ghaemiyeh.com
سرشناسه : ضیاءآبادی، سیدمحمد، ۱۳۰۹ -
عنوان و نام پدیدآور : موعظه: راه پیشگیری از نفوذ شیطان در دل انسان/محمد ضیاءآبادی.
مشخصات نشر : تهران: موسسه نبأ،بنیاد خیریهالزهرا، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۳۵۶ص.
فروست : سلسله کتب مواعظ و حکایات؛ ۱۰
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال: 978-600-170-004-0 ؛ ۲۲۰۰۰ریال(چاپ دوم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال (چاپ چهارم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ دوم: بهار ۱۳۹۰.
یادداشت : چاپ چهارم : زمستان ۱۳۹۱.
یادداشت : چاپ پنجم : ۱۳۹۲ .
موضوع : خطبهها
شناسه افزوده : بنیاد خیریه الزهرا (س)
رده بندی کنگره : BP۲۵۴/۷/ض۹م۸ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۵۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۴۹۴۰۹
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ
مــوعظــه
راه پیشگیری از نفوذ شیطان در دل انسان
سید محمد ضیاء آبادی
مـوعـظـه
راه پیشگیری از نفوذ شیطان در دل انسان
مـؤلف : سید محمد ضیاءآبـادی / حروفچینـی : انتشارات نبـأ
لیتوگرافـی : نبـأ اسکـرین / چاپ : الـوان / صحافـی : ذوالفقار
چاپ اول : 1370 / چـاپ دوم : 1372 / چاپ سـوم : 1373
چاپ چهارم : 1375 / چاپ پنجم (با ویرایش جدید) : 1381 / کد کتاب : 2/15
شمارگان : 5000 نسخه / قیمت : 22000 ریال
ناشـر : انتشارات نبأ / تهران ، کارگر شمالـی ، کوچه هما ، پلاک 6
تلفن : 8 ـ 6421107 فاکس : 6944615
شابک: 8 ـ 41 ـ 6643 ـ 964 ISBN : 964 - 6643 - 41 - 8
بسم اللّهالرحمنالرحیم
الحمدللّه الّذی هَدانا سُبُل السَّلام وَ نهانا عَنِاتّباع خُطواتِالشّیطان.
والصّلوةُ والسّلامُ عَلی افضل مَن دَعاالی سَبیل رَبّه بالحکمةِ وَالموعظةِالحسنة سَیِدنا محمّدٍ و آله ائمةالهُدی و مَصابیح الدُّجی. واللّعنَةُ علی اعدائهم مِنالآنالی یَومِاللّقاء.
( یا ایُّهاالنّاس قَد جائتْکُم مَوعظةٌ مِنْ رَبّکُم و شِفاءٌ لِما فیالصُّدور وَ هُدیً و رَحمةٌ للمؤمنینَ.) سوره یونس، آیه 57
(یا ایُّهاالَّذینَ آمنوا لاتَتَّبعوا خُطواتِالشَّیطانِ و مَن یتَّبعْ خُطُواتالشَّیطانِ فَانَّهُ یَأمُرُ بالفَحشاءِ وَالْمُنکرِ.) سوره نور، آیه 21
ما مسلمانان بر اساس آشنایی با منطق آسمانی قرآن کریم، میدانیم که «ابلیس » آن شیطان مارد ! بر اثر تخلف از فرمان خداوند متعال در مورد سجده در برابر حضرت آدم صفّی ـ علیهالسّلام ـ ملعون به لعن ابدی گردید، و برای همیشه از باب رحمت و کرم مطرود شد !
عجیب اینکه آن شقّی پلید، پس از اینکه بر اثر این نافرمانی عظیم مورد توبیخ خداوند متعال قرار گرفت، با اینکه میتوانست خاضعانه از در توبه و استغفار درآید ، و اعتراف به گناه و سوءاختیار خود نماید، و مجددا مشمول رحمت حضرت حق قرار گیرد ، و به مقام قرب بازگردد ! ولی مستکبرانه از در اعتراض بر خداوند حکیم درآمد، و صدور این فرمان را از سوی حضرت حق، خلاف حکمت ! تلقّی کرد وآن را جسورانه، تعبیربه « اغوا »نمود،« قالَ فَبِمااَغْوَیْتَنی » ! (1)ـ نستجیر باللّه ـ و سپس برای تشفّی قلب منکوس خویش، از این بدبختی و حرمان ابدی که دامنگیرش شد، درمقام « انتقام » ازآدم واولاد آدمبرآمد وگفت :
لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَالمُستَقیمَ ثُمَّ لَآتِیَنَّهُم مِنْ بین اَیدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَیمانِهِمْ
1) سوره اعراف، آیه 16. یعنی : « گفت : بهخاطر اینکه تو (خدا) مرا اغوا کردی » ـ العیاذباللّه ـ
وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لاتَجِدُ اَکثَرَهُمْ شاکِرینَ : (1)
« بهطور مصمم و قاطع، بر سر راهشان مینشینم؛ از یمین و یسار، و از پیش رو و پشت سر ، به سراغشان میروم و (برای ربودن گوهر ایمانشان از طرق مختلف به وسوسه میپردازم، بدانگونه که) اکثر آنان را شاکر (و ثابت در مسیر ایمان) نیابی» .
و از طرفی هم به فرموده خداوند حکیم :
وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَیهِمْ اِبلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعوهُ اِلّا فَریقا مِنَالمؤمِنینَ : (2)
« به طور یقین، ابلیس، گمان خود را درباره آنها محقق یافت (و پیشبینی او درست از آب درآمد ، و فرزندان آدم ) (3)همه از او پیروی نمودند، جز اندکی از افراد ثابت قدم در ایمان » !
بنابراین ، ما فرزندان آدم، شدیدا در معرض خطردزدزدگی از سوی «ابلیس» آن مکار پلید، قرار گرفتهایم ! آری همان دشمن غدّار حیلهگری که ابتدا برحسب نقل قرآن کریم به والدین نخستین ما آدم و حوا ـ علیهماالسلام ـ وعده نُصح و خیرخواهی داد و سوگند وفاداری یادکرد وَ قاسَمَهُما اِنّی لَکُما لَمِنَالنّاصِحینَ ! (4)
با این همه، آن خیانت درباره آنها روا داشت که سبب خروجشان از بهشت و هبوطشان به زمین و مبتلاشدنشان به زندگی پرمحنت ارضی گردید !
حال، آیا آن شیّاد پرمکر و فریب، با ما فرزندان آن پدر و مادر چه خواهد کرد، و ما را به چه روزگار سیاهی خواهد نشانید ؟ !
1) سوره اعراف، آیه 16 و 17
2) سوره سبأ، آیه 20
3) هر چند آیه شریفه برحسب سیاق سخن، حال « قوم سَبَأ » را بیان میکند، ولی در واقع، حال عموم افراد بشر را نشان میدهد که جز اندکی از آنان، بهدنبال شیطان میروند، و پیشبینی او در مورد اکثر اولاد آدم، مصداق مییابد
4) سوره اعراف، آیه 21.یعنی : «برای آنها سوگند مؤکّد یاد کردکه مطمئنامن ناصح وخیرخواه شما هستم »
مخصوصا با درنظر گرفتن اینکه آن دشمن کینه توز، ما را با کمال صراحت و شدت، تهدید به خیانت و راهزنی نموده که : لَأَ قْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ المُستقیم و اکیدا سوگند بر « اغواء » ما یاد کرده است که :
فبعزتک لا غوینهم اجمعین : (1)
« به عزتت سوگند، همه آنان را اغوا خواهم کرد، و به گمراهی خواهم کشانید » ! !
آری، آنجا که وعده « امانت » داده بود، آنگونه « خیانت » کرد ! پس اینجا که صریحا و جدا وعده « خیانت » داده است چه خواهد کرد ؟ !
بانگ بیدار باش امام و مولای خود را بشنویم!
از این روست که مـولای مهـربـان و پـدر دلسـوز مـا امـام امیـرالمـؤمنیـن ـ علیهالسّلام ـ با جدّ تمام به ما هشدار میدهد که :
فَاحْذروا ـ عِبادَ اللّهِ ـ عَدوَّ اللّهِ اَنْ یُعْدِیَکُمْ بِدائِهِ، وَ اَنْ یَسْتَفِزَّکُمْ بِنِدائِهِ، وَ اَنْ یُجْلِبَ عَلَیکُمْ بِخَیلِهِ وَ رَجلِهِ. فَلَعَمْری، لَقَدْ فَوَّقَ لَکُمْ سَهْمَ الْوَعیدِ، وَ اَغْرَقَ لَکُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدیدِ، وَ رَماکُمْ مِنْ مَکانٍ قَریب، وَ قالَ: رَبِّ بِما اَغْوَیتَنی لاُ زَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الاَرْضِ وَ لاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ : (2)
«حال ای بندگان خدا ! از دشمن خدا (ابلیس) بر حذر باشید و مراقب ، که مبادا شما رابه درد خود (تکبر و سرپیچی ازفرمان خدا) مبتلا سازد ( واز رحمت اودور گرداند ) !
و نکند که شما را با ندا و صدای (شوم) خود تحریک کرده و با لشکریان سواره و
پیادهاش جلب و جذبتان نماید !
که به جان خودم سوگند ! او تیر خطر و زیان را (برای شکار کردن شما) به چلّه کمان نهاده، و آن را با قوت تمام کشیده ، و از مکانی نزدیک بهسوی شما پرتاب کرده است (تا تیرش به خطا نرود) !
آری او (همان است که) گفته است : پروردگارا بدان سبب که مرا اغوا کردی، در روی زمین برای آنان به آرایشگری خواهم پرداخت وهمه آنان را اغواخواهمکرد»! (1)پس با این خطر عظیمی که در کمین ما آدمزادگان قرار دارد، تسامح و سهلانگاری در روند زندگی و ادامه آن با بیاعتنایی به مسئله «شیطان » و وسوسههای ویرانگر او ، جدا منافی با عقل و درایت انسانی است !
آیا کسی که با سعی و تلاش تمام میکوشد تا خانه مسکونی خود را از دسترس دزدان « مال » ـ که سرمایه حیات موقت او است ـ مصون نگهدارد ، و با هـر وسیله ممکن راه « نفوذ » آنان را ببندد ، چگونه نمیکوشد تا خانه « قلب » و « جان » خود را از دسترس دزد گوهر « ایمان » ـ که سرمایه حیات جاودانه او است ـ مصون نگهدارد ، و راه « نفوذ » آن دزد عیّار را به خانه « دل » ببندد؟ !
مگر اینکه ـ العیاذباللّه ـ باورش نسبت به ارزش گوهر « ایمان » و حتمیت روز جزا و حیات جاودان پس از مرگ و یا اعتقادش درباره دشمنی شیطان نسبت به آدمیان، در کمال سستی و احیانا در مرز عدم باشد !
و یا آنکه بر اثر اشتغال به مشاغل زندگـی « مادی » یک نوع حال « غفلت » مستمر، روح وی را فراگرفته و حال توجه و تفطّن نسبت به محافظت گوهر «ایمان » از خطر آفات حاصله از سوی « شیطان » از وی سلب شده باشد.
1) مضمون آیه 39 سوره حِجْر
بنابراین، اجتماع کنونی ما، شدیدا نیاز به عوامل تقویت «ایمان» و ازاله حال «غفلت» از قلوب آدمیان دارد !
و از جمله آن عوامل مسلم، نداهای روحانی پاکدلان از گروه بسیار ارزشمند « وُعّاظ » است که تکان در دلها بیفکنند ! و حجابهای ظلمانی «غفلت» را از صفحات قلوب برطرف سازند! و با پخش اشّعه شمس « ایمان » و « یقین » خود، دلها را منوّر گردانند ! و با ایجاد روشنایی « تقوی » در فضای جان انسانها، آنان رابه « راههای مرموز شیطان » ، آشنا کرده واز نفوذ وی جلوگیری نمایند !که :
اِنَالَّذینَاتَّقَوْا اِذامَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَالشَّیطانِ تَذَکَّروا فَاِذا هُمْمُبْصِرونَ : (1)
« حقیقت آنکه افراد باتقوی، هنگامی که وسوسهای از وسوسههای شیطان، در حول و حوش قلبشان به گردش درآید تا راه نفوذی بیابد، به یاد (خدا و کیفر و پاداش او) میافتند (و در پرتو نور تقوی ویاد خدا، راه حق را میبینند) و بینا میگردند (و به همان راه میروند) » .
انگیزه این نگارش
حال، این «مختصر» که به قلم نارسای این «بیبضاعت» تحریر یافت، براساس این انگیزه بود که از یک سو اشارهای به اهمیت موقعیت «موعظه» در تنبیه قلوب و تهذیب نفوس آورده ، و امثال نگارنده را به استماع «مواعظ» از زبان «بیداردلان» ترغیب نماید !
و از سوی دیگر، تذکری متواضعانه، راجعبه «شرایط تأثیر موعظه در قلوب»
1) سوره اعراف، آیه 201
و ارائه نمونههایی از «راههای نفوذ شیطان دردل انسان» به ساحت انور بزرگان ازمتصدیان مقام بسیار شامخ «وعظ» عرضه بدارد. تا شاید به سهم خود، در راه پیشگیری از « نفوذ شیطان در دلها » قدمی هر چند کوتاه و کمارزش برداشته باشد.
و هم بدان امید که از این طریق ـ ان شاءاللّه تعالی ـ (هر چند دارای صلاحیت و اهلیت نباشد) به فضل عمیم خداوند منّان ، در « صَفّ نِعال » زمره « داعیان الی الحق » قرار گیرد و باشد که « از خرمن اقبال بزرگان » خوشهای نصیبش شود. فَانَّهُ تَعالی ذوفَضلٍ عَظیم وَ ذو مَنٍّ قَدیم.
اللّهُمّ صَلِّ عَلی محمّدٍ وآلِ محمّدٍ « وَانْظمْنی فی اصحابِالیَمینِ، وَ وَجِّهْنی فی مَسالِکِالآمِنینَ، وَاجْعَلنی فی فوجِالفائزینَ، وَاعْمُربی مَجالِسَالصّالِحینَ. آمینَ رَبَّ العالَمینَ » (1)
1410 هجری قمری. 1368 هجری شمسی. سیّد محمّد ضیاءآبادی
1) قسمتی از دعای 41 از ادعیه صحیفه سجادیه
میدانیم که مقصود اصیل از آفرینش انسان در مکتب انبیاء ـ علیهمالسلام ـ « عبادت خدا » است ؛ چنانکه در قرآن حکیم میخوانیم :
وَ ما خَلَقْتُالجِنَّ وِالْاِنْسَ اِلّا لِیَعْبُدُونِ : (1)
« جنّ و انس را نیافریدم مگر برای اینکه عبادتم کنند » .
حقیقت « عبادت » نیز، حرکت مشتاقانه انسان است در مسیر « تکامل » برای دستیابی بر درجات و مراتبی از کمال لایتناهی ؛ و پرواز مجذوبانه روح است بهسوی « جمیل علی الاطلاق » ـ عزّ شأنه و علا ـ ؛ و نهایتا نایل گشتن آدمـی است به سعـادت « رضوان و لقاء خدا » ـ تبارک وتعالی ـ که :
یا اَیُّهَاالْانْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحا فَمُلاقیهِ : (2)
« ای انسان ! تو با تلاش و رنج مستمرّ، رو به سوی پروردگارت میروی و سرانجام به لقاء وی خواهی رسید » .
پیامبران خدا نیز آورندگان برنامه این سیر و سلوک و حرکت « معراجی » انسانند.
تمام شرایع و احکام الهی که بهنام « دین » توسط انبیاء ـ علیهمالسّلام ـ در
هـر عصـری از اعصار به بشـر عـرضه شـده است ، عمـوما ترسیـم کننده راه « عبادت » و رهنمود « عروج الی اللّه » بوده و هست ، که هماکنون، تمامی آن شرایع به گونه جامع و کاملش به صورت « قرآن کریم » و « سنّت » حضرت خاتم النّبیّن و عترت طاهره آن حضرت ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ به دست ما رسیده است که :
«اِنَّ هذَا الْقُرآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ اَقْوَمُ » : (1)
« این قرآن، بهراهیکه مستقیمترینراهها است هدایت میکند » .
قُلْ هذِهِ سَبیلی اَدْعوا اِلَیاللّه عَلی بَصیرَةٍ اَنَا وَ مَنِاتَّبَعَنی : (2)
« بگو (ای پیامبر) راه من این است که من و پیروانم با بصیرت کامل به سوی خدا دعوت میکنیم »
آری، این مطلب به طور اجمال برای ما روشن است، و تفصیل آن نیز فعلاً مورد بحث ما نمیباشد.
آنچه که توجه به آن بسیار مهم است، و در این نگارش نیز همان مطلبِ شایان توجه جای گفتگو است، این است که :
این انسانِ مستعدّ برای « عبادت » و آماده پرواز بهسوی خدا، در عالمی قرار گرفته است که سرشار از « جَذْبهها » و کششهای بسیار قوی و ضلالانگیز شیطانی است . به گونهای که در هر قدمی ممکن است به دامی گرفتار آید، و با هر نگاهی دچار کمندی گردد !
چنانکه در قرآن کریم آمده است :
زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَالنِّساءِ وَالْبَنینَ وَالْقَناطیرالْمُقَنْطَرَةِ مِنَالذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِالْمُسَوَّمَةِ وَالْاَنْعامِ وَالْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُالْحَیوةِالدُّنْیا : (1)
« محبّت مشتهیات ( آنچه که لذتبخش است و نفس انسان در پی آن است ) از : زنان ، و فرزندان، و اموال بس هنگفت از طلا و نقره، و اسبهای ممتاز ونشاندار، و چهارپایان و مزارع ؛ اینها (همه که) بهره زندگی پست ( مادّی ) است، در نظر مردم، مزیّن گردیده (آرایش شده و زیبا و دلربا جلوه داده شده است)» .
البتّه این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که این رابطه جذب و انجذاب میان « دنیا » و « نفس انسان » ، در اصل خود، یک قانون « طبیعی » و بر اساس «سنت الهی » است ! چنانکه میفرماید :
اِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْاَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَیُّهُمْ اَحْسَن عَمَلاً : (2)
« ما، آنچه را که برروی زمین است (از انواع موجودات زیبا و دلربا) زینت و زیور آن قرار دادیم تا (بدینوسیله) آنها را بیازماییم که کدامینشان نیکوکارترند » .
آری، ما در این عالم، برحسب طبع و سرشت انسانی خویش، نیازمند به خوراک و پوشاک و مسکن و همسر و دیگر مطالب مربوط به ارضاء تمایلات فطری خود میباشیم، و از نظر شرع مقدس اسلام نیز که آیین انتظام یافته براساس فطرت انسانی است، بهدست آوردن کلّ « مشتهیات » و ارضاء تمنّیات در حدّ اعتدال، از وظایف حتمّیه هر مسلمانی است که میخواهد در جوّی دور از پریشانی خاطر و آشفتگی روح، اقدام به « عبادت » که هدف اصلی از خلقت او است بنماید !
لذا این خاک تیره ، و آنچه را که در دامن وی پدید میآید، از جماد و نبات و حیوان و انسان ، « تزیین » نموده و آب و رنگ بس جذّاب و دلربا به آن زدهاند، تا به جلوههای هوسانگیزش ! « مرغ روح » بلند پرواز آدمی را برای مدّت کوتاهی که در این عالم طبع اقامت دارد ، در « قفس تن » نگهدارد ؛ تا او در پوشش انجام وظیفه فطری و اِقناع تمایلات طبیعی خویشتن، به تحصیل کمالات روحی و سیر و سلوک معنوی که همان « عبادت » و بندگی است بپردازد .
ولی در کنار همین « سنّت » و جریان تکوینی عالم، برای زنده نگهداشتن حال توجّه و تنبّه نسبت به هدف خلقت در دل و جان انسان، به وی خاطر نشان ساختهاند که : هان ! هشیار باش، این زیبایی مصنوعی و آب و رنگ موقّت ، تو را به بیماری « غفلت » از هدف مبتلا نسازد که :
وَ اِنّا لَجاعِلونَ ما عَلَیها صَعیدا جُرُزا : (1)
« و ما (سرانجام) آنچه را که برروی زمین است (از زیباییها) مبدّل به یک صفحه خاک بیگیاه خواهیم ساخت » !
منظور از این آرایش و تزیین « ما علی الارض » و ایجاد رابطه جذب و انجذاب بین آن و دلهای آدمیان، آزمون « عقل » و « درایت » انسانها و بارز ساختن استعدادهای ایمانی آنهااست لِنَبْلُوَهُمْ اَیُّهُمْ اَحْسَن عَمَلاً :
تا بیازماییمشان که کدامیک از آنان خوش عملترند !
از طرفی هم « شیطان » دشمن کینهتوز انسان، با کمال صراحت در مقام
1) سوره کهف، آیه 8
اظهار تصمیم قاطع خود، برای اغوای آدمیان گفته است :
لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَالمُسْتَقیمَ ثُّمَ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ اَیْدیِهمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَیمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لاتَجِدُ اَکْثَرَهُم شاکِرینَ : (1)
« من بهطور حتم بر سر راه مستقیم تو (ای خدا) در کمین آنان مینشینم، آنگاه از پیشرو و از پشتسر و از سمت راست و از سوی چپ، به سراغشان میروم و ( چنان با وسوسههای خویش و آراستن دنیا در نظرشان به ضلالتشان میکشم که ) اکثرشان را شاکر ( منعمشناس و ثابت در امر بندگی ) نیابی » .
حال، آنچه که دشوار است همین نگهداشتن حال توجّه و تنبّه در دل است و پرهیز دادن روح از ابتلاء به بیماری « غفلت » !
لذا از نظر قرآن حکیم، محکومان به عذاب جهنّم ـ که گروههای کثیری از جنّ و انس میباشند ـ آن دستهای هستند که بر اثر غفلت از موقعیّت « دنیا » و تنبّه نداشتن به لزوم رعایت حدّ اعتدال در ارضاءِ تمنّیات نفس، آن چنان مجذوب جلوهگریهای فریبنده « مشتهیات » و « ماعلی الارض » شدهاند که چشم و گوش و فکرشان، یکجا، به خدمت نفس « اَمّارةبالسّوء » در آمده، و از دیدن و شنیدن و فهمیدن آنچه که مربوط به ماوراء خواستههای حیوانی است، کور و کرو نادان گردیدهاند ؛ چنانکه میفرماید :
وَ لَقَدْ ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ کثیرا مِنَالْجِنِّ وَالْاِنْسِ لَهُمْ قُلوبٌ لا یَفْقَهونَ بها وَ لَهمْ اَعْیُنٌ لایُبْصِرونَ بِهاوَلَهُمْآذانٌ لایَسْمَعونَبِها اولئِکَکَالْاَنْعامِبَلْ هُمْاَضَلُاولئِکَ هُمُالْغافِلونَ :
1) سوره اعراف، آیه 16 و 17
(1) حقیقت آنکه بسیاری از جنّ و انس را برای دوزخ آفریدیم ( که با سوءاختیار خود، در وادی عصیان و گناه افتاده و در پایان راه از جهنّم سر در میآورند ) .
آنان، دلهایی ( عقلهایی ) دارند که با آن ( نمیاندیشند و ) نمیفهمند، و چشمهایی دارند که با آن نمیبینند ، و گوشهایی دارند که با آن نمیشنوند. آنان بسان چهارپایانند، و بلکه گمراهتر ( از چهارپایان ! چه آنکه آنها با در دست داشتن همه گونه امکانات هدایت ، در ضلالتند ). اینان همان ( گروه ) بیخبران و غفلتزدگانند » .
آری، بیخبران از سکرات مرگ و عقبات پس از مرگ !
غفلت زدگان از صحنههای هول انگیز محشر وموقفهای پرمحنت « میزان » و « حساب » روز جزا !
که مَعَالاَسَفْ، اکثریّت مردم ما را همینان تشکیل میدهند، اکثریّتی که بر اثر مجذوبیّت در برابر جلوه « دنیا » ـ در عین ادّعای پیروی از قرآن و احیانا تصدّی امر دعوت به راه خدا ! ـ چنان خود را باخته و پا روی « عقل » و « علم » خود نهادهاند که گویی ـ العیاذباللّه ـ « لا خَبَرٌ جَاءَ ولا وَحْیٌ نَزَل » ! و به قول حافظ :
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
به فرموده امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ :
وَ کَذلِکَ مَنْ عَظُمَتِالدُّنیا فی عَینِهِ، وَ کَبُرَ مَوْقِعُها مِنْ قِلْبِهِ، آثَرَها عَلَیاللّهِ فَانْقَطَعَ اِلَیها، وَ صَارَ عَبْدا لَها : (2)
« آری، چنین است کسی که دنیا در نظرش مهّم و با عظمت آمده ، و موقعیّت آن در دلش بزرگ شده است، ( تحصیل متاع ) آن را بر ( جلب رضای ) خدا ترجیح میدهد ؛ و در نتیجه یکباره رو بدان آورده ( و از خدا جدا میشود ) و بنده و فرمانبردار دنیا ( و صاحبان زور و زر ) میگردد » .
« وَ مَنْ عَشِقَ شَیْئا، اَعْشی بَصَرَهُ وَ اَمْرَضَ قَلْبَهُ. فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیرِ صَحیحَةٍ، وَ یَسْمَع بِاُذُنٍ غَیْرِ سَمیعَةٍ » : (1)
« هرکه عاشق چیزی شود، ( عشق به آن چیز ) چشمش را کور، و دلش را بیمار گـرداند. ( به طوری که عیب آن را ندیده و زشتیش را زیبا پندارد ). ولذا او ( در این حال ) با چشمی ناسالم مینگرد، و با گوشی ناشنوا میشنود. ( زیرا چشمی که از دیدن واقعیّت مسلّم محروم است، ناسالم ، و گوشی که از شنیدن مطلب حقّ مسدود است، ناشنوا است) » .
چشم باز و گوش باز و این عمی حیرتم از چشمبندی خدا
در این شرایط است که جدّا میبینیم مسئله « وَرَع » و پرهیز از محارم، یک مسئله غیرقابلاعتنا وبسیارکم اهمّیّت تلقّی گردیده، و ارزش آن در دلهارو به کاهش گذارده ، و بی پروائـی در گناه از امور بسیار ساده و عادی به حساب آمده است.
بــا آنـکـه در شـب « مِعــراج » از جـملـه خطـابهـا کــه بــه رسـول
1) شرح نهجالبلاغه فیض الاسلام، خطبه 108، قسمت سوم
اکــرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمودهاند این است که :
« یا اَحْمَدُ ! عَلَیکَ بِالْوَرَعِ ؛ فَاِنَّ الْوَرَعَ رأسُ الدّینِ، وَ وَسَطُ الدّینِ، وَ آخِرُ الدّینِ. اِنَّ الْوَرَعَ بِهِ یُتَقَرَّبُ اِلَی اللّهِ تَعالی.
یا اَحْمَدُ... اِنَّ الْوَرَعَ مَثَلُهُ کَمَثَلِ السَّفینَةِ ؛ کَما اَنَّ فیالْبَحْرِ لایَنْجو اِلّا مَنْ کانَ فیها، کذلِکَ لایَنْجو الزّاهِدونَ اِلّا بِالْوَرَعِ » : (1)
« ای احمد ! برتو باد که ملازم و دائما همراه « وَرَع » باشی، چه آنکه اوّل دین، و وسط دین ، و آخر دین، ورع است ! و ورع است که به سبب آن، میتوان به خدا تقرّب جُست.
ای احمد...مَثَل ورع، مَثَل کشتی است ، همچنانکه در دریا جز کسی که در کشتی است، از گرداب آن نجات نمییابد، همچنین از زاهدان دنیا جز کسی که دارای ورع است اهل نجات نمیباشد ! » .
در روایتی از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ میخوانیم که :
« عَلَیکُمْ بِالْوَرَعِ ؛ فَاِنَّهُ لایُنالُ ما عِنْدَاللّهِ اِلّا بِالْوَرَعِ » : (2)
« برشما باد التزام به ورع، که آنچه نزد خداست، بهدستآوردن آن جز با ورع حاصل نمیشود ».
و همچنین نقل شدهاست که مردی به حضور امام صادق ـ علیهالسّلام ـ عرضه داشت : چون من هر چند سالی یکبار موفق به زیارت شما میگردم، و توفیق زیارتم بسیارکم است، ازاینرو تقاضامندم مطلبی بفرمائید که دستورالعمل و برنامه کار من باشد. امام ـ علیهالسّلام ـفرمود:
« اُوصیکَ بِتَقْوَی اللّهِ ، وَالْوَرَعِ ، وَالْاِجْتهادِ . وَ اعْلَمْ انَّهُ لا یَنْفَعُ اِجْتِهادٌ لا وَرَعَ فیهِ » :(3)
« تو را سفارش میکنم به تقوای خدا، و ورع ، و اجتهاد (یعنی تلاش و کوشش در امر بندگی و تحمّل مشقّت در راه عبادت). و بدان : اجتهاد و تلاشی که با ورع همراه نباشد، نفعی نخواهد داشت . »
در روایت دیگری، از رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ چنین منقول است :
«لَوْ صَلَّیتُمْ حتّی تَکونوا کَالْاوتارِ وَ صُمْتُمْ حَتّی تَکونوا کَالْحَنایا لَمْ یَقْبَلِاللّهُ مِنْکُمْ اِلّا بِالْوَرَعِ »
این روایت به صورت دیگر نیز نقل شده است و آن مناسبتر است :
« لَوْ صُمْتُمْ حَتّی تَکونوا کَالْاوْتارِ، وَ صَلَّیْتُمْ حَتّی تَکونوا کَالْحَنایا » : (1)
« اگر آنقدر روزه بگیرید که همچون زِهِ کمان (ضعیف و نحیف و لاغر) شوید، و آنقدر نماز بخوانید که مانند کمان (خمیده) شوید، خدا از شما نمیپذیرد مگر اینکه (این عباداتتان) باورع همراه باشد ».
نیز از آن حضرت ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ رسیده است :
مَنْ لَمْ یَکُنْ لهُ وَرَعٌ یَرُدُّهُ عَنْ مَعْصِیَةِ اللّه تَعالی اِذا خَلا بِها لَمْ یَعْبَاِ اللّهُ بِسائِرِ عَمَلِهِ » :(2)
« کسی که دارای ورعی نباشد که او را در خلوت، از معصیت خدا باز دارد، خدا نیز به سایر اعمال وی ارجی نمیگذارد ».
زید بن علیّ از پدر بزرگوارش امام سیّد السّاجدین ـ علیهالسّلام ـ نقل کرده است که :
« اَلْوَرَعُ نِظامُ الْعِبادَةِ. فَاِذَا انْقَطَعَ الْوَرَعُ، ذَهَبَتِ الدِّیانَةُ کَما اَنَّهُ اِذاانْقَطَعَ السِّلْکُ، اتَّبَعَهُ النِّظامُ » : (1)
« ورع، نظام عبادت است. (رشته نخی که دانهها و مُهرههای متعدّدی مانند تسبیح را مثلاً بهم میپیوندد نظام گفته میشود). پس وقتی ورع از بین رفت، دیانت از بین رفته است ؛ همچنانکه وقتی رشته و نخ گسیخته شد، دانهها و مُهرهها نیز به دنبال آن متفرّق گشته و از هم میپاشند » .
« عَنْ خَیْثَمَة، عَنْ اَبی جَعْفَرٍ ـ علیه السّلام ـقالَ: دَخَلْتُ عَلَیهِ لِاُوَدِّعَهُ، فَقالَ: اَبْلِغْ مَوالینَاالسَّلامَ عَنّا وَ اَوْصِهِمْ بِتَقویَاللّهِالعَظیمِ وَ اَعْلِمْهُمْ ـ یا خَیْثَمَة ـ اَنّا لانُغْنی عَنهُمْ مِنَاللّهِ شَیئا، اِلّا بِعَمَلٍ، وَ لَنْ یَنالوا وِلایَتَنا اِلّا بِوَرَعٍ » : (2)
« خیثمه گوید :به قصد وداع وخداحافظی نزد امام باقر ـ علیهالسّلام ـ آمدم، به من فرمود :
از جانب ما به دوستانمان سلام برسان ؛ و آنها را به تقوای خداوند عظیم سفارش کن، و آگاهشان ساز ـ ای خیثمه ـ که ما، جز از طریق عمل (به مقرّرات الهی) نمیتوانیم آنها را از عذاب خدا برهانیم ، و (به این واقعیّت توجّهشان ده که) دستیابی آنان به « ولایت » ما جز از طریق « ورع » (و پرهیز از محرمات) تحقّق پذیر نخواهد بود ».
این جمله نیز از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ است :
« اِتَّقُوااللّهَ، وَصُونوا دینَکُمْ بِالوَرَعِ » : (1)
«ازخدا پروا نمایید و دینتان رابا ورع (ازآفتزدگی و بیارزش شدن)حفظ کنید».
1) اصول کافی، ج 2، ص 76، باب الورع، حدیث 2
بنابراین ، مـردمی که در انجام امـور عبادی ـ یعنی بـرنامههای مثبت دیـن از : نماز و روزه و حجّ و عُمره و زیـارت و اطعام و انفاق مال ، و دیگـر امـور از این قبیل ـ اهتمام شدید و به بیان روایات « اجتهاد » دارند و سختکـوشند ، امّا در امـر « وَرع » و پـرهیـز از محـرّمات و مشتبهات و بـرنامههای منفی دین ـ از : حـرامکاری و حـرامخواری ، حـراماندیشی و حـرامگویی و حـرامنگری ـ بسیار سهـلانگار و بیپـروا و سبک شمارنـد ، از نظـر رسول خدا و ائمّه هُـدی ـ علیهم الصلوةوالسلام ـ مردمی « ضال » و گم کرده راه و بیبهره از ثواب خدا میباشند که در عینحال، خود را دیندار و طلبکار از خدا هم میپندارد !به فرموده قرآن کریم :
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْاَخْسَرینَ اعمالاً، الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فی الحَیوةِ الدُّنیا وَهُمْ یَحْسَبونَ اَنَّهُمْ یُحْسِنونَ صُنْعا : (1)
« بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) کیانند؟ آنها که تلاش و کوششان در زندگی دنیا، گم (و تباه) گشته، و با این حال میپندارند که کارنیک انجام میدهند ! ! »
امام صادق ـ علیهالسّلام ـ ضمن وصایایش به « عبداللّه بن جندب » میفرماید:
« یابنَ جُندَب ! قَدیما عُمِرَالْجَهلُ، وَ قَوِیَ اَساسُهُ. وَ ذلِکَ لِاتِّخاذِهِم دینَاللّهِ لَعِبا ؛ حتی لَقَد کانَ المُتَقَرِّبُ مِنْهُمْ اِلیَ اللّهِ بِعِلْمِهِ، یُریدُ سِواهُ. اولئِکَ هُمُالظّالمونَ » : (2)
« ای پسر جندب ! (بسی جای تأسف است که) از دیرزمان، پایه جهل و نادانی محکم شده و (بازار جهالت بشر) رونقی بهسزا یافته است (که گروهی در عین انحراف از دین، خود را از ثابت قدمان در صراط مستقیم دین میشمارند) !
و این، از آن جهت است که دین خدا را مَلْعَبه دست خود ساخته و آن را وسیلهای برای رسیدن به هواهای نفسانی خود قرار دادهاند (به جای اینکه اعمال و افکارشان را به دین عرضه کنند و آن را با مقررات الهی تطبیق دهند، دین را به اعمال و افکارشان عرضه میکنند و آن را با خواستههای نفسانی خود توجیه مینمایند) !
تا آنجا که عالمانشان که باید از طریق علمشان به خدا تقرب جویند، (عجب اینکه باهمان علم از خدا دور میشوند و) غیرخدا را میجویند. اینان همان ستمگرانند. »
آنچنان ستم که هیچ ستمی در لطمه زدن به سعادت حقیقی بشر به پای آن نمیرسد ! این هشدار تکان دهنده قرآن است که :
الا لَعْنَةُ اللّهِ عَلی الظّالِمینَالَّذینَ یَصُدّونَ عَنْ سَبیلِاللّهِ وَ یَبْغونَها عِوَجا : (1)
« هان، که لعنت خدا (و بانگ دورباش از رحمت ابدی حق) علیه ظالمان، صدور حتمی یافته است، آنان کسانی هستند که (مردم را به وسایل گوناگون از : تهدید و تطمیع، اشاعه فحشاء ، و تأسیس مراکز فساد ، و احیانا با تحریف احکام خدا و تفسیر قرآن به رأی خویش) از راه خدا باز میدارند، و میکوشند تا (با بدعملیها و توجیهگریهای خودخواهانه و تفسیر به رأیهای خائنانه ، و مغرورساختن گنهکاران با ایجاد امید کاذب در قلوب آنان) شریعت خدا را کج و ناپسند و مُشَوَّه و بدنما به مردم ارائه دهند (تا مردم نتوانند دین خدا را آنچنان که هست بشناسند و به راه آن
1) سوره هود، آیه 18و19
بروند) ».
چنین بیپرواییها در امر دین، به طور حتم از ناباوری نسبت به امر آخرت سرچشمه میگیرد که ذیل همان آیه میفرماید :
وَ هُمْ بِالاخِرَةِ هُمْ کافِرونَ : « و آنان نسبت به آخرت کافرند ! »
این ناباوری نسبت به امر آخرت نیز که حاصل همان بیماری « غفلت » است چنانکه در گذشته بیان شد، معلول شیفتگی انسان در برابر جلوهگریهای دنیا و فریب خوردن وی از وسوسههای غرورانگیزی شیطان است که قرآن کریم به این هر دو سبب، اشاره کرده و میفرماید :
یا اَیُّهَا النّاسُ اِنَّ وَعْدَاللّهِ حَقٌ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیوةُ الدُّنیا وَ لایَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِالْغَرورُ : (1)
« ای مردم، وعده خدا (راجعبه قیامت و حساب و کتاب و صراط و میزان و بهشت و جهنم) حق است (و تخلفناپذیر). بنابراین، مبادا زندگی دنیا (وجلوهگریهای آن) شمارا بفریبد، مبادا شیطان فریبکار، از طریق نشان دادن عفو و کرم خدا، مغرورتان سازد » !
این هشدار تکاندهنده قرآن کریم، اولاً خطر بزرگ « غفلت » از قیامت موعود را که وعده حقّ و مسلم حضرت حق است، نشان میهد ؛ و ثانیا روشنگراین مطلب است که راه نفوذ بیماری « غفلت » در قلب آدمی،دوراه است:
1 ـ مظاهر فریبنده « دنیا » از : مال و مَنال ، و جاه و جلال ، و شوکت و
1) سوره فاطر، آیه 5
شهرت، و انواع دیگر مشتهیات نفس که در نظر انسان، متاعی نقد و زیبا ، و پرجاذبه و دلربا جلوه کرده و تمام قلب او را مسخّر خود میسازد، و از آن وعده بزرگ الهی غافلش میگرداند، تا آنجا که تمام مدّت عمر پربها، سرگرم جمعآوری امتعه بیارزش دنیا، و بهرهگیری از آنها میگردد و اصلاً مجال تفکر در امر آخرت نمییابد !
2 ـ وسوسههای گوناگون « شیطان » از طرق مختلف که میکوشد دل آدمی را از توجّه به « آخرت » منصرف گرداند ، و با سرگرم ساختن وی به «دنیا» تمام سرمایه عمرِ فوق العاده عزیز و گرانبهایش را به تباهی کشیده ، ویک باره او را از سعادت ابدی محروم سازد .
و چنانچه احیانا ببیند که این انسان، انسان بیداری است که با یاد قیامت و روز حساب وجزا، میخواهد در برابر جذبههای شدید « دنیا » خود را نگهدارد و از پا در نیاید، در این موقع از راه دیگری وارد میشود و مسئله « عفو » و «کرم » خدا و « رحمت » واسعهاش را در نظر او جلوه میدهد، و از این راه، او را مغرور ساخته ، و نتیجتا آدمیزاد مسکین را با دلگرم ساختن وی به عفو و کرم خدا، به گناه و طغیان برخدا وامیدارد !
در حالی که آن بیچاره مغرور، از این واقعیت در غفلت است که خداوند بزرگ، همانگونه که در موضع « رحمت » و « عفو » و « کرم »، ارحم الرّاحمین و اکرم الاکرمین است، در موضع « اخذ » و « مجازات » و « کیفر » نیز «اشدّالمعاقبین واعظم المتجبّرین » است ! چنانچه خود ذات اقدسش میفرماید :
نَبِّیْ عِبادی اَنّی اَنَا الْغَفورُ الرَّحیمُ وَ اَنَّ عَذابی هُوَ الْعَذابُ الأَلیمُ : (1)
« بندگانم را خبر ده که من ـ آری من ـ غفور و رحیمم و (نیز آگاهشان ساز که) عذاب من (نیز) همانا عذابی سخت و دردناک است » !
فَیَوْمَئِذٍ لایُعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ وَ لایوثِقُ وَ ثاقَهُ اَحَدٌ : (2)
« در آن روز ، احدی همانند عذاب او عذاب نمیکند ، و احدی همانند او کسی را به بند نمی کشد » !
انَّ لَدَینا أنْکالاً وَ جَحیما وَ طَعاما ذا غُصَّةٍ وَ عَذابا ألیما : (3)
« نزد ما، غل و زنجیرهایی سنگین و آتشی شعلهور هست، و خوراکی گلوگیر و عذابی دردناک ».
در دعای افتتاح شبهای ماه مبارک « رمضان » نیز به تعلیم اولیای معصومش علیهمالسّلام میخوانیم :
« وَ اَیْقَنْتُ اَنَّکَ اَنْتَ اَرْحَمُالرّاحِمینَ فی مَوضِعِالعَفْوِ والرَّحْمَةِ وَ اَشَّدُالمُعاقِبینَ فی مَوضِعِالنَّکالِ وِالنَّقِمَةِ، وَ اَعْظَمُالمُتَجَبِّرینَ فی مَوضِعِالْکِبریاءِ وَالْعَظَمَةِ » :
« بهیقین میدانم (ای خدا) که تو در جای رحمت و عفو، ارحم الراحمین و در جای اخذ و مجازات و انتقام، اشدالمعاقبین و سختگیرترین عقاب کنندگان ؛ و در جای اعمال قدرت و اظهار کبریا و عظمت، بزرگترین مقتدران هستی . »
لذا برای جلوگیری از این فریفتگی وغرور مهلک ابلیسی، نیاز مُبْرَمی هست به اِنذارهای مستمر و هشدارهای پیاپی، از سوی بیداردلانِ هُشیار از بندگان صالح حق ، که ابتدا به تهذیب خود پرداخته و راههای نفوذ شیطان را نسبت به فضای قلب خود بستهاند ، و سپس به دستگیری از بندگان ضعیف خدا و نجات آنان از چنگال آن پلید رجیم برخاستهاند.
آری ، یکی از راههای بسیار مؤثر و ثمر بخش ، در رفع و علاج بیماری غفلت ـ همانگونه که اطباء معالج روح و مربیان نفس ارائه نمودهاند ـ استماع مواعظ بالغه از زبان آن پاکدلان، و مطالعه حالات و مقالات از زندگی آن نیک خصلتان است ؛ که متأسفانه از یک سو وجود آن عزیزان در هر زمان بسیار نادر است و کمیاب ؛ و از دیگر سو دستیابی به آن نوادر انگشتشماری نیز که هستند بسیار صعب است و دشوار !
ولی به هرحال، احتیاج انسان به آنان، مانند نیاز یک بیمار مشرف به هلاکت است به دارو و درمان، که :
« هَلَکَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَکیمٌ یُرْشِدُهُ » : (1)
« هلاک و تباه شد آن کس که راهنمای حکیمی ندارد » .
از امام صادق ـ علیه السّلام ـ منقول است :
« وَاطْلُبْ مؤآخاةَ الاَتْقیاءِ، وَ لَوْ فی ظُلُماتِالاَرْضِ. وَ اِنْ اَفْنَیتَ عُمْرَکَ فی طَلَبِهِمْ، فَاِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَخْلُقْ عَلی وَجْهِ الاَرْضِ اَفْضَلَ مِنْهُمْ بَعْدَالنَّبیّینَ.
وَ ما اَنْعَم اللّهُ عَلَی الْعَبْدِ بِمِثْلِ مااَنْعَمَ بِهِ مِنَ التَّوفیقِ لِصُحْبَتِهِمْ. قالَ اللّهُ تَعالی: الْأَخِلّآءُ
1) بحارالانوار، ج 78، ص 159 از: امام زین العابدین ـ علیهالسّلام ـ
یَؤمَئذٍ بَعْضُهمْ لِبَعْضٍ عَدوٌ اِلَّاالْمُتَّقینَ » : (1)
«به جستجوی صالحان متقی بپرداز ، و شرف مصاحبت با آنان را به دست آر، هر چند در اعماق ظلمات زمین باشند ، و هر چند تمام عمرت در راه این طلب به پایان رسد ! چه آنکه خداوند در روی زمین بعد از پیامبران بشری برتر از آنان نیافریده، و نعمتی چون نعمت توفیق مصاحبت با آنان به کسی عطا نفرموده است ! در قرآن کریم آمده که: اَلاَخِلّاءُ یومَئذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعضٍ عَدوٌ اِلَّا الْمُتَّقینَ : (2)دوستان در آن روز (روز قیامت) به دشمنی با یکدیگر برمیخیزند، مگر تقوی داران (که رشته ارتباطشان در بهشت ابدی نیز برای همیشه باقی است) » .
و نیز در وصایایی که از آن امام بزرگ ـ علیه الصّلوة والسّلام ـ بعنوان عبداللّه بن جندب، شرف صدور یافته، آمده است :
« آه آه عَلی قُلوبٍ حُشیَتْ نورا، وَ اِنَّما کانَتِالدُّنیا عِنْدَهُمْ بِمَنزِلَةِالشِّجاعِ الاَرْقَمِ والعدُوِّ الاَعْجَمِ، اَنِسوا بِاللّهِ، واستَوحَشوا ممّا بهِاسْتَأنَسَالمُتْرَفونَ. اولئِکَ اَولِیائی حَقّا، و بِهِمْ تُکشَفُ کُلُّ فِتْنَةٍ، و تُرفَعُ کُلُّ بَلیَّةٍ » : (3)
« چه تأسف بار و غمانگیز است دور ماندن از صاحبدلانی که قلوبشان مملّو از نور گردیده، و دنیا در نظرشان (بر اثر آن روشننگری که دارند) مانند مار اَرْقَم (4)و دشمن زبان نفهم آمده است ! تنهابا خدا مأنوسند و از هرچه که مایه انس و آسایش دنیاپرستان است گریزانند !
آنانند که به حقیقت، دوستان منند و به برکت وجود آنهاست که هر فتنهای
1) مصباح الشریعه، باب پنجاه و پنجم
2) سوره زخرف، آیه 67
3) تحف العقول، ص 221
4) مار « ارقم » پلیدترین نوع مار صحرایی است که رنگی مخلوط از سیاه و سفید دارد و از بزرگی جثه و نیروی پرش چنان است که بر سر دم میایستد ، و رو به یک آدم اسب سوار میپرد و احیانا سر از تن آن آدم میافکند.(تحف العقول، ص 221، پاورقی 2)
برطرف میگردد ، و هر بلایی (از بین مردم) برداشته میشود » .
و باز در طی همان وصیّت است که میفرماید :
« طوبی لِعَبدٍ لَمْ یَغْبِطِالخاطِئینَ عَلی ما اُوتوُا مِنْ نَعیمِالدُّنیا وَ زَهْرَتِها ! طوبی لِعَبدٍ طَلَبَ الآخِرَةَ وَ سَعی لَها ! طوبی لِمَن لَمْ تُلْهِهِالاَمانیُالکاذِبةُ ! » :
« خوشا حال آن بندهای که (براثر شناختی که از ماهیت دنیا و زوال فناء آن داشته است) غبطه به حال دنیاداران خطاکار نبرده و آرزوی رسیدن به زندگی پر زرق و برق آنان را به دل راه نداده است !
خوشا حال بندهای که طالب آخرت بوده و در راه نیل به آن در سعی و تلاش است ! خوشاحال کسیکه آرزوهای کاذب ودلخوشیهای بیاساس،سرگرمش نساخته است ».
آنگاه حضرتش به دنبال همان سخن میفرماید :
« رَحِمَاللّهُ قَوما کانوا سِراجا و مَنارا، کانوا دُعاةً اِلَینا بِاَعْمالِهِمْ وَ مَجْهودِ طاقَتِهِم »:
« مشمول رحمت خدا باشند آن گروهی که چراغند (و روشنگر راه مردمند) و منارند (و راهنمای گمگشتگان وادی جهل و ضلالتند) که بوسیله اعمالشان و نهایت سعی و تلاششان (مردم را) بهسوی ما میخوانند ».
به راستی، هستند انسانهای منوّری که دیدن آنها و شنیدن گفتار آنها، موجب زنده شدن دلها و بیداری جانها میگردد ، و استعدادهای خیر و صلاح نهفته در قلوب آدمیان بر اثر آن دیدن و شنیدن، به اهتزاز آمده، و در صحنه
اخلاق و اعمالشان بارز میشود ؛ آنچنانکه بذرهای خفته در دل زمین، با ریزش باران بهاری به حرکت در آمده و زینت بخش چهره تیره خاک میگردد :
وَ تَـرَی الاَرْضَ هامِدَةً فَاِذا اَنْزَلنا عَلَیهاَ الْماءَا هْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ اَنبَتَتْ مِن کُلِ زَوجٍ بهیـجٍ : (1)
« زمین را (در فصل زمستان) افسرده و خشک میبینی ؛ و چون (به فصل بهار) آب (باران) بر آن فرو میفرستیم، به نشاط و جنبش در آمده و رو به نموّ و جهش میگذارد ، و انواع گیاهان زیبا میرویاند »
آن نورافکنهای الهی کسانی هستند که به سبب اتّصال رشته جانشان به منبع ـ اللّهُ نورُالسَّمواتِ والارضِ ـ آنچنان شـدهاند که چون در مقام سخن قـرار گیرند ، ابواب افاضات خداونـدی به فضای قلبشان باز میشود ، و انـواع معانی الهام بخش از قلبشان بـه زبانشان جاری مـیگردد . چنانکه از رسـول مکـرّم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ منقول است :
« مَنْ اَخْلَصَ للّهِ اَرْبَعینَ یَوما، فَجَّرَ اللّهُ یَنابیعَ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ » : (2)
« هر که چهل روز اعمال خود را خالصا برای خدا انجام دهد، خداوند چشمههای حکمت از قلبش میجوشاند ، و بر زبانش جاری میسازد » .
همینانند که سزاوار تصدی مقام شامخ « وعظ » میباشند و عنوان بسیار بلند و پرمحتوای « واعظ » نیز، به حقیقت معنای کلمهاش، در مورد آنان صدقِ
بجا و انطباق بحق دارد. و درباره آنها است که باید گفته شود :
زهی کلام تو محض هدایت و حکمت زهی پیام تو عین عنایت و رحمت
کشد کمند کلام تو اهل عرفان را ز شورهزار خساست به گلشن همّت
و سفارش امام جعفر صادق ـ علیهالسّلام ـ نیز در مورد همین دسته از زندهدلان است که میفرماید :
« فَاِذا لَقیتَ مَنْ فیهِ...فَاغْتَنِمْ رُؤْیاهُ وَ لِقاهُ وَ مُجالَسَتَهُ، وَ لَو کانَ ساعَةً، فَاِنَّ ذلِکَ یُؤثِّرُ فی دینِکَ وَ قَلبِکَ وَ عِبادَتِکَ بَرَکاتُهُ » : (1)
« هرگاه به دیدار کسی که واجد شرط صلاح و شایستگی هست دست یافتی، ملاقات و مجالستش را مغتنم بشمار، هرچند بُرهه اندکی از زمان باشد ؛ که برکات همان دیدار ومجالست، در ـ تحکیم ـ دین وقلب و عبادتت تأثیربسزا خواهد داشت .»
« قیلَ: یا رَسولَاللّه ! اَیُالجُلَساءِ خَیر؟ قالَ: مَنْ ذَکّرَکُمْ بِاللّهِ رُؤْیَتُهُ وَ زادَکُم فی عِلْمِکُم مَنْطِقُهُ، وَ ذَکَّرَکُمْ بِالآخِرَةِ عَمَلُهُ » : (2)
« از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ پرسیدند : کدامیک از همنشینان، نیکو و شایسته همنشینی است ؟ فرمود :
آنکس که دیدارش شما را به یاد خدا اندازد ، و گفتارش بر علم شما افزاید ، و
کردارش شما را متذکّر آخرت سازد » .
هر دل که پریشان شود از ناله بلبل در دامنش آویز که با وی خبری هست
از بعض سالکان نقل است که : هرگاه در خود سستی در امر عبادت ببینم ، به دیدار یکی از بندگان صالح خدا میروم، و در رفتار و حالات او میاندیشم ، و این عمل تا یک هفته به من نشاط در امر عبادت میدهد، و به کوشش در کار آخرتم وامیدارد. (1)
ولی یاللأسف ! که ما، نه در جان خویش احساس این نوع از نیاز را مینماییم تا در پی فحص و جستجوی این صنف از روشندلان برآئیم ، و نه بر فرض احساس نیاز، این گوهرهای گرانبها را بهسهولت در دسترس خود مییابیم که تأمّل در رفتار و استماع گفتارشان نشاط عبادت به ما داده ، و به کوشش در امر آخرتمان وادارد، به قول شاعر :
بلاد ما اَردْتَ وَجَدْت فیها
وَ لَیسَ یَفوتُها اِلَّا الْکِرامُ
« چه بسا شهرهایی که هرچه بخواهی در آنها میتوانی یافت، و تنها چیزی که در آن دیار و بلاد، دسترسی به آن نمیشود داشت، همانا بزرگمردان کریمالنّفساند »
1) المحّجّةالبیضاء، ج 8، ص 171
آری، جدّا مایه تأسّف و دردانگیزی است که در روزگار کنونی ما، عنوان «وعظ » و « واعظ » « تبلیغ » و « مبلّغ » معنای اصلی خود را از دست داده ، و در اذهان توده مردم مفهوم مبتذلی به خود گرفته، و تقریبا مساوی با مفهوم یک فرد کمبهره و یا بیبهره ازمعارف دینی شده که کافی است آواز خوبی داشته باشد، و چند قطعه شعر و چند حکایت در حافظهاش ذخیره کرده و اندکی هم قدرت لفّاظی و سَجْع در سخن را دارا باشد، و توأم با شور و هیجان در القاء کلام بتواند جمعیّتی پای منبر خود گرد آورد !
و همین کافی است که او را مردم بعنوان واعظ شهیر و مبلّغ توانا به حساب آورند !وحتی بر بسیاری از صاحبان فضل و کمالات معنوی نیز مقدّمش دارند!
جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش
و بر اثر همین تنّزل و انحطاط معنوی که در عنوان « واعظ » و « مبلّغ » پیش آمده است، اکثر آقایان علما و دارندگان مقامات عالیه فضل و فضیلت، تصدّی امر وعظ و تبلیغ را دونشأن خود دانسته ، و از اینکه در میان مردم منبر بروند، و عنوان « واعظ » و « مبلغ » به خود بگیرند، اِبا و امتناع میورزند ، و احیانا تقاضای این امر را از ایشان، مصداق هتک حرمت و اهانت به شخصیت علمی خود میشمارند !
در صورتیکه امر « وعظ » و « تبلیغ » آنچنان سنگین و عظیم و به حدّی نیازمند جهازات خاصّ علمی و تربیتی است که حقّا جز صلحای از علما، و اتقیای از حکما، کسی را نرسد که تصدّی آن مقام را در سطح شایسته آن به
عهده گیرد.
در شـرافت و جـلالت عنوان «وعظ» و «واعظ»، همین بس که ذات اقدس حقّ ـ تعالی شأنه العزیز ـ آن راپیش از همه کس به خود نسبت داده و فرموده است :
اِنَّ اللّهَ نِعِمّا یَعِظُکُمْ بِهِ : (1)
« خداوند، پند و اندرزهای خوبی به شما میدهد » .
و سپس این منصب عظیم را به رسول مکرّمش ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ اعطا نموده و میفرماید :
قُلْ اِنَّما اَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ : (2)
« بگو (ای پیامبر) شما راتنها به یک چیز اندرز میدهم » .
اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکمَةِ و الْمَوعِظَةِ الْحَسَنَةِ : (3)
« با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما ». همچنین کار وعظ و اندرز را یکی از شئون لقمان حکیم ارائه کرده و فرموده است :
وَ اِذْ قالَ لُقمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ : (4)
« به یـاد آر آن هنگامـی را که لقمان به فرزندش ـ در حالی که او راموعظه میکرد ـ گفت ».
خداوند، قرآن کریم را بعنوان یک موعظه الهی که صادر شده از مقام
اشمخ و اعلای ربوبی است معرفی نموده و میفرماید :
یا اَیُّهَا النّاسُ قَدْ جائَتکُمْ مَوعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ : (1)
« ای مردم، موعظه و اندرزی (بس بزرگ و فخیم) از سوی پروردگارتان برای شما آمده است ».
این جمله نیز از امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ است که :
اِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ لَمْ یَعِظْ اَحَدا بِمِثْلِ هذا القُرآنِ : (2)
« خداوند سبحان، احدی (از پیروان پیامبران پیشین) را به (پندی) همانند این قرآن (که جامع همهگونه مواعظ است) پند نداده است ».
در میان علما و صاحبان فضیلت و تقوی درهر عصر و زمان نیز، افراد ممتاز و انگشتشماری که شناخته شده به طهارت روح و قداست نفس بودهاند، تصدّی این امر خطیر را به عهده داشتهاند. (3)
ولی یالَأسف که به مرور زمان و تدریجا، براثر دست به دست دادن اوضاع و احوالی خاصّ از جهت فرهنگ و سیاست در جوامع مسلمین، امر « وعظ » و «خطابه » و « منبر » نیز از مسیر اصلی خود که راه پیامبران و قدّیسین بود، و مقصدش تزکیه نفوس بود و تنبیه قلوب، انحراف پیدا کرد و به قول برخی از دانشمندان :
1) سوره یونس، آیه 57
2) نهجالبلاغه فیض الاسلام، خطبه 175. قسمت سوم
3) از قبیل مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری ـ اعلی اللّه مقامه الشّریف ـ که در قرن گذشته از نظر وعظ نافذ و القاء کلام مؤثر اشتهار بسزایی دارد ، و همچنین مرحوم حاج شیخ عباس قمی ـ رضوان اللّه علیه ـ که از نمونههای عالی عنوان « واعظ » به شمار میرود
« قَدْ سُلِّمَتِ المَنابِر لاقوام قلّ من اللّه خوفهم و ضعفت فیالدِّین بصیرتهم و قویت فی الدّنیا رغبتهم و اشتدّ علی الاستتباع حرصهم » : (1)
« منبرها در اختیار کسانی قرار گرفته است که ترسشان از خدا کم، و بصیرتشان در دین ناچیز است ! تمایل به دنیا در دلهاشان قوی، و حرص برجاه و پیروافزایی در وجودشان بسیار شدید است ». (2)
در این شرایط، طبیعی است که صالحان، ناچار از صحنه بیرون میروند و به انزوا کشیده میشوند و نتیجتا محرومیّت از برکات وعظ واعظان کامل، دامنگیر مردم میگردد وآن بیچارگان برای همیشه بابیماری مهلک غفلت، دست به گریبان میمانند ، و با همان بیماری انسانسوز میمیرند، و محکوم به هلاک دائم میگردند !
حال، آیا در چنین وضع اسفانگیز دردآور، وظیفه چیست ؟
آیا سکوت از جانب آگاهدلان صالح ، و واگذاری میدان « عمل » به نااهلان طالح، روا و احیانا در حد یک وظیفه عقلی و شرعی است؟ به همان دلیلی که قرآن کریم از زبان جمعی بیتفاوت از بنیاسرائیل آورده است که به گروه
1) المحجّةالبیضاء، ج 5، ص 65
2) البته ما، در طول تاریخ اسلام، خطبای زبردست و سخنوران توانا ، و عالم به معارف دینی . و متخلّق به اخلاق اسلامی ، که به سهم خود در راه اعلاء کلمه توحید، و مبارزه با کفر و الحاد و ارشاد و هدایت مردم،خدمات بس ارزنده و شایان تقدیر از خود ارائه نمودهاند، فراوان داشتهایم ، و اکنون نیز به فضل خدا بسیار داریم ، و از خداوند منان میخواهیم نعمت وجود آن خدمتگزاران صدیق اسلام را برجامعه مسلمین مستدام فرماید و بر کثرت امثال آنان بیفزاید.ولی مع الوصف بر صاحبان بصیرت پوشیده نیست که اولاً تعداد آن شخصیتهای ارزنده ولایق در جنب چهرههای غلطانداز از نالایق در اقلّیّتی جدا اسفانگیز قرار گرفته است . و ثانیا توجه به این حقیقت مسلم باید داشت که مسئله « خطابه » و فنّ القاء سخن با تمام علوّ رتبه و شرایط سنگینی که دارد. غیر از مسئله « وعظ » و « موعظه » است ! و چنین نیست که هر خطیبی دارای صلاحیت « وعظ » باشد، و هر واعظی هم واجد شرایط « خطابه » باشد !
«اقلّیت واعظ » میگفتند :
لِمَ تَعِظونَ قوما اللّهُ مُهْلِکُهُمْ اَو مُعَذِّبُهُمْ عَذابا شَدیدا : (1)
« چرا (به خود رنج بیهوده میدهید، و) مردمی راکه سرانجام، خدا آنها را هلاک خواهد کرد ، و یا به کیفری سخت عذابشان خواهد داد ،اندرز میدهید ! ؟ »
ولی جواب این سخن، همان است که خود قرآن حکیم در ذیل همان آیه ، از زبان ناصحان نقل میکند که :
قالوا مَعذِرَةً اِلی رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقونَ
« گفتند : ما ، به خاطر این وعظ میکنیم که به وظیفه خود در پیشگاه پروردگارتان عمل کرده و عذر خویش آورده باشیم ، و (بعلاوه، این امید را داریم که) شاید آنان (از سخنان ما، تنبّهی یافته، دست از طغیان و عصیان بردارند و) به راه تقوی درآیند ».
همچنین در مورد فرعون طاغی به حضرت موسیوهارون ـ علیهماالسّلام ـ میفرماید :
اِذْهَبا اِلی فِرْعَونَ اِنَّهُ طَغی، فَقولا لَهُ قَولاً لَیِّنا لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ اَو یَخْشی : (2)
« بروید به سوی فرعون که طغیان کرده است، آنگاه به نرمی با او سخن بگویید ؛ شاید تذکر یابد و (حق را) بپذیرد ؛ و یا (از کیفر خداوند قهّار) اندیشناک گردد (و تسلیم شود) ».
البته بدیهی است که سرانجام کار فرعون و عدم تذکّر و خشیت او، برای خداوند علیم حکیم مقطوع و مسلّم بود ؛ ولی معالوصف ابلاغ پیام خدا به آن طاغی جبّار و انذار وی به وسیله پیامبران خدا نیز یک وظیفه لازم بود تا
حدّاقلّ، مسلّمترین فائده انذار که اتمام حجّت است تحقّق یابد ، و سنّت « معذرة الی ربکم » مصداق خارجی پیدا کند ! که احتمالاً تعبیر به « لَعَلَّ » در آیه شریفه نیز اشاره به همین نکته باشد.
حاصل آنکه چنین نیست که عصیان جاهلان و پیشتازی نااهلان در پهنه اجتماع، عذر سکوت و انزوای صالحان باشد، و بار مسئولیّت ارشاد و انذار را از دوش آنان بردارد ؛ بلکه این فرمان مطاع قرآن است که میفرماید :
وَ اِنِ اسْتَنْصروکُمْ فی الدِّینِ فَعَلَیکُمُ النَّصْر : (1)
« هرگاه آنها (جاهلان و گمگشتگان)، در امر دین (از جهات اعتقادی و اخلاقی و عملی اظهار حاجت کنند و) از شما یاری طلبند، برشما لازم است که به یاری آنها بشتابید (و از کمکرسانی به آنان دریغ نورزید) ».
البته لازم نیست که این « استنصار » و یاریطلبی، استنصار لسانی باشد، و جمعی که گرفتار فساد و فسادآوران شدهاند به زبان، فریاد استمداد بردارند و از صالحان و دانایان طلب نصرت نمایند.
بلکه همان ضلالتی که در عقیده آنان بوجود آمده ، و یا آن رذیلتی که در اخلاق ، و فسادی که در اعمالشان پیدا شده است و چه بسا خودشان نیز توجّهی به آن فساد و انحراف هلاکانگیز خود ندارند ؛ آری همان حال ضلالت و انحراف از صراط حقّ ، استنصار حالی است که روشنتر از استنصار مقالی، خبر از مسکنت آن بیچارگان میدهد و فریادرس میطلبد.
درست مانند آدمی که مبتلا به انواع بیماریها گشته و هردم به ضعف و ناتوانی همه جانبهاش افزوده میشود ، و رو به مرگ تدریجی میرود ؛ اما نه
1) سوره انفال، آیه 72
توجهی به بیماریهای خود دارد تا به فکر درمانش بیفتد ، و نه به فرض توجّه، راهی به طبیب و دارو میشناسد تا از چنگال آن مرضها برهد. در این صورت است که هر آزاده انسان دوستی، خود را موظّف میداند، در صورت تمکّن، به یاری آن بیمار مسکین بشتابد، و او را با توجّه دادن به بیماریش به طبیب و دارو برساند و از درد و رنج و مرض برهاند.
این نوای مهرآمیز از جانب حضرت ربّرحیم است که میفرماید :
اَفَنَضْرِبُ عَنْکُمُالذِّکرَ صَفْحا اَنْ کُنْتُمْ قَوما مُسرِفینَ : (1)
« آیا (صحیح است که) ما، این قرآن را که مایه بیداری و یادآوری (انسانها به طرق سعادت) است، از شما بازگیریم (و از تلاوت آن برشما خودداری کنیم) بهعذر اینکه شما قومی اسرافکار (و طاغی) هستید ؟ ! »
نه ، به هر حال ، این حق شما بر ما است که باید در مقام ارشاد و وعظ و هدایت شما برآئیم ، و شما را از کجرویهای هلاکتبار رهایی بخشیده و به راه مستقیم حق بخوانیم.
اینجا مناسب است از باب توجّه دادن به ارزش « وعظ » و اهمیّت موقعیّت «موعظه » از نظر دین مقدس، نمونهای از سخنان پرنور رسول خدا و ائمّه هدی ـ علیهمالسلامـ زینتبخش این اوراق گردد تا خود نیز موعظهای شوقانگیز در دلهای واعظان و ناصحان مشفق باشد.
رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه وآله و سلّم ـ فرمود :
1) سوره زخرف، آیه 5
« ما تَصَدَّقَ مُؤمنٌ بِصَدَقَةٍ اَحَبُّ اِلیَاللّهِ مِنْ مَوعِظَةٍ یَعِظُ بِها قَوما یَتَفَرَّقونَ وَ قَدْ نَفَعَهُمُاللّهُ بِها، وَ هِیَ اَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ » : (1)
« هیچ صدقهای در نزد خدا محبوبتر از این نیست که فردی باایمان، جمله موعظهای به جمعی القا کند که خدا آن را، پس از متفرّق شدن آن جمع، نافع به حالشان قرار دهد ؛ و آن موعظه، از عبادت یکساله برتر است ».
« وَ رُوِیَ انَّهُ ذُکِرَ عِندَالنَّبیِّ ـ صلی اللّهُ علیه و آله و سلّم ـ رَجلانِ کانَ اَحَدُهُما یُصَلّی المَکْتوبَةَ وَ یَجْلِسُ فَیُعَلِّمُالنّاسَ الخَیرَ، وَ کانَ الاخِرُ یَصُومُ النَّهارَ وَ یَقومُ الَّیْلَ ؛ فَقالَ: فَضْلُالاولِ عَلَی الثّانی کَفَضلی عَلَی الاَنامِ » : (2)
« و نقل شده است که در حضور پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ سخن از دو نفر به میان آمد که یکی از آن دو ، پس از اداء نماز واجب مینشیند و به مردم مطالب خیر (از عقاید و اخلاق و احکام) میآموزد ؛ و دیگری به روزهداری و شب زندهداری میپردازد. فرمود : برتری اوّلی نسبت به دوّمی، مانند برتری من است نسبت به سایر مردم »
و نیز از همان حضرت ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ روایت شده که فرمود :
« اَحَبُّ المؤمنینَ الی اللّهِ تَعالی مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ فی طاعةِ اللّهِ، وَ نَصَحَ لِاُمَّةِ نَبیّهِ، وَ تَفَکَّرَ فی عیوبِهِ وَ اَصْلَحَها، وَ عَلِمَ فَعَمِلَ وَ عَلَّمَ » : (3)
« محبوبترین مؤمنان نزد خدا، کسی است که خود را در راه طاعت خدا به رنج و تعب وادارد ، و نسبت به امّت پیامبرش ناصح باشد و درباره عیبهای خویش بیاندیشد، و آنها را برطرف سازد، و علم (دین) بهدست آورده و آن را مورد عمل
قراردهد، و به دیگران بیاموزد ».
و از آن حضرت ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ منقول است که فرمود :
« مَنْ عَلَّمَ عِلما فَلَهُ اَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهِ اِلی یَومِالْقیامَةِ » : (1)
« هر که علمی تعلیم دیگران کند، تاروز قیامت بهقدر اجر کسانی که به آن عمل کنند، دارای اجر و ثواب خواهد بود ».
« وَ رُوِیَ اَنَّهُ یؤتی بِالرَّجُلِ، فَیوضَعُ عَمَلُهُ فی الْمیزانِ. ثُمَّ یُؤتی بِشَیْءٍ مِثْلِ الْغَمامِ، فَیوضَعُ فیه. ثُمَّ یُقالُ: اَتَدْری ما هذا؟ فَیَقولُ: لا. فَیُقالُ: هذاالعِلمُ الّذی عَلَّمْتَهُ النّاسَ فَعَمِلوا بِهِ مِنْ بَعْدِکَ » : (2)
« نقل شده است که روز جزا، عمل کسی را در میزان مینهند و سپس چیزی مانند ابر میآورند و برآن میافزایند، و میگویند : آیا میدانی که این چیست ؟ میگوید : نه ! میگویند : این، علمی است که به مردم یاد دادی و آنان پس از تو ، به آن عمل کردند. »
و از امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ منقول است :
« اَلْمَواعِظُ صِقالُ النُّفوسِ وَ جَلاءُالقُلوبِ » : (3)
« موعظهها، صیقل کردن (4)جانها و جلا دادن دلها است ».
« اَلْمَواعِظُ شِفاءٌ لِمَنْ عَمِلَ بِها » : (5)
« مواعظ، شفا بخشیدن (از بیماری روحی) است درباره هرکسی که به آن عمل نماید ».
« اَلْمَواعِظُ حَیاةُ القُلوبِ » : (6)
« موعظهها، سبب زنده گشتن دلها است ».
« ثَمَرَةُ الْوَعْظِ الْاِنْتِباهُ » : (1)
« نتیجه و حاصل وعظ، بیدار شدن (دل از خواب غفلت) است ».
« بِالْمَواعِظِ تَنْجَلِی الْغَفْلَةُ » : (2)
« به سبب موعظهها است که (پرده) غفلت (از مقابل چشم دل) برداشته میشود. »
و در ضمن وصایای امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ به فرزند ارجمندش امام مجتبی ـ علیهالسّلام ـ آمده است.
« اَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوعِظَةِ » : (3)
« دلت را با موعظه زنده کن ».
از مجموع این بیانات استفاده میشود که قلب و روح آدمی نیز مانند تنش تیرگیها به خود میگیرد ، و خواب رکودانگیز عارضش میشود ، و احیانا به بیماری خاصّ به خود، مبتلا گردیده، سرانجام میمیرد ؛ در عین حالی که تنش زنده و سالم و بیدار میباشد، و به انجام اعمال حیوانی خویش سرگرم است !
و لذا برای پیشگیری از این آفات هلاکتبار است که ائمّه دین ـ علیهمالسلام ـ به طور مؤکّد، دستور استماع « موعظه » میدهند و « موعظه » را مایه حیات قلب و شفابخش روح، و بیدار نگهدارنده جان، و بر طرف کننده تیرگی غفلت از آیینه دل، معرفی میفرمایند.
خداوند حکیم برای پروراندن هر « دانه » و « هسته ای » در عالم، مقرّرات خاصّی قرار داده و علل واسباب مخصوصی مقرّر فرموده است.
او ـ جلّ شأنه العزیز ـ در عین اینکه میتواند بدون وساطت نور خورشید و باد وباران، دانههای گندم را برویاند ، و غنچهها را بشکفاند، ولی بدون این اسباب، آن کارها را انجام نمیدهد ؛ « اَبَی اللّهُ اَنْ یُجْرِیَ الاَشیاءَ اِلّا بِأسْبابٍ » : (1)«خدا ابا دارد از اینکه امور را جز از طریق وساطت اسباب به جریان بیفکند ».
چنانکه میفرماید :
وَ اللّهُ الّذی اَرْسَلَ الِّریاحَ فَتثیرُ سَحابا فَسُقْناهُ اِلی بَلَدٍ مَیِّتٍ فَاَحْیَینا بِهِ الاَرْضَ بَعْدَ مَوتِها کَذلِکَ النُّشورُ : (2)
«خداوند ، همان کسی است که بادها را فرستاد تا ابرهایی را به حرکت درآورند. آنگاه این ابرها را بهسوی زمین مرده و افسردهای میرانیم، و به سبب آن ، زمین را پس از مردنش زنده میکنیم. آری، زنده شدن مردگان نیز همینگونه است ! ».
و از این نمونه روشن باید پی به شرایط زنده شدن دلها ببریم، و مقرّرات مخصوص رشد و نمو « هسته ایمان » در قلوب را بشناسیم ، و بدانیم همانگونه که یک زمین مرده که بخواهد زنده شود، و در دامن خود انواع گلها و میوهها بپروراند ، باید ابتدا بادها به حرکت درآیند ، و ابرها را در فضای آسمان بهسوی آن قطعه مرده برانند تا قطرات حیاتبخش باران بر سطح آن
نزول کرده و در اعماق آن فرو رود ؛ درآن موقع است که زمین مرده، زنده میشود ، و دانههای نهفته در دل را به صورت سبزهها و گلهای شاداب بیرون میدهد.
آری ، و کذلک النشور ! دقیقا به همین منوال است جریان زنده شدن «زمینقلب» انسان که « هسته ایمان » در درون خود دارد ، و فردا ـ روز جزاـ همینبذر است که باید تبدیل به درخت طوبی گشته ، و آنهمه نعمتهای جاودانه جنّت المأوی را به مَنَصّه ظهور و بُروز آورد !
و طبیعی است که این بذر عالی و صالح، با شرایط فعلی دنیا اگر به حال خود بماند، در اثر برخورد با بادهای سموم شهوات و قرارگرفتن در لابلای علفهای هرز گیاهان، بهطور مسلّم میخشکد و میپوسد، و احیانا جای خود را به بذر کفر و نفاق ، و هسته زقّوم جهنّم میدهد !
و لذا وظیفه حتمی هر فرد با ایمان عاقل است که در حال حاضر با شدّت اهتمام و دقّت کامل، به فکر احیاء این زمین حاصلخیز « قلب » و پروراندن «هسته » فوق العاده گرانقدر ایمان خویشتن باشد... که فردا بسیار نزدیک است، و مجال « عمل » بسیار تنگ !
هین مگو فردا که فرداها گذشت تا بکلّی نگذرد ایّام کَشت
هین و هین ای راهرو بیگاه شد آفتاب عمر سوی چاه شد
تا نمرده است این چراغ پرگهر هین فتیلهاش ساز و روغن زودتر
فانْتبهْ ثمَاعتبرْ ثمَانتصبْ واستعن باللّه ثمَّ اجهَدْتُصبْ
تنها راه احیاء سرزمین قلب ، و رشد دادن هسته ایمان، این است که آدمی خود را با جّد تمام در معرض بادها و نسیمهای مواعظ و نصایح آسمانی قرآن قرار دهد، تا ابرهای تفکّر و تدبّر در فضای جان برانگیخته شوند ، و حال انقلاب و تحوّل دردلها پدید آید، و جرقّههای برق « معرفت » در مغزها تولید شود ، و یاد خدا حاکم بر قلوب گردد.
در آن هنگام است که فریاد استعانت و استمداد از مقام ربوبی ، از عمق جان آدمی برمیخیزد ؛ و از آن سو نیز خداوند رحیم کریم متقابلاً بذل لطف و عنایت فرموده ، و باران رحمت خودرا بر زمین دلها سرازیر میسازد ، و سرانجام، زمین مُرده جان، به اهتزاز آمـده ، از درونش چشمههای حکمت و عرفان میجوشد ، و بـر دامنش گلهای فضایل اخلاق ـ از صدق و عفاف و امانت و تقوی ـ میروید ، و نتیجتا سراسر وجود انسان تبدیل به یک گلزار سرشار از لطافت و عطر و حسن و جمال، از نظر افکار و اخلاق و عمل میگردد ، و آیه وافی هدایه فَاَحْیَیْنا بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوتِها در عالم جان ، مصداق مییابد، و کریمه اِلَیهِ یَصْعَدُالْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ» (1)در وجود انسان ، جامه تحقّق میپوشد.
1) سوره فاطر، آیه 10، یعنی «قلب معتقد به اعتقاد پاک، رو بهسوی خدا اوج میگیرد و عمل صالح، آن را بالا میبرد »
پس از تنبّه به اهمیت موقعیت « موعظه » در حیات دینی انسان، مطلبی که تذکر آن و بلکه بحث مبسوط درباره آن، بسیار لازم است، این است که اثرگذاری « موعظه » در دلها، مشروط به شرایط خاصّی است که دقیقا باید تحت رعایت کامل قرار گیرد تا نتیجه بخش باشد.
ما نخست، درباه معنای « وعظ » و « موعظه » از نظر لغت شناسان توضیحی میدهیم ، و سپس به بیان شرایط آن میپردازیم ـ انشاءاللّه تعالی ـ
« راغب اصفهانی » در کتاب « مفردات القرآن » میگوید :
« اَلْوَعْظُ: زَجرٌ مُقْتَرِنٌ بِتَخْویفٍ »:
« وعظ،بازداشتن ومنع کردنی است که مقرون به بیم دادن (از عواقب کار) باشد» .
آنگاه از « خلیل » (لغوی معروف) نقل میکند که گفته است :
« هُو التَّذْکیر بالخیرِ فیما یَرِقُّ لَهُ الْقَلْبُ » :
« وعظ ، یادآوری (توجه دادن قلب) به خوبیها است آنگونه که موجب رقّت قلب شود ».
صاحب « مجمع البحرین » نیز مینویسد :
« اَلْوَعْظُ: النُّصح و التّذکیر بالعواقب » :
« وعظ، پند و نصیحت و یادآوری و تنبه دادن به عواقب امور است ».
و همو میگوید :« الموعظةُ اَیضا عبارة عن الوصیّة بالتّقوی و الحثّ علی الطّاعات و التّحذیر عن المعاصی والاغترار بالدّنیا و زخارفها و نحو ذلک » :
« موعظه نیز عبارت است از سفارش به تقوی، و ترغیب به طاعتها و پرهیز دادن ازگناهان، وبرحذر داشتن ازاینکه کسی فریب دنیا خورده، دل به زر و زیور آن بندد ».
نخستین شرط مسلّم، طهارت نفس و قداست روح شخص « واعظ » است که باید دارای قلبی مُزَکّی و جانی مهذَّب باشد ؛ دلداده به دنیای فریبا ، و دربند جمع مال و جذب قلوب آدمیان نباشد ؛ تا سخنش از دل برخیزد و بعوناللّه در دلها نشیند؛ آلودگان را به پاکی و خوابرفتگان را به بیداری کشاند.
این بیان از امام صادق ـ علیهالسّلام ـمنقول است :
« فَاِنَّ مَثَلَالْواعِظِ والْمُتَّعِظِ کَالْیَقْظانِ والراقِدِ؛ فَمَنِ اِسْتَیْقَظَ عَنْ رَقْدَةِ غَفْلَتِهِ وَ مُخالِفاتِهِ وَ مَعاصیهِ، صَلُحَ اَنْ یُوقِظَ غَیرَهُ مِنْ ذلِکَالرُّقادِ » : (1)
« رابطه واعظ و متّعظ، مانند رابطه آدم بیدار و شخص به خواب رفته است! و
1) مصباح الشّریعة، باب 72
لذا آن کسی که از خواب غفلت و عصیان، بیدار گشته است، صلاحیّت آن را دارد که دیگری را از این خواب، بیدارکند ».
وگرنه، به فرموده همان حضرت در ذیل همان بیان :
« و اَمّا السّائِرُ فی مَفاوِزِالْاعْتِداءِ، والخائِضُ فی مَراتِعِالْغَیِّ وَ تَرْکِالْحیاءِ بِاسْتِحْبابِالسُّمْعَةِ والرِّیاءِ والشُّهْرَةِ والتَّصَنُّعِ اِلَیالْخَلْقِ، المُتَزَیّی بِزِیِالصّالِحینَ، المُظْهِرُ بِکَلامِهِ عِمارَةَ باطِنِهِ، وَ هُوَ فیالحَقیقَةِ خالٍ عَنها، قَدْ غَمَرَتها وَحْشَةُ حُبِّ الْمَحْمِدَةِ، وَ غَشِیَتها ظُلْمَةُالطَّمَعِ، فَما اَفْتَنَهُ بِهَواهُ، وَ اَضَلَالنّاسَ بِمَقالهِ، قالَ اللّهُ عزَّوجلَّ: لَبِئسَالْمَولی وَ لَبِئسَالعَشیرُ » :
« و امّا آن کسی که در بیابانهای هولناک تجاوز و طغیان در حال سیر است و در چراگاههای گمراهی و بیحیایی پیش میرود، و با داشتن روحی ریاکار و شهرتطلب، به تصنّع و ظاهرسازی پرداخته، و با زیّ و قیافه صالحان در بین مردم میخرامد ، و با سخنان آراسته و جذّاب، اظهار وارستگی جان نموده، ادّعای طهارت باطن میکند ؛ در حالیکه سراپای وجودش به گرداب هولانگیز حبّ جاه و مدح و ثنا فرو رفته ، و ظلمت طمع و انتظار اقبال مردم به وی فضای قلبش را فراگرفته است !
آری، چنین آدمی، مفتون هوای نفس خویش است . و با گفتارش موجب گمراهـی مـردم مـیباشد !و او به فـرمـوده خداونـد ـ عزوجـل ـ لَبِئْسَ الْمَـولـی وَلَبِئـسَ العَشیـرُ : (1)چـه بـد یـاوری و چـه بـد مـعـاشـری است».
مسئله « وعظ » و « اتّعاظ »
غیر از مسئله « تعلیم » و « تعلّم » است !
توجه به این مطلب لازم است که مسئله « موعظه »، غیر از مسئله « تعلیم » است .
تعلیم یعنی یاد دادن چیزی به دیگری ؛ حال، آن مطلب یاددادنی هر چه باشد، و آن شخص معلم و آموزگار نیز هر که باشد. به هر حال ، تعلیم و تعلّم با فراهم بودن شرایط خاصّ آموزش تحقق پیدا میکند.
در تعلیم نه نیازی به طهارت روح و قداست نفس معلّم است، و نه مطالب مورد تعلیم منحصرا باید از سنخ مسائل مربوط به نفس و تهذیب جان باشد !
ممکن است یک فرد مُلْحِد بیاعتقاد به مبانی دینی که عالم به مسائل علم ریاضی ـ مثلاً ـ یا جغرافیایی یا طبیعی و یااحیانا فلسفی است، تمام این سنخ از معلومات خود را به فرد دیگری که مستعد فراگیری این علوم است، تعلیم نماید
1) سوره حجّ، آیه 13
و او هم به خوبی و دقت فراگیرد.
چنانکه در دنیای علوم، اینگونه تعلیم و تعلّمها بسی فراوان بوده و هست، و حتی در عالم شرع، نیز اکتساب علوم از هر عالمی ـ هر چند « کافر » ـ و در هر نقطهای ـ اگرچه در « بلاد کفر » باشد ـ اجازه داده شده است.
اینک نمونهای از تجویز و ترغیب شرع مقدس در این باب :
قالَ امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ :
« خُذُوا الْحِکمَةَ وَ لَوْ مِنَالمُشرِکین » : (1)
« حکمت (سخن درست وموافق حق )رافراگیرید : اگرچه از مشرکان باشد ».
قالَ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله و سلم :
« اُطْلُبوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بالصّینِ » : (2)
« دنبال تحصیل علم بروید، اگرچه در چین باشد ».
سرزمین « چین »، آن روز، هم از بلاد کفر بود، و هم در نقطه دوردستی از حجاز قرار داشت.
عن امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ قال: قال َ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم :
« کَلِمَةُ الْحِکْمَةِ ضالَّةُ المؤمنِ ، فَحَیثُ وَجَدها، فَهُوَ اَحَقُّ بِها » : (3)
« سخن حکمت (موافق حق) گمشده مؤمن است (همیشه باید در جستجوی آن باشد). بنابراین در هرجا که آن را بیابد، به فراگرفتن آن، سزاوارتر از دیگران است (چه آنکه مؤمن صاحب حق و اهل حق است) ».
قال امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ:
« خُذِ الْحِکْمَةَ اَنّی کانَت ؛ فَاِنَالْحِکْمَةَ تَکونُ فی صَدرِالْمُنافقِ، فَتَلَجْلَجُ فی صَدْرِهِ حَتّی تَخْرُجَ، فَتَسْکُنَ اِلی صَواحِبِها فی صَدرِالمؤمِنِ » : (4)
« حکمت را در هرجا که باشد فرابگیر (اگرچه از فرد ناصالحی باشد) ؛ چه آنکه حکمت در سینه منافق (آدم غیرمؤمن) نیز هست، (ولی) در آنجا (که ظرف شایسته حکمت نیست، پیوسته) در اضطراب و تلجلج است تا (از زبان او) بیرون آید و (نزد) همقطاران خود در سینه مؤمن، جای گیرد ».
و نیز از آن حضرت است که : « اَلْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمؤمنِ ، فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَو مِنْ اَهْلِ النِّفاقِ » : (5)
« حکمت گمشده مؤمن است، پس آن را فراگیر، اگرچه از اهل نفاق باشد ».
عَن ابی جعفر ـ علیهالسّلام ـ قال : قالَ المسیحُ ـ علیهالسّلام ـ :
« مَعْشَرَالْحواریّین، لَمْ یَضُرَّکُمْ مِنْ نَتْنِالْقَطرانِ اِذا اَصابَتْکُمْ سِراجُهُ. خُذُواالْعِلْمَ مِمَّن عِنْدَهُ، و لا تَنظروا اِلی عَمَلِهِ » : (1)
حضـرت مسیـح ـ علیـه السّلام ـ بـه نقـل حضـرت ابــی جعفـر امـام باقـر ـ علیهالسّلام ـ فرمود :
« ای گـروه حواریّیـن ( اصحاب خاص حضرت عیسی ـ علیهالسلام ـ ) بوی بد قَطْران (2)به شما صدمهای نمیزند، در صورتی که نور چراغش به شما برسد. علم و دانش را از هر که دارای آنهست فراگیرید، و به عمل وی ننگرید (بهعذر بد عملیهای او خود را از نور علمش محروم مسازید) ».
تـذکّــر لازم
جواز اخذ علم از بلاد کفر و کافران، شرایطی دارد !
این مطلب باید دقیقا مورد توجه باشدکه آزادی مسلمانان در تحصیل علم از بلاد کفر و دانشمندان کافر، مشروط به این است که بنیه اعتقادی و اخلاقی وی چنان قوی و محکم باشد که به هنگام برخورد با افکار اِلحادی و جو فاسد ضدّ عفاف و تقوی ، تحت تاثیر قرار نگیرد ، و رنگ کفر و فساد در عقیده و اخلاق و عمل نپذیرد.
آری « مُسلِم » بماند تا « طَلَبُالْعِلم » برای او یک فریضه اسلامی باشد ! ! (3)
وگرنه، گوهر ایمان و تقوی را از دست دادن، و فرضا به صدها رشته تخصّصی علمی رسیدن، بسیار روشن است که از نظر اسلام محکوم به خُسران و مستوجب هلاک جاویدان است، و اقدام به آن، اکیدا ممنوع، و یقینا نامشروع است !
دیگر آنکه : هر کسی نمیتواند به بهانه اینکه فرمودهاند : « خُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَو مِن
1) بحارالانوار، ج 2، ص 97، حدیث 42، نقل از محاسن
2) قَطران، مایع روغنی تیره رنگ چسبندهای است که غالبا از جوشاندن درخت خشک صنوبر و مانند آن بدست میآید، و از جمله مصارف آن ، وسیله روشنایی قرار گرفتن است که مانند نفت در مخزن چراغ میریزند. (اقتباس از فرهنگ فارسی دکتر محمد معین)
3) اشاره است به حدیث مشهور از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله وسلّم: « طَلَبُالعِلمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسلِمٍ وَ مُسلِمَةٍ ». (بحارالانوار، ج 1، ص 177، حدیث 54، نقل از: غوالی اللّئالی)
اَهْلِ النِّفاقِ » یا « خُذوا الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنَ الْمُشرِکینَ » دنبال هر مدَّعی حکمت و عرفانی را بگیرد، و دل به هرگفتار و نوشتاری بدهد !
چه آنکه نخست، حکمتشناس باید بود، و سپس به جستجوی آن در لابلای گفتهها و نوشتهها پرداخت ! وگرنه طرّاران سخن و قلم، فکرهای ساده و ناآشنا را، که قدرت تمییز « حق» از « باطل » و « حکمت » از « جهالت » ندارند، با تردستی عجیب به دام میافکنند، و در لفافه الفاظ مقدّس « حکمت » و « عرفان » و احیانا با تأویل و تطبیق آیات قرآن، دست به تخریب خانه ایمان آن ناپختگان بیخبر زده ، و سرانجام آن غارت زدگان بیخانمان را در منجلابهای کفر و فساد اخلاق و عمل، نابود میسازند ؛ که فرمودهاند :
« فَکَمْ مِنْ ضَلالَةٍ زُخْرِفَتْ بِآیَةٍ مِنْ کِتابِ اللّهِ، کَما زُخْرِفَ الدِّرْهَمُ مِنْ نُحاسٍ بِالْفِضَّةِ المُمَوّهَةِ، النَّظَرُ اِلی ذلِکَ سَواءٌ، وَالْبُصَراءُ بِهِ خُبَراءُ » : (1)
«چه بسیار است که (رهزنان عقیده و ایمان) سخنان ضلالانگیز و گمراه کن را (به منظور فریب دادن سادهدلان) با آیهای از کتاب خدا میآرایند؛ آنچنانکه (مال دوستان شیّاد) درهم و سکّه مسی را با دادن آب نقره به آن، نقرهگونش میسازند که نگاه به آن (نسبت به همه) یکسان است ؛ اما تشخیص دهندگان آن، تنها افراد بصیر و خبرگان گو هر شناسند ».
« استماع قول » و « اتّباع احسن »
نیز، اهل خاصّی دارد !
آری، درست است که قرآن کریم میفرماید :
فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذینَ یَستَمِعونَ الْقَولَ فَیَتَّبِعونَ اَحْسَنَهُ اولئِکَ الَّذین هَداهُمُ اللّهُ و اولئِکَ هُمْ اُولوا الاَلبابِ : (2)
« بندگان مرا بشارت ده، آنانکه سخنان را میشنوند، و از نیکوترین آنها پیـروی میکنند. آنها کسانـی هستند که خدا هدایتشان نموده و آنها خردمندانند ».
برخی میگویند: ظاهر این آیه ، آزاد اندیشی پیروان مکتب قرآن ، و انتخابگری آنها را در مسائل مختلف به خوبی نشان میدهد ؛ که بندگان حقیقی خدا و مسلمانان کامل تربیت شده مکتب انسان ساز قرآن، در مقام پذیرش مطلب حقّ و پیروی از حقّ، هیچگونه تعصّب و لجاجتی ندارند.
آنها جویای حقّند و تشنه حقیقت ؛ در هرجا که آن را بیابند، و از هر زبانی که آنرا بشنوند، با خضوع تمام، از آن استقبال میکنند، و آن را هم در مرحله «فکر»
میپذیرند، و هم در مرحله « عمل » بکار میبندند.
چه آنکه : اولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُاللّهُ وَ اولئِکَ هُمْ اُولو الاَلباب آنان کسانی هستند که هم فضای جانشان به نور « عقل» حقیقتبین روشن است، و هم در پوشش نور « وحی » خدا و هدایت « اللّه » ـ عزّ و جلّ ـ که حق محض است، قرار گرفتهاند.
خردمندان خداجو هستند، و جز « حق »، چیزی نمیخواهند . و لذا بدون هرگونه تعصّب، به هر سخنی گوش فرا میدهند و از لابه لای آنچه که میشنوند، نه تنها خوب، بلکه خوبترین را برمیگزینند و به دنبالش میروند !
آری ، درست است که بر اساس این بیان از آیه ،این نوع آزادی در « استماع قول » و « اتّباع اَحْسن » را قرآن کریم به عنوان یک افتخار عظیم به پیروان مکتب خویش، اعطا فرموده است؛ اما بسیار روشن است که این در مورد افرادی است که قبلاً میزان تـشـخیـص کـلام « حـقّ » از « بـاطـل » را در مـکتـب « وحـی » و هـدایـت « اللّه » ـ عزّ و جلّ ـ بدست آورده و از مصادیق « اولئک الذّین هداهم اللّه » شدهاند، و با عقلی قویّ و مجهّز به قدرت تمییز « مغالطه » از « برهان » و تفکیک « حسن » از «قبیح » و شناسایی « اَحسَن »، در زُمره « اولئک هُم اُولواالالباب » درآمده و با شایستگی تمام، آماده استماع انواع « مقالات » از « مکاتب » مختلف شدهاند.
البته، اینان، مانند شناوری ماهر و ورزیده کار، این نیرو را دارند که بیهرگونه ترس و هراس از ضلالت و گمراهی، خود را به دریای ژرف و بیکران افکار و اقوال مختلف بزنند و درتمام ابعاد مذاهب و مسالک گوناگون، به غَور و بررسی بپردازند ، و نه تنها خود را نبازند، بلکه هرجا هم به قطعاتی از لؤلؤ و مرواید و جواهر پربهای علمی نافع به حال مسلمین برخوردند، آن را نیز فراگیرند، و سرانجام باسلامت عقیده و ایمان، همراه با اندوختههای علمی فراوان، از میان انبوه افکار و اقوال باطل بیرون آیند !
وگرنه، کسی که نه از نظر عقل و درایت در حدّی است که فرق بین « برهان » و « سفسطه » را بشناسد ؛ و نه از نظر تعلیم و تربیت دینی، به مقام « فُرقان » روحی رسیده است که فارق بین « حق » و « باطل » باشد، طبیعی است که چنین شخصی اگر بخواهد خود را در زمره « الذین یستمعون القول فیتّبعون اَحسنه » پندارد، و بیپروا وارد میدان استماع اقوال مکاتب و مسالک مختلف بشود، در همان مراحل اولیه کار، از هر طرف مورد هجوم انواع تشکیکات علمی و مذهبی قرار میگیرد، و قهرا در ردّ و حلّ آن تشکیکات، بر اثر نداشتن مایه علمی و ایمانی، احساس عجز و ناتوانی از خود کرده ، و کم کم به حال شک و ارتیاب در
معارف اساسی دین میافتد ! و آخرالامر، سر از کفر و اِلحاد در میآورد !
درست مانند آدم ناآگاه از فنّ « شنا » که خود را به دریای موّاج بیکران بزند، که طولی نمیکشد جسد بیجانش در لابلای امواج سهمگین دریا، طعمه جانوران میگردد.
در تکمیل بحث پیرامون این آیه شریفه ، اشاره به این نکته ضرورت دارد که امام صادق صلوات الله علیه ، همین آیه شریفه را به گونهای تبیین میفرماید که زمینه طرح پرسش یاد شده پیش نمیآید . ابتدا به متن روایت توجه میکنیم :
عَن اَبی بَصیرٍ ، قالَ : سَأَلتُ اَبا عَبدِاللهِ ـ علیه السّلام ـ عَن قَولِ اللهِ عَزّوجلَّ : الَّذینَ یَستَمِعونَ القَولَ فَیَتَّبِعونَ اَحسَنَه . قالَ : «هُمُ الْمُسَلِّمونَ لِآلِ مُحَمَّدٍ ، الَّذینَ اِذا سَمِعُوا الحَدیثَ ، لَم یَزیدُوا فیهِ ، وَ لَمْ یَنقُصُوا مَنهُ ، وَ جاؤُوا بِهِ کَمَا سَمِعُوهُ» .(1)
«ابو بصیر گوید : معنای آیه شریفه را از امام صادق ـ علیه السّلام ـ پرسیدم . فرمودند: اینان، کسانی هستند که در برابر آل محمد صلی علیه و آله تسلیم هستند . کسانی که وقتی حدیثی (از احادیث اهل بیت) شنیدند ، چیزی بر آن نمیافزایند ، و چیزی از آن کم نمیکنند. و آن را همان گونه که شنیدهاند، نقل میکنند » .
محدّث بحرانی در تفسیر برهان ، ذیل آیه شریفه ، دو حدیث دیگر به همین مضمون روایت کرده است .(2)
در توضیح روایت امام صادق ـ علیه السّلام ـ میتوان گفت : الف و لام در کلمه «القول» ، در تفسیر اول که رایجتر و مشهورتر است ، الف و لامِ جنس است . امّا در تبیین امام صادق ـ علیه السّلام ـ ، الف و لامِ تعریف است .
به عبارت دیگر : بر مبنای تفسیر اول ، کلمه «القول» ، مطلق سخنان را در برمیگیرد ، از هر سمت و سو، و از جانب هر گویندهای که باشد . امّا بر مبنای تبیین معصوم ـ علیه السّلام ـ، «القول» یعنی : گفتارِ مشخص شناخته شده ، که طبق همین حدیث ، به معنای سخنان معصومین علیهم السلام است .
همچنین مرجع ضمیر در کلمه «احسنه» بر مبنای تفسیر اول ، کلمه «القول» میشود . و بر مبنای تبیین معصوم ـ علیه السّلام ـ، کلمه «الاتّباع» که بر اساس سیاق کلام ، در تقدیر است . یعنی : بر اساس تفسیر رایج ، خداوند متعال به کسانی بشارت داده که «احسن القول» را پیروی کنند . ولی بر اساس تبیین
معصوم ـ علیه السّلام ـ، بشارت شامل حال کسانی است که از گفتارهای شناخته شده (سخنان معصومان) تبعیت میکنند ، به احسن اتبّاع .
با این توضیحات ، میتوان گفت که آیه شریفه یاد شده ، بر مبنای تبیین قرآن ناطق ، امام صادق ـ علیه السّلام ـ، هیچ ربطی به اخذ علم ـ به ویژه علم دین ـ از کافران ندارد . و استفاده از آن آیه در این مبحث ، نابجا و ناروا است .
بازگشت به اصل مبحث :
بحث ما، در این بود که مسئله « موعظه » غیر از مسئله « تعلیم » است. زیرا در تحقّق « تعلیم » و « تعلّم »، نه تقوی و طهارت روحی معلّم شرط است، و نه مطلب مورد تعلیم منحصر در مسائل خاصّی میباشد. بلکه معلم هرکه، و مطلب هم هرچه باشد، در صورت فراهم بودن شرایط مربوط به « آموزش»، مسئله تعلیم و تعلّم محقق میگردد.
ولی مسئله « وعظ » و « اتّعاظ » اینچنین نیست، چه آنکه :
اولاً، مسائل مربوط به « وعظ »، اختصاص به مسائل روحی و اخلاقی، آنهم از جهت اعتقاد به مبدأ و معاد و کیفر و پاداش روزجزا دارد.
و ضمن آن مسائل، موازین قُرب و بُعد انسان نسبت به ساحت قدس خداوند متعال، در تجلّیگاه « اخلاق » و « عمل »، ارائه میگردد ؛ تا آنجا که وضع موجود حالات روحی انسان در معرض تغییر و دگرگونسازی از سوی شخص وعظ کننده قرار میگیرد ؛ آنگونه که یُبَدَّلُ الْقلبُ غیرَالقلب !
براساس استماع « وعظ » مؤثّر، چهره و صورت جان دگرگون میشود؛ تیرگی، مبدّل به صفا، و غِلظَت و قَسْوَت، تبدیل به نرمی و لینت میگردد.
و ثانیا، نفس « واعظ » باید دارای خصائص ویژهای از مراتب ایمان و تقوی و اخلاص و یقین باشد که خود صدور کلام از زبان چنین فردی متّصف به آن صفات، دخیل در تأثیر بر قلوب است.
و لذا ممکن است همان کلام ـ و بلکه ابلغ از آن را ـ فرد دیگری که فاقد آن شرایط است، بعنوان « وعظ » القاء به جمعی بنماید، ولی کوچکترین اثر در دلهای شنوندگان نگذارد !
این جمله از بوعلیسینا در شرایط « وعظ » آمده است که میگوید :
« ثمّ نفس الکلام الواعظ من قائل زکّی بعبارة بلیغة و نغمة رخیمة و سمت رشید » : (1)
« لازم است سخنی پندآموز از گویندهای پاکدل با بیانی رسا و آهنگی نرم و سیمایی صالح، القاء شود ».
1) شرح اشارات، ج 3، النّمط التّاسع، ص 380
قلب « زاهد » دارای حکمت است
و سخنش شورانگیزی !
ضمـن وصـایـای رسـول خـدا ـ صلّی اللّه علیـه و آلـه و سـلّـم ـ بـه ابـوذر ـ رضی اللّه عنه ـ آمده است :
« یا اباذرّ !ما زَهِدَ عَبدٌ فیالدُّنیا، اِلّا اَثْبَتَ اللّهَ الْحِکْمَةَ فی قَلْبِهِ، و اَنْطَقَ بِها لَسانَهُ » : (1)
« اباذر ! هیچ بندهای نسبت بهدنیا زاهد و بیرغبت نمیشود، مگر اینکه خداوند در دل وی حکمت را ثابت و مستقر نموده، و آن را بر زبانش جاری میسازد ».
« یا اباذر ! اِذارَأَیتَاَخاکَ قَدْزَهِدَ فیالدُّنیا، فَاسْتَمعْ مِنْهُ ؛ فَاِنَّهُ یُلْقی اِلَیکَالْحِکْمَةَ » : (2)
« اباذر ! هرگاه دیدی برادر ایمانیت نسبت به دنیا زاهد و بیرغبت است، به سخنانش گوش فراده، چه آنکه او (بر اثر داشتن قلبی زاهد، دارای حکمت است و با گفتارش) به تو (نیز) القاء حکمت مینماید ».
کجایند روشندلان روشنگر ؟ !
خوشا حال آنان که براثر « زهد » و انقطاع از دنیا، رشته جانشان به منبع نور « اللّه نورُالسموات والارض » اتّصال یافته و روشن گردیدهاند؛ هم خود روشنند، و هم سبب روشن شدن صدها و هزارها دل میشوند، و کار پیامبران خدا را انجام میدهند !
دلهـای مـردم مـانند لامپهای بزرگ و کوچکند ، و دارای استعدادهای مختلف ؛ و کـار واعظـان ، اتصال دادن این لامپها است بـه کانـون بـرق « ربّ العالمین » ـ عزّ شأنه العزیز ـ .
آن دلی که خود، به کانون برق، اتصال یافته و ارتباطش با « اللّه نورُ السّموات والارض » ثابت است و محکم، او هادی برق است، و نور از منبع گرفته و از مجرای گفتار خود به لامپهای دلهای مردم میرساند.
هزاران شنونده که استماع گفتار « واعظ » میکنند، در واقع، همه، رشته دلها را متصل به « قلب » او نمودهاند ؛ او نیز که خود، به نور ایمان روشن است، و ربطش با خداوند جهان محکم، با یک جمله کوتاه که از عمق جان و صفای ایمان به زبان میآورد، دلها را به ارتعاش آورده ، و طوفان در فضای جانها میافکند ، و چشمها را میگریاند. ولی ـ نعوذباللّه ـ اگر گویندهای رشته دلش از خدا منقطع، و وابسته به مال و جاه و شهرت و امثال این امور باشد، طبیعی است که
خود، تاریک است و از یک موجود تاریک، انتظار روشنیبخش بودن توقّعی نابجا است ؛ « خفته را خفته کی کند بیدار » !
خشک ابری که بود زاب تهی ناید از وی صفت آبدهی
ولذاچنین فردی،هرچه فریادوفغانازخودسرداده،وآیاتواخبارازبابوعظ و انذار روی هم بریزد، تکانی در قلوب پدید نمیآید ، و چشمی نمناک نمیگردد .
اشک خونین نه ز هر آب و گِل آید بیرون این گُل از دامن صحرای دل آید بیرون
سالها غوطه به خوناب جگر باید زد تا ز دل یک نَفَس معتدل آید بیرون
میگویند : مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری ـ قدّس اللّه سرّه الشّریف ـ در یکی از شهرها که مظاهر فساد در آن زیاد بوده است منبر میرود و تنها یک جمله میگوید : « مردم ! بدانید که خدایی هست » ! همین جمله کوتاه ، آنچنان آتشی در دلها میافروزد که صدای ضجّه و شیون از مجلسیان برمیخیزد و عدهای از کثرت گریه، بیهوش میشوند !
حال، آیا آن جمله کوتاه بر همه کس روشن، مگر چه داشت که آنچنان اثر گذاشت ؟ !
آری آن، جان داشت ؛ زنده بود ؛ دارای حرارت بود !
آن جمله کوتاه از قلبی برخاست که رشته آن قلب به کانون برق متصل بود؛ نور و حرارت گرفته بود و همچون خورشید، داغ و سوزان بود ؛ پرنور و درخشان بود . و لذا به محض اینکه با رشته دلهای مردم متصل شد، دلها را به سوز و گداز افکند، ناله از سینهها برآورد ، و سرشک از دیدگان فروریخت ! !
ممتاز بُوَد نالهام از ناله عُشّاق چون آه مصیبت زده در حلقه ماتم
گر بُوِد در ماتمی صد نوحهگر آه صاحب درد را باشد اثر
شایستگی قلب مستمع نیز
در تحقق « اتّعاظ »و پذیرش « وعظ » شرط است !
باید این نکته را هم متوجه بود که گاهی دلهای شنوندگان از شدّت آلودگی به قَذارات معاصی، و اتّصاف به رذائل اخلاقی، صلاحیّت استضائه و اقتباس نور را از دست داده، و همچون لامپ سوختهای شدهاند که هرچه سیمش را به
کانون برق وصل کنید ابدا روشن نمیشود ؛ در صورتی که منبع سالم است و برق میدهد ؛ اما لامپ سوخته است و برق نمیگیرد !
خداوند حکیم به رسول مکرمش ـ صّلی اللّه علیه و آله و سّلم ـ فرمود : اِنَّکَ لا تُسمِعُالمَوتَی : (1)
« تو نمیتوانی سخنان خود را به گوش مردگان برسانی » !
زنده دلانی حق طلب باید، تا پذیرای سخنانت باشند؛ ور نه، مرده دلان لجوجی که استمرار بر طغیان و عصیان ،ابزار درک آنها را مختل ساخته ، و جوهر قلبشان را از صلاحیّت انعکاس نور انداخته است ، طبیعی است که توانایی استماع گفتار تو و درک محتوای آن را نخواهند داشت، وَ سَواءٌ عَلَیهِمْ أَنْذَرتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهَمْ لایؤمِنونَ : (2)
« برای آنها یکسان است ؛ چه اِنذارشان کنی یا نکنی ؛ ایمان نمیآورند ».
آری، اگر هزاران سال آفتاب بر شورهزار بتابد، و بارانهای پربرکت پیدرپی بر آن ببارد، و نسیمهای حیاتبخش بهاری علیالدّوام بر آن بگذرد ؛ در نتیجه، آن زمین ناصالح، محصولی جز خس و خاشاک بیثمر نخواهد داد ؛ که قابلیت قابل در کنار شایستگی فاعل، شرط لازم است !
محلّ قابل وآنگه نصیحت قائل چو گوش هوش نباشد چه سود حُسن مقال
نصیحت همه عالم چو باد در قفس است به گوش مردم نادان و آب در غربال
گرچه ناصح را بود صد داعیه پند را اُذنی بباید واعیه
یک کس نامستمع زاستیزوردّ صدکس گوینده را عاجز کند
تو به صد تلطیف پندش میدهی او زپندت میکند پهلو تهی
ز انبیا ناصحتر و خوش لهجهتر کی بود که رفت دَمشان در حجر
زآنچه سنگ و کوه در کار آمدند مینشد بدبخت را بگشاده بند
آنچنان دلها که بُدشان ما و من نعتشان شد بل اَشَدُّ قَسْوَةً
حاصل آنکه : موضوع « وعظ » و « اتّعاظ »، احتیاج به شرایط خاصی از جانب « واعظ » و « مستمع » دارد ؛ در صورتی که مسئله « تعلیم » و « تعلّم » و آموزش « حکمت » و انحاء علوم ـ آنچنانکه بیان شد ـ در قید شرایطی نظیر شرایط « موعظه » نمیباشد ؛ در عین اینکه هر دو طریق « موعظه و حکمت » (1)از طرق سهگانه دعوت الی اللّه میباشند که در قرآن کریم آمده است :
اُدْعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوعِظَةِالْحَسَنَةِ وَ جادِلهُمْ بِالَّتی هیَ اَحْسَنُ : (2)
« با حکمت و موعظه نیکو به راه پروردگارت دعوت کن، و با آنها ( یعنی مخالفان راه حق ) به طریقی که نیکوتر است به مناظره پرداز ».
طرق سهگانه دعوت در این آیه شریفه ، عبارت از : حکمت، موعظه، و مجادله به نحو احسن است که دارای شرایط متفاوتی میباشند.
تفاوت « موعظه » و « حکمت » :
اینجا مناسب است قطعهای که از مرحوم استاد شهید حاج شیخ مرتضی مطهّری ـ رحمه اللّه تعالی ـ در مورد تفاوت « موعظه » و « حکمت » رسیده است، ذکر شود : « تفاوت موعظه و حکمت در این است که حکمت، تعلیم است و موعظه تذکار ؛ حکمت، برای آگاهی و موعظه برای بیداری ؛ حکمت، مبارزه با جهل است، و موعظه مبارزه با غفلت ؛ سروکار حکمت، با عقل و فکر است، و سروکار موعظه با دل و عاطفه ؛ حکمت، یاد میدهد، و موعظه یادآوری میکند.
حکمت، بر موجودی ذهنی میافزاید ، و موعظه ذهن را برای بهرهبرداری از موجودی خود آماده میسازد ؛ حکمت چراغ است، و موعظه بازکردن چشم است برای دیدن ؛ حکمت برای اندیشیدن است، و موعظه برای به خود آمدن.
حکمت، زبان عقل است، و موعظه پیام روح ؛ از این رو شخصّیت گوینده در موعظه نقش اساسی دارد برخلاف حکمت !
در حکمت، روحها بیگانهوار با هم سخن میگویند ؛ و در موعظه، حالتی شبیه جریان برق که یک طرف آن گوینده است و یک طرف دیگر شنونده بوجود میآید، و ازاینرو در اینگونه از سخن است که « اگر از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل » و گرنه از گوش شنونده تجاوز نمیکند !
درباره سخنان موعظهای گفته شده است :
« الکلام اذا خرج من القلب دخل فی القلب و اذا خرج من الّلسان لم یتجاوز الأُذُن » : « سخن اگـر از دل برون آید و پیام روح باشد ، در دل نفوذ میکند ؛ اما اگر پیام روح نباشد و صـرفا صنعت لفظی باشد ، از گـوشها آن طـرفتر نمیرود » . (1)
« عَنْ اَبی عَبدِاللّه ـ علیه السّلام ـ قال: اِنَّ الْعالِمَ اذا لَمْ یَعمَلْ بِعِلْمِهِ، زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِالْقُلوبِ، کَما یَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِالصَّفا » : (2)
« عالم، وقتی به علم خویش عمل نکند، موعظهاش از (صفحه) دلها بهسرعت میلغزد و میگذرد (در دلها نمینشیند و اثربخش نمیشود)، همانگونه که (قطرات) باران از (صفحه) سنگ سخت ضخیم میلغزد و میریزد (دل سنگ از آن نرم نمیشود تاآماده روئیدن گل یا گیاهی گردد) ».
از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ منقول است که :
« اَوحَی اللّهُ اِلی عیسی بنِ مریم (علیهالسلام): عِظْ نَفْسَکَ بِحِکْمَتی. فَاِنِ انْتَفَعْتَ، فَعِظِ النّاسَ، وَ اِلّا فَاسْتَحْیَ مِنّی » : (3)
« خداوند، به عیسی بن مریم ـ علیهالسلام ـ وحی فرمود : خویشتن را به حکمت من موعظه کن. سپس در صورتی که (از وعظ خود تنبّه حاصل کرده و) بهره بردی، آنگاه به وعظ مردم بپرداز ؛ و گرنه از من حیاکن ».
از امام امیرالمؤمنین ـ علیه الصّلوة والسّلام ـ منقول است که :
« اِنَّ الْوَعْظَ الَّذی لا یَمُجُّهُ سَمعٌ، وَ لا یَعدِلُهُ نَفْعٌ، ما سَکَتَ عَنهُ لِسانُ القَولِ، وَ نَطَقَ بِهِ لِسانُ الْفِعْل » : (4)
« پندی که هیچ گوشی آن را پس نمیزند ، و هیچ سودی با آن برابری نمیکند، پندی است که زبان گفتاراز آن خاموش، و زبان عمل بدان گویا باشد ».
از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ است :
« کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ اَلْسِنَتِکُمْ ؛ لِیَرَوا مِنکُمُ الْوَرَعَ وَالاِجْتِهادَ وَالصَّلوةَ وَالْخَیرَ، فَاِنَّ ذلِکَ داعِیةٌ » : (5)
« مردم را با غیـر زبانتان ( به دین حق و آئین صلاح ) دعوت کنید. باید ( در مقـام
« عمل » طوری، باشید ) که از شما پرهیـز از گناه و کوشش در طاعت و انجام نمـاز و ( اقدام به هرکار ) خیر را ببینند ( نه اینکه تنها بشنوند ) چه آنکه سبب مؤثر در جذب مردم به سوی حق، این نوع از دعوت است ».
« دو صد گفته، چون نیم کردار نیست ».
از امام امیرالمؤمنین ـ علیه الصّلوة والسّلام ـ است :
« مَنْ نَصَبَ نَفسَهُ لِلنّاسِ اِماما، فَعَلَیهِ اَنْ یَبْدَأَ بتَعلیم نَفسه قَبلَ تَعلیمِ غَیرهِ. وَلْیَکُنْ تَأدیبُهُ بِسیرَتِهِ قَبـْلَتَأدیبِهِبِلِسانِهِ.وَمُعَلِّمُنَفسِهِوَمُؤَدِّبُهااَحَقُبِالاِجلالِمِنْمُعَلِّمِالنّاسِ وَمُؤدِّبِهِمْ» : (1)
« هرکه خود را به عنوان پیشوا و رهبر مردم منصوب میسازد، بر او است که پیش از تعلیم دیگران، نخست به تعلیم خویشتن بپردازد (و خود را از آنچه که دانستنی است آگاه گرداند ). و باید پیش از زبان، از راه سیره و رفتار خویش، اقدام به تأدیب و آراستن دیگران ( به خوهای نیک ) بنماید. آنکس که در مقام تعلیم و تأدیب نفس خویشتن است، به تجلیل و احترام سزاوارتر از کسی است که متصدّی تعلیم و تأدیب مردم است ».
یک نمونه از « وعظ عملی » !
میگویند:مرحوم شیخ جعفر کبیر صاحب « کشف الغطاء » ـ اعلی اللّه مقامه ـ که از اکابر علمای شیعه به شمار است، روزی در مسجد، مبلغی از وجوه شرعیّه که نزدش بود، در میان فقرا تقسیم کرد و به نماز ظهر ایستاد. بین الصّلوتین، سیّدی فقیر از راه رسیده، نزد شیخ آمد و گفت : از مال جدّم به من هم بده. فرمود : دیر آمدی، و فعلاً چیزی ندارم به تو بدهم. مرد در غضب شد ، و آب دهان خود را بر محاسن شریف شیخ افکند.
طبیعی است که این جسارت عظیم موجب خشم مردم گردید ، و از هر سو خوف این میرفت که آن مرد جسور را مورد شتم و ضرب شدید قرار دهند، و به سزای عمل زشتش برسانند، ولی حضّار مسجد، با کمال تعجب و برخلاف انتظار خود، دیدند شیخ بزرگوار از جا برخاست، و در حالی که تبسمی برلب داشت دامن خود را گرفت و در میان صفوف نمازگزاران بناکرد به گردیدن، و میفرمود : هر که ریش « شیخ » را دوست دارد به « سیّد » کمک کند !
مردم، با علاقه تمام، دامن « شیخ » را پر از پول کردند، و « شیخ » نیز آن مال کثیر را با عذرخواهی و احترام به « سیّد » داد و سپس به نماز عصر ایستاد. (2)
آری، این یک مصداق بسیار روشن از دعوت با غیر زبان است که بیش از صدها منبر وعظ و خطابه و گفتار مُستدَلّ و مُبَرهَن در دلها اثر میگذارد و انسانها را مجذوب حق میسازد.
و عملاً آیه شریفه وَ عِبادُالرَّحمنِ الَّذینَ یَمشونَ عَلَی الاَرْضِ هَونَا وَ اِذا خاطَبَهُم الْجاهِلونَ قالوا سَلاما : (1)را گویاتر از هر زبانی تفسیر کرده و قدرت سازندگی آن را در عالم انسان بالعیان نشان میدهد.
و به راستی همینانند که حجّت اسلام و آیت حقّانیّت قرآنند ! یعنی اسلام و قرآن، به وجود همین نمونههای عالی انسانی است که میتواند در عالم به احتجاج برخیزد ، و مکتب خود را به عنوان یک مکتب انسانساز و آدم پرور ارائه نماید.
قسمتی از مواعظ حضرت مسیح ـ علیهالسّلام ـ
اینجا شاید خالی از تناسب نباشد که قسمتی از مواعظ تکان دهنده حضرت روح اللّه مسیح بن مریم ـ علیهماالسلام ـ به منظور تنبّه امثال نگارنده آورده شود ؛ در خلال سخنان حکیمانه آن جناب آمده است :
« وَیْلَکُمْ یا عَبیدَ الدُّنیا ! اَلَیسَ بِالعِلْمِ اُعطیتُمُ السُّلطان عَلی جَمیعِ الْخلائِقِ !؟ فَنَبَذْتُمُوهُ، فَلَمْ تَعمَلوا بِهِ، وَ اَقْبَلتُمْ عَلَی الدُّنیا، فَبِها تَحکُمونَ وَ لَها تَمهَدونَ، وَ اِیّاها تُؤثِرونَ، وَ تَعمُرونَ. فَحَتّی مَتی اَنْتُم للدُّنیا، لَیسَ للّهِ فیکُمْ نَصیبٌ ! ؟ » :
« وای بر شما ای دنیا پرستان ! نه مگر به خاطر « علم » است که شما را بر همه خلائق عالم برتری دادهاند ! ؟ آنگاه شما آن را به دور افکنده، و به آن «عمل» نکردهاید ، و رو به دنیا آوردهاید ؛ به انگیزههای دنیوی حکم میکنید، و برای نیل به لذّات دنیا زمینه سازی مینمائید، و آن را (برآخرت) ترجیح میدهید و آبادش میکنید.پس تاکی باید شماازآنِ دنیاباشید، وخدا هیچ سهمی ازشما نداشته باشد ! ؟». « توشِکُ الدُّنیا اَنْ تَقْتَلِعَکُمْ مِنْ اُصولِکُمْ، فَتَقْلِبَکُم عَلی وُجوهِکُمْ، ثُمَّ تَکُبَّکُمْ عَلی مَناخِرَکُمْ، ثُمَّ تَأْخُذَ خَطایاکُمْ بِنَواصیکُم، وَ یَدْفَعَکُمُ الْعِلْمُ مِنْ خَلْفِکُمْ حَتّی یُسْلِماکُمْ اِلَیالْمَلِکِ الدَّیَّانِ عُراةً فُرادی، فَیَجزِیَکُمْ بِسوءِ اَعمالِکُمْ »:
« نزدیک است دنیا شما را از بیخ و بن برکنده و واژگونتان سازد ؛ به رو بر زمین افکنده و دماغتان را به خاک بمالد ؛ سپس (روز جزا که فرا رسید) در حالی که
1) سوره فرقان، آیه 63، یعنی : « بندگان خاصّ خداوند رحمان ، کسانی هستند که با آرامش و بیتکبر روی زمین راه میروند، و هنگامی که افراد نادان (به سخنان زشت) آنهارا مورد خطاب قرار دهند، آنان (با بزرگواری تمام، به گفتاری سالم از جهالت پاسخ دهند و) سلامی گویند (و درگذرند) »
گناهانتان شما را با ذلّت تمام از جلو میکشند و علم هم با خواری تمام، شما را از پشت سرتان میراند ! تحویل مَلِک دیّانِ شدید الانتقام بدهند ـ در حالیکه عریان و تنها و بییار و یاور هستید ـ تا او شما را به کیفر اعمال زشتتان برساند ! »
« وَیلَکُمْ یا عُلَماءَ السَّوءِ ! اَلَم تَکونوا اَمْواتا، فَاَحیاکُمْ ؛ فَلَمَّا اَحیاکُم، مُتُّمْ ! ؟ وَیلَکُمْ ! اَلَمْ تَکونوا اُمِّیّینَ، فَعَلَّمَکُمْ ؛ فَلَمّا عَلَّمَکُمْ نَسیتُمْ ! ؟ وَیلَکُمْ ! اَلَم تَکونوا جُفاةً، فَفَقَّهَکُمْ ؛ فَلَمَّا فَقَّهَکُم، جَهِلْتُمْ ! ؟ وَیلَکُم ! اَلَم تَکونوا ضُلّالاً، فَهَدیکُمْ ؛ فَلَمَّا هَدیکُمْ، ضَلَلْتُمْ ! ؟ وَیلَکُم ! اَلَم تَکونوا عُمیا، فَبَصَّرَکُمْ ؛ فَلَّما بَصَّرَکُمْ، عَمیتُمْ... ! ؟ »
« وَیلَکُم ! اَلَم تَکونوا اَذِلَّة، فَاَعَزَّکُم، فَلَمَّا عَزَزتُم، قَهَرتُم وَاعْتَدَیتُمْ وَ عَصَیتُمْ ! ؟ وَیلَکُم ! اَلَم تَکونوا مُستَضعَفینَ فی الارضِ تَخافونَ اَنْ یَتَخَطَّفَکُمُالنَّاسُ، فَنَصَرَکُم وَ اَیَّدَکُمْ ؛ فَلمَّا نَصَرَکُمُ اسْتَکبَرتُمْ وَ تَجَبَّرتُم ! ؟ فَیاوَیلَکُمْ مِنْ ذُلِّ یَومِالقِیامةِ کَیفَ یُهِینُکُمْ وَ یُصَغِّرُکُمْ ! ! » :
« وای بر شما ای عالمان بد ! آیا شما مردگانی نبودید که خدا (به سبب علم) زندهتان نمود ، و پس از آنکه زندهتان نمود (مجدّدا) مردگی را برای خویشتن برگزیدید (حیات علمی خود را که اثرش « عمل » به آن علم است از دست دادید، و راه و رسم جاهلان مردهدل را پیش گرفتید) ! ؟
وای بر شما ! آیا شما بیسوادهایی نبودید که خدا عالمتان کرد، و پس از آنکه عالمتان کرد، دانستههای خود را به طاق نسیان نهادید و از یاد بردید (آنچنانکه گویی از احکام دین چیزی نمیدانید) !؟
وای برشما ! آیا شما تندخویان غلیظالقلب عاری از آداب تمدن نبودید که خدا شما را « فقیه » و آگاه از آداب زندگی با مردم نمود، و پس از آنکه فقیه و آگاهتان ساخت، دوباره به وادی جهل افتادید (دست به خشونت و غلظت در رفتار با مردم گشودید) !؟
وای برشما ! آیا شما گمراهانی نبودید که خدا هدایتتان کرد و پس از آنکه هدایتتان کرد، دوباره گمراه شدید وبه کجروی افتادید !؟
وای برشما ! آیا شما کورانی نبودید که خدا بینایتان نمود (وراه حق و چهره حق را نشانتان داد) و پس از آنکه بینایتان نمود، کور شدید (آنچنانکه گویی اصلاً راه حق را نمیبینید، و چهره حق را نمیشناسید) !؟
وای بر شما ! آیا شما ذلیلانی نبودید که خدا عزیزتان کرد ، و پس از آنکه به عزّت رسیدید، دست به عصیان و تجاوز زدید، و دیگران رابه ذلّت کشیدید !؟
وای برشما ! آیا شما ناتوانایی شکسته بال نبودید در روی زمین که پیوسته خائف از این بودید که مردم با کوچکترین وسیلهای شما را بربایند و نابودتان سازند، خدا شما را یاری کرد و نیرومندتان ساخت، و پس از آنکه به شما نصرت و نیرو داد، از درِ «استکبار » درآمدید و جبّاریّت و ستمگری آغاز نمودید ! ؟
پس وای بر شما از ذلّت روز جزا که چگونه خوارتان خواهد کرد و صغیر و پست و موهونتان خواهد ساخت !؟ »
« بِحَقٍّ اَقولُ لَکُمْ: لا تَکونوا کَالْمُنخُلِ یُخْرِجُ الدَّقیقَ الطَّیِّبَ وَ یُمْسِکُ النُّخالَةَ ؛ کَذلِکَ اَنْتُم تُخْرِجونَ الحِکْمَةَ مِنْ اَفْواهِکُمْ وَ یَبْقَی الْغِلُّ فی صُدورِکُمْ »:
« به حقّ و راستی به شما بگویم : مانند « غربال » نباشید که آنچه آرد لطیف و خوب است از خود بیرون میریزد، و آنچه که نُخاله نامطلوب است در خود نگه میدارد ؛ همچنین شما آنچه حکمت است از دهان خود، بیرون میریزید، و آنچه که خصلت زشت و رذیلت است، در سینهها و دلهای شما باقی میماند ! »
« بِحَقٍّ اَقولُ لَکُمْ: لا یَجتَمِعُ الْماءُ و النَّارُ فی اِناءٍ واحِدٍ، کَذلِکَ لا یَجْتَمِعُالْفِقهُ والعَمی فی قَلبٍ واحِدٍ » :
« به حقّ و راستی به شما بگویم : آب و آتش در یک ظرف با هم مجتمع نمیشوند. همچنین « فقه » (یعنی بینایی یافتن نسبت به حقایق دین) و «کوردلی» در یک قلب باهم جمع نمیشوند » .
« بِحَقٍّ اَقولُ لَکُمْ: اِنَّهُ لا یَکونُ مَطَرٌ بِغَیرِ سَحابٍ. کَذلِکَ لا یَکونُ عَمَلٌ فی مَرضاتِ الرَّبِّ اِلاّ بِقَلبٍ نَقِیٍّ »:
« به حقّ و راستی به شما بگویم : باران بدون ابر تحقق نمییابد. همچنین «عمل» خداپسند، جز از قلب پاک صادر نمیشود » . (1)
1) تحف العقول، قسمت « مواعظ المسیح ـ علیه السّلام ـ» از صفحه 378 تا صفحه 382 جملاتی به طور منتخب بدون رعایت ترتیب در تقدّم و تأخّر، نقل شد
الْحَذَر، الْحَذَر که از این گروه نباشیم !
رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود :
« رَأَیتُ لَیلَةً اُسْرِیَ بی قَوما تُقْرَضُ شِفاهُهُم بِمَقاریضَ مِنْ نارٍ ؛ کُلَّما قُرِضَتْ، رُدَّت. فَقُلتُ: یا جِبرئیلُ، مَنْ هؤلاءِ؟ فَقالَ: خُطَباءُ اُمّتِکَ ؛ کانوا یأمُرونَالنَّاسَ بِالْبِرِّ، وَ یَنسَوْنَ اَنْفُسَهُمْ، وَ هُمْ یَتلونَالْکِتابَ ؛ اَفَلا یَعْقِلونَ ! ؟ » : (1)
« شبی که مرا به « معراج » بردند، قومی را دیدم که لبهای آنها را با مقراضهای آتشین میبریدند ؛ همین که بریده میشد، دوباره به حال اول برمیگشت (و مجدّدا میبریدند).
از جبرئیل پرسیدم : اینها کیانند؟ گفت : خُطباء و واعظان امت تو هستند که مردم را امر به کارهای نیک میکردند ، و خود را فراموش مینمودند ! در حالی که آنان تلاوت قرآن میکنند ؛ آیا نمیاندیشند !؟ »
چه توبیخی کوبندهتر از این !؟
به راستی چه توبیخی کوبندهتر و تکان دهندهتر از این توبیخ خداوند حکیم میشود داشت که میفرماید :
اَتأمُرونَالنَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنسَونَ اَنفُسَکُم وَ اَنْتُمْ تَتلونَ الکِتابَ اَفَلا تَعقِلون » : (2)
« آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید، اما خودتان را فراموش مینمایید؟ با اینکه کتاب (آسمانی) را میخوانید، آیا نمیاندیشید ! ؟ »
طبیب حاذق باتجربه ، آن است که در مقام علاج مرض و دستورِ به کار بردن دارو، تمام جهات و شرایط خاصِّ جسمی و روحی بیمار را از لحاظ سنّ کودکی یا جوانی و پیری، ضعف و قوّت مزاج، و وضع منطقه زیست، و کیفیت تربیت خانوادگی و احیانا مقتضیات قانون وراثت، و بعضا مسائل مربوط به معاشرت را، در نظر بگیرد تا دستورات درمانیش با حفظ تعادل کلّ جهات در رفع مرض مؤثر شود.
وگر نه ممکن است دارویی مثلاً از یک بعد مشخّص در مزاج مریض اثر تسکینی یا فرضا بهسازی داشته باشد، ولی در عین حال از سایر ابعاد دارای اثر تخریبی یا حتی اهلاکی باشد.
و همچنین ممکن است دارویی در مزاج یک بیمار، اثر شفابخش از خود بگذارد ، ولی همین دارو در مزاج بیمار دیگری که به همین نوع از بیماری مبتلا است، بر اثر وضع خاصّ سنّی یا محیط زیست و جهات ویژه دیگر، تأثیر کاملاً مخالف بنماید.
درست به همین منوال است کار « واعظ » که طبیب معالج بیماریهای اخلاقی انسانها است.
او نیز باید در مقام « انذار » و « تبشیر » و ایجاد حال « خوف » و « رجاء » در دلها، با دقت تمام، مراقب حالات روحی افرادی که مورد وعظ او قرار میگیرند، باشد.
و هیچگاه از این نکته دقیق غافل نشود که در میان جمعیت و مجلس وعظ وی، هم بیمار حصبهای نشسته، و هم بیمار مالاریایی ! هم آدم مرعوب مأیوسِ از رحمت حق، وجود دارد ، و هم انسان مغرور مُنهمکِ در شهوات !
ولذا واعظ مسکین باید طوری نسخه و دستور درمان بدهد که هر دو بیماری « یأس » و « غرور » را از هر دو بیمار حاضر در مجلس مرتفع سازد، نه آنکه یکی را زنده کند و دیگری را بمیراند ! و نه اینکه احیانا هر دو را بمیراند ! واویلا اگر خود واعظ هم بیمار باشد ؛ که در این صورت، هم خود را میمیراند، و هم مردم را !
و غیرُ تَقیٍّ یأمرالنّاسَ بالتُّقی طبیبٌ یُداوی النّاسَ و هوَ علیلٌ
«قال امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام : اَلا اُخْبِرُکُمْ بِالفَقیهِ حَقّا؟ قالوا: بلی یا امیرَالمؤمنین. قال: مَن لَم یُقَنِّطِ النَّاسَ مِن رَحمَةِاللّهِ، وَ لَم یُؤَمِّنْهُم مِن عَذابِاللّهِ، وَ لَم یُرَخِّصْ لَهُم فی
مَعاصِیاللّه » : (1)
« از امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ منقول است که فرمود : آیا آگاهتان نسازم که فقیه حقیقی (یعنی دینشناس متدیّنپرور به معنای واقعی کلمه) کیست؟ گفتند : چرا یا امیرالمؤمنین (بفرمایید تا بشناسیم). فرمود : کسی است که نه مردم را مأیوس از رحمت خدا بسازد، و نه آنهارا مأمون و آسوده خاطر از عذاب خدا گرداند، و نه رخصت گستاخی در معاصی به آنان بدهد » .
و همان حضرت در مقام توبیخ بعضی کسان میفرماید :
« یُؤَمِّنُ النَّاسَ مِنَ العَظائِمِ، وَ یُهَوِّنُ کَبیرَ الجَرائِم » : (2)
« مردم را از عقوبات عظیم، آسودهخاطر میسازد ، و گناهان بزرگ را (در نظر آنان) آسان و سبک جلوه میدهد » .
بیانی از مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری در این باب
عالم عامل و زاهد کامل ، مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری ، از فقهای بزرگوار قرن سیزدهم بوده که بیش از فقاهت ، به عنوان «واعظ» شهرت دارد. از آن رو که خود عامل بود. و لذا کلامش از دل برمی خاست و بر دل مینشست.
در خلال یادداشت هایی که از آن بزرگوار ـ به خطّ خودش ـ بر جای مانده ، تذکرّات و هشدارهایی در این موضوع دیده میشود که بعضی از آنها را نقل میکنیم .
« بعد از ملاحظه کثرت مواعظ، و قلّت تأثیر و عدم رغبت مردم در مواعظِ مشتمله بر تخویفات ، بنابر این شده که کیفیت موعظه را تغییر بدهم ، موعظه بی تخویف ، و ترس ، موافق هوای دل مردم .
لکن موافق هوای دل ، موعظه نمیخواهد !
همه بی ملّتها (3)، موافق هوای دل ، یا قانون دولت ، یا رسوم و طریقهای که دارند ، رفتار میکنند.
لکن چون مردم ، معتقد (به) ملّتاند ، میخواهند موافق ملّت موعظه شود ، لکن بی تخویف و بی ترس! که به ایشان گفته شود : آنچه بخواهید ، گناه بکنید ، با خاطر جمع .
این چند کیفیت دارد :
یک کیفیت آن ، این است که میگویم :
معصیت خدا بکن، لکن به شرط اینکه روزیِ او را نخوری .
گناه بکن ، لکن در جایی که تو را نبینند .
نافرمانیِ او بکن. لکن وقتی که مأمور میآید تو را ببرد ، با او مرو .
می گوید: آنچه داری ، یک مرتبه همه را بگذار و برو ، بگو : نمیگذارم ،طلبی نداری ، مال خودم هستند !...».
در بخشی دیگر از یادداشتهای آن عالم ربّانی آمده است :
«در زیارت آن حضرت (حضرت امیرالمؤمین ـ علیه السلام ـ ) خواندهای :
کُنتَ اَوَّلَ القَومِ اِسلاما ، وَ اَقْدَمَهُمْ ایمانا ، وَ اَشَدَّهُم یقَینا ، وَ اَخْوَفَهُمْ لِلّهِ .
پس حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ، خوف او، از همه مردم بیشتر بوده. چه شده که خوف تو ، از همه کمتر است ، اگر باشد ؟! و الّا به تأمّل در حالت خودت ، و انصاف ، میدانی که در هیچ چیز ، خوفی از او نکردهای .
ای بی انصاف !
چه گناهی از گناهانی که محلّ احتیاج و ابتلاء تو شدند ، و خوف خلقی و عیب مردم در آن نبوده ، از خوف خدا ترک نمودهای ؟
چه عبادتی از عبادات الهیه ، به حقیقت آن ، به جا آوردهای ؟
از عمود همه ـ که این نماز است ـ دو رکعت به دست داری ؟
تمام عمر گذشت ، هنوز بی نیازی !
خیال میکنی زیارت یا حج یا تعزیه یا عمل دیگر،بینماز،مقبول میشوند؟».
مرحوم شوشتری در بخشی دیگر از یادداشتهای خود ، مینویسد :
« هر یک که نشستهاید ، میگوید : دخلی به من ندارد . هرچه میخواهد برای دیگران بگوید، بگوید .
نه والله ! نه چنین است . دخلی به جان هر یک یک ، و به رفتار و کردار و به اموال و به بُز شما و به گاو و گله ، بلکه به حرکات و سکنات و حرف زدنهای یومیّه ، از همه بابت دارد .
میگویم: در دلت باید چه باشد و چه نباشد!به زبان: چه بگو چه مگو!به گوش : چه بشنو، چه نشنو!به دست: چه بگیر، چه مگیر!به پا:کجا برو، کجا نرو !
بعضی از بیدینهای حالا ، شاید در دل حرفی میگویند . ذهن کثیف ایشان از این حرف خورده ، میگویند : « به گور سیاه که کار به همه چیز ما داشته باشی » .
میگویم : بلی والله ! به گور سیاه شما کار دارم . همه کارهایم به شما،
حکایت گور سیاه است . خیال مکن گور سیاه ، مَثَل است یا حرف است .
همه واهمهام بر شما از گور سیاه است . همه موعظهام برای گور سیاه است. جانسوز شما هستم . از بابت گور سیاه میترسم بر شما .
میترسم بر همه ما ، وقت داخل شدن گور سیاه ، از چند بابت سیاه باشد : تاریکی قبر ، تاریکی لحد ، تاریکی وحشت ، تاریکی عمل » .(1)
علاج از طریق « رجاء » انحصار به دو مورد مخصوص دارد !
آری باید توجّه داشت که ذکر اسباب « رجاء » و تکیهکردن بر روی آیات و اخبار امیدبخش، در مورد دو کس صحیح و بلکه تنها راه علاج است :
یکی آن آدمی که براثر جهالت و غفلت، دورانی از عمر عزیز گرانقدر خود را به لهو و لعب گذرانیده ، و انواع قذارات از انحاء معاصی بر صفحه جانش نشسته، و جدّا محروم از سعادت ارتباط با خدا گردیده است ؛ ولی اکنون از آن همه کجرویها پشیمان گشته و آماده « توبه » و رو به خدا آوردن است.
اما این بیچاره بینوا، نظر به گذشته آلوده عمرش، خود را همچون غریقِ آب از سر گذشته میبیند، و کابوس وحشتناک « یأس » از رحمت حق برروحش سایه افکنده، و راهی برای تخلّص خویشتن نمییابد ؛ تا آنجا که عبادت و استغفار را هم مفید به حال نمیداند، و از این جهت دست از اعمال عبادی کشیده ، و در یک حالت بحرانی جانکاه به سر میبرد، و از غُصّه و غم به خود میپیچد.
درباره چنین شخصی، بحث « امید » به میان آوردن، و آیات و اخبار « رجاء » خواندن، مانند نسیم روحافزایی است که بر یک گرمازده در بیابان افتادهای بوزد ! و چون آب سرد گوارایی است که بر لب عطشان دلسوختهای برسد؛ زندهاش میکند و جان در کالبد بیجانش میدَمَد !
آری، بخـوان برگوش آدم مأیوس از رحمت حقّ، نغمه آسمانی قرآن را که : قُلْ یا عبادی الَّذین اَسرفوا علی اَنفُسِهم لا تَقْنَطوا مِن رَحمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ یَغفِرُ الذُنوبَ جمیعا اِنَّهُ هو الغفور الرَّحیم : (2)
« (هان ای پیامبر رحمت من) بگو به آن دسته از بندگانِ گنهکارِ بیپناه من که به خود ستم کرده و در لجنزار گناهان فرو رفتهاند، از رحمت من مأیوس نباشند و رو به من آورند که دست عنایتم برای نجاتشان آماده است ».
این نغمه رحمت و آوای محبّت، دل مرده او را زنده میکند و جان افسردهاش را شاداب میسازد.
این ، یک مورد از دو مورد علاج با داروی « رجاء ».
و اما مورد دوم، آن کسی است که از شدّت خوف و ترس از خدا، راه اعتدال از دست داده ، و در عبادت و اعراض از دنیا به حد افراط افتاده ، و خود و افراد خانوادهاش را به مضیقه و دشواری زندگی انداخته است !
آری، این نیز احتیاج به درمان دارد تابه حد اعتدال برگردد. و راه علاج او نیز ایجاد حال « رجاء » در دل، و تقویت روح « امید » است که خدا میفرماید :
یُریدُ اللّه بکُمُ الْیُسرَ و لا یُریدُ بِکُمُ العُسر : (1)
« خداوند، آسانیکار و راحتی شما را میخواهد ؛ نه دشواری کار و سختگیری بر شما را » .
و رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ میفرماید :
« یا علیّ، اِنَّ هذَا الدّینَ مَتینٌ ؛ فَأَوغِلْ فیه برِفْقٍ، ولا تُبَغِّضْ اِلی نَفسِکَ عِبادَةَ رَبِّکَ، فانَّ المُنْبَتَّ ـ یعنی المُفرِط ـ لا ظَهرا اَبْقَی ولا اَرضا قَطَعَ » : (2)
« ای علی ، این دین (اسلام)، متین است (براساس حکمت و فطرت معتدل انسانی استوار است)، و لذا با رفق و مدارای تمام در آن حرکت کن ! و (با سختگیری برخود) چنان مکن که عبادت خدایت در نظرت تنفّرآور گردد (نفس تو احساس ثقل و سنگینی نموده واز آن بگریزد) !
چه آنکه یک اسب سوار در حال سفر که بیش از حدّ متعارف فشار بر مرکب و خویش آورده، و راه دو منزل یکی کند، (در اثر این تندروی بیجا) نه راه را به پایان میرساند، و نه مرکبی سالم برای خود باقی میگذارد ! ».
آری، آیات و اخبار « رجاء » درباره این دو کس، بسیار مؤثر و احیانا تنها راه علاج است.اما مردم بیپروای از خدا ، و بیاعتنا به حساب روز جزا، مستِ باده شهوات و فرورفته در بحر لذّات که روز به روز هم بر محرّکات هوس در زندگیشان افزوده میشود ، و آتش اشتیاق و التهابشان را به لذّت طلبی و بهرهگیری از دنیا، تند و تیزتر میسازد ، و بر سستی و بیمبالاتیشان نسبت به فرامین خدا و اولیاء خدا میافزاید، در نتیجه، نه نسبت به گذشته اعمالشان ندامتی دارند ، و نه در جهت آینده عمرشان تصمیم بازگشتی ! !
و اگر گهگاهی سخن از مرگ و قیامتی هم بشنوند، آرزو میکنند آنجا هم مورد لطف و عنایت قرار گیرند، دست نوازشی بر سرشان کشیده شود ، و
رحمت عامّی شامل حالشان گردد تا بکلی خیالشان راحت شود، و با خاطری آسوده و آرام در گرداب شهوات خود فرو روند !
حال، بیا و در مجامع و محافل اینچنین مردم افسارگسیخته و لجام دریده بیپروا، آیات رحمت و مغفرت بخوان، و بشارت جنّت و رضوان بده که خدای مهربان فرموده :
«قُل یا عِبادی الّذینَ اَسرَفوا عَلی اَنفُسِهِمْ لاتَقْنَطوا مِنْ رَحمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنوبَ جمیعا » : (1)
« هان ای بندگان گنهکار من، مترسید و از رحمت من مأیوس نگردید که خداوند غفور رحیم تمام گناهان شمارا میبخشد و وارد جنّت و رضوانتان میسازد » !
طبیعی است که این ندا، آنچنان را آنچنانتر میکند ؛ و اگر نگرانیِ اندکی هم برای پس ازمرگ وقیامت داشتند،ازدلشان برمیدارد؛خنده مستانهای میزنند که بنازم به این خدا ! چه خدای مهربانی ! قربان چنین خدایی ! چگونه بندگان نادان خود را به نادانیشان نمیگیرد، و آزادی و حرّیّت تامّ و تمام به انسان میدهد ! در این دنیا که سرمست باده و ساده و شهوتیم ، در آن دنیا هم به کرم مولی مشمول عفو و رحمت و مغفرتیم! ! وسرانجام،میافتند در وادی عصیان و طغیان ،و شتابان میروند رو به جهنّم و نیران! اینجااست که داروی آسمانی قرآن، بدون تشخیص مرض،به خورد مریض داده میشود ، و آن بینوا را از پا در میآورد! و نُنَزِّلُ مِنَ الْقرآنِ ما هو شِفاءٌ وَ رَحمَةٌ لِلمؤمنینَ ولا یَزیدُ الظّالِمینَ اِلّا خسارا : (2)
« ما، قرآنی را نازل میکنیم که برای مؤمنان، مایه شفا و رحمت است ؛ ولی درباره ستمگران، جز زیان و خسران، چیزی برآنان نمیافزاید ».
آری، وسیله درمان تمام دردها در قرآن است ، اما طبیب حاذق میخواهد که اول تشخیص مرض داده ، و آنگاه از این نسخه آسمانی، داروی مرض را مناسب با طبع مریض استنباط کرده و به مرحله علاج بگذارد. وگرنه، آدمِ نادانِ بیخبر از شرایط بیماری و درمان، شیره و عسل به بیمار حصبهدار میخوراند و فورا خفهاش میسازد ! به فرموده یکی از اندیشمندان : « وظیفه مربّیان اجتماعی راستی دقیق است. اینها باید اول و آخر گلّه را با هم حرکت دهند ؛ یعنی رعایت حال تمام طبقات و وضعیّت گذشته و حاضر و آینده کنند ، به طوری در حدّ اعتدال دستور بدهند که غافلان از خواب بیدار شوند ، و زیرکان دچار وحشت نگردند ».
غالب مردم که به حدّ رشد و بلوغ عقلی نرسیدهاند، از شنیدن و خواندن مطالب جدّی مربوط به زندگی که دارای نظم و حساب و قانون است، و تنها راه تحصیل صلاح و سعادت انسان است، میگریزند ؛ و همچون کودکان، از برخورد با آنگونه امور، احساس خستگی و ملالت میکنند.
اما برای شنیدن و خواندن افسانهها و انحاء سرگرمیها و دستورالعملهای ساده و بیزحمت، و در عین حال امیدآفرین و خیالانگیز، اشتیاق و رغبت بسیار، از خود نشان میدهند ، و با چهره باز و روح شاداب، آنها را میپذیرند.
از باب مثل : در مقام به دست آوردن مال و ثروت، دوست دارند داستان و قصّهای بخوانند و بشنوند که : فلان بینوا ـ مثلاً ـ بر حسب اتّفاق، ماهی گندیدهای به دستش رسید ، و آنرا به خانه آورد تا قوت و غذای خویش و عائلهاش قرار دهد. همینکه شکم آن حیوان را پاره کرد، دانههای برلیان از درون آن ظاهر شد، و از این راه آن بینوا به نوا رسید، و صاحب ثروت سرشار و اموال فراوان گردید.
یا برای عالم و دانشمند شدن بشنوند و بخوانند که : فلان آدم بیسواد در خواب دید آقایی یک فنجان شیر به او داد ، و وقتی که از خواب برخاست، دید عالم به تمام علوم زمان خود شده است ! و به قول معروف : « اَمسی کُردیّا و اَصبَحَ عَرَبیّا ».
آنگاه اینان نیز آرزو میکنند که چنین اتفاق خارقالعادهای هم برای آنان پیش آید، تا بی هرگونه زحمتی به ثروت سرشار و علم بیپایان نائل شوند !
ولی راغب نیستند کتابهای علمی و فنی خاصّی را که در موضوع کسب و تجارت و ارائه راه تحصیل مال و ثروت تدوین شده، و یا طرق تحصیل علوم و دانشها را بهگونهای منظّم و حساب شده نشان داده است، دقیقا مورد بحث و درس و عمل قرار بدهند، تا با سعی و تلاش جسمی و روحی مداوم ـ که نظام عادلانه عالم آفرینش بر آن استوار گردیده است ـ به هدف برسند.
و البته طبیعی است که اینچنین مردم، با داشتن آنچنان روح خیالباف تنآسا و راحتطلب، به جایی نمیرسند، و کمترین پیشرفتی در مدارج عالیه علم و صنعت در جهان نصیبشان نمیگردد.
چه آنکه « علم » یعنی پیبردن به قواعد و انحاء مقرّرات و دقائق حساب شده در سرشت و طبیعت موجودات ؛ و « صنعت » یعنی به کار بستن آن قواعد در
مقام « عمل » و پیاده کردن آنها روی موادّ طبیعی با محاسبات دقیق و مناسب با هدفهای زندگی.
و بدیهی است که مردم افسانهگرا که میخواهند همه چیز را با آرزوهای رؤیایی خود بدست آورند، و پای بند به هیچ قانون و حسابی نمیباشند، طبعا نه تن به زحمت تحصیل علم به قواعد عالم میدهند ، و نه رنجِ به کار بستن آنها را متحمل میشوند.
از نظر دین و دینداری نیز اکثر مردم به همین منوالند ؛ دلشان میخواهد، دین و مسائل دینی طوری بیان شود که تولید زحمت و مشقّتی برای آنان ننماید ؛ و دگرگونی جدّی چهره زندگی آزاد و عادی آنها به وجود نیاورد !
و « خدا » اینگونه معرفی گردد که در عین داشتن دستورات واجب و حرام، و بیم دادن از عذابهای شدید روز حساب برای گنهکاران، مع الوصف اهمّیّت زیادی به احکام و تهدیدهای خود نمیدهد ، و متخلّفین و قانونشکنان را با تمام آلودگیها و جنایت و خیانتها که دارند، به اندک بهانهای مورد عفو وگذشت و نوازش قرار داده و آنها را همدوش با اطاعتکاران و پرهیزکاران، به درجات عالیه جنّات نعیم و فردوس برین نایل میگرداند !
در صورتی که دین حقیقی که از جانب خداوند حکیم به عنوان برنامه اصلاح و تربیت انسان به وسیله پیامبران عظام ـ علیهمالسلام ـ ابلاغ شده است « اسلام » است، اِنَّ الدّینَ عِندَ اللّه الاسلام . (1)و « اسلام » به معنای واقعی کلمهاش یعنی تسلیم شدن انسان به قوانین و مقررات الهی ؛ چنانکه امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـمیفرماید :
« السلامُ هوالتّسلیم » . (2)
و این هم منشور مؤکّد آسمانی قرآن است که :
فلا وَ رَبِّکَ لا یؤمنونَ حتّی یُحَکِّموکَ فیما شَجَرَ بَینَهُم ثُمَّ لا یَجِدوا فی اَنْفُسِهِم حَرَجا مِمّا قَضَیتَ و یُسَلِّموا تسلیما : (3)
« نه، به پروردگارت سوگند، آنها مؤمن نخواهند بود مگر اینکه تو را در اختلافات خود به داوری بپذیرند، و سپس (حتی) در باطن خویش از داوری تو احساس دلتنگی ننمایند و کاملاً تسلیم باشند » .
مقرّرات دینی، همان است که در قرآن کریم از آن تعبیر به « حدود خدا » شده و متخلّف از آن، محکوم به عذاب جهنّم گردیده است که میفرماید :
تِلکَ حدود اللّه... وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ و رسولَهُ و یتعَدَّ حدودَهُ یُدخِلْهُ نارا خالدا فیها و لَهُ عَذابٌ مهینٌ : (1)
«اینها مرزهای الهی است، و هر کس نافرمانی خدا و رسولش کرده ، و از مرزهای او تجاوز نماید، او را در آتشی وارد میکند که جاودانه در آن بماند ، و برای او عذابی اهانتآمیز خواهد بود » .
خداوند، نسبت به احکام دین خود « غیور » است !
در احادیث آمده است که احکام الهی نوامیس حضرت حقّند و خدا نسبت به نوامیس خود « غیور » است، و به خاطر غیرتش کارهای زشت را تحریم کرده است :
« اِنَّ اللّه غَیورٌ یُحِبُّ کُلَّ غَیورٍ. وَ مِنْ غَیرَتِهِ حرَّمَ الْفَواحِشَ ظاهِرَها و باطِنَها » : (2)
از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ منقول است که : « خداوند غیرتمند است و هر غیرتمندی را دوست میدارد. و از غیرت او است که کارهای زشت را ـ اعمّ از آشکار و نهان ـ حرام کرده است » .
و رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ میفرماید :
« اَلا وَ اِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْحَرامَ، وَ حَدَّ الُحدودَ ؛ وَ ما اَحَدٌ اَغْیَرُ مِنَ اللّهِ ؛ وَ مِنْ غَیرَتِهِ حَرَّمَ الْفواحِشَ » : (3)
« توجّه ! که خداوند، تحریم حرام و تحدید حدود نموده است ؛ و احدی غیرتمندتر از خدا نیست، و از غیرت او است که کارهای زشت را حرام کرده است » .
از وجدان خود داوری بخواهید
حضرت عدل حکیم برای اثبات قطعیت قانون « عدل » و « حساب » روز جزا، با بیان توبیخآمیز، انسانهای سلیمالوجدان را به داوری میطلبد که :
اَمْ نَجْعَلُالَّذینَ آمنوا وَ عَمِلواالصَّالِحات کالمُفْسدینَ فی الاَرضِ اَمْ نَجعَلُالْمُتَّقین کالفُجَّار : (1)
« آیا ممکن است کسانی را که ایمان آوردهاند، و عمل صالح انجام دادهاند، همچون مفسدان در زمین قرار دهیم ! ؟ آیا ممکن است پرهیزگاران را همانند فاجران به حساب آوریم ! ؟ » .
« اَم حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحوا السَّیِّئاتِ اَن نَجْعَلَهُم کَالَّذینَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصَّالحاتِ سَواءً مَحیاهُمْ و مَماتُهُم ساءَ ما یَحکُمونَ » : (2)
« آیا کسانی که مرتکب سیّئات شدند، گمان کردند که ما آنها را همچون کسانی که ایمان آوردهاند، و عمل صالح انجام دادهاند، قرار میدهیم که حیات و مرگشان یکسان باشد ! ؟ چه بد داوری میکنند ! » .
و نیز برنامه حتمی خود را در روز جزا چنین ارائه میفرماید :
« وَ نَضَعُ الْمَوازینَ القِسطَ لِیَومِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئا وَ اِنْ کانَ مِثقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَردَلٍ اَتَینا بِها وَ کَفَی بِنا حاسِبینَ » : (3)
« ترازوهای « عدل » را در روز قیامت نصب میکنیم و لذا به هیچ کس کمترین ستمی نمیشود ؛ و اگر به قدر سنگینی یک دانه خردل (از عمل نیک و بدی) باشد، آن را حاضر میکنیم. و کافی است که حسابرس (در روز جزا) ما باشیم » .
« یا بُنَیَّ اِنَّها اِن تَکُ مِثقالَ حَبَّةٍ مِن خَردَلٍ فَتَکُن فی صَخرَةٍ اَو فیالسَّمواتِ اَو فیالاَرضِ یَأْتِ بِها اللّهُ اِنَّ اللّهَ لَطیفٌ خَبیرٌ » : (4)
«لقمان حکیم به پسرش میگفت : « پسرم ! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (از عمل نیک یا بد) باشد، و در دل سنگی یا درگوشهای از آسمانها یا در زمین قرار گیرد، خداوند آن را(در روز جزا برای حساب) میآورد؛ چه آنکه خداوند دقیق وآگاهاست ». « فَمَنْ یَعْمَلْ مِثقالَ ذَرَّةٍ خَیرا یَرَهُ وَ مَن یَعمَلْ مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّا یَرَهُ » : (5)
« هر کس به قدر سنگینیِ ذرّهای کار نیک انجام دهد، آن را (در روز جزا) میبیند ؛ و هرکس به قدر سنگینی ذرّهای کار بد انجام دهد، آن را میبیند » .
بنابراین، برداشت و تصّور غالب مردم از « دین » و توقّع و انتظار آنان از بیانکنندگان مسائل دینی، غیر آن حقیقتی است که قرآن کریم و لسان معصومین ـ علیهمالسلامـ آن را نشان میدهند !
و لذا « واعظ » صادق مخلص نیز باید « دین » را آنچنان که هست و خدا طالب است، بیان کند ؛ نه آنگونه که مردم میخواهند ـ و در حقیقت خلاف مصلحت آنان است ـ توجیه نماید !
طبیب اگر موافق با میل و دلبخواه بیمار عمل کرده و دستور دوا و غذا بدهد، طبیعی است که درد و مرض را بدتر ، و بیمار را به مرگ و فنا نزدیکتر خواهد کرد !
در این زمینه، این بیان از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ چه زیبا و بجا افتاده است که :
« یا عباداللّه ! اَنتم کَالمَرْضی، وَ رَبُّ الْعالَمینَ کَالطَّبیب. فَصلاحُ الْمَرضی فیما یَعْلَمُهُ الطَّبیبُ وَ تَدبیرُهُ بِهِ، لا فیما یَشْتَهیهِ الْمَریضُ و یَقْتَرِحُهُ. اَلا فَسَلِّموا لِلّهِ اَمرَهُ، تَکونوا مِنَ الْفائِزینَ » : (1)
« ای بندگان خدا ! شما همچون بیمارانید، و پروردگار جهان مانند طبیب . بدیهی است که خیر و صلاح بیماران در چیزی است که طبیب میداند، و برآن اساس علاج مرض میکند، نه در آن چیزی که بیمار به آن رغبت دارد، و بیحساب به آن ابراز تمایل مینماید. هان ! پس تسلیم امر خدا باشید، تا در صف رستگاران درآئید » .
البته مردمی که طبعا راحت طلبند و جوّ تربیتشان نیز آنگونه بوده است که از « دین » جز یک سلسله مطالب سرگرمکننده و دستورات سطحیِ هموارکننده راه معصیت، تلقی دیگری نداشتهاند، طبیعی است که دل به شنیدن سخنان جدی که فشار « مسئولیت » و « حساب » و « عمل » بر دوششان میگذارد، نمیدهند.
اما این، وظیفه « واعظان » و ناصحان مشفق است که بر روی افکار همین نوع از مردم، مصرّانه پافشاری کنند تا حقایق اصیل دین در مغزشان راسخ گشته و ناچار تن به نظم و حساب بدهند، و جدّا تسلیم مقررات الهی که معنای واقعی « اسلام » است بشوند، و واقعا « مُسْلِمْ » باشند.
این ، انتظاری است که خدا و پیامبران خدا از مبلّغین رسالات خدا دارند.
آخر، نه مگر غرض اصلی از « بعثت »، تزکیه ارواح مردم و پاک کردن اخلاق و رفتار آدمیان از زشتیها و تعلیم حکمت است، چنانکه قرآن کریم میفرماید :
1) مجموعه ورّام، ج 2، ص 117
« هوَ الَّذی بَعَثَ فی الاُمّیّین رسولاً مِنهُم یَتلو عَلَیهِم آیاتِهِ و یُزَکّیهِم و یُعَلِّمُهُمُ الکتاب والحِکمَةَ و اِن کانوا مِنْ قَبلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ » : (1)
« او کسی است که در میان درس نخواندهها ، رسولی از خودشان برانگیخت تا آیاتش را بر آنها بخواند، و آنها را از هرگونه پلیدی پاک کند، و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد ؛ و براستی که آنان پیش از آن هرآینه درگمراهی آشکاری بودند » .
مبلّغین مخلص، دراین راه از احدی نباید ترس و هراس احساس نمایند، و خشم و رضایی جز خشم و رضای خدا را به حساب آورند، چه آنکه :
« الَّذین یُبَلِّغونَ رسالاتِ اللّه وَ یَخشَونَهُ و لا یخشَونَ اَحَدا الَّااللّه و کَفی بِاللّه حَسیبا » :
« (پیامبران پیشین ) کسانی بودند که تبلیغ رسالتهای الهی مینمودند، و (تنها) از او میترسیدند، و از احدی جز خدا خوف و هراسی نداشتند . و همین بس که خدا حسابگر اعمال آنها است » .
آری، این نکته را هم باید توجّه داشت که جدّی گرفتن مسائل دین، و ایجاد فکر مسئولیّت در روح مردم، و الزام آنان به رعایت نظم و حساب و « عمل »، بدان معنا نیست که دین بهصورت یک سلسله دستورات دست و پاگیر و مزاحم معرفی گردد، بهگونهای که مردم، به « دین » بدبین شوند، و یکباره از آن بِرَمند، و آن را مخالف با زندگی و یا مباین با پیشرفت زندگی بشناسند ! در صورتی که خداوند حکیم میفرماید :
« ما جَعَلَ عَلَیکُم فِی الدّینِ مِنْ حَرَجٍ » : (2)
« خدا، کار سنگین و تکلیف شاقّی در دین بر شما مقرر نکرده است » .
« یُریدُ اللّهُ بِکُمُ الیُسرَ وَ لا یُریدُ بِکُمُ الْعُسرَ » : (3)
« خداوند، آسانیِ کار و راحتیِ شما را میخواهد ؛ نه دشواریِ کار و سختگیری بر شما را » .
« یُریدُ اللّهُ اَنْ یُخَفِّفَ عنکُم وَ خُلِقَ الاِنسانُ ضعیفا » : (4)
« خدا میخواهد کار را بر شما سبک کند، و انسان، ضعیف آفریده شده است » .
« عن ابی جعفر ـ علیهالسّلام ـ قال: قال رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ: اِنِّ هذا الدّینَ متینٌ. فَاَوغِلوا فیه بِرِفْقٍ، ولا تُکرِهوا عبادَةَ اللّهِ اِلی عِبادِاللّهِ ؛ فَتکونوا کَالرّاکِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذی لا سَفَرا قَطَعَ، و لا ظَهرا اَبْقی » : (1)
«ازامام باقر ـ علیهالسّلام ـ منقولاست که رسول خدا ـ صلّیاللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود : حقیقت آنکه این دین، آیینی است متین و موافق با حکمت ! و لذا لازم است که دستورات آن را با رفق و مدارا به کار بندید، و کاری مکنید که عبادت خدا در نظر بندگان خدا ، ناخوش آید و ناپسند تلقی گردد، و سرانجام مانند اسب سوار تندروی بشوید که در حال سفر، دو منزل یکی برود، و نتیجتا نه سفر را به پایان برساند ، و نه مرکبی برای خویش باقی گذارد » .
« قال امیرالمؤمنین ـ علیهالسلام ـ : اَلا اُخبِرکُم بِالفَقیهِ حَقّا؟ قالوا : بلی یا امیرالمؤمنین. قال: مَن لَم یُقَنّطِ النّاسَ مِن رحمةِ اللّهِ، وَ لَم یُؤمِّنْهُمْ مِن عَذابِاللّهِ، وَ لَم یُرَخِّصْ لَهُم فی مَعاصیِ اللّهِ » : (2)
« امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ فرمود : آیا شما را از علائم یک فقیه بحقّ (عارف به حقایق دین، و آشنا به رموز تربیت انسان) آگاه نسازم؟ گفتند : چرا یا امیرالمؤمنین! فرمود : آن کسی که مردم را (با بیم دادنهای خارج از حدّ اعتدال) از رحمت خدا مأیوس نگرداند، و (با نوید و بشارتهای نابجا) از عذاب خدا ایمن و آسوده خاطر نسازد، و (با سخنان غرورانگیز) راه گستاخی در معصیت خدا را برای آنان هموار ننماید » .
علمای فنّ تربیت، دل انسان را تشبیه به قلعهای میکنند، و شیطان را به دشمنی خونخوار که میخواهد داخل آن قلعه گشته، آن را تحت سلطه خود درآورد . (3)
و لذا طبیعی است که پاسداران قلعه، باید در وهله اول به تمام راهها و دروازههای قلعه آشنا باشند ، تا بتوانند آنها را تحت مراقبت کامل قرار داده و از ورود دشمن جلوگیری نمایند.
اما دروازههای « دل »، همان صفات و ملکات خُلقیّه است که براثر عوامل
گوناگون از « سرشت » و « وراثت » و « جوّ تربیت » در وجود انسان پدید آمده و حاکم بر روح، و « شاکله » (1)قلب میگردند و « ذات الصّدور » (2)میشوند !
حال، آن صفات اگر صفات زشت و اخلاق رذیله باشد، دروازههایی از دل به روی شیطان گشوده میگردد، و قهرا « قلعه جان » به تصرّف شیطان و اتباع وی در مـیآید، و آنچنان میشود که امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ میفرماید :
« فَباضَ و فَرَّخَ فی صُدورهِم، و دَبَّ و دَرَجَ فی حُجورِهِم ؛ فَنَظَرَ بِاَعْیُنِهِم، و نَطَقَ بِاَلْسِنَتِهِمْ، فَرَکِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ، و زَیَّنَ لَهُمُالْخَطَلَ » : (3)
« (شیطان) در سینه آنان تخم شقاوت گذارده و جوجه برآورده است ؛ تدریجا و آهسته و آرام به دامن آنها غلطیده، و با آنان آمیزش مداوم داشته است (و آنها چنان با شیطان در آمیخته و هم افق گشتهاند) که شیطان با چشم آنها میبیند، و با زبان آنها سخن میگوید (یعنی چشم و زبانشان مستقیما به استخدام شیطان درآمده، و آن دیو پلید از مجرای چشم و زبان آنان مقاصد شوم خود را به منصّه بروز و ظهور میرساند). در نتیجه، آنها را برمرکب لغزش و گناه سوار کرده، و گفتار فاسد و تباه را در نظرشان زینت داده است » .
و لذا بر « واعظ » که مسئولیت پاسداری قلعه دلها را به عهده گرفته است، لازم است آن « صفات خبیثه » را که راههای نفوذ ابلیس پلید است، بشناسد تا با تدبیر حَسَن به جلوگیری از نفوذ وی و یا بستن آن طرق بپردازد !
بنابراین، تناسب بحث ایجاب میکند که به یک قسمت از آن راهها که شناختن آن مورد نیاز همگان است، اشارهای بشود. بدان امید که فضل عمیم حضرت حقّ شامل حال گردیده، و نیروی مقاومت در برابر وسوسههای ابلیسی ـ که همان فضیلت عالیه « تقوی » است ـ به دلها افاضه شود ! اِلهنا آمین بِحُرمَةِ حَبیبِکَ محمّدٍ و آله الطّاهرین صَلواتُک عَلیه و عَلَیهم اَجمَعین .
1) اقتباس از آیه 84 سوره اِسراء است : « قُل کُلٌّ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ » : « بگو هر کسی طبق خُلق و خوی خود عمل میکند.»
2) اقتباس از قـرآن کریم است که در مواضع عدیده آمده است. از جمله در سوره آل عمران، آیه 119 : « اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ » : « خداوند از اسرار درون سینهها آگاه است .»
3) نهجالبلاغه فیض الاسلام، خطبه 7
یکی از راههای بسیار وسیع نفوذ شیطان در دل آدمی، علاقه قلبی انسان به دنیا و آرایش دنیا است !
در زمینه « دنیا » و نکوهش آن ـ چنانکه میدانیم ـ گفتهها بسیار و نوشتهها فراوان است ؛ و لذا به تفصیل سخن نیازی نیست . (1)
تنها مطلبی که شاید تذکر آن در اینجا خالی از فایده نباشد این است که باید دانست معیار و میزان برای « اهل دنیا » بودن انسان که راه نفوذ شیطان است، داشتن مال و منال و جاه و مقام نیست ! بلکه مناط تعلق و دلبستگی به شئون دنیوی است !
چه بسا آدمی که دارای « مال » و « جاه » هست، اما دلبسته به آن نیست ؛ آنچنانکه بود و نبودش در نظر وی یکسان است ! نه برای داشتنش خوشحال میشود و نه به خاطر از دست دادنش غمگین ؛ که قرآن کریم میفرماید:
لِکَیلا تَأْسَوا عَلی مافاتَکُم ولا تَفرَحوا بِما آتاکُمْ : (2)
« تا به خاطر آنچه که از دست دادهاید غمگین نشوید، و به آنچه که خدا به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید » .
هر چند اینچنین آدم، بسیار نادرالوجود است، و به فرموده قرآن حکیم :
و قَلیلٌ ماهُمْ ! (3)
و چه بسا آدمی که تهیدست از مال و جاه است، ولی قلب او ، پُر از حبّ و علاقه به دنیا، و دلداده به شئون دنیا است ؛ تا آنجا که آرزوی رسیدن به مال و جاه و مطالب دیگر، آرامش روح را از وی سلب کرده ، و روز و شب به راههای نیل به آن میاندیشد، و همواره از پی آن میدود، منتهی به آن نمیرسد ! !
دیگر آنکه باید دانست، دنیا و مظاهر آن، منحصر به پول و خانه و باغ و بستان و مرکب و مسند و حاجب و دربان نیست، بلکه ای بسا منبر و محراب و صفهای ممتدّ جماعت و انبوه جمعیّت پای وعظ و سخن نیز، آنچنان جنبه
نفسانی ریشهدار عمیقی پیدا کند که هیچیک از سایر شئون دنیوی، در ایجاد علاقه قلبی و وابسته ساختن دل، به پای آن نرسد، و در عین حال آن بینوا خود را یک زاهد مُعرِض از دنیاو مستغرق در حبّ خدا بپندارد و داخل در زمره کسانی گردد که خدا میفرماید :
قُل هَل نُنَبِّئُکُمْ بِالاَخسَرینَ اَعمالاً الّذینَ ضَلَّ سَعیُهُمْ فِی الحَیوةِ الدُّنیا و هُم یَحسَبونَ اَنَّهُم یُحسِنونَ صُنعا : (1)
« بگو : آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین مردم کیانند؟ آنها که سعی و تلاششان در زندگی دنیا به گمراهی افتاده است، و با این حال گمان میکنند کار نیک انجام میدهند » !
ولی آنچه که مایه خوشوقتی است این است که طریق شناسایی روحِ عمل ، و تمیزدادن « خدا » از « هوی »، برای انسانهای حق طلب، بسیار ساده است !
و آن بدین گونه است که من ـ از باب مثال ـ درباره خویشتن بیندیشم، و در حالات روحی خود تأمل کنم که : آیا اگر بشنوم ـ مثلاً ـ عالم یا واعظ دیگری در همان شهر و محلی که من در آنجا به زعم خویش اشتغال به خدمت دینی دارم، به عرصه ظهور رسیده، و در مقام ارشاد و هدایت مردم برآمده است ؛ سبک و اسلوب کارش به مراتب بهتر از راه و رسم من، و تأثیر کلامش شدیدتر و عمیقتر از تأثیر کلام من، و نتیجتا برای اسلام و مسلمین نافعتر، و در میان مردم محبوبتر از من است....
آیا من از شنیدن این جریان، ناراحت و افسرده دل میشوم، و از شدت خشم به خودم میپیچم، و دود از نهادم برمیخیزد، و جدا در مقام نفی و دفع او برمیآیم ؟ !
یا آنکه خیر، بسیار خوشحال و مسرور میگردم، و از صمیم جان به تجلیل و تکریم و مدح و ثنای آن عالم میپردازم ؛ چه آنکه مطلوب خود را که هدایت مردم است و بیان حقایق دین، به دست او تأمین شده مییابم ؟ !
از باب مثال، اگر کسی یگانه فرزند محبوبش به چاه افتاد، و پدر با عجله و اضطراب تمام برای نجات او دوید، اما خود را عاجز از کار دید و سخت مضطرّ و مستأصل شد ؛ در این موقع کسی رسید و با وسیلهای که داشت، دست به کار شد، و آن عزیزِ به چاه افتاده در معرض هلاک را از چاه بیرون آورد و تحویل پدر داد...
حال، آیا آن پدر از این عمل که به واسطه آن، بدون تحمل رنج و تعب، به
1) سوره کهف، آیه 103و104
هدف رسیده، و فرزند خویش را به سلامت دریافته است، خوشحال میشود، و از آن مرد فداکار اظهار تشکر میکند؟ یا خیر، از این خدمت، تأثّر خاطر پیدا کرده و از اینکه چرا به کار من دخالت کرده و بازار مرا شکسته است ، از وی اظهار تنفر مینماید ؟ !
تردیدی نیست در اینکه آن پدر مهربان شدیدا مسرور میگردد، و خود را موظّف به تقدیر و تشکر از آن مرد خدمتگزار میداند.
حال، اگر منظور من نیز واقعا نجات دادن مردم از عذاب جهنم است، و تأمین رضای خداوند جهان، چه تفاوت دارد که این هدف بهدست من تأمین شود یا به دست دیگران؟ مخصوصا با توجه به اینکه رضادادن به کار خیر دیگران، نتیجهاش شریک بودن در ثواب آنان است، بدون اینکه تحمّل رنج « عمل » در کار باشد.
و اگر خیر، این هدف، منظور نیست ؛ بلکه به فکر آنم که « من » باید در بین مردم به حسن بیان و تأثیرکلام و محبوبیّت در قلوب مردم معروف گردم ؛ در همهجا اسم من برده شود، و کارها همهاش به نام من تمام گردد تا مثلاً (به پندار و تسویل نفس خود) به ثواب بیشتری نایل شوم، در این صورت تردید نداشته باشم که دنیاداری هستم به لباس آخرت طلبان ! هوی پرستی هستم با چهره خداپرستان ! آنهم به گونهای که حتی مطلب برخودم نیز مشتبه گشته، خودم هم نمیفهمم که چکارهام !
وای اگر پرده بیفتد که زبس خجلت و شرم همه برجای عرق ، خون دل آید زمَشام
و یَومَ تَقومُ السّاعةُ یَومَئذٍ یَتَفَرَّقونَ : (1)
« روزی که قیامت برپا شود (گروههای مختلف) از هم جدا میشوند »
دیو سیرتانِ فرشته نما، این ندای تحقیرآمیز را از منادی محشر میشنوند که میگوید :
وَ امتازوا الیَومَ اَیُّهَا الْمُجرِمونَ : (2)
« ای تبهکاران، امروز ( از صف نیکان ) جدا شوید ( که دوران مکر و فریب به پایان رسید ) ! » .
در آن صحنه است که : بَدا لَهُم مِنَ اللّهِ مالم یَکونوا یَحتَسِبون : (3)
« از سوی خدا، چیزهایی برای آنان آشکار میشود (و باطن کارشان برملا
میگردد) که هرگز گمان نمیکردند » .
وَ بَدا لَهُم سَیِّئاتُ ماکَسَبوا : (1)
« چهره زشت اعمالشان برای خودشان نمودار میگردد » .
چه آسان است ادعای « اخلاص » نمودن ، و چه دشوار است به حقیقت اخلاص در سُویدای جان تحقق دادن ؛ که امام صادق ـ علیهالسّلام ـ میفرماید :
« اَلْعَمَلُ الْخالِصُ، الّذی لا تُریدُ اَن یَحمَدَکَ عَلیه اَحدٌ الَّااللّهُ عزَّ و جلَّ » : (2)
« عمل خالص، آن عملی است که ( در باطن جان ) نخواهی ( و انتظار آن را نداشته باشی ) که احدی جز خداوند عزوجل، تو را به خاطر آن عمل بستاید » !
تا یک سر موی از تو هستی باقی است آئین دکان خودپرستی باقی است
گویی بت پندار شکستم، رَستَم این بت که زپندار برستی باقی است
هرچه بینی جز هوی،آن دین بود بر جان نشان هرچه یابی جز خدا،آن بت بود درهم شکن
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
این جمله ظاهرا به صورت حدیث آمده است :
« کُلُّما شَغَلَکَ عَن رَبِّکَ فَهوَ صَنَمُکَ » :
«هر چه که آدمی رابه خود مشغول کرده واز یاد خدا بازدارد، « بت » انسان است!»
حال، آن « بت » ممکن است مال و مقام و خانه زیبا و جامه دیبا و مَرکب راهوار و رونق بازار و فرزند و زن باشد ؛ و ممکن است از سنخ امور معنوی از « علم » و « عرفان » و « حسن تقدیر » و « قوت بیان » و اشتهار به دارا بودن یک سلسله از مقامات روحی همچون : استجابت دعا، و تأثیر کلام در دلها، بیرغبت بودن به دنیا، اقبال عامه مردم برای اقتداء در نماز ، و ازدحام برای استماع «وعظ » و نظائر اینها باشد .
هر یک از این مطالب، بهگونهای دل را وابسته به خود میسازد، آنچنانکه آدمی به داشتن آن مسرور، و از رفتن آن محزون میگردد، و از طرق گوناگون برای انحصار دادن آن به خود و نفی از دیگران با رفتار و گفتار ریاکارانه و نفاقآمیز اقدام و تلاش میکند ؛ در عین اینکه از نظر ظاهربینان و احیانا به زعم خویشتن نیز، عالمی پارسا و عارفی پاکباز و واعظی بیاعتنای به شئون دنیا
به حساب میآید !
آری، آنچه که معیار است، « دلبستگی » و علاقه قلبی است که حقیقت « دنیای مذموم » از نظر قرآن، همان است که میفرماید :
« یا اَیُّهَا الَّذین آمنوا لا تُلْهِکُم اموالُکُم و لا اَولادُکُم عَنْ ذِکرِ اللّهِ وَ مَن یَفعَلْ ذلِکَ فَاولئِکَ هُمُ الخاسِرون » : (1)
« ای کسانی که ایمان آوردهاید ! اموال و اولادتان، شمارا از یاد خدا غافل نسازد. آنان که چنین کنند زیانکارند » .
یعنی مال و فرزند ، اگر دل را سرگرم به خود نسازند، و موجب « الهاء » و غفلت از خدا نشوند، در واقع « دنیا » نمیباشند ، و سبب خسران انسان نمیشوند.
دنیا، همان خودباختگی و دلدادگی انسان نسبت به « ماسوی اللّه » است ! و خطر « سوءخاتمه » و مرگ با بغض خدا ـ نستجیرباللّه ـ نیز از تبعات شوم همان «تعلق قلبی » است.
چون لحظه مرگ، لحظه « فراق » و جدا شدن از محبوبها است. به فرموده قرآن حکیم حیلَ بَینَهُم وَ بَینَ ما یَشتَهون . (2)یعنی خواه و ناخواه، حضرت ملکالموت، به امر رب جلیل، آدمی را از تمام آنچه که دوست دارد جدا میکند، و طبیعی است که انسان نسبت به هرکسی که او را از محبوبش جدا کند، تکدّر خاطر پیدا کرده و دشمنش میدارد ؛ و در آن لحظه است که انسان دوستدار «دنیا »، خدا را که سبب جداگشتن وی از محبوبهایش شده است، دشمن میدارد و با حال بغض نسبت به خدا ـ العیاذباللّه ـ از دنیا میرود و به هلاک دائم مبتلا میگردد ! اعاذنا اللّهُ من ذلک الشقاء وَالخِزی الفضیح.
حال که معلـوم شد « تعلق » و دلبستگی به امور دنیوی، یکی از شاهراههای « نفوذ شیطان در دل انسان » است، و مایه آلودگی روح است و ظلمت جان ؛ و سرانجام موجب شقوت دائم میگردد و بدبختی بیپایان !
بنابراین، بر آدم عاقل لازم است که جدا دامن خود را جمع کرده ، و از این آلودگی بپرهیزد، به مراتب بیش از آن مقداری که از کثافات و پلیدیهای ظاهری دامن بالا کشیده ، و از آلوده گشتن به آن میپرهیزد.
و یکی از موجبات علاقهمندیِ دل نیز، « تزیین » و آرایش دادن به چهره زندگی است که شدیدا باید مورد اجتناب قرار گیرد.
آری ! صحیح است که انسان، به خوراک و پوشاک و مرکب و مسکن نیازمند است ؛ ولی چه لزومی دارد که آنها را بیاراید. و بر زیور و زینتشان بیفزاید . و نتیجتا دل را به ظلمت و آلودگی بکشاند ؟ !
این نیز درست است که آدمی طبعا زیباگرا و جمالپسند است .به گواهی دانشمندان روانشناس ، این حس زیبایی و تمایل به جمال از تمایلات فطری، و یکی از ابعاد اصیل روح انسانی است ، و لذا ارضاء آن در حد اعتدال از ارکان حیات سعادتمندانه بشری ، و مایه اِرتقاء وی در مسیر تکامل بُعد عاطفی است.
به عقیده اینان ، تمام زیباییها و جمالها که در مظاهـر گـوناگون ذوق و هنر ـ از قبیل صنایع ظریفه و ابنیه رفیعه و شاهکارهای معماری و نقاشی ، و دقائق و لطائف شعری و ادبی ـ تجلی کرده و حقا لطافت و جذابیت خاصی به چهره زندگی بخشیده است، عموما نشأت گرفته از همان حس « تجمل خواهی » و زیباپسندی انسان است !
هیچ قانون صحیح اصیلی هم که هدفش تأمین سعادت همه جانبه انسانی است، نمیتواند آن حسّ اصیل و خواهش فطری وی را نادیده بگیرد، وآن را ضمن مقررات اصلاحی و تربیتیِ خود به حساب نیاورد !
لذا میبینیم آئین مقدس اسلام که پاسخگو به تمام تقاضاهای فطری انسان است، به این تقاضا نیز اهمیت شایان داده ، و ارضاء صحیح و عادلانه آن را مورد ترغیب و تشویق قرار داده است ؛ یک جا میفرماید :
قُل مَن حَرَّمَ زینَةَ اللّهِ الَّتی اَخرَجَ لِعِبادِهِ و الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزقِ : (1)
« بگو (ای پیامبر) : چهکسی زینتهای الهی را که برای بندگانش آفریده ، و همچنین روزیهای پاکیزه را حرام کرده است ؟ ! » .
1) سوره اعراف، آیه 32
یعنی اصل آفرینش « زینت » در نظام « تکوین »، دلیل بر جواز برخورداری از آن در نظام « تشریع » است !
وجای دیگر میفرماید :
یا بنی آدم خُذوا زینَتَکُم عِندَ کُلِّ مسجِدٍ : (1)
« ای فرزندان آدم، به هنگام رفتن به مسجد و حضور در محل عبادت، زینت خود را بردارید » .
به همین جهت در شرع مقدس، پوشیدن لباسهای مرتب و نظیف، مسواک کردن دندان و شانه زدن موها و معطر کردن بدن، نه تنها مجاز شمرده شده است، بلکه جزء مستحبات اکیده در حال عبادت. و هنگام معاشرت خانوادگی یاشرکت در مجالس عمومی قرار گرفته است !
این نمونه را در حالات امام حسن مجتبی ـ علیهالسّلام ـ میخوانیم که وقتی به نماز برمیخاست بهترین لباسهای خود را میپوشید ، و در جواب کسی که از سرّ این عمل جویا شد، فرمود :
« اِنَّ اللّهَ جَمیلٌ یُحبُالْجَمال، فَاَتَجَمَّلُ لِرَبِّی ؛ و هُوَ یَقُولُ: "خُذوا زینَتَکُم عِندَ کُلِّ مسجِدٍ" فَاُحِبُّ اَن اَلبَسَ اَجْوَدَ ثِیابی » : (2)
« خداوند جمیل است، و جمال را دوست میدارد. به همین جهت من خود را برای خدایم میآرایم. و او میفرماید : « در موقع حضور در مساجد، زینت خود را با خود بردارید » . و لذا دوست دارم که بهترین لباسهایم را بپوشم» .
بله، این مطلب به جای خود درست است و مورد قبول، اما آنچه که باید دقیقا به آن توجه داشت، این است که اگر این میل به « تزین » و « حُب تجمل » در وجود انسان به حال خود رها شود، دریچهای عظیم از فضای قلب به روی شیطان گشوده میشود، و آن « وسواس خناس » از آن دریچه وارد خانه « دل » گشته و همواره از راه نشان دادن انواع تجملات در قیافه خانه زیبا، فرشهای اعلا، پردههای الوان، لباسهای فاخر ، و امثال این امور، روحِ زیباپسند و جمال دوستِ آدمی را به هیجان آورده، و او را در لفافه عذرها و بهانههای گوناگون، به فکر تبدیل و یا تعمیر خانه و تزیین در و دیوار و اثاثالبیت و تهیه انواع لباسهای شیک و مرکب ـ (به اصطلاح) ـ مناسب شأن و روز و نظایر اینها میاندازد. وآن بینوا نیز همیشه مانند غلامی حلقه به گوش، به فرمان شیطان به این سو و آن سو میدود، و با آهن و آهک و سیمان، نرد عشق میبازد ، تا
لحظـهای که عمـر عزیـز به پایان رسیده و بیچاره بدبخت در حالـی که پشت به « خدا » و روبه « دنیا » است جان میدهد ، و در درّههای هولناک خسران و حرمان ابدی سقوط کرده ، و در آتش حسرت دائم میسوزد ! !
لذا دین مقدس اسلام اگر چه اصل « حُبّ جمال » و « میل به تزیّن » را که یک اصل فطری است تخطئه نمیکند. و با آن نه تنها مخالفتی ندارد، بلکه ـ چنانکه اشاره شد ـ در موارد خاصی آن را تقویت هم میکند، ولی مع الوصف با افراط و زیادهروی در آن، با شدت تمام مخالفت میورزد، و رعایت حدّ اعتدال را در استفاده از زینتها جدّا لازم میداند.
در واقع، اسلام، نه مانند راهبان تارک دنیا اصل تمایل به زینت را سرکوب نموده و « تزیّن » را تحریم میکند، و نه مانند عیاشان مُترف به اسراف در «تجمل » رضا داده و کامیابی بیقید و شرط از زینتها را مُجاز میشمارد ! و بلکه از آن نظر که آدمی طبعا « متکاثر » است و افزون طلب، برای پیشگیری از پیدایش حالت اسراف و اتراف، او را نیازمند به ردع و منع شدید در امر « تزین » میداند !
حتی پرهیز از زینت معتدل را هم به مصلحت تشخیص داده و او را حداقل در شرایط ویژهای ـ مخصوصا در جوامعی که افراد محروم از لوازم اولیه زندگی فراوانند ـ از « تجمل » و آرایش در لباس و منزل و مرکب و امثال آن نهی میکند !
تاریخ زندگی انبیاء و اوصیاء عظام ـ علیهمالسلام ـ مخصوصا رسولاللّه اعظم ـ صلیاللّه علیه و آله و سّلم ـ و اهل بیت اطهارش ـ علیهم الصلوة والسلام ـ و بالخصوص زندگی امامالمتقین امیرالمؤمنینعلی ـ صلواتاللّه و سلامهعلیه ـ نمایانگر این برنامه تربیتی اسلامی و انسانی است !
کافی است در این زمینه رجوع شود به خطبه 159 از خُطب نهجالبلاغه (شرح فـیـض الاسـلام ) کـه در آن خطبـه بـه گـوشـهای از زنـدگانــی رسـول اکـرم ـ صلیاللّهعلیه و آله و سلم ـ و بعضی دگر از پیامبران خدا، و خود امام امیرالمؤمنین ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ اشارهای شده است . ما قسمتهایی از متن آن خطبه را با ترجمه هر قسمتی به دنبالش میآوریم. حضرتش چنین میفرماید :
« وَ لَقَد کان فی رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ کافٍ لَکَ فی الاُسوَةِ، و دَلیلٌ
لَکَ علی ذَمِالدُّنیا وعَیبِها و کَثرَةِ مَخازیها و مساویها ؛ اِذ قُبِضَتْ عَنهُ اَطْرافُها، و وُطِّئتْ لِغَیرِهِ اکنافُها، و فُطِمَ عَن رضاعِها، و زُوِیَ عَن زَخارِفِها » :
« کافی است که روش رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله ـ سرمشق تو باشد، و راهنمای تو بر مذموم بودن « دنیا » و دلیل بر عیب و کثرت رسوائیها و بدیهایش گردد ؛ چه آنکه او (دل به دنیا نبست و نتیجتا) تهیدست از همه جوانب دنیا شد، و دیگران (دل به دنیا دادند و نتیجتا) همه جوانب آن برای آنان فراهم شد. و خدای وی او را از پستان دنیا بازداشت، و از زیور و زینت آن برکنارش کرد » .
« و اِن شِئتَ ثَنَّیْتُ بِموسی کلیم اللّه ـ صلّی اللّه علیه ـ حَیثُ یقولُ : « رَبِّ اِنّی لِما اَنزَلتَ اِلَیَّ مِن خَیرٍ فَقیرٌ » . واللّهِ ما سَأَلَهُ اِلّا خُبزا یَأْکُلُهُ، لِاَنَّهُ کانَ یَأْکُلُ بَقْلَةَ الاَرضِ، ولَقد کانت خُضرَةُ البَقْلِ تُری مِن شَفیفِ صِفاقِ بَطنِهِ لِهُزالِهِ وَ تَشَذّبِ لَحْمِهِ » :
« و اگر بخواهی، موسی کلیم خدا ـ صلی اللّه علیه ـ را به عنوان اُسوه دوم معرفی میکنم ؛ آنجا که میگوید :« پروردگارا، من به هر چیز خیری که برایم بفرستی نیازمندم » . به خدا سوگند (آن روز موسی) غیر از قرص نانی که بخورد ، از خدا درخواست نکرد ؛ زیرا وی (مدتی بود) از گیاهان زمین میخورد تا آنجا که براثر لاغری و کمی گوشت بدنش (و جذب شدن مواد گیاهان به بدن) سبزی گیاه از زیر پوست نازک زیرین شکمش دیده میشد » .
« و اِن شئْتَ ثَلَّثْتُ بِداود ـ صلّی اللّه علیه ـ صاحِبِ المَزامیر وَقاری اَهْلِ الْجَنَّةِ ، فَلَقَد کان یَعمَلُ سَفائِفَ الخوصِ بِیَدِهِ ، و یَقولُ لِجُلَسائِهِ: اَیُّکُم یَکْفِینی بَیْعَها؟ و یَأْکُلُ قُرصَالشَّعیرِ مِن ثَمَنِها » :
« و اگر بخواهی، بعنوان سومین نمونه (از پیامبران خدا) ، داود ـ صلی اللّه علیه ـ صاحب مزامیر ( نغمههای خوش ) و قاری بهشتیان را نشان میدهم که بهدستخویش از لیف خرما زنبیل میبافت و به حضار در مجلسش میگفت : کدامیک از شما حاضر است اینها را برای من بفروشد؟ و خوراک وی قرص نان جوی بود که از بهای آنها به دست میآمد » .
« و اِنْ شِئتَ قُلتُ فی عیسی بن مریمَ ـ علیهالسّلام ـ فَلَقد کان یَتَوَسَّدُ الحَجَرَ، و یَلبَسُ الخَشِنَ، و یَأْکُلُ الْجَشِبَ. وکان اِدامُهُ الْجوعَ، و سِراجُهُ بِالَّلیلِ القَمَرَ، و ضِلالُهُ فی الشِّتاءِ مَشارِقَ الارضِ و مَغارِبَها، و فاکِهَتُهُ و رَیحانُهُ ما تُنبِتُ الاَرضُ لِلْبَهائِم. و لَم تَکُن لَهُ زَوجَةٌ تَفْتِنُهُ، و لا وَلَدٌ یَحزُنُهُ و لا مالٌ یَلفِتُهُ، و لا طَمَعٌ یُذِلُّهُ، دابَّتُهُ رِجلاهُ، و خادِمُهُ یَداه » :
« و اگر بخواهی، درباره عیسی بن مریم ـ علیهالسّلام ـ میگویم. او سنگ را (به هنگام خواب) بالش خویش قرار میداد ، و لباس خشن میپوشید ؛ طعام زبر و خشک میخورد، و خورشش گرسنگی بود( هنگام شدت گرسنگی غذا میخورد تا همان نان خشک و خشن را با میل و اشتها تناول کرده و به خورش دیگری نیازمند نباشد).
چراغ شبش ماه آسمان، و منزل و مأوایش در زمستان (که همه کس در آن فصل پناهگاهی دارند) نقاط تابش آفتاب در جانب مشرق و مغرب بود (خانه و جایگاه معینی نداشت، برای مصونیت از سرما، پیش از ظهر در جانب مغرب ، و بعدازظهر در جانب مشرق، به نقاط تابش آفتاب پناهنده میشد).
میوه و گلش گیاهانی بودند که زمین برای بهائم میرویاند ! نه همسری داشت که وی را بفریبد، و نه فرزندی که اندوهناکش سازد ؛ نه مال و ثروتی که به خود مشغولش دارد ، و نه (به دنیا و اهل آن) طمعی که خوارش گرداند ! مرکبش پاهایش بود وخادمش دستهایش (راه را پیاده میرفت، وکارخودش راخودش انجام میداد) ».
« فَتَأَسَّ بِنَبِیّکَ الاَطْیَبِ الاَطْهَرِ ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فَاِنَّ فیه اُسوَةً لِمَن تَأَسّی، و عَزاءً لِمَن تَعَزَّی. و اَحَبُّ العِبادِ اِلَی اللّهِ المُتَأَسّی بِنَبیّهِ والْمُقْتصُّ لِاَثَرِهِ.
قَضَمَالدُّنیا قَضْما، و لَم یُعِرها طَرْفا ؛ اَهْضَمُ اَهلِالدُّنیا کَشخا، و اَخْمَصُهُم مِنَ الدُّنیا بَطنا. عُرِضَت عَلیه الدُّنیا، فاَبَی اَن یَقْبَلَها. و عَلِمَ اَنَّ اللّهَ سُبحانَهُ اَبْغَضَ شَیئا فَاَبْغَضَهُ، و حَقَّرَ شَیئا فَحَقَّرَهُ، و صَغَّرَ شَیئا فَصَغَّرَهُ .
و لَو لَم یَکُن فینا اِلّا حُبُّنا ما اَبغَضَاللّهُ و رسولُهُ، و تعظیمُنا ما صغَّراللّهُ و رسولُه ُ، لَکَفی بِهِ شِقاقا للّهِ و مُحادَّةً عَن اَمرِاللّهِ » :
« حال (که اجمالاً به نحوه رفتار رسول اللّه اعظم ـ صلی اللّه علیه و آله و سلم ـ در برخورد با دنیا آشنا شدی اینک بیا و) از پیامبر پاک و پاکیزه ات تبعیت نما؛ چه آنکه آن جناب ، شایسته اقتدا و تأسّی است، برای هرکه بخواهد تأسی (از مقتدایی) بنماید ؛ و سزاوار انتساب و وابستگی است، برای هر که بخواهد انتساب (به کسی) پیدا کند (و وابسته به شخص بزرگی بشود). و محبوبترین بندگان نزد خدا کسی است که تأسی از پیامبر خود نموده ، و دنبال او قدم به جای قدمش بگذارد.
( او راه و رسم و رفتارش در دنیا چنین بود که ) لقمه دنیا را با گوشه دندان میخورد و به دنیا با گوشه چشم حتی به نگاه عاریه و سطحی هم نمینگریست (کنایه از بیاعتنایی و بیرغبتی آن جناب به دنیا، و بیارزش بودن دنیا در دیده آن حضرت است ؛ که دنیا نه با لذّت وحلاوتش توانست دهان آن محبوب خدا را از خود پر سازد ، و نه با زیبایی و زینتش گوشه چشمی از آن مرد الهی را به خودش معطوف گرداند) !
از جهت پهلو لاغرترین و از حیث شکم، گرسنهترین مردم دنیا بود. (نه اینکه دستش نمیرسید ؛ خیر، چنین نبود ؛ بلکه) دنیا (از جانب خدا) به او پیشنهاد شده (تا هر چه که میخواهد از آن برگزیند) ولی او از پذیرفتن آن ابا فرمود !
او دانست که خدا چیزی را دشمن دارد، او هم آن را دشمن داشت ؛ و چیزی را خدا خوار و حقیر شمرده است، او هم آن را خوار و حقیر شمرد ؛ و چیزی را که خدا کوچک و بیاهمیت دانسته است ، او هم آن را کوچک و بیاهمیت دانست.
و ( بنابراین ) اگر نبود درما (هیچ جرم و گناهی ) جز (همین) دوست داشتن ما چیزی را که خدا و رسولش دشمن داشتهاند و بزرگ شمردن ما چیزی را که خدا و رسولش کوچک شمردهاند، همین بس بود در شقاق و خلاف و رزیّ ما با خدا، و ستیزیدن و سرپیچی نمودن ما از فرمان خدا » !
« و لَقد کان ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ یَأکُلُ عَلی الاَرضِ، و یَجلِسُ جِلسَةَ العَبدِ، و یَخصِفُ بِیَدِهِ نَعلَهُ، و یَرفَعُ بیَدِهُ ثَوبه، و یَرکَبُ الحِمارَ العارِیَ، و یُردِفُ خَلفَهُ ؛ و یَکونُ السترُ عِلی بابِ بیتِهِ، فتکونُ فیه التَّصاویرُ، فیقولُ: یا فُلانَة ـ لِاحْدی اَزواجِهِ ـ غَیِّبیهِ عنّی، فَاِّنی اذا نَظرتُ اِلَیهِ، ذَکَرتُ الدُّنیا و زَخارِفها !
فَاَعرَضَ عَنِالدُّنیا بِقَلبِهِ، و اَماتَ ذِکرَها مِن نفسِهِ، و اَحَبَّ اَن تَغیبَ زینَتُها عَن عَینِهِ، لِکَیلا یَتَّخِذَ مِنها ریاشا، و لا یَعتَقِدَها قرارا، و لا یَرْجُوَا فیها مُقاما.
فَاَخرَجَها مِنَالنَّفسِ، و اَشخَصَها عَنِالقَلبِ، و غَیَّبَها عَنِالبَصَرِ. و کَذلِکَ مَن اَبْغَضَ شَیئا، اَبغَضَ اَن یَنظُرَ اِلَیهِ، و اَنْ یُذکَرَ عِندَهُ »:
« پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ چنین بود که بر روی زمین (خالی از فرش یا بدون اینکه خوان طعام بگسترد) غذا میخورد، و (متواضعانه) مانند بردگان مینشست، با دست خویش پارگیِ کفشش را میدوخت، و جامهاش را وصله میکرد. بر درازگوش برهنه سوار میشد و (کسی را هم) پشت سر خویش سوار میکرد.
بر درب اطاقش پرده نقشداری آویزان بود، به یکی از همسرانش میفرمود : آن را از (مقابل چشم) من (بردار) و پنهان کن ؛ چه آنکه من وقتی به آن مینگرم، به یاد دنیا و تجملات آن میافتم !
آری، او به صمیم قلب خویش از دنیا رو برگردانید، و یاد آن را در وجودش محو کرد . (آنگونه که اصلاً دنیا و زخارف آن در فضای جان پیامبر روحی نداشت، و همچون مرده بیاثر بود). دوست داشت که زیور و زینت دنیا از چشمش پنهان شود ؛ تا از آن جامههای فاخر و زیبا تهیه ننماید، و آن را قرارگاه همیشگی نپندارد ، و امید اقامت دائم در آن را به دل راه ندهد.
و لذا آن را از ( حومه وجود ) خود بیرون نمود، و از (ساحت) قلب به دور انداخت، و از چشم پنهانش ساخت ! ( آری ) چنین است کس که چیزی را دشمن دارد ، و نگاه کردن به آن و یادآوری آن را نیز دشمن و منفور میدارد » .
« وَ لَقَد کانَ فی رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ ما یَدُلُّکَ عَلی مَساوِی الدُّنیا و عُیوبِها ؛ اِذ جاعَ فیها معَ خاصَّتِهِ، وَ زُوِیَت عَنهُ زَخارِفُها مَعَ عظیم زُلفَتِهِ.
فَلیَنظُر ناظرٌ بِعَقلِهِ : اَکرَمَ اللّهُ مُحمَّدا بِذلِک اَم اَهانَهُ؟ فَان قال: اَهانَهُ، فَقَد کَذَبَ ـ واللّه العظیم ـ و اَتی بِالاِفکِ العظیم. و اِن قالَ: اَکرَمَهُ، فَلْیَعلَمْ اَنَّ اللّهَ قَد اَهانَ غَیرَهُ حَیثُ بَسَطَ الدُّنیا لَهُ، وَ زَواها عَن اَقرَبِالنّاسِ منهُ.
فَتَأَسّی مُتَأَسٍّ بِنَبِیِّهِ، واقْتَصَّ اَثَرَهُ ، و وَلَجَ مَولِجَهُ. و الّا فلایأْمَنُ الهَلَکَةَ ؛ فَاِنَّ اللّهَ جَعَلَ محمّدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ عَلَما لِلسّاعَةِ، و مُبَشِّرا بِالجَنَّةِ، و مُنذِرا بالعُقوبة.
خرجَ مِن الدُّنیا خَمیصا، و وَرَدَ الآخِرَةِ سلیما. لَم یَضَع حَجَرا علی حجرٍ حتّی مَضی لِسَبیلهِ، و اَجابَ داعِیَ رَبّهِ، فما اعظَمَ مِنَّة اللّه عندنا حینَ اَنعَمَ عَلینا بِهِ سَلَفا نَتَّبِعُهُ، و قائدا نَطأ عَقِبَهُ !
واللّهِ لَقد رَقَّعتُ مِدرَعَتی هذِهِ حتّی اسْتَحیَیتُ مِن راقِعِها ! و لَقَد قال لی قائلٌ: اَلا تَنبِذُها عَنکَ؟ فَقُلتُ: اغْرُبْ عنّی ؛ فَعِندَ الصَّباحِ یَحمَدُ القَوم السُّری » :
« در زندگی رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ علائم و نشانههایی است که تو را به بدیهاو عیوب « دنیا » واقف و آگاه میسازد ؛ چه آنکه او و نزدیکانش در دنیا گرسنه بودند (هرگز شکم سیر از دنیا به خود ندیدند) و با همه آن عظمت و مقام و قرب منزلتی که آن حضرت در نزد خدا داشت، خدا زینتها و زخارف دنیا را از وی دریغ داشت .
بنابراین بجاست که هر اندیشمندی با دیده عقل خویش بنگرد که آیا خدا با این عمل، پیامبرش را گرامی داشته، یا به او اهانت نموده است ؟ !
اگر بگوید : او را تحقیر کرده، بنابراین ـ به خدای بزرگ سوگند ـ دروغ گفته، و بهتانی عظیم (به خدا) بسته است . و اگر بگوید : او را گرامی داشته، پس باید بداند که خداوند ، دیگران را (بخاطر همین دادن زینت دنیا به آنان) تحقیرشان نموده است ؛ چه آنکه دنیا را برای آنان گسترده و از مقربّترین مردم به خود، دور داشته است.
بنابراین کسی که بخواهد تأسّی از کسی کند (که به سعادت و خوشبختی واقعی نایل شود) باید اقتدا به پیامبرش بنماید ؛ دنبال او قدم به جای پایش گذارد و از هر دری که او داخل شده است وارد شود. وگرنه (به ضلالت افتاده) و از هلاکت در امان نخواهد بود.
زیرا خداوند، محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ را نشانه قیامت، و بشارت دهنده به بهشت ، و بیمدهنده از عقاب ( دوزخ ) قرار داد . ( و لذا او چون راه صلاح زندگی را میدانست ) با شکم گرسنه از دنیا بیرون رفت (از لذت و حلاوت دنیا بهرهای نگرفت) و با سلامت روح (و دور از هرگونه آلودگی به دنیا) وارد عالم آخرت گردید. (در دنیا) سنگی به روی سنگی نگذاشت (تأسیس و یا تعمیر بنا زائد بر مقدار ضرورت ننمود، و به همین منوال ادامه زندگی داد) تا راه خود را پیمود (عمرش به پایان رسید) و دعوت پروردگارش را اجابت نمود.
پس چه بزرگ است منّت خدا بر ما ، که نعمت وجود او را به ما عطا فرمود تا پیشروی باشد که تبعیتش کنیم، و رهبری که پشت سرش به راه بیفتیم.
به خدا قسم (من که علی هستم براساس اتّباع از آن حضرت در راه ترک تجمل)
آنقدر این جُبّهام را وصله کردم که از وصله کننده آن شرمنده شدم ! گویندهای به من گفت : آیا آن را (بعد از این همه وصله و پینه) از خود دور نمیافکنی؟ ! گفتم : دور شو از من، که صبحگاهان ،مردم شبر و ستایش میشوند ».
جمله « عِند الصباح یُحمَدالقومُ السُّری » که ذیل خطبه آمده است ، مثلی است برای کسی که تن به تحمل انواع مشقت در میدهد تا در آینده به راحت و آسایش لازم برسد، همانگونه که کاروان در گرمای تابستان سوزان، به هنگام شب به راه میافتد ؛ و رنج بیخوابی را متحمل میشود ، تا صبح که به منزل رسید، از سختی گرمای بیابان رهایی یابد، و نزد هر شنونده عاقلی مورد مدح و ستایش قرارگیرد.
یعنی علی ـ علیهالسّلام ـ میداند که پس از مرگ، عالمی پرماجرا در پیش ، و عقباتی صعب و صحنههایی سوزان بر سر راه خود دارد.
لهذا در این شب « دنیا » با رنج بیخوابی و ترک مشتهیات و خودداری از تجمل زندگی میسازد، تا علیالصّباح قیامت که به منزل رسید، از تمام آن مراحل سوزان و مواقف دهشتزا ایمن گردیده ، و در مقام محمود (1)عند ملیکٍ مقتدر (2)جایگزین شود ! !
هدف از نقـل ایـن خطبـه ، نشان دادن بـرنامه تربیتـی انبیاء و پیامبـران خدا ـ علیهمالسلام ـ مخصوصا برترین آنان حضرت خاتم النبیّین ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ در مورد پرهیز از « تجمل » بود که دیدیم آن حضرت با امر به برداشتن پرده نقشدار از درب اطاقش، عملاً با تجملپرستی مبارزه کرده و به امت اسلامی هشدار داده است که شدیدا مراقب خود باشید، با وارد نمودن اشیاء لوکس تجملی به خانه و کاشانه خود، درِ « دل » به روی شیطان نگشایید، و راه نفوذ آن « وسواس خنّاس » را به فضای فکر و قلب خود، هموار مسازید !
آیا راستی شما هیچ نمیترسید که از دیدن پرده نقشدار مصوّر، هوس کنید که فرش و قالی هم به رنگ پرده درآید ؛ و از قالی هم کمکم مبل و صندلی فزاید؛ و از آن، کاخ و اتومبیل ؛ و از آن ، مستغلات و هزاران نوع دیگر از تجملات روز افزون ... و رفته رفته، دنیا را جای اقامت و آرمیدن دائم بپندارید و نتیجتا سرمایه نفیس عمر و آنچه را که در قوّه دارید در راه تحصیل مال و تزیین در و دیوار و صدها پرده عکسدار آنچنان تلف کرده و هیچ و پوچ سازید که اصلاً مجال تفکر در امر آخرت پیدا نکنید ؛ تا لحظهای که ناگهان به بانگ جناب
عزراییل از خواب پریده و قالب تهی کنید، و سرانجام با دست خالی از سرمایه حیات و مملّو از موجبات عذاب، به خانه گور و عالم برزخ منتقل گردید؛ فَیالَها مِن حَسرَةٍ وَ نَدامَة ! !
بستر خوابش عبایش بود که آن را دولا میکرد، و روی آن میخوابید. یک شب خواستند مهربانی به حال پیامبر عزیز خدا کرده باشند ؛ عبارا چهارلا کردند. وقتی بیدار شد فرمود : امشب این بستر نرم موجب شد که دیرتر از هر شب به نماز برخیزم، همان عبای دولا برایم بهتر است . (1)
سفرهای برایش پهن کردند که اندکی از زمین ارتفاع داشت، متغیر شد و فرمود آن را برچیدند ، و غذا را روی زمین نهادند . (2)
یعنی : من که پیشوا و اُسوه شماهستم، با تجمل زندگی نمیسازم ! و تعجبآور است، ما مسلمانان که به زعم خود در مسیر او، و به دنبال او در حرکتیم، در تجملگرایی و آرایش دادن به چهره زندگی تا چه حد در تلاش و تکاپو هستیم ! و او که پیامبر و رهبر وراهنمای ما است، در تجملزدایی و برکنارساختنآب ورنگ مصنوعیازقیافه زندگی،تاچه حد درتلاش وتقلااست!
نقل شده است که حضرت رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ با اصحاب از راهی میگذشتند. رسیدند به گله معظمی از شترهای « عشار » که شترهای ده ماهه آبستن را میگویند، و از نفیسترین اموال عرب به شمار میروند . (3)رسول مکّرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ وقتی به آنها رسید، چشم بر هم نهاد و صورت از آنها برگرداند، و از نگاه کردن به آنها خودداری نمود، آنگونه که یک انسان متقی از نگاه به زن نامحرم میپرهیزد و چشم بر هم مینهد !
یکی از همراهان گفت : یا رسول اللّه، اینها شترهای عِشارند و تماشایی
1) جامع السّعادات نراقی، ج 2، فصل مدح الزّهد، ص 63
2) همان مصدر و همان صفحه
3) تفسیر مجمع البیان و المیزان، ذیل آیه 4 از سوره تکویر: « و اِذَاالعِشارُ عُطِّلَت » یعنی روز قیامت روزی است که شترهای عشار به حال خود رها میگردند، و کسی سراغ آنها نمیرود. و این شاید کنایه از شدت دهشت روز قیامت باشد که اهل محشر آن چنان به خود گرفتارند و حیران، که پربهاترین اشیاء و نفیسترین اموال هم توجه آنها را به خود جلب نمیکند، تا آنجا که شترهای عشار هم فرضا در آنجا باشند، دل از کسی نمیبرد و همچنان به حال خود رها میشوند
هستند، چرا اعراض فرمودید و به آنها نگاه نمیکنید ؟ ! فرمود : قَدْ نَهانِیَ اللّهُ عَن ذلِک : خدا مرا از این نگاه نهی فرموده است. آنگاه این آیه را تلاوت کرد :
و لا تَمُدَّنَّ عَینَیکَ الی ما مَتَّعنا بِهِ اَزواجا مِنهُم زَهرَةَ الحَیوةِ الدُّنیا : (1)
« هرگز چشم خود را به نعمتهای مادی که به گروههایی از آنها دادهایم میفکن، اینها گلهای (ناپایدار) زندگی دنیا هستد (قابل آن نیستند که در نظر انسان خدابین، بزرگ و با ارزش جلوه کرده، و از او دیده و دل ببرند ) » . (2)
اینجا هم پیشوا و رهبر عظیم الشأن امت اسلام، با این عمل هشدار داده است که : مواظب باشید ! نگاه کردن به زیباییهای دنیا ـ خواه و ناخواه ـ دل را دگرگون نمود ، و در وادی بیپایان هوسها به تکاپو در میآورد، و از خدا و آخرت غافل میسازد.
در ضمن بیانی فرموده است : « فَوَاللّهِ ماالفقرَ اَخشی عَلَیکم ؛ وَلکِنِّی اَخشی عَلَیکم اَن تَبسُطَ عَلَیکُمُ الدُّنیا، کَما بُسِطَتْ عَلی مَن کان قَبلَکُم، فَتَتَنافَسوها، کَما تَنافَسوها، و تُهلِکَکُم، کَما اَهلَکَتْهُم » : (1)
« به خدا سوگند، من از فقر بر شما نمیترسم ؛ ولی از آن میترسم که دنیا پیش پای شما گسترده شود (امکانات نیل به ثروت وقدرت و انحاء مشتهیات در اختیارتان قرار گیرد) آنچنانکه در اختیار امّتهای پیش از شما قرار گرفت؛ آنگاه شما برای رسیدن به اهداف دنیوی، با هم به تنافُس و رقابت بپردازید، آنگونه که پیشینیان پرداختند ؛ و در نتیجه دنیا شما را هلاک کند، آنچنانکه آنها را هلاک کرد » !
و لذا اصحاب رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ گفتند :
« بُلینا بِفِتنَةِ الضَّرَّاءِ، فَصَبَرنا. وَ بُلینا بِفِتنَةِالسَّرَّاءِ، فَلَم نَصبِر » : (2)
« ما، در امتحان فقر و بلا قرار گرفتیم، مقاومت کردیم و پیروز شدیم. ولی در امتحان نعمت و وسعت در زندگی که واقع شدیم، مقاومت را از دست دادیم و شکست خوردیم » !
رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ در حین عبور از راهی به کنار مزبلهای که در آن پارههایی از جامههای کهنه و استخوانهای پوسیده و از هم متلاشی گشته افتاده بود، ایستاد وبه یارانش فرمود : « هَلُمُّوا اِلَی الدُنیا»؛ بشتابید و دنیارا بنگرید !
آنگاه از آن پارچهها و استخوانهای پوسیده افتاده در مزبله، مقداری برداشت و فرمود : « هذِهِ الدُّنیا » : « اینها تمام دنیا است ! » . (3)
و با این عمل، تنبّه داد که تمام این جامههای زیبا و غذاهای رنگین که برای چاق و با نشاط کردن بدنها جمعآوری میکنید، و در راه تحصیل آن، چه رنج و تعبها تحمل مینمایید، دیری نمیپاید که به صورت این زباله منفور در میآید ؛ آنگونه که از دیدن آن نفرت میکنید ، و از لمس کردن آن مشمئز میشوید.
حال، آیا دنیا و زخارف آن که فرجامش این است، سزاوار آن هست که مورد تعلق خاطر انسان شریف قرار گیرد و گوهر عمر عزیز آدمی صرف تزیین و تجمل آن گردد !؟
اینجا ممکن است اشکالی به برخی اذهان راه یابد ، و آن اینکه : اینگونه که شما در مورد « دنیا » و زینت دنیا، روی جنبه « منفی » آن تکیه کرده، و حال گریز از دنیا در مردم بوجود میآورید، در واقع ارائه راه تحصیل کمال روحی به انسانها نمیکنید !
چه آنکه کمال آن است که جنبه « اثبات » داشته باشد ؛ بدینگونه که انسان دارای مال و جاه و زینت دنیا باشد، ولی به آن دل نبندد و مفتون آن نشود ؛ نه اینکه از تحصیل آن خودداری کند ، و یا آنچه را که در دست دارد از خود دور سازد ! چنانکه گفتهاند :
« لَیسَ الزّاهد من لا یملک شیئا، و لکنّ الزّاهد من لا یملکُه شیی » :
« زاهد، آن نیست که مالک چیزی نباشد، بلکه زاهد کسی است که چیزی مالک قلب او نشود » !
بنابراین « زهد » در صورتی کمال است که انسان در عین نداشتن مال و جاه و دیگر شئون دنیا، دلبسته به آن نباشد.
در جواب عرض میشود : درست است و حقیقت مطلب همین است، امام الزاهدین امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ نیز در بیان حقیقت « زهد » میفرماید :
« الزُّهدُ کُلُّهُ بَینَ کَلِمَتَین مِنَالقرآنِ: قالَ اللّه سُبحانَهُ : لِکَیلا تأْسَوا عَلی ما فاتَکُم و لا تَفرَحوا بما آتاکُمْ. وَ مَن لـَم یأْسَ عَلَـی الماضـی، و لَم یَفرَحْ بِالْآتـی، فَقَد اَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ » : (1)
« تمام زهد در میان دو کلمه از قرآن است ؛ خداوند سبحان میفرماید : « تا بر آنچه که از دستتان رفته است غمگین نشوید، و به آنچه که خدا به شما داده است شادمان نگردید » . و کسی که بر گذشته افسوس نخورده و به آینده شادان نگردد، هر دو جانب زهد را به دست آورده است » .
طبیعی است که حالت « حزن » و « فَرَح » وقتی متصوّر است که انسان دارای چیزی باشد ، و معنای کلمه « آتاکم » محقق بشود ؛ تا اینکه نه داشتنش موجب
1) شرح نهجالبلاغه فیض الاسلام، باب الحکم، حکمت 431
فرح گردد و نه از دست رفتنش مایه غم. ما نیز در گذشته گفتیم که معیار و میزان برای « اهل دنیا » بودن انسان، داشتن مال و مقام نیست ؛ بلکه مناط، تعلق و دلبستگی به شئون دنیوی است. بنابراین، نه دارا بودن مال و مقام، منافات با « زهد » دارد ؛ و نه فاقد بودن مال و مقام، مستلزم کمال « زهد » است. اینها همه در جای خود درست و صحیح است. اما آنچه که باید توجه کامل به آن داشت این است که :
اولاً « زهد » عبارت از حال بیرغبتی به « دنیا » است که بطور طبیعی و قهری بـه دنبـال « معـرفت » و شناسایـیِ ماهیـّت « دنیـا » و بـیارزشـیِ آن در جنـب « رضوان » خدا و حیات سراسر بهجت عُقبا، در انسان به وجود میآید ؛ نه اینکه ما بخواهیم آن را تکلّفا در کسی ایجاد کنیم و حال گریز از دنیا را به وی تحمیل نماییم ! در واقع، حال « زهد » علیرغم تصوری واهی که برای گروهی پیش آمده، و آن را امر « منفی » تلقی کردهاند، یک امر « مثبت » و یک نوع قدرت روحی است که در انسانِ عارف به خدا و آخرت پیدا شده ، و او را در مقابل جلوهگریهای وسوسهانگیز دنیا مقاوم میسازد ! و البته، نتیجه قهری این مقاومت، دور باش گفتن به دنیا، و از خود راندن زینت و زُخرُف آن خواهد بود !
آنگـونه کـه سـر سلسله دارنـدگان این فضیلت علیا، حضـرت خاتـم الانبیاء ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرموده است :
« الوَیلُ کلُالوَیلِ لِمَن باعَ نَعیما دائِمَ البَقاءِ بِکَسرَةٍ تَفنی وَ خِرقَةٍ تُبلی » : (1)
« وای و صد وای بر حال کسی که زندگی خوش پایان ناپذیر را به پاره نانی فناپذیر و تکه لباسی پوسیدنی بفروشد » !
و پساز وی ،جانشین بحقّ،و آینه تمام نمای او،امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ نهیبی سخت به دنیا زد و فرمود :
« اِلَیکِ عنّی یا دُنیا ! فَحَبلُکِ علی غارِبِکِ. قَدِانْسَلَلتُ مِنْ مَخالِبِکِ، و اَفْلَتُّ مِن حَبائِلِکِ... اُعزُبی عَنّی ! فَوَاللّهَ لا اَذِلُّ لَکِ فَتَستَذِلّینی، و لا اَسلَسُ لَکِ، فَتَقودِیِنی » : (2)
« دور شو از من ای دنیا ! که افسارت بر دوشت رها است. (یعنی این تو و این مهارِ بر گردن انداختهات ! تو را رها کردهام، به هرجا که میخواهی برو). من از چنگالهای تو، رسته و از دامهایت جستهام !
دور شو از من که ـ به خدا سوگند ـ رام تو نمیگردم که خوارم کنی ! و زمام اختیار خود را به دستت نمیسپارم که به هر جا که بخواهی مرا بکشی » .
در بیان دیگری فرمود:
« و اِنَّ دُنیاکُم عِندی لاَهْوَنُ مِن وَرَقَةٍ فی فَمِ جَرادَةٍ تَقْضَمُها. ما لِعَلِیٍّ وَلِنَعیمٍ یَفنی و لَذَّةٍ لا تَبقی ! نَعوذُ باللّهِ مِن سُباتِالعَقلِ وَ قُبحِالزَّلَلِ » : (1)
« براستی که دنیای شما در نزد من، پستتر از برگی است در دهان ملخی که آن را میجود ! علی را چکار با زندگیِ (بظاهر) خوشی که رو به فنا میرود و لذتی که پایدار نمیماند ! ! به خدا پناه میبریم از خواب رفتگیِ عقل (و غافل ماندن انسان از حقیقت دنیا) و زشتی لغزش » .
حال، انصاف بدهید آیا اینچنین شناخت از دنیا داشتن، و بهدنبال این شناخت، از وی دوری جستن، یک امر « مثبت » و یک قدرت عظیم روحی است، یا یک امر « منفیِ » نشأت گرفته از ضعف و عجز و ناتوانی فکری و عقلی ! فَمَا لَکُم کَیفَ تَحکُمونَ.
ثانیا، این مطلب که میگویید کمال انسان دراین است که دارای مال و جاه و سایر زینتهای دنیا باشد، ولی دل به آنها نبندد و مفتون آنها نشود، در حدِّ خود درست است . و بیتردید ، درجه عالیه کمال و قدرت روحی انسان ، همین است.
قرآن نیز انسانهایی را به کمال میستاید که در عین دسترسی داشتن به صحنههای جذّاب دنیا، مفتون آن نشدند.
داستانهای یوسف صدّیق و سلیمان و داود ـ علیهم السلام ـ مصداقهای عالی از این نوع کمال روحی را نشان میدهند که در مقابل جلوه جمال فریبنده « ثروت » و « قدرت » و « زن »، با قوت تمام ایستادند و کوچکترین راه نفوذی به شیطانِ بیایمان برای وارد شدن در فضای قلبشان ندادند.
اما آنچه مهم است ، این است که ما از شما میپرسیم : آیا در میان جامعه بشری، در هر عصری از اعصار، چند نفر از سنخ یوسف صدّیق و سلیمان و داود ـ علیهم السلام ـ میتوانید ارائه دهید که یک جوان زیبا در نهایت درجه زیبایی، و در بحران غریزه جنسی، مورد تمایل سوزان و علاقه آتشین زیباترین و متشخصترین زنان عصر خویش قرار گیرد، و از هر جهت تمام شرایط کامجویی فراهم گردد ـ به بیان قرآن : وغَلَّقَتِ الاَبوابَ و قالت هَیتَ لَکَ : « زن تمام درها را بست و گفت: هین بیا که من در اختیار توام ! » ـ ولی او کوچکترین نگاه رضا و تمایل به چهره زن نیفکند، و با گفتن جمله مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ
1) نهجالبلاغه فیض الاسلام، خطبه 215
رَبّی ، تعلق روحی خود را به مقام اجمل و اَبهای الهی نشان داده ، و با قوت قلب تمام پشت به جمال زن و رو به جمال خدا، پا به فرار بگذارد ! !
یا، یک مرد، تا آن حد از قدرت و سلطنت عجیب برسد که جن و انس و وحش و طیر و امواج هوا، تحت سلطه و تسخیر او قرار گیرند، و جملگی مطیع فرمان وی باشند ! اما او با این همه گستردگی مکنت و حشمت، تن به تنعم و تلذّذ از زینت و لذت دنیا ندهد و به جای پوشیدن لباسهای زربفت، و خوردن انواع غذاها و خورشهای رنگارنگ، لباس مویین بپوشد و بادست خویش از الیاف درخت خرما ، زنبیل بافته واز راه فروش آن، معاش روزانه خود را تأمین بنماید !
و به شب هنگام، به جای آرمیدن در بسترهای نرم و لطیف، به پا ایستاده و دستها به گردن بسته و اشک ریزان تابه سحر، در حال عبادت و عرض نیاز به درگاه خدا باشد ! که این جمله در « ارشاد القلوب دیلمی » در وصف حال آن مرد بزرگ الهی آمده است :
« و اَمَّا سُلَیمانُ ـ علیهالسّلام ـ فَقَد کان مَعَ ما هو فیهِ مِنَالمُلکِ یَلبَسُالشَّعرَ، و اذا جَنَّهُ الَّلیلُ، شَدَّ یَدَیهِ اِلی عُنُقِهِ، فَلا یَزالُ قائما حَتَّی یُصبِحُ باکِیا، و کان قوتُهُ مِن سَفائفِالخوصِ یِعمَلُها» : (1)
و نیز در حدیثی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله ـ میخوانیم که :
« اَرَأَیتُم ما اُعطِیَ سُلَیمانُ بنُ داود مُن مُلکِهِ، فَاِنَّ ذلک لَم یَزِدهُ اِلّا تَخَشُّعا. ما کانَ یَرفَعُ بَصَرَهُ اِلَیالسَّماءِ، تَخَشُّعا لِرَبِّهُ » : (2)
« خبر دارید که خداوند تا چه حد از سلطنت به سلیمان بن داود داد ؟ ! اما این همه قدرت و حشمت، در او جز خشوع و فروتنی چیزی نیفزود. تا آنجا که حتی از شدت خشوع و ادب چشم به آسمان نمیانداخت!»
حال، آیا این اقلیتِ بسیار محدودِ انگشتشمارِ نادر الوجود در اعصار و امصار را میتوان معیار و میزان برای قوانین زندگی انسانها قرار داد، و حال و روال اکثریت قریب به اتفاق جامعه بشر را ـ که تمایل به زخارف دنیا و حالت آسیبپذیری در مقابل جلوههای فریبنده دنیا با سرشتشان عجین، و بر روحشان غالب است ـ نادیده گرفت !
آیا میشود گفت « تزین » و « تجمل » و فرورفتگی در زر و زیور دنیا و داشتـن همهگونـه موجبـات رفـاه و تنعـم، منافاتـی با حـال « زهد » « تقوی » و
« عفاف » روحی انسان ندارد. و آن همه اشیاء زیبا و دلربا نمـیتواند دل انسان « متقی » را برباید، و وابسته به خود سازد، به همیندلیل که آن همه جاه و جلال و حشمت، در قلب حضرت سلیمان ـ علیهالسّلام ـ نتوانست اثر بگذارد واو را مفتون خود سازد، و به همان دلیل که تجلی جمال « زن » و آرایشهای دلفریب قصر زلیخا که در آن، زیور و زینت و زیبایی از همه سو موج میزد و دل میبرد، در حصار قلب با ایمان یوسف صدیق ـ علیهالسّلام ـ کوچکترین رخنهای نتوانست ایجاد کرده و آن مرد خدا را از پا درآورد؟
و سپس چنین ادعا نمود که: بنابراین، چه مانعی دارد که تجمل و زندگی باشد اما دلبستگی نباشد؟ اختلاط مرد و زن بدون محدودیت در نگاه و سخن، در خانوادهها و آموزشگاهها و کارگاهها باشد، اما تعلق خاطر و دلدادگی مرد و زن به میان نیاید؟
آیا انصافا این سخن، سخنی درست است؟ آیا این استدلال، استدلال صحیحی است؟ که یک جریان شاذّ نادر الوقوعی را که در جوّ روحیِ مردمِ عاری از مرزِ « تخیل ذهنی » فراتر نمیرود ( جریان حضرت یوسف و حضرت سلیمان ) دلیل مجوز عمومی قرار داده و آراستن چهره زندگی و افتادن در آغوش « تجمل » را یک برنامه مشروع و بلامانع اعلام نماییم؟
در صورتیکه همین قرآن که یوسف و سلیمان ـ علیهماالسلام ـ را به عنوان دو انسان مقاوم در مقابل جلوهگریهای دنیا ارائه فرموده است، طبیعت انسان را (با قطع نظر از مرتبه تهذیب و تربیتش) یک طبیعتِ طاغیِ متجاوز از حدِّ آسیبپذیر از زیبایی و زینت دنیا نشان داده و میفرماید:
اِنَّ الاِنسانَ لَیَطغی اَن رَآهُ اسْتَغْنی : (1)
« حقیقت آنکه انسان، آنگاه که (به پندار خویش) احساس بینیازی کند (دستش به مال و جاه دنیا برسد) طغیان میکند ».
و در جای دیگری فرموده است:
و لَو بَسَطَ اللّهُ الرِّزقَ لِعبادِهِ لَبَغَوا فی الاَرضِ : (2)
« و اگر خدا، روزی بندگانش را وسعت دهد، در زمین (و در جوّ زندگی) ستم میکنند (و سر از وادیِ تعدّی و طغیان بر میآورند) ».
مطالعه تاریخ گذشتگان و مشاهده حالات معاصران نیز شاهد صدق این واقعیت است که تا چهره زیبایی از « دنیا » مقابل چشمشان جلوه نکرده، و دستشان به دامن دنیا نرسیده است، انسانهایی آرام و بیآزار و عابد و زاهد و مسلمانند. اما همین که « دنیا » گوشه چشمی به آنها نشان داد، و صاحب مال و جاهی شدند و خود را سوار بر مرکب مراد دیدند، دفعتا تغییر راه و روش داده و از خدا فاصله میگیرند، دل در گرو زیباییها و زخارف دنیا داده و غرق دریای شهوات میشوند، باد کبر و غرور در دماغ افکنده ، و با بیاعتنایی نسبت به همهچیز و همهکس، از هیچ جنایت و افسادی خودداری نمیکنند !
نفس اژدرها است او کی مرده است از غم بیآلتی افسرده است
مولوی، در این زمینه، بیانی زیبا و رسا آورده است و میگوید :
میلها همچون سگان خفتهاند اندر ایشان خیر و شرّ بنهفتهاند
چونکه قدرت نیست خفتند این رَدَه همچو هیزم پارهها و تن زده
تا که مرداری درآید در میان نفخ صور حرص کوبد برسگان
چون در آن کوچه خری مردار شد صد سگ خفته بدان بیدار شد
حرصهای رفته اندر کتم غیب تا ختن آورد و سر برزد ز جَیب
مو بموی هر سگی دندان شده وز برای حمله دُم جنبان شده
صد چنین سگ اندر این تن خفتهاند چون شکاری نیستْشان بنهفتهاند
هر که هست از فقیه و پیر و مرید وز زبان آورانِ پاک نَفَس
چون به دنیای دون فرود آمد به عسل در بمانْد همچو مگس
آری، ما یک وقت در مقام نشان دادن استعدادهای مکنونه در جوهر قدسی روح انسان هستیم که میتواند در مسیر ارتقاء و تقرّب به خدا آنچنان اوج بگیرد که تمام شهوات نفسانی را زیر پا نهاده ، و جز خدا چیزی نخواهد، و جز او چیزی نبیند.
بله، در این مقام است که سخن از مناجات شورانگیز « شعبانیّه » به میان میآوریم که:
« اِلهی هَب لی کَمالَالاِنقِطاعِ اِلَیکَ ، وَ اَنِر اَبصارَ قُلوبِنا بِضیاءِ نَظَرِها اِلَیکَ ، حَتّی تَخرِقَ اَبصارُ القُلوبِ حُجُبَ النُّور ، فَتَصِلَ اِلی مَعدِنِ العَظَمَةِ ، و تَصِیرَ اَرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدسِکَ» : (1)
و داستان عفاف یوسف صدّیق و زهد سلیمان بن داود و فداکاری ابراهیم خلیل و اسماعیل ذبیح ـ علیهم السلام ـ را بعنوان نمونههای عالی این عُلوّ وارتقاء ارائه مینماییم که اگر در میان دریای زُخرُف و زینت دنیا هم غوطهور باشند، دل از خدا برنمیکنند و دل به دنیا نمیدهند !
ولی یک وقت در مقام تنظیم برنامه و دستورالعمل زندگی برای عامّه مردم هستیم ، مردمی که با کمترین تجلّی « دنیا » ، از خدا میبرند و به دنیا میپیوندند. در این مقام باید تا میتوانیم مردم را از زینتگرایی و آرایشطلبی برحذر بداریم، و « تجمل » و « تزیّن » را عامل « نفوذ شیطان در دل » و سبب غفلت از ذکر خدا معرفی نماییم !
همچنانکه گاهی برای جلوگیریِ افکار از یأس از قبول توبه گنهکاران ، و ایجاد امید در دلها برای شمول توفیق خدا، بیجا نیست که قصه « فضیل بن عیّاض » را به عنوان مثال برای مردم بگوییم، که چگونه پس از یک عمر انحراف و فساد و گناه و خطا، یک شب بر حسب اتفاق در همان حال که بر سردیوار خانه مردم برآمده و قصد سرقت و خیانت داشت، صدای قرائت آیهای از قرآن به گوشش رسید که :
اَلَم یَأنِ لِلَّذینَ آمنوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِ اللّهِ و ما نَزَلَ مِنَالحَقِّ : (2)
« آیا وقت آن نرسیده است که دلهای باورداران (خدا و روزجزا) در برابر ذکر خدا و حق نازل شده از سوی خدا خاشع شوند ؟ »
این صدا چنان تحولی در روح وی پدید آورد که در همانجا ، حال ندامت از
گذشته عمرش عمیقا در دلش به وجود آمد و از همان لحظه، از مسیر شیطان بازگشت و روبه خدا رفت و در زمره توّابین واقعی درآمد . (1)
آری، نقل این جریان ، تا این حدّ و برای آن مقصود، درست و بجا است. اما هرگز صحیح نیست که این قصه به عنوان یک الگو و سرمشق « عمل »، به مردم ارائه شود که چنین پندارند که آنها هم میتوانند با آرامش خاطر به هر گونه گناه و خیانت دست بیالایند، به این امید که شبی بر سر دیواری آیهای از قرآن بشنوند و توبه کار و سرانجام بهشتی شوند ! !
خیر، این قصّه ـ به فرض وقوع ـ از حوادث بسیار نادر عالم است ، و از میلیونها تبهکار و مجرم، ممکن است یکی به این کیفیت توبهکار شده و راه سعادت بیابد ؛ و لذا نمیشود این واقعه نادر الوقوع را به عنوان یک دستورالعمل برای زندگی مردم در باب گناه و توبه از گناه ارائه نمود !
حاصل آنکه: افراد عادی انسانها که تشکیل دهنده اکثریت قریب به اتفاق جامعه بشری هستند، تواناییِ خود نگهداری در مقابل جلوهگری های « دنیا » و تجمل آن ندارند ، و سریعا تحت تأثیر وسوسههای شیطانی قرار میگیرند ، و به آلودگی کشیده میشوند !
و لذا صلاحِ کار و مصلحت زندگی آنان، دوری جستن از مظاهر « زینت » است ، و پرهیز از آراستنِ چشماندازِ صحنههای حیات، تا لغزشگاههای خطیر و عظیم پیش پایشان باز نشود ، و به گفته سعدی: « مایه لغزش پیلان » نگردد !
او در « گلستان » ، قصه عابدی را که از محیط لغزنده عصر خویش گریخته و در پناه کوهی به عبادت پرداخته، آورده است و میگوید :
بدیدم عابدی در کوهساری قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی که باری بند از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند
در این قصه، عذر فرار عابد از شهر و منزوی گشتن وی در غار را نشان میدهد که:
بگفت آنجا پریرویان نغزند چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند
1) اقتباس از« سفینةالبحار » ج 2، کلمه « فضل » ص 369
یعنی محیط شهر و بازار و خیابان آن، جلوهگاه جمال مهرویان است، و لغزشگاه پیلتنان و قوی نفسان ! و من تواناییِ خود نگهداری در آن صحنه را در خود نمیبینم، مانند پیل قوی پیکری که در زمین پر از گِل میلغزد، ترس آن دارم که من نیز درآن صحنه پر از « جمال » بلغزم ، و « دل » و « دین » از کف بدهم، و لذا ناچار از شهر و فضای پر از زیور و زینت آن میگریزم !
و همچنین « باباطاهرعریان » در مقام نشان دادن همین طبیعت اکثری است که میگوید :
زدست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند ، دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش زپولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
یعنی اکثریت مردم که برحسب واقعیت عینی خارجی دارای قدرت روحی مقاومت در برابر دلربایی « دنیا » نمیباشند، طبیعی است که در مقام حفظ و صیانت قلب خویش از فساد و آلودگی، چارهای جز چشمپوشی و پرهیز و کنارهگیری از مظاهر « زینت » آن ندارند ، و ناگزیر مانند آن عابد کوهنشین، از شهر و زیور آن باید بگریزند ، و مانند « بابا طاهر عریان » ، خنجر پولادین «صبر» و « امساک » و « پرهیز » از زخارف دلفریب « دنیا » را بر چشم و گوش و دیگر نواحی و ابعاد وجود خویش فرود آورند ، تا « دل » بر اثر قطع رابطه قهری، از «زینت دنیا » سالم بماند.
هرچند چنانکه قبلاً گفتیم، کمال اعلای انسان، در رسیدن به قدرت مقاومت روحی است که در مقابل جلوهگریهای « دنیا » با صلابت تمام بایستد، و از پا در نیاید، نه اینکه از مواجهه با آن بگریزد تا سالم بماند.
ولی معهذا گفتیم که این، کمالی است که اقلیت نادری میتوانند آن را در وجود خود تحقق بدهند، اما اکثریت قاطع مردم جز برنامه « پرهیز » و «دورباش از تجمل و تزیّن » برنامه اصلاحی دیگری نمیتوانند داشته باشند !
حال، با توجه به مطالبی که بیان شد، وظیفه انسان « عاقل » آن است که از وسایل زندگی این جهان زودگذر، به مقدار ضرورت اکتفا کند . و در آن مقدار ضروری هم ، آنچه را که از « تجمّل » دورتر است برگزیند، تابه کوری و نابیناییِ چشم دل مبتلا نشود ! از حضرت مسیح ـ علیهالسّلام ـ منقول است :
« لا تَنظُروا اِلی اَموالِ اَهل الدُّنیا، فَاِنَّ بَریقَ اَموالِهِم یَذهَبُ بِنورِ ایمانِکُم » : (1)
« به اموال دنیاداران نگاه نکنید، که درخشش اموالشان ، نور ایمانتان را میبرد » ! و همچنین از رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ مأثور است که روزی به اصحابشان فرمودند :
« هَل مِنکُم مَن یُریدُ اَن یُذهِب اللّهُ عَنهُ العَمی و یَجْعَلَهُ بَصیرا؟ الا اِنَّهُ مَن رَغِبَ فی الدُّنیا، و طالَ فیها اَمَلُهُ، اَعمَی اللّهُ قَلبَهُ عَلی قَدرِ ذلِکَ. و مَن زَهِدَ فی الدُّنیا، و قَصُرَ اَمَلُهُ فیها، اَعطاهُ اللّهُ عِلما بِغَیرِ تَعَلُّمٍ و هُدیً بِغیرِ هِدایَةٍ » : (2)
« آیا از شما کسی خواهان این هست که خدا نابینایی (قلبی) را از او برطرف سازد ، و بینایش کند؟ هان (بهوش باشید که) هرکس تمایل به دنیا پیدا کرده و خود را با آرزوهای دراز آن سرگرم بدارد، خداوند به همان مقدار ، از فروغ چشم دلش میکاهد و نابینایش میسازد . و هر کس زاهد و بیرغبت به دنیا باشد، و از آرزوهای دنیویش بکاهد، خداوند به او علمی عطا میکند که نیاز به تعلم ندارد و روشندلی خاصی که احتیاج به راهنما نباشد » .
نیز از آن حضرت ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ رسیده است :
« لا حَقَّ لابنِ آدَمَ اِلّا فی ثلاثٍ: طعامٍ یُقیمُ صُلبَهُ، وَ ثَوبٍ یواری عَورتَهُ، و بَیتٍ یَکِنُّهُ. فما زاد، فهوَ حِسابٌ » : (3)
« انسان (برای ادامه حیات دنیویش) جز به سه چیز احتیاج (مُبرمی) ندارد: غذایی که نیرویش بخشد، جامهای که تنش را بپوشاند، و خانهای که مصونش بدارد . و زائد بر آن، موجب حساب (روز جزا) خواهد بود » .
جمعی در حضور رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ خود را به عنوان دارندگان « ایمان » توصیف کردند ؛ فرمود: « و ما عَلامَةُ ایمانِکم » : نشانه ایمانتان چیست؟ گفتند : به هنگام بلا صابریم، در نعمتها شاکر ، و رضا به قضاء خدا میدهیم ! فرمود :
« فَاِن کُنتُم کَذلکَ، فلا تَجمعوا ما لاتَأکُلونَ ••• و لا تَبنوا ما لا تَسکُنونَ، ولا تَنافَسوا فیما عَنهُ تَرجَلون » : (4)
« شما اگر واقعا دارای چنین ایمانی هستید (و در پرتو نور ایمان، دل به نعمتهای اعلای بهشت خدا بستهاید) پس زائد بر مقدار ضرورت که نمیخورید
جمع نکنید، ساختمانهایی که از نظر سکنی مورد نیازتان نیست، احداث ننمایید؛ و بر سر آنچه که به زودی آن را رها کرده و خواهید رفت، به تنازع و تنافُس نپردازید » .
آن کسی کو طالب دیدار شد این خوشی ها پیش او مردارشد
قال امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ :
« اِنِّ الدُّنیا وَالآخرَةَ عَدُوّان مُتفاوتان، و سَبیلانِ مُختَلِفانِ. فَمَنْ اَحَبَّ الدُّنیا و تَوَلّاها، اَبغَضَ الآخِرَةَ و عاداها. و هما بِمَنزِلةِ المَشرِقِ و المَغرِبِ، و ماشٍ بَینَهما کُلَّما قَرُبَ مِن واحِدٍ، بَعُدَ مِنَالآخَرِ. و هُما بَعدُ ضَرَّتان » : (1)
« دنیا و آخرت، دو دشمن ناسازگار ، و دو راهِ از هم جدا هستند. پس کسی که دنیا را دوست دارد ، و تن به حاکمیت آن دهد، (طبعا) آخرت را دشمن داشته، و با آن به ستیزگی برخاسته است !
و آن دو، همچون مشرق و مغربند که شخصِ راه رونده بین آنها ، هر اندازه به یکی از آن دو نزدیک شود، به همان مقدار، از دیگری دور گردد.
و آن دو، علاوهبر این (نسبت بین مشرق و مغرب، به سان) دو هوو (یعنی دو زن یک شوهر) میباشند (که اظهار محبت به یکی ، سبب بغض و رنجش خاطر دیگری خواهد بود) » !
آری، انسان به هر میزان، تمایل به « دنیا » پیدا کند، طبیعی است که به همان میزان از « آخرت » دور میگردد ؛ مگر اینکه دنیا را ، از باب مقدمه رسیدن به آخرت، وجهه همّت خود قرار داده ، و همّش تأمین سعادت اخروی باشد... که در این صورت ، دیگر او دنیاطلب به حساب نخواهد آمد ؛ بلکه این، خود ، عین آخرتطلبی است ؛ چنانکه در حدیث آمده است :
« قال رَجُلٌ لابی عبداللّه ـ علیهالسلام ـ : واللّه اِنّا لَنَطلُبُ الدُّنیا و نُحِبُّ اَن نُؤتاها. فقال: تُحِبُّ اَن تَصنَعَ بها ماذا؟ قال: اعودُ بها علی نَفسی و عِیالی، و اَصِلُ بها، و اَتَصَدَّقُ بها، و اَحُجُّ، و اَعتَمِرُ . فقال علیهالسلام: لَیس هذا طَلبَ الدُّنیا ؛ هذا طَلبُ الآخِرَةِ » : (2)
« مردی خدمت امام صادق ـ علیهالسّلام ـ عرض کرد، به خدا سوگند، حقیقت امر اینکه ما (چنین هستیم که) دنبال دنیا میرویم، و دوست داریم که خداوند از مال دنیا به ما بدهد !
امام فرمود : دوست داری که با مال دنیا، چه کاری انجام بدهی؟
عرض کرد : با آن، نیازمندیهای خود و عایلهام را برطرف سازم، صله رحم کنم، صدقه بدهم و حج و عمره بجا آورم.
امام ـ علیهالسّلام ـ فرمود: این دنیا طلبی نیست! (بلکه) این،آخرتطلبی است !»
در این واقعیت تردیدی نیست که آدمی تا در دنیا است، به این « بدن » نیاز دارد ، که مرکب او در راه سیر وسلوک بهسوی آخرت است، و ناگزیر باید به خاطر حفظ « مرکب » ، به خوراک و پوشاک و مسکن و دیگر حوائج ضروری آن بپردازد، هرچند از نظر درک عالی انسانی و الهی که دارد، تمایل و رغبتی به این سنخ از لذائذ حیوانیِ پست در خویش احساس نمیکند ، و بلکه احیانا متنفر هم هست . ولی از نظر نیاز طبیعی، چارهای جز اخذ و اقتباس از آن در حدّ ضرورت، ندارد !
همان گونه که انسانِ گرسنه مشرِف به هلاکت، تغذّی از مردار را ـ با کمال نفرتی که از آن دارد ـ ، در حدّ حفظ رمق، وظیفه عقلی و شرعی خود میداند !
و همانگونه که آدمی چنانکه میدانیم ، بر حسب طبع نخستین خویش ، از نشستن در « مستراح » و دیدن منظره نفرت بار، و شمّ بوی اشمئزاز آور آن، شدیدا گریزان است ؛ ولی میبینیم از نظر نیاز قهری و طبیعی، چارهای جز این ندارد که به طور حتم و الزام ، باید در کنار سالنهای زیبا و اطاقهای مزین و سرسراهای مجلّل « مستراح » هم بسازد ! و هر چند ساعتی یکبار هم به قید لزوم به آنجا تشریف فرما گشته ! و در آن مکان خبیث، دقایقی از عمر عزیز خودرا بگذراند ! تا بتواند در کنار سفره غذا به راحتی بنشیند، و در بستر خواب به آسودگی بیارامد، و در تفرجگاهها با آرامش خاطر به تفرج و گردش بپردازد!
البته تردیدی در این نیست که کار اصلی انسان در زندگیش به مستراح رفتن، و در آن جایگاه عَفِن نشستن نیست ؛ بلکه مطلوب اصیل او سکنی گزیدن در کاخهای رفیع، و تناول نمودن از غذاهای لذیذ ، و آرمیدن در بسترهای لطیف، و گردش کردن در گلستانهای بدیع و ظریف است ! ولی بدیهی است تا «مستراح » در یک گوشه از صحنه زندگیش نباشد، تمام دستگاههای حیات و موجبات رفاه زندگی، مختلّ و کارشان لنگ است و آسایش جسم و آرامش فکر
از آدمی سلب شده و هیچ لذتی از لذات، در ذائقهاش گوارا نیست !
حال، آیا با این همه اهمیت، تا به حال، انسان عاقلی را دیدهاید که « مستراح » خانهاش را به دلیل لزوم وجودش بیش از سالن پذیرایی و اطاق خواب و مطالعهاش تزیین نموده و پر نقش و نگار بسازد ! ؟
بطور مسلم خیر ؛ بلکه اگر این نیاز طبیعی مبرم در کار نبود، احدی رضا نمیداد این جایگاه عفونت زا و نفرتانگیز در صحنه زندگیش ظاهر شود ، تا چه رسد به اینکه به نقش و نگار آن بپردازد.
اینک به همین منوال است موقعیت « دنیا » از نظر واقع بینان انسانشناس ! که میدانند کار اساسی و مقصد اصلی انسان در این جهان، خوب خوردن و خوش خوابیدن و دیگر شهوات حیوانی را ارضاء نمودن نیست ! بلکه هدف و منظور نهایی از خلقت، نشستن انسان است در کنار سفره « عبادت حقّ » و منوّر نمودن جان به نور « معرفةاللّه » و تزیین خانه « قلب » به زینت « فضایل » و پرواز دادن طائر « دل » در مدارج « قرب خدا » و سرانجام، رسیدن به «جَنةالمأوی » و تشرف به شرف « لقاءخدا » و ذلک هوالفوزالعظیم !
منتهی، چه باید کرد، تا شکم پر نشود و بدن پوشانده نشود و اَنحاء تمایلات حیوانی ارضاء نگردد، حواس پرت است و کار « عبادت » لنگ و بازار « آخرت » در حال کساد ! که فرمودهاند :
« لَولا الخُبزُ، ما صَلَّینا، ولا صُمنا، و لا اَدَّینا فَرائِضَ رَبِّنا » : (1)
« اگر نان نبود، ما، نه نماز میخواندیم، و نه روزه میگرفتیم، و نه (سایر) واجبات خدای خود را انجام میدادیم » !
و نیز فرمودهاند :
« نِعَمَالْعَونُ عَلَی الاخِرَةِالدُّنیا» (2)
« خوب کمکی است دنیا برای تأمین حیات عُقبی »
و لذا « مردان خدا » با تمام نفرتی که از « دنیا » دارند و اشتغال به آن را مانند همان نشستن در « مستراح »، موجب تضییع عمر ، و سبب بازماندن از فیض حضور« حق » میدانند، ولی از باب ناچاری و رفع ضرورت، توجهی به « دنیا » کرده و از آن، به قدر حاجت خویش بهرهای میگیرند، و سپس زائد بر آن را همچون شَییء پست و منفوری ، از خود دور میافکنند و میگویند :
« الا حُرٌّ یَدَعُ هذِهِ اللُّماظَةَ لاَهلِها» : (3)
« آیا آزاد مردی نیست که این ته مانده طعام در دهان را به اهلش واگذارد؟ »
« و لاَلْفَیتُم دُنیاکُم هذِهِ اَزهَدَ عِندی مَن عَفطَةِ عَنزٍ » : (1)
« خوب میفهمیدید که دنیای شما (با همه این زینت و زیورش) در نزد من، بیارزشتر از آبی است که از بینیِ ماده بزی فرو ریزد » ! (2)
امام صادق ـ علیهالسّلام ـ میفرماید :
« یـا حَفصُ ! ما اَنزَلْتُ الدُّنیـا مِن نَفسـی اِلّا بِمَنزِلَةِ المَیتَةِ اِذَا اضْطَرَرتُ اِلَیها أَکَلتُ مِنها » : (3)
« ای حفص (نام راوی حدیث است) من، دنیارا برای خودم فقط به منزله مرداری میدانم که به هنگام اضطرار (و نیاز به حفظ رمق) از آن میخورم » !
آری، آدمی تا با خارج از خود، در حال بازی است، طفلی است نابالغ و بلکه غیر ممیّز. آن روز به سرحدّ رشد و بلوغ و تمیز میرسد و برکرسی عقل مینشیند و وارد جرگه مردان میشود، که از هر چه خارج از ذات خودش هست، دیده بردارد و خود را بنگرد ، و جستجوگرِ کان وجود خویشتن بشود، تا به گوهرهایی بس عالیقدر و پربها دست بیابد که خدا فرموده است :
« و فی اَنفُسِکم اَفَلا تُبصِرون » : (4)
« در وجود خودتان نیز (نشانههای علم و قدرت و حکمت حق فراوان است) آیا دیده باز نمیکنید تا بنگرید؟ » .
این هم معمای عجیبی است که آدمی همه چیز را ببیند و خود را نبیند. به استخراج گوهر از هر معدنی بپردازد، اما از معدن وجود خویش و گوهرهای عالی و گرانقدر آن بیخبر بماند.
به رنگ آمیزی هر در و دیوارِ خشت و گلی همّت بگمارد، ولی از رنگ آمیزی خانه « دل » که شایسته « صَبغَةُ اللّه » است ـ « وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللّهِ صِبغَةً » ـ (5)با
1) نهجالبلاغه فیض الاسلام، خطبه 3، قسمت آخر خطبه ، امام امیرالمؤمنین علیهالسلام
2) مرحوم حاج میرزا حبیب الله خویی در شرح نهج البلاغه خود ، ذیل این جمله ، معنایی دقیقتر برای عبارت « عفطة عنز » بیان کرده که حقارت و بی ارزشی دنیا را روشنتر نشان میدهد . اهل تحقیق به آن رجوع کنند
3) بحارالانوار، ج 2، ص 27، حدیث 5
4) سوره ذاریات، آیه 21
5) اقتباس از آیه 138 سوره بقره است که میفرماید: « صِبغَةَاللّهِ و مَن اَحَسَنُ مِنَاللّهِ صِبغَةً »: «رنگ خدایی (را باید بپذیرند) و چه رنگی بهتر از رنگ خدایی هست ؟ ! »
بیاعتناییِ تمام اعراض نماید !
در صورتی که این استعداد فوقالعاده عظیم، به انسان داده شده است که میتواند بر اثر خودکاوی و خودشناسی، واعتصام به حَبل الهی ، به مقام اعلای قرب ربوبی رسیده ، و در آن مقام برهر چه که بخواهد تسلط بیابد و در هر چه که بخواهد تصرف نماید !
« لَهُم ما یَشاؤونَ فیها » : (1)
« هر چه که در آنجا (بهشت برین) بخواهند برای آنان حاصل است » !
مشیت انسان « مقرّب » در بهشت، خلاقیّتی عجیب پیدا میکند ، آنهم مشیت آنجاییش (با توجه به کلمه « فیها » به دنبال « مایشاؤون ») که تا در شرایط حیات دنیوی هستیم ، از درک سنخ مشیت بهشتیان و میزان قدرت خلّاقه آنان در حجابیم !
حال، آیا انصافا حیف نیست، انسانی که یک چنین نیروی شگرف و استعداد عجیب به او عنایت شده که میتواند در مسیر تکامل و ارتقاء، آنچنان اوج بگیرد که از « ملائکة اللّه » هم پیشتر رفته و از نظر جامعیت در کمالات روحی، مَثَل اعلای حضرت حق و مظهر قهّاریّت او ـ جلّ شأنه العزیز ـ گردد ! و فرمانروای در آسمان و زمین بشود...
آیا به راستی حیف نیست این چنین موجود شریف عزیز، آن چنان به خفّت و پستی تن دردهد که از اعلای درجات قرب ربوبی تنزّل یابد و در اسفل درکات بهیمی سرنگون شود.
و تمام این عمر گرانمایه زودگذر رابه خاک و لجن کشیده و شصت سال و هفتاد سال، خدمتکارِ در و دیوار و خانه پر نقش و نگار و مغازه و بازار شود؟
و دائما در این فکر و تلاش شب و روزش بگذرد که: فلان خانه را چگونه بخرم ؟ و آن مغازه را چگونه تعمیر کنم؟ موزاییک از کجا و آهن و سیمان از چه راهی به دست آورم؟ پست حسّاس اداری و جاه و مقام اجتماعیم را به چه نحو از زوال و تزلزل نگهدارم؟ لباس از چه جنسی بخرم، و به کدام خیاط بدهم؟ چه بخورم و چه بپوشم؟... که: ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد ! ! ؟
ای عجب ! آیا همین ! انصافا و وجدانا همین ! زندگی آدم همین است و حقیقت انسانی انسان همین !
نه به جان خود انسان، این نیست حقیقتِ انسانیِ انسان، این نیست معنای حیات آدمیان !
1) سوره ق، آیه 35
تو ، به قیمت ورای هر دو جهانی چه کنم ؟ قدر خود نمیدانی
این، ندای امام انسانها است که در عالم بلند است :
« اِنَّهُ لَیسَ لِاَنفُسِکُم ثَمَنٌ اِلّا الجَنِّةَ فَلا تَبیعوها اِلّا بِها» : (1)
« حقیقت آنکه بهای (گوهر) جان شما ، جز بهشت ، نیست . حال آن را جز به بهشت مفروشید » !
این سخن پربار نیز از همان امام بزرگ است که :
« و لَبِئسَ المَتجَرُ اَن تری الدُّنیا لِنَفسِکَ ثَمَنا » : (2)
« بد تجارتی است که « دنیا » را بهای خود دانی » !
یعنی برای تمام جهان، ارزشی مساوی با ارزش خود دانستن، خطا است ؛ و همه چیز دنیا را به قیمت شخصیت انسانی خود تحصیل نمودن ، و آنگاه به آن بالیدن، معاملهای سفیهانه و رسوا است !
و از امام صادق ـ علیهالسّلام ـمنقول است که میفرمود :
اُثامِنُ بِالنَّفسِ النَّفیسَةِ رَبَّها فَلَیسَ لَها فی الخَلقِ کُلِّهِم ثَمَنٌ : (3)
« متاع گرانقدر روح و جانم را به قیمت پروردگارش (رضا و قرب او) در معامله آورده و قیمت گذاری میکنم ؛ چه آنکه در تمام ، خلق آنچه که ارزش برابری با شخصیت انسانی من داشته باشد وجود ندارد » !
خلاصه آنکه طوری زندگی نکنیم که فردا وقتی خوانِ نعمتِ بیپایانِ خدا در بهشت برین گسترده شد و هنگام برخورداری از آن « مائده » الهی فرا رسید، به ما بگویند: دور باشید شما از این نعمت !و بر کنار روید از این ضیافت ! که :
« اَذهَبتُم طَیِّباتِکُم فی حیاتِکُم الدُّنیا و اسْتَمتَعتُم بِها » : (4)
« شما آنچه که باید لذت ببرید، در دنیا بردید ؛ دیگر، جا، برای این « طیّبات » در جان خویشتن باقی نگذاشتهاید » !
آن کس که معده خود را پیش از سفره غذا ، از خیار و شلغم پر کرده و اشتها را از بین برده است، طبیعی است که در کنار سفره رنگین، احساس بیاشتهایی کرده ، و جز محرومیت و ندامت و افسوس ، از آن سفره چیزی نصیبش نخواهد شد ! در حدیث آمده است که روزی عمربن خطاب به حضور رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ آمد ، در حالی که آن حضرت بر حصیری از برگ درخت خرما خوابیده بود، و قسمتی از بدن شریفش روی خاک قرار داشت ، و بالشی از الیاف درخت خرما زیر سرنهاده بود ! عمر سلام کرد و نشست. آنگاه گفت : یا رسولاللّه، تو پیامبرخدا و بهترین خلق او هستی. کسری و قیصربرتختهای طلا و بسترهای حریر ودیبا میخوابند،و شما این چنین و با این وضع و حال، چرا ؟
رسول مکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلم ـ فرمود :
« اولئِکَ قومٌ عُجِّلَتْ طَیِّباتُهُم ، وَ هِیَ وَشیکَةُ الاِنقِطاعِ، و اِنَّما اُخِّرَتْ لَنا طَیِّباتُنا » : (1)
« آنان گروهی هستند که طیباتشان در این دنیا به آنها داده شده است و بزودی به پایان خواهد رسیـد ! ولـی طیبات ما، ذخیـره قیامت ما شـده است (و آن پایانی نخواهد داشت) ».
در حدیث دیگری آمده است که امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـمیل به خوراکی از جگر بریان با نان نرم داشت. یک سال گذشت و به این خواست خود ترتیب اثر نداد ؛ تا روزی به امام حسن ـ علیهالسّلام ـ دستور تهیه آن را داد. در حالـی که حضـرتش صائـم بـود ، غذا بـرای افطـار آمـاده شـد. هنگامـی کـه امام ـ علیهالسّلام ـ قصد افطار نمود، سائلی بر در خانه آمد، امام فرمود :
« یا بُنَیَّ احْمِلْها اِلَیهِ، لا نَقرَءْ صَحیفَتَنا غَدا: اَذهَبتُم طَیِّباتِکُم فی حیاتِکُم الدُّنیا و استَمْتَعْتُم بِها » :
« فرزندم، این غذا را به سائل بده ! مبادا فردا که نامه اعمال خود را میخوانیم، این آیه را در آن ببینیم که : طیبات اخروی خود را با بهره مندیِ دنیوی خویش ، از بین بردهاید » ! (2)
باز هم حدیث دیگری از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ برمیخوریم که آن حضرت به نقل از پدر بزرگوارشان امام باقر ـ علیهالسّلام ـ فرمود : وقتی حلوای مخصوصی به حضور امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ آوردند ، حضرت از تناول آن ابا نمود. عرضه داشتند: آیا آن را حرام میدانید؟ فرمود :
« لا، ولکِنّی اَخشی اَن تَتوقَ اِلَیه نَفسی، فَاَطلُبَهُ » :
« نه (حرام نمیدانم) ولیکن میترسم که نفسم مشتاق آن گردد، و آنگاه همیشه به دنبال آن باشم ». سپس این آیه را تلاوت فرمود :
اَذْهَبتُم طَیِّباتِکُم فی حَیاتِکُم الدُّنیا و استَمْتَعتُم بِها : (1)
قرآن کریم نیز زندگیِ سرشار از شادابیِ خاندان رسالت در سرای آخرت را، در گرو زندگی مملو از رنج خودداری از تمتعات در این سرا میداند و میفرماید :
و جَزاهُم بِما صَبروا جَنَّةً و حَریرا :
« در مقابل صبری که کردند، خدا جنت و حریر را پاداششان قرار داد » .
و لَقّاهُم نَضرَةً و سُرورا : (2)
« شادابی و خوشحالی رابه استقبالشان برد و خرم و شادشان فرمود » .
این جمله نیز از امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ منقول است :
« حَلاوَةُ الدُّنیا مَرارةُ الآخِرَةُ، و مَرارَةُ الدُّنیا حَلاوَةُ الآخِرَةِ » : (3)
« شیرینیِ دنیا تلخی آخرت است، و تلخیِ دنیا شیرینی آخرت »
باز هم باید توجه داشت که مقصود از این گونه تعبیرات، آن نیست که بگویند « دنیا » و « آخرت » تضادّ با یکدیگر دارند، بدان معنی که اصلاً با هم قابل جمع نمیباشند، آن گونه که برخورداری از لذائذ دنیا ، مطلقا مستلزم محرومیت از زندگی پرحلاوت آخرت میگردد، و آخرتگرایی نیز قهرا سبب محرومیت مطلق از لذائذ دنیوی میشود، بطوری که انسانهای « متّقی » که در مسیر تقوی و تأمین سعادت عُقبی حرکت میکنند، ناگزیر باید از تلذّذات حلال دنیا بر کنار باشند تا به حلاوت لذات اُخروی نائل گردند.
خیر ! این نیست مقصود بزرگان دین از بیانشان ! چه آنکه این امام المتّقین امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ است که میفرماید :
« واعْلَموا ـ عِبادَاللّهِ ـ اَنَالمُتَّقین ذَهَبوا بِعاجِلِالدُّنیا و آجِلِالآخِرَةِ، فَشارَکوا اَهلَالدُّنیا فی دُنیاهُم، و لَم یُشارِکْهُم اَهلُالدُّنیا فی آخِرَتِهِم.
سَکَنواالدُّنیا بِاَفضَلِ ما سُکِنَت، و اَکَلوها بِاَفضَلِ ما اُکِلَت، فَحَظّوا مِنَالدُّنیا بِما حَظی بِهِ المُترَفونَ، و اَخَذوا مِنها ما اَخَذَهُ الجَبابِرَةُ المُتَکَبِّرونَ » : (4)
« بدانید ای بندگان خدا که پرهیزگاران ( آخرتگرا ) نقدینه دنیای گذرا و نسیه آخرتِ آینده را ( توأما ) بردند ( به سود و بهره هر دو جهان رسیدند ). لذا آنها بااهل دنیا در (برخورداری از لذات) دنیاشان شریک شدند، ولی اهل دنیا در ( بهره ) آخرت آنها شریک نگشتند !
( آخرتطلبان ) در مساکن دنیا به بهترین وجه آن مسکن نمودند ! و خوردنیهای دنیارا به برترین گونه آن خوردند. پس آنان نیز بهره از دنیا بردند، همچنانکه مردم خوشگذران عالم بردند ! کام از دنیا گرفتند ، آنچنانکه متکبّران گردنکش گرفتند ! (اما با این تفاوت که اینان، با تقوی و توأم با رضای خدا و آنان، بیپروا و مشمول خشم خدا. ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا ! !) ».
بنابراین، تضادّی که بین « دنیا » و « آخرت » در ضمن بیانات گذشته به آن اشاره شده است، و برخورداری از حلاوت دنیا را سبب محرومیت از حلاوت آخرت دانستهاند ، در واقع مربوط به یک مرتبه اعلای از مراتب « زهد » است.
و آن، مقام آزادگی و پیراستگیَ روح از تمام قیدها و بندهای مشتهیات نفسانـی و وابستگـی های حیوانی است ؛ تا قادر بر عروج به آسمان « عرفان » و « ذکر » و « انس » با خدا گردد !
یعنی آنها که روزنهای از فضای قلبشان به سوی عالم بالا گشوده شده و با دیدنِ گوشهای از مجالی انوار حسن و بهاء، دل به « جمال اعلی » دادهاند و علیالدّوام به گوش جان خویش « صفیر از کنگره عرش عظیم » میشنوند :
کهای بلندنظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو ، نه این کنج محنت آباد است
دست و پایی کن و دامن از این دامگه پر رنج و محن برچین، و بال و پرزنان، همراه آسمانیان، به جمع ملکوتیان بپیوند ! آری، اینان، دیگر روح آزادشان نمیتواند در اسارت آنچه که در نظر ما لذت و حلاوت است (هر چند از حلال و مباح باشد) درآید، و پایبند از این امور غیرقابل اعتنا به پای خود بسته و سرانجام از پرواز در اوج آسمان کمال و تقرب، باز بماند. چنانکه تردیدی نیست در اینکه سبکباری و سبکبالی، شرط مسلم آزادی در پرواز است. و برهنگی، شرط لازم در شناوری است ! که به قول شاعر :
در شطّ حادثات برون آی از لباس کاوّل برهنگی است که شرط شناوری است
از آن سو نیز طبیعی است که تلذّذ از مُلِذّات زائد بر ضروریّات حیات، در حدّ
خود، تعلقّ و وابستگی است. و به همان میزان ، نتیجهاش رکود و واماندگی است که مولا و پیشوای آزادگان امیرمؤمنان ـ علیه الصلوة والسّلام ـ میفرماید:
« تَخَفَّفوا، تَلحَقوا » : (1)
« سبک شوید تا ملحق شوید ! » .
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
در این مرتبه از « زهد » است که میگوید :
« ما لِعَلِیٍّ و لِنَعیمٍ یَفنی و لذَّةٍ لا تَبقی » : (2)
« علی را چکار با زندگیِ (بظاهر) خوشی ، که رو به فنا میرود، و لذّتی که پایدار نمیماند » !
و نیز میفرماید :
« و اَیمُاللّهِ ـ یَمینا اَستَثنی فیها بِمَشیَّةِاللّه ـ لَاَروضَنَّ نفسی ریاضَةً تَهُشُّ مَعَها اِلی القُرصِ اذا قَدَرَتْ عَلَیه مَطعوما، و تَقْنَعُ بِالْمِلحِ مَأدوما. و لَأدَعَنَّ مُقلَتی کَعَینِ ماءٍ نَضَبَ مَعینُها مُستَفرَغَةً دُموعُها !
اَتَمتَلِیُ السّائِمَةُ مِن رَعْیِها فَتَبرُک ، و تَشبَعُ الرَّبیضَةُ مِن عُشبِها فَتَربِضُ، و یَأکُلُ علیٌّ مِن زادِهِ فَیَهجَعُ؟
قَرَّت اِذا عَینُهُ اِذَا اقْتَدی بَعدَالسِّنینَ المُتَطاوِلَةِ، بِالبَهیمَةِالهامِلَةِ والسّائِمَةِالمَرعِیَّةِ !
طوبی لِنَفسٍ اَدَّت اِلی رَبِّها فَرْضَها ، و عَرَکَت بِجَنبِها بُؤْسَها، و هَجَرَت فی الَّلیلِ غُمضَها، حَتّی اذا غَلَبَ الْکَری عَلَیها، افْتَرَشَتْ اَرضَها، و تَوَسَّدَت کَفَّها، فی مَعشَرٍ اَسهَرَ عُیونَهُم خَوفُ مَعادِهِم، و تَجافَت عَن مَضاجِعِهِم جُنوبُهُم، و هَمهَمَت بِذِکرِ رَبِّهِم شِفاهُهُم، و تَقَشَّعَت بِطولِ اِستِغفارِهِم ذُنوبُهُم . اولئِکَ حِزبُ اللّهِ اَلا اِنَّ حِزبَاللّهِ هُمُالمُفلِحونَ » : (3)
« به خدا سوگند، باخواست خدا چنان نفس خویش را به ریاضت تربیتش داده و ورزیدهاش سازم که گرده نان را با انبساط بپذیرد، و از برای خورش به اندکی نمک قانع گردد !
(در خلوت شبهای تار آنقدر بگریم) و کاسه چشمم را به حال خود بگذارم که از اشک تهی گردد، مانند چشمهای که آبش فرو نشسته باشد !
آیا(این درست است که) حیوانات چرنده، در صحرا چریده و آنگاه از پُریِ شکم به
زانو درآیند و در خوابگاه خود بخسبند، و گله گوسفندان از علف و گیاه بیابان سیر گشته، در جایگاه خود آرام بگیرند، و علی هم از زاد و توشه خود خورده و (در بستر خویش) آرام بخوابد ؟ !
در این صورت ، چشم علی روشن که پس از سالهای دراز (زندگی در جوّ اسلام و ایمان) از چهارپایانِ رها و چرندگان صحرا تبعیّت کرده است ! !
خوشا به حال آن کس که به وظیفه واجب خود در پیشگاه پروردگارش عمل نموده ، و بار سنگین شدائد را با صبر و شکیبایی تحمل کند ، و شب هنگام از خواب دوری گزیده ، و آنگاه که سپاه خواب به او هجومآور شود، زمین را بستر، و دست خود را بالش قرار دهد !
در میان جماعتی باشد که ترس روز بازگشت و معاد، خواب از چشمانشان ربوده ، و در دل شب، پهلو از خوابگاه خود تهی میکنند ، و لبهایشان به ذکر پروردگارشان آهسته در حرکت میباشد، و بر اثر استغفار مداوم (پارههای ابر) گناهانشان پراکنده میگردد (و از صفحه آسمان جانشان برطرف میشود). اینانند حزب خدا، همانا حزب خدا رستگارانند » ! !
با توجه به مطالبی که راجع به عالی ترین مرتبه « زهد » ارائه گردید ، این حقیقت روشن است که کسی که در این مرتبه اعلی از « زهد » است، انگیزهاش در ترک تلذّذات دنیا، نه « ایثار » است که نمیخورد تا به دیگران بخوراند ! و نه «همدردی با محرومان » است که با ساده زیستنش ، دل دردمند آنان را تسکین داده و آرامش بخشد !
زیرا ما چنین فرض میکنیم که اصلاً محروم و دردمندی وجود ندارد ، و همه افراد جامعه از حدّ متوسط موجبات رفاه زندگی برخوردارند.
و نه منظورش « نیل به لذّات آخرت » است، زیرا گفتیم که از نظر شرع، التذاذات حلال دنیا سبب محرومیت از تلذّذات عقبی نمیباشد ، و با هم هیچگونه تضادّی ندارند و کاملاً قابل جمعند !.
حال، این سؤال طرح میشود که آیا در این شرایط، باز زهد و ترک لذائذ دنیا ممکن است دارای انگیزهای صحیح باشد؟
در جواب عرض میشود : آری، انگیرهای بسیار عالیتر از سایر انگیزهها ! و آن نیرومندی روح است در سیرو سلوک بهسوی خدا، و سبکبالیِ مرغ جان است در پرواز بهسوی عالم اعلی، که فرمودهاند:
« حَرامٌ عَلی قُلوبِکُم اَن تَعرِفَ حَلاوَةَالایمانِ حَتّی تَزهَدَ فی الدُّنیا » : (1)
« بر دلهای شما حرام (و ناشدنی) است که با حلاوت ایمان آشنا شوند، مگر اینکه نسبت به دنیا زاهد وبیرغبت گردند ! »
و همچنین فرمودهاند :
« وَ اِنَّما اَرادُوا بِالزُّهْدِ فی الدّنْیا لِتَفْرَغَ قُلُوبُهُمْ لِلْآخِرَةِ » : (2)
« همانا (خداشناسان آخرتگرا) هدفشان از زهد و اعراض از دنیا، این است که قلبشان برای (تحصیل سعادت) آخرت فارغ گردد » !
چه آنکه بدیهی است اشتغال به امور دنیا و صرف وقت و فکر و عمل برای بدست آوردن امتعه دنیا و سپس نگهداری و آنگاه مبارزه با موانع آن، فراغتی برای انسان نمیگذارد تا در فکر تحصیل سعادت آخرتش باشد !
لذا فراغت قلب از شواغل دنیا ، بهترین وسیله برای خودیابی، و آن نیز عالیترین راه خدایابی و آخرتطلبی است !
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس
سنگ دل را سرمه کن در آسیای معرفت دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس
دل چو سنگ خاره شد ای پور عمران با عصا چشمهها زین سنگ خارا کن کمال این است و بس
باد در سر چون حباب ای قطره تا کی خویش را بشکن از خود عین دریا کن کمال این است و بس
سوی قاف نیستی پرواز کن بی پرّ و بال بی محابا صید عَنقا کن کمال این است و بس
چون به دست خویشتن بستی تو پای خویش را هم به دست خویشتن واکن کمال این است و بس (3)
البته روشن است که ما هرگز توقع این را نداریم که در مسئله « زهد » و پرهیز از « دنیا » ، همدوش و پابپای انبیاء و ائمه هدی و به ویژه امیرالمؤمنین علیّ مرتضی ـ علیه و علیهم آلاف التحّیة و الثّناء ـ برویم ؛ خودشان هم فـرمودهاند که ما از شما چنیـن توقعی نداریم . این کلام از امـام امیـرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ است که میفرماید:
« اَلا و اِنَّ اِمامَکُم قَدِ اکتَفی مِن دُنیاهُ بِطِمرَیهِ، و مِن طُعمِهِ بِقُرصَیهِ. اَلا و اِنَّکُم لاتَقدِرونَ عَلی ذلکَ، و لکِن اَعینونی بِوَرَعٍ و اجتِهادٍ و عِفَّةٍ و سَدادٍ » : (1)
« آگاه باشید که امام شما از دنیای خود، به دو کهنه جامه (ازار و رداء) و از خوراکش به دو قرص نان (برای افطار و سحر) اکتفا کرده است !
و بدانید که شما توانایی بر چنین کاری ندارید ! ولی (آنچه که از شما مورد انتظار است اینکه) با پرهیز و وَرَع (از محرّمات) و کوشش (در انجام وظایف بندگی) و پاکدامنی و درستکاری مرا کمک کنید (تا دست به دست هم ، به اصلاح جامعه اسلامی بپردازیم) ».
آری، هدف در مورد ما، شکستن قلعه حرص دنیاطلبی، و پرهیز از تجملپرستی و زینتگرایی است ؛ نه پابه پای علی امیر رفتن که کاری ناشدنی است !
1) نهجالبلاغه فیض الاسلام، نامه 45، قسمت اول آن
توجه به این نکته لازم است که دعوت به « زهد » و سادهزیستی در زندگی شخصی، هیچگونه منافاتی با ترغیب به سعی و کوشش و فعالیت در سطح زندگی اجتماعی و تقویت بنیه اقتصادیِ امّت اسلامی ندارد !
بلکه جامعه مسلمین، به طور حتم باید دارای منابع اقتصادی بسیار قوی و جوشانی باشند تا استقلال همه جانبه خود را در مقابل دنیای کفرو استکبار و الحاد عالمی نگهدارند !
و به حکم کریمه « و اَعِدُّوا لَهُم مَااسْتَطَعتُم مِن قُوَّةٍ و مِن رِباطِ الخَیلِ تُرهِبونَ بِهِ عَدوَّاللّه و عَدُوَّکُم » . (1)با تحصیل قوّه وقدرت همه جانبه از صنعت و فرهنگ و ارتش که کلّا مبتنی بر « نیروی اقتصادی » است، موجب « ارهاب » و ارعاب دشمنان حق گردند ! !
آری، بسیار زیبا و جمیل است که مسلمانان از حیث زندگی شخصی زاهد باشند و دور از تجمل ؛ ولی از حیث موقعیت جهانی، سرشار از غناو ثروت باشند ، و در چشم دشمن، آراسته و پرتجمل ! ! اینجا است که : اِنَّ اللّه جمیل یحب الجمال.
1) سوره انفال، آیه 60، « در برابر دشمنان، آنچه توانایی دارید از « نیرو » و همچنین اسبهای ورزیده (برای میدان جهاد) آماده سازید تا بدین وسیله ، دشمن خدا و دشمن خود را بترسانید »
از جمله راههای نفوذ شیطان در دل آدمی « ترس از فقر » است که سبب پیدایش بیماری های هلاکت بار از قبیل: حرص، بخل، سوءظن به خدا ، تعدّی به حقوق ضعفاء ، و تذلّل در مقابل اقویاء میگردد ! این کلام خداوند حکیم است که میفرماید :
« اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ » : (1)
« شیطان ، به شما وعده فقر و تهیدستی میدهد و به زشتی ها وادارتان میسازد »
آری، این شیطان است که فقر احتمالی در آینده عمر را، در نظر انسان بهصورت یک امر مسلّم با قیافهای هولانگیز و وحشت بار جلوه میدهد ، و او را برای محفوظ ماندن از خطرات آن دیو مهیب، به حرص در جمعآوری اموال، خودداری از انفاق در راه خدا ، سختگیری بر خانواده ، خیانت در معاملات ، ستم بر ضعیفان ، خاکساری در برابر زورمندان و اَنحاء رِذائل دیگر از این قبیل، وامیدارد !
دَمبِدَم به گوش جان آدم میخواند که: تو هنوز سالها باید در دنیا عمر کنی، فردا پیر میشوی و محتاج این و آن میشوی ! پس هماکنون به فکر آتیهات باش، و محصول دسترنج خود را به رایگان، تحت عناوین گوناگون از قبیل انفاق در راه خداو کمک به مستمندان و تأسیس مؤسسات خیریّه و حجّ و زیارت و ضیافت و امثال این امور از دست مده !
هشیار باش و بیدار ! از قوای بدنی و نیروی جوانی خویش تا آنجا که میتوانی بهره خود برگیر، و از طرق مختلف به جمعآوری مال بپرداز، و مگو که فلان کار، حرام است و فلان پول، اکتسابش نامشروع !
این افکار و این سخنان، مایه سرگردانی انسان، و آخرالامر سبب عقبماندگی از دیگران خواهد شد، و سرانجام به هنگام فقر و بیماری و پیری، کسی به سراغت نخواهد آمد، و حالی از تو نخواهد پرسید !
آری،اینها وسوسه شیطان پلیداست که ازیک سوعمرطولانی همراه با فقر و
1) سوره بقره، آیه 268
بیماری و دیگر حوادث احتمالی را در نظر آدمی مجسّم میسازد ، و با ارائه آن هول و هراس و وحشت دردل وی میافکند و از دیگر سو، خدای رحیم قدیر را که سررشته تنظیم و تدبیر حوادث عالم به دست او است، اصلاً به حساب نمیآورد ، و طبعا نگرانی و به دنبال آن زشتخوییها و زشتکاریها را سبب میشود!
لذا میبینیم از آن روز که چشم باز کرده و خود را شناختهایم، و با محیط خویش آشنا گشتهایم، « خوف فقر » و « نگرانی از آتیه »، مانند یک کابوس وحشتناک مستمرّ بر مغز و قلب ما سایه افکنده، و در تمام مراحل زندگی با ما همراه است، و همواره آزارمان داده و جدّا ناراحتمان میسازد !
با آنکه هرکدام از ما ـ در حدّ خود ـ وسایل زندگی داریم، و آب و نان داریم اما از این زندگی لذت نمیبریم ، و احساس خوشی نمیکنیم ! مرد و زنمان، بزرگ و کوچکمان، عالم و جاهلمان، فقیر و ثروتمندمان، بایک حالت عجله و شتابِ آمیخته با ترس و اضطراب، افتادهایم در این سنگلاخ زندگی محنتبار، افتان و خیزان از این سو به آن سو میدویم، به چاله و چاه میافتیم ؛ هم دامن و اندام خود را پاره و مجروح میسازیم ، و هم دیگران را شکسته و نالان ! و سرانجام، روزگار خود و مـردم را سیاه و تباه میکنیـم ! و همیـن است معنای « الشَّیطانُ یَعِدُکُم الفقرَ و یَاْمُرُکُمْ بِالْفَحشاءِ » !
حال آنکه خداوند رحیم و ودود، در ذیل همان آیه کریمه که سخن از وسوسه هولانگیز شیطان به میان آورده است، نوید امیدبخش « فضل » از جانب خویش داده و میفرماید: واللّهُ یَعِدُکُم مَغفِرَةً مِنهُ و فَضلاً واللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ : (1)
« و خدا، به شما وعده آمرزش (گناهان گذشته) و فزونی (نعمت آینده) میدهد ؛ و خدا، وسیع (از نظر قدرت) و عالم (به همه امور) است » .
یعنی آگاه باشید و مطمئن که دستگاه خلقت، دستگاه کور و نادان و تنگ و مضیّق نیست ! عالم آفرینش، عالم بینظم آشفته و سردرگم و درهم نیست !
بلکه دستگاهی است کاملاً منظم و روی حساب ؛ و تنظیم کننده آن هم مدبّر علیم قدیری است که :
لا یَعزُبُ عَنهُ مِثقالُ ذَرَّةٍ فی السَّموات و لا فی الارضِ و لا اَصغَرُ مِن ذلِکَ و لا اَکبَرُ اِلّا فی کتابٍ مُبینٍ : (2)
« به اندازه سنگینی ذرّهای در آسمانها و زمین ، از علم او پنهان نمیماند (و از حوزه قدرت او بیرون نمیرود) . و نه (چیزی) کوچکتر از آن هست، و نه بزرگتر، مگر اینکه (تمام آنها) در کتاب مبین ضبط است » .
تمامیِ مخلوقات در هر لحظهای از لحظات زمان، و در هر نقطهای از نقاط جهان، و در هر حالی از حالات، تحت نظارت دقیق و حکیمانه او تدبیر میشوند، و بدون کمترین تأخیر و کوچکترین خطا، به آنچه که مورد نیازشان هست، نائل میگردند !
جنین تا در رحم مادر است، غذای مناسب با مزاجش، خونی است که از طریق بندناف به او میرسد و رشدش میدهد.
هنگام تولدش که فرا رسید، و عالم زندگیش دگرگون شد، و قدم به عرصه دنیا نهاد ، دستگاه تغذیهاش دگرگون میشود، و مادّه غذا نیز عوض میشود؛ دهان، جای ناف را میگیرد و خون تبدیل به شیر میگردد ! !
و پیش از اینکه آن میهمان نورسیده، لب به تقاضای رزق نو فراهم شدهاش بگشاید، دو منبع سرشار از مواد غذایی بسیار مناسب با جهاز هاضمهاش به نام دو پستان، روی سینه مادر قرار گرفته و آماده تغذیه است !
آری، او « مُبتَدیُ بِالنِّعَمِ قَبلَ استِحقاقِها » است ؛ روزیِ روزی خواهان خود را پیش از وقت نیازشان مهیّا فرموده ، و عُمّال دست اندرکارِ رزقرسانی را بهگونهای عجیب به کار انداخته است !
چون زمین را پا نباشد جود او ابر را ، رانَد هماره سوی او
طفل را چون پا نباشد مادرش آید و ریزد وظیفه بر سرش
از عجایب اینکه میگویند رزق بعضی از پرندگان هوا، به فضای دهان و لای دندان بعضی از جانوران گوشتخوار شناور در دریا حواله شده است ! !
بدین گونه که حیوان عظیمالجثه دریایی که « تمساح » نامیده میشود، بقایای غذا را که خورده در لای دندانهایش میماند ، و تبدیل به کرم میشود، و حیوان را میآزارد. خداوند حکیم پرندهای آفریده که قوت و غذای او همان کرمهای لای دندان آن حیوان است ! جانور دریایی که از دست کرمها به ستوه آمده است، سر از آب بیرون کرده و دهان خود را که از فراخی همچون دهانه غاری است زیر آسمان، باز نگه میدارد ؛ آن پرنده حقیر در دهان آن حیوان عظیم مینشیند ، و بی هرگونه ترس و هراس سرگرم برچیدن کرمهای لای دندان او میگردد.
برای اینکه آن حیوان نتواند آن پرنده خدمتگزار را ببلعد، خالق حکیم شاخکی تیز و محکم مانند درفش در سر آن مرغک ناتوان قرار داده است که اگر آن جانور نیرومند اندکی بخواهد دهان بجنباند در فکّش فرو میرود ! و لذا او همچنان دهان خود را باز نگه میدارد و آن پرنده کوچک نیز با آرامش خاطری تمام، کرمها را برمیچیند. در نتیجه، هم روزیِ خود را میخورد ، و هم خدمت به آن جانور دریایی نموده و او را از زحمت کرمهای مزاحم میرهاند !
پس از آنکه آن پرنده ضعیف از کار خود فارغ شد و رفت، پرندههایی از نوع دیگر که غذای آن حیوان دریایی میباشند از هوا فرود آمده و در دهان او مینشینند، او هم بیدرنگ دهان خود را میبندد، و با آسودگی خاطر به اعماق آب فرو میرود ! (1)جلّ الخالق و عظم القادر.
چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی
دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی
و راستی که تنظیم روابط اجزاء عالم، و حفظ دقیق محاسبات و رعایت عمیق مناسبات در جهان خلق، از بارزترین شواهد و اعجابانگیزترین دلائل بر وجود مدبّری علیم و حکیم و قدیر است ! !
در همین ساختمان « بدن » خود تأمل کنیم و ببینیم این مجموعه عجیب با
1) کتاب « عجائب المخلوقات » ، زکریّا بن محمد قزوینی ، ص 139
چه حساب دقیقی متشکّل شده، و این صورت جامع و کامل را به خود گرفته است، در حالی که ما ، ابتدا ، ذرّات پراکندهای بودهایم میان خاکها و آبها و امواج هوا و اشعّه خورشید و اشیاء دیگر عالم ؛ نه خبر از جایی داشتهایم و نه توانایی برکاری !
در این حال ، دستی مهربان و دانا و توانا، شروع به کار کرده، و ذرّات وجود ما را از دامن ابرها و قطرات بارانها و شکاف کوهها و سینه زمینها و شاخههای درختان، از اطراف و اکناف عالم، جمعآوری نموده و بدون اینکه در این حساب دقیق و وسیع اشتباهی کرده و یا فردی را به جای فرد دیگری بگیرد، در تمام مراحل و منازل، نیازهای هر یک از ما را با رعایت تناسب کامل تأمین نموده و همچنان تا به صلب پدر، و پس از آن به رحم مادر رسانیده است !
آنگاه از وراء سه پرده ظلمانیِ تاریکخانه « رحم » (1)، با چه ظرافت و نازککاری اعجابانگیز و محیّرالعقول به صورتگری پرداخته و از کوچکترین عضو مورد نیاز در زندگی خارج رحم غفلت نکرده ، و حتی خطوط کف دست و انحناء کف پا، و رگهای ریزو درشت و ماهیچههای بزرگ و کوچک، و انگشتهای دهگانه متناسب با دست و پا، و درکنار هر انگشتی ناخن با کم و کیفی زیبا و بجا، و همه روی حساب نیازمندیهای ما، در دنیا... هیچیک را از یاد نبرده است !
« فَتَبارکَاللّهُ اَحسَنُ الخالِقینَ و تَعالَی اللّهُ رَبُالعالَمینَ » !
حال، ای انسان فراموشکار تنگنظر ! به خود بیا و بنگر ؛ آیا آن خالق مهربانی که در گذشته از مراحل خلقت، تو را این گونه مورد لطف و عنایت خویش قرار داده ، و انحاء نیازمندیهای تو را تأمین نموده ، و تا به این حدّ از کمال در هستی رسانیده است ، آیا او ممکن است در این مقطع پرماجرای حیات، تو را به حال خود رها کرده، تسلیم حوادث روزگار بنماید، و توجّهی به مشکلات و نیازهای زندگیت نکند ؟ !
در صورتی که هم عجز و ضعف تو را در مقابل حوادث سنگین جهان میداند ، هم قادر بر رفع نیاز و حل مشکلات تو میباشد، و هم خود را به رأفت و رحمت درباره بندگانش توصیف میفرماید ! ؛ تعالی اللّهُ عَن ذلکَ عُلُوّا کَبیرا.
فراموشَت نکرد ایزد در آن حال که بودی نطفهای مدفوق و مدهوش
1) اشاره به آیه 6 از سوره « زُمَر » است: « یَخلُقُکُم فی بُطونِ اُمَّهاتِکُم خَلْقَا مِن بَعدِ خَلقٍ فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ »: « شما را در شکم مادرانتان ، در میان تاریکیهای سهگانه میآفریند، در حالی که آفرینشی پس از آفرینش دیگر به شما میبخشد » . مقصود از ظلمات ثلاث ، ظلمت شکم، ظلمت رَحِم ، و ظلمت مشیمه است یعنی کیسه مخصوصی که جنین در آن قرار گرفته است ـ
ده انگشتِ مرتّب داد برکف دو بازویت مرکّب کرد بردوش
روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رأی و فکرت و هوش
کنون پنداری ای ناچیز همّت که خواهد کردنت روزی فراموش
آری آن قادر مهربان و آن خالق رحیم و رئوف، همچنان با ما و لطفش شامل حال ما است . و تا آخرین لحظه عمر ما، کوچکترین نیاز جسمی و روحی ما را در نظر گرفته، طبق آن نیاز و متناسب با شرایط خاصّ ، آنچه را که دخیل در سعادت مادّی و معنوی ما است، تقدیر فرموده، و قطعا به شرط انجام وظایف لازم به ما خواهد رسانید.
او است که در قران کریمش میفرماید :
« و ما مِن دابَّةٍ فی الارضِ اِلّا عَلَی اللّهِ رِزقُها و یَعلَمُ مُستَقَرَّها و مُستَودَعَها کُلٌّ فی کتابٍ مُبینٍ » : (1)
« هیچ جنبندهای در زمین نیست، مگر اینکه روزیِ او بر خداست و (خدا) قرارگاه و محلّ نقل و انتقال او را میداند ؛ همه اینها در کتاب آشکاری (لوح محفوظ و عالم علم خدا) مضبوط است » .
با جمله « یعلم مستقرّها و مستودعها » اطمینان خاطر میدهد که مسئله «رزق » و روزی جنبندگان ـ از هر قبیل که باشند ـ در تمام شرایط و اوضاع و احوال مختلف، اعمّ از ثبات آنان در قرارگاه اصلیشان، و یا انتقال به محلّ مستودع و در حال سیرو حرکتشان در اعماق دریاها و اطراف صحراها و اوج آسمانها و در هرجا و در هر حال و وضعی که باشند، در علم دقیق و وسیع خدا مضبوط است ، و رزق مقدّر هر کدام ـ بی کم و کاست ـ در دسترسشان قرار خواهد گرفت !
و « کُلٌّ فی کتابٍ مُبینٍ » . تعدادِ تمامی روزیخواران ـ از جانوران غولپیکر دریا گرفته تا حشرات بسیار ریز نامرئی در لابلای برگهای درختان، از جنینهای آرامِ خفته در مشیمه ارحام مادران، تا آهوان رمیده در دامن کوهساران ـ با تمام خصوصیات ، کمّ و کیف رزقشان در کتاب « علم » حق، آشکار و خالی از هرگونه ابهام است ! نه فردی از قلم میافتد و نه سهم رزق او به دیگری داده میشود !
1) سوره هود، آیه 6
و ازاین رو، نسزد که کسی نگران امر « روزی » و وضع آینده خود باشد، و آرامش قلبی خویش را از دست بدهد !
در آیه دیگری میفرماید :
« و کَأَیِّن مِن دابَّةٍ لا تَحمِلُ رِزقَهَااللّهُ یَرزُقُها و اِیّاکُم و هوالسَّمیعُ العَلیمُ » : (1)
« چه بسیارند جنبندگانی که رزق خود را بردوش نمیکشند (و برای آینده خود ذخیره نمیکنند). خدا است که به آنها و شما، روزی میدهد . و او شنوا و دانا است » .
هستند مردمی که به « محلّی » انس گرفتهاند و به « کار » و شغلی عادت کردهاند ، و سالها از مجرای آن کار، روزی خوردهاند ؛ حال، چنین میپندارند که هجرت از آن « محل » و ترک آن « شغل » ـ مخصوصا اگر شغل پردرآمدی هم باشد ـ مساوی است با فقر و محرومیت از رزق و تهیدستی از مال !
و لذا نمیتوانند دل از آن « کار » و دست از آن « محل » بردارند، هرچند در آن « محل » و آن « کار » ، انواع آلودگی ها و مفاسد اخلاقی و ناپسند الهی ببینند !
گویی که آنان، کار و محل کار را، رازق و روزیرسان خود میدانند ، نه خدا و تقدیر خدارا ! و کار را برای رسیدن به روزی انجام میدهند، نه محض امتثال فرمان خدا.
و همینجا سر دو راهی انسانهای « مؤمن » و « غیر مؤمن »، « متوکّل » و «غیرمتوکّل » است !
یعنی : انسان مؤمن به خدا و متوکّل برتقدیر خدا، همّی جز تأمین رضای خدا ندارد. و لذا اگر دنبال کسب و کاری هم میرود، نه برای کسب و توسعه امر روزی ؛ بلکه صرفا برای این است که :
« اِنَّ اللّهَ تَعالی یُحِبُالمؤمِنَ المُحترفَ » : (2)
« خداوند تعالی ، مؤمن پیشهور را دوست میدارد » !
« و اِنَّ اللّهَ عزَّوجلَّ یُبغِضُ العَبدَ النَّوّامَ الفارِغَ » : (3)
« خداوند ـ عزّ و جلّ ـ بنده پرخواب بیکار را دشمن میدارد » !
بر همین اساس است که انسان « مؤمن » ، از هرکاری که موجب خشم خدا گردد، دوری میجوید، هرچند آن کار ، از پر درآمدترین کارها باشد ! و به
هرکاری که خدا رضا دارد ، و وظیفه شرعی وی ایجاب میکند، تن در میدهد، هرچند به ظاهر آب و نانی از آن در نمیآید ، و رونق بازار چندانی ندارد !
چه آنکه او معتقد است که تنگی و وسعت روزی به دست خدا و روی مشیّت خدا است، نه بر اساسِ با رونق و بی رونق بودن بازارکار !
« اللّهُ یَبسُطُ الرِّزقَ لِمَن یَشاءُ مِن عِبادِهِ و یَقدِرُ لَهُ » : (1)
« خداوند، روزی را برای هرکس از بندگانش بخواهد ، گسترده میکند ، و برای هرکس بخواهد تنگ و محدود میسازد » !
بلکه از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ منقول است که :
« اَبَی اللّهُ عزّوجلّ اِلّا اَن یَجعَلَ اَرزاقَ المؤمِنینَ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبونَ » : (2)
« خداوند عزّوجلّ، ارادهاش بر این است که ارزاق افراد باایمان را از راه هایی که خود گمان نمیبرد برساند » !
« اِنَّ اللّهَ تَعالی وَسَّعَ فی اَرزاقِالحَمقاءِ، لِیَعتَبِرَالعُقلاءُ و یَعلَموا اَنَالدُّنیا لَیسَ یُنالُ ما فیها بِعَمَلٍ و لا حیلَةٍ» : (3)
« خداوند تعالی ، روزیِ ابلهان (بیعرضه) را گسترش میدهد ، تا اندیشمندان عبرت گیرند ، و بدانند رسیدن به بهرههای دنیا (منحصرا) در گرو کاردانیها و چارهسازیها نیست » !
آری، از نظر انسان « مؤمن متوکل »، حساب « روزی » از حساب « کار » جدا است ! کار را صرفا برای اطاعت امر خدا باید کرد ، و روزی راهم به تقدیر خدا باید واگذاشت، که فرموده است :
« وفی السَّماءِ رِزقُکُم و ما توعَدونَ فَوَرَبِّ السَّماءِ والارضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ مِثلَ ما اَنَّکُم تَنطِقونَ » : (4)
« رزق شما و آنچه که به آن وعده داده میشوید، در آسمان است (از ماوراء عالم تدبیر شما تقدیر میگردد). به خدای آسمان و زمین سوگند که این مطلب، حقّ است (و تردیدناپذیر) آنگونه که شما سخن میگویید (و کمترین تردید در سخنگویی خود در حین سخن گفتن ندارید) » .
و اگر راستی بنا بود که روزیِ روزیخوار، بسته به شاخ کارش باشد و کارش تنها مجرای رزقش باشد، پس آن چارپای علفخواری که کارش بار سنگ
و آهن و آجر کشیدن است، از گرسنگی باید بمیرد ، و حتما باید کاه و یونجه و علف بارش کنند تا از کار و بار خود تأمین رزق خود نماید و زنده بماند! و یا آن حیوانی که قادر بر ذخیره کردن مواد غذایی خود نیست ، و هر روزِ نو، روزیِ نو میخواهد، طبعا از گرسنگی باید بمیرد !
در صورتی که چنین نیست « و کأیِّن مِن دابَّةٍ لا تَحمِلُ رزقَها » . چه بسیارند حیواناتی که روزی خود را ذخیره نمیکنند ، و برخلاف بعض حشرات از قبیل موش و مورچه و زنبور عسل، روزانه باید دنبال روزی نو بروند ؛ و همچنین چه بسیارند حیواناتی که رزقشان باربر خودشان نیست ؛ احیانا رزقشان کاه و یونجه و علف است و بارشان سنگ و آجر و کتاب !
حال، آیا این حیوان، این حق را دارد که جُفتک به صاحبش بپراند ، و لب به اعتراض بگشاید که:چرا سنگ و آجر و کتاب بارم کردهای؟ پس منِ حیوانِ بیچاره علفخوار از کجا بخورم ؟ ! بارِ علف بر دوشم بگذار تا به خانه که رسیدم علف بخورم ؟ !
خیر، این ، حقّ او نیست، بلکه صاحبش به پوزهاش میزند که : ای حیوانک نادان، تو را چه به این فضولی ها ؟ ! من انبار کاه و یونجه و علف، فراوان دارم و هرگز تو را بیآب و غذا نمیگذارم، ولی تو تنها وظیفهات این است که ببینی من از تو چه کاری خواستهام، و همان کار را با کمال خضوع و تسلیم انجام بدهی و در کار مربوط به من که علوفه دادن به ستوران است دخالتی ننمایی !
من تو را برای سنگ و آجرکشی انتخاب کردهام ؛ برای حمل بارِ کتاب برگزیدهام، تو کار خود را طبق دستور من انجام بده ، و بار خود را به مقصد برسان، نگران کاه و علف نباش، و مطمئن باش که هنوز بار سنگ و کتاب از دوش بر زمین ننهاده، آخور پر از کاه و یونجه و جو ، در برابر خویش آماده و حاضر خواهی دید !
« اللّه یَرزُقُها و ایّاکُم » :
« خداوند، به چارپایان و شما روزی میدهد ».
مخصوصا چنانکه میبینیم در آیه شریفه، ضمیر راجع به «دابّه»، جلوتر از ضمیر مربوط به «انسان» مورد ذکر و توجه قرار گرفته که «اللّه یرزقها و ایّاکم» و نفرموده که « اللّه یرزقکم و ایّاها » !
و لذا آن حیوان، چون طبق فرمان خالقش بار صاحبش را میبرد ، و هرگز غم روزی نمیخورد، خالق او نیز صاحبش را موظف کرده که باید تلاش کند تا آخور او را پر از کاه و علف سازد ! آری :
هر که کار خدا کند به یقین روزیش میشود فراوانا
بنده باید گوش به فرمان خدایش باشد ، و هرکاری را که به عهدهاش گذارده و از او خواسته است، طبق دستور و مطابق فرمان انجام دهد، و هرگز به فکر این نباشد که از این کار پولی در نمیآید ، و نان و آبی حاصل نمیشود !
درست اینمطلب باورش بشود که«کار»باید خداپسند باشدنه روزیرسان !
روزی به دست خداست و کار هم بهانه است !
اَلَیسَ اللّهُ بِکافٍ عَبدَهُ : (1)
« آیا خدا برای (تأمین نیازمندی های) بندهاش کافی نیست؟ »
اِنَّ اللّهَ هو الرّزّاقُ ذوالقُوَّةِ المَتینُ : (2)
«حقیقتآنکه خداـ آری همو ـ استکه روزی دهنده وصاحب قوت وقدرت است »
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بندهپروری داند
ممکن است از سخنان گذشته برای برخی از اذهان ساده و کم اطلاع از منطق دین ، این توهّم پیش آید که پس بنابر اعتقاد به مقدّر بودن « روزی » ، چه نیازی به سعی و تلاش برای امر معاش داریم؟ ما گوشهای میخزیم و رزق مقدّر ماهم به پای خود، به سوی ما میخزد !
آنگاه همین توهّم غلط، دستاویزی برای دشمنان گردد ، و بگویند : « دین »، عامل تخدیـر ، و سبب رکـود چرخ « اقتصـاد » و خاموش شدن شور و حرارت « کار » و فعالیتهای اجتماعی ، و نتیجتا وسیلهای برای استیلاء ایادی «استعمار» و تسلط استثمارگران است، و باید دفع و طرد شود ! !
در صورتی که هرگز چنین نیست ! بلکه هدف از بیانات گذشته که نشاندهنده منطق دین است، « تعدیل » روح سعی و تلاش و فعالّیّت در امر معاش و تأمین اقتصاد است ! نه « تعطیل » و « تخدیر » و خاموش ساختن آن !
دین مقدس میگوید: همانگونه که سستی و بیحالی و تن زیربار کار ندادن، سبب محرومیت و ذلت و بدبختی در دنیا ، و ناپسند نزد خدا است ! همچنین با حرص و ولع و بیحساب بهدنبال دنیا دویدن، و در این راه از هیچ ظلم و جنایتی خودداری ننمودن نیز ، بیماریِ مُهلک و بازدارنده انسان از تأمین سعادت عُقبا است !
آری، « روزیِ » هرکس، مقدّر است، اما به شرط سعی و تلاش از طریق
مشروع و در حدّ اعتدال !
و لذا، نه تنپروران بیحال، بدون سعی و تلاش میتوانند از آن « رزق مقدّر » خود برخوردار گردند ! و نه حریصان بیبند و بار، با دوندگی خارج از حدّاعتدال میتوانند به بیش از آن مقدار مقدّر از رزق خود دست بیابند !
این گفتار از رسول خدا است ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ که میفرماید:
« اَلا و اِنَّ روحَ القُدُسِ نَفَثَ فی رَوْعی ، و اَخبَرَنی اَن لا تَموتَ نَفسٌ حَتّی تَسْتَکْمِلَ رِزقَها. فَاتَّقوا اللّهَ عزّوجلّ ، وَ اَجمِلوا فی الطَّلَبِ ، و لا یَحمِلَنَّکُم استِبطاءُ شَییءٍ مِنَ الرِّزقِ اَن تَطلُبوهُ بِمَعصِیَةِ اللّهِ عَزّوجَلّ » : (1)
« هان (توجه کنید) که روحُالقُدُس (پیک وحی خدا) بر قلبم دمیده و آگاهم ساخته است که : کسی تا رزق (مقدّر) خود را بهطور تمام و کمال استیفا نکند، نمیمیرد ! بنابراین تقوای خداوند ـ عزّوجلّ ـ را در نظر بگیرید و در امر طلب (و تحصیل معاش)، اعتدال در سعی و روش نیکوی در تلاش را رعایت نمایید ! نکند که دیر رسیدن چیزی از رزق (مقدّر)، شما را بر این وادارد که از طریق معصیت و نافرمانی خدا برای به دست آوردنش بکوشید » !
حاصل آنکه، نظام مقرّر خدا را که همان نظام تلاش در تحصیل معاش است رعایت کنید ، و برای طلب و تحصیل رزق مقدّر خود به پاخیزید ؛ ولی مراقب باشید که از حدّ اعتدال در کوشش خارج نشوید ؛ به افراط و زیادهروی در طلب که همان بیماری « حرص » است دچار نگردید ! !
این دستور جامع، از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ منقول است:
« لِیَکُنْ طَلَبُکَ لِلمَعیشَةِ فَوقَ کَسبِ المُضَیِّعِ، و دُونَ طَلَبِالحَریصِ » : (2)
« باید تلاش و کوششت در امر معاش، بالاتر از کار آدم تنبل و بیحال باشد، و پایینتر از فعالّیّت یک آدم حریص » !
میدانیم که « غریزه جنسی » یعنی خصیصه « تَجاذب » و کشش متقابل میان « زن » و « مرد » ، یکی از آیات و نشانههای اعجابانگیز حکمت بالغه الهّیه است که به منظور تداوم و بقاء نوع بشر در سرشت هر انسان سالم صحیح المزاجی نهاده شده است !
این غریزه، علاوه بر اینکه سبب تولید نسل و بقاء نوع است، اگر از طریق مشروع و طبیعی خویش ارضا گردد، در مسیر پر حوادث زندگی ، یک نوع «آرامش » توأم با شور و نشاط و لطافت روح ایجاد کرده ، و دلها را نسبت به هم مهربان و وَدود و رحیم میگرداند ! چنانکه قرآن کریم میفرماید:
و مِن آیاتِهِ اَن خَلَقَ لَکُم مِن اَنفُسِکُم اَزواجا لِتَسکُنوا اِلَیها و جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً و رَحمَةً اِنَّ فی ذلک لَآیاتٍ لِقَومٍ یَتَفَکَّرون : (1)
« از جمله نشانههای (حکمت) خدا ، این است که از جنس خود شما برای شما همسرانی آفرید ، تا به سبب آنها آرامش یابید ، و در میانتان مودت و رحمت قرار داد؛ در این جریان، نشانههایی است برای کسانی که میاندیشند» .
ولی همین نعمت بزرگ الهی که یکی از عوامل اصلی برای تشکیل یک مجتمع آرام و متین، سرشار از طهارت و پاکی، موّاج از دلهای پرمهر و وَداد میباشد، در نتیجه بیرون رفتن از مرز اعتدال، و زیر پا نهادن مقررات خالق حکیم، مبدّل به یک بلا و نقمت عظیم میگردد، و اجتماع آدمیان را تبدیل به یک لجنزار عَفِن، لبریز از فساد و جنایت، توأم با هزاران نابسامانیها و دربدری ها مینماید !
نمونه بسیار روشن آن، همین جوامعِ ـ به اصطلاح ـ متمدن دنیای امروز است که بر اثر یک سلسله علل استعماریِ شیطانی، بیبند و باری در ارضاء این غریزه حادّ و آتشین را به نام « تمدّن » ! و تجدّد در زندگی پذیرفتهاند ، و نتیجتا مبتلا به انواع مفاسد اخلاقی ننگین و بیماریهای خانمانسوز ، و از هم پاشیدن خانوادهها و گسترش دامنه فحشاء بشر بر باد دِه گشتهاند ! ! (2)
آری، « زن » که مظهر کامل « جاذبه جنسی » است ، و به بیان قرآن کریم باید مایه آرامش قلب « مرد » باشد، و جوّ خانه و اجتماع را کانون مهر و محبت و رأفت و رحمت بسازد ، در دنیای امروز میبینیم که چگونه بر اثر انحراف از مدار طبیعی و شرعیش، مایه اضطراب و ناآرامی فکر مردان گردیده ، و خانه و جوِّ جامعه را به صورت میدان جنگ و خشم و خصومت و نفرت در آورده است !
زن، با پخش آوازش، با نشان دادن اندام خود ، با تبرّج و خودآراییش، با ارائه عکسهای هوسانگیز و سایر جلوههای گوناگونش، هوسهای نهفته در نفوس مردان را تهییج کرده و طوفانی عجیب در مغزهای جوانان برمیانگیزد؛ و فکرها را پریشان ، و دلها را پرآشوب میسازد !
به طوری که یک نوع سکر و مستی و حیرتزدگی در طبقه جوان پیدا میشود که نمیتوانند با آرامش فکر و سکونت خاطر به کارهای تحصیلی و فعالیتهای اجتماعی خود دل بدهند ! و پرشورترین لحظات عمرشان در حال هیجان و التهاب ناراحت کنندهای میگذرد !
غریزه حادّ جنسی به اقتضای جوانی از داخل فشار میآورد ، و جلوههای هوسانگیز زنان از خارج، دامن به آتش درونی زده و آن را داغتر و شعلهورتر میسازد، و فکر هرگونه کار و فعالیت را در وجود جوان میسوزاند ! از طرفی هم احساس عقبماندگی از کار و تحصیل، سرکوفتش میدهد ! در نتیجه جوان بیچاره، کلافه میشود و مثل اسپند روی آتش برشته میگردد ، و دود عمر و جوانی و استعدادهای عالیش به هوا میرود !
لذا این شکست خوردگان ، برای تسکین التهاب درونی خویش، گاه به پناه مشروبات الکلی میروند ، و گاه به دامن مواد مخدر میافتند ؛ و عاقبت دست به انتحار و خودکشی میزنند... و وااَسَفاه که چه سرمایههای عظیم انسانی از دست میرود ! !
خداوند حکیم در سوره « فلق » که موارد پناه بردن به خدا را میشمارد، از
جمله میفرماید:
و مِن شَرِّ النَّفّاثاتِ فِیالعُقَد : ! (1)
یعنی : « پناه به خدا میبرم ، از شرّ آنان که در گرهها و بندها میدمند» !
صاحب تفسیر مجمع البیان، ضمن تفسیر آیه شریفه که مورد نزول آن زنهای ساحر و جادوگرند، معنای جامعی رانقل میکند که ـ از نظر جامعیتی که آیات قرآن کریم دارند و نمیشوند آنها را مختصّ به مورد نزول دانست،ـ معنای لطیف و مناسبی است ؛ میگوید :
« اَلنَّفّاثات، النِّساءُ اللّاتی یُملِنَ آراءَالرّجالِ و یَصرِفنَهُم عَن مُرادِهِم و یَرُدُّنَّهُم اِلی آرائِهِنَّ » :
« نفّاثات فی العُقَد، زنانی هستند که مردان را تحتتأثیر جمال و رفتار و گفتار تحریکآمیز خود قرار داده ، و آنها را از عزم و تصمیمی که دارند برمیگردانند ، و تسلیم هوای نفس خود میسازند » !
یعنی : جلـوه زن یکی از عواملی است که عقده ایمان را از دل انسان میگشاید ، و رشته حمیت و مردانگی را پاره میکند ، و عزم و اراده و تصمیم را از دست میگیرد ، و یک حالت بیقیدی و بیبند و باری در آدمی ایجاد میکند ! در آن موقع ، مردی که مسحور جلوه زن شده است ، از اقدام به هیچ گناه و جنایتی خودداری نمیکند.
به همین جهت میگویند : هر جنایتی که در عالم واقع شده، اگر علل و موجبات آن را دقیقا بررسی کنیم، میبینیم پای زنی در میان بوده است ! (2)
امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ هنگامی که لشکری به جنگ با دشمن میفرستاد ، برای بدرقه آنها آمده ، و در مقام اندرز و نصیحت آنان فرمود :
« اَعذِبوا عَنِالنِّساءِ مَااستَطَعتُم » : (1)
« تا میتوانید از زنها دوری کنید » !
سیّد رضـی ـ رحمـه اللّه ـ در شـرح این جمله امام ـ علیه السّلام ـ میفرماید : «یعنی به هنگام جنگ ، از یاد زنها و دل بستن به آنها دوری نمایید ؛ که یاد زنان و دل مشغولی به آنان، بازوی حمیّت و مردانگی را سست میگرداند ، و اخلال در عزم و اراده و تصمیم به وجود آورده، و شخص رزمنده را از دشمن شکست میدهد ، و از پیشرفت و فعّالّیت در میدان نبرد باز میدارد ! » .
حال، وقتی در میدان جهاد اصغر که جنگ با کفار است، فکر زن و دلدادگی به زن، مایه شکست سربازان گردد، آیا در میدان جهاد اکبر که جنگ باهوسهای سرکش نفسانی است، جلوه زن و خاطر مشغولی به زن، چه شکستهایی برای مردان و جوانان به وجود میآورد ؟ ! همچنان که میبینیم با کمال تأسف ، طبقه جوان در سطـح عمومی جهان، درتمام جهات و جوانب میدان زندگی، با شکست های ننگین و شرمآوری مواجه میشوند ! قوای عالی فکری و نیروهای سرشار جسمی و روحی جوانان ، دستخوش امواج کوبنده طوفان هوس گشته ، و قربانیِ جلوههای نامشروع زنان میگردد !
در اثر دل مشغولی و پریشان فکری که معلول و طبیعی جلوههای گوناگون زنان است، نه در میدان تحصیل علم و دانش موفق و پیروز میشوند، و نه در میدان کسب و تجارت و صنعت به جایی میرسند ! هم در جبهه سیاست و حفظ مصالح ملت و مملکت شکست میخورند ! و هم در مسیر عبادت و خداپرستی و تحصیل سعادت آخرت تهیدست و بیبهره میمانند ! چه نیکو و بجا فرموده است رسول صادق مصدّق صلی اللّه علیه و آله و سلّم:
« ما تَرَکتُ بَعدی فِتنَةً اَضَرَّ عَلَی الرِّجالِ مِنَالنِّساءِ » : (2)
« زیانبخشترین فتنه برای مردان امتم پس از رحلت من ، فتنه زنان خواهد بود » !
قرآن کریم که کتاب « هدایت » بشر به صراط مستقیم سعادت است ، و از جانب خالق مرد و زن نازل شده است، در مقام جلوگیری از طغیان غریزه جنسی آدمیان، دستور « حجاب » و پوشش « زن » و پرهیز از نگاه شهوتآلود مردان و زنان به یکدیگر را صادر فرموده است که :
« قُل لِلمؤمِنینَ یَغُضُّوا مِن اَبصارِهِم و یَحفَظوا فُروجَهُم ذلِکَ اَزکی لَهُم اِنَّ اللّهَ خَبیرٌ یَصنَعُونَ ».
وَ قُل لِلمؤمِناتِ یَغضُضنَ مِن اَبصارِهِنَّ و یَحفَظنَ فُروجَهُنَّ و لایُبدینَ زینتهُنَّ اِلّا ما ظَهَرَ مِنها وَلْیَضْرِبنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیوبِهِنَّ و لایُبدینَ زینَتَهُنَّ الّا لِبُعُولَتِهِنَّ اَوْ...
و لا یَضرِبْنَ بِاَرجُلِهِنَّ لِیُعلَمَ ما یُخفینَ مِن زینَتِهِنَّ و تُوبوا اِلَیاللّه جَمیعا اَیُّهَ المؤمِنونَ لَعَلَّکُم تُفلِحونَ » : (1)
« به مردان با ایمان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرم) فرو گیرند، و دامنهای خویش حفظ کنند. این، برای آنها پاکیزهتر است . و خدا به آنچه که انجام میدهند آگاه است. و به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرم) فرو گیرند، و دامنهای خویش حفظ کنند ، و زینت خود را جز آن مقدار که پیدا است، آشکار ننمایند و (اطراف) روسریهای خود رابر سینه خود افکنند (تاگردن وسینه با آن پوشانده شود) . و زینت خود را آشکار نسازند، مگر برای شوهرانشان یا (گروههایی از محارم نسبی و سببی که در متن آیه بیان شده است).
و هنگام راه رفتن، پاهای خود را (به زمین) نکوبند که زینت پنهانشان دانسته شود (و صدای خلخال که بر پا دارند به گوش مردان برسد و جلب توجه نان نماید) و همگی به سوی خدا باز گردید ای گروه اهل ایمان تا رستگار شوید ».
امام صادق ـ علیهالسّلام ـ میفرماید :
« اَلنَّظَرُ سَهْمٌ مِنْ سِهامِ اِبْلیسَ مَسمومٌ » : (2)
« نگاه (شهوت آلود) تیری است از تیرهای زهرآگین شیطان (که به دل میرسد) » .
همان حضرت میفرماید :
« اَلنَّظرَةُ بَعدَ النَّظْرَةِ تَزرَعُ فیالقَلبِ الشَّهوَةَ. وَ کَفی بِها لِصاحِبَها الْفِتْنَةُ » (3)
« نگاه خیره، در زمین دل، بذر شهوت را میرویاند ! و همان کافی است که آدمی را به راه فساد افکنده و گرفتارش سازد » !
این همه آفت که به تن میرسد از نظر تو، به شکن میرسد
دیده فروپوش چو دُر در صدف تا نشوی تیر بلا را هدف
قرآن کریم ، آنچنان در حفظ « عفاف زن » و جلوگیری از هرگونه رفتار تحریکی زن، دقیق است که خطاب به زنهای پیامبر اکرم ـ صّلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ میفرماید:
« یا نِساءَ النَّبِیِّ لَستُنَّ کَاَحَدٍ مِنَالنِّساءِ اِنِاتَّقَیتُنَّ فَلا تَخضَعنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلنَ قَوْلاً مَعْرُوفا » : (1)
« ای همسران پیامبر، شما ( از آن نظر که دارای شرف ارتباط نزدیک با رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ هستید ) در ردیف سایر زنان نیستید، اگر تقوی پیشه کنید ( که در این صورت، قرب منزلت و حرمت خاصّی در نزد خدا دارید )
بنابراین ( مراقب باشید ) در حین سخن گفتن، نرمش دلربا و مهیج به کار نبرید (صدا و گفتار خود را هوسانگیز نسازید ) که بیماردلان در شما طمع کنند. و سخن شایسته بگویید ( که مورد رضای خدا و توأم با حق و عدالت باشد ) ».
« کانَ اَمیرُالْمُؤمنین ـ علیهالسّلام ـ یُسَلِّمُ عَلَیالنِّساءِ وَ کانَ یَکْرَهُ اَنَّ یُسَلِّمَ عَلَی الشّابَّةِ مِنهُنَّ وَ قال: اَتَخَوَّفُ اَن یُعْجِبَنی صَوْتُهافَیَدخُل مِنَ الْاثْمِ عَلَیَّ اَکْثَرُ مِمّا اَطْلُبُ مِنَالْاَجرِ »: (2)
« روش امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ این بود که به زنها سلام میکرد، ولی خوش نداشت که به زنهای جوان سلام کند . و میفرمود: ترس آن دارم که صدایش مرا خوش آید، و از راه آلوده به گناهی شوم که (زیان آن برروحم) بیش از پاداشی باشد که از سلام بر وی طالبم »
قرآن حکیم باز درباره همسران پیامبر اکرم ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ میفرماید :
« و اِذا سَألْتُمُوهُنَّ مَتاعا فَسْئَلوهُنَّ مِن وَراءِ حِجابٍ ذلکُمْ اَطهَرُ لِقُلوبِکُم و قُلوبِهِنَّ » :(1)
« هنگامی که (برای کاری) با همسران پیامبر سخن میگویید ـ یا ـ میخواهید چیزی از وسایل زندگی بگیرید و بدهید، طوری عمل کنید که در میانتان حجاب باشد و از پشت پرده با آنان تکلم کنید، این روش (یعنی در حجاب بودن زنان، و فاصله گرفتنشان از شما مردان در روابط مختلف اجتماعی) برای حفظ پاکی دلهای شما و دلهای آنان نیکوتر است » !
هر چند از نظر برخی مفسران ، (2)این حکـم، مختص به همسران پیامبـر اکرم ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ میباشد . ولی با در نظر گرفتن اینکه احکام قران، ناظر بر عموم افراد بشر در همه زمانها است و شأن نزول آیات هم موجب تخصیص احکام به مورد خاصّ معین نمیباشد، طبعا مسئله لزوم فاصلهگیری مردان از زنان در تمام کارهای اجتماعی (لااقل در حد مطلوبیّت استحبابی) یک دستور عمومی و همه عصری خواهد بود ! مخصوصا جمله «ذلِکم اَطْهَرُ لِقلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ» که به عنوان « تعلیل » و بیان حکمت « احتجاب زن » آمده است، شاهد روشن برای « تعمیم » این حکم است، و نشان میدهد که جذبه و کشش تمایل جنسی میان مرد و زن ، به حدّی قوی است، و آنچنان در پریشانیِ فکری و آلودگی دل مؤثر است ، که امکان این هست ، یک برخورد ویک نگاه اتفاقی (حتی برای زنان پیامبر اکرم ـ صلی اللّه علیه و آله ـ که اکثرا پیر بودند و معمولاً بر کنار از تبرّج) بذر فساد در دل به پا شود، و آرامش روح را برهم زده و احیانا اساس زندگی خانوادهای را متزلزل سازد ! درست تأمل فرمایید ! وقتی بنا شد در مورد همسران پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ این چنین خطرات، احتمالش باشد، در صورتی که آنها به صریح قرآن، مادران امّتند که میفرماید :
« اَلنَّبِیُّ اَولی بِالمؤمِنینَ مِن اَنفُسِهِم و اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم » : (3)
« پیامبر، نسبت به مؤمنین از خودشان اولی است، و همسران او مادران آنانند » .
و بسیار بعید است که کسی با نظر ریبه و تلذّذ ، به مادرِ یا مادر مقامیِ خود بنگرد. با این وصف ، تا این درجه از تستّر و احتجاب به آنها دستور داده میشود که هنگام چیزی دادن و گرفتن، از مردان در حجاب باشند و موقع سخن گفتن با آنان، نرم و لطیف و دلربا سخن نگویند ؛ که مبادا بیمار دلی در آنان طمع کرده، و قلبی شهوت آلود گشته و به ناپاکی گراید ! ! حال، از روی انصاف و داوری وجدان بفرمایید، آیا صاحب این قرآن ، نسبت به سایر زنان مسلمان، تا چه حدّ ازدقت درتستّر و پوشش و احتجاب را لازم خواهددانست ! ؟
و آیا خُلطه و آمیزش مردان و زنان مسلمان ـ بویژه با بهانه « خواهر و برادر انقلابی » ! ! که دستاویز خوبی است برای بیماردلان ـ تا چه مقدار فتنهانگیز و خطرناک خواهد بود ! و چه دلهائی طهارت و پاکی خود را از دست داده و به ناپاکی و آلودگی خواهند گرایید ! چه ناپاکدلانی در اثر بیبندوباری زنان ـ و آنهم چه بسا تحت عنوان حجاب اسلامی ! ! ـ تطمیع گشته و مرزها را خواهند شکست ، و چه رسوائی ها در خانوادهها به وقوع خواهد پیوست ، و چه زندگی ننگین و عاری از شرفی به وجود خواهد آمد؟ ! فاعتبر و ایا اُولی الأبصار !
از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ منقول است که:
« خَیـْرُ صُفُوفِ الـرِّجالِ اَوَّلُها، و شَـرُّها آخِرُها.و خَیـْرُ صُفُوف النِّساءِ آخِـرُها، و شَـرُّها اَوَّلُها » : (1)
« (در نماز جماعت) بهترین صفوف مردان، صف اول است، و بدترین آن، صف آخر ! و بهترین صفوف زنان، صف آخر است و بدترین آن صف اوّل ! »
با توجه به اینکه در نماز جماعت ، معمولاً زنها پشت سر مردها میایستند، طبعا آخرین صف مردها به اولین صف زنها نزدیک میشود، و همین مقدار از نزدیکی مرد و زن ـ حتی در حال نماز ! ـ از نظر رسول مُکرّم خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ امکان اثر تخریبی دارد و ممکن است لطمه به حال حضور و صفای دل بزند !
ولی صف اول مردان و صف آخر زنان بر اثر فاصله داشتن، طبیعی است که از احتمال این آسیب بسیار دور خواهد بود ؛ و لذا فرمود : بهترین صف مردان،
1) الاثنی عشریّة فی المواعظ العددیّة، الباب الاوّل فی المفردات، الفصل الثّامن ممّا ورد من حِکمه ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بلفظة « خیر» .
صف اول و بهترین صف زنان، صف آخر است !
حال، این دقتها و باریک بینیهای صاحب اسلام را در ایجاد فاصله بین مرد و زن بنگرید ، و آنگاه این بیپروایی ها و سهلانگاری های ما مدّعیان پیروی از اسلام را در اختلاط مرد و زن ملاحظه فرمایید، و ببینید « تفاوت کار از کجا است تا به کجا »
(1)زن ! میدانیم مسئله « وجه و کفّین » زن از لحاظ « سَتْر » و « نظر»، (2)مورد بحث در بین آقایان فقهای اسلامی است ؛ که آیا بر زن واجب است که صورت و دستهای خود را از مرد نامَحْرم بپوشاند ؛ و همچنین آیا بر مرد حرام است که بهصورتو دستهای زن نامحرم نگاه کند؟ یا خیر ؛ نه بر زن، پوشش واجب است و نه برمرد، نگاه حرام؟
ولی آنچه که مهم است و باید توجه کامل به آن داشت، این است که این اختلاف نظر فقهی در صورتی است که خوف « رَیْبَه » و قصد « تلذّذ» (3)در بین نباشد ! و مرد و زن در یک وضع کاملاً عادی مانند برخورد دو مرد یا دو زن با یکدیگر باشند ! آری، در این صورت است که بنابه نظر بعضی از فقها ، « سَتر » واجب نیست ، و « نگاه » هم جایز است (هر چند رعایت احتیاط را مطلقا لازم میدانند) .
اما در شرایطی که مرد از نگاه به چهره زن « تلذّذ » میکند و زن هم توجه به این حال دارد و میداند که در معرض « نظربازی » مرد است ! در این صورت به اتفاق تمام فقها، هم « سَتْر » و پوشاندن صورت، بر زن واجب است ، و هم «نظر» و نگاه کردن به صورت زن، بر مرد حرام است . !(4)
حال، آیا شما میتوانید در همین جامعه اسلامی کنونی ما که از یک طرف زنان و دختران جوان ( هر چند دور از آرایش مصنوعی هم باشند) با چهره باز و زیبا ـ که زیبایی و جاذبیّت، طبیعی خلقت زن است و همچنین تبرّج و خودنمایی و خودآرایی ـ در صحنههای مختلف اجتماع حضور دارند ! و از
1) « وجه » یعنی صورت. و « کفّین » یعنی دستها که از سر انگشتان تا مچ دست را « کف » میگویند
2) « سَتر » یعنی پوشاندن. « نظر » یعنی نگاه کردن
3) نگاه « ریبه » دار، نگاهی است که عادتا خطرانگیز باشد ، و ترس آن برود که منجر به وقوع گناه گردد. و نگاه با « تلذذ » ، نگاهی است که صرفا برای لذت بردن تأم با شهوت باشد هر چند خوف لغزش و وقوع گناه در کار نباشد
4) به کتاب « العروةالوثقی » چاپ آخوندی فصل 8 از فصول کتاب الصلوة، ص 184، و کتاب النکاح، ص 626، مسئله 31 با حواشی مراجع وقت، رجوع شود
سوی دیگر ، مردان وجوانان در کوران غریزه حادّ جنسی،و بویژه که اکثرا بیهمسر و در حال التهاب نسبت به زنان میباشند، به هم میرسند، آیا انصافا و وجدانا شما میتوانید دور از هر گونه تعصب و لجاجت، تضمین کنید که نگاههایـی که بین این دو گـروه، مبادله مـیشود ، کاملاً عادّی و خالـی از شائبـه « ریبه » و « تلذّذ » است ؟ !
آیا شما قانون « سَتر » و « نظر » را برای یک جامعه متشکل از « یوسفها » و «مریمها » که امروز جز در عالم « خیال » تصور نمیشود تنظیم کرده ، و با این حدّت دربارهاش بحث میکنید ؟ ! یا برای همین جامعه شکل گرفته از زنان و مردان مُلْتهِب از شهوت جنسی که عینیّت خارجی دارد، و بر اثر بیمبالاتی زنان در «جلوهگری » و بیپروایی مردان در « نظربازی »، دچار هزاران نوع از مفاسد و نابسامانی ها شده است و میشود ؟ !
شما اول یک محیط خالی از « ریبه » و « تلذّذ » به وجود بیاورید. آنگاه بحث اختلاف نظر فقها و فتوای بعضی بر جواز « نظر » و عدم وجوب « ستر » را در مورد « وجه و کفّین » به میان بکشید !
وگرنه در محیط کنونی که ما داریم، مطرح کردن این بحث، جز اغراء مردم به گناه، و دامن زدن به آتش فحشاء و فساد، حاصل دیگری نخواهد داشت ! !
آری، ممکن است شما مسئله « عسر و حَرَج » (1)رابه میان بیاورید و بگویید : وجوب پوشاندن صورت بر زن، یا مستلزم « محرومیت » زن از فعالیتهای اجتماعی خارج از منزل خواهد شد ، و یا موجب « عسر و حَرَج » ، زیرا که اگر همیشه با صورت پوشیده بخواهد در مراکز کار ـ همچون خدمات فرهنگی و بهداشتی و غیر آن ـ وارد شود، دچار فشار و تنگی غیرقابل تحمل خواهد گردید.
در جـواب عرض میشود : اصلاً شما چـه الـزامی داریـد که زن را از محیـط « خانه » و مـراکز فعالیت مـخصوص « زنان » بیرون کشیده و در مـراکز فعالیت « مـردان » و مَرئی و مَنظَر آنان به کـار بگماریـد ، تا زمینه بـرای مسئله « عُسرو حَرَج » پیدا شود ؟ !
آیا اگر کار « زن مسلمان » در یک جامعه اسلامی، منحصر به امور « تدبیر منزل » و فعالیتهای فرهنگی و بهداشتی در واحدهای اختصاصی « زنان » باشد، بهطوری که هیچگونه تماسی با « مردان » پیدا نکند، نقص و فُتوری در
1) « عسر » یعنی : دشواری و سختی . و « حَرَج » یعنی فشار و تنگی
زندگی اجتماعی مسلمین بوجود میآید؟ !
آیا اگر زن، مثلاً راننده اتومبیل، و فروشنده در فروشگاههای عمومی، و پشت میزنشین در ادارات، و معلم کلاس مردان، و خبرنگار و گزارشگر رادیو و تلویزیون و امثال این امور نشود، نظام زندگی اجتماعی مسلمانان مختل میگردد، و آشفتگی درهمه جا آشکار میشود ؟ !
یا خیر، بعکس، اگر قوانین متین حقوقی اسلام درباره مرد و زن اجرا شود، و هر یک جدا از دیگری به فعالیتهای مناسب خود بپردازند ، به طور قطع و حتم، در همه جا آرامش روحی و استقامت فکری برقرار میگردد، و نظام امور اجتماعی با متانت کامل محفوظ، و کارها با سرعت توأم با عفاف و امانت در جریان میافتد ؛ و سرانجام، هر دو دسته از مردان و زنان، به سعادت و خوشبختی خود نائل میشوند !
آری، حقیقت امر این است که ما هنوز در لجنزار فضاحتبار « غربزدگی » گرفتاریم و هنوز آن « انقلاب اصیل فرهنگی » به معنای واقعی کلمهاش که پایه اصلی سایر انقلابات و تداوم بخش آنها است در امّتاسلامی ما بوجود نیامده است ! (1)
نه « اسلام » عزیز ، آنچنان که هست، در میان ما شناخته شده است ! و نه آن قدرت و صلابت روحی که برای مقاومت در مقابل فرهنگ رسوای « تمدن غربی » لازم است و به فرموده قرآن حکیم : لا یَخافوُنَ لَوْمَةَ لائِمٍ : (2)در روح و فکر ما به وجود آمده است.
طبیعی است تا این ضعف و تذلّل فرهنگی در افکار ما باقی است، چارهای جز توجیهگری و عذرتراشی به منظور تطبیق دادن احکام الهی اسلام با فرهنگ ابلیسی غربیان نداریم !
نتیجتا ملّتی خواهیم شد حَیاری و سُکاری، لا مُسلمون و لانَصاری ! مست و حیران ؛ نه نصرانی و نه مسلمان ! و به فرموده قرآن کریم:
مُذَبذَبینَ بَینَ ذلِک لا اِلی هؤلاءِ و لا اِلی هؤلاءِ :(3)
« بیهدفهای سرگردان، نه متمایل به اینان ، و نه همراه با آنان (نه در جرگه مؤمنان، و نه در زمره کافران) » !
از یک سو عملاً حقیقت اسلام را از کف دادهایم ، و احیانا بر سر اموری که ضد اسلام است نام اسلام نهادهایم ! و از دیگر سو در ظواهر زشت زندگی مادّی از کافران تقلید کردهایم ، بدون اینکه از زیبایی های علم و صنعت آنان چیزی بیاموزیم.
نتیجتا نه از این مکتب بویی برده ، و نه از آن مسلک طعمی چشیدهایم ! در عمل، مفلس و از حال، بینصیب ماندهایم ! نه عمل و هنری داریم که آن را به رخ دنیا بکشیم و نه از حالات روحی و معنوی بهرهای بردهایم که با حالات درونی خود، خوش باشیم ، و از ادراکات ذوقی خود لذتی ببریم ! آری، در عالم « ادّعا » همه چیز داریم ، و از همه کس برتریم ! و کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحْونَ .(4)
1) منظور از « امت اسلامی » در اینجا مجموعه امم و جوامعی است که در دنیای امروز، به نام کشورهای اسلامی شناخته میشوند ؛ نه یک کشور خاصّ و یک امّت مشخّص
2) سوره مائده، آیه 54، « از ملامت هیچ ملامتکنندهای نمیهراسند »
3) سوره نساء، آیه 143
4) سوره روم، آیه 32: « هر گروهی به آنچه که در نزدشان هست (از روش و آیین مخصوص به خود) خوشحالند »
قُلْ هَلْ نُنَبِئُّکُم بِالاَخْسَرینَ اَعْمالاً الَّذینَ ضَلَّ سَعیُهُمْ فی الْحَیوةِالدُّنیا و هُمْ یَحْسَبُونَ اَنَّهُم یُحسِنُونَ صُنْعا : (1)
« بگو: آیا میخواهید شما را آگاه سازیم که زیانکارترین (مردم) کیانند ؟ ! آنان که سعی و تلاششان در زندگی دنیا به بیراهه افتاده (و در گمگشتگی به سر میبرند) و با این حال، گمان میکنند که کار نیک انجام میدهند » !
رَبَّنا لا تُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذ هَدَیتَنا وَ هَب لَنا مِن لَدُنکَ رَحمَةً اِنَّکَ اَنتَ الوَهّابُ : (2)
البته میدانیم عنوان بالا،ازنظر جمعی ـ به اصطلاح ـ روشنفکر و احیانا طرح کنندگان برنامههای اجتماعی، یک طرز تفکر ارتجاعی محکوم به طرد است !
ولی از نظر پیشوایان اسلام، اساسیترین و در عین حال پرمسئولیّتترین وظیفه « زن » ، شوهرداری و فرزندپروری است !
بدون اغراق، محیط « خانه » برای « زن » ، یک میدان جهاد عظیم و پایگاه بزرگ مبارزه است ! جهاد در راه ساختن یک جامعه بسیارقویّ و صالح و پیشرو ! و مبارزه با تمام عوامل ضعف و فساد و عقبماندگی !
چه آنکه بدیهی است یک جامعه پیشرفته در جهات مختلف، نیاز به مردانی تندرست و اندیشمند و صالحالعمل دارد ! همچنانکه عقبماندگی هر جامعه نیز، نتیجه بیماریهای جسمی و انحرافات اخلاقی و زشتکاریهای افراد همان جامعه است !
و بیتردید، این « زن » است که در نخستین مرحله تکوّن شخصیت زشت و زیبای « مرد » ، و « سعید » و « شقی » ساختن وی ، دخالت مستقیم پیدا میکند !
یعنی « زن » است که میتواند با فداکاریها و از خودگذشتگی های مستمرّ خویش در تقیّد به وظایف شوهرداری و فرزندپروری، انسان هایی سالم و صالح و نیرومند، تحویل جامعه داده و از این راه، عامل رشد آزادگی و استقلال و شرف، برای اجتماع خود بشود !
همچنین « زن » است که میتواند با سبکسری ها و خودکامگی ها و بیاعتنایی به وظایف « همسری » و « مادری » ، یک مشت افراد ناسالم و ناصالح و عقدهدار و بیاعتنا به حدود و حقوق خدا و خلق خدا به وجود آورد، و از این راه، عامل انحطاط و فساد و شقاوت یک جامعه گردد !
این هم بسیار روشن است که یک زن بخواهد از یک سو به فرموده قرآن کریم ،(1)همسری آرامبخش برای شوهرش بوده ، و از طریق تنظیم امور «خانه» و تأمین موجبات آسایش جسمی و آرامش فکری وی، خوشنودی خاطر او را بهدست آورده و رنج کار خارج از منزل را با انحاء ملاطفات مناسب با جهان ویژه « همسری » از تن و روح وی بزداید !
و از دیگر سو، مادری سازنده برای کودکانش باشد که بارعایت دقت کامل در رفتار و گفتار خود، تمام عواطف و احساسات رقیق و لطیف آنها را تحت نظارت خویش گرفته، و همراه با رأفت و مهر خاص « مادری » و هماهنگی با عالم مخصوص « کودکی » به هدایت افکار و تهذیب اخلاق آنان بپردازد.
تا هم شوهر را با تن و روحی سالم، و آرام برای تلاش و فعالیت در میدان زندگی پرجوش و خروش اجتماعی آ ماده سازد ؛ و هم فرزندان را عناصری پاک و امین و صادق و فعال و نافع به دین و دنیای مردم به بار آورد.
آری، بسیار روشن است که چنین زنی، ناچار باید تمام نیروهای جسمی و روحی خود را صرف این دو امر مهم حیاتی، و این دو وظیفه سنگین انسانی و الهی نموده، و از پرداختن به هرکاری که موجب فرسودگی جسم و آشفتگی روحش شده، و طبعا سبب رکود در انجام وظیفهاش میگردد، بپرهیزد ! حال، آن کار از قبیل امور اجتماعی و سیاسی باشد، یا مسائل دیگر.
چه آنکه، وظیفه اصلی « زن » ، به حکم طبع و شرعش، همان دو کار مهم حیاتی است ؛ و به طور حتم، تخلف « زن » از این وظیفه اصلی، موجب تعطیل و یا رکود آن دو امر عظیم گردیده و رکود آن دو نیز قهرا به فساد جامعه و اختلال نظام آن میانجامد !
در حالی که مشاغل دیگر از امور سیاسی و اجتماعی و نظامی و امثال آن، نه تنها نیاز مُبرَمی به « زن » ندارد ؛ بلکه با دور بودن « زن » از مراکز این امور، کارها به وضع سالمتر و کاملتری انجام میپذیرد !
گمان نمیرود این واقعیت، مورد انکار یک انسان منصف قرار گیرد که یک خانم مشتغل به شغل خارج از منزل، و بویژه وارد شده در صحنه مبارزات «سیاسی » و « اجتماعی » نه میتواند یک « همسر » شایسته برای شوهرش باشد، و نه یک « مادر » لایق برای فرزندانش !
زنی که با تنی خسته و روحی آشفته، و احیانا عواطفی آلوده و ناسالم، بر
1) اشاره به آیه 21 از سوره روم است: « وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنفُسِکُمْ اَزْواجا لِتَسْکُنُوا اِلَیْها »: از نشانههای (حکمت) خدا اینکه از جنس خود شما برای شما همسرانی آفرید تا به سبب آنها آرامش یابید »
اثر برخورد با نامحرمان ! به خانه برمیگردد، چگونه میتوند محیط خانه را آسایشگاه کامل برای شوهر ، و آموزشگاه سالم برای فرزندانش بسازد ؟ !
و لذا براساس همین واقعیت است که قرآن کریم با لحنی قاطع و محکم به همسران رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ که در حد « اُسوَه » و الگو در نظر زنان دیگر هستند، دستور « ثبات » و « استقرار در خانه » را صادر کرده و فرموده است :
و قَرْنَ فی بُیوتِکُنَّ : (1)
« در خانه هایتان قرار گیرید » (2)
البته روشن است که مقصود از این دستور ، آن نیست که « زن » مطلقا حتی برای حوائج ضروری، حقّ خروج از منزل ندارد ؛ بلکه در واقع ،این دستور، اشاره لطیفی است به همان مطلبی که بیان شد.
یعنی، وظیفه اساسی « زن » بر حسب اقتضاء طبیعت خاصّ خودش که در کارگاه صنع آفریدگار حکیم با محاسبه و تقدیر دقیق ابداع گردیده ، و ابزار مناسب آن نیز از جهت جسمی و روحی به وی اعطا شده است، همانا مستقر گشتن او در سنگر « خانه » است.
سنگری که اهمیت آن، از نظر موضعگیری و موقعیّت مؤثر برای ساختن یک جامعه راقیه اسلامی، کمتر از سایر سنگرها و صحنههای مبارزات سیاسی و اجتماعی و حتی نظامی و رزمی نمیباشد.
بلکه از آن نظر که قهرمانان میدان های « مبارزه » و « جهاد » در ابعاد مختلف اجتماعی، پرورش یافتگان در خانههای منور به نور ایمان و تقوی ، و الهام گرفتگان از « مادران » پاکدامن فداکار میباشند، میتوان گفت که سنگر «خانه » در منطق عقلانی « قرآن » ، به مراتب، بالاتر و والاتر از سایر سنگرها به حساب میآید. و زنان آشنابه وظایف «همسری» و «مادری» نیز که در سنگر مقدس «بیوت» (3)ـ به اصطلاح قرآن ـ با «حسن تبعّل» یعنی شوهرداری نیکو و تربیت فرزندان سالم و صالح ، به پاسداری از شرف و کیان جامعه اسلامی مشغولند، از سایر پاسداران و مدافعان از حریم اسلام، محترمتر و ارجمندتر به شمار میآیند! و به معنای واقعی کلمه « مادر »، مادر و تولیدکننده میدان
1) سوره احزاب، آیه 33
2) چنانکه در گذشته نیز اشاره شد ، مورد خطاب قرارگرفتن همسران پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ در این آیه و سایر آیات مربوط به « عفاف » و « حفاظ » زنان، چنانکه روشن است از باب این است که رفتار آنان سرمشق دیگران بوده و مسئولیتشان در رعایت احکام خدا شدیدتر میباشد . و لذا « تخصیص خطاب » در اینگونه موارد، هیچگونه منافاتی با « تعمیم حکم » و همگانی بودن دستور، ندارد
3) « وقَرنَ فی بُیوتِکِنَّ » (سوره احزاب، آیه 33)
های « جهاد » و صحنههای مبارزه با دشمنان اسلام میباشند.
آری
زنان را همین بس بود یک هنر نشینند و زایند شیران نر !
ادیبی گوید : در این جهان کوشش هر کاری را به کسی سپردهاند ؛ « مرد » شیر است و « زن » شیربان ! نگاهداری شیر از شیر بودن دشوارتر است ! رام کردن پهلوانی که از صبح تا شام با غول طبیعت گلاویز است و مایه زندگی را باید از دل سنگ و چنگ آهنین این غول بیرون بیاورد، کار آسانی نیست ! !
اینجا مناسب است با نمونههای از لطایف تعبیرات ائمه دین ـ علیهمالسلام ـ در این باب، آشنا شویم :
« جهاد زن »، شوهرداری نیکو است !
برای نشان دادن ارزش و اهمیت یک قسمت از کار مهم زن در « خانه »، این تعبیر لطیف از لسان ائمه دین ـ علیهمالسلام ـ منقول است که :
« جِهادُ المَرأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ » :(1)
یعنی : صحیح است که جامعه مسلمین برای حفظ حیات اجتماعی خویش، و مصون نگه داشتن آن از هر گونه خطر، نیاز به مجاهدات و مبارزات همگانی دارند ؛ اما آنچه که صاحب این دین و فرستنده این آئین، از یک « زن مسلمان » انتظار داشته، و همان را به عنوان « جِهاد » در راه خدا و سعی در حفظ آئین اسلامی حق خواسته است، همانا قیام به وظیفه « شوهرداری بر اساس مقررات الهی » است که همدوش با جهاد رزمآوران در میدان قتال اسلامی است.
ضمن حدیثی از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ رسیده است که : ام سلمة (یکی از همسران پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) به حضور رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ عرضه داشت : قسمتی از اجر و ثوابی که به زنان داده میشود برای من بیان فرمایید. رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود :
« یا اُمَّ سَلَمة، اِنَّ المَرأَةَ اِذا حَمَلَت، کانَ لَها مِنَ الاَجْرِ کَمَنْ جاهَدَ بِنَفْسِهِ و مالِهِ فی
1) فروع کافی، ج 5 باب « حقّ الزّوج علی المرأة »، ص 507، حدیث 4، از : امام کاظم علیهالسلام.
سبیلاللّهِ عزَّ وَ جَلَّ. فَاِذا وَضَعَتْ ، قیل لَها : قد غُفِرَ لَکِ ذَنبُکِ، فَاستَأنِفی العَمَلَ. فَاِذا اَرضَعَتْ، فَلَها بِکُلِّ رَضعَةٍ تَحریرُ رَقَبَةٍ مِن وُلِدُ اسماعیلِ » : (1)
« زن، وقتی حمل برداشت، اجری همانند اجر کسی که با جان و مال خود در راه خدا جهاد کند، به او داده میشود. و چون وضع حمل کرد، از جانب خدا به او گفته میشود: گناهت بخشیده شد، حال عمل را از سر بگیر ! و هنگامی که به کودکش شیر میدهد به هر نوبت از شیردادن، ثواب آزاد کردن بندهای از اولاد اسماعیل به او میدهند » .
امام صادق ـ علیهالسّلام ـ از پدر بزرگوارش امام باقر ـ علیهالسّلام ـ نقل میفرماید که :
« تَقاضی علیٌّ و فاطمةُ اِلی رَسُولِ اللّهِ ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فی الْخِدمَةِ. فَقَضی عَلی فاطِمَةَ بِخِدمَةِ مادُونَ الْبابِ ، وَ قَضی علی عَلیٍّ بِما خَلفَهُ. قال : فَقالَتْ فاطِمَةُ : فَلا یَعْلَمُ ما داخَلَنی مِنَ السُرورِ اِلّا اللّهُ ، بِاِکْفایی رَسُوُل اللّه ـ صلّی اللّهِ علیه و آله ـ تَحَمُّلَ رِقابِالرِجالِ » : (2)
«علی و فاطمه ـ علیهماالسلام ـ از رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ خواستند که در امر خدمت و کارهای مربوط به زندگی، در بینشان داوری نموده ، و وظیفه هر یک را روشن کند.
رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نیز آن قسمت از کارها را که مربوط به «داخل خانه » است به عهده فاطمه ـ علیهاالسلام ـ مقرر فرمود ! و آنچه که مربوط به «خارج از خانه » است به عهده علی ـ علیهالسّلام ـموکول نمود !
به دنبال این تقسیم، فاطمه ـ علیهاالسلام ـ فرمود: خوشنودی و سروری که از این تقسیم به قلبم وارد شد، اندازه آن را جز خدا کسی نمیداند که رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ مرا از تحمل کاری که به عهده مردان است بینیازم فرمود ـ یاـ از اینکه در بین مردان ظاهر شوم بی نیازم فرمود » !
یعنی : اسلام از « زن » نخواسته است که به عنوان « جهاد درراه خدا » و یا عناوین دیگر، به صحنههای مبارزات اجتماعی و سیاسی خارج از « منزل » کشیده شود (3)که سرانجام ، هم از وظیفه مخصوص به خود، باز بماند و هم
موجب اختلال در وظیفه « مردان » گردد !
ضـمـن وصـایـای امـیـرالمــؤمنـیـن ـ عـلیـهالسّـلام ـ بـه امـام مجـتـبــی ـ علیـهالسّـلام ـ آمده است :
« وَلا تُمَلِّکِ الْمَرأَةَ مِنْاَمْرِهاما جاوَزَ نَفْسَها،فَاِنَّ المَرْأَةَ رَیْحانَةٌ، وَ لَیْسَتْ بِقَهرَمانَةٍ » : (1)
« زن را به بیش از آنچه راجع به خود او است، صاحب اختیار و مسلط مکن! زیرا زن، یک شاخه گلی خوشبو است و قهرمان نیست ! »
« قهرمان » در لغت به معنای وکیل دَخل و خرج بودن و همچنین به معنای کارفرما و فرمانروا بودن آمده است.
بنابراین، مضمون دستور امام ـ علیهالسّلام ـ این میشود که : هرکاری که خارج از شئون طبیعی « زن » است ، و مستلزم قهرمانیت و کارفرمایی، یا تدبیر و تصدی امر دخل و خرج زندگی است، دراختیار وی قرار مده !
واضح است که « تَبعُّل » یعنی شوهرداری و فرزندپروری، خصیصه طبیعی « زن » و کار مناسب با جهازات خلقت او میباشد ؛ ولی تصدّی امور خارج از «منزل» مصداق « قهرمانیت » است، و تجاوز از شئون فطری او به حساب میآید !
باید توجه داشت که این دستور، به معنای تحقیر « زن » و یا منزوی ساختن او از صحنه زندگی نیست ؛ بلکه در واقع به معنای تقسیم کار جامعه برحسب استعداد طبیعی « مرد » و « زن » و تعیین سهم مناسب « زن » از سنخ کار و درعین حال، آمیخته با تجلیل ازمقام والای « زن » و حفظ حریم شخصیت او است. چنانکه جمله « فانّ المرأة ریحانة » که در مقام « تعلیل » و بیان حکمت جمله پیشین است، اشاره بسیار لطیفی به همین نکته تجلیل و تکریم شخصیت « زن » داردکه نشان میدهد موقعیت « زن » درباغستان جامعه انسانی،موقعیت «گل » در گلستان است !
میدانیم که بقاء لطافت و شادابی « گل » ـ که تنها مایه رونق بازار او است، ـ در گرو اتصال به شاخه و بوته خود در میان باغ و زیر سایه اشجار ، و دور از سرما و گرما و برکنار از طوفان و گرد و غبار است !
وگرنه پیداست که تندبادی گذرا در لحظاتی کوتاه، برگهای آن را پرپر کرده، و بیبرگ و نوایش میسازد. دست تطاول سرما و گرمای شدید، آب رخ از وی گرفته و بیارج و بهایش میگرداند ! حال، از دیدگاه امام امیرالمؤمنین
1) نهجالبلاغه فیض الاسلام، نامه 31، آخرین قسمت نامه
علیهالسلام، موقعیت « زن » در مجتمع بشری ، یک چنین موقعیت بسیار لطیف و حساس و دقیق است که خروج وی از محیط « خانه » و اشتغال به مشاغل بیرون از « منزل » ، مانند جدا گشتن « گل » از بوستان، سبب از دست رفتن ارج و بهای مخصوص به « زن » گردیده ، و هوسها و تمایلات شیطانی از ناحیه خود او و دیگران، تحت عناوین فریبنده مختلف ، مانند بادهای سَموم، او را ملعبه دست تطاولگران هوسباز قرار میدهند ؛ و سرانجام ، آن مسکین، بهصورت موجودی عاطل و وامانده از کار طبیعی خویش و مایه اختلال کار « مردان » جامعه در میآید ! لذا در همین قسمت از بیان آن امام بزرگ ـ علیه الصلوة والسّلام ـ میبینیم مسئله شدت اهتمام به برکناری « زن » از صحنههای خارج از « خانه » را به جایی رسانده که میفرماید :
« وَ اکْفُف عَلَیهِنَّ مِن اَبصارِهِنَّ بِحِجابِکَ اِیّاهُنَّ. فَاِنَّ شِدَّةَ الحِجابِ اَبَقی عَلَیهِنَّ... و اِنِ استَطَعتَ اَن لا یَعرِفنَ غَیرَکَ فَافعَل » : (1)
« با در پس پرده قراردادن زنان، دیدگان آنهارا (از دیدار مردان) باز دار (از برخورد با نامحرمان پرهیزشان ده) زیرا سختگیری در امر استتار و پوشش، برای بقاء (شرف و شخصیت با مکرمت) زنان، بهترین وسیله است !
و اگر بتوانی چنان کنی که آنان جز تو مرد دیگری را نشناسند، چنین کن » !
هر چند این جمله بر حسب ظاهر، راجعبه منع اختلاط مرد و زن است، نه مربوط به منع خروج از منزل ؛ ولی پیدا است که اشتغال زن به کار خارج از «خانه» و فعالیت وی در صحنههای گوناگون از اجتماعیات و سیاسیات، تلازم عادی با برخورد با مردان و شناسایی آنان دارد، و عادتا تفکیک بین این دو مطلب بسیار بعید است . و بطور حتم، آن درجه از شدت « احتجاب زن » که منظور امام ـ علیهالسّلام ـ است، بدون احتجاب در « خانه » میسّر نیست !
جدّا برای سالم ماندن شرف و شخصیت واقعی « زن » ، هیچ وسیلهای بهتر از محیط « خانه » و اکتفاء به انجام وظیفه مخصوص به خود در آن محیط مقدس نمیباشد ! این همان فرمان خداوند است که میفرماید :
و قَرنَ فی بُیوتِکُنَّ و لا تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ الجاهِلِیَّةِ الاولی : (2)
« در خانه هایتان بمانید و همچون روش جاهلیت نخستین، به تبرّج و ظاهر شدن در بین مردان نپردازید » !
تبرّج زن در عصر جاهلیت چنین بود که از خانه بیرون میآمد و در میان مردان راه میرفت .
از تقیید « جاهلیت » به « اُولی » در آیه شـریفه ، این نکته ممکن است استفاده شود که قرآن حکیم با آیندهنگریِ مخصوص به خود ، خبـر از پیدایش « جاهلیت ثانیه » بعد از اسلام میدهد که همانند جاهلیت اولی قبل از اسلام ، بار دیگر ، زنان از حدود الهی خود تعدّی کرده و از « خانه » بیرون میآیند ، و در بین مردان به «تبرّج» میپردازند.چنانکه روایتی نیز ذیل همین آیه از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ رسیدهاست که فرمود : « اَی سَتَکونُ جاهِلیةٌاُخری» (1)یعنی : « در آینده نه چندان دور، جاهلیت دیگری تحقق خواهد یافت »
ما امروز این جاهلیت « اخری » و « ثانیه » را به چشم خود در دنیای متمدن کنونی به وضعی رسواتر و وحشتناکتر از جاهلیت « اولی » میبینیم ! و این پیشگوییِ تحقّق یافته را ، یکی از جهات « اعجاز » قرآن حکیم میشماریم !
لذا با استناد به فرمان قرآن، و دستور امام امیر مؤمنان ـ علیه الصلوة والسّلام ـ به بانوان مسلمان هشدار میدهیم که: برحذر باشید و مراقب، که شما ، تحقّق بخش به « جاهلیت ثانیه » نباشید ! و بار دیگر « تبرّج » زنان « جاهلیت اولی » را با رفتار ضد اسلامی خویش زنده نسازید !
تبلیغات شیطانی دنیای غرق در « مادّیّت » شما را نفریبد و با پیش کشیدن پـول و درآمد سـرشار و زندگی مـرفّه در عالـم خیال، از محیط پـاک و مقـدس « خانه » که میدان « جهاد » عظیم شما است، بیرونتان نکشند ، و بازیچه دست دیوهای پلید انسان نما، قرارتان ندهند ! !
دور است سرِ آب در این بادیه هشدار تا غول بیابان نفریبد به سرابت
این جمله لطیف از امام امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـمأثور است :
« اَلنِّساءُ لَحمٌ عَلی وضَمٍ اِلّا ما ذُبَّ عَنهُ » : (2)
« وَضَمْ » در لغت، به معنای تختهای است که قصابان، روی آن گوشت خُرد میکنند ، و به معنای سفره غذا نیز آمده است .(3)
بنابراین، ظاهر و حاصل معنای کلام امام ـ علیهالسّلام ـ این است که :
« زنان، مانند گوشت روی تخته قصابان و یا همچون غذای پخته حاضر بر سفره
غذا، آماده ربوده شدن هستند و در معرض خطر و دستبرد مردان میباشند ، مگر آنان که شدیدا مورد حراست و مراقبت کامل قرار گیرند» ! !
دین مقدس اسلام با توجه به طبیعت و فطرت انسانی، و همچنین با در نظر گرفتن ضرورتها و نیازهای زندگی اجتماعی ؛ از یک سو ، « زن » را به وظیفه بسیار مهم و اساسی که برای آن آفریده شده ، و جهازات لازم و مناسب آن وظیفه نیز در حد کمال و تمام به او داده شده، اختصاص داده است واز سوی دیگر، کفالت امر « معاش » و هزینه زندگی او را، به صورت یک « الزام » و « تعهد واجب » بر ذمّه « مرد » قرار داده است ، تا بدین وسیله، آرامش فکری « زن»، فراهم شده و خاطر وی از جهت امر « معاش » و دشواریهای کسب « رزق»، آسوده گردد، و نتیجتا با تمام قوا به سعی و کوشش بیدریغ در انجام وظیفه بسیار اصیل و سازنده خود در محیط مقدس « خانه » بپردازد !
همانگونه که در خلال گفتار گذشته اشاره شد، مقصود از این بحث ، آن نیست که « زن » در منطق اسلام « مطلقا » حق خروج از « منزل » و اشتغال به کار خارج از « منزل » ندارد.
بلکه مقصود ، این است که وظیفه اصلی « زن » در جامعه اسلامی ، بر حسب اقتضاء سرشت و طبیعت جسمی و روحیش ، « استقرار در خانه » و اشتغال به کار بسیار مهم « مادری » و « شوهرداری » است. آنهم با تمام شرایط بسیار سنگین وجدانی والهیش که در کتب مربوطه تربیتی مفصلاً بیان شده است.
روی این « اصل »، اسلام به « زن » اجازه نمیدهد که بدون ایجاب ضرورتی، پا از مرز طبیعی خود، فراتر نهاده و « سنت » اصیل حیاتی خویش را درهم بشکند ، و به بهانههای مختلف، به صحنه کار خارج از « خانه » کشیده شود !
ولی اگر شرایط اضطراری استثنایی پیش آید ، و حفظ مصالح اجتماعی یا خانوادگی مانند تعلیم و تدریس دختران ، و پرستاری یا پزشکی امـراض زنانه، و همچنین نداشتن کفیل معاش، و امثال این امور ایجاب کند که « زن » ، متکفّل انجام کاری از کارهای خارج از « خانه » شود، دراین صورت طبیعی است که آیین حکیمانه و انعطافپذیر آسمانی اسلام، با خروج « زن » از « خانه » و اشتغال وی به کار خارج از منزل به شرط رعایت موازین « عفت »، توافق خواهد داشت ! رَبَّنا اَلهِمنَا التَّقْوی و وَفِّقْنا لِما تُحِبُّ و تَرضی.
دیگر از راههای نفوذ شیطان در دل انسان، وارد شدن افراد غیر مستعد ناآگاه از مبانی فنّ « استدلال » و قاصر از درک رموز « کشف » و « شهود » ، در وادی « فلسفـه » و « عـرفـان » و سـرگـرم گشتــن با آراء و اقــوال حیـرتزای « فلاسفه » و « عارفان » است.
گروهـی خام فکرِ سطحینگر، چنین میپندارند که با خواندن کتابهایی چند در رشتههای مختلف علمی ـ مثلاً ـ و آموختن پارهای از قواعد واصطلاحات صاحبنظران در مسائل عقلی و عرفانی، میتوانند درباره مبدأ و منتهای جهان و حقیقت « روح » انسان و کیفیت پیدایش آن ، و شناخت راه سعادت و موجبات شقاوتش نظری بدهند ، و یا به تشریح و تخطئه و یا تصویب آراء صاحبنظران بپردازند ، و سپس آن را به افکار نااهلان دیگر نیز منتقل سازند !
آری، این راه هم یکی از راههای بسیار خطرناک نفوذ شیطان در دل انسان است که تحت عنوان « معرفت » و شناخت حقایق دینی و تحصیل عقاید تحقیقی، وارد حومه فکر انسان میشود . و او را یک عمر در میان تراوشات مغزیِ انسانهای غیرمعصوم که هیچگونه مصونیت از خطا و کجروی ندارند، گیج و گم میسازد... و آخرالامر، آن بینوا، در حالی که معتقدات ساده خود را از دست داده ، و از این راه پرپیچ و خم نیز به نتیجه آرامبخشی نرسیده است ، با قلبی مرتاب و جانی حیران، از دنیا میرود و محروم از سعادت ابدی میگردد !
چه بسا دیده میشوند مردمی که هنوز ضروریات اولیه زندگیشان در زمینه علم به ظواهر دین از واجبات و محرمات در امر عبادات و معاملات و آداب همسر داری و فرزندپروری و راه و رسم معاشرت با خویش و بیگانه و نظائر آن ، مختلّ است ! و هنوز آن اندازه توانایی تسلّط بر نفس خویش را نیافتهاند که جلوِ تاخت و تاز هوسهای سرکش ذلّت بار را در حومه وجود خود بگیرند ، و بر اثر اتّباع هوی ، دچار انواع بیماریهای جسمی و اخلاقی نگردند....
آری، همین مـردم با همه این نقص وعیبهای شـرمآور و خفتّ بار، دیده مـی شوند که به جـای پـرداختن به اصلاح مفاسد ظاهـر و باطنشان ، به فکـر یاد گیری « فلسفه » و« عرفان » افتاده،وایامی چند پای گفتارفلان « مُتَفَلسِف» (1)
1) مدعی فلسفهدانی
مینشینند، و احیانا نوشتههایی پراکنده از بافتههای وهم و خیال فلان « مدعی عرفان » ، (1)به خورد مغز خود میدهند !
و از اینکه با پارهای از اصطلاحاتِ پُرباد و بُروت، آشنا شدهاند ، دلخوش میشوند و به خود میبالند . و هر جا که نشستند، دم از فضل و کمال برتر میزنند !
آنگاه بدبختی دردناک ، اینکه از سویی خضوع اعتقادی را از دست داده ، و نسبت به عقاید ساده دینی خویش که در نظرشان عامیانه و قشری جلوه کرده است ، بیاعتنا میگردند ! و از سوی دگر ، بر اثـر نـداشتن استعداد لازم و لطافت روحی کامل ، به اصل مرادات و مقاصد قوم و اهل فن نمیرسند ؛ و در نتیجه ، یک سلسله اوهام و تخیلات واهی را به عنوان حقایق فلسفی یا لطایف عرفانی ! ! در جان مینشانند . و سپس همانها را در پوشش ارشاد و هدایت افکار مردم، به دیگران منتقل میسازند ... و سرانجام ، گناه « اضلال » غیر را هم برگناه «ضلال » خویش میافزایند !
این جمله در یکی از تألیفات مرحوم فیض کاشانی ـ اعلی اللّه مقامه الشریف ـ آمده است :
« انّ شاهق المعرفة أشمخ من أن یطیر الیه کل طائر ، و سرادق البصیرة أحجب من أن یحوم حوله کلّ سائر » :(2)
« کوه بلند « معرفت » ، بسی بلندتر از آن است که هر پرندهای بتواند بهسوی قله آن، بال و پر بگشاید ! و سراپرده « بصیرت » مستورتر از آن است که هر رهگذری بتواند در حول و حوش آن به گردش درآید ! » .
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بیبصری
نکتهها چون تیغ پولاد است تیز چون نداری تو سپر واپس گریز
پیش این پولاد ، بیاسپر میا کز بریدن ، تیغ را نبود حیا
در « نــهج البـلاعه » شـریف آمـده اســت کـه مـردی از امـام امیـرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ درخواست کرد که خدا را به گونهای برای او وصف نماید که گویی او را آشکارا میبیند !
امام ـ علیهالسّلام ـ از این درخواست غرورآمیز او ( که فراتر از حدّش رفته و طمع در اکتناه ذات « حق » کرده است ) خشمگین شد ( و برای پیشگیری از پیدایش چنین وسوسه در افکار دیگران نیز ) دستور داد مردم مجتمع شدند، آنگونه که مسجد بر انبوه جمعیت تنگ شد. آنگاه امام ـ علیهالسّلام ـ بالای منبر تشریففرما شد ، و در حالی که رنگ چهره شریفش از شدت خشم متغیر شده بود ، آغاز سخن نمود ، و پس از حمد و سپاس خدا و درود بر رسول معظم ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و بیان شمّهای از صفات کمال حضرت حق ـ عزّوعلا ـ فرمود :
« فَانظُر اَیُّهَا السّائِلُ، فَما دَلَّکَ القُرآنُ عَلَیهِ مِن صِفَتِهِ ، فَائْتَمَّ بِهِ واستَضِیءْ بِنورِ هِدایَتِهِ ؛ و ما کَلَّفَکَ الشَّیطانُ عِلمَهُ، مِمّا لَیسَ فی الکتابِ عَلَیکَ فَرضُهُ و لا فی سُنَّةِ النَّبیِّ ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و اَئِمَّةِ الهُدی اَثَرُهُ، فَکِل عِلمَهُ اِلَی اللّهِ سُبحانَهُ ؛ فَاِنَّ ذلک مُنتَهی حَقِّ اللّهِ عَلَیکَ.
وَ اعلَم اَنَّ الرّاسِخینَ فی العِلمِ هُمُ الَّذینَ اَغناهُم عَنِ اقْتِحامِ السُّدَدِ المَضروبَةِ دونَ الغُیُوبِ الاقْرارُ بِجُملَةِ ما جَهِلوا تَفسیرَهُ مِنَالغَیبِ المَحجوبِ.
فَمَدَحَ اللّهُ اعتِرافَهُم بِالْعَجْزِ عَن تَناولِ مالم یُحیطوا بِهِ عِلما، و سَمّی تَرکَهُمُ التَّعَمُّقَ فیما لَم یُکَلِّفْهُم البَحثَ عَن کُنْهِهِ رُسوخا.
فَاقتَصِـر عَلی ذلکَ، و لا تُقَدِّر عَظَمَةَاللّهِ سُبحانَهُ علی قَدرِ عَقلِکَ، فَتکونَ مِنَ الهالِکینَ» : (1)
« هان، ای سؤال کننده (که به فکر شناسایی « ذات حق » از طریق اندیشه و عقل خویش افتادهای ) بنگر، هر صفتی از صفات او را که قرآن نشانت داده است، تبعیت کن (خدا را به همان صفت توصیف کن) و از نور هدایت قرآن، روشنایی بهدست آور (تا راه سعادت را به درستی بپیمایی).
و آنچه را که شیطان (درباره خدا) تو را به دانستن آن (در پوشش اسرار توحید و
1) نهجالبلاغه فیض الاسلام، خطبه 90(خطبه اشباح) قسمت دوم خطبه
دقایق معارف) وا میدارد، از مطالبی که نه در قرآن، دانستن آن بر تو واجب شده است ، و نه در سنّت پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و ائمه هدی از آن اثری هست (و بیانی شده است، رها کن و) علم آن را به خداوند سبحان واگذار (در پی یاد گرفتن و اعتقاد به آن مباش).
چه آنکه منتهای حق خدا بر تو همین است (که او رابه همان صفاتی که خودش در قرآن کریم و یا به بیان پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و ائمه معصومین ـ علیهمالسلام- وصف کرده است ، وصف نمایی ) .
و بدان که « راسخان در علم » ، کسانی هستند که در مورد آنچه در پس پرده است و از درک آنها پنهان است (و توانایی فهم آن را ندارند) با تکلّف وارد آن نمیشوند ، و خود را برای پی بردن به آنچه که (حقیقت آن به تقدیر خدا) در پشت درهای بسته قرار دارد، دچار مشقّت بی حاصل نمیکنند !
بلکه فقط (در مقام انجام وظیفه) اقرار به (وجود) آن (حقیقت غائب) مینمایند (و به کنجکاوی در فهم و تفسیر آن نمیپردازند).
و خداوند تعالی (نیز) اعتراف آنان را به عجز و ناتوانی از رسیدن به آنچه که در حدّ توانایی علمی آنها نیست، ستوده است ! و همین ترک تعمّق ودست برداشتن از کنجکاوی فکری را که آنان درباره چیزی که بحث و گفتگوی از کنه و حقیقت آن را خدا از آنها نخواسته و تکلیفشان نکرده است، از خود نشان دادهاند ، « رُسوخ » و استواری (در علم) نامیده (و آنها را به عنوان «راسخین در علم» معرفی فرموده است . زیرا از حدّ خود تجاوز نکرده ، و درباره آنچه که مأمور به اکتناه و درک حقیقت آن -نیستند، تعمّق نمیکنند ، و تنها « آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِن عِندِ رَبِّنا » میگویند و میگذرند ! (1)
پس تو نیز اکتفا کن به همانچه قرآن کریم بیان کرده (و درباره آنچه که درخور فهم تو نیست ، و مأمور به دانستن آن نیستی، به اندیشه مپرداز) و عظمت و بزرگی خداوند سبحان رابه اندازه عقل خود تقدیر مکن ، که تباه و هلاک خواهی شد » .
مرحوم « فیض » ـ اعلی اللّه مقامه ـ در « رسالةالانصاف » خود، پس از شرح
1) اشاره به آیه 7 سوره آل عمران است که ذیل آن میفرماید:« و ما یَعلَمُ تَأویلَهُ اِلّااللّهُ والرّاسِخونَ فی العِلمِ یَقولونَ آمَنَّا به کُلٌّ مِن عِندِ رَبَّنا» . یعنی : تأویل آن (متشابهات) را جز خدا و راسخون در علم کسی نمیداند که میگویند: ایمان به آن داریم ؛ همه از جانب پروردگار ما است
فحص و تحقیق خود در مسالک فرقههای مختلف از مدّعیان غَور در معارف، میگوید :
« و بالجمله، طائفهای « واجب » و « ممکن » میگویند، و قومی « علت » و «معلول » مینامند ، و فرقهای « وجود » و « موجود » نام مینهند ، و « مِن عِندی » هرچه خوش آید گویند !
و ما متعلّمان که مقلّدان اهل بیت معصومین و متابعان شرع مبینیم ، «سبحان اللّه » میگوییم ! « اللّه » را « اللّه » میخوانیم و « عبید » را « عبید » میدانیم!
قال اللّه سبحانه :
اِن کُلُّ مَن فیالسَّموات و الاَرضِ اِلّا آتِی الرَّحمنِ عَبدا : (1)
« تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، بنده سر به فرمان اویند».
نامی دیگر از پیش خود نمیتراشیم و به آنچه شنیدهایم قانع میباشیم . و شکـی نیسـت که در محکمـات « ثقلیـن » از ایـن نـوع سخنـان که در میـان ایـن « طوائف » ، متداول و اصطلاحاتی که برزبان ایشان، متقاول است، هیچ خبر و اثری نیست !
و تأویل « متشابهات » نیز همه کس را میسّر نی ! بلکه مخصوص « راسخین فی العلم » است ؛ و هم المقرّون بجملة ما جهلوا تفسیره ، المعترفون بالعجز عمالم یحیطوا به علما (یعنی: آنان نیز کسانی هستند که به تمامیِ آنچه که تفسیرش را نمیدانند اقرار دارند ، و به ناتوانیِ خویش از پی بردن به آنچه که درخور فهمشان نیست اعتراف مینمایند).
علامه مجلسی ـ محدّث بزرگ و فقیه سترگ شیعه ـ در کتاب ارزشمند خود « الفرائد الطریفة فی شرح الصحیفة » ـ که در شرح صحیفه کامله سجادیه نگاشته ـ به مناسبت برخی از مباحث ، به تأویلهای نابجای فلاسفه اشاره میکند ، که نقل بعضی از جملات آن مناسب است .
مرحوم مجلسی در شرح جمله «اخترعهم علی مشیّته اختراعا» (از دعای اول صحیفه ) مینویسد :
«این جمله، بر حدوث عالم دلالت میکند . و اخباری که صریحا بر این معنی دلالت دارد ، فراوان است ، که در بحارالانوار انشاءاللّه یاد میکنیم .
در اینجا فقط بعضی از آنها را نقل میکنیم ، برای ردّ بر بعضی از ملحدانی که لباس مسلمان پوشیدهاند ، زیرا ادّعا میکنند که در اخبار کلامی نیست که صراحتا بر حدوث زمانی دلالت کند . »
1) سوره مریم، آیه 93
ایشان پس از نقل چهارده حدیث در این مضمون مینویسد :
«اخبار در این مضامین زیاد است ، که در اینجا امکان نقل تمام آنها نیست . و اگر تأویل این گونه اخبار روا باشد ـ با وجود اجماعی که تمام صاحبان ادیان و شرایع بر ظاهر این اخبار دارند ـ در آن صورت ، هر ملحدی میتواند میان مسلمانان وارد شود ، و مذاهب آنها را تأویل کند .
حتی وجود واجب را میتواند تأویل کند ، مثلاً بگوید : « مراد ائمه و علمای مسلمانان از واجب تعالی ، دهر یا طبیعت است » ! ! و سایر اصول و فروع دین را همین گونه میتواند تأویل کند . خداوند ، ما و سایر مسلمانان را از وسوسهها، گمراهیها و تأویلات آنها در پناه خود حفظ فرماید .» (1)
علامه مجلسـی در همان کتاب ، ذیـل جملـه « حمدا یضیء لنـا فـی ظلمـات البرزخ » ( دعای اول صحیفه ) ، بعضی از مطالب متواتر در میان مسلمانان در مورد برزخ ، ومستندات آنها را آورده ، و سپس به تأویل فلسفی آن اشاره میکند ، میفرماید :
« آنچه گفته شده که اینها باید بر اساس « انکشاف علمی تامّ که برای نفوس مقدّسه در زمان مرگ پیدا میشود » تأویل گردد ، یا گفتهاند که « صورتی در حسّ مشترک برای آنها حاصل میشود » ، و تأویلاتی مانند اینها ، همه ناشی از قلّت اعتناء به شأن اخبار ائمه علیهم السلام ، و کثرت اعتماد بر اندیشههای خامِ سست ، و جرأت بر خدا و رسول است .
شگفت ، این است که آنها ادّعای ایمان میکنند . امّا از ارسطو و افلاطونِ خودشان ، برهان نمیطلبند . و میگویند : « دریافت آنها حجّت است ، و از فهم آنها باید تبعیّت شود » ! و نهایت کوشش خود را برای تصحیح کلمات آنها و ترویج مطالب سست آنان به کار میگیرند . و از کلمات آنها ، نه چیزی را تأویل، و نه ردّ میکنند . با اینکه مباحث فلاسفه ، از زبانی به زبانی منتقل شده ، و مترجمان در آن تغییرات دادهاند ، و معلّمان و متعلّمان ـ هر کدام با فهم خود از مطالب ـ آنها را ضایع ساختهاند .
(با این همه ، این گونه به مباحث فلسفی اعتماد میکنند) در حالی که گاهی اخبار ائمه اطهار علیهم السلام را به دلیل ضعف سند ردّ میکنند . و گاهی با تأویلات زشت به این اخبار ، رو میآورند .
خداوند ، ما و سایر مؤمنان را از وسوسهها و کیدهای آنها در پناه خود دارد. و ما و ایشان را به صراط مستقیم هدایت فرماید ».(2)
علامه مجلسی در همان کتاب ، صفحه 259 درباره تأویل ملائک به نفوس فلکی و در صفحه 285 درباره تأویل روح به نفوس ناطقه مقدّسه ، مطالبی به این مضمون دارد ، که رجوع به آن برای اهل تحقیق مناسب است .
فقیه کـم نظیـر و اصولـی خبیـر بصیـر شیعه ، مـردم میرزا ابوالقاسم قمی ( صاحب کتاب « قوانین الاصول » ، متوفی 1231 هجری قمری ) در « رساله رکنیّه » ـ که در پاسخ به پرسشهای مولی علی مازندارانی نوشته ـ در مورد این گونه تأویلات مینویسد :
« تخلیه و مبرّا کردن نفس در اینجا بسیار صعب است ، چرا که هیچ لذّتی در دنیا فوق لذّت ادراک نیست . و هیچ مایه دنیایی فریبندهتر از علم نیست . از همه چیز زودتر ، آدمی را هلاک میکند . و ادراک ، هرچه دقیقتر ولطیفتر باشد ، فریبندهتر است . بسیار مرد بزرگی میخواهد که بعد (از) مجاهده بسیار ، مطلبی را بفهمد و منظّم کند ، و به مجرّد این که کلامی از معصوم به او برسد ، از فکر خود دست بردارد ، و به حقیقت کلام معصوم عمل کند . بلکه چون امر او مردّد بین المحذورین میشود ، سعیِ مالاکلام مبذول دارد که میانه آنها جمع کند . چون کلام خود را، دل نمیگذارد که دست بردارد، کلام معصوم را تأویل میکند . فهم و ذهن و شعور وقّاد ، مایه امتحانی است به جهت انسان ، که در هر زمانی ، دینی میتوان به اثبات آورد با ادلّه تمام . و سخت شبیه است ذهن وقّاد به صوت بسیار خوب ، که حق تعالی کسی را بسیار خوش صدا کرده باشد ، و میگوید که غنا مکن که حرام است .
پس هر چند افلاطون را به شاگردی قبول نداشته باشی ، و ابوعلی را خوشه چینِ خرمن خود ندانی ، همین که یک حدیث از معصوم به تو رسید و دانی که از معصوم است ، همان جا بایست و بسیار اجتهاد و سعی کن تا تخلیه کامل کنی ، و از خدا بخواه که راهنمایی به حقیقت بکند » . (1)
امام سیّدالسّاجدین ـ علیهالسّلام ـ وارد مسجدالحرام شد . دید که حسن بصری (2)
اما علیرغم ظاهر نیکوی فریبندهاش، باطنی پلید و سیرتی ناپاک داشته است ! درباره او نقل شده است که امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـفرمود:
« اَما اِن لِکُلِّ قَومٍ سامِریّا؛ و هذا سامِرِیُّ هذهِ الاُمَّةِ!».
« آگاه باشید که هر قومی سامریّی دارد ؛ و این مرد سامریّ این امت است !».
(سفینةالبحار، ج 1، ص 262، کلمه « حسن »).
«سامری»، همان مرد اغواگری است که به نقل قرآن کریم، امت موسی رابه گوساله پرستی واداشت !
در کنار « حجرالاسود » برای جمعی از مردم سخنرانی میکند !حضرت در مقابل او اندکی توقف کرد و سپس فرمود :
« یا هُناه ! اَتَرضی نَفسَکَ لِلمَوتِ؟ قالَ: لا.
قالَ: فَعَمَلَکَ فِی الحِساب؟ قالَ: لا.
قالَ: فَثَمَّ دارُالعَمَل؟ قالَ: لا.
قالَ: فَللّهِ فی الارضِ مَعاذٌ غَیرَ هذَا البَیت؟ قالَ: لا.
قالَ: فَلِمَ تَشغَلُالنّاسَ عَنِالطَّواف ؟ !
ثُمَّ مَضی. قال الحَسَنُ: ما دَخَلَ مَسامِعی مِثلُ هذِهِ الکَلِماتِ مِن اَحدٍَ قَطُّ ! اَتَعرِفونَ هذَا الَّرجُلَ؟ قالوا: هذا زینُالعابدینَ ! فَقالَ الحَسنُ: ذُرِّیَّةً بَعضُها مِن بَعضٍ » : (1)
« ای مرد ! دراینجا ؟ ! (بازداشتن مردم ازعبادت حق، آن هم در مسجدالحرام)؟!
آیا میپسندی که بمیری (خود را از هر جهت، کامل و آماده مرگ کردهای و احساس کمبود « عمل » نمینمایی)؟
گفت : نه (کمبود عمل دارم و خود را آماده مرگ نمیبینم !).
فرمود : آیا اعمالت را مناسب و شایسته موقف حساب میدانی (که به اصلاح اعمال گذشته ات نیازی نداری)؟
گفت : نه (عملم را شایسته موقف حساب نمیبینم ، بلکه به اصلاح اعمال گذشتهام محتاجم !).
فرمود: آیا آنجا (عالم پس از مرگ) جای « عمل » است (که میشود در آنجا به اصلاح « عمل » پرداخت ؟).
گفت : نه (جای اصلاح « عمل » همین عالم دنیا است).
فرمود : آیا خداوند، در روی زمین، به غیر از این « خانه » ، پناهگاه دیگری (برای بندگانش) قرار داده است (که آنجا به عبادت وی بپردازند و کسب توشه راه نمایند؟) . گفت : نه (پناهگاه بندگان و معبد عابدان در روی زمین، همین « خانه » است)!
فرمود : پس چرا مردم را از طواف (این « خانه » و اصلاح اعمال گذشته و تحصیل توشه برای روز حساب) باز میداری ؟ !
1) بحارالانوار، ج 46، ص 132، حدیث 22، نقل از : مناقب
امام ، این جمله را فرمود و از آنجا دور شد !
حسن (در حالی که غرق تعجب و حیرت شده بود) به یارانش گفت: تاکنون از احدی چنین کلماتی به گوشم نخورده بود ! آیا این مرد را میشناسید؟
گفتند : او « زینالعابدین » است !
گفت:(آری)ازخاندانیاست که تمامافرادآندرعلوم وحکم،مشابه یکدیگرند!» (1)
منظور امام ـ علیهالسّلام ـ از این گفتگو ، آن بود که به « حسن » تذکر دهد که راه برای مردم ـ در حدّ خودشان ـ روشن است و وظیفه و تکلیف، معلوم !
عمر، به سرعت میگذرد و فرصت « عمل » بسیار کم ! برای چه، مردم را با حرفهای نابجای خود سرگرم کرده و فرصت کار را از دستشان میگیری ؟ !
بگذار مردم با همان عقیده پاک و قلب صافی که دارند به کار خود برسند، و رو به خدای خود آرند، و با طواف برگرد « بیت » و تضرّع به درگاه « ربّالبیت » توشه راه بردارند، و به راه مستقیم خود بروند. حرفهای حکیمانه و تحقیقات عارفانهات را برای خودت نگهدار! دایه مهربانتر از مادر مباش ! و خود را به حال بندگان خدا ، دلسوزتر از خدا و رسول خدا مپندار ! آنچه که در هدایت مردم، لازم بوده گفتهاند، و از چیزی فروگذار نکردهاند !
حال، در هر دور و زمان، و در میان هر قومی، امثال « حسن بصری » بودهاند، و اکنون نیز هستند که به زعم و خیال خویش، خود را ارباب تحقیق و صاحبان « ذوق » و « عرفان » میپندارند، و حقایق عالیه دین را دربست در انحصار درک و فهم خود دانسته ، و دیگران را عامی بیخبر از اسرار معارف به حساب میآورند !
آنگاه هرجا که میرسند ، و با هر جمعی که مواجه میشوند ، حالا یا ریشهای از هواپرستی و خودخواهی در باطن جانشان پنهان است و عاشق جاهند و اشتهار ! و یایک نوع خارش فکری و بیماری روحی دارند و دوستدار مِرائند و جدال ! به هر حال از سر عُجب و غُرور ، لب به سخن گشوده و تحت عنوان حرفهای تازه و اسرار ناگفته !! شبهه یا شبهاتی در اذهان سادهدلان میافکنند، پایه معتقدات مردم را که طیّ قرون متمادی با زحمات و خون دلهای فراوان علمای پاکدل در قلوب عموم افراد امّت جا گرفته است، میلرزانند؛
1) اشاره به آیه 34 سوره آل عمران است ( ذُرِّیَّةً بَعضُها مِن بَعضٍ)
تشنّج درافکار و اضطراب در عقاید به وجود میآورند !
گاهی مسائلی که جنبه بررسی علمی دارد ، و باید در حوزههای علمیّه براساس بحثهای مقدّماتی مورد تجزیه و تحلیل فنّی به وسیله صنفی خاصّ از اهل علم قرار گیرد ، و بکلّی از افق افکار عادی خارج است ، در محافل عمومی مطرح میکنند ! و گاهی کتابهای « فلسفی » یا « عرفانی » پیچیده و غامض را که به منظور دور ماندن از دسترس مردم معمولی، به عربی و اصطلاحات فنّی نوشته شده است ، ترجمه میکنند ، و به صورت مقاله یا در حدّ یک کتاب مُبْتَذل، به افکار خام و ناپخته افراد عادی از مردان و زنان عرضه میکنند!و طبیعی است که حاصلی جز حیرت و سرگردانی و تزلزل در عقیده و ایمان، به دست مردم نمیدهند ! در صورتی که همان عقاید ـ به اصطلاح ـ ساده و قشری ! که مردم مسلمان از برکات علمای سَلَف ـ که به ظنّ قویّ بر حسب مقتضیات شـرایط زمان ، پاکتر و با اخلاصتر بودهاند ـ بـه دست آوردهاند، برای هدایت و نیل به سعادتشان کافی است ! لذا در سایه همان عقاید ساده و صاف بوده ، که افـراد پاک و با تقوی، فراوان به وجود آمدهاند، و امروز با همه این تحقیقات و تدقیقات و شبههپرانیها و وسـوسـه دوانیها ، یک هـزارم آنها را ، در میان هیچ صنفی از اصناف مسلمین نمیبینیم ! حال، ای داعیه داران ارشاد و هدایت مردم ! بیایید، مردم را به همان عقاید پاک و سالمی که درباره «خدا» و «انبیاء» و « امامان » و « شفاعت » و « رجعت» و « معراج » و « ولایت مطلقه » امیرالمؤمنین و اولاد اطهارش ـ علیهم الصلوة والسّلام ـ دارند و از ظواهر روشن دینی به دست آوردهاند، باقی بگذاریم.
و تدقیقاتِ ـ به اصطلاح ـ عارفانه و تعبیرات « مُبْهَم » و « متشابه » اهل فنّ ـ از قبیل « صِرف الوجود کلّالاشیاء و لیس بشیء منها » و بیان مراتب « فناء » از «محو » و « طمس » و « محق » و سپس « صحو بعدالمحو » و تبیین سنخ ربط «خالق» و « مخلوق » از « ظّل و ذی ظّل » و « شمس و شعاع شمس » و « نفس و قوای نفس » و « نم و یَم » و « موج و بحر » و « اطلاق و تعّین » و اشباه این مفاهیم دور از ذهنهای ساده ـ را به عنوان ارتقاء در مدارج اعلای معارف، به خورد مردم بیچاره ندهیم ؛ فکرشان را گمراه ، و عملشان را ضایع نسازیم؛ که اعظم خیانتها، خیانت به اعتقادیات مردم است !!
در این نکته نیز اندکی بیندیشیم که این سنخ از مطالب غامض و پیچیده عرفانی، در واقع از دو حال خارج نیست ؛ یا « حقّ » است و دارای اساس ، و یا «باطل » است و بیاساس ! اگر واقعا « باطل » است ، و جز مشتی اوهام و بافتههای « خیال » جمعی از «نوابغ در تخیّل » چیزی نیست ! پس در این
صورت، دعوت مردم به « باطل » و سرگرم کردن آنان با « متخیلات لاطائل »، بدیهی است که ظلمی است بزرگ و ذَنبی است لا یُغفرـ و نستجیرباللّه منه ـ و لذا نباید در میان مردم مطرح ساخت ! و اگـر در واقع « حقّ » است و جدا مراتب عالیهای از تـوحید و معارف الهیه است ، باز هم به طور مسلم و به تصدیق خود « اهل فن »، این دقائق و رقائق و لطائف، درخور فهم عامّه مردم نیست و بحث و درک و فهم آن، نیاز به لطافت روحی خاص و ذوق و قریحه مخصوصی دارد ، و لزوما در میان اهلش باید طرح شود، نه در میان توده مردم غیرمستعد که سبب اضلالشان گردد و حیانشان سازد ! لذا به هرحال، این سنخ از مطالب باید از دسترس عوام مردم خارج باشد و ملعبه دست رهگذران کوچه و بازار ـ از مردان و زنان ـ نگردد ! این کلام پر مغز رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ همیشه باید در مدّنظر باشد که فرموده است:
« اِنّا مَعشَرَ الاَنبیاءِ اُمِرنا اَن نُکَلِّمَ النّاسَ عَلی قَدرِ عُقولِهِم » : (1)
« ما گروه پیامبران، مأموریم با مردم به اندازه عقلشان سخن بگوییم».
و نیز از امام صادق ـ علیهالسّلام ـ منقول است که :
« قام عیسیَبنُ مریمَ خطیبا فی بَنیاِسرائیلَ ، فَقالَ: یا بَنی اسرائیلَ ! لا تُحَدِّثوا الجُهّالَ بِالحِکمَةِ، فَتَظلِموها؛ و لا تَمنَعوها اَهلَها، فَتَظلِموهُم » : (2)
« حضرت عیسی بن مریم ـ علیهالسّلام ـ در میان بنیاسرائیل ،به پاخاست و به سخنرانی پرداخت ، و فرمود: ای بنیاسرائیل ! « حکمت » را برای نادانان مگویید که در این صورت درباره « حکمت » ستم روا داشتهاید ؛ و آن را از اهلش دریغ مدارید که در این صورت درباره آنان ستم کردهاید ».
امـام امیــرالمـؤمـنیـن ـ علیـه السّلام ـ ضـمـن وصیّتش بـه امـام مـجتبـی ـ علیهالسّلام ـ میفرماید :
« دَعِ القَولَ فیما لا تَعرِفُ والخِطابَ فیما لَم تُکلَّف. و اَمسِک عَن طَریقٍ اذا خِفتَ ضَلالَتَهُ ؛ فاِنَّ الکَفَّ عِندَ حَیرَةِالضَّلالِ خَیرٌ مِن رکوبِ الاَهوالِ» : (3)
« درباره چیزی که حقیقت آن را نمیشناسی (و توانایی درک آن را نداری) سخن مگو ! و راجعبه آنچه که (دانستن آن را) از تو نخواستهاند ،گفتگو مکن. و از (رفتن به) راهی که از ضلالت و گمراهی آن بترسی خودداری کن ! زیرا خودداری (از اقدام به هرکار) در حال حیرت (و احتمال) گمراهی ، بهتر از اقتحام و ورود به کارهای هولانگیز است » . (4)
این مطلب باید باورمان شود و به دیگران نیز بفهمانیم که حقیقت « هستی » و راز خلقت جهان و کُنه مبدأ و منتهای آن، از حوصله درک بشر بیرون است، و کنجکاوی زیاد در شناسایی آنها، جز رنج بیهوده بردن و عمر تلف کردن و از «عمل » باز ماندن نتیجهای نخواهد داشت ! لذا دین مقدس اسلام که آیین « حکمت » است، و جز ساختن انسان «سعید» از طریق اصلاح « عقیده » و « اخلاق » و « عمل » ، هدفی ندارد، در مقام شناسایی « حق » و« صفات » حق ، و رمز « نبّوت » و « وحی » ، و ماهیّت « روح » و سرّ « مرگ » و « حیات » و « عوالم پس از مرگ » ، اکتفا به « اعتقاد اجمالی » کرده و از بحث تفصیلی درباره آن امور نهی فرموده است؛ چنانکه از امام باقر ـ علیهالسّلام ـ منقول است که :
« تَکَلَّموا فی خَلـقِ اللّهِ ، و لا تتَکَلِّموا فـی اللّهِ، فَاِنَّ الکَلامَ فی اللّهِ لا یَزدادُ صاحِبَهُ اِلّا تَحَیُّرا » : (1)
« در (اسرار) مخلوقات خدا سخن بگویید، ولی درباره (ذات) خدا سخن مگویید! چه آنکه سخن در (ذات) خدا گفتن ، نتیجهای جز افزودن بر حیرت انسان ندارد !».
و راجع به مسئله « قضا و قدر » فرمودهاند :
« طَریقٌ مُظلِمٌ، فَلا تَسلُکوهُ، وبَحرٌ عَمیقٌ، فَلا تَلِجُوهُ ؛ و سِرُّاللّهِ، فَلا تَتَکَلَّفوهُ » : (2)
« راهی است تاریک، در آن نروید (که سرگردان و گم میشوید ) و دریایی است ژرف، در آن داخل نشوید (که غرق و هلاک میگردید) و راز نهان خدا است، (برای فاش ساختن آن) خود را به رنج و تعب میفکنید (که سودی نمیبرید ، و به جایی نمیرسید) !!».
قرآن کریم در پاسخ به پرسش از حقیقت « روح » ( روح انسانی و یا روح الامین و یا موجود دیگری غائب از عالم حس) فرمود :
قُلِ الُّروح مِن اَمرِ رَبّی و مااوتیتُم مِنَالعِلمِ اِلّا قَلیلاً : (3)
« بگو روح از امر پروردگار من است، و بهره شما از علم، اندک است ».
مقصود از این جمله، آن نیست که تنها بهره عربهای زمان نزول قرآن از علم کم بود و قادر بر درک حقیقت « روح » نبودند؛ اماکسانی که بهرهشان از علم،
زیاد باشد، توانایی درک آن را خواهند داشت ! بلکه مقصود این است که اصلاً بهره نوع بشر از علم و فهم حقایق « هستی» ، اندک است ! و جز از طریق دیدن آثار، نمیتواند به حقایق « وجود » ، آنچنانکه هست برسد ، و گرنه بشر نخواهد بود! حاصل آنکه : دین مقدس اسلام با یک روش ساده فطری، ابتدا انسان را به « خدای یگانه » متوجّه میسازد . و سپس با توصیف او به « قدرت » و « حکمت » و « عدالت » ، اعتقاد به روز « حساب » و ترتّب « ثواب » و « عقاب » بر « اعمال » را در دلها ایجاد مینماید ، و آنگاه « دستورات عملی » میدهد تا آنها را به کار ببندند، وسعادت جاودانی خود رابا « سعی » و کوشش خویش به دست آورند !
بنابراین، تمام دین ـ لااقل، برای عوام مردم که تشکیل دهنده اکثریتند ـ عبارت است از همین اعتقادات اجمالی و دستورات عملی ! و زائد بر این، هر چه که نافـع به حال انسـان در مسیـر « عمل » نباشـد و یا احیانـا بازدارنـده وی از « عمل » باشد، درنظر اسلام، مذموم و محکوم به منع و طرد است، اگرچه از سنخ مسائل « فلسفی » و « عرفانی » باشد که فرمودند :
« مَن حُسنِ اِسلام المَرءِ تَرکُهُ ما لا یَعنیهِ » : (1)
« از نشانههای یک مسلمان خوب ، این است که هرچه را که نافع به حالش نیست رها کند ».
بعید نیست که اشتغال به چنین مسائلی ـ حداقل، برای نااهلان ـ از مصادیق «خوض در آیات الهی » به حساب آید و مشمول « نهی قرآنی » گردد که میفرماید :
و اِذا رَأَیـتَ الَّذین یَخـوضـونَ فی ایاتِنا فَاَعرِض عَنهُم حَتّی یَخـوضـوا فـی حدیـثٍ غَیرِهِ : (2)
« هر وقت، کسانی را دیدی که خوض در آیات ما میکنند (سخنان بیاساس غیر نافع به حال میگویند) از آنها روی بگردان (و وقْعی به سخنانشان مگذار) تا (متنبه شوند و) به سخن دیگری بپردازند».
حضرت رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ میفرمود :
« ذَرونی ما تَرَکتُم ؛ فَاِنَّما هَلَکَ مَن کانَ قَبلَکُم بِکَثرَةِ سؤالِهِم واختِلافِهِم عَلی اَنبیائِهِم. فَما نَهَیتُکُم عَنهُ، فَاجتَنِبوه ! و ما اَمَرتُکُم بِهِ فَأتوا مِنهُ مَااستَطَعتُم » !:(3)
« مرا واگذارید ! تا خودم چیزی نگفتهام از من مپرسید ! امّتهای پیشین به خاطر همین گونه پرسش ها و اختلاف بر سر پیامبران و گفتههای پیامبران، راه و رویّه خود
را از دست دادند و هلاک شدند! از آنچه که شما را از آن نهی میکنم بپرهیزید ، و آنچه را که شما را به آن امر میکنم، به قدر توانتان بجا آورید!».
راستی بسیار جای تأسف و تعجب است ، دینی که برای تربیت انسان و تـأمین سعادت هر دو جهانیِ وی آمده ، و سـادهترین و کوتاهترین راه را پیـش پـای او نهاده است که به تصدیق متفکران منصف عالـم ، بهتر و جامعتر ازاین دستورات، تاکنـون در جامعه بشـری به وجود نیامده است ! مـعالاسف ، در میـان ما به صـورت یـک سلسله « مسائل نظری » آمیخته با « فـرضیات » و « تخیلات » بیگانه از اذهان اکثـریت مردم درآمده ، و کار به جایی کشیده که مسلمانان و حتـی ـ متأسفانه ـ علما و دانشمندانشان، همیـن گونـه گفتگـوهای « فرضی » و « خیالی » را هنر و فضیلت فوقالعاده ممتاز میدانند ! آنگونه که اگـر کسـی با زبانـی سـاده و خالـی از تکلف و دور از « قلمبهگویـی » ، وظایـف « اخلاقی » و « عملی » دین را برای مردم بازگو کند، در ذائقهشان مزهای نمیکند و اشباعشان نمینماید ! بلکه توقع آن را دارند که پیوسته سخنانی خیالانگیز و حیرتزا بشنوند و سپس بازاری داغ برای بحث و جدلهای عمر تباه کنِ بیاساس به وجود بیـاورند ! به فرموده دانشمندی صاحب سخن : (1)« روح اینگونه مردم چون رویّه و استقامت فکری را از دست داده است ، به بدنی میماند که مبتلا به خارش گشته باشد؛ هر چه به آن بیشتر ناخن بزنند خارشش بیشتر میشود، و هر چه خارش بیشتر شود، ناخن بیشتر میزنند، اینها هم در همین گفتگوهای بیسرو ته، عمر را ضایع میکنند؛ هر چه بیشتر میگویند و میشنوند، حیران تر میشوند ؛ و هر چه حیرانتر میشوند، بیشتر به گفتگو میپردازند »
شاید کسانی برای بهانهجویی و توجیه کار خود بگویند : تا نخست « عقاید » مردم درست نشود، درمقام « عمل » بر نخواهند آمد!
در جـواب میگوییـم : البته ایـن، حـرف صحیحـی است . ولی آنچه که برای « عمل » لازم است ، چنانکه گفتیم همان « اعتقادات اجمالی » است که همه مسلمانان دارند؛ نه آن تفاصیل پیچیده ـ فرضا تحقیقی و علمی ـ نامفهوم برای عامه مردم که نه تنها لازم نیست، بلکه همانگونه که در گذشته بیان شد، احیانا مضرّ هم هست ! و آیا راستی، عقاید ساده فطری مردم را متزلزل ساختن ـ و به
1) مرحوم آقای « راشد » ـ رحمةاللّه علیه ـ ضمن یکی از سخنرانیها
قول معروف «سربی درد را دستمال بستن » ـ به نظرشما اصلاح عقاید است !! ؟ کسان دیگری هم ممکن است بگویند: تبلیغ دین و دفاع از حریم شرع مقدس، و پاسخگویی به تشکیکات وسوسهانگیز ملحدین، و پیشگیری از سوءتأثیر القائات ابلیسی مکاتب انحرافی دنیا، نیاز به تحقیقات عمیق علمی فلسفی دارد !
در جواب عرض میکنیم : بله، این سخن نیز سخنی است بسیار متین و مقبول درنظر حکیم و شرع مبین. بلکه مجهّز شدن به جهاز علمی در مقابل افکار و آراء الحادی و دفاع از حریم مقدس اسلام از اوجَب واجبات است ، و هیچ تردیدی در آن نیست !
اما این هم ـ چنانکه قبلاً نیز اشاره شد ـ وظیفهای است مربوط به گروه خاصّی از ارباب فضل و کمال در حوزههای علمیّه ، که واجد شرایط خاصّی میباشند، آنهم به قدر ایجاب ضرورت ! نه اینکه ما به این بهانه، پای این سنخ از مطالب را به محافل « عوام » مردم باز کنیم و میدان سخن را در مجالس عمومی به هوسبازان مغرور فاقد شرایط بدهیم ، و افکار ساده و آرام مردم بیچاره را حیران و پریشان سازیم! نه مگر « هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد »؟!
به این حقیقت نیز باید توجه کامل داشته باشیم که منشاء عمده خردهگیریهای دشمنان نسبت به « دین » ما « اعمال » ما است ! و بهترین راه تبلیغ دین مقدس ما نیز « اعمال » ما است!
یعنی چون دیگران، اعمالِ بدِ ما ـ مدعیان پیروی از اسلام ـ را میبینند، و گمان میکنند این بدیها مربوط به اسلام است ! طبعا نسبت به اسلام، اظهار تنفر میکنند و از آن میگریزند . و در این صورت ، اگر ما هزاران برهان قاطع از طریق « فلسفه » و « عرفان » اقامه کنیم ، اما « اخلاق » و « اعمال » خود را که در مَرئی و مَنظَر دنیا است اصلاح ننماییم ، مؤثر نخواهد بود که « دوصد گفته چون نیم کردار نیست» ! امامان ما نیز فرمودهاند :
« کونوا دُعاةً لِلنّاس بِغَیرِ اَلسِنَتِکُم . لیروا مِنکُم الوَرَعَ والاِجتِهادَ والصَّلوةَ والخَیر ؛ فَاِنِّ ذلک داعِیَةٌ » : (1)
« مردم را با غیر زبانتان (به دین حق و آیین صلاح) دعوت کنید. باید (در مقام «عمل » طوری باشید) که از شما پرهیز از گناه و کوشش در طاعت و انجام نماز و (اقدام به هر کار) خیر را ببینند (نه اینکه تنها سخنانی بشنوند). چه آنکه سبب مؤثر
1) اصول کافی، ج 2، ص 78، حدیث 14
در جذب مردم بهسوی حق، این نوع از دعوت است»!
راستی اگر محیط زندگی ما امتی که خود را به نام « امت اسلامی » در دنیا معرفی کردهایم، جلوهگاه واقعی « اخلاق » و « احکام » اسلام بود! و مردم دنیا آنچه که از ما مشاهده میکردند، در خانهها و کوچه و بازارها و خیابانها، در ادارات و کارگاهها و آموزشگاهها، همهاش صدق و صفا بود و امانت، عدل و وفا بود و محبت ؛ دلها را با هم مهربان میدیدند و آراء و افکار را متحد ! زبانها را راستگو میدیدند و رفتارها را مؤدب ! بدنها را سالم میدیدند و اخلاق را مُهذَّب ! کوچه و خیابانها را نظیف میدیدند و کارگاهها را منظم ! نه غِشّ و دروغ و دغل میدیدند و نه خیانت ! نه مکر و خدعه و تدلیس میدیدند و نه جنایت ! طبیعی است که در این صورت از صمیم جان، مجذوب « اسلام » میشدند! و اسلام عزیز، خود به خود در دنیا پیش میرفت ، و تمام اتهامات از ساحت مقدسش رفع میگردید و ـ به اصطلاح مستحدَث ـ « صادر » میشد ! بدون اینکه نیازی به « شعار »های داغ بیمحتوی و « فلسفه بافی »های پرمدعا پیدا کند ! حال، اگر راستی، ما قصد خدمت داریم ، بکوشیم جنبه « اخلاقیات » مردم را اصلاح کنیم ، و در مرحله « عمل » تسدیدشان نماییم ؛ که امروز، مردم به « فقر در اخلاق » و « کسالت در عمل » ، سخت گرفتارند ! دیگر ما، قوز بالای قوز نگذاریـم و با فلسفه بافـیها و عرفان گوییهای خود، علاوه بر « اخلاق » و « عمل » در مرحله « اعتقاد » هم مستأصل و حیرانشان نسازیم ! که فردا در موقف حساب خدا ، سخت مستأصل و حیران خواهیم گشت، و سپس محکوم به عذاب الیم خواهیم شد ! « حسن بصری » ، مردم را پای کعبه و کنار حجرالاسود جمع کرده بود ، و به قول خود تحقیقات عارفانه ! میکرد ، و درس معارف میداد! امام سیدالسّاجدین ـ علیهالسّلام ـ که پدر مهربان امّت بود و دلسوز به حال جمعیت، در حال طواف که آن صحنه را دید ، تحمل نکرد؛ ایستاد و به او مطالبی فرمود که حاصلش این بود که :
« مردم آنچه را که باید در حد توان خود، راجع به اساس دین بفهمند، فهمیدهاند، رهاشان کن تا به « عمل » بپردازند و از راه « عمل » ، به درجات عالیتر از « معارف » نائل شوند ! عمر، کوتاه است و فرصت « عمل » بسیار کم ! « لم تشغل الناس عن الطواف » چرا نمیگذاری مردم به کار طوافشان برسند؟!»
هی بحث علمی، و هی تحقیقات عرفانی ! هی نکته سنجی ، و هی لطیفهگویی ! پس اصلاح « اخلاق » و « عمل » کو؟ یک عمر در مقدمه سرگردان ماندن ، و از ذیالمقدمه غافل و محروم گشتن و مُردن، آیا صحیح است ؟!
اَعاذَنَا اللّهُ مِن شُرورِ اَنفُسِنا و مِن هَمَزاتِ الشِّیاطین.
اللّهمَّ صلّ عَلی محمّد و آل محمّد، و متِّعنا بِهُدیً صالِحٍ لا نَستَبدِلُ بِهِ و طَریقَةِ حَقٍّ لا نزیغُ عَنها وَنِیّةِ رُشدٍ لا نَشُکُّ فیها، واستَعمِلنا بِما تَسأَلُنا غَدا عَنهُ ، و استَفرِغ ایّامَنا فیما خَلَقْتَنا لَهُ . (1)
1) اقتباس از دعای « مکارم اخلاق » دعای بیستم از ادعیه صحیفه سجادیه
آغاز سخن
از جمله اموری که در میان ما مردم شیعی مذهب، مورد سوء استفاده قرار گرفته، و دستاویزی عجیب برای بیپروایی در امر گناه و سبک شماریِ امر و نهی خدا گردیده است، موضوع « محبّت و مودّت خاندان رسالت علیهم السلام » است ؛ گویی این اعتقاد در اکثر مردم ما به وجود آمده است که دوستداران اهل بیت عصمت ـ علیهم السلام ـ از ناحیه گناهانشان مورد اخذ و عقاب خدا قرار نمیگیرند؛ و تنها به خاطر شیعه بودنشان نوعی آزادی در ارتکاب گناه و مصونیّت از عذاب به آنها داده شده است !
لذا با کمال تأسف میبینیم این گروه عزیز شریف، با در دست داشتن عالیترین وسیله تحصیل طهارت و قداست در تمام ابعاد زندگی ـ که همان شرف ارتباط با خاندان عصمت است ـ دچار انواع رذائل اخلاقی و آلودگی های عملی گردیده، و ازاین رو طبعا موجب شَیْن و عار و عیب اولیاء حقّ و پیشوایان مذهب خود نیز شدهاند ! در صورتی که محبّت یک انسان کامل، آنهم مانند « علی » امیرالمؤمنین و آل اطهارش ـ علیهم السّلام ـ اگر صادقانه تحقّق پذیرد، طبیعی است که لازمهاش تبعیّت « مُحِبّ » از « محبوب » ، و نتیجتا متّصف گشتن « محبّ » به صفات « محبوب » است.
چنانکه اهل عرفان و ارباب سیر و سلوک میگویند، تأثیر نیروی « محبّت » در ازاله رذائل و تحلیه جان به فضائل، از قبیل تأثیر موادّ شیمیایی بر روی فلزات است که همچون اکسیری دفعتا فلزّی را مبدّل به فلزّ دیگری میسازد. و یا مانند سیم برقی است که از وجود « محبوب » به « محبّ » اتّصال مییابد ، و یکجا و با سرعت، تمام صفات « محبوب » را به « محبّ » انتقال میدهد.
بنابراین اگر دیدیم مدّعی محبّت به کسی، عاری از صفات محبوب، و بلکه متّصف به صفات ضدّ صفات او است، طبیعی است که در صدق ادّعای وی دچار تردید میگردیم، و احیانا تکذیبش میکنیم.
لذا میفرمودند : « کَذَبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ مَعَنا وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِفُرُوعِ غَیْرِنا » : (1)
1) کافی، ج 8 ـ الرّوضة ـ ص 243 ، ذیل حدیث 336 ، از امام صادق ـ علیه السّلام ـ، این مضمون به عبارت دیگری نقل شده است : «کذب من زعم انّه من شیعتنا و هو متمسّک بعروة غیرنا » (بحار، ج 2، ص 98، حدیث 49 )
« دروغ گفته است کسی که پنداشته است که با ما است و حال آنکه او وابسته به فروع غیر ما است » ! چه بهتر که تمام حدیثی که این جمله در ذیل آن رسیده است ، ذکر شود و آن حدیث این است :
شیخ کلینی ـ رحمه اللّه ـ به اسناد خود از امام صادق ـ علیه السّلام ـ نقل میکند که فرمود :
« نَحْنُ اَصْلُ کُلّ خَیْرٍ، وَ مِنْ فُرُوعِنا کُلُّ بِرٍّ. فَمِنَ البِرِّ: التَّوحیدُ، وَالصَّلاةُ، وَالصّیامُ، وَکَظْمُ الْغَیْظِ، وَالْعَفْوُ عَن الْمُسییء وَ رَحْمَةُ الْفَقیرِ، وَتَعَهُّدُ الْجارِ، وَالْاقْرارُ بِالْفَضْلِ لِاَهْلِهِ.
وَ عَدوُّنا اَصْلُ کُلِّ شَرٍّ، وَ مِنْ فُرُو عِهِم کُلُّ قَبیحٍ وَ فاحِشَةٍ. فَمِنْهُمُ؛ الْکذْبُ، وَالْبُخْلُ، وَالنَّمیمَةُ، وَالْقَطیعَةُ، وَاَکْلُ الرّبا وَ اَکْلُ مال الْیَتیمِ بِغَیْرِ حَقِّهِ، وَ تَعَدّی الْحُدُودِ الّتی اَمَرَاللّهُ، وَ رُکُوبُ الْفَواحِش ما ظَهَرَ مِنْها وَ مابَطَنَ، وَالزِّنا، وَالسِّرْقَةُ، وَ کُلُّ ما وافَقَ ذلِکَ مِنَ الْقَبیحِ.
فَکَذَبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ مَعَنا وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِفُرُوعِ غَیْرِنا » :
« ما اساس و بنیاد هر خوبی و خیری هستیم، و هر چه که نیکی است : از فروع ما است ( درخت مبارک و شجره طیّبهای هستیم که شاخههای آن جز فضیلت و تقوی میوهای از خود تحویل نمیدهد ). و در شمار نیکیها است : توحید ونماز و روزه ، وخشم فروخوردن و بدکار را بخشیدن ؛ و دلجویی از فقیران ، و رعایت حال همسایگان ، و اعتراف به فضل صاحبان فضل .
و (از آن سو) دشمنان ما، ریشه و اصل و بنیاد هر شرّ و بدی میباشند؛ و هرچه که پلیدی و زشتی است از فروع (و شاخههای درخت ناپاک و شجره خبیثه) آنها است.
و لذا از آنان ناشی میگردد : دروغ و بخل و سخن چینی، و قطع رحِم و رباخواری؛ تعدّی به مال یتیمان،و زنا و سرقت و ارتکاب هرگونه گناه و تبهکاری.
بنابراین، دروغ گفته است کسی که پنداشته است که با ما (و از پیوند خوردگان به درخت تقوی و طهارت ما) است، در حالی که او (به گواهی اخلاق و اعمال قبیحش) وابسته به فروع غیر ما (و از پیوند خوردگان به درخت ناپاک دشمنان ما) است ».
این حدیث شریف، هشداری است به مدّعیان پیروی از مکتب اهل بیت رسول ـ علیهم السلام ـ که به خود بیایند، و اعمال و اخلاق خود را که میوه و محصول درخت وجودشان میباشد، دقیقا مورد بررسی قرار داده، و بنگرند که راستی خُلق و خو و رفتار و گفتارشان در عِداد چه سنخی از اخلاق و اعمال است، و مشابهت با محصول کدام یک از آن دو درخت « خبیث » و « طیّب » دارد.
اگر دیدند آنچه که از مغز و قلب و اعضا و جوارحشان تراوش میکند، توحید و تقوی و طهارت است و فضیلت، دل خوش دارند، و خدا را شاکر باشند
که شاخه وجودشان پیوند با شجره طیّبه اهل بیت عصمت ـ علیهم السلام ـ پیدا کرده، و میوهای هم سنخ با میوه آن درخت پاک از خود تحویل میدهند؛ که از لوازم قهری و طبیعی هر پیوند صحیح همین است. و اگر دیدند ـ العیاذ اللّه ـ آنچه که از درون و برونشان نشأت گرفته و ظاهر میگردد، درست نقطه مقابل اعمال و اخلاق خاندان عصمت است؛ نه کسب و کاری منزّه دارند، و نه خانوادهای مبرّی؛ نه از فضائل اخلاقی برخوردارند، و نه از قبایح عملی برکنار؛ چشمها ناپاک است و زبانها نامهذّب؛ پیوسته با هم در تنازعند و از دستِ هم در فغان؛ صدق و عفاف و امانت در حال سقوط است و ناراستی و ضدّ عفاف و خیانت در اوج صعود !
در چنین شرائطی است که جدّا باید تجدید نظر در راه و رسم خود بنمایند، و بیندیشند که : براستی مبادا شاخه وجودشان با شجره خبیثه دشمنان اهل البیت پیوند خورده باشد و آنان پیش خود میپندارند که از پیوند خوردگان به شجره طیبه اهل بیت رسولند !؟ و آنگاه عمری با همین خیال غرورآمیز ، آلوده به انحاء معاصی به سر برند... و ناگهان چشم باز کنند ، و خود را در روز قیامت، در صفّ آل زیاد و آل ابی سفیان ، محکوم به عذاب الیم الهی ببینند !
آنجا است که شرارههای آتش حسرت و افسوس از درونشان طوری برجهد که هزاران بار مردن و با مقراض قطعه قطعه شدن را آرزو کنند، و به آن نیز نرسند ! وَ اَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ اِذْ قُضِی الْاَمْرُ وَهُمْ فی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لایُؤْمِنونَ : (1)
« آنان را از روز حسرت و افسوس بترسان؛ روزی که کار گذشته است، در حالی که آنان در غفلتند و ایمان نمیآورند ».
بار دیگر این جمله را از امام معصوم خود صادق آل محمد ـ علیهم السلام ـ به خاطر بیاوریم و در آن نیک بیندیشیم که :
« فَکَذَبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ مَعَنا وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِفُرُوعِ غَیْرِنا » :
« دروغ گفته است کسی که پنداشته است که با ما است، در حالی که (به گواهی اخلاق و اعمال قبیحش) وابسته و پیوند خورده به شاخههای (درخت ناپاک) دشمنان ما است (چه آنکه درخت پاک و شجره طیّبه خاندان ما، هرگز میوه بد نمیدهد و محصول ناپاک به بار نمیآورد) ».
1) سوره مریم ، آیه 39
این واقعیّت مسلّم برای هیچ انسان معتقد به مبدأ و معاد و آگاه از موقعیّت دین در نزد خدا، قابل تردید نیست که دستورات آسمانی دین و احکام حقّه شریعت، تنها برنامه تربیت انسان، و یگانه راه سیر و وصول وی به سعادت ابدی است که حضرت خالق حکیم با نظم و حسابی دقیق آن را تشریع و تنظیم فرموده؛ و از طریق ارسال پیامبران معصوم ـ علیهم السلام ـ به دست بشر داده است لِیُخْرِجَهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ که آنها را از تاریکیهای جهل و کفر و ضلالت ، به روشناییِ علم و ایمان و هدایت درآورد.
لذا انبیاء و اولیاء خدا ـ علیهم السلام ـ در هر زمان، با جدّ تمام ، مراقب حفظ و اجراء احکام الهی در بین بشر بوده، و دراین راه از تحمّل هیچ نوع از شدائد و زحمتها دریغ ننمودهاند... تا آنجا که میدانیم چه سرها از عزیزان خدا به خاطر دفاع از دین خدا بالای نیزهها رفته، و اجساد طیّب و طاهرشان زیر سُمّ ستوران متلاشی گشته، و پردگیان حریمشان به اسارت دشمن در آمدهاند.
حال، انصاف بدهید آیا آن خداوند علیم و حکیمی که روا داشته است که در راه حفظ دین و شریعتش اولیاء و احبّائش اینچنین آغشته به خون و دربه در شوند، آیا او روا میدارد که همان دین و شریعت در دست ما، مورد بیاعتنایی و سهلانگاری قرار گرفته، و احکام حلال و حرامش بهم ریخته و در گوشه و کنار زندگی ما، با دشنه اهواء نفسانی ما، آغشته به خون و دربه در شود !!؟
آیا راستی ما چنین معتقد شدهایم که اگر دین خدا به دست یزید و عبیداللّه بن زیاد که دشمنان اهل بیت رسولند، تعطیل و تخریب گردد، گناهی بس بزرگ است، و موجب اخذ و عقاب خدا است؛ ولی اگر به دست ما که دوستداران اهل بیت رسولیم، تعطیل و تخریب گردد، نه تنها گناه نیست و ما از این جهت مورد اخذ و عقاب خدا واقع نمیشویم، بلکه به دلیل محبّت ما نسبت به اهل بیت وحی، یُبَدِّلُ اللّهُ سَیِّئاتِنا بِاَضْعافِها مِنَ الْحَسَنات ! ! ؟ (1)
در صورتی که میدانیم که دین و شریعت ، در حکم ناموسِ حق است . و خداوند غیور ، به مراتب بیش از آن مقدار که ما برای حفظ حریم ناموس خویش غیرت میبریم، او برای حفظ ناموس خودش ـ که دین و شریعت حقّه است ـ غیرت میبرد.
در این روایات تأمّل فرمایید تا حقیقت امر روشن شود.
1) یعنی : خداوند ، گناهان ما را به حسنات چند برابر گناهان تبدیل میکند
امام صادق ـ علیه السّلام ـ میفرماید :
«اِنَاللّهَتَبارَکَوَتعَالی غَیُورٌیُحِبُّ کُلَّ غَیُورٍ.ولِغَیْرَتِهِحَرَّمَالْفَواحِشَ ظاهِرَهاوباطِنَها» : (1)
« خداوند تبارک و تعالی غیرتمند است؛ هر غیرتمندی را دوست دارد؛ و به خاطر غیرتش کارهای زشت نهان و عیان را تحریم کرده است » .
از رسول معظّم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلم ـ منقول است :
« اَلا وَ اِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْحَرامَ، وَ حَدَّ الْحُدُودَ؛ وَ ما اَحَدٌ اَغْیرَ مِنَ اللّهِ. وَ مِنْ غَیْرَتِهِ حَرَّمَ الْفواحِشَ، وَ نَهی انْ یَطَّلعَ الرَّجُلُ فی بَیْتِ جارِهِ » : (2)
« آگاه باشید که خداوند، تحریم حرام و تحدید حدود فرموده است، و احدی غیرتمندتر از خدا نیست. و از غیرتش کارهای زشت را تحریم نموده، و از اینکه مردی سر به خانه همسایهاش بکشد، نهی کرده است ».
و نیز از آن حضرت ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ منقول است :
«اِنَاللّهَ تَعالی یُغارُ ، وَاِنَالْمُؤْمِنَ یُغارُ، وَ غَیْرَةُاللّهِاَنْ یَأْتِیَالْمُؤْمِنُ ماحَرَّمَاللّهُ عَلَیْهِ » : (3)
« خداوند تعالی (به خاطر تجاوز به حریم ناموسش) خشمگین میگردد، و فرد با ایمان (نیز به خاطر به حریم ناموسش) خشمگین میشود . و خشم غیورانه خدا ، آنجا است که انسان مؤمن، کاری را که خدا بر او حرام کرده است، انجام دهد ».
شگفتا، در کجای عالم میتوان نشان داد که کسی یگانه فرزند دلبند کسی را که نور چشم او و مایه حیات قلب او و عزیزتر از جان اوست، زیر شکنجه و آزار شدید درآورد... پوست از سر و صورتش بکند، گوشت تنش را با مقراض قطعه قطعه نماید، و در عین حال ادّعا کند که من دوستدار صمیمی و محبّ صدیق پدرش هستم؟ !
آیا شکنجه دادن فرزند محبوب پدر، در واقع شکنجه دادن پدر نیست !؟
آنگاهاینگونه آزار رساندن به یک انسان،بامحبّت او چگونه قابل جمع است ؟! آیا قبول داریم که دین و احکام خدا در نظر رسول خدا و علیّ مرتضی و امام سیّد الشهداء ـ ارواحنا لهم الفداء ـ و سایر اهل بیت وحی ـ علیهم الصلوة والسلام ـ محبوبتر از فرزندان و عزیزتر از جانشان بوده است، و به همین جهت تمام هستی خود را فدای دینشان نمودهاند؟ حال، اگر کسی دین خدا را با مقراض شهوات و اهواء نفسانی خود پاره پاره و قطعه قطعه گرداند، در واقع آیا همکاری با آن کسانی نکرده است که جوان هیجده ساله و فرزند دلبند مولای عزیزمان حسین ـ سلام اللّه علیه ـ را پاره پاره کردند، و حلق کودک شیر خوارش را دریدند، و پیکر شریف خودش را قطعه قطعه نمودند؟ !
آنگاه اینچنین جنایت عُظمی باآنچنان محبّت مُدعّا، چگونه قابل جمع است! !؟
اندکی بیندیشیم، آیا این نوع اعتقاد ، از راههای نفوذ شیطان در دل انسان نیست ؟ آری، آن دشمن پلید ، دائما در سعی وتلاش است که آدمیان را ، از طریق «عبادت» و پیروی هدایت حقّ، باز دارد، و با سهل و آسان نشان دادن امر تخلّف از فرمان خدا، آنان را به آلودگی انواع معاصی مبتلا نموده، و سرانجام به شقاوت و محرومیّت بیپایان دچارشان سازد.
او برای رسیدن به این منظور شوم ، از راههای گوناگون وارد شده و هر قومی را به طریقی خاصّ اغوا مینماید.
در دل اتباع یزید و آل ابیسفیان ، اینچنین القاء میکند که: « اِنَّ الحُسینَ خَرَجَ مِنْ دینِ جَدِّهِ، فَدَمُهُ هَدْرٌ » :(1)« حسین بن علی با تخلّف از اطاعت ولیّ امر زمان ! ! ! ـ
1) مشهور است که این جمله را ، یکی از عالم نمایان وابسته به دستگاه حکومت بنی امیّه به عنوان حکم صادر از مقام قضاء اسلامی صادر کرده است . جمله دیگری نظیر همان جمله از ابن العربی اندلسی نقل شده که : « اِنَّ الحُسَین قُتِلَ بِسَیْفِ جَدِّه »
نعوذ باللّه ـ از دین جدّش بیرون رفته است ! و لذا خونش مباح و کشتنش واجب است ! ».
به همین جهت ، در عصر روز تاسوعا که عمر بن سعد ـ لعنه اللّه ـ به لشکر تحت فرمانش دستور حمله به اردوگاه امام حسین ـ علیه السّلام ـ میداد، گفت: « یا خَیْلَ اللّهِ ! ارْکَبی، و بِالْجَنَّةِ اَبْشریِ » :(1)
« ای لشکر خدا ! سوار شوید، و با کشتنِ پسر پیغمبر و کشته شدن در این راه ، آماده بهشت شوید » ! !
آنگاه آن مردم بدبختِ اسیرِ دام شیطان نیز ، چنان فریب این وسوسه ابلیسی را خوردند ، که یکجا به خروش آمدند . و به عنوان جهاد در راه خدا و بهشتی شدن، به جنگ با حجّت خدا برخاستند، و به فرموده امام سیّد السّاجدین ـ علیه السّلام ـ: « کُلٌّ یَتَقَرَّبُ اِلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَمِه » :(2)« همه با ریختن خون پاک آن عزیز خدا به خدا تقرّب میجستند ! ! ».
این یک نوع اغوای شیطانی است که مناسب با افکار آن قوم به آنها القاء کرده و آنها را به وادی عصیان میافکند. نوع دیگری نیز مناسب با فکر شیعی به دوستداران علیّ امیر المؤمنین ـ علیهالسّلام ـ القاء میکند که : « حُبُّ عَلِیٍّ حَسَنَةٌ لاتَضُرُّ مَعَها سَیِّئَةٌ »(3)و از این کلام ، این معنا رابه آنان تفهیم میکند که با داشتن «حبّ علیّ ـ علیه السّلام ـ» هر گونه گناهی که از شما صادر شود، تأثیر تخریبی در روح و جان شما نخواهد داشت، و هرگز مستوجب عذاب الهی نخواهید شد !
روشن است که این نوع استفاده و برداشت معنی از حدیث شریف، اطمینان خاطری تمام به مدّعیان تشیّع میدهد، و آنها را با آسودگی خاطر به دامن انواع معاصی میافکند.
لذا در روایات آمده است که چنین برداشت نادرستی ، احیانا در ذهن بعضی از افراد شیعه ، از بعضی کلمات امامان ـ علیهم السّلام ـ به وجود میآمد و از سوی آن حضرات ـ علیهم السّلام ـ شدیدا تخطئه میگردید؛ از آن جمله این روایت :
« عَنْ مُحَمَّدِبْنِ مارِد، قالَ: قُلْتُ لِابی عَبْدالله علیه السّلام: حَدیثٌ رُوِیَ لَنا اَنَّکَ قُلْتَ : اِذا عَرَفْتَ، فَاعْمَلْ ماشِئْتَ.
1) نفس المهموم محدّث قمی ، ص 136
2) بحارالانوار ، ج 44 ، ص 298 ، حدیث 4
3) البتّه این کلام نورانی بجای خود درست است ، و از صمیم جان مورد قبول ؛ امّا نه به آن معنی که به اذهانِ بهانه جویانِ گنه دوست میرسد ، و به آنها جواز عبور از مرز عصیان میدهد ؛ بلکه به معنایی که بعدا متذکّر آن خواهیم شد . انشاء اللّه .
فقال: قَدْ قُلْتُ ذلِک.
قالَ : قُلْتُ : وَ اِنْ زَنَوا، اَوسَرَقُوا، اَوْشَرِبُوا الْخَمْرَ؟ !
فَقال لی: اِنّالِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ ؛ وَاللّهِ ما اَنْصَفُونا اَِنْ نَکُونَ اُخِذْنا بِالْعَمَلِ وَ وُضِعَ عَنْهُمْ؛ اِنَّما قُلْتُ: اذا عَرَفْتَ ، فَاعْمَلْ ماشِئْتَ مِنْ قلیلِ الْخَیْرِ وَ کَثیرهِ؛ فَاِنَّهُ یُقْبَلُ مِنْکَ » :(1)
« از محمّدبن مارد نقل است که گفت: خدمت امام صادق ـ علیه السّلام ـ عرض کردم : حدیثی برای ما از شما روایت شده که فرمودهاید: وقتی (امام را) شناختی، هرچه میخواهی عمل کن !
فرمود: بلی، من گفتهام این سخن را.
گفتم: هر چند زنا کنند، یا دزدی نمایند، یا شراب بنوشند؟ !
امام فرمود: انا الله و انّا الیه راجعون؛ به خدا قسم با ما به انصاف عمل نکردهاند (چگونه ممکن است که) ما مسئول اعمالمان باشیم، اما شیعیان ما آزاد و غیر مسئول در عمل باشند ؟ !
من گفتهام : وقتی (امام را) شناختی هرچه میخواهی از کار خیر عمل کن، چه آنکه بسیار و اندکِ آن ، از تو (که معرفت به امام داری) مقبول در نزد خدا میباشد ».
یعنی: معرفت امام، زمینه ساز مقبولیّت اعمال صالحه است؛ نه اینکه موجب گستاخی در امر معصیت باشد، و آزادی بخش در ارتکاب گناه !
ضمن یک حدیث مفصّل که امام صادق ـ علیه السّلام ـ در جواب سئوالات مفضّل بن عمر مرقوم فرمودهاند، این عقیده فاسد (اکتفا به معرفت امام و تهاون در مقام عمل) را با لحنی تند، مورد تخطئه و ابطال قرار داده و معتقد به آن را ، مشرک به شرک بیّن، معرّفی نمودهاند؛ به این عبارت :
« اِنَّه مَنْ کانَ یَدینُ بِهذِهِ الصِفَّةِ التَّی کَتَبْتَ ، فَهُوَ عِنْدی مُشْرِکٌ بِاللّهِ بَیِّنُ الشِّرْکِ لاشَکَّ فیه » :(2)
« هر کس معتقد به این نوع اعتقادی که تو نوشتهای باشد، او در نزد من، مشرک به شرک روشن و آشکاری است که در آن تردیدی نیست ».
سپس ضمن همان حدیث میفرمایند: « این مردم، گفتار حقّی را شنیدهاند، امّا بدون اینکه در فهم معنای آن گفتار، از اهلش کمک بگیرند، آن را با سوء فهم خود توجیه کرده و به ضلالت افتادهاند؛ تمسّک به « اصل » را مُغنی از « فرع » دانسته و « معرفت » را کافی از « طاعت » پنداشتهاند؛ غافل از آنکه:
« لَمْ یَبْعَثِ اللّهُ نَبیّا یَدْعُو اِلی مَعْرفَةٍ لَیْسَ مَعَها طاعَةٌ فی اَمْرٍ وَ نَهْیٍ؛ فَاِنَّما یَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ الْعَمَلَ بِالْفَرائِضِ الَّتیِ افْتَرَضَهَا اللّهُ عَلی حُدُودِها، مَعَ مَعْرِفَةِ مَنْ جائَهُمْ بِهِ مِنْ عِنْدِهِ وَ دَعْاهُمْ اِلَیْهِ.
فَاَوَّلُ ذلِکَ مَعْرِفَةُ مَنْ دَعا اِلَیْهِ ثُمَّ طاعَتُهُ فیما یُقَرِّبُهُ اِلَیْهِ مِنَ الطّاعَةِ لَهْ ؛ وَ اِنَّهُ مَنْ عَرَفَ، اَطاع؛ وَ مَنْ اَطاعَ، حَرَّمَ الْحَرامَ ظاهِرَهُ وَ باطِنَهُ... » :
« خداوند، هیچ پیغمبری را برنیانگیخته است که مردم را دعوت به معرفت کند، بدون اینکه اطاعت امر و نهی او همراه آن معرفت باشد. بلکه خدا از بندگان خواسته است که به تمام فرائض و احکامی که مقرّر فرموده است ، با حدود و شرائط خاصّهاش عمل نمایند؛ ولی بعد از معرفت و شناختن حجّت و ولیّ خدا ، که آورنده آن احکام از جانب خدا و دعوت کننده مردم به سوی خدا است. پس اوّل معرفت او، و سپس اطاعت اوامر و نواهی او. و مسلّم هرکس شناخت، مطیع میشود؛ و هرکس مطیع شد، تخلّف از فرمان او را ـ اعمّ از آشکار و نهان ـ حرام میداند ».
در حالات رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نوشتهاند که چند روز پیش از وفاتشان به مسجد آمدند، در حالتی که از شدّت ضعفِ حاصل از بیماری از یک طرف به امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ و از طرف دیگر به فضل بن عبّاس تکیه کرده بودند، و دستمالی هم بر سر بسته بودند. آنگاه روی منبر نشستند و سپس فرمودند:
« مَعاشِرَ الناّسِ ، وَ قَدْحانَ مِنّی حُفُوقٌ مِنْ بَیْنِ اَظْهُرِکُمْ . فَمَنْ کانَ لَهُ عِنْدی عِدَةٌ ، فَلْیَاْتِنی اُعْطِهِ اِیّاها؛ وَ مَنْ کانَ لَهُ عَلَیَّ دَیْنٌ ، فَلْیُخْبِرْنی بِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، لَیْس بَیْنَ اللّهِ وَ بَیْنَ اَحَدٍ شَیْیءٌ یُعْطیهِ بِهِ خَیْرا، اَوْ یَصْرِفْ عَنْهُ بَهِ شَرّا، اِلَّا الْعَمَلُ .
اَیُّهَا النّاس، لایَدَّعی مُدَّعٍ وَ لایَتَمَنّی مُتَمَنٍّ ؛ والَّذی بَعَثَنی بِالّحَقِّ نبیّا، لایُنْجی اِلّا عَمَلٌ مَعَ رَحْمَةٍ؛ وَلَو عَصَیْتُ لَهَوَیْتُ ! اَللّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ ؟ » (1)
« مردم،موقع مرگ من فرا رسیده و نزدیک است که از بین شما بروم.حال، هر کس که به او وعدهای دادهام، بیاید تا انجام دهم؛ و هر کس از منطلبی دارد،بگوید تا ادا کنم ».
آن گاه اینچنین ادامه سخن دادند که :
« ای گروههای مردم (طبقات مختلف جمعیّت، همه بدانید که) بین خدا و کسی چیزی وجود ندارد که به او خیری برساند، و یا شرّی از او دور سازد، مگر « عمل» !
ایّها النّاس، هیچ ادّعا کنندهای ادّعا نکند، و هیچ آرزومندی آرزو در سر نپروراند
1) بحارالانوار، ج 22 ، ص 466 و 467
(و چنین مپندارد که غیر از عمل چیزی نافع به حالش باشد). قسم به کسی که مرا به نبوّت حقّ برانگیخته است، نجات نمیبخشد مگر عمل توأم با رحمت پرودگار !
من نیز اگر نافرمانیِ حقّ کنم ، سقوط میکنم ! بار خدایا؛ آیا (همانگونه که تو میخواستی) ابلاغ رسالت کردم و انجام وظیفه نمودم؟ ».
شیخ کلینی ـ رحمه اللّه ـ این حدیث را به اسناد خود در کافی نقل میکند:
« عَنْ جابِرٍ، عَنْ اَبی جَعْفَرٍ علیه السلام، قالَ: قالَ لی: یا جابرُ ! أَیَکْتَفی مَنْ یَنْتَحِلُ التَّشَیُّعَ اَنْ یَقُولَ بِحُبّنا اَهْلَ الْبَیْتِ؟ فَوَاللّهِ ما شیعَتُنا اِلّا مَنِ اتَّقیَ اللّه وَ اَطاعَهُ.
وَ ما کانُوا یُعرَفُونَ ـ یا جابِرُ ! ـ اِلاّ بِالتَّواضُعِ، والتَّخَشُّع، وَالْأمانَةِ، وَ کَثْرَةِ ذِکْر اللّهِ، وَ الصَّوِمْ، وَالصَّلوةِ، وَ الْبِرِّ بِالْوالِدَیْن، وَالتَّعاهُدِ لِلْجیرانِ مِنَ الْفُقَراءَ وَ اَهْلِ الْمَسْکَنَةِ وَالْغارِمینَ وَالْاَیْتامِ، وَ صِدْقِ الْحدیثِ، وَ تِلاوَةِ الْقُرْآنِ، وَ کَفِّ الْاَلْسُنِ عَنِ النّاسِ اِلّا مِنْ خَیْرٍ؛ وَ کانُوا اُمَناءَ عَشائِرِ هِمْ فِی الْاَشْیاءِ.
قالَ جابِرُ: فَقُلْتُ، یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ، مانَعْرِفُ الْیَوْمَ اَحَدا بِهذِهِ الصِّفَةِ !
فَقالَ: یا جابرُ لاتَذْهَبَنَّ بِکَ الْمَذاهِبُ ! حَسِبَ الرَّجُلُ اَنْ یَقُولَ: اُحِبُّ عَلِیّا وَ اَتَولّاهُ، ثُمَّ لایَکُونُ مَعَ ذلکَ فَعّالاً !؟
فَلَوْ قالَ: اِنّی اُحِبُّ رَسُولَ اللّهِ ، فَـرَسُـولُ اللّهِ ـ صلّـی اللّه علیه و آله ـ خَیْرٌ مِنْ عَلِیٍّ ـ علیه السّلام ـ ثُمَّ لایَتَّبِعُ سیرَتَهُ، وَ لایَعْمَلُ بِسُنَّتِهِ، مانَفَعَهُ حُبُّهُ اِیّاهُ شَیْئا.
فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اعْمَلوا لِما عِنْدَ اللّهِ. لَیْسَ بَیْنَ اللّهِ وَ بَیْنَ اَحَدٍ قَرابَةٌ. اَحَبُّ الْعِبادِ اِلَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ (وَ اَکْرَمهُمْ عَلَیْهِ) اَتْقاهُمْ وَ اَعْمَلُهُمْ بِطاعَتِهِ.
یا جابِرُ ! وَاللّهِ ما یُتَقَرَّبُ اِلَی اللّهِ تَبارَکَ وَ تَعالی اِلاّبالطّاعَةِ؛ وَما مَعَنا بَراءَةٌ مِنَ النّارِ؛ وَ لا عَلَی اللّهِ لِاَحَدٍ مِنْ حُجَّةٍ.
مَنْ کانَ لِلّهِ مُطیعا، فَهُوَ لَنا وَلِیٌّ. وَ مِنْ کانَ لِلّهِ عاصِیا، فَهُوَلَنا عَدُوٌ. وَ ماتُنالُ وِلایَتُنا اِلاّ بِالْعَمَلِ وَالْوَرَعِ ».(1)
« جابر میگوید: امام باقر ـ علیه السّلام ـبه من فرمود :
ای جابر ! آیا کسی که ادّعای تشیّع کرده ، و اعتراف به محبّت ما ـ اهل بیت ـ دارد، به همین مقدار از ادّعا اکتفا میکند (و خود را مستغنی از عمل به تکالیف خدا میداند) !؟
در صورتی که به خدا سوگند، از شیعه ما محسوب نمیشود، مگر کسی که تقوای
1) اصول کافی ، ج 2 ، باب الطّاعة والتّقوی ، ص 74 ؛ حدیث 3 ؛ مجموعه ورّام ، ج 2 ، ص 185 ؛ المحجّة البیضاء ، ج 5 ، ص 64 .
خدا را پیشه کرده، و اطاعت فرمان خدا بنماید !
و آنان نیز شناخته نمیشوند ـ ای جابر ـ مگر به : تواضع، افتادگی، امانت، زیاد به یاد خدا بودن، روزه و نماز، احسان به والدین، رسیدگی به حال همسایگان از فقیران و مستمندان، بدهکاران و یتیمان، راستگویی، تلاوت قرآن، و بازداشتن زبان از گفتار درباره مردم مگر به نکوگویی؛ و آنان چنانند که در میان قبیله و خاندان خویشتن نسبت به تمام امور، امین شناخته میشوند.
جابر گفت: یابن رسول اللّه، ما که امروز، احدی را با چنین صفت (که فرمودید) نمیشناسیم !
فرمود: ای جابر، مسلکها و مذهبهای گوناگون، ترا از راه بیرون نبرند !
مرد چنین میپندارد که (تنها ملاک نجات و سعادتش این است که) بگوید : علیّ را دوست میدارم، و او را به ولایت میپذیرم؛ و در عین حال، اهل عمل و فعّال (در انجام وظایف) نباشد !؟ در صورتی که اگر بگوید: من رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ را دوست میدارم ـ با آنکه رسول خدا بهتر از علیّ است ـ ولی پیروی از سیره و رفتار اوننماید، و سنّت و احکام شریعت او را به کار نبندد، تنها محبّت او نافع به حال وی نخواهد بود ( و به او مصونیّت از عذاب خدا نخواهد داد) !
بنابراین ، تقوای خدا را پیشه خود سازید ، و برای رسیدن به پاداشهای الهی کار کنید، (و این را بدانید که) بین خدا و احدی از بندگان، رابطه خویشاوندی نیست (که به خاطر آن ، کسی را به گناهش نگیرد ، و بدون عمل ، به او پاداشی دهد .)
محبوبترین بندگان نزد خداوند عزّوجّل، و گرامیترین آنان نزد او، پرهیزگارترین و کوشاترین آنها در انجام وظائف بندگی است.
ای جابر ! به خدا قسم، برای تقرّب جستن به خداوندتبارک و تعالی، هیچ وسیلهای جز طاعت و عمل به دستورات شریعت در کار نیست !
و ما (از جانب خدا) فرمان تبرئه و امان دادن از آتش (مخصوص مدّعیان تشیّع که عاری از عمل باشند) در دست نداریم !
و احدی را بر خدا حجتی نیست (که اگر کسی بر اثر بد عملیها مستوجب آتش شد، در مقام احتجاج بر خدا بر آمده و بگوید توکه وعده عفو شیعه را دادهای، پس چرا عفوم نکردی، و حال آنکه من نیز از شیعه هستم !؟ نه خدا چنین وعدهای به کسی داده، و نه کسی را چنین حجّتی بر خدا هست ! آری درست است که اولیاء و دوستداران ما از آتش در امانند؛ امّا باید دانست که) هر کسی مطیع فرمان خدا است ، او است که ولیّ ما و دوستدار مااست ( و از آتش در امان است ) و هر کس متخلّف از فرمان خدا است، او دشمن ما ( و محکوم به عذاب خدا ) است ! !
و راهی برای رسیدن به ولایت و محبّت ما نیست جز راه « عمل » (یعنی به کار
بستن امر و نهی خدا) و « وَرَع » (یعنی پرهیز از گناه و دوری جستن از محرّمات خدا)!! ».
این جمله نیز ضمن روایتی از امام باقر ـ علیه السّلام ـمنقول است که:
« فَمَـنْ کـانَ مِنْکُمْ مُطیعـا لِلّهِ ، تَنْفَعُهُ وِلایَتُنا وَ مَنْ کانَ مِنْکُم عاصِیا لِلّهِ ، لَمْ تَنْفَعْهُ وِلایَتُنا. وَیْحَکـُمْ ! لاتَغْتَرُّوا ! ! ! وَیْحَکُم ! لاتَغْتَرُّوا ! ! » :(1)
« هر کس از شما ( شیعیان ) مطیع فرمان خدا باشد، ولایت ما نفع به حال وی خواهد داشت ؛ و هر کس از شما متخلّف از فرمان خدا گردد، ولایت ما نافع به حالش نخواهد بود.
وای بر شما ! فریب مخورید ! ! وای بر شما ! فریب مخورید » (به خیال کفایت شیعی بودن و اظهار ولایت ما نمودن، در حال غفلت به سر مبرید که خود را آلوده به گناهان نموده، و سرانجام به آتش قهر خدا بسوزید) ! ! !
تنها کتیبه بالای درب خانه که بر آن نوشته است : « قالَ اللّهُ تَعالی: وِلایةُ عَلیِبنِ ابیطالِبٍ حِصْنی فَمَنْ دَخَل حِصْنی اَمِنَ مِنْ عَذابی » .(2)کافی نیست که آن خانه را شعبهای از « قلعه ولایت علیّ ـ علیه السّلام ـ» قرار داده، و ساکنان آن نیز امان یافتگان از عذاب خدا باشند،
چه آنکه، اگر خدای ناخواسته در پشت دیوار آن کتیبه، صحنههای گناه، همچون تشکیل محافل مختلط از مردان و زنان نامحرم به نام مجمع خانوادگی، یا گسترش سفرههای توأم با اسراف و تبذیر تحت عنوان ولیمه حجّ و عروسی و اطعام خویشان و دوستان به وجود آید...
و یا ـ العیاذ الله ـ از در آن خانه، زنان و دختران بیحجاب و بد حجاب، داخل و خارج گردند، و یا احیانا در فضای آن خانه ، صدای ساز و آواز و نغمههای نامرضیّ خدا پخش شود، و یا ـ پناه بر خدا ـ سندهای رسمی ربا و ورق پارههای قمار و امثال آن در آنجا داد و ستد گردد...
آیا آن خانه با این اوصاف، باز هم قلعه ولایت علی ـ علیه السّلام ـ و ساکنان آن نیز امان یافتگان از عذاب خدا هستند !؟ آیا این، به مسخره گرفتن شعائر
مذهبی نیست !؟ آیا این، افترا بستن به علیّ و خدای علیّ نیست !؟
چه آنکه ما با این کار خود ، چنین نشان میدهیم که خدا از یک سو شیطان را از در خانه خویش راند، و گفت :
اُخْرُجْ مِنْها مَذْءوما مَدْحُورا لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَاَ مْلانَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ اَجْمَعینَ :(1)« با بدترین ننگ و عار و ذلّت و خواری ، از آن (مقام قرب) بیرون رو. سوگند یاد میکنم که هر کس از آنها (آدمیان) از تو پیروی کند، جهنّم را از شما همگی پر خواهم کرد ».
آنگاه از سوی دیگر به علّی ـ علیه السّلام ـ العیاذ باللّه ـ اجازه داد که قلعه محکمی به نام « قلعه ولایت » تأسیس نموده، و دست نوازش بر سر شیطان و پیروان شیطان کشیده، آنها را در پشت دیوار کتیبه ولایتش، آزادی در گناه و ایمنی از عذاب بدهد ! راستی چه تناقضی از این روشنتر !؟ و چه افترایی از این بزرگتر !؟ روز جزا ، اگر خداوند عظیم ما را به پای حساب و احتجاج بکشد که روی چه میزانی قلعه شیطان و پرورشگاه عاصیان را قلعه ولای علیّ و امانخانه از عذاب من نامیدید؟ اگر من گفتم ولایت علیّ قلعه محکم من است، از آن نظر گفتم که پای شیطان اغواگر به آنجا نمیرسد، و لذا هر کس به آن قلعه محکم متحصّن شود ـ یعنی تبعیّت از علیّ کند ـ طبعا از گناه و عصیان میگریزد، و در نتیجه از عذاب من در امان میماند.
نه اینکه من به علی دستور تأسیس یک قلعه محکم به نام قلعه ولایت دادم تا هرچه تبهکار دغلباز است در آنجا جمع کرده، و جملگی را از عذاب من درامان نگه دارد آللّهُ اَذِنَ لَکُمْ اَمْ عَلیَ اللّهِ تَفْتَرُونَ : (2)
« آیا خداوند به شما اجازه داده، یا بر خدا افترا میبندید !؟ »
راستی ما، در مقابل این اخذ و احتجاج خدا، چه جوابی خواهیم داشت !؟
آیا با آن همه بانگ بیدار باشهای قرآن، چگونه میشود تمام عمر را در خواب غفلت و گرانگوشی به سر برد، و آن همه تهدیدهای جدّیِ آن کتاب عزیر حکیم را نادیده گرفت، و به آن وقعی ننهاد !؟
اینک گوش فرا دهید که خداوند قهّار شدید العقاب چه میگوید:
یا اَیُّهَا النّاسُ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَعُزَّنَّکُمُ الْحیوةُ الدُّنْیا وَلایَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ :(3)
« هان ای مردم ! (بهوش باشید که) به طور قطع و مسلّم، وعده خدا (نسبت به کیفر و پاداش روز جزا) حقّ است (و حتم) ! بنابراین (سخت بیدار باشید که جلوه گری های) زندگی دنیا فریبتان ندهد، و (شدیدا هشیار باشید که وسوسههای شیطانِ) فریبکار،
گولتان نزند ! »
بعضی از مفسّران در توضیح این جمله از آیه (لایغرّنکم باللّه الغرور ) گفتهاند :
« لایقولَنَّ لکم: اعملوا ماشئتم، فانّ اللّه غفور یغفر کل کبیرة و یعفو عن کلّ خطیئة ».
یعنی : « مراقب باشید این وسوسه شیطان اغواگر شما را نفریبد که بگوید: هر کاری که میخواهید، بکنید، و از هیچ گناهی نهراسید؛ چه آنکه خداوند، آمرزنده و غفّار است؛ هر کبیرهای را میآمرزد و از هر خطیئهای میگذرد ».
و به همین منوال، آن رجیم پلید، از راه محبّت اولیاء خدا وارد شده و دوستان آن بزرگواران را، به بهانه محبّت آنان، میفریبد، و به وادی عصیان میکشاند !
حال ای یاران عزیز، اندکی بیندیشیم... آخر این چه غرور بیاساسی است که دامنگیر ما گشته و ما را به راه شیطانِ غَرور افکنده، و آرزوی او را که آلودگی آدمیان به نجاست عصیان است، در مورد ما تحقق بخشیده است؛ آنچنان که گویی مکتب طهارت و قداست، تبدیل به یک مؤسسه استخفاف به امر و نهی خدا گردیده، و نتیجتا پرورشگاه انسانهای آلوده به انواع گناهان شده است ! ما نیز آنچنان سرمست باده این غرور مهلک گشتهایم که حتی به هشدارها و تحذیرهای همان کسانی که دل به محبت و ولایت آنها خوش کردهایم، وقعی نمینهیم ! که با قاطعیت تمام میگویند :
وَیْحَکُمْ ! لاتَغترّوا ! ! ! وَیْحَکُمْ لاتَغْتَرُّوا ! ! و ما تُنالُ و لا یتنا اِلاّ بِالْعَمَلِ وَالْوَرَعِ:(1)وای بر شما فریب مخورید ! وای بر شما فریب مخورید ! ولایت ما جز از راه عمل به تکالیف الهی و پرهیز از گناهان به دست کسی نمیرسد ! ! !
و با کمال صراحت کلام، اعلام مینمایند که :
« وَاَعْلِمْهُمْ ـ یاخَیْثَمَةُ ـ اَنّا لانُغْنی عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ شَیْئا اِلّا بِعَمَلٍ، وَ لَنْ یَنالُوا وِلایَتَنا اِلّا بِوَرَعٍ » : (2)
« ای خیثمه ! دوستداران ما را آگاه ساز، که ما نمیتوانیم چیزی از عذاب خدا را از آنان دور سازیم (و آنها را از کیفر خدا برهانیم) مگر از طریق «عمل » (به وظائف دینی) و هرگز به ولایت ما نائل نخواهند شد، مگر از طریق «ورع » (و پرهیز از محرّمات الهی) » ! !
یاللعجب ! پس چگونه بگویند و با چه بیانی اداء مطلب بنمایند تا ما، باورمان بشود که معیار تن به ولایت آنان دادن، و شرط مصونیّت از عذاب حضرت رحمان، تنها تبعیّت عملی از دستورات آن بزرگواران است و بس !
این قرآن است که اتّباع و پیروی عملی را نشان محبت انسان به خدا، و همچنین سبب محبوبیت انسان در نزد خدا میداند؛ چنانکه میفرماید !
قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّه فَاتَّبِعُونی یُحْبِبکُمُ اللّهُ :(1)
« بگو (به مردم ای رسول مکرّم که ): اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا خدا (هم) شما را دوست بدارد ».
و همچنین تنها دلیل ارتباط و پیوند با پیامبران ـ علیهم السلام ـ را « اتباع » و پیروی از آنان نشان میدهد؛ آنجا که میفرماید :
اِنَّ اَوْلیَ النّاسِ بِاِبْراهیمَ لَلَّدینَ اتَّبَعُوهُ :(2)
« سزاوارترین مردم به ابراهیم ، آنها هستند که از او پیروی کردند ».
در روایتی، ذیل همین آیه از امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ با صراحت تمام، این حقیقت توضیح داده شده است که :
« اِنَّ اَوْلَی النّاسِ بِالْاَنْبیاء، اَعْمَلُهُمْ بِما جاؤُوا به ـ ثُمَّ تَلا هذِهِ الآیَةَ وَ قالَ: ـ اِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ ـ صلّی اللّه علیه وآله ـ مَنْ اَطاعَ اللّهَ ، وَ اِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ: وَ اِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ ـ صلَی اللّه علیه وآله ـ مَنْ عَصَی اللّهَ، وَ اِنْ قَرُبَتْ قَرابَتُهُ » :(3)
« سزاوارترین مردم به پیامبران، آنها هستند که به دستورات آنها بیش از همه عمل میکنند سپس این آیه را تلاوت کرد و فرمود: دوست محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ کسی است که اطاعت فرمان خدا کند، اگرچه نسبتش از پیامبر دور باشد؛ و دشمن محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ کسی است که نافرمانی خدا کند، اگر چه قرابتش با پیامبر نزدیک باشد ».
و نیز از زبان حضرت ابراهیم خلیل ـ علیه السّلام ـ میفرماید :
« فَمَنْ تَبِعَنی فَاِنَّهُ مِنّی » :(4)
« هر کس از من پیروی کند (در واقع) او است (که با پیروی خویش از من نشان
میدهد) که از من است (و رابطه محبتش با من واقعیت دارد؛ تا آنجا که گوئی جزئی از من است) ».
ذیل همین آیه، روایتی از امام باقر ـ علیه السّلام ـ منقول است که فرمود :
« مَنْ اَحَبَّنا، فَهُوَ مِنّا اَهْلَ الْبَیْتِ، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ؛ مِنْکُمْ !؟ قالَ: مِنّا وَاللّهِ ! اَما سَمِعْتَ قَوْلَ اِبراهیمَ عَلیه السّلام: "فَمَنْ تَبِعَنی فَاِنَّهُ مِنّی"» :(1)
« هر کس ما را دوست بدارد (در واقع) او از ما است (یعنی از شدت ارتباط روحی و پیوند معنوی باما گوئی که از افراد خاندان ما است).
(راوی میگوید:) گفتم: فدایت شوم؛ براستی از شما است !؟ فرمود : به خدا سوگند از ما است ! آیا گفتار ابراهیم ـ علیه السّلام ـ را نشنیدهای که : « فَمَنْ تَبِعَنی فَاِنَّهُ مِنّی»: هر کس از من تبعیت و پیروی کند ، او از من است ».
حال، اگر چه صدر این حدیث، « محبت » را ملاک ارتباط و پیوند با خاندان رسالت نشان میدهد، ولی ذیل آن با استدلال به آیه « تبعیّت »، دلالت بر این دارد که در صدر حدیث نیز محبّتی مراد امام ـ علیه السّلام ـ است که به دنبال خود تبعیت از محبوب و پیروی از مکتب او را بیاورد؛ وگرنه چنانکه بر اهل تأمّل و دقت روشن است، استدلال به آیه، استدلال تامّی نخواهد بود (دقّت شود).
حقیقت مطلب اینکه مسئله اتّباع و پیروی « محبّ » از « محبوب »، یک قانونی طبیعی و لازم لاینفکّ « محبت » است ! زیرا بدیهی است که انسان در صورتی به کسی یا چیزی دل میبندد که در وی کمالی یافته باشد؛ وگرنه موجود فاقد هرگونه کمال، هیچگاه محبوب انسان واقع نمیشود.
بنابراین، خداوند متعال که مورد حبّ انسان قرار میگیرد ، برای این است که ذات اقدس او « کمال مطلق » است و منبع اصلی هر گونه کمال است؛ و طبیعی است که چنین وجود اقدسی تمام دستورات و مقرراتش نیز کمال آفرین است، و تنها برنامه سیر و سلوک انسان به سوی کمال مطلوب است.
بر این اساس ، چگونه ممکن است انسانی که واقعا دوستدار « تکامل » و پیشرفت به سوی کمال مطلق است، از پذیرفتن آن برنامهها و عملی کردنِ آنها سر باز زند، و یا با تسامح و سهلانگاری از کنار آنها بگذرد !؟
حال اگر دیدیم انسانی در عین اینکه ادّعای محبّت به خدا و اولیاء خدا دارد، از برنامههای خدا و اولیائش که طریق منحصر برای رسیدن به « لقاء محبوب »
1) تفسیر نورالثّقلین ، ج 2 ، ص 548 ، شماره 102
است، تخلّف میورزد و آنها را زیر پا میگذارد، آیا این، دلیل و علامت آن نیست که او در ادّعای محبتّش کاذب است !؟
چنانکه از امام صادق ـ علیه السّلام ـ منقول است که فرمودند :
« ما اَحَبَّ اللّهَ عَزَّوجَلَّ مَنْ عَصاهُ » :
« خدا را دوست ندارد آن کسی که نافرمانیش میکند » .
سپس این دو بیت معروف را خواندند :
تَعْصِی الْاِلهَ وَ أنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ هذا مُحالٌ فِی الفِعالِ بَدیعٌ
لَوْ کانَ حُبُّکَ صادقا لَاطَعْتَهُ اِنَّ المُحِبَّ لِمَنْ یُحِبُّ مُطیعٌ(1)
یعنی: « خدا را نافرمانی میکنی و با این حال، اظهار محبت او مینمائی !؟ (حقیقت آنکه) این، کاری شگفت و مطلبی ناشدنی است ! اگر محبت تو، راستین بود، اطاعتش میکردی ؛زیرا (طبیعی است) که هر دوستی، مطیع و فرمانبردار کسی است که دوستش میدارد ».
یکی از حقایق مسلّمهای که از آیات شریفه قرآن کریم و روایات منقوله از رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ و ائمه هُدی ـ علیهم السلام ـ به دست میآید، این حقیقت است که ارتکاب گناه و تخلّف از فرمان خدا، مطلقا، سبب پیدایش نوعی ظلمت و آلودگی در روح آدمی میگردد (2)
« هیچ بندهای نیست مگر اینکه در قلبش نقطه سفیدی هست ؛ هـرگاه آن بنده ، گناهی مرتکب شود ، نقطه سیاهی در آن نقطه سفید ظاهر میگردد . حال ، اگر توبه کرد ، آن سیاهی زائـل میشود ؛ و اگـر مصرّ در گناه گردید ، و آن را مکـرّرا مرتکب شد ، آن نقطه سیاه ازدیاد و شدّت پیدا میکند ؛ تا آنکه تمام آن نقطه سفید را میپوشاند . همین که آن نقطه سفید در پوشش آن سیاهی رفت ، دیگر صاحب آن قلب سیاه هرگز به خیـر و سعادت باز نمیگردد ! و این همان فرموده خداوند ـ عزّوجلّ ـ است : «نه ، چنان نیست (و قیامت افسانه نیست) بلکه پلیدی گناهان مانند زنگار بر دلهاشان نشسته ( و آنها را از قابلیّت اهتداء انداخته ) است » (سوره مطفّفنین ، آیه 14)» .
و به همان میزان ، او را از ساحت اقدسِ « اللّه » که نور مطلق است و سُبّوح و قُدّوس است، دور میگرداند و قهرا مستحقّ عذاب میسازد. در این قاعده و قانون، فرقی بین شیعه و غیر شیعه نمیباشد ! منتهای امر اینکه گنهکار غیر شیعه، چون زمینه1) سفینة البحار ، ج 1 ، کلمه «حبب» ، ص 199 ؛ تحف العقول ، ص 214 ، از امام باقر ـ علیه السّلام ـ(با اندکی اختلاف ) .
2) از امام باقر ـ علیه السّلام ـمنقول است : « وَ ما مِنْ عَبْدٍ اِلّا وَ فی قَلْبِهِ نُکْتَةٌ بَیْضاءُ . فَاِذا اَذْنَبَ ذَنْبا ، خَرَجَ فی الْنُّکْتَةِ نُکتةٌ سَوْداءُ . فَاِنْ تابَ، ذَهَبَ ذلِکَ السَّوادُ . وَ اِنْ تَمادی فی الذُّنُوبِ ، زادَ ذلِکَ السَّوادُ ؛ حَتّی یُغَطِّی الْبَیاضَ . فَاِذا تَغَطَّی الْبَیاضُ ، لَمْ یَرْجِعُ صاحِبُهُ اِلی خَیْرٍ اَبَدا. وَ هُوَ قَوْلُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ : « کَلّا بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبوُن » (کافی ، ج 2 ، ص 273 ، حدیث 20) :
تقرّب به خدا و شرط اساسی ارتقاء روح و حرکت به سوی کمال مطلق که تولّی و محبّت امام امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـاست، در جوهر جانش به وجود نیامده است، طبعا راه رهایی از عذاب به رویش مسدود، و از دستیابی به صلاحیّت ورود به جنّت النّعیم برای همیشه، محروم میباشد !
ولی گنهکار شیعه، پس از تحمّل عذاب به میزان گناهش ، پلیدی و ظلمت عصیان از صفحه روحش برطرف میگردد ، و صفا و لطافت جوهر قلبش که منوّر به نور ولاء و محبّت امیرالمؤمنین علیّ ـ علیه السّلام ـاست، بارز میشود و سرانجام صلاحیّت تقرّب به خدا و ورود به جنّت المأوی را به دست میآورد.
مطلبی که شایان توجّه است، این که طول مدت این تصفیه و تلطیف روح، از نظر اختلاف در کمّیّت و کیفیّت گناهان، مختلف است . بعضی که آلودگیشان سطحی است، در شدائد سکرات مرگ، از آن پاک میشوند. دستهای با عذابهای قبر و علم برزخ، شستشو داده میشوند. گروهی در صحنههای هولانگیز محشر، مانند موقف حساب و میزان و عبور از صراط، تصفیه میگردند.
عدّهای هم که پلیدیِ سیّئاتشان بسیار عمیق است، تنها راه تطهیرشان، فرو رفتن در « حمیم دوزخ » (1)است و نوشیدن از « غسّاق جهنّم » ، (2)که چه بسا سالها باید در چنین عذاب جانفرسا و دردناکی، محکوم به مکث و توقّف باشند تا پلیدیِ گناهان از صفحه جانشان زائل گشته و از نو، به صفای جوهری خود بازگردند و مناسب و شایسته « دارالسّلام » بشوند ! !
اِنَّ جَهنَّمَ کَانَتْ مِرصادا * للطّاغین مَآبا* لَّابِثینَ فیها اَحقابا* لایَذوقوُنَ فیها بَردا وَلا شَرابا * اِلّا حَمیما وَ غَسّاقا* جَزاءً وِفاقا : (3)
« جهنّم، مِرصاد و کمینگاهی بزرگ و قرارگاهی است برای طغیانگران؛ مدّتهای طولانی در آن میمانند. در آنجا نه چیز خنکی میچشند، و نه نوشیدنی خوشگواری (مینوشند)؛ جز آبی سوزان و مایعی از چرک و خون (خوراک دیگری ندارند)؛ این،
مجازاتی است مناسب و موافق (با اعمال آن تبهکاران) » .
« اَحقاب »، جمع « حُقب » به معنای مدّت طولانی است که به چهل سال و هشتاد سال از سالهای آخرت و هفتاد هزار سال و غیر آن، تفسیر شده است!(1)و اجمالاً نشان میدهد که نوع خاصّی از عذاب برای گروه مخصوصی از گنهکاران، ثابت و مسلّم است که پایانپذیر است و با عذاب گروههای دیگری که محکوم در جهنّم میباشند، متفاوت است !
چنانکه در روایتی که ذیل همین آیات از امام باقر ـ علیه السّلام ـ نقل شده آمده است که :
هذِهِ فیالّذینَ یَخرُجوُنَ مِنَ النّارِ :(2)
« این آیات درباره گنهکارانی است که سرانجام از گناهان پاک شده، و از جهنّم بیرون میآیند. »
و در روایتی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ میخوانیم که :
اَلاْحقابُ ثَمانِیَةُ اَحقابٍ، وَالحُقبُ ثَمانوُنَ سَنَةً، وَالسَّنَةُ ثَلاثَمِأَةٍ وَ سِتُّونَ یَوما ، وَالیَومُ کألفِ سَنَةٍ مِمّاتَعُدّونَ :(3)
« اَحقاب (مذکور در آیه شریفه)، هشت حُقب است؛ و حُقب ، هشتاد سال؛ و سال، سیصد و شصت روز؛ و روز، همانند هزار سال از سالهایی است که شما میشمرید » ! !
امام عسکری ـ علیه السّلام ـفرمود :
« قال رَسولُ اللّهِصَلّی اللّهُ علیه و آله و سلّم: اِتَّقُواللّهَ مَعاشِرَ الشّیعةِ ! فَاِنَّ الجَنَّةَ لَن تَفُوتَکُم و ، اِن اَبطَأَت بِها عنکم قَبائحُ اَعمالِکُم، فَتَنافَسُوا فی دَرَجاتِها.
قیلَ: فَهَل یَدخُلُ جَهَنَّمَ اَحَدٌ مِن مُحِبّیکَ وَ مُحبّی عَلیّ علیه السّلامُ؟
قالَ: مَن قَذَرَ نَفسَهُ بِمُخالَفَةِ مُحَمّدٍ وَ عَلِیٍّ، و واقَعَ المُحَرَّماتِ، وَ ظَلَمَ المُؤمِنین وَالمُومناتِ، وَ خالَفَ ما رُسمَ لَهُ مِنَ الشَّریعاتِ جاءَ یَومَ القِیامَةِ قَذِرا طَفِسا !
یَقُولُ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ علیهماالسّلامُ: یافُلانُ، اَنتَ قَذِرٌ طَفِسٌ لاتَصلُحُ لِمُرافَقَةِ مَوالیکَ الاَخیارِ؛ وَلا لِمُعانَقَةِ الحُورِ الحِسانِ؛ وَلا المَلائِکَةِ المُقَرَّبینَ.
لاتَصِلُ اِلی ما هُناکَ اِلّا بِأَن تُطَهَّرَ عَنکَ ماهیهُنا، یَعنی ما عَلَیکَ مِن الذُّنُوبِ. فَیَدخَلُ
اِلَی الطَّبَقِ الاَعلی مِن جَهَنَّمَ ، فَیُعذَّبُ بِبعضِ ذُنوُبِهِ !
وَ مِنهُم مَن یُصیبُهُ الشَّدائِدُ فی المَحشَرِ بِبَعضِ ذُنوبِهِ، ثُمَّ یَلقِطُهُمِن هُنا وَ مِن هُنا مَن یَبعَثُهُم اَلِیهِ مَوالیهِ مِن خِیارِ شیعَتِهِم ، کَما یَلقِطُ الطَّیرُ الحَبَّ.
وَ مِنهُم مَن یَکونُ ذُنوُبُهُ اَقَلَّ وَ اَخَفَّ، فَیُطَهَّرُ مِنها بِالشَّدائِدِ وَالنَّوائِبِ مِن السَّلاطینِ وَ غَیرِهِم ، وَ مِنَ الآفاتِ فی الاِبدانِ فی الدُّنیا ، لِیُدَلّی فی قَبرِهِ و هُوَ طاهِرٌ.
وَ مِنهُم مَن یَقرُبُ مَوتُهُ، وَقَدبَقِیَت عَلَیه سَیّئَةٌ فَیَشْتَدُّ نَزعُهُ، وَ یُکفَّرُ بِهِ عَنهُ؛ فَاِن بَقِیَ شَییءٌ وَ قَویَت عَلَیه، یکون لَهُ بَطَرٌ وَ اضطِرابٌ فی یَومِ مَوتِهِ، فَیَقِلُّ مَن بِحَضرَتِهِ ، فَیَلحَقُهُ بِهِ الذُّلُ، فَیُکفَّرُ عَنهُ، فَاِن بَقِیَ شَییءٌ اُتِیَ بِهِ، وَلَمّا یُلحَد فَیوُضَعُ فَیَتَفَرَّقوُنَ عَنهُ، فَیُطَهَّرُ.
فَاِنْ کانَ ذُنُوبُهُ اَعْظَمَ وَ اَکْثَرَ، طُهِّرَ مِنْها بِشَدائِدِ عَرَصاتِ یَوْمِ الْقیامَةِ ؛ فَاِنْ کانَتْ اَکْثَرَ وَ اَعْظَمَ ، طُهِّرَ منْها فی الْطَّبَقِ الْاَعْلی مِنْ جَهَنَّمَ . وَ هؤلاءِ اَشَدُّ مُحبّینا عذابا وَ اَعْظَمُهُمْ ذُنُوبا!
لَیْسَ هؤلاءِ یُسَمّونَ بِشیعَتِنا، وَ لِکنَّهُمْ یُسَمَّوْنَ بِمُحِبّینا وَ الْمُوالینَ لِاوْلِیائِنا وَالمُعادینَ لِاَعدائِنا. اِنَّ شیعَتَنا مَن شَیَّعَنا، وَاتَّبَعَ آثارَنا، وَاقتَدی بِاَعمالِنا » :(1)
« رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود :
ای گروه شیعه ! از خدا بترسید، تقوی پیشه کنید. بهشت از دست شما نخواهد رفت ( سرانجام بهشتی خواهید شد) هرچند اعمال زشتتان سبب دیر رسیدن آن به شما بشود. حال، برای تحصیل درجات آن تمایل و رغبت بیشتری از خود نشان بدهید (از سعی و کوشش لازم فروگذار نکنید). کسی پرسید: آیا از دوستداران شما و از دوستداران علی ـ علیه السّلام ـ هم کسی داخل جهنّم میشود !؟ فرمود: کسی که خود را با نافرمانی (از دستورات) محمّد و علیّ ، آلوده کرده، و مرتکب محرّمات شده است، و نسبت به مردان و زنان با ایمان ستم روا داشته، و از مقررّات شریعت تخلّف ورزیده است، روز قیامت در حالی که آلوده و کثیف است، وارد محشر میشود.
محمّد و علیّ ـ علیهما السّلام ـ میگویند : ای فلان ، تو آلوده و کثیفی ، نه شایستگیِ همنشینی با مولاهای نیک خودداری ، و نه صلاحیّت همآغوشی با حوران زیبا ، و نه ( لیاقت مصاحبت ) با فرشتگان مقرّب ! به آن چه که در اینجا است نخواهی رسید ، مگر این که از آن چه که همراه آوردهای یعنی از پلیدیِ گناهان ، تطهیر شوی ! پس او را داخل طبقه بالای جهنّم میکنند ، و آن جا به کیفر برخی از گناهانش میرسد .
و گروهی از آنان، بر اثر برخورد با شدائد ( ابتدائی ) محشر تصفیه میشوند ، و سپس گروه خاصّی از نیکان شیعه که از سوی امامانشان برانگیخته شدهاند ، مانند مرغی که دانه از زمین برچیند ، آن پاک شدگان را از این گوشه و آن گوشه محشر، برمیچینند. و جمعی هم که گناهانشان کمتر و سبکتر است (در همین دنیا) به وسیله
1) بحارالانوار ، ج 68 ، ص 154، حدیث 11 ، نقل از : تفسیر امام عسکری ـ علیه السّلام ـ .
شدائد و انواع گرفتاریها که از جور سلاطین و دیگران متحمّل میشوند، و آفات و بلیّاتی که (بر اثر فقر و مصیبت و بیماری و امثال آن) برجسم و روحشان وارد میشود، تطهیر میگردند ، و با روحی پاک و مطهّر وارد عالم قبر میشوند.
و بعضی هم که مرگشان نزدیک شده، و هنوز گناهی برگردنشان باقی است، به شدّت حال نَزْع و دشواریِ جان دادن مبتلا میشوند ؛ تا آنجا که اطرافیانشان از آنها کنارهگیری میکنند و از این راه (آن بیچارگان) احساس ذلّت و خواری مینمایند، و در نتیجه همین فشاری که بر روحشان وارد میشود، تطهیر میگردند. و اگر گناهانشان بزرگتر و بیشتر بود، در شدائد عرصات قیامت تطهیر میشوند؛ و اگر هم باز بزرگتر و بیشتر بود، در طبقه اعلای جهنّم معذّب و مطهَّر میگردند. و اینان در میان دوستان ما، کسانی هستند که گناهانشان بزرگتر و عذابشان شدیدتر از دیگران است. و البتّه این گروههای گناهکار، شیعه ما، نامیده نمیشوند؛ بلکه اینها محبّین و دوستداران ما، نامیده میشوند که بااولیاء ما دوستند و با دشمنان ما دشمنند. چه آن که شیعه ما، کسانی هستند که از ما پیروی کنند و به اعمال ما، اقتدا نمایند».
« عَن اَبی جَعفَرٍ الجَوادِ، عَن آبائِهِ ـ علیهم السّلام ـ قالَ: قیلَ لِاَمیرِالمُؤمنین علیه السّلام: صِف لَنَا المَوتَ. فَقالَ: عَلَی الخَبیرِ سَقَطتُم ! هُوَ اَحدُ ثَلاثةِ اُموُرٍ یَردُ عَلَیهِ: اِمّا بِشارَةٌ بِنَعیم الاَبَدِ، وَ اِمّا بِشارةٌ بعذاب الاَبَدِ، وَ اِمّا تَحزِینٌ وَ تَهویلٌ وَ اَمرُهُ مُبهَمٌ ، لایَدری مِن اَیِّ الفِرقِ هُوَ.
فَاَمّا وَلیُّنا المُطیعُ لِاَمرِنا، فَهُوَ المُبَشَّرُ بنعیمِ الاَبَدِ. وَ اَمّا عَدوُّنا المُخالِفُ عَلَینا، فَهُوَ المُبَشَّرُ بِعذابِ الاَبَدِ. وَ اَمّاالمُبهَمُ اَمرُهُ الّذی لایدری ما حالُهُ، فَهُوَ المُؤمِنُ المُسرِفُ عَلی نَفسِهِ، لایدری مایَؤُولُ اِلَیهِ حالُهُ؛ یَأتیهِ الخَبَرُ مُبهَما مَخوفا.
ثُمَّ لَن یُسَوِّیَهُ اللّهُ عَزَّوَجلَّ بِاَعدائِنا؛ لکِن یُخرِجُهُ مِنَ النّار بِشَفاعَتِنا. فَاعمَلُوا، وَاَطیعوُا؛ وَلا تَتَّکِلوُا، وَلا تَستَصغِرُوا عُقُوبَةَ اللّه عَزَّوَجَلَّ؛ فانَّ مِنَ المُسرفینَ مَن لاتَلحَقُهُ شَفاعَتُنااِلّا بَعدَ عَذابِ ثَلاثَمأةِ اَلفِ سَنَةٍ » : (1)
« امام جواد علیه السّلام، از پدران بزرگوارش ـ علیهم السّلام ـ نقل فرموده است که از حضور امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ تقاضا کردند : مرگ را برای ما توصیف فرما ! آن حضرت فرمود: به شخص آگاه رسیدهاید (سؤال از شخص مطّلع نمودهاید).
1) بحارالانوار، ج 6 ، ص 153 ، حدیث 9 ، نقل از معانی الاخبار صدوق ـ رحمه اللّه ـ .
آن (مرگ) یکی از سه چیز است که بر او (انسان) وارد میشود :
یا بشارتی است به زندگی خوش و حیات سرشار از نعمت جاویدان؛ و یا گزارشی است از شکنجه و عذاب بیپایان؛ و یا به صورت امر مبهمی است موجب اندوه و هَوْل و هراس فراوان ، که نمیداند از کدامین آن گروهها خواهد بود ! امّا ولیّ ما که مطیع فرمان ما است، پس او همان است که بشارت داده میشود به زندگی خوش و نعیم ابدی. و امّا دشمن ما که مخالفت کننده (با امر و نهی) ما است، او همان است که گزارش داده میشود به عذاب همیشگی.
و امّا آن کسی که امرش مُبهم است، و نمیداند چه حالی خواهد داشت، او آن فرد با ایمانی است که اسراف کار برخود بوده (با داشتن ایمان، مرتکب گناهانی شده و خود را آلوده ساخته است) و نمیداند عاقبت کار او چه خواهد شد، گزارش احوال، به صورت مبهم و ترسناک به وی میرسد !
آن گاه (آن چه که مسلّم است این است که) خداوند ـ عزّوجّل ـ هرگز او را با دشمنان ما، برابر و یکسان قرار نمیدهد (که به عذاب خالد و کیفر دائم معذّبش سازد) بلکه وی را (سرانجام) به شفاعت ما از آتش بیرون میآورد.
پس (بنابراین) کار کنید و (امـر و نهی خدا را) اطاعت نمائید ، و اتّکال ( بـر ایمان تنها ) نداشتـه باشیـد ( که بی پـروای در ارتکاب معاصـی باشید ) و عقـوبت خدای ـ عزّوجّل ـ را کوچک مشمارید ! چه آن که از گنهکاران (مؤمن) کسانی هستند که شفاعت ما به آنان نمیرسد مگر بعد از سیصد هزار سال معذّب بودن » ! !
این روایت، تهدید بسیار محکمی دارد ، درباره همانان که به دستاویز عنوان « تشیّع » و دلگرم بودن به « شفاعت » اولیاء خدا و اتّکال به مقام « ولایت » امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ موضوع ارتکاب معاصی و تخلّف از فرامین خدا و بیپروایی در گناه را سبک میشمارند و عقوبات الهیّه را به فرموده امام ـ علیه السّلام ـ« استصغار » مینمایند و کوچک و ناچیز تلقّی میکنند ! !
بر این گروه مغرور نادان لازم است در این گفتار امام ـ علیه السّلام ـ با دقّت کامل بیندیشند... تا خوب باورشان بشود و بدانند : همان آقا و مولائی که ما، چشم امید به دست کرم شفاعتش داریم، میفرماید :
درست است که دوستداران من در ردیف دشمنان من نخواهند بود، و دچار عذاب مخلّد نخواهند شد، بلکه سرانجام مشمول شفاعت ما گردیده و از آتش و عذاب بیرون میروند.
ولی مَعَ الوَصف، از نظر آلودگیها که بر اثر گنهکاریها در صفحه جانشان به وجود آمده است، به نسبتهای مختلفی که دارند از حیث عمیق و سطحی بودن آثار گناهان، استحقاق عذاب به درجات گوناگون خواهند داشت؛ تا پس از
زوال آن پلیدیها و پیدایش شایستگی خاصّ و تناسب لازم، بتوانند در معرض شفاعت ما، قرار گیرند.و لذا بعضی از آنان، جِرم کدورت روح و آلودگی قلبشان به گونهای متراکم است و عمیق، که بعد از سیصد هزار سال توقّف در عذابخانه جهنّم، مستحقّ شفاعت ما میگردند ! ! و به همین جهت است که با جدّ و صراحت تمام میفرماید:
« فاعملوا، و أطیعوا؛ ولاتستصغروا عقوبة اللّه عزّوجّل » .
از امام صادق ـ علیه السّلام ـ منقول است :
اِنَّ اَهوَنَ النّاسِ عَذابا یَومَ القِیامَةِ لَرَجُلٌ فی ضَحضاحٍ مِن نارٍ، عَلَیهِ نَعلانِ مِن نارٍ وَ شِراکانِ مِن نارٍ، یَغلی مِنها دِماغُهُ کَما یَغلِی المِرجَلُ. مایَری اَنَّ فی النّار اَحَدَا اَشَدَّ عَذابا منه، وَ ما فی النّارِ اَحَدٌ اَهوَنَ عَذابا مِنهُ : (1)
« سبک عذابترین مردم به روز قیامت، مردی است که میان آتشی اندک و کم عمق (2)(از آتشهای دوزخ) قرار گرفته و یک جفت کفش بنددار آتشین به پا دارد که بر اثر آن مغز سرش میجوشد، آنچنانکه دیگ میجوشد ! و او چنین میپندارد که در میان جهنم، کسی سخت عذابتر از او نمیباشد، در حالتی که کسی سبک عذابتر از وی در میان جهنّم وجود ندارد ! »
یکی از پرمسئولیّتترین موقفها برای آقایان خطبا و وُعّاظ، همین موقف مربوط به خاندان عصمت ـ علیهم السّلام ـ است که از طرفی لازم و واجب است که از طرق گوناگون و بیانات متنوّع، اصالت مسئله « ولایت » و « امامت » امام امیرالمؤمنین علیّ و دیگر ائمّه دین از اهل بیت رسول ـ علیهم الصّلوة والسّلام ـ را ثابت نمایند، و بذر محبت و مودّت آن برگزیدگان خدا را ـ که سرّ اسلام، و شرط توحید، و لُبّ ومغز عبادت، و رمز حیات و سعادت جاودانه در سرای آخرت است ـ در زمین دلها بیفشانند و قلبها را عاشق شیدای آن چهرههای
پاک جمیل حسن ـ که وجه اللّه الَاتمّ اند و نور اللّه الازهَر ـ بسازند.
در عین حال ، از طرف دیگر، کاملاً مواظب باشند که این مطلب، بدانگونه القاء نشود که نتیجهاش بیاعتبار شدن احکام خدا، و سبک گشتن امر و نهی و واجبات و محرّمات الهی در نظر مردم بشود، به طوری که بهانهجویان اسیر دام هوس، محبّت آن داعیان الی اللّه را به صورت یک دستاویز دینی محکم برای آزادی در ارتکاب گناه بشناسند، و عملاً بیتقوائی و بیپروائی از خدا را پیشه خود سازند؛ و سرانجام بر اثر آلودگی به پلیدیِ عصیان، از فیض قرب خدا محروم، و از مصاحبت با اولیاء خدا مهجور شوند !
تحلیل و بررسی
این جا مناسب است تحلیلی کوتاه درباره موقعیّت اصل « محبّت آل رسول علیهم الصلوة والسّلام » به عمل آید که آیا لزوم « مودّت » آن مقرّبان درگاه خدا ، صرفا برای به دست آوردن احکام خدا و آشنا گشتن با حقایق دین و « اتّباع » از رفتار و گفتار آنها است ؟ یا خیر، با قطع نظر از این مطلب که به جای خود درست است و مسلّم، اساسا خود محبّت به آن انوار مقدّسه الهیّه، مستقلاً نورآفرین و سعادتبخش است و به اصطلاح اهل علم، «موضوعیّت » دارد؟ !
حقیقتی که از نظر ما طائفه شیعه امامیّه، از مسلّمات قطعیّه است و جای هیچگونه ابهامی نیست، این حقیقت است که تنها راهِ دستیابی به احکام خدا و پی بردن به مقررّات شرع مقدّس اسلام پس از رسول اللّه اعظم ـ صلّی اللّه علیه و آله وسلّم ـ براساس تنصیص و تصریح خود آن حضرت، رجوع به عترت طاهره و اهلبیت اطهار ـ علیهم الصّلوة و السّلام ـ است.
در روایت مشهور و متواتر « ثَقَلین» (1)که متفق علیه بین الفریقین از شیعه و سنّی است، آن اُمناء وحی خدا، همراهِ جداییناپذیر برای کتاب خدا، نشان داده شدهاند؛ و انحراف از هدایت آن هادیان الی الّحق، جز ضلالت و گمراهی ، و
1) این حدیث با بیشتـر از صد طریق از سی و پنج نفـر از صحابه پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله وسلّم نقل شده است . رجوع شود بـه «عبقات» جلد حدیث ثقلین ؛ غایة المـرام ص 211 ( شیعه در اسلام علامه طباطبائی ، ص 8، پاورقیها 4 ) ؛ « المراجعات » ص 19 تا 22 ؛ بحارالانوار ، ج 92 ، ص 27 ؛ تفسیر آلاءالرحمن ، ص 43 ؛ مقدمه تفسیر « البیان » ، ص 6 و 7 ؛ تفسیر برهان ، ج 1 ، ص 9 تا 14. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وسلّم فرموده است : «انّی تارک فیکُمُ الثقلین : کتاب اللّه ، و عترتی اهل بیتی و انَّهُما لن یفترقا حتی یردا علیَّ الحوض » : « من در بین شما دو چیز گرانقدر و وزین از خود باقی میگذارم : کتاب خدا ، و عترتم اهل بیتم ، و محققا آن دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در روز قیامت بر من وارد شوند »
سرانجام جز شقاوت و حرمان ابدی نتیجهای نخواهد داشت.
لذا از این نظر ، مودّت اهل البیت و ذوی القُربی ـ که به حکم قرآن حکیم ـ به عنوان اجر رسالت رسول اللّه ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ ارائه شده است ـ در حدّ وسیلهای خواهد بود برای راهیابی به متن شریعت حقّه، و آگاهی از مقررّات الهیه، چنانکه قرآن کریم، یک جا، میفرماید : قُل ما اَسئَلُکُم عَلَیهِ اَجرا اِلاَّ المَوَدَّةَ فی القربی : (1)
« بگو (ای رسول مکرّم) من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم مطالبه نمیکنم، جز دوست داشتن نزدیکانم ».
و جای دیگر میفرماید :
قُل ما اَسئَلُکُم عَلَیهِ مِنْ اَجرٍ اِلّا مَن شاءَ اَن یَتَّخِذَ اِلی رَبِّهِ سَبیلاً :(2)
« بگو، من در برابر ابلاغ رسالت خویش هیچگونه پاداشی از شما نمیطلبم، مگر این که کسی بخواهد راهی به سوی پروردگارش برگزیند ».
آری، از این نظر، مودّت آل بیت رسول علیهم السّلام ـ به اصطلاح ـ حیثیّت «طریقیّت » به خود گرفته، و راه نیل به حقایق اصیل دین خواهد بود.
امّا از نظر دیگر و از دیدگاه خاصّ جداگانهای که از خلال بیانات رسول اکرم ـ صلی اللّه و آله و سلّم ـ مُبیّن گشته ، و همچون روز روشن در چشمانداز قلب و جان ما قرار گرفته است ، مسئله مودّت و محبّت اهل بیت رسالت و عصمت ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ مخصوصا سیّد و یَعسوب آنان امام امیرالمؤمنین ـ علیه افضل صلوات المصلّین ـ در حدّ ذات خود ، با صرفنظر از حیث « هدایت » و راهنمائی به حقایق دین، و همچنین با قطع نظر از مسئله «اتّباع» و پیروی از اعمال و اقوال آن اسوههای مؤمنین، خود « محبّت » به آن مقرّبان درگاه خدا، در حدّ نفس خود، ارزش و اعتبار فوق العاده عظیم میباشد.
و مستقلاً نورانیّت و صفا و لطافتی عجیب به قلب میبخشد، به مراتب، بیش از آن نورانیّتی که از ناحیه بسیاری از عبادات، در دل حاصل میشود.
این برای آن است که محبّت علیّ و آل اطهار علیّ ـ علیهم الصلّوة و السّلام ـ عبادت قلب است، و به تعبیر بعضی روایات، افضل عبادات است !(3)و لذا اهمیّت آن نسبت به سایر عبادات، در حدّ اهمیّت « قلب » است نسبت به سایر اعضا و جوارح انسان !پس بنابـراین نظر، محبّت به خاندان عصمت ـ علیهم السّلام ـ
علاوهبرجنبه « طریقیّت »،« موضوعیّت » نیزدارد.وهیچگونه منافاتی نیست در این که چیزی علاوه براین که وسیله رسیدن به یک مطلب ارجمند است،خودش نیز دارای ارزش و شرافت خاصّی در حد ارزش و شرافت ذی المقدّمهاش باشد (تقریبا نظیر « مصلحت سلوکیّه » که بعضی از اعاظم علمای علم اصول، در باب « امارات شرعیه » قائل شدهاند).(1)
و در کتاب « اصول الفقه » مرحوم مظفر ، ج 3 ، ص 41 ، راجع به این مطلب چنین آمده است :
« فتکون الامارةُ من ناحیةٍ لها شأن الطریقیة الی الواقع ، و من ناحیةٍ اُخری لها شأن السببیة » .
یعنی : « اماره شرعیه » روی این نظر ، از جهتی دارای شأن « طریقیت » به سوی واقع است ؛ و از جهت دیگر ، دارای شأن « سببیت » است . و فی حدّ نفسه ، واجد مصلحتی است که جبران کننده مصلحت فوت شده حکم واقعی است .
1 ـ « قالَ: قالَ لی اَبوُ عَبدِاللّه علیه السّلام: اِنَّ فَوقَ کُلِّ عِبادَةٍ عِبادَةً و حُبُّنا اَهلِالبَیتِ اَفضَلُ عِبادَةٍ » : (2)
« راوی گفت: امام صادق ـ علیه السّلام ـبه من فرمود: بالاتر از هر عبادتی، عبادتی هست؛ و محبّت ما ـ اهلبیت ـ برترین عبادات است ».
2 ـ « عَن جَعفَرِبنِ مُحَمَّد علیهماالسّلام: حُبُّ عَلِیٍّ عِبادَةٌ وَ اَفضَلُ العِبادَةِ » : (3)
« از امام جعفربن محمّد صادق علیهما السّلام است: حبّ علی علیه السّلام، عبادت است و برترین عبادات است » .
3 ـ « عَن مُوسَی بنِ جَعفَرٍ، عَن اَبیهِ، عَن جَدِّهِ ـ علیه السّلام ـ عَن جابِربنِ عَبداللّهِ، قالَ: قالَ رَسوُلُ اللّه صلی الله علیه و آله: اِنّی لَارجوُ لِاُمَّتی فی حُبِّ عَلِیٍّ ، کَما اَرجوُ فی قَولِ لااِلهَ اِلاَّ اللّهُ » : (4)
« امام موسی بن جعفر کاظم ـ علیه السّلام ـبا واسطه آباء کرامش ـ علیهم السّلام ـ از رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله ـ نقل فرموده است که فرمود:
حقیقت آنکه من، برای نجات امّتم، به حبّ علیّ همانگونه دلگرم و امیدوارم که به کلمه لا اله الّا اللّه (و عقیده توحید) دلگرم و امیدوارم ».
یعنی: محبّت علیّ ـ علیه السّلام ـ همانند عقیده توحید، رکن اسلام و جوهر ایمان و رمز نجات است؛ و فاقد آن، همچون فاقد اعتقاد به توحید، دور از اسلام
1) به کتاب « فرائد الاصول » شیخ انصاری ـ قدس اللّه سره ـ رجوع شود ، ص 27 « فی امکان التعبد بالامارات الغیر العلمیه ».
2) بحارالانوار، ج 27 ، ص 91 ، حدیث 48 ، نقل از محاسن
3) الامام علی بن ابی طالب،تألیف آقای رحمانی همدانی،ص 139،نقلازتاریخ بغداد، ج 12،ص 351
4) بحارالانوار ، ج 39 ، ص 249 ، حدیث 11 ، نقل از بشارة المصطفی
و عاری از ایمان و محکوم به هلاک است.
4 ـ « قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی اللّه علیه و آله:...حُبُّ عَلِیٍّ نِعمَةٌ، وَ اتِّباعُهُ فَضیلةٌ... » : (1)
« رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله: (ضمن حدیث مفصّلی) فرمود :
« حبّ علی، نعمت است؛ و پیروی از او، فضیلت است ».
یعنی: دوستی علیّ ـ علیه السّلام ـ در حدّ نفس خود دارای ارزش و اعتبار عظیم است؛ و البتّه پیروی از او، مزیّت و کمال دیگری است برای نفس آدمی، و درجه برتری است از معرفت به حقّ علیّ علیه السّلام.
5 ـ « عَن عَبدِاللّهِ بن مَسعودٍ، قالَ: کُنّا مَعَ النَّبِیِّ ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فی بَعضِ اَسفارِهِ، اِذ هَتَفَ بِنا اَعرابیٌّ بِصوتٍ جَهوَریٍّ ، فَقالَ: یا محمّد ! فَقالَ لَهُ النَّبی صلّی اللّه علیه و آله: ما تَشاءُ؟
فقال اَلمَرءُ یُحِبُّ القَومَ وَلایَعمَلُ بِاَعمالِهِم !
فقال: النَبِیُّ صلّی اللّه علیه و آله: اَلمَرءُ مَعَ مَن اَحَبَّ... » : (2)
« از عبداللّه بن مسعـود نقل شده است که در یکی از سفرها در خدمت پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ بودیم. مردی بادیهنشین از دور به صدای بلند، آواز داد: ای محمّد !
پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود: چه میخواهی؟
گفت: کسی، قومی را دوست میدارد، ولی در « عمل » پیروی از آنها نمیکند (در روز جزا چه وضعی خواهد داشت)؟
رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود : انسان، با همان کس خواهد بود که دوستش دارد ».
این بیان نیز، ارزش اصل « محبّت » را نشان میدهد که با قطع نظر از مسئله « اتّباع در عمل » راه مستقلّی است برای نیل به فیض مصاحبت با محبوب !
6 ـ « قالَ اَبوُجَعفَرٍ عَلیه السّلام: وَاللّهِ لَو اَحَبَّنا حَجَرٌ، حَشَرَهُ اللّهُ مَعَنا. وَ هَلِ الدّینُ اِلاَّ الحُبُّ!؟» : (3)
« امام باقر ـ علیه السّلام ـ فرمود : به خدا سوگند ، اگر سنگی هم ما را دوست بدارد ، خدا او را با ما محشور میکند ! و آیا ( حقیقت ) دین ، جز محبّت ، چیز دیگری هم هست !؟ ».
7 ـ « قالَ : سَمِعتُ رَسوُلَ اللّهِ ـ صلّی الله علیه و آله ـ یَقوُلُ : مامِن عَبدٍ وَلا اَمَةٍ یَموُتُ
و فی قَلبِهِ مِثقالُ حَبَّةِ خَردَلٍ مِن حُبِّ عَلِیِّ بنِ اَبیطالِبٍ ـ علیه السّلام ـ اِلّا اَدخَلَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ الجَنَّةَ » : (1)
« راوی گفت : شنیدم از رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و اله و سلم ـ که میفرمود: هیچ بندهای از مرد و زن نیست که بمیرد در حالی که به قدر سنگینی دانه خردل از محبّت علی بن ابیطالب ـ علیه السّلام ـ در دلش باشد، مگر این که خداوند عزّوجلّ، او را به بهشت داخل میکند ».
8 ـ « عَن اَبی جَعفَرٍ ـ علیه السّلام ـ قالَ: قالَ رَسوُل اللّهِ ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ لِعَلِیٍّ علیه السّلام: یا عَلِیُّ ! ما ثَبَتَ فی قَلبِ امرَءٍ مُؤمِنٍ فَزَلَّت بِهِ قَدَمٌ عَلَی الصِّراطِ، اِلّا ثَبَتَتْ لَهُ قَدَمٌاُخری؛ حَتّی یُدخِلَهُ اللّهُ بِحُبِّکَ الجَنَّةَ » : (2)
« از امام باقر ـ علیه السّلام ـ منقول است که رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله ـ به علیّ ـ علیه السّلام ـ فرمود: یا علیّ ! محبت تو در دل هیچ فرد با ایمانی مستقرّ نمیشود، مگر این که هرگاه از او قدمی بر صراط بلغزد، قدم دیگرش ثابت میماند؛ تا آنکه سرانجام، او را خداوند به سبب محبّت تو، داخل بهشتش مینماید ».
9 ـ « قالَ النَبِّیُ صَلّی اللّه علیه و آله و سلم: اَلا وَ مَن اَحَبَّ عَلِیّا وَ تَوَلّاهُ ، کَتَبَ اللّهُ لَهُ بَرائَةً مِنَ النّارِ، و جَوازا عَلیَ الصِّراطِ، وَ اَمانا مِنَ العَذابِ » : (3)
« پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود: هان، که هر که علیّ را دوست بدارد، و ولایت او را بپذیرد، خداوند برای او منشور و فرمانِ رهائی از آتش و عبور بر صراط و ایمنی از عذاب مینویسد ».
10 ـ « عَنِ ابنِ عَباسٍ، قالَ: قالَ رَسوُلُ اللّهِ صلی الله عَلیه و آله و سلّم: حُبُّ عَلِیِّ بنِ اَبیطالِبٍ ـ علیه السّلام ـ یأکُلُ السَیِّئاتِ کَما تَأکُلُ النّارُ الحَطَبَ » : (4)
« ابن عبّاس از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نقل کرده است که فرمود: دوستی و محبّت علیّ بن ابیطالب ـ علیه السّلام ـ گناهان را میخورد، همانگونه که آتش هیزم را میخورد ».
11 ـ « عَنِ ابنِ عَبّاس، قالَ : قالَ رَسوُلُ اللّهِ صلّی اللّه علیه و آله: حُبُّ عَلِیِّ بنِ اَبیطالبٍ یُحرِقُ الذُّنوُبَ، کَما تُحرِقُ النّارُ الحَطَبَ » : (5)
« ابن عبّاس، از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ نقل کرده است که فرمود:
1) بحارالانوار ، ج 39 ، ص 246 ، حدیث 2 ، نقل از امالی طوسی
2) بحارالانوار ، ج 39 ، ص 305 ، حدیث 119 ، نقل از فضائل الشیعه صدوق
3) بحارالانوار ، ج 39 ، ص 278 ، ذیل حدیث 55 ، نقل از : اربعین فقیه شامی و فضائل الشیعه صدوق .
4) الامام علی بن ابی طالب ، ص 139 ، نقل از : لسان المیزان ، ج 1 ، ص 185 ؛ تاریخ بغداد ، ج 4 ، ص 195 ؛ کفایة الطالب ، ص 325 .
5) بحارالانوار ، ج 39 ، ص 266 ، حدیث 40 ، نقل از : فضائل الشیعه صدوق
دوستی علیّ بن ابی طالب، گناهان را میسوزاند؛ آنگونه که آتش، هیزم را میسوزاند».
12 ـ « عَنِ النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: حُبُّ عَلِیِّ بنِ اَبیطالِبٍ حَسَنَةٌ لا تَضُرُّ مَعَها سَیِّئَةٌ. وَ بُغْضُهُ سَیِئَةٌ لا تَنفَعُ مَعَها حَسَنَةُ » : (1)
« از پیامبر اکرم ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ منقول است : که محبّت علیّ بن ابیطالب، حسنهای است که با وجود آن، هیچ گناهی زیان نمیرساند؛ و دشمنی با او، گناهی است که با وجود آن، هیچ حسنهای سود نمیبخشد ».
13 ـ زَمَخشَری که از مشاهیر علمای سنّی و صاحب تفسیر « الکشّاف » است، در تفسیر آیه 23، از سوره شوری (قُل لا اَسئَلُکُم عَلَیهِ اَجرا الّا المَوَدّة فی القُربی) این حدیث را نقل میکند :
« قالَ رَسوُلُ اللّهِ ـ صلی الله علیه و آله و سلّم ـ : مَن ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحمَّدٍ، ماتَ شَهیدا. اَلا وَ مَن ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ، ماتَ مَغفوُرا لَهُ. اَلا وَ مَن ماتَ عَلی حُبِّ آل مُحَمَّدٍ، ماتَ تائِبا. اَلا وَ مَن ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ ماتَ مُؤمِنا مُستَکمِلَ الایمانِ. اَلا وَ مَن ماتَ عَلی حُبِّ آل محمّدٍ، بَشَّرَهُ مَلَکُ المَوتِ بِالجَنَّةِ ثُمَّ مُنکَرٌ وَ نَکیرٌ.
اَلا وَ مَن ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحمَّدٍ، یُزَفُّ اِلَی الجَنَّةِ، کَما تُزَفُّ العَروسُ اِلی بَیتِ زَوجِها. اَلا وَ مَن ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحمَّدٍ ، فُتِحَ لَهُ فی قَبرِهِ بابانِ اِلَی الجَنَّةِ. اَلا وَ مَن ماتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحمَّدٍ، جَعَلَ اللّهُ قَبرَهُ مَزارَ مَلائِکَةِ الرَّحمَةِ.اَلا وَ مَن ماتَ عَلی حُبِّ آل مُحمَّدٍ، ماتَ عَلَی السُّنَّةِ وَالجَماعَةِ.
اَلا وَ مَن ماتَ عَلی بُغْضِ آلِ مُحمَّدٍ، جاءَ یَومَ القِیامَةِ مَکتوُبٌ بَینَ عَینَیهِ : آیِسٌ مِن رَحمَةِ اللّه. اَلا وَ مَن ماتَ عَلی بُغْضِ آل مُحمَّدٍ، ماتَ کافِرا. اَلا وَ مَن ماتَ عَلی بُغْضِ آلِ مُحمَّدٍ، لَم یَشمَّ رائِحَةَ الجَنَّةِ » : (2)
« رسـول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمـوده است : هـرکس با محبّت آل محمّد ـ صلی اللّه علیه و آله ـ بمیرد ، شهید مرده است.
توجّه : هر که با حبّ آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بمیرد، بخشوده و معفوّ از عذاب مرده است.
توجّه : هر که با حبّ آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه وآله ـ بمیرد، توبه کار مرده است.
توجّه : هر که باحبّ آل محمّد ـ صلّیاللّه علیه وآله ـ بمیرد، مؤمن کامل مرده است.
توجّه : هر که با حبّ آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بمیرد، فرشته مرگ، او را
بشارت بهشت میدهد، و سپس منکر و نکیر (فرشتگان مأمور سؤال در برزخ) نیز او را بشارت بهشت میدهند.
توجّه : هر که با حُبّ آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بمیرد ، او را مُعَزَّز و محبوب به سوی بهشت میبرند، آنگونه که عروس را مُعَزَّز و محبوب به سوی خانه داماد میبرند .
توجّه : هر که با حبّ آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بمیرد، از قبر او ، دو در به سوی بهشت گشوده میشود.
توجّه : هر که با حبّ آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بمیرد، خداوند قبر او را زیارتگاه فرشتگان رحمت قرار میدهد.
توجّه : هر که با حبّ آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بمیرد، طبق سنّت و جماعت (حقّه اسلام) مرده است.
توجّه : هر که با دشمنی آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بمیرد، روز قیامت در حالی وارد محشر میشود که بر پیشانی اونوشته است:مأیوس از رحمت خدا !
توجّه : هر که با دشمنی آل محمّد ـ صلّیاللّه علیه و آله ـ بمیرد، کافر مرده است.
توجّه : هر که با دشمنی آل محمّد ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بمیرد، بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد.
14 ـ « قالَ رَسوُلُ اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: اِنَّ اللّهَ خَلَقَ الْأَنبیاءَ مِن اَشجارٍ شَتّی وَ خُلِقتُ اَنَا وَ عَلِیٌّ مِن شَجَرَةٍ واحِدَةٍ؛ فَأنَا اَصلُها، وَ عَلِیٌّ فَرعُها و فاطِمةُ لِقاحُها، والحسن و الحسین ثِمارُها، و اَشیاعُنا اَوراقُها. فَمَن تَعَلَّقَ بِغُصنٍ مِن اَغصانِها، نَجی. وَ مَن زاغَ عَنها، هَوی.
ولو اَنَّ عَبْدا عَبَدَ اللّهَ بَیْنَ الصَّفا وَ الْمَرْوَةِ اَلْفَ عامٍ، ثُمَّ اَلْفَ عامٍ، ثُمَّ اَلْفَ عامٍ ؛ حَتّی یصیر کالشّنّ البالی، ثُمَّ لَم یُدرِک مَحَبَّتَنا، کَبَّهُ اللّهُ عَلی مَنخَریهِ فی النّارِ. ثُمّ تَلا: قُل لا اَسئَلَکُم عَلَیهِ اَجرَا اِ لَّا المَوَدَّةَ فی القُربی » . (1)
یعنی : « رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله ـ فرمود: خداوند، انبیا را از درختان مختلفی آفرید؛ ولی من و علی را از درخت واحدی. من اصل و ریشه آن درختم، و علیّ شاخه آن؛ فاطمه سبب و مایه باروری آن درخت است، و حسن و حسین میوههای آن و شیعیان ما برگهای آنند. حال، هرکس به شاخهای از شاخههای آن درآویزد، رستگار شود؛ و هر کس از آن به کجی گراید، هلاک گردد.
و اگر کسی خدا را در میان صفا و مروه، هزار سال، و سپس هزار سال، و ا ز آن پس هزار سال، عبادت کند تا همچون مشک کهنه شود، ولی محبّت ما را نداشته باشد، خداوند او را به صورت در آتش میافکند؛ سپس این آیه راتلاوت فرمود: قل لا
1) تفسیر مجمع البیان ، ذیل آیه 23 ، سوره شوری
اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی . یعنی: بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم جز دوست داشتن نزدیکانم ».
15 ـ « قالَ ابو عبداللّه علیه السّلام... اِنَّ حُبَّنا اَهلَ البَیتِ لَیحطُّ الذُّنوبَ عَنِ العِبادِ، کَما تَحُطُّ الرّیحُ الشّدیدةُ الوَرَقَ عَنِ الشَّجَرِ » : (1)
« امام صادق ـ علیه السّلام ـ ضمن حدیثی فرمود: محبّت ماـ خاندان رسول ـ گناهان را از بندگان میریزد، آنگونه که باد تند، برگ را از درخت میریزد ».
16 ـ « عَن اَبی عَبدِاللّهِ علیه السّلام، قالَ: مَن اَحَبَّنا وَ لَقِیَ اللّه وَ عَلَیهِ مِثلُ زَبَدِالبَحرِ ذُنوُبا، کانَ حَقّا عَلَی اللّه اَن یَغفِرَ لَهُ » : (2)
« از امام صادق ـ علیه السّلام ـ منقول است که فرمود: هر کس ما را دوست بدارد، و خدا را دیدار کند در حالی که به قدر کف دریا، دارای گناه باشد، بر خدا حقّ است که او را بیامرزد ».
17 ـ « عَن الرِّضا، عَن آبائِهِ ـ علیهم السّلام ـ قالَ: قالَ رَسوُلُ اللّهِ صلّی اللّه علیه و آله: حُبُّنا اَهلَ البَیتِ یُکفِّرُ الذُّنوبَ، وَ یُضاعِفُ الحَسَناتِ. وَ اِنَّ اللّهَ تَعالی لَیَتَحَمَّلُ عَن مُحبّینا اَهلَ البَیتِ ما عَلَیهِم مِن مَظالِمِ العِبادِ، اِلّا ما کانَ مِنهُم فیها عَلی اضرارٍ وَ ظُلمٍ لِلمُؤمنینَ، فَیَقوُلُ لِلسّیِّئات: کوُنی حَسَناتٍ » : (3)
« امام ابوالحسن الرّضا ـ علیه السّلام ـبا واسطه آباء گرامیش ـ علیهم السّلام ـ از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نقل فرمودهاند که آن حضرت فرمود:
محبّت ما ـ اهل بیت ـ (خاندان رسالت)، گناهان را میپوشاند و حسنات را مضاعف (دو چندان) میسازد.
و خداوند ـ تعالی ـ از جانب دوستان ما ـ اهل بیت ـ آنچه را که بر ذمّه آنها هست از مظالم بندگان ، به عهده میگیرد ـ به استثناء اعمالی که به عنوان ستم و اضرار بر مؤمنین انجام شده باشد ـ آنگاه به گناهان میگوید: تبدیل به حسنات شوید ».
18 ـ « قالَ: سَمِعتُ جَعفَر بنَ مُحمَّدٍ ـ علیهما السّلام ـ یَقوُلُ: مَن اَحَبَّنا، وَ أَحبَّ مُحِبَّنا لا لِغَرَضِ دُنیا یُصیبُها منه؛ و عادی عَدوَّنا، لا لِاحنَةٍ کانَت بَیْنَهُ وَ بَینَهُ، ثُمَّ جاءَ یَومَ القِیامَةِ وَ عَلَیهِ مِنَ الذُّنوبِ مِثلُ رَملٍ عالجٍ وَ زَبَدِ البَحرِ، غَفَرَالّهُ تَعالی لَهُ » : (4)
« راوی گفت: شنیدم از امام جعفربن محمّد صادق ـ علیهما السّلام ـ که میفرمود: هر کس ما را و دوستدار ما را، دوست بدارد، نه برای اینکه از این راه، به بهرهای از
بهرههای دنیوی برسد ! و با دشمن ما، دشمنی کند، نه به خاطر کینهای که (از جهات شخصی و دنیوی) نسبت به او در دل دارد (بلکه حبّ و بغضش صرفا برای خدا باشد) آن گاه اینچنین فرد در روز قیامت، در حالی که به قدر شنهای متراکم صحرا و کف دریا دارای گناه است، وارد محشر شود، خداوند تعالی او را میآمرزد » !
برای دفع استبعاد از پذیرش این سنخ از روایات، توجّه به این حقیقت مسلّم قرآنی لازم است که میفرماید:
اِنَّ الحَسَناتِ یُذهِبنَ السَّیِّئاتِ ذلِکَ ذِکری لِلذّاکرینَ : (1)
« حقیقت آنکه، حسنات سیّئات را از بین میبرند. این، تذکّر و یادآوری است برای آنان که توجّه دارند ».
هـر چنـد ، ایـن جملـه در آیـه شریفه، به دنبـال دستور « نماز » آمـده است که وَ اَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَیِ النَّهارِ وَ زُلفا مِنَ اللَّیلِ اِنَّ الحَسَناتِ یُذهِبنَ السّیئاتِ... یعنی : نماز را در دو طرف روز و در اوائل شب بر پا دار؛ که حسنات، سیّئات را از بین میبرند.
ولی روشن است که این قاعده و قانون، انحصار به مسئله « نماز » ندارد، بلکه این تقارن در ذکر، تنها نشان دهنده این معنی است که « نماز » نیز از مصادیق حسناتی است که از بین برنده سیّئات است.
پس وقتی به دلیل روایات گذشته، باورمان شد که حُبُّ علیّ و آل علیّ ـ علیهم السّلام ـ افضل عبادات و اعظم حسنات است، دیگر چه جای تعجّب و استبعاد است که این « حَسَنه » به دلیل همین آیه شریفه، از بین برنده « سیّئات » بلکه به مفـاد آیـه 70 سـوره فـرقان (2)، تبـدیل کننده « سیئات » به « حسنات » و شاید هم « باضعافها من الحسنات » (3)باشد.
چنان که ممکن است، این معنی از این آیه کریمه نیز استفاده شود که :
قُل لا اَسئَلُکُم عَلَیه اَجرا الَّا المَوَدَّةَ فِی القُربی وَ مَن یَقتَرِف حسنةً نَزِد لَهُ فیها حُسنا اِنَّ اللَّه غَفُورٌ شَکُور : (4)
« بگو : من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم مطالبه نمیکنم جز دوست داشتن
1) سوره هود ، آیه 114
2) « فاُولئک یُبدّلُ اللهُ سیئاتهم حسناتٍ » : « پس آنان ( انسانهای تائب مؤمن صالح العمل) خداوند ، گناهانشان را میآمرزد ، و سیئآتشان را تبدیل به حسنات می کند »
3) در صحیفه مبارکه سجادیه است که : « یا مبدّل السیّئات بِاَضعافِها مِنَ الْحَسَنات » : « ای تبدیل کننده بدیها به چندین برابرش از خوبیها » . ( دعای دوم و بیست و چهارم )
4) سوره شوری ، آیه 23
نزدیکانم؛ و هر کس عمل نیکی انجام دهد، بر نیکیش میافزائیم؛ چه آنکه خداوند، آمرزنده و شکرگزار است ».
مخصـوصـا بـا تـوجّه بـه ایـن کـه ضمـن حـدیثی از امـام حسـن مـجتبـی ـ علیه السّلام ـ رسیده است که ذیل همین آیه فرمود: « فَاقتِرافُ الحَسَنَةِ مَوَدَّتُنا اَهلَ البَیتِ».
یعنی : « منظور از اکتساب حسنه ( که در آیه شریفه، سبب افزایش حُسن، ارائه شده است ) مودّت ما ـ اهل بیت ـ است ». (1)
« قالَ: سأَلتُ اَبا جَعفَرٍ ـ علیه السّلام ـ عَن قَول اللّهِ عَزَّوَجَلَّ : فَاُولئِکَ یُبَدِّلُ اللّهُ سَیّئآتِهِم حَسَناتٍ وَکانَ اللّهُ غَفورا رحیما فَقالَ ـ علیه السّلام ـ :
یُؤتی بِالمُؤمِنِ المُذنِبِ یَوم القِیامَةِ حَتّی یُقامَ بِموقِفِ الحِسابِ ، فَیَکُونُ اللّه تَعالی هُوَالَّذی یَتَوَلّی حِسابَهُ لایُطلِعُ عَلی حِسابِهِ اَحَدا مِنَ النّاسِ، فَیُعرِّفُهُ ذُنوُبَهُ؛ حَتّی اِذا اَقَرَّ بِسَیِّئاتِهِ، قالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لِلکَتَبَةِ: بَدِّلوُها حَسَناتٍ وَ اَظهِروُها لِلنّاسِ.
فَیَقوُلُ النّاسُ حینَئِذٍ: ما کانَ لِهذَا العَبدِ سَیِّئَةٌ واحِدَةٌ؟ ! ثُمَّ یَأمُرُاللّهُ بِهِ اِلَی الجَنَّةِ. فَهذا تَأوِیلُ الآیَةِ؛ فَهِیَ فِی المُذنِبینَ مِن شیعَتِنا خاصَّةً » : (2)
« راوی گفت: از امـام باقـر ـ علیه السّلام ـ راجع به گفتـار خـداونـد عـزّوجـلّ: فَاُولئِکَ یُبَدِّلُ اللّهُ سَیِّئاتِهِم حَسَناتٍ وَ کـانَ اللّهُ غَفورا رحیمـا (3)سـؤال کـردم ، امـام ـ علیه السّلام ـ فرمود :
در روز قیامت ، فرد مؤمن گنهکار را میآورند، و در موقف حساب نگهش میدارند، در حالی که خداوند تعالی خود ذات اقدسش رسیدگی به حساب او را به عهده دارد، واحدی از مردم رابر حساب او مطّلع نمیسازد.
و پس از آن که گناهانش را به خودش میشناساند تا آن جا که خود وی اقرار به سیّئاتش میکند، خداوند عزّوجلّ به نویسندگان (عمل) دستور میدهد که: سیّئاتش را تبدیل به حسنات نمائید، و همانها را در میان مردم، ظاهر سازید. در این موقع است که مردم میگویند : عجبا ! این بنده، حتّی یک گناه هم نداشته است !؟
آن گاه، خداوند دستور میدهد او را به بهشت ببرند.
سپس امام باقر ـ علیه السّلام ـفرمود : این است تأویل آیه ! و این آیه، تنها درباره گنهگاران از شیعیان ما، میباشد و بس ».
اضافه کنیم بر این مطالب، مسئله « سعه رحمت » پروردگار و سبقت رحمت او را بر غضبش که گوئی آن ربّ غفور رحیم، به دنبال بهانهای است برای گسترش دادن رحمت خویش بر بندگانش ! به خصوص، در نظر بگیریم شدّت محبوبیّت محمّد و آل محمّد ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ به نزد خدا و نهایت عظمت و جلالت آن احبّاء خدا را در پیشگاه خدا ، که کمترین تمسّک به ذیل عنایت آن عزیزان را وسیله نجات بندگان قرار داده است. و با آوردن آن انوار پاک عرش نشین به میان آدمیان آلوده خاکنشین ، نوای رحمت عامّ به جهانیان داده، و دست نوازش بر سر بینوایان کشیده، و دامن احسان و کرم به دست محرومان سپرده، و باب نجات از عذاب به روی مجرمان گشوده، و جدّا صَلای عفو و عنایت و احسان، به عموم خاکنشینان داده است.
در زیارت جامعه کبیره میخوانیم :
« خَلَقَکُمُ اللّهُ اَنوارا، فَجَعَلَکُم بِعَرشِهِ مُحدِقینَ، حَتّی مَنَّ عَلَینا بکُم فَجَعَلَکُم فی بُیُوتٍ اَذِنَ اللّهُ اَن تُرفَعَ وَ یُذکَرَ فیهَا اسمُهُ، وَ جَعَلَ صَلوتَنا عَلَیکُم وَ ما خَصَّنا بِهِ مِن وِلایَتِکُم طیبا لِخَلقِنا وَ طَهارَةً لِاَنفُسِنا وَ تَزکیةً لَنا وَ کَفّارةً لِذُنوُبِنا ».
این چند بیت پرمحتوا، منسوب به امام صادق ـ علیه السّلام ـاست :
فی الاصل کُنّا نجوما یُستضاء بنا و للبریّة نحن الیوم برهان
نحن البحور الّتی فیها لغائصکم درّ ثمین و یاقوت و مرجان
مساکنَ القدس و الفردوسَ نملکها و نحن للقدس و الفردوس خُزّان
مَن شَذّ عنّا فبرَهوتٌ مساکنه و مَن أتانا فجنّات و وِلدان(1)
حال، اگر بشنویم که به قدر حَبّه خَردَلی از محبّتشان در دل کسی، یا به اندازه بال مگسی اشک تأثّر از مصائبشان در چشم کسی، یا نشستن ذرّهای از غبار راه زُوّارشان بر تن و رخت کسی، سبب آمرزش گناهان و مایه جلب رحمت حقّ... و سرانجام موجب نیل به جنّت و رضوان خدا میگردد، تعجّبی نباید داشته باشیم؛ که : ذلِکَ فَضلُ اللّهِ یُؤتیه مَن یَشاءُ . (2)وَاللّهُ یَختَصُّ بِرَحمَتِهِ مَن یَشاءُ : (3)
« این فضل خداست . و خدا فضل و رحمت خود را ، به هرکس که بخواهد اختصاص میدهد ».
من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
یا علیّ، یا سفینة النَجاة !
در محشر اگر لطف تو خیزد به شفاعت بسیار بگردند و گنهکار نیابند
اهل عصیان، به تولّای تو گر تکیه کنند معصیت، ناز کند روز جزا بر غُفران
عَنِ النَّبیِّ صَلّی اللّه علیه و آله و سلّم : « اِنَّ شَأنَ عَلِیٍّ عَظیمٌ؛ اِنَّ حالَ عَلِیٍّ جَلیلٌ؛ اِنَّ وَزنَ عَلِیٍّ ثقیلٌ. ما وُضِعَ حُبُّ عَلیٍ فی میزانِ اَحَدٍ اِلّا رَجَح عَلی سَیِّئاتِهِ »:(1)
از پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ منقول است که فرمود :
« حقیقت آنکه: شأن علّی، عظیم است؛ حال علی، جلیل، و وزن (و موقعیّت) علیّ، سنگین است. محبّت علیّ در کفّه میزان کسی نهاده نمیشود، مگر اینکه بر کفّه سیّئاتش رُجحان مییابد، و سنگینتر از آن میشود ».
قال رسوُلُ اللّهِ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم : « اَلا وَ مَن اَحَبَّ عَلِیّا، یُهَوِّنُ اللّهُ عَلَیهِ سَکَراتِ المَوتِ، وَ جَعَلَ قَبرَهُ رَوضَةً مِن رِیاضِ الجَنَّةِ » : (2)
رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود: « توّجه: هر که علّی را دوست بدارد، خداوند سکرات مرگ را بر او سهل و آسان میگرداند، و قبر او را باغی از باغهای بهشت می سازد ».
« وَ نَزَلَ جِبرئیلُ عَلَی النَّبِی ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ وَ قالَ: یا مُحمَّدُ، اللّهُ العَلِیُّ الاَعْلی یَقرأُ عَلَیکَ السَّلامَ، وَ قالَ: مُحَمَّدٌ نَبِیُّ رَحمَتی، وَ عَلِیٌّ مُقیمُ حُجَّتی. لااُعَذِّبُ مَن والاهُ، وَ اِن عَصانی؛ وَلا اَرحَمُ مَن عاداهُ، و اِن اَطاعَنی» :(3)
« جبرئیل، بر پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ نازل شد و گفت: ای محمّد! خداوند علّی اعلا بر تو سلام میگوید، و فرمود : محمّد، پیامبر رحمت من است؛ و علیّ، برپا دارنده حجّت من. هر که او را دوست بدارد، عذابش نمیکنم، هرچند مرا نافرمانی کند؛ و هر که با او دشمنی کند، رحمش نمیکنم هرچند مرا اطاعت نماید ».
« عَن جابِرٍ، عَن اَبی جَعْفَرٍ مُحمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ الحُسَین، عَن عَلِیِّ بنِ الحُسَین، عَن اَبیه ـ عَلیهم السّلام ـ قالَ: قالَ رَسوُلُ اللّهِ: حُبّی وَ حُبُّ اَهلِ بَیتی نافِعٌ فی سَبعَةِ مَواطنَ اَهوالُهُنَّ عَظیمَةٌ: عِندَالوَفاةِ، وَ فی القَبر، وَ عِندَ النُّشُورِ، وَ عِندَ الکِتابِ، وَ عِندَ الحِسابِ، وَ عِندَ المیزانِ، وَ عِندَ الصِّراطِ » :(4)
« جابر، روایت کرده از امام باقر ـ علیه السّلام ـ و آن حضرت با واسطه آباء کرامش ـ علیهم السّلام ـ از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سّلم ـ که آن حضرت فرمود : دوستی من و دوستی اهل بیت من، در هفت موطن دهشتناک که هول و هراسی
بزرگ دارند، نافع و سودمند میباشد: هنگام وفات، در عالم قبر ، وقت بعث و برخاستن از قبور،حین پخش نامههایاعمال،موقف حساب، کنار میزان، و هنگام عبور از صراط ».
حال، از این نوع از روایات که نمونهای از خروار، و اندکی از بسیار آن ارائه گردید، با کمال وضوح، این مطلب به دست میآید که: محبّت خاندان رسول ـ علیهم السّلام ـ مستقلّا و با صرف نظر از جهات و حیثیّات دیگر، افضل عبادات حقّ است؛ و از این رو، وسیله نجات از عذاب، و مُکفّرِ سیّئات بوده، و مایه نیل به سعادت ابدی و دخول به جنّت و رضوان الهی میباشد.
کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصلُها ثابِتٌ وَ فَرعُها فی السَّماءِ تُؤتی اُکُلَها کُلَّ حینٍ بِاِذنِ رَبِّها :(1)
« هم چون درخت پاکیزهای که ریشه آن (در زمین) ثابت، و شاخه آن در آسمان است؛ میوههای خود را در هر زمان به اذن پروردگارش میدهد ».
ولی قلب فارغ از حبّ آل رسول که فاقد روح عبادات، و خالی از مایه اصلی حیات است، نه طاعاتش شرط مقبولیّت دارد، و نه سیّئاتش زمینه مغفرت کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجتُثَّت مِن فَوقِ الاَرضِ مالَها مِن قَرارٍ : (2)« همچون درخت ناپاکی که از زمین، برکنده شده، و قرار و ثباتی ندارد ».
البتّه این، به آن معنی نیست که مسئله « عمل » ، به هیچ عنوان در سعادت و شقاوت انسان، دخالتی نداشته و تنها مسئله « محبّت » کافی در نجات از عذاب و وافی برای رسیدن به جنّت و رضوان خدا باشد.
بلکه به این معنی است که ارزش « عمل » از حیث مقبولیّت « حسّنات » و مغفوریّت « سیّئات » تنها در زمینه محبّت و ولایت اهل بیت عصمت ـ علیهم السّلام ـ تحقّقپذیر است و بس ! و « عمل » صادر از فرد « غیر محبّ » فاقد شرط قبول طاعت، و خالی از زمینه غفران معصیت است !
چنانکه در حدیثی میخوانیم :
« عَن اَبی عَبدِاللّهِ ـ علیه السّلام ـ قالَ: کانَ اَمیرُالمؤُمِنینَ ـ علیه السّلام ـ کَثیرا مایَقوُلُ فی خُطبَتِهِ: یا اَیُّهَا الّناسُ ! دینَکُم ! دینَکم ! فَاِنَّ السیِّئَةَ فیه خَیرٌ مِنَ الحَسَنَةِ فی غَیرِهِ، وَ السَیِّئَةُ فیه تُغفَرُ، وَالحَسَنَةُ فی غَیرِهِ لاتُقبَلُ » : (3)
1) سوره ابراهیم ، آیه 25
2) سوره ابراهیم ، آیه 26
3) اصول کافی ، ج 2 ، ص 464 ، حدیث 6. امام صادق ـ علیه السّلام ـمیفرماید : «لکل شیءٍ اساس ؛ و اساس الاسلام ، حُبُّنا اهل البیت » : « هر چیزی را پایهای است ؛ و پایه اسلام ، محبت ما ـ اهل بیت ـ است » (تُحف العقول ، ضمن وصایای امام ـ علیه السّلام ـبه عبداللّه بن جُندب ، ص 226 ؛ کافی ، ج 2 ، ص 46 ، ح 2 ؛ بحار الانوار ج 27 ، ض 82 ، ح 22 ، به نقل از امالی شیخ )
« از امام صادق ـ علیه السّلام ـمنقول است که امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ بارها ضمن خطابهها و سخنانش میفرمود: ای مردم ! دینتان ! دینتان ! (مراقب باشید که در اساس دینتان ، تزلزلی به وجود نیاید)، چه آنکه معصیت در دین شما بهتر از طاعت در غیر آن است ! (زیرا) معصیت در دین شما مورد آمرزش قرار میگیرد، ولی حسنه و طاعت در غیر آن، مقبول واقع نمیشود ! ».
در بعض تحقیقات یکـی از ارباب فضل و کمـال که این گونه فرقگذاری بین « شیعه » و « غیرشیعه » را نادرست میدانند، تشبیهی دیدم که به نظر، غیر صحیح میآید، ایشان میفرمایند :
« نباید گفت اگر شیعه و غیرشیعه، برنامههای مذهبی خود را زیر پا بگذارند، باید تفاوت داشته باشند (که شیعه، به خاطر داشتن محبّت خاندان عصمت، تخلّص از عذاب پیدا کند، و غیرشیعه، به جهت نداشتن محبّت در عذاب بماند) و اگر تفاوتی نباشد پس چه فرقی میان شیعه و غیرشیعه هست؟ ».
آنگاه ایشان، اینچنین ادامه سخن میدهند :
« این، درست مثل آن است که دو بیمار به طبیب مراجعه کنند؛ یکی به طبیب حاذق مراجعه کند، و دوّمی به طبیب غیرحاذق؛ ولی وقتی که نسخه را از طبیب دریافت داشتند، هیچکدام عمل نکنند. آنگاه بیمار اوّل گلایه کند که: فرق بین من و بیماری که که به طبیب حاذق مراجعه کرده چیست ؟ چرا باید من مریض بمانم، همانطوری که او مریض مانده است ، در حالی که من به طبیب حاذق مراجعه کردهام، و او به طبیب غیرحاذق !
هم چنین صحیح نیست که ما ، فرق ـ علیّـ علیه السّلام ـ را با دیگران به این بگذاریم که اگر ما به دستورهای آن حضرت عمل نکنیم ضرر نبینیم، ولی آنها چه به حرف پیشوای خویش عمل کنند و چه عمل نکنند، زیان ببینند » .(1)
در پاسـخ بـه ایـن بیـان ، عـرض مـیشـود : تشبیـه امـام امیـرالـمـؤمـنیـن ـ علیه السّلام ـ به طبیب در این جهت، تشبیه ـ به اصطلاح اهل علم ـ « مع الفارق »
1) کتاب « عدل الهی » تألیف استاد شهید مطهری ـ رحمه اللّه ـ ص 352
است و صحیح نیست. زیرا نفع طبیب درباره مریض، منحصر به عمل برطبق نسخه است و بس؛ ولی نفع امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ درباره دوستدارانش منحصر به عمل برطبق دستوراتش نیست ! و به عبارت دیگر: راه انتفاع بیمار از طبیب، منحصرا طبق نسخه و دستور او عمل کردن است و نه چیز دیگر؛ ولی راه انتفاع شیعه از امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ منحصرا راه عمل و پیروی از دستورات آن حضرت نیست ! بلکه چنانکه از روایاتی که در صفحات گذشته بهطور نمونه، ارائه گردید، استفاده شد، رابطه محبّت و مودّت بین شیعه و مولایش امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ مستقلاً و با صرف نظر از مسئله « اتّباع » و پیروی از دستورات آن جناب، منشأ نفع فوق العاده عظیم است، جدای از نفعی که از طریق « اتّباع » و پیروی از تعلیمات آن امام، عائد شیعه میگردد . (1)یعنی همچنان که « عمل » به دستورات آن حضرت، عبادت است و سعادت آفرین ؛ همچنین نفس « محبّت » به آن حضرت نیز، عبادت بزرگ قلب است و سعادت آفرین ! که با نورانیّت خاصّ خودش ، جبران کننده بسیاری از حسنات ترک شده و سیّئات انجام شده میباشد ! و اساسا سرمایه اصیل ما، در مسیرعبودیّت حقّ، همانا حبّ علیّ و آل علیّ ـ علیهم السّلام ـ است و بس ! البتّه چنانکه بعدا نیز ـ انشاءاللّه ـ خواهیم گفت ، این سرّی است از اسرار اهلالبیت ـ علیهم السّلام ـ که از نااهلان باید مکتوم نگهداشت، و یا طوری بیان کرد که موجب گستاخی و بیپروائی آنان در امر گناه و عصیان نگردد ! بنابراین، بیمار، تا به نسخه طبیب عمل نکند، تنها حذاقت طبیب هیچگونه تأثیری در رفع بیماری او نخواهد داشت؛ و در نتیجه، حال او با حال بیماری که به طبیب غیرحاذق مراجعه کرده است، یکسان بوده و هر دو به حال درد و مرض، باقی خواهند ماند. امّا محبّت امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـمستقلاً خود، داروی شفابخشی است که درباره دوستدارانش، هرچند هم عمل به نسخه آن طبیب الهی نکرده باشند، اثر حیاتی خاصّ خود را خواهد بخشید، و موجب تخلّص آنان از عذاب و بلا خواهد بود؛ در حالتی که فرد گنهکار غیرشیعه، براثر محرومیّت از آن داروی شفابخش اصیل، هم چنان در عذاب و بلا خواهد ماند، و راه نجاتی نخواهد داشت (2)و ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء و اللّه ذوالفضل العظیم !!
علیّ امام مُعَلَّای هاشمی که بود سواد منقبتش بر بیاض دیده حُور
ز حُبّ اوست به روز جزا، نه از طاعت امید مغفرت از حیّ لایزال غفور
نتیجهای ندهد بی محبّتش در حشر مکاشفات جُنَید و ریاضت منصور
ز دل سواد معاصی برون برد مِهرش چنانکه ماه بَرَد ظلمت شب دیجور(1)
این جا ممکن است اشکالی به بعضی از ذهنها برسد، و آن اینکه : روایاتی که در صفحات پیش ارائه گردید، دو گروه متعارض و مخالف یکدیگر میباشند؛ زیرا یک گروه از آنها نشان دهنده این مطلب است که انسان گنهکار ـ اعمّ از شیعه و غیرشیعه ـ مستوجب عذاب است، در حالی که گروه دیگر، گنهکاران از شیعه را مستوجب عذاب نمیداند، بلکه مطلقا دوستداران اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ را مغفور الذّنب و مستحقّ جنّت و رضوان خدا میشناسد. در این صورت، تنافی و تعارض بین این دو دسته از اخبار را چگونه باید دفع کرد!؟
در حلّ این اشکال عرض میشود : با فرض اعتبار سند در هر دو گروه، احادیث رده دوّم که مفاد ظاهر آنها نفی مطلق عذاب است، به حکم قرائنی که در احادیث رده اوّل موجود است، حمل بر « نفی خُلُود » میشوند.
یعنی به اِنضمام آن قرائن ـ که با کمال وضوح ، استحقاق عذاب مُجرم به میزان جرمش را نشان میدهند ـ دلالت بر این دارند که گنهکاران از دوستداران اهلالبیت ـ علیهم السّلام ـ هرچند دارای گناهانی عظیم و کثیر از هر قبیل ـ اگرچه به قدر کفهای دریا و ریگهای بیابان نیز باشند ـ استحقاق خُلود در عذاب یعنی عذاب دائم و همیشگی را نخواهند داشت. بلکه سرانجام پس از پاک شدن از پلیدی گناهان، به سبب تحمّل عذاب به قدر استحقاقشان، مشمول رحمت واسعه حقّ و شفاعت اولیاء حق قرار گرفته، و اهلیّت دخول به بهشت و برخورداری از نعماء بیپایان الهی، و نیل به سعادت ابدی را به دست خواهند آورد... و « ذلک هوالفوز العظیم ». بنابراین، مفاد احادیث گروه دوّم این نیست که شیعه مُجرم، مطلقا محکوم به عذاب نمیباشد تا معارض و مخالف با گروه اوّل باشد؛ بلکه مفادشان این است که شیعه مُجرم، محکوم به عذاب دائم و خالد نمیباشد؛ بلکه عذابش پایانپذیر است و عاقبت امرش نکو خواهد شد.
و راستی، این تخلّص از عذاب جهنّم، ـ ولو پس از سالها و قرنها معذّب بودن نیز باشدـ فَوزی بزرگ و رستگاری عظیمی است که ما از تصوّر عظمت آن عاجزیم، به دلیل آنکه از تصوّر سنگینی و فشار دهشتانگیز خلود در
1) از نظام استرابادی است ، به نقل محدث قمی در سفینة البحار ، ج 1 ، کلمه « حبب » ، ص 201 ، ـ رحمة اللّه علیهما ـ
عذاب، و همیشگی بودن آن درد و اَلَم و خُسران همه جانبه عاجزیم.
آری، اگر کسی توانست حقیقت خلود در عذاب و شدّت وحشت حاصله از آن را درک کند، خواهد توانست که عظمت تخلّص از عذاب و معنای فَوز عظیم بودن آن را در ک کرده و آنگاه از عمق جان، بشارت فرحبخش شعف آفرین قرآن را بپذیرد که :
فَمَن زُحزِحَ عَنِ النّارِ وَ اُدخِلَ الجَنَّةَ فَقَد فازَ : (1)
« هر که را از تحت جاذبه آتش (دوزخ) بیرون ببرند، و به بهشت داخلش کنند، براستی که نجات یافته و به سعادت مطلوب نائل شده است ! ».
این سعادت بسیار بزرگ غیرقابل تصوّر تحقّقپذیر نخواهد بود، مگر در پرتو شمس ولاء و حُبّ علیّ امیرالمومنین و اهل بیت اطهار علیهم السّلام که در اعماق قلب دوستدارانش تابیده، و آن را همچون گوهری صاف و پاک و درخشان پرورش داده است که آلودگیهای سطحی و تیرگیهای عَرَضی نمیتواند تأثیری در دگرگونی جوهر آن نموده، و آن را از صفا و لطافت ذاتیش ساقط سازد.
و یا همچون لامپ پرنور برق که دودههای سیاه هرچند صفحه آن را پوشانده و چهره درخشان آن را تاریک و بدنما کرده است، ولی نورانیّت اصلی آن، همچنان به حال خود باقی است که پس از زوال آن عوارض تیره، به درخشندگی و نورافشانی ذاتی خود، باز میگردد.
آری، به راستی که « حُبُّ عَلِیٍّ حَسَنَةٌ لاتَضُرُّ مَعَها سَیِّئَةٌ » ! هیچ گناهی نمیتواند در قلب « محبّ علیّ »، آنچنان دگرگونی ایجاد کند که او را بهطور کامل از صلاحیّت بهشتی شدن بیندازد، و مستحقّ جهنّم دائمیش بسازد !
بلکه محبّت مولا ـ علیه سلام اللّه العلّی الاعلی ـ که مایه اصلی حیات ابدی است، از عمق جان دوستدارانش همچون برق آتشباری که بر توده هیزمی افتد، توده انبوه گناهان را با همان عذاب موقّت گذرا، میسوزاند !
یا مانند تندبادی که هجوم بر درخت پر برگی ببرد، تمامی سیّئات را با تحّمل کیفر محدود، و حدّاکثر، توقّف در جهنّم به گونه « لَبث اَحقاب » (2)فرو
میریزد... و سرانجام انسان گناهکار را مُصَفّی و مُبَرّای از پلیدیِ عصیان نموده، و آماده ورود به دارالسّلام و برخورداری از مواهب جنّت و رضوان خدا میگرداند !
لذا اگر بگوئیم: محبّ علیّ علیه السّلام، ممکن نیست جهنّمی گردد، درست گفتهایم؛ چه آن که جهنّمی آن است که جوهر ذاتش مسانخ با جهنّم شده، و هیچگاه از جهنّم منفکّ و جدا نمیتواند بشود. به فرموده قرآن کریم : اوُلئِکَ اَصحابُ النّارِ هُم فیها خالِدوُنَ : (1)« آنها، یاران ملازم آتشند و همیشه در آن خواهند بود ». وَماهُم بِخارِجینَ مِنَ النّارِ : (2)« و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهد شد ».
امّا آن کسی که به خاطر یک سلسله تیرگیهای عرضی که به جوهر قلبش رسیده است، باید در جهنّم مورد عذاب موقّت قرار گرفته و تطهیر شود، و سپس داخل بهشت گردد، در واقع، او جهنّمی نیست ! بلکه او یک موجود بهشتی است، گیرم که برای تصفیه و تطهیر از آلودگیهای سطحیش مدّتی باید در جهنّم متوقّف گردد ! عذاب « موقّت » در جنب عذاب « مُخَلَّد » ـ به شرط درک معنای حقیقی خلود ـ در واقع، عذاب نیست ! بلکه همچون حرارتی است که به طلای مغشوش داده میشود تا خالص و ناب گردیده و شایسته استقرار در غرفههای « جنّت النّعیم» و فردوس برین بشود.
البتّه، احتمال این میرود ـ چنان که از بعضی بزرگان علما نیز نقل شده است ـ (3)که معنای حدیث این باشد که حبّ علیّ ـ علیه السّلام ـ اگر صادقانه و راستین باشد ـ مانع از ارتکاب گناه میگردد، و انسان عاشق شیدای علیّ ـ علیه السّلام ـاصلاً فکر گناه و تخلّف از فرمان علّی را که تخلّف از فرمان خدا است، به دل، راه نمیدهد ؛ تا چه رسد به اینکه عملاً مرتکب آن گردد. و در نتیجه ، طبیعی است که چنین فردی از زیان گناه محفوظ میماند، آنگونه که انسانِ واکسَن تلقیح شده، از ابتلاء به بیماری در امان میماند.
و به اصطلاح اهل منطق، از قبیل « سالبه به انتفاء موضوع » میشود که با وجود حبّ علیّ ـ علیه السّلام ـ در دل، سیّئهای تحقّق نمیپذیرد تا زیانی برساند؛ نه اینکه سیّئه و گناه حاصل میشود، امّا لطمهای نمیزند.
و در حقیقت، بذر « حبّ علیّ » وقتی در دل نشست، در زمین جان، ریشه میگیرد، و شاخ و برگ و میوه مخصوص به خود را بارز ساخته، و وجود آدمی را تبدیل به گلستان میکند. و در نتیجه ، از دست و پا و چشم و گوش ومغز و زبان این انسان، گلهای خوشبوی تقوی و فضیلت و ایمان، به منصّه ظهور میرسد، به طوری که علفهای هرز معصیت، دیگر نمیتواند در زمین وجود وی سر بر آورده و رشد و نموّی کند، تا صدمهای برساند.
چون سیّئه و گناه، حاصل آمده از تخم شیطان است، و لذا بذر « محبّت علیّ ـ علیه السّلام ـ» که در دل انسان نشست، دیگر جا، برای تخم شیطان نمیماند تا گناه و عصیان برویاند: ما جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلبَینِ فی جَوفِهِ (1)خداوند، در درون کسی دودل نیافریده است ». آدمی، یک دل بیش ندارد، و آن دل، یا مهبط الهامات رحمان است، و یا مسکن وساوس شیطان !
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار دیو چو بیرون رود فرشته درآید
حبّ علیّ ـ علیه السّلام ـ به گونه راستنیش، حصاری از تقوی و طهارت و عفّت و شرف بر گرد وجود انسان میکشد که گناه و عصیان نمیتواند قدم در آن حصار محکم بگذارد، و آدمی را به آتش بکشاند؛ که « وِلایَةُ عَلِیِّ بنِ اَبی طالِب حِصنی؛ فَمَن دَخَلَ حِصنی، اَمِنَ مِن عَذابی » ؛ (2)نه اینکه گناه، داخل آن حصن میشود، امّا موجب آتش نمیشود !
این، حاصل معنائی است که گفتیم ممکن است به طور احتمال از حدیث «حبّ علیّ حسنة لاتضرّ معها سیّئة » استفاده شود . (3)
ولی این احتمال ـ به اصطلاح علمای « اصول » خلاف ظاهر است. یعنی احتمالی است مرجوح ، و از نظر فهم عرفی، غیر متبادر به ذهن است !
بلکه آنچه که به طور احتمال راجح از جمله « لاتضرّ معها سیّئه » فهمیده میشود، این است که سیّئه و گناه از محبّ علی ـ علیه السّلام ـ نیز امکان صدور و تحققّ دارد؛ منتهی با وجود حبّ علیّ ـ علیه السّلام ـ زیان نمیرساند.
مقصود از زیان نیز چنانکه توضیح داده شد، « خلود در عذاب » (4)است، نه
1) سوره احزاب ، آیه 4
2) سفینة البحار ، ج 2 ، کلمه « ولی » ، ص 692
3) چنانکه ما نیز در صفحات پیشین این جزوه ، همین معنا را برای حدیث « ولایة علی بن ابی طالب حصنی ... » ذکر کردیم و دور هم نمی بینیم که از آن حدیث این معنی استظهار بشود ، هر چند استفاده این معنی از حدیث « حب علی حسنة... » چنانکه در متن تذکر دادهایم ، خلاف ظاهر است (تأمل فرمائید)
4) علامه مجلسی ـ قدس اللّه سره ـ ذیل حدیثی که از امام صادق ـ علیه السّلام ـ منقول است : « لا یَضُرُّ مع الایمان عملٌ » : « با وجود ایمان ، عمل (گناه) زیان نمیرساند » ، میفرماید : « أی ضررا عظیما یوجب الخلود فی النار » . یعنی : مقصود از زیانی که با وجود ایمان از ناحیه گناه به انسان نمیرسد ، زیان عظیمی است که موجب خلود در آتش گردد. (بحارالانوار ، ج 68 ، ص 103، حدیث 14)
اصل استحقاق عذاب که از تبعات حتمی عصیان است ؛ و به مفاد روایات گروه اوّل، شدّت و ضعف عذابش برحسب اختلاف مراتب گناهان از جهت عمیق و سطحی بودنِ آلودگی و خباثتشان مختلف است.
وجـه دیگـری نیـز بـرای رفـع « تعارض اخبـار » به نظـر میرسـد؛ و آن ایـنکه احـادیث گـروه دومکه مفادشـان ظاهـرانفـی مطلق عذاب است، در مقام « تعریض » (1)و « تبکیت » (2)مخالفین مذهب میباشند.
یعنی، علیرغم آنان که ارزشی برای « ولایت » و « محبّت » امام امیرالمؤمنین و اهلبیت اطهار ـ علیهم السّلام ـ معتقد نبودند و تنها « عمل » به دیگر وظایف دینی را مؤثّر مستقلّ و کافی در نجات و سعادت میدانستند، رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ و ائمّه هُدی ـ علیهم السّلام ـ متقابلاً تمام ارزش را ـ چنانکه در واقع همچنین است و شرحش گذشت ـ برای « ولایت » و « محبّت » امیرالمؤمنین علی و آل بیت رسول ـ علیهم السلام ـ اثبات میکردند. و دوستدارانِ آن مقرّبان درگاه خدا را ، به طور کنایه و سخن سربسته ، گویی ناجی مطلق معرّفی مینمودند ، تا معاندان لجوج ، زبانشان بسته و خاموش شوند ، و متحیّران حق نیز ، پی به اصالت امر ولایت و « محبّت » در نجات و سعادت ببرند و به راه بیایند .
و پس از آن، در مقام بیان تفصیلی مطالب به لسان گروه اوّل از روایات گذشته، با آنان سخن بگویند و به ارزش « عمل » نیز آنان را آشنا سازند؛ چه آنکه مقامات سخن، گوناگون است، و شرائط القاء کلام مختلف است !
حال، از باب نمونه، به لحن سخن در این روایات توجّه فرمائید :
1 ـ « عَنِ الصّادِقِ ، عَن اَبیه ـ علیهماالسّلام ـ عَن جابِر بنِ عَبدِاللّهِ قالَ: کُنتُ عِندَالنَّبِیِّ ـ صَلّی اللّه علیه و آله و سلم ـ اَنَا مِن جانِبٍ، وَ عَلِیٌّ اَمیرُ المُؤمِنینَ ـ صَلواتُ اللّه عَلَیهِ ـ مِن جانِبٍ اِذ اَقبَلَ عُمَرُبنُ الخَطّابِ وَ مَعَهُ رَجُلٌ قَد تَلَبَّبَ بِهِ ؛ فقالَ: مابالُهُ ؟ قالَ: حَکی عَنکَ یا رَسوُلَ اللّهِ اَنَّکَ قُلتَ: مَن قالَ: لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسوُلُ اللّهِ، دَخَلَ الجَنَّةَ. وَ هذا اِذا سَمِعَتْهُ الناسُ، فَرَّطوُا فی الاَعمالِ. اَفَاَنتَ قُلتَ ذلِکَ یا رَسوُلَ اللّهِ؟ قالَ: نَعَم ! اِذا تَمَسَّکَ بِمَحَبَّةِ هذا وَ وِلایَتِهِ » : (3)
« امام صادق ـ علیه السّلام ـ با واسطه پدر بزرگوارش امام باقر ـ علیه السّلام ـ از جابـربن عبـداللّه نقل فـرمودهانـد کـه او گفت: در حضور پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ بودم؛ من در یک سمت، و امیرالمؤمنین علیّ صلوات اللّه علیه در سمت دیگر (آن حضرت نشسته بودیم). در این اثنا عمربن خطّاب وارد شد ، در حالتی که گریبان مردی را گرفته و او را میآورد.
رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله وسلّم ـ فرمود : او چه کرده و جریان چیست؟ عمر گفت: این مرد از قول شما ـ یا رسول اللّه ـ نقل کرده که شما فرمودهاید، هر کس بگوید: « لا اله الا اللّه، محمّد رسول اللّه » داخل بهشت میشود ! در صورتی که این سخن را اگر مردم بشنوند، در انجام وظائف دینی خود، سست میشوند و کوتاهی میکنند. آیا شما فرمودهاید این مطلب را یا رسول اللّه !؟
رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود: آری (من گفتهام؛ ولی) به شرط اینکه متمسّک به ولایت و محبّت این (یعنی علیّ علیه السّلام) باشد ! ! ».
2 ـ « عَن فُراتِ بنِ اَحنَف قالَ: کُنتَ عِندَ اَبی عَبدِاللّهِ ـ علیه السّلام ـ اِذ دَخَلَ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن هؤُلاءِ المَلاعینَ فَقالَ: وَ اللّهِ لأَسوُءَنَّهُ فی شیعَتِهِ ! فَقالَ: یا اَبا عَبدِاللّهِ اَقبِل اِلَیَّ ! فَلَم یُقبِل اِلَیهِ. فَأعادَ . فَلَم یُقْبِلْ اِلَیهِ .ثُمَّ اَعادَ الثّالِثَةَ. فَقالَ: هااَنَا ذا مُقبِل، فَقُل، وَلَن تَقوُلَ خَیرا. فَقالَ: اِنَّ شیعَتَکَ یَشرَبوُنَ النَّبیذَ.
فَقالَ : وَ ما بَأسٌ بالنَّبیذ ، اَخبَرَنی اَبی ، عَن جابِر بنِ عَبدِ اللّهِ ، اَنَّ اَصحابَ رَسوُلِ اللّهِ ـصلّی اللّه علیه و آله ـ کانوُا یَشرَبوُنَ النَّبیذَ. فَقالَ: لَیسَ اَعنیکَ النَّبیذَ، اَعنیکَ المُسکِرَ. فَقالَ : شیعَتُنا أزکی وَ اَطهَرُ مِن اَن یَجرِیَ لِلشَّیطانِ فی اَمعائِهِم رَسیسٌ؛ وَ اِن فَعَلَ ذلِکَ المَخذُولُ مِنهُم فَیَجِدُ رَبّا رَؤُفا، وَ نبیّا بِالاِستِغفارِ لَهُ عَطُوفا، وَ وَلِیّا لَهُ عِندَ الحَوضِ وَلُوفا؛ وَ تَکوُنُ اَنتَ وَ اَصحابُکَ بِبَرَهوُتٍ مَلوُفا.
قال: فَاُفحِمَ الرَّجُلُ وَ سَکَتَ. ثُمَّ قالَ: لَیسَ اَعنیکَ المُسکِرَ، اِنَّما اَعنیکَ الخَمرَ.فَقالَ اَبوُعَبداللّه ـ علیه السّلام ـ: سَلَبَکَ اللّه مالَکَ ، تُؤذینا فی شیعَتِنا مُنذُالیَومِ.
اَخبَرَنی اَبی، عَن عَلِیِّ بنِ الحُسین، عَن عَلِیِّ بنَ اَبیطالِب، عَن رَسوُلِ اللّهِ، عَن جِبرَئیل ـ صَلَواتُ اللّه عَلَیهِم ـ عَن اللّهِ عَزَّوَجَلَّ ، اَنَّهُ قالَ : یا مُحَمَّدُ ! اِنَنّی حَظَرتُ الفِردوُسَ عَلی جَمیعِ النَّبیینَ حَتّی تَدخُلَها أَنتَ وَ عَلِیٌّ وَ شَیعتُکُما اِلّا مَنِ اقتَرَفَ مِنهُم کَبیرةً؛ فَاِنّی اَبلُوُه فی مالِهِ، اَو بِخَوفٍ مِن سُلطانِهِ، حَتّی تَلقاهُ المَلآئِکَةُ بِالَّروحِ وَالرَّیحانِ، وَ اَنا عَلَیهِ غَیرُ غَضبان، فَیَکوُنُ ذلِکَ حِلاًّ لِما کانَ مِنهُ. فَهَل عِندَ اَصحابِکَ هؤلاءِ شَییءٌ مِن هذا؟ فَلُم اَودَع » : (1)
« فرات بن احنف گوید : در حضور امام صادق ـ علیه السّلام ـ بودم. مردی از این گروههای ملعون دور از رحمت حق (که منحرف از اهلبیت رسولند) وارد شد و گفت:
1) بحارالانوار ، ج 68 ، ص 144 ، حدیث 92 ، نقل از : تمحیص و ریاض الجنان
به خدا سوگند در مورد پیروانش ناراحتش خواهم کرد !
سپس گفت: یا ابا عبداللّه ! ببین چه میگویم. امام ـ علیه السّلام ـ اعتنائی به او ننمود. دوباره گفت، و (باز هم) امام اعتنا نکرد. بار سوّم، امام فرمود: ها، بگو، میشنوم (و میدانم که) مطلب خوبی نخواهی گفت ! مرد گفت: پیروان تو « نَبیذ » مینوشند ! امام فرمود : نبیذ (1)اشکالی ندارد. پدرم برای من از جابربن عبداللّه نقل کرد که اصحاب رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ نبیذ مینوشیدند.
مرد گفت: مقصود من از نبیذ ، مایع مُسکِر است، نه آن نبیذ معهود که حلال است.
امام فرمود: شیعیان ما پاکتر و منزّهتر از آنند که پلیدی شیطان به درون شان راه یابد؛ و به فرض این که فرد ناموفّقی از آنان به چنین کاری دست زده باشد (در روز جزا) مواجه خواهد شد با خدایی رئوف (که رأفت و رحمت بیپایانش شامل حال میگردد) و پیامبری عطوف که برای وی از خدا طلب آمرزش میکند، و امامی آماده عنایت که در کنار حوض (کوثر) قیام به شفاعتش مینماید، در حالی که تو و یارانت در « بَرَهوت » (2)با نهایت ذلّت و خواری و وحشتزدگی دست به گریبان هستید !
مرد، از این جواب امام، مُفحَم ( محکوم ) و خاموش شد. و پس از لحظاتی باز گفت: مقصود من از نبیذ که گفتم پیروان تو مینوشند، « خمر » است ( که شرب آن به طور قطع، حرام است) !
امام ـ علیه السّلام ـفرمود : خدا زبانت را از تو بگیرد، چرا امروز اینقدر،ما را به خاطر شیعیان مان آزرده دل میسازی !؟ پدرم برای من نقل حدیث نمود از جدّم علیّ بن الحسین، و او از علیّ بن ابی طالب، و آن حضرت از رسول خدا، و آن جناب از جبرئیل ـ صلوات اللّه علیهم ـ و جبرئیل از خداوند عزّوجلّ که فرمود : ای محمّد ! من، ورود به فردوس را بر تمامی پیامبران ممنوع کردهام تا تو و علیّ و شیعیانتان (پیش از همه) وارد شوید، مگر آن فردی از شیعیان شما که مرتکب کبیرهای شده باشد ؛ که در این صورت، او را من با گرفتاریها که درمالش پدید میآورم، و یا به سبب نگرانیها که از سلطان زمانش در دلش ایجاد میکنم ( تطهیرش مینمایم ) تا به هنگام مرگ ، از فرشتگان ، رَوح و ریحان ببیند و با من دیدار کند ، در حالی که بر وی خشمگین نیستم . آری، این ( ولایت و محبّت ما ) وسیله نجات از عذاب است که خدا به شیعه ما عنایت فرموده است. حال، آیا نزد یاران تو ، از اینگونه وسائل نجات از عذاب، چیزی هست !؟ اینک، بازهم اگر میخواهی، زبان به نکوهش و ایذاء بگشا، یا رها کن و واگذار ».
3 ـ « عَنِ ابْنِ اَبی یَعْفور، قالَ: قُلْتُ لَاَبی عَبْداللّهِ علیه السّلام: اِنّی اُخالِطُ النّاسَ ، فَیَکْثُرُ عَجَبی مِنْ اَقْوامٍ لایَتَوَلَّونَکُمْ وَ یَتَوَلَّوْنَ فُلانا، لَهُمْ امانَةٌ وَ صِدْقٌ وَ وَفاءٌ ! وَ اَقْوامٍ یَتَولَّونَکُمْ لَیْسَ لَهُمْ تِلْکَ الْاَمانَةُ ولَاالْوَفاءُ وَلاَالصِّدْقُ !
قالَ : فَاسْتَوی اَبُوعَبْدِاللّهِ ـ علیه السّلام ـجالِسا، وَ اَقْبَلَ عَلیَّ کَالْغَضبان؛ ثُمَّ قالَ: لا دینَ لِمَنْ دانَ بِوِلایَةِ اِمامٍ جائِرٍ لَیْسَ مِنَ اللّهِ؛ وَ لاعَتَبَ عَلی مَنْ دانَ بِوِلایَةِ اِمامٍ عَدْلٍ مِنَ اللّهِ !
قالَ : قُلْتُ ، لادینَ لِاولئِک وَلا عَتَبَ عَلی هؤُلاءِ؟ !
فَقالَ : نَعَمْ ، لادین لِاُولئِکَ وَلاعَتَبَ عَلی هؤُلاءِ.
ثُمَّ قالَ: اَما تَسْمَعُ لِقَوْلِ اللّهِ : اَللّهُ ولِیُّ الّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النورِ یُخْرِجُهُمْ مَنْ ظُلُماتِ الذُّنُوبِ اِلی نُورِ التَّوْبَةِ وَالْمَغْفِرَةِ ، لِوِلایَتِهِمْ کُلَّ اِمامٍ عادلٍ مِنَ اللّهِ . وَ قالَ : وَالّذینَ کَفَرُوا اولیائُهُمْ الّطاغُوتُ یُخرِجونَهُمْ مِنَ النّورِ اِلَی الظُّلُماتِ .
قالَ : قُلْتُ : اَلَیْسَ اللّهُ عَنی بِهَا الکُفّارَ حینَ قالَ : « وَالَّذینَ کَفَرُوا »؟
قالَ : فَقالَ : وَ اَیُّ نُورٍ لِلْکافِرِ وَ هُوَ کافِرٌ فَاُخْرِجَ مِنْهُ اِلَی الظُلُمات !؟ اِنَّما عَنَی اللّهُ بِهذا اَنَّهُمْ کانُوا عَلی نُورِالْاِسْلامِ، فَلَمّا اَنْ تَوَلَّوا کُلَّ اِمامٍ جائِرٍ لَیْسَ مِنَ اللّهِ خَرَجُوا بِوِلایَتِهِمْ اِیّاهُمْ مِنْ نُورِ الْاِسْلامِ اِلی ظُلُماتِ الْکُفْرِ، فَاَوْجَبَ لَهُمُ النّارَ مَعَ الْکُفّارِ ، فَقالَ : اولئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ : (1)
« ابن ابی یعفور میگوید: خدمت امام صادق ـ علیه السّلام ـ عرض کردم: من با مردم معاشرت و آمیزش دارم، و بسیار مایه تعجّب من شده است اینکه میبینم گروههایی از کسانی که ولایت شما را نپذیرفتهاند، و تن به ولایت فلان و فلان (بوبکر و عمر) دادهاند، در عین حال، افرادی امین و صادق القول و وفادار به عهد و پیمان هستند ! ولی گروه هایی از کسانی که ولایت شما را دارند (و از دوستداران شما میباشند) آن مقدار از امانت و صدق و صفا که در آنها هست در اینها دیده نمیشود (یعنی با این وصف چگونه میشود گفت که آنها اهل عذابند و اینها اهل نجات ! !؟).
راوی میگوید : امام ـ علیه السّلام ـ وقتی این سخن را از من شنید ، تکان خورد و مستقیم نشست ( حال پاسخ جدّی به خود گرفت ) و مانند کسی که بر سر خشم آمده باشد ، رو به من کرد ؛ سپس فرمود : دین ندارد آن کسی که به ولایت امام جائری که منصوب از جانب خدا نیست ، تن در داده و از وی تبعیّت کند ؛ و عتاب و سرزنشی نیست برکسی که ولایت امام عادلی را که منصوب از جانب خداوند است بپذیرد ، و او را مطاع خود داند . راوی میگوید : ( از روی تعجّب ) گفتم : آنها دین ندارند ، و اینها حتّی سرزنش هم ندارند ! ؟ فرمود : آری ! آنها دین ندارند ، و اینها سرزنش هم
1) بحارالانوار ، ج 68 ، ص 104 ، حدیث 18 ، نقل از : تفسیر عیاشی ؛ کافی ، ج 1 ، ص 375 ، حدیث 3 ، باب فیمن دان اللّه عزوجل بغیر امامٍ من اللّه جل جلاله
ندارند !
آن گاه (برای رفع تعجّب و استبعاد من) فرمود: آیا نمیشنوی گفتار خدا را: اللّه ولیّ الّذین آمنوا یُخرجُهُم من الظُّلمات الی النور (1)
«یعنی خدا ولیّ آنانی است که ایمان آوردهاند، و آنها را به سبب ولایتشان نسبت به امام عادل منصوب از جانب حقّ، از تاریکیهای گناهان، خارج کرده، و به نور توبه و مغفرت داخلشان مینماید». و ( درباره گروه مقابل آن گروه مؤمن ) فرموده است :
وَ الَّذینَ کَفَروا اَوْلِیائُهُمْ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَی الظُلُماتِ : « و آنانی که کفر ورزیدهاند، اولیائشان طاغوت است، و آن ها را از نور بیرون برده و به تاریکیها داخلشان میسازند ».
راوی میگوید : (باز هم از روی تعجّب) گفتم: مگر این آیه درباره کفّار نیست که میفرماید « والّذین کفروا » (یعنی ما، درباره مسلمانهای مخالف مذهب شیعه سخن میگوئیم، و شما به آیه مربوط به کفّار استدلال میفرمائید !).
امام فرمود : آیا کافر ، در عین حالی که کافر است ، چه نوری دارد تا از آن خارجش کنند !؟ و حال آن که این آیه نشان میدهد که کسانی هستند که ابتدا بر نور اسلام بودهاند، و پس از آن که تن به ولایت امام جائر غیرمنصوب از جانب خدا دادهاند، به همین جهت در منطق قرآن از نور اسلام بیرون آمده و داخل ظلمات کفر گردیدهاند و در نتیجه، همدوش با کفّاری که از ابتدا در عالم کفر بودهاند، محکوم به خلود در آتش شدهاند؛ و لذا فرموده است: اولئک اصحاب النّار هم فیها خالدون .
نظیر این اختلاف در شرائط سخن را در مقام ارائه شئون ولایت تکوینیشان نیز مشاهده میکنیم؛ مثلاً یک جا میبینیم وقتی با خواصّ اصحابشان روبرو میشدند، میفرمودند: « انّی لاعلم ما فی السّموات و ما فی الارض، و اعلم ما فی الجنّة، و اعلم ما فی النّار، و اعلم ماکان و مایکون » : (2)
« حقیقت آن که من، آنچه را که در آسمانها و زمین است میدانم، و آنچه را که در بهشت و جهنّم است میدانم، و آنچه را که هست و بعد از این به وجود خواهد آمد میدانم ». و جای دیگر میبینیم وقتی در مجلسی با طبقات مختلف مردم مواجه میشدند و لازم بود که « تقیّه » کنند، میفرمودند:
« یا عجبا لاقوامٍ یَزْعُمُونَ اَنّا نَعْلَمُ الغیب ! مایعلم الغیب اِلّا اللّهُ عَزّوجَلّ لَقَد هَمَمْتُ
بضرب جاریتی فُلانَةَ، فَهَربت مِنّی، فماعَلمتُ فی اَیّ بُیُوت الدّارِهِیَ » : (1)
« تعجّب از مردمی است که میپندارند، ما علم به غیب داریم و از نهان امور آگاهیم ! در صورتی که جز خداوند عزّوجلّ، کسی علم به غیب ندارد؛ من خواستم خدمتکار خانهام را تنبیه کنم، فرار کرد، و ندانستم در کدام یک از اطاقهای خانهام پنهان شده است ! ».
« عَن اَبی عَبدِ اللّهِ ـ علیه السّلام ـ انّه قالَ: حَدیثٌ تَدریهِ خَیرٌ مِن اَلفٍ تَرویهِ. وَ لایکونُ الرّجلُ مِنکُم فَقیها حَتّی یَعرِفَ مَعاریضَ کَلامِنا. وَ اِنّ الکَلِمَةَ مِن کَلامِنا لَتَنْصَرِفُ عَلی سَبعینَ وَجها ، لنا مِن جَمیعِها المَخرَجُ » : (2)
« از امام صادق ـ علیه السّلام ـ منقول است که فرمود: یک حدیث که بفهمی (و پی به معنا و مقصود آن ببری) بهتر از هزار حدیث است که نقل کنی (بدون اینکه از مفاهیم و مرادات آنها آگاه شوی).
و کسی از شما ، فقیه (آشنا به مقاصد ما) نخواهد شد، مگر آنکه گوشه و کنایههای سخنان ما را بشناسد. و چه بسا یک کلمه از کلام ما، قابل توجیه به هفتاد معنی میباشد، و ما میتوانیم هر کدام از آن معانی را از کلام خویش اراده نمائیم ».
علّامه مجلسی ـ رضوان اللّه علیه ـ در بیان این حدیث میفرمایند: شاید مراد، این باشد که گاهی مطلبی از باب « تقیّه » و « تَوریه » از آن بزرگواران شنیده میشود؛ و گاهی دستوراتی خاصّ در مورد شخص معیّنی که تحت شرایط ویژهای قرار گرفته است و جنبه عمومی ندارد، صادر میکنند، و از این رو، به نظر ناآگاهانه از جریان، چنین میرسد که کلمات آن بزرگواران، متعارض و متنافی با یکدیگرند (در صورتی که آشنایان به « معاریض » کلام شان هیچگونه تنافی و تعارضی در احکامشان نمیبینند).
این جا ممکن است کسی بگوید: حال که بنا شد دست به توجیه یک گروه از اخبار راجع به مجرمین از شیعه بزنیم، چرا گروه اوّل را که اثبات عذاب
میکنند، حمل بر رعایت مصلحت عموم شیعیان برای جلوگیری از تجرّی آنان در ارتکاب معاصی، ننمائیم؟
در جواب عرض میشود: آن گروه، از نظر مُفاد و محتوی، مؤیَّد به ظواهر آیات قرآن کریم میباشند که مطلق عاصی و مجرم را محکوم به عذاب میدانند. از قبیل:
وَمن یَعصِ اللّه و رَسُولَهُ وَ یَتَعدَّ حُدُودَهُ یُدخلهُ نارا خالِدا فیها و لَهُ عَذابٌ مُیهنٌ : (1)
« و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کرده و از مرزهای (بندگی) او تجاوز نماید، (خداوند) او را در آتشی وارد میکند که برای همیشه در آن بماند، و برای او کیفر توهینآمیزی است. »
انَّ المجرمینَ فی ضَلالٍ و سُعُرٍ : (2)
« به راستی که مجرمان، در گمراهی و آتش شعلهورند ».
اَفَنَجعَلُ المُسلمینَ کَالمجرمیَن مالکُمْ کَیفَ تَحکمُوُن : (3)
« آیا مؤمنان را همچون مجرمان قرار دهیم؟ شما را چه میشود؟ چگونه داوری میکنید؟ ».
ام نَجَعلُ الّذینَ آمنوُا و عَمِلوُا الصّالِحاتِ کالمُفْسِدینَ فی الاَرض اَمْ نَجْعَلُ المتّقین کالفجّار : (4)
« آیا کسانی را که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند، همچون مفسدان در زمین قرار دهیم !؟ یا پرهیزگاران را در ردیف فاجران به حساب آوریم؟ ! ».
تا آن جا که با صراحت تمام ، خطاب به رسول اکرم و حبیب اعظمش ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ میفرماید:
« قُل اِنّی اَخاف اِن عَصَیتُ رَبّی عذابَ یَومٍ عَظیمٍ » : (5)
« بگو من (نیز) اگر نافرمانیِ پروردگارم بنمایم، از عذاب روز بزرگ (قیامت) میترسم ».
لذاتنهاگروه دوّمکهبه ظاهرسخن،نفیمطلق عذابازمجرمین شیعه میکنند، و مخالف با ظواهر آیات قرآن دیده میشوند، نیازمند به توجیه و حمل بر مَحْمِلصحیحمیباشند،نهگروهاوّلکهموافقباظواهرقرآنومطابقباحکمعقلند!
مطلب مهمّی که تذکّر آن در اینجا لازم است و عمده توجّه نگارنده هم معطوف به همان مطلب است، مسئله « کیفیّت القاء سخن در محافل عمومی » به منظور ارشاد عامّه مردم، و آشنا ساختن آنان با موضوع « ولایت و محبّت اهلبیت عصمت علیهمالسّلام » است.
همانگونه که قبلاً نیز اشاره شد، این موقف، برای آقایان خطبا و وُعّاظ، از مواقف بسیار حسّاس و دقیق و پرمسئولیّت و سنگین است که باید در عین تحکیم اساس « محبّت » در قلوب توده مردم، مراقب باشند که اصالت احکام خدا را تضعیف ننمایند، و سَطْوَت امر و نهی خدا را نشکنند، و واجبات و محرّمات شریعت را تسامحپذیر و سُست و سبک معرفی نکنند که در غیر اینصورت،مردم نادان، به اتّکال محبّت آل رسول ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ احکام خدا و رسول را زیرپا نهاده، و سر از وادیِ بیتقوائی و بیپروائی در امر گناه و عصیان در میآورند ! !
به هر حال، این واقعیّت را باید در نظر داشت که مقصوداصلی از وعظ و خطابه و منبر، به حکم وراثت از انبیاء عظام (1)و اوصیاء کرام علیهم السّلام، اصلاح « اخلاق » و « اعمال » مردم است و دور نگهداشتن آنها از آلودگی به فساد در « اخلاق » و « عمل ».
از طرفی هم میدانیم که اکثریّت مردم، مقهور شهوات نفسانی خویشتن میباشند، و طبعا مجذوب کلامی هستند که هم راه ارضاء تمایلات را برای آنان هموار سازد، و هم آرامش خاطری از ناحیه عذاب اخروی به آنان بدهد.
در چنین شرائطی است که باید خطیبِ آگاه و واعظِ عارف به رموز موعظه و ارشاد، دقیقا مراقب و کاملاً هشیار باشد... که مبادا با بیان مطالبی هرچند واقعیّت دار و صحیح، هراس از دلِ آلودگان به گناه بردارد، و درهم شکستن حدود دین خدا را در نظر آنان، سهل و ساده و آسان ، جلوه داده و آنها را به عکس هدف، به فساد اخلاق و عمل بکشاند؛ که به طور قطع، این عمل، مرضیّ خدا و اولیائش نخواهد بود؛ و عذر اینکه مطلبی که گفتهام صحیح بوده است، مقبول نخواهد شد؛ چه آن که : « لیس کلُّ مایُعلم یُقال » : « هر دانستنی که گفتنی
1) اشاره است به حدیث مشهور « انَّ العُلماء ورثةُ الانبیاء » : « همانا، علماء، وارثان پیامبرانند » . (کافی ، ج 1 ، باب صفة العلم و فضله و فضل العلماء ، ص 32 ، حدیث 2 ، از امام صادق ـ علیه السّلام ـ)
نیست » !
این جمله از امام صادق ـ علیه السّلام ـ است که ضمن مواعظشان به « مؤمن الطّاق » میفرماید:
« یَابنَ النُّعمانِ، اِنَّ العالِمَ لایَقدِرُ اَن یُخبِرکَ بِکُلِّ مایَعلَمُ » : (1)
« ای پسر نعمان، حقیقت آن که شخص عالِم، نمیتواند تو را نسبت به تمام آن چه که میداند، آگاه سازد » !
یعنی : ممکن است آدمی یک سلسه مطالب حقّهای را بداند، ولی از آن نظر که درک و تعقّل آن، برای فردی یا جمعی دشوار است، و یا بر اثر سوءتفاهم و یا جهات دیگر، سبب انحراف از مسیر حقّ میگردد، نتواند و شرعا جایز نباشد که آن مطالب درست و صحیح را برای آن فرد و آن جمع اظهار نماید.
در کلمات قصار رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ آمده است:
« اِنّا مَعشَرَ الاَنبِیاءِ اُمِرنا اَن نُکَلِّمَ النّاسَ عَلی قَدرِ عُقوُلِهِم » : (2)
« ما گروه پیامبران از جانب خدا مأموریت داریم که با مردم به مقدار عقلشان سخن بگوئیم ».
چه بسیار از معارف الهیّه که جزء اسرار است، و افشاء آن، جز برای خواصّ از صاحبان معرفت، روا نیست ! تا آنجا که ائمّه دین ـ علیهمالسّلام ـ ضمن دستور کتمان اسرار به یارانشان، تهدید شدید میفرمودند که:
« المُذیِعُ عَلَینا سِرَّنا کَالشّاهِرِ بِسَیفِهِ عَلَینا » : (3)
« کسی که سرّ ما را فاش کند (در ضرر رساندنش به ما) هم چون کسی است که شمشیر به روی ما کشیده است ! ».
در جمله دیگر با تهدید بیشتر فرمودهاند :
«یَا بنَ النُّعمان اِنَّ المُذیعَ لَیسَ کَقاتِلِنا بِسَیفَهِ ، بَل هُوَ اَعظَمُ وِزرا ، بَل هُوَ اَعظَمُ وِزرا، بَل هُوَ اَعظَمُ وِزرا» : (4)
« ای پسر نعمان، افشا کننده (اسرار ما) نه مانند کسی است که با شمشیر خود، ما را کشته باشد؛ بلکه گناه او بزرگتر است، بلکه گناه او بزرگتر است، بلکه گناه او بزرگتر است ! ! »
« عن محمّد بنِ عجلان، قال : سَمِعتُ اَبا عَبداللّهِ ـ علیه السّلام ـ، یَقولُ : اِنَّ اللّهَ عَزّوجلَّ عَیَّرَ اَقواما بِالاِذاعةِ فی قَولهِ عَزَّوجلَّ وَ اِذا جاءَهُم اَمرٌ مِنَ الاَمن اَوِالخَوفِ اَذا عوابه فَاِیاّکُم وَ الاِذاعَةُ » : (1)
« محمّد بن عجلان میگوید: از امام صادق ـ علیه السّلام ـ شنیدم که میفرمود: خداوند عزّوجلّ، گروههایی را به خاطر افشا و نشر (مطالبی که نباید در دسترس دیگران قرار گیرد) مورد سرزنش قرار داده است؛ آنجا که میفرماید: و اذاجاءهم امرٌ مِنَ الأَمن اوالخوف اذا عوا به : (2)
« و هنگامی که مطلبی که موجب امن و امان و یا سبب ترس و نگرانی است به آنها برسد، (بدون فکر و حساب و سنجش) آن را (در بین مردم) پخش و نشر میکنند. پس شمانیز از نشر و افشاء بپرهیزید ».
علّامه مجلسی ـ قدّس سرّه الشّریف ـ ضمن بیان حدیث مزبور میفرماید:
« وعلی أیّ حال تدلّ علی ذمّ اذاعة ما فی افشائه مفسدة... و یمکن شموله لافشاء بعض غوامض العلوم الّتی لاتدرکها عقول عامّة الخلق » . (3)
یعنی : « به هر حال، این آیه شریفه (آیه 83 سوره نساء) دلالت دارد بر اینکه افشای هر مطلبی که نشر آن در بین مردم موجب مفسده است، در نزد خدا ناپسند و مذموم است؛... و ممکن است این حکم عامّ الهی ، شامل یک قسمت از علمهای پیچیدهای نیز شود که عقلهای عامّه مردم، قادر به درک آنها نیستند ».
از جابـر بن یزید جعفـی ـ که یکـی ازاصحاب سـرِّ امام باقـر و امام صـادق ـ علیهمـاالصّلـوة و السّـلام است ـ ، نقـل شـده اسـت که مـیگویـد : امـام باقـر ـ علیه السّلام ـ به من کتابی داد و فرمود :
« هاک هذا ! فَاِنْ حَدّثتَ بِشَیءٍ مِنْهُ اَبَدَا فَعَلَیکَ لَعنَتی و لَعنَةُ آبائی » : (4)
« بگیر این را ! (و بر حذر باش که) اگر چیزی از این کتاب برای کسی نقل کنی، لعنت من و لعنت پدرانم بر تو باد (برای همیشه از افشای مطالب این کتاب بپرهیز) ».
و نیز از وی نقل شده است که :
« حَدَّثَنی اَبو جَعفَرٍ ـ علیه السّلام ـ بِسَبعینَ اَلف حَدیثٍ لَم اُحَدِّثها اَحدَا قَطُّ وَ لا اُحَدِّثُ بِها اَحَدا اَبَدا » :
«امامباقر ـ علیه السّلام ـ به من، هفتاد هزارحدیث،القاء فرمود که تاکنون احدی را
ازآناحادیثآگاهنساختهام ودرآینده نیزاحدی را آگاه نخواهم ساخت ».بعد، میگوید:
« فَقُلتُ لِاَبی جَعفَر عَلَیه السّلام: جُعِلتُ فِداکَ اِنَّکَ قَد حَمَلتَنی وِقْرا عَظیما بِما حَدَّثتَنی بِهِ مِن سِرِّکُمُ الَّذی لا اُحَدِّثُ بِهِ اَحَدَا فَرُبَما جاشَ فی صَدْری حَتّی یَأخُذُنی مِنهُ شِبهُ الجُنُونِ.
قال: یا جابِرُ، فَاِذا کانَ ذلک، فَاخرُج اِلَی الجَبّانِ فَاحفِر حَفیرَةً، ودَلِّ رَأسَکَ فیها، ثُمّ قُل: حَدَّثنی مُحَمّدُ بنُ عَلِیٍّ بِکَذا وَ کَذا» : (1)
« به امام باقر ـ علیه السّلام ـ عرض کردم: قربانت شوم، با بیان قسمتی از اسرار خودتان، باری سنگین بردوشم نهادهاید، و از طرفی نیز اجازه افشای آن را نزد کسی به من ندادهاید؛ و لذا گاهی آنچنان تحت فشار هیجانات روحی قرار میگیرم و دیگ سینهام به جوش میآید که حالی شبیه حال جنون به من دست میدهد. (در آن موقع چه کنم ؟ و عقدههای دلم را پیش چه کسی بگشایم؟ !).
فرمود : ای جابر ، هرگاه چنین حالی پیش آید ، به صحرا درآی ، و گودالی حفر کن و سر در آن فروگیر و سپس بگو : محمّد بن علیّ، برای من ، چنین و چنان مطالبی بیان کرد » !
و در جمله دیگری فرمود:
« یا جابِرُ، حَدیثُنا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ... لایَحتَمِله وَ اللّهِ اِلّا نَبِیٌّ مُرسَلٌ اَومَلَکٌ مُقَرَّبٌ اَو مُؤمِنٌ مُمتَحَنٌ » : (2)
« ای جابر، حدیث ما (درک و تحمّل آن) بسیار دشوار است. به خدا سوگند، تن زیربار آن نمیتواند بدهد، مگر پیامبری مرسل، و یا فرشتهای مقرّب، و یا فرد با ایمانی که مورد آزمایش خدا قرار گرفته (و شایسته حمل حدیث ما شده) باشد ».
این جمله نیز از امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ منقول است که:
« لا یَعی حَدیثَنا اِلّا صُدُورٌ وَ اَحلامٌ رَزینَةٌ » : (3)
« حدیث ما را نگه نمیدارد (تن به تحمّل آن نمیتواند بدهد) مگر سینههای شایسته حمل امانت و عقلهای محکم و استوار ».
ضمن حدیثی آمده است:
« کِتمانُ سِرِّنا جِهادٌ فی سَبیلِ اللّهِ » : (4)
« پوشیده داشتنِ راز ما، جهاد در راه خدا است ».
حال، این نوع از روایات که در مورد کتمان اسرار خاندان رسول ـ علیهم السّلام ـ آمده است، اگر چه غالب آنها ظهور بیشتری در مسائل مربوط به «خلافت » و « امامت » آن بزرگواران دارد که نشر آن در میان مخالفین و عمّال حکّام جور، سبب بروز حوادث خونین و سختگیریهای رنجآور دردناک از جانب ستمگران نسبت به امامان ـ علیهمالسّلام ـ و شیعیانشان میشد؛ و از این رو لازم بود از افشای آن خودداری گردد؛ و بعضا نیز ناظر به دقائق معارف و لطائف مقامات ملکوتی آن مقرّبان درگاه خدا است که به مراتب، بالاتر از سطح درک انسانهای عادی میباشد، و طبعا مقتضی است که از دسترس فکری آنان خارج باشد؛
ولی معالوصف، تمام این دواعی، یک ملاک مشترک دارند و آن، حفظ حدود دین و نگهداری مردم بر صراط مستقیم تقوی و عبادت خدا است.
یعنی اگر ائمّه دین ـ علیهمالسّلام ـ از افشای اسرار مربوط به « خلافت » و «امامت » حقّه الهیّهشان نهی میفرمودند تا جان پاکشان محفوظ بماند، نه تنها حفظ جان، منظورشان بود، بلکه هدف ، ابقاء اساس دین و تبیین حدود شرع و تشریح حقوق خداو خلق خدا بود که جز در پناه محفوظ ماندن وجود اقدس امام ـ علیه السّلام ـ میسّر نمیگردید.
هم چنین اگر رضا به فاش شدن اسرار مربوط به مقامات شامخه معنویّهشان نمیدادند، باز برای صیانت فکر مردم نااهل بود ، که به ضلالت و انحراف از مسیر حقّ به لحاظ « اعتقاد » و « عمل » نیفتند .
لذا بر همین اساس میگوئیم، مسئله مورد بحث ما، یعنی تأثیر عجیب عنصر « محبّت » مولی الموالی امیرالمؤمنین علیّ ـ علیه السّلام ـ و سایر اهل بیت رسول ـ علیهمالسّلام ـ از نظر تکفیر سیّئات بلکه تبدیل آن باضعافها من الحسنات ! نیز از اسراری است که به همان ملاکِ صیانت مردم نااهل از ضلالت در اخلاق و عمل، باید در قلوب پختگان از خواصّ ارباب معرفت مکتوم بماند، و از افشای آن در محافل عامّه خلق، اجتناب گردد.
جالب اینکه در روایتی میخوانیم که امام صادق ـ علیه السّلام ـ عملاً لزوم کتمان سرّ از نااهل را در همین مسئله مورد بحث، ارائه فرموده و راهگشای ما شدهاند. و اینک روایت:
« عَنْ عُبَیدِ بنِ زُرارَةَ ، قالَ : دَخَلتُ عَلی اَبی عَبدِ اللّهِ ـ علیه السّلام ـوَ عِندَهُ البَقْباقُ ؛ فَقُلتُ لَهُ : جُعلتُ فِداکَ ، رَجُلٌ اَحَبَّ بَنی اُمَیّة ،اَهُوَ مَعَهُم؟ قال: نَعَمْ .
قُلتُ : رَجُلٌ اَحَبَّکُم، اَهُوَ مَعَکُم؟ قالَ: نَعَم.
قُلتُ : وَ اِن زَنی واِنْ سَرَقَ !؟
قالَ : فَنَظَرَ اِلَی البَقباقِ ، فَوَجَدَ مِنهُ غَفَلةً؛ ثُمَّ اَوَمأَ بِرَأسِهِ: نَعَمْ » (1)
« عُبید بن زرارة میگوید : داخل شدم بر امام صادق ـ علیه السّلام ـ و «بَقباق» (نام شخصی است ) در حضورشان بود. عرض کردم: قربانت شوم، مردی هست که دوستدار بنیامیّه است؛ آیا او (به خاطر همین محبّتی که به آنها دارد) با آنها محشور خواهد شد؟ فرمود : آری.
گفتم: مردی هست که دوستدار شما است ، آیا او (به سبب همین محبّتی که به شما دارد) با شما خواهد بود؟ فرمود : آری .
گفتم : و اگرچه او زنا هم بکند، و اگرچه دزدی هم مرتکب بشود !؟ (با ارتکاب این نوع از گناهان، آیا باز هم با شما محشور خواهد بود !؟).
راوی میگوید : (وقتی از امام ـ علیه السّلام ـ این سؤال تعجّبآمیز را نمودم) امام، ابتدا، نگاهی به بقباق کرد و دید او (در آن لحظه) به جای دیگری متوجّه است، با سر (به من) اشاره کرد که: آری (باز هم با ما محشور خواهد بود) ».
حال، اوّل در نظر بگیرید، شخصی که به نام « بقباق » در این حدیث از او سخن به میان آمده است، در میان علمای « رجال » به وثاقت و امانت در نقل حدیث شناخته شده است، و به این تعبیر از وی نام میبرند:
« الفضل بن عبدالملک ابوالعبّاس البقباق مولی کوفیّ ثقة » . (2)
و او روایات زیاد در ابواب مختلف « فقه » از امام صادق ـ علیه السّلام ـ نقل کرده است.
ولی با این همه، در این حدیث میبینیم امام ـ علیه السّلام ـ وقتی میخواهد جواب مثبت به سؤال راوی بدهد، گوئی که از حضور « بقباق » در مجلس، نگران است، و مایل نیست که او از این جواب آگاه بشود، و لذا پس از نگاه به وی وقتی مطمئنّ میشود که او به جای دیگری متوجّه است، با اشاره سر، مطلب را به شخص سؤال کننده میفهماند.
و لذا،این سؤال ،اینجابه ذهن میرسد که چرا باآن کهابوالعبّاس بقباق، فردی مورد وثوق و اهل امانت بوده است،معالوصف امام صادق ـ علیهالسّلام ـ مسئله « مُکَفِّر » بودن « محبّت » اهل بیت را نسبت به « سیّئات »، از وی پنهان میداشته است !؟
آن چه که در توجیه این جریان به نظر میرسد ـ چنانکه در پاورقی همان
صفحه از جلد 68 بحارالانوار که اصل حدیث آمده، نیز اشاره شده است ـ این است که ابوالعبّاس بقباق در عین امانت و وثاقت، تاب تحمّل « کتمان اسرار » نداشته، و احیانا مطالبی را که درخور فهم عامّه مردم نبوده ، برای آنان نقل میکرده است؛ و لذا امام ـ علیه السّلام ـ این مطلب مهمّ را که ممکن بود دستاویزی برای مردمِ نادانِ اسیرِ دام هوس گردد و مورد سوء استفاده آنان قرار گیرد، از وی پنهان نموده است .
آری، این رفتار از آن امام معصوم ـ علیه السّلام ـ درس آموزندهای است برای متصدّیان مقام ارشاد و هدایت مردم که بدانند: هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد.
چهبسا ممکن است مطلبی ـ به اصطلاح آقایان علماء ـ « ثبوتا » و در عالم واقع و نفسالامر، درست باشد و کاملاً معقول، امّا « اثباتا » و در مرحله اظهار و بیان، برحسب شرائط خاصّ زمانی یا مکانی یا قومی، فاقد مصلحت و بلکه احیانا موجب مفسدهای باشد، و قهرا به حکم « عقل » و « شرع » افشای آن ممنوع گردد.
بنابراین، به فرض اینکه پذیرفتیم که حبّ و ولاء اهلبیت اطهار علیهم السّلام برحسب استفاده از اخبار، استحقاق مطلق عذاب را (اعمّ از خلود و موقّت) از مجرمین شیعه برطرف میسازد، و هیچ گناهی از گناهان اعمّ از صغائر و کبائر، با وجود « حبّ علیّ ـ علیه السّلام ـ» در دل انسان، نمیتواند تأثیر عذابانگیز داشته باشد، و دوستداران امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ اعمّ از مجرم و غیرمجرم، بدون اینکه کوچکترین برخوردی با عذابهای برزخ و محشر پیدا کنند، داخل بهشت میشوند.
آری، بـه فرض این کـه این مطلب را « ثبوتا » و « فـی حدّ نفسه » پذیرفتیم که ذلک فضل اللّه یؤتیه مَن یشاء ولی با این همه ، معتقدیم که این، سرّی از اسرار اهلالبیت ـ علیهم السّلام ـ است و افشای آن درمیان عامّه مردم ـ که اکثرا مقهور هوی و هوس و مجذوب مشتهیات نفساند، و همواره انتظار بهانه و دستاویزی را دارند که بدان وسیله، خود را به آغوش شهوات پست نفسانی افکنده و سرمست از تلذّذات پلید حیوانی گردند، و روح و روان خود را به طور ناخودآگاه به آلودگیهای شیطانی ملوّث سازند ، نه تنها جایز و روا نیست، بلکه از دریچه انصاف اگر بنگریم، این، خود، یک نوع جفا، به خاندان عصمت است و ستم به پیروان آن پاکان ! چه آنکه بهطور حتم، آن فدائیان راه خدا، نه رضا به شکستن حدود و ثغور دین خدا به بهانه حبّ و ولائشان میدهند؛ و نه آلودگیِ جان دوستان شان را به پلیدی عصیان میپسندند.
البتّه ما هم میدانیم که اگر به اینچنین مردم بگوئیم : « حبّ علیٍّ حسنة لاتضرّ معها سیّئة » شما که « حبّ علیّ » دارید، چه ترس از بار گناه و نار جهنّم دارید !؟ و شعری هم برای تأیید گفتار خود بخوانیم که :
چه غم دیوار امّت راکه دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
و از این راه یک نوع آرامش خاطری به آنها داده و بذر سهلانگاری و بیپروائی در امر گناه را در زمین قلبشان بیفشانیم ، بدیهی است که خوشحال و خرّم میشوند، و اشک شوق میریزند، و با دیده تجلیل و احترام به ما مینگرند و « طیّب اللّه »های قرص و محکم به ما میگویند، و دعای خیرشان را بدرقه راه ما میسازند !
امّا لازم است نیک بیندیشیم که : آیا این سرور قلب و اشک شوق و دعای خیرشان، به راستی برخاسته از حبّ علیّ امام المتّقین است که راه تقوی نشانشان داده، و آنها را از هرچه که موجب دوری از خدا است آگاهشان میسازد و بازشان میدارد؟ یا خیر،ـ العیاذ بااللّه ـ این همه اشتیاق روح و انبساط جان، نشأت گرفته از عشق به تلذّذات نفسِ هوسبازِ مکّار لئیم است که ـ به زعم خویش ـ از طریق اظهار حبّ علیّ، به آن نائل میآیند !؟ و این بیان و گفتارِ ما را نیز چون راهگشای به آزادی در نیل به تلذّذات نفس پرفریب میبینند، دوست میدارند و « طیّب اللّه» میگویند !
شاهدش اینکه اگر در همان حال که اظهار فرح میکنند، و اشک اشتیاق میریزند، طور سخن را تغییر داده و بگوئیم: اگر شما دوستداران امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ مرتکب گناه بشوید، و حقوق خدا و خلق خدا را رعایت نکنید، در جهنّم باید تحمّل عذابهای طاقتفرسا بنمائید تا روی شفاعت ببینید؛ پس هماکنون دست از هوسبازی و بیپروائی بردارید، و سر به اطاعت فرمان خدا فرود آرید، تا مشمول شفاعت آن حضرت گردید...
در همان دم، خواهیم دید که اشکها خشکید، و غبار غم بر چهرهها نشست، و نگاهشان نیز به ما، سرد و افسرده و یأسآمیز گردید، و زبانشان از گفتن «طیّب اللّه » بازماند !
ای عجب ! چرا چنین شد و ناگهان وضع و حالشان دگرگون گشت؟ !
آری، این، برای آن است که دیدند طرز بیان و گفتار ما، دردآور و رنجانگیز
شد، یعنی بین آنها و محبوباتشان که تلذّذات نفس است، حائل گردید، و راهِ بیپروائی درارضاء تمایلات رابه رویشان بست حیل بینهم وَ بین مایشتهون ! (1)
اینجا است که میفهمیم،آن دم که چون گل میشکفتند،و ژاله از دیده بر چهره میپاشیدند،به خاطرآن بود که از طریق اظهار « حبّ علیّ ـ علیه السّلام ـ»، راه وصول به خواستههای دل را به روی خود باز میدیدند؛ و این دم که افسرده و غمگین شدند، برای این است که راه رسیدن به شهوات نفس را به روی خود، بسته میبینند، و از این محبّت، طَرفی نمیبندند !
وگرنه کسی که دل در گرو « حبّ علی ـ علیه السّلام ـ» داده است، در راه رضای او نه تنها از تمایلات نفسانیش، بلکه از مال و جان و تمام مایملک و هستیش میگذرد ، و از این فداکاری خویش غرق در احساس لذّت و سرور و فرح میگردد ، و «میثم » وار بالای چوبه دار ـ که از دست و پای بریدهاش خون میچکد ـ دم از حبّ « علیّ » میزند ! (2)و هم چون « ابن سکیّت » زبان از پشت گردنش بیرن میکشند (3)و کوچکترین کلمهای که خلاف رضای محبوبش «علیّ» است بر زبان نمیآورد !
آری :
نه گرفتار بود هر که فغانی دارد نالهمرغ گرفتار نشانی دارد
آری آری سخن عشق، نشانی دارد
حال، اگر بگوییم این چنین محبّت، در واقع محبّت به علیّ ـ علیه السّلام ـ که او را به عنوان امام هادی الی اللّه و حافظ حریم دین خدا شناختهایم ـ نیست؛ بلکه محبّت به یک فرد ساخته عالم خیال است که میتواند در تمام مقرّرات و احکام دین خدا دخل و تصرّف نماید، و به هر گنهکارِ قانون شکنی جواز عمل داده و راه فرار از کیفر و مجازات را به رویش بگشاید، سخنی دور از حقّ و عاری از حقیقت نگفتهایم.
در دنیا ، چنان که میدانیم مردم سودجو و خودخواه، از تن در دادن به حکومت قانون و مقرّرات اجتماعی گریزانند، و میکوشند تا آنجا که میتوانند خود را به گونهای از محدوده شمول قانون، خارج سازند؛ و لذا دنبال کسی
میگردند که در دستگاه حکومت و قدرت، دارای نفوذ بیان و قلم باشد تا در پناه نفوذ او ، راه فرار از قانون به دست آورده، و از کیفر و مجازات قانونشکنی نیز در امان باشند.
طبیعی است که برای چنین فرد نافذ الکلمهای که هم راه تخلّف از قانون را برایشان هموار میسازد، و هم از کیفر و عقوبت این تخلّف نجاتشان میدهد، عظمت خاصّ و موقعیّت ممتازی قائل میشوند، و همچون عزیزترین عزیزانشان به وی ابراز محبّت مینمایند.
در مورد دین نیز همین طبقه از مردمند که با همین روحیّه با احکام خدا مواجه میشوند، و گوئی که قوانین آسمانی را مزاحم زندگی تشخیص داده و میکوشند تا آنجا که میتوانند خود را از قید و بند این دستورات « واجب » و «حرام » برهانند و پس از مرگ نیز از عذاب خدا در امان باشند !
لذا وقتی علیّ ـ علیه السّلام ـ را به این عنوان شناختند که فردی نافذ در دستگاه حکومت الهی است، و میتواند دوستداران و هواخواهان خود را از تقیّد به مقررّات دست و پاگیر دین ! نجات بخشد، و پس از مرگ نیز آنها را از عذاب خدا برهاند، و بر اساس این نوع شناسائی از علیّ ـ علیه السّلام ـ او را به ولایت و امامت خویش انتخاب کردند، و به وی ابراز عشق و محبّت نمودند، بدیهی است که نه این معرفت، معرفت به علیّ؛ و نه این محبّت، محبّت به علیّ است ! !
زیرا « علیّ » ـ علیه السّلام ـ همان است که خود را معرّفی میکند و میفرماید :
« وَاللّهِ لَوْ اُعطیتُ الاَقالیمُ السَّبعةُ بِما تَحتَ افلاکِها عَلی اَن اَعصِیَ اللّهَ فی نَملَةٍ اَسلُبَها جَلبَ شَعیرَةٍ مافَعَلتُهُ » : (1)
« به خدا سوگند، اگر هفت اقلیم (عالم) را با هر آنچه که در زیر آسمانهای آنها است به من بدهند، برای این که خدا را با گرفتن پوست جوی از دهان مورچهای نافرمانی کنم، نمیکنم ! ».
و نیز میفرماید :
« وَ اللّهِ لَئِنْ اَبیتَ عَلی حَسَکِ السَّعدانِ مُسَهَّدا وَ اُجَرَّ فِی الاَغلالِ مُصَفَّدا اَحَبُّ اِلَیَّ مِن اَن اَلقَی اللّهَ وَ رَسولَه یَومَ القِیامَةِ ظالما لِبَعض العِبادِ وَ غاصِبا لِشَییءٍ مِنَ الحُطامِ » : (2)
« به خدا سوگند، اگر شب را بر روی خارهای « سَعدان » (گیاهی است دارای خارهای سرتیز) بیدار به سر برم، و در حالی که (دست و پا و گردنم) به غلّها (و
زنجیرها) بسته است کشانده شوم، برایم محبوبتر از این است که خدا و رسولش را در روز قیامت ، در حالی که به بعضی از بندگان ستم کرده و چیزی از مال دنیا را غصب نموده باشم، ملاقات کنم ! ».
« علیّ » ـ علیه السّلام ـ همان است که رسول اعظم حقّ ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ دربارهاش فرمود:
« یا اَیُّهَا النّاسُ لاتَشکُوا عَلِیّا ! فَوَاللّهِ اِنَّه لَخَشِنٌ فی ذاتِ اللّهِ » : (1)
« ای مردم، از علیّ شکایت نکنید (از او انتظار سهلانگاری در امر دین نداشته باشید) ! به خدا سوگند، علیّ در رعایت حقّ خدا و حفظ حریم دین خدا، سختگیر و نرمشناپذیر است ! ».
او همان است که از کوچکترین گذشت درباره برادر و فرزندش که خلاف رضای خدا است، استنکاف میورزد، و خودش در قصّه برادرش « عقیل » میفرماید:
« وَ اللّهِ لَقَد رَأَیتُ عَقیلاً وَ قَدْ اَملَقَ حَتَّی اسْتَماحَنی مِنْ بُرِّکُم صاعا، و رَأَیتُ صِبْیانهُ شُعثَ الشَّعورِ ، غُبَرالالوانِ مِن فَقرِهِم، کَاَنَّما سُوِّدَتْ وُجُوهُهُم بِالْعِظْلِمِ .
وَ عاوَدَنی مُؤَکَّدا، وَ کَرَّرَ عَلَیَّ القَولَ مُرَدَّدَا، فَأَصغَیتُ اِلَیهِ سَمعی فَظَنَّ اَنّی اَبیعُهُ دِینی وَ اَتَّبِعُ قِیادَهُ مُفارِقا طَریقَتی ، فَأَحْمَیْتُ لَهُ حَدیدَةً ثُمَّ اَدْنَیْتُها مِن جِسمِهِ لِیَعتَبِرَ بِها؛ فَضَجَّ ضَجیجَ ذی دَنَفٍ مِنْ اَلَمِها، وَ کادَ اَنْ یَحْتَرِقَ مِن مَیسَمِها.
فَقلتُ لَهُ : ثَکَلَتْکَ الثّواکِلُ یا عَقیلُ ، اَتَئِنُّ مِن حَدیدَةٍ اَحماها اِنسانُها لِلَعبِهِ وَ تَجُرُّنی اِلی نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِهِ ؟ اَتَئِنُّ مِنَ الْأَذی، وَ لا اَئِنُّ مِنْ لَظی ؟ » : (2)
« به خدا قسم (برادرم) « عقیل » را در شدّت فقر و پریشانی حال دیدم که از من میخواست، یک منّ از گندم (بیت المال) شما را به او ببخشم؛ و کودکانش را با موهای ژولیده و رنگهایِ از شدّت فقر دگرگون گشته دیدم که گوئی صورتشان با نیل، سیاه و رنگین شده بود.
« عقیل » اصرار میکرد و گفته خود را تکرار مینمود، و خیال میکرد که من دینم را به او میفروشم، و از روش خود دست برداشته، و دنبال او به هر سو که میکشد میروم ! ولی من (برای تنبّه دادن وی به اهمیّت حفظ حقوق خدا و خلق خدا) آهن پارهای را در آتش گداختم و نزدیک تنش بردم تا با (حرارت) آن، عبرت گیرد. ناگهان
او، از درد آن، نالهای هم چون ناله بیمار سر داد، و نزدیک بود از اثر آن بسوزد.
به او گفتم: ای عقیل، مادران داغ دیده در سوگت بگریند؛ از آهن پارهای که انسانی آن را به سان بازیچه خود در آتش گداخته است ناله سر میدهی، آنگاه مرا به سوی آتشی که خداوند جبّار، آن را برای (اعمال) خشم خویش افروخته است میکشانی !؟
تو از این رنج (اندک) مینالی، و من از آتش دوزخ ننالم !؟ ».
از یکی از همسرانش به نام « امّ عثمان » نقل شده که: روزی جزء اموال « بیت المال »، اشیائی زینتی بود. من از حضرتشان تقاضا کردم، گردنبند از آنها عنایت کنید دخترم به گردنش بیفکند. فرمود : اینها اوّل باید در میان عموم مسلمین، توزیع شود، اگر به ما هم سهمی رسید، از آن به دخترت (که دختر خودش هم بود) داده میشود. (1)
و هم چنین نقل است :
یکی از امراء زمان، مقداری « عَنبر » ، (2)به عنوان « هدیه » برای « امّ کلثوم » دختر آن حضرت فرستاده بود. آن امام سراپا حقّ و عدل، آن را هم با آنکه هدیه شخصی بود، امّا چون ارتباطی به مقام حکومت داشت، در ردیف اموال عمومی به حساب آورد، و از باب اعلان مطلب برفراز منبر رفت و در مجمع عمومی مردم فرمود :
« اَیُّهَا النّاسُ اِنَّ اُمَّ کُلثومَ بِنتَ علیٍّ خانَتکم عَنْبَرا وَ ایمُ اللّهِ لَوکانَتِ سِرقَةً، لَقَطَعتُها مِن حَیثُ اَقطَعُ نَساءَکُم » : (3)
« ای مردم (آگاه باشید) امّ کلثوم دختر علیّ ! به قدر عنبری اندک ! در حقّ شما تعدّی کرده (و پیش از توزیع در میان شما، در آن تصرّف نموده است). و به خدا سوگند، اگر این کار از طریق سرقت تحقّق مییافت، دست او را همانگونه که دست زنان شما را (به کیفر سرقت در صورت تحقّق سرقت) قطع میکنم ، قطع میکردم ! ! »
آری، اگر « علیّ » ـ علیه السّلام ـاین گونه متصلّب در امر دین، و سختگیر در حفظ حقوق خدا و خلق خداست، پس او غیر آن فرد سهلانگار و
مسامحهکار در احکام خداو نوازشگر عامیان و متمرّدان از فرامین خدا است که مردمی او را به نام « علیّ » شناخته و دوستش میدارند و میخواهند در پناه محبّت او، دین خدا را ملعبه دست خود قرار داده، و حرمت واجبات و محرّمات خدا را بشکنند. و پرده ناموس حق را بدرند ! !
بنابراین باید توجّه کامل به این حقیقت داشت، و آن را با جّد تمام باور نمود که آن نوع از « محبّت » در نظر خدا و اولیاء خدا ارجمند و دارای اعتبار است که براساس معرفت صحیح مستند به موازین « عقل » و « شرع » استوار باشد؛ وگرنه محبّت جاهلانه نشأت گرفته از احساسات بیحساب دور از منطق «عقل» و « شرع » از نظر حقّ و اولیاء حقّ، ارزش و اعتباری نخواهد داشت.
البتّه در این حقیقت، تردیدی نیست که موضوع عواطف و احساسات، در تربیت انسان و سوق وی به سوی صلاح و کمال و سعادت، تأثیر بسیار عظیم و شایان توّجه دارد، و جدّا یک عامل بزرگ حیاتی است که بدون آن زندگی آدمی یک زندگی خشک خالی از هرگونه لطافت و شور و شوق و عشق و صفا خواهد بود، و قهرا لذّت و حلاوتی نخواهد داشت.
اساسا مسئله ایمان به « مبدأ » و « معاد » و عشق ورزیدن به اولیاء حقّ، و بیزاری جستن از دشمنان آنان نیز ، از مقوله « عاطفه » است، و نشأت گرفته از جوشش چشمه دل.
آری، این حقیقتی است غیرقابل انکار؛ امّا آن چه که مهمّ است و در بحث ما، مورد نظر است ، این است که این نیروی عظیم حیاتی یعنی عواطف و احساسات بشری، باید تحت تعدیل « عقل » و هدایت « شرع » قرار گیرد ، تا به ضلالت و انحراف از مسیر حقّ، کشیده نشود.
لذا ما (متصدّیان مقام ارشاد مردم) موظّفیم، در مجالس ارشادی خود، تحریک عقول و تنبیه افکار مردم را بیش از تحریک عواطفشان، وجهه همّت خویش قرار داده و چشمههای احساساتشان را در فضای منّور و نور چراغ عقلشان به جوشش درآوریم ، و جدّا به آنها بفهمانیم که ارزش اعمال انسان در پیشگاه حضرت حقّ و روز جزا، به میزان « عقل » و « درایت » وی به حساب آورده میشود.
1 ـ « قالَ رَسولُ اللّهِ صَلّی اللّهُ علیه و آله و سلّم: اِذا بَلَغَکُم عَن رَجُلٍ حُسنُ حالِهِ فَانظُرُوا فی حُسنِ عَقلِهِ ؛ فَاِنَّما یُجازی بِعَقلِهِ » : (1)
« رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: هرگاه ، از خوبیِ حال کسی (در امر عبادت و دینداریش) به (سمع) شما چیزی رسید، (در مقام پی بردن به ارزش وی در نزد خدا) به خوبی عقلش بیندیشید؛ چه آن که (در روز جزا) تنها به میزان عقلش پاداش داده می شود ».
2 ـ « وَ اَثنی قَومٌ بِحَضرَتِهِ عَلی رَجُلٍ حَتّی ذَکَرُوا جَمیعَ خِصالِ الخَیرِ.
فَقالَ رَسوُل اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلهِ وَ سَلّم: کَیفَ عَقلُ الرَّجُلِ ؟
فَقالُوا : یا رَسُولَ اللّهِ ، نُخْبِرُکَ عَنْهُ بِاجْتهادِهِ فِیِ الْعِبادَةِ وَ اَصْنافِ الْخَیْرِ، تَسأَلُنا عَنْ عَقْلِهِ ؟!
فَقالَ : اِنَّ الْاَحْمَقَ یُصیبُ بِحُمقِهِ اَعظَمَ مِن فُجورِ الفاجِرِ. وَ اِنَّما یَرتَفِعُ العِبادُ غَدا فِی الدَّرَجاتِ، وَ یَنالُونَ الزُّلفی مِن رَبِّهِم عَلی قَدِر عُقولِهِم » : (2)
« جمعی در حضور رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ سخن از مدح و ستایش مردی به میان آورند؛ تا آنجا که تمام خصال نیک و خوهای پسندیده را به وی نسبت دادند (و او را به عنوان یک مرد کاملاً پسندیده خصال و نیکوکار ستودند).
رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ (پس از شنیدن مدح و ثنای آنان) فرمود: عقل آن مرد، چگونه (و در چه حدّ) است؟
ستایشگران از روی تعجّب گفتند: یا رسول اللّه، ما از کوشش فوق العاده و جدّ و جهد او در امر عبادت و انواع کارهای خیر (که انجام میدهد) با شما سخن میگوئیم، و شما، راجع به عقل او از ما سؤال میکنید !؟ (یعنی از نظر ما چنین آدم عابد نیکوکار فرشته خصال ، اصلاً کمبودی ندارد، تا چه رسد به اینکه سؤال از عقلش شود !).
رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود: حقیقت آنکه آدم احمق کم خرد (هرچند عابد زاهد پر کار در امر عبادت نیز باشد) بر اثر قلّت عقلش مبتلا به فسادی بزرگتر از فساد یک فرد تبهکار میگردد.
و فردا (روز جزا) عبادتکاران، به میزان عقلشان در درجات (بهشتی) ارتفاع مییابند، و به مقام قرب خدایشان نائل میشوند ».
3 ـ « قالَ رَسولُ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلیهِ و آلهِ : سیِّدُ الاَعمالِ فِی الدّارَیْنِ الْعَقْلُ . وَ لِکُلِّ
شَیْیءٍ دِعامَةٌ ، وَ دِعامَةُ المُؤمِنِ عَقْلُهُ . فَبِقَدْرِ عَقلِهِ ، تَکونُ عِبادَتُه لِرَبِّهِ » :(1)
« رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ فرمود: سیّد و اشرف اعمال در هر دو سرا، « عقل » است. و برای هر چیزی ستونی است، و ستون مؤمن، « عقل » او است. و لذا عباداتش به میزان عقلش ، شریف و ارجمند در نزد خدا است ».
4 ـ « عَن اَبی عَبدِاللّهِ ـ علیه السّلام ـ قالَ: اِنَّ اللّهَ خَلَقَ العَقلَ ، فَقالَ لَه : اَقبِل ، فَاَقبَلَ . ثُمَّ قالَ لَه : اَدبِر. فَاَدبَرَ. ثُمَّ قالَ له : وَ عِزَّتی وَ جَلالی، ماخَلَقْتُ شیْئا اَحَبَّ اِلَیَّ مِنکَ ، لَکَ الثَّوابُ ، وَ عَلَیکَ العِقابُ » : (2)
« از امام صادق ـ علیه السّلام ـ منقول است که فرمود: خداوند « عقل » را آفرید؛ آنگاه به او فرمود: جلو بیا. جلو آمد. سپس فرمود: عقب برگرد. عقب برگشت. پس از آن فرمود: به عزّت و جلالم سوگند، هرگز چیزی که محبوبتر از تو باشد در نزد من، نیافریدهام ! پاداش از آنِ تو، و کیفر نیز از برای تو است (یعنی ملاک استحقاق ثواب و عقاب در روز جزا، عقل است، همچنان که ملاک تعلّق تکلیف در دنیا نیز عقل است) ».
5 ـ ضمن مواعظ امام کاظم ـ علیه السّلام ـ به هشام بن حکم آمده است:
« یا هِشامُ ! مابَعَثَ اللّهُ اَنبِیائَهُ وَ رُسُلَهُ اِلی عِبادِهِ اِلّا لِیَعقِلُوا عَن اللّهِ، فَأَحْسَنُهُم استِجابَةً، اَحْسَنُهُمْ مَعرِفَةً لِلّهِ. وَ اَعْلَمُهُم بِأَمرِاللّهِ، احْسَنُهُم عَقْلاً. وَ اَعْقَلُهم ، اَرْفَعُهُم دَرَجةً فِی الدّنیا و الآخِرَةِ » : (3)
« ای هشام ! خداوند، پیامبران و رسولان خود را به سوی بندگانش مبعوث نفرمود، مگر برای این که خدا را بشناسد. بنابراین، بهترین آنان از حیث اجابت دعوت انبیاء ، آنهائی هستند که خدا را بهتر شناختهاند، و داناترین آنان به امر خدا، آنهائی هستند که از حیث « عقل » نیکوترند؛ و با رفعتترین آنان از حیث درجات در دنیا و آخرت، عاقلترین آنانند ».
6 ـ امام امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ هدف از بعثت انبیاء ـ علیهم السّلام ـ را چنین بیان فرموده است:
« فَبَعَثَ فیهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ اِلَیهِم اَنبِیائَهُ لِیَستَأدُوهُم میثاقَ فِطرَتِهِ، وَ یُذَکِّرُوهُم مَنْسِیّ نِعمَتِهِ وَ یَحتَجُّوا عَلَیهِم بِالتَّبلیغِ، وَ یُثیرُوا لَهُم دَفائِنَ العُقُولِ» : (4)
« خداوند، پیامبرانش را در میان آنان (بنیآدم) مبعوث ساخت، و پی در پی رسولان خود را به سوی آنان فرستاد؛ تا وفای به پیمان فطرت را که با خدا بستهاند از آنان مطالبه نمایند، و نعمتهای فراموش شده او را به یاد آنها آورند، و با ابلاغ دستورات خدا حجّت را بر آنها تمام کنند، و گنجهای پنهان مانده عقلها را (که زیر
صخرههای جهل و کفر و ضلالت مستور مانده است) آشکار سازند ».
این هم قرآن کریماست که مکرّرا با جملات لعلّکم تعقلون ، لقوم یعقلون ، لعلّکم تتفکّرون ، لعلّکم یتفکّرون ، افلا تعقلون ، افلا یعقلون ، وما یعقلها الّا العالمون ، (1)و... نشان دهنده این حقیقت است که منظور اساسی خداوند حکیم از ارائه آیات « آفاقیه » و « انفسیّه » و همچنین مقصود اصیل از بَعث انبیاء وانزال کتب،به پرواز آوردن طائر« فکر » وپرفروغ ساختن مشعل « عقل » است !
تا آن جا این کتاب عظیم، روی اصالت و رکنیّت « عقل » و « فکر » و شدّت لـزوم آن در تحقّـق حیـات ویـژه انسانـی تکیه میکنـد که انسانهای عـاری از « تفکّر » و « تعقّل » را جدّا فاقد ارزش انسانی دانسته و از آنها به عنوان « شرّ الدّوابّ » ـ یعنی « بدترین جنبندگان » ! ـ تعبیر مینماید و میفرماید:
اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ البُکْمُ الّذینَ لا یعقِلون : (2)
« بدترین جنبندگان نزد خدا ، افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمیکنند ».
دریغا و اسفا، که علیرغم این شدّت اهتمامی که « کتاب » و « سنّت » درباره تحریک « عقول » از خود نشان میدهند، در مجالس تبلیغی ما غالبا بیش از حدّ لازم، مسئله « عواطف » و احساسات مردم مورد نظر است، نه به اهتزار آوردن عقل و فکر آنان.
چه بسیار مجامع معظم با هزینههای سنگین و صرف اوقات فراوان تشکیل میگردد، ولی متأسّفانه هیچ مطلبی از مطالب اعتقادی و اخلاقی به طور مبرهن و مستدلّ که عقلها را قویّ و فکرها را روشن نماید ، در آن مجالس بیان نمیشود.
بلکه از اوّل مجلس تا به آخر، سعی و همِّ جملگی بر آن است که اشعاری خوانده شود و سخنانی گفته شود که عواطف و احساسات حاضران تحریک گردد، و رقّت در دلها و اشک در چشمها پدید آید، و شور و فغان از سینهها
برخیزد و ـ به اصطلاح ـ مجلس از جا کنده شود... و هر که توانست این کار را بهتر انجام داده و شورانگیزتر بخواند و بگوید، در نظر مردم مبلّغی بس بزرگ و سخنوری قهّار و زبردست تجلّی کرده، و با تجلیل تمام، مورد تشویق قرار میگیرد ! !
در صورتی که تحرّک عاطفه و احساس ، و رقّت و اشک چشم و شور و آه و فغان، هرچند در جای خاصّ به خود، دارای ارزش بسیار عالی و شایان تقدیر است؛ (1)ولی به هرحال، یک حالت موقّت زودگذری است که در حدّ ذات خود، اثر ترتیبی ثابتی ندارد ، و به خورد عقل و فکر انسان چیزی نمیدهد؛ بلکه همینکه مجلس منقضی گشت، و زمان اندکی گذشت، تمام آن شور و انقلاب حال و جنبش احساس، از بین میرود، و آن آدم نالان و گریان یک ساعت پیش، مجدّدا به حال اوّل خویش بر میگردد، و میبینیم باز همان جهل است و همان قساوت ! همان عناد است و همان ضلالت !
جالب اینکه : قرآن کریم درباره دوزخیان میفرماید :
وَ لَوتَری اِذ وُقِفُوا عَلَی النّارِ فَقالُوا یالَیتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبُ بِآیاتِ رَبّنا وَ نَکونَ مِنَ المـُؤمِنینَ ؛ بـَل بَدا لَهُم ماکانُوا یُخفُونَ مِن قَبلُ ؛ وَ لَورُدُّوا لَعادُوا لِما نُهوا عَنُه وَ اِنَّهُم لَکاذِبُون : (2)
« و اگر (دوزخیان را) ببینی ، هنگامی که آنان را کنار آتش نگاه داشتهاند و آنها میگویند: ای کاش ما (بار دیگر به دنیا) بازگشت داده میشدیم، و آیات پروردگارمان را تکذیب نمیکردیم، و از مؤمنان میشدیم.
(آنها در واقع پشیمان نشدهاند) بلکه آنچه که قبلاً پنهان مینمودند (از اخلاق زشت و اعمال ناشایستشان در آنجا) برایشان مکشوف و آشکار شده (و در وحشت افتادهاند) .
و (لذا) اگر (به دنیا) باز گردانده شوند، (مجددّا) به همان (اعمال و اخلاقی) که از آن نهی شدهاند، باز میگردند !و به طور قطع، آنان دروغگو هستند ».
یعنی: آن فریاد « یا لیتنانردّ و لانکذّب » که میکشند، از روی « تحرّک احساس » است، نه براساس جنبش « فکر » و انتباه « عقل » !
شراره آتش دیدهاند، و نعره و زفیر جهنّم شنیدهاند، و احساسشان تحریک شده است، داد میزنند: ای امان ! ما را کنار بکشید، دیگر نمیکنیم !... ولی عقلشان هم چنان راکد و فکرشان جامد و قلبشان قسیّ است ! لذا، اگر (فرضا) به دنیا برگردند، باز با همان عقل راکد و فکر جامد و قلب قسیّ برمیگردند؛ و منظره رعبانگیز آتش و دوزخ نیز پس از مدّتی از احساسشان دور و از خاطرشان فراموش میشود؛ از این رو طبیعی است که مجدّدا تمام آن افکار و اخلاق شیطانی که در باطنشان مکتوم بود، بارز میگردد، و به صورت اعمال زشتشان در صحنه حیات ثانویشان تکرار میشود.
راستی عجیب است ! شما میبینید مردمی شب قدر ماه رمضان در مسجد، در حالی که چراغها را خاموش کرده و قرآنها را روی سر نهادهاند، فریاد « بک یا اللّه » آنها، در و دیوار را میلرزاند، و اشک و آه و ناله و افغانشان که غلغلهای به پا کرده ـ آنچنانکه گوئی کاروان عظیم « توّابین » از زمین رو به ملکوت اعلی به حرکت درآمده است ـ تکان در دلها میافکند... و جدّا هر که آن وِلوِله پرسوز و گداز را ببیند، مطمئن میشود که بهطور حتم این مردم به حال توبه «نصوح » آمدند و « الهی » شدند ! و دیگر ممکن نیست این توبهکاران از فردا به راه خطا بروند؛ مگر به راه خدا افتادگان، ممکن است به راه خطا بروند !؟...
ولی یالَلاَسف ! و یا لَلعَجَب ! باز فردا میبینیم این مردم دیشب همان مردم دیروزند و همان آش است و همان کاسه ! و کوچکترین تکانی نخوردهاند ! ای عجب ! پس آن حال دیشب چه بود و وضعیت امروز چیست ! !؟
آری، آن صحنه دیشب، صحنه تحریک احساسات بود، نه صحنه تحریک عقول، اشک و آهی بود زودگذر که گذشت و فراموش شد ! بله: ولو ردّ و العادوا لما نهوا عنه سخن، سخن خداوند حکیم است؛ بسیار عمیق و ریشهدار.
حال، وقتی بنا شد ـ به فرموده قرآن کریم ـ جهنّم بینان اگر به دنیا برگردند. جهنّم با چنان عظمت و زفیر شهیق آن ، از یادشان برود، و از نو، بنای طغیان و عصیان بگذارند؛ آیا توقّع دارید، « بِکَ یا اللّه » گویان شب قدر، اگر به بازار و خیابان برگردند و پشت میز ریاست و حجره تجارت بنشینند و جلوهگریهای مال و مقام و فرزند و زن ببینند، آن ناله و اشک و آه و فریادهای بِکَ یا اللهشان فراموششان نشود، و دست به طغیان و عصیان نزنند !؟
یا انتظار دارید، مردمی که در مجالس عزای امام سیّد الشّهداء ـ علیه السّلام ـ شور و غوغا به پا میکنند و بر سر و سینه خود میکوبند و سیلاب اشک از دیدگان فرو میریزند و گاه از خود بیخود میشوند و جامه به تن میدرند ، دیگر پس از خروج از مجلس عزا و افتادن به آغوش مظاهر دنیای دلربا ، دست
از پا خطا نکنند و به راه کج نروند؟!
خیر ، این توقّع ، توقّعـی است نابجا ، و ایـن انتظار ، انتظاری است ناروا ؛ بلکه : و لو ردّ و العادوا لما نهوا عنه ، اگر به دامن دنیا و جلوات آن برگردند، باز به همان فساد و کجرویهای نخستین خود برمی گردند؛ چه آنکه اساس کارشان تحرّک احساس است، و آنهم گذرا است . و ناپایدار.
آری،اگر در این مجالس بسیار با عظمت، مسئله اصلی « تحریک عقول »، مورد توجّه جدّی قرار گیرد ، و عقل و فکر مردم مخصوصا طبقه جوان نسبت به توحید و پیغمبرشناسی و امامشناسی روشن شود،و موقعیّت بسیار بزرگ « دین » و « امام معصوم » از نظر تأمین حیات ابدی و سعادت جاودانی انسان به طور مستدلّ و مبرهن،نشان داده شود، و همچنین موضوع هلاکت و خُسران دائم که بر اثر محرومیّت از برکات « قرآن » و « امام » ـ علیه السّلام ـ گریبانگیر عالم انسان میشود، کاملاً توضیح داده شود، بدان گونه که معارف دینی کلاً در مرکز « درک » و « باور » مردم جایگزین گردد...
در این موقع است که اگر مراسم « شب قدر » انجام گیرد، و قرآنها روی سر رفته ، و حال ندبه و توبه و استغفار رخ دهد، و یا ذکر مصیبی از مصائب جانسوز امام سیّدالشّهداء ـ روحی و ارواح العالیمن له الفداء ـ به میان آید، یعنی در زمینه تحرّک عقل و فکر ، « عاطفه » هم تحریک گردد، دل، رقّت پیدا کرده و آه از سینه برخیزد و اشک از دیده بریزد، در این موقع و با این شرائط است که میشود تا حدّی مطمئن شد که این مجالس بتوانند نتیجه اصلاحی بخشیده و قسمتی از مفاسد زندگی را برطرف سازند.
وگرنه، تا زمانی که هدف، همان تحریک احساسات است و بس ، نتیجهای جز همان شور و غوغای موقّت و اشک و آه زودگذر ، از این مجالس عظیم، عائد ما نخواهد شد؛ و لو ردّوا لعادوا لما نهوا عنه ! !
آنچه که شدیدا و قویا لازم است که در مجالس ارشادی ما، مورد توجّه کامل قرار گیرد، این است که اهمیّت موقعیّت احکام خدا و شریعت بیضاء محمّدی ـ علی مبلّغها و آله آلافُ التّحیّة و الثّناء السّرمدی ـ برای مردم مشروحا بیان شود، تا به راستی باروشان گردد که شرف و سعادت هر دو سرای انسان در گرو « عمل » به مقرّرات الهی است.
و بدانند که عظمت مقام انبیاء و ائمّه هدی ـ علیهم السّلام ـ نیز در این است
که عالم به احکام خدا میباشند، و راه سیر و سلوک به سوی خدا را به طور صحیح و کامل میدانند، و میتوانند عالم انسان را در این مسیر رهبری نمایند، و آدمی را با تعلیمات عالیه خویش به مکارم اخلاق الهی که مایه حیات ابدی و سعادت سرمدی است، متخلّق سازند؛ همان گونه که خداوند حکیم، خطاب به رسول کریمش میفرماید:
قُل هذهِ سَبیلی اَدعُوا اِلَی اللّهِ عَلی بَصیرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی : (1)
« بگو این، راه و طریقه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل (همه مردم را) به سوی « اللّه » (آفریدگار کلّ جهان) دعوت میکنیم ».
و همچنین میفرماید:
یـا اَیُّهَا النَّبیُّ اِنّا اَرسَلناکَ شـاهِدا وَ مُبَشِّرا وَ نَذیـرا وَ داعِیا اِلَی اللّهِ بـِاِذنِهِ وَ سِراجا مُنیرا : (2)
« ای پیامبر، ما تو را به عنوان شاهد (بر اعمال امّت) و بشارت دهنده (صالحان) و انذار کننده (مجرمان) و دعوت کننده به سوی « اللّه » ـ به فرمان اوـ و چراغ روشنی بخش، فرستادیم ».
طبیعی است که وقتی مردم، پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ و امامان ـ علیهم السّلام ـ را بدینگونه شناختند که آن مربیّان بحقّ، آدمی را با برنامههای آسمانی خویش از حضیض ذلّت اِنهماکِ در لجنزار شهوات حیوانی بیرون کشیده، و به اوج عزّت استغراق در بحر رحمت لایزال الهی میرسانند، به حکم فطرت انسانی خویش ـ که وجوب شکر منعم و محبّت به منعم است ـ طبعا دوستدار آن نعمت بخشان حقیقی گردیده، و نسبت به آنها محبّت میورزند؛ چه آنکه این بیان از رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ رسیده است:
« جُبِلَتِ القُلوبُ عَلی حُبِّ مَن اَحسَنَ اِلَیْها وَ بُغضِ مَن اَساءَ اِلَیها » : (3)
« دلهای آدمیان بر این سرشت آفریده شده است که دوست میدارند کسی را که به آنان نیکی کند، و دشمن میدارند کسی را که به آنان بدی نماید ».
چه احسانی برتر از رساندن انسان به « قرب خدا » ممکن است تصوّر شود که کمال مطلق است و جمال فوق کلّ جمال !؟
بیشکّ و تردید ، این « محبّت » است که بر اساس معرفت و شناسائی بحقّ استوار است ، و طبعا به دنبال خود ، تبعیّت از محبوب را خواهد داشت ، و « محبّ » را در حدّ وسعت ظرفیّتش به رنگ و صفات « محبوب » در
میآورد...و سرانجام با« اصحاب الیمین » در غرفات « جنّات النّعیم » مستقرّش خواهد ساخت.
ولـی مایـه تعجّب است که ما،به جـای ایـن که عظمت مقام انبیـاء و امـامـان ـ علیهم السّلام ـ را از آن جهت که « داعیان الی اللّه » و دارندگان برنامه هدایت به سوی خدا و پرورش دهندگان گوهر انسانیّتند، به مردم معرّفی کنیم، معالاسف، میکوشیم آن مربیّان انسان ساز را از آن جهت که نوازشگرِ گنهکاران و نجات دهنده تبهکاران از جهنّم و به بهشت برنده آلودگانند، توصیفشان نمائیم، آنهم با حفظ مسیر عصیان و ادامه راه گناه و طغیان، نه با تغییر راه و افتادن در جادّه تقوی و اطاعت خالق سبحان ! !
این برای همان است که میخواهیم به میل و خوشایند مردم با مردم سخن بگوئیم . و آنها را تا میتوانیم در تنگنای لزوم ترک معاصی قرارشان ندهیم... که مبادا تکدّر خاطری از ما پیدا کرده، و از اقبالشان نسبت به ما کاسته شود.
لذا سعی میکنیم آنان را در عینِ زندگیِ آلوده و گناهآمیزی که دارند ، تنها به جهت محبّتی که نسبت به ائمّه دین ـ علیهم السّلام ـ اظهار میکنند، دلگرم و آسوده خاطرشان گردانیم، و از این راه انواع تقدیر و تشکّرهای آنان را به سوی خویش سرازیر سازیم.
چه آن که مردم، متشکّر و ممنون میشوند از کسی که وضع موجود آنها را تأیید نموده، و آینده زندگیشان را نیز از هر رنج و درد و عذاب ایمن گرداند! به فرموده امام امیرالمؤمنین علیه السّلام: « یُؤَمِّنُ النّاسَ مِنَ العظائمِ وَ یُهَوِّنُ کَبیرَالجَرائمِ » : (1)« مردم را از خطرها و عذابهای عظیم آسوده خاطر سازد، و گناهان بزرگ را (در نظر آنان) آسان بنمایاند ».
ولی آیا ما، درمقابل این توبیخ تهدیدآمیز قرآن چه جوابی خواهیم داشتکه:
قُل آللّهُ اَذِنَ لَکُم اَم عَلَی اللّهِ تَفتَرونَ : (2)
« بگو: آیا خدا چنین اذن و اجازهای به شما داده است؟ یا به خدا افتراء میبندید (از پیش خود چیزی میسازید و آن را به خدا نسبت میدهید) !؟ ».
این جا تذکّر این نکته لازم است که: اشتباه نشود، ما نمیخواهیم بگوئیم که محبّت خاندان عصمت ـ علیهم السّلام ـ سبب گستاخی در گناه و بیپروائی در عصیان میشود !
چه آن که در گذشته ، به این مطلب اشاره شد که « محبّت » پاکان و مقرّبان درگاه حقّ، اگر براساس معرفت صحیح و شناسائی درست تحقّقپذیرد، خود، یک عامل مهمّ تربیتی، و یکی از راههای بسیار مؤثّر اصلاح قلب و تهذیب نفس آدمی است که همچون تأثیر « اکسیر » روی فلزّات، دگرگونی فوقالعاده عمیق و سریعی در روح « محبّ » ایجاد کرده و او را به طور ناخودآگاه، از هرچه که «رجس » و پلیدی است تطهیر مینماید؛ و به هرچه که « حُسن» و فضیلت است میآراید !
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب، کلّی پاک شد
مهر پاکان در میان جان نشان دل مده الّا به مهر دلخوشان
گر بسان صخره و مرمر شوی چون به صاحبدل رسی گوهر شوی
اندرآ در سایه آن عاقلی کش نتاند برد از ره ناقلی
پس تقرّب جو بدو سوی اله سرمپیچ از طاعت او هیچگاه
زانکه او هر خار را گلشن کند دیده هر کور را روشن کند(1)
در لسـان شاعـران ، گاهـی از ایـن عنصـر بس عجیب بـه عنوان « طبیب » و « دواء » و « افلاطون » و « جالینوس »، تعبیر شده است، چنانکه مولوی گوید:
شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علّتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما
سعدی نیز میگوید:
مترس از محبّت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند
1) توجه : تذکر این نکته لازم است که از نظر مذهب ما ( شیعه اثنا عشری ) تنها مُطاع مطلق که محبتش واجب ، و اتباعش طریق منحصر نجات ، و انحراف از او مستلزم هلاک دائم است ، امام معصوم منصوب از جانب خدا میباشد و بس ! و لذا عناوین اختراعی دیگری که فِرَق « متصوّفه » احداث نمودهاند ، از قبیل « پیر طریقت » و « شیخ ارشاد » و نظائر آن ، و سالک را مُلزم به تسلیم محض شدن در برابر او میدانند ! بدعت ضلالت باری است که جز سوق به دارالبوار و هلاک دائم ، محصول دیگری نخواهد داشت ! این جمله نورانی از امام صادق ـ علیه السّلام ـ منقول است : « ایّاک و ان تنصب رَجُلاً دُون الحُجَّة فَتُصَدِّقهُُ فی کُل ما قال » : « بر حذر باش از اینکه فردی را که حجت ( منصوب از جانب خدا) نیست ( به عنوان مُطاع مطلق خویش) انتخاب کرده ، و آنگاه او را در تمام آنچه که میگوید تصدیق نمائی ( و تسلیم محض وی شوی ) ! ! » . ( المحجة البیضاء ، ج 5 ، ص 130 ؛ معانی الاخبار صدوق ، ص 169 ) .
ترا با حق آن آشنائی دهد که از دست خویشت رهائی دهد
که تا با خودی در خودت راه نیست وزین نکته جز بیخود آگاه نست
پریشان شود گل بباد سحر نه هیزم که نشکافدش جز تبر
حال، اگر دیدیم مدّعیان « محبّت » پاکان، دارای اخلاق و اعمال ناپاکند ! طبیعی است که یا در ادّعای « محبّت » کاذبند، و یا در شناسائی « محبوب » به اشتباه افتادهاند ! و قسمت عمده اشتباهشان نیز از ناحیه ما، داعیهداران «ارشاد » و « هدایت » تولید گشته است.
آری، آنچه که مردم را با داشتن « محبّت » خاندان قدس و طهارت، در وادی گناه و آلوده گشتن و پلیدیِ عصیان، بیپروا نموده است، توجّه نداشتن ما، به شرائط القاء سخن در مجامع مختلف است، نه « محبّت » به خاندان عصمت !
این، ما هستیم که بدون در نظر گرفتن وضع و حال اکثریّت مردم خود ، که از سوئی بی خبر از اهمیّت فوقالعاده شدید احکام و شرایع حقّند ! و از دیگر سو، مقهور شهوات نفس و مجذوب جلوهگریهای مظاهر دنیا و لذائذ آن میباشند، و در این میان اگر گاه به گاه اندک هراسی هم در دلشان نسبت به عالم پس از مرگ پیدا شود، توقّع دارند که آن هم با وعدههای آرامبخش یک منادی دینی از خاطرشان زائل گردد !...
در چنین شرائط و اوضاع و احوال روحی مردم است که ما، بدون در نظر گرفتن آن، بنا میکنیم برای آنها آیات و اخبار « رجاء » و روایات « نفی مطلق عذاب » از دوستداران اهلبیت عصمت خواندن، و آنها هم بنا میکنند از دیدگان خویش اشک شوق و اشتیاق و محبّت ریختن، و زمزمههای عاشقانه سر دادن، و از این همه عفو و گذشت و آقائی و بذل عنایت تشکّر نمودن؛ و سرانجام با قلبی خوشنود از منبر ما و خالی از هر گونه ترس از خدا و ایمن از ناملائمات روز جزا ، از مجلس بیرون میروند، و از نو با آرامش خاطری تمام به زندگی آلوده به گناه خویش ادامه میدهند ! !
آنها دلخوشند که درزمره « محبّین » اهل بیت رسالت به حساب آمدهاند، و نباید ترسی از جهنّم روز قیامت داشته باشند؛ ما هم دلخوشیم که مردم را با اهلبیت رسول آشنا کردهایم و « محبّت » آن مقرّبان درگاه خدا را در دلها نشاندهایم، و از این راه اعلا درجات بهشت خدا را به دست آوردهایم ! !
هر کسی از ظنّ خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من
مجدّدا تکرار میکنیم که ما ، در این قسمت از سخن، نظر نفی یا اثبات درباره این که اصل « محبّت » خاندان عصمت ، تأثیر در « نفی مطلق عذاب » دارد یا نه، نداریم ؛ زیـرا این مطلب ، به طور مشروح و مفصّل در گذشته بیـان شد ؛ و اکنون ، صِـرفا درباره « کیفیت القاء سخن در محافل عمومی مـردم » بحث میکنیم و میگوئیم :
آیا، ما، حق داریم که مسئله « محبّت » پاکان را طوری بیان کنیم که نتیجه برداشت مردم از بیان ما، شکستن حصار « تقوی » و گستاخی در ارتکاب گناه و منهیّات خدا باشد !؟ در صورتی که سراسر قرآن و سخنان رسول خدا و ائمّه هدی ـ صلوات اللّه علیهم ـ مردم را در همهجا و در همهحال، دعوت به « تقوی » و داشتن خوف از خدا میکنند ! در زیارت « جامعه کبیره » میخوانیم: « وَ وَصِیَّتِکُم التَّقوی ».
ایـن « نهـج البلاغـه » اسـت کـه خطابـههای آتشیـن امـام امیـرالمـؤمـنیـن ـ علیه السّلام ـ را علاوه بر نامههای تکان دهندهاش نشان میدهد که به راستی، همچون دریای در حال طوفان، کولاک میکند و برخود میپیچد، و فریادهای امواج سهمگینش که از ژرفای قلب سراسر خوف و خشیّت علیِّ امیر، آن بنده راستین خدا، برمیخیزد، دلها را میلرزاند، و چشمها را میگریاند، و احیانا زندهدلانی مانند « همّام » (1)را چنان دهشت و خشیت در دلشان به وجود میآورد که از خوف حضرت حق، قالب تهی کرده و جان به جان آفرین میسپارند !
اینک به نمونهای از فریادهای آن فریاد بردار آسمانی که طنین هراس انگیزش لرزه براندام صاحبدلان میافکند، دل بسپارید:
هان! بشنوید که علیِّ امیر ـ علیه السّلام ـچه میگوید !
« اَیُّهَا الیَفَنُ الکَبیرُ الَّذی قَد لَهَزَهُ القَتیرُ، کَیفَ اَنتَ اِذَا التَحَمَت اَطواقُ النّارِ بِعِظامِ الاَعناقِ، وَ نَشِبتِ الجوامِعُ حَتّی اَکَلَت لُحوُمَ السَّواعد !؟ فَاللّهَ اَللَّه ـ مَعشَرَ العِبادِ ـ وَ اَنتُم سالِموُنَ فِی الصِحَّةِ قَبلَ السُّقمِ، وَ فِی الفُسحَةِ قَبلَ الضّیقِ ! فَاسعَوا فی فَکاکِ رِقابِکُم مِن قَبلِ اَن تُغْلَقَ رَهائِنُها » : (2)
ای پیر کهنسال که ضعف پیری بر وجودت چیره گشته، چگونه خواهی بود آنگاه که طوقهای آتش به استخوانهای گردنها بچسبند، و غلّ و زنجیرها چنان به دست و گردنها بپیچد که گوشتهای بازوان را بخورد !؟
حال، ای گروه بندگان، از خدا پروا کنید ! از خدا بترسید ! هماکنون که بدنی سالم و جایگاهی وسیع دارید، در فکر تأمین سعادت خود باشید، پیش از آنکه به چنگال بیماری و مرگ افتید، و به تنگنای قبر درآئید. در رهائی خویش (از گرفتاریهای پس از مرگ) بکوشید ، پیش از آنکه درهای نجات و رهائی بر روی شما بسته شود ».
باز هم گوشِ جان، به فریاد دیگر آن « پدر »، فرا دهید که چه دلسوزانه هشدار میدهد :
« وَ اعلَموُا اَنَّهُلَیسَ لِهذَا الجِلدِ الرَّقیقِ صَبرٌ عَلَی النَّارِ ، فَارحَموُا نُفوُسَکُم؛ فَاِنَّکُمقَد جرَّبتُموُها فی مَصائِبِ الدُّنیا. اَفَرَأَیتُم جَزَعَ اَحَدِکُم مِنَ الشَّوکَةِ تُصیبُهُ، وَالعَثرَةِ تُدمیهِ، و الرَّمضاءِتُحرِقُهُ !؟
فَکَیفَ اِذا کانَ بینَ طابَقینِ مِن نارٍ ضَجیعَ حَجَرٍ وَ قَرینَ شَیطانٍ !؟ اَعَلِمتُم اَنَّ مالِکا اِذا غَضَبَ عَلَی النّارِ حَطَمَ بَعضُها بَعضا لِغَضَبِهِ !؟ وَ اِذا زَجَرَها تَوَثَّبَتْ بَینَ اَبوابِها جَزَعا مِن زَجرَتِهِ ! » : (1)
« و بدانید که این پوست نازک (تن)، طاقت آتش (دوزخ) را ندارد؛ بنابراین، به خودتان رحم کنید (خود را دچار آن آتشِ سوزان نسازید)؛ چه آنکه شما (ضعف و ناتوانی) خود را در مصائب (اندک) دنیا آزمودهاید.
آیا دیدهاید که یکی از شماها بر اثر خاری که برتنش میخلد، و زمین خوردن اندکی که او را مجروح و خونین میسازد، و ریگهای داغ (زمین) که او را میسوزاند، چگونه از درد مینالد و بیتاب میشود !؟
پس چه حالی خواهد داشت آنگاه که میان دو تابه از آتش در کنار سنگهای گداخته وقرین شیطان قرار گیرد !؟
آیا مـیدانید آنگاه که مالک (دوزخ) بر آتش خشم کند، (طبقات) آتش از خشم او ( به خروش آمده ) بر روی هم میغلطند ، و در درون هم فرو میروند !؟
و آن گاه که آن را زجر کند ( و بانگ برآن زند ) تودههای آتش از جا ، برمیجهند، و با شتاب و نالهکنان در میان درها ( یا طبقات ) جهنّم از این سو به آن سو شعله میکشند ! ؟ »
راستی باید دید که او خودش چرا دوستدارانش را تنها به خاطر داشتن
1) همان مصدر و همان خطبه ، قسمت دوم
محبّتش مستغنی از « تقوی » و در امان از عذاب خدا نمیداند، و آنان را دلگرم به « محبّت » خویش و آسوده خاطر از گرفتاریهای روز جزا نمیسازد !؟...
بلکه با اهتمامی شدید و با بیاناتی فوقالعاده اکید، دستور رعایت تقوی و پرهیز از گناه میدهد، و از عذابهای دردناک آخرت تخویف و تحذیر مینماید؟ و احیانا بر اثر مشاهده حالت بیپروائی و سهلانگاری در امر دین ، از مردم، چنان آزرده گشته و روح مقدّسش طوفانی میشود که در ملأ عام و در مرئی و منظر مردم، برفراز منبر مسجد ، دست بر محاسن شریفش زده (1)و سیلاب اشک از دیدگانِ حق بینش فرو میریزد (2)و حتی در میان بازار پرغوغا ، از آهنگ سود و زیان غفلت زدگان، در کناری ایستاده و با صدای بلندی میگرید و دلسوزانه و خشمگین فریاد میکشد که :
« یا عَبیدَ الدُّنیا و عُمّالَ اَهلِها ! اِذا کُنتُم بالنَّهارِ تَحلُفونَ وَ بِاللَّیلِ فی فِراشِکُم تَنامُونَ ،وَ فی خِلالِ ذلکَ عَنِ الآخرةِ تَغفُلونَ، فَمَتی تجَهَّزونَ الزّادَ، وَ تُفِکِّرونَ فِی المَعادِ ! ؟ » : (3)
« ای بندگان دنیا و کارگران اهل آن ! چون چنین هستید که روز ، به سوگند در معاملات به سر میبرید ، و شب در بسترتان میخوابید ، و در خلال این (کار و خواب) از آخرت در غفلتید، پس کی توشه راه آماده میسازید، و درباره معاد میاندیشید !؟ ».
این هم قرآن است که خوف و هراس خود او و خاندانش را از صحنههای هولانگیز روز جزا نشان میدهد که:
یُوفُونَ بِالنَّذرِ وَ یَخافُونَ یَوما کانَ شَرُّهُ مُستَطیرا : (4)
« آنها به نذر خود، وفا میکنند، و از روزی که شرّ (و گرفتاری) آن گسترده است ، بیم دارند » .
و نیز از آنان نقل میکند که میگویند:
انّا نخاف من ربّنا یوما عبوسا قمطریرا : (5)
« ما از پروردگار خود ، ترس روزی را داریم که عبوس و شدید است ».
حال ، از سر انصاف میپرسیم: آیابهتر آن نیست که ما هم در روش ارشادی خویش ، همان سبک و روش خود « مولا » را که عین سبک قرآن و راه و رسم رسول اللّه اعظم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ و تمامـی انبیـاء و اولیـاء ـ علیهم السّلام ـ است، پیش بگیریم، و چنان کنیم که بندگان خدا در عین شناختن و محبّت به خاندان رسالت و اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ مسئله « تقوی» و دوری جستن از « گناه» را برای همیشه نصب العین خود قرار دهند و هیچگاه حالت خوف از خدا و نگرانی از عذابهای روز جزا را از یاد نبرند، تا آلوده به پلیدیِ گناهان نگردند، و دچار عذاب جهنّم نشوند.
مسلّم بدانیم که این روش، در نظر اولیاء خدا ـ علیهم السّلام ـ که به راستی فدائیان دین خدا و پیشتازان راه فضیلت و تقوی بوده و هستند، محبوبتر و مقبولتر از این است که به زعم خود ، طوری بندگان خدا را به « محبّت » اهلبیت دعوت کنیم که نتیجهاش سبک شماریِ امر و نهی خدا، و بیپروائی در ارتکاب معاصی گردد !
و آن گاه احیانا چنین بپنداریم که راه افزایش دادن « محبّت » اهل بیت در دلها، همین است که گناهان را در جنب « حبّ علیّ ـ علیه السّلام ـ» ـ آن هم محبّتی که مدّعیان محبّتش ! ! اظهار میکنند ـ هم چون « پَر کاهی » در دهانه « تندبادی » یا « قطعه برفی » در برابر « آفتاب تموز » ارائه دهیم.
و ضمنا نزد خود تخیّل کنیم که با « دوستان علیّ ـ علیه السّلام ـ» سخن از عذاب جهنّم گفتن و آنها را از عذاب خدا ترسانیدن ، سببِ بیارزش شدنِ گوهر « محبّتِ » آن حضرت در دلها میگردد ، و از قدر و منزلت او در نظر دوستدارانش میکاهد!!؟
آری به یقین ، این چنین پندار، و این چنین روش، سبب ضلالت مردم میشود، و دینِ حکیمانه حق را ملعبه دست هوسبازانِ سبک سرِ دور از فضیلت و تقوی و عفاف میسازد.
و سرانجام (با این پندار و شیوه) ، داعیه دارانِ منصب ارشاد و هدایت، در زمره خیانتکاران به خدا و اولیاء خدا و اغواگرانِ بندگان خدا در میآیند، و در نهایت ، پیشوایان و پیروان، همه با هم محکوم به عذاب و سر از جهنّم الیم و خِزْی عظیم در میآورند :
کُلَّما دَخَلَت اُمَّةٌ لَعَنَت اُختَها حَتّی اِذَا ادّارَکوُا فیها جَمیعا قالَت اُخریهُم لاوُلیهُم رَبُّنا هؤُلاءِ اَضَلّوُنا فَآتِهِم عَذابا ضِعفا مِنَ النّارِ قالَ لِکُلٍ ضِعفٌ وَلکِن لاتَعلَموُنَ : (1)
« هرگاه گروهی وارد (آتش دوزخ) میشوند ، گروه دیگر را لعن میکنند ! تا همگی
1) سوره اعراف ، آیه 38
(با ذلّت) در میان آتش، جایگزین میگردند.
(آنگاه) گروه پیرو، درباره پیشوایان (و راهنمایان) خود میگویند: پروردگارا اینها بودند که ما را به گمراهی کشیدند ! حال، عذاب آتش آنها را دو برابر کن (یکی برای گمراهی خودشان، و دیگری به خاطر گمراه ساختن ما).
خدا میگوید: برای هر کدام ( از شما) عذاب دو چندان است، ولیکن نمیدانید ( چه آن که پیروان نیز اگر اهل توجّه و تحقیق بودند، دنبال راهنمایان کاذب عاری از تقوی نمیرفتند، و آنها را در راه ضلال و اغوا یاری نمیدادند، و نتیجتا خودشان نیز گمراه نمیشدند) ».
أعاذنا اللّه من شرور أنفسنا.
این جا است که باید دست ابتهال و التجاء و تضرّع به درگاه خدا برداشت که :
اللّهمّ اَنْطِقْنا بِالْهُدی، وَ اَلْهِمنَاالتَّقْوی، وَ وَفِّقْنا لِلَّتی هِیَ اَزکی، وَ اسْتَعْمِلْنا بِما هُوَ اَرضی.
اَللّهمَّ اسْلُکْ بِنَا الطَّریقَةَ الْمُثلْی، وَ اجْعَلْنا مِنْ اَهلِ السَّدادِ وَ مِنْ اَدِلَّةِ الرَّشادِ وَ مِن صالِحِی العِبادِ، وَ ارزُقنا فَوزَ المَعادِ وَ سَلامةَ المِرصادِ .(1)
ششم محرّم الحرام 1410 هجری قمری برابر با 18 مرداد 1368
سیّد محمّد ضیاء آبادی
1) اقتباس از : دعای بیستم ـ دعای مکارم الاخلاق ـ صحیفه سجادیه
پیشگفتار••• 5
بانگ بیدار باش امام و مولای خود را بشنویم!••• 7
انگیزه این نگارش••• 9
فصل 1 :
ارزش « موعظه » و لزوم حتمی آن در حیات دینی انسان••• 11
انسان و عبادت خدا••• 13
انسان و جذبههای دنیا!••• 14
انسان و وسوسههای شیطان••• 16
انسان و بیماری «غفلت»••• 17
گویی که مسئله «ورع» از برنامه زندگی دینی مردم محذوف است!••• 19
«ولایت» اهل بیت اطهار ـ علیهمالسلام ـ نیز بی «ورع» حاصل نمیشود!••• 22
مردم عاری از «ورع» سخت در اشتباهند و آهن سرد میکوبند!••• 23
سبب اصلی پیدایش بیماری «غفلت» در دل••• 25
ضرورت استماع «وعظ» از زبان پاکدلان••• 27
چه حیاتبخش و نورآفرین است کلام پاکدلان••• 30
با که مجالست کنیم؟••• 32
دیدار صالحان، چه نیروبخش است!••• 32
وضع موجود زمان، اسفبار است!••• 33
«واعظ»، در درجه اول، خدا و پیامبران خدا هستند!••• 34
ولی یالَلاَسف...!••• 36
اکنون وظیفه چیست؟••• 37
روایاتی چند در فضیلت «موعظه»••• 40
رشد و نمو «هسته ایمان» نیاز به «آب موعظه» دارد!••• 43
فصل 2 :
شرایط لازم در اثرگذاری «موعظه»••• 47
«وعظ» از نظر لغت••• 49
شرایط «موعظه»••• 50
1 ـ «واعظ» باید دارای نفس مهذّب باشد!••• 50
مسئله «وعظ» و «اتّعاظ» غیر از مسئله «تعلیم» و «تعلّم» است!••• 51
تذکر لازم••• 54
جواز اخذ علم از بلاد کفر و کافران، شرایطی دارد!••• 54
«استماع قول» و «اتّباع احسن» نیز، اهل خاصّی دارد!••• 56
بازگشت به اصل مبحث••• 60
قلب «زاهد» دارای حکمت است و سخنش شورانگیزی!••• 61
کجایند روشندلان روشنگر؟!••• 61
شایستگی قلب مستمع نیز در تحقق «اتّعاظ » و پذیرش «وعظ» شرط است!••• 64
تفاوت «موعظه» و «حکمت»••• 66
2 ـ «واعظ» باید خودش اهل «عمل» باشد!••• 67
یک نمونه از «وعظ عملی»!••• 69
قسمتی از مواعظ حضرت مسیح ـ علیهالسلام ـ••• 70
الْحَذَر، الْحَذَر که از این گروه نباشیم!••• 74
3 ـ «واعظ» باید شرایط خاص روحی افراد مورد وعظ خودش را در نظر بگیرد.••• 75
بیانی از مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری در این باب :••• 77
علاج از طریق «رجاء» انحصار به دو مورد مخصوص دارد!••• 79
4 ـ «واعظ» باید به صلاح و سعادت مردم بیندیشد، نه اینکه به میل و خوشآیند آنان سخن بگوید!••• 84
خداوند، نسبت به احکام دین خود «غیور» است!••• 87
از وجدان خود داوری بخواهید••• 88
5 ـ «واعظ» باید دستورات دینی را در عین قطعیت، دست و پاگیر و مزاحم معرفی نکند!••• 91
6 ـ «واعظ» باید راههای نفوذ شیطان در دل انسان را بشناسد تا در مقام پیشگیری از آن برآید!••• 93
فصـل 3 :
نمونههایی چند از راههای نفوذ شیطان در دل انسان !
1 ـ دلبستگی به «دنیا»!
تا میتوانید از «تجمل» در زندگی بپرهیزید.••• 106
گوشهای از زندگی دور از تجمل انبیاء علیهمالسلام از دیدگاه نهجالبلاغه••• 109
از بستر نرم میپرهیزد!••• 118
از نگاه به شترهای زیبا خودداری کرد!••• 118
من، نه از فقر، بلکه از گسترش «دنیا» بر امّتم میترسم!••• 120
«دنیا» که دلها را میفریبد، این است!••• 120
حل یک اشکال در مورد ذمّ و نکوهش «دنیا»!••• 121
«زهد» یک قدرت روحی اکتسابی است نه یک ضعف نفس تحمیلی!؟••• 122
وقایع نادرالوقوع عالم را نمیشود قانون زندگی عامّه بشر قرار داد!••• 125
جریانات تاریخی نیز خبر از طبیعت طغیانگر انسان میدهد!••• 128
مسئله ارائه استعداد عالی انسان در مسیر تکامل غیر از مسئله ارائه طریق زندگی عمومی است!••• 130
قصّه «فضیل بن عیاض» را نمیشود الگو برای توبهکاران نشان داد!••• 131
اینک، وظیفه آدم «عاقل»!••• 134
نشانه «ایمان» از نظر رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّمـ••• 135
موقعیت «دنیا» و «آخرت»!••• 136
«دنیا» بعنوان «راه» و مقدمّه نیل به «آخرت» طبیعی و ضروری است!••• 137
آدمی تا گوهر وجود خود را نشناسد دل از دنیای دون برنمیکند!••• 141
توجه! که اشباع معده جان از لذات دنیا سبب محرومیت از لقاء و رضوان خدا نگردد!••• 144
مجددا دفع توهم میکنیم!••• 147
عالیترین «انگیزه زهد» در عالیترین مرتبه آن!••• 151
هدف، همدوشی با انبیاء و ائمّه هدی ـ علیهمالسلام ـ نیست!••• 154
دعوت به «زهد» و ترک «تجمل» منافات با ترغیب به سعی و کوشش
و فعالّیّت در زندگی ندارد!••• 155
فصـل 4 :
نمونههایی چند از راههای نفوذ شیطان در دل انسان!
2 ـ ترس از «فقر» و کمبود «رزق»
وسوسه شیطان و فقر احتمالی در آینده عمر!••• 159
چرا از زندگی خویش احساس خوشی نمیکنیم!••• 160
رزق و مجاری رزق، به موازات تحوّل شرائط حیات، تحوّل مییابد!••• 162
پرندگان هوا چگونه از جانوران دریا تغذیه میشوند و بالعکس؟••• 163
چه نظم و حسابی دقیق در تشکیل «بدن» انسان به کار رفته است!••• 164
«کار» رزّاق نیست! بلکه یک تکلیف الهی است!••• 168
دفع توهم••• 173
فصـل 5 :
نمونههایی چند از راههای نفوذ شیطان در دل انسان!
3 ـ بیمبالاتی در روابط «زن» و «مرد»!
نعمتی که ممکن است نقمت شود!••• 177
«زن» که آرامبخش دلها باید باشد چگونه اضطراب آفرین شده است؟••• 178
پناه برخدا از شرّ «نفّاثات فی العُقَد»••• 179
دلدادگی به زن، نیروی اراده را تضعیف میکند!••• 181
دستور «حجاب» زن، چه دستور سعادتبخش و حکیمانهای است!••• 182
نگاه شهوت آلود، دل را مسموم میکند!••• 183
سخن گفتن «زنان» با «مردان» نباید توأم با نرمش هوسانگیز باشد!••• 184
امام علیهالسلام از سلام کردن به زنان جوان استنکاف میورزیدند!••• 185
فاصله گرفتن «زنان» از «مردان» در روابط اجتماعی سبب پاک
ماندن دلهای زن و مرد است!••• 185
آیا این حکم، مختص به همسران پیامبر است؟••• 186
نزدیک شدن «مردان» به «زنان»، مایه شرّ است حتی در صف نماز جماعت!••• 187
اما مسئله «وجه و کفّین» زن!••• 188
مسئله «عُسر و حَرَج»!••• 190
هنوز انقلاب اصیل «فرهنگی» در جامعه ما تحقق نیافته است!••• 192
محیط «خانه» برای «زن» بهترین میدان فّعالّیت است!••• 193
«جهاد زن»، شوهرداری نیکو است!••• 198
تقسیم کاربین «مرد» و «زن»از دیدگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم••• 199
«زن» شاخه گلی خوشبو است نه یک قهرمان!••• 201
عصر «جاهلیت» تکرار میشود!••• 204
هشدار به بانوان مسلمان!••• 204
تأمین معاش «زن» در اسلام بهعهده مرد است!••• 205
موارد «ضروری» استثناپذیر است!••• 206
فصـل 6 :
نمونههایی چند از راههای نفوذ شیطان در دل انسان!
4 ـ وارد شدن مردم «عوام» در مسائل «فلسفه» و «عرفان»
در شناسایی «حق» از حد خود فراتر نروید!••• 212
ما پیروان مکتب «اهل بیت وحی» علیهمالسلام مبانی خاص و
اصطلاحات مخصوص به خود داریم!••• 214
به این هشدار مهم نیز توجه کنیم••• 218
امام سجاد علیهالسلام، به «حسن بصری» هشدار داد!••• 219
امثال «حسن بصری» در هر زمان هستند و باید از آنها برحذر بود!••• 221
برای «عمل»، اعتقاد اجمالی کافی است!••• 225
پاسخ به دو اشکال!••• 229
بهترین راه تبلیغ دین، «عمل» به دین است!••• 230
فصـل 7 :
اینک نمونههایی چند از راههای نفوذ شیطان در دل انسان!
5 ـ غرور برخاسته از «محبت» خاندان رسالت علیهم السلام!
رعایت احکام دین مقدّس شدیدا مطلوب خداوند حکیم است••• 239
خدا غیور است و اجازه تجاوز به حریم دینش نمیدهد!••• 241
شکنجه دادن و عشق ورزیدن!!؟••• 242
توجه! که راههای نفوذ شیطان در دل انسان گوناگون است!••• 242
پیام رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ در وداع با امّت••• 247
مدعیان «تشیع»، این روایت را با دقت کامل بخوانید••• 248
به این هشدار امام ـ علیه السلام ـ نیز توجّه فرمائید••• 251
تنها «کتیبه ولایت» بر سر در خانهها کافی نیست!••• 251
صراحت و قاطعیّت اولیاء حقّ در بیان حقّ، شایان تدبّر است••• 254
از نظر قرآن، نشانه محبّت «تبعیّت» از محبوب است!••• 255
پیروی «مُحِبّ» از «محبوب» از لوازم قهری «حُبّ صادق» است!••• 257
معصیت، در روح آدمی تولید پلیدی و ظلمت میکند و او را از رحمت حق، دور میسازد••• 259
درجات عذاب بر حسب اختلاف درجات آلودگی حاصل از گناهان، مختلف است••• 260
در این آیات، اشارهای به عذاب گنهکاران مؤمن شده است••• 260
از نظر رسول خدا ـ صلی اللّه عیه و آله و سلّم ـ نیز گنهکاران از
«شیعه» به میزان گناهانشان محکوم به عذاب خواهند بود!••• 262
از نظر امام امیرالمؤمنین علیه السّلام مؤمن گنهکار در روز جزا چه وضعی خواهد داشت؟••• 264
عذابی که سبکترینش این است! چگونه میشود آن را سهل و آسان گرفت؟!••• 267
مسئولّیت سنگین آقایان «وُعّاظ» در این باب••• 268
فصـل 8 :
نکاتی مهم دربارهمحبت اهل بیت علیهم السلام
محبّت اهل بیت رسول علیهم السّلام علاوه بر «طریقیت» دارای «موضوعیّت» نیز میباشد!••• 271
اینک به نمونهای از روایات در این باب توجّه فرمائید••• 274
دفع استبعاد••• 282
به این روایت نیز توجّه فرمائید••• 284
نتیجهگیری از روایات••• 288
آیا رابطه «شیعه» با «علیّ علیه السّلام» از قبیل رابطه «بیمار»
با «طبیب» است !؟••• 290
حلّ یک اشکال و جمع بین «اَخبار»••• 293
مُحِبّ علیّ علیه السّلام، ممکن نیست جهنّمی گردد:••• 295
آیا ممکن است حدیث «حبّ علی حسنة لاتضرّ معها سیّئة» به معنای دیگری حمل شود؟••• 296
جمع بین «اَخبار» به گونهای دیگر••• 298
لسان روایات، در ارائه شئون ولایت تکوینی امامان ـ علیه السّلام ـ
نیز مختلف است••• 305
به «معاریض» کلام امامان علیهم السّلام باید توجّه داشت••• 306
دفع اعتراض••• 307
به کیفیّت القاء سخن در محافل عمومی ـ به منظور ارشاد و هدایت
مردم باید توجّه کامل داشت••• 308
مقصود اصلی از «وعظ» و «خطابه» و «منبر» اصلاح اخلاق و اعمال مردم است••• 309
افشای «اسرار آل محمد علیهم السّلام» ممنوع است!••• 311
«اِکسیر» «حبّ علیّ علیه السّلام» نیز از اسرار است! و افشای آن نزد ناآگاهان ناپسند است!••• 314
نه خود، سادهاندیش و سطحینگر باشیم و نه با گفتار خود، دیگران
را در عالم جهل و غرور و خودخواهی نگهداریم !••• 319
فرد ساخته «عالم خیال» غیر آن شخصیّت واقعی است••• 321
قصّه «عقیل» و آهن گداخته در آتش!••• 324
نمونه دیگری از دقّت در رعایت «حقّ» و «عدل»!••• 325
حال، اگر حقیقت مطلب این است پس...!••• 326
«محبّت» ارجمند از دیدگاه «عقل» و «شرع» این نوع از محبّت است!••• 327
عواطف و احساسات تحت نظر «عقل» و «شرع» باید تعدیل گردد••• 327
تحریک «عقول»، بیش از تحریک «عواطف» باید در نظر گرفته شود••• 328
نمونهای از احادیث راجع به ارزش «عقل»••• 328
قرآن کریم نیز بنیان دعوتش براساس تحریک «افکار» و «عقول» استوار است••• 331
ما، به تحریک «عواطف» بیش از تحریک «عقول» ارزش دادهایم!••• 332
تأیید این مطلب را از زبان قرآن بشنوید••• 333
صحیحترین راه ایجاد محبّت خاندان رسالت ـ علیهم السّلام ـ در دلهای مردم••• 337
شگفتآور است که مطهّران بشر، به عنوا نوازشگر آلودگان شناخته شوند!••• 339
دفع توهّم••• 340
باز هم به کیفیّت القاء سخن در محافل عمومی، عطف توجّه فرمائید••• 342
زنهار! که سبب شکستن «حصار تقوی» در پوشش دعوت مردم به سوی خدا نباشیم!••• 343
پس بیائید در روش ارشادی خویش، از خود «مولا» تبعیت کنیم••• 347
1) از قبیل مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری ـ اعلی اللّه مقامه الشّریف ـ که در قرن گذشته از نظر وعظ نافذ و القاء کلام مؤثر اشتهار بسزایی دارد ، و همچنین مرحوم حاج شیخ عباس قمی ـ رضوان اللّه علیه ـ که از نمونههای عالی عنوان « واعظ » به شمار میرود
2) المحجّةالبیضاء، ج 5، ص 65
3) البته ما، در طول تاریخ اسلام، خطبای زبردست و سخنوران توانا ، و عالم به معارف دینی . و متخلّق به اخلاق اسلامی ، که به سهم خود در راه اعلاء کلمه توحید، و مبارزه با کفر و الحاد و ارشاد و هدایت مردم،خدمات بس ارزنده و شایان تقدیر از خود ارائه نمودهاند، فراوان داشتهایم ، و اکنون نیز به فضل خدا بسیار داریم ، و از خداوند منان میخواهیم نعمت وجود آن خدمتگزاران صدیق اسلام را برجامعه مسلمین مستدام فرماید و بر کثرت امثال آنان بیفزاید.ولی مع الوصف بر صاحبان بصیرت پوشیده نیست که اولاً تعداد آن شخصیتهای ارزنده ولایق در جنب چهرههای غلطانداز از نالایق در اقلّیّتی جدا اسفانگیز قرار گرفته است . و ثانیا توجه به این حقیقت مسلم باید داشت که مسئله « خطابه » و فنّ القاء سخن با تمام علوّ رتبه و شرایط سنگینی که دارد. غیر از مسئله « وعظ » و « موعظه » است ! و چنین نیست که هر خطیبی دارای صلاحیت « وعظ » باشد، و هر واعظی هم واجد شرایط « خطابه » باشد !
4) از امام باقر ـ علیه السّلام ـمنقول است : « وَ ما مِنْ عَبْدٍ اِلّا وَ فی قَلْبِهِ نُکْتَةٌ بَیْضاءُ . فَاِذا اَذْنَبَ ذَنْبا ، خَرَجَ فی الْنُّکْتَةِ نُکتةٌ سَوْداءُ . فَاِنْ تابَ، ذَهَبَ ذلِکَ السَّوادُ . وَ اِنْ تَمادی فی الذُّنُوبِ ، زادَ ذلِکَ السَّوادُ ؛ حَتّی یُغَطِّی الْبَیاضَ . فَاِذا تَغَطَّی الْبَیاضُ ، لَمْ یَرْجِعُ صاحِبُهُ اِلی خَیْرٍ اَبَدا. وَ هُوَ قَوْلُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ : « کَلّا بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبوُن » (کافی ، ج 2 ، ص 273 ، حدیث 20) : « هیچ بندهای نیست مگر اینکه در قلبش نقطه سفیدی هست ؛ هـرگاه آن بنده ، گناهی مرتکب شود ، نقطه سیاهی در آن نقطه سفید ظاهر میگردد . حال ، اگر توبه کرد ، آن سیاهی زائـل میشود ؛ و اگـر مصرّ در گناه گردید ، و آن را مکـرّرا مرتکب شد ، آن نقطه سیاه ازدیاد و شدّت پیدا میکند ؛ تا آنکه تمام آن نقطه سفید را میپوشاند . همین که آن نقطه سفید در پوشش آن سیاهی رفت ، دیگر صاحب آن قلب سیاه هرگز به خیـر و سعادت باز نمیگردد ! و این همان فرموده خداوند ـ عزّوجلّ ـ است : «نه ، چنان نیست (و قیامت افسانه نیست) بلکه پلیدی گناهان مانند زنگار بر دلهاشان نشسته ( و آنها را از قابلیّت اهتداء انداخته ) است » (سوره مطفّفنین ، آیه 14)» .
پیشگفتـار * 9