرۀ نَفْس ما را به طرف خودت برگردان، چون نَفْس ما واقعاً به تو پشت کرده است. این مسئله از حرفهایمان، از نگاه کردنهایمان، از گوش دادنهایمان، از قضاوت کردنهایمان و از سستیهایمان معلوم است.
این نفس با بدترین دیوانههای دوران خلقت که ابلیس و شاگردان پلیدش باشد، بیشتر انس دارد تا با عقل کلی عالم، با حکمت کلی عالم و با حقیقت کلی عالم. اگر هم به اینها میل و انس داشته باشد، میلش بسیار ضعیف است. برای عاشق تفاوتی نمیکند که روزۀ ماه رمضان چند ساعت است؟ اما برای بیمیل تفاوت میکند؛ از این رو، یک شب مانده به اول ماه رمضان میپرسد که از اذان صبح تا افطار چند ساعت است؟ آیا چند ساعت باید روزه گرفت، این که کشنده است، ولی عاشق چنین نیست. عاشق فقط میپرسد که ماه رمضان چه موقع است؟ ولی از ساعت و گرما و سرما، هیچ حرفی به بیان نمیآورد. عاشق میپرسد که مهمانی خاص چه موقع است؟ دلم تنگ است، شب عید فطر که همه شیرینی میخرند و به خانههایشان میبرند و میخورند و الحمد للّٰهمیگویند که ماه رمضان تمام شد و روزههایمان را گرفتیم، تازه زین العابدین علیه السلام صدای گریهاش بلند است که چرا ماه رمضان تمام شد!
کجا رفتی که رفت از دیدهام دل
ماه رمضان هنوز نیامده بود، روز اول ماه رجب بود و 59 روز به ماه رمضان مانده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله شروع به روزه گرفتن میکرد. عرض میکردند آقا امروز روز اول رجب است، چرا روزه میگیرید؟ میفرمود: میخواهم به استقبال ماه رمضان بروم. (1)
همچنین آمده:
مستدرک الوسائل:545/7،باب 26،حدیث 8850؛«عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله أنّه قال...فإنّ من عرف حرمة رجب و شعبان و وصلهما بشهر رمضان شهر اللّه الأعظم شهدت له هذه الشّهور یوم القیامة».
و نیز آمده:
جامع الأخبار:82؛«روی عن أمیر المؤمنین علیه السّلام أنه یصومه و یقول رجب شهری و شعبان شهر رسول الله صلّی اللّه علیه و اله و رمضان شهر الله».
شصت روز روزه برای ورود به ماه رمضان . عاشق از هِی هِی چوپان نترسد که حالا معشوق من چه میخواهد به گردن من بگذارد، چه تکلیفی میخواهد به من بدهد.امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود: هر چه تکلیف سنگینتر باشد، لذت هم بیشتر است. (2)سختتر بهتر، جانانهتر، به مقام قرب برنامهام نزدیکتر، آرام نیستم تا وقتی که به وصال برسم، به لقا برسم، آن جا که رسیدم، آرام میشوم.
آن راهبر بزرگ به شاگردانش گفت: بارها را ببندید تا برویم. منزلها طی کردند تا به دهی بیرون از دروازۀ ده رسیدند. پرسید: اسم این ده چیست؟ گفتند: این ده معروف به درِ دوست است، گفت: پیاده شوید، همه پیاده شدند، سه الی چهار روز گذشت، آمدند و گفتند که آقا بار ببندید برویم، گفت: عمری انسان باید بدود تا به درِ دوست برسد، ما حالا رسیدیم، کجا برویم؟
زمین و زمان را برای خود مجلس معشوق میدانستند، به هر چه نگاه میکردند، در اصال آن نگاه نمیکردند. اصلاً چیزی را نگاه نمیکردند. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله 63 سال در این دنیا بود، حتی یک بار هم برای تماشا کردن
1) (6)-دعائم الإسلام:284/1؛«کان ربما صام رجب و شعبان و رمضان یصلهن».
2) (7)-نهج البلاغه:خطبۀ 234(القاصعة)؛«کلّما کانت البلوی و الاختبار أعظم کانت المثوبة و الجزاء أجزل ألا ترون أنّ اللّه سبحانه اختبر الأوّلین من لدن آدم علیه السّلام إلی الآخرین من هذا العالم بأحجار لا تضرّ و لا تنفع و لا تبصر و لا تسمع فجعلها بیته الحرام الّذی جعله للنّاس قیاما ثمّ وضعه بأوعر بقاع الأرض حجرا و أقلّ نتائق الدّنیا مدرا و أضیق بطون الأودیة قطرا بین جبال خشنة و رمال دمثة و عیون و شلة و قری منقطعة لا یزکو بها خفّ و لا حافر و لا ظلف...».
چیزی چشمش را باز نکرد، اصلاً حالت تماشا نگرفت، هر چه را نگاه کرد، گذری رد شد، تمام این 63 سال تنها و تنها با چشم دل، حیران جمال معشوق بود و بس، آن قدر در برابر خدا عبادت کرد که جبرئیل این آیات را در قرآن آورد:
«طه* مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ» (1)
حبیب من، این قدر عبادت را بر خود سخت و سنگین نساز، تو پیش من هستی، دیگر کجا میخواهی بروی، کجا میخواهی بیایی؟ شب معراج نمیدانم به چه مقامی رسیده بود که همواره به آیهای که خطاب به موسی هنگام وادی طور نازل شد، توجه داشت:
«فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوٰادِ الْمُقَدَّسِ طُویً» (2)
گفت: خودم را ادب کنم پیش از این که به من بگویند کفشهایت را دربیاور، این نعلینهای پا را دربیاورم. خواست خم شود که خطاب رسید: بگذار کفشهایت باشد تا گرد و غبار آن به محلّی که آمدهای، بخورد، من به تو افتخار میکنم. دیگر مکان مطرح نبود، همه جا پیش او بود و همیشه پیش او، خودش میگفت:
«أبیتُ عِنْدَ ربّیٖ یُطْعِمُنیٖ ویُسْقینیٖ» (3)پیش او هستم، غذا داخل دهانم میگذارد، ظرف آب لب دهانم میگیرد، به من میخوراند و میآشاماند. پیش او هستم، البته این غذا غذای دیگری است:
این وطن مصر و عراق و شام نیست این وطن شهریست است کانرا نام نیست (4)
این قدر نَفْس مهم است که خداوند عزیز در قرآن مجید به نفس قسم خورده است. این نفس از نظر استعداد بسیار باعظمت است:
وَ تَحْسب أنّکَ جِرْمٌ صَغیرٌ(1)
برای این که این نفس از حالت استعداد به فعلیّت برسد؛ یعنی با نفسی که شایستگی دارد مهمان ابدی مولا شود، چه کار باید کرد؟ 6666 آیه در قرآن است، در مجموعۀ کتاب شریف کافی که از کتابهای شیعه است، نزدیک به شانزده هزار روایت وارد است. چهارده هزار صفحه روایت در وسائل الشیعه است، 45 هزار صفحه روایت در بحار الأنوار علامۀ مجلسی است، پانزده هزار صفحه روایت تحقیقی در مرآةالعقول علامۀ مجلسی است، انسان با دقت در همۀ اینها پی میبرد که راه را فقط همین قرآن و روایات نشان میدهند.
میگویند تمام قدرتهایی که خدا به شما عطا نموده، فقط برای این است که آن را برای رسیدن به کمال بکار ببرید. عقل را، وجدان را، فطرت را، علمی را که کسب میکنید، غذایی را که میخورید، کار و ورزشی را که انجام میدهید، جهادی را که میروید، نمازی را که میخوانید، هر چه در اختیار شماست، همه را باید خرج کمال نفس کنید. نفس بسیار گرسنه آفریده شده، شما تا هستید باید سیرش کنید، سیر شدن نفس هم به این است که وجود مقدّس محبوبش را به او بدهند، با محبوبش آشنا کنند و بعد هم راه دریافت و کشف معشوق و محبوبش را برایش باز بگذارند. در آیات و روایات آمده است که اگر این کار را نکنند، نفس با این همه گرسنگیاش نسبت به محبوب عالَم، به چاهی مانند جهنّم تبدیل میشود که هر چه گناه در آن بریزند، خاطرش آسوده نمیشود، سیر و سیراب نمیشود.
اگر کسی به داد نَفْس خود نرسد، نَفْس به خمرهای خالی برای خالی شدن انواع مشروبات الکلی تبدیل میشود، انواع موادّ مخدر را میکشد، اگر کسی به داد نفس
1) (12)-دیوان(منسوب به امام علی علیه السّلام):57.
خود نرسد، دهان بدن برای نفس تبدیل به تنوری خالی برای خالی کردن حرامی در این دنیا میشود، اگر کسی به داد نفس خود نرسد، هر 24 ساعت تمام این بدن را به رفتارهای نامشروع میکشاند، اگر کسی به داد نفس خود نرسد، ممکن است حتی با زبان روزه صبح که از خانه بیرون میرود تا شب پانصد قیافۀ زن و دختر نامحرم را از راه چشم به ذهن خودش برگرداند؛ بنابراین، برای به داد نَفْس رسیدن از همه محتاجتر است.
به همین دلیل، قرآن مجید فریاد میزند: «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» (1)به داد نَفْس برسید که اگر کسی به داد نفس نرسد، نفس بیداد خواهد کرد، اما چگونه باید به داد نفس رسید؟ باید نفس را رام کرد و میان نفس و وجود مقدّس انبیا و امامان ارتباط برقرار نمود، میان نفس و حکیمان و عاشقان و عارفان و انسانهای واجد شرایط که مربّی و معلّم هستند، ارتباط برقرار کرد.
این ارتباط باید ارتباطی باشد که نفس جدّاً از راه این ارتباط اثرپذیر باشد، آن هم دو نوع اثر؛ آراستگی و پیراستگی. در آراستگی نفس باید متخلّق به اخلاق خدا بشود و در پیراستگی باید از همۀ خُلقیّات ضدّ خدا پاک شود:
«مُسْتَنَةً بِسُنَنِ أولِیائِکَ مُفارِقَةً لِأَخلاقِ أعْدائِکَ». (2)استناد به سنّت اولیای تو و جدایی کامل از اخلاق دشمنان خدا است.
در این جا دو مسئله برای آراسته و پیراسته شدن لازم است:
یکی این که انسان باید از منابع فیض الهی کسب معرفت کند، به خصوص دو چیز را؛ یکی معرفت حقایق که خدا کیست؟ معاد چیست؟ مرگ چه ماهیّتی دارد؟ برزخ چیست؟ حساب کدام است؟ بهشت و جهنم چیست؟
یکی هم کسب معارف و شناخت حلال و حرام. در دومی پای عمل به میان
میآید تا آن حقایقی را که کسب کرده، با کمال قدرت و شجاعت و بدون توجه به هیچ برنامهای به کار بندد، با تمرینی که در این مسیر میکند؛ یعنی علمی که کسب علم میکند، البته این نوع علم برای آبادی دنیا واجب است. فراموش نکنید که این نوع علمی که کسب میکند؛ یعنی علم توحید، معاد، احکام، حلال و حرام، آن را به کار میبندد، خود به خود در دو رشته برنامه قرار میگیرد؛ در یک رشته، اجرای خواستهها و در یک رشته، کنارهگیری از نخواستهها، آنهایی را که نمیخواهد، در این جاده به جلو میرود، مانند آن قلّابی که به طاق برای بستن لوستر میزنند، اول که نگاه میکنید بستۀ بسته است، اما وقتی به طاق میزنند و شروع به پیچ دادن از داخل میکنند، جا باز میکند، این قدر جا باز میکند که برق کار به صاحب خانه میگوید، این هر چه قدر جا داشت، جا باز کرده و بسیار محکم شده است. آن گاه لوستری را با دویست لامپ به آن آویزان میکنند. در این مسیر نخست که انسان میخواهد قدم بردارد، بسیار بسته و تنگ است و تنگ حوصله و سخت میباشد، اما همین گونه که واجبات را به اجرا میگذارد، اخلاق الهی را کسب میکند و از محرّمات کنارهگیری میکند، جا باز میکند تا جایی که خدا میفرماید:
«یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ ...» (1)
یا به تعبیر دیگر: «فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ ...». (2)
این قدر جا باز میکنند تا به من برسند و معلّق من شوند:
«فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا» (3)
خداوند میفرماید: هر کس به من رسید و به من وصل شد، اگر همۀ عالم جمع شوند نمیتوانند از من جدایش کنند، اما تا وقتی که انسان راه نیفتاده و نرسیده، هر
1) (15)-ابراهیم(14):27؛«خدا مؤمنان را به سبب اعتقاد و ایمانشان در زندگی دنیا و آخرت ثابتقدم و پابرجا میدارد.»
2) (16)-ابراهیم(14):27؛«در زندگی دنیا و آخرت...»
3) (17)-بقره(2):256؛«پس هرکه به طاغوت[که شیطان،بت و هر طغیانگری است]کفر ورزد و به خدا ایمان بیاورد،بیتردید به محکمترین دستگیره که آن را گسستن نیست،چنگ زده است.»
کمندی به گردن او بیندازند، او را میکشند، حالا سبک و کلمات آیه را ببینید: «رَفِیعُ الدَّرَجٰاتِ» اول میگوید که من که هستم؛ من سقف مافوق همۀ سقفها هستم، بالاترین بالاترها «ذُو الْعَرْشِ» ؛ صاحب عرش هستم: «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاٰقِ» (1)کسانی که با پیوند به انبیا و امامان و فقهای جامع الشرائط در مسیر من قرار میگیرند، به اجرای خواستههای من اقدام میکنند و از گناه کنارهگیری مینمایند، جا باز میکنند تا به من برسند، زمان، مکان، پول، شهوت، قدرت، میز، صندلی، منیّت و همه را میشکافند و میروند تا به محبوب برسند. وقتی به من رسیدند به آنها مژده میدهم، از جانب خودم روحی خصوصی در آنها قرار میدهم، آن گاه آن جا اسم آدم عوض میشود و به آنها ملائکه میگویند. آنها چه کسانی هستند؟ آنها اولیای خدا هستند: «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ» (2).
اولیای الهی به جایی رسیدهاند که هیچ عامل غصّه و ترسی برایشان وجود ندارد. به همین دلیل، شب عاشورا بیرون خیمه به مسلم بن عوسجه ندا رسید که وای هفتاد سال است که فقط ادب خالی از تو دیدهام، الان میبینم که حالت رقص به خودت گرفتهای، چه خبر است؟ مسلم گفت:
در رقص درآید فلک از زمزمۀ عشق چونان که شتر بشنود آواز هُدی را (3)
به او گفت: رفیق برای شتر زنگ میزند، به رقص درمیآید، صدای خدا را میشنوم، چگونه منِ انسان به رقص نیایم؟ تو میدانی ساقی(حسین)امشب چه به کام ما ریخت؟ آری، آن که نام حق را که معشوق حقیقی است میشنود و ناله میزند دیوانه نیست.
موسی علیه السلام در جلسهای که همه نشسته بودند و حرفهای عشق و محبّت میزند، به یک ژولیدۀ پا برهنه که شروع به داد کشیدن کرد، گفت: ساکت باش، مجلس به هم میخورد. جبرئیل آمد و گفت: خدا میفرماید که دلدار همین یکی است، چرا به او میگویی که ساکت باشد؟ این به جایی رسیده که باید داد بزند. ای موسی، او به تماشای جمال من رسیده، بر اثر وجدی که از من پیدا کرده نمیتواند صدایش درنیاید. موسی، چشمی را که دنیا پر کرده، آخرت ندارد، چشمی را هم که آخرت پر کرده، مرا ندارد؛ بنابراین سعی کن که چشمت را تنها مولا پر کند، نه دنیا، نه عقبیٰ، فقط مولا، میخواهد دنیا باشد یا نباشد. چرا داد نمیزنی؟ چه کسی به تو دیوانه گفت؟
در رقص درآید فلک از زمزمۀ عشق چونان که شتر بشنود آواز هُدی را
در سفر حجّ، در حال پوشیدن لباس احرام، جوانی را گوشۀ میقات دیدم که ایستاده (1)
الأمالی للصدوق:169،حدیث 2؛بحار الأنوار:16/47،باب 4،حدیث 1؛«عن محمّد بن زیاد الأزدیّ قال سمعت مالک بن أنس فقیه المدینة یقول کنت أدخل إلی الصّادق جعفر بن محمّد علیه السّلام فیقدّم لی مخدّة و یعرف لی قدرا و یقول یا مالک إنّی أحبّک فکنت أسرّ بذلک و أحمد اللّه علیه قال و کان علیه السّلام رجلا لا یخلو من إحدی ثلاث خصال إمّا صائما و إمّا قائما و إمّا ذاکرا و کان من عظماء العباد و أکابر الزّهّاد الّذین یخشون اللّه عز و جلّ و کان کثیر الحدیث طیّب المجالسة کثیر الفوائد فإذا قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله اخضرّ مرّة و اصفرّ أخری حتّی ینکره من کان یعرفه و لقد حججت معه سنة فلمّا استوت به راحلته عند الإحرام کان کلّما همّ بالتّلبیة انقطع الصّوت فی حلقه و کاد أن یخرّ من راحلته فقلت قل یا ابن رسول اللّه و لا بدّ لک من أن تقول فقال یا ابن أبی عامر کیف أجسر أن أقول لبّیک اللّهمّ لبّیک و أخشی أن یقول عز و جلّ لی لا لبّیک و لا سعدیک».
و همچنین درباره صلوات بر پیامبر و آلش آمده:
ثواب الأعمال:157؛جامع الأخبار:63؛«عن أبی عبد الله علیه السّلام قال رسول الله صلّی اللّه علیه و اله ذات یوم لأمیر المؤمنین علیه السّلام ألا أبشرک قال بلی بأبی أنت و أمی فإنک لم تزل مبشرا بکل خیر فقال أخبرنی جبرائیل
آنفا بالعجب فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام و ما الذی أخبرک یا رسول الله صلّی اللّه علیه و اله قال أخبرنی أن الرجل من أمتی إذا صلی علی و أتبع بالصلاة علی أهل بیتی فتحت له أبواب السماء و صلت علیه الملائکة سبعین صلاة و أنه للذنب حطا ثم تحاتت عنه الذنوب کما تحاتت الورق من الشجر و یقول الله تبارک و تعالی لبیک عبدی و سعدیک یا ملائکتی أنتم تصلون علیه سبعین صلاة و أنا أصلی علیه سبعمائة صلاة فإذا صلی علی و لم یتبع بالصلاة علی أهل بیتی کان بینها و بین السماء سبعون حجابا و یقول الله جل جلاله لا لبیک و لا سعدیک یا ملائکتی لا تصعدوا دعاءه إلا أن یلحق بالنبی عترته فلا یزال محجوبا».
بود و اشک میریخت. همه تلبیه میگفتند: «لبّیک اللهم لبّیک»، به او گفتم که چرا لبّیک نمیگویی؟ گفت: لبّیک گفتن خیلی راحت است ... چه کار کنم؟ میترسم، میترسم لبّیک بگویم، مگر لبّیک گفتن آسان است، کار سادهای است، گفتن من که مهم نیست، من هزار بار هم امشب لبّیک میگویم، اما مهم این است که یک بار هم او جواب بدهد. مگر ما چه قیمتی داریم که لبّیک به او بگوییم، کدام لبّیک؟ هر چه تاکنون لبّیک بوده، از طرف او به ما بوده، کِی ما تاکنون در برابر او لبّیک گفتیم.فردا شب عرفات او را دیدم، اما جلو نرفتم، گفتم به حال خودش باشد. دیدم در گوشهای از عرفات میگوید: ای خدایی که طاعت بنده تو را خوشحال نمیکند، گناه بنده به تو آزاری نمیرساند، ای خدا، دستم را برای طاعت بگیر، رابطهام را با
1) (21)-اشاره به این روایت دارد:
گناه قطع کن. گوش به زنگ بودم، تا مراسم وقوف در عرفات تمام شد. وقتی شب به مشعر آمدیم، مراقبش بودم. روز در منا همراهش بودم، رمی جمرهاش را دیدم، اما چه رمی جمرهای؟ همۀ حاجیها به دیوار جمرات سنگ میزدند، اما او به خودش سنگ میزد که بگذار اول من خودم را دور کنم که خودم مانع تجلّی خداوند هستم، اول بگذار خودم را دور کنم. اگر من کنار بروم، تو میآیی. من سر راه تو ایستادهام، مانع آمدنت من هستم. از پشت سرش گفتم به قربانگاه بروم که در منا راه افتادم، حرفهایش فقط یک حرف شده بود، فقط میگفت: «اللهم اغفر لیٖ»، «اللهم اغفر لیٖ»، «اللهم اغفر لیٖ» به منا رسید، دیدم که کیسۀ پول هم ندارد، فقط احرام است، ای خدا، پس از کجا میخواهد گوسفند بخرد؟ گفت: منا که آمد، هنوز محرم بود، رو به قبله کرد و آهسته گفت: محبوب من! الان در منا همه گوسفند آوردهاند تا برایت قربانی کنند، ولی گوسفند که شایستۀ تو نیست، من خودم را میخواهم قربانت کنم، یک یا اللّٰه گفت و روی زمین افتاد و از دنیا رفت. من خودم را میخواهم قربانت کنم، گوسفند به چه درد تو میخورد، بگذار خودم بیایم، خودم را راه بده، خودم را قربانت کن. آری این حقیقت عشق و اخلاص در عبودیت است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از کلماتی که در قرآن مجید و روایات، به ویژه در دعاها زیاد استعمال شده، کلمۀ شریفۀ «ربّ» است. «ربّ» دو معنا دارد، البته نسبت به وجود حضرت حق مفهوم «ربّ» مفهومی مطلق و بیابتدا و بیانتهاست، اما همین مفهوم مطلق نسبت به حضرت دوست دو معنا دارد:
یک معنا عبارت است از مالک بودن و صاحب بودن
و معنای دیگر عبارت است از مربّی بودن و پرورش دهنده.
وقتی عبد میگوید: الحمد للّٰهربّ العالمین، معنایش این است که ستایش مخصوص وجود مقدّسی است که مالک، مربّی و پرورش دهندۀ آدمی است. هیچ موجودی از دایرۀ مالکیّت، پرورش و تربیت و نظر و توجه و عنایت او خارج نیست.
در باب توسل به پروردگار از انبیای الهی قرآن نقل میکند که هر وقت متوسل به حضرت حق میشدند، با کلمۀ «ربّ» به حق توسل پیدا میکردند؛ مثلاً قرآن مجید از حضرت آدم علیه السلام نقل میکند که وقتی طلب آمرزش کرد و مشکل نزدیک شدن به درختی که از آن نهی شده و باعث شده بود که از بهشت حق بیرون بیاید و میل داشت دو مرتبه به رضوان خدا برگردد، از همین در وارد شد و با همین کلید قفل
مشکل خود و همسرش را گشود و عرضه داشت:
«رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ» (1)
ای مالک من! ای مربّی من، اگر من و همسرم را نبخشی و به من و به این زن که مملوک و در گردونۀ پرورش تو هستیم، رحم نکنی، تمام هستی خود را با عدم آمرزش و رحمت تو باختیم.
کلمۀ «خسران» در قرآن مجید، یعنی نابودی آن چه در اختیار انسان است که با کلمۀ «ضرر» فرق دارد. (2)
«خسر»(بر وزن عسر)و«خسران»چنانکه راغب در مفردات میگوید:به معنی کمشدن سرمایه است، گاه به انسان نسبت داده میشود و میگویند فلان کس زیان کرد،و گاه به خود عمل نسبت داده میشود و میگویند:
تجارتش زیان کرد،این واژه غالبا در سرمایههای برونی مانند مال و مقام به کار میرود،و گاه در سرمایههای درونی مانند صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب و این همان است که خداوند متعال به عنوان«خسران مبین»(زیان آشکار)از آن یاد فرموده آنجا که میگوید: إِنَّ الْخٰاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ؛ زیانکاران واقعی کسانی هستند سرمایه وجود خود و خانواده خویش را در قیامت از دست میدهند،بدانید خسران مبین همین است.زمر:15.
فخر رازی در تفسیر این آیه سخنی نقل میکند که حاصلش چنین است:
یکی از بزرگان پیشین میگوید:معنی این سوره را من از مرد یخفروشی آموختم،فریاد میزد و میگفت:
ارحموا من یذوب رأس ماله ارحموا من یذوب رأس ماله!:رحم کنید به کسی که سرمایهاش ذوب میشود،رحم کنید به کسی که سرمایهاش ذوب میشود!پیش خود گفتم این است معنی إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ: عصر و زمان بر او میگذرد و عمرش پایان میگیرد،و ثوابی کسب نمیکند و در این حال زیانکار است.
بههرحال از نظر جهانبینی اسلام دنیا یک بازار تجارت است همانگونه که در حدیثی از امام هادی علیه السّلام علی بن محمد النقی آمده است:
تحف العقول:361؛«الدنیا سوق ربح فیها قوم و خسر آخرون»:دنیا بازاری است که جمعی در آن سود میبرند و جمع دیگری زیان.
ضرر هم مانند خسران لغت عربی است. استعمال هر دو جای مخصوص دارد.
آن جا که باید ضرر استعمال شود، عرب ضرر را استعمال میکند و هیچ وقت ضرر را به جای خسارت نمیگذارد، خسارت را هم به جای ضرر استعمال نمیکند. اگر عرب به کسی بگوید، خسارت دیده؛ یعنی اصل سرمایه را باخته و از دست داده و نابود شده است: «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ» از همین قبیل است، چون این آیه در مقابل «إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ» (3)قرار گرفته است آنها که این طرف سوره هستند، همه چیز دارند، آنها که آن طرف سوره هستند، هیچ چیزی ندارند، بلکه یک بدن دارند که همین بدن را هم قیامت خدا به آنها برمیگرداند، چون تمام شیرینی، کرامت، شرافت، عظمت و بزرگی و آبروی انسان به آن نفس زکیّه و مطمئنّۀ اوست و آن است که انسان را به بهشت میبرد. اینها جایی در بهشت ندارند. همین بدن خشک و خالی را مثل هیزم خشک در تنور جهنّم میاندازند.
بسوزند چوب درختان بیبر سزا خود همین است مر بیبری را (4)
اینها بیخود به خودشان مغرور هستند. بر دنیایی که دارند و میگویند ما رئیس هستیم و مقام و قدرت از ماست، تمام این غرورشان بیخودی است.
حکایت شده است که باغبانی وارد باغ شد، تمام درختها سبز بود و میوه داشت، اما یک درخت خشک خشک بود، ارّه آورد، شروع کرد به بریدن درخت.
ارّه را که میکشید، صدای درخت بلند می شد، درخت میخواست به باغبان بگوید که من راست ایستادهام چرا مرا میبری؟ باغبان گفت: این راست ایستادن تو چه سودی برای این باغ دارد، تو جز این که شاخ و برگ خشکت مزاحم رسیدن نور آفتاب به درختان دیگر شده است، فایدهای نداری. تو مزاحمی، مغرور به راست ایستادن خودت هم هستی؟ این قدرت، قدرت ایجاد مزاحمت است. این ریاستی که اهل مادّیت در دنیا دارند، برای مزاحمت است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
این مالی که در دست اهل مادیّت است، مال نیست، مادۀ شهوات است. هم چنین میفرماید: این بدنِ زیبایی که اینها دارند، انسانیّت نیست، بلکه تابلوی جمع گناه است. این قیافه، لباس، انگشتر، موی سر، این طراوت چهره، همه عامل جنایت است. این انسانیّت و آدمیّت نیست.
وجود مقدّس حضرت سیّدالشهداء علیه السلام فرمودند:
این گونه افراد آن چنان عقل الهی خود را از دست دادهاند که با تمام شئونشان در سرازیری رسیدن به عذاب خدا قرار گرفتهاند و نمیفهمند و بیدار نیستند. تمام اعمال و رفتار و کردارشان باعث رنج، زجر و زحمت دیگران است، ولی فعلاً چون عقل الهی را تعطیل کردهاند، از این رنجهایی که ایجاد میکنند، خودشان دردی احساس نمیکنند. پیغمبر میفرماید: ولی تمام این حالات و اخلاقیّاتشان از برزخ تا قیامت و از قیامت تا ابدیّت تبدیل به مارها و عقربهای خطرناکی میشوند که هر کدامشان به تناسب رنجی که ایجاد کردهاند، به خودشان برمیگردد. این مار و
عقرب الان در دندان خودِ آنهاست، همین الان هم آنها را نیش میزند، ولی حس نمیکنند، دردش را نمیفهمد، اینها اهل خسران هستند، هیچ چیزی ندارند. مگر پروردگار بزرگ عالم در بازار قیامت چند کیلو استخوان و گوشت و پوست را میخواهد چه کند؟ اگر خریدار گوشت و پوست و استخوان باشند که تمام این حیوانات جنگل را در کل عالَم زنده میکنند و برای خودشان برمیدارند، در حالی که میبینید خودشان را مشتری چه برنامههایی معرفی میکنند؟
«إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (1)
همان کسانی که در راه خدا پیکار میکنند،پس[دشمن را]میکشند و[خود در راه خدا]کشته میشوند[خدا آنان را]بر عهدۀ خود در تورات و انجیل و قرآن[وعده بهشت داده است]و عدهای حق؛ و چه کسی به عهد و پیمانش از خدا وفادارتر است؟پس[ای مؤمنان!]به این دادوستدی که انجام دادهاید،خوشحال و شاد باشید؛و این است کامیابی بزرگ.»
یعنی من مشتری جان شما هستم، چرا که خودم جان عالم هستم، غیر از جان هیچ چیزی را نمیخرم.
خودِ او میگوید: «اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْحَیُّ ...». (2)
تو جان عالَمی، چون خودش جان عالَم است.
آن که با خودش تناسب دارد و همرنگ خودش است، او را میخرد. او که جسم نیست، همرنگ گوشت و پوست و استخوان نیست، بلکه خریدار جان و مال است، اما فی سبیل اللّٰه، یا میفرماید: من در بازار قیامت، خریدار قلب سلیم هستم.
قلب (3)
امام معصوم علیه السّلام درباره قلب سلیم میفرماید:
الکافی:16/2،حدیث 5؛وسائل الشیعة:60/1،باب 8،حدیث 127؛«...قال سألته عن قول اللّه عز و جلّ إلاّ من أتی اللّه بقلب سلیم قال القلب السّلیم الّذی یلقی ربّه و لیس فیه أحد سواه قال و کلّ قلب فیه شرک أو شکّ فهو ساقط و إنّما أرادوا الزّهد فی الدّنیا لتفرغ قلوبهم للآخر».
، یعنی آن حقیقت و واقعیّت جان، آن جا که خانۀ خودم بوده، بیت اللّٰه، وجودت مال من است. این گوشت و پوست و استخوان هم مال خودت که به بهشت با این بدن ببری، چنان که در دنیا با این بدن لذت میبردی، حالا ازنعمتهای بهشت لذت ببر، اما بالاتر از لذت بدنت در بهشت، لذت دریافت رضایت من است: «وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ». (1)آن حقیقت لذتت مال جان است که بویی از آن لذت در دنیا به مشام بعضیها میخورد.
بعضیها، یک شب میبینند که کنار حرم امام هشتم علیه السلام هستند، یک شب میبینید که کنار حرم حضرت سیّد الشهداء علیه السلام هستند، شبهایی هم میبیند که در عبادتند و گریه میکند، اشک میریزد ناله میزند، ضجّه میکند، یا اللّٰه میگوید، و چنانچه روزی که همه دور هم نشستهاند و بنا میشود هر کسی بهترین لذت دورۀ عمرش را تعریف کند، نمیگوید که بالاترین لذت من شب عروسیام بود، آن لذت لذت بدنی و حیوانی بود، نمیگوید بالاترین لذت من یک روز بسیار گرمی بود که با تعدادی جمع شدیم و به جای بسیار خنکی رفتیم و خوشمزهترین غذا را خوردیم، بلکه میگوید من شبی را با خدا گذراندم که نمیتوانم بگویم چه شبی بود، واقعاً قدرتش را ندارم.
میگوید یک شب عرفات تا صبح راز و نیاز کردم که نمیدانم چه شبی بود؟ گاهی هم پیش دوستانش مینشیند، نمیگوید چه شبی داشت، اما میگوید: که شبی بود که بیست سال است حسرت آن شب را میخوردم و میخواهد یک شب دیگر مثل آن شب بیاید، اما نیامده است. حالا در این بیست ساله چه قدر غذای خوشمزه خورده، چه قدر با رفقا نشست و برخاست کرده، چه سفرها رفته، اما همه را دور میریزد، فقط میگوید آن شبی که محبوب مرا راه داده بود، عجب شبی بود، عجب ساعتی بود، عجب حالی بود.
نه با ازدواج از غصه درآمدم، نه با پول، نه با دنیا، هیچ چیز نتوانست مرا معالجه و آرام کند.
و حافظ چه زیبا گفته است:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند(2)
آن شب چه شبی بود. همان شبها و همان لحظات است که یک مرتبه زندگی انسان را زیر و رو میکند، همان شب و لحظات است که یک مرتبه یک انقلاب همه جانبه در زندگی انسان ایجاد میکند، همان شب، همان خلوت، همان اتصال، هماناشک استکه گاهی در همان خلوتی وارد میشود که خدا نمیگذارد هیچ کس این خلوت را ببیند، محرم آن خلوت فقط خودش است، حتی ملائکه هم نیستند.
در روایات آمده است:
ملائکه در قیامت گریبان یکی را میگیرند، و میکشند، خطاب میرسد او را کجا میبرید؟ میگویند: قیافه و وضعش نشان میدهد باید به جهنّم برود. خطاب میرسد صبر کنید، یک چیزی پیش من دارد که او را اهل بهشت میکند. عرض میکنند چه دارد که ما نمیدانیم؟ رقیب و عتید هم نمیدانند، حافظان عمل هم نمیدانند؟ خطاب میرسد: آن چیزی که پیش من دارد، در خزانهام پنهان کردهام که بسیار قیمتی است و آن خلوت شب و اشک چشمش است. آن گاه این لذت در قیامت دائمی میشود و به صورت میوۀ رسیده به انسان برمیگردد، لذتی که غیر از لذت بدن است. خسارت از آنِ کسانی است که فقط با بدن سروکار داشته باشند و کاری به آن جانِ وجود نداشته باشند. (3)
أعلام الدین:256؛عدة الداعی:148؛«و روی أن الله تعالی إذا حاسب الخلق یبقی رجل قد فضلت سیئاته علی حسناته فتأخذه الملائکة إلی النار و هو یتلفت فیأمر الله برده فیقول له لم تتلفت و هو أعلم به فیقول یا رب ما کان هذا حسن ظنی بک فیقول الله تعالی ملائکتی و عزتی و جلالی ما أحسن هذا عبدی ظنه بی یوما و لکن انطلقوا به إلی الجنة لادعائه حسن الظن.
قرآن مجید از قول حضرت نوح علیه السلام نقل میکند (4)
تفسیر القمی:325/1-326(قصه نوح).
که بعد از 950 سال که میخواست زمین را از شرّ مردم بیتربیت نجات دهد، عرض کرد:«رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکٰافِرِینَ دَیّٰاراً» (5)
ای مالک من! ای مربّی من، دیگر از این مردم ناپاک روی زمین کسی را باقی
1) (8)-توبه(9):72؛«و همچنین خشنودی و رضایتی از سوی خدا[که از همۀ آن نعمتها]بزرگتر است.»
2) (9)-دیوان اشعار حافظ شیرازی.
3) (10)-شبیه این در روایات آمده:
4) (11)-الکافی:280/8،حدیث 421؛مستدرک الوسائل:400/3،باب 35،حدیث 3876؛«کان نوح علیه السّلام رجلا نجّارا فجعله اللّه عز و جلّ نبیّا و انتجبه و نوح ع أوّل من عمل سفینة تجری علی ظهر الماء قال و لبث نوح ع فی قومه ألف سنة إلاّ خمسین عاما یدعوهم إلی اللّه عز و جلّ فیهزءون به و یسخرون منه فلمّا رأی ذلک منهم دعا علیهم فقال ربّ لا تذر علی الأرض من الکافرین دیّار إنّک إن تذرهم یضلّوا عبادک و لا یلدوا إلاّ فاجرا کفّارا».
5) (12)-نوح(71):26؛«و نوح گفت:پروردگارا!هیچیک از کافران را بر روی زمین باقی مگذار.»
نگذار. خداوند هم زمین را با باریدن باران و جوشاندن آب پاک کرد. اگر جانِ آدم دعا کند که خدایا مرا پاک کن؛ یعنی نوح وجود او بگوید: ای خدا! در این زمین کافران زیادی هستند که حاضر نیستند مسلمان شوند، تو مالک من هستی، تو مربّی من هستی، من مملوک تو هستم، پس من چه کار کنم؟ نوح در آخر میگوید که دیگر قدرتم نمیرسد. همین آدم، نوحِ وجود او به پروردگار میگوید: ای خدا! ما دیگر قدرت نداریم. درست است که تو به ما گفتی خوب شو، ما هم دوست داریم خوب شویم، اما توانایی نداریم. تو گفتی هر کس یک قدم به طرف من بیاید، من ده قدم به طرف او میآیم، اما ما آن یک قدم را هم نمیتوانیم بیاییم، بیا این ده قدم خودت را یازده قدم کن، آن یک قدم را هم خودت بیا.
این نوحِ وجود ما دعا کند که در این سرزمین وجود ما که کافر در آن زیاد است، آن هم چه کافرهایی، حسد، غرور، کبر، ریا، عجب، خودبینی اینها همه کفّاری هستند که ما هر کاری میکنیم که اینها ایمان بیاورند، نمیآورند. این تویی ای خدا، باران عنایتت را بفرست و این سرزمین وجود ما را پاک کن. پاک هم میکند، چون در احادیث قدسیّه میفرماید:
در بین این مردم مؤمن و متدیّن تنها کسی که از او خوشم نمیآید، کسی است که دعا نمیکند. اگر دعا کند، جوابش را میدهم، اما دعا نمیکند، مرا صدا نمیزند، باید صدایم کند تا بگویم چه میخواهی؟ اگر دهانش را ببندد و چیزی نگوید من هم چیزی به او نمیدهم. ای نوح وجود انسان باید دعا کند که: «لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ...» «مِنَ الْکٰافِرِینَ دَیّٰاراً» بر زمینی وجود کفری باقی نگذار، از بیرون گناهم را ببخش، از درون نور در من ایجاد کن، همین کاری که در زمان نوح کردی و از آسمان باران فرستادی، از دل زمین هم جوشاندی، این کار را میتوانی بکنی. آن گاه که حضرت ابراهیم خواست به پیشگاه مقدّس حق عرض ادب کند، به دیوار کعبه تکیه داد و گفت: «رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ* رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ
وَ أَرِنٰا مَنٰاسِکَنٰا وَ تُبْ عَلَیْنٰا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ» (1)
یا آن گاه که دست هاجر و اسماعیل شیرخوار را گرفت و به بیابان بیآب و علف آورد، از آسمان آتش میبارید، هیچ چیزی هم پیدا نمیشد، جبرئیل آمد و گفت:
پروردگار میفرماید که این زن و بچّه را همین جا بگذار و برو. گفت: چشم، اما سرش را بلند کرد و گفت:
«رَبَّنَا» ؛ ای مالک ما، یعنی آیا این زن و بچّه با بودن تو تنها هستند؟
شخصی به نام ادهم میگوید، کنار دریا جوانی را دیدم که سرش را پایین اندخته بود، حالی داشت و حرکت میکرد، گفتم: ای غریب اهل کجایی؟ گفت غریب خودت هستی، من غریب نیستم. پرسیدم: چطور غریب نیستی، در حالی که تنهایی؟ گفت: خدا با من است، غریب کسی است که خدا با او نباشد، پس آیا با بودن خدا این زن و این بچّه تنها هستند؟
«إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ ...» (2)
اسماعیل وجود ما کنار این بدن خاکی بیمحصول مانده است، اگر خدا عنایت کند این اسماعیل وجود ما کارش در این سرزمین خشک بدن به جایی میرسد که در زمین بدن ما کعبه درست میشود، مسجد الحرام درست میشود، زمین وجود ما، حرم امن و محلّ عبادت میشود.
زمین وجود ما، دست ما، چشم ما، گوش ما، زبان ما، پوست ما، سلولهای ما همه حاجیهایی میشوند که فقط دور قلبی که خانۀ خداست، میگردند، اما اگر اسماعیل نیاید، یا بمیرد، در همین خانه 360 بت کار میگذارند، بت نفس، بت شهوت، بت مال، بت میز، بت صندلی، همین بتهایی که الان در دنیا فراوانند. آن روز مکّه یک بتخانه داشت، اما امروز میلیاردها بتخانه روی این زمین، بتخانۀ متحرک هستند و دیگر بتخانه به آن صورت بسیار کم است.
1) (13)-بقره(2):127-128؛«و[یاد کنید]زمانی که ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه کعبه را بالا میبردند[و به پیشگاه حق میگفتند:]پروردگارا![این عمل را]از ما بپذیر که تو شنوا و دانایی،*پروردگارا!ما را[با همۀ وجود]تسلیم خود قرار ده،و نیز از دودمان ما امتی که تسلیم تو باشند پدید آر،و راه و رسم عبادتمان را به ما نشان ده،و توبۀ ما را بپذیر،که تو بسیار توبهپذیر و مهربانی.»
2) (14)-ابراهیم(14):37؛«پروردگارا!من برخی از فرزندانم را در درّهای بیکشت و زرع نزد خانۀ محترمت سکونت دادم...»
امروزه بتخانهها به این صورت درست شدهاند. خدایا این اسماعیلِ وجود ما را بیدار کن. ابراهیمِ وجود باید اسماعیلی را در این سرزمین بگذارد، «لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ» تا ما را به تو متصل کند. اگر کلمۀ صلاة از «صِلِه» آمده باشد که به معنای اتصال است.
امیرالمؤمنین میفرماید: موسی بن عمران آن گاه که میخواست به درِ خانۀ حقّ برود، در آن لحظه محتاج لقمهای نان بود، اما نداشت، این قدر علف بیابان خورده بود که نزدیک بود پوست شکمش به رنگ سبز درآید، گفت: «رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» (1)
قصة موسی و شعیب:
تفسیر القمی:137/2-138؛بحار الأنوار:28/13،باب 2،حدیث 2؛«و مر نحو مدین و کان بینه و بین مدین مسیرة ثلاثة أیام فلما بلغ باب مدین رأی بئرا یستقی الناس منها لأغنامهم و دوابهم فقعد ناحیة و لم یکن أکل منذ ثلاثة أیام شیئا،فنظر إلی جاریتین فی ناحیة و معهما غنیمات لا تدنوان من البئر،فقال لهما ما لکما لا تستقیان قالتا کما حکی الله لا نسقی حتّی یصدر الرّعاء و أبونا شیخ کبیر فرحمهما موسی و دنا من البئر فقال لمن علی البئر أستقی لی دلوا و لکم دلوا و کان الدلو یمده عشرة رجال،فاستقی وحده دلوا لمن علی البئر و دلوا لبنتی شعیب و سقی أغنامهما ثمّ تولّی إلی الظّلّ فقال ربّ إنّی لما أنزلت إلیّ من خیر فقیر و کان شدید الجوع.و قال أمیر المؤمنین ع إن موسی کلیم الله حیث سقی لهما ثم تولی إلی الظل فقال رب إنی لما أنزلت إلی من خیر فقیر و الله ما سأل الله إلا خبزا یأکله لأنه کان یأکل بقلة الأرض و لقد رأوا خضرة البقل فی صفاق بطنه من هزاله...».
ای مالک من! ای مربّی من، یک فقیر الان پیش تو آمده، با این فقیر چه میخواهی بکنی؟ مالک من تویی، کجا بروم، تو مالک من هستی، مربّی من هستی، بیداران عالَم واقعاً خوب حرف میزدند، میخواستند به خدا بگویند که بر فرض اگر ما تو که مالک و مربّی ما هستی، رها کنیم و به درِ خانۀ دیگری برویم، آیا خوشحال میشوی؟دیگری که مالک من نیست، دیگران هم مثل من مملوک هستند. ای مالک من، ای مربّی من. در حال حرف زدن با پروردگار بود که خانمی آمد و گفت: ای جوان، پدرم با تو کار دارد؟ تعجب کرد که در این منطقۀ غربت که احدی او را نمیشناسد، مصر هم دنبالش میگردند که اعدامش کنند، دختری آمده و گفته که پدرم با تو کار دارد. وقتی بلند شد و حرکت کرد و به شهر مدین رسید، آن دختر خانم گفت: منزل ما این جاست، پدرم در این خانه منتظر شماست.
وقتی وارد خانه شد، به آقای بزرگواری که وجود مقدّس حضرت شعیب پیغمبر
1) (15)-قصص(28):24؛«پروردگارا!به آنچه از خیر بر من نازل میکنی،نیازمندم.»
بود، برخورد. در خانۀ شعیب زندگی خوبی داشت، شعیب دخترش را به عقد او ة درآورد. هشت یا ده سال پیش شعیب بود، بعد هم وضع مالی خوبی پیدا کرد، از شعیب خداحافظی کرد و به مصر رفت. در راه آمدن به وادی سینا رسید. در آن جا نوری را دید، به زن و بچّهاش گفت: صبر کنید تا مبدأ این نور را پیدا کنم. وقتی وارد منطقۀ سینا شد، دید که از همۀ عالَم صدا میآید: «إِنَّنِی أَنَا اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِی» (1)یعنی موسی در آغوش من هستی. چه خوبست که ما هم این حرف را بزنیم که: «رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» ما گدای خیر هستیم، ما از تو چیز دیگری نمیخواهیم، ما را در این بیابان به شعیبی برسان. شعیب ما الان امام زمان علیه السلام است.
وجود مقدّس یوسف در اولین شب حکومتش، مدتی در چاه بوده، مدتی در کاخ عزیز با دیو خطرناک شهوت مبارزه کرد، و سپس حاکم بر نفس خودش شد، نُه سال در زندان بوده، بعد وزیر دارایی شده، و حالا رئیس مملکت مصر شده است.
امروز همه به او رأی دادند، کلّ مصر در اختیارش است. شب که همه خوابیدند برخاست و از کاخ عزیز مصر بیرون آمد، لباس پارۀ کهنهای پوشید، بیرون شهر داخل گودالی در بیابان شد، صورتش را روی خاک گذاشت و گفت: «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» . (2)
در ذیل آیه آمده:
تفسیر العیاشی:199/2،حدیث 89؛بحار الأنوار:320/12،باب 9،حدیث 148؛«عن عباس بن یزید قال سمعت أبا عبد الله ع یقول بینا رسول الله ص جالس فی أهل بیته إذ قال أحب یوسف أن یستوثق لنفسه، قال فقیل بماذا یا رسول الله قال لما عزل له عزیز مصر عن مصر لبس ثوبین جدیدین أو قال نظیفین،و خرج إلی فلاة من الأرض،فصلی رکعات فلما فرغ رفع یده إلی السماء فقال«ربّ قد آتیتنی من الملک و علّمتنی من تأویل الأحادیث فاطر السّماوات و الأرض أنت ولیّی فی الدّنیا و الآخرة»قال فهبط إلیه جبرئیل فقال له یا یوسف ما حاجتک فقال«رب توفّنی مسلما و ألحقنی بالصّالحین»فقال أبو عبد الله علیه السّلام خشی الفتن».
جبرئیل آمد و گفت: در چاه افتادی، این کار را نکردی، در کاخ عزیز گرفتار آن زن شدی، این کار را نکردی، نه سال زندان بودی این کار را نکردی، امروز که رئیس مصر شدهای، چرا به این حالت درآمدهای؟ یوسف علیه السلام گفت: ای جبرئیل رئیس شدهام، ریاست خطرناکترین شمشیر شیطان است. امشب در این چاله آمدهام تا1) (16)-طه(20):14؛«همانا!من خدایم که جز من معبودی نیست،پس مرا بپرست و نماز را برای یاد من برپا دار.»
2) (17)-یوسف(12):101؛«پروردگارا!تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی و برخی از تعبیر خوابها را به من آموختی.ای پدیدآورندۀ آسمانها و زمین!تو در دنیا و آخرت سرپرست و یار منی درحالیکه تسلیم[فرمانهای تو]باشم جانم را بگیر،و به شایستگان ملحقم کن.»
این شمشیر را از دست دشمن بگیرم، خلع سلاحش کنم، به پروردگارم بگویم که من رئیس نیستم، این ریاست از آنِ توست، من نمایندۀ تو هستم: «قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ» ؛ من که خودم چیزی ندارم: «عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ» ؛ آن چیزی هم که تعلیم دیدهام، تو به من آموختی: «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» ؛ اگر میبینی که در ریاست من خطری هست، امشب جان مرا بگیر که مسلمان بمیرم: «وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» مرا جزء بندگان شایستهات قرار ده.
این آیه چه میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید که اگر منزل به منزل که حرکت کردید، و خدا به شما توفیق داد، که اهل معرفت شدید، و اهل بینایی شدید، دستتان به دستگیرۀ عبادتهای عالی متصل شد، توفیقات ربّانی پیدا کردید، بیداری شب نصیبتان کرد، هیچ کدامش شما را گول نزند، مغرورتان نکند، همه را بدانید که کار اوست. این صریح قرآن و معارف دین ماست: «وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکیٰ» (1)یعنی، بندۀ من وقتی گریه میکنی، من هستم که تو را به گریه میاندازم، وقتی میخندی، من هستم که تو را میخندانم، خندهات مال من است، گریهات هم مال من است، هر دوی آنها مال من هستند. نمازت هم مال من است، شکرت هم مال من است، خودت هیچ چیزی نداری. یوسف گفت: من هیچ چیزی ندارم، در حالی که ظاهر امر نشان میداد همه چیز دارد.
«رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ» ؛ این سلطنت و حکومت معنوی را، این نورانیّت روشنایی را، و این عشق را تو به من دادی، خودم هیچ چیزی ندارم، نباید اینها باعث بدبختی من شود. روزی نشود به خودم نگاه کنم و بگویم: من آدم بسیار خوبی هستم. «قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ» ؛ من چیزی ندارم، دو رکعت نماز هم که میخوانم به دلیل بدنی است که دارم. اگر تو اشاره کنی، بدن من فلج میشود، مثل یک گوشت مرده روی رختخواب میافتم، کاری نمیتوانم بکنم، تمام هستی من تعلّق به تو دارد.
1) (18)-نجم(53):43؛«و این اوست که میخنداند و میگریاند.»
یوسف میگفت: «ربّ»، تا این که نوبت به زکریّا رسید، اما او پیر شده بود، به پروردگار عرض کرد: «وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً» (1)دیگر حتی یک موی سیاه که نشاندهندۀ جوانی من باشد، ندارم. خدایا من دلم نمیخواهد بیاولاد بمانم:
«رَبِّ لاٰ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوٰارِثِینَ» (2)ربّ، ای مالک عالَم، ای مربّی عالَم، تو که کلید حلّ همۀ مشکلات در دست توست، به من و زنم که هر دو پیر شدهایم، فرزندی عنایت فرما.
قرآن مجید میفرماید: یحیی را در ایّام پیری به زکریّا عنایت کردیم. آنگاه او و همسرش دارای فرزندی نبودند و تو خیر الوارثین هستی.
ما هم همین را به پروردگار بگوییم. زین العابدین علیه السلام میفرماید: به خدا بگویید:
خدایا! این بچّههایی که به ما دادی، اینها را دنیا و آخرت به گونهای قرار نده که نتوانیم سر بلند کنیم. از بچّههایی نباشند که به طور دائم غصهشان را بخوریم، عمری هم در ناراحتی و آتش بسوزیم که چرا بچّهمان دشمن تو شده است.
بنابراین، پدران و مادران شهید داده باید خدا را شکر کنند که بچّههایشان در دفاع از دین خدا شهید شدهاند. یک بچّه در دشمنی با خدا در زندان اعدام میشود، اما جوانی دیگر به دستور امام و رهبرش به جبهه میرود و جانش را با خدا معامله میکند و بچّهای هم علیه ولایت فقیه اقدام مسلّحانه میکند و به جهنّم میرود.
خدایا! اولادهای ما را نور چشم ما قرار بده.
وقتی هم که نوبت پیغمبر شد، او هم متوسّل به ربّ شد، اما این جا انسان متحیر میماند. پیغمبر گفت:
« رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَیْرُ الرّٰاحِمِینَ » (3)
و زکریّا لمّا أراد من اللّه تعالی الولد دعا اللّه تعالی بهذا الاسم قال ربّ لا تذرنی فردا و أنت خیر الوارثین فأجابه اللّه تعالی و وهب له یحیی و سیّد ولد آدم محمّد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله دعا اللّه تعالی بهذا الاسم قال ربّ اغفر و ارحم و أنت خیر الرّاحمین فأجابه اللّه تعالی و قال لیغفر لک اللّه ما تقدّم من ذنبک و ما تأخّر و الصّالحون من أمّته
. (4)گفت: «رَّبِّزِدْنِی عِلْماً» «وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ». (1)
امیرمؤمنان علیه السلام در دعای کمیل چه قدر یا ربّ یا ربّ میگوید. نوبت سیّد الشهداء و امام مجتبی شد. 47 سال حضرت مجتبی و 57 سال ابی عبداللّٰه علیه السلام برای خاطر یا ربّ یا ربّ گفتن تا غروب تاسوعا زندگی کردند. وقتی که عمر سعد دستور حمله داد، به قمر بنیهاشم فرمود: برو از اینها مهلت بگیر، امشب را تا صبح با ما نجنگند، میخواهیم با قاضی الحاجات مناجات کنیم و یا ربّ یا ربّ بگوییم. همۀ ائمّه همین طور بودند.
آفرینش تمام قدرتش به صورت ربوبیّت حضرت الهی در حضرت ربّ متمرکز است. حق، ربّ، نسبت به کل آفرینش، جان آفرینش است، چون حیات آفرینش به حیّ بودن او وابسته است. تمام حرکات عالَم نتیجۀ حیّ بودن حق و جان عالَم است که خداست. تمام قدرت و مسئولیت و اراده و حکم و دستور و فتوا متمرکز در پیغمبر آن امّت سپس در وجود امام معصوم و سپس در فقیه جامع الشرائط متمرکز است، الان تمام قوای کشور ما متمرکز در وجود ولایت فقیه است. همه حرکتها به او برمیگردد، حکمها به او بر میگردد، فتواها به او برمیگردد و در کشور وجود ما تمام قوا و قدرت متمرکز در نفس ماست.
در فلسفه یک بحث مفصّل و مستدل همین بحث است:
«النَّفسُ فی وَحدَتِها کُلُّ القُویٰ»، (2)در همۀ آفرینش جانْ خداست، در امت جان پیغمبر است، در نبود او امام است، در نبود او فقیه جامع الشرائط است و در کشور ما هم اصل و حقیقت و جان و ریشه نفس است، پس نَفْس در وجود ما کار خدا را در آفرینش، کار نبی را در امّت و کار رهبر را در امّت انجام میدهد.
ما هستیم که همۀ قوا را باید متمرکز حفظ این نفس کنیم که این کارگردان اگر در وجود ما جانشین خدا شود، چنان که در کلّ عالَم نظم برقرار است، در اعمال و رفتار و اخلاق ما هم نظم برقرار میشود. اگر نفس ما رنگ خدایی بگیرد، در مملکت
وجود ما دیگر خبری از رذایل نخواهد بود. هر چه ببینیم حَسَنات، خیر و درستی میبینیم. نَفْس ما در وجود ما کار خدا را میکند، کار پیغمبر و امام را انجام میدهد، فرقش با آنها این است که این محتاج تربیت است و تغذیۀ تربیتیاش هم باید از جانب آنها باشد تا همرنگ آنها شود؛ یعنی این نفس را باید با آنها ارتباط داد تا رنگ خدا و نبوت و امامت و مرجعیّت را به خودش بگیرد. وقتی همۀ وجود ما را به فعالیّت واداشت، همۀ فعالیّت ما خدایی میشود، آیا تاکنون چنین بوده یا نه؟ هر کسی خودش جواب خودش را بدهد؛ یعنی نفس در وجود ما نمایندۀ خدا بوده و کار میکرده یا نمایندۀ شیطان بوده است؟ آیا نمایندۀ فرشته بوده یا نمایندۀ دیو است؟ نمایندۀ پیغمبر بوده یا نمایندۀ ابوجهل میباشد؟ نمایندۀ امام بوده یا نمایندۀ معاویه است؟
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
نَفْس گاهی به چنان شقاوت و ذلّتی گرفتار میشود که در صف اعراضکنندگان از حق قرار میگیرد. این اعراض از حق هم به دلیل جهل صاحب نَفْس به حق نیست.
حق برای صاحب نفس روشن و آشکار است، اما در عین روشن و آشکار بودن حق، نَفْس حالت اعراض و رویگردانی دارد. به حالتی دچار است که حق را قبول نمیکند.
قرآن مجید میفرماید:
اگر کار انسان به این جا برسد به آخرین نقطۀ بدبختی و شقاوت رسیده است. در آیۀ 46 سورۀ مبارکۀ یس خداوند تبارک و تعالی مسئلۀ اعراض را چنین بیان میکنند:
«وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ» (1)
اگر بنا شود به انسان آیۀ حق برسد و انسان آیه را نفهمد و به هیچ عنوان متوجه آیه نشود، داستان اعراض دیگر داستان درستی نیست. بله، اگر آیات حق به یک دیوانه و بیعقل برسد، به کسی برسد که فکر و اندیشه ندارد و قبول نکند، آن جا را قرآن اعراض نمیگوید، چراکه دیوانه و مجنون تکلیف ندارند، اعراض هم دربارۀ
1) (1)-انعام(6):4؛«و هیچ نشانهای از نشانههای پروردگارشان برای آنان نیامد مگر آنکه از آن روی گردانیدند.»
آنها صدق نمیکند، چون آیه واقعاً متوجّه آنها نیست، تکلیف متوجه عاقل، بالغ و صاحب قدرت است؛ یعنی کسی که بتواند تکلیف را ادا کند، آیات حق متوجه او خواهد بود. انسان هم آیه را میفهمد و هم از آن اعراض میکند. این آخرین نقطۀ بدبختی انسان است، و بعد از این منزلی در شقاوت و بدبختی وجود ندارد. آیات حق گاهی به صورت قوانین پروردگار است، به صورت حلال و حرام خدا، امر و نهی خدا، مواضع پروردگار، مصالح خداوند و این قوانین و امر و نهی و حلال و حرام پروردگار جدّاً از آفتاب برای انسان روشنتر است، چون آفتاب چیزی است که انسان نمیتواند نگاهش کند، اما قانون حق چیزی است که ذاتاً برای انسان قابل درک است.
پروردگار عالم در آیۀ نود سورۀ مبارکۀ نحل (1)شش موضوع را نقل میکنند. این موضوعات هم فقط دربارۀ بعثت پیغمبر ما نبوده، بلکه از اول به انسان این شش موضوع توجه داده شده است. هیچ کس هم در تاریخ عالم نبوده که بگوید چون من این شش موضوع را نفهمیدم از آنها اعراض میکردم، اعراض مال کسی نیست که نفهمد اعراض در مورد کسی است که درک میکند امّا قبول نمیکند.
البته این آخرین نقطۀ بدبختی است که مولی الموالی و سیّد سادات و عبد مطلق، علم مطلق، کرم مطلق، عظمت مطلق و از روز روشنتر با انسان به نفع انسان حرف بزند و انسان هم خوب بفهمد، ولی اعراض کند. گاهی انسان روی از زن و بچّه برمیگرداند و میگوید که دیگر کاری با شما ندارم، گاهی روی از پدر و مادر، گاهی از دوستانش روی بر میگرداند تأسّف آن است که گاهی انسان از حضرت حق روی برمیگرداند.
1) (2)- إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ؛ به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد،و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند.شما را اندرز میدهد تا متذکّر[این حقیقت]شوید[که فرمانهای الهی،ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست.]؛نحل(16):90.
آری دشمنی تا آنجا رساندند که تصمیم بر قتل پیامبر گرفتند:
الأمالی للطوسی:465،حدیث 1031،المجلس السادس عشر؛بحار الأنوار:59/19-61،حدیث 18؛«...
فقال له أبو جهل لکن أری لکم أن تعمّدوا إلی قبائلکم العشرة فتنتدبوا من کلّ قبیلة منها رجلا نجدا ثمّ تسلّحوه حساما عضبا و تمهّد الفتیة حتّی إذا غسق اللّیل و غوّر بیّتوا بابن أبی کبشة بیاتا فیذهب دمه فی قبائل قریش جمیعا فلا یستطیع بنو هاشم و بنو المطّلب مناهضة قبائل قریش فی صاحبهم فیرضون حینئذ بالعقل منهم فقال صاحب رأیهم أصبت یا با الحکم ثمّ أقبل علیهم فقال هذا الرّأی فلا تعدلنّ به رأیا و أوکئوا فی ذلک أفواهکم حتّی یستتبّ أمرکم فخرج القوم عزین و سبقهم بالوحی بما کان من کیدهم جبرئیل علیه السّلام فتلا هذه الآیة علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و إذ یمکر بک الّذین کفروا لیثبتوک أو یقتلوک أو یخرجوک و یمکرون و یمکر اللّه و اللّه خیر الماکرین فلمّا أخبره جبرئیل بأمر اللّه فی ذلک و وحیه و ما عزم له من الهجرة دعا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله علیّ بن أبی طالب لوقته فقال له یا علیّ إنّ الرّوح هبط علیّ بهذه الآیة آنفا یخبرنی أنّ قریشا اجتمعت علی المکربی و قتلی و إنّه أوحی إلیّ عن ربّی عز و جلّ أن أهجر دار قومی و أن أنطلق إلی غار ثور تحت لیلتی و أنّه أمرنی أن آمرک بالمبیت علی ضجاعی أو قال مضجعی لتخفی بمبیتک علیه أثری فما أنت قائل و صانع فقال علیّ علیه السّلام أو تسلمنّ بمبیتی هناک یا نبیّ اللّه قال نعم فتبسّم علیّ علیه السّلام ضاحکا و أهوی إلی الأرض ساجدا شکرا لما أنبأه به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله من سلامته فکان علیّ علیه السّلام أوّل من سجد للّه شکرا و أوّل من وضع وجهه علی الأرض بعد سجدته من هذه الأمّة بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فلمّا رفع رأسه قال له امض لما أمرت فداک سمعی و بصری و سویداء قلبی و مرنی بما شئت أکن فیه کمسرّتک واقع منه بحیث مرادک و إن توفیقی إلاّ باللّه و قال و أن ألقی علیک شبه منّی أو قال شبهی قال إن یمنعنی نعم قال فارقد علی فراشی و اشتمل ببردی الحضرمیّ ثمّ إنّی أخبرک یا علیّ إنّ اللّه تعالی یمتحن أولیاءه علی قدر إیمانهم و منازلهم من دینه فأشدّ النّاس بلاء الأنبیاء ثمّ الأمثل فالأمثل و قد امتحنک یا ابن أمّ و امتحننی فیک بمثل ما امتحن به خلیله إبراهیم علیه السّلام.
یکی از کسانی که واقعاً اعراض از حق داشت، در حالی که حق را مثل بقیّه خوب میفهمید، و در این اعراضِ از حق، چهارده سال انواع بلاها را به سر پیغمبر آورد، ابوجهل بود.
در این چهارده سال هر وقت از او پرسیدند، چرا با پیغمبر این قدر مخالفت و دشمنی میکنی؟ جواب میداد: پیغمبر از قبیلۀ قریش است؛ مثلاً ما از قبیلۀ مُزِیل هستیم، خدا اگر راست میگوید، پیغمبری از قبیلۀ ما برای ما بفرستد، ما زیر بار پیغمبری که از قریش است، نمیرویم.
جوابش در این چهارده ساله همین بود، جوابی غیر منطقی و بیپایه و بیاساس میداد مثل این که مردم شهرها بگویند که خدا میگوید این مرجع تقلیدی که الان در بین شماست واجد شرایط برای رسیدن به من است، از او تقلید کنید، ولی مردم به خدا بگویند چون هم شهری ما نیست از او تقلید نمیکنیم.
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست (2)
باید بر اساس عقل رفاقت کرد، فعل اعتباری را باید نادیده گرفت. اصلاً کسی که اعتماد به شئون اعتباری کند از یک جهت کافر به پروردگار است. مسئلهای را که اسلام خیلی سخت با آن مخالفت کرده است، مسئلۀ تعصب است.
انسانی که سیر الی اللّٰه کرده و به عالیترین مقامات انسانی، یعنی پیغمبری رسیده، حالا از قبیلۀ قریش است، چه اشکال دارد، هیچ، ولی ابوجهل زیر بار نرفت، گفت: نه، اگر خدا میخواهد ما بندهاش شویم، از قبیلۀ ما پیغمبری برای ما بفرستد، ما با پیغمبری که از قریش باشد، کاری نداریم.
1) (3)-درباره خباثت ابو جهل در روایات فراوان آمده که به دو نمونه اشاره میکنیم: الکافی:649/2،حدیث 5؛وسائل الشیعة:79/12،باب 49،حدیث 15692؛«أبو علیّ الأشعریّ عن محمّد بن سالم عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر عن عمرو بن شمر عن جابر عن أبی جعفر علیه السّلام قال أقبل أبو جهل بن هشام و معه قوم من قریش فدخلوا علی أبی طالب فقالوا إنّ ابن أخیک قد آذانا و آذی آلهتنا فادعه و مره فلیکفّ عن آلهتنا و نکفّ عن إلهه قال فبعث أبو طالب إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فدعاه فلمّا دخل النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله لم یر فی البیت إلاّ مشرکا فقال السّلام علی من اتّبع الهدی ثمّ جلس فخبّره أبو طالب بما جاءوا له فقال أو هل لهم فی کلمة خیر لهم من هذا یسودون بها العرب و یطئون أعناقهم فقال أبو جهل نعم و ما هذه الکلمة فقال تقولون لا إله إلاّ اللّه قال فوضعوا أصابعهم فی آذانهم و خرجوا هرّابا و هم یقولون ما سمعنا بهذا فی الملّة الآخرة إن هذا إلاّ اختلاق فأنزل اللّه تعالی فی قولهم ص و القرآن ذی الذّکر إلی قوله إلاّ اختلاق.
2) (4)-دیوان اشعار حافظ شیرازی.
اعراض کنندگان از حق علت منطقی و عقلی نداشتند. در آیۀ 90 سورۀ نحل میفرماید:
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ ...» (1)
خدا سه چیز را از شما انسانها میخواهد که حتماً عمل کنید: یکی این که عدالت را در همۀ امور مراعات کنید، در خوردن، آشامیدن، حرف زدن، کسب، حتی در برخورد با بدترین دشمنانتان عدالت را مراعات کنید.
امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندانش فرمودند:
با این ضربتی که پسر مرادی به من زده، اگر من کشته شدم و شما خواستید انتقام بگیرید، کلمۀ ابن ملجم برای شما دهان پر کن نباشد که ده پانزده نفری با خنجر و شمشیر به جانش بیفتید و تکه تکهاش کنید، یا قبل از این که او را بکشید، کتکش بزنید، یا این که زبانتان آزاد شود و به او ناسزا بگویید.
اولاً، تا زنده است همان صبحانه و ناهار و شامی که به من میدهید، برای زندانیتان هم ببرید. وقتی هم که روز نوزدهم از مسجد او را به منزل برگرداندند، بلافاصله برای حضرت ظرف شیر آوردند، چون ابن ملجم هم مسافر بود، از بیرون آمده بود تا امام را بکشد و فرار کند. حضرت به امام مجتبی علیه السلام فرمودند: زندانی را از یاد نبرید، و شیر خودشان را به ابنملجم دادند، چون او از راه رسیده و گرسنه بوده فرمودند: به او هم تنها یک ضربت بزنید، بعد هم نگویید خون علیّ بن ابی
1) (5)-نحل(16):90؛«به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد،و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند.شما را اندرز میدهد تا متذکّر[این حقیقت]شوید[که فرمانهای الهی، ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست.]»
طالب ریخته شده، پس بگذار به جای علی دو هزار نفر از افراد جامعه را قتل عام بکنیم، مگر میخواهید به جهنّم بروید، درست است که من و او از نظر ارزش قابل مقایسه نیستیم، اما من یک نفر هستم، او هم یک نفر، او فقط مرا کشته و به کس دیگری شمشیر نزده است. (1)
ثمّ قال یا بنی عبد المطّلب لا ألفینّکم تخوضون دماء المسلمین خوضا تقولون قتل أمیر المؤمنین ألا لا تقتلنّ بی إلاّ قاتلی انظروا إذا أنا متّ من ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة و لا تمثّلوا بالرّجل فإنّی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول إیّاکم و المثلة و لو بالکلب العقور.
خداوند متعال در قرآن کریم چند سفارش میفرماید:
سفارش اوّل: «إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا» (2)در حرف زدن عدالت در گفتار را مراعات بکنید، دربارۀ کسی حرف نزنید، بیخودی دربارۀ کسی قضاوت نکنید، بدی به کسی نچسبانید، در حالی که میدانید او بدی ندارد. حضرت میفرماید: در قیامت پروندۀ کسی را به دستش میدهند، میبیند که در پروندهاش قتل نوشته شده است.
عرض میکند: خدایا! خودت شاهدی که در تمام عمرم، حتی یک مرغ را، که حلال بوده، در خانه سر نبریدهام چطور در پروندۀ من کشتن آدم نوشته شده است؟
خطاب میرسد: حرفی از دهانت دربارۀ فلان شخصی که کشته شده درآمد، دهان به دهان و گوش به گوش و سرانجام باعث کدورت شدید و قتل او شد، مثل تبلیغاتی که بنی صدر خائن علیه یاران خدا کرد و باعث شد 72 نفر در روز هفتم تیر در آتش بسوزند. زبان قاتل اول بود، اما اسلحۀ آخر بمب بود. همه میدانند که قاتل مرحوم شهید مظلوم بهشتی زبان بود نه شمشیر، زبان کشنده است.
در زیارت حضرت رضا میخوانیم:
«قَتَلَ اللّٰهُ مَنْ قَتَلَکَ بِالأَیدِیٖ وَالأَلسُنِ» (3)ای علی بن موسی الرضا تو فقط با زهر دست مأمون کشته نشدی، اول زبان تو را کشت.
آمدند دور مأمون نشستند و گفتند: اگر این علی بن موسیٰ الرضا نفوذ پیدا کند، خطرناک است. اگر مردم دور او جمع شوند، از تو دور میشوند! اول زبان بود که امام هشتم را کشت. از این رو قرآن میفرماید: «إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا» به عدالت سخن
بگویید.
زین العابدین میفرماید: کاسب حق ندارد در خریدن ارزش جنس را پایین بیاورد و در فروختن آن را بالا ببرد. باید به عدالت بخرید، اما ما به عدالت نمیخریم.
اگر جنسی را به قیمت زیاد خریده و الان ناچار است مثلاً برای درمان فرزندش بفروشد اگر کمتر از قیمت واقعی بخرند، آن خرید از ظالم و خائن است و این اعراض از خداست.
خداوند میفرماید: آیهای از من به مردم رسیده که در آن عدالت را به مردم حکم کردهام، اما نفسْ از عدالت که حکمِ من است، اعراض میکند. کلمۀ عدل و ظلم هم که بحث میشود، بلافاصله ذهن مردم متوجه ستمگران تاریخ میشود و میگویند:
عادل نبوده، و ظالم بوده، اما خودش را که تاکنون به مدت سی سال جنس دست دوم را به قیمت یک سوم از مردم خریده، ظالم نمیداند.
فیلی را سر چشمه بردند تا به او آب بدهند، تا نگاهش به چشمه افتاد، چون آب بسیار صافی بود، به سرعت به عقب برگشت. صاحبش دوباره او را سر چشمه آورد، ولی باز دوباره تا نگاهش به آب افتاد، به عقب برگشت.
به یکی گفت: فیل من آب نمیخورد، پرسید: چرا، فیلت که خیلی تشنه بود، آیا میدانی چرا آب نمیخورد؟ دلیلش این است که خودش را در چشمه میبیند و از خودش سخت بدش میآید و میترسد. یک چوب بردار و آب را گلآلود کن تا خودش را نبیند. اگر دست ما را بگیرند و در برابر پروردگار یا قرآن قرار دهند و خودمان را در آن چشمۀ صاف ببینیم، از دست خودمان فرار میکنیم و به وحشت
میافتیم، اما فعلاً آب زندگی را گلآلود کردیم و نمیبینیم. دو هزار تومان را دویست تومان میخریم، دویست تومان را بیست تومان میخریم، پشت سر هر کسی هم که دلمان بخواهد، حرف میزنیم، به هر کس بخواهیم، تهمت میزنیم.
سفارش دوم حق در این آیه احسان است. احسان به معنای نیکوکاری است، یعنی عمل تو عمل خیر باشد.
سفارش سوم: «وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ» قوم و خویش فقیرتان را رسیدگی کنید، به افراد نیازمندتان برسید.
قرآن کریم از سه کار نهی فرموده است:
«یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ» ، فحشا به معنای همین معاصی مربوط به لذتهای شهوانی است. احتیاج به توضیح ندارد، یک رشتهاش زناست. رشتههای دیگر «وَ الْمُنْکَرِ» یعنی در زندگیتان و در جامعه کار بد نکنید، و رشتههای دیگر «وَ الْبَغْیِ» یعنی تجاوز از حق و قانون هم نداشته باشید. «یَعِظُکُمْ» این به عهدۀ خود شماست.
گاهی آیات خدا که معرِضین از آن اعراض میکنند، به صورت قوانین و مقررات حلال و حرام است. بسیار هم روشن و معلوم است: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ». (1)
تهذیب الأحکام:185/6،باب 18،حدیث 8؛«عن سلمة قال قلت لأبی عبد اللّه ع الرّجل منّا یکون عنده الشّیء یتبلّغ به و علیه دین أ یطعمه عیاله حتّی یأتی اللّه عز و جلّ بیسره فیقضی دینه أو یستقرض علی ظهره فی خبث الزّمان و شدّة المکاسب أو یقبل الصّدقة قال یقضی بما عنده دینه و لا یأکل أموال النّاس إلاّ و عنده ما یؤدّی إلیهم حقوقهم إنّ اللّه تعالی یقول لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل إلاّ أن تکون تجارة عن تراض منکم و لا یستقرض علی ظهره إلاّ و عنده وفاء و لو طاف علی أبواب النّاس فردّوه باللّقمة و اللّقمتین و التّمرة و التّمرتین إلاّ أن یکون له ولیّ یقضی من بعده و لیس منّا من میّت یموت إلاّ جعل اللّه عز و جلّ له ولیّا یقوم فی عدته و دینه فیقضی عدته و دینه».
اصل بعضی از تجارتها «عن تراض» نیست، ربا تجارت «عن تراض» نیست، دزدی تجارت «عن تراض» نیست، دزدی، احتکار موادّ غذایی، به زور مال کسی را بردارند و ارزش جنس مردم را پایین بیاورند، تجارت «عن تراض» نیستند، راضی نیست که چهار هزار تومان را هزار تومان بفروشد، تجارت «عن تراض» نیست. این آیۀ روشن خداست: «وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ» آیاتی که من برای شما فرستادم، کاملاً واضح است و1) (9)-نساء(4):29؛«ای اهل ایمان!اموال یکدیگر را در میان خود به باطل[و از راه حرام و نامشروع] مخورید،مگر آنکه تجارتی از روی خشنودی و رضایت میان خودتان انجام گرفته باشد.و خودکشی نکنید؛زیرا خدا همواره به شما مهربان است.»
ابهامی ندارند، حلال و حرام خدا هیچ ابهامی ندارند.
مردی که اداری بود و در تهران زندگی میکرد، چند سال پیش از دنیا رفت. شاید از مرحوم آیة اللّٰه بروجردی هم اجازه گرفته بود که وارد اداره شود. چون متدیّنهای آن زمان برای کار کردن در ادارۀ دولت، از مرجع تقلید خود اجازه میگرفتند، چون حکومت در دست عدهای فاسق و ستمگر بود.
حداکثر حقوقی که آن زمان گرفته بود، حدود دو هزار تومان بود، اما اتفاق نیفتاد که این در چک حقوقیاش به هزار تومان برسد، هر وقت به بانک ملی میآمد، اول دفترچۀ بغلیاش را درمیآورد، یک ربع بیست دقیقهای محاسبه میکرد، بعد در چک ورودیاش مینوشت: 1822 تومان و دو ریال. یک برج میآمد و مینوشت:
1911 تومان و یک ریال.
یک روز بانکیها از او پرسیدند که این چه بازی است که تو درآوردهای؟ گفت: به خدا این بازی نیست، این عین حق است، اولاً، من از مرجع تقلید اجازه گرفتم و به ادارۀ شما آمدم، ثانیاً، قانون اداره است که من هشت ساعت کار کنم. من برای دولت هم کار نمیکنم، چون دولت را قبول ندارم، من برای مردم کار میکنم. این حقوقی هم که میگیرم، یک قسمتش مال نفت است، یک قسمتش هم مال مالیات، هم نفت مال مردم است هم مالیات، مردم از من هشت ساعت کار میخواهند، من هم در برج هر روز هشت ساعت کار نکردهام، آن روزهایی که پنج یا شش یا هفت ساعت و یک ربع شده، یا هشت ساعت و ده دقیقه کم شده، همه را یادداشت میکنم و سر برج به مقداری که کار نکردهام، از حقوقم کسر میکنم، چون طلب ندارم، این حق است،
اما چه قدر بوده و هستند که به رفیقشان سفارش میکنند که جای من کارت
1) (10)-رعایت حقوق مردم آنقدر مهم است که امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید: غرر الحکم:480،حدیث 11039؛«جعل الله سبحانه حقوق عباده مقدمة لحقوقه[علی حقوقه]فمن قام بحقوق عباد الله کان ذلک مؤدیا إلی القیام بحقوق الله.
حضور و غیاب را وارد کن. هیجده روز سر کار نمیرفتند، بعد آخر کار اضافهکاری هم میگرفتند. این دزدی و تجاوز است. همۀ آیات حق روشن هستند، قرآن مجید برای همه روشن است: «شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ بَیِّنٰاتٍ مِنَ الْهُدیٰ وَ الْفُرْقٰانِ». (1)
گاهی سؤال میکنند که راه سیر و سلوک چیست؟
راه عارف شدن و عاشق شدن چیست؟ شما خیال میکنید راهی غیر از قرآن مجید دارد؟ فکر میکنید که عارف شدن استادی غیر از خدا و انبیا و امامان دارد؟ شما اگر سؤال بفرمایید که ما در مکتب کدام عارف تسلیم بشویم تا عارف شویم؟ من میگویم: خدا، انبیا و ائمّه، ما کس دیگری را نمیشناسیم.
ما در عصر تمام انبیا و دوازده امام جایی را برای تکامل به نام خانقاه نداشتیم، مرکز تکامل مسجد بود، معلّم عرفان خداست، کتاب عرفان قرآن است، توضیح عرفان دعای ابو حمزۀ ثمالی است، خطّ عرفان دعای عرفه سیّد الشهداست، مغز عرفان دعای کمیل است، پیر طریقت هم در اسلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است و موسی و ابراهیم و یوسف و عیسی و ائمه علیهم السلام مگر انسان میتواند به مقامات عالیۀ الهی بدون عمل کردن به قرآن برسد.
اگر کسی همین آیۀ 90 سورۀ نحل را عمل کند که میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» (2)، عارف میشود. گاهی آیات خدا همین عناصر و اجزای خلقت هستند: «سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» (3)شما در این آیات آفرینش من و در آیۀ نفس وجود خودتان غرق در اندیشه شوید، پایان این اندیشه من هستم: «یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» ؛ من برای شما ظهور میکنم، آشکار
1) (11)-بقره(2):185؛«[این است]ماه رمضان که قرآن در آن نازل شده،قرآنی که سراسرش هدایتگر مردم است و دارای دلایلی روشن و آشکار از هدایت میباشد،و مایۀ جدایی[حق از باطل]است.»
2) (12)-نحل(16):90؛«به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد،و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند.شما را اندرز میدهد تا متذکّر[این حقیقت]شوید[که فرمانهای الهی، ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست.]»
3) (13)-فصلت(41):53؛«به زودی نشانههای خود را در کرانهها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بیتردید او حق است.آیا کافی نیست که پروردگارت[با ظاهر کردن حقایق و دلایل]بر همه چیز گواه است[که تنها او آفریننده و بینیاز است و غیر او مخلوق و از هر جهت نیازمند به اوست.]»
میشوم. به خدا قسم که یار بیپرده، بدون نقاب و حجاب، از در و دیوار در متجلّی است، یا اولی الابصار، اگر گوش باز شود، این صدا از همه جای عالم میآید:
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الّا هو (1)
صریح قرآن مجید است که به پیغمبر میگوید: اگر نزد تو آمدند و گفتند که خدا کجاست؟ بگو: بندگان من دنبال من نگردید، من جایی نیستم: «وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی» اگر آمدند و از تو پرسیدند که خدا را میخواهیم «فَإِنِّی قَرِیبٌ» ؛ بگو پیش شما هستم، با شما هستم: «أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ» (2)
درباره حقوق خداوند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:
مکارم الأخلاق:460؛بحار الأنوار:78/74،باب 4،حدیث 3؛«یا أبا ذرّ إنّ حقوق اللّه جلّ ثناؤه أعظم من أن یقوم بها العباد و إنّ نعم اللّه أکثر من أن یحصیها العباد و لکن أمسوا و أصبحوا تائبین».
اگر میخواهید باورتان بیاید یک یا اللّٰه بگویید، خواهید دید که جوابتان را میدهم تا بفهمید که پیش شما هستم.انسانی که همواره در خرید جنس به عنوان دست دوم کلاه سر مردم میگذارد، انسانی که با زبانش مردم را اذیت میکند، تهمت میزند، بعد هم شب هزار بار یا اللّٰه میگوید و انتظار شنیدن جواب از او دارد، و اگر جواب نشنود ناراحت است که چرا با این که بیست سال خدا را میخواند، جوابی نمیشنود،
باید گفت که تو بیست سال است جواب خدا را در قرآن ندادی، این همه تو را دعوت به عدالت، احسان، معاملات صحیح، نیکوکاری کرد، جواب ندادی، حال چگونه انتظار داری با یک یا اللّٰه، آن هم با این بدن و جان و نفس و روح و عقلی که پر از تاریکی است، جوابت را بدهد؟ بله، اگر میخواهی جوابت را بدهد، از هر کاری که در عمرت انجام دادهای، توبه کن، بعد یا اللّٰه بگو، آن گاه خواهی دید که چگونه جوابت را میدهد، اما کسی که پشت به خدا کرده و یا اللّٰه یا اللّٰه میگوید، اینها جوابی ندارد. باید رو جانب به خدا کرد و یا اللّٰه گفت. کسی که هر روز از خدا دور میشود یا اللّٰه گفتن او هیچ معنایی ندارد. اما آن یا اللّٰه را که امام حسین علیه السلام در گودال قتلگاه گفت، هنوز هم جوابش از همۀ عالم شنیده میشود.
امام زین العابدین علیه السلام میفرماید:
تا چهل روز بعد از شهادت پدرم، هر سنگی را که از روی زمین بلند میکردیم، از زیر آن خون بیرون میآمد. (1)
عن معروف قال أول ما عرف الزهری تکلم فی مجلس الولید بن عبد الملک فقال الولید أیکم یعلم ما فعلت أحجار بیت المقدس یوم قتل الحسین بن علی فقال الزهری بلغنی أنه لم یقلب حجرا إلا و تحته دم عبیط.
حسین علیه السلام همۀ عالم بود، وقتی یا اللّٰه میگفت انگار همۀ عالم یا اللّٰه میگویند، همۀ ملائکه یا اللّٰه میگویند، همۀ وجود یا اللّٰه میگوید. این یا اللّٰه جواب دارد. گاهی هم آیات حق، به صورت معجزات انبیا و کرامات اولیاست.یک دسته از مردم به عللی نفسشان در برابر وجود مقدّس حضرت دوست حالت اعراض دارد و این حالت اعراضی هم که قرآن مجید میفرماید: سه علت دارد، هر سه علتش را قرآن به طور پراکنده در چند سوره بیان میکند. آن گاه که انسان مریض است، سه علت به او میرسد، دچار سه علت میشود، در این صورت، اگر آیات حق از روز مهم روشنتر به او برسد با تلخی رو برمیگرداند. این سه علت آیاتی دارد، توضیحاتی دارد که در جلسه بعدی به آن میپردازیم.
اما کسانی که گرفتار این سه علت نیستند، در این فضای عالم معنا، در این فضای عالم عرفان و عالم ملکوت و الهی آزادند، آنها وقتی یا اللّٰه و یا ربّ میگویند، جدّاً جواب خدا را میشنوند، عملشان، اخلاقشان، رفتارشان، برخوردشان بالاترین جوابی است که میشنوند. آن اخلاق و عمل الهیشان همان جواب یا اللّٰه شان است، آن نماز، روزه، جهاد و شهادتشان، جوابهای یا اللّٰههایشان است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) (16)-اعلام الوری:220
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
دربارۀ ارزش، قیمت و موقعیت نفس در وجود مطالبی بیان شد و دانستیم که نفس در وجود انسان از موقعیّت مهمی برخوردار است. نفس دارای انواع استعدادهای بسیار مهم است که اگر انسان با راهنماییهای صاحب نفس که خداست، به آن استعدادها برسد و به تعبیر پیغمبر اسلام آن استعدادها را مؤدّب به آداب خدا کند، از انسان وجود باارزشی، حتی مافوق ملائکه و عرش خدا به وجود میآید.
بحث دیگری تحت عنوان «اعراض» که در آیات متعددی در قرآن مجید آمده است، مسأله اعراض نفس از حق و روگردانی آن از واقعیّتها میباشد.
خداوند متعال میفرماید:
«وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ» (1)
آیهای از آیات ما نیامد، مگر این که گروهی از آنها اعراض کردند و اعراض به معنای روگردانی است، به معنای پشت کردن به حق است، و این اعراض، در وجود انسان معمولاً کار نفس است و وقتی نفس اعراض کند، ارتش این نفس که عبارت است از اعضا و جوارح انسان، همۀ آنها هم اعراض خواهند کرد، چون وضع نفس
1) (1)-یس(36):46؛«و هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برای آنان نمیآید مگر اینکه از آن روی میگردانند».
در وجود ما مانند یک فرماندۀ کل است؛ تمام نیروها و قدرتها متمرکز در او هستند و اوست که اگر متخلّق به اخلاق الهی شود، مشکلات حل خواهد شد. دستور شدید هم به این معنا داده شده است که:
«تَخَلَّقُوا بِأخلاقِ اللّٰهِ» (1)
بحار الأنوار:129/58؛«أنّه قال علیه السّلام تخلّقوا بأخلاق اللّه».
الکافی:17/8،حدیث 2؛الأمالی للمفید:204؛«و تأدّبوا بآداب الصّالحین».
«وَتَأدَّبُوا بآدابِ الصّٰالِحینَ» (2)نفستان را متخلّق به اخلاق خدا و مؤدب به آداب اهل صالح کنید.منظور از صالحین در این گفتار پیغمبر اکرم، بندگان شایستۀ خدا هستند، بندگان حقیقی خدا در هر لباسی که هستند، افرادی هستند که در حقشان میتوان گفت آنها لطیفترین و نورانیترین موجود عالَم هستند، البته این نوری که آنها دارند، نور معنوی است.
قرآن مجید میفرماید:
این قدر این نور شدید است که در قیامت خودش را آشکار و ظاهر میکند. به مسئلۀ منزّه شدن نفس به نور الهی و آیات الهی در این زمینه و بسیاری از مسائل مهمی که نفس را لطیفترین حقیقت عالَم میکند، پرداخته خواهد شد.
بیان این مسائل منوط به این است که: خدا به همۀ ما لطف کند، چون همۀ ما سخت محتاج هستیم. آن چه در این جا بیان میشود از کتابهاست، اما اگر خودِ انسان به آن لطافت و به آن نورانیّت برسد، در صریح قرآن مجید است که به کشف بسیاری از حقایق عالی نایل خواهد شد. خیلی از مسائل است که فقط با لطیف شدن قابل درک است و خطابی نیست. حافظ میگوید:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد (3)
قرآن راهنمایی میکند که چگونه لطیف شویم؟ چون قدرت پرواز نفس بسیار زیاد است، اگر او برود، عقل را برای اتّصال به عقل مطلق با خودش میبرد و اگر نرود، عقل را زندانی میکند و نمیگذارد اصلاً کار کند، چون بسیار قوی است، هم در طرف مثبت قدرت زیادی برای پرواز دارد و هم در طرف منفی قدرت زیادی برای بدبخت شدن دارد.
بنابراین، اگر او از زندانهایی که به سه تای آنها اشاره خواهد شد، آزاد شود ممکن است بگوییم که تمام تابعانش را با خود میبرد. این بردن، بردن معنوی است نه این که خیالی باشد. اگر کسی به لطافت کامل برسد، در روی همین زمین به لطافت خواهید رسید مگر انبیا کجا بودند؟ انبیا که از آسمانها با ما تماس نداشتند، مهمترین عارف عالَم که سرحلقۀ همه عارفان بوده و هست، وجود مقدّس امیرالمؤمنین میباشد، مگر ایشان کجا بودند؟ همین جا، اما با این که او را در زمین میدیدند، وجود مقدّسشان فنای در حق بود؛ یعنی پیوستگی کاملی با نور حضرت حق پیدا کرده بود. انگار فکر میکردی که دیگر علی نیست، کسانی که چشم حقیقتبین داشتند، دیگر علی را نمیدیدند، بلکه خدا را در آیینۀ این انسان در تجلّی میدیدند. آنها با علیّ بن ابیطالب به عنوان یک انسان معمولی معامله نمیکردند.
سلمان یک سخنرانی دارد که مرحوم طبرسی در کتاب بسیار مهم احتجاج آن را نقل کرده است. او این سخنرانی را در مدینه در مسجد برای مردم بیان کرد. در این سخنرانی به این مطلب اشاره میکند که: من حرفی دارم که مخالفترین مخالفان
1) (5)-شبیه این روایت از سلمان نقل شده که میفرماید: بحار الأنوار:339/54،باب 2،حدیث 31؛«عن سلمان قال کنّا مع أمیر المؤمنین علیه السّلام و نحن نذکر شیئا من معجزات الأنبیاء فقلت له یا سیّدی أحبّ أن ترینی ناقة ثمود و شیئا من معجزاتک قال أفعل ثمّ وثب فدخل منزله و خرج إلیّ و تحته فرس أدهم و علیه قباء أبیض و قلنسوة بیضاء و نادی یا قنبر أخرج إلیّ ذلک الفرس فأخرج فرسا أغرّ أدهم فقال لی ارکب یا أبا عبد اللّه قال سلمان فرکبته فإذا له جناحان ملتصقان إلی جنبه فصاح به الإمام فتحلّق فی الهواء و کنت أسمع خفیق أجنحة الملائکة تحت العرش ثمّ خطرنا علی ساحل بحر عجّاج مغطمط الأمواج فنظر إلیه الإمام شزرا فسکن البحر فقلت یا سیّدی سکن البحر من غلیانه من نظرک إلیه فقال یا سلمان حسبنی أنّی آمر فیه بأمر ثمّ قبض علی یدی و سار علی وجه الماء و الفرسان یتبعاننا لا یقودهما أحد فو اللّه ما ابتلّت أقدامنا و لا حوافر الخیل فعبرنا ذلک البحر و وقعنا إلی جزیرة کثیرة الأشجار و الأثمار و الأطیار و الأنهار و إذا شجرة عظیمة بلا ثمر بل ورد و زهر فهزّها بقضیب کان فی یده فانشقّت و خرج منها ناقة طولها ثمانون ذراعا و عرضها أربعون ذراعا خلفها فصیل فقال لی ادن منها و اشرب من لبنها فدنوت و شربت حتّی رویت و کان أعذب من الشّهد و ألین من الزّبد و قد اکتفیت قال هذا حسن قلت حسن یا سیّدی
شما هم نمیتواند منکر این حرف شود، چون همۀ شما حقیقت این حرف مرا با چشم و گوش و وجودتان در زمان پیغمبر لمس کردهاید.
اگر کسی بگوید این حرفی که تو میزنی، درست نیست، باید در دهانش زد، چون نمیتواند بگوید درست نیست و آن این است که: شما بعد از مرگ پیغمبر دست از علی علیه السلام برداشتید، در حالی که این حرف من مثل روز روشن است که اگر کسی با علیبنابیطالب اتّحاد ارادی، اخلاقی و عملی پیدا کند، اگر کنار دریا برود، بخواهد از این طرف دریا به آن طرف برود و قایق و کشتی نباشد، معطّل کشتی نمیشود، بلکه یک «یا علی» میگوید و از روی آب مثل برق رد میشود.
گفت: کدامتان منکر این حرف هستید که با گفتن یک «یا علی» از روی آب دریا بدون این که آدم فرو برود، از کشتی سریعتر رد میشود؟ همه سرها را پایین انداختند. گفت: با گفتن یک «یا علی» انسان هر مرغ حلال گوشتی را اراده کند که در خانهاش بنشیند، خودِ آن مرغ اگر در هندوستان باشد، پر میکشد و به اتاق میآید، او را ذبح میکند میخورَد و بعد هم عبادت خدا را به جای میآورد. کدام یک از شما منکر این حرف هستید؟ اگر کسی «یا علی» بگوید و اراده کند به خدا برسد، به خدا میرسد، کسانی که چشم باز داشتند، علی را دور میدیدند، اگر کسی به این لطافت برسد، توفیق حق نصیب او شده است.
حالا اگر کسی بگوید که قواعد علمی نمیتواند این مسائل را قبول کند و این مسائل مافوق علم است، علم مجموعهای از روابط بین عناصر است، علم کاری به عالَم معنا ندارد، بلکه روابط نبات را با ازت و اکسیژن و هیدروژن و خاک و املاحِ آبی را بیان میکند و این ارتباطی به حرکت انسان برای فنای فی اللّٰه ندارد، چه دلیلی اصلاً بین روابط نباتات و عالَم برای این موضوع هست؟ اصل این علم غریبۀ از این حرفهاست؟ باید گفت که آیا اصل علم را قبول نداری؟ آیا این علم غریبۀ از این حرفهاست؟ دنیا قبول ندارد، دنیا غریبۀ از آخرت است؟ دنیا غریبۀ از غیب و
باطن است؟ علوم مادی مجموعهای از روابط عناصر با همدیگر است.
ما هر چقدر هم معطّل بنشینیم تا قواعد مربوط به اکسیژن و هیدروژن حرفهای ما را تأیید کند، تا قیامت هم دری برای تأیید باز نمیکند، چون اصلاً بیگانۀ از این حرفهاست: که علم عشق در دفتر نباشد، صاحب جای دیگر است. اگر بحث دربارۀ دنیا باشد، انسان علوم خودِ دنیا را دربارۀ دنیا بحث میکند. موسی بن عمران چوب خشکی را در بیابان طبق صریح قرآن به سنگی تبدیل کرد که به زمین نچسبیده اما بیست نفر میتوانند سنگ را روی زمین حرکت دهند. گاهی سنگی در دل زمین است، میگوییم زیرش آب بود و ما نمیدانستیم، اما موسی چنان با عصا محکم به سنگ زد که شکافت و آب بیرون زد این هیچ چیز نیست؟ آب بوده و سنگ روی آن بوده و کسی نمیدانسته و چوبی به سنگ خورده، آب بیرون زد و این تیر به تاریکی زدن است؟ این اصل مهمی نیست؟ آیا یک ارمنی، یهودی، یا مشرک هم ممکن است در حال کشاورزی کلنگش به سنگ بخورد و یک مرتبه آب فوران کند، پس این لطف شده که این کار را کرده، این که نَفْسش مجسمۀ شیطان است، چه لطافتی دارد؟
رزمندگان در زمان جنگ هم گاهی در جبهۀ جنوب درگیر میشدند، آب به آنها نمیرسید، هوا هم خیلی گرم بود، در سنگرها دهانشان خشک شده بود، نزدیک به مرگ بودند، من هم در آن جا بودم. نه این که گراگرفته باشند و بدانند که حتماً در این جا نیرو هست، البته احتمال میدادند که نیرو باشد، اما با توپهای 45 و 60 کیلومتری آن جا را میزدند که ناگهان توپی آمد و در آن منطقه خورد و زمین به دلیل شدّت توپ دهان باز کرد و آب بسیار عالی شروع به جوشیدن کرد، آیا باید گفت که آن سرباز عراقی لطیف شده بود؟!
خدا در قرآن میگوید که چوب خشکش را به سنگی که زیرش هم هیچ چیزی
نبود، میزند: «فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصٰاکَ الْحَجَرَ» (1)پس گفتم چوب در دستت را به سنگ بزن، روح لطیف است، ارتباط هم دارد، ارتباطش هم از
«قُلْنَا اضْرِب» پیداست.
دست دیگر دست موسی نبود، دست خدا بود والّا از چوب خشک چه کاری برمیآید؟ قواعد نجاری باید این حرف را تأیید کند، چرا که بیگانۀ از این حرف است، قواعد فیزیکی باید این حرف را قبول کند.
این که بیگانۀ از این حرف است را عقل انسان باید بپذیرد، کسی با یک خرده مغز به اندازۀ مغز گوسفند در سر او گذاشته شده با همان مغز بیحرکت و بیارتباط هر چه را در عالَم قبول دارد، میگویم درست است، هر چه را قبول ندارد، میگوید نادرست است.
اما باید گفت که تو اصلاً بیگانۀ از همه جا هستی، تو نباید بگویی، بلکه آشنا باید بگوید که چه چیزی درست است، آشناترین آشناها هم خداست که میگوید درست است. چه کسی آشناتر از همه در عالَم به موجودات است؟ چه کسی نزدیکتر است، چه کسی رفیقتر است؟ چوب را به سنگ زد: «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً» از آن یک سنگ دوازده چشمۀ آب بیرون آمد. در باطن این عالَم خبرهاست، ولی این خبرها تنها در صورتی به او میرسد که مثل موسی شود. اگر چنین اسلحهای را که دست موسی دادند، دست ما میدادند، آیا ما هم به باطن عالَم میرسیدیم؟ این خبرها را خبردارها میدانند، بیخبرها که نمیدانند چه خبر است. بیخردان چه میدانند چه خبر است؟
ابن سینا با همۀ عظمت علمیاش میگفت: جرأت انکار هیچ چیز را ندارم، هر چه به من میگویند میترسم بگویم نه . یکی از پهلوانترین پهلوانان علم در کرۀ زمین ابن سیناست.
صدر المتألهین با آن ید بیضای علمیاش ابن سینا را قبول دارد. صدر المتألهین بیست درصد دانشش را، پنجاه سال پیش استاد خوانده بود، هشتاد درصدش را هم
1) (6)-بقره(2):60؛«پس گفتیم:عصایت را به این سنگ بزن.»
از طریق لطافت به دست آورده بود. وقتی انسان به کتابهای مهم او مراجعه میکند، در بیشتر صفحاتش میبینید که یک عنوان میزند: «حقیقةٌ عرشیّه».
چیزهایی میگوید که در هیچ کتابی نوشته نشده است، بعد در پایان هم میگوید: آن چه را برایتان نوشتم میدانید از کجا نقل میکنم؟ خداوند دستم را گرفت، نشانم داد و من در کتاب آوردم، یک جا میبینید مینویسد «برهانٌ نیّرٌ عرشی»، میگوید این حرف مال فرش نیست، تا آن جا رفتهام، آن جا دیدهام و در کتاب آوردهام. هیچ کدام از این قواعد علمی نه میتواند اینها را تأیید یا نفی کند، چون قواعد علمی بیگانۀ از این حرفها هستند.
ممکن است دکتری در ایران از نظر جراحی نظیر نداشته باشد، فیزیکدانی در ایران در خاورمیانه بینظیر باشد و بگوید که این حرفها را علم من قبول نمیکند، برای این که تو غریبۀ غریبهای، تو نسبت به این حرفها جاهل محض هستی، قرآن هم میگوید جاهل هستی: «یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا». (1)قرآن میگوید سواد دنیاییات خیلی بالا است: «یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا» ، بله، ظاهر در و دیوار را خوب میفهمد: «وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ» اما یک هزارم میلیمتر از پشت پرده اطلاع ندارد و آن را درک نمیکند، ولی باید این پرده را شکافت، باید این دیوار را خراب کرد، باید از این زندان بیرون آمد تا ببینی که بیرون از زندان چه مملکتی است؟ تا ببینی پشت این گنبد مینویی عالَم چه خبرهاست؟
پیغمبر بعد از نماز صبح به یک نفر فرمود: حالت چطور است؟ گفت اجازه میدهید از این گنبدی که روی ماست به نام دنیا، سرم را بیرون کنم از آن پشت خبر بدهم که چه خبر است؟ اجازه میدهید که این قیافههایی را که در مسجد نشستهاند، از تک تک آنها خبر دهم که در چه طبقهای از جهنّم قرار دارند؟ کدام را
1) (7)-روم(30):7؛«[تنها]ظاهری[محسوس]از زندگی دنیا را میشناسند و آنان از آخرت[که سرای ابدی و دارای نعمتهای جاودانی و حیات سرمدی است]بیخبرند.»
در کجای بهشت میبینم؟ اجازه میدهید خطّهای داخل قلب این مردم را برایتان بخوانم که چیست؟ فرمود: نه، ولی حال خودت را بگو، به حال مردم کار نداشته باش، میدانم که میدانی، اما هر دانستهای را که نباید گفت، اهل خبر کجا هستند، محرمها کجا هستند، تو میخواهی پیش نامحرمها چه بگویی؟ (1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سلمان میگفت: چیزهای مربوط به خودت را برای ابوذر تعریف نکن؟ بعضیها چه خبرهایی از عالَم گرفته بودند؟ اگر ابوذر نامحرم سلمان باشد، وای به حال ما، ما که به همه نامحرم هستیم و آن گاه صورت را باز کردیم و به همه میگوییم ما را تماشا کنید، یا رسول اللّٰه، ما را ببین، یا حسین، ما را ببین، یا علی، ما را ببین، از همه بدتر ای خدا، ما را ببین، خودش که گفته به نامحرم نگاه نکنید، خودش قانون خودش را بشکند، من باید محرم شوم تا مرا راه دهند، آن گاه بعد از آن که محرم شدی، کار بسیار سخت میشود، اگر محرم شدی، باید بیش از گذشته مراقب زبان و دهانت باشی:
چو محرم شدی واقف خویش باش که محرم به یک نقطه مجرم شود
همین که محرم شدی، یک لحظه به درخت خودبینی نزدیک شدهای، آن گاه فریادش بلند میشود که: «فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ» (2).
مردی پیش استاد رفت تا اسم اعظم را بیاموزد:
«عَلِّمْنیٖ اسْمَ الأعظَمْ» (3)
...یا رسول اللّه علّمنی اسم اللّه الأعظم فقال صلّی اللّه علیه و اله توضّئی فتوضّأت ثمّ قال ادعی حتّی أسمع ففعلت فقالت اللّهمّ إنّی أسألک بأسمائک الحسنی کلّها ما علمت منها و ما لم أعلم و أسألک باسمک العظیم الأعظم الکبیر الأکبر فقال صلّی اللّه علیه و اله أصبته و الّذی بعثنی بالحقّ
بحار الأنوار:225/90،باب 11؛مهج الدعوات:318.
. گفت: استاد این همه ما پیش تو درس خواندیم، اسم اعظم را به ما یاد بده، استاد هیچ چیزی نگفت. مدتی گذشت دو مرتبه به استاد التماس کرد، استاد اسم اعظم را یاد بده، استاد هیچ چیز نگفت.روزی استاد جعبۀ دربستهای را به شاگردش داد و گفت: بیست سال است پیش
1) (8)-الکافی:53/2،حدیث 2؛بحار الأنوار:159/67،باب 52،حدیث 17؛«عن إسحاق بن عمّار قال سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله صلّی بالنّاس الصّبح فنظر إلی شابّ فی المسجد و هو یخفق و یهوی برأسه مصفرّا لونه قد نحف جسمه و غارت عیناه فی رأسه فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله کیف أصبحت یا فلان قال أصبحت یا رسول اللّه موقنا فعجب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله من قوله و قال إنّ لکلّ یقین حقیقة فما حقیقة یقینک فقال إنّ یقینی یا رسول اللّه هو الّذی أحزننی و أسهر لیلی و أظمأ هواجری فعزفت نفسی عن الدّنیا و ما فیها حتّی کأنّی أنظر إلی عرش ربّی و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلک و أنا فیهم و کأنّی أنظر إلی أهل الجنّة یتنعّمون فی الجنّة و یتعارفون و علی الأرائک متّکئون و کأنّی أنظر إلی أهل النّار و هم فیها معذّبون مصطرخون و کأنّی الآن أسمع زفیر النّار یدور فی مسامعی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله لأصحابه هذا عبد نوّر اللّه قلبه بالإیمان ثمّ قال له الزم ما أنت علیه فقال الشّابّ ادع اللّه لی یا رسول اللّه أن أرزق الشّهادة معک فدعا له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فلم یلبث أن خرج فی بعض غزوات النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله فاستشهد بعد تسعة نفر و کان هو العاشر».
2) (9)-حجر(15):34؛«[خدا]گفت:از این[جایگاه والا که مقام مقربان است]بیرون رو که رانده شدهای.»
3) (10)-درباره اسم اعظم از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله سئوال شد فرمودند:
من درس میخوانی، خیلی هم به تو علاقه دارم، بسیار هم آدم خوبی هستی، این یک کار را برای من انجام بده، من اسم اعظم را به تو میآموزم. گفت: جانم را میدهم.
گفت: این جعبه را میبری به فلان روستا، در آنجا مرد بزرگواری که قیافهای نورانی دارد، مؤدّب و متخلّق است، اهل حال است به او تحویل بده و برگرد.
مسیر روستا از رودخانه میگذشت. لب رودخانه رسید، خسته شده بود، به خود گفت: بنشینم قدری رفع خستگی کنم، اما بعد وسوسه شد که درِ جعبه را باز کند تا ببیند چه چیزی داخل آن است؟ درِ جعبه را باز کرد، موشی داخل آن بود، پرید داخل رودخانه و آب او را برد. با خود گفت که دیگر برای چه به آن ده بروم، برگشت.
استاد پرسید: چه شد، رساندی؟
گفت: نه، لب رودخانه نشستم تا خستگی در کنم، در جعبه را باز کردم، موشی که داخل آن بود، فرار کرد.
استاد گفت: تو الان چهل ساله هستی، بیست سال هم هست که پیش من درس میخوانی، هنوز نَفْس تو قدرت حفظ سرّ یک جعبه را ندارد، چه طور انتظار داری اسم اعظم را به تو بگویم، بدان که هنوز نامحرم هستی.
برای من هم گفتن برخی مسائل سخت است، زیرا بدبختیاش سرِ خود من هم هست. از کلمه به کلمۀ این جملات خجالت میکشم، گاهی به پروردگار میگویم:
اگر این مقداری را که الان میفهمم، قبلاً میفهمیدم، سراغ پوشیدن این لباس انبیا نمیرفتم. گفت: چرا قاصر باید چنین کاری را انجام دهد؟ از چهرۀ یکایک شما هم خجالت میکشم.
پیغمبر فرمود: قیامت کسی را میآورند تا دهنهبند به دهانش بزنند، میگوید:
خدایا من چه کار کردم؟ میگویند: حرفهای خوب را برای مردم زدی، آنها خوب
شدند، اما خودت هیچ چیزی نشدی.
حالا به حرفهای ابی عبداللّه گوش دهید پناه به خدا، ببنید او چه قدر محرم است و ما چه قدر نامحرم هستیم، اگر این تضادّ ادامه پیدا کند چه میشود؟ محرم اصلاً نیاید جلو، بین من و محرم عالَم یکی نشود، من نامحرم بمانم و او محرم، وقتی ببیند من نامحرم هستم، او هم قیافۀ نامحرمی بگیرد و بگوید حالا که تو را نمیتوان دید، تو هم مرا نبین، آن گاه چه میشود؟ اوّل محرمیّت خدا را به ابی عبداللّه بگوئیم و بعد نامحرمی نامحرمان را بگوئیم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از مباحث مهم کتاب خدا مسأله اعراض نَفْس از حق است. همان طور که نفس در طرف مثبت مسیرش به عالیترین سرمایهها دست پیدا میکند، در طرف منفی مسیرش نیز قرآن مجید میفرماید که به سختترین بدبختیها و خسارتها دچار میشود.
انسان بدون نفس نمیتواند موجود باشد و زندگی کند. معروف است که انسان در مدت چهار ماهی که در رحم مادر است، دارای روح و نفس نیست. خداوند متعال در آن مدت کوتاه چهار ماه، تمام ابزار لازم را برای زندگی، از عقل و مغز گرفته تا ناخنهای دست و پا به انسان عنایت میکند، ولی مجموع این ابزارها در مدت آن چهار ماه قابل به کار گرفتن نیست. انسان شبیه به یک مرده است، تا وقتی که نفخۀ روح در او دمیده و این نفس که منشأ، منبع و مبدأ حیات و حرکتهاست، به او عنایت میشود.
با آمدن نفس، تمام ابزار، از عقل تا جزئیترین عنصر وجود انسان به کار گرفته میشوند. در حقیقت، نفس کارفرمای اصلی و محرک واقعی همۀ اعضا و جوارح و ابزار و عناصر وجود انسان است. تمام حرکتها از حرکت عقلی انسان گرفته تا حرکتهای مادی معمولی به او برمیگردد.
قرآن مجید هم تمام برنامهها را به عنوان کسب و کار و کوشش و فعالیت یا بدیها و خوبیها به نفس نسبت داده است.
این نفس است که اگر انسان رویش را به جانب خدا کند و به او بفهماند که قبلۀ اصلی و هدف واقعی، وجود مقدّس حضرت حق است و او را از این قضیۀ بسیار مهم آگاه کند که معشوق و محبوب فقط خداست، نفس نیز با عوامل و عللی که در مسیر الهی به او کمک میکند، به سوی وجود مقدّس حق، حرکتی معنوی و روحانی و ملکوتی میکند، وقتی نفس حرکت میکند فکر میکنید که تمام اعضا و جوارح و ابزار و عناصری که در اختیار اوست، بیاراده و بیاختیار از روی اجبار دنبال او حرکت میکنند.
حق هم همین است که مختار، مرید و تصمیمگیرنده در وجود انسان نفس است.
عقل به منزلۀ چراغ راه برای او است، البته نورش کم است و برای این که همۀ جاده را روشن کند، تمام خطرات راه را نشان دهد و تمام منافع لازم را در اختیار بگذارد، خداوند بزرگ انبیای گرامیاش را به کمک عقل و قوّۀ دریافت انسان، مبعوث به رسالت میکند:
امام کاظم علیه السلام در این زمینه میفرماید:
إنّ لِلّٰهِ عَلَی النّاس حجَّتَینِ: حُجَةٌ ظاهِرَةٌ وَحُجَّةٌ باطِنَةٌ، أمَّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَالأنبِیاءُ وَالأئِمَّةُ عَلَیهِمُ السَّلامُ، أمَّا الباطِنَةُ فَالعُقُولُ. (1)
همچنین در روایات متعدد درباره اهمیت عقل آمده:
وسائل الشیعة:208/15،باب 8،حدیث 20295 و حدیث 20294؛«عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یا علیّ لا فقر أشدّ من الجهل و لا مال أعود من العقل».
و نیز میفرماید:
وسائل الشیعة:209/15-210،باب 8،حدیث 20298؛علل الشرائع:4/1،باب 6،حدیث 1؛«عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال لمّا خلق اللّه العقل استنطقه ثمّ قال له أقبل فأقبل فقال له أدبر فأدبر فقال و عزّتی و جلالی ما خلقت خلقا هو أحبّ إلیّ منک بک آخذ و بک أعطی و علیک أثیب عن عبد اللّه بن سنان قال سألت أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق علیه السّلام فقلت الملائکة أفضل أم بنو آدم فقال قال أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام إنّ اللّه رکّب فی الملائکة عقلا بلا شهوة و رکّب فی البهائم شهوة بلا عقل و رکّب فی بنی آدم کلتیهما فمن غلب عقله شهوته فهو خیر من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو شرّ من البهائم».
خداوند دو حجت بر مردم دارد یکی حجت ظاهری به نام پیامبران و انبیا و ائمه علیهم السلام و یک حجّت باطنی به نام عقل.
اینها همه کمککنندگان به نفس هستند، کمککنندگان به برّ و تقوا هستند، و بِرّ و تقوا مربوط به نفس است. اگر در آیات قرآن مجید دقت کنید، همۀ این مسائل را خداوند متعال در کتابش روشن بیان کرده است.
1) (1)-الکافی:16/1،حدیث 12؛بحار الأنوار:137/1،باب 4،ذیل حدیث 29.
این نفس در خانۀ وجود انسان، از اختیار و اراده برخوردار است، آن گاه ما تغذیهکنندۀ او هستیم. هر چه به او بدهند از آن چه به او داده شده، کسب قدرت میکند و بر مبنای همان قدرت هم حرکتش را تنظیم مینماید، اگر بار منفی به نفس خورانده شود، از قبیل رذایل اخلاقی، آلودگیها، ناپاکیها، همانها قدرت حرکت نفس میشوند و وقتی از آن طریق قدرت میگیرد، در همان طریق هم شروع به حرکت کردن میکند. همۀ اعضا و جوارح را هم دنبال خودش میبَرَد.
اگر نفس تغذیه مثبت و سالم شود، قضیه فرق میکند. گوش و چشم راههای تغذیه نفس هستند؛ گوش برای این که حقایق الهی را به نفس برساند، چون رابط بین حقایق الهی و نفس گوش است، البته عقل قوّۀ دریافت است که میگیرد و بعد در صفحۀ نفس منعکس میکند.
چشم برای دیدن آثار الهی است، که قرآن میفرماید انسان از طریق آثار به عبرتها، پندها و موعظهها راه پیدا میکند. نفس از این دو طریق تغذیه میشود، قدرت میگیرد و همان قدرت را خرج پرواز و حرکتش میکند و وقتی شروع به حرکت کردن میکند، تمام اعضا و جوارح را هم با خود میبرد. پایان این راه هم «اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً» است.
خطاب اصلی این آیه نفس است. در آخرین آیۀ سورۀ مبارکۀ فجر میخوانیم:
«یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً* فَادْخُلِی ...» ای نفس «فِی عِبٰادِی* وَ ادْخُلِی» ای نفس «جَنَّتِی» (1)بهشت خودم که غیر از بهشتهایی است که در قرآن مجید آمده است، این را انسان باید برسد تا بفهمد.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
این واقعیّات را الان از طریق گوش نمیفهمد گرچه اوصاف و آثارش را برایش
1) (2)-فجر(89):27-30؛«ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته!*به سوی پروردگارت درحالیکه از او خشنودی و او هم از تو خشنود است،بازگرد.پس در میان بندگانم درآیو در بهشتم وارد شو.»
تعریف کنند؟ این نفس گاهی در برابر آیات حق، حالت اعراض میگیرد، همانطور در سورۀ یس خداوند بیان فرموده است که: «وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ». (1)
آیات خدا بر سه قسم است:
یک قسمت آیات آفاقی حق است، قسمت دوّم آیات انفسی حق است، قسمت سوم هم آیات شرعی حق است.
آیات آفاقی عبارتاند از تمام موجودات جهان که هر موجودی یک آیه است:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار (2)
انسان اگر واقعاً اهل حرکت به سوی خدا باشد میتواند یک برگ را هم نردبان رسیدن به حق قرار دهد، چرا که آثار قدرت و علم و حکمت و عنایت و مرحمت و عشق و لطف او در همان یک برگ قابل خواندن و مطالعه و معرفت پیدا کردن است تا چه رسد به این که موفق شود به مطالعۀ وضع عالَم، آسمانها، زمین، ستارگان، کهکشانها، صحابیها و آن چه به عنوان سماوات و ارض بیان شده است، که اگر با دید عارفانۀ عاشقان کل جهان دیده شود، کاملاً مثل آیینه میماند، هر طرف این آیینه را که نگاه کنید، خدا در آن پیداست. عارفان چنین میگویند:
یار در این انجمن***یوسف سیمین بدن
آینه خان جهان***او به همه روبروست (3)
کل عالم آیینه است و یک عکس هم بیشتر در آن پیدا نیست، عکس روی یار است فقط
«لَیسَ فِی الدّارِ غَیرُهُ دَیَّارٌ» این واقعیّتی است که همۀ انبیا هم میگفتند.
از زمانی که مبعوث میشدند تا زمانی که از دنیا میرفتند تنها حرفشان به مردم این بود که:
«قُولُواْ لا إلهَ إلّااللّٰهُ»؛ (4)غیر از یار واقعاً در عالَم هیچ چیز دیگری نیست،
1) (3)-یس(36):46؛«و هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برای آنان نمیآید مگر اینکه از آن روی میگردانند.»
2) (4)-دیوان اشعار سعدی شیرازی.
3) (5)-ملاهادی سبزواری.
4) (6)-الکافی:28/2،حدیث 1؛بحار الأنوار:85/66،باب 30،حدیث 30؛«...فبعث الأنبیاء إلی قومهم بشهادة أن لا إله إلاّ اللّه و الإقرار بما جاء[به]من عند اللّه فمن آمن مخلصا و مات علی ذلک أدخله اللّه الجنّة بذلک و ذلک أنّ اللّه لیس بظلاّم للعبید».
جهان هم آینه است، این آینه را هم قرار داده تا مردم بتوانند او را ببینند، چون خودش را که نمیتوانند ببینند.
موسی بن عمران علیه السلام هم روی آن عشق پاکش عرض کرد:
محبوب من! وجود تو را میتوان دید؟ خطاب رسید: به کوه روبرویت نگاه کن - آیاتش در سورۀ «طه» است - تجلّی نوری به کوه شد، کوه با آن عظمت در منطقۀ سینا، کوهی که در زمین ریشه دارد و از این طرف سر به فلک کشیده است. موسی بن عمران علیه السلام در یک لحظه دید که کوه مثل پنبۀ کنار زه حلّاج، به فضا زده شد و خودِ موسی هم: «وَ خَرَّ مُوسیٰ صَعِقاً» (1)مانند (2)
«یا ابن رسول الله فما معنی قول الله و لمّا جاء موسی لمیقاتنا و کلّمه ربّه قال ربّ أرنی أنظر إلیک قال لن ترانی الآیة کیف یکون کلیم الله موسی بن عمران لا یعلم أن الله تعالی ذکره لا یجوز علیه الرؤیة حتی یسأله هذا السؤال فقال الرضا علیه السّلام إن کلیم الله موسی بن عمران علم أن الله جل عن أن یری بالأبصار و لکنه لما کلمه الله تعالی و قربه نجیا رجع إلی قومه فأخبرهم أن الله عز و جلّ کلمه و قربه فقالوا لن نؤمن لک حتی نسمع کلامه کما سمعت و کان القوم سبعمائة ألف رجل فاختار منهم سبعین ألفا ثم اختار منهم سبعة آلاف ثم اختار منهم سبعمائة ثم اختار منهم سبعین رجلا لمیقات ربه فخرج بهم إلی طور سیناء فأقامهم فی سفح الجبل و صعد موسی إلی الطور و سأل الله عز و جلّ أن یکلمه و یسمعهم کلامه فکلمه الله تعالی و سمعوا کلامه من فوق و أسفل و یمین و شمال و وراء و أمام لأن الله عز و جلّ أحدثه فی الشجرة ثم جعله منبعثا منها حتی سمعوه من جمیع الوجوه فقالوا لن نؤمن لک بأن هذا الذی سمعناه کلام الله حتی نری الله جهرة فلما قالوا هذا القول العظیم و استکبروا و عتوا بعث الله علیهم صاعقة فأخذتهم بظلمهم فماتوا فقال موسی یا رب ما أقول لبنی إسرائیل إذا رجعت إلیهم و قالوا إنک ذهبت بهم فقتلتهم لأنک لم تکن صادقا فیما ادعیت من مناجاة الله إیاک فأحیاهم الله و بعثهم معه فقالوا إنک لو سألت الله أن یریک تنظر إلیه لأجابک و کنت تخبرنا کیف هو فنعرفه حق معرفته فقال موسی یا قوم إن الله لا یری بالأبصار و لا کیفیة له و إنما یعرف بآیاته و یعلم بعلاماته فقالوا لن نؤمن لک حتی تسأله فقال موسی رب إنک قد سمعت مقالة بنی إسرائیل و أنت أعلم بصلاحهم فأوحی الله جل جلاله إلیه یا موسی سلنی ما سألوک فلن أؤاخذک بجهلهم فعند ذلک قال موسی ربّ أرنی أنظر إلیک قال لن ترانی و لکن انظر إلی الجبل فإن استقرّ مکانه و هو یهوی فسوف ترانی فلمّا تجلّی ربّه للجبل بآیة من آیاته جعله دکّا و خرّ موسی صعقا فلمّا أفاق قال سبحانک تبت إلیک یقول رجعت إلی معرفتی بک عن جهل قومی و أنا أوّل المؤمنین منهم بأنک لا تری فقال المأمون لله درک».
مرده روی زمین طور افتاد، مدتها افتاده بود که بعد وجود اقدس حضرت حق به او عنایت کرد، او را بلند کرد، تازه این تجلّیای که به این کوه شده، چه تجلّیای بوده؟ تجلّی ذات که نبوده، اگر تجلّی ذات بود که کل عالَم را مثل پنبه زده و از بین برده بود.این تجلّی مثل خودِ قرآن مجید، تجلّی نزول بود. قرآن مجید هم تجلّی نوری دارد که بعد از تجلّی علم اصلی است. از آن تجلّی نوری در لوح محفوظ تجلّی کرده، از لوح محفوظ به جبرئیل تجلّی کرده، از جبرئیل در قالب الفاظ تجلّی کرده، الفاظ به قلب پیغمبر آمده، از قلب به زبان پیغمبر آمده، از زبان پیغمبر به گوش ما رسیده، ما هم طاقت شنیدن و فهمیدنش را داریم، اما اگر بخواهیم به اصل آن نگاه کنیم طاقت نظر و طاقت فهمیدن نداریم، اما در آینۀ جهان که رخسار یار را میتوان در آن دید، مثل این که آفتاب را در آینه میتوان تماشا کرد، خودش را نمیتوان دید یا جلال و جمال او را در قلب میتوان تماشا کرد.
ذات را که نمیتوان دید، معرفت به ذات هم که محال است. شخصی به یک نفر گفت که آیا فلان کس را میشناسی؟ در جواب گفت: پنجاه و پنج سال عمر کردهام،
هنوز خودم را نشناختهام، حال تو میپرسی که غیر از خودم را میشناسم؟!
سخن قرآن کریم نیز همین است، عارفان عاشق هم مسئلۀ آیینه بودن جهان و پیدا بودن عکس روی یار را از قرآن گرفتهاند. قرآن به صراحت میفرماید: «فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ» (1)به هر طرفی که بگردید خدا همان جاست:
بس که هست از همه سو وز همه رو راه به تو به تو برگردد اگر راهروی برگردد
«فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ» البته این آیینهها هم شدید و ضعیف دارند.
شدیدترین آیینههایی که جلال و جمال را به طور کامل میتوانند نشان دهند، وجود مقدّس پیغمبر و ائمّۀ طاهرین هستند که وقتی از امام باقر سؤال میشود که منظور از وجه خدا در آیه چیست؟ حضرت میفرماید:
وجه ربّ، ما هستیم. چون خودِ خدا که نیستند بلکه وجه خدا هستند. وجه اضافۀ به اللّٰه است، مثل نور که اضافۀ به لغت اللّٰه قرآن است، «یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ» (2)نور اضافۀ به اللّٰه است، معلوم میشود نور غیر از خداست، وجه هم همین طور «وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ» (3)، لذا در جامعۀ کبیره میخوانیم:
«من عرفهم فقد
عرف الله» (4)یعنی هر کس بیاید پیش شما اهل بیت علیهم السلام خدا را خوب میتواند بشناسد، چون خدا را در شما میتواند ببیند، وقتی ببیند میشناسد، عاشق میشود، وقتی عاشق شود، حرکت میکند، وقتی حرکت کرد، همۀ موجودیّت او حرکت میکند: این یک آیینه، آفاق منعکس کنندۀ جمال، جلال، صفات و علم و حکمت هستند، اما قرآن مجید میفرماید: عدهای هستند که روی از خدا را برمیگردانند که در این آیینه او را ننگرند: «وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ» (5)مسئلۀ توبه هم بیش از روبرگرداندن نیست.
«قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ ...» به بندگان من بگو: ای مردمی که روی نفس را از تماشای من برگرداندید و نفس شما اعراض از دیدن من کرده، برگردید مرا ببینید، چشمتان را از من نبندید، روی نفس را از من برنگردانید، این مدتی هم که رویتان را برگردانده بودید و مرا تماشا نمیکردید، «لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ ...» از این که برگردید ناامید نباشید، نگویید که اگر برگردیم دیگر او را نمیبینیم، بلکه میبینید: «إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً» (6)من همۀ تاریکیهایتان را وقتی برگردید در روشنایی کامل قرار میدهم.
در روشنایی کامل، جمال یار از آفاق پیداست.
آن گاه گنهکاران حرفهای که توبه میکردند، به دلیل توبۀ واقعیشان حرفهای بسیار عجیبی میزدند، مطالب بسیار بلندی و عالی میزدند.
کسی که توبه کرده بود، سی سال بعد از توبهاش کسی خنده به لب او ندیده بود، مگر روزی که گفتند پسرت مرده است، آن گاه خندید. پرسیدند: در این سی سال چرا نخندیدی؟ گفت در این سی سال هنوز در خجالت بودم، امروز که پسرم مرده معلوم میشود که نظر به من داشته، خوشحال شدم از این که او به من نظر داشته است، میدیدم و نمیخندیدم، خجالت میکشیدم که اگر بخندم بگوید برای چه میخندی؟ مگر خنده دارد؟ تو چهل سال در آلودگی بودی! اما الان میخندم، چون معلوم میشود که این آخرین سِرّ مسئله است، با مردن بچهام آلودگیام پاک شد، چرا نفس از این آیات آفاقی و انفسی اعراض میکند؟
به قول امیرالمؤمنین در وجود انسان عالَم کبیر قرار داده شده و با هشت آیه از آیات قرآن اثبات میکنند که انسان به هر کجا که بخواهد برسد، از درون خودش
1) (9)-بقره(2):115؛«پس به هرکجا رو کنید آنجا روی خداست.»
2) (10)-صف(61):8؛«میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند.»
3) (11)-رحمن(55):27؛«و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی میماند.»
4) (12)-تهذیب الأحکام:102/6،حدیث 2؛مصباح الکفعمی:505(زیارت جامعة).
5) (13)-یس(36):46.
6) (14)-زمر(39):53؛«یقینا خدا همۀ گناهان را میآمرزد.»
میتواند برسد.
معلوم میشود درون انسان دارندۀ انواع قدرتهای الهی است که قرآن مجید میگوید: حتی از این آیات در صفحۀ عالَم نفس هم اعراض میکنند، به گونهای که در غفلتِ از خودشان قرار میگیرند، اما نمیدانند چه کسی هستند؟ از خودشان هم روی برمیگردانند و حتّی خودشان را نمیبینند: «فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ» (1)
در تفسیر آیه 19 سوره حشر از امام رضا علیه السّلام سؤال شد فرمودند:
معانی الأخبار:14،حدیث 5؛التوحید:160،باب 16،حدیث 1؛«سألت الرضا علیه السّلام عن قول الله عز و جلّ نسوا اللّه فنسیهم فقال إن اللّه تبارک و تعالی لا ینسی و لا یسهو و إنما ینسی و یسهو المخلوق المحدث أ لا تسمعه عز و جلّ یقول و ما کان ربّک نسیّا و إنما یجازی من نسیه و نسی لقاء یومه بأن ینسیهم أنفسهم کما قال عز و جلّ و لا تکونوا کالّذین نسوا اللّه فأنساهم أنفسهم أولئک هم الفاسقون».
خود را از یاد میبرند، نمیدانند، غافل هستند، از این که نفس آنها مایۀ گرفتن علوم الهی و هدایت را دارد، قدرت پرواز به سوی حق را دارد، میتواند این قدر لطیف شود که در لطافتش به حقایقی برسد و از حجابها عبور کند.شخصی در یکی از دهاتهای قزوین بر سرِ اختلاف مِلکی با بیل طرفش را میکُشد، بیست سال دنبال قاتل میگشتند، اما او را پیدا نمیکردند. این استاد بزرگ مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی برای دیدن اقوامشان از مشهد به قزوین سفر میکند و یک روز هم به آن دهی که بیست سال قبل آن قتل واقع شده بود تشریف میبرند همه برای دیدن و دستبوسی میآیند. بعد از این که همه خداحافظی کردند، ایشان میفرماید که این نفر آخر که از اتاق به بیرون میرود، او را دستگیر کنند. چون بیست سال قبل کسی را بر سرِ اختلاف مِلکی کشته است. او را که دستگیر میکنند بعد هم قاتل اقرار میکند که من کشتهام.
از ایشان سؤال میکنند که بیست سال است که در این منطقه دنبال قاتل بودند، پیدایش نمیکنند، شما از کجا فهمیدید که این قاتل است؟ فرمود: بیست سال پیش از حرم امام هشتم که خارج شدم، خودم را در این ده قرار دادم. در حال گردش، اوضاع را میدیدم. کنار دعوای این دو نفر رسیدم، دیدم که آن شخص با بیل آن مرد مظلوم را کشت و حالا که به این جا آمدم، دیدم که قاتل خودش به دیدن من آمده
1) (15)-حشر(59):19؛«پس خدا هم آنان را دچار خودفراموشی کرد.»
است.
گاهی هم نفس این قدر لطیف بود که به بدن میگفت: همین جا باش که من میخواهم به سفر بروم آن گاه به مکّه، کربلا، مشهد و دیدن اولیا میرفت و باز میگشت و به بدن ملحق میشد، بدن را به لطافت الهی بلند میکرد، این قدر میتواند قدرت پیدا کند که راحت از مرکبش پیاده شود، کارش را انجام دهد و برگردد و همان رابطۀ تعلّقی را دو مرتبه برقرار کند. گاهی انسان از این آیات، اعراض میکند؛ یعنی از تمام قدرتهای خودش غافل میشود که چه قدرتی دارد و چه موجود شایستهای است.
خداوند متعال یکی از اسامی روز قیامت را «یوم الحسرة» نامیده است. آن جا پردهها بالا میرود و ما میفهمیم که چه موجود والایی بودیم و چه قدر خودمان را پست نگه داشتیم. آن جا به حسرت و غصّه و رنج دچار خواهیم شد. موجودیت ما فقط این گوشت و پوست و استخوان نیست، اینها را حیوانات هم دارند، لکن ما موجودی الهی و نوری هستیم.
این بدن را تنها به علت تکامل نفس به ما دادهاند و اگر بحث تکامل نفس در کار نبود، بدن را به ما نمیدادند. نفس در همان عالَم امری خودش بود، ما پیش حق بودیم، اما به صورت استعداد، حالا ما را به این جا آوردهاند همه مسافریم و جای ما این جا نیست، ما در این دنیا غریبیم، صاحب ما منتظر ماست که ما خودمان را به او برسانیم، ما یک مسافریم، این قدر دشمنان نیایند پا روی این بدن ما بگذارند که ما را در این جا حبس کنند، صاحب ما منتظر ماست، به ملائکه هم گفته است: «إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» (1)کاری نکنیم که فرشتهها به خدا بگویند، پس چه شد، چرا نیامدند، باید خودمان را بشناسیم، گول هیچ چیز را نخوریم، جذب هیچ چیز
1) (16)-بقره(2):30؛«به یقین جانشینی در زمین قرار میدهم.»
نشویم، در مقابل دیگران که قرار میگیریم، حالات آنان مانع حرکات ما نشود، فکر نکنیم که وقتی ما را داخل قبر گذاشتند و خدا از ملائکهاش پرسید که چه کسی را آوردهاند؟ ملائکه جواب دهند یک ظرف آلودگی را آوردهاند. خدا هم بگوید: من خریدار نیستم، دری از جهنّم به روی قبرش باز کنید، آن گاه در قبر از چه کسی نجات بخواهیم، چه کسی به فریاد ما میرسد.
آیات دیگر قرآن، آیات احکام شرعی است. آیات شرعی خدا عبارتاند از 114 سورۀ قرآن، در حدود 6666 آیه و سخنانی که در طول نزدیک به 260 سال از زمان پیغمبر تا امام حسن عسگری صادر شده، از سال اول بعثت که پیامبر عزیز اسلام شروع به سخن گفتن کردند، تا غیبت امام عصر علیه السلام این مجموعه و قرآن مجید آیات خداست.
قرآن میفرماید: عدهای وقتی آیۀ ما به ایشان میرسد، روی برمیگردانند، چرا روی برمیگردانند؟ مگر آیات من عیب دارد؟ مگر آیات من زیبایی ندارد؟ این جهان زیبا نیست: «إِنّٰا زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِزِینَةٍ الْکَوٰاکِبِ» (1)این زمین زیبا نیست؟! آیا آثار من در این عالَم زیبا نیست؟! این نفس خودتان که همرنگ من است و زیبایی او را هیچ چیز ندارد، زیبا نیست؟! این قرآن من زیبا نیست؟! چرا روی برمیگردانید؟ جهل هم که ندارید تا بگوییم علت روی گرداندن شما جهل است، آیا ما جاهل هستیم؟ ما در حدّ خودمان زیبایی عالَم را حس نمیکنیم؟ حس نمیکنیم که عالَم آیینۀ جمال دوست است؟ حسّ نمیکنیم که خود ما خلیفۀ یار هستیم؟ حس نمیکنیم که این قرآن سخنان معشوق و محبوب ماست؟ چرا روی برمیگردانیم؟!
1) (17)-صافات(37):6؛«همانا ما آسمان دنیا را به زیور ستارگان آراستیم.»
قرآن مجید سه علت برای اعراض نفس از آیات ذکر میکند: که این سه علت یک مقدار قابل بحث است:
گر بماندیم زنده بردوزیم(1)
این اعراض خیلی خطرناک است، به همان اندازهای که حرکت نفس به طرف محبوب عظیم است، به همین اندازه اعراض خطرناک است، چون اعراض کاملاً در مقابل حرکت قرار گرفته است.
عدهای میخواهند به محبوب برسند، عدهای پشت به محبوب کردهاند، به هیچ کجا هم نمیرسند. هر کس از این طرف رفته، به جایی رسیده، اما هر کس از آن طرف رفته، به هیچ کجا نرسیده است. به آخر خط که رسیده، فریادش بلند شده که:
«خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةَ» (2)یعنی دنیا از دستم رفت، آخرت هم که ندارم.
مرحوم شهید مطهری میفرمودند:
وارد جلسۀ درس در اصفهان شدیم، آن روز حکیم بزرگ، عارف عالی مقدار، آن الهی حقیقی، آن انسانی که وقتی برای ما نهج البلاغه درس میداد، ما حس میکردیم، فکر میکردیم که روح خودش این یک ساعته کنار رفته و به جایش روح علی علیه السلام آمده است، گویا خود امیرمؤمنان علیه السلام از گلوی او حرف میزند، نهجالبلاغه را باز کردیم درس به جای بسیار شیرین و عالی رسیده بود، ولی ایشان نهجالبلاغه را بست و گفت: امروز درس نمیدهم و شروع کرد زار زار گریه کردن. شاگردان گفتند:
استاد! همه به انتظار کلمه به کلمۀ درس شما هستند؟ گفت: درس نمیدهم. او یکی از پاکان درجۀ اول این صد سال کرۀ زمین بوده است.
هر سال مرحوم آیة اللّٰه العظمی بروجردی خودشان به اصفهان نامه مینوشتند و دعوتش میکردند تا ده روز در قم منزل ایشان منبر برود. میگفتند: وقتی روی منبر مینشست و بسم اللّٰه میگفت تا آخر منبر که یک ساعت طول میکشید، مرحوم آیة اللّٰه بروجردی و هر مستمعی مثل ابر بهار اشک میریختند. [خود آیة اللّٰه بروجردی به هنگام مرگ گریه میکرد صبح پنجشنبه دوم یا سوم شوال گفتند: آقا چه شده؟ گفت: چند لحظۀ دیگر با پیغمبر روبهرو میشوم، جواب پیغمبر را چه بگویم؟ من چه کار کردهام؟ از این 82 سال عمرم آن طور که خدا میخواست بهره گرفتهام؟! من خجالت میکشم پیغمبر را ببینم.]
استاد ما فرمود: من امروز درس نمیگویم فقط یک خوابی دیشب دیدهام خوابم را برایتان تعریف میکنم. دیشب خواب دیدم از دنیا رفتم، زن و بچهام دور جنازهام نشسته و گریه میکنند. آن گاه که انسان میمیرد، همۀ دنیا را از دست میدهد، اگر عمل صالحی هم انجام نداده باشد، آخرت هم ندارد، کسی هم که آخرت ندارد، به محبوب راه ندارد؛ یعنی دیگر محبوب نمیخواهد؟ مگر خود محبوب در قرآن نگفته است که: «وَ الطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ» (1)اول پاک شو و سپس دیده بر آن پاک انداز، اگر میخواهی پیش من بیایی باید لایق من باشی، باید بوی مرا بدهی که قبولت کنند، اگر نه، کجا انسان را قبول کنند.
آیا در دورۀ عمرتان مهمان دعوت کردهاید، شما را به خدا قسم، کدام وقت جلوی مهمانی که دعوت کردید و دوستش داشتید، میوۀ کال گذاشتهاید؟ کدام یک از شما میوۀ کال جلوی مهمانتان گذاشتهاید؟ قبولمان نمیکنند، میوۀ کال در بشقاب قبر نبر، خودت را ببر که این میوۀ کال را ملائکه پیش خدا نمیبرند، آن جا بزم مهمانی کبریایی است، در آن جا میوههایی مثل حضرت علی، فاطمه، حسن،
1) (20)-نور(24):26؛«و زنان پاک برای مردان پاک و مردان پاک برای زنان پاکاند.»
حسین علیه السلام ، ابراهیم، موسی جلوی خدا میچینند. ما باید به حدّی برسیم که ما را کنار آن میوهها پیش خدا بچینند که وقتی این میوههای رسیده را ببیند، به ملائکه بگوید:
«رَضِیتُ مِنْ عِبادِیٖ» (1)
الأمالی للصدوق:632،حدیث 4،المجلس الثانی و التسعون؛بحار الأنوار:128/23،باب 7،حدیث 58؛ «قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله لمّا عرج بی إلی السّماء السّابعة و منها إلی سدرة المنتهی و من السّدرة إلی حجب النّور نادانی ربّی جلّ جلاله یا محمّد أنت عبدی و أنا ربّک فلی فاخضع و إیّای فاعبد و علیّ فتوکّل و بی فثق فإنّی قد رضیت بک عبدا و حبیبا و رسولا و نبیّا و بأخیک علیّ خلیفة و بابا فهو حجّتی علی عبادی و إمام لخلقی به یعرف أولیائی من أعدائی و به یمیّز حزب الشّیطان من حزبی و به یقام دینی و تحفظ حدودی و تنفذ أحکامی و بک و به و بالأئمّة من ولده أرحم عبادی و إمائی و بالقائم منکم أعمر أرضی بتسبیحی و تقدیسی و تهلیلی و تکبیری و تمجیدی و به أطهّر الأرض من أعدائی و أورثها أولیائی و به أجعل کلمة الّذین کفروا بی السّفلی و کلمتی العلیا و به أحیی عبادی و بلادی بعلمی و له أظهر الکنوز و الذّخائر بمشیّتی و إیّاه أظهر علی الأسرار و الضّمائر بإرادتی و أمدّه بملائکتی لتؤیّده علی إنفاذ أمری و إعلان دینی و ذلک ولیّی حقّا و مهدیّ عبادی صدقا.
خوشم میآید، نه این که تا آدم را به آن جا ببرند یک مرتبه خدا بگوید که: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ» (2)زنجیرش کنید، از جلوی من دور کنید، او را به جهنّم ببرید تا او را نبینم. این خیلی خطرناک است.استاد ما گفت در خواب دیدم که زن و بچه دور بدنم جمع شدند، گریه میکنند، مردم اصفهان باخبر شدند و تشییع جنازۀ باشکوهی برپا شد. با اینکه یک روز در دورۀ عمرش حاضر شد در این مسجد امام اصفهان بیاید و نماز بخواند، از راه که رسید، دید داخل خیابان جمعیت ایستادهاند، پرسید: چه خبر است؟ گفتند: برای نماز شما آمدهاند. سابقه نداشت مسجد امام اصفهان این قدر جمعیّت بیایند.
ایشان از وسط راه برگشتند و فرمودند: هر چه مسجد در این اطراف است به خاطر این نماز خلوت شده و این ظلم است و من این نماز ظالمانه را نمیخوانم.
امّا ما همین که دو نفر به ما سلام میکنند، چنان مغرور میشویم که انگار خدا هستیم. گفت: این نماز ظالمانه است، این محراب نیست که من در آن نماز بخوانم، این سجده بر خویشتن است نه خدا. گفت: در خواب دیدم تشییع جنازه شلوغ بود و جنازۀ مرا به تخت فولاد آوردند، تابوت را کنار قبر گذاشتند، درِ تابوت را باز کردند، خودم میدیدم که بدنم را برداشتند و سرازیر میان قبر گذاشتند.
سگ سیاهی هم دنبال بدنم وارد قبر شد، هر چه فریاد زدم، برادران، شما که پای منبر من بودید، شما که به من علاقه داشتید، شما که مرا این جا دفن میکنید، نگذارید این سگ در این قبر بیاید، هیچ کس گوش نمیداد، درِ قبر را بستند و رفتند.
از سگ سیاه پرسیدم تو از کجا آمدی؟ گفت: من اعمال بد خودت هستم که در تمام مدت عمرت انجام دادهای، حالا به این صورت شده و پیش تو آمدهام. از قیافۀ آن سگ وحشت کردم، شروع به گریه کردن کردم، دیدم تمام قبر روشن شد. یک نفر
وارد قبرم شد تا چشم سگ به او افتاد، چنان قبر را شکافت و فرار کرد که حتی سایۀ او را هم ندیدم. اول حرفی که زدم، گفتم: آقا چه کسی هستی؟ گفت من امام حسین علیه السلام هستم، آمدهام تا قیامت خیال تو را راحت کنم. بیدار باشیم که چه کسانی را دوست داریم؟ سرمایههای ما بسیار بزرگ هستند.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
اعراض نفس از آیات خدا
11
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
بحث در مسئلۀ اعراض نَفْس از آیات خدا بود. براساس آیۀ 46 سورۀ مبارکۀ «یس» که میفرماید:
«وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ» (1)
آیهای از آیات خدا نمیآید، مگر این که عدهای از آن اعراض میکنند، روی برمیگردانند و از قبول آیۀ حق خودداری میکنند. گاهی آیات خدا نشانههای حق در عالَم هستند. برای شناخت کلی توحید برای یک انسان باانصاف یک آیه هم کافی است.
البته برای کسانی که دارای مقامات عالی نفسی هستند، شناخت خدا احتیاج به آیه ندارد. آنها با یک حرکت نوری حتّی در اول عمرشان، خدا را کشف میکنند و به عبارت عارفان، به مقام شهود میرسند. انسانی که با چشم سر میبیند، اگر قطعه قطعهاش کنند، قلباً برایش قابل انکار نیست، برای آنها هم که از طریق قلب میبینند، آن گونه خدا مشاهده میشود و پردهها کنار میرود:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا» (2)
این گونه افرادکه به مقام شهود و کشف رسیدهاند، این قدر قیمت دارند که
خداوند متعال فرمودهاند: اگر در تمام کرۀ زمین تمام انسانها از روی قصد یا اشتباه به من کافر شوند و فقط یک نفر از این گونه افراد باقی بماند، همان یک نفر برای من کافی است. (1)در حدیث دیگری از احادیث قدسیّه آمده است که میفرماید:
اگر کل خلق عالَم به من کافر شوند و فقط یک نفر مؤمن به من ایمان داشته باشد، من روز قیامت را به یقین برپا میکنم و از این که همه را به جهنّم داخل کنم و فقط همان یک نفر را به بهشت بفرستم، هیچ باکی ندارم، چون همان یک نفر قیمت دارد، البته قیمت همان یک نفر هم به دلیل خودِ حضرت حق است که در او تجلّی دارد والّا اگر حق را از او بگیرند، او هم بیقیمت میشود، هیزم خشک میشود، فرق افراد جهنّمی با هیزمهای دیگر این است که هیزمهای دیگر پا ندارند، راه بروند، اما این هیزم پا دارد، راه میرود، دهان هم دارد و میخورَد.
آنها حسابشان جداست. آنها برای یافتن وجود مقدّس او حرکت قلبی دارند نه حرکت علمی، البته بعد از حرکت علمی میتوان حرکت قلبی کرد، اما اکثر خداپرستان خدا را از طریق حرکت علمی یافتهاند نه حرکت قلبی. عشق برای یافتن خدا از طریق حرکت قلبی است. توحید علمی در درجۀ دوم قرار دارد، توحید کشفی در درجۀ اول و درجۀ ممتاز قرار دارد.
توحید دیگر هم توحید عوام مردم است که نه قدرت کشش مسائل علمی را دارند و نه قدرت کشش مسائل قلبی را، اگر علمیاش را نتواند، قلبیاش را اصلاً نمیتواند. خیلیها هم هستند که حوصلۀ یافتن حقایق را از طریق علم ندارند، بلکه فقط به همین شنیدن از راه گوش قانع شدهاند، از پدر و مادر و معلم مدرسهشان شنیدهاند که، عالَم خدا دارد و یک دلیل بسیار ساده هم کنار این مسئله برایشان
1) (3)-ابراهیم(14):8؛«و موسی[به بنی اسرائیل]گفت:اگر شما و همۀ مردم روی زمین کافر شوید[زیانی به خدا نمیرسد]؛زیرا خدا بینیاز و ستوده است.»
گذاشتهاند که هیچ بنایی بدون بنّا نمیشود، عالَم هم بنایی است که بدون بنّا نمیشود، تا آخر عمرشان هم با همین حالت به سر میبرند.
عبادتی دارند، گناه و توبهای هم دارند، در هر صورت، بعد از توبه اهل نجات هم میشوند، اما صاحب مقام نیستند. اینها مانند تابلوی بیجانیاند که نقّاشیهای زیبایی به رویشان خورده است. عدّهای هم که حوصلۀ علمی دارند، دنبال دلیل میروند، دنبال برهان و حجّت میروند، دنبال کلام و فلسفه میروند و از این طریق به خدا مؤمن میشوند. این ایمان، ایمان علمی است. ایمان اولی ایمان عوامی بود.
ایمان دیگر ایمان قلبی میباشد که تمام حرف قرآن روی همین ایمان قلبی است که از طریق تصفیه به مقام شهود میرسند که خودِ این مسئله، یعنی رسیدن به توحید شهودی چهار منزل دارد که عبارتاند از:
مرحلۀ تحلیه، تخلیه، تجلیه و مرحلۀ چهارم هم مرحلۀ فناست که بقای اصلی بعد از رسیدن به این مرحلۀ چهارم به دست میآید؛ یعنی در فناء فی اللّٰه انسان از بقای باللّٰه سر درمیآورد که آن جا خبرهای عجیبی است. با پیمودن این چهار مرحله(تحلیه، تخلیه، تجلیه و فناء)انسان نفس را از 999 منزل مثبت عبور میدهد که تمام این منازل هم در قرآن مجید پایه، ریشه و اساس دارند. هزار منزل بر مبنای مسائل خودِ حضرت حق است. این توحید، توحید کشفی است که با طیّ این منازل به دست میآید و زمانش هم بسیار طول نمیکشد. ممکن است یک نفر یک روزه این جاده را طی کند، یکی هم استعدادش آن قدر قوی باشد که در یک ساعت این جاده را طی کند و به مقام شهود برسد. (1)
انسان کامل حقیقی کسی است که جامع تمام عوالم الهی و کونی-کلی و جزئی-باشد و کتابی است که جامع تمام کتابهای الهی و کونی است.پس از جهت روح و عقلش کتابی عقلی است که به نام ام الکتاب (اصل کتابها)نامیده شده،و از جهت قلبش کتاب لوح محفوظ است و از جهت نفسش کتاب محو و اثبات.پس او صحف و کتب ارجمند گرانبها و پاکی است که دست بدان نمیرسد و رازهای شگفت آن و شگفتیهایش را جز پاکان-یعنی رها شدگان از حجاب و پوششهای ظلمانی-ادراک نمیکنند.بنابراین، نسبت عقل اول به عالم کبیر و حقایق آن،بعینه نسبت روح انسانی است به بدن و قوای آن،و نفس کلی قلب عالم کبیر است،همانگونه که نفس ناطقه قلب انسان است.از این جهت است که عالم انسان،کبیر نامیده شده است(تعریفات).
صدر المتألهین در کتاب اسفار-در بیان حقیقت انسان-گوید:انسان عالم صغیر است که مشتمل بر سه مرتبت است:مرتبه اشرف و اعلای آن نفس است و مرتبه پایین و أخس آن بدن است،و کلیه موجوداتی که در عالم کبیر متحققند در عالم صغیر که انسان باشد منطوی میباشند(و فیک انطوی العالم الأکبر)و انسان هرگاه در مرتبه علم و عمل به کمال ممکن خود برسد و در مقام علم نفس به مرتبهای برسد که عقل مستفاد شود و به عقل فعال متصل گردد و در مرتبه عمل پس از تخلیه و تحلیه و تجلیه،مراتب اسفار چهارگانه به سوی خدا را در مقام سیر و سلوک طی کرده باشد،وی را انسان کامل و خلیفه الهی بر روی زمین گویند.
ترجمه کتاب الفکوک:93(در پاورقی).
شما دربارۀ توحید انبیا و ائمّه چه میگویید؟ ابراهیم چند سالگی به مقام شهود
1) (4)-در تکمیل این مطلب باید گفت:
رسید؟ قرآن در این باره میفرماید: ابراهیم جوانی بود که بسیار هم در بین مردم معمولی بود و موسی بن عمران نیز اینگونه بود. یوسف بزرگوار هم جوانی بود که تازه به سنّ بلوغ رسیده بود، اما در مقام توحید شهودی بود. بنابراین، معلوم میشود که جوانی که خداوند متعال قلم زیباییاش را در او صد درصد به کار گرفته، به چنین مقامی رسیده است، چون فرمود: زیباییهای عالَم را اگر با صد نسبت بگیرید، گلها، درختها، ستارگان و شکل عالَم یک درصد زیباییها است و خدا در ساختن یوسف 99 درصد آنها را خرج کرد.
چنین آدمی در کاخ مصر هفت سال با زیباترین زن مصری روبهرو بود، بعد از هفت سال در زندان تیره و تنگ و تاریک افتاد. قرآن میگوید: در آن هفت سالی که در کاخ بود، نیّت گناه هم نکرد. این توحید شهودی است. وقتی هم در آن زندان سخت افتاد، همین که زندانبان در زندان را بست، زندانی با دیوارهای خراب، زمین نمناک، اتاق کوچک و محلّ تاریک، میگوید: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ ...» (1)
میخوانند.»
آری!تمام انبیاء و رسل و ائمه از ملائکه بهترند و آنها پاک و معصومند از هر پلیدی و گناهی هرگز اراده گناه صغیره و کبیره نخواهند کرد و مرتکب آنها نمیشوند و آنها امان برای مردم زمین هستند.چنانچه ستارگان امان برای اهل آسمانند.
آه که بعد از هفت سال مصیبت چه راحت شدم. این توحید شهودی است.چنین نیست که وقتی تمام دانه دانههای موی سر و صورتمان سفید شد، در پایان به توحید شهودی برسیم، بلکه تا آخر ماه رمضان نشده میتوان به توحید شهودی رسید.
برکاتی که پیغمبر برای ماه رمضان شمردهاند، این حرفهای مهمی که در کُتُب از قول حضرت مجتبی علیه السلام دربارۀ ماه رمضان و مسائل نفسی، وارد شده، اگر کسی به کار گیرد، در حدّ استعداد خودش به توحید قلبی میرسد. توحید علمی خوب
1) (5)-یوسف(12):33؛«یوسف گفت:پروردگارا!زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن
است، ولی قدرت زیادی ندارد، آن توحیدی که انسان را به محبوبش میرساند، توحید شهودی است، در توحید شهودی خودِ خدا به طرف انسان حرکت میکند.
خداوند متعال در قرآن مجید میفرماید: شما یک قدم برای من کوشش میکنید ولی من قدمهای متعدّدی به طرف شما باز میکنم: «لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا» (1)این آیهای که خدا میگوید، نَفْس از او اعراض میکند، گاهی نشانۀ حق است، هر موجودی در عالَم آیۀ حق است: «و فی کُلِّ شَیْءٍ لَهُ آیةٌ تَدُلُّ عَلیٰ أنَّهُ واحِدُ» (2)قرآن مجید چه میگوید:
«وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» (3)
اگر کسی بخواهد معنای شب را بفهمد، حداقل باید هزار صفحه کتاب علمی مطالعه کند که شب در عالَم چه موقعیّتی است؟ این هزار صفحه هم موقعیّتهای مادی شب است. خود من در همین زمینه نزدیک به شصت کتاب را دیدهام که البته هر کدام از اینها هم اشارهای به مسألۀ شب دارد.
شب از آیات و نشانههای خداست، آیینۀ رخسار اوست، تازه کتابهایی هم که دربارۀ شب نوشتهاند، آثار مادی شب را نوشتهاند، اما برای آثار معنوی شب، باید قرآن مجید را ببینید. این قدر که خدا از شب حرف زده، از روز حرف نزده است:
«وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً...» نه «نهاراً» «وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ ...» (4)چهل شب او را دعوت کردم تا مهمان خصوصیام شود، چون هر حرکتی از عبادِ من بوده، بیشتر در شب بوده، معراج در شب بوده است.
امام حسین علیه السلام نیز به عمر سعد فرمود: امشب را به ما مهلت بده، معلوم میشود که شب دارای رمز و رازی است.
1) (6)-عنکبوت(29):69؛«بیتردید آنان را به راههای خود[راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب]راهنمایی میکنیم.»
2) (7)-عدّة الدّاعی:321؛مصباح الکفعمی:331.
3) (8)-نحل(16):12؛«و شب و روز و خورشید و ماه را نیز رام و مسخّر شما قرار داد،و ستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شدهاند؛قطعا در این[حقایق]نشانههایی است[بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا]برای گروهی که تعقّل میکنند.»
4) (9)-اعراف(7):142؛«و آن را با[افزودن]ده شب کامل کردیم...»
امام زینالعابدین علیه السلام میفرماید: من سخت مریض بودم، اما از سر شب تا صبح مانندِ کنار کندوی عسل که از آن زمزمه میآید، از خیمهها پدرم در محضر خدا اینگونه صدای زمزمه میآمد.
«إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (1)
حتی قبل از خلقت عالَم، قبل از تنظیم شدن اوضاع، شب خیلی مهم است.
همین که آفتاب غروب میکرد، اولیای خدا بسیار خوشحال میشدند و میگفتند: وقت مهمانی است و باید آمادۀ رفتن شویم:
«وَ جَعَلْنَا النَّهٰارَ مَعٰاشاً» (2)
در روز سراغ کسب و کار بروید. بیشتر این پیرزویهایی که در دفاع مقدس رزمندگان بزرگوار و با کرامت ما به دست آوردهاند، از برکت شب به دست آوردهاند، چون همۀ حملهها در شب بوده، تمام گریهها و مناجاتها در شب بوده است. هر کسی هم در جبهه هر چیزی دیده که نباید بگوید، شب دیده، گفتنی نیست، اسرار باید حفظ شود، چون ظرفیتهای همه بالا نیامده، کم ظرفیتها به انکار برمیخیزند، انکار، پایههای این مسائل را نسبت به دیگران سست میکند، خودش سر جای خودش اصل است.
خدا میفرماید: «اَللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» روز از آیات من است، خورشید آیۀ من است، ماه آیۀ من است: «وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ ...» (3)همۀ اینها نشانۀ من هستند، یک آیه از آیات مرا که دیدی برای یافتن من کافی است.
حالا به جادۀ علمی و فکریاش بیا تا به جادۀ قلبیاش برسی، اول مسلّح به سلاح معرفت علمی شو، بعد آن گاه کسانی که اهل اسرار هستند، اسرار حرکات قلبی را در اختیارت میگذارند. تعداد زیادی از بزرگان دین ما بودند که شاگرد را
امتحان و قبول میکردند و به همان کسانی هم که از آنها امتحان میگرفتند و سپس قبولشان میکردند، میفرمودند: درس میدهیم، اما در ضمن درس هر کسی تحمّل نداشت، شرکت او در درس حرام شرعی است.
امیرالمؤمنین اشک میریخت و میفرمود: در این دنیا کسی را ندارم تا مطالبی را که دارم به او بگویم. (1)
«...لا مساعد إلاّ أهل بیتی فضننت بهم عن المنیّة فأغضیت علی القذی و جرعت ریقی علی الشّجا و صبرت من کظم الغیظ علی أمرّ من العلقم و الم للقلب من وخز الشّفار».
و در مظلومیت آن حضرت همین بس که وقتی آن حضرت که فرمود:سلونی قبل ان تفقدونی...
از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید،پس بخدا سوگند از هیچ گروهی که گمراهکننده صد تن،یا راهنمای صد تن باشند از من نپرسید جز اینکه شما را آگاه کنم از آوازدهنده و خواننده بایشان،و سردار آنان تا بروز قیامت پس مردی برخاست و گفت:مرا آگاه کن چند دانه مو در سر و ریش من است؟ امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:بخدا دوست مهربان من رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله این پرسش تو را بمن خبر داد و فرمود:در بن هر موئی از موهای سرت فرشتهایست که تو را لعنت میکند،و بر هر موئی از ریشت شیطانی است که تو را از جای جنبش دهد،و در خانه تو پسر بچه است که پسر پیغمبر را میکشد و نشانه راستگوئی من در لعنت فرشته(و موی سر و ریش تو)درستی آن چیزیست که تو را بدان آگاه کردم و اگر
اثبات کردن آنچه پرسیدی دشوار نبود هرآینه بتو میگفتم ولی نشانهاش همان است که بتو خبر دادم از لعنت فرشتگان و از داستان پسر ملعونت(که همان عمر بن سعد معروف است و پرسشکننده پدرش سعد بوده است).و پسر او در آن زمان کودکی خردسال بود که با دست و پا راه میرفت،و چون داستان کربلای حسین علیه السّلام پیش آمد کشتن آن حضرت را گردن گرفت و همانطور شد که امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده بود.
الإرشاد،شیخ مفید:330/1.
اولیای خدا گاهی در بعضی از زمانها فریادشان بلند بود و میگفتند: چرا مردم در این چهارچوب عالَم طبیعی حبس هستند؟ چرا بالا نمیآیند تا اولیای خدا حرفشان را به آنها بزنند؟ گاهی هم که انسان با اولیای الهی تماس میگیرد، سؤال میکند، میگویند به کتابها مراجعه کنید، خودت حرفی بزن، میگویند: خودم چیزی ندارم؛ یعنی چیزی مطابق با ظرفیت تو ندارم. این نالایقی انسان چه قدر باید طول بکشد که آنان چیزی مطابق با ظرفیت ما نداشته باشند که به ما بدهند، تا چه زمانی ما را نامحرم میدانند؟پروردگار میفرماید:
انسان با وجود نشانههای خداوند باز هم اعراض میکنند، عمری را در غفلت به سر میبرند، پیش من و دائم با نشانههای من هستند، اما خوابند و در غفلت، مُعْرض هستند. یک آیه، آیۀ نفس است که عالَم کبیر است، عالَم الهی است، مرکز غوغای تمام حقایق عالَم است، مرکز همۀ لطافتهاست، مرکز عشق و محبت است، مرکز کششها و جاذبهها و دافعههاست، این عالَم چیزهایی از وجود انسان میسازد که مواردش را قرآن بیان میکند.
از نفس که آیهای از مهمترین آیات الهی است، اعراض دارند. خداوند دربارۀ این
1) (13)-نهج البلاغه:208؛اشاره به این کلام امیر المؤمنین دارد که فرمود:
نفس میفرماید:
از طریق نفس خودتان، حتی میتوانید به حقیقت آسمانها و زمینها برسید. از طریق نفستان میتوانید به شناخت بسیاری از واقعیّات دست پیدا کنید. اعراض به چه معناست؟ به این معنا که این قدر بدبخت میشوند که اعلام میکنند خودمان هم خودمان را نمیخواهیم.
از یک طرف، از آیاتی که نشان دهندۀ حق است در خلقت اعراض میکنند و میگویند نمیخواهیم خلقت را ببینیم، بگذار کور زندگی کنیم. از طرف دیگر، این قدر بیچاره میشوند که از نفس خودشان هم اعراض میکنند و خودشان را هم دیگر نمیبینند، کور هستند با این که هیچ کس نزدیکتر از خودِ انسان به انسان نیست، اما دیگر خودش را هم نمیخواهد.
خودکشی اینها بسیار بالاتر از آن کسی است که چاقو به خودش میزند و خودش را میکُشد، البته کسی که به خود چاقو میزند یا زهر میخورد، بلافاصله بعد از مرگش، گرفتار عذاب میشود و تا ابد هم معذّب است، اما عذاب کسی که با زهر خودش را میکُشد با عذاب کسی که اعراض از خود میکند و خودش را نمیخواهد، بسیار فرق میکند.
در یک تفسیر قرآنی - تفسیر هشت صد سال پیش - در ذیل آیۀ «إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ» (1)این قطعۀ کوتاه آموزنده را نقل کرده که: روزگاری بود که غلام و کنیز خرید و فروش میشد، گفت: به مغازهای برای خرید غلام رفتم، هفت یا هشت غلام داشت، عین جنس را به مردم میفروختند. اسلام ریشۀ این مسئله را برچید.
غلام و کنیز فروشی فقط برای اصلاح و تربیت عباد خدا بود، هیچ هدف دیگری نداشت. غلام کافر را میآورد تبدیل به انسانی به تمام معنا الهی میکرد .
زُهری از علمای اهل سنّت میگوید: در مدینه قحطی شده بود و باران نمیآمد.
1) (14)-فاتحه(1):4؛«مالک و فرمانروای روز پاداش و کیفر است.»
مردم برای نماز باران رفتند. روز اول نماز خواندند، دعا کردند، ولی باران نیامد. روز دوم دعا کردند، نماز خواندند، باز هم باران نیامد. روز سوم دعا کردند و نماز خواندند، باران نیامد. همه در حال برگشتن بودند که کنار یک تپّۀ خاکی مرد ژولیده و ژندهپوشی را دیدم که صورتش روی خاک است و از حال خودش خارج است.
پشت تپّه گوش دادم، دیدم که میگوید: مولای من! من که آبرو ندارم، اما این صورتم را هم از خاک برنمیدارم تا باران بفرستی.
با خدا بسیار خودمانی شده بود. در عین ذلّت و تواضع، گریه میکرد و میگفت:
تا باران نیاید، تا آسمان گریه نکند، من گریهام را قطع نمیکنم. ابر شد و باران گرفت، خدا را شکر کرد و بلند شد که برود، به آرامی دنبالش رفتم، تا خانهاش را پیدا کرده و نوکرش شوم.
این علمی که ما داریم چه فایدهای دارد؟ آن گاه که عالِم نبودیم باز تواضعی داشتیم، باز سلامی به مردم میکردیم، چند روزه که رفتیم علم آموختیم، این علم همه دردی برای ما آورد، درد ریا، تکبّر، دورویی، غرور، عُجب، این چه علمی بود؟
آن گاه که عالِم نبودیم، سالمتر بودیم، آن گاه که قم را ندیده بودیم، دبیرستان را ندیده بودیم، دانشگاه را ندیده بودیم، مدرسه را ندیده بودیم، صافتر بودیم، پاکتر بودیم، آن گاه که لباس تنمان نبود و جوانی عادی بودیم بسیار خوب بودیم، این چه علمی بود؟ چه مقامی بود؟ ابتدا قصد داشتیم مقام بگیریم، از مقامم شمشیر تیزی برای بریدن طنابهای اسارت انسانها درست بکنیم، الان به جایی رسیدیدم که هم خود اسیر شدیدم و هم عدهای را اسیر کردهایم، این چه مقامی بود؟ وای بر ما، اگر نفهمیم که دیروز سالم بودیم و امروز مریض شدیم.
زهری میگوید: دنبال او رفتم، متوجه شدم که به خانۀ زین العابدین رفته است، در زد و داخل شد. چند لحظهای ایستادم، بعد در زدم، به حضرت عرض کردم آقا جان! ما غلام نداریم، یکی از این غلامانتان را به ما ببخشید، فرمود: عیبی ندارد.
دستور داد همه آمدند، فرمود: کدام یک را میخواهی؟ گفتم: هیچ کدام را نمیخواهم آن کسی که من میخواهم در بین اینها نیست، آیا غلامی غیر از این چند نفرندارید؟ فرمود: یک غلام هم داریم که از اول خودش کار تیمار اسبها و حیوانات را قبول کرده است، به یکی از غلامان فرمود: به او هم بگو بیاید. تا بیرون آمد.
زهری دید که همان کسی است که زمین را به آسمان دوخت، همان کسی است که به خدا گفت تا آسمانت به زمین گریه نکند، من گریهام بند نمیآید. گفت: این را میخواهم. حضرت به آن غلام فرمود: میخواهم تو را به این آقا ببخشم. روی دست و پای زین العابدین افتاد و گفت: اگر مرا از این خانه بیرون کنید، میمیرم، آخر من هر چه یافتهام این جا یافتهام، به هر جا رسیدهام، از این جا رسیدهام، هر چه کاسبی کردهام، این جا کاسبی کردهام. فرمود: زهری او را رها کن. زهری به او گفت:
غلام! واللّٰه باللّٰه میخواهم تو را ببرم آزادت کنم، بعد خودم بندۀ تو شوم، میخواهم تو را به خانهام، ببرم، همه چیز را به تو بدهم، لباسهای تو را بگیرم، خودم بپوشم.
گفت: برو آقا جان.
انسان باید با محبوبش چنین باشد، همۀ دنیا هم که به آدم بگویند تو را میخواهیم، ما باید گریه کنیم و بگوییم برو، بگذار ما پیش محبوبمان بمانیم، بگذار همان جایی که هستیم باشیم. ای لباسها، ای مقامهایی که نشانههایتان کنار آستینها و روی شانهها خورده، ما را از محبوبمان نگیرید، ای عنوان وکالتها و وزارتها به ما رحم کنید، ما را از محبوبمان نگیرید، ای عنوان فرماندهی، ای عنوان حجّت الاسلامی، ما را از محبوبمان نگیر.
گفت: آمدم بخرم چند غلام را به من نشان دادند یکی از آنها را پسندیدم آقا جان! من میخواهم تو را بخرم. بِخَر. - اسمت چیست؟ - اسمش را گفت، پرسیدم - در روز چه قدر کار میکنی؟ - ده ساعت. - چه میخوری؟ - فلان غذا. - چه میپوشی؟ -
فلان پارچه. گفت: تو را نمیخواهم، به مغازۀ دیگری آمد، آقا غلام دارید؟ - بله . - یک غلام میخواهم.
آن گاه اگر ادامه پیدا کند و اصلاً صدایم نکند و در محشر تک و تنها بمانم و ملائکۀ عذاب بیایند و بگویند بفرمایید، میگویم: کجا مرا میبرید؟ بگذارید مولای من مرا هم صدا کند. میگویند: او مولای تو نیست، در قرآن میگوید: من که مولای همه نیستم: «اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا» (1)دیگران
«مَولاهُمُ النَّارُ» آتش مولای آنهاست، مولایشان صدایشان میکند، آن گاه قرآن میگوید: فریاد از آتش جهنّم بلند میشود که: «تَصْلیٰ نٰاراً حٰامِیَةً» (2)شعله از جهنّم بیرون میزند یک سری به محشر میزند، تمام مشتریهایش را جمع میکند، آن گاه چه کسی میتواند فرار کند، در آن جا آن گاه انسان به این حقیقت میرسد که:
«ولا یُمْکِنُ الفِرارُ مِنْ حُکُومَتِکَ» (3)اما اگر بخواهی در قیامت ما را صدا بزنی، دیر است، همین جا یک دفعه ما را صدا بزن که به قول خواجۀ هرات عبدالله انصاری:
اگر یک بار گویی بندۀ من تا عرش رود خندۀ من (1)
یک بار صدا بزن، عمری را خواب بودم و نفهمیدم، تو را نشناختم، با این که همه جا بودی، با این که تمام موجودات عالَم مظهر تجلی تو بودند، با اینکه رخسار زیبای تو در آینۀ عالَم برای همه پیدا بود، یک شب بلند شوید بروید در بیابان در این آبها، در این چشمهها، در این رودخانهها چه صداهایی از این حیوانات بلند است، امام میفرماید: همۀ آنها در شب تسبیح خدا میگویند، یا ربّ یا ربّ میگویند، یا اللّٰه یا اللّٰه میگویند، شما در چه حالی هستید؟
گفت: آقا جان من اسم ندارم، رسم ندارم. عبد آن است که اسم نداشته باشد، عبد آن است که وقتی از او میپرسند، اسمت چیست، بگوید: عبد اللّٰه، من اسمی ندارم، من نوکر هستم، مطیع هستم، از خودم اسمی ندارم، اسمی هم که پدر و مادرم روی من گذاشتهاند، برای این بود که در خانه بین بچهها اشتباه نشود. وقتی متولد شدم، اسمی نداشتم، از دنیا هم که میروم، بعد از چند روز که سنگ قبرم پا میخورد، باز هم اسم ندارم، خیلیها در قبرستان قبرم را نگاه میکنند که خراب و بیسنگ است، میگویند: این بیچاره کیست؟ میدانند که من اسمی ندارم، چه اسمی، این اسمهایی که ما روی خودمان گذاشتهایم، همه قلابی است، این تابلوهایی که درست کردهاید، گروه و حزب و دسته و هیئت، همه قلابیاست. - اسمتچیست؟ - عبداللّٰه. - اسمتچیست؟ - هرچه مولا مرا صدا کند.
گفتم: آقا جان اسم نداری، رسم نداری، لباس که میپوشی چه نوع لباسی است؟
گفت: هر لباسی که مولا به من عنایت کند. من نه اهل رنگ هستم، نه اهل ریخت و نه اهل پارچه، تو چه عنایت میکنی؟
پرسید: چه میخوری؟
گفت: هر چه عنایت مولا باشد.
1) (18)-خواجه عبد الله انصاری.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
قدرت در وجود انسان
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
«وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ» (1)
نَفْس، یکی از مهمترین قدرتها در وجود انسان است که تمام برنامههای وجود انسان در سیطرۀ او قرار دارد، حتی اوست که اگر از او مواظبت شود، میدان برای فعالیّت عقل هم باز خواهد ماند و اگر چهرۀ ظالمانه پیدا کند و به تعبیر قرآن کریم دچار هوا شود، عقل را هم از فعالیّت خواهد انداخت.
به تعبیر قرآن مسأله اعراض از حق یا غفلت از حق باز به این دلیل است که نفس سایۀ تاریک خطرناکی را به روی چهرۀ عقل میاندازد و عقل از تماشای عاقبت مسائل محروم میشود. نفس حالت اعراض و غفلت میگیرد، هر راهی را که انسان به روی نفس باز کند و نفس را در آن راه قرار دهد، نفس همۀ موجودیت انسان را دنبال خودش میبرد.
اگر حرکت در این راه حرکت مثبتی باشد، راه هم صراط مستقیم باشد تنها کاری که عقل در این حرکت میکند، کار یک سالک است و این عمده کاری است که ما در چهرۀ نبوت و امامت و رهبری صحیح میتوانیم ببینیم.
1) (1)-یس(36):46؛«و هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برای آنان نمیآید مگر اینکه از آن روی میگردانند.»
اگر در راه غیر خدا قرار بگیرد که خدا از این راه به راه شیطان و راه ضلالت تعبیر میکند، نفس همه چیز وجود انسان را، با آن کشش پرقدرتی که دارد با خودش میبرد. این طور نیست که وقتی در راه غلط بیفتد، عضوی را به نفع انسان جا بگذارد، چون اعضا و جوارح، برون و درون ما نسبت به نفس، نسبت سایه به شعاع خورشید است و نسبت سایه به صاحب سایه است، سایۀ کسی که روی زمین افتاده و حرکت میکند، هیچ گاه یک قطعهاش را نمیگذارد، بقیّهاش را ببرد، همۀ سایه دنبال صاحب سایه حرکت میکند. خورشید هم به هر طرف حرکت کند، شعاعش را دنبال خودش میبرد، هیچ چیزی را باقی نمیگذارد.
این طور نیست که وقتی شب شود، خورشید دلش بسوزد و بگوید که یک ذرّه نورم را بگذارم بماند! بلکه همه را میبرد، چون همۀ نور با وجود او متحد است.
اعضا و جوارح هم با نفس متّحد هستند، چون نفس، جان اعضا و جوارح است و به عنوان کارفرما و قوّۀ اصلی است، به منزله رانندهای است، این بدن، اعضا و جوارح سرنشینان نیروی او هستند.
قرآن مجید نسبت به مسئلۀ نفس بیش از مسئله عقل عنایت دارد. خیلی نمیگوید مردم به عقلشان برسند، مردم بالاخره در حدّ لازم در مسیر زندگی به معلوماتی دست پیدا میکنند، البته تنها غذای مناسب عقلِ انسان علم است، علم هم این گونه نیست که همۀ مردم عالَم نسبت به فرا گرفتن آن حوصلۀ وسیع داشته باشند، علمی هم هست که واجب عینی است. یک مقدار علم حلال و حرام و علم عقاید است. عقاید هم لازم نیست که تفصیلی باشد. هیچ فقیهی حکم نداده که علم عقاید باید تفصیلی باشد، بر من واجب باشد، از اول مردن تا تقسیم مردم به بهشت و جهنّم، تمام جزئیات و ریزهکاریهایش را بفهمم، بلکه کافی است که از طریق
قرآن اعتقاد داشته باشم که بعد از این دنیا جهانی برپا میشود، بدکار عقاب دارد، نیکوکار اجر دارد. همین مقدار در مسئلۀ معاد کافی است. اکثریت فقیهان هم به این مسئله حکم دادهاند.
یا اگر کسی بداند که عالَم خدا دارد، صاحب و مالک دارد و مالک عالَم هم کامل است و از انسان تکلیف میخواهد، تکلیف را هم در حدّ خودش بداند، کافی است.
اما در مسئلۀ نَفْس اگر کسی عقلش را به طور کامل تغذیه نکند، چهل سال درس نخواند، همۀ معلوماتش حتّی معلوماتی که واجب عینی است، ده روز کسب کند، این معلوم نیست که در روز قیامت مورد سؤال قرار بگیرد که چرا چهل سال در آن حدّی که برای تو توحید لازم است معلومات کسب نکردی، البته توحید عامیانه، در آن حدّی که باید به نبوت آگاهی پیدا کند که 124 هزار پیامبر الهی معلم ما هستند، بر ما واجب است از این معلمها پیروی کنیم، روزی هم به نام روز قیامت حتماً برپا میشود اگر من تفصیلاً این مسائل را ندانم، عیبی ندارد.
اگر کسی برای رسیدن به حق بیست سال وقتش را صرف معلومات فلسفیِ عالَم نکند، در قیامت با او کار ندارند، اما با کافر کار دارند، با مشرک کار دارند، با منافق کار دارند، کسی که پی برده که عالَم صاحب دارد و از او تکلیف میخواهد، بس است.
تغذیۀ عقل به مقدار واجب عینی در علم دین کافی است، در علوم دیگر نیز، اگر کسی هر علم خوبی را انتخاب کرد، عیبی ندارد، یکی میخواهد پزشک شود، یکی میخواهد بنّا شود، یکی میخواهد جرّاح شود، یکی میخواهد استاد دانشگاه شود، فقدان هیچ کدام از اینها در انسان مسئولیت آخرتی ندارد.
کسی که شغلش دستفروشی است، بیشتر از این هم میل به دنیا ندارد و به تعبیر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فقط در حدّ حفظ آبرو درآمد دارد، (1)
هرکس حلال دنیا را برای فزونطلبی و فخرفروشی بخواهد،خدا را ملاقات خواهد کرد درحالیکه از او خشمناک است،و هرکس آن را-به منظور حفظ آبرو از دریوزگی و خویشتنداری-بطلبد،روز قیامت، درحالیکه چهرهاش چون ماه شب چهارده میدرخشد.
و امیر المومنین علیه السّلام اینگونه زندگی میکرد:
مجموعة ورام:153/1-154؛«و روی أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام کان أکله قرص الشّعیر و الملح الجریش».
امیر المؤمنین علیه السّلام نان جوین و نمک ناساییده میل میکرد.
و همچنین بودند سلمان و ابو ذر رحمه اللّه:
أنّ سلمان الفارسیّ لم یحضر بین یدیه طعام علیه إدامان قطّ-و أنّه ورد أنّ أبا ذرّ رحمه اللّه استضافه فقدّم له خبز شعیر و ملحا قال زدنا خلاّ و بقلا فرهن سلمان رکوته علی ذلک فلمّا فرغا من الأکل قال أبو ذر الحمد للّه علی القناعة فقال سلمان لو کنت قنعت لما کانت رکوتی مرهونة.
آوردهاند که سلمان-خدایش بیامرزد-ابوذر را به مهمانی خواند،و نان جوینی با مقداری نمک سر سفره آورد،او گفت:مقداری سرکه و سبزی هم اضافه کن!سلمان ظرف آبکشی خود را برای تهیه آنها به گرو گذاشت،بعد از غذا ابو ذر گفت:خدا را شکر که به ما قناعت داد،حضرت سلمان گفت:اگر قناعت داشتی،ظرف آب خوری من به گرو نرفته بود،حال نگاه کن به این دو شخصیت بزرگوار با عظمت چگونه سرکه و سبزی را زیادی میدانند.
دستش پیش کسی دراز نیست، این طور نیست که قیامت گریبانش را بگیرند و بپرسند که شما چرا استاد نشدی که درآمد زیادتری داشته باشی، کاری در این زمینه با او ندارند.1) (2)-مجموعة ورام:153/1؛بحار الأنوار:27/70،ذیل حدیث 16،باب 122؛«و قال النّبیّ ص من طلب الدّنیا حلالا مکاثرا مفاخرا لقی اللّه و هو علیه غضبان و من طلبها استعفافا عن المسألة و صیانة لنفسه جاء یوم القیامة و وجهه کالقمر لیلة البدر».
اما قرآن مجید میفرماید:
نفستان را ناقص به عالَم بعد منتقل نکنید که اگر آن را ناقص بیاورید، کار زیادی با شما خواهند داشت. هر کسی هم که میخواهی باش، مرد یا زن، سیاه یا سپید، شهری یا دهاتی، مرجع تقلید یا رئیس جمهور، وکیل یا وزیر، تمام اینها هنگام مردن از وجود آدم سلب میشود، اینها به باد رفتنی است، عناوین تا لبِ گور با انسان هستند، توانگری نه به مال است، نه به جاه، نه به مقام، نه به ریاست و نه به عنوان، نزد اهل کمال مال و همۀ عناوین دنیایی تا لبِ گور است .
به گورستان گذر کردم کم و بیش(1)
الان در بهشت زهرا رئیس جمهور محبوب عالیقدر داریم، نخست وزیر دانشمند داریم، رئیس دیوان عالی کشور، مثل مرحوم بهشتی داریم، وزیر و وکیل داریم، 72 قدرتمند داریم که وقتی زنده بودند، در رأس اهرمهای قدرتی مملکت بودند، فقیر گمنام هم داریم که وقتی در تهران مُرد یک نفر نبود که جنازهاش را بردارد، کارگران شهرداری آمدند، جنازه را برداشتند و دفن کردند.
از رئیس جمهوری که در بهشت زهرا خوابیده تا این کارگر گمنام، هر دو پیراهنی که از این جا بردند، یکسان بود، نه او در آن جا رئیس جمهور است و نه این کارگر عنوان کارگری دارد. هر دو با خدا که روبهرو شدند خدا به هر دو گفت: پروندۀ عملیتان چیست؟ چه آوردهاید؟ کسی نمیپرسد که با چه پُست و مقامی آمدی؟ باید عناوین را دور بریزیم؛ یعنی حبس در عناوین نشویم، اسیر در عناوین نشویم، به بغل دستیات نگو در سمت فرماندهی عالی هستم، این شرک است؛ یعنی یک موجودی در عالَم داریم به نام خدا، یکی هم من. تو که هستی؟ اگر تو هم مطرح
1) (3)-باباطاهر.
بودی، دیگر کلمۀ طیّبۀ «لا إله الّا اللّٰه» غلط بود، ولی «لا إله الّا اللّٰه» درست است، چون «لا إله الّا اللّٰه» درست است، پس عنوان تو نادرست است، تو ادّعای بیخودی میکنی. تو نیستی تا عنوانت باشد، اصلاً خودت هم وجود نداری. قیام تو به قیّومیّت اوست، حیات تو به حیّ بودن اوست، علم تو وابستۀ به علم اوست، ایمان تو به بودن اوست. اصلاً خودت وجود نداری چه برسد به عناوینت، تا با آن قیافه بگیری. یعنی یکی خدا یکی هم من، پس هر چه «لا إله الّا اللّٰه» میگویی، دروغ است، کسی «لا إله الّا اللّٰه» را راست میگوید که هیچ شأنی جز خدا در عالَم قائل نباشد:
یکی هست و هیچ نیست جز او***وحده لا إله الّا هو (1)
«کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ» (2)
«کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ» (3)
امیرالمؤمنین میفرماید:
مرگ را همین حال همۀ شما چشیدهاید، منتظر نباشید که مرگ را بچشید، همین الان میّت هستید:
«مَولایَ یا مَولایَ، أنتَ الحَیُّ وَأنا المَیِّتُ» (4)همین الآن مُردم، اظهار وجود در مقابل وجود مقدّس او، مگر او را در این عالَم غایب دیدیم، مگر عالَم را از او خلوت دیدیم، مگر جای خلوتی را پیدا کردیم که او نباشد تا شروع به عرض اندام کردن کنیم که بله، ما هم هستیم، چنین مقامی هم داریم. اگر تکان هم بخوری، به خاطر مقامی که دارم، زیر و رویت میکنم. آن گاه اول ظهر هم میروی، نماز میخوانی، تو قبل از نماز در مقابل قیام کردهای، معاملۀ تو با بندگان خدا معاملۀ خوبی نبوده است.
کاسبی که در مغازهاش مظلوم محتاجی میآید که عرق جبینش را تبدیل به یک تومان پول کرده و جنسی را میخواهد، جنس را پنهان کرده تا چند برابر به دوستانش بفروشد، به این غریبه نمیدهد، وقتی میگوید، ندارم، حضرت سیّدالشهداء علیه السلام میفرماید: هر چند شیعۀ من باشد، خدا به ملائکه میفرماید:
دروغگو است و از من نیست، چون حضرت در راه به یک نفر برخورد کرد، پرسید:
حالت چطور است؟ گفت: الحمد للّٰهخوبم. فرمود: اگر قلبت غلّ و غش و دغلی ندارد، همین الحمدللهی که گفتی، خداوند فرمود: دروغ گفت. اما میگوید الحمد للّٰه دارم. کسی که به سوی او حرکت میکند، کمی با بندگان خدا مدارا میکند، به بندگان خدا احترام میگذارد، مسلمان مظلوم را خوب تحویل میگیرد، چنان به زیر دستش میرسد که حساب ندارد، چون برای خودش خودیّتی قائل نیست، اما کسی که نسبت به مردم حالت دفاعی دارد، پنجاه سال بعد واقعیّتش نشان میدهد که میگوید: یکی خدا یکی هم من، پنجاه سال هم هست خیال میکند موحّد است، ولی غرق در شرک است. توحید مسئلۀ فوقالعادهای است.
چه کسی روی به توحید واقعی دارد؟ بیشتر نفسها اعراض از توحید دارند. این توحید هم توحید خیالی است که پنجاه، شصت سال خیال میکردم با خدا هستم، حالا که مرگم میرسد میخواهم منتقل شوم، تازه آن جا میبینم از اصل تا حالا با خدا نبودهام، بلکه با خودم بودهام. حال که خودیّت خودم دارد به فنا میرود، خودیّتی هم که برای خودم فرض میکردم این بدن بود که چه قدر زحمت کشیدم جمعش کردم. حالا مرا در قبر میگذارند، حالت جمعم را تبدیل به تفریق میکنند.
کرمها ابتدا گوشتهایم را میخورند، بعد چشمم را درمیآورند، بعد لالههای گوشم را میخورند، بعد موی سرم میریزد، جمجمهام از این اعضا و جوارح عاری
میشود، زبانم میپوسد، شکمم باد میکند و باز میشود، چنان در قبر مرا تفریقم میکند تا معلوم شود که آن خودیّتی را هم که خیال میکردم قلّابی بوده، نبوده است.
وای به حال آن وقتی که انسان این چنین گرفتار خدعۀ نفس شود و نفس این گونه کلاه سر انسان بگذارد. هِی نهیب بزند هستی و بعد معلوم شود که نبودم، کلاه سرم بگذارد که تو اهل توحید هستی، راحت باش، بعد معلوم شود که اهل شرک هستم.
پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرمود: به قدری خطّ کثیف شرک گاهی در وجود انسان ناپیدا و ضعیف است که از ردّ پای مورچه روی سنگ سیاه در شب تاریک مخفیتر است. (1)
إنّ الشّرک أخفی من دبیب النّمل علی صفاة سوداء فی لیلة ظلماء
انسان خیال میکند موحّدِ موحّد است، پاکِ پاک است امّا گاهی شرک خفی دارد.حضرت زین العابدین علیه السلام میفرماید:
خودتان مسیر را نروید، یک معلّم داشته باشید، دائم بپرسید، بگذارید آگاهان شما را بِبَرَند، خودتان نروید: (2)
الکافی:530/1،حدیث 6؛بحار الأنوار:202/54،حدیث 145؛«عن أبی حمزة قال سمعت علیّ بن الحسین علیه السّلام یقول إنّ اللّه خلق محمّدا و علیّا و أحد عشر من ولده من نور عظمته فأقامهم أشباحا فی ضیاء نوره یعبدونه قبل خلق الخلق یسبّحون اللّه و یقدّسونه و هم الأئمّة من ولد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله».
خدای تعالی محمد و علی و یازده نفر پیشوایان(دین)را از نور عظمت خویش آفرید در وقتی که آنان، ارواحی بودند در روشنایی نور او که خدا را پیش از سایر خلق عبادت میکردند،و تسبیح و تقدیس او مینمودند،و اینان پیشوایان راهنما از آل محمد علیهم السّلام میباشند.
طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی (3)
در این راه ظلمات و تاریکی است، از خطر گمراهی بترس. بنابراین، باید از سالک راه پرسید:
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشقکش عیّار کجاست (4)
زندگی جدّاً شب تاریک است. لقمان به پسرش میگفت:
«بُنَیَّ، الدُّنیا بَحْرٌ عَمیقٌ قَدْ غَرَقَ فیها عالَمٌ کَثیرٌ» (5)عزیز دلم! میان یک دریا زندگی میکنی، عالمها در این دریا غرق شدهاند، کشتی لازم داری، بیکشتی حرکت نکن، دریای خطرناکی است:
«إنَّ الحُسَینَ مِصباحُ الهُدیٰ وَسَفینَةُ النَّجاةِ» (1)با کشتی حرکت کن.
هدف که معلوم است، هدف خداست. قرآن مجید میگوید اگر ذات کافر را هم بشکافیم، خودش نمیداند، ولی اگر ذاتش را بشکافیم آن عمقِ وجودش فریاد میزند که خدا کجاست، ولی چون دست به دامن معلم نزده، راه را گم کرده و بیراهه میرود. امیرالمؤمنین میفرماید:
«رَحِمَ اللّٰهُ امْرَءاً سَمِعَ حُکْماً فَوَعیٰ، وأَخَذَ بِحُجْزَةِ هادٍ فَنَجیٰ» (2)دست به دامن مردان خدا بزنید والّا هلاک میشوید.
نفس هم کلاهبردار عجیبی است، مکّارتر از نفس در عالَم نیست. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمود: دزدترین دزدها در عالَم نفس است، همۀ وجودت را میدزدد، نمیگذارد بفهمی، عصمت تو را با شهوت میدزدد. ما همه از مادر که متولد شدیم، مقام عصمت داشتیم، درست است که الان توبه کردیم، اما اگر پرده را بلند کند، خودمان را به خودمان نشان دهد، مانند یک ظرف چینی میمانیم که هزار دفعه شکسته و مُدام بند خورده است. فرق ما الان با انبیا و ائمّه همین است. اگر پرده را کنار بزنند، آنها را نشان دهند، مانند چینی تمام عیار سالم هستند، اما اگر ما را به خودمان نشان دهند، همه جای ما بند خورده است، لذا بیشتر از این نگذاریم بشکنیم و بند بخوریم، چراکه اگر این دفعه بشکنیم، همه جوره میشکند.
قرآن میفرماید: دیگر به جایی میرسد که قابل بند زدن نیست:
«بَلیٰ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ» (3)
نفس بسیار خطرناک است، کلاهبردار، مکّار و خدعهگر عجیبی است. بسیار باید مواظب نفس بود.
قرآن مجید میگوید:
یک حالت نفس حالت تسویل است که یکی از خطرناکترین حالات نفس است. نفس حالاتی دارد، قرآن همۀ حالاتش را شمرده یک حالتی دارد به عنوان امّاره که قرآن در سورۀ «قیامت» از آن یاد میکند. حالت دیگر آن، حالت تسویل است که در سورۀ «یوسف» از آن یاد میکند. حالت دیگر، حالت اعراض است که در سورۀ مبارکۀ «یس» به آن میپردازد. حالت دیگر، حالت خدعه و مکر و شیطنت است که در بیشتر سورههای قرآن به آن پرداخته شده است. حالت بعد، حالت عناد است که در آیات متعدّدی از آن یاد میکند. حالت دیگر، حالت اعتداست که از خطرناکترین حالات نفس است و در قرآن آمده است.
برادران و خواهران! ما با این جثّۀ کوچک خود در محاصرۀ انواع خطرها هستیم و تا آخر عمر هم همین طور است. ما چه قدر باید در زندگی مواظب خود باشیم تا این خطرها به نفس نچسبند، هر خطری هم که به نفس بخورد، زخمش به زودی خوب شدنی نیست. چه زمانی به ما گفتند که نگاه کردن به نامحرم حرام است، (1)
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:چشم از محرمات بپوشانید تا امور عجیب مشاهده کنید.و خداوند متعال فرموده است:بگوی به مؤمنین که چشمهای خود را بپوشانند و فروج خود را حفظ کنند.و حضرت عیسی علیه السّلام به حواریان خود فرموده است:پرهیز کنید از نظر به سوی محذورات و آنچه ممنوع شده است،زیرا این چنین نظر تخم شهوات بوده و فرع و شاخه فسق و فجور است.
در توضیح بیشتر باید گفت:
فرمانده و حاکم چشم مانند قوای ظاهری دیگر بدن قلب است،و قلب نیز در تحت سیطره و حکومت و نفوذ پروردگار جهان که حکومت بر همه قوای مادی و معنوی و نیروهای جهانی دارد،کار میکند.پس قلب اگر در مقابل عظمت پروردگار متعال خاشع و فرمانبردار و مطیع گشت،حکومت و فرمان او نیز از محیط خواست و رضایت و دستور خداوند متعال خارج نخواهد شد و در صورتی که قلب انسان منزل شیطان و محل نفوذ و وحی و تصرف ابلیس قرار گرفت،قهرا چشم و گوش و زبان و دست و پای انسان نیز مقهور و مغلوب هوی و هوسهای شیطانی و تحت نفوذ و اراده و تصرف و حکومت جنود ابلیسی واقع خواهد شد.
چشم گذشته از آنکه وسیله بروز صفات قلبی و آلت درک و احساس است،موجب شدت تیرگی و امتداد محجوبیت قلب بوده،و سبب مزید فسق و فجور و شهوترانی خواهد بود.
و به عبارت دیگر:نظر اول چشم به اقتضای باطن و به دستور و اراده قلب صورت میگیرد،و در عین حال همین نظر مقام اقتضاء و قوه باطنی را به مرتبه فعلیت آورده،و تحریک و تشدید و تقویت و تمدید میکند.
زمانی که دستمان در دست مادرانمان بود، ما را به این مجالس میآوردند، یادتان میآید که بچّۀ کوچکی بودیم، آن واعظ روی منبر گریه میکرد و میگفت:«قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ» (2)
حبیب من! به مردم مؤمن بگو چشم از نامحرم بپوشید. یادتان است بچه بودیم در این مجالس شنیدیم که امیرالمؤمنین فرموده است:
«النَّظَرُ شُعْبَةٌ مِنَ الزِّنا» (3)
من لا یحضره الفقیه:436/3،حدیث 4505؛وسائل الشیعة:230/20،باب 127،حدیث 25503؛«قال علیّ علیه السّلام مباشرة المرأة ابنتها إذا بلغت ستّ سنین شعبة من الزّنا».
مباشرت زن با دختر شش سالهاش شعبهای از زنا است.
و همچنین در روایت آمده:
الکافی:559/5،حدیث 11؛«عن أبی جعفر و أبی عبد اللّه علیه السّلام قالا:
ما من أحد إلاّ و هو یصیب حظّا من الزّنی فزنی العینین النّظر و زنی الفم القبلة و زنی الیدین اللّمس صدّق الفرج ذلک أم کذّب».
هیچ کس از زنا مصون نیست و هرکس از آن بهرهای دارد.زنای چشم نگاه کردن و زنای دهان بوسیدن و زنای دست لمس کردن است،در اینجا دامن میخواهد راست بگوید و یا دروغ.
و نیز نقل شده:
الکافی:559/5،حدیث 12؛«...عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال سمعته یقول النّظر سهم من سهام إبلیس مسموم و کم من نظرة أورثت حسرة طویلة».
نگاه،تیری از تیرهای زهرآلود ابلیس است،و چه بسا یک نگاه(کوتاه)،حسرت و اندوه طولانی را به همراه داشته باشد.
1) (16)-مستدرک الوسائل:269/14،باب 81،حدیث 16683؛بحار الأنوار:41/101،باب 34،حدیث 52؛«قال النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله غضّوا أبصارکم ترون العجائب و قال اللّه عز و جلّ قل للمؤمنین یغضّوا من أبصارهم و یحفظوا فروجهم و قال عیسی ابن مریم للحواریّین إیّاکم و النّظر إلی المحذورات فإنّه بذر الشّهوات و نبات الفسق».
2) (17)-نور(24):30؛«به مردان مؤمن بگو:چشمان خود را[از آنچه حرام است مانند دیدن زنان نامحرم و عورت دیگران]فرو بندند.»
3) (18)-مواردی دیگر قریب به مضمون حدیث در روایات متعدد آمده است:
نگاه کردن رشتهای از زنا کردن است. چند سال است که به ما گفتهاند نگاه به نامحرم حرام است؟ ببینیم هر کدام چند ساله هستیم.
بعضیها چهل سال است که شنیدهاند، مرتب هم شنیدهاند، بعضیها پنجاه سال است، بعضیها هم شصت سال. هم چنین شنیدهاند که گناه بسیار بدی است، اما چرا باز هم نگاه میکنیم؟ به این دلیل که زخمی که به نفس خورده، معالجهاش آسان نیست. بنابراین، از ابتدا نگذاریم که نفس زخم بخورد، این زخم، زخمِ بدن نیست که سی یا چهل روز خوب شود. نمیتوان یک دفعه این همه زخم را خوب کرد. به خدا میتوان با یک لحظه تصمیم این کار را انجام داد؛ یعنی اگر کسی الآن سر تا به پای نفسش زخم داشته باشد، همین الآن میتواند زخمها را خوب کند.
حرّ بن یزید چه قدر طول کشید که توانست زخمهایش را خوب کند؟ از میدان تا خیمه، یک وجودی بود تمامِ اعراض را داشت، همین وجود کاری کرد که تمام توبه را ایجاد کرد، واقعاً همۀ موجودیّتش را از شیطان و خود برگرداند و چند قدم آمد و صدا زد:
«یا أبا عَبدِاللّٰهِ! هَل لی مِنْ توبة» (1)
بحار الأنوار:319/44،باب 37،حدیث 1؛امالی،شیخ صدوق:159؛«فضرب الحرّ بن یزید فرسه و جاز عسکر عمر بن سعد إلی عسکر الحسین ع واضعا یده علی رأسه و هو یقول اللّهمّ إلیک أنیب فتب علیّ فقد أرعبت قلوب أولیائک و أولاد نبیّک یا ابن رسول اللّه هل لی من توبة قال نعم تاب اللّه علیک قال یا ابن رسول اللّه ائذن لی فأقاتل عنک فأذن له فبرز و هو یقول أضرب فی أعناقکم بالسّیف عن خیر من حلّ بلاد الخیف فقتل منهم ثمانیة عشر رجلا ثمّ قتل فأتاه الحسین ع و دمه یشخب فقال بخ بخ یا حرّ أنت حرّ کما سمّیت فی الدّنیا و الآخرة».
آیا اگر بیایم، توبهام قبول است؟ امام فرمودند: وقتی که از میدان قصد کردی بیایی پیش ما همان جا همۀ زخمهایت را خوب کردم، یک چرخش 180 درجه، یک توبۀ واقعی، یک یا حسین راست، یک یا اللّٰه واقعی گفت و رستگار شد.شب تاریک و ره وادی ایمن در پیش(2)
معصومان در راویات این قدر که اصرار دارند مواظب نفس باشیم، اصرار دارند که:
«فَحاسِبُوا أنفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسَبُوا» (1)اصرار دارند که:
«تَأدَّبُوا بِآدابِ
الصَّالِحین» ،
«تَخَلَّقوا بِأخلاقِ اللّٰهِ» اصرار دارند که:
«إنَّما بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الأخلاقِ» (2)، نسبت به هیچ چیز اصرار ندارند. نفس را باید تصفیه کرد، باید پاک کرد، اما چگونه؟ فعلاً اولین قدمش را الان بحث میکنیم. این هم تازه قدم ظاهری است، نه عمقی، اما تا این قدم را برنداریم، به عمق برنامه نخواهیم رسید. نمیتوان بدون این قدم به قدم دوم رسید، باید قدم به قدم طی مراحل کرد.
قدم اول که تمام انبیا، امامان و عرفای بزرگ قابل قبول راهنمایی میکنند این است که فقه را هر کسی برابر با تکلیفش به اجرا بگذارد، فقهی را که در دو قسمت است: یکی در قسمت عبادات و دیگر در قسمت معاملات.
در قسمت عبادات واجبات را بجا بیاور، محرّمات را ترک کن. در قسمت معاملات هم رابطۀ دنیاییات فقط با مال حلال باشد، با مال حرام هم به کلّی قطع رابطه کن. این قدم اول است؛ یعنی این قدم را هر کسی بردارد تازه به او میگویند که آمادۀ قبول شدن یار شده است و حالا در را باز میکنند والّا منهای این حرفها انسان بیرون است، در بیابان است، در باغ و گلزار و گلستان نیست، دور است، سرگردان و حیرتزده است، به هیچ نحوی هم آرام نمیشود.
میگوید: خانه میخرم راحت میشوم، میخرد، اما راحت نمیشود؛ ازدواج میکنم، راحت میشود اما راحت نمیشود؛ بچهدار میشوم، راحت میشوم، بچهدار میشود، اما راحت نمیشود؛ مغازه میخرم، راحت میشوم، مغازه
میگیرد، اما راحت نمیشود، یک زمان میبینی چشمش را باز میکند، خانه دارد، ماشین دارد، زن و بچه دارد، عروس و داماد دارد، محاسن سفید نزدیک مرگ است اما آرام نشده، این هنوز در بیابان زندگی میکند، راه را هنوز پیدا نکرده، باید محرّمات را ترک کنید، نگویید نمیتوانیم، هر کسی بگوید نمیتوانم دروغ است، چون هر چه را که انسان نتواند خدا به او تکلیف نمیکند، کسی نگوید که نمیتوانم جلوی شهوت خودم را بگیرم، اگر نمیتوانستی خدا نمیفرمود:
«وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ نِکٰاحاً» (1)
جوانی که توانایی ازدواج ندارد، وقتی که پای شهوت حرام میآید، «وَ لْیَسْتَعْفِفِ» عفّت نفسش را حفظ کند، اگر نمیتوانستی که مولایت دعوتت نمیکرد، میتوانی که دعوتت کرده، شیشۀ عصمتت را نشکن، نفس را زخمی نکن، این امر «وَ لْیَسْتَعْفِفِ» به جوانها دعوت محبوب و معشوق است. به کاسب هم همین طور، میتواند مال حرام نخورد، به این دلیل محبوب میگوید:
«وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ» (2)
هزار نکتۀ باریکتر ز مو این جاست. این اولین قدم است.
چهار برنامه را باید اجرا کرد:
ادای واجبات، ترک محرّمات، خوردن حلال، بریدن از حرام. کل این چهار برنامه تنها یک قدم است، آن هم قدمی ظاهری، تو این قدم را بردار، بعد ببین چه میبینی. از همین الآن به پروردگار بگو میخواهم این قدم را بردارم، هنوز برنداشتهای، صبح نشده همین امشب ببین چه میبینی، هیچ چیز نگفته میبینی اشکت میریزد، چه شده، مولایت میخواهد با تو مصافحه کند، دستش را دراز کرده تا زیر بغل تو را بگیرد، حالت عوض میشود، چشمت عوض میشود، دیگر غذا که میخواهی بخوری پنج الی شش لقمه که خوردی، سیر میشوی، بشقاب
هم پر است، ولی دیگر میلت نمیکشد، چرا که میلت را به جای دیگر جهت دادهاند. گم شده پیدا شد، دیگر نوبت اطمینان و آرامش رسید، دیگر راحتی شروع شد، دیگر مولا نقاب از چهره برداشت، چه حالی پیدا کردی، با این که هیچ چیزی نمیگویی، اما خودِ پروردگار خبر میدهد، میگوید: بندۀ من، تو هیچ چیزی نمیگویی، امشب که تصمیم تو عوض شده، من از درونت با تو مناجات میکنم، با تو خلوت کردهام.
ما عاشقان غیر از خدا یاری نداریم
بر ما فقیران رحمی ای سلطان که در دل هیچ آرزو جز فیض دیداری نداریم (1)
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) (25)-الهی قمشهای.
نفس نوری
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
نفس انسان دارای حالات گوناگونی است که این حالات در اثر یک سلسله روابط و مسائل گوناگونی که انسان با آنها سروکار پیدا میکند، برای نفس ساخته میشود. یک سلسله حالاتی برای نفس هست که باید از آنها به حالات الهی تعبیر کرد و آن زمانی است که نَفْس بر اثر فعالیّت خودِ انسان، چه فعالیّتهای فکری و چه فعالیّتهای عملی با عالَم قدس و عالَم ملکوت ارتباط برقرار میکند و بر اثر این رابطه از باطن و عمق عالَم، از حقیقت عالَم کسب فیض میکند و به تعبیر قرآن کریم، کسب نور میکند.
این نور وقتی به نفس میرسد، در خودِ نفس حبس نمیشود، چون نفس با همۀ اعضا و جوارح در رابطه است و رابطهاش هم رابطۀ فرماندهی است. تحرّک همۀ اعضا و جوارح بستۀ به حرکت نفس است. به ناچار این نوری را که از عالم قدس و ملکوت کسب میکند، با تمام رفقا، شرکا و دوستانش یک جا خرج میکند، چون در این حالت نفس که حالت نوری اوست، بخل وجود ندارد، مثل این که خودِ وجود مقدّس حضرت حق فیّاض است و از باب کرم، از باب لطف، از باب عنایت، از باب فضل، هر چه را که موجودات لازم داشته باشند میرساند. نفس هم در ارتباط با مبدأ فیض عالم نسبت به همۀ فرمانبرهایش مبدأ فیض و فیّاض میشود، چشمهای
میشود که آن چه را از باطن عالَم میگیرد، به اعضا و جوارحی که تحت فرمان او هستند، میرساند.
پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: (1)
بحار الأنوار:315/14،باب 21،حدیث 16؛«مواعظ المسیح علیه السّلام فی الإنجیل و غیره...إنّ النّفس نور کلّ شیء و إنّ الحکمة نور کلّ قلب».
همچنین امام صادق علیه السّلام درباره مومن و کافر میفرماید:
بحار الأنوار:117/6-118،باب 1،حدیث 4؛علل الشرائع:107/1-108،حدیث 5؛«عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال إنّما صار الإنسان یأکل و یشرب بالنّار و یبصر و یعمل بالنّور و یسمع و یشمّ بالرّیح و یجد الطّعام و الشّراب بالماء و یتحرّک بالرّوح و ساق الحدیث إلی أن قال فهکذا الإنسان خلق من شأن الدّنیا و شأن الآخرة فإذا جمع اللّه بینهما صارت حیاته فی الأرض لأنّه نزل من شأن السّماء إلی الدّنیا فإذا فرّق اللّه بینهما صارت تلک الفرقة الموت تردّ شأن الأخری إلی السّماء فالحیاة فی الأرض و الموت فی السّماء و ذلک أنّه یفرّق بین الأرواح و الجسد فردّت الرّوح و النّور إلی القدرة[القدس]الأولی و ترک الجسد لأنّه من شأن الدّنیا و إنّما فسد الجسد فی الدّنیا لأنّ الرّیح تنشّف الماء فییبس فیبقی الطّین فیصیر رفاتا و یبلی و یرجع کلّ إلی جوهره الأوّل و تحرّکت الرّوح بالنّفس حرکتها من الرّیح فما کان من نفس المؤمن فهو نور مؤیّد بالعقل و ما کان من نفس الکافر فهو نار مؤیّد بالنّکر فهذه صورة نار و هذه صورة نور و الموت رحمة من اللّه لعباده المؤمنین و نقمة علی الکافرین».
کسی که دارای نفس نوری میشود، چشم، گوش، دست، پوست و موی او همه غرق در نور میشوند و معنای آن هم معلوم است، یک دست منوّر به نور حق که از طریق نفس این نور را میگیرد، یا یک پای منوّر به نور حق، یک عقل منورّ به نور حق، یک چشم منوّر به نور الهی، یا یک قلب روشن به انوار حضرت باری تعالی.عملش عمل الهی است، راهش راه الهی است، حرکاتش حرکات الهی است. چنین انسانی فقط خدا را مالک میبیند. نه خود را مالک خودش میداند، نه مالک مالش و نه عالِم علمش و نه خودش را محرّک خودش میداند.
در حقیقت، مانند سرنشینی است که همۀ اختیارش در اختیار آن مرکب است و خودش کاری ندارد. سرنشین ماشین و هواپیما فقط نشستهاند. اگر ما خودمان را به این حالت نوری برسانیم، دیگر نمیخواهد کاری کنیم، دیگر نمیخواهد نیّت و اراده کنیم، بلکه فقط بنشینیم و فیض بگیریم، فیض خودش خرج میشود. در آن زمان دیگر هیچ کارهایم، آن وقت فقط خداست، خداست که میبیند، میشنود، مینویسد، حرکت میکند، نه این که ما خدا شده باشیم - نعوذ باللّٰه - بلکه ما از این استقلالهای قلّابی که تحت عنوان کلمۀ «من» دم میزنیم، درمیآییم. دیگر «من» در هیچ چیزی نمیتوانیم بگوییم، آن وقت فقط میگوییم خدا. قدرت «من» گفتن دیگر برای ما نمیماند. و هیچ کاری را به خود نسبت نمیدهد.
انسان اگر خودش را به این حال نوری برساند، دیگر نیازی نیست که هیچ کاری بکند، همۀ کارها را آن مرکب نوری انجام میدهد:
1) (1)-شبیه این روایت آمده:
«مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً» (1)
بر مبنای ارزیابی صاحب عالَم، انسان به علم عزیز نمیشود؟! به مقام نیز عزیز نمیشود؟ پیغمبر میفرماید: در مقابل صاحبان مقام و مال که قرار گرفتی، حتی صاحب مقامهای اسلامی، در مقابل یک وکیل، یک وزیر، یا هر مقام کشوری و لشگری اگر به او سلام بکنی به دلیل مالش، برای درجهاش، به خاطر مقامش حضرت میفرماید: با همان سلام ثلث دینت نابود شده است. «فَلِلّٰهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً» جمیع عزّت پیش اوست:
«إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ» (2)
شما اگر بخواهید کسب عزّت کنید باید حرکت صعودی پیدا کنید «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ» باید کَلِم طیّب شویم تا بتوانیم حرکت کنیم، آن گاه دیگر شما حرکت نمیکنی، بلکه شما سرنشین مرکب نور هستی، دیگر خیالت راحت میشود، بنشین تا مرکب نور شما را ببرد، نمیخواهد دست تکان دهید؛ یعنی دیگر نمیتوانید دست تکان دهید، خودِ پروردگار دستش از آستین شما درمیآید، دست اوست که حرکت میکند، دیگر شما نمیخواهد راه بروی، بنشین و راحت باش، امنیّت هم داشته باش چون خدا همراه انسان است:
«فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ» (3)
از هیچ حادثهای به خود وحشت راه نده. الان که ناراحت هستیم و غصّه میخوریم، رنج میبریم و کسل و شاد و بیحوصله و با حوصله میشویم، در نداری رنجیده میشویم و در دارایی خوشحال هستیم.
تمام این دردها مربوط به این است که خودمان میخواهیم کار کنیم، خودمان هم محدود، کوچک هستیم، کار ما را خسته میکند، نداری ما را ناراحت میکند، دارایی ما را خوشحال میکند، چهار نفر که دورمان را میگیرند، هوا ما را برمیدارد،
از دور ما که دور میشوند ناراحت میشویم. اما اگر خود را به این حالت نور برسانیم، هر کاری را، خدا انجام میدهد، نماز هم که میخوانیم خدا میخواند، ما نمیخوانیم، شما دیگر خیالت راحت باشد.
آن وقت هر جا که میروی، اگر انسان به این حالت نوری برسید، دیگر همه چیز را خدا میبیند، دیگر جبهه را بیابان نمیبیند، چادر نمیبیند، صدای گلوله نمیشنود، درد گلوله را حس نمیکند. آن گاه حضرت میفرماید: (1)
حضور المعصومین علیه السّلام عند الموت
تفسیر القمی:265/2-266؛بحار الأنوار:180/6-181،حدیث 8؛«ثم ذکر المؤمنین من شیعة أمیر المؤمنین علیه السّلام فقال إنّ الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا قال علی ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام قوله تتنزّل علیهم الملائکة قال عند الموت ألاّ تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنّة الّتی کنتم توعدون نحن أولیاؤکم فی الحیاة الدّنیا قال کنا نحرسکم من الشیاطین و فی الآخرة أی عند الموت و لکم فیها ما تشتهی أنفسکم و
لکم فیها ما تدّعون یعنی فی الجنة نزلا من غفور رحیم».
و نیز امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«ما یموت موال لنا مبغض لأعدائنا إلاّ و یحضره رسول اللّه ص و أمیر المؤمنین و الحسن و الحسین صلوات اللّه علیهم فیرونه و یبشّرونه و إن کان غیر موال لنا یراهم بحیث یسوؤه و الدّلیل علی ذلک قول أمیر المؤمنین علیه السّلام:لحارث الهمدانیّ یا حار همدان من یمت یرنی من مؤمن أو منافق قبلا».
وقتی از مرکب روی زمین میافتد، ملک الموت حرکت میکند، خطاب میرسد کجا میروی؟ عرض میکند یک نفر تیر خورده، باید بمیرد، ملکیّت گرفتن جان را به من واگذار کردی، خودت گفتی ملک الموت، من مالک مرگ هستم، میخواهم روحش را بگیرم. خطاب میرسد: رختخوابی که نیست، میخواهد شهید شود.عرض میکند: پس چه کار کنم؟ خطاب میرسد: حتی دست قدرت تو حق ندارد روح شهید را لمس کند، شهید را خودم باید جانش را بگیرم. «أُولٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ» (2)
آری!به فرموده پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله انسان بوسیله تقرب به نوافل در مسیر حبیب اللهی قرار میگیرد و اگر حبیب خدا شد همه رفتار،گفتار و کردارش خدائی میشود!
الکافی:352/2،حدیث 7؛المحاسن:291/1،باب 47،حدیث 443؛«قال رسول اللّه ص قال اللّه عز و جلّ من أهان لی ولیّا فقد أرصد لمحاربتی و ما تقرّب إلیّ عبد بشیء أحبّ إلیّ ممّا افترضت علیه و إنّه لیتقرّب إلیّ بالنّافلة حتّی أحبّه فإذا أحببته کنت سمعه الّذی یسمع به و بصره الّذی یبصر به و لسانه الّذی ینطق به و یده الّتی یبطش بها إن دعانی أجبته و إن سألنی أعطیته و ما تردّدت عن شیء أنا فاعله کتردّدی عن موت المؤمن یکره الموت و أکره مساءته».
آن جا دیگر خوف نیست، مقام شوق است، چون مقام خوف را گذرانده، آن جا مقام، مقام شوق است، البته آن جا گریۀ انسان هم بسیار زیاد میشود.شعیب - پیغمبر خدا - این قدر گریه کرد که حضرت میفرماید: چشمش کور شد.
به پروردگار هم نگفت چشم مرا به من برگردان، چون دیگر راحت نشسته بود، اصلاً چشم مال او نبود که به خدا بگوید چشمم را بده:
«کُنْتُ لَهُ سَمْعَهُ الَّذی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذی یُبْصِرُ بِهِ» (3)چشم او من هستم:
ای رهنمای گمشدهگان «اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ» ای چشم راهروان «اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ» (4)
خداوند چشم را به او بازگرداند، ولی باز هم گریه کرد. چند سال طول میکشد تا انسان بر اثر گریه نابینا شود. دوباره چشمش را بازگرداند، اما باز هم گریه کرد. این
سومین بار است که کور شد، دوباره چشمش را بازگرداند، این بار که چشمش باز شد، خطاب رسید: شعیب! اگر بهشتم را میخواهی و گریه میکنی به آن جا برسی، عالیترین مقام بهشتم را به تو عطا کردم اگر از جهنّم ناراحت هستی، اصلاً بوی تو به جهنّم نمیرسد تا چه رسد خودت، دیگر گریه نکن.
گفت: مولای من! من به بهشت و جهنّم کاری ندارم، میخواهی مرا بهشت ببری یا جهنّم، فرقی نمیکند، (1)
علل الشرائع:57/1،باب 51،حدیث 1؛إرشاد القلوب،دیلمی:171/1.
من عبد هستم، قیامت هم مثل دنیا اگر مولای من بگوید: شعیب! برو جهنّم، میگویم چَشم، لذت هم میبرم، فقط لذت مولویّت تو برای من کافی است، چون آقای من به من گفته که خوشم میآید تو را در عذاب ببینم، میروم تا مولایم راضی شود. این دیگر چه حالی است؟!حال بگذارید این حرفهای ملکوتی را از اولیای خدا بشنویم، حال خدا یک نردبان صد پلّه جلوی ما گذاشته است. اگر نتوانستیم پلّۀ صدم برویم، دست کم بگذارید روی پلّۀ اولش برویم، مقداری که بالا برویم، دیدمان باز میشود و چیزهای دیگری میبینیم، جور دیگر میبینیم، جور دیگر میشنویم، جور دیگر میخوریم، جور دیگر کاسبی میکنیم، زنها جور دیگری شوهرداری میکنند، مردها جور دیگری زنداری میکنند، پدر و مادرها جور دیگری بچهداری میکنند، همه چیزشان با همان یک پلّه عوض میشود، اگر به پلّۀ صدم برسند که آن جا دیگر «عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهیٰ» (2)است، «إِلیٰ رَبِّکَ الْمُنْتَهیٰ» (3)است. آن جا دیگر دو نور نیست، یک نور است، فقط حق مطلق است، اما همۀ ما میتوانیم به این مقامات برسیم، حالا اگر به دلیل سستی به این مقامات خودمان را نرسانیم، حدّاقلّ حرکتی در ما ایجاد شود، دست کم یک پلّهاش را برویم، بیایید اگر ذاتاً آن کسی که میخواهد نشدیم، نمایش آنها را دربیاوریم، ادای اولیای خدا را دربیاوریم، ادای عباد شایستۀ حق را دربیاوریم.
1) (9)-قال رسول الله صلّی اللّه علیه و اله بکی شعیب علیه السّلام من حب الله عز و جلّ حتی عمی فرد الله عز و جلّ علیه بصره ثم بکی حتی عمی فرد الله علیه بصره ثم بکی حتی عمی فرد الله علیه بصره فلما کانت الرابعة أوحی الله إلیه یا شعیب إلی متی یکون هذا أبدا منک إن یکن هذا خوفا من النار فقد أجرتک و إن یکن شوقا إلی الجنة فقد أبحتک قال إلهی و سیدی أنت تعلم أنی ما بکیت خوفا من نارک و لا شوقا إلی جنتک و لکن عقد حبک علی قلبی فلست أصبر أو أراک فأوحی الله جل جلاله إلیه أما إذا کان هذا هکذا فمن أجل هذا سأخدمک کلیمی موسی بن عمران.
2) (10)-نجم(53):14؛«نزد سدرة المنتهی.»
3) (11)-نجم(53):42؛«و اینکه پایان[همۀ امور]به سوی پروردگار توست.»
شخصی امام صادق علیه السلام گفت: آخر من گریهام نمیگیرد، شما هم که میگویی هر کس برای امام حسین گریه کند، بهشت بر او واجب است، من هم طبیعتم به گونهای است که گریهام نمیگیرد، یابن رسول اللّٰه، چه کنم؟ حضرت فرمود: خودت را به شکل گریهکنان دربیاور، باز هم بهشت بر تو واجب میشود. (1)
قال ابن طاوس روی عن آل الرّسول علیه السّلام أنّهم قالوا من بکی و أبکی فینا مائة فله الجنّة و من بکی و أبکی خمسین فله الجنّة و من بکی و أبکی ثلاثین فله الجنّة و من بکی و أبکی عشرین فله الجنّة و من بکی و أبکی عشرة فله الجنّة و من بکی و أبکی واحدا فله الجنّة و من تباکی فله الجنّة
اکنون که سخن از فضیلت گریه کردن و گریاندن و خود را به گریه زدن برای ابا عبد الله الحسین علیه السّلام شد این روایت شنیدنی و جالب را نقل میکنیم:
شخصی از بنی اسرائیل حضرت موسی را درحالی دید که عجله داشت،رنگش زرد شده بود،بدنش ضعیف بود،مفصلهایش میلرزید،جسم شریفش لرزان بود،چشمان مقدسش فرورفته و نحیف شده بود.
این حالت موقعی از خوف خدا به موسی علیه السّلام دست میداد که خدا او را برای مناجات دعوت میکرد.آن شخص بنی اسرائیلی که بموسی ایمان آورده بود آن حضرت را به این علائم شناخت و به آن بزرگوار گفت:
یا موسی!من یک گناه کردهام،تو از خدا بخواه که مرا عفو فرماید و موسی این تقاضا را پذیرفت.
موقعی که حضرت موسی با خدا مشغول مناجات شد گفت:
پروردگارا!گرچه قبل از پرسش من از تقاضایم آگاهی ولی آیا اجازه میدهی که سؤالی بکنم؟خطاب آمد:
هر سؤالی بکنی بتو عطا میکنم،چه حاجتی داری تا برایت روا کنم.
گفت:بارخدایا!فلان بنده اسرائیلی تو گناه کرده و از تو انتظار عفو دارد.
خطاب رسید:یا موسی!هرکسی که از من طلب مغفرت کند او را عفو مینمایم،غیر از قاتل حسین.
حضرت موسی گفت:پروردگارا!این حسین کیست!؟
خطاب شد:حسین همان کسی است که در کوه طور برای تو شرح دادم.
حضرت موسی گفت:پروردگارا!قاتل حسین کیست!خطاب شد:امت جدش که ظالم هستند او را در زمین کربلا شهید مینمایند.اسب حسین رم و همهمه میکند و فریاد میزند و میگوید:الظلیمة الظلیمة من امة قتلت ابن بنت نبیها
یعنی فریاد از ظلم و ستم امتی که پسر دختر پیغمبر خود را شهید نمودند.
سپس بدن حسین بدون غسل و کفن روی خاکها خواهد ماند،اموال او را به یغما میبرند،زنان وی را در شهرها اسیر مینمایند،یاوران او را شهید میکنند،سر آنان را با سر حسین بر فراز نیزهها بلند خواهند کرد.
یا موسی!صغیرهم یمیته العطش،و کبیرهم جلده منکمش،یستغیثون و لا ناصر،و یستجیرون و لا خافر.
یعنی ای موسی!تشنگی افراد کوچک ایشان را میکشد،پوست بدن بزرگان آنان درهم کشیده میشود،
استغاثه میکنند ولی فریادرسی نخواهد بود،پناهنده میشوند ولی پناهگاهی نخواهند داشت.
سپس حضرت موسی گریان شد و گفت:پروردگارا!عذاب قاتلهای حسین چگونه خواهد بود؟
خطاب آمد:ای موسی!عذاب آنان بقدری شدید است که اهل جهنم از آن به آتش جهنم پناهنده خواهند شد.رحمت من و شفاعت جد حسین نصیب ایشان نخواهد شد!اگر برای خاطر او نبود زمین قاتلهای وی را فرومیبرد.
حضرت موسی گفت:بارخدایا!من از ایشان و کسی که به جنایت ایشان راضی باشد بیزارم.
خدای سبحان فرمود:یا موسی!من رحمت خود را برای پیروان حسین واجب نمودهام.بدان،کسی که برای حسین گریان شود،یا دیگران را بگریاند یا خود را شبیه به گریهکنندگان نماید جسدش را به آتش جهنم حرام مینمایم.
بحار الأنوار:308/44،باب 36.
اگر گریهات نمیگیرد، خودت را به شکل گریهکنان دربیاور اگر نمیتوانیم به آنها تبدیل شویم، ادای آنها را دربیاوریم. حالا در ظاهر اگر گناه سراغ ما آمد؛ بدنی گناه نکنیم، اگر قلبی نتوانیم، اگر فکری نتوانیم، اگر عمقی نتوانیم، اما ظاهراً که میتوانیم با بدن ادای آنها را دربیاوریم، آنها نیّت زنا نمیکردند، ما زنا نکنیم. حالا اگر نیّت زنا نمیتوانیم نکنیم، میتوان مرتکب زنا نشد تا همرنگ اولیا شویم.قلب ما در ذاتش نمیتواند دروغ نگوید، قلب دروغ میگوید، فعلاً هم اختیارش را نداریم، اختیارش دست نفس است، البته اختیار نفس هم دست ماست. نفس حاکم ما نیست، سلطان ما نیست، خودمان همه کاره هستیم، این بدن مجموعهای است که نفس هم جزئی از این مجموعه است. ما هستیم که باید به او راه دهیم، او را تغذیه کنیم، تا دروغ نگوییم، حالا زن نمیتواند باطناً زهرا علیها السلام شود، در خانهداری و شوهرداری و رفتار و کردارش، ادای ظواهر وجود زهرا را دربیاورد.
زنبور پروازکنان به سرعت در حال رفتن بود، جبرئیل از او پرسید: کجا میروی؟ گفت: خدا به همۀ دنیا خبر داده که یک عاشق دارم که میخواهند او(ابراهیم را)را در آتش بسوزانند ما هم میدانیم که آتش را آب خاموش میکند، دهانم را آب کردهام و میخواهم روی آتش نمرود بریزم. پرسید: چه میگویی؟ تو با این جثّۀ کوچک، چه قدر میتوانی آب در دهانت جا بدهی و آن را روی آتش بریزی؟ زنبور
1) (12)-اللهوف:10؛بحار الأنوار:288/44،باب 34،ذیل حدیث 27.
گفت: من به اندازۀ استعدادم مکلّف به خاموش کردن این آتش هستم، باید کمک کنم، اگر نکنم قیامت مسئول هستم. (1)
الخصال:327/1،حدیث 18؛مستدرک الوسائل:122/16،باب 28،حدیث 19345؛«قورباغه را کسی نکشد!!برای آنکه چون آتش برای سوزاندن ابراهیم برافروخته شد همه حشرات زمین به خداوند شکایت نمودند و اجازه خواستند که آب بر آن آتش بریزند و خدای عز و جلّ به هیچیک از آنان اجازه نفرمود مگر به قورباغه که در راه انجام این وظیفه دو سوم از پیکر او سوخت و یک سوماش باقی ماند.
[أمّا الضّفدع فإنّه لمّا أضرمت النّار علی إبراهیم علیه السّلام شکت هوامّ الأرض إلی اللّه عز و جلّ و استأذنته أن تصبّ علیها الماء فلم یأذن اللّه عز و جلّ لشیء منها إلاّ للضّفدع فاحترق منه الثّلثان و بقی منه الثّلث.]».
میخواهم مرا هم جزء خاموشکنندگان به حساب آورند. نمایش که میتوانم دربیاورم.ما باید در خاموش کردن گناهان ادای اولیا را که دربیاوریم. حال اگر خودمان جزء اولیای خدا نشویم، ادای اولیا را که میتوانیم دربیاوریم. شبی را بیدار بمانیم، دستی برای گرهگشایی بالا بزنیم، کاری کنیم، نمازی که ظاهرش مؤدّبانه باشد، بخوانیم، کمکی که ظاهرش به درد خور باشد، به دین داشته باشیم.
با همین ادا خدا از ما راضی میشود. اگر هم گفت که چرا بالاتر نیامدی؟ میگوییم: راه برای بالاتر بود، اما ما تنبلی کردیم، ما را ببخش، کار بدی کردیم، اما در صف دشمنان تو نرفتیم. بالاخره خدا زبان را برای حرف زدن به ما داده و ما حرفهایمان با خدا مانده. ما از وقت مرگ به بعد هم خیلی با او حرف داریم، او هم با ما حرفهای زیادی دارد. حال شاید بعضی از حرفهایش را در روز قیامت به ما بزند.
شخصی به به پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: شما گفتید شهداء بیحساب به بهشت میروند؟ فرمود: بله، صابران بیحساب به بهشت میروند. تنها همین دو طایفه بیحساب به بهشت میروند؟ فرمود: نه، گناهکاری که توبه کرده و با حفظ توبه مرده باشد، (2)
مستدرک الوسائل:117/12،باب 83،حدیث 13672؛مکارم الأخلاق:462؛«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:یا أبا ذرّ إنّ العبد لیذنب الذّنب فیدخل بذنبه ذلک الجنّة قلت و کیف ذلک یا رسول اللّه قال یکون ذلک الذّنب نصب(عینیه تائبا)منه فارّا[إلی اللّه]حتّی یدخل الجنّة».
در روز قیامت فقط به دلیل این که خجالتزده نشود، خدا میگوید پروندهاش را به او ندهید. وارد قیامت شد، او را وارد بهشت کنید تا شرمنده نشود.«إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ». (3)ابتدا باید به این خطّ نوری اتصال پیدا کرد که در اتصال به این نور، نفس در مملکت وجود کار خدا را در مملکت عالَم خواهد کرد:
«العُبودِیَّةُ جَوهَرَةٌ کُنهُها الرُّبوبِیَّةُ» (4)
برای استفاده بیشتر عین مطلب کتاب را در ذیل میآوریم:
«(أو لم یکف بربک أنه علی کل شیء شهید):أو لم یکفک شهادة ربک علی کل شیء دلیلا علیه،و هذا للخواص الذین یستشهدون بالله علی الله،و لهذا خصه به فی الخطاب.ورد:(العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة،فما فقد من العبودیة وجد فی الربوبیة،و ما خفی عن الربوبیة أصیب فی العبودیة،قال الله تعالی:) سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی أنفسهم حتی یتبین لهم أنه الحق أو لم یکف بربک أنه علی کل شیء شهید (أی:موجود فی غیبتک و حضرتک)».
. نه این که آدم خدا میشود، بلکه به مقامی میرسد که کار خدایی انجام میدهد. کار الهی انجام1) (13)-در اینباره رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله فرموده:
2) (14)-قریب به این روایت درباره توبهکننده از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله نقل شده که فرمودند:
3) (15)-فاطر(35):10؛«حقایق پاک[چون عقاید و اندیشههای صحیح]به سوی او بالا میرود و عمل شایستۀ آن را بالا میبرد.»
4) (16)-تفسیر الأصفی:1121/2،ذیل آیه 53 فصلت.
میدهد، این حالات مثبت نفس است که داستانش مفصّل است.
نفس، دارای حالات شیطانی نیز هست. همان طور که در آن طرف حالات الهی داشت، رنگ خوردن نفس در هر دو طرف، چه رنگ الهی خوردنش، چه رنگ شیطانی خوردنش در اختیار خودِ ماست، همه چیز در دست انسان است، بعداً که به او رسیدیم، هیچکاره میشویم و او همهکاره میشود. اگر از این همهکاره بودن دست برداریم، همهکارۀ ما او میشود. اگر ما خودمان تا آخر همهکاره باشیم، او دیگر در زندگی ما هیچکاره است. تنها کاری که در دست او باقی میماند این است که آب و غذای مرا بدهد، چون اراده کرده که من شصت سال زنده باشم و این زنده بودن من هم به این بستگی دارد که آب و غذا به من برسد، آن هم آب و غذا برایش قیمتی ندارد.
حال در روی زمین چند میلیون الاغ و گاو و شتر و قاطر دارد. در جنگل میلیاردها میلیارد حیوان وجود دارد. یکی از آنها هم من هستم. میگوید: به خر و گاو که علف میدهم، به این هم یک مقدار آب و نان میدهم. تنها همین کار فقط برای خدا میماند. اگر من خودم همهکاره شوم و خودم را همهکاره بدانم، تنها کاری که برای خدا میماند، این است که با آب و غذا دهانم را پر کند تا صدایم برای حرفهای بد درنیاید.
در این صورت، چه قدر بدبخت هستم که از عالَم ملکوت هیچ چشمی مرا نگاه نمیکند و هیچ نوری به من نمیتابد. در این زمان در عالم شیطانی خواهم بود و موجودی هستم که امام و پیغمبر و خدا از من راضی نیستند، اولیا و مؤمنان راضی نیستند، واقعاً وجودی به تمام معنا مزاحم خواهم بود که امیرالمؤمنین علیه السلام
میفرماید: این وجودهای مزاحم بالاترین چیزی که به آنها میرسد تا همه از دستشان راحت شوند، مرگ است. روی منبر کوفه هم چنین نفرینی به مردم زمان خودش کرد و گفت:
«قاتَلَکُمُ اللّٰهُ» (1)خدا شما را بکشد که دلم از دست شما خون شد.
اما عالَم نور چه عالَمی است؟! از تمام عالَم صدای دعوت بلند است، قرآن مجید میگوید: در دایرۀ تسلیم نسبت به دوست هستند و همه ذاتاً انسان را دعوت به سوی خدا میکنند. یک لبّیک گفتن جواب به همۀ عالَم است و این جواب به اندازۀ گستردگی عالَم قیمت دارد.
ما نمیتوانیم ادعا کنیم که نفس نوری داریم، اما راحت میتوانیم ادعا کنیم که نفس ظلمانی داریم. اگر بگوییم که صدای نفس نوری داریم، صدای مولا درمیآید که اگر تو نور داری، پس این کِبْر و تکبر برای چیست؟ این غرورت چیست؟ این مال مردم خوردنت چیست؟ این غیبتت و تهمتت برای چیست؟ این زنا، این روی هم ریختن با نامحرمانت چیست؟ این نارضایتی پدر و مادرت چیست؟ چه کسی جرأت دارد بگوید که من نفس نوری دارم؟ ما جرأت نداریم چنین حرفی بزنیم.
ما بچهها و پایین دستها، یعنی بچههایی که با اسباببازیهای دنیایی مشغول هستیم و سن ما هم مطرح نیست، چراکه سنهای مختلف داریم، یکی بچّۀ بیست ساله است، یکی بیست و پنج ساله، یکی سی ساله، یکی پنجاه ساله، یکی شصت ساله و یکی هم هفتاد ساله است. ما که سرگرم اسباببازیها هستیم و قویّاً کششهای الهی موجودیّت ما را نمیکشند، راحت میتوانیم ادعا کنیم که دارای نفس ظلمانی هستیم.
برای علاج این ظلمت خطرناک هم که بدترین خطرش محجوب بودن از
1) (17)-نهج البلاغه:خطبه 70.
مولاست، قرآن میگوید: قیامت دو جور عذاب دارم: یکی جهنم است و دیگری:
«إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ»، (1)
عذاب فراق که غیر از عذاب آتش است. آتش بدن را میسوزاند، اما فراق، جان را میسوزاند، ذات را میسوزاند، چه کنیم که با این ظلمت مبارزه کنیم؟ کاری که پیغمبر از آن به جهاد اکبر یاد میکند.
راوی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسید:
و ما الجهاد الأکبر؟ (2)
جهاد اکبر کدام است؟
فرمود: جهاد النّفس(مبارزۀ با نفس). چه کنیم؟ چند منزل را باید طی کنیم؟ اینها همه حرفهای خدا و انبیا است. اما به شرطی که کار خوبی هم خدا در حق ما بکند و آن این که زین العابدین میگوید: پردهپوشیات را ادامه بده، به ویژه کلمۀ ادامه را حضرت در ابوحمزه دارد که پردهپوشیات را ادامه بده، نشان نده والّا موجب شرمندگی میشود.
در کنار دجله سلطان بایزید
چونکه گفت این راز با حقّ بایزید
گفت: من آبروی تو را نمیبرم، تو هم از کَرَم من زیاد برای مردم حرف نزن، چیزی نگو، ما چه میدانیم که تو چه هستی؟ میتوانیم تو را بشناسیم؟ نه، تو خودت اگر خودت را به ما بشناسانی:
«اللّهُمَّ عَرِّفنیٖ نَفْسَکَ» (1)
به تناسب جمله(اللّهمّ عرّفنی نفسک)اشارهای به فرمایش و سفارش امام صادق علیه السّلام به صحابی گرامیش زراره درباره آخر الزمان و غیبة امام المنتظر(عجل اللّه تعالی فرجه الشریف)مینمائیم:
عن زرارة قال سمعت أبا عبد اللّه ع یقول إنّ للغلام غیبة قبل أن یقوم قال قلت و لم قال یخاف و أومأ بیده إلی بطنه ثمّ قال یا زرارة و هو المنتظر و هو الّذی یشکّ فی ولادته منهم من یقول مات أبوه بلا خلف و منهم من یقول حمل و منهم من یقول إنّه ولد قبل موت أبیه بسنتین و هو المنتظر غیر أنّ اللّه عز و جلّ یحبّ أن یمتحن الشّیعة فعند ذلک یرتاب المبطلون یا زرارة قال قلت جعلت فداک إن أدرکت ذلک الزّمان أیّ شیء أعمل قال یا زرارة إذا أدرکت هذا الزّمان فادع بهذا الدّعاء اللّهمّ عرّفنی نفسک فإنّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف نبیّک اللّهمّ عرّفنی رسولک فإنّک إن لم تعرّفنی رسولک لم أعرف حجّتک اللّهمّ عرّفنی حجّتک فإنّک إن لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی ثمّ قال یا زرارة لا بدّ من قتل غلام بالمدینة قلت جعلت فداک أ لیس یقتله جیش السّفیانیّ قال لا و لکن یقتله جیش آل بنی فلان یجیء حتّی یدخل المدینة فیأخذ الغلام فیقتله فإذا قتله غیا و عدوانا و ظلما لا یمهلون فعند ذلک توقّع الفرج إن شاء اللّه.
خدایا خود را به من بشناسان تا ما بیاییم. چه باید کرد که این تاریکیها برطرف شود؟ ما منزلی را باید طی کنیم که اسمش را منزل تجلیه گذاشتهاند، قدم اول است. بعد منزل دیگری را باید طی کنیم به نام تخلیه، این جاده را که تمام کردیم باید منزل سومی را طی کنیم به نام تحلیه، این را که طی کردیم به حالتی خواهیم رسید که اسمش را حالت فنا گذاشتهاند که این فنا سه مرحله دارد: فنای در افعال، فنای در صفات و فنای در ذات که در جلسات بعدی به آن میپردازیم.والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) (20)-الکافی:337/1،حدیث 5؛الغیبة للنعمانی:166،حدیث 6.
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
«وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ الْأَجْدٰاثِ إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» (1)
کلمۀ «نفخ» به معنای دمیدن است. کلمۀ «اجداث» جمع و مفرد آن «جدث» است و به معنای قبر میباشد. جملۀ آخر آیۀ شریفه «یَنْسِلُونَ» به معنای به سوی خدا به سرعت حرکت کردن است. البته ظاهر آیۀ شریفه یکی از نفخههای الهیّه را بیان میکند، نفخۀ مربوط به روز قیامت که وقتی از طرف وجود مقدّس حضرت حق دمیده شود، تمام قبرها میشکافد و هر چه در قبرهای عالَم بوده از زمان آدم تا آخرین قبر بیرون میآیند و به طرف حضرت حق به سرعت حرکت میکنند که در آیات بعد، عاقبت و نتایج این حرکت و منافع یا ضررهایی که در پسِ این حرکت متوجه انسان است، بیان میکند، اما خداوند بزرگ غیر از این نفخه، نفخههای دیگری هم دارد که تعداد این نفخهها و این دمها و دمیدنها برای احدی از افراد بشر به جز خاصّان واقعی درگاه الهی روشن نیست، اما هر دَم و دمیدنی و هر نفخهای از دمهای الهیّه و نفخههای ربانیّه در این عالَم وجود و در این کارگاه با عظمت آفرینش برنامههایی را به وجود میآورد. دمها و دمیدنهایی که در ارتباط با
1) (1)-یس(36):51؛«و در صور دمیده شود،ناگاه همۀ آنان از قبرها به سوی پروردگارشان میشتابند.»
انسان است، اگر انسان از قسمتی از آن دمها قبلاً مطّلع و آگاه باشد که این دم به او زده میشود و این دم و دمیدن و نفخه حتماً متوجه او خواهد شد و هیچ انسانی از این نفخهها استثنا نیست، این دم را با علم به دم و نفخه غنیمت خواهد شمرد و از فرصت دمیدن دم الهیّه و پدیدار شدن نفخۀ رحمانیّه سرمایههای هنگفت ابدی و جاوید کسب خواهد کرد.
آن چه سرمایه در اختیار انبیا بوده با خودشان به عالم برزخ بردند و از برزخ هم به قیامت میبرند. آن چه سرمایه در اختیار اولیا و ائمّه بوده، در اختیار عاشقان و عارفان بوده و با خودشان به برزخ بردند، از برزخ هم به قیامت منتقل میکنند و انتقال این سرمایهها به قیامت همان هشت بهشت پروردگار بزرگ عالَم است که محصول به غنیمت شمردن این نفخههاست، البته قسمتی از نفخهها نفخههایی نیست که انسان آنها را غنیمت بشمارد، چون در چهارچوب مجبور بودن انسان به انسان میرسد و آن زمان زمانی نیست که انسان بتواند آن دم الهیّه و آن نفخۀ رحمانیّه را غنیمت بشمارد. (1)
یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاٰ یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَ تَرَی الْأَرْضَ هٰامِدَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا الْمٰاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ
ای مردم!اگر دربارۀ برانگیخته شدن[پس از مرگ]در تردید هستید،پس[به این واقعیت توجه کنید که]ما شما را از خاک آفریدیم،سپس از نطفه،سپس از علقه،سپس از پاره گوشتی با آفرینشی کامل یا غیر کامل آفریدیم تا برای شما روشن کنیم[که ما به برانگیختن مردگان تواناییم]؛و آنچه را میخواهیم تا مدتی معین در رحمها مستقر میکنیم؛آنگاه شما را به صورت کودک[از رحم مادر]بیرون میآوریم تا آنکه به قدرت فکری و نیرومندی جسمی خود برسید.و برخی از شما[پیش از فرتوتی]قبض روح میشود،و برخی از شما را به پستترین دورۀ عمر[که ایام پیری است]برمیگردانند تا در نتیجه از دانشی که داشتند چیزی ندانند.و[از نشانههای دیگر قدرت ما اینکه]زمین را[در زمستان]خشک و افسرده میبینی،پس چون آب[باران]را بر آن نازل میکنیم،میجنبد و برمیآید و از هر نوع گیاه تر و تازه و بهجتانگیزی میرویاند.
یک نفخه از نفخههای الهیّهای که دمیده میشود عبارت است از نفخۀ ارادۀ او، فعل او، عنایت او، لطف او، توجه او و رحمانیّت او در دنیا، انسان از نیستی با آن دم الهیّه و با آن کُنِ تکوینی است که به وجود میآید:
«إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (2)
«أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً» (3)
و این دم و نفخۀ اول او را تا صورت گرفتن بدرقه میکند، از هستی بهرهمند میکند، زمانش هم از بیرون آمدن از نیستی شروع میشود تا وقتی که در رحم مادر
شکل انسانی انسان به خودش میگیرد. این یک دم است.
دم دیگر نفخه و دمی است که به انسان حرکت میدهد، حس میدهد، مشاعر میدهد، احساسات میدهد. در این نفخه یک مرتبه جنین در رحم مادر به حرکت درمیآید، چشمش قدرت دیدن، گوشش قدرت شنیدن، بدنش قدرت لمس کردن پیدا میکند. مادر هم حس میکند که بعد از چهار ماه آن چه در رحم دارد به حرکت درآمده است. (1)
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِینٍ* ثُمَّ جَعَلْنٰاهُ نُطْفَةً فِی قَرٰارٍ مَکِینٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظٰاماً فَکَسَوْنَا الْعِظٰامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ و یقینا ما انسان را از[عصاره و]چکیدهای از گل آفریدیم،*سپس آن را نطفهای در قرارگاهی استوار [چون رحم مادر]قرار دادیم.*آنگاه آن نطفه را علقه گرداندیم،پس آن علقه را به صورت پارهگوشتی
درآوردیم،پس آن پارهگوشت را استخوانهایی ساختیم و بر استخوانها گوشت پوشاندیم،سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم؛پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است.
دم سوم که دم رحمانیّه و نفخۀ ربانیّه است زمانی در انسان دمیده میشود که انسان قوۀ تمییز پیدا میکند، گرچه در حداقلّ ظهور باشد. انسان میتواند خوب و بد را تشخیص دهد اما در نفخۀ اول که انسان از نیستی خارج میشود تا صورت گرفتن آدمی شبیه یک انسان، در خواب سنگین است، آدمی هم که در خواب سنگین است، هیچ درکی از عالَم ندارد. نفخۀ دوم که انسان را از قبر بیجان و بیحرکت، از قبر خواب شدید و سنگین بیدار میکند، زمانی است که روح و نفس در انسان دمیده میشود. به فرمودۀ قرآن مجید: «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی ...» (2)مثل یک آدم حیران و سرگردان میماند که از خواب شدید بیدار شده است. در حالتی است که در اطراف خود هیچ چیزی را حس نمیکند، کودک است، نمیفهمد، تمییز نمیدهد، فقط حرکت میکند، در گهواره دست و پا میجنباند، گریه میکند، میخندد، میخورد، ولی معنای هیچ یک از این مسائل را درک نمیکند.
نفخۀ سوم نفخۀ عقلی است که وجود مقدّس حضرت دوست این موجود بیدار شدۀ از خواب را، با نفخۀ خودش لایق به درک مطلق عالم میبیند او را شایستۀ
وصل و پیوند به عقل مطلق عالم میبیند. در این جاست که انسان عشق به علم و قدرت فکر پیدا میکند، قدرت ارزیابی پیدا میکند، خوبیها و بدیها را تشخیص میدهد.
فرصت را غنیمت دانستن از همین جا باید شروع شود؛ یعنی از نفخۀ سوم که نفخۀ نزدیک شدن به تکلیف و مسئولیت است. آن گاه که انسان نزدیک تکلیف میشود، در حقیقت، مهمانخانۀ خصوصی خدا دری را به روی او باز میکند و به آدم میگوید که دیگر جای تو بین حیوانات و بخور بخوابها نیست، جای تو جایی نیست که فقط یک حرکت شکمی و شهوانی داشته باشی. تو باید پیش خودم بیایی، در کنار رحمانیّت من، رحیمیّت من، عنایت و لطف من، شرع و دین من، انبیاء و ائمّۀ و اولیای من، و در کنار عاشقان من باشی.
هر کسی که فرصت دمیدن این نفخه را غنیمت بداند، در ابتدای کار دنبال دمندۀ نفخه حرکت میکند. چه کسی بود مرا به وجود آورد؟ چه کسی دم به این عالَم زد و مرا از نیستی به هستی کشاند؟ چه کسی به من عقل داد؟ به وجود مقدّس او میگوید: برای چه مرا آوردی؟ وجود مقدّس او میگوید: برای خودم تو را آوردم.
حال برای این که با تو معیّت پیدا کنم چه کنم؟ تکالیف و حلال و حرام برای انسان بیان میشود، دمهای دیگر الهی به صورت الهامات قلبی و نفسی دمیده میشود، به صورت قرآن کریم، گفتههای پیغمبر و امامان، به صورت دستورهای دینی که از ناحیه فقهای جامع الشرائط است دمیده میشود.
وقتی عبد بخواهد، به این نفخهها علاقه داشته باشد از پس همدیگر مثل سیل و دریا به طرف او عنایت میشوند. این جاست که عبد از حالت جهل به حالت علم، از حالت سوء خُلق به حُسن خُلق، از دنیا به آخرت، از خویش به خدا شروع به
حرکت کردن و مسافرت کردن میکند و تا لقای حق و قرب به پروردگار میتواند سفر کند. (1)
در حقیقت قرآن میخواهد صحنههای معاد را که مردم در همین زندگی دنیا با آن سروکار دارند و پیوسته با چشم خود میبینند و از آن غافلند برای آنها تشریح کند تا بدانند زندگی بعد از مرگ نه تنها امر غیرممکنی نیست،بلکه دائما صحنههای مشابه آن را در زندگی روزمره با چشم خود مشاهده میکنند.
نخست همه انسانها را مخاطب ساخته میگوید:ای مردم!اگر در رستاخیز تردید دارید به این نکته توجه کنید که ما شما را از خاک آفریدیم،سپس از نطفه،و بعد از خون بسته شد،و پس از آن از چیزی شبیه به گوشت جویده که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ).
همه اینها به خاطر آن است که این حقیقت را برای شما آشکار سازیم که ما بر هر کار قادر و توانا هستیم (لِنُبَیِّنَ لَکُمْ).
و جنینهایی را که بخواهیم تا مدت معینی در رحم مادران قرار میدهیم تا دوران تکاملی خود را طی کنند، و آنچه را بخواهیم ساقط میکنیم و از نیمه راه از مدار خارجش میسازیم (وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی).
از آن پس یک دوران انقلابی جدید آغاز میشود و ما شما را به صورت طفل از شکم مادر بیرون میفرستیم (ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً).
به این ترتیب دوران زندگی محدود و وابسته شما در شکم مادر پایان میپذیرد،و قدم به محیطی وسیعتر، مملو از نور و صفا و امکانات بسیار فزونتر میگذارید.
باز چرخهای حرکت تکاملی شما متوقف نمیشود،و همچنان سریع در این راه به پیشروی ادامه میدهید سپس هدف این است که به حد رشد و بلوغ و کمال جسم و عقل برسید (ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ).
«مضغه»از ماده«مضغ»به معنی جویدن است و این واژه به معنی مقدار کمی گوشت است که انسان در یک لقمه میتواند آن را بجود و این تشبیه جالبی است برای جنین در دوران بعد از علقهبودن.
ولی اگر کسی این نفخه، یعنی نفخۀ عقل، نفخۀ قرآن، نفخۀ الهامات نفسی، دم الهیّه و دم رحمانیّه را کنار بزند، باید عمرش را در راه شکم و شهوت و در کنار ظلم، ستم، غارتگری، دزدی، جنایت، زنا، مشروبخواری، ربا، تقلّب، خدعه، حیله، مکر، دروغ، غیبت، تهمت به سر برد تا عمرش تمام شود.
آیات بعد از آیۀ 51 میگوید:
دربارۀ کسانی که نفخۀ سوم را غنیمت بدانند:
«هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِی ظِلاٰلٍ عَلَی الْأَرٰائِکِ مُتَّکِؤُنَ* لَهُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا یَدَّعُونَ* سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ» (2)
فراهم است.*با سلام[ی پرارزش و سلامتبخش]که گفتاری از پروردگاری مهربان است.»
و وقتی که به لقا میرسند، قرآن مجید میفرماید: به محض رسیدنْ اولین کسی که به آنها سلام میکند، خودِ پروردگار است:
«سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ» (3)
یارانم! دوستانم! رفیقانم! سلامٌ علیکم.
اما کسانی که در این قبر طبیعت ماندند تا خفه شدند و گندیدند و بوی بد گرفتند، همین که قیامت میشود خودِ پروردگار هم نمیخواهد اینها در محشر
1) (7)-تفسیر نمونه:17/14-18،ذیل آیه 5 سوره مومنون،هدف از بیان این آیات را چنین بیان میکند:
2) (8)-یس(36):56-58؛«آنان و همسرانشان در زیر سایههایی[آرامبخش]بر تختهایی[آراسته چون حجله عروس]تکیه میزنند.*برای آنان در آنجا میوهها[ی عالی و مطبوع]و آنچه دلشان بخواهد
3) (9)-رعد(13):24؛«[و به آنان گویند:]سلام بر شما به پاس استقامت و صبرتان[در برابر عبادت،معصیت و مصیبت]پس نیکوست فرجام این سرای.»
بمانند، لذا خطاب میکند: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ» (1)به اینها زنجیر ببندید، «ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ» (2)
این آیه اشاره به قبض روح کفار و طریق ورودشان به جهنم است که به گوشهای از این حدیث طولانی اشاره میکنیم:
الاختصاص:360-361؛بحار الأنوار:319/8،باب 24،حدیث 99؛«عن جابر الجعفیّ عن أبی جعفر علیه السّلام قال إذا أراد اللّه قبض الکافر قال یا ملک الموت انطلق أنت و أعوانک إلی عدوّی.
فیقول اللّه دقّ عنقه و اکسر صلبه و شدّ ناصیته إلی قدمیه ثمّ یقول خذوه فغلّوه قال فیبتدره لتعظیم قول اللّه سبعون ألف ملک غلاظ شداد فمنهم من ینتف لحیته و منهم من یحطم عظامه قال فیقول أما ترحمونی قال فیقولون یا شقیّ کیف نرحمک و لا یرحمک أرحم الرّاحمین أفیؤذیک هذا قال فیقول نعم أشدّ الأذی قال فیقولون یا شقیّ و کیف لو قد طرحناک فی النّار قال فیدفعه الملک فی صدره دفعة فیهوی سبعین ألف عام قال فیقولون یا لیتنا أطعنا اللّه و أطعنا الرّسولا قال فیقرن معه حجر عن یمینه و شیطان عن یساره حجر کبریت من نار یشتعل فی وجهه و یخلق اللّه له سبعین جلدا غلظه أربعون ذراعا بذراع الملک الّذی یعذّبه بین الجلد إلی الجلد أربعون ذراعا بین الجلد إلی الجلد حیّات و عقارب من نار و دیدان من نار رأسه مثل الجبل العظیم و فخذاه مثل جبل ورقان و هو جبل بالمدینة مشفره أطول من مشفر الفیل فیسحبه سحبا و أذناه عضوضان بینهما سرادق من نار تشتعل قد أطلعت النّار من دبره علی فؤاده».
به آتش جهنم اینها را بکشانید که در صحرای محشر نباشند:«وَ امْتٰازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ» (3)
اشاره به این روایت است:
الإرشاد،شیخ مفید رحمه اللّه:13/1؛بحار الأنوار:308/42،باب 128،حدیث 8؛«...و ضرب أمیر المؤمنین علیه السّلام قبض علیه و قد خرج من المسجد فجیء به إلی أمیر المؤمنین ع فقال له و اللّه لقد کنت أصنع بک ما أصنع و أنا أعلم أنّک قاتلی و لکن کنت أفعل ذلک بک لأستظهر باللّه علیک».
چه جرمی از این بالاتر که منِ خدا به تو روی کردم و تو رویت را برگرداندی، منِ خدا به واسطۀ انبیا و ائمّه به دنبال تو آمدم، گفتم به سوی من بیا و تو گفتی من تو را نمیخواهم.وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام ضربت خوردند به امام مجتبی علیه السلام فرمود: مرادی را نزد من بیاور، ابن ملجم را کنار محراب آوردند، ابن ملجم دید که رنگ به صورت علی نمانده، زخم کار خودش را کرده است، علی در معرض شهادت قرار گرفته است، عرض کردند بابا قاتل را آوردهایم، چشمش را باز کرد و فرمود: ای پسر مرادی آیا من امام بدی برای تو بودم، چه جرمی داشتم که به من ضربت شمشیر زدی؟ خدا هم حرفش همین است که من با دم رحمانی به تو روی کردم، تو به چه عنوان رویت را از من برگرداندی؟ «وَ امْتٰازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ» حالا هم برو که روی من از تو برگشته است: لَّابَارِدٍ وَلَا کَرِیمٍ منتظر کَرَم من نباش، من کَرَمم شامل حال تو نمیشود. آن جا دیگر عذاب خالص است. این جا مجرم میتواند داخل خانهاش زیر کولر برود، شب را راحت بخوابد، اما آن جا دیگر این خبرها نیست:
«لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ کَرِیمٍ* إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ» (4)یعنی آیا یادت هست چه جنایتها کردی! چه رویی از من برگرداندی! تا آخر عمرت هم منتظرت بودم تا بیایی، اما نیامدی. به پیغمبر گفت: چه موقع با خدا آشتی کنم؟ فرمود: همه وقت وقتِ آشتی است، اما اینها هیچ وقت آشتی نکردند.
مولا را نخواستند، کسی که مولا را میخواهد، دلیل خواستنش عمل کردن به قرآن است، عمل کردن به حلال و حرام قرآن است. آیات قرآن، چه در بخش خانوادگی،
چه در بخش اجتماعی، چه در بخش سیاسی، چه در بخش اخلاق، چه در بخش عقاید و چه در بخش اعمال، هر کسی مولایش را میخواهد، نشانۀ خواستنش، قرآنی بودن اوست، محمّدی بودن اوست، علوی و فاطمی بودنش است والّا اگر بخواهد بگوید که من محبوبم را میخواهم و هیچ در این مسیرها نکند، آن خواستهاش دروغ و قلّابی است.
پروردگار عزیز به پیامبرش داوود فرمود: داوود! بندگانم را با من آشتی بده. گفت:
مولا جان! چه کنم که با تو آشتی کنند؟ خطاب رسید: بلند شو برو درِ خانههایشان را بزن، در کوچه ایشان را ببین، در مسجد ایشان را ببین، هر کجا میشود برو آنها را ببین، صدایشان بزن، به آنها نشان بده، محبتهایی را که تاکنون در حقشان کردهام، به یادشان بیاور، بگو من عمری است به شما محبت و کَرَم کردهام، آقایی کردهام، چه شده است؟ دوری تا کجا، چه قدر باید دور شد؟!
حداقل به قدری از خدا دور شویم که وقتی صدایمان بزند، صدایش را بشنویم والّا اگر دوری زیاد شود، دیگر صدایی را نمیشنویم. دل را با خدا یکی کنید، به قرآن خدا عمل کنید، اگر انسان این دم سوم را غنیمت بداند، دربارهاش باید گفت:
عالَم درخت است، انسان میوۀ آن درخت، آن نفخۀ عقلی الهیّه که آدم را وارد تکلیف و وارد رفاقت با خدا و عشق با خدا و آشتی با خدا و عمل به حلال و حرام خدا میکند، میوۀ درخت وجود انسان است که میگویند: عقل نظری، کلمۀ طیّبه است، «أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ» (1)میوۀ عقل نظری روح ملکوتی و روح قدسی است. با توجه به این عقل نظری، یعنی یاد گرفتن تکالیف و عمل کردن، انسان روح الهی و خدایی پیدا میکند و این روح تازه خودش درخت است و میوۀ این درخت لقاء اللّٰه است، لقاء اللّٰه هم در قیامت در دو قیافه آشکار میشود: یکی به
1) (14)-ابراهیم(14):24؛«ریشهاش استوار و پابرجا و شاخهاش در آسمان است.»
صورت بهشت که مال بدن ماست، که در بهشت میخوریم و میآشامیم، ازدواج میکنیم، روی تخت مینشینیم، در کاخ میرویم، زیر درختها قرار میگیریم، کنار چشمهها قدم میزنیم، نهرها از کنار تختهایمان جاری است، این حالت مادی لقاء اللّٰه است. حالت معنوی آن هم «وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ» (1)است و آن زمانی که اهل بهشت روی تخت تکیه دادهاند و صدای خدا را میشنوند، مثل موسی که در دنیا صدای حق را شنید که میفرمود: عباد من! از همۀ شما راضی هستم، و از این بالاتر عباد من! از همۀ شما تشکر میکنم که در دنیا زحمت کشیدید، بیدار ماندید، گریه کردید، نماز خواندید، جهاد کردید، از همۀ شما متشکرم. خدا شکر میکند.
مدتی ما شکر کردیم، بعد او شکر ما را میکند، مدتی ما سلام کردیم، بعد او به ما سلام میکند، مدتی حرکت کردیم تا رفیق او شویم، بعد او خودش کنار ما قرار میگیرد، با ما معیّت پیدا میکند، این نفخهها را غنیمت بدانیم.
خداوند متعال در سورۀ آل عمران میفرماید:
عیسی یک انسان بود، مقداری گِل جمع میکرد، گِل روی زمین و حواریّون و مردم را صدا میزد و میگفت:
«فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّٰهِ» (2)
الاحتجاج:225/1؛بحار الأنوار:296/17،باب 2،حدیث 7
در روایت آمده وقتی یهودی از امیر المؤمنین علی علیه السّلام درباره این آیه سخن به میان آورد که درباره معجزه عیسی علیه السّلام است فرمود:آری درست است،و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله هم شبیه این معجزات داشته است.برای استفاده بیشتر به قسمتی از آن روایت اشاره میکنیم:
...قال له الیهودیّ فإنّ عیسی یزعمون أنّه خلق من الطّین کهیئة الطّیر فینفخ فیه فیکون طیرا بإذن اللّه عز و جلّ فقال له علیّ علیه السّلام لقد کان کذلک و محمّد ص قد فعل ما هو شبیه بهذا أخذ یوم حنین حجرا فسمعنا للحجر تسبیحا و تقدیسا ثمّ قال ص للحجر انفلق فانفلق ثلاث فلق نسمع لکلّ فلقة منها تسبیحا لا یسمع للأخری و لقد بعث إلی شجرة یوم البطحاء فأجابته و لکلّ غصن منها تسبیح و تهلیل و تقدیس ثمّ قال لها انشقّی فانشقّت نصفین ثمّ قال لها التزقی فالتزقت ثمّ قال لها اشهدی لی بالنّبوّة فشهدت ثمّ قال لها ارجعی إلی مکانک بالتّسبیح و التّهلیل و التّقدیس ففعلت و کان موضعها بجنب الجزّارین بمکّة...
حضرت محمد صلّی اللّه علیه و اله نیز شبیه این را انجام داده در جنگ حنین سنگی را بدست گرفت ما صدای تسبیح و تقدیس سنگ را شنیدیم سپس به سنگ فرمود شکافته شو،سنگ سه پاره گردید از هرکدام صدای تسبیحی غیر تسبیح دیگری میشنیدیم.
از پی درختی فرستاد در جریان بطحاء درخت فرمانپذیر شد و هر شاخه او تسبیح و تهلیل و تقدیسی داشت بعد فرمود به دو پاره شو درخت از میان نصف گردید باز فرمود به هم بپیوند بهم پیوست بعد فرمود گواهی به نبوت من بده گواهی داد سپس فرمود برگرد به جایگاه خود با تسبیح و تهلیل و تقدیس همان کار را کرد جایگاه درخت در محل سلاّخ خانه بود در مکه.
بیایید ببینید که من با دهانم به این گِل میدمم، نفخه میزنم، با نفخۀ دهانم این گِل پر درمیآورد، خون پیدا میکند، سر پیدا میکند، چشم پیدا میکند، گوش پیدا میکند: «فَیَکُونُ طَیْراً» و در هوا پرواز میکند و میرود.سورۀ آل عمران شفاف میگوید: من با دهانم نفخه به گل میزنم، گل را زنده میکنم. با هم به خدا عرض کنیم خدایا، دمی به ما بزن، ما مُردهها را از این قبر هوای
نفس زنده کن، ما مُردهها را از این قبر خودخواهی بیرون بیاور، ما مُردهها را از این بدبختیها و گرفتاریها نجات بده، ای خدا، ما را ببخش که جسارت میکنیم، تو که از عیسی کمتر نیستی، عیسی به یک خرده گل نفخه میزد، گل زنده میشد، خودت مگر نگفتی: «تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ ...» (1)این روحی که در قرآن گفتی، آیا همین نفخهات است؟ از اول سحر که میخواهی آن را بفرستی تا طلوع صبح به او بگو به عزّت و جلالت که به ما هم بِدَمَد، فقط دنبال خوبان و خاصّان نرود، این بندههای مسکین و این بیچارهها را، هم نگاه کن: «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ الْأَجْدٰاثِ إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» (2)که این نفخه را اگر به ما بِدَمی، میبینی که از صبح فردا چنان به سرعت به طرف تو بدویم که گَرد هیچ سریعی به ما نرسد: «إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» . این هم یک نفخه. نفخۀ عقل، نفخۀ فکر، نفخۀ تکلیف، دم رحمانی، دم مهمانی، دم محبّت، دم محبوبیّت، دم عشق و این دم همه جا هست، چشم باید باز باشد و آغوش بگیرد:
فلک جز عشق محرابی ندارد(3)
آیا میشود دمی به ما بِدَمید، و ما را از این محبّتهای قلّابی دربیاوری. آن جمال زیبایت را به ما نشان بده که ما عاشق تو شویم، بیاییم، با تو حرف بزنیم، چون انبیا و ائمّه به ما گفتهاند که دعا کنید، اما به ما گفتهاند فرقی نمیکند که فارسی دعا کنید یا عربی، خدایا! ما از غصۀ تو اگر خودت را به ما نشان ندهی، به ما نرسانی، دقّ میکنیم و میمیریم. ما در قبرهای زیادی گرفتاریم، احتیاج به زنده شدن داریم.
به مرده نمیگویند که خودت زنده شو، مرده که خودش زنده نمیشود، تو باید بدمی که زنده شود: «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ الْأَجْدٰاثِ إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» .
نفخۀ الهی دیگری هم که نفخۀ بسیار مهمی است و قرآن کراراً از این نفخه اسم برده است، نفخۀ توبه است. از طرف او هم میدمد، بعد دَمش که به ما گرفت، یک مرتبه به حرکت میافتیم. امیرالمؤمنین میفرماید: آن حدّ نهایی این نفخه و آن قدرت آخرش در این آیه است. آن نفخۀ الهیّهای که اسمش توبه است که انسان را از گورستان گناه به گلستان عبادت حرکت میدهد، از گورستان بغض و کینۀ حقایق به گلستان عشق و محبت حرکت میدهد، از لابهلای بَدان و دیوان و ددان انسان را حرکت میدهد و بین انسانها میبرد. قبل از این نفخه، انسان را در جاهایی میبیند که عجیب و غریباند. بعد از این نفخه انسان به جایی میرسد که علی علیه السلام را میبیند، حسن، حسین علیهما السلام را میبیند، قمر بنیهاشم را میبیند، با اینها پرواز میکند، اما اصل نفخه باید از طرف او دمیده شود.
امیرالمؤمنین میفرماید:
تجلّی در این آیه دارد، چون از حضرت میپرسند: شما اگر بخواهید به خدا تکیه کنید، در توبه کردن به چه آیهای در قرآن تکیه میکنید؟ به آیۀ «تُوبُوا إِلَی اللّٰهِ» به آیۀ:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً» (1)
حضرت فرمود: نه، ما ائمّه در مسئلۀ توبه تکیهگاهمان به این آیه است: (2)
شواهد التنزیل:446/2-447،حدیث 1112؛«محمد بن الحنفیة،عن أبیه علی بن أبی طالب قال قال رسول الله ص أشفع لأمتی حتی ینادی ربی رضیت یا محمد فأقول رب رضیت.
ثم قال إنکم معشر أهل العراق تقولون إن أرجی آیة فی القرآن یا عبادی الّذین أسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه قلت إنا لنقول ذلک.قال و لکنا أهل البیت،نقول إن أرجی آیة فی کتاب الله[قوله تعالی]و لسوف یعطیک ربّک فترضی و هی الشفاعة».
«قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ» (3)به بندگان من بگو هر چه گناه دارید بلند شوید، بیایید من شما را میخواهم: «لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ» چند تا گناه کردی؟ چند سال گناه کردی؟ به او بگو بیاید: «إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً» من همۀ گناهان تو را میبخشم، نه این که بعضیهایش را ببخشم،1) (20)-تحریم(66):8؛«ای مؤمنان!به پیشگاه خدا توبه کنید،توبهای که شما را[از بازگشت به گناه]بازدارد.»
2) (21)-شبیه این روایت را محمد بن حنفیه از امیر المومنین علیه السّلام به این صورت بیان مینماید:
3) (22)-زمر(39):53؛«بگو:ای بندگان من که[با ارتکاب گناه]بر خود زیادهروی کردید!از رحمت خدا نومید نشوید،یقینا خدا همۀ گناهان را میآمرزد؛زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.»
بعضیهایش بماند، بلکه تو را پاک میکنم: «إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» چه آمرزیدنی! گرچه برای انسان سخت است، عیبی ندارد. ترک گناه بسیار سخت است، اما بگذار ترکش کنیم، بگذار شسته شویم.
جنین هم که در رحم مادر است، واقعاً گناه میکند، اما گناه او گناه تکوینی است، گناه تکلیفی و اختیاری ندارد، گناه جهنّمی و بهشتی نیست. به او میگویند: بیرون بیا، میگوید: نمیخواهم، وقتی هم که بیرون میآید، زار زار گریه میکند که چرا مرا از این جا بیرون آوردید، اما وقتی که از رحم بیرون آمد، خدا گناهش را میبخشد، تنگی رحم را برایش تبدیل به فضای باز عالَم میکند، این بخشش خداست، چه قدر درخت، چه قدر دریا و آسمان و زمین و هوا و ستارگان، اینها را به بچه میبخشد که آفرین که از آن جای تنگ دست برداشتی، من همۀ اینها را به تو بخشیدم.
ای جنین! آن جا که بودی، غذایت چه بود؟ خون حیض که نجسترین خونها بود، از طریق بند ناف میخوردی، اما از آن خون نجس دست برداشتی، در دنیا آمدی، الان شیر پاک مادر را به تو میدهم؛ یعنی آن گناه تو را بخشیدم، آن گاه که در رحم در ظلمات ثلاث، در سه تاریکی بودی، با این که سختت بود، دست برداشتی، و قابله زحمت کشید تا تو متولد شدی، حالا که به دنیا آمدی، به دلیل دست برداشتن از آن سه تاریکی تو را میبخشم، بیا در روشنایی، ببین در این جا چه نورهایی پیدا میشود، نور فاطمه، نور حسین، نور علی علیهم السلام ، نور قرآن، بیا تا تو را ببخشم.
ای گنهکاران! بیایید از رحم تنگ و تاریک گناه با این که سخت است، خودمان را متولد کنیم و به فضای باز ربّانی و ملکوتی ببریم که اگر توبه کنیم، ما را از دامن
سخت و تنگ شیطان به فضای بینهایت ملکوت میبرند، ما را از خوردن حرام به طرف خوردن حلال میبرند، ما را از آلودگیها به پاکیها میکشند، این است معنای «یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ». (1)
امیرمؤمنان علیه السلام با شهادتش متولد شد چون اگر میخواست بمیرد که ناراحت میشد بلکه متولد شد که گفت:
«فُزْتُ وَرَبِّ الکَعبَةِ» (2)، بیایید ما هم متولد شویم، دیگربس است، هر گناهی را تجربه کردیم، دیگر میخواهیم چه کار، مگر چه قدر میخواهیم لذت دروغ را بچشیم، لذّت غیبت را بچشیم، کسانی که هنوز شهوتران هستند، لذت شهوت را تا چه موقع میخواهند بچشند.
مولا جان آماده هستی ما را قبول کنی، ما آماده شدهایم که بیاییم، او هم الان با ما حرف میزند، مثل بچهای که پدر بیرونش کرده، حالا آمده دمِ در میگوید: بابا در را باز کن، بابا میگوید: تصمیمهایت را گرفتی؟ میگوید: آری، مولا جان، چه به ما میگویی؟ الان چه میگویی؟ میگویی تصمیمهایتان را گرفتهاید؟ آری گرفتهایم ما را راه بده، تا از بندگان شایستهات باشم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خداوند تعالی میفرماید:
«وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ» (1)
علّت تمام عقب ماندگیها و بدبختیهای ذاتی و عمقی انسان، اعراض نفس از حق است. نفس در وجود انسان واقعیّتی است که تمام موجودیّت آدمی را به دنبال خود میکشد که اگر چنان چه در مسیر الهی قرار بگیرد، انسان موجودیتش را به سوی خدا میبرد، اما اگر در راه غیر خدا قرار گیرد، همۀ موجودیتش را خرج غیر خدا میکند، البته بر اساس بسیاری از آیات و روایات، آن جا که نفس با تمام ابزار و وسایلش در راه خدا صرف شود، انسان به تجارت سودمند و پر درآمدی دست زده که منافع این تجارت و سود این معامله برای آدمی ابدی خواهد بود:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ* تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ» (2)
جملاتی در قرآن مجید نظیر: «ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» ، (3)«ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ»، (4)«لَهُم أَجْرٌ عَظِیمٌ» (5)دلالت دارد بر موقعیّت نفسی که با پروردگار بزرگ عالَم معامله
1) (1)-یس(36):46؛«و هیچ آیهای از آیات پروردگارشان برای آنان نمیآید مگر اینکه از آن روی میگردانند.»
2) (2)-صف(61):10-11؛«ای اهل ایمان!آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذابی دردناک نجات میدهد؟*به خدا و پیامبرش ایمان آورید،و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید.»
3) (3)-نساء(4):13؛«و آن است کامیابی بزرگ.»
4) (4)-بروج(85):11؛«این است کامیابی بزرگ.»
5) (5)-مائده(5):3؛«برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ است.»
کرده، البته ممکن است شروع این معامله، در مذاق انسان تلخ و سخت بیاید، چراکه در این گونه معاملات انسان بر خلاف خواستهها و مشتهیات و لذّات نفس، باید حرکت کند، حرکتی که خستگی دارد، رنج و مشقّت دارد، ناراحتی و دلزدگی دارد.
انسان تا نیمۀ راه حرکت میکند و بعد چنان برایش دشوار مینماید که میخواهد همین نیمۀ راهی را هم که رفته با آن همه رنج و زحمتی که کشیده، رها کند و مانند یک شناگر ماهر که مدتهاست از آب غایب بوده، به این دریای مادّیّت برسد و با تمام وجود شنا کند، اما باید گوش به این کسالتها و سختیها و محدودیتها و رنجها و ناراحتیها ندهد. اگر یک مقدار دیگر حرکت کند، نفس در اختیار محبوبش قرار میگیرد و وقتی در اختیار محبوب قرار گرفت، تمام رنجها و مشقّتها تبدیل به لذتها میشود، آن گاه انسان از گفتن «اللّٰه اکبر»، از خواندن نماز، از گرفتن روزه، از رفتن به جهاد، نشاط عجیبی به او دست میدهد و سیر او به سوی محبوب سیر مخصوصی خواهد شد. (1)
تأویل الآیات الظاهرة:664؛بحار الأنوار:330/24،باب 67،حدیث 52؛«عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال قال أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه أنا التّجارة المربحة المنجیة من العذاب الألیم الّتی دلّ علیها فی کتابه فقال یا أیّها الّذین آمنوا هل أدلّکم علی تجارة تنجیکم من عذاب ألیم».
و همچنین زمانی که امیر المؤمنین علیه السّلام اسلام را در خطر دید و آماده جنگ با معاویه شد برای مردم خطبه خواند و خطر اعراض از حق را به آنان تذکر داده و با آنان اتمام حجت کرد که به گزیدهائی از آن اشاره میکنیم:
الإرشاد:264/1-260؛بحار الأنوار:387/32-390،باب 11،حدیث 360؛«من کلام أمیر المؤمنین علیه السّلام لمّا عمد المسیر إلی الشّام لقتال معاویة بن أبی سفیان قال بعد حمد اللّه و الثّناء علیه و الصّلاة علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله اتّقوا اللّه عباد اللّه و أطیعوه و أطیعوا إمامکم فإنّ الرّعیّة الصّالحة تنجو بالإمام العادل ألا و إنّ الرّعیّة الفاجرة تهلک بالإمام الفاجر و قد أصبح معاویة غاصبا لما فی یدیه من حقّی ناکثا لبیعتی طاعنا فی دین اللّه عز و جلّ».
در فراز دیگر میفرماید:
...أما سمعتم قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله یوم الغدیر فی ولایتی و موالاتی فاتّقوا اللّه أیّها المسلمون و تحاثّوا علی جهاد معاویة النّاکث القاسط و أصحابه القاسطین و اسمعوا ما أتلو علیکم من کتاب اللّه المنزل علی نبیّه
المرسل لتتّعظوا فإنّه عظة لکم فانتفعوا بمواعظ اللّه و ازدجروا عن معاصی اللّه فقد وعظکم اللّه بغیرکم فقال لنبیّه صلّی اللّه علیه و اله أ لم تر إلی الملإ من بنی إسرائیل من بعد موسی إذ قالوا لنبیّ لهم ابعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل اللّه قال هل عسیتم إن کتب علیکم القتال ألاّ تقاتلوا قالوا و ما لنا ألاّ نقاتل فی سبیل اللّه و قد أخرجنا من دیارنا و أبنائنا فلمّا کتب علیهم القتال تولّوا إلاّ قلیلا منهم.
در احوالات مرحوم آخوند کاشی نقل میکنند که ایشان هر نماز واجبی را که به جا میآورد، قبل از شروع به نماز تا خروج از نماز غرق در مستی و شادی و گریه و زاری و اشک ریختن بود و تا آخر عمرشان این گونه نماز خواندن او ادامه داشت، ولی بعد از هر نمازی نماز دیگری میخواند. یک بار از ایشان پرسیدند که شما نماز اولتان را با آن کیفیت میخوانید و نماز دومتان را معمولی و عادی میخوانید، دلیل آن چیست؟ میفرمودند: من که متوجه نمیشوم، اما ممکن است نفس از آن نوع نماز با آن کیفیّت خودش لذتی ببرد و آن لذت نگذارد که مولای من آن نماز را روز قیامت قبول کند، من احتیاطاً یک نماز دیگر هم میخوانم که اگر آن نمازها را قبول
1) (6)-آری اعراض نفس از حق سرچشمه تمام بدبختیها است از آن جمله میتوان تنها گذاشتن اهلبیت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را نام برد که بخاطر هوای نفسشان دامن اهلبیت را رها کردند با این که بارها امیر المومنین علی علیه السّلام هشدار داده بودند که در روایات آمده:
نکرد، این نمازها را قبول کند. این گونه ذخیره میکردند.
اکنون نفس ما در حالتی است که از عبادتها رنج میبرد، خیلیها هستند که هر روز به تقویم نگاه میکنند تا ماه رمضان تمام شود؟ خیلیها هم بودند که از اول ماه رجب تا پایان ماه رمضان، نود روز روزه میگرفتند، تازه پیغمبر اکرم روز عید فطر را که حرام بود روزه نبودند، ولی در کتابهای فقهی نوشتهاند که شش روز بعد از ماه رمضان منهای روز عید فطر را هم روزه میگرفتند که به حضرت عرض میکردند:
این شش روزی که روزه میگیرید، برای چیست؟ میفرمودند: هنوز آمادۀ خروج از ماه رمضان نشدهام، هنوز چسبیدۀ به ماه رمضان هستم، هنوز قطع رابطه نکردهام، با این که از ماه رمضان هم بیرون آمده بودند، ولی باز میفرمودند که هنوز رابطهام قطع نشده است. هنوز در ماه رمضان هستم.
این رنجها، مشقّتها، کسالتها و گاهی دلسردیها در مسیر سلوک، یکی از پرهنگامهترین امتحانهای الهی از بندهاش است که گاهی در مسیر و در حال سلوک شدیداً تحت فشار قرار میگیرد، حتی ممکن است دچار وسوسه و حالات منفی نفسانی شود، ولی اینها منزل به منزل قابل رد شدن، از بین رفتن و تمام شدن است.
سالک اصلاً نباید گوشش به این حالات منفی باشد. وقتی این حالات منفی خودش را در وجود ظاهر میکند، باید انسان از آنها عبور کند، نباید برگردد، اگر برگردد به دست آوردهها را هم از دست میدهد، باید عبور کند، وقتی عبور کرد از این منزل بیرون میرود؛ یعنی دیگر کسالت و رنج و تلخی و مشقّت نمیماند.
اول برنامه این طور است. حرکت الی اللّٰه خلاف طبیعت و خواستههای نفس است. دقیقاً مثل عمل کردن به نسخۀ دکتر است که انسان نه از شربتش، نه از آمپولش، نه از قرصش، از هیچ چیز دیگرش خوشش نمیآید، اما وقتی عمل کرد و
سلامتش را به دست آورد، تمام وجودش از طبیب تشکر میکند و میبیند که از مصرف این داروهای تلخ که مطابق با میلش نبوده، چه لذّتی برایش پدید آمد که لذّت سلامتی و نشاط باشد. (1)
محمد(47):31 وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتّٰی نَعْلَمَ الْمُجٰاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصّٰابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبٰارَکُمْ؛ به یقین ما شما را امتحان میکنیم تا مجاهدان از شما و صابران را مشخص نماییم،و اخبار شما را نیز[که اعمال و اسرار شماست]میآزماییم[تا صدق و کذب شما را در همه امور معلوم بداریم.]
روایات:
امیر المومنین علی علیه السّلام میفرماید:
نهج البلاغه:خطبۀ 144؛«ألا إنّ اللّه تعالی قد کشف الخلق کشفة لا أنّه جهل ما أخفوه من مصون أسرارهم و مکنون ضمائرهم و لکن لیبلوهم أیّهم أحسن عملا فیکون الثّواب جزاء و العقاب بواء».
و همچنین میفرماید:
غرر الحکم:99،حدیث 1716؛«لا تفرح بالغناء و الرخاء و لا تغتم بالفقر و البلاء فإن الذهب یجرب بالنار و المؤمن یجرب بالبلاء».
و نیز امام صادق علیه السّلام میفرماید:
الکافی:152/1،حدیث 1؛المحاسن:279/1،باب 40،حدیث 403؛«ما من قبض و لا بسط إلاّ و للّه فیه مشیئة و قضاء و ابتلاء».
نقطۀ حرکت نفس با تمام اعضا و جوارح به سوی وجود مقدّس دوست، شروع سعادت و خیر است، شروع به دست آوردن منفعت ابدی و همیشگی است، اما اگر انسان اعراض کند؛ یعنی دستورها را تحمّل نکند، چون رسیدن به مولا کار سادهای نیست، چراکه ما در قرآن مجید میخوانیم مولای ما رفیع الدرجات است، فوق کلّ شیء است، ذوالعرش است، علی اعلاست، متعال است، کبیر و عظیم است:«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (2)است، لذا اگر انسان بخواهد به چنین مقامی که عظمت و بلندی آن بینهایت در بینهایت است، برسد کار سادهای نیست.
مسئلۀ پرواز در هوا و سفر هوایی، ریشه در هزاران سال فکر دارد؛ یعنی شاید قبل از میلاد مسیح دانشمندان به این فکر بودند که ما علاوه بر راه دریا و زمین، راهی هم برای سفرها از جوّ باز کنیم. یکی از دانشمندان یونان آن طور که در کتابها نقل میکنند، دو بال درست کرده بود که شاید با آنها بتواند حرکت کند و از شهری به شهری دیگر برود، اما وسایلش فراهم نبود، البته پرواز فضایی را خدا به سلیمان یاد داده بود.
در آیۀ صریح قرآن مجید آمده است که سلیمان وسیلهای را درست کرده بود که با آن پرواز فضایی میکرد. قرآن مجید میفرماید: از صبح تا شب که راه میرفت به اندازۀ یک ماه که از مسیری به مسیری مسافرت کند، ایشان یک روزه میرفت، (3)ولی بشر برای به دست آوردن هواپیما چه قدر زحمت کشید؟ چند هزار سال فکر کرد؟ اکنون که موفق به پرواز شده، خیلی که اوج بگیرد نمیتواند بیش از 37 هزار پا
1) (7)-درباره فلسفه آزمایش انسان آیات و روایات فراوان داریم که بعنوان نمونه به چند مورد اکتفا میشود.
2) (8)-شوری(42):11؛«هیچ چیزی مانند.»
3) (9)- وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ؛ و باد را برای سلیمان[مسخّر و رام کردیم]،که رفتن صبحگاهش[به اندازۀ]یک ماه و رفتن شامگاهش[به اندازۀ]یک ماه بود.؛سبأ(34):12.
بالاتر رود، آن هم در هوایی که نزدیک ماست. 37 هزار پا چیزی نیست.
اگر انسان بخواهد به مقام قرب مولا برسد، مولایی که رفیع الدرجات است، سختترین زحمتها و گستردهترین مشقّتها را باید برای موجودیّتش تحمّل کند تا بتواند به چنین پرواز معنوی دست یازد و به مقام قدس و قرب برسد. یک تنه باید در میدانی به گستردگی آفرینش مبارزه کرد، در خوراک، پوشاک، نگاه، شنیدن، گفتن، فکر کردن، در استعمال موارد اخلاقی و عاطفی، این قدر هم جاده لطیف است که با برخورد به کمترین مانع متوقّف میشود. بیداری کامل میخواهد، مراقبه و محاسبه میخواهد، توبۀ دائم میخواهد، بینایی میخواهد، بصیرت میخواهد، گذشتی همه جانبه و مبارزهای گسترده میخواهد.
این قدر هم وجود مقدّس او راحت در دسترس نیست. خدا کجاست؟ خودش آدرس میدهد: «لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ» (1)با کنار زدن غیر من، یعنی پشت کردن به ماسوای اللّٰه مرا مییابید، این طور میتوان مرا پیدا کرد، اما با روی کردن به ماسوای اللّٰه نمیتوان به وجود مقدّس او رسید (2)
مستدرک الوسائل:438/2،باب 65،حدیث 2401؛«یبتلی المرء علی قدر حبّه».
و نیز امام صادق علیه السّلام میفرماید:
الکافی:259/2،حدیث 29؛وسائل الشیعة:262/3،باب 77،حدیث 3591؛«عن أبی عبد اللّه ع قال إنّ فی کتاب علیّ علیه السّلام أنّ أشدّ النّاس بلاء النّبیّون ثمّ الوصیّون ثمّ الأمثل فالأمثل و إنّما یبتلی المؤمن علی قدر أعماله الحسنة فمن صحّ دینه و حسن عمله اشتدّ بلاؤه و ذلک أنّ اللّه عز و جلّ لم یجعل الدّنیا ثوابا لمؤمن و لا عقوبة لکافر و من سخف دینه و ضعف عمله قلّ بلاؤه و أنّ البلاء أسرع إلی المؤمن التّقیّ من المطر إلی قرار الأرض».
بلاکشترین مردم پیغمبرانند،وانگه هرکه بدانها مانند و پس مانندتر است بترتیب،و همانا مؤمن باندازه کارهای خویش بلا کشد،و هرکه دینش درست و کردارش نیک است بلایش سخت باشد برای آنکه خدا عز و جلّ دنیا را نه پاداش مؤمن ساخته و نه کیفر کافر،و هرکه دینش سبک و عملش سست است بلایش کم است،و راستی بلا شتابانتر است بسوی مؤمن باتقوی از باران بقرارگاه زمین.
:هرگز نبری راه به سر منزل مقصود تا مرحله پیما نشوی وادی ما را (3)
باید انسان جادۀ «لا إله» را طی کند تا به اللّٰه برسد و این یک گذشت همه جانبه از خود و همۀ عالَم را میطلبد تا انسان بتواند جمال محبوب را زیارت کند. این گذشت چگونه است؟ چه طور باید گذشت کرد؟ آیا باید نخورد، نخوابید، نپوشید، کار نکرد، به گوشۀ بیابانی پناه برد؟ قطعاً اگر کسی این کارها را بکند، مرتکب حرام شده است:
«وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ یَأْکُلُونَ الطَّعٰامَ ...» (4)
از خوردن نهی نمیکند، باید انسان بخورد، اما به دستور «کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً...»، (1)باید انسان بپوشد، اما در پوشیدن میانهرو باشد
«مَلْبَسُهُمُ
الاقْتِصاد» باید بین مردم باشد، اما
«مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ» (2)نه با تکبّر و فخرفروشی، باید انسان حرف بزند، اما به لسان صدق، باید گوش بدهد، اما
«عَلَی العِلْمِ النّافِعِ لَّهُم» (3)، باید ازدواج کند، برای این که به حرام نیفتد و برای این که نسل تداوم پیدا کند، هیچ کدام از امور طبیعی را کسی حق ندارد به عنوان ریاضت ترک کند.
ما ریاضت شرعی به این شکل نداریم و اسلام ریاضت هیچ مکتبی را برای تصفیۀ نفس قبول ندارد، نه مکتبهای قبل از خودش را و نه مکتبهای بعد از خودش را. شخصی از پیغمبر پرسید: دلم میخواهد ریاضت بکشم. فرمود: به جبهه برو، کسی حق کنارهگیری ندارد، اگر بخواهد بلند شود، گوشۀ خلوتی را پیدا کند و اسمش را بریدن از ماسوی اللّٰه بگذارد، آن میشود عبادت منفی که اسلام آن را قبول ندارد. آن جا دیگر مبارزه هم لازم ندارد، نه نامحرمی هست که انسان از دیدن او خودداری کند، نه مال حرامی هست که با آن مبارزه کند، نه مقامی هست که خود را در آن حفظ کند. در خلوت و تنهایی زمینۀ رشد و کمال اصلاً وجود ندارد، هیچ پیغمبر و امامی هم خلوتنشین نبود.
سرحلقۀ تمام عارفان عالَم امیرالمؤمنین است، رئیس همۀ عاشقان امیرالمؤمنین است، عالِمترین عالِمان امیرالمؤمنین است، ولی ایشان در مدت عمرشان، هشتاد و پنج مرتبه یا مقداری بیشتر به جبهۀ جنگ رفتند، در بازار بودند، کشاورزی داشتند، تجارت داشتند، امام مسلمانان بودند تمام مقامات عالَم را داشتند، ولی برای یک بار هم نگذاشتند احساسی از آن مقام به ایشان دست بدهد. اگر از علی سؤال میکردند که مقام برای شما چیست؟ قسم جلاله میخورد: واللّٰه ریاست برای
من وهم و خیال است، عینیّت و حقیقت ندارد.
در تمام مسائل اجتماعی هم امیرالمؤمنین وارد بود، در عین حال، جدای از ماسوی اللّٰه بود، مطلقاً حقِّ حق بود:
«عَلِیٌ مَعَ الحَقِّ وَالحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدورُ حَیثُ ما دارَ» (1). هیچ چیزی را هم غیر از خدا نمیدید،
«ما رأیتُ اللّٰهَ شَیْئاً» هیچ چیزی را نمیبینم،
«إلّا وَ رَأَیتَاللّٰهَ قَبلَهُ ومَعَهُ وبَعدَهُ» (2)، اصلاً هیچ چیزی را نمیبینم. چون هیچ چیزی برای من جمال و جذبه ندارد، چیزی مرا قانع نمیکند، از چیزی لذّت نمیبرم، چیزی مرا سیر نمیکند، مورد تماشایی هم وجود ندارد که من سرگرم تماشای او شوم، فقط خدا، یعنی از «لا اله» به طور کلّی گذشته بود و به «الّا اللّٰه» رسیده بود، او رفیع الدرجات است.
اگر انسان بخواهد از کسالت در عبادت دلزدگی پیدا کند و از یک مقدار بیداری، خسته و از یک مقدار عبادت رنجیده شود و نتواند با خواهشها، مشتهیات و هواهای نفس مبارزه کند و اینها را پس زند که جزء «لا إله» است، چه موقع میتواند به حضرت دوست برسد؟
بدن در این جا حرکت دارد، اما روح ندارد، این جا جای حرکت روح نیست.
روح در فضای ربوبیّت در حرکت بود، بدن این جا بود، اما خودشان این جا نبودند، بلکه با دوست و محبوب و معشوق بودند. مقام عصمت، یعنی چه؟ یعنی مقامی که نگذاشت عاشقان خدا در هیچ برنامهای به اندازۀ یک ارزن آلودۀ به غیر خدا شوند.
از عارفی پرسیدند: در تمام دورهای که زنده بودی تا الان چه ساعتی برای تو از همۀ ساعتها لذتبخشتر بود. گفت: یک روز بالای پشت بام خانهمان نشسته بودم، زن و شوهر همسایه دعوایشان شد، البته صدای آنها به گوشم میرسید، چون
مسلمانها هندسه و مهندسی خانههایشان تا قبل از آمدن سلسلۀ خبیثۀ طاغوت زمان، صد درصد اسلامی بودند، ساختمانها به گونهای بودند که به هیچ عنوان به هم مشرف نبودند، هیچ چشمی خانۀ همسایه را نمیدید، مقداری از صفات عالی انسانی باید از طریق خانه حفظ شود. مهمانیهای مردم با مهمانیهای زمان ما فرق میکرد.
در ایام سابق پدربزرگهای وقتی مهمان دعوت میکردند، قبل از این که مهمانها وارد خانه شوند، ابتدا اگر لباس زنانه روی بند بود، جمع میکردند، اگر کفش زنانه در دالان و نزدیک اتاقها بود، جمع میکردند و بعد مهمان میآوردند.
گذشتگان وقتی برای زن و دخترشان خرید میکردند، دختر و زن را به بازار نمیآوردند، حتی عروس را هم نمیآوردند، چهار یا پنج جفت گوشواره و کفش، هشت یا نه شکل لباس میآوردند، عروس هر کدام را میپسندید، همان را نگه میداشتند و پولش را میدادند. هیچ وقت بدن و هیکل و قامت ناموس اسلامی را در معرض دید فروشنده، حتی زیر چادر قرار نمیدادند.
با این زندگی کردنهای بی قید و بند کسی به خدا نمیرسد. اینها همه فضای شیطان است، فضای الهی، فضای دیگری است. خانهای را فرض کن، ده اتاق پشت سر هم دارد، خانم میخواهد نماز بخواند میرود داخل اتاق دهم، درِ حیاط را قفل میکند، درِ اتاق اولی، دومی و حتی نهمی را قفل میکند و داخل اتاق آخر نماز میخواند، آن هم روبهروی پروردگار، اتاقها هم تاریک هستند، هیچ کس هم نیست، کنتور برق را هم زده، در همان تاریکی که میخواهد نماز بخواند، مولایش به او گفته روبه روی من هم که ایستادی، اگر یک تار مویت پیدا باشد، نمازت باطل است.
عفّت تا آن جا باید در پیشگاه مولا حفظ شود، تو در پیشگاه خدای خودت میروی. زن نباید یک تار مویش پیدا شود، حال چطور میشود به این راحتی در اختیار نامحرم باشد و بخواهد به خدا برسد. تو به همان نامحرم رسیدی، دیگر کافی است، طرف دیگر نمیتوانی بروی، باید همهجانبه گذشت کرد و ماسوی اللّٰه را کنار زد:
نفی من شد باعث اثبات من خواجه در لای من الّای من است (1)
باید بمیرم تا زنده شوم، باید کشته شوم تا زنده شوم، باید کور شوم تا بینا شوم، باید کر شوم تا گوشدار شوم، باید بیحس شوم تا حس پیدا کنم اوّل باید دروازۀ گناه را به روی چشم و گوش ببندیم: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ» (2)اول بمیرید تا زنده شوید، بدون مردن حیات معنا ندارد، همه را رها کنید تا مرا بیابید و اگر این همه رنج و زحمت و مشقّت برای یافتن او نبود، ارزش نداشت، تمام ارزش به دلیل زحمت و رنج است، تمام ارزش برای این حرکتها و مبارزهها و گذشتها است. گذشت کار سادهای نیست.
امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میفرماید: کسی که از مشتهیات نفس و خواهشها و هوسهای ضدّ خدایی نفس بگذرد، ارزش وثوابش در پیشگاه پروردگار از شهید در راه خدا بیشتر است.
این سفر سنگینی است، با هر لقمهای که انسان میخورد نمیتواند به او برسد.
خداوند متعال به داوود پیغمبر گفت: اگر لقمهای که در دهانت میگذاری، بسیار خوشمزه باشد و به دلیل خوشمزگی آن مرا از یاد ببری و آن لقمه را فرو دهی، به مقدار همان لقمه لذت مناجات و محبّتم را از تو کم میکنم. (3)
مستدرک الوسائل:340/11،باب 42،ذیل حدیث 13210؛بحار الأنوار:154/1،باب 4،حدیث 29؛«یا هشام أوحی اللّه إلی داود[یا داود]حذّر و أنذر أصحابک عن حبّ الشّهوات فإنّ المعلّقة قلوبهم بشهوات الدّنیا قلوبهم محجوبة عنّی».
آن جا داستان، داستان دیگری است. این که میگویند اگر سر سفره نشستهای، حتی برای هر لقمهای بسم اللّٰه بگو، برای این است که لقمه یک وقت نفس تو را ازحرکت باز ندارد، این که میگویند در هنگام خواب بسم اللّٰه بگو، برای اینکه رختخواب انسان را از خدا جدا نکند، وقتی که میخواهی از خانه بیرون بروی، بسم اللّٰه بگو، برای این که شیطان بیرون در داخل اداره و بازار دو طرف تو صف کشیده، اعوذ باللّٰه بگو، چرا که اگر به بیابان بروی، به گلّهای برسی، سگ گلّه بخواهد به تو حمله کند، چه کار میکنی؟ سریع به آغوش چوپان پناهنده میشوی، یک نهیب چوپان سگ را رد میکند و میگوید: این گلّۀ عالَم سگش شیطانها هستند، همیشه در آغوش خدا باش که سگ به تو حمله نکند، یک نهیب به سگ بزند تا آرام شود و تو را رها کند و برود، والّا بدون او چگونه میخواهی از حملۀ سگ در امان بمانی؟ مگر بدون او تاکنون در امان هم ماندهایم؟! بدون او هرگز در امان نمیمانیم.
میگویند: بیچاره مجنون این قدر رنج کشید تا بالاخره یک بار به خانۀ لیلی رسید. وقتی به لیلی گفتند که مجنون آمده، لیلی هم داشت دیوانه میشد:
ز بوی زلف تو مفتونم ای گل
ولی او را راه نداد و گفت: نگذارید داخل اتاق بیاید، به کلفتها گفت که او را به اتاق دیگر راهنمایی کنند. پرسیدند: شما دو نفر که برای همدیگر میمیرید! مجنون بیچاره رنج زیادی کشیده تا به تو رسیده، بگذار بیاید یک نگاه تو را ببیند. گفت:
امکان ندارد. پرسیدند: چرا؟ گفت: چند روز باید در اتاق بماند، بعداً او را خواهم دید. پرسیدند: چرا؟ گفت: از آن محلّی که برای دیدن من راه افتاده میدانید چقدر در چشمش قیافۀ نامحرم رفته است باید تمام آن صورتها و عکسهایی که در چشمش است کاملاً پاک و محو شود و در این چشم دیگر هیچ چیز نماند تا آمادۀ
دیدن من شود، نمیخواهم چشمی که پر از غریبه است مرا ببیند، گوشی که پر از صدای غریبه است، صدای مرا بشنود، زبانی که پر از آلودگی است، اسم مرا تلفظ کند.
گفت: زن و شوهر دعوا داشتند، بالاترین لذت زندگی من همان ساعتی بود که روی پشت بام بودم. زن به مردش گفت: پنجاه سال است که با تو ازدواج کردهام، با داشتن تو ساختم، به نداشتن تو هم ساختم، به بودن و نبودنت در خانه ساختم، با سلامت و مریضیات ساختم، خیلی وقتها دیر آمدی، به انتظارت نشستم، فقط به این امید که بیایی و مرا ببینی، اما امروز شنیدم که ازدواج کردهای و در زندگی من زن دیگری را آوردهای؟ از امروز به بعد دیگر این زندگی و تو را نمیخواهم. گفت: روی پشت بام یکّه خوردم و به یاد این آیه افتادم:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ ...» (1)
همۀ گناهان تو را میبخشم، امّا اگر شریک برای من قائل شوی هرگز نمیبخشم، باید تنها خودم را بخواهی، فقط مرا ببینی، لحظهای برای تماشای دیگری نظر از من برنداری، این حرف درست نیست که من میخواهم بنشینم امیرالمؤمنین را ببینم، چون پیغمبر فرمود: هر کس میخواهد خدا را ببیند، علی علیه السلام را ببیند. علی دیدن غیر خدا دیدن نیست که پیغمبر فرمود: هر کس میخواهد خدا را زیارت کند به کربلا برود حسین علیه السلام مرا زیارت کند.
اعراض از حق شروع همۀ بدبختیها و بیچارگیهاست، اما روی آوردن به حق نقطۀ تمام خوشبختیها و تجارتی است که سود آن ابدی است.
1) (23)-نساء(4):48؛«مسلما خدا این را که به او شرک ورزیده شود نمیآمرزد،و غیر آن را برای هرکس که بخواهد میآمرزد.»
بنا بود دربارۀ چند مسئله توضیح داده شود از جمله مسئلۀ تجلیه، تخلیه، تحلیه و سرانجام مقام فنا. فنا هم به فنای در افعال، فنای در صفات و فنای در ذات تقسیم میشود که روی هم رفته شش مسئله میشود، اما برای حرکت در این شش منزل نیاز به مقدمهای بسیار عمیق و ریشهدار داریم که ابتدا باید خودمان را به این مقدمه برسانیم که این مقدمه عبارت است از: آشکار کردن، ظاهر کردن، ایجاد کردن، ظهور دادن و تجلّی دادن. نمیدانم اسمش را چه بگذاریم، در هر صورت، این مقدمه عبارت است از این که دل مرکز عشق به وجود مقدّس او شود.
البته برای تحصیل یا تجلّی دادن عشق باید منزل علم و به تعبیر عرفا، منزل معرفت را طی کرد. اگر به کسی که خدا را نمیشناسد بگوییم که به خدا محبّت پیدا کن، واقعاً نمیتواند، به کسی که خدا را نشناخته نمیتوان گفت که عاشق خدا شو، زیرا نمیتواند، با زور هم که نمیتوان کسی را عاشق مولا کرد. این عشق باید عشق اختیاری باشد و به دست آوردن این علم و معرفت هم مشکل نیست.
اگر به سلسله آیاتی که در قرآن مجید چهرۀ مقدّس او را معرّفی میکند، دقت نمایید به این نتیجه میرسید که همهکارۀ ما در عالَم اوست، او خالق ما، رازق ما، ناصر و یاور ما، پیروزکنندۀ ما، شوق ما، عشق ما، محبّت ما، محور ما، محبوب ما، معشوق ما، بارع ما، مصوّر ماست و ما هیچ کارهایم.
همین درختان میوهای که سفرههای ما را رنگین میکنند، هیچ کارهاند و فقط به اشارۀ او میوه میدهند، خودشان کارهای نیستند، همهکاره اوست. ما همین مقدار معرفت پیدا کنیم که او نور ما، کمال ما و همه چیز ماست، خود به خود به او عشق پیدا میکنیم. این عشق اگر از طریق معرفت بیاید، موتور حرکت نفس ما به طرف آن شش منزل میشود:
هر که کند روی طلب سوی او
عشق نه وسواس بود نِی غرض(1)
چه کسی میتواند برای رسیدن به او راحت باشد. (2)
راه روشن(ترجمه المحجة البیضاء)،سید محمد صادق عارف:58/8-59؛«پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده است:دشمنترین معبودی که در زمین پرستش میشود،هوای نفس است.
و به همین سبب فرموده است:هرکس از روی اخلاص لا إله إلاّ الله بگوید وارد بهشت میشود،و معنای اخلاص خالص کردن دل برای خداست بهطوری که غیر خدا در آن شرکت نداشته و خداوند محبوب و معبود و مقصود او باشد و بس.کسی که حالش بدینگونه باشد،دنیا زندان اوست،زیرا دنیا مانع آن است که محبوبش را مشاهده کند و مرگ برای او رهایی از این زندان و ورود بر محبوب است.در این صورت حال کسی که او را جز یک محبوب نیست و شوق او به دیدارش طولانی شده و ایام زندانیاش به درازا کشیده هرگاه از این زندان برهد و امکان دیدار محبوبش حاصل شود و بتواند ابد الاباد به انس با او آسودگی یابد چگونه خواهد بود.
بنابراین یکی از اسباب ضعف محبّت خداوند در دلها قوّت محبّت دنیاست که از جمله آن محبّت زن و فرزند و نزدیکان و مال و اثاث و باغ و تفریحگاه است تا آنجا که اگر کسی به آواز خوش مرغان و نسیم روحبخش سحرگاهان تفرّج کند به نعیم دنیا توجّه کرده و از این راه موجبات نقصان محبّت خود را نسبت به خداوند فراهم ساخته و به اندازهای که با دنیا انس گرفته از انس او با خدا کاسته شده است،زیرا هیچچیزی در دنیا به آدمی داده نمیشود،جز این که به اندازه آن آخرت او نقصان مییابد،چنانکه انسان به اندازهای که به مشرق نزدیک میشود،ناگزیر به همان اندازه از مغرب دور میگردد و دل زن از شوهرش خشنود نمیشود،جز این که به همان اندازه دل هووی او غمگین میشود،چه دنیا و آخرت هووی یکدیگر و همچون مشرق و مغربند.این مطلب در نزد ارباب قلوب معلوم و از دیدن چیزی با چشم سر روشنتر است،امّا طریق برکندن محبّت دنیا از دل سلوک در راه زهد و پیشه کردن صبر و انقیاد از این دو در سایه خوف و رجاست.مقاماتی که ما پیش از این ذکر کردیم مانند توبه،صبر،زهد،خوف و رجا همگی مقدّماتی برای به دست آوردن یکی از دو رکن محبّت است که عبارت از تخلیه دل از غیر خدا است و سرآغاز آن ایمان به حق تعالی و روز جزا و بهشت و دوزخ است،سپس از آن خوف و رجا منشعب میشود و از این دو توبه و صبر بر اینها به وجود میآید.آنگاه کار به زهد در دنیا و بیمیلی نسبت به جاه و مقام و همه لذّات و بهرههای دنیوی میانجامد تا دل از همه آنها و از هرچه غیر خداست پاک شود و از آن پس وسعت و قابلیّت یابد که معرفت حق تعالی و محبّت او در آن فرود آید.اینها همه مقدّمات پاکیزه کردن دل است».
امیرالمؤمنین شصت و سه سال از نصف شب تا «اللّٰه اکبر» صبح ناله کرد. دربارهاش نوشتهاند که: در بیابانهای مدینه و کوفه مثل آدم مار گزیده به خودش پیچید«یَتَمَلْمَلُ کَتَمَلْمُلِ السَّلیمِ» (3)، اشک ریخت و فریاد زد:
«آه مِن قِلَّةِ الزّاد وبُعْدِ السَّفَر» (4)ای محبوب من! دیدی عمرم تمام شد و کاری برای تو نکردم، به سوی تو میآیم و چیزی برای تو نیاوردم. چه چیزی چشیده بود که مثل مار گزیده میپیچید، چه چیزی چشیده بود که خوابش نمیبرد؟ چه چیزی چشیده بود که وقتی صبح روز نوزدهم رمضان بالای بام مسجد کوفه آمد، نگاهی به افق کرد و گفت: هر دوی ما شصت و سه سال است، بیدار میشویم، اما من هر وقت بیدار شدم، تو خواب بودی، چه چیزی
چشیده بود؟ چه عشقی در او روشن بود و تجلّی داشت که از ماسوی اللّٰه از همان سن سیزده سالگی چشم پوشیده بود، غیر خدا نمیدید، غیر خدا نمیشنید و غیر خدا نمیخواست.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم میفرماید:
«أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَی النّٰارِ» (1)
خداوند در این آیه از کسانی سخن میگوید که در دنیا در همۀ عمر دچار معاملۀ خطرناک و خسارتباری شدند و خود را به جایی رساندند که توان جبران خسارتی را که از این معامله کردهاند، ندارند.
قرآن مجید اینگونه مردم را بر دو دسته تقسیم کرده است:
دستهای تمام عمر خود را با خدا معامله میکنند و خود را در مسیر هدایت قرار میدهند، از عقلشان، وجدانشان، طبیعتشان، فطرتشان و از نظام عالی جهان خلقت استفاده میکنند و خود را از طریق پیغمبران خدا، ائمّۀ طاهرین و عاشقان راه، تسلیم صاحب خلقت نمایند و در این مسیر هم میدانند که همۀ انبیا از زمان حضرت آدم دچار بلاها، رنجها، مشقّتها، سختیها بودند و هر مؤمنی هم دچار
1) (1)-بقره(2):175؛«اینانند که گمراهی را به جای هدایت،و عذاب را به عوض آمرزش خریدهاند،شگفتا! چه شکیبایند بر آتش.»
آن مشکلات و سختیهاست، ولی به تعبیر پیغمبر عزیز اسلام و امیرالمؤمنین پروایی از برخورد به سختیها و مشقّتها در مسیر هدایت ندارند. (1)
أعلام الدین:277؛بحار الأنوار:195/78،باب 1؛«إنّ اللّه لیغذّی عبده المؤمن بالبلاء کما تغذّی الوالدة ولدها باللّبن و إنّ البلاء إلی المؤمن أسرع من السّیل إلی الوهاد و من رکض البراذین و إنّه إذا نزل بلاء من السّماء بدأ بالأنبیاء ثمّ بالأوصیاء ثمّ الأمثل فالأمثل و إنّه سبحانه یعطی الدّنیا لمن یحبّ و یبغض و لا یعطی الآخرة إلاّ أهل صفوته و محبّته و إنّه یقول سبحانه و تعالی لیحذر عبدی الّذی یستبطئ رزقی أن أغضب فأفتح علیه بابا من الدّنیا».
یکی از مشقّتهای مهمی که در راه هدایت نصیب اهل هدایت بوده و روزی واجب و حتمی خدا برای آنها بوده، مسئلۀ جهاد است:
«وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکٰانُوا وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الصّٰابِرِینَ» (2)
عاشقان حق که اهل ایمان و هدایتاند، قسمت عمدهای از عمر گرانبهای خودشان را در جبهۀ جنگ با دشمنان اسلام به سر بردند. «فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ» دست و پا و چشم دادند، بدن دادند، خانههایشان خراب شد، نزدیکانشان شهید شدند، اما سست نشدند، چون اهل معرفت بودند. برای اهل معرفت سستی معنا ندارد، برای کسانی که با هدایت معامله میکنند و تسلیم خداوند هستند، سستی معنا ندارد، برای چه در این معامله که عالیترین سود قرار دارد، سست شوند؟
امیرالمؤمنین میفرمودند: اگر هزار بار در جبهه کشته شوم بهتر است که یک بار در رختخواب بمیرم، خدا نکند در رختخواب بمیرم، من از مردن در رختخواب متنفّرم.
امیرالمؤمنین میفرماید: هر کسی آدرس بهشت را از من بخواهد نزدیکترین آدرس بهشت زیر سایۀ اسلحههاست. اول خدا عاشقش میشود، بعد او را انتخاب میکند و جذب جبهه میکند و در آن جا هم شربت شیرین شهادت را به کامش میریزد،
«إنَّ الجِهادَ بابٌ مِن أبوابِ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللّٰهُ لِخاصَّةِ أولیائِهِ» (3)به درستی که
1) (2)-پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله در این زمینه میفرماید:
2) (3)-آل عمران(3):146؛«انبوهی دانشمندان الهی مسلک[و کاملان در دین]به همراه آنان جنگیدند،پس در برابر آسیبهایی که در راه خدا به آنان رسید،سستی نکردند و ناتوان نشدند و[در برابر دشمن]سر تسلیم و فروتنی فرود نیاوردند؛و خدا شکیبایان را دوست دارد.»
3) (4)-الکافی:4/5،حدیث 6؛نهج البلاغه:خطبه 27.
جهاد دری است درهای بهشت که خدا آن را به روی بندگان خاصّش میگشاید.
وقتی که خدا مشتری میخواهد انسان باید با سر به طرف محبوب بدود، اصلاً نباید معطّل هیچ چیزی شود، به خصوص اگر اسلام نیاز به دفاع داشته باشد. این مصائب در راه هدایت هم هست، البته اسمشان را مصیبت میگذارند، اما باطن آن مصیبت نیست، بلکه تجارتی است که سود ابدی و جاوید دارد. این دسته از مردم که هدایت را قبول میکنند، با علم به این که در مسیر هدایتْ، بلا، مانند باران بهار میبارد، اما زیر این باران بلا، خوش هستند. تعدادی از اینها هم نسبت به بلا دم درنمیآورند:
از درد منالید که مردان ره دوست با درد بسازند و نخواهند دوا را (1)
اما دستۀ دیگر خدا را رها میکنند، انبیا را رها میکنند، ائمّه را رها میکنند، نسخههای الهی را رها میکنند و به تعبیر قرآن مجید در آیۀ 175 سورۀ بقره دچار ضلالت میشوند، ضلالت را به جای هدایت میخرند: «وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ»، (2)جهنّم را میخرند و مغفرت و رحمت و عنایت خدا را کنار میزنند. خودِ پروردگار میفرماید: «فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَی النّٰارِ» (3)اینها چگونه در آتش من میخواهند صبر کنند و طاقت بیاورند؟
دانشمندان بزرگ علم هیئت در کتابهایشان نوشتهاند:
خورشید یک کرۀ آتشین است. عکسهایی که از خورشید گرفتهاند، بعضی از شعلههای آن شانزده هزار کیلومتر بلندی دارد؛ یعنی شانزده هزار برابر مسافت تهران تا مشهد شعلۀ این آتش است. آتش خورشید چیست که شانزده هزار کیلومتر
شعلۀ آن است.
نوشتهاند که: سطح خارجی خورشید بیست میلیون درجه حرارت دارد. بعد نوشتهاند که: این خورشید ما که یک میلیون و سیصد هزار برابر زمین است، در مقابل بعضی از خورشیدها مانند یک ارزن در برابر یک هندوانۀ بزرگ است. آنها چه قدر شعله و حرارت دارند تا برسد به خورشیدهایی که در آسمانهای دیگر هستند.
هفت آسمان و زمین که آسمان اول با این همه عظمت که میلیونها کهکشان دارد، میلیونها منظومه دارد، منظومۀ ما تنها یک منظومهاش در برابر آسمان دوم است.
امیرالمؤمنین میفرمایند: اگر آتش جهنم را رها کنی،
«ما لا تَقومُ لَهُ السماوات و الارض» (1)، یک مرتبه همۀ آسمانها و زمین نابود میشوند، این بدن با این ضعف و ناتوانیاش، با چند کیلو گوشت و پوست و استخوان چگونه میخواهد در مقابل آتش جهنم مقاومت کند. خدا در قرآن میفرماید: «فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَی النّٰارِ» شما چرا گمراهی را به هدایت میخرید و عذاب را با مغفرت معامله میکنید؟
در این جا مسائلی در باب هدایت و ضلالت از قول اولیای خدا نقل شده که اهمیت بسیاری دارد.
پیامبر بزرگ میفرمایند:
«أربَعُ خِصالٍ جاریاتٌ عَلَیْکُم مِنَ الرَّحمانِ» الان که در دنیا هستید، خدا چهار برنامه در حق شما اجرا میکند:
«مَعَ ظُلْمِکُم انْفُسِکُم» با این که عدهای از شما اهل گناه و معصیت هستید، اما:
1 -
«وَ خَطٰایٰاکُم امّٰا رِزْقُهُ فدارُ عَلَیْکُم» ؛ روزی شما را میدهد. با این همه گناه صبحانه و نهار و شام شما را قطع نمیکند.
2 -
«وَ امّٰا رَحْمَتُهُ فَغَیرُ مَحْجوبَةٍ عَنْکُم» ، با این همه گناه درِ رحمت او باز است تا زنده هستید مرتّب میگوید بندۀ من: «أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ
1) (8)-إقبال الأعمال:334/3؛مصباح المتهجد:847(دعای کمیل).
اللّٰهِ...». (1)چه موقع میخواهی با من آشتی کنی؟! من هنوز درها را نبستهام، هنوز منتظر برگشت تو هستم.
3 -
«وامّا سِتْرُهُ فَشایعٌ عَلَیْکُم» ، این همه گناه کردید، سابقه نداشت که خدا یک بار آبرویتان را ببرد. هیچ کس نمیداند چه کار کردهاید؟
امام زینالعابدین علیه السلام در دعای ابوحمزه میفرماید:
خدایا! من در خانۀ پدر و مادرم بودم، بیست سال، سی سال، یک دفعه نگذاشتی پدر و مادرم بفهمند که من چه کاره هستم، هر کس از پدر و مادرم پرسید بچّۀ شما چطور است؟ گفتند: خیلی متدیّن است، خیلی خوب است، اما پدر و مادرم چه میدانند که من چه هستم، فقط تو میدانی، ولی آبروی مرا نبردی، والّا اگر پرده از کارم برداری و مردم شکل واقعی مرا ببینند، دل مرا ببینند، روح مرا ببینند که به شکل چند جور حیوان است، تحمّل نمیکنند. ما در کوچه یا جنگل به حیوانی برخورد میکنیم، از آن میترسیم، فرار میکنیم، اما حضرت سجاد میفرماید: پوست رویت را بلند کن، ببین چند شکل حیوان در خودت مشغول تغذیه هستند، چرا یک دفعه از خودت فرار نمیکنی: «فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ ...»، (2)
4 -
«وامّا عِقابُهُ فَلَم یَعْجَل عَلَیْکُم» ، خدا میتواند در کنار هر گناهی گریبانتان را بگیرد و نابودتان کند، ولی این کار را نمیکند.
در روایات آمده که: عبد سیصد هزار مرتبه گناه میکند، تا آن جا که ملائکه میگویند: خدایا چه موقع وقتش است؟ خطاب میرسد: دوست دارم باز هم به او مهلت بدهم، شاید آشتی کند. تعداد گناه به ششصد هزار میرسد، ملائکه میگویند: ای خدا! خیلی بد شده، خطاب میرسد: عجله نکنید، باز هم به او مهلت بدهید، بندۀ من ضعیف و ناتوان است، بدبخت است، شاید برگردد و با من آشتی کند. تعداد گناه به نهصد هزار، نزدیک یک میلیون میرسد، یک میلیون بار مخالفت خدا میکند، عرض میکنند: خدایا با این بندهات چه کنیم؟ آن گاه خدا میگوید:
بندۀ من با تو چه کار کنم؟ تو که باز هم حاضر نشدی با من آشتی کنی، الان با تو چه کنم؟ امشب صدایت را شنیدیم که میگویی بیامرز ما را، ما بد کردیم.
خدا چهار برنامه را در حق شما اعمال میکند:
«وأنتُم مَعَ ذلِکَ تَجْتَرُونَ عَلیٰ إلٰهِکُم» ، اما شما باز هم جرأت گناه دارید:
«أنتُمُ الیَومَ تَتَکَلَّمُونَ» . پیغمبر میفرماید:
خوب همۀ شما الان بلبل زبانی میکنید:
«واللّٰهُ ساکِتٌ عَنْکُم» ، اما خدا هیچ چیزی به شما نمیگوید:
«فَیُوشَکُ أن یَتَکَلَّمَ وتَسْکُتُونَ» ، اما اگر نوبت حرف زدن خدا برسد، چنان درِ دهان شما را ببندد: «اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ»، (1)آن گاه انسان میخواهد زور بزند بگوید: خدایا بد کردم، دهنهبند به آدم زدهاند، نمیتواند حرف بزند.
آن گاه خطاب میرسد که از پیش من دورش کنید، او را ببرید، او را به جهنّم میبرند البته با خدا آشنا بوده، مسلمان بوده، اما او را میبرند، کاری هم نمیتواند بکند. مدتی هم در عذاب میماند، بعد دهنهبند را از دهانش برمیدارند، صدا میزند: مولای من، بس است، خطاب میرسد: جبرئیل صدای نالۀ بندهام از ته جهنم میآید، او را بیاور. جبرئیل او را بیرون میآورد، پیغمبر میفرماید: خداوند خودش خطاب میکند: بندۀ من، چرا این کار را کردی که من تو را به جهنّم ببرم.
حالا هم پروندهات بسیار بد است، و قابل قبول نیستی، دوباره او را به جهنّم برگردانید، پیغمبر میفرماید: وقتی او را برمیگردانند مدام برمیگردد پشت سرش را نگاه میکند و میرود. خطاب میرسد: چه شده چرا پشت سرت را نگاه میکنی؟ میگوید: در دنیا گفته بودند که تو کریمی، من گمان نمیکردم مرا بیرون بیاوری و دوباره برگردانی. خطاب میرسد: ای ملائکه، راست میگوید، او را به بهشت ببرید.
حرف پیغمبر این است که با این چهار کاری که خدا در حق شما میکند، با این
1) (11)-یس(36):65؛«امروز بر دهانهایشان مهر خاموشی نهیم.»
همه گناه، شما هم خجالت بکشید:
«ثُمّ یَسورُ مِنْ أَعمالِکُم دُخانٌ تَسْوَدُّ مِنْهُ الوُجوهُ» ، کاری نکنید که در صحرای محشر، دودی از اعمال شما بلند شود که روی اهل محشر را سیاه کند:
«ثُمَّ تَلا» ، سپس پیغمبر با صدای بلند گریه کرد و این آیه را خواند:
«وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّٰهِ ثُمَّ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ» (1)(2)
گمراهی بد است، ضلالت بد است، عذاب بد است، خودِ پروردگار هم میفرماید: شما طاقت جهنم مرا ندارید، بدنتان ضعیف است.
کسی پیش امیرالمؤمنین آمد و
«سُئِلَ أمیرُالمُؤمِنینَ عَنِ العِلْم» . گفت: علی جان! علم چیست؟ حضرت فرمودند: من خودم در همۀ دورۀ عمرم علم را در چهار کلمه دیدم:
«أنْ تَعْبُدَ اللّٰهَ بِقَدرِ حاجَتِکَ إلَیهِ» ؛ به اندازهای که به خدا احتیاج داری، حرفش را گوش بده. تا چه زمانی به خدا احتیاج داری؟ همیشه، این جا محتاج هستیم، احتیاج ما هم هر روز بیشتر میشود، هر چه جلوتر میرویم، دمِ مردن محتاجتر هستیم، وقتی که بدن ما را بلند میکنند و داخل قبر میگذارند، محتاجتر خواهیم بود، وقتی روی قبر را میپوشانند و همه برمیگردند بسیار بیشتر محتاج هستیم.
«وأن تَعْصِیَهُ بِقَدرِ صَبْرِکَ عَلَی النّارِ» ؛ کلمۀ دوم: آن قدر که طاقت جهنم را داری، گناه کن. چه قدر ما طاقت عذاب را داریم؟ به اندازهای که طاقت جهنم داری، گناه کن. امّا چقدر انسان حریص در گناه کردن است:
«وأنْ تَعْمَلَ لِدُنیاکَ بِقَدرِ عُمْرِکَ فیٖها» ؛ برای دنیای خود به اندازهای که میخواهی در آن باشی، زحمت بکش. همۀ وجودت را به دنیا نفروش:
«وأنْ تَعْمَلَ لآخِرَتِک بِقَدر بَقائِکَ فیٖها» (3)و برای آخرتت به اندازهای که میخواهی بمانی، کار کن. آیا ادب و تربیت و عرفان از این بالاتر قابل
تصور است. این روح و مغز عرفان است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روزی بر منبر فرمود: بالاترین انسانها در این دنیا کیانند؟ مردم گفتند: بگویید یا رسول اللّه صلی الله علیه و آله . فرمود:
«مَنْ عَشَقَ العِبادَةَ» (1)، کسی که عاشق بندگی است. بعضیها میگویند که لغت عشق را استعمال نکنید، کلمۀ عشق را در دهان نیاورید، حتی بعضیها میگویند که روی منبر هم اسم عشق را نبرید، عشق اصطلاح شرعی نیست، میگویند: در روایات ما عشق نیامده، اما باید گفت که عشق در روایات ما بسیار آمده است. عشق تقصیر ندارد، آن کسی که عشق را ندیده و نچشیده، مقصر است.
امیرالمؤمنین آماده رفتن به جنگ صفّین بود، یک جا روی اسب خوابش بُرد، یک مرتبه از خواب بیدار شد و فرمود: «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ» (2)کسی که در کنار حضرت بود، گفت: آقا جان این آیه در این جا تناسب داشت؟ فرمود: بله، این جا که رسیدم خوابم برد، خواب دیدم کنار دریای خونی هستم، صدایی از میان این دریای خون میآید که:
«هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» (3). در خواب مأمور شدم که صاحب صدا را یاری کنم. در این موج خون اسب دواندم و به صاحب صدا رسیدم، دیدم فرزندم حسین علیه السلام است که در خون میغلتد و میگوید:
«هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» سلمان نقل کرده آن گاه خودِ امیرالمؤمنین به همان جایی که ابی عبداللّٰه علیه السلام از اسب افتاد، با دستش اشاره کرد. اهل تسنّن و رجال شیعه نقل کردهاند که امیرالمؤمنین فرمود: نمیتوانم بگویم این جا محلّ افتادن مسلمانهاست، نمیتوان گفت محلّ افتادن متدیّنهاست، نمیتوان گفت محلّ افتادن مؤمنان
است، باید بگویم:
«هذا مَصارِعُ عُشّاقٍ» (1)این جا جای کشته شدن عاشقان است:
ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست (2)
«أفضَلُ النّاسِ مَن عَشَقَ العِبادَةَ فَعانَقَها بِنَفْسِهِ» ؛ بهترین مردم کسی است که عاشق عبادت خداست و عبادت را بغل بگیرد؛ یعنی وقتی وارد نماز میشود، با خود بگوید: چه لذتی دارد. وقتی روزه میگیرد، با خود بگوید چه قدر خوشحال هستم. وقتی وارد میدان جهاد میشود، بگوید چه قدر خوشحال هستم:
«أفضَلُ النّاس مَن عَشَقَ العِبادةَ فَعانَقَها بِنَفْسِهِ وباشَرَها بِجَسَدِهِ» بدنش را در عبادت بیندازد، هر چه میخواهد بشود:
«تَفَرَّغَ لَها» قلبش را فقط برای عبادت قرار بدهد:
«فَهُوَ لا یُبالی عَلیٰ ما أصبَحَ مِنَ الدُّنیا عَلیٰ عُسْرٍ أو یُسْرٍ» (3)پیغمبر میفرماید: چنین انسانی برایش مهم نیست که زندگیاش چگونه میگذرد؟ دارد یا ندارد، فرقی نمیکند، این چند کلمه نشان دهندۀ خط کلی هدایت است.
این حدیث فقط برای کسانی است که از خودشان ناامید هستند و از رحمت الهی مأیوس شدهاند و در خیال باطل و فاسد هستند و میگویند: هنوز هم با این بار سنگین معلوم نیست که خدا ما را راه بدهد. حضرت فرمود: شب قدر به درِ خانۀ خدا بروید که اگر گناه به اندازۀ ریگهای بیابان و کوههای روی زمین باشد، محال است خدا آن را نیامرزد. شخصی عرض کرد: آقا اگر کسی توفیق توبه پیدا نکند، چطور؟ حضرت فرمود: میداند خدا از گناه بدش میآید؟!
عرض کرد: بله .
فرمود: میداند خدا میتواند او را با گناهش بگیرد؟!
عرض کرد: بله، این را هم میداند.
فرمود: به خاطر همین حالش او را هم میآمرزد. (1)
«إنَّ أعرابیّاً قالَ یا رسولَ اللّٰهِ! مَن یَلی حِسابَ الخَلْقِ» پیغمبر صلی الله علیه و آله در مسجد بود، جمعیّت هم نشسته بودند، مرد عربی وارد شد، ایستاد، چون عجله داشت و میخواست زود برگرد قیامت حساب ما با چه کسی است؟ چه کسی میخواهد پروندۀ ما را بررسی کند؟ نگاهی به قیافۀ این عرب کرد و فرمود:
«اللّٰهُ تبارَکَ وتَعالیٰ» ؛ پروندهها قیامت دست خدا است. عرض کرد:
«هُوَ بِنَفْسِه» ؛ فرمود خود خدا فقط میبیند.
«فَتَبَسَّمَ الأعرابیُّ» ، عرب گفت:
«فقالَ رَسولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله : مِمَّ ضَحِکْتَ یا أعرابیُّ»؟ پیامبر فرمود: برای چه میخندی؟ مگر حرف خندهدار شنیدی؟ عرب گفت:
«إنّ الکَریمَ إذا قَدَرَ عَفا» خندهام گرفت از این که چون خدا کریم است، کریم وقت قدرتش گذشت میکند:
«وإذا حاسَبَ سامَحَ» ؛ پرونده را که به دستش بدهند، یک مقدار کمبودها و نقصها را که میبیند، مسامحه و چشمپوشی میکند:
«فَقالَ النَّبیُّ: صَدَقَ الأعرابیُّ» ؛ بله، ای یاران من این عرب راست میگوید:
«أَلاٰ کریمَ أکرَمُ مِنَ اللّٰهِ» ؛ کریمی کریمتر از خدا نیست:
«هُوَ أکرَمُ الأکرِمینَ ثُمَّ قالَ: فَقَهَ الأعرابیُّ» (2)، فرمود: عرب خوب فهمید.
پیغمبر میفرماید: مردی
«نَزَلَ فی أرضٍ دَوِیَّةٍ مُهْلِکَة» ؛ در یک بیابان بیآب و علف، بیدر و پیکر و بیجاده و بینشانی گیر میکند، وارد میشود،
«مَعَهُ راحِلَتُهُ عَلَیها» ؛ خورجینش به پشتش بود:
«طَعامُهُ وشَرابُه» ، غذا و آب خوردنش هم در خورجینش بود:
«فَوَضَعَ رأسَهُ فَنامَ نَوْمَةً» ؛ سرش را روی زمین میگذارد و در آن بیابان میخوابد و خواب میرود:
«فَاسْتَیْقَظَ» ؛ بیدار میشود، حالا سخت گرسنه
است، آب هم میخواهد:
«وَ قَدْ ذَهَبَتْ راحِلَتُه» ؛ میبیند که خورجینش نیست:
«فَطَلِبَها» ؛ پیغمبر میگوید: این طرف و آن طرف بیابان میرود، دست راست میرود، خورجین را پیدا نمیکند:
«حتّیٰ ادرکه والعَطَشُ ثم قال» ؛ گرسنگی و تشنگی بر او شدید میشود؛ مرد برمیگردد و میگوید:
«أرجِع إلیٰ مَکانی الّذیٖ کُنْتُ فِیه فَأنامُ حَتّیٰ أمُوتَ» ؛ بروم همان جایی که پیاده شده بودم تا دراز بکشم و بمیرم، چون آب و نانم را که گم کردهام:
«فَوَضَعَ رأسَهُ عَلیٰ ساعِدِهِ لِیَمُوتَ» ؛ میخوابد تا بمیرد؛
«فَاسْتَیْقَظَ» یک مرتبه از خوابش میپرد:
«وَ عِنَدهُ راحِلَتُهُ وعَلَیها زادُهُ و طَعامه وَ شَرابُهُ» ؛ چشمش به خورجین با آب و غذایش میافتد، به نظر شما چه قدر خوشحال میشود؟ هیچ کس نمیداند، آن گاه حضرت فرمود:
«فاللّٰهُ أشدُّ فَرَحاً بِتَوبَةِ العَبْدِ المُؤمِنِ مِنْ هذا بِراحِلَتِهِ عنده علیها زاده» (1)پس خداوند خوشحالتر است به توبه بندهاش از آن کسی که راحلهاش را یافته است.
خداوندا ما نمیتوانیم با تو حرف بزنیم، خودت به ما یاد بده که چگونه با تو حرف بزنیم؟ این بخش از حرف پیامبر بسیار مهم است که وقتی عبد توبه میکند.
خطاب میرسد:
«أنا ربُّکَ وأنتَ عَبْدی» حالا من مال تو هستم، تو هم مالِ من هستی . براستی این کلام خدا با بندهاش که وارد ساحل توبه شده است به انسان حالت شوق و پرواز میدهد.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) (23)-الطرائف:324؛مسند احمد بن حنبل:383/1.
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ التَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ» (1).
گرچه اولیای ما از پیغمبر عزیز تا امام عصر و حتی صاحبان سرّ و اهل حال و کسانی که تا حدّی از باطن عالَم خبر داشتهاند، به طور قوی و قاطع برای ما نفرمودهاند که شب قدر کدام یک از این سه شب است، اما حالِ اهل حال و وضع پیغمبر و ائمّۀ طاهرین و گفتههای آن بزرگواران نشان میدهد که به شب بیست و یکم و بیست و سوم نظر بیشتری داشتهاند. (2)
المصنف،عبد الرزاق الصنعانی:251/4،حدیث 7696؛«أخبرنی جعفر بن محمد عن أبیه أن علیا کان یتحری لیلة القدر،لیلة تسع عشرة،و إحدی و عشرین،و ثلاث و عشرین».
و همچنین آمده:
الکافی:159/4-158،حدیث 8؛وسائل الشیعة:357/10،باب 32،حدیث 13595؛«عن أبی عبد اللّه المؤمن عن إسحاق بن عمّار قال سمعته یقول و ناس یسألونه یقولون الأرزاق تقسّم لیلة النّصف من شعبان قال فقال لا و اللّه ما ذاک إلاّ فی لیلة تسع عشرة من شهر رمضان و إحدی و عشرین و ثلاث و عشرین فإنّ فی لیلة تسع عشرة یلتقی الجمعان و فی لیلة إحدی و عشرین یفرق کلّ أمر حکیم و فی لیلة ثلاث و عشرین یمضی ما أراد اللّه عز و جلّ من ذلک و هی لیلة القدر الّتی قال اللّه عز و جلّ خیر من ألف شهر قال قلت ما معنی قوله یلتقی الجمعان قال یجمع اللّه فیها ما أراد من تقدیمه و تأخیره و إرادته و قضائه قال قلت فما معنی یمضیه فی ثلاث و عشرین قال إنّه یفرقه فی لیلة إحدی و عشرین و یکون له فیه البداء فإذا کانت لیلة ثلاث و عشرین أمضاه فیکون من المحتوم الّذی لا یبدو له فیه تبارک و تعالی».
و نیز نقل شده:
الکافی:159/4،حدیث 9؛إقبال الأعمال:64؛«عن زرارة قال قال أبو عبد اللّه علیه السّلام التّقدیر فی لیلة تسع عشرة و الإبرام فی لیلة إحدی و عشرین و الإمضاء فی لیلة ثلاث و عشرین.
فرمود:برآورد و آمار،در شب نوزدهم صورت میگیرد،و در شب بیست و یکم به ثبت میرسد و در شب بیست و سوم إمضاء میرسد».
در این دو شب هم به شب بیست و سوم، بیش از شب بیست و یکم توجه میفرمودند. برای دختر گرامی پیغمبر مهم نبود که شب نوزدهم یا بیست و یکم، کدام یک از بچهها یا زنانی که مهمان بودند، خوابشان میبرد، اما شب بیست و سوّم برای فاطمۀ زهرا علیها السلام بسیار مهم بود. به این خاطر خانوادهشان را، حتی بچههای کوچک را که تکلیف نشده بودند، بعد از ظهر میفرمودند بخوابند و استراحت کنند و افطار به آنها کم میدادند و تا اذان صبح اجازه نمیدادند هیچ کدامشان، حتی یک چرت مختصر بزند، چون معتقد بودند که رحمت خدا امشب نازل میشود. انسانی که خواب است، رحمت از کنار او رد میشود و ممکن است شامل او نشود. (3)پیغمبر بزرگ اسلام شب بیست و سوّم در مسجد ظرف آبی در اختیار داشتند، بهمحض این که میدیدند کسی چشمش سنگین میشود، بلند میشدند و خودشان با دست مبارکشان صورت آن شخص را میشستند و میفرمودند: برادر مواظب باش خوابت نگیرد. (1)
الطرائف:530/2؛«فی مسند عبد الله بن أنیس الجهنی أن رسول الله صلّی اللّه علیه و اله قال أریت لیلة القدر ثم أنسیتها و أرانی صبحها أسجد فی ماء و طین قال فمطرنا لیلة ثلاث و عشرین فصلی بنا رسول الله صلّی اللّه علیه و اله فانصرف و إن أثر الماء و الطین علی جبهته و أنفه قال و کان عبد الله بن أنیس یقول ثلاث و عشرین أکثر ظنه بلیلة القدر».
امام صادق علیه السلام اتّفاقاً عصر روز بیست و دوم سخت مریض شدند، به گونهای که خانوادۀ حضرت بسیار ناراحت شدند، اما امام بعد از افطار دستور دادند که ایشان را با رختخواب به مسجد ببرند و بعد از اذان صبح دنبالشان بیایند. ایشان با آن حال سختی که داشتند در رختخوابشان تا صبح در مسجد بودند و نخوابیدند و همۀ این برنامهها مربوط به شب بیست و سوم بوده است. از برخوردهایی که با این شب داشتند، معلوم میشود که به شب بیست و سوّم توجه بیشتری داشتهاند.من خودم با شخصی ملاقات کردم که یک سال که در اول ماه هیچ اختلافی بین شیعه و سنّی نبود، حتی در عید فطر و عید قربان، یعنی قبلاً روی تقویم با دقت زیاد ملاحظه کرد که بین ما و بین آنها اختلاف زمانی نباشد، برای این که به طور قاطع به ما نگفتهاند که شب قدر چه شبی است، غیر از عید قربان و عید فطر تمام روزهای سال را روزه گرفت، بعد از ظهرش را هم یک مقدار میخوابید و همۀ شبهای سال را تا صبح بیدار میماند که حداقل در دورۀ عمرش شب قدر را درک کرده باشد، چراکه عاشقان خدا برای شب قدر اهمیّت قائل بودهاند و از شب قدر میترسیدند، چون شب اندازهگیری اوضاع کائنات است، خیلیها بودهاند که تا اذان شب بیست و سوّم اسمشان در دفتر سعادتمندان عالَم بوده، به محض گفتن «اللّٰه اکبر» مؤذن، آنها اسم در دفتر شقاوتمندان میرود، خیلیها هم بودهاند که اسمشان در دفتر شقاوتمندان بوده، به محض گفتن اذان، خدای متعال دستور میدهند که اسمشان را به دفتر سعادتمندان منتقل کنند، بنابراین، شب بسیار دقیقی است و باید قدرِ قدر و قدر شب بیست و سوّم را بدانیم. در این شب واقعاً خالی از هر برنامهای با خدا تماس بگیریم، با خدا فقط بهخاطر خدا رابطه برقرارکنیم، چون اگر فقط خدا را
1) (4)-روایت چنین آمده:
بیابیم، همهچیز را یافتهایم و اگر او را از دست بدهیم، همه چیز را از دست دادهایم.
او غنیّ مطلق است.
شب بیست و سوّم باید خانه تکانی سختی انجام داد، تا صبح نشده باید بیت اللّٰه وجود را که قلب است، پاک کنیم تا خدای بیرون رفتۀ از دل به دل برگردد، اگر خدا به دل برگردد، همه چیز برگشته و اگر خدا نداشته باشیم، هیچ چیزی نداریم.
از زمانی که میخواسته نطفۀ ما درست شود، قبل از این که در صُلب پدر ساخته شود، عناصرش در بیرون آماده شده، با شفاعت عناصر نطفۀ ما آماده شده، با شفاعت نور خورشید، با شفاعت هوا، با شفاعت درختها، با شفاعت گردش زمین به دور خودش، با شفاعت گردش زمین به دور خورشید وقتی نطفۀ ما عناصرش آماده شد. بعد با شفاعت ازدواج شرعی یک مرد و زن، نطفۀ ما به رحم مادر منتقل شد. با شفاعت جفت در رحم مادر ما صورت گرفتیم و با شفاعت درد شدیدی که به مادر روی کرد، ما از عالَم رحم به دنیا منتقل شدیم. الان هم در دنیا آمدیم فقط به شفاعت زندهایم. یک دو سالی به شفاعت سینۀ مادر زنده بودیم که از آن جا شیر میخوردیم، مدتی هم هست که به شفاعت عوامل و علل طبیعی زندهایم. ما جایی در این عالم، خالی از ردّ پای شفاعت نمیبینیم، بیشفاعت نه موجودی به وجود میآید، نه میتواند ادامۀ حیات دهد و نه حتی بیشفاعت به عالم بعد منتقل شود.
ما با شفاعت ملک الموت به عالم بعد منتقل میشویم، با شفاعت پیغمبر به هدایت رسیدیم، با شفاعت ائمّه علیهم السلام راه را پیدا کردیم و این خطّ شفاعت به عالم بعد هم گسترده شده، تا حدّی که در روایات ما آمده است: «منکر شفاعت کافر است». (1)
بحار الأنوار:40/8،باب 21،حدیث 25؛«عن الرّضا عن آبائه عن علیّ علیه السّلام قال من کذب بشفاعة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله لم تنله».
روز قیامت هم هر کسی میخواهد نجات پیدا کند با شفاعت نجات پیدا1) (5)-از امام علی علیه السّلام درباره منکر شفاعت نقل شده:
میکند، خوبان با شفاعتِ هدایتشان و کسانی که مقداری ضعیف هستند با شفاعت آبروی آبروداران نجات پیدا میکنند، ولی میخواهیم ببینیم در بین این شفاعتکنندگان برای نزدیککردن انسان به وجود مقدّس حضرت دوست کدام شفیع قدرتش از همه بیشتر است؟ (1)
مستدرک الوسائل:151/1،باب 27،حدیث 223؛الأمالی،شیخ طوسی:187،المجلس السابع،حدیث 314؛«عن الحسین بن علیّ علیه السّلام قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله الزموا مودّتنا أهل البیت فإنّه من لقی اللّه و هو یودّنا أهل البیت دخل الجنّة بشفاعتنا و الّذی نفسی بیده لا ینتفع عبد بعلمه إلاّ بمعرفة حقّنا.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:ای مردم!پیوسته محبّت ما خاندان را داشته باشید،زیرا هرکس با محبّت ما خدا را ملاقات کند به شفاعت ما وارد بهشت میشود.سوگند به آن کسی که جان محمّد به دست اوست عمل هیچ بندهای جز با معرفت و ولایت ما برای او سودمند نیست».
امیرالمؤمنین علیه السلام در باب شفاعت مطالب زیادی دارند، اما قدرتمندترین شفیع را در این عالَم برای نجات از حادثهها توبه میدانند:
«لا شفیعَ أنجَحُ مِنَ التَّوبَةِ» (2)هیچ شفاعت کنندهای نجات بخشتر از توبه نیست. توبه شفاعتی قوی و عملی بسیاری عظیم و ارزشمند است.
وقتی گنهکاری نزد امام صادق علیه السلام آمد و گفت که میخواهم توبه کنم، امام فرمودند: واقعاً میخواهی توبه کنی یا مثل بقیّه حرف میزنی؟!
گفت: نه، میخواهم واقعاً توبه کنم.
فرمود: توبهای که ما میگوییم حاضری انجام دهی؟!
عرض کرد: بله.
فرمود: اگر این توبهای که من میگویم، انجام دهی، به خدا قسم بهشت خدا را برای ورود تو ضامن میشوم. اگر آن توبهای که من میگویم انجام بدهی، معاملهای بالاتر از این با تو میکنم.
عرض کرد: آقا بگویید.
امام صادق فرمودند:
«اخرُج مِمّا أنتَ فِیهِ» هر چه که خدا نمیخواهد و الان هستی بیرون بیا، این توبه است. اگر حسودی! رابطهات را با حسد قطع کن، اگر
متکبّری! پر تکبّرت را قیچی کن، اگر مغروری! پر غرورت را آتش بزن، ریاکاری! ریایت را بیرون بیاور و در آتش جهنّم بریز، منافقی! از دو رو بودن دست بردار، در اداره کم کاری میکنی؟! کم کاری نکن، اگر از عیش و نوش بیشتر لذّت میبری، از عیش و نوش بیرون بیا، شهوترانی! از شهوترانی بیرون بیا، چشمچرانی! از چشمچرانی بیرون بیا، هنوز هم مال حرام دوست داری، علاقهات را از مال حرام قطع کن:
«اخرُج مِمّا أنتَ فِیهِ» ، از جلد گناه بیرون بیا. آن مرد فکری کرد و گفت:
«خَرَجتُ مِمّا أنا فیِهِ» بیرون آمدم، میلیونر هم بود، گوسفند داشت، شتر داشت، آسیاب داشت، مغازه داشت، ملک اجارهای داشت، بیرون آمد .
ابوبصیر میگوید: روزی در کوفه او را دیدم که فقط یک پیراهن عربی پوشیده بود. به او گفتم کجایی؟!
گفت: دنبال یک پیراهن میگردم، این پیراهنی که تن من است، مال همان روزهایی است که در گناه بودم، از کوه به تنم سنگینتر است. گفت: یک پیراهن به او دادم، مرا دعا کرد. گفتم: خانهها، آسیاب و غیره را چه کردی؟ گفت: هیچ کدام درست نبود، پرسیدم: گوسفندها را چه کردی؟ گفت: هیچ کدام درست نبود، زن و بچه را چه کردی؟ گفت: ازدواج من با زن طاغوتی بنیامیّه بود. او حاضر نشد راه مرا قبول کند. پرسیدم: الان بچهها چه کاره هستند؟ گفت: بچهها مرا دیوانه خواندند، آنها هم رفتند، ما ماندیم و این پیراهن. گریهام گرفته که این پیراهن چرا تن من است؟ چطور زمانی که این همه مال داشتی، سنگین نبود، چون نور خدا در دل نبود کسی که نورانی و سبک شده، حتی یک پر کاه هم مثل کوه دماوند برای او سنگین است.
چند روز او را ندیدم، سراغش را گرفتم، گفتند یک قطعهای هست خراب شده کسی هم در آن نیست، صاحبانش هم دست برداشتهاند آنجا افتاده، بالای سرش رفتم، گفتم دکتر برایت بیاورم؟
گفت: نه، دکتر مرا مریض کرده است:
در دست طبیب است علاج همه دردی دردی که طبیبم دهد آن را چه علاج است
سرش را به دامن گرفتم، از حال رفت، بعد از چند لحظه چشمش را باز کرد و گفت: ابو بصیر، مولایم امام صادق علیه السلام الان به ضمانتش عمل کرد، چون پارسال به من گفته بود که بیا بیرون، من ضامن میشوم تا به بهشت بروی، الان ملائکۀ خدا در خرابه هستند، آنها به من گفتند که امام صادق علیه السلام به ما گفتهاند که تو اهل بهشت هستی. (1)
کشف الغمة:194/2؛بحار الأنوار:145/47-146،باب 5؛«قال أبو بصیر کان لی جار یتّبع السّلطان فأصاب مالا فاتّخذ قیانا و کان یجمع الجموع و یشرب المسکر و یؤذینی فشکوته إلی نفسه غیر مرّة فلم ینته فلمّا ألححت علیه قال یا هذا أنا رجل مبتلی و أنت رجل معافی فلو عرّفتنی لصاحبک رجوت أن یستنقذنی اللّه بک فوقع ذلک فی قلبی فلمّا صرت إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام ذکرت له حاله فقال لی إذا رجعت إلی الکوفة فإنّه سیأتیک فقل له یقول لک جعفر بن محمّد دع ما أنت علیه و أضمن لک علی اللّه الجنّة قال فلمّا رجعت إلی الکوفة أتانی فیمن أتی فاحتبسته حتّی خلا منزلی فقلت یا هذا إنّی ذکر.
لأبی عبد اللّه ع فقال أقرئه السّلام و قل له یترک ما هو علیه و أضمن له علی اللّه الجنّة فبکی ثمّ قال اللّه قال لک جعفر علیه السّلام هذا قال فحلفت له أنّه قال لی ما قلت لک فقال لی حسبک و مضی فلمّا کان بعد أیّام بعث إلیّ و دعانی فإذا هو خلف باب داره عریان فقال یا أبا بصیر ما بقی فی منزلی شیء إلاّ و خرجت عنه و أنا کما تری فمشیت إلی إخوانی فجمعت له ما کسوته به ثمّ لم یأت علیه إلاّ أیّام یسیرة حتّی بعث إلیّ أنّی علیل فأتنی فجعلت أختلف إلیه و أعالجه حتّی نزل به الموت فکنت عنده جالسا و هو یجود بنفسه ثمّ غشی علیه غشیة ثمّ أفاق فقال یا أبا بصیر قد وفی صاحبک لنا ثمّ مات فحججت فأتیت أبا عبد اللّه علیه السّلام فاستأذنت علیه فلمّا دخلت قال مبتدئا من داخل البیت و إحدی رجلیّ فی الصّحن و الأخری فی دهلیز داره یا أبا بصیر قد وفینا لصاحبک».
ما گویندهها باید مواظب گفتار خویش باشیم، اگر به مردم میگوییم بیرون بیایید، اول خودمان باید بیرون بیاییم. شما اگر بیرون نیامده بودید که در این مجالس نمیآمدید، ما باید بیرون بیاییم که چهار نفر مثل شما دور ما جمع شوند. هزار آلودگی به ما روی میکند، ریا، هوا، خودخواهی، کبر، غرور، منیّت و ... من در شبهای احیا به خدا عرض میکنم که صدقۀ سر این مردم اگر میخواهی نظری هم به من بنما، چون ما زبان حرف زدن نداریم، وقتی ما را داخل قبر بگذارند از ما نمیپرسند خدا کیست؟ چراکه ما هفتاد سال، روی منبرها گفتهایم خدا، اولین سؤالی که از ما میکنند این است که: «لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ» (2)حرفهایی که برای مردم گفتید، چرا خودتان عمل نکردید؟
گناه چه ارزشی دارد؟ گناه تاکنون چه ثمرهای برای ما داشته است؟ بله، بالاترین نتیجۀ گناه برای ما این بوده که ما را از خدا جدا کرد، این بالاترین دستآورد گناه
است، حال خدایا اگر دوست داری ما به تو وصل شویم؟ ما را بیامرز، یعنی از گناهان ما بگذر، تا ما برای تو باشیم، اما تا پروندۀ ما سیاه است، تا دل ما پر از آلودگی رذایل اخلاقی است، تا نفس ما زخم خوردۀ شیطان است، ما برای خدا نیستیم.
زمانی که دکتر بالای سر منِ مریض میآید، دماغش را میبندد، دهانش را میبندد، دستکش دستش میکند، الکل دنبالش میگذارد، برای این که من آلوده هستم، به محض این که نبض مرا گرفت، با صابون دستش را میشوید، میگوید آلوده است، اما همین که خوب شدم و میخواهم حسابش را بدهم، مرا در مطبّ کنار خودش مینشاند، دست میدهد و در هنگام خداحافظی بغل میکند و دیگر دهان و دماغش را نمیبندد.
ما نیز دلمان میخواهد از آلودگیها بیرون بیاییم، ولی از بس بار ما سنگین است نمیتوانیم بیرون بیاییم، خدایا دست ما را بگیر، خودت ما را از این آلودگیها بیرون بیاور.
این قلب ما بیت تو بود، ولی ما با آن از ابوجهل بدتر معامله کردیم، این جا را بتخانه کردهایم، شمارۀ بتها هم در این خانه معلوم نیست، هر چه بت بوده ما راه دادهایم، بت دنیا، بت مال، بت حبّ مقام، بت حبّ ریاست، بت منیّت ... نمیتوان شمرد، از بس که زیاد هستند.
شب قدر چه شبی است، شب قدر شب عشقبازی حق با بندگانش میباشد. از کجا میگویم، از آن جا که پیغمبر فرمود:
«إنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الشّابَّ التّائِبَ» (1)خداوند عاشق جوان توبهکننده میشود، شب بیست و یکم شب شادی خداست، اما بالاتر بگویم که شب قدر شب عشق خداست، شب عاشقی خداست، چون ملائکه در
1) (10)-الجامع الصغیر:285/1؛کنز العمال:209/4،حدیث 10185.
مقام اعتراض برگشتند و گفتند:
«أَ تَجْعَلُ فِیهٰا مَنْ یُفْسِدُ فِیهٰا وَ یَسْفِکُ الدِّمٰاءَ ...» (1)
چه میخواهی خلق کنی، آیا مخلوقِ پستِ بیآبرویِ خونریزِ مفسد. در این هنگام خداوند به ملائکه فرمود: «إِنِّی أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» (2)چیزهایی من میدانم که شما نمیدانید، چه چیزی را نمیدانستند؟ شبهای قدر را ملائکه نمیدانستند.
شب قدر خدا میخواهد به ملائکه بگوید که یادتان هست به من اعتراض کردید که اینها مفسد و خونریز هستند، آیا صدای نالۀ بندههای مرا نمیشنوید، صدای گریۀ عاشقان مرا نمیشنوید،
«إنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الشابَّ التّائب» شب قدر شب عشقبازی دوست است.
این قدر هم عشقش قوی است، که گاهی عشقش را نشان داده، اینها عاشق هستند و عشقشان را همه جانبه به پروردگار نشان دادند، شب معراج خطاب رسید:
ای احمد! حساب امت تو را قیامت میخواهم به دست خودت بدهم، پروندۀ امّت تو را میخواهم فقط خودت ببینی، کس دیگری مطّلع نشود، صدا زد: مولای من! میتوانم سؤالی بکنم؟ خطاب رسید: عزیزم احمد چه شده است؟ گفت: تو به بندگانت رحیمتر هستی یا من؟ خطاب رسید: من. گفت: خدایا پس پروندههایشان را به من نده، بلکه خودت رسیدگی کن.
لحظات آخر هم که میخواست برگردد، خطاب رسید: حبیب من! چیزی میخواهی به من بگویی، مثل آدمی که خجالت میکشد حرف آخرش را با معشوق بزند، چه میخواهی بگویی، بگو؟ گفت: مولای من، میخواهم دربارۀ پروندهها بپرسم که بعد میخواهی چه کار کنی؟ من که گفتم پروندههایشان را به من نده، چون اگر به من بدهی، من انسان هستم و محدود، ممکن است عدهای را محکوم کنم، اما دست خودت که باشد، چنین نمیکنی؟ خطاب رسید: محشرم را نسبت به امّت تو
دو قسمت میکنم، خیلیها امّت نیستند، منافق و فاسد و فاسق و فاجر و زندیقاند، اینها بیرون هستند. قیامت را دو قسمت میکنم. دستور میدهم یک قسمت قیامت را تو بایست و فریاد بزن: امّت من. من هم از گوشۀ دیگر قیامت فریاد میزنم:
رحمتی رحمتی .
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
سخن در این مسئله بود که اگر نفس در سیر الی اللّٰه قرار بگیرد، تمام اعضا و جوارح را به دنبال خود در این سیر خواهد بُرد.
این حقیقتی است که هم در آیات قرآن بازگو شده و عملاً هم همین طور است.
اگر نفس در سیر ظلمانی و شیطانی قرار بگیرد، باز همۀ اعضا و جوارح را دنبال خودش خواهد بُرد.
نورانیّت نفس در تمام وجود انسان اثر میگذارد، ظلمت نفس هم بر همۀ وجود اثر میگذارد، نفس در سیر الی اللّٰه که مقصد نهایی است و کمال او هم فقط به این سیر تأمین میشود، منازلی را باید طی کند. این منازل به یکدیگر بستگی کامل دارند، حتماً باید انسان در سیر به سوی خدا، حال نفس را منزل به منزل رعایت کند و از منازلی که در آیات و روایات بیان شده، نفس را بگذراند.
گذراندن نفس هم راه دارد، که راه آن را آیات و روایات نشان دادهاند. کسی را هم نداریم که در این دایرۀ نورانی تکلیف الهی بگوید که من نمیتوانم در این سیر قرار بگیرم، یا این که به منزلی برسد و بگوید که طاقت رفتن به منزل بعد را ندارم، البته هر کسی قدرتی معیّن دارد که به اندازۀ قدرت و توان خودش باید این سیر را انجام دهد و این منازل را طی کند.
برای طی این منازل معرفت لازم است. البته نمیتوان گفت عشق لازم نیست، چون عشق محصول و میوۀ معرفت است، بلکه باید گفت: بعد از معرفت و حصول عشقْ از خود گذشتن هم لازم است.
انسان اگر بتواند از خودش بگذرد، از همه چیز غیر از خدا خواهد گذشت. عمدۀ مانع انسان بین انسان و خدا، خود خواستن است. این خود خواستن اگر تبدیل به خدا خواستن شود انسان در حرکت قرار گرفته است. وقتی که انسان از خود بگذرد و خودی دیگر وجود نداشته باشد، دیگر مانعی در راه انسان وجود نخواهد داشت، چون وقتی خود وجود دارد، برای تأمین این خودْ انسان دچار آمالها میشود، آرزوها به او هجوم میآورند، خواستههای مختلفی پیدا میکند، کششها او را جذب میکنند، موانع میتوانند قدرتشان را بر انسان تحمیل کنند، اما کسی که از خود گذشته باشد، دیگر به چیزی بند نیست، موجودی است که به تعبیر قرآن مجید، «کلمۀ طیّبه» (1)است در فضای ملکوتی و الهی، هر چه هم بخواهند مانع او شوند که حرکت نکند نمیشود، اگر بنا باشد کسی از خودش بگذرد، پس با زندگی دنیا چه کار باید بکند؟
باید توجه داشته باشید که یکی از منازل همین منزل دنیاست، از منزل دنیا باید بگذرد، اما در این گذشتن بالاخره سر و کارش با وسایل دنیا میافتد، چارهای هم ندارد، اما باید سعی کند که سر و کارش با وسایل دنیا، سر و کاری خارجی باشد، نه عمقی و ذاتی، بیرونی با دنیا کار داشته باشد، نه درونی .
در روایات زیادی وارد شده که خداوند متعال فرموده است:
«به عزّت و جلالم قسم، اگر به اندازۀ ارزن حبّ دنیا در دل کسی باشد، او را از فیوضات خاصّ خودم محروم خواهم کرد.» (2)
مستدرک الوسائل:36/12،باب 61،حدیث 13446؛«عن أمیر المؤمنین علیه السّلام عن رسول اللّه ص فی خبر المعراج قال قال اللّه تبارک و تعالی یا أحمد لو صلّی العبد صلاة أهل السّماء و الأرض و یصوم صیام أهل السّماء و الأرض و یطوی عن الطّعام مثل الملائکة و لبس لباس العابدین ثمّ أری فی قلبه من حبّ الدّنیا ذرّة أو سمعتها أو رئاستها أو صیتها أو زینتها لا یجاورنی فی داری و لأنزعنّ من قلبه محبّتی(و لأظلمنّ قلبه حتّی ینسانی و لا أذیقه حلاوة محبّتی).
یا أحمد صلّی اللّه علیه و آله:اگر نماز بخواند بندهای باندازه نمازهای اهل آسمان و زمین و روزه بگیرد باندازه ایشان،و پرهیز کند از طعام مانند ملائکهها،و لباسش باندازه لباس برهنگان باشد،و من به بینم در قلبش ذرهای از دوستی دنیا و یا شهرت بین مردم و یا حبّ ریاست و یا زینتآلات در آن را هر آینه او را داخل بهشت نخواهم نمود و محبّت خود را از او دور خواهم کرد».
از پیغمبر هم میپرسد ما ارتباطمان را با دنیا بر چه اساسی تنظیم کنیم؟ حضرت
1) (1)- أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ؛ آیا ندانستی که خدا چگونه مثلی زده است؟کلمه پاک[که اعتقاد واقعی به توحید است]مانند درخت پاک است، ریشهاش استوار و پابرجا و شاخهاش در آسمان است.؛ابراهیم(14):24.
2) (2)-اشاره به این روایت دارد:
چهار دستور میدهند، میفرماید: (1)
الخصال:161/1،حدیث 211؛بحار الأنوار:313/67،باب 58،حدیث 15؛«یا ابن خثعم یکفیک منها ما سد جوعتک و واری عورتک فإن یکن بیت یکنک فذاک و إن تکن دابة ترکبها فبخ فلق الخبز و ماء الجر و ما بعد ذلک حساب علیک أو عذاب.
ای پسر خثعم از خوراک مقداری که پاسخ گرسنگی را بدهد و از لباس آن اندازه که عورت و بدن را بپوشد کافی است و اگر خانه مسکونی که نیازت را برطرف کند داشته باشی چه بهتر و مرکبی که سوارش شوی خیلی بهتر و اگر اینها نشد ناراحت نباش نان و آب گودال کافی است و مازاد بر این یا حساب دارد یا عقاب».
یک رابطهات با دنیا باید در مسئلۀ خوراک باشد. به اندازهای که نیاز داری، بخور.نه کمتر نه بیشتر، کسی هم حق ندارد خوراکش را از اندازۀ نیازش کمتر کند، چون به بدنش ضرر میزند، بدن هم که ضرر و ضربه بخورد، حاضر نیست در کارهای الهی شرکت کند، چون مریض میشود، علیل میشود، قدرتش کم میشود. اسلحۀ ما در این مسافرت قدرت و نیروی ماست. یک مقدار از این نیروی ما را باید بدن تأمین کند برای این کار به بدن نیاز داریم، باید جهاد برویم به بدن نیاز داریم. اینها دیگر با سیر روحی نمیشود. باید دیدن یتیم برویم، دیدن خانوادۀ شهید برویم، دیدن خانوادۀ گمشده برویم، دیدن مجروح برویم، سراغ کار خیر برویم، برای گرهگشایی از کار مردم حرکت کنیم و وسیلۀ تمام این کارهای خیری که فوقالعاده پیش خدا ارزش دارد، بدن است. کسی حق ندارد به نیاز مادی بدن ضربه بزند.
اسلام ریاضت خوراکی ندارد، البته اسلام ریاضت در خوراک را فقط در مال حرام قرار داده، اما در مال حلال دستور به ریاضت نداده است که نخورید و نیاشامید. بدن به غذا احتیاج دارد باید بخورند و بیاشامند، اما اسراف نکنند:
«وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ» (2)اگر همه اسراف نکنند، خیلی از مشکلات حلّ میشود.
رادیو و تلویزیون و روزنامهها به عنوان یک امر الهی و یک فرمودۀ قرآنی دائم به گوش مردم بخوانند که اسراف نکنید، این همه تلویزیون و رادیو برنامههای اضافی دارد، قسمتی از وقت مردم را به شعر میگیرند، به شب شعر میگیرند، به روز شعر میگیرند، به فیلم سینمایی میگیرند، ساعتها عمر این مردم را به فوتبالهای خارجی میگیرند، یک مقدار قرآن و روایات را به مردم درس بدهید، آن هم در باب
مسائل اجتماعی. از گروه مؤمن هم شروع کنید.
مردم مؤمن زود گوش میدهند، به مردم مؤمن بگویید که برای وضو گرفتن، برای خواندن نماز واجب با یک استکان معمولی هم میتوان وضو گرفت. این استکان را زیر شیر ببرند، پر هم نکنند. مقداری از آن را روی کف دست بریزند و صورتشان را بشویند، یک مقداری هم به اندازهای که دستشان خیس شود دست راست و چپ، مسح سر و پا هم که آب نمیخواهد. بنابراین با یک استکان، شرعاً میتوان وضو گرفت.
در وضو، در غسل، در خوردن، پوشیدن، در استعمال مواد زندگی مردم به آن روی بیاورند به آن حقیقت قناعت که حاکم بر انبیای خدا بود به حدّ نیاز قناعت کنند، حدّ وضو گرفتن چه قدر است، یک استکان، مردم به همین قناعت کنند، حدّ غسل کردن چه قدر است، یک کاسۀ آب، کافی است اگر بدن پاک باشد با یک کاسه آب در حمام میتوان غسل کرد. یک مقدار آب روی سرش بریزد با دستش همه جای سر را بشوید، طرف راست و چپ را هم بشوید، کاری که پیغمبر میکرد.
مدینه که سدّ نداشت تا مردم مرتّب دوش را باز کنند.
پرسید: رابطۀ ما با دنیا چگونه باشد؟
اوّل: پیغمبر فرمود: خوراک به اندازۀ نیاز باید باشد. نیاز ما را هم در هر وعده یک غذای معمولی تأمین میکند. همه سعی کنند با سفرههای رنگارنگ مبارزه کنند. از مهمان خجالت نکشند، مهمان هم مثل خودشان است، برای او هم به اندازۀ نیاز غذا بگذارند. مهمان خیلی هم که محترم باشد، یک نوع غذا به او بدهید. در اسلام کنار برنج از واجبات نیست، از مستحبات هم نیست، اگر سفرهای که خورش نداشته باشد خجالتی ندارد، گوشت نداشته باشد، خجالتی ندارد پیغمبر فرمود: معدهتان
را قبرستان حیوانات قرار ندهید.
حداکثر هفتهای یک وعده گوشت برای بدن کافی است، آیا باید هنگامی که مهمان میآید شش نوع میوه سر سفره باشد؟ آیا باید در خانهها میزها و مبلهای گران قیمت باشد؟ آیا باید زیر پای ما فرشهای گران قیمت باشد؟ آیا باید پردههای کنار پنجرهها خارجی یا داخلیِ گران قیمت باشد؟ البته بعضی از مردها دلشان میخواهد عادی باشند، خانمهایشان نمیگذارند، خانمها هم توجه داشته باشند و زندگی را به سبک دختر پیغمبر برگردانند.
دوّم: پیغمبر فرمود: رابطۀ دیگر لباس است. از دنیا، لباس در حدّ نیاز بپوش.
سوّم: پیغمبر فرمود: مرکب هم لازم داری، تهیّه کن، البته حضرت فرمود که به پول جیبت نگاه کن، اگر الاغ باید بخری(در زمان خودشان)الاغ بخر، اما اگر میخواهی اسب بخری و آن منوط به قرض کردن باشد، این کار را نکن. اگر میتوانی اسب بخری، بخر، اما اگر نمیتوانی بین اسب و الاغ، قاطر بخر.
کسی که مرکب لازم دارد، اگر نمیتواند ماشین بخرد، دوچرخه بخرد، به پول جیبش نگاه بکند موتور بخرد، بالاتر میتواند بخرد یک ماشین معمولی بخرد، کار زیادتری دارد، برنامههای فوقالعادهتری دارد، امنیّت بیشتری باید داشته باشد یک ماشین بهتر بخرد.
بزرگان دین ما هم اگر در کشور سوار ماشینهای گران قیمت میشوند، به خاطر مسائل امنیتی است. یکی از مسئولین به من میگفت که دلم برای اینکه یک شب در یک مجلسی بنشینم و فقط یک روضه گوش بدهم، گریه کنم و بروم تنگ شده است.
میگفت: بیچارۀ یک روضه هستم، نمیتوانم، امام هم فرموده حفظ جانتان واجب است. آنها را هم اگر رها کنند، به عادیترین حال برمیگردند، در عادیترین حال هم در خانههایشان زندگی میکنند، فقط یک ماشین دارند که محافظتشان میکند.
آنها هم ناله و گریه دارند، والّا تا قبل از این بساطها همۀ آنها عادی رفت و آمد
میکردند.
چهارم: پیغمبر فرمودند: تا زمانی که در دنیا میخواهی زندگی کنی، خانهای شخصی از خودت داشته باشی.
پیغمبر و ائمّه مستأجری را نمیپسندیدند، علاقه نداشتند، گاهی هم خطرناک میدانستند، دلشان نمیخواست مسلم، مؤمن، متدیّن مستأجر باشد.
پیغمبر میفرمودند: من سعادت مرد را در داشتن خانه میدانم. از جمله سعادت مرد داشتن خانه است، آن هم خانهای بزرگ، چرا که پیغمبر از خانههای کوچک بدش میآمد و میفرمود:
«مِنْ سَعادَةِ الرَّجُلِ سَعَةُ دارِهِ» (1)؛ خانه باید به اندازۀ تأمین نیاز باشد، دو الی سه اتاق و یک حیاط که این بچههای کوچک اسیر نباشند، زندانی نباشند، در قفس نباشند، محدود بار نیایند، اعصابشان خُرد نشود، با این شکل خانهسازیها و آپارتمانسازیها مخالف بودند، با آپارتمان که پیغمبر مخالف بود، میفرمود: هر کس خانه بسازد، و در حدّی بالا برود که آفتاب دیگران را بگیرد خدا لعنتش کند. این مخالفتشان بود، ولی باید مردم هم گوش بدهند.
هیچ درویشی در دنیا مثل مردم دیگر ریاضت نمیکشند. درویشها ریاضتی ندارند، راحت هستند. پیر طریقتشان به آنها میگوید حق دخالت در هیچ کاری را ندارید، شب جمعه و دوشنبه دور من بنشینید، زانوی مرا ببوسید، پای مرا ببوسید، چند تا یا علی میگویند، هزار تا یا اللّه میگویند، بعد هم غذای بسیار خوشمزهای میخورند و سبیلی چرب میکنند و میروند. یک درویش تا کنون در جبهه کشته نشده، یک درویش تا کنون دستش از بدن برای اسلام جدا نشده، یک درویش در زمان طاغوت برای اسلام زندان نرفته است.
در تمام برنامههای شاه رؤسای مهم دراویش، به شاه و وزرای او تبریک هم
1) (5)-المحاسن:610/2،باب 3،حدیث 21؛اما روایت از امام صادق علیه السّلام است و«منزله»بدل«داره»آمده است.
میگفتند، تبریکاتشان هم حیّ و حاضر هست. بسیاری از نوشتههای پیران طریقت را خودِ من دارم که چه تملّقاتی از شاه گفتهاند. بالاترین ریاضت را دین به ما داده بود که با شاه بجنگیم، عرفان این بود نه آن، آن مفت خوری بود نه عرفان، آن کمک به دشمنان دین بود.
مهمترین پیر طریقت درویشان که ادعای بالاترین قطبیّت و حالات عرفانی را دارد، در استان خراسان عکسش را دارم که با شاه ملاقات داشت و برای خرابی مسجد الاقصی یک چهل هزار تومانی هم در آن زمان به شاه داد، چون امینتر از شاه پیدا نمیکرد. پول را به او داد تا خرج تخریب مسجد الاقصی کند. درویش در دنیا ریاضتی ندارد، درویش در دنیا از وقتی که درویش میشود، در لذّت است تا وقتی که بمیرد. کاری هم به هیچ کاری ندارد، نه جهاد میکند، نه امر به معروف میکند، نه نهی از منکر. من با برنامههای متعدّدی پیران طریقت این مملکت را محکوم کردم.
تنها یک پیر طریقت بود که به کمک الهی این مملکت را از دست اجانب نجات داد و آن امام راحل رحمه الله بود.
قطعاً بقیّۀ پیران طریقت باطل هستند، چون خودِ آنها هم میگویند که در هر دورهای یک قطب فقط میتواند باشد و در کنار همان قطب هر قطبی ادّعادی محوریّت و قطبیّت کند، باطل است، پس روی حرف خودشان همۀ آنها باطل هستند. بالاترین ریاضتها را ما داریم، درویش و خانقاهی ریاضت ندارد، چلّه نشینی ندارد، چلّه نشینی را ما داشتیم که قبل از انقلاب مرتّب اربعین داشتیم، هر روز و هر شب اربعین داشتیم، یا اربعین شهدای یزد بود، یا اربعین شهدای تبریز، یا اربعین شهدای قم و یا اربعین شهدای هفده شهریور. چلّۀ واقعی را ما داشتیم و ریاضت واقعی را به ما دستور دادهاند.
اولین منزل، منزل دنیاست؛ یعنی تأمین قدرت و نیرو، چون بدن اگر سالم باشد،
روح و نَفْس و عقل هم سالم است:
«العَقلُ السَّلیمُ فِی الجِسمِ السَّلیمِ» (1)
بحار الأنوار:372/90،باب 24،ذیل حدیث 16؛«قال ابن فهد رحمه الله دل الحدیث علی أن العقل السلیم یقتضی تخریب الدنیا و عدم الاعتناء بها فمن عنی بها أو عمرها دل ذلک علی أنه لا عقل له».
عقل سالم در بدن سالم است. یک منزلِ ریاضت ما دنیاست، دنیا جلوهها و زینتها و طلاها دارد، نقرهها دارد، رختخوابها دارد، زیبارویان و پریرویان دارد، دختران و زنان زیبا دارد، کششها دارد. این ریاضت عجب ریاضت سختی است که پیغمبر و قرآن و ائمّه میفرمایند که از دنیا به حلالش قناعت کنید و در حلالش به نیازتان قناعت کنید، کدام درویش هندی و درویش خانقاهی در دنیا چنین ریاضتی کشیده که پیغمبر به مؤمن دستور داده است که از دنیا به حلالش قناعت کن:«الّلهُمَّ أغْنِنِی بِحلالِکَ عَنْ حَرامِکَ» (2)
مستدرک الوسائل:287/13،باب 39؛الأمالی،شیخ صدوق:388،حدیث 10؛«عن جابر عن الباقر عن أبیه عن جدّه عن علیّ علیه السّلام قال شکوت إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله دینا کان علیّ فقال یا علیّ قل اللّهمّ أغننی بحلالک عن حرامک و بفضلک عمّن سواک فلو کان مثل صبیر دینا قضی اللّه عنک».
یک خطّ نورانی عرفان«وبِطٰاعَتِکَ عَنْ مَعْصِیَتِکَ» (3)، آن وقت خدا و پیغمبر میفرمایند: (4)
تهذیب الأحکام:14/7،حدیث 58؛وسائل الشیعة:421/17،باب 26،حدیث 22897؛«...مجالدة السّیوف أهون من طلب الحلال».
دنبال حلال رفتن از برداشتن شمشیر، و شمشیر زدن سختتر است.امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه (5)
نهج البلاغه:خطبۀ 233؛«عباد اللّه أوصیکم بتقوی اللّه فإنّها حقّ اللّه علیکم و الموجبة علی اللّه حقّکم و أن تستعینوا علیها باللّه و تستعینوا بها علی اللّه فإنّ التّقوی فی الیوم الحرز و الجنّة و فی غد الطّریق إلی الجنّة مسلکها واضح و سالکها رابح و مستودعها حافظ لم تبرح عارضة نفسها علی الأمم الماضین منکم و الغابرین لحاجتهم إلیها غدا إذا أعاد اللّه ما أبدی و أخذ ما أعطی و سأل عمّا أسدی فما أقلّ من قبلها و حملها حقّ حملها أولئک الأقلّون عددا و هم أهل صفة اللّه سبحانه إذ یقول و قلیل من عبادی الشّکور».
از تقوا حرف میزند، داد میزند، اشک میریزد، به وجد میآید در آخر سخنرانیاش میگوید: وای که تقوا با این همه عظمتش ولی تعداد متقین در تاریخ بشر بسیار کم است. این ریاضت است که همه حاضر نیستند در آن شرکت کنند، آیا همه حاضرند از شهوت بگذرند؟! حاضرند از کششهای دنیایی بگذرند؟!شخصی از گربهاش خیلی تعریف میکرد و میگفت: با تربیتتر از گربۀ من در دنیا نیست، ثابت هم میکنم. گفت: امشب به خانۀ ما بیا تا ببینی. به خانۀ صاحب گربه رفت و دید که چربترین سفره را پهن کرده، عالیترین گوشتهای کبابی را هم در سفره گذاشته، گربه هم یک شمع دست گرفته و سر سفره نشسته که مهمانها غذا بخورند. گفت: ببین گربهای که بوی گوشت را از دو فرسخی بشنود، دنبالش میرود.
این همه دیس کباب برگ و کوبیده و... جلوی اوست، نگاه نمیکند، این مهمان هم
یک دانه موش را از داخل جیبش در آورد و سر سفره گذاشت، موش آمد بدود، گربه شمع را روی بشقابها انداخت و به دویدن تمام سفره را به هم ریخت تا موش را بگیرد، بشقابها به هم ریخت، کبابها به هم ریخت، دوغها ریخت، برنجها ریخت، گفت: این بود تربیت گربۀ تو، الان که هیچ چیزی نصیبم نمیشود. من که عارف بسیار قشنگی هستم، اما اگر موش دنیا را جلوی من بیندازند، چطور؟ باز هم عارف هستم، اما اگر زن زیبایی را جلوی من بیاورند، چطور؟ اما اگر برای زن عارفه مرد زیبای دنیا را بیاورند، چطور؟ بله، درویش واقعی فقط پیروان پیغمبر و ائمه هستند، بقیّه پیرو سیاستهای خارجیاند:
درویش به صد افسر شاهان نفرشد یک موی از این کهنه کلاه نمدی را (1)
مهمترین مرکز شما مسجد است. امام عسگری میفرماید: اگر کسی قدم در خانقاه بگذارد، مانند این است که بدن ما و پیغمبر را با قیچی قطعه قطعه کرده است. ما مرکزمان مسجد است. عرفانمان دعای کمیل و ابوحمزۀ ثمالی و مناجات خمس عشر، صحیفۀ سجادیه و زیارتهاست، مرکز ما حرم امام رضاست، مرکز ما حرم حسین علیه السلام است، مرکز ما خانۀ کعبه است و بالاترین خطوط ریاضت را ما داریم. از دنیا بگذرید، گذشتن از دنیا کم است؟! بله، ما داریم از دنیا رد میشویم، اما خطوط ما باید معلوم باشد. فقط از حلال دنیا آن هم از کنار حلال سطحی، نه عمقی، عاشق خانه، مغازه، جنس، مقام و میزمان باشیم؟ نه، با دنیا سطحی معامله کنید، بیرونی رابطه نداشته باشید، فقط برای این که غذایی بخوریم، لباسی بپوشیم، بدن را شب زیر یک طاق ببریم و مرکبی سوار شویم، اصلاً اجازه به دلتان ندهید که دنبال این حرفها برود. دل جای خداست، جای حیوانات نیست، جای ماشین و موتور نیست، جیا خانه و لانه و مغازه و جنس و میز نیست.
1) (11)-وحدت کرمانشاهی.
به شخصی عارف بزرگ گفت: مرا نصیحت کن.
گفت: زود است.
گفت: 56 ساله هستم چطور زود است؟
گفت: تو الآن نصیحت به دردت نمیخورد.
گفت: چرا؟
گفت: الان پیش من آمدهای، من به تو بگویم بفرمایید، بنشین، بتمرگ هر سه برای تو مساوی است؟!
گفت: اجازه بدهید فکر کنم.
فکر کرد و گفت: آقا مثل اینکه اگر به من بگویید بفرمایید بیشتر از بتمرگ خوشم میآید.
فرمود: هنوز پخته نیستی، نصیحت به دردت نمیخورد، آدم نشدهای، تو هنوز در بند این حرفها هستی، درون را صاف کن، خالی کن، جا به تو بدهند، یا ندهند، و قبولت کنند، یا نکنند، جلوی پایت بلند شوند، شعار برایت بدهند، ندهند، بیایند، نیایند، هنوز آدم هستم.
لباس نو پوشیده بود، هیچ وقت هم نمیپوشید. آن مرد بزرگ به او گفت: چه شده لباسهایت را عوض کردی؟ گفت: خدایم مرده است، خوشحالِ خوشحال هستم، به خاطر مردنِ خدایم لباسهایم را عوض کردهام. گفت: خدایت چه کسی بوده که مرده؟ گفت: هوای نفسم، تازه مرده، تا الان که پیرمرد هستم، بر من حاکم بود. من مرکب سواریِ هوای نفسم بودم و او هر کجا که دلش میخواست مرا میبرد، اما حالا مرده، خوشحال هستم که هوایم مرده است. شما طاقت یک ماشینی که هوایش نامیزان شده، ندارید. در راه اصلاً درست کار نمیکند. به اولین
تعمیرگاه که میرسید، میگویید که هوایش نامیزان است.
آن گاه هوای وجود خودمان از هزار موتور نامیزان، نامیزانتر است، چه موقع باید این موتور وجود را هواگیری کرد؟ اگر هواگیری نشود، درست حرکت نمیکند، خوب راه نمیرود.
از منزل دنیا گذشتیم. این منزل اول ماست. در هر منزلی که هستیم با یک سلسله مسائلی سر و کار خواهیم داشت. در این منزل اگر با لباس، خوراک، مرکب و خانه سر و کار داریم، سر و کارمان باید سطحی باشد نه عمقی، عمق مال عمق عالَم است، ظاهر هم مال ظاهر عالَم، هر چیزی را سر جای خودش قرار دهید. عمق مال عمق عالم، باطن ما مال باطن عالم است، ظاهر ما هم مال ظاهر عالم است.
چرا وقتی لباسی که مطابق با شهوت و هوایمان باشد در بازار پیدا نمیکنیم، این قدر متأثر و ناراحت میشویم؟ آن درد مال باطنم است، باطنم دردش میگیرد، چرا باطن را در چهارچوب دنیا حبس کردی؟ باطن مال باطن است، ظاهر هم مال ظاهر، آن گاه این ظاهر هم که تمام شدنی است.
روزی قیافههای همۀ ما قشنگ بود و همۀ ما موی سر زیبا داشتیم، عدهای از ما موی سرمان را از دست دادیم، ظاهرمان هم که دارد شکسته میشود، دو سه روز دیگر هم که بیشتر نمانده که جنازههای ما را از خانهها ببرند، چه دردی است:
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز شستشویی کن و وانگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده (1)***
آتش عشقم بسوخت خرمن طاعات را
1) (12)-حافظ شیرازی.
غیر خیالات نیست عالَم و ما کردهایم از دم پیر مُغان رفع خیالات را
دوش تفرّج کنان خوش ز حرم تا به دیر
باطن که مال باطن عالَم است، ظاهر هم که مال ظاهر عالَم است، ظرفیتها را بزرگ کنیم، درون را پاک کنیم. ما خیلی جا داریم. این دیوارهای تنگ گِلیِ دنیا و لباسها، خوراکها، ماشینها، موتورها و خانهها آن را پر کرده، جا را گرفته، ما باید خالی شویم.
شاعری میشناسم که شعرهای خوب میسراید و برای خدا شعر میگوید.
گفت: یک شب یک غزل گفتم، بعد گفتم که من از حافظ که چیزی کمتر ندارم، من هم مثل او غزل میگویم، اگر حافظ بود با او مسابقه میدادم یا با او مساوی میشدم یا در بعضی از غزلیّات میبردم. نصف شب به بعد در خواب دیدم که از پلّههای مسجد امام پایین آمدم، دیدم که دور حیاط مسجد پر از خون است، به حیاط رسیدم، شخصی که چهرهاش بسیار ملکوتی بود، یک ظرف کوچک از یکی از این خُمها پر کرد و به من داد، گرفتم،بسم اللّٰه گفتم و خوردم، دیدم بسیار خوشمزه است، از آن «شَرٰاباً طَهُوراً» (1)که سورۀ الدهر میگوید، «عَیْناً یَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ یُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِیراً»، (2)گفت: یک لیوان کوچک خوردم، سرگیجه گرفتم،
نمیتوانستم خودم را نگه دارم، زیر بغلم را گرفت، مرا نشاند، ساعتها گذشت، از مستی درآمدم، گفت: این چه حرفهایی بود که دیشب میگفتی؟ حافظ همۀ این خُمها را خورد، مست نشد، تو یک لیوان کوچکش را خوردی، طاقت نیاوردی؟!
همیشه میگویم: خدایا خودت را در من تجلّی بده، نمیدهد. میگوید: جای مرا باز کن، آخر تو که جای مرا پر کردی، بعد هم میگویی بیا. تو این خانه را خالی کن، بعد من بیایم، آخر کجا بیایم، مدام میگویی بیا، من کجا بیایم.
خداوند متعال در حدیث قدسی میفرماید:
«لا یَسَعُنی أرضی و لاٰسمائی وَ لکن یَسَعُنی قَلْبُ عَبْدِیَ المُؤمِنِ» (1)آسمانها و زمین گنجایش مرا ندارند، تنها جایی که گنجایش مرا دارد، دل بندگان عاشق من است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) (16)-عوالی اللآلی:7/4،حدیث 7؛بحار الأنوار:39/55،باب 4،ذیل حدیث 61.
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خدای تبارک و تعالی میفرماید: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی...». (1)
خداوند متعال در این آیه از مرحلۀ اول برخورد نفس با مسائل خبر میدهند که نفس، شما را به شدّت به سوی بدیها، شهوات، برنامههای خلاف که برای شما لذت مادی دارند، میکشاند و امر میکند و حرکت میدهد، اما اگر بخواهید از این خطر سنگین که از درون خودِ شما سرچشمه میگیرد در امان بمانید باید در سایۀ رحمت خدا قرار بگیرید. این رحمت خدا چیست؟
با یک نظر ابتدایی به آیۀ شریفه، انسان به این نتیجه میرسد که: رحمت خدا در این زمینه مجموعۀ برنامههای تشریعی پروردگار بزرگ عالَم است که در دو قسمت، از زمان حضرت آدم تاکنون به انسان ارائه شده است. این رحمت در یک بخش عبارت از اوامر پروردگار بزرگ عالَم است و در بخش دیگر هم عبارت از نواهی و محرّمات خداوند است، البته این اوامر و نواهی تنها نیستند، بلکه اراده، آزادی، قدرت و قوت انسان برای اجرای اوامر و کنارهگیری از نواهی به انسان کمک میکنند. عقل انسان هم در دریافت این اوامر و نواهی یار و دوست و رفیق بسیار مهمی برای انسان است. روی هم رفته، یک انسان در دریایی از رحمت خداوند متعال در چهرۀ اوامر و نواهی و در جمع قدرت و اراده و عقل و فطرت خودش قرار
1) (1)-یوسف(12):53؛«زیرا نفس طغیانگر،بسیار به بدی فرمان میدهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند...»
دارد و میتواند از این رحمت خداوندی که به تعبیر پیغمبر اسلام عامل خیر دنیا و آخرت اوست، استفاده کند، البته جلب این رحمت، سختی و مشقّت دارد، به پروردگار بزرگ عالَم به وسیلۀ همۀ انبیا، امامان، حکیمان و همۀ ناصحان مردم را دعوت به صبر و استقامت در این راه کردهاند.
خداوند در قرآن مجید میفرماید: صبر برای صابر در روز قیامت دو برابر اجر دارد. اگر هر عمل کنندهای یک اجر ببرد، صابر و بااستقامت دو اجر میبرد، پس باید انسان جای حالت امّاره بودن نفس را با رحمت خدا عوض کند تا نفس ظرف رحمت الهی شود. این انسان، انسان مرحوم است. پیغمبر امّت خودش را به همین نام هم خواندهاند، امّت مرحومه، یعنی طایفه و ملتی که دارای رحمت خدا هستند.
اگر در آیات قرآن و روایات و دعاها هم دقّت شود میبینیم که خداوند متعال از قرآن مجید که مجموعۀ مقرّرات و دستورهای دینی است، تعبیر به رحمت کرده است. و از پیغمبر اسلام نیز در قرآن کریم تعبیر به رحمت کرده است.
خداوند در قرآن میفرماید: ما رحمت خود را بر شما نازل کردیم، یک معنای رحمت نازل شده، خودِ قرآن است که بالاترین کیفیّت رحمت پروردگار است.
دربارۀ پیغمبر هم خواندهاید که میفرماید: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ» . (1)
امیر المومنین علیه السّلام میفرماید:
مستدرک الوسائل:139/11-138،باب 1،حدیث 12644؛«عن علیّ بن الحسین و محمّد بن علیّ علیه السّلام أنّهما ذکرا وصیّة أمیر المؤمنین علیه السّلام لولده و شیعته عند وفاته و هی طویلة و فیها و اللّه اللّه فی الجهاد للأنفس فهی أعدی العدوّ لکم إنّه تبارک و تعالی قال إنّ النّفس لأمّارة بالسّوء إلاّ ما رحم ربّی و إنّ أوّل المعاصی تصدیق النّفس و الرّکون إلی الهوی».
و همچنین امام صادق علیه السّلام میفرماید:
الکافی:335/2،حدیث 1؛وسائل الشیعة:57/16،باب 81،حدیث 20971؛«عن أبی محمّد الوابشیّ قال سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول احذروا أهواءکم کما تحذرون أعداءکم فلیس شیء أعدی للرّجال من اتّباع أهوائهم و حصائد ألسنتهم».
انبیاء(21):107؛«و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.»
پیغمبر اسلام هم رحمت برای تمام مردم عالَم است، ائمّۀ طاهرین علیهم السلام هم که با پیغمبر اسلام از نظر حقیقت یکسان هستند، همان رحمت پروردگار هستند که به مردم نازل شدهاند.بنابراین، آیۀ شریفه را این طور باید معنا کرد: نفس در مرحلۀ اول برخورد با حیات و زندگی به دلیل سر و کار داشتن دائمی با محسوسات و ظواهر عالَم، انسان را سخت پایبند ظاهر عالَم میکند که این پایبند شدن علت پدید آمدن انواع رذایل اخلاقی و سیّئات عملی است. این نفس با این امری که میکند، علاجش تنها رحمت خداست. رحمت خدا نیز در این زمینه عبارت از قرآن، پیغمبر و امام است
1) (2)-در این زمینه روایاتی داریم که به دو نمونه اکتفاء میکنیم:
و برای جلب این رحمت انسان باید ابتدا در برابر حالت امّاره بودن نفس به اوامر و نواهی خدا که تجلّی در قرآن و وجود پیغمبر و امام دارد، معرفت پیدا کند و بعد هم بدان جامۀ عمل بپوشاند. اگر این کار را بکند، امّاره بودن نفس تبدیل به رحمت الهی میشود.
نفس انسان منبع لطف، عنایت، کرامت، رحمت میشود که شکل امّاره بودنش را به ایمان، به طیّبه بودن و به تعبیر قرآن مجید، به مطمئنّه، راضیه و مرضیّه بودن تغییر میدهد (1)و دیگر آن حالت امّاره برای انسان نمیماند، بلکه به جای آن کیفیّت رحمت خدا در نفس بروز و تجلّی میکند و آن جا که انسان منبع رحمت خدا شود، پیغمبر یا امام و یا مؤمن واقعی میشود، و غیز از آنها اهل خسارت، ضرر، شقاوت و بدبختی هستند.
این حالت امّاره بودن هم برای هر نفسی هست. در این جا علاوه بر معرفت به اوامر و نواهی خدا و پیغمبر و امام، اجرای برنامههای آنها هم لازم است که نتیجۀ آن تبدیل شدن نفس امّاره به نفس رحمانی است؛ وقتی حالت أمّاره نفس به حالت رحمانی یعنی تسلیم در برابر دستورهای الهی تبدیل شد انسان جانشین خدا در زمین میگردد وقتی نفس به حالت رحمانی تبدیل شد، انسان در روی زمین دست خدا، چشم خدا، گوش خدا، قدم خدا میشود، (2)
بحار الأنوار:149/58،باب 43؛«فی الحدیث القدسیّ فإذا أحببته کنت سمعه و بصره و یده و رجله و لسانه:چونش دوست دارم منم گوشش و چشمش و دستش و پایش و زبانش».
البتّه نه این که خدا گوش و چشم داشته باشد.این اصطلاح است که ما نمونهای از دید خدا بشویم، همانهایی که دربارۀ امیرالمؤمنین از طریق روایات وارد شده است که علی عین اللّٰه است؛ یعنی دید امیرالمؤمنین چون اتصال به نفس رحمانی دارد، نفس رحمانی اتصال به خدا دارد.
خدا چه نظری به عالَم و آدم دارند؟ چه نظری به اوضاع و احوال دارند؟ تمام نظر،
1) (3)- یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً* فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی)؛ ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته!*به سوی پروردگارت درحالیکه از او خشنودی و او هم از تو خشنود است،بازگرد.پس در میان بندگانم درآیو در بهشتم وارد شو.؛فجر(89):27-30.
2) (4)-اشاره به این حدیث قدسی دارد:
نظر پاک، نظر علم، نظر عقل، نظر حکمت، نظر انسان هم همان نظر میشود، چون چشم ابزار نفس است، نفس وقتی رحمانی شود، چشم انسان چشم خدا میشود، گوش از ابزار نفس است، نفس وقتی رحمانی باشد، گوش انسان وقف شنیدن حق میشود و دیگر با غیر منطق حق سر و کاری ندارد، دست، پا، شکم انسان هم همین طور، چون همۀ اعضای بدن از ابزار نفس است.
پیغمبر میفرماید: نفس وقتی رحمانی شود، شکم نفیس میشود، بطن آدم عفّت پیدا میکند. عفّت بطن از وقتی که نفس حالت رحمانی به خودش میگیرد که باید افراد، بیدار میبودند و بیدار میبودیم. اگر از اول تکلیف حالت رحمانی به نفس بدهیم، مال حرام قبول نمیکند، تا آن جا که خودش علم دارد، اما آن جا که خودش علم ندارد، خدا وسایل را جوری فراهم میکند که انسان به مال حرامی هم که علم ندارد، دچار نشود.
یکی از اولیای خدا وارد شهر بخارا شد البته حساب اولیای الهی یا حساب انبیا و ائمّه در این زمینه جدا بود، انبیا و ائمّه به مجهول دچار نمیشدند، اما اولیا احتمال داشت به مجهول دچار بشوند، ولی خداوند متعال نمیگذاشت آلودۀ به آن چه به نظرشان مجهول بود، بشوند.
گفته بودند که این مرد الهی از سر سوزنی لقمۀ حرام هم با تمام وجود فرار میکند. در آن منزلی که وارد شده بود، صاحب منزل در بخارا تقریباً آدم قدرتمندی بود، کارگرانش را فرستاد و گفت بروید از انسانی که مظلومتر از او نباشد، بدون پول، موادّ غذایی بردارید و بیاورید تا سر سفره این آدم بگذاریم تا بخورد.
به آخر شهر رفتند یک خانۀ خشتی، گِلی را پیدا کردند که پیرزن ضعیف و فقیری در آن زندگی میکرد که دو اتاق خرابه و یک برّه داشت، برّه را گرفتند، پیرزن گریه
کرد، فریاد زد، داد کشید، گفتند: فایده ندارد. سر برّه را بریدند، پوست کندند، پختند و سر سفره گذاشتند، با کمال اشتها خورد، غذا که تمام شد، به او گفتند: حرامترین لقمۀ این شهر این بود که شما امروز خوردی. گفت: برای من که حلالترین لقمه بود.
گفت: صاحبش را بیاورید. پیرزن را آوردند. پرسیدند: ای پیرزن! این گوسفند را برای چه گرفته بودی؟ گفت: حاجتی داشتم شنیدم که فلان مرد خدا میخواهد به بخارا بیاید، به پروردگار عرض کردم اگر برآورده شود یک برّه به نذر او بگیرم، او را یک وعده دعوت کنم، برّه را بکشم تا او بخورد. گفت: دیدید این غذا حلالترین غذا برای من بوده است.
نفس وقتی رحمانی شود، اگر جایی هم بخواهد آلوده شود، خدا نمیگذارد. آن جا دیگر توفیق خاص خدا شامل حال انسان میشود، اما وقتی نفس رحمانی نباشد، به هر مهمانیای میرود، سر هر سفرهای مینشیند، هر لقمهای را هم میخورد.
امام راحل رحمه الله استادی داشت که شاید حدود 45 یا پنجاه سال پیش از دنیا رفته باشد. این استاد بزرگ میفرمودند: در نجف درس میخواندم به مقاماتی از علم هم رسیده بودم. چهار الی پنج طلبه آمدند و گفتند که آقا برای ما درس بگویید.
گفتم: چه بگویم؟
گفتند: شرح لمعه
گفتم: خودتان جایی دارید که برایتان در آن جا درس بگویم؟
گفتند: بله، یک مقدار راهش دور است، در یکی از محلّههای قدیمی نجف در
داخل کوچه یک مسجد کوچک است. و خالی است، اگر حاضر باشید به آن جا تشریف بیاورید، ما از محضرتان استفاده میکنیم.
فرمودند: قبول کردم، وضع اقتصادی من هم خوب نبود، یک اتاق اجاره کرده بودم و با همسرم در آن جا زندگی میکردیم. پردهای هم وسط این اتاق زده بودیم که اگر مهمان برسد، مشکلی پیش نیاید. اتاق کوچک بود نمیتوانست مهمان شب بماند و در آنجا بخوابد. همسرم مریض و معلول شد و در رختخواب افتاد. هشت الی ده سال هم زنده بود، همۀ کارهایش را خودم میکردم تا این که از دنیا رفت، مثل این که بیخودی انسان به مقامی نرسد تا حالا نشنیدهاید یک دفعه خدا دست یک نفر را بگیرد از پلّۀ اول او را روی پلّه صدم بگذارد، هر کس به هر جا رسیده از طریق مبارزۀ با نفس به جایی رسیده است.
حرّ بن یزید ریاحی بالاترین جنگ را قبل از شهادت با لشکر عمر بن سعد کرد که جنگ با خودش بود، ما از بس شنیدهایم برای ما ساده شده است، اما انسان از یک پُست مهم مملکتی، از زن، بچه، پول، شهوت، مقام، خودش و از جانش یک مرتبه بگذرد، همۀ پلّهها را ردّ شده است.
مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء معروف به شیخ کبیر و از بزرگترین فقیهان عالَم تشیّع بوده است، در حدّی که علمای بزرگ شیعه از قول او نقل کردهاند که فرموده بود: اگر تمام کتابهای فقهی شیعه را در رودخانه بریزند و شیعه دیگر یک ورق فقه در دستش نباشد، من از اول تا آخر فقه شیعه را در سینهام دارم، همه را بیرون میدهم تا دوباره بنویسند. مرجع هم شده بود. اهل علم و اصحاب سرّش فهمیدند که همسرش در خانه بداخلاقی میکند، ولی خیلی هم خبر از داستان نداشتند. این قدر در مقام جستوجو برآمدند تا به این نتیجه رسیدند که این مرد
بزرگ الهی، این فقیه عالیقدر گاهی که به داخل خانه میرود، همسرش حسابی او را کتک میزند. یک روز چهار پنج نفر جمع شدند و خدمتش آمدند گفتند: آقا ما داستانی شنیدهایم از خودتان باید بپرسیم، آیا همسر شما گاهی شما را میزند؟!
فرمود: بله، عرب است، قدرتمند هم هست، قدرت بدنی هم دارد گاهی که عصبانی میشود، حسابی مرا میزند. من هم زورم به او نمیرسد.
گفتند: او را طلاق بدهید.
گفت: نمیدهم.
گفتند: اجازه بدهید ما زنهایمان را بفرستیم، ادبش کنند.
گفت: این کار را هم اجازه نمیدهم.
گفتند: چرا؟
گفت: این زن در این خانه برای من از اعظم نعمتهای خداست، چون وقتی بیرون میآیم و در صحن امیرالمؤمنین میایستم و تمام صحن، پشت سر من نماز میخوانند، مردم در برابر من تعظیم میکنند، گاهی در برابر این مقاماتی که خدا به من داده، یک ذرّه هوا مرا برمیدارد، همان وقت میآیم در خانه کتک میخورم، هوایم بیرون میرود. این چوب الهی است، این باید باشد، خیال میکنید اولیای خدا ساده به مقام رسیدهاند.
گاهی بعضیها نامه مینویسند که حدود بیست شب از ماه رمضان را با قرآن و روایات زندگی میکنیم اما هنوز آثاری از مردان الهی در خودمان ندیدهایم. بعضی از برادران خیال کردهاند که تا آخر ماه رمضان نشده، ما از عرش هم رد میکنیم:
که ای نفس من در خور آتشم (1)مادر بتها بت نفس شماست (2)حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز (3)
وقتی انسان به جایی برسد که دیگر از غیر خدا لذتی نبرید، تازه به اول مقام رضا رسیده است، بعد از آن همه ما باید خیلی از جادهها را طی کنیم، اول راه آن جایی است که ما از غیر خدا لذّت عمقی نبریم، نه این که از خوردن و پوشیدن و رفاقت لذت نبریم. این قطع نمیشود. بلکه منظور این است که تمام لذتها باید فانی در لذّت حق شود. به رفیقم میخواهم یک لحظه نگاه کنم، اول باید رضای خدا را کسب کنم و بعد در خودم نگاه کنم، میخواهم لقمه را بردارم و بخورم، اول باید رضای خدا را کسب کرده باشم، بعد بخورم، آن لقمه شیرین یا شور یا ترش است، لذت دارد، اما لذتش دیگر فانی در لذت خداست. این که ما غافل باشیم و فقط گاهی به یاد خدا بیفتیم ما را به جایی نمیرساند. (1)
مستدرک الوسائل:253/11،باب 17،حدیث 12912؛مصباح الشریعة:170؛«...لو وجدت حلاوة عبادة اللّه و رأیت برکاتها و استضأت بنورها لم تصبر عنها ساعة واحدة و لو قطعت إربا إربا.
«اگر بیابی تو لذّت عبادت را و فواید بندگی پروردگار را ادراک کنی و کیفیّت آن را مشاهده نمائی و به نور عبادت،نفس خود را جلا دهی و از کدورتها او را پاک گردانی،لمحهای از عبادت او فارغ و لحظهای از بندگی او عاطل نمیتوانی بود،هرچند گوشت بدن تو را به مقراض بچینند».
آری!هرکه از عبادت و بندگی خدا اعراض کند و رغبت به عبادت چندان نشان ندهد،پس به تحقیق و یقین که او،لذّت و کیفیّت عبادت نیافته است و به فواید و عواید آن راه نبرده است».
درباره راه رسیدن به حق در مشارق الدراری آمده:
نبی و ولی،خواص از تابعان خود را که دارای استعداد سلوکاند،به حق میرسانند و رسیدن و رجوع به حق بدون سیر إلی الله امکان ندارد،شخص متوقف در نشئات حس به حق نمیرسد.فرق است بین دانستن حق و رسیدن به او،رسیدن به حق بدون گذشتن از خود امکان ندارد و از این گذشتن تعبیر به «فناء»نمودهاند،بیرون کردن غیر حق از قلب و روح،و قلع ریشه شرک،و نیل به مقام خلوص،و اتیان موجبات قرب،و ترک اسباب بعد که بالأخره به مشاهده حق به عین قلب و رؤیت مقام کبریایی بدون وساطت حجب از جمله حجاب وجود و انیّت خود سالک محب حق منجر میشود،مقصد اصلی دعات الی الله،یعنی رسل و اولیاست.
هرچه شوق سالک و عشق او به لقای حق تمامتر و کاملتر باشد،سیر او تندتر و حظّ او از وصال محبوب و معشوق حقیقی بیشتر است،وجود حب و عشق در سالک محب،فطری و تکوینی است،و منشأ آن حب به کمال مطلق است،و لا کمال فی الحقیقة إلاّ اللّه،و این حب منبعث است از حب حق به ذات و عشق به معروفیت اسماء و صفات و حب به رقایق اسمائیه و سرایت آن در جمیع مظاهر خلقیه به حکم «کنت کنزا مخفیا،فأحببت أن أعرف،فخلقت الخلق لکی أعرف.»
مشارق الدراری،مقدمه آشتیانی:31-30.
مرحوم کاشف الغطاء روز عید فطری سر سجّادهاش نشسته بود، یک فقیر مستحقّ شرعی آمد و گفت: آقا از فطریّههایی که به شما دادهاند، به من کمک کنید.
گفت: همۀ فطریّهها را خرج کردهام.
فقیرِ کارد به استخوان رسیده دهانش را پر از آب کرد و به صورت شیخ ریخت و گفت: تو که نمیتوانی یک فقیر را بگردانی، چرا جای پیغمبر نشستهای، بلند شو تا یک نفر دیگر در این مسند بنشیند.
شیخ کبیر هم بلند شد، عبایش را از دوشش برداشت و رو به جمعیّت فرمود: هر کس احترامی به محاسن سفید من دارد و مرا دوست دارد، هر چه قدر میتواند در این عبای من بریزد. خودش در صف جماعت گشت، عبایش را پر از پول کرد و به آن فقیر داد و از او هم عذرخواهی کرد و گفت: مرا ببخش، نمیدانستم اگر آبرویم را
1) (8)-در این رابطه امام صادق علیه السّلام میفرماید:
خرج کنم میتوانم حقّ تو را بدهم.
آیا ما واقعاً نفسمان به این جا رسیده، کسی آب دهان به ما بیندازد، بعد از آب دهان، ما به او کمک کنیم! مخصوصاً اگر اهل پست و مقامی هم باشیم.
اگر کسی بدون توجّه ماشینش را درِ خانۀ ما گذاشته، کار واجبی داشته رفته پول بگیرد، زنش در حال مردن بوده، بچهاش در حال مردن بوده، خواسته پول را به بیمارستان برساند، اصلاً مغزش در اشغال این حادثه بوده، ماشینش را درِ خانۀ ما پارک کرده و رفته تا از پسر عمویش پول دستی بگیرد. بعد ما میآییم و با دیدن ماشین دمِ در گاراژ، چهار چرخ ماشین او را پنچر میکنیم و به داخل خانه میرویم.
او تا بیاید چهار چرخ ماشینش را درست کند زنش مرده یا بچهاش. و بعد انتظار داریم با یک نماز و روزه ماه رمضان به عرش برسیم در حالی که مقدمات آتش جهنّم را فراهم کردهایم. این قدر حادثه اتفاق میافتد و مردم بی تفاوت میگذرند.
در محلّی که شاید هفتاد درصد مردم آن محل وضعیّت مالی خوبی دارند. یک مرد و زنی زندگی میکنند که هر دو کورند، دو پسر داشتند که یکی هفت ساله و دیگری چهار ساله بود. این دو بچه با هم بازی میکردند، چاقو هم دستشان بوده، در حال چوببازی بودند و میخواستند با چاقو چوب را بتراشند که چاقو از دست بچه بزرگ در رفت و در چشم بچه کوچک فرو رفت. بچه چشمش پاره شد.
او را بیمارستان بردهاند دکترها گفتهاند که اگر خارج برود بیناییاش برمیگردد، پرسیدند چه قدر خرج رفتن و برگشتن اوست؟ آن زمان حدود 150 هزار تومان بود.
دو ماه طول کشید، اینها نتوانستند پول را تأمین کنند. بینایی بچه به کلی از بین رفت، چطور این نفوس میتوانند رحمانی شوند؟ پیغمبر ما که فرموده اگر یک خیابان، یک کوچه، یک محل، مردم شب بخوابند، ولی یک نفر گرسنه در آن محل سر به بالین
بگذارد، خدا در آن شب به اهل آن محل نظر رحمت نمیکند، نفوس آن محل چگونه میتوانند رحمانی شوند؟
کسی که صبح به اداره می رود، فلان نهاد میرود، مقام هم دارد، هشت ساعت هم با مراجعهکننده روبهرو است، یک بار روی خوش به مراجعهکننده نشان نمیدهد، این نفسش چطور میخواهد رحمانی شود؟ این نفس هنوز حالت امّاره را دارد، سی ساله شده، نفسش امّاره است، پنجاه ساله شده، نفسش امّاره است، هشتاد ساله شده، نفسش امّاره است، ما برای چه با یزدیان مخالف هستیم؟ فقط به دلیل این که نَفْسشان در همان حالت امّاره بودن مانده بوده، در جادّۀ «إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی » نیامدهاند، نفس تبدیل به نفس رحمانی نشده، درّنده مانده است:
همانم که بودم به ده سالگی همان دیو با من به دلّالگی (1)
بدن رشد کرده، کلّه بزرگ شده، شکم با سه تا چلو کباب سیر نمیشود، ولی نفس به همان حالت حیوانی اولیّهاش مانده است:
گر قدمت هست چو مردان برو ور عملت نیست چو سعدی بنال (2)
مگر نفس به این راحتی رحمانی میشود: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی ...». (3)
گفت برای درس دادن میآیم. روز اولی بود که در آن مسجد خرابه در آن محلّ فقیر نجف میرفتم. چهار طلبه روبهروی من نشستند، هنوز بسم اللّٰه درس را نگفته بودم که حجرهای که روبهروی مسجد بود و بسیار قدیمی هم بود، پینهدوزی در حال دوختن پارگی یک کفش بود. چشمش داخل مسجد افتاد و دید کلاس درس تشکیل شده، پردۀ مغازه را کشید و به جلسۀ درس آمد. استاد امام میفرماید: من
ناراحت شدم، با خودم گفتم که پینهدوز تو را چه به فقه؟ آن هم کتاب شرح لمعه یک کتاب مشکل، شما برو سوزنت را بزن، پارگی کفشت را بدوز، این جا آمدهای چه کار، اما از اول تا آخر درس را گوش داد، درس تمام شد، رفت. فردا هم آمد، پس فردا هم آمد، ده روز آمد، اما یک روز نیامد، دو روز نیامد، بعد از پنج روز دوباره آمد، درس که تمام شد، طلبهها که رفتند، گفتم: آقا حالتان چطور است؟
گفت: حالم که خوب است، ولی از شما خوشم نمیآید.
گفتم: چرا؟
گفت: برای این که شما عامل به دین پیغمبر نیستید.
گفتم: من چه کار کردهام؟
گفت: پیغمبر فرمود: همان روز اولی که دوستتان را ندیدید، سراغش بروید، حالش را بپرسید، مبادا مریض باشد، گرفتار باشد، مقروض باشد. من پنج روز است نیامدهام، چرا سراغی از من نگرفتید؟
گفتم: ببخشید.
گفت: تو را بخشیدم، ولی از این به بعد مثل آدم زندگی کن.
پس ما تا حالا این همه درس خواندهایم عبا و عمّامه داریم، آدم نیستیم؟! به او گفتم که یک ناهار به خانۀ ما بیا.
گفت: بله، به یک شرط میآیم.
گفتم: شرطش چیست؟
گفت: همان غذایی که خودت و خانوادهات میخورید، برای من بیاورید؛ یعنی عنوان مهمان نداشته باشم که کمترین زحمتی برای خانوادهات ایجاد شود.
گفتم: چَشم.
یادم رفت که به همسرم بگویم فردا ظهر مهمان داریم. وقتی سر درس نشستم، یادم آمد، با خودم گفتم: عیبی ندارد. درس که تمام شد با هم نماز جماعت ظهر را
خواندیم و به منزل رفتیم. خانمم گفت: مهمان آوردهای؟ گفتم: بله، گفت: غیر از یک مقدار نان خشک و ماست هیچ چیز دیگری نداریم.
گفتم: خانم من هم پول ندارم که الان چیزی بگیریم.
یک دستمال روی طاقچه بود، شش تومان و پنج ریال کسی امانت پیش من گذاشته بود که بعد از برگشتن از مکّه به او برگردانم، سفر حجّ هم تازه شروع شده بود، مقداری از داخل آن دستمال پول برداشتم، مقداری گوشت و تخممرغ خریدم و به خانمم دادم تا بپزد و سر سفره بیاورد. لقمۀ اول ماست را خورد، لقمۀ دوم و سوم هم ماست خورد. گفتم: آقا تخممرغ و گوشت یخ میکند. گفت: نه آن مال پول امانت است، به درد شکم خودت میخورد، من همین را میخورم.
نفس رحمانی! با خدا کار میکند، دیدش به عالَم، دید خدایی است عفّت بطن، عفت فَرْج، وقتی نفس رحمانی شود شهوت هم رحمانی میشود.
پیغمبر بیرون مدینه در بیابان سوزان خسته شده بودند، کنار درختی نشستند، یک مرتبه دیدند جوانی از دور آمد، پیراهنش را درآورد و روی ریگهای داغ صحرا خوابید و میغلطید. وقتی کارش تمام شد، پیراهنش را پوشید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
این چه کاری است که میکنی؟ گفت: آقا جان ازدواج نکردهام، شهوت وقتی به من فشار میآورد و میخواهد مرا به حرام مبتلا کند، فوراً به این جا میآیم، پیراهنم را درمیآورم، روی ریگها میغلطم، طاقت نمیآورم، خیلی داغ است، به نفسم میگویم تو که طاقت یک خرده ریگ داغ را نداری، چطور میخواهی خودت را آلوده کنی و بعد به جهنّم بروی، دست کم خودت را این جا امتحان کن، طاقت داری به جهنّم بروی، میبینم طاقت ندارم، آتش شهوتم خاموش میشود. پیغمبر فرمودند: لذت ایمان را چشیده، بعد به یارانشان فرمودند: همۀ ما به او بگوییم
دعایمان کند، چون دعای او مستجاب است. (1)
أبی عن الحمیریّ عن ابن أبی الخطّاب عن الحسن بن علیّ بن فضّال عن مثنّی عن لیث بن أبی سلیم قال سمعت رجلا من الانصار یقول بینما رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله مستظلّ بظلّ شجرة فی یوم شدید الحرّ إذ جاء رجل فنزع ثیابه ثمّ جعل یتمرّغ فی الرّمضاء یکوی ظهره مرّة و بطنه مرّة و جبهته مرّة و یقول یا نفس ذوقی فما عند اللّه عز و جلّ أعظم ممّا صنعت بک و رسول اللّه ینظر إلی ما یصنع ثمّ إنّ الرّجل لبس ثیابه ثمّ أقبل فأومأ إلیه النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله بیده و دعاه فقال له یا عبد اللّه لقد رأیتک صنعت شیئا ما رأیت أحدا من النّاس صنعه فما حملک علی ما صنعت فقال الرّجل حملنی علی ذلک مخافة اللّه عز و جلّ و قلت لنفسی یا نفس ذوقی فما عند اللّه عز و جلّ أعظم ممّا صنعت بک فقال النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله لقد خفت ربّک حقّ مخافته فإنّ ربّک لیباهی بک أهل السّماء ثمّ قال لأصحابه یا معاشر من حضر ادنوا من صاحبکم حتّی یدعو لکم فدنوا منه فدعا لهم و قال اللّهمّ اجمع أمرنا علی الهدی و اجعل التّقوی زادنا و الجنّة مآبنا.
پیغمبر فرمود: جوان به همۀ ما دعا کن. جوان هم دستش را بلند کرد و گفت:خدایا همۀ ما را در راهی که میخواهی و میپسندی قرارمان بده و در قیامت از عذاب جهنّمت حفظ کن.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) (12)-الأمالی للصدوق:340،حدیث 26؛بحار الأنوار:67/378،باب 59،حدیث 23.
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خدای تبارک و تعالی در قرآن میفرماید: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی...». (1)
از زمانی که انسان از مادر متولد میشود تا به دوران شکوفایی عقل و قوۀ تمییز و تشخیص برسد، فقط با مسائل محسوس عالَم و با ظاهر زندگی مادی سر و کار دارد.
در این خطّ سیر، یعنی از هنگام ولادت تا رسیدن به قوۀ تشخیص و تمییز و شکوفایی عقل، نفس اتصال رابطۀ شدیدی با مسائل دنیایی پیدا میکند.
به عبارت واضحتر باید گفت که:
نفس با مسائلی که فقط در ارتباط با بدن است، سر و کار پیدا میکند. میدانیم بدن هم فقط از عوامل لذت خوشحال میشود، آن چه در طبع بدن هست، فقط لذتخواهی است، البته این لذتخواهی بدن ریشه در همان خواستههای نفسی انسان دارد، چون بدن با همۀ اعضایی که در اختیار دارد، فرمانبر نفس است.
بعد از این که انسان به قوّۀ تمییز رسید و خوب و بد را تشخیص داد و عقل در وجود انسان تا حدّی شکوفا شد، پای تکالیف الهی به میان میآید.
وجود مقدّس حضرت حق هم بنا نداشتند که انسان را از زمانی که متولد میشود تا از دنیا بیرون میرود، رهایش کنند، آزادش بگذارند و بنا هم نداشتند که زندگی
1) (1)-یوسف(12):53؛«من خود را از گناه تبرئه نمیکنم؛زیرا نفس طغیانگر،بسیار به بدی فرمان میدهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند...»
انسان به بازی با ظواهر دنیا تمام شود.
«أَ یَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً» (1)
انسان گمان میکند که او را به طور آزاد رهایش کردهاند و هیچ هدف و غایتی ندارد، این گمان، گمان درستی نیست، چراکه او انسان است. آری، اگر حیوان بود، عیبی نداشت، متولد میشد و میمُرد، بین ولادت و مرگ هم هر کاری میخواست میکرد، هر چه میخواست میخورد، هر جا میخواست میرفت، هر جا میخواست میخوابید، به هر شکلی که خودش میل داشت شهوترانی میکرد، حیوانات هم همین کارها را میکنند، یک وقت از کنار زمین زارع و دهقانی، حیوانات ردّ میشوند و دهانشان را هم باز میکنند، هر چه دلشان میخواهد میخورند تا زارع یک مرتبه چشمش بیفتد، نهیبی بزند و کنارشان بزند، اما حال این حیوانات مال مردم را خوردهاند یا زمین مردم را خراب کردهاند، خداوند متعال از آنها حسابرسی نمیکند چون آنها نه خلیفۀ حق هستند، نه صاحب تمییز و نه صاحب عقل و نه صاحب وجدان و فطرت، بلکه بدنی متحرّک هستند:
«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً ...» (2)
یعنی گمان کردید که من شما را بیهوده و بیهدف و بینتیجه آفریدم؟ بدون علت و بدون حکمت آفریدم؟ این طور نیست، در آفرینش شما، خاک مردهای را زنده کردم و هدفم این است که این خاک مردۀ زنده شده به من برسد، این هدف بسیار بزرگی است.
وقتی که خاک بودیم که خاک بودیم، کسی با ما کاری نداشت، این قدر لگد به سر ما کوبیدند و رد شدند و ما هم متوجه نشدیم، اما حالا که انسان شدهایم، اصلاً حق
نداریم بگذاریم کسی به سر ما لگد بزند، تنها باید دست خدا روی دست ما باشد.
حالا زنده شدهایم، خلقت ما هم که به اجازۀ خودِ ما نبود که بگوییم اگر از ما میپرسیدی میگفتیم که نه، ما را به دنیا نیاور، از ما که نپرسیدند، به ارادۀ حکیمانه و عاشقانه و عالمانۀ خودش خاک را به این صورت زنده کرد. در این ظرف خاک عالیترین سرمایههای هستی را قرار داد و میگوید، با این عالیترین سرمایههای هستی و به کار گرفتن عالیترین سرمایههای هستی، خواسته و عشقم این است که خودت را به من برسانی. انسان باید این انتظار و امید الهی را جواب بدهد او را نادیده نگیرد. (1)
امام حسین علیه السّلام میفرماید:
علل الشرائع:9/1،باب 9،حدیث 1؛کنز الفوائد:328/1؛«...ما خلق العباد إلاّ لیعرفوه فإذا عرفوه عبدوه فإذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه فقال له رجل یا ابن رسول اللّه بأبی أنت و أمّی ما معرفة اللّه قال معرفة أهل کلّ زمان إمامهم الّذی یجب علیهم طاعته.
خداوند خلق ننموده است بندگان را مگر از برای آنکه او را بشناسند و چون او را شناختند عبادتش کنند، و چون او را عبادت نمودند بینیاز شوند از عبادت غیر او مردی عرض کرد:یا ابن رسول اللّه پدر و مادرم فدای تو باد،معرفت خدا(یعنی حق و حقیقت خداشناسی و طریق موصله بسوی او که خطائی نشود و انسان را بدون گمراهی به آن مطلوب برساند)چگونه است؟
فرمود:شناختن اهل هر زمانست امام زمان خودشان را که واجب است بر آنها اطاعت فرمایشات و أوامر و نواهی او چنین گوید(صدوق ره)یعنی بدانند اهل هر زمانی که خداوند هیچ زمانی را خالی نمیگذارد از وجود امام معصوم،زیرا اگر امامی نباشد مردم مصون نمیمانند و ایمن نخواهند بود از عبادت غیر خدا».
علل الشرائع:9/1،باب 9،حدیث 2؛بحار الأنوار:313/5،باب 15،حدیث 2.
و همچنین از امام صادق علیه السّلام سئوال شد:لم خلق اللّه الخلق فقال إنّ اللّه تبارک و تعالی لم یخلق خلقه عبثا و لم یترکهم سدی بل خلقهم لإظهار قدرته و لیکلّفهم طاعته فیستوجبوا بذلک رضوانه و ما خلقهم لیجلب منهم منفعة و لا لیدفع بهم مضرّة بل خلقهم لینفعهم و یوصلهم إلی نعیم الأبد.
چرا و برای چه جهتی خداوند بشر را خلق نمود،فرمود:خدای تعالی بشر را عبث و بیهوده نیافریده و آنها را مهمل وانگذارده بلکه(ایشان را تکلیف بانجام دادن عبادات فرموده و آنان را محاسبه خواهد نمود
و)خلق فرمود آنها را برای اظهار قدرت خود،و ایشان را با طاعت و بندگی خود تکلیف فرموده تا مستوجب و مستحق بهشت شوند،و خلق نفرموده ایشان را که منفعت و سودی ببرد،و یا بسبب ایشان دفع سوء و ضرری از خود بنماید،بلکه آنان را آفریده که منفعت بایشان برساند و متنعم بنعمتهای همیشگی آخرت خود گرداند.
آخرین حرف این است پروردگار عزیز که ما را برای خودش ساخته، ما زینتِ آفرینش حق هستیم، ما جمال حق هستیم، ما زیبایی خلقت هستیم و این زیبایی باید کمال و رشد پیدا بکند، این غنچه باید شکفته شود و شکفته شدن آن هم تنها در سایۀ مسائل الهی میسّر است. در ذهن ما باشد که ما انسان هستیم نه حیوان، چون انسان هستیم با ما کار دارند، ما رها شده نیستیم. زندگی ما هم باید بسیار دقیق باشد.
دو نفر با همدیگر نشستند صحبت کردند و گفتند: آیا دیدن امام عصر در زمان غیبت از محالات است یا از مسائل ممکن است؟ هیچ دلیل عقلی و شرعی نداریم که از محالات باشد. هر چیزی در عالَم ممکن است، مگر چیزی که قدرت به او تعلّق نگیرد. آن چه در آفرینش قدرت به آن تعلّق میگیرد، از ممکنات است. دیدن ایشان هم از ممکنات است، آیا میتوان ایشان را دید؟ چه باید کرد که ایشان را
1) (4)-مناسب است به هدف آفرینش انسان در کلام ائمه علیهم السّلام نیز اشاره کنیم:
ببینیم؟ گفتند: باید در اوج معرفت و تقوا قرار بگیریم. بنابراین، بیاییم با همدیگر حرکت کنیم تا خود را به اوج معرفت و تقوا برسانیم.
مهزیار از حضرت رضا علیه السّلام حدیث نقل کرده و از جانب حضرت جواد علیه السّلام و حضرت هادی علیه السّلام وکالت و نیابت داشته و از اصحاب و یاران ایشان بوده است.نامهها و توقیعاتی که از طرف حضرت جواد و حضرت هادی علیهما السّلام در امر شیعۀ اهواز به وی نوشته شده و بر جلالت قدر او دلالت دارند،در کتب رجال مسطور است.این توقیعات نشان میدهد که او در نقل روایاتش موثق بوده است،ضمن این که هیچ دانشمندی از وی نکوهش نکرده است.
دربارۀ مقام تقوای او گفتهاند:علی بن مهزیار پس از این که آفتاب طلوع میکرد سجده مینمود و سر خود را از سجده بلند نمیکرد تا این که برای هزار نفر از برادران دینی خود همان دعائی را میکرد که برای خود مینمود.اثری که از سجده در پیشانی وی بود نظیر زانوی شتر شده بود،موقعی که عبد الله بن جندب از دنیا رفت،علی بن مهزیار قائم مقام او شد.همچنین نقل شده که نوری مثل نور آفتاب از مسواکش خارج شد؛این نور در آن موقعی که وی در آخر شب برای وضو گرفتن داخل صحن خانه شد از مسواکش ظاهر گردید.این موضوع در ضمن خبری طولانی در کتاب شیخ کشی نقل شده است.
آثار مهزیار،حدود 40 کتاب از وی نقل شده که از آن جمله میتوان به:کتاب الانبیاء،الزهد،المکاسب، الملاحم،الرد علی الغلاة،التجمل و المروّة،النوادر،حروف القرآن،کتاب البشارات،الخصال،وفات ابو ذر رضی اللّه عنه،حدیث بدر،کتاب سلمان فارسی رضی اللّه عنه،الوضوء،الصلوة،الحج،المثالب، حدیث الاشعریه،کتاب زکات،صوم،طلاق،حدود،دیات،تفسیر،فضائل،عتق و تدبیر،تجارات و اجارات،دعاء مزار،وصایا،مواریث،خمس،شهادات،فضائل المؤمنین و برّهم،کتاب تقیّه،صید و ذبائح،کتاب القائم علیه السّلام،وسائل علی بن اسباط اشاره کرد.
وفات علی بن مهزیار بعد از سال 254 ق بوده است.مدفن علی بن مهزیار طبق نقل محدث بزرگوار حاج شیخ عباس قمی در کتاب فارسی منتهی الآمال در اهواز است.
دایرة المعارف تشیع:11،حرف ع واژۀ علی.
علی بن مهزیار میگوید: وقتی بالای عقبۀ طائف رسیدم تا نمایندهای که از طرف امام عصر دنبال من آمده بود، مرا خدمت ایشان ببرد، وقتی جای حضرت را نشان داد، گفت که این خیمهای که وسط صحراست، مرکز زندگی ایشان است.
بعد رو به سوی من کرد و گفت: این جا جای پرهیزکاران است، هر چشمی را راه نمیدهند، هر نفسی را راه نمیدهند، خودشان هم که ظاهر میشوند، تمام نفوس خبیثه را از بین میبرند، دنیا پر از عدل و داد میشود تا لایق دیدن ایشان باشد.
وقتی ایشان ظاهر میشود، با بودن ایشان دیگر ظلم و جوری نیست. الان چشم ایشان را دور دیدهاند که ظلم به طور مارپیچی در دنیا حرکت میکند به گونهای که من میتوانم ظالم باشم یا میتوانم ظلم کنم، ولی وقتی ایشان بیایند، خدا به دست ایشان و یارانشان تمام جهان را پاک میکند. (2)امام باقر علیه السلام میفرمایند: زمانی که ایشان بیاید، عرب با آن آتش شهوتش در زمان ایشان بسیار آرام میشود.
امام باقر علیه السلام میفرماید: اگر زیباترین دختر با روی باز از بازار بغداد شتری را بار کند، یک طرف طلا و یک طرف نقره و این دختر زیبا با پای پیاده تا شام پشت سر شتر برود، یک دور بین، بین این عربها بگردد نه چشمی پیدا میشود که او را نظر کند و نه دستی که به مالش دست بزند. این قدر دنیا پاک میشود.
به دست او و 313 تن از یاران اولیّۀ (3)
کمال الدین:331/1،باب 32،حدیث 16؛بحار الأنوار:192/52،باب 25،حدیث 24؛«فإذا خرج أسند ظهره إلی الکعبة و اجتمع إلیه ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا و أوّل ما ینطق به هذه الآیة بقیّت اللّه خیر لکم إن کنتم مؤمنین ثمّ یقول أنا بقیّة اللّه فی أرضه فإذا اجتمع إلیه العقد و هو عشرة آلاف رجل خرج فلا یبقی فی الأرض معبود دون اللّه عز و جلّ من صنم و غیره إلاّ وقعت فیه نار فاحترق و ذلک بعد غیبة طویلة لیعلم اللّه من یطیعه بالغیب و یؤمن به.
در هنگام قیام پشت خود را بکعبه میگذارد و سیصد و سیزده نفر یاران مخصوصش پیرامون او اجتماع میکنند،و اول آیهای را که میخواند این است بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ.
پس از این خواهد گفت:من بقیه پروردگار و خلیفه و حجت او در میان شما هستم،در این هنگام مسلمین بر وی بعنوان«بقیّة اللّه»سلام خواهند کرد،چون ده هزار نفر گرد وی اجتماع کنند پرچم خود را بلند میکند و دعوت خود را علنی مینماید،در روی زمین هر معبود باطلی گرفتار آتشسوزی میشود،و این خروج بعد از غیبت طولانی خواهد بود،و خداوند به این وسیله بندگان خود را در ایمان به غیبت آزمایش میکند».
او که یک عرب هم بین آنها نیست و تمام آنها ایرانی هستند، چون ایران همیشه سعی کرده بهترین بندگان را برای خدا داشته باشد، بهترین فقیه را داشته باشد، بهترین مفسّر قرآن را داشته باشد، بهترین عارف1) (5)-مناسب است در اینجا اشارهای به زندگانی علی بن مهزیار بشود: علی بن مهزیار،علی بن مهزیار دورقی اهوازی مکنّی به ابو الحسن،از فقها و دانشمندان شیعه و از روات و محدثان موثق احادیث ائمۀ اطهار علیهم السّلام بوده و در وثاقت او شک و تردیدی وجود ندارد.وی از پدری نصرانی به دنیا آمد و گویند که خود نیز در آغاز نصرانی بوده که بعد در کودکی همراه پدرش مسلمان شده است.گفته شده است:خدا برای شناسایی مذهب مقدس شیعه بر او منت نهاد و وی فقیه شد.
2) (6)-الغیبة،شیخ الطوسی:263-266؛بحار الأنوار:11/52،باب 18،حدیث 6.
3) (7)-امام باقر علیه السّلام میفرماید:
را داشته باشد، عالیترین اولیای خدا را داشته باشد، شما به هر برنامۀ مثبتی که روی بیاورید، شاهکار انسانی آن برنامۀ مثبت ایرانی است. نباید دچار غرور شود، چون هر چه دارد از خدا دارد نه از خودش، کسی به خودش نبندد که چون ایرانی هستم، چنین هستم، این تعصّب ایرانیّت او، به قول خارجیها، گرایش به ناسیونالیزمی و کفر است، بلکه فقط باید بگوید: «هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی» (1)آن چه دارم مال مولایم است نه مال خودم.
قرآن میگوید: هُدهُد وقتی از مملکت سبا پیش سلیمان برگشت و دربارۀ تخت بلقیس توضیح داد، سلیمان که در فلسطین حکومت میکرد - به کسانی که در بارگاه نشسته بودند، فرمود: چه کسی میتواند آن تخت را از مملکت سبا (2)به این جا بیاورد. قرآن مجید میگوید: یک نفر بلند شد و گفت: اگر اجازه بدهید من آن تخت را میآورم. پرسید: چه قدر طول میکشد؟ جواب داد: از جایتان بلند شوید، قبل از این که بنشینید برمیگردم.
این متن قرآن است؛ یعنی موجود اگر الهی شود، میتواند این چنین قدرت پیدا کند. دیگری گفت: من تخت را از سبا به این جا میآورم، قبل از این که پلک بالای شما به پلک پایین برسد و این تخت گوشۀ بارگاه حاضر شد. سلیمان وقتی چشمش به تخت افتاده نگفت دولت من، حکومت من، قدرت من، خواستۀ من، ارادۀ من، امر من، فرمان همایونی من، بلکه گفت: «هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی» مولایم این کار را کرد.
ما غیر از خدا چیزی در عالَم نداریم و اگر سری تکان میدهیم، نمایشی از وجود هستیم، ما خودِ وجود نیستیم، بلکه سایهای از وجود هستیم.(3)تمام این غرورهای ما دروغی است، تکبّرهای ما قلّابی است، همۀ منیّتهای ما بیپایه است، در عالم فقط یک وجود هست که حقّ است، بقیّه همه نمایش وجود
هستند، چون ما میتوانیم دربارۀ سه مسئله حرف بزنیم: وجود، عدم، نمود؛ یعنی آن چیزی که نمایش وجود را دارد، تمام عالَم یک نقشی، نمایشی و هوایی از وجود هستند که تازه همین هوا و نقش هم هیچ چیزشان مال خودشان نیست:
«وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» (1)
«وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» (2)
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَی اللّٰهِ وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» (3)
خداوند ابن خضیب را رحمت کند، به علت این که نماز را نیکو به جا میآورد و قرآن را نیکو تلاوت میکرد. نماز نیکو چیست؟ پیغمبر میگوید: نمازی نماز است که انسان وضویش کامل باشد، نه وضو از روی دل سیری، وضوی زوری نباشد، وضویی که فقط یک دستی خیس کند و برود، نباشد، بلکه وضوی کامل باشد. بعد که میخواهد وارد نماز شود، اول باید بگوید: «اللّٰه اکبر». حقیقت اکبریّت باید در نفس یک مرتبه روشن شود، عین کلیدی که انسان برای روشن کردن برق اتاق میزند، این حقیقت در اول نماز روشن شود. در این صورت، مجموعۀ آفرینش از یک ارزن پیش انسان کوچکتر میشود:
«عَظُمَ الخالِقُ فی أنفُسِهِم فصَغُرَ ما دونَهُ فی أعیُنِهِم» (4)یعنی انسان حالی پیدا میکند که انگار عالَمی وجود ندارد و فقط خودش هست که مشغول نماز است و حق به نماز نگاه میکند. «اللّٰه اکبر».
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم، به نام تو، به یاد تو، برای تو، ای مستجمع جمیع صفات کمال، ای رحمان؛ یعنی من علاقه به رحمانیّت دارم؟ این دل تو باید تجلّیگاه رحمانیّت حق باشد. دل باید به تمام مؤمنین حالت رحمت داشته باشد،
1) (11)-آل عمران(3):189؛«و مالکیّت و فرمانروایی آسمانها و زمین فقط در سیطرۀ خداست.»
2) (12)-آل عمران(3):180؛«و میراث آسمانها و زمین فقط در سیطرۀ مالکیّت خداست.»
3) (13)-فاطر(35):15؛«ای مردم!شمایید نیازمندان به خدا،و فقط خدا بینیاز و ستوده است.»
4) (14)-نهج البلاغه:خطبۀ 184(خطبۀ متّقین)؛تحف العقول:159.
به هیچ مؤمنی بدبین نباشد، به قیافۀ ظاهر مؤمن نگاه نکنید که این خوش قیافه است و آن بد قیافه، این سیاه است و آن سپید، این شهری است، آن دهاتی، این دولتی و آن آزاد است. فقط مؤمن برای تو مطرح باشد و رحمانیّت وجود مقدّس او درون را روشن کند. رحیم، یعنی خدایی که در قیامت فقط به مؤمن نظر دارد، با غیر مؤمن کاری ندارد. الان که رحیم میگویی، یک مرتبه باید خودت را در دادگاه قیامت ببینی. ببینی آیا مولا تو را میخواهد یا نمیخواهد؟ میپسندد یا نمیپسندد؟ عشق به تو دارد یا خشم به تو؟ در رحیمیّت در بسم اللّٰه الرحمن الرحیم، باید دقّت کند.
«اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ» یعنی به هر جا رسیدم، از نعمت تو رسیدم. پدر، مادر، دولت، ملت، مملکت، میز، پول، نان، قدرت و عبادت من، هیچ کدام استقلالی در رساندن من به این جایی که الان هستم، نداشتهاند. خدایا فقط تو بودی، پس شکر مخصوص توست، بقیّه همه ابزار دست تو بودند، چه کاره بودند که من الان در مقابل کسی کمر خم کنم که مبادا مرا بیرون کنند یا نگه ندارند یا نانم قطع شود. آنها چه کسی هستند؟ عالَم چیست؟ دیگران که هستند؟ تنها تویی، فقط باید شکر تو را انجام دهم: «اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ* اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ* مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» (1)ای همه کارۀ روز قیامت این جا حالا یک جزئی کار دست این و آن دادهای، اما قیامت که خودت فریاد میزنی: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَلِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ» (2)خودم، فقط خودم هستم.
«إِیّٰاکَ نَعْبُدُ» یعنی مرگ بر کافر، مرگ بر منافق، مرگ بر زندیق، مرگ بر فاسق،
مرگ بر هوای نفس، مرگ بر شهوات، مرگ بر شیطان، مرگ بر ابلیس، مرگ بر ضدّ تو، فقط خودت برای من باشی، من مطیع تو هستم. برای هیچ کس دیگر ارزش قائل نیستم که از او اطاعت کنم: «وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ» (1)ای خدا! فقیر هستم، شکستهام، ندارم، ناقص هستم، چیزی ندارم، کمکم کن، چون همۀ کمکها را تو باید برایم انجام بدهی.
«اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ» (2)یعنی ای خدا، مرا در آمدن به سوی خودت دوش به دوش علی علیه السلام قرار بده، به همان راه هدایت که راه امیرمؤمنان علیه السلام است.
«اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ» آخر پیش پیغمبر میآمدند و میگفتند که این «اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ» نماز، یعنی چه؟ فرمود: یعنی علی علیه السلام ، صراط خدا علی علیه السلام است، چون بعد از مرگ پیغمبر صلی الله علیه و آله هم به ادعای ارتباط با پیغمبر چند میلیون جاده تاکنون باز کردهاند، اما پیغمبر گفت: بعد از مرگ من همه جادهها کفر است، فقط راهی که علی میرود، درست است: «صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» آن راهی که نعمت به راهروانش دادی، چه نعمتی؟ نعمت عشق خودت را، نعمت یاد خودت را، نعمت ذکر خودت را، منظور از این نعمت سیب و پرتقال نیست، اینها را کفّار بیش از ما دارند، آمریکا در و دیوارش پر از میوه است: «صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ» (3)فقط صراط مستقیم. گفت: نماز را نیکو به جا میآورد. وقتی در نماز بود پیش خدا بود، برای خدا بود، واقعاً با معشوقش حرف میزد، خدا نماز را قسمت کرده است.
در روایات دیدهاید که بنده یک تکّه میگوید: «اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ» . تا انسان میآید نفس بکشد، خدا جواب میدهد که شکر تو را قبول کردم: «اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ» خدا جواب میدهد: آری، بندۀ من همان را که میگویی من هستم، با تو
1) (17)-فاتحه(1):4؛«مالک و فرمانروای روز پاداش و کیفر است.»
2) (18)-فاتحه(1):6؛«ما را به راه راست راهنمایی کن.»
3) (19)-فاتحه(1):6-7؛«ما را به راه راست راهنمایی کن.*راه کسانی[چون پیامبران،صدّیقان،شهیدان و صالحان که به خاطر لیاقتشان]به آنان نعمت[ایمان،عمل شایسته و اخلاق حسنه]عطا کردی،هم آنان که نه مورد خشم تواند و نه گمراهاند.»
هم همان طور هستم، رحمانم، رحیمم:
«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ» (1)
امام صادق میفرماید: وضو که میگیری یادت باشد آب که روی صورتت میریزی فقط پوستش را نشوی، پوست شستن که بیوضو هم میتوان پوست را شست. حضرت میفرماید: چشمت را بشوی، بگو ای خدا دیگر این چشمم مال توست، جای دیگر نمیرود. احتیاط این است که کنارههای صورتت را هم بشویی؛ یعنی امام میفرماید: گوشَت را هم از شنیدن آن چه خدا نمیخواهد، شستشو کن.
بعد که دستت را میخواهی بشویی، بگو: دستم را از خیانت، از غصب، از سرقت، از حرام، از زدن در گوش مظلوم، از این که عصبانی شوم سر صاحب مقامم قدمم را کج بگذارم، حقی را ناحق کنم شسته و پاک میکنم. وای بر وضوهایی که تاکنون گرفتهام، این وضو با غسلی که مرده شوی به من میدهد، چه فرقی میکند؟ آن گاه که مرا غسل میدهند، در هیچ چیز غسل نیستم، یا این طرف میاندازند یا آن طرف، نه نیّت میکنم و نه توجه به حقیقتش دارم. کس دیگری مرا میشوید و داخل چاله میاندازد. این وضو، وضوی مردههاست که من میگیرم نه وضوی زندهها. (2)
الکافی:70/3-71،حدیث 6؛تهذیب الأحکام:53/1،باب 4،حدیث 2.
روزی امیر المؤمنین علیه السّلام با(محمد)ابن حنفیه نشسته بود.از او خواست تا ظرف آبی جهت وضو برایش بیاورد.محمد نیز چنین کرد.پس از آماده شدن آب،آن حضرت علیه السّلام با دست راست آب را بر روی دست چپ ریخت.سپس فرمود:
«بسم اللّه و الحمد للّه الّذی جعل الماء طهورا و لم یجعله نجسا»
پس از آن محل مدفوع را شست.آنگاه گفت:
«اللّهمّ حصّن فرجی و اعفه و استر عورتی و حرّمنی علی النّار»
سپس آب در دهان گردانید.آنگاه گفت:
«اللّهمّ لقّنی حجّتی یوم القاک و اطلق لسانی بذکرک»
سپس آب را در بینی بالا برد.آنگاه گفت:
«اللّهمّ لا تحرّم علیّ ریح الجنّة و اجعلنی ممّن یشمّ ریحها و روحها و ریحانها و طیبها»
راوی میگوید:سپس صورتش را شسته و گفت:
«اللّهمّ بیّض وجهی یوم تسودّ فیه الوجوه و لا تسوّد وجهی یوم تبیضّ فیه الوجوه»
سپس دست راستش را شسته و گفت:
«اللّهمّ اعطنی کتابی بیمینی و الخلد فی الجنان بیساری و حاسبنی حسابا یسیرا»
آنگاه دست چپش را شسته و گفت:
«اللّهمّ لا تعطنی کتابی بشمالی و لا من وراء ظهری و لا تجعلها مغلولة الی عنقی و اعوذ بک من مقطّعات النّیران»
آنگاه سر خود را مسح کرده و گفت:
«اللّهمّ غشّنی برحمتک و برکاتک و عفوک»
آنگاه پاهایش را مسح کرده و گفت:
«اللّهمّ ثبّتنی علی الصّراط یوم تزل فیه الاقدام و اجعل سعیی فی ما یرضیک عنّی یا ارحم الرّاحمین»
آنگاه رو به محمد حنفیه کرده و فرمود:ای محمد!کسی که مانند من وضو گرفته و این سخنان را بگوید، خدای عز و جلّ از هر قطرهای فرشتهای میآفریند که خداوند را تا روز قیامت تقدیس و تسبیح و تکبیر میگوید و خدای متعال ثواب آن را برای او مینویسد.
امام حسن علیه السلام میگفت: پدرم هر وقت میخواست وضو بگیرد، رنگش میپرید که گاهی من لب حوض میدویدم، میپرسیدم که بابا چه شده است؟! میگفت:
حسن جان میدانی کجا میخواهم بروم؟ این چه وضویی است؟ خدایا ما وقتی توبه میکنیم، از عباداتمان هم باید توبه کنیم، ما را ببخش، محدود بودیم، کوچک
بودیم، متوجه نبودیم که چه کار میکنیم؟ تو لطفی به ما بکن، قدرتی به ما بده تا بندۀ خوبی باشیم، امیرالمؤمنین در دعای کمیل چه التماسی میکند:
«وَاجْعَلْنی مِنْ أحسَنِ عِبادِکَ نَصیباً عِنْدَک» (1)مرا از بهترین بندگانت قرار بده تا نصیبی در نزد تو داشته باشم.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: وضو نور میآورد، نور هم وضو میآورد، وضوی نورانی ایجاد خشوع میکند: «فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ». (2)
گفت: نماز را نیکو به جای میآورد، قرآن را نیکو تلاوت میکرد. نه اینکه خوب قرائت میکرد، تلاوت یعنی چه؟ یعنی خواندن و فهمیدن و عمل کردن هر سه را روی همدیگر تلاوت میگویند، بخوانم، بفهمم، و عمل کنم.
گفت: حالا دیدن امام زمان محال است؟ نه، چگونه میتوان او را دید؟ باید از ماورای همۀ این حرفها او را دید، باید از حجابها ردّ شد، حجاب نَفْس، حجاب هوا، حجاب حرام، حجاب تاریکی، حجاب اخلاق بد، حجاب رذایل، حجاب مفاسد، حجاب گناهان و ... بعضی از ما چه حجابهایی برای خود ساختهایم؟ چه موقع میخواهیم این پردهها را کنار بزنیم؟ یکایک آنها را باید کنار بزنیم، چون خدا، نور، واقعیّات و ... پشت این پردهها هستند، میگویند: امام غایب است. مردم میگویند که پشت پردۀ غیب است؟ پردۀ غیبش چیست؟ همینهاست، اینها پردۀ غیب هستند. خدا غایب است، از ما غایب است، از خودش که غایب نیست.
خودش که ظاهرترین ظاهرهاست:
«یا مَنْ هُوَ اخْتَفیٰ لِفَرْطِ نُورِه، الظاهِرُ الباطِنُ فی ظُهُورِهِ» (3)آشکارترین آشکارهاست، روشنترین نورهاست.
پسری به پدرش میگفت: داری بقچه درست میکنی، زمینهسازی میکنی، کجا میخواهی بروی؟
گفت: خانۀ خدا.
گفت: مرا هم ببر.
گفت: تو سیزده چهارده ساله هستی، نمیتوانی بیایی.
گفت: اگر مرا نبری، من میمیرم، باید مرا ببری.
نمیدانست که مکّه چیست، بیت چیست، همین که پدرش گفت: خانۀ خدا، خیال کرد هر کس برود خانۀ خدا خودِ خدا را هم میبیند. این به عشق دیدن صاحبخانه سخت به سرش زده بود که مرا هم باید ببری.
پسر جان آخر الان وقت سفر تو نیست. گفت: نه، مرا هم باید ببری. به هر زحمتی بود پدر را راضی کرد. مادر گفت: این بچّه را هم ببر، زیاد گریه میکند.
به مسجد شجره آمدند و مُحرِم شدند. هر دو با احرام به مکّه آمدند، هر دو به در مسجد الحرام رسیدند، آن جا دعایی دارد. پدر صورتش را به دیوار گذاشت، بچه هم به دنبال پدر این کار را کرد:
«الّلهُمَّ انَّ الْعَبْدَ عَبْدُکَ وَ الْبَلَدَ بَلَدُکَ وَ الْبَیْتُ بَیْتُکَ...» (1). از در مسجد الحرام که وارد شدند تا چشم پسر به بیت و به آن فضای مسجد افتاد، نعرهای زد و روی زمین افتاد، پدر بالای سرش نشست و دید که بچه مُرده است. بر سرش زد فریادزنان گفت: من و این بچه که مهمان تو بودیم، بچهام کجا رفت؟ صدایی شنید که بچهات به عشق دیدن من آمد، تو به عشق دیدن خانه، هر دو نفر شما هم به هدفتان رسیدید، تو به عشق دیدن بیت آمدی، این هم بیت، او هم به عشق دیدن من آمد و به من رسید، دیگر چه میخواهی؟
1) (25)-تهذیب الاحکام:100/5،باب 8،حدیث 11.
خوشا آنان که اللّٰه یارشان بی(1)
واقعاً هم هر دو خودشان را به اوج تقوا و معرفت رساندند و حرکت کردند و به مسجد الحرام آمدند. شبی در حال طواف مستحبی یک نفرشان دید که شخصی به کنارش آمد و دستش را گرفت، عجب دست گرمی دارد، آقا کجا شما را زیارت کردهام؟
فرمود: اولین بار است که مرا زیارت میکنی. من همان کسی هستم که هر دو نفر شما دنبال من میگشتید.
گفت: فدای تو، تو حجّة بن الحسن هستی؟
فرمود: آری .
گفت: آقا رفیقم هم شما را میبیند؟
فرمود: نه، او با ما میآید، ولی مرا نمیبیند.
گفتم: من شما را معرفی بکنم؟
فرمود: مرا نمیبیند.
گفت: مگر آدم بدی است؟
فرمود: نه آدم خوبی است، ولی او لیاقت دیدن مرا ندارد.
گفت: آقا جان چرا؟
فرمود: در راه که دو نفرتان میآمدید، کنار یک زمین زراعت هر دو روی اسب سوار بودید. او خم شد یک دانه گندم را از خوشه چید تا ببیند رسیده است یا نه، بعد هم همان دانه را در همان زمین انداخت. دستی که به مال مردم دراز شده، چشمش دیگر لیاقت دیدن مرا ندارد. نباید مرا معرفی کنی.
1) (26)-دیوان اشعار باباطاهر.
کسی که به دلیل دستدرازی به یک دانه گندم نتواند جمال بندۀ صالح را ببیند، آیا با این همه اعمال میتواند جمال خود او را ببیند و به او برسد؟
با نفس باید کار کرد، نفس تا وقت شکوفایی عقل با ظواهر دنیا سر و کار دارد و به دنیا چسبیده است. پای تکلیف که به میان میآید، میخواهند او را بِبُرند، نمیبُرد، این جا نقطۀ «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ» است. خدا میگوید، بیا، دنیا میگوید، نرو، شهوت میگوید، نرو، مال میگوید، نرو، زن میگوید، نرو، مرد میگوید، نرو، مقام میگوید، نرو، چه زمانی میتوان رفت؟ «إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی» ، وقتی دست خودش دراز شود و دست ما را بگیرد. دست خودش چه زمانی دراز میشود؟ قرآن دست خدا است، انبیا و ائمّه دست حق هستند، ماه رمضان و محرّم و عاشورا دست حق است، جهاد دست حق است، حلال دست حق است، عبادت دست حق است، ما بیاییم دستمان را به دست خدا بدهیم، خدایی که دستش دراز است:
«یا باسِطَ الیَدَینِ بالعَطِیَّةِ» (1). او که دائم میگوید: بندۀ من بیا عطای خودم را به تو بدهم. بنابراین، من باید دستم را دراز کنم تا به من بدهد، این رَحْم خداست، قرآن رَحْم خداست، انبیاء و ائمّه رَحْم خدا هستند: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی...».
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) (27)-مصباح الکفعمی:647.
نفس امّاره و برخورد آن با تکلیف
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خدای تبارک و تعالی میفرماید: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی...» (1)
چرا نَفْس انسان به شدّت امر به بدی میکند و بدترین بدیِ محصول نفس امّاره جدایی انسان از وجود مقدّس حضرت حق و غفلت از او در همۀ زمینههاست که در مباحث گذشته بیان شد.
خلاصۀ بحثهای گذشته این شد که نفس که کارگردان وجود انسان است و تمام اعضا و جوارح در اختیار خواستهها، غرایض، شهوات و فعالیّتهای او هستند، از بدو ولادت تا هنگام تکلیفْ دائماً با ظواهر دنیا و مسائل مادی سروکار و برخورد دارد و برخورد نیز به قدری قوی است که گویا نفس با تمام مظاهر زندگی مادی وحدت پیدا کرده است، اما تکلیف میخواهد نفس را از این وابستگی شدید به مسائل مادی که اکثر آنها هم برای بدن لذتآفرین هستند، جدا کند، و او را وادار کند تا در یک سفر بسیار مهم که مبدأ آن تکلیف و منتهایش وجود مقدّس حق است، حرکت کند.
در این جاست که وقتی پای مسائل الهی در کار میآید، قبول مسائل الهی و عمل کردن به آنها برای انسان سنگین و تلخ، رنجآور، با مشقّت و سخت است. انسان که به خودش مراجعه میکند، میبیند که گویا نمیخواهد و دوست ندارد این مسائل
1) (1)-یوسف(12):53؛«من خود را از گناه تبرئه نمیکنم؛زیرا نفس طغیانگر،بسیار به بدی فرمان میدهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند...»
را بپذیرد.
اما از طرف دیگر، نَفْس انسان را شدید دعوت میکند که در همان چهارچوبی که بوده بماند و از لذتها، مادیات و دنیا دست برندارد و در این سفر حرکت نکند و این همان حالت امّاره بودن نفس و اتصال نفس به تمام بدبختیها است.
اما تکلیف، مسئولیت و وظیفه کارش این است که نَفْس و تمام حالاتش را از آن چه در آن هست، درآورد و تبدیل کند. البته ایّام تبدیل، ایّام بسیار سختی است، ایّام پر رنج و مشقّتی است، ولی خدا و همۀ انبیا، امامان، اولیا و عاشقان خدا به انسانها فرمودهاند که این رنج، مشقّت و دردِ تبدیل شدن تمام روابط مادی به روابط الهی را چند روز تحمّل کنند و با این درد و رنج بسازند، این مشقّت را به جان بخرند و قبول کنند، و خود را وادار کنند که این روابط، تبدیل به روابط الهی شود، چرا که انسان بعد این مشقّت و تحمّل رنج چند روزه منافع ابدی و دائمی خواهد بُرد، اما اگر بخواهد در همین روابط مادی محض بماند و این روابط مادی را به روابط الهی تبدیل نکند، درست است که تا وقتی که بدنش سر پا باشد، لذت میبَرَد، ولی بعد از مدتی به تدریج، ساختمان بدن او رو به ویرانی و خرابی آورده، در بدن او فعل و انفعالاتی ایجاد میشود که نه تنها همان لذت را هم نمیبرد، بلکه از لذتها درد هم میکشد.
تعطیل شدن بسیاری از لذتها به این دلیل است که دستگاههای مربوط به لذتخواهی بدن کهنه میشوند و از کار میافتند. در این صورت، بسیاری از چیزهایی که قبلاً لذت داشت و انسان مجبور است با آنها سروکار داشته باشد، دیگر
لذت ندارند. هر چیزی که میخورد، آن را تلخ مییابد، زیرا ذائقه خراب شده، مزاج منحرف شده، معده دیگر غذا را قبول نمیکند، بنیادهای بدن به هم ریخته، انسان کمکم تمام آرزوهایش به آرزوی مُردن تبدیل میشود.
نَفَس به نَفَس میگوید که مرگ برای من نعمت بزرگی است، البته اگر دیندار باشد، چراکه بیدین دست به خودکشی (1)
امام باقر علیه السّلام میفرماید:
الکافی:112/3،حدیث 8؛وسائل الشیعة:24/29،باب 5،حدیث 35061؛«...إنّ المؤمن یبتلی بکلّ بلیّة و یموت بکلّ میتة إلاّ أنّه لا یقتل نفسه».
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
الکافی:45/7،حدیث 1؛من لا یحضره الفقیه:571/3،حدیث 4953؛«...من قتل نفسه متعمّدا فهو فی نار جهنّم خالدا فیها».
میزند و خودش را به اصطلاح راحت میکند، حال یا با آتش، یا پرتاب از بالای پشت بام، یا با زیر قطار انداختن خود، یا وصل کردن به سیم برق و یا خوردن زهر خودش را میکُشد، چراکه هر چیزی را که میخواسته دورهاش تمام شده، هر چیزی را میخواسته مال بدن بوده، بدن هم وقتش تمام شده، بنیادهایش به هم ریخته و دیگر فایدهای ندارد، از این رو، به خود میگوید که برای چه زنده بمانم، چون تمام زندگیاش برای بدن بود و الان که دیگر بدن وجود ندارد، میگوید، برای چه بمانم، یا خودکشی میکند و یا اگر مؤمن باشد، مرگ را برای خود عروسی میداند.اما بعد از این مرگ، انسان به رنج دائم دچار خواهد شد، چراکه بسیاری از نواحی وجود که مربوط به حضرت حق بوده، تعطیل مانده و در قبر بدن حبس و نابود شده است و حالا که انسان وارد بر پروردگار عزیز عالَم میشود، اولین سؤال حق این است که در این مدّت عمری که در دنیا بودی، چه کردی؟ در آن هنگام انسان جوابی ندارد که به حق بدهد، تنها جوابی که دارد این است که تمام کارهایم برای بدنم بود، آن هم که در دنیا تمام شد: «وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ» (2)آن جا دیگر هیچ بهرهای و نصیبی ندارد.
در هر صورت، تبدیل روابط و اهمیّت مسئله هم در همین رنج است، در همین کار و فعالیّت و حرکات است، البته اگر انسان حرکتش را در این مسیر ادامه دهد،
همۀ رنجهای ظاهر، شدّتها، المها، دردها و ناراحتیها یک مرتبه تبدیل به عشق میشود، چون تجلّیات، تجلّیات نوری به انسان میشود، کمکم انسان میتواند عمق نماز را ببیند، عمق عالَم را کشف کند، الهاماتی را حس کند، آهسته آهسته سبک میشود، به تدریج با اولیای خدا حال دیگری پیدا میکند، از دیدن بدان متنفّر میشود، ظواهر دنیا عمقش را نشان میدهند که پوچ و هیچ هستند و «أَنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ ...» (1)میبیند: «زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ ذٰلِکَ مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ». (2)
غرق در عشق به واقعیّات میشود، عشق هم بر تمام رنجها و خستگیها حاکم است، چون آتشی است که میسوزاند و جلو میرود. آن جاست که انسان به مقام مع اللهی میرسد، نفرتها و محبّتها و اخلاقیّات سر جای خودش میآیند و انسان در مقابل گناه موضع بسیار سختی خواهد گرفت. در مقابل عبادت هم سر از پا نخواهد شناخت. (3)
إرشاد القلوب:18/1؛«أکثروا من ذکر هادم اللّذّات فإنّکم إن کنتم فی ضیق وسّعه علیکم فرضیتم به فأثبتّم و إن کنتم فی غنی نغصّه إلیکم فجدتم به فأجرتم فإنّ أحدکم إذا مات فقد قامت قیامته یری ما له من خیر أو شرّ إنّ اللّیالی قاطعات الآجال و الأیّام مدنیة الآجال و إنّ المرأ عند خروج نفسه و حلول رمسه یری جزاء ما أسلف و قلّة غناء ما خلّف و لعلّه من باطل جمعه أو من حقّ منعه.
بسیار از شکننده لذّتها(و مرگ)یاد کنید،(چیزی که خوشیها را نابود و زندگیها را برهم میزند).زیرا اگر در تنگی(و سختی زندگی)باشید،آن را بر شما وسیع میسازد و به آن راضی میشوید و ثبات و آرامش پیدا میکنید و اگر دارای ثروت باشید،آن را در نظرتان،مبغوض میسازد و به بخشش میپردازید و پاداش میگیرید،چراکه هرکدام از شما،که بمیرید،قیامتش برپا میشود و پاداش خوبی و بدی را میبیند،و بدانید که(گذشت)شبها آرزوهایتان را از میان میبرد و روزها نزدیککننده مرگ شما هستند و هرگاه انسان از دنیا برود،و وارد گور شود،پاداش و کیفر آنچه را از پیش فرستاده میبیند و درمییابد که آنچه را بهجا گذاشته،برایش فائدهای ندارد و چهبسا(مال را)از حرام جمع کرده و یا حقوق(الهی)آن را نداده باشد».
و نیز نقل شده از سعد(یکی از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)که گفت:در حال بیماری،به سلمان گفتم:
کیف تجد نفسک فبکی فقال ما یبکیک فقال و اللّه ما أبکی حزنا علی الدّنیا و لکنّ بکائی لأنّ رسول اللّه ص قال لیکن بلاغ أحدکم من الدّنیا کزاد الرّاکب فأخاف أن أکون قد تجاوزت ذلک و لیس حوله فی بیته غیر مطهرة و إجّانة.
خود را چگونه میبینی؟سلمان گریه کرد،سعد پرسید:چرا میگریی؟
پاسخ داد،به خدا سوگند برای دنیا(و از دست رفتن آن)گریه نمیکنم،بلکه برای این میگریم که:رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:مال و دارایی شما در دنیا باید به اندازه توشه(و خرج سفر)مسافر باشد و من میترسم که بیشتر از آن داشته باشم و در قیامت حساب آن را از من بخواهند؟!.
(سعد گوید:)به اطراف خود نگاه کردم،جز آفتابه و کاسه سفالین و تشتی،چیزی ندیدم.
آنچه تا کنون بیان شد عبارت بود از تبدیل روابط نفس از مادیات محض به معنویات، با توجه به این که در تبدیل روابط به معنویات پای مادیات به کلی از میدان زندگی قطع نمیشود، نباید هم قطع شود، چون انسان تا در دنیا هست باید با مادیات، با مردم و کسب و کار سروکار داشته باشد، امّا کل روابط مادی که قبلاً حاکم بود و نمیگذاشت انسان رابطهای داشته باشد، محکوم، دنبالهرو و تابع میشود، انسان در همان زمان با پول سر و کار دارد، اما اول وجود مقدّس مولایش را نظر میکند که خداوند راجع به مال چه دستوری دارد؟ مولا هم به او میگوید: «أَحَلَّ اللّٰهُ الْبَیْعَ» (4)داد و ستد حلال است. مولا به او میگوید: جنس میخواهی بخری
1) (4)-حدید(57):20؛«بدانید که زندگی دنیا[یی که دارندهاش از ایمان و عمل تهی است،]فقط بازی و سرگرمی و آرایش و فخرفروشیتان به یکدیگر،و افزون خواهی در اموال و اولاد است...»
2) (5)-آل عمران(3):14؛«محبت و عشق به خواستنیها[که عبارت است]از زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چهارپایان و کشت و زراعت،برای مردم آراسته شده است؛اینها کالای زندگی[زودگذر]دنیاست؛و خداست که بازگشت نیکو نزد اوست.»
3) (6)-مناسب است برای بیداری از غفلتها و بیاعتنایی به دنیا به چند روایت اشاره کنیم:
4) (7)-بقره(2):275؛«درحالیکه خدا خریدوفروش را حلال کرده است.»
به قیمت عادلانه بخر، میخواهی بفروشی عادلانه بفروش، از فروش جنس آن چه به دست آوردهای، نیاز خود و زن و بچهات را برطرف کن، مازاد آن را هم با من معامله کن. من قانون صدقات دارم، قانون انفاق دارم، قانون خمس دارم، قانون زکات دارم، قانون «تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ» (1)دارم.
موضع انسان در مقابل مال، جان، مردم، ستمگران و تمام وجود موضع الهی میشود، با همۀ ظواهر هم سر و کار دارد، اما دیگر ظاهر را نمیبیند، بلکه باطننگری است که در حرکت ظاهری تابع اوست، نه ظاهرنگری که باطنش خاموش باشد.
نَفْس اگر با همۀ اعضا و جوارحی که در اختیار اوست وادار شود که در برابر اوامر وجود مقدّس حضرت دوست تسلیم شود، خواستههای حضرت مولا را اجرا کند.
به این مسئله «تجلیه» گویند هیچ کس هم نمیتواند بگوید نمیتوانم. خواستۀ خدا بعد از دادن قدرت است. اول به انسان قدرت میدهد و بعد از او طلب برنامه میکند. جان میدهد، بعد میگوید که: جانت را با من معامله کن، مال میدهد، بعد میگوید: مالت را با من معامله کن، چشم میدهد، بعد میگوید: به آن چه راضی هستم، نگاه کن و به آن چه راضی نیستم، نگاه نکن، گوش میدهد و میگوید: حلال را بشنو و به حرام گوش نده، زبان میدهد و میگوید: آن چه را راضیایم، بگو و آن چه راضی نیستیم، نگو. بنابراین، اول قدرت، نیرو و سرمایه میدهد و بعد تکلیف میخواهد.
خواستۀ وجود مقدّسش قبل از عنایت قدرت نیست. کسی که تکالیف را انجام نمیدهد نگوید نمیتوانم، بلکه بگوید نمیخواهم انجام دهم، نگوید نمیتوانم، بلکه بگوید آخرتم را نمیخواهم، بهشت را دوست ندارم، کمال و نجات را
1) (8)-مائده(5):آیۀ 2؛«و یکدیگر را بر انجام کارهای خیر و پرهیزکاری یاری نمایید.»
نمیخواهم، در آینده همنشینی با انبیا و ائمّه و اولیا و عاشقان را نمیخواهم. در واقع، همین ظواهر و لذایذ را میخواهد. نگوید نمیتوانم پول و جان بدهم، نمیتوانم گناه نکنم.
به هر حال تجلیه، تلخی و رنج و مشقّت دارد، چراکه خواستههای وجود مقدّس مولا با نفس امّاره روبهرو میشود و به دلیل این که انسان میخواهد برعکس تمام خواستههای نفس حرکت کند، برای او سخت و تلخ است، اما این سختی و تلخی را که به منزلۀ دارو است باید چشید و خورد.
در این جا مطالب بسیار مهمی از وجود مقدّس امیرالمؤمنین علیه السلام رسیده است.
ایشان در قسمتی از خطبۀ 234 معروف به قاصعه میفرماید:
«وَلَوَضَعَ مُجاهَدَةَ ابلیسَ عَنِ القُلوبِ» ؛ اگر میخواست درِ دل همۀ ما را از ابتدا به روی ابلیس میبست که دچار وسوسه و تردید و شک نشوید، دچار مرض قلبی نشوید. اگر میخواست همان گونه که شیاطین به آسمانها راه ندارند، کاری میکرد که شما هم راه نداشته باشید
«وَلَنَفَی مُعْتَلَجَ الرَّیْبِ مِنَ النّاس» ؛ همۀ شما را یک پارچه ملکوتی صرف قرار میداد. اگر میخواست این کار را میکرد، اما نکرد، شما را مسلّح به یک سلسله ابزار روحی و بدنی و یک سلسله ابزار علمی و قانونی کرده که این مجموعه را «رَحِمَ رَبِّی» میگوید که این رحمت خداست، قدرت ما رحمت خداست، قرآن رحمت خداست، انبیا و ائمّه رحمت خدا هستند، قوانین رحمت خدا هستند، ماه رمضان رحمت خداست: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ ...» نَفْس من میگوید بیا برو جهنم: «إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی ...» ، مگر این که رحمت خدا مرا محاصره کند، و رحمت خدا اینهاست.
«ولکِنَّ اللّٰهَ یَخْتَبِرُ عِبادَهُ بِأنْواعِ الشَّدائد» ؛ عشق مولا بر این قرار گرفته که همۀ شما
را دچار کارهای سخت و رنجها و شدّتها کند.
«ویَتَعَبَّدُهُم بِألوانِ المَجاهِدِ» ؛ رشتههای رنگارنگی از عبادت برای شما قرار داده است.
«وَیَبْتَلیٖهِمْ بِضُروبِ المَکارِهِ» ؛ این قدر دردسرها، رنجها، غصّهها، مکاره برایتان قرار داده که حساب ندارد. ببینید ما از لابهلای چه چیزهایی باید رد شویم تا به او برسیم، آسان نمیتوان به او رسید، چراکه او خودش را در قرآن «رَفِیعُ الدَّرَجٰاتِ» (1)میخواند؛ یعنی از همه بالاتر هستم و تو از این زمین تاریک باید حرکت کنی تا به من برسی. چه قدر انسان باید بکوشد تا این روابطی که شما را به زمین چسبانده، کنده نمیشوید، این همه رنجهای عبادت و زحمتها و مرارتهای بندگی را باید چشید که روابط از این زمین کنده شود، از مادیات کنده شود، از شهوات کنده شود، انسان الهی شود.
«إخْراجاً لِلتَّکبُّرَ مِنْ قُلُوبِهِم» ؛ شما در پسِ این رنجها نسبت به خدا یک دل متواضعی پیدا میکنید.
«وإسکاناً لِلتَّذَلُّلِ فی نُفُوسِهِم» ؛ در نَفْسِتان حالت ذلّت عالی نسبت به خدا از پسِ این رنجها پیدا میشود.
«وَلِیَجْعَل ذلک أبْواباً فُتُحاً إلی فَضْلِهِ» ؛ یک مقدار که این جادهها و کوره راهها و عقبهها و سختیهای عبادتها را رد کردید، درهایی که شماره ندارد از جانب او به روی شما باز میشود.
«وأسباباً ذُلُلاً لِعَفْوِهِ» ؛ وسایلی در اختیار شما قرار میگیرد که خدا میگوید نمیتوانم این بندهام را نبخشم، چون چیزهایی دارد که قابل عفو من است .
«وَعَن ذلِکَ ما حَرَسَ اللّٰهُ عِبادَهُ المؤمِنین بِالصَّلَوات والزَّکَوات و مُجاهَدَةِ الصِّیامِ فِی
1) (9)-غافر(40):15؛«بالابرندۀ درجات.»
الأیّامِ المَفْرُوضاتِ» ؛ به این دلیل است که خدا نماز را آورد، زکات را آورد، سختی روزه را در ایّام رمضان آورد.
«تَسْکیناً لِأطْرافِهِم» ؛ تا اعضا و جوارح شما از سیطرۀ شیطان آزاد شود.
«وتَخْشیٖعاً لِأبْصارِهِم» ؛ تا چشم شما از چشمچرانیهای به مظاهر فریبندۀ دنیا بسته شود.
«وتَذْلیلاً لِنُفُوسِهِم» ؛ تا فروتن شوید .
«وتَخْفیضاً لِقُلُوبِهِم» ؛ تا دلتان برای او آب شود.
«وإذْهاباً للخُیَلاءِ عَنْهُم» (1)؛ تا کبر و خودپسندی و خودیّت شما از جا برداشته شود.
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در نامۀ 45 نهج البلاغه مینویسد:
خودم با خودم چه کردم که علی شدم.
«إنَّمَا هِیَ نَفْسیٖ أروضُها بِالتَّقْویٰ» ؛ نفس را از افتادن در انواع لذتهایی که محبوبم نمیپسندید، نگه داشتم.
«لِتأتِیَ آمِنَةً یَومَ الخَوفِ الأکبَرِ» ؛ تا روز قیامت که از قبرم بیرون میآیم، دیگر وحشتزده نباشم، نگاهم به شعلۀ جهنّم نیفتد تا ببینم صدا از جهنّم درمیآید که:
علی مشتری من هستی از این رو نفس خود را نگه داشته و حفظش کردم.
«وَتَثْبُتَ عَلیٰ جوانِبِ المَزلَقِ» ؛ لغزشگاه زیاد کنار من بود، ولی سالم رد شدم.
«وَلَو شِئْتُ لاهْتَدیَتُ الطَّریقَ إلیٰ مُصَفّیٰ هَذا العَسَلِ» ؛ اگر علی میخواست از صافترین عسلْ برای خود غذا قرار دهد، قرار میداد.
«ولُبابِ هٰذا القَمْحِ» ؛ اگر میخواستم بگویم که مغز گندمها را دربیاورید و برای من نان درست کنید، میکردند .
1) (10)-بحار الأنوار:114/6؛نهج البلاغه:خطبۀ 234(خطبۀ قاصعه).
«ونَسائِجَ هذا القَزِّ» ؛ اگر میخواستم بگویم که پیلۀ ابریشم را بردارید نخ کنید و برای من پیراهن درست کنید، میکردند.
«ولکِنْ هَیْهاتَ أنْ یَغْلِبَنی هَوای» ؛ اما هرگز هوای نفس به علی علیه السلام مسلّط نمیشود، مگر هر چه دلم خواست، به آن گوش میدهم؟ مگر هر چه نَفْسم از من خواست، به او میدهم؟
«وَیَقُودَنی جَشَعی إلیٰ تَخَیُّرِ الأطْعِمَةِ» (1)؛ مگر ممکن است حرص به علی دست پیدا کند و علی را به هر لذّتی که دلش خواست بکشاند؟
«وَکَلَهُ اللّٰهُ إلیٰ نَفْسِهِ فهُوَ جائِرٌ عَنْ قَصْدِ السَّبیلِ» ؛ بیچاره با دچار شدن به نفسش از راه خدا منحرف شد.
«مشغوفٌ بِکَلامِ بِدْعَةٍ ودُعاءِ الضَلالَةٍ» (2)دل به سخن غیر خدا بست و مردم را هم به گمراهی کشید.
در خطبۀ 86 میگوید:
«عِبادَ اللّٰهِ! إنّ مِنْ أحَبّ عِبادِاللّٰهِ إلَیْهِ، عَبْداً أعانَهُ اللّٰهُ عَلیٰ نَفْسِهِ»؛
میدانید محبوبترین بنده نزد خدا چه کسی است؟ بندهای که خدا او را برای تسلّط بر نَفْسش کمک کرده باشد، مگر بدون قدرت خدا میتوان به نفس مسلّط شد، مگر بدون عنایت خدا میتوان به خواستههای نفس مسلّط شد، کسی که به نفسش مسلّط است، محبوب خداست.
«فَاسْتَشْعَرَ الحُزْنَ» (3)کسی که به نفسش مسلّط است، هر وقت نگاهش میکنی، میبینی شعارش غصّه و اندوه است. همیشه برای رسیدن به خدا اندوه و غصّه میخورد. برای رسیدن به مولا دائم میگوید: کِی میرسد؟ هنوز نرسیده است؟ ناراحت و غصّهدار است، من چه زمانی به محبوبم میرسم؟ از کجا باید
بفهمد که به محبوبش رسیده است؟ از درون خودش باید بفهمد.
از پیغمبر پرسید: از کجا بفهمم خدا از من راضی است؟ فرمود: از دل خودت، ببین تو از خدا راضی هستی، از درون خودت باید به او برسی. شعار او اندوه است، رویّۀ زندگی او ترس از عذاب خداست.
«فَظَهَرَ مِصْباحُ الهُدیٰ فی قَلْبِهِ» (1)چراغی در دل او روشن شده که همان تجلّی عشق الهی است. دلی دیگر دارد، هر چه برایش فراهم میشود باز هم میبینم در قیافهاش اندوه پیداست. میگویم، چه شده است؟ میگوید: نمیدانم دلم به هیچ چیزی خوش نمیشود.
غلامان امام زین العابدین علیه السلام میدیدند که از شبهای قدر به بعد امام ناله و گریه سر میدهد، دیگر نمیخوابد، مقداری که زمان میگذرد با یک حالی برمیگردد و میگوید: رمضان رفتی؟! دیگر دلم خوش نیست، نه به غذا دلم خوش است، نه به لباس و نه به جوانی، فقط دلم به او خوش است، دلخوشی دیگری ندارم. انسان به چه چیزی دل خوش باشد؟! اینها که دلخوشی نمیآورد، اینها همه تا دمِ قبر هستند، خیلیهایشان هم وسط راه انسان را رها میکنند.
«فَظَهَرَ مِصْباحُ الهُدیٰ فی قَلْبِهِ» ؛ چراغ روشن شده، چراغ که روشن شود، دیگر نماز خستگی ندارد، بلکه فقط عشق دارد:
«رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ ...» (2)
در آن هنگام که تیر و نیزه مانند باران میبارید، ابوثُمامه در ظهر عاشورا میگوید:
حسین جان! میخواهم نماز بخوانم، آن هم پشت سر شما. امام هم به او نمیگوید
چه وقت نماز است، اسلحه و آتش میبارد! امام هم به این چیزها نگاه نمیکند، او هم از امامش یاد گرفته است. امام، علی اکبر را صدا میزند و میفرماید: علی جان اذان بگو. هیجده نفر بیشتر نبودند:
«الصَّلاةُ مِعْراجُ المُؤمِنِ» (1)نماز معراج مؤمن است،
«الصَّلاةُ قُربانُ کُلِّ تَقِیٍّ» (2)نماز مایۀ تقرّب هر پرهیزگار به خداست. این «اللّٰه اکبر» از تمام عسلهایی که مردم عالَم میخورند، در دهان او شیرینتر است.
حبیب من به من اجازه داده تا اسمش را ببرم، مولایم اجازه داده هر 24 ساعت پنج دفعه با او گفتگو کنم. خیلیها هستند تا آخر عمرشان اصلاً یاد خدا هم نمیکنند، اما خدا دائم یاد من است، من دائم یاد او هستم.
به مردی گفتند: تو سی سال است که در مشهد هستی، چرا حرم نمیآیی؟ گفت:
من پیش خودِ حضرت رضا هستم، دور نیستم، حرم برای چه بیایم؟ اصرار کردند یک دفعه بیا، یک دفعه بلند شد و آمد. دمِ در گفت که چه کار باید بکنم؟ گفتند: اذن دخول بخواه:
«أتاذنُ لی یَابنَ رَسولِ اللّٰهِ أن أدخُلَ حَرَمَکَ» (3)، گفت: اجازه باید گرفت؟ گفتند: بله، این جور دستور دادهاند، برای اولین بار تابلوی اذن دخول را نگاه کرد، گفت:
«أتأذَنُ لی یَابنَ رَسول اللّٰه» . کسانی که اطراف او بودند و او را آورده بودند، همه شنیدند که با گوش خودشان از حرم صدا آمد، بله، اجازه میدهیم. این چراغ اگر نورش قوی شود، انسان پشت پرده و عمق را میبیند.
امیرالمؤمنین میفرمایند:
«وَهُمْ وَالنّارَ کَمَنْ قدرآها» (4)میدانی چرا قیافهاش اندوهناک است؟ با این که در دنیاست، ولی از همین جا جهنّم را میبیند، همه چیز را میبیند، راحت خوابش نمیبرد، خوش نیست، خوشی او چه زمانی شروع میشود؟
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرماید:
زمانی که چشمش به ملک الموت میافتد، میگوید: آمدهای مرا پیش حبیبم ببری، زود باش، دیگر معطّلم نکن، قبض روحم کن.
«فَزَهَرَ مِصْباحُ الهُدیٰ فی قَلْبِهِ».
«وأَعَدَّ القِریٰ لِیَومِهِ النّازِلِ بِهِ» از همین جا سفرهاش را برای روزی که به مهمانی خدا میخواهد برود آماده کردهاست.
«فَقَرَّبَ عَلیٰ نَفْسِهِ البَعیدَ» ؛ هیچ با مردن بین خودش و مرگ فاصله نمیبیند.
همین الان خودش را در حال مرگ میبیند.
«وَهَوَّنَ الشَّدیدَ» ؛ با عبادت، سختیهای قیامت را آسان کرده است.
«نَظَرَ فَأَبْصَرَ» ؛ چشمش را باز کرد و آن چه نادیدنی بود، دید:
چشم دل باز کن که جان بینی آن چه نادیدنی است آن بینی (1)
«وَ ذَکَرَ فَاسْتَکْثَرَ» ؛ یک بار که گفت: «یا اللّٰه»، قانع نشد، دوباره و دوباره و دوباره گفت:
«فَاسْتَکْثَر» . امیرالمؤمنین میفرماید: کارش به جایی رسیده که کنار دست او مینشینی و میتوانی گوشهای خود را باز کنی. تمام سلولها و خون و گوشت و پوستش میگوید: «یا اللّٰه، یا اللّٰه»، همیشه میگوید، «اللّٰه».
«ذَکَرَ فَاسْتَکْثَر» هر چه را هم به او نشان میدهند، عادی است، نه تابلوها برای او غیر عادی است، نه طبیعت و نه گلستان. هر جا او را میبری میبینی که غیر از دیگران است، به همه چیز با عشق محبوب نگاه میکند چون آثار او را میبیند.
به دریا بنگرم دریا ته وینم(2)
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم (1)
«وَ ذَکَرَ فَاسْتَکْثَرَ وَ ارْتَوَیٰ مِنْ عَذْبٍ فُراتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلاً وَ سَلَکَ سَبیلاً جَدَدَاً قَدْ خَلَعَ سَرابیلَ الشَّهَواتِ» ؛ تمام لباس شهوات را از وجودش بیرون آورده، از هیچ چیزی لذت نمیبرد.
«وتَخَلّیٰ مِنَ الهُمُومِ» ؛ تمام غصّهها را دور ریخته است.
«إلّا هَمّاً واحِداً انْفَرَدَ بِهِ» ؛ فقط یک غصّه دارد، به هر کس میرسد، میگوید: من چه زمانی به مولایم میرسم؟ چه زمانی محبوبم از من راضی میشود؟
«فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ العَمیٰ» ؛ از کوری خارج شده و میبیند.
«ومُشارَکَةِ أهْلِ الهَویٰ» ؛ دیگر نمیتواند با هواپرستان بنشیند.
«وَ صٰارَ مِنْ مَفاتیحِ أبوابِ الهُدیٰ» ؛ وجودش تبدیل به کلید شده، به هر کس میرسد، او را هم میسوزاند، به هر کس میرسد که خدا را قبول ندارد با دیدن اینها اخلاق و رفتارش عوض میشود و منقلب میگردد و میگوید: آقا چه شده است؟ چه کسی در تو اثر گذاشته، اسم او را به من بگو، مرا نیز با او آشنا کن.
«وَ صٰارَ مِنْ مَفاتیحِ أبوابِ الهُدیٰ، و مَغالیقِ أبْوابِ الرَّدیٰ» (2)تمام درهای گمراهی را میبندد. این تجلیه است. ابتدای کار هم سخت است، چون انسان میخواهد همۀ روابط غیر خدایی را تبدیل به روابط خدایی کند. خودمان را بسنجیم.
در روایات به گریه از خوف خدا توصیه شده است:
«وَعَبْرَةَ مَنْ بَکیٰ مِنْ خوفِکَ مَرحومَةً» (3)یعنی هر وقت برای من گریه کنید، گناهانتان را میبخشم، دل شما را روشن میکنم، جانتان را صفا میدهم:
تا نگرید ابر کِی روید چمن***تا نگرید طفل کِی نوشد لبن (4)
از اول این گریه را قرار داده تا از مادر متولد شدیم برای شیر گریه کردیم، مادر
دوید و به ما شیر داد، حالا هم که بزرگ شدیم پیش خودش باید گریه کنیم، تا گریۀ ما درمیآید، میگوید، هان! چه شده است بندۀ من؟ ما را آرام میکند، اگر گریه کنیم آرام میشویم و اگر گریه نکنیم، آرام نمیشویم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
مسألهای که در جنب نفس، با توجه به آیات کتاب خدا و روایات و اخبار مطرح است، مسئلۀ تجلیه یا طهارت ظاهر وجود است.
اگر انسان طالب خیر دنیا و آخرت باشد، برای تحقّق آن باید این منزل را طی کند. قواعد این منزل در اختیار علم فقه و علم حلال و حرام است.
در علم فقه اکثر مسائل بر محور وظایف و مسئولیتهای عبادی آنان دور میزند. در علم حلال و حرام هم اکثر مسائل بر امور اقتصادی و مخصوصاً مسئلۀ خوراک، پوشاک و مسکن انسان دور میزند.
نفس که کارگردان تمام اعضا و جوارح و فرماندۀ تمام عناصر وجودی انسان است باید با علم فقه و علم حلال و حرام حالت انقیاد پیدا کند، به این معنا که تمام خواستهها، شهوات، غرایض و امیالی که بر این تابلو نقش بسته باید مقیّد به حدود خدا شود، نفس وقتی حالت انقیاد و تسلیم در برابر امر خدا پیدا کرد، وارد منطقۀ نورانی نماز میشود، وارد محیط پربرکت روزه میشود، وارد دنیای باعظمت جهاد و شهادت میشود، وارد دنیای انفاق و صدقات و حجّ و امر به معروف و نهی از منکر و سایر مسائل عبادی حق میشود.
وقتی وارد این میدانها شد، تمام تبعاتش را با خودش میبرد، چون همۀ اعضا و
جوارح انسان برای نفس به منزلۀ ابزار هستند. وقتی کارفرما برای کاری میرود، تمام ابزارش را هم دنبال خودش میبرد. اگر نفس شیطانی باشد و بخواهد در مجلس گناه شرکت کند، ابزارش را هم با خودش میبرد، چشم، گوش، زبان، دست، پا و شکم را میبرد و اگر نخواهد برود هیچ کدامشان نمیروند.
نفس که نرود تبعاتش هم نمیروند، البته تبعات نفس از خود اختیاری ندارند، بلکه همه تسلیم نفس هستند. باید دید نفس تسلیم چه ناحیهای است، اگر تسلیم ناحیۀ الهی است، وقتی به طرف وجود مقدّس دوست حرکت میکند، همۀ اعضا و جوارح را هم با خودش میبرد، وقتی در حالت انقیاد و تسلیم نسبت به مولا به سر میبرد، اعضا و جوارح هم به تبع او در حال انقیاد و تسلیم عملی نسبت به حق برمیآیند. البته تسلیم او تسلیم حالی است و تسلیم سایر اعضا و جوارح تسلیم عملی، حرکتی و فعلی است.
عمده و ریشۀ مسئله توجّه و حال است، اگر انسان حال داشته باشد، عبادت دارد، اگر حال نداشته باشد، عبادت ندارد. در اکثر معارف وارد شده که عبادت بیعشق، عبادت بیحال، عبادت بیشناخت، عبادت بیمعرفت، عبادت بدون حالت تسلیم عبادت نیست. یک سلسله حرکاتی است که این حرکات ارزش فوقالعاده ندارند. پایۀ همۀ این واقعیّات هم معرفت است، این قدر که انسان بفهمد جز وجود مقدّس، یار دیّاری در این آفرینش وجود ندارد.
تمام روی وجود را به طرف او برمیگرداند، چون تنها او وجود اصیل است، بقیّه وجود تَبَعی هستند. آنها هم اکثر وجودات را وجود تبعی میبینند، انبیا، ائمّه، اولیا و عاشقان که وجودهای تَبَعی را هم نمیدیدند، یک وجود بیشتر نمیدیدند و آن وجود مقدّس حق بود، پس بقیّه را به چه صورت نگاه میکردند؟ به صورت تجلّی،
تجلّی که استقلال ندارد، تجلّی منبع میخواهد و وقتی که انسان محو در منبع شد، اصلاً نوبت به تماشای تجلّی دیگر نمیرسد. نفس اگر به چنین حالت علمی و عملی برسد، حال پیدا میکند.
این حال است که منشأ تمام رشتههای بندگی است، منشأ گریه، شادی، انبساط، حرکت، فعالیّت، بیداری، عبادت و نماز با خشوع است، ولی آیا بزرگان و رهروان این راه و سالکان این مسیر به همین حدود قانع شدند؟ مگر به حدّ این عبادات، به حدّ علم فقه و علم حلال و حرام قانع شدند؟ آنان تمام این مراحل را پلّه و قدم اول میدانند، چون یار بسیار باعظمتی است و به این راحتیها کسی نمیتواند به او و به لقای او برسد.
حجابهای ظلمانی و نوری در این مسیر بسیار زیاد است که انسان حجاب به حجاب، منزل به منزل، مرحله به مرحله باید بگذرد، به صورت دفعی و لحظهای هم نمیشود، بلکه انسان باید به تدریج حرکت کند، پلّه به پلّه منزلها و حجابها را پشت سر بگذارد تا به آن واقعیّتی که قرآن اسمش را لقای انسان گذاشته برسد؛ یعنی به جایی برسد که خداوند با تمام هویّت خداییاش از انسان راضی شود، انسان هم با تمام هویّت انسانیاش از خدا راضی شود. میدانید که رسیدن به این منزل کار سادهای نیست. (1)
نهج البلاغه:حکمت 237؛«و قال علیه السّلام إنّ قوما عبدوا اللّه رغبة فتلک عبادة التّجّار و إنّ قوما عبدوا اللّه رهبة فتلک عبادة العبید و إنّ قوما عبدوا اللّه شکرا فتلک عبادة الأحرار.
گروهی عبادت کردهاند خدای عز و جلّ را از راه ترس پس این عبادت بندگان است که از ترس آقا خدمت میکنند.و گروهی عبادت کردهاند خدای تبارک و تعالی را از برای طلب ثواب،پس این عبادت مزدوران است که کاری میکنند که مزدی ستانند،و گروهی عبادت کردهاند خدای عز و جلّ را بسبب محض دوستی او، پس این عبادت آزادگان است».
و نیز میفرماید:
الألفین:128؛«إلهی ما عبدتک شوقا إلی جنتک و لا خوفا من نارک بل وجدتک أهلا للعبادة فعبدتک.
خدایا ترا عبادت نکردهام برای اشتیاق به بهشت و نه از ترس از آتشت بلکه برای اینکه ترا برای عبادت شایسته یافتم پس ترا عبادت کردم».
نمونۀ افرادی هم که به این منزل و لقای انسانیت رسیدهاند تعدادشان خیلی کم است. تنها یک نفر به این منزل رسید. کسی که از رستنگاه مو تا نوک پایش یک جای سالم در پشت و روی بدنش نبود، روبه روی او 72 بدن بیسر و قطعه قطعه روی خاک افتاده، این طرفش هم صدای 84 زن و بچه به گوش او برسد.
کشتههای او هم کشتههای عادی نیست، بلکه تمامشان غیر عادیاند، عالِم،
1) (1)-امیر المؤمنین علیه السّلام درباره عبادت خداوند میفرماید:
عادل و موثّق هستند. آن گونه که در زیارتشان میخوانیم از اولیای حق و در رأس عارفان تاریخ هستند. زن و بچهاش هم زن و بچۀ عادی نیستند، نه خواهرش عادی است و نه دخترش سکینه و نه این اهل بیت، هیچکدام عادی نیستند. بلکه همه از اولیا و فرازنگان و برترینهای روزگارند.
کسی که در امواج انواع بلاها دچار است و در اوج این بلاها بگوید:
«إلهی، رِضَیً بِقَضٰائِکَ» (1)به این وضعی که الان در آن هستم و تو میبینی که به خاطر تو هم به این وضع دچار شدهام، راضیِ راضی هستم و این رضایت کاشف از رضایت حق است فردی عادی است؟ از این رو، وقتی آیۀ آخر سورۀ فجر آمد که: «یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً»، (2)شخصی از پیامبر پرسید: این سوره چیست؟ پیامبر فرمود: این سوره، «سورة الحسین» است. اصلاً حرف خدا در این آیه فقط با حسینِ من است.
منزل تجلیه، منزل سادهای نیست، منزل تجلیه است عبارت است از: علم فقه و علم به حلال و حرام و وادار کردن نفس که حالت انقیاد و تسلیم در مقابل وجود مقدّس دوست پیدا کند و بعد هم همۀ اعضا و جوارح مقیّد به قیود رسالۀ مرجع تقلید شوند و همۀ اعضا و جوارح مقیّد به قیود کتاب حلال و حرام شوند و حتی این قدر قید قوی باشد که اگر انسان سر سفرهای قرار گرفت که خوشمزهتر از آن دیگر نبود، ولی شبهه داشت که حلال است یا حرام، واقعاً نخورد، حتی بو هم نکشد.
این قید چنین قدرتی دارد، قدرتی که انسان سر سال وقتی حساب میکند، میبیند دویست هزار تومان منفعت کرده، که چهل هزار تومانش خمس و سهم امام است، در این هنگام هیچ معطّل نشود و آن را از مالش دور میکند، چراکه حق
دیگران است، حق خداست، خدا گفته راضی نیستم این پول بین پولهایت باشد.
این قدر مقیّد به حلال و حرام است، این قدر مقیّد به فقه، نماز اول وقت، وضوی درست، نماز درست، روزه و حج و جهاد با شرایط است.
مجموع این علم و عمل و حال را که با همدیگر در این منزل ایجاد کرد تازه وارد پلّه و قدم اول شده است.
بعضیها بیخود از خودشان گلایه نمیکردند و راست میگفتند که:
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچهایم (1)
آنها تمام آرامی روحشان به این جهت بود که پایین نبودند، از اوج قلّۀ عرفان الهی و انسانی همه چیز را تماشا میکردند. خود به خود عمقبین و تیزبین بودند و به همین دلیل همیشه در حال رضایت بوده و هیچ گاه شکوه و اعتراضی نداشتند.
اگر حرف میزدند، حرف زدنشان مطابق با قرآن بود، اگر درِ مغازۀ نانوایی هم میرفتند، فقط یک بار میگفتند: آقا یک نان به ما بده و بار دوم حرف نمیزدند و میگفتند که بیشتر از این اجازه نداریم زبان را خرج شکم کنیم.
مقیّد و مراقب بودند، مُحاسب بودند، چشمشان را یک لحظه بیخودی صرف نگاه کردن نمیکردند، چشم کار میکرد، اما درست کار میکرد. اجازه نمیدادند که قلبشان برای کسی بتپد، اما فقط برای یک نفر قلبشان میزد، آن هم فقط حضرت حق بود. میفهمیدند که تمام وجود و بدن ما پر از خون است، این خونهای ما که از گلبولهای قرمز تشکیل شده و بسیار زیاد هم هست، تا آن جا که میگویند اگر گلبولها را دربیاورند و روی هم بچینند، ستونی به طول 357 هزار کیلومتر میشود، هر یک دانه گلبول خون را که در بیاورند و زیر قویترین میکرسکوپ بگذارند، میبینید که تمام گلبولهای خون بدن انسانها یک جور است، - برخلاف حیوانات که یک جور نیست - تمام به شکل «اللّٰه» است.
1) (4)-مولوی.
غیر از خدا چه کسی در وجود ما هست، در عالَم چه کسی هست، بقیّه که هستند، بقیّه چه هستند؟ دل برای چه کسی بتپد؟ آنها با محاسبه زندگی میکردند.
اگر وقت ازدواج میشد، بر فرض اگر دنبال زیباترین دختر شهرشان میرفتند و پدر و مادر دختر جواب رد میداد، به خدا همان جا میگفتند، الحمد للّٰهرب العالمین و بیرون میآمدند و عفت خود را حفظ میکردند.
قرآن میگوید:
«وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاٰ یَجِدُونَ نِکٰاحاً ...» (1)
به نفسشان میگفتند: حالا که کسی حاضر نشد به تو دختر بدهد تا جواب شهوتت را بدهی، این شهوت را برای خدا حبس کن و حبس میکردند تا بمیرند.
این قدم، پرده و منزل اول است. هر کسی با خودش فکر کند که آیا به همین منزل اول رسیده؛ یعنی علم فقه را پیدا کرده، علم رساله را که یاد گرفتن یک مسئلۀ واجب شرعی مساوی با دوازده هزار ختم قرآن است، یاد گرفته و بعد هم به آن عمل کرده یا نه؟ در مسئلۀ حلال و حرام چه میکند؟ در مسئلۀ لقمۀ حرام چه میکند؟ اولیای الهی اگر حلالِ حلال هم به دست میآوردند، همان را به اندازۀ ضرورت و اکتفا استفاده میکردند. خیال نکنید که اگر به حلال میرسیدند، مست میکردند، خوشحال میشدند، حال و زندگیشان عوض میشد؟!
این منزل تجلیه است که عهدهدار این منزل علم فقه و علم حلال و حرام است.
فقه زیربنای سلامت عبادات است. اگر جایی از وضوی انسان اشکال داشته باشد، تا آخر عمرش هم دنبالش را نگیرد، همۀ نمازهایش باطل است و وقتی هم که وضویش درست باشد، نمازش درست باشد. یک لقمۀ حرام که بخورد، خدا
1) (5)-نور(24):33؛«و کسانی که[وسیلۀ]ازدواجی نمییابند باید پاکدامنی پیشه کنند.»
میفرماید نمازت را بخوان، اما تا آثار این لقمه در بدن تو هست، نگاه به تو نمیکنم، هیچ معشوقی هم به اندازۀ حق باریکبین و دقیق نیست. میگوید: با لقمۀ حرام، با چشم نجس، با زبان نجس، با لباس غصبی، با ریش تراشیده، با قلب مغرور، با ریا، با عُجب، با کبر پیش من نیا. امیرالمؤمنین هم اعلام میکند:
«اللهُمَّ إنّی أسألُکَ سُؤالَ خاضعٍ مُتَذَلّلٍ خاشِعٍ» (1)مولای من! حبیب من! آن طور که خودت خواستی آمدم.
تمام غزلیّاتی که عرفا در کتابهایشان دارند، صحبت ناز و ابرو و مو و غمزه و این حرفهاست. معانیاش را ببینید که چیست. این غمزۀ الهی است. چه غمزهای دارد؟ او خیلی ناز میکند و هر کس میخواهد به او برسد باید نازش را بخرد، بدون معاملۀ با ناز محبوب به محبوب نمیتوان رسید، باید نازش را خرید، از این رو، وقتی میگوید بیا، به گنهکار عادی و معمولی نمیگوید، بلکه به پیغمبر میگوید: به او بگو توبه کن و بیا؛ یعنی خودت را پاک کن، چراکه من در قرآن هم گفتهام:
«وَ الطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ» (2)چون خدا طیّب و پاکیزه است باید برای رسیدن به او پاکیزه شد. «اَلْخَبِیثٰاتُ لِلْخَبِیثِینَ» (3)بدگِلها مال بدگِل. ابلیس زشت است. بدگِلها هم مال ابلیس، اما زیباها برای خدا هستند. گاهی که جبرئیل میخواست پیش پیغمبر بیاید، خدا میفرمود: به حبیب من بگو که سلام مرا به بلال برساند. به او بگو که بهشت زیبای من مشتاق جمال زیبای توست: (4)
بحار الأنوار:341/22،باب 10،حدیث 52؛روضة الواعظین:282/2؛«یا علی!إنّ الجنّة تشتاق الیک و إلی عمار و سلمان و ابی ذر و المقداد.»
و در ذیل همین حدیث آمده است که: «إنّ الجنة لأشوق إلی سلمان من سلمان إلی الجنّة و إنّ الجنة لأعشق لسلمان من سلمان للجنّة.»
«وَ الطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ» .این منزل که ملاحظه کردید ریشۀ قرآنی دارد، ریشۀ فقهی دارد، ریشۀ حلال و حرامی دارد، حرف غیر نیست، حرف خارج هم نیست، مسائل هم مسائل التقاطی نیست.
منزل دوم منزل تخلیه است. تخلیه منزل بسیار مهمی است. انسان وارد منزل
اول که شد، حلال و حرام را که یاد گرفت، فقه را که یاد گرفت، تمام اعضا و جوارحش وارد عبادت که شد، تمام بزرگان دین ما گفتهاند که: این طهارت ظاهری است، این ظاهر است، هنوز به باطن دست نخورده، باطن را باید در منزل دوم جویا شد. حالا باید بنشینم در خودم جستجو کنم، ببینم کانالهایی که باید رحمت حق را بگیرد، آیا باز است یا بسته. اگر باز است که تخلیه خود به خود صورت گرفته و اگر بسته است، آن آب رحمت الهی، آن عنایات الهی میخواهد وارد وجود شود، باید یک لایروبی حسابی شود. از قلب و نفس و جان و درون، باید این لایروبی را انجام داد:
ای خدا این نهر جان را از هوس
بیشتر قناتهای ایران را مرتب لایروبی میکنند، چراکه گل و ماسه و لای میگیرد. از مبدأ آب به منتها نمیآید. دیگر کشاورزی زمینهای بعد از قنات از بین میرود، اما لایروبی میکنند. یک لایروبی کامل میخواهد، یک تخلیۀ کامل که سراسر وجود از رذایل اخلاقی پاک شود، سراسر وجود از رسوب و لجن بدبوی متعفّنِ ریا، از لجن متعفّن تکبّر، از لجن متعفّن غرور، از لجن متعفّن بخل، حسد، منیّت و کبر پاک شود که دائم واقعاً خودم را چنین ببینم:
«وأنا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الذَّلیلُ الحَقیرُ المِسْکینُ المُسْتَکینُ». (1)
یک لایروبی کامل، چون کسی که حالت استغنا دارد، چیزی به او نمیدهند.
انسان در محضر الهی باید اظهار فقر کند تا به او عنایت شود، اما اگر لجن توانگری و عجب و منیّت و خودنمایی در تمام شریانات وجود پر باشد، عنایت به او نمیرسد، رحمت نمیرسد. این منزل دوم است.
1) (10)-مصباح المتهجد:847؛مصباح الکفعمی:557(دعای کمیل).
اما منزل سوم منزل تحلیه است که وقتی آیینه پاک شد و از این زنگها و کدورتها لایروبی انجام گرفت، حالا باید در مقام شکوفا کردن و انعکاس صفات الهی برخاست. رحم، عاطفه، مروّت، صفا، وفا، جوانمردی، عشق، کرامت، فضیلت، درستی، پاکی، تواضع، جود و سخا همه باید در وجود انسان قرار بگیرد.
علم اخلاق عهدهدار این دو منزل است. رئوس علم اخلاق در قرآن مجید بیان شده است. به دلیل این واقعیّت اخلاقی بود که خدا در قرآن به پیامبرش گفت:
«وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ» (1)
اخلاق اینقدر مهم و باارزش است که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله هدف از بعثت را اینگونه بیان میفرماید:
مستدرک الوسائل:187/11،باب 6،حدیث 12701؛مجموعة ورّام:89/1؛«إنّما بعثت لأتمّم مکارم الأخلاق».
حبیب من! از اخلاق تو چه بگویم، از عالَم اخلاق تو بزرگتر است. این قدر این مرد آراسته و پاک بود.این منزل دوم و سوم با معرفت به اصول اخلاقی امکانپذیر است.
اکنون که انسان با طی کردن این سه منزل حالتی بین او و محبوبش به نام حالت «جذب و انجذاب» شروع به آشکار شدن میکند، حالا همۀ دنیا جمع میشوند تا انسان را به سمت خود بکشند. انسان پی میبرد که گویی خود به خود به طرف کس دیگری کشیده میشود. حالا همۀ عالم میخواهند با رساندن خودشان به او، انسان را قانع کنند. انسان میبیند که یک حالت فرار از این عالم ماده و ظاهر دارد و آهسته آهسته آن محبتهای قوی به این ظواهر مادی و پول و طلا و نقره و مرکب و ریاست و مقام سرد شده و یک شعلۀ دیگری از درون برافروخته شده است. حرارت دیگری دارد، حال دیگری دارد، آهسته آهسته با عنایت خدا این حال جذبه قوی میشود،
1) (11)-قلم(68):4؛«و یقینا تو بر ملکات و سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری.»
این انجذاب قدرت پیدا میکند، گرم گرم میشود، میسوزاند، آن قدر میسوزاند تا انسان به مقام بیخودی برسد؛ یعنی به مقامی برسد که دیگر خودش هم نسبت به خودش حسّی نداشته باشد و فقط خدا ببیند، هیچ کس دیگر غیر او نمانده است:
«لَیْسَ فِی الدَّارِ غَیْرُهُ دَیَّارٌ» (1).
این جا ابتدای منزل فناست. فنای آن آتش و حرارت و آن عشق به مولا همه چیز را سوزانده، تمام محبتهای قلّابی را سرد کرده و فقط یک گرمی برای انسان مانده، گرمی عشق و این گرمی خودِ انسان را هم کمکم میسوزاند، یک حالت فنا پیدا میکند.
این فنا در سه مرحله ظهور میکند:
فنای در افعال، فنای در صفات، فنای در ذات.
اما در فنای در افعال، حال انسان به جایی میرسد که تمام حرکات عالم را فقط یک حرکت میبیند و آن «حرکت اللّٰه» است. در دیدن این حرکت اللّٰه است که آن حقیقت
«لَا مؤثِّرَ فِی الوُجودِ إلَّااللّٰهُ، لٰاحَوْلَ و لٰاقُوَّةَ إلّابِاللّٰهِ» (2)آشکار میشود.
وقتی تو غیر خدا را باقدرت ببینی، میترسی، وقتی قدرتی غیر قدرت خدا نبینی، سایر خلایق دیگر قدرتی ندارند.
فعلی غیر از فعل خدا وجود ندارد، بقیّه مگسوار خودشان را نمایش میدهند که این مگسها را یک «اللّٰه اکبر» فنا و نابود میکند. این مقام را مقام محو میگویند،
فقط محو در ارادة اللّٰه و فعل اللّٰه است.
فعلی غیر از فعل خدا وجود ندارد، دستی غیر از دست خدا وجود ندارد، قدرتی غیر از قدرت خدا وجود ندارد. دیگر هیچ قدرت باطلی نمیتواند ادّعای قدرت کند. اگر هم ادعا کند فانی در افعال وجود حضرت حق، پوشالی بودن این قدرت را ثابت میکند و میخواباند؛ یعنی قدرت نیست، دروغ میگوید.
اما مرحلۀ بعد فنای در صفات است. دیگران رنگها و شکلها و قیافهها را میبینند، اما عارف از ذات فرش تا فوق عرش همه را به صورت یک تابلو و یک آیینه میبیند که عکس صفات الهی در آن تجلّی کرده است. اینها هیچ کدام صفت ندارند، تمام عکس صفات یارند. هر کس هر زیباییای که دارد، دورنمایی از زیبایی وجود مقدّس اوست که عالم را به صورت آیینه میبیند:
گیتی و خوبان آن، در نظر آیینهای است دیده ندید اندر آن جز رخ زیبای یار (1)
تمام نقشها فقط نقش اوست، اینها هیچ کدام نقش مستقل نیستند:
یک شبی مجنون به خلوتگاه ناز
ای خدا آخر طبیب من کجاست
از این قیافهها بیرون بیا، که این زیباست یا این درخت قشنگی است، این دریای باصفایی است، این کنار دریای خوبی است. از همۀ اینها بیرون بیا و سراغ آن چیزی برو که عکس آن در عالَم افتاده. عالَم آیینه است، خودت را معطّل آیینه نکن، از آیینه چیزی گیرت نمیآید، برو آن جمالی را پیدا کن که عکسش در این آیینه افتاده است. در گودال قتلگاه هم میگفت که خودِ من هم آیینه بودم:
آینه بشکست و رخ یار ماند
این را مقام طمس و پاک شدن میگویند؛ یعنی مقامی که فقط یک زیبایی را میتوان دید، منبع زیباییها را میتوان دید، منبع صفات را دیدن، منبع رنگها را دیدن که این رنگها همه پاک میشود.
حبیب بن مظاهر این مقام را به مسلم بن عوسجه در بازار کوفه متذکر شد.
پرسید: کجا میروی؟ گفت: میخواهم رنگ بخرم و به محاسنم بگذارم. گفت: چند مرتبه که شستی پاک میشود، رنگی به بازار آمده که رنگ جاودانگی دارد، میخواهی برای تو بخرم تا به محاسنت بزنی، رنگی که دیگر پاک نشود. گفت: بازارِ کجا؟ گفت: کربلا، آن جا یک رنگی هست، به خودت بزن، رنگی که دیگر پاک نمیشود:
«صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً» (2)
یعنی ای عباد من! این همه دنبال این رنگ و آن رنگ نروید، چه رنگی بهتر از رنگ من است؟ اسیر رنگ نباشید.
شخصی سه درهم به خدمتکار خانه داد و گفت که یک گلیم بخر تا زیر پایمان
بیندازیم، از در حیاط بیرون رفت و برگشت، پرسید: چه رنگی بخرم؟
گفت: پول را به من بده. پول را گرفت.
پرسید: پس چه کار میکنی؟
گفت: هیچی، حالا که پای رنگ آمده، گلیم هم نمیخواهم.
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است (1)
اما دلم میسوزد که این مطالب همه خبر از حال دیگران است. ای کاش خود ما هم این چنین بودیم، دائم به خانه برویم و کتاب ورق بزنیم و حرفها، حالات و اخلاقیّات دیگران را باز کنیم و بیاوریم و در این مجالس خالی کنیم و روز مرگ ما هم به ما بگویند که پس رنگت کجاست؟ حالت کجاست؟ قیافهات کجاست؟ تو که با بدن پیش ما آمدهای، ما که از تو بدن نخواستیم، بدنت که مال گور است، در دنیا که بودی، غرق در شهوت بودی، این جا هم تا قیامت در این قبر خاکی باش تا ببینم در قیامت چه میشود؟
اما مرحلۀ سوم فنا، فنای در ذات است. فنای در ذات چیست؟ آن جا مقامی است که چشم دل و جان و سر همه از تماشای غیر بسته میشود. هیچ غیری نمیماند، یک مرتبه تمام وجود انسان فریادش بلند میشود که:
«یٰا مَنْ هُوَ یٰا مَنْ لَیْسَ إلّاهُو» (2)ای تو و ای کسی که غیر از تو دیگر وجود ندارد، این مقام، مقام محق است، محاق که شنیدهاید ماه وقتی به کلی پنهان میشود، دیگر شبهای آخر ماه دیده نمیشود، دیگر کار انسان به جایی برسد که دیده نشود، دیگر دیده نشویم تا توقّع داشته باشیم که دیگران به ما سلام کنند، اصلاً دیده نشویم تا توقّع داشته
باشیم که دیگران تعظیم کنند یا بارک اللّٰه بگویند. وقتی انسان به منزل فنا رسید، آن گاه از مقام بقا سر درمیآورد، از مقام بقا که مقام
«مع اللهی» است.
آن نیمۀ شب تاریک وقتی فضیل از روی بام خانههای بغداد برای دزدیدن میرفت، در آن فضای ساکت و هوای آرام صدای ناله شنید، نشست، دید کسی نصف شب برای عبادت بلندشده، نمیدانمکیست؟ (1)چه باحال هم میخواند:
«أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ» (2)
بندگان من هنوز وقت آشتی شما نشده؟! وقتش چه موقع است، چرا مرا این قدر به انتظارتان مینشانید؟! چه موقع میآیید؟! «أَ لَمْ یَأْنِ» آیا نمیآیید؟! برگشت و گفت: مولای من، با من هستی؟! آمدم، مرا صدا میزنی؟! آمدم، برگشت و به خود گفت: از شهر بیرون بروم، نزدیک دروازه رسید، هنوز هوا تاریک بود، دید صدا از داخل خرابه میآید، خوب گوش داد، دید قافلهسالارِ قافلۀ تجارتی است که میگوید: تا هوا تاریک است سریع بلند شوید، نمازهایتان را بخوانید، بارها را ببندید، بار کنید برویم، تا این حیوان خطرناک، این دزد بیرون بغداد ممکن است بیاید. فضیل بر سر خود زد.
نزدیک خرابه گفت: قافلهسالار! مردم را نترسان، کاروانیان را ناراحت نکن، آن حیوان درندهای را که از آن میترسیدید، امشب افسار کردهام. خدایا! نفس ما افسار میخواهد، چون چموش شده است باید آن را ببندی ما دیگر نمیتوانیم آن را ببندیم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
نفس و سختی دل کندن از ظواهر مادی
تهران، حسینیۀ هدایت
رمضان 1362
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
انسان پیش از این که با معارف الهی آشنا شود و به مدرسۀ پربرکت انبیای خدا، ائمّه و اولیا راه پیدا کند، با تمام وجود با ظواهر عالم سر و کار دارد. معمولاً لذتهایی که از ظواهر زندگی دنیا برای انسان پدید میآید، قابل لمس است.
انسان با حواس پنجگانه، چشائی، بینایی، شامّه، گوش و لامسه که پوست است، با ظواهر دنیا رابطه برقرار میکند و در این رابطههایی که با ظواهر دنیا دارد، لذتهایی هم کسب میکند. در نتیجه، وابستگی انسان تا پیش از ارتباط با حقایق، با ظواهر دنیا و به ویژه ظواهر لذتآور بسیار نزدیک و سخت است.
حالا میخواهد این وابستگی را تبدیل کند. وقتی پای معارف به میان آمد، پای ارتباط با حقیقت عالَم که خداست به میان آمد، از طریق پیامبران و دستورهای انبیا، ائمّه و فرهنگ ائمّه و قرآن مجید، تبدیل این روابط به آن روابط و تحت الشعاع قرار دادن روابط حسی در سایۀ روابط معنوی کار بسیار سختی است.
در بدو امر برای تبدیل این روابط به روابط عالیتر و تحت الشعاع قرار دادن روابط حسی در سایۀ حکومت روابط معنوی، جان کندن لازم دارد. در بدو امر هم آن روابط هیچ لذتی ندارند، فقط به تعبیر پیغمبر اسلام و امیرالمؤمنین الم دارد، درد دارد. بدن با خواب رابطهاش بسیار قوی است، لذت هم میبرد. در این صورت اگر
بخواهد این رابطه را در قطعهای از زمان رها کند، ابتدا باید با «اللّٰه اکبر» فجر صادق، بلند شود، یخ حیاط را بشکند، با آب داغ یخ شیر را باز کند، وضو بگیرد و به نماز بایستد. تبدیل این رابطه کار مشکلی است، هیچ لذتی هم ندارد، بسیار هم سختی دارد. رها کردن رختخواب گرم و شکستن یخ در هوای بیست درجه زیر صفر و وضو گرفتن و نماز خواندن چه عشق و لذتی دارد! جنگ بین نفس و خدا از همین جا شروع میشود: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ ...» (1)انسان حس میکند که وجودش به او میگوید، بخواب، در هوای سرد کجا میخواهی بروی؟!
این یک کار کوچک است، اگر پای نخوردن در کار بیاید، سختتر است. عمق عالم به انسان بگوید که رابطه را از خوردن به نخوردن تبدیل کن، نخور و نیاشام، ده دقیقه به ساعت سه بلند شو و بگو نمیخورم، تا ده دقیقه به هشت شب، سر کار هم برو، آفتاب هم بخور، عرق هم بریز، رنج هم ببر، تشنگی را هم بکش . گرسنگی تو را از پا درمیآورد، نخور، یخچال پر از میوه است، جلوی چشمت است، هیچ کس هم در خانه نیست، نخور، این چه لذتی دارد؟ بسیار هم سخت و دردناک است، واقعاً هم درد دارد.
وقتی که روابط ما با ظواهر مادی و لذتآور کم شد و روابط معنوی قوی گردید، لذتهای ظاهری است، اما شدّت رابطۀ معنوی انگار جسم ما را سست کرده است. آب میخوریم، عادی است، غذا را میخوریم، عادی است، به سفرۀ رنگین که چشم ما میافتد، برایمان اهمیتی ندارد لباس که میخواهیم بخریم، هیچ جوری وادار نمیشویم، بهترین پارچه را بخریم، میگوییم بدن ما مگر چه قدر میارزد؟ میخواهم چه کار؟ چه قدر مگر باید به صورتم، به سرم، به مویم، به لباسم، به کفشم، به کلاهم اهمیّت بدهم، میخواهم چه کار کنم؟ وقتی روابط معنوی با تکرار
1) (1)-یوسف(12):53؛«من خود را از گناه تبرئه نمیکنم...»
عمل تنیده شد، از آن طرف هم با تنیده شدن روابط و تکرار عمل، قرآن میفرماید:
«لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا» (1)دائم از عالم معنا در به روی تو باز میکنم. دائم احساس تو جور دیگری میشود، حال دیگری پیدا میکنی، شوق دیگر پیدا میکنی، آن گاه به جایی میرسی که نه از ترس من، بلکه قرآن میگوید: فقط از عشق من تا آخر عمرت اشک میریزی:
«أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ» (2)
از شدّت شوق و عشق این دو چشمش را مانند دو چشمۀ آب اشک میجوشاند، خیلی لذت دارد. گریه میکند و لذت میبرد. آن جا دیگر بحث عذاب خدا مطرح نیست، اگر کسی عذاب خدا را بگوید، داد مستمعش درمیآید، فریاد میکشد که چه میگویی؟ من به نهایتی رسیدهام که در آن جا غیر از رحمت و عشق و محبّت و عاطفه هیچ چیز دیگری نمیبینم. میبینم که آغوش مولایم دائم باز است، اصلاً عذابی در آن جا وجود ندارد، پس تو چرا این قدر گریه میکنی؟ میگوید: از شدّت وصل و شوق است. (3)
الکافی:53/2،حدیث 2؛بحار الأنوار:159/67،باب 52،حدیث 17؛«إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله صلّی بالنّاس الصّبح فنظر إلی شابّ فی المسجد و هو یخفق و یهوی برأسه مصفرّا لونه قد نحف جسمه و غارت عیناه فی رأسه فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله کیف أصبحت یا فلان قال أصبحت یا رسول اللّه موقنا فعجب رسول اللّه ص من قوله و قال إنّ لکلّ یقین حقیقة فما حقیقة یقینک فقال إنّ یقینی یا رسول اللّه هو الّذی أحزننی و أسهر لیلی و أظمأ هو اجری فعزفت نفسی عن الدّنیا و ما فیها حتّی کأنّی أنظر إلی عرش ربّی و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلک و أنا فیهم و کأنّی أنظر إلی أهل الجنّة یتنعّمون فی الجنّة و یتعارفون و علی الأرائک متّکئون و کأنّی أنظر إلی أهل النّار و هم فیها معذّبون مصطرخون و کأنّی الآن أسمع زفیر النّار یدور فی مسامعی فقال رسول اللّه ص لأصحابه هذا عبد نوّر اللّه قلبه بالإیمان ثمّ قال له الزم ما أنت علیه فقال الشّابّ ادع اللّه لی یا رسول اللّه أن أرزق الشّهادة معک فدعا له رسول اللّه ص فلم یلبث أن خرج فی بعض غزوات النّبیّ ص فاستشهد بعد تسعة نفر و کان هو العاشر.
امام صادق علیه السّلام فرمود:روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نماز صبح را با مردم گزارد،سپس در مسجد نگاهش بجوانی افتاد که چرت میزد و سرش پائین میافتاد،رنگش زرد بود و تنش لاغر و چشمانش بگودی فرو رفته،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله باو فرمود:حالت چگونه است؟عرض کرد:من با یقین گشتهام،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از گفته او در شگفت شد[خوشش آمد]و فرمود:همانا هر یقینی را حقیقتی است.حقیقت یقین تو چیست؟.
عرض کرد:یا رسول اللّه همین یقین من است که مرا اندوهگین ساخته و بیداری شب و تشنگی روزهای گرمم بخشیده و از دنیا و آنچه در دنیا هست بیرغبت گشتهام تا آنجا که گویا عرش پروردگارم را میبینم که برای رسیدگی بحساب خلق برپا شده و مردم برای حساب گرد آمدهاند و گویا اهل بهشت را مینگرم که در نعمت میخرامند و بر کرسیها تکیه زده،یک دیگر را معرفی میکنند و گویا اهل دوزخ را میبینم که در آنجا معذبند و بفریادرسی ناله میکنند و گویا اکنون آهنگ زبانه کشیدن آتش دوزخ در گوشم طنین انداز است.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله باصحاب فرمود:این جوان بندهایست که خدا دلش را بنور ایمان روشن ساخته،سپس بخود او فرمود:بر این حال که داری ثابت باش.جوان گفت:یا رسول اللّه از خدا بخواه شهادت در رکابت را روزیم کند.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای او دعا فرمود.مدتی نگذشت که در جنگی همراه پیغمبر بیرون رفت و بعد از 9 نفر شهید گشت و او دهمین(شهیدان آن جنگ)بود».
در کتابها نوشتهاند که: عاشقی به مقام اتصال رسیده بود و گریهاش قطع نمیشد، مگر این که سرش را گرم میکردند والّا تا از سرگرمی درمیآمد، گریه میکرد، به او گفتند: ناشکری نکن تو که به مقام وصل رسیدهای. گفت: آخر چه برایتان بگویم، آتش وصل داغتر از آتش هجران است. شدّت وصل با درد هجر قابل مقایسه نیست، اما تکرار لازم دارد، تکرار بامعرفت هم لازم دارد، تکرار با بینایی هم لازم دارد. با این نوع عباداتی که بعضیها داریم، رشته تنیده نمیشود، بلکه همان نخ نازک است. البته جهنّم نمیرویم، ولی به آن مقامات عالی هم که میتوانیم
1) (2)-عنکبوت(29):69؛«بیتردید آنان را به راههای خود راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب]راهنمایی میکنیم.»
2) (3)-توبه(9):92؛«به خاطر غصه و اندوه از دیدگانشان اشک میریخت.»
3) (4)-آری!اگر عبادت همراه ذوق و شوق شد به آنچنان یقینی میرسد که به فرموده رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله خداوند قلبش را به وسیله ایمان نورانی میکند که برای استفاده بیشتر عین عبارت را میآوریم امام صادق علیه السّلام میفرماید:
برسیم، نمیرسیم. ما هستیم و همین طبقۀ اول بهشت یک باغی به ما بدهند و بگویند: برو، در دنیا هم با محسوسات دلت خوش بوده، همین جا هم با چهار درخت سیب و گلابی و دو چشمه خوش باش.
خدایا ترا عبادت نکردهام برای اشتیاق به بهشت و نه از ترس از آتشت بلکه برای اینکه ترا برای عبادت شایسته یافتم پس ترا عبادت کردم».
انسان در همان جا هم خوش است، اما اگر همۀ بهشت را به امیرالمؤمنین بدهند، باز حالت انتظار دارد. ما هشت بهشت بیشتر نداریم. در دنیا هم گفته بودیم همه را به تو دادیم، دیگر منتظر چه هستی؟ آن جا میگوید که من منتظر خودت هستم. در دنیا هم همین است، چون اینها در دنیا هم همین طور بودهاند، در دنیا لذّتشان اتصال به لباس و خوراک و سفره و خوابیدن و زیر سایه نشستن نبود، آن جا هم لذتشان به درخت و سیب و گلابی و چشمه و نهر آب زیر پا نیست. قرآن هم میگوید:
«وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ» (2)
تا ببینی که ما این جا از چه چیزی لذت میبردیم که در کنار آن لذتهای حسی رابطۀ عبادتی هم با خدا داشتهایم. آخرش معلوم میشود که این رابطه هم به دلیل ترس از عذاب بوده، برای او نماز میخواندیم، روزه میگرفتیم، جهاد میرفتیم به شوق رسیدن به بهشت. روز قیامت میگویند که: تو را جهنّم نمیبریم، چون ما را عبادت کردی، خوشم میآید مرا به بهشت ببرند سیب و گلابی بخورم، لذّت میبرم. تمام نمازها و روزهها را در قیامت محاسبه میکنند. همه را به بدن برمیگردانند، میگویند: تو را نمیسوزانیم، این جا تا خدا هست، آبی و درختی هست، بفرمایید:
«جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ» (3)
1) (5)-به این مضمون امیر المومنین علیه السّلام میفرماید: الألفین:128؛«إلهی ما عبدتک شوقا إلی جنتک و لا خوفا من نارک بل وجدتک أهلا للعبادة فعبدتک.
2) (6)-توبه(9):72؛«و همچنین خشنودی و رضایتی از سوی خدا[که از همۀ آن نعمتها]بزرگتر است.»
3) (7)-بقره(2):25؛«بهشتهایی است که از زیر[درختان]آن نهرها جاری است.»
این قدر رابطۀ بدن با لذایذ و محسوسات قوی است و کندن این بدن از این لذایذ کار زیادی دارد. گاهی رابطه هم قطع نمیشود و روز قیامت هم همین رابطه به صورت درختان بهشت و نهرهای آب تجلّی میکند. اما واقعاً عدهای در تاریخ بودند که میگفتند نه دنیا، نه عقبیٰ، فقط مولا، آنها در در اوج لذتخواهی مثبت قرار داشتند، واقعاً تن را رها کرده بودند تا پیراهن نخواهند، نه اینکه پیراهن نمیپوشیدند، بلکه تمام روابط حسی تحتالشعاع روابط معنویبود.
امیرالمؤمنین میفرماید:
خودِ خدا جلوی جان ما را گرفته که از این بدن بیرون نیاید. امضا کرده که من 63 سال بمانم. امضای او نمیگذارد بمیرم والّا اگر امضایش را بردارد، همین الآن روحم پرواز میکند. این قدر رابطه قوی است که روح میخواهد برود، ولی چرا نمیرود، برای این که خدا امضا کرده که علی 63 سال بماند. همین امضا باعث شده که روح در بدن بماند. اصلاً اتصالی به بدن ندارد فقط دست خدا روی روح است که همین جا باش تا به وقتش تو را ببرم:
«لَوْ لا الأَجَلُ الّذی کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِم» اگر آن وقت معیّنی که بر علم خدا گذشته که چند سال باید این جا بمانیم، نبود:
«لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ فیٖ أجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ أبَداً» (1)یک چشم به هم زدن مرغ جان ما در این قفس خاکی نمیماند.
شخصی به نام همّام نزد امیرالمؤمنین آمد و گفت: آقا جان عاشقان خدا چه کسانی هستند؟ امام این آیۀ کوتاه قرآن را خواند:
«إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ» (2)
و سپس فرمود:
«فَلَمْ یَقْنَعْ همَّامُ بِهَذا القَولِ حتّیٰ عَزَمَ عَلَیْهِ» (1)پرسید: علی جان من نمیتوانم قانع شوم، دربارۀ عاشقان حق آن چه را در دل داری، برایم بگو:
«فَتَثاقَلَ علیه السلام عَنْ جَوابِهِ» ؛ فرمود: سؤالکننده، بیشتر از این از من نخواه برای تو حرف بزنم، همین یک آیه را بخوان، ببین و بفهم.
گفت: من نمیروم، بگو.
امیرالمؤمنین هم فرمود: عاشقان خدا حدود نود علامت دارند، سپس شروع کرد به شمردن، به علامت نود که رسید - شاید هم بیشتر بوده - خدا امضایش را از روی روح این عاشق سؤالکننده برداشت، نعرهای زد و جان داد.
شخصی گفت: علی جان به گونهای حرف میزدی که نمیرد، تو او را کُشتی.
فرمود: نه، من او را نکشتم، امضای خدا روی روح او تا این دقیقه بود، این امضا به واسطۀ زبان من برداشته شد، دیگر روح در این قفس نمیتوانست بماند، شکست و رفت.
خودش میگفت:
«و اللّٰهُ لَأبْنُ أبی طالِبٍ آنَسُ بِالمَوتِ مِنَ الطِّفلِ» (2)واللّٰه قسم برای در آغوش گرفتن مرگ، پسر ابیطالب از طفلی که گرسنه است و سینۀ مادر را به دهان میگذارد، عاشقتر است و برای او لذیذتر است.
«الدُّنیا سِجْنُ المؤمِنِ» (3)
و در جای دیگر پیامبر ص درباره مومن میفرماید:
الخصال:39/1،حدیث 21؛معانی الأخبار:143،حدیث 1؛«عن أبی جعفر علیه السّلام قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله النّاس اثنان واحد أراح و آخر استراح فأمّا الّذی استراح فالمؤمن إذا مات استراح من الدّنیا و بلائها و أمّا الّذی أراح فالکافر إذا مات أراح الشّجر و الدّوابّ و کثیرا من النّاس.
مردم دو قسمند یکی راحتی میبخشد و دیگری راحت میشود اما آنکه راحت میشود او مؤمن است که وقتی مرد،از دنیا و بلاهایش راحت میشود و آنکه راحتی میبخشد او کافر است که وقتی مرد،درخت و حیوانات و بسیاری از مردم را از شر خود راحت میکند».
، ما در این جا زندانی هستیم، خودِ دنیا یک زندان است، بدن یک زندان است، خوراکیها یک زندان است، پوشاکیها یک زندان است.امیرمؤمنان علیه السلام در بازار دو پیراهن خرید، یکی پنج هزار و دیگری سه هزار دو نفرشان هم پیراهن نداشتند، نه خودش و نه قنبرش. آمدند پشت بازار، خرابهای بود، پیراهن پنج هزاری را به قنبر داد، سه هزاری را خودش برداشت، قنبر گفت: آقا
جان آخر شما رئیس مملکت هستید، این پیراهن پنج هزاری را شما بپوشید. گفت:
قنبر از بدن لذتی نمیبرم، برای چه آن را بپوشم تو حالا جوان هستی، غیر از من هستی، تو از پارچه خوشت میآید، بپوش: (1)
تو ذوق لعل خوبان را چه دانی(2)
شب است، چهار میلیارد جمعیّت روی این کرۀ زمین است، همه از ده یا یازده شب تا هشت صبح میخوابند لذت هم میبرند، اما عدهای هستند که چهار دفعه تا ساعت دوازده از خواب بیدار میشوند تا ببینند که مهمانی چه موقع است؟ آقا چه موقع منتظر ماست؟ جانمازش حاضر است، آب هم حاضر است. خودِ خدا هم میگوید نمیخوابد.
از این دنیا بیرون میآید و نگاهی به این عالَم میکند:
«اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ» (3)
عذاب نار، یعنی جهنّم، جهنّم که مال بدنیهاست، مال ماست، ما از عذاب جهنّم میترسیم، دردمان میآید، آن عذاب ناری که میگوید، عذاب نار فراق است، نه عذاب نار عذاب.
1) (13)-المناقب،ابن شهر آشوب:97/2؛مستدرک الوسائل:256/3،باب 16،حدیث 3525.
2) (14)-دیوان اشعار صائب تبریزی.
3) (15)-آل عمران(3):191؛«آنان که همواره خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد میکنند،و پیوسته در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند،[و از عمق قلب همراه با زبان میگویند:]پروردگارا!این[جهان با عظمت]را بیهوده نیافریدی،تو از هر عیب و نقصی منزّه و پاکی؛پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.»
واقعاً علی نمیدانست قیامتش در چه حال است که از همین جهنّم ظاهر میترسید و گریه میکرد؟! امیرالمؤمنین 24 یا 25 ساله بود که این آیه نازل شد، برای علی و زهرا هم نازل شد. این آیه در سورۀ دهر است، شیعه و سنّی نوشتهاند.
چه شده است؟ گفتند: ما از برپا شدن روز قیامت و عذاب میترسیم. بلافاصله هم خدا به پیامبرش آیه فرستاد و گفت: همین حالا بلند شو برو خانۀ علی و زهرا به هر دو بگو، به حسن و حسینشان هم بگو که:
«فَوَقٰاهُمُ اللّٰهُ شَرَّ ذٰلِکَ الْیَوْمِ» (1)
من از الان به شما امضا میدهم که قیامت هر شرّ و رنج و عذابی داشته باشد، اصلاً متوجه شما نباشد؛ آیا علی به خدا اطمینان نداشت؟! به حرف خدا هم اطمینان نداشت که 63 سال اشک ریخت و گفت که از ترس عذاب آتش اشک میریزم، خدا که در23 یا 24 سالگی گفت: «فَوَقٰاهُمُ اللّٰهُ شَرَّ ذٰلِکَ الْیَوْمِ» ، عذابت نمیکنم، این عذاب چه عذابی است؟ عذاب فراق است، اما ما تا آخر عمر باید از ترس آن آتشها، مارها، عقربها، اگر فراهم کرده باشیم، بترسیم، گریۀ ما آنها را خاموش میکند، چون در روایات هم هست که اشک چشم گنهکار:
«یُطْفِئُ النّارَ» ؛ آتش جهنّم را خاموش میکند، اما آنها دلشان گریه میکرد، آنها آتش فراق را خاموش میکردند، حجابها کنار میرفت، دوریها تا به مقام وصل میرسیدند.
معلوم است که آتش وصل از آتش فراغ شدیدتر است. پدر و مادر سه یا چهار ماه است در خانه نشستهاند، نامه میآید، قانع نمیشوند، عکسش را میفرستد،
1) (16)-انسان(76):11؛«پس خدا نگهدار آنان از آسیب و گزند آن روز است.»
قانع نمیشوند. بعد از چهار ماه که میآید، باید خوشحال باشند، اما تا در را باز میکنند و بچه را میبینند، چنان دو نفری گریه میکنند که حیرتآور است. این گریه چه گریهای است؟ بیش از آن وقتی که بچه نبود، گریه میکنند. این آتش وصل است. آتش وصل دردش از آتش فراق بیشتر است، اما اینها که میگوییم، اگر برسیم و بچشیم چه میشود، حرفش که چیزی نیست، اگر برسیم و بچشیم که میشود:
اگر لذتِ ترک لذت بدانی***دگر لذت نفس لذت نخوانی (1)
شخصی بود که سر سفرۀ غذا، وقتی غذای گرم پیش او میگذاشتند، بدون این که کسی ببیند، یک نصف استکان آب سرد، در حدّی که غذا را از مزه بیندازد، داخل غذا میریخت. ظاهراً یکی از افراد از او میپرسد که چرا این کار را میکنی خیلی مختصر جواب داد: محاسنم را نمیبینی که سفید شده است؟ گفت: چرا.
گفت از خدا خجالت میکشم که از دنیا لذت ببرم.
آری عمر به آخر رسید، ما هنوز اندر پی وصف تو ماندهایم، تو مطلق هستی، بینهایت هستی، یک زبانی به پهنای همۀ عالم میخواهد که حرف تو را بزند.
امام صادق علیه السلام میفرمود: خیلی با دقت حرف بزنید، گاهی حرفهای ما را هم نزنید، چون مردم تحمّلش را ندارند، گاهی پیش از گفتن بعضی از مسائل، کلاس لازم است.
ما زیارت جامعۀ کبیره را میخوانیم که فقط خوانده باشیم، اما امام هادی علیه السلام با آن همه عظمتش ترسیده که به ما بگوید برو جامعه را بخوان. اول گفته صد بار «اللّٰه اکبر» بگو تا عظمت خدا در تو تجلّی کند تا اگر زیارت را خواندی، باورت شود، اگر از کمظرفیتی ما نمیترسیدند که صد بار تکبیر نمیخواست، همین جوری امام میگفت که برو بخوان، اما صد مرتبه «اللّٰه اکبر» بگو تا خدا در تو تجلّی کند تا خدا را
1) (17)-سعدی شیرازی.
که فهمیدی، آن وقت بفهمی که این علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام ، آفریدۀ این خدای بزرگتر از هر چیزی است. گاهی هم ممکن است مطلبی گفته شود که عین قرآن است، اما ذهن مستمع نتواند بگیرد، ممکن است تحمّل هم نکند و تهمت هم بزند، حالا یک رشتهاش را بگوییم عیبی ندارد، روی همین خط میخواهیم بگوییم:
اگر لذتِ ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت نخوانی
خدا نمیگوید نخورید، نپوشید و کار نکنید. چون خوردن واجب است، پوشیدن واجب است، کار کردن واجب است. پیغمبر دست کارگر را بوسید، انسان باید تلاش کند اما امیرالمؤمنین میفرماید:
«قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةُ» (1)کار و خانه و دار و درخت دنیا و اینها هیچ باعث نشاط او نمیشود، چون دیگر مال این جا نیست، خود را برای سرای دیگر آماده کرده است این جا دائم احساس غربت میکند، میخواهند او را ببرند، این طرف و آن طرف میرود، در خودش نیست، و بالاترین خطّی که میتواند به ما کمک بدهد و ما را در خطّ اتصال بیندازد، اول نماز نیست، روزه نیست، حجّ و جهاد نیست، اولین عاملی که میتواند ما را یکپارچه از نظر روانی تبدیل به روابط الهی کند، فقط و فقط ترک گناه است، تا گناه نرود، رابطهها تبدیل نمیشود، تا میل به گناه هست و نفس حالت امّاره دارد، «مٰا رَحِمَ رَبِّی» نمیتواند جلو بیاید، این «رَحِمَ رَبِّی» میخواهد جلو بیاید، اما باید جایش را باز کنیم، جایش هم با ترک گناه باز میشود.
مرد بزرگ و عالِم در یکی از بخشهای پر جمعیّت شاهرود از دنیا رفت. آدم بسیار خوبی هم بود. ازدواج مردم، قبالههای مردم، مشکلات مردم، سختیهای مردم همه به دست او حل میشد. پول خوبی هم پیش او بود، سهم امام، ردّ مظالم،
1) (18)-نهج البلاغه:خطبۀ 184(معروف به همّام).
زکات، خیلی هم دقیق خرج میکرد. خودش هم از این پول نمیخورد. یک تکّه زمین داشت، آن را میکاشت و میفروخت و میخورد. از دنیا رفت.
یک پسری دارد، 25 یا 26 ساله که یک کلمه درس نخوانده فقط خورده و خوابیده و باغ رفته و کنار چشمه رفته و ... اصلاً درس نخوانده، حالا که پدر مریض شده، برگشته است.
پدرش مُرد، عبا و عمّامه هم روی سرش است. بعد از دفن پدر، تمام جمعیّت او را جلو انداختند تا در محراب پدر نماز بخواند، وقتی که نماز میخواند، گفت: من هستم که این همه جمعیّت پشت سر من نماز میخوانند! من که سواد ندارم، درس هم که نخواندهام، اما چه مقام جالبی پیدا کردهام. دو سه سال پیشنماز بود، پول خوبی هم گیرش آمد، از سهم امام و زکات و خمس، خوب هم خورد، پولها را میگرفت، میآورد بهترین گوشتها و عسلها و کبابها را درست میکرد و میخورد. خوب خورده بود، لباسهای خوبی هم پوشیده بود، خوب هم به زن و بچهاش خورانیده بود.
یک روز جمعه دید تا بیرون مسجد پشت سر او اقتدا کردهاند، در نماز دوم، سلام نماز را که داد، برگشت به خودش گفت: شیخ! تا چه موقع زنده هستی؟ بعد که مُردی نمیتوانی بگویی خدا و انبیا و ائمّه دروغ گفتهاند که قیامت برپا میشود.
دروغگو خودت هستی، آنها راست گفتهاند. قیامت هست هر کس بگوید قیامت نیست، دروغ میگوید. بعد از این که قیامت شد و دادگاه برای تو تشکیل دادند، جواب خدا را چه میخواهی بدهی؟
این جا نقطۀ مبارزه است و نقطۀ تبدیل رابطههای محسوس نفسی با رابطههای معنوی است. بلند شد و گفت: به حقیقت حق یک نفر از شما از مسجد نرود بمانید میخواهم منبر بروم. به منبر رفت و گفت: سواد ندارم، تربیت هم ندارم، ادب هم ندارم، ایمان هم ندارم، در این مدت سه سال هم به شما دروغ گفتهام، هر چه هم
مسئله از من پرسیدهاید عوضی جوابتان را دادهام، پولهای سهم امام و زکاتی هم که دادهاید، همه را خوردهام، یک فکری به حال خودتان بکنید. به قدری متدیّنهای آن بخش عصبانی شدند که او را از منبر پایین کشیدند و خوب زدند. در صورتش آب دهان انداختند. دیگر حال خانه رفتن نداشت، لباسها پاره شده بود، کتک خورده بود، آب دهان زیادی به روی او پاشیده بودند. پول هم ندارد، مردم که رفتند، از مسجد بیرون آمد با پای پیاده از شاهرود هشتاد فرسخ، شبانهروز با خوردن علف بیابان به تهران آمد.
وقتی وارد تهران شد، گفت: مولای من، من به خاطر تو کتک که خوردم، آبرویم که رفت، از زن و بچهام هم که دست کشیدم، هیچی هم که ندارم، الان تهران کجا بروم، به چه کسی دردم را بگویم؟ اگر هم برگشتهام، به تو برگشتهام، به کس دیگری که برنگشتهام.
همین طور که سرگردان بود، طرفهای خیابان ری یک آقایی به او رسید و گفت:
چه زمانی از شاهرود آمدی؟ گفت: الان. جایت کجاست؟ گفت: جا ندارم. گفت:
روبه روی امامزاده سید نصرالدین مدرسهای هست، همین الان داخل مدرسه برو، آقایی عالِم در آن جا هست که درس خوانده، اسمش آقا میرزا حسن کرمانشاهی است، به میرزا حسن بگو که حجرۀ شمارۀ شانزده خالی است، آن را به تو بدهد و به او هم بگو که کتاب المنطق را به تو درس بدهد.
گفت: چَشم، وارد مدرسه شد، پرسید: آقا میرزا حسن کرمانشاهی کیست؟
این عالِم بزرگ الهی، عرفانی و اسلامی که نامش هم در کتابها زیاد است، فیلسوف و عارف بزرگی بود، حکیم هم بود، گفت: آقا جان من هستم.
گفت: حجرۀ شمارۀ شانزده را به من بده و المنطق را هم به من درس بده. المنطق کتاب کلاس اول طلبههاست.
میرزا حسن فلسفه و فقه میگوید، سابقه نداشته المنطق بگوید. مثل این است
که بیایند به استاد دانشگاه بگویند کلاس اول ابتدایی تدریس کن، تا به او گفت که به من المنطق درس بده، میرزا حسن گفت: چَشم، فردا صبح بیا هر روز یک ساعت برای تو منطق بگویم. گفت: چنان تسلیم این طلبه شدم که چند روز المنطق را درس دادم.
یک روز این طلبه به میرزا حسن گفت: آقا چرا دو روز است، مطالعه نکرده به سر درس میآیی؟ گفت: چه میگویی آقا جان؟
گفت: چرا درس را مطالعه نمیکنید؟
گفت: آقا جان ببخشید، کتابم گم شده است.
گفت: کتابت که گم نشده بلکه در دولای رختخوابت، زیر رختخواب دوم است.
برو بردار مطالعه کن تا عمر مردم را حرام نکنی، با مطالعه درس بده.
میرزا حسن کرمانشاهی گفت: همان لحظه به خانه رفتم، کتاب را از دولای رختخواب زیر رختخواب دوم بیرون کشیدم، به خانمم گفتم: این کتاب چرا این جاست؟
گفت: برای این که من از دست تو خسته شدهام، هر شب تا دوازده شب مطالعه میکنی، من هم این کتاب را برداشتم مخفی کنم که تو دیگر مطالعه نکنی تا شاید مقداری هم به ما برسی.
کتاب را زیر بغلم گذاشتم و به مدرسه آمدم، به حجرۀ شانزده رفتم، پرسیدم: آقا شما چه کسی هستید؟ از کجا آمدهای، چه کاره هستی؟
گفت: من یک طلبۀ دهاتی هستم.
پرسید: حجرۀ شمارۀ شانزده را چه کسی به شما نشان داد و گفت که خالی است. چه کسی گفت پیش من بیایی، چه کسی به تو گفت که کتاب زیر رختخواب است؟
گفت: واللّٰه، راستش من وضعم در شاهرود این بود، هفت هشت روز پیش که به
تهران آمدم، آقایی مرا دید بیشتر روزها هم او را میبینم، پول هم به من میدهد، این حرفها را او به من زد و آدرس کتاب را هم او داد.
پرسید: باز هم او را میبینی؟
گفت: بله، همین فردا او را میبینم.
گفت: اگر فردا او را دیدی، میتوانی خواهشی از او بکنی؟
گفت: چه خواهشی؟
گفت: به او بگو که میرزا حسن میخواهد شما را یک دفعه ببیند.
گفت: میرزا حسن این که ناراحتی ندارد، خود من فردا او را به مدرسه میآورم، خیلی با من رفیق است. اصلاً به طور معمولی با هم زندگی میکنیم.
اگر لذتِ ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت نخوانی
«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی ...» (1)گفت: من او را به مدرسه میآورم. رابطۀ بسیار خوبی با من دارد.
گفت: نه، به او پیشنهاد نکن که به مدرسه بیاید، فقط وقت بگیر تا یک بار او را ببینم.
گفت: چَشم.
فردا که محبوبش را دید به او گفت که آقا جان این استاد من، میرزا حسن میخواهد یک بار شما را ببیند، بیا به مدرسه برویم.
گفت: نه، من مدرسه نمیآیم، سلام مرا هم به او برسان و بگو شما فقط خوب درس بده، نمیتوانی مرا ببینی.
گفت: آقا جان خیلی التماس کرده است.
گفت: نه نمیشود.
گفت: آخر تو با من رفیق هستی، بیا یک روز به مدرسه برویم.
1) (19)-یوسف(12):53؛«من خود را از گناه تبرئه نمیکنم؛زیرا نفس طغیانگر،بسیار به بدی فرمان میدهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند.»
گفت: نه نمیشود.
فردا که برای درس آمد، پرسید: رفیقت را دیدی؟
گفت: بله، به او گفتم، سلام هم رساند و گفت نمیشود، تو فقط خوب درس بده.
به همۀ ما سلام رسانده و گفته که خوب کار کنید، گفته گناه نکنید، رابطهتان را با خدا محکمتر کنید. گفت: میرزا به او خوب درس بده.
پرسید: فردا هم او را میبینی؟
گفت: بله، دیدن او کار مهمی نیست، هر روز همدیگر را میبینیم، برای این که بیشتر وقتها ناهار و شام هم با هم هستیم.
گفت: یک بار دیگر به او التماس کن، به او بگو که حرف با تو نمیزنم فقط از دور تو را نگاه میکنم و میروم.
طلبه رفت فردا صبح نیامد، پس فردا نیامد، پنج روز گذشت، نیامد تا حالا هم دیگر نیامده است.
وصل چه مقام خوبی است، چه لذتی دارد. تمام این برنامهها را به پای خودش تمام کنیم، چشممان، گوشمان، دست و پایمان، وجود و عمرمان را به پای خودش تمام کنیم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
آیه
شمارهآیه
صفحه
. فاتحه(1)
« الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَٰلَمِینَ*الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ»
2 - 3
347، 348
« مَٰلِکِ یَوْمِ الدِّینِ»
4
347
« إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»
5
184، 347، 348
« اهْدِنَا الصِّرَ ٰطَ الْمُسْتَقِیمَ»
6
348
« صِرَ ٰطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ...»
7
348
. بقره(2)
« جَنَّٰتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَٰرُ»
25
402
« إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»
30
22، 165
« أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَآءَ...»
30
298
« إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَاتَعْلَمُونَ»
30
298
« وَوَ ٰعَدْنَا مُوسَیٰ ثَلَٰثِینَ لَیْلَةً...»
51
181
« فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاکَ الْحَجَرَ»
60
148
« فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْنًا»
60
148
« بَلَیٰ مَن کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحَٰطَتْ بِهِی خَطِیَتُهُ ...»
81
202
« فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»
115
162
« إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»
28
124
« رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّآ إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»
127
111
رَبَّنَا وَ اجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ أَرِنَا مَنَاسِکَنَا وَ تُبْ عَلَیْنآ...»
128
111
« صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»
138
12، 392
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ ٰجِعُونَ»
156
29، 30، 282
« أُوْلَٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُاْ الضَّلَٰلَةَ بِالْهُدَیٰ...»
175
275، 277، 278
« شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْءَانُ هُدًی لِّلنَّاسِ...»
185
133
« وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی»
186
31، 134
« فَإِنِّی قَرِیبٌ»
186
134
« أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ»
186
134
« وَلَا تَأْکُلُواْ أَمْوَ ٰلَکُم بَیْنَکُم بِالْبَٰطِلِ»
188
206
« إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّ ٰبِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ»
222
291
« اللَّهُ لَآإِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ...»
255
108
« فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَیٰ لَاانفِصَامَ لَهَا»
256
96
« اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَٰتِ إِلَی...»
257
26
« أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ»
275
364
« وَاتَّقُواْ یَوْمًا تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللَّهِ ثُمَّ تُوَفَّیٰ کُلُّ نَفْسٍ...»
281
281
« لَایُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا...»
286
75
. آل عمران(3)
« فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْرَا بِإِذْنِ اللَّهِ»
49
240
« وَلِلَّهِ مِیرَ ٰثُ السَّمَٰوَ ٰتِ وَالْأَرْضِ»
180
346
« کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ»
185
55، 199
« وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّمَٰوَ ٰتِ وَالْأَرْضِ»
189
346
« الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَٰمًا وَقُعُودًا وَعَلَیٰ جُنُوبِهِمْ...»
191
405
« وَکَأَیِّن مِّن نَّبِیٍّ قَٰتَلَ مَعَهُو رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَمَا وَهَنُواْ لِمَآ...»
146
276
« زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَ ٰتِ مِنَ النِّسَآءِ وَالْبَنِینَ...» 14
364
. نساء(4)
« ذَ ٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»
13
253
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَاتَأْکُلُواْ أَمْوَ ٰلَکُم بَیْنَکُم بِالْبَٰطِلِ...»
29
131
« إِنَّ اللَّهَ لَایَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِی وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَ ٰلِکَ...»
48
263
. مائده(5)
« تَعَاوَنُواْ عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَیٰ»
2
365
« لَهُم أَجْرٌ عَظِیمٌ»
3
253
« یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ»
54
31
« عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ»
105
95
. انعام(6)
« وَ مَا تَأْتِیهِم مِّنْ ءَایَةٍ مِّنْ ءَایَٰتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کَانُواْ...»
4
125
« أُوْلَِٰکَ لَهُمُ الْأَمْنُ»
82
218
« وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَ ٰدَیٰ کَما خَلَقَکُمْ اوَّلَ مَرَّة»
94
74
« وَلاٰتُسْرِفُوا انَّهُ لَایُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ»
141
307
« إِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ»
152
129
. اعراف(7)
« وَلَنَسَْلَنَّ الْمُرْسَلِینَ»
6
88
« رَبَّنَا ظَلَمْنَآ أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ تَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ...»
23
106
« وَأَتْمَمْنَٰهَا بِعَشْرٍ ...»
142
181
« وَ خَرَّ مُوسَیٰ صَعِقًا»
143
161
. انفال(8)
« إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ...»
2
59
. توبه(9)
« وَرِضْوَ ٰنٌ مِّنَ اللَّهِ أَکْبَرُ»
72
109، 240، 402
« أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ»
92
401
« إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَیٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَ ٰلَهُم بِأَنَّ...»
111
108
. یونس(10)
« أَلَآ إِنَّ أَوْلِیَآءَ اللَّهِ لَاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَاهُمْ یَحْزَنُونَ»
62
97، 217
. هود(11)
« إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ»
107
22، 24
. یوسف(12)
« رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ...»
33
180
« إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی...»
53
332، 332، 342، 353، 361، 366، 400، 408، 412
« رَبِّ قَدْ ءَاتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِن تَأْوِیلِ...»
101
114، 115
« وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّٰلِحِینَ»
101
116
. رعد(13)
« سَلَٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ»
24
237
. ابراهیم(14)
« أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّمَآءِ»
24
239
« یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ...»
27
96
« فِی الْحَیَوٰةِ الدُّنْیَا وَ فِی الْأَخِرَةِ...»
27
96
« إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ...»
37
112
« لِیُقِیمُواْ الصَّلَوٰةَ»
37
113
. حجر(15)
« وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی...»
29
235
« فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ»
34
150
« فَوَرَبِّکَ لَنَسَْلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ*عَمَّا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»
92 - 93
87، 88
. نحل(16)
« وَسَخَّرَ لَکُمُ الَّیْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ...»
12
181، 182
« إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَٰنِ وَ إِیتَآیِ ذِی الْقُرْبَیٰ...»
90
128، 131، 133
« إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَواْ وَّ الَّذِینَ هُم مُّحْسِنُونَ»
128
403
. اسراء(17)
« وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ...»
44
58
. کهف(18)
« قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُوحَیٰ إِلَیَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُکُمْ إِلَٰهٌ...»
110
46، 56
. مریم(19)
« وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبًا»
4
116
« کَیْفَ نُکَلِّمُ مَن کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا»
29
5
« إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ ءَاتَلٰنِیَ الْکِتَٰبَ»
30
5، 8
« وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا»
30
8
« أَوَ لَایَذْکُرُ الْإِنسَٰنُ أَنَّا خَلَقْنَٰهُ مِن قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیًْا»
67
234
. طه(20)
« طه*مَآ أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَیٰ»
1 - 2
93
« فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی»
12
93
« إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لَآإِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا فَاعْبُدْنِی»
14
114
« رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا»
114
116
. انبیاء(21)
« وَ مَا جَعَلْنَٰهُمْ جَسَدًا لَّایَأْکُلُونَ الطَّعَامَ...»
8
257
« وَ ذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَٰضِبًا»
87
69
« رَبِّ لَاتَذَرْنِی فَرْدًا وَ أَنتَ خَیْرُ الْوَ ٰرِثِینَ»
89
116
« وَ مَآ أَرْسَلْنَٰکَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَٰلَمِینَ»
107
324
. حج(22)
« خَسِرَ الدُّنْیَا وَ الْأَخِرَةَ»
11
167
. مؤمنون(23)
« کُلُواْ مِنَ الطَّیِّبَٰتِ وَ اعْمَلُواْ صَٰلِحًا...»
51
258
« أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَٰکُمْ عَبَثًا...»
115
342
« قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ*الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَٰشِعُونَ»
1 - 2
349، 350
. نور(24)
« وَ الطَّیِّبَٰتُ لِلطَّیِّبِینَ»
26
168، 387
«الْخَبِیثَٰتُ لِلْخَبِیثِینَ»
26
387
« قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّواْ مِنْ أَبْصَٰرِهِمْ»
30
203
« وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لَایَجِدُونَ نِکَاحًا...»
33
206، 386
« اللّه نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْاَرْض»
35
28
« رِجَالٌ لَّاتُلْهِیهِمْ تِجَٰرَةٌ وَ لَابَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ...»
36
370
. فرقان(25)
« یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیَِّاتِهِمْ حَسَنَٰتٍ»
70
244
. نمل(27)
« هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّی»
40
345
. قصص(28)
« رَبِّ إِنِّی لِمَآ أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ»
24
113، 114
« کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُو»
88
199
. عنکبوت(29)
« لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»
69
181، 401
. روم(30)
« یَعْلَمُونَ ظَٰهِرًا مِّنَ الْحَیَوٰةِ الدُّنْیَا»
7
149
« وَ هُمْ عَنِ الْأَخِرَةِ هُمْ غَٰفِلُونَ»
7
149
« أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُواْ فِی أَنفُسِهِم مَّا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَٰوَ ٰتِ...»
8
39، 40، 45، 46
. فاطر(35)
« مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا»
10
217
« إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّٰلِحُ یَرْفَعُهُ»
10
217، 221
« یَٰأَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَی اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ»
15
346
. یس(36)
« سُبْحَٰنَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَ ٰجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنبِتُ الْأَرْضُ...»
36
3، 21، 24، 26، 27، 28، 29، 30، 37، 61
« وَ مَا تَأْتِیهِم مِّنْ ءَایَةٍ مِّنْ ءَایَٰتِ رَبِّهِمْ إِلَّا کَانُواْ عَنْهَا...»
46
131، 143، 160، 163، 177، 195، 253
« وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَیٰ رَبِّهِمْ...»
51
233، 241
« هُمْ وَ أَزْوَ ٰجُهُمْ فِی ظِلَٰلٍ عَلَی الْأَرَآئِکِ مُتَّکُِونَ»
56
237
« لَهُمْ فِیهَا فَٰکِهَةٌ وَ لَهُم مَّا یَدَّعُونَ»
57
237
« سَلَٰمٌ قَوْلًا مِّن رَّبٍّ رَّحِیمٍ»
58
237
« وَ امْتَٰزُواْ الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ»
59
238
« الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَیٰ أَفْوَ ٰهِهِمْ»
65
280
« إِنَّمَآ أَمْرُهُو إِذَآ أَرَادَ شَیًْا أَن یَقُولَ لَهُو کُن فَیَکُونُ»
82
22، 234
. صافات(37)
« إِنَّا زَیَّنَّا السَّمَآءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ»
6
166
« لَآإِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ»
35
257
. زمر(39)
« قُلْ یَٰعِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُواْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ لَاتَقْنَطُواْ مِن...»
53
163، 242
« إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»
53
242 - 243
. غافر(40)
« رَفِیعُ الدَّرَجَٰتِ»
15
97، 367
« ذُو الْعَرْشِ»
15
97
« یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِی عَلَیٰ مَن یَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِ...»
15
97
« لِّمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ*لِلَّهِ الْوَ ٰحِدِ الْقَهَّارِ»
16
347
« یَعْلَمُ خَآئِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ مَا تُخْفِی الصُّدُورُ»
19
88
. فصلت(41)
« سَنُرِیهِمْ ءَایَٰتِنَا فِی الْأَفَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِمْ حَتَّیٰ یَتَبَیَّنَ...»
53
133
. شوری(42)
« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»
11
256
« وَ مَا لَهُو فِی الْأَخِرَةِ مِن نَّصِیبٍ»
20
363
. حجرات(49)
« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُواْ»
15
177
. ذاریات(51)
« فَفِرُّواْ إِلَی اللَّهِ ...»
50
279
. نجم(53)
« عِندَ سِدْرَةِ الْمُنتَهَیٰ»
14
219
« إِلَیٰ رَبِّکَ الْمُنتَهَیٰ»
42
219
« وَ أَنَّهُو هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکَیٰ»
43
115
. الرحمن(55)
« وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدَانِ»
6
7
« وَ یَبْقَیٰ وَجْهُ رَبِّکَ»
27
162
. واقعه(56)
« السّابقون السّابقون»
10
68
« لَّابَارِدٍ وَلَا کَرِیمٍ*إِنَّهُمْ کَانُواْ قَبْلَ ذَ ٰلِکَ مُتْرَفِینَ»
44 - 45
238
. حدید(57)
« أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ ءَامَنُواْ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ...»
16
278، 394
« أَنَّمَا الْحَیَوٰةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفَاخُرُ بَیْنَکُمْ...»
20
364
. حشر(59)
« فَأَنسَٰهُمْ أَنفُسَهُمْ»
19
164
. صف(61)
« لِمَ تَقُولُونَ مَا لَاتَفْعَلُونَ»
2
296
« یُرِیدُونَ لِیُطْفُِواْ نُورَ اللَّهِ»
8
162
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَیٰ تِجَٰرَةٍ تُنجِیکُم...»
10
253
« تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَتُجَٰهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ...»
11
253
. جمعه(62)
« یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَٰوَ ٰتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ...»
1
24، 58
. تحریم(66)
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ تُوبُواْ إِلَی اللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحًا»
8
242
. ملک(67)
« خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَوٰةَ»
2
261
. قلم(68)
« وَ إِنَّکَ لَعَلَیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ»
4
389
. حاقه(69)
« خُذُوهُ فَغُلُّوهُ»
30
169، 238
« ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ»
31
238
. نوح(71)
« رَّبِّ لَاتَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَٰفِرِینَ دَیَّارًا»
26
110، 111
. مدثر(74)
« هُوَ أَهْلُ التَّقْوَیٰ وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ»
56
12
. قیامت(75)
« أَیَحْسَبُ الْإِنسَٰنُ أَن یُتْرَکَ سُدًی»
36
342
. انسان(76)
« عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیرًا»
6
316
« فَوَقَٰهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَ ٰلِکَ الْیَوْمِ»
11
406
« شَرَابًا طَهُورًا»
21
316
« وَ مَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن یَشَآءَ اللَّهُ ...»
30
71
. نبأ(78)
« وَ جَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشًا»
11
182
« وَ جَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتًا»
90
9
. مطفّفین(83)
« إِنَّهُمْ عَن رَّبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَّمَحْجُوبُونَ»
15
224
. بروج(85)
«ذَ ٰلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ»
11
253
. غاشیه(88)
« تَصْلَیٰ نَارًا حَامِیَةً»
14
187
. فجر(89)
« یَٰأَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»
27
42، 159، 384
ارْجِعِی إِلَیٰ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً»
28
42، 68، 159، 384
« فَادْخُلِی فِی عِبَٰدِی»
29
68، 159
« وَ ادْخُلِی جَنَّتِی»
30
68، 159
. شمس(91)
« وَ نَفْس وَ مَا سَوَّلٰهَا»
7
6، 53
« فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَلٰهَا»
8
6، 53
« قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّلٰهَا»
9
53
« وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّٰهَا»
10
53
. قدر(97)
« إِنّا انْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ»
1
182
« تَنَزَّلُ الْمَلَٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ...»
4
241
. عصر(103)
« إِلَّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّٰلِحَٰتِ وَ تَوَاصَوْاْ...»
1 - 3
106
روایت
معصوم
صفحه
أبیتُ عِنْدَ ربّیٖ یُطْعِمُنیٖ ویُسْقینیٖ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
93
أتاذنُ لی یَابنَ رَسولِ اللّٰهِ أن أدخُلَ حَرَمَکَ
زیارت امام رضا علیه السلام
371
اخرُج مِمّا أنتَ فِیهِ
امام صادق علیه السلام
294، 295
أربَعُ خِصالٍ جاریاتٌ عَلَیْکُم مِنَ الرَّحمانِ...
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
278 - 281
أعْدَدْتُ لِعِبادِیَ الصّالِحینَ ما لا عَینٌ رَأَت وَ لا اذُنٌ سَمِعَتْ...
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
61
أفضَلُ النّاس مَن عَشَقَ العِبادةَ فَعانَقَها بِنَفْسِهِ...
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
283
الّلهُمَّ أغْنِنِی بِحلالِکَ عَنْ حَرامِکَ
امیرالمؤمنین علیه السلام
312
الّلهُمَّ انَّ الْعَبْدَ عَبْدُکَ وَ الْبَلَدَ بَلَدُکَ وَ الْبَیْتُ بَیْتُکَ...
امام صادق علیه السلام
351
اللهُمَّ إنّی أسألُکَ سُؤالَ خاضعٍ مُتَذَلّلٍ خاشِعٍ
دعای کمیل
387
اللّهُمَّ عَرِّفنیٖ نَفْسَکَ
امام صادق علیه السلام
225
إلهی، رِضَیً بِقَضٰائِکَ
امام حسین علیه السلام
384
أنا ربُّکَ وأنتَ عَبْدی
حدیث قدسی
285
إنَّ الجِهادَ بابٌ مِن أبوابِ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللّٰهُ لِخاصَّةِ أولیائِهِ
امیرالمؤمنین علیه السلام
276
إنَّ الحُسَینَ مِصباحُ الهُدیٰ وَسَفینَةُ النَّجاةِ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
202
إنّ لِلّٰهِ عَلَی النّاس حجَّتَینِ: حُجَةٌ ظاهِرَةٌ وَحُجَّةٌ...
امام کاظم علیه السلام
158
إنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الشّابَّ التّائِبَ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
297، 298
إنَّما بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الأخلاقِ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
205
إنَّمَا هِیَ نَفْسیٖ أروضُها بِالتَّقْویٰ .. جَشَعی إلیٰ تَخَیُّرِ...
امیرالمؤمنین علیه السلام
368 - 369
آه مِن قِلَّةِ الزّاد وبُعْدِ السَّفَر
امیرالمؤمنین علیه السلام
265
بُنَیَّ، الدُّنیا بَحْرٌ عَمیقٌ قَدْ غَرَقَ فیها عالَمٌ کَثیرٌ
لقمان
201
تَأدَّبُوا بآدابِ الصّٰالِحینَ
امام سجاد علیه السلام
144، 205
تَخَلَّقُوا بِأخلاقِ اللّٰهِ
؟
144، 205
الدُّنیا جیفَةٌ وطالِبُها کِلابٌ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
61
الدُّنیا سِجْنُ المؤمِنِ
امیرالمؤمنین علیه السلام
404
ربِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وأنتَ خَیْرُ الرّاحمین
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
116
رَحِمَ اللّٰهُ امْرَءاً سَمِعَ حُکْماً فَوَعیٰ، وأَخَذَ بِحُجْزَةِ هادٍ فَنَجیٰ
امیرالمؤمنین علیه السلام
202
رَضِیتُ مِنْ عِبادِیٖ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
169
سُئِلَ أمیرُالمُؤمِنینَ عَنِ العِلْم...
امیرالمؤمنین علیه السلام
281
سُبّوحٌ قُدّوسٌ رَبُّ المَلائِکَةِ وَالرّوحِ
امام صادق علیه السلام
59
سَلْمانُ منّا اهل البیت
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
28
الصَّلاةُ قُربانُ کُلِّ تَقِیٍّ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
371
الصَّلاةُ مِعْراجُ المُؤمِنِ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
371
ضَربَةُ عِلیٍّ یَومَ الخَندَقِ أفضَلُ مِن عِبادَةِ ثِقْلَینِ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
29
عِبادَ اللّٰهِ! إنّ مِنْ أحَبّ عِبادِاللّٰهِ إلَیْهِ، .. فَظَهَرَ مِصْباحُ الهُدیٰ
فی قَلْبِهِ
امیرالمؤمنین علیه السلام
369 - 370
العُبودِیَّةُ جَوهَرَةٌ کُنهُها الرُّبوبِیَّةُ
؟
221
عَظُمَ الخالِقُ فی أنفُسِهِم فصَغُرَ ما دونَهُ فی أعیُنِهِم
امیرالمؤمنین علیه السلام
346
عَلِیٌ مَعَ الحَقِّ وَالحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدورُ حَیثُ ما دارَ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
259
فَحاسِبُوا أنفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسَبُوا
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
205
فُزْتُ وَرَبِّ الکَعبَةِ
امیرالمؤمنین علیه السلام
244
فَزَهَرَ مِصْباحُ الهُدیٰ فی قَلْبِهِ .. وَ صٰارَ مِنْ مَفاتیحِ ...
امیرالمؤمنین علیه السلام
372 - 373
قاتَلَکُمُ اللّٰهُ
امیرالمؤمنین علیه السلام
223
قَتَلَ اللّٰهُ مَنْ قَتَلَکَ بِالأَیدِیٖ وَالأَلسُنِ
زیارت امام رضا علیه السلام
129
قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةُ
امیرالمؤمنین علیه السلام
408
قُولُواْ لا إلهَ إلّااللّٰهُ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
160
کُنْتُ لَهُ سَمْعَهُ الَّذی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذی یُبْصِرُ بِهِ
حدیث قدسی
218
لا شفیعَ أنجَحُ مِنَ التَّوبَةِ
امیرالمؤمنین علیه السلام
294
لا یَسَعُنی أرضی و لاٰسمائی وَ لکن یَسَعُنی قَلْبُ عَبْدِیَ...
حدیث قدسی
317
لَوْ لا الأَجَلُ الّذی کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِم .. لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ
فیٖ أجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ أبَداً
امیرالمؤمنین علیه السلام
403 - 404
ما رأیتُ اللّٰهَ شَیْئاً إلّاوَ رَأَیتَ اللّٰهَ قَبلَهُ ومَعَهُ وبَعدَهُ
امیرالمؤمنین علیه السلام
259
ما لا تَقومُ لَهُ السموات والارض
امیرالمؤمنین علیه السلام
278
مُسْتَنَةً بِسُنَنِ أولِیائِکَ مُفارِقَةً لِأَخلاقِ أعْدائِکَ
زیارت امین اللّه
95
مَلْبَسُهُمُ الاقْتِصاد وَ مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ .. عَلَی العِلْمِ النّافِعِ لَّهُم
امیرالمؤمنین علیه السلام
258
مَن أصبَحَ وَلَمْیَهتَمَّ بِاُمورِ المُسلِمینَ فَلَیسَ بِمُسلِمٍ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
9، 42
مَنْ تَقَرَّبَ إلَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إلَیْه ذِراعاً
حدیث قدسی
78
مِنْ سَعادَةِ الرَّجُلِ سَعَةُ دارِهِ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
310
من عرفهم فقد عرف الله
امام رضا علیه السلام
162
مَنْ عَشَقَ العِبادَةَ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
282
[إنَّ أعرابیّاً قالَ یا رسولَ اللّٰهِ!] مَن یَلی حِسابَ الخَلْقِ .. ثُمَّ
قالَ: فَقَهَ الأعرابیُّ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
284
مَولایَ یا مَولایَ، أنتَ الحَیُّ وَأنا المَیِّتُ
مناجات حضرت علی علیه السلام
199
نَزَلَ فی أرضٍ دَوِیَّةٍ مُهْلِکَة .. فَاللّهُ أشدُّ فَرَحاً بِتَوبَةِ
العَبْدِ المُؤمِنِ
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
284 - 285
النَّظَرُ شُعْبَةٌ مِنَ الزِّنا
امیرالمؤمنین علیه السلام
203
وَاجْعَلْنی مِنْ أحسَنِ عِبادِکَ نَصیباً عِنْدَک
دعای کمیل
350
وَ أنا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الذَّلیلُ الحَقیرُ المِسْکینُ المُسْتَکینُ
دعای کمیل
388
وَ أنْ تَعْمَلَ لآخِرَتِک بِقَدر بَقائِکَ فیٖها
امیرالمؤمنین علیه السلام
281
وَ أنْ تَعْمَلَ لِدُنیاکَ بِقَدرِ عُمْرِکَ فیٖها
امام صادق علیه السلام
281
وبِطٰاعَتِکَ عَنْ مَعْصِیَتِکَ
امیرالمؤمنین علیه السلام
312
وَعَبْرَةَ مَنْ بَکیٰ مِنْ خوفِکَ مَرحومَةً
زیارت امین اللّه علیه السلام
373
وَکَلَهُ اللّٰهُ إلیٰ نَفْسِهِ فهُوَ جائِرٌ .. مشغوفٌ بِکَلامِ بِدْعَةٍ
ودُعاءِ الضَلالَةٍ
امیرالمؤمنین علیه السلام
369 - 370
ولا یُمْکِنُ الفِرارُ مِنْ حُکُومَتِکَ
دعای کمیل
187
وَلَوَضَعَ مُجاهَدَةَ ابلیسَ عَنِ القُلوبِ .. وإذْهاباً للخُیَلاءِ عَنْهُم
امیرالمؤمنین علیه السلام
366 - 368
و اللّٰهُ لَأبْنُ أبی طالِبٍ آنَسُ بِالمَوتِ مِنَ الطِّفلِ
امیرالمؤمنین علیه السلام
404
و ما الجهاد الأکبر؟
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
224
وَهُمْ وَالنّارَ کَمَنْ قدرآها
امیرالمؤمنین علیه السلام
371
هذا مَصارِعُ عُشّاقٍ
امیرالمؤمنین علیه السلام
283
هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی
امام حسین علیه السلام
282
یا باسِطَ الیَدَینِ بالعَطِیَّةِ
امام سجاد علیه السلام
353
یا مَنْ هُوَ اخْتَفیٰ لِفَرْطِ نُورِه، الظاهِرُ الباطِنُ فی ظُهُورِهِ
؟
350
یٰا مَنْ هُوَ یٰا مَنْ لَیْسَ إلّاهُو
امیرالمؤمنین علیه السلام
393
یَتَمَلْمَلُ کَتَمَلْمُلِ السَّلیمِ
امیرالمؤمنین علیه السلام
265
مصرع اول
سراینده
صفحه
آتش عشقم بسوخت خرمن طاعات را
وحدت کرمانشاهی
315
آینه بشکست و رخ یار ماند
الهی قمشهای
392
از درد منالید که مردان ره دوست
وحدت کرمانشاهی
277
از علی آموز اخلاص عمل
؟
71
اگر لذتِ ترک لذت بدانی
سعدی شیرازی
407، 408، 412
اگر یک بار گویی بندۀ من
خواجه عبدالله انصاری
188
ای خدا این نهر جان را از هوس
؟
388
ای رهنمای گمشدهگان «اهْدِنَا الصِّرَ ٰطَ»
فیض کاشانی
218
ای کریمی که از خزانۀ غیب
سعدی شیرازی
61
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
حافظ شیرازی
201
این وطن مصر و عراق و شام نیست
شیخ بهایی
93
برخیز شتربانا بربند کجاوه
ادیب الممالک فرهانی
72
بر در کعبه سائلی دیدم
سعدی شیرازی
13
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
سعدی شیرازی
160
بس که هست از همه سو وز همه رو راه به تو
؟
162
بسوزند چوب درختان بیبر
ناصرخسرو
106
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
حافظ شیرازی
144
به دریا بنگرم دریا ته وینم
باباطاهر
372
به گورستان گذر کردم کم و بیش
باباطاهر
198
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
حافظ شیرازی
315
تا نگرید ابر کِی روید چمن
مولوی
373
تو ذوق لعل خوبان را چه دانی
صائب تبریزی
405
چشم دل باز کن که جان بینی
هاتف اصفهانی
372
چو محرم شدی واقف خویش باش
؟
150
خوشا آنان که اللّٰه یارشان بی
باباطاهر
352
در دست طبیب است علاج همه دردی
؟
296
در رقص درآید فلک از زمزمۀ عشق
وحدت کرمانشاهی
97، 97
در کنار دجله سلطان بایزید
؟
224
درویش به صد افسر شاهان نفرشد
وحدت کرمانشاهی
313
دوست نزدیکتر از من به من است
سعدی شیرازی
88
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
حافظ شیرازی
109
ز بوی زلف تو مفتونم ای گل
باباطاهر
262
شب تاریک و ره وادی ایمن در پیش
حافظ شیرازی
204
طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن
حافظ شیرازی
201
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
حافظ شیرازی
393
فلک جز عشق محرابی ندارد
نظامی گنجوی
241
که یکی هست و هیچ نیست جز او
هاتف اصفهانی
134
گر بماندیم زنده بردوزیم
شیخ بهایی
167
گر حکم شود که مست گیرند
دهخدا
77
گر قدمت هست چو مردان برو
سعدی شیرازی
332
گیتی و خوبان آن، در نظر آیینهای است
الهی قمشهای
391
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم
مولوی
58، 60
ما عاشقان غیر از خدا یاری نداریم
الهی قمشهای
207
ملت عشق از همه دینها جداست
مولوی
283
من تیغ از پی حقّ میزنم
مولوی
71
کجا رفتی که رفت از دیدهام دل
عماد خراسانی
92
نفی من شد باعث اثبات من
وحدت کرمانشاهی
261
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
حافظ شیرازی
373
وَ تَحْسب أنّکَ جِرْمٌ صَغیرٌ
امام علی علیه السلام
94
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
حافظ شیرازی
127
هر که کند روی طلب سوی او
هاشمی دهلوی
265
هرگز نبری راه به سر منزل مقصود
وحدت کرمانشاهی
257
هفت شهر عشق را عطار گشت
مولوی
385
همانم که بودم به ده سالگی
نظامی گنجوی
332
یار در این انجمن یوسف سیمین بدن
ملاهادی سبزواری
160
یک شبی مجنون به خلوتگاه ناز
محمدعلی احسانی
391
یکی هست و هیچ نیست جز او
هاتف اصفهانی
199
آخوند کاشی 58، 59، 254
آدم علیه السلام 105، 275، 323
آل محمد علیهم السلام 3، 21، 37، 53، 67، 87، 105، 125، 143، 157، 177، 195، 215، 233، 253، 275، 291، 305، 323، 341، 361، 381، 399
ائمه معصومین، اهل بیت، دوازده امام علیهم السلام 6، 25، 27، 31، 46، 75، 77، 95، 97، 116، 133، 158، 162، 179، 202، 205، 238، 242، 275، 277، 291، 293، 310، 324، 325، 326، 362، 366، 384، 399، 409
ابراهیم علیه السلام 111، 113، 133، 169، 179، 180، 187، 220
ابن خضیب 346، 350
ابن ملجم 128، 238
ابوبصیر 295، 296
ابوثمامه 370
ابوجهل 118، 127، 297
ابوحمزه ثمالی 133، 224، 279، 313
ابوذر 28، 150
ابوطالب علیه السلام 404
ادهم 112
ادیب الممالک فراهانی 72، 73
اراکی، سید علیاصغر 72، 73
ارباب، آیت اللّه حاج آقارحیم 59
اسماعیل علیه السلام 112، 113
امام حسن عسکری علیه السلام 166، 313
امام حسین، سیدالشهداء، اباعبداللهّ علیه السلام 28، 44، 45، 57، 60، 74، 97، 107، 109، 117، 133، 134، 135، 150، 152، 169، 170، 181، 187، 200، 204، 220، 242، 243، 263، 282، 313، 370، 384، 406، 408
امام حسن مجتبی علیه السلام 12، 13، 44، 45، 57، 117، 128، 168، 180، 187، 234، 242، 349، 406، 408
امام سجاد، زینالعابدین علیه السلام 9، 91، 116، 130، 135، 182، 185، 186، 201، 224، 279، 370
امام رضا علیه السلام 109، 129، 164، 313، 371
امام صادق علیه السلام 220، 292، 294، 296، 349، 407
امام علی، امیرالمؤمنین علیه السلام 4، 6، 8، 10، 11، 12، 13، 28، 29، 43، 44، 45، 54، 56، 57، 60، 70، 71، 77، 92، 107، 113، 117،
118، 128، 145، 146، 163، 167، 168، 183، 187، 199، 202، 203، 222، 234، 242، 243، 244، 258، 259، 261، 263، 265، 276، 278، 281، 282، 294، 310، 312، 325، 329، 348، 349، 350، 366، 368، 369، 371، 372، 387، 399، 402، 403، 404، 406، 408
امام کاظم، موسی بن جعفر علیه السلام 158، 372
امام محمدباقر علیه السلام 28، 344
امام مهدی، امام زمان، امام عصر، حجة بن الحسن علیه السلام 114، 166، 291، 343، 344، 350، 352
امام هادی علیه السلام 407
انبیاء، پیامبران علیهم السلام 19، 25، 31، 46، 75، 76، 89، 95، 97، 105، 133، 135، 145، 158، 160، 179، 197، 202، 234، 238، 275، 277، 308، 326، 362، 366، 399، 409
انصاری، خواجه عبداللّه 187
بروجردی، آیت اللّه 59، 132، 168
بلال 11، 45، 387
بلقیس 345
بنی اسرائیل 23
بنی امیه 295
بنی صدر 129
بهشتی، شهید 129، 198
پیامبر اسلام، محمد بن عبداللّه، رسول اللّه صلی الله علیه و آله 3، 5، 8، 9، 21، 24، 25، 26، 28، 29، 37، 42، 44، 45، 53، 55، 60، 67، 69، 70، 72، 73، 74، 87، 88، 92، 105، 116، 118، 125، 127، 133، 134، 143، 144، 146، 150، 151، 157، 159، 162، 166، 168، 177، 195، 197، 201، 202، 215، 216، 217، 218، 221، 224، 233، 238، 253، 255، 258، 261، 263، 275، 276، 280، 282، 283، 284، 285، 291، 293، 298، 305، 306، 308، 309، 310، 312، 323، 324، 325، 326، 330، 331، 333، 334، 335، 341، 346، 348، 350، 361، 370، 371، 381، 384، 387، 389، 399
جالینوس حکیم 90
حائری یزدی، آیت اللّه شیخ عبدالکریم 72، 73، 74
حافظ 109، 204، 316، 317
حبیب بن مظاهر 392
حجر بن عدی 57
حر بن یزید ریاحی 204، 328
حکیم، آیت اللّه 57
خمینی، امام 47، 57، 72، 311، 327، 332
داود علیه السلام 239، 261
رؤسای دراویش 310، 311
زکریا علیه السلام 116
زهری 184، 185، 186
سبیعی، ابوعبداللّه 9
سعدی 332
سکینه علیها السلام 384
سلطان بایزید 224
سلمان 28، 145، 149، 150، 282
سلیمان علیه السلام 256، 345
شاه 310، 311
شعیب علیه السلام 113، 114، 219
صالح علیه السلام 23
صدرالمتألهین 148
صدوقی، شهید 72
طبرسی 145
عبدالملک مروان 74
عزیز مصر 114
عطار 385
علی بن مهزیار 344
علی اکبر علیه السلام 371
عمر سعد 117، 181، 328
عیسی مسیح علیه السلام 5، 23، 76، 78، 79، 133، 240، 241، 256
[حضرت] فاطمه زهرا علیها السلام 28، 44، 45، 168، 187، 220، 243، 292، 309، 406، 408
فرعون 23
فضیل 394
قبیله قریش 127
قبیله مزیل 127
قزوینی، شیخ هاشم 164
قمر بنیهاشم علیه السلام 28، 117
قنبر 404، 405
کاشف الغطاء، شیخ جعفر 328، 330
کرمانشاهی، میرزاحسن 410، 411، 412، 413
لیلی 262، 391
مادر موسی علیه السلام 23
مجلسی، علامه 94
مجنون 262، 391
[حضرت] مریم علیها السلام 5، 28
مسلم بن عوسجه 97، 392
مطهری، شهید 167
معاویه 57، 118
مقداد 45
موسی علیه السلام 23، 30، 55، 61، 78، 98، 113، 114، 147، 148، 161، 169، 180، 181، 187
نمرود 220
نوح علیه السلام 110، 111
هاجر علیها السلام 112
همّام 403، 404
یحیی علیه السلام 78، 79
یزید 57
یوسف علیه السلام 114، 116، 133، 180
فهرست جاها
اراک 73
اصفهان 58، 167، 168، 169
امامزاده سید نصرالدین 410
ایران 57، 149، 388
بخارا 326
بغداد 344، 394
بهشت زهرا - تهران 198
تبریز 311
توران 9
حسینیه هدایت - تهران 1، 19، 35، 51، 65، 85، 103، 123، 141، 155، 175، 193، 213، 231، 251، 273، 289، 303، 321، 339، 359، 379، 397
خراسان 311
خیابان ری 410
تهران 1، 10، 19، 35، 51، 65، 73، 85، 103، 123، 132، 141، 155، 175، 193، 198، 213، 231، 251، 273، 277، 289، 303، 321، 339، 359، 379، 397، 410، 412
دریاچه ساوه 72
رود سماوه 72
ساوه 72
سبأ 345
شام 93
شاهرود 408، 410
صفین 282
طائف 344
عراق 57، 93
عرفات 98، 99، 109
فلسطین 345
قزوین 164
قم 47، 72، 73، 168، 185، 311
کربلا، حرم امام حسین علیه السلام 60، 165، 263، 313، 392
کعبه 13، 111، 112، 313
کوفه 265، 295، 392
کوه دماوند 295
کوه طور 55، 161
مدرسه آخوند کاشی 59
مدرسه صدر اصفهان 58
مدرسه فیضیه 47
مدین 113
مدینه 44، 70، 145، 184، 265، 334
مسجد الاقصی 311
مسجد امام - اصفهان 169، 316
مسجد الحرام 112، 351، 352
مسجد شجره 351
مسجد کوفه 265
مشهد، حرم امام رضا علیه السلام 164، 165، 277، 313، 371
مصر 93، 113، 114، 180
مکه 3، 165، 334، 351
منیٰ 99
نجد 72
نجف 327، 332
هرات 187
هندوستان 146
یزد 311
یمامه 72
یونان 90، 256