ghaemiyeh.com
سرشناسه : عاصمی، مهدی، ۱۳۵۵ -
عنوان و نام پدیدآور : پیشوای آزادگی: نگاهی جامع به سیرهی عملی امام حسین علیهالسلام/ مهدی عاصمی.
مشخصات نشر : قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : [۱۹۹] ص.
فروست : انتشارات زائر؛ ۱۸۵.
شابک : ۲۰۰۰۰ریال: 978-964-180-087-3
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۹۷-۱۹۹]؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : نگاهی جامع به سیرهی عملی امام حسین علیهالسلام
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
شناسه افزوده : آستانه مقدسه قم .انتشارات زائر
رده بندی کنگره : BP۴۱/۴/ع۱۷پ۹ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۱۳۲۲۷
بسم اللّه الرحمن الرحیم
خداوند متعال، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت او علیهمالسلام را الگویی کامل برای بندگانش معرفی کرده و سیره یعنی: اعمال و رفتار ایشان را مورد تأیید و رضایت خود قرار داده است.
در حقیقت، آن چرا که خداوند از بندگانش خواسته، در عملِ ایشان تجلّی و ظهور کرده است، پس همین عمل نشانهی بندگی صحیح اوست.
بر خلاف آن چه تصور میشود، سیره با گذشت زمان کهنه نمیشود؛ زیرا هدف از بررسی سیره و الگو پذیری از آن، عمل مطابق شرایط موجود است؛ بدین معنی که تمامی رفتارها و عملکردهای آن بزرگواران پیامی به همراه دارند و حکمی از احکام الهی را بیان میکنند که هیچ گاه کهنه نمیشوند و امروزه با پیشرفتهای علمی و اجتمایی، تنها مصادیق آن رفتارها تفاوت کرده است.
از آنجا که هدف، جلب نظر تمامی گروههای سنّی مخصوصاً نوجوانان و جوانان بوده در این مجموعه، سعی شده تا سه ویژگی جلوهای خاص داشته باشد:
الف) تنها به جمع آوری سیرهی عملی و مصادیق آن اکتفا شده است تا از این طریق، جذابیّت خاصی، در قالب داستان برای خواننده ایجاد شود.
ب) تا آن جا که ممکن بوده از منابع معتبر استفاده شده و از آوردن مطالب ضعیف خودداری شده است.
ج) دقت فراوانی در ویرایش متن شده بدین گونه که با حفظ اصل موضوع و کمترین تغییرات، روانی و سادگی خاصی در جملات پدید آمده و درک مفاهیم و درسها و نتیجهگیریها کاملاً واضح و آشکار گردد، ان شاء اللّه.
در پایان، از تمامی کسانی که اینجانب را در جمع آوری و تنظیم این کتاب یاری نمودهاند قدردانی میکنم.
والسلام
مهدی عاصمی
امام حسین علیهالسلام روز سوم یا پنجم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد. پدر بزرگوارش حضرت علی بن ابیطالب علیهماالسلام و مادر گرامیاش حضرت فاطمه علیهاالسلام دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود.
مدت امامت آن حضرت ده سال به طول انجامید و سرانجام در سن پنجاه و هفت سالگی در روز عاشورای سال شصت و یک هجری قمری در کربلا به شهادت رسید.(1)
آن چه مشهور است :
اول: «شهربانو» که مادر امام سجاد علیهالسلام است و در زمان حیات حضرت فوت کرده است.
دوم: «رُباب» که مادر حضرت سکینه علیهاالسلام و حضرت علی اصغر علیهالسلام میباشد.
سوم: «لیلی» که مادر حضرت علی اکبر علیهالسلام است.
چهارم: «امّ اسحاق» که مادر فاطمه علیهاالسلام بوده است.
پنجم: زنی از قبیلهی قضاعه که مادر جعفر بوده و در زمان حیات آن حضرت وفات کرده است.
ششم: زنی که نام او معلوم نیست و در کربلا همراه آن حضرت بوده و پس
1) 1- کشف الغمّه، ج2، ص216.
روزی امام حسین علیهالسلام از جایی عبور میکرد؛ متوجه چند نفر فقیر و بینوا شد که گلیمی روی خاک افکنده و تکّههای خشکِ نان در دست دارند و میخورند. آنها وقتی که حضرت را دیدند گفتند: ای فرزند رسول خدا! بفرما از این غذا بخور.
امام حسین علیهالسلام با کمال تواضع در کنار آنها نشست و از آن نانها خورد. سپس این آیه را تلاوت کرد:
« اِنَّهُ لایُحِبُّ المُستَکبِرینَ »(1)
همانا خداوند متکبّران و سرکشان را دوست ندارد.
سپس به آنها فرمود:
من دعوت شما را اجابت کردم و از غذای شما خوردم آیا شما هم دعوت مرا اجابت میکنید؟
گفتند: آری، و به دنبال این گفتگو، به خانهی امام علیهالسلام رفتند. حضرت نیز دستور داد تا غذایی را آماده کرده و برای آنها بیاورند و پس از پذیراییِ
1) 1- سوره نحل، آیه 23.
مفصّل، به آنها کمکهایی نیز نمود.(1)
شخصی به امام حسین علیهالسلام اعتراض کرد که در رفتار شما نوعی تکبّر و خودبزرگبینی وجود دارد.
حضرت فرمود:
بزرگی و کبریایی برای خداوند است. خداوند میفرماید: «عزّت از آنِ خدا و پیامبرش و مؤمنان است»(2)، آن چه در من میبینی پرتویی از عزّت خدا و رسول است نه تکبّر و استکبار.(3)
«معاویه» جاسوسی در مدینه داشت که اخبار مردم را به او گزارش میکرد؛ پس روزی به معاویه نوشت: حسین بن علی[ علیهماالسلام ] کنیزی داشت که آزادش نمود و سپس با او ازدواج کرد.
معاویه نیز در نامهای به حضرت نوشت: از معاویه، به حسین بن علی؛ اما بعد، به من خبر رسیده که تو با کنیز خود، ازدواج کردهای و از همکفوان
قریشی خود - که برای نژادت، گزینشی گرانبها و در پیوندت، مایهی بزرگواری خواهند بود - دست کشیدهای ؛ نه به سود خود، کار کردهای و نه برای نسلت انتخابی شایسته داشتهای.
امام حسین علیهالسلام در پاسخ او نوشت:
اما بعد، نامهی تو - که حاوی سرزنش در ازدواج با کنیزم و چشم پوشیام از همکفوان قریشی بود - رسید؛ بدان که هیچ شرافتی، از شرافت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و هیچ پیوندی از پیوند با او برتر نیست.
او کنیزِ من بود که به سبب امری که در آن، پاداش خدای متعال را میجُستم از مُلکم خارج شد؛ سپس بر طبق سنّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم (یعنی ازدواج)، او را به خود باز گرداندم و خدا هر فرومایگیای [ از بندگانش] و هر کمبود ما را، با اسلام برداشته است؛ پس بر هیچ مسلمانی، هیچگونه سرزنشی جز در گناه نیست و سرزنش تو، فقط جاهلیت [و فرهنگ جاهلی [است.(1)
فردی به نام «عِصام بن مصطلق» به هنگام ورود به مدینه به امام حسین علیهالسلام برخورد نمود و پس از آن که سیمای امام علیهالسلام ، او را به خود جلب نمود و
1) 1- زهر الآداب و ثمرالألباب، ج1، ص101 ؛ بلاغة الحسین، ص216.
حضرتش را شناخت، از روی حسد و بغض نسبت به امیرمؤمنان علیهالسلام شروع به فحّاشی و ناسزاگویی به امام حسین علیهالسلام و پدر بزرگوارش کرد.
اما حضرت پس از شنیدن سخنان ناپسند او، با مهربانی و عطوفت، با خواندن آیاتی در فضیلت عفو و گذشت، با «عصام» به سخن گفتن پرداخت و فرمود:
ای برادر! قدری آهسته باش و آرامش خود را حفظ کن، من برای خودم و برای تو از خداوند آمرزش میطلبم؛ مطمئن باش اگر از ما یاری بخواهی تو را یاری خواهیم کرد و اگر عطا و بخششی بطلبی به تو میبخشیم و اگر ارشاد و راهنمایی بجویی، تو را راهنمایی خواهیم کرد.
در این هنگام، عصام از این رفتار امام علیهالسلام در مقابل جسارتهای خود شرمنده شد. حضرت نیز وقتی این حالت را در او دید این آیه را تلاوت کرد:
« قال لا تَثریبَ عَلیکُمُ الیَومَ یَغفِرُ اللّهُ لَکُم و هُو اَرحمُ الرّاحِمین »(1)
[ حضرت یوسف به برادرانش] گفت: امروز ملامت و توبیخی بر شما نیست؛ خداوند شما را میبخشد و او ارحم الراحمین است.
سپس از عصام پرسید:
آیا از اهل شام هستی؟
1) 1- سوره یوسف، آیه 92.
گفت: آری.
حضرت فرمود:
این عادتی است که از قبیلهی «اَخزم» سراغ دارم(1)پس هر نیازی داری بدون اظطراب و شرم از ما بخواه که مرا افضل و برتر از آنچه میپنداری، خواهی یافت.
پس «عصام» آنچنان شرمنده و خجلتزده شد که گفت: با رفتار و برخورد محبتآمیز امام حسین علیهالسلام آنچنان عرصهی پهناور زمین بر من تنگ شد، که خوش داشتم زمین مرا به خود فرو میبُرد و از آن پس بر روی زمین کسی در نزد من محبوبتر از آن حضرت و پدرش نبود.(2)
غلام امام حسین علیهالسلام مرتکب خطایی شد که باید مجازات میشد، پس حضرت دستور داد تا او را ادب کنند.
غلام که آشنای با روحیهی امام علیهالسلام بود، گفت: ای مولای من! « و الْکاظِمینَ الْغَیْظ»(1)» یعنی خداوند، مؤمنان را به فرونشانیِ خشم و غضب معرفی فرموده است.
حضرت فرمود:
او را رها کنید.
غلام فراز بعدش « و العافینَ عَنِ النّاس» را خواند - که خداوند، مؤمنان را به حالت عفو و نشان دادن گذشت از خود، معرفی فرموده است.
امام علیهالسلام فرمود:
تو را عفو کردم.
غلام، فراز سوم: « و اللّه یُحِبُّ المحْسِنین» را خواند که خداوند خبر از دوست داشتنِ نیکوکاران میدهد.
1) 1- سوره آل عمران، آیه 134.
پس حضرت فرمود:
تو به خاطر خدا آزاد هستی و دوبرابرِ آنچه پیش از این به تو عطا میکردم به تو بخشیدم.(1)
وقتی که ندای دادخواهی امام حسین علیهالسلام در صحرای کربلا به گوش لشکر کوفه رسید، در میان آنان «حُر» به فکر فرو رفت و لحظاتی با خود خلوت کرد. سپس از «عمر سعد» پرسید: آیا واقعا با حسین بن علی علیهماالسلام جنگ خواهی کرد؟ وقتی پاسخ مثبت و اصرار به جنگ را از زبان او شنید از لشگر، فاصله گرفت و تصوّرِ مبارزه با یادگار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن چنان او را منقلب کرد که بدنش به لرزه افتاد.
وقتی «مهاجر بن اوس» علّت را از او جویا شد، حُر گفت: به خدا قسم! خودم را میان بهشت و جهنّم احساس میکنم؛ اما تصمیم خود را گرفتهام، و سوگند به خدا که هیچ چیز را در مقابل بهشت انتخاب نمیکنم گر چه بدنم قطعه قطعه شده و سوزانده شود.
بعد از این سخن، اسب خود را حرکت داد و به اردوگاه امام حسین علیهالسلام نزدیک شد. او در آن حال، دستهای خود را بر سر نهاده و از خداوند تقاضای پذیرش توبهاش را کرد.
تا اینکه به پیشگاه امام حسین علیهالسلام رسید و با ناله و تضرّع گفت: جانم به
1) 1- کشفالغمه، ج2، ص207 ؛ بحارالأنوار، ج44، ص195.
فدایت! من همانم که مانع از برگشت تو شدم و تو را با یاران و خانوادهات محاصره کرده و به این صحرا کشاندم؛ اما هرگز تصور نمیکردم این قوم عهد شکن، تا این اندازه بی مروّت باشند که به کشتن تو تصمیم بگیرند. الآن من پشیمانم. آیا عذر من پذیرفته است و توبهام را قبول میکنید؟ تقاضای عفو و گذشت دارم!
امام حسین علیهالسلام با کمال بزرگواری فرمود:
آری خداوند توبهات را میپذیرد.
آنگاه حُر با خوشحالی اجازهی ورود به میدان نبرد گرفت و بعد از اینکه مبارزهی جوانمردانهای با دشمن نمود از اسب به زمین افتاد. وقتی در آستانهی شهادت قرار گرفت امام حسین علیهالسلام به بالین او آمد، او را نوازش نمود و خاکهای صورتش را پاک کرد و فرمود:
احسنت ای حر! تو آزادهای همان طوری که مادرت اشتباه نکرد که تو را آزاد مرد نامید؛ به خدا سوگند! تو در دنیا، آزاده و در آخرت از سعادتمندان خواهی بود.(1)
1) 1- لهوف، ص188 ؛ ارشاد مفید، ج2، ص102.
برای امام حسین علیهالسلام از بصره، اموال فراوانی آوردند. آن حضرت نشست تا اینکه تمام آنها را بین مردم تقسیم کرد و برخاست.(1)
پرداخت بدهی دیگران
«اُسامة بن زید» که از یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود، بیمار و بستری شد و چون بسیار مقروض بود اظهار ناراحتی میکرد. امام حسین علیهالسلام به عیادت او آمد و پس از احوالپرسی فرمود:
ای برادر! برای چه غمگین هستی؟
اسامه گفت: به خاطر قرضهایی که مجموع آنها به شصت هزار درهم میرسد.
امام علیهالسلام فرمود:
ناراحت نباش، قرضهایت را بر عهده میگیرم.
1) 1- تاریخ ابن عساکر، ج14، ص112. یکی از منابع مالی اهل بیت علیهمالسلام خمس و هدایای بود که شیعیانشان برای ایشان میآوردند.
اسامه گفت: ترس آن دارم که قبل از ادای قرض بمیرم.
حضرت فرمود:
نترس، قبل از مرگت، حتماً آن را اَدا میکنم.
امام حسین علیهالسلام به وعدهی خود وفا کرد و قبل از مرگ او، قرضهایش را پرداخت.(1)
فقیری از انصار برای تقاضای کمک، نزد امام حسین علیهالسلام آمد. حضرت قبل از آنکه او سخن بگوید فرمود:
ای برادر انصاری! چهرهی خود را از ذلّتِ تقاضا کردن حفظ کن و تقاضای خود را در صفحهای بنویس. من به خواست خدا، آنچه را که مایهی شادمانی توست خواهم داد.
او در کاغذی نوشت: فلان کس پانصد دینار از من طلب دارد و اصرار میکند که آن را بپردازم. با او صحبت کن که مرا تا هنگام تمکّن و داشتن مال، مهلت دهد.
امام حسین علیهالسلام آن کاغذ را خواند و سپس به خانه رفت و کیسهای محتوی هزار دینار آورد و فرمود:
پانصد دینار از این مقدار را به طلبکارت بده و بقیّه را در سایر نیازمندیهایت مصرف کن و هیچگاه حاجت خود را
1) 1- مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص65.
جز نزد یکی از این سه شخص مبر: دیندار، جوانمرد یا انسان پاکسرشت.
دیندار، دینش آبروی تو را حفظ میکند و جوانمرد به خاطر جوانمردیاش حیا میکند که ناامیدت سازد و امّا انسانِ پاکسرشت، شرافتش مانع میشود که تو را دست خالی رد کند و میداند که تو دوست نداری آبرویت ریخته شود.(1)
نیازمندی به خانهی امام حسین علیهالسلام رفت و تقاضای هزار دینار کرد. حضرت پس از صحبت با آن فقیر فرمود:
هزار دینار به او بدهید.
شخص نیازمند پولها را گرفت و مشغول شمارش آنها شد. حسابدار حضرت با شگفتی به او گفت: آیا چیزی به ما فروختهای که پول آن را این گونه با دقّت میشماری!؟
مرد نیازمند پاسخ داد: آری! آبرو و حیثیّت خود را فروختهام و در مقابلش این پولها را گرفتهام.
امام حسین علیهالسلام فرمود: درست میگوید؛ سپس سه هزار دینار دیگر از اموال خودش را به آن شخص فقیر داد و فرمود:
هزار دینار، به خاطر تقاضایت؛ هزار دینار به خاطر آبرویت و
1) 1- تحف العقول، ص247 ؛ بحار الأنوار، ج75، ص118.
هزار دینار به این خاطر که برای رفع مشکل خویش به درِ خانهی ما آمدهای.(1)
سائلی از امام حسین علیهالسلام حاجتی خواست، حضرت به او فرمود:
حقّ درخواست تو از من و آگاهیام به آن چه تو نیازمند آن هستی، بر من سنگین و بزرگ است ولی دستم از رساندن تو به آنچه شایستهی آن هستی، ناتوان میباشد در حالی که فراوان در راه خدا اندک است و در دارایی خود آنچه در برابر شُکر تو کافی و اندازه باشد ندارم، پس اگر آن مقداری را که مقدور [من [است بپذیری و از من، زحمت فراهم کردن حقّ واجب خود را برداری تا بدون زحمت، نیاز تو را برآورم ]تقاضای تو را] انجام میدهم.
سائل عرض کرد: آن مقدارِ مقدور و اندک را قبول میکنم و هدیه و لطف شما را سپاس میگویم و عذر شما را میپذیرم.
امام علیهالسلام وکیل خود را فراخواند و با او حساب همهی مخارج خود را کرد و سپس فرمود:
آن مازاد بر سیصد هزار درهم را بده.
او نیز پنجاه هزار درهم آورد.امام حسین علیهالسلام فرمود:
1) 1- خصائص الحسینیه، (ترجمه)، ص58.
پانصد دینار را چه کردی؟
عرض کرد: نزد من است.
حضرت فرمود: آن را نیز بده، سپس امام علیهالسلام همهی آن درهم و دینارها را به سائل داد و فرمود:
کسی را بیاور تا اینها را با خود ببری.
او نیز دو حمّال آورد و حضرت عبای خود را به عنوان مزد آنان پرداخت تا پولها را همراه او ببرند.
غلامِ امام گفت: به خدا سوگند! یک درهم نیز نزد ما باقی نماند.
حضرت فرمود:
امیدوارم با این کار، پاداش بزرگی نزد خدا داشته باشم.(1)
مردی بینوا که از شدّت فقر و فشار زندگی، جانش به لب آمده و از همه جا ناامید شده بود، به مدینه آمد. او از کریمترین و سخاوتمندترین مرد مدینه پرس و جو کرد. همه، حسین بن علی علیهماالسلام را سخیترین و شریفترین انسان شهر معرفی کردند.
عربِ بینوا در پی جستجوی امام علیهالسلام به مسجدِ مدینه آمد و حضرت را در حال اقامهی نماز مشاهده کرد. او در همانجا با خواندن ابیاتی وضع خود را تشریح کرده و خواستهاش را به حضرت عرضه داشته و گفت:
1) 1- مقتل خوارزمی، ج1، ص153 ؛ احقاق الحق، ج11، ص443.
«تا به حال هرکس که به تو امید بسته و درِ خانهات را کوبیده ناامید و مأیوس نشده است.
تو بخشنده و مورد اعتماد هستی و پدرت نابودکنندهی افراد فاسق و تبهکار بود.
اگر پدران شما نبودند و آن همه در مورد هدایت ما زحمت نمیکشیدند آتش جهنم ما را فرا میگرفت.»
امام حسین علیهالسلام نماز را به پایان رسانید و با شنیدن این اشعار به خواستهی وی پی برده و به قنبر فرمود:
آیا از مال حجاز چیزی به جای مانده است؟
قنبر گفت: آری، چهار هزار دینار داریم. حضرت فرمود:
آنها را حاضر کن که این شخص در مصرف آنها از ما سزاوارتر و نیازمندتر است.
سپس به منزل تشریف برده و ردای خود را ـ که از بُرد یمانی بود ـ از تن در آورده و دینارها را در آن پیچید و با شرمندگی از لای در به آن مرد نیازمند داد و در اشعاری پاسخ داد:
اینها را از من بپذیر و[ به خاطر کمی آن] عذرخواهی میکنم و بدان که من به تو دلسوز و مهربان هستم.
اگر امروز قدرت و حکومتی در اختیار داشتیم مطمئنا آسمان جود و سخاوت ما بیشتر بر تو ریزش میکرد.
ولی حوادث روزگار در حال دگرگونی و تغییر و تحوّل است،
به این جهت بخشش ما اندک شده است.
مرد نیازمند هدایای امام علیهالسلام را از لای در گرفته و در آن حال گریه کرد. حضرت پرسید:
آیا عطای ما کم است؟ (بیشتر میخواهی؟)
گفت: نه، بلکه به این میاندیشم که این دستان پُر مهر و عاطفه و سخاوتمند، چگونه در زیر خاک پنهان خواهد شد!(1)
«بُشربن غالب» میگوید: همراه امام حسین علیهالسلام به سوی مدینه حرکت کردیم و با آن حضرت گوسفندی بریان شده بود که اعضای آن را یکی یکی به دیگران میداد.(2)
مردی نزد امام حسین علیهالسلام آمد و از او تقاضای کمک کرد. حضرت فرمود:
درخواست کردن شایسته نیست جز در بدهی سنگین یا فقر کمرشکن یا ضمانتی رسواخیز.
آن مرد عرض کرد: نیامدم جز برای یکی از این سه، پس حضرت دستور
داد تا صد دینار به او بدهند.(1)
(در اینجا حضرت با توجه به شخصیت درخواست کننده شرطهایی را برای بخشش خود گذاشته و میخواسته از ایجاد فضای سائل پروری در جامعه جلوگیری کند وگرنه آن بزرگوار بخششهای بی حسابی داشته است.)
«ابن مهران» میگوید: در خدمت مولایم (امام حسین علیهالسلام ) نشسته بودم که شخصی آمد و عرض کرد: یابن رسول اللّه! فلان شخص از من طلبکار است و من پول ندارم که طلبش را بدهم و او هم میخواهد مرا زندانی کند، مرا کمک کنید.
حضرت فرمود:
به خدا قسم، من هم پول ندارم تا طلب تو را بدهم و مشکلت حل شود.
آن شخص گفت: با او صحبت کنید، شاید به خاطر شما، این کار را نکند.
حضرت فرمود:
من آن شخص را نمیشناسم و با او هیچ آشنایی ندارم؛ [اما به خاطر این که مشکل تو حل شود و حاجت یک مؤمن برآورده شود، این کار را میکنم و با او صحبت میکنم زیرا[ پدرم برایم نقل کرد که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «هر کس در
1) 1- تحف العقول، ص246 ؛ بحار الأنوار، ج78، ص118.
برآوردن حاجت مؤمن تلاش کند مثل این است که نُه هزار سال (سالیان بسیاری) پروردگار را بندگی کرده است؛ سالیانی که روزهایش را روزه گرفته و شبهایش را به نماز و عبادت گذرانده باشد.»(1)
امام حسین علیهالسلام باغی داشت که «صافی» ـ غلام حضرت ـ عهدهدار باغبانی آن بود. روزی به همراهی اصحاب خود، به آن باغ رفت و هنگامی که نزدیک شد، دید غلام مشغول نان خوردن است و هر تکّه نانی را که برمیدارد، نصف آن را پیش سگی میاندازد و نصف دیگرش را خودش میخورد و پس از فارغ شدن از خوردن، میگوید: الحمدللّه رَبِّ العالمین، خداوندا بیامرز مرا و آقای مرا و او را برکت ده، همچنانکه والدین او را برکت دادی، ای اَرحم الرّاحمین!
حضرت از این منظره به شگفت آمد و غلام را صدا زد. غلام با عجله از جا برخاست و گفت: ای آقای من و آقای مؤمنینِ تا روز قیامت! من شما را ندیدم تا به خدمت شما حاضر شوم؛ مرا عفو فرما.
امام علیهالسلام فرمود:
ای صافی! تو مرا حلال کن که من بیاجازه به باغ تو وارد شدم.
1) 1- بحار الأنوار، ج71، ص315.
غلام گفت: شما از روی فضل و کرم و بزرگواری خود، این چنین با من برخورد میکنید وگرنه باغ از آنِ خود شماست.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
من دیدم هر تکه نانی را که برمیداری نصفش را پیش سگ میاندازی و نصفش را خودت میخوری، چرا این کار را انجام میدادی؟
غلام گفت: ای آقای من! این سگ به هنگام نان خوردن، نگاهش به من بود و من شرم کردم از اینکه خود، نان بخورم و او به من نگاه کند و این در حالی بود که سگ متعلّق به شماست و از باغ شما حراست و مراقبت میکند، و بالاخره، منِ بندهی شما و این سگِ متعلّق به شما، هر دو از مالِ شما میخوریم.
امام حسین علیهالسلام از نحوهی پاسخگویی آن غلام و حالت عاطفی او به گریه افتاد و فرمود:
در صورتی که مطلب از این قرار است، پس تو برای خدا آزاد شدی.
سپس هزار دینار هم به وی بخشید. غلام گفت: اکنون که مرا آزاد کردید، باز هم میخواهم عهدهدار باغبانی و خدمات مربوط به آن باشم.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
شایسته است وقتی [انسان] کریم حرفی میزند و سخنی میگوید، راستیِ آن را با عمل نشان دهد. من هنگام ورود
به باغ گفتم: از ورود بیاجازه به باغت، مرا حلال کن، اکنون من این باغ را به تو بخشیدم، پس این همراهان مرا در خوردن میوه و خرمای آن، میهمان قرار ده، و به خاطر من، آنان را گرامی دار، که خداوند روز قیامت گرامیات دارد و تو را در خُلقِ نیکو و عقیدهات برکت دهد.
غلام گفت: اکنون که باغ خود را به من هبه فرمودی، من هم آن را برای اصحاب شما جایزالاستفاده قرار دادم.(1)
«عبدالرحمان سلمی» که معلم یکی از فرزندان امام حسین علیهالسلام بود به فرزند امام علیهالسلام سورهی حمد را تعلیم داد. آن کودک نزد پدر رفت و سورهی حمد را در محضر آن بزرگوار قرائت کرد. به دنبال آن، حضرت هزار دینار و هزار حُلّه (لباس نو) به عبدالرحمان عطا کرد و دهان وی را نیز از جواهر پُر کرد.
افرادی [ به عنوان اعتراض] به حضرت گفتند: آیا این همه، برای او زیاد نیست؟ حضرت فرمود:
کار [عظیم] او کجا و عطای ما کجا؟!
سپس دو بیت شعر به مضمون زیر فرمود:
وقتی دنیا به تو روی آورد، قبل از آنکه از دستت برود با آن، به همهی مردم بخشش نما.
1) 1- مستدرکالوسائل، ج7، ص192 ؛ احقاق الحق، ج11، ص446.
دنیا اگر به انسان روی آورد بذل و بخشش، آن را نابود نمیکند و اگر پشت کند بخل، آن را نگه نمیدارد.(1)
عربی بادیه نشین نزد امام حسین علیهالسلام آمد و عرض کرد: یابن رسول اللّه! دیهی کاملی بر عهدهی من است و از پرداخت آن عاجزم. به خود گفتم از کریمترین افراد درخواست کمک کنم و کریمتر از اهل بیتِ رسول خدا علیهمالسلام نیافتم.
امام علیهالسلام به او فرمود:
سه سؤال از تو میپرسم، اگر یکی را پاسخ گفتی، یک سوم دیه را به تو میدهم، اگر دو تا را پاسخ گفتی، دو سوم دیه، و اگر همه را پاسخ گفتی، همهی دیه را به تو میدهم.
اعرابی عرض کرد: یابن رسول اللّه! آیا کسی چون تو که از اهل علم و شرف هستی، از کسی مثل من سؤال میکند؟!
حضرت فرمود:
آری، از جدّم شنیدم که فرمود: نیکی به افراد باید به اندازهی معرفتشان باشد.
اعرابی عرض کرد: از آنچه میخواهی بپرس، اگر پاسخ دادم که دادم وگرنه، از شما میآموزم و قدرتی نیست مگر از خدا.
1) 1- بحار الأنوار، ج44، ص191
امام حسین علیهالسلام فرمود:
بهترین عمل چیست؟
فقیر عرض کرد: ایمان به خدا و تصدیق پیامبرش.
حضرت فرمود:
چه چیز، بنده را از هلاکت میرهاند؟
عرض کرد: اعتماد و توکل به خدا.
حضرت فرمود:
زینت انسان با چیست؟
عرض کرد: دانش همراه با بردباری.
فرمود:
اگر این نشد؟
عرض کرد: مال همراه با بخشش.
فرمود:
اگر این هم نشد؟
عرض کرد: فقر همراه با صبر.
فرمود:
اگر این هم نشد؟
عرض کرد: صاعقهای که از آسمان بیاید و او را بسوزاند.
امام علیهالسلام خندید و انگشتر خود را با کیسهای حاوی هزار دینار به او داد و فرمود:
دینارها را به طلبکاران بده و انگشتر را نیز در مخارج زندگی صرف کن.(1)
اعرابی آنها را گرفت و گفت: «اللّه اعلمُ حَیثُ یَجعل رسالتَه»(2)
خدا خود بهتر میداند که رسالتش را در کجا و چه محلی قرار دهد.
( مقصود این که خداوند به سبب آگاهی از لیاقت و شایستگی اهل بیت علیهمالسلام این جایگاه را به ایشان داده است.)
امام حسین علیهالسلام ، زمین و کالاهایی را به ارث برد، و پیش از آنکه تحویل بگیرد، همه را [ در راه خدا] صدقه داد.(3)
معاویه در سفری به نزد حضرت آمد و مال فراوانی را که شامل درهم و دینار و لباس فاخر و اموال فراوان بود به امام حسین علیهالسلام تقدیم کرد. حضرت نیز همه را به ایتام مدینه که پدرانشان در جنگ صفین کشته شده بودند، بخشید.(4)
(امام حسن و امام حسین علیهماالسلام عطاها و هدایای زورمندانی همچون معاویه را میپذیرفتند زیرا حق آنان بود که غصب شده بود. البته ایشان این اموال را
میگرفتند و به نیازمندان میدادند و خود به اندازهی ذرّهای از آن استفاده نمیکردند.)(1)
روزی معاویه کنیزی زیبا را به امام حسین علیهالسلام هدیه کرد و همراه اموال فراوان، به نزد حضرت فرستاد. هنگامی که کنیز نزد حضرت رسید، امام علیهالسلام از او پرسید:
آیا چیزی بلد هستی؟
کنیز گفت: آری. قرآن میخوانم و شعر میسرایم.
حضرت فرمود:
قرآن بخوان.
کنیز خواند:
« و عِندَه مَفاتِح الغیب لا یعلَمُها إلاّ هو...»(2)
و کلیدهای غیب، تنها نزد اوست و کسی جز او از آنها خبر ندارد.
پس حضرت فرمود:
شعری بگو.
گفت: تو بهترین متاعی اگر ماندگار بودی امّا انسان را ماندگاری نیست.
امام حسین علیهالسلام گریست و سپس فرمود:
تو آزادی و آنچه معاویه با تو فرستاده برای توست.
آن گاه به او فرمود:
آیا برای معاویه هم چیزی گفتهای؟
کنیز گفت: آری گفتهام و سپس بیتی دیگر خواند.
امام علیهالسلام فرمان داد تا هزار دینار به او ببخشند و روانهاش کرد. سپس فرمود:
فراوان دیدم که پدرم میخواند: هر کس دنیا را برای خوشی بجوید به جانم سوگند که به زودی به نکوهش آن میپردازد. دنیا چون به انسان پشت کند آزمون است و هنگامی که روی بیاورد دیری نمیپاید.
آنگاه حضرت گریست و به نماز ایستاد.(1)
1) 1- نهج السعادة، ج8، ص283 ؛ تاریخ مدینه دمشق، ج70، ص196.
زمانی که در کوفه خشکسالی آمده بود اهل کوفه به خدمت حضرت علی علیهالسلام آمده و از کمی آب و نباریدن باران، شکایت کردند و گفتند: یا علی! برای ما دعا کن و از خدا بخواه که برای ما باران بفرستد تا از خشکسالی نجات پیدا کنیم و محصولات ما از بین نرود.
امیرمؤمنان علیهالسلام ، به امام حسین علیهالسلام فرمود که: «حسین جان! برخیز و دعا کن و از خدا بخواه که باران بفرستد.»
حضرت سیدالشهداء علیهالسلام دست به دعا برداشت، حمد و ثنای پروردگار را به جای آورد و بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم درود و سلام فرستاد و دعایی در مورد درخواست باران برای مردم، از حق تعالی نمود.
هنوز دعای امام حسین علیهالسلام تمام نشده بود که ابرها، آسمان را فرا گرفتند و باران شروع به باریدن کرد. سپس مردم، خدمت حضرت اباعبداللّه علیهالسلام آمده و از این که از خشکسالی نجات یافته بودند و تمام رودخانهها و جویها پر از آب شده بود تشکر کردند.(1)
1) 1- عوالم، ج17، ص51 ؛ بحار الأنوار، ج44، ص187 ؛ جلاء العیون، ص 186.
(اما جای بسی تعجب است که همین مردم، در کربلا این لطف امام حسین علیهالسلام را این گونه تلافی کردند!)
روزی امام حسین علیهالسلام بر معاویه وارد شد. عربی بادیه نشین نیز برای خواهشی به آن جا آمده بود. معاویه مشغول صحبت کردن با حضرت شد. مرد عرب از حاضران پرسید: این مرد کیست؟ گفتند: او حسین بن علی علیهماالسلام است.
آن مرد رو به حضرت کرد و عرض کرد: ای فرزند دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، به معاویه سفارش کن به من کمکی کند. امام علیهالسلام نیز پذیرفت و سفارش او را به معاویه کرد و معاویه حاجتش را برآورد.
مرد عرب، اشعاری را در مقام ستایش امام حسین علیهالسلام سرود که مضمون یک بیت آن این است:
«ای بنی امیّه! فضل و برتری بنی هاشم بر شما همانند فضل [ سرزمینهای حاصلخیز در فصل] بهار است بر سرزمین خشک و بی آب و علف!»
معاویه گفت: ای اعرابی! حاجت تو را، من برآورده کردم اما تو حسین [ علیهالسلام ] را ستایش میکنی؟! پاسخ داد: ای معاویه! تو از حقّ او به من دادی و با سفارش او حاجتم را برآوردی (لذا من مدیون آن حضرت هستم نه تو).(1)
1) 1- مناقبابن شهر آشوب، ج4، ص81.
روزی معاویه به یزید ـ لعنة اللّه علیهما ـ گفت: آیا لذّتی در دنیا سراغ داری که بدان دست نیافته باشی؟ یزید گفت: آری، هِند دختر «سهیل بن عمرو» را میخواستم، پس من و «عبداللّهبن عامر»، هر دو به وی پیشنهاد همسری دادیم، ولی به من جواب رد داد و به همسری او درآمد.
معاویه، عبداللّه بن عامر را که در آن موقع از طرفِ او فرماندار بصره بود احضار کرد و هنگامی که حاضر شد، به او گفت: به خاطر یزید از هند دست بردار.
عبداللّه بن عامر نخست خواستهی معاویه را رد نمود، ولی بر اثر این که معاویه او را به عزل از حکومت بصره تهدید کرد حاضر به کنارهگیری از هند شد و به معاویه طلاق او را اعلام کرد. هنگامی که عبداللّه به بصره برگشت و با آن زن روبرو شد، گفت: خود را از من بپوشان. هند گفت: آن لعین، کاری را که میخواست کرد.
آنگاه معاویه با تمام شدن مدّتِ عدّه، ابوهریره(1)را مأمور رفتن به نزد او کرد تا وی را به عقد یزید درآورد و دستور داد یک میلیون درهم مهریهی او قرار دهد.
ابوهریره قبل از رفتن به بصره، به امام حسین علیهالسلام برخورد کرد و موضوعِ
1) 1- ابوهریره یکی از راویان حدیث است که با وجود آن که مدّت کمی حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دیدار کرده ولی روایات بسیاری از آن حضرت نقل کرده است و این نه به خاطر ارتباط زیاد با حضرت، بلکه به خاطر وابستگی به بنی امیّه و گرفتن پول، اقدام به جعل حدیث در زمان معاویه کرده و به همین خاطر به دروغ گویی معروف میباشد.
رفتن به بصره را به حضرت خبر داد. امام فرمود:
مرا هم مطرح کُن.
سپس ابوهریره به بصره رفت و به هند گفت: امیرالمؤمنین (معاویه)! تو را برای همسریِ یزید به مهریهی یک میلیون درهم، خواستگاری و پیشنهاد داده است، و با برخوردی هم که با حسین بن علی[ علیهماالسلام [داشتم، او هم گفت وی را مطرح کنم، حالا دیگر اختیار با تو است.
هند گفت: اِی ابوهریره! تو چه نظر میدهی؟ ابوهریره گفت: اختیار به دست تو است.
هند گفت: لَبهایی که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن را بوسیده نزد من محبوبتر است.
پس ابوهریره او را به عقد امام حسین علیهالسلام درآورد و بعداً به معاویه گزارش داد که هند به همسری حسین بن علی[ علیهماالسلام ] درآمده است.
معاویه برای او پیغام فرستاد: اِی الاغ! تو را نفرستاده بودم تا این گونه رفتار کنی و کار را به اینجا بکشانی!
عبداللّه بن عامر نیز بعد از این ماجرا به حجّ رفت و در بین راه، در مدینه خدمت امام حسین علیهالسلام رسید و عرض کرد: یابن رسولاللّه! به من اجازه میدهید با هند صحبت کنم؟
امام حسین علیهالسلام فرمود:
هرگاه مایل باشی مانعی ندارد.
پس با خودِ امام علیهالسلام به خانهی آن حضرت رفت و با اجازه از هند، بر او وارد
گردید و از ودیعه و سپردهای که در بصره نزد او بود سراغ گرفت.
هند به کنیزش دستور داد آن بستهی مخصوص را بیاورد. هنگامی که آورد و آن را باز کرد، معلوم شد آن بسته، مملوّ از لؤلؤ و جواهر قیمتی بوده و هند بدون آن که آن را باز نموده باشد، حفظ کرده و تسلیم شوهرِ قبلش نمود.
پس عبداللّه بن عامر به گریه افتاد.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
چرا گریه میکنی؟
گفت: یابن رسولاللّه! آیا شما مرا ملامت و سرزنش میکنید که بر فردی مثل هند با این حالت تقوا و وفایی که از خود نشان داده گریه میکنم؟!
امام حسین علیهالسلام فرمود:
ای ابن عامر! من خوب حلال کنندهای برای شما دو نفر بودم، هم اکنون او را طلاق میدهم، پس تو حَجَّت را به جای آور و هنگامی که برگشتی دوباره با وی ازدواج کُن...(1)
امام حسن و امام حسین علیهماالسلام به هنگام سفر به حج، پیاده میرفتند و بر مَرکبهایشان سوار نمیشدند. مردم نیز هنگامی که با این دو امام، همسفر میشدند به خاطر احترام، از روی مرکبهایشان پیاده میشدند.
در یکی از سفرها، این کار برای عدّهای از مسافران سخت و مشقّت آور
1) 1- مقتل خوارزمی، ج1، ص150 ؛ احقاق الحق، ج11، ص437.
بود؛ به همین خاطر به «سعدبن ابی وقّاص» که همسفر آنان بود گفتند: راه رفتن برای ما سخت است، ولی شایسته نمیدانیم که ما سواره باشیم و این دو آقای بزرگوار پیاده حرکت کنند.
«سعد» سخن آنان را به امام حسن علیهالسلام عرض کرد و گفت: کاش برای مراعات حال این افراد، بر مرکب خود سوار میشدید.
امام حسن علیهالسلام فرمود: «ما سوار نخواهیم شد زیرا تصمیم گرفتهایم که پیاده به حج برویم ولی برای مراعاتِ حال سایر مسافران، از راه اصلی فاصله میگیریم و از راه دیگری میرویم.»(1)
امام حسین علیهالسلام فرمود:
بهترین اعمال بعد از نماز، خوشحال کردن دل مؤمن است به گونهای که همراه گناه نباشد.
روزی غلامی را دیدم که به سگی غذا میداد، وقتی از علّت کارش پرسیدم گفت: ای فرزند رسول خدا! من ناراحتی درونی دارم و از اینکه این حیوان را خوشحال میکنم آرامش و نشاط مییابم، چرا که ارباب من، مردی یهودی است و من در اندیشهی جدایی و آزادی از دست او هستم و[چون راهی برای آزادیام ندارم] این امر مرا ناراحت کرده
1) 1- بحار الأنوار، ج43، ص276.
است.
امام حسین علیهالسلام دویست دینار نزد ارباب وی آورد و خواستار آزادی غلام گردید. یهودی گفت: این غلام را به شما بخشیدم و این باغ را هم به او بخشیدم و پول را نیز به شما باز میگردانم.
حضرت فرمود:
من هم این مال را به تو بخشیدم.
یهودی گفت: من نیز مال را از شما پذیرفته و به این غلام بخشیدم.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
من هم غلام را آزاد کرده و همه را به او بخشیدم.
زن آن یهودی با مشاهدهی این صحنه به شدّت منقلب شد و گفت: ای پسر رسول خدا! من هم مسلمان شدم و مهریهام را به شوهرم بخشیدم. یهودی نیز گفت: من هم مسلمان میشوم و این خانه را به همسرم بخشیدم.(1)
در کربلا به یکی از اصحاب امام علیهالسلام به نام «محمدبنبشیر حضرمی» خبر رسید که فرزندش در مرز ری اسیر کفار شده است. او گفت: فرزندم و خودم را به حساب خدا میگذارم؛ دوست ندارم که او اسیر باشد و من زنده بمانم.
حضرت که سخن او را میشنید فرمود:
خدا رحمتت کند؛ تو از بیعت من آزادی، برو و در راهِ آزادی
1) 1- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 75.
فرزند خود بکوش.
«محمد» عرض کرد: درندهها مرا زندهزنده بخورند اگر از تو جدا شوم.
امام علیهالسلام فرمود:
پس این جامههای بُرد را به فرزند دیگر خود بسپار تا برود و آنها را فدیهی(1)برادر خود قرار داده و او را آزاد کند.
سپس پنج جامهی بُرد به او بخشید که قیمت آنها هزار دینار بود.(2)
بعد از حادثهی عاشورا، هنگامی که مردان قبیلهی «بنیاَسد» خواستند پیکر مطهر سید الشّهداء علیهالسلام را دفن کنند، بر دوش آن حضرت، اثر زخمی کهنه یافتند که شباهتی به جراحتهای جنگی نداشت.
وقتی این موضوع را از امام سجاد علیهالسلام پرسیدند حضرت فرمود: «این زخم در اثر حمل بار و کیسههای غذا و به دوش کشیدن هیزم به خانههای بیوهزنان، یتیمان و مستمندان است که پدرم در شبهای تاریک، آنها را بر دوش خویش حمل میکرد.»(3)
روزی «عبداللّهبنزبیر» و یارانش، امام حسین علیهالسلام را به صرف غذا دعوت کردند ولی حضرت چیزی نخورد.
پرسیدند: چرا نمیخورید؟
امام علیهالسلام فرمود:
روزه هستم امّا تحفهی روزهدار را بیاورید.
عرض شد: تحفهی روزهدار چیست؟
حضرت فرمود:
استعمال روغن و بخوردان (برای معطّر کردن لباسها).(1)
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هر گاه امام حسین علیهالسلام و امام حسن علیهالسلام با هم بودند، امام حسین علیهالسلام هرگز جلوتر از امام حسن علیهالسلام راه نمیرفت، و پیش از او سخن
1) 1- کشفالغمه، ج2، ص31.
نمیگفت.»(1)
بین امام حسین علیهالسلام و برادرش محمد بن حنفیّه بگومگوئی به وقوع پیوست و محمد[ به صورت قهر از امام حسین علیهالسلام جدا شد، او پس از مدتی به اشتباه خود پی برد و به خاطر احترام به حضرت اباعبداللّه علیهالسلام [در نامهای به امام حسین علیهالسلام نوشت:
«امّا بعد، ای برادر! بدون شک، پدر من و پدر تو علی علیهالسلام است و در این جهت نه تو بر من برتری داری، نه من بر تو؛ و مادر تو فاطمه دختر رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که اگر سراسر زمین مملوّ از طلا و ملک مادر من بود با مادر تو، برابری نمیکرد.
پس هنگامی که نامهی مرا خواندی به نزد من بیا تا مرا از خود راضی و خوشنود کنی، زیرا تو از من به فضل و برتری شایستهتری.[ زیرا آن کس که فضیلت بیشتری دارد اقدام به برطرف کردن کدورت میکند. [والسلام علیک و رحمة اللّه و برکاته».
امام حسین علیهالسلام نیز پیشنهاد و خواستهی برادر را پذیرفت و به نزد وی رفت.(2)
هنگامی که امام حسن علیهالسلام سخن امام حسین علیهالسلام را شنید با شتاب نزد او آمد.(کشف الغمه، ج2، ص201).( باید توجه داشت که تمام مواردی که در ظاهر، کدورت یا اختلافی را بین دو معصوم علیهماالسلام ، میرساند جنبهی تعلیمی داشته و برای آموزش دیگران بوده است.)
1) 1- مشکاة الأنوار، ص170 ؛ مستدرک الوسائل، ج8، ص393.
2) 2- مناقبابن شهر آشوب، ج4، ص66 ؛ البته این مطلب به گونهای دیگر نیز نقل شده و آن این که: بین امام حسین و امام حسن علیهماالسلام موضوعی بود. به حضرت عرض شد: به نزد برادرت برو که او از تو بزرگتر است. امام حسین علیهالسلام فرمود: من از جدّم شنیدم که میفرمود: هر دو نفری که بینشان سخنی رد و بدل شود و یکی از آنها درصدد خشنودی دیگری برآید او زودتر وارد بهشت میشود و من دوست ندارم که زودتر از برادرم وارد بهشت شوم.
یکی از کسانی که روز عاشورا میخواست عازم میدان شود جوانی بود که پدرش در میدان به شهادت رسید و مادرش نیز همراه او بود. مادر به او گفت: فرزندم! برو و در پیش روی فرزند رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن قدر پیکار کن تا به شهادت برسی. فرزند، آهنگ میدان کرد.
امام علیهالسلام فرمود:
این، جوانی است که پدرش به شهادت رسیده و شاید مادر او اجازه نمیدهد که به میدان برود.
جوان عرض کرد: مادرم فرمان داه تا بجنگم. پس حضرت نیز به او اجازه داد.(1)
کسانی که امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا به بالین آنها رفت، عدّهی معدودی هستند. دو نفر از آنها افرادی هستند که قبلاً برده و سیاه پوست بودند.
یکی از آنها «جُون» بوده که غلام ابوذر غفاری بود و ابوذر او را آزاد
1) 1- مقتل خوارزمی، ج2، ص21 ؛ عوالم، ج17، ص271.
کرد. او به میدان نبرد رفت و وقتی که شهید شد، اباعبداللّه علیهالسلام به بالین او رفت و در بالای سر آن غلامِ سیاه دعا کرد و گفت:
خدایا! در آن جهان، چهرهی او را سفید، و بوی او را خوش گردان. خدایا! او را با ابرار محشور کن.
خدایا در آن جهان بین او و آل محمد علیهمالسلام شناسایی کامل برقرار کن.
یکی دیگر از آن بردهها، رومی بود. وقتی از روی اسب افتاد، اباعبداللّه علیهالسلام خودش را به بالین او رساند. در حالی که این غلام در حال بیهوشی بود و روی چشمانش را خون گرفته بود، امام حسین علیهالسلام سر او را روی زانوی خودش قرار داد و بعد با دست خود، خونها را از صورت و از جلو چشمانش پاک کرد.
در این بین غلام سیاه به هوش آمد، نگاهی به امام حسین علیهالسلام کرد و تبسّمی نمود. حضرت صورتش را بر صورت این غلام گذاشت و آن غلام سیاه آن چنان خوشحال شد که تبسّم کرد.
سرش بر روی زانوی امام حسین علیهالسلام بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد.(1)
حضرت تنها در یک جای دیگر نیز این کار را کرد و آن هنگام شهادت حضرت علیاکبر علیهالسلام بود که به هنگام جان دادن، صورتش را بر صورت او گذاشت.(2)
«عبیداللّهبن عتبه» میگوید: روزی در محضر سیدالشهداء علیهالسلام بودم که فرزند کوچک آن حضرت (امام سجاد علیهالسلام ) وارد شد. حضرت او را پیش خود خوانده و به سینهاش چسبانید و سپس پیشانیش را بوسیده و فرمود:
پدرم به فدایت، چقدر خوشبو و زیبا هستی!(1)
«جعید همْدان» میگوید: نزد امام حسین علیهالسلام رفتم و سکینه دخترش را بر سینهاش دیدم. [حضرت وقتی مرا دید] مادر سکینه را صدا زد و فرمود:
ای رباب! دخترت را از من بگیر.(2)
حضرت مسلم دختری به نام «حمیده» داشت. او به همراه کاروان امام
حسین علیهالسلام به سوی کربلا در حرکت بود. هنگامی که خبر شهادت مسلم در میان راه، به امام علیهالسلام رسید آن حضرت به خیمهاش آمد و آن دختر یتیم را طلبیده و مورد نوازش و محبت قرار داد.
حمیده به حضرت گفت: با من همانند یتیمان رفتار میکنی، آیا پدرم مسلم به شهادت رسیده است؟ با شنیدن این جملات قطرات اشک در چشمان حضرت حلقه زد و فرمود:
دخترم اندوهگین مباش، اگر مسلم نباشد من به جای پدر تو، خواهرانم به جای مادر تو و دخترانم خواهران تو و پسرانم برادرانت خواهند بود.(1)
1) 1- ناسخ التواریخ، ج2، ص145 ؛ عمدة الطالب، ص32 ؛ معالی السبطین، ج1، ص266.
«عمرو بن قیس مشرقی» میگوید: من و پسر عمویم در محل «قصر بنی مقاتل» که در مسیر کربلا بود خدمت امام حسین علیهالسلام رسیدیم و بر او سلام دادیم. پسر عمویم به حضرت گفت: این رنگ موی شما خَضاب است یا رنگ طبیعیِ خود موهایتان؟ حضرت فرمود:
خضاب است، ما هاشمیان، زود پیر میشویم.(1)
سپس رو به ما کرد و فرمود:
آیا به یاری من آمدهاید؟
من گفتم: عیال بسیار دارم و امانتهایی از مردم پیش من است و سرانجامِ [کار شما] معلوم نیست و خوش ندارم که امانتها از بین برود. پسر عمویم هم همین را گفت.
آنگاه حضرت به ما فرمود:
پس بروید و اینجا نمانید و فریاد مرا نشنوید و سیاهی [خیمهی] مرا ننگرید زیرا هر که فریاد مرا بشنود و سیاهی
1) 1- یعنی چون رنگ موهایمان زود سفید میشود آن را با رنگهای گیاهی سیاه میکنیم.
[خیمههای [ما را ببیند و یاریمان نکند، بر خدای عزّ و جلّ حق است که او را در آتش سرنگون کند.(1)
«عمیر انصاری» میگوید: [ در کربلا هنگامی که برای پیکار آماده میشدیم] امام حسین علیهالسلام به من فرمود:
بین مردم (اصحاب) ندا کن کسی که بدهی دارد نباید با من به پیکار آید که هر کس با بدهی بمیرد و برای پرداخت آن نیندیشیده باشد در آتش است.
[ در این هنگام] یک نفر برخاست و عرض کرد: همسرم پذیرفته که از جانب من بپردازد [و کفالت(2)مرا بر عهده گرفته است.] حضرت فرمود:
کفالت زن چه میکند؟ آیا او میتواند بپردازد؟(3)
«اَنَس بن مالک» میگوید: نزد امام حسین علیهالسلام بودم که ناگاه کنیزی وارد شد و شاخهی گلی تقدیم حضرت نمود.
امام حسین علیهالسلام به وی فرمود:
تو در راه خدا آزاد هستی.
عرض کردم: یک شاخهی گل که ارزشی ندارد که شما به خاطر آن، او را آزاد کردید؟!
حضرت فرمود: خداوند این چنین ما را ادب آموخته و گفته است:
« و اِذا حُیّیتُم بتَحیةٍ فَحَیُّوا بأحْسَنِ منها أو رُدّوها...»(1)
هرگاه (به مثل سلام یا احسانی دیگر) مورد تحیّت و احترام واقع شدید، پس به بهتر از آن یا همانندش، آن را تلافی کنید.
ای اَنس! او به من یک شاخهی گل هدیه کرد و بهتر از
1) 1- سوره نساء، آیه 86.
تحیّت و هدیهی او، آزاد نمودنش بود.(1)
امام سجاد علیهالسلام فرمود: «پدرم برای رفع حاجت، داخل حیاط رفت و دید لقمهی نانی روی زمین افتاده است؛ لقمه را برداشت و به غلامش داد و فرمود:
این لقمه را بگیر و وقتی برگشتم آن را به من بده.
امام حسین علیهالسلام بعد از برگشتن فرمود:
آن لقمهای را که به تو دادم چه کردی؟
غلام گفت: آقا جان! آن لقمه را خوردم.
حضرت فرمود:
من تو را برای رضای خداوند آزاد کردم!
شخصی که آنجا بود گفت: آقای من! آیا آن غلام را آزاد کردی؟!
امام علیهالسلام فرمود:
آری، او را آزاد کردم؛ زیرا از جدّم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که فرمود: هر کس لقمهای پیدا کند و از روی زمین بردارد و آن لقمه را تمیز کند و بخورد، هنوز آن لقمه به درون شکم او نرسیده، خداوند آن شخص را از آتش جهنم آزاد میکند.(زمینهی هدایت برایش فراهم میشود.) حال،
1) 1- کشف الغمه، ج2، ص206 ؛ ربیعالابرار، ج2، ص298. البته این مطلب در مورد امام حسن علیهالسلام نیز نقل شده است.
چنین کسی را که خداوند از آتش جهنّم آزاد کرده است، پس من چرا او را آزاد نکنم و به عنوان غلام، در خانهی خودم نگه دارم؟ پس من نیز به خاطر این کاری که کرد و آن لقمه را خورد او را برای رضای پروردگار آزاد کردم.(1)
گذر امام حسین علیهالسلام ، به چوپانی افتاد. او به امام علیهالسلام گوسفندی هدیه کرد؛ حضرت پرسید:
آیا آزادی یا برده؟
عرض کرد: بردهام. امام علیهالسلام آن را به او برگرداند؛ عرض کرد: آقا جان! گوسفند، از مال خودم میباشد. حضرت آن را از او پذیرفت؛ سپس [ نزد مولای او رفته] او را خرید و گوسفند را نیز خرید [ و پول گوسفند را به چوپان پرداخت]؛ سپس در راه خدا، آزادش کرد و آن گوسفند را به او بخشید.(2)
امام حسن علیهالسلام به قصد سفری از مدینه بیرون رفت ولی شب، راه را گم کرد. در آن موقع، گذر حضرت به چوپانی افتاد و او در آن شب، از امام علیهالسلام پذیرایی نمود و هنگام صبح، راه را به حضرت نشان داد.
امام حسن علیهالسلام به چوپان فرمود: «من اکنون، سراغ زمین زراعتی خود میروم و بعد، به مدینه بر میگردم» و وقتی را معین نمود و به چوپان فرمود: «شما آن وقت نزد من بیا.» پس در آن ساعت، مشغلههای حضرت، مانع شد که به مدینه باز گردد؛ آن چوپان که بردهی یکی از اهالی مدینه بود، در آن وقت مقرّر آمد و به خدمت امام حسین علیهالسلام به گمان اینکه امام حسن علیهالسلام است، مشرّف شد و عرض کرد: من، همان بندهای هستم که فلان شب، میهمان من بودی و وعده دادی تا در این ساعت، خدمت شما برسم؛ سپس نشانههایی داد که امام حسین علیهالسلام پی برد، او برادرش امام حسن علیهالسلام بوده است؛ پس حضرت از او پرسید:
ای غلام! بردهی چه کسی هستی؟
عرض کرد: فلانی.
حضرت فرمود:
گوسفندانت، چند رأس است؟
عرض کرد: سیصد رأس.
امام حسین علیهالسلام ، مولای غلام را طلبید و او را تشویق نمود تا [سرانجام]، آن گوسفندان و غلام را به حضرت علیهالسلام فروخت ؛ سپس حضرت، در برابر آن رفتار محبّتآمیزی که چوپان با برادرش داشته، او را آزاد نمود و همهی آن گوسفندان را به او بخشید و فرمود:
آنکس که شبانه، نزد تو میهمان بود، برادرم بود؛ اکنون
اینها را پاداش آن رفتار نیکِ تو، قرار دادم.(1)
(البته در این که امام حسن علیهالسلام به وعدهی خود وفا نکرده جای تردید میباشد زیرا امکان ندارد که امام معصوم علیهالسلام وعدهای بدهد و به آن عمل نکند پس احتمال دارد که چوپان در وقتی دیگر آمده باشد و یا این که وقت خاصّی برای آمدن او مشخص نشده باشد.)
امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و عبداللّه بن جعفر، به قصد انجام حج، از مدینه خارج شدند. در بین راه، وسایل خود را از دست داده و توشهی آنها تمام شد. پس گرسنه و تشنه شدند.
در آن بیابان، گذر آنها به پیرزنی افتاد که در خیمهی خود نشسته بود؛ پرسیدند:
آیا چیزی برای آشامیدن داری؟
گفت: آری، پس نزد او نشستند و او - که جز یک گوسفند ناچیز، در گوشهی خیمهی خود نداشت - گفت: شیر آن را بدوشید و با آب مخلوط نموده، بنوشید؛ آنان نیز همین کار را کردند. سپس پرسیدند:
آیا غذایی داری؟
گفت: نه، مگر همین یک گوسفند ناچیز؛ یکی از شما آن را ذبح کند، تا غذایی آماده کنم که بخورید.
1) 1- مقتل خوارزمی، ج1، ص153 ؛ احقاق الحق، ج11، ص445.
یکی از آنان، برخاست و آن گوسفند را سر برید و پوست کَند؛ سپس آن پیره زن، برایشان غذایی پخت و خوردند.
هنگام رفتن، به پیرزن گفتند:
ما گروهی از قریش هستیم که به سوی مکّه رهسپاریم؛ هر گاه به سلامت برگشتیم، در مدینه، خود را به ما بشناسان، تا در حقّ تو، کار خیری انجام دهیم.
سپس رفتند. شبانگاه که شوهر پیرزن آمد، جریان میهمانان و گوسفند را برایش نقل کرد؛ او خشمگین شده، گفت: وای برتو! آیا گوسفند مرا، برای کسانی که نمیشناسی، سر میبُری و میگویی: گروهی از قریش؟(1)
از این جریان، مدّتی گذشت تا گرفتاری، وادارشان کرد که به مدینه بیایند؛ آنان شتر خود را به مدینه آورده، تا با فروش آن، زندگی را بگذرانند. یک روز وقتی که آن پیر زن، از یکی از کوچههای مدینه عبور میکرد، به امام حسن علیهالسلام که بر در خانهی خود نشسته بود، گذر نمود؛ امام علیهالسلام او را شناخت، ولی او حضرت را نشناخت؛ از این رو، غلامِ خود را فرستاد تا او را بیاورد.
پس امام علیهالسلام به او فرمود:
آیا مرا میشناسی؟
گفت: نه،
1) 1- در این که چرا پیرزن بدون اجازهی شوهر خود گوسفندش را سر بریده با این که زن نمیتواند بدون اجازهی شوهر در اموال او تصرف کند باید گفت: در اینجا پیرزن همانند هر زن دیگری، از اموال شوهر در جهت میهمانداری استفاده کرده است نه اینکه نیّت او تلف کردن مال شوهرش باشد.
فرمود:
من در فلان روز، میهمان تو بودم.
گفت: پدر و مادرم فدایت باد! به یاد نمیآورم.
حضرت فرمود:
اگر تو مرا نمیشناسی، من تو را میشناسم.
سپس هزار گوسفند، از گوسفندان زکات، برای او خریداری نمود و نیز هزار دینار، به او عطا فرمود؛ و او را همراه غلام خود، خدمت امام حسین علیهالسلام فرستاد.
امام حسین علیهالسلام پرسید:
برادرم حسن، چه مقدار، به تو بخشیده است؟
عرض کرد: هزار گوسفند و هزار دینار؛ پس حضرت، دستور فرمود تا همانند آن را به او بدهند.
سپس او را همراه غلامی، به سوی عبداللّه جعفر فرستاد، عبداللّه پرسید: امام حسن و امام حسین علیهماالسلام ، چه مقدار به تو بخشیدهاند؟ گفت: دو هزار دینار و دو هزار گوسفند؛ پس عبداللّه دستور داد، تا دو هزار دینار و دو هزار گوسفند دیگر، به آن بیفزایند و گفت: اگر در آغاز، سراغ من میآمدی، آن دو بزرگوار را به زحمت میانداختی. (یعنی آنان نیز پس از من، لازم میدیدند که بیشتر از بخششی که کردم به تو بدهند.)
پس از آن، پیرزن با این همه عطایا، به سوی شوهر خود برگشت.(1)
1) 1- کشف الغمه، ج1، ص559.
مردی از قبیلهی «خثعم» حسن و حسین علیهماالسلام را دید که نان و سرکه و سبزی میخورند، عرض کرد: آیا از این همه خوردنیها که در گسترهی زمین است، اینها را میخورید؟! فرمودند:
از امیر مؤمنان علیهالسلام چه غافلی!(1)
(یعنی حضرت علی علیهالسلام غذایش از این هم خیلی سادهتر است.)
ارث حضرت
امام حسین علیهالسلام هنگام شهادت، مقروض بود. امام سجاد علیهالسلام مزرعهای داشت که آنرا به سیصد هزار درهم فروخت و قرضهای پدر را پرداخت کرد.(2)
هنگامی که امام حسن علیهالسلام در بستر شهادت قرار گرفت به امام حسین علیهالسلام وصیت کرد که آن حضرت را در کنار قبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خاک بسپارد و اگر کسی مانع شد، از آن، منصرف شده و در قبرستان بقیع دفن کند.
امام حسین علیهالسلام نیز وصیت را پذیرفت و پس از شهادت برادر بزرگوارش، آن حضرت را برای به خاکسپاری، همراه شیعیان به سوی خانهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تشییع کردند ولی مروان بن حکم و عایشه مانع شده و نزدیک بود جنگی ما بین آنان درگیرد و حتی در اثر تیر اندازیها تیرهای زیادی نیز به تابوت حضرت اصابت کرد.
در این هنگام امام حسین علیهالسلام فرمود:
به خدا، اگر سفارش برادرم حسن علیهالسلام نبود که خونها ریخته نشود و به اندازهی شیشه حجامتی خون به خاطر او بر زمین نریزد، هر آینه میدانستید چگونه شمشیرهای خدا، جای خود را از شما میگرفتند.(یعنی یارای مقاومت در برابر
ما را نداشتید.)(1)
هنگامی که صلح تحمیلی بین امام حسن علیهالسلام و معاویه برقرار شد. امام حسن علیهالسلام به این پیمان و قرارداد پایبند و وفادار بود. هنگامی که آن حضرت رحلت کرد شیعیان عراق به جنب و جوش در آمده و در نامهای به امام حسین علیهالسلام نوشتند: ما هماکنون حاضریم معاویه را از خلافت خلع کرده و با شما بیعت نماییم.
ولی امام حسین علیهالسلام به آنان نوشت:
من برای این کار حاضر نیستم؛ زیرا با معاویه پیش از این، پیمانی بستهام که تا مدّت آن سر نیاید نمیتوانم دست به کاری بزنم و عهدم را بشکنم. امّا اگر معاویه مُرد دقّتی در آن به عمل میآورم.(در پیمانم تجدید نظر میکنم).(2)
همچنین در جایی دیگر آمده که حضرت در پاسخ آنان نوشت:
امیدوارم هم رأی برادرم در صلح و هم رأی من در نبرد با ستمگران [هر کدام در جای خود] راست و درست باشد. تا زمانی که معاویه زنده است حرکتی نکنید و از آشکار شدن، دوری نمایید و خواستهی خود را پنهان دارید و از اقدام
نابجا بپرهیزید. اگر او مُرد و من زنده بودم نظرم به شما خواهد رسید، انشاءاللّه.(1)
(یکی از موارد صلح، واگذاری خلافت به امام حسین علیهالسلام پس از مرگ معاویه بود و حضرت منتظر نقض آن، یعنی جانشینی یزید بود تا او نیز بتواند پیمان صلح را بر هم زند.)
«ضحاک بن عبداللّه مشرقی» میگوید: من و «مالک بن نضر ارحبی» در مسیر کربلا خدمت امام حسین علیهالسلام آمده و پس از عرض سلام، خدمت حضرت نشستیم. امام علیهالسلام جواب ما را داد و به ما خوشامد گفت و فرمود:
برای چه آمدهاید؟
گفتیم: آمدهایم تا با شما دیداری تازه کنیم و به شما خبر دهیم همهی مردم کوفه به جنگ با شما متّحد شدهاند، شما تصمیم خود را بگیرید.
حضرت فرمود:
«حَسبی اللّه و نِعمَ الوَکیل.»
خدا مرا کافیست و او خوب سرپرستی میباشد.
سپس ما اجازهی مرخّصی خواستیم، حضرت فرمود:
چرا مرا یاری نمیکنید؟
مالک گفت: من قرض دارم و عیال وار هستم؛ من هم گفتم: قرض دارم
1) 1- انساب الاشراف، ج3، ص151.
ولی عیال ندارم و اگر با من شرط کنی در صورتی که دفاع من برای شما سودمند نباشد مرخّص شوم حاضرم در خدمت شما باشم. حضرت پذیرفت و من با او ماندم.
ضحّاک میگوید: هنگامی که تمامی یاران سید الشهداء علیهالسلام به غیر از دو نفر به شهادت رسیدند به حضرت عرض کردم: یابن رسول اللّه! آیا به یاد دارید که میان من و شما شرطی بود؟
حضرت فرمود:
آری، تو آزادی؛ ولی هم اکنون چگونه میتوانی خود را نجات دهی؟
گفتم: من آن هنگام که اسبهای یاران شما را زخمی میکردند و تیر میزدند اسب خود را آورده و در یکی از خیمههای اصحاب پنهان کرده بودم و پیاده دفاع میکردم.
سپس اسبم را بیرون آورده و به میان لشکر دشمن تاختم و آنها نیز به من راه دادند تا گریختم.(1)
1) 1- نفس المهموم، (ترجمه)، ص375 ؛ تاریخ طبری، ج3، ص329.
هنگامی که امام حسین علیهالسلام تصمیم امام حسن علیهالسلام را در صلح با معاویه قطعی دید، خطاب به برادر گفت:
تو بزرگترین فرزند علی علیهالسلام و جانشین او بر ما هستی و ما نیز فرمانبردار و مطیع امر تو هستیم ؛ پس هر چه در نظر داری و صلاح میدانی همان را انجام بده.(1)
هنگامی که حضرت تصمیم گرفت از مکّه عازم کوفه شود افراد زیادی ایشان را از این کار منع کرده و عهدشکنی کوفیان را در گذشته و وضعیت موجود آنان را به امام علیهالسلام خاطر نشان میکردند ولی حضرت در پاسخِ تمامی این افراد، به نامههای زیادی که برای دعوت ایشان به کوفه که توسط مردم آنجا نوشته شده بود استناد میکرد و خود را موظّف به پاسخ و اجابت دعوت آنان میکرد.
1) 1- سیر اعلام النبلاء، ج3، ص265.
«بحیربن شدّاد» میگوید: در منزل ثعلبیّه با برادرم به نزد امام حسین علیهالسلام رفتیم. برادرم به حضرت گفت: از این سفر، بر شما میترسم.
حضرت در پاسخ، با تازیانه بر خورجین پشت سرش زد و فرمود:
این نامههای بزرگان شهر کوفه است.(1)
هنگامی که «عمر سعد»(2)ـ لعنة اللّه علیه ـ به کربلا وارد شد توسط یکی از سپاهیان خود برای امام علیهالسلام پیغام فرستاد که بگوید: چرا به سمت کوفه آمده است؟
حضرت در پاسخ عمرسعد به آن شخص فرمود:
ای مرد! به مولایت (عمر سعد) بگو من به این جا نیامدهام مگر آن که مردم دیار شما به من نوشتند که با من پیمان میبندند و تنهایم نگذارده یاریام میکنند. اینک اگر نمیخواهند برمیگردم.
1) 1- طبقات ابن سعد، ج8، ص64.البته نامههای کوفیان، تنها یک بهانه بود و حرکت امام حسین علیهالسلام همانند صلح امام حسن علیهالسلام تنها یک وظیفهی الهی بود که انجام آن بر حضرت، لازم و واجب بود.
2) 2- عمر سعد پسر سعدبن ابیوقّاص یکی از صحابهی سابقه دار بود. او همراه پدرش در فتح عراق شرکت داشت ولی در شمار افراد جنگجو و شمشیر زن به حساب نمیآمد بلکه مردی زاهد نما و به اصطلاح، روحانی قلاّبی بود که حکومت بنی امیه از وجههی عوام فریب او استفاده میکرد و در حقیقت، با شرکت او در جنگ با امام حسین علیهالسلام عموم مردم تشویق میشدند و این خیانت، پشت مقام روحانیتِ دروغین عمر سعد مخفی میماند.
حضرت همواره در مقابل سختیها و پیشامدهای ناگوار صبر میکرد و دیگران را نیز در این شرایط به صبر و استقامت دعوت میکرد.ایشان هنگام خروج از مکه در خطبهای که خواند فرمود:
«نَصْبِرُ عَلی بَلائِهِ وَ یُوَفّینا اُجُورَ الصّابرین.»(1)
ما بر بلای خدا صبر میکنیم و او نیز پاداش صابران را به ما میدهد.
همچنین در روز عاشورا در لحظههای آخر نیز زمزمهی صبرِ حضرت به گوش میرسید که میفرمود:
«صَبْراً عَلی قَضائک...»(2)
بر قضای تو صبر میکنم.
فرزندی از امام حسین علیهالسلام از دنیا رفت و [ در ظاهر] از او اندوهی دیده نشد و [ از جانب کینه توزان]، مورد سرزنش قرار گرفت.
امام علیهالسلام فرمود:
ما، خاندانی هستیم که خدای سبحان را میخوانیم و او به ما عطا میکند و چون او، آنچه را که ناخوشایند ماست، اراده فرماید ما به آنچه او میپسندد، خشنود میشویم.(1)
1) 1- مقتل خوارزمی، ج1، ص147 ؛ احقاق الحق، ج11، ص429.
روزی مروان بن حکم(1)ـ لعنة اللّه علیه ـ در مدینه بالای منبر از امیرمؤمنان علیهالسلام بدگویی کرد. هنگامی که از منبر پایین آمد و رفت، امام حسین علیهالسلام به مسجد آمد. به او گفتند: مروان از علی علیهالسلام بدگویی کرد. حضرت فرمود:
آیا امام حسن علیهالسلام در مسجد نبود؟
گفتند: ایشان حضور داشت.
فرمود:
آیا پاسخش را نداد؟
گفتند: نه.
در این هنگام حضرت در حالی که برافروخته بود از مسجد بیرون آمد تا به مروان رسید. به او فرمود:
1) 1- مروان بن حکم پسر عموی عثمان بود که از چهرههای شناخته شده در دشمنی با حضرت علی و آل او علیهمالسلام میباشد. او در امور مالی و سیاسی، انحرافات زیادی داشت و در زمان عثمان سوء استفادههای بسیاری از بیت المال نمود. مروان به زبان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعنت شده و علی علیهالسلام نیز او را پرچمدار گمراهی دانست. هنگامی که او والی مدینه شد هر جمعه در منبر، علی علیهالسلام را لعن و سبّ میکرد.(الغدیر، ج8، ص260.)
ای فرزند زن بدکاره! و ای فرزند شپش خوار! آیا تو از علی بد میگویی؟!
سپس با خواندن چند آیه از قرآن، فضایل امیرمؤمنان علیهالسلام و شیعیانش را بازگو کرد.
آنگاه به نزد برادرش امام حسن علیهالسلام آمده و عرض کرد:
ای برادر! آیا میشنوی این [ملعون]، پدرت را ناسزا میگوید و پاسخش را نمیدهی؟
امام حسن علیهالسلام فرمود: «میخواهی چه بگویم به کسی که مسلّط است؟ هر چه میخواهد میگوید و هر کاری میخواهد انجام میدهد!»(1)
( البته این گونه نبوده که امام حسن علیهالسلام نتواند پاسخ دهد زیرا در موارد بسیاری، پاسخهای کوبنده داده که در تاریخ به آنها اشاره شده است.)
روزی «مروان بن حکم» ـ لعنة اللّه علیه ـ که از سرسختترین دشمنان اهلبیت علیهمالسلام بود، به حسین بن علی علیهماالسلام گفت: اگر نه این بود که شما به فاطمه[ علیهاالسلام [ افتخار میکنید، دیگر به چه چیز بر ما فخر مینمودید و با این تعبیر قصدش تجلیل از حضرت فاطمه علیهاالسلام نبود، بلکه هدفش کوبیدنِ مقام ولایتِ حضرت علی علیهالسلام و تحقیر آن حضرت بود.
پس امام حسین علیهالسلام از جا برخاست و چنان گلوی او را با دستِ خود فشرد و
1) 1- عوالم، ج17، ص89 ؛ مناقب ابنشهرآشوب، ج4، ص19.
عمامهاش را به گردنش پیچید که مروان به حالت بیهوشی درآمد و آنگاه وی را رها کرد و به جماعتی از قریش که ناظر ماجرا بودند رو نمود و فرمود:
شما را به خدا قسم میدهم که اگر من راست میگویم مرا تصدیق کنید. آیا در روی زمین، غیر از من و برادرم دو حبیب سراغ دارید که نزد رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از ما محبوبتر باشند؟
یا غیر از من و برادرم در روی زمین کسی را به عنوان پسرِ دخترِ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میشناسید؟
گفتند: به خدا قسم! نه.
حضرت فرمود:
من هم در روی زمین ملعون بن ملعونی جز مروان که پدرش رانده شدهی رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود کسی را نمیشناسم.
آنگاه رو به مروان نمود و فرمود:
واللّه بین جابلسا و جابلقا (در دو طرف مشرق و مغرب) دو نفر را سراغ ندارم که در عینِ حالِ تظاهر به اسلام، دشمنترین دشمنانِ خدا و رسولش و اهلبیت رسولش علیهمالسلام باشند، جز تو و پدرت به هنگام حیاتش، و نشانهی صدق گفتارم دربارهی تو، آن باشد که هرگاه به خشم آیی عبا از دوشَت بیفتد.
راوی میگوید: واللّه مروان از جایِ خود برنخاست، مگر آن که به خشم
آمد و عبایش از دوشش افتاد.(1)
پس از آنکه معاویه، «حُجر بن عدی» را به همراه جمعی از یاران امیر مؤمنان علی علیهالسلام به شهادت رساند، در همان سال به سفر حج رفت و در مجلسی با امام حسین علیهالسلام ملاقات نمود. او ضمن صحبتهایش - برای زهر چشم گرفتن از دیگران و شاید هم برای ترساندن حضرت - با غرور خاصّی گفت: ای ابا عبداللّه! آیا شنیدی که ما با حجربن عدی و دوستان او که از شیعیان پدرت بودند چه کردیم؟!
امام حسین علیهالسلام فرمود:
چه کردید؟!
معاویه گفت: آنها را کشتیم، کفن کردیم و بر جنازهی ایشان نماز میّت خواندیم!
امام در پاسخ معاویه فرمود:
ای معاویه! این قوم، در روز قیامت در محکمهی عدل الهی از تو دادخواهی خواهند کرد و دشمن تو هستند؛ اما بدان، اگر ما پیروان تو را کشتیم، آنها را کفن نمیکنیم و بر آنان نماز نمیخوانیم و آنها را دفن هم نمیکنیم (یعنی این که ما آنها را مسلمان نمیدانیم).
1) 1- مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص51.
سپس فرمود:
به من خبر دادهاند که تو نسبت به علی علیهالسلام جسارت میورزی و بر ضد او دست به کارهایی میزنی و از بنی هاشم عیب جویی میکنی، به خدا سوگند که، زِهی برای کمان دیگران ساختهای و بر هدف دیگران تیر اندازی کردهای و از جای نزدیک به دشمنیِ ایشان دست یافتهای و از کسی ( عمرو عاص) پیروی کردهای که نه سابقهی ایمان دارد و نه دورویی و نفاقش تازگی دارد. او هرگز به فکر تو نیست، تو خود به فکر خودت باش و او را ترک کن.(1)
هنگامی که امام حسین علیهالسلام و یارانش به کربلا وارد شدند، این خبر به «ابنزیاد»(2)ـ لعنة اللّه علیه ـ رسید. ابنزیاد نیز برای امام حسین علیهالسلام چنین نوشت: ای حسین! به من خبر رسیده که به کربلا وارد شدهای؛ یزیدبن معاویه برای من نوشته که بر بستر نرم نخوابم و آرام نگیرم و غذایی نخورم تا تو را [با کشتنت[ به خدا ملحق سازم یا آن که تسلیم حُکم من و حکم یزید شوی، والسّلام.
هنگامی که این نامه توسط پیکِ ابنزیاد به امام حسین علیهالسلام رسید، حضرت
آن را خواند و همان دم آن را با کمال شجاعت به دور افکند و به پیک ابنزیاد فرمود:
این نامه در نزد من، پاسخ ندارد.(1)
امام سجاد علیهالسلام فرمود: «روز عاشورا رفته رفته که شرایط و فشار دشمن، بر امام حسین علیهالسلام دشوارتر میشد، همراهان حضرت میدیدند بر خلاف آنان که چهرهی رنگ پریده و اندام لرزان و دل بیمناک، پیدا میکردند، چهرهی امام و برخی یاران، درخشانتر و اندام ایشان استوارتر و دلهایشان آرامتر میشد ؛ به یکدیگر میگفتند: بنگرید! او از مرگ، باکی ندارد!(2)
در روز عاشورا، یکی از فرماندهان نظامی یزید به نام «تمیم بن قحطبه» در مقابل امام حسین علیهالسلام قرار گرفت و گفت: ای پسر علی! تا کجا میخواهی دشمنیِ خودت را با یزید ادامه دهی؟ حضرت فرمود:
آیا من به جنگ شما آمدهام یا شما جنگ را بر من تحمیل کردهاید؟ آیا من راه را بر روی شما بستهام یا شما راه را بر روی من بستهاید؟
شما برادر و فرزندان مرا شهید کردهاید و حالا بین من و شما، شمشیر حکمفرماست.
«تمیم» با گستاخی و بیادبی به امام علیهالسلام گفت: حسین! زیاد سخن مگو، نزدیک بیا تا شجاعت تو را ببینم! در این هنگام، حضرت با سرعت پیش رفت و شمشیر خود را آن چنان بر گردن او فرود آورد که سرش به کناری پرتاب شد.
این حرکت امام علیهالسلام چنان اضطرابی در لشکر دشمن پدید آورد که «یزید ابطحی» از دیگر فرماندهان دشمن، به کوفیان نهیب زد که: آیا این همه لشکر، از برابر یک نفر میگریزد؟
سپس خودش برای تقویت روحیّهی سپاهیان، قدم پیش نهاده و برای مبارزه با امام علیهالسلام اعلام آمادگی کرد. سربازان دشمن از دیدن او که در شجاعت و نبردهای تن به تن معروف بود خوشحال شدند.
امام حسین علیهالسلام به او فرمود:
آیا مرا نمیشناسی که این گونه بی واهمه به میدان نبرد میآیی؟
یزید ابطحی بدون اعتنا به سخن امام علیهالسلام حمله را آغاز کرد امّا حضرت به او امان نداد و با دفع حملهی او، چنان بر سرش کوبید که تنِ بیجانش بر زمین افتاد.(1)
1) 1- معالی السبطین، ج2، ص30.
راوی (حمید بن مسلم) میگوید: هرگز شکسته و تنها ماندهای را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش، کشته شده باشند و با این حال، دلدارتر و شجاعتر از حسین علیهالسلام باشد. هنگامی که جنگجویان بر او حمله میکردند، آن چنان دلاورانه بر ایشان میتاخت که همچون گلّهی بزها، میرمیدند.
سپاه دشمن، سی هزار نفر بود؛ ولی آنچنان بر آنها یورش میبُرد که همچون انبوه عظیم ملخها، از هم گسسته و پراکنده میشدند و باز به جای نخستین برگشته، میفرمود:
«لا حَول و لا قُوّة الا باللّه العَلی العَظیم».(1)
هیچ نیرو و قدرتی نیست مگر از جانب خداوند بلند مرتبه و بزرگ.
1) 1- لهوف، ص51 ؛ عوالم، ج17، ص293.
روزی «عمر بن خطّاب» بر منبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سرگرم ایراد خطبهای بود و در ضمن آن گفت که: او بر اهل ایمان و مؤمنین، اولی از خودشان است! در این هنگام امام حسین علیهالسلام که[ نوجوان بود و] در گوشهای از مسجد نشسته بود با شنیدن این کلام فریاد بر آورد که:
ای دروغگو، از منبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که منبر پدر من است نه پدر تو، پایین بیا!
عمر گفت: به جان خودم سوگند که این منبر پدر توست نه پدر من، چه کسی این حرفها را به تو یاد داده است، پدرت علی بن ابیطالب؟!
امام حسین علیهالسلام فرمود:
اگر در این کار از پدرم اطاعت کرده باشم او هدایت کننده و من پیرو او هستم و او بر گردن مردم، بنا بر عهد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیعتی دارد که جبراییل به خاطر آن، از جانب خداوند نازل شده و جز افراد منکرِ قرآن کسی آن را انکار نمیکند، همهی مردم با قلبهایشان آن را پذیرفته و با زبان، آن را رد نمودند، و وای بر منکرین ما اهل بیت، آیا رسول
خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جز با خشم و غضب و شدّت عذاب با اینان روبرو خواهد شد؟
عمر گفت: ای حسین! هر که حقّ پدرت را انکار کند خدا لعنتش کند، مردم مرا به حکومت رسانده و پذیرفتم و اگر پدرت را برگزیده بودند ما نیز اطاعتش میکردیم.
امام حسین علیهالسلام به او فرمود:
ای پسر خطّاب! کدام مردم قبل از ابوبکر تو را به حکومت رساندند بدون هیچ حجّتی از جانب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و رضایتی از آل محمد علیهمالسلام ! آیا خشم و غضب بوده؟
به خدا که اگر برای زبان، گفتاری بود که تصدیقش به درازا کشد و کرداری که اهل ایمان یاریاش کنند، هرگز به خطا و اشتباه بر دوش آل محمد سوار نمیشدی، که از منبرشان بالا رفته و با قرآنی که بر ایشان نازل شده به همانها حکم کنی، کتابی که نه از مشکلاتش باخبری و نه از تأویلش، جز شنیدن، و نزد تو خطاکار و صاحب حق، یکسان هستند.
پس خدای تعالی تو را جزا دهد به آن چه شایسته توست و از این احداث و چیزی که به بار آوردهای از تو پرسش خوبی کند.(1)
1) 1- احتجاج طبرسی، ج2، ص73.
امام حسین علیهالسلام در مدینه یک قطعه زمین مرغوب داشت و معاویه از روی طمع، توسط عوامل خود آن را تصرف کرده بود. سالار شهیدان با معاویه ملاقات کرده و ضمن دفاع از حق خود به او فرمود:
ای معاویه! یکی از سه راه حل را انتخاب کن! یا زمین را از من خریداری کن و قیمت عادلانهی آن را بپرداز، یا زمین را به من بازگردان، و یا عبداللّه بن زبیر یا عبداللّه بن عمر را برای داوری دعوت کن(1)و گرنه چهارمین راه یعنی «صیلم» را انتخاب خواهم کرد.
معاویه پرسید: آن دیگر چیست؟
حضرت فرمود:
یعنی هم پیمانهای خود را دعوت میکنم و [ همراه آنان[ با اقتدارِ تمام، حقّ خود را از متجاوز باز میستانم.
معاویه تسلیم شد و زمین را باز گرداند.(2)
بیان حق نزد ظالم
روزی مردم [ در زمان امامت امام حسین علیهالسلام ] به معاویه گفتند که: همه،
دیدههای خود را به سوی حسین علیهالسلام افکندهاند و او را سزاوار خلافت میدانند، اجازه بده که او بالای منبر برود و سخنی بگوید تا همه بدانند که اهلیّت خلافت ندارد. معاویه گفت: اگر او بر منبر برود، علم و فضل خود را ظاهر میکند و ما را رسوا میگرداند.
سرانجام با اصرار مردم، معاویه اجازه داد.
حضرت بالای منبر رفت و خطبهای که مناسب علم و جلالت او بود خواند و در آخر فرمود:
ماییم حزب خدا که بر خلق غالبیم، و ماییم عترت رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که از همه کس به او نزدیکتریم، و ماییم اهلبیت رسالت که از هر عیب و گناه مطهّریم، و ماییم یکی از دو ثقل که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما را تالی و همراه کتاب خدا گردانید و تفسیر آن را به ما سپرده. شک نمیکنیم در تأویل آن و مطّلعایم بر حقایق آن.
پس ما را اطاعت کنید که اطاعت ما بر شما واجب است و حق تعالی در قرآن، اطاعت ما را با اطاعت خود و اطاعت رسول خود مقرون گردانیده است.
بپرهیزید از فتنههایی که شیطان برای شما برانگیخته است. به درستی که او دشمن شماست و دشمنیِ خود را بر شما ظاهر گردانیده است.
هنگامی که شما را در دنیا و آخرت به عذاب الهی بیندازد و
شما را طعمهی تیر و شمشیر و نیزه گرداند از شما بیزاری خواهد جست و در آن وقت، توبه و ندامت، شما را فایده نخواهد بخشید.
در این هنگام معاویه ترسید که مردم به آن حضرت بگروند، به همین خاطر گفت: بس است؛ حرف خود را رساندی، از منبر پایین بیا.(1)
دفاع از حقِّ ولایت
هنگامی که معاویه برای گرفتن بیعت برای یزید در مکّه اقامت کرده بود کسی را فرستاد و امام حسین علیهالسلام را فرا خواند. هنگامی که حضرت آمد و داخل شد، وی را نزدیک خود نشانده و گفت: ای اباعبداللّه! بدان که از هیچ دیاری نگذشتم، مگر اینکه به مردم آنجا نماینده فرستاده و از آنان، برای یزید بیعت گرفتم و مدینه را عقب انداختم؛ زیرا گفتم آنان ریشه و فامیل و خویش او هستند که از آنان بر او بیمی ندارم؛ سپس به آنجا فرستادم؛ پس کسانی از بیعت او سر باز زدند که هیچ کس را سختتر از آنان سراغ ندارم؛ اگر برای امّت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بهتر از فرزندم یزید سراغ داشتم، کسی را برای بیعت او بر نمیانگیختم.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
آهسته ای معاویه! اینگونه سخن مگو، زیرا تو کسی را که پدر و مادر و خود او بهتر از یزید است، ترک کردهای.
1) 1- احتجاج طبرسی، ج2، ص94 ؛ مناقب ابنشهرآشوب، ج4، ص74.
معاویه گفت: ای اباعبداللّه! گویا خود را در نظر داری؟
حضرت فرمود:
اگر خود را قصد کرده باشم، چه خواهد شد؟
معاویه گفت: امّا مادر تو، بهتر از مادر یزید است و امّا پدر تو، سابقه در ایمان و فضیلت از آن اوست و نزدیکی او به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را کسی ندارد، جز اینکه پدر یزید و پدر تو[ در جنگ صفین] داور گرفتند؛ پس خدا به سود پدر او و زیان پدر تو، داوری فرمود و اما تو و او، به خدا سوگند!او برای امّت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بهتر از توست!!!
امام حسین علیهالسلام فرمود:
چه کسی برای امّت محمّد بهتر است؟ یزید شراب خوار بی بند و بار؟!
معاویه گفت: آرام اباعبداللّه! اگر نزد او صحبت از تو شود، او از تو، جز خوبی نخواهد گفت.(1)
حضرت فرمود:
اگر آنچه را من دربارهی او میدانم، او نیز از من سراغ دارد، در مقابل آنچه من میگویم او هم بگوید.
معاویه گفت: ای ره یافته! به سوی اهل خود برگرد و از خدا بترس و بپرهیز که شامیان، آنچه را من از تو شنیدم بشنوند؛ زیرا آنان دشمن تو و پدرت
1) 1- این نشانهی اوج سیاست بازی و سفسطهی معاویه را میرساند.
هستند؛ پس امام حسین علیهالسلام به منزل برگشت.(1)
بین امام حسین علیهالسلام و ولید بن عُتبه ـ والی مدینه ـ در مورد زمینی نزاعی درگرفت. ولید میخواست زمینی را که متعلّق به حضرت بود به زور تصاحب کند. هر چه امام علیهالسلام به او فرمود قبول نمیکرد و بر تصاحب خودش پافشاری میکرد. امام حسین علیهالسلام عمّامهی ولید را از سرش برداشت و دور گردنش پیچید.
مروان حکم که شاهد ماجرا بود [ برای تحریک ولید] گفت: به خدا سوگند! هیچ گاه ندیدهام کسی این چنین در برابر امیر و حاکمش جرأت به خرج دهد.
ولید به مروان گفت: به خدا سوگند! تو این سخن را برای دلسوزی و خیرخواهی من نگفتی، بلکه از این که نسبت به حسین علیهالسلام بردباری ورزیدم بر من حسادت میورزی، لذا [ علی رغم میل تو] من اعتراف میکنم که این زمین، مال حسین علیهالسلام است.
امام حسین علیهالسلام نیز در مقابل اعتراف ولید فرمود:
ای ولید! چون اقرار به حق کردی زمین از آن تو باشد.
سپس از جا برخاست و بیرون رفت.(2)
روز عاشورا امام علیهالسلام ، به فرماندهان چهار هزار نگهبان شریعهی فرات حمله برد [ و آرایش سپاهیان دشمن را درهم شکست] و وارد نهر فرات شد. اسب حضرت[که سخت تشنه بود]، سر بر آب نهاد تا بنوشد، امام علیهالسلام فرمود:
تو تشنهای و من نیز تشنه، به خدا سوگند! تا تو ننوشی من از آن نچشم.
«ذوالجناح» هنگامی که سخن حضرت را شنید، سر برداشت؛ گویی که سخن امام علیهالسلام را فهمیده بود.
حضرت فرمود:
بنوش! من نیز مینوشم.
و دست برد و مُشتی آب برگرفت که ناگاه شخصی فریاد زد: ای اباعبداللّه! تو آب گوارا مینوشی، با اینکه به خیمههایت یورش بردهاند؟!
امام علیهالسلام آب را ریخت [ و از فرات بیرون آمده]، بر ایشان تاخت تا آنان را دور کرد و هنگامی که به خیمهها رسید دریافت که همگی سالم هستند.(1)
1) 1- مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص57.
امام حسین علیهالسلام در آخرین لحظات روز عاشورا متوجّه شد که گروهی از دشمنان، به سوی خیمههای زنان هجوم میبرند. حضرت فریاد زد:
ای پیروان آل ابوسفیان! اگر دین ندارید و از حساب روز قیامت نمیترسید لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید و اگر همانگونه که گمان میکنید عرب هستید، به حسَب و شرافت خود بازگردید؛ من با شما میجنگنم و شما نیز با من میجنگید. زنها گناهی ندارند و تا زندهام متجاوزان خود را از دستبرد به حرم من باز دارید.(1)
1) 1- لهوف، ص67 ؛ مقتل مقرّم، ص335.
امر به معروف مناسب
پیرمردی در حال وضو گرفتن بود؛ امّا آن را به طور صحیح نمیگرفت. امام حسن و امام حسین علیهماالسلام که در آن موقع در سنین کودکی بودند، به آن پیرمرد برخورد نموده و از وضوی نادرستِ او آگاه شدند، به همین خاطر درصدد برآمده تا وضویِ صحیح را به آن پیرمرد یاد دهند.
موقعیّت سنّی آنها نسبت به آن مرد سالمند اجازه نمیداد که به طور صریح و مستقیم اشتباهات وضویش را بازگو کنند؛ زیرا ممکن بود از دست آنها رنجیده خاطر شود و احساس حقارت کند و از روی لجاجت به همان روش نادرستِ وضو گرفتن ادامه دهد.
به همین خاطر، آن دو اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم وی را آگاه کنند. پس به ظاهر با یکدیگر به بحث و گفتگو پرداخته و پیرمرد را متوجّه نمودند که هر یک از آنها مدّعی است که وضویش از وضوی دیگری کاملتر است، و بالاخره توافق کردند که هر دو نفر در حضورِ پیرمرد، وضو بگیرند و او داوری نماید.
طبق توافق، عمل نموده و هر دو نفر، جلوی چشم پیرمرد وضوی صحیح و کاملی گرفتند. پیرمرد، تازه دریافت که وضوی صحیح از چه قرار است و به
مقصود اصلی آن دو کودک پی برد و هر چه بیشتر تحت تأثیر برخورد انسانی و مؤدبّانهی آنها قرار گرفت.
آنگاه گفت: وضوی هر دو نفرِ شما صحیح و کامل است و منِ پیرمرد جاهل هستم که هنوز وضو گرفتن را درست بلد نیستم و اکنون از شما آموختم و محبّتِ شما به اُمّتِ جدّتان بود که من به وظیفهی خود آشنا گردیدم و به همین خاطر از شما متشکرم.(1)
روزی مردی به حضور امام حسین علیهالسلام آمده و گفت: من مردی گنهکارم و نمیتوانم از معصیت، خودداری کنم؛ مرا موعظهای کن و شیوهای یاد بده تا بتوانم در مقابل گناهان و وسوسههای شیطانی مقاومت کنم. حضرت به او فرمود:
پنج دستور را عمل کن، بعد از آن هر چه قدر دلت میخواهد به سوی گناه برو:
1- روزیِ خدا را نخور و هر قدر میخواهی گناه کن.
2- از تحت حکومت خداوند بیرون برو و هر قدر میخواهی گناه کن.
3- جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند و هر قدر میخواهی گناه کن.
1) 1- مناقبابن شهر آشوب، ج3، ص400.
4- عزرائیل را موقع جان دادن از خودت دور کن و هر قدر میخواهی گناه کن.
5- اگر خواستند تو را به آتش جهنّم ببرند نرو، آن گاه هر قدر میخواهی معصیت نما.(1)
مردی به امام حسین علیهالسلام گفت: من از شیعیان شما هستم. امام علیهالسلام به او فرمود:
از خدا بترس و ادّعای چیزی نکن که خداوند به تو بگوید: دروغ میگویی و ادّعای دروغ مینمایی!
شیعیان ما کسانی هستند که قلبهای آنها از هر گونه حیله و نیرنگ و ترفند، پاک و سالم است. پس بگو: من از دوستان و علاقمندان به شما هستم.(2)
«مروانبنحکم»، فرزدقِ شاعر(3)را از مدینه بیرون کرد. او نیز خدمت امام حسین علیهالسلام آمد و آن حضرت، چهارصد دینار به وی بخشید. وقتی به امام علیهالسلام در مقابل این بخشش اعتراض کردند و گفتند که فرزدق، شاعر فاسق و هتّاکی
است فرمود:
بهترین مال آن است که به وسیلهی آن آبروی انسان محفوظ بماند.
سپس حضرت فرمود:
شخصی به نام «عباسبنمردیس» سخنان ناروایی به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفت: رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز به «کعببنزهیر» فرمود: زبانش را ببر (کنایه از این که چیزی به او بده تا دیگر حرف نامربوط نگوید.)(1)
روزی مستمندی از مردم درخواست کمک میکرد. امام حسین علیهالسلام به اطرافیانش فرمود:
آیا میدانید چه میگوید؟
گفتند: نه، ای فرزند رسولخدا.
حضرت فرمود:
میگوید: من فرستادهی شما هستم. اگر چیزی به من بدهید آن را میگیرم و [ برایتان] به آن جا (قیامت) میبرم وگرنه با دستانی تهی بر آن وارد خواهم شد.(2)
عدّهای بر حسین بن علی علیهماالسلام ، وارد شدند و در خانهی او، قالیچه و بالش و فرشهای دیگر دیدند؛ عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! در منزل شما، چیزهایی میبینیم که در منزل رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبوده است!
حضرت فرمود:
ما با زنان خود، ازدواج میکنیم و مهریهی آنان را میپردازیم؛ آنان نیز هر چه میخواهند با مهر خود میخرند؛ و ما در آن، نصیبی نداریم.(1)
(یعنی این چیزهایی که میبینید متعلّق به همسرم میباشد که با پول مهریهاش خریده و خانه را با آن آراسته است.)
یکی از برادران امام حسین علیهالسلام به حضرت نامه نوشت و از دیر نامه نوشتن آن حضرت، گلایه کرد. امام علیهالسلام به او نوشت:
برادر من! استوار کردن دوستی، به فراوانی دیدار و نامه نگاریِ پیدرپی نیست، بلکه دوستی، در دل پا برجاست و در سختیها بروز میکند.(2)
امام باقر علیهالسلام فرمود: «گروهی، بر امام حسین علیهالسلام وارد شدند و دیدند که حضرت، با رنگ مشکی، محاسن خود را خضاب میکند؛ از او در این مورد پرسیدند؛ حضرت دست به محاسن خود کشید و فرمود:
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در یکی از غزوات، دستور داد تا [ مو سپیدان [با رنگ مشکی، خضاب کنند تا بدین وسیله، [روحیه ی دشمن را با جوان نشان دادن خود تضعیف کنند و] بر مشرکان نیرو یابند.(1)
امام حسین علیهالسلام بدهکار شد. معاویه دو هزار دینار برای آن حضرت فرستاد تا چاه «ابی نیزر» را به او بفروشد، حضرت امتناع کرد و فرمود:
آن را پدرم، وقف کرده تا به سبب آن، خدا او را از حرارت آتش نگه دارد و من آن را به هیچ قیمتی نخواهم فروخت.(2)
«لیث» نقل میکند: خیاطی که برای امام حسین علیهالسلام پیراهنی دوخته بود، برایم نقل نمود که: به حضرت عرض کردم: آیا [ بلندی] پیراهن را تا روی پا
بدوزم؟ فرمود: نه.
عرض کردم: آنرا پایینتر از قوزک پا قرار دهم؟ فرمود:
آنچه پایینتر از قوزک پا باشد، در آتش است.(1)
( در آن زمان لباس حکّام و افراد ستمگر، آن چنان بلند بود که بر روی زمین کشیده میشد و علاوه بر آن، لباس شهرت نیز محسوب میشد.)
چون «شمر» ـ لعنة اللّه علیه ـ از همان قبیلهی «امّالبنین» ـ همسر امیرمؤمنان علیهالسلام و مادر حضرت ابوالفضل علیهالسلام ـ بود تصمیم گرفت تا با آوردن اماننامه برای آنان، به خیال خود خدمتی به اقوام و هم قبیلههایش کرده باشد.
هنگامی که او اماننامه را آورد، در مقابل لشکرگاه امام حسین علیهالسلام ایستاد و با صدای بلند فریاد زد: فرزندان خواهر ما، عبداللّه و جعفر و عباس و عثمان، پسران علیبنابیطالب [ علیهماالسلام ] کجایند؟ ولی آنان از پاسخ دادن به شمر خودداری کردند.
هنگامی که حضرت این سخن را شنید رو به آن عدّه نمود و فرمود:
به او پاسخ دهید اگر چه فاسق است زیرا او از داییهای شماست!(2)
(در این هنگام بود که حضرت عباس علیهالسلام شمر را لعنت کرده و از گرفتن
اماننامه خودداری کرد.)
حضرت، همواره اطرافیان و یاران خود را به صبر و استقامت توصیه میکرد از جمله آن که شرط همراهی با خود را صبر دانست و در یکی از منزلگاههای میان راه کربلا فرمود:
ای مردم! هر کدام از شما که تحمّل و صبر به تیزی شمشیر و زخم و ضربت نیزهها را دارد همراه ما بماند و الاّ بازگردد.(1)
و در روز عاشورا نیز در خطبهای به یاران خویش فرمود:
صبر و مقاومت کنید ای بزرگزادگان! زیرا که مرگ، تنها پلی است که شما را از رنج و سختی عبور میدهد و به سوی بهشت گسترده و نعمتهای همیشگی میرساند.(2)
روز عاشورا پس از نماز، باز هم دعوت به صبر داشت و فرمود:
تقوای الهی داشته باشید و صبر کنید.(3)
همچنین همواره خانواده و اهلبیت خود را به صبر دعوت میکرد تا آن جا که پس از شهادت حضرت قاسم فرمود:
ای عموزادگان و ای اهلبیت من، صبر کنید.(4)
و در آخرین وداع به دخترش سکینه فرمود:
بر قضای الهی صبر کن و شکایت نداشته باش که ما اهل صبر و احسانیم.(1)
همچنین هنگامی که علیاکبر علیهالسلام را تشنه دید فرمود:
صبر داشته باش ای حبیب من.(2)
و به هنگام تشنگی احمد فرزند امام حسن علیهالسلام نیز به او فرمود:
ای پسرم! کمی دیگر صبر داشته باش.(3)
در روزگاری که امام حسن علیهالسلام ، امام بود؛ در روز عرفهای، مردی بر امام حسن علیهالسلام وارد شد، در حالی که آن حضرت غذا میخورد و امام حسین علیهالسلام ، روزهدار بود.
بعد از رحلت امام حسن علیهالسلام ، در روز عرفهای، همان مرد، بر امام حسین علیهالسلام وارد شد، در حالی که او غذا میخورد و امام سجاد علیهالسلام ، روزهدار بود؛ آن مرد پرسید: من [ در یک روز عرفهای]، بر امام حسن علیهالسلام وارد شدم، او غذا میخورد و شما روزهدار بودید؛ اکنون برشما وارد شدهام و شما، غذا میخورید؟ حضرت فرمود:
[ در آن روز] حسن علیهالسلام ، امام بود؛ پس روزه نگرفته بود تا روزهی او سنّت[ واجب] نشود، بعد از رحلت او من امامم، اکنون میخواهم روزهی من [نیز] سنّتی که باید مردم از آن پیروی نمایند، به حساب نیاید [ از این رو، روزهدار نیستم].(1)
غلام امام حسین علیهالسلام میگوید: در خدمت امام علیهالسلام بودم که گذرش، به درِ خانهای افتاد و آب خواست؛ کنیزی در کاسهای نقره دار، آب آورد؛ امام علیهالسلام نقرهها را کَند و به سوی او انداخت و فرمود: اینها را برای اهل خانه ببر؛ سپس آب آشامید.(2)
امام حسین علیهالسلام از کسی پرسید:
کدام یک از این دو کار، نزد تو محبوبتر است: رهانیدن بیچارهی ناتوانی، از دست مردی که میخواهد او را بکشد یا پیروزی آوردن، برای مؤمن درماندهی ضعیفی از شیعیان ما، در برابر یک دشمنی که میخواهد، او را گمراه سازد؟ بدین گونه که با [تعلیم] استدلال و براهین الهی، [ از ضعف
بیرون آید و [نیرومند شود و[ بتواند] دشمنان اهل بیت علیهمالسلام را خاموش سازد و شکست دهد؟
سپس خود حضرت فرمود:
بلکه نجات این مؤمن درمانده، از دست این ناصبی، محبوبتر است؛
خدای سبحان میفرماید: «و هر که نفسی را احیا کند، گویا که همهی مردم را احیا نموده است.»(1)یعنی هر که او را زنده نماید و از کفر، به ایمان ارشاد کند، گویی همهی مردم را از کشتار با شمشیرهای آهنین، زنده نگهداشته است.(2)
یک هیئت اعزامی نزد امام حسین علیهالسلام آمده، عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! یاران ما، نزد معاویه رفتند و ما، نزد تو آمدیم؛ حضرت فرمود:
در این صورت، من بیش از جایزهای که معاویه به آنان خواهد داد، به شما جایزه میدهم.
عرض کردند: فدایت شویم! ما به خاطر دینمان، نزد شما آمدهایم [ نه دنیا].
حضرت سر به زیر افکند و انگشت خود بر زمین زده، در اندیشهای طولانی فرو رفت؛ سپس سر برداشته، فرمود:
مُجملی از مفصّل بگویم: هر که ما را دوست بدارد - [ امّا[ نه به سبب خویشاوندی و نه به سبب احسانی که به او کردهایم - ]بلکه] تنها برای خدا و رسولش ما را دوست بدارد، در روز قیامت با ما میآید همچون این دو،
و میان دو انگشت سبّابهی خود را جمع کرد.(1)
مردی میخواست در حضور امام حسین علیهالسلام از شخص دیگری غیبت کند. حضرت به او فرمود:
ای مرد! غیبت نکن ؛به درستی که غیبت، خورشت سگهای جهنّم است.(2)
مردی از بنی امیه، اموال زیادی را به فقرا صدقه میداد و به آنها کمک مینمود؛ امّا اموال و پولهای او از راه حرام به دست آمده بود.
وقتی این خبر به حضرت رسید فرمود:
مثال این شخص مانند کسی میماند که در کاروان حُجّاج دزدی میکند و بعد، آن اموال دزدی را به فقرا صدقه
میدهد. به درستی که صدقه، به اینها نمیگویند؛ بلکه صدقه باید از پولی باشد که انسان در راه بدست آوردن آن زحمت کشیده باشد و عرق پیشانی ریخته باشد.(1)
امام حسین علیهالسلام ، شخصی را دید که از «فالوده» بد میگوید؛ فرمود:
آیا از لعاب گندم که با لعاب زنبور عسل و کرهی خالص، آمیخته است بد میگویی؟؛ هیچ مسلمانی، این [نعمت] را بد نمیگوید.(2)
روزی «حسن مثنّی» فرزند امام مجتبی علیهالسلام از دختر امام حسین علیهالسلام خواستگاری کرد. آن حضرت که به ایمان و تقوای برادرزادهاش اعتقاد داشت، بدون درنگ او را به منزل دعوت کرده و در انتخاب یکی از دو دخترش آزاد گذاشت. بعد از آن که حسنمثنی فاطمه علیهاالسلام را برگزید امام حسین علیهالسلام خطبهی عقد را خوانده و به حسن مثنی فرمود:
من هم فاطمه را برای همسری تو برگزیدم؛ او به مادرم
فاطمهی زهرا علیهاالسلام بیشتر شباهت دارد.(1)
«ابوهشام قنّاد بصری» میگوید: من کالاهایی را از بصره برای امام حسین علیهالسلام میبردم و گاهی با من در خرید آنها چانه میزد؛ امّا برخی مواقع هنوز از نزدش برنخاسته بودم که همه را به دیگران میبخشید. [روزی] گفتم: ای فرزند رسولخدا، از بصره برایتان کالا میآورم و با من چانه میزنید امّا هنوز برنخاسته همهاش را[ به فقرا] میبخشید؟
حضرت فرمود:
پدرم برایم نقل کرد و آن را به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نسبت داد که: مغبون، نه ستوده است و نه پاداش دارد.(2)
( یعنی چانه برای این میزنم که مغبون و فریب خورده در معامله نشوم.)
شخصی، به امام حسین علیهالسلام عرض کرد: خانهای ساختهام، دوست دارم شما داخل آن شوید و دعا کنید. وقتی حضرت وارد آن خانه شد نگاهی به آن انداخته، فرمود:
[ با خرجی که برای ساختمان و آرایش این خانه نمودهای]،
خانهی آخرت خود را ویران ساخته و خانهی دیگران را آباد نمودهای ؛ زمینیان، تو را فریفتند و آسمانیان، از تو نفرت یافتند.(1)
یکی از بانوان امام حسین علیهالسلام ، در یکی از مزارع حضرت، غذایی را تهیه نمود. امام علیهالسلام از آن چشید، سپس آن را برداشت؛ پس از مدّتی یکی از یاران حضرت آمد و امام علیهالسلام غذا را طلبید؛ او عرض کرد: چند لحظه پیش، نزد عبیداللّه بن عباس غذا خوردم. امام علیهالسلام فرمود:
پدر او، سرور قریش بود؛ همانا پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! به دیگران، غذا بخورانید و سخن با آنان را، دل نشین سازید.(2)
(حضرت میخواهد بفرماید که: ما فرزندان عبدالمطلب همگی مهماننواز هستیم.)
امام حسین علیهالسلام مشغول نماز بود که مردی از جلوی حضرت عبور کرد. یکی از یاران امام علیهالسلام او را از این کار بازداشت. هنگامی که حضرت از نماز فارغ شد،
پرسید:
چرا او را نهی نمودی؟
عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! میان شما و محراب، آشفتگی پدید میآورد.
حضرت فرمود:
وای بر تو! خدای متعال به من، نزدیکتر از آن است که کسی، میان من و او آشفتگی ایجاد کند.(1)
«بشر بن قالب» میگوید: از امام حسین علیهالسلام ، در حالی که با او همدوش میرفتم، پرسیدم: ایستاده نوشیدن، چگونه است؟ حضرت جوابم را نداد تا در جایی فرود آمده، ناقهای ( شتر مادهای ) آورد و آن را دوشید؛ سپس مرا طلبید و شیرش را آشامید، در حالی که ایستاده بود.(2)
شخصی برای امام حسین علیهالسلام در نامهای نوشت: مرا به خیر دنیا و آخرت آگاه کن. حضرت در جوابش نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحیم. امّا بعد، هر کس در برابر خشم
مردم، رضایت الهی را طلب کند خدا اُمورش را کفایت میکند و او را از مردم بی نیاز گرداند و هر کس که برای بدست آوردن رضایت مردم، خدا را خشمگین کند، خداوند او را به مردم واگذار میکند. والسلام.(1)
شخصی به امام حسین علیهالسلام عرض کرد: حال شما چطور است؟ خداوند شما را سلامت بدارد.
امام حسین علیهالسلام در جوابش فرمود:
شما را نیز خداوند سلامت بدارد، امّا قبل از صحبت و احوال پرسی اوّل سلام بکنید.
آنگاه حضرت فرمود:
به هیچ کس اجازه صحبت کردن ندهید تا اینکه سلام کند و بعد از سلام کردن، صحبت را شروع کنید.(2)
مردی از منافقین درگذشت؛ پس امام حسین علیهالسلام [به دلایلی] با جنازهی او همراهی کرد. در این بین، یکی از موالیان (آزاد شدگان) خود را دید. حضرت
به او فرمود:
کجا میروی؟
آن شخص گفت:میخواهم از نماز بر جنازهی این منافق فرار کنم.
امام حسین علیهالسلام به وی فرمود:
بیا در طرف راستِ من بایست و هر چه من گفتم، تو هم همان را بگو.
هنگامی که برای نمازِ میّت تکبیر گفتند، امام حسین علیهالسلام گفت:
اللّهاکبر، خداوندا، لعنت کن این بندهی خود را هزار بار، لعنت پیاپی. خداوندا، این بندهی خود را در میان دیگر بندگان خود و بلاد خود خوار فرما و حرارتِ آتش را به وی برسان و سختترین عذاب خود را به او بچشان، که او دشمنان تو را به دوستی میگرفت و با اولیای تو، دشمنی میکرد و نسبت به اهلبیتِ پیامبرت بغض میورزید!(1)
(چون آن شخص، به همان صورتِ نفاق از دنیا رفته بود و از دشمنان اهل بیت علیهمالسلام بود، حضرت اینگونه او را خطاب قرار میدهد.)
شخصی به امام حسین علیهالسلام عرض کرد: «ابوذر غفاری» میگفت: من فقر را
1) 1- الکافی، ج3، ص189 ؛ بحارالانوار، ج44، ص202.
بیشتر از غنا و بی نیازی، و بیماری را بیشتر از صحّت و سلامت دوست دارم. امام حسین علیهالسلام فرمود:
خداوند ابوذر را رحمت کند، امّا من این گونه میگویم: هرکس توکل کند بر آنچه که خداوند برای او نیکو اختیار کرده است هیچ وقت، غیر اختیار پروردگار را برای خودش آرزو نمیکند. (یعنی راضی به رضای پروردگار است چه فقر باشد چه بینیازی و چه بیماری باشد چه نعمت.)(1)
شخصی از امام حسین علیهالسلام دربارهی خواستگاری از یک زن ثروتمند نظر خواست. حضرت فرمود: ازدواج با او صلاح نیست.
او به حرف امام علیهالسلام توجه نکرد و با آن زن ازدواج کرد؛ امّا بعد از مدّت کوتاهی احساس کرد که زندگی با او برایش غیر قابل تحمّل است. به همین خاطر دوباره با حضرت به مشورت پرداخت.
امام حسین علیهالسلام به او فرمود:
من به تو قبلاً گفتم که آن زن، یار زندگی تو نمیتواند باشد. از او بگذر که خداوند زن بهتری را به تو میرساند.
بعداً حضرت، زنی را برایش معرفی کرد و دارای زندگی راحتی شد.(2)
(البته ازدواج با زن ثرمتمند الزاماً ایرادی ندارد و ممکن است علت دیگری سبب منع حضرت بوده باشد.)
امام حسین علیهالسلام شخصی را دید که برای مهمانی و اطعام دعوت شده بود؛ اما آن شخص به صاحب خانه گفت: مرا عفو کنید و [ بدون هیچ عذری] از رفتن امتناع میکرد.
امام حسین علیهالسلام به آن شخص دعوت شده فرمود:
برخیز و دعوت او را قبول کن، در قبول کردن دعوت، عفو و بخشش وجود ندارد، اگر روزه نیستی برو و بخور، و اگر روزه[ی واجب] هستی، مقداری غذا تبرکا بردار.(1)
حضرت اباعبداللّه علیهالسلام اشتیاق فراوانی برای شهادت داشت (و علّت این که در روز عاشورا هر چه میگذشت چهرهی ایشان برافروختهتر میشد به همین خاطر بود).
آن حضرت در سخنرانی خود قبل از سفر به کربلا خطاب به مردم مکه فرمود:
مرگ برای انسانها همچون گردنبند بر گردن دختران
1) 1- دعائم الاسلام، ج2، ص107 ؛ مستدرک الوسائل، ج16، ص235.
جوان، زینتبخش و لازم است و من به دیدار نیاکانم آن چنان اشتیاق دارم که یعقوب به دیدار یوسف آن چنان مشتاق بود.(1)
امام حسین علیهالسلام به عطر و بوی خوش علاقهی بسیاری داشت به گونهای که یکی از بیشترین هدایایی که برای حضرت میفرستادند عطر و مُشک بود و حضرت، در سفر کربلا نیز یک بار شتر، جای عطریات او بود که همه جا به
دیگران میبخشید و خود نیز استعمال میکرد.(2)
در روز عاشورا، امام حسین علیهالسلام اصرار کرد تا خیمهای سرِ پا کنند و مُشک فراوان آوردند و در ظرف بزرگی ریخته و در آن خیمه، استعمال عطر نمودند.(3)
هنگامی که امام حسین علیهالسلام مطّلع شد که جاسوسان یزید در مکّه میخواهند او را به شهادت برسانند یا دستگیر کنند، قبل از این که حجّ خود را به پایان برساند قصد خروج از مکه را کرد. در این هنگام ابنعباس نزد آن حضرت
آمد و قصد داشت ایشان را از رفتن منصرف سازد ولی حضرت در جواب او فرمود:
به خدا قسم اگر در چنین و چنان جایی (هر کجا) کشته شوم برایم محبوبتر است تا حرمت مکه شکسته شود.(1)
امام حسین علیهالسلام زمینی را که قبرش در آن واقع است، از مردم نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم، خریداری کرد و آن را به ایشان، صدقه داد و شرط فرمود تا [ عاشقانش را] به قبرش، رهنمون شوند و زائرانش را تا سه روز، پذیرایی کنند.(2)
هنگامی که امام حسین علیهالسلام میخواست عازم نبرد شود به اطرافیان فرمود:
جامهای (لباسی) برایم بیاورید که کسی در آن رغبت نکند، و آن را زیر لباسهایم بپوشم [تا هنگامی که آنها را ربودند [برهنه نمانم زیرا کشته و عریان خواهم شد.
لباسی کوتاه و تنگ آوردند ولی حضرت آن را نپوشید و فرمود:
این لباس اهل ذمّه (یهود و نصاری) است.
پس لباس گشادتر و بلندی آوردند و آن را پوشید.
(اما وقتی حضرت به شهادت رسید آن پیراهن کهنه را هم به غنیمت بردند و بدنش را برهنه کردند.)(1)
امام باقر علیهالسلام فرمود: «هنگامی که وفات پدرم رسید مرا به سینهاش چسباند و فرمود: پسر عزیزم! تو را وصیت میکنم به همان چیزی که پدرم ـ امام حسین علیهالسلام ـ به هنگام شهادتش به من وصیت کرد.
سپس فرمود: پسر عزیزم! مبادا بر کسی که هیچ یاوری جز خداوند ندارد ظلم و ستم کنی.»(2)
امام حسین علیهالسلام ، دوات و کاغذ خواست و این وصیّت را به برادرش «محمد بن حنفیه» نوشت:
به نام خداوند بخشندهی مهربان ؛ این وصیت حسین بن علی بن ابی طالب، به برادر خود محمد، مشهور به ابن حنفیه است؛ حسین، بهراستی شهادت میدهد که هیچ معبود به حقّی، جز خدای یگانهی بی نیاز نیست و محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنده و پیامبر اوست که حق را از جانب او آورده است؛ بهشت و دوزخ حق است و قیامت - بی هیچ تردیدی - خواهد آمد و خدا، هر که را در قبرهاست، بر میانگیزد.
من از روی هوس و سرکشی و تبهکاری و ستمگری، قیام نکردم؛[ بلکه] تنها به انگیزهی سامان بخشی و اصلاح در امّت جدّم برخاستم؛ میخواهم به نیکیها، فرمان دهم و از بدیها، باز دارم و روش جدّ خود و پدرم علیبنابیطالب علیهماالسلام
را احیا و دنبال کنم.
هر کس دعوت مرا از آن رو که حق است پذیرفت، حقّ خدا را پذیرفته است و هر کس دعوت مرا نپذیرفت، صبرمیکنم تا خدا میان من و این مردم، داوری کند که او، بهترین داوران است.
برادرم! این وصیّتم به توست و توفیق من، جز از خدا نیست؛ بر او توکّل دارم و بازگشتم به سوی اوست.
سپس نامه را پایان برده، مُهر زد و به برادرش محمد سپرد و با او، خداحافظی کرد و در دل شب از مدینه خارج شد.(1)
آن حضرت در نامهای که خطاب به مردم بصره نوشت فرمود:
من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرا میخوانم. سنّت، مرده و بدعت زنده شده است. اگر سخنم را بشنوید و فرمانم را پیروی کنید شما را به راه رشاد (صراط مستقیم) هدایت میکنم.(2)
همچنین در مسیر راه، وقتی حضرت به «فرزدق» برخورد، اوضاع را این چنین ترسیم فرمود:
ای فرزدق! این جماعت، اطاعت خدا را واگذاشته و پیرو شیطان شدهاند؛ در زمین به فساد میپردازند؛ حدود الهی را تعطیل کرده، به میگساری پرداخته و اموال فقیران و تهیدستان را از آنِ خویش ساختهاند. من سزاوارترم که برای یاری دین خدا و برای عزّت بخشیدن به دین او و جهاد در راه او برخیزم تا آن که کلمةُاللّه، برتر باشد.(1)
آن حضرت همواره عزّت خود را حفظ کرد و از زیر بار ذلّت رفتن خودداری کرد. هنگامی که والی مدینه با امام حسین علیهالسلام بیعت با یزید را مطرح کرد ایشان ضمن برشمردن زشتیها و آلودگیهای یزید، فرمود:
کسی همچون من، با شخصی چون یزید بیعت نمیکند.(2)
و در جایی دیگر فرمود:
همچون ذلیلان دست بیعت با شما نخواهم داد.(3)
همچنین در مقابل سپاه «حُر» فرمود:
من از مرگ باکی ندارم. مرگ، راحتترین راه برای رسیدن به عزّت است؛ مرگِ در راه عزّت، زندگی جاودانه است و
زندگی ذلّتبار، مرگ بیحیات است.(1)
و در ردّ درخواست ابنزیاد ـ لعنة اللّه علیه ـ مبنی بر تسلیم شدن و بیعت فرمود:
آگاه باشید که این زنازادهی فرزند زنازاده (ابنزیاد) مرا میان کشته شدن و ذلّت، مخیّر کرده است. هیهات که من جانب ذلّت را بگیرم. این را خدا و رسول و دامنهای پاک عترت و جانهای غیرتمند و با عزّت نمیپذیرند. هرگز اطاعت از فرومایگان را بر شهادت کریمانه ترجیح نخواهم داد.(2)
اطاعت از خدا و رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم
هنگامی که حضرت تصمیم گرفت از مدینه به سمت مکّه حرکت کند «جابربنعبداللّه انصاری» به خدمت ایشان رسید و گفت: یا اباعبداللّه! تو فرزند رسول خدایی، و یکی از دو سبط (نوه) او میباشی، من پیشنهاد میکنم که شما نیز سیاست برادرت امام حسن علیهالسلام را در پیش بگیری. او با این که شجاعت داشت و میتوانست جنگ کند امّا صلح کرد و تدبیرش موفقیّتآمیز بود. وقتی زمینهی مبارزه فراهم نیست بهترین راه، همان صلح است.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
ای جابر! برادرم به دستور خدا و فرمان رسول او صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست
به صلح زد و من نیز به امر الهی و فرمان رسولش به پا خواسته و برای مبارزه، قیام میکنم.(1)
هنگامی که امام حسین علیهالسلام در مکّه مستقر شد به تبلیغات وسیعی دست زد و با بزرگان و سران قبایل و شخصیتهای برجسته تماس میگرفت و در مورد ابعاد مختلف قیام خود و افشای جنایت بنیامیّه با آنان به گفتگو میپرداخت.
«عمرو بن سعید» فرماندار مکّه، که از این خیزش فراگیر، احساس خطر نموده بود به حضرت گفت: ای حسین! آیا از خدا نمیترسی که وحدت امّت اسلام را به هم میزنی و در صفوف مردم، تفرقه و جدایی میافکنی؟! حضرت در پاسخ او این آیه را تلاوت فرمود:
«من کار خود را میکنم و شما نیز وظیفهی خود را انجام دهید و پاداشِ عمل هر کس به خود او برمیگردد. شما از کارهای من عصبانی و ناراحتید و من نیز از اعمال زشت شما متنفرم.»(2)
وقتی فرماندار مکّه از گفتگوی رو در رو نتیجهای نگرفت، طی نامهای به پند و نصیحت روی آورد و پیشنهاد صلح و بیعت و اجتناب از فعالیتهای سیاسی را به امام حسین علیهالسلام یادآور شد. حضرت نیز در پاسخ او این گونه
فرمود:
اگر منظور تو از این سخنان، نصیحت و خیرخواهی و نیکاندیشی دربارهی من است، خدا جزای دنیا و آخرت به تو عنایت کند چرا که هر کس به سوی خدا بخواند و عمل صالح انجام دهد و خود را یکی از مسلمانان بداند، او با خداوند دشمنی نکرده است. امّا بهترین امان، امان خداست و کسی که در دنیا از خدا نمیترسد ایمان به خدا ندارد. ما خوف خدا را در دنیا آرزو میکنیم تا در آخرت در پرتو امان او باشیم.(1)
حضرت سیدالشّهداء علیهالسلام در آغاز سفر سرنوشتساز خود، به شهر مکّه وارد شد و بسیاری از بزرگان و اشراف، با آن حضرت به گفتگو نشسته و در مورد مسائل روز، سخنانی مطرح کردند.
یکی از آنان «عبداللّهبنعمر» بود که گفت: ای حسین! یزید و بنیامیّه تا از شما بیعت نگیرند دست بر نمیدارند. من از رسولخدا علیهالسلام شنیدم که فرمود: «حسین را میکشند و روز قیامت، خداوند آنان را ذلیل و خوار میگرداند.» من پیشنهاد میکنم که شما همانند سایر مردم با یزید صلح کنی همان طوری که در عصر معاویه، سکوت و صبر پیشه کردی. امیدوارم خداوند بین شما و این
1) 2- عوالم، ج17، ص216 ؛ تاریخ مدینه دمشق، ج14، ص210.
قوم ستمگر، داوری کند.
امام حسین علیهالسلام در پاسخ او فرمود:
ای اباعبدالرّحمن! آیا من با یزید بیعت کنم و پیمان صلح ببندم، در حالی که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وضعیت آنان را روشن کرده و آن همه لعن و نفرین بر آنان فرستاده و اعمال ناپسندشان را خبر داده است.
عبداللّهبنعمر باز هم طبق اندیشههای سطحی خود به حضرت گفت: در هر صورت به نظر من، از همین جا به مدینه برگرد که شهر جدِّ توست و با یزید صلح کن و به دست آنان بهانه مده!
امام حسین علیهالسلام فرمود:
اُف بر این واژهی «بیعت با یزید» تا زمین و آسمان پابرجاست. ای عبداللّه! من از تو سؤال میکنم: آیا تصمیم من بر قیام، کاری نابخردانه و اشتباه است؟! اگر من خطا میروم به حق راهنماییام کن؛ من شخصی متواضع، شنوا و پیرو حق هستم.
عبداللّهبنعمر گفت: نه به خدا سوگند! شما هرگز اشتباه نمیکنید. امّا ترس من از ریخته شدن خون شخصیت بزرگواری همچون شماست. پس اگر صلح نمیکنی به مدینه بازگشته و در خانهات بنشین و کاری با سیاست و حکومت نداشته باش.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
این سادهاندیشی است ای فرزند عمر! بنیامیه هرگز مرا به حال خود رها نمیکنند. مرا بیابند یا نیابند آنان در پی بیعت گرفتنِ اجباری از من خواهند بود یا اینکه مرا بکُشند.
ای عبداللّه! از پستی دنیا این بود که سر مقدّس «یحییبنزکریا» را به یک ستمگر هدیه فرستادند. این در حالی بود که آن سر، با دلیل و منطق با آنان سخن میگفت.
ای اباعبدالرّحمن! آیا نمیدانی که بنیاسرائیل در فاصلهی طلوع فجر تا طلوع آفتاب، هفتاد پیامبر خدا را به قتل رسانده، آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش میپرداختند گویا آنان هیچ گناهی را مرتکب نشدهاند. خدای متعال نیز در عذاب ایشان تعجیل نمیکرد و به آنان مهلت میداد. ولی بعد از اتمام مهلت، خداوند همانند یک فرمانروای عزیز و قادر، آنان را در عذاب، گرفتار میکرد.
ای اباعبدالرّحمن! از خدا بترس و یاری و همکاری با من را رها مکن!(1)
هنگامی که امام حسین علیهالسلام در محاصرهی لشکر «حُر» قرار گرفت در خطبهای که برای یاران خود خواند اهداف و فلسفهی قیام خود را این چنین
1) 1- مقتل خوارزمی، ج1، ص192 ؛ الفتوح، ج5، ص38.
تبیین نمود:
یاران من! همان طوری که میبینید ما در محاصرهی دشمن قرار گرفتهایم. دنیا عوض شده و چهرهی زشت و ناپسند خود را نمایان ساخته است؛ نیکیها و خوبیها عقب رفته و به سرعت، در حال نابودی است. از نیکیها فقط تهماندههایی همانند رسوبات تهنشین شدهی ظرفها و خار و خاشاک چراگاههای بیآب و علف به چشم میخورد.
فضایل اخلاقی و انسانی در جامعه، رنگ باخته و کسی به آنها نمیاندیشد. آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشود و به باطل نمینگرید که کسی از آن جلوگیری نمیکند. در چنین وضعی شایسته است که انسان مؤمن، مرگ با عزّت و ملاقات پروردگار خود را آرزو کند. من مرگ در راه حق را به جز سعادت و خوشبختی، و زندگی با ستمپیشگان را جز خواری و ذلّت نمیدانم.(1)
1) 1- بحارالأنوار، ج44، ص383 ؛ لهوف، ص144.
دو سال قبل از مرگ معاویه، امام حسین علیهالسلام به همراه عدّهی زیادی از انصار و بنی هاشم عازم حج شد.
حضرت اباعبداللّه علیهالسلام برای تبلیغ معارف اهلبیت علیهالسلام از بهترین وسیلهی ارتباط جمعی بهره گرفت. در آن روزگار، آن حضرت برای رساندن پیام خویش و افشای انحراف و خیانت سردمداران مستبد اُموی، از مراسم حج به عنوان محل اجتماع مسلمانان از دورترین نقاط جهان، بهره گرفت و سخنان خود را به گوش هزاران زائر خانهی خدا رسانید.
آن حضرت در یک سخنرانی مهم و حماسی در سرزمین منی، که تعداد حاضران به هفتصد نفر میرسید و بسیاری از اصحاب حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز در آن حضور داشتند، بعد از حمد و ثنای الهی و درود بر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:
ای مردم حاضر! این طاغوت عصر ما (معاویه) همان طوری که میبینید و میدانید به ما و شیعیان ما هر
جنایتی که میتوانست انجام داد.
من از شما پرسشهایی دارم و سخنانی بازگو میکنم، اگر حرفهایم راست بود مرا تصدیق کنید و اگر دروغ بود
تکذیبم نمایید.
به خاطر حقّ خدا و حقّ رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر شما و ارتباط من با پیامبرتان، موقعیت مرا در نظر بگیرید. سخنانم را گوش کنید و آنها را بنویسید و هنگامی که به شهرها و میان قبیلههای خود برگشتید به کسانی که اطمینان دارید، آنچه را که از حقِّ ما میدانید بگویید.
من هشدار میدهم و خوف آن دارم که ارزشها و معارف الهی به بوتهی فراموشی سپرده شود و حق، از بین برود و مغلوبِ باطل گردد؛ گرچه خداوند نورش را کامل کرده و گسترش خواهد داد، و مطمئناً کافران آن را خوش ندارند. امّا تلاش و تبلیغات و جانفشانی نیز در راه حق، لازم است.(1)
امام علیهالسلام در ادامه همین سخنرانی به احتجاج در مورد فضایل حضرت علی علیهالسلام و اهلبیت علیهمالسلام پرداخته و از مردم حاضر پرسید:
1) 1- الغدیر، ج1، ص198 ؛ بحار الأنوار، ج33، ص181 ؛ کتاب سلیم بن قیس، ص206.
شما را به خدا، آیا میدانید که علیبنابیطالب علیهماالسلام برادر رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود در آن هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بین اصحاب خود عقد اخوّت و برادری جاری کرد علی علیهالسلام و خودش را با هم برادر خواند و فرمود:
«اَنْتَ اَخی وَ اَنَا اَخُوکَ فیِ الدُّنْیا وَ الاآخِرَةَ»
یا علی تو برادر من و من برادر تو در دنیا و آخرت هستم.
گفتند: آری ای حسین! میدانیم.
حضرت فرمود:
شما را به خدا آیا میدانید که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جایگاه مسجد خود و منازل اطراف آن را خریده و در آن موضع، مسجد و در اطرافش ده خانه ساخت، نُه تا برای خود و دهمی را که در وسط آنها قرار داشت به پدرم اختصاص داد. آنگاه تمام درهای آن منازل را که به مسجد باز میشد مسدود کرد مگر درب خانهی پدرم را.
در این مورد برخی اعتراض کردند و سخنان ناروایی گفتند؛ اما رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم توضیح داد که: من درب خانههای شما را به مسجد مسدود نکردم و درب خانهی علی علیهالسلام را خودسرانه باز نگذاشتم بلکه در همهی این موارد، خداوند به من دستور داد. سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همه را از خوابیدن در مسجد نهی کرد مگر علیبنابیطالب علیهماالسلام را.
او همسایهی مسجد و همجوار رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و در آن خانه، فرزندانی برای رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام به دنیا آمدند؟!
گفتند: آری، همهی اینها را قبول داریم.
فرمود:
آیا میدانید که عمربنخطّاب خیلی علاقه داشت تا یک چشمانداز کوچکی از منزلش به مسجد نبوی داشته باشد، رسولاکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم مانع شد و فرمود: خداوند دستور داده که من مسجد پاکیزهای را بنیان نهم که در آن غیر از من و برادرم
و فرزندان او، دیگری سکونت نکند؟!
گفتند: آری، همهی اینها درست است.
فرمود:
شما را به خدا آیا میدانید در روز غدیر خم، رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی علیهالسلام را به دستور خدا بر امامت و ولایت نصب کرد و اعلان نمود که حاضرین به غایبین اطلاع دهند.
گفتند: آری، چنین است.
فرمود:
شما را به خدا! آیا میدانید که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ تبوک حدیث منزلت را به مردم بیان کرده و به علی علیهالسلام فرمود:
«أَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی وَ أَنْتَ ولِیُّ کُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدی»
یا علی! تو برای من به منزلهی هارون نسبت به موسی هستی و تو بعد از من سرپرست هر مؤمنی میباشی!
گفتند: آری، همین طور است.
فرمود:
شما را به خدا آیا میدانید هنگامی که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با نصارای نجران به مباهله پرداخت، به غیر از علی و همسرش فاطمه و دو پسرش حسن و حسین علیهمالسلام کسی دیگر را نیاورد.
گفتند: آری، میدانیم.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم در جنگ خیبر
پرچم را به دوش علی علیهالسلام سپرده و فرمود: امروز پرچم اسلام را به مردی میسپارم که خدا و رسولش او را دوست دارند و او نیز به خدا و رسولش عشق میورزد.
او به صف دشمن مرتّب حمله میکند و لحظهای به عقبنشینی و فرار نمیاندیشد. خداوند به وسیلهی نیروی پر توان او، فتح و پیروزی را نصیب مسلمانان خواهد کرد.
گفتند: آری، چنین است.
فرمود:
آیا میدانید که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را برای رسانیدن آیات
برائت به مشرکان مکّه مأمور کرد و فرمود: اینها را کسی از سوی من ابلاغ نمیکند، مگر خودم یا شخصی از خودم.
گفتند: آری، همین طور است.
فرمود:
آیا میدانید که هرگاه رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با مشکلی مواجه میشد به خاطر اعتمادی که بر پدرم علی علیهالسلام داشت، فقط او را برای حلّ آن میفرستاد و هرگز پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نام پدرم را بدون ضمیمه کردنِ کلمهی «برادر» صدا نمیزد.
گفتند:آری، صحیح است.
فرمود:
آیا میدانید که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از میان سه کس: علی و جعفر [طیّار] و زید[بن حارثه] ، به علی علیهالسلام فرمود:
ای علی! تو از منی و من از تو، و تو بعد از من پیشوای هر انسان با ایمان هستی؟
گفتند: آری، همین طور است.
فرمود:
آیا میدانید او هر روز و شب با رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جلسهی خصوصی داشت. آنچه میخواست، به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عطا میکرد (میپرسید) و هرگاه ساکت میشد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با او آغاز سخن میکرد؟
گفتند: آری، چنین است.
فرمود:
آیا میدانید رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی را بر جعفر و حمزه برتری داد و به فاطمه علیهاالسلام فرمود: من تو را به همسری مردی که در میان خاندانم از همه بهتر، خوش خلقتر و دانشمندتر است برگزیدم؟
گفتند: آری، همین طور است.
فرمود:
آیا میدانید که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: من سرور فرزندان آدم هستم و برادرم علی علیهالسلام ، آقای عرب و فاطمه علیهاالسلام ، بانوی بهشت و حسن و حسین علیهماالسلام دو فرزندم، سروران جوانان بهشتی میباشند؟!
گفتند: آری، چنین است.
فرمود:
آیا میدانید که رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی علیهالسلام را دستور داد تا به کمک جبرئیل، او را بعد از رحلت، غسل دهد؟
گفتند:آری، درست است.
فرمود:
آیا میدانید که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آخرین سخنرانی خود فرمود: من در میان شما دو امانت ارزشمند میگذارم: کتاب
خدا و اهلبیتم، به آنان بپیوندید و گمراه نشوید؟
گفتند:آری، چنین است.
امام حسین علیهالسلام هیچ مطلبی را که خدای متعال در قرآن در شأن علی بن ابی طالب و خاندانش علیهمالسلام نازل کرده یا بر زبان پیامبرش جاری ساخته بود، نگذاشت مگر این که آنان را پیرامون آن قسم داد و همگی تأیید میکردند؛ سپس حضرت آنان را قسم داد که:
آیا شنیدهاید پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: کسی که گمان دارد مرا دوست دارد در حالی که علی علیهالسلام را دشمن دارد، دروغ میگوید زیرا کسی که علی علیهالسلام را دشمن دارد مرا دوست ندارد. شخصی پرسید: چطور؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: زیرا علی علیهالسلام از من است و من هم از او هستم، هر کس که او را دوست داشته مرا دوست دارد و هر که مرا دوست داشت خدا را دوست داشته است و هر که علی علیهالسلام را دشمن دارد خدا را دشمن داشته است؟
همگی گفتند: آری به خدا سوگند شنیدهایم.(1)
امام حسین علیهالسلام در بخش دوم سخنانش به مردم حاضر گفت:
ای مردم! از موعظههای خداوند به دوستانش در مورد
1) 1- همان.
دانشمندان و علمای یهود عبرت گیرید، خداوند میفرماید:
« لَوْ لایَنْهاهُمُ الرَّبّانِیُّونَ وَ الأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الإِثْمَ»(1)
چرا دانشمندان نصاری و علمای یهود، آنها را از سخنان گناهآلود و خوردن مال حرام نهی نمیکنند.
همچنین در مورد آنان میفرماید:
« لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ»(2)
کافران بنیاسرائیل مورد لعن و نفرین قرار گرفتند.
تا آنجا که میفرماید:
« لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُون»(3)
چه بد است عملکرد آنان!؟
همانا که خداوند متعال دانشمندان اهل کتاب را مورد سرزنش قرار میدهد، زیرا آنان زشتیها و گناهان ستمگران را که آشکارا انجام میدادند، میدیدند؛ ولی آنان را نهی نمیکردند. به خاطر طمعی که در مال حاکمان ستمگر داشتند و ترس از مجازات و کیفر[ آن حاکمان]، آنان را به سکوت وادار میکرد.
امّا خداوند میفرماید:
« فَلا تَخْشَوا النّاسَ وَ اخْشَونِ»(1)
از مردم نهراسید بلکه از من بترسید.
و جای دیگر میفرماید:
« وَ المُؤمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ»(2)
مردان و زنان با ایمان بعضی با بعضی دیگر دوست و خیرخواه یکدیگرند. همدیگر را به نیکی دعوت کرده و از کارهای زشت و ناپسند نهی میکنند.
خداوند متعال در آیهی فوق، امر به معروف و نهی از منکر را در آغاز فرائض قرار داده است؛ زیرا میداند که اگر این واجب الهی به انجام برسد و در جامعه، عملی شود سایر واجبات دینی، از آسانترین آنان گرفته تا سختترین آنها به اجرا در خواهد آمد. چرا که امر به معروف و نهی از منکر، دعوت به اسلام و برنامههای حیاتبخش آن است و در عین حال، هرگونه ظلم و ستم و تضییع حقوق دیگران را نیز نفی میکند.
این واجب الهی در تقسیم عادلانهی غنائم و دریافت صدقات و حقوق مالی شرعی از محلّ حقیقی آن و
پرداختن به انسانهای نیازمند و مستحقّ آن، نقش به سزایی دارد.
همچنین فرمود:
امّا شما ای عالمان دینی! ای گروهی که در جامعه به آگاهی، دانش، نیکی و خیرخواهی به مردم، شهرت دارید. شما به وسیلهی خداوند، در میان مردم هیبت و عظمت یافتهاید که اقشار مختلف جامعه اعم از توانمندان و ضعیفان، همه به دید احترام به شما مینگرند. حتی شما را به برخی از افرادی که شما از آنان برتر نیستید به خاطر خدا ترجیح میدهند.
شما را برای رسیدن به نیازها و خواستههایشان شفیع و واسطه قرار میدهند و شما همچنان در ناز و نعمت در میان مردم زندگی میکنید که همانند شاهان راه رفته و همچون بزرگان، تشریفات ویژهای دارید.
آیا این همه تکریم و عظمت به خاطر این نیست که از شما انتظار میرود که برای احقاق حقّ خدا قیام کنید؟! امّا شما از احیای بسیاری از حقوق، کوتاهی کرده و حقّ ائمه علیهمالسلام را سبک شمرده و حقّ بیچارگان و ضعیفان را ضایع کردهاید.
امّا آنچه را که به گمان خود، حقّ خویشتن میپنداشتید طلب کردهاید، نه مالی در راه خدا نثار کرده و نه جانهایتان را در راه خالق، به خطر انداختهاید.
شما حتّی برای خدا با فامیلهای منحرف خود درگیر نشدهاید! و با این وضعیت ورود به بهشت، همجواری با رسولان الهی و امان از عذاب خدا را آرزو میکنید! زهی خیال باطل!
من بیم آن دارم که بر شما عذاب الهی نازل شود؛ چرا که شما بر پرتو کرامت الهی به درجهای از منزلت رسیدهاید که دیگران نرسیدهاند و شما را بندگان خدا به خاطر جایگاه مقدّس دینی، مورد تکریم و تقدیس قرار میدهند.
شما به روشنی میبینید که چگونه قانون الهی و ارزشهای انسانی در جامعه شکسته میشود، اما دم برنمیآورید؛ در حالی که در مورد نقض برخی پیمانهای پدرانتان و هم فکرانتان صداها بلند میکنید؛ امّا عهد و پیمانهای رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مورد تعرّض قرار میگیرد و شما هیچ حرکت و مخالفتی نمیکنید!
طبقات محروم جامعه از کوران و لالان و زمینگیران در شهرها به امان خدا رها شدهاند، شما احساس مسئولیّت و ترّحم نمیکنید و اقدامی در خور شأنتان به عمل نمیآورید.
حتی به فعّالان این عرصه، یاری میرسانید و با چرب زبانی و تبانی در نزد ستمگران، خود را در حاشیه امن قرار دادهاید.
شما از وظیفهی اصلیتان که نهی از منکر و جلوگیری از محرّمات الهی است غافل ماندهاید. شما اندوهبارترین افرادی هستید که آگاهانه در انجام وظایف خود کوتاهی کردهاید!
سپس فرمود:
اینها به خاطر این است که جریان امور دینی و احکام شرعی به دست عالمان ربّانی که امین خدا بر حلال و حرام هستند سپرده شده ولی شما این مسئولیت را از خود سلب کردهاید و در نتیجه، از حق فاصله گرفته و در سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از مشاهدهی دلایل روشن، به اختلاف پرداختهاید.
اگر شما ناملایمات را تحمّل میکردید و در راه خدا از جان و مال و آبرو مایه میگذاشتید زمام دین خداوند در دست شما بود. امّا شما جایگاه واقعی خود را به ستمگران واگذار کردهاید و اجرای امور دینی را به دست آنان سپردهاید؛ آنان
نیز به شبهات عمل کرده و در مسیر خواستههای نفسانی خود میروند. ترس از مرگ و دلبستگی به دنیای زودگذر، آنان را بر شما مسلّط کرده و شما نیز محرومان و مستضعفان را زیر یوغ استبداد آنان قرار دادهاید. آنان نیز عدّهای را به بندگی گرفته و برخی را نیز در تنگنای زندگی مغلوب کردهاند.
ستمگران با آرای خود در مُلک خدا حکومت کرده و با پیروی از هوای نفس، ذلّت و خواری را بر مسلمانان به ارمغان آوردهاند. از اشرار، پیروی میکنند و در مقابل خدای جبّار، جرأت نشان میدهند.
در هر شهری گویندهای بر فراز منبر، سیاستهای شیطانی را توجیه میکند؛ حکومت زمین را در اختیار گرفته و دستشان از هر جهت برای هر جنایتی باز است. مردم، اسیردست آنانند و هیچ راه دفاعی از خود ندارند. آنان زورگویانی خدانشناس و صاحب قدرت هستند که بر ناتوانان سخت گرفته و اطاعت بیچون و چرای مردم را میخواهند.
شگفتا! چرا انسان، شگفتزده نباشد، حکومت زمین را شخصی فریبکار، تیره بخت، و ستمگر، تصاحب نموده است و بر مؤمنان، حاکمی بیرحم فرمانروایی میکند؛ امّا بالاخره خداوند میان ما داوری خواهد کرد و در مشاجرهی
ما با آنان، قضاوت نهایی در دست خداست.
خداوندا! تو میدانی که ما به دنبال سلطنت و یا به دست آوردن ثروت و دارایی و زندگی تشریفاتی دنیا نیستیم؛ امّا میخواهیم نشانهها و معارف دین تو را به مردم، نمایان سازیم و در شهرهای تو اصلاحات انجام دهیم و برای مردم ستمدیده، امنیّت و آسایش فراهم کنیم و واجبات و دستورات و احکام تو را در جامعه، عملی سازیم.
ای بزرگان! اگر شما در این راه، ما را یاری نکنید و از روی انصاف و عدالت با ما رفتار ننمایید ستمگران، در ظلم بر شما روز به روز قویتر خواهند شد و در راه خاموش کردن چراغ فروزان نبوّت و از میان بردن احکام دینی، تلاش خواهند کرد.
خدا ما را بس است که بر او توکّل میکنیم و به سوی او باز میگردیم.(1)
1) 1- تحفالعقول، ص237 ؛ بحارالأنوار، ج97، ص77.
امام حسن و امام حسین علیهماالسلام ، پشت سر حاکمان ستمگر زمان خود [در صورت اجبار و از روی تقیّه] نماز میگزاردند.
(البته آن بزرگواران فقط صورت جماعت را حفظ کرده و حمد و سورهی خود را فرادی میخواندند.)(1)
امام حسین علیهالسلام ، اموالی را که از یمن برای معاویه میبردند، تصرّف کرد و آن را میان نیازمندان بنی هاشم و دیگران تقسیم نمود؛ سپس به معاویه نوشت:
از حسین بن علی، به معاویة بن ابی سفیان؛ اما بعد، گذرِ کاروانی بر ما افتاد که اموال و پوشاک و عنبر و عطرهایی را برای تو میآورد تا آنها را در خزائن دمشق جا دهی و پس از نوشیدن [ و تصرّف] نخستین خود، آنها را به فرزندان پدرت بخورانی. من به آنها نیاز داشتم و آنها را تصرّف
1) 1- قرب الاسناد، ص73 ؛ نوادر راوندی، ص30 ؛ وسائل الشیعه، ج5، ص430
کردم؛ والسلام.(1)
همچنین وقتی امام حسین علیهالسلام در سفر به کربلا به منزل «تنعیم» رسید، در آنجا کاروانی را دید که از یمن آمده و «بحیر بن ریسان حمیری»، آن را - که شامل لباسهای سرخ رنگ و فاخر بود - برای یزید گسیل داشته بود؛ حضرت بارِ آنها را گرفت، (زیرا حکم امور مسلمین با امام معصوم علیهالسلام است و او به تصرّف سزاوارتر است.)
سپس به کاروانیان فرمود:
شما را مجبور نمیکنم؛ هر که دوست دارد با ما به عراق بیاید ما تمام کرایهی او را داده، به او احسان میکنیم و هر که میخواهد از همین جا جدا شود تا این مقدار راه، کرایهی او را میدهیم.
پس هر کس که رفت، تمام حقّ او را پرداخت و هر که با او رهسپار عراق شد، به او کرایه و لباس بخشید.(2)
وقتی معاویه وارد مکه شد[ برای این که نظر امام حسین علیهالسلام را به سمت خود جلب کند و به خیال خود، در راه گرفتن بیعت برای یزید مانع او نشود]، اموال فراوان و لباسهای زیادی را نزد آن حضرت فرستاد؛ ولی امام علیهالسلام که از نیّت
شوم معاویه باخبر بود همهی آنها را باز گردانید.(1)
معاویه، مروان بن حکم را والی مدینه کرد و به او دستور داد تا برای جوانان قریش مستمرّی قرار دهد.
امام سجاد علیهالسلام میفرماید: «من نیز از جوانانی بودم که نزد مروان رفتم. وقتی به من رسید، گفت: نامت چیست؟ گفتم: علی بن الحسین هستم. گفت: نام برادرت چیست؟ گفتم: نام برادرم هم علی است (منظور حضرت علی اکبر علیهالسلام بود).
مروان عصبانی شد و گفت: هم نام تو علی است و هم نام برادرت! آیا پدرت میخواهد همهی فرزندانش را علی بنامد؟ و سپس مستمری مرا مقرّر کرد.
امام زین العابدین علیهالسلام میفرماید: بعد از اینکه نام مرا نوشت خدمت پدرم رفتم و جریان را به او گفتم.
امام حسین علیهالسلام فرمود:
وای بر او! اگر خداوند به من صد پسر هم بدهد، دوست دارم نام همهی آنها را علی بگذارم و هیچ اسمی غیر از
1) 2- کشف الغمه، ج2، ص232. البته همانگونه که گفته شد، امام حسین علیهالسلام هدایای معاویه را میپذیرفت و بدون اینکه هیچ استفادهای از آن بکند به فقرا میداد ؛ ولی در اینجا چون نیّت معاویه رشوه بود و میخواست از آن بهرهبرداری کند، حضرت آن را نپذیرفت.
اسم علی برای آنها دوست ندارم انتخاب کنم. (1)
( یکی از اسرار این کار حضرت، حفظ نام پدرشان در زمانی بود که دشمنان تصمیم گرفته بودند نام و یاد علی علیهالسلام را برای همیشه محو کنند.)
امام حسن علیهالسلام از عایشه دختر عثمان، برای خودش خواستگاری کرد امّا
مروان به علّت دشمنیای که با حضرت داشت مخالفت کرد و عایشه را به ازدواج «عبداللّهبنزبیر» درآورد.
مدّتی از این قضیّه گذشت. معاویه در نامهای به مروان -که در آن روزگار حاکم حجاز بود- نوشت که: امّکلثوم، دختر «عبداللّهبنجعفر» را برای پسرم، یزید، خواستگاری نما.
مروان به سراغ عبداللّه رفت و از او خواستگاری کرد. عبداللّه اظهار داشت: اختیار این دختر با دایی او امام حسین علیهالسلام است.
این خبر که به امام حسین علیهالسلام رسید فرمود:
من از خدا میخواهم هر چه رضای آلمحمّد و خیر آنها در آن است مقدّر فرماید.
قرار شد در مسجد، به این موضوع رسیدگی شود.
مردم مدینه در مسجد رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اجتماع کردند، مروان نیز در محضر سیّدالشهداء علیهالسلام نشست و گفت: امیرالمؤمنین (معاویه)!! به من دستور داده تا
1) 1- الکافی، ج6، ص19.
دختر عبداللّهبنجعفر را برای یزید خواستگاری کنم و برای ایجاد صلح میان دو خانواده، هر مقدار که پدرش بگوید مهر میپردازیم و قرضهای پدرش را نیز ادا میکنیم و من میدانم، آنان که به یزید غبطه میخورند از آنان که به شما غبطه میخورند بیشترند و جای تعجّب است که یزید مِهر میپردازد در حالی که کُفوی ندارد؛ او مردی است که به خاطر او از ابرها باران میبارد و...
امام حسین علیهالسلام فرمود:
سپاس خدایی را که ما را برگزید و برای دین خود پسندید و بر دیگران برتری داد...
آن گاه فرمود:
مروان! تو گفتی و ما هم شنیدیم! (اکنون پاسخ خود را
بشنو:) این که گفتی مِهر را مطابق نظر پدرش قرار میدهید، باید بگویم که: به جان خودم سوگند! که ما در این مورد، از سنّت رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که دوازده اوقیهی طلا، که معادل چهارصد و هشتاد درهم بود تخطّی نخواهیم کرد.
و امّا اَدای دیْن پدرش، که کدام زمان، زنان ما دیْن ما را ادا کردهاند؟!
مطلب دیگری که اظهار داشتی مسئلهی صلح و آشتی میان دو تیره (بنیامیه و بنیهاشم) بود. باید بدانی که دعوای ما با شما بر سر دین است و ما هرگز دین را با دنیا مصالحه [ و معامله [نخواهیم کرد. در جایی که نَسَب نتواند
این دعوا را حل کند، سبب چگونه آن را حل خواهد کرد؟!
و امّا این که گفتی: «جای تعجّب است که یزید مهر میدهد» پس بدان که کسی برای ازدواج مِهر داد (یعنی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) که از یزید و پدر و جدّش برتر بود.
و امّا این سخن تو که: «یزید کفو و همتا ندارد!» بدان! آن که دیروز کفو او بود امروز نیز کفو اوست و حکومت و ریاست فضیلتی بر او نیفزوده است.
سخن دیگر تو این بود که: «برای یزید از آسمان باران میبارد!» در حالی که این ویژگیِ رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است (که به یُمن وجود مبارکش رحمت الهی نازل میشود).
و گفتی: «غبطه خورندگان به یزید بیشترند از آنان که بر ما غبطه میخورند» پاسخ این است که: آنان که به یزید غبطه میخورند مردمی نادانند و اهل عقل و دانش بر ما غبطهمیبرند.
سپس حضرت به مردم فرمود:
شاهد باشید! من امّکلثوم، دختر عبداللّهبنجعفر را به ازدواج پسر عمویش قاسمبنمحمّدبنجعفر درآوردم با مهریهی چهارصد و هشتاد درهم و فلان مِلک خود را نیز به آنان بخشیدم که درآمد سالیانهاش هشت هزار دینار است و برای ادارهی زندگی آنان کافی است. انشاءاللّه.
در این هنگام مروان ـ لعنة اللّه علیه ـ که دیگر نمیتوانست کاری بکند گفت: شما بنیهاشم همیشه غدر و نیرنگ میکنید و جز دشمنی نمیآفرینید!! امام حسین علیهالسلام نیز قضیّهی خواستگاری عایشه دختر عثمان توسط امام حسن علیهالسلام را به یاد مروان آورد و فرمود:
ای مروان! چه جای غدر و حیله است.(1)
پس از شهادت امامحسن علیهالسلام هنگامی که مروان در مدینه بود در نامهای به معاویه نوشت:
جمعی از اهل عراق و اهل حجاز، نزد حسین رفت و آمد میکنند و او را در امر خلافت به طمع میاندازند. میترسم در مورد او فتنهای برپا کنند. پس هر چه دستور میدهی بگو تا عمل کنم.
معاویه در جواب نوشت: نامهی تو به من رسید و آن چه را دربارهی او نوشته بودی فهمیدم. پس مبادا که متعرض او شوی و تا با تو کاری ندارد تو هم
با او کاری نداشته باش؛ زیرا تا به بیعت ما وفا میکند نمیخواهیم متعرّض او شویم.
سپس معاویه نامهای به امامحسین علیهالسلام نوشت و گفت: مطلبی دربارهی تو به من رسیده که اگر درست باشد باید آن را ترک کنی زیرا هر کسی با خدا عهد و پیمانی بسته، سزاوار است که به عهد و پیمان خود وفادار بماند و اگر آن چه به
1) 1- مناقب ابنشهرآشوب، ج4، ص38.
من رسیده باطل است مبادا که به دنبال چنین امری بروی و باید که خود را پند دهی و به عهد و پیمان خدا وفا کنی زیرا اگر تو عهد را بشکنی من نیز عهدم را میشکنم و اگر تو با من مکر و نیرنگ کنی من نیز با تو مکر میکنم. پس اجتماع این امّت را بر هم مزن و سبب ایجاد فتنه مشو. به درستی که مردم را شناختهای و آنان را امتحان کردهای، پس بر خود و بر دین خود و بر امّت جدّ خود رحم کن و از نادانان و بیخردان بازی مخور.
هنگامی که نامه به دست امامحسین علیهالسلام رسید در جواب، چنین نوشت:
ای معاویه! در نامه نوشته بودی که...[ بدان] آن گروهی که اینها را به تو مینویسند تملّقکنندگان و سخنچینان هستند و من ارادهی جنگ با تو را ندارم و در مقام مخالفت با تو نیستم. هر چند که در ترک این عمل، از خدا در هراسم و گمان ندارم که خدا راضی باشد و دربارهی این که تو و یاران تو را که جور و ستم را شعار خود کردهاید و از دین خدا خارج شده و سبب جمع حزب ظالمان با اولیای شیطان شدهاید، بر این امور بگذارم و در این بدعتها با شما مصالحه و سازش نمایم عذر مرا بپذیرد.
مگر تو قاتل «حجربن عدی» و اصحاب صالح، مطیع و عابد او نیستی. آنان منکر ظلم بوده و بدعت را بد شمرده وحکم کتاب خدا را پیش میانداختند و در راه خدا از سرزنش هیچ ملامتگری نمیترسیدند و تو همهی آنها را پس از
این که امان دادی و عهد و میثاق محکم بستی که با آنان کاری نداشته باشی [ کُشتی]، و بدون آن که بین تو و ایشان مسئلهای بوده باشد و کینهای از آنان داشته باشی، ولی با این حال همه را از لب تیغ گذراندی!
مگر تو قاتل «عمرو بن حمق» صحابی گرامی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیستی؛ بندهی صالحی که شدّت عبادت، او را تحلیل برده و رنگش را زرد و جسمش را نحیف کرده بود؛ پس از آن که او را به عهد و میثاق الهی امان دادی ـ امانی که اگر به پرندگان داده بودی همهی آنها از بالای کوه بر تو نازل میشدند ـ سپس آن بزرگوار را از سرِ گستاخی و بی شرمی بر خدا، و کوچک شمردن عهد و پیمان او، به قتل رساندی!
مگر تو آن نیستی که «زیاد» را، آن کسی که بر فراش بردگان «عبد ثقیف» (از زِنای چند نفر با مادرش) به دنیا آمد، برادر خود خواندی با این که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده بود: «فرزند متعلّق به صاحب فراش است و زانی را نصیبی جز سنگ نیست» و تو با این کار، سنّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از روی عمد ترک گفته و بدون هدایت الهی از هوای نفس خود پیروی کردی، سپس او را بر عراق (کوفه و بصره) حاکم کردی تا دست و پای اهل اسلام را قطع، و
چشمانشان را از کاسه در آورده و بر نخلهای خرما دار
بزند؛ اینها مانند آن است که تو از اهل این امّت نیستی و ایشان نیز از تو نیستند!
مگر در ماجرای حضرمیّین که زیاد دربارهی ایشان پرسید که: اینان بر دین علی علیهالسلام هستند چه کنم؟ تو گفتی همه را بکُش و او نیز همه را کشت و مُثله کرد.(و دست و پاهایشان را برید.)
به خدا سوگند که دین علی علیهالسلام آن دینی است که آن حضرت، بر روی تو و پدر تو شمشیر زد و شما را به ظاهر بر این دین آورد و به برکت او به این مجلس نشستهای و این امارت و حکومت را غصب کردهای و اگر شمشیر او نمیبود شَرَف تو و پدران تو این بود که کالای کمی از مکه بردارید و به شام ببرید و بفروشید و سود کمی پیدا کنید.
به من نوشته بودی که بر خود و بر دین و بر امّت جدّ خودم رحم کنم و فتنهای در این امّت بر پا نکنم، من فتنهای بر این امّت عظیمتر از خلافت تو نمیدانم و برای خود و دین خود و امّت جدّ خود چیزی از این بهتر نمیدانم که با تو جهاد کنم که اگر جهاد بکنم، در آن، به خداوند تقرّب خواهم جست و اگر ترک کنم از خدا طلب آمرزش خواهم کرد و از او درخواست میکنم که مرا توفیق دهد که هر امری که
نیکوتر باشد اختیار کنم.
باز به من نوشته بودی که اگر من عهد تو را بشکنم تو عهد مرا خواهی شکست و اگر من با تو نیرنگ کنم تو نیز با من مکر خواهی کرد. پس هر کید و مکری که میتوانی با من بکن زیرا امیدوارم از مکر تو هیچ ضرری به من نرسد و ضرر مکر تو، به خودت بیشتر از دیگران خواهد رسید زیرا که پیوسته بر جهالت خود ماندهای و بر نقض پیمانهای خود حریص گردیدهای.
و به جان خودم قسم میخورم که هرگز وفای به عهدی نکردهای؛ بهدرستی که عهد این گروه (اصحاب حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم و حضرت علی علیهالسلام ) را شکستی زیرا پس از آن که با آنان صلح کرده و سوگندها یاد کرده بودی و عهدها و امانها به ایشان داده بودی باز هم آنان را کُشتی و این کار را نکردی مگر آن که آنان فضیلت ما را یاد میکردند و حقّ ما را عظیم میشمردند، حقی که به آن آگاه هستی، و آنان را کُشتی از ترس این که مبادا پیش از این که کاری انجام دهند تو بمیری یا اینان قبل از این که [شکنجهی تو را[ درک کنند بمیرند.
پس بشارت باد به تو ای معاویه که ایشان قصاص خون خود را از تو خواهند گرفت و یقین بدان که در قیامت، تو را
به محاسبه باز خواهند داشت و بدان که خدا را نامه و پروندهای هست که هیچ گناه کوچک و بزرگی از آن نامه بیرون نیست و خدا آن چه را که تو کردی فراموش نمیکند از جمله این که: مردم را با حدس و گمان مجازات کردی، و دوستان خدا را به خاطر تهمت، کُشتی و نیکان را از دیار خود به سرزمین غربت آواره کردی و مردم را مجبور کردی که با پسر تو که کودکی بیش نیست و شراب میخورد و با
سگها بازی میکند بیعت کنند.
[ای معاویه] به تحقیق که زیانکارِ نفس خود شدهای و دین خود را بر باد دادهای و با رعیت، در مقام خیانت به در آمدهای و پادشاهی خود را ضایع کردهای و سخن سفیهان و جاهلان را میشنوی و صالحان و پرهیزکاران را به خاطر گفتهی آنان به ترس میاندازی!
هنگامی که معاویه نامهی حضرت را خواند گفت: در دل حسین[ علیهالسلام [ کینهها بوده که من نمیدانستهام. در این هنگام یزید گفت: جوابی برای نامهی او بنویس و در آن به خودش و پدرش ناسزا بگو. معاویه نامه را به عبداللّه پسر عمروبنعاص که آن جا بود نیز داد و گفت: ببین حسین[ علیهالسلام [به من چه نوشته است. او نیز پیشنهاد یزید را داد.
معاویه خندید و گفت: نظر یزید هم مثل تو بود و هر دو خطا کردید، چه چیزی در عیب او و پدر او میتوانم بنویسم در حالی که در ایشان عیبی
نمیبینم و اگر دروغی هم بنویسم مردم خلاف آن را میدادند و فایدهای ندارد. میخواستم نامهای تهدیدآمیز برای او بنویسیم ولی مصلحت خود را در آن ندیدم و صبر کردم.(1)
1) 1- احتجاج طبرسی، ج2، ص87.
امام حسین علیهالسلام هم به صورت فردی و هم در مجامع عمومی از دیگران میخواست که آن حضرت را یاری کنند و جان خود را در راه خدا بدهند.
آن امام در نامهی خود به «حبیببنمظاهر» نوشت:
از حسینبنعلی برای آن مرد فقیه، حبیببنمظاهر؛ امّا بعد، حبیب! تو خویشاوندیِ ما را با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدانی و از همه مهمتر، مرا میشناسی؛ و تو که آزادمرد و دارای غیرتی، جان خود را از ما دریغ مدار؛ مطمئن باش که پاداش تو را پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز قیامت عطا خواهد کرد.(1)
همچنین حضرت، قبل از سفر به کربلا در جمع مردم مکّه فرمود:
هر کس حاضر است تا در راه ما، خون خویش را هدیه کند و خود را برای لقای پروردگار مهیّا کرده است ،آمادهی حرکت با ما باشد که من صبحگاهان حرکت خواهم کرد.
1) 1- اسرار الشهادة، ص396.
انشاءاللّه تعالی.(1)
هنگامی که امام علیهالسلام در سفر کربلا به سرزمین «ثعلبیه» رسید، با یک خانوادهی سه نفرهی مسیحی برخورد نمود. خیمهی ساده و بی آلایش آنان در گوشهای از بیابان - که حکایت از نهایت فقر و محرومیّتشان داشت - توجه حضرت را به خود جلب کرد. یک روز که «امّ وهب» تنها بود و پسرش وهب به همراه عروسش هانیه به صحرا رفته بودند امام حسین علیهالسلام وارد خیمه شده و با مهربانی و بزرگواری، از اُمّ وهب جویای حال آنان شد. او گفت: ما از وضع زندگی خود راضی هستیم و فقط در این منطقه، از کمبود آب رنج میبریم.
حضرت اباعبداللّه علیهالسلام او را به کنار خیمه و به نزدیکی سنگی برد و با نیزهی خود آن سنگ را از جا کند. به یُمن برکت آن حضرت از زیر سنگ، آبِ گوارایی جاری شد. پیر زن از دیدن این منظره بسیار خوشحال شد و از امام حسین علیهالسلام تشکّر نمود.
هنگام خداحافظی، حضرت ماجرای سفر خود را به کربلا، برای او توضیح داد و اضافه نمود:
ما نیاز به یار و یاور داریم، وقتی که پسرت وهب به خیمه بازگشت بگو به ما بپیوندد و ما را در دفاع از حق، و مبارزه با ظلم و بیداد یاری نماید.
1) 2- کشف الغمه، ج2، ص29 ؛ لهوف، ص60.
بعد از رفتن امام علیهالسلام ، آن زن مسیحی در حیرت و تفکّر فرو رفت. عظمت، کرامت، فقیرنوازی و مهربانی آن بزرگوار فکر و دل و جان او را تسخیر نمود. هنگامی که پسر و عروسش به خیمه آمدند، با کمال حیرت و ناباوری، چشمهی گوارا و زلال را در کنار خیمهی خود مشاهده کردند و از او ماجرا را پرسیدند. اُمّ وهب بعد از گزارش کامل آمدن امام حسین علیهالسلام و کرامت آن حضرت، پیام امام را نیز به پسرش ابلاغ نمود.
این خانوادهی مسیحی بعد از این حادثه، شیفتهی اخلاق، رفتار و منش کریمانهی آن حضرت شدند و با دلی سرشار از عشق و محبت بار سفر بسته و به دنبال کاروان حسینی به راه افتادند.
آنان به حضور سیّدالشهداء علیهالسلام رسیده و با دست مبارک آن حضرت مسلمان شدند و با کمال اشتیاق، به همراه قافلهی آن بزرگوار به کربلا آمدند.
سرانجام در روز عاشورا، وهب و هانیه در رکاب امام حسین علیهالسلام به شهادت رسیدند و امّ وهب نیز با دلاوریهای خود از حریم امام علیهالسلام ، دفاع نموده و حماسهها آفرید. هانیه همسر وهب تنها زنی است که در میان شهدای کربلا دیده میشود.(1)
وقتی سالار شهیدان به همراه قافلهی کربلا در مسیر راه، به توقفگاه «بنی مقاتل» رسید، در آنجا اطّلاع یافت که «عبیداللّه بن حرّ جعفی» یکی از
1) 1- ریاحین الشریعه، ج3، ص301 ؛ معالی السبطین، ج1، ص355.
سرشناسان کوفه در گوشه دیگر فرود آمده است.
امام علیهالسلام «حجاج بن مسروق» را به همراه پیامی به نزد او فرستاد؛ امّا وقتی پاسخ مناسبی دریافت نکرد، شخصا به همراه گروهی از یارانش نزد عبید اللّه رفت و او را برای مبارزه با دشمنان، دعوت به همکاری نمود. وقتی او دوباره از پذیرش سخن امام علیهالسلام خودداری کرد، حضرت اباعبداللّه علیهالسلام فرمود:
اگر ما را یاری نمیکنی پس مواظب باش که با دشمنان ما همراه نباشی! به خدا سوگند هر گاه کسی صدای دادخواهی ما را بشنود و به یاری ما نشتابد هلاک خواهد شد.(1)
یکی از اصحاب باوفای سید الشّهداء علیهالسلام ، «زهیر بن قین» بود. زهیر نیز با قافلهاش از مکّه به سوی کوفه حرکت میکرد ولی سعی داشت که در هیچ کجا با کاروان امام حسین علیهالسلام روبرو نشود. ولیکن در یکی از منازل بین راه مجبور شد در جایی فرود آید که حضرت فرود آمده بود.
امام علیهالسلام در این هنگام، کسی را نزد زهیر فرستاد تا او را به یاری خود دعوت کند ولیکن زهیر در جواب فرستادهی حضرت سکوت کرد. زن او که زنی فهمیده بود گفت: ای زهیر! چرا جواب فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را نمیدهی؟ و او را ترغیب به رفتن نزد حضرت کرد.
او نیز به ناچار خدمت امام حسین علیهالسلام رسید و بین آن حضرت و زهیر
1) 2- ارشاد مفید، ج2، ص81.
سخنانی رد و بدل شد و سرانجام تحت تأثیر سخنان حضرت، دعوت او را پذیرفت و پس از این که به خیمهاش برگشت دستور داد که آن را جمع کنند و شروع به وصیّت نمود. سپس به اطرافیانش گفت: هر کس میخواهد، همراه من بیاید که این آخرین عهد من با اوست.(1)
1) 1- لهوف، ص134.
پس از این که سپاه «حُر» مانع از حرکت اباعبداللّه علیهالسلام شد، به هنگام عصر، حضرت به مؤذّن خود فرمود تا اذان بگوید. پس امام علیهالسلام پیش ایستاد و با هر دو سپاه نمازگزارد و هنگامی که نماز تمام شد پس از حمد و ثنای خداوند، به سپاهیان حُر فرمود:
... اگر از ما ناخرسندید و حقّ ما را نمیشناسید و رأی ما، بر خلاف نوشتهی نامهها و گفتهی فرستادههای شماست برمیگردم.
حُر گفت: اباعبداللّه از این نامهها و فرستادهها خبر نداریم. حضرت به غلام خود «عقبه» فرمود:
آن خورجین نامهها را بیاور.
عقبه نیز نامههای کوفیان را آورده و پیش روی آنها ریخت؛ آنان پیش آمده و به عناوین نامهها نگاه میکردند و دور میشدند.
پس از آن، حضرت تصمیم به بازگشت گرفت ولیکن حر مانع ایشان شد و راه بازگشت را نیز بر امام علیهالسلام بست.(1)
1) 1- الفتوح، ج5، ص87 ؛ مقتل خوارزمی، ج1، ص232.
هنگامی که کاروان امام حسین علیهالسلام در محاصرهی لشکر حُر در آمد و راه
برگشت بر حضرت بسته شد، برای اینکه با بزرگان کوفه اتمام حجّت کند و آنان را از وضعیتی که در کربلا پیش آمده آگاه سازد نامهای برای آنان فرستاد و در آن چنین نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحیم. شما میدانید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در زمان حیاتش فرمود: هر کس ببیند زمامدار ستمپیشهای به حقوق الهی و احکام دین، بیاعتنایی کرده و حرام خدا را حلال میشمارد، پیمان خود را میشکند و با روش رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت میورزد و با بندگان خدا بر اساس گناه رفتار کرده و دشمنی مینماید و با این حال، برای تغییر و اصلاح روشِ چنین حاکم ستمگری در گفتار و کردار، اقدام نکند خداوند متعال حق دارد که او را به همان جایی ببرد که آن فرمانروای ستمپیشه را آن جا خواهد برد.
سپس حضرت ادامه داد:
آگاه باشید که این حاکمان ستمگر به اطاعت شیطان تن داده و از بندگی خدا سر باز زده و فساد را ظاهر ساخته و رواج دادهاند؛ حدود الهی و مجازات دینی را تعطیل کرده و بیت المال را به خود اختصاص دادهاند. آنان حرام خدا را حلال و حلال او را حرام کردهاند و من از هر کسی در اقدام
به تغییر وضع موجود شایستهترم.
نامههای شما به من رسید و فرستادگانتان، بیعت شما را به من اطلاع دادند. نوشته بودید تو را تنها نمیگذاریم. اکنون اگر به وعدهی خویش عمل کنید به هدف خودتان خواهید رسید. من و خانواده و فرزندانم با شما هستیم و من برای شما اُسوه و سرمشق خواهم بود؛ امّا اگر عهد خود را شکستید و بیعت خود را نقض کردید ـ که چنین کاری از شما بعید نیست و همین عمل را نسبت به پدر و برادر و پسر عمویم (مسلم بن عقیل) نیز انجام دادید ـ مغرور کسی است که فریب شما را بخورد؛ بدانید که شما سعادت خود را نشناختید و نصیب ایمانی خود را ضایع کردید و هر کس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان میشکند و خدا هم از شما بینیاز خواهد بود. والسلام.(1)
امام حسین علیهالسلام نزد «عمر سعد» پیغام فرستاد که: با تو سخنی دارم، امشب میان دو لشکر به دیدارم بیا.
عمر سعد با بیست سوار، بیرون آمد؛ امام علیهالسلام نیز همچون او بیرون آمد.
1) 1- بحارالأنوار، ج44، ص381 ؛ تاریخ طبری، ج4، ص304. همچنین نقل شده که حضرت، در مقابل سپاه حر نیز خطبهای به این مضمون خواند.
هنگامی که با هم دیدار کردند، حضرت به همراهان خود - به جز برادرش عباس و فرزندش علی اکبر علیهماالسلام - فرمود تا دور شوند؛ عمر سعد نیز همراهان خود - به جز فرزندش حفص و غلامش لاحق - را دور کرد.
امام علیهالسلام فرمود:
ای ابن سعد! وای بر تو! آیا از خدایی که بازگشتت به سوی اوست، نمیترسی؟! آیا با من که خود میشناسی کیستم، میجنگی؟! اینان را رها کن و با من باش که این، تو را به خدا نزدیک میکند.
عمر سعد گفت: میترسم خانهام را ویران کنند.
حضرت فرمود:
من برایت خانه میسازم.
گفت: میترسم اموالم را ببرند.
فرمود:
من از اموال حجاز خود، بهتر از آن را به تو میدهم.
گفت: بر زن و بچّههایم میترسم.
فرمود:
من، سلامت ایشان را تضمین میکنم.
عمر سعد، دیگر خاموش ماند و چیزی نگفت.
پس امام علیهالسلام [ چون اتمام حجّت خود را در او مؤثّر ندید [از او، رو برگرداند و فرمود:
تو را چه میشود! خدا بزودی، بر بسترت بکُشد و تو را در روز حشر و نشر، نیامرزد! به خدا سوگند! خوشبختانه پس از من از گندم ری، جز اندکی نخوری.( یعنی به حکومت ری که ابن زیاد به تو وعده داده نرسی.)
عمر سعد با استهزاء گفت: ای اباعبداللّه! به جای گندم، جو میخورم.
(و همان گونه که حضرت فرمود رخ داد و عمرسعد به ری نرسید و مختار او را در بستر کُشت.)(1)
در روز عاشورا، امام علیهالسلام برخاست و بر شمشیر خود تکیه کرده، با صدای بلند فرمود:
شما را به خدا، آیا مرا میشناسید؟
گفتند: آری، تو فرزند و سبط (نوه) رسول خدایی.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که جدّ من رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که مادرم فاطمه زهرا علیهاالسلام ، دختر محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم است؟
1) 1- مناقب این شهر آشوب، ج4، ص55.
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که پدرم علی بن ابیطالب علیهماالسلام است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که مادربزرگ من ـ خدیجه علیهاالسلام ـ اول زن مسلمان این امّت است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که حمزهی سیدالشهدا علیهالسلام ، عموی پدر من است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که جعفر طیّار علیهالسلام ، عموی من است؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که این، شمشیر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که در دست دارم؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که این، عمّامهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که بر سر دارم؟
گفتند: آری.
فرمود:
شما را به خدا، آیا میدانید که علی علیهالسلام ، اوّل مسلمان این امّت و داناترین و بردبارترین ایشان است و او، سرور هر مرد و زن مؤمن است؟
گفتند: آری.
فرمود:
پس چرا خونم را روا میشمارید؛ با اینکه پدرم حامی حوض کوثر است؛ آن چنان که از آن، افرادی را بِراند، چنانکه شتران را از آبشخور برانند و در قیامت، پرچم حمد در دست اوست؟
گفتند: همه اینها را میدانیم، ولی ما از تو دست بر نمیداریم تا از تشنگی بمیری!
امام علیهالسلام - که در آن روز، پنجاه و هفت ساله بود - دست بر محاسن خویش گرفت و فرمود:
خشم خدا بر یهود سخت شد، چون گفتند: عزیز پسر
خداست؛ خشم خدا بر نصاری سخت شد، چون گفتند: مسیح پسر خداست؛ خشم خدا بر مجوس سخت شد، چون آتش پرستیدند و خشم خدا بر این جماعت سخت شد که آهنگ کشتن فرزند پیامبر خود را کردند.(1)
همچنین آمده که حضرت بر شتر خود سوار شد و فریاد زد:
ای گروه مردم! گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا شما را بدانچه حقّ شما بر من است پند دهم و عذر خود را بر شما آشکار کنم، پس اگر انصاف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصاف ندهید پس نیک بنگرید تا کار شما بر شما اندوهی نباشد ؛ سپس دربارهی من، آن چه را که میخواهید انجام دهید و مهلتم ندهید.
همانا ولیّ من آن خدایی است که قرآن را فرو فرستاد و او، سرپرست و یار مردمان شایسته است.
سپس حمد و ثنای پروردگار را به جای آورد و بر پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و فرشتگانش و پیغمبران درود فرستاد و فرمود:
امّا بعد، پس نسب و نژاد مرا بسنجید و ببینید که من کیستم، سپس به خود آیید و خویش را سرزنش کنید و بنگرید که آیا کشتن من و دریدن پردهی حرمتم برای شما سزاور است یا نه؟
1) 1- لهوف، ص38.
آیا من، پسرِ دخترِ پیامبر شما و فرزند وصیِّ او نیستم؟ آن کس که پسر عموی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و اوّلین کسی بود که او را در آن چه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد.
آیا حمزهی سیدالشهداء علیهالسلام عموی من نیست؟
آیا جعفربن ابی طالب علیهماالسلام که با دو بال در بهشت پرواز میکند عموی من نیست؟
آیا به شما نرسیده آن چه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی من و برادرم فرمود: که حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند؟
پس اگر سخن مرا تصدیق کنید که حق، همان است. به خدا، از روزی که دانستهام که خدا دروغگو را دشمن دارد دروغ نگفتهام و اگر به دروغ نسبتم دهید پس همانا در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید شما را به آن چه من گفتم آگاهی دهند. از جابربن عبداللّه انصاری، ابو سعید خدری، سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا به شما بگویند که این گفتار را از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی من و برادرم شنیدهاند.
آیا این گفتار رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از ریختن خون من جلوگیری نمیکند؟
سپس فرمود:
اگر در این سخن شک دارید آیا در این هم شک دارید که من، پسرِ دختر پیامبر شما هستم؟ به خدا قسم اکنون در میان مشرق و مغرب، پسر دختر پیامبری جز من وجود ندارد.
وای بر شما! آیا کسی را از شما کشتهام که به خونخواهی آمدهاید؟ یا مالی را از شما بردهام؟ یا به قصاص جراحتی به جنگ من آمدهاید...
همه ساکت بودند چون حجّت امام علیهالسلام تمام بود. آن گاه حضرت برخی از آنان را به نام صدا کرد و فرمود:
آیا شما نبودید که برایم نامه نوشتید و دعوت کردید...
و چون جوابی ندادند حضرت فرمود:
نه دست خواری به شما خواهم داد و نه مانند بردگان فرار خواهم کرد.
سپس به اردوگاه خویش بازگشت.(1)
هنگامی که سپاه عمرسعد بر سپاهیان حضرت هجوم آورده و آنان را در محاصرهی خود گرفتند امام علیهالسلام از میان اصحاب خود بیرون آمد و برای این که آخرین اتمام حجّت را بر کوفیان داشته باشد با ایشان به سخن پرداخت و در
1) 1- ارشاد مفید، ج2، ص97.
پایان فرمود:
آگاه باشید که من اتمام حجّت کردم و نویدتان دادم و با
همین آمادگی ناچیز و یاران اندک خود، با شما پیکار میکنم.(1)
هنگامی که امام حسین علیهالسلام دید که لشکر دشمن در کشتن او اصرار دارند، قرآنی را گرفت و آن را گشود و بر سر نهاد و فریاد کشید:
حَکَم میان من و شما، قرآن و جدّم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است ؛ ای مردم! برای چه خونم را حلال میدانید؟
آیا من زادهی دختر پیغمبر شما نیستم؟
آیا گفتار جدّم به شما نرسیده که من و برادرم دو سید جوانان اهل بهشتیم؟
از جابر و زیدبن ارقم و ابوسعید خدری بپرسید.
آیا جعفر طیّار عمویم نیست؟ (2)
پس از شهادت بنی هاشم چون دیگر هیچ یاوری برای حضرت باقی
نمانده بود به سوی خیمهها آمد و به امّکلثوم فرمود:
خواهرم! به تو دربارهی این کودک شیرخوارم به نیکی سفارش میکنم ؛ زیرا او نوزادی است که شش ماه بیشتر ندارد.
امّکلثوم عرض کرد: برادر جان! این کودک تشنه است و آبی ننوشیده (چون شیر مادرش خشک شده است) برای او کمی آب بطلب.
ابیعبداللّه علیهالسلام آن کودک را گرفت و روبروی لشکر دشمن ایستاد و فرمود:
ای مردم! برادر و فرزندان و یارانم را کشتید و جز این کودک کسی نمانده است؛ این نیز، بی هیچ گناهی از تشنگی به خود میپیچد؛ آبی به او بدهید.
در همین حال که امام علیهالسلام با آنان سخن میگفت «حرمله» ـ لعنة اللّه علیه ـ تیری [ سه شعبه] به سمت آن کودک پرتاب کرد و او را به شهادت رسانید.(1)
آن حضرت هنگامی که تمام یارانش به شهادت رسیده بودند و خود، آمادهی پیکار شده بود برای سپاهیان دشمن اتمام حجّت کرد تا اگر تا کنون به زشتی عمل خود پی نبردهاند شاید در این وضعیّت، از کاری که میخواهند بکنند پشیمان شوند. امام حسین علیهالسلام خطاب به آنان فرمود:
هان ای کسانی که خود را مسلمان مینامید، ای پیروان
1) 1- مقتل ابی مخنف، ص129 ؛ معالی السبطین، ج1، ص424.
بدترین مردم! این آخرین حجّت من با شما و آخرین احتجاج من بر شماست ؛ آیا میپندارید پس از کشتن من به نعمتهای دنیا میرسید و در سایهی کاخهای خود میآرامید؟
هیهات، هیهات! به زودی در محاصرهی حوادث ناگواری قرار میگیرید که از هراس آن، بدنهای شما میلرزد و دلهای شما مظطرب میشود، تا آن جا که هیچ جا پناهتان نباشد و هیچ امن و امنیتی بر شما سایه نیفکند و تا آن جا که...
و چرا به این سرنوشت شوم دچار نشوید در حالی که با خود پیمان بستهاید که خون فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بریزید و فرزندان او را بکشید و کودکانش را تشنه کنید و اهل حرمش را اسیر سازید و من شما را میان سه گزینه مخیّر ساختم ( یا بگذارید به مدینه، حرم جدّم برگردم یا آبی دهید که آل اللّه(1)سخت تشنهاند و یا اگر میخواهید به جنگم بیایید تن به تن بیایید) ولی هیچ کدام را نپذیرفتید و قدرت و غرور شما، از این کار بازتان داشت.
آیا از من میخواهید که در برابر طاغوتِ ملحد شما سر
1) 1- منظور از آل اللّه یا خاندان خدا، اهل بیت پیامبر علیهمالسلام هستند و این به خاطر شدّت ارتباط و انتساب ایشان با خداوند و دین اوست.
فرود آورم؟ پناه بر خدا، که جانهای پاکدامن و غیرتمند، ما را از پستی باز میدارد و در راه عزّت، به ورود در عرصههای مرگ و شهادت بر میانگیزد.
سپس امام علیهالسلام در حالی که با دست خود به اجساد شهدا اشاره میکرد فرمود:
چقدر در پیوستن به این جوانمردان مشتاقم! و چقدر در وفای به پیمانی که با خدا بستهام بیتابم.(1)
1) 2- بلاغة الحسین، ص204.
هنگامی که امام حسین علیهالسلام به سرزمین نینوا رسید «ابن زیاد» در نامهای به «حُر» از او خواست تا از حرکت امام علیهالسلام جلوگیری کند و او را در محاصرهی خود در آورد. حر نیز همین کار را کرد و بر حضرت سخت گرفت.
در این هنگام «زهیر بن قین» به امام حسین علیهالسلام عرض کرد: یابن رسول اللّه! آنچه بعد از این، بر سر ما میآید بدتر از این وضعی است که اکنون میبینیم. جنگ با این عدّهی حاضر برای ما آسانتر است از جنگ با آنها که بعد از این میآیند؛ زیرا بعد از این، آن قدر لشکر خواهد آمد که توان رویارویی با آنها را نداریم.
ابا عبداللّه علیهالسلام فرمود:
من به آنها حمله نمیکنم و آغاز گر جنگ نخواهم بود.
و در همان جا منزل کرد.(1)
همچنین در صبح عاشورا هنگامی که شمر ـ لعنة اللّه علیه ـ به طرف خیمهها آمد و نزدیک سپاه حضرت شد با دیدن آتش در خندقِ اطراف خیمهها فریاد
1) 1- مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص96.
زد: ای حسین! آیا پیش از قیامت به آتش دنیا شتافتی؟!
امام علیهالسلام فرمود:
این کیست؟ گویا شمر است؟
عرض کردند: آری خود اوست.
حضرت فرمود:
ای فرزند بُزچران! این تویی که به چشیدن آتش دوزخ سزاواری!
در این هنگام «مسلمبنعوسجه» عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! فدایت شوم، آیا اجازه میدهی به این فاسق که از بزرگترین ستمگران است تیری افکنم؟ او در تیررس من است و تیرم به خطا نمیرود؟
امام علیهالسلام فرمود:
او را نزن، به درستی که نمیپذیرم که آغازگر جنگ باشم.
پس از آن بود که عمربنسعد با پرتاب تیری به سپاه اسلام گفت: نزد امیر ابنزیاد شهادت دهید که اولین تیر را من پرتاب کردم.(1)
هنگامی که «حر» با هزار سوار به سپاه امام حسین علیهالسلام رسید و آنان جلوی حضرت و اصحاب او را گرفتند، هوا بسیار گرم، و لشکر حر بسیار خسته و تشنه شده بود. حضرت سید الشهداء علیهالسلام وقتی آثار تشنگی را در آنها دید، به
1) 1- ارشاد مفید، ج2، ص96 ؛ عوالم، ج17، ص255.
اصحاب و فرزندانش فرمود:
به آنها آب دهید و سیرابشان کنید و به اسبهای آنها نیز آب بدهید.
اصحاب، ظرفها را پر از آب نموده و به لشکر حُر آب دادند و آنها را
سیراب کردند؛ سپس به اسبها و چهار پایان آنها هم آب دادند.
«علی بن طعان محاربی» میگوید: من آخرین نفر از لشکر حر بودم که به آن جا رسیدم و بسیار تشنه بودم و اسبم نیز بسیار تشنه بود. هنگامی که امام حسین علیهالسلام حالت عطش من و اسبم را دید، فرمود:
برو آن شتری را که بارِ او آب است بخوابان و آب بنوش.
وقتی مَشک آب را برداشته و خواستم بیاشامم، آب از دهانهی مشک میریخت؛ حضرت فرمود:
لبِ مشک را برگردان.
من چون بسیار تشنه و خسته بودم نمیتوانستم لبِ مشک را برگردانم و گفتم: نمیتوانم؟
وقتی حضرت این را شنید برخاست و لب مشک را برگردانید و من و اسبم را سیراب کرد.(1)
1) 1- ارشاد مفید، ج2، ص78.
پس از این که معاویه مُرد و یزید جانشین او شد به حاکم مدینه ـ ولید بن عتبه ـ دستور داد از همهی مردم به خصوص امام حسین علیهالسلام بیعت بگیرد و در صورت بیعت نکردن، سر او را بزند.
به همین خاطر پس از این که حاکم مدینه، حضرت را به حضور طلبید امام علیهالسلام یاران، خادمان و شیعیان بر حقِّ خود را گرد آورد و به آنان دستور داد تا هر یک با شمشیری در زیر لباس، او را همراهی کنند تا اگر اتفاقی بخواهد بیفتد حضرت با صدای بلند به آنان علامت بدهد و به یاری او بشتابند.
پس از آن، امام علیهالسلام به نزد ولید رفت و تا فردا مهلت گرفت و ولید نیز اجازه داد.(1)
هنگامی که حضرت تصمیم گرفت از مدینه خارج شود وصیتنامهی خود را به برادرش «محمدبنحنفیه» داد و به او فرمود:
1) 1- البدایه و النهایه، ج8، ص157 ؛ مناقب ابنشهرآشوب، ج4، ص88.
ای برادر! من به سمت مکه میروم و تمام اطرافیان خود را همراه میبرم. بر تو باکی نیست که در مدینه بمانی تا در
میان آنان خبر رسان من باشی. پس هیچ کاری از آنان را از من پنهان مدار.(1)
امام حسین علیهالسلام چون از هدایت سپاهیان دشمن نا امید شد و فهمید که با او خواهند جنگید، رو به اصحاب خود کرده، فرمود:
برخیزید و دور خیمهها، گودالی همچون خندق، حفر کنید و در آن آتش افروزید تا با اینان، از یک طرف درگیر شویم و هنگام درگیری، حرم (خیمههای زنان و بچهها) را در امان داریم.
اصحاب امام علیهالسلام از هر سو آمده، به کمک هم خندقی کندند و خار و هیزمهای بیابان را جمع کرده، در آن افکندند و آتش زدند.
همچنین آمده است: امام علیهالسلام به سوی اصحاب خود آمده، و فرمود: خیمهها را به هم نزدیک و طنابها را درهم کشند و خود، در درون آنها جا گیرند تا از هر سو بر خیمهها[ ی اهل حرم] احاطه داشته باشند، مگر از آن سو که با دشمن روبرو میشوند.
1) 1- مقتل خوارزمی، ج1، ص188 ؛ عوالم، ج17، ص178.
در روز عاشورا وقتی چند نفر از لشکر دشمن از پشت به سوی خیمههای حضرت آمدند با آتش درون خندق مواجه شده و به ناچار به جای خود برگشتند.(1)
امام حسین علیهالسلام در صبح عاشورا پس از ادای نماز صبح، برای یارانش سخنرانی کرد و در بخشی از آن، به تقویت روحیهی سپاه پرداخته و فرمود:
ای شریفزادگان! صبر و بردباری داشته باشید و بدانید که مرگ، پلی بیش نیست که شما را از رنج و سختی عبور داده و به بهشت پهناور و همیشگی میرساند. چه کسی است که نخواهد از یک زندان به قصری انتقال یابد؟ و همین مرگ برای دشمنان شما مانند آن است که از کاخی به زندان و شکنجهگاه منتقل گردند.
پدرم از رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای من نقل کرده است که: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است. و مرگ پلی است که اهل ایمان را به بهشت و اهل کفر را به جهنم میرساند.(2)
«هرثمه بن ابی مسلم» که از دوستان نزدیک امیر مؤمنان علی علیهالسلام بود و در جنگ صفین، آن حضرت را همراهی میکرد و پیشگویی آن حضرت را در مورد وقایع عاشورا شنیده بود وقتی در روز عاشورا، غربت و تنهایی امام حسین علیهالسلام را دید در یاری حضرت به تردید افتاد و به محضر آن حضرت آمده و ماجرای پیشگویی علی علیهالسلام را بازگو کرد.
حضرت اباعبداللّه علیهالسلام به هرثمه گفت:
اکنون با ما هستی یا با دشمنان ما؟
هرثمه گفت: من بیطرف هستم زیرا میترسم بچّههای کوچکم را «ابن زیاد» بکشد!
حضرت فرمود:
پس زود کربلا را ترک کن که صدای یاری طلبیدن ما را نشنوی و محلّ شهادت ما را نبینی. قسم به خدایی که جانم در دست اوست، هر کس صدای یاری ما را بشنود و ما را یاری و کمک نکند خداوند او را سرنگون به جهنّم خواهد
افکند.(1)
شب عاشورا، امام حسین علیهالسلام برای اینکه کسی به اجبار، حضرت را همراهی نکرده باشد اصحاب و خاندان خود را جمع کرد و در سخنانی خطاب به ایشان فرمود:
خدایا! من خاندانی نیکوکارتر و پیراستهتر و پاکتر از خاندان خود و اصحابی بهتر از اصحاب خود سراغ ندارم. اکنون بر من آن چه فرود آمده را میبینید. شما از بیعت من رهایید...
اینک این شب است که شما را فرا گرفته، پس آن را مرکب راهوار خود بگیرید و در تاریکیِ آن پراکنده شوید؛ زیرا این مردم آهنگ مرا دارند و چنانچه بر من دست یابند از دیگران چشم میپوشند.(2)
عبادت زیاد
به امام سجاد علیهالسلام عرض شد: چرا فرزندان پدرت این قدر کم هستند؟ حضرت فرمود: «من در مورد تولّد خودم هم در تعجب هستم زیرا پدرم در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند.»(1)
حسین بن علی علیهماالسلام هر گاه وضو میساخت، رنگ چهرهاش تغییر مییافت و اندامش میلرزید؛ وقتی از او علّت را جویا شدند فرمود:
شما چه میدانید که میخواهم، در پیشگاه چه کسی بایستم؟ آن کس که در پیشگاه کبریاییِ فرمانروایی قدرتمند میایستد، سزاوار است که [ از خوف و خشیت او]، رنگ رخسارش زرد شود و اندامش، به لرزه درآید.(2)
در روز عاشورا اصحاب امام علیهالسلام یکی پس از دیگری به شهادت
میرسیدند. «ابوثمامه صائدی» هنگامی که چنین دید به حضرت عرض کرد: ای اباعبداللّه! جانم فدایت باد. میبینم که دشمنان به تو نزدیک شدهاند، به خدا سوگند تو کشته نشوی تا من به خواست خدا پیش از تو کشته شوم؛ دوست دارم پروردگار خود را در حالی دیدار کنم که این نمازی را که وقتش رسیده خوانده باشم.
امام علیهالسلام سر برداشت و فرمود:
نماز را یاد آوردی، خدا تو را از نمازگزارانی که در یاد او هستند قرار دهد. آری، اینک وقت نماز است.
سپس فرمود:
بخواهید از ما دست بردارند تا نماز گزاریم.
ولیکن عمرسعد ـ لعنة اللّه علیه ـ نپذیرفت و حضرت به دو تن از یاران خود فرمود که جلو بایستند و با نیمی از اصحاب خود نماز را به صورت نمازِ خوف گزارد به گونهای که پس از نماز، آماج تیرها آن دو نفر را به شهادت رساندند.(1)
به امام حسین علیهالسلام عرض شد: چقدر ترس و خوف تو از پروردگار، فراوان است؟
1) 1- مقتل خوارزمی، ج2، ص17 ؛ منتهی الآمال، ج1، ص552.
حضرت فرمود:
در روز قیامت هیچ کس از عذاب ایمن نیست مگر آن که در دنیا از خدا بترسد.(یعنی تقوای الهی داشته باشد.)(1)
روز تاسوعا، روزی بود که لشکر دشمن، راه ورود و خروج از کربلا را بسته و برای جنگ کردن با امام حسین علیهالسلام و اصحابش آماده شدند. حضرت عباس علیهالسلام به خدمت اباعبداللّه علیهالسلام آمد و عرض کرد: «برادر! لشکر دشمن حمله ور شده است.»
حضرت فرمود:
ای برادر! برو و به آنها بگو برای چه امروز، جنگ را شروع کرده و به این سو آمدهاند؟
قمر بنی هاشم علیهالسلام با تعدادی از اصحاب، به سوی آنها رفت و فرمود: «شما را چه شده است؟»
گفتند: از امیر، حُکم آمده که یا تحت فرمان او درآیید و از او اطاعت کنید و یا با شما جنگ و مبارزه خواهیم کرد. حضرت ابوالفضل علیهالسلام گفت: «پس صبر کنید تا برگردم و صحبت شما را به برادرم بگویم.»
سپس خدمت امام حسین علیهالسلام آمد و حرفهای آنها را گفت.
امام علیهالسلام فرمود:
1) 2- مناقب ابنشهرآشوب، ج4، ص69.
جانم به قربانت! به سوی آنها برو و از آنان مهلتی بخواه که امشب را صبر کنند و جنگ را به فردا بیندازند؛ میخواهم امشب مقداری نماز و دعا و استغفار نمایم که خدا میداند من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم.
حضرت عباس علیهالسلام رفت و آن شب را مهلت گرفت. در آن شب تا صبح،
امام حسین علیهالسلام و تمامی اصحاب، مشغول نماز خواندن و قرآن و دعا و استغفار بودند و صدای مناجات آنان همانند صدای زنبورها در کندوی عسل، از خیمهها به گوش میرسید.(1)
امام حسین علیهالسلام ، بیست و پنج بار پیاده حج نمود؛ در حالی که اسبان نفیس، او را همراهی میکردند.(2)
سرآغاز سخن··· 5
حسَب و نسَب··· 7
همسران و فرزندان··· 7
فصل اول: سیرهی اخلاقی
تواضع و فروتنی··· 11
قبول دعوت··· 11
عزّت یا تکبّر!··· 12
ازدواج با کنیز··· 12
نتیجهی تواضع··· 13
عفو و گذشت··· 16
آزادی به جای مجازات··· 16
پذیرش حرّ بن ریاحی··· 17
سخاوت و بخشش··· 19
بخشش کامل··· 19
پرداخت بدهی دیگران··· 19
حفظ عزّت فقیر··· 20
خریدن آبرو··· 21
جلب رضایت الهی··· 22
بخشش با شرمندگی··· 23
بخشش گوسفند··· 25
کمک با شرط··· 25
برآوردن حاجت مؤمن··· 26
پاداش احسان به سگ··· 27
جایگاه معلّم··· 29
بخشش به اندازهی معرفت··· 30
بخشش ارثیه··· 32
به فکر ایتام··· 32
آزادی کنیز··· 33
برطرف کردن مشکلات دیگران··· 35
دعای باران··· 35
قبول سفارش··· 36
ازدواج مصلحتی··· 37
رعایت حال مردم··· 39
درس بخشندگی··· 40
آزادی اسیر··· 41
کمک به محرومان··· 42
رعایت احترام و ادب··· 43
تحفهی روزهدار··· 43
رعایت ادب··· 43
احترام به برادر··· 44
احترام به اجازهی مادر··· 45
برابری و مواسات··· 45
رفتار با کودکان··· 47
دوستی کودکان··· 47
بازی با کودکان··· 47
یتیم نوازی··· 47
اهمیت به حق الناس··· 49
پذیرش عذر با شرط··· 49
شرط همراهی··· 50
حق شناسی··· 51
آزادی با یک شاخه گل··· 51
احترام به لقمهی روی زمین··· 52
تلافی هدیه··· 53
بخشش به جای برادر··· 53
حقشناسی قریش··· 55
زهد و پارسایی··· 58
غذای ساده··· 58
ارث حضرت··· 58
وفای به عهد··· 59
عمل به وصیّت··· 59
پایبندی به پیمان برادر··· 60
آخرین وفای به عهد··· 61
عمل به وظیفه··· 63
تسلیم امامت··· 63
پذیرش دعوت کوفیان··· 63
تصمیم برای بازگشت··· 64
صبر و استقامت··· 66
صبر همیشگی··· 66
خشنودی به رضایت الهی··· 67
شجاعت و شهامت··· 68
دفاع در مقابل توهین··· 68
افشای نفاق··· 69
پاسخی قاطع··· 71
اقدام شجاعانه··· 72
دلاوری··· 73
کشتن فرماندهان دشمن··· 73
تنها در مقابل یک لشگر··· 75
دفاع از حق··· 76
دفاع از غدیر··· 76
راههای گرفتن حق··· 77
بیان حق نزد ظالم··· 78
دفاع از حقِّ ولایت··· 80
گُذشت در مقابل حقگوئی··· 82
غیرت··· 83
گذشت از آب··· 83
دعوت به آزادگی··· 84
فصل دوم: سیرهی آموزشی و تربیتی
امر به معروف مناسب··· 87
راه ترک گناه··· 88
شیعهی واقعی··· 89
بخشش برای حفظ آبرو··· 89
ترغیب به انفاق··· 90
پرداخت مهریه··· 91
دوستی حقیقی··· 91
خضاب مشکی··· 92
خودداری از فروش وقف··· 92
لباس اهل آتش··· 92
توجّه به خویشاوندان··· 93
توصیه به صبر··· 94
عمل به سیره··· 95
نخوردن آب در ظرف نقرهای··· 96
ارزش پاسداری از عقاید··· 96
جایگاه دوستی برای خدا··· 97
نهی از منکر··· 98
صدقهی صحیح··· 98
اصلاح اشتباه··· 99
ازدواج آسان··· 99
چانه زدن در خرید··· 100
خانهی تجمّلی··· 100
اطعام دیگران··· 101
نزدیکی به خدا··· 101
آموزش عملی··· 102
توصیه با نامه··· 102
سلام قبل از کلام··· 103
چگونگی نماز بر جنازهی منافق··· 103
تسلیم رضای الهی··· 104
مشورت مفید··· 105
قبول دعوت دیگران··· 106
شوق شهادت··· 106
علاقه به بوی خوش··· 107
حفظ حرمت مکّه··· 107
خرید اراضی نینوا··· 108
پوشیدن لباس کهنه··· 108
آخرین وصیّت··· 109
فصل سوم: مبارزات سیاسی
فلسفهی مبارزه··· 113
امر به معروف و نهی از منکر··· 113
احیای دین خدا··· 114
حفظ عزّت··· 115
اطاعت از خدا و رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 116
خوف از خدا··· 117
تصمیم بنی امیّه··· 118
تغییر وضع موجود··· 120
خطبهی آتشین··· 122
تبلیغ علیه طاغوت زمان··· 122
ویژگیهای وصیّ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 123
جایگاه امر به معروف··· 129
وظیفهی عالمان دینی··· 132
ریشهی فساد··· 134
شیوههای مختلف مبارزه··· 137
تقیّه··· 137
مصادرهی اموال عمومی··· 137
نپذیرفتن رشوه··· 138
حفظ نام پدر··· 139
ناکام گذاشتن مروان··· 140
نامهای کوبنده··· 143
فصل چهارم: سیرهی نظامی
دعوت به حق و شهادت ··· 153
دعوت برای مبارزه و شهادت··· 153
یار مسیحی··· 154
صدای دادخواهی··· 155
سرانجام نیک··· 156
اتمام حجت··· 158
در مقابل سپاه حُر··· 158
نامه به بزرگان کوفه··· 159
در مقابل عمر سعد··· 160
در مقابل سپاهیان دشمن··· 162
در آغاز حملهی دشمن··· 167
استعانت از قرآن··· 168
درخواست آخر··· 168
اتمام حجّت در آخرین لحظات··· 169
رعایت اخلاق در جنگ··· 172
پرهیز از آغاز جنگ··· 172
سیراب کردن لشکر دشمن··· 173
رعایت نکات نظامی··· 175
عمل به احتیاط··· 175
خبررسان در مدینه··· 175
تاکتیک نظامی··· 176
تقویت روحیّهی سپاهیان··· 177
دادن آزادی در انتخاب··· 178
دعوت به ترک کربلا··· 178
برداشتن بیعت··· 179
فصل پنجم: سیرهی عبادی
عبادت زیاد··· 183
نماز با خشیت··· 183
نماز اوّل وقت··· 184
ترس الهی··· 184
علاقه به نماز و تلاوت قرآن··· 185
حج پیاده··· 186
اثباة الهداة، شیخ حر عاملی.
احتجاج، طبرسی.
احقاق الحق، قاضی نوراللّه شوشتری.
ارشاد، شیخ مفید.
اسرار الشهادة، فاضل دربندی.
اعیان الشیعه، سید محسن امین.
البدایه والنهایه، ابن کثیر.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی.
الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی.
الغدیر، علامه امینی.
الفتوح، ابن اعثم کوفی.
الکافی، شیخ کلینی.
امالی، شیخ صدوق.
انساب الاشراف، بلاذری.
بحار الأنوار، علامه مجلسی.
بغیة الطلب فی تاریخ حلب، عمربن ابی جراده.
بلاغة الحسین، سید مصطفی آل اعتماد.
تاریخ ابن عساکر.
تاریخ زندگی امام حسین، عماد زاده.
تاریخ طبری.
تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر.
تحف العقول، ابن شعبه حرانی.
تفسیر امام عسکری.
تفسیر عیاشی.
تفسیر نور الثقلین، شیخ هویزی.
جامع الاخبار، محمد سبزواری.
جلاء العیون، علامه مجلسی.
خصائص الحسینیه، شیخ جعفر شوشتری.
دعائم الاسلام، نعمان بن محمد مغربی.
ربیع الابرار، زمخشری.
زهرالآداب و ثمرة الألباب.
زهرالربیع، سید نعمت اللّه جزایری.
سفینة البحار، شیخ عباس قمی.
سیر اعلام النبلاء، ذهبی.
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید.
طبقات الکبری، ابن سعد.
علل الشرایع، شیخ صدوق.
عوالم، عبداللّه بحرانی.
عمدة الطالب،
عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق.
فرائد السمطین، علامه حموینی.
فصول المهمه، ابن صباغ.
کشف الغمه، اربلی.
کامل، مبرد.
کفایة الاثر، علی بن محمد خزاز قمی.
لهوف، سیدبن طاووس.
مجموعه ورام، ابی فراس.
مدینة المعاجز، سید هاشم بحرانی.
محلی، ابن حزم.
مشکاة الانوار، طبرسی.
محاسن، برقی.
مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری.
معالی السبطین، محمد مهدی حائری.
مقتل الحسین، خوارزمی.
مناقب، ابن شهر آشوب.
منتهی الآمال، شیخ عباس قمی.
مقتل الحسین، ابی مخنف.
معجم الکبیر، طبرانی.
مکارم الاخلاق، طبرسی.
مجمع الزوائد، هیثمی.
معانی الأخبار، شیخ صدوق.
مقتل الحسین، مقرم.
ناسخ التواریخ، محمد تقی سپهر.
نهج السعادة، علامه محمودی.
نفس المهموم، شیخ عباس قمی.
وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی.
ینابیع المودة، قندوزی.