ghaemiyeh.com
سرشناسه : عباسی، غلام علی، ۱۳۳۴ -
عنوان و نام پدیدآور : زن و اسوههای آسمانی/غلامعلی عباسی فردویی
مشخصات نشر : قم: آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۳۱۲ص.
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال978-964-180-0170 :
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : عنوان روی جلد: زن و اسوههای آسمانی: آفاقی روشن فرا روی زنان مسلمان.
موضوع : زنان در اسلام
موضوع : زنان در قرآن
موضوع : زنان -- تاریخ
شناسه افزوده : آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره : BP۲۳۰/۱۷۲/ع۱۳ز۹ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۸۳۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۱۸۳۲۷
به ساحت بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و اجر و پاداش آن تقدیم به مادر و پدرم که در دامانشان شهید پروریدند و به برادر شهیدم علی
اکبر رنجبر که همواره تاج عزّتمان خواهد بود.
سخن اول··· 13
بخش اول
زن از منظر تاریخ··· 19
زن در عصر کهن باستانی··· 19
دوران برتری زن··· 20
ایران··· 22
زن در یونان و روم··· 24
روم··· 25
زن در هندوستان··· 27
جایگاه زن نزد سایر ملل و اقوام··· 28
در بابل··· 28
زن در شبه جزیره عربستان··· 30
زن از نگاه فیلسوفان··· 32
نگاه افلاطون··· 32
نگاه ارسطو··· 33
نگاه صدرا··· 34
زن از نگاه فلسفه غرب··· 35
زن در آینه فرهنگ و ادب و هنر··· 36
بخش دوم
زن در پرتو وحی··· 47
نگاه برابر قرآن··· 48
کمالیابی در نگاه قرآن··· 49
زن از منظر عرفان··· 52
زن در پرتو روایات··· 54
زن از منظر اندیشه اسلامی··· 56
زنان اسوه··· 58
آسیه، دختر مزاحم··· 59
مریم··· 62
ساره، همسر ابراهیم علیهالسلام ··· 68
همسران پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 68
حضرت خدیجه علیهاالسلام ··· 70
طلیعه نور··· 71
ازدواج پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با خدیجه علیهاالسلام ··· 73
خدیجه بر افق اسلام··· 78
مناقب آن بانو··· 81
افقهای روشن فرا روی خدیجه··· 83
افقی دیگر··· 84
دریچهای به آسمان··· 84
همدم مادر··· 86
ولادت فاطمه··· 87
فراق مادر··· 88
خدیجه اسوه آسمانی··· 88
حضرت زهرا علیهاالسلام پرفروغترین اسوه··· 90
زینب کبری··· 98
برادران حضرت زینب علیهاالسلام ··· 98
خواهران حضرت زینب علیهاالسلام ··· 99
از میلاد تا وفات··· 100
زینب در سایه سار تربیت الهی··· 101
عصر رسالت··· 102
در عهد پدر··· 102
در زمان حسنین علیهماالسلام ··· 103
صفات و خصال آن بانو··· 104
عبادت··· 108
رستاخیز زینب علیهاالسلام ··· 109
خواری دشمن··· 114
بر قلّه عظمت··· 115
زینب در کوفه··· 116
پیامد سخنان زینب علیهاالسلام ··· 119
زینب در قصر حکومتی کوفه··· 121
زینب علیهاالسلام در شام··· 125
پیامدهای خطبه··· 130
بازگشت به کربلا··· 133
روح شکوهمند زینب··· 135
وفات حضرت زینب علیهاالسلام ··· 136
فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام ··· 137
همسر فاطمه··· 138
عبادت و نیایش··· 139
امانتدار حسین علیهالسلام ··· 139
خطابه و بلاغت··· 140
مادر انقلاب آفرینان··· 142
سکینه علیها السلام··· 142
جهاد و شجاعت··· 144
در صدف عفاف··· 145
پیرایه··· 146
همسر سکینه··· 149
وفات آن بانو··· 149
فاطمه معصومه علیهاالسلام ··· 150
ولادت··· 150
وفات··· 151
هجرت··· 151
آبشار نور··· 154
مراسم دفن··· 158
بارگاه فاطمی··· 159
در پرتو آفتاب··· 160
مقامات یا القاب ملکوتی··· 161
شفاعت··· 165
شفاعت در قرآن··· 166
شفاعت در آیینه روایات··· 167
شفاعت کنندگان··· 168
شفاعت قرآن و اهل بیت علیهمالسلام ··· 168
شفاعت پیامبران، فرشتگان و مؤمنان··· 170
شفاعت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ··· 170
عصمت··· 171
فرهنگ زیارت··· 174
پاداش و فضیلت زیارت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ··· 177
فیض حضور و کیمیای نظر··· 178
بخش سوم
اسوههایی دیگر··· 185
آمنه دختر وهب علیهاالسلام ··· 185
فاطمه بنت اسد علیهاالسلام ··· 190
مهر و محبت فاطمه به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله ··· 190
ایمان فاطمه··· 192
وفات فاطمه··· 194
شهر بانو··· 196
فاطمه، مادر امام محمد باقر علیهالسلام ··· 199
ام فروه، مادر امام صادق علیهالسلام ··· 200
حمیده، مادر امام موسی بن جعفر علیهالسلام ··· 201
دُری از گفتار او··· 202
نجمه خاتون، مادر امام رضا علیهالسلام ··· 203
تولد آن بانو··· 204
افق کرامت··· 204
مکارم آن بانو··· 205
مادر امام جواد علیهالسلام ··· 206
سمانه علیهاالسلام ··· 207
سوسن علیهاالسلام مادر امام حسن عسکری علیهالسلام ··· 208
نرجس خاتون··· 210
بانویی بزرگ··· 212
تجلی نور··· 216
کرامتی چشم افروز··· 217
بخش چهارم
زن در دو نگاه··· 221
نگاه ابزاری··· 221
آرمان آزادی··· 226
نگاه ابزاری الموتیان به زن··· 227
کشف حجاب و آغاز ولنگاری··· 229
هدف الموتیان··· 231
نگاه ابزاری ترکان به زن (سلجوقیان و مغولان)··· 231
نفوذ سیاسی··· 233
نتیجه··· 234
بخش پنجم
جنبش سیاسی زنان در اسلام (نگاه استقلالی)··· 239
بیعت··· 239
هجرت··· 242
دو هجرت تاریخ··· 243
هجرت به حبشه··· 244
هجرت به مدینه··· 244
حضور در میدان دفاع و حماسه··· 245
نسیبه دختر کعب··· 245
ام سنان··· 246
صفیّه، عمّه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ··· 247
ام عطیّه··· 247
سلمی··· 247
هند··· 248
سوده··· 248
اروی، دختر عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله ··· 251
امیمه··· 253
فضه النوبیة··· 254
ام الخیر··· 257
زن، دانش، فضیلت، معرفت··· 260
فراگیری حدیث··· 262
زن در عرصه عرفان و معرفت··· 262
رابعه شامیه··· 262
رابعه عدویه··· 264
رابعه، دختر اسماعیل··· 266
زن، امر به معروف و نهی از منکر··· 267
زن و خانواده··· 268
زن به عنوان مادر··· 268
زن به عنوان همسر··· 271
زن در زمان ظهور··· 273
بخش ششم
تعالی زن در پرتو انقلاب اسلامی··· 279
زن در سخن امام قدسسره ··· 282
فرازهایی از سخنان امام خمینی قدسسره ··· 283
خاتمه
تفاوتهای زن و مرد··· 293
عامل اول··· 293
تفاوتها رمز تکامل··· 295
عامل دوم··· 297
عامل سوم··· 301
فرجام سخن··· 302
کتابنامه··· 306
سخن اول
قصه زن در زندگی انسانها، همیشه حکایت از نیمه پنهان خورشید و ماه و زمین است؛ که در عین وابستگی نیمی به نیمه دیگر، بسیاری از انسانها منکر آن رُخ پنهانند و آن را همسان نیمه دیگر روشن ندانسته و تاریک میانگارند.
زن به پاس تفاوتی که بر اساس خلقت بدیع و حکیمانه خداوند با جنس مرد دارد در طول تاریخ موضوع بحث و گفتگوی ادیان الهی، حکما، شعرا، نویسندگان، روانشناسان و جامعه شناسان بوده است.
این گوهر آفرینش و همراه و همقدم آدم به علت نقش حساس همسری و مادری از یک سو و نیز به پاس محرومیتها، تبعیضها و تفاوتها در طول تاریخ در دو سویه افراط و تفریط قرار داشته و در قرون اخیر به خصوص شخصیت او در میانه دو لبه قیچی تحجّر و جمود از یک سو و تجدّد مآبی و نوگرایی افراطی از سوی دیگر قلع و قمع شده است.
تجدد مآبی افراطی و تحجّر گرایی دو چهره بارز خط عدم تعادل و افراط و تفریط در برخورد با پدیدههای اجتماعیاند. تجدّد مآب چنان شیفته شرایط جدید اجتماعی و فرهنگی و مبهوط پیشرفتهای فنی و اقتصادی دنیای غرب است که گمان میکند، جوامع اسلامی برای بقا در عصر جدید چارهای جز دست شستن از ارزشهای دینی و تجدید نظر اساسی در اصول خود و همسو شدن با غرب را ندارند. در مقابل، تحجّرگرا چشم خود را یکسره بر همه تحولات و تغییرات
اجتماعی بسته و میپندارد که دین مجموعهای از اصول و فروع خشک و انعطافناپذیر است که هیچ مسئولیتی برای پاسخ گویی به نیازهای جدید روز ندارد.
تجدد مآب به دلیل شیفتگی به فرهنگ و تمدن مغرب زمین دین و نمادهای دینی را به شرطی میپذیرد که در صورت و سیرت با شاخصههای فرهنگ غربی همخوانی داشته باشد و در مقایسه آموزههای دینی با مؤلفههای فرهنگ غربی در موارد بسیاری به تأویل و تفسیر به رأی آیات و روایات پرداخته و میخواهد با هر دستاویزی خود را از بند تعبّد و تقیّد به احکام و تکالیف دینی برهاند.
به این دلیل تجدّد مآبی آفتی است که بنیادهای تفکر و عقیده دینی را از درون میپوساند و در نهایت چیزی جز پوستهای نازک از دین باقی نمیگذارد. از سویی دیگر جمود و تحجرگرایی نیز آفتی است که نهال بالنده اندیشه دینی را به باد خزان گرفته و قدرت پویایی و رشد را از آن میگیرد.
بقای اندیشه دینی و مسائل مربوط به آن در گرو رشد و پویایی مستمر است و این فقیهان و مجتهدان زمان شناس و حکیمان دلسوز و مربیان آگاهند که با درک شرایط جدید و مقتضیات زمانه در بستر استنباط از ادله شرعی (قرآن، سنت، عقل و اجماع) موجب رشد و بالندگی دین گردیده و با شکوفههای معطر و سرشاخههای جدید بر درخت تناور دین موجب بقا، طراوت و شادابی آن میگردند. آنانند که سبب میگردند که هرگز درخت دین رنگ خزان به خود نبیند و در هر زمان و در هر زمین پاسخگوی نیازهای جامعه باشد.
ولی افراد تحجّر گرا و خشک که شریعت را فقط در بستر زمان خاصی تفسیر میکنند هرگز تحول و نوآوری را بر دین نمیپسندند و رویش و بالندگی را برای آن نمیخواهند.
موضوع زنان نیز چون هر مسئله دینی دیگر باید به دور از هر گونه افراط و تفریط و به عبارت دیگر تجدد و تحجر مورد ارزیابی و استنباط قرار گیرد.
زنان ما آنگاه به جایگاه خود میرسند که حقوق آنان در چهارچوب یک طرح کلان و در ارتباط با کل جامعه مورد توجه قرار گیرد. چون در هر حال جامعه یک مجموعه به هم پیوسته است که هر یک از اجزای آن در ارتباط با دیگری معنا و مفهوم پیدا میکند. و اگر ما جزئی از این مجموعه را خارج ساخته و به طور مستقل از دیگر اجزا مورد توجه قرار دهیم آن جزء نیز به هدف خود نمیرسد. این که برخی بر اساس دیدگاه افراطی خود زنان را به عنوان پارهای جدا بافته از کل اجتماع مورد توجه قرار داده و مصالح آنان را جدا از کل مورد بررسی قرار میدهند نه تنها به مصلحت کلان جامعه نیست که به مصلحت زنان نیز نخواهد بود. و بدون تردید منافع و مصالح آنان را نیز دستخوش آسیب قرار میدهد.
برای رسیدن به این مقصود عالی و فراهم ساختن طرحی معتدل جهت اصلاح وضعیت زنان باید ابتدا سیاستهای فرهنگی، اجتماعی و کلیه طرحها و برنامههایی که در رابطه با موضوع زنان و متأثر از آن دو سویه خطرناک تجدّد و تحجر تدوین شده مورد ارزیابی قرار گرفته و با یک انقلاب فرهنگی و اجتهاد فقهی طرحی نو بنیاد گردد و فقیهان و حکیمانی همانند شیخ انصاری قدسسره و حضرت امام خمینی قدسسره میطلبد که یکی در پرتو تعدادی آیه و روایت و قاعده شرعی با غور و تعمّق فقیهانه در آن ـ در بستر فقه مشهور ـ کتاب «المکاسب» بیافریند؛ که فهم فروع آن مجتهد تربیت میکند و آن فقیه دیگر در پرتو آیات قرآن و سنت و فهم دقیق آن ـ در بستر فقه مشهور ـ کتابنامه نظام جمهوری اسلامی را تدوین مینماید.
به هر روی زن گوهر آفرینش و همراه و همراز مرد از همان آغاز است. این موجود شریف و برین که بنیانگذار دولت محبت و عشق و عاطفه است، در پیمودن مقامات معنوی همپای مرد سیر آفاق و فتح قلل کمال و تعالی را نموده و چهرههایی از این موجود به آنجا رسیدهاند که بر ستیغ کمال و کرامت درخشیده و اسوه پارسایان و اهل ایمانند. و از ملکوت معنویت و فروغ ایمانشان ذوات ائمه
هدی علیهمالسلام و پیامبران علیهمالسلام زاده شدهاند؛ که برجستهترین آنان حضرت زهرا علیهاالسلام است که نگین آفرینش و اسوه برای همه مردان و زنان با ایمان در طول تاریخ است.
این اثر که به عنوان «زن و اسوههای آسمانی» تدوین گردیده، در پی آن است که در حد توان، پرتوی از مقام زن و ملکوت معنویتش را فراروی خوانندگان قرار دهد و گوشههایی از جایگاه و مقام قدسی زن را روشن سازد. بدیهی است تبیین و تفسیر جایگاه و مکانت زن، تدوین دائرةالمعارف بزرگی را میطلبد.
زن از منظر تاریخ
قال رسول الله صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
النّاس سواءٌ کاسنان المشط و إنّما یَتَفاضلُون بالعبادة
کنزالعمال، ج 9، ص 38، ح 24822
رسول خدا فرمود:
مردم برابرند همانند دندانهای شانه و برتری آنان بر
یکدیگر در پرتو عبادت و بندگی خداست.
زن از منظر تاریخ
پیش از بازشناسی زن از نگاه وحی و تبلور این حقیقت در آینه دین، بررسی سیمای زن در گستره تاریخ تماشایی و خواندنی است.
از همان آغاز آفرینش انسان، زن در دو سویه افراط و تفریط قرار داشته، گاه او را فوق انسان دانسته و در حدّ پرستش قرار داده و گاه، او را از مقام انسانی فرود آورده و به دیده حیوان به او نگریستهاند.
در این روزگاران که انسانها به شکل گلههای انسانی زندگی میکردند و تاریخ زندگی آنان قابل یادآوری نیست(1)زن و مرد مساوی و برابر بوده، هر دو از بامدادان تا غروب آفتاب به دنبال غذا بودند تا با میوهها و ریشه خوراکی گیاهان شکم خود را سیر کنند و احیانا با صید حیوانات به زندگی حیوانی خود ادامه دهند. در این گروهها همه یکسان بودند و زن و مرد با هم تفاوتی نداشت. تقسیم کار میان زن و مرد رخ نداده بود و همگان با یک شکل کار و فعالیت روزگار سپری میکردند. گروه گروه به دنبال غذا میگشتند و هر گروه را یک نفر زن و یا مرد رهبری میکرد. گروهها ریشههای خوردنی گیاهان و میوه درختان را جمع آوری کرده و حیوانات را شکار
1) 1. دهر / آیه 1.
میکردند و هر کس هر چه میتوانست میخورد. قانونی نبود و در آن جوامع اولیه نیازی هم به قانون نبود نه سود شخصی و نه مالکیت خصوصی و عمومی هیچ چیز اعتبار نداشت.
زندگی این گلههای انسانی چون گروههای دیگر حیوانات بود و در روابط زن و مرد هیچ قاعده و نظمی نبود(1).
کمکم با توجه به مادر بودن زن روابط او با سایر افراد خانواده قویتر شد و نقش مادری او را به شکل موجودی برتر نشان داد و او را به شکل سالار خانواده مطرح کرد.
این روند برتری ادامه یافت تا زن در حد پرستش بالا رفت و در اساطیر یونان و دیگر کشورهای باستانی خدایان زن بسیاری بودند. البته در یونان این الهگان در کوه المپ مسکن داشتند. از مشهورترین این خدایان «هرا»(2)همسر زئوس بود که آفریننده زنان و دنیای زن شمرده شده است. «اریس»(3)دختر زئوس خدای رنگین کمان و «هس تیا»(4)مظهر صلح و نگهبان آتش بود.
«آرتیمس»(5)حامی موجودات جوان و تولد آنان، «آفرودیت»(6)رب النوع عشق، «دیونی سوس»(7)خدای تاکستان، «دیمتر»(8)خدای غلات که حاصل را میرویانید و قلبی پر عاطفه و مهربان داشت و.... در زمره خدایان زن یونان بودند(9).
در فرهنگ ژاپن کهن نیز یکی از بزرگترین خدایان زنی است به نام «ایزانامی» که با همکاری همسر خود «ایزاناگی» مجمع الجزایر ژاپن را پدید آورده است. از دیگر نامورترین خدایان زن ژاپن «آماتراسو» رب النوع خورشید است که فروغ بهشتی نام دارد و به خاطر منزلت بی مانندش در آسمان قرار گرفته و هنوز هم مورد پرستش ژاپنیان میباشد. همچنین «تسوکی یومی»(1)الهه ماه است که شب به پای انسانها نور میافشاند.
در سرزمین بین النهرین اولین خدای بزرگ و بی مانند زنی بود به نام «تیامات» که با کمک همسر خود جهان را آفرید. این خدای، چنان با قدرت بود که بجز مردوخ هیچ خدایی توانایی مقابله با او را نداشت(2).
در افسانههای مصر باستان هم «ایزیس» خدای ماه زنی بود که به عقد برادرش «ازیرس» خدای خورشید درآمد و چون به دست برادر کشته شد تاریکی شب به روز پیروز شد(3).
در اروپای کهن نیز خدای «مؤنث» بزرگ، فناناپذیر و غیر قابل تغییر و پر قدرت به حساب میآمد.
در بابل کهن و افسانههای آن نیز روح زن بر همه چیز سایه افکنده بود.
تیامات زن خدایی است که همه چیز از او پدید آمد. او ماده اولیه و زن پریشان گیسوی ازلی است که هولناک و قهار است. سراپا راز و جادو و مستی و دیوانگی است. جهنم است و همانند دهانی همه چیز را در خود فرو میکشد و میبلعد. مردوخ، خدای پدر سالار آفتاب به جنگ با او بر میخیزد و در نبرد اساطیری بدن او را تکه تکه میکند و از قطعات بدن او عالم هستی را به وجود میآورد(4).
به طور کلی پرستش زن در نظام مادر سالاری اساس ادیان افسانهای است. زن مادر، تخم و هسته است، بقاء و تغذیه و حیات وابسته به اوست. او اصل بودن است، ولی در عین حال مرگ و ظلمت و نیستی نیز از او سرچشمه میگیرد و او بانوی مرگ و دوزخ است.
در ایران باستان نیز پرستش خدای زن مرسوم بوده است.
گیرشمن، با مطالعه پیکرههای کوچک فراوانی که ضمن تحقیقات باستانشناسی در نقاط باستانی ایران به ویژه، لرستان و غارهای گیلان و مازندران و غار تنگ پیده(1)در شمال شرقی شوشتر کشف شد، به این نتیجه رسید که بومیان قبل از تاریخ ایران، زن را محور امور خود میدانستند. مردمی که پیش از آمدن آریائیان به ایران در این سرزمین میزیستهاند دارای نظام مادر سالاری بودهاند و این گرایش تا جایی پیشرفت کردکه زنان در حد پرستش درآمدند. در میان اشیا و ابزار فراوان مفرغی و آهنی که در لرستان کشف شده سنجاقی وجود دارد که دارای صفحهای بزرگ است و سر زنی که تمام رخ آن نشان داده شده در مرکز آن دیده میشود. گیرشمن احتمال میدهد که این زن امکان دارد رب النوع مادر اقوام آسیایی باشد که از آسیای صغیر تا شوش مورد پرستش بوده است. در میان اشیای کشف شده در لرستان گاهی این زن را در حالی که نشسته است و پستانهای خود را در دست گرفته و در حال زایمان است مشاهده میکنیم.
هزاران پیکره از این الهه «زن» در نقاط مختلف شرق نزدیک، به ویژه در شوش پیدا شده است. این همان رب النوع برکت و فراوانی است که عیلامیان آن را «کیریشا»(2)مینامیدند و قرنها مورد پرستش بوده است. آئین او به نام «نانایه»(3)تا
زمان پارتها دوام داشت.
رب النوع مادر در عصر هخامنشیان نیز پرستش میشده است. چنان که اردشیر دوم مردم را به پرستش ناهید (رب النوع مادر) تشویق کرد و به این منظور معابدی مخصوص ربة النوع ناهید در مراکز بزرگ شاهنشاهی خویش بر پا کرد؛ تشویقی که این پادشاه هخامنشی از پرستش ناهید میکند، باعث میشود که این آئین قرنها بعد از سلسله هخامنشی نیز پایدار بماند.
در زمان پارتیان همه معابد ایران متعلق به همین «ربة النوع» بوده است. تیرداد اول در شهر ارشک در معبدی که به ناهید تعلق داشت تاجگذاری کرد.
در هگمتانه مقر تابستانی شاهان پارت معبدی از ناهید بر پا بوده که آنتیوخوس چهارم آن را غارت کرد و معبد کنگاور نیز به آرتمیس یعنی ناهید اختصاص داشت و آرتمیس و آتنه نامهای یونانی ناهید میباشند.
به هر روی، پرستش ناهید در ایران تا زمان ساسانیان ادامه یافت، چنان که در استخر: «اجداد خاندان ساسانی نگهبان معبد ناهید بودند بنا به عقیده عدهای از دانشمندان، آتش پرستی وابسته به این «رب النوع» بوده است. اردشیر اول سرهای دشمنان خود را میبرید و به دیوارهای این معبد آویزان میکرد و اردشیر دوم وقتی زنش «آتس سا» مریض شد، برای اعاده سلامت او در مقابل این بت زن زانو زد و برای سلامتی همسرش دعا کرد و برای این زن «ناهید» هدایای زیادی ارسال میشد که فضای قصر و معبد که وسعت آن 2900 زرع بود پر از زر و سیم و اسبهای اهدایی میشد»(1).
بیشتر بناهای تاریخی ایران که اکنون به نام و نسب دختر معروف هستند نشانه
1) 1. ایران باستان، مشیر الدوله، ص 1098.
هایی از پرستش ناهید «خدای زن» در این سرزمین میباشند.
باری، بنا بر عقیده زرتشت که زاده شرایط فرهنگی اجتماعی ایران باستان از جمله حکومت قوم ماد است، زن و مرد در خلقت برابرند. زن، «مشیانه» و مرد «مشیا» در کنار هم از یک درخت میرویند و حتی از شش فرشته مقرب «امشاسپندان» سه تن بهمن، اردیبهشت، شهریور مرد و سه تن دیگر «سپندار مذ، خرداد، امرداد» زن هستند.
به طور کلی اوستا که کهنترین سند ادبی و ایدئولوژیکی مردم ایران آن روزگاران است فرقی میان زن و مرد نمیگذارد. آناهیتا «رب النوع مؤنث» را همان گونه ارج مینهد که مهر «الهه مذکر» را.
زن در سراسر زندگی همدوش مرد است و همه جا نام و ستایش بانوان و دوشیزگان در کنار نام و ستایش مردان میآید. برخورداری از زنان برومند و برازنده، یکی از آروزهای نیک است که در جای جای اوستا باز گفته میشود(1).
ظاهرا جریان زن گرایی در سایر ملل نیز جاری و در میان عرب هم رایج بود. شاید نام مؤنث بتان در میان اقوام عرب ریشهاش همین زن گرایی باشد. این یک روی سکه است. از سوی دیگر زن در عصرها و در میان نسلها محروم و مهجور بود. اینک آن روی سکه نیز با نیم نگاهی نظاره میگردد(2).
مردم این دو کشور که به عنوان سرزمین کهن فرهنگ و مدنیت مطرحند با چشم حقارت به زن مینگریستند. یونانیان زنان را چون کالای بیارزش و قابل خرید و فروش در بازار میدانستند. زن را عنصری پلید و زاده شیطان دانسته و او را از دخالت در شئونات زندگی بجز کار در خانه باز میداشتند.
در آتن هر مردی میتوانست به تعداد دلخواه خود زن بگیرد و در اسپارت هر
زنی میتوانست با چند مرد زندگی کند.
زن چنان پست و بیارزش بود که چون چارپایان به ارث میرفت و یا با وصیت به شخص خاصی منتقل میشد.
خرید و فروش کالاهای گرانسنگ با زنان ممنوع بود و فقط میتوانستند چیزی را که قیمت آن از بیست من جو کمتر بود خرید و فروش کنند. نه تنها زن در نظر توده مردم بیارزش بود که خاصان و دانشمندان نیز برای آن حرمت و مکانتی قائل نبودند.
سقراط زن را موجودی خاص و از مرد جدا تعریف میکرد و شأن او را فقط کار در خانه و خدمت به مرد میدانست(1).
ارسطو نیز زن را فرمانبردار و مطیع مرد شناخته و او را فاقد اراده و تصمیم میدانست(2).
یونانیان فایده زن را فقط زایش پسر دانسته و هنگام تولد پسر، تاجی از برگ زیتون بر آستان خانه مرد نصب کرده و به آن فخر و مباهات میکردند. اما هنگامی که صاحب دختر میشدند، اندوهناک گشته و خود را از مردم مخفی میکردند. در اسپارت اگر زنی توانایی بر زاییدن نداشت، او را به مرگ محکوم میکردند.
به هر روی بر اساس قوانین یونان، زن نمیتوانست از خانه بیرون آید و زندگی آنان شبیه به زندگی اسیران بود.
در کشور روم نیز زنان چون اسیرانی در بند و فاقد شخصیت اجتماعی بودند. پس از روی کار آمدن دولت روم آنان نیز با دیده حقارت به این عنصر شریف نگریسته و با تصویب قوانین، زندگی اجتماعی آنان را محدود کردند.
در میان رومیان زن چون متاعی بود که در بازار مبادله میشد. عروسی و جهیزیه و مهریهای در میان نبود. زن را موجودی ناقص و بیاعتبار میدانستند. تا به آنجا که در قرن پنجم و ششم میلادی در میان پیشوایان مذهبی و پیروان حضرت مسیح اختلاف بود که: «آیا زن دارای نفس ناطقه است یا خیر؟» یعنی انسان بودن زن را زیر سؤال برده و او را جزء خانواده انسان نمیدانستند. از این رو به سال 586 میلادی در ماکون انجمنی مرکب از کشیشان و نظریهپردازان تشکیل شد و زمان طولانی در این خصوص به گفت و گو پرداختند و در پایان رأی انجمن این چنین اعلام شد: «زنان جزء انسان هستند ولی تنها برای خدمت به مردان آفریده شدهاند(1)».
در قانون روم نیز زن در طول زندگانی خود چون کودکی خردسال محسوب میشد که حق تصرّف در هیچ کاری را نداشت و باید زیر نظر بزرگ خانواده و به دستور او کار کند. این جمله ورد زبان رومیان بود که: «زن باید در خانه بنشیند و نخ بریسد.»
دختران و زنان محکوم قدرت پدر و شوهر بودند و با نبود آن دو مطیع پسر بزرگ خانه میشدند.
رئیس خانواده مالک تن و جان آنان بود و میتوانست آنان را بفروشد و به دلخواه خود به هرکه خواست هدیه بدهد و یا به قتل برساند.
زن چون اموال دیگر متوفا به ارث وارثان منتقل میشد. هنگام ازدواج، دختر چون متاعی از پدر خریده میشد و شوهر نیز چون کالایی با آن معامله میکرد. به همین دلیل شوهر وقتی نسبت به او بی میل میشد میتوانست او را به دیگری بفروشد(2).
در آغاز تاریخ روم و حاکمیت کلیسا با زن به بدترین شکل ممکن برخورد میشد. او را فاقد روح ابدی دانسته و داشتن قیّم برای زن مادام العمر ضروری بود.
زن نمیتوانست قیم صغیر خود شود و سخن او اعتبار نداشت. شهادت و گواهی او پذیرفته نبود(1).
تاریخ زن در هندوستان قرین هجران و حرمان است. زنان در نزد هندیها بیمقدارترین موجودات روی زمینند که از آغاز تا پایان زندگی محکوم به اسارت و خواری بودهاند. زن در هند تمام عمر خود را زیر فرمان جابرانه مرد اعم از پدر، برادر و شوهر و دیگر مردان خانواده به سر میبرد و کوچکترین اراده و اختیاری از خود نداشت. در مقابل اعمال خود پاداشی را انتظار نداشت و راجع به امور خانه به موجب میل و اراده خود نمیتوانست عمل نماید.
قانون «مانو» که در نزد بیشتر هندیان محترم بوده، زن را در طول زندگی فرمانبر پدر و برادر، شوهر و پسر قرار میداد. آزادی او را زیانبار و غیر ممکن میشمرد و او را به اطاعت از مردان و خدمت به آنان مجبور میساخت. هندیان عقیده داشتند که زن روح ابدی ندارد و پس از شوهر نباید زنده بماند.
وقتی شوهر میمرد، پیروان مذهب برهماجسد او را میسوزاندند و زنش نیز همراه او باید سوزانده میشد. این رسم تا چندی پیش در میان آنان باقی بود، چنانکه در قرن گذشته دو نفر از بزرگان آن سرزمین مردند. یکی هفده زن و دیگری سیزده زن داشت و تمامی زنان را با جسد شوهر به آتش زدند جز یک نفر که باردار بود. جالب اینکه او را نیز پس از وضع حمل سوزاندند.
رفتار هندیان با زنان خواه از لحاظ آداب و رسوم و خواه به پاس عقاید خرافی بسیار توهینآمیز و ذلت بار بود. دقت در احوال و خاطرات زن در هندوستان باعث تأسف و انزجار انسان میگردد(2).
زن در میان سایر فرق و ملل کهن باستانی نیز هیچ گونه ارزشی نداشت و صاحب هیچ مقام و منزلتی نبود و در زیر چنگال جور و ستم مرد سالاری میزیست.
سالی یک بار برای فروش دختران، بازار برپا میشد و در آنجا فروشندگان با صدای بلند فروش دختران را اعلام میکردند.
نه تنها دختران در رابطه با شوهر کردن هیچ گونه اختیاری نداشتند؛ بلکه پدران نیز در انتخاب شوهر برای دختران خویش اختیاری نداشتند. فقط برای تصاحب یک دختر کافی بود که مرد توان اداره زندگی دختر را داشته باشد.
یهود و عبرانیان با دختران خود چون کنیزان رفتار میکردند و آنان را میفروختند و از ارث محروم میکردند.
آشوریان و کلدانیان نیز زن را چون متاعی بیارزش پنداشته، دختران را خرید و فروش میکردند و با کالاهای مورد نیاز خود مبادله مینمودند. این قوم، زن را بیاندازه خوار میشمردند. برای تولد پسر جشن میگرفتند و شادی میکردند؛ ولی برای تولد دختران عزادار میشدند و دختران را مایه فقر و نکبت میدانستند.
زن در هیچ کاری استقلال نداشت. دختر را در برابر مهریه و هدایا به داماد میبخشیدند و شوهران فقیر به جای مهر و صداق، مدت چند سال برای پدر دختر بیگاری میکردند.
در چین زن را حبس میکردند. در ایران به آن بهایی نمیدادند. در مصر خوار بوده و در اروپا مملوک به شمار میآمد. در کشورهای غربی حکم کالایی را داشته که به ارث به یکدیگر منتقل میشد.
آن دوره نوعا مردان حقوق زنان را پایمال میکردند و بزرگترین توهین را
درباره وی روا میداشتند. زنان را یار شیطان و مظهر مکر و حیله و تزویر میشناختند. زن را فاقد عقل و درایت شناخته و موجب فتنه و فساد میدانستند. وی را دارای موی دراز و عقل کوتاه دانسته، او را سرچشمه شر و فساد و در جهنم و مایه بزرگترین بدبختی، و از افعی گزندهتر میدانستند. عقیده آنان این بود که زن باید دور از جامعه زندگی کند و پنهان بماند و قدمی بر ندارد جز به صورت گناهکاری پیشمان و گریان.
به گفته آنان، هردوت در این مورد میگوید: «آمیزش مرد با زن در ملل قدیم به اتفاق و تصادف بود؛ با آنچه از حیوانات دیده میشود تفاوتی نداشت. آنگاه که فرزند به سن بلوغ میرسید افراد آن قبیله گرد آمده او را به هرکس شبیهتر بود، نسبت میدادند».
در قبایل ژرمن و عرب جاهلی این رویه متداول بود. البته هم اکنون نیز در جهان مدرن و متمدن نیز همین روش خاندان برانداز و حرمت شکن جاری است. در ملل گذشته، مرد مالک زن بود و همانگونه که کنیز را میفروختند زناشویی و ازدواج نیز به صورت خرید و فروش زن انجام میگرفت. مردان به خریداری و یا به غارت و دزدی و بردهگیری بر زن استیلا مییافتند و از این رو خود را مالک زنان، و زنان را ملک خود میپنداشتند.
با اینکه چین دارای تمدن قدیم بود، ولی زن در نظر آنان بسیار فرومایه بود. آنان معتقد بودند که زنان به طور کلی از ذوق سلیم و هوش و عقل و درایت بیبهرهاند. به پاس ضعف عقل درک و نقایص جسمی آرزوهای آنان در خور توجه نیست.
اطاعت و متابعت زنان از مردان در جمیع مراحل از واجبات تخلفناپذیر است. زن چینی اسیر و گرفتار و زندانی شوهر خود بود. اگر زن با شوهرش بدرفتاری میکرد با صد ضربه تازیانه مجازات میشد؛ ولی اگر شوهر با همسرش بد رفتاری میکرد، مجازاتی نداشت. شوهر در هر زمانی که میخواست میتوانست زن خود
را مانند متاعی بفروشد. زن هیچ نفعی نداشت، جز آرایش خود و تمام روز خود را در برابر آینه قرار دادن، تا خود را بیاراید.
مرسوم بود از کودکی پای دختران را در قالبی آهنین جای میدادند تا کوچک بماند و در بزرگی دختران به راه رفتن توانا نباشند.
بدون مبالغه، زنان در هیچ یک از ملل و اقوام قدیم ـ حتی در ایران و مصر که به رفتار نیکو با زنان در تاریخ مشهورند ـ دارای مقام و ارزش انسانی نبوده و از حقوق مسلم خود محروم بودند. نگاهی به تاریخ گذشته و آداب ملل کهن این حقیقت را روشن میسازد.
پیروان دو دین آسمانی نیز کمترین توجهی به بهبود وضع زندگی اجتماعی زنان نداشتند. از این رو، در نظر یهودیان و مسیحیان، زنان دارای احترام و حقوق اجتماعی نبودند(1).
دوران جاهلیت، عصر حرمان و هجران زن در عربستان بود. در این دوره زنان گرفتار ننگ آورترین روش زندگی بوده و در سختترین وضع روزگار میگذراندند.
اعراب درباره زنان و دختران از وحشیترین روش خودداری نمیکردند و در منظر آنان زن چون، حیوانی بود که باید با آن معامله حیوانی شود. او را به هر شکل ممکن میکشتند و یا او را غرق کرده و یا از مکان بلند پرتاب، و یا زنده به گور میکردند و در صورت عفو و اغماض، او را با حیوانی معاوضه مینمودند.
زنده به گور کردن دختران در نزد عرب جزء رسوم و عادات معمول و داستان زندگانی آنان بود.
اعراب به گونهای به جنس زن به نظر حقارت مینگریستند که داشتن دختر را
1) 1. همان، صص 33 ـ 30.
مایه ننگ و عار و سرشکستگی خود میدانستند و چون به فردی از آنان بشارت داده میشد که صاحب دختر شده است، چهرهاش سیاه گشته و خشم خود را فرو میخورد و از ننگ دختردار شدن، خود را از مردم پنهان میساخت و با خود میاندیشید که آیا دختر را با خفت و خواری نگه دارد، یا او را زنده به گور سازد؟(1)
زن جزء دارایی و میراث شوهر به شمار میآمد و پس از مرگ شوهر، به پسر او به ارث میرسید. پسرش حق داشت او را بفروشد و یا معاوضه کند. و دختر هرگز از پدرش ارث نمیبرد.
عادت عرب جاهلیت، این بود که چون مردی از دنیا میرفت، وارث، جامه خود را به روی آن زن میافکند و میگفت: «این زن را به ارث میبرم». بدین ترتیب زن در اختیار او قرار میگرفت. اگر میخواست زن خود قرار دهد، بدون مهریه او را به عقد خود در میآورد و یا او را به عقد دیگری در میآورد و مهریه را خود میگرفت و یا او را مدام از شوهر کردن منع مینمود.
پدران جز با شرایط سنگین، دختران خود را شوهر نمیدادند. مردی که زن خود را طلاق داده بود، بابت طلاق هرچه میخواست از او میگرفت. در غیر این صورت برای همیشه از شوهر کردن او جلوگیری میکرد و نمیگذاشت او شوهر کند.
اگر مردی از زن خود خوشش نمیآمد، به او جفا میکرد تا مهرش را ببخشد و او را طلاق دهد. در غیر این صورت زن را بد نام میکرد و او را از خود میراند.
برای زن، گرفتن دوستان پنهان ننگ و عار نبود ـ چون دنیای مدرن امروزی ـ بلکه آن را نکاح «خدون» مینامیدند و...
ازدواج دو خواهر همزمان رواج داشته و نیز نکاح و ازدواج با زن پدر جایز بود و این را نکاح «مقیت» میخواندند.
نوه و نواده پسری را عزیز میشمردند، ولی از دختر و دخترزاده بیزار بودند.
1) 1. نحل / 59 - 58.
چون مردی به سفر میرفت ریسمانی بر شاخه یا تنه درختی میبست و پس از بازگشت اگر آن ریسمان را به حال خود باقی میدید، این را نشانه پاکی و عدم خیانت زن به شوهر میدانست و چنانچه آن ریسمان به هر دلیل، از بین رفته بود، این را نشانه خیانت زن به شوهر دانسته و شوهر در انجام هر گونه ظلم و ستم به همسرش آزاد بود.
و نیز از خرافات آنان این بود که برای یافتن پدر فرزند مجهول النسب، به فال متوسل میشدند(1).
این دو دیدگاه افراطی پیرامون زن در دو مشرب فلسفی ـ عرفانی مشاء و اشراق نیز دیده میشود.
او و طرفدارانش پیرامون زن چنین معتقد بودند: «..... حال که مردان را از مد نظر گذرانیده و نقش آنان را به خوبی تعیین کردیم، مقتضی است که زنان را به نوبه خود وارد میدان کنیم»(2).
آنگاه وارد گفتگو و سؤال و پاسخ فرضی شده و در یک همانند سازی بین سگ نر و ماده، مدلل میکند که زنان نیز باید چون مردان در کارهای اجتماعی وارد شده و پا به پای مردان در این امور شرکت نمایند. او چنین میگوید: «منظورم این است که گفتم. مردان باید از روی نمونه نگهبان گله تربیت شوند. گفت راست است. گفتم پس بهتر است از همان اصل پیروی کنیم و برای زنان هم همان طبیعت و همان تربیت مردها را قائل شویم و ببینیم که نتیجه آن را میپسندیم یا نه. گفت چطور؟
گفتم توضیح میدهم؛ آیا در نوع سگهای پاسبان گله و طبقه سگ ماده این است که مانند سگ نر نگهبان گله بوده و در شکار و کارهای دیگر با سگ نر همکاری کند و یا باید در خانه بماند و بداند که کاری جز زائیدن و بزرگ کردن بچه از او ساخته نیست و اشتغال به کار سخت و مراقبت گله منحصرا وظیفه سگهای نر است؟ گفت به عقیده من باید از نر و ماده انتظار داشته باشیم که همه کاری را مشترکا انجام دهند، منتهی در عین حال باید رعایت ناتوانی جنس ماده و توانایی جنس نر هم بشود.
گفتم: آیا ما میتوانیم حیوانی را به کار حیوان دیگر بگماریم بدون آن که همان رفتاری را که از حیث تغذیه و تربیت با آن حیوان دیگر میکنیم با او هم کرده باشیم؟ گفت: این امکان ندارد. گفتم: پس اگر ما همان وظایفی را که برای مردان قائل شدیم به زنها هم تحمیل کنیم، باید تربیت مرد و زن یکسان باشد. گفت: آری. گفتم: ما برای مردها تربیت روحی و بدنی را لازم دانستیم. گفت: آری. گفتم: بنابراین لازم میآید که زنان هم از این دو نوع تربیت بهرهمند شوند و فن جنگ را هم بیاموزند و خلاصه بین زن و مرد مساوات باید رعایت شود. گفت :آری»(1).
به هر روی، او در یک گفتگوی طولانی به بحث تفاوتهای میان زن و مرد پرداخته و در پایان به نظر خود تساوی بین زن و مرد را اثبات میکند و چنین میگوید: «گفتم: پس ای دوست، در اداره امور شهر کاری نیست که به زن من حیث زنی یا به مرد من حیث مردی اختصاص داشته باشد؛ بلکه استعدادها بین هر دو جنس به طور مساوی تقسیم شده است. بنابراین زن و مرد هر دو به حکم طبیعت شریک در انجام وظایف میباشند، منتهی در همه کارها زن ناتوانتر از مرد است»(2).
نگاه ارسطو
ارسطو میگوید: «نسبت زن به مرد همانند غلام به مولا و بدن به روح و قوّه مفکّره، و همانند نسبت اقوام وحشی به یونانیان است. زن، مرد ناقصی است که در
مرحله پایینتری از مرد رشد و نمو میکند. به حسب طبیعت جنس نر مافوق و جنس ماده زیر دست است. نر حاکم و ماده محکوم است و این قانون بالطبیعه شامل تمام افراد بشر میگردد. زن از حیث اراده ضعیف است و به همین جهت دارای استقلال رأی نیست. بهترین موقعیت برای زن آن است که زندگی آرامی داشته باشد. زنان نباید مانند مردان تربیت شوند، همچنان که افلاطون میخواهد در جمهوری خود عمل کند. باید اختلاف و زن و مرد را در تربیت و پرورش در نظر گرفت نه همسانی آن دو را.
سقراط میپنداشت شجاعت در زن و مرد یکی است، ولی چنین نیست؛ شجاعت مرد در فرماندهی و شجاعت زن در اطاعت و فرمانبری است و همچنان که شاعر میگوید: «سکوت افتخار زن است»(1).
بنابراین تعریف، مرد همیشه رئیس خانواده و حامل جوهر فعاله و خلاقه زندگی است و زن بچه دان بی مصرفی است که هرگز نقشی اساسی در تمدن انسان نداشته و همیشه جیرهخوار مرد بوده و در هیچ زمان نتوانسته با مرد کوس برابری بزند و شایستگی آن را نیز نداشته است.
فلاسفه اسلامی نیز کم و بیش نسبت به زن نگاه منفی داشتهاند.
صدرالمتألهین که دو مشرب فلسفه مشاء و اشراق در دریای ژرف اندیشه او به هم پیوست و حکمت متعالیه را پدید آورد؛ در بحث آفرینش انسان پیرامون زن تردید میکند که او دارای روح انسانی و الهی باشد یا خیر. از این رو زنان را در جمع حیوانات طبقه بندی میکند. و چون مزایای هر گروه از حیوانات را ذکر میکند چنین مینگارد: «و بعضها یعنی بعض الحیوانات ـ للنکاح، و بعد به این آیه استدلال
1) 1. تاریخ فلسفه، ویل دورانت، فصل دوم، ص 119، مترجم: عباس زریاب خویی.
میکند: «وَ اللّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجَا»(1).
شگفت آن که شارح اسفار، حاج ملا هادی سبزواری در شرح آن مینگارد: «این که زن را در جمع حیوانات نگاشته، اشاره لطیفی است که زنان به واسطه سستی عقل و ادراک، و نیز گرایش آن به زخارف دنیوی به صنف حیوانات زبان بسته ملحق میشوند. سیرت و منش اغلب زنان همانند حیوانات است؛ ولی خداوند به آنها صورت انسانی بخشیده تا مردان از انس و دوستی و ازدواج با آنان در زحمت نباشند»(2).
تعریف زن از دیدگاه فلاسفه غرب متفاوت است. از آن جمله هگل چنین میگوید: زنان ممکن است دارای فرهنگ، اندیشه و ذوق باشند، لیکن نمیتوانند به ایده مطلق دست یابند. تفاوت میان مردان و زنان همانند تفاوت میان حیوانات و نباتات است.... زیرا رشد زنان آرامتر است..... به محض اینکه زنان زمام حکومت را به دست گیرند دولت دچار مخاطره میشود؛ چون زنان اعمال خود را نه به موجب مقتضیات کلی «معقول» بلکه به حکم تمایلات و عقاید دلخواهانه و جزیی تنظیم میکنند(3).
ژان ژاک روسو نیز در کتاب امیل، عرصه آزادی را برای زنان مقید میکند و چنین میگوید: «جستجوی حقایق انتزاعی و عقلی و مبادی و اصول علوم و دانشها و هر آن چیزی که نیازمند تعمیم باشد، خارج از حد ادراک زن است. مطالعات زنان باید
کلاً عملی باشد. وظیفه آنها اعمال اصولی است که مردان کشف کردهاند....»(1).
نگاه منفی به شخصیت زن در طول تاریخ و تحقیر این عضو شریف جامعه انسانی، موجب گردیده است که در میان اقوام و ملل گوناگون طعنهها و دشنامهای مذموم به او اختصاص یابد و شخصیت زن با چهره مسخ شده و در قالب ادبیات، طنزها و شعرها به زبانهای گوناگون ترسیم گردد. و چون فرهنگ و شعر و ادب پارسی عمدتاً فرهنگ مرد محور و زن ستیز بوده، سیمای زن در این آینه تار و سیاه میباشد. تاریخ کهن ایران، تاریخ مرد محور بوده و با سیری در کتب تاریخ، به خوبی به این حقیقت میرسیم. از «ابوالفضل بیهقی» نقل شده که گفته است: «مرد بزرگترین عنصر پدیدآورنده تاریخ است.» این سخن، اعترافی به این حقیقت است. زن در این عرصه موجودی منفعل است که نه چیزی پدید میآورد و نه نقشی ایفا مینماید. بدون تردید فرهنگ مردم ایران نیز فرهنگ مرد محور بوده است و در آن، زن بروز و نمود چندانی ندارد. نه جامعه بروز و ظهور و حضور به زن ایرانی داده و نه زن ایرانی در تلاش برای تغییر موقعیت خود بر آمده است. نگاه تاریخ، فرهنگ و ادبیات ایران به زن، به گونهای است که نوعاً ویژگی منفی دارد و خطای یک زن را به کل نسبت داده و این نیمی از انسانیت جامعه را که نقش محوری در جامعه به عهده دارند، به سخره گرفته است. گاه با نیش ضرب المثلها و طنزها به حریم آسمانی این موجود شریف تاخته است. نمونههای زیر از همین دست است:
ـ اسب و زن و شمشیر وفادار که دید؟
ـ از مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند به راز!
ـ به دانش زنان کی نمایند راه.
ـ زن پارسا در جهان نادر است.
1) 1. همان، ص 292.
ـ زن ناقص العقل است.
ـ زن نداری غم نداری.
ـ وفا از زن مخواه....
ـ خواب زن چپ است.
ـ زن زن است اگر چه شیر باشد.
ـ مکر از زنان و ابلیس است.
ـ مکر زن ابلیس دید و بر زمین بینی کشید.
ـ چه مردی بود کز زنی کم بود.
ـ زن آنقدر که زود فهم است خوش فهم نیست.
ـ زن از پهلوی چپ خلق شده.
ـ زن نگیر تا جانت را بگیرد.
ـ زن بلاست، الهی هیچ خانهای بیبلا نباشد.
ـ زن دلش طاقچه ندارد.
ـ دهان زن چفت و بند ندارد.
ـ زن نخود زیر زبانش نمیخیسد.
و....
و گاه با تعریف و تمجید از مردان زنان تحقیر شدهاند؛ همانند:
ـ قول مردان جان دارد.
ـ قول مرد طلاست.
ـ قول مرد یکی است.
ـ هرکو مرد است او بود در جستجو معنی پرست.
ـ هر که زن طبع است کارش رنگ و بوی است و نگار.
ـ ظاهر و باطن مرد یکی است.
ـ مرد را کار و کار را مردان.
ـ مرد مرد تمام آنکه نگفت و بکرد.
ـ مرد سر میدهد و سِر نمیدهد.
ـ مرد آن است که لب بندد و بازو بگشاید.
ـ مرد به هنر نام گیرد.
ـ مرد را در سخن شناسید.
و گاه نیز با اشعار طنز گونه به حریم فضیلت زن تاخته شده و اشعاری که وجود این عنصر ذیجود را تحقیر میکند لق لقه زبان گشته است. چون:
مرا ز زادن دختر چه خرمی باشد که کاش مادر من هم نزادی از مادر
چه نکو گفت آن بزرگ استاد که وی افکند شعر را بنیاد
آنکه را دختر است جای پسر گرچه شاهست، هست بد اختر
به نزد پدر دختر ار چند دوست بر دشمنش مهترین ننگ اوست
با زن درِ راز هرگز مزن که موبد چنین داستان زد ز زن
که زن را دو دل باشد و ده زبان وفا را عوض هم جفا از زنان
از بدیهای زن مشو ایمن گرچه از آسمان نزول کند
زنان نازک دلند و سست رأیند به هر خو چون بر آریشان برآیند
بگفتار زنان هرگز مکن کار زنان را تا توانی مُرده انگار
زنان چون درختند سبز آشکار ولیک از نهان زهردارند بار
زنان چون ناقصان عقل و دینند چرا مردان ره آنان گزینند
زنان در آفرینش ناتمامند ازیرا خویش کام و زشت نامند
دو کیهان گم کنند از بهر یک کام چو کام آید بجویند از خرد نام
زنان را سِتایی سگان را سِتای که یک سگ به از صد زن پارسای
زنان را همین بس بود یک هنر نشینند و زایند شیران نر
زن ارچه دلیرست و بازور دست همان نیم مرد است هر چون که هست
زن ارچه زیرک و هشیار باشد زبون مرد خوش گفتار باشد
زن چو مار است زخم خود بزند برسرش نیک زن که بد بزند
نه به حجت توان براه آورد نه به اقرار در گناه آورد
نه به سوگند راستکار شود نه به پیمان و عهد یار شود
زن نیک در خانه مار است و گنج زن بد چو دیو است و مار شکنج
زن و اژدها هردو در خاک به جهان پاک از این دو ناپاک به
یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد
زنان را از آن نام ناید بلند که پیوسته در خوردن و خفتنند
فضل مردان بر زنان ای بوشجاع نیست بهر قوت و کسب و ضیاع
و رنه شیر و پیل را برآدمی فضل بودی بهر قوت یا علی
فضل مردان بر زن ای حالی پرست زان بود که مرد پایان بینتر است
مرد کاندر عاقبت بینی خم است او ز اهل عاقبت از آن کم است
این بود قطرهای از امواج سهمگین طنزها، شعرها و ضرب المثلها که در افواح مردم در طول تاریخ جاری بوده و به ساحت زن جفا شده است و حریم این موجود برین را شکستهاند.
بعضی از بزرگان اندیشه و حکمت و سیاست نیز با نگاه تحقیرآمیز به زن نگریسته و با گفتار زهرآگین خود به این موجود مظلوم تاریخ جفا کردهاند. ارسطو در این باره گفته است: «طبیعت آنجا که از آفریدن مرد ناتوان است زن را میآفریند. زنان و بندگان از روی طبیعت محکوم به اسارت هستند و به هیچ وجه سزاوار شرکت در کارهای عمومی نیستند»(1).
امام محمد غزالی میگوید: حکیمی زنی خواست کوتاه. گفتند: چرا تمام بالا نخواستی؟ گفت: «زن چیز بدی است و بد هر چه کمتر، بهتر است». و گفت: به
1) 1. لذات فلسفه، ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب، ص 148.
حقیقت هر چه بر مردان رسد از محنت و بلا و هلاک، هم از زنان رسد و آخر از ایشان کم کسی به مراد و کام دل رسد(1).
خواجه نظام الملک طوسی نیز میگوید(2): اول مردی که فرمان زن اطاعت کرد و او را زیان داشت و در رنج و محنت افتاد آدم علیهالسلام بود که فرمان حوا برد و گندم بخورد تا از بهشت بیفتاد و دویست سال میگریست تا خدای تعالی بر وی ببخشود و توبه او پذیرفت و... .
و همیشه پادشاهان و مردان اندیشه و رأی راهی برگزیدهاند که زنان ایشان را از دل آنان خبر نبوده است و از بند هوا و فرمان ایشان آزاد زیستهاند و مسخر ایشان نشدند. چنان که اسکندر کرد.
بوذر جمهر را پرسیدند: «سبب چه بود که پادشاهی آل ساسان ویران گشت و تدبیر گر آن پادشاه بودی، و امروز تو را به رأی و تدبیر و خرد و دانش در همه جهان همتا نیست؟»
پاسخ داد: «سبب دو چیز بود: یکی آنکه آل ساسان بر کارهای بزرگ کارداران خرد و نادان گماشتند و دیگر آنکه دانش و اهل دانش را دشمن داشتندی، باید که مردان بزرگ و خردمندی را خریداری کنند و به کار دارند و سر و کار من با زنان و کودکان افتاد و این هردو را خرد و دانش نباشد و هرگاه که کار پادشاهی با زنان و کودکان افتد بدان که پادشاهی از آن خانه بخواهد رفت»(3).
این بود بخشی از ادبیات طنزگویان و شعرا و بذله سرایان و هجو گویان، دانشمندان و حکما که پیرامون شخصیت زن ابراز داشتند؛ با نیش قلم و زبان و در قالب طنز و ضرب المثل، شعر و بذله به آسمان فضیلت این آینه جمال و جلال الهی تاختهاند.
بعضی به شخصیت اخلاقی او تاخته و بعضی دیگر چهره اجتماعی او را نکوهیده، کفایت و درایت او را زیر سؤال بردهاند و بعضی دیگر سرشت او را پست و بیمقدار دانستهاند.
به راستی چرا؟ این تجلّیگاه عشق، مهر، عاطفه و محبت این گونه تحقیر شده است؟
مگر دست توانای او نبوده که گردونه زندگی مرد را چرخانده؟ مگر دامان مهر گستر او مهد تربیت مردان نامدار و تاریخ ساز نبوده است؟
مگر از دامان پاک او مرد به معراج نمیرود؟ او که مربی دلسوز، مادری مهربان، همسری فداکار و مهرورز است. گوهر تابناکی که موجب درخشش زندگی و شمع نورانی که حرارت بخش کانون زندگی است. آیا سزاوار است به چنین عنصر خدوم و فداکار چنین بیمهری و جفا گردد؟
بدون تردید با کاوش و تحقیق در اکثر این گفتار به این نتیجه میرسیم که غالب این گفتار و طنزها از سوی کامجویان شکست خوردهای پدید آمده که برای ارضای عشق و شهوت خود با این موجود ارتباط داشتهاند و از آغاز تا امروز حنظل حقارت زن از این سر چشمه جاری بوده است.
دیروز کامجویان شهوت پرست آن گونه این مایه شرف و فضیلت را تحقیر کردهاند و امروز هم اگرچه طنزها به ترنّم ترانههای عاشقانه تغییر یافته ولی باز با شخصیت زن چون کالا معامله میشود و شخصیت واقعی او بروز و ظهوری ندارد. به هر روی او در طول تاریخ تحقیر و لجن مال شده است.
باری آنچه گذشت چه در نگاه تاریخ به زن و چه از انگاره اندیشه فیلسوفان و چه در آینه ادبیات و ظنز، سیمای زن را به عنوان موجودی دست دوم و جدا از کاروان انسانیت مطرح کرده است. این ادبیات اختصاص به زبان فارسی ندارد؛ بلکه در همه زبانها و فرهنگها به شخصیت این انسان فداکار حمله شده است. گفته
آرین پور با این نگاه منفی سازگار است که میگوید: «اصولاً زن ایرانی در ادبیات فارسی مقام شایستهای نداشته است. شعر کلاسیک ایران، زن را به صفت یار و دلدار و دلبر شناخته و غالباً از او به بیوفایی و مکر و جنایت یاد کرده است. و در دیوانهای شعرا و کتب نویسندگان خیلی به ندرت میتوان به وصف زنان خوب و فرمانبر و پارسا برخورد... اگر تمام سخنان گویندگان و نویسندگان در ادوار مختلف تاریخ جمع زده شود، روی هم رفته نتیجه به سود زن نخواهد بود»(1).
1) 1. از نیما تا روزگار ما، یحیی آرین پور، ص 4.
زن در پرتو وحی
از نگاه قرآن سیمای زن از همان مشرقی میتابد که جمال مرد از آن ساطع است. هر دو عضو خانواده انسانند، هردو مظهر اسمای الهی بوده و لباس «احسن»(1)بر تن کرده و تاج «کرّمنا»(2)بر سر نهادهاند. به پاس آفرینش این انسان است که خداوند مبارک باد(3)گفته و با نشان زیباترین موجود، او را ستوده است.
با مرد از یک سرشت پدید آمده و به سوی یک هدف میشتابند.
آدم با حوا همراه است، باهم در بهشت میخرامند و زندگی میکنند، و همشأن یکدیگرند. شیطان هردو را میلغزاند و هردو با هم از بهشت اخراج میشوند و باهم به زمین فرود میآیند و باز با هم و در کنار هم بساط حیات و زندگی و مدنیت را بر روی زمین میگسترند(4).
از افق فرهنگ قرآن، زن و مرد بر یک آسمان میدرخشند. زن به عنوان یک انسان برابر و مساوی «نه موجود دست دوم» و مشابه با مرد مطرح است.
در قرآن چنین میخوانیم: «ای پیامبر! از تو درباره زنان فتوا میخواهند. بگو: خداوند درباره آنان به آنچه در این کتاب بر شما خوانده شود فتوا داده است...»(5).
و آیات دیگر که وحدت نوع زن و مرد را نشان میدهد و تفاوت و اختلاف
جنسیّت را مؤثر در انسانیت آن دو نمیشناسد و در آیات متعدد فروغ و فروز این حقیقت را بر دیدگان صاحب اندیشه و خرد جاری میسازد. در طلیعه سورهای که به نام زنان مزین است میفرماید: «ای مردم! بترسید از پروردگار خود، آن خدایی که همه شما را از یک تن بیافرید و هم از آن جفت او را خلق کرد و از آن دو تن خلقی بسیار در اطراف جهان از مرد و زن برانگیخت...»(1).
در آیهای دیگر نیز میفرماید: «ای مردم! ما شما را از نر و مادهای آفریدیم و شما را جماعتها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. هرآینه گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزکارترین شماست»(2).
در پرتو این آیه به خوبی نمایان است که زن و مرد در مقام انسان بودن هردو مساوی و برابرند و هریک میتوانند با شهپر تقوا خود را بر دیگری امتیاز بخشند. چه بسا زنان نامور که بر اوج قلههای شرف و انسانیت درخشیدند و فروغ شرف و فضیلت خود را از ستیغ بلندترین قلهها نمایان ساختند و شبه مردانی که در چاه ویل و بدبختی سقوط نمودند.
و نیز در پرتو آیه 71 از سوره توبه چنین میخوانیم: «والمؤمنین والمؤمنات...»، مردان مؤمن و زنان مؤمنه دوستان یکدیگرند. به نیکی فرمان میدهند و از پلیدیها باز میدارند، نماز میگزارند و زکات میدهند و از خدا و پیامبرش فرمانبرداری میکنند. خدا اینان را رحمت خواهد کرد(3).
در محراب عبادت و سیر الی الله و کسب فضایل هردو مساوی و برابرند. هردو میتوانند تا اوج معنویت عروج کرده و بر آفاق معنویت تجلی کنند.
در پرتو آیهای دیگر چنین آمده: «همانا مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ایمان و زنان با ایمان، مردان اهل طاعت و عبادت و زنان اهل طاعت و عبادت، مردان راستگوی و زنان راستگوی، مردان خداترس و زنان خداترس، مردان خیرخواه و مسکین نواز و زنان خیرخواه و مسکین نواز، مردان روزهدار و زنان روزهدار، مردان با عفت و زنان با عفت، و مردان و زنانی که یاد خدا بسیار میکنند، خداوند پاداش و مغفرت بزرگ برای همه آنان مهیا ساخته است»(1).
در این افق چهره مرد و زن یکسان میدرخشد و آفاق تعالی خواهی و نیل به کمالات بر هر دو یکسان گشوده شده و هر دو میتوانند تا اوج پرواز کنند و به کمالات برسند.
فرهنگ قرآن، زن و مرد نمیشناسد، بلکه «انسان» را میشناسد و او را برای کمال یابی فرا میخواند. از این رو در ذیل همین آیه مبارکه خداوند نمیفرماید: «أعدّالله لهم و لهن» بلکه میفرماید: «اعدّ لهم»، یعنی بدانید و آگاه باشید این نیست که هر کجا سخن از «کم» و «هم» است منظور مرد است بلکه منظور مرد و زن است و این آموزه بلند قرآنی است.
در آیه دیگر نیز که جلوه آسمانی مریم را میستاید و در توصیفش میفرماید: «وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ ربِِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتینَ»(2)، خداوند نمیفرماید: «و کانت من القانتات»، بلکه میفرماید: «وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتینَ».
باری، کمالیابی و طلوع بر ستیغ فضیلت در فرهنگ وحی برای زن و مرد یکسان است و مهم تهذیب روح و جان است که نه مرد است و نه زن.
این ندای قرآن است که اعلام میدارد: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ اَوْ اُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ
فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً»(1)هرکس که عمل نیکو انجام داد، زن باشد یا مرد، ملاک ایمان است. او به حیات پاک و جاوید نائل میگردد. نیل به حیات طیب دو چیز میخواهد،: یکی حسن فِعلی به نام عمل صالح و دیگری حسن فاعلی به نام «مؤمن بودن روح»(2).
این فروغ فرهنگ قرآنی است که آیات آن جنسیت نمیشناسد بلکه مکلف میشناسد: «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَه(3)»، هر کسی، خواه مرد و خواه زن در گرو اعمال خود است.
در نگاه قرآن مسائل ارزشی به جنسیت ارتباط ندارد، بلکه موصوف این اوصاف جان آدمی است(4).
اگر در مواردی قرآن، نام زن و مرد را میبرد، به این دلیل است که میخواهد افکار جاهلی و قبل از اسلام را تخطئه کند. آنان بین مرد و زن فرق میگذاشتند و عبادات و کسب فضایل را ویژه مردان میدانستند. از این رو قرآن کریم بیان داشت: زمینی که در آن گل فضیلت میشکفد، روح آدمی است و آن نه مرد است و نه زن(5).
در عصر جاهلیت برای زن ارزشی قائل نبودند و با دیده حقارت به او نگاه میشد و جز برای ارضای شهوت هیچ منزلتی برای او قائل نبودند. خداوند متعال در قرآن فرمود: من عهده دار تربیت روح و جان انسانم و مرد و زن هر دو عضو خانواده انسانند.
اگر در سراسر قرآن کریم و سخنان اهلبیت علیهمالسلام جستجو گردد، موردی دیده نمیشود که قرآن کمالی از کمالات را مشروط به «مرد بودن» بداند و زن را از فیض آن محروم ساخته باشد.
آیاتی که ارزشها و ضد ارزشها را بیان میدارد، چون علم و جهل، ایمان و کفر، ذلت و عزّت، سعادت و شقاوت، فضیلت و رذیلت، حق و باطل، راستی و دروغ، پرهیزکاری و بیبندوباری، فرمانبری و عصیان، امانت و خیانت، غضب و خویشتن داری و... هیچ کدام از این اوصاف نه با وصف مذکرند و نه با وصف مؤنث، بلکه آن آیاتی که مبیّن این ارزشها و ضد ارزشهاست میگوید: موصوف این اوصاف جسم و بدن نیست، بلکه جان و روح است. بدن انسان که مسلمان یا کافر، عالم یا جاهل، پرهیزکار و یا فاجر نیست، بلکه جان و روح است. اوست که زمینه تجلی و بروز این امور است، عقل نظری انسان نیز که وصفش اندیشه و علم است آن هم نه مرد است و نه زن. دل که کارش کشف و شهود است، زن و مرد نمیشناسد. جان هم که مشرق فضیلت و رذیلت است، زن و مرد نمیشناسد، بلکه ظرف همه این حقایق آفاق روح است(1).
بنابراین اگر بخواهیم جایگاه فرهنگی ـ ارزشی زن را در قرآن بشناسیم، باید به آفاق آیات قرآن که انسان را تعریف میکند، مکانت او را ارج مینهد و او را به عنوان مسجود فرشتگان و مظهر اسمای الهی و معجزه آفرینش ذکر مینماید و نیز به آفرینشش مباهات کرده و به تاج «کرّمنا» مزیّنش میسازد، نظاره کنیم. و فروغ کمال یابی انسان را بشناسیم و نیز آیاتی که مردم را مخاطب خود قرار داده و آنان را در معبد عبادت به تعالیطلبی فرا میخواند و نیز آیاتی که مکارم و فضایل را برای انسان میخواهد.
همچنین باید آیات قرآن که با عنوان محسنین، مؤمنین، صالحین عابدین، قانتین، راکعین، ساجدین و... آفاق معنویت و اوجطلبی انسان را تعریف مینماید، تلاوت نمائیم. همه این آیات، انسان و آفاق تعالیطلبی او را روشن میسازد و بر زن و مرد یکسان میتابد و هر دو را به سوی فتح این آفاق فرا میخواند.
این است فروغ و فروز زن در بینش وحی و اسلام.
1) 1. همان، ص 69.
این آموزه قرآنی در گفتار عرفا نیز آمده. قیصری در شرح فص محمدی از فصوص محی الدین چنین میگوید: «اعلم أنّ المرئة باعتبار الحقیقة عین الرجل و باعتبار التعیّن یتمیّز کل منهما عن الاخر...(1)بدان حقیقت زن و مرد یکی است و گوهر او همانند مرد است، فقط از جهت تشخص و تعین این دو از یکدیگر ممتاز میگردند، چون هردو انسانند و تجلی یک گوهر تابناک»(2).
در مقام دیگری میگوید: «انّ هذه المقامات لیست مخصوصة بالرجال فقد تکون للنساء ایضاً لکن لما کانت الغلبة للرجال تذکر باسم الرجال»(3)
به هر روی، در فرهنگ اسلامی تابش جلوه جمال و جلال زن یکسان است، بلکه گاهی به زنان عنایت خاصی مبذول شده است.
مرحوم صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه که از کتب اربعه شیعه محسوب میگردد، در ابواب نماز بابی گشوده با عنوان «ادب المرئة فیالصلاة» که آداب نماز زنان را بیان میدارد. چگونه بایستند، به رکوع روند، سجده کنند، تشهد بخوانند و برخیزند که باعفاف این گوهر انسانی سازگارتر باشد؟
در پایان روایتی را از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که زن اگر خواست تسبیح گوید، با انگشتان خود بگوید: «فانهنّ مسئولات»(4).
شاید راز چنین دستور ویژه این باشد که سرانگشتان در قیامت مسؤول واقع خواهند شد و این یک عنایتی است از خداوند به زنان که با انگشتان خود تسبیح را بشمارند تا انگشت او نیز عبادت کند.
افزون آنکه در منهج فقه ما، شش سال زن زودتر به ساحت الهی تشرّف یافته و
دریچه عبادت به روی او گشوده میشود و نماز به او واجب میگردد. او باید در محضر خدا و در محراب عزت آفرین عبادت در آینه عبادت خود به فروغ نور خدا بنگرد، روزه بر او واجب و حج بر او واجب و احکامی که خدا هنوز از مرد نخواسته است ـچون به آن لیاقت و تشرّف نرسیده است ـ از زن میخواهد.
در سالیانی که مرد سرگرم بازی است، زن به مقام بلوغ و رشد و عبادت و عروج میرسد.
آیا این نشانه فضیلت زن نیست؟ بر فرض که ما از این شواهد نتوانیم عظمت و برتری زن را نسبت به مرد درک کنیم؛ ولی معلوم میشود دین اسلام عنایت خاصی نسبت به زنان دارد؟(1)
ممکن است راز محبوب بودن زن در نگاه معنوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همین باشد. در آن حدیث که فرمودند: «از دنیای شما زن و بوی خوش محبوب من است، نور چشم من در نماز است»(2).
بدون تردید زن، در افق معنویت، محبوب پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است، ولی مهرورزی از این منظر: «و من احبهنّ علی جهة الشهوة الطبیعة خاصة....»(3)بدون تردید در پیامبران راه ندارد. چون اگر کسی زنان را از جهت غریزه طبیعی دوست داشته باشد، راز این اشتیاق را نمیداند و چون علم به هدف و آگاهی از راز به منزله روح بوده، آنکه شهوتگراست بدون محبت الهی است چون صورت و جسم بیروح است.
آنگاه محی الدین عربی در توجیه و بیان «حدیث نبوی» جامعیت زن و این که او در مظهریت و تجلای خداوند از مرد کاملتر است را رمز و راز محبت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به زن میداند(4).
البته پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به همه امور از افق معنویت مینگرد و جهان و آنچه در اوست را پرتویی از فروغ و ظهور خداوند میشناسد.
دهها بلکه صدها روایت نیز مکانت زن و ارزش معنوی، فرهنگی او را میستاید و آن عنصر شریف را در آفاق گوناگون تعریف کرده و تمجید مینماید. گاه او را بر افق مادری نگریسته و کرامتش را ارج مینهد و گاه دیگر به عنوان زوج و همسر، مشعل گرم خانواده و رمز سکون و آرامش میداند. همچنین حضور حماسی، فرهنگی، اجتماعی او را در عرصههای گوناگون جامعه برجسته مینماید.
در روایتی پیامبر بزرگ اسلام پیرامون او میگوید: «من اخلاق الانبیاء حب النساء(1)از اخلاق پیامبران علاقه و محبت به زنان است».
«و انهن امانة الله عندکم فلا تضاروهن و لا تعضلوهن(2)همانا آنان امانت خداوندند در نزد شما. پس بر آنان ستم نکنید».
امام صادق علیهالسلام نیز در تعریف و تمجید زن میگوید: «اکثر الخیر فی النساء؛ بیشترین خوبیها در وجود زنان است».
در همین راستا از امام صادق علیهالسلام پیرامون آفرینش حوا سؤال شد که برخی میگویند خداوند حوا را از دنده پایین چپ آدم آفرید. امام علیهالسلام فرمود: خدا منزه و برتر از این نسبت است. آن کس که چنین میگوید، میپندارد که خداوند قدرت نداشت برای آدم همسری از غیر خودش بیافریند! اینان راه را بر خردهگیران باز میکنند... چه میگویند؟ خداوند میان ما و آنان داوری کند. خداوند بزرگ آنگاه که آدم را از خاک آفرید و به فرشتگان فرمان داد تا او را سجده کنند، خوابی عمیق بر او چیره ساخت؛ سپس مخلوقی جدید بیافرید.... که وقتی به حرکت آمد آدم از حرکت
او به خود آمد. چون بدان نگریست دید زیباست و همانند خود اوست، جز این که زن است... آدم در این هنگام گفت: «خداوندا! این مخلوق زیبا کیست که من نسبت به او چنین احساس انس میکنم». خداوند گفت: «این بنده من حواست»(1).
باری، زن در تفکر اسلامی هم پای مرد تکاملپذیر و اوجگراست و در پرتو معرفت و عمل صالح به معراج میرود. در پرتو روایات سیمای زن در آفاق گوناگونی میدرخشد. او به پاس همسر بودن مورد تکریم است و نیز سیمای او در افق مادری بسیار فروزنده است. در روایتی پیامبر فرمود: «با فرزندانتان به مساوات رفتار کنید و اگر میخواهید به کسی افزون ببخشید، به زنان بیشتر ببخشید».
در بیانی دیگر فرمود: «ان الله تبارک و تعالی علی الاناث ارق منه علی الذکور؛ خداوند متعال نسبت به دختران مهربانتر از پسران است»(2).
در مقام مادری نیز روایات بسیاری مقام مادر را ارج مینهد. در روایتی میخوانیم اگر نماز نافله میخوانی و پدرت تو را صدا زد نماز را بر هم نزن، ولی اگر مادرت تو را صدا زد نمازت را قطع کن. و نیز «الجنة تحت اقدام الامهات؛ بهشت زیر پای مادران است»(3).
امام باقر علیهالسلام فرمود: «قال موسی بن عمران یا رب اوصنی.... قال اوصیک بامک....؛ موسی تو را به مادرت سفارش میکنم»(4).
حال با توجه به این مکانت فرهنگی ـ ارزشی زن در قرآن و سنت باید اقرار کنیم که صدور بعضی از روایات که در رابطه با سرزنش زنان و یا توبیخ آنان وارد شده است یا در موارد خاص و پیرامون زنان خاصی است.
چون این روایت که از امام صادق علیهالسلام نقل شده: «ایاکم و مشاورة النساء فان فیهن
الضعف و الوهن و العجز(1)بپرهیزید از مشورت با زنان که آنان ضعیف و سست رأیند».
همچنین که امیرالمؤمنین نهی فرموده از اطاعت زنان که منظور پیروی از آنان در مجالس لهو و لعب و مکانهای شلوغ و نیز همراهی با آنان با لباسهای نازک و بدن نما میباشد. پس این گونه روایات درباره جریانات خاص و زنان خاصی صادر شده که در همان راستا باید تحلیل و تفسیر گردند و به نوع زن ارتباطی ندارند.
الف. از نظر آفرینش، زن و مرد از یک گوهر آفریده شدهاند و حوا چون آدم در آفرینش خویش بدیع است. هرگز خداوند حوا را از بخش نهایی ضلع چپ آدم نیافریده است. خداوند بعد از آفرینش آدم علیهالسلام حوا را به طور نوظهور پدید آورد. آدم پس از آگاهی از آفرینش وی از پروردگارش پرسید: «این کیست که نگاه او مایه انس من شده است؟» خداوند فرمود: «این حوا است. آیا دوست داری که با تو بوده و مایه انس تو شده و با تو سخن بگوید و فرمانبر تو باشد؟» آدم علیهالسلام گفت: «آری، از من ازدواج با او را بخواه...»(2).
حقیقت این است، نه آنچه که در کتاب مقدس «سِفر پیدایش» آمده. در تورات دو مسأله اصلی درباره زن (حواء) آمده است:
آفرینش زن؛
اغواگری زن؛
«و خداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت و یکی از دندههایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد. و خداوند خدا آن دنده را که از آدم
گرفته بود، زنی بنا کرد. وی را به نزد آدم آورد»(1).
«زن که از دنده آدم آفریده شده هم صحبت مار میشود و آدم را در خوردن درخت ممنوعه اغوا میکند. و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند ساخته بود، هوشیارتر بود و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همه درختان باغ نخورید». زن به مار گفت: «از میوه درختان باغ میخوریم؛ لکن از میوه درختی که در وسط باغ است. خدا گفت که از آن مخورید و آن را لمس مکنید، مبادا بمیرید». مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد؛ بلکه خدا میداند در روزی که از آن بخورید چشمان شما باز میشود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود». و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوشنما و درختی دلپذیر و دانش افزا، پس از میوهاش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد...»(2).
این مطلبی بود که به تورات بستهاند؛ ولی قرآن برخلاف آن میگوید: «وَ قُلْنا یا آدَمُ اَسْکُنْ اَنْتَ وَ زُوجُکَ الْجَنَّة...»(3)و آنگاه که گفتیم: ای آدم! تو و همسرت که همراه و همشأن و زوج توست، نه زوجه تو در بهشت جای گزین، و در آنجا از هر نعمت که بخواهید برخوردار شوید، ولی نزدیک به این درخت نشوید که از ستمکاران خواهید بود.
پس هردو را شیطان به وسوسه افکند: «فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطان»؛ و هردو را سوگند داد و با هم از آن درخت تناول کردند و از بهشت اخراج شدند»(4).
ب. فتح قلل انسانیت و کمالیابی بر هر دو باز است و زن چون مرد در پرتو آیاتی که مکانت انسان را میستاید، مورد تکریم و تجلیل است.
ج. زن نیز جزء مردم (ناس) است و مشمول آیاتی است که مردم را مخاطب
خود قرار داده و آنان را در پرتو احکام و عنایات خداوند قرار داده است.
د. زن زوج است نه زوجه. در قرآن جمع آن ازواج آمده نه زوجات.
ه . فتح قلل تعالی و کرامت در گرو ایمان و عمل صالح است و در آن جنسیت زن و مرد راهی ندارد؛ چون گل فضیلت در بوستان روح و جان میشکفد.
در قرآن کریم آیاتی ساحت این موجود برین را مدح میکند. او الگو و اسوه پارسایی است. او الگوی زنان نیست، بلکه او الگو و نمونه است چه برای زنان و چه مردان. همان گونه که مرد پارسا نیز تنها اسوه مردان نیست؛ بلکه مرد نمونه است. در فرهنگ قرآن آنکه نمونه شد، دیگر جنسیّت نمیشناسد، بلکه نمونه مردم است. در این راستا فرقی میان خوب و بد نیست. نمونه خوب الگو برای عموم مردم است و نمونه بد الگو و اسوه عموم است.
پیامبران الگو و اسوه برای مردمند؛ چه زن باشد و چه مرد. حضرت ابراهیم علیهالسلام با همراهانش الگو برای مرد و زنند(1). و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم الگو برای همه مردم است(2).
از زنان نیز چهار زن الگو و نمونهاند: دو زن الگوی پارسایی و دو زن نیز الگوی رفتار غیر انسانی میباشند. آن دو زن که نمونه بدان هستند، یکی همسر نوح و دیگری همسر لوط(3). در این مثال آن دو زن الگو برای مرد و زن کافرند.
دو نمونه نیز به عنوان الگو و مدل پارسایی از جمع زنان گذشته ذکر میگردد که این دو خانم بر تارک قله فضیلت میدرخشند و بر منهج رهپویان حقیقت نور میافشانند(4). در این رخداد زن و مرد فرقی نمیکند. این دو مدل و اسوه برای عموم مردم پرهیزکارند.
این بانوی اسوه از نسل حضرت لوط(1)و همسر فرعون بیدادگر بود که در کاخ او زندگی میکرد و از تمام نعمتهای مادی برخوردار بود. نور ایمان و فروغ ملکوت بر جان او تابیده و محیط کاخ و زندگی خوش فرعون نتوانسته بود روح بلند او را مسخّر کند و او را آلوده سازد.
آسیه، همچون گوهری تابناک بر فطرت خداشناسی و یکتاستایی استوار مانده و غباری بر رخ فطرت خدانگر او ایجاد نشد.
دستان پاک این بانو بود که موسی را پرورش داد و مهر این بانوی بزرگ حافظ جان موسی علیهالسلام شد و خداوند به واسطه او حضرت موسی را از شر فرعون در امان داشت.
وقتی فرعونیان صندوقی را از آب گرفتند و در آن را باز کردند، نوزادی زیبا چهره را در آن یافتند. فرعون که میپنداشت این نوزاد از بنی اسرائیل بوده و همان کودک موعود باشد میخواست او را بکشد، ولی همسرش آسیه که محبت موسی رادر خود احساس کرد واسطه شد و از فرعون خواست تا از کشتن آن طفل چشم بپوشد. او گفت: «این طفل نور چشم من و تو خواهد بود. او را نکشید، شاید برای ما مفید باشد یا او را به فرزندی بگیریم»(2).
فرعون گفت: «نور چشم توست؛ ولی مرا به او حاجتی نیست». رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «به خدا سوگند اگر فرعون نیز چون آسیه موسی علیهالسلام را نور چشم فوری داشت، خدای مهربان او را نیز به وسیله موسی علیهالسلام هدایت میکرد، همچنان که آسیه را هدایت کرد»(3).
طبرسی در مجمع البیان چنین نگاشته: «آسیه بعد از پیروزی موسی علیهالسلام بر ساحران ایمان آورد و چون فرعون از ایمانش آگاه شد، او را از این کار باز داشت؛
ولی آسیه به سخن او توجه نکرد و بر ایمان خود اصرار ورزید. فرعون به خشم آمد. دستور داد دست و پاهای او را در زیر آفتاب گرم با میخ بر زمین کوبیدند و سنگ بزرگی روی او نهادند.
بعضی نیز گفتهاند که: آسیه به خداوند یکتا و رسالت حضرت موسی علیهالسلام ایمان آورد؛ ولی ایمان خود را پنهان میداشت تا آنگاه که فرعون دستور داد تنوری را مملو از آتش ساختند و زن با ایمانی که همسر مؤمن آل فرعون بود، همراه با فرزندانش در آن تنور سوزاندند(1). عجبا! فرزندان آن زن را یک یک به درون آتش انداختند تا نوبت به طفلی خردسال رسید. وقتی خواستند او را در تنور بیفکنند آن مادر به فرزندش گفت: «مادر جان صبر کن که تو بر حق و پیروزی». پس از فرزندان مادر را نیز درون تنور پر از آتش افکندند. پس از این حادثه فرعون نزد همسرش آسیه آمد و جریان را برای او تعریف کرد. آسیه به او گفت: «وای بر تو! چه جرأتی بر خدای بزرگ کردی؟!» فرعون که باور نداشت همسرش به خدای یکتا ایمان داشته باشد شگفت زده شد و با خشم به او گفت: «شاید دیوانه شدهای و همان جنونی که به سراغ آن زن آمده، به سراغ تو نیز آمده است».
آسیه گفت: «من دیوانه نیستم؛ ولی به خدای تعالی که پروردگار من و تو و جهانیان است ایمان آوردهام». فرعون مادر آسیه را خواست تا به کمک او آسیه را منصرف کند. مادر آسیه در خلوت، او را نصیحت کرد که دست از خدای موسی علیهالسلام بردارد، ولی آسیه نپذیرفت. سرانجام فرعون دستور داد او را به چهار میخ کشیدند و او به شهادت رسید»(2).
باری، آسیه جلوه ایمان خود را آشکار ساخت و او بانوی نمونه شد؛ چرا که بانویی با ایمان کامل، که ظاهر و باطنش هماهنگ و قلب و زبانش هم آواز شد.
چنین بانویی نمیگوید مگر آنچه را که انجام میدهد و انجام نمیدهد. مگر آنچه را که میگوید دل و زبانش هماهنگ است. او از فرعون و دربار او با همه لذتهایش روی بر تافت و به عبادت خدا و قرب او و کراماتی که نزد او بود روی آورد، و به پاس آن جان را تقدیم کرد.
این راهی که آسیه پیمود، راه بندگی خدا آن هم با آن اخلاص، مسیری است که برای همه پویندگان این راه میتواند الگو باشد. او از همه برید و به حق پیوست و این راز اسوه بودن است(1).
او مدل اهل ایمان و نمونه پرهیزکاری است. قرآن او را بر افق بلند انسانیت به نمایش گذاشته و مردم را به سوی منهج او دعوت میکند.
در ترجمان قرآن چنین آمده است: و باز خدا برای مؤمنان (آسیه) زن فرعون را مثل آورد، هنگامی که عرض کرد بارالها! (من از قصر فرعون گذشتم)، خانهای برای من در بهشت بناکن و مرا از شر فرعون کافر و عمل و قوم ستمگارش نجات بخش(2).
به راستی چه عظمتی برای زن فرعون است که وی اسوه پارسایی برای عموم نیکان زن و مرد است. او بر خلاف اکثر ابرار که بهشت را میخواهند، خدا را میخواهد و بهشتی را که نزد او باشد در نیایش خود چنین میگوید: «رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّة»(3).
اول جوار قرب خداوند و بعد بهشت، آن هم بهشت در پرتو مقام حضور نه بهشتی که جنات تجری من تحتهاالانهار است. این دو بهشت با هم متفاوتند. از این رو آسیه الگوست برای همه انسانهای خوب در طول تاریخ. سیمایش نور ایمان و
تقوی بر کرانههای بیکران آدمیت میافشاند(1).
چرا الگو نباشد؟
بانویی بزرگ که بر ستیغ قله فضیلت و یگانه ستایی میدرخشد. درخواست و خواهش او از خداوند متعال در افق تولی لقای خداوند و بهشت در پرتو قرب اوست و در افق تبری نیز چهار خواسته دارد. آن بانو عرض میکند: خدایا! مرا از فرعون و عمل او و ستمکاران و اعمالش نجات بده؛ «وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِه وَ نِجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ»(2).
بنابراین بانویی با چنین خصال و معرفت دینی، مرز جنسیت و تاریخ را میشکند و فروغ معنویت او در امواج وحی طنین میافکند و چون کوکبی درخشان بر آسمان ایمان فراروی رهپویان حقیقت نور هدایت میافشاند و اسوه و نمونه پرهیزکاری و ایمان برای جامعه میگردد(3).
مریم، دختر عمران، و عمران از فرزندان حضرت سلیمان از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل که دارای دولتی جهان گستر بود(4).
این بانوی بزرگ از زنان برگزیده و نمونه است. قرآن کریم در دو سوره آل عمران و مریم شرح حال این بانو را بیان داشته و جلوه ایمان او را به نمایش گذاشته است. این بانو یگانه زنی است که یک سوره از قرآن به نام اوست و نیز تنها زنی است که نام مبارکش در قرآن آمده است.
بر اساس آیات و روایات، خداوند به عمران وحی کرد که من به تو پسری میدهم که کوران مادرزاد و مبتلایان به بیماری برص و جزام را شفا میدهد. او مرده زنده میکند و وجودش تجلی گاه کرامات و نشانههای خداوندی است.
عمران این خبر را به همسرش «حنّه» گفت. حنّه خوشحال شد و چون باردار شد یقین داشت که نوزاد او پسر خواهد بود.
عمران قبل از تولد مریم از دنیا رفت و «حنّه» نذر کرد که فرزندی را که بار دار است برای عبادت و بندگی خدا اختصاص دهد. وقتی فرزند به دنیا آمد، دید دختر است. از این رو او را مریم ـ یعنی عابده و خادمه ـ نامید و او را به خدا سپرد و برای خدمت به بیت المقدس قرار داد.
حنّه نوزاد را در پارچهای پیچید و به بیت المقدس برد و به علمای یهود سپرد. علمای یهود و آل عمران بر سر کفالت و سرپرستی او به نزاع برخاستند. در پایان بنا بر قرعه گذاشتند، و قرعه به نام حضرت زکریا در آمد. بنابر اراده خداوند این پیامبر بزرگ علیهالسلام کفالت و سرپرستی مریم را بر عهده گرفت و به تربیت و پرورش او همت گماشت.
در پرتو ترجمانی از آیات قرآن چنین آمده: «زن عمران گفت: «ای پروردگار من! آنچه در شکم دارم از کارهای این جهان آزاد و برای خدمت تو نذر کردم. این نذر را از من بپذیر که تو شنوا و دانایی». چون فرزند خویش بزاد گفت: «پروردگارا! این که زاییدهام دختر است ـ و خدا به آنچه زاییده بود داناتر است و پسر چون دختر نیست ـ او را مریم نام نهادم. او و فرزندانش را از شر شیطان رانده شده به تو پناه دادم».
پروردگارش آن دختر را به نیکی از او پذیرفت و به وجهی پسندیده پرورش داد و زکریا را به سرپرستی او گماشت. هر گاه زکریا بر مریم وارد میشد، نزد او خوراکی هایی میدید و با تعجب میپرسید: «اینها از کجا برای تو آمده؟» و او جواب میداد: «از جانب خدا و خداوند به هر که بخواهد بدون حساب روزی میدهد»(1).
چون مریم به سن بلوغ رسید، زکریا جایگاهی رفیع در بیت المقدس برایش
1) 1. آل عمران / 37 - 35.
فراهم ساخت تا در آن به عبادت و نیایش خدا مشغول باشد و جز خودش کسی حق نداشت به آن جایگاه اختصاصی وارد شود. تا آن که خداوند بار دیگر اراده کرد که جلوهای از قدرت خویش را به نمایش گذارد و نشانهای از خود را چون مشعلی فرا روی مردم قرار دهد و کودکی را بدون پدر از مریم به وجود آورد.
فروغ قرآن این کرامت را چنین یاد آور میشود: «به یاد آور در کتاب، مریم را آن هنگام که از اهل خود به مکان شرقی «بیت المقدس» کناره گرفت و خویش را از اهل خود مستور ساخت و ما روح خود «جبرئیل» را به سوی او فرستادیم و به شکل انسانی عادی بر او ظاهر شد. مریم گفت: «من از تو به خدای رحمان پناه میبرم اگر پارسایی». جبرئیل گفت: «همانا من فرستاده پروردگارت به سوی تو میباشم تا به تو پسری پاک ببخشم». مریم گفت: «چگونه برای من پسری باشد و حال آن که بشری با من تماس نداشت و من زشت کار نبودهام». جبرئیل گفت: «این چنین پروردگار تو فرمود که این کار بر من آسان است و تا آن را نشانه و آیتی برای مردم و رحمتی از سوی خود قرار دهیم و این کار حتمی و تمام شده است».
آن گاه مریم به آن پسر حامله شد و به مکانی دور دست روی آورد و کنارهگیری کرد. در کنار تنه درخت خرمایی درد زایمان او را فرا گرفت. مریم گفت: «ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش شده بودم». ناگهان فرزندش صدا بر آورد: «مادر غمگین مباش که پروردگارت زیر پای تو چشمهای قرار داده. درخت خرما را تکان بده تا خرمای تازه بر تو بیفشاند و بخور و بیاشام و چشم روشن باش. اگر کسی از مردم را دیدی بگو من برای خدای رحمان روزه نذر کردهام. بنابراین امروز با انسانی سخن نمیگویم»(1).
دل مریم با این پیام آرام شد. فرزند را در آغوش گرفت و به سوی خویشان خود آمد. آنان وقتی مریم را دیدند، زبان به سرزنش و ملامت گشودند که: «ای مریم!
1) 1. مریم / 26 - 16.
عجب کار زشت و شگفت آوری کردی! ای خواهر هارون، پدرت که مرد بدی نبود و مادرت نیز بدکار نبود!».
سخنان زهرآگین بنی اسرائیل روح مریم را آزرده میساخت؛ ولی مریم بنا به سفارش فرزندش همچنان ساکت و آرام بود و با اشاره آنان را به سوی فرزند دعوت کرد تا جواب را از او بخواهند. آنها اظهار شگفتی کردند. عجبا چگونه با طفل در گهواره سخن بگویند. ناگهان طفل شیرخوار به اذن و فرمان خدا به سخن آمد و فرمود: «من بنده خدایم. خداوند مرا کتاب داده و پیامبر قرار داده و هر جا که باشم با برکتم کرده است و به نماز و زکات در طول عمر سفارشم کرده و مهربان به مادرم قرار داده و جبار و شقی قرارم نداده است. سلام بر من روزی که از مادر زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که برانگیخته شوم»(1).
آری، این است سیمای عرشی مریم که خود و فرزندش دو نشانه خداوند بودند و او بود مشرقی از کمالات و فروغی از صفات جمال و جلال خداوند، و او بود بانویی نمونه و الگو و مشعلی فرا روی مردان و زنان با ایمان.
قرآن، مریم را چنین میستاید: «وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْران...»(2)
ما مریم و فرزندش (عیسی) را آیه و نشانه قرار دادیم.
خداوند او (مریم) را به طرز نیکویی پذیرفت و به گونه شایستهای (نهال وجود) او را رویانید و کفالت او را به زکریا( علیهالسلام ) سپرد(3).
هر زمان زکریا( علیهالسلام ) وارد محراب او میشد، غذای مخصوصی در آنجا میدید. از او میپرسید: «ای مریم! این را از کجا آوردهای؟» میگفت: «این از سوی خداست»(4).
و (به یاد آورید) هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم! خدا تو را برگزیده و
پاک ساخته و بر تمام زنان جهان برتری داده است(1).
ای مریم! (به شکرانه این نعمت) برای پروردگار خود خضوع کن و سجده به جا آور و با رکوع کنندگان رکوع کن(2).
(به یادآورید) هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم! خداوند تو را به کلمهای (وجود با عظمتی) از طرف خودش بشارت میدهد که نامش مسیح، عیسی پسر مریم است در حالی که در این جهان و جهان دیگر صاحب شخصیت خواهد بود و از مقربان (الهی) است(3).
(به یاد بیاور) هنگامی را که خداوند به عیسی بن مریم گفت: یاد کن نعمتی را که به تو و مادرت بخشیدیم...(4).
و مادرش (مریم) زنی صدیق و راستگو بود(5).
این تابش چهره آسمانی مریم در آینه قرآن است. 35 مرتبه نام این بانوی با کرامت در قرآن تکرار شده. 12 مرتبه بدون نام فرزند بزرگوارش و 23 بار همراه با نام فرزندش عیسی علیهالسلام .
او نشانه خدا، صدیقه، عابده است. از طرف خداوند به او بشارت داده شده و در بستر کرامت رشد کرده، غذای بهشتی برای او میآمده، برگزیده است، پاک و پاکیزه است، مشرق تجلیات الهی است و قدسیهای است بر بام ملکوت(6).
فرشتگان با مریم سخن گفتند و سخن او را شنیدند. مریم آنان را دید و آنان مریم را دیدند. گفتار را با شهود آمیختند، او را از مقام برگزیدهاش با خبر کردند و به مقام صفوة الهی بشارتش دادند.
بر خلاف گفتار زمخشری که مکانت آسمانی مریم را یا به پاس حرمت زکریا
دانسته و یا نشانههایی آسمانی بر عظمت عیسی علیهالسلام «ارهاص عیسی» دانسته است(1)و نیز بر خلاف گفته افراطیون چون: «قرطبی» که به نبوت حضرت مریم علیهاالسلام اعتقاد داشته است(2)، مکتب توحیدی معرفتی شیعه امامیه بر این اعتقاد است که این دو نظریه بیاساس و دو سوی افراط و تفریطند؛ بلکه حق آن است که تجلی این آیات الهی بر مشرق جان مریم و تابش کرامتها مربوط به روح آسمانی مریم علیهاالسلام است. از سوی دیگر اوج مکانت قدسی حضرت مریم سبب نمیگردد که او پیامبر باشد. ظاهر آیات قرآن نیز این حقیقت را مدلل میکند. فرشتگان فراوانی با آن بانو سخن گفتهاند و او را از مقامات آسمانیاش با خبر ساختهاند(3)و نیز فرشتهای به صورت انسان نزد او ظاهر شد و با او چنین به مکالمه پرداخت: «من از طرف حق آمدهام و مأمورم که به تو فرزندی هبه کنم»(4).
ظاهر آیه آن است که جلوه جان مریم و مکاشفه برای آن حضرت است؛ و معجزه زکریا نیست که در مریم ظهور پیدا کرده باشد(5).
البته زمخشری که معتقد است این مقامات یا پاسداشت مقام زکریاست و یا پیش درآمد معجزه حضرت مسیح علیهالسلام . چون معتقد بود که معجزه و کارهای خوارق عادت فقط اختصاص به پیامبران دارد و هیچ زن و حتی مردی که پیامبر نباشد، به چنین توانایی دست پیدا نمیکند. البته نظریه زمخشری در جای خود ذکر گردیده و بیان شده است که کرامت غیر از معجزه است.
از سوی دیگر قرطبی و همفکرانش نیز تردد فرشتگان با مریم و سخن با او را لازم ملزوم نبوت او دانستهاند که این سخن نیز باطل است(6).
به هر روی قرآن جلالت و مقام قدسی حضرت مریم را در مقام بندگی ارج
مینهد و او را در محراب و مقام عبادت در پرتو نور فرشتگان و سخنان آنان نور باران معرفی میکند.
زنان دیگری نیز به مقام والای مکالمه و بشارت فرشتگان نائل شدهاند که ساره، همسر ابراهیم علیهالسلام یکی از آن اسوههای آسمانی است. قرآن در ستایش او میفرماید: «و زن ابراهیم (ساره) ایستاده بود که متبسّم گردید. پس ما او را به اسحاق و سپس به یعقوب بشارت دادیم. زن چون مژده فرزند را شنید، گفت: «آیا میشود از من با آنکه پیری سالخوردهام و شوهرم نیز پیر و ناتوان است، فرزندی پدید آید؟ این بسیار شگفتانگیز است». فرشتگان به او گفتند: «آیا از کار خدا عجب داری؟ رحمت و برکات خدا شامل شما اهلبیت رسالت است، زیرا خدا ستوده صفات و بزرگوار است(1).
به هر روی فروغ مجد عظمت زن در فرهنگ قرآن و کتب آسمانی دیگر چون انجیل و تورات و صحف فروزنده است و زنان بزگواری بر این افق میدرخشند. از جمله آنان مادر مریم، مادر موسی و مادران پیامبرانند(2).
همسران پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم
زنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به پاس همسریشان با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از امتیازات ویژهای برخوردار بوده و از این رو الگو و اسوه دیگرانند. قرآن پیرامون آنان چنین میفرماید: «ای پیغمبر! به زنان خود بگو که: اگر شما دنیا و جلوههای مادی آن را خواهانید، بیایید تا مهر شما را پرداخته و همه شما را با خرسندی طلاق دهم؛ ولی اگر خواهان خدا و رسول و دلداده آخرت هستید، همانا خدا به نیکوکاران از شما در قیامت پاداش بزرگ عطا خواهد کرد.
ای زنان پیامبر! هرکه از شما به کار ناروایی دانسته اقدام کند او را دو برابر دیگران
عذاب کنند و این بر خدا سهل و آسان است؛ و هرکه از شما مطیع فرمان خدا و رسول باشد و کار نیک انجام دهد، پاداشش عطا کنیم و برای او رزق نیکو آماده سازیم.
ای زنان پیغمبر! شما مانند دیگر زنان نیستید، اگر خدا ترس و پرهیزکار باشید. پس زنهار که نرم و نازک با مردان سخن گویید. مبادا آنکه دلش بیمار «هوی و هوس» است به طمع افتد؛ بلکه متین و باوقار سخن گویید. و در خانههایتان بنشینید و آرام گیرید و مانند دوره جاهلیت آرایش و خود آرایی مکنید. نماز را به پادارید و زکوة مال خود را به فقیران بدهید و فرمانبر خدا و رسول خدا باشید»(1).
این چهره نگاری معنوی زنان پیامبر خداست. قلم وحی آنان را چنین ترسیم نموده است.
آنان به پاس انتسابشان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله الگو و اسوه هستند. اگر راه ضلالت پویند و چون همسر نوح و لوط، فرمانبر پیامبر نباشند، عذابشان دو چندان است. اگر در خانه قرار نگیرند، بر جمل فتنه سوار و بذر فتنه و آشوب را در سرزمین حجاز و عراق بیفشانند. برچهره امامت شمشیر کشیده و قداست و حرمت پیشوایی و خلافت امت اسلامی را بشکنند. به علی علیهالسلام و امت اسلامی جفا کنند و جنگ ناخواستهای را بر آن حضرت تحمیل نمایند. شخصیت امام را زیر سؤال برده و به ناحق به خونخواهی خونی که خود و اطرافیانشان ریخته بودند قیام کنند و سرانجام زمینه جنگ بزرگ مردم شام را علیه علی علیهالسلام فراهم کنند و هزاران شمشیر مردم بیفرهنگ شام را علیه خلافت اسلامی متحد سازند. به راستی چنین زنانی چه مجازاتی خواهند داشت؟ چرا آیه «وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الاْوُلی»(2)را فراموش کردند؟ چرا بنای جنگ و جدال و خونریزی را در جهان اسلام بنیان نهادند؟ و چرا کاری کردند که فرجام کارشان به قدرت رسیدن فرزندان هند و
مروان بود و شجره ملعونه بنی امیه را در سرزمین طیّبه اسلام غرس کردند. ـ البته بنابر نقلی خود آنان نیز در چاه فتنه و مرگ آنان سقوط کردند ـ عجبا! در جنگ جمل اگر چه به ظاهر امیرالمؤمنین علیهالسلام پیروز شد، ولی چه پیامدهای منفی برای آن حضرت و امت اسلامی به دنبال داشت! هرگز کسی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را در این پیروزی خوشحال نیافت، بلکه آن حضرت با دیدهای گریان در میان کشته شدگان قدم میزد و بر حال آنان افسوس میخورد.
باری، قرآن میگوید: زنان پیامبر اگر راه گناه و ضلالت بپیمایند، عذاب خدا به آنان سخت خواهد بود؛ و اگر راه هدایت و منهج حق پویان را بروند، پاداش و اجر آنان بسیار بزرگ خواهد بود.
آنان میتوانند چون خدیجه بر افق شرف و فضیلت بدرخشند و الگو و مدل پارسایی باشند.
و نیز میتوانند به راه دیگری بروند و فرجام کارشان عذاب و قهر خداوند بوده باشد.
اسوه و الگوی پارسایی است، همسان زنان بزرگی چون: مریم و آسیه. فروغ عظمت و بزرگیاش بر بلندای تاریخ طنین افکنده و روشنگر راه بانوان اسلامی است. سال تولدش را 68 سال قبل از هجرت ذکر کردهاند(1). او دختر خویلد است و خویلد فرزند اسد و اسد، فرزند عبدالعزی و عبدالعزی، فرزند قصی بن کلاب، از تیرههای معروف قریش است(2). خویلد در زمان جاهلیت بزرگ طایفه خود بود. در جنگ فِجار دوم، در روزی که به نام شمطه معروف بود و در آن روز قریش آماده
جنگ با کنانه شد، ریاست طایفه اسد را داشت(1).
خویلد از شخصیتهای نامدار است. هنگامی که «تبّع» میخواست حجرالاسود را به یمن ببرد خویلد با او به نزاع برخاست(2).
این ایستادگی نشانگر موقعیت ممتاز او در آن عصر است. پسر عموی خدیجه ورقةبن نوفل، از کاهنان و دانشمندان عرب بود و از کتابهای ادیان پیشین آگاهی داشت. چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آغاز نزول وحی به آن تحول و انقلاب درونی نایل آمد، خدیجه علیهاالسلام او را نزد ورقه برد. ورقه پس از آنکه از او پرسشهایی کرد، به خدیجه مژده داد که او چون حضرت موسی و عیسی علیهماالسلام پیغمبر این امت خواهد بود(3).
پیش از ظهور اسلام خدیجه از زنان ممتاز قریش به شمار میآمد؛ تا آنجا که او را طاهره و سیده زنان قریش میخواندند. پیش از آنکه به عقد رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آید، ابتدا همسر ابوهاله هند بن نباش بن زراره(4)و پس از آن همسر عتیق بن عائذ از بنی مخزوم گردید(5). او از ابوهاله صاحب دو پسر و از عتیق صاحب دختری گردید. اینان برادر و خواهر مادری حضرت فاطمه علیهاالسلام بودهاند(6).
آغاز ارتباط خدیجه با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگامی است که ابوطالب علیهالسلام به برادرزاده خود چنین پیشنهاد کرد: خدیجه دختر خویلد که از بانوان بزرگ و دارای مال فراوان است. مرد امینی را میطلبد که زمام تجارتش را بر عهده بگیرد و از سوی او در کاروان بازرگانی «قریش» شرکت کند و مال التجاره او را به شام ببرد و آنجا به فروش برساند. چه سزاوار است خود را به او معرفی نمایی(1).
روح بلند پیامبر که در آینده مشرق تجلی اعظم میگردد، نمیتواند بدون تقاضا از سوی خدیجه این پیشنهاد را بپذیرد. از این رو به عموی خود چنین میگوید: «شاید خود خدیجه دنبال من کسی را بفرستد.» اتفاقاً چنین شد و خدیجه که از مذاکرات ابوطالب با پیامبر خدا آگاه شده بود، فوراً کسی را دنبال پیامبر فرستاد و به او این گونه پیام داد: «چیزی که مرا شیفته تو نموده است، امانتداری و خصال نیکو و پسندیده شماست. حاضرم دو برابر آنچه به دیگران میدادم، به تو بدهم و دو غلام خود را همراه تو بفرستم که در طول سفر خدمتگزار و فرمانبر شما باشند»(2).
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم داستان را برای عموی خود بیان کرد. ابوطالب گفت: «این رخداد مبارکی است که خدا آن را برای تو خواسته است».
به هر روی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عامل و وکیل اموال خدیجه در کاروان تجارتی قریش گردید. و دو غلام خدیجه نیز در این سفر همراه او و فرمانبر او بودند. بالاخره کاروان به مقصد رسید و به پاس وجود پیامبر کاروان سود فراوان برد و پیامبر بیش از همه سود برد و اموالی را خریداری کرد تا در بازار تهامه بفروشد.
کاروان راه مکه را پیش گرفت و چون به مکه نزدیک شد «میسره» غلام خدیجه رو به رسول خدا کرد و گفت: «بهتر است شما پیش از ما وارد مکه شوید و خدیجه را از جریان تجارت و سود بیسابقه آن مطلع سازید». پیامبر وارد مکه شد و به سوی خانه خدیجه آمد. خدیجه در غرفه خود نشسته بود. چون پیامبر را دید به استقبال او آمد و با ادب او را وارد خانه خویش ساخت. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جریان کاروان تجارتی را برای او نقل کرد. میسره، غلام خدیجه آنچه را در این سفر از مکارم و
کرامتهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دیده بود، برای خدیجه تعریف کرد. از جمله اینکه: محمد امین با تاجری اختلاف پیدا کرد. آن مرد به محمد گفت: «به لات و عزّی سوگند یاد کن تا من سخن تو را بپذیرم». محمد امین در پاسخ گفت: «منفورترین موجودات نزد من همان لات و عزّی است که آنان را میپرستی»(1).
و نیز میسره گفت: در بصری محمد امین برای رفع خستگی زیر سایه درختی آرام گرفت. در این هنگام چشم راهبی که در صومعه خود نشسته بود به او افتاد. از صومعه پایین آمد و از من نام او را پرسید. آنگاه چنین گفت: «این مردی که زیر سایه این درخت نشسته است، همان پیامبری است که در تورات و انجیل بشارتهای فراوان پیرامونش خواندهام»(2).
این سفر تجارتی موجب برکت برای خدیجه گردید. پس از این سفر و آگاهی خدیجه به مکارم و کرامتهای آن حضرت بود که به ازدواج با آن حضرت مشتاق و علاقمند گردید(3).
تا آن زمان وضع مالی و اقتصادی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای انتخاب همسر مناسب نبود و هنوز به کمکهای عموی بزرگوار خود نیازمند بود. سفر تجارتی او به شام آن هم به عنوان عامل و وکیل یکی از زنان ثروتمند قریش موجب برون رفت آن بزرگوار از بحران اقتصادی بود. از سوی دیگر کاردانی و لیاقت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم موجب تحسین و اعجاب خدیجه قرار گرفت. آن بانو میخواست مبلغی را افزون بر قرارداد و به عنوان پاداش و جایزه به امین قریش تقدیم نماید، ولی کرامت محمد
چنان بود که از قبول مبلغ اضافه خودداری کرد و فقط همان اجرت قرارداد را پذیرفت. سپس به خانه عموی خود ابوطالب رفت. ابوطالب با دیدن محمد اشک شوق در دیدگانش حلقه زد و از توفیق برادرزاده خود در کار تجارت مسرور و خدای را سپاس گفت و دو اسب و دو شتر در اختیار امین قریش گذاشت تا به شغل بازرگانی ادامه دهد. و نیز تصمیم گرفت که با پولی که در این سفر به دست آورده بود، و آن را در اختیار عمو گذارده بود، همسری برای او انتخاب کند.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز با نظر او موافقت کرد و تصمیم گرفت همسری را انتخاب نماید، ولی چرا این همای سعادت بر سر خدیجه سایه افکند؟
خدیجه پس از ازدواج با ابوهاله و عتیق بن عائذ با آنکه زنی زیبا و ثروتمند بود و خواهان فراوان داشت، شوی نپذیرفت و با مالی که داشت به بازرگانی پرداخت؛ ولی اکنون افق جدیدی در زندگی او باز شده خواستگار ابوطالب و خواهان محمد است.
محمدی که محبت او و فروغ مکارمش سراسر جان خدیجه را لبریز ساخته بود. جلوههایی از معنویت او فروغ دیده خدیجه شده که نه تنها به محمد صلیاللهعلیهوآله نه، نخواهد گفت، بلکه خود از پیامبر صلیاللهعلیهوآله خواستگاری خواهد کرد. چنان مهر امین، جان خدیجه را لبریز ساخته بود که حاضر بود همه اموال خود را به پای او نثار کند و از خانه زیبا که اطراف آن را کرسیهای زیبا که با عاج و صدف تزین شده بود و پردههای زربفت ایران و حریرهای هند آن را کاخی ساخته بود بگذرد و به شعب ابوطالب رود و خانه او پناهگاه مسلمانان گردد.
ریشه این عشق و مهر در معنویت و ملکوت محمد تنیده بود؛ آخر میسره در بازگشت از سفر تجارتی خاطرات و کرامتها از امین قریش نقل کرده بود(1)و گفته راهب را برای او گفته بود؛ به گونهای خدیجه تحت تأثیر این کرامتها قرار گرفت
1) 1. اعلام النساء، ج 1، ص 276.
که به میسره گفت: «میسره کافی است. علاقه مرا به محمد دو چندان کردی. برو. من تو و همسرت را آزاد کردم و دویست درهم و دو اسب و لباس گرانبها در اختیار تو میگذارم»(1).
آنگاه آنچه را از میسره شنیده بود، برای عموی خود «ورقة بن نوفل» که مرد دانای عرب بود، نقل کرد. ورقه پس از شنیدن این کرامات گفت: «ای خدیجه صاحب این کرامات پیامبر عربی است»(2).
جلوه دیگری که روح خدیجه را نورانی کرد، آن بود که روزی خدیجه در خانه خود با کنیزان و غلامان نشسته بود. یکی از دانشمندان یهود نزد آنان بود. اتفاقاً امین قریش از کنار منزل خدیجه گذشت. چشم دانشمند یهودی به پیامبر افتاد. فوراً از خدیجه تقاضا کرد که از محمد دعوت کند. دقایقی نزد آنان بیاید. خدیجه چنین کرد. محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم تقاضای خدیجه و دانشمند یهودی را پذیرفت و نزد آنان آمد. آن مرد دانشمند آثار نبوت را در سیمای پیامبر مشاهده نمود و سپس بدن آن حضرت را زیارت و آثار ملکوت را در او دید.
خدیجه از جستجوی دانشمند یهودی در بدن پیامبر ناراحت شد. به او گفت: «اگر عموهای این جوان از کنجکاوی تو آگاه گردند، ناراحت خواهند شد؛ چون آنان از گروه یهود نسبت به برادرزاده خود هراسانند». دانشمند یهودی گفت: «مگر کسی میتواند به محمد آسیبی برساند؟ حال آنکه دست تقدیر او را برای ختم نبوت پرورش داده است».
خدیجه گفت: «از کجا میگویی؟» در پاسخ گفت: «من نشانههای پیامبر خاتم را در تورات خواندهام. از نشانههای او این است که پدر و مادر او میمیرند و او در پرتو کفالت و حمایت جد و عموی خود رشد مییابد. و از قریش، زنی را بر میگزیند که بزرگ و خانم زنان قریش است». آنگاه اشاره به خدیجه کرد و گفت:
«تو نشانههای کسی که افتخار همسری او نصیبش گردد را داری»(1).
و نیز ورقه، عموی خدیجه که اطلاعات گستردهای در رابطه با کتب یهود و نصاری داشت، مدام میگفت: «مردی از میان قریش از سوی خدا برای هدایت مردم برانگیخته میشود و یکی از ثروتمندترین زنان قریش همسر او میگردد»(2). و چون شایستگیهای خدیجه در میان قریش زبانزد بود گاه و بیگاه به خدیجه میگفت: «روزی فرا رسد که تو همسر شریفترین مرد روی زمین شوی»(3).
جلوه دیگری که سبب گردید، روح خدیجه مسخر عشق به معنویت پیامبر گردد، آن بود که خدیجه شبی در خواب دید، خورشید بالای مکه به گردش آمد. آنگاه به سوی پایین آمده و در خانه او فرود آمد. خواب خود را برای ورقه نقل نمود. او گفت: «تعبیر آن این است که تو با مرد بزرگی ازدواج خواهی کرد که پرتو شهرت و عظمتش جهان را در بر میگیرد»(4).
این عوامل و علل دیگر خدیجه را دلباخته محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ساخت. آن بانو با آن وقار و عظمت و بزرگی که داشت، رغبتی به ازدواج مجدد از خود نشان نمیداد، ولی مهر و محبت به محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را برانگیخت که خود اقدام به خواستگاری نموده و رضایت خاطرش را از ازدواج با محمد ابراز دارد.
ابن هشام در این مورد چنین مینگارد:
خدیجه به محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفت: «عموزاده بر اثر خویشی و پیوندی که میان من و تو برقرار است، و نیز شکوه و عظمت و عزتی که میان مردم خود داری و به امانت و حسن خلق و راستی و درستی مشهوری، مایلم با تو ازدواج کنم». محمد در پاسخ فرمود: «لازم است عموهای خود را از این کار آگاه و با آنان مشورت نمایم»(5).
بعضی از تاریخ نگاران نوشتهاند: پیام خدیجه را نفیسه، دختر «علیه» به محمد رساند: «محمد! چرا فضای زندگی خود را با فروغ همسری مناسب روشن نمیکنی؟ هرگاه من تو را به زیبایی و ثروت و شرافت و عزت دعوت کنم، آیا میپذیری؟» پیامبر فرمود: «منظورت کیست؟».
ـ خدیجه.
ـ آیا خدیجه به این کار راضی است؟ با این که زندگی من با زندگی او تفاوت فراوان دارد.
ـ اختیار او در دست من است...(1).
به هر روی، مکارم پیامبر رمز و راز این پیوند آسمانی گردید. از همان آغاز خدیجه با جوانی ازدواج کرد که هالهای از قداست و طیفی از نور وجود او را در برگرفته بود. سرانجام مجلس عقد با حضور عموهای بزرگوار پیامبر و دیگر شخصیتهای قریش تشکیل شد. ابوطالب خطبهای در حمد و ثنای خداوند ایراد کرد و آنگاه برادرزاده خود را چنین معرفی کرد: «محمد پسر عبدالله با هرکه از قریش مقایسه گردد، بر او برتری دارد. اگر چه از ثروت محروم است، ثروت سایهای است رفتنی، ولی اصالت، نجابت و پاکدامنی چیزی است ماندنی و جاویدان.
چون سخنان ابوطالب به پایان رسید، ورقه بن نوفل عموزاده خدیجه شروع به سخن کرد و گفت: «کسی از قریش منکر فضل شما نیست. ما از صمیم جان میخواهیم دست به ریسمان شرافت شما بزنیم. «عقد نکاح جاری و مهریه چهار صد دینار معین شد»(2).
بعضی گفتهاند مهریه بیست شتر بوده است(3).
مشهور بین مورخان و راویان آن است که خدیجه به هنگام ازدواج با رسول خدا
چهل سال داشت؛ ولی با توجه به تعداد فرزندانی که از این ازدواج نصیب او گردید میتوان گفت: تاریخ نویسان رقم چهل را از آن جهت که عدد کاملی است انتخاب کردهاند و پایه و اساس محکمی ندارد؛ بلکه ابن سعد از ابن عباس روایت میکند که سن خدیجه به هنگام ازدواج با محمد بیست و هشت سال بود(1).
فرزندان پیغمبر بجز ابراهیم، زینب، رقیه، امکلثوم، فاطمه علیهاالسلام ، قاسم و عبداللّه همگی از خدیجهاند. طبری پس از نقل اقوال گوناگون که تا هشت فرزند برای پیامبر شمرده است مینگارد: «والاصح انهم ثلاثاً ذکوراً والاربع بنات»(2)به هر روی فرزندان خدیجه، قاسم در دو سالگی پیش از بعثت و عبدالله در مکه پیش از هجرت از دنیا رفتهاند؛ ولی دختران آن حضرت به مدینه هجرت کردهاند و همگی پیش از فاطمه زندگانی را بدرود گفتهاند(3).
آن بانوی بزرگوار اولین زنی است که به شرف اسلام مزّین شد و پس از درخشش علی علیهالسلام در مردان، آن حضرت گوی سبقت را از دیگران ربود. روایت است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دوشنبه به رسالت برگزیده شد و سه شنبه فروغ اسلام علی علیهالسلام درخشید و پس از آن حضرت خدیجه علیهاالسلام اسلام آورد(4).
مدتها نماز جماعت با حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی و خدیجه برگزار میگردید(5).
پس از خدیجه، جعفر و زید بن حارثه اسلام آوردند و جماعت اهل اسلام پنج نفر گردید(6).
1) 1. طبقات الکبری، ابن سعد، ج 8، ص 10.
2) 2. ذخائرالعقبی، احمد بن عبدالله طبری، ص 152.
3) 3. زندگانی فاطمه زهرا(س)، دکتر شهیدی، ص 23.
4) 4. سعد السعود، سید بن طاوس، ص 86؛ اعلام النساء، عمر رضا کحاله، ج 1، ص 277.
5) 5. بحارالانوار، ج 38، ص 280.
6) 6. سعد السعود، ص 86؛ الطرائف فی معرفة مذاهب، سید بن طاوس، ص 276.
عفیف کندی چنین میگوید: «روزگار جاهلیت به مکه وارد شدم و مهمان عباس بن عبدالمطلب بودم. دو نفر در کنار کعبه بودیم که ناگهان دیدیم مردی آمد و در مقابل کعبه ایستاد. آنگاه پسری آمد و در سمت راست او ایستاد و پس از آن زنی آمد و در پشت سر آنها قرار گرفت. دیدم آن دونفر به پیروی از آن مرد به رکوع و سجود میروند. این منظره بیسابقه موجب شگفتی من شد و مرا پی جوی آن جماعت کرد. از عباس پرسیدم: «موضوع چیست؟» گفت: «آن مرد محمد بن عبدالله است و آن پسر، برادرزادهام علی، و زنی که پشت سر آنها نماز میخواند، همسر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است». آنگاه ادامه داد: «عجب آنکه برادرزادهام محمد میگوید: روزی فرا خواهد رسید که خزانههای کسری و قیصر را در اختیار خواهد داشت و موج اسلام جهان را در بر میگیرد. ولی به خدا سوگند روی زمین کسی پیرو این آئین نمیباشد، بجز همین سه نفر»(1).
امالمؤمنین و مادر امامت بر اساس معرفت و شناخت الهی به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایمان آورد. ایمان او بر اساس کرامات و انوار قدسیهای بود که از مشکات وجود پیامبر خدا بر جان او تابیده بود، نه چون محمد همسر و شوی او بود.
پیش از بعثت آنگاه که امین قریش عامل تجارت او شد پردهها از بصیرت جان خدیجه بر طرف شده و ملکوت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر روح او تجلّی کرد و سراسر وجود او لبریز از محبت به معنویت محمد گردید. از این رو خدیجه انیس و مونس روحانی پیامبر بود. در خانه مایه آرامش او بود و چون محمد به غار حرا میرفت، خدیجه به دیدار او میشتافت و با مکاشفه الهی میدید که انوار الهی غار را نورباران
1) 1. الاصابة، ابن حجر، ج 2، ص 480؛ اسدالغابه، ابن اثیر، ج 3، ص 414؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 211؛ اعلام النساء، عمر رضا کحاله، ج 1، ص 278.
ساخته است. او از آن زمان میدانست که این غار که از هر خواستههای نفسانی و حسی به دور است، شایسته است برای این قلب شریف و نازنین که از هر چیزی جز عشق به فضای قدسی و شیدایی محضر پروردگار فارغ است.
از این رو آن بانوی بزرگوار این غار خالی را مبارک میشمرد و از خدا میخواست که آن را از برکات و معنویت لبریز گرداند. خداوند متعال خواسته خدیجه را اجابت کرد و حرا را در افق برین اماکن قدسی قرار داد و تاج تمجید و تکریم و ثنای مردم را بر سر نهاد.
خدیجه علیهاالسلام هجرت پیامبر به غار و ارتباط با ملکوت را درک میکرد و به آن ایمان داشت. از این رو نه تنها حضرت را به این غار نشینی سرزنش نمیکرد و بر حضرت عتاب و خطاب نمیکرد، بلکه او را یاری مینمود و به این نیروی عظیم و حقیقت بزرگ ایمان کامل داشت. آن بانو از همان آغاز، حضور پیامبر را در غار میستود و آن را منشأ خیر و برکت میدانست(1).
از این رو، چون فروغ وحی بر جان پیامبر تابید و تجلی اعظم از افق مبین، روح محمد را در تحول و انقلابی عظیم قرار داد. از غار حرا پایین آمده و راه خانه خدیجه را پیش گرفت و آن بانو بود که اسرار پیامبر و راز غار حرا را درک میکرد. چون وارد خانه شد، خدیجه آن تحول و دگرگونی را در چهره محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشاهده کرد. سبب را از او پرسید. پیامبر آنچه را به وقوع پیوسته بود برای خدیجه شرح داد.
خدیجه که منتظر چنین حادثهای بود با دیده عظمت به پیامبر نگریسته و در حق او دعا کرد و گفت: خدا تو را یاری خواهد کرد.
آنگاه به خانه پسر عموی خود ورقه بن نوفل که از دانشمندان عرب بود رفت و آنچه را برای محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم اتفاق افتاده بود با او در میان گذاشت. ورقه در پاسخ گفت: دختر عمو! همسر تو راست میگوید. آنچه برای او رخ داده است طلیعه پیامبری اوست و ناموس بزرگ رسالت (جبرئیل) بر او فرود آمده است(2).
ایمان، صبر، ایثار، وفا و دلدادگی و ارادت خدیجه به پیامبر خدا در طول زندگی به گونهای بود که مدام رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آن بانو تمجید و ستایش مینمود و شخصیت قدسی خدیجه را میستود. عایشه میگوید: «من پیوسته از اینکه روزگار خدیجه را درک نکرده بودم، تأسف میخوردم و از علاقه و مهر پیامبر نسبت به آن بانو تعجب میکردم. زیرا پیامبر او را زیاد یاد میکرد. اگر گوسفندی میکشت، سراغ دوستان خدیجه میرفت و سهمی برای آنها میفرستاد. روزی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خانه را ترک کرد. در آن حال به یاد خدیجه افتاد و او را ستود. سرانجام کار به جایی رسید که نتوانستم خود را کنترل کنم. با کمال جرأت گفتم: «وی پیرزنی بیش نبود، و خدا بهتر از آن را نصیب شما کرده است!» سخن من پیامبر خدا را آزرده کرد و آثار خشم و غضب در چهره آن حضرت آشکار گردید. آنگاه فرمود: «عایشه، این گونه نیست که تو میگویی. هرگز بهتر از آن نصیب من نگشته است. آن بانو هنگامی به من ایمان آورد که سراسر مردم در کفر و شرک به سر میبردند. اموال و ثروت خود را در اختیار من قرار داد. خدا از او فرزندانی به من عطا نمود که به دیگر همسرانم عطا نکرد»(1).
در روایتی امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند که پیامبر خدا چنین فرمود: «خیر نسائها مریم بنت عمران و خیر نسائها خدیجه بنت خویلد»(2).
آن بانو بر افق بلند انسانیت تجلی کرد و از الگوها و اسوهها گردید و همواره فروغ هدایتش روشنگر راه مردان و زنان اهل ایمان است.
پیامبر خدا به دخترش فاطمه علیهاالسلام فرمود: در عرصه قیامت، مادرت خدیجه تو را استقبال میکند. او که اولین زنی بود که به خدا و رسولش ایمان آورد هفتاد هزار
فرشته با پرچمهایی که به الله اکبر مزینند، آن بانو را بدرقه میکنند(1).
در بیانی دیگر پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند: روز قیامت فرزندان پیامبران سلف را بر منبرهای نور مینشانند و در این فضای نورانی برای دو ریحانه من حسن و حسین علیهماالسلام منبری از نور میگذراند. آن دو بر منبر نور مینشینند و خطابهای میخوانند که هیچ پیامبر زادهای آن را نشنیده است. آنگاه جبرئیل ندا میکند: این فاطمه بنت محمد؟ این خدیجه بنت خویلد...(2)فاطمه کجاست؟ خدیجه کجاست؟
بارها پیامبر خدا به خدیجه بشارت داد: «خداوند در بهشت خانهای برایت آماده کرده است که مریم و آسیه و کلثوم نیز در آنجا هستند و آنان با تو در آن قصر همسران من هستند». خدیجه میگفت: «مبارک باد یا رسول الله!»(3).
امالمؤمنین و مادر امامت درخشندهترین ستاره آسمان «والسابقون...» بوده و بر همه زنان امتیاز دارد»(4).
پیامبر خدا با عنوان بهترین «جده» آن بانو را ستود و در روایتی فرمودند: «مسلمانان، میخواهید شما را به کسانی که بهترین پدر بزرگ و مادر بزرگ را دارند دلالت نمایم». مسلمانان گفتند: «آری». فرمودند: «حسن و حسین که جدی چون من و جدهای چون خدیجه دارند»(5).
بنا بر نقلی آن بانو در ماه رمضان قبل از هجرت رحلت کردند و وفات آن بانوی بزرگوار چنان بر پیامبر خدا ناگوار آمد که آن سال را سال حزن و اندوه پیامبر خدا نامیدهاند»(6). عمر مبارک آن حضرت را 65 سال یا 64 سال و 6 ماه نگاشتهاند(7).
با وجود گوهر ذاتی خدیجه علیهاالسلام طلیعه نورافشانی و پیوند آن بانو با ملکوت به آغاز آشنایی او با امین قریش «محمد» باز میگردد؛ و آن سفری بود که محمد به عنوان عامل مال التجاره خدیجه در کاروان قریش راهی شام شد. بیان خاطرات و کرامات آن سفر از زبان میسره غلام خدیجه برای آن حضرت پرتوی از حقیقت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به جان و روان خدیجه جاری ساخت. فرجام این سفر نیک، به ازدواج مبارک خدیجه با آن حضرت انجامید. ازدواجی که افق تابناکی را در زندگی خدیجه گشود و از آن انوار فیض حضرت حق بر خدیجه و زندگانیاش روان گردید. ازدواجی که به پاس برکتش عرش و کرسی به اهتزاز در آمد و فرشتگان در محراب عشق به سجده شکر افتادند. حق تعالی جبرئیل را امر نمود که لوای حمد را بر بام کعبه بر افرازد و کوههای مکه از فخر و شرف سر به آستان رفعت ملکوت ساییدند. و زبان به حمد و ثنای الهی گشودند. زمین از فرح بر خود بالید و مکه از شرف بر عرش برتر گردید.
به راستی چه هنگامه نورانی آنگاه که محمد در جمع اعمام کرام خود چون ابوطالب و حمزه و عباس در حالی که عمامه سیاهی بر سر بسته و نور از مشکات جمالش میدرخشید، پیراهن عبدالمطلب را در بر و برد الیاس نبی را بر دوش و نعلین عبدالمطلب را بر پا، و عصای ابراهیم خلیل را در دست و انگشتری از عقیق سرخ در انگشت مبارک داشت گام در خانه خدیجه نهاد و بیت الشرف خدیجه را با وجود خود بر آسمان برتری داد(1).
مردی آسمانی به زندگی خدیجه گام نهاد که سر چشمه همه فیوضات آسمانی است و به اسرار غیب و شهود آگاه است. خدیجه از این فرصت استفاده کرد و جان را در اختیار محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار داد تا گلواژههای معرفت و مفاهیم خداشناسی را در آن بیفشاند. رفتار و گفتار محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای او درس معرفت و انسانیت بود. در این
1) 1. حیوةالقلوب، علامه محمدباقر مجلسی، ج 3، «مکه» ص 254 ـ 253.
پانزده سال ـ پیش از بعثت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ عالیترین مفاهیم معرفتی را فراگرفت و در مدرسه نبوی آموزههای یگانه پرستی و یگانه ستایی را آموخت. راز و نیاز محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در نیمه شبها برای او مدرسه عرفان بود و تنهایی محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غار حرا برای او پر رمز و راز و حالات معنوی محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای او عبرتآموز بود.
به هر روی، در این سیر الی الله اسرار غیب فروغ دیدگانش گردید و هر زمان به زیارت محمد به غار حرا میرفت، پرده از بصیرت دل و جان او برداشته و آن فضا را نورباران مییافت.
این آموزهها از خدیجه بانویی بزرگ تربیت کرد؛ بانویی که به نشان آسمانی «اولین زن مسلمان» مزین شد و فروغ عظمتش از ستیغ قله فضیلت فروزان گردید و تاج اولین نماز گزار کنار علی و پشت سر پیامبر خدا را بر سر نهاد. به پیامبری محمد ایمان آورد. ایمانی که در راه آن از همه چیز خود گذشت.
ده سال بعثت محمد برای خدیجه دانشگاه معرفةالله بود و در این حرکت بالنده به مقام قرب خداوند و صفوةالهی بار یافت و نام نورانیاش در ردیف مریم و آسیه بدرخشید و در فرهنگنامه اسلام جاودانه شد. این سالهای سخت تربیت وحیانی از خدیجه بانویی تربیت کرد که دامان پاکش میتواند مشرق النور کوکب دری گردد و صدف وجود مبارکش دُردانه اسلام و گوهر فروزنده آفرینش را بپرورد و فاطمه خانه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خدیجه را نورباران کند.
تولد حضرت فاطمه علیهاالسلام در زندگی خدیجه نقطه عطفی در حرکت تعالی بخش او بود. این تولد بود که زندگی خدیجه را عطر بهشتی بخشید و امالمؤمنین به افتخار مادر ائمه مفتخر شد. از آغاز انعقاد وجود فاطمه، در زندگی خدیجه افقی معنوی و
آسمانی گشوده شد. روایت است که: ماه شعبان بود و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ابطح با گروهی از قومش نشسته بود که دریچه آسمان باز و جبرئیل امین فرود آمد. بعد از ابلاغ سلام از سوی خداوند به پیامبر گفت: «دستور این است که تا چهل شبانه روز از همسرت خدیجه کنارهگیری کنی.» آن حضرت به پاس اطاعت فرمان خداوند، عمار فرزند یاسر را نزد خدیجه فرستاد تا او را از این فرمان آگاه کند و در ضمن به خدیجه پیام داد که منزلت ملکوتی او چنان است که خداوند به وجود او به فرشتگان مباهات میکند.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در این چهل روز در خانه ابوطالب اقامت کرد و به راز و نیاز مشغول شد. روزها روزه و شبها را به عبادت گذراند. پس از چهل روز جبرئیل و میکائیل بر آن حضرت فرود آمدند و با خود طبقی آوردند که روی آن با پارچهای پوشیده شده بود. آن را در مقابل حضرت قرار دادند و جبرئیل از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تقاضا کرد که افطارش از این غذای بهشتی باشد. با آنکه از خصال پیامبر این بود که موقع افطار در منزل را باز میگذاشت تا دیگران به سفره رحمت او مهمان گردند؛ ولی در آن شب دستور داد در را ببندند و فرمود: «این طعام بر غیر پیامبران حرام است.» جبرئیل روپوش را از روی طبق برداشت و خوشهای از خرما و خوشهای از انگور بود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از هردو تناول کرد و مقداری آب هم آشامید. آنگاه جبرئیل آب ریخت و آن حضرت دستان خود را شستشو داد و طعام بهشتی با ظرفش به آسمان بالا رفت.
به فرمان خداوند متعال جبرئیل از آن حضرت درخواست کرد که به منزل برود؛ زیرا خدای سبحان به خودش سوگند یاد کرده که از صلب او در این شب «نسل پاک» بیافریند.
در آن هنگام رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خانه رفت و در را کوبید. خدیجه گفت: کوبنده در کیست؟ بدون شک آن را جز محمد نمیکوبد؟
آن حضرت فرمود: در را بازکن. خدیجه در حالی که فروغ آسمانی از چهرهاش
ساطع بود، به طرف در آمد و آن را باز کرد.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد شد و فرمان خدا را اطاعت کرد. «و خدا به انجام رساند آنچه را اراده کرده بود.» و خدیجه به نور فاطمه منور گردید(1).
فاطمه در رحم مادر یار و مونس او بود و در لحظههای خلوت خدیجه، با هم گفتگو میکردند. به مادر تسلّی و دلداری میداد و او را به صبر و شکیبایی فرا میخواند و غبار غم تنهایی را از چهره مادر میزدود.
خدیجه علیهاالسلام داستان سخن گفتن فاطمه با او را از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پنهان میداشت؛ تا آنکه روزی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد منزل شد. شنید که خدیجه با کسی سخن میگوید؛ ولی جز خدیجه کسی در خانه نبود. آن حضرت از خدیجه پرسید: «با چه کسی سخن میگفتی؟» عرض کرد: «کودکی که در رحم من است با من سخن میگوید و مرا به صبر و بردباری دعوت میکند». رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به همسرش مژده داد: «جبرئیل به من خبر داد این کودک دختر است و جانشینان من از نسل همین دخترند»(2).
شاعر عرب این داستان را چنین سروده است:
کانت تحدث امّها و امها تکتمه اذا النبی(ص) دخلا
فقال یا بنت خویلد لمن تحدثین والبیت خلا
فقالت الجنین فی بطنی غدا یُؤنسنی حدیثه قال بلی
هی ابنتی و انهاالاثنی التی قد فقدت بفضلها المماثلا(3)
فاطمه در تنهایی مادر، با او به گفتگو میپرداخت و غبار هجران از رخ مادر
میزدود و مادرش این داستان را مخفی میداشت.
تا آنکه پیامبر به خدیجه گفت: «با که سخن میگفتی؟ کسی در خانه نبود».
خدیجه گفت: «کودکی که با من است انیس من است در خلوت، و با من سخن میگوید».
پیامبر فرمودند: «او دختر من است و بانوی بزرگواری است که نظیر و همانندی نخواهد داشت».
چون درد زایمان خدیجه را فرا گرفت و تنهایی و بیکسی او را نگران ساخت؛ ناگهان متوجه شد چهار زن گندم گون و بلند قامت وارد خانه شدند. خدیجه در آن حال، پنداشت که این زنان از بنیهاشم هستند؛ ولی با کمال تعجب آنان را نشناخت. این در حالی بود که او همه زنان مکه را میشناخت. این چهار زن عبارت بودند از: ساره، آسیه، کلثوم و مریم که برای یاری خدیجه از بهشت آمده بودند. فاطمه در هالهای از نور به دنیا آمد. دختری خجسته، مبارک و طیّب، نور او پرتو افکند و خانههای مکیان را روشن ساخت و فروغ آن غرب و شرق جهان را نورباران نمود. سپس ده زن آمدند که همراه خود طشت و ابریق داشتند. زنی که پیش روی خدیجه بود، فاطمه علیهاالسلام را شستشو داد و او را در دو جامه سفید که رایحه بهشتی از آن ساطع بود پیچید. آن زنان از فاطمه خواستند تا سخن بگوید. آن حضرت چنین به سخن آمد: «گواهی میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و شهادت میدهم که پدرم فرستاده خدا و سرور پیامبران است و شوهرم «علی» سید اوصیا و دو فرزندم «حسن و حسین» آقای جوانان اهلبهشت میباشند»(1).
1) 1. امالی، شیخ صدوق، مجلس 87، ص 353؛ دلائل الامامة، طبری، ص 9؛ روضةالواعظین، ص 124؛ مدینة المعاجز، ص 135.
فاطمه علیهاالسلام در کودکی چون مادر را از دست داد، دامان مهر پدر را گرفته و بر گرد او میچرخید و گریه میکرد و میپرسید: «پدرجان! مادرم کجاست؟».
جبرئیل نازل شد و به رسول خدا گفت: خدایت به فاطمه سلام میرساند و میفرماید: «به فاطمه بگو، مادرش در قصری از بهشت که دیوارهایش از طلا و ستونهای آن از یاقوت سرخ است، در کنار آسیه و مریم قرار دارد.»
فاطمه علیهاالسلام چون این سخن شنید آرام شد و خدا را ثنا گفت(1).
شخصیت معنوی و ملکوتی خدیجه در آینه گفتار پیامبر از آن بانو یک مدل و الگوی آسمانی پدید آورده است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن بزرگوار را بارها چه در زمان حیات آن بانو و چه پس از مرگ او ـ ستایش کرد و آن بانوی بزرگ را در شمار آسیه و مریم قرار داد و او را به کرامت «سیدة النساء» مزین ساخت. از این رو خدیجه علیهاالسلام نیز چون آسیه و مریم اسوه اهل ایمان است. آیاتی که آن دو بانو را میستاید خدیجه را نیز مدح میکند و خدیجه را به خصال و مکارم آن دو اسوه مزین میسازد.
اگر قرآن آسیه، زن فرعون را اسوه و مدل پارسایی و ایمان معرفی میکند. آن بانوی بزرگ در نیایش خود با خدا جلوه عشق خود را این گونه ابراز میدارد: «رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّة»(2). او لقای خدا و بهشتی در پرتو لقاء و مقام حضور را میطلبد. بهشت حضور برای او محبوبتر از بهشت نعمتهاست. در افق دیگر «وَ نَجِّنی مِنْ فِرْعَونَ وَ عَمَلِهِ»(3)نیز دشمنی خود را از ستم و ستمگر بیان میدارد و آن بانو فریاد انقلاب آفرین خود را در زیر دشنه دژخیم به گوش تاریخ زمزمه میکند و موج آن فریاد نیز در آیات قرآن منعکس میگردد.
خدیجه نیز چون آن بانو، در راه آرمان خود از همه هستی گذشت و ثروت و شوکت و قدرت خود را در راه هدف خود نثار کرد. از دشمنان اسلام تبری جست. زندگی او کانون مهرورزی به خدا و رسول خدا بود. از این رو خدیجه نیز چون آن بانوی قدسی اسوه است، اسوه صبر و بردباری، وفا، ایمان، ایثار و فداکاری؛ و نیز خدیجه علیهاالسلام چون مریم الگو و اسوه است.
اگر سیمای مریم در آیات قرآن میدرخشد و دهها آیه او را میستاید، همانند: «خداوند او را به طرز نیکویی پذیرفت و به طرز شایستهای نهال وجود او را رویاند و کفالت او را به زکریا سپرد»(1).
و نیز فرمود: «او و فرزندش عیسی دو نشانه خداست»(2). هر زمان زکریا وارد محراب او میشد، غذای مخصوصی در آنجا میدید، از او میپرسید: «ای مریم! این را از کجا آوردهای؟» میگفت: «این از سوی خداست»(3). فرشتگان به او گفتند: «ای مریم! خدا تو را برگزیده و پاک ساخته و بر تمام زنان جهان برتری داده است»(4).
ای مریم! برای پروردگار خود خضوع کن و سجده به جا آور و با رکوع کنندگان رکوع کن»(5). و... .
و به پاس این همه عظمت قرآن او را الگوی پارسایی برای اهل ایمان قرار داده است(6).
فروغ و فروز ملکوتی از وجود مریم ساطع است. از این رو مریم الگو و اسوه است! خدیجه علیهاالسلام نیز چون مریم اسوه اهل ایمان است. پاک و مطهر است، تصدیق کننده کلمات خداست، سیدةالنساء و اولین زن مسلمان است. نخستین بانویی است که با پیامبر خدا نماز گزارد. او عالیترین چهره نیایشگران است. وجود او تجلیگاه
خصال و مکارم آسیه و مریم است. به راستی او و فرزندش فاطمه دو نشانه فروزنده خداوند هستند. اگر عیسی در مهد سخن گفت، فاطمه در رحم مادر سخن گفت و غبار تنهایی و حرمان از لوح جان مادر پاک میکرد.
خدیجه اسوه پارسایان است و چون مشعلی فروزان فراروی امت اسلامی میدرخشد.
در این آسمان نورانی فروزندهترین چهره عرشی حضرت فاطمه علیهاالسلام است که مورد محبت خدا و رسولش قرار داشت. اگرچه آسیه و مریم اسوه و الگوی برای اهل ایمانند، ولی فاطمه علیهاالسلام سیده زنان عالم است. او والاترین چهره قدسی است که از افق مبین شخصیت زن تجلی کرده و طنین موج نورانی عظمتش بر آفاق آیاتی از قرآن میدرخشد. در قرآن کریم آیات فراوانی در جلالت فاطمه علیهاالسلام وجود دارد که برخی با شأن نزول و تفسیر و برخی نیز با تأویل و تطبیق بر عظمت فاطمه دلالت میکنند و دهها روایت نیز از پیامبر خدا و ائمههدی علیهمالسلام در پرتو این آیات مکانت آسمانی آن بانو را ارج مینهند(1).
فاطمه علیهاالسلام مشکات هدایت(2)و کوکب درّی قرآن است(3).
آیات سوره دهر جلالش را میستاید و به گفته آلوسی به پاسداشت مکانت آسمانی آن بانو در این مجموعه آیات نورانی که بیانگر نعمتهای بهشتی خداست، سخن و ذکری از حورالعین در میان نیست(4).
آیه تطهیر(5)وصف عصمت آن بانو و فرزندان معصومش بوده و آن بانو شاخسار
شجره مبارکه طوباست(1). بحر موّاج عصمت و عفت(2)و محبت به آن حضرت و خاندانش پاداش رسالت است(3).
منهج آن حضرت صراط مستقیم قرآن(4)، و چهره آسمانی آن بانو لیلةالقدر است.
باری، فروغ آیات قرآن در وصف این حبیبه خدا و محبوبه پیامبر چشم افروز است و نیز تجلی انوار عظمت این مهر آسمانی بر افق گفتار پیامبر خدا دیدگان را مبهوت ساخته است.
آن حضرت در توصیف چهره عرشی این بانو میگوید: «خداوند فاطمه را از نور خود آفرید. نور فاطمه قبل از آفرینش زمین و آسمان آفریده شده است. پیش از آفرینش آدم، خداوند نور فاطمه را آفرید. این نور در ساق عرش خدا میدرخشید. پس از آن که خداوند آدم را آفرید این جلوه عرشی را به او نمایاند. جبرئیل گفت: «فاطمه منصوره آسمان و فاطمه زمین است. او شیعیان خود را از آتش باز میدارد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: در شب معراج، جبرئیل دستم را گرفت و مرا وارد بهشت ساخت. رطبی را تناول نمودم و از آن طعام بهشتی فاطمه به وجود آمد. پس فاطمه حوریهای است در سیمای انسان؛ و هرگاه مشتاق بهشت شوم او را میبویم(5).
طعام فاطمه در عرش، تسبیح، تقدیس تهلیل و تحمید پروردگار بود(6).
در پرتو نور زهرا، حجابهای ظلمت از فرشتگان برطرف گردید و چون قندیلی فروزنده از گوشواره عرش آویخته بود و با آن آسمانها و زمینهای هفتگانه روشن شد. از این رو فاطمه «زهرا» نامیده شد(7).
خداوند چهار زن را برگزید. مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه علیهاالسلام (8).
غضب فاطمه غضب خدا و خشنودی او خشنودی خداست(1).
فاطمه علیهاالسلام پاره تن من است؛ کسی که او را شاد کند، مرا شاد کرده و هرکس او را آزار دهد، مرا آزرده است. و فاطمه عزیزترین افراد نزد من است(2).
گویی نظاره میکنم فاطمه را در روز قیامت که بر مرکبی از نور سوار و هفتاد هزار فرشته از سمت راست او و هفتاد هزار فرشته از طرف چپ او و هفتاد هزار فرشته از پیش روی او، و هفتاد هزار فرشته از پشت سر، او را همراهی میکنند. و او زنان با ایمان امتم را به سوی بهشت رهبری میکند.
فاطمه نور دیدگان و ثمره قلب من است(3).
چون در محراب عبادت میایستد، هفتاد هزار فرشته مقرب خدا به او درود میفرستند و ندا میکنند او را، همان گونه که مریم را ندا کردند و میگویند: ای فاطمه! خداوند تو را برگزید و پاک و پاکیزه ساخت و بر زنان جهان برتری بخشید(4).
فاطمه جان من است که در سینهام جاری است؛ کسی که اور ا برنجاند، مرا رنجانده است و کسی که مرا برنجاند خداوند را رنجانده است(5).
بهشت در پرتو فروغ زهرا نورباران است(6).
پدرت فدایت باد، پدر و مادرم فدایت باد(7).
آن زمان که قیامت فرا رسد منادی از عرش خدا ندا میدهد: «ای اهل محشر دیدگان فرو بندید تا فاطمه از صراط عبور کند. پس آنگاه فاطمه در حالی که هفتاد
هزار حورالعین همراهیاش میکنند، به سرعت نور از صراط میگذرد(1).
یا فاطمه! آیا راضی نیستی که سرور و بانوی زنان با ایمان باشی(2).
فرشتهای بر من فرود آمد که پیش از آن بر من نازل نشده بود و بشارتم داد بر این که: حسن و حسین آقای جوانان بهشت و فاطمه سرور زنان بهشت هستند(3).
کسی که حسن و حسین و علی و فاطمه را دوست دارد، مرا دوست داشته و کسی که با آنان دشمنی کند، با من دشمنی کرده است(4).
فاطمه جانم بشارت باد تو را که «مهدی» از فرزندان تو میباشد(5).
من، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهمالسلام در روز قیامت در خیمهای در سایهسار عرش خداییم(6).
همانا فاطمه، علی، حسن و حسین علیهمالسلام در حضیرةالقدس در قبهای سفید و تابان سکونت گزینند که سقف آن عرش الرحمن است(7).
فاطمه جان! با دشمنان شما دشمن و با دوستان شما دوستم(8).
فاطمه در محشر برناقهای از ناقههای بهشتی سوار است(9).
اولین کسانی که وارد بهشت میشوند من و علی و فاطمه و حسن و حسین هستیم(10).
من فاطمه را به امر خداوند به ازدواج علی علیهالسلام در آوردم(11).
و فاطمه پاره تن من است، کسی که او را به غضب آورد، مرا غضبناک ساخته است(12).
دخترم فاطمه حوریهای است در جمال انسان؛ او هرگز چون زنان عادت نمیشود و همانا خداوند او را فاطمه نامید، چون خداوند دوستان او را از آتش دور ساخته است(1).
فاطمه دختر محمد است، او در این امت چون مریم در میان بنیاسرائیل است(2).
همانا فاطمه شاخهای از شاخسار من است. مسرور میکند مرا آنچه او را مسرور میسازد و ناراحت میکند مرا آنچه او را ناراحت میکند(3).
سرور زنان جهان چهار نفرند: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه؛ فاطمه برترین آن چهار نفر است(4).
علی جان! درود بر تو ای پدر ریحانهها (حسن و حسین)! تو را وصیت میکنم که مراقب ریحانههای من باشی. زود باشد که دو رکن تو میشکند و خداوند جانشین من (و کفایت کننده امور) است برای تو.
با رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علی علیهالسلام فرمود: «این یکی از آن دو رکن است». پس از وفات فاطمه فرمود: «این رکن دومی است که پیامبر خدا فرموده است»(5).
از سیره پیامبر آن بود که هر زمان از سفر باز میگشت به مسجد وارد میشد و دو رکعت نماز میخواند. آنگاه به دیدار فاطمه میشتافت و پس از آن به خانه خود میرفت»(6).
ام سلمه میگوید: «رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به فاطمه علیهاالسلام فرمود: شوهر و دو فرزندت را نزد من بیاور. چون همه جمع شدند، کساء بر آنان افکند. آنگاه دستان مبارک را بلند کرد و فرمود: «خدایا! اینان آل محمد هستند. پس درود و برکات خود را بر آنان جاری ساز، همان گونه که بر آل ابراهیم جاری ساختی. به درستی که تو پروردگار حمید و مجیدی.(7)آنگاه این آیه را تلاوت کرد: «اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ
الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً»(1)
پس فروغ معنویت حضرت زهرا علیهاالسلام ملکوت را روشن ساخته است. چه اینکه او چون مریم و حتی برتر از اوست؛ پاک و پاکیزه و برگزیده خداست؛ در بستر پاک رشد نمود و فرزندان او چون عیسی علیهالسلام نشانههای عظمت خداوند بزرگ میباشند. او مریم بود و این فاطمه که از درک حقیقت نورانی او عقول عاجزند. از نور خدا آفریده شد. او فاطمه زمین و منصوره آسمان است(2).
مریم برگزیده زنان عصر خود بود، ولی فاطمه برگزیده زنان جهان در همه عصرها و قرنهااست(3).
وجود او طوبای مبارک است که از درخت ریشهدار وجود پیامبر رویید و بر شاخسار آن گلهای امامت شکوفا شد.
در پرتو خلقتش، لطیفه و راز آفرینش آشکار گشت. در عالیترین آفاق تجلی کرد و پرتو افکند، او عصاره سرشتها و طبیعتهای پاک بود.
حقیقت کمال در وجود او ظاهر شد، جمال بدیع آفرینش بر آسمان وجودش بدرخشید، در تابش نزولی او سیمای حور ظاهر میگردد و در تجلی صعودیاش محور عقول شکل میگیردد.
در توصیفش پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند: «لَوْ کانَ الْحُسنُ شَخْصا لَکانت فاطمه... اگر حسن جمال حق را اسوهای است، هر آینه او فاطمه است؛ بلکه فاطمه از آن والاتر و برتر خواهد بود. همانا دخترم بهترین اهل زمین از نظر سرشت و شرف و کرامت است»(4).
او خورشید منظومه نور در پنج تن آل عباست، قطب گردونه وجود است و روح
و قلب عالم امکان، و شکوه فردوس برین و بهشت از طلعت جمال آسمانی اوست.
او محبوب اولیا و دو چشمه آب حیات و حیاست. سیمای کریم او فروغ کرامت خداوند و مصحف نورانی او مخزن و معدن اسرار خداوند است.
در منزلت، روح جان پیامبر خدا و در برابری و همشأنی، هم شأن آن کسی است که کفو و همتایی ندارد.
گوهر تابناک قدس و پاکی است که از معدن غیب آفرینش تجلی و فروغ میلادش واژه بلند «فضیلت» را تفسیر نمود و به حق او از افق آسمان عظمت و از مشرق پر فروغترین اسماء تجلی کرد.
ما در کلمات خداوند بوده و «خداگونه» حقیقت ذاتش بر ما مخفی و ناپیداست.
در افق و کرانه عظمت فروزان است. و خورشید ضیاء و درخشندگی خود را از او دارد. او منشأ نور عالم انوار است، سرآغاز طلوع خورشیدها و ماهاست. او کهربای جانها و عقلهاست و کعبه عرفان وصلهاست(1).
زهرا کوثر خدا، جلوه جمال او و تفسیر جلال اوست. ادامه وجود ملکوتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و همتای علی علیهالسلام .
حصن محکم ولایت و آموزگار مکتب شهادت و معرفت است، تلاوت بیداری و بهار سرشار دلهای آشناست.
زهرا معرف نهایت کمال زن، بالندگی و فرزانگی اوست و اوج عروج یک انسان، زلال غدیر در باغ سبز معرفت او جاری و غدیریان در دامان عصمتش به رویش رسیدند.
طنین موج عبادت در بیکرانه وجود دریایی او به صخره نخورد و هیچ اندیشهای به فتح ستیغ قله عظمت او نائل نگشت.
کوتاه سخن آنکه: در ترسیم نیمرخی از چهره ملکوتی او باید گفت: «فاطمة الزهراء قطب الاولیاء و العرفاء و معراج الانبیاء والاوصیاء، صدرها خزانة الاسرار و وجودها
1) 1. برگرفته از اشعار بلند و عارفانه آیةالله محقق اصفهانی(ره).
ملتقی الانوار، فهی حلقة الوصل بین انوار النبوة و انوار الامامة»(1).
اوست که چون در بهشت بر مقام خود جای میگیرد، آدم و پیامبران بعد از وی به زیارتش میشتابند و شکوه جلالش را تجلیل میکنند.
اوست که سرچشمه رحمت، منشأ رأفت و محبت و محور عصمت و آیت کمال و مشرق جمال الهی بود.
کدام قطره باران است که از ابر کوثرش نباریده و کدام پرتو نور است که از خورشید کرامتش نتابیده است.
زهراجان! زنان بزرگ و نامور تاریخ، اسوههای پارسایی و شرافت و آینهدار کمال تواند و معرفت حق و مهرورزی به مردم همان چیزی بود که جان تو از آن لبریز بود.
گرچه در ظاهر ز احمد زادهای در حقیقت «ام اب» افتادهای
تو مادر پدری. به پاس مقام نبوت و مادر امامت هستی چون همکفو علی میباشی.
فاطمه علیهاالسلام بانوی نمونهای است که فروزندهترین واژهها و آموزههای انسانی ـ عرفانی در مکتب او پدید آمد و باغ فضیلت و معنویت را آفرید. آن حضرت بهترین اسوه برای اهل ایمان و فروزندهترین ستاره آسمان هدایت و بانویی معصومه و با کرامت است(2).
خطبه فدکیه و گفتار حضرتش منشور آفتاب و دانشنامه معارف اسلام است.
دختر فاطمه و علی، بانویی است که فروغ جلالتش در سخن امام سجاد علیهالسلام
چنین میدرخشد: «عمه جان! بحمدالله تو دانشمند بدون استاد و خردمند بدون آموزگاری.»
درایت و ملکوت رفتارش آن بانو را به عقیله بنیهاشم «گوهر فروزنده خردورزی» در دودمان بنیهاشم مزین ساخت. او دارای علم لدنی و دانش ملکوتی بود. اگر چه گامهایش بر زمین بود، ولی دستان سبزش بر آسمان و ملکوت خدا میرسید. او به مقام «نائبة الحسین» مفتخر گردید و شریک نهضت آن امام بزرگوار بود و از وجودش فروغ عصمت ساطع گردید(1).
پدرش علی علیهالسلام اعلم، احلم، اجود، اکرم، ازهد، اشجع، اعبد و اورع مردم بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود. مادرش نیز فاطمه دختر پیامبر، «سیدةالنساء العالمین» است. جد بزرگوارش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جده آن حضرت خدیجه کبری است؛ نخستین بانویی که به شرف اسلام مزین شد.
برادران آن حضرت از فاطمه حسن و حسین سید جوانان بهشت و محسن که پیش از تولدش در داستان حریق باب به شهادت رسید(2).
و نیز محمد حنفیه که کنیه او ابوالقاسم بود و مدفن(3)او طائف میباشد. عباس و عبدالله و جعفر و عثمان علیهمالسلام که مادرشان فاطمه «امالبنین» بنت حزام بود و از زنان فاضل و عارف، فصیح، بلیغ، پارسا و پرهیزکار، زاهد و عابد بود، بعد از واقعه عاشورا عبدالله فرزند عباس را برداشته به بقیع میرفت. نهضت اشک آن بانو چنان بود که اشگ مروان بن حکم، دشمن سرسخت اهلبیت علیهمالسلام را جاری میساخت(4).
جلالت آن بانو چنان بود که زینب بعد از بازگشت از کربلا، این بانوی بزرگ را زیارت میکرد و در ایام عید به دیدار آن حضرت میشتافت.
از دیگر برادران آن بزرگوار، محمد الاوسط و مادرش امامه دختر ابیالعاص و زینب بود(1).
و نیز عمر از دیگر برادران زینب است که مادرش امحبیب بنت ربیعه بود.
همین طور یحیی و عون که بدون تردید مادر یحیی اسماء بنت عمیس؛ ولی نسبت به عون بعضی انکار کردهاند و گفتهاند مادرش ام ولد بوده است(2).
و نیز از دیگر برادران آن حضرت میتوان از ابوبکر و عبیدالله نام برد. عبیدالله در لشکر مصعب بن زبیر کشته شد و مادرش لیلا دختر مسعود بن خالد بود(3).
همین طور از دیگر برادران آن حضرت میتوان از عمران نام برد. گفته شده که عمران در جنگ نهروان مجروح شد و سپس به شهادت رسید(4). شخصی به نام عبدالرحمان را نیز از برادران حضرت زینب شمردهاند(5). همین طور حضرت عباس علیهالسلام ، عبدالله و جعفر و عثمان و عون همه از برادران حضرت زینب بودند که در محضر امام حسین علیهالسلام در کربلا حاضر شدند و سرانجام در خدمت امام زمانشان به خون غلطیده و به شهادت رسیدند(6).
حضرت زینب خوهرانی داشت به نامهای: زینب صغری، امکلثوم و رقیه صغری
که مادرشان حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام بود و در واقع خواهران تنی حضرت زینب محسوب میشدند.
در مورد رقیه صغری علامه طبرسی مینویسد: «این رقیه، همسر مسلم بن عقیل بود که سه پسر از آن به دنیا آمد. عبدالله، علی و محمد. عبدالله روز عاشورا در کنار امام حسین علیهاالسلام به شهادت رسید. جریان شهادت علی و محمد نیز معروف است»(1).
از دیگر خواهران حضرت زینب میتوان از زینب صغری و خدیجه نام برد. نام مادرِ خدیجه محیاة دختر امریءالقیس بود(2).
همین طور میمونه، امامه و فاطمه را از جمله خواهران حضرت زینب علیهاالسلام شمردهاند(3).
فرخنده زاد روز مبارک حضرت زینب را پنجم جمادی الاولی سال پنجم هجری ذکر کردهاند(4).
در این روز بود که خانه گلین علی علیهالسلام در پرتو جمال زینب روشن شد و فرشتگان به پای مولودی نور افشانی کردند که صلابت و شکوه نامش بعدها نامآوران تاریخ را به تعجب وا داشت.
در این روز زینب سومین فرزند فاطمه در مطلع النور بیت امامت تجلّی کرد. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به فرمان خداوند نام زینب را بر او نهاد(5)و علی علیهالسلام را به زینت وجود او بیاراست.
کنیه شریف حضرت زینب امکلثوم و امالحسن، و القاب شریفش عبارت است
از: الصدیقة الصغری، عقیله، موثقه، عارفه، عالمه غیر معلّمه، فاضله، کامله و عابده آل علی علیهالسلام و بدون تردید فروغ عصمت از آن بانوی کرامت ساطع بود(1).
وفات آن بانوی الهی بنا به احتمالی چهاردهم ماه رجب سال 62 هجری بود. آن بانوی گرانقدر علوی در هنگام اسارت 55 ساله بود(2).
گرچه حیات سیاسی ـ انقلابی حضرت زینب علیهاالسلام زمانی رخ میدهد که سالهاست باب وحی مسدود شده و سیمای آن حضرت همانند: آسیه و مریم در پرتو آیات قرآن نمیدرخشد؛ ولی به جرأت میتوان گفت که آفاق کمالات آن حضرت مشرق النوری است که فروغ تربیت وحیانی از آن ساطع است. بدون تردید حیات مذهبی ـ سیاسی آن بانو ترجمانی از آیات قرآن است و آن حضرت در پرتو آیات اعتقادی، معرفتی و معارفی قرآن نیکو درخشیده است. همانا آن بانو فروزندهترین گوهری است که در زلال کوثر وحی و سنت پرورش یافت. چرا چنین نباشد؟ بانویی که در خانه نبوت دیده به جهان گشوده و در دامان امامت رشد یافته و از مادری چون فاطمه شیر نوشیده است. در محل فراز و فرود روح الامین پروش یافته، و تربیت و رشد در کانون نور و در پرتو «خسمه آل عبا» از این دختر، بانویی نمونه پرورید که بعد از مادرش عالیترین اسوه و مثال برای بانوان در طول تاریخ گردید. در شهر علم پیامبر و باب علوی آن، به فروغ دانش منور شد و بحق عالمه عارفه فاضله دهر گردید.بدون آن که از دانش بشری بهره جوید.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
پنج سال پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله وحی را در گوش زینب زمزمه میکند و مفاهیم آسمانی را در جان او میافشاند. ارتباط عقلِ نخست، با زینب آفاق خردورزی و علم را در جان او میگشاید و او را به نشان تابناک عقیله بنی هاشم مزین میسازد.
بدون تردید زندگی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و در خانهای که سرنوشت بشریت در آن رقم میخورد، ارتباط بین عرش و فرش را برقرار میسازد؛ رود نوری از عرش خداوند بر آن جاری است ـ آن هم پیامبر رحمت و مهربانی که به زینب و سرنوشت او مهر میورزد ـ و نام زینب را به امر خداوند انتخاب کرده و برای او دعا میکند و اولین سرشک غم از دیدگانش بر رخسار حضرت زینب جاری میگردد؛ زینب را به اسوهای آسمانی تبدیل نموده و او را آماده مقام نائبة الامامی در عاشورا میگرداند.
تربیت در مهد نبوت و در خانه صبر و شکیبایی رسول خدا از این دختر بانویی ساخت که بر تارک تاریخ درخشید و انفاس قدسیّه و فیوضات رحمانی و مکارم اخلاقی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جان آن گوهر آسمانی را لبریز ساخت.
همزمان با جدّ بزرگوارش، مادری چون فاطمه علیهاالسلام به تربیت زینب همت گماشت. فاطمهای که خود چون پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لبریز از معارف الهیه است. سی و پنج سال در دامان و مکتب علی علیهالسلام رشد نمود. این دستان تربیت الهی از آن گوهری غلطان در چشمه آفتاب پدید آورد که بر سپهر تاریخ تا قیامت فروزان است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام نسبت به تربیت زینب علیهاالسلام بسیار جدّی بود. هرگاه دخترش میخواست به زیارت قبر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشرف گردد، به حسن و حسین علیهماالسلام دستور میداد تا خواهرشان را به روضه مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برسانند. در مسیر راه، آن دو بزرگوار از دو طرف حضرت زینب حرکت میکردند و خواهر خود را چون شمعی در میان گرفته به سوی حرم پیامبر میبردند. علاوه بر این، پیش از حرکت
حضرت زینب، علی علیهالسلام کسی را میفرستاد تا هنگام ورود زینب چراغهای حرم را خاموش کند. نکند افراد نامحرم چهره زینب را ببینند(1).
از خاطرات به یادماندنی دوران کودکی حضرت زینب، مکالمه شگفتانگیز او با پدرش علی علیهالسلام است. روزی در همان ایام کودکی، پدر با زینب چنین بنای سخن گذاشت: «زینب جانم! بگو واحد».
زینب که تربیت شده خانه وحی و سرشار از علم و معرفت بود گفت: «واحد».
دوباره پدر گفت: «عزیزم! بگو اثنین!».
زینب ساکت شد و لب از سخن فرو بست. علی علیهالسلام ادامه داد: «فرزندم، چرا سخن نمیگویی؟!».
ـ پدرجان! زبانی که یک گفت، چگونه دو بگوید؟
کنایه از این است که کسی که یگانه ستای شد، چگونه به دو بیندیشد؟
پدر از این جواب کودکش بیش از حد شاد و مسرور گردید و با شادمانی زینب را به سینه چسبانید و میان دو دیدگانش را بوسید. «... و قبّل بین عینیها»(2). به هر روی، پدری چون علی علیهالسلام دختری تربیت کرد که با روح بلندش بر ستیغ قله فضیلت به درخشش آمد و قهرمان پیروز اسارت در نهضت عاشورا گردید.
پس از شهادت پدر، زینب در پرتو نور دو امام همام، امام حسن مجتبی و امام حسین علیهماالسلام به حرکت بالنده خویش ادامه داد و تا سال پنجاه هجری، افتخار حضور این دو برادر را داشت. پس از شهادت امام حسن علیهالسلام تا سال 61 هجری، از فیوضات رحمانی و انفاس قدسیه سالار شهیدان، دل و جان زینب طراوت دیگر یافت و بارقه خون و شهادت یاری گران دین خدا و رهبری این نهضت صفحات زرّینی در
زندگی این بزرگ بانو رقم زد و خطابههای شورانگیز زینبی، زینت بخش آن برگهای زرّین تاریخ شد.
آنچه که زینب را زینب ساخت، دستان سبز مربیان الهی بود که بر روح و اندیشه زینب تأثیر گذاشت و حماسههای ماندگار او را رنگ و نمای دیگری بخشید و تا همیشه تاریخ جاودانه ساخت.
زینب عالمه، فهیمه و عقیله بنیهاشم بود. سخنان و خطابههای علیگونه او، در مسیر کربلا و کوفه تا شام، بویژه بازار کوفه، مجلس عبیدالله بن زیاد و دربار یزید و... پرتوی از دانش آن حضرت را به نمایش میگذارد.
علت این پویندگی و تراوش علم و فهم به آن جهت بود که زینب از خانهای برخاست که: «زقوا العلم زقاً»(1)بود. مگر نه این است که «مَن أخلصَ للّله تعالی اربعین صباحاً إنفجرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه(2)آنکه چهل روز اعمالش را خالص کند، خداوند چشمههای حکمت را از قلب بر زبانش جاری میسازد.»
زینب که نه چهل روز، بلکه تمام عمرش در کوثر اخلاص نبوی و علوی شناور بود و تمام اعمالش را به نور خلوص منور و در جهت رضایت خداوند متعال انجام داد. آنچه در ذیل میآید، اشارهای است کوتاه پیرامون صفات این بانوی خجسته دودمان نبوت و امامت.
یکی از صفات بارز و زیبای زینب کبری علیهاالسلام «محدّثه» است. احادیثی که از آن بانوی نمونه نقل شده و در کتب روایی ثبت شده، گویای این صفت است.
درخشندهترین حدیثی که از آن حضرت به یادگار مانده، حدیثی است که جابر و عدّهای دیگر روایت کردهاند. این حدیث در منابع روایی به خطبه «فدکیّه» شهرت دارد. این خطبه بسان دانشنامهای است که سخت پرمغز و پرمعناست و معارف اسلامی در آن موج میزند(1).
دیگر بزرگان حدیث نیز روایات مختلفی از آن حضرت نقل کردهاند. طبرسی مینویسد: «زینب علیهاالسلام روایات زیادی را از مادرش فاطمه علیهاالسلام نقل میکند»(2).
و نیز آن حضرت روایاتی را از پدر بزرگوارش و امام حسن و امام حسین علیهمالسلام و امسلمه و امهانی روایت میکند. روایتکنندگان از آن حضرت نیز عبارتند از: عبدالله بن عباس، علی بن الحسین امام سجاد علیهالسلام ، عبدالله بن جعفر، فاطمه صغری دختر امام حسین علیهالسلام و جابر بن عبدالله و...
احمدبن ابی طاهر در بلاغات النساء از آن حضرت روایت میکند که روزی زینب به پدرش علی علیهالسلام گفت: «پدرجان! آیا ما را دوست داری؟ امیرالمؤمنین فرمود: «چگونه شما را دوست نداشته باشم و حال آنکه شما ثمره قلب من هستید».
زینب گفت: «پدر جان! محبت برای خداست و مهربانی برای ما».
نقل این سخن از آن حضرت معروف و متواتر است. به راستی کودکی با چنین معرفت و افق فکری در زمان رشد و کمال چگونه خواهد بود؟!
بیجهت برخی مبهوت عظمت و خوی آن بانو نگشتهاند. اگر مرحوم دربندی پیرامون آن حضرت آن گفتهها را دارد، چون درک شخصیت زینب کار آسانی نیست. آن حضرت به علم منایا و بلایا عارف و از حوادث آینده با خبر بود. این دلباخته عشق و محبت به زینب بحق میگوید: «این سخن امام سجاد که فرمود: «عمه جان! انت بحمدالله عالمة...» حجّت و دلیل است که علم آن جناب پرتوی از
علم لدنی و ملکوتی بود(1).
در کتاب خصائص زینبیه در ثنایش چنین آمده: «زمانی که علی علیهالسلام در کوفه حکومت داشت، در خانه زینب کلاس تفسیر قرآن بر پا بود. روزی آن حضرت آیه «کهیعص» را تفسیر میکرد که علی علیهالسلام وارد شد و فرمود: «نور چشمم! شنیدم که این آیه را تفسیر میکردی؟» گفت: «آری». علی علیهالسلام فرمودند: «عزیزم! این حروف رمز مصیبتهایی است که به عترت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد میشود». آنگاه به ذکر آن رخدادها پرداخت. زینب علیهاالسلام با شنیدن آن مصیبتها با صدای بلند گریه کرد»(2).
علاوه بر نقل حدیث شریف فدک خبری که در صبحدمی پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از نماز صبح نزد امیرالمؤمنین آمد و از آن حضرت خواست که به خانه دعوتش کند، علی علیهالسلام فرمود: «سه روز است که در خانه طعامی نبوده است». آنگاه در معیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سوی خانه فاطمه آمدند و طعامی از بهشت برای فاطمه آمده بود. پیامبر فرمود صلیاللهعلیهوآلهوسلم : «الحمدالله الذی جعل فی اهلی نظیر زکریا و مریم»(3).
و نیز چگونگی مراسم تشییع و دفن پدر بزرگوارش را روایت فرموده(4)است و خبر کیفیت ولادت امام حسین و حدیث شریف دعای فاطمه برای همسایگان را روایت کردهاند(5).
فروغ منزلت زینب از افقی میدرخشد که روز یازدهم محرم هنگامی که اسرا را از کنار قتلگاه عبور دادند، امام زین العابدین علیهالسلام به اجساد قطعه قطعه شهدا نگریست. حال حضرتش سخت دگرگون شد. زینب علیهاالسلام به آن حضرت نگاه کرد و عرض کرد: «مالی اراک تجود بنفسک یا بقیة جدی و ابی و اخوتی...؛ عزیزم با جان خود
چه میکنی ای یادگار جد و پدر و برادرانم!». امام فرمود: «چگونه جزع نکنم. حال آنکه میبینم بدنهای آقا و برادرانم، عمو و عمه زادگانم این گونه غرق در خون و عریان و بیکفن روی زمین افتاده است.
زینب علیهاالسلام یا بر اساس خبر امایمن و یا علم لدنی خود، به برادر زاده خویش گفت: «لا یجزعنک ما تری فو الله انّ ذلک لعهد من رسول اللّه الی جدک و ابیک و عمک، و لقد اخذالله میثاق اناس من هذه الامة لا تعرفهم فرا عنه هذه الامة و هم معروف فیاهل السموات...؛ عزیز برادرم! محزون مباش، این بدنهای مقدس و قطعه قطعه شده که مقام و منزلتشان در نزد فرعونهای این امت مجهول است نزد عرشیان چهرههای شناخته شدهای هستند، این سرزمین تجلّی نور خداست. این اعضای قطعه قطعه جمع و دفن شده و این مرکز زیارتگاه دوستان خدا خواهد بود. آثار اینجا کهنه و نابود نخواهد شد، دانشگاه معرفت و خداشناسی خواهد بود، نشان حریت و مردانگی و دینداری خواهد بود»(1).
به هر روی آن بانو خبر از آیندهای میدهد که گذشت زمان آن را روشن خواهد کرد. پارسایی و زهد آن بانو بینظیر بود. امام سجاد علیهالسلام پیرامون آن حضرت میگوید: «ما ادخرت شیئا من یومها لغدها ابدا(2)هرگز از امروز برای فرادیش چیزی را ذخیره نمیکرد».
در مقام فصاحت و بلاغت آن بانو بینظیر بود. فصاحت علوی و بلاغت مرتضوی را از پدر به میراث داشت.
اگر آن بانو عالمه، عقیله، عارفه است، این خصال آسمانی را در محراب عبادت
به دست آورده است. مگر نه این است که: «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیّه(1)». اگر زینب به سپهر عظمت میدرخشد، خصال و مکارمش چشم افروز مردان نامدار میگردد، اسوهای برای اهلایمان و معنی میگردد. برتارکی میدرخشد که زنانی چون مریم و آسیه درخشیدند به پاس عبادت و بندگی خداست. درست است که او دختر فاطمه و علی است، جدّش رسول خداست و هریک از این انتسابات مایه فخر و شرف میباشد، ولی دیگران نیز چنین انتساباتی داشتهاند؛ ولی فتح قلل کرامات برای آنان رخ نداده است. زینب اگر به چنین مقامی میرسد، به خاطر این است که بنده بزرگ خداست. در خبر قدسی چنین آمده است: «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی انا اقول لشیء کن فیکون و انت تقول لکل شیء کن فیکون»(2).
زینب در عبادت همانند مادر و پدر بزرگوارش بود. پدرش در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند. مادرش فاطمه علیهاالسلام شب تا به صبح نماز میخواند و برای همسایگان دعا میکرد(3).
به راستی زینب در محراب عبادت و بندگی خداوند کمنظیر است. آن حضرت تمام شبهای عمر خویش را به عبادت و تلاوت قرآن گذراند(4).
در این مقام آن حضرت بر افقی بس عظیم میدرخشد که روز عاشورا هنگامی که ابیعبدالله الحسین علیهالسلام با خواهر خدا حافظی کرد، به خواهر گفت: «قال لها یا اختاه! لا تنسینی فی نافلة اللیل؛ خواهر جان مرا در نماز شب فراموش نکنی(5)».
فاطمه بنت الحسین میگوید: شب عاشورا عمهام مدام در نماز و نیایش بود(6).
از امام زین العابدین علیهالسلام نقل شده که در سفر به کوفه و شام، عمهام زینب به انجام فرایض و عبادت خداوند اهمیت فراوان میداد، ولی در مسیری از کوفه به شام در
بعضی از منازل عمهام زینب علیهاالسلام را دیدم که در حال نشسته نماز میخواند. از سبب آن جویا شدم. پاسخ داد: «عزیز برادر! ضعف بدن سبب گردیده که نتوانم نماز را ایستاده انجام دهم؛ چون فقط قرص نان جوینی جیره ماست و بچهها گرسنه میمانند. من سهم خود را به کودکان میدهم و سه روز است غذایی نخوردهام»(1).
رستاخیز زینب علیهاالسلام
با وجود آنکه هر روز از زندگانی زینب پراست از آموزههای اخلاقی و معرفتی و هر لحظه زندگی آن بانو به ما درس خداشناسی و دینمداری میدهد، ولی از عاشورا تا پایان عمر آن حضرت ـ حدود یک سال و نیم ـ یک رستاخیز الهی در زندگانی آن بانو به وقوع پیوست. در این دوران است که آثار پربرکت تربیت آن مربیان الهی از یک سو و جوهره و سرشت آسمانی زینب از سوی دیگر بر افق خونبار عاشورا و نهضت احیاگر اسلام امام حسین علیهالسلام تجلّی کرد. پس از واقعه عاشوراست که حیات سیاسی ـ مذهبی آن بانو بزرگترین دانشنامه دفاع از اسلام را در این مکتب تدوین نمود.
در این ایام است که حقایق روح آن بانو آشکار شد و جلوه معنویت آن بانو تاریخ کمال و جمال را روشن و تا ابدیت تاریخ این فروغ را جاودانه نمود.
شیخ صدوق در این باره مینگارد: «إن الحسین بن علی اوصی الی اخته زینب بنت علی بن ابیطالب علیهالسلام فیالظاهر و کان مایخرج عن علی بن الحسین من علم ینسب الی زینب بنت علی تسترا علی علی بن الحسین علیهماالسلام »(2).
به هر روی، آن بانو امین اسرار امامت شد و به نشان وصیالحسین علیهالسلام مزین گردید و به شرف نیابت خاص امام نائل آمد. از این رو در ستایش از آن بانو گفته
شده: «و کانت زینب علیهاالسلام لها نیابةً خاصة عن الحسین علیهالسلام و کان الناس یرجعون الیها فیالحلال والحرام حتی برئی زینالعابدین من مرضه؛ زینب از ناحیه امام وصایت و نیابت مخصوص داشت و مردم در احکام حلال و حرام به او مراجعه میکردند تا امام زین العابدین علیهالسلام از بیماری شفا یافت».
این مقام قدسی در خانواده ائمه مورد افتخار و بگومگو بود.
احمد بن ابراهیم میگوید: «در سال 260 هجری به خانه حکیمه دختر امام جواد علیهالسلام وارد شدم و از پشت پرده با وی به گفتگوی علمی و دینی پرداختم. در ضمن گفتگو این مسأله پیش آمد که آیا زن میتواند وصی و نایب امام قرار گیرد؟
حکیمه گفت: «چه اشکالی دارد؟ مگر زینب بر حسب ظاهر وصی و جانشین امام حسین علیهالسلام نبود و مگر آن بانو مرجع و پاسخگوی احکام نبود؟»
«و کان ما یخرج من علی بن الحسین علیهالسلام من علم ینسب الی زینب ستراً عن علی بن الحسین علیهالسلام »(1).
تفویض این مقام به زینب کبری کشف از مقام ملکوتی آن بانو دارد و فروغ عصمت آن بانو را آشکار میسازد(2). و رهبری کاروانی در آن بحران نشان دهنده اوج شکوه و جلال این بانوست.
او به حق شریکة الحسین بود.
مرحوم آیةالله خوئی قدسسره در وصف آن بانو مینگارد: «آن بانو شریک نهضت امام حسین است و چون برادر از اسلام دفاع کرد و در راه خدا جهاد نمود و از شریعت جدش دفاع نمود. آن بانو در بلاغت و شجاعت و پایداری چون علی علیهالسلام بود. بر چهره طاغوت و جباران میخروشید و هرگز در مقابل آنان خضوع نکرد و به جز از خدا از هیچ کس نترسید: «لا تحرکها العواصف و لا تزیلها القواصف»؛ به راستی آن
بزرگوار اخت الحسین است(1).
عجبا! بانویی که در خانهای زندگی میکند که کانون سیاست است، پنج سال در کنار جد و مادری چون فاطمه و 35 سال در کنار علی و زمانی خانه علی خانه سیاست و مدیریت جهان اسلام است، ولی آن بانو به فرمان قرآن در خانه مینشیند و شب در جمع برادران به زیارت قبر جدّ و مادرش شرفیاب میشود.
طبری میگوید: «در آن زمان که فتنهای در دل عایشه برپا شد و چشم و گوشش را کَر کرد. او که خود فتوا به قتل خلیفه داده بود و او را نعثل خطاب میکرد، پرچم انتقام از قاتلان خلیفه را برافراشت و بر جمل فتنه سوار شد، در این دوران که این فتنه و آشوب بر پا گردید، 30 سال از عمر شریف زینب میگذشت و با شوهر و فرزندانش در دارالخلافه زندگی میکرد و از دور نگران فتنهای بود که عایشه برپا کرده بود، ولی زینب درون خانه است و فرمان خدای را اطاعت کرده و با وجود جنگهای ثلاثه در زمان امامت پدر در تاریخ ذکر نشده که زینب در جنگی شرکت کرده باشد. فقط عایشه بود که رل قهرمانی جنگ فتنهانگیز جمل را داشت(2).
ولی در عصر عاشورا آنگاه که دفاع از دین مطرح است و باید در مقابل انحرافات یزید ایستاد، زینب چون حسین پا به عرصه جهاد و انقلاب گذاشت و رستاخیزی عظیم آفرید.
به هر روی، 55 سال زندگی، در بیت آل رسول آن دُر دریای نور و شرف را چنان فروزنده ساخت که چون در عصر عاشوا گام در میدان نهضت حسینی علیهالسلام نهاد، فروغ معنویت و جمال زهراییاش به چشم دشمن نیز چون آفتاب تجلّی کرد.
طبری از زبان حمید بن مسلم چنین مینگارد: «گویا میبینم زنی را که مانند
خورشید میدرخشد و با شتاب از خیمه بیرون میآید. پرسیدم: این زن کیست؟
گفتند: زینب دختر فاطمه علیهاالسلام بنت رسول الله صلیاللهعلیهوآله است(1).
آن حضرت از عصر عاشورا رهبری قیام حسینی را بر عهده میگیرد و شریک برادر در این نهضت میگردد و بار سنگین این نهضت را بردوش و در تمام عرصهها به وظیفه الهی خویش عمل میکند.
والاترین وظیفه او که حفظ جان امام بود، به زیباترین شکل انجام داد و با تمام وجود در خدمت فرامین امام سجاد علیهالسلام قرار داشت. در چند مورد که جان امام زینالعابدین علیهالسلام در معرض خطر قرار گرفت، آن حضرت به دفاع از آن امام همام برخاست. روز عاشورا چون فریاد هل من ناصر امام حسین علیهالسلام طنین افکند، امام زینالعابدین علیهالسلام با وجود بیماری سخت و عدم توانایی بر حرکت، شمشیری برداشت و با آن حال راهی میدان شد. امام حسین علیهالسلام زینب را صدا زد: «خواهرم! او را بازگردان که اگر کشته شود، نسل پیامبر صلیاللهعلیهوآله در روی زمین باقی نمیماند». زینب به سوی زین العابدین رفته و آن عزیز زهرا را باز گرداند.
و نیز بعد از ظهر عاشورا که دشمن برای غارت اموال به خیمهها حمله آورد، شمر میخواست امام زین العابدین علیهالسلام را به شهادت برساند، ولی زینب پیش آمد و فریاد زد: «تا من زنده هستم نمیگذارم جان زین العابدین به خطر افتد. اگر میخواهید او را بکشید، اول مرا به قتل برسانید». دشمن خجالت کشید و از کشتن امام زین العابدین علیهالسلام صرف نظر کرد(2).
امام زین العابدین علیهالسلام خود چنین میفرماید: «هنگامی که ما را به شترها سوار و به سوی کوفه میبردند، چون ما را از کنار قتلگاه عبور دادند، نگاهم به آن بدنهای خونین افتاد که عریان روی زمین افتاده بودند، منقلب و پریشان حال شدم؛ به
گونهای که نزدیک بود جان از بدنم پرواز کند. در این حال عمهام زینب به من نگریست و مهربانانه گفت: «ای یادگار جد و پدر و برادرانم! چرا این گونه با جان خویش بازی میکنی؟ نگران مباش، به خدا سوگند خبر این مصیبتها و مشکلات به ما رسیده و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با جد و پدر و عموی تو پیمان را برقرار ساخته است. عزیز برادر! این پیکرهای خونین روی زمین نخواهد ماند. خداوند مردمی را که نزد فرشتگان مقرّبند خواهد فرستاد که این پیکرهای پاک را دفن کنند و بر قبر پدر بزرگوارت و سایر شهیدان نشانههایی قرار خواهد گرفت که هرگز گذشت زمان آن را محو و نابود نخواهد کرد»(1).
و نیز در مجلس عبیدالله بن زیاد، چون آن ستمگر بر امام زینالعابدین علیهالسلام خشمناک شد و دستور داد آن حضرت را به قتل رسانند، زینب قهرمانانه امام را در آغوش گرفت و با خشم فریاد زد: «حسبک من دمائنا... واللّه لا افارقه فان قتلته فاقتلنی معه»(2)پسر زیاد، خونریزی و خون آشامی بس است، هنوز از آشامیدن خون آل رسول سیراب نشدهای؟! دست از کشتن خاندان ما بردار. به خدا سوگند! هرگز او را نخواهی کشت، مگر آن که مرا با آن حضرت به قتل برسانی.
به هر روی، زینب در این زمان به پاس نیابت خاصه دارای قدرتی چون امام بود و با اعتماد و توکل به خدا و ایمان به هدف مقدس خویش نهضت را رهبری میکرد. زنجیر اسارت دشمن را شکست و دشمن را با آن به زنجیر کشید.
اسارت را به انقلابی بزرگ که سرانجام ریشه شجره ملعونه بنیامیه را برکند، تبدیل نمود. تبلیغات مسموم و ظالمانه دهها ساله دشمن علیه علی و آل او را از میان برد و نور شکوه و جلال آسمانی آل رسول را بر شب ستم بنیامیه افشاند. خرافات و انحرافاتی که کاخ سبز دمشق به اسلام بسته بود زدود و یتیمان و کودکان را
سرپرستی و دلجویی کرد.
بر دشمن، چون علی علیهالسلام در میدان نبرد خروشید، قدرت و تفرعن او را به استهزاء گرفت.
وجود مبارکش مشرقی از فروغ عقل و عشق و ایمان و خردمندی، شکوه و اقتدار و عزّت بود. صبر و حلم و درایت و ایمان و توکل از او اسطورهای غیر قابل توصیف آفرید. از این رو، تاریخ نگارانی بزرگ چون ابن اثیر در توصفیش نگاشتهاند: «کان زینب امرأةً عاقلةً لبیبة جزلة»(1).
به راستی کدام زبان را یارای مدح و ستایش اوست. او به حق بانوی نمونه تاریخ است و استاد بزرگ دانشگاه عقل و عشق، معرفت و حماسه، و دینداری و عزت و کرامت عاشورا که به گستره تاریخ انسان کامل است.
روز عاشورا سپری شد و دیوانههایی که دوستی مال و جاه و یا حس کینه و انتقام دیده درون و برونشان را کر و کور کرده بود، به خود آمدند. چه کردند؟ کاری بزرگ و بسیار زشت که تاریخ عرب همانند آن را به خاطر نداشت. آخر مهمان کشی آن هم از آل رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! واعجبا!
حال پاداش آنان در مقابل این عمل ننگین چه بود؟ هیچ. چرا هیچ؟ بلکه از این مهمان کشی خواری و زبونی و داغ ننگ ابدی را بر چهره زدند. آری، پاداش آنان ذلت و زبونی و دین فروشی بود. حال به کجا بروند؟ همه راهها به روی آنان بسته است. جز یک راه و آن راه ننگ و ذلت بود که این لشکر به ظاهر پیروز، باید تا آخر آن را بپیماید. راهی که خود از کوفه به سوی کربلا آغاز کرده بود. اینک از کربلا به سوی کوفه و قصر حاکم و سپس به کاخ سبز دمشق پایان مییابد. این کاروان باید
1) 1. معجم نساءالحدیث، دکتر فاضل جاسم الجبوری، ج 1، ص 380.
پیشانی ذلت را بر ابر جنایتکاری که تباری روشن نداشت بر زمین بمالد و سپس همچنین سرافکنده و بینی برخاک پیش رود تا در آستانه پسر هند بایستد و بگوید: «سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست»(1).
دیروز داغ ننگ نوکری پدرت را بر چهره زدیم و امروز حلقه به گوش تو ایم، این روند رو به انحطاط لشکری به ظاهر پیروز بود.
از سوی دیگر کاروان زینب علیهاالسلام ، کاروانی به ظاهر شکست خورده و دست بسته و اسیر بود؛ ولی با دستی پر، دستی گشاده به فراخی دنیای اسلام پر از متاعی گرانبها. متاع شرف، افتخار، آزادگی و کرامت و خدا دوستی، متاع شهادت و ایمان و عشق، ولی خریدار این کالا کوفه و دمشق آن روزگار نبود. آنجا از مرد و مردمی و انسانیت نشانی دیده نمیشد. خریدار کالای شهادت و رادمردی، مردانند. به گفته پیر خردمند: «چوب به عیاران چرب کنند بنا مردان چرب نکنند»(2).
آنان که درون آن دو کاخ میزیستند و کسانی که پیرامونشان بودند، از نامردترین نامردان تاریخ بودند.
این کاروان را که گروهی زن و فرزند خردسال بدرقه میکردند، دستها بر گردن بسته و زنجیر بر پا نهاده با چنین سرمایهای به رهبری و کاروان سالاری زینب علیهاالسلام که به حق شیر زن کربلا، بلکه تاریخ است.
رهبر این کاروان عشق، سرمایه خویش را در هردو کاخ کوفه و شام به نمایش گذاشت. البته نه برای آنکه آن روز خریداری یابد، چه میدانست مشتریان او آنان نیستند. بلکه بازاری ساخت تا پس از پنج سال گرم شود و انقلابی افروخت که
شعلههای آن نخست در کوفه، و سپس در مدینه و شام، خوزستان و خراسان زبانه کشید و سرانجام کافر کوبهای خراسان، سزای نامردان را دادند و آن روزی بود که به حکم سفاح بر لاشههای نیم جان امویان گستردنی افکندند و بر روی آن سفرها گستردند و خلیفه نو بخوردن نشست(1).
کاروان زینب با ملکوت خود به بازار کوفه وارد شد. ابن زیاد میخواست قدرت خود را به نمایش گذارد و خواری دختر علی و خاندان هاشم را به رخ مردم شهر بکشد. آخر اینان فرزندان و کسان حاکم عدالتگستر این شهر علی علیهالسلام هستند که امروز اسیر و دست و گردن در زنجیر، در کوچههای شهر رانده میشوند و تازیانه میخورند.
این خواست ابن زیاد بود، ولی خداوند چیز دیگری اراده کرده بود. مردم شهر پیر و جوان در کوچهها گرد آمدند. مثلی معروف است «تب تند عرق تند میآورد» مردمی که زود به خشم میآیند، زود هم پشیمان میشوند، و مردم کوفه از حد اعلای این خصوصیت برخوردار بودند. آنان با شنیدن سخنی میخروشند و دشمن میشوند و با سخنی دیگر از برادر مهربانتر میگردند. خلاصه، کوفه زینب علیهاالسلام را خوب میشناخت، زنانی که در آن روز 30 سال و بیشتر داشتند. حشمت او را در دیده مسلمانان و عزّت وی را در چشم پدر دیده بودند. حال چون زینب و اسیران آل رسول را با آن حالت رقتانگیز به بازار کوفه وارد کردند خاطرات گذشته برای آنان یادآوری شد. به ناگاه زنان شیون و زاری سردادند و مردان نیز به گریه افتادند. کودکان نیز وحشتزده گریان شدند و به طور کلی یکباره ناله و افغان از هر سو
1) 1. اغانی، ابو الفرج اصفهانی، ج 4، ص 493، مجلد 2، 13 جلدی.
برخاست و طوفانی برپا گردید(1).
فرصت مناسبی پیش آمد. مردم به هیجان آمده و باید رهبری نهضت از این موقعیت استفاده کند. آخر بر این خفتگان بیبصیرت و مردگان بیروح باید گرد بیداری و حیات افشاند.
حال چه کسی این رسالت را انجام دهد؟
احمد بن ابیطاهر «ابن طیفور» مینویسد: «امکلثوم بود که زبان گشود و خطبهای بلیغ ایراد کرد و آن از خود بیگانگان را به خویش فراخواند و اعمال زشت و ناهنجارشان را پیش رویشان نهاد»(2).
ولی این اشتباه تاریخ نگاران و بعضی راویان است؛ چون امکلثوم علیهاالسلام «زینب صغری» سالها پیش از واقعه کربلا بدرود حیات گفته و رحلت آن بانو را بین سالهای چهل تا پنجاه ثبت کردهاند. در تاریخ نگاشتهاند که امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در پی جنازه آن بانو بودند(3).
از این رو، روشن است بدون تردید سخنور این عرصه تاریخی زینب دختر علی است. آن بزرگ بانوی با ایمان چون خورشید با لسان علوی بر آن شب پرستان نور افشاند و رمز این اشتباه تاریخی آن است که کنیه حضرت زینب کبری نیز امکلثوم بود(4).
به هر حال، آن کسی که در بازار کوفه با سخنان خود، درس فراموش نشدنی به
مردم این شهر داد، زینب بود. آن حضرت پس از حمد خدا چنین گفت: «یا اهلالکوفة! یا اهل الختر و الخذل! الا فلا رقأت العبره و لا هدأت الّرنه، انّما مثلکم کمثل التی نقضت غزلها من بعد قوةٍ انکاثاً...»(1).
مردم کوفه! ای مردم مکار و فریبکار، مردم خوار و بیمقدار، گریه کنید که همیشه دیدههایتان گریان و سینههایتان بریان باد. چون زنی هستید که رشتههای بافته خود را از هم جدا سازد، پیمانهایتان دروغ و چراغ ایمانتان بیفروغ است؛ مردمی هستید لاف زن و بلند پرواز، خود نما و نیزنگ ساز، دوست کش و دشمن نواز. و چون سبزههای روئیده در لجنزارید، ظاهری سبز و رنگین و باطنی گندیده دارید و نیز مانند سنگها مزین قبرهایید که ظاهری آراسته به زر و سیم و باطنی متعفّن دارند.
آگاه باشید که چه کار زشتی کردید! خشم خدا را خریدید و در آتش خدا جاوید و ماندگارید.
میگریید؟! بگریید که سزاوار گریهاید، نه در خور شادمان زیستن. داغ ننگی بر خود نهادید که روزگاران بر آید و آن ننگ نزداید!
این ننگ را چگونه میشویید؟ و پاسخ کشتن فرزند رسول خدا را چه میگویید؟ مگر ننگ کشتن فرزند و نواده رسول خدا را میتوانید از نامه عمل خود پاک کنید؟ هرگز! شما فرزند نبوت و معدن رسالت و سید جوانان بهشت را کشتید، آنکه چراغ راه شما مردم زشت کردار بود و در سختیها و مشکلات یارتان بود و در بلاها پناهگاه و غمخوارتان.
وای بر شما، نابود شوید ای مردم غدّار!
همانا باد در دست دارید و در معاملهای که کردید، بسیار زیانکارید و به خشم خدا گرفتارید و خواری و ذلت بر شماباد.
1) 1. اعلام النساء المؤمنات، محمد الحسون، ص 388؛ بلاغات النساء، ابن طیفور، ص 23.
کاری زشت کردید. خوف آن میرود که آسمان بشکافد و درهم ریزد. زمین متلاشی و خراب گردد و کوههایی خرد شود و بردامنه صحرا روان گردد. شما اعمال زشت و سنگین و شرم آوری مرتکب شدید که جا دارد زمین و آسمان فرو ریزد.
میدانید چگونه جگر رسول خدا را خستید؟ و حرمت او را شکستید و چه خونی ریختید؟ و چه خاکی بر خود پاشیدید؟ زشت و نابخردانه کاری کردید که زمین و آسمان از شر آن لب ریز است؛ شگفت مدارید که چشم فلک خون ریز است. همانا عذاب آخرت سختتر است و زیانکاران را نه یار و نه یاور است.
این مهلت شما را فریفته نگرداند که خدا گناهکاران را زود به عذاب نمیرساند؛ ولی سرانجام انتقام مظلوم را میگیرد و خون مظلوم را میستاند و مراقب ما و شماست و گناهکار را بر دوزخ میکشاند(1).
سپس روی مبارک خود را از آنان برگرداند. همه از حیرت انگشت در دهان گرفته و از دیدگانشان اشک ندامت جاری بود.
زینب علیهاالسلام با سخنان آتشین و احیاگر و افشاگرانه خویش طوفانی برپا کرده و ناله و زاری ملامت و خجالت از همگان برخاست. اینک پرتوی از نتایج این خطبه:
تبلیغات چندین ساله اموی را نابود کرد.
مکانت و عظمت شهیدان کربلا بخصوص حضرت امام حسین علیهالسلام و سید جوانان بهشت را آشکار نمود و آنان را از انجام این عمل زشت ترساند
پیام نهضت خونین کربلا که احیای اسلام و دفاع از سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود به گوش آنان رساند.
زشتی عمل کوفیان را به آنان یادآوری کرد.
ننگی را که دامنگیرشان شده بود، به رخ آنان کشید.
پیامدهای منفی که حادثه کربلا برای جهان اسلام و بخصوص مردم کوفه به همراه خواهد داشت بیان نمود.
1) 1. اعلام النساء المؤمنات، ص 388؛ زندگانی فاطمه زهرا، دکتر سید جعفر شهیدی، صص 252ـ 251.
به آنان یادآوری کرد که گناه گذشته آنان نکبت و خواری دنیا و عذاب سخت خدا را در قیامت به دنبال خواهد داشت.
به آنان یادآوری کرد که ممکن است اعمال خوب گذشته انسان به وسیله گناهانی بزرگ نابود گردد.
و بالاخره آن نائبةالامام و صاحب نفس ملکوتی انقلابی دیگر آفرید و بذر طغیان و شورش را در کوفه افشاند؛ ریشه قیام توابین و مختار را پیریزی کرد. شعلههای خشم و انتقام را علیه قاتلان و ظالمان به اهلبیت علیهمالسلام برافروخت.
مردم چنان منقلب شدند که از شدت ناراحتی و خشم انگشتان خود را به دندان میگزیدند.
زینب علیهاالسلام که مردم را متحول و موقعیت را مناسب دید، اولین مرتبه روضه را بر شهیدان کربلا و اهانت به اهلبیت علیهمالسلام خواند.
ما ذا تقولون اذ قال النبی لکم! ماذا صنتعم و انتم اخرالامم؟
باهل بیتی و اولادی و مکرمتی؟ منهم اساری، و منهم ضرجّو بدم
ماکان ذاک جزایی اذ نصحت لکم أن تخلفونی بسوء فی ذوی رحمی
إنّی لا خشی علیکم أن یحل بکم مثل العذاب الذی اودی علی ارم(1)
مردم کوفه! چه پاسخی به پیامبر خواهید داشت آنگاه که سؤال شد شما به عنوان آخرین امت با اهلبیت و فرزندان من چه کردید؟ در حالی که عدهای از آنان را اسیر و عدهای را کشتید و به خون خود غلطاندید؟
آیا این پاداش و اجر رسالت من بود که با خاندانم چنین رفتار کنید؟ جداً به شما خشمناکم. مبادا عذابی که بر قوم ارم نازل شد بر شما نازل گردد.
سخنان زینب در کوفه پایه حکومت ابن زیاد را لرزاند و مردم داغدار و عزادار کوفه بلند بلند ناله و ضجّه سر دادند.
1) 1. اعلام النساء المؤمنات، ص 389؛ احتجاج، طبرسی، ج 2، ص 31؛ بحارالانوار، ج 45، ص 164.
مردی پیر از بنی جعفی که ریش خود را از گریه تَر ساخته بود چنین سرود:
کهو لهم خیر الکهول و نسلهم اذا عُدَّ نسل لایبور و لا یخزی(1)
پدر و مادرم فدای شما، پیرمردان شما بهترین پیرمردان، جوانان شما بهترین جوانان و دودمان شما بهترین دودمانها و ذریه شما بهترین نسل میباشد.
خطبه زینب نه تنها موجب اعجاب مردم کوفه شد که موجب تحسین و شگفتی امام زین العابدین علیهالسلام واقع شد. آن حضرت فرمود: «عمه جان! سخن کافی است، سکوت اختیار کن».
«و انت بحمدالله عالمةٌ غیرُ معلّمة و فهمةٌ غیرُ مفهّمةٍ(2)عمهجان! دانش آسمانی و استاد ندیده وجودت را لبریز کرده و فروغ گوهر خرد و دانایی از افق روح عرشیات میدرخشد.
سخنان گرم و احیاگر زینب از یک سو و حالت غمبار کاروان اسرای آل محمد از سوی دیگر و از همه جانسوزتر سرهای شهدا که پیشاپیش آنان سرمبارک امام حسین علیهالسلام چون خورشیدی میدرخشید، فضای کوفه را ملتهب و آماده قیام کرده بود.
در وصف سر مبارک امام حسین علیهالسلام چنین آمده است: «و هو رأسٌ زهری قمری اشبه الخلق برسول اللّه...(3)سرمبارک آن حضرت چون ماه شب چهارده میدرخشید و صورتش شبیهترین صورتها به صورت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود».
اسیران آل رسول صلیاللهعلیهوآله را به کاخ پسر زیاد بردند. سخنان افشاگر زینب علیهاالسلام پسر زیاد را سخت عصبانی کرده بود. او میخواست از زینب انتقام بگیرد. مجلس را
آراسته و وسیله قدرتنمایی هرچه بیشتر را در این مجلس از پیش فراهم کرده بود.
ابن زیاد روی تخت مخصوص نشسته بود و سران قبایل و شیوخ طوایف چون: عمرو بن حریث، انس بن مالک، سعید بن معاذ، عمرو بن سهل، زید بن ارقم، و فرماندههان سپاه او چون عمر سعد، عمرو بن حجّاج، شبث بن ربعی، حصین بن نمیر و شمربن ذی الجوشن و نیز با توجه به بار عمومی مجلس از مردم انباشته بود.
سر مقدس امام حسین علیهالسلام در برابر ابن زیاد و سرهای مقدس شهدا بر نیزها نصب و تمام وسایل قدرت و پیروزی آمده بود. ابن زیاد میخواست قدرتنمایی کند و از مردم کوفه نیز زهر چشم بگیرد. او گمان میکرد که راه پیروزی را تا پایان آن پیموده است.
حسین علیهالسلام را کشته، زن و فرزندانش را اسیر کرده و شیعیان عراق را نابود ساخته است. به راستی از این پس چه کسی جرأت میکرد نام علی علیهالسلام را بر زبان آورد.
به هر حال، زینب به همراه امام سجاد علیهالسلام و دیگران وارد کاخ ابن زیاد شدند. به ظاهر اسیر و سادهترین لباسها را بر تن داشتند ولی در باطن مظهر شکوه و جلال و هیبت الهی بودند.
این بانوی بزرگ بدون توجه به قدرتنمایی عبیدالله با کمال عظمت و بزرگی وارد مجلس شد و در گوشهای آرام نشست و سایر اسیران آل رسول صلیاللهعلیهوآله بر گرد او حلقه زدند(1).
ابن زیاد که چنین انتظاری نداشت و عظمت روح زینب علیهاالسلام او را مرعوب ساخته بود، پرسید: این زن کیست؟
پاسخ دادند: او زینب دختر فاطمه است.
عبیدالله که علاوه بر کینه ذاتی خود از سخنان افشاگرانه زینب در بازار کوفه و نیز
1) 1. تاریخ طبری، ج 3، ص 262؛ بحارالانوار، ج 45، ص 117؛ اعلام النساء، عمر رضا کحاله، ج 2، ص 93.
از بیتوجهی آن حضرت هنگام ورود در دارالاماره سخت عصبانی بود. برای آرامش روح خود و جریحه دار ساختن قلب زینب چهره را درهم کشیده و فریاد زد: خدا را شکر! دیدید خدا چگونه شما را رسوا کرد و دروغهایتان را آشکار ساخت؟(1)
پسر زیاد به قدرت خویش میبالید. برای یک دیکتاتور و قدرتنما، بدتر از این نیست که او را به چیزی نشمرند و پیش روی مردم تحقیرش کنند. زینب دختر علی علیهالسلام به سخن آمد، گویی هیچ اتفاقی رخ نداده، نه برادران و کسانش را کشتهاند و نه او و خویشاوندانش را دست و گردن بسته پیش روی مردی پست و خونخوار نگاه داشتهاند، گویی برای یک مناظره علمی در این مجلس دعوت شدهاند.
آن بانو با کمال شجاعت و قدرت پاسخ داد: «الحمدلله الذی اکرمنا بنبیّة محمد، و طهّرنا من الرجس تطهیراً، انّما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا(2)سپاس خدا را که ما را به محمد گرامی داشت و از هر پلیدی پاکمان نمود. فاسقان دروغ میگویند و بدکاران رسوا میشوند و آنان ما نیستیم؛ بلکه دیگرانند.
پسر زیاد حیرت زده شد. نه تنها گردنی را که میخواستند خم کنند، بلند قامتتر شد، بلکه سرهای افکنده بیجان را بیآنکه خود بخواهند برافراشت. بحث را به ضرر خود دید و ناچار از راه دیگری در آمد.
ـ زینب دیدی خدا با اهل بیت تو چه کرد؟
آخر مدتهاست بنیامیه ترویج فرهنگ جبر میکنند و به گفته ابو هلال عسکری اولین کسی که قائل به جبر شد، معاویه بود(3)و او برای آنکه جنایات خود را توجیه کند، خون بیگناهان را بریزد و از جهل مردم استفاده کرده و عمل زشت خود
را به خدا نسبت دهد، فرهنگ جبر را که میراث زمان جاهلیت بود، احیا و در اثبات و نشر آن کوشید. فرهنگ جبر چون دهها لشکر جرار به یاری معاویه و دودمان اموی آمد. و این خاندان در سایه این فرهنگ شوم چه جنایتها آفریدند؟ حادثه «یوم الحرّة» و خراب کردن و آتش زدن کعبه، برگی از سیاهنامه خاندان اموی است.
به هر روی در این جا نیز ابن زیاد با تکیه بر فرهنگ شوم جبر به زینب چنین گفت. ولی زینب با کلامی رضایتمندانه و با شجاعت تمام، پاسخ گفت: «ما رأیتُ الاّ جمیلاً، هولاء قوم کتب اللّه علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع اللّه بینک و بینهم و تخاصمون عنده(1)از خدا جز خوبی ندیدیم. برادرم با یاران خود به راهی رفتند که خدا میخواست. آنان شهادت را برگزیدند و با افتخار به این رستگاری رسیدند. ولی لشکر تو آنان را به قتل رساند. ولی توی ستمکار به سزای آنچه کردی گرفتار خواهی شد. به زودی خداوند شما و آنان را در حضور خود حاضر و در محکمه عدل خود داوری خواهد کرد».
پسر زیاد خرد شد و در مقابل پاسخهای شجاعانه زینب درمانده و پایمال شده بود. آخرین سلاح یک فرد عاجز و درمانده چیست، جز دشنام و اهانت؟!
ابن زیاد به حضرت زینب گفت: «با کشته شدن برادر سرکش و نافرمانت، خدا دلم را شفا داد».
زینب علیهاالسلام در پاسخ گفت: «لعمری لقد قتلتَ کهلی و ابرت اهلی، و قطعت فرعی، و اجتثثتَ اصلی، فان یشفک هذا فقد شفیت(2)آری، پسر زیاد، قسم به جان خودم! مهتر و آقای ما را کشتی، از خویشانم کسی را باقی نگذاشتی، نهال وجود نوجوانان ما را شکستی، ریشه ما را از هم گسستی، اگر درمان تو این است؟ آری چنین است».
ابن زیاد گفت: «این بانوی شجاع سخن به سجع میگوید. پدرش نیز شجاع بود و سخنان مسجع میگفت»(1).
فرهنگ مردم شام با مردم کوفه تفاوت اساسی داشت. آنان اهلبیت علیهمالسلام را نمیشناختند. آخر شام در سال سیزدهم هجری به دست سپاهیان اسلام و به فرماندهی خالد بن ولید فتح شد و چندی نگذشت که در زمان خلافت عمر، حکومت آن ایالت به معاویه واگذار شد و مردم شام اسلام را از طریق معاویه آموختند. آنان اطلاعی از سیره و روش پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اصحاب بزرگ آن حضرت نداشتند و معاویه تا پایان عمر و نیز پس از او یزید و بنیمروان بر این سرزمین حاکم بودند. از این رو شگفتانگیز نیست که پس از سقوط بنیامیه در سال 132 چون حاکم خاندان عباسی وارد شام شد، مردم گفته باشند: «ما خویشاوندانی جز بنیامیه برای پیامبر خدا نمیشناختیم تا آنکه شما امروزه بر سرمان آمدهاید»(2).
بر این اساس است که هنگام ورود اسرای آل محمد به کوفه، مردم گریه میکردند. چون آنان خاندان پیامبر خدا را خوب میشناختند و اگر در مقاتل آمده است که هنگام ورود اسیران به دمشق شهر را آئین بسته بودند، دور نمینماید و پذیرفتنی است. اگر یزید در مجلس خود چنین خواند: «کاش بزرگان من هم که در جنگ بدر کشته شدند، حاضر بودند و میدیدند چگونه انتقام آنان را از فرزندان محمد گرفتم؛ بعید نیست». چون سال 61 هجری در شام مسلمانی نبود. اگر مقدار
اندک شماری از اصحاب پیامبر خدا در آن شهر بودند، به گوشهای خزیده و در لاک خود فرو رفته بودند و آنان که گرد یزید بودند اسلام و پیغمبر را وسیله حکومت خود میدانستند، نه خداشناسی و قرب به او.
به هر روی، با وجود تفاوت فرهنگی کوفه و شام، هر دو مجلس کوفه و شام یکسان بود. در کوفه پسر زیاد شادمان و مسرور بود که مأموریت خود را انجام داده و در شام یزید بر خود میبالید که انتقام خون ریخته شده پدرانش در جنگ بدر را گرفته است.
البته اگر کار آنگونه که یزید میخواست به پیش میرفت، برنده این نبرد یزید بود؛ ولی اسوه جمال و جلال خداوند، زینب کبری نگذاشت یزید شهد این پیروزی را بچشد و آنچه را مایه شیرینی کام خود میدانست، در کامش تلختر از شرنگ(1)ساخت.
آن حضرت در سخنانی کوتاه و افشاگر به مجلسیان یزید فهماند که چه کسی بر آنان حکومت میکند و به نام که حکومت میکند و این اسراء که زنجیر به گردن نهاده و پیش تخت او ایستادهاند چه کسانی هستند؟ اینان ذریه و عترت رسول خدا هستند که مهرورزی به آنان اجر رسالت است، ولی امروز در پایتخت جهان اسلام اسیر و در بندند.
زینب، چون پدر بزرگوارش سخنان احیاگر و افشاگر خویش را با حمد و ستایش خداوند و درود و سلام بر رسول خدا آغاز کرد. آنگاه با قرائت این آیه «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذینَ اَساؤُا السُّؤی اَنْ کَذَّبُوا بِایاتِ اللّهِ وَ کانُوا بِها یَستَهزِؤُن(2)پس پایان کسانی که بدی کردند بدتر بود، چه آنان آیتها و نشانههای خدا را دروغ خواندند و آنان را مسخره پنداشتند» پاسخ یزید را گفت.
آنگاه حضرت زینب علیهاالسلام در ادامه چنین فرمود: «یزید! پنداری اکنون که زمین و آسمان بر ما تنگ است و چون اسیران شهر به شهرمان میبرند، در پیشگاه خدا ما را ننگ است و تو را بزرگواری؟ خیر، آنچه را انجام دادی نشانه سالاری دانسته، به خود میبالی و از کرده خویش خوشحالی که جهان تو را به کام است و کارهایت به نظام! نه چنین است این شادی تو را عزاست و این مهلت برای تو بد است و این گفته خداست: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا اَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ اِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَْزدادوُا اِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهین»(1)آنانکه کافر شدند میپندارند مهلتی که به آنها میدهیم، برایشان خوب است! همانا مهلتشان میدهیم تا بر گناهان خویش بیفزایند و برایشان عذابی دردناک است.
آنگاه زینب علیهاالسلام با خروش انقلابی بر یزید بانگ زد: پسر طلقا (آزاد شدگان)! این آئین داد و عدالت است که زنان و کنیزانت را در پس پرده حجاب بنشانی و دختران پیغمبر خدا را ازاین سو به آن سو برانی، حریم حرمتشان شکسته، و نفسهایشان در سینه بسته، بر پشت اشتران سوار و از دیاری به دیار دیگر و هر روز از محلهای به محلهای دیگر، نه حمایتگر و همراهی دارند و نه یار و مددکاری و نه دلسوز و غمگساری ، دور و نزدیک به آنان چشم دوخته و دل کسی به حالشان نسوخته است(2).
آری، چگونه میتوان به کسی چشم امید داشت که جدّه او هند، جگر بزرگ مرد اسلام، حمزه سیدالشهدا علیهالسلام را با دندان و دهان خود پاره کرد و خون او را مکید و گوشت و پوست او از خون شهدا روییده است؟
آنکه ما را خوار میشمرد و به چشم کینه و حسد به ما مینگرد، نه شگفت است
که اگر دشمنی ما را از یاد نبرد. تو با چوب دستی به دندان جگر گوشه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میزنی؟! و جای کشتگانت را در بدر خالی میبینی که کاش بودند و مرا میستودند آنچه را کردی خرد میشماری؟ و خود را بیگناه میپنداری؟ چرا شاد نباشی و چرا چنین نگویی؟ و این گونه سرگرم مستی و غرور نباشی؟ آیا هیچ میدانی چه زخمهایی بر دل ما وارد ساختی؟ چه خونهای مقدسی را از نسل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ریختی؟ آنچه ریختی خون جوانان عبدالمطلب بود، ستارگان زمین و فرزندان رسول رب العالمین.
به زودی بر آنان وارد خواهی شد. در پیشگاه خدای متعال و دوست خواهی داشت که کاش کور بودی و لال، و نمیگفتی: چه خوش بود که کشتگان من در بدر حاضر بودند و مرا خوش باش میگفتند و شادی میکردند!
بارخدایا! حق ما را از این قوم ستمگر بستان و کسانی را که بر ما ستم کردند به کیفر برسان که خونهای ما را ریختند و مردان و یاران ما را سر بریدند!
یزید! به خدا سوگند، جز پوست خود را ندریدی؟ جز گوشت خویش را نبریدی؟ و به زودی به پیشگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد خواهی شد. روزی که خویشان و کسان او در بهشتند و خدایشان آنان را در کنار هم قرار داده و از بیم و پریشانی آسودهاند. این گفته خدای بزرگ است: «که مپندار آنان که در راه خدا کشته شدهاند، مردهاند، خیر، آنان نزد پروردگار خود زندهاند و از نعمتهای الهی بهرهمند هستند»(1).
به زودی آنکه تو را بر این مسند نشانده و گردن مسلمانان را زیر فرمان تو کشانده است، خواهد دانست که زیانکار کیست و خواری و بییاری از آن چه کسی خواهد بود؟ آن روز داور خدا و دادخواه محمد و گواه برتو دست و پا و جوارحت خواهد بود.
1) 1. آل عمران / 169.
اما ای دشمن! و دشمنزاده خدا، من هم اکنون تو را خوار میدارم و سرزنش تو را به چیزی نمیشمارم، ولی چه کنم که دیدگان ما گریان، و سینههای ما بریان است. و دردی که ما از کشته شدن حسین به دل داریم، بیدرمان است. سپاه شیطان ـ ابن زیاد ـ ما را به جمع سفیهان ـ نزد تو ـ میفرستد تا مال خدا را به پاداش هتک حرمت خدا به او دهند. این دست جنایت است که به خون ما میآلایند و گوشت ماست که زیر دندان میجوند و پیکر پاک شهیدان است که چون گرگان بیابان از هم میربایند. اگر ما را به غنیمت نزد تو آوردهاند، ولی ما غرامت خود را خواهیم گرفت، در آن روز جز کرده زشت چیزی به دست نداری.
تو پسر مرجانه را به فریاد میخواهی و او از تو یاری میطلبد. با یارانت در کنار میزان ایستاده و چون سگان بر آنان بانگ میزنی و آنان به تو بانگ میزنند. و میبینی که این آن توشهای است که معاویه برای تو آماده کرده است. کشتن فرزندان پیغمبر خدا که مرتکب شدی، به خدا سوگند که جز از خدا از هیچ کسی نمیترسم و جز به او شکوه نمیبرم.
یزید! هر حیلهای داری به کار دار و از هر کوششی که میتوانی فرو مگذار و دست دشمنی از آستین برآر، به خدا سوگند نمیتوانی نام پرعظمت ما را محو کنی و فروغ وحی ما را خاموش سازی؟ این عار و ننگ تا ابد از تو شسته نشود.
سپاس خدا را که پایان کار سید جوانان بهشت را سعادت و آمرزش مقرر داشت و بهشت را برای آنان واجب انگاشت.
از خداوند میخواهم که قدر و درجات آنان را والا و فضل خویش را به ایشان عطا فرماید که او مددکار و دوست و تواناست(1).
1) 1. بلاغات النساء، صص 23 ـ 21؛ لهوف، ص 111 (با اندکی تفاوت)؛ اعلام النساء، ج 2، صص 97 ـ 95؛ جمهرة خطب العرب، ج 2، صص 129 ـ 126؛ بحارالانوار، ج 45، ص 135؛ ترجمه زندگانی فاطمه زهرا، سید جعفر شهیدی، صص 259 - 256.
سخنان آتشین و افشاگرانه زینب در مجلس یزید انقلابی دیگر بود. یزید به ظاهر غالب و پیروز، مغلوب گفتار آن حضرت شد. اندک اندک مردم دمشق از حقیقت آنچه در عراق رخ داده بود، آگاه شدند و دانستند آنکه به امر یزید و به دست سپاهیان کوفه کشته شده است، ـ نعوذبالله ـ ماجراجو و عصیان نبود. بلکه دخترزاده رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سید جوانان اهلبهشت بوده و این زنان و کودکان را که به اسیری به دمشق آوردهاند، فرزندان و خاندان آن کسی میباشد که یزید به نام جانشینی او بر آنان و بر دیگر مسلمانان حکومت میکند.
پس از سخنان آتشین و احیاگر زینب علیهاالسلام با خطبه اعجازگونه امام سجاد علیهالسلام بود که در میان مردم همهمه و گفتگو افتاد و صدای اعتراض بلند شد و بعضی که صاحب جرأت و جسارت بودند، بر یزید اعتراض کردند. از مجموعه این گزارشها و پیامدها روشن میگردد که حال مردم شام دگرگون شده و از آنچه بر خاندان پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفته بود، ناخرسند بودند.
خطابه جذّاب زینب، انقلابی آفرید و یزید در مقابل منطق محکم آن اَبَرزن تاریخ ناتوان و عاجز گردید؛ نتوانست درباره سخنانی که از سرچشمه وحی جاری گشته بود و گوینده این سخنان تربیت شده دامان پیامبر و علی و زهرا علیهمالسلام بود، جوابی بدهد. این خطبه در کاخ سبز و مجلس یزید حقانیت نهضت امام حسین و اهلبیتش علیهمالسلام را در مقابل یزید ثابت نمود، حاضران سخت تحت تأثیر سخنان زینب قرار گرفتند. کار به جایی رسید که یزید ناچار شد نسبت به حضرت زینب و امام سجاد علیهماالسلام و سایر اسیران اندکی انعطاف و نرمش از خود نشان دهد. از ا ین رو از هرگونه عکس العملی که زمینه را بدتر کند، خودداری میکرد.
یزید دستور داد خانه مخروبهای که در کنار خانه خودش قرار داشت برای عزاداری اهلبیت آماده کنند و آنان سه روز در آنجا عزاداری کردند.
شیخ بهائی گفته است: چون بانوان به آن خانه وارد شدند زنان آل ابوسفیان به استقبال آنان رفتند و پای دختران رسول خدا را میبوسیدند و گریه و زاری فراوان کردند و سه روز عزاداری به پا داشتند. هند، همسر یزید هم گریبان چاک زد و ناله و سوگواری زیادی نمود(1).
غیر از عزاداری در آنخانه آنگونه که بعضی گفتهاند در خانه یزید نیز برای حضرت مجلس عزاداری بر قرار شد.
طبری چنین مینگارد: «آنگاه که زنان اهلبیت علیهمالسلام برای عزاداری به خانه یزید وارد شدند، کسی از زنان آل ابوسفیان باقی نماند؛ مگر اینکه همه به استقبال بانوان اهلبیت علیهمالسلام آمدند و برای امام حسین علیهالسلام گریه و ناله کردند و این سوگواری تا سه روز ادامه داشت»(2).
باید خاطرنشان گردد که ممکن است یزید برای جلوگیری از قیام و شورش در شام، کارهایی را برای فریب مردم انجام داده باشد. چون بدون شک پس از سخنان زینب علیهاالسلام و خطبه امام سجاد علیهالسلام مردم سخت ناراحت بودند و از این که به ساحت فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جسارت شده بود، عصبانی بودند؛ ولی بدون تردید یزید از راه دین ستیزی خود و کینه با اهلبیت علیهمالسلام قدمی عقب نگذاشت و اعمال آینده او این حقیقت را روشن کرد. مگر بعد از واقعه عاشورا، سال 62 مسلم بن عقبه را به مدینه نفرستاد و آن جنایت بزرگ را انجام نداد و حریم نبوی را هتک و مردم مدینه را قتل عام نکرد؟
طبری میگوید: چون مردم مدینه با عبدالله بن حنظلة بن ابی عامر انصاری بیعت کردند، بر عثمان بن محمد و مردم بنی امیه و قریشانی که هم عقیده آنها بودند تاختند و آنان را که در حدود هزار نفر بودند از مدینه بیرون راندند. مروان و جمعی از بنی امیه نامهای به یزید فرستادند و از او تقاضای کمک کردند. چون نامه به یزید
رسید، قاصدی نزد مسلم بن عقبه فرستاد و داستان شورش مدینه را برای او نقل کرد. مسلم گفت: «ای امیر مرا بر سر ایشان بفرست. به خدا سوگند مدینه پیامبر را زیر و رو میکنم. یزید او را به فرماندهی پنج هزار نفر به مدینه فرستاد و او هم واقعه حرّه را پدید آورد.
مسلم بن عقبه و لشکرش وارد مدینه شد و از مردم مدینه تا توانستند کشتند و خانهها را ویران ساختند. خانهای نماند که غارت نشده باشد. بعضی نوشتهاند که شش هزار و پانصد نفر از مردم را کشتند. ابو مخنف میگوید: «از اعیان قریش هفتصد نفر را کشتند». و طبری نگاشته: «از قاریان مدینه هفتصد و سه نفر را به قتل رساندند... این حادثه وحشتناک روز چهارشنبه 28 ذی الحجه سال 63 هجری اتفاق افتاد»(1).
سپس از مردم مدینه برای یزید بیعت گرفت بدین گونه: «ثم اخذهم بالبیعه لیزید علی أنهم عبید لیزید». به هر روی، یوم الحره سیاهنامه تاریخ اسلام است که بعد از حادثه جانگداز کربلا به وقوع پیوست(2).
شگفتا چنین کسی از کار شرم آور خود پشیمان گردیده است؟! بدون تردید اظهار پشیمانی یزید خدعه و نیرنگی بیش نبود، بلکه او ترسید مردم قیام کنند و به پا خیزند و برای استمرار حکومت خود ناچار شد نسبت به اهلبیت علیهمالسلام نرمش نشان دهد.
دلیل روشن آن، دستور قتل و غارت مدینه و سیاهنامه «یوم الحره» که مایه ننگ ابدی یزید گردید.
به هر روی، پس از سخنان زینب علیهاالسلام و خطبه احیاگر امام سجاد علیهالسلام یزید
مصلحت ندید که اسیران آل رسول را نزد خود نگاه دارد. نخست در صدد دلجویی از ایشان برآمد و کوشید تا آنچه را در عراق رخ داده بود، به گردن پسر زیاد بیندازد. پس از آن به کاروان رخصت داد تا به مدینه باز گردد. کاروان پیروز زینب علیهاالسلام روی به حجاز نهاد. یزید دستور داد نعمان بن بشیر را که مردی نجیب و از صحابه پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود، انتخاب کنند و در خدمت کاروان قرار دهند. نعمان بن بشیر در صدد تهیه و تدارک وسایل سفر برآمد. سینفر برای خدمت و مراقبت و حفاظت از اهلبیت علیهمالسلام آماده شد. محملهای مرتب و مزین بر شترها بستند. فرشهای دیبا و ابریشمی روی آنها گسترانیدند و کاروان اهلبیت علیهمالسلام با مکانت و وقار در حالی که دشمن را رسوا ساخته بود، آماده حرکت شد(1).
شترها و محملهایی که برای استفاده خاندان پیامبرخدا آماده کرده بودند، با سرپوشهای زرنگار و فرشهای دیبا و ابریشم آذین شده بود. وقتی زینب علیهاالسلام آن صحنه را دید، با ناراحتی فرمود: «ما کاروان عزادار و داغدار شهیدان آل رسول هستیم. کاروان را سیاه پوش کنید تا مردم بدانند ما در مصیبت و سوگواری برای فرزندان فاطمه هستیم»(2). دستور زینب علیهاالسلام عملی شد و محملها را سیاهپوش کردند. کاروان از دروازه شام بیرون آمد، در حالی که اوضاع شام دگرگون بود و عموم مردم در مراسم تودیع با خاندان پیامبر خدا شرکت کردند و آنان به احترام کاروانیان ایستادند تا آنها از چشم مردم ناپدید شدند. اهل شام هنوز به ضجّه و ناله خود ادامه میدادند. این نالهها شهر شام را پرکرده بود.
کاروان آل رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم سرزمین شام را پشت سر گذاشته و به خاک عراق وارد
شد. زنان و کودکان امام حسین علیهالسلام از راهنمای کاروان تقاضا کردند که راهی را انتخاب کنند تا آنان بتوانند به کربلا وارد شوند. راهنما هم این تقاضا را پذیرفت و کاروانی که بنابر بعضی از نقلها هشتم صفر از شام حرکت کرده بود و مسیر خود را بدون معطلی و بلکه با سرعت ادامه داد، توانست روز بیستم یا سیام صفر 61 هجری، در حالی که طبق قولی امام زینالعابدین سرمقدس پدر را همراه داشت تا در کربلا دفن کند، وارد کربلا شد.
بنابه گفته سید بن طاووس: «پیش از ورود اهلبیت علیهمالسلام جابر بن عبدالله انصاری همراه با عطیه عوفی و تعدادی از بنیهاشم برای زیارت امام حسین علیهالسلام به آن سرزمین آمده بودند»(1).
به هر روی بازماندگان امام حسین علیهالسلام در همان اربعین اول خود را کنار قبر امام حسین علیهالسلام و سایر شهدای کربلا رساندند و محشری به پا کردند. زینب و امام زین العابدین علیهماالسلام و همراهان از یک طرف، جابر و عطیه عوفی از طرف دیگر، و افراد دیگری که برای زیارت آمده بودند، از جانب سوم، فضای کربلا را با اشک و آه و ناله خویش عطر آگین ساختند.
در پایان عزاداری و هنگام تودیع، زینب علیهاالسلام در محضر قبر امام و شهیدان ایستاد و این چنین فرمود: «بارگاههای باشکوه برای قبور شهدای سرزمین کربلا بنا گردیده است».
قصرهایی جهت مرقد مطهر این شهیدان مدفون در کربلا به وجود میآید. حرمهای بزرگ با آستانههای زیبا برای آرامگاههای خفتگان کربلا بنا میگردد. باغ وسیع و باصفا این قصور و این بارگاهها را در میان گرفته و این زائرین هستند که شهدای عاشورا را که پیکر پاک و مطهرشان درون خاک خفته است را زیارت میکنند و یاد آنها را گرامی میدارند.
1) 1. لهوف، ص 118؛ بحارالانوار، ج 45، ص 146.
حضرت سجاد علیهالسلام صلاح را در این دانست که کاروان هرچه سریعتر به سوی مدینه حرکت کند. چون گریه و حال اسیران چنان بود که برای آنان احساس خطر میشد. زینب علیهاالسلام فرموده برادرزاده را به جان پذیرفت و آنگاه با شهدا وداع کردند. حضرت زینب علیهاالسلام با گفتاری سوزناک فرمود:
«ای حسین! قلب من برای تو همیشه در التهاب خواهد بود و در فراق تو همواره در جوش و اضطرابم. اشکهای من برای تو ای حسین عزیز پایان نمییابد و دیدگان من برای تو تا ابد گریان خواهد ماند»(1).
کاروان به مدینه رسید. امام زین العابدین علیهالسلام فرمود: پیاده شوید و خیمهها را سرپا کنید. بانوان پیاده شدند. چادرها برافراشته شد. امام، بشیر بن جزلم را فراخواند و فرمود: «بشیر! خداوند پدرت را بیامرزد، او مرد شاعری بود. آیا تو نیز از قدرت شاعری بهرهای داری؟» گفت: «آری میتوانم». او وارد مدینه شد. زینب و حضرت زین العابدین علیهماالسلام و سایر بانوان بیرون شهر توقف کرده بودند تا شهر آماده اسقبال از اهلبیت علیهمالسلام گردد. در این فرصت، فاطمه دختر علی به خواهر خود زینب پیشنهاد کرد که نعمان بن بشیر انصاری سرپرست کاروان با ما خوش رفتاری کرد و از هیچ خدمتی فروگذار نکرد و مناسب است هدیهای به او بدهیم.
حضرت زینب علیهاالسلام پیشنهاد او را پذیرفت و گفت: «به خدا سوگند! ما چیزی همراه نداریم». به هر روی، باقیمانده آلات و جواهرتی که همراه زنان بود، جمع کرد و به نعمان تقدیم نمود. اما نعمان آنها را نپذیرفت و گفت: «من این خدمات را به منظور منافع مادی انجام ندادم. به خدا سوگند! من هر چه کردم، به خاطر خویشاوندی شما با
1) 1. از عاشورا تا اربعین حسینی، بدرالدین نصیری، ص 395 ـ 393.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و جز از خداوند از کسی دیگر پاداش نمیخواهم»(1).
باری، زینب علیهاالسلام بار سنگین رسالت خویش را بر دوش گرفت و در دفاع از دین خدا شریک نهضت امام حسین علیهالسلام گردید و انقلاب خونین کربلا را به کمال رساند و زمینه بسط فرهنگ امامت را آماده، و زمینه انحطاط یزید را فراهم کرد و بالاخره به کمتر از 5 سال از واقعه کربلا، به طور کلی سلطنت از خاندان معاویه زایل و مروان و فرزندانش مسیر شجره ملعونه را ادامه داند.
بدون تردید زینب علیهالسلام پس از بازگشت از شام مدت طولانی زنده نبود. چنانکه مشهور است، چهاردهم رجب یا پانزدهم رجب سال 62 هجری به جوار حق شتافت(2). ولی در کجا آن حضرت وفات کرد؟ مدینه، دمشق یا قاهره؟ هر یک از نویسندگان سیره برای درستی رأی خود دلیل و یا دلیلهایی آوردهاند. مزاری نورانی که به نام ستی زینب علیهاالسلام در شهر قاهره برپاست، و شب و روز بخصوص شبها و روزهای جمعه زیارت کنندگان بسیاری دارد همتا و همشأن زیارتگاه دیگری است که به نام آن حضرت در دمشق نورافشانی میکند. و نیز بعضی از تاریخ نگاران مدفن شریف آن حضرت را در مدینه منوره میدانند. خلاصه، قبر مطهر آن حضرت در هرکدام از این سه مزار شریف که باشد ملجأ و پناه درماندگان
است.
بدون تردید این زیارتگاهها از مصادیق بیوتی است که نام خدا در آنها به بزرگی یاد میشود و مرکز ذکر و دعا و نماز و درود و تحیات بر محمد و آل محمد است و دوستداران اهلبیت علیهمالسلام با خلوص و ارادت این مشاهد را زیارت، و مراتب ارادت خود را به نام کسی که آن مزار به نام او برپاست، بیان میدارند و با پیامبر خدا و عترتش تجدید عهد مینمایند و از اجر و ثواب و پاداش زائران آن حضرت برخوردارند(1).
و لذا این گونه اختلاف نظرها نباید باعث بی رغبتی نسبت به زیارت این بقاع متبرک شود.
فاطمه دختر بزرگ امام حسین علیهالسلام گوهری تابناک و بانویی مجلل و با عظمت بود.
مادرش ام اسحاق از طایفه بنی تمیم بود. فاطمه بانویی دانشمند، اندیشمند و با جلالت بود. توصیف نگاران او را به عظمت ستوده و چنین معرفی کردهاند: «عالمة، محدثة، مجاهده».
فروغ شأن و عظمتش آنگونه آشکار است که نیازی به توضیح ندارد(2).
این بانوی بزرگوار در پرتو تربیت پدر به مراتب والای ایمان نایل شد و فروغ معنویتش به ستیغ فضیلت درخشید. پدر بزرگوارش در وصف حال او میفرماید: «فهی اکثر شبها بامی فاطمه بنت رسول الله صلیاللهعلیهوآله اما فی الدین فتقوم الیل کله و تصوم النهار؛ او شبیهترین افراد به مادرم فاطمه است؛ شب و روز در محراب عبادت خدا به سیر در ملکوت و فتح آفاق معنویت مشغول بود»(3).
او محدثه بود. از جدهاش فاطمه علیهاالسلام و نیز از پدر بزرگوار و برادرش امام زین
العابدین و عمهاش زینب علیهاالسلام و بلال مؤذن و عبدالله بن عباس و اسماء بنت عمیس و عایشه روایت میکند. و راویان آن بزرگوار عبارتند از فرزندانش، عبدالله، ابراهیم و حسین و ام جعفر و.... (1).
با پسر عمویش حسن بن حسن علیهالسلام (حسن مثنی) ازدواج کرد و از این پیوند مقدس فرزندانی بزرگوار و شجاع پدید آمد که بعد از قیام عاشورا از پرچمداران انقلاب و مبارزه علیه امویان و عباسیان بودند(2).
فاطمه همراه پدر و همسر و سایر خاندانش به کربلا آمد و از آنجا به اسارت به کوفه و شام رفت(3). او همراه زینب علیهاالسلام در کربلا بود و در صبر و شکیبایی چون عمه خود نمونه بانوان جهان است.
حسن مثنی، مردی پارسا و دانشمند بود. افتخار حضور در کربلا و همراهی با عاشورائیان نصیب او شد. با دشمنان خدا جنگید و با پیکر غرقه به خون در میان کشته شدگان افتاد. پس از شهادت امام حسین لشکر ابن زیاد او را در میان شهدا یافتند. در حالی که هنوز زنده بود، با شفاعت یکی از اقوام مادری خود از کشتن او صرفنظر کردند.
او وصی و متولی صدقات و موقوفات پدر بزرگوارش بود. در 35 سالگی بر اثر توطئه ولید بن عبدالملک مسموم شد و دار فانی را وداع کرد. فاطمه بر بالای قبر او چادر زد و یک سال از عمر خود را در حالی که روزها روزه و شبها را به عبادت
مشغول بود، بر سر قبر او گذراند»(1).
آن حضرت در سال 117 هجری در مدینه رحلت کرد و عمر مبارکش افزون بر هفتاد سال بود. بنا بر نقلی در سال 110 وفات کرد(2).
پرورش یافته دامان حضرت امام حسین علیهالسلام کوکب فروزنده محراب عبادت و بندگی خداست و در این افق نیکو میدرخشد. او به عبادت و نیایش علاقه خاصی داشت و شب و روز را به عبادت میگذراند. پدر بزرگوارش در وصف او چنین میگوید: «دخترم فاطمه در دین داری سرآمد است. شب را سراسر به عبادت مشغول و روز را روزه میدارد»(3).
این بانو بسیار امین و پارسا بود؛ به گونهای که سنگینترین امانت که ودایع امامت بود از سوی پدر در عصر عاشورا به او سپرده شد.
امام باقر علیهالسلام فرمود: «ان الحسین بن علی علیهما السلام لما حضره الذی حضر دعا ابنته الکبری فاطمة بنت الحسین فدفع الیها کتابا ملفوفا و وصیة ظاهره»؛ چون هنگام شهادت حسین بن علی علیهماالسلام فرا رسید، دختر بزرگش فاطمه را فرا خواند و کتابی پیچیده و
وصیتنامهای آشکار به او داد؛ چون امام زین العابدین علیهالسلام به ظاهر بیمار بود. از سوی دیگر دشمن به خاطر این که امام زین العابدین وصی پدر است او را به قتل نرساند.
پس از آن که امام زین العابدین علیهالسلام بهبود یافت، فاطمه علیهاالسلام آن کتاب را به آن حضرت داد. امام باقر فرمود: «به خدا سوگند آن کتاب به ما رسید».
راوی میگوید: عرض کردم: «فدایت شوم در آن کتاب چه نوشته بود؟» امام باقر علیهالسلام فرمود: «به خدا سوگند آنچه از زمان آفرینش آدم تا پایان دنیا مورد نیاز فرزندان آدم است؛ به خدا احکام حدود حتی جریمه خراش در آن نگاشته است»(1).
این حدیث پرتوی از معنویت و مکانت این بزرگ بانو را آشکار میکند. فاطمه امانتدار اسرار امامت از سوی امام حسین علیهالسلام است و آن بزرگوار از امانت محافظت کرده و آن را به امام سجاد علیهالسلام تقدیم مینماید.
این بانو هم امانتدار اسرار امامت است و هم یار و یاور زینب علیهاالسلام در حفظ و سرپرستی اسیران.
این بانو نیز چون زینب علیهاالسلام زبان علی علیهالسلام در کام داشت. سخنش جذاب و آتشین است. پس از خطابه انقلاب آفرین عمهاش زینب در کوفه، سخنرانی کرد و نقاب ریا و نفاق را از چهره کوفیان برداشت و جنایت و خیانت آنان را افشا کرد. در قسمتی از سخنانش پس از حمد خدا و ثنای رسول صلیاللهعلیهوآله و بیان پرتوی از معارف الهی، و بیان شهادت پدر و یارانش فرمود: «ای اهل کوفه، نفرین بر شما باد! منتظر عذاب و عقاب خدا باشید که به همین زودی، پی در پی از آسمان بر شما نازل خواهد شد. و شما را به کیفر اعمالتان خواهد رساند. بعضی از شما را با دست بعضی دیگر نابوده کرده و از شما انتقام خواهد گرفت. آنگاه به سزای این ستمها که در حق ما نمودید، در آتش دردناک جهنم جاودان خواهید ماند.
هان! که لعنت خدا بر ستمکاران باد! وای بر شما ای کوفیان! آیا میدانید با کدامین دست ما را هدف تیر و شمشیر خود ساختید و با کدام جان به جنگ ما پرداختید و با
1) 1. اصول کافی، ج 1، ص 241؛ مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 172.
کدام پا به جنگ ما گام نهادید؟ به خدا سوگند دلهای شما را قساوت گرفته، دلهایتان سخت و خشن شده، سینههایتان از علم بی بهره مانده و چشم و گوشتان کر و کور است.
ای اهل کوفه! شیطان شما را فریب داد و از راه راست منحرف ساخت وپرده جهل دیدگان شما را پوشاند؛ به گونهای که دیگر هدایت نخواهید شد. کوفیان! وای بر شما! آیا میدانید چه خون هایی از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بر عهده شماست و آن را از شما طلب خواهد کرد؟ و نیز آن دشمن که با برادرش علی بن ابی طالب و فرزندان و عترت او کردید و بعضی از شما به این جنایات افتخار میکنند و میگویند: «ما علی و فرزندانش علیهمالسلام را با شمشیرهای هندی و نیزهها کشتیم و خاندانش را با اسارت گرفتیم و آنان را چون اسیران ترک با سر نیزهها زدیم!
سنگ و خاک بر دهانت ای کسی که به کشتن مردمانی که خداوند آنها را از هر آلودگی پاک داشته افتخار میکنی.
ای ناپاک! دهان ببند و مانند سگ بر جای خود بنشین، چنان که پدرت نشست. همانا برای هر کس کاری است که انجام داده و از پیش فرستاده است.
وای بر شما! آیا به ما به پاس آن چیزی که خداوند به ما عطا کرده است حسد میبرید.... ما را گناهی نیست، جز این که دریای کرم ما روزگار را به خروش آورده است و دریای فضل شما با دعا نیز قابل مکیدن نیست! این فضل خداوند است و اوست صاحب فضل بزرگ که به هر کس بخواهد عطا خواهد کرد و کسی را خداوند از نور خود بی بهره گرداند پیوسته در تاریکی خواهد بود»(1).
پس از سخنان فاطمه شور و غوغا برخاست و طوفانی به پا گردید و همه بر کرده خود اشک ملامت میریختند.
1) 1. اعلام النساء المؤمنات، محمد الحسون، صص 505 - 504؛ ریاحین الشریعة، ج 3، صص 289 - 285.
این بانو که سرشت فاطمی و علوی دارد، از دامان پاکش مردانی بزرگ و انقلابی پدید آمدند. جوانانی که بعد از واقعه عاشورا پرچمدار نهضت و قیام علیه حاکمان ستمگر زمان بودند. فرزندان این بانو و سادات حسنی، همچون عبدالله بن حسن مثنی و برادرانش حسن و ابراهیم و فرزندان این بزرگواران در طول دوران بنی امیه و آغاز حاکمیت بنی العباس پرچم قیام و مبارزه را در جای جای جهان اسلام بر افراشتند و خواب خوش را از چشم خلفای جور ربودند.
امام صادق علیهالسلام به آن انقلابیون دعا میکرد. راوی میگوید: بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم. امام به من فرمود: «آیا شما شناختی از آل حسن که پیش از ما خروج کردند دارید؟ گزارش کارهای آنان به ما میرسید. ما نمیخواستیم در این باره سخنی بگوییم و از خدا خواستیم که آنان را در عافیت قرار دهد، ولی آنان را با عافیت چه کار؟» سپس با صدای بلند گریه کرد و فرمود: «پدرم از فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام روایت کرد که گفت از پدرم امام حسین علیهالسلام شنیدم فرمود: «ای فاطمه! از نسل تو کسانی هستند که در کنار فرات به قتل میرسند یا مجروح میشوند، نه گذشتگان به مقام آنان میرسند و نه آیندگان به مقامشان خواهند رسید و از نسل فاطمه بنت الحسین علیهالسلام جز این افراد کسی باقی نمانده است»(1).
او از بانوان بزرگ اسلام است، نامش را آمنه و اُمیمه نگاشتهاند(2). و لقبش سکینه میباشد. مادرش رباب، دختر امری القیس بود که به وقار زبان زد روزگار است و روحش لبریز از مهر و علاقه به امام حسین علیهالسلام بود. پس از شهادت امام حسین علیهالسلام
آن بانو بیش از یک سال زنده نماند و مدام میگریست و زیر آفتاب سوزان زندگی میکرد. در مجلس ابن زیاد چون نگاهش به سر مقدس امام حسین علیهالسلام افتاد آن را گرفته و بوسه باران کرد و این دو بیت را سرود:
و احسینا و لست اسنی حسینا اقصد ته اسنّه الاعداء
غادروه بکربلاء صریعا لا سقی الله جانبی کربلا
امام صادق علیهالسلام در وصفش فرمود: «وقتی حسین علیهالسلام کشته شد، همسرش رباب دختر امرئالقیس برایش مجلس سوگواری به پا کرد و گریست، زنان و خدمتگزاران او هم گریستند تا اشک چشمشان تمام شد»(1).
سکینه از بانوان بزرگ اسلام و مزین به مکارم اخلاق اسلامی بود. او سیزده سال در پرتو تربیت حضرت امام حسین علیهالسلام در بی همتای ادب و آداب اسلامی گشته، و فروغ فصاحت و بلاغت و دانش و اندیشه، جود و کرم و سیرت نیکوی او چشم افروز بود و در محراب عبادت و نیایش سرآمد زنان روزگار خویش گردید(2). پدر او را به نشان «خیر النسوان» بهترین زنان مزیّن ساخت.
آن بانو عابده مجلّلهای است که عمرش را در پرتو نیایش سپری کرد.
او درّ دریای معرفت و محبت و عبادت الهی است. فانی فی الله است. گوهر جهان افروزی است که فروغ معنویتش در تاریخ اسلام طنین افکنده و شعله ایمانش فرا روی بانوان مسلمان است. دلبستگی و دل مشغولی او خدا و عبادت اوست. به پاس ایمانش محبوب پدر است.
گوهر بی همتای معرفت و خداشناسی است. در خبر چنین آمده که چون حسن مثنی از او و یا خواهر بزرگترش فاطمه خواستگاری میکند، امام حسین علیهالسلام میفرماید: «اختار لک فاطمه ... و اما سکینه فغالب علیها الاستقراق مع الله تعالی»؛ شگفتا
با آن مجد و عظمت و پارسایی فاطمه که شب را به نماز و روز را روزه میدارد و شبیهترین افراد به مادرش فاطمه زهراست و طلعت حورالعین در چهره دارد، ولی سکینه این گونه ستوده میشود که مستغرق و فانی فی الله و مستغرق دریای عشق و معرفت الهی است(1).
آن بانو در این میدان بی نظیر و یکتاست. در کربلا حضور داشت و همراه برادر و عمه و سایر اسیران اهل بیت علیهمالسلام به اسارت رفت. در اوج دوره خفقان و وحشت اموی بر گویندگان جیرهخوار بنیامیه که به ساحت مقدس علی علیهالسلام اهانت میکردند، میخروشید و آنان را رسوا و مفتضح میساخت(2)
لعمرک أننی لاحب دارا تحل بها سکینة و الرباب
أحبهما و أبذل جلّ مالی و لیس للائمی فیها عتاب
و لست لهم و ان عبتوا مطیعا حیاتی أو یعلینی لتراب
3. تنقیح المقال، مامقانی، ج 3، باب فضل النساء، ص 80؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 430.(3).مربی او خامس آل عبا بود که ملکوت ایمان و عرفانش عرش و فرش را نور باران ساخته بود. با گوش جان تعالیم پدر را فرا گرفت و در میدان علم، عمل، ایمان و بالندگی عروج کرد و به تعالی رسید.
زهد، ورع و پارسایی، راز و نیاز و نیایش دل مشغولی او بود و با بصیرت جان به آفاق ملکوت مینگریست. امام حسین علیهالسلام او را بسیار دوست میداشت و میفرمود: «خانهای را دوست دارم که سکینه و رباب در آن باشند. این شعر را به او نسبت میدهند:
آن بانو گوهر دریای عفاف بود. رایحه عفاف فاطمی از آن بانو استشمام میشد. پس از شهادت پدر بزرگوارش مدام ناراحتی آن بانو این بود که چرا در معرض نگاه نامحرمان قرار میگیرد.
وقتی اسرا وارد شام شدند آن اختران آسمان نبوت و ولایت، سوار بر شتران بی جهاز بودند. راوی میگوید: «دیدم دختر جوانی سوار بر شتر لاغر و بی رو پوش و جهاز در حالی که نقابی بر چهره داشت شروع کرد با صدای بلند وا محمداه، وا جداه، وا علیاه گفتن.
به سوی او رفتم. فریادی زد و از حال رفت. وقتی به هوش آمد عرض کردم: «ای بانوی من، چرا فریاد زدی؟»
گفت: «آیا از خدا و رسولش حیا نمیکنی؟ به حرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مینگری؟»
گفتم: «من سهل بن سعد از دوستان شما و از اصحاب جد شما هستم؟ اگر خدمتی از من ساخته است، در خدمتگزاری آمادهام».
سکینه فرمود: «اگر میتوانی به نیزه داری که این سر را حمل میکند، بگو تا از ما فاصله بگیرد و مردم به آن سر نگاه کنند و کمتر به حرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نگاه کنند»(1).
طنین عظمت و مجد او در سخن مورخان و شرح حال نگاران چنین آمده: «سیدة جلیلة، ذات نبل و مقام رفیع کانت تجالس الاجله من قریش و تجتمع الیها الشعراء و الادباء....»(2).
و نیز گفتهاند: «کانت سکینة، عفیفة سلمة برزة عن النساء، تجالس الاجله من قریش و تجتمع الیها الشعراء و الفضلاء فتجیزهم علی مقدارهم»(3).
سکینه دُرّ دریای عفت، پارسایی و بانوی ممتاز زمان خود بود. بزرگان دانش و بینش و ادب قریش در محضرش حاضر میشدند و آثار ادبی خود را عرضه میکردند و آن حضرت به پاس تقدیر از آثارشان به آنان جایزه و صله میداد.
و نیز گفتهاند: «جریر، فرزدق و جمیل و جماعتی از شعرا بر در خانه آن حضرت اجتماع میکردند، تا آن بانوی بزرگ پیرامون اشعار و آثار ادبی آنان داوری کند. کنیز آن بانو که خود ادیب بود، اشعار را از آنان میگرفت و میآورد نزد خانم میخواند و آن حضرت داوری میکرد. یک بار قصیده فرزدق را آورد خواند فرمود: «از چه کسی است؟» جواب داد: «از فرزدق است». فرمود: «به هر یک از شعرا هزار دینار و به فرزدق چهار هزار دینار عطا کنند»(1).
ابوالفرج اصفهانی نیز میگوید: «روزی بین جریر، فرزدق، کثیر، احوص، جمیل و نصیب، شعرای معاصر آن حضرت اختلاف ادبی ایجاد شد. آنان حل مشکل خود را به داوری سکنیه علیهاالسلام موکول نمودند. یک روز میهمان حضرت سکینه علیهاالسلام شدند. حضرت در پشت پرده قرار گرفت؛ به گونهای که آن حضرت را نمیدیدند، ولی اشعار خود را برای آن حضرت میخواندند و آن بانو گوش میداد و پیرامون سروده آنان داوری میکرد. و فراخور شعر و اثر ادبی آنان صله و پاداش عطا میکرد(2).
اکنون جای این پرسش است. بانویی با آن همه مجد و پارسایی، فضل و ادب و ایمان، در حالی که خود همراه پدر، شاهد حادثه خونین و جانگذاز و بی مانند عاشورا بود، حادثه بزرگی که در زمین و آسمان بینظیر بود و بزرگترین فاجعه تاریخ انسان به حساب میآید، بانویی که هنگام عبور از کنار قتلگاه وارد قتلگاه شد جنازه
پدر را در آغوش گرفت و چنان گریست که موج گریه او در تاریخ طنین افکند(1)و امروز نیز به پاس آن زلال اشک از دیدگان جاری است. او که هنگام وداع پدر نتوانست از گریه خودداری کند و با اشک روان و چهره اندوهبار بر پدر مینگریست، آن حضرت با مشاهده حال سکینه به او فرمود: «سکینه جان، نور دیدگانم! اکنون گریه مکن و با اشک دیدگانت دل مرا مسوزان، گریه تو بسیار خواهد بود. ای بهترین زنان، آنگاه که کشته شدم گریه کن»(2). و چون بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام اسب آن بزرگوار به سوی خیام بازگشت سکینه از خیمه بیرون آمد و فریاد برداشت: «وا قتیلاه، وا ابتاه، وا حسیناه، وا غربتاه....» انقلابی از اشک و عشق و حماسه آفرید(3).
حادثه عاشورا چنان بزرگ بود که مدام و پیوسته از چشمه اشک وارثان عاشورا و به خصوص امام زینالعابدین علیهالسلام زلال اشک جاری بود و تا ابد هم زلال اشک عاشورائیان جاری است. آیا حضرت سکینه که خود مظهر و تجلی گاه عشق و حماسه و گریه و ادب در این انقلاب بود و در این سالها در پرتو ولایت الهیه برادر بزرگوارش امام سجاد علیهالسلام که امام مکتب گریه و نیایش است زندگی میکند. و نیز در پرتو ولایت امام محمد باقر علیهالسلام به راستی آن بانو چه حال و چه سوز و گدازی خواهد داشت.
بانویی با چنین خصال بلند و آسمانی که در همه ایام در سنگر دفاع از حریم مکتب امامت و ولایت چون کوکبی فروزان بود، آیا میتوان باور کرد که خانه آن حضرت مرکزی برای شاعران و قصیده سرایان آن زمان باشد؛ که بیایند و شعر و سروده خود را بخوانند و آن بانو داوری کند و صله و پاداش به آنان عطا فرماید؟ آیا
آن راویهها و آن گونه اشعار را میتوان پذیرفت(1)؟ البته آن بانو درّ دریای بلاغت و فصاحت بود. جدّهاش فاطمه و جدش علی علیهالسلام آموزگار مکتب بلاغت و فصاحت و ادب بودند. و نیز مادرش از دودمان امرء القیس است که به شعر و ادب شهره عرب بود(2).
ممکن است بگوییم آن بانو از گوهر پر فروغ ادب و شعر برخوردار بود؛ ولی این داستانها و مجالس ساخته و پرداخته دشمنان و امویان بوده است(3).
بدون تردید این دروغ را بنی امیه و بنی زبیر ساختهاند و اشعار و مجالسی را که در رابطه با سکینه دختر خالد بن مصعب بن زبیر بوده، به این بانوی بزرگوار نسبت دادهاند(4).
اگر او میخواست شعر بگوید زمین و زمان را از شعرهای حماسی و شورانگیز و حزین خود پیرامون شهادت پدر و حادثه کربلا لبریز میکرد(5). حال آن که ابیاتی بیش از آن بانوی با عظمت ذکر نگردیده است.
لا تعذلیه فهم قاطع طرقه فعینه بدموع ذرف غدقة
ان الحسین غداة الطف یرشقه ریب المنون فما أن یخطئ الحدقة(6)....
مگر آنکه برپایی این مراسم در راستای نشر و ترویج معارف و فرهنگ مکتب امام حسین علیهالسلام بوده باشد و چه ابزاری بهتر از شعر.
ممکن است گفته شود شاعرانی در این باره شعر میسرودند و حادثه عاشورا و شهادت شهدای کربلا را تحلیل و تکریم میکردند و از فضل و فضیلت آنان سخن میگفتند، به خصوص که در آن زمان پرچم «یا لثارات امام حسین علیهالسلام » بر افراشته
1) 1. اعلام النساء، عمر رضا کحاله، ج 2، ص 209 - 202.
2) 2. نهج البلاغه، صبحی صالح، ص 556، قصار 455؛ نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص 1295، قصار 447.
3) 3. ر.ک: عقیلة قریش آمنة بنت الحسین، سید محمد علی الحلو، ص 97 ـ 53.
4) 4. همان، ص 17.
5) 5. اعلام النساء المؤمنات، ص 431.
6) 6. اعلام النساء المؤمنات، ص 431. به نقل از امالی زجّاج، ص 169.
بود و ریشههای انقلاب علیه امویان شکل میگرفت و سکینه با آن فضل و ادبش مشعلدار چنین نهضتی بود. بدون تردید این گونه مراسم با شخصیت حماسی و انقلابی حضرت سکینه مناسبت دارد و نیاز آن روزگار نیز بوده که در بستر چنین مراسمی با عنوان ادب و شعر ذکر فضایل و مناقب آل الله مطرح گردد. این گونه مجالس را میتوان پذیرفت و این شکل ارتباط با شاعران آن عصر قابل قبول است؛ آن چنان که فرزدق سرودهای در وصف حضرت امام زین العابدین علیهالسلام در مقابل هشام بن عبدالملک سرود و آن حضرت نیز برای او صلهای فرستاد(1)ولی با کمال تأسف در تاریخ تشکیل چنین جلساتی ذکر نشده؛ پس بنیان این تشکیلات شاعرانه دروغ و کذب محض است(2).
حضرت سکینه در زمان حیات پدر بزرگوارش با پسر عموی خود عبدالله اکبر، فرزند امام حسن مجتبی علیهالسلام ازدواج کرد. عبد الله در روز عاشورا در رکاب امام جنگید و به شهادت رسید.
سرانجام خورشید عمر آن مکرمه به غروب نزدیک و آن یادگار مظلومیت عاشورا در روز پنجم ربیع الاول سال 117 در مدینه دار فانی را وداع گفت و سیمای نورانیاش بر افق ملکوت درخشید. پس از اقامه نماز بر بدن مطهر او با اجلال تمام به خاک سپرده شد(3). گفته شده در پنجم ربیع الاول سال 126 وفات کردند(4). محل
دفن آن بانوی بزگوار را بعضی مدینه و بعضی مکه دانستهاند(1).
و سلام علیها یوم ولدت و یوم تموت و یوم تبعث حیا
نام شریفِ بانوی اسلام و آفتاب آسمان قم، «فاطمه» و القاب مبارکش «معصومه»، «شفیعه»، «ستّی» و «فاطمه کبری» میباشد.
پدر بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام و مادر مکرمهاش نجمه خاتون، مادر حضرت امام رضا علیهالسلام است(2)که پس از سالها انتظار(3)، بعد از تولد امام رضا علیهالسلام (148 ه .ق.) دیدگانش به فروغ جمال فاطمه معصومه علیهالسلام روشن گردید.
پیرامون ولادت آن حضرت چنین نگاشتهاند: «فاطمةُ المعصومةُ المولودةُ فی غُرَّةِ ذیالقعده سنه 173(4)فاطمه معصومه علیهالسلام در آغاز ذیقعده سال 173 ه .ق. دیده به جهان گشود.» گفتهاند در کتاب «نزهةالابرار فی نسب اولاد الائمةِ الاطهار» و کتاب «لواقح الانوار فی طبقات الاخبار» چنین آمده است: «ولادةُ فاطمة بنت موسی بن جعفر فی المدینة المنوّره غُرةَ ذی القعدة الحرام...»(5)
قول دیگر این است که حضرت فاطمه معصومه، دختر حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام ، در مدینه منوره، در آغاز ماه ذیقعده سال 183 ه .ق. به دنیا آمد(6).
1) 1. همان.
2) 2. دلائل الامامه، طبری، ص 309
3) 3. در صورتی که تولد حضرت فاطمه معصومه در سال 173 باشد فاصله میان دو تولد 25 سال خواهد بود.
4) 4. مستدرک سفینةالبحار، علی نمازی، ج 8، ص 257.
5) 5. گنجینه آثار، فیض، ج 1، ص 386؛ مخفی نماند که مرحوم فیض این نقل را نمیپذیرد و نسبت دادن مؤلف کتاب فاطمه ثانی این قول را به او صحیح نیست به صفحه 388 گنجینه آثار مراجعه شود.
6) 6. فاطمة بنت الامام موسی الکاظم، محمد هادی امینی، ص 14؛ اعلام النساء المؤمنات، محمد الحسون، ص 576.
از آنجا که حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام در سال 183 ه .ق. به شهادت رسید و آن حضرت در سالهای پایانی زندگانی مدتها در زندان بودند، پذیرش سال 183 به عنوان سال تولد حضرت معصومه علیهاالسلام ، غیر قابل قبول است.
حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام در دهم یا دوازدهم ربیع الثانی سال 201 ه .ق. در قم وفات نمود. بنابراین، آن حضرت 28 سال عمر کرد. بعضی سن آن حضرت را افزون از سی سال میدانند(1).
بنا بر نقلی، روز وفات آن حضرت، روز هشتم ماه شعبان سال 201 ه .ق. است(2).
در سال، ماه و روز تولد و همچنین در ماه و روز وفات آن حضرت اختلاف است.
بدیهی است که تجلیل روزی به پاسداشت زاد روز آن حضرت و گرامیداشت روزی دیگر به عنوان سالروز وفات آن حضرت نزد همگان شایسته، خردمندانه و منطقی است. و شایسته است که این دو روز، اول ذیقعده و دهم ربیع الثانی باشد.
مأمون در سال 200 ق. حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام را از مدینه به مرو دعوت نمود تا برای تثبیت موقعیت خود و آرام کردن جهان اسلام، خلافت یا ولیعهدی را به آن حضرت تحمیل نماید. آن حضرت نیز به پاس ترویج و نشر مذهب امامت و همچنین حفظ جان شیعیان، ولیعهدی را با شرایطی پذیرفت(3).
یک سال گذشت و در این مدت، اطلاع زیادی از آن حضرت به خانهاش در مدینه نرسید. حضرت فاطمه معصومه که روح عرشی او لبریز از محبت به ساحت امام و برادر بزرگوارش بود، به شوق دیدار برادر و ترویج و نشر مکتب شیعی، در سال 201 ق. همراه با کاروانی از برادران و خویشان، از مدینه به سوی مرو حرکت
نمود(1). بعضی نیز حرکت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام را به امر مبارک امام رضا علیهالسلام میدانند(2).
پرسشهایی چون: سفر آن بانوی بزرگوار چگونه بود؟ همراهانش چه کسانی بودند؟ از چه مسیری وارد ایران و شهر ساوه شدند؟ پاسخ روشنی ندارند.
آن حضرت وقتی به ساوه رسید، بیمار شد. بعضی نوشتهاند: «عدهای از مخالفان اهل بیت علیهمالسلام با مأموران حکومتی همراهی نموده، به کاروان آن حضرت حمله کردند. در این حمله 23 نفر از برادران و برادرزادگان و دیگر همراهان آن حضرت به شهادت رسیدند و حضرت از این حادثه غمبار به شدت اندوهگین گردید و بیمار شد»(3).
در خبر دیگری چنین آمده است: «هارون بن موسی بن جعفر علیهالسلام همراه 23 نفر از بستگانش که یکی از آنها خواهر مکرّمهاش حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام بود، همراه کاروانی وارد ساوه شد. دشمنان اهلبیت علیهمالسلام به طور ناگهانی به هارون که در حال غذا خوردن بود، حمله کردند و او را به شهادت رساندند و افراد دیگر کاروان را مجروح و پراکنده ساختند. نقل شده: در غذای حضرت معصومه علیهاالسلام زهر ریخته و آن بانوی بزرگوار را مسموم نمودند»(4).
این داستان در کتابهای معتبر نیامده است؛ ولی دلایل و شواهدی آن را تأیید مینماید. با توجه به مکانت و قداست حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و وجود برادران و محارم در مدینه، آیا آن حضرت بدون حضور برادران و محارم این هجرت و سفر سخت و طولانی را شروع کرد؟ هجرتی مذهبی، سیاسی، فرهنگی، با خطرات
1) 1. الحیاة السیاسیة للامام رضا علیه السلام، جعفر مرتضی عاملی، ص 428.
2) 2. تاریخ مذهبی قم، علی اصغر فقیهی، ص 92، پاورقی.
3) 3. ریاض الانساب، ص 160، طبق نقل منصوری، زندگانی حضرت معصومه علیهاالسلام ، ص 14.
4) 4. الحیاة السیاسیة للاامام رضا علیهالسلام ، جعفر مرتضی عاملی، ص 428؛ قیام سادات علوی، ص 161 و 168؛ وسیلةالمعصومیه، ص 65، به نقل از نزهةالابرار؛ فروغی از کوثر، ص 33.
فراوان؛ آن هم در آن زمان که سفر با کجاوه و محمل انجام میگرفت و همراهی، محرم میطلبید که در طول سفر با او باشد و هنگام سوار شدن او را یاری نماید؟
از سوی دیگر، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام تربیت شده خاندان عصمت و طهارت است. او در دامان امامت پرورش یافته است. او همچون زینب علیهاالسلام است که شبانگاه به زیارت قبر جدّ بزرگوارش میرود و حلقهای از برادران و محارم، مانند نگینی او را در میان میگیرند(1). او، فاطمه دوم است. فروغ زهرایی بر چهره دارد.
مردی نابینا به خانه علی علیهالسلام آمد. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز در آنجا حضور داشت. حضرت زهرا علیهاالسلام برخاست و خود را پوشاند. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: دخترم! این مرد نابیناست».
فاطمه علیهاالسلام پاسخ داد: «اِنْ لَمْ یکن یَرانی فانّی أراهُ و هُو یَشُمُّ الریح(2)پدر جان! اگر آن مرد مرا نمیبیند، من که او را میبینم. [او نمیبیند، ولی] بوی زن را استشمام میکند.»
حضرت زهرا علیهاالسلام از این که جنازه زنان را پس از مرگ بر روی تختهای میگذاشتند و بر روی آن پارچهای میافکندند و حجم بدن مرده آشکار بود، احساس ناراحتی کرد، میفرمود: «اِنّی قَدْ اِسْتقْبَحْتُ ما یُصنعُ بالنّساء...»(3)
«من بسیار زشت میدانم که جنازه زنان را روی تختهای میگذارند و بالای دست مردان و زنان حمل میکنند، و در منظر دیگران قرار میدهند.»
آنگاه دستور داد تابوتی برای او ساخته شود تا بدن او را کاملاً بپوشاند.(4)
فاطمه زهرا علیهاالسلام دُرّ دریای عصمت است و وجود قدسی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام مشرق تابانی از خصال و مکارم عرشی آن بانو است.
خرد و انصاف میگوید حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام بسان نگینی در جمع و
حلقهای از برادران و محارم، به این هجرت پر از خطر و خاطره مبادرت فرمود.
با این تحلیل میتوان گفت: «حمله به کاروان حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و شهادت برادران و محارم آن ستّی، یک رخداد تاریخی است».
به هر روی، مؤلّف تاریخ قم، داستان هجرت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام را به قم چنین نقل میکند: «چون به ساوه رسید، بیمار شد. پرسید که میان من و شهر قم چه قدر مسافت است؟ او را گفتند که ده فرسخ است. خادم خود را بفرمود تا او را بردارد و به قم برد. خادم او را به قم آورد و در سرای موسی بن خزرج فرود آمد»(1).
«حسن بن محمد» این قول را مردود شمرده، میگوید: «روایت صحیح و درست آن است که چون خبر به آل سعد رسید همه اتفاق کردند که قصد ستّی فاطمه کنند، و از او درخواست نمایند که به قم آید. از میانه ایشان موسی بن خزرج تنها، هم در آن شب بیرون آمد و چون به شرف ملازمت ستّی فاطمه رسید، زمام ناقه او بگرفت و به جانب شهر بکشید و به سرای خود او را فرود آورد»(2).
آبشار نور
با آنکه نام «شهر قم» در پایان قرن اوّل و نیمه نخست قرن دوم هجری قمری در فرهنگنامه شیعی جای گرفت و در زمان حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام دانشورانی از این سرزمین به مقام صحابی آن حضرت نایل شدند و تنها از فرزندان «سعد بن عبداللّه» دوازده نفر از راویان و اصحاب آن بزرگوار به شمار آمدند(3)، ولی درخشندهترین جلوه ولایت بر بام این شهر در سال 201 هجری تجلّی کرد؛ هنگامی که آفتاب وجود بیبی فاطمه معصومه علیهاالسلام در این سرزمین، دریایی از نور پدید آورد و با قدوم مبارکش خاک بهشتی این سرزمین را کرامتی ویژه بخشید و
تاریخ شیعی این شهر را جاودانه و نام این منطقه را پرآوازه و آسمانی ساخت.
امام جعفر صادق علیهالسلام نیز یاد این هنگامه را گرامی داشت و در کنار روضه پاک پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، قم را حرم اهلبیت علیهمالسلام معرفی کرد و آن را ستود. آن حضرت از شهر امامت و حرم ولایت سخن گفت و عطر نام فاطمه علیهاالسلام را در فضا افشاند. او از فاطمهای سخن گفت که هنوز به دنیا نیامده و بنا به گفته راوی، هنوز پدر بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام نیز متولد نشده بود! حضرت امام صادق علیهالسلام فرمود:
«اِنَّ لِلّهِ حَرَماً... وَ اِنَّ لَنا حَرَمَاً وَ هُوَ قُم وَ سَتُدْفَنُ فیها اِمْرَأَةٌ مِنْ اَوْلادِی تُسَمّی فاطِمَةَ فَمَنْ زارَها وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ. قالَ الرّاوِی: وَ کانَ هذَا الْکَلامُ مِنْهُ قَبْلَ اَنْ یُولَدَ الْکاظِمُ!»(1)
«همانا برای خدا حرمی است... و برای ما نیز حرمی است و آن شهر قم است و در آینده نزدیک، زنی از فرزندان من در آنجا دفن میشود که فاطمه نامیده شود؛ کسی که او را زیارت کند بهشت بر او واجب گردد.»
در بیانی دیگر، چنین آمده است: «اَلا اِنَّ حَرَمی وَ حَرَمَ وُلْدی مِنْ بَعْدی قُم(2)آگاه باشید، قم حرم من و فرزندان بعد از من است.»
فاطمه معصومه علیهاالسلام ، جلوهای دیگر از نورانیت زهرای اطهر و سرّی از اسرار آل رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم است.
او بانوی کرامت است که بارگاهش مطاف فرشتگان خدا، آفاق حرمش تجلیگاه نور ولایت و حرمش میقات جرعهنوشان شهد ولاست که با تلبیه عشق و محبّت، مُحرِم میشوند.
هجرت حضرت معصومه و اجلال نزول آن حضرت به قم، نقطه عطفی در سیر تکاملی و تاریخ مذهبی، فرهنگی این شهر است. طلوع آفتاب وجود او بر افق قم، خاک این سرزمین را نورباران ساخت. از جای جای قدمهای مبارکش چشمههای خیر و برکت جوشید و رودی از نور بر این گستره روان ساخت.
هجرت آن حضرت به قم، روایاتی را که درباره جایگاه این سرزمین و مردمش از سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمه علیهمالسلام صادر شده بود تفسیر کرد؛ و چه زیبا تفسیر کرد این سخن پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در وصف قم:
«در آن شب که مرا از این کلبه غبری برگرفتند و بر گنبد خضرا بالا بردند، در آسمان چهارم، قبّهای را تابان دیدم که بسان استبرق سبز میدرخشید. به جبرئیل گفتم: «این قبّه که زیباتر از آن در آسمان چهارم مشاهده نکردم چیست؟!»
جبرئیل گفت: «دوست من! این صورت و سیمای شهر قم است!»(1)
آن فروزندگی با حضور عرشی فاطمه معصومه علیهاالسلام ، نمایان شد و سرزمین قم را آسمانی ساخت و آبشار نوری از آسمان بر آن جاری شد.
حال جای این سؤال است که آن هنگامه قدسی، که فاطمه معصومه علیهاالسلام به خاک قم قدم نهاد، چه رستاخیزی برپا گردید؟ مردمی که دلباخته اهلبیت علیهمالسلام بودند و به پاس این دلدادگی، شاعری را که قصیدهای در مدح اهل بیت علیهمالسلام سروده بود مقدمش را گرامی داشتند و بر سر و روی او درهم و زعفران نثار کردند،(2)هنگام ورود حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام به شهر قم، چه فریادهای شادی سر دادند و چه دریایی از عشق و محبّت را پدید آوردند.
بیگمان، همه فریاد بر آوردند: خوش آمدی، مقدمت مبارک. ای جلوه زهرا، گل موسی و خواهر رضا علیهمالسلام .
رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
قمیها، فاطمه معصومه علیهاالسلام را بسیار خوب میشناختند. حضرت امام صادق علیهالسلام سالها پیش از تولدش از او خبر داده بود و قمیها سالها منتظر زیارت او بودند.
از سوی دیگر، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام مردم قم را خوب میشناخت و
بارها در خانه امام کاظم علیهالسلام ، مردم قم و سرزمین قم یاد و تکریم شده بود.
این گونه است که باید گفت: موکب حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام در دریایی از عشق و مهر و صفا در حالی که زمام شتر آن مکرّمه بر دوش موسی بن خزرج، بزرگ قمیها بود، وارد قم شد و به سوی سرای موسی بن خرزج رهسپار گردید.
عطر حضور شفیعه روز جزا، فضای قم را بهشتی ساخت و فروغ زهرایی او دیدگان را روشن نمود.
پاک سرشتان قم، گروه گروه به استقبال او شتافتند و قداست و جلالت فاطمه علیهاالسلام را ثنا گفتند و شکوه حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام ، آن بانوی آسمانی را در افق جمال و جلال این بانو به نظاره نشستند.
جای جای قم، غرق شادی و سرور بود. فریاد شادباش، همه جا طنین افکنده بود؛ گویی که کوثر ولایت در این سرزمین جاری گشته و شاخسار طوبای بهشتی بر این شهر سایه افکنده بود؛ ولی افسوس که حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام بیمار بود. مردم قم و دانشوران صحابی در حالی که حضور دخت آفتاب را به شهر شادباش میگفتند، از دیدگانشان، سرشک غم جاری بود. آنان در آتش اندوه و ماتم میسوختند؛ زیرا میدانستند به زودی این کوکب درّی در سرزمین سبزپوشان شیعی غروب خواهد کرد و آنان را به فراق ابدی مبتلا خواهد نمود.
فاطمه معصومه علیهاالسلام 17 روز در قم، در سرای موسی بن خرزج به عبادت مشغول بود. محل عبادت آن بانوی بهشتی، امروزه به «بیت النّور» معروف است و در مدرسه ستّیّه ـ میدان میر قم ـ قرار دارد.
اگر وفات حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام 10 و یا 12 ربیع الثانی باشد، بدیهی است که سالروز ورودش به حرم اهلبیت 23 و یا 25 ربیع الاول سال 201 ه .ق بوده است.
پس از وفات حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، بدن مطهر آن حضرت را غسل دادند و پس از مراسم کفن، با شکوه تمام به سوی سرزمین بابلان تشییع کردند و بدن مطهر را در کنار سردابی که برای آن حضرت آماده شده بود بر زمین نهادند.
از آن جا که همراه جنازه حضرت، هیچ محرمی وجود نداشت، میان خاندان سعد اختلاف افتاد که چه کسی سزاوار است بدن ناموس کبریا و معصومه آل رسول صلیاللهعلیهوآله را دفن کند؟
مؤلف تاریخ قم مینویسد:
«آل سعد با یکدیگر خلاف کردند در باب آنک، که سزاوار آن است که در سرداب رود و فاطمه را بر زمین بنهد و دفن کند. پس از آن اتفاق کردند بر آنک خادمی به غایت پیر، از آن یکی از ایشان، قادر نام، را حاضر گردانند تا فاطمه را در گور نهد و کسی را به طلب او بفرستادند. در میان این گفتگوی، از جانب بیابان دو سوار بر آمدند. دهن بربسته، و روی بدین مردم نهادند. چون نزدیک جنازه فاطمه رسیدند از اسب فرود آمدند و به فاطمه نماز گزاردند و در سرداب رفتند و فاطمه را دفن کردند. پس از گور بیرون آمدند و بر نشستند و برفتند و هیچ کس را معلوم نشد که آن دو سوار چه کسانی بودند؟»(1)
پیکر آن بانوی بزرگوار، در میان توفانی از آه و ناله و زاری، دفن شد.
سرزمین بابلان بسان صدفی، درّ عصمت و عفت آل طاها را در برگرفت و فروغ ملکوتی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام این سرزمین را نورباران ساخت و تا عرش
1) 1. تاریخ قم، ص 213 و 214.
خداوند پرتو افکند.
از آنجا که پس از دفن دوستان و محدثان جلیل القدر قم به زیارت قبر شریف آن حضرت شرفیاب میشدند، لذا پس از دفن آن حضرت، سایبانی از بوریا بر قبر ساخته شد تا زائران روضه فاطمی در آفتاب نباشند.
مؤلف تاریخ قم میگوید: «برسر تربت، از بوریا سایهبانی ساخته بودند تا آنگاه که زینب(1)، دختر محمد بن علی الرّضا علیهالسلام این قبّه بر سرتربت او بنا نهاد.»(2)
بارگاه بوریایی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام از همان آغاز، مطاف فرشتگان و محل زیارت دوستداران و شیعیان اهلبیت علیهمالسلام بود. بزرگان شیعی مانند سعد بن سعد، بر آستان روضه فاطمی به ادب ایستاده، و به ساحت قدسی آن حضرت درود میفرستادند. آنان از مشرق ضریح بوریایی آن حضرت، کنگرهای از عرش بزرگ خدای ـ عزّوجلّ ـ را مینگریستند که هزاران قندیل نور بر آن آویخته و فروزان بود.
از بهشت بابلان، عطر حضور جلوههای انسانیّت از آدم تا خاتم اوصیا، استشمام میگردید. از این روی، امام رضا علیهالسلام امر فرمودند که در زیارتنامه حضرت معصومه علیهاالسلام ساحت مقدسشان با درود و سلام و ابراز ادب و ارادت تقدیس گردد.(3)
در کنار روضه منوّره حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام چند تن از دختران و نوادگان حضرت امام جواد علیهالسلام مدفونند. نیز بعضی از کنیزان آن خاندان، در کنار آنان دفن شدهاند.
مؤلف تاریخ قم مینویسد: «و چون پس از وفات فاطمه، ام محمد، دختر موسی رضائیه وفات یافت، او را در کنار قبر حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام دفن کردند و پس از او، خواهرش میمونه را...».
و در این دو قبّه شش نفرند:
در قبّه اول، قبر ستّی فاطمه بنت موسیبن جعفر علیهاالسلام و نیز اممحمد... و نیز اماسحاق، جاریه محمد بن موسی.
در قبّه دوم، قبر امحبیب، جاریه ابیعلی... و قبر امقاسم دختر علی کوکبی و نیز میمونه دختر موسی. علیهالسلام »(1)
«... و زینب، و اممحمد، و میمونه، بنات الجواد علیهالسلام ثم بریهیه بنت موسی».(2)
بنا بر نقل مرحوم مجلسی، نه نفر از چهرههای فروزان در کنار این کانون نور آرمیدهاند که سه تن از فرزندان امام جواد علیهالسلام میباشند و چهار نفر، دختران موسی مبرقع (نوادگان امام جواد علیهالسلام ) و دو کنیز از کنیزان این خاندان میباشند.
فتحعلیخان صبا در این زمینه چنین سروده است:
تبارک اللّه از این بارگاه عرش آهنگ نه بلکه عرش بر افراشت آبگینه و سنگ
ز شرم قبّه زرّینت عرش را گویند که شد به پرده این، نُه رواق سیمین رنگ
ز نُه رواق فلک هفت بانوی عذرا(3)به دامن شرفش افتخار را زده چنگ
این اختران آسمان عفاف، در دریای نور عظمت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام شناورند. سزاوار است که در پاسداشت اجر رسالت و اکرام بنات آل رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، پس از زیارت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، این بانوان بزرگوار زیارت شوند و ساحتشان با این جمله: «السلام علیکنّ یا بنات رسول اللّه». و با خواندن قرآن و دعا تقدیس گردد.
بدون تردید، یکی از عالیترین فضایل حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، انتساب و ارتباط آن حضرت به خاندان وحی، رسالت و امامت است. بنابر نقل «سعد بن سعد»، در زیارتنامه آن حضرت چنین میگوییم:
«السلام علیکِ یا بنت رسول الله؛
السلام علیکِ یا بنت فاطمة و خدیجة؛
السلام علیکِ یا بنت امیرالمؤمنین؛
السلام علیکِ یا بنت الحسن و الحسین؛
السلام علیکِ یا بنت ولّی اللّه؛
السلام علیکِ یا اُختَ ولیّ اللّه؛
السلام علیکِ یا عمّة ولیّ اللّه؛
السلام علیکِ یا بنت موسی بن جعفر و رحمةاللّه و برکاته.»
آری، او دختر رسول خداست.
او دختر ولّی خداست.
او خواهر ولّی خداست.
او عمه ولّی خداست.
او دختر موسی بن جعفر علیهالسلام است.
او شکوفه گلستان رسالت و امامت است.
او پرتوی از آفتاب اسلام است که بر آسمان شهر امامان میدرخشد.
بدیهی است که تولد آن ستّی در خانه امامت و رشد و تربیت او در پرتو رهنمودهای آسمانی دو امام بزرگوار، آن حضرت را به چنین تعالی و کمال رساند. البته جوهره روح قدسی آن بزرگ بانو، شرط و اساس این کمالات بود. مقام
فرزندی و انتساب در دو افق، آشکار است.
آن حضرت، فرزند مقام رسالت و امامت است؛ بدین معنا که جلوهای فروزنده از خصال و مکارم پیامبر و ائمه علیهمالسلام ، بر سیمای او میدرخشد.
فاطمه از دودمان پاک پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امامان است و این شرفی است بسیار بزرگ و انتسابی است که ائمه علیهمالسلام با آن همه قداست ذاتی به آن افتخار میکردند و دشمنان آنان از این نسبت شرف آفرین، همیشه در رنج بودند و در شعله حقد و حسد خود میسوختند.
هارون بارها به حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام اعتراض میکرد: «چرا شما خود را فرزندان رسول خدا میشناسید؟»(1)
آن حضرت گاهی با آیات قرآن پاسخش را میفرمود: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْنائَکُمْ...»(2)
«هارون مگر قرآن نخواندهای؟ خداوند حسن و حسین علیهماالسلام را پسران پیامبر معرفی میکند. همچنین در آیه دیگر: «وَ وَهَبْنا لَهُ اِسحقَ وَ یَعْقُوبَ... وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ اِلْیاسَ کُلٌ مِنَ الصّالِحینَ»(3)عیسی را فرزند ابراهیم میشناسد؛ با آن که آن حضرت پدر نداشت و فقط از سوی مادر، فرزند ابراهیم علیهالسلام بود» و گاه دیگر، با برهان پاسخ او را میداد و میفرمود: «هارون! اگر امروز پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم زنده شوند و دختر تو را برای خود خواستگاری کند، آیا دخترت را به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تزویج میکنی؟»
هارون پاسخ داد: «نه تنها تزویج میکنم، بلکه مایه افتخار من خواهد بود.»
آن حضرت فرمود: این مطلب در مورد من صادق نیست؛ زیرا نه پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دختر مرا خواستگاری میکند و نه من دخترم را به او تزویج مینمایم. برای این که من فرزند آن حضرت هستم و این ازدواج حرام است؛ ولی تو از نسل
او نیستی.
هارون با شرمندگی میگفت: «آفرین، کاملاً درست است.»(1)
در فرهنگنامه ارزشی اسلام، گاهی قرابت و خویشی نشان کمالات معنوی است. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم اوج کمالاتِ سلمان را با جمله «سلمان منّا اهل البیت(2)سلمان از ما اهل بیت است» ارج مینهد و ائمه هدی علیهمالسلام جایگاه اصحاب مخصوص خود را با جمله «هو منّا(3)او از ماست». گرامی میداشتند.
فاطمه معصومه، دختر جمال نبوت، جلال امامت و کمال ولایت است. آن حضرت، در عرصهای زیارت میشود که وجود نازنین پیامبر و ائمه علیهمالسلام حاضرند و عطر حضورشان با شامّه قدسی، استشمام میگردد. بدین سبب است که ابتدا ساحت آن قدسیان زیارت میشوند و در عرصهای ملکوتی، حضور آن عرشیان حاضر، تقدیس و به ارواح مطهرشان درود و سلام تقدیم میگردد و سپس محضر ملکوتی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام زیارت میشود.(4)
اکنون پس از بیان شرافت نسب، به ذکر القاب و مناقب آن حضرت میپردازیم:
نخستین فضیلت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، مقام «شأناً من الشّأن» است که بنا به نقل سعد، در زیارتنامه آن حضرت آمده است:
«یا فاطمةٌ اشفعی لی فیالجنّة فانّ لکِ عنداللّه شأناً من الشّأن»(5)
«ای فاطمه! مرا در بهشت شفاعت کن. همانا برای توست نزد خداوند شأنی از شأنها.»
این شأن کدام است؟ این چه مرتبتی است که شفاعت آفرین است؟
آیا مرتبهای از امر ولایتی است که خداوند متعال به حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و فرزندانش عنایت کرده و به پاسداشت این مقام، خمس نیز برای آنان مقرر گردیده
است: «علی کُل امرئٍ غنم او اکتسب الخمس ممّا اصاب لفاطمة علیهاالسلام ، و لِمَن یلی امرها مِن بعدها من ذرّیتها الحجج...»(1)یا این شأن، پرتوی از آن شأن است که در زیارت جامعه میخوانیم: «والشأن الکبیر والشّفاعة المقبولة...»(2)
یا مقام بندگی و اطاعت خداوند است که ولایت آفرین است؛ اطاعتی که حاصل آن معرفةاللّه است و معرفتی که ولایت الهی ثمره آن میباشد و در افقهای گوناگون تجلّی میکند؛ گاه در سیمای نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ظاهر میشود و گاه دیگر، بر پیشانی وصّی، فروزان میگردد.
بندگی خداوند است که انسان را مَثَل و مثال خداوند قرار میدهد. در حدیث قدسی آمده است: «یابن آدم انا اقولُ للشیء کُن فیکون، اَطِعْنی فیما اَمَرْتُکَ، اَجْعَلْکَ تَقُولُ للشیءِ کُن فیکون(3)فرزند آدم، مرا اطاعت کن به آن چه به تو دستور میدهم تا تو را آنچنان سازم که هر آن چه را اراده کنی همان گردد.»
در محراب عبادت و بندگی خداوند است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مقام محمود نایل میگردد؛ مقامی که جمال مصطفی از آن تجلّی میکند و فروغ شفاعت، بر امت، میافشاند.(4)
بندگی خداوند، روح را لبریز از عشق و محبّت میسازد؛ جلوه معرفت الهی بر جان انسان پرتو میافکند و او را از روح قدسی برخوردار مینماید. روح قدسی است که انسان را مظهر صفات خداوند میگرداند و درهای آسمان و ملکوت بر او باز میگردد. قطره وجود انسان به دریای مجد و عظمت الهی متصل گشته، و قطره چون وصل به دریا گشت دریا میشود. از علاقهها وارسته و به حق پیوسته و ضیاء نظر الهی، آبشاری از نور را بر دیده جانش جاری میسازد(5).
1) 1. وسائل الشیعة، ج 6، ابواب ما یجب فیه الخمس، باب 8، ح 8.
2) 2. من لایحضرهالفقیة، صدوق، ج 3، ص 547، 551 و 552 (کتاب مزار).
3) 3. مستدرک الوسائل، نوری، ج 2، ص 298، (کتاب الجهاد، ابواب جهاد نفس و مایناسبه).
4) 4. مسند، احمد بن حنبل، ج 2، ص 528؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 365.
5) 5. مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.
امام صادق علیهالسلام در تعریف این مقام میفرماید: «اَلْعُبُودِیَّةُ جَوهَرَةٌ کُنْهُهاالرُّبُوبِیَّة(1)بندگی خداوند، گوهری است که باطن و ژرفای آن فرمانروایی بر موجودات است».
فاطمه معصومه علیهاالسلام درس معرفت و اطاعت را از امامان معصوم علیهمالسلام فرا گرفت و در مقام بندگی خداوند، نیکو ظاهر شد. جلوهای از این بندگی در هفده روز اقامتش در قم، «بیت النّور»(2)آفرید و تجلّی عبادت واطاعتش، ذکر و تسبیحش، سجود و رکوعش و قیام و قعودش، آسمان قم را تا ابد نور باران ساخت.
در این مکتب است که حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام به مقام «شأناً من الشّأن» نایل میگردد؛ مقامی عرشی و آسمانی که جز آگاهان به اسرار غیب، آن را نشناسند؛ نور شفاعت از آن میتابد و فروغ کرامات الهی از آن ظاهر میگردد.
مقام شفاعت، موهبتی است الهی که خداوند متعال به آنان که روحشان به جلوه قدسی مزیّن است، عنایت میکند. براساس بیان و دلالت روایات، عالیترین مرتبه آن «مقام محمود» است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز رستاخیز در آن مقام طلوع میکند و آبشار نور شفاعت را از آن مطلع بر امت جاری میگرداند.(3)
شفاعت در قرآن
بیست و پنج آیه قرآن(4)درباره شفاعت ـ نفیاً و اثباتاً ـ نازل شده است و فزون از
1) 1. مصباح الشّریعة، باب 100، ص 66؛ تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 556؛ شرح اسماء الحسنی، ملا هادی سبزواری، ص 5.
2) 2. بقعهای است در قم، خیابان چهارمردان، ابتدای بلوار عمار یاسر، میدان میر، مدرسه ستیّه.
3) 3. المیزان، طباطبایی، ج 1، ص 176 و 177.
4) 4. المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، واژه «شَفَعَ».
30 مرتبه این کلمه و مشتقات آن در قرآن تکرار گردیده است. این فزونی آیات، دلیل روشنی بر اهمیّت موضوع شفاعت در قرآن است.
بعضی از بزرگان، این مجموعه آیات را به هفت گروه تقسیم نموده و به بحث درباره آن پرداختهاند.(1)
آیاتی که مقام شفاعت را برای دارندگان اذن الهی اثبات میکند، عبارتند از:
«کیست که بدون اذن او شفاعت کند.»
شفیعی نیست که جز به اذن و فرمان او شفاعت کند.»
«در روز رستاخیز، شفاعت کسی سودی نمیبخشد، مگر شفاعت آن که خدا به او اذن دهد.»
«در آن روز، شفاعت هیچ کس سودی نبخشد؛ جز آن کسی که خدا به او اذن دهد و به گفتار او راضی شود.»
«کسانی، غیر خدا که مورد پرستش واقع میشوند [بتها...] هرگز قادر بر شفاعت نیستند؛ مگر آن گروه که به حق گواهی دهند و از صمیم جان به آن دانا باشند.»
«در آن روز هیچ کس [معبودهای دروغی] مالک شفاعت نباشد مگر آنکه (در این رابطه) با خدا عهدی داشته باشند.»
در باره کسانی شفاعت میکنند که مورد پسند خدا باشند و آنان از خوف خدا هراسانند.
دقّت در مفاهیم آیات، ما را به نکات زیر راهنمایی میکند:
در روز رستاخیز، گروهی باداشتن شرایطی شفاعت خواهند کرد.
یکی از شرایط شفاعت، اذن الهی است.
شفاعت کننده باید به یگانگی خدا و بندگی خویش گواهی دهد: «اِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقّ»
شفاعت کننده باید با خداوند، پیمان شفاعت داشته باشد: «اِلاّ مَنِ اتَّخِذَ عِنْدَ الرَّحْمن عهداً»
تقاضای شفاعت نباید با سخنی که خشم خدا را بر میانگیزد آمیخته باشد: «وَ رَضِیَ لَهُ قولاً»
شاید مقصود آیه این باشد که درخواست شفاعت نباید در باره افرادی باشد که شایستگی شفاعت را ندارند.
شفاعت در آیینه روایات
پیامبر اکرم و جانشینان راستین آن حضرت علیهمالسلام ، به پیروی از قرآن مجید و در راستای تفسیر آیات شفاعت، این موضوع را در سخنان خود یاد کرده و آن را یک اصل ثابت و نقطه درخشان در فرهنگنامه اسلام، بیان نمودهاند.
صدها روایت، درباره شفاعت و شرایط آن، در کتابهای حدیثی شیعی و سنی
1) 1. انبیاء/ 28.
موجود است. به ذکر چند روایت اکتفا میکنیم.
اولین شفیع رسول خدا صلیاللهعلیهوآله :
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اُعطیتُ خَمْساً... و اُعطِیتُ الشَّفاعَةَ فَاَخَّرْتُها لاُِمَّتی فَهِیَ لِمن لا یُشْرِکُ بِاللّهِ شَیْئاً(1)خداوند بزرگ به من پنج امتیاز عطا فرمود و یکی از آنها شفاعت است که آن را برای امت خود نگاه داشتهام، برای کسانی که مشرک نباشند».
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اَنَا اَوَّلُ شافِعٍ و اوَّلُ مُشَفَّعٍ(2)من نخستین کسی خواهم بود که شفاعت میکند و اولین کسی خواهم بود که شفاعتش پذیرفته میشود».
نیز فرمود: «اَسْعَدُ النّاسِ بِشَفاعَتی یَوْمَ الْقِیامَةِ، مَنْ قالَ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ خالِصاً مِنْ قَلْبِهِ اَوْ نَفْسِهِ(3)خوشبختترین افراد به واسطه شفاعت من در روز رستاخیز کسی است که بگوید: «لا اله الاّ اللّه» در حالی که در قلب و وجودش اخلاص داشته باشد».
نیز فرمود: «مَنْ صَلّی عَلی مُحَمَّدٍ وَ قالَ الَلّهُمَّ اَنْزِلْهُ الْمَقْعَدَ المُقَرَّبَ...(4)هر کس بر من درود فرستد و بگوید: خدایا، او را در روز قیامت به مقام قرب خود جای ده، شفاعت من برای او واجب میشود».
بنابر احادیث فراوان، در روز رستاخیز، قرآن و عترت نیز شفاعت میکنند. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اِنّی لاَشْفَعُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَاُشَفَّعُ، و یَشْفَعُ عَلِیٌّ فَیُشَفَّعُ وَ یَشْفَعُ اَهْلُبَیْتی فَیُشَفَّعُونَ(6)من در روز قیامت، شفاعت میکنم و شفاعتم پذیرفته میشود و
1) 1. مسند احمد، ج 1، ص 301؛ صحیح بخاری، ج 1، ص 92 و 119 (باب التّیمّم و کتاب الصلوة).
2) 2. سنن ترمذی، ج 5، ص 248، ح 3695؛ سنن دارمی، ج 1، ص 26 ـ 27.
3) 3. صحیح بخاری، ج 1، ص 36، (کتاب العلم، باب الحرص علی الحدیث).
4) 4. همان، ج 4، ص 108.
5) 5. خصال صدوق، ص 624.
6) 6. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص 15؛ مجمع البیان، ج 1، ص 104، (با اندکی تفاوت).
علی علیهالسلام شفاعت میکند و شفاعتش پذیرفته میشود، اهل بیت من شفاعت میکنند و شفاعت آنان هم پذیرفته میشود».
نیز فرمود: «اَلشُّفَعاءُ خَمْسَةٌ: اَلْقُرآنُ وَ الرَّحِمُ وَالاَمانَةُ و نَبِیُّکُمْ وَ اَهْلُ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ(1)شفاعت کنندگان پنج دستهاند: قرآن، خویشاوندان، امامت، رسول اکرم و اهلبیت پیامبر علیهمالسلام ».
نیز فرمود: «قرآن را بیاموزید؛ زیرا قرآن در روز قیامت، اهل قرآن را شفاعت میکند.(2)»
امام صادق علیهالسلام سه مرتبه فرمود: «وَاللّهِ لَنَشْفَعَنَّ لِشیعَتِنا...(3)به خدا سوگند! شیعیان خود را شفاعت میکنیم».
نیز فرمود: «شَفاعَتُنا لاَِهْلِ الْکَبائِرِ مِنْ شِیعَتِنا...(4)شفاعت ما برای کسانی از شیعیان ما است که مرتکب گناهان بزرگ شدهاند».
معاویة بن عمار از امام صادق علیهالسلام پرسید: «مَنْ ذَالَّذِی یَشْفُعُ عِنْدُهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ؛ آنان که از سوی خداوند اذن دارند، چه کسانی اند؟».
آن حضرت پاسخ داد: «قالَ نَحْنُ اُولئِکَ الشّافِعُونَ(5)ماییم آن شفاعت کنندگان که به اذن الهی شفاعت خواهند کرد».
پس از قرآن و عترت، فروغ شفاعت از جمال انبیای بزرگ، فرشتگان مقرّب، علمای ربانی، شهدا و مؤمنان، ساطع است. آنان در عرصه رستاخیز به شفاعت گناهکاران قیام میکنند.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «یَشْفَعُ النَّبِیُّونَ وَالْمَلائِکَةُ وَالْمُؤْمِنُونَ...(1)پیامبران و فرشتگان و مؤمنان شفاعت میکنند».
اکنون روشن شد که شفاعت جلوههای قدسی با اذن خداوند نزد او پذیرفته است. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم شفاعت میکند. قرآن و عترت شفاعت میکنند. پیامبران خدا شفاعت میکنند. دانشوران دینی و شهیدان شفاعت میکنند. خلاصه آنکه، علی علیهالسلام فرمود: «ما شفاعت میکنیم و دوستان ما نیز مقام شفاعت دارند.»(2)
حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام نیز شفاعت میکند. گستره سفره شفاعتش به وسعت تاریخ تشیّع و عموم شیعیان است. حضرت امام صادق علیهالسلام فرمود: «تَدْخُلُ بِشَفاعَتِها شیعَتِیَ الْجَنَّةَ بِاَجْمَعِهِمْ(3)به شفاعت او (فاطمه معصومه) همه شیعیانم به بهشت میروند.»
استحقاق چنین مقام و منزلتی برای حضرت معصومه علیهاالسلام روشن و آشکار است. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «کسی که قرآن را بیاموزد و احکام آن را پاس بدارد، خداوند او را اهل بهشت قرار میدهد و شفاعت او را درباره ده نفر از خویشاوندانش که همه سزاوار آتش باشند، میپذیرد.»(4)
نیز فرمود: «هنگامی که انسان مؤمنی، به نودسالگی رسد، خداوند گناهان او را میبخشد و شفاعت او را درباره خویشانش میپذیرد.»(5)
همچنین فرمود: «در پرتو شفاعت یک نفر از امت من، جمعیتی بیش از افراد
قبیله بنیتمیم به بهشت خواهند رفت.»(1)
شیخ مفید میگوید: «وَ یَشْفَعُ الْمُؤْمِنُ البَرُّ، لِصَدیقِهِ الْمُؤمِنِ المُذْنِبِ، فَتَنْفَعُهُ شَفاعَتُهُ و یُشَفِّعُهُ اللّهُ وَ عَلی هذَا الْقَوْلِ اِجْماعُ اْلاِمامِیَّةِ(2)مؤمن پارسا و نیکوکار برای دوست گناهکارش شفاعت میکند و خداوند، شفاعتش را میپذیرد و این مطلب، نزد عموم امامیه پذیرفته شده است. امامیه، اجماعی است.»
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «... وَ اِنَّ اَدْنَی الْمُؤْمِنِینَ شَفاعَةً یَشْفَعُ فی اَرْبَعینَ مِنْ اِخْوانِهِ(3)و کمترین مرتبه شفاعت مؤمن آن است که در باره چهل نفر از برادرانش شفاعت میکند».
با توجه به این مجموعه روایات، آشکار و بدیهی است که در سایه رحمت واسعه خداوند رحمان و مکانت عرشی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ، همه شیعیان به نور شفاعت آن حضرت وارد بهشت شوند.
عصمت از گناه و خطا، گوهری است آسمانی که خداوند متعال وجود پیامبران، ائمه هدی و فاطمه زهرا علیهمالسلام را به آن مزیّن نموده است و در کتب کلامی ما به این صفت ممتازند(4). این فروغ عرشی بسان نور، از افقهای مختلفی تجلّی میکند و مانند وجود، بر واجب و ممکن جاری است؛ گاه صبح باز میگردد و چهره خورشید نور میافشاند و گاه دیگر، بر آسمان شب، مهتاب فروزان است.
1) 1. سنن دارمی، ج 2، ص 328؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 46؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1444.
2) 2. اوائل المقالات، مفید، ص 52.
3) 3. همان، ص 53.
4) 4. الشّافی فی الامامه، شریف مرتضی، ج 2، ص 257 و 281؛ تلخیص الشافعی، شیخ طوسی، ج 1، ص 62 و 184؛ قواعد المرام فی علم الکلام، میثم بن علی بحرانی، ص174 ـ 179؛ کشف الفوائد، علامه حلی، ص 81؛ گوهر مراد، لاهیجی، ص 333؛ احقاق الحق، قاضی، ص 286 و 392؛.
فروغ عصمت، عالیترین افقش مشکات وجود پیامبراکرم وائمه علیهمالسلام است. پرتو عصمت در سیمای تربیت شدگان دامان رسالت و امامت نیز مشاهده میگردد و شخصیتهای فرزانهای مانند: عباس، زینب، علیاکبر و فاطمه معصومه علیهمالسلام مهتاب آسمان عصمتند.
بدون تردید، عصمت در سایه بندگی، اخلاص و اطاعت از خداوند متعال به دست میآید و هر قدر نور معرفت و عرفان افزون گردد، مراتب قُرب به خداوند افزون میشود. ثمره نزدیکی و قرب به خدا، دوری از پلیدی و گناه است.
شیخ مفید در «اوائل المقالات» چنین مینگارد: «اِنَّ اْلاِنْسانَ اِذا اَطاعَ سَمی تَوْفِیقاً وَ عِصْمَةً، وِ اِنْ لَمْ یُطِعْ لَمْ یَسْمُ تَوْفِیقاً وَ لا عِصْمَةً، وَ قَدْبَیَّنَ اللّهُ ذِکْرَ هذَاالْمَعْنِی فی کِتابِهِ بِقَوْلِهِ: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمیعاً»(1)وَ حَبْلُ اللّهِ هُوَدِینُهُ... فَصارَ تَمَسُّکُهُمْ بِاَمْرِهِ اِعْتِصاماً وَ صارَ لُطْفُ اللّهِ لَهُمْ فِی الطّاعَةِ عِصْمَةً، فَجَمیعُ الْمُؤْمِنینَ مِنَ الْمَلائِکَةِ وِ النَّبِییِّنَ، وَ اْلاَئِمَّةِ الْمَعْصُومُینَ، لاَِنَّهُمْ مَتَمَسِّکُونَ بِطاعَةِ اللّهِ تَعالی.»(2)
باری ملکه عصمت، نشان افتخاری است که در محراب بندگی و اطاعت الهی به دست میآید و این پیام قرآن کریم است:
«وَاذْکُرْ عِبدَنا اِبْراهِیمَ وَ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الاَیْدِی وَاْلاَبْصارِ؛ وَ اِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفینَ اْلاَخْیارِ»(3).
«وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَ اَوْ حَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ اِقامَ الصَّلوةِ وَ ایْتاءَالزَّکوةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِین»(4).
در این آیات، خداوند میفرماید: ما پیامبران را به پاس مقام بندگی و اخلاص برگزیدیم و آنان را به شکوه پیامبری و خصال آسمانی رساندیم.
زمزمه عارفانه و مناجات پیشوایان دین، جلوهای از این بندگی بود. آنان میگفتند: «اِلهی هَبْ لی کَمالَ اْلاِنْقِطاعِ إِلَیْکَ ...»
«خدایا! مرا به مقام انقطاع نایل فرما! و دیدگان جان ما را به تابش نظر خود روشن ساز تا پردههای نور را بشکافد و به سرچشمه عظمت و بزرگواری متصل گردد و ارواح ما آویزه مقام قدسی و عزّت گردد»(1).
«اِلهی! وَ اَلْحِقنِی بِنُورِ عِزِّکَ اْلاَبهَجِ...(2)خدایا! مرا به نور عزّت افروزت ملحق فرما، تا تو را بهتر بشناسم و از غیر تو جدا شوم و از مقام تو ترسان و نگران باشم».
فاطمه معصومه علیهاالسلام پرورش یافته دامان امامت است و در پرتو وارثان آیه تطهیر، به رشد و تعالی رسیده و به مقام قرب الهی راه یافته است. او از گناه و اشتباه منزّه است. بر آسمان خصال و رفتارش، فروغ عصمت پرتو افکنده است. او با صفت «معصومه»، شهره خاص و عام گردیده است و چون زینب علیهاالسلام فروغ عصمت از آن وجود آسمانی ساطع است(3).
در زیارتنامه دومی که برای حضرت معصومه علیهاالسلام نقل شده، آن حضرت با صفت «طاهره» تقدیس گردیده است: «السلام علیکِ ایّتهاالطاهرةُ الحمیدة...(4)سلام بر تو ای بانوی پاک و ستایش شده...»
این بانوی بزرگ، در سایهسار آیه تطهیر تربیت شده است.
زیارت چیست و آثار آن کدام است؟
زیارت، جان را به اشراق ملکوت سپردن، حضور در محضر نور و عروج و صعود روح است.
زیارت، ارتباط عرش و فرش، تجلّی عشق و شوق و عرصه جلوه و جذبه است.
زیارت، عبادت خداوند، فروغ عقل(1)و بصیرت جان است.
زیارت، نیاز روح و پیوند قطره با دریا است. نسیم بهشتی است که از شاخسار درخت طوبی روح را نوازش میکند. بارش باران رحمت بر بوستان جان و شگفتن گلواژههای معرفت است.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم که جلوه عرش خداست، به زیارت ملکوت میرود، آیات خدا را زیارت میکند(2)و در کنار «سدرةالمنتهی» نور باران میگردد.
زیارت انسان عارف، توجه به خداوند و رمز تقرّب به او است و جان را متحوّل میسازد و زنگار گناه از جان میشوید.
زیارت، نوعی حضور در برابر آینه است. خود را به «میزان» عرضه کردن است. خود را محک زدن است و خود را با الگو و مدل سنجیدن است(3).
در این تابش است که «پاکی» آنان ما را به «آلودگی»هایمان آشنا میسازد؛ «معنویت» و «روحانیت» آنان ما را به «مادیت» و «دنیا»گراییمان آگاه میگرداند.
طاعت آنان، معصیت ما را نورانیّت آنان تیره جانی و تاریک دلی ما را؛ صفای آنان، غل و غش ما را؛ خدا ترسی آنان هواپرستی ما را؛ تعالی روح و رتبه والایشان، مقام و پستی ما را نمایان میکند.
حضور در مزار امامان پاک، ما را آگاه میکند که اگر آنان در قلّهاند، ما هنوز به دامنه هم نرسیدهایم؛ اگر آنان مطهّرند، ما هنوز در فکر طهارت هم نیستیم؛ اگر آنان معصوماند، ما گرفتار معصیتیم؛ اگر آنان برگزیده خدایند، ما هنوز در دام ابلیس و هوای نفس اسیریم؛ اگر آنان در اوج معراج معنویاند، ما در هبوط مادی ماندهایم؛ اگر آنان بنده خدایند، مادر بند خودیم.
زیارت، زمینه ساز این تقابل و تقارن و مقایسه و محاسبه است و تا این سنجش
انجام نگیرد، به کاستی اخلاقی و ضعفهای معنوی خود واقف نخواهیم شد.»(1)
در این مقام است که ناقص، خود را در مقابل کامل و بیمار، خود را در محضر طبیب مییابد و درمان خود طلب میکند؛ حرکت و خودسازی آغاز میگردد. عشق از یک سو و فیض از سوی دیگر تجلّی میکند و زائر به سوی قلّه کمال بال میگشاید. زائر خود را در ساحتی مییابد که جلوههای انسانی و مدلها حاضرند. به ساحت آنان درود میفرستد. مقامشان را تقدیس میکند. برق تجلیّات الهی از عرشه ضریح بر جانش پرتو افشانی میکند، او را بیاختیار میسازد. احساس میکند که زیارت در حال حیات او است. گویا «مقام زیارت شده» را میبیند و مشاهده حضوری رخ میدهد؛ زیرا معتقد است که سلام و کلام مرا میشنود و پاسخ میدهد. به راستی حضور در یک چنین عرصه عرشی، چه جذبه و شوقی میآفریند. بدون شک، احساس حضور در چنین میقاتی زائر را تشنه شهد وصال میسازد و ارتباط عالم عرش و فرش حاصل میگردد.
نزول عرشیان، با لطف و فیض و عروج فرشیان با شهپر عشق و ایمان. این یک روی سکّه و آن روی دیگر، داستان هدایت و تربیت و معرفت است. آن عرشیان مهربان که هدایت انسان آرمانشان است، دریچههای ملکوت را به زائر میگشایند، دستش را گرفته و به سوی خود بالا میبرند. در این حال است که زائر خود را در هنگامه خاصی مییابد؛ روحش به طراوت نسیم بهشتی خشنود است. در دریای جان او طوفانی برپا میگردد. امواج عشق، محبت و عرفان درهم میغلطند. انقلابی در وجودش پدید میآید. بارقهای در ملکوت جانش میدرخشد(2)که او را به معدن عزّت و عظمت الهی متصل میگرداند. قطرات اشک از دیدگانش جاری میشود و زیباترین مفاهیم معرفتی در کتاب ضمیرش نقش میبندد. نسیم لطف الهی برجانش
میوزد. نفخات ربانی بر او نازل میگردد. بر زائر است که پاسدار چنین لحظهها باشد؛ زیرا پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اِنّ فی ایام دهرکم نفحاتٌ الا فتعرّضوا لها...»(1)گل توحید بر درخت فطرتش میشکفت و زمزمه تکبیر و تحمید و تسبیحش طنین میافکند، فروغی از مجد و عظمت پروردگار خویش را بر مشرق بارگاه «مزور» نظاره میکند.
از قبور اولیای خدا، نور معرفت، هدایت و عنایت میدرخشد. اینان واسطههای فیضند و زیارتشان کانونی برای رشد معنویات و زمینهای برای تعالی ارزشهای الهی در انسانهاست.
مرحوم نراقی در این رابطه مینویسد: «اِعْلَمْ اَنَّ النُّفُوسَ الْقَوِیَّةَ القُدْسِیَّةَ، لاسِیَّما نُفُوسَ اْلاَنْبِیاءِ وَ اْلاَئِمَّةِ علیهمالسلام اِذانَفَضُوا اَبْدانُهُمْ الشَّرِیفَةُ...»(2)
نفوس نیرومند قدسی، به خصوص پیامبران و امامان معصوم علیهمالسلام پس از رهایی از قفس تن و عروج به عالم ملکوت، بر جهان و امور آن کمال احاطه و استیلا را دارند. امور جهان نزد آنان آشکار است و موادّ جهان متأثّر از قدرت آنان است
هرکس به زیارتشان برود از آن آگاه و بر او شاهد و ناظرند.»
پس نسیم لطف این دوستان خدا بر زائران میوزد و پرتوی از فیوضات آنان بر زائران میتابد.
بنابراین زائر مهمان مائده معنوی اولیای خداست و زیارت، سرچشمهای است که زائر از آن شهد ولی و معرفت مینوشد و در پرتو فیوضات «مقام زیارت شده» شایستگی آن را مییابد که مورد توجه و عنایت قرار گیرد و رهپوی طریق هدایت گردد. زیارت، مؤمن را در آستانه ایمان مجسّم و اسوه اخلاق مینشاند. اشراق ملکوتی اماکن مقدس، فطرت را آفت زدایی میکند... زیارت انسان را به خطاهایش
متوجه و معترف میکند و در او بارقه امید و مغفرت میآفریند.(1)
این است رمز و راز صدور صدها روایت از سوی پیامبر اکرم و ائمه هدی علیهمالسلام درباره «شأن» و «اجر» و «کیفیّت» و آداب زیارت.(2)
آن همه پاداش بزرگ و بهت آور برای زیارت و برای هر قدم آن، به پاس نقش فرهنگی، تربیتی، معرفتی، سیاسی، اجتماعی و هدایتگر فرهنگ زیارت است.
درباره فضیلت زیارت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام روایات متعددّی از سوی امامان معصوم علیهمالسلام صادر گردیده است که هم بر منزلت و قداست این بانوی بزرگوار دلالت میکند و هم پاداش زیارتش را بیان میدارد؛ پاداشی بزرگ و بیمانند که همانند آن برای غیر امام معصوم علیهالسلام کم نظیر است.
اینک چند روایت نقل میکنیم:
امام رضا علیهالسلام فرمود: «مَنْ زارَها فَلَهُ الْجَنَّةُ(3)کسی که فاطمه معصومه را زیارت کند بهشت برای او خواهد بود».
امام جواد علیهالسلام فرمود: «مَنْ زارَ قَبْرَ عَمَّتی بِقُمَّ فَلَهُ الْجَنَّةُ(4)کسی که قبر عمهام را در قم زیارت کند، بهشت برای اوست».
امام رضا علیهالسلام فرمود: «مَنْ زارَها عارِفاً بِحَقِّها فَلَهُ الْجَنَّةُ(5)کسی که فاطمه معصومه
را زیارت کند، در حالی که حق او را بشناسد، بهشت برای او است».
امام صادق علیهالسلام فرمود: «... وَ لَنا حَرَماً و هُو قُمُّ و سَتُدْفَنُ فیها اِمْرَأَةٌ مِنْ وُلْدیتُسمّی فاطِمَةَ، مَنْ زارَها وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ(1)... و برای ما حرمی است و آن شهر قم است و به زودی زنی از فرزندان من در آنجا دفن میشود که نامش فاطمه میباشد. هرکس او را زیارت کند، بهشتی شدنش حتمی است».
پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند: «مَنْ زارَنی اَوْ زارَ اَحَداً مِنْ ذُرِّیَّتی، زُرْتُهُ یومَ الْقِیامَةِ فَاَنْقَذْتُهُ مِنْ اَهْوالِها(2)آن کس که مرا یا یکی از فرزندانم را زیارت کند، روز قیامت او را دیدار خواهم کرد و از ترس و وحشت آن روز، نجاتش خواهم داد».
فیض حضور در بارگاه نورانی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام و اکسیر نظر آن بانوی بزرگوار را باید از آنان پرسید که جانشان در پرتو تجلیّات این روح قدسی نورباران گشته و از افق این بارگاه، نور کرامت بر دیدگانشان تابش نموده؛ از صدراها که خود چنین نگاشتهاند: «کُنْتُ حِیْنَ تَسْویْدی هذَا الْمَقامَ بِکَهَکَ مِن قُری قُمَّ فَجِئْتُ اِلی قُمَّ زائِراً لِبِنْتِ مُوسی بْنَ جَعْفَر علیهماالسلام مُسْتَمِدّاً مِنْها وَ کانَ یَوْمَ جُمُعَةِ فَانْکَشَفَلی هذَا اْلاَمْرُ بِعَونِ اللّهِ تَعالی.»(3)از آنانکه فروغ مکاشفههای علمی، دیدگانشان را روشن ساخت و از عرشه ضریح به سوی ملکوت نگریستند، از زائران عارف که با بصیرت جان به جانان پیوستند و با دیدگان برزخی خود فرشتگان را مشاهده کردند که بر گرد این مطاف میچرخند و فرج حضرت مهدی علیهالسلام را دعا میکنند.
این بارگاه، مدرسه عشق و میقاتی برای عاشقان است. زائر در این ساحت، میهمان ملکوت است. نسیم لطف الهی بر او میوزد و نفحات ربانی بر او جاری است. این لحظهها خاطره آموزاند. پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «اِنَّ فِی اَیّامِ دَهْرِ کُمْ نَفَحاتٍ اَلا فَتَعَرَّضُوالَها...(4)در روزگاران زندگی شما، گاهی شمیمی از ملکوت میوزد. جان را
در پرتو آن معطر سازید و پاسدار آن هنگامهها باشید.» این لحظهها سرشار از آموزش و تربیتاند.
قم سرزمین عشق و محبّت است. چه نیکو گفته است خواجه عبداللّه انصاری پیرامون عشق: «عشق، آتش سوزان است و بحرِ بیکران است. همه جان است و همه جان را جانان... عقل در ادراک وی حیران است و دل در یافت وی ناتوان. نهان کننده عیان است و عیان کننده نهان و روح روح است و فتوح فتوح؛ لیکن روح اجساد و هیئت فؤاد. فراز جان است اگر خاموش باشد. دلش چاک کند و از غیر خودش پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و از قصّه وی کوی و شهر را خبر کند. هم آتش است و هم آب. هم ظلمت است و هم آفتاب.
عشق درد نیست؛ لیکن به درد آرد. چنان که علّت حیات است، مسبّب ممات است؛ هرچند مایه راحت است، پیرایه آفت است. محبّت، محبّ را سوزد. مجنون عشق، هم طالب سوزد و هم مطلوب.
آن کس که کمال عشق خود را بشناخت معشوق ز ذوق عشق با عشق شناخت (1)
عشقی که سازنده و سوزنده است، عشقی که نور خداست: «اَلْعِشْقُ نُورٌ یَشْرِقُ مِنْ مَطالِعِ الْحُسْنِ اِلی مَظاهِرِ اْلاُنْسِ» یا «اَلْعِشْقُ نارُاللّهِ الْمُوقَدَةُ یُحْتَرَقُ بِها اَشْواقُ اْلاَفْئِدَةِ؛ عشق، آتش شوق الهی است که شوق سوای خدا را میسوزاند»؛ «العشق مغناطیسٌ یجذب الارواح اللطیفة الی المحاسن الشریفة»، عشق همان مغناطیسی است که روحهای لطیف را به جمال معشوق معطوف میسازد.» به تعبیر عارفانهتر: «اَلْعِشْقُ سَلْطَنَةٌ رَبّانِیَّةُ عَلَی مَمْلِکَةِ النَّفْسِ اْلاِنْسانِیَّةِ بِتَجَلِّیّاتِ اَنْوارِ اْلاِلهِیَّةِ؛ عشق، حکومت و سلطنت الهی است که با تابش انوار جمال خود بر دل پاکان، آنان فانی در فنای او میگردند و خویش آنان در این تابش به سان بارقهای محو جمال او میگردند(2)».
این، عشق و دولت عشق است و به فرموده صدرای حکمت: عشق، عین وجود و وجود، همان گوهره عشق است و این دو با جمال و حسن، هم گوهرند. مراتب و آفاق عشق، همان مراتب وجود است و عشق قوی، وجود قوی میطلبد. حافظ چنین سروده است:
به چشم عشق توان دید، روی شاهد غیب که نور دیده عاشق ز قاف تا قاف است(1)
اکنون که فروغ عشق درخشید و این واژه آسمانی تفسیر شد، زائر با این شهپر به سرای کریمه اهلبیت علیهاالسلام بال میگشاید. او به عرصهای گام مینهد که سرزمین معرفت و عشق است.
وقتی عشق در کار باشد، خاک ره دوست را باید سرمه چشم نمود. زائر، چوب و سنگ و طلا و نقره نمیبیند. پیشانیهای تابناک، گنبد زرّین، عرشه ضریح و صدها جلوه برای او نمیدرخشد؛ بلکه او شهد ولایت مینوشد و زمزم حیات میآشامد و روحش تطهیر میگردد. شجره سبز امامت در این ساحت فروزان است. او در این ساحت مقدس به معشوقههای برین، عشق میورزد و سلام و درود میفرستد. این، زبان عشق و محبّت است.
اَمُرُّ عَلَی الدِّیارِ دِیارِ لَیْلی اُقَبِّلُ ذَا اْلجِدار وَ ذَاالْجِدارا
وَ ما حُبُّ الدِّیارِ شَغَفْنَ قَلْبی وَلکِنْ حُبُّ مَنْ سَکَنَ الدِّیارا(2)
این دیوار و آن دیوار را میبوسم، سرشک محبت میافشانم، به پاس آن محبوبی که در این مکان آرمیده است؛ نه آنکه به در و دیوار عشق ورزم. اشکهای غلطان برگونهها، بوسیدن در و دیوار، چشم بر چشمههای ضریح نهادن و شهد وصال چشیدن، ترجمان وابستگی روحی و قلبی یک دوست، به ساحت دوست میباشد.
زیارت، ارتباط جان با جانان است و این است شکوه فرهنگ زیارت.
ذکر خدا، انسان را در پرتو یاد خدا از بنده، قرار میدهد و یاد پیامبر و امام معصوم علیهمالسلام سبب میشود آن عرش نشینان ساحت ملکوت به یاد ما باشند و به ما دعا کنند و چشمه فیض برجان ما جاری گردد.
وقتی به محضر فاطمه معصومه علیهاالسلام درود میفرستیم. روح آن بانو با نگاه عرشی خود پرتو افشانی مینماید و لمعات نور و معرفت بر جانمان جاری میسازد.
هر که عاشق دیدیاش، معشوق دان کو به نسبت هست، هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان آب هم جوید به عالم تشنگان(1)
یاد آن قدسیان آسمانی، انسان را آسمانی میکند و به سرای جاودان هدایت مینماید.
یاد بلندان کن تو ای هوشمند تاشوی از یاد بلندان بلند
دوست، خاک سرزمین دوست را میبوسد؛ زیرا محبوبش بر آن گام نهاده است و نشانی از محبوب به همراه دارد. «تاج الدین فاکهانی» فقیه و ادیب اهل سنّت، به قصد زیارت کفش پیامبر که در «دارالحدیث الاشرفیة» نگهداری میشد به دمشق رفت. وقتی کفش را دید، افتاد و شروع به بوسیدن کرد. صورت را بر آن میمالید و اشک شوق میریخت و این شعر را میخواند:
فَلَوْ قِیلَ لِلْمَجْنُونِ: لَیْلی وَ وَصْلَها تُریدُ أَم الدُّنْیا وَ ما فِی طَوایاها؟
لَقالَ: غُبارٌ مِنْ تُرابِ نِعالِها أَحَبُّ اِلی نَفْسی وَ أَشْفی لِبَلْواها(2)
«اگر به مجنون گفته شود، وصال لیلی را میخواهی یا دنیا و آنچه در آن است؟ او در جواب خواهد گفت: غباری از کفش لیلی برایم محبوبتر است از دنیا.
فروغ عشق مقدس، که انعکاسی از تابش عقل و ایمان بر افق بلند مکانت والای آن انسان برین و آسمانی است، در فرهنگ زیارت تجلی میکند و زمزمههای عارفانه و حال خوشِ ارتباط عرش و فرش و لاهوت و ملکوت را پدید میآورد و قطرات اشک بر گونه زائر جلوه این زیبایی را ترسیم مینماید.
اسوههایی دیگر
بانوانی که نام و یادشان گذشت برترین زنان در طول تاریخ و درخشندهترین مدل آسمانی برای مرد و زن اهل ایمانند. به راستی عظمت روح و آوازه ایمانشان مرزهای زمین و زمان را در هم نوردیده و برای همه عصرها و عموم ملتها در سراسر جهان الگو و اسوه پارساییاند.
در فرهنگنامه اسلامی زنان بزرگ و با جلالت فراوانند که ذکر نامشان به تدوین دائرة المعارفی میانجامد. از این رو در این نوشتار کوتاه پرتوی از زندگی بعضی از آن زنان بزرگ فروغ دیدگان میگردد. باشد تا پرتوی از زندگی معنوی آنان چون، مشعلی فرا روی ما قرار گیرد.
او که دختر وهب بن عبد مناف بود، مادر پیامبر خداست و در فصاحت و بلاغت، جمال و کمال در زمان خود بی همتا بود(1).
وجود مبارکی که از ملکوت معنویتش فرزندی به دنیا آمد که به مقام «قاب قوسین او ادنی» و تجلی اعظم نائل گشت.
1) 1. ریاحین الشریعة، ج 2، ص 387؛ اعلام النساء، عمر رضا کحاله، ج 1، ص 10؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 97.
بدون تردید صدف حجاب و عفاف و پاکی آمنه آن فروزندهترین گوهر انسانیت را پرورش داد.
آن بانو به عقل و درایت، جمال و کمال مشهور به «حکیمه» قوم خود بود و در این کمالات سر آمد تمام زنان عرب معاصر خود بود و سیمای او بر افقی بلند میدرخشید(1). عبدالمطلب آمنه را برای پسرش عبدالله خواستگاری کرد و ثمره این پیوند خجسته و مبارک وجود عقل نخست و اشرف مخلوقات حضرد محمد صلیاللهعلیهوآله بود.
بر خلاف پندار بعضی از نویسندگان اهل سنت، قاطبه علما و اندیشمندان اهل سنت آن بانو را با وصف پاکی و ایمان ستودهاند و او را پیرو دین ابراهیم دانستهاند. نه تنها مادر رسول خدا؛ بلکه اجداد و نیاکان آن حضرت را مؤمن معرفی کردهاند و عالمانی همچون سیوطی، دمیاطی، ابن حجر و بسیاری دیگر بر این حقیقت تصریح کردهاند(2).
در این رابطه سیوطی چنین نگاشته است: «تا آنجا که من تحقیق و بررسی کردهام مادران پیامبران علیهمالسلام مؤمن بودهاند»(3).
آنان به آیاتی از قرآن استدلال کردهاند و نیز روایتی را از کعب الاحبار به این شرح بیان کردهاند که او میگوید: «من در بسیاری از کتابهای پیامبران گذشته خواندهام که فرشتگان به پاس تولد حضرت عیسی و حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله به زمین فرود آمدند و حجاب بهشتی را برای مادر این دو پیامبر برافراشتند(4).
بر اساس این روایت آمنه هم شأن حضرت مریم است و چون آن بانو پاک و برگزیده است.
در مذهب شیعه همه علما را اعتقاد آن است که پدران و نیاکان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تا آدم و حوا مؤمن بودهاند.
صدوق در اعتقادات خود چنین میگوید: «اعتقاد ما آن است که اجداد و نیاکان پیامبر خدا از حضرت آدم تا پدر بزرگوارش عبد الله مسلمان بوده و ابوطالب مسلمان و مادرش فاطمه بنت اسد نیز مسلمان بوده است.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم» و تولدش در تمام ادوار از طریق نکاح بوده و نیز عبدالمطلب حجت خدا بوده و ابوطالب جانشین اوست(1).
و نیز مرحوم مفید در این رابطه مینگارد: «همان گونه که ابو جعفر صدوق گفتهاند نیاکان، پدران پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله یکتاپرست و مسلمان بودهاند و اجماع شیعه بر این باور است».
فروغ آیات قرآن نیز این عقیده را تأیید میکند آنجا که میفرماید: «اَلَّذی یَراکَ حینَ تَقوُمُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدین»(2).
خدایی که تو را مینگرد و به انتقال تو در اهل سجود آگاه است؛ تحولات و انتقال تو را در اصلاب پیامبران و پاکان میداند.
رسول خدا نیز فرمودهاند: «پیوسته از صلب پاکی به صلب پاکی دیگر و از رحم پاکیزهای به رحم دیگر منتقل شدم تا در این زمان در کسوت پیامبری تجلی کردم.
این سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دلالت میکند که پدران و مادران آن بزرگوار مؤمن بودهاند؛ زیرا اگر کافری در این جمع بود پیامبر همه آنان را با وصف پاکی و طهارت نمیستود، چون طبق گفته قرآن مشرک نجس است. بنابراین حکم و داوری رسول
خدا به پاکی نیاکان خویش دلیل بر ایمان آن بزرگواران است(1).
در مجمع البیان نیز از بعضی مفسران مفهوم فوق بیان گردیده این معنا را «عطا و عکرمه» از ابن عباس نقل کردهاند و نیز سیوطی در درالمنثور ایمان اجداد پیامبر را از ابن عباس روایت کرده است.
از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام نیز روایت شده که فرمودند: «معنی آیه این است که جمله پدران و نیاکان پیامبر خدا از پیامبران، حجج الهی و اهل ایمان بودهاند»(2).
مرحوم مامقانی نیز در توصیف آمنه چنین نگاشته: «از ضروریات مذهب این است که پدران و مادران رسول خدا هرگز به شرک آلوده نگردیدند و تا حضرت آدم آنان به فروغ نور یکتاپرستی و ایمان مزین بودهاند».
آنگاه به آیاتی چون آیه «وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدین» و نیز آیه «وَ قُلْ رِبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیرا»(3)استدلال کرده که رسول خدا از طرف خداوند مأمور است به پدر و مادرش دعا کند و برای آنان از خداوند رحمت طلب نماید و حال آن که از سوی دیگر به رسولش دستور میدهد که هرگز برای آنان که مشرک از دنیا رفتهاند دعا نکند: «وَ لا تُصَلِّ عَلی اَحَدٍ مَنْهُمْ ماتَ اَبَدا»(4)و نیز در همین آیه میخوانیم: «وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِه(5)و بر قبر کافران نایست». حال آن که رسول خدا به زیارت قبر پدر و مادر و اجداد خود میرفتند.
به هر روی، دعای رسول خدا برای پدر و مادر و نیز زیارت قبر آن بزرگواران
نشان تابناکی از ایمان آن بزرگوران است.
اخبار فراوانی نیز این نظریه را مدلل میسازد و از مسلمات اعتقادی نزد شیعه بلکه قاطبه امت اسلامی است که پیامبر از اصلاب پاک و ارحام پاکیزه متولد شدهاند و نیازی به برهان نیست(1).
گذشته از این، فروغ ایمان و یکتا پرستی آمنه علیهاالسلام چنان بود که هنگام تولد پیامبر برای او مکاشفهای رخ داد. پرده کنار رفت و افقی روشن و نورانی در مقابل دیدگان او گشوده گشت و کاخهای سفید در ایران و قصرهای شام را مشاهده کرد. او این حقیقت را به فاطمه بنت اسد باز گو کرد فاطمه خندان به سوی ابوطالب آمد و بشارت داد به ابوطالب، و آنچه را آمنه به او گفته بود برای ابوطالب بیان کرد.
ابوطالب گفت: «آیا تعجب میکنی و حال آن که خداوند به تو فرزندی خواهد داد که وصی و جانشین و وزیر این مولود خواهد بود»(2).
از روایات ائمه هدی علیهمالسلام و نیز مضامین عرشی و آسمانی زیارت نامههای مأثور و معتبر آشکار است که از آنگاه که نور پیامبر خدا در صلب آدم قرار گرفت این نور در اصلاب پاک و ارحام مطهر جاری بود و هرگز سیاهی شرک و آلودگی کفر آن را نیالود؛ تا این نور به عبدالمطلب رسید. آنگاه دو نیمه شد، نصف آن نور در صلب عبدالله و نصف دیگر آن در صلب ابوطالب قرار گرفت(3).
گذشته از این، فروغ یکتاپرستی آن بانو را در سرودهای که هنگام مرگ به یادگار گذاشتهاند، میتوان دید.
محمد صلیاللهعلیهوآله شش ساله بود که مادرش آمنه برای دیدار با خویشان و زیارت قبر شوهرش عبدالله همراه عبدالمطلب عازم مدینه شد. در راه بازگشت بیمار شد(4). در بستر مرگ نگاهش به محمد صلیاللهعلیهوآله افتاد که در کناری بازی میکند. در آن حال اشعاری به این مضمون سرود: «اگر آنچه را در خواب دیدهام صحیح باشد، پس تو همان پیامبر برگزیده خدایی به سوی مردم، که فروغ دعوتت به توحید و اسلام و دین
پدرت ابراهیم، مکه و اطراف آن را فرا میگیرد.
و اینک قسمتی از آن سروده:
فانت مبعوث الی الانام تبعث فی الحل و فی الحرام
تبعث بالتوحید و الاسلام دین ابیک البرّ ابراهام
و نیز در گفتاری دیگر میگوید: «خداوند تو را از دوست داشتن و پرستش بتها باز داشته است». سپس ادامه داد: «هر زندهای میمیرد و هر نوی کهنه میشود و هر بزرگی فانی میگردد و من میمیرم، ولی نامم باقی خواهد بود؛ چرا که فرزند نیکوکاری به جای نهادهام»(1).
آمنه علیهاالسلام در سرزمین ابواء جهان را بدرود گفت(2). ولی همان گونه که پیش بینی کرده بود محمد به فروغ تجلی اعظم منور و به مقام رسالت رسید و در پرتو نام محمد صلیاللهعلیهوآله نام آن بانوی پاک جاودانه شد.
آن بانو دختر اسد بن هاشم و یگانه همسر ابوطالب علیهالسلام بود. آن حضرت برای ابوطالب شش فرزند آورد: چهار پسر به نامهای طالب، عقیل، جعفر و علی علیهالسلام و دو دختر به نامهای فاخته «ام هانی» و جمانه.
مهر و محبت فاطمه به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله
از آغاز ولادت محمد این بانو در خدمت آمنه بود. چون محمد به دنیا آمد، فروغی از مشکات وجودش پدیدار و افقی در مقابل دیدگان آمنه گشوده شد که
کاخهای سفید فارس و قصرهای شام را مشاهده کرد. آمنه این مکاشفه را برای فاطمه بیان کرد و او شادمانه به سوی ابوطالب آمد و به او بشارت داد و آنچه را آمنه گفته بود برای او نقل کرد. ابوطالب گفت: «به تو مژده دهم که از تو نیز پسری به دنیا میآید که وصی و وزیر این مولود خواهد بود»(1).
وقتی مرگ عبدالمطلب فرا رسید، فرزندان خود را فراخواند و به آنان گفت: «کدام یک از شما کفالت محمد را به عهده میگیرد؟»
آنان انتخاب کفیل را به عهده محمد که کودکی هشت ساله بود گذاشتند. آن حضرت، ابوطالب را انتخاب کرد.
عبدالمطلب سفارشات لازم را نمود و محمد قدم به خانه ابوطالب عموی خود گذاشت.
فاطمه این بانوی بزرگ چون مادری مهربان خدمت او را به عهده گرفت. کوشید تا به بهترین صورت از محمد مراقبت و پرستاری نماید.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در این رابطه چنین میگوید: «با این که فاطمه چند فرزند داشت؛ ولی آنان را گرسنه میگذاشت و مرا سیر میکرد. در حالی که آنان برهنه بودند، مرا میپوشانید و در حالی که آنان ژولیده و غبار آلود بودند، غبار از چهره من میزدود و لباسهای مرا پاکیزه میساخت»(2).
امام صادق علیهالسلام فرمود: «فاطمه از مهربانترین و نیکوکارترین مردم نسبت به رسول خدا بود»(3). رسول خدا فرمود: بعد از ابوطالب هیچ کس مانند او به من مهربان نبود. آن بانو از راویان رسول خداست و 46 حدیث از آن بزرگوار روایت کرده است(4).
این بانوی بزرگ پیش از اسلام موحد و معتقد به خداوند یکتا بود. هنگام تولد پیامبر بشارت تولد و داستان تجلی حقیقتی که برای آمنه رخ داده بود برای ابوطالب بیان کرد(1).
و نیز آن بانوی بزرگوار میگوید: «چون پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به خانه ما آمد، درخت خرمایی وجود داشت که مدتی بود خشک شده بود. روزی آن حضرت با دست مبارکش آن درخت را لمس کرد. در همان هنگام درخت سبز شد و خرمای تازه داد. من هر روز خرماهایی که از درخت میافتاد جمع میکردم و درون ظرفی میریختم. محمد نزدیک ظهر میآمد آن خرماها را از من میگرفت و میان بچهها تقسیم میکرد. روزی به منزل آمد و فرمود: «مادر خرماها را بده». گفتم: «فرزندم! امروز درخت خرما نداشت». سوگند به فروغ سیمای او دیدم به سوی درخت رفت و سخنانی به زبان جاری کرد. ناگهان درخت خم شد، به مقداری که سر درخت در دسترس محمد قرار گرفت و محمد آنچه نیاز داشت خرما چید و درخت به حال اول باز گشت. آن روز این دعا به زبانم جاری شد: «خدایا! ای پروردگار آسمانها به من فرزندی بده تا برادری برای محمد باشد. همان شب خداوند علی را به من عطا فرمود»(2).
هنگام ولادت علی علیهالسلام نیز فروغ معنویت این بانو تجلی کرد. آن بانو در مسجد الحرام بود که درد زایمان او را فرا گرفت. به کنار کعبه آمد و به ساحت ربوبی عرضه داشت: «پروردگارا! من به تو و همه پیامبران و کتابهایی که از سوی تو آمده و گفتار جدم حضرت ابراهیم ایمان دارم؛ او که این خانه را بنا کرد. خدایا به حق او و به حق
نوزادی که در شکم من است ولادت او را بر من آسان کن».
پس از این نیایش ناگهان دیوار کعبه شکافته شد و فاطمه درون خانه رفت. علی به دنیا آمد و فروغ معنویت این بانو و فرزندش علی علیهالسلام در تاریخ طنین افکند و جاودانه شد(1).
فاطمه دارای چنین مقامی بود. از این رو، هنگامی که محمد صلیاللهعلیهوآله به رسالت مبعوث شد آن بانو در شمار نخستین بانوانی بود که به آن حضرت ایمان آورد. حضرت برای ملاقات او به خانهاش میرفت. او را گرامی میداشت و در خانه او استراحت میکرد(2)و او را مادر میخواند(3). پس از مرگ برای او دعا میکرد و میگفت:«اللهم اغفر لامی فاطمه بنت اسد»(4).
آن بانو در راه ایمان خود فداکاری بسیار کرد و سختیهای بسیاری را تحمّل نمود همراه ابوطالب در شعب پیامبر خدا را یاری نمود.
از اولین زنانی بود که در کاروان «فواطم»(5)پیاده به مدینه هجرت کرد تا در کنار رسول خدا و در خدمت او باشد(6). و از نیکوکارترین افراد نسبت به آن حضرت بود(7).
مراتب ایمان او چنان بود که هر آنچه را رسول خدا میفرمود، بر جان او جاری میشد.
با بصیرت جان و ایمان جهنم و بهشت را میدید. احوال و سختیهای قبر و حشر را مشاهده میکرد. از این رو، روزی پیامبر خدا فرمودند: «مردم در قیامت بدون آن که تن پوشی داشته باشند برانگیخته میشوند؛ آن گونه که روز تولد زاده میشوند». این سخن را فاطمه شنید. آه و ناله او بلند شد. رسول خدا به او گفت: «از خداوند مسألت مینمایم که شما را پوشیده محشور نماید»(8).
1) 1. اعلام النساء المؤمنات، ص 491.
2) 2.اعلام النساء، عمر رضا کحاله، ج 4، ص 33.
3) 3. کافی، ج 1، ص 452.
4) 4. اعلام النساء المؤمنات، ص 491.
5) 5. فاطمه بنت اسد، فاطمه زهرا، فاطمه بنت زبیر.
6) 6. کافی، ج 1، ص 452.
7) 7. همان.
8) 8. بحار، ج 6، ص 241، باب 8، احوال البرزخ؛ اعلام النساء، عمر رضا کحاله، ج 4، ص 33؛ اعلام النساء المؤمنات، صص 491 - 490.
و نیز آن حضرت از فشار قبر و سختی آن گفتند. فاطمه گفت: «وا ضعفاه» رسول خدا فرمود از خداوند میخواهم که آن سختیها را از تو بر دارد.
آن بانو به پیامبر گفت: «میخواهم کنیز خود را آزاد کنم». پیامبر خدا به او گفت: «اگر چنین کنی، خداوند در مقابل هر عضوی از آن، عضوی از پیکر تو را از آتش نجات میدهد». چون بیمار شد به رسول خدا وصیت کرد که کنیز او را آزاد کند، ولی چون قدرت بر تکلم نداشت با اشاره به پیامبر خدا گفت. رسول خدا پذیرفت و کنیز را آزاد کرد(1).
پس از چند روز بیماری فاطمه جهان را بدرود گفت. علی علیهالسلام گریان به حضور پیامبر خدا آمد و عرضه داشت: «مادرم از دنیا رفت». رسول خدا فرمود: «به خدا سوگند مادر من نیز بود». آنگاه گریست و فرمود: «وا اماه».
سپس به علی علیهالسلام گفت: «یا علی! پیراهن و ردای مرا بگیر و فاطمه را در آن کفن نمایید. وقتی از مراسم کفن فارغ شدید مرا خبر کنید».
پس از آن که فاطمه را کفن کردند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را خبر کردند. آن حضرت برای اقامه نماز بر آن بانوی اسلام حاضر شد و نمازی بر پیکر آن بانو خواند که بر هیچ کس چنین نمازی نخواند. هفتاد تکبیر بر او گفت(2). چون از علت آن جویا شدند فرمود: «به تعداد صفهای فرشتگان که در نماز بر او حاضر بودند بر او تکبیر گفتم. هفتاد صف از فرشتگان در نماز بر فاطمه حاضر بودند و من به تعداد آن
صفوف تکبیر گفتم». آنگاه جنازه را بر دوش گرفت و تا نزدیک قبر زیر جنازه بود. در آنجا جنازه را بر زمین نهاد(1). ابتدا خود داخل قبر شد و در آن خوابید. سپس جنازه را به دست خود در قبر نهاد آنگا.ه سر خود را به طرف او خم کرد و مدتی با او سخن گفت. در ضمن سخنان خود به آن بانو گفت: «پسرت، پسرت» آن گاه از قبر خارج شد و قبر را پوشانید و خود را بر روی قبر انداخت. حاضران شنیدند که پیوسته میگفت: «لا اله الا الله خداوندا او را به عنوان امانت به تو میسپارم». سپس از جای برخاست و بازگشت. یاران از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله علت این اعمال بی سابقه را پرسیدند. در جواب فرمودند: «روزی چگونگی روز قیامت را برای فاطمه بیان میکردم و این که مردم در آن روز برهنه محشور میگردند. آن بانو گفت: «وای از این رسوایی!» من ضمانت کردم که خداوند او را پوشیده محشور گرداند. از این رو او را در پیراهن خود کفن کردم و از فشار قبر گفتم. او ناله کرد و گفت: «وای از ناتوانی!» و من پذیرفتم که خداوند او را از فشار قبر در امان دارد و توی قبر او خوابیدم.
این که خم شدم و با او سخن گفتم برای این بود که در پاسخ دو فرشته خدا جوابها را صحیح بگوید. از این رو چون از او پرسیدند پروردگارت کیست؟ پاسخ گفت و چون از پیامبرش پرسیدند، پاسخ گفت و چون پرسیدند امامت کیست؟ در جواب در ماند از این رو به او گفتم: «پسرت، پسرت علی...»(2).
در روایتی آمده که پیامبر خدا در قبر فاطمه ایستاد و با صدای بلند گفت: «فاطمه! من محمد، سید فرزندان آدم هستم و فخر نمیورزم. چون آن دو فرشته بر تو وارد شدند و از خدایت پرسیدند بگو: «الله پروردگار من است و محمد پیامبر من و اسلام دین و قرآن کتابم، و فرزندم «علی» امام و ولی من است. «آنگاه از قبر خارج شد»(3).
فرزندان این بانوی بزرگ آیت و نشانه معنویت اوست. دوازده فرزند او به مقام والای امامت رسیدند که آخرین آنان خاتم اوصیا، حضرت مهدی عجل الله تعلی فرجه الشریف است.
دهها نفر از فرزندان آن حضرت در زمان حکومت امویان، عباسیان به شهادت رسیدند(1)و امروز نیز میلیونها نفر از فرزندان و ذراری آن بانو در جهان زندگی میکنند.
بانویی که زندگیاش ویژه، فرزندانش دارای مقام امامت، و احترام پیامبر خدا به او مخصوص بود. چگونه قابل توصیف و بیان است و کدام زبان و قلم را یارای وصف فضائل و مناقب آن بانو است.
سلام خداوند و فرشتگان بر آن بانوی بزرگ باد.
مادر امام سجاد شهربانو(2)، دختر یزدگرد، پادشاه ایران بود؛ که بنابر اصل پذیرفته شده نزد شیعه از طهارت و پاکی و ایمان برخوردار بود. این بانوی بزرگ و بزرگزاده نجیب، عفیف و پاکدامن بود و صدف تقوایش گوهری تابناک پرورش داد(3). و در زایمان فرزند بزرگوارش جهان را بدرود گفت(4).
اگر چه او در کاخ و دربار یزدگرد به دنیا آمد، ولی بر خلاف محیط خانواده دارای ایمان و اعتقاد بود و بر فطرت پاک خداشناسی میزیست. اخلاق فاسد و باورهای
نادرست دربار نتوانسته بود فروغ حقیقت را از او بپوشاند.
به هر روی، از زندگانی قبل از اسارتش اطلاع دقیقی در دست نیست، ولی این داستان را او خود میگوید: «قبل از اسارت به دست مسلمانان شبی در خواب دیدم که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله همراه امام حسین علیهالسلام به خانه ما آمد و رسول خدا مرا به عقد امام حسین علیهالسلام در آورد. چون از خواب بیدار شدم نسبت به امام حسین محبت خاصی را در قلب خود احساس کردم. شب بعد باز خواب دیدم که فاطمه زهرا علیهاالسلام آمد و اسلام را بر من عرضه کرد و مسلمان شدم. پس از آن فاطمه به من فرمود: «به زودی لشکر اسلام این سرزمین را فتح خواهند کرد و بدون این که حادثهای برای تو رخ دهد به فرزندم حسین علیهالسلام میرسی»(1).
چون مدائن پایتخت دولت ساسانی فتح شد، خاندان یزدگرد به اسارت در آمد. شهربانو جزء اسرا بود. آنان را به مدینه آوردند و در مجلسی اسرا و از جمله شهربانو را بر خلیفه دوم عرضه کردند. چون آنان را در آن مجلس حاضر کردند، شهربانو سیمای خود را پوشاند و گفت: «هرمز روزت سیاه باد!» عمر سخن او را شنید و تصور کرد دشنام میدهد. از این رو گفت: «این کنیز مرا ناسزا میگوید و خواست او را تنبیه کند». علی علیهالسلام او را از این امر باز داشت(2).
آنگاه خلیفه دستور داد تا او را بفروشند و برای این که خریداران پول بیشتری بپردازند گفت چهره خود را ظاهر سازد که این بانوی مکرم از این کار خودداری کرد و به شدت بر سینه مأمور کوبید.
علی علیهالسلام که شاهد این جریان بود به عمر گفت: «رسول خدا فرمود که بزرگ هر قوم را احترام کنید. پس او را در انتخاب شوهر آزاد بگذار و هر کس را که انتخاب کرد قیمتش را با او حساب کن»(3).
وقتی که چنین مقرر شد که او خود همسر را انتخاب کند از پس پرده از او سؤال
شد: «آیا شوهر میخواهی؟» او سکوت کرد.
علی علیهالسلام فرمود: «او اراده ازدواج دارد و خود هر که را میخواهد انتخاب کند.
عمر گفت: «از کجا دانستی که او با ازدواج موافق است»؛ فرمود: «چون دختری از بزرگان را خواستگاری میکردند و سرپرست نداشت، رسول خدا فرمود: از او سؤال کنید آیا شوهر میخواهد؟ اگر خاموش ماند و سکوت کرد. سکوت او را نشان رضایت او بدانید»(1).
شهربانو امام حسین علیهالسلام را انتخاب نمود و با اشاره، جوان مورد نظر خویش را برگزید. حضرت علی علیهالسلام این بانو را مریم و یا بنابر قولی فاطمه نامید(2). در حق او سفارشهای اکید را به فرزند خود نمود و فرمود: «او پسری خواهد آورد که بهترین افراد روی زمین است»(3).
این بانو را با لقب «سیدة النساء» میخواندند که خود نشان کرامت و بزرگواری اوست»(4).
تنها یادگار این بانوی مکرمه، امام زینالعابدین علیهالسلام است و پس از تولد امام سجاد در نفاس زایمان جهان را وداع گفت»(5).
مرحوم مامقانی اسارت آن بانو را در زمان خلافت عثمان مینگارد(6). بعضی نیز اسارت آن را در زمان حکومت امیرالمؤمنین ذکر کردهاند و دلیل آن را فاصله طولانی بین زمان اسارت در زمان خلیفه دوم و تولد امام سجاد که در سال 38 هجری بوده است میدانند.
فاطمه، مادر امام محمد باقر علیهالسلام دختر امام حسن مجتبی است. کنیه او ام عبدالله بود. القاب آن بانو را «صدیقه»، تقیه(1)، آمنه و محسنه نگاشتهاند(2).
آن بانو دختر امام و همسر امام و مادر امام بود و خود بانویی بسیار با فضیلت بود. اگر نبود در توصیفش جز گفته امام صادق که پیرامونش فرمود: «کانت صدیقةً لم تدرک فی آل الحسن امرأة، مثلها»(3). همین سخن او را بر افق بلند عزت فروزان ساخته و بر بلندای قداست نور افشان نموده است.
او زنی راستگو بود و در خاندان امام حسن همانندی نداشت.
امام صادق علیهالسلام او را مریم آل رسول دانسته و به صفت آن بزرگ بانو او را ستود. در بیانی دیگر او را چنین ستود: «کانت ممن آمنت و اتقتْ و احسنت و الله یحب المحسنین»(4).
آن بانو از زنان با ایمان، پرهیزگار و نیکوکار بود و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
فرزندش امام باقر علیهالسلام اولین فرزندی بود که بعد از حسنین و زینب کبری مادر و پدرش علوی و فاطمی بودند(5).
بنابر شواهد و قراینی آن بانو همراه با همسر و فرزندش امام باقر علیهالسلام در نهضت عاشورا حضور داشت و همراه کاروان اسرای آل رسول به کوفه و شام رفت. سختیهای آن سفر را در کنار عمهاش زینب علیهاالسلام تحمل کرد و روزهای سختی را در زندگی نامه افتخار آمیزش ثبت نمود. آن بانو معدن کرامات بود.
امام باقر علیهالسلام فرمود: «کانت امی قاعدةً عند جدار فتصدع الجدار و سمعنا هدةً
شدیدة....»(1)مادرم کنار دیواری نشسته بود که به طور ناگهانی از دیوار صدایی بلند شد و دیوار از جا کنده شد. مادرم با دست به دیوار اشاره کرد و فرمود: «لا و حق المصطفی ما اذن الله لک فی السقوط....؛ نه به حق مصطفی خداوند به تو اجازه فرود و افتادن ندهد». پس آن دیوار در هوا معلق ماند. مادرم از آنجا برخاست و کنار رفت و اجازه داد تا دیوار فرو ریخت. پدرم امام سجاد به شکرانه این رفع خطر صد دینار صدقه داد(2).
این کرامت جلوهای از فروغ ایمان اوست.
باری، دامان پاک و ملکوت ایمانش باقر العلوم آل محمد را در خود پرورش داد و به مقام مادری امامان و ذوات مقدس بعد از آن حضرت نیز نایل آمد.
آن بانو دختر قاسم بن محمد بن ابوبکر است. و از زنان پرهیزکار و با ایمان، عالم، خردمند و خردورز به شمار میآید. گفتهاند نامش فاطمه بود(3).
فرزندش امام صادق علیهالسلام آن بانورا این گونه ستود: «کانَتْ اُمّی مِمَّن امَنَتْ و اتقَّتْ وَ اَحْسَنَتْ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنین(4)مادرم از بانوان با ایمان، پرهیزکار و نیکوکار بود و خداوند نیکوکاران را دوست دارد».
برقی در رجالش او را از روایت کنندگان از امام صادق علیهالسلام میشمارد(5).
آن بانو چنان بزرگوار و با جلالت بود که به لقب «المکرّمه» ممدوح گردید و امام صادق علیهالسلام را ابن المکرمه میخواندند.
مسعودی در مروج الذهب در توصیفش مینگارد: «آن بانو سرآمد زنان
پرهیزگار زمان خود بود»(1).
امام صادق فرمود: مادرم از گفته پدرم به من گفت: «قال ابی: یا ام فروة انّی لادعو الله لمذنبی شیعتنا فی الیوم و اللیله الف مرة....؛ ای ام فروه، من در هر شبانه روز هزار مرتبه برای شیعیان گناهکار دعا میکنم و برای ایشان طلب مغفرت مینمایم. چون ما دانسته، مصیبتها را تحمل میکنیم، ولی آنان بر آنچه نمیدانند صبر مینمایند»(2).
آن حضرت مشهور به حمیده بربریه یا «حمیدة المصفاة» و لقب او لؤلؤه و پدرش صاعد بربری از اهالی اندلس بود(3).
آن بانو از جلوههای پاک و با ایمان بوده و صدف معنویتش گوهری تابان پرورید.
وی کنیزی بود که امام باقر علیهالسلام او را خرید و به فرزندش جعفر علیهالسلام بخشید و او مزیّن به شرافت مادری امام هفتم گردید.
امام صادق علیهالسلام در شأن آن بانو فرمود: «حُمیدة مصفاة من الادناس کسبیکة الذهب....؛ حمیده چون طلایی ناب از زشتیها و پلیدی پاک بود». او در پناه ملائکه الله بود و او را حفظ میکردند تا خداوند او را به عنوان همسر به من و به عنوان مادر به حجت بعد از من عطا فرمود(4).
محدث قمی در شأنش مینگارد: «از محتوای بعضی روایات بر من روشن شده که آن بانو بسیار عالم و فقیه بود و امام صادق علیهالسلام به زنان سفارش کرده بوده که احکام و مسائل دینی را از او بیاموزند(5).
در خبر آمده که چون امام باقر علیهالسلام او را خرید از نامش سؤال کرد. گفت: «نامم حمیده است». امام فرمود: «در دنیا و آخرت حمیده باشی. بگو ببینم آیا دوشیزه هستی؟» گفت: «آری«. امام فرمود «چگونه؟ حال آنکه برده فروش کنیزان را فاسد میکنند». عرض کرد: «مالک من نیز چنین قصدی داشت، ولی هرگاه تصمیم میگرفت، خداوند مردی را که موها و محاسنش سفید بود بر او مسلط میکرد. آن پیرمرد به او سیلی میزد تا او را از تصمیمش منصرف میساخت و این کار چندین بار تکرار شد».
امام باقر علیهالسلام فرمود: «ای جعفر، این کنیز را به همراه ببر که به زودی مادر بهترین فرد روی زمین خواهد بود»(1).
ابو بصیر میگوید: بر حمیدة المصفاة وارد شدم تا شهادت امام صادق علیهالسلام را به او تسلیت گویم. آن بانو بسیار گریست و گفت: ای ابا محمد! موقع مرگ از امام صادق علیهالسلام مسأله عجیبی مشاهده شد. آن حضرت چشمهای خود را گشود و فرمود: «خویشانم را در کنارم جمع کنید». ما همه خویشان را کنار بسترش جمع کردیم. امام علیهالسلام نظری به اطرافیان افکند و فرمود: «ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة(2)شفاعت ما به کسانی که نماز را سبک بشمارند نخواهد رسید».
امام صادق هنگام وفات به پاس صیانت از جان امام کاظم علیهالسلام پنج نفر را وصی خود قرار داد که عبارت بودند از امام کاظم علیهالسلام ، عبدالله افطح، محمد بن سلیمان والی مدینه، منصور عباسی، و حمیده خاتون همسر خود(3).
نجمه خاتون از زنان ارجمند، با فضیلت و کم نظیر تاریخ است. در مقام و منزلت آن بانو همین بس که از افق معنویتش فروغ جمال امام هشتم ساطع گشت. برای این بانو نامهای متعددی نقل شده که بعضی از آنها عبارتند از: «اروی، تُکتَم، سما، طاهره، ....»(1).
القاب آن بانوی بزگ عبارتند از: خیزران، شقراء النوبیه(2).
در جمع اسامی و القاب آن بانو نام نجمه و طاهره میدرخشد. چون در روایتی آمده که جناب حمیده، مادر حضرت امام موسی بن جعفر علیهاالسلام در عالم رؤیا پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله را زیارت کرد. در آن حال پیامبر خدا به حمیده فرمود: «یا حمیدة هی نجمة لابنک موسی فانه سیولد له منها خیر اهل الارض؛ ای حمیده، نجمه را به فرزندت موسی هدیه کن که از بهترین اهل زمین متولد خواهد شد»(3).
در خبر دیگر چنین آمده: چون حضرت علی بن موسی از مادر متولد گردید، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام به نجمه گفت: «ای نجمه، کرامت پروردگارت گوارایت باد»(4).
طاهره نیز نشان اعطایی امام موسی بن جعفر علیهماالسلام به اوست. پس از آنکه علی بن موسی علیهماالسلام به دنیا آمد، امام موسی بن جعفر علیهماالسلام او را طاهره نامید؛ چون دامانی که مهد پرورش حجت خداست بدون شک پاک و پاکیزه است(5).
نجمه خاتون میگوید: «وقتی فرزندم رضا متولد شد، همسرم موسی بن جعفر
نزد ما آمد. او را در آغوش گرفت. سپس در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و با آب فرات کام او را برداشت. بعد قنداقه را به من سپرد»(1).
کنیه آن بانوی بزرگ، ام البنین است و به پاس حرمتش در خانه با کنیه او را صدا میزدند(2).
از تاریخ تولد آن بانو اطلاع درستی در دست نیست. محل تولد آن حضرت هم مورد گفتگو است. بعضی محل تولد آن بانو را «نوبه» و بعضی دیگر «مرسیه» نوشتهاند.
ولی به راستی محل تولد آن بانو کجاست؟ آیا مغرب است یا نوبه که امروز قسمتی از سودان است و یا مرسیه که مکانی است مردد بین آفریقا و شرق آندلس(3).
گفته شد که حمیده در خواب رسول خدا را زیارت کرد و آن حضرت فرمود: نجمه را به موسی ببخش و از او فرزندی به دنیا خواهد آمد که بهترین انسان روی زمین خواهد بود. ولی روایتی دیگر چنین است: هشام بن احمد میگوید: روزی حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام مرا خواست و پرسید: «آیا میدانی که کاروانی از غرب آمده؟» گفتم: «خیر یابن رسول الله». آن حضرت فرمود: «آری قافلهای آمده. برخیز برویم. میخواهم کنیزی را خریداری نمایم». هشام میگوید: چون بیرون آمدیم، مردی را دیدیم از مغرب آمده و کنیزانی دارد. حضرت فرمود: «آنان را به من
عرضه کن». او هفت کنیز را به حضرت نشان داد و هر بار امام فرمود: «خیر اینها را نمیخواهم. اگر کنیز دیگری داری نشان بده». گویا دنبال کنیز مخصوصی بود.
برده فروش گفت: «فقط کنیز بیماری مانده». حضرت فرمود: «آن را بیاور». آن مرد خودداری کرد و آن حضرت برگشت. فردای آن روز حضرت دوباره مرا طلبید و فرمود: «نزد کنیز فروش برو و به او بگو آخرین قیمت آن کنیز بیمار چقدر است و هر قیمتی گفت به او بپرداز و کنیز را خریداری کن».
هشام میگوید: «نزد برده فروش رفتم و کنیز را خریداری نمودم و نزد امام آوردم»(1).
این دو گونه روایت اگر چه ظاهرشان مخالف هم است، ولی هم قابل تحلیل و جمع میباشند و هم بر مکانت و شرف نجمه خاتون دلالت میکنند که او یا برگزیده رسول خدا بوده و در خواب به سفارش آن حضرت حمیده او را به موسی فرزندش بخشید. یا طبق این خبر، مورد توجه خاص امام بوده و امام با آگاهیهای غیر عادی و از طریق معرفت غیبی برای خریداری او اقدام کرد. و دست تقدیر الهی او را از نقطهای دور از مغرب یا سودان و آندلس به مدینة النبی صلیاللهعلیهوآله آورد تا از این رهگذر مدال شرف همسری امام موسی کاظم علیهالسلام و مادری علی بن موسی الرضا علیهالسلام نصیبش گردد.
در خبر دیگر حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام فرمود: «سوگند به خدا این کنیز را جز به فرمان خدا نخریدم»(2).
سرشت پاک نجمه و حضورش در خانه امامت و مهد معرفت دینی از او بانویی نمونه پدید آورد.
حمیده در وصفش چنین میگوید: «فرزندم موسی! تُکتَمْ کنیزی است که هرگز بهتر از آن را ندیدهام و نسل او پاک و مطهر خواهد بود. از شما میخواهم قدر او را
بدانی و حرمتش را بشناسی»(1).
حضرت موسی بن جعفر نیز حرمتش را حفظ میکرد و او را به لقب «طاهره» مزین کرد. او بانویی راستگو بود و از زلال معرفت دینی وجودش آراسته به فضایل و مکارم انسانی بود. راستگو و اهل عبادت و ذکر خدا بود(2).
فروغ ملکوت معنویتش را در سیمای دو فرزند معصوم و معصومهاش میتوان مشاهده کرد(3).
مادر امام جواد علیهالسلام
خیزران نام مادر امام جواد علیهالسلام است. آن بانوی با کرامت را «سبیکه» و «نوبیّه» نیز گفتهاند. او از خاندان ماریه قبطیه کنیز رسول خدا و مادر ابراهیم بود(4).
این بانو مقامی بس ارجمند داشت و در دیده همگان بزرگ جلوه میکرد و مورد غبطه و ستایش دیگران بود.
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله در مورد این بانوی بزرگوار فرموده بود: «بابی ابن خیرة الاماء ابن النوبیة الطیبة الفم المنتجبة الرحم(5)پدرم فدای پسر کنیز برگزیده باد، آن کنیزی که از اهل نوبه است و دهانش خوشبو و رحمش پاکیزه است». حکیمه، عمه امام جواد علیهالسلام پیرامون چگونگی ولادت آن حضرت میگوید: «چون امام جواد علیهالسلام به دنیا آمد،
1) 1. عیون، ج 1، ص 14؛ بحار، ج 49، ص 5؛ مسند الامام الرضا علیه السلام، ج 1، ص 12؛ حضرت رضا، فضل الله کمپانی، صص 13 - 11.
2) 2. عیون، ج 1، ص 15؛ بحار، ج 49، ص 5.
3) 3. برای اطلاع بیشتر به کتاب رواق عصمت اثر سید علی حسینی، صص 26 - 13 مراجعه گردد؛ اعلام النساء المؤمنات، صص 279 - 276، ش 175.
4) 4. بحار، ج 50، ص 1؛ اعلام النساء المؤمنات، محمد الحسون، صص 333 - 332، شماره 223.
5) 5. اصول کافی، ج 1، ص 411؛ ارشاد، مفید، ص 316؛ مناقب ال ابی طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 394؛ اعیان الشیعة، ج 2، ص 32؛ ریاحین الشریعة، ج 3، ص 23؛ اعیان النساء، ص 110.
پرتوی از وجود امام جواد علیهالسلام در آن اتاق ایجاد شد که آن مکان را غرق نور ساخت. و افقهایی از کرامت در مقابل دیدگان این مادر روشن گردید. او مزین به وجود فرزندی شد که جدّش موسی بن جعفر علیهالسلام بشارت ولادت آن بزرگوار را داده بود و به پاس آن مولود مادرش را تکریم و به او سلام رسانده بود».
امام موسی کاظم علیهالسلام به یکی از یاران خود به نام یزید بن سلیط فرمود: «ای یزید! امر امامت پس از من با پسرم علی علیهالسلام است و در بین راه مکه او را ملاقات خواهی کرد. هنگام ملاقات او را مژده ده که خداوند پسری امین و پارسا و مورد اعتماد و مبارک به او عطا خواهد کرد. مادر آن پسر کنیزی است از خاندان ماریه قبطیه، مادر ابراهیم اگر توانستی سلام مرا به او هم برسان»(1).
چون امام جواد متولد شد، امام رضا علیهالسلام فرمودند: «او چون موسی شکافنده دریاها و شبیه عیسی بن مریم برای من متولد شد و مادرش مقدس و زنی پاک و پارساست»(2).
مادر بزرگوار امام علی النقی علیهالسلام سمانه نام داشت. به سیدة معروف و کنیهاش ام الفضل بود. چون امام جواد علیهالسلام از بغداد به مدینه بازگشت این کنیز را خریداری کرد. او بانویی پارسا، پرهیزکار و پاکدامن بود و در محراب عبادت سرآمد زنان زمان خود بود. صدف پاکدامنیاش گوهری پرورید و بر افق امامش سرّی از اسرار خدا تجلی کرد و او را به وجود امام هادی علیهالسلام مزین و مفتخر نمود(3).
بیشتر اوقات روزه مستحبی میگرفت. امام هادی علیهالسلام در ستایش و توصیف او فرمود: «مادرم آگاه به شأن و مقام من، و از اهل بهشت است. و شیطان سرکش بر او سلطهای ندارد و مکر جبار عنید به او نمیرسید و خداوند حافظ و نگهبان، از زمره مادران صدیقین و صالحین است»(4).
سمانه از امام جواد علیهالسلام دارای چند فرزند گردید که از جمله آنان امام هادی علیهالسلام و موسی مبرقع میباشند(1).
نام این بانوی با کرامت سوسن یا «سلیل» بود و حدیثه نیز خوانده میشد(2). بنا به نقل «جنات الخلود» شاهزاده بوده است. او از زنان پارسا و عارف به مقام امامت بود. در توصیف مکانت معنوی او گفتهاند: آن بانو در نهایت ورع، تقوا، عفاف و صلاح بود(3)فروغ معنویتش ساطع و دارای مکانتی بود که بر افق عفت و پارساییش مهر وجود امام حسن عسکری علیهالسلام درخشید.
در بعضی از روایات آمده که چون سلیل بر امام هادی علیهالسلام وارد شد آن حضرت فرمود: «سلیل مسلول من الإفات و العاهات و الارجاس و الانجاس....؛ سلیل از هر زشتی و پلیدی به دور و او پاک و طاهر است»(4).
او امین امام خود بود. از این رو فرزندش امام حسن عسکری قبل از وفات، خبر شهادت خود را به مادر گفت. او بسیار متأثر شد و ابراز ناراحتی کرد. امام عسکری علیهالسلام خطاب به مادر فرمود: مادر جزع مکن که تقدیر الهی به ناچار جاری خواهد شد. در اواخر عمر حضرت این بانوی با کرامت به حج مشرف شد و پس از بازگشت به مدینه پیوسته از احوال فرزندش امام حسن عسکری علیهالسلام جویا میشد تا آنکه خبر شهادت امام به او رسید.
با توجه به این که پس از شهادت امام حسن عسکری فرزندش مهدی علیهالسلام باید در پس پرده غیبت قرار گیرد و جز خاصان آن حضرت را نتوانند زیارت کنند امام
حسن عسکری مادر خود را وصی خویش قرار داد و او و شیعیان را به آن بانوی بزرگوار ارجاع داد(1).
شیخ صدوق «قدس سره» در این رابطه چنین مینگارد: «احمد بن ابراهیم میگوید: پس از وفات امام حسن عسکری علیهالسلام بر حکیمه خاتون دختر امام جواد وارد شدم و از او پیرامون ائمه هدی علیهمالسلام پرسیدم. او اسامی امامان را تا امام دوازدهم بر شمرد. پرسیدم: «الان فرزند امام حسن عسکری علیهالسلام کجاست؟».
گفت: «پنهان است».
گفتم: «پس شیعیان باید به چه کسی مراجعه نمایند؟» پاسخ داد: «به سوسن، مادر امام حسن عسکری». گفتم: «آیا به کسی که زنی را وصی خود قرار داده اقتدا کنم؟» حکیمه خاتون پاسخ داد: «امام حسن عسکری در این مورد به جدش امام حسین علیهالسلام اقتدا نموده است که در ظاهر وصی خود را حضرت زینب قرار داد، ولی در واقع امام سجاد حجت خدا و وصی امام حسین علیهالسلام بود. او زینب علیهاالسلام را وصی خود قرار داد تا امام سجاد از گزند دشمنان در امان بماند». سپس گفت: «شما اهل اخبار و روایات هستید. مگر روایت نکردهاید که میراث نهمین فرزند امام حسین علیهالسلام تقسیم میشود در حالی که او زنده است»(2).
شیخ صدوق مینویسد: «انتخاب این بانو از سوی امام حسن عسکری علیهالسلام به عنوان وصی بر مکانت و عظمت این زن دلالت میکند؛ چون این انتخاب به دستور خداوند بود. حال که خداوند او را واسطه بین امام و امت قرار داده و او را لایق حمل اسرار امامت و وصایت دانسته، نشانی فروزنده بر فضیلت این بانو است»(3).
پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام جعفر کذاب با مادر آن حضرت بر سر میراث امام به نزاع برخاست. امام زمان «عج» بر جعفر ظاهر شد و فرمود: «ای عمو، تو را چه میشود؛ آمدهای که به سر حقوق من با من منازعه کنی!» جعفر مبهوت و متحیر شد و آن حضرت از دیده پنهان گردید.
سوسن، مادر امام علیهالسلام وصی فرزند خویش بود و پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام عهده دار اداره خاندان امام و مراجعه کنندگان گردید. این بانوی با کرامت به همه با دیده احسان و بزرگی مینگریست. با وجود مخالفت جعفر با وی، تمام نیازمندیهای او را بر طرف میکرد و هزینه زندگی او را میپرداخت. این بانوی بزرگوار وقتی وفات کرد بر اساس وصیت او، وی را در همان خانه که مدفن شریف شوهر و فرزند او بود دفن کردند(1).
امروزه این قطعه عرشی مکانت و قبة النور شرف و فضیلت، در سایه شوم فرهنگ شرک آلود وهابیت غبار غم گرفته و این کعبه دلها به دست حجاج صفتان تاریخ ویران گردیده است. از خداوند متعال عاجزانه میخواهیم که با استقرار دولت اسلامی عراق و خروج اشغالگران و نیز ویران شدن خانه تروریستها در این سرزمین مقدس دوباره بارگاه نورانی عسکریین علیهماالسلام معمور و این بهشت معنویت چون عرش خداوند نور افروز دیدگان دوستداران اهل البیت علیهمالسلام گردد. آمین!
همسر بی همتای امام حسن عسکری علیهالسلام از ملکوت معنویتش فروغ جمال امام زمان ساطع و آن دُردانه آفرینش متولد گردید. این بانوی با کرامت اگر چه به ظاهر لباس کنیزی بر تن داشت، ولی از نظر معنویت بر افقی تابان میدرخشید. بانویی که در پرتو سخنان علی علیهالسلام ستایش شده و با عنوان بهترین کنیزان ستوده شده است. در زیارتنامهای که برای او گفته شده ساحت آن بانو با این عناوین ستایش میگردد.
السلام علیک ایها الصدیقة المرضیة، السلام علیک یا شبیهة ام موسی، و ابنة حواری
1) 1. الکافی، ج 1، ص 421؛ ارشاد، مفید، ص 335؛ ریاحین الشریعه، ج 3، ص 24؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 454.
عیسی، السلام علیک ایتها التقیة النقیة، السلام علیک ایتها الرضیة المرضیة، السلام علیک ایتها المنعوتة فی الانجیل، المخطوبة من روح الله الامین؛ سلام بر تو ای صدیقه مرضیه، و ای بانویی که چون مادر موسی فرزندت زاده شد.... و سلام بر تو ای بانویی که خطبه عقدت را عیسی علیهالسلام جاری کرد»(1). در قسمتی دیگر از زیارتنامه چنین آمده: «اشهد انک احسنت الکفالة، و أدّیت الامانة، و اجتهدت فی مرضاة الله، و صبرت فی ذات الله، و حفظت سر الله، و حملت ولی الله، و بالغت فی حفظ حجّة الله و....»(2).
این عناوین و القاب ستایشگر آن بانویی است که صدف معنویت و ملکوتش درّی تابناک میپرورد که بر آسمان انسانیت فروغ هدایتش تمام جهان را لبریز خواهد ساخت.
راوی میگوید: «حسن و حسین علیهماالسلام در محضر علی علیهالسلام بودند. وقتی حسن به سوی امام میآمد حضرت فرمود: «مرحبا به فرزند رسول خدا». هنگامی که حسین علیهالسلام به سوی امام میآمد میفرمود: «پدرم به فدایت ای فرزند بهترین کنیزان!» به امام عرض شد: «ای امیرمؤمنان، شما را چه میشود که این جملات را به امام حسن و امام حسین علیهماالسلام میفرمایید؟ فرزند بهترین کنیزان کیست؟»
امام علیهالسلام فرمودند: «گم گشته موعود، حجة بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین علیه السلام است»(3).
در بیانی دیگر این بانو را با همین وصف ستوده است(4).
امام حسن مجتبی نیز فرمودهاند: «امام زمان علیهالسلام نهمین فرزند برادرم امام حسین علیه السلام فرزند سید و خانم کنیزان است»(5).
امام هشتم نیز این بانو را با عنوان و صفت سید کنیزان ستوده است.
از آن حضرت پرسیدند: «قائم شما اهل بیت کیست؟» فرمود: «چهارمین فرزند از فرزندان من و فرزند سید کنیزان است؟»(1).
مجلسی در بحار چنین آورده است: بشر بن سلیمان برده فروش از فرزند زادگان ابو ایوب انصاری میگوید: روزی امام هادی علیهالسلام مرا فرا خواند و فرمود: «ای بشر تو زاده انصاری، محبت انصار به اهل بیت پیامبر خدا چون زلالی جاری بوده و هست و ما به شما اعتماد داریم. امروز میخواهم تو را به شرفی دیگر مزین کنم و سری از اسرار را بر تو ظاهر سازم. از این رو تو را مأمور خرید کنیزی مینمایم». آنگاه نامهای به خط رومی نوشت و کیسهای حاوی 220 دینار به من داد و فرمود: «به بغداد برو و نزدیک ظهر فلان روز در گذرگاه دجله حاضر شو. وقتی قایقهای حامل کنیزان نزدیک شد از دور عمر بن یزید برده فروش را زیر نظر بگیر. چون کنیزی را که دو لباس حریر بر تن دارد برای فروش عرضه کرد و آن کنیز از این که او را در معرض نگاه مردم قرار دهند، سخت ناراحت و به زبان رومی میگوید وای که حجاب من هتک شود...».
بشر میگوید: دستور و فرمان امام هادی علیهالسلام را اجابت کرده و در زمان و مکان موعود حاضر شدم. همان گونه که امام فرموده بود نامه را به کنیز دادم. وقتی که نامه را خواند سخت گریست و به عمر گفت: «مرا به صاحب این نامه بفروش» و سوگند یاد کرد که اگر مرا به او نفروشی، خود را خواهم کشت. من و عمر در قیمت آن کنیز با هم گفتگو کردیم تا به همان مبلغ 220 دینار که امام داده بود راضی شد. کنیز را تحویل داد. این بانو بسیار خوشحال و خندان بود. به حجرهای که برای اقامت گرفته بودم او را بردم. چون در حجره آرام گرفت، نامه امام هادی علیهالسلام را در آورد و بوسید و بر دیدگان خود نهاد. من با تعجب پرسیدم: «مگر صاحب این نامه را میشناسی که
1) 1. همان.
این گونه آن را گرامی میداری؟».
آن بانو گفت: ای بیچاره! به مقام فرزندان انبیا علیهم السلام آگاه باش و بدان که من ملیکه، دختر «یشوعا» نوه پسری قیصر روم هستم. مادر من از فرزندان حواریون حضرت عیسی علیهالسلام و منسوب به «شمعون» وصی حضرت عیسی است. جدم میخواست مرا به عقد برادر زاده خود در آورد، در حالی که من سیزده ساله بودم. مجلسی بزرگ به پا داشت از کشیشان و راهبان سیصد نفر و از اعیان و بزرگان کشور. هفتصد نفر و از فرماندهان و رجال کشوری و لشکری و رؤسای قبایل چهار هزار نفر در آن مجلس دعوت کرد. تختی مزین به انواع جواهرات آماده کرد. برادرزادهاش را بر آن تخت نشاند. اسقفها انجیلها را به دست گرفتند که بخوانند که ناگهان چلچراغها و شمعدانها فرو افتادند و صلیبها واژگون و تخت سرنگون شد و برادر زاده قیصر نقش بر زمین شد.
رنگ از چهره اسقفها پرید و بدن هایشان به لرزه افتاد. بزرگ آنان به جدم گفت: «این حادثه نشان زوال زودرس دولت مسیحیت است». قیصر دستور داد تا بار دیگر مجلس را به پا داشتند. چلچراغ و شمعدانها روشن شد و بوی کافور و عود و عنبر فضای مجلس را معطر کرد. بار دیگر رجال و اعیان را فرا خواند و برادر زاده دیگرش را حاضر کردند و بر تخت نشاند که باز همان حادثه تکرار شد و مردم متفرق شدند.
جدم غمگین و محزون به حرمسرا رفت. آن شب در عالم رؤیا دیدم که
حضرت مسیح و شمعون و عدهای از حواریون در همان مجلس که جدم آمادهکرده بود اجتماع کردند و منبری از نور که فروغش تا آسمان مشعشع بود، در جای همان تخت نصب نمودند. پیامبر اسلام و دامادش علی علیهالسلام و جمعی از فرزندانش حاضر شدند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خطاب به حضرت مسیح فرمود: «ما به خواستگاری ملیکه خاتون دختر وصی شما «شمعون» آمدهایم تااو را برای فرزندم
حسن عسکری علیهالسلام عقد نماییم».
حضرت مسیح روبه شمعون کرد و فرمود: «شرافت به تو روی آورده است. پس نسل خود را به نسل پیامبر خاتم پیوند ده. شمعون با خوشحالی پذیرفت و آنگاه پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بر آن منبر نشست و خطبه عقد را خواند و مرا به عقد فرزندش درآورد و حضرت مسیح و ائمه علیهمالسلام و حواریون را گواه گرفت.
وقتی بیدار شدم از ترس، خواب خود را برای کسی نقل نکردم. شعله محبت آن جوان در قلبم افروخته بود و مرا از خوردن و آشامیدن باز داشت. بیمار شدم و جسمم ضعیف گردید. پزشکان روم بر بالینم حاضر شدند، ولی کاری از دستشان ساخته نبود؛ چون جدم از معالجه من ناامید شد گفت: «ای نور دیده آیا خواستهای در این دنیا داری؟».
از او خواستم که اسیران مسلمان را از زندان آزاد کند تا شاید حضرت مسیح و مادرش مریم مرا شفا دهند. جدم قبول کرد و من نیز به ناچار اظهار بهبودی کردم و کمکم به خوردن و آشامیدن روی آوردم. او نیز بسیار خوشحال شد و اسیران را احترام کرد. پس از گذشت ده شب حضرت فاطمه علیهاالسلام را در خواب دیدم که همراه حضرت مریم و هزار نفر از حوریان بهشتی به دیدنم آمدند. حضرت مریم آن بانو را به من معرفی کرد. من به حضرت زهرا علیهاالسلام متوسل شدم و از بی توجهی حضرت عسکری علیهالسلام گله کردم. آن حضرت فرمود: «تا زمانی که مشرک هستی، پسرم ابا محمد به دیدن تو نخواهد آمد. اگر مایل به زیارت ابا محمد هستی، باید مسلمان شوی». با راهنمایی آن بانوی بزرگ شهادتین را به زبان جاری و مسلمان شدم. حضرت فاطمه مرا به سینه خود چسبانید و فرمود: «منتظر زیارت ابا محمد باش که من او را نزد تو خواهم فرستاد». از خواب بیدار شدم و برای زیارت ابا محمد علیهالسلام لحظه شماری میکردم.
آن شب گذشت. شب بعد ابا محمد علیهالسلام را در خواب دیدم. به او گفتم: «محبوب
من! پس از آن که مرا شیفته و دلداده خود کردی، با دوری خود بر من جفا کردی». ابا محمد علیهالسلام فرمود: «نیامدن من به خاطر شرک تو بود و اینک هر شب مرا ملاقات خواهی کرد تا زمانی که اراده خداوند ما را در ظاهر به هم برساند».
بشر پرسید: «چگونه اسیر شدی؟» پاسخ داد: شبی ابا محمد علیهالسلام به من فرمود: «به زودی پدر بزرگت لشکری برای نبرد با مسلمانان اعزام میکند. تو به طور ناشناس میان کنیزان و خدمتگزاران پنهان شو». من دستور حضرتش را اجرا کردم و اسیر مسلمانان شدم تا به اینجا رسیدم. کسی نمیداند که من دختر پادشاه روم هستم. پیرمردی که من در سهم او بودم از نام من سؤال کرد و من خود را نرجس نامیدم. او گفت: «این نام کنیزان است».
بشر با تعجب پرسید: «چگونه عربی را آموختی، در حالی که تو در روم رشد کردهای؟» نرجس پاسخ داد: «پدرم چون به تربیت من اهتمام میورزید از این رو معلمی برای من انتخاب کرد تا به من عربی بیاموزد».
بشر نرجس را به خدمت امام هادی علیهالسلام آورد. چون بر امام وارد شد امام فرمود: «چگونه خداوند ذلّت نصرانیت و عزت اسلام و شرافت پیامبر خدا و عترتش را به تو نشان داد؟» عرض کرد: «چگونه برای شما وصف کنم چیزی را که خود داناترید». سپس امام هادی علیهالسلام فرمود: «میخواهم تو را اکرام کنم. آیا هزار دینار به تو بدهم یا بشارت شرف و کرامت ابدی؟».
عرض کرد: «به فرزند مژدهام ده». امام فرمود: بشارت باد تو را به فرزندی که جهان را پر از عدل و داد کند پس از آن که ظلم و بیداد همه جا را پر کرده باشد.
سپس امام حسن عسکری علیهالسلام به حکیمه خاتون عمه خود فرمود: تا آداب اسلام را به آن بانو بیاموزد(1). پس از تشریف فرمایی نرجس به خانه حکیمه برای کسب آداب و احکام اسلامی، حکیمه با تمام توان در آموزش و تعلیم او کوشید. نرجس
1) 1.بر گرفته از بحار، ج 51، ص 10 - 6.
بانویی نمونه شد و زمان آن رسید که صدف عفاف و کرامتش گوهری عرشی را پذیرا باشد و ملکوت معنویتش به مقام مادری امام زمان علیهالسلام نائل گردد. از این رو روزی امام حسن عسکری علیهالسلام به خانه عمهاش حکیمه خاتون تشریف برد و در آنجا نرجس خاتون را دید. به آن بانو خیره شد. حکیمه خاتون گفت: «اگر وی را میطلبی او را به خدمت شما بفرستم». امام علیهالسلام فرمود: «نگاه و تعجب من از این بود که به زودی خداوند متعال از او فرزندی به دنیا میآورد که جهان را پر از عدل و داد کند».
حکیمه خاتون خدمت امام هادی علیهالسلام مشرف شد و تقاضا کرد که نرجس خاتون را به خانه امام حسن عسکری بفرستد.
امام هادی علیهالسلام ضمن موافقت خطاب به حکیمه خاتون فرمود: «ای بانوی بزرگوار، خداوند میخواهد تو را در چنین ثوابی شریک گرداند. و فوز عظیمی بر تو کرامت فرماید که تو را واسطه این امر الهی کرد(1).
حکیمه میگوید: روزی خدمت امام حسن عسکری علیهالسلام مشرف شدم. امام علیهالسلام از من خواست که افطار را در خدمت آن حضرت باشم و بشارت میلاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را به من داد. قبول کردم و با سرور به اتاق نرجس خاتون رفتم. سلام کردم و در محضرش نشستم. ضمن احوالپرسی به او گفتم: «تو بانوی من و بانوی خاندان منی». نرجس از این گفته تعجب کرد و گفت: «تو مرا با چنین القاب و با چنین عظمتی میستایی؟!» گفتم: «دخترم، امشب خداوند به تو فرزندی عطا خواهد کرد که آقای دنیا و آخرت است. بعد از نماز و افطار خوابیدم. نیمه شب برای نماز و تهجد برخاستم. نماز شب را خواندم. نرجس خاتون نیز
1) 1. منتهی الامال، ج 2، ص 481؛ مجموعه نفیسه، ص 138 ـ 26؛ بزرگ زنان صدر اسلام، ص 173.
برخاست و نماز شب را خواند. از این که هیچ اثری از وضع حمل در او آشکار نبود به شک افتادم که امام علیهالسلام از اتاقش با صدای بلند فرمود: «عمه جان، عجله مکن که تولد او نزدیک است». من به خواندن سوره سجده و یس مشغول شدم که در این هنگام درد زایمان بر نرجس خاتون عارض شد و مولود موعود و منجی جهان پا به عرصه دنیا نهاد. مولود مبارک را به پدر بزرگوارش دادیم آنگاه آن حضرت دستور داد که او را نزد مادرش ببریم. چون به مادرش دادیم سلام کرد. مادر او را در آغوش گرفت.
فرشتگان به پاس میلادش برای عرض تبریک به حضور امام حسن عسکری علیهالسلام نازل شدند. امام، مولود مسعود مبارک را به روح القدس سپرد و خطاب به او گفت: «این کودک را ببر و محافظت کن و هر چهل روز یک بار او را نزد ما بیاور». آنگاه کودک محبوبش را در آغوش گرفت و به او گفت: «عزیزم تو را به آن کس که مادر موسی فرزندش را به او سپرد میسپارم». نرجس از فراق فرزند گریان شد. امام فرمود: «آرام باش و بدان که شیر غیر تو بر او حرام است و او به تو باز میگردد. همان گونه که موسی علیهالسلام به نزد مادرش برگشت(1).
نرجس در زمان امام حسن عسکری علیهالسلام جهان را وداع گفت و او را در مجاورت حضرت امام علی النقی علیهالسلام دفن کردند(2).
خاتمه بحث با نقل کرامتی مشک فشان میگردد.
بیماری وبا در شهر سامرا پدید آمد و منتشر گردید و هر روز عدهای را به کام مرگ میکشاند.
مرحوم آیة الله سید محمد فشارکی حکم میکند که روز معینی را شیعیان سامرا
روزه بگیرند و ثواب آن را به ساحت حضرت نرجس خاتون اهدا نمایند و آن بانوی بزرگوار را واسطه قرار دهند که از فرزند بزرگوارش حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، درخواست نماید که آن حضرت از خداوند بخواهد بلای وبا از شیعیان برداشته شود. این حکم مجتهد واجب الاطاعه منتشر میگردد و شیعیان، آن روز معین را روزه میگیرند و طبق گفته مرحوم آیة الله فشارکی ثوابش را به ساحت حضرت نرجس خاتون نثار میکنند.
بلا از شیعیان بر طرف میگردد و احدی از شیعیان سامرا به بیماری وبا از دنیا نمیروند. حتی یک نفر شیعه که فوت شده بود، پس از بررسی و تحقیق روشن میشود که به بیماری وبا فوت نکرده است.
سنّیها از خجالت و شرمندگی مردههای خود را شب دفن میکردند. این کرامت قطعی در کتابنامه کرامات اهلبیت علیهمالسلام ثبت میگردد(1).
1) 1. کتاب الصوم، درس خارج فقه آیة الله حاج آقا موسی زنجانی مدّ ظلّه العالی، سال اول، شماره درس 34، ص 162.
زن در دو نگاه
نگاه ابزاری
نگاه ابزاری نیم نگاهی است که اروپای مدرن قرن هیجده و آمریکا به این نیم پیکره انسانیت میکند و انگارهای است که این موجود شریف با آن ارزیابی میگردد.
با نگاهی به سابقه جنبش سیاسی اجتماعی زنان در اروپا و آمریکا و نیز زن محوری در جامعه ترکان مغول و الموتیان این فرضیه مدلل میگردد.
بدون تردید سابقه جنبش سیاسی زنان و اندیشههای آن، ریشه در انقلاب صنعتی اروپا و خاصه انقلاب فرانسه دارد؛ و طلیعه آن را باید اعلامیه «المپ دو گوژ» نویسنده فرانسوی در سال 1789 دانست که با عنوان «حقوق زن و شهروند» منتشر ساخت و در آن اعلام کرد: «همچنان که زنان حق دارند که بالای چوبه دار بروند، به همین سان نیز حق دارند که بالای سکوی خطابه بروند». از این رو در انقلاب فرانسه زنان به تشکیل باشگاههای انقلابی پرداختند. در دوران همین انقلاب است که هواداران آزادی زنان طی اعتراض نامهای به مجلس چنین نوشتند: «شما همه تعصبات گذشته را نابود کردهاید، لیکن اجازه میدهید که قدیمیترین و شایعترین آنها باقی بماند و آن تعصبی است که موجب میشود نیمی از جمعیت از
منصب و احترام، به ویژه از حضور در آن مجلس محروم گردند»(1).
البته نویسندگان از سایر کشورها به احقاق حقوق زنان پرداختند. در سال 1792 ماری ولستو کرافت با نوشتن رساله حمایت از حقوق زن توجه افکار عمومی را به موقعیت سیاسی زنان جلب کرد.
و نیز اندیشمندانی چون کندورسه و دیدرو از حقوق زنان دفاع کردند(2).
همچنین در نیمه نخست قرن نوزدهم هواداران سن سیمون و فوریه دو تن از سوسیالیستهای اولیه از حقوق زنان حمایت میکردند و در ادامه این روند در نیمه دوم قرن نوزدهم تقاضا برای برابری زنان در زندگی اجتماعی و سیاسی به صورت بارزی مطرح شد.
در انگلستان نیز جنبش سیاسی زنان برای کسب حقوق سیاسی در سال 1865 آغاز شد. و پیش از آن در ایالات متحده آمریکا کنگره زنان در سال 1850 برای دفاع از حق رأی زنان تشکیل گردید. در سال 1869 جان استوارت میل فیلسوف سیاسی معروف انگلیسی کتابی تحت عنوان اسارت زنان نوشت که مورد استقبال عمومی قرار گرفت و او نخستین لایحه برای اعطای حق رأی به زنان را به پارلمان انگلیس تقدیم کرد.
در همین سالها انجمنهای سیاسی زنان در بسیاری از کشورهای اروپایی تشکیل گردید. در انگلستان اتحادیه ملی حق رأی برای زنان در سال 1867 تشکیل شد و اعتصاباتی و تظاهراتی برای رسیدن به اهداف خود راه انداخت. در آمریکا
انجمن ملی رأی زنان در 1869 تشکیل شد. در فرانسه اتحادیه حقوق زنان در 1876 تأسیس گردید.
جنبش سوسیالیزم، نیز از آغاز برای حقوق زنان مبارزه میکرد. فریدریش انگلس در کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، اظهار داشت که: «سرنگونی حق مادری و مادر سالاری در نتیجه سلطه مردان به معنی شکست تاریخی جنس زن بود»(1).
اگوست ببل از سوسیالیستهای اولیه بر آن بود که: «زنان باید هم از یوغ سرمایه داری و هم از نظام پدر سالاری رهایی یابند»(2).
جنبش بین المللی سوسیالیستی زنان به عنوان جزیی از جنبش جهان سوسیالیزم در سال 1907 و سپس در سال 1915 کنگرهای تشکیل داد و خواستار اعطای حق رأی به زنان و مشارکت آنان در جنبش جهان پرولتاریا گردید. جنبش سوسیال دمکراسی آلمان نیز در سال 1891 طی برنامه معروف ارفورت خواستار گسترش حق رأی به زنان در آلمان شد. در روسیه پس از انقلاب، لنین خواستار مشارکت زنان کارگر در قدرت شوراها گردید و به زنان حق رأی سیاسی اعطا گردید.
به هر روی، جنبشهای اولیه زنان در قرن نوزدهم از سوی گروههای کوچک زنان تحصیل کرده طبقات متوسط به راه افتاد و طبعا جنبشی عمومی و فراگیر نبود. اکثریت زنان همچنان پای بند نقشهای سنتی خود بودند و جنبش زنان را در نمییافتند و یا نسبت به آن بی تفاوت بودند. در واکنش به جنبشهای زنان، برخی از نویسندگان در مقام مخالفت استدلال میکردند که زنان از نظر جسمی و فکری به پای مردان نمیرسند و یا این که شرکت آنها در زندگی سیاسی موجب اختلال در ثبات دولت میگردد. هگل میگفت: «زنان ممکن است دارای فرهنگ، اندیشه و ذوق باشند، لیکن نمیتوانند به ایده مطلق دست یابند. تفاوت میان مردان و زنان همانند تفاوت میان حیوانات و نباتات است... زیرا رشد زنان آرامتر است... به محض اینکه زنان زمام حکومت را به دست گیرند دولت دچار مخاطره میشود چون زنان اعمال خود را نه به موجب مقتضیات کلی «معقول» بلکه به حکم
تمایلات و عقاید دلخواهانه و جزیی تنظیم میکنند»(1).
ژان ژاک روسو نیز در کتاب امیل خود عرصه آزادی را برای زنان مقید میکند و چنین میگوید: «جستجوی حقایق انتزاعی و عقلی و مبادی و اصول علوم و دانشها و هر آن چیزی که نیازمند تعمیم باشد، خارج از حد ادراک زن است. مطالعات زنان باید کلاً عملی باشد. وظیفه آنها اعمال اصولی است که مردان کشف کردهاند»(2). در اروپا دشمنی با جنبش زنان در کشورهای کاتولیک مذهب شدیدتر بود تا در کشورهای پروتستان مذهب. از نظر مذهبی استدلال میشد که شرکت زنان در زندگی عمومی و سیاسی موجب تضعیف رابطه آنها با زندگی خانوادگی میشود.
به هر روی، حق رأی سیاسی زنان تنها در اوایل قرن بیستم در بیشتر کشورهای اروپایی و آمریکا مورد شناسایی قرار گرفت. در انگلستان به سال 1918، در آمریکا به سال 1920، در ایتالیا به سال 1925 و در فرانسه به سال 1944، و کشور سوئیس بیش از هر کشور دیگری در اعطای حق رأی به زنان مقاومت کرد. سرانجام در سال 1971 حق رأی زنان در انتخابات دولت فدرال در یک رأیگیری عمومی تصویب شد(3).
باری، این بود سابقه رستاخیز حقوق سیاسی اجتماعی زنان در اروپا و آمریکای لیبرال دمکرات و شرق سوسیال دمکرات که از اولین اعلامیه این جنبش از سوی المپ دگوژ فرانسوی در سال 1789 تا این زمان 219 سال میگذرد. بدون تردید احیای این حقوق، انقلابی اجتماعی و موضوعی نو و بدیع محسوب نمیشد، بلکه رویکردی به گذشته و حرکتی ارتجاعی بود؛ زیرا این حقوق در گفتگوهای افلاطون در کتاب جمهور آمده بود. افلاطون در آن دیالوگ خود چنین میگوید: گفتم: «پس اگر ما همان وظایفی را که برای مردان قائل شدیم به زنها هم تحمیل کنیم، باید
تربیت مرد و زن یکسان باشد». گفت: «آری». گفتم: «ما برای مردها تربیت روحی و بدنی را لازم دانستیم». گفت: «آری». گفتم: «بنابراین لازم میآید که زنان هم از این دو نوع تربیت بهرهمند شوند و فن جنگ را هم بیاموزند و خلاصه بین زن و مرد مساوات باید رعایت شود». گفت: «آری»(1).
در ادامه این بحث میگوید: گفتم: «پس ای دوست، در اداره امور شهر کاری نیست که به زن من حیث زنی یا به مرد من حیث مردی اختصاص داشته باشد؛ بلکه استعدادها بین هر دو جنس متساویا تقسیم شده است. بنابراین زن و مرد هر دو به حکم طبیعت شریک در انجام همه وظایف میباشند. منتهی در همه کارها زن ناتوانتر از مرد است»(2).
البته افلاطون با توجه به پیامدهای منفی این تساوی به گفتگو پیرامون آن میپردازد و میگوید: گفتم: «ولی اگر از حرف به مرحله عمل برسیم شاید بعضی جنبههای این موضوع به علت مخالفت آن با عادات جاریه به نظر مضحک آید». گفت: «بلا شک این طور است». گفتم: «به عقیده تو جنبه مضحک این کار چیست؟ لابد منظره زنهای برهنه است که در میدان با مردان ورزش خواهند کرد و این منحصر به جوانها هم نخواهد بود، بلکه زنان نسبتا مسن هم بین آنها خواهند بود». گفت: «حقیقتا همین است که گفتی. یعنی با عادتهای امروز یک چنین منظرهای مضحک خواهد بود». گفتم: «اما حال که ما بنا بر اظهار عقیده خود گذاشتهایم نباید از شوخی بذله گویان بترسیم. بلکه باید بگذاریم آنها در باب این ابتکار ما که برای زنها تربیت بدنی و معنوی و خاصه فرا گرفتن فن جنگ و سواری را لازم دانستیم هر چه میخواهند بگویند». گفت: «حق با تو است»(3).
روشن شد که حقوق زن و تساوی آن با مرد که بزرگترین دستاورد انسان قرن نوزده و بیستم برای زن بوده چیز نو و جدیدی برای آن به ارمغان نیاورد؛ بلکه احیای گفتههای افلاطون است. با این تفاوت که در این دوره نه تنها زنان به حقوق خود نرسیدند، بلکه مردان نیز تبدیل به ابزار شدند. و زن و مرد هر دو با یک نگاه ابزاری در خدمت سرمایه و قدرت در آمدند. کمکم از فرهنگ انسانی خود فاصله گرفتند و با خود بیگانه شدند و در حد کالا تنزل کردند.
به عبارت دیگر، زن در نظام غربی به تبع تعریف ماشینی ـ مادی که در آن نظام برای انسان قائلند همانند سایر اشیاء تحت حاکمیت قوانین ماده تعریف گردید؛ به این معنا که چون زندگی را منحصر در دنیا میدانند برای استفاده بهتر از طبیعت و لذت بردن از امکانات آن قدرتهای موجود در طبیعت را به استخدام گرفته و آرمان آنان فناوری بهتر، سود دهی بیشتر و توسعه سرمایه داری است و هرگز به کرامتهای انسانی نمیاندیشند.
در این نظام انسانها همانند اشیاء به کالا تبدیل شده و خرید و فروش میشوند. آرامش و امنیت جای خود را به ترس و وحشت داده؛ حرص و حسد برای رسیدن به قدرت و امکانات بیشتر در سراسر این نظام مشاهده میگردد. در این نظام جایگاهی برای دولت اخلاق و کرامت انسانی تعریف نشده است. در یک جمله در این نظام و با شعار آزادی زنان مظلومترین دوره را به خود دیدهاند و به نام آزادی جنسی محاسن آنان را وسیله توسعه سرمایه قرار داده و گویی دوره برده داری مدرن آغاز شده است.
آرمان انقلاب صنعتی برای زنان آن بود که آنان به کالایی تبدیل شدند و قداست زن به طور کلی از میان رفت. سرمایه و صنعت با هم متحد شدند و به بهانه آزادی و تساوی زنان برای پیشرفت اهداف خود و به استخدام گرفتن نیروی ارزان کار زنان،
آنان را در میدان کار و کارخانه آورده و به استخدام گرفتند و فرجام این تساوی و آزادی آن شد که امروزه فساد و تجاوز و ظلم و ستم در غرب بیداد میکند و بنیاد اخلاق و معنویت ویران شده و زنان از قشرهای آسیبپذیر جامعه شدهاند.
باری، در گذشته کهن نیز پیش از افلاطون دوره سروری زنان در قالب مادرسالاری پدید آمد. چون با توجه به مشکلات زنان در ارتباط با کار شکار، که به نیروی بدنی بیشتری نیاز داشت، این شغل به مردان اختصاص پیدا کرد و کارهای دیگری از قبیل چیدن میوه درختان جمع آوری دانهها و ریشههای خوراکی از مراتع به عهده زنان محول گردید. زنان در جریان گرد آوری دانهها و ریشههای خوراکی و فصل روئیدن و رویش آنها و پیدایش دانهها، کمکم به فن زراعت آشنا شدند. با محور قرار گرفتن زراعت و کشاورزی در زندگی انسان و اهمیت نقش زن در پیدایش و رشد کشاورزی زن محور جامعه شد و جامعههای مادرسالار شکل گرفت(1).
پیش از دوره مادرسالاری، دوره زن گرایی به گونهای بود که این موجود در حد ستایش و پرستش قرار گرفت و رب النوعها و بتهای پوشالی را زن دانسته و نام زن بر آن مینهادند(2).
در میان فرق و گروههای اسلامی نیز بعضی از گروهها که خود را به اسلام نسبت میدهند بر محور فرهنگ تساوی زن و مرد افلاطونی و مزدکیسم حکومت خود را بنا نهادند. این گروه حسن صباح و پیروان او بودند که بعدها در تاریخ به «الموتیان» معروف شدند.
اسماعیلیان الموت از فلسفه افلاطون و آئین مزدک یک نوع اشتراک اقتصادی و برابری زن و مرد را گرفتند. در مورد اقتصاد، افلاطون برای سرپرستان، زندگی اشتراکی کامل پیشنهاد میکرد و برای سربازان نیز همین نوع زندگی را مطرح میکرد. سرپرستان باید خانههای کوچک و غذای ساده داشته باشند. زندگی آنان باید سربازی باشد. دسته جمعی غذا بخورند. جز ضروریات هیچ گونه اموال خصوصی نداشته باشند.
و نیز این گروه، چون افلاطونیان، زن را برابر مرد میدانستند و مخالف هر نوع تبعیض طبقاتی و جنسی در اجتماع بودند.
البته حکومت ترکان بر ایران و زن محوری آنان در ساختار جامعه و فرهنگ عشایری آنان در بنیاد این جامعه مؤثر بود.
به طور کلی چنین بر میآید که حسن صباح در فکر ساختن اجتماعی بر اساس ایدههای افلاطونی و مزدکیسم بوده است. آئین آنان هیچ گونه ارتباطی با اسلام نداشت. همه مورخان اسماعیلیان را وابسته به اصول مزدکیسم میدانند.
ابن حزم مینویسد: «قرمطیان و اسماعیلیان بر آئین مزدک باشند»(1).
و نیز ابوالقاسم کاشانی مینگارد: در پیش آنان (اسماعیلیان) هر حرامی، حلال است و زنان خود آب صافی اند بر ای تشنگان مهیا و به مهر و نکاح احتیاج نیست. دختران بر پدران و برادران حلال و مباح اند، تمام محرمات را حلال دانند و میگویند: «بهشت و دوزخ خود اینجاست و جای دیگر نیست»(2).
در بحر الفواید نیز میخوانیم که حسن صباح هر شب به پیروان خود میگفت: «به زودی ما قیام میکنیم و شهر را فتح میکنیم و بر شما قسمت مینماییم».(3)
خواجه نظام الملک نیز در سیاست نامه خود اسماعیلیان را متهم به اشتراک مال و زن میکند.
به هر روی، حسن صباح چون افلاطون در فکر ساختن اجتماعی نو با نظام نوینی بود که در آن همه کس با هم برابر بوده و از نعمات عادی یکسان سود برند و اختلافات طبقاتی و جنسی چون زن و مرد بودن در آن راهی نداشته باشد. ایده آنان اشتراک و آزادی زن از همه قیود بود»(1).
باری، در الموت زن مداری به اوج خود رسید. قوانینی جعل شد که بسیار خوشایند بانوان بود، چون: «دو زن شاید داشت و طلاق نشاید» و «.... و هر کس دو زن داشته باشد هرگز از آتش جهنم رها نشود»(2).
این پندارها سبب گردید که زنان از آئین حسن صباح با تمام توان حمایت کنند و در راه ترویج آن از جان و مال خود بگذرند(3). مأموریتهای خطرناک را مرد آسا انجام دهند، و خنجرهای خود را به سینه مخالفین اسماعیلیان فرو برند(4).
در ادامه روند زن محوری و تساوی حقوق زن و مرد، سرانجام در سال 559 ه .ق «هشتصد سال پیش از رضا خان» و «ششصد سال پیش از جنبش آزادی زن در اروپا» علی ذکرة السلام، رهبر اسماعیلیان الموت که خون از خنجرهای آنان میریخت و آسان دشنههای آنان سینه مردم را میشکافت، رسم حجاب و عفاف را برانداخت. او در یکی از سخنرانیهای خود در این باره چنین گفت: «به اقتضای
عقل شریف مکلف هستم که خیر و شر و سعادت و ضلالت شما را اعلام دارم. بدانید و آگاه باشید که عالم قدیم است و زمان نامتناهی، بهشت و دوزخ پنداری بیش نیست. قیامت هر کس مرگ اوست. به هر عاقلی لازم است که در باطن به اقتضای بشریت و عقل شریف سلیم النفس و نیکو کار باشد. به این گونه شخص، مرد راه حق خطاب میشود و در ظاهر هر گونه روشی که به جهت امور معاش و امور دنیویه خود مفید بیند همان روش را انجام دهد. امروزه من تکالیف شرعی را در خصوص حق الله به تمامه از شما برداشتم. از این پس آزاد هستید و از اوامر و نواهی در خصوص حقوق الله بالمره فارغ البالید. علم تحصیل کنید، نیکوکار شوید و از نعمات دنیویه در حیات پنج روزه خود بهرهمند شوید. ثروت و مکنت حاصل کنید. به خیالات فاسده و عقاید ابلهانه خود را مقید نکنید و سعی و تلاش نمایید که با علوم و صنایع و اعمال حسنه و صالح و فضل و هنر در میان ملل برگزیده و مرجح شوید...
زنان را در حجاب نگاهداشتن، فزون بر این که بر آنان ظلم و ستم بزرگی است برای مردان نیز خسارت است.
از امروز زنان را در حجاب نگاه مدارید و ایشان را بی تربیت مگذارید و در حق آنان ستم روا مدارید و زیاده بر یک زن مگیرید. چنان که من بیش از یک زن ندارم»(1).
فردای آن روز پیشوای الموتیان خنجر به دست، دست زن خود بانوی بزرگ درة التاج را که از دودمان دیالمه بود گرفت و از خانه بیرون آمد. رو گشاده در الموت به گردش پرداخت و هر روز که هوا ملایم بود رهبر اسماعیلیان الموت با بانوی خود به تفرج و تفریح میپرداخت. اعیان و اشراف و جمع ساکنان الموت در آزادی زنان از او تقلید کرده با زنان رو گشاده خودشان به تفریح میپرداختند و در تمام قلمرو
1) 1. مکتوبات، فتحعلی آخوند زاده، صص 136 - 135.
حکومت الموتیان این قانون جاری شد(1).
شعرای اسماعیلیه در وصف این اقدام ننگین رهبر الموت، اشعاری سرودند که از آن جمله این چند بیت است:
برداشت غل شرع به تأیید ایزدی مخدوم روزگار علی ذکرة السلام
منسوخ کرد آیه ستر و حجاب را مقبول داور آمد و ممدوح خاص و عام
فرمود کای گروه به هر مرد یک نفر همسر بس است زین عدد افراط شد حرام(2)
انگیزه الموتیان و پیروان حسن صباح آن بود که با دفاع از زن و حقوق زن، آنان را به مسلک و مرام خود جذب کنند و زنان احساسی را وارد میدان کرده و به آسانی آنان خنجر خود را بر سینه مخالفان فرو برند(3). از سوی دیگر حکومت ترکان و وجود زنان طوایف ترک سلجوقی و مغول در ایران و تأثیر سنت ایلی و عشایری در پیدایش چنین اندیشهای (زن محوری) در الموت بی تأثیر نبود.
در نظام اجتماعی ترک اگر چه مردان به عنوان چوپان و دامدار نسبت به زن برتری داشتند، ولی زنان در این جامعه نقش مؤثری داشتند. آنان در امور خانه داری و مراقبت از چهارپایان، دوشیدن شیر، ساختن لبنیات، چیدن پشم حیوانات و رشتن و بافتن آن محور زندگی به حساب میآمدند. هنگام کوچ صحرانشینیان زنان قبل از مردان وارد فرودگاه میشدند و خیمهها را بر میافراشتند و همه چیز را برای
پذیرایی ازمردان آماده میکردند(1).
زن ترک، هنگام جنگ سلاح در دست میگرفت، بچه کوچکش را در توبرهای نهاده و جلو اسب محکم میبست و با دشمن میجنگید. در زمان صلح کارش عبارت بود از راندن ارابهها، قرار دادن چادرهای متحرک روی عرابهها، دوشیدن گاوها، ساختن انواع لبنیات، دباغی پوست، ساختن کفش و پوتین و انواع لباسها. زنان نمد میمالیدند و اطاقکها و خانهها را با آن میپوشانیدند(2).
به هر روی، در جامعه ترکان و مغول زنان محور حرکت جامعه بودند و به پاس نقش اجتماعی خویش بسیار مورد توجه بوده و نهایت احترام را به آنان میگذاشتند(3). آنان چادر بر سر نداشتند و هنگام بروز جنگ مانند مردان میجنگیدند(4).
همه ترکان سرایی آفریدند همه مه پیکر و زهره جبینند
عروسانند چون در جامه خوابند هژبرانند چون در پشت زینند(5)
بدون اغراق، زن در عصر مغول در مرتبهای است که نظیر آن در هیچ یک از جامعههای انسانی در طول تاریخ دیده نشده است. آن را باید دورهای خاص و استثنایی دانست؛ به گونهای که این زن گرایی مغول سایر اقوام و ملل زمان خود را به شگفتی و اعجاب وا میداشت و بدون تردید مقام زن در میان این مردم بیشتر از مرد بود(6).
1) 1. کشاورزی و مناسبات ارضی در ایران عهد مغول، پطرو شفسکی، ج 1، ص 143.
2) 2. زن در ایران عصر مغول، شیرین بیانی، ص 116.
3) 3. سفرنامه مارکوپولو، ترجمه حبیب الله صحیحی، ص 219.
4) 4. تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، ج 2، ص 389.
5) 5. روضة الصفا، میرخواند، ج 5، ص 66.
6) 6. سفرنامه ابن بطوطه، صص 222 - 329.
چنگیز خان که به خون آشامی معروف است به پاس سوء استفادههای جنسی از زنان به آنان احترام میگذاشت.
او در یکی از جنگهای خود پس از پیروزی، در حالی که اردوها در حال استراحت و رفع خستگی از جنگی بزرگ بودند، بر بالای تپهای ایستاد. به اطراف نگریست و لشکر را نظاره کرد. چون نگاهش بر اردوی زنان افتاد گفت: «خاتونان و عروسان و دختران که همچون آتش سرخ رنگین در افشانند، دهان ایشان را شیرین گردانم و پس و پیش و دوش ایشان را بر جامههای زربفت بیاریم، و ایشان را بر اختگان راهوار سوار گردانم و آبهای صافی خوشگوار بیاشامانم...»(1).
در هیچ متن تاریخی توصیفی چنین در وصف زن نیامده است.
در «یاسای مغول» قسمتی که مربوط به جنگ است، تأکید شده که در حملات و قتل و غارت، همسران و دختران خوانین مغلوب از تعرض در امان باشند و نباید به ایشان آسیبی برسد(2).
همسر سلطان مغول رسما در کار سلطنت و اداره کشور دخالت داشت و رسما نیابت سلطنت بر عهده او بود(3).
عنوان خاتون نیز میراث قوم مغول است و به پاس این عنوان نیز وظایف مهمی را بر عهده داشت و در کار ملک و سلطنت با شوهر خود شریک بود.
در مجالس مشورتی شرکت میکرد، تصمیم میگرفت و رأی و نظر او مؤثر بود.
از وظایف مهم خاتون انتخاب شاه بود. چنان که گفتهاند: «روز دیگر چنانچه رسم و آئین مغول است خواتین و دختران و دامادان، به اتفاق آقاواینی، او را بر تخت نشاندند»(4).
وظیفه دیگر خاتونها انتخاب وزیر و مجازات یا عفو گناهکاران بود(1).
خاتونها فرمانهای صادر شده از سوی پادشاه را امضا میکردند و بر بالای فرامین نگاشته بود: «به فرمان سلطان و خواتین»(2).
خاتونها صاحب اختیار امور کلی و جزیی بودند. در مجازات و عفو خطاکاران نیز دخالت میکردند. از این رو زمانی که چنگیز با تاتارها جنگ میکرد و سرانجام پیروز شد فرمانی صادر کرد تا همه تاتارها را قتل عام کنند؛ به گونهای که نسلشان از بین برود؛ ولی چون دو تن از همسران او «یاسویی» و «یاسوگان» و نیز همسر جوجی از این ایل بودند، با شفاعت این سه بانو، عده زیادی از مرگ نجات یافتند و بعضی از رجال و اعیان تاتارها در دستگاه خان مغول به مقامات مهمی رسیدند(3).
ترکان و مغولان بر اساس زندگانی دام محوری خویش و نیاز به کار زنان چون: دوشیدن و چراندن دامها، فراهم کردن انواع لبنیات، چیدن، رشتن و بافتن پشم دامها، دباغی پوست گوسفندان، ساخت چرم و پوتین، برافراشتن چادرها، حمل عرابهها، آماده ساختن منزل، جنگیدن دوشادوش مردان، و.... آنان را سروری و برتری دادند و آنان را ارج مینهادند. همان گونه که الموتیان و پیروان حسن صباح، برای استفاده از احساسات زنانه، و ساختن فدایی از آنان که به آسانی خنجر به دست آنان دهند و سینه دشمنان خود را بشکافند و نیز آماده کردن همسر و فرزندان خود برای فدا شدن در راه مسلک الموتیان، مسأله تساوی حقوق زن و مرد را شعار خود
ساختند، آنان در راه رسیدن به اهداف خود از زنان استفاده ابزاری میکردند.
و نیز اروپا و آمریکای قرن هیجده و نوزده و بیست، به پاس صنعتی شدن و نیاز به کار ارزان، مسأله برابری زن و مرد را اعلام، و از آن به دفاع برخاست تا این نیمی از پیکره اجتماع انسان در خدمت صنعت و سرمایه قرار گیرد. و چون ابزاری، جزیی از زندگی ماشینی و در خدمت منافع آنان در آید. بدیهی است که در تمام این جوامع نگاه به زن ابزاری و تبعی است و به کرامت و تعالی و استقلال آن توجهی نشده است. بر هر خردورزی روشن است که زن در دنیای صنعت و سرمایه هرگز به آرمان انسانی خود نرسید.
جنبش سیاسی زنان در اسلام (نگاه استقلالی)
سابقه جنبش سیاسی ـ اجتماعی زنان در اسلام به همان آغاز بعثت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله باز میگردد، آنگاه که دریچه ملکوت بر مردم باز و فروغ وحی بر مردم تابید. قرآن از همان آغاز با آیات خود انسان را مخاطب خویش قرار داد و همه را به عروج و صعود و قرب به خدا فرا خواند. به زن و مرد به گونه استقلال نگریست و آفاق ملکوت و تعالی را بر همگان گشود. در مسائل اجتماعی نیز زنان چون مردان پایگاه مناسبی یافتند و هرگز از حرکتهای بالنده اجتماعی ممنوع نگردیدند؛ بلکه بر اساس آموزههای قرآن و سنت مسؤولیتهای اجتماعی میان زن و مرد با حفظ تفاوتهای طبیعی تقسیم شد.
اگر چه بر زنان جهاد واجب نیست، ولی در سایر سنگرهای دفاعی همدوش با مردان مبارزه میکنند.
حضور زن مسلمان در بیعت، به عنوان یکی از محوریترین مسائل سیاسی اسلام است. چون بیعت التزام و بر عهده گرفتن اطاعت و فرمانبری از اوامر و منویّات امام و رهبر است و در تمامی بیعتها مسلمانان میدانستند که پس از بیعت اگر مخالفت کنند، شکستن بیعت حرام است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: «انّما الخیار
للناس قبل اَن یبایعو(1)مردم پیش از بیعت مختارند، ولی پس از آن باید به رهبری وفادار بوده، و مخالفت نکنند.
بیعت با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و وصی او، بیعت با خداوند است و ترجمان وحی چنین اعلام میدارد: «آنانکه با تو بیعت میکنند همانا با خدا بیعت مینمایند دست خدا .بالای دستهایشان است. پس هر که بیعت شکند به زیان خود شکسته است و هر که به آن وفا کند، خداوند به زودی پاداش بزرگ به او خواهد داد»(2).
اولین بیعت با رسول خدا بیعتی با عنوان عقبه اولی یا «بیعة النساء» است. این بیعت زمانی اتفاق افتاد که مسلمانان به شدت در تنگنا بودند و فشار مشرکین مکه به اوج خود رسیده بود. در این هنگامه، چند نفر از اهل یثرب نزد پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله آمدند و پس از آشنایی با اسلام با پیامبر خدا بیعت کردند که این بیعت را بیعة النساء نامیدهاند. در این بیعت زنی به نام عفرا، دختر عبید بن ثعلبه حضور داشت. او در زمانهای که زن از اولین حقوق فردی و اجتماعی خود محروم بود در این بیعت شرکت کرد(3).
سال بعد 73 نفر از مسلمانان یثرب به مکه آمدند و با پیامبر خدا بیعت کردند که به پیمان عقبه ثلاثه معروف است. در این بیعت نیز چند زن حضور داشت. بیعتی که در آن بیعت کنندگان از بذل جان و مال دریع نکنند و همان گونه که از فرزندان و خانواده خود دفاع میکنند از رسول خدا و خاندانش دفاع کنند(4).
در بیعت رضوان نیز که سروش وحی آن را جاودانه ساخت و خدا را خشنود ساخت(5)و بیعتی بود که بعضی آن را بیعت مرگ نامیدند(6)و مسلمانان اوج مجاهدت و ایثار خود را در آن به نمایش گذاشتند. زنانی که حاضر بودند در بیعت شرکت کردند(7).
شیخ مفید چگونگی بیعت زنان با پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله را در حدیبیّه چنین گزارش میکند: «علی علیهالسلام عهده دار این امر شد. لباسی را بگسترد. زنان با عنوان بیعت بر آن دست گذاشتند و سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر آن لباس دست گذاشت.»(1)و پیمان وفاداری و فداکاری آنان با رسول خدا منعقد گردید.
پس از فتح مکه و بیعت مردان، زنان نیز با رسول خدا بیعت کردند. پیرامون چگونگی این بیعت گفتهاند که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله با زنان با گفتار بیعت میکرد و یا این که دستور میداد ظرف آبی بیاورند و دست خود را درون آب فرو میبرد. سپس زنان دست در ظرف آب مینهادند و پیمان محکم رابطه فرد و دولت تحقق مییافت. از امام باقر علیهالسلام منقول است که بیعت زنان با پیامبر خدا از روی لباس و پوشش بود(2).
سروش وحی این بیعت را نیز جاودانه ساخت. در پرتو قرآن چنین آمده: «ای پیامبر، اگر زنان با ایمان نزد تو آمدند تا بیعت کنند بدین شرط که هیچ کس را با خدا شریک نکنند و دزدی نکنند و زنا نکنند و فرزندان خود را نکشند و بهتان نزنند و فرزندی را که از آن شوهرشان نیست به او نسبت ندهند و در کارهای نیک از تو نافرمانی نکنند با آنها بیعت کن و برای آنان از خدا آمرزش بخواه که خداوند آمرزنده و مهربان است»(3).
بیعت مهم و تاریخی دیگر، بیعت مسلمانان با علی علیهالسلام در غدیر خم بود در این روز پس از آن که به فرمان خداوند علی علیهالسلام از سوی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به عنوان ولی امر و جانشین رسول خدا نصب شد به فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مسلمانان با علی علیهالسلام بیعت
کردند و زنان نیز در این بیعت شرکت نمودند(1).
پس از کشته شدن عثمان و حضور و بیعت حماسی مسلمانان با علی علیهالسلام زنان در این واقعه حساس سیاسی، شرکت کردند. علی علیهالسلام چگونگی بیعت مردم با آن حضرت را این گونه شرح میدهد:
«شادی مردم به پاس بیعتشان با من به جایی رسید که بچهها شاد گشتند و پیران با قدمهایی لرزان و بیماران با سختی برای بیعت آمدند و دختران جوان نیز برای بیعت آشکار شدند»(2).
به هر روی، حضور زنان در عرصه سیاسی مذهبی بیعت چشم افروز است و در آن زمان که مسأله حضور و حقوق زن در امور سیاسی مطرح نبود اسلام این افق را گشود.
از واژههای ارزشی فرهنگنامه اسلامی واژه هجرت است. که در پرتو آیات قرآن جاودانه و مهاجران مجاهد، بر آسمان معنویت چون ستارگان تابانند.
هجرت دوری از هر پلیدی است(3)و مهاجر چهرهای است که به پاس دفاع از آرمان الهی خود ترک سرزمین خویش میکند که با آن انس گرفته، و خداحافظی با تمام کسانی است که سالیانی با آنان بوده است؛ دور شدن از علقهها و علاقههای قدیمی و پذیرفتن هجران و حرمان و غربت، به پاس این زحمات و کوششها مهاجر مأجور و مورد ستایش است.
امام رضا علیهالسلام فرمود: «کسی که به خاطر دینش از سرزمینی به سرزمین دیگر برود هر چند مسافت این هجرت یک وجب باشد، مستوجب بهشت خواهد بود و همنشین ابراهیم علیهالسلام و حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله خواهد گردید»(4).
در زمان پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله این ضرورت پیش آمد که مسلمانان از مکه هجرت کنند. از این رو دو هجرت تاریخی رخ داد: یکی هجرت مسلمانان به حبشه و دیگری هجرت مسلمانان و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به یثرب.
این دو هجرت در تاریخ اسلام میدرخشند و گفتهها پیرامون آن دو فراوان است. ولی آنچه باید در اینجا گفته شود حضور همپای زنان با مردان در این فراز، سرافرازی است. چون هجرت بانوان بیانگر عزم راسخ آنان در دفاع از ایمان خود، و روشنگر این حقیقت بود که ایمان به اسلام چون خون در رگهای آنان جاری گشته و حاضرند برای دفاع از مکتب اسلام از همه چیز صرفنظر کنند. بدون تردید رنج هجرت برای یک زن بیش از مرد است، ولی زنان این سختی مضاعف را پذیرفتند تا با ترک جامعه خود، نفرت و انزجار خویش را از نظام حاکم خود ابراز داشته و از سوی دیگر در سرزمین جدید به نشر آیین خود بپردازند و زمینه تأسیس حکومت اسلامی را فراهم سازند.
به پاس پیرایش از این ایده پاک است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در پرتو وحی اعلام میدارد: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، زنانی که با عنوان اسلام و ایمان (از دیار خود) هجرت کرده و به سوی شما آمدند خدا (به صدق و کذب) ایمانشان داناتر است (ممکن است جاسوس باشند) شما از آنها تحقیق کرده و امتحانشان کنید. اگر با ایمانشان شناختید، آنها را دیگر به شوهران کافرشان برمگردانید....»(1).
زنان مهاجر را آزمایش کنید که انگیزه آنان چیست؟ اگر به خاطر فرار از منازعات خانواده و یا علاقه به سیر و سفر و یا جاسوسی و امور دیگر است، آنان را طرد کنید؛
1) 1. ممتحنه / 10.
چون آنان مهاجر نیستند؛ ولی اگر به پاس دفاع و صیانت از حریم ایمان خود هجرت کردهاند آنان را نگاه دارید.
باری، در نهضت هجرت زنان دوشادوش مردم شرکت داشتند.
در این هجرت کاملاً سرّی، حدود 83 مرد و 18 زن حضور داشتند(1)که گاه دسته جمعی و گاهی تنها به سوی حبشه هجرت کردند. با استقرار دولت اسلامی در مدینه این افراد از حبشه به مدینه باز گشتند و نشان شرف «للناس هجرة واحدة و لکم هجرتان» مزین شدند(2).
در این هجرت بزرگ که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان شرکت داشتند زنان نیز همپای مردان حضور داشتند.
حضرت فاطمه زهرا و حضرت فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زبیر را امیرالمؤمنین به مدینه آورد.
زنیب دختر رسول خدا و همسر ابوالعاص در مکه ماند؛ چون شوهرش ابوالعاص مانع از مهاجرت آن بانوی بزرگوار میشد. تا آنکه در جنگ بدر به اسارت در آمد. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله هنگام آزاد کردن ابوالعاص از او پیمان گرفت که در بازگشت به مکه همسرش زینب را به مدینه بفرستد. ابوالعاص پس از بازگشت به مکه قرار خود با رسول خدا را با زینب در میان گذاشت. زینب بار سفر بست و عازم مدینه گردید. رسول خدا زید بن حارثه و مردی از انصار را به استقبال زینب فرستاد تا او را به مدینه بیاورند. پیش از رسیدن این دو نفر هبار بن اسود و نافع بن عبد القیس زینب را تعقیب و مورد هجوم قرار دادند. در حمله هبّار، زینب مجروح و مصدوم گردید و بعدها؛ به همان آسیب از دنیا رفت(3).
از جلوههای آشکار مشارکت زنان در عرصه سیاست حضور فعال آنان در میدان دفاع از حریم دین و ایمان بود.
اگر چه جهاد ابتدایی بر زنان لازم نبود و آنان چون مردان لباس رزم نمیپوشیدند و به جنگ مسلحانه نمیپرداختند؛ ولی دفاع از دین یک فریضه همگانی است و در هر عرصهای که لازم بود زنان به دفاع از حریم دین قیام میکردند. از این رو همپای مردان، زنان در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در میدانهای جنگ حاضر میشدند و مجاهدین را یاری میکردند، مجروحین را درمان و به رزمندگان آب میرساندند.
از جمله این بانوان فداکار نسیبه است که همراه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در جنگ احد شرکت کرد و وظیفه آب رسانی به رزمندگان را به عهده گرفت. در این جنگ مردان سست ایمان فرار کردند و علی علیهالسلام با تعدادی به دفاع از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرداختند. نسیبه یکی از این افراد انگشت شمار بود که چون عرصه را تنگ دید و جان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در معرض خطر، مشک آب را بر زمین انداخت و شمشیر یکی از فراریان را برداشت و به دفاع از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرداخت. در این مبارزه سیزده جراحت از سوی دشمن بر او وارد آمد. البته او تا آخر عمر به پاس آن توفیق خدای را شکر میگفت. نسیبه میگوید: «چون جان پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله را در خطر دیدم با شمشیر از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دفاع میکردم و گاهی نیز که دشمن مقداری دور میشد به تیراندازی میپرداختم. در حین جنگ ناگاه متوجه حمله یکی از مشرکین به رسول خدا شدم. من و مصعب بن عمیر بر او راه بستیم. او ضربتی بر من زد که تا یک سال اثر آن بر شانهام باقی بود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که متوجه زخم شدید شانه من شد. یکی از پسرانم را صدا زد و فرمود: مادرت، مادرت، زخم مادرت را ببند. خداوند شما
خانواده را مورد مهر و رحمت و برکتش قرار دهد».
وقتی پسرم زخم مرا بست دوباره برخاستم و به دفاع از پیامبر صلیاللهعلیهوآله پرداختم. در همین حال متوجه زخمی شدن یکی از پسرانم شدم. فورا یکی از پارچه هایی را که برای درمان زخم مجروحان با خود آورده بودم به زخم پسر بستم و به او گفتم: «برخیز از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دفاع کن».
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بعد از پایان جنگ، وقتی که به مدینه بازگشتند شخصی را به خانه نسیبه فرستاد تا از حال او جویا شود و به پیامبر خدا گزارش دهد و چون از سلامتی او آگاه شد مسرور گردید.
نسیبه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خواست تا دعا فرمایند که در بهشت همنشین آن حضرت باشند. آن حضرت دعا کرد(1).
نسیبه در جنگ خیبر و حنین نیز شرکت داشت. بر اساس روایات از جمله زنانی است که با رجعت، به دنیا باز میگردد و در زمره یاران حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه قرار میگیرد(2).
ام سنان
ام سنان نیز ستاره دیگری است که بر این آسمان میدرخشد. آن بانو هنگام عزیمت رسول خدا برای جنگ با یهودیان خیبر نزد آن حضرت آمد و گفت: «یا رسول الله، دوست دارم که همراه شما باشم و هر آنچه از دستم بر آید برای کمک به اسلام انجام دهم. رزمندگان را سیراب سازم، از لوازم جنگجویان حفاظت کنم. مجروحان را درمان نمایم و مجاهدین را یاری رسانم». رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: علی برکة الله. زنان دیگری نیز هستند که ازمن اجازه خواستند و به آنها نیز اجازه دادهام. حال اگر میخواهی، با ما بیا و اگر میخواهی با قومت باش». گفت: «دوست دارم که با شما باشم». حضرت فرمودند: «پس همراه همسرم ام سلمه باش»(3).
صفیّه، عمّه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
این بانوی بزرگ عمّه رسول خدا و دختر عبدالمطلب است. همانند برادرش حمزه ایمان آورد. در عرصه بلاغت از ادبیات بالندهای برخوردار بود. در رثای پدر شعر سرود. عمری را به کرامت گذراند و سرانجام در کمال کرامت در عهد عمر رحلت کرد.
عصاره زندگی این بانو نشان میدهد که این زن خود را همانند حمزة سید الشهدا، مسؤول میدانست. تنها به اسلام و ایمان خود اکتفا نکرد و با وجود عاطفه مادری فرزندش، را به حضور در جبهههای جنگ و یاری دین خدا تشویق میکرد(1).
این بانوی بزرگ از شجاعت برخوردار بود و در جنگ احد و خندق مسلمانان را یاری کرد(2).
ام عطیّه
از بانوان بزرگواری است که در حمایت از رسول خدا در هفت جنگ شرکت کرد و به مداوای مجروحین و پرستاری بیماران پرداخت و برای رزمندگان غذا آماده میکرد(3). شیخ طوسی او را جزء اصحاب رسول خدا ذکر کرده و از روایتگران آن حضرت محسوب میدارد(4). مامقانی نیز در تنقیح او را مدح میکند(5).
پس از پایان جنگ احد پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به این بانو و ام سلیم امر کرد تا جراحات امیرالمؤمنین علیهالسلام را مداوا نمایند(6).
سلمی بانوی مسلمان دیگری است که در جنگ خیبر حاضر میشود و به رزمندگان جبهه خدمت میکند.
این بانوی بزرگ از نقل کنندگان روایت از رسول خدا و فاطمه زهرا علیهاالسلام است. دامان پاکش فرزندان شایستهای تربیت کرد علی و عبید الله دو تن از پسران او هستند که از یاران وفادار علی علیهالسلام بودند و جزء دبیران و کاتبان آن حضرت و نیز از کارگزاران بیت المال بودهاند. ابن حجر میگوید: او بود که به علی علیه السلام در مراسم غسل فاطمه علیهاالسلام کمک کرد. در جنگ خیبر همراه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود. از پیامبر خدا و فاطمه علیهاالسلام نقل روایت میکند(1).
هند دختر عمرو بن حزام، بانوی بزرگواری است که در جنگ احد شرکت کرد. این بانوی شجاع پس از پایان جنگ پیکر سه تن از شهدای خود، همسر خویش عمرو بن جموح، فرزندش و برادرش عبد الله بن عمرو را که همگی از عزیزانش بودند بر شتری نهاد و عازم مدینه شد. این بانوی بزرگ در حالی که شهدای خود را مشایعت میکرد چون با زنان مسلمان روبهرو گردید با خشنودی و چهرهای شاد به آنان گفت: «بشارت باد شما را که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله زنده و سالم است و شما را بشارت دیگری میدهم که خداوند شر کفار را بر طرف کرد».
ایمان و اخلاص این بانو چنان بود که چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را زیارت نمود، از آن حضرت خواست که از خداوند بخواهد اورا همنشین با شهدایش گرداند»(2).
دیگر ستاره فروزنده این بام سوده، دختر عمارة بن الاسک همدانی است که
سرنوشت او جزء داستانهای ناب تاریخ و تأثیرگذار است.
در جنگ صفین حاضر عرصه جهاد و دفاع بود و با اشعار حماسی خود رزمندگان و به خصوص برادر خود را تحریک و تشویق به جنگ با معاویه میکرد. او چنین میسرود:
وانصر علیا و الحسین و رهطه واقصد لهند و ابنها بهوان
انّ الامام اخاالنبی محمدٍ علم الهدی و منارة الایمان
فقد الجیوش و سر امام لوائه قدما بأبیض صارم و سنان(1)
این بانو هم در میدان رزم شجاع بود و هم در عرصه سخنوری، بلیغ و سخنور.
پس از شهادت امیرالمؤمنین به دربار معاویه آمد تا علیه بسر بن ارطاة افشاگری کند و داد و مردم را از آن بیدادگر بستاند.
وقتی به دربار آمد و با معاویه سخن گفت او را شناخت. گفت: «تو همان نیستی که در تشویق برادرانت در جنگ صفین شعر میخواندی و آنان را تحریک میکردی؟».
سوده گفت: «دع عنک تذکار ما قدنسی، مات الرأس؛ گذشتهها را رها و فراموش کن، رأس و رهبر آن گروه رفت و پیشگامان نیز رفتند».
معاویه گفت: «جریان برادرت یک موضوع کوچکی نبود. او جزء نام آوران و سلحشوران لشکر علی علیهالسلام بود و تو با اشعارت او را تحریک میکردی». سوده بار دیگر گفت: «از آن گذشتهها صرف نظر کن». معاویه گفت: «حاجتت چیست و برای چه آمدی؟» گفت: «کسی که مسؤولیت اداره جامعهای را بر عهده میگیرد، در مقابل خدا مسؤول است و در حکومت او نباید به فردی ستم شود. و حق خدا ضایع گردد. بسر بن ارطاة که فرماندار توست به دیار ما آمده. او ستمگر است نه. حق مردم را مراعات میکند و نه حکم خدا را فرمانبر است. اگر او را عزل کنی، ما آرام خواهیم
1) 1. اعلام النساء المؤمنات، ص 451، ش 294.
بود؛ و اگر او را عزل نکنی، ممکن است علیه تو به پا خیزیم و قیام کنیم».
معاویه که خوی درندگی در جان او بود به سوده گفت: «ما را به شورش و قیام تهدید میکنی؟ آیا میخواهی تو را با یک وضع فجیع نزد بُسر بفرستم تا او درباره تو تصمیم بگیرد».
سوده که این طغیان و ستمگری را از معاویه دید، ناگهان به گذشته و دوران حکومت علی بازگشت و موج مهر و عشق علی عدالت گستر در جان سوده طنین افکند و این شعر را خواند:
صلی الاله علی جسم تضمنّه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا
قد حالف الحق لا یبغی به ثمنا فصار بالحق والایمان مقرونا(1)
درود خدا بر روح آن پیشوایی که چون دفن شد، عدل نیز با او مدفون گردید. سوگند یاد کرد که حق فروشی نکند و بهایی در قبال حق دریافت نکند. او دو گوهر ایمان و حق را در جان خود مزین و همتای هم ساخت. معاویه گفت: «منظورت کیست؟» سوده گفت: «علی بن ابی طالب علیه السلام». معاویه شگفت زده شد و پرسید: آخر این همه عشق و محبت به علی چرا؟ مگر از علی علیهالسلام چه دیدهای که این گونه به ستایش او زبان میگشایی؟».
سوده گفت: «مشابه همین داستان که امروز مرا نزد تو آورده، زمان علی علیهالسلام رخ داد. من به عنوان نماینده قوم خود برای ابلاغ شکایت از یک کارگزار علی علیهالسلام به محضر آن حضرت رسیدم. چون وارد شدم، دیدم علی در حال نماز و به عبادت مشغول است. پس از انجام نماز با یک نگاه مهربانانه و عطوفانه به من فرمود: «آیا کاری داری؟» عرض کردم: «کارگزار شما در امور مالی عدالت را رعایت نکرده است و بر ما ستم روا داشته». چون این گزارش را شنید و به درستی آن آگاه شد علی بن ابیطالب علیهالسلام گریست و آنگاه دست به آسمان برداشت و عرض کرد:«اللهم انّی لم
1) 1. همان، صص 453 - 452.
آمرهم بظلم خلقک و لا بترک حقک؛ خدایا من کارگزارانم را به ستم فرمان ندادهام و ترک حقی را روا ندانستهام». آنگاه قطعه پوستی از جیب مبارکش بیرون آورد و در آن چنین نوشت: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم «قَدْ جاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رِبِّکُمْ فَاَوْفُو الْکَیْلَ وَ الْمیزانَ وَ لا تَبْخَسُوالنّاسَ اَشْیاءَهُمْ»(1)ـ «وَ لا تَعْثَوا فِی الاَرْضِ الْمُفْسِدینَ بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ وَ ما اَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظٍ»(2).
اذا قرأت کتابی فاحتفظ بما فی یدیک من عملنا حتی یقدم علیک من یقبضه منک و السلام(3).
این فرمان عزلی بود که علی علیهالسلام نگاشت و نامه را به من داد. من رفتم و حق ما را از ظالم گرفت؛ ولی امروز من نزد تو آمدم و به تو گزارش میدهم تو مرا تهدید میکنی.
معاویه خجل و شرمنده شد و دستور داد مشکل سوده را بر طرف کنند و حقی را که از او ضایع گردیده به او باز گردانند. سوده گفت: «من تنها سخن از حق خود نمیگویم، بلکه قوم من هم مورد جفا و ستم قرار گرفتهاند.
«.... ان کان عدلاً شاملاً و الا فانا کسائر قومی» من اگر تنها از حق خود بگویم و دفاع کنم کاری زشت و ناپسند است و خدا از عمل زشت نهی کرده است. من نیامدهام که فقط از حق شخصی خود دفاع کنم، بلکه آمدهام تا حقوق جامعه را احیا کنم».
معاویه که از جرأت این زن در شگفتی بود گفت: «لقد لمّظکم ابن ابیطالب الجرأة علی السلطان؛ این شهامت و شجاعت را علی در شما زنده کرده است که به فکر خود نباشید بلکه دفاع از حق دیگران کنید»(4).
بانوی سخنور و خردورز تاریخ صدر اسلام دختر حارث بن عبدالمطلب است
که خواهر اولین شهید جنگ بدر عبیده و دختر عموی پیامبر خداست. عبیده که به دست توانای او عتبه پدر بزرگ معاویه کشته شد(1)، تا زمان معاویه زنده ماند و همانند دیگر یاران با وفای علی علیهالسلام از مکتب والا و بالنده علوی حمایت و دفاع کرد.
روزی معاویه با عمرو عاص و مروان نشسته بودند که این بانوی بزرگ بر آنان وارد شد.
معاویه خواست قدرت و شکوه دولت اموی را به رخ او بکشد و او را تحقیر نماید. به او گفت: «اوضاع چگونه است و حال شما چطور است؟» پاسخ داد: «زمان بر ما میگذرد، در حالی که از ستم شما بی بهره نیستیم؛ ولی به تو بگویم: کلمتنا هی العلیا و نبینا هو المنصور، فولیتم علینا من بعده، و تحتجون بقرابتکم من رسول الله صلیاللهعلیهوآله ، و نحن اقرب الیه منکم، و کنا فیکم بمنزلة بنی اسرائیل فی آل فرعون و علی بن ابیطالب علیه الصلوة و السلام کان من نبینا بمنزلة هارون من موسی و غایتنا الجنة و غایتکم النار»(2).
معاویه قدرت نمایی نکن و بر ما ریشخند مزن، که امروز خاندان ابوسفیان که پرچمدار مبارزه علیه اسلام بود به نام اسلام حکومت میکند. آگاه باش که منطق ما منطق خداست و همواره پیروز است و رسول ما در پرتو قدرت الهی پیروز و ظفر یافته است.
بدون تردید ما پیروزیم. شما امروزه غاصبانه به نام خویشی و قرابت با رسول خدا بر ما حکومت میکنید و حال آن که ما به او نزدیکتریم.
مثل ما امروزه در میان شما چون بنی اسرائیل در میان آل فرعون است؛ که همواره به آنان ستم میشد و جایگاه علی علیهالسلام نسبت به رسول خدا چون هارون به موسی است.
گفتار این بانوی بزرگ، عطر و عصاره چند آیه و حدیث است.
به هر روی، درباره این بانوی بزرگ گفتهاند: «اذا خطبت اعجزت، و اذا تکلمت او جزت(1)چون سخنرانی میکرد دیگران را عاجز و مبهوت خود میساخت و در هنگام گفتگو بسیار کوتاه و مختصر سخن میگفت».
عمرو عاص که در مجلس نشسته بود و رسوایی خود و معاویه و مروان را دید، به این بانوی بزرگ اهانت کرد. این بانو جوابی داد، دندان شکن: «قالت یابن اللخناء النابغة اتکلمنی.... فو الله ما انت من قریش.... و لقد ادعاک ستة من قریش....»(2).
عمرو عاص خجالت بکش چگونه جرأت سخن گفتن با من را داری و حال آن که ریشه تو گندیده و لجنی است. مادرت آن بود که پنج پدر بر سر تو دعوا میکرد.
آنگاه روبه معاویه کرد و گفت: «سوگند به خدا تو اینها را بر بنی هاشم مسلط ساختی». معاویه رو به این بانو کرد و گفت: «آیا حاجتی داری؟» پاسخ گفت: «من از تو تقاضایی ندارم». و از دربار معاویه بیرون آمد.
معاویه پس از رفتن این بانو رو به درباریان کرد و گفت: «هر کدام از شما با او سخن میگفتید مغلوب بلاغت او میشدید و پاسخ دندان شکنی به شما میداد».
از دیگر بانوی سرافراز تاریخ صدر اسلام، امیمه دختر قیس بن صلت غفاری است. او در جنگها حضور مییافت. به رزمندگان خدمت میکرد و در مداوای مجروحین و تخلیه شهدا یاری میرساند. پیرامونش چنین نگاشتهاند: «و دائما تحضر الوقایع و تداوی الجرحی و تدور بین القتلی».
حضور در جبهه و کمک به مجروحین از خصال بارز او بود.
علاوه بر این امور، در میدان جنگ به تبلیغ و تشویق رزمندگان میپرداخت و با
خواندن خطبههای بلیغ شعله عشق و شور در جان مجاهدان میافروخت. در خبر است که روزی عدهای از زنان بنی غفار همراه این بانو به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسیدند و این بانو سخنگوی آنان بود. به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عرض کرد: «این بانوان درخواست میکنند اجازه فرمایید که در میدان جنگ حاضر شوند و با درمان مجروحین و دفن شهدا رزمندگان را یاری رسانند»(1).
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اجازه دادند و فرمودند: «علی برکة الله»(2). آنان در جریان جنگ خیبر حاضر شدند و رهبرشان همین بانو بود. در شأن او گفته شده: «و کانت شفیقة علی المجاهدین؛ این بانو نسبت به رزمندگان بسیار مهربان بود».
او بانویی پارسا و دانشمند بود. روایات زیادی از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل نموده و تعدادی از تابعین از شاگردان او بوده و به وسیله این بانوی محدثه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل حدیث میکنند.
امیمه بانویی مجاهد، پارسا، دانشمند، دلسوز و مهربان و معلمی فرزانه بود(3).
خدمتگزار خانه فاطمه علیهاالسلام و بانوی بانوان است. فضّه را پیامبر خدا به فاطمه بخشید تا خدمتگزار او باشد. به پاس حضورش در خانه علی و فراگیری معارف اسلامی، دُر بی همتای معرفت و ایمان شد. خانه گلین علی علیهالسلام برای او عرش الرحمن بود و در پرتو آیات سوره دهر، نور باران شد. آری، او نیز چون معصومان آن خاندان روزه گرفت و چون آن عرشیان ایثار کرد و خداوند ایثارشان را ستود و مجد و عظمت این بانو نیز جاودانه گردید(4).
سرشت پاک او و آموزش فاطمه و علی علیهماالسلام از آن خادمه بانویی نمونه تربیت
کرد؛ به گونهای که گاهی مردان را نیز مبهوت میساخت. در خبر است که روزی عمر بن خطاب تحت تأثیر دانش و بینش او قرار گرفته و گفت: «یک تار موی آل ابیطالب هم از عمر بن خطاب داناتر است»(1).
حافظ قرآن بود و پیوسته آیات را زمزمه میکرد و از سروده وحی جانش مترنم میگشت. با آیات قرآن گفتگو میکرد. او بیست سال با آیات سخن گفت.
ابوالقاسم قسری میگوید: «در سفر حج از کاروان دور افتادم. در بیابان به زنی برخوردم. او را نشناختم. متعجب شدم. از او پرسیدم «کیستی؟» در جوابم گفت: «وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعَْلمُون»(2). سلام کردم. پاسخ سلامم را داد. گفتم: «در اینجا چه کار میکنی؟» پاسخم گفت: «وَ مَنْ یَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلْ»(3). دانستم که راه را گم کرده. از او پرسیدم: از آدمیانی یا از جن؟ پاسخم گفت: «یا بَنی آدَمَ خُذُوا زینَتَکُمْ...»(4). گفتم: «از کجایی میآیی؟» پاسخ داد: «یُنادوُنَ مِنْ مَکانٍ بَعید»(5). از مقصدش سؤال کردم. در پاسخ گفت: «وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ اِلَیْهِ سَبیلاً»(6). گفتم: «چند روز است که از کاروان جدا شدهای؟» جواب داد: «وَ لَقَدْ خَلَقْنا السمواتِ و الأرض فی ستّة ایّام»(7). گفتم: «گرسنهای؟» پاسخ داد: «وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَدا لا یَأکُلوُنَ الطَّعامَ..»(8). گفتم: «پشت من سوار شو». در پاسخ گفت: «لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ اِلاّ اللّهُ لَفَسَدَتا»(9). پس پیاده شدم و آن بانوی با کرامت سوار شد و گفت: «سُبْحانَ الَّذی سَخَّرَ لَنا هذا»(10). چون به قافله رسیدیم؛ پرسیدم: «آیا کسی را در قافله داری؟» پاسخم گفت: «یا داوُدُ اِنّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الأرْضِ»(11)«وَ ما مُحَمَّدٌْ اِلاّ رَسوُلٌ...»(12)«یا یَحْیی خُذِ الْکتابَ»(13)«یا مُوسی اِنَّهُ أنَا اللّهُ عَزیزُ
1) 1. اعلام النساء المؤمنات، ص 594؛ مرقد العقیلة، ص 235 به نقل از مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 393؛ مردان علم در میدان عمل، ج 3، ص 52؛ زنان فاضله در صحنه دانش و اندیشه، ص 332.
2) 2. الزخرف / 89.
3) 3. زمر / 37.
4) 4. اعراف / 31.
5) 5. فصلت / 44.
6) 6. آل عمران / 97.
7) 7. ق / 50.
8) 8. انبیاء / 8.
9) 9. انبیاء / 22.
10) 10. زخرف / 13.
11) 11. ص / 26.
12) 12. آل عمران / 144.
13) 13. مریم / 12.
الْحَکیم»(1). دانستم که این اسامی آشنایان با او هستند. گفتم: «چه نسبتی با این جوانان داری؟» در پاسخم گفت:«اَلْمالُ وَ البَنُونَ زینَةُ الْحَیاةِ الدُّنیا»(2)دانستم که اینان پسران او هستند. آنگاه پاداشی به من عطا کرد. سپس از جوانان سؤال کردم که این بانوی با عظمت کیست. گفتند: «مادر ما فضّه که کنیز حضرت فاطمه زهراست که از بیست سال پیش تاکنون فقط به زبان قرآن سخن میگوید»(3).
به هر روی، فضه در پرتو تربیت وحیانی و آموزههای فاطمی بانوی نمونه تاریخ اسلام است. آن بانو بر بلندای دانش و ایمان درخشید. او به دانش غریبه نیز آگاهی داشت.
گویند او دختر پادشاه هند بود و به دانش کیمیا آگاهی داشت. چون گام در خانه علی علیهالسلام نهاد، قطعه مسی را گرفته و به طلا تبدیل کرد و نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آورد. آن حضرت فرمود: «آفرین فضه؛ ولی اگر فلان کار را انجام داده بودی. این طلا رنگش بهتر و در نتیجه گرانتر میشد». فضه پرسید: «مگر شما علم کیمیا میدانید؟» فرمود: «آری» و آنگاه اشاره به حسین علیهالسلام کرد فرمود: «این کودک نیز میداند». آنگاه اشارهای به زمین کرد. زمین شکافته شد و خزانهای مملو از شمش طلا نمایان گردید. سپس فرمود: «فضه، این شمش را هم روی آنها بگذار»(4)
مفتقرا متاب رو از در او به هیچ سو زانکه مس وجود را فضّه او طلا کند
5. الذریعه، ج9، ص 1082.(5).گویی، آیة الله محقق اصفهانی در سرودهای در ثنا و ستایش فاطمه علیهاالسلام اشاره به این داستان کرده و میگوید:
بانوی بلند آوازه جهان اسلام است که در عرصه جهاد و سیاست نام آور است، سخنور عرصه صفین بود. یاران و اصحاب امیرالمؤمنین را به جهاد و مبارزه با معاویه تشویق میکرد. چون به دربار معاویه وارد شد، معاویه به او گفت: «آیا عرصه صفین و سخنانی را که بعد از قتل عمار گفتی به خاطر داری؟
دیدی که چون اراده من خیر بود پیروز شدم، و شام کوفه را مغلوب ساخت»(1). ام الخیر گفت: «این گونه نیست که تو میگویی و سخن ناروایی را بر زبان جاری کردی. این سیاست بازیهای تو و بی وفایی یاران علی علیهالسلام بود که به هم پیوست و تو را پیروز کرد».
معاویه که جواب ام الخیر را به زیان خود دید عرصه سخن را عوض کرد و گفت: «حالا بگو آیا آن سخنانی را که هنگام قتل عمار بر زبان جاری کردی به یاد داری؟».
جواب داد: «من آن سخنان را نساخته بودم که امروزه دوباره تکرار کنم؛ بلکه شهادت عمار موجی از حقیقت و نورانیت را در جان من ایجاد کرد و شعلههای عشق و محبت من به عمار ومولای او علی علیهالسلام بود که آن سخنان را بر زبانم جاری کرد»(2).
معاویه که نتوانست ام الخیر را به سخن آورد رو به درباریانش کرد و گفت: «کدام یک از شما سخنان این بانو را در آن عرصه به خاطر دارد؟» یکی از درباریان گفت: «قسمتی از آن گفتار حماسی را به خاطر دارم».
معاویه گفت: «بگو». آن شخص گفت: این بانو هیبت عجیبی داشت. او چون شیر مردی بر شتری سوار و تازیانهای بر دست این آیه را تلاوت کرد: «یا اَیُّهَا النّاسُ
اَتَّقُوا رَبَّکُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ عَظیمٌ»(1)و با یاد معاد و قیامت مخاطبان را بیم اندرز داد. آنگاه چنین گفت: «ان الله قد أوضح الحق، و ابان الدلیل، و نور السبیل، و رفع العلم، فلم یدعکم فی عمیاء مبهمة، و لا سوداء مدلهمة، فالی این تریدون، رحکم اللّه افرارا عن أمیرالمؤمنین....».
بندگان خدا، خدای سبحان حق را بر شما روشن، و دلیل و راه را بر شما آشکار نمود. شما را در تاریکی رها نکرده، بلکه راه شما با فروغ وحی و سنت روشن است. علامت و نشانههای هدایت را برافراشت و شما را در شب ظلمت و جهل رها ننمود، بلکه در پرتو عقل، وحی، شریعت، رسالت، امامت، همه ارکان هدایت را فرا روی شما نهاد. حال شما به کجا میروید؟ آیا میخواهید از علی علیهالسلام که فرمانروای دین است فرار کنید؟ یا از جهاد و میدان جنگ، هر کدام که باشد گناه شما بس بزرگ است. چه پشت بر امام عادل کنید، و یا به خاطر حفظ جان از میدان جنگ بگریزید، ولو انبوه دشمن چون جنگلی همه جا را پوشانده باشد، گناه شما بسیار بزرگ خواهد بود؛ یا آنکه شما از اسلام بیزار شدهاید و یا از حق روی گردانید. به هر یک از این امور باشد فرار شما کفر و نفاق و معصیت بزرگ است.
آیا در قرآن نخواندهاید که: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتّی نَعْلَمَ الْمُجاهِدینَ مِنْکُمْ وَ الصّابِرینَ وَ نَبْلُوَ اَخْبارَکُمْ(2)شما را به شادی و ناراحتی میآزمایم تا روشن شود که مجاهد واقعی کیست، صابر کیست و ترسو کدام است». این بوده خطابه آتشین و جذاب این بانو. سخنانی که موج غیرت و حمیت را درمیان لشکریان علی علیهالسلام ایجاد کرد.
آنگاه سر به آسمان بلند کرد و گفت: «اللهم قد عیل الصبر، و ضعف الیقین، و انتشر الرعب، و بیدک یا رب ازمة القلوب، فاجمع الیه الکلمة علی التقوی...(3)خدایا صبر در تنگنا قرار گرفت. یقین مردم کم شد، و انگیزهها متفرق گردید. پروردگارا، تو زمامدار
دلهای مردمی، دلهای آنها را متحد کن، و میان آنان الفت ایجاد کن، اینها را به حق باز گردان، تا گرد کلمه حق جمع شوند و باطل را سرکوب کنند».
بار دیگر رو به سربازان و لشکریان علی علیهالسلام کرد و گفت: «هلموا رحمکم الله الی الامام العادل و الوصی الوفی و الصدیق الاکبر....(1)کجا میروید باز گردید به حضور پیشوای عادل کسی که اطاعتش موجب رضای خداست و امام پرهیزکاری و صدیق اکبر است...».
در بخشی دیگر از خطابه جذاب خود گفت: «صبرا معشر الانصار و المهاجرین قاتلوا علی بصیرة من ربکم و ثبات من دینکم...(2)ای پیشگامان و ای مهاجر و انصار، شمایید که در رکاب علی میجنگید. صابر و پایدار باشید، مبارزه کنید. در حالی که فروغ معنویت و بصیرت در ایمان دارید، با بینش و ایمان به پیش تازید و جنگ را به پایان رسانید. گویا میبینم که شما مردم کوفه در پرتو پیشوای عادل خدا علی علیهالسلام پیروزید و مردم شام را که تحت رهبری ظالمانه و ستمگرانه امویان است همانند خرانی که از شیر فرار میکنند، فراری خواهید داد. این گروه آنانند که آخرت و خرد خود را در مقابل دنیا و جهالت فروختند، ولی به زودی پشیمان خواهند شد؛ ولی چه سود که پشیمانی سودی ندارد. سوگند به خدا، آنکه از حق گریخت گرفتار باطل خواهد شد و کسی که از راه مستقیم منحرف شد در راه ضلالت و گمراهی حیران خواهد ماند.
مردم کوفه، علی را بشناسید. اگر علی را رها کنید به راستی به کجا میروید؟ آیا پسر عموی پیامبر خدا، داماد او و پدر دو سبط رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را رها کرده به سوی پسر هند میروید؟ علی که از سرشت همان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آفریده شد و از خاستگاه و سرچشمه زلال رسالت بالا آمد و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله او را باب دین و علم
خود قرار داد....(1)
شخص درباری که در حضور معاویه گزارشگر سخنان آن بانو بود گفت: «این بانو تلاش و کوشش فراوان نمود تا در مؤمنین ایمان و در کافران نفاق و ارتداد ایجاد نماید».
وقتی سخنان درباری به پایان رسید، معاویه رو به ام الخیر کرد و گفت: «و الله یا ام الخیر ما اردت بهذا الکلام الا قتلی(2)تو با این گفتار مردم را تحریک کردی تا مرا به قتل برسانند. و اگر امروز من تو را به قتل برسانم، حرجی بر من نیست».
ام الخیر که مهر علی هنوز جانش را روشن ساخته و فرهنگ رشادت و شجاعت مکتب علوی او را پرورانده بود پاسخ گفت: «و الله ما یسوئنی یا ابن هند ان یجری الله ذلک علی یدی من یسعدنی الله بشقائه...(3)معاویه قسم به خدا هرگز نگران نیستم که به دست کسی کشته شوم که به پاس شقاوت او من به سعادت شهادت برسم»(4).
در عصری که جهل نشان بارز آن بود و خواندن و نوشتن را عیب میدانستند و عموم مردم بی سواد بودند و تعداد انگشت شماری از مردان فقط از نعمت خواندن و نوشتن برخوردار بودند(5)، فروغ وحی با تلاوت آیه «اِقْرَأ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ»(6)درخشید و طلیعه دولت علم و ایمان را نوید داد.
شگفتا، در عصری که خواندن و نوشتن عیب است و شاعر برجسته آن «ذوالرمه» دانش خود را از مردم پنهان میکند و میگوید: «هنر نوشتن درمیان مردم بی ادبی
است»(1)سروش وحی با خواندن آغاز شد.
جاحظ در کتاب «البیان و التبیین» میگوید: «روزی یکی از بزرگان عرب کودکی را دید که به مطالعه کتابی مشغول است. فریاد برآورد: شرم بر تو باد، این شغل آموزگاران و گدایان است»(2).
در عصری که دانش آموزی در میان مردم ننگ و عار بود، در پرتو تعالیم وحی و سنت آموختن علم و دانش بر همه مردم لازم گردید و رستاخیزی از فراگیری علم پدید آمد.
این انقلاب فرهنگی ـ علمی در پرتو تعالیم ائمه هدی علیهمالسلام و صدور صدها روایت(3)به اوج خود رسید و هزاران دانشمند و عالم در عرصههای مختلف علمی پدید آمد و هزار سال مشعل دانش و علم و اختراع و ابتکار بر بام بلند جهان اسلام فروزان بود(4).
بزرگان دین فراگیری علوم را در هر زمینهای لازم میشمردند و در شرح حدیث «طلب العلم» گفتند و نوشتند که انسان بر هر مرتبهای از دانش برسد باید مرتبه بالاتر از آن را تحصیل کند و فراگیری علم پایانی ندارد(5).
زنان نیز در این میدان خوش ظاهر شدند و جام جان خود را مالامال از معارف اسلامی نمودند(6).
آنان همپای مردان به تلاوت و حفظ آیات قرآن و فراگیری حدیث پرداختند و از این دو سرچشمه زلال آسمانی روح خود را سیراب نمودند.
1) 1. زنان فاضله، سید نعمت الله حسینی، ص 3.
2) 2. همان، ص 4.
3) 3. ر.ک: بحار، ج 1، کتاب العلم.
4) 4. دانشمندانی چون جابر بن حیان، ابوریحان بیرونی، ابو نصر فارابی، ابو علی سینا، ابن هیثم، زکریای رازی، موسی خوارزمی و.... پدیدار گردیدند.
5) 5. همان.
6) 6. ر.ک: اعلام النساء، عمر رضا کحاله، پنج جلد در دو مجلد.
از آنجا که در آغاز اسلام کسب معارف و دانش اسلامی از دو منبع الهی وحی و سنت بود، زنان همراه با فراگیری قرآن از محضر پیامبر خدا نیز به کسب معرفت پرداختند و با تمام مشکلاتی که در آن زمان فرا روی زنان قرار داشت با تمام قوا به کسب حدیث روی آوردند و در کنار مدیریت خانه و تربیت فرزندان از زلال حدیث نوشیدند.
بانوانی که فقط از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل حدیث کردهاند و شیخ طوسی به ثبت نام آنان پرداخته 38 نفرند و از سایر ائمه نیز 28 زن محدثه نقل حدیث کردهاند(1).
مرحوم مامقانی زنان محدثه را 130 نفر(2)و این روایتگران حدیث در کتاب معجم الرجال به 135 نفر رسیدهاند(3)و نیز در برخی از کتب «اعلام» صدها زن محدثه و روایتگر ذکر شدهاند(4). در آخرین پژوهشی که دراین رابطه انجام گرفته افزون بر دو هزار نفر زن محدثه ثبت گردیده است(5).
دراین افق نیز زنان درخشیدهاند. زنانی بودهاند که دارای ذوق عرفانی بوده و در پرتو فرهنگ اسلامی شکوفا شده و کلمات بلند عرفانی گفته، و اشعاری عارفانه سرودهاند.
از جمله بانوان عارفه رابعه شامیه، همسر احمد بن ابی الحواری است. این بانو بر آسمان فضیلت میدرخشد. همسرش میگفت: «وقتی سفره غذا گسترده میشد آن
بانو میگفت: «فانّها ما نضجت الا بالتسبیح»؛ بخور که این غذا را با تسبیح خداوند پختهام».
دریچه هایی از معرفت در جانش گشوده بود. حالات گوناگونی برایش رخ میداد و گاهی به تناسب آن حالات اشعار آموزندهای میسرود گام در در محراب عبادت و نیایش خدا مینهاد و چشم جانش به محبوب مینگریست و چنین میسرود:
حبیب لیس یعد له حبیب و ما لسواه فی قلبی نصیب
حبیب غاب عن بصری و شخصی و لکن عن فؤادی ما یغیب(1)
محبوب من از چشم پنهان است، چون منزه است از آنکه چشم او را ببیند ولی دیده جانم او را مینگرد و میبیند و به سویش پرواز میکند.
گاهی نیز در زمزمههای خود حالت انس خود با خدا را میسرود و چنین میگفت:
و لقد جعلتک فی الفؤاد محدثی و ابحت جسمی من اراد جلوسی
فالجسم منی للجلیس مؤانس و حبیب قلبی فی الفؤاد انیسی(2)
دلم را هم سخن با تو نمودم، و جسم من با دیگران است. جسم من همنشین ایشان است و محبوب قلب من در همان قلب همدم من است.
گاهی نیز حالت خوف بر او چیره میشد و چنین میسرود:
زادی قلیل ما اراه مبلغی اللزّاد ابکی ام لطول مسافتی
اتحرقنی بالنار یا غایة المنی فاین رجایی فیک این مخافتی(3)
توشه کم و مسافت دور، به کدام یک گریه کنم؟ برای توشه کم یا مسافت دور. ای آرزوی بی پایان من! آیا مرا به آتش قهرت میسوزانی؟ پس امید من چه میشود، چون به تو امید دارم.
آیا این سروده جز ترجمانی از این سخن علی علیهالسلام است.
«آه من قلة الزاد، و طول الطریق، و بعد السفر، و عظیم المورد».(1)
این سرودهها ترجمانی از آموزههای دینی است. آنان در پرتو آیات قرآن و گفتار رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و ائمه هدی علیهمالسلام به چنین تعالی رسیدند.
او از سه افق حب، انس و خوف، مقام محبوب را مینگریست و به راز و نیایش میپرداخت(2).
این بانو راز دار ملکوت بود. دریچههای معنویت در جانش باز و فروغ معنوی جانش را روشن ساخته بود. او بسیار اشک میریخت. یاد جهنم او را مدهوش میساخت و مدام میگفت: «استغفر الله من قلة صدقی فی قولی استغفر الله»(3)ما از استغفار خود نیز باید از خدا طلب بخشش کنیم.
این آموزههای عرفانی را این بانوی عارفه، از مکتب حضرت امام حسین علیهالسلام آموخته بود.
آنجا که آن حضرت میگوید: «الهی من کانت محاسنه مساوی فکیف لا تکون مساویه مساوی(4)پروردگارا! آنکه خوبیهای او بدی است، بدیهایش چگونه بد نباشد».
رابعه دارای روحی بلند و عزیز بود. هرگز از مردم چیزی نمیپذیرفت و میگفت: «مالی حاجة بالدنیا»(5)هنگامی که شنید سفیان ثوری میگوید: «و احزناه» تا کی ما باید غمگین باشیم، این بانو گفت: «واقلة حزناه» چرا حزن ما کم باشد، مینالم از آنکه، چرا نالهام کم است.
گاه از بحر عرفانش درهایی به زبان جاری میگشت از جمله این که به همه
توصیه میکرد: «اکتموا حسناتکم کما تکتمون سیئاتکم(1)همان گونه که بدیهای خود را میپوشانید خوبیها را پنهان کنید».
سهروردی در کتاب عوارف المعارف این دو بیتی را که منسوب به رابعه شامیه است به این بانو نسبت میدهند.
انی جعلتک فی الفؤاد محدثی و ابحت جسمی من اراد جلوسی
فالجسم منی للجلیس مؤانس و حبیب قلبی فی الفؤاد انیسی
براستی این دریچه معرفت و افق عرفانی چگونه در جان یک بانو آشکار میگردد؟
آیا جز تجلی آموزههای دینی است؛ جز پرتوی از تجلیات ادعیه عارفانه ائمه هدی علیهمالسلام است. او میگفت: «الهی ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فی جنتک، بل حبا لک و قصدا للقاء وجهک».
این گفتار عرفانی را جز در مکتب اهل بیت علیهمالسلام نمیتوان یافت. بدون شک این بانو در پرتو تعالیم معرفتی اسلام تربیت گردید و به اوج کمالات رسید. آفاق کشف و شهود در جانش پدیدار گشت و به دنیای پر رمز و راز الهی راه یافت.
این بانو تمام شب را بیدار میماند و به راز و نیاز میپرداخت. و این همه اوج تعالی ز دولت سحر است.
در وصف این بانو گفتهاند که اگر کسی به او لطفی میکرد، در عالم رؤیا برای او مجسم میشد و او میگفت: «در عالم رؤیا خیرش در طبقهای نور به من رسید»(2).
گاهی نفس سرکش خود را مورد ملامت و عتاب قرار میداد و چنین میگفت: «یا نفس الی کم تنامین و الی کم تقومین یوشک ان تنامی نومة لا تقومین منها الا لصرخة یوم
النشور(1)ای نفس چقدر خوابت سنگین است؟ گویا چنان به خواب رفتهای که فقط فریاد و نفخ صور بیدارت میکند. چرا که همه در آن روز با آن فریاد بیدار میشوند»(2).
او بسیار میگریست. وقتی آیهای از آیات قرآن که در آن وصف جهنم بود نزدش تلاوت میشد، فریاد میزد و بیهوش میگشت(3). او میگفت: عاشق که سوز و گداز و گریه و آهش تمام نمیشود تا به محبوب و معشوق خود برسد و در جوارش آرام گیرد(4). او در سال 135 وفات کرد و در بیت المقدس مدفون گردید(5).
کوکب فروزنده آسمان معرفت رابعه دختر اسماعیل است(6). او به مقامات عالیه عرفانی نائل شد و فروغ حق بر جانش تجلی کرده بود. پردههای حجاب از دیدگانش برداشته و آفاق ملکوت را مینگریست. در توصیفش چنین گفتهاند که او میگفت: «رأیت اهل الجنه یذهبون و یجیئون و ربما رأیت حور العین یستترن منی باکمامهن؛ میبینم اهل بهشت را که در رفت و آمدند و گاهی حوریان بهشت را مینگرم که آنان خود را از من میپوشانند».
آری زنان گاهی چنان فروزان و منورّند که حور با همه فروزندگیاش تحتالشعاع آنان قرار میگیرد. به هر روی، راه عروج و تعالی بر مرد و زن یکسان
باز است و در کسب کمالات میان آنان تفاوتی نیست. بذر کمالات در سرشت انسان کشت میشود و انسانیت زن و مرد نمیشناسد.
گستره فرق این دو گاه در لفظ است، ولی تفاوت لفظی از رتبه زن نمیکاهد.
چه نیکو شاعر سروده است:
و لو کان الرجال کمن ذکرنا لفضلت النساء علی الرجال
و لاالتأنیث لاسم الشمس عیب و لا التذکیر فخر للهلال (1)
اگر مرد و زن همان است که ما در جامعه خود مینگریم، زنان به مراتب از مردان برترند. درست است که خورشید مؤنث و ماه مذکر است، ولی مؤنث بودن خورشید از فروغ او نمیکاهد و مذکر بودن ماه بر نور آن نمیافزاید. باری، زنان در افق کسب کمالات و معرفت خوش درخشیدهاند و اگر چه در این راه همتای مردان نیستند، ولی همسو و هم مرتبه با آنان خواهند بود(2).
در اسلام زنان چون مردان مسؤولیت پذیرند؛ و باید نقش مثبت فرهنگی اجتماعی خود را ایفا کنند. قرآن، بسیاری از وظایف اجتماعی را همگانی دانسته و زن و مرد را یکسان میشناسد؛ از جمله موضوع امر به معرف و نهی از منکر است. قرآن کریم میفرماید: «وَ المُؤمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ اَولِیاءُ بَعْضْ یَأمُروُنَ بِالْمَعْروُفِ وَ یَنْهوُنَ عَنِ المُنْکَرْ وَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتوُنَ الزَّکاةَ وَ یُطیعوُنَ اللّهَ وَ رَسوُلَهُ اوُلئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ اِنَّ اللّهَ عَزیزُ الْحَکیم»(3).
مردان مؤمن و زنان با ایمان بعضی بر بعضی ولایت و سرپرستی دارند. یکدیگر را امر به معروف میکنند و از بدیهای باز میدارند و نماز میگذارند و زکات میپردازند و فرمانبر خدا و رسولند خداوند آنان را در پرتو رحمت خود قرار خواهد داد، خداوند عزیز و حکیم است.
در این میان نقش مهم زن در جامعه سیاسی اسلامی روشن میگردد و زنان نیز چون مردان دارای مسؤولیت بزرگ ولایت اجتماعی هستند. آنان هدایتگر و نهضت آفرین میباشند. مگر بزرگترین انقلابهای اسلامی با جوهره امر به معروف و نهی از منکر به وجود نیامدند. اگر ما افق معروف و منکر را در گستره فرهنگ اسلامی بشناسیم و نقش اساسی این دو عنصر را در شکلگیری جامعه اسلامی درک کنیم، آن گاه همگانی بودن این وظیفه اسلامی، به راهبردی و کاربردی بودن نقش زن و مرد در جامعه روشن و موقعیت زنان بلند آوازه تاریخ که به ستیغ اجلال و عظمت درخشیدند و به خاطر احیای این دو فریضه جانفشانی و فداکاری کردند روشن میگردد(1). آنگاه است که نقش برجسته زن مسلمان در نهضتهای بزرگ اسلامی آشکار، و مکتب وظیفهشناسی زن شکل میگیرد. اگر چه باید بپذیریم که خداوند متعال بر زنان منت نهاده و آنان را به پاس لطافت جسم و بعضی تفاوتها از پارهای تکالیف و وظایف سنگین ـ یا به طور دائم و یا در برخی از زمانها ـ معاف داشته است.
زنان در عرصه زندگی دو نقش اساسی دارند که همراه با سایر نقشهای پیدا و ناپیدای آنان، نقش محوری آنان را آشکار میسازد.
این مقام در قرآن و حدیث بسیار تکریم گردیده و آیاتی از قرآن این مکانت را ارج مینهد.
به راستی نقش حیاتی زن، رسالت مادری است. این نقش از مهمترین نقشهای اصولی و زیر بنایی جامعه است. رسالت مادری دورانی طولانی دارد و زن از همان آغاز تکوین نطفه در رحم، مسؤول است. وقتی کودک متولد میگردد، وظیفه او
1) 1. کتاب نقد، فصلنامه انتقادی ـ فلسفی ـ فرهنگی، شماره 12، سال 78، ص 31.
دشوارتر میشود. پس از رشد اگر چه فرزندان مستقل میگردند؛ ولی همواره تا آخرین لحظات عمر مادران، انفاس قدسی و دعاهای خیر مادران بهترین سرمایه کامیابی فرزندان است.
البته دوران شیر خوارگی کودک نقش مادر بسیار اساسی است. کودک همه شاکله انسانی خود را از مادر میگیرد و همه ابعاد شخصیت کودک به دست مادر و در آغوش گرم او شکل میگیرد و سرمایههای اصلی را در این دوره از مادر دریافت میکند.
دوران آموزش نیز مهم است که بر همان صورتی که در دامان مادر رشد کرده، نقش آفرینی میکند. از این رو در آئین اسلام توصیههای بسیاری در دوران بارداری و پس از زایمان و شیر دادن و دوران پس از آن، به مادران شده است(1).
دستورها و راهبردهای فیزیکی چون شیر دادن و تغذیه و راهکارهای روحی و تربیتی و بستر آرامی که باید برای فرزند آماده گردد؛ که اینها همه در ایفای نقش اصلی زن و رسالت مادری در تربیت فرزندان بسیار مؤثر است و زیباترین هنر نمایی زن در این عرصه تجلی میکند.
باید زن تندرستی را که به کودکش شیر میدهد و او را در دامان میپرورد و مراتب رشد و بالندگی را در جانش به ارمغان میگذارد، اوج زیبایی عالم و هنر نمایی این گوهر برین بدانیم.
از این رو باید پاسداری از حقوق زن و جانبداری از مکانت والای او این افق از وجود زن را منظور دارد و این بعد تعالی بخش را فدای نقشهای زود گذر زندگی اجتماعی نکند. بدون تردید اگر بخواهیم جامعهای مهرپرور و عاطفی داشته باشیم، باید ابتدا خانوادهای مهرورز و مهربان تشکیل دهیم. مهمترین عاملی که بین افراد خانواده بذر مهر و صفا میافشاند و ایثار و گذشت را زنده میکند تجلی روح مادری
1) 1. همان.
است. اساس خانواده که بر مهر و وفا پیریزی شده است، به عهده مادر است. همانا مادر مبدأ پیدایش و رویش فرزندانی است که هر یک به دیگری وابستهاند. افرادی که از یک زن متولد میشوند همانند میوههای یک درخت نیستند که فاقد روح انسانی باشند؛ بلکه فرزندان یک مادر در پرتوی روح مادری نسبت به هم رؤوف و مهربانند و پیوند فطری خود را در پرتو معارف دینی شکوفا مینمایند.
در مکتب دین حفظ این پیوند از واجبات بزرگ است و اگر کسی این پیوند را پاره کند، از رحمت ویژه الهی محروم خواهد شد(1).
افرادی که در پرتو تعالیم اصیل دینی تربیت میشوند و قانون صله رحم را باور دارند چون به محیط جامعه گام نهند، جامعه را نیز یک خانواده بزرگ خود میشناسند و با روح ایثار و تعاون به خدمت مشغول شده، و زمینه شکوفایی جامعه را فراهم مینمایند.
به هر روی، صله رحم، مهر ورزی و مهربانی، ایثار و تعاون و فداکاری، موج عشق و محبتی است که بر ارحام و محارم و وابستگان خانواده جاری است.
سرچشمه همه این عشق و محبتها، وابستگی و پیوستگی، رحم است؛ که مبدأ پیدایش فرزندان است و شأن زن است که در این افق با نام زیبای مادر میدرخشد، و مهره اصلی خانواده و همه مهرها و مهربانی هاست. قرآن این مکانت را ارج نهاده و در پرتوی از ترجمان آیات مقام و نقش والای مادر را میستاید(2).
امام سجاد علیهالسلام نیز در رساله حقوق منزلت ارحام را نسبت به رحم بیان فرموده و بر اوج این حق سیمای مادر را مینگرد و چنین میفرماید: «.... و حقوق رحمک کثیرة متصله بقدر اتصال الرحم فی القرابة، فاوجبها علیک حق امک، ثم حق ا بیک، ثم حق ولدک، ثم حق اخیک ثم الاقرب فالاقرب»(3).
به هر روی، در اسلام پیرامون نقش مادر گفتار فراوانی است و بر حفظ رابطه بین مادر و فرزندان تأکید فراوان شد؛ تا هر چقدر نظام خانواده پایندهتر گردد.
اندیشمندانی که در پی سامان یافتن جامعه بشری هستند، زنان را به اصالت نقش مادری آگاه، و همواره تأکید میکنند که مبادا طوفان تبلیغات تساوی زن و مرد آنان را از ایفای مهم نقش مادری باز دارد؛ که این موجب گسیختگی جامعه، و سقوط آن و ویران شدن کانون خانواده خواهد بود.
کارل در این رابطه گفته: دختران جوان برای آنکه مادران لایقی برای پرورش فرزندان شریفی گردند، باید تعلیمات عالی ببینند، نه به خاطر آنکه دکتر یا قاضی یا استاد شوند»(1). راسل نیز میگوید: «اگر امروز طبیعت در حفظ خانواده و کودک ناتوان به نظر میرسد برای آن است که زن مدتی طبیعت را از یاد برده است»(2).
باید به زنان آموخت که نقش مادری اصولیترین نقش آنان در زندگی است و تکامل و رشد مادی و معنوی حتی سلامتی جسمانی آنان در پرتو ایفای این نقش است.
اگر چه مکانت مادری در اسلام فروزنده است، ولی همین پیمان زناشویی و ایجاد ارتباط نکاح بین زن و مرد است که آن را پدید میآورد. زن پیش از آنکه مادر گردد، همسر و زوج است. او مرد را جذب و شیفته خود میسازد. روح مهربانی و رأفت در او میدمد، او را در بستر انس خود آرام میکند و سپس به کمک همین عنصر مهر و آرامش خانواده آرام و مهربان پدید میآید. در واقع پایه گذار دولت مهر و عشق و تأسیس حوزه رحامت و مادری زن است(3).
باری، زن در زندگی سکاندار کشتی زندگی است. او سازنده شخصیت، توانایی و کار آمدی مرد است. در سایه سار وجود او مرد به آرامش و سکون میرسد.
از این حقیقت والا و نقش آفرینی زنان در ساختار زندگی، قرآن پرده برداری میکند و میفرماید: «وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجا لَتَسْکُنوُا اِلَیْها...(1)و از نشانههای قدرت او اینکه برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و میان شما دوستی و مهربانی نهاد در این جلوهها نشانه هایی است برای مردم اندیشمند».
آری سکونت، آرامش روان است که مردان در کنار زنان و در آغوش خانواده به آن میرسند و موج اضطراب و نگرانی آنان آرام میگیرد.
محیط خانه و زندگی مرد را با مسؤولیت آشنا میکند. او را وظیفه شناس و قانونمند تربیت میکند. سرپرستی و مدیریت را در دایرهای کوچک به او میآموزد و او را آماده برای پذیرش مسؤولیتهای بزرگ در جامعه میکند. هیچ آموزشگاهی نمیتواند مدیریتی را بر فرهنگ عشق و مهر و عاطفه شکل دهد جز آموزشگاه خانواده، بنابراین کار آیی مردان و ایفای نقش بارز آنان در جامعه در پرتو خانواده و همسر مهربان است.
قرآن زنان را لباس مردان خود میشناسد(2)، و لباس است که به مرد زیبایی میبخشد، عیوب او را میپوشاند، او را از سرما و گرما حفظ میکند و به او شخصیت عطا کند.
دانشمندان نیز نقش زن را در سامان بخشی خانواده، اساسی میدانند.
ویل دورانت دراین رابطه میگوید: «زن از آنجایی که، مرد خیالی و سرگردان را به مرد فداکار و پای بست به خانه و کودکان خود تبدیل میسازد، عامل حفظ و بقای نوع انسان است»(3).
باری، اسلام زن را در دو افق مینگرد و میستاید هم به پاس همسر بودن و هم
مادر، و در فرهنگنامه اسلام زن سالاری و مرد سالاری مطرح نیست؛ بلکه در اسلام، مرد عزیز و زن عزیز است و در پرتو ایمان هر دو را عزیز میداند(1). و ستیز و نزاع در کانون خانواده گناهی نابخشودنی است.
اکنون که با نیم نگاهی از سیمای سیاسی، فرهنگی، مذهبی زن مسلمان در تاریخ گذشته اسلامی به خصوص عصر حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ائمه هدی علیهمالسلام پردهبرداری شد، سزاوار است که جلوهای از آینده تابناک و مشعشع زنان در زمان ظهور و در سایه سار دولت عدل و ایمان حضرت مهدی(عج) میهمان دیدگان گردد و با نقل روایتی پرتوی از این مکانت آشکار گردد.
امام باقر علیهالسلام فرمود:
«.... و یجئی و الله ثلاثمأة و بضعة عشر رجلاً فیهم خمسون امرأة....(2)به خدا سوگند سیصد و اندی نفر با او میآیند و پنجاه نفر از آنان زنان هستند».
بدون تردید این مجموعه ستارگان آسمان اسلامند. افراد ممتازی هستند که هسته نخستین یاران امام موعود(عج) را تشکیل میدهند. از مکانت بالایی برخوردارند و جزء کارگزاران نظام آن امام عدل و ایمانند.
امام صادق علیهالسلام در پاسخ ابوبصیر آن سیصد و اندی را این گونه میستاید: «جلعت فداک لیس علی الارض یومئذ مؤمن غیرهم «اصحاب المهدی»؟ قال: بلی و لکن هذه التی یخرج الله فیها القائم، و هم النجباء و القضاة و الحکام و الفقهاء فی الدین»(3).
ابوبصیر میگوید: «به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: «فدایت شوم در آن روزگار
(ظهور) مؤمنانی جز این سیصد و سیزده نفر وجود ندارد؟» امام علیهالسلام فرمود: «آری، افراد با ایمان وجود دارند؛ ولی این گروه که با آن حضرت میباشند، نیک سرشتان، قاضیان و کارگزاران و فقیهان دینشناس هستند».
عجبا، به راستی چه مکانتی برتر از این که، پنجاه نفر از کارگزاران حکومت مهدی علیهالسلام از زناناند.
بدون شک در عصر اقتدار اسلام و دولت حضرت مهدی که دولت عقل و ایمان است، زنان نیز به اوج میرسند.
امام باقر علیهالسلام فرمود: «و تؤتون الحکمة فی زمانه، حتی أن المرأة لتقضی فی بیتها بکتاب الله تعالی و سنته رسول الله(1)در زمان دولت آن حضرت چشمههای حکمت جاری و دریچههای آن باز، به گونهای که زن در خانهاش مطابق کتاب خدا و سنت رسول خدا داوری میکند».
علاوه بر این که تعدادی از کارگزاران نظام مهدی علیهالسلام از بانوانند، «انّه ینادی باسم القائم و اسم ابیه حتی تسمعه العذراء فی خدرها فتحرض اباها و اخاها علی الخروج»(2)زنان و دختران پس پرده حجاب و عفاف با تبلیغ و تشویق مردم را به یاری آن حضرت دعوت میکنند و برادران و پدران خود را برای همراهی و قیام با آن حضرت تشویق مینمایند.
این بود سیمای زن مسلمان، آن گوهر فروزنده، بر افقهای معنویت، علم و دانش و ادب و هنر و سیاست و خانواده بر ستیغ تاریخ فروزنده است. و صدها از این چهره در عرصههای مختلف کسب فضیلت و معنویت میدرخشد(3).
بر خلاف پندار آنانی است که زن را در حاشیه سیاست و دیانت و در پی آن در
حاشیه تاریخ قرار دادهاند، و به باور آنان گویی زن نیمه تاریک تاریخ انسان است. آنان بر اساس مرزبندی تغییرناپذیر خود دیواری به بلندای تاریخ میان حیطه مسؤولیت زن و مرد ساختهاند؛ دیواری که به گمان آنان هرگز ویران نخواهد شد. برای آنان زن موجود منزوی و بی هویتی است که باید او را در کنار ابله و کودک و حیوان قرار داد و او هیچ اصالت و استقلالی ندارد. از ته مانده سفره آفرینش مرد او را ساختهاند و غیر از شر و پلیدی نشانی ندارد، او مقصود و مقصد شیطان است و فقط میتواند معشوقه عشق شهوی و دلبری باشد.
باید بپذیریم چنین زنی، یک زن جعلی و بیهویت است. رهآورد فرهنگ جاهلی عرب و فرهنگ توراتی یهود و فرهنگ باستانی ایران و زن ماشینی ـ ابزاری قرن نوزدهم و بیستم اروپا و فلسفه دکارت است. این انگاره نادرست، پدید آمده از آشوبها، فتنهها و فسادهای جامعه امروزی است. پنداری که زن را نه به عنوان انسان کامل، بلکه به عنوان موجودی با کارکردهای جنسیتی خاص مینگرد و او را به عنوان جنس دوم تعریف مینماید و زنان را میهمانان زمین میشناسد که فقط باید در خدمت مردان باشد. هر خردورز و آگاه به معارف اسلامی زن با چنین هویتی را نمیشناسد و ساحت زن را ازاین آلایشها پاک میداند.
تعالی زن در پرتو انقلاب اسلامی
در بخشهای گذشته شکوه زن در افق معنویت و حضور او در عرصههای مختلف اجتماعی ملاحظه شد. به خصوص حضور شکوهمندانه او در عرصه سیاست و دفاع از دین و ارزشهای آن. دیدیم طلیعه این حرکت بالنده به خون سمیّه مادر عمار رنگین است و بانوی بزرگ جهان اسلام خدیجه و سیده زنان جهان فاطمه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام دختر او در هنگامههای خطر در دفاع از دین و آرمانهای آن با تمام قدرت به عرصه آمدند و رستاخیزی بزرگ و جاودانه آفریدند.
در نهضتها و خیزشهای اسلامی در طول تاریخ این حضور کم و زیاد ادامه داشته و در دو نهضت اخیر ملت ایران، نهضت تحریم تنباکو و انقلاب مشروطیت، زنان پیشتازان این دو حادثه بودند و حضوری حماسی از خود به یادگار گذاشتند.
باری، با نهضت تحریم و انقلاب مشروطه، دوران جدیدی از حیات تاریخی زنان پایه ریزی شد و زنان با بازگشت به هویت اسلامی خود در عرصههای اجتماعی حاضر شدند و خواهان حقوق تضییع شده خود از جامعه شدند.
البته با انحراف نهضت مشروطه و نفوذ غربگرایان وابسته، حاکمیت و دیکتاتوری منوّر با کودتای سید ضیاء الدین و روی کار آمدن رضا خان بار دیگر به زن و جامعه زنان جفای مضاعف شد.
با آغاز سلطنت سلسله پهلوی در زندگی فردی و اجتماعی زنان ایرانی وقایع و
حوادث تلخ و دگرگون کنندهای اتفاق افتاد و در این دوره بحران حقوق زن که مکتوم و نهفته بود در شکلهای خشونتآمیز جلوه کرد. در این عصر بود که تجددگرایی جای آرمانهای انسانی ـ اسلامی زنان را گرفته و زنان در میان دو تیغه تیز قیچی تحجّر از یک سو و تجددگرایی غربی وابسته از سوی دیگر قلع و قمع شدند و تقابل این دو جریان متضاد، آتشی در خرمن هویت و بالندگی این گوهر شرف انسانی افکند.
حادثه شوم کشف حجاب مهمترین بهانه برای قلم فرسایی و نقد و تحلیل درباره زنان بود. این واقعه شوم در سال 1314 به پیروی از مصطفی آتاتورک و به دستور اربابان خارجی انجام گرفت و بحران حقوق زن در جامعه ایران آشکار کرد. این رخداد تلخ، موجی از تحلیلها را پیرامون نقش زن و آثار اجتماعی بودن یا نبودن حجاب زنان در جامعه پدیدار ساخت.
برخی از نوگرایان و التقاطیون وابسته و قلم به دستان حکومت در آثار خود به تجلیل از کشف حجاب پرداختند و آن را نشانهای از احیای حقوق زن دانستند؛ ولی در آثار اندیشمندان دینی و معتقدان اجتماعی این واقعه تجاوز به حریم زنان و پایمال کردن حقوق انسانی آنان شمرده میشد و خود زنان نیز از خود میپرسیدند: آخر چرا و به چه مجوزی، حکومت حق دارد در شؤونات شخصی و دینی ما دخالت کند.
به هر روی، اقدامات سطحی رضا شاه در تجدد گرایی زن ایرانی جز انهدام کانون خانواده و رواج فساد چیزی در بر نداشت. و برای زنان هوشمند ایرانی که در عرصههای گوناگون نبوغ خود را نشان داده بودند و در جریان مشروطه از پیش قراولان آن نهضت بوده و گاهی پوشش چادر خود را سنگری ساخته و منویات رهبران نهضت را در پناه آن به ثمر میرساندند و اثبات کرده بودند که برخوردار از استعداد فعالیت در امور اجتماعی هستند؛ کارهای رضا شاه اعجاب آفرین بود. آخر
زنان ایران سخنگوی نهضت بوده و اطراف مظفرالدین شاه حلقه زده و بازگشت علمای تهران را خواستار بودند.
به راستی برای زنان این پرسش مطرح بود که چرا و به چه دلیل شاه اجازه به خود میدهد در مقابل خصوصیترین و شخصیترین رفتارهای زنان تصمیم بگیرد و به خود اجازه میدهد که برای نوع پوشش زنان تصمیم بگیرد. حال آن که هنوز این نیمی از پیکره انسانیت، از حق رأی دادن محروم است. اقدامات تجدد گرایانه حکومت رضا شاه بدون پشتوانه نظری و فرهنگی و فقط به پیروی از غرب و نمادهای فرهنگ غربی بود و این اقتباس و پیروی کور کورانه در ایران ثمره منفی داد(1).
به هر روی، رضا شاه نیز چون امان الله، پادشاه افغانستان و مصطفی کمال پاشا «آتاتورک» سیاست مدرن سازی جامعه را با تعجیل از ظواهر و پوشش زنان آغاز کرد؛ ولی هجوم او به بنیان فرهنگی جامعه با سد ایمان مردمی که در بستر فرهنگ شیعی از غیرت و جمعیت دینی برخوردار بودند برخورد کرد و تقریبا ناکام ماند. در افغانستان هم امان الله در سال 1306 پس از سفری به اروپا و بازگشت به کشورش از طریق ایران، اعلام کرد زنان باید بدون حجاب باشند. بیپروایی او نیز در کشور افغانستان موجب قیام عمومی شد؛ به طوری که امان الله ناچار به استعفا و ترک کشور گردید. مصطفی کمال پاشا نیز به تغییر لباس و کشف حجاب اقدام کرد، اما او هم با مقاومت هایی روبه رو شد، ولی تقریبا کامیاب بود.
باری، توطئه فرهنگی که از سال 1299 ه.ش علیه بانوان در ایران آغاز شد، حدود پنجاه سال بذر بی هویتی و عریان شدن زن را از فرهنگ معنویت در سرزمین شرافت و معنویت او افشاند.
او نه تنها فرهنگ برهنگی را رواج داد، بلکه برهنگی فرهنگی را نیز به ارمغان
1) 1. دولت و نیروهای اجتماعی در عصر پهلوی اول، فرحناز حسام، صص 148، 142.
آورد. سازمانهایی و تشکیلاتی را نیز برای نهادینه کردن این بیهویتی تأسیس کرد.
یکی از مهمترین مجامعی که پس از واقعه کشف حجاب پدید آمد کانون بانوان تهران بود که افرادی چون، هاجر تربیت و صدیقه دولت آبادی در آن عضویت یافتند. کانون بانوان به ریاست شمس پهلوی و تحت نظارت وزارت معارف تأسیس شد و به مرور نشریات خاص بانوان نیز انتشار یافت. در کنار این جریان بلکه سابق بر این جمعیت، نخستین زن پیش رو و تجدد گرا محترم اسکندری بود که به سال 1299 جمعیت نسوان وطن خواه ایران را تشکیل داد و مجلهای به نام نسوان وطن خواه منتشر کرد که هدف آن طبق اساسنامه حفظ شعائر و قوانین اسلام و سعی در تهذیب و تربیت دختران بود. پس از وی مستوره افشار بود که اداره آن جمعیت را به عهده گرفت. در سال 1309 ه.ش نیز جمعیتی به نام اناثیه شیر و خورشیده سرخ تحت سرپرستی ملکه پهلوی تأسیس گردید(1).
باری، در پنجاه سال سلطنت شوم پهلوی فرهنگ برهنگی و بی بند و باری به اشکال گوناگون در این کشور ترویج شد تا سرانجام صبحدم انقلاب اسلامی فرا رسید و زن مسلمان ایرانی از آسیبهای این بی هویتی رها گردید و با بازگشت به فرهنگ اسلامی بار دیگر گام در مسیر ترقی و تعالی نهاد و هویت ملی اسلامی خود را باز یافت.
امام خمینی قدسسره با احیای فرهنگ اسلامی، تغییری کیفی، و نگرشی تعالی بخش برای زنان به ارمغان آورد. سخن او پرده جهل را درید و دامهای دام گستران فرهنگ ابتذال و بی بند و باری را برچید و انقلاب اسلامی ایران موج جدیدی از فرهنگ و سیاست اسلامی و انقلابی را در ایران و در جهان اسلام طنین انداز کرد.
1) 1. دولت و نیروهای اجتماعی در عصر پهلوی اول، ص 147.
این موج جدید اسلام، با دید مثبتی که به زن و فعالیتهای زنان در چهار چوب شرع و قوانین اسلامی داشت جاذبه فراوانی در میان زنان داشته و انگیزه تعالی خواهی آنان را برانگیخت. از سوی دیگر، بهانهای را که نیروهای لائیک و کشورهای غربی عنوان کرده و اسلام را با زن و فعالیتهای آنان در ستیز دانسته بی اثر نمود.
در حقیقت بسیج فراگیر و حضور فعال و عمومی زنان در انقلاب اسلامی به عنوان نیمی از جامعه ما دو بعد عمده داشت:
نخست اعتراض به نظریه رایج موجود نسبت به شخصیت زن، دوم دیدگاه آرمانی اسلامی و طلب وضع مطلوب که در کلام امام خمینی قدسسره به عنوان تبلور آرمانی اسلامی فرا روی جامعه ما قرار گرفت. در پرتو فرهنگ انقلاب در حقیقت زنان به عنوان گروهی اجتماعی که نقش و حضور جدی در صحنه انقلاب و به ثمر رساندن آن ایفا کردند، نه فقط برداشت شخصی خودشان از هویت زن عوض شده بود، بلکه برداشت مردان جامعه نسبت به آنان تغییر کرده بود و همین نگرش مثبت زمینه ساز تغییر عملکرد زنان از نقشی حاشیهای در جامعه به نقش کلیدی بود.
گفتار و اندیشه امام خمینی در این تغییر چه در میان زنان و چه مردان مشعل راه بود.
امام قدسسره ابتدا ظلم و ستم مضاعف ستم شاهی پهلوی را برجسته کرده و آن دوره شرم آور را یاد آوری میکند و چنین میفرماید: «قلمهای مسموم خطا کار و گفتار گویندگان بی فرهنگ در این نیم قرن سیاه اسارت بار، عصر ننگین پهلوی زن را به منزله کالایی خواستند در آوردند و آنان را که آسیبپذیر بودند به مراکزی کشیدند که قلم را یارای ذکر آن نیست هر کس بخواهد شمهای از آن جنایات را مطلع شود به روزنامهها و مجلهها و شعرهای اوباش و اراذل زمان رضاخان از روزگار تباه کشف
حجاب الزامی به بعد مراجعه کند و از مجالس و محافل و مراکز فساد آن زمان سراغ بگیرد. رویشان سیاه و شکسته باد قلمهای روشنفکرانه، آنان....»(1).
در فرمایشاتی دیگر چنین فرمود: «من میتوانم بگویم که در زمان این پدر و پسر به بانوان ما بیشتر ظلم شد تا به سایر اقشار، شاید به یادتان نباشد. در زمان رضا شاه با بانوان چه کردند و چه مصیبتها به بار آوردند و به اسم این که میخواهیم ایران را نظیر اروپا کنیم، ایران را متجدد کنیم، نمیدانید با بانوان چه کردند»(2).
در بیانی افشاگرانه فرمود: «زن در دو مرحله مظلوم بوده است، یکی در جاهلیت مظلوم بود و اسلام بر انسان منت گذاشت و زن را از آن مظلومیت خارج کرد.... و دیگر در ایران بود که زن مظلوم قرار گرفت دوره شاه سابق و شاه لا حق بود. به اسم این که زن را میخواهند آزاد کنند ظلم کردند به زن، ظلمها کردند، زن را از آن مقام شرافت و عزت که داشت پایین کشیدند، زن را از آن مقام معنوی که داشت پایین آورده، «شیء» کردند»(3).
و نیز امام بزرگوار فرمود: «این زن را در این دوره، در دوره رضاخان و محمد رضا خان از مقام خود منحط کردند»(4).
و نیز فرمود: «دوره اختناق میخواست زنان جنگجوی ما را ننگجو بار آورد ولی خدا نخواست»(5). و نیز فرمود: «بدون شک آن چه در این پنجاه سال روزگار سیاه ایران به دست این رژیم سیه روی به ملت عزیز ایران به ویژه بانوان مظلوم گذشت با طرح و نقشه از پیش حساب شده ابر جنایتکاران جهان بوده است»(6).
پس از بیان نقش تخریبی سلطنت پهلوی امام قدسسره زن را به هویت و شرافت و نقش اساسی خود فرا خواند و فتح قله تعالی و معرفت الهی را پیش روی او نهاد.
پیرامون نقش تربیتی او فرمود: «نقش زنان در عالم از ویژگیهای خاصی برخوردار است، صلاح و فساد یک جامعه از صلاح و فساد زنان در آن جامعه سرچشمه میگیرد.
زن یکتا موجودی است که میتواند از دامن خود افرادی به جامعه تحویل دهد که از برکاتشان یک جامعه بلکه جامعهها به استقامت و ارزشهای والای انسانی کشیده شوند و میتوانند به عکس آن باشند»(1).
و نیز پیرامون نقش اساسی زنان در جامعه فرمود: «زنان از نظر اسلام نقش حساسی در بنای جامعه اسلامی دارند و اسلام زن را تا حدی ارتقاء میدهد که او بتواند مقام انسانی خود را در جامعه باز یابد و از حد شیء بودن بیرون بیاید و متناسب با چنین رشدی است که میتواند در ساختمان حکومت اسلامی مسؤولیتهایی را به عهده بگیرد»(2).
و نیز فرمود: «اسلام میخواهد حیثیت و احترام زن را حفظ کند، میخواهد به زن شخصیت بدهد که از این فعلیت بیرون بیاید، اینها میخواهند زن را بفروشند و او را از این دست به آن دست کنند»(3).
و نیز فرمود: «اسلام میخواهد که زن و مرد رشد داشته باشند. اسلام زنها را از آن چیزهایی که در جاهلیت بوده نجات داده است، آن قدر که اسلام به زن خدمت کرده است، خدا میداند که به مرد خدمت نکرده است»(4).
و نیز فرمود: «در نظام اسلامی، زن به عنوان یک انسان میتواند مشارکت فعال با مردان در بنای جامعه اسلامی داشته باشد، نه به صورت یک شیء، نه او حق دارد خود را به چنین حدی تنزل دهد و نه مردان حق دارند که به او چنین بیندیشند»(5).
و نیز فرمود: «تشیع نه تنها زنان را از صحنه زندگی اجتماعی طرد نمیکند؛ بلکه آنان را در جامعه در جایگاه رفیع انسانی خود قرار میدهد»(1).
و نیز فرمود: «اسلام نظر خاصی نسبت به شما زنان دارد. اسلام در زمانی که در جزیرة العرب ظهور کرد زنان حیثیت خودشان را از دست داده بودند؛ اسلام آنان را سربلند و سرافراز کرد. اسلام آنان را با مردان مساوی کرد. عنایتی که اسلام به زنان دارد بیشتر از عنایتی است که به مردان دارد. در این نهضت زنان حق بیشتری از مردان دارند. زنان مردان شجاع را در دامان خود بزرگ میکنند. قرآن کریم انسان ساز است و زنان نیز انسان ساز، اگر زنان شجاع و انسان ساز از ملت گرفته شوند ملتها به شکست و انحطاط کشیده میشوند. قوانین اسلام همه به صلاح زن و مرد است. زن باید در مقدرات اساسی مملکت دخالت کند....
مملکت از شماست انشاء الله شما باید مملکت را بسازید. زنان در صدر اسلام با مردان در جنگها هم شرکت میکردند.... ما میخواهیم زن به مقام والای انسانیت برسد. زن باید در سرنوشت خودش دخالت داشته باشد»(2).
امام به پاس مقام و جلالت زن روز میلاد حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام را به عنوان روز زن اعلام نموده و در تکریم مقام شامخ زنان چنین فرمود: «تاریخ اسلام گواه احترامات بی حد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به این مولود شریف (فاطمه علیهاالسلام ) است تا نشان دهد که زن بزرگی ویژهای در جامعه دارد که اگر برتر از مرد نباشد کمتر نیست»(3).
در پیامی دیگر فرمود: «اینجانب به زنان پر افتخار ایران مباهات میکنم که تحولی آن چنان در آنان پیدا شد که نقش شیطانی بیش از پنجاه سال کوشش نقاشان خارجی و وابستگان بی شرافت آنان از شعرای هرزه گرفته تا نویسندگان و
دستگاههای تبلیغاتی مزدور را نقش بر آب نمودند»(1).
امام خمینی در گرامیداشت مقام زنان و خدمات آنان فرمود: «درود بی پایان بر زنان متعهدی که اکنون در سراسر کشور به تربیت نوباوگان و تعلیم بی سوادان و تدریس علوم انسانی و آموزش فرهنگ غنی قرآنی اشتغال دارند. و درود خداوند بر زنانی که در این انقلاب در دفاع از میهن به درجه والای شهادت نائل شدهاند و بر آنانی که در بیمارستانها و درمانگاهها در خدمت معلولان و بیماران میباشند و درود بر مادرانی که جوانان خود را با افتخار از دست دادهاند»(2).
نظیر این فرمایشات در مجموعه گفتار و نوشتار امام خمینی بسیار است(3).
به هر روی، سخنان امام خمینی در تبیین مقام والای زن در اسلام، آفاق تابناکی فراروی آنان گشود و زنان مسلمان با بازگشت به هویت اسلامی خویش به نقش سازنده خود در بنیان جامعه اسلامی آگاه شدند و در پرتو فرهنگ انقلاب اسلامی به فتح قلههای علم و فضیلت پارسایی نائل آمدند.
«رحمت و برکت حق تعالی نثار زنان با شخصیت اسلام و ایران عزیز»(4)
خاتمه
اینک که شکوه و عظمت زن در سایه سار فرهنگ اسلام و انقلاب اسلامی نمایان شد با پاسخ به پرسشی پیرامون زن بحث به پایان میرسد.
سؤال این است که با توجه به این مکانت، ریشه این پندار عمومی که زن را موجودی خاص میشناسد چیست؟ دیدگاهی که زن را نه به عنوان انسان با خصال انسانی، بلکه به عنوان «زن» و به عنوان موجودی با کارکردهای خاص جنسیتی تعریف میکند؛ و طبعا در این دیدگاه زن به لحاظ محدودیتهای فیزیولوژیکی که دارد به عنوان «جنس دوم» تلقی میشود. این دیدگاه که به تدریج طی قرون متوالی بدون آن که مختص به منطقه خاصی باشد نضج گرفته و حتی اگر طی قرن اخیر برخی از حقوق اولیه زن به آن اعطا شده آن را به عنوان یک امتیاز در نظر گرفته و نه حقی که هزاران سال از زن دریغ شده است. به هر روی، القای این اندیشه که زنان میهمان این سیارهاند نه صاحب آن در حقیقت سبب گردیده که زنان احساس کنند که ناچارند خود را با دنیایی که از آنان نیست هماهنگ کنند.
اندیشهای که در تئوری جامعه شناسان چنین بازگو میگردد: «مرد تقریبا به طور کامل محصول جامعه است. حال آن که زن به میزانی بیشتر محصول طبیعت است.... سلیقهها، آروزها و خلق و خوی مرد تا حد زیادی منشأ جمعی دارد و در حالی که در مورد قرین وی اینها به گونهای مستقیم تحت تأثیر ارگانیسم وی هستند.
به سخن دیگر، زنان و مردان هویت، سلیقه و تمایلاتی متفاوت دارند. زیرا زنان کمتر از مردان اجتماعی شدهاند و بیشتر از مردان به طبیعت نزدیک هستند(1).
جامعه شناسان بر مبنای این دیدگاه با کمی اختلاف، زن را اسیر چهار ساختار، تولید، تولید مثل، جنسیت و پرورش اجتماعی کودک میدانند و رهایی زنان را از وضع فعلی تنها در صورتی محقق میدانند که هر چهار ساختاری که زن در آنها ادغام شده دگرگون شود.
و تفاله نشخوار فیلسوفانی است که میگفتند: طبیعت آنجا که از آفریدن مرد ناتوان است زن را میآفریند زنان و بندگان از روی طبیعت محکوم به اسارت هستند و به هیچ وجه سزاوار شرکت در کارهای عمومی نیستند(2).
این پندار در عرف عامیانه و زبان شاعرانه مردم ما هم جاری و در غالب اشعار طنز گونه چنین بروز میکند:
خویش را صد قلم بزک کردن غایتش زادن است و پروردن
در طبیعت طبیعتی ثانی است کارگاه نتاج انسانی است
زن به معنا طبیعتی دگر است چون طبیعت عنود و کور و کر است
هنرش جلب مایه و زاد است شغل او امتزاج و ایجاد است
ای که اصلاح کار زن خواهی بی سبب عمر خویشتن کاهی
زن ز اول چنین که بینی بود هیچ تدبیر چارهاش ننمود
زن کتاب طبیعت ساده است زن ز دستور حکمت آزاده است(3)
به درستی ریشه این برداشت منفی عمومی چیست که ادبیات و طنز و هنر ما از آن مملو است. در انگاره این ادبیات نگاه جامعه به زن یا به عنوان معشوق و دلبر و از
سر هوسبازی است و یا با دیدگاهی تحقیرآمیز نگاه به موجودی است ضعیف و ناتوان که سزاوار ترحم و شفقت است. تحقیر زن در ادبیات ما به حدی است که مردان بد همیشه به زن تشبیه شدهاند و زنان خردمند و کاردان به مرد، با دقت در اشعار و امثال شاید بتوان به این نتیجه نهایی رسید.
به هر روی، این برداشت منفی از زن میتواند عللی داشته باشد. از یک سو اقتدار گرایی مرد ریشه این منفی بافی باشد بدون تردید زن و مرد دو کفه ترازوی زندگیاند. هر کدام بالا رود دیگری پایین میآید. برای بالا آمدن مرد لازم بود که زن تحقیر گردد. پارهای از ضرب المثلها این مقوله را مدلل میکند. چون:
شوهر خدای کوچک زن است.
به گفتار زنان هرگز مکن کار زنان را تا توانی مرده انگار
ور کند سرکشی هلاکش کن آب رخ میبرد به خاکش کن
زن چو مار است زخم بزند بر سرش نیک زن که بد بزند
بنیان اقتدار گرایی مردان موجب شده که مردان را بر قله صداقت، پاکی، تعهد، آیندهنگری، راستی فضل و هنر، اهل معنا، امید به آینده، حفظ اسرار، سخن دان، سخنران و.... بستاید و زنان را بر لبه پرتگاه جهل و نادانی، عهد شکنی، نقص عقل، نازک دلی، سست رأیی، خوردن و خفتن، مکاری، بد فهمی، ناتوانی تحقیر نماید. ولی به راستی ریشه این تبعیض و تمریض چیست؟
به نظر میرسد قسمتی از این تبعیض و تعریف نامیمون از مکانت زن، عدم تعریف درست از تفاوتهای بین زن و مرد است. باید با کمال تأسف گفته شود که تفاوتهایی که رمز تعالی و تکامل مرد و زن هستند و هر دو در زمینه خود کمال بوده،
ولی در تعریفی غیر منطقی رمز و راز این همه گفتار ناخوشایند و به دنبال آن باور شیطانی گردیده که زن موجودی پست و فرومایه و بی ارزش است. اینک با نگاهی به تفاوتها و تحلیل درست از آن ریشه بعضی از تبعیضات خشکانده میگردد.
باید اقرار کرد که موضوع شخصیت زن همیشه دستخوش افراط و تفریط بوده و هنوز هم در گوشه و کنار جهان افرادی پیدا میشوند که جهان را از افق قرون وسطی نظاره میکنند و به پاس وجود تفاوتها، زن را موجودی ناقص دانسته و برای او لیاقت و شایستگی و کرامت انسانی قائل نیستند. از سوی دیگر گروهی با طرح این که این حرفهای کهنه و پوسیده شده و این سخنان سوغات قرون وسطی و عصر حجر است که مردان به حکم زورگویی و زورمداری خود، بر زن این مقولات عجیب و غریب را بافته و ساختهاند، بلکه امروزه ثابت شده زن جنس برتر و مرد ناقص و فرومایه است!
ولی به راستی چنین است؟ آیا این داوریهای دو سویه، از تفاوتهای زن و مرد ناشی میگردد؟
باید قبول کنیم که این دو دیدگاه هیچ یک ریشه و اساس وحیانی و منطقی ندراند. نه زن باید به پاس تفاوتها، موجودی پست و بی مقدار تعریف شود و نه موجودی برتر و بالاتر از مرد. باید تفاوتها را پذیرفت و این مقوله را در جایگاه خود تعریف کرد و خوشبختانه فروغ دانش و پیشرفتهای حیرتانگیز آن تفاوتهای زن و مرد را بیشتر روشن ساخته است و این بدان جهت نیست که مرد یا زن جنس برتر باشند و دیگری پست؛ بلکه قانون آفرینش از این تفاوتها منظور دیگری داشته است.
قانون آفرینش این تفاوتها را برای این به وجود آورده که پیوند و ارتباط بین زن و مرد محکمتر و شالوده وحدت و هماهنگی آن دو را بهتر بنیان نهد؛
قانون آفرینش این تفاوتها را به این منظور ایجاد کرده که بستر تقسیم وظایف
میان زن و مرد ایجاد گردد.
قانون آفرینش تفاوتهای زن و مرد را برای تکمیل این دو ایجاد نموده و چون اختلاف میان اعضای پیکر انسان است. اگر قانون خلقت هر یک از چشم و گوش و پا و دست و ستون فقرات را در وضع مخصوصی قرار داده است، نه از جهت تبعیض بوده بلکه به پاس تکامل این موجود است(1).
از این رو نباید تفاوتهای زن و مرد را در استعدادهای جسمی و روانی، به حساب ناقص و کامل بودن زن و مرد دانست؛ بلکه باید این تفاوتها را رمز و راز آفرینش دانست که بنا به مصالحی زن را از مرد متفاوت و در بعضی از شؤون ناقص آفریده است. پروفسور ریک که سالیان طولانی به تحقیق و جستجو در احوال زن و مرد پرداخته است و نتایجی به دست آورده در کتابش تفاوتهای بی شمار زن و مرد را نوشته است.
این پروفسور میگوید: دنیای مرد با دنیای زن به کلی فرق میکند. اگر زن نمیتواند مانند مرد فکر کند یا عمل نماید از این روست که دنیای آنها با هم فرق میکند. در تورات آمده است زن و مرد از یک گوشت به وجود آمدهاند.
ولی با وجودی که هر دو از یک گوشت به وجود آمدهاند، جسمهای متفاوت دارند و از نظر ترکیب به کلی با هم فرق میکنند. علاوه بر این احساس این دو موجود هیچ وقت مثل هم نخواهد بود و هیچ گاه در مقابل رویدادها عکس العمل یکسان نشان نمیدهند. زن و مرد بنا به مقتضات جنسی طبیعی خود به طور متفاوت عمل میکنند و درست همانند دو ستاره روی دو مدار مختلف حرکت میکنند. آن دو میتوانند همدیگر را بفهمند و مکمل یکدیگر باشند، ولی هیچ گاه یکی
1) 1. مجوعه آثار استاد شهید مطهری، ج 19، ص 174.
نمیشوند. به همین دلیل است که زن و مرد میتوانند با هم زندگی کنند عاشق هم باشند.
آنگاه پروفسور ریک پارهای از تفاوتهای زن و مرد را چنین مینگارد: «برای مرد خسته کننده است که دائم نزد زنی که دوستش دارد به سر برد، اما برای زن بالاتر از این نیست که همیشه در کنار مرد مورد علاقهاش باشد. مرد دلش میخواهد هرروز به همان حالت همیشگی باقی بماند، ولی یک زن همیشه میخواهد موجود تازهای باشد و هر صبح با قیافه تازهتری از بستر برخیزد.
بهترین جملهای که یک مرد میتواند به زنی بگوید این جمله است: «عزیزم تو را دوست دارم». و زیباترین جملهای که یک زن به مرد مورد علاقهاش میگوید جمله: «من به تو افتخار میکنم».
اگر مردی در دوران زندگیاش با چندین معشوقه به سر برده باشد، به نظر زنان دیگر مردی جالب توجه میآید؛ ولی مردها از زنی که بیش از یک مرد در زندگی اش وجود داشته باشد بدشان میآید.
مردها وقتی که پیر میشوند احساس بدبختی میکنند؛ چون تکیه گاه خود یعنی کارشان را از دست میدهند؛ ولی زنهای مسن، احساس رضایت میکنند؛ چون بهترین چیزها را از نظر خودشان دارا هستند یک خانه و چندین نوه. خوشبختی از نظر مردان به دست آوردن مقام و شخصیتی قابل احترام در میان اجتماع است، ولی خوشبختی برای یک زن یعنی به دست آوردن قلب یک مرد و نگاهداری او برای تمام عمر.
یک مرد همیشه میتواند که زن مورد علاقهاش را به دین و ملیت خود در آورد.
برای یک زن همان قدر که تغییر دادن نام خانوادگی اش بعد از ازدواج آسان است، عوض کردن دین و ملیت نیز به خاطر مردی که دوستش دارد آسان است(1).
1) 1. همان، صص 181 - 180 به نقل از مجله زن روز شماره 90.
بدون شک این تفاوتهای روانی، اجتماعی، ناشی از یک سری تفاوتهای جسمانی است. اینک به برخی از آنها بنا بر گفته هانری ماریون اشاره میشود.
«تفاوت قامت او به طور میانگین ده سانتی متر؛ از حیث وزن پنج کیلو گرم، از حیث استخوان، استخوانهای زنان کوچکتر و سفتی آنان نیز کمتر است. از جهت عضلات، زن ضعیفتر و حجم آن به قدر یک ثلث کمتر است. قلب زن 60 گرم سبکتر، نبض و سرعت ضربان بین 10 و 14 بار در زن بیشتر است.
مقدار خون زن از مرد کمتر و ترکیب آن هم متفاوت است. ریه مرد از زن گشادتر و به قدر نیم لیتر هوا بیشتر تنفس میکند. جهاز هاضمه مردان طولانیتر و وسیعتر و تواناتر است.
از نظر مغز، جمجمه زنان 15 درصد کوچکتر از مردان است. مخ مرد نیز 1200 تا 1400 گرم و مخ زنان از 1100 تا 1300 گرم وزن دارد.
از نظر حواس پنجگانه نیز آنان ضعیفتر از مردانند. به عنوان مثال از مسافتی که مرد بوی لیمو را حس میکند زن حس نمیکند، مگر آن که مقدار بو دو برابر شود. حس لامسه در مردان قویتر است. از سوی دیگر تحمل درد در زنان بیشتر است.
به هر روی، بر اساس گفته لومبرزو و پروفسور سیرژی و تروسیه تفاوت بین زن و مرد مسلم و قطعی است. به عقیده پرفسور برودون، نسبت قوای مرد به زن 3 به 2 میباشد(1).
عامل دیگری که موجب آن پندار گردیده و زن را در عرف جامعه ما فاقد شخصیت لازم معرفی نموده است، وجود برخی از روایات است که به محکمات
1) 1. زن در جامعه، حبیب الله آموزگار، صص 17 - 12.
قرآن و سنت صحیح ما ارتباطی ندارند.این روایات و نظریات به صورت مرموزی در فرهنگ ما جاری شده و پنداری فراگیر را آفریده است. بدون تردید ریشه این روایات مجهول و مجعول به دیدگاههای تورات در رابطه با آفرینش زن بر میگردد و هیچ ارتباطی با قرآن ندارد.
در آغاز با بیان چگونگی آفرینش زن در تورات زمینه رویش و خیزش این روایات و فرهنگ آن را بشناسیم.
در تورات چنین آمده: «و خداوند خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت و یکی از دنده هایش را گرفت و گوشت در جایش پرکرد و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد. وی را به نزد آدم آورد.
و آدم گفت همانا این است استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم. از این سبب نساء نامیده شود؛ زیرا که از انسان گرفته شد»(1).
و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند ساخته بود هوشیارتر بود و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتا گفته است که از همه درختان باغ نخورید؟» زن به مار گفت: «از میوه درختان باغ میخوریم، لکن از میوه درختی که در وسط باغ است. خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس نکنید. مبادا بمیرید». مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا میداند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود». و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوش نما و درختی دلپذیر دانش افزا، پس از میوهاش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهیمدند که عریانند. پس برگهای انجیر به هم دوخته سترها برای خویشتن ساختند... و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت: «کجا هستی؟» گفت: «چون آواز تو را در باغ شنیدم ترسان گشتم؛ زیرا که عریانم. پس خود را پنهان کردم». گفت: «که تو را آگاهانید که عریانی؟ آیا از آن درختی که تو را قدغن کردم که از آن نخوری خوردی؟» آدم گفت: «این زنی که قرین من ساختی، وی از میوه درخت به من داد که خوردم». پس
1) 1. کتاب مقدس، سفر پیدایش، ص 3، ص 4، باب دوم، قسمت 24 - 23 - 22.
خداوند خدا به زن گفت: «این چه کار است که کردی؟» زن گفت: «مار مرا اغوا نمود که خوردم....»(1).
این سیمای آفرینش آدم و همسر او در تورات است.
اگر به این گفتار خوب توجه شود، ریشه پارهای از روایات و یا به عبارت دیگر «اسرائیلیات» روشن میگردد.
روایاتی همانند «خُلِقَتْ مِنْ ضِلْعِ الایسر الادم(2)زن «حوا» از دنده چپ آدم آفریده شد».
«خُلِقَتْ مِنْ ضلع الاعْوَج(3)او «حوا» از دنده کج آفریده شد».
«خُلِقَتْ مِنْ اسفل اضلاعه(4)زن از پستترین دنده مرد آفریده شد».
«مثل المرأة مثل الضلع المعوج(5)زن همانند دنده کج است».
«مثل المرأة مثل الضلع المعوج»(6).
آیا این روایات با آیات قرآن و آن همه روایات در تکریم مقام زن مناسبت دارند؟
آیا این احادیث مجهول، ریشه در فرهنگ تورات ندارند؟ آیا هیچ خردمند منطقی که آگاه از مکانت زن در فرهنگ اسلامی باشد این روایات را میپذیرد؟ آیا برای کسی کمترین تردیدی باقی میماند که ریشه این گونه روایات داستان مجهول آفرینش آدم و حوا در تورات است.
بدون تردید پذیرفتن این روایات کار مشکلی است و هر کسی که با قرآن و سنت آشنا باشد، از پذیرفتن متن این روایات خودداری کرده و بر فرض صحت سند، یا آنان را با محکمات از آیات و روایات توجیه میکند و یا در مقابل آنان و قضاوت
پیرامون آن خودداری میکند و در مقابل فهم روایات سکوت مینماید.
مگر ممکن است این مجعولات را با احادیث صحیحی که فروغ مکانت زن از آن ساطع است جمع نمود؟
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «مِنْ اخلاق الانبیاء علیهماالسلام حب النساء(1)از اخلاق پیامبران علاقه و محبت به زنان است».
در حدیث دیگر امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمودند:« و اِنهنّ امانة الله عندکم فلا تضاروهن و لا تعضلوهن(2)همانا زنان در نزد شما مردان، امانات الهی هستند. پس بر آنان ستم نکنید و ضرر بر آنان وارد نسازید».
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «خیرکم خیرکم لنسائکم و بناتکم(3)بهترین شما آن است که برخورد کریمانه با زنان و دختران خود داشته باشد».
و نیز آن حضرت فرمودند: «ما اکرم النساء الا کریم و لا اهانهن الا لئیم(4)مردان با کرامت زنان را تکریم و مردان پست به آنان اهانت میکنند».
به هر روی، سیمای زن در فرهنگ نامه اسلامی درخشان و حضور او در آفاق گوناگون تعالی فروزنده است.
ولی وجود پارهای از روایات نامعلوم سبب گردیده که دیباچهای از طنز و هزلیات علیه این عضو شریف انسان آسمانی تدوین گردد و این فرهنگ عوام پسند آن گونه نفوذ کرده که گاهی امر بر بزرگان نیز مشتبه گردیده. به راستی جای تعجب است. صدرای بزرگ فلسفه و عرفان که دو رود فلسفه اشراق و مشاء در دریای اندیشه او به هم پیوست و حکمت متعالیه صدرایی را پدید آورد، تحت تأثیر این گونه روایات و یا دیدگاه فلاسفه یونان واقع شده. و در بحث پیرامون آفرینش انسان تردید دارد که زن دارای روح الهی ـ انسانی است یا خیر. او در این رابطه نگاشته: «و بعضها ـ یعنی بعضی الحیوانات ـ للنکاح» شارح اسفار مرحوم ملا هادی سبزواری
در شرح سخن صدرالمتألهین چنین نگاشته: «این که زن را در جمع حیوانات قرار داده، اشاره لطیفی است که زنان به سبب سستی عقل و نیز گرایش آنان به زخارف دنیوی به حیوانات زبان بسته ملحق شدهاند، سیرت و منش اغلب زنان همانند حیوانات است ولی خداوند به آنان صورت انسانی پوشانده تا مردان از همنشینی و نکاح با آنان متنفر نباشند»(1).
شگفتا، گاهی بزرگان عرصه دانش و بینش چه اشتباهاتی میکنند!
در نگاه منفی به زن حضور و نقش منفی بعضی از زنان در عرصه سیاسی ـ اخلاقی جامعه است. در قرآن به این نقش منفی اشاره شده و دو الگو برای آن تعریف شده است. همسر حضرت نوح و حضرت لوط دو الگوی زن ناسپاس و ناپارسایند. آن دو به ستیز و مبارزه با دو پیامبر خدا ـ که همسر آن دو نیز بودهاند ـ برخاستند(2).
در تاریخ پیامبران کم و بیش از این گونه زنان بودهاند. یوسف در پی مکر زنان به زندان میافتد(3)حضرت موسی علیهالسلام در صحرای سینا حیران و سرگردان میشود و با توطئه زنی ناقه حضرت صالح که معجزه خداوند است، کشته میگردد و به کوشش زنی حضرت یحیی شهید و آن زن بر سر تشتی طلا که سر یحیی درون آن است مینشیند(4). باری، در تاریخ کهن معشوقههای فراوانی از این جنس بودهاند که به پاس تحریکاتشان رود خون جاری شده است. نِرون، آتیلا و چنگیز خان مجریان این خونریزیها بودهاند.
چنگیز در یکی از جنگهای خود پس از پیروزی، در حالی که اردوها در حال استراحت و رفع خستگی از جنگی بزرگ بودند؛ بر بالای تپهای ایستاد و بر اطراف
نگریست و لشکر را نظاره کرد چون نگاهش بر اردوی زنان افتاد گفت: «خاتونان و عروسان و دختران که همچون آتش سرخ رنگین در افشانند، دهان ایشان را شیرین گردانم و پس و پیش و دوش ایشان را بر جامههای زربفت بیاریم، و ایشان را بر اختگان راهوار سوار گردانم و آبهای صافی خوشگوار بیاشامانم....»(1).
در تاریخ اسلام نیز نقش سیاه بعضی از زنان در دو عرصه سیاست و اخلاق فاجعه آفریده؛ و از آن گاه که زنان عیاش و رقاصه پای در کاخ شاهان اموی و عباسی نهادند موجی از فساد و تباهی جهان اسلام را فرا گرفت. این جریان کم و بیش تا پیش از انقلاب اسلامی ادامه داشت و هنوز در اکثر کشورهای اسلامی ادامه دارد. عرصهای که مرکز مدیریت یک کشور بوده به کاواره تبدیل گردیده، و این جریان سیاهنامهای است در تاریخ اسلام.
در عرصه سیاست نیز نقش منفی زنان بسیار بوده که به پاس اختصار از ذکر آن خودداری میگردد(2).
به هر روی، نگاه اسلام به زن و مرد برابر است. آن دو از یک گوهر آفریده شده و با هم در بهشت سکنی گزیدهاند. از نعمتهای بهشتی بهرهمند شده و با هم خطا کرده و از بهشت اخراج شدند. و با هم به زمین فرود آمده و سفره حیات را بر زمین گستردند. هر دو در پرتو دین فتح آفاق ملکوت کرده و در بستر اندیشه و دانش به تعالی و عظمت میرسند.
اگر از منظری دین مدارانه و واقع بینانه و خارج از سیطره و سلطه مشهورات و مقبولات زمانه و در پرتو اعتدال به زن و حقوق آن بنگریم، مییابیم که مهمترین معضل جامعه ما در ارتباط با مسائل زنان افراط و تفریط از یک سو و حاکمیت
انگارههای غربی بر ذهنیت جامعه است. فضا سازیهای دنیای مدرن و القائات مستمر غربگرایان در موضوع زن و مسائل پیرامون آن موجب فاصلهگیری ناخودآگاه تدریجی و روز افزون ما از شناخت شخصیت واقعی زن در پرتو آموزههای قرآنی و روایی شده است. در مواردی نیز دست به تفسیر و تأویلهای نادرست آیات و روایات زدهایم تا بر مشکل انطباق دین با خواستههای زنان زمانه فائق آییم. به قول معروف از کاروان تمدن عقب نیفتاده و ملتی رو به پیش باشیم و این خطری بزرگ است که فراروی امت اسلامی است. این همان نوگرایی و تفسیر به رأی است که از درون، دین را میپوساند و نابود میکند. باید با اعتقاد به تساوی نوعی زن و مرد و تابش وحی و سنت بر گوهر انسانیت که زن و مرد عضو آن هستند و نیز اعتقاد بر این حقیقت که مردانی در عرصه عقیده و عمل از زنان عقب افتاده و زنانی آن گونه که مشاهده شد بر ستیغ عظمت درخشیده و مردان را پشت سر گذاشتهاند؛ ولی با توجه به تفاوتهای میان زن و مرد و تعریف و تبیین زن از افق دین و خواستگاه این تفاوتها در امور ساماندهی مادی و دنیوی مردم آیات قرآن و احادیث و فقه مشهور نوعی تفاوت و برتری را برای صنف مرد نسبت به زنان منظور داشتهاند.
اگر چه زن و مرد بر آسمان معنویت و ملکوت و دیانت، تقوی و عمل صالح یکسان درخشانند و مرد و زن بودن را نسبت به تعالی در این آفاق تأثیری نیست(1).
به هر روی، باید به جای گریز از نقطه تعادل در جهت یافتن خط تعادل بود و افراط و تفریط را در این عرصهها کنار گذاشت. وظیفه رهبران و مصلحان و متولیان اجتماعی ـ فرهنگی در طول تاریخ این بوده که مردم را از تند رویها و کند رویها بر حذر دارند و آنان را به سوی تعادل رهبری نمایند. تجدّد مآبی و نوگرایی مفرط از یک سو و تحجرگرایی و جمود از سوی دیگر دو چهره بارز خط عدم تعادل و افراط و تفریط در برخورد با پدیدههای اجتماعیاند.
1) 1. ر.ک: مجموعه مقالات هم اندیشی 1؛ جایگاه اجتماعی زن از منظر اسلام، صص 368، 335.
تجدد مآب چنان شیفته شرایط جدید اجتماعی و فرهنگی و مبهوت پیشرفتهای فنی و اقتصادی دنیای مدرن است که گمان میکند جوامع اسلامی برای بقا در عصر جدید چارهای جز دست شستن از ارزشهای دینی و تجدید نظر اساسی در اصول خود ندارند. در مقابل تحجر گرایان چشم خود را یکسره بر همه تحولات و تغییرات اجتماعی بسته و میپندارند که دین مجموعهای خشک و انعطافناپذیر است که هیچ مسؤولیتی برای پاسخگویی به نیازهای جدید روز را ندارد. این دو آفت بزرگ همه مناسبات فرهنگی و اجتماعی جوامع اسلامی را تحت تأثیر خود قرار داده و باعث به وجود آمدن دیدگاههای متناقض و همراه با افراط و تفریط در شئون مختلف زندگی اجتماعی در این جوامع شده است.
از جمله زنان در میان این دو لبه تیز قیچی تجدد و تحجر گرفتار آمده و مسأله شخصیت انسانی و جایگاه اجتماعی آنان در دو سوی قضاوت نادرست قرار گرفته است. اگر چه بعضی از اندیشمندان بزرگ مسلمان کوشیدهاند با خروج از این بن بست تحجرو تجدد دیدگاه اسلام را در مورد زنان به دور از هر گونه افراط و تفریط ترسیم نمایند(1).
به هر روی تجدد مآبی که به طبع غرب گرایی گریبان گیر کشورهای اسلامی شده، آفتی است که بنیادهای تفکر دینی را از درون میپوساند و در نهایت چیزی جز پوستهای نازک از دین باقی نمیگذارد. تجدد مآب به دلیل شیفتگی به فرهنگ و تمدن غرب دین و نهادهای دینی را به شرطی میپذیرد که در صورت و سیرت با شاخصههای فرهنگ غربی هم نوایی داشته باشد و لذا در سنجش اعتبار و عدم اعتبار هر یک از آموزهای دینی به سراغ مؤلفههای پذیرفته شده در فرهنگ غرب میرود(2).
از سوی دیگر جمود و تحجر گرایی آفتی است که نهال برومند اندیشه دینی را از
رشد و توان میاندازد و قدرت بالندگی و پویایی را از آن میگیرد. همچنان که اگر بر درختی برگهای سبز و تازه نروید آن درخت پس از مدتی خشک میگردد و میپوسد. بقای اندیشه دینی نیز در گرو رشد و بالندگی و پویندگی و رویش جوانههای تازه و سرشاخههای جدید بر این درخت تناور است. فقیه و مجتهدِ زمان شناس و اندیشمند با درک شرایط و متقتضیات جامعه و در بستر تعالیم قرآن و سنت و عقل و اجماع امکان باروری و رشد و شکوفایی شجره طیبه دین را در همه اعصار فراهم میسازد و موجب میگردد که این درخت مبارک هرگز زردی و پژمردگی به خود نبیند.
در مقابل، افراد جامد و متحجر و خشک مغز که شریعت را فقط در بستر زمان خاصی تفسیر میکنند، هیچ برگ و باره و شکوفه نو بر درخت دین نمیپسندند.
موضوع زنان چون هر مسأله دینی دیگر باید در چارچوب فقه و اجتهاد اسلامی قرار گیرد و مشکل آن بر اساس شرایط جدید فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و بر محور دین مداری و تعالیم عالیه قرآن و سنت و فقه فقهای معظم حل گردد و به مسائل آن پاسخ داده شود(1).
ختم سخن فرمایش مقام معظم رهبری حضرت آیة الله خامنهای است که چنین فرمودهاند: «زن در همه جوامع از جمله در جامعه ما دچار ستم و دچار کمبودهایی است که بر او تحمیل میشود، اما این کمبود، کمبود آزادی به معنای بی بند و باری نیست؛ این کمبود، کمبود میدانها و فرصتها برای علم و معرفت و تربیت و اخلاق و پیشرفت و شکوفایی استعدادهاست. این را باید تأمین و جستجو کرد. این همان چیزی است که اسلام بر روی آن تکیه کرده است»(2).
پاینده و جاودانه باد نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران.
«قرآن مجید»
احقاق الحق، قاضی نور الله حسینی مرعشی شوشتری، تعلیق: آیة الله نجفی مرعشی ناشر: کتابخانه آیة الله مرعشی، قم، 1379 ش.
از گاتها تا مشروطیت، محمد رضا فشاهی، انتشارات گوتنبرگ، چاپ دوم، تهران، 1354.
از نیما تا روزگار ما، تألیف: یحیی آرین پور، انتشارات تاریخ ادب فارسی معاصر، زوار، تهران، 1374ش.
اعلام النساء المؤمنات، محمد الحسون ام علی مشکور، انتشارات اسوه، چاپ اول، 1411ق.
اعلام النساء، عمر رضا کحاله، چاپ دوم، المطبعة الهاشمیه بدمشق، 1378ق ـ 1959م.
اعیان الشیعة، الامام السید محسن الامین، قطع رحلی، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، 1403ق ـ 1983م.
الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، الحکیم الالهی و الفیلسوف الربانی صدر الدین محمد شیرازی، المطبعة العلمیه، قم، بی تا.
الدر المنثور فی تفسیر بالمأثور، جلال الدین سیوطی، الناشر: المکتبة الاسلامیة و المکتبة الجعفری، کاظمین، 1377 ق.
الدر المنثور فی طبقات ربات الخدور، قطع رحلی، تألیف: زینب بنت علی بن الحسین آل فواز العاملیة.
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر عزّ الدین علی بن ابی الکرم، دار صادر، بیروت، 1385 ق.
الکشاف، زمشخری، متوفی 528، نشر ادب الحوزه، بی تا.
المیزان فی تفسیر القرآن، علامه محمد حسین طباطبایی، منشورات مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت ـ لبنان، 1393 ق، 1973 م.
انساب الاشراف، احمد بن یحیی معروف به بلاذری، تحقیق: محمد حمید الله، دارالمعارف، 1959 م.
ایران باستان، مشیر الدوله، کتاب چهارم، نشر سازمان کتابهای جیبی، چاپ سوم، تهران، 1342.
بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسی، دار الاحیاء التراث العربی، بیروت ـ لبنان، چاپ سوم، 1403ق ـ 1983م.
بحر الفواید، مؤلف «ناشناس»، ناشر: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، به کوشش محمد تقی دانش پژوه، تهران، 1345ش.
بزرگ زن ازلی، گلی ترقی، مجله فرهنگ و زندگی، تهران، نشریه فرهنگ و هنر، پاییز و زمستان 1354ش.
بزرگ زنان صدر اسلام، احمد حیدری، تهیه کننده: پژوهشکده تحقیقات اسلامی، ناشر: انتشارات زمزم هدایت، چاپ چهارم، قم، 1383ش.
بلاغات النساء، ابی الفضل احمد بن ابی طاهر المعروف بابن طیفور، منشورات مکتبة بصیرتی ـ قم.
پیوند عشق میان شرق و غرب، جلال ستاری، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، 1354ش، تهران.
تاریخ اجتماعی ایران در دوران پیش از تاریخ و آغاز تاریخ، سعید نفیسی، انتشار دانشگاه تهران، 1342ش، تهران.
تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1336 ش.
تاریخ اسماعیلیه، بخشی از زبدة التواریخ، ابوالقاسم کاشانی، مصحح: محمد تقی دانش پژوه، انتشار دانشکده ادبیات، تبریز، 1343ش.
تاریخ روضة الصفا، میر محمد بن سید برهان الدین خواندشاه، انتشارات کتابخانه خیام، تهران، 1339 ش.
تاریخ علم کلام تا قرن چهارم، غلامعلی عباسی، انتشارات زائر، قم، زمستان 1385ش.
تاریخ فلسفه، ویل دورانت، مترجم: عباس زریاب خویی، ناشر: شرکت سهامی کتابهای جیبی، چاپ سوم، تهران، 1348ش.
تاریخ وصاف الحضره در احوال سلاطین مغول، فضل الله بن عبد الله شیرازی، به اهتمام محمد مهدی اصفهانی، از انتشارات کتابخانه ابن سینا و کتابخانه جعفری تبریزی، تهران، 1338 ش.
تأویل الایات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهره، السید شرف الدین علی الحسینی الاستر آبادی الغروی، مؤسسة نشر اسلامی، التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفه، 1409 ق، الطبعة الاولی.
ترجمه تفسیر المیزان، استاد سید محمد باقر موسوی همدانی، نشر بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی، با همکاری مرکز نشر فرهنگی رجا و مؤسسة انتشارات امیر کبیر، تابستان
1363 شمسی.
تفاوت زن و مرد در دیه و قصاص، ابراهیم شفیعی سروستانی، انتشارات سفیر صبح، تهران، 1380ش.
تفسیر اوستا و ترجمه گاتاها، جیمس دار مستز، ترجمه و تحشیه، دکتر موسی جوان، ناشر: بی نام، 1348، تهران.
تنقیح المقال فی علم الرجال، علامة الجلیل المامقانی، رحلی، المطبعة المرتضویة، نجف، 1352ق.
جامع التواریخ، رشید الدین فضل الله همدانی، به سعی و اهتمام عبدالکریم علی اف (علی زاده)، از نشریات فرهنگستان علوم جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان، 1957 م.
جامعهشناسی سیاسی، نقش نیروهای اجتماعی در زندگی سیاسی، اثر حسین بشیریه، نشر نی، چاپ سیزدهم، تهران، 1385ش.
جمهور، اثر افلاطون، ترجمه فؤاد روحانی، کتاب پنجم، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، سال 1355ش.
حریم عفاف، روح الله حسینیان، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1372ش.
حسن صباح، کریم کشاورز، انتشارات ابن سینا، تهران، 1344ش.
حقوق زن، کتاب نقد شماره 12 پاییز 78، صاحب امتیاز و ناشر: مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، مدیر مسئول و سردبیر: حسن رحیمپور (ازغدی)
حیوة القلوب، علامه محمد باقر مجلسی، تحقیق: سید علی امامیان، ج3 (مکه)، ناشر: انتشارات سرود، تاریخ انتشار: 1376 ش.
خانواده در قرآن، دکتر احمد بهشتی، انتشارات طریق القدس، قم، بیتا.
خدیجة اُم المؤمنین، السید عبد الحمید افندی الزهراوی، نشرت متفرقة فی مجلة المنار، الطبعة الاولی بمطبعة المنار بشارع درب الجمامیز، مصر، 1328ق.
دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، انتشارات زریاب، دو جلد، تهران، 1378ش.
در آمدی بر سیر فلسفه در ایران باستان، م ـ پرمون، ناشر: جهان کتاب، تهران، سال 1355ش.
در جستجوی راه از کلام امام، دفتر سوم (زن)، مؤسسة انتشارات امیر کبیر، تهران، 1361ش.
دلائل الامامة، محمد بن جریر طبری، مرکز الطباعة و النشر فی مؤسسة بعثه، چاپ اول،
قم، 1413ق.
دولت و نیروهای اجتماعی در عصر پهلوی، فرحناز حسام، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، بهار، تهران، 1382ش.
ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، محب الدین احمد بن عبد الله الطبری، دار المعرفة للطباعة و النشر: 1974 م، بیروت ـ لبنان.
رجال الطوسی، شیخ الطائفه ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی، الطبعة الاولی، منشورات المکتبة و المطبعة الحیدریة فی النجف، 1381 ق.
رخسارههای اقتصاد در روند تکامل اجتماعی، تألیف ارنست مندل دفتر اول، چاپ دوم، تهران انتشارات مازیار، بر گردان محمود مصور رحمانی، سال 1355ش.
رواق عصمت «شرحی بر زیارتنامه حضرت فاطمه معصومه، تألیف: سید علی حسینی، ناشر: انتشارات زائر آستانه مقدسه قم، چاپ اول، قم، بهار 1385ش.
روح المعانی، علامه آلوسی بغدادی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، بی تا.
روضة الواعظین، ابو جعفر محمد بن حسن فتال نیشابوری، ترجمه و تحشیه: دکتر محمود مهدوی دامغانی، انتشارات نی، چاپ اول، تهران، 1366ش.
ریاحین الشریعة، شیخ ذبیح الله محلاتی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، بی تا.
زن، اثر جمیله کدیور، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، تهران، 1378ش.
زن از دیدگاه امام، به مناسبت سمینار زن از دیدگاه اسلام، تهیه شده در وزارت ارشاد اسلامی، فروردین 1361ش.
زن از نظر حقوق اسلامی، تألیف: ابوالفضل حاذقی، بهمن چاپخانه مجلس، تهران، 1324ش.
زنان فاضله در صحنه دانش و اندیشه، سید نعمت الله حسینی، انتشارات عصر انقلاب، قم، 1384ش.
زن در آئینه جلال و جمال، آیت الله جوادی آملی، مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپ سوم، 1372ش.
زن در ایران عصر مغول، دکتر شیرین بیانی، ناشر: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، بهمن، تهران، 1352ش.
زن در جامعه، حبیب الله آموزگار، از نشریات روزنامه اطلاعات، تهران، 1310ش.
زن در شاهنامه، ابوالحسن بنی صدر، نشریه دانشجویان دانشکده خدمات اجتماعی، بی تا.
زندگانی فاطمه زهرا، دکتر سید جعفر شهیدی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، تابستان 1363ش.
زن دین سیاست، زهرا آیت اللهی، ناشر: سفیر صبح، چاپ اول، 1380ش.
زن، عقل، ایمان، مشورت، دکتر کبری خزعلی، سیمین دخت بهزادپور، زهرا آیت اللهی، انتشارات سفیر صبح، چاپ اول، تهران، 1380ش.
زن و پیام آوری، مرتضی فهیم کرمانی، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1371ش.
زن و شوهر، محمد علی صفری، انتشارات شهید هاشمی نژاد، مشهد، 1371ش.
زن یا نیمی از پیکره اجتماع، آیة الله محمد تقی مصباح یزدی، انتشارات آزادی، قم، بی تا.
زینب الکبری، الشیخ جعفر النقدی، منشورات الرضی ـ قم، چاپ سوم، 1362ش.
زینب بانوی قهرمان کربلا، دکتر بنت الشاطی، ترجمه حبیب چایچیان، (حسان) و مهدی آیة الله زاده نائینی، چاپ پانزدهم، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، 1370 ش، تهران.
زینب در حساسترین و درخشانترین دوران زندگی خود یعنی از عاشورا تا اربعین. نگارش: بدر الدین نصیری، کانون انتشارات محمدی، تهران، 1353 ش.
زینب شجاع در عاشورای حسینی، تألیف: موسی فرهنگ، مؤسسه مطبوعاتی خزر، چاپ اول، 1385 ق، تهران.
زینب قهرمان، احمد صادقی اردستانی، نشر مطهر، چاپ اول، زمستان 1372ش.
سفرنامه، ابن بطوطه، ترجمه: محمد علی موحد، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1337 ش.
سفر نامه مارکوپولو، مارکوپولو، ترجمه: حبیب الله صحیحی، ناشر: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1350ش.
شواهد التنزیل، عبید الله بن عبد الله بن احمد المعروف بالحسکانی، من اعلام قرن الخامس، حققه و علق علیه، محمد باقر محمودی، منشورات مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، الطبعة الاولی 1393 ه.ق 1974 م، بیروت ـ لبنان.
شهادت زن در اسلام، آیة الله صانعی، انتشارات میثم تمار، چاپ اول، قم، 1385 ش.
صدیقه شهیده، محقق سید عبدالرزاق موسوی مقرّم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم، چاپ اول، 1372ش.
طبقات الکبری، محمد بن سعد کاتب واقدی، زاخائو، لیدن، 1332 ق.
فاطمة الزهرا بهجة قلب المصطفی، احمد رحمانی همدانی، مؤسسة النعمان للطباعة و النشر و التوزیع، حسن محمد ابراهیم علی، چاپ اول، 1413 ق، 1992 م، بیروت ـ لبنان.
فاطمة الزهراء و الفاطمیون، عباس محمود عقاد، دار الکتب العربی، بیروت، 1967 م.
فروغ آفتاب، غلامعلی عباسی، ناشر: زائر، آستانه مقدسه قم، چاپ سوم، سال 1386ش.
فروغ ابدیت، آیة الله جعفر سبحانی، ناشر: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم، تاریخ انتشار: اردیبهشت 1370 ش، قم.
قدرت و مقام زن در ادوار تاریخ، غلامرضا انصاف پور، ناشر: شرکت نسبی کانون کتاب، تهران، 1346ش.
کشف الغمه فی معرفة الائمه، اربلی، تعلیق سید هاشم رسولی، ناشر: مکتبة بنی هاشمی تبریز، المطبعة العلمیة، قم، 1381 ش.
کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین، علامه حلی، متوفای 726، تحقیق: حسین الدرکاهی، طهران ـ ایران، الطبعة الاولی، 1411 ق، 1991م.
کمال الدین و تمام النعمه، للشیخ الجلیل الاقوم الصدوق، تصحیح و تعلیق: علی اکبر غفاری، ناشر: دار الکتب الاسلامیه، چاپ دوم، 1395 ق.
کوچه هفت پیچ، ابراهیم باستانی پاریزی، انتشارات نگاه، چاپ دوم، تهران، 1357ش.
لذات فلسفه، ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چاپ پنجم، تهران، 1369.
مجمع البیان فی التفسیر القرآن، ابو علی فضل بن حسن الطبرسی، من منشورات شرکة المعارف الاسلامیة، لبنان، 1379ق، 1339 ش.
مجموعه آثار، استاد شهید مطهری، شماره 19، جلد اول از بخش فقه و حقوق، انتشارات صدرا، تهران، 1384ش.
مجموعه نفیسه، حاویة لرسائل الشریفة، مکتبة بصیرتی، قم، بی تا.
مستند الشیعة، محقق نراقی، انتشارات آل البیت(ع)، چاپ اول، قم، 1415ق.
مسند فاطمة الزهراء، جلال الدین سیوطی، ناشر: مؤسسة الکتب الثقافیه، بیروت ـ لبنان، 1413 ق، 1993 م.
مصنفات الشیخ المفید، المجله الخامس، الطبعة الاولی، المؤتمر العالمی الالفیة الشیخ المفید، سال 1413 ق.
معجم رجال الحدیث، آیة الله السید ابوالقاسم الخویی، الناشر: مرکز نشر آثار الشیعه، قم.
معجم نساء الحدیث، الدکتور فاضل جاسم الجبوری، منشورات مرکز الامین، چاپ اول، قم، 1427ق ـ 2006م.
مکیال المکارم، میرزا محمد تقی اصفهانی، انتشارات مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1421ق.
ناصر خسرو و اسماعیلیان، آ ـ برتلس، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ترجمه: ی ـ آرین پور، تهران، 1346ش.
نزهة المجالس، جمال خلیل شروانی، تصحیح و مقدمه: دکتر محمد امین ریاحی، انتشارات زوار، چاپ اول، 1366ش.
نسب القریش، مصعب بن عبدالله بن مصعب زبیری، متولد 156، وفات 236، دار المعارف للطباعة و النشر، بی تا.
نهج البلاغه، دکتر صبحی صالح.
نهج البلاغه، فیض الاسلام.
ینابیع المودة، سلیمان الحسینی البلخی القندوزی، ناشر: محمد طاهر تبریزی، دار السلطنة عثمانیة (استانبول)، 1302 ق.
گزارش هم اندیشی بررسی مسائل و مشکلات زنان، تهیه و تنظیم: دبیرخانه هم اندیش، انتشارات دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، چاپ اول، قم، 1380ش.
عقلیة قریش آمنة بنت الحسین الملقبة بسکینة، السید محمد علی الحلو، مؤسسة السبطین العالمیة، قم، 1382ش، 1424ق.
مجموعه مقالات هم اندیشی بررسی مسائل و مشکلات زنان اولولیت و رویکردها، جلد اول، ناشر: دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، چاپ اول، قم، 1380ش.