ghaemiyeh.com
حقوق بشر و آزادی از دیدگاه استاد مطهری
کد: 694
نویسنده: محمدرضا صادقی
ناشر و تهیه کننده: مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
لیتوگرافی: سروش مهر
چاپ و صحافی: نگارش
نوبت چاپ: اول / 1382
شمارگان: 1500
بها: 250 تومان
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.COM
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
شابک: 9 - 56 -7808 -964ISBN: 964-7808- 56 - 9
دیباچه
در طول تاریخ زندگی بشر، چهرههای درخشانی ظهور کردهاند که همچون مشعل فروزان، فراراهِ زندگیِ مردمان را روشن و آنان را به سوی اهداف متعالی رهنمون ساختهاند. استاد شهید مرتضی مطهری، فرزند راستین اسلامِ ناب محمدی (ص) است که هم عزّت خون شهیدان راهِ حق را پشتوانه شخصیت کمنظیر خود دارد و هم کرامت اندیشه و قلم علمای ربانی را. بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، حضرت امام خمینی (ره)، او را حاصل عمر خود میدانست و رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آیتاللّه خامنهای(مدظلهالعالی) نیز فرمود: «آثار استاد مطهری مبنای فکری نظام جمهوری اسلامی است و به حق، شاگرد شایسته امام امت و از افراد نادر و کمنظیر زمان ما و عصارهای از اندیشههای اسلامی میباشند».
شهید مطهری، نور تابندهای بود که انوار یکتاپرستی را بر جان مخاطبان خود تاباند و زنگار انحراف و التقاط را از دلها زدود. او تجسم معارف
اسلامی، علوم و فنون عقلی و نقلی، اصلاحگر بزرگ جامعه اسلامی و مظهر کامل یک اندیشمند برجسته کشور ایران و جهان اسلام بود.
به حق او یکی از بزرگترین معماران بنای فکری نظام اسلامی به شمار میآید. بیتردید کتابها و گفتارهایی که این نظریهپرداز اسلامی به آنها پرداخته برای جامعه اسلامی، حیاتی و چارهساز است.
در این راستا، پژوهشگر ارجمند جناب آقای محمدرضا صادقی کوشیده است حقوق بشر و حدود آزادی را از دیدگاه شهید مطهری بررسی کند. امید است این تلاش خالصانه در برابر طبع بلند برنامهریزان و برنامهسازان پذیرفته آید و کوششی باشد برای تبیین معضلها و پرسشهای فرهنگی جامعه اسلامی.
انّه ولیّ التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
آیا انسان در تصمیمگیریهای خود آزاد است یا اینکه چارچوب رفتار انسان از پیش تعیین شده و آزادی، پنداری موهوم است؟ اگر انسان آزاد است، آیا این آزادی میتواند نامحدود باشد؟ آیا حد و مرز آزادی را فقط ساز و کار نظام تکوین و زندگی جمعی تعیین میکند یا اینکه برخی گرایشهای درونی آدمی نیز که از اصالت برخوردارند، میتوانند حد و مرزی برای آزادی بسازند؟ آزادی، وسیله است یا هدف؟ مبنای حق آزادی و دیگر حقوق انسان چیست؟ رابطه دین وآزادی چگونه است؟ و... .
پاسخ به این پرسشها، بیش از هر چیز به این مطلب بستگی دارد که در پاسخ به «اینکه انسان کیست؟ از کجا آمده و به کجا میرود؟» چه گفته باشیم. به معنایی دقیقتر، تا پاسخ درستی برای مسأله «وجود» به ویژه «وجودِ انسان» پیدا نکنیم، پاسخ ما به پرسشهای مربوط به «آزادی»، پشتوانه قابل اعتمادی نخواهدداشت.
پاسخ مکتبهای مادهانگار به مسأله «وجود» و پرسش از «کیستی آدمی»،
مبنای فلسفی لیبرالیسم به شمار میرود. بر اساس این نظریهها، همه هستی به وجود اشیای مادی محدود میشود و عرصهای فراتر از طبیعت، وجود ندارد. این تبیین شامل وجود انسان میشود و هر انسانی، موجودی تک بعدی است که همه جنبههای او حتی آگاهی او، جنبههایی از جهان طبیعت به شمار میروند. محدوده هستی هر انسانی محدود به طول عمر اوست و بدینترتیب، مبدأ و معاد به آن معنا که در ادیان توحیدی مطرح است، نفی میشود.
در مقابل، بر اساس دیدگاه توحیدی، جهان هستی دارای دو جنبه طبیعی و فراطبیعی است. این دوگانگی در وجود و تمایلات انسان نیز دیده میشود و در واقع، حیات مادی انسان، بخشی ناچیز، ولی سازنده از هستی او به شمار میرود.
این دوگانهانگاری، در نگاه ما به بشر و حقوق او از جمله حق آزادی، تفاوتهایی بنیادین ایجاد میکند که تفاوتهای یاد شده را در این نوشتار با محور قرار دادن آثار شهید مطهری بررسی خواهیم کرد. هرچند این مباحث درون مایه فلسفی دارند، ولی تا آنجا که توانستهایم، از مبانی فلسفی آن ـ که خوانندگان محدودی دارد ـ چشمپوشی و نتیجه بحث را بازگو کردهایم. باید دانست اگر در نظریه هایی که به ماهیت انسان و اوصاف او مربوط میشود، توصیف روشنی ارایه شود، مخاطب با رجوع به درون خود و تأمل در حالتها و خواستههایش، خواهد توانست معیار و محکی برای گفتههای ما بیابد. درواقع، درچنین مباحثی گاهی ارایه دلیل مشکل میشود و ارجاع به تجربه درونی کارآیی بیشتری دارد. برای مثال، پرسشی مطرح است به این مضمون که: آیا انسان صرفا خواستهها و امیالی جسمی دارد یا خواستههایی برتر و
اصیل نیز دارد که ارضای آنها به آرامش و رضایت او میانجامد که مؤید اصالت آنهاست. میبینیم که بهترین راه ارزیابی این مطلب، تأمل دروننگرانه است.
با این همه، شهید مطهری، فیلسوف اسلامی است که براساس دلایل عقلی و مبانی دینی، به انسان و حقوق او مینگرد و تنها با در نظر داشتن همه این جوانب است که این نوشتار، پشتوانه خود را مییابد.
نکته دیگر آنکه رمز ماندگاری شهید مطهری رانباید تنها در اتقان و انسجام مباحث او و پشتوانه عظیم فلسفی و دینی نظریههایش جستوجو کرد، بلکه بررسی شخصیت و سیره زندگی ایشان و مقایسه آن با روش زندگی کسانی که در جبهه مقابل او قرار میگیرند، جذابیت و دلنشینی نظریههای او را دوچندان میکند. این عامل به صورت گستردهتر و عمیقتر، در بررسی رمز جاودانگی پیشوایان دینی نیز نتایج قابل توجهی به دنبال دارد، به ویژه اگر با مخالفان خود در دورانهای مختلف مورد مقایسه قرار گیرند. تقوا، شبزندهداری، مناجاتها، روضهها و توسلها، سلوک اخلاقی و زندگی زاهدانه و مردمی شهید مطهری همگی روح معنابخشی هستند که در کالبد تک تک واژهها و نظریههای او حضور دارند و خواننده را همراهی میکنند. باری، زندگی او تفسیری بود از این آیه شریفه: «ان الذین قالوا ربّنا اللّه ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون». (1)
1) .احقاف، 13.
همیشه کسانی بودهاند، که پاکترین و زیباترین مفاهیم را ابزار رسیدن به خواستههای پلید خود قرار میدادهاند. «آزادی» و «حق انتخاب» از جمله والاترین موهبتهای خداست که متأسفانه امروزه به ابزار تبلیغاتی و وسیلهای برای افزایش قدرتهای سرمایهداری تبدیل شده است. استاد مطهری با بینش ژرف والهی خویش، جریان سوء استفاده از آزادی را در راستای سیطره روح غربی و در هم کوبیدن فرهنگ اصیل شرقی میدانند و معتقدند: «آزادی تابلوی زیبایی است که به نام آن بدبختیهای فراوانی به بار آمده است. بشر امروز به نام جهان آزاد و دفاع از صلح و آزادی، تمام سلب آزادیها، سلب حقوقها و بردگیها را دارد.» (1)
در پناه آزادی، آزادی را میکشند؛ چنان که گفتهاند: «ای آزادی به نام تو در دنیا چه جنایتها که نشد.» (2)
مقتضیات زمان، مانند «آزادی» از کلماتی است که مخصوصاً در مشرق زمین سرنوشت شومی داشته است و اکنون به شکل یک ابزار استعماری کامل برای درهم کوبیدن فرهنگ اصیل شرق و تحمیل روح غربی در آمده است. چه سفسطهها که به این نام صورت میگیرد و چه بدبختیها که با این تابلوی
قشنگ تحمیل میگردد. (1)بزرگترین تیشهای که بر ریشه اخلاق زده شده [است]، به نام آزادی و از راه همین تفسیر غلطی است که از آزادی شده است. (2)
اهمیتی که دو مفهوم آزادی و حق انتخاب بشر در بحثهای دینی و فلسفی دارد و از سویی سوء استفادههایی که از این دو مفهوم شده بحث از آزادی و تبیین و حد و مرز آن را اهمیت میبخشد. پیش از آن که به مبانی استاد در بحث آزادی بپردازیم، باید دانست که آزادی از لحاظ نظری و عملی همیشه محدود است و آزادی افسار گسیخته نه تنها مطلوب نیست، بلکه اساساً محال و ناممکن است.
وقتی از حدود آزادی سخن میگوییم، ممکن است برخی بر آشوبند که محدود کردن آزادی با حقوق تکوینی بشر منافات دارد و با حقوق بشر ناسازگار است؛ ولی حقیقت آن است که خود نظام تکوین، آزادی را محدود کرده و آزادی افسار گسیخته را ناممکن ساخته است. از لحاظ نظری و عملی نیز هیچ مکتبی آزادی بی حد و حصر را تجویز نمیکند. بحثهایی که میان فیلسوفان در زمینه حق آزادی مطرح است، در مورد معیار تحدید آزادی است. در واقع، همگی آنان بر اصل محدود بودن آزادی و لزوم منع برخی از آزادیها توافق دارند و صرفا در مورد میزان محدودیت و معیار آن اختلاف نظر وجود دارد. بسیاری از واقعیتها در بطن نظام تکوین نهفته است که محدودیت آزادی را ضروری و اجتنابناپذیر میکند:
1 ـ انسان به طور ذاتی محدودیتهای وجودی فراوانی دارد که دایره رفتارهای او را تعیین میکنند. نیازهای جسمی و روحی انسان هر کدام قید و بندی برای آزادی مطلق انسان هستند؛
2 ـ انسان موجودی مدنی است و زندگی جمعی به طور ضروری، موجب اعمال محدودیت بر رفتارها و تعدیل خواستههای بشر میشود.
جامعه بدون محدود کردن رفتار آدمی دوام نخواهد داشت.
3 ـ از همه مهمتر آن که انسان در درون خویش خواستههای گوناگونی دارد که تحقق بخشیدن به همه آنها ناشدنی است. از این رو، انسان مجبور است تا به انتخاب خویش، برخی از خواستههایش را به بند کشد تا بتواند خواستههای دیگر را برآورده سازد و به استعدادهایش تحقق بخشد. (1)
در ادامه مشخص خواهد شد که در مکتب لیبرالیسم صرفا به محدودیتهایی توجه شدهاست که از ناحیه زندگی جمعی بر آزادی انسان تحمیل میشود و این به دلیل دیدگاه انحصاری مکتب لیبرالیسم در زمینه وجودشناسی است. پیش از اینکه این نکته را به تفصیل بررسی کنیم لازم است نگاهی کلی به حدود آزادی در این مکتب بیندازیم تا بتوانیم تفاوتهای اساسی حدود آزادی در لیبرالیسم و حدود آزادی در اسلام را بررسی و تبیین کنیم.
به طور کلی میتوان گفت: لیبرالیسم (آزادی خواهی) مکتبی است که در آن هر رفتاری تا زمانی که زیانی به دیگران نرساند، جایز است و حتی مصالح انسانی خود فرد نیز برای رفتار او محدودیتی ایجاد نمیکند.
در غرب، کسانی هم چون ماکیاولی و نیچه توجیه گر حاکمیت اجبار و زور
1) علی محمودی، نظریه انقلاب؛ آزادی در فلسفه، هابز ولاک، ص 15.
هستند. در مقابل، پایه گذاران لیبرالیسم مانند جان استوارت میل، بر آزادی با کمترین محدودیت، تأکید دارند. میل در «رساله درباره آزادی» مینویسد:
ما باید آزاد باشیم که نقشه زندگانی خود را به هر نحوی که متناسب با خصلتمان بود بکشیم و هر طوری که دلمان خواست کار کنیم، تنها به این شرط که مسئول عواقب اعمال خود باشیم و تا موقعی که آن اعمال ضرری به هم نوعان نمیزند ـ حتی در مواردی هم که نحوه رفتارمان در نظر دیگران ابلهانه، سر سخت یا اشتباه جلوه کند ـ باید از کارشکنیهای مخالفان مصون و درامان باشیم. (1)
شهید مطهری با تأکید بر مبانی ناب توحیدی، با لیبرالیسم که مکتبی مادی و مبتنی بر اومانیسم (انسان گرایی) است به شدت مخالفت کردهاند. از نظر ایشان:
مفهوم آزادی به آن معنا که فلسفههای اجتماعی غرب اعتقاد دارند، با آزادی به آن معنی که در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنیادی دارد...
بسیار اشتباه است اگر خیال کنیم معنای اینکه انسان آزاد آفریده شده، این است که به او خواست و اراده داده شده است و این میل و خواست و اراده باید محترم شمرده شود، مگر آن جا که با خواستههای دیگران در تضاد باشد و آزادی ارادههای دیگران را به خطر اندازد. افزون بر آزادیها و حقوق دیگران، مصالح والای خود فرد نیز میتواند آزادی او را محدود کند. (2)
ستیزهگری استاد با لیبرالیسم ناشی از تفاوتهای ریشه داری است که میان جهانشناسی دینی و دیدگاههای مادی گرایانه هوادار لیبرالیسم وجود دارد.
استاد بر اساس دیدگاه الهی و توحیدی، به جهان و رابطه آن با انسان مینگرد. پی آمدهای این نگاه، نخست در انسانشناسی و سپس در بحثهای حقوق بشر و آزادی نمایان خواهد شد. به بیان خود استاد تفاوت اصلی مکتب مادی و مکتب الهی و نقطه اصلی جدایی این دو مکتب، در بحث وجود است. وجود در نظر مادی گرایان تنها جسم و امور متغیر و نسبی است، ولی از نظر الهیون، جسم و جسمانی تنها بخشی از عالم وجود را تشکیل میدهد. به همین دلیل، به باور استاد نوعی انحصار گرایی در همه دیدگاههای مادی گرایانه حاکم است و مکتب مادی، مکتب انحصار و مکتب الهی مکتب ضد انحصار است. دیدگاه استاد در رد انحصار گرایی مبتنی بر دلایل عمیق فلسفی و هم چنین دلایل درون دینی بسیاری است که در ادامه به آن میپردازیم:
انسان در درون خود خواهشهای گوناگونی را مییابد که از دو دسته عمده تشکیل شدهاند: میل به خواب و خوراک و مسکن و... از گرایشهایی است که میان انسان و حیوان مشترک است. انسان دستهای دیگر از امیال را نیز دارد که ویژه اوست. گرایش به حقیقت یابی، شجاعت، عفت، صداقت و از همه بالاتر میل به پرستش و خضوع در برابر کمال بی نهایت از گرایشهایی هستند که ویژه انسان است و تمایز ژرف میان انسان و دیگر موجودات هستی را نشان میدهد.
گرایشهای مشترک میان انسان و حیوان گرایش به سوی خود انسان و به یک بیان دیگر، خود محورانه نامیده میشوند، ولی گرایشهای نوع دوم چنین نیستند:
انسان یک سلسله گرایشهای دیگری دارد که این گرایشها اولاً بر اساس خود محوری نیست و ثانیاً انسان در وجدان خود برای این گرایشها یک نوع قداست قایل است؛ یعنی برای آنها به یک برتری و سطح عالی قایل است که هر انسانی به هر میزانی که از این گرایشها برخوردار باشد، او را انسان متعالیتر تلقی میکند. (1)
همچنین از نظر استاد شهید، تفاوت دیگری که میان این دو دسته از گرایشهای بشری هست، آن است که:
تمایلات جسمانی پایانپذیر است و گاه [به واسطه ارضای بیش از حد] امکان تبدیل شدن به حالت تنفر را دارند؛ اما خواستههای روحی سیری
1) مجموعه آثار، ج 3، ص 490.
ناپذیرند؛ برتریطلبی و قدرت خواهی در انسان، یک عطش روحیاند. (1)
البته نظریه دوگانگی انسان در مکتبهای مادی نیز مطرح است. «خود فراموشی» یا «از خود بیگانگی» در روانشناسی جایگاه ویژهای دارد. در مارکسیسم دو خود اشتراکی و اختصاصی مطرح است و در مکتبهای اگزیستانسیالیسم از خودحقیقی و خودمجازی سخن رفته است؛ ولی تبیین استاد تفاوتی اساسی با این تبیینها دارد. از نظر ایشان انسان دارای دو من است: من سفلی و من علوی؛ بدین معنی که هر فرد یک موجود دو درجهای است. در یک درجه حیوان است؛ مانند همه حیوانهای دیگر و در درجه دیگر دارای یک واقعیت علوی است. (2)
الهام بخش استاد در این نظریه، قرآن کریم و منابع اسلامی است:
از نظر اسلامی این مسئله حل است که انسان در عین آن که یک حیوان است، به تعبیر قرآن کریم نفخهای از روح الهی و لمعهای از ملکوت الهی نیز در وجود او هست و نور ملکوتی در وجود هر انسانی هست. (3)
آیات بسیاری از قرآن کریم، دوگانگی انسان را تایید میکنند. خداوند میفرماید:
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طینٍ
ما انسان را از چکیدهای از گِل آفریدیم. (مؤمنون: 12)
و پس از یادآوری مراحل آفرینش جسمانی بشر میفرماید:
ثُمَّ اَنْشَأناهُ خَلْقاً آخَرَ
سپس آن را آفرینش تازهای دادیم (مؤمنون: 15).
این آفرینش دوم با توجه به آیه 29 سوره حجر، همان آفرینش علوی است که استاد به آن اشاره کردند:
فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی
هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم.
با توجه به همین درجات نفس انسانی است که تعبیرهای مختلفی در قرآن کریم درباره نفس انسانی مطرح شده است گاهی نفس انسان اماره و گاهی لوامه نامیده شده و در آیهای دیگر از نفس مطمئنه سخن به میان آمده است:
از نظر قرآن کریم، طبیعت نفسانی انسان مراحل مختلفی میتواند داشته باشد. در یک مرحله، به شرارات فرمان میدهد؛ در مرحله دیگر از شری که مرتکب شده است، ناراحت میشود و خود را ملامت میکند و در مقام و مرحله دیگر آرام میگیرد و گرد شر و بدی نمیگردد. (1)
هم چنین استاد به این حدیث تمسک میکنند که:
اِنَ اللّهَ خَلَقَ الْمَلائِکَةَ وَ رَکَبَ فیهِمُ العَقْلَ وَ خَلَقَ البَهائِمَ وَ رَکَّبَ فیهِمُ الشَّهْوةَ وَ خَلَقَ الاِنْسانَ وَ رَکَّبَ فیهِ الْعَقْلَ وَ الشَّهْوَةَ
خداوند ملائکه را آفرید و در آنها عقل را آمیخت و حیوانات را خلق کرد و در آنها شهوت را آمیخت و انسان را آفرید و در او عقل و شهوت را آمیخت.
استاد میفرماید:
این ترکیب انسان ـ به تعبیر حدیث ـ از جنبه فرشتهای و جنبه حیوانی (یک موجود فرشته ـ حیوان) قهراً در انسان دو گرایش متضاد به وجود آورده
1) مجموعه آثار، ج 19، ص 653.
[است]: گرایشی رو به بالا و گرایشی رو به پایین؛ گرایش آسمانی و گرایش زمینی. آن گاه خدا به انسان عقل و اراده داده است که خودش از این دو یکی را انتخاب کند. (1)
فرستادن پیامبران از دیدگاه قرآن کریم برای هدایت انسان در این انتخاب سرنوشت ساز میباشد:
انّا هَدَیْناه السَّبیلَ إمّا شاکراً وَ امّا کَفوراً
ما راه (حقوباطل) را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد یا ناسپاس (انسان: 3)
از آن چه گذشت تفسیر دسته دیگری از آیات و روایات نیز که بر مبارزه با نفس و جهاد اکبر تأکید دارند، روشن میشود. بنا به گفته استاد، مراد از مبارزه با نفس، مبارزه با خواهشهای من سفلی و کنترل آنها به سود نیازهای مَن عِلوی است.
نکته دیگر آن که دوگانگی انسان در فلسفه و عرفان اسلامی، بر اساس دلایل گوناگونی اثبات شده است، ولی با توجه به شهودی بودن این مسئله، تنها با مراجعه به درون و تامل در حالات نفسانی، این دوگانگی را خواهیم یافت. البته مراد از این دو گانگی آن نیست که انسان دو پاره جدا از هم داشته باشد؛ بلکه من عِلوی و من سفلی از یکدیگر جدا نیستند و در حقیقت درجات وجود یگانهای را تشکیل میدهند:
این جور نیست که انسان چند خود جدا داشته باشد. انسان یک شخص واحد و یک شیء واحد است که این پلهها را طی میکند. نفس اماره همان نفس لوامه است و نفس لوامه همان نفس مطمئنه است؛ اما اینها درجات
1) مجموعه آثار، ج 3، ص 515.
مختلف هستند. (1)
همان گونه که دوگانگی درجات، قابل شهود است، یگانگی را نیز در درون خود مییابیم:
انسان در ضمیر خودش دقیقاً احساس میکند که همان که [بد میکند] همان است که در ساعت بعد دارد خیر خواهی میکند و لهذا اینها مراتب شیء واحد هستند؛ نه دو شخص جدا. (2)
با تبیین مَن علوی و مَن سفلی، افقی جدید گشوده میشود که در پرتو آن فهمی واضحتر از کشمکشهای درونی انسان به دست میآید. بر همین اساس، رفتارهای انسانی نیز به دو دسته تقسیم میشوند:
انسان به حسبِ «من» ملکوتی خویش، کمالاتی دارد. کمالاتی واقعی نه قراردادی. کاری که متناسب با کمال معنوی و روحی انسان باشد، میشود کار علوی و ارزشمند و کاری که با جنبه علوی روح ما سرو کار ندارد، میشود یک کار عادی و مبتذل (3)
از این رو میتوان گفت: آزادی بی حد و حصر خواستههای بشر محال است. دو دستگی و تضاد در خواستها و گرایشهای بشر به گونهای است که امکان بر آوردن همه آنها وجود ندارد و ناچار باید از برخی خواستها چشم پوشید و حد و مرزی برای آنها تعیین کرد.
بشر به حکم این که در سرشت خود دو قطبی آفریده شده محال است که بتواند در هر دو قسمت وجودِ خود از بی نهایت درجه آزادی برخوردار باشد. رهایی هر یک از دو قسمت عالی و سافل وجود انسان، با محدود شدن قسمت
دیگر مساوی است (1)
مولوی در تمثیلی زیبا دو قطبی بودن آدمی و امکان نداشتن آزادی، هر دو قسم را بیان میکند. در مثالِ مولوی، مجنون با هدف رسیدن به لیلی سوار بر شتر میشود و به سوی مقصد حرکت میکند، ولی شتر تنها در فکر طفلِ خود است که در طویله منتظر اوست. همین که مجنون لحظهای از شتر غافل میشود، شتر مسیر خود را عوض میکند و به سوی طویله باز میگردد:
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربید و گه مجنون حرّ
میل مجنون پس لیلی روان
میل ناقه از پی طفلش روان
روشن است که در این درگیری، یکی از دو طرف باید از خواستهاش چشم بپوشد و این درگیری همیشه در درون هر انسانی وجود دارد:
جان گشاده سوی بالا بالها
تن زده اندر زمین چنگالها
میل جان اندر ترقی و شرف
میل تن در کسب اسباب و علف
حال پرسش اساسی و سرنوشت ساز این است که در این درگیری درونی، چگونه باید داوری کرد، به بیان دیگر، آزادی کدام قسم از خواستهها و گرایشهای بشری را باید محدود کرد و این محدودیت تا چه اندازه ضرورت
1) پیرامون جمهوری اسلامی، ص 79.
دارد؟ پاسخ به این پرسش بسته به آن است که کدام قسم از وجود آدمی را اصیل بدانیم و اصالت را به کدام دسته از خواستها بدهیم. این بحث را در ادامه دنبال خواهیمکرد.
تقدم و اصالت من علوی از امور وجدانی است و هر کس با مراجعه به درون خود و تأمل در کنش و واکنشهای نفسانی در مییابد که هرگاه خواهشهای من سفلی را مقدم بدارد، احساس شکست و خودباختگی میکند، ولی اگر در برابر آنها بایستد و استعدادهای من علوی را فعلیت بخشد، احساس پیروزی میکند:
این جا است که انسان درک میکند که خودِ اصلی و خود واقعی و من حقیقی همان اراده اخلاقی او است و آن احساسی که انسان را شکست میدهد من پنداری و غیر واقعی او است. (1)انسان وقتی مغلوب شهوت قرار میگیرد، حالتش حالت یک انسان شکست خورده است و وقتی که بر میل و شهوت غالب میشود، در خودش احساس فتح و پیروزی میکند. این برای آن است که «من» واقعیاش، همان من عقلانی و ارادی است. (2)
این که من علویِ انسان، همان من واقعی و اصیل است، از آیات و روایات قرآنی نیز به دست میآید و «من واقعی هر کس از دیدگاه اسلامی همان نفخه الهیه است که در او هست و احساسات اخلاقی انسان، از این من سرچشمه میگیرد.» (3)از این رو بر اساس قرآن کریم:
آن کسی که در وجود او جز خواهشهای حیوانی حکومت نمیکند، در واقع من واقعی خود را باخته است. (1)
قُلْ اِنَّ الْخاسِرینَ اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ اَهْلیهِمْ یَوْمَ القِیامَةِ (زمر: 15)
بگو همانا زیان کاران واقعی آنانند که خود و خانوادهاش را در روز قیامت باخته است.
مولوی مقدم داشتن خواستههای من سفلی را به ساختمان ساختن در زمین دیگران تشبیه میکند و میگوید:
در زمین دیگران خانه مکن
کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه؟ تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین میدهی
گوهر جان را نیابی فربهی
گرمیان مشک تن را جا شود
وقت مردن گَنْدِ آن پیدا شود
تا این جا دانستیم که بر آوردن همه خواستههای بشر امری ناشدنی و محال است و چون من اصیل و خود حقیقی انسان با بر آوردن خواستههای مَن علوی به فعلیت میرسد؛ پس باید خواستهها و گرایشهای من سفلی را محدود کنیم. برخی مکتبها به شکل افراطی خواستار تعطیل غریزههای حیوانی و کنار گذاشتن این غریزهها شدهاند، ولی در دیدگاه اسلام، همان گونه که آزادی افسار گسیخته غریزههای حیوانی منع شده است، محدودیت مطلق
1) فلسفه اخلاق، ص 98.
نیز مطلوب نیست، بلکه اصلاح و تعدیل این خواستهها، راه میانهای است که در مکتب اسلام سفارش شده است؛ چون «از نظر اسلام، رابطه انسان و جهان از نوع رابطه زندانی و زندان و چاه و در چاه افتاده نیست؛ بلکه از نوع رابطه کشاورز با مزرعه است». (1)
به همین دلیل:
انسان نمیتواند نسبت به جهان بیگانه، پیوندهایش همه بریده و روابطش همه منفی بوده باشد، در هر میل طبیعی در انسان غایتی و هدفی و مصلحتی و حکمتی نهفته است. (2)پس از دیدگاه اسلام نه جهان بیهوده آفریده شده و نه انسان به غلط آمده است و نه علایق طبیعی و فطری انسان اموری نبایستنی است. (3)
وجود غرایز عبث نیست. نمیتوان آنها را نادیده گرفت؛ نتوان آنها را مهمل گذاشت و نباید به معارضه و مبارزه کلی آنها پرداخت. غرائز را باید اصلاح و تعدیل و رهبری کرد. (4)کار دین و رسالت دین محو غرائز نیست، تعدیل و اصلاح و رهبری تسلط بر آنهاست. (5)
تا این جا روشن شد که از دیدگاه استاد شهید مطهری احکام فردی و اجتماعی دین، همگی در راستای تعدیل و اصلاح غریزههای بشری و به فعلیت رساندن خواستههای من علوی هستند. به بیانی ساده محدودیتهای دینی و اخلاقی سبب کمال انسان میشوند، ولی هنوز مسئلهای اساسی باقی مانده است و آن این که اگر کسی نخواست که به کمال برسد، چه لزومی دارد
که رفتارها و باورهای خود را به گونهای تنظیم کند که با من علوی در تضاد نباشند؟
حق آزادی و حق انتخاب ایجاب میکند که انسان هر مسیری را که خواست برگزیند. شاید انسانها بخواهند از رنج تحقق بخشیدن به خواستهای من علوی در امان باشند و از کمال خویش چشم پوشی کنند. اگر کمال هر انسانی حق اوست، حق «گُذَشْتنِ از حق» نیز حقی دیگر است و همان گونه که هر انسانی آزاد است که از مال خود بگذرد، باید آزاد باشد که از کمال خویش نیز چشم بپوشد. برای یافتن پاسخ استاد به این پرسشها و یا شبههها در دو مسیر پیش خواهیم رفت: نخست جایگاه انسان در جهان هستی و نسبت میان انسان و خداوند را در وجودشناسی استاد بررسی میکنیم تا بتوانیم، لزوم گردن نهادن بر احکام الهی و منافات نداشتن این لزوم با حقوق بشر را نشان دهیم. سپس ماهیت حقوق بشر را از دیدگاه استاد بررسی میکنیم. خواهیم دید که اگر رفتار یا باوری بر خلاف امور فطری بشر باشد، برای انسان در آن رفتار با باور حقّی نخواهد بود و حقوق بشر به رفتارها و باورهایی محدود میباشد که با خواستههای من علوی در تضاد نباشند.
استاد شهید بر اساس مبانی توحیدی معتقدند که همه ممکنها از جمله انسان، ملک حقیقی واجب تعالی به شمار میآید.
اسلام میگوید: همه جهان با همه قوانیناش و با همه اجزایش، همه و همه، در تسخیر اراده حق قرار دارند و به منزله جنود الهی به حساب میآیند. (1)
1) پیرامون انقلاب اسلامی، ص 13.
از این رو هر فاعل و سببی، حقیقت خود و وجود خود و تأثیر و فاعلیت خود را از او دارد و قایم به اوست. (1)
مالکیت خداوند بر انسان حقیقی و بالاتر از همه مالکیتها است؛ یعنی هر کس بیش از آن اندازه که از آنِ خودش است، از آنِ خالقش هست. (2)
مالکیت تکوینی خداوند بر انسان سبب میشود که خداوند حقوقی بر گردن انسان داشته باشد و در برابر، انسان بدون این که حقی بر خداوند داشته باشد، در برابر خداوند مسئولیتهایی خواهد داشت. به بیان دیگر:
تنها ذات احدیت است که بر موجودات حق پیدا میکند و موجودات در برابر او وظیفه و مسئولیت پیدا میکند، اما هیچ موجودی «بر او» حق پیدا نمیکند. (3)
دلیل این مطلب، همان مالکیت تکوینی خداوند بر انسان و آثار اوست و این مسئله مورد تایید قرآن کریم است:
در منطق قرآن، درباره خداوند متعال آمده است که فرد در مقابل خداوند از خودش حقی ندارد. همه چیز حتی خود فرد هم مال خداوند است. اگر فرد چیزی دارد به تملیک خداوند است. افراد در بین خود و به نسبت خودشان با یکدیگر، حقوق و مالکیتهایی دارند، اما نسبت به خداوند که حساب کنیم، هیچ چیزی ندارند. (4)
خداوند در آیات مختلف میفرماید:
فَاللهُ هُوَ الوَلی وَ هُوَ یُحْیِی الْمَوْتی وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ (5)(شوری: 9)
و حق از پروردگار است «اَلْحَقُ مِن ربِکَ» (آل عمران: 60) و حکم تنها از آن خداوند است «اِنِ الْحُکْمُ اِلا لِلّه» (یوسف: 40 و 67) و به همین دلیل، هیچ کس حق چون و چرا در احکام الهی را نخواهد داشت:
وَ ما کانَ لِمُوْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضی اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْرا اَنْ یَکُونَ لَهُمْ الْخِیَرَهُ مِنْ اَمْرِهِم. (1)(احزاب: 36)
مالکیت تکوینی خداوند بر انسان، حق تشریع و قانون گذاری را ویژه خداوند میداند و دیگر، هستی انسان، امانتی خواهد بود که در اختیار آدمی نهادهاند و تنها در محدودهای که مالکِ مطلق تعیین میکند، حق تصرف خواهد داشت. از این رو باور یا رفتاری که خلاف اراده تشریعی حق تعالی باشد، تصرفی نامشروع در امانت خداوند به شمار میآید.
علم مطلق الهی به مصالح و مفاسد، بر اساس همین مالکیت تکوینی و خالق بودن خداوند است و قانون الهی را به تنها قانونِ قابل اعتماد و لازم الاتباع تبدیل میکند. نتیجه آن که بر پایه مبانی توحیدی و رابطه تکوینی خالق و مخلوق، همه حقوق آدمی و از جمله حق آزادی به رفتارها و باورهایی محدود خواهد بود که با احکام و حدود الهی مخالف نباشد. به تعبیر قرآن کریم:
وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَاوُلئِکَ هُمُ الظالِمُونَ
هر کس از حدود و مرزهای الهی تجاوز کند، ستمگر است. (بقره: 229)
پس هر رفتار و باوری تا زمانی حق آدمی است که بر اساس احکام الهی باشد و تجاوز از این احکام حق نیست، بلکه ظلم و تجاوز از حق است. در
1) هیچ مرد و زن مؤمن را در کاری که خدا و رسولش حکم کنند اراده و اختیاری نیست (که رأی خلافی اظهار نمایند.)
آثار شهید مطهری به گونه دیگری نیز میتوان به این نتیجه رسید. توجه به ماهیت حق و اصالت خواستههای مَنِ عِلوی از نظر استاد ما را به این نتیجه میرساند که رفتارها و باورهای مخالف با فطرت انسانی، تجاوز از حق میباشد و حقوق بشر تا زمانی رسمیت دارد که با فطرت انسانی و خواستهای اصیل مَنِ عِلوی تضادی نداشته باشد.
استاد مطهری بر اساس مبانی فلسفی به پیوندی تکوینی میان حق و استعداد قایل است؛ به این معنی که استعدادهای نهفته در وجود پدیدهها، منشأ تکوینی حقوق آنها خواهد بود. اگر میان این دیدگاه استاد درباره منشأ حقوق و دیدگاه ایشان در زمینه اصالت خواستها و گرایشهای من علوی، ارتباطی ایجاد کنیم، به این نتیجه میرسیم که حقوق بشر و از جمله آزادی انسان، به باورها و رفتارهایی محدود میباشد که با من علوی و کمالهای فطری بشر ستیزی نداشته باشند و اگر رفتار یا باوری بر خلاف فطرت بشر باشد، انسان در آن رفتار یا باور هیچ حق ثابتی نخواهد داشت. از نگاه استاد، احکام شرعی به سبب آن که بر اساس فطرت انسان هستند، ستیزی با حقوق بشر نخواهند داشت. در این بخش، نخست دیدگاه استاد را در زمینه منشأ حقوق بیان میکنیم و سپس با توجه به دیدگاه استاد درباره اصالت من علوی، تفاوت دیدگاه ایشان با دیدگاههای دیگر، از جمله لیبرالیسم را در بحث آزادی پی خواهیم گرفت.
در فلسفه اسلامی حرکت و تکامل، به معنای فعلیت یافتن و عملی شدن استعدادهای پدیدههاست:
دستگاه خلقت هر نوعی از انواع موجودات را در مداری مخصوص به خود او قرار داده و سعادت او را هم در این قرار داده که در مدار طبیعی خودش حرکت کند. (1)
حرکت در مدار طبیعی، به شکوفا شدن استعدادهای پدیدهها میانجامد و این حق طبیعی آن خواهد بود: هر استعداد طبیعی، مبنای یک حق طبیعی است و سند طبیعی برای آن به شمار میرود. (2)
بنابراین، تفاوت در استعدادهای طبیعی سبب تفاوت حقوق خواهد شد و چون این تفاوت در تکوین ریشه دارد، تبعیض یا بیعدالتی خوانده نمیشود:
موجودات در نظام هستی از نظر قابلیتها و امکان فیضگیری از مبدأ هستی با یکدیگر متفاوتاند. هر موجودی در هر مرتبهای هست، از نظر قابلیت استفاضه، استحقاقی خاص به خود دارد. خداوند فضلش را از هیچ موجودی در هر حدی که امکان تفضیل برای آن موجود باشد، دریغ نمیدارد. (3)
حقوق بشر نیز بخشی از حقوق طبیعی است که برای شناخت آن باید کتاب آفرینش را ورق زد و حقوق واقعی بشر را تنها از راه تأمل در نظام تکوین انسان میتوان شناخت:
یگانه مرجع صلاحیتدار برای شناسایی حقوق واقعی انسان کتاب پر ارزش آفرینش است. (4)
از این رو، استاد شهید با تأمل در آن چه نظام آفرینش در درون انسان به
ودیعه نهاده است، تفاوت اصلی انسان با دیگر پدیدهها را در فطرت بشری مییابند:
فطرت انسان یعنی ویژگیهایی در اصل خلقت و آفرینش انسان. (1)از این رو، فطرت مانند طبیعت و غریزه، یک امر تکوینی است؛ یعنی جزء سرشت انسان است. (2)
اساسا از دیدگاه استاد:
اصالت انسان و انسانیت واقعی انسان، در گرو قبول فطریات است. (3)
بنابراین، گوهر حقیقی انسان که تعیین کننده حقوق واقعی بشر خواهد بود، فطرت بشری است و رفتار یا باوری که خلاف فطرت باشد، حق بشر شمرده نمیشود. البته پیشتر گذشت که استعدادهای حیوانی نیز بخشی از استعدادها و خواستههای بشر را تشکیل میدهند، ولی من حیوانی، طفیل من حقیقی است و باید با تعدیل و اصلاح غریزههای حیوانی مسیر رشد و تعالیِ من حقیقی را باز کرد:
حیوانیت انسان به منزله لانه و آشیانهای است که انسانیت او در او رشد مییابد و متکامل میشود. (4)
نتیجه
الف ـ «انسان دارای دو مَن است: مَن سِفلی و مَن عِلوی؛ بدین معنی که هر فرد یک موجود دو درجهای است. در یک درجه حیوان است؛ مانند همه حیوانهای دیگر و در درجه دیگر، دارای یک واقعیت علوی است». (5)
ب ـ «بشر به حکم این که در سرشت خود دو قطبی آفریده شده... محال است که بتواند در هر دو قسمت وجود خود از بی نهایت درجه آزادی برخوردار باشد. رهایی هر یک از دو قسمت عالی و سافل وجود انسان، مساوی است با محدود شدن قسمت دیگر». (1)
ج ـ چون اصالت با مَن علوی است، استاد مطهری نتیجه میگیرند «علاوه بر آزادیها و حقوق دیگران، مصالح عالیه خود فرد نیز میتواند آزادی او را محدود کند». (2)
این نتیجهگیری استاد به آن دلیل است که از نظر ایشان تعارض من علوی و من سفلی، تنها در درون انسان باقی نمیماند، بلکه این تعارض در جامعه به صورت تعارض حق و باطل جلوه میکند. طبیعی است که در این مبارزه، گروه باطل خواهانِ آزادیِ من سفلی در بر آوردن غریزهها است و گروه حق نیز که استاد «از آن به ایمان، آرمان و عقیده» تعبیر میکند (3)، خواهان زنده کردن امور فطری آدمی هم چون توحید و احکام الهی است.
استاد درباره تعارض من علوی و من سفلی در جامعه میفرماید:
نبرد درونی انسان... سبب میگردد که میان انسانهای با ایمان و به آرمان و عقیده رسیده و انسانهای منحطّ حیوان صفت، تضاد و مبارزه و درگیری پیدا شود و این نبرد است که در قرآن به نبرد میان حق و باطل تعبیر شده است. (4)
ستیزه و درگیری میان حق و باطل به این دلیل است که امکان آزادی برای
هر دو گروه وجود ندارد: «بشر... محال است که بتواند در هر دو قسمت وجود خود از بی نهایت درجه آزادی برخوردار باشد». (1)
در دیدگاه استاد، گروه حق اصیل و مقدم خواهند بود؛ زیرا در پی حقوق واقعی بشر هستند، ولی گروه باطل، خواهان آزادیهای حیوانیاند. به همین دلیل، استاد از آنها به «یک قطب منحط حیوان صفتِ سر در آخور» تعبیر میکند. البته تعبیر استاد ریشهای قرآنی دارد: (2)
دو قطبی بودن انسان به علاوه آزاد بودن و در نتیجه متفاوت بودن سطح انسانیت انسانها، منجر به دو قطبی شدن جامعه میشود. یک قطب به ایمان و عقیده و اخلاق رسیده و یک قطب منحط حیوان صفت و سر در آخور. قطب به ایمان و عقیده رسیده است که جامعه را به سوی کمال واقعی انسانیت هدایت میکند. (3)
این که استاد هواداران ایمان و عقیده و اخلاق را گروه حق میداند، به این دلیل است که به باورایشان تفاوت عمده و اساسی انسان با جانداران دیگر را که ملاک انسانیت اوست و انسانیت وابسته به آن است، علم و ایمان است. (4)
استاد مطهری بر اساس دیدگاهی قرآنی، اصالت حق را تبیین میکند:
حق اصیل است و باطل غیر اصیل و همیشه بین امر اصیل و غیر اصیل اختلاف و جنگ است. (5)
همین اصالت حق پیروزی نهایی آن میشود «باطل به طور موقت میآید و روی حق را میپوشاند، ولی آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دایم
باقی بماند و عاقبت کنار میرود». (1)
از اینرو، خداوند میفرماید:
این نمود باطل شما را نترساند؛ این فراگیری باطل شما را مأیوس نکند؛ زیرا سرانجام حق پیروز است. (2)
البته همیشه در طول تاریخ، باطل از حق سوء استفاده کرده است. مردم بر اساس فطرت پاک خویش به دین و معنویت علاقهمند هستند و به آن اعتماد دارند. از این رو، جریانهای باطل از این اعتماد مردم سوء استفاده میکنند.
استاد شهید میفرماید:
حق و نظام حق، اصیل است و مثل آب در زیر، جریان در جامعه را به جلو میبرد، اما باطلها بر روی آن قرار میگیرند و نمود پیدا میکنند. معاویه اگر پیدا میشود و آن همه کارهای باطل میکند، آن نیروی اجتماعی را معاویه به وجود نیاورده و ماهیت واقعی آن نیرو «معاویهای» نیست و جامعه در بطن خودش «معاویهای» ندارد، باز هم پیغمبر است، باز هم ایمان است، باز هم معنویت است؛ ولی معاویه بر روی این نیرو سوار شده است. (3)کسی که میخواهد دنبال هوا یا نفسش برود، از چه استفاده میکند از نیروی حق. بدعتی را در لباس دین وارد میکند؛ چون میداند نیرو از آن دین و مذهب است. اگر بگوید من چنین حرفی میزنم، کسی حرفش را قبول نمیکند. لذا شروع میکند چیزی را به نام دین بیان کردن و میگوید فلان آیه قرآن این مطلب را بیان کرده است. (4)
بنابراین، از نظر اسلام نه تنها فرد انسان با فطرتی پاک و حقیقت جو آفریده
شدهاست، در جامعه نیز حقیقت خواهی غالب است، ولی پرسش این است که با وجود فطرت پاک بشری، چه توجیهی میتوان برای انحرافهای عقیدتی انسان ارائه کرد. پاسخ استاد به این پرسش بر اساس دوگانه انگاری خواستها و گرایشهای بشری است.
انسان به طور فطری حقیقت خواه و خواهان کمال مطلق است. از نظر استاد، واژه حنیف در قرآن کریم، به همین ویژگی انسانی اشاره دارد و در فطرت، انسان حنیف است. حنیف یعنی «حق گرا، حقیقت گرا، خدا گرا و توحید گرا. در فطرت انسان حنیف هست؛ یعنی در فطرت او حق گرایی و حقیقت گرایی هست.» (1)انحراف در انسان از آن جا آغاز میشود که انسان در شناخت مصداق کمال مطلق خطا میکند و بر آوردن نامحدود خواستههای من سفلی را غایت حیات خود قرار میدهد. به تعبیر قرآن کریم، هوای نفس خویش را معبود خود قرار میدهد. این خطای انسان، سبب ایجاد تمنایی دروغین در انسان میشود:
یکی از مختصات و امتیازات انسان از حیوانات این است که دو نوع میل و تمنا در بشر ممکن است پیدا شود: تمناهای صادق، تمناهای کاذب. تمناهای صادق همانهاست که مقتضای طبیعت اصلی است. (2)
در واقع، همان غریزهها و خواستههای مَن سفلی تا زمانی که در مسیر طبیعی خویش باشد و بر آوردن آنها در محدوده احکام و حدود الهی صورت بگیرد، خواهشی درست است، ولی خروج از محدوده یاد شده، سبب سیری
ناپذیری و طغیان آنها و ایجاد خواهشهای دروغین میشود که «این تمنا غالباً به صورت یک عطش روحی در میآید؛ یعنی قناعت و پایان پذیری را در آن راه نیست». (1)
اگر انسان به خواهشهای دروغین خود پاسخ دهد، کم کم من علوی خود را از دست میدهد و مسخ میشود؛ یعنی دیگر هیچ گرایشی در درون خود به بر آوردن استعدادهای علوی نمییابد:
پس غایات و اهداف انحرافی داشتن یکی از عواملی است که انسان غیر خود را به جای خود میگیرد و در نتیجه خود واقعی را فراموش میکند و از دست میدهد و میبازد. (2)و چون او ناخود را خود میپندارد، آن چه به خیال خود برای «خود» میکند، در حقیقت برای «ناخود» میکند و خود واقعی را متروک و مهجور و احیاناً ممسوخ میسازد. (3)اکنون به نقطهای رسیدهایم که میتوانیم بیان قرآن را در زمینه این که فراموشی خدا فراموشی خود است، باختن خدا باختن همه چیز است، بریدن با خدا سقوط مطلق است، توضیح دهیم. (4)
آنجا که گفتهاند با نفس باید مبارزه کرد، آن «خودِ» خیالی و پنداری انسان را گفتهاند... این «خود ناخود» را باید میراند تا آن «خود حقیقی» و «خود اصیل» در انسان از پشت پردهها ظاهر شود.
امیرالمؤمنین (ع) درباره همین باز یافتن خود اصیل میفرمایند: «عَجِبْتُ لِمَنْ یَنْشُدُ ضالَّتَهُ وَ قَدْ اَضَلَّ نَفْسَهُ فَلا یَطْلُبُها؛ (5)تعجب میکنم از کسی که در جست و
جوی گمشدهاش بر میآید و حال آن که «خود» را گم کرده و در جست و جوی آن بر نمیآید».
از این رو، پیامبران نیز آمدهاند تا از انسان، وفای به پیمانی را که در فطرت آنهاست، بخواهند: «لِیَسْتَأْدُوهُمْ هم میثاقَ فطرته» و هم چنین به آنچه در فطرت انسان وجود دارد تذکر دهند: «وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسیَّ نِعْمَتِهِ... وَ یُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ» (1)ترجمه: نعمتهای خدا را که مورد غفلت و نیسان بشر است به یاد بشر بیاورند... پیامبران آمدهاند مردم را به اعماق ضمیر باطن آنها آگاه کنند.
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد.
مهمترین نتیجهای که از بحثهای گذشته به دست میآید، این است که، محدودیتهای اخلاقی و شرعی، نه تنها بر خلاف حقوق واقعی بشر نیست، بلکه سبب تحقق و به فعلیت رسیدن استعدادهای والای انسانی میشود. از این دیدگاه، حقوق واقعی بشر با رعایت محدودیتهای دینی و تقلید به اخلاق به دست میآید. آزادی افسار گسیخته در برآوردن غریزههای حیوانی هر چند ممکن است به سود نظام سرمایه داری باشد، ولی از آن جا که به میراندن و مسخ منِ علوی میانجامد، بر خلاف حقوق بشر تلقی میشود.
تفاوت دیدگاه اسلامی و توحیدی با دیدگاه مادی، و مخالفت استاد شهید با لیبرالیسم، در تفاوتهای عمیق در هستیشناسی و انسانشناسی ریشه دارد؛ از این رو، دیدگاههای اسلامی درباره حقوق بشر از آن جهت قابل دفاع است
1) مجموعه آثار، ج 3، ص 607 ـ 609.
که با فطرت بشر و نظام تکوین، مطابق است. در اسلام مانعی برای بر آوردن غریزههای من سفلی وجود ندارد و بلکه در مواردی لازم است. آن چه ممنوع است، انحراف و بر آوردن نادرست خواهشهای نفسانی است که به میراندن من واقعی میانجامد. بر اساس آن چه گذشت، میان اسلام و لیبرالیسم در بحث آزادی تفاوتهای مهمی وجود دارد که در فصل بعدی این تفاوتها را با تکیه بر آثار شهید مطهری پی میگیریم.
آزادی واژهای مظلوم است که در دوران مدرنیسم اسیر چرخ دندههای نظام سرمایه داری شده است. هر اندازه بشر مدرن، به آزادی مورد نظر لیبرالیسم نزدیکتر میشود، به همان اندازه، دلار بیشتری به نظام سرمایه داری تزریق خواهد شد. به بیان استاد شهید:
مقتضیات زمان؛ مانند آزادی از کلماتی است که مخصوصاً در مشرق زمین سرنوشت شومی داشته است و اکنون به شکل یک ابزار استعماری کامل برای درهم کوبیدن فرهنگ اصیل شرق و تحمیل روح غربی در آمده است. چه سفسطهها که بنام [آزادی ]صورت میگیرد و چه بدبختیها که با این تابلوی قشنگ تحمیل میگردد. (1)
آزادی مفهومی است که پیامبران الهی و عارفان و فیلسوفان بزرگ آن را ستودهاند، ولی کسانی نیز بوده و هستند که انحرافها و کجرویهای خود را با نام آزادی توجیه میکنند. این گونه برداشتهای نادرست سبب میشود که کم کم مفاهیمی مانند آزادی دو معنی و دوکاربرد بیابند: 1 ـ معنایی ژرف، اصیل و مقدس؛ 2 ـ معنایی هرزه، سطحی و بی مقدار. از سوی دیگر، اگر واژهای چند معنی و کاربرد پیدا کند، راه مغالطه و سوء استفاده برای سفسطه گران و فرصت طلبان هموار میگردد. این دو جنبهای بودن در واژه عشق نیز یافت میشود: عشق گاهی افلاکی و مقدس و گاهی خاک و هرزه است. حال اگر در میان نوجوانان پاک و احساساتی کسی عشق و عاشقی را بستاید و آن را هدف آفرینش و مورد تأیید انبیا و عارفان معرفی کند، ولی نگوید که میان عشق
1) مجموعه آثار، ج 3، ص 187.
عرفانی و عشق مجازی تفاوت بسیاری هست این، سفسطه، مغالطه و خیانت است. همین مطلب درباره آزادی نیز درست است. ستایش و تعریف از آزادی در صورتی درست است که مراد خود را از آزادی بیان کنیم. استاد مطهری بارها این خطر سوء استفاده از آزادی را یاد آور شدهاند:
بزرگترین تیشهای که بر ریشه اخلاق زده شده [است ]به نام آزادی و از راه همین تفسیر غلطی است که از آزادی شده است (1)در پناه آزادی، آزادی را میکشند. چنان که گفتهاند: ای آزادی به نام تو در دنیا چه جنایتها که نشد. (2)
لیبرالیسم بر آزادی با کمترین محدودیت، یعنی آزادی حداکثری تأکید دارد. مخالفت شهید مطهری با لیبرالیسم به دلیل مبانی ایشان در انسانشناسی است. از نگاه استاد، انسان دو دسته گرایشهای علوی و سفلی دارد و آن چه در غرب مطرح است، آزادیِ گرایشهای جنبه سفلی در انسان است:
از نظر فلاسفه غرب، انسان موجودی است دارای یک سلسله تمایلات... همین تمایل منشأ آزادی عمل او خواهد بود. آن چه آزادی فرد را محدود میکند، آزادی امیال دیگران است. هیچ ضابطه و چهارچوب دیگری نمیتواند آزادی انسان و تمایل او را محدود کند. آزادی به این معنی که مبنای دموکراسی غربی قرار گرفته است، در واقع، نوع حیوانیت رها شده است. (3)ولی این معنا از آزادی، با آزادی مورد نظر اسلام «تفاوت عمده و بنیادی دارد» (4).
آدمی یک سلسله استعدادهای مترقی و عالی دارد که ملاک انسانیت اوست... بشر به حکم این که در سرشت خود دو قطبی آفریده شده... محال است که بتواند در هر دو قسمت وجودی خود از بی نهایت آزادی برخوردار باشد. رهایی هر یک از دو قسمت عالی و سافل وجود انسان، با محدود شدن قسمت دیگر مساوی است. (1)
به همین دلیل، استاد تاکید دارند که علاوه بر آزادیها و حقوق دیگران، مصالح مالیه خود فرد نیز میتواند آزادی او را محدود کند. (2)
امروزه در جامعه این گونه القا میشود که هیچ چیز حتی دین نمیتواند در برابر آزادی قرار بگیرد؛ حال آنکه استاد شهید مطهری بر اساس بینش توحیدی اسلامی، میفرماید:
آیا آقایانی که راجع به آزادی بحث میکنند، نمیدانند که توحید لااقل در حد آزادی است. اگر بالاتر نباشد و قطعاً بالاتر است. (3)
این به دلیل آن است که از دیدگاه استاد آن چیزی که اساس حق آزادی و لزوم رعایت و احترام به آن میگردد، میل و هوس و خواست فرد نیست، بلکه استعدادی است که آفرینش برای مسیر ترقی و تکامل به وی داده است. اراده بشر تا آن جا محترم است که با استعدادهای عالی و مقدسی که در نهاد او است، هماهنگ باشد و او را در مسیر ترقی و تعالی بکشاند، ولی آن جا که بشر را به سوی فنا و نیستی بکشاند و استعدادهای نهانی را به هدر دهد، احترامی نخواهد داشت.
«آزادی به این معنا... که مبنای دموکراسی غربی قرار گرفته است، در واقع نوعی حیوانیت رها شده است.» (1)در اسلام مبنا و اساس آزادی، خواست و هوس و اراده، فرد نیست، بلکه استعدادهای والای بشر است. به همین دلیل، مردم سالاری در اسلام، معنایی جدید مییابد:
در نقطه مقابل این نوع دموکراسی و آزادی، دموکراسی اسلامی قرار دارد. (2)این که میگوییم در اسلام، دموکراسی وجود دارد به این معنا است که اسلام میخواهد آزادی واقعی ـ در بند کردن حیوانیت و رها ساختن انسانیت ـ به انسان بدهد (3)
دموکراسی اسلامی بر اساس آزادی انسان است. اما این آزادی انسان، در آزادی شهوات خلاصه نمیشود... کمال انسان در انسانیت و عواطف عالی و احساسات بلند اوست. اگر بخواهیم مردم سالاری دینی را با دموکراسی غربی بسنجیم، باید گفت: «دموکراسی در اسلام یعنی انسانیت رها شده؛ حال آن که این واژه در قاموس غرب معنای حیوانیت رها شده را متضمن است.» (4)از این رو، استاد شهید دردمندانه فریاد بر میآورند که:
بعضی این چیزها را به نام آزادی و احترام به عقیده انجام میدهند. میگویند حیثیت ذاتی بشر او را لازم الاحترام کرده و لازمه احترام به بشر، احترام به عقاید او و مقدسات اوست؛ هر چه باشد ولو بت باشد. ولو بت ژاپنیها صورت عضوی از بدن باشد؛ یا مثل [بت ]هندوها گاو باشد. اما باید بدانیم که احترام به بشر و حیثیت ذاتی بشر ایجاب میکند که این
زنجیرها را که به دست خود بسته است، باز کنیم؛ نه آن که چون بشر به دست خود بسته است، پس لازمالاحترام است. ما عمل ابراهیم بتشکن و موسی که گوساله سامری را آتش زد «و انْضُرْ اِلی اِلهِکَ ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَ لَننسِفَنَّهُ فِی الیَّمِ نَسْفا» (1)(طه: 97» و عمل رسول خدا را که بتها را شکست و دور ریخت تصویب میکنیم؛ نه عمل کورش یا ملکه انگلستان و یا دولت انگلستان را که به بت پرستها اجازه [تأسیس] بت خانه میدهد و نام این عمل زشت را آزادی خواهی و دموکراسی میگذارد. اینها از لحاظ سیاست به مفهوم امروز صحیح است؛ اما از لحاظ بشریت غلط است. بنابراین، بر اساس انسانشناسی اسلامی، مصلحت انسان برخواست او تقدم دارد. اگر تمایلات انسان را ریشه و منشأ آزادی و دموکراسی بدانیم، همان چیزی به وجود خواهد آمد که امروز در مهد دموکراسیهای غربی شاهد آن هستیم. در این کشورها مبنای وضع قوانین در نهایت امر... خواست اکثریت [است].
از اینرو، استاد شهید در بیانی زیبا میفرماید: اگر معیار قانون خواست بشر باشد «این نظیر تئوری معروف ملانصرالدین است که روزی سوار قاطر بود پرسیدند کجا میروی؟ گفت: هر جا که میل قاطر باشد.» (2)
این نگرش استاد بر اساس دیدگاه توحیدی اسلام است که در بخشهای پشین بیان شد و روشن گشت که از دیدگاه استاد انسان ملک حقیقی و تکوینی خداوند است به همین دلیل، حق قانونگذاری ویژه خداوند است و حقوق بشر که شامل حق رأی و حق انتخاب است، تنها در محدوده قوانین شرعی نفوذ دارد و خارج از این محدوده، حقی برای انسان نخواهد بود.
تبلیغ کنندگان اومانیسم و انسان محوری در کشور ما، با بیانهای مغالطهآمیز آزادی را به عنوان هدف معرفی میکنند و وسیله دانستن آن را مخالفِ آزادی قلمداد میکنند. حال آن که هدف دانستن آزادی، بی توجهی به تکامل بشر و اهداف عالیه آفرینش اوست. آزادی، حق حیات و دیگر استعدادهای تکوینی بشر از شاهکارهای آفرینش است و بشر تا وقتی که از این نعمتها سود نجوید، هیچ کمالی نخواهد داشت. هدف دانستن آزادی یعنی بسنده کردن به آن، و وسیله دانستن آن یعنی استفاده از آن:
انسان آزاد و مختار است، ولی آیا چون آزاد است به کمال خودش رسیده است یا این که مختار است که کمال خودش را انتخاب کند؟ (1)
آزادی موهبتی است که میتواند وسیله کسب کمالات قرار بگیرد:
آزادی برای انسان کمال است، ولی آزادی کمال وسیلهای است؛ نه کمال هدفی. هدف انسان این نیست که آزاد باشد، ولی انسان باید آزاد باشد تا به کمالات خودش برسد. (2)
و والاترین کمالی که انسان میتواند با دستاویز قرار دادن آزادی و اختیار خود به آن نایل شود توحید است. و اگر بناست در حیات جمعی و فردی بشر هدفی را ترسیم کنیم این توحید است که در نگاه دینی محوریت مییابد و وجود انسان و همه اوصاف او و از جمله آزادی و حق انتخاب وسیلهای برای رسیدن به این هدف خواهندبود. این طلب را میتوان از تمایزی که استاد میان آزادی اندیشه و آزادی عقیده میگذارند به دست آورد.
از دیگر پی آمدهای تقدم و اصالت کمالات مَن علوی و استعدادهای عالیه بشر آن است که باورهای انسان نیز همانند رفتار او باید با این کمالات و استعدادها مطابق و هماهنگ باشد. برخی به غلط گمان میکنند که آزادی اندیشه به معنای آزادی عقیده است، در حالی که این دو تفاوتی اساسی با یکدیگر دارند و بی توجّهی به این تفاوت، مغالطهآمیز خواهد بود.
آزادی تفکر ناشی از همان استعداد انسانی بشر است که میتواند در مسایل بیندیشد. این استعداد بشری حتماً باید آزاد باشد. پیشرفت و تکامل بشر در گرو این آزادی است (1).
بنابراین، از نظر استادآزادیاندیشه نه تنها مطلوبکه لازماست:
اما آزادی عقیده؛ خصوصیت دیگری دارد... هر عقیدهای ناشی از تفکر صحیح و درست نیست. منشأ بسیاری از عقاید یک سلسله تقلیدها و تعصبهاست... آزادی عقیده، در معنای اخیر نه تنها مفید نیست، بلکه زیان بارترین اثرات را برای فرد و جامعه به دنبال دارد. (2)
معیار استاد در آزادی عقیده، همان معیاری است که در آزادی رفتار بیان شد؛ یعنی انسان تا آن جا در باورهای خویش بر حق است که این باورها با کمالات علوی او همسو و هماهنگ باشند:
بدین رو، اگر انسان عقیدهای را برگزید که بر ضد توحید است. او انسان ضد انسان است. یا بگوییم حیوان ضد انسان است. بنابراین، ملاک شرافت و احترام و آزادی انسان این است که انسان در مسیر انسانیت باشد. انسان را در مسیر انسانیت باید آزاد گذاشت نه انسان را در هر چه خودش انتخاب
کرده باید آزاد گذاشت؛ هر چند آن چه انتخاب میکند بر ضد انسانیت باشد. (1)
از نظر ایشان باورها بر دو قسماند: گاهی در نتیجه اندیشهاند و گاهی از روی احساسات هستند. نوع دوم، مانع تفکر است و اگر خواهان آزادی اندیشه هستیم، باید جلوی نوع دوم را بگیریم.
فلاسفه غرب در مورد آزادی عقیده مغالطه کردهاند. از سویی میگویند فکر و عقل بشر باید آزاد باشد و از طرفی میگویند، عقیده هم باید آزاد باشد. بت پرست هم باید در عقیده خودش آزاد باشد... در صورتی که این گونه عقاید و اعتقادات ضد آزادی فکر است. همین عقاید است که دست و پای فکر را میبندد... اعلامیه حقوق بشر نیز همین اشتباه را کرده است. (2)بنابراین، حق با انبیا بوده است؛ نه با روشی که دنیای امروز میپسندد. حق با انبیا بوده است که این گونه زنجیرها را از دست و پای بشر بر میگرفتند؛ پاره میکردند و در نتیجه میتوانستند بشر را وادار به تفکر بکنند. (3)کار صحیح کار ابراهیم (ع)است که خود را کسی میداند که یک فکر آزاد دارد و تمام مردم را در زنجیر عقاید سخیف و تقلیدی که کوچکترین مایهای از فکر ندارد، گرفتار میبیند. (4)
استاد شهید با اشاره به بت پرستی میفرماید:
آن عقیده که فکر به انسان نمیدهد! آن عقیده انعقاد است؛ تقلید است؛ تلقین است؛ یعنی زنجیری است که وهم به دست و پای بشر بسته است. بشر را در این طور عقاید آزاد گذاشتن، یعنی زنجیرهای اوهامی را که خود بشر به دست و پای خودش بسته است، به همان حال باقی گذاشتن. ولی این،
احترام به اسارت است نه احترام به آزادی. احترام به آزادی این است که با این عقاید ـ که فکر نیست بلکه عقیده است؛ یعنی صرفاً انعقاد است ـ مبارزه شود. عقیده ممکن است ناشی از تفکر باشد و ممکن است ناشی از تقلید یا وهم یا تلقین و یا هزاران چیز دیگر باشد. عقایدی که ناشی از عقل و فکر نیست، صرفاً انعقاد روحی است؛ یعنی بستگی و زنجیر روحی است. اسلام هرگز اجازه نمیدهد یک زنجیر به دست و پای کسی باشد؛ و لو آن زنجیر را خودش با دست مبارک خودش بسته باشد. (1)
بنابراین، آزادی افراد در باور و رفتار، در محدوده اخلاق و معنویات رسمیت دارد:
آزادی افراد که خود یک اصل است... باید محدود شود به سایر مصالح بشر؛ یعنی باید منحصر به اخلاق عموم و معنویات بشر باشد. (2)
مهمترین و عزیزترین حقیقت در جهان هستی توحید میباشد و باورهای انسانی باید به گونهای باشد که با این حقیقت همسو و هماهنگ باشد.
اسلام هر جا که توحید به خطر بیفتد، برای نجات توحید میکوشد؛ چون توحید عزیزترین حقیقت انسانی است. این آقایانی که راجع به آزادی بحث میکنند، نمیدانند که توحید لااقل در حد آزادی است، اگر بالاتر نباشد و قطعا بالاتر است. (3)
شرک و پایبند نبودن به توحید، به دو دلیل تجاوز از حق شمرده میشود:
1 ـ توحید از امور فطری انسان است و پیشتر گذشت که انسان در اموری که خلاف فطرت اوست، هیچ حقی ندارد.
2 ـ به باور استاد توحید از حقوق عمومی است؛ به همین دلیل باورهای
شرکآمیز، تجاوز به حقوق عمومی هستند و مبارزه با آنها جنبه دفاعی دارد:
آن جا که میان حقِ جامعه و حقِ فرد تزاحم افتد، حق جامعه بر حق فرد و حق عام بر حق خاص تقدم مییابد. (1)چنان چه توحید از حقوق شخصی افراد باشد، فرد میتواند موحد و یا مشرک باشد و در هر صورت کسی را حق اعتراض و ایجاد مزاحمت برای او نمیباشد، اما اگر توحید هم، چون آزادی از حقوق انسانی و عمومی باشد... پس اگر مردمی برای مبارزه با مشرک بجنگد، جنگ آنها جنبه دفاعی دارد. (2)حق با همان کسانی است که توحید را جزء حقوق بشریت میشمارند. (3)توحید حقیقتی است که مال من و شما نیست؛ مال بشریت است. اگر در جایی توحید به خطر بیفتد ـ چون توحید جزء فطرت انسان است و هیچ وقت فکر بشر او را به ضد توحید رهبری نمیکند، بلکه عامل دیگر دخالت دارد. اسلام برای نجات توحید دستور اقدام میدهد، ولی این معنایش این نیست که میخواهد توحید را به زور وارد قلب مردم کند، بلکه عواملی را که سبب شده است، توحید از بین برود از بین میبرد؛ عوامل که از بین رفت، فطرت انسان به سوی توحید گرایش پیدا میکند؟ (4)
عمومی دانستن حق توحید، برای فهم برخی از مصالح احکام مانند حکم ارتداد و یا جهاد، دیدگاهی جدید بر روی ما میگشاید که به مجال و نوشتاری دیگر نیازمند است.
به اعتقاد استاد شهید مطهری، به سود اسلام و انقلاب است که همه مکتبها و
اندیشهها ـ هر چند که الحادی و ضد دین باشند ـ بر اساس منطق ویژه خود در جامعه طرح شوند و در مقابل، پاسخهای منطقی دریافت کنند. اما نگرانی استاد در روزگار خود، آن بود که ماتریالیسم جامه منطق را از خود دور کرده و به سلاح تبلیغ مجهز شده بود. (1)از این رو، در عین حال که از جریان آزاد عقاید و مناظره منطقی با مکتبهای انحرافی دفاع میکنند، معتقدند که باید از شیوههای تبلیغاتی این گونه مکتبها که با فریب و گمراه کنندگی همراه است جلوگیری کنیم:
برخورد عقاید غیر از اغوا و اغفال است. اغوا و اغفال، یعنی کاری توأم با دروغ و توأم با تبلیغات نادرست انجام دادن... اغفال کردن به هیچ عنوان نمیتواند و نباید آزاد باشد. این که در اسلام خرید و فروش کتب ضاله حرام است و اجازه فروش هم داده نمیشود، بر اساس همین ضرر اجتماعی است. (2)
در اسلام شکستن سکه تقلبی و از بین بردن کتاب تقلبی واجب است. البته خرید و فروش آنها برای کسانی که قدرت تفکر و تجزیه و تحلیل دارند، مانعی ندارد؛ برای کسانی که فاقد این قدرتاند، صحیح نیست. امروز به نام آزادی عقیده و فکر، نشر هر کتابی و خرید و فروش هر کتابی را صحیح میدانند، اما اسلام این راه درآمد را به روی پیروان خود بسته است. (3)حرف ما این است که دروغ را و خیانت را باید سانسور کرد و نباید اجازه داد به نام آزادی فکر و عقیده، آزادی دروغ در میان مردم رایج شود. (4)
امروزه به کارگیری ابزارهای تبلیغاتی، مغالطه و تحریف مهمترین شیوههای ترویج مکتبهای مادی و لیبرالیستی در جوامع بشری و از جمله کشور ما است. این بدان جهت است که «مادیین کاملا احساس کردهاند که اگر مسایل را به صورت اصلی و صحیح مطرح کنند، کلاهشان سخت پس معرکه است؛ ناچار کانالهای انحرافی ایجاد میکنند؛ مغلطه به کار میبرند.» (1)شیوه تحریفی این افراد به دو صورت است:
یکی آن که از اشخاص معروف و محبوب مایه میگذارند و میکوشند آنها را هم فکر خویش جلوه دهند که استاد شهید در این مورد به تحریف شخصیت حافظ و حلاج مثال میزند. شاید امروز تحریف شخصیت خود استاد و بلکه تحریف شخصیت امامانمعصوم (ع) نمونه بارزتری باشد. سخنان روشن و مبانی استوار ایشان در رد لیبرالیسم و تلاش هواداران لیبرالیسم در کشور ما، برای طرفدار لیبرالیسم معرفی کردن ایشان، دلیل این مدعاست.
دومین شیوه تحریفی که از نظر استاد شهید خطرناکتر از شیوه نخست است، تحریف آیات قرآن و استفاده ابزاری از این آیات برای اثبات گرایشهای انحرافی است.
احزاب و افراد در حدی که عقیده خودشان را صریحاً میگویند و با منطق خود به جنگ منطق میآیند آنها را میپذیریم، اما اگر بخواهند در زیر لوای اسلام، افکار و عقاید خودشان را بگویند، ما حق داریم که از اسلام خودمان دفاع کنیم و بگوییم اسلام چنین چیزی نمیگوید. (2)
ایشان در برابر کسانی که در آن زمان برای اثبات ادعاهای خویش مبنی بر
حقانیت مکتبهای مادی به آیات قرآن تمسک میجستند، فریاد بر میآورد که:
من صریحاً اعلام خطر میکنم که نشر چنین افکاری خدمت به اسلام نیست؛ خدمت به استعمار است.
صراحت نداشتن و بیان نکردن برنامههای اصلی از طرف دولتمردان نیز در کلام شهید نوعی گمراه کردن و عوام فریبی به شمار میآید که با شیوه حکومتداری امیرالمؤمنین (ع) مخالف است.
امیرالمؤمنین صراحت به خرج داد. سیاست او صریح بود. نمیخواست کاری را که میخواهد بکند در دلش مخفی نگه دارد و بگوید فعلاً حرف صریحی نزنم تا این مردم که امروز آمدند و با ما بیعت کردند، خیال کنند که این نظم موجود، همان طوری که هست حفظ میشود. ولی بعد که روی کار سوار شویم، برنامههایی را که میخواهیم اجرا میکنیم. در نگاه علی معنای این عمل اغفال است. (1)
بحث دیگری که درباره آزادی در جامعه ما مطرح است، مسئله رابطه دین و آزادی است. این که آیا الزامهای دینی با آزادی انسان ستیزی ندارد و بندگی چگونه با آزادی سازگار است، پرسشی است که در پایان این دفتر بدان خواهیم پرداخت.
آزادی سه کاربرد برجسته دارد:
1 ـ کاربرد فلسفی؛
2 ـ کاربرد معنوی؛
3 ـ کاربرد اجتماعی.
هر سه مورد به گونهای با دین ارتباط مییابند در زمینه آزادی فلسفی
1) پیرامون انقلاب اسلامی، ص 117.
میتوان گفت همه انذارها و تبشیرها که هدف فرستادن پیامبران بوده است، هنگامی معنا خواهند داشت که آزادی فلسفی را بپذیریم و انسان را مجبور ندانیم. دین راه را به انسان مینمایاند و این انسان است که شکر یا کفران را بر میگزیند:
اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِرا وَ اِمّا کَفُورا.
ما راه را به او نشان دادیم خواه شاکر باشد یا ناسپاس. (انسان: 3)
ولی «آزادی معنوی، یعنی قسمت عالی و انسانی، از قسمت حیوانی و شهوانی او آزاد باشد.» (1)این معنی از آزادی هدف اصلی دین است. آزادی معنوی تنها جنبه درونی و شخصی ندارد. آزادی معنوی مقدمه آزادی در جامعه است. بشر تا زمانی که اسیر شهوتها و خواستههای نفسانی خویش باشد، به آزادی اجتماعی نمیرسد:
آزادی اجتماعی یعنی چه؟ یعنی بشر باید در اجتماع از ناحیه سایر افراد اجتماع آزادی داشته باشد؛ دیگران مانعی در راه رشد و تکامل او نباشند؛ او را محبوس نکنند؛ به حالت یک زندانی در نیاورند که جلوی فعالیتش گرفته شود؛ دیگران او را در جهت منافع خودشان به کار نگیرند. این را میگویند آزادی اجتماعی. (2)
روشن است که این معنا از آزادی اجتماعی، با آن چه مکتب لیبرالیسم در پی آن است، تفاوت بنیادین دارد. این آزادی به معنای آماده بودن زمینههای رشد و شکوفایی استعدادهای والای انسانی است که البته یکی از هدفهای پیامبران، بخشیدن این نوع از آزادی به انسان بوده است.
استاد شهید میفرماید:
در قرآن مجید یکی از هدفهایی که انبیا داشتهاند، این بوده است که به بشر آزادی اجتماعی بدهند، یعنی افراد را از اسارت و بندگی و بردگی یکدیگر نجات بدهند. (1)
این نوع از آزادی بدون تحقق آزادی معنوی ممکن نیست و به باور استاد شهید:
تفاوتی که میان مکتب انبیا و مکتبهای بشری هست، در این است که پیغمبران آمدهاند تا علاوه بر آزادی اجتماعی، به بشر آزادی معنوی بدهند... و آزادی اجتماعی بدون آزادی معنوی میسر و عملی نیست و این است درد امروز جامعه بشری که بشر امروز میخواهد آزادی اجتماعی را تأمین کند، ولی به دنبال آزادی معنوی نمیرود؛ یعنی نمیتواند، قدرتش را ندارد؛ چون آزادی معنوی را جز از طریق نبوت، انبیا، دین، ایمان و کتابهای آسمانی نمیتوان تامین کرد. (2)بشر امروز به نام جهان آزاد و دفاع از صلح و آزادی تمام سلب آزادیها، سلب حقوقها، بندگیها و بردگیها را دارد، چرا؟ چون آزادی معنوی ندارد؛ چون در ناحیه روح خودش آزاد نیست. (3)
پیش از این روشن شد که به باور استاد گرایشها و خواستهای انسانی دو گانگی بنیادین دارند و به ناچار باید برخی از آنها را محدود کرد. داستان مَن علوی و مَن سفلی همانند اسب و سوارش است؛ اگر اسب خوب تغذیه شود و خوب مهار شود سوارش را به اوج قله میرساند، ولی اگر طغیانگر و سست و ناتوان باشد، سوارش را به قعر دره میکشاند. بر همین اساس،
محدودیتهای شرعی که در مکتب اسلام است، همگی در راستای اصلاح و تعدیل خواستهای حیوانی میباشد و به شکوفایی خواستهای والای انسانی میانجامد:
انسان را باید آزاد کرد و این کار باید با آزادی از درون آغاز گردد. در عین حال، در روابط بیرونی هم نباید این گونه نظر داد که این روابط به هر شکلی که باشند در درون اثر نمیبخشد. اگر بنا شود تعلق اشیا به انسان هیچ نظامی و قانونی نداشته باشد و عدالت در آن رعایت نگردد، بی تردید رابطه درونی به هم میخورد (1)
به همین دلیل:
این جلوگیریها و محدودیتها [در دین] به خاطر این است که این امور موجب بدبختی و تیرگی زندگی میگردد. اگر خدا گفت شراب مخور، معنایش این نیست که اگر شراب بخوری در دنیا خوشبخت میشوی و خوشبختی دنیا با خوشبختی آخرت ناسازگار است؛ بلکه چون شراب موجب بدبختی است، هم در دنیا و هم در آخرت از آن جلوگیری شده است. تمام محرمات این چنیناند؛ یعنی اگر موجب بدبختی نبودند، حرام نمیشدند. (2)
بنابراین، در اسلام رشد طبیعی خواستهها و استعدادهای مَنِ سفلی ممنوع نیست، بلکه از انحراف گرایشهای انسانی جلوگیری میشود. به همین دلیل، احکام دینی بر اساس فطرت انسانی هستند:
رشد طبیعی استعدادها و از آن جمله استعداد جنسی، تنها با رعایت مقررات اسلامی میسر است و انحراف از آن سبب آشفتگی و بی نظمی و حتی
سرکوبی و زخم خوردگی این استعداد میگردد. (1)بنابراین «کار دین و رسالت دین محو غرایز نیست؛ تعدیل و اصلاح و رهبری و حکومت و تسلط بر آنهاست». (2)
البته اسیر بودن در چنگ شهوتها تنها زیان رساندن به شخص انسان نیست، بلکه محیط جامعه را آلوده میکند و در واقع، تجاوز به حقوق دیگران نیز خواهد بود:
جو فاسد اجتماعی، جوّ روحی را فاسد میکند و جوّ فاسد روحی زمینه رشد اندیشههای متعالی را ضعیف و زمینه رشد اندیشههای پَست را تقویت میکند.
بنابراین، حق هر انسانی است که محیطی پاک داشته باشد و آلوده کردن محیط، تجاوز به حقوق تک تک افراد جامعه است.
سیاستهایی که میخواهند اندیشههای متعالی را در مردم بِکُشَندْ، زمینه فساد اخلاقی و عملی آنها را فراهم میکنند و برای فراهم کردن این زمینه، محیط اجتماعی را با وسایلی که در اختیار دارند فاسد مینمایند. (3)
نکته دیگری که با آن این نوشتار را به پایان میبریم آن که از نظر استاد شهید وابستگی به خداوند و بندگی پروردگار به سبب آن که تعلق به کمال برتر و کمال حقیقی است، نه تنها با آزادی منافاتی ندارد، بلکه وابستگی به خدا و بندگی او، آزادیِ حقیقی است. باید گفت: هر گونه وابستگی ضد آزادی است؛ مگر وابستگی به خدا که وابستگی به خود است و وابستگی به خود کاملتر است و جز با وابستگی به خدا آزادی پیدا نمیشود. (4)