ghaemiyeh.com
طبسی، نجم الدین، 1334 ـ
تأملی نو در نشانههای ظهور (2): تقریرات درس آیتا... نجم الدین طبسی پیرامون نفس زکیّه/ تحقیق و تقریر محمد شهبازیان؛ ویراستار محمدرضا مجیری. ـ تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)؛ قم: مرکز تخصصی مهدویّت، 1389.
112 ص. ـ (بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)؛ 78)
… ریال ISBN: 978-964-7428-87-3
فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه: ص. 110-112؛ همچنین به صورت زیرنویس.
2ت 2ط /5/ 141 BP 212/297
1389
تأمّلی نو
در نشانههای ظهور
(2)
تقریرات درس آیت الله نجم الدین طبسی
پیرامون نفس زکیّه
تحقیق و تقریر: محمد شهبازیان
تاملی نو در نشانههای ظهور (2)
تقریرات درس آیت الله نجم الدین طبسی پیرامون نفس زکیّه
تحقیق و تقریر/ محمد شهبازیان
ناشر/ بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار/ محمد رضا مجیری
طراح جلد و صفحهآرا/ عباس فریدی
نوبت چاپ/ دوم، زمستان 1390
لیتوگرافی/ ترام اسکنر
شمارگان/ دو هزار نسخه
بها/ 1800 تومان
مراکز پخش:
قم: خیابان شهداء (صفائیه) / کوچه آمار (22) / بن بست شهید علیان/ مرکز تخصصی مهدویت، ص.پ119-37135 / تلفن: 7737801/ فاکس: 7737160
/ص.پ: 355-15655 / تلفکس: 5-88998601
WWW.IMAMMAHDI313.COM
info@imammahdi-s.com
شابک: 3-87-7428-964-978
بسم الله الرحمن الرحیم
سخن نگارنده10
مقدمه11
روایت اول14
بررسی سند15
دلالت روایت15
روایت دوم17
بررسی سند19
دلالت روایت19
روایت سوم19
بررسی سند20
الف. محمد بن موسی بن المتوکل20
ب. احمد بن محمد بن عیسی21
ج. حسن بن محبوب21
دلالت روایت21
روایت چهارم24
دلالت روایت25
روایت پنجم29
بررسی سند30
دلالت روایت35
روایت ششم40
بررسی سندی40
دلالت روایت41
روایت هفتم42
بررسی سند43
دلالت روایت43
روایت هشتم43
دلالت روایت44
روایت نهم45
بررسی سندی45
روایت دهم46
بررسی سند47
دلالت روایت51
روایت یازدهم53
بررسی سند54
دلالت روایت55
روایت دوازدهم57
بررسی سند58
عبایة بن ربعی58
دلالت روایت59
روایت سیزدهم66
روایت چهاردهم68
روایت پانزدهم69
بررسی سند71
دلالت روایت71
روایت شانزدهم72
بررسی سند73
دلالت روایت75
روایت هفدهم76
بررسی سند77
دلالت روایت77
روایت هجدهم77
بررسی سند78
دلالت روایت78
روایت نوزدهم78
دلالت روایت82
روایت بیستم84
بررسی سند85
دلالت روایت85
روایت بیست ویکم85
بررسی سند86
دلالت روایت86
روایت بیست ودوم89
بررسی سند90
دلالت روایت90
نتیجه گیری پایانی90
پیوست:93
روایت اول94
بررسی سند94
دلالت روایت94
روایت دوم95
بررسی سند95
دلالت روایت95
روایت سوم95
روایت چهارم96
روایت پنجم96
روایت ششم96
روایت هفتم97
روایت هشتم98
بررسی سند98
دلالت روایت99
روایت نهم99
بررسی سند100
دلالت روایت100
روایت دهم101
بررسی سند101
دلالت روایت102
روایت یازدهم102
روایت دوازدهم103
روایت سیزدهم103
روایت چهاردهم104
نظرات مختلف دربارة نفس زکیه105
منابع110
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین، سیما امام زماننا الحجة بن الحسن العسکری.
و بعد
رقیمه ارزشمند فاضل ارجمند، جناب آقای شهبازیان که بخشی از تقریرات درس حقیر پیرامون قتل نفس زکیه و در مجموعهای با عنوان تأملی نو در نشانه های ظهور (2) میباشد را ملاحظه کردم. انصافاً با حوصله فراوان و دقت تمام، مطالب درس را پیاده و به منابع اصلی مراجعه کرده و ملاحظات ارزندهای در پاورقی آورده است که جداً جای ستایش و تقدیر دارد. امیدوارم که در راه خدمت به اهل بیت نبی مکرم و نشر فرهنگ این سلاله طاهر که ـ نشر اسلام اصیل است ـ و ترویج فرهنگ مهدویت و مهدی باوری، موفق و مؤید باشند. انشاء الله شاهد آثار ارزنده ایشان باشیم. إنه ولیّ التوفیق.
قم مقدسه ـ نجم الدین طبسی
15/10/89 برابر با
30/ محرم/ 1432
برداشتهای نادرست، تطبیقهای بیموردو شیادی برخی از مدعیان و هم چنین عدم پژوهشی کامل پیرامون نشانههای ظهور، موجب گردید تا سلسله مباحث مهدوی در قالب درس خارج، توسط آیت الله نجم الدین طبسی (حفظه اله) در مرکز تخصصی مهدویّت حوزه علمیه قم برقرار گردد. پس از تقریر بحث «قیام حسنی» و نامگذاری آن با عنوان «تأملی نو در نشانههای ظهور (1)» اینک به لطف الهی دفتر دوم از این سلسله مباحث را که دربارة «نفس زکیه» میباشد به خوانندگان گرامی تقدیم میکنم.
بار دیگر این نکته را متذکر میشویم که مطالب موجود در متن اصلی، تقریرات درس استاد بزرگوار بوده و آنچه در پاورقی به عنوان «تحقیق» آمده است به قلم نگارنده میباشد.
در پایان از استاد آیت ا... طبسی، مسئولان مرکز تخصصی مهدویّت، استاد اکبر ترابی و تمامی عزیزانی که در تدوین این مطلب بنده را یاری نمودهاند، تشکر و قدردانی مینمایم.
محمد شهبازیان
10/10/89
پیش از پرداختن به بحث نفس زکیه،لازم است چند نکته را متذکر شویم:
مراداز نفس زکیه کیست؟ آیا مراد شخص معینی است یا اینکه مقصود، جمعی از افراد میباشد ؟
احتمال اول، این است که مراد، شخص معینی باشد. مشهورعلما در بارة نفس زکیه نیز همین اعتقاد را دارند و البته ظاهر روایات نیز به همین مطلب اشاره دارند.
احتمال دوم، این است که مراد، افرادی پاک سرشت هستند که در فتنههای آخر الزمان به دست ظالمان کشته میشوند و خونشان به ناحق جاری میگردد.(1)در قرآن نیز میفرماید:
أقتلت نفساً زکیةً بغیر نفس لقد جئت شیئاً نکرا(2)
آیا انسان پاکی را بی آنکه قتلی کرده باشد،کشتی؟ به راستی کار زشتی انجام دادی.
1) همان گونه که در زمان مرجعیت مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی (ره) عوامل وهابی حاضر در مسجد الحرام، مرحوم میرزا ابوطالب یزدی را که دچار حالت تهوع شده بود، به اتهام جسارت به خانه خدا و قصد تنجیس، اعدام کردند، و آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی (ره) پس از این واقعه دلخراش، سه سال رفتن به مکه را تحریم کردند.
2) سوره کهف: 74.
نظریه اول را مرحوم آیت الله سید محمد صدر(ره) مطرح کرده و اعتقاد دارد مراد از نفس زکیه ای که در روایات وارد شده است،همان محمد بن عبدالله محض ملقب به نفس زکیه میباشدکه در زمان بنی العباس در منطقه احجارالزیت، به قتل رسید.
البته این سخن و نظر را نمی توان پذیرفت. پس از بررسی روایات نفس زکیه، اشکالاتی به این دیدگاه وارد است از جمله:
الف. قتل نفس زکیه بین رکن و مقام است، در حالی که محمد بن عبدالله محض در نزدیکی مدینه و منطقه احجار الزیت به قتل رسیده است.
ب. نفس زکیه یعنی نفسی پاک و طاهر، اما این شخص را نمیتوان با چنین صفتی معرفی کرد و او را مورد تأیید اهلبیت علیهم السلام دانست؛ چرا که او خود را مهدی میدانست و مردم را برابر اهل بیت علیهم السلام، به خود دعوت میکرد.
ج. در روایات وارد شده است که فاصله میان ظهور تا قتل این شخص، پانزده روزاست که این دسته از روایات به زمان قیام حضرت مهدی علیه السلام اشاره دارد؛ لذا با محمد بن عبدالله محض مطابقت نمیکند و این مطلب، هنوز رخ نداده است.(1)
1) تحقیق: مقدمه 1. آیتالله سیدمحمد صدر (ره) در کتاب تاریخ غیبت کبری پس از ذکر نکاتی در بارة معنای اصطلاحی و لغوی «نفس زکیه» و احتمالاتی که در بارة این نشانه داده شده است، نظر خود را چنین بیان فرمودهاست: انطباق این روایت بر محمد بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علی بن ابیطالب، ابوعبدالله ملقب به نفس زکیه که در زمان ابوجعفر خلیفة عباسی قیام کرد. در اینجا به طور جدی باید ادعا کنیم شواهدی در دست داریم که مقصود از نفس زکیه، همین شخص انقلابی از خاندان حضرت علی علیه السلام باشد؛ و اگر بتوانیم قرائنی که در ردّ این نظریه آمده است را باطل کنیم، میشود ملتزم به این مطلب بشویم. تاریخ غیبت کبری، سیدمحمد صدر، ترجمه سیدحسین افتخارزاده، ص630). وی سپس به شش قرینه اشاره میکند که با توجه به آن ها، نفس زکیهای که در روایات آمده است، غیر از محمد بن عبدالله محض میباشد؛ اما آنها را نقد کرده و پس از آوردن دلایلی، نظر نهایی خود را چنین بیان میکند: بنابراین، نفس زکیه شخصی جز همین محمدبن عبدالله نیست. به جان خودم سوگند که آن، نشانهای مهم و جالب نظر بود؛ زیرا نهضتش ادامه داشته، به اندازهای که منصور دوانیقی از او به وحشت افتاده است. این مسأله، برای هر کس که به کتاب مقاتل الطالبیین مراجعه کند، روشن و واضح می شود و ما فعلا نمیخواهیم در جزئیات آن وارد شویم. (همان، ص 635). 2. ابوالفرج اصفهانی درمورد محمدبن عبدالله محض میگوید: «محمّدبن عبداللهبن الحسنبن الحسنبن علیبن أبیطالب علیهالسلام و یکنی أبا عبد الله... وکان یقال له: صریح قریش لأنه لم یقم عنه أم ولد فی جمیع آبائه و أمهاته وجداته. وکان أهل بیته یسمونه المهدی، ویقدرون أنه الذی جاءت فیه الروایة.وکان علماء آل أبی طالب یرون فیه أنه النفس الزکیة، وأنه المقتول بأحجار الزیت.» «کنیهاش اباعبدالله بود و او را از خالصترین افراد قریش از حیث نسب میدانستند، چرا که در هیچ کدام از اجدادش کنیز و بندهای نبوده است، خانوادهاش او را همان مهدی موعود میدانستند که در روایات به او اشاره گردیده است. ولی علمای آل ابیطالب اعتقاد داشتند که او نفس زکیه بوده و او در منطقه احجار الزیت کشته شده است.» مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص207.
در این بخش به روایتهایی که در بارة نفس زکیه آمده است، اشاره کرده و به بررسی آنها میپردازیم.
محمّدبن یحیی، عن أحمدبن محمّدبن عیسی، عن علی بن الحکم، عن أبی أیّوب الخزاز، عن عمر بن حنظله قال: سمعت أبا عبدالله علیه السلام یقول: «خمس علامات قبل قیام القائم: الصیحه و السفیانی و الخسف و قتل النفس الزکیه و الیمانی» فقلت: «جعلت فداک إن خرج أحد من أهل بیتک قبل هذه العلامات أنخرج معه؟» قال: «لا».
فلما کان من الغد تلوت هذه الآیه "إن نشأ ننزل علیهم من السماء آیه فظلت أعناقهم لها خاضعین" فقلت له: «أهی الصیحه؟» فقال:« أما لوکانت خضعت أعناق أعداء الله عزّوجل»(1)
عمربن حنظله گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: «پنج علامت قبل از قیام قائم می باشد:
صیحه و ندای آسمانی، سفیانی، خسف بیداء، قتل نفس زکیه و یمانی»گفتم:« فدایت شوم! اگر کسی از خاندان شما و قبل از این علامات قیام کرد، آیا به یاری اش بشتابیم؟» فرمود: «نه».
چون فردا شد، این آیه را خواندم: «اگر بخواهیم بر ایشان آیه
1) الروضة من الکافی، کلینی، ج 8، ص310.
و نشانه ای از آسمان نازل کنیم که گردن هایشان مقابل آن، خاضع شود» پس به ایشان عرض کردم: «آیا مراد از نشانه، صیحة آسمانی است؟» فرمودد: «آگاه باش که اگر آن باشد، گردن دشمنان خدا برابرش خاضع شود.»
علامه مجلسی(ره) این روایت را معتبر دانسته و چنین میگوید:
حسن کالصحیح، و الشهید الثانی عدّه صحیحا؛(1)
این روایت حسن بوده و مانند روایات صحیح است و شهید ثانی به صحت آن تصریح کرده است.
اینجا اگر ایرادی باشد که روایت را از درجة صحّت به حسن بودن پایین آورده است، به واسطة عمر بن حنظله میباشد.
علامه مجلسی در دلالت این روایت چنین میفرماید:
قوله: "الصیحة" ای النداء الذی یأتی ذکره فی الخبر الآتی "والخسفة" هی خسف جیش السفیانی بالبیداء.
قوله: "فقلت له: أ هی الصیحة؟" الظاهر أنه علیه السلام قرره علی أن المراد بها الصیحة و بیّن أن الصیحة تصیر سببا لخضوع أعناق أعداء الله؛(2)
مراد از «صیحه» یعنی نداء که در خبر دیگر خواهد آمد و مراد از «خسفه»، فرو رفتن سپاه سفیانی در بیداء است.
مراد از «آیا آن همان صیحه است؟» ظاهر این است که امام علیه السلام مراد از آیه را همان صیحه دانسته، و صیحه عاملی برای کرنش دشمنان خدا می باشد.
مرحوم ملا صالح مازندرانی میفرماید:
قوله: خمس علامات قبل قیام القایم علیه السلام - اه - العلامات کثیرة و قد مرت هذه الخمسة وعدة أخری قبل ذلک و لعلّ المراد بالنفس الزکیة الحسنی المذکور سابقا والمنادی الأول ملک و الثانی شیطان و یفرق بینهما من کان یؤمن بولایة الصاحب قبل ومن شاء الله أن یهدیه کما مر؛(1)
مراد از «پنج علامت پیش از قیام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف علامت های بسیاری است که تعدادی از آن ها و این پنج علامت را در بیانات قبلی آوردیم. و شاید مراد از نفس زکیه، همان حسنی باشد که در مطالب قبل آورده ایم. ندا دهندة اول، ملکی آسمانی است و دوّمی شیطان است و کسی می تواند بین این دو ندا تفاوت قائل شود که ایمان به ولایت امام علیه السلام داشته باشد، و خداوند بخواهد او را هدایت کند.
در مجموع، این روایت تصریحی به حتمی بودن نفس زکیه ندارد، و گویی تنها نشانه ظهور بودن قتل نفس زکیه را میفهماند؛ اگر چه پس از دقت در آن، حتمیت را میفهمیم.(2)
1) شرح اصول کافی، ملاصالح مازندرانی، ج12، ص435.
2) تحقیق روایت اوّل: در بارة عمر بن حنظله توثیق و مدحی وارد نشده و گویی آیتالله خوئی (ره) در کتاب رجال خود به این نظر متمایل است که روایات او حتی مقبوله نیز محسوب نمیشود. وی پس از آوردن نام این شخص و بیان سخنان علما در بارة او، به نقد و ردّ دلایل شهید ثانی (ره)، که تلاش دارد عمر بن حنظله را توثیق کند، می پردازد و تمام دلایل او را رد میکنند. أقول: إنّ الرجل لم ینص علی توثیقه، و مع ذلک ذهب جماعة منهم الشهید الثانی إلی وثاقته. میگویم: این شخص مدح و توثیق صریحی ندارد؛ ولی با این حال گروهی از علما همچون شهید ثانی به وثاقت او اعتقاد دارند. وی حتی ادعای عمل علما به روایاتش را قبول نکرده، و در رد این استدلال چنین میفرماید: الخامس: أن المشهور عملوا بروایاته، و من هنا سموا روایته فی الترجیح عند تعارض الخبرین بالمقبوله. و الجواب أن الصغری غیر متحققة، و تسمیة روایة واحدة من روایاته بالمقبولة لاتکشف عن قبول جمیع روایاته، و علی تقدیر تسلیم الصغری فالکبری غیر مسلمه. فإن عمل المشهور لایکشف عن وثاقة الراوی، فلعله من جهة البناء علی أصالة العدالة من جمع و تبعهم الآخرون؛ پنجمین دلیل این است که مشهور به روایات او عمل کردهاند، و لذا در بحث تعارض دو روایت با هم که یکی از آنها روایت عمربن حنظله باشد، به روایت او عمل کرده و آن را مقبوله میدانند؛ لکن این نظر قابل قبول نیست و اوّلاً اینکه مشهور به روایاتش عمل کردهاند را قبول نداریم، ثانیاً: اینکه یک روایتش را مقبوله بدانند، دلالت ندارد که تمام روایات او قابل قبول است، و به فرض قبول عمل مشهور به روایاتش، شاید مبنای آنها بحث اصاله العداله باشد که این مبنا از نگاه ما قابل قبول نیست. معجم رجال الحدیث، ج 13، ص30. نگارنده بر این اعتقاد است که با توجّه به روایت بزرگانی همچون زرارة، عبدالله بن مسکان و صفوان بن یحیی، نمیتوان به راحتی از کنار این شخص رد شد، علاوه بر اینکه نقل صفوان بن یحیی، که از مشایخ ثقات است، دلالت بر وثاقت او دارد، علامة تستری و مرحوم مامقانی (ره) و نمازی (ره)، نیز این شخص را قبول نموده و یا توثیق کردهاند. ر.ک: قاموس الرجال، ج 8، ص166؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، ج 6، ص84.
و بالاسناد یرفعه إلی أبی بصیر، عن أبی جعفر علیه السلام فی حدیث طویل إلی أن قال: «یقول القائم علیه السلام لاصحابه: یا قوم إن أهل مکة لایریدوننی، ولکنی مرسل إلیهم لأحتج علیهم بما ینبغی لمثلی أن یحتج علیهم». فیدعو رجلاً من أصحابه فیقول له: «امض إلی أهل مکة فقل: یا أهل مکة أنا رسول فلان إلیکم وهو یقول لکم: إنا أهل بیت الرحمة، ومعدن الرسالة والخلافة ونحن ذریة محمد وسلالة النبیین، وإنا قدظلمنا واضطهدنا، وقهرنا وابتز منا حقنا منذ قبض نبینا إلی یومنا هذا فنحن نستنصرکم فانصرونا». فإذا تکلم هذا الفتی بهذا الکلام أتوا إلیه فذبحوه بین الرکن والمقام، وهی النفس الزکیة. فإذا بلغ ذلک الامام قال لاصحابه:« ألا أخبرتکم أن أهل مکة لا یریدوننا؟» فلا یدعونه حتی یخرج فیهبط من عقبة طوی فی ثلاثمائة وثلاثة عشر رجلا عدة أهل بدر حتی یأتی المسجد الحرام، فیصلی فیه عند مقام إبراهیم أربع رکعات، ویسند ظهره إلی الحجر الاسود. ثم یحمد الله ویثنی علیه، ویذکر النبی صلی الله علیه وآله ویصلی علیه ویتکلم بکلام لم یتکلم به أحد من الناس. (الخ)(1)
امام باقر علیه السلام در حدیثی طولانی فرمود: مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به اصحابش میگوید:
1) سرور اهل الایمان، سیدعلی بن عبدالحمید، ص 93؛ بحار الانوار، مجلسی،ج52، ص307.
«همانا اهل مکه مرا نمی پذیرند؛ اما من فرستاده ام را به سوی آن ها روانه می کنم؛ تا با آنان سخن بگوید و دلایل ما را برای آن ها بیان کند» در این هنگام یکی از اصحابش را می خواند و می گوید: «به سوی اهل مکه برو، و بگو من فرستاده فلانی هستم و او می گوید: ما اهل بیت رحمت، ومعدن رسالت و خلافت و نسل محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستیم. ما کسانی هستیم که مورد ظلم قرار گرفته و حقّمان را غصب نموده اند. اکنون از شما طلب یاری می کنیم، ما را یاری کنید».
پس از بیان این مطالب از طرف نفس زکیه، مکیان به سوی او حمله کرده و او را بین رکن و مقام به قتل میرسانند.
این روایت از نظر سند،معتبر نبوده و مرفوعه است؛ و مشخص نیست سید علی بن عبدالحمید با چه واسطه و سندی این روایت را از ابو بصیر نقل کرده است.
این روایت اشاره دارد که نفس زکیه،سفیر حضرت علیه السلام است و پس از رساندن پیام حضرت علیه السلام، بین رکن و مقام به شهادت میرسد.
با توجّه به اینکه این روایت، در منابع دیگر، نظیر و شبیهی ندارد و تنها از کتاب سرور اهل الایمان، نقل شده است، پذیرش دلالت آن، سخت به نظر میآید.
حدثنا محمدبن موسی بن المتوکل رضی الله عنه قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحمیری، عن أحمدبن محمدبن عیسی، عن الحسن بن محبوب، عن إبی حمزة الثمالی قال: قلت لابی عبدالله علیه السلام :« إن أبا جعفر علیه السلام کان یقول: إن خروج السفیانی من الامر المحتوم». قال(لی): «نعم، واختلاف ولد العباس من المحتوم، وقتل النفس الزکیة من المحتوم». وخروج القائم علیه السلام من المحتوم، فقلت له: «کیف یکون(ذلک) النداء؟» قال: «ینادی مناد من السماء أول النهار: ألا إن الحق فی علی وشیعته، ثم ینادی إبلیس لعنه الله فی آخر النهار: ألا إن الحق فی السفیانی وشیعته، فیرتاب عند ذلک المبطلون».(1)
ابو حمزه ثمالی گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: « امام باقر علیه السلام می فرمود:
«همانا خروج سفیانی از امور حتمی است» فرمود: «بله، و اختلاف فرزندان بنی العباس نیز از امور حتمی است، و قتل نفس زکیه از امور حتمی است، و خروج مهدی علیه السلام نیز از حتمیات است».
گویی سند روایت در کمال الدین، مشکلی ندارد و روایت معتبر است. البته سه نفر در روایت هستند که شاید در نگاه اول شک برانگیز باشند.
1) کمال الدین، شیخ صدوق، ج 2، ص652، باب احادیث امام صادق علیه السلام .
این شخص توثیق خاصی ندارد؛ اما میتوان او را با توجّه به دلایل ذیل معتبر و ثقه دانست:
کثرت نقل صدوق از او، که حدود 48 روایت از او نقل نموده است.
علامه(ره) او را توثیق کرده است.
مرحوم سید ابن طاووس(ره) در فلاح السائل در بارة او میگوید:
«متفق علی وثاقته؛ بروثاقت او اتفاق است».
«الرجل لاینبغی التوقف فی وثاقته(1)تردید و توقف در وثاثت این شخص، شایسته نیست».
در بارة این شخص میگویند از ابن محبوب روایت نقل نکرده است؛ چرا که او روایت ابن محبوب از ابوحمزه را مشکل میداند.
در پاسخ باید گفت، احمد بن محمّد ابتدا این نظر را داشته است؛ اما از مبنای خود برگشته و از ابن محبوب روایت نقل کرده است.(2)
در بارة روایت ابن محبوب از ابوحمزه اشکال گرفتهاند که او نمیتواند از ابیحمزه نقل روایت کند و این دو در یک زمان نبودهاند.
این روایت، بر حتمی بودن قتل نفس زکیه دلالت دارد.(1)
1) تحقیق روایت سوم: الف) به مواردی که استاد بزرگوار به نقل از آیت الله خوئی و در وثاقت محمدبن موسی بن المتوکل آوردهاند میتوان، دعا و ترضی شیخ صدوق (ره) برای او را نیز افزود، و دعای شیخ صدوق را میتوان به عنوان مدح گرفت؛ اگر چه آیتالله خوئی، ترضی برای شخص را دلیل بر وثاقت نمیدانند. البتّه علامه تستری، این شخص را نپذیرفته و بلکه به او طعنی نیز وارد میکنند. هذا و توثیق الخلاصة له لم یعلم مستنده، و امّا توثیق ابن داوود له، فالظاهر انه تبع الخلاصة حیث لم یرمز لمستنده، کما هو دأبه فی ما یأخذ منه. هذا و یوجد فی اخباره اخبار مضامینها غیر قویة بل یوجد فیها اخبار موضوعة. منها ما فی باب من شاهد القائم علیه السلام من الاکمال ـ فی خبر ه التاسع عشر ـ فروی فیه عنه خبرا مشتملا علی وجود أخ له علیه السلام مسمی بموسی غائب معه علیه السلام مع أنه خلاف اجماعنا، و مشتملاً علی بقاء ابراهیم بن مهزیار الی اوان خروجه و علی انه علیه السلام امر ابراهیم بمسارعته مع اخوانه الیه و هو امر واضح البطلان... و لعلّ الخبر ممّا دس فی الاکمال، فکان الاعداء یفعلون ذلک قدیما، وکان یونس بن عبدالرحمن لایعمل بکل خبر، لدس اصحاب المغیرة بن سعید فی کتب اصحاب الباقر و الصادق علیه السلام . ما دلیل توثیق علامه در خلاصة الاقوال را نفهمیدیم و مستندی برای آن نیافتیم. اما توثیق ابنداوود نیز برگرفته از علامه میباشد؛ به این دلیل که مستند خود را شخص نکرده و رمزگذاری ننموده، و روش ابنداود این است که برداشتهای خود از علامه را رمزگذاری نمیکند. علاوه بر این مطالب، روایاتی از او در اکمالالدین نقل شده است که متن آنها قوی نبوده و بلکه در آنها روایات جعلی نیز یافت میشود؛ برای نمونه در باب «من شاهد القائم علیه السلام » روایتی از او نقل شده است که میگوید: امام زمان علیه السلام دارای برادری بوده که همراه او غایب شده است و نام این برادر، موسی میباشد... البته شاید خبرهای این چنینی در اکمالالدین به سبب دستبرد دشمنان شیعه در این کتب باشد؛ همان گونه که یاران سعید بن مغیره، در کتب یاران امام باقر و صادق علیه السلام دست برده بودند. قاموس الرجال، تستری، ج 9، ص613 . البته حضرت استاد طبسی این سخن علامه تستری را نپذیرفته و شائبة جاعل حدیث بودن برای محمد بن موسی را، رد فرمودند. ب) در مورد روایت احمد بن محمد بن عیسی از ابن محبوب چنین میگویند: قال الکشی عن نصر بن الصباح: ما کان أحمدبن محمّدبن عیسی یروی عن ابنمحبوب، من أجل أن أصحابنا یتهمون ابن محبوب فی روایته، عن أبی حمزة الثمالی، ثم تاب و رجع عن هذا القول. کشی از نصربن صباح نقل میکند که: احمد بن محمد بن عیسی از ابن محبوب روایت نقل نمیکرده است، چرا که گفتهاند ابن محبوب نمیتوانسته از ابوحمزه ثمالی روایت نقل کند. اما احمدبن محمدبن عیسی از این نظر برگشته و این اتهام به ابن محبوب را رد کرده است.» ( معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 2، ص298). و قد استشکل فی ذلک: بأن الحسن بن محبوب، مات سنة 224 و کان عمره خمسا و سبعین سنة إذن کیف یمکن روایته عن أبی حمزة المتوفی سنه 150؟ و الجواب عن ذلک: أنه لاسند لما ذکره من أن الحسن بن محبوب مات سنة224، و أن عمره کان 75 سنة إلا ما ذکر الکشی فی ترجمة الحسن بن محبوب (479) عن علی بن محمد القتیبی، حدثنی جعفربن محمّد عن الحسن بن محبوب. و مات الحسن بن محبوب، فی آخر سنة 224، و کان من أبناء خمس و سبعین سنة. و بما أن علی بن محمد لم یوثق، و جعفر بن محمد، مجهول، فلایمکن أن یعارض به خبر النجاشی و الشیخ و ماتقدم من الروایات؛ اشکال گرفتهاند که حسن بن محبوب در سال (224) و در سن 75 سالگی وفات کرده و از طرفی، ابوحمزه سال (150) از دنیا رفته است؛ در نتیجه سال تولد ابنمحبوب (164) میباشد و با این وصف، ابن محبوب نمیتوانسته است از ابیحمزه روایت نقل کند. به این سؤال چنین پاسخ میدهیم که این نقلی که زمان وفات ابنمحبوب را چنین بیان میکند، به دلیل وجود راویانی ضعیف مانند علیبن محمّد، و مجهول الحال مانند جعفر بن محمّد معتبر نبوده و توان مقابله با خبر نجاشی و شیخ طوسی را ندارد. (همان، ج 3، ص390، ذیل نام ثابت بن دینار). ن ک ته: در متن کشی (ص584) مطلبی آمده که با سخن بالا در تعارض است و آن اینکه اتهام ابن محبوب را در روایت از ابن ابیحمزه آورده است، نه ابوحمزه. علامه تستری در قاموس الرجال این سخن را اشتباه دانسته و میگوید اشتباهی در قلم نویسندگان رخ داده است، و همان گونه که از سخن نجاشی بر میآید، صحیح ابیحمزه ثمالی است. (ر.ک: قاموس الرجال، ج 3، ص348).
صالح مولی بنی عذراء می گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود:
فاصله زمانی بین قیام قائم علیه السلام و قتل نفس زکیه، بیش از پانزده شب نمی باشد.»
سند این روایت مشکلی ندارد، جز در مورد صالح مولی بنی عذرا که این شخص مجهول بوده و در کتب رجال نامی از او نیامده است.
البته در نصّ شیخ مفید(ره) در کتاب ارشاد، همین روایت آمده است و صالح مولی بنیعذرا را با نام صالح بن میثم آورده که مراد فرزند میثم تمّار بوده و کشی او را ثقه دانسته و از رجال کامل الزیارات میباشد.
1) کمال الدین، شیخ صدوق، ج 2، ص 650.
علاوه بر اینکه این روایت دلالت دارد که قتل نفس زکیه از علائم ظهور حضرت علیه السلام میباشد، فاصلة زمانی میان قتل نفس، تا ظهور حضرت را نیز مشخص میکند.(1)
1) تحقیق روایت چهارم: الف) در سند روایتی که کمال الدین آورده نام شعیب الحذاء آمده است که این شخص در رجال مهمل بوده و سخنی دربارة او بیان نشده است. اما با توجه به اینکه در نقل ارشاد و غیبت شیخ طوسی همین سند ذکر گردیده است، میتوان نام شعیب الحذاء را با نام شعیب الحداد تطبیق دهیم و تمامی علمای رجال شعیب بن اعین حداد را معتبر و ثقه دانستهاند. ب) صحیح همان است که با توجّه به سند روایت در ارشاد و غیبت طوسی، مراد از مولی بنیالعذراء، فرزند میثم تمّار میباشد، اگرچه میتوان او را ممدوح شمرد؛ امّا نمیتوان به راحتی او را توثیق کرد، و منبع نقل استاد طبسی از کشی را در توثیق این شخص نیافتم. تنها کسی که به صراحت او را مدح کرده، علامه حلّی است. (مگر این که استاد بزرگوار با توجّه به روایت حبابه والبیه که در رجال کشی آمده است، قائل به این نظر باشد، که در ادامه آن را خواهیم آورد). آیتالله خوئی (ره) در معجم رجال الحدیث، روایت مورد نظر علامه را نقد کرده و دلیل خود در وثاقت این شخص را حضور او در سلسلة سند تفسیر علی بن ابراهیم قمی و رجال ابن قولویه، ذکر میکند. البته بر خوانندگان پوشیده نیست که با توجّه به تغییر مبنای رجالی وی در وثاقت رجال ابن قولویه، این دلیل نیز رد میشود. از نگاه آیتالله خوئی تنها با توجه به بودن نام این شخص در اسناد تفسیر علی بن ابراهیم، می توان او را ثقه دانست؛ اگر چه این دلیل مرحوم آیت الله خوئی (ره) قابل خدشه بوده و انتساب تفسیر موجود به نام علی بن ابراهیم قمی، به او، درست نیست. استاد طبسی نیز همین عقیده را دارند که، نمیتوان به اسناد تفسیر علیبن ابراهیم اعتنا نمود. آنچه را نیز که در مورد حدیث حبابه و البیه میآورد، قابل استناد برای صحّت عقیدة او نیست؛ چرا که روایتی است در بیان فضیلت شیعیان و مدحی برای شخص صالح بن میثم محسوب نمیشود. سخن آیتالله خوئی چنین است: و قال العلامة فی الخلاصة، من الباب من حرف الصاد، من القسم الاوّل: "روی علیبن أحمد العقیقی، عن أبیه، عن محمّد بن الحسین، عن صفوان بن یحیی، عن یعقوب بن شعیب، عن صالح، قال له أبوجعفر علیه السلام : «إنّی أحبّک، و أحبّ أباک حبّاً شدیداً». أقول: هذه الروایة ضعیفة، فإنّ علیبن أحمد ضعیف و أبوه مجهول، و مع ذلک الروایة عن صالح نفسه، فلایمکن الاستدلال بها علی وثاقته، أو حسنه، إلا أن فی شهادة ابن قولویه و علی بن إبراهیم بوثاقته غنی و کفایة، و یأتی فی حبابة الوالبیة ما یکشف عن حسن حاله؛ علامه در کتاب خلاصه روایتی را نقل میکند که امام باقر علیه السلام به صالح بن میثم فرمودند: «همانا من تو را و پدرت را بسیار دوست دارم». میگویم: این روایت ضعیف است. علی بن احمد ضعیف بوده و پدرش مجهول میباشد. علاوه بر این که این روایتصالح در مدح خودش بیان میکند و نمیتوان برای وثاقت افراد از این گونه روایات استفاده کرد. البته شهادت ابن قولویه و علیبن ابراهیم قمی برای وثاقت این فرد کفایت میکند. و در بیان شرح حال حبابه والبیه حسن حال او آشکار میشود. ( معجم الرجال الحدیث، خوئی، ج 9، ص 84 ( . همچنین اگر چه این شخص در اسناد کاملالزیارات است، اما با توجّه به این که او از مشایخ با واسطه ابن قولویه میباشد، نمیتوان او را ثقه دانست. البته مبنای جدید استاد طبسی نیز همین مطلب است. استاد در کلاس درس فرمود: «قبلاٌ توثیق ابن قولویه را شامل اساتید با واسطه نیز میدانستیم؛ اما پس از دقت و تجدید نظر، توثیقات او برای اساتید بدون واسطه را حجّت میدانیم.» روایت حبابه والبیه را کشی چنین آورده است: حمدویه، عن محمد بن عیسی، عن ابن أبی نجران، عن اسحاق بن سوید الفراء، عن اسحاق بن عمار، عن صالح بن میثم، قال: دخلت أنا و عبایة الاسدی علی حبابة الوالبیة، فقال لها: «هذا ابن أخیک میثم» قالت: «ابن اخی والله حقا، ألا أحدثکم بحدیث عن الحسین بن علی صلی الله علیه وآله» فقلت: «بلی». قالت: «دخلت علیه وسلمت فرد السلام و رحب، ثم قال: ما بطا بک عن زیارتنا والتسلیم علینا یاحبابة؟ قلت: مابطأنی الا علة عرضت. قال: ماهی؟ قالت: فکشفت خماری عن برص. قالت: فوضع یده علی البرص و دعا فلم یزل یدعو حتی رفع یده، وکشف الله ذلک البرص، ثم قال: یاحبابة أنه لیس أحد علی ملة ابراهیم فی هذه الامة غیرنا وغیر شیعتنا، ومن سواهم منها براء.»؛ صالح بن میثم میگوید: من و عبایه نزد حبابه والبیه رفتیم، عبایه به حبایه گفت: ( این فرزند برادر تو میثم است). حبایه گفت: «حقیقتا فرزند برادر من است. آیا شما را خبر ندهم به حدیثی از حسینبن علی علیه السلام ؟» گفتم: «بله». گفت: «خدمت امام حسین علیه السلام رسیدم و سلام کردم. جواب سلام را داده و فرمود: چه چیزی باعث شده که نزد ما نیایی؟ گفتم: بیماری دارم که مانع دیدار شما گردیده است. و سپس بیماری برص خود را به او نشان دادم. او برص مرا مداوا نموده و فرمود: ای حبابه در این امّت کسی غیر ما و شیعیانمان، از امت ابراهیم و پیروان او محسوب نمیشود». ( اختیار معرفة الرجال، کشی، ص 332). همان گونه که آوردیم، اگرچه نمیتوان این شخص را توثیق رجالی نماییم لکن پس از مراجعه به کتب تاریخی و حدیثی قراینی به دست میآید که دلالت بر مدح ایشان دارد، که پس از گفتگو با جناب استاد طبسی (حفظه الله) ایشان نیز تأیید فرمودند. همچنین این مطلب و قراین در گفتگو با حضرت آیت الله مددی (حفظه الله) و جناب استاد اکبر ترابی (حفظه الله) مطرح شد، که توسط این دو بزرگوار تأیید گردید. 1) پس از تحقیق نگارنده در جوامع حدیثی شیعه و جمع آوری روایات «صالح بن میثم»، تمامی روایات این شخص در مدح اهل بیت علیهم السلام و توسعة ولایت ائمه علیهم السلام میباشد. 2) این شخص همانند پدر بزرگوارش از مبلغین فرهنگ تشیع بوده است، به گونهای که عبدالملک بن أعین (که از بزرگان شیعه و آل أعین بوده) فرهنگ علوی را از او آموزش دیده است. این سخن را ابوغالب زراری در رسالة فی آل أعین چنین آورده است: و روی محمد بن الحسین عن ابراهیم بن محمد بن حمران عن أبیه عن أبی عبدالله علیه السلام : ان أول من عرف هذا الأمر عبدالملک عرفه من صالح بن میثم ثم عرفه حمران عن أبی خالد الکابلی رحمهم الله. امام صادق علیه السلام فرمودند: اولین کسی که از فرزندان أعین ولایت ما را شناخت، عبدالملک بود که این شناخت توسط صالح بن میثم بود. رسالة فی آل اعین، ابوغالب زراری، ص26. 3) روایتی از او نقل گردیده که دلالت بر صحت عقیده وقابل اطمینان بودن او نزد ائمه علیهم السلام دارد. حدثنا حمید بن زیاد عن عبیدالله بن أحمد بن نهیک عن عیسی بن هشام عن أبان عن عبدالرحمن بن سیابة عن صالح بن میثم عن أبی جعفر علیه السلام : قال: قلت له: حدثنی، قال: ألیس قد سمعت [ أباک] ؟ قلت: هلک أبی و أنا صبّی. قال: قلت: فأقول فان أصبت سکت و إن أخطأت رددتنی عن الخطاء قال: هذا أهون، قال: قلت: فإنی أزعم أنّ علیاً دابّة الأرض، قال: وسکت. قال: فقال أبوجعفر علیه السلام : و أراک والله ستقول إنّ علیاً راجعٌ إلینا و قرأ: «إن الّذی فرض علیک القرآن لرادّک الی معاد». قال: قلت: والله قد جعلتها فیما أرید أن أسألک عنها فنسیتها. فقال أبو جعفر علیه السلام أفلا أخبرک بما هو أعظم من هذا؟ «و ما أرسلناک الاّ کافة للناس بشیراً و نذیراً» لاتبقی أرض إلاّ نودی فیها بشهادة أن لا إله إلا الله و أن محمداً رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و أشار بیده الی آفاق الأرض.» صالح بن میثم نقل میکند که به امام باقر علیه السلام عرض کردم: روایتی میخوانم اگر صحیح بود، سکوت فرمایید. و اگر اشتباه بود آن را اصلاح نمایید. امام علیه السلام فرمودند: این کار برای ما راحتتر است. گفتم: گمان میکنم علی علیه السلام دابةالارض است. ایشان سکوت فرمودند. سپس امام علیه السلام فرمودند: قسم به خدا که میخواهی بپرسی که علی علیه السلام رجعت خواهد نمود. و امام آیه 85 از سورة قصص را قرائت فرمودند. به امام عرض کردم: آنچه را که میخواستم بپرسم اما فراموش کردم را بیان فرمودید. امام علیه السلام فرمودند: آیا تو را از عظیمتر از آن خبر ندهم؟ سپس آیة 28 سورة سبأ را قرائت کرده و فرمودند: هیچ محلی از زمین باقی نمیماند جز اینکه صدای شهادت به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در آن شنیده میشود.» بحارالانوار، مجلسی، ج53، ص112. با توجه به صحت عقیدة صالح در اعتقاد او به رجعت، و اینکه در آن دورانی که امام باقر علیه السلام در حال تقیه بوده اند و پیرامون مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کمتر در محافل عمومی سخن گفته میشد، به صالح اطمینان شده است، میتوان به مدح صالح پی برد. 4) شیخ طوسی (ره) در کتاب أمالی پس از ذکر نام او در سلسلة سند از واژة «رحمه الله» برای او استفاده کرده است. که از نگاه نگارنده استفادة این لفظ توسط بززگان شیعه دلالت واضحی بر مدح دارد. ر.ک: امالی، طوسی، ص148، ح243، المجلس الخامس. و چه بسا بنابر این قراین است که علامة مجلسی (ره)، ابو علی حائری و دیگر رجالیون این شخص را ممدوح میدانند. ر.ک: الوجیزة، محمدباقر مجلسی، 227/ 913؛ منتهی المقال، ابوعلی الحائری، ج4، ص19، تنقیح المقال، مامقانی، ج2، ص94 (چاپ قدیم). در نهایت میتوان به روایت صالح بن میثم اعتماد نمود و متن روایت را قبول کرد.
«أخبرنا أحمدبن محمّدبن سعید قال: حدثنا علی بن الحسن، عن یعقوب ابن یزید، عن زیادالقندی، عن غیر واحد من أصحابه، عن أبی عبدالله (علیه السلام ) أنه قال: "قلنا له: السفیانی من المحتوم؟ فقال: نعم، و قتل النفس الزکیة من المحتوم، و القائم من المحتوم، و خسف البیداء من المحتوم، و کف تطلع من السماء من المحتوم، و النداء [من السماء من المحتوم] فقلت: وأی شئ یکون النداء؟ فقال: مناد ینادی باسم القائم و اسم أبیه [(علیهما السلام )]".»(1)
«زیاد قندی از تعدادی یارانش نقل میکند که از امام صادق (علیهالسلام) پرسیدیم: آیا سفیانی از علامتهای حتمی است؟ فرمودند: بله. همچنین قتل نفس زکیه از حتمیات است، و [قیام] قائم از حتمیات است، و فرورفتن [سفیانی] از حتمیات است، و آشکار شدن دستی در آسمان از حتمیات است، و ندای آسمانی از حتمیات است.
1) غیبت نعمانی، باب 14، ح 15، ص265.
پرسیدم: ندا چیست؟ فرمود: فریاد زنندهای از آسمان نام مهدی و پدرش علیهما السلام را فریاد خواهد زد.»
این روایت از نظر سند، دو اشکال دارد:
الف. افرادی که زیاد بن مروان از آنها نقل کرده است، مشخص نبوده و اعتبار آنها قابل بررسی نیست.
ب. زیاد بن مروان نیز محل اختلاف است، و اقوال متعدّدی در بارة روایاتش وجود دارد.
مرحوم مامقانی(ره)، پس از نقل نظرات علمای متقدم و بیان احادیثی که بر واقفی بودن او دلالت دارد، میگوید:
واذ قدعرفت ذلک کله فاعلم أن الاصحاب قد اختلفوا فیه.
فمنهم: من ترک حدیثه مطلقا نظرا الی وقفه، و انکاره امامة الرضا علیه السلام طمعا فی حطام الدنیا. و قد سمعت التصریح بذلک فی الخلاصة، و هو الذی بنی علیه ابن طاووس... و عده فی الحاوی [الاقوال] فی الضعفاء.
منهم من اعتمد علی حدیثه مطلقا، نظرا الی أنه و ان وقف الا أنه ثقة فی حدیثه، و هو صریح الفاضل المجلسی فی الوجیزة، حیث قال: «زیاد بن مروان القندی، موثق». انتهی....
و منهم من فصل بین روایته التی رواها قبل الوقف و التی رواها بعده، بقبول الاولی و ترک الاخیرة، بنی علیه الفاضل الشیخ عبدالنبی الکاظمی(ره) فی التکملة [الرجال]...»؛
برخی از رجالیان با توجه به انکار ولایت امام رضا علیه السلام توسط آنان و به دلیل طمع در مال دنیا، همه احادیث او را مردود
دانسته و روایاتش را قبول نمی کنند. از این دسته می توان به علامه(ره) در خلاصه، جزائری در الحاوی و سید بن طاووس، اشاره کرد.
برخی دیگر، همة احادیث او را می پذیرند و اگر چه معتقد به واقفی بودن او هستند، او را ثقه می دانند. از این دسته می توان به نظر علامه مجلسی در وجیزة، اشاره نمود.
برخی دیگر، میان روایات او قبل از واقفی شدن با روایاتش پس از واقفی شدن تفاوت گذارده و دسته اول را می پذیرفتند و دسته دوم را رد می کنند. از این دسته می توان به نظر کاظمی در تکملة اشاره کرد».
وی در بیان احوال زیاد بن مروان، اقوال علمای دیگر همچون وحید بهبهانی (در تایید زیاد بن مروان) و، سید بحرالعلوم (در رد احادیث زیاد) را آورده و به تفصیل ذکر میکند و در پایان، نظر خود را چنین بیان مینماید:
تنقیح المقال و تحقیق الحال أن یقال: ان وقف الرجل حقیقة ممنوع، لکشف قوله: ویحک! فتبطل هذه الاحادیث التی رویناها، عن اعتقاده بامامة الرضا علیه السلام بسبب سماعة التنصیص علیه من مولانا الکاظم علیه السلام . نعم لا شبهة فی فسقه بغصبه اموال الکاظم علیه السلام و عدم تسلیمه ایاه الی مولانا الرضا علیه السلام، کما لاینبغی الشبهة فی عدالته فی زمان الکاظم علیه السلام نظرا الی توثیق الشیخ(ره) ایاه، فروایاته التی رواها فی زمن الکاظم علیه السلام محکومة بالصحة لصدور ها منه فی حال الاعتدال و عروض الزندقة لایسقطها عن الحجیة.
و الظاهر أنه لا روایة له بعد وفاة الکاظم علیه السلام، لانه صار فی عالم آخر غیر عالم الروایة و التحدیث، بل باع دینه بدنیاه جزافا، و
ان اتفقت له روایة عن الکاظم علیه السلام بعد وفاته لم یندرج فی الصحیح و لا الموثق، لفقد الوثاقة المعتبره فی اتصاف خبره بشیء من الوصفین و نعم؛ یکون خبره منالقوی، لماعرفت من کشف اعترافه بصحة روایة التنصیص عن تحرزه عن الکذب فی الروایة، حتی اذا کان الصدق فیها مضرا به»؛(1)
خلاصه کلام، این که وی اعتقاد دارد:
شکی نیست که زیاد قندی، فاسق بوده است؛ به دلیل این که اموال امام رضا علیه السلام را به آن حضرت بر نگردانده است.
همچنین او در دوران امام کاظم علیه السلام، دارای وثاقت و اعتبار بوده، و روایاتی که در آن دوره نقل کرده است، دارای صحّت و اعتبارند.
اگر چه ظاهر بر این است که او پس از شهادت امام کاظم علیه السلام دیگر روایتی نقل نکرد و به کاری دیگر مشغولشد.
اگر هم روایتی از او پس از شهادت امام کاظم علیه السلام نقل شده باشد، آن روایت در رتبه روایات صحیح و موثق نیست؛ اما از روایات قوی محسوب میشود. این مطلب، بدین دلیل است که او از دروغ گویی در روایت برحذربوده است».
آیت الله خوئی نیز میگوید:
أقول: لاریب فی وقف الرجل و خبثه و أنّه جحد حق الامام علی بن موسی علیه السلام مع استیقانه فی نفسه، فانه بنفسه قد روی النص علی الرضا علیه السلام کما مر.
بل قد عرفت قول الامام ع له فی ما رواه الشیخ فی کتاب الغیبة:
1) تنقیح المقال مامقانی، ج 29، ص 31.
«یا زیاد! لاتنجب أنت وأصحابک أبدا» و قول الحسن بن محبوب أنه مات زندیقا، و لکنه مع ذلک ثقة لا لأجل أن کتابه من الاصول رواه أحمد بن محمَد بن مسلمة (سلمة)، ذکره الشیخ فی رجاله فی من لم یرو عنهم علیه السلام (22) ولالروایة الإجلاء عنه کمحمّد بن أبی عمیر....
فإن جمیع ذلک لایکفی فی إثبات الوثاقة علی ماتقدم بل لأن الشیخ المفید وثقه.
فقدعده الشیخ المفید (قدس) فی الارشاد ممن روی النص علی الرضا علی بن موسی علیه السلام بالامامة من أبیه و الاشارة الیه منه بذلک من خاصته و ثقاته وأهل الورع و العلم والفقه من شیعته. إذاً فالرجل من الثقات و إن کان قدجحد حق الإمام علیه السلام و خانه طمعا فی مال الدنیا.
فإن قلت إن شهادة الشیخ المفید راجعة إلی زمان روایته النص علی الرضا علیه السلام ولذا قد وصفه بالورع فلا أثر لهذه الشهادة بالنسبة إلی زمان انحرافه. قلت: نعم، إلا أن المعلوم بزواله من الرجل هو ورعه و أما وثاقته فقد کانت ثابتة ولم یعلم زوالها، هذا وفی شهادة جعفر بن قولویه بوثاقته غنی و کفایة؛(1)
می گویم: شکی در واقفی بودن این شخص و عدم پذیرش ولایت امام رضا علیه السلام توسط او نیست. خبیث بودنش از آنجا مشخص می شود که با وجود آن که روایت های ولایت امام رضا علیه السلام را از امام کاظم علیه السلام شنیده و نقل کرده است، اما ولایت آن حضرت را نپذیرفته است.
با این که امام کاظم علیه السلام در بارة او فرمود: «ای زیاد، تو و یارانت نجیب نخواهید بود». و حسن بن محبوب گفته است زیاد، کافر
1) معجم رجال الحدیث، خوئی، ج7ص318
از دنیا رفت، او را ثقه و معتبر می دانیم.
البته دلیل ثقه بودنش را نمی توان این دانست که او دارای اصل بوده و تعدادی از اصول چهارصدگانه که منابع شکل گیری کتاب های اربعه شیعه بوده است متعلق به او است و یا این که بزرگانی همچون محمد بن ابی عمیر از او نقل روایت کرده اند؛ بلکه دلیل وثاقت او مدحی می باشد که شیخ مفید(ره) در بارة او مطرح کرده است؛ چرا که مرحوم مفید، او را از یاران خاص و مورد اعتماد و بسیار با تقوای امام کاظم علیه السلام دانسته است.
اگر کسی اشکال کند که مدح او توسط شیخ مفید قبل از انحرافش بوده است، و این مطلب برای اعتبار او پس از انحراف کافی نیست،
جواب می دهیم که با انحراف او از پذیرش ولایت امام رضا علیه السلام ورع و تقوای او از بین می رود، نه وثاقت او در بیان و نقل حدیث و آنچه برای قبول روایات یک شخص کافی است، وثاقت او در نقل روایت است. و همین که این شخص در اسناد کامل الزیارات آمده و جعفر بن قولویه او را توثیق کرده است،کافی است».(1)
البته باید توجه کرد که دلیل آیت الله خوئی در بارة ادعای توثیق ابن قولویه، به دلیل تغییر مبنای رجالی آن مرحوم، قابل قبول نیست.
در نتیجه گیری پایانی دربارة زیاد بن مروان چنین میتوان گفت، اگر احراز شود روایاتش قبل از ولایت امام رضا علیه السلام و واقفی شدن او باشد، آنها را قبول کرده و اعتماد میکنیم و در غیر اینصورت، نمیتوان
1) معجم رجال الحدیث، خوئی، ج7ص318.
روایاتش را قبول کرد، مگر اینکه متن روایاتش قوی باشد و یا این که از اخبارش برای تأیید احادیث دیگر استفاده کنیم.
این روایت نیز بر حتمی بودن قتل نفس زکیه دلالت دارد.(1)
1) تحقیق روایت پنجم: زیاد بن مروان: به گمان نگارنده، روایات این شخص را باید معتبر دانست و می توان به روایات او عمل کرد. این شخص، از راویانی است که به یقین، تا زمان حیات امام کاظم علیه السلام دارای مدح و وثاقت بوده است، و دلیل عمده مخالفان او واقفی بودن و عدم پذیرش ولایت امام رضا علیه السلام است. همانگونه که مشهور علمای رجال قبول دارند، انحراف در مذهب به وثاقت راوی و اعتبار او در بیان حدیث ضرری نمیرساند. از طرفی وثاقت زیاد بن مروان یقینی بوده و بعد از واقفی شدنش، در زوال آن شک داریم و دلیلی بر زائل شدن آن هم نداریم؛ در نتیجه باید بنا را بر استمرار آن نهاده و به اعتبار روایات او قائل شویم. برخی علما، برای زوال وثاقت او دلایلی را مطرح کردهاند که به بررسی آنها میپردازیم. الف. و قال الشیخ فی کتاب الغیبة، فیما روی من الطعن علی رواة الواقفة: روی ابن عقدة، عن علی بن الحسن بن فضال، عن محمّد بن عمر بن یزید، و علی بن أسباط جمیعاً، قالا: قال لنا عثمان بن عیسی الرواسی: حدثنی زیاد القندی و ابن مسکان، قالا: کنا عند أبی إبراهیم علیه السلام، إذ قال: «یدخل علیکم الساعة خیر أهل الارض،» فدخل أبوالحسن الرضا( ع) و هو صبی، فقلنا: «خیرأهل الارض؟» ثم دنا فضمه إلیه، فقبله، وقال: «یا بنی تدری ما قال ذان؟» قال علیه السلام : « نعم یا سیدی هذان یشکان فی». قال علی بن أسباط: فحدّثت بهذا الحدیث الحسن بن محبوب فقال: بتر الحدیث، لا، ولکن حدثنی علی بن رئاب أن أبا إبراهیم علیه السلام قال لهما: «إن جحدتماه حقه أو خنتماه فعلیکما لعنةالله و الملائکة و الناس أجمعین، یا زیاد لا تنجب أنت وأصحابک أبدا». قال علی بن رئاب فلقیت زیاد القندی فقلت له: بلغنی أن أبا إبراهیم علیه السلام قال لک: کذا وکذا، فقال: أحسبک قد خولطت فمر و ترکنی فلم أکلمه ولا مررت به. قال الحسنبن محبوب: فلم نزل نتوقع لزیاد دعوة أبی إبراهیم علیه السلام حتی ظهر منه أیام الرضا علیه السلام ما ظهر و مات زندیقا. ( معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 315). این روایت دلالت دارد که او مورد لعن خدا و ملائکه بوده و بنا بر نقل حسن بن محبوب او کافر از دنیا رفته است. در جواب، همان سخن آیتالله خوئی (ره) را متذکر می شویم که انحراف مذهب، به وثاقت راوی ضرری نمیرساند. شیخ طوسی (ره) در عدة الاصول به این مطلب تصریح دارد و چنین می گوید: و اذا کان الراوی من فرق الشیعة مثل الفطحیة، و الواقفة، و الناووسیة و غیرهم نظر فیما یرویه: فان کان هناک قرینة تعضده أو خبر آخر من جهة الموثوقین بهم، وجب العمل به. و ان کان هناک خبر آخر یخالفه من طریق الموثوقین، وجب اطراح ما اختصوا بروایته والعمل بما رواه الثقة. وان کان ما رووه لیس هناک ما یخالفه ولایعرف من الطائفة العمل بخلافه، وجب أیضا العمل به إذا کان متحرجا فی روایته موثوقا فی امانته، وان کان مخطئا فی أصل الاعتقاد. ولاجل ما قلناه عملت الطائفة بأخبار الفطحیة مثل عبد الله بن بکیر وغیره، وأخبار الواقفة مثل سماعة بن مهران، وعلی بن أبی حمزة، وعثمان بن عیسی، ومن بعد هؤلاء بما رواه بنو فضال وبنو سماعة والطاطریون وغیرهم، فیما لم یکن عندهم فیه خلافه.» اگر راوی از فرقه های شیعه مانند فطحیه، واقفه، ناووسیه و دیگر فرق باشد و روایتی نقل کند، در صورتی که نشانهای در صحّت آن خبر داشتیم، به آن روایت عمل می کنیم. و اگر از طرف افراد موثق، روایات مخالف با نقل آنها داشتیم، روایاتشان را رد میکنیم. اما اگر روایات مخالف از طرف ثقات نداشتیم و علما به خلاف آن عمل نکرده بودند، روایات آنها را به شرط ثقه بودن قبول میکنیم؛ اگر چه آنها دارای انحراف در عقیده باشند؛ ازاین رو است که علمای شیعه به اخبار و روایتهای برخی از فطحیه و واقفه عمل میکنند. ( عدة الاصول، شیخ طوسی، ص151.) ب. «عن محمد بن الحسن بن الولید عن الصفار وسعد بن عبد الله الاشعری ـ جمیعا ـ عن یعقوب بن یزید الانباری عن بعض اصحابه قال: مضی أبو ابراهیم ـ علیه السلام ـ و عند علی بن أبی حمزة ثلاثون الف دینار وعند زیاد القندی سبعون الف دینار وعند عثمان بن عیسی الرواسی ثلاثون الف دینار وخمس جوار ـ فبعث علیهم أبوالحسن الرضا ـ علیه السلام ـ: ان احملوا ما قبلکم من المال وما کان اجمتع لابی عندکم من أثاث وجوار، فانی وارثه وقائم مقامه، وقد اقتسمنا میراثه، ولاعذر لکم فی حبس ما قداجتمع لی ولوراثه قبلکم فأما ابن أبی حمزة فانه أنکره ولم یعترف بما عنده، وکذلک زیاد القندی وأما عثمان بن عیسی فانه کتب إلیه: ان اباک ـ علیه السلام ـ لم یمت وهو حی قائم ومن ذکر انه مات فهو مبطل، وأعمل علی انه قدمضی کما تقول فلم یأمرنی بدفع شئ الیک. واما الجوار فقداعتقتهن وتزوجت بهن. ( الغیبه، شیخ طوسی، ص65). بنا بر این روایت، استدلال شده است که زیاد بن مروان وجود مال از امام کاظم علیه السلام را انکار کرده و به دروغ می گوید مالی در دست او نیست. این مطلب، بر دروغ گویی او و خارج شدنش از وثاقت دلالت دارد. در پاسخ باید گفت که این روایت را، جز با این سند کسی ذکر نکرده است و سند روایت نیز به دلیل مشخص نبودن افرادی که یعقوب بن یزید از آنها نقل روایت کرده است، قابل قبول نخواهد بود. ج. دلیل دیگر، سخن شیخ (ره) در الغیبه میباشد که در بارة سران واقفه و زیاد بن مروان میگوید: و إذا کان أصل هذا المذهب أمثال هؤلاء، کیف یوثق بروایاتهم أو یعول علیها ! و أما ما روی من الطعن علی رواة الواقفة، فأکثر من أن یحصی، و هو موجود فی کتب أصحابنا، نحن نذکر طرفا منه؛ «اگر ارکان مذهب واقفه این افرادی باشند که مذمت علما و اهل بیت(علیهم السلام ) را در بارة آنها نقل کردیم، پس چگونه به روایت آنها [در عدم ولایت امام رضا علیه السلام میتوان اعتماد کرد؟ ( الغیبه،شیخ طوسی،ص67). این مطلب، در ظاهر میرساند که امثال زیاد بن مروان و علی بن ابی حمزه ثقه نبوده و قابل اعتماد نیستند؛ اما وقتی با توجّه به سخن شیخ (ره) در کتاب عده الاصول، این سخن را مینگریم، متوجّه میشویم مراد شیخ، عدم وثاقت آنها در رد ولایت امام رضا علیه السلام و زنده ماندن امام کاظم علیه السلام است. همان گونه که در متن بالا از عدة الاصول آوردیم، او در سخنش، به قابل اعتماد بودن روایت علی بن ابی حمزه (که از ارکان واقفه است)، اشاره می کند. از دیگر تأییداتی که می توان برای اعتماد بر روایات زیاد بن مروان نام برد، نقل ابن ابی عمیر، یونس بن عبدالرحمن، ابراهیم بن هاشم و احمد بن محمد بن عیسی است ؛ به ویژه فردی مانند احمد بن محمد بن عیسی قمی که از افراد سخت گیر در نقل روایت بوده و میکوشید از هر شخصی روایت نقل نکند. همچنین اگر مبنای محقق داماد و ابن داوود را در بارة سبک نگارش رجال نجاشی بپذیریم، با توجه به این که نجاشی مذمتی در بارة زیاد بن مروان نیاورده، باید گفت که او نیز به روایات زیاد قندی اعتماد کرده است. (آنها قائلند که اگر نجاشی در مورد فردی ذمی و مدحی نیاورد، یعنی آن شخص، مذموم نیست و می توان روایتش را قبول کرد). (ر.ک: پژوهشی در علم رجال، اکبر ترابی شهرضائی،ص121). نکته: نگارنده بر این باور است که زیاد بن مروان در زمان امام رضا علیه السلام نیز نقل روایت میکرده و این مطلب را با توجه به نقلیات احمد بن محمد بن عیسی، می توان چنین توضیح داد. یکی از راویان اخبار زیاد قندی، احمد بن محمد بن عیسی است که مطمئناً این شخص در زمان حیات امام کاظم علیه السلام نقل حدیث نداشته است؛ چرا که زمان وفات او را 280ق ذکر کردهاند. اگر این شخص، صد سال نیز عمر کرده باشد، سال ولادتش 180ق خواهد بود؛ در حالی که امام کاظم علیه السلام سال 183 ق به شهادت رسید و نهایتاً احمد بن محمد، آن زمان سه یا پنج ساله بوده است. در نتیجه روایات او از زیاد قندی، در زمان امام رضا علیه السلام میباشد. البته در پاسخ به پرسشی شفاهی، استاد اکبر ترابی، این مطلب را بدین صورت توجیه فرمود: بنا بر سخن مشهور که زیاد بن مروان و دیگر سران واقفه، از میان شیعیان طرد شدند و حکم کلاب ممطورة (سگ باران دیده) را داشتند، کسی از آنها نقل روایت نکرد، همة روایات موجود در کتب شیعیان دوازده امامی از او متعلق به زمان صحت عقیدهاش بوده، و روایات احمد بن محمد بن عیسی نیز با واسطه از او و یا نقل از کتابهایش میباشد. همچنین استاد اضافه فرمود که نظر آیت الله شبیری زنجانی نیز بر همین مطلب است. سخن فوق را نمیتوان پذیرفت چرا که: 1) شیعیان از سران واقفه و معصبین آنها نقل روایت داشتهاند. به عنوان نمونه « حسن بن محمدبن سماعة » اگرچه از بزرگان واقفه و متعصبان در وقف بوده است و حتی دشمنی با شیعیان مینموده، اما شیعیان امامیه از او نقل روایت کرده و او را در نقل روایت ثقه میدانند. ر.ک: رجال نجاشی، ص41. 2) ظاهر نقل احمدبن محمدبن عیسی، نقل بدون واسطه از زیاد بن مروان میباشد.
أخبرنا أحمد بن محمد بن سعید بإسناده عن هارون بن مسلم، عن أبی خالد القماط، عن حمران بن أعین، عن أبی عبدالله علیه السلام أنه قال: من المحتوم الذی لابد أن یکون من قبل قیام القائم خروج السفیانی، وخسف بالبیداء، وقتل النفس الزکیة، والمنادی من السماء.(1)
حمران بن اعین از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود: از علائم حتمی که مطمئنا قبل از قیام قائم علیه السلام به وقوع خواهد پیوست،خروج سفیانی،خسف بیدا، قتل نفس زکیه و ندای آسمانی است».
راویان این حدیث مشکلی ندارند و همگی ثقه میباشند؛ اما فرد یا
1) غیبت نعمانی، باب 14، ح 26، ص272.
افراد واسطه بین احمد بن محمد بن سعید و هارون، مشخص نیستند و نمی دانیم اسناد ابن عقده به هارون،توسط چه افرادی صورت گرفته است؛ از این رو پذیرش روایت را مشکل میکند. با توجه به روایت قبل در غیبت نعمانی اگرهم، افراد حذف شده معلوم شوند، به دلیل وجود علی بن یعقوب که مجهول است،روایت اعتباری ندارد.
این روایت تصریح دارد که قتل نفس زکیه از علائم ظهور بوده و امام علیه السلام با تاکیدی ویژه بیان میکنند که این موارد از حتمیات است و مطمئنا رخ خواهد داد.(1)
1) تحقیق روایت ششم: افراد حذف شده در این روایت با توجه به روایت قبل آن در غیبت نعمانی کاملاً مشخص می شوند. نعمانی روایت 25 از باب 14 را چنین آورده است: أخبرنا أحمد بن محمد بن سعید قال: حدثنی علی بن الحسن التیملی، قال: حدثنا محمد وأحمد ابنا الحسن، عن علی بن یعقوب الهاشمی، عن هارون بن مسلم، عن عبید بن زرارة، عن أبی عبدالله علیه السلام ... در نتیجه افراد حذف شده در این سند، عبارتند از: علی بن حسن تیملی، محمد و احمد فرزندان حسن و علی بن یعقوب هاشمی. مراد از علی بن حسن تیملی،همان علی بن حسن بن فضال می باشد که ثقه است. (ر.ک: معجم رجال الحدیث، خوئی، ج11 ص331. محمد بن حسن، محمد بن الحسن بن فضال و برادر علی است.آیت الله خوئی (ره) او را توثیق کرده و بنا بر نقل کشی او را معتبر می داند: و هو ان محمد بن حسن بن علی بن فضال، و ان لم یصرح بوثاقته، إلا أن عد ابن مسعود ایاه فی عداد اجله الفقهاء، مدح یعتد به و هو لایقصر عن التوثیق. ( معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 15، ص230). احمد نیز برادر دیگر علی بن حسن بن فضال می باشد که نجاشی و شیخ به وثاقت او تصریح دارند. (ر.ک: معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 2، ص80 ) . علی بن یعقوب، نامش در کتب اربعه آمده است؛ توصیفی در کتب رجال ندارد و تنها به ذکر نام او بسنده کردهاند؛ از این رو آیت الله خوئی روایتی را که این شخص در سندش باشد، معتبر نمیداند. (ر.ک: معجم رجال الحدیث، ج12 ص 223،225 و226و ج18 ص122ذیل نام مروان بن مسلم؛ قاموس الرجال، ج7، ص607؛ مستدرک علم الرجال، نمازی، ج 5، ص500. هارون بن مسلم: هارون بن مسلم بن سعدان کاتب می باشد که ثقه است. معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 19، ص229. آیتالله خوئی اعتقاد دارد که نام هارون بن مسلم به اشتباه در سند روایاتی که از علی بن یعقوب هاشمی است، به جای مروان بن مسلم آورده شده، و صحیح در روایات علی بن یعقوب، مروانبن مسلم است که البته مروان بن مسلم نیز ثقه میباشد. (ر.ک: ج13، ص242، ذیل نام علی بن یعقوب هاشمی. در نهایت، با توجه به مجهول بودن علی بن یعقوب هاشمی، نمیتوان به روایت اعتماد کرد.
أخبرنا أحمد بن محمد بن سعید قال: حدثنا القاسم بن محمد قال: حدثنا عبیس بن هشام، قال: حدثنا عبدالله بن جبلة، عن أبیه، عن محمد بن الصامت، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: قلت له: «ما من علامة بین یدی هذا الامر؟» فقال: «بلی». قلت: «وما هی؟» قال: «هلاک العباسی، وخروج السفیانی، وقتل النفس
الزکیة، والخسف بالبیداء، والصوت من السماء». فقلت: «جعلت فداک! أخاف أن یطول هذا الامر؟». فقال: «لا، إنما هو کنظام الخرز یتبع بعضه بعضا».(1)
محمد بن صامت می گوید که از امام صادق علیه السلام، در بارة علائم ظهور پرسیدم. فرمود:
«از بین رفتن عباسیان، خروج سفیانی، قتل نفس زکیه، خسف بیداء و ندای آسمانی».
گفتم: «فدایت شوم! می ترسم این امر طولانی شود». فرمود:
«نه، تمام این امور، پشت سر هم خواهد بود».
این روایت، به دلیل تعدد وکثرت متن، به بررسی سند نیازی ندارد.
از این روایت حتمی بودن استفاده نمی شود، و فقط اشاره میکند که قتل نفس زکیه از علائم ظهور است.البته به این نکته نیز اشاره دارد که علامات و امور ذکر شده، در فاصله زمانی کوتاه و پشت سرهم به وقوع میپیوندند.
أخبرنا علی بن أحمد البندنیجی قال: حدثنا عبید الله بن موسی العلوی، عن یعقوب بن یزید، عن زیاد بن مروان، عن عبدالله بن سنان، عن أبی عبدالله علیه السلام أنه قال:« النداء من المحتوم، والسفیانی من المحتوم، والیمانی من المحتوم، وقتل النفس
1) غیبت نعمانی، باب 14، ح21، ص269.
الزکیة من المحتوم، وکف یطلع من السماء من المحتوم». قال: «و فزعة فی شهر رمضان توقظ النائم، وتفزع الیقظان، وتخرج الفتاة من خدرها؛(1)
عبدالله بن سنان از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود:
«ندای آسمانی از حتمیات است، سفیانی از حتمیات است، یمانی از حتمیات است، قتل نفس زکیه نیز از حتمیات است و دستی که در آسمان آشکار می شود از حتمیات می باشد». و (در ادامه) فرمود: «صدای مهیبی در ماه رمضان کسانی را که خوابند بیدار کرده و همه به خود می آیند».
علی بن احمد بن نصر بندنیجی
این شخص، درکتب رجال، توثیقی ندارد. وتنها سخنی که در بارة او ذکر کردهاند،کلام ابن غضائری است. که او را تضعیف کرده و معتبر نمی داند. با توجه به این که صحت انتساب کتاب رجالی ابن غضائری به او ثابت نیست،نمی توان این سخن را پذیرفت و این شخص از افراد مجهول الحال محسوب میشود.(2)
البته آیت الله نمازی بنا بر قول ابن غضائری و علامه حلی (که از قول ابن غضائری تبعیت کرده است)، این شخص را ضعیف میداند.(3)
عبیدالله بن موسی العلوی
این شخص در رجال بررسی نشده وعموما نامی از او نبردهاند. علامه تستری نیز در دو مورد یادی از او میکنند ولی هیچ توضیحی پیرامون او متذکر نمیگردند.(1)
در این روایت نیز حتمی بودن قتل نفس زکیه مطرح است.
أخبرنا أحمد بن محمد بن سعید قال: حدثنی علی بن حسن، عن علی بن مهزیار، عن حماد بن عیسی، عن الحسین بن المختار، قال: حدثنی ابن أبی یعفور، قال: قال لی أبوعبدالله علیه السلام : «أمسک بیدک،هلاک الفلانی [اسم رجل من بنی العباس] وخروج السفیانی، وقتل النفس، وجیش الخسف، والصوت». قلت: «وما الصوت؟ أ هو المنادی،» فقال:« نعم؛ وبه یعرف صاحب هذا الامر» ثم قال:
« الفرج کله هلاک الفلانی [من بنی العباس]».(2)
ابن ابی یعفور میگوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: «با دستت بشمار: هلاک فلانی[نام مردی از بنی عباس را برد.] و خروج سفیانی و قتل نفس و فرو رفتن سپاه و صدا». پرسیدم: «مراد از
صوت، ندای آسمانی است؟» فرمودند: «بله؛ و به واسطه این صدا، صاحب این امر علیه السلام معرفی می شود و سپس ادامه داد: «گشایش، در هلاکت فلانی است».
این روایت را به دلیل کثرت نظائر آن میپذیریم و به بررسی سند نیازی نیست.
در این روایت نیز اشاره دارد که قتل نفس زکیه،از علایم ظهور است و بعید نیست که اشاره به حقیقت ظهور داشته باشد.
أخبرنا علی بن الحسین، قال: حدثنا محمد بن یحیی العطار، قال: حدثنا محمد بن حسان الرازی، قال: حدثنا محمد بن علی الکوفی، قال: حدثنا عبدالله ابن جبلة، عن علی بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: قلت له: «جعلت فداک متی خروج القائم علیه السلام ؟». فقال: «یا أبا محمد! إنا أهل بیت لا نوقت، وقدقال محمد صلی الله علیه و آله و سلم : "کذب الوقاتون"، یا أبا محمد! إن قدام هذا الامر خمس علامات: اولیهن النداء فی شهر رمضان، وخروج السفیانی، وخروج الخراسانی، وقتل النفس الزکیة، وخسف بالبیداء».(1)
1) غیبت نعمانی، ص301، باب 16، ح 6.
ابو بصیر می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام، عرض کردم: «فدایت شوم!چه زمانی قائم خروج می کند؟»
فرمود: «ما اهل البیت، وقت ظهور را مشخص نمی کنیم.وپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «دروغ می گویند کسانی که برای ظهور، وقت مشخص می کنند.ای ابا محمد! همانا پیش از این امر،پنج علامت وجود دارد. نخستین آن ها ندای آسمانی در ماه رمضان است، و خروج سفیانی، و خروج خراسانی و قتل نفس زکیه وخسف (فرورفتن) بیداء».
محمد بن حسان الرازی: این شخص را توثیق نکردهاند وگویا او را نمی پذیرند.
پقال النجاشی: «محمد بن حسان الرازی أبوعبدالله الزینبی (الزبیبی):
یعرف و ینکر، بین بین، یروی عن الضعفاء کثیرا... و قال ابن الغضائری: "محمد بن حسان الرازی أبوجعفر، ضعیف".
و قال الوحید ـ قدس سره ـ: «محمد بن حسان الرازی، وصفه الصدوق بخادم الرضا علیه السلام وهو فی طریقه إلی محمد بن مسلم، و یروی عنه محمد ابن أحمد بن یحیی، و لم یستثن روایته، و هو دلیل علی عدالته و یؤیده روایة الاجلةعنه، مثل محمد بن یحیی العطار، و أحمد بن إدریس، و الصفار وغیره" (إنتهی).
أقول: أما توصیف الصدوق إیاه بخادم الرضا علیه السلام فلا أصل له، و إنما ذکر روایة عن محمد بن زید الرزامی خادم الرضا علیه السلام، فی طریقه إلی محمدبن أسلم الجبلی.
و أما روایة محمد بن أحمد بن یحیی عنه، فهی و إن کانت صحیحة، إلا أنها لا تکشف عن العدالة، بل غایة الامر، أنها
تکشف عن اعتماد ابن الولید علیه، و هو لایدل لا علی التوثیق و لا علی العدالة.
هذا وقدذکرنا غیر مرة، أن روایة الاجلاء عن شخص، لاتدل علی وثاقته، و لاحسنة. فالرجل لم تثبت وثاقته، و إن کان ضعفه لم یثبت أیضا. فإن عبارةالنجاشی لاتدل علی ضعفه فی نفسه، وتضعیف ابن الغضائری لایعتمد علیه، لان نسبة الکتاب إلیه لم تثبت.(1)
نجاشی در بارة او می گوید: یعرف و ینکر، از افراد ضعیف، بسیار نقل می کند.
ابن غضائری او را ضعیف می داند و وحید بهبهانی(ره) می گوید: شیخ صدوق او را خادم امام رضا علیه السلام می داند و در طریق شیخ صدوق قرار دارد.محمد بن احمد بن یحیی از او روایت نقل می کند؛ درحالی که او را از میان کسانی که محمد بن احمد از آن ها نقل می کند، استثنا نکرده اند.و این مطلب بر عدالت او دلالت دارد. نقل بزرگانی همچون محمد بن یحیی العطار،احمد بن ادریس، صفار و...از او، این مطلب را تأیید می کند.(پایان کلام وحید).
می گویم: این که صدوق او را خادم الرضا علیه السلام دانسته، چنین نیست و صدوق، او را به این نام نخوانده است.
نقل محمد بن احمد بن یحیی از او ثابت است؛ اما این مطلب تنها دلالت دارد که ابن ولید بر او اعتماد کرده است، و اعتماد ابن ولید، دلیل وثاقت او نیست.
روایت اجلا از این شخص نیز دلالت بر وثاقت او ندارد.از طرفی عبارت نجاشی دلیلی بر ضعف او نبوده و چون به کتاب
1) معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 15، ص 190.
ابن غضائری اعتماد نداریم،تضعیف ابن غضائری نیز قابل قبول نیست.
در نهایت، این شخص توثیقی ندارد؛ اگر چه ضعفش نیز اثبات نشده است.
در بارة معنای «یعرف و ینکر» که نجاشی در بارة او به کار برده، معانی مختلفی مطرح شده است. تقریباً مجموع این نظرات در معجم مصطلحات الرجال و الدرایه، چنین آمده است:
المراد أنه یؤخذ به تارة و یرد أخری،او أن من الناس من یأخذ به ومنهم من یرده و ذلک إما لضعفه أو لضعف حدیثه.
و ربما قالوا فی الراوی نفسه: إنه یعرف وینکر.
(عدة الرجال نهایة الدرایة)
فی دلالته علی الجرح تأمل.
(الوجیزة)
لیس من أسباب الجرح وضعف الحدیث علی رویة المتأخرین.نعم هو من أسباب المرجوحیة المعتبرة فی مقامها.
(فوائد الوحید)
لیس بظاهر فی القدح؛اذ لامنافاة بینه وبین العدالة،لکن تصلح للترجیح.
(عدة الرجال)
لادلالة فیها علی القدح فی العدالة،بل الظاهر من التقیید عدمه.ولعله لذا أو غیره لم یذهب ذاهب إلی إفادتها القدح فی العدالة.
(توضیح المقال)
لاظهور له بالقدح.
(نهایة الدرایة)
لاشبهة فی إفادته الذم فی حدیث الراوی،وفی دلالته علی القدح فی العدالة خلاف.
(مقباس الهدایة)(1)
مجموع سخنان فوق به این نکته اشاره دارد که این لفظ دلالت بر مذمتِ شخص راوی نداشته و از اسباب جرح به شمار نمیآید.
در پایان باید گفت، اگر روایت اجلاء از او اثبات شود، او را قبول میکنیم در غیر این صورت، نمیپذیریم.
محمد بن علی الکوفی
توثیقی برای این شخص نیافتیم و حتی میتوان او را مجهول دانست.
آیتالله خوئی، تنها به ذکر روایات نقل شده از او میپردازد، و هیچ سخنی در بارة او بیان نمیفرماید و در پایان بحث به این نکته اشاره میکند که:
أقول الظاهر أن هذا غیر محمد بن علی، المکنی بابی سمینة؛(2)
ظاهر این است که این شخص، غیر از محمد بن علی متصف به لقب ابو سمینه می باشد.
علامه تستری نیز تنها به ذکر این جمله در بارة او بسنده میکند:
روی عنه احمد البرقی فی المشیخة فی هارون بن خارجة وفی فهرست الشیخ عیسی بن عبدالله العلوی العمری؛(1)
همچنین میان رجال افرادی دیگر هستند که نامشان محمد بن علی است و به کوفه منسوب بودهاند. این مطلب، باعث اشتراک میان این افراد میشود، و با توجه به عدم امکان تشخیص آن ها، نمیتوان محمد بن علی کوفی را معتبر دانست.
این روایت نیز اشاره دارد که قتل نفس زکیه از نشانههای ظهور بوده و از نشانههای حتمی است. و ندای آسمانی در ماه مبارک رمضان قبل از آن میباشد.(2)
1) قاموس الرجال، تستری، ج 9، ص459.
2) تحقیق روایت دهم: محمد بن احمد بن یحیی را ثقه دانستهاند؛ ولی ابن ولید، روایت او از برخی راویان را قبول ندارد که در کتب رجال به این صورت آمده است: کان ثقة فی الحدیث. إلا أن أصحابنا قالوا کان یروی عن الضعفاء ویعتمد المراسیل ولایبالی عمن أخذ وما علیه فی نفسه مطعن فی شیء وکان محمد بن الحسن بن الولید یستثنی من روایة محمد بن أحمد بن یحیی ما رواه عن محمد بن موسی الهمدانی، أو ما رواه عن رجل، أو یقول بعض أصحابنا، أو عن محمد بن یحیی المعاذی، أو عن أبی عبدالله الرازی الجامورانی، أو عن أبی عبدالله السیاری، أو عن یوسف بن السخت، أو عن وهب بن منبه، أو عن أبی علی النیشابوری (النیسابوری) أو عن أبی یحیی الواسطی، أو عن محمد بن علی أبی سمینة، أو یقول فی حدیث، أو کتاب ولم أروه، أو عن سهل بن زیاد الآدمی، أو عن محمد بن عیسی بن عبید بإسناد منقطع، أو عن أحمد بن هلال، أو محمد بن علی الهمدانی، أو عبد الله بن محمد الشامی، أو عبد الله بن أحمد الرازی، أو أحمد بن الحسین بن سعید، أو أحمد بن بشیر الرقی أو عن محمد بن هارون، أو عن ممویه بن معروف، أو عن محمد بن عبد الله بن مهران، أو ما ینفرد (یتفرد) به الحسن بن الحسین اللؤلؤی وما یرویه عن جعفر بن محمد بن مالک، أو یوسف بن الحارث، أو عبدالله بن محمد الدمشقی. قال أبو العباس بن نوح وقد أصاب شیخنا أبو جعفر محمد بن الحسن بن الولید فی ذلک کله وتبعه أبو جعفر بن بابویه رحمه الله علی ذلک إلا فی محمد بن عیسی بن عبید فلاأدری ما رابه فیه، لأنه کان علی ظاهر العدالة والثقة؛ او ثقه است؛ ولی از راویان ضعیف نقل میکند و به روایات مرسل اعتماد مینماید. جناب ابن ولید، روایات او از چنین افراد یا با چنین الفاظی را، قبول نکرده است؛ مانند: «محمد بن موسی همدانی» یابگوید «از کسی»، یا بگوید «بعضی از اصحاب ما»، و... ابوالعباسبن نوح گفت: محمد بن حسن بن ولید در این استثنا راه درستی را پیموده است، مگر در بارة محمد بن عیسی بن عبید که نمی دانم منشأ شک درباره او چه بوده است؛ زیرا او انسانی بود که عدالت و وثاقتش ظاهر و آشکار بود. جناب ابوجعفر ابنبابویه (شیخ صدوق) نیز از ابنولید در این استثنا پیروی کرده است. (ر.ک. رجال نجاشی، ص 348) بنابر این سخن نجاشی، تعدادی از علما به این اعتقاد رسیدهاند که اگر محمد بن احمد از کسی روایت نقل نمود و ابن ولید آن را استثنا نکرده بود، آن شخص معتبر است و تضعیف نمیشود. در نتیجه با توجه به عدم استثناء «محمدبن حسان رازی» توسط ابن ولید، این شخص معتبر و ثقه میباشد. این نظر را آیتالله خوئی نمیپذیرند و از این رو سخن وحید بهبهانی را رد کرده است. برای تفصیل بحث ر.ک: پژوهشی در علم رجال، اکبر ترابی شهرضائی، ص329. مراد از «یعرف وینکر» المراد بذلک أنه یروی ما لاتقبله العقول العادیة المتعارفة و هذا لاینافی الوثاقة؛ روایاتی نقل کرده است که در نگاه اول با عقل مردم عادی،درک نمی شود. و این مطلب، بر ضعف دلالت ندارد. ( معجم رجال الحدیث، ج 9، ص73 ذیل نام سعد بن طریف). آیتالله سبحانی پس از ذکر این مطلب که تضعیف راوی در عمل، از دو جنبه بحث می شود و یکی از جوانب این است که حدیث او را ضعیف شمرده باشند و الفاظی مانند «یعرف وینکر» را برای احادیث او به کار ببرند، این سؤال را مطرح می کند: «آیا این الفاظ، قدح و ضرری در عدالت وارد میکنند؟» سپس چنین جوابی از وحید بهبهانی نقل می کند: «این الفاظ و مانند آن، در قدح عدالت ظهور ندارند.» با توجه به ا0ین که آیت الله سبحانی جواب وحید بهبهانی را برای سوال خود برگزیده است، می توان نتیجه گرفت که نظرش همان جواب وحید بهبهانی است و عبارت «یعرف و ینکر» را برای راوی قدح نمیدانند. ( کلیات فی علم الرجال، جعفر سبحانی، ص435). استاد اکبر ترابی، این واژه را از الفاظ ذم و قدح می داند. ( پژوهشی در علم رجال، اکبر ترابی شهرضائی، ص456). در مجموع، با توجه به نظر بیشتر علما نمیتوان این واژه را تضعیف راوی فرض کرد، به ویژه با توجه به تعریفی که آیتالله خوئی از این لفظ دارند. در پایان، نگارنده اعتقاد دارد با توجه به این که در بارة محمد بن حسان رازی تضعیفی وارد نشده است، ازطرفی توسط ابن ولید (با آن جلالت و تخصصش در شناخت راوی)، استثنا نگردیده است، میتوان به روایات او اعتنا کرد. البته این روایت را نمیتوان به دلیل وجود محمد بن علی کوفی پذیرفت.
حدثنا صفوان بن یحیی (رضی الله عنه)قال:حدثنا محمد بن حمران،قال،قال الصادق علیه السلام : إن القائم منا منصور بالرعب، مؤید بالنصر، تطوی له الأرض،وتظهر له الکنوز کلها، ویظهر الله تعالی به دینه علی الدین کله ولوکره المشرکون، ویبلغ سلطانه المشرق والمغرب، ولایبقی فی الارض خراب إلا عمر، وینزل روح الله عیسی بن مریم علیه السلام فیصلی خلفه» قال ابن حمران قیل له: «یا ابن رسول الله! متی یخرج قائمکم ؟»
قال:.....وخروج السفیانی من الشام، والیمانی من الیمن، وخسف بالبیداء، وقتل غلام من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بین الرکن والمقام اسمه محمد بن الحسن ولقبه النفس الزکیة، وجاءت صیحة من السماء بأن الحق مع علی وشیعته، فعند ذلک خروج قائمنا علیه السلام ؛(1)
محمد بن حمران می گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: «همانا قیام کننده از ما،همیشه پیروز است و با یاری الهی نصرت می یابد. زمین برای او تمام داریی اش را ظاهر می کند،وخداوند دینش را بر همه ادیان دیگر برتری می دهد، اگر چه مشرکان نخواهند. و سلطنتش تمام شرق و غرب را خواهد گرفت. هیچ زمین ویران شده ای نیست، مگراین که آباد می شود عیسی بن مریم پشت سر او به نماز می ایستد».
1) مختصر اثبات الرجعة، ح 18.
ابن حمران گفت:از ایشان پرسیدند: «چه زمانی قائم شما خروج می کند؟».
فرمود: «... زمانی که خروج سفیانی از شام رخ دهد، و یمانی از یمن خارج شود، و فرو رفتن زمین اتفاق افتد، و جوانی از آل محمّد بین رکن و مقام در مکه کشته که اسم او محمد بن حسن و لقبش نفس زکیه می باشد، و ندائی از آسمان بیاید که حق با علی و شیعیانش است. این هنگام، قائم خروج خواهد کرد».
این روایت را از کتاب الغیبة، تالیف فضل بن شاذان نقل کردهاند و در مختصر اثبات الرجعة نیز آمده است؛ اما کتاب الغیبة در اختیار ما نیست و مشخص نیست افراد ناقل این عبارت از فضل،از چه منبعی بهره بردهاند. همچنین کتاب مختصر اثبات الرجعة نیز معتبر نیست و نمی توان بدان استناد کرد؛ چرا که طریق به این کتاب مخدوش است.
این روایت تصریح دارد که قتل نفس زکیه از نشانههای ظهور بوده و این شخص بین رکن و مقام نیز کشته میشود. همچنین به نام و لقب او نیز تصریح دارد._ (1)_
1) تحقیق روایت یازدهم: این کتاب گزیده ای از کتاب اثبات الرجعة ابن شاذان می باشدکه به نام منتخب اثباتالرجعة نیز خوانده می شود. ر.ک: الذریعة،آقا بزرگ طهرانی،ج1، ص93). همچنین باید توجه داشت که اثبات الرجعه، غیر از کتاب الغیبه است که آن هم از دیگر تألیفات فضل بن شاذان میباشد. (ر.ک: الذریعة،آقا بزرگ طهرانی،ج 16، ص78). این کتاب، طریق مشخصی ندارد، و نمیدانیم در نقل این کتاب چه افرادی قرار دارند شیخ حر عاملی (ره) طریق صحیحی به این کتاب ندارد، و بیان می کند: «این کتاب، آن چیزی است که ما یافتیم {وجاده} و به خط بعض فضلاء از رساله اثبات الرجعه، فضل بن شاذان، نقل شده است.» همان گونه که میبینیم، طریق شیخ حر به این کتاب مشخص نیست. (ر.ک: الذریعة،آقا بزرگ طهرانی،ج 22، ص367). این روایت در کمال الدین، با سندی دیگر ذکر شده است، که با توجه به اعتبار کمالالدین، در صورت صحیح بودن سند، میتوان روایت را پذیرفت. روایت چنین است: حدثنا محمد بن محمد بن عصام رضی الله عنه قال: حدثنا محمدبن یعقوب الکلینی قال: حدثنا القاسم بن العلاء قال: حدثنی إسماعیل بن علی القزوینی قال: حدثنی علی بن إسماعیل، عن عاصم بن حمید الحناط، عن محمد بن مسلم الثقفی قال: سمعت أبا جعفر محمدبن علی الباقر علیه السلام یقول: «القائم منا منصور بالرعب، مؤید بالنصر تطوی له الأرض وتظهر له الکنوز، یبلغ سلطانه المشرق والمغرب، ویظهر الله عزوجل به دینه علی الدین ولوکره المشرکون، فلایبقی فی الأرض خراب إلا قدعمر، و ینزل روح الله عیسی بن مریم علیه السلام فیصلی خلفه» قال: قلت(1): «یاابن رسول الله! متی یخرج قائمکم؟» قال:«... وخروج السفیانی من الشام، والیمانی من الیمن، وخسف بالبیداء، وقتل غلام من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بین الرکن والمقام، اسمه محمد بن الحسن النفس الزکیة، وجاءت صیحة من السماء بأن الحق فیه وفی شیعته، فعند ذلک خروج قائما...». (کمال الدین، ج2، ص331، باب احادیث امام باقر علیه السلام ح 16). تقریبا میتوان گفت متن روایت فضل بن شاذان و صدوق، یکی است و تنها در سند اختلاف دارند. اما در سند شیخ صدوق (ره) افرادی مجهول هستند و نمی توان به این روایت اعتنا کرد. محمد بن محمد بن عصام در کتب رجالی، در بارة او تنها به این مطلب اشاره کردهاند که او از مشایخ صدوق است و صدوق برای او پسوند «رضی الله عنه» را آورده است. البته از نظر نگارنده این سخن بر مدح و اعتبار دلالت دارد. «من مشایخ الصدوق، ترضی علیه فی المشیخة فی طریقه إلی محمد بن یعقوب الکلینی» ( معجم رجال الحدیث، خو0ئی، ج 17، ص199 همچنین ر.ک: قاموس الرجال، تستری، ج 9، ص549). محمد بن یعقوب کلینی در وثاقت و جلالت او شکی نیست. قاسم بن علاء این شخص از وکلای امام عصر علیه السلام و همچنین از مشایخ شیخ کلینی (ره) می باشد. مرحوم کلینی هنگام بردن نام او از واژه «رحمه الله» استفاده کرده است نیز در کتاب غیبت طوسی، روایتی آمده است که بر جلالت و مدح او دلالت دارد. (ر. ک: الغیبة، طوسی، ص310 باب التوقیعات الواردة من جهته علیه السلام ش263). برای شرح حال این شخص، ر.ک: معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 14، ص32؛ قاموس الرجال، تستری، ج 8، ص481. اسماعیل بن علی القزوینی از این شخص، نامی در کتب رجالی نیامده است. علی بن اسماعیل از این شخص نیز نامی برده نشده است. بهتر است بگوییم به دلیل اشتراک نام و عدم امکان تمییز در بارة او توقف میکنیم. عاصم بن حمید و محمد بن مسلم نیز ثقه هستند. در نهایت با توجه به این که دو تن از افراد موجود در سند را نتوانستیم توثیق کنیم،نمی توان به سند روایت اعتنا نمود.
(أخبرنا أحمد بن محمد بن سعید قال: حدثنی علی بن الحسن، عن علی ابن مهزیار، عن حماد بن عیسی، عن الحسین بن المختار، عن عبدالرحمن بن سیابة عن عمران بن میثم، عن عبایة بن ربعی الاسدی قال: " دخلت علی أمیرالمؤمنین علی علیه السلام وأنا خامس خمسة وأصغر القوم سنا، فسمعته یقول: «حدثنی أخی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أنه قال: إنی خاتم ألف نبی وإنک خاتم ألف وصی..... ألا اخبرکم بآخر ملک بنی فلان؟» قلنا: «بلی؛ یا أمیرالمؤمنین». قال: «قتل نفس حرام فی یوم حرام، فی بلد حرام عن قوم من قریش، والذی فلق الحبة، وبرأ النسمة ما لهم ملک بعده غیر خمس عشرة لیلة». قلنا: «هل قبل هذا أو بعده من شئ؟» فقال: «صیحة فی شهر رمضان تفزع الیقظان، وتوقظ النائم، وتخرج الفتاة من خدرها».(1)
عبایة بن ربعی گفت: خدمت امیر المومنین علی علیه السلام رسیدم؛ در حالی که کوچکتر از دیگران بودم. پس از او شنیدم که فرمود: «برادرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، برای من نقل نمود: «همانا من آخرین پیامبران هستم، و تو آخرین وصی هستی» سپس علی علیه السلام فرمود: «آیا شما را به هلاکت ملک فلان خبر ندهم؟» گفتیم: «بله؛ یا امیرالمومنین!» فرمود: «کشتن شخصی بی گناه از قوم قریش
1) غیبت نعمانی، ص267، باب 14، ح 17.
که ریختن خونش حرام است، در روزی که قتل حرام است، و در شهری که ریختن خون در آن حرام است. قسم به خدا برای این حاکمان، پس از این قتل، بیش از پانزده شب باقی نخواهد ماند». پرسیدیم: «آیا قبل یا بعد از این واقعه، رویداد دیگری نیز هست؟» فرمود: «صدایی مهیب در ماه رمضان که خواب را از چشم همه می رباید».)
این شخص، توثیق صریحی ندارد و آیت الله خوئی در بارة او به این چند جمله بسنده کرده است.
(من أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام، رجال الشیخ، کذا حکاه المیرزا، والسید التفریشی، والمولی عنایة الله القهبائی، عن رجال الشیخ، و لکنه لایوجد فی المطبوع منه. وعده البرقی من خواص أصحاب علی علیه السلام، من مضر. وعده الشیخ فی رجاله من أصحاب الحسن علیه السلام، قائلا: عبایة ابن عمرو بن ربعی فی نسخة وفی نسخة أخری: عبایة بن ربعی؛(1)
از اصحاب امیرالمومنین علیه السلام است. (کتاب رجال شیخ). این مطلب را میرزا، سید تفرشی و قهبائی، از رجال شیخ نقل می کنند که البته در نسخه چاپ شده از رجال شیخ یافت نشد. برقی او را از یاران خاص حضرت علیه السلام و از قبیله مضر می داند.
و شیخ طوسی او را از یاران امام حسن مجتبی علیه السلام نیز دانسته و نامش را بدین صورت آورده است: عبایة بن عمرو بن ربعی،
1) معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 9، ص252.
و در برخی نسخ آمده است: عبایة بن ربعی.)
در کتب اهل سنت نیز از او چنین یاد میکنند:
(عبایة بن ربعی: عن علی وعنه موسی بن طریف کلاهما من غلات الشیعه،له عن علی «أنا قسیم النار»(1)
عبایة بن ربعی از علی علیه السلام نقل کرده است که: «من[علی] تقسیم کننده آتش جهنم هستم». موسی بن طریف نیز از او نقل روایت کرده است. و عبایه و موسی بن طریف از غالیان محسوب می شوند.
در مجموع، با توجه به سخن برقی که او ا از خواص یاران حضرت علی علیه السلام میداند و با توجه به روایات او که بیشتر آنها در فضل علی علیه السلام میباشد ـ به گونه ای که مخالفان شیعه، او را غالی نامیدهاند و تحمل روایات او را ندارند ـ او را مقبول میدانیم.
این روایت، تصریحی به نام نفس زکیه ندارد؛ اما با توجه به قرائن موجود در خبر، میتوان این روایت را بر نفس زکیه تطبیق داد.
قرائن عبارتند از:
امام علیه السلام این جا نفسی را مطرح میکند که ریختن خونش حرام است و در بارة نفس زکیه به این مطلب اشاره کردیم.
این شخص در شهری کشته میشود که قتل در آن، حرام است،و
1) لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، ج 3، ص300، من اسمه عبایة .
این مطلب را نیز در بارة نفس زکیه متذکر شدیم.
1) تحقیق روایت دوازدهم: از این شخص در کتب اهل سنت با تعابیر مختلفی یاد می کنند. عبایة بن ربعی الاسدی، روی عن عمر و علی بن ابی طالب وکان قلیل الحدیث، رحمت الله علیه وبرکاته عبایه بن ربعی از علی علیه السلام روایت نقل کرده است و روایات زیادی از او نقل نگردیده است. رحمت خدا بر او باد. ( الطبقات الکبری، ابن سعد، ج 6، ص127). میزان الاعتدال همان سخن لسان المیزان را دارد. (ر.ک: میزان الاعتدال، ذهبی، ج2، ص387، ش4188). عبایة بن ربعی الاسدی، روی عنه موسی بن طریف، کلاهما غالیان ملحدان. عبایة بن ربعی و موسی بن طریف از غلو کنندگان و بیدینان هستند. ( الضعفاء الکبیر، عقیلی،ج7ص104). ابن حبان او را از ثقات آورده است (ر.ک: الثقات، ابن حبان،ج5ص281 باب العین). البته شیخ صدوق (ره) در کتاب معانی الأخبار روایتی از عبایه دربارة رجعت علی علیه السلام نقل می کند، که علی علیه السلام در آن روایت رجعت خود را رد کردهاند. سپس شیخ صدوق (ره) در توجیه این مطلب تقیة حضرت علی علیه السلام از عبایه را دلیل انکار ذکر می کنند. که به گمان نگارنده چه بسا فضای حاکم بر جلسة چنین اقتضایی داشته است، نه اینکه حضرت علیه السلام از عبایه تقیه کرده اند. اگرچه حتی تقیة از عبایه دلیل بر مذمت او و عدم وثاقتش نیست. ر.ک: معانی الاخبار، ص407، بحارالانوار، ج53، ص60. دیگر راویان این خبر، همگی به وثاقتشان تصریح شده است، مگر عبدالرحمن بن سیابه که تصریحی بر وثاقتش نداریم، ونظر علما در باره اش مختلف است. آیت الله خوئی روایاتی را از او نقل می کند؛ اما دلیل خود بر وثاقت را وجود این شخص در اسناد کامل الزیارات میدانند، که پیشتر بیان شد آیت الله خوئی از این مبنا بازگشت. در نهایت باید قائل به توقف آیتالله خوئی در بارة او شویم. (ر.ک: معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 9، ص332). علامه تستری پس از نقل کلام مرحوم مامقانی (ره)، که بنابر روایاتی وثاقت این شخص را برداشت کرده است، دلایل او را نقد نموده و به ضعف تصریح میکند: ( قال [مامقانی]:... و روی الکشی ایضا عن ابراهیم بن محمد بن العباس الجبلی عن احمد بن ادریس عن محمد بن احمد بن یحیی عن احمد بن محمد بن عیسی عن ابن ابی عمیر عن عبدالرحمن بن سیابة، قال: دفع الی ابوعبدالله علیه السلام ألف دینار وأمرنی أن أقسمها فی عیالات من أصیب مع عمه زید؛ فقسمتها، فأصاب عیال عبدالله بن زبیر الرسان دنانیر. و تسلیمه ألف إلیه یدل علی وثوقه به، فیکون ثقة ویؤیده ما رواه الکافی عنه، قال: قلت لأبی عبدالله علیه السلام «جعلت فداک! ان الناس یقولون: إن النجوم لایحل النظر فیها، وهی تعجبنی، فإن کانت تضر بدینی فلا حاجة لی فی شیء یضر بدینی، وان کانت لاتضر بدینی فوالله إنی لأشتهیها وأشتهی النظر فیها» فقال علیه السلام : «لیس کما یقولون،ولایضر بدینک». و أما ما فی دین الفقیه «عن الحسن بن خنیس،قال قلت لابی عبدالله علیه السلام : أن لعبدالرحمن بن سیابة دینا علی رجل و قدمات، فکلمناه أن یحلله فأبی؛ قال: ویحه! أما یعلم أن له بکل درهم عشره، و إن لم یحلله فإنما له درهم بدرهم» فلایدل علی ذمه. و أما خبر ابن سنان، قال: «سأل عبدالرحمن بن سیابة ابن أبی لیلی عن حکم ما إذا أوصی بجزء ماله» فلایدل علی ذمه، لإجماله». مامقانی میگوید: کشی روایتی از عبدالرحمنبن سیابه نقل میکند که: امام صادق علیه السلام هزار دینار به من داد، و امر فرمود، آنها را بین همسران افرادی که با عمویشان زید در نبرد برضد دشمنان به شهادت رسیدهاند، تقسیم کنم. این روایت بر اعتماد امام علیه السلام بر او دلالت دارد، و از نظر ما این شخص ثقه میباشد. و این مطلب را روایتی که کتاب کافی آن را نقل کرده است، تأیید می کند. در این کتاب آمده است: عبدالرحمن بن سیابة گوید:خدمت امام صادق علیه السلام عرض کردم: «فدایت شوم!مردم می گویند،نظر کردن در ستارگان اشکال دارد. اگر این مطلب صحیح باشد و به دین من ضرری می رساند، بیان فرمایید که این عمل را رها کنم؟» حضرت در جواب فرمودند: «آن گونه که مردم می گویند؛ نیست و به دینت ضرری نمی زند». اما آن روایتی که در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است که: حسن بن خنیس می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام عرض کردم: «همانا عبدالرحمن بن سیابة دینی بر گردن کسی داشت و آن مرد، امروز مرده است. ما از عبدالرحمن در خواست کردیم این شخص را ببخشد؛ اما او چنین نکرد». امام علیه السلام فرمود: «خدا او را ببخشاید و رحمت کند! آیا نمیداند که اگر گذشت کند، خداوند به ازای هر درهم ده درهم، به او خواهد داد و اگر نبخشد و مال طلب کند، تنها برابر درهم، درهمی دریافت کرده است؟» این مطلب دلالت بر مذمت او ندارد. خبر ابن سنان نیز که پرسش عبدالرحمن بن سیابه را از ابن ابیلیلی بیان میکند، به دلیل اجمال آن، بر مذمت دلالت نمیکند. (قاموس الرجال، تستری0، ج6، ص114). مطالب فوق، سخنان و ادله مرحوم مامقانی (ره) بود که اکنون نقد آن را از علامه تستری می آوریم. وی در رد سخنان مامقانی (ره) به روایتی موجود در رجال کشی اشاره می کنند که در مذمت عبدالرحمن سیابة بوده و چنین است: وروی الکشی عن احمد بن منصور،عن احمد بن الفضل الخزاعی،عن محمد بن زیاد عن علی بن عطیة صاحب الطعام قال: کتب عبدالرحمن بن سیابة الی ابی عبدالله علیه السلام « قدکنت احذرک اسماعیل. حانیک من یحنی علیک وقد تعدی الصحاح مبارک الجرب» فکتب ابو عبدالله علیه السلام «قولالله اصدق «لاتزر وازرة وزر أخری» والله ماعلمت و لاامرت ولارضیت». علامه تستری سپس چنین می فرماید: «عجیب است او، در بارة خبر کشی که بر مذمت او دلالت دارد و او در این روایت به امام علیه السلام اعتراض نموده وجسارت کرده است،هیچ سخنی نمی گوید و آن را مسکوت گذاشته است. کشی نیز این را در بیان حال عبدالرحمن بن سیابه آورده و مفهوم کلام کشی این است که این شخص را مذموم می داند. وخبر کشی در اطمینان امام علیه السلام و سپردن هزار دینار به او،در نسخه ای از کتاب به جای عبدالرحمن نام عبدالله بن سیابه را برده است،به علاوه این که این روایت چه دلالتی بر مدح این شخص دارد؟! آیا امام علیه السلام او را شاهد بر طلاق گرفته تا بر وثاقت دلالت کند؟ امام علیه السلام تنها بر او، در رساندن پول اطمینان کرده است و این دلیلی بر وثاقتش در کلام نیست. و چه بسا برخی مخالفان بگویند: در ارجاع دادن پول به او، زیدی بودن این شخص برداشت میشود. روایتی هم که به عنوان مؤید استفاده شد، بوی تقیه میدهد؛ به علاوه این که در بسیاری از روایات، مذمت نظر در ستارگان وارد شده است. روایت فقیه نیز خالی از مذمت این شخص نیست؛ همان گونه که روایت ابن سنان، مجمل نبوده و بر امامی نبودنش دلالت دارد؛ پس در آن خبر، ابتدا عبدالرحمن بن سیابه نزد ابن ابی لیلی می رود، تا در بارة حکمی فقهی، از او بپرسد و سپس خدمت امام علیه السلام می رسد. این عمل او دلالت دارد که او قصد داشته است بنا بر نظر ابن ابی لیلی عمل کند؛ اما پس از این که جوابی از او دریافت نکرد و ابن ابی لیلی نتوانست به او پاسخ دهد، به سراغ امام علیه السلام رفته است. در نهایت، این شخص، مذموم است.) (ر.ک: قاموس الرجال، تستری0، ج6، ص115،116). در جواب به علامه تستری باید چند مورد را متذکر شد: الف. روایتی را که او از کشی و بنا بر نقل علی بن عطیه آورده و بر آن استدلال فرموده است که این روایت، بر مذمت عبدالرحمن بن سیابه دلالت دارد، ضعیف است و دلیل ضعف آن، حضور احمد بن منصور و احمد بن فضل خزاعی است؛ پس عدم توجه به این روایت توسط مرحوم مامقانی (ره) بدون دلیل نبوده است. (ر.ک: معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 9، ص332). ب. روایت من لایحضره الفقیه نیز بر ذم او دلالت ندارد و تنها بیان می کند که او در انجام یک کار بهتر، کم کاری نموده است. طلب حق در هیچ یک از روایات اسلامی، دلیل بر مذمت نیست. اتفاقا این روایت، اعتبار او نزد امام علیه السلام را میرساند و گویی امام علیه السلام به دلیل مقام او، از او انتظار داشته است که حتی گذشت از حق را (که کاری بهتر است) انجام دهد.شاهد بر این مدعا را می توان استفاده از واژه «ویحک» دانست که این واژه در کتب لغت بر ترحم دلالت دارد، نه تقبیح. ابن منظور مراد از «ویحک» را میان اهل لغت، چنین نقل می کند: ویح: کلمة تقال رحمةً، و کذلک ویحما،... اللیث: ویح یقال إنها رحمة لمن تنزل به بلیة. و ویحٌ: کلمة ترحم وتوجع، و قدیقال بمعنی المدح و العجب... الجوهری: ویح کلمة رحمة، وویل کلمة عذا؛ و قیل: هما بمعنی واحد... الأصمعی: الویل قبوح، والویح ترحم... أبوزید: الویل هلکة، و الویل قبوح... الأزهری: و قدقال أکثر أهل اللغة إن الویل کلمة تقال لکل من وقع فی هلکة وعذاب، و الفرق بین ویح و ویل أن ویلا تقال لمن وقع فی هلکة أو بلیة لایترحم علیه، و ویح تقال لکل من وقع فی بلیة یرحم ویدعی له بالتخلص منها،ألا تری أن الویل فی القرآن لمستحقی العذاب بجرائمهم... و أما ویح فإن النبی، قالها لعمار الفاضل کأنه أعلم مایبتلی به من القتل، فتوجع له وترحم علیه؛... در این جا فقط ترجمه کلام «ازهری» را که وجه جمعی میان نظرات است را ذکر میکنیم. (بیشتر اهل لغت بر این عقیده هستند که کلمه ویل برای کسی به کار می رود که در هلاکت افتاده و عذابی بر او فرود آمده است و تفاوت آن با ویح در این است که « ویل» برای کسی است که برای نجاتش دعا نمی کنیم و بر او رحم نمی نمائیم؛ اما «ویح» در بارة کسی است که بلایی بر او نازل شده؛ اما برای او دعا می کنیم که خدا او را نجات دهد. همان گونه که می بینید، در آیات قرآن «ویل» برای کسانی است که گنهکار هستند؛ اما رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم «ویح» را در مورد عمار یاسر به کار میبرد، گویی اعلام میکند که او توسط دشمنانش چگونه کشته میشود؛ پس بر او ترحم می کند. ( لسان العرب، ابن منظور، ج2، ص 638). ج. روایتی که بیان می کند او نزد ابن ابی لیلی رفته است، بر ذم او دلالت ندارد؛ چرا که احتمال می رود او برای اثبات عدم توانایی ابن ابیلیلی و آگاه کردن اطرافیان از علم امام علیه السلام سؤالی فقهی از ابن ابیلیلی پرسیده و پس از ناتوانی او از پاسخ و گرفتن جواب از امام علیه السلام، برتری امام علیه السلام بر همگان مشخص گردد. این مطلب با توجه به اعتقاد او به امام علیه السلام و حتی کسب اجازه او برای حج رفتن تایید می شود. که او مرجع فقهی خود را امام صادق علیه السلام میدانسته است. همچنین بدین نکته باید توجه داشت که ابن ابیلیلی، قاضی اهل سنت بوده است و مناظراتی با امام علیه السلام داشتهاند). (ر. ک: بحار الانوار ج47، ص384). د. دربارة خبری که میگوید، امام علیه السلام بر او اطمینان کرده است، علامة تستری انتقاد نمود که در برخی نسخهها نام عبدالله بن سیابه به جای عبدالرحمن آمده است؛ در حالی که این سخن علامه تستری قابل پذیرش نیست و در نسخهای که نزد علامه مجلسی بوده، همین عبارت عبدالرحمن ذکر شده است. (همگان اعتراف دارند که علامه (ره) نسخههای بدون غلط را در اختیار داشتهاست). (ر.ک: بحار الانوار، مجلسی، ج 46، ص194). در مجموع با توجه به این که یکی از مشایخ الثقات، یعنی ابن ابی عمیر، از او روایت نقل کرده است، و این افراد نیز از غیر ثقه روایت نقل نمیکنند، و برابر این مطلب، ضعفی دربارة او ذکر نشده است، و همچنین برخی روایات که از او نقل شده، اشارهای به مدح او دارد و بزرگانی همچون ابن محبوب، یونس بن عبدالرحمن و ابان بن عثمان از او نقل روایت کردهاند، روایات او مورد قبول بوده و ثقه میباشد. با وجود آن که میتوان قرائن موجود در روایت را شبیه به روایات نفس زکیه دانست و با دیگر روایاتی که تاکنون متذکر شدهایم همخوانی دارد، نباید فراموش کرد که روایت تصریحی در این مطلب که این واقعه از نشانه های ظهور است، ندارد، مگر این که از دیگر روایات که نفس زکیه را از علائم ظهور میداند، استفاده کنیم و همچنین این فراز از روایت که می فرماید: «قبل از آن، صیحه آسمانی خواهد بود» را، قرینه ای بر سخن خود بگیریم. اما صحیح آن است که این روایت تصریحی به زمان ظهور ندارد.
«وقال أبو محمد فی حدیث علی علیه السلام، انه قال: ان بنی أمیة لا یزالون یطعنون فی مسحل ضلالة، ولهم فی الأرض أجل ومهابة، حتی یهریقوا الدم الحرام فی الشهر الحرام، والله لکأنی أنظر الی غرنوق من قریش یتشحط فی دمه، فإذا فعلوا ذلک لم یبق لهم فی الأرض عاذر، ولم یبق لهم ملک علی وجه الأرض بعد خمس عشرة لیلة.
یرویه هرون بن المغیرة عن عمر بن سعید عن سلمة بن کهیل عن أبی صادق عن علی علیه السلام .»(1)
1) غریب الحدیث، ابن قتیبة،0 ج2، ص137. همچنین ر.ک: النهایة فی غریب الاثر، ج 2،ص879، باب السین مع الحاء؛ اساس البلاغه، زمخشری، ج 1، ص211، ذیل س ح ل. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 19، ص131. (البته غیر از ابن ابی الحدید که کلام ابن قتیبه را عینا آورده است، دیگر مصادر قسمتی از آن را نقل می کنند، و به دم الحرام اشاره نمیکنند).
«ابوجعفر[امام باقر علیه السلام ] در حدیثی از علی علیه السلام فرمود: برای حکومت بنی امیه زمانی مشخص می باشد، تا زمانی که خون حرامی را در ماه حرامی بریزند، قسم به خدا گویا می بینم جوانی زیبا از قریش را که در خون خود غلطیده است، پس زمانی که این قتل را صورت دهند دیگر عذری برای آنها باقی نمانده وحکومت آنها بیش از پانزده روز دوام نمی آورد.»
ابن ابی الحدید پس از نقل این کلام، چنین میگوید:
قلت و الغرنوق القرشی الذی قتلوه ثم انقضی أمرهم عقیب قتله إبراهیم الإمام و قداختلفت الروایة فی کیفیة قتله فقیل قتل بالسیف و قیل خنق فی جراب فیه نورة».(1)
می گویم مراد از غرنوق قرشی که او را می کشند و پس از آن حکومت بنی امیه از بین می رود، قتل ابراهیم امام است.
در چگونگی کشتن او اختلاف است؛ برخی گویند او را با شمشیر کشته اند و برخی گویند سر او را در کیسه آهک کردند و در اثر استنشاق آن، خفه شد.
برخی با توجه به قرائن موجود در روایت ـ مانندکشته شدن نفسی حرام،در ماه حرام و فاصله نبودن میان کشتن او و فروپاشی حکومت آن زمان بیش از پانزده روز ـ مراد از روایت را قتل نفس زکیه میدانند.
البته با توجه به این که کشته شدن این شخص را در دوران بنی امیه ذکر کردهاند، نمی توان این سخن را پذیرفت؛ زیرا آن دسته روایاتی که قتل نفس را بیان میکنند،کشته شدن اورا در زمان
1) شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج 19، ص131.
عباسیها میدانند.
در نهایت، این روایت به یک پیش گویی از حضرت علی علیه السلام اشاره دارد که ابن ابی الحدید نیز همین دلالت را فهمیده است.
مراد از ابراهیم امام، ابراهیم بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بوده که برادر منصور عباسی است. و از بیعت کنندگان با محمد بن عبدالله محض بوده است. در بارة او گفتهاند بعد از محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، امامت قوم به او رسید، و پس از او با سفاح بیعت کردند. چون ابومسلم خراسانی مردم را به بیعت با او دعوت نمود، او را به ابراهیم امام نام گذاری کردند. در نهایت، توسط مروان و در شهر حران زندانی شد، و پس از دو ماه حبس، وفات یافت.(1)
1) ر.ک: مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 173؛ الکنی و الالقاب، شیخ عباس قمی، ج 1، ص177. تحقیق روایت سیزدهم: این روایت را در هیچ یک از کتب حدیثی و جوامع روایی شیعه و سنی، نیافتم. و منبع اصلی آن، همان کتاب ابن قتیبه میباشد که سندی نیز برای روایت ذکر کرده است. گویی مراد از هارون بن المغیرة، «بن حکیم بجلی» می باشد. این شخص، در رجال شیعه ذکر نشده است و اما اهل سنت او را ثقه و شیعه دانستهاند. (ر.ک: تهذیب الکمال، مزی، ج 7ص381). عمربن سعید: این شخص در رجال شیعه نیامده و در نهایت شاید عمر بن سعید مسروق باشد که توصیفی در رجال شیعه ندارد؛ اما اهل سنت او را ثقه دانستهاند. سلمة بن کهیل: این شخص نیز در رجال شیعه توثیقی ندارد و تمام کلام را علامه تستری در بارة او آورده است. نکتهای که در بارة او ذکر کرده، هم زمانی فوت او با زید بن علی بن حسین است که با توجه به شهادت زید در زمان امویها و اشاره روایت به همین دوران، شاید بتوان مراد از روایت را، شهادت زید بن علی بن حسین دانست. (ر.ک: قاموس الرجال، تستری، ج 5، ص218). در نهایت با توجه به ضعف سند و عدم وجود این روایت در جوامع حدیثی شیعه و سنی،نمی توان به این روایت اعتنا نمود.
حدثنا ابومعاویة عن الأعمش عن عمرو بن مرة عن أبی البختری عن علی (رضی الله عنه)قال:«وددت أن النفس التی یذل الله عند قتلها قریشا ویخزیها قدقتلت؛(1)
ابو البختری از علی علیه السلام نقل کرده است که فرمود:«دوست دارم نفسی را که هنگام قتلش،خداوند، قریش را ذلیل می کند،وآن ها را زمان قتل او خوار می کند».(2)
علی بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن محبوب، عن علی بن أبی حمزة، عن أبی بصیر قال: کنت مع أبی جعفر علیه السلام جالسا فی المسجد إذا أقبل داود بن علی و سلیمان بن خالد وأبوجعفر عبدالله بن محمد أبوالدوانیق فقعدوا ناحیة من المسجد فقیل لهم: هذا محمد بن علی جالس، فقام إلیه داود بن علی وسلیمان بن خالد وقعد
أبوالدوانیق مکانه حتی سلموا علی أبی جعفر علیه السلام ... فقال له داود بن علی: «وإن ملکنا قبل ملککم؟» قال: «نعم یا داود! إن ملککم قبل ملکنا وسلطانکم قبل سلطاننا». فقال له داود: «أصلحک الله فهل له من مدة؟» فقال: «نعم یا داود! والله لایملک بنوأمیة یوما إلا ملکتم مثلیه ولاسنة إلا ملکتم مثلیها ولیتلقفها الصبیان منکم کماتلقف الصبیان الکرة». فقام داود بن علی من عند أبی جعفر علیه السلام فرحا یرید أن یخبر أباالدوانیق بذلک. فلما نهضا جمیعا هو وسلیمان بن خالد ناداه أبوجعفر علیه السلام من خلفه: «یا سلیمان بن خالد! لایزال القوم فی فسحة من ملکهم مالم یصیبوا منا دما حراما - وأومأ بیده إلی صدره - فإذا أصابوا ذلک الدم فبطن الأرض خیر لهم من ظهرها فیومئذ لایکون لهم فی الأرض ناصر ولا فی لاسماء عاذر...»(1)
ابو بصیر گوید:همراه امام باقر علیه السلام در مسجد نشسته بودیم. داوود بن علی،سلیمان بن خالد و ابو الدوانیق، وارد مسجد شدند. داوود بن علی و سلیمان بن خالد نزد امام علیه السلام آمدند و پس از سلام، گفتند:...« همانا سلطنت ما قبل از سلطنت شما است؟» امام علیه السلام پاسخ فرمود: «بله؛ حکومت شما قبل از حکومت ما است». داوود بار دیگر پرسید:
«آیا برای حکومت ما مدتی هست؟» فرمود: بله؛ به خدا قسم! همان گونه که بنی امیة حکومت کردند، مانند آن حکومت خواهید کرد». این هنگام، داوود خوشحال، از نزد امام علیه السلام برخاست، تا خبر را به ابو الدوانیق بدهدکه امام علیه السلام او را از
1) الروضة کافی، کلینی، ج 8، ص210.
پشت سر صدا زده و فرمود:« ای سلیمان ! هیچ قومی حاکمیتش از بین نمی رود، تا زمانی که خونی حرام[بدون گناه]از ما نریزد، در این هنگام، امام علیه السلام به سینه خود اشاره فرمود و اگر خونی بدون گناه از ما ریخته شود،در آن زمان، درون زمین، بهتر از روی آن است،وهیچ عذری و یاری گری باقی نخواهد ماند».
سند این روایت معتبر است و مشکلی ندارد.
برای اثبات نفس زکیه به این روایات مجمل نیازی نداریم و در این روایت دلالتی نیز بر نفس زکیه وجود ندارد. و شاهد ما این است که هیچ یک از شارحان کافی شریف، این نکته را بیان نکرده و روایت را بر نفس زکیه تطبیق ندادهاند.
علامه مجلسی در توضیح این روایت میفرماید:
قوله علیه السلام :« ما لم تصیبوا منا دما حراما»
و المراد قتل أهل البیت علیه السلام و إن کان بالسم مجازا، و یکون قتل الأئمة علیه السلام سببا لسرعة زوال ملک کل واحد منهم فعل ذلک، أو قتل السادات الذین قتلوا فی زمان أبی جعفر الدوانیقی، و فی زمان الرشید، علی ما ذکره الصدوق فی عیون اخبار الرضا علیه السلام و کذا ما قتلوا فی الفخ من السادات.و یحتمل أن یکون إشارة
إلی قتل رجل من العلویین قتلوه مقارنا لانقضاء دولتهم؛(1)
مراد از این قول، قتل اهل بیت علیه السلام است، و قتل این بزرگواران، دلیل بر سرعت زوال حکومت هرکسی خواهد بود که این کار راصورت دهد. یا اینکه مراد از آن ـ بنا بر نقل شیخ صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا ـ کشتن سادات در زمان منصور دوانیقی هارون الرشید باشد. همچنین آن ساداتی که در فخ به شهادت رساندند. نیز احتمال دارد کشته شدن یکی از علوی ها اراده شده باشد که همزمان با قتل او دولت آن ها پایان یافت.
ملا صالح مازندرانی نیز در تبیین این روایت میفرماید:
قال الأمین الإسترابادی: یمکن أن یکون المراد ما فعله هارون قتل فی لیلة واحدة کثیرا من السادات، ویمکن أن یکون المراد قتلهم المقتولین بفخ وهو موضع قریب مکة؛(2)
امین استرآبادی میگوید: امکان دارد مراد از این جمله، عملکرد هارون در کشتن بسیاری از سادات و آن هم در یک شب بوده، یا مراد از آن، کشتن حاضران در نبرد فخ باشد.(3)
حدثنا رشدین عن ابن لهیعة قال حدثنی أبوزرعة عن عبد الله
بن زریر عن عمار ابن یاسر رضی الله عنه قال: إذا قتل النفس الزکیة وأخوه یقتل بمکة ضیعة نادی مناد من السماء إن أمیرکم فلان وذلک المهدی الذی یملأ الأرض حقا وعدلا؛(1)
عمار یاسر فرمود: هنگامی که نفس زکیه کشته شد و همچنین برادرش در مکه به قتل رسید، ندایی از آسمان خواهد آمد که: همانا امیر شما فلانی است و آن مهدی است که جهان را از عدل و داد پر خواهد کرد.
محقق کتاب الفتن، در پاورقی متعرض سند شده وآن را از نگاه اهل سنت ضعیف میداند:
إسناده ضعیف جدا، فیه رشدین و ابن لهیعة، کلاهما ضعیف، و ابوزرعة، عمرو بن جابر: ضعیف شیعی.(2)
عبدالله بن زریر:
دربارة این شخص در رجال شیعه، مطلبی پیدا نکردیم؛
اما میان اهل سنت برخی او را ثقه میدانند. به هرحال چه از نظر اهل سنت و چه از نگاه شیعه،این روایت مورد قبول نیست.
این روایت را در متون روایی شیعه نیافتیم، مگر در غیبت شیخ طوسی(ره)،که این روایت را با تفصیلی بیشتر و چنین آوردهاست:
قرقاره عن نصر بن اللیث المروزی عن ابن طلحة الجحدری [کلیب بن طلحة]قال: حدثنا عبدالله بن لهیعه عن ابی زرعة
[عمرو بن جابر] عن عبدالله بن رزین عن عمار بن یاسر أنه قال: إن دولة اهل بیت نبیکم فی آخر الزمان و لها أمارات...ثم یخرج المهدی علی لوائه شعیب بن صالح، واذا رأی أهل الشام قداجتمع أمرها علی ابن ابی سفیان فألحقوا بمکة، فعند ذلک تقتل النفس الزکیة وأخوه بمکة ضیعة، فینادی مناد من السماء: أیها الناس إن امیرکم فلان، و ذلک هو المهدی الذی یملأ الأرض قسطا وعدلا کما ملئت ظلما و جورا؛(1)
عمار یاسر فرمود: همانا حکومت اهل بیت علیه السلام در آخر الزمان می باشد، و برای آن علاماتی است.
سپس مهدی همراه شعیب بن صالح خروج می کند، و زمانی که می بیند اهل شام با سفیانی بیعت نموده اند به سوی مکه حرکت می کند. این هنگام، نفس زکیه و برادرش (بدون این که به قتل آن ها توجّه شود)، در مکه به قتل می رسند. پس منادی ندا می دهد:« ای مردم! همانا امیر شما فلانی است، وآن امیر مهدی علیه السلام است که دنیا را از ظلم پاک نموده و از عدل و داد پر می کند.
ابتدا به سند روایت نقل شده در غیبت طوسی میپردازیم، سپس دلالت آن را بررسی میکنیم.
قرقاره: مراد از این شخص، یعقوب بن نعیم است که مرحوم نمازی(ره) تلاش دارد او را ثقه بداند.
یعقوب بن نعیم بن عمرو بن قرقارة الکاتب أبو یوسف:
کان جلیلا فی أصحابنا،ثقة فی الحدیث بالاتفاق. روی عن
1) غیبت شیخ طوسی، ص 463، ح 479.
الرضا علیه السلام وصنّف کتبا فی الإمامة وغیرها؛(1)
یعقوب بن نعیم،فردی با عظمت میان یاران ما است. او مورد اعتماد در نقل روایات است و این مطلب را همه علما اعتقاد دارند.
آیتالله خوئی(ره)، این مطلب را نپذیرفته و دلیل علما بر وثاقت این شخص را نقل نجاشی ذکر میکند؛ اما در رد این استدلال، چنین میگوید:
أقول: الظاهر أن جمیع هؤلاء استندوا فیما ذکروه إلی نسخة ابن طاووس، وهذه الترجمة غیر موجودة فی بقیة نسخ النجاشی حتی النسخة الموجودة عندنا المصححة علی نسخة صحیحة قریبة من عصر النجاشی، والله عالم بالحال؛(2)
استدلال علما در توثیق این شخص، بنا بر سخنی از نجاشی می باشد. این سخن در نسخه ای از کتاب رجال نجاشی که نزد ابن طاووس موجود بوده است، عنوان شده، در حالی که در دیگر نسخه ها، موجود نیست. حتی در نسخه ای که نزد من است و این نسخه، از کتاب تصحیح شده و نزدیک به عصر نجاشی برداشته شده است، موجود نیست.
نصر بن لیث: این شخص در کتب رجالی شیعه و سنی ذکر نگردیده و توثیقی در مورد او وارد نشده است.(3)
در سند این روایت، اختلافی نیز مشاهده میشود؛ چرا که در سند ابن حماد از عبدالله بن زریر نام میبرد؛ اما در نقل شیخ طوسی(ره)،
عبدالله بن رزین ذکر گردیده است.
همین مقدار در عدم اعتبار روایت، کفایت میکند.
این روایت، قتل نفس زکیه را از نشانههای ظهور ذکر کرده و گویی از علائم نزدیک به قیام حضرت علیه السلام میباشد. (1)
1) تحقیق روایت شانزدهم: این سخن استاد طبسی را نمیتوان پذیرفت چرا که با توجه به کتب رجال، نام قرقاره، یعقوب بن نعیم نیست؛ و در همه کتب رجال، نام او را چنین آوردهاند: «یعقوب بن نعیم بن عمرو بن قرقارة » ؛ یعنی قرقاره جد اوست، نه این که همان شخص باشد. تنها کسی که در بیان نام او، قرقارة را به عنوان جدش ذکر نکرده است، علامه حلّی در خلاصة الاقوال، میباشد. البته با توجه به نقل تمام رجالیان از قرقارة به عنوان جد یعقوب، و همچنین با توجه به این مطلب که علامه حلّی در کتاب دیگرش با نام ایضاح الشتباه، قرقاره را به عنوان جدّ یعقوب گرفته است، مطمئنا در خلاصة الأقوال اشتباهی رخ داده است. (ر.ک: خلاصة القوال، علامه حلی، ص 298، ش1110 ایضاح الاشتباه، علامه حلی، ص319، ش 767). البته شیخ طوسی (ره)، نام قرقاره را چنین میآورد، و ظاهرا قرقاره را جد یعقوب بن نعیم نمیداند. «أبی یوسف یعقوب بن نعیم بن عمرو قرقارة الکاتب» (ر.ک: غیبت طوسی، ص461، باب علائم ظهور الحجة ). ن ک ته: نگارنده بر این اعتقاد است که مراد از قرقاره، نصر بن عصام بن مغیره است. دلیل این سخن، سندی ذکر شده در کتاب غیبت شیخ طوسی (ره) میباشد. وی در کتاب غیبت خود روایتی را ذکر میکنند که سند آن چنین است: أخبرنا جماعة عن أبی المفضل الشیبانی، عن أبی نعیم نصر بن عصام بن المغیرة الفهری المعروف بقرقارة قال: حدثنی أبوسعید المراغی...؛ ( غیبت طوسی، ص251 باب اثبات ولادة صاحب الزمان علیه السلام ش220). این شخص توثیقی در روایات ما ندارد (ر.ک: مستدرک علم الرجال، نمازی، ج 8، ص69). در نقل شیخ طوسی (ره) نیز تفاوتی با نقل ابن حماد وجود دارد؛ چرا که بنا بر نقل ابن حماد، برادر نفس زکیه در مکه کشته می شود؛ اما در نقل شیخ طوسی (ره)، میتوان چنین ترجمه کرد که نفس زکیه و برادرش، در مکه به قتل میرسند. همچنین بنابر نقل شیخ طوسی (ره)، قتل نفس زکیه از نشانههای ظهور نیست؛ چرا که قبل از قتل او، مهدی علیه السلام ظهور کرده است و همراه فرمانده خود یعنی شعیب بن صالح، به سوی مکه حرکت میکنند.
حدثنا عبدالله بن مروان عن أرطاة عن تبیع عن کعب قال: تستباح المدینة حینئذ وتقتل النفس الزکیة؛(1)
کعب احبار گوید:در آن زمان، کشتار در مدینه مباح شده و نفس زکیه کشته می شود.
این روایت از نگاه اهل سنت حسن است؛ اما از نگاه شیعی، اعتبار ندارد و قابل استناد نیست؛ چرا که نه تنها به معصوم علیه السلام نمیرسد، بلکه از کعب احبار نقل گردیده، و این شخص نزد شیعیان ضعیف و جاعل حدیث میباشد.
1) الفتن، ابن حماد، ص223، باب بعثه الجیوش إلی المدینة و مایصنع فیها من القتل.
این روایت بر کشته شدن نفس زکیه در مدینه دلالت دارد،که گویی با توجه به کشته شدن محمد بن عبدالله محض در مدینه، روایت به او اشاره دارد.
حدّثنا رشدین عن ابن لهیعة عن عبد العزیز بن صالح عن علی بن رباح عن ابن مسعود قال: یبعث جیش إلی المدینة فیخسف بهم بین الجماوین ویقتل النفس الزکیة؛(1)
ابن مسعود گوید: لشکری توسط سفیانی به سوی مدینه حرکت می کنند؛ اما در منطقه جماوین در زمین فرو می رود، و آن زمان، نفس زکیه کشته می شود.
اسناد آن به واسطه رشدین و ابن لهیعة و عبدالعزیز بن صالح، ضعیف است و از نظر شیعه نیز اعتباری ندارد.
این روایت نیز تنها بر قتل نفس زکیه دلالت دارد و مراد از جماوین دو تپه ای است که در شرق مدینه و میان راه مکه و مدینه میباشد.
1) الفتن، ابن حماد، ص227 باب الخسف بجیش السفیانی الذی یبعثه إلی المهدی.
عن جابر الجعفی عن ابی جعفر علیه السلام یقول: الزم الارض لاتحرکنّ یدک ولارجلک أبدا حتی تری علامات أذکرها لک فی سنة، و تری منادیا ینادی بدمشق، و خسف بقریة من قراها، ویسقط طائفة من مسجدها... فیقول رجل من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم و هی القریة الظالمة أهلها ثم یخرج من مکة هو و من معه الثلاثمائة و بضعة عشر یبایعونه بین الرکن و المقام، ومعه عهد نبی الله ورایته وسلاحه و وزیره معه، فینادی المنادی بمکة باسمه و أمره من السماء حتی یسمعه أهل الأرض کلهم، اسمه اسم نبی، ماأشکل علیکم فلم یشکل علیکم عهد نبی الله صلی الله علیه و آله و سلم ورایته وسلاحه والنفس الزکیة من ولد الحسین، فإن أشکل علیکم هذا فلایشکل علیکم الصوت من السماء باسمه وأمره و إیاک وشذاذ من آل محمد، فإن لآل محمد و علیّ رایة و لغیرهم رایات، فالزم الأرض و لاتتبع منهم رجلا أبدا حتی تری رجلا من ولد الحسین؛(1)...
جابر جعفی از امام باقر علیه السلام نقل می کند،که فرمود: از خانه ات خارج مشو، مگر زمانی که این علامات را ببینی؛ ببینی ندا دهنده ای از دمشق فریاد می زند و فرو رفتن یکی از قریه های دمشق اتفاق افتد، [پس از هجوم سفیانی و بیعت مردم با مهدی علیه السلام ] مردی از آل رسول صلی الله علیه و آله و سلم می گوید: اهل مکه از ظالمان هستند. سپس مهدی علیه السلام وهمراهانش که بیش از سیصد و ده نفر هستند، و بین رکن و مقام با ایشان بیعت نموده بودند، از مکه خارج می شوند. این زمان، همراه مهدی علیه السلام پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، سلاح ایشان می باشد و وزیر مهدی علیه السلام نیز همراه او خواهد بود.
1) تفسیر عیاشی، محمد بن مسعود عیاشی،ج1، ص84، ش117.
و منادی آسمانی در مکه نام او را می برد و همه مردم زمین این صدا را می شوند. اسم او همان اسم نبی می باشد. وچون نشانه های رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همراه او است، و نفس زکیه نیز از فرزندان حسین علیه السلام می باشد، کسی به شک نخواهد افتاد.
و اگر امر بر شما مشکل شد، از طریق ندای آسمانی می توانید حق را پیدا کنید و همانا آل محمد وعلی علیه السلام دارای پرچمی هستند و غیر آنان نیز پرچم های مخصوص به خود را دارند. هیچ یک از آن ها را یاری مکن، مگر مردی از نسل حسین علیه السلام را که همراه او میراث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد.
این روایت، به دلیل مرسل بودن و این که نمی دانیم واسطههای عیاشی در نقل از جابر جعفی چه کسانی هستند، معتبر نیست و نمی توان آن را پذیرفت؛ اگر چه جابر جعفی،شخصیتی مورد اطمینان و قابل احترام میان شیعیان است.
آیت الله خوئی(ره)، پس از ذکر نظرات علمای رجال و احادیثی که در مدح و یا ذم ایشان وارد شده است، نظر خود را مبنی بر وثاقت جابر بیان کرده و دلایل نجاشی در مذمت جابر را رد و نقد مینمایند.
أقول: الذی ینبغی أن یقال أن الرجل لابد من عده من الثقات الأجلاء لشهادة علی بن إبراهیم، والشیخ المفید فی رسالته العددیة وشهادة ابن الغضائری، علی ما حکاه العلامة، ولقول الصادق علیه السلام فی صحیحة زیاد إنه کان یصدق علینا، ولایعارض ذلک، قول النجاشی إنه کان مختلطا، وإن الشیخ المفید، کان ینشد أشعارا تدل علی الاختلاط، فإن فساد العقل - لو سلم ذلک فی جابر، ولم یکن تجننا کما صرح به فیما رواه الکلینی
(فی الکافی، الجزء 1، کتاب الحجة 4، باب أن الجن یأتون الائمة سلام الله علیهم، فیسألونهم عن معالم دینهم 98، الحدیث 7 ـ لاینافی الوثاقة، ولزوم الأخذ بروایاته، حین اعتداله و سلامته.
وأما قول الصادق علیه السلام، فی موثقة زرارة (بابن بکیر): «ما رأیته عند أبی إلا مرة واحدة، و مادخل علی قط» فلابد من حمله علی نحو من التوریة إذ لوکان جابر لم یکن یدخل علیه علیه السلام وکان هو بمرأی من الناس، لکان هذا کافیا فی تکذیبه وعدم تصدیقه، فکیف اختلفوا فی أحادیثه، حتی احتاج زیاد، إلی سؤال الامام علیه السلام عن أحادیثه علی أن عدم دخوله علی الإمام علیه السلام لاینافی صدقه فی أحادیثه، لاحتمال أنه کان یلاقی الامام علیه السلام فی غیر دار،: فیأخذ منه العلوم والأحکام، ویرویها. إذن لاتکون الموثقة معارضة للصحبة الدالة علی صدقه فی الاحادیث المؤیدة بماتقدم من الروایات الدالة علی جلالته ومدحه، وأنه کان عنده من أسرار أهل البیت سلام الله علیهم.
کما یؤید ذلک ما رواه الصفار(فی بصائر الدرجات، فی الحدیث 4، من الباب13، من الجزء 2) من أن الصادق علیه السلام أراه ملکوت السماوات والأرض.
ثم إن النجاشی ذکر أنه قل ما یورد عنه شئ فی الحلال والحرام، وهذا منه غریب، فإن الروایات عنه فی الکتب الأربعة کثیرة، رواها المشایخ، ولعله قدس الله نفسه یرید بذلک أن أکثر روایاته لا یعتنی بها، لأنه رواها الضعفاء کما قال: روی عنه جماعة غمز فیهم، وضعفوا فیبقی ماروته عنه الثقات، وهی قلیلة فی أحکام الحلال والحرام.(1)
1) معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 4، ص24.
می گویم: این شخص بنابر شهادت ابراهیم بن هاشم در تفسیر خود، شیخ مفید(ره) در رساله عددیه، قول ابن غضائری در رجالش و روایت صحیحی که از زیاد بن ابی حلال، در صدق کلام او وارد شده است، ثقه بوده و شکی در اعتبار او نیست.
همچنین قول نجاشی در بارة اختلاط او در بیان حدیث، مشکلی برای وثاقت او نیست و قابلیت تعارض با صحیحه زیاد را ندارد. اختلاط حواس او ـ به فرض که این سخن را بپذیریم؛ چرا که روایت کافی در ج1، کتاب حجت، باب « أن الجن یأتون الأئمه...»، حدیث7، این مطلب را رد می کند ـ نیز ضرری به صدق گفتار و وثاقت او در زمان اعتدال و سلامتش نمی زند.
اما سخن امام صادق علیه السلام در بارة عدم رفت و آمد او با امام باقر وخودحضرت، را باید بر توریه حمل کرد و مشکلی بوده است که امام علیه السلام این سخن را فرموده اند؛ چرا که اگر غیر از این بود، دیگر تردیدی برای کسی در عدم اعتبار روایاتش از ائمه (علیهم السلام ) باقی نمی ماند؛ درحالی که زیاد بن ابی حلال از امام (علیه السلام ) در بارة اعتبار روایاتش می پرسد و تردید شیعیان را بیان می کند و امام علیه السلام او را ثقه و صادق در گفتار می داند. همچنین وارد شدن او بر امام علیه السلام بر دروغ گوبودن او دلالت نمی کند؛ چه بسا در بیرون از خانه و مانند مسجد روایات را از امام علیه السلام شنیده و سپس نقل کرده باشد.
این که نجاشی، عدم نقل روایات فقهی توسط او را، به عنوان انتقاد مطرح می کند، صحیح نیست و در کتب فقهی روایات بسیاری از او ذکر شده است. البته شاید مراد نجاشی این باشد که روایات او را به دلیل نقل افراد ضعیف از او، مورد توجه قرار نداده و به عنوان مستند فقهی از آن ها بهره نبرده اند.
این روایت، محل قتل، زمان و حتمیت را بیان نمیکند، و تنها دلالت دارد که نفس زکیه، از فرزندان امام حسین علیه السلام است._ (1)_
1) تحقیق روایت نوزدهم: این روایت به خلاف نقل عیاشی، در متون دیگر با سند کامل (که به جابر می رسد)؛ اما با متنی متفاوت نقل شده است. أخبرنا أحمد بن محمد بن سعید، عن هؤلاء الرجال الأربعة عن ابن محبوب.وأخبرنا محمد بن یعقوب الکلینی أبوجعفر قال: حدثنی علی بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه ; قال: وحدثنی محمد بن عمران قال: حدثنا أحمد بن محمد بن عیسی، قال: وحدثنی علی بن محمد وغیره، عن سهل بن زیاد جمیعا، عن الحسن بن محبوب [قال] وحدثنا عبدالواحد بن عبدالله الموصلی، عن أبی علی أحمد بن محمد بن أبی ناشر عن أحمد بن هلال، عن الحسن بن محبوب، عن عمرو بن أبی المقدام، عن جابر بن یزید الجعفی قال: قال أبوجعفر محمد بن علی الباقر(علیهما السلام ): «یا جابر! الزم الأرض ولاتحرک یدا ولارجلا حتی تری علامات أذکرها لک إن أدرکتها: أولها اختلاف بنی العباس...... فیبایعونه بین الرکن والمقام، ومعه عهد من رسول الله(صلی الله علیه وآله) قدتوارثته الأبناء عن الآباء، والقائم ـ یا جابر! رجل من ولد الحسین یصلح الله له أمره فی لیلة، فما أشکل علی الناس من ذلک ـ یا جابر! فلایشکلن علیهم ولادته من رسول الله(صلی الله علیه وآله)، ووراثته العلماء عالما بعد عالم، فإن أشکل هذا کله علیهم، فإن الصوت من السماء لایشکل علیهم إذا نودی باسمه واسم أبیه وأمه». ( غیبت نعمانی، ص282، باب 14، ح67). این روایت را نعمانی با سه سند ذکر می کند که از نظر سندی مشکلی ندارد و روایت معتبر است. عمرو بن أبی المقدام، عن جابر الجعفی قال: قال لی أبوجعفر علیه السلام : یا جابر! ألزم الارض ولاتحرک یدا... و القائم یا جابر! رجل من ولد الحسین بن علی صلی الله علیهما یصلح الله له أمره فی لیلة... ( اختصاص، شیخ مفید، ص256). همان گونه که در متون فوق ذکر شد، متن صحیح در روایت این است که حضرت مهدی علیه السلام از نسل امام حسین علیه السلام می باشد و نامی از نفس زکیه برده نشده است. چه بسا از این رواست که آیتالله دوانی (ره) در ترجمه خود بر بحار الانوار، نفس زکیه موجود در روایت عیاشی را به حضرت مهدی علیه السلام ترجمه میکند. بنا براین با توجه به صحت متن روایت نعمانی و نقل متفاوت آن با روایت مرسله از عیاشی، خبر نعمانی بر عیاشی مقدم بوده و روایت عیاشی بر نفس زکیه دلالتی ندارد (با توجه به این که روایت اختصاص نیز تأییدی بر نقل نعمانی است.
و وقفت علی کتاب خطب لمولانا أمیرالمؤمنین علیهالسلام و علیه خط السید رضیالدین علیبن موسی بن جعفر بن محمد بن طاوس ما صورته هذا الکتاب ذکر کاتبه رجلین بعد الصادق صلی الله علیه و آله و سلم فیمکن أن یکون تاریخ کتابته بعد المأتین من الهجرة لأنه علیه السلام انتقل بعد سنة مأة واربعین من الهجرة وقدروی بعض ما فیه عن أبی روح فرج بن فروة عن مسعدة
بن صدقة عن جعفر بن محمد علیه السلام و بعض ما فیه عن غیرهما ذکر فی الکتاب المشار إلیه خطبة لمولانا أمیرالمؤمنین علیه السلام تسمی المخزون... و لذلک آیات و علامات أو لهن إحصار الکوفة بالرصد والخندق وتحریق الزوایا فی سکک الکوفة وتعطیل المساجد أربعین لیلة وتخفق رایات ثلاث حول المسجد الأکبر یشبهن بالهدی، القاتل والمقتول فی النار وقتل کثیر وموت ذریع وقتل النفس الزکیة بظهر الکوفة فی سبعین و المذبوح بین الرکن والمقام...؛(1)
[حسن بن سلیمان حلی گوید:] کتابی دیم که سخنان مولای ما علی علیه السلام را جمع آوری کرده بود، وخط سید بن طاووس(ره) ابتدای آن کتاب، موجود بود و فرموده است: نویسنده این کتاب در نقل خود از دو نفر نام می برد که بعد از امام صادق علیه السلام بوده اند. این مطلب دلالت دارد که تاریخ کتابت متن، بعد از سال دویت هجری است؛ چرا که امام علیه السلام پس از سال یک صد و چهل هجری به شهادت رسیدند.
در این کتاب، برخی روایات به وسیله فرج بن فروه از مسعده بن صدقة از امام صادق علیه السلام نقل شده برخی دیگر از غیر این افراد نقل گردیده است.در این کتاب، خطبه ای از حضرت علی علیه السلام نقل شده است که به «خطبه مخزون»(2)نامیده میشود.[در آن خطبه که به تفصیل در کتاب مختصر بصائر آمده،فرازهایی در بارة آخرالزمان بدین صورت آمده است:]و برای آن نشانه هایی است؛ اولین آنها محاصره وآتش سوزی در کوفه، تعطیلی مساجد برای چهل شب،...و قتل نفس زکیه پشت شهر کوفه و
شخصی دیگر بین رکن و مقام...
این روایت را نمی توان پذیرفت؛ چرا که نمیدانیم چه کسانی اصل کتاب و این خطبه را نقل کردهاند، و اعتبار آنها برای ما مشخص نیست. همچنین این روایت را در کتب دیگر نیافتیم. البته مضمون آن، منافی اعتقادات و باورهای ما نیست؛ لذا منعی در پذیرش آن نمیبینیم.
این روایت، دلالت دارد که قتل نفس زکیه در پشت کوفه (مراد نجف اشرف است) میباشد، و کسی که در بین رکن و مقام کشته میشود.
محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن بعض أصحابه، وعلی بن إبراهیم، عن أبیه عن ابن أبی عمیر جمیعا، عن محمد بن أبی حمزة، عن حمران قال: قال أبوعبدالله علیه السلام و ذکر هؤلاء عنده و سوء حال الشیعة عندهم فقال: إنی سرت مع أبی جعفر المنصور و هو فی موکبه وهو علی فرس وبین یدیه خیل ومن خلفه خیل وأنا علی حمار إلی جانبه فقال لی:.... تذکر یوم سألتک هل لنا ملک؟ فقلت: نعم طویل عریض شدید فلا تزالون فی مهلة من أمرکم وفسحة من دنیاکم حتی تصیبوا منا
دما حراما فی شهر حرام فی بلد حرام ؛(1)
حمران بن أعین گوید:امام صادق علیه السلام ) فرمود: روزی من و منصور دوانیقی ـ در حالی که همراهان بسیاری داشت و با خدمه خود آمده بود به من گفت:«یادت می آید روزی از تو پرسیدم:آیا ما دارای حکومت می شویم ؟»جواب دادم آری؛ شما دارای حکومتی بلند مدت و وسیع خواهید شد؛ ولی تا زمانی این حکم رانی شما ادامه خواهد داشت که خونی بی گناه از ما در ماه حرام و شهر حرام،توسط شما ریخته نشود.
سند این روایت صحیح است و مشکلی ندارد.
برخی خواستهاند با تمسک به این روایت،کشته شدن نفس زکیه را در شهرمکه و نشانه ای از نشانههای ظهور معرفی کنند؛ ولی با مراجعه به سخنان شارحان کتاب کافی متوجه میشویم مطلب، غیر از این است.علامه مجلسی(ره) میفرماید:
قوله علیه السلام : «حتی یصیبوا منا »الخ. لعل المراد دم رجل من السادات، و أولاد الأئمة سفکوها عند انقضاء دولتهم و یحتمل أن یکون مراده علیه السلام هذا الملعون خاصة و دولته، و المراد
1) االروضة من الکافی، کلینی، ج 8، ص37 ذیل عنوان حدیث أبی عبدالله (علیه السلام ) مع المنصور فی موکبه.
بسفک الدم القتل، و لو بالسم مجازا و البلد الحرام مدینة الرسول، صلی الله علیه و آله فإن هذا الملعون سمه علی ما روی و لم یبق بعده علیه السلام إلا قلیلا؛(1)
شاید مراد امام علیه السلام از عبارت «حتی یصیبوا منا» این باشد که خون یکی از سادات وفرزندان ائمه(علیهم السلام ) در زمان دولتشان ریخته شده است که به زوال حکومت آن ها انجامیده است. و احتمال دارد مراد امام علیه السلام، خود منصور دوانیقی و حکومت او باشد که قتل امام علیه السلام در مدینه به دست او صورت گرفت و حکومت منصور پس از مدت کوتاهی از شهادت امام علیه السلام به پایان رسید.
ملا صالح مازندرانی نیز میفرماید:
قال بعض الأفاضل کأنه إشارة إلی المقتولین بفخ فی ذی الحجة الحرام، وفخ من الحرم بین تنعیم ومکة، وقال الأمین الأسترآبادی: یمکن أن یکون المراد ما فعله هارون قتل فی لیلة واحدة کثیرا من السادات. ویمکن أن یکون المراد قتلهم المقتولین بفخ وهو موضع قرب مکة انتهی، و نظیر ما نحن فیه من طرق العامة عن الحسن بن علی علیهما السلام قال: «إن هؤلاء أخافونی وهم قاتلی فإذا فعلوا ذلک سلط الله علیهم من یقتلهم حتی یکونوا أذل من فرم الأمة» الفرم بالفتح والسکون: خرقة الحیض ومایجیئ فی حدیث الناس یوم القیامة عن أبی عبد الله (علیه السلام ) « إن الله ـ عز ذکره ـ أذن فی هلاکه بنی أمیة بعد إحراقهم زیدا بسبعة أیام» ویفهم من جمیع ذلک أنه لایلزم أن یکون الزوال بعد فعلهم ذلک بلافصل؛(2)
برخی علما گویند: مراد،واقعه کشته شدگان در جریان فخ است،و فخ بین تنعیم و مکه است و جزء حرم امن الهی محسوب می شود. امین استر آبادی گوید:شاید مراد، کشتار بسیاری از سادات توسط هارون وآن هم در یک شب، باشد یا این که اشاره به همان کشتار علویان در فخ باشد.
شبیه به این سخن در کتب اهل سنت، حدیثی است که از امام مجتبی علیه السلام نقل کرده اند که فرمود: «همانا بنی امیه قاتلان من هستند و در صورت شهادت من،خداوند افرادی را برآن ها مسلط خواهد کرد که نهایت ذلت را برایشان پدید خواهند آورد؛ به گونه ای که از پست ترین اشیا نیز پست تر خواهند بود.
و یا اینکه امام صادق علیه السلام فرمود:« خداوند متعال اذن هلاکت بنی امیه را هفت روز پس از شهادت زید بن علی بن حسین صادر فرمود.» البته از سخنان فوق متوجه می شویم که لازم نیست این زوال و فروپاشی حکومت کفار و ظالمان، بلا فاصله باشد.
با توجه به اینکه مشهور مورخان زمان شهادت امام صادق علیه السلام را ماه شوال میدانند،نمی توان این روایت را به شهادت آن حضرت نسبت داد. در نهایت، با توجه به این که مصداق این روایت، مشخص نیست و نمی توان آن را به صورت یقینی به نفس زکیه تعبیر کرد، دلالت روایت و محل استناد بودن آن، صحیح به نظر نمی آید.(1)
1) همانگونه که ملاصالح مازندرانی (ره) فرمودند، چه بسا سخن امام علیه السلام به حسین بن علی (شهید فخ) اشاره داشته باشد. این سخن، مناسبت تاریخی نیز دارد؛ چرا که قیام شهید فخ مورد تأیید ائمه(علیهم السلام ) بوده (دماحراما) و در هشتم ذی حجة (شهر حرام)سال 169.ق. و در منطقه فخ(بلد حرام) ـ شش میلی مکه ـ به شهادت رسیده است. جالب است قاتل او هادی عباسی بوده که پس از مدت کوتاهی و در سال 170.ق. از بین میرود.
أخبرنا علی بن أحمد قال: حدثنا عبید الله بن موسی العلوی، قال: حدثنا عبدالله بن حماد الأنصاری، قال: حدثنا إبراهیم بن عبید الله بن العلاء، قال: حدثنی أبی، عن أبی عبدالله جعفر بن محمد(علیهما السلام ): أن أمیر المؤمنین(علیه السلام ) حدث عن أشیاء تکون بعده إلی قیام القائم، فقال الحسین: «یا أمیرالمؤمنین! متی یطهر الله الارض من الظالمین؟» فقال أمیرالمؤمنین(علیه السلام ): «لایطهر الله الأرض من الظالمین حتی یسفک الدم الحرام...؛(1)
امام صادق علیه السلام فرمود: حضرت علی علیه السلام از وقایعی که قبل از ظهور حضرت مهدی علیه السلام اتفاق خواهد افتاد، سخن می گفت که امام حسین علیه السلام پرسید:« چه زمانی خدا زمین را از ظالمان پاک خواهد کرد؟» فرمود: «زمانی که خونی حرام بر زمین ریخته شود و...»
در این روایت، عبیدالله بن موسی العلوی و ابراهیم بن عبیدالله بن العلاء، قرار دارند که به دلیل مجهول بودن این دو نفر، روایت از اعتبار ساقط میشود.
1) غیبت نعمانی، ص275، باب14، ح 55.
برخی خواستهاند با تمسک به عبارت «الدم الحرام» استناد کنند که مراد از آن، نفس زکیه است و قتل او از نشانههای ظهور است. باید گفت این مطلب، از متن روایت فهمیده نمیشود و به دلیل اجمال در لفظ و نامعلوم بودن مصداق آن، روایت دلالتی بر نفس زکیه ندارد.
روایت اول: سندش معتبر است و تنها دلالت بر این مطلب دارد که، قتل نفس زکیه، از نشانههای ظهور است. البته با توجه به قبل و بعد روایت، میتوان حتمیت را نیز برداشت کرد.
روایت دوم: سندش ضعیف است و دلالت دارد که نفس زکیه، سفیر حضرت علیه السلام شده و توسط مکیان کشته میشود. پس از آن، مهدی علیه السلام ظهور کرده و قیام خود را علنی مینمایند.
روایت سوم: سند آن صحیح است و دلالت بر حتمیت دارد.
روایت چهارم: سند آن مورد قبول است و دلالت دارد که فاصله بین قتل او وظهور، پانزده شب است.
روایت پنجم: سندش ضعیف است و بر حتمیت دلالت دارد.
روایت ششم:روایت، مورد قبول نیست و بر حتمیت ظهور دلالت دارد.
روایت هفتم: به بررسی سند نیازی نیست و دلالت بر این دارد که قتل نفس زکیه از نشانههای ظهور میباشد.
روایت هشتم: سند آن ضعیف است و بر حتمیت قتل نفس دلالت دارد.
روایت نهم: سند را به دلیل کثرت متن میپذیریم و دلالت دارد که از نشانههای ظهور است.
روایت دهم: سندش ضعیف است و بر نشانه ظهور بودن دلالت دارد.
روایت یازدهم: سند آن ضعیف است و بر سه مطلب دلالت دارد:
الف. قتل نفس زکیه از نشانههای ظهور است.
ب. کشته شدن او بین رکن و مقام اتفاق خواهد افتاد.
ج. اسم او محمد بن حسن و ملقب به نفس زکیه است.
روایت دوازدهم: سند آن ضعیف است و روایت دلالت دارد که شخصی در ماه حرام و شهر حرام کشته خواهد شد و فاصله بین قتل او و ظهور حضرت مهدی علیه السلام پانزده شب میباشد.
روایت سیزدهم: سندش ضعیف است و به همان مطالب روایت دوازدهم اشاره دارد؛ اما تصریح دارد که این جوان توسط بنیامیه کشته خواهد شد.
روایت چهاردهم: سند روایت ضعیف است و تنها بر این مطلب دلالت دارد که نفسی پاک کشته خواهد شد، بدون این که اشاره داشته باشد که این واقعه از نشانههای ظهور هست یا نیست.
روایت پانزدهم: سندش معتبر است؛ اما بر مطلب مورد بحث دلالتی ندارد.
روایت شانزدهم: سند آن ضعیف است و بر کشته شدن نفس زکیه و برادر او دلالت دارد، و این که پس از این اتفاق، حضرت علیه السلام ظهور خواهد کرد.
روایت هفدهم: سندش ضعیف است و بر کشته شدن نفسی به صورت مطلق دلالت دارد.
روایت هجدهم: سند آن ضعیف است و تنها بر کشته شدن نفس زکیه دلالت دارد.
روایت نوزدهم: سند روایت ضعیف است و دلالت دارد که نفس زکیه، از فرزندان امام حسین علیه السلام است.
روایت بیستم: سند آن ضعیف است و بر کشته شدن نفس در پشت شهر کوفه دلالت دارد.
روایت بیست و یکم: سندش معتبر است؛ اما بر بحث ما دلالتی ندارد.
روایت بیست و دوم: سند روایت ضعیف است و دلالت آن نیز مجمل و نامفهوم است.(1)
1) جمع بندی پایانی از نگاه نگارنده همه روایات ذکر شده را می توان در ده موضوع دسته بندی کرد. 1) روایاتی که قتل نفس زکیه را از نشانه های ظهور می دانند. البته در روایتی که پس از روایت شانزدهم و از شیخ طوسی نقل کردیم،دلالت دارد که قتل نفس زکیه بعد از ظهور حضرت علیه السلام کشته می شود. 2) روایاتی که به حتمی بودن قتل نفس زکیه به عنوان نشانه ظهور اشاره دارند. 3) نفس زکیه بین رکن ومقام کشته میشود. 4) فاصله زمانی میان قتل نفس زکیه و ظهور پانزده شب است. 5) او سفیر امام علیه السلام است. 6) این واقعه در روز و ماه حرامی اتفاق خواهد افتاد. 7) در پشت شهرکوفه کشته خواهد شد. 8) در مدینه کشته خواهد شد. 9) او از فرزندان امام حسین علیه السلام است. 10) نام او محمد بن حسن است. آنچه که با توجه به روایات می توان گفت همان سخن استاد طبسی میباشد، که قتل نفس زکیه از علائم حتمی ظهور است و نفس زکیه شخصی از پاکان روزگار است؛ و فاصلة قتل او تا ظهور 15 شب می باشد. اما دیگر تفصیلات را نمی توان پذیرفت. برای نمونه تفصیلاتی مانند این که او از فرزندان امام حسین علیه السلام است، فقط یک روایت بر این مطلب دلالت دارد و روایتش علاوه بر ضعف سند،در روایاتی که در سند ومتن مشابه است،این جمله را نمی بینیم. روایاتی نیز که به قتل نفس در مدینه اشاره دارد، با محمد بن عبدالله محض مطابقت دارد و با نفس زکیه و ظهور ارتباطی ندارد. دیگر موضوعات نیز به همین ترتیب میباشد که به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است. همچنین استفاضه برای هیچ موضوعی غیر از حتمیت و نشانه ظهور بودن نمی توان ادعا کرد، چه رسد به این که تواتر روایات را ادعا کنیم.
به استناد تواتر اجمالی یا معنوی و هم چنین روایاتی مقبول که ذکر گردید میتوان به 3 عنوان دربارة نفس زکیه اعتنا نمود و آن اینکه نفس زکیه از علائم حتمی است و فاصلة قتل او تا زمان ظهور 15 شب میباشد.
جهت تکمیل بحث روایاتی با عنوان پیوست، در متن اضافه میگردد که پس از ارائة آنها به جناب استاد طبسی(حفظه الله) به جهت کثرت روایات و رسیدن به حد تواتر از بررسی سندی اجتناب کردند.
اکنون به این روایات اشاره کرده، و پس از بررسی سندی و دلالی آنها به جمعبندی و نقد برخی نظرات مطرح شده دربارة نفس زکیه میپردازیم.
و بهذا الإسناد، عن الحسین بن سعید[بن حماد الأهوازی]، عن محمد بن أبی عمیر، عن عمر بن حنظلة قال: سمعت أبا عبدالله علیه السلام یقول: قبل قیام القائم خمس علامات محتومات الیمانی، والسفیانی، والصیحة، وقتل النفس الزکیة، والخسف بالبیداء.
امام صادق(علیه السلام ) فرمود: قبل از قیام قائم علیه السلام، پنج علامت به طور قطع اتفاق خواهد افتاد؛ یمانی، سفیانی، صیحه، قتل نفس زکیه، خسف بیداء.(1)
سند این روایت، معتبر بوده،و مراد از «بهذاالاسناد» (محمد بن الحسن بن احمد بن ولید وحسین بن حسن بن ابان)است.
این روایت، بر حتمیت قتل نفس،به عنوان یکی از نشانههای ظهور دلالت می کند.
حدثنا أبی رضی الله عنه قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحمیری، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علی، عن الحسین بن سعید، عن صفوان بن یحیی عن محمد بن حکیم، عن میمون البان، عن أبی عبدالله الصادق علیه السلام قال: خمس قبل قیام القائم
1) کمال الدین، شیخ صدوق، باب 57، ح 7.
علیه السلام : الیمانی والسفیانی والمنادی ینادی من السماء وخسف بالبیداء وقتل النفس الزکیة.(1)
این روایت را به دلیل کثرت در متن بررسی نکرده و آن را قبول مینماییم.
این روایت، بر نشانه بودن قتل نفس زکیه دلالت دارد.
أخبرنا محمد بن همام قال: حدثنا جعفر بن محمد بن مالک الفزاری، قال: حدثنی عبدالله بن خالد التمیمی، قال: حدثنی بعض أصحابنا، عن محمد بن أبی عمیر، عن أبی أیوب الخزاز، عن عمر بن حنظلة، عن أبی عبدالله(علیه السلام ) أنه قال: للقائم خمس علامات: [ظهور] السفیانی، والیمانی، والصیحة من السماء، وقتل النفس الزکیة، والخسف بالبیداء.(2)
این روایت نیز به بررسی سندی نیاز نداشته و دلالت بر نشانه ظهور بودن نفس زکیه دارد.
حدثنا أبی رضیالله عنه قال: حدثنا عبد الله بن جعفر الحمیری،
عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علی بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن صفوان بن یحیی، عن محمد بن حکیم، عن میمون البان، عن أبی عبد الله علیه السلام قال: خمس قبل قیام القائم: [خروج] الیمانی، والسفیانی، والمنادی ینادی من السماء، وخسف البیداء، وقتل النفس الزکیة؛(1)
این روایت نیز به دلیل کثرت در متن، از بررسی سندی بی نباز است و بر نشانه ظهور بودن آن دلالت دارد.
و بهذا الإسناد عن ابن فضال عن حماد عن ابراهیم بن عمر عن عمر بن حنظله عن ابی عبدالله (علیه السلام ) قال: خمس قبل قیام قائم من العلامات:الصیحه و السفیانی و الخسف بالبیداء وخروج الیمانی وقتل النفس الزکیة.(2)
این روایت نیز به بررسی سندی نیاز ندارد.
حدثَنا عبد الله بن نمیر، قَال: حدثَنا موسی ْجهنی، قال: حدثَنی عمر بن قَیسٍ الماصر، قال: حدثَنی مجاهد، قال: حدثَنی فلان رجل منْ أَصحاب النبِی: أَن المهدی لاَیخرج حتی تقْتل النَّفْس الزکیة فَإِذَا قتلَت النفْس الزکِیةُ غضب علَیهِم من فی السَّماءِ ومن فی الأَرضِ , فَأَتَی النّاس الْمهدی , فَزفُوه کما تزف العروس إلی زوجها لَیلَة عرسها وهو یملأ الأَرض قسطا وعدلا وتخرج الأَرض نباتها وتمطر السماء مطَرها , وتَنعم أُمتی فی
ولایته نعمة لَم تَنعمها قَط؛
مهدی علیه السلام ) ظهور نخواهد کرد، مگر زمانی که نفس زکیة کشته شود. پس از کشته شدن نفس زکیه، زمین و آسمان، بر قاتلان او غضب کرده و مردم مشتاقانه به سوی مهدی علیه السلام می آیند. او کسی است که زمین را از عدل و داد فراگیر خواهد کرد و زمین، محصول داده و آسمان، باران می بارد. مردم از چنان نعمتی در حکومتش برخوردار خواهند شد که در هیچ دوره ای به آن، دست نیافته بودند.(1)
این روایت نیز اگر چه از کتب اهل سنت می باشد؛ اما به دلیل همخوانی با روایات شیعی متعدد،از بررسی سندی بی نیاز است.
وأخرج ایضا عن ابن سیرین قال:لایخرج المهدی حتی یقتل من کل تسعة سبعة،منها قتل النفس الزکیّة؛
مهدی علیه السلام خروج نخواهد کرد، مگر زمانی که که از هر نه نفر، هفت نفر کشته شود که از جمله این کشته شدگان نفس زکیه است.(2)
محمّد بن مسعود قال، حدثنا أبو عبدالله الحسین بن اشکیب، قال أخبرنی الحسن بن خرزاذ القمی قال أخبرنا محمد بن حماد الساسی عن صالح بن فرج عن زید بن المعدل عن عبدالله بن سنان عن أبی عبدالله علیه السلام قال: خطب سلمان فقال:... بأبی دافع الضیم شقاق بطون الحبالی وحمال الصبیان علی الرماح ومغلی
الرجال فی القدور، أما أنی سأحدثکم بالنفس الطیبة الزکیة وتضریح دمه بین الرکن والمقام المذبوح کذبح الکبش....؛
«امام صادق علیه السلام خطبه ای طویل از سلمان نقل فرمود که در آن چنین گفته است:
پدرم به فدای مهدی علیه السلام ! همانا شما را خبر می دهم از کشته شدن نفسی پاک و طاهر بین رکن ومقام که او را مانند گوسفند سر می برند.(1)
در این روایت، سه نفر مجهول وجود هستند و سند اعتباری ندارد.
افرادی که نامی از آنها در رجال نیاوردهاند،عبارتند از:
محمد بن حماد الساسی(2)
صالح بن فرج، آیت الله نمازی او را ذیل نام محمد بن نوح آورده است و سند روایت را صالح بن نوح می دانند، نه صالح بن فرج؛ و در بارة ایشان می گویند: «او را ذکر نکردهاند.(3)
زید بن المعدل(4)
دلالت روایت
این روایت، تصریح ندارد که نفس زکیه از نشانههای ظهور است؛ اما
با توجه به جمله قبلی می توان چنین برداشت کرد. همچنین روایت دلالت دارد که نفس زکیه؛ بین رکن و مقام به شهادت میرسد.
حدثنا محمد بن همام ـ رحمه الله ـ قال: حدثنا جعفر بن محمد بن مالک، قال: حدثنا عباد بن یعقوب، عن یحیی بن یعلی، عن زرارة قال: سمعت أباعبدالله(علیه السلام ) یقول: «إن للقائم (علیه السلام ) غیبة قبل أن یقوم،... »ثم قال: «یا زرارة! لابد من قتل غلام بالمدینة،» قلت: «جعلت فداک! أولیس الذی یقتله جیش السفیانی؟» قال: «لا ولکن یقتله جیش بنی فلان یخرج حتی یدخل المدینة، ولایدری الناس فی ای شئ دخل، فیأخذ الغلام فیقتله فإذا قتله بغیا وعدوانا وظلما لم یمهلهم الله فعند ذلک یتوقع الفرج».
زراره گوید: امام صادق علیه السلام فرمود:
«همانا قائم علیه السلام قبل از ظهورش غیبتی دارد»... سپس فرمود: ای زراره! حتماً جوانی در مدینه کشته خواهد شد» گفتم: «فدایتان شوم! آیا او توسط سپاه سفیانی کشته می شود؟» فرمودند: «نه؛ او را سپاه بنی فلان[بنی العباس] خواهد کشت. زمانی که او را به ظلم و ستم کشتند، خداوند بر آن ها رحم نکرده و از آن زمان، منتظر گشایش در امورتان باشید».(1)
جعفر بن محمد بن مالک الفزاری
1) غیبت نعمانی، ص170، باب 10، ح 6.
این شخص، ثقه نبوده و دلایل مرحوم مامقانی(ره) و مرحوم نمازی(ره) در توثیق او صحیح نیست.(1)
عباد بن یعقوب
این شخص، محل اختلاف است. آیتالله خوئی او را توثیق میکند؛ اما مرحوم تستری خلاف این نظر را دارد.(2)
یحیی بن یعلی نیز توثیقی در کتب رجال ندارد.(3)
این روایت، قتل جوانی را در مدینه توسط بنی عباس ذکر می کند که با توجه به واقعه تاریخی محمد بن عبدالله محض،به او برمی گردد؛ به ویژه این که امام علیه السلام در جواب زرارة، کشته شدن او توسط سفیانی را رد می کند. علامه مجلسی نیز مراد از این جوان را غیر از نفس زکیه ای می دانند که از نشانههای ظهور است.(4)
البته از این قسمت روایت می توان تأییدی بر دیگر روایات آورد که نفس زکیه ای در زمان قیام حضرت مهدی علیه السلام هست که توسط سفیانی یا سپاه او به قتل می رسد.
عنه [قرقارة] عن محمد بن خلف الحداد عن اسماعیل بن أبان الأزدی عن سفیان بن إبراهیم الجریری أنه سمع أباه یقول:النفس الزکیة غلام من آل محمد اسمه محمد بن الحسن،یقتل بلاجرم ولاذنب، فإذا قتلوه لم یبق لهم عاذر ولا فی الأرض ناصر.فعند ذلک یبعث الله قائم آل محمد فی عصبته لهم أدق فی أعین الناس من الکحل...؛
نفس زکیه، جوانی از آل محمد (صلی الله علیه وآله) است که بدون جرم و گناه کشته می شود. پس از قتل نفس زکیه، هیچ یار و یاوری برای قاتلان او باقی نمی ماند، و حضرت مهدی علیه السلام ظهور خواهند کرد.(1)
محمد بن خلف الحداد،اسماعیل بن ابان وسفیان بن ابراهیم،مجهول ومهمل هستند و توثیقی ندارند.(2)
این روایت، به دو مطلب اشاره دارد.
قتل نفس زکیه، از نشانههای ظهور است.
نام این شخص، محمد بن الحسن است.
او شخصیتی عزیز نزد خدا است و با قتل او غضب الهی شامل
حال قاتلانش میشود.
حدثنا سعید أبوعثمان عن جابر عن أبی جعفر قال: إذا بلغ السفیانی قتل النفس الزکیة وهو الذی کتب علیه فهرب عامة المسلمین من حرم رسول الله صلی الله علیه وسلم إلی حرم الله تعالی بمکة فإذا بلغه ذلک بعث جندا إلی المدینة علیهم رجل من کلب حتی إذا بلغوا البیداء خسف بهم وینفلت أمیرهم وذکروا أنه من مذحج وقال بعضهم من کلب؛
امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامی که کشته شدن نفس زکیه به سفیانی برسد (و قتل نفس زکیه حتمی است)، مردم از مدینه به مکه پناهنده می شوند. سپس سفیانی لشکری را به سمت مدینه می فرستد که هنگام رسیدن این لشکر به بیداء، در زمین فرو می روند.(1)
این روایت بر نشانه ظهور بودن قتل نفس تصریحی ندارد و به صورت کلی نمیتوان به روایات ابن حماد اعتماد کرد، اگر چه برخی از آنها را به عنوان مؤید استفاده میکنیم.
حدثنا المعتمر بن سلیمان عن أبی عمرو قال حدثنی قیس بن سعد عن الحسن بن محمد بن علی قال: لایزال القوم علی ثبج من أمرهم حتی تنزل بهم إحدی أربع خلال یلقی الله بأسهم بینهم أو تجئ الرایات السود من قبل المشرق فتستبیحهم أو
1) الفتن، ابن حماد، ص228 باب الخسف بجیش السفیانی، ح 899.
تقتل النفس الزاکیة فی البلد الحرام فیتخلی الله منهم أو یبعثوا جیشا إلی البلد الحرام فیخسف بهم.(1)
این روایت نیز اشاره دارد که نفس زکیه در شهری حرام،به قتل خواهد رسید.
روی البرسی فی مشارق الأنوار عن کعب بن الحارث قال: إن ذاجدن الملک أرسل الی السطیح لأمر شک فیه، فلما قدم علیه أراد أن یجرب علمه قبل حکمه... فقال الملک أخبرنی عما یکون فی الدهور....فعندها یظهر ابن النبی المهدی، و ذلک إذا قتل المظلوم بیثرب،وابن عمه فی الحرم...؛
حافظ رجب برسی در کتاب مشارق الانوار از کعب بن حارث نقل می کند: ذاجدن شاه، از سطیح دعوت کرد تا در حل مشکلی او را یاری کند؛ اما هنگامی که سطیح نزد او آمد، او را آزمایش کرد و سپس از او پرسید: «از آینده ما را خبر بده». [او پس از برشمردن وقایعی در آخر الزمان گفت:] در این هنگام فرزند پیامبر(صلی الله علیه وآله) ظهور خواهد کرد و آن، هنگامی است که شخصی مظلوم در مدینه کشته شود و پسر عموی آن شخص نیز در مکه به قتل می رسد.(2)
برخی از این روایت، کشته شدن نفس زکیه را از نشانههای ظهور دانستهاند و مراد از «ابنعمه» را همان نفس زکیه میدانند که در مکه به قتل میرسد.
علاوه بر این که این روایت اجمال دارد و مفهوم آن روشن نیست،از نظر سندی در حداقل اعتبار می باشد.
این روایت، نه تنها سند ندارد، بلکه از شخصی نقل شده است که به کهانت معروف بوده و علامه مجلسی نیز این مطلب را با عنوان «باب نادر فیما أخبر به الکهنة» آورده است؛ یعنی در این باب ما اخباری را آورده ایم که کسی جز این افراد نقل نکرده است و از کاهنان می باشد.(1)
عن عامر، قال سألت عبدالله بن بشار عن النفس الزکیة، قال: هو من أهل البیت، و عند قتلها ظهور المهدی؛
نفس زکیه از خاندان اهل بیت (علیهم السلام ) است و در زمان قتل او مهدی علیه السلام ظهور خواهد کرد.(2)
میان علما، اتفاق بوده است که قتل نفس زکیه، از نشانههای ظهور می باشد. شیخ مفید(ره) نیز در کتاب ارشاد به این مطلب اشاره کرده است.
البته علمایی همچون آیت الله سید محمد صدر(ره) یا معاصرانی مانند جناب آقای محمد صادقی تلاش دارند روایات وارد شده در بارة نفس
زکیه را اشاره به محمد بن عبدالله محض بگیرند؛ اما در هیچ دوره ای به میزان زمان ما تفصیلات برای شخصیت نفس زکیه و قتل او ذکر نشده است و بیشتر بیانات، با توجه به روایات ضعیف و حدسیات می باشد.
در مباحث گذشته و با توجه به حجم انبوه روایاتی که قتل نفس زکیه را از نشانههای ظهور می دانست، بطلان نظر آیت الله صدر و همفکران ایشان روشن شد. اکنون به بیان نظرات برخی علمای معاصر اشاره می کنیم:
1.1 ـ مراد از نفس زکیه را همان کسی میداند که بین رکن و مقام کشته میشود.(1)
1.2. همچنین اعتقاد دارد که در روایات، به دو نفس زکیه اشاره شده است، یکی از آنها بین رکن و مقام کشته میشود و دیگری در کوفه به قتل خواهد رسید.(2)
البته این نظر، مستند به روایت مختصر بصائر الدرجات از حسن بن سلیمان، است. با توجه به ضعف سند و نادر بودن آن روایت، نمیتوان این سخن را پذیرفت.
النفس الزکیة و ابنا عمه، و الأحادیث فیهم من مصادر الشیعة کثیرة تبلغ حد التواتر وتعد هذه العلامة من المحتومات الخمس، و أحادیثها من مصادر السنة أقل مما فی المصادر الشیعة ولکنها عدیدة، و قد ورد فی بعض هذه الأحادیث أنه حسنی وفی أکثرها أنه حسینی وأن اسمه محمد بن الحسن وأن ابنی عمه أخ وأخت اسمهما محمد و فاطمة،یفرون من جیش السفیانی من العراق ویدخلون المدینة،فیقبضون الظالمون علی ابن عمه وأخته ویقتلونهما ویصلبونهما فی المدینة المنورة ویفر هو [نفس زکیه] إلی مکة فیقتلونه ظلما وعدوا بغیر ذنب فی الخامس و العشرین من ذی الحجة الحرام فی المسجد الحرام بین الرکن والمقام، و لیس بین قتله وظهور المهدی علیه السلام الا خمس عشرة لیلة؛
در بارة نفس زکیه و فرزندان عمویش روایات بسیاری از منابع شیعه نقل شده است؛ به گونه ای که به حد تواتر رسیده اند. و قتل نفس زکیه در روایات شیعی از حتمیاتی است که پیش از ظهور اتفاق خواهد افتاد.
در منابع اهل سنت نیز روایاتی متعددی وجود دارد که البته به میزان روایات شیعی نیست. در برخی روایات، وارد شده است که نسب او به امام حسن علیه السلام می رسد، و در بسیاری از روایات، نسب او را حسینی ذکر کرده اند. نام او محمد بن حسن می باشد و فرزندان عموی او نامشان محمد و فاطمه است که در عراق از سپاه سفیانی می گریزد؛ اما در مدینه به دست لشکریان سفیانی به قتل می رسند.
این هنگام، نفس زکیه از مدینه به مکه میگریزد؛ ولی او نیز در
مسجد الحرام و در بیست وپنجم ذی الحجة، بین رکن و مقام به قتل خواهد رسید. و فاصله قتل او تا ظهور پانزده شب می باشد.(1)
صحیح نبودن این نظر با توجه به بررسی روایاتی که در صفحات قبل آورده شد، بر کسی پوشیده نیست. او در بیان این مطالب از روایات ابن حماد و اخبار ضعیف بهره گرفته و عجیب است با این که یک روایت بیشتر در انتساب نفس زکیه به امام حسین علیه السلام نداریم، او کثرت در روایات را در این باره، ادعاکرده است؛ و یا این که در بارة بحث نفس زکیه و فرزندان عموی او ادعای تواتر دارد.
ورد التعبیر به عن شخصیتین: إحداهما- وهی الأقل ورودا فی الروایات ـ علی شخصیة یقتل بظهر الکوفة. وثانیها الذی یقتل بین الرکن والمقام....ولکن الثانی أکثر ورودا فی الروایات، وفی جملة منها: أن قتله بین الرکن والمقام من العلامات الحتمیة، وأن اسمه محمد بن الحسن، وأنه من ذریة الحسین علیه السلام، وأنه من خواص اصحاب المهدی علیه السلام، لکل خروجه فی مکة مرتبط بفاصل أیام وبینه وبین ظهور الحجة (عج الله فرجه) للبیعة عند الرکن خمسة عشرة لیلة؛
دو نفر در روایات به نفس زکیه تعبیر شدهاند: اولی شخصی است که در روایات، کمتر در بارة او سخن گفتهاند، و همان نفس زکیه ای است که درکوفه به قتل میرسد و دومی، در
1) الممهدون للمهدی، شیخ علی کورانی، ص 25.
روایات بسیار از او یاد کرده اند و پاره ای از خصوصیات او چنین است: بین رکن و مقام به قتل خواهد رسید، و قتل او از نشانه های حتمی است که قبل از ظهور اتفاق خواهد افتاد. اسمش محمد بن حسن و از ذریه امام حسین (علیه السلام ) است. او از یاران خاص حضرت (علیه السلام ) بوده و فاصله میان قتل او تا ظهور، پانزده شب خواهد بود.
وی پس از بیان روایت عمار یاسر که می گوید: «وأخوه بمکة ضیعة»، چنین آورده است:
و یظهر من هذه الروایة أن النفس الزکیة یقتل مع أخیه...؛
از این روایت، روشن می شود که نفس زکیه همراه برادرش به قتل می رسد.
و پس از بیان روایت سرور أهل الإیمان، میگوید:
ویظهر من هذه الروایة أن ذا النفس الزکیة(محمد بن الحسن) الحسینی، له نیابة خاصة من الحجة (عجل الله فرجه) لإبلاغ رسالته الی أهل مکة...؛
از این روایت روشن می شود که محمد بن حسن حسینی،نفس زکیه،سفیر خاص حضرت علیه السلام است که وظیفه ابلاغ پیام او به مکیان را دارد.(1)
وآخر الفتن و العلامات قتل النفس الزکیة،فعند ذلک یخرج الإمام المهدی ذو السیرة المرضیة؛
1) فقه علائم الظهور، شیخ محمد سند، ص36.
آخرین علامت از علائم ظهور، قتل نفس زکیه است، و در این زمان، امام مهدی که صاحب سیره پسندیده است، ظهور خواهد کرد.(1)
در همین منبع همان گونه که شیخ مفید(ره) قتل نفس زکیه را از ذبح مردی هاشمی جدا می کند، وی نیز بین آنها تفاوت قائل می شود.
1) عقد الدرر، مقدسی شافعی، ص114 الباب الرابع ( فی الاحادیث الدالة علی ولایته ) الفصلالرابع.
1.قرآن
2.أبو غالب زراری، رسالة فی آل أعین، مطبعة ربانی، اصفهان، 1399ق.
3.ابوعلی حائری، محمدبن اسماعیل مازندرانی، منتهی المقال، المطبعة ستاره، قم، 1416ق.
4.اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبین، مؤسسة الأعلمی، بیروت، چ دوم، 1408ق.
5.ترابی شهرضایی، اکبر، پژوهشی در علم رجال، اسوه، قم، 1387ش.
6.تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چ دوم، 1410ق.
7.جدیدی نژاد، محمدرضا، معجم مصطلحات الرجال و الدرایة، دارالحدیث، قم، 1422ق.
8.جزری، محمدبن مبارک، النهایة فی غریب الاثر، المکتبة العلمیة، بیروت، 1399ق.
9.حسن بن سلیمان، مختصر بصائر الدرجات، المطبعة الحیدریة، نجف، 1370ق.
10.حلی، حسن بن یوسف، خلاصة الأقوال، النشر الاسلامی، قم، 1417ق.
11.همو، ایضاح الاشتباه، النشر الاسلامی، قم، چ دوم، 1415ق.
12.خوئی، سیدابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، مدینة العلم، قم، چ سوم، 1403ق.
13.ذهبی، محمدبن احمدبن عثمان، میزان الاعتدال، دارالفکر، بیتا، بیجا.
14.زمخشری، محمدبن عمر، اساس البلاغة، نرم افزار المکتبة الشاملة.
15.سبحانی، جعفر، کلیات فی علم الرجال، النشر الاسلامی، قم، چ چهارم، 1421ق.
16.صدر، سیدمحمد، تاریخ غیبت کبری، ترجمة حسین افتخارزاده، نیک معارف، تهران، 1371ش.
17.صدوق، محمدبن علی بن بابویه، خصال، جامعة المدرسین الحوزة العلمیة، قم، 1403ق.
18.صدوق، محمدبن علی بن بابویه، کمال الدین و تمام النعمة، نشر الاسلامی، قم، چ چهارم، 1422ق.
19.طهرانی، آغابزرگ، الذریعة الی تصانیف الشیعة، دارالأضواء، بیروت، چ سوم، 1403ق.
20.طوسی، محمدبن حسن، اختیار معرفة الرجال، آل البیت علیهم السلام، قم، 1404ق.
21.طوسی، محمدبن حسن، الأمالی، دارالثقافة، قم، 1414ق.
22.طوسی، محمدبن حسن، عدة الاصول، المطبعة ستاره، قم، 1417ق.
23.همو، الغیبة، معارف اسلامیة، بیجا، چ دوم، 1417ق.
24.عبدالحمید بن هبة الله (ابن الحدید)، شرح نهج البلاغه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چ دوم، 1385ق.
25.عبدالله بن مسلم بن قتیبة، غریب الحدیث، نرم افزار المکتبة الشاملة.
26.عسقلانی، احمد بن حجر، لسان المیزان، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1416ق.
27.عقیلی، محمدبن عمرو، الضعفاء الکبیر، دارالمکتبة العلمیة، بیروت، 1404ق.
28.عیاشی، محمدبن مسعود، تفسیر عیاشی، مؤسسة الأعلمی، بیروت، چ دوم، 1431ق.
29.فضل بن شاذان، مختصر اثبات الرجعة، چاپ شده در مجله تراثنا، ش15، ص216.
30.کاظمی، سیدحیدر، بشارة الاسلام، مؤسسة البلاغ، لبنان، 1428ق.
31.کلینی، محمدبن یعقوب، روضة الکافی، دارالکتب الاسلامیة، تهران، چ چهارم، 1375ش.
32.کورانی، علی، الممهدون للمهدی، مکتب الأعلام الاسلامی، قم، 1405ق.
33.مازندرانی، ملا صالح، شرح اصول کافی، دار احیاء التراث، بیروت، 1421ق.
34.مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال، ستاره، قم، 1431ق.
35.متقی هندی، علی بن حسام الدین، البرهان فی علامات آخرالزمان، الخیام، قم، 1399ق.
36.مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، مؤسسة الوفاء، بیروت، چ دوم، 1403ق.
37.مجلسی، محمدباقر، مرآة العقول، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1421ق.
38.محمدبن حبان، الثقات، دارالفکر، بیروت، 1395ق.
39.محمدبن سعد، الطبقات الکبری، دار صادر، بیروت، 1380ق.
40.محمدبن منظور، لسان العرب، نشر ادب الحوزة، قم، 1405ق.
41.محمدبن نعمان (مفید)، اختصاص، جامعة مدرسین، قم، چ چهارم، 1414ق.
42.مزی، یوسف بن زکی، تهذیب الکمال، مؤسسة الرسالة بیروت، 1418ق.
43.نجاشی، احمدبن علی، رجال النجاشی، النشر الاسلامی، قم، چ ششم، 1418ق.
44.نعمانی، محمدبن ابراهیم، کتاب الغیبة، انوار الهدی، 1420ق.
45.نعیم بن حماد، الفتن، دارالکتب العلمیة، بیروت، چ دوم، 1423ق.
46.نمازی، شیخ علی، مستدرکات علم الرجال، شفق، تهران، 1412ق.
47.نیلی، سیدعلی بن عبدالحمید، سرور اهل الایمان، دلیل ما، قم، 1426ق.
48.سند، محمد، فقه علائم الظهور، دلیل ما، قم.