ghaemiyeh.com
صاحب امتیاز: اداره کل پژوهش های اسلامی رسانه - 164 ش
مدیر مسئول: سلمان رضوانی
سردبیر: حامد حجتی
مدیر هنری: مجتبی قانونی
صفحه آرایی: امیر عطاردی
پاییز 1395
هیأت تحریریه: حامد حجتی، سلمان رضوانی، مریم سقلاطونی، سید صادق سید نژاد،
همکاران این شماره: امیر دلاورزاده، فرشید شکیبا، حسین عباسی، مجید مشایخی
بها: 75000ریال
نشانی: قم، بلوار امین، اداره کل پژوهش های اسلامی ص. پ: 3133-037185
تلفن: 32915511-025 نمابر: 32915510-025
عقربه از زمان جلوتر بود
باز انگار وقت دیگر بود
مثل این روز ها نمی مانست
به گمانم که عالم ذر بود
آسمان ... خشک و تشنه می خندید
زیر مژگان خاک ها تر بود
کسی اینجا شکسته تر می شد
رد یک زخم روی آن پر بود
دهمین آفتار می بارید
دهممین روز در برابر بود
جزر و مدی عجیب بر پا شد
دشت در خون خود شناور بود
دشت در عطر سیب می پیچید
نقش خیمه ها معطر بود
لاله ها دشت را رجز خواندند
سینه ها شرحه شرحه پرپر بود
ظهر بر سینه زمین کوبید
وقت گلبانگ نای اکبر بود
وحده لا اله الا هو
نبض شیرین زخم و حنجر بود
اشهد ان ... عشق با ما هست
اشهد ان ... عشق بر تر بود
گفت: قد قامت الصلات... ای عشق
این صدای گرفته ... اصغر بود
با نمازی که رنگ دریا داشت
موچ با آیینه برابر بود
سینه های ستبر گل می کرد
اولین رکعت صنوبر بود
آبشار رکوع برپا شد
نوبت سجده سایی سر بود
سمع الله ... در سکوت شکست
سمع الله ... حرف آخر بود
در قنات قنوت ها انگار
عکسی از چشم های دلبر بود
خیمه سرمست عاشقانه شد و
محو در جلوه های داور بود
تیرها سمت خیمه می آمد
لحظه سجده های آخر بود
السلام علیک ... یا عطشان
السلام علیک ... بی سر بود
نیزه ها در چکاچکی موهوم
نوبت تیغ بود و خنجر بود
سروها ایستاده می میرند
شاخه های تکیده بی بر بود
کربلا در مدینه گم می شد
بوی آتش گرفتن در ... بود؟!
سوخت گیسو و چادر و معجر...
آه این ناله های مادر بود
هیجده بار من شمردم باز
روی نیزه دوباره یک سر بود
ظهر در سرخی شفق گم شد
عطش از داغ ها فراتر بود
حامد حجتی
این محرم را زنده نگه دارید، ما هر چه داریم از این محرم است. محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. تمام این وحدت کلمه ای که مبدا پیروزی ما شد، برای خاطر این مجالس عزا و تبلیغ و تروجی اسلام شد. این مجالس سوگواری و این مجالس مجالس بزرگداشت سید مظلومان و سرور آزادگان، که مجالس غلبه سپاه عقل بر جهل، و عدل بر ظلم، و امانت بر خیانت، و حکومت اسلامی بر حکومت طاغوت است، هرچه با شکوه تر و فشرده تر بر پا شود، و بیرق های خونین عاشورا به علامت حلول روز انتقام مظلوم از ظالم، هر چه بیشتر افراشته شود، ماه محرم ماهی است که مردم آماده اند برای شنیدن مطلب حق.
(صحیفه امام ، ج17)
کار امام حسین علیه السلام در کربلا، با کار جد مطهرش حضرت محمد بد عبدالله صلی الله علیه و آله در بعثت، قابل تشبیه و مقایسه است. قضیه این است. همان طور که پیغمبر در آن جا، یک تنه با یک دنیا مواجه شد، امام حسین هم در ماجرای کربلا، یک تنه با یک دنیا مواجه بود.
1375/09/24
نیره قاسمی زادیان
مهر، نقطه آغاز سفر به ماه است. مهرِ مدرسه که در دلها خانه میکند، آنها را آماده میکند برای سفر به «ماه مهربانی»، سفری پرجاذبه در باغ مدرسه. باغی که خاک مساعد و هوای تازهاش کمک میکند تا درخت دانایی زودتر در آن قد بکشد و به آسمان برسد.
ماه مهر، روز تولد همه آدمهاست؛ تولدی که خاطرهاش برای همیشه میماند. شیرین و دوست داشتنی. هرچند در هفت سالگی، با اشکهای کودکانه، آذین شده باشد.
کلاس اولیها گریه میکنند؛ میترسند بی گدار به آب زده باشند ...، گریه اولین عکسالعمل بچههاست در برابر چیزهایی که واقعاً از آنها میترسند.
مادرها، دست اولیها را میکِشند به طرف مدرسه، برای زودتر رسیدن و آنها پا به زمین میکِشند برای نرسیدن یا دیرتر رسیدن.
پدر و مادرها، نهال وجود بچهها را امانت میدهند به دستان باغبانهای مدرسه، تا زودتر بزرگ شوند و یاد بگیرند بزرگ شدن با هم را، در کنار هم.
معلم، نُه ماه سایهبان نهالها میشود؛ هر روز دستهایش با برف گچ، سفید میشود.
مدرسه یک فرصت است، یک فرصت چندساله، برای هر کسی که بخواهد زودتر بزرگ شود، تا روزی او هم باغبان شود. بهترین دنیا، دنیایی است که باغبانهای زیادی دارد. آن وقت هیچ جوانهای، گرفتار علفهای هرز نخواهد شد.
ماه مهر با مهربانی، باغبان پرورش میدهد، باغبانهایی برای فردای زمین.
ابوالحسن موسی بن جعفر علیه السلام ، امام هفتم از ائمه اثنی عشر : و نهمین معصوم از چهارده معصوم علیه السلام است. آن حضرت در ابواء(منزلی میان مکه و مدینه) در روز یکشنبه هفتم صفر سال 128 یا 129 هق. متولد شد. به دلیل کثرت زهد و عبادتش، معروف به عبدصالح و به دلیل حلم و فرو خوردن خشم و صبر بر مشقات و آلام زمانه مشهور به الکاظم شد. و به صابر، صالح، امین، و کاظم لقب یافته بود. قدی متوسط و رنگ سبزه سیر و محاسن انبوه داشت. نقش نگینش «حسبی اللّه» و به روایتی «الملک للّه وحده» بود.
کنیه آن حضرت ابوابراهیم بود ولی به ابوعلی نیز معروف بود. مادر آن حضرت، حمیده، کنیزی از اهل بربر(مغرب) یا از اهل اندلس(اسپانیا) بوده است. بعد از رحلت پدر بزرگوارش امام صادق علیه السلام درسال 148 هق. در بیست سالگی به امامت رسید و 35 سال رهبری و ولایت شیعیان را به عهده داشت.
امام موسی کاظم علیه السلام در علم، حلم، تواضع، مکارم اخلاق، کثرت صدقات، سخاوت و بخشندگی زبانزد خاص و عام بود. بَدان و بداندیشان را با عفو و احسان بیکران خویش تربیت کرد. شبها بهطور ناشناس در کوچههای مدینه میگشت و به مستمندان کمک میکرد. مبلغ دویست، سیصد و چهارصد دینار در کیسهها میگذاشت و در مدینه میان نیازمندان قسمت میکرد. کیسههای موسی بن جعفر در مدینه معروف بود و اگر به کسی یک صره (کیسه) میرسید بینیاز میگشت.
بنا به گفته شیخ مفید در ارشاد امام موسی کاظم علیه السلام سی و هفت فرزند پسر و دختر داشت که هجده تن از آنها پسر بودند و علی بن موسیالرضا علیه السلام امام هشتم، افضل ایشان بود. ازجمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسی و محمد بن موسی و ابراهیم بن موسی بودند. یکی از دختران آن حضرت، فاطمه معروف به معصومه سلامالله علیها است که قبرش در قم مزار شیعیان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را کمتر و بیشتر نیز گفتهاند. تاریخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر یا پنجم یا بیست و پنجم رجب سال 183 ه.ق. در 55 سالگی گفتهاند.
برگی از صفات امام کاظم علیه السلام حضرت امام موسی کاظم علیه السلام عابدترین و زاهدترین، فقیهترین، سخیترین و کریمترین مردم زمان خود بود. هرگاه دو سوم از شب میگذشت، نمازهای نافله را به جا میآورد و تا سپیده صبح نماز می خواند و هنگامیکه وقت نماز صبح فرامیرسید، بعد از نماز شروع به دعا میکرد و از ترس خدا چنان گریه میکرد که تمام محاسن شریفش به اشک آمیخته میشد و هرگاه قرآن میخواند مردم، اطرافش جمع میشدند و از صدای خوش او لذّت میبردند.
رود ماه
جواد نعیمی
بیرق سرخ گون فضیلت و جهاد، که به نامهایی بس بلند مزین است، جاریترین اهتزاز جاویدی است که هماره عطر تلاشهای نبوی و پیام رنجهای علوی را در گستره گیتی میگستراند ... .
از این نامهای مقدس که بر بلندای تاریخ، خورشیدگونه میدرخشند و بر پهنه اندیشهها و دلها نور میافشانند، یکی هم موسی فرو خورنده خشم است! عبد صالح، میراثدار خون خداوند. راهبر همه فرزانگانی که در راه بارورسازی گلستان دین، و زایندگی تعهد در راه اعتلای آیین اسلام، سجاده امربهمعروف و نهی ازمنکر را میگستراند و در محراب زمانه، به عبادت و اطاعت از فرمانده هستی، میایستد.
بزرگ وارث ایثار و خون، شناگر چالاک دریای هدف، مدار وسیع رسالت، امتداد بزرگراه هدایت، افتخار روشنای شهادت، هفتمین رهبر، امام موسی بن جعفر علیه السلام ، گنجینه انوار علوم، امام برگزیدگان عالم، معدن وقار و عظمت، دارنده چشم هایاشکبار و چشمههای سجده طولانی! هماره تسلیم مقام رضا، شهید زهر جفا، روح رنجدیده گرفتار ستمکاران و زندانی معصوم زندانهای تاریک و نمور، یار آشنای حلقههای زنجیر! پرتو نور خداوند در تاریک زار زمین، رهبر امین، مولای هفتمین، که سلام همه حقباوران، نثار راه پاک و اندیشههای تابناکش باد.
والامردی که در راه ایمان و آرمان، و در راستای کسب رضای حضرت حق، شکیبا و استوار، ودیعه فرمانها الهی را به جان پذیرفت و بر سینه فشرد، و رهروان طریق توحید را تا رسیدن بر قلههای شرف و راستی و رستگاری، به همراهی ایستاد.
هفتمین مظلوم، عصاره ایمان و هدف، آمیزهای از دانش و تقوا، عبادت و بینش، حکمت و عدالت، مبارزه و پایداری، اراده و همت ... بود.
امام موسی بن جعفر علیه السلام بر دروازه زمان ایستاده بود. بلندبالا و قامت کشیده، درستاندیش و دورنگر، رسالت مدار و هدفمند، پاس دارنده آیات مبین، و فرمانروای همه مؤمنان. استوانهای از نور، با روانی تابناک و اندیشهای استوار، دلی گسترده و دردمند،گامهایی ثابت و استوار، و صلابتی که سخره همه صخرهها بود. او این مبلغ آیین احمدی ستم ستیزانه و فریادگر، مصمم و قاطع بر شکوه و جلال و
جلای دین میافزود.
نام بلندش، پایههای کاخ هارونی را به تزلزل وامیداشت، و یادش سوهان روح همهستمبارگان زمانه بود.
هارون، نماینده هرچه پلیدی، آکنده از گند جنایت و پستی، سینه به سینه آن امام همام، قصد سد کردن چشمه جوشان نور و روشنایی را دارد. او، از آن دست طاغوتهایی است که غاصبانه بر مسند خلافت تکیه زده است و در سر، اندیشه تاراج بیتالمال میپروراند! او چهرهای دژخیمانه دارد، ابروانی گره کرده، دستانی درهمفرورفته، رنگی تیره، لبانی آویخته و صاحب قلبی است مرده! غرقه در انجماد مرداب دینار و زر، و ایستاده در سایه خنجر! ...
او را توان تحمل حق نیست. چه آنکه خود از نوادگان باطل است، و وابسته به تیره تاریکی! او، روزهای روشن امام را به کویریترین شبهای زندان میسپارد ... و امام، که ابلاغگر همه پاکیهاست، در کنج خلوت و نمناک زندان، غوغای ابلاغ پیامهای خویش را برپا میکند، و با چهره هشتن به خاک، در برابر آفریننده پاک، پیام مظلومیتخویش و حقانیت آرمانهای والای الهی را به گوش افلاک میرساند.
آن بزرگ، رود هماره روان و زلال تشیع را تا دورترین مرزهای زمان گسترش میدهد، و هنگامیکه دربندی گران، ماه بر نور لبان مترنم به یاد خدایش بوسه میزند، و هنگامیکه پلیدان، حتی از نیایش او در انزوا، بیم دارند و شعاع تابناک شخصیتش را برای تداوم خودکامگیها و ستمگستری های خود مانع میدانند، از پس آن همه تحمل سختی، زهری را در اندرون خرما به امام علیه السلام میخورانند و آن غریب، پس از سه روز تحمل درد و اندوه و در میان انبوه نیایش خویش، به عرش میرود. و شهابی گذرا همزمان،خطی سپید بر آسمان رقم میزند و ناپدید میشود ...
پیکر مقدس امام، بر پل بغداد، غروری نجیبانه و هیمنهای فراموش ناشدنی را تداعی میکند ... و از آن پس، خورشید و ستارهها میگریند ...!
علیاکبر لطیفیان
هر که یکدفعه سر این سفره مهمان میشود
مور هم باشد اگر روزی سلیمان میشود
سر به زیر انداختن ذاتش توسل کردن است
دردها در این حرم ناگفته درمان میشود
این کریمان لطفشان هرچند آماده ست، لیک
نام مادر که وسط باشد دوچندان میشود
ما پدر را خواستیم و از پسر خیرش رسید
در رجبها کاظمین ما خراسان میشود
نیستی پیغمبر اما ظاهراً پیغمبری
هر که میبیند تو را، از نو مسلمان میشود
نسل موسایی تو طبع مسیحا داشتند
یک نفر از آن همه پیر جماران میشود
این دلِ ما، سینه ما، عرش ما، حتی بهشت
هرکجا موسی بن جعفر نیست زندان میشود
نیستم آهو ولی سگ هم به دردی میخورد
لااقل یک گوشه از صحنت نگهبان میشود
رضا اسماعیلی
وارث مُلک تبسم، کاظم است
عشق عالمتاب هفتم، کاظم است
آفرینش، سورهای از مهر او
بر لب هستی، تبسّم کاظم است
مُصحف اخلاص و قاموس یقین
بحر عرفان را تلاطم، کاظم است
مُقتدای آسمان مردان سبز
قبلهٔ آیینه مردم، کاظم است
ترجُمان وحدت دلهای ما
تابش مِهر تفاهم، کاظم است
مِی پرستان! وقت سرمستی رسید
در میستان هفتمین خُم، کاظم است
آسمان! تبریک، فصل هفتم است
مِهر عالمتاب هفتم، کاظم است
یوسف رحیمی
هر شاعری ست در تب تضمین چشم تو
از بس سرودنی ست مضامین چشم تو
چشم جهان به مقدمت ای عشق روشن است
از اولین دقایق تکوین چشم تو
ما را اسیر صبح نگاه تو کرده است
آقا کرشمههای نخستین چشم تو
از ابتدای خلقت عالم از آن ازل
شیعه شدم به شیوه آئین چشم تو
میشد چه خوب نور خدا را نگاه کرد
از پشت پلکت از پس پرچین چشم تو
امشب شکوه خلد برین دیدنی شده
وقتی شده ست منظر و آیینه چشم تو
گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب
امشب به لطف لهجه شیرین چشم تو
چشم تو آسمان سخا و کرامت است
آقا خوشا به حال مساکین چشم تو
حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است
در انتظار لحظه آمین چشم تو
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند».
مباهله در اصل از «بَهل» به معنی رها کردن و برداشتن قیدوبند از چیزی است. مباهله به معنای لعنت کردن یکدیگر و نفرین کردن است. کیفیت مباهله اینگونه است افرادی که درباره مسئله مذهبی مهمی گفت گو دارند در یک جا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع کنند و از او بخواهند دروغگو را رسوا سازد و مجازات کند.
مباهله پیامبر با مسیحیان نجران، در روز بیست و چهارم ذی الحجّه سال دهم هجری اتفاق افتاد. پیامبر صلیالله علیه و آله وسلم در نامهای، ساکنان مسیحی نجران را به آیین اسلام دعوت کرد. مردم نجران که حاضر به پذیرفتن اسلام نبودند، نمایندگان خود را به مدینه فرستادند و پیامبر آنان را به امر خدا به مباهله دعوت کرد. وقتی هیئت نمایندگان نجران، وارستگی پیامبر را مشاهده کردند، از مباهله خودداری کردند. ایشان خواستند تا پیامبر اجازه دهد تحت حکومت اسلامی، در آیین خود باقی بمانند.
منطقه باصفای نجران، با هفتاد دهکده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، تنها در این نقطه، مسیحیان حجاز بودند که مردم آن به عللی از بتپرستی دست کشیده و به آیین مسیح علیه السلام گرویده بودند.
پیامبر اکرم، حضرت محمد مصطفی صلیالله علیه و آله وسلم برای گزاردن رسالت خویش و ابلاغ پیام الهی، به بسیاری از ممالک و کشورها نامه نوشت یا نماینده فرستاد تا ندای حقپرستی و یکتاپرستی را به گوش جهانیان برساند. همچنین به اسقف نجران، «ابوحارثه» نامه ای نوشت و در آن نامه ساکنان نجران را به آیین اسلام دعوت فرمود.
مشروح نامه پیامبر به اسقف نجران چنین بود: «به نام خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب. [این نامه ایست] از محمد، پیامبر خدا، به اسقف نجران. خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را ستایش میکنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا فرامیخوانم. شما را دعوت میکنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند درآیید و اگر دعوت مرا نپذیرفتید باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه)
بپردازید [تا در برابر این مبلغ، از جان و مال شما دفاع کند] و در غیر این صورت به شما اعلام خطر میشود.»
عکسالعمل نجرانیها
نمایندگان پیامبر که حامل نامه دعوت به اسلام از جانب پیامبر بودند، وارد نجران شدند و نامه را به اسقف نجران دادند. او نیز شورایی تشکیل داد و با آنان مشورت کرد. یکی از آنان که به عقل و درایت مشهور بود گفت: «ما بارها از پیشوایان خود شنیدهایم که روزی منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعیل انتقال خواهد یافت و هیچ بعید نیست که محمد ـ که از اولاد اسماعیل است ـ همان پیامبر موعود باشد». بنابراین، شورا نظر داد که گروهی به نمایندگی از هیئت نجران به مدینه بروند تا از نزدیک محمد صلیالله علیه و آله وسلم را ملاقات و دلایل نبوت او را بررسی کنند.
پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله وسلم در مذاکرهای که با هیئت نجرانی در مدینه داشت، آنان را به پرستش خدای واحد دعوت کرد، ولی آنان بر ادعای خود اصرار داشتند و دلیل الوهیت مسیح را، تولد عیسی علیه السلام بدون واسطه پدر میدانستند. در این هنگام فرشته وحی نازل شد و سخن خدا را بر قلب پیامبر جاری ساخت که «به درستی مَثَل عیسی نزد خداوند مانند آدم است که خدا او را از خاک آفرید.» در این آیه، خداوند، با بیان شباهت تولد حضرت عیسی علیه السلام و حضرت آدم علیه السلام ، یادآوری میکند را با قدرت بیپایان خود، بدون اینکه دارای پدر و مادری باشد، از خاک آفرید. بنابراین، اگر نداشتن پدر گواه این باشد که مسیح فرزند خداست، پس حضرت آدم برای این منصب شایستهتر است؛ زیرا او نه پدر داشت و نه مادر. با وجود این، آنان قانع نشدند و خداوند به پیامبر خود، دستور مباهله داد تا حقیقت آشکار و دروغگو رسوا شود.
پیش از نزول آیه مباهله خداوند ، در آیاتی چند به چگونگی تولد عیسی علیه السلام میپردازد و مسیحیان را با منطق عقل و استدلال روبرو میکند و از آنان میخواهد عاقلانه به موضوع بنگرند. بنابراین، پیامبر، در ابتدا سعی کرد با دلایل روشن و قاطع آنان را آگاه کند، اما چون این استدلال، آنان را قانع نکرد و رسول خدا با لجاجت و ستیز آنان رو به رو شد، به امر الهی به مباهله پرداخت. خداوند در آیه 61 سوره آل عمران میفرماید: «هرگاه بعد از دانشی که به تو رسیده، کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو بیایید فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان، و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فراخوانیم؛ سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
در روایات اسلامی آمده است که با مطرح شدن موضوع مباهله، نمایندگان مسیحی نجران از پیامبر مهلت خواستند تا در این کار بیندیشند و با بزرگان خود به شور بپردازند. نتیجه مشاوره آنان که از ملاحظهای روانشناسانه سرچشمه میگرفت این بود که به افراد خود دستور دادند اگر مشاهده کردید محمد با سروصدا و جمعیت و جاروجنجال به مباهله آمد با او مباهله کنید و نترسید؛ زیرا در آن صورت، حقیقتی در کار او نیست که متوسل به جاروجنجال شده است و اگر با نفرات بسیار محدودی از نزدیکان و فرزندان خردسالش به میعادگاه آمد، بدانید که او پیامبر خداست و از مباهله با او بپرهیزید که خطرناک است.
براساس طبق توافق قبلی، پیامبر صلیالله علیه و آله وسلم و نمایندگان نجران برای مباهله به محل قرار رفتند. ناگاه نمایندگان نجران دیدند که پیامبر فرزندش حسین علیه السلام را در آغوش دارد، دست حسن علیه السلام را در دست گرفته است و علی و زهرا علیهماالسلام همراه اویند و به آنها سفارش میکند هرگاه من دعا کردم شما آمین بگویید. هنگامیکه مسیحیان، این صحنه را مشاهده کردند، سخت به وحشت افتادند و از اینکه پیامبر، عزیزترین و نزدیکترین کسانِ خود را به میدان مباهله آورده بود، پذیرفتند که او به ادعای خود ایمان راسخ دارد؛ زیرا در غیر این صورت، عزیزان خود را در معرض خطر آسمانی و الهی قرار نمیداد. بنابراین، از اقدام به مباهله خودداری کردند و حاضر به مصالحه شدند.
هنگامیکه هیئت نجرانی، پیامبر را در اجرای مباهله مصمّم دیدند، به وحشت افتادند. ابوحارثه که بزرگترین و داناترین آنان و اسقف اعظم نجران بود گفت: «اگر محمد بر حق نمیبود، چنین بر مباهله جرئت نمیکرد. اگر با ما مباهله کند، پیش از آنکه سال بر ما بگذرد یک نصرانی روی زمین باقی نخواهد ماند.» و به روایت دیگر گفت: «من چهرههایی را میبینم که اگر از خدا درخواست کنند که کوهها را از جای خود بکند، هر آینه خواهد کَند. پس مباهله نکنید که در آن صورت هلاک میشوید و یک نصرانی روی زمین نخواهد ماند.»
ابوحارثه، بزرگ گروه، به خدمت حضرت آمد و گفت: «ای ابوالقاسم، از مباهله با ما درگذر و با ما مصالحه کن بر چیزی که بتوانیم آن را ادا کنیم». پس حضرت با ایشان مصالحه کرد که هرسال دوهزار حُلّه بدهند که قیمت هر حلّه چهل درهم باشد و اگر در یمن جنگی روی دهد، سی زره و سی نیزه و سی اسب به عاریه بدهند.
مباهله پیامبر با نصرانیان نجران، از دو جنبه نشان درستی و صداقت حضرت است. اوّلاً، پیشنهاد مباهله از جانب پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله وسلم خود گواه این مدعاست؛ زیرا تا کسی به صداقت و حقانیّت خود ایمان راسخ نداشته باشد. پا در این ره نمینهد. نتیجه مباهله، بسیار سخت و هولناک است و چهبسا به از بین رفتن و نابودی دروغگو می انجامد. از طرف دیگر، پیامبر کسانی را با خود به میدان مباهله آورد که عزیزترین افراد و جگرگوشههای او بودند. این خود، نشان عمق ایمان و اعتقاد پیامبر به درستی دعوتش هست که با جرئت تمام، نه تنها خود، بلکه خانوادهاش را در معرض خطر قرار میدهد.
مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنّن تصریح کردهاند آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر نازل شده است و پیامبر فقط فرزندانش حسن و حسین و دخترش فاطمه و دامادش علی : را همراه خود به میعادگاه برد. بنابراین، منظور از «اَبْنائَنا» در آیه منحصراً حسن و حسین علیهماالسلام هستند، همانطور که منظور از «نساءنا» فاطمه علیهاالسلام و منظور از «اَنْفُسَنا» تنها علی علیه السلام بوده است. این آیه همچنین به این نکته لطیف اشاره دارد که علی علیه السلام در منزلت جان و نفس پیامبر است.
در کتاب عیون اخبار الرّضا درباره مجلس بحثی که مأمون در دربار خود تشکیل داده بود، چنین آمده است: «امام علی بن موسیالرضا علیه السلام فرمود: خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخص ساخته است و به دنبال نزول این آیه، پیامبر صلیالله علیه و آله وسلم ، علی و فاطمه و حسن و حسین : را با خود به مباهله برد. این مزیّتی است که هیچ کس در آن بر اهل بیت پیشی نگرفته و فضیلتی است که هیچ انسانی به آن نرسیده و شرفی است که قبل از آن، هیچ کس از آن برخوردار نبوده است.»
در کتاب غایة المرام به نقل از صحیح مسلم آمده است: «روزی معاویه به سعد بن ابی وقاص گفت: چرا ابوتراب را دشنام نمیگویی؟ گفت: از آن وقت که به یاد سه چیز افتادم که پیامبر صلیالله علیه و آله وسلم درباره علی فرمود، از این کار صرف نظر کردم. یکی آن بود که وقتی آیه مباهله نازل شد پیغمبر تنها از فاطمه و حسن و حسین و علی دعوت کرد و سپس فرمود: «اللهم هؤلاء اهلی؛ خدایا، اینها خاصّان منند ... .»
روزی که پیامبر خدا صلیالله علیه و آله وسلم قصد مباهله کرد، قبل از آن، عبا را بر دوش مبارک انداخت و حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و فاطمه و حسن و حسین : را زیر عبای مبارک جمع کرد و گفت: «پروردگارا، هر پیغمبری را اهل بیتی بوده است که مخصوصترین
خلق به او بودهاند. خداوندا، اینها اهل بیت منند. پس شک و گناه را از ایشان برطرف کن و ایشان را پاکِ پاک کن.» در این هنگام جبرئیل نازل شد و آیه تطهیر را در شأن ایشان فرود آورد: «همانا خداوند اراده فرمود از شما اهل بیت پلیدی را برطرف فرماید و شما را پاکِ پاک کند.»
روز بیست و چهارم ذی الحجّه، روز مباهله پیامبر با مسیحیان نجران است که نزد مسلمانان، اهمیت خاصّی دارد؛ چراکه گواه حقانیت و درستی دعوت پیامبر و عظمت شأن اهل بیت مکرّم اوست. در کتاب شریف مفاتیحالجنان، اعمال مخصوصی بدین شرح برای این روز ذکر شده است:
اول- غسل، که نشان پالایش ظاهر از هر آلودگی و آمادگی برای آرایش جان و صفای باطن است؛
دوم- روزه، که سبب شادابی درون است؛
سوم- دو رکعت نماز؛
چهارم- دعای مخصوص این روز که به دعای مباهله معروف است و شبیه دعای سحر ماه رمضان است.
همچنین در این روز خواندن زیارت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بهویژه زیارت جامعه روایت شده است. احسان به فقرا و محرومان به تأسّی از مولیالموحدین علی علیه السلام که در رکوع نمازش به نیازمند، احسان فرمود، سفارش شده است.
خداوندا، بر محمد و آل محمد درود فرست و به من شادی و خٌرّمی، استقامت و گشایش، عافیت و سلامت و کرامت، روزی پاک و فراوان، و هر نعمت و وسعت که نازل شده یا از آسمان به زمین نازل میشود، قسمت کن.
خداوندا، اگر گناهان چهره مرا نزد تو فرسودهاند و میان من و تو حائل شدهاند و حالم را نزد تو دگرگون کردهاند، از تو درخواست میکنم به نور آبرویت که خاموش نشود و به آبروی حبیبت محمد مصطفی صلیالله علیه و آله وسلم و به آبروی وصیّت علی مرتضی علیه السلام و به حق اولیایت که آنها را برگزیدی بر محمد و آل محمد درود فرست و هر گناه که کردهام بیامرز و مرا در باقی مانده عمرم حفاظت کن.
خداوندا، من مطیع توأم، پس از من خشنود باش. عملم را ختم به خیر کن و ثواب آن را برایم در بهشت مقرّر دار و آنچه خود سزاوار آنی برای من انجام ده، ای سزاوار تقوا و آمرزش. رحمت فرست بر محمد و آل محمد و به رحمت خود به من رحم کن، ای مهربانترین مهربانان.(1)
1) 1. مجله گلبرگ، اسفند 1380، شماره27.
محمدعلی ریاضی یزدی
گیرم که آفتاب جهان ذرهپرور است
این بس مرا که سایه مهر تو بر سر است
دولت به کام و محنت گردون حرام باد
تا ساغرت به گردش و تامی به ساغر است
ای دل چرا به غیر خدا تکیه میکنی؟
امید ما و لطف خدا از که کمتر است؟
بهر دو نان خجالت دونان چه میکشی؟
ای دل صبور باش که روزی مقدّر است
خاطر ز گفت گوی مکرّر شود ملول
الاّ حدیث دوست که قند مکرّر است
فرخنده نامهای که موشّح به نام اوست
زیبنده آن صحیفه که او زیب دفتر است
نامی که با خدا و پیمبر ز فرط قدس
زیب اذان و زینت محراب و منبر است
پشت فلک خمیده که با ماه و آفتاب
در حال سجده روی به درگاه حیدر است
شمس ضحی، امام هدی، نور هل اتی
چشم خدا و نفس نفیس پیمبر است
در آیه مباهله این مهر و ماه را
جانها یکی و جلوه جان از دو پیکر است
وجهی چنان جمیل که از شدّت جمال
وجه خدا و جلوه الله اکبر است
نازم به دست او که یکی ناز شست او
از جای کندن در سنگین خیبر است
با اشک چشم، ابر کرم بر سر یتیم
با برق تیغ، صاعقهای بر ستمگر است
جز راه او بهسوی خداوند راه نیست
یعنی که شهر علم نبی را علی، در است
بر تارک زمان و مکان تاج افتخار
در آسمان فضل: درخشنده اختر است
قبرش درون دیده آدم که چشم او
در خاک هم به نور جمالش منوّر است
آوازش از ورای زمانها رسد به گوش
تصویرش از فراز افقها مصوّر است
کمتر ز ذره ایم و فزونتر ز آفتاب
ما را که خاک پای علی بر سر افسر است
وصف علی ز عقل و قیاس و خیال و وهم
وز هرچه گفتهاند و شنیدیم برتر است
شد عرض ما تمام و حدیث تو ناتمام
حاجت به مجلس دگر و وقت دیگر است
طبع لطیف و شعر «ریاضی» به لطف و شهد
شاخ نبات خواجه شیراز و شکّر است
نیره قاسمی زادیان
اولین تصویری که با شنیدن کلمه «جهانگردی» در ذهن ایجاد میشود، قیافه پرسشگر جهانگردهایی است که تعجب و حیرتشان را از دیدن بناهای باستانی، با دوربینی ثبت میکنند. چیزهایی که شاید ما خیلی راحت از کنار آنها رد میشویم، یا از خودمان کنار آنها عکس یادگاری میگیریم.
نخستین بار واژه «توریسم» در سال 1811 میلادی در ادبیات انگلیسی به کار رفت و سال 1814 میلادی، فرهنگ لاروس فرانسه، این واژه را ثبت کرد.
سیاحت، گردش در زمین است. عرب به آبی که دائم در جریان است، «سائح» میگوید، آب جاری که نرم و آرام، به پیش میرود.
حرکت و انگیزه، دو عنصر مهم در مفهوم این واژه است. حرکت و جریانی، همراه با تفکر.
سازمانهای جهانی که بیشتر از زاویه اقتصاد به این مسئله نگاه میکنند، جهانگردی را اینگونه تعریف میکنند: «مجموعه فعالیتهای افرادی که به مکانهایی خارج از محل زندگی و کار خود به قصد تفریح و استراحت ... مسافرت می کنند و بیش از یک سال متوالی، در آن مکانها نمیمانند.»
در قدیم هم به کسی جهانگرد میگفتند که شغلش سفر بود و ثمره کارش، سفرنامه، کسانی مثل مارکوپولو. جهانگردی یکی از قدیمیترین رفتارهای بشر است. حس کنجکاوی، آدمها را تحریک میکند برای یاد گرفتن، لمس چیزهای جالب، آشنا شدن با آداب و رسوم ... تا شال و کلاه سفر کنند.
در عصر فنّاوری و سرعت، آدمها جهان را از پشت پنجرههای اینترنتی میگردند،
اما گردش اینترنتی هیچوقت جای سفری را که با همه وجودت، در دنیای واقعی می روی نخواهد گرفت. گردش در فضای مجازی دردسرهایش کمتر است اما لذت سفر، به رفتن است، به حرکت.
اسلام هم برای برنامه جهانگردی، زنگهای جالبی دارد: زنگ عبرت و عبادت و ... سفر حج یکی از لحظههای پر انرژی این برنامه است، سفری که پایانش نقطه آغاز رسیدن است.
سیروسفرهای اهلبیت علیه السلام هم خاطرات زیبایی را در دفتر روزگار ثبت کرده است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آثار تاریخی قوم حضرت صالح علیه السلام و چشمهای را که ناقه صالح از آن آب خورده بود، به مردم نشان داد تا عبرت بگیرند.
بازدید امیرالمؤمنین علی علیه السلام از کاخ کسری، سرزمین براثا، بابل، سفر امام حسن علیه السلام به روم ...، مهرهای تأییدی است برای اهمیت سفر در اسلام.
این روزها جهانگردی، بیش از آنکه یک فرهنگ باشد، ایده ای اقتصادی است، اما آدمها جهان را میگردند، تا به خودشان برسند. به خودی که بودهاند و خودی که باید باشند.
این رسیدن شاید سخت باشد، اما ارزش دارد برایش هزینه کرد، وقت گذاشت ... این سفر توشه میخواهد، و باور که همیشه چیزهایی برای یاد گرفتن هست.
علی یکتا عربانی
آغاز زندگی
جلالالدین محمد بلخی در ۶ ربیعالاول ۶۰۴ ه.ق در بلخ زاده شد. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطانالعلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهٔ او به احمد غزالی میپیوست. وی در عرفان و سلوک سابقهای دیرین داشت و چون اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی میدانست، نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچمداران کلام و جدال با او مخالفت می کردند. ازجمله فخرالدین رازی که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. سلطانالعلما احتمالاً در سال ۶۱۰ ه.ق، همزمان با هجوم چنگیزخان از بلخ، کوچید و سوگند یاد کرد تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد. روایت شده است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. وی به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت و تا اواخر عمر آنجا بود و علاءالدین کیقباد، پیکی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطانالعلما حدود سال ۶۲۸ ه .ق جان سپرد و در همان قونیه دفن شد. در آن هنگام مولانا جلالالدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند جای پدرش را پر کند.
سید برهانالدین محقق ترمذی، مرید پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی سفر کرد تا با مرشد خود، سلطانالعلما، در قونیه دیدار کند؛ اما وقتی به قونیه رسید، متوجه شد که او جان باخته است. پس نزد مولانا رفت و بدو گفت: در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شوی. مولانا نیز به دستور او به ریاضت پرداخت و نه سال با او همنشین بود تا اینکه برهانالدین جان باخت.
مولانا در ۳۷ سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهرهمند بودند تا اینکه شمسالدین محمد بن ملک داد تبریزی روز شنبه ۲۶ جمادیالاخر ۶۴۲ نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه، وی دوره پرشوری را آغاز کرد. مولانا در طول ۳۰ سال، آثاری برجای گذاشت که از عالیترین نتایج اندیشه بشری است.
مولانا حال خود را چنین وصف میکند: روزی مولوی از راه بازار به خانه بازمیگشت
که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد صلی الله علیه و آله و سلم سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک، سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد. شمس به مولانا گفته بود از راه دور به جست جویت آمدهام اما با این بار گران علم و پندارت، چگونه به ملاقات الله میتوانی برسی؟ نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و اینبار مزاحم را از شانههایم بردار.»
شمس حدود سال ۶۴۲ ه .ق به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان، طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و اشعار پرشور عرفانی سرود. کسی نمیداند شمس به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد؛ اما واضح است که شمس عالم و جهاندیده بود و برخی به خطا گمان کردهاند که او از دانش و فن بیبهره بوده است ولی نوشتههایش بهترین گواه بر دانش گستردهاش در زمینه ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.
مریدان که میدیدند مولانا مرید ژندهپوشی گمنام شده و توجهی به آنان نمیکند، به فتنهجویی روی آوردند و به شمس ناسزا میگفتند و تحقیرش میکردند. شمس از گفتار و رفتار مریدان رنجید و در روز پنج شنبه ۲۱ شوال ۶۴۳ ه .ق، هنگامیکه مولانا ۳۹ سال داشت، از قونیه به دمشق کوچید. مولانا از غایب بودن شمس ناآرام شد. مریدان که دیدند رفتن شمس نیز مولانا را متوجه آنان نساخت در حالی که از رفتار خود پشیمان بودند از مولانا پوزشها خواستند.
مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس را به قونیه بازگردانند. شمس بازگشت و سلطان ولد به شکرانه این موهبت، یک ماه پیاده در رکاب شمس راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد.
پس از مدتی، دوباره حسادت مریدان برانگیخته شد و آزار شمس را از سر گرفتند. شمس از کردارهایشان رنجید، تاجایی که به سلطان ولد شکایت کرد. سرانجام شمس بیخبر از قونیه رفت و ناپدید شد. تاریخ سفر او و چگونگی آن به درستی مشخص نیست.
مولانا در دوری شمس ناآرام شد و روز و شب به سماع پرداخت و حال آشفتهاش
در شهر بر سر زبانها افتاد.
مولانا به شام و دمشق رفت، اما شمس را نیافت و به قونیه بازگشت. شمس را نیافت، ولی حقیقت او را در خود پیدا کرد و دریافت آنچه به دنبالش است در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذرهای در آفتاب پر انوار او میگشتند و چرخ میزدند. مولانا سماع را وسیلهای برای تمرین رهایی و گریز میدید. چیزی که به روح کمک میکرد تا از آنچه او را در عالم حس و ماده مقید میدارد پر شود و پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. چند سال گذشت و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس را نیافت و به قونیه بازگشت.
درگذشت مولانا
مولانا، پس از مدتها بیماری و به دنبال تبی سوزان در غروب یک شنبه ۵ جمادیالآخر ۶۷۲ ه .ق درگذشت. در آن روز پرسوز، در قونیه یخبندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی میگوید: «بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و چهل شبانهروز عزا و سوگ بر پا بود.
آثار
آثار منظوم
مثنوی معنوی؛ دیوان شمس؛ رباعیات.
آثار منثور
فیه مافیه ؛ مجالس سبعه؛ مکتوبات.
سالمندی، مصیبتی جانکاه نیست که به آن با دیدی منفی بنگریم و برایش متأسف باشیم. این دیدگاه که آدمی، به پیری و سالمندی تنها از دید ضعف قوا و انحطاط بدن یا ضعف دید و گوش و دیگر حواس توجه می کند، اشتباهی بس بزرگ است. ارزش سالمندی تا بدانجاست که رسول اکرم صلیالله علیه و آله، سالمندان را مایه برکت، و وجود آنان را در خانواده و جمع، همانند پیامبر میان امت به شمار آورده. سالمندی، مرحلهای از مراحل عمر، همراه با زیباییهایی است که بیشتر افراد به دلیل ناآگاهی یا نداشتن زمینه مناسب، با نگرانی و تأسف با آن برخورد میکنند و به آن حساسیت نشان میدهند. سالمندی، دوران برداشت محصول زندگی است؛ آدمی محصولی که از تلاش و فعالیت سالهای عمر و طولانی خود به دست می آورد.
سالمندی، هم از لحاظ فردی و هم از لحاظ اجتماعی مزایایی دارد. احساس کمال و پختگی، احساس بینیازی از دیگران، بردباری در برابر مشکلات، داشتن اوقات فراغت برای سیر به سوی کمال، و نیز مجال رسیدگی به خود و ارزیابی خویش، ازجمله مزایای فردی، و حرمت و احترام، عزیز بودن در خانواده، محترم بودن در میان جمع، امرونهیهای ارشادی، توجه مردم به او به عنوان منبع فکر و اندیشه، و نیز مشاور دیگران، ازجمله مزایای اجتماعی سالمندی است. از دیدگاه اسلام، موی سپید سالمند همانند نوری است که نباید آن را از بین برد. امام علی علیه السلام میفرماید: «اثر پیری و موی سپید را از بین نبرید که آن خود نور و جلاست». این نور تنها برای دنیا و تنها در این سرا نیست. پیامبر صلیالله علیه و آله هم میفرماید: «کسی که مویش در اسلام سپید گردد، در روز قیامت برای او نوری و جلایی خواهد بود.»
سالمندی، نشان نه کمال آدمی است. آدمی پس از عمری تلاش و بندگی خداوند، در مرحلهای قدم مینهد که میتواند از فرصت و موقعیت جدیدش در راه تکمیل و تکامل و درست اندیشیدن استفاده کند و موقعیت خود را در جامعه و خانواده محکمتر سازد. او میتواند چنان در معنویت غرق شود که درجاتی عالی یابد و حتی سبب نجات گروهی از گمراهی و عذاب گردد. سالمندان، دنیایی از تجربهها و آگاهیها را به همراه دارند و میتوان گفت تاریخی متحرک هستند. اینان در تصمیمگیریها و حل مسائل و دشواریها، ورزیده و باتجربه شدهاند و روز به روز بر تجربههاشان افزوده شده و آنها را پربارتر و کاملتر ساخته است.
سالمند، انسانی باارزش و گرانقدر است؛ زیرا عمری را در راه اسلام و مکتب گذرانده است و گنجینهای از تجربهها و آگاهیها به شمار میآید. او در دوران زندگی، سردی و گرمی بسیار چشیده است و میتواند برای جامعه، خیر و سعادت پدید آورد. سالمند قادر است برای جامعه فکر و اندیشه تولید کند که حاصل آن، پربار کردن زندگی و حتی افزایش تولید مادی است. سردی و گرمیهایی که او در طول زندگی چشیده، میتواند وسیلهای برای هموار کردن راه زندگی اعضای کمسال تر جامعه به شمار آید. همه ابعاد وجودی او، درس سازندگی است. وجود او در جامعه، غنیمتی است برای همگان و تجربهها و دانشهایش روشنکننده راه زندگی و چراغی فرا راه سعادت جامعه است.
سالمندان، فکر و اندیشهای خاص دارند که از دیدهها، شنیدهها و تجربههایی سرچشمه می گیرد که در طول زندگی به دست آوردهاند. برخی این اندیشه را در خود میپرورانند که به پختگی و کمال رسیدهاند، اندیشمند و صاحبرأیند و میتوانند الگوی دیگران باشند. اینان احساس میکنند که افرادی بیحساب نیستند و دیگران با آنها شور و مشورت می کنند. برخی نیز احساس میکنند که فرزندان و خانواده آنها را طرد کرده اند و جامعه نیز آنها را نمی پذیرند. سالمندانی که راه ارتباطی میان خود و خدا را نمییابند، در روزگار پیری، احساس پوچی و بیخاصیتی دارند و گمان میکنند که نمیتوانند منشأ اثر باشند و این احساس، آنها را می آزارد.
در یک خانواده متعارف و متعادل، سالمندان نقش سرپرست، راهنما یا کدخدایی را ایفا میکنند که کارشان امر و نهی، هدایت و ارشاد و تنظیم سیاست کلی خانواده است. فرزندان از آنها پیروی می کنند و شیوه زندگی را میآموزند. سالمندان، پاسدار ارزشها و حافظ سنتهای اصیل و ارزیاب فرهنگ و میراث اجتماعی هستند. آنان با معاشرت و انس با نسل جدید، میکوشند مفهوم زندگی را برای آنها روشن کنند، و مراقب باشند لغزش و خطایی از ایشان سر نزند، اخلاق و ادب، حفظ و حراست از دستاوردها را به آنان آموزش دهند. سالمندان، همانند نگاهبانی هستند که امور و جریانهای داخل شونده و بیرون رونده را مراقبت می کنند و می کوشند خانواده در مسیر صواب، هدایت شود.
از مسائل مهم عصر کنونی، فاصله میان جوانان و سالمندان است. مخالفت سالمندان با نسل جدید، به صورت بدبینی، تحقیر و گاه دشمنی و حمله است و مخالفت جوانان با آنها، به صورت مقاومت در برابر سالمندان و سرکشی در برابر امر و نهی آنهاست. نوخواهی و تجددطلبی جوانان از یک سو، و پایبندی سالمندان به سنتها از سوی دیگر، زمینه را برای درگیریها و آسیبپذیریها فراهم میکند. برای از میان بردن این فاصله و داشتن محیطی آرام و باصفا، باید دست جوان، در دست سالمند قرار گیرد تا هر دو از وجود یکدیگر بهره برند. شناخت علل زمینهساز ایجاد اختلافات، شناخت طبیعت دو نسل و انتخاب راه مناسب برای نزدیک کردن دو نسل به یکدیگر، ایجاد محیط آرام و باصفا، بسیار مؤثر است.
سالمندان به ظاهر پیر و ناتوان شدهاند و به عبارتی به مرحله بازنشستگی رسیدهاند، اما واقعیت این است که این افراد، تواناییهای بسیاری دارند که به تناسب سن و امکان، میتوانند از آنها استفاده و بهرهبرداری کنند. بسیاری از این افراد برای نسل جوان، افرادی مهم و قابل اعتمادند که میتوانند جوانان را تربیت و مشکلات و مسائل آنان را حل کنند. سالمندان با تجربهها و اندوختههایی که دارند، قادرند اعضای خانواده و جامعه را در حل مشکلات یاری دهند و شادی و طراوت را در زندگی آنها به وجود آورند. تدابیری که سالمندان برای زندگی در پیش میگیرند و تلاشهایی که در زندگی به کار میبرند، بسیار مهم و ارزنده است.
جامعه و نسل جوان، به هدایت و ارشاد نیاز دارد تا بتواند در مسیر صحیح زندگی گام بردارد از آنجا که سالمندان و اطلاعات فراوان دارند، میتوانند با فراهم آوردن موجبات هدایت و ارشاد جوانان، جامعهای را از سقوط در سراشیبی انحطاط و زوال حفظ کنند. سالمندان که گنجینههایی از تجربههای زندگی را به همراه دارند، میتوانند برای نسل جوان، مشاور و راهنمای خوبی باشند. آنان با استفاده از خطرات شیرین و تلخ زندگی خود یا حتی آنچه از دیگران دیده یا شنیدهاند، میتوانند
افراد را راهنمایی کنند و با گذشت و صفای خود، ارزشهای سنتی را انتقال دهند و وظیفه نسل جوان را در مورد آینده زندگی و مردم روشن کنند.
وجود سالمندان مایه برکت جامعه است. آنها، اختلافها و درگیریهایی را که در محیط خانوادهها پدید میآید، کجرویها و انحرافهایی که در جامعه انسانی رخ مینماید و روابط تیره و نابه سامانی که در جامعهها وجود دارد با بیان و مراقبت خود از میان می برند و دشواریها را حل و رفع کنند. سالمندان، راهنما و رهبر همهاند و نه تنها نسل جوان، که گاه میانسالان هم به رهبری آنها نیازمندند. اختلافها به دست آنها رفع و حل میشود و تجربههای آنها ارزنده و کارساز، و طرز فکر و اندیشهشان جهت دهنده و رهاییبخش است. جوان نمیتواند مدعی شود به علت بالا بودن سطح علم و مدرک تحصیلی، از
سالمند، بالاتر و برتر است. اگر ارزش وجودی آنها و آگاهیهایشان را همواره در نظر داشته باشیم، چه برکتی بالاتر از برکت این نسل و چه نعمتی برتر از نعمت وجود سالمندان.
برای حفظ سالمندان از عوارض گوناگونی که سر راهشان است، باید آنها را در شرایط محیطی مناسبی قرار داد از این رو، وجود عواطف گرم و مهرورزی، و نیز احترام و قدرشناسی ازجمله شرایط مهم به وجود آمدن چنین محیطی است. حرمتگذاری به سالمندان به ویژه در محیط خانواده، قدرشناسی و سپاسگزاری از تلاشها و فعالیتهای آنان و سرمایهگذاریهای مادی و معنویشان درباره نسل جدید و جامعه، تنها نگذاشتن آنان، برقراری ارتباط و ایجاد تفاهم با ایشان، همدردی با آنان و گوش سپردن به دردها و سخنهایشان، در اولویت قرار دادن مسائل آنها و حل هرچه سریعتر مشکلاتشان، نادیده گرفتن خطاهایی که ممکن است از آنها سر بزند، محبت به آنان و حمایت از آنها، ازجمله وظایف تک تک افراد خانواده در مقابل سالمندان برای ایجاد محیطی گرم باید به اجرا درآورند باید رعایت کنند.
اسلام به جامعه سالمندان با نظر احترام و تکریم مینگرد و با همه توجهی که به جوانان دارد، با سالمندان به شیوهای رفتار میکند که افراد جامعه، وجود آنان را بیارزش و بیمقدار نپندارند. حمایت از سالمندان، از اموری است که اسلام توصیه کرده است و ارزش به شمار میآید. در اسلام سال خوردگی نشانه و نماد تجربه و دانایی است و سال خوردگان از مقام اجتماعی شگفتی برخوردارند، زیرا آنها گنجینهای از دانشها، تجربهها، معلومات و اندیشهها به حساب میآیند. ازاینرو، باید مورد دلجویی، محبت و احترام و شخصیت شان گرامی داشته شود. رسول خدا صلیالله علیه و آله میفرماید: به پیران و بزرگان خود احترام کنید و بر کوچکتران خود رحمت و عنایت داشته باشید.»
وجود افراد سالمند در جامعه، غنیمت است و آدمی قدر آنها را هنگامی میشناسد که خود فرد، بزرگسال پدر و مادر شود و به جایگاه این افراد پی ببرد. بر این اساس، ارتباط سالمندان با نسل جوان، امری ضروری است. جوان ناگزیر است در مسیر زندگی، روش درست و استواری داشته باشد و به این هدف دست نمی یابد، مگر اینکه آدمی راه خود را محکم و استوار سازد و از تجربههای آنهایی بهره گیرد که عمری این راه و برنامه را پیمودهاند. بسیاری از افتادنها، سقوطها و انحطاطها به دلیل نادانی است و جوان به علت قدرت و غرور، راه بهرهگیری درست از آن را نمیشناسد و زندگی با سالمندان، جلو این سقوطها و انحطاطها را میگیرد. جوان
با بهرهمندی از تجربههای سالمندان میتواند نتیجه و حاصل عمر را غنا ببخشد و از مسیر اصلی خود، منحرف نشود.
جوانان برای برقراری ارتباطی شایسته و نیکو با سالمندان، باید با وظایف خود آشنا شود و به آنها به بهترین شکل ممکن، عمل کنند. پذیرش و تحمل سالمندان، به ویژه پدر و مادر سالمند و حفظ و نگهداری آنها با صبر و بردباری، رعایت حرمت سالمند که سر باز زدن از آن نوعی تخطی از فرمان الهی است، بهرهمندی از تجربههای آنها و نیز مهرورزی و رفع مشکلات آنها، ازجمله وظایفی است که جوانان در خصوص سالمندان بر عهده دارند تا بتوانند زندگی آینده خود را بر پایه مشارکت آن پیران فرزانه پیریزی کنند و با استفاده از تجربههای ایشان، به آرامش و موفقیت در زندگی برسند.
خانه سالمندان به صورت و شکل جدید، رهآوردی از غرب و حاکی از عدم احساس مسئولیت درباره انسان و ارزشهای او و بینشی صرفاً مادی در مورد اوست. نسل جوان غربی برای رفاه و آسایش خود، سالمندان را که عمری در تولید و تلاش بودهاند، از خود طرد می کنند و به سرای سالمندان میبرند. اسلام ضمن تأسف از این مسئله، میکوشد موجباتی را پدید آورد تا سالمندان در خانه و کنار فرزندانی زندگی کنند که عمری آنها را تربیت کرده و پرورانده اند و سرمایه عمر و جوانی خود را در آن راه گذاشتهاند. در اسلام اداره سالمندان بر عهده فرزندان است و آنها باید با نهایت قدردانی و عزت این کار را انجام دهند. تأسیس خانه سالمندان، از دو اندیشه رفاه و آسایش اطرافیان و رفاه و آسایش سالمندان ریشه میگیرد؛ البته دور داشتن سالمندان از محیط خانواده، در حقیقت محروم کردن آنها از مصاحبتها و محبتهای بیدریغ است.
دنیا چون پلی است بر گذر که مراحل عمر را یکی پس از دیگری بر روی آن خواهیم گذراند. همانگونه که دوران جنینی، کودکی و جوانی را پشت سر مینهیم، دوران پیری و کهولت را هم خواهیم آزمود. بازنشستگی و سالمندی، مرحلهای خاص از زندگی انسان است و سازگاری شخص با شرایط و عواقبی را میطلبد که در این مرحله برای آدمی پدید میآید. دوران سالمندی را هم میتوان چون دوران جوانی و میانسالی زیبا کرد و بدون هیچگونه ناراحتی و مشکلی آن را گذراند. یافتن وضع موجود، خوشبینی به آینده، پذیرش واقعیت سالمندی، نترسیدن از بازنشستگی و توجه به زیباییهای سالمندی، و نیز ایجاد نوعی سرگرمی و شغل برای خویش، ازجمله توصیههایی است که رعایت آنها، پذیرش سالمندی را آسان میکند.(1)
1) 1. مجله گلبرگ، مهر 1384، 67.
بیانات مقام معظم رهبری، حضرت آیتالله خامنهای در دیدار جمعی از پاسداران
امیر نفس خود
شباهت به بزرگان و انتساب به اولیا، کار زیرکان عالم است. هرکس الگویی میخواهد و دنبال نمونه و اسوهای میگردد؛ اما همه در جستن الگو، راه صواب نمیروند. بعضی افراد در عالم هستند که اگر از آنها بپرسید کدام چهره، ذهن شما را به خود متوجه میکند، میبینید که سراغ انسانهای حقیر، کوچک و پستی میروند که عمرشان به عبودیت هوای نفس گذشته است و تنها هنرشان، سرگرم کردن انسانهای کوچک و غافل است؛ کاری که تنها خوشایند غافلان و جاهلان است. اینها برای عدهای از انسانهای معمولی عالم، الگو میشوند. بعضی سراغ سیاستمدارها و شخصیتهای تاریخی و امثال آن میروند و آنان را الگو قرار میدهند. زیرکترین انسانها، کسانی هستند که اولیاءالله را الگو قرار میدهند؛ چون بزرگترین خصوصیت اولیاءالله این است که تا آن حد شجاع، قوی و مقتدرند که میتوانند امیر نفس خود باشند. آنان، ذلیل نفس خود نمیشوند.
یکی از فیلسوفان و حکیمان قدیم که به اسکندر رومی _مقدونی _گفت: تو غلام غلامان من هستی. اسکندر تعجب کرد و خشمگین شد. او گفت: خشمگین مشو؛ تو غلام شهوت و غضب خود هستی. وقتی چیزی را بخواهی، بیتابی؛ وقتی هم از چیزی خشمگین بشوی، بیتابی؛ این، بردگی در مقابل شهوت و غضب است؛ درحالیکه، شهوت و غضب، غلام من هستند.
ممکن است این داستان راست باشد و ممکن است واقعیت نداشته باشد؛ اما نسبت به اولیای خدا، پیغمبران و شاخصهای راه هدایت الهی بشر، راست است. نمونههای آن یوسف، ابراهیم و موسی هستند و نمونههای متعددی نیز در زندگی اولیای خدا وجود دارد. زیرکترین انسانها کسانی هستند که این بزرگان و این انسانهای شجاع و مقتدر را الگو قرار میدهند و از این طریق، برای خودشان، در باطن و معنا اقتدار و عظمت میکنند.
باز در میان این بزرگان، بدون شک، امام حسین علیه السلام ، یکی از بزرگترین آنان است.
نه فقط در میان ما انسانهای خاکی، حقیر و ناقابل، بلکه در همه عالم وجود و بین ارواح اولیا، بزرگان و فرشتگان مقرب، نور مبارک حسین بن علی علیه السلام مثل خورشید میدرخشد. اگر انسان خود را در پرتو این خورشید قرار بدهد، این کار خیلی برجستهای است.
ماجرای کربلا، تقریباً بیشتر از یک نصف روز یا اندکی بیشتر، طول نکشیده است؛ تعدادی هم شهید شدهاند؛ حالا هفتاد و دو
نفر یا چند نفر کمتر و بیشتر؛ اینهمه شهید در دنیا هست؛ اما مسئله کربلا که شما میبینید، اینهمه عظمت پیدا کرده است؛
حق هم همین است و هنوز از اینها عظیمتر است. اینکه اینگونه در اعماق وجود بشر تأثیر گذاشته و نفوذ کرده است، به خاطر روح این قضیه است. جسم قضیه، خیلی حجمی ندارد؛ بالاخره بچههای کوچک در همه جا کشته شدهاند؛ درحالیکه آنجا یک بچه ششماهه کشته شد؛ دشمنان در بعضی جاها، قتل عام کردهاند و صدها بچه را کشتهاند؛ قضیه در اینجا از لحاظ جسمانی مطرح نیست؛ از لحاظ معنا و روح خیلی مهم است.
روح قضیه، این است که امام حسین علیه السلام در این ماجرا، با یک لشکر روبهرو نبود؛ با جماعتی از انسانها، هرچند صد برابر
خودش، طرف نبود؛ امام حسین علیه السلام با جهانی انحراف و ظلمت روبهرو بود. این، مهم است. درعینحالی که با یک جهان
کج روی و ظلمت و ظلم مواجه بود، آن جهان همه چیز داشت؛ پول، زر و زور، شعر، کتاب و محدث و آخوند داشت؛
وحشتانگیز بود. تن آدم معمولی - حتی آدم فوق معمولی - در مقابل عظمت پوشالی آن دنیای ظلمت میلرزید. قدم و دل امام
حسین علیه السلام در مقابل این دنیا نلرزید؛ احساس ضعف و تردید نکرد و یکتنه وسط میدان آمد. عظمت قضیه این است که
قیامِ للّه است.
کار امام حسین علیه السلام در کربلا، با کار جد مطهرش محمدبن عبدالله صلیاللهعلیهوآله در بعثت، قابل تشبیه و مقایسه است. قضیه این است. همانطور که پیغمبر در آنجا، یکتنه با یک دنیا روبه رو شد، امام حسین در ماجرای کربلا، یکتنه با یک دنیا مواجه شد.
آن بزرگوار هم نترسید؛ ایستاد و جلو آمد؛ امام حسین علیه السلام هم نترسید؛ ایستاد و جلو آمد. حرکت نبوی و حرکت حسینی،
مثل دایره متحدالمرکز هستند؛ به یک جهت متوجهاند؛ لذا اینجا، «حسین منی و انا من حسین»، معنا پیدا میکند. این، عظمت
کار امام حسین علیه السلام است.(1)
1) 1. سخنان مقام معظم رهبری در دیدار با پاسداران به مناسبت روز پاسدار، 24 آذر1375.
محدثه سادات میرکریمی
میم ماهش، نشان میزبانی در نهایت بیوفایی کوفیان از خاندان آل عبا است ...؛
الف، نشان آدمهایی بیبهره از آدمیت مقابل فرشتههایی آدم نشان ...؛
ه، هوای نفسی است که شرف کوفیان را نابود و چشمهایشان را کور و گوشها را کر نمود ... ؛
و باز میم که این بار نشان میهمانانی با سینههایی پردرد، زخمهای موروثی و برجای مانده از اشقیای بیصفت که راهی دشت پربلا گشتند ... .
ح، حرمت شکسته شده اولاد رسولالله (صلیالله علیه وآله ...)؛
ر، رضایت پررمز و راز، رمز آفرینش جهان خلقت از اطاعت و بندگی اباعبدالله علیه السلام؛
و باز هم میم که نشان مرثیهخوانی بیمار دشت بلا ، کنار تن بیسر پدر شهید و عطشانش ... ؛
و اینچنین حروفی چون رمز آفرینش، با تمام نشانههایشان، کنار هم آمده و ماه محرمی را رقم میزنند که دریایی از خون دلها و مصیبتهای اولیاء الهی و پاره تن خاتم پیامبران را برایمان به تصویر میکشد و حسین علیه السلام چون کشتی نجات شیعیان، راه هدایت را قدم به قدم نشان می دهد و انتظار میکشد تا لبیک گوی «هل من ناصر ینصرنی» او باشیم ... ؛
قدمهایتان در شاهراه هدایت حسینی استوار و پابرجا ... ؛
یا علی ...
امضا: معمار نویسنده در دست احداث ... .
فاطمه شهیدی
آخر ذیالحجه، عَلَم و کتلهای تکیه را برپا میکنیم. آبوجارو و آماده کردن ظرفها برای ده شب عزاداری، از دیگر کارهایی هستند که باید انجام دهیم. چند روز مانده به محرم، باید شروع کنیم به تمرین تعزیهای که هرساله از شب اول اجرا میشود و مشکل هم درست از همین نقطه آغاز میشود؛ از همین لحظه انتخاب «نقش». شمشیر و لباس و کلاهخودِ سبزها را میریزند این طرف و لباس و ادوات قرمزها را هم آن طرف و منتظر انتخاب میشوند. در تعزیه کربلا، سیاهی لشکر یا نقشهای میانی، اصلاً وجود ندارد؛ فقط دو جور نقش داریم؛ «شبیه حسین و شبیه یزید.»
اگر این نشدی، یعنی آن یکی هستی.
یک دایره است آن وسط؛ همه ایستادهاند به تماشا دور تا دور.
در تعزیه، همه چیز شفاف میشود و پشت صحنهای نیست. پشت سبزها هم نمیشود قایم شد. وقتی دلت و لباس روحت قرمز است، نورافکنها که کار بیفتند،
همه میبینند چه کاره هستی!
در همه تاریخ، آدمهای مثل ما، زیرآبی رفتند؛ آن پشت و پستوها قایم شدند؛ جوری که درست معلوم نشود اهل کدام طرف هستند؛ تا هم از این ور بخورند و هم از آن ور و بعد یکدفعه یک بیابان بیآبوعلف پیدا شد که معادلات همه را ریخت به هم. جای قایم شدن نداشت و حالا انگار کن مثل «زهیر»، هی راه قافلهات را کج کنی و از بیراههها بروی؛ تا به کاروان امام حسین علیه السلام برخورد نکنی؛ بالاخره چی؟ بیابان مگر چقدر جای فرار دارد؟
بالاخره میفرستند دنبالت؛ «زهیر! تصمیمت را بگیر.»
انگار کن بروی میان سپاه یزید و توی خیمهها قایم شوی؛ صدایت میکنند؛ «حر! تصمیمت را بگیر.»
بدتر از همه، آن شب که چراغها را خاموش میکنند و در دل تاریکی میگویند: «این شب و این بیابان؛ تصمیمت را بگیر.»
عاشورا اگر این «تصمیمت را بگیر» را نداشت، خیلی خوب بود.
هر چقدر که میخواستند، ما گریه میکردیم و به سر و سینه میزدیم؛ ضجّه و فغان و اندوه؛ ولی موضوع این است که از همان صبح عاشورا که خورشید درمیآید، همه ذرات دوروبر آدم داد میزنند: «تصمیمت را بگیر»!
حالا انگار کنیم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چی را سبز برداشتیم و ایستادیم این طرف؛ چی صدایمان کنند؟ «شبیه حسین»!
اصل گرفتاری و اصل دروغ، همینجاست. کجای جان ما شبیه حسین است؟ وقتیکه رنگ روح ما قرمز است، حالا حتی نیمه قرمز - اُمَّةً اَسَرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ و تَنَقَّبَتْ - گیریم لباس سبز بپوشیم، نورافکنها ما را لو خواهند داد.
در زیارتنامه نوشته شده: حسین علیه السلام صورت خداوند است؛ وجهُ اللّه. چه شباهتی بین ما و صورت خداوند است؟ «کریم» هستیم یا «رحیم» یا «علیم» یا دست کم کمش «رَئوفٌ بالعِباد»؟
ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم؟
این است که هرسال، این وقت «آخر ذیالحجه»، همه مینشینیم و عزا میگیریم چه کنیم؟ دور تا دور صحنه دایرهای، مینشینیم و خیره به لباسها، گریه میکنیم.
تا کی؟ تا هلال ماه محرّم درمیآید و بعد یکهو چیزی یادمان میآید یا شاید یادمان میآورند و به ما میگویند: «عشق هم خیلی کارها میکند؛ این را یادتان رفته»؟ به ما میگویند: «عشق، آدم را شبیه معشوق میکند؛ پارسال که بهتان گفتیم.» به ما میگویند: «محبت، آخر آخرش به سنخیت میرسد؛ به شباهت.»
به ما میگویند: خدا نقاشیاش خیلی خوب است؛ رنگ روحتان را عوض میکند؛
رنگتان میکند؛ صِبْغَةَ اللَّهِ و مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صبغةً.»
یکهو همه چیز یادمان میآید و همان طعم پارسالی میآید زیر زبانمان؛ گُر میگیریم؛ همان جور که از عشق گُر میگیرند. بعد لباسهای سبز را میپوشیم و میرویم روی صحنه و داد میزنیم: «سلام بر روی خداوند.»
فاطمه دولتی
همه چیز از امروز صبح شروع شد، چشمم که به دیوار افتاد، صدای زنگ کاروانی در گوشم پیچید، گرما به جانم چنگ انداخت و گُر گرفتم، هوای شهرمان سرد بود اما من چشم دوخته بودم به دیوار و میسوختم. دوباره آن روزها شروع شده بود، روزهایی که کبوترهای حیاط، دیگر شوقی برای پرواز نداشتند، روزهایی که حتی استادمان هم در کلاس، میان صحبتهایش سکوت میکرد و من میدیدم که بغضش را میبلعد، دوباره عطر فصل تازهای را می بوییدیم، فصلی که وقتی زاده شد، گرم و سوزان بود، همچون صحرای داغ و تفتیده کربلا. فصلی به نام «محرم»، فصلی که هر سال صدای گامهایش، کوچهها و خانهها را هوایی میکند و با دقالبابش، عطر نفسهایش در پیراهن شهر میپیچد. همان فصلی که سالهاست با شروعش، مردم بر سرزنان و سینهزنان تا ظهر روز عاشورا بیقرارند و پریشان، گویی هرچه میکنند، هرچه میگریند، هرچه زار میزنند، این بغض خفته در گلو تمامی ندارد، همان فصلی که پدرم خوب میداند باید مرا در تکیه محل پیدا کند، همان فصلی که شبیه هیچ فصلی نیست.
همه چیز از امروز صبح شروع شد، چشم که باز کردم پیراهن مشکیام را آویزان به دیوار دیدم، مادر دوباره پیراهن عزای سیدالشهدا را برایم از صندوقچه اش بیرون آورده بود؛ همان پیراهنی که وقتی به تن میکردم میگفت: «پسرم مرد شده». مادر از این حرف منظور دیگری داشت، او خوب میدانست که غم حسین علیه السلام جوان را هم پیر میکند، حالا من در ابتدای آغازی دیگر ایستادهام، آغازی که همیشه با شگفتانگیزترین «ماه»ها شروع شده است. ماهی که همیشه حسّی غریب و عطری عجیب دارد، زیر آسمان بغ کرده شهرمان قدم میزنم، در خیابانی که انتهایش پیدا نیست، فکر میکنم محرم هم مثل یک خیابان بزرگ است برای گم شدن. آخرگاهی گم شدن، اتفاق قشنگی است؛ مثل بذرهای کوچکی که در دل خاک گم میشوند، اما پس از چند وقت در قامت یک گیاه قد میکشند و زندگی دوباره را می آزمایند. حالا من با همین پیراهنی که بوی حسین علیه السلام میدهد، باید از خودم بیرون بزنم و بروم به خیابان محرم، باید بروم، باید گم شوم.
در محضر استاد محمدرضا حکیمی
برشی از کتاب قیام جاودانه
هنگامیکه مینگریم در «خطبه عاشورا»، سخن از عدل میرود و از اینکه عدالت از میان رفته است(1)، میفهمیم که ما نیز باید
با دفاع از «عدالت»، فلسفه عاشورا را زنده نگاه داریم و با قیام برای اجرای عدالت، از عاشورا دم بزنیم و خود را وارث عاشورا بدانیم.
هنگامیکه میبینیم «حبیب بن مظاهر اسدی» و «سلیمان بن صرد خزاعی»، در نامه خود به امام حسین علیه السلام از آن امام بزرگ
میخواهند تا بیاید و با ظلمهای اقتصادی نیز مبارزه کند و برای غلبه سرمایهداران بر جامعه اسلامی و سرنوشت جامعه، چارهای بیندیشد(2)، خوب درک میکنیم که تکلیف مسلمانان حسینی و مؤمنان عاشورایی چیست و وظیفه مردمی که خود را ادامه وجود و استمرار تعهد حبیب بن مظاهرها و سلیمان بن صردها میدانند (و باید باشد) و ذکر و وردشان «یا لیتناکنّا معکم؛ ای عاشوراییان! کاش ما هم با شما بودیم و در راه یاری حسین شهید میشدیم» است چه وظیفه ای دارند؟ و خوب پی میبریم که آن خون که در جام خورشید ریخته است و فجر و شفق را - سرخفام - بر سراسر آبادیها و زندگیها میتاباند، تجسم کدام آرمان و تبلور کدام فریاد است. این همه و این همه، فریاد دفاع از حقیقت و عدالت است که از حلقوم خونین عاشورا، لحظه به لحظه، چونان تندرهای ستیغ لرزان، در اعماق زندگیها و ملتها، طنین میافکند و رسالت سترگ عاشوراییان را هرچه باعظمتتر، منعکس میسازد ... .
آری، مردمی که اهمیت حیاتی و دینی و انسانی عدالت را درک نکنند، جاهلاند و مردمی که عدالتخواه نباشند، مردهاند و مردمی که ظلم را منحصر در ظلم سیاسی بدانند و از ظلم اقتصادی و معیشتی و فاجعه بزرگ آن - چنانکه باید – آگاه نباشند، فریب خوردهاند و جامعه عاشورایی، هرگز این چنینها نیست و نباید باشد؛ زیرا که جامعه خورشید، جامعه روز است (آگاهی و بیداری)، نه جامعه شب (جهل و فریب خوردگی).
این همه احادیث فراوان و گوناگون که از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و ائمه طاهرین : درباره «عاشورا» و زنده نگاه داشتن آن رسیده است و آن همه ذکر ثواب و فضیلت برای احیای این مراسم و حضور در آنها و آن همه زیارت و دعا درباره عاشورا، از جمله
برای احیای این آرمان خورشیدی است که یاد شد و از اینجاست که همه امت اسلام مکلفاند همواره عاشورا را زنده نگاه دارند و همه اقالیم قبله موظفاند که تلألؤ این حماسه خورشیدی را در طنین پرجلال آیات عدل و قسط همیشه درخشان و پرتوافشان حفظ کنند و با این پشتوانه سترگ، از همه ذلتها و تسلیمها برهند و به همه خوابها و خمودگیها پشت کنند و به همه عزتها و آزادیها برسند.
مسلمانان جهان، باید بیدار شوند و پرچم خونین عاشورا را برافرازند و پیوسته حلقههای این سلسله الهی را در معبر قرون و اعصار به هم بپیوندند و آیات قرآن را با خون فرزندان قرآن تفسیر کنند و عدالت را هدف قرار دهند و لذتها را نپذیرند. مستکبران پیشین میکوشیدند فروغ عاشورا را بپوشانند تا بتوانند با خیال آرام، به ستم و بیداد خویش ادامه دهند. امروز نیز برخی میکوشند تا گستره فروغ عاشورا را محدود سازند؛ لیکن چگونه ممکن است؟
هنگامیکه «گاندی» از درون «شبه قاره» میگوید: «من مبارزه را از شهیدان عاشورا آموختم»(1)و شیخ محمد محمد مدنی از دامن «اهرام» مینویسد: «ما باید از یاد ماه محرم سرمشق بگیریم» و شیخ عبدالله علایلی - یکی از قلههای فرهنگ لبنان درباره یک شب عاشورا که در «قاهره» برگزار میگردد، کتاب سُمّو المعنی فی سموالذات را مینگارد و متفکر اصلاحطلبی از اعماق «لاهور» فریاد میزند:
سر ابراهیم و اسماعیل بود
یعنی آن اجمال را تفصیل بود
ما سِوَی اللّه را مسلمان بنده نیست
پیش فرعونی سرش افکنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد
رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعلهها اندوختیم
تار ما از زخمهاش لرزان هنوز
تازه از تکبیر او ایمان هنوز
آری، جوانان غیور مسلمان، در هر جای جهان و از هر دو مذهب اسلامی سنی و شیعه، خون خود را به حماسه حسینی پیوند زنند و در مشرق عاشورا بایستند و با تلاوت آیات فلق، در الهام خونین نگاره شفق، درفش صلابت مقاومت اعصار را برافرازند و در جولانگاه شرف و آزادگی حضور داشته باشند و با غرق گشتن در زمزمه قرآن و نماز شب عاشورا و مدد جستن از مردانگی و شجاعت روز عاشورا، همواره، فرزندان حسین باشند و عاشورا؛ نه ابزار دست یزید و ابن زیاد؛ حسینی باشند و آزاده؛ نه یزیدی و برده.
1) 1. مجله الغری، ربیع الاول، 1381ق، چاپ نجف.
عاشورا، باید به نام منطق حیات و عدل، معلم ایمان و حماسه، کلاس آزادگی و شرف، مدرسه اعتقاد و جهاد و آموزشگر نماز و قرآن و رمز سلوک روحی صحیح و عرفان الهی مثبت، همیشه و همیشه، تا ظهور نیّر اعظم و وارث کبیر عاشورا و برهم زننده همه ظلمها و ستمها، زنده باشد و در سراسر کشورهای اسلامی، حضور سازنده خویش را حفظ کند و یک میلیارد مسلمان را در خط دفاع از کرامت بزرگ انسان و رسالت سترگ قرآن، متحد سازد.
اکنون ملاحظه میکنید که محتوای مجالس حسینی چگونه باید باشد و ذاکران و مداحان حسینی چه کسانی باشند و آیا میشود این مجالس را به هرگونه اداره کرد و به دست هر کس سپرد و دست هر کس را دراینباره باز گذاشت و انتساب به رسالت امام حسین علیه السلام و تولیت عاشورا را برای همه _ با هر چگونگی _ مشاع دانست؟
به یقین در این مقام یادآوری این نکته مهم لازم است که صاحب اصلی، در این همه رنج و بلا و مصیبت و شهادت و اسارت (ازآنچه بر سر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آمد؛ در عصر جاهلیت عربی تا آنچه بر سر اوصیای پیامبر و خاندان او آمد؛ در عصر طاغوتیت اموی و عباسی) و وارث بزرگ آن همه عظمت و ایثار و حضور و اقدام و حماسه و افتخار و هدایت و تعلیم و تزکیه و ارشاد و رشادت و تعهد و رسالت و بیداری و شهامت و فداکاری در راه اعتلای کلمه حق و اعلام منشور عدل، برای نجات انسانیت و سعادت انسان و احیای آرمان قرآن؛ آری، وارث این همه، حضرت ولی عصر، حجت بن الحسن المهدی علیه السلام است. از این، بسیار ضرورت دارد که در این مجالس، همواره توجهها به ساحت پاک آن شریک قرآن و رکن ایمان و حجت زمان و اسوه انسان و راز قبله و سِرّ غدیر و خونخواه عاشورا معطوف باشد و نهایت مرتبه ادب رعایت و رضای خاطر ایشان _ که مقدمه رضای خدای متعال است _ منظور باشد و طلب شود.
روشن است که یکی از عوامل عمده کسب رضای آن امام، غنی بودن محتوای این مجلسها و منبرهاست؛ از حیث تبیین اهداف الهی دین و آگاهسازی مردم از حقایق معارف و تعالیم صدیقین، برای دعوت به نشر ایمان و اقامه عدل و اجرای قسط، به منظور جامعه «توحید و عدل» و زمینهسازی برای احیای دین خدا و آمادگی برای ظهور کلی آن نجاتدهنده نهایی انسان و زنده کننده راستین قرآن و برپادارنده «عدل فراگیر» در جهان.
یکی از راههای مهم غنی ساختن محتوای مجالس یادشده از نظر تربیت و سازندگی
است که، به جز خطبههای عاشورا و سخنان امام حسین علیه السلام در مسیر کربلا، مضامین آموزشی و سازنده زیارتها و دعاهای زیارت، پس از درک عمیق مفاهیم و مقاصد آنها، باید به صورتی درست و با بیانی مناسب، مردم آموزش داده شود. این دو منبع یادشده، از مهمترین منابع شناخت و آگاهی و معرفت و سلوک و تربیت و حماسه و اقدام است که همواره مغفول مانده است و بهرهای که باید از آنها گرفته شود، گرفته نشده است.
دکتر حسین خنیفر
عاشورا امتحانی بزرگ و بی نظیر در زمان و مکان خود، بود و حقیقت و جوهره انسانهای مختلفی را آشکار کرد. عاشورا به نوعی «یوم الفصل» هم بود؛ زیرا بین دودسته از آدمها حد فاصلی ایجاد شد؛ یک عده فرسنگها به جلو رفتند و از سکوت تا ملکوت اوج گرفتند و عدهای نیز سیر قهقرایی کردند و با این حماسه عظیم، مصداق تعبیر قرآن کریم شدند که میفرماید: «اولئک کالانعام بل هم اضل».
عاشورا وقتی لب به سخن میگشاید و محفل عاشقانه آن، تعداد اندک را به تفسیر مینشیند، آنها را متصلان به حقیقت توصیف مینماید؛ زیرا مقدمه یافتن حقیقت، واقع بینی و حقیقتجویی است؛ تا واقع جو نباشی، حقیقتی را در نخواهی یافت. چون امام زمینه حقیقتجویی و واقعبینی را در عاشقان یافت ایشان را با حقایق آشنا کرد «هرگاه انسانهای واقعبین و حقیقتطلب _ هرچند اندک باشند _ به حد نصاب برسند، آن روز میشود از حقایق سخن گفت».
بسیاری افراد، بهشتیان روی زمیناند؛ زیرا نه اهل لغوند و نه گناه. قرآن درباره ویژگیهای بهشت میفرماید: «لا یسمعون فیها
لغواً و لا تأثیما». انسان بهشتگونه نیز اهل لغو و گناه نیست و یک بهشت متحرک است؛ او دیگر قیدها را شکسته است.
حقیقت آدمی در کربلا برای عدهای اینگونه بود؛ زیرا در آنجا، مسیرهای سلوک را یکشبه پیمودند و از تن، جان، مال و دنیای فانی گذشتند و دنیا را بهسان یک طریق نگریستن، نگاه کردند؛ نه چشمانداز.
امام علی علیه السلام درباره این نوع نگاه به دنیا میفرماید: «هرگاه کسی «با دنیا» نگاه کند، بینایش میکند؛ اما اگر کسی «به دنیا «نگاه کند، کورش میسازد».
وقتی حقیقت آدمی و آرمان اصیل او _ که خلیفهاللهی است _ ظهور میکند، الگویی تمام عیار برای کسانی میشود که بخواهند مسیر آرمانسازی را بپیمایند و نقش «کتاب باز» را ایفا میکند؛ خواه آن انسان مسلمان باشد یا غیر مسلمان و این اعجاب بزرگ را در قضیه کربلا به خوبی شاهد هستیم.
امام حسین علیه السلام این درس بزرگ را در قالب یک حماسه عظیم به انسانها یاد داد. اگر بگوییم کربلا یک دانشگاه بزرگ است، شاید باز در حق کربلا و حماسه حسین علیه السلام ، ظلم کرده باشیم؛ بلکه باید بگوییم که کربلا، دانشگاهی بزرگ برای همه اعصار بود و واقعیت انسان بودن انسان را در جنبههای مختلف ظلمستیزی، آزادیطلبی و شکستن یوغهای غیر الهی و زمینی آموزش داد. این حقیقت عظیم انسانی به حدی است که در نگاه مستشرقان، بعد از قرآن و مراسم عظیم حج، پایه
و اساس قدرت مسلمانان به شمار می آید.
«وینستون» از مستشرقان غربی می نویسد: «مادامی که مسلمانان قرآنی داشته باشند که تلاوت شود (فراموش نگردد) و کعبهای که مراسم آن با انسجام و همدلی صورت گیرد و حسینی که یاد شود، هیچ کس قدرت تسلط و سیطره را بر آنان نخواهد داشت».
فردی مثل مهاتما گاندی بعد از اینکه با نظریه معروف «مبارزه منفی» خویش، استعمار انگلیس را در هندوستان زمینگیر کرد و اقتصاد آن گرگ پیر را به خطر انداخت، اعلام کرد: «ای ملت هند، من هیچگونه الگو و روشی از هیچ کس در دنیا برای شکست استعمار پیر برنگزیدم؛ مگر از حسین شیعه»!.
به طورکلی، تأثیر قیام امام حسین علیه السلام بر جامعه اسلامی را میتوان از سه بعد بررسی کرد:
یک- بعد مصونیت؛ تعظیم و تکریم واقعه طف و جانبازی اباعبدالله و یاران وفادارش، مصونیت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مسلمانان را تضمین کرد و همتای تلاوت قرآن و مراسم حج تفسیر شده است. (وینستون)
البته حدیث ثقلین از حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله، در این خصوص گویاترین است؛ زیرا تمسک به کتاب خدا (قرآن) و توسل به عترت پیامبر که امام حسین علیه السلام نیز از آن شجره طیبه است، مسلمانان را از هر خطر مصون می دارد و شاید یکی از علل ذلیل شدن بعضی ممالک اسلامی در قبال توطئهها، کینهها و فتنهها، به کار نگرفتن درست به قرآن و دوری از اهل بیت : و اکتفا به مراسم صوری حج بوده است.
دو- بعد موجودیت و احساس حضور؛ ملتی که پایگاه واقعی خود را طلب کند و در پی کسب جایگاه شایسته و بایسته خویش باشد، تمسک به آرمان اباعبدالله علیه السلام مشعل راه و پرچم مبارزه و اعلام موجودیت اوست. (بولس سلامه)
سه- بعد مشروعیت؛ گاهی نیز ایده گرفتن از انگیزه ظلمستیزی و حقطلبی قیام مولا اباعبدالله علیه السلام ، عامل مشروعیت بخشی به قیامها و مبارزات حقطلبانه است؛ زیرا مولا این راه را به ملل تحت سلطه نشان داد؛ چنانکه آزادی هند از چنگال استعمار انگلستان، مرهون قیام امام حسین علیه السلام دانسته شد. (گاندی)
انسانها به تعبیر روانشناسی، بهصورت فردی و تک تک(1)و منحصربهفرد هستند و هرکدام، ویژگیهای فردی متمایز و گاهی مشترک دارند؛ اما عین هم نیستند. ازاینرو، بعضی حقیقتها همراه حقیقت مطلب، همساز میشوند که به آنها
1) 1.
حقیقت همراه میگوییم. افرادی که به محض شنیدن ندا، همراه منادی میشوند، مانند همراهانی که از مکه تا بزرگترین قربانگاه تاریخ، یعنی کربلای حسین علیه السلام ، مثل یک رود زلال همراه امام، رفتند. امام حسین علیه السلام ، یاران خود را در شب عاشورا فراخواند و فرمود: اگر در این سرزمین بمانید و نروید، فردا پیش از غروب آفتاب، حتی یک نفر از شما زنده نخواهد ماند. حضرت حتی خبر قطعی شهادت آنان را آشکارا اعلام کرد؛ اما روحیه آنها نه تنها ضعیف نشد و به دل خود ترس راه ندادند، بلکه غرق شادی شده، گفتند: عجب! فردا روز پایان فراق و آغاز اوج گرفتن و رسیدن به وصل است.
حبیب بن مظاهر گفت: ای کاش این پرده شب بدرد و تمام شود؛ زیرا فاصله ما با معبود، یک شمشیر است و ای کاش این شمشیر فرود آید و ما را به عشق ازل متصل کند. امام به حبیب بن مظاهر فرمود: فردا کشته خواهی شد؛ اگر مایل هستی، برو! او پاسخ داد: بعد از کشته شدن شما، زنده ماندن ما، نه قیمت دارد و نه سود و سپس گفت: ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! اگر تورا رها کنیم و برویم، باید روز قیامت، پاسخ هر بر هم زدن پلک چشم خود را در محضر خدا و رسول خدا بدهیم و گویا دیگر عبادت ما عبادت نیست و نماز و روزه ما نماز و روزه نیست و ... .
از همراهان حضرت سیدالشهدا میتوان از حضرت زینب، ام کلثوم، حضرت رباب، امام سجاد :، فرزندان زینب، فرزندان اباعبدالله، حضرت اباالفضل و برادرانش، عبدالله، عثمان و جعفر و... نام برد که سخنان هرکدام از آنها تا و ظهور قائم آل محمد عجلالله حقیقتی است بر گونه اساطیر و مشعلی است مستدام تا فراخنای تحلیل ها.
حقیقت دیگری که در کربلا خود را نشان داد، حقیقت منتظر و مترصد بود؛ افرادی که در اطراف و اکناف منتظر امام بودند؛ نه بیعت شکنانی که عهد و پیمان خود را در اندک زمانی زیر پا گذاشتند. حقایق منتظر، در مسیرهای مختلف مکه تا کربلا به امام پیوستند و همراه ایشان به کربلا آمدند.
اینان آغاز راه را میشناختند و مقام و ارزش همراه را می دانستند و در پی اتصال بودند. نمونه آنها نافع بن هلال است. او از اشراف کوفه، قاری قرآن و راوی حدیث بود؛ سرداری بزرگ که در رکاب حضرت امام علی علیه السلام ، در جنگهای صفین، جمل و نهروان جانبازیها کرد. امام علیه السلام شب عاشورا از خیمه بیرون آمد تا صحرا و تپههای اطراف را بررسی کند؛ نافع بن هلال هم از خیمه بیرون آمده بود و حضرت را همراهی میکرد. سیدالشهدا علیه السلام از او سؤال کرد: چرا همراه من میآیی؟ پاسخ داد: ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! دیدم شما به طرف سپاه دشمن میروید؛ بر جان شما بیمناک
شدم؛ ازاینرو، آمدم. امام فرمود: اطراف این صحرا را بررسی میکردم و تا ببینم فردا دشمن از کجا حمله خواهد کرد.
سپس امام به او فرمود: در تاریکی شب، از این مسیر (راهی که میان دو کوه بود) برو و خودت را نجات بده!
نافع گفت: خود را بر قدمهای حضرت افکندم و عرض کردم: ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! مادرم در عزایم بگرید؛ اگر چنین کنم و تو را رها نمایم؛ پروردگار جهان بر من منت نهاد که در جوار شما به شهادت برسم.
بعضی افراد حقایقی تشنهاند؛ اما در آغاز هدف روشنی ندارند و باید آگاه شوند و سپس سیراب گردند تا به یقین برسند. گاه یک پیام، یک حرکت یا یک تذکر در شرایطی مناسب، آنها را با هدف و آرمان، همسو و همساز میگرداند. تجلی این ویژگی در کربلا، درباره افرادی چون حرّ و زهیربن القین روی داد. به گمان تاریخ، زهیر حتی با منازل مسیر حرکت امام حسین علیه السلام ، از مکه تا کربلا، از نظر طی طریق و اُتراق فاصلهای نداشت؛ اما در آغاز از امام فاصله میگرفت و از دیدار با وی روی می گرداند و آنگاهکه همسرش مقدمات اتصال او با امام را فراهم کرد و امام به سوی او آمد و دقایقی با او صحبت کرد، تحولی عجیب و شگرف در روحیه او روی داد؛ زهیر مانند دریایی به تلاطم افتاد و از فداکارترین یاران حقیقتطلب در واقعه بزرگ تاریخ، یعنی عاشورا شد.
این نوع حقیقت، شامل افرادی است که بنا بر عللی از حضور در متن واقعه معذور بودند؛ اما بعد از رویداد عاشورا، در نقش نیرویی معارض یا قدرت پنهان ظاهر شدند. بسیاری از این افراد، در زمان واقعه یا بحبوحه انقلاب، نمی توانستند حاضر شوند؛ اما اشتیاق حضور را در دل داشتند و بعد از واقعه، مثل آتشفشانی خاموش، دوباره فعال شدند؛ نمونه آن، قیامهای بعد از سال 61 هجری است که می توان به، قیام مختار ثقفی، قیام زید بن علی (قیام زیدیه)، شهدای فخ و... اشاره کرد.
این نوع حقیقت یا واقعیت نهادینه انسانی، افرادی است که پس از آنکه سالها از جریان یا واقعه تاریخی بگذرد، زاده میشوند؛ اما
از لابهلای نقلها و تاریخ، حقیقت را میشناسند و به آن ارادت میورزند. آنان این عشق را درونی کرده، همواره با شجاعت از آن یاد میکنند و به صورت پیرو و عاشق باقی می مانند.
عشق آتشین به آن حقیقت دیرین، همه وجوه زندگی، حتی اخلاق و رفتار آنها را همجنس و همسو با آن حقیقت میکند؛ به طوری که آنان تشبه و تمثل به آن را
جستوجو میکنند؛ مانند بسیاری از مریدان اباعبدالله علیه السلام در زمان ائمه بعد یا شیعیان معاصر و مخلص امام حسین علیه السلام که هم در پیروی شاخص هستند و هم در عشق، پایدار و هم مرید جاودانی راه مولا به شمار می روند.
این حقیقت، شامل آن دسته از افرادی است که چراغ را میبینند؛ اما تاریکی را برمیگزینند؛ راه را میبینند؛ ولی بیراهه را میپیمایند و جالب اینکه این حقیقت و تبلور آن در هیئت انسانی، هم در زمان واقعه، هم در اوج رویداد و هم پس از آن و حتی قرنها بعدازآن، همواره کور و سطحی و نارسا باقی میماند. اغلب مردم کوفه و شام، در سال 61 هجری، اینگونه بودند. نکتهای که در خصوص کوفیان قابل ذکر است، اینکه آنان دارای فرهنگ ثابت و اراده پایداری نبودند و از جهات منفی، یعنی عهدشکنی و بیوفایی شهره بودند. مردم این شهر، در مقاطع مختلف، مواضع متفاوتی داشتهاند؛ گاهی موضع آنها در دفاع از اهل بیت : بوده، با شجاعت بینظیری، جانب اهل بیت : را تقویت کردهاند؛ چنان چه پایداری آنها باعث شکست ناکثین در جنگ جمل گردید؛ اما در جنگ صفین و یا در زمان امام حسن علیه السلام ، در مقابل معاویه کوتاه آمدند و در قضیه کربلا کاملاً عهدشکنانه عمل کردند و جالب اینکه حضور آنان در کنار حقیقت منتقم، مثل مختار، نیز موضع دیگری از آنها را به
نمایش میگذارد.
حقیقت کور، گاهی به هدف میزند و گاهی نیز پا بر کف خود میگذارد و با انگشت خویش، دیدگان خود را از حدقه خارج میکند. در واقعه کربلا، تابلویی بسیار شیوا و گویا از حقیقت کور معاصران سال 61 هجری به نمایش گذاشته شد.
پینوشت:
محبوبه زارع
دو گمشده در معاشقهای ازلی با محبوب، زیر سایهسار لحظات تجلی به مرور دلدادگی با حبیب نشسته بودند. او که خلیلاللهاش میشمردند، با تفاخری روحانی، ثارالله را میهمان قصه دهمین روزش میخواست و او که ثاراللهی اش را خداوند امضا کرده بود، تنها به پاسخی سبز، بسنده میکرد.
او گفت: دهم ذیالحجه بود؛ خدا مأمورم کرد به بردن اسماعیل به سوی مذبح.
او فرمود: دهم محرم بود؛ من با خانواده و دوستانم، به میدان تجلی رسیدیم.
دهم ذیالحجه بود؛ حکم خداوند را به پسرم ابلاغ کردم.
دهم محرم بود؛ روزها و هفتهها از ابلاغ پیامم گذشته بود.
اسماعیل من، خود را آماده اجرای فرمان الهی یافت.
تمام کائنات، آمادگی همسفران مرا شهادت دادند.
دهم ذیالحجه بود که داشتم از تمام زندگیام دل میبریدم.
دهم محرم بود که در هیچ دلی، هیچ دلبستگی نمیدیدم.
خنجر در دستان من بود و دستان او پر از قنوت.
شمشیرهای دشمن، برق میزنند و یارانم لبخند.
به چشمههای پسرم زل زده بودم.
چشم از نگاه تشنه یارانم میربودم.
لبهای اسماعیلم غرق ذکر بود.
لب هایشان در هُرم عطش میسوخت و جگرهایشان در شوق وصال، مشتعل بود.
سنگها در مقابل این دل بریدن، مبهوت مانده بودند.
دانه دانه شنهای بیابان، بی تعلقی ما را میستودند.
خنجر را بر گلوی اسماعیل نهادم.
یکییکی جوانهای رشیدم را به میدان میفرستادم.
دهمین روز بود و نفسم در سینه حبس.
دهمین روز بود و نفسها رها و جانها، تشنه ملاقات.
یکییکی ثانیهها را درمییافتم.
یکییکی جنازه شهیدانم را بر خاک میدیدم.
خنجر را کشیدم؛ نمیبرید.
شمشیرهای دشمن، بدنها را قطعهقطعه کرده بودند.
خدا دل بریدنم را دید و گوسفندی فرستاد.
خدا رضا به قضای مرا شنید و خواست مرا کشته ببیند.
معاشقهام با خدا در لحظه قربانی گوسفند، به اوج رسیده بود.
معاشقهام با خدا، تا ابدیت دلها ادامه خواهد داشت.
خدا اسماعیل را به من برگرداند و عید قربان، تولد یافت.
خدا اسماعیلهای مرا از من گرفت و عاشورا جاویدان شد.
هرگز به چنین پسری فکر نکرده بودم.
هزاران سال پیش از میلادم، خبر رسیدن این روز را به عالم داده بودم.
من و اسماعیل، به سوی مردم بازگشتیم؛ برای احیای این روز.
برخاست، زنی مصیبتزده که جز زیبایی نمیدید.
برخاستیم و عید قربان را به اجتماع مردم آوردیم.
برخاست و کربلا را از کربلا بیرون آورد.
و بدین ترتیب عید قربان، در تقویم حج، ثبت شد.
و بدین ترتیب، واقعه عاشورا، در بطن دلها، جاودان گشت.
محدثه سادات میرکریمی
باز امشب از تب تو شها تاب میخورم
باز امشب از فرات خشک لبت آب میخورم
باز هم از راه رسید ماهی سرشار از عشق و اشک و شور و عطش و شهد شهادت به میزبانی سالار شهیدان ...
آمادهای وارد شوی؟
آمادهای سیهپوش خون خدا شوی؟
چشمانت، دلت، آمادگی دارند؟
آمادهای خودت را فدای یاسین قرآن کنی؟
آماده تغییری بزرگ هستی؟
بدان سهمیه اشک ماه تقسیم شده است و هرکس به اندازه ارادت و پاکی وجودش ، به درجه شکستگی دلش از آن بهرهمند است. اشکی که قطرهقطره اش راه را برای رسیدن به فلاح آسانتر نموده و در وادی حسرت، یوم القیامه، خریدارش خداست و هزاران برابر مرواریدهای دنیایی ارزش دارند.
پس " بااحتیاط وارد شوید " و مواظب مرواریدهای چشمت باش و بدان بانویی پهلو شکسته، دلشکسته و قد خمیده با چادری خاکی به استقبال آمده و خوشآمد گویت شده، ورودت به کاروان عاشقان دلخون فرزند بیسرش را ارج مینهد و نامت را مینویسد ....
پس «با احتیاط وارد شوید» و بدان چشمانش به چشمانت دوخته شده و خواهری پیر شده در جوانی، صبور در اوج بلا ، امالمصائب و سربلند از امتحان الهی در میانه راه، منتظر توست تا دلت را جلا دهد و خستگیات را خسته نماید و جانی دوباره دهد برای ادامهٔ همیاریات از عشق شهیدش ...
پس " با احتیاط وارد شوید " و خودت را شرمندهٔ بانوی سهسالهای نکن که دلخونش کردند، داغ تلخ یتیمی را بر دلش گذاشته، قلب کوچکش چون پیکر برادر اربا اربا شده و کمرش زیر بار مصیبتهای دشت بلا شکسته است ... .
پس " با احتیاط وارد شوید " و بدان چشمان خونبار امام غائب از نظرها، در میان صحرا، صبح و شام خون میبارد برای جد غریبش، حسین بن علی علیه السلام ، و انتظار تنها 313 شیعهٔ واقعی و یار وفادار را میکشد تا به اذن خدای احد و واحد دوران غربتش به سر آید و انتقام خون مادرش و شهادت یک یک خاندان آل عبا را بگیرد ... .
پس «با احتیاط وارد شوید ...»
محرمت پربرکت ...
یا مهدی ...
امضا : معمار نویسنده در دست احداث
فاطمه دولتی
محرم ماه حزن آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم است، ماهی که همه انبیا و ملائکه و شیعیان و دوستان اهل بیت محزوناند، ماه اندوه تمام عالم. محرم نام نخستین ماه از ماههای دوازدهگانه قمریست. علت نامگذاری این ماه به محرّم آن بود که در زمان جاهلیت، جنگ در این ماه را حرام میدانستند و روز اول محرم را اول سال قمری قرار میدادند. اما بنیامیه در سال 61 هجری، با ریختن خون سیدالشهدا و خاندان و یارانش در این ماه، احترام ماه حرام را نگه نداشت. در محرم بود که حسین بن علی، سومین امام شیعیان، وارد سرزمین کربلا شد و در دهمین روز این ماه که به عاشورا معروف به شهادت رسید. علی بن حسین معروف به زینالعابدین نیز، در روز بیست و پنجم همین ماه کشته شد. همهساله از اول محرم تا روز عاشورا پیراهن پاره پاره سیدالشهدا علیه السلام را از عرش خدا رو به زمین میآویزند و از ازل تا به ابد ماه محرم و طلوع هلال آن یادآور مصیبت بزرگ سید الشهداء علیه السلام است.گریستن در عزای امام حسین علیه السلام ، سیاه پوشیدن، شرکت در مجالس عزا، برپانمودن مجالس عزا و یا کمکهای مادی و معنوی در بهتر برگزار شدن این مجالس، راه انداختن دستههای عزاداری و هر عملی که مصداق اقامه عزا برای سیدالشهدا علیه السلام باشد در تقرب انسان به خدای متعال نقش بسیار مهمی دارد. محرم در فرهنگ اسلامی یک تاریخ زنده است، اما نه تاریخ روزمره و عادی زندگی بلکه یک تحول عمیق و تاریخساز است و سرفصل شروع حماسههای عاشورایی محسوب میشود. امام حسین علیه السلام بهحق، پرچمدار راستین اسلام ناب محمدی است که نشان داد انسان حقیقی هیچگاه در برابر ظلم و ستم سر خم نخواهد کرد؛ والامقامی از خاندان اهل بیت علیه السلام که برای پیکار در برابر یزیدیان لحظهای درنگ نکرد و جهانیان را به حیرت واداشت. در این ماه غزوه ذات الرقاع، فتح خیبر، ازدواج حضرت زهرا، حادثه خونین کربلا - تاسوعا و عاشورا و شهادت امام حسین علیه السلام و اسارت خاندان امام به کوفه و شام.به خلافت رسیدن عثمان. عروج حضرت ادریس به آسمان، استجابت دعای حضرت زکریا علیه السلام، عبور حضرت موسی علیه السلام از دریا و غرق شدن فرعونیان در
نیل و عذاب اصحاب فیل نیز در ماه محرم رخ داده است. در محرم اندوهی بیپایان عالم را در فراق مظلومترین مخلوق پروردگار، فرامیگیرد تا به بشر یادآوری کند بیاورد که سدهها پیش انسانی از نسل پاکان در راه رسیدن به سعادت حقیقی با دشمنان متعصب شتافت و آموزگار درس ایثار، شجاعت و ازخودگذشتگی در این عالم خاکی شد.
منابع: محدث قمی هدایة الانام الی وقایع الایام، ، ص 53؛ مفاتیحالجنان، ص 521.
روز نهم ماه محرم که معروف به تاسوعاست، آخرین روزی بود که امام حسین علیهالسلام و یارانش شبانگاه آن را درک کرده بودند و این روز به شب عاشورا، پیوند خورد. به همین دلیل نزد مسلمانان و محبان اهل بیت علیهالسلام، از اهمیت بالایی برخوردار است.
در این روز مهم، چند رویداد سرنوشتساز در سرزمین کربلا واقع شده است که به آن ها اشاره خواهیم کرد.
امام صادق علیه السلام درباره آغاز غربت حسین علیه السلام در روز تاسوعا فرمود: تاسوعا روزی است که امام حسین علیه السلام و اصحابش در کربلا محاصره شدند و راه گریز نداشتند؛ زیرا لشکر یزید اطراف آنها حلقه زده بود و پسر مرجانه و ابنسعد به دلیل داشتن سربازان بسیار و سپاهیان زیاد، خوشحال شدند و امام علیه السلام و اصحابش را بسیار ناتوان از جنگیدن تصور میکردند. آنها یقین داشتند که حسین علیه السلام به جز اندکی مجاهد یاوری ندارد و مردم عراق نمیتوانند او را به سمت خود ببرند، آنگاه امام صادق علیه السلام گریه کرد، و فرمود: پدرم فدای تو باد ای مردی که به ناتوانی خوانده شدی و بییاور از حقوق اسلام دفاع نمودی!
شمر، نخستین شخصی بود که پس از سخنرانی ابنزیاد در مسجدجامع کوفه، برای جنگ با حسین بن علی علیهماالسلام اعلام آمادگی کرد و در رأس چهار هزار نفر، روز چهارم محرم، وارد کربلا شد؛ اما برای جاسوسی و کارهای دیگر، بین کوفه و کربلا در رفتوآمد بود و هنگامیکه نامه آشتیجویانه عمر سعد به ابنزیاد رسید و او پذیرفت که با حسین بن علی علیهماالسلام صلح کند، شمر نظر او را تغییر داد و زمینة شهادت امام حسین علیهالسلام را فراهم ساخت.
هنگامیکه شمر با فرمان جنگ به کربلا آمد و نامه عبیداللَّه را برای عمر سعد قرائت کرد، او گفت: این کار به تو مربوط نیست، خداوند، روی تو را سیاه گرداند. من یقین دارم که تو با تملّق، نظر ابنزیاد را عوض کردی و او را از پذیرفتن پیشنهاد من، بازداشتی. تو کاری را که نزدیک به صلح بود، تباه ساخته، به فساد کشاندی! سوگند به خدا! حسین [علیهالسلام] زیر بار ذلّت نمیرود، او فرزند شجاع و نفوذناپذیر علی بن ابیطالب [علیهالسلام] است ... .
شمر گفت: این حرفها را رها کن؛ حالا بگو ببینم چه تصمیم میگیری؛ جنگ یا صلح؟ عمر سعد گفت: من آماده نبرد هستم؛ تو امیر پیادگان باش و من فرماندهی کل را در دست میگیرم. عمر سعد برای اینکه چهره مذهبی به خود گیرد و با نقاب تزویر و دینداری در برابر امام حسین علیهالسلام حرکت کند، نماز عصر را به جای آورد و بعدازآن، بیدرنگ، فرمان حمله را صادر کرد و بعد سی هزار لشکر، یکباره به سوی خیمهگاه حسینی روی آوردند و این در حالی بود که عمر سعد فریاد برمیآورد: «ای سربازان خدا! سوار شوید و بر شما باد بهشت برین».
در شب نهم محرّم، امام حسین علیهالسلام و عمر سعد با یکدیگر دیدار کرد. در این دیدار، برخلاف ملاقات قبلی که آنها با نارضایتی از همدیگر دور شدند، عمر سعد از سخنان امام حسین علیهالسلام، متأثّر شد و به دنبال این دیدار، برای ابنزیاد نامهای نوشت و خواستار صلح با حسین علیهالسلام شد. بر اثر آن نامه، ابن مرجانه منفعل شد و به حاضران گفت: این نامه حاکی است که نویسنده آن خیرخواه حکومت و دلسوز خویشاوندانش است. بنابراین، درخواست او را می پذیرم.
شمر که در مجلس حاضر بود، گفت: آیا چنین درخواستی را از حسین ]علیهالسلام[ میپذیری که فعلاً گرفتار چنگال شماست؟ سوگند به خدا! اگر او از این محاصره آزاد شود و دست در دست شما نگذارد، او از شما قویتر خواهد شد. صلاح در این است که هماکنون از او و پیروانش بیعت بگیری و آنگاه میخواهی آزاد کن و میخواهی به کیفر برسان و این را بدان که حسین علیه السلام و ابنسعد، تمام شب را با هم ملاقات میکنند و با هم به گفتوگو میپردازند. ابن مرجانه، وسوسه شمر را پذیرفت و گفت: چه پیشنهاد خوبی دادی؛ من نیز با این پیشنهاد موافقم.
آنگاه نامهای بدین مضمون به عمر سعد نوشت: من تو را به کربلا نفرستادام که از حسین علیه السلام شفاعت کنی و در پی سلامتی او تلاش نمایی. اینک یا از حسین علیه السلام و یاران او بیعت بگیر و یا با حمله، بیدرنگ او را به قتل برسان و اعضایش را قطع کن و پس از کشتن، سینه و بدن او را با سم اسبها نرم کن ... .
ابنزیاد نامه را به شمر داد و به او چنین تأکید کرد: اگر عمر سعد آماده نبرد نباشد، سر او را از تن جدا کن و خود فرماندهی لشکر را به دست گیر. در این حال، شمر و «عبدالله بن ابیالمحل بن حزام» که مادر حضرت ابوالفضل علیهالسلام عمّه او بود، از عبیداللَّه درخواست کردند که برای فرزندان «امّالبنین»، اماننامهای دهد و او نیز این درخواست را پذیرفت.
«عبداللَّهبن ابیالمحل» اماننامه را به دست غلامش، «کُزمان»، به کربلا فرستاد و خواستار آزادی «ابوالفضل، عبداللَّه، جعفر و عثمان» شد. چون حضرت ابوالفضل علیهالسلام و
برادران وی، آن نامه را دیدند، اظهار داشتند: سلام ما را به داییمان برسان و بگو: ما نیازی به این اماننامه نداریم؛ امان خدا از امان ابنمرجانه بهتر است.
شمر، عصر روز تاسوعا به سراغ فرزندان امالبنین رفت و گفت: فرزندان خواهر من! کجایید؟ حضرت عبّاس علیهالسلام همراه برادران خود (بعدازآن که امام حسین علیهالسلام ایشان را به جواب دادن به شمر توصیه کرد)، گفتند: چه میگویی؟ شمر گفت: شما چهار برادر، در امان هستید؛ خود را به کشتن ندهید. آنان گفتند: خداوند تو و امانت را لعنت کند. اگر تو دایی ما بودی، حسین علیه السلام را در نظر میگرفتی! آیا سزاوار است ما برادران، در امان باشیم؛ ولی فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله بدون امان؟
به همین دلیل، در مجالس و محافل مذهبی و عزاداری، روز تاسوعا را به ابوالفضل علیه السلام نسبت میدهند و از احوال و شخصیت آن سرور، سخن میگویند و چنین وانمود میکنند که تاسوعا، روز ابوالفضل علیه السلام است.
آری، «تاسوعا» به آن حضرت بیشتر ارتباط دارد؛ زیرا در آن روز حضرت ابوالفضل علیه السلام شهادت در عاشورا را بر زندگی ترجیح داد و از خود گذشت و اماننامه ابنمرجانه را رد و آن و صاحب آن را لعن و نفرین کرد؛ ولی امان خدا را با افتخار و ایثار، کسب کرد!
عصر تاسوعا که، آغاز یورش یزیدیان بود ولی با شجاعت حضرت ابوالفضل علیهالسلام و گفتوگوی او با سپاه عمر سعد، جنگ به روز عاشورا افتاد، و نام و نقش پرچمدار کربلا را به یاد میآورد.
عصر پنجشنبه روز نهم محرم، صدای خروش لشکر برخاست. ابنسعد فرمان حمله به طرف خیمههای ابیعبدالله علیه السلام را صادر کرد. سیدالشهدا علیه السلام پس از آنکه روبروی خیمه، شمشیر خود را آماده کرده بود، به خواب سبکی فرورفت خواهرش زینب علیهاالسلام، وقتی صدای لشکریان را شنید، مضطرب شده، نزد برادر آمد و فرمود:
ای جان برادر! مگر صدای دشمنان و شیهه اسبان ایشان را نمیشنوی که نزدیک رسیدهاند؟ ای برادر! دشمنان رسیدند و طناب خیمهها را بریدند.
آن حضرت بیدار شد؛ سر برداشت و فرمود: در خواب، جد بزرگوارم را دیدم که به من فرمود: ای حسین! تو به زودی نزد ما خواهی آمد و از ذلت دنیا خلاص خواهی شد.
چون خواهر دلسوختهاش این سخن را شنید، بیتابی کرد و زار زار گریست. امام فرمود: ای خواهر! آرام باش! دشمنان ما را به شماتت درنیاور. خدا تو را رحمت کند.
پس از آن، امام علیه السلام به برادرش ابوالفضل العباس علیهالسلام فرمود: فدایت شوم برادر جان! سوار شو و از اینان سؤال کن که هدفشان از این حمله چیست؟ حضرت ابوالفضل علیهالسلام سوار بر اسب، به همراه بیست نفر دیگر، مثل زهیربن قین و حبیب
بن مظاهر به سمت لشکر دشمن آمدند و از هدفشان سؤال کردند. آنان در جواب گفتند: امیر دستور داده، تسلیم فرمان او باشید وگرنه، هماکنون با شما میجنگیم.
حضرت ابوالفضل علیهالسلام برگشت؛ تا جریان را به امام اطلاع دهد و همراهان وی در آنجا ماندند و مشغول موعظه شدند. او پیام لشکر دشمن را به امام علیهالسلام رسانید. حضرت فرمود: برادر جان! برگرد و از آنان، امشب را مهلت بگیر تا بتوانم به نیایش و استغفار بپردازم. خدا میداند من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسیار دوست دارم.
حضرت ابوالفضل علیهالسلام برگشت و سخن امام را به اطلاع رسانید. عمرسعد جوابی نداد، اما یکی از همراهان او به نام عمرو بن حجاج، رو به عمر سعد کرد و گفت: سبحانالله! اگر اینان اولاد پیامبر [صلیاللهعلیهوآله] هم نبودند و از ترک و دیلم بودند و از تو چنین درخواستی میکردند، باید اجابت میکردی. تو چگونه درخواست اینان را رد میکنی؟
قیس ابن اشعث گفت: با درخواستشان موافقت کن؛ ولی به خدا سوگند! اینان فردا از جنگ استقبال میکنند.
ابنسعد گفت: به خدا سوگند! اگر میدانستم اینچنین میخواهند، مهلت نمیدادم.
بههرحال، با عمر سعد که از نرسیدن نیروی کمکی به سپاه امام حسین علیهالسلام اطمینان داشت، تا فردا به ایشان فرصت داد و نهضت حسینی به شب عاشورا رسید و وارد مرحلهای دیگر شد.
با این اتفاقات و برخی رویدادهای دیگر که از روز هفتم محرم آغاز شده بودند، معلوم میشود که روز تاسوعا، امام علیهالسلام کاملاً محاصره شده بود و دشمنان دانستند که دیگر به امام علیه السلام کمکی نمیرسد و اهل عراق او را یاری نمیکنند.
تا روز تاسوعا به ابنسعد کمک میرسید و در این روز نیروهای او به حد کافی رسیدند؛ نیروهایی که هدفی غیر از تسلیم یا کشتن اباعبدالله علیهالسلام داشتند و آن، جلوگیری از کمک احتمالی مردم عراق بود.
در این روز، ابنسعد و ابنزیاد از زیادی لشکر خشنود شدند و دانستند که حسین علیهالسلام یاوری ندارد و به سبب شخصیت و عظمت و محبوبیت فوقالعاده امام علیهالسلام، دشمن تا توانست نیرو جمع کرد و امام علیهالسلام را محاصره کرد و عصر روز تاسوعا که به قوت خود و ضعف امام علیهالسلام اطمینان پیدا کردند، آماده جنگ شدند.
چرا دشمن تا عصر تاسوعا صبر کرد و از چه وحشت داشت؟
آنها میخواستند خود را کاملاً آماده کنند و چون روز تاسوعا به هدف خودشان رسیدند، همان عصر میخواستند کار را یکسره و جنگ را تمام کنند. از روز دوم تا
نهم، ابنزیاد جنگ آغاز نکرد و آنان مشغول تکمیل تدارکات و تجهیزات احتیاطی بودند.
همچنین یکی دیگر از اهداف آنها از تأخیر جنگ، این بود که مخالفان آنها و یاوران امام علیهالسلام را بشناسند. آنها شهرهای مهم از قبیل بصره، مدائن و کوفه را زیر نظر داشتند و چون اطمینان حاصل کردند که امام حسین علیهالسلام یار و یاوری ندارد و ضعیف شده، از جایی کمکی به او نمیرسد و انقلابی به پا نمیشود، جنگ را شروع کردند.
بنابراین، امام علیهالسلام مدافع بود؛ نه مهاجم و اگر از روز دوم تا عصر روز نهم جنگ شروع نشد، به این دلیل بود که ابنسعد دستور نداشت و این هم برای تدارک و رسیدن کمک و لشکر بود. و هدف دیگر از تأخیر، این بود که ببینند احساسات شیعیان چه اندازه است و در مقام یاری، چه اقدامی میکنند.
ابنزیاد میخواست ببیند آیا شورشی به پا میشود و شیعیان در مقام کمک به امام برمیآیند. او بیش از دیگران از عظمت امام علیهالسلام داشت و او را میشناخت. ابنزیاد به یاد داشت وقتی وارد کوفه شد _ به گمان اینکه او امام حسین علیهالسلام است_ مردم چه اندازه از او تجلیل کرده، به وی احترام گذاشتند. ابنزیاد به یاد داشت که هیجده هزار نفر با امام حسین علیهالسلام بیعت کردند و همه از نزدیک شدن امام علیهالسلام به کوفه باخبر شدند.
شاید ابنزیاد به سپاه خود خیلی هم اطمینان نداشت و احتمال میداد آنان شورش کنند و به نفع امام حسین علیهالسلام اقدامی انجام دهند.
بنابراین، کشتن امام حسین علیهالسلام با آن عظمت، کار آسانی نبود که با سپاهی اندک و در اول وقت، او را از پا درآورند. به همین، برای جلوگیری از احتمال بروز هر پیشامد غیر منتظره، سپاه عظیمی آماده کرد و نیز، جنگ را به تأخیر انداخت تا ببیند عکسالعمل مردم چگونه است.
ابنزیاد در این چند روز، هم نیروهای سپاه را افزایش میداد، هم نیروهای کمکی تهیه میکرد و هم مراقب دوست و دشمن خود بود و اوضاع را کاملاً زیر نظر گرفته بود. او نه فقط بر کوفه، بلکه بر دیگر شهرهای شیعهنشین را نیز نظارت داشت.
غلامعلی نسائی
آزاد شدم. روزها گذشت. روزگار سپری شد. من به دانشگاه راه یافتم. در همان روستای زادگاهم، ماندگار شدم و هرگز آنجا را ترک نکردم. سال 1374، ازدواج کردم. سالها بعد، فوق لیسانس گرفتم. پنج سال که از ازدواجم گذشت، خدا به من
دختری داد. نامش را مهدیه گذاشتم. مهدیه، نم نم قد کشید؛ از یکسالگی که گذشت، اصلاً نفهمیدم کی بزرگ شد. من به دانشگاه میرفتم. او عاشق خطی خطی کردن ورقهای دفترم بود. بیسیم بازی میکرد. عروسکی داشت که زندانیاش میکرد. کاغذ که دستش میافتاد، قلمی برمیداشت و کاغذ را خط خطی میکرد. آدمهای جنگ را میکشید؛ شکل تانک را نقاشی میکرد و از روی عکسهای جنگ، انگار خیال مرا رسم میکرد. پانزده سال از دوران جنگ و اسارت گذشته بود و مهدیه بزرگ و بزرگتر شد؛ چهارساله یا پنجساله، غروب بود. از مسجد روستا برگشتم؛ مهدیه پرید توی بغلم؛ گذاشتمش روی زمین؛ یک نشریه از کمد بیرون آوردم؛ دادم دستش. اصلاً نمیدانم کسی خانه ما جاگذاشته، یا همسرم از دانشگاه آورده بود یا خودم از شهر آورده بودم؛ نمیدانم!
نشستم. مهدیه خیلی اذیت میکرد. شیرینکاری میکرد. جیغ میکشید. نشریه را گذاشتم جلوی مهدیه و یک مداد دستش دادم و گفتم: بیا بابایی؛ بخوان. خواندن که نمیدانست؛ خط خطی میکرد؛ جیغی کشید و شروع کرد به خط خطی کردن نشریه؛ بازی خاص دخترانه بود تو خیالش. چند دقیقه بعد، با همان جیغ دخترانهاش، مرا صدا زد و هی دائم آستینم را میکشید؛ بابایی رسول! رسول بابایی! رسول رسول رسول! یک فیلم دیده بود؛ بیسیمچی پشت بیسیم داد میکشید؛ میثم رسول و مهدیه بدجور به دلش نشسته بود. این یاد گرفته بود و دائم میگفت و با عروسکش بیسیم بازی میکرد. تو حیاط، خاکریز میزد؛ سنگر میساخت و دنیای غریب مرا در خیالش بازسازی میکرد.
دوباره صدا زد. بابایی رسول! گفتم: چی می گی بابایی؟ با دست به تصویری روی نشریه اشاره کرد و مدام با چشمانش مرا میخواند که آن تصویر را ببینم. همسرم گفت: ببین چی میخواد بچه بهت نشان بده. رفتم جلو. نگاهم که به عکس افتاد، خشکم زد. در یکلحظه مثل تخته سنگ و مجسمه، سنگ شدم و تمام بدنم لرزید. انگار زلزلهای رخ داده باشد. داغ شدم. گر گرفتم... . آتش همه جای وجودم را پر کرد. تصویر شهید حسین پیرآینده بود؛ تصویری از جنازهاش. نشریه را برداشتم، حال غریبی داشتم و هق هق گریه میکردم. مهدیه از ترس جیغ میزد؛ ترسیده بود. همسرم هراسان و متحیر شده از اینکه من زار زار گریه میکردم.
نوشته بود: شهید حسین پیر آینده بعد از سیزده سال، از دل خاک، سالم بیرون آورده شده است؛ شهیدی که بعد سالها زیرخاک بودن، بدنش سالم بود. وقتی عراقیها جنازه حسین را از زیر خاک بیرون آوردند و دیدند سالم است، سه ماه او را زیر آفتاب داغ عراق نگه داشتند. هرچه اسید ریختند و هر کاری کردند، نتوانستند جنازه حسین را که تازه بود، از بین ببرند. خون در بدنش جریان داشت. با خون
حسین، لج بازی داشتند و میخواستند هر طور شده، جلوی خون تازه حسین را بگیرند؛ اما نشد و بعد جنازه حسین را تحویل ایران دادند و روز شهادت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام او را تشیع کرده، به خاک سپردند.
ناگهان فروریختم؛ سرم را گذاشتم روی زمین و همه آن روزها در دلوجان و روحم زنده شد.
حسین، به نماز ایستاده بود و در قنوت میگفت: اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک... .
قنوت حسین، زبانزد همه اردوگاه بود. نمیدانم کجا بودم؛ فریاد کشیدم: یا حسین و بیحس و بیحال افتادم.
تازه خبر آزادی را داده بودند. اردوگاه ریخت به هم و بچهها شروع کردند به مجازات جاسوسهای خودفروش و فریبخورده، اردوگاه آشفته شد و به هم ریخت. عراقیها از پشت سیم خاردار، تیراندازی میکرد که یک تیر خورد به قلب حسین و در دم شهید شد. لباسهای خونی حسین را درآوردیم و روی دست، تو اردوگاه، بچهها شعار میدادند؛ عزاعزاست امروز، روز عزاست امروز، حسین شهید پیش خداست امروز. جنازه حسین را به آسایشگاه بردیم. حال غریبی داشتم. مهدیه، شانههایم را چسبیده بود؛ بد جوری ترسیده بود.
همهجا بههمریخته، همه هراسان، عراقیها پشت سیم خاردار، اردوگاه آشفته و در هم. همسرم مات و متحیر، مهدیه جیغ میکشید. عراقیها از این سو به آن سو میگریختند. دنیای غریبی بود.
عاشورایی شده بود؛ روز آزادگی حسین... . خبر آزادی را که دادند، حسین، عازم بهشت و ما به دیار رنج، هبوط کردیم. قفسی تنگ به وسعت آسمان، هنوز پاهایم، بند دنیاست؛ اما دوستانی دارم که دست در دستشان، امید لقای بهشت را در وجودم زندهتر میکند. تا سایه کی در رسد و آفتاب کی رخ پنهان کند و من نیز همنشین یاران شهیدم بشوم.
سینهام را پر کردهام از انرژی و انتظار.
سورههایی سربریده، آیههایی پاره پاره
عاشورا جشن به زانو درآمدن مرگ است.
ترس مرگ با آدمها همیشه گلاویز بوده و بازی را برده. مردم سالها با هراس این کابوس خوابیدهاند. از تن بیرمق مردهها
فرار کردهاند. از قبرستانها گریختهاند. بعد ناگهان مردی پیدا شده که وسط انبوه دشمن ایستاده، فریاد میزند: مرگ،
گردنبند زیبایی بر گردن دختر جوانی است. مردی آمده فریاد میزند: شمشیرها، مرا در برگیرید. مردی آمده سوار بر اسب،
وسط میدان شعر میخواند و این کلمه رعبآور را مرتب به بازی میگیرد. انگار نه انگار که این هیولای شبها و روزهای
نسل آدم بوده است. مردی پیدا شده که یکذره هم از این دیو نمیترسد. مرگ که پایههای پادشاهیاش بر ترسهای مردم بنا
بود، ناگهان بی برج و بارو شد. قلعههایش فروریخت. مرد جلو میرفت و مرگ، زیر سم اسبهایش جان میکند.
عاشورا جشن به زانو درآمدن مرگ است.
عاشورا جشن آبرومندی انسان است.
فکرش را بکن، اگر وقتی گفتند هر که میخواهد برود، همه میرفتند، آبرویی برای انسان میماند؟ اگر در سیاهی شب، همه
ناپدید میشدند، دیگر میشد سر بلند کنیم؟ اگر قاسم نمیگفت: پیش تو مردن از عسل شیرینتر است، ما به این آبرومندی
بودیم که الان هستیم؟ اگر مسلم بن عوسجه نگفته بود: میخواهم همراه تو هفتاد بار بمیرم، امیدی برای نسل آدم باقی بود؟
بعد از هبوط از بهشت، این اولین باری بود که اینقدر سربلند شدیم.
عاشورا، جشن آبرومندی انسان است.
قرآنی ورق ورق، در گودال افتاده است. سورههایی سربریده، آیههایی پاره پاره.
پیامبر گریه میکند: یا ربّ انّ قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجوراً.
زهرا میری
همهٔ شور و امیدش شده بود یأس، اشک شوق، جایش را به اشک غم داده بود، عمو گفته بود:«تو نه! دلم به ماندن توست یادگار برادر.» نگاهش از دور قامت عمو را قاب گرفته بود، نگاهش همه التماس بود. نمیدانست چه باید بکند، اولین بار بود که عمو دست رد به سینهاش میزد. باید اصرار میکرد؟ کرد، بارها و بارها خواهش کرد، اما عمو به رفتنش راضی نشد، چه باید میکرد؟ باید ماندن را میپذیرفت؟ ماندن در دنیای بی عمو و دیدن این جنگ؟ دیدن این نبرد نابرابر، بسیار سختتر و جانکاهتر از جنگیدن در صحنه بود. (با خودش گفت:«کاش امروز هیچکس از
اهل حرم لحظههایی اینچنین تلخ را نبینند. روح لطیف عمه و عموزادگان را تاب خشونت جنگ نیست».
بیقرار و ناآرام راه میرفت، شاید راهی بیابد. لحظهای درنگ کرد و به خیمهها نگاه کرد، واسطهای باید جست، کسی که عمو کلام عزیزش را روی چشم بگذارد. ناگاه لبش به خنده شکفت، چشمش به نور امید روشن شد. یافته بود کسی را که گلستان جان عمو تازه میشد به دیدارش، کسی که عمو حرفش را از چشمانش میخواند، پیش از آنکه بر زبان جاری کند. همه از علاقه عمو حسین به عمه زینب خبر داشتند. عزم خیمهها کرد، چند قدمی برنداشته بود که ایستاد، به فکر فرورفت، عمه را خوب میشناخت دلش با دل برادر بود، بیشک چیزی را از او نمیخواست که میدانست دلش به آن رضا نیست. از نیمه راه بازگشت، واسطهٔ دیگر باید یافت. عمو جز خواهر، خاطر چه کسی را بیحدوحساب میخواهد؟ کیست که محبت نگاهش دل عمو را رضا میکند؟ چشم میگرداند تا دریابد کسی را که عزیز باشد به محضر عمو؟
به فکر بود و حیران که لبخند عموی رشیدش او را به خود آورد، و چه لحظهای شیرینتر از آن، که حواست نباشد و به ناگاه دریابی نگاهی از دور تو را در آغوش مهرش کشیده است. برای عمو دست بلند کرد به پاس سایه مهربان نگاهش و خدا را شکر کرد به داشتن عموعباس.
-عمو عباس... آری عمو عباس.
راه را یافته بود. دیده بود که امامش با چه عشقی به روی عمو عباس نگاه میکند، ممکن نبود روی ماهش را زمین بزند. عمو یهترین واسطه به درگاه امام بود.
-آری اگر عمو عباس بگوید ممکن نیست عمو حسین نپذیرد، من یقین دارم که حرف عمو را خواهد پذیرفت ... اما ... اما ... .
یادش آمد که عمو عباس در برابر امامش همه تسلیم است و رضا. اطاعت محض است در برابر فرمان ولی خدا، محال است چیزی بر خلاف رای امام بخواهد. غم سنگین دلش سنگینتر شد از اینهمه تنهایی. هیچوقت اینقدر تنها نبود. بعد از رفتن پدر، همیشه در لحظههای غم، پناه و آغوش عمو حسین آرامش میکرد اما حالا... . بر زمین نشست، سر بر زانو گذاشت.
-کاش میشد این بار هم از عمو راه را بپرسم؟ کاش میشد بگویم کمکم کنید و بگویید چطور شما را راضی کنم؟ کاش میشد مثل هر بار بنشیند و با صبر و حوصله به درد دلم گوش کند، برایم حرف بزند و غبار درماندگی را بنشاند... .
کلام مهرآمیر عمو همیشه مثل نسیم بود، روح و جانش را آرام میکرد و درهایی از دُرّ علم را برایش باز میکرد، با تعریف کردن زندگی پیامبر رحمت و دیگر انبیا، راه
زندگی میآموخت به قاسم. راستی پیامبران در آن هنگام که همه اضطرار بودند و استیصال به دامن چه کسی چنگ میزدند؟
توی همین فکرها بود که راه را یافت، ناگهان سر بلند کرد، هلال لبخند از صورتش، ماهِ تمام ساخت. بیشک، باید دست به دامن دلیل خلقت زد، بانوی دو جهان، آنکه نادیده مهرش عجین شده با دلوجان، مادر مهربان، حضرت مادر از ازل گرهگشای انبیاء و اولیاء بوده است، حالا هم بیشک گره خواهد گشود از کار نوه بیتابش. چشمهایش را بست و دل داد به دل مادر پدر.
وقتی دلش قرص شد و آرام، برخاست. با چشمهای بارانی از شوق، خود را به عمو رساند، خواستهاش را دوباره تکرار کرد، ایستاد به انتظار و چشم دوخت به چشمهای دریاییِ مهربانِ عمو. عمو انگار از چشمهای قاسم چیزی را خوانده باشد، او را در آغوش کشید، گریست و راضی شد به رفتنش.
و قاسم چشید آنچه را که برایش شیرینتر از عسل بود.
چشمهای زیادی، هرروز سر تا پایش را وارسی میکردند؛ انگشتهای اشاره زیادی به سمتش میگرفتند و او فقط خیره خیره نگاه میکرد. دلش با هیچکدام آنها نبود.
آن روز صدایی از بین جمعیت کاروان، خودی نشان داد و گفت: ارزشش چقدر است؟ من او را میخرم.
فروشنده، لبهایش را به گوش خریدار نزدیک کرد و چیزهایی در آن خواند. او هم گفت: قبول، خریدارم.
ماهها، برده اشراف مکه بود، سالهای زیادی هم بود که به جرم غلامی، سایه هیچ دست مهربانی را بر سرش ندیده بود، تا اینکه «فضل بن عباس» او را خرید.
دستهای فضل، مهربانی را از امیرالمؤمنین علی علیه السلام به ارث برده بود. اما دل او هنوز هم سرگردان بود، تا اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام او را به 150 دینار از فضل خرید و به دستان امانتدار ابوذر سپرد.
«جون» بیشتر از آنکه غلام ابوذر باشد، برادرش بود، این را ابوذر میگفت در جواب آنهایی که میگفتند:
اینقدر کنار این برده راه نرو. یکدفعه فکر میکند که آزاد شده است و کار دستت میدهد.
و ابوذر هر بار جوابشان را میداد که: او برادر من است. مگر از پیامبر(صلیالله علیه و آله) نشنیدهاید که فرمود: هرکس برادر ندارد، از «اهل نوبه» برای خود، برادری انتخاب کند.
«جون» از اهل نوبه بود.
روباه شام، معاویه، به عثمان نامه نوشت: «ابوذر تو را از چشم مردم شام انداخته و مغضوب آنها کرده ... » عثمان هم از ترس. حکم تبعید ابوذر را به «ربذه» اعلام کرد.
ابوذر به غلامش گفت: تو آزادی، مبادا سفارش مرا درباره محبت و دوستی آل محمد(صلیالله علیه و آله) فراموش کنی. ابوذر که رفت، جون در مدینه دیگر پناهی نداشت جز خانه امیرالمؤمنین علی علیه السلام .
دلخوشی او به اندازه یک «یا علی» کوتاه بود، بعد از ابوذر، خادم خانه امیرالمؤمنین علی علیه السلام شد. ولی فرق کعبه هم شکاف برداشت و بعد از کمی
سایه کوه صبر و حلم امام حسن علیه السلام ، را از آنها گرفتند.
دیگر موهای سر و صورتش سفید شده بود که امام حسین علیه السلام عزم کوفه کرد. او هم، بار سفر به دوش انداخت و با آنها رفت. تاریخ میگوید که کوفیان بیوفایی کردند ... .
جون، مأمور آماده کردن تیرها و شمشیرها بود. نگاهی به اصحاب کرد. خیلیها شهید شده بودند.
دلش تاب نداشت. اذن میدان که خواست، جوابش این بود:
«من به تو اجازه میدهم جان خود را برداری و بروی؛ تو نباید خودت را گرفتار ما کنی».
اشکش بند نمیآمد.
-پسر پیامبر! میدانم بدنم بدبو است، میدانم نسبم پست و رنگم سیاه است. از شما میخواهم بر من منت بگذاری و در بهشت را به رویم باز کنی. به خدا قسم من از شما جدا نمیشوم، تا وقتی خون سیاهم با خون شما مخلوط شود.
پیراهنش را درآورد، تا از هر قیدوبندی آزاد باشد. او به سمت میدان رفت و اربابش برایش دعا کرد خدا بدن تو را خوشبو کند و رویت را سفید کند.
جون رفت و بعد از مدتی با گلوی خشکش فریاد زد : «العطش، یا مولای یا اباعبدالله» و دیگر چیزی نگفت.
ده روز بعد از عاشورا، رایحهای دلپذیر تمامی صحرای کربلا را پوشانده بود و این عطر چیزی نبود جز بویی که از بدن غلام سفید امام حسین علیه السلام میآمد.
او هم روسفید شد، هم رویش سفید. هیچکس سر جون را روی نیزه نشناخت.
فیلسوفان میگویند سیاهوسفید هیچوقت با هم جمع نمیشوند؛ اما فلسفه کربلا ثابت کرد که روی سیاه، با روسفیدی قابل جمع است، درست مثل جون بن حوی.
حالا هرسال، گروهی از سیاهپوستان آمریکا، در ماه محرم، مجلس یادبودی برای او به پا میکنند و افتخارشان این است که مردی از آنها، خون سرخش را در راه آزادمردی چون حسین علیه السلام داده است.
جون برده زیست اما آزاد مرد.
حضرت زینب سلامالله علیها
فاطمه ایمانی
ورقهای رنگ رنگ تاریخ را زیر و رو کردهام؛ امّا صفحههای پردهنشینیاش، از سنگ خودنمایی رنگ نگرفتهاند. کسی نمیداند روزهایی را که در مدینه النبی،
هم راز چشمانی خسته از خار بود یا آن روزهایی که در کوفه تفسیر قرآن میگفت و خطبه فدک را شرح میداد. به دنبال تفسیر یک نامم «زینب بنت علی»، زینت پدرش علی؛ نامش بلند باد که زینت نام بلند بالایی است.
روزهای کودکیاش یکشبه تمام شدند از وقتیکه پیامبر – صلیالله علیه و آله- تعبیر رویای او را در گوشش زمزمه کرد، دلش خزانه رازهای بزرگ شد و بزرگ شد تا 50 سال بعد.
بزرگی خداوند، غیر او را در نظرش کوچک کرده بود؛ از همان کودکی میدانست زبانی که به «احد» باز شده دیگر «دو» بر لب نخواهد آورد.
او چه عاشقانه تفسیر «توحید» را خلاصه کرد؛ آخر او قرار بود قائم مقام «سلطان عشق» باشد. پنجاه سال بعد، وقتی لب به سخن گشود، کوفه فهمید او باید قائم مقام پیامبری باشد، آخر در این شهر، منطق صدای علی، شهرت داشت. نامش بلند باد که زینت نام «بلندآوازهای» است. بانو، برای تفسیر به این سفر آمده بود و اینبار در کوفه، تفسیر «قرآنِ بر نیزه رفته» میگفت و چه عاشقانه عشق را شرح میداد: «آنها که رفتهاند ... بَرَزوا الیِ مضاجعهم» آنها به سوی آرام خویش سفر کردهاند و من در این سفر جز زیبایی ندیدهام. «ما رأیتُ الاّ جمیلاً» یعنی
اگر در دیده مجنون نشینی *** به غیر از خوبی لیلی نبینی
به دنبال تفسیر یک نامم و ناخشنود از تحریفها و تعریفهای بیمعرفت که احاطهاش کردهاند، دروغهایی که نه جامع زیبایی و بلندای آن نامند و نه مانع از ورود اغیار به ساحت مقدسش. گویندگانی بیوضو به سوی نامی دست دراز کردهاند که «لایَمَسُّه اِلاّ المطهرون».
«عقیله بنیهاشم» برای پیامبری به این سفر آمده بود؛ چگونه او را با زنان دیگر میتوان مقایسه کرد؟ سخنش «پیامبری»، سکوتش پیامبری گریه و نالهاش پیامبری بود چگونه میتوان از روی عجز و ناچاری دید «صبر جمیلش» را؟
آری دیدن «جمیل» چشم عاشق میطلبد و «عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد»
و حضرت اباعبدالله هم در آن بیابان فریاد زد؛ «کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟»
زینب-سلامالله علیها- سرآمد شیردلان عاشق بود که راه بیابان بلا را میپیمود و در این بزم، هرکه مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند.
«ما رأیت اِلاّ جمیلاً» نه نهایت عرفان زینب سلامالله علیها که عادیترین سلوک عاشقان است. و اکنون شرح مختصری از آن جام جمیل صبر، در صفحات تاریخ پیداست.
اما از آن مجمل که او گفت، حتماً تفسیر مفصلی از قرآن خواهیم خواند اگر پنجرهای شبیه چشم عاشقان داشته باشیم.
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست *** کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟
پروانه بهزادی آزاد
با مشک تو رودخانه تطهیر شده
رویای قشنگ آب تعبیر شده
تا مشت به مشت آب برمیداری
در دست تو قرص ماه تکثیر شده
علیرضا قزوه
تجلی کرد دستی پرده بالا رفت آدم را
در آن تاریک روشنها تبسم کرد عالم را
هوس بارید شیطان پشت گندمزار میخندید
هبوط ناگهان در ناکجا افکند آدم را
نگاهی کرد آدم خیره بر بام بلند عرش
در آنجا دید چرخاچرخ ارواح مکرم را
خدایا توبه آیا قبول افتاد؟ آدم گفت
بگیرم دامن سبز کدامین اسم اعظم را؟
خطاب آسمان: آدم تماشا کن، کشید آنگاه
سرانگشت خدا تصویری از ظهر محرم را
ازل بود و مسیح از اضطرابی سرخ میلرزید
ورق میزد نفسهای شهید باغ مریم را
سپس باران گرفت و توبه آدم قبول افتاد
شکوه گریهاش آنجا پدید آورد شبنم را
تمام کشتی پیغمبران ساحلنشین او
به زیر بادبانش برمیافرازند پرچم را
به بام منبری از نی نزول سوره کهف است
و رستاخیزی از اعجاز، قرآن مجسم را
قلم اینجا رسید و خون به بیت آخرم افتاد
در این ظهر عطش آتش به موج دفترم افتاد
بهروز سپیدنامه
علم بر دوش او مجنونتر از لیلای محزون است
پریشانتر ز باد و گیسوان بید مجنون است
به سوی آب میتازد، به سوی تشنهتر گشتن
به سوی منزل آخر، که پشت وادی خون است
کف دستی ز آب آورد بالا در میانش دید
نگین تشنه پیغمبری که فخر گردون است
به آب افزوده شد آبی که در کف داشت از آن روز
پریشان لبش اروند و بهمنشیر و کارون است
گرفته در بغل چون جان شیرین، مشک و میتازد
به زیر بارش تیری که از اندازه بیرون است
به سقا گفت مولا با دلی خونینتر از فریاد
نمیدانی برادر بعد تو احوال من چون است
شکسته از غمت جام من ای قدقامت مستی
دلم ای جوهر هستی چو چشمت فرق در خون است
و سقا گفت از شرم است نه از جویبار و خون
اگر روی من ای خورشید عالمتاب گلگون است
حسین آرام میبوسد نگاه بیفروغی را
که زهرا تا قیامت از وفاداریاش ممنون است
دو بند از یک ترکیببند عاشورایی
محمدحسین انصاری نژاد
با خودش میبرد این قافله را سر به کجاها
و به دنبال خودش اینهمه لشکر به کجاها
کوفه و شام و حلب یکسره تسخیر نگاهش
دارد از نیزه اشارات مکرر به کجاها
سوره کهف گل انداخته این بار و زمین را
میبرد غمزه قرآنی دیگر به کجاها
بر سر نیزه تجلی سر کیست خدایا؟!
پر زد از بام افق نیز فراتر به کجاها
بین خون گریه، پیامآور خورشید صدا زد
میروی با جرس شوق برادر! به کجاها
شب گرگ است و شقاوت شب سیلی به شقایق
تو گل انداختهای در شب خنجر به کجاها
از کران تا به کران میشنوم موج صدایت
کشتی سبز نجاتت زده لنگر به کجاها
چه زبون است یزید و چه حقیر ابن زیادش
شهر را میکشد این خطبه محشر به کجاها
جشن خصم تو پیاپی به عزا شد بدل آنجا
تا که انداخت نگاه تو به کاخش گسل آنجا
مرغ شب نیست که یک حنجره حق حق بسراید
سخت دیر است زمانی که فرزدق بسراید
کاشکی همسفر وادی طف بود فرزدق
تا که هفتاد و دو منظومه، معلق بسراید
در ازل از این بادیه رد شد که زمانی
شعرها چون می گلگون مروق بسراید
زینب آمد که غزلهای شهید ازلی را
وقت شقالقمر از ابروی منطق بسراید
این زن، این شب، شکن، این کوه چه خونخواه میآید
تا شود وعدهٔ خورشید، محقق بسراید
خیزران میشنود از ملکوت لبی آنگاه
عشق گل کرده که زیبایی مطلق بسراید!
به همین زودی از این سمت، بهاری بشکوفد
قمر از ولوله لاله و زنبق بسراید
گل سرخ است تمامی زمینهای پسازاین
باغ یکپارچه منصور، انا الحق بسراید
میشکوفد چه درختان که به تکثیر قیامش
میوزد بر همهٔ خاک، مزامیر قیامش
نغمه مستشار نظامی
صد و چهارده سوره را آیه آیه
بخوان صوت و لحنت غریب و حزین است
بخوان بر سر نیزه بر دوش طوفان
که تفسیر چشم تو عینالیقین است
صد و چهارده سوره منزل به منزل
بخوان بر مزار شهیدان بیسر
بخوان ساقی سبز مستان بیدست
بخوان ای خُم سرخ جوشان بیسر
صد و چهارده سوره را جرعه جرعه
بنوشان به لبتشنگان ابن کوثر
بخوان آیه هَل اتی، ابن مولا
حدیث کسا را بخوان ابن کوثر
صد و چهارده سوره را ختم کن تا
رقیه سرت را به دامان بگیرد
بخوان تا که زینب درین کُنج غربت
برای سرت ختم قرآن بگیرد
بخوان تا بخوانم، بخوان تا بگریم
بخوان تا بسوزم، بخوان تا بمیرم
فدای سرت جمله سرهای عالم
بخوان تا غزل نوحه از سر بگیرم
سیدمحمد بابامیری
ای تیر، خطا کن! هدفت قلب رباب است
یا حنجره سوخته تشنة آب است؟
کوتاه بیا تیر سه شعبه، کمی آرام
هوهو نکن این شاپرک تبزده خواب است
او آب طلب کرده فقط، چیز زیادی است؟
گیرم که ندادند ولی این چه جواب است؟
رنگش که پریده، دو لبش مثل دو چوب است
تو نه، چاره کارش فقط آب است! نه، تیر
این طفل گناهی که نکرده کمی انصاف
اینجاست، ببینید که حالش چه خراب است
این مرثیه را ختم کنید آی جماعت!
یک جرعه نه، یک قطره دهیدش که ثواب است
سعید بیابانکی
شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوی دشت، حادثه، چشمانتظار بود
فرصت نداشت جامه نیلی به تن کند
خورشید، سر برهنه، لب کوهسار بود
گویی به پیشواز نزول فرشتهها
صحرا پر از ستاره دنبالهدار بود
میسوخت در کویر، عطشناک و روزهدار
نخلی که از رسول خدا، یادگار بود
نخلی که از میان هزاران هزار فصل
شیواترین مقدمه نوبهار بود
شن بود و باد، نخلِ شقایق بار عشق
تندیسِ واژگون شدهای در غبار بود
میآمد از غبار، غمآلود و شرمسار
آشفته یال و شیهه زن و بیقرار بود
بیرون دویده دختر زهرا ز خمسهها
برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود
سید حبیب حبیب پور
عرش میلرزید وقتی خاک میشد بسترت
آسمان واکرد چتری از محبت بر سرت
حنجر جبریل هم با نام تو تطهیر شد
تا رسید آن تیغ بیشرم و حیا بر حنجرت
نخلهای تشنه از تنهاییات، خم میشدند
تا شنیدند از لبانت ربنای آخرت
ای همه مظلومیت! سیمرغ قاف عاشقی!
رنگ غربت داشت از روز ازل، بال و پرت
در دل رود فرات، از ماهیان باید شنید
مرثیه، بر آن گلوی تشنه از خون ترت
ای خدای زخمهای آشنا و ناگزیر
وحی تو شد «هل مِن ...» و یک قافله پیغمبرت
کوفه کوفه، شرمساری مانده در تاریخ و باز
کربلا در کربلا، ماییم و زخم پیکرت
سیداکبر میرجعفری
و نخلها که سحر سر به آسمان دادند
صلات ظهر که شد، ایستاده جان دادند
صلات ظهر، درختان اقامه میبستند
که روح و راحت خود را به باغبان دادند
چه نخلها که به انگشتهای نامعلوم
جهان گمشدهای را به ما نشان دادند
کنار نعش افق نالههای نیزاران
غروب بود و چه حالی به کاروان دادند
مسافران غریبی که دیر میرفتند
به کاروان نرسیدند، تشنه جان دادند
همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند
به سرزمین شما آه سرزمینی که
غریب و دوست بدان زخم و استخوان دادند
غریبهها که فقط شکل میزبان بودند
به زائران رطب، خنجر و سنان دادند
برای هر که مسافر برای هر که رسید
سگان کوفه دویدند، دم تکان دادند
وقیح بود ولی عابران نامربوط
به جای چشم، شما را دو تکه نان دادند
همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند
به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
به خستگان سفر، توشه و توان دادند
به احترام شکفتن، جوانه رویاندن
به نخلهای کهن فرصتی جوان دادند
اگرچه تشنه در آغوش آسمان رفتند
به سرزمین عطش، صبح و سایبان دادند
به رغم آنچه به حلق بریدهای نرسید
چه جامها که به مردان این جهان دادند
شبیه رود اگر آبروی این خاکاند
شبیه چشمه به هر خطه ای روان دادند
خدای من چه بهار شگفتانگیزی
به بوستان غزل خیز عاشقان دادند
چقدر بوی تو پیچید و باد میآید
چقدر بوی تو را یاس و ارغوان دادند
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
زبان خام مرا جرئت بیان دادند
علیرضا بدیع
قرار بود که با آب و گُل عجین بشوی
برای اینکه سفالینهای گلین بشوی
پیالهای بشوی با شرابهای مگو
و بعد همدهن ربالعالمین بشوی
تو را ملائکه در دستشان بچرخانند
ایاک نعبد ایاک نستعین بشوی
ولی دوباره عوض کرد سرنوشتت را
قرار شد که تو سررشته یقین بشوی
گل محمدی از فرط باد، خَم شده بود
قرار شد بروی تکیهگاه دین بشوی
تو را به مکتب اعراب جهل بفرستد
که ناظم غزل عین و قاف و شین بشوی
به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده زمین بشوی
«مدینه» بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگین بشوی
«حسین» نام نهادند، اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا» و «سین» بشوی
تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو میروی که به گوش زمان طنین بشوی
چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچمدار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی
به خط کوفی در انتهای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی
تو آمدی که سرت روی نیزهها برود
تو میروی که سرافرازتر از این بشوی
برای شستن این راه با گلاب سرخ
قرار شد که تو این بار دستچین بشوی
مریم سقلاطونی
پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
گفتند: قاذریه و گفتند نینواست
دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست!
توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده دید سرش روی نیزههاست
زخمیتر از مسیح در آن روشنان خون
روی صلیب دید سر از پیکرش جداست
توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و... دید در مناست
باران تیر بود که میآمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست
افتاد پرده... دید به تاراج آمده است
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست
برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده دید... که در آسمان عزاست
محمدجواد آسمان
ای سُکرِ آیههات به سرمستی صِدات!
ای چشمهات معنی و لبهات آیههات...!
در سینه تو معجزه جاری ابد
در قصه ازل، نَفَست تحفه حیات...
ای نیزهها ابولهب سوره سَرَت!
ای خون منتشرشدهات آیه زکات!
ای نام مستعارَت قرآن محکمات!
ای آفتاب پیش تو و سایه تو مات
خورشید ما! ملائکه ما! چراغ ما!
قرآن ناطق شب ما! کشتی نجات!
بشکن نماز باطل امواج مرده را...
ما تشنهایم... تشنه توفانی از فرات...
لب باز کن... به لهجه قرآن اذان بگو
تا بگذریم راکع و ساجد از این صراط
آن روز، عشق را به چه نامی صدا زدی
در خلسه قنوتَت و... در ذکر ربّنات؟
... آن روز ظهر، از چه سماعی که دم زدی،
هستی به اقتدای تو افتاد در نشاط؟
ای آیه مقدس! ای ضامن نماز!
ای بودنت به منزله نهی منکرات!
ای نام مستعارت قرآن محکمات!
ای آفتاب، پیش تو و سایه تو مات!
بیشک به اعتبار تو و خاندان توست
نوری به مُمکنات اگر کرده التفات
فرداست بشنویم که در سور میدمند:
«یا ایها الذین گرفتار در لغات!
قرآن ما سخن گفت از جانب حجاز...
... خورشید ما برآمد... قد قامت الصلاة»
سید مهدی نقبایی
از آن غروب چگونه، چگونه بنویسم
مگر که آب شوم روی گونه بنویسم
عجیب منقلب است این هوا و میترسم
قلم بچرخد و من واژگونه بنویسم
از آن غروب که یکلحظه ایستاد زمین
بنفشهای شد و سر بر زمین نهاد زمین
و مثل یک گل مبهوت آسمان وا ماند
و از ادامه اندوه کاروان جا ماند
فرات تشنهترین رود عاشق ناکام
به خون نشست و شد اسمش شقایق ناکام
شقایقی که ازآنپس به داغ عادت کرد
و ابرهای جهان را به گریه دعوت کرد
از آن غروب که زینب غریب ماند و گریست
نه... اشک و مویه و چیزی از این قبیل نبود
اگر امانتش عباس را به رود سپرد
ولی فرات که خوشبخت - مثل نیل - نبود
خدا «تقبّل هذا القلیل» را که شنید
قبول کرد که خون خدا قلیل نبود
اگر به تهنیت خون خویش آمده بود
صدا صدای خودش بود، جبرئیل نبود
علیرضا احرامیانپور
نشستند... تا عشق، صدپاره، بیسر بماند
خزیدند در خویش تا لاله پرپر بماند
خزیدند در خویش و راضی به این فتنه بودند
که در موج خون، کشتی دین شناور بماند
نشستند و گفتند: اگر حق به این دودمان است
مگر میشود دست حق در بلا در بماند؟
نشستند و گفتند عیبی ندارد که در دشت
اگر باغبان در عزای صنوبر بماند!
نشستند تا ساقی از خون خود مست باشد
و چشمان لبتشنگان، خیره بر در بماند
نشستند تا خواهری شعله در خویش گیرد
و چون کوه، مبهوت ذبح برادر بماند
نشستند و دیدند آن آسمانیترین مرد
به خون خُفت تا شور اللهاکبر بماند
نشستند و این شد سرانجام این قصه تلخ
«خدا حنجری» زیر آوار خنجر بماند
به خود ماندهام، خیل فریادداران جمعه
چه داریم اگر او بیاید وَ... دیگر بماند
سودابه مهیجی
کبودِ بغضِ ورم کرده... دو خط زیارت عاشورا...
نماز حادثه نیت کن، غروب نسل پرستو را
وضو به نام لبتشنه، به سمت گریه گهواره
طواف دست جدا از تن، بخوان زیارت آهو را
بخوان که داغِ علم بر دوش، یقین اجابت نفرین است
نثار کینه تاریکی که چید غنچه شب بو را
سلامهای عطش بر پلک به شمس سر زده از نیزه!
هَلا و اَدرِک یا خورشید چراغ خسته کم سو را!
همیشه نام تو را بردن به قصد قربت باران است
بماند آنکه پسازآن که باران جنون قلب غزلگو را
نمیتوان به زبان آورد که در ادامه این تاریخ
هنوز یکسره میبُرّند گلوی سوره یاهو را
هنوز شاعر بیمضمون کنار نام شما لال است
تو میهمان، نوازش کن سری که مانده به زانو را
حیدر منصوری
تکلیف چیست، غیر فراوان گریستن
از آسمان بریدن و باران گریستن
با ابرها بگو که برایم غزل شوند
وقتیکه چاره نیست بدینسان گریستن
در هر غروب غمزده همراه آفتاب
با یاد خیمههای تو سوزان گریستن
وقتی فرات سهم نسیم لب تو نیست
باید به باد گفتن که توفان گریستن
باید به رود گفت که از شرم در عطش
باید به آب گفت که عطشان گریستن
دیگر چه جای شرم و حیا! گریه میکنم
رسم است در حضور تو آسان گریستن
ای عشق! ای شهید عطشنوش اشکها
ما را رها مکن به پریشان گریستن...
حسین ظفری نژاد
آذرخشی دیگر از آسمان کربلا
محمدتقی مصباح یزدی ؛ ناشر: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
این کتاب مجموعهای از بیانات آیتالله مصباح یزدی است که در ماه محرم سال 1421ق. بیان کرده است. گفتار استاد مصباح در عین برخورداری از صلابت و متانت، بیپیرایگی خاصّ خود را دارند.
این کتاب در شش بخش و با عناوین زیر تنظیم شده است:
شبهاتی پیرامون عاشورا و بزرگداشت آن؛
زمینههای قیام عاشورا؛
هدف قیام عاشورا؛
امربهمعروف و نهی ازمنکر؛
وظایف حکومت و مردم در شرایط حاضر؛
امربهمعروف و نهی ازمنکر در قرآن کریم.
حمزه کریمخانی
کتاب پندهای امام حسین علیهالسلام قطرهای از دریای بیکران سخنان و پندهای سومین اختر تابناک امامت، سالار شهیدان، امام حسین علیهالسلام را بررسی می کند.
در سخنان امام حسین علیهالسلام، جلوههای زیبایی از کرامت، آزادگی، عزت، شجاعت، استقامت، عبادت، اخلاق و جوانمردی به چشم میخورد که در همه جنبههای فردی، خانوادگی و اجتماعی آموزنده است. این کتاب گرانمایه در شش فصل ذیل به رشته تحریر درآمده است:
فصل اول: اخلاق فردی؛
فصل دوم: اخلاق خانوادگی؛
فصل سوم: اخلاق اجتماعی؛
فصل چهارم: اخلاق عبادی؛
فصل پنجم: پندهای سیاسی؛
فصل ششم: پندهای اقتصادی.
کتاب باارزش «موسوعه کلمات الامام الحسین» فرهنگی ارزشمند از سخنان حضرت سیدالشهدا علیهالسلام است که گروه حدیث پژوهشکده باقرالعلوم، تألیف کرده است.
این کتاب با عنوان فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیهالسلام به قلم آقای علی مؤیدی، به فارسی برگردانده شده و در اختیار علاقهمندان اهل بیت علیهمالسلام و محققان آثار و گفتار آن خاندان قرار گرفته است.
این کتاب در دو بخش سخنان امام حسین علیهالسلام بر اساس زمان و سخنان امام حسین علیهالسلام بر اساس موضوع، تدوین شده که هر بخش شامل فصلهایی به شرح زیر است:
بخش اول این کتاب چهار فصل با موضوعات زیر دارد:
سخنان امام حسین علیهالسلام در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله؛
سخنان امام حسین علیهالسلام در زمان امام علی علیهالسلام؛
سخنان امام حسین علیهالسلام در زمان امام حسن علیهالسلام؛
سخنان امام حسین علیهالسلام در زمان امامتش.
بخش دوم نیز مشتمل بر پنج فصل و در بیان موضوعات زیر است:
عقاید؛
احکام؛
اخلاق؛
دعاها؛
اشعار.
در تألیف این کتاب از نظر محتوا، محققان تلاش کرده اند که دقیقترین و مستندترین احادیث منسوب به آن امام را گرد آورند و از لحاظ تدوین نیز از تکرار و تقطیع آن در موضوعات و عناوین مختلف، پرهیز کنند.
پژوهشکده باقرالعلوم علیهالسلام، هدف خود را در مقدمه ترجمه کتاب اینگونه بیان کرده است:
پژوهشکده باقرالعلوم از آغاز به منظور خدمت به جامعه فارسیزبان در نظر داشت این کتاب ارزشمند را به فارسی برگرداند؛ تا گروه بیشتری از امّت اسلامی و شیفتگان عترت، با فکر و فرهنگ حسینی آشنا شوند.
در ترجمه کتاب سعی شده اصل روایت نیز در پاورقی ذکر شود؛ اما آنچه سبب تعجب می شود، حذف سند و منبع روایات است که گویا با تکیه بر اصل کتاب، نیازی به بیان آن در ترجمه دیده نشده است. بااینحال، با توجه به اینکه بیشتر افراد اصل کتاب را در دسترس ندارند، اطلاع یافتن از آن منبع اصلی و دسترسی به آن، نادیده گرفته شده است.
انتشارات امیرکبیر کتاب فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیهالسلام در 959 صفحه منتشر کرده است.
نویسنده: محمدرضا هدایتپناه
این کتاب درصدد پاسخگویی به این نگاه عثمانیهاست که نه تنها شیعیان، مسئول واقعه کربلا نبودند، بلکه تفکرات عثمانی، اموی و رومی بود که فاجعه کربلا را رقم زد و این حقیقت با ادله و شواهد متقن تاریخی در این کتاب و دیگر آثار، بررسی شده است.
حادثه عظیم و ارزشمند کربلا، توجه بسیاری از محققان شیعه، سنی و حتی غیر مسلمان را به خود جلب کرده است و هریک از زاویهای به آن نگریسته و آن را بررسی و تحلیل کردهاند؛ با وجود این، هنوز نکات و مطالب چشمگیری وجود دارد که به دلیل حساسیت یا شهرت، کمتر نقد و بررسی شدهاند. یکی از این موارد، شناخت دقیق تفکر سیاسی مذهبی نیروهای عراقی است که در برابر قیام امام حسین علیهالسلام صفآرایی کردند و در کوفه و کربلا، به حزب اموی یاری رساندند.
در بخشی از پیشگفتار این اثر آمده است: «کتاب حاضر درصدد بیان این مطلب است که آنان که در کوفه، مقابل قیام مسلم ایستادند و در کربلا، سپاه عمر سعد را تشکیل دادند، دارای تفکر عثمانی بودند و کوفی بودن، مساوی شیعه بودن، مغالطهای بیش نیست. بدیهی است که این به معنای حاکمیت تفکر عثمانی بر تمام شهر کوفه نیست و حتی انکار اکثریت شیعیان در برابر اقلیت عثمانی مذهبان نیست؛ اما ما معتقدیم که همین اقلیت عثمانی، با پشتوانه قدرت زیاد و مدیریت فعال، توانست با بسیج نیروهای خود در کوفه و استفاده ابزاری از اراذل و اوباش
شهر، در برابر اکثریت بایستد و آنان را شکست دهد و این نه تنها بزرگنمایی و طرفداری متعصبانه از یک گروه و حزب خاصی نیست، بلکه عین واقعیت و کشف حقیقتی تاریخی است. بزرگنمایی و خطا، این است که ما تصورات ذهنی خود را از کوفه، بر معارضان قیام امام حسین علیهالسلام تحمیل کنیم و به یک سخن «قلوبهم معک و سیوفهم علیک» بچسبیم؛ بدون اینکه به آنچه در خارج اتفاق افتاده و به ماهیت معارضان، توجهی داشته باشیم».
این کتاب در پنج بخش و یک ضمیمه تنظیم شده است که عبارتاند از: مفاهیم و بستر تاریخی آنها، برنامههای تغییر هویت سیاسی _ مذهبی کوفه، بازتاب تفکر عثمانی در کوفه، بازتاب تفکر عثمانی در کربلا، کربلا و نقش فقها و قراء، منع آب از عثمان و موضع امیرالمؤمنین علی علیهالسلام.
محمد محمدی ری شهری با همکاری سیدمحمود طباطبایی نژاد و سیدروحالله سید طبایی
کتاب شهادتنامه امام حسین علیهالسلام، برگرفته از دانشنامه 14 جلدی امام حسین علیهالسلام و گزیدهای هزار صفحهای از این کتاب است. این کتاب درصدد برآمده تا اثرگذارترین زمان زندگی امام حسین علیهالسلام (انسانساز و آزادیبخش قیام کربلا) را براساس آنچه در دانشنامه امام حسین علیهالسلام آمده است. _ البته در مقیاسی کوچکتر و اما با اختصاری روشمند _ روایت می کند که بخشهای هفت گانه این کتاب عبارتاند از: مهمترین مباحث مربوط به حماسه عاشورا، پیشگویی درباره شهادت امام حسین علیهالسلام، خروج امام حسین علیهالسلام از مدینه و ورود به کربلا، رسیدن امام حسین علیهالسلام به کربلا و شهادت وی،
وقایع پس از شهادت امام حسین علیهالسلام، بازتاب شهادت امام حسین علیهالسلام و فرجام کسانی که در کشتن او و یارانش نقش داشتند و عزاداری و گریه برای امام حسین علیهالسلام.
گروهی از تاریخپژوهان: زیر نظر استاد مهدی پیشوایی، ناشر: موسسه آموزشی - پژوهشی امام خمینی(ره).
این مقتل جامع که حاصل چند سال کار پژوهشی تعدادی از استادان برتر است که با گروه تاریخ موسسه آموزشی - پژوهشی امام خمینی(ره) همکاری دارند، جلد اول آن منتشر شده است زیر نظر استاد مهدی پیشوایی است، به واکاوی جریانات
رخ داده از هنگام حرکت کاروان امام حسین علیهالسلام از مدینه به سمت مکه و کربلا و حوادث روز عاشورا را کاری می کند.
این جلد دارای مطالب و موضوعات زیر است:
سیری در مقتل نویسی و تاریخنگاری عاشورا از آغاز تا عصر حاضر، ریشههای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قیام امام حسین علیهالسلام، امام حسین علیهالسلام و معاویه، امام حسین علیهالسلام در مدینه، امام حسین علیهالسلام در مکه، ورود امام حسین علیهالسلام به کربلا و رویدادهای روز عاشورا تا شهادت بنیهاشم.
نویسنده: آیتالله جوادی آملی
اندیشه بلند سالار شهیدان حضرت حسین بن علی علیهالسلام که در قیام باشکوهش متبلور شد، نمادهای مختلفی دارد. این کتاب شامل تبیین سیره امام حسین علیهالسلام، پیام نهضت آن حضرت و اثر نهضت حسینی است. یکی از ویژگی های باطن نهضت حسینی، تفکر عقلی و عقلانیت نهفته در آن است. نویسنده فرزانه این کتاب، نهضت حسینی را از این منظر مورد تحلیل و بررسی قرار داده است تا چهره باطنی نهضت که عقل و عقلانیت اصیل و مستحکم و تثبیت شده با مصباح وحی است، وضوح بیشتری یابد.
این کتاب دو بخش دارد: در بخش اول به سیره امام حسین علیهالسلام تبیین و پیام نهضت آن حضرت بررسی شده است.
بخش دوم اثر نهضت حسینی، شش فصل دارد، شکوفایی عقل، رهبران الهی شکوفاگران عقل، اقدامات مخالفان شکوفایی عقل، قیام حسینی برای شکوفایی عقل، اثر قیام حسینی در شکوفایی عقل و تداوم اثر قیام حسینی برای شکوفایی عقل.
نویسنده: عبدالمجید ناصری داوودی؛ ناشر: موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
افراد و شخصیتهای متفاوت، از زوایای مختلف و با انگیزههای گوناگون به واقعه کربلا نگریستهاند که در نگاهی کلی، به دودسته «تشیع نگری» و «تسنن بینی» تقسیم میشوند. اهل سنت درباره این رخداد بزرگ تاریخ اسلام، نظر واحدی ندارند و با تشتت آرا یا تناقض دیدگاه روبه رو شدهاند. گروهی به حقانیت این قیام و مظلومیت امام حسین علیهالسلام و قابلیت انقلاب وی از جهات گوناگون برای الگودهی و سرمشق سازی پرداختهاند و گروه دیگری بنا به دلایل یا توجیهاتی، تنها به
همدردی عاطفی با آن اکتفا کرده، یا آن را قضیهای استثنایی و غیرقابل ارزیابی و ارزشگذاری دانستهاند. در مقابل، این گروه خلافت یزید را مشروع و در نتیجه، هرگونه قیام در برابر آن را بهطور اصولی، نامشروع میپندارد. کتاب حاضر، ابعاد مختلف این جریان و دیدگاههای مرتبط با آن را به خوبی بررسی کرده است.
تحقیق حاضر در هشت فصل دارد و شامل موضوعات زیر است: خلافت یزید بن معاویه، انقلاب کربلا و مقوله اجتهاد، فلسفه انقلاب کربلا از دیدگاه اهل سنت، یزید بن معاویه و فاجعه کربلا، دخالت یا برائت، کرامات و پیامدهای انقلاب کربلا از دیدگاه اهل سنت، عالمان اهل سنت و مسئله لعن یزید، حیات و کارنامه مخالفان لعن یزید و عزاداری امام حسین علیهالسلام و اهل بیت مداری میان اهل سنت.
عایشه بنت الشاطی؛ ترجمه: آیتالله سید رضا صدر، ناشر: بوستان کتاب.
عایشه بنت الشاطی، یکی از نویسندگان چیرهدست مصری است که کتابهایی درباره شخصیتهای اسلامی، به ویژه مادر پیامبر، همسران پیامبر و دختران پیامبر صلیاللهعلیهوآله نوشته است. از کتاب او درباره شخصیت عظیم حضرت زینب علیهاالسلام، به نام بطله کربلا، ترجمههای دیگری هم انجام شده است، اما ترجمه استادانه و شیوای آیتالله صدر، برجستگی خاصی دارد. نویسنده در بخشی از کتاب، پدران و نیاکان حضرت زینب کبری علیهاالسلام را معرفی میکند؛ سپس به طور ادیبانه، به تولد این گوهر در مدینه در سال ششم هجری، دوران کودکی غمبار این دختر که مصادف با رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و شهادت حضرت فاطمه علیهاالسلام است، میپردازد و در قسمتی از کتاب ازدواج حضرت زینب علیهاالسلام با عبدالله بنجعفر و ثمره فرخنده این وصلت را بررسی می کند. ترسیم صحنههایی از زندگی او در دوران امامت پدر بزرگوارش، امیرالمؤمنین علی علیهالسلام و برادر مظلومش امام حسن مجتبی علیهالسلام و نقشآفرینی این شیرزن در حماسه کربلا، بخشهای دیگری از این کتاباند. فصل عاشورایی زندگی وی، برجستهترین فصل کتاب محسوب میشود که سبکی روایی، جذاب و داستان گونه دارد؛ تا آنجا که کاروان اهل بیت علیهمالسلام، با کاروانسالاری حضرت زینب کبری علیهاالسلام به مدینه بازمیگردد. وی همواره احیاگر یاد عاشورا و رسواگر جنایات بنیامیه بر ضد خاندان نور و عصمت بوده است و سرانجام، یک سال و شش ماه پس از حادثه کربلا، از دنیا میرود. هرچند بافت کلی کتاب، بیشتر داستانی است و همین بر جاذبه کتاب افزوده است، ولی نویسنده با نقلهایی از منابع، فضایل و شخصیت علمی و اجتماعی او را هم ترسیم می کند.
مروری بر زندگانی امام سجاد علیه السلام بعد از شهادت امام حسین علیه السلام .
یوسف مهدوی
بعد از شهادت آنهایی که خدا دوست داشت آنان را شهید ببیند، فصلی در ماجرای کربلا شروع شد به بزرگی سفر از کربلا به کوفه و از کوفه تا شام و از شام تا مدینه. این فصل اگر نگوییم سختتر از خود ماجراست، سهلتر هم نیست.
بههرحال، اسارت سخت است. با بی کسی شروع میشود که بد شروعی است، با جسارت و بیاحترامی ادامه مییابد که بد ادامهای است و فقط با لطف خود حضرت حق است که میتواند تمام بشود. زندگی امام سجاد علیه السلام تا پیش از واقعه کربلا از وجود پدر و عمویش امام حسن علیه السلام نور می گرفت ولی از اینجا به بعد، تاریخ متوجه وجود مبارک ایشان شد.
در زمان حکومت یزید، حاکم مدینه چند نفر از اهل این شهر را فرستاد شام پیش خلیفه. آنها که به چشم خودشان فساد و گناهکاری علنی یزید را دیدند، وقتی به مدینه برگشتند سر به شورش برداشتند. خاندان بنیامیه را از حکومت مدینه خلع کردند، بعد همه را در خانه مروان محاصره و آخر سر با خفت از شهر بیرونشان کردند. مروان در آن هرجومرج پیش عبدالله پسر خلیفه دوم رفت و خواهش کرد به خانوادهاش پناه بدهد، ولی عبدالله قبول نکرد. مروان که سابقه دشمنیاش با اهل بیت برای همه معلوم بود، مجبور شد سراغ امام سجاد علیه السلام برود که برای همه اهل مدینه فردی با آبرو بود. امام با جوانمردی قبول کرد خانواده مروان را پناه بدهد و آنها را همراه خانواده خودش نگه دارد. لشکر بزرگی برای سرکوبی مردم مدینه فرستاد. لشکر شام بعد از جنگی در منطقه حرّه پیروز شد و شهر را تصرف کرد. مسلم پسر عقبه سه روز شهر و مردمش را در اختیار سربازانش گذاشت تا هر کاری میخواهند بکنند. هرچه از جنایت و غارت و بیحیایی که بتوان تصور کرد، اتفاق افتاد؛ آن هم در شهر رسول خدا. حتی حرمت مسجد و قبر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم نگه داشته نشد.
البته این برمیگشت به بیبصیرتی مردم. روزی امام حسین علیه السلام برای اعتراض به حکومت یزید از این شهر خارج شد ولی همین مردم ساکت ماندند. روزی هم از مکه خارج شد و رفتن به سمت کوفه و این مردم ساکت ماندند. حتی بعد از شهادت امام حسین علیه السلام هم سکوت کردند. وقتی هم خودشان از نزدیک دیدند آنچه امام حسین علیه السلام میگفت، حقیقت دارد، بدون اینکه سراغ ولی خدا بروند خودشان تصمیم به شورش گرفتند.
مردم جامعه اسلامی داشتند تاوان بیبصیرتیشان را میدادند.
با مادرش غذا نمیخورد. پرسیدند: «شما که از همه مردم در برخورد با پدر و مادر بهترید، پس چرا با مادرتان غذا نمی خورید؟»
گفت: «میترسم بخواهم لقمهای را از سفره بردارم که مادرم دوست داشته آن را بردارد یا نگاهش به آن بوده».
تازه این مادر، مادر واقعی امام سجاد علیه السلام نبود، دایهای بود که از بچگی بزرگش کرده بود.
جمعی با هم میرفتند سفر. غریبهای هم بینشان بود که کارهای جمع را انجام میداد. در کاروان سرایی یک نفر، غریبه را شناخت. سراغ جمع رفت و گفت: « اینکه دارد کارهای شما را انجام میدهد، میشناسید ؟» گفتند: « نه. خواست همراه ما بیاید سفر به شرطی که کارها را انجام بدهد».
مرد گفت: «وای به حالتان. این نواده رسول خداست؛ علی پسر حسین».
جمعیت یکباره به هم ریختند. بلند شدند و خودشان را به دست و پای امام انداختند و گفتند: «پسر رسول خدا، میخواستی ما را بفرستی جهنم؟ اگر ندانسته حرفی میزدیم یا جسارتی به شما میکردیم که از بین میرفتیم. چرا این کار را کردید؟».
امام گفت: « مردم به خاطر رسول خدا بیشازحد به من مهربانی میکنند. به همین دلیل، ناشناس بودن را بیشتر دوست دارم. »
کار یکبار و دوبارش نبود. هر وقت میرفت سفر، سعی میکرد ناشناس بماند.
امام باقر علیه السلام میگفت: «نشد پدرم یاد نعمتی بیفتد مگر اینکه برای آن، سجده شکر کند. نشد آیهای از قرآن که در آن سجده باشد بخواند، مگر اینکه سجده کند. هر وقت خدا شری را از سرش کم میکرد، سجده میکرد. هر وقت نماز شبش تمام میشد، سجده میکرد. هر وقت دو نفر را آشتی میداد، سجده شکر میکرد. اثر سجدهها در دستها و پاها و پیشانیاش بود. به خاطر همین به پدرم سجاد علیه السلام می گفتند».
معارف و دعاهای امام سجاد علیه السلام در کتابی به نام صحیفه سجادیه جمع شد. همین کتاب بود که به زبور آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم معروف است. دعاها و نیایشهای امام، نشاندهنده وضعیت اجتماعی آن روز بود؛ اجتماعی که گوشهایش برای شنیدن حق کر شده بود و امام را مجبور کرده بود از رفتار و کردار زشت مردم به خدا پناه ببرد و به وسیله دعا سعی کند راه را برای آنها که شرایط بهتری دارند روشن کند. در این دعاها گاهی ستم و ستمگر را میکوبید، گاهی قرآن و اهل بیت را یادآوری میکرد و گاهی اخلاق و تهذیب نفس را. امام سجاد علیه السلام دوران سختی را گذراند و شیعه را با تلاشها و سختیهای فراوان رهبری کرد.
خبر ازدواج امام سجاد علیه السلام را جاسوسی رساند به عبدالملک پسر مروان. عبدالملک هم نامهای به امام سجاد علیه السلام نوشت تا تحقیرش کند؛ «شنیدهام با کنیز خودت عروسی کردهای. مگر در قریش همشأن تو نبود که با او ازدواج کنی تا سربلندت کند و بچههای نجیب برایت به دنیا بیاورد ؟ نه برای خودت حرمت قائل شدی نه برای بچه هایت».
امام نامه عبدالملک را بیجواب نگذاشت؛ « فکر کردهای در قریش کسی هست که با ازدواج با او به بزرگی برسم؟ با وجود رسول خدا دیگر چه کسی میتواند باعث
بزرگواری ما شود؟ همین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم با کنیزش ازدواج کرد و از او بچهدار شد. همسرم کنیزم بود، در راه خدا آزادش کردم و بعد با این زن آزاد، ازدواج کردم. خدا با اسلام همه پستیها را از بین برد و هیچ مسلمانی پست و بیارزش نیست. این تفکرات برای جاهلیت است. »
عبدالملک نامه را خواند و بعد داد به پسرش تا او هم بخواند.
پسرش گفت: « چه جواب تندی داده سجاده».
عبدالملک گفت: « زبانهای اینها سنگ خارا را میشکافد. سجاد علیه السلام از همانجا که مردم تحقیر میشوند، بزرگ می شود».
آتش ! آتش !
دادوفریاد اهل خانه بلند شده بود. هرکسی به سمتی میدوید تا آتش را خاموش کند. چند نفر سعی کردند امام سجاد علیه السلام را که نماز میخواند متوجه ماجرا کنند ولی نتوانستند که نتوانستند بالاخره آتش خاموش شد؛ نماز امام هم.
پرسیدند: « چه چیزی باعث شد متوجه آتش نشوید ؟ »
امام گفت:« آتش بزرگ قیامت حواسم را از آتش کوچک دنیا پرت کرد!»
مدتی بود باران نیامده بود. ایوب سجستانی، صالح مزی، عتبه علام، حبیب فارسی، مالک پسر دینار، ابوصالح اعمی، جعفر پسر سلیمان، ثابت بنایی، رابعه و سعدانه همگی در ظاهر از عابدان و زاهدان بنام بودند که رفتند و برای باریدن باران دعا کردند و برگشتند، دست خالی.
جوانی را دیدند که شکسته و آشفته بود. دور خانه خدا طواف کرد و سمتشان آمد. یک یکشان را به اسم صدا زد و گفت: «بین شما کسی نبود که خدای رحمان دوستش داشته باشد و جوابش را بدهد ؟!»
گفتند: «ما فقط دعا میکنیم و اجابت با خداست. » جوان گفت: « از کعبه دور شوید که اگر خدادوستتان داشت، دعایتان را اجابت می کرد».
بعد نزدیک کعبه شد. سجده کرد و در سجده میگفت: «خدایا ! تو را به دوستیات نسبت به من قسم، بر آنها باران ببارد».
هنوز حرفش تمام نشده بود که باران شدیدی بارید پرسیدند: «این جوان که بود؟»
جوابشان دادند: «زینالعابدین!»
با این مباهلههای امام، دیگر شکی در کسی باقی نمیماند که بین امام و زهد او با بقیه کسانی که در چشم و گوش مردم به عبادت و زهد معروف بودند، فرق اساسی هست.
دوباره خدمتکارش را صدا زده بود و او جواب نداده بود. بار سوم که صدایش کرد، جواب داد.
امام گفت: «صدای من را نمی شنیدی؟»
خدمتکار گفت: «شنیدم».
امام پرسید: «پس چرا جواب ندادی؟»
خدمتکار گفت: «خیالم راحت بود که دعوایم نمی کنید».
امام دستش را بلند کرد سمت آسمان و گفت: «خدا را شکر که خدمتکارم از من نمیترسد و از جانب من احساس امنیت می کنید.»
یکی از خدمت کاران امام سجاد علیه السلام دید امام روی سنگ زبری سجده کرده و مدتها گریه میکند، وقتی سر از سنگ بلند کرد تمام، صورت و محاسنش خیس بود. از وضع امام ناراحت شد و گفت: « آقاجان وقتش نشده که گریه و عزاداری را تمام کنید؟»
امام گفت: « یعقوب 12 پسر داشت، یکیشان را گم کرد و از دوریاش سالها گریه کرد. موهایش سفید شد و چشمهایش نابینا با اینکه یوسف جای دیگری زنده بود. من پدرم را و برادرم را و 17 نفر از اهل بیتم را با هم از دست دادم درحالیکه قطعه قطعه شده بودند. چطور گریه نکنم و عزاداری را تمام کنم؟»
امام تا پایان عمرش عزادار بود. روزها روزه میگرفت و موقع افطار وقتی چشمش به آب و غذا میافتاد میگفت: « پدرم وقتی شهید شد گرسنه و تشنه بود. » و باز به گریه میافتاد.
پاهایش را رو به قبله کرده بودند. محمد پسر اسامه مرد با آبرویی بود. برای همه معلوم بود که از این حالی که دارد، جان سالم به درنمیبرد. خودش حسابی ناراحت و گریان بود. نگرانیاش به خاطر قرضهایش بود. خیلیها آمده بودند کنار بسترش. امام سجاد علیه السلام هم بود. محمد گفت: «همهتان میدانید چقدر به شما نزدیک بودم. ای کاش قرضهای من را می پذیرفتید».
امام سجاد علیه السلام گفت: «من یک سومش را به عهده می گیرم».
مجلس بعد از امام ساکت بود. ایشان که دید سکوت طولانی شد گفت: «همه قرضت به گردن من».
سپس گفت: «اینکه دفعه اول همه قرض را به عهده نگرفتم برای این بود که نگویند به کسی اجازه نداد در خیر شرکت کند.»
باران میآمد و هوا سوز داشت. یکی از یاران امام سجاد علیه السلام با خدمتکار خودش
نیمهشب در راهی میرفت که اتفاقی را دید. از دیدن حضرت تعجب کرد؛ مخصوصاً که ایشان کیسه بزرگی از آرد و هیزم به پشتش گرفته بود. پرسید: «پسر رسول خدا، این چیست؟»
امام جواب داد: «قرار است بروم سفر. وسایلم را آماده می کنم».
مرد گفت: «اجازه بدهید خدمتکار من بار شما را بیاورد».
امام قبول نکرد.
گفت: « پس بگذارید من خودم برایتان بیاورم».
امام گفت: «نه! وسیله سفرم و چیزی که میزبانم را خوشحال میکند، خودم برمیدارم. خواهش میکنم شما هم دنبال کار خودت برود».
چند روز بعد آن مرد امام را دید و گفت: «سفری که گفتید چی شد، نرفتید؟»
امام جواب داد: «آنطور که فکر کردی نبود. سفری که گفتم، سفر مرگ است. وسایل این سفر هم دوری از حرام و بخشش و کار خوب است».
مرد تازه فهمید امام آن آردها و هیزمها را نصفهشبی برای نیازمندها میبرد.
رنگ صورتش زرد شده بود و چشمهایش از گریه قرمز. بینی و پیشانیاش از سجدههای طولانی پینه بسته و پاها و ساقهایش از نماز زیاد ورم کرده بود.
پسر امام سجاد علیه السلام که حال پدرش را اینطور دید، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکش سرازیر شد. امام سجاد علیه السلام گفت: « محمدجان آن کتابی را که عبادتهای پدربزرگم علی در آن نوشته شده است بیاورد».
محمد آن را آورد. امام تورق کرد، گفت: «وای چه کسی به پای علی میرسد در عبادت!»
سرش را پایین انداخته بود این صحابی پیامبر و از خانه امام سجاد علیه السلام بیرون میآمد. گفتند: «چرا مغمومی.» گفت: «رفته بودم برای خیرخواهی امام را نصیحت کنم ولی نصیحت شدم.» پرسیدند: «چطور؟»
گفت: «رفتم و دیدم مثل همیشه دارد عبادت میکند، درحالیکه بدنش ضعیف شده و پیشانی و دستهایش پینه بسته.» گفتم: «مگر خدا بهشت را برای شیعیان شما نیافریده؟ پس چرا اینهمه خودتان را به زحمت میاندازید؟ امام جواب داد: «خدا پیامبر را از قبل تا بعد بخشیده بود همانطور که در آیه دوم سوره فتح گفته. بااینحال، پیامبر چنان عبادت میکرد که پاهایش ورم میکرد. وقتی به او گفتند شما که بخشیده شدهاید چرا اینقدر عبادت میکنید، جواب داد: آیا بنده شکرگزار خدا نباشم.»
من هم نواده همان پیامبرم و تا وقتی زندهام همان راه و روش زندگی را ادامه میدهم.
صحبت جابر که تمام شد همانطور سر به زیر و آرام دور شد.
معصومه انواری اصل
کوچه، باریک و پرپیچوخم بود و جز صدای کفشهای من و غلامم، که آرام پشتِ سرم حرکت میکرد، صدایی نمیآمد. ماه توی آسمان نبود و شب همه تاریکیاش را بر سرِ زمین ریخته بود. گوشه عمامهام را گرفتم و دور گردنم پیچاندم تا سرما را کمتر حس کنم.
«کمی تعجیل کن غلام، مگر نمیبینی هوا چقدر سرد است؟»
«چشم آقا.» و تند آمد جلو، شانه به شانهام قدم برداشت. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که دیدم از روبهرو شبحی توی تاریکی پیدا شد. هر کس بود حتماً در این هوای سرد و شبِ تاریک کار مهمی او را واداشته که بیرون بیاید. قدمهایم را آرام کردم و زُل زدم به تاریکی. منتظر شدم نزدیک شود تا کنجکاویام را پاسخ بدهم. چشمم که به قد و بالا و لباسهای کهنه اما مرتب و پاکیزهاش افتاد شناختمش.
«سلام مولاجان.»
غلامم هم سلام کرد. امام بدون اینکه سر بلند کند پاسخمان را در کمال لطف و مهربانی داد. کیسهای از آرد روی دوشش بود. عجب! در این دلِ شب آرد برای چه حمل میکرد؟
«این چیست یا بن رسولالله؟»
امام کیسه را روی شانه جابهجا کرد و آرام فرمود: «سفری در پیش دارم، به خاطر همین توشهای را، برای این سفر، به جای امنی میبرم.»
«قربانت شوم، این غلام من است، آن را برای شما حمل میکند.»
غلام یکقدم به جلو برداشت. امام فرمود: «نه، متشکرم.»
فوراً رفتم روبهرویشان ایستادم و دست بر سینه گذاشتم: «یاابامحمد، اجازه بدهید خودم آن را حمل کنم، چون شأن شما را بالاتر از این میدانم که این کیسه را حمل کنید.»
ایشان دستی به پیشانی کشید و آرام گفت: «اما من شأن خودم را بالاتر از این نمیدانم که آنچه مرا در این سفر نجات میدهد، حمل کنم. تو را به خدا بگذار کارم را بکنم.» راه افتادند و دستی روی شانهام گذاشتند و رفتند. چند قدم که دور شدند ما هم به راه خودمان رفتیم.
سه _ چهار روز بعد، از کنار منزل امام که میگذشتم، دلم هوای دیدارشان را کرد. هرچند احتمال میدادم رفته باشد سفر، ولی گفتم شاید هنوز راه نیفتاده است و بتوانم روی ماهش را ببینم.
در زدم. غلامی در را برایم باز کرد و سلام کرد.
«سلام علیکم. حضرت علی بن الحسین علیه السلام تشریف دارند؟»
«بله. بگذارید رخصت بگیرم از ایشان، جناب زُهری.»
آه خدای من! چه خوب. پس هنوز به سفر نرفته است. غلام بعد از چند دقیقه آمد و مرا به داخل منزل راهنمایی کرد. امام توی یکی از اتاقها نشسته و مشغول عبادت بود. سلام کردم و نشستم. لبخند زد و پاسخ داد.
«یا بن رسولالله! اثری از سفر نمیبینم. مگر نفرمودید به سفر میروید؟»
امام رو کرد به من و فرمود: «زُهری جان! آنطور که فکر کردی نیست. آن سفری که گفتم سفر مرگ است و من برای آن آماده میشوم. به راستی که راهِ آماده شدن برای مرگ، پرهیز از حرام و بخشش در راه خیر است.»
تازه متوجه منظور امام شده بودم. سری به علامت تأیید تکان دادم. پس در تاریکی شب، حضرت کیسه را برای نیازمندان حمل میکرد. چیزی در برابر این عملِ زیبا و درست نتوانستم بیان کنم.
منبع
محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 46، ص66/روایتی از زُهری در دیدار با امام سجاد ع.
آبان
8 آبان / شهادت حسین فهمیده /روز نوجوان
من ثابت میکنم
فاطمه بهبهانی
برای اینکه ثابت کند میتواند به خط برود و دست خالی هم با دشمن بجنگد، به میان عراقیها می رود و لباس و اسلحهای از آنها پیدا میکند. وقتی نیروهای خودی که یک عراقی کوچک را میبینند به طرف آنان میآید، تصمیم میگیرند به او شلیک کنند. ولی یکی از رزمندگان تصمیم آنها را عوض میکند و از آنها میخواهد که صبر کنند تا با پای خودش بیاید و اسیر شود. هنگامیکه نزدیک میشود، نیروی های خودی او را میشناسند.
حسین قبلاً هم دست به این کارهای خطرناک زده بود. وقتی میخواست به جبهه بیاید، به بهانه خرید نان از منزل خارج میشود. پنجاه تومان به دوستش میدهد و از او میخواهد نان بخرد و به منزل آنها ببرد. بعد از سه روز که از رفتن حسین به خوزستان گذشت به خانوادهاش خبر دهد «حسین رفته جبهه، نگرانش نباشند.»
یکی دوبار همراه دوست خود، محمدرضا شمس، مجروح و به بیمارستان منتقل میشود. با وجود مخالفت فرمانده آن گروه و مجروحیت، دوباره به خط مقدم خرمشهر برمیگردد.
هنگامیکه 5 تانک به طرف سنگر آنها حمله کرده و رزمندگان را محاصره کرد، تعدادی نارنجک به کمرش بست و تعدادی به دستش گرفت و به سوی تانکها حرکت کرد .
با اینکه تیری به پایش خورد و مجروح شد، اما زخم گلوله جلوی اراده محکم او را بگیرد. بدون کوچکترین تردیدی در تصمیمش و در لابهلای امواج تیر، خود را به تانکها میرساند و آنها را منفجر میکند و خود نیز تکه تکه میشود .
دشمن گمان میکند که نیروهای ایرانی حمله کرده اند. همگی روحیه خود را میبازند و تانکها را رها و فرار میکنند. حلقه محاصره شکسته میشود.
حسین فهمیده در شانزدهم اردیبهشت 1346 در قم به دنیا آمد. وی در بیست و پنجم شهریور 1359(یک هفته پیش از اعلام رسمی آغاز جنگ) همراه نیروی مقاومت بسیج به جبهه خرمشهر اعزام میشود.
سرانجام در 8 آبان ماه 1359 و در 13 سالگی در کوت شیخ و آن سوی شط خرمشهر شهید و بقایای بدنش در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
زهرا میری
-گفتم که نه، من اصلاً با این کارات موافق نیستم، چه برسه به اینکه همراهت بشم.
-کدوم کارا؟ فقط یه تجمع دانشآموزیه، بعدشم میریم خونهٔ آیتالله طالقانی، همین. دلمون میخواد شما هم باشین.
-عزیز من! من یه هنرمندم، یه معلم. نه سیاستمدار.
امین دوباره مشغول کارش شد. توی خیالش پرواز پرنده را میدید. قلم را بر صفحه میرقصاند تا بالهای پرندهاش به پرواز باز شود. هادی کاغذهای طراحیاش را از میان خود و امین برداشت، نزدیکش نشست. چشمش به طراحی امین بود و فکرش در جستجوی راهی برای راضی کردنش، باید قبل از آنکه سکوت دامن بحث را جمع کند کاری میکرد.
نمیگفتی هنر برای تعالی آدمهاست؟ خب چرا نمیخوای از هنرت تو این راه استفاده کنی؟
توی خیال امین، ظلم، طرح و نقشی کشیدنی نبود. با کلافگی سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: «بله من گفتم، هنوزم میگم، هنر مال روحه، مال دله، نه سیاست، واسه همینم نمیخوام هنرم رو درگیر این بازیا کنم.»
هادی از وجه اشتراکی که برای ادامه گفتگو پیدا کرده بود سر ذوق آمد، با چشمهای درشت میشی که برق میزدند به امین خیره شد و گفت: «خب، حرف ما هم همینه قربونتون برم، حرفمون انسانیته، عزت آدمها، آزادیشون. اصلاً نمیخواد شما کاری بکنید، فقط فردا همراه من بیاین خودتون متوجه میشین چی میگم.»
امین دست از طراحی کشید، رفت توی خیال، پرنده نقاشیاش را میدید که در قفس مانده. حسرت آزادی. هادی با دیدن سکوت امین امیدوار شد. بلند شد و خیلی مطمئن گفت:« خب، فردا میبینمتون.»
امین نفس عمیقی کشید و هوای خنک غروب را راهی ریههایش کرد.
فقط ظهر میام که یه سری بهتون بزنم، همین.
همینم خوبه امین خان، خیلی از بچههای دبیرستان میان، ببیننتون حسابی خوشحال میشن.
امین درحالیکه سعی میکرد لبخندش را پشت گره ابروهایش پنهان کند، گفت: « هزار بار گفتم تا وقتی معلمتم آقای ناصری صدام کن نه امین! عادت میکنی دوباره جلو بچههای مدرسه امین صدام میکنی!»
هادی خندید و گفت: «تقصیر من چیه قبل اینکه معلمم باشین پسرخاله امین. امین خان؟ ولی اونم به روی چشم آقای ناصری عزیز! بهترین معلم هنر دنیا!»
-برو خودتو لوس نکن بچه.
ظهر بود، هوا ابری و گرفته بود. آقای ناصری توی خیالش آسمان و ابرها را میکشید. به طرف دانشگاه راه افتاد، هنوز به خیابان اصلی نرسیده بود که متوجه شد اوضاع عادی نیست خیابانهای اطراف دانشگاه حکومت نظامی بود. خیالش کدر شد و آشفته. مردم به خاطر گاز اشکآور، توی خیابانها، آتش روشن کرده بودند، دود. صدای تیراندازی میآمد. تیرها ابرهای خیالش را پاره پاره میکردند. جوانان و نوجوانان با فریاد اللهاکبر و لاالهالاالله خودشان را به کوچههای فرعی میرساندند تا از حملات مأموران نظامی در امان باشند، دود، فریاد. آقای ناصری خواست از چند نفر ماجرا را بپرسد، اما مردم مضطربتر از آن بودند که جواب بدهند فقط میگفتند:« فرار کنید.» دود، فریاد، وحشت. یاد هادی و قرار دانشگاه افتاد، نگرانی
و ترسش را زیر قدمهای لرزانش گذاشت و راه افتاد، خیالش ناآرام بود. چند قدمی بیشتر نرفته بود که صدایی آشنا فریاد زد:« آقای ناصری کجا؟ برگرد!» چشم گرداند به دنبال آشنا، در میان جمعیتی که میدویدند یکی از دانشآموزانش را دید. امید دمید توی دلش.
-چی شده؟
-آقاخیابونها رو بستن، بچههای مدرسه، دانشجوها، مردم تو دانشگاه زیر گلولهاند!
پنجههای ظلم بغض شده بود و گلویش را میفشرد، خیالش توی دانشگاه بود، پیش بچهها، پیش هادی.
-هادی کجاست؟ بچهها؟
-نمیدونم، شاید تو دانشگاه گیر افتادن! محوطه دانشگاه پر شده از شهدا و زخمیا، راه بیفتین آقا برگردین.
دود، فریاد، وحشت، خون. رضا دست آقای ناصری را میکشید که از محل دور کند، آقای ناصری سرش را برگردانده بود، مردم را از پشت پردهای از اشک نگاه میکرد. با نگاهش دنبال بچههای مدرسه میگشت، دنبال هادی.
توی خیال آقای ناصری، در قفس باز شده بود و هادیها پر کشیده بودند به آسمان، آسمانی که دیگر ابری نبود. جایشان در کلاسهای درس خالی بود. آقای ناصری رو به تختهسیاه ایستاده بود، چیزی نمیکشید، انگار دستش به طراحی نمیرفت. دوباره برگشت و نیمکتهای خالی کلاس را نگاه کرد. بچهها دیدند که قطره اشکی از گونه راستش سر خورد، برگشت و طرح آن روز را روی تخته کشید، یک گل لاله.
حکیمه مهدیان
سیدمحمدحسین طباطبایی مشهور به علامه طباطبایی، مفسر؛ فیلسوف؛ متکلم؛ اصولی؛ فقیه؛ عارف و اسلامشناس بزرگ بوده است. وی از اثرگذارترین عالمان شیعه در فضای فکری و مذهبی ایران در سده ۱۴ خورشیدی بود. او نویسنده تفسیر المیزان و کتابهای فلسفی بدایة الحکمة و نهایة الحکمة، و اصول فلسفه و روش رئالیسم است.
علامه، در حوزه علمیه قم به جای اشتغال به فقه و اصول، درس تفسیر قرآن و فلسفه برقرار کرد. این کار او موجب رونق دانش تفسیر در حوزه قم شد. روش تفسیری او تفسیر قرآن به قرآن بود. در دوران تعطیلی درس فلسفه، با برقراری جلسات هفتگی با شاگردان خاص خود، مبانی فلسفی ملاصدرا و حکمت متعالیه درس می داد. بسیاری از مدرسانی که سال های بعد فلسفه در حوزه علمیه قم درس می دادند، شاگردان او بودند.
شاگردان او همچون مطهری، جوادی آملی، مصباح یزدی و بهشتی را میتوان نام برد که جزو مؤثرترین و معروفترین روحانیان شیعه در ایران در چهار دهه پایانی قرن ۱۴ خورشیدی هستند. نشستهای علمی او با هانری کربن، فیلسوف و شیعه شناس فرانسوی، زمینهساز معرفی تشیع به اروپاییان شد.
علامه، در پایان سال (آخرین روز ماه ذیحجه) ۱۳۲۱ ه.ق مصادف با ۱۲۸۱ در شادآباد تبریز به دنیا آمد. اجدادش تا چهارده پشت، دانشمند و عالم بودند. اجداد پدری علامه طباطبایی از فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام و ابراهیم بن اسماعیل دیباج و نیاکان مادری وی از فرزندان امام حسین علیه السلام هستند. سید محمدحسین، در ۵ سالگی، مادر و در ۹ سالگی پدرش را از دست داد.
برخی استادان علامه عبارتاند از:
آیتالله نائینی؛ سید حسین بادکوبی؛ سید ابوالقاسم خوانساری؛ آیتالله حجت کوه کمری؛ آیتالله حاج میرزاعلی آقا قاضی.
برخی شاگردان علامه نیز از این جمله هستند:
استاد مطهری؛ حسنزاده آملی؛ شهید بهشتی؛ سید موسی صدر؛ ناصر مکارم شیرازی؛ محمد مفتح
تفسیر المیزان؛ اصول فلسفه و روش رئالیسم؛ حاشیه بر اسفار صدرالدین شیرازی؛ سنن النبی ص؛ مصاحبات با استاد کربن؛ شیعه در اسلام؛ قرآن در اسلام؛ رساله در حکومت اسلامی.
قبل از خواب، اعمالی را که در طول روز انجام دادهاید بررسی کنید، هریک از اعمالتان که خوب بود. خدای را برای آن سپاس گویید و توفیق انجام بهتر آن را در روز بعد از خداوند بخواهید. اگر خدای نکرده تقصیر یا خطایی مرتکب شده بودید، فوراً توبه کنید و تصمیم بگیرید که دیگر آن را انجام ندهید. اگر دیدید خلافهای شما متعدد است، تصمیم بگیرید فردا آن را کم کنید. مراقبه و محاسبه باید همیشه باشد .
از بلاها نهراسید
ممکن است انسان گاهی از خدا غافل شود و خدا او را تبی سخت و خطرناک چهل روزه به او بدهد، برای این است که یکبار از ته دل بگوید: «یا الله» و به یاد خدا بیفتد.
« آقای طباطبایی مرد بزرگی است و حفظ ایشان با این مقام علمی لازم است.»
«ایشان [علامه طباطبایی] از اولیاءالله بودند، همواره در حضور، در مراقبت، در توجه بودند... علامه طباطبایی بدون گزاف و بدون اغراق در فن اصول و فقه هر دو مجتهد بود.»
«او[علامه طباطبایی] یک مغز متفکر و انسان فوقالعاده قوی و نیرومندی است. ...علامه طباطبایی، خویشتن را قربانی قرآن نمود.»
«اگر کسی علمیت و پایه دانش علامه طباطبائی را داشت، ادعاهای چنان و چنان میکرد، اما ایشان دم نمیزند». «در عالم تشیّع، کسی به جامعیت آیتالله طباطبائی، یا بینظیر است یا کمنظیر.»
«او مجموعهای از معارف و فرهنگ اسلام بود؛ فقیه بود؛ حکیم بود؛ آگاه از اندوختههای فلسفی شرق و غرب بود؛ مفسر قرآن بود؛ از علوم اسلامی، یعنی علومی که از اسلام نشئت گرفته یا از آن تغذیه کرده است، مطلع بود: از اصول، از کلام، ادبیات، از نجوم و هیئت و ریاضیات و از برخی علوم بینام و نشان دیگر.
شخصیت او در لابهلای این دانستنیهای بسیار، به کمک ریاضتی مداوم و درازمدت پرورده، صیقل یافته و پرداخته شده بود. از کسانی بود که تنها مکتب
جامعی چون اسلام میتواند امثال او را در دامان پربرکت خویش پرورش دهد».
«پدرم از نظر فردی، هم تیرانداز بسیار ماهری بود و هم اسبسواری تیزتک و به راستی در شهر خودمان_ تبریز_ بیرقیب بود، هم خطاطی برجسته بود، هم نقاش و طراحی ورزیده، همدستی به قلم داشت و هم طبعی روان در سرایش اشعار ناب عارفانه و ... . اما از نظر شخصیت علمی و اجتماعی، هم استاد صرف و نحو عربی بود، هم معانی و بیان، هم در اصول و کلام کمنظیر بود و هم در فقه و فلسفه، هم از ریاضی( حساب و هندسه و جبر) حظی وافر داشت و هم از اخلاق اسلامی، هم در ستارهشناسی (نجوم) تبحر داشت، هم در حدیث و روایت و خبر و ... . شاید باور نکنید که پدر بزرگوار من، حتی در مسائل کشاورزی و معماری هم صاحبنظر و بصیر بود و در ساختمان مسجد حجت در قم عملاً طراح و معماری اصلی را عهدهدار بود و تازه اینها گوشهای از فضایل آن شادروان بود وگرنه شما میدانید که بیجهت به هر کس لقب علامه نمیدهند و همگان به خصوص بزرگان و افراد خبیر و بصیر هیچکس را علامه نمیخوانند مگر به عمق اطلاعات یک شخص در تمام علوم و فنون عصر ایمان آورده باشند ...».
همسر علامه طباطبایی در آخر عمرشان نزدیک یک ماه در بستر بیماری بودند. در این مدت علامه، اصلاً اجازه نمیداد وی از بسترش بلند شود و کاری انجام دهد؛ لحظهای از کنار همسرش جدا نمیشد، تمام کارهایش را تعطیل کرد، و از او مراقبت می کرد.
اما بعد از چندی آن همسر فداکار دار فانی را وداع گفت. این رخداد، اثر عمیقی بر روح و روان علامه گذاشت. علامه طباطبایی تا سه چهار سال پس از فوت آن مرحوم، هر روز سر قبرش میرفتند و بعدازآن هم که فرصت کمتری داشتند، به طور مرتب دو روز در هفته ، یعنی دوشنبهها و پنجشنبهها، بر سر مزارش حاضر میشدند و امکان نداشت این برنامه را ترک کنند، و میگفتند: «بنده خدا میبایستی حقشناس باشد؛ اگر آدم حق مردم را نتواند ادا کند، حق خدا را هم نمیتواند ادا نماید».
یکی از شاگردان برجسته و محترمش، آیتالله شیخ یحیی انصاری، میگفت: «وقتی همسر علامه مرحوم شد، ایشان پولی را به من داد تا به کسی بدهم که یک سال هر شب جمعه برای آن مرحوم در حرم مطهر، زیارت حضرت فاطمهٔ معصومه سلامالله علیها بخواند.»
اخلاق و رفتار ایشان در منزل، محمدی بود. هرگز عصبانی نمیشد و هیچ وقت صدای بلند ایشان را در حرف زدن نشنیدیم. در عین ملایمت، بسیار قاطع و استوار بود و مقید به نماز اول وقت، بیداری شبهای ماه رمضان، قرائت قرآن با صدای بلند و نظم در کارها بودند. دست رد به سینه کسی نمیزدند و این به سبب عاطفه شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود.
... بسیار کمحرف بود، پرحرفی را موجب کمی حافظه میدانست. بسیار ساده صحبت میکرد بهطوریکه گاهی آدم گمان میکرد این یک فردی عادی و عامی است ... میگفت شخصیت را باید خدا بدهد و با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمیکند ... . آرام و صبور با مسائل برخورد میکرد. با اینکه وقت زیادی نداشتند ولی طوری برنامهریزی میکرد که روزی یک ساعت بعد از ظهرها در کنار اعضای خانواده باشد ... رفتارشان با مادرم بسیار احترامآمیز و دوستانه بود همیشه طوری رفتار میکرد که گویی مشتاق دیدار مادرم هست. ما هرگز بگومگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم ... آن دو واقعاً مانند دو دوست باهم بودند. در خانه اصلاً مایل نبودند کارهای شخصیشان را کس دیگری انجام دهد... ایشان برای بچهها مخصوصاً دخترها ارزش بسیار قائل بودند. دخترها را نعمت خدا و تحفههای ارزندهای میدانست. همیشه بچهها را به راستگویی و آرامش دعوت میکرد. دوست داشت آوای صوت قرآن در گوش بچهها باشد. برای همین منظور قرآن را بلند میخواند و به مؤدب بودن بچه اهمیت میدادند و رفتار پدر و مادر را برای بچهها مؤثر میدانست. درباره مادرم میفرمود: «این زن بود که مرا به اینجا رساند. او شریک من بوده است و هرچه کتاب نوشتهام نصفش مال این خانم است.»
خاطره مهمی که تا حدودی مسیر زندگی مرا عوض کرد، خاطره اوایل رفتنم به درسایشان است که هنوز احساس میکردم آقای طباطبایی مرا نمیشناسد. جلسه شعری با دوستان داشتیم که هفتهای یک غزل میساختیم و اشعار همدیگر را تصحیح میکردیم و می کوشیدیم طلاب نفهمند. چون اگر میفهمیدند، فکر میکردند درس نخوان هستیم! بعد از درس، ایشان یکدفعه ایستاد، نگاهی به من کرد و لبخند زد و گفت: «شنیدهام شعر میگویید!» من حیرت کردم، چون این موضوع را هیچکس نمیدانست. هیچ کس! حتی همحجرهام نمیدانست. عرض کردم بله. ایشان با بزرگواری لبخندی زد و فرمود: «حالا نمیخواد شعر بگویید ...» جواب دادم: «چشم، ولی چرا منع میفرمایید؟» فرمود: «تو حالا فلسفه میخوانی
و من نگرانم که ذهن شما تخیلی تربیت شود.» این عین عبارت است. من اطاعت کردم و دیگر آنجلسه را ترک کردم و شعر نگفتم و تا حالا هم شعر نگفتهام، اما اشعار آن موقع هست. اگر شعر را ادامه میدادم، شاید یک شاعر متوسط میشدم!
از این ماجرا خوشحال شدم؛ چون قبلاً فکر میکردم ایشان مرا نمیشناسد؛ ولی بعد دیدم چقدر دقیق مرا میشناسد و مخفیترین کارم را میداند و به من عنایت دارند. این توجه و عنایت ایشان موجب مسرّتم شد و بسیار خوشحال بودم که به من توجه ویژه دارد.
پاسخ این سؤال در دو نامه ذیل آمده است. نامه اول خواهش جوانی 22 ساله است که تمنای پریدن دارد و نامه دوم جواب علامه است تا بند از پای مرغ جان وی بگشاید.
بسمالله الرحمن الرحیم
محضر مبارک نخبة الفلاسفه آیةالله العظمی جناب آقای طباطبایی ادام الله عمرکم ماشاءالله
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
کوتاه سخن آنکه جوانی هستم 22 ساله، ... چنین تشخیص میدهم که تنها ممکن است شما باشید که به این سؤال من پاسخ دهید. در محیط و شرایطی زندگی میکنم هوای نفس و آمال و آرزوها بر من تسلط فراوانی دارند و مرا اسیر خود ساختهاند و از حرکت به سوی الله، و حرکت در مسیر استعداد خود بازداشته و میدارند. درخواستی که از شما دارم برای من بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟...
بسمالله الرحمن الرحیم
السلام علیکم
برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در پشت ورقه مرقوم داشتهاید، لازم است همتی برآورده، توبهای نموده، به مراقبه و محاسبه پردازید. به این نحو که هر روز که طرف صبح از خواب بیدار میشوید قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش آید رضای خدا - آز اسمه - را مراعات خواهم کرد. آن وقت در هر کاری که میخواهید انجام دهید، نفع آخرت را منظور خواهید داشت، بهطوریکه اگر نفع اخروی نداشته باشد انجام نخواهید داد، هرچه باشد. همین حال را تا شب، وقت خواب ادامه خواهید داد و وقت خواب، چهار پنجدقیقهای در کارهایی که روز انجام دادهاید فکر کرده، یکی یکی از نظر خواهید گذرانید. هرکدام مطابق رضای
خدا انجام یافته، شکری بکنید. و هرکدام تخلف شده، استغفاری بکنید. این رویه را هر روز ادامه دهید. این روش اگرچه در بادی حال، سخت و در ذائقه نفس، تلخ هست ولی کلید نجات و رستگاری است. و هر شب پیش از خواب اگر توانستید سور مسبّحات، یعنی سوره حدید و حشر و صف و جمعه و تغابن، را بخوانید و اگر نتوانستید تنها سوره حشر را بخوانید و پس از بیست روز از حال اشتغال، حالات خود را برای بنده در نامه بنویسید. ان شاءالله موفق خواهید بود. والسلام علیکم.
محمدحسین طباطبایی
وفات
سرانجام پس از 81 سال و 18 روز بابرکت و زندگی پرتلاش ، روح پاک و الهی آن حکیم عارف و مفسر وارسته در 18 محرم 1402ه .ق (24 آبان 1360 شمسی ) به دیار قدسی و ملکوت رهسپار شد.
فاطمه دولتی
تمام روز کتاب میخواندم. حتی گاهی تمام شب، خیلی وقتها روی کتاب خوابم میبرد. از وقتی خواندن یاد گرفتم عاشق کتاب بودم. اصلاً مدرسه رفتن را برای خواندن کتابهای کتاب خانه پدرم دوست داشتم، کتاب، همچون خورشید، فضای زندگیام را روشن میکرد و به روزهایم نور، شور و گرما میبخشید. کتاب، مثل باران بر سرزمین دلم میبارید و اندیشهام را رونق میداد، با کتاب مانند پرندگان برای اوج گرفتن و بالا رفتن آماده میشدم. بزرگتر که شدم فهمیدم همه فرهنگها با کتاب آغاز میشوند، با کتاب میبالند و تجربههای خود را به کتاب میسپارند. فهمیدم از این میان اسلام بیشترین بهره را از کتاب برده است و معجزه پیامبرمان نیز کتاب بوده، قرآنی که از جنس برگ و قلم بود، معجزه بزرگ پیامبر در میان سطرهای کتابی آسمانی صورت گرفته است.
حالا با گذشت سالها، هر روز رسانهای به جمع مردم جهان اضافه میشود اما هرگز قدر و منزلت کتاب کاهش پیدا نمیکند و غباری بر آیینه خورشید کتاب نمینشیند. گشتوگذار در هیچ صحرایی به اندازه گشت زدن در برگه کتاب طراوتبخش نیست. در عصر مدرن هم، کتابخوان بودن یکی از شاخصهای فرهنگ و تمدن کشورهاست، در فرهنگ کهنسال و گهربار ایران اسلامی هم، کتاب همواره عزیزترین مونس و همراه آدمی بوده است.کتاب و مطبوعات در طول سالیان دراز، سرگذشتی پرفراز و نشیب داشتهاند. در روزگار سیاه طاغوت درحالیکه اندیشههای الحادی به سادگی زمینه انتشار میافتند، نشر آثار و مفاهیم اسلامی
به شدت در اختیار رژیم بود، ولی سرانجام به برکت پیروزی انقلاب اسلامی دنیای مطبوعات هم از بندها آزاد شد. روز بیست و چهارم آبان ماه، روز کتاب و کتابخوانی است، روزی برای کتاب، همان که دروازهای به سوی جهان گسترده دانش و معرفت است. من قبلترها، همان روزهایی که تمام شب و روز کتاب میخواندم یک کتاب صدصفحهای را یکروزه تمام میکردم و حالا برای یک کتاب صد روز وقت لازم دارم، اما کتابهای هست که تا پایان عمر به آنها بدهکارم چون تأثیرشان در زندگیام انکارناپذیر است، حالا که نمیتوانم در هفته چند کتاب را با فراغ بال بخوانم، در هفته کتاب و کتابخوانی شاید بتوانم با هدیه کتابهای خوب به دوستانم، در پروراندن دانش و کمال سهیم باشم تا شاید اندکی از محبتهای کتابهای خوب زندگیام را جبران کنم.
محدثه سادات میرکریمی
چهل روز هجران و دوری، چهل روز غم و غصه، چهل روز درد و مصیبت، چهل روز آفتاب سوزان صحرا ... . نمیتوان گفت چهل روز گذشت، ولی میتوان گفت دورانی بود که سپری شد ... .
حال چشمانی باران، قلبی شکسته، موهایی سپید و قدی خمیده همراه بانویی که کوه درد است، همه و همه این چهل روز را پشت سر گذاشته و بازگشتهاند به سرچشمه بلاها ، به صحرایی که امانتدار خوبی برای بدن صد چاک پاره تن پیامبر (صلیالله علیه وآله) نبوده است.
بدنی که تنها برای زینب (سلامالله) قابل شناسایی است، برای زینب (سلامالله) که رایحه جسم و جان حسین علیه السلام را از زوایای قلب خود بهتر می شناسد.
اکنون قافله درد رسیده است و هر پروانه به دنبال گل پرپر شدهاش گشته و گریان گرد آن می چرخد ... .
حال دیگر از سیلی، تازیانه و بیحرمتیهای این چهلروزه در اماناند، بغضهای گرهخورده در گلو، فرصت شکستن میابند و غمهایی را که این دوران در دل جا خوش کردهاند با دریایی از اشک و ناله، نثار صحرا می کنند ... .
اکنون لحظه خداحافظی فرارسیده است و باید برای همیشه گلهای پرپرشان را به دل خاک سوزان دشت بلا بسپارند و بدنهای چاک چاک شده به دست سپاه بیرحم دشمن، در مقابل چشمان داغدیده زینب (سلامالله) ، سکینه (سلامالله)، ام کلثوم (سلامالله) ، رباب (سلامالله) و ... ، با دستان مبارک بیمار دشت کربلا، حضرت زینالعابدین علیه السلام ، رخت می بندند و می روند ... .
و این تنها زینب (سلامالله) است که با قلبی مالامال از درد می گوید: «رأیت الا جمیلا ...؛ چیزی جز زیبایی ندیدم ... .
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «در روز اربعین هنگامیکه روز بلند شد زیارت میکنی و میگویی: سلام بر ولی خدا و حبیب او، سلام بر خلیل خدا و بنده نجیب او، سلام بر بنده برگزیده خدا و فرزند برگزیده او، سلام بر حسین مظلوم شهید، سلام بر آقایی که در میان امواج بلا گرفتار آمد و کشته اشک روان است. آنگاه امام صادق علیه السلام فرمودند: «علیه آن حضرت همدست شدند کسانی که دنیا فریبشان داده بود و بهره خود را در ازای بهایی ناچیز فروختند و آخرت خویش را به قیمت ناچیز حراج کردند. در چاه هوا و هوس فرورفتند و تو و پیامبرت را به خشم
آورده و مطیع بندگان شقی گردیدند؛ امام حسین علیه السلام در مقابل آنان تن به ذلت نداد و با آنان با شکیبایی به جهاد پرداخت تا آنگاه که خونش را ریختند و اهل بیتش را به اسارت بردند».
از عطیه روایت شده که در روز اربعین، با جابربن عبداللّه انصاری به زیارت قبر امام حسین علیه السلام رفتیم. وقتی به کربلا رسیدیم، جابر غسل کرد و سر قبر حضرت رفت و گفت: «دست مرا بر قبر گذار.» چون دستش به قبر رسید بیهوش شد و وقتی به هوش آمد سه بار گفت: یا حسین، سپس گفت: «آیا دوست، جواب دوست را نمیدهد؟ چگونه جواب میدهی درحالیکه سرت را از بدن جدا کردهاند.» و گفت: «سوگند به خدا که ما نیز در آنجا حضور داشتیم.» من گفتم: چگونه؟ درحالیکه شمشیری نزدیم، و این گروه مابین سرو بدنشان جدایی افتاده و اولادشان اسیر شده و [ما...]، جابر گفت: «از رسول خدا شنیدم که هر که گروهی را دوست دارد، با آنان محشور میشود و هر که عمل مردمی را دوست داشته باشد، در عمل ایشان شریک شود. همانا دوست ایشان به بهشت بازگشت نماید و دشمن ایشان به دوزخ بازگردد.
سیدبن طاووس در کتاب مقتل خود به نام لهوف آورده است: زمانی که اهل بیت حضرت سیدالشهدا : از شام به مدینه برمیگشتند در عراق از کاروان دار خواستند که آنها را از راه کربلا ببرد. چون به تربت پاک امام حسین علیه السلام رسیدند، جابربن عبداللّه را دیدند که با گروهی از طایفه بنیهاشم و مردانی از آل پیغمبر صلیالله علیه و آله به زیارت حضرت آمدهاند. آنان شروع به عزاداری و نوحهسرایی کردند، زنان قبائل عرب نیز که در آن اطراف بودند جمع شده و عزاداری کردند. سپس کاروانیان از آنجا به سوی مدینه کوچ کردند.
اسیر گرفتن زن مسلمان نقض آشکار قوانینی است که اسلام به رعایت آنها سفارش کرده است. در حادثه کربلا پس از پایان نبرد، سپاهیان یزید، اهل بیت امام حسین را اسیر کردند و شهر به شهر گرداندند و در کوفه و شام نمایش دادند. اسیر گرفتن زن مسلمان از نظر اسلام مردود است، چنانکه علی علیه السلام در جنگ جمل، اسیر کردن را روا نشمرد و عایشه را همراه عدهای زن به شهر خودش بازگرداند؛ اما متجاوزان اموی، فرزندان پیامبر را مثل اسیران کافر، از کوفه به شام فرستادند و چهره زنان اسیر را بر اهالی شهرها نمودند و درنهایت سنگ دلی با آنان رفتار کردند. چنانکه حضرت زینب علیهاالسلام هنگام عبور از کنار اجساد شهدا (در اعتراض به اسارت اهل بیت)
فرمود: ای محمّد صلیالله علیه و آله این دختران تو هستند که به اسارت می روند».
رهبر معظم انقلاب درباره اهداف قیام امام حسین علیه السلام فرمود: «قیام امام حسین علیه السلام ظاهراً قیام علیه حکومت فاسد یزید است، اما در باطن قیامی برای ارزشهای اسلامی است. برای این است که مردم را از جهالت و پستی نجات دهد؛ لذا هنگامیکه از مدینه خارج میشوند در پیام خود به برادران محمّدبن حنیفه میفرماید: من با تکبّر، با غرور از روی فخرفروشی و از روی میل به قدرت... قیام نکردم. میبینم که اوضاع در میان امت رسول اللّه دگرگون شده و حرکت به سوی انحطاط است و برای مقابله با آن قیام کردم. برای ایجاد حکومت حق، قیام کردم؛ لذا در رفتار امام حسین علیه السلام از همان ابتدا که از مدینه حرکت کرد تا وقتی در کربلا به شهادت رسید، همان معنویت و عزت و سرفرازی و درعینحال عبودیت و تسلیم مطلق در مقابل خدا محسوس است.
بیتردید، اهل بیت امام حسین علیه السلام بهترین مبلّغان عاشورا هستند. آنان در کربلا حضور داشتند تا پیام عاشورا را به گوش جهانیان برسانند. اگر آن حضرت افرادی دیگر را، غیر از اهل بیت، مبلّغ قرار میداد به یقین آنان نیز مثل دیگر یاران آن حضرت به شهادت میرسیدند؛ زیرا موقعیت بهگونهای بود که به چنین افرادی پس از شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش و اسارت اهل بیت، اجازه و امکان تبلیغ نمیدادند. همچنین هیچ مبلغی قادر نبود همانند اهل بیت به خصوص امام سجاد علیه السلام و زینب کبری علیهاالسلام با کلام آتشین و خطبههای گویا، بر مردم اثر بگذارد.
دشمن، پس از شهادت امام حسین علیه السلام ، اهل بیت را همراه سرهای شهدا به کوفه برد. حضرت زینب علیهاالسلام در سخنانی پرشور مردم کوفه را به شدت سرزنش امام حسین و یارانش را معرفی کرد؛ چون بر اثر تبلیغات گسترده یزدیان، عده زیادی نمیدانستند علل قیام امام چه بوده است. همچنین دشمن درصدد تحریف واقعیتهای قیام حضرت بود. اما حضرت زینب با سخنان کوبنده، از این تحریفات جلوگیری کرد چنانکه وقتی اسیران را به کاخ ابن زیاد بردند او خطاب به حضرت زینب گفت: «آیا دیدی خدا با برادرت چه کرد؟» زینب علیهاالسلام پاسخ داد: من از خدا درباره برادرم جز خوبی ندیدم. آنها به راهی رفتند که خدا میخواست. آنان با شهادت به افتخاری که خواستند رسیدند؛ اما تو پسر ابن زیاد! خود را آماده کن که خدا بین تو و آنان حکم خواهد کرد.
هر قیام و نهضتی از دو بخش مبارزات و قیام مسلحانه یا غیرمسلحانه و از بخش رساندن پیام آن انقلاب و بیان آرمانها و اهداف تشکیل میشود. در قیام امام حسین علیه السلام این دو بخش کاملاً محسوس است، روز عاشورا مظهرِ بخش خون و شهادت و ایثار بود و بخش دیگر آن بعد از عاشوراست که پرچمدار آن امام سجاد علیه السلام و زینب علیهاالسلام بودند و مردم را از پیام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت آگاه کردند. بیشک، اگر بازماندگان حضرت نبودند، دشمنان اسلام با تبلیغات گسترده خود قیام آن حضرت را در طول تاریخ لوث میکردند. بازماندگان حضرت سیدالشهدا در دوران اسارت با افشاگریهای آگاهانه، اجازه چنین تحریف و خیانتی را به دشمنان امام حسین علیه السلام ندادند.
بعد از واقعه عاشورا، بازماندگان خاندان پیامبر از فرصتی که از دیدار با مردم به دلیل اسارت و از این شهر به آن شهر رفتن به دست آوردند، به بهترین وجه استفاده کردند، به طوری که حقیقت قیام امام حسین علیه السلام ، را به تصویر کشیدند و جنایتهای عمال اموی را برملا کردند. اسرا به ویژه حضرت زینب علیهاالسلام و امام سجاد علیه السلام اولین ادامه دهنده راه و هدف حسین علیه السلام و فرمانده جنگ سرد و تبلیغاتی برضد حکومت اموی بودند. در پرتو همین افشاگریها بود که انقلاب حسینی در دل همه مردم شکوفا شد و موج تنفر از حکومت اموی به وجود آمد تا جایی که بستگان یزید هم به لرزه و گریه افتادند و همان یزدی که با دیدن اسرا، خرسندی میکرد، ناچار شد برای انحراف افکار عمومی، ابن زیاد را مقصر.
یزیدیان در هنگام حرکت به سوی کوفه به اهل بیت امام حسین علیه السلام اجازه عزاداری نداده بودند. ازاینرو خاندان داغدیده رسالت، پس از ورود به کربلا برای شهیدان خود عزاداری کردند. سیدبن طاووس در کتاب لهوف میگوید: «کاروانیان مجلس عزا به پا داشتند و تا سه روز بدین منوال سپری شد».
وقتی کاروان شام به کربلا رسید، اهل بیت امام حسین علیه السلام بهگونهای جانسوز به عزاداری پرداختند، امام سجاد علیه السلام وقتیکه اوضاع را چنین دید، دانست که اگر زنان و کودکان، کنار این قبور مطهر بمانند، خود را بر اثر شیون و زاری هلاک میکنند، به همین دلیل فرمان دادند تا بار شتران را ببندند و از کربلا به سوی مدینه حرکت کنند. وقتی بارها را بستند و آماده حرکت شدند، حضرت سکینه با ناله، اهل حرم را برای وداع، به سوی مزار مقدس امام حرکت داد و همگی در اطراف
قبر مقدس، گرد آمدند. سکینه قبر پدر را در آغوش گرفت و به شدت گریست و این ابیات را زمزمه کرد: «ای کربلا، بدنی را در تو به امانت گذاشتیم که بدون غسل و کفن مدفون شد.ای کربلا، کسی را به نزد تو یادگار نهادیم، که روح احمد و وصی».
کاروان اهل بیت به سوی مدینه رهسپار شد. «بَشیر» که آنان را همراهی میکرد میگوید: به آرامی رفتیم تا به شهر مدینه، نزدیک شدیم. امام سجاد علیه السلام مرا طلبید و فرمود: «خداوند پدرت را رحمت کند که شاعر نیکویی بود. آیا تو نیز شعر میگویی؟» گفتم: آری، پس فرمود به مدینه برو و خبر شهادت ابی عبداللّه را به مردم ابلاغ کن. «بشیر میگوید: وقتی خبر شهادت امام حسین علیه السلام را به مردم مدینه رساندم، مردمان مدینه از خانه خود بیرون آمدند و شروع به گریه و زاری کردند. من همانند آن روز را به یاد ندارم که مردم همه یک دل و یکزبان، گریه کنند و تلختر از آن روز را بر مسلمانان ندیدم.
از امام زینالعابدین علیه السلام روایت شده که چون سر مبارک امام حسین علیه السلام را برای یزید آوردند، یزید سر مقدس را مقابل خود قرار داد و می خورد. یک روز فرستاده پادشاه روم که از اشراف بود در مجلس حضور داشت و از یزید پرسید این سر کیست؟ یزید گفت: «این سر حسین بن علی، فرزند فاطمه، دختر رسول خداست.» فرستاده روم وقتی چنین شنید گفت: «تف بر تو باد. پدر من باواسطههای بسیار از نوادههای حضرت داوود است. بااینحال، مسیحیان مرا به این دلیل بزرگ میشمارند و از خاک پایم تبرک میبرند، و شما پسر دختر پیامبر خود را میکشید؟! این چه دینداری است؟» یزید وقتی اعتراض سفیر روم را شنید، گفت: «این نصرانی را بکشید تا مرا در کشور خود رسوا نکند.» وقتی نصرانی چنین فهمید گفت: «دیشب رسول خدا صلیالله علیه و آله را در خواب دیدم که به من فرمود: تو اهل بهشتی.» و سپس شهادتین گفت و سر حسین علیه السلام را به سینه چسبانید و بوسید تا کشته شد.
سیاست حکومتهای ظالم آن است که برای جلوگیری از نهضتهای احتمالی بعدی، از هر وسیلهای استفاده کنند. حکومت یزید نیز پس از فاجعه عاشورا، برای ایجاد ترس و وحشت بین مردم، اهل بیت را با وضعی دلخراش اسیر کرد و در دو شهر مهم کوفه و شام گرداند. شبیه این کار غیر انسانی را عبیداللّه بن زیاد در شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه انجام داده بود. او بدنهای پاک این دو را پس از شهادت در کوچهها و خیابانهای کوفه گرداند. هم چنانکه سر مبارک اما حسین و دیگر شهیدان کربلا را بر بالای نیزه کرد و به تماشای مردم گذاشت.
زنان اهل بیت، در کاخ یزید تبلیغات گستردهای انجام دادند. طبری در کتاب تاریخ خود مینویسد: «زنان اهل بیت از منزل یزید خارج نشدند، مگر آنکه دیگر زنان برای سوگواری به منزل او رفتند، و هیچ زنی از آل ابی سفیان باقی نماند، مگر آنکه به نزد آنان آمد و در آنجا اقامه عزا کرد. عزاداری اهل بیت در کاخ یزید و دارالاماره، چنان تأثیر گذاشت که مردم تصمیم گرفتند به خانه یزید بریزند و او را بکشند.
سیاست رعب و وحشت یزیدیان، با افشاگریهای اهل بیت با شکست روبهرو شد. اهل بیت امام حسین علیه السلام با وجود تحمل سختترین مشکلات، در مقابل دشمنان تسلیم نشدند؛ بلکه با خطبهها و سخنرانیهای کوبنده، علاوه بر رسوا کردن حکومت یزید به توده ناآگاه مردم، درس آزادی و آزادگی دادند و بدین گونه، نهضتهای دیگری چون قیام توابین شکل گرفت. و شعار نهضت امام حسین علیه السلام در فضای تمام شهرها طنین افکند.
امام خمینی(ره) درباره انگیزه الهی قیام امام حسین علیه السلام میفرماید: «شما ملاحظه کنید که بهترین خلق اللّه در عصر خودش حضرت سیدالشهدا و جوانان بنیهاشم و اصحاب او شهید شدند. لکن وقتی در آن مجلس پلید یزید صحبت میشود حضرت زینب قسم میخورد که آنچه در کربلا دیدم، جز پیشامدی زیبا نبود. شهادت یک انسان کامل در نظر اولیای خدا جمیل است نه برای اینکه جنگ کرده و کشته شده، برای اینکه جنگ برای خدا بوده است».
امام سجاد علیه السلام پس از واقعه کربلا تا آخر عمر، پیوسته اندوهناک و گریان بود. سیدبن طاووس در کتاب لهوف از امام صادق روایت کرده که امام زینالعابدین علیه السلام حدود چهل سال بر پدر بزرگوارش گریست، درحالیکه روزها را روزه میگرفت و شبها را به عبادت میکرد. هنگام افطار وقتی غلام آن حضرت برایش غذا میآورد، امام میفرمود: «پسر پیامبر را با شکم گرسنه و لب تشنه شهید کردند». و وقتی غلام میگفت: مولای من، آیا وقت آن نرسیده که اندوهتان تمام شود و گریههایتان پایان پذیرد؟ حضرت میفرمود: «وای بر تو! یعقوب دوازده پسر داشت خدا یکی را پنهان کرد، موی سرش سفید شد، کمرش خمیده و دیدگانش به سبب گریه، بینایی خود را از دست داد؛ درحالیکه میدانست او زنده است، اما من پدر و عزیزانم را دیدم که آغشته به خون بر زمین افتاده بودند. چگونه اندوهم پایان یابد و گریهام بکاهد».
اهل بیت، پس از سفری طولانی و پرماجرا، هنگام ورود به مدینه، کنار قبر رسول خدا صلیالله علیه و آله رفتند، آنان کنار مرقد پیامبر، گفتوگوها و درد دلهای بسیار داشتند؛ اما تاریخ از بیان همه آنها سکوت کرده و تنها گفته است: «زینب علیهاالسلام دستها را به دو طرف در و سر را داخل مسجد قرار داد و گفت: یا جدّاه، خبر قتل برادرم حسین علیه السلام را آوردهام. سکینه، با صدای بلند فریاد کشید: ای جد گرامی از آنچه بر سر ما گذشته است پیش تو شکایت آوردهام به خدا قسم، سنگ دل تر از یزید ندیدم و کافر و مشرکی بدتر از او سراغ ندارم. با چوب خیزران بر لب و دندان پدرم، حسین علیه السلام _ همان جایی که شما میبوسیدید ـ میزد و میگفت: حسین، چوبها را چگونه میبینی؟
تقدیر یزید از خدمات ابن زیاد
برخلاف آنچه برخی مورخان گفتهاند، یزید نهتنها از کرده خود پشیمان نشد، بلکه از ابن زیاد به دلیل جنایاتی که مرتکب شده بود، قدردانی و تشکر کرد. یزید در نامهای به ابن زیاد نوشت: «تو بالا رفتی و از ابر گذشتی و مراحل پس از ابر را پشت سر گذاشته و دیگر جایی برای بالا رفتنت نمانده، مگر آنکه بر بالای خورشید بنشینی. همین که نامه ما را دیدی، برای دریافت جایزه به شام حرکت کن.» ابن زیاد با عدهای از استانداران به شام رفت، یزید از او استقبال کرد، او را در آغوش کشید، پیشانیاش را بوسید و از کشتن امام حسین به جهاد تعبیر کرد. یزید به ابن زیاد و عمر سعد، هرکدام یک میلیون درهم جایزه داد. همچنین مالیات عراق را نیز به ابن زیاد بخشید.
نهضت امام حسین علیه السلام ، آثار و نتایج بزرگی در جامعه اسلامی بر جای گذاشت که ازجمله، رسوا ساختن هیئت حاکمه وقت بود؛ چون بنیامیه به حکومت خود، رنگ دینی میداد و برای تثبیت موقعیت خود در جامعه میکوشید، ولی قیام و شهادت امام حسین بزرگترین ضربه بر پیکر این حکومت ناپاک وارد آورد. از آثار دیگر نهضت امام حسین علیه السلام احیای سنت شهادت بود. پس از درگذشت پیامبر صلیالله علیه و آله بر اثر انحراف حکومت اسلامی از مسیر خود، مسلمانان کم کم، روحیه سلحشوری را از دست دادند و به رفاه خو گرفتند؛ ولی قیام امام حسین این وضع را دگرگون ساخت و سنت شهادت را در جامعه اسلامی زنده کرد. همچنین قیام حضرت، سرچشمه نهضتها و قیامهای دیگری چون نهضت توابین، قیام مختار و ... شد.
یوسف رحیمی
بحرطویل اربعین حسینی
کاروان میرسد از راه، ولی آه چه دلگیر چه دلتنگ چه بیتاب
دل سنگ شده آب، از این ناله جانکاه زنی مویهکنان، موی کنان
خسته، پریشان، پریشان و پریشان شکسته، نشسته، سر تربت سالار شهیدان
شده مرثیهخوان غم جانان همان حضرت عطشان
همان کعبهٔ ایمان همان قاری قرآن، سر نیزه خونبار
همان یار، همان یار، همان کشته اعدا.
کاروان میرسد از راه، ولی آه نه صبری، نه شکیبی، نه مرهم، نه طبیبی، عجب حال غریبی
ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی، ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی
ز داغ غم این دشت بلاپوش به دلهاست لهیبی به هر سوی که رفتند
نه قبری نه نشانی فقط میوزد از تربت محبوبهمان نفحهٔ سیبی
که کشانده ست دل اهل حرم را.
کاروان میرسد از راه و هرکس به کناری
پر از شیون و زاری کنار غم یاری سر قبر و مزاری
یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته
به دنبال مزار پسر فاطمه رفته
یکی با دل مجروح و با کوهی از اندوه به دنبال مه علقمه رفته
یکی کرب و بلا پیش نگاهش، سراب است و سراب است
دلش در تبوتاب است و این خاک پر از خاطرههایی ست
که یک یک همگی عین عذاب است و این بانوی دلسوخته خسته رباب است
که با دیده خونبار و عزاپوش، خدایا به گمانش که گرفته ست
گلش را در آغوش و با مویه و لالایی خود میرود از هوش:
«گلم تاب ندارد، حرم آب ندارد، علی خواب ندارد»
یکی بیپر و بیبال دل افسرده و بیحال که انگار گذشته ست چهل روز بر او مثل چهل سال و بوده ست پناه همه اطفال
پس از این همه غربت رسیده ست به گودال، همانجا که عزیزش همانجا که امیدش
همانجا که جوانان رشیدش، همانجا که شهیدش
در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر در آن غربت دلگیر شده مصحف پرپر
و رفته ست سرش بر سر نیزه و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا
رها مانده خدایا چهل روز شکستن، چهل روز بریدن، چهل روز پی ناقه دویدن
چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن چه بگویم؟
چهل روز اسارت، چهل روز جسارت، چهل روز غم و غربت و غارت
چهل روز پریشانی و حسرت، چهل روز مصیبت چه بگویم؟
چهل روز نه صبری نه قراری نه یک محرم و یاری ز دیاری به دیاری
عجب ناقه سواری فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب چه بگویم؟
چهل روز تب و شیون و ناله ز خاکستر و دشنام ز هر بام حواله و از شدت اندوه
و با خاطر مجروح جگر گوشه تو کنج خرابه، همان آینه فاطمه جا ماند سه ساله چه بگویم؟
چهل روز فقط شیون و داغ و غم و درد فراق و فراق و ... فراق و ... چه بگویم؟
بگویم، کدامین گلهها را؟ غم فاصلهها را؟ تب آبلهها را؟
و یا زخم گلوگیرترین سلسلهها را؟ و یا طعنه بیرحمترین هلهلهها را؟
و یا مرحمت دم به دم حرملهها را؟ چهل روز صبوری و صبوری غم و ماتم دوری و صبوری
و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری نه سلامی نه درودی کبودی و کبودی
عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی به آن شهر پر از کینه و ماتم
چه ورودی و کبودی در آن بارش خونرنگ سر نیزه تو بودی و کبودی
گذر از وسط کوچه سنگی یهودی و کبودی و در تشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه
چه دلتنگ غروبی، چه چوبی، عجب اوج و فرودی و کبودی، خدایا، چه کند زینب کبری
علیرضا لک
دردها میچکد از حال و هوای سفرش
گرد غم ریخته بر چادر مشکی سرش
تکوتنها و دو تا چشم کبود و چند تا ...
کودک بیپدر افتاده فقط دور و برش
ظاهراً خم شده از شدت ماتم اما.
هیچکس باز نفهمیده چه آمد به سرش
روزها از گذر کوچه آتش رفته
اثر سوختگی مانده سر بال و پرش
همه بغض چهلروزه او خالی شد
همه کرب و بلا گریه شد از چشم ترش
سید حمیدرضا برقعی
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو میآید
نفسهایم گواهی میدهد بوی تو میآید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرد
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرد
زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری؟
جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه میخواهی همه عالم به قربانت
مرا از فیض رستاخیز چشمانت نکن محروم
جهان را جان بده پلکی بزن یا حی یا قیوم
خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی
خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی
تو میرفتی و میدیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم
تو را تا لحظه آخر نگاه من صدا میزد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا میزد
حدود ساعت سه جان من میرفت آهسته
برای غرق در دریا شدن میرفت آهسته
بخوان آهسته از اینجا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمهها با من
تمام راه بر پاداشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم شکستم بیصدا در خود
شکستم بیصدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم...
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو میآید
نفسهایم گواهی میدهد بوی تو میآید
علیرضا قزوه
میآیم از راهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابهلای آتش و خون جمع کردهام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیدهام که دلم داغدار اوست
داغی چشیدهام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه «أحلیمنالعسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاهتر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزهها تلاوت خورشید، دیدنیست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدینجا، نه کوفیان
من بینیازم از همه، تو بینیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
فرصت دهید گریه کند بیصدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویهکنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه خود گریه میکنی
تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات!
ازبسکه تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار میکشم
آن یوسفم که ناز خریدار میکشم
محمدعلی مجاهدی (پروانه)
آنـچـه از مـن خواسـتـی بـا کاروان آوردهام
یک گلستان گل به رسم ارمغان آوردهام
از در و دیـوار عـالـم فـتــنـه میبـاریـد و من
بـیپـنـاهـان را بـدیـن دارالامــان آوردهام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست
کــاروان را تــا بـدیـنجـا بـا فـغـان آوردهام
تـا نگویـی زیـن سفـر بـا دست خالی آمدم
یک جهـان درد و غم و سوز نهـان آوردهام
قصه ویـرانه شام ار نـپرسی خوشتر است
چـون از آن گـلـزار، پـیـغـام خـزان آوردهام
دیـده بـودم تـشنـگی از دل قـرارت برده بود
از بــرایــت دامــنـی اشــک روان آوردهام
تـا بـه دشـت نـیـنـوا بـهـرت عزاداری کـنـم
یـک نـیـستـان نـالـه و آه و فـغـان آوردهام
تـا نـثـارت ســازم و گــردم بلاگردان تــو
در کـف خـود از بـرایـت نـقـد جـان آوردهام
تـا دل مــهــرآفـریـنــت را نـرنــجــانــم ز درد
گـوشـهای از درد دل را بــر زبــان آوردهام
مجید لشکری
یک اربعین، به نیــزه ســر یـار دیدهام
یک اربعین، چو شمع به پایش چکیدهام
یک اربعین، به ضربه شلّاق ساربان
بر روی خــارهای مغــیلان دویدهام
یک اربعین، تمام تنم درد میکند
با ضـرب تـازیانه ز جـایم پریدهام
یک اربعین، رقیّه تو مُرد از غمت
اکنون بدون او به کنارت رسیدهام
یک اربعین، به شام و به کوفه حماسهها
با خطبههای حیدریام آفریدهام
یک اربعین، ز چوبه محمل سرم شکست
همچـون پـدر ببیـن تـو جبین دریدهام
یک اربعین، کنار عدو، وای! وای! وای!
بس جورِ طعنههای فراوان کشیدهام
یک اربعین، به ضربه سیلی ببین حسین
رویم کبود گشته و قامــت خمیدهام
جواد حیدری
من که مأموریت خود را به سر آوردهام
خاطراتی تلخ از داغ سحر آوردهام
گوییا یک عمر بود این اربعینی که گذشت
از شب مرگ یتیم تو خبر آوردهام
گوشوار دخترت را پس گرفتم از عدو
ارث دختر را سر قبر پدر آوردهام
دست و پایی زخم دیده، قامتی اندر رکوع
بهترین سوغات را من از سفر آوردهام
سجده شکری نمودم بهر دیدار سرت
یادگار از سجده خود زخم سر آوردهام
از کبوتر بچههایی که کنارم بودهاند
یا اخا بنگر فقط یکمشت پر آوردهام
اولین بار است، قبرت را زیارت میکنم
قبر زهرا مادرم را در نظر آوردهام
باور نمی کنم که رسیدم
حسن لطفی
باور نمیکنم که رسیدم کنار تو
باور نمیکنم من و خاک دیار تو
یک اربعین گذشته و من پیرتر شدم
یک اربعین گذشت و شدم همجوار تو
یک اربعین اسیر بلایم، اسیر عشق
یک اربعین دچار فراقم دچار تو
یک اربعین دویدهام و زخمدیدهام
دنبال نالههای یتیمان زار تو
یک اربعین به گریه من خنده کردهاند
لبهای قاتلان تو و نیزهدار تو
مثل رباب مثل همه تارتر شده
چشمان خسته من چشم انتظار تو
روز تولدم که زدم خنده بر لبت
باور نداشتم که شوم سوگوار تو
با تیغ و تیر و دشنه تو را بوریا کنند
با سنگ و تازیانه مرا داغدار تو
یادم نمیرود به لبت آب آب بود
یادم نمیرود بدن غرقه خار تو
مانده صدای حرمله در گوش من هنوز
پستی که نیزه زد به سر شیرخوار تو
حالا سرت کجاست که بالای سر روم
گریم برای زخم تن بیشمار تو
من نذر کردهام که بخوانم در علقمه
صد فاتحه برای یل تکسوار تو
یکمشت خاک روی تو و من دعاکنان
شاید شوم نشان تو، سنگ مزار تو
محمد بیابانی
ای همسفر، قرار تو باور نکردنی است!
من، اربعین، کنار تو ، باور نکردنی است!
با نیمهجان مانده خودم را رساندهام
اینجا، سر مزار تو، باور نکردنی است!
بر روی سرخ همسفرانت نگاه کن
این باغ لاله دار تو باور نکردنی است!
در زیر تازیانه به سر شد اسارتم
تا آمدم دیار تو باور نکردنی است!
من را ببین و مادر خود را نظاره کن
قدِّ کمان یار تو باور نکردنی است!
با آنکه دشمنت همه جا کرد غارتم
من قهرمان عرصه رزم اسارتم
مجید تال
با دست بسته هست ولی دستبسته نیست
گر چه سرش شکسته ولی سرشکسته نیست
هرچند سربهزیر... ولی سرفراز بود
زینب قیام کرده چون از پا نشسته نیست
رنج سفر، خطر، غم بازار، چشم شوم
داغ سهساله دیده ولی باز خسته نیست
حتی اگر به صورت او سنگ میخورد
هیهات بند معجرش ازهمگسسته نیست
چشم او در اثر حادثه کم سو شده است
کمرش خم شده و دست به زانو شده است
بیت بیت دل او ازهمپاشیده شده
صورتش در اثر لطمه خراشیده شده
گفت برخیز که من زینب مجروح توام
چند روزیست که محو لب مجروح توام
این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت
پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت
این رباب است که اینگونه دلش ویران است
در پی قبر علی اصغر خود حیران است
گر چه من در اثر حادثه کم میبینم
ولی انگار در این دشت علم میبینم
دارد انگار علمدار تو برمیگردد
مشک بر دوش ببین یار تو برمیگردد
خوب میشد اگر او چند قدم میآمد
خوب میشد اگر او تا به حرم میآمد
تا علی اصغر تو تشنه نمیمرد حسین
تا رقیه کمی افسوس نمیخورد حسین
راستی دختر تو...دختر تو...شرمنده
زجر...سیلی...رخ نیلی...سر تو شرمنده
وای از دختر و از یوسف بازار شدن
وای از مردم نااهل و خریدار شدن
سنگهایی که پریده است به سوی سر تو
چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو
سرخی چشم خبر میدهد از دلخونی
وای از آن لحظه که شد چوبهٔ محمل خونی
چواد محدثی
بسوز ای دل که امروز اربعین است
عزای پور ختم المرسلین است
قیام کربلایش تا قیامت
سراسر درس بهر مسلمین است
دلا کوی حسین عرش زمین است
مطاف و کعبه دلها همین است
اگر خیل شهیدان حلقه باشند
حسین بن علی، آن را نگین است
دل ما در پی آن کاروان است
که از کرب و بلا، با غم روان است
چه زنجیری به دست و بازوان است
که گریان دیده روحالامین است
به یاد کربلا دلها غمین است
دلا خون گریه کن چون اربعین است
بسیجی بانگ بلند بیداری است و باب رهایی، بلای جان استکبار است و برج استوار دیدبانی.
بسیجی، بلبل خوشخوان گلزار جبهههاست و باران معنویت در کویر مادی گرایی.
بسیجی بهار آفرین چهار فصل آزادی است و برق خشم الهی بر تارک تاریک فکران مزدور و مدعی روشنفکری. بسیجی برکه غیرت دینی است و برف سپید بامدادی بر هر بام و بر زن و شهر و دیار اسلامی.
بازوانش بوسه گاه روح خداست و بلندای قامتش بازوی امن بندگان الهی.
بهارش جاودان، برق سلاحش درخشان و بانگ تکبیرش بلندتر باد.
بسیج، سرو بلند باغ پیروزی است و ستاره سهیل سحرهای ستم سوزی.
بسیج ستاره سماواتیان در زمین است. و صاعقه مرگ ستمگران زمان، سلاح رهایی محرومان است و سوهان روح مستکبران، سنگرنشین سفره هفت سین باصفای آزادی است. مرد سنگر و سجاده و سپیده و سبزه و سرخرویی و ستم سوزی.
سلاحش با مهابت.
سرودش پرطنین و ساحل دیدار مولایش مهدی موعود نزدیک تر باد.
بسیج در نگاه امام و رهبری
بسیج شجره طیبه و درخت تناور و پرثمری است که شکوفههای آن بوی بهار وصل و طراوت یقین حدیث عشق میدهد. بسیج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنامی است که پیروانش بر گلدستههای رفیع آن، اذان شهادت و رشادت سر دادهاند. بسیج میقات پابرهنگان و معراج اندیشه پاک اسلامی است که
تربیتیافتگان آن، نام و نشان در گمنامی و بینشانی گرفتهاند. بسیج لشکر مخلص خداست که دفتر تشکل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضا نمودهاند.
من همواره به خلوص و صفای بسیجیان غبطه میخورم و از خدا میخواهم تا با بسیجیانم محشور گرداند، چراکه در این دنیا افتخارم این است که خود بسیجیام...
کارکردهای بسیج
جوامع بزرگی همچون ایران که از تعدد و تکثر اقوام و نژادها و گستره سرزمینی وسیع با خرده فرهنگهای متعدد برخوردارند با دو ضرورت توأمان مواجهند: اول حفظ خرده فرهنگهای محلی (فولکلور) به منظور بقای میراث فرهنگهای قومی و
محلی و مصون ماندن از بحران هویت نسلهای آینده و دوم ایجاد همبستگی ملی و وحدت میان فرهنگها، قومیت و نژادهای مختلف زیر پرچم و ملیت واحد. دامنه بسیج از ابتدای تأسیس آن تاکنون همه اقوام و نژادها و زبان های محلی مختلف در سراسر ایران اسلامی را دربر گرفته و همواره عضویت در بسیج و بخش های مختلف ساختار آن، مجرا و کانالی برای اتصال قومیتها و اقلیتها به بدنه حاکمیت ملی کشور بوده است. ضمن آنکه برنامههای بسیج با ویژگیهای خاص آن برای هر محل و هر قومیت، فرصتی برای تجدید حیات و بقای فرهنگهای بومی و محلی بوده است.
در کنار این کارکرد مثبت، ظرفیت وحدت بخشی و ایجاد انسجام ملی و هماهنگی و همکاری میان خرده فرهنگها و قومیتها در بسیج در حدی بسیار بالا موجود است و هر سال در مناسبتهای مختلف و وقایع مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مهر و مومهای گذشته، بارها بسیج میقات ایرانیان مسلمان از نقاط مختلف کشور و با زبانها و فرهنگهای مختلف بوده است.
تعبیر حضرت امام(ره) این است که «اگر در کشوری نوای خوش تفکر بسیجی طنینانداز بشود، چنین کشوری در مقابل جهان خواران بیمه میشود». الآن ببینید ما در حوزه سیاست، توانستیم دست رد بر سینه جهان خواران بزنیم. اما در حوزه اقتصاد، فرهنگ و در بسیاری از مسائل اجتماعی، متأسفانه کمتر توفیق داشتهایم. چرا؟ چون به تعبیر حضرت امام(ره)، نوای خوش تفکر بسیجی در این عرصهها بر کشور حاکم نشده است.
در حقیقت مطلب نبود تفکر بسیجی میان بسیاری از مسئولان فرهنگی، اقتصادی، صنعتی و حتی سیاسی ما احساس میشود. اگر «تفکر بسیجی» در میان حاکمان جامعه ما ساری و جاری بود، قطعاً مشکلات جامعه ما بسیار کمتر و قدرت نفوذ و تأثیرگذاری ما بر مناسبات جهانی، بسیار بیشتر بود.
از بسیج سخن گفتن مانند از انقلاب گفتن است. چرا که بسیج فرزند انقلاب است و بنا بود و بنا است آینه تمام نمای آمال و آرمانهای آن باشد. بنا بود و بنا است طرح تاریخی انقلاب اسلامی را در ساحتها و افقهای متنوع و متکثر دنبال کند و بنا بود و بنا است که زمین مطمئنی باشد زیر پای انقلاب در هر موقعیتی و با هر ضرورتی. پولادین باشد و منعطف، تیز و بُرنده باشد و نرم و رام، زاهد شب باشد و شیر روز.
بسیج مانند انقلاب است. پس در بررسی سرنوشت آن مثل انقلاب باید دوگانه
«آرمان» و «واقعیت» یا «باید» و «هست» را به میان کشید. انقلاب اسلامی در مقام ایده و آرمان، با انقلاب اسلامی در مقام تحقق که همین جمهوری اسلامی فعلی ما باشد، صد البته متفاوت است. همچنین است بسیج، یک بسیج، همان امید دل امام و نور چشم انقلاب است که بنا بود آیینه دار خورشید انقلاب باشد، و یک بسیج همین بسیج محقق موجود است؛ بسیج اینجا و اکنون؛ بسیجی که امثال نگارنده، سهمی هرچند کوچک در وجود و ماهیت آن دارند. من و مایی البته محدود و مقید و قاصر و ناقص. حال با این مبنا، میتوان به نقد و جرح بسیج دوم پرداخت. پس مبنای نقد بسیج اینجا، همان بسیج است، یعنی بسیج موجود را با بسیج مطلوب سنجیدن و بر مبنای میزان انطباق با آن داوری کردن. چنانکه انقلاب را با خود انقلاب میسنجیم و حاصل آن به اعتبار برخی اهل نظر «نقد درون گفتمانی» است. نتیجه هرچه باشد به نفع انقلاب و به سود بسیج است. پس در این نوشتار، ابتدا باید وصفی از آن تصویر آرمانی که اساس تشکیل بسیج بود گفته شود تا مبنا و روش نقد روشن گردد.
محمد کامرانی اقدام
بسیج عطری است آسمانی که از جوانههای انقلاب تراوش میشود و پایگاهی است برای مشتهای گره شده.
بسیج حنجرهای است سوزان برای سرودن حماسههای سترگ و خورشیدی است تابناک برای شبهای سرد و تاریک و وحشتزا.
بسیج سپاهی است مسلّح به ایمان و مجهّز به عشق و ریسمانی است برای بالا رفتن از شانههای خیس آسمان.
بسیج لشکر حسین مظلوم است در روز عاشورا و رگبار اللّه اکبر و فریاد تکبیرها.
بسیج میعادگاهی است برای کبوتران سرخ دلی که دلهایشان برای پرواز در اوج میتپد و بسیجی همان کبوتر سرخ دل است.
بسیجی چکیده عشق است و نماد غیرت. سمبل تعصب است و پاسدار مکتب.
بسیجیان، سروقامتانی هستند که سرو در توصیف عظمتشان خمید و دریادلانی که دریا برای تفهیم وسعتشان خشکید. پروانه صفتانی که شمع از سوز و جمالشان آب شد، غیرتمندانی که کوه از هیبت غیرتشان فروریخت و طلایهدارانی که حق در سیمایشان متجلّی است.
چه خالصانه جان در کف مینهند و چه عاشقانه زندگی را در طبق اخلاص.
مگر جز این است که همه رنگها، در حضور سبز و عشق سرخ و رویِ سفید و نگاه آبی بسیجی خود را میبازد و همه فریادها از هیبت نام بسیج، در گلو خشک میشوند؟!
مگر جز این است که: «سر مردان حق گو پیش غیر و آشنا بالاست».
بسیج! همه مظلومان ایران با نام تو آشنایند و همه مردم این مرز و بوم، وامدار توأند.
تو دریای خروشانی از قدرتی، بخروش که پناه مستضعفانی و امید محرومان!
تو پایههای استوار سرزمین پهناورمان هستی، برپا باش که تو تکیهگاه شانههای خسته مظلومانی. تو همان «بسیجیده رزم با ترجمانِ» فردوسی و «نبردآزمای ایران سپاهِ» نظامی هستی و ما همه تلاشهایت را در راه عمران، آبادی، امنیت و آزادی کشور اسلامیمان به قدمت هزاران بهار، ارج مینهیم، که این همه شکوه و عظمت و این همه مردانگی و غیرت را چگونه ببینیم و چگونه پاس نداریم، ای بسیجی سلحشور!
تو سینهای وسیعتر از اقیانوس داری. شانههای سترگت تابِ تحمّل تمامِ مظلومیتهای تاریخ و محرومیتهای مظلومانه را دارد. در صنوبرِ قلبت هر لحظه جوانههای ایمان میشکفد و در تاریخِ طوفانخیز سرزمینمان هر لحظه شکوه شان حماسه میآفریند. تو فاتحِ دروازههای حقیقت و فاطر کاخهای خیالی هستی.
و هرگز فراموش نمیکنیم که چگونه با دست توانا و پای پویای تو به اوج رسیدیم.
و هرگز فراموش نمیکنیم ایستادن بدون سپرت را در برابر دنیای دونِ استکبار.
ما و همه مظلومانِ میهن همیشه یاور توایم ای پایمرد صحنههای ستُرگ، ای بسیجی!
وقف در لغت به معنای، «ایستادن» و «پایندگی» است و در اصطلاح فقهی، وقف، عبارت است از: «نگهداشت عین مِلک و مصرف کردن منافع آن در راه خدا» و نیز در اصطلاح قانون مدنی، وقف را «حبس عین مِلک (شی، زمین، ساختمان و...) و جاری کردن منفعت آن بر حسب نیّت واقف (وقف کننده)» تعریف کردهاند. در فرهنگها و اصطلاحنامههای فارسی نیز معانیای همسان این موارد، نگاشته شده است که به طور خلاصه بیان میدارند: «وقف» نگه داشتن سرمایه، خانه، وسیله، مغازه، باغ، ساختمان یا زمین و... است برای همیشه، بدون واگذاری اختیار فروش و جابهجایی و از بین بردن آن، که حق بهرهبرداری یا سود و منفعت آن بر حسب نظر واقف (صاحب ملک) به همه یا عده خاصی از مردم، تعلّق خواهد گرفت».
در قرآن، به طور صریح به طور آیهای که بر وقف و احکام آن دلالت داشته باشد، وجود ندارد. ولی دانشمندان اسلامی از کلیت برخی مفاهیم اخلاقی که در قرآن ذکر شده است، دریافتهاند که قرآن کریم وقف را تأیید می کند، چراکه اعمال خیر و صالح، همواره در آیات قرآن ستوده شدهاند و به طور کلّی، هر آیهای که بر انجام دادن کارهای نیکو یا تشویق به آنها دلالت داشته باشد، بر وقف نیز دلالت میکند که از آن جمله میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
«کارهای شایسته ماندنی نزد پروردگارت، از نظر پاداش، بهتر و امید به آن بیشتر است.»(کهف:46)
«هر عمل نیک که برای آخرت خود پیش فرستید، پاداش آن را نزد خداوند مییابید و آن اجر و ثواب آخرت، بس بهتر و بزرگتر و بیشتر است.»(مزمل:20)
«نیکوکاری بدان نیست که روی خود را به جانب مشرق و مغرب کنید؛ چراکه این بیاثر است ؛ لکن نیکوکار، کسی است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران، ایمان آوَرَد و اموال خود را در راه دوستی خدا، به خویشان و یتیمان و در راه ماندگان و مستمندان بدهد»(بقره:177)
در سخنان پیامبر و اهل بیت علیه السلام ، درباره تشویق به وقف، جملات فراوانی به چشم میخورد. این بزرگواران ـ که خود بهترین معلّمان بشر بودهاند ـ در موارد زیادی به این عمل نیکو دست زدهاند. از آن جمله، در «قُبا» (نزدیک مدینه) نخلستانی بود به نام «بُوَیره» که از اموال شخصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محسوب میشد و ایشان، آن را برای
فقیران و بینوایان وقف کرده بود. همچنین نقل شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زمینی را وقف مخارج افرادِ در راهْ مانده (ابن السبیل) نمود. امیرالمؤمنین علیه السلام نیز در محلّی به نام «یَنْبُع»، صد چشمه حفر کرد و آنها را وقف حاجیان خانه خدا نمود و نیز مزرعهای داشت که وقف نیازمندان و در راه ماندگان کرد. و نیز امام صادق علیه السلام اموالی را برای برپایی مجالس عزاداری بعد از رحلت خودشان وقف کرد و نیز ائمه دیگر، زمین یا باغهایی را برای فقرا و نیازمندان وقف مینمودند.
یکی از روشهای پسندیده که نیاکان ما از روزگار دوردستِ (پیش از اسلام) داشتهاند، وقف کردن خانه یا زمین یا نهر و قنات و... بوده است که به خواست قلبی خود یا به درخواست دیگران، آن را در راه خدا و برای مردم، از فروختن و جابهجایی برای همیشه باز میداشتند و سود و بهره آن را برای گشایش کار درماندگان و گرفتاران، اختصاص میدادند و با این کار شایسته و خداپسندانه، بسیاری از گرفتاریها از بین میرفت، دلهای زیادی شاد و خرّم میگشت، بیپناهان بسیاری سامان مییافتند و گرسنگان و تشنگان فراوانی از خطر مرگ نجات پیدا میکردند.
سنّت وقف، ویژه اسلام و کشورهای اسلامی و شرقی نیست. در کشورهای غربی و حتی در نقاط دورافتاده جزایر استرالیا و افریقا و در میان سرخپوستان امریکای جنوبی و در هند و نپال و تبّت نیز این سنّت، وجود داشته و دارد. این اقوام، برای معابد، پرستشگاهها، کلیساها، صومعهها و دیرهایشان، موقوفههایی را اختصاص دادهاند. بهویژه در ایران، مصر باستان، یونان، چین، هند، ژاپن، روم، بابل و فلسطین، قبل از اسلام نیز موقوفاتی وجود داشت که برای استمرار فعالیت معابد و صومعهها و پرستشگاهها و بازسازی آنها و گذران زندگی اسقفها، برهمنها، کاهنها، لاماها و... از درآمد آنها بهره میگرفتهاند و همین طبقه (روحانیان) نیز آنها را سرپرستی میکردند و به دانش آموزانِ مدارس وابسته به معابد، خدمات لازم را میدادند؛ گرچه معمولاً بخشی از دارایی موقوفه، برای خدمات عمومی به مردم و مستمندان، بهویژه در راهْ ماندگان و بیماران و صدمه دیدگان از حوادث غیرمترقبه و بلایا (نظیر سیل و زلزله و طاعون و...) در نظر گرفته میشد.
مهمترین ویژگیهای اجتماعی وقف را میتوان در موارد زیر خلاصه نمود:
طبقات مختلف جامعه جذب میکند که یا واقفاند و یا از درآمد اوقاف و خدمات آن بهرهمند میشوند. لذا از طبقات فقیر اجتماع گرفته تا مردم متوسّط الحال (همچون کشاورز و پیشهور و صنعتگر و فروشنده) تا توانگران و مسئولان بلندپایه حکومتی،(1) همه با وقف در ارتباط بوده و هستند.
نظام وقف، عبارت است از چارچوب بنیادین مسئولیتهای متقابل و همبستگی اجتماعی میان ثروتمندان و نیازمندان. در این چارچوب بنیادین، برای رفع نیازهای ضروری طبقات محروم و صاحبان نیازهای خاص (همچون: یتیمان، بیوهزنان، پیران، آوارگان و قربانیان حوادث مختلف)، اقدامات و حمایتهای لازم در نظر گرفته شده است.
نظام وقف، یکی از سازوکارهای تحقّق عدالت اجتماعی و وسیلهای صلحآمیز برای توزیع مجدّد درآمد، بدون هرگونه اجبار و مداخله قدرت حاکمه بوده و هست. ازاینرو، میتوان گفت که وقف، در حمایت از وحدت ملّی و اجتماعی و جلوگیری از بروز بیثباتی و خشونت و تنش میان گروههای اجتماعی با وضعیت اقتصادی متفاوت، نقش دارد.
وقف، نقش ملموسی در ارائه خدمات رفاهی (بهویژه در مناسبتها و حوادث و تصمیمگیریهای مهمّ شخصی و خانوادگی، مانند: ازدواج، اشتغال، تحصیل، برگزاری مراسم عزا و...) دارد و از این طریق، سهم مؤثری در افزایش «امید» به زندگی و آینده ایفا میکند.
وقف، در حمایت از کیان خانواده (که سنگ بنای جامعه است) و حفظ انسجام و یکپارچگی آن از طریق حمایتهای مالی و تدارکاتی و نیز حمایت از حقوق افراد ضعیف و بیمار خانوادهها و کسانی که از توانمندیهای جسمی و روحی کمتری برخوردارند، نقش مهمی داشته و دارد.
وقف، فراهمکننده چارچوبی اساسی برای مشارکت مردم در امور اجتماعی است. بدین معنا که تصمیم یک فرد برای اختصاص داوطلبانه بخشی از دارایی خود به امر وقف، کافی است که نهادی عام المنفعه (چون مدرسه یا بیمارستان) را به وجود آوَرَد.
بهطورکلی، یکی از بهترین بسترهای مشارکت اجتماعی، نظام وقف است که توجه به دیگران و نیکوکاران و نادیده گرفتن تمایلات خودخواهانه و اندیشیدن به منافع گروهی را تشویق می کند. چنانچه رهبران و نخبگان جامعه وقف را سمت حیات فرهنگی و ارتقای علمی و معنوی و نیز کارآفرینی و ریشهکنی فقر، هدایت، در ارتقای سطح امید در جامعه و کمک به پویایی و حرکت و تلاش نسل جوان، بسیار کارآمد خواهد بود.
وقف میتواند به اهداف اقتصادی دولتها، کمک فراوانی کند و در کم کردن کسر بودجه دولت، نقش مؤثّری داشته باشد؛ زیرا کسر بودجه یا ناشی از کم شدن درآمد است یا ناشی از افزایش مخارجی است که دولت معمولاً در انجام وظایف خود مجبور به تحمّل آن است که در این دو زمینه، وقف میتواند یاریرسان باشد؛ زیرا با افزایش تولید کالا و ارتقای سطح خدمات عمومی، دولت از هزینه کردن برای این موارد، معاف میشود. مثلاً وقتی که یک ورزشگاه یا کارگاه تولیدی یا مدرسه یا بیمارستان از طریق وقف، تأسیس میشود و به جامعه خدمت میکند، در واقع، دولت را از هزینههای ایجاد و اداره یک ورزشگاه یا کارگاه یا مدرسه یا بیمارستان، معاف کرده است.(2)
همچنین وقف با کمک در تأمین خدمات عمومی، هزینههای دولت را کم میکند و به دنبال آن، دولت را از وجوه استقراضی استفاده نمی کند و لذا تا حدودی از کمبود بودجه دولت جلوگیری میکند.
از دیگر مشکلات دولت در اقتصاد، توزیع عادلانه درآمد و ثروت است که وقف میتواند وسیله مناسبی برای توزیع مجدّد و حمایت مستقیم و غیرمستقیم از اقشار آسیبپذیر جامعه باشد، بدون آنکه هزینهای بر بودجه دولت، تحمیل کند.
بیکاری یکی از معضلات مهمی است که خیلی از کشورها به آن دچار شدهاند وقف میتواند کمک مؤثری در این زمینه به دولتها بکند ؛ زیرا بر اساس سنّت وقف، گروه زیادی از طبقات مختلف جامعه بهگونهای با اوقاف در ارتباطند و در امور وقف به صورت مستقیم و غیرمستقیم، نظارت دارند و یا از خدمات آن بهرهمند میشوند و یا... که تمام این موارد از میزان بیکاری در جامعه میکاهد و اگر فرهنگ وقف و اوقاف در جامعهای رونق گیرد، قطعاً درصد چشمگیری از آمار بیکاری کاسته خواهد شد.
نویسنده
حدیث زندگی، بهمن و اسفند 1382، شماره 15.
پیامبر اکرم، حضرت محمدب عبداللّه صلیالله علیه و آله، 570 سال بعد از میلاد مسیح علیه السلام به دنیا آمد و در چهلسالگی، به مقام نبوت مبعوث گشت. آن حضرت، سیزده سال مردم مکه را به اسلام دعوت نمود و در این مدت، سختیهای بسیاری در راه دین خدا به جان خود و نزدیکترین کسانش خرید. پس از آن، به مدینه هجرت کرد و در آنجا، حکومتی اسلامی تأسیس نمود. ده سال که در شهر مدینه حضور داشت، آزادانه دین مبین اسلام را تبلیغ کرد و همواره در جنگهای مختلف با دشمنان و سرکشان عرب به مبارزه پرداخت. پس از ده سال، همه مردم جزیرهالعرب مسلمان شدند و به طور عجیبی شیفته قرآن و شخصیت رسول اکرم صلیالله علیه و آله شدند. دیری نپایید که پیامبر خدا صلیالله علیه و آله در یازدهمین سال هجرت، درحالیکه 63 سال از عمر نورانیشان میگذشت، رحلت کرد و جامعه اسلامی را که سراسر نشاط و روح ایمان بود، در سوگ خود فروبرد.
درباره سیره رسول گرامی اسلام صلیالله علیه و آله چنین نقل کردهاند که آن حضرت، همواره با اهل خانه خود در کارهای خانه شرکت میکرد، گوسفندان را میدوشید، جامه و کفش خود را میدوخت، با خادمش گندم آسیاب میکرد و خمیر مینمود، و همواره با نیازمندان همنشینی مینمود و با آنها غذا میخورد.
صورت ظاهری آن حضرت با دیگر مردمان تفاوتی نداشت. و ازاینرو، وقتی در جمعی مینشست، گاه کسی میآمد و میپرسید: کدامیک از شما محمد صلیالله علیه و آله هستید؟! آنگاه اصحاب، پیامبر خدا را به او نشان میدادند. آنچه پیامبر خدا صلیالله علیه و آله را از دیگران متمایز میکرد، روح بلند، لطیف و ملکوتی ایشان بود، نه وضعیت ظاهریشان.
هنگامیکه مسجد قبا(نخستین مسجد در تاریخ اسلام) ساخته میشد، حضرت خاتم الانبیا صلیالله علیه و آله هم دوش مسلمانان کار میکرد. آن حضرت سنگهای کوچک و بزرگ را برمیداشت و آنها را بغل و حمل میکرد، بهطوریکه گرد و خاکسنگها بر لباس حضرت مینشست. گاهی مردی از اصحاب به نزد ایشان میآمد و التماس میکرد که: یا رسول اللّه، پدر و مادرم فدای تو باد. اجازه بده سنگ را من بردارم و به جای شما کار کنم، رسول خدا صلیالله علیه و آله میفرمود: «نه، تو هم سنگ دیگری بردار» و بدین شکل، همواره در فعالیتهای اجتماعی و عبادی، دوشادوش مردم تلاش میکرد و هیچگاه از جامعه و مردم دور نبود.
پیامبر خدا صلیالله علیه و آله در همنشینی با مردم، بسیار مهربان و گشادهرو بودند و در سلام کردن، بر همگان حتی کودکان و بردگان پیشی میگرفت. ایشان پای خود را در مقابل هیچکس دراز نمیکرد و در حضور کسی، به جایی تکیه نمیزد و غالباً دو زانو مینشستند. در مجالس دایره وار مینشستند تا مجلس بالا و پایین نداشته باشد و همه جایگاه مساوی داشته باشند. از اصحاب و یارانشان دلجویی مینمودند و اگر سه روز یکی از اصحابشان را نمیدیدند، سراغش را میگرفتند، اگر مریض بود از او عیادت میکردند و اگر گرفتاری داشت، به کمکش میشتافتند. در مجالس، نگاههای خویش را در میان جمع تقسیم میکرد. از اینکه بنشیند و دیگران خدمت کنند، تنفّر داشت و از جابر می خاست و در کارها شرکت میکرد و همواره میگفت: «خداوند کراهت دارد بندهای را ببیند که برای خود نسبت به دیگران امتیازی قائل شده است.»
امام سجاد علیه السلام درباره عبادت جدّ بزرگوارش رسول گرامی اسلام صلیالله علیه و آله چنین میفرماید: «جد من رسول خدا صلیالله علیه و آله با آنکه خداوند گذشته و آینده او را بخشوده و آمرزیده بود، کوشش و تلاش بسیاری در انجام دادن عبادات داشت، تا آنجا که ساق و قدم مبارکش ورم کرد. برخی به ایشان گفتند: یا رسول اللّه ، آیا این طور عمل میکنی، درحالیکه خداوند گذشته و آیندهات را آمرزیده است؟! آن حضرت در پاسخ آنها فرمودند: «آیا بنده شاکر و سپاسگزار خدا نباشم».
امام حسین علیه السلام نیز میفرمایند: «رسول خدا صلیالله علیه و آله در هنگام نیایش و دعا، دستهای خود را همچون مستمندی که غذا میطلبد، بالا میبرد».
پیامبر خدا صلیالله علیه و آله به ابوذر غفاری که یکی از نزدیکترین یارانش بود، چنین فرمود: «محبت مال و جاه دنیا، بیشتر به دین انسان آسیب میرساند. دو گرگ گرسنهای که شبهنگام در رمهای وارد شوند و تا صبح غارت کنند. قطعاً چیزی از گوسفندان را باقی نخواهند گذاشت. محبت مال و جاه نیز دو گرگی هستند که در شب تار غفلت و جهالت، انسان را چنین غارت میکنند و هنگامیکه پردههای غفلت کنار رود، آدمی از خواب غفلت بیدار خواهد شد و خواهد فهمید که این دو چه ضررهایی به دین او رسانده اند.
پیامبر خدا صلیالله علیه و آله در آخرین روزهای حیات پربرکت خود، با وجود بیماری شدید، درحالیکه دستی بر شانه علی علیه السلام گذاشته بودند، به مسجد رفت و برای آخرین
بار سفارشهایی به مردم کرد. در بخشی از سخنان آن حضرت چنین آمده است: «ای مردم، من دو امانت گرانبها میان شما قرار میدهم و این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا روز قیامت در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. این دو امانت گرانبها، یکی قرآن است و دیگری اهلبیت و عترت من؛ از آنها پیشی نگیرید که دچار پراکندگی میشوید و از آنها کوتاهی نکنید که به هلاکت میافتید و به آنها نیاموزید که ایشان از شما داناترند».
بنیانگذار کبیر انقلاب، حضرت امام خمینی رحمه الله، درباره فعالیتهای اجتماعی و سیاسی پیامبر گرامی اسلام صلیالله علیه و آله چنین میفرمایند: «پیغمبر اکرم صلیالله علیه و آله درعینحالی که وظایف شخصی خودش را به جا میآورد و خلوتها با خدای تبارک و تعالی داشت، تشکیل حکومت داد و به انحای عالم برای دعوت، آدم فرستاد و مردم را دعوت کرد به دیانت، و دعوت کرد به اجتماع. این طور نبود که بنای او این باشد که بنشیند توی خانه و ذکر بگوید. ذکر میگفت، لکن همان ذکر هم، خودسازی بود. دعا میکرد، ولی همان دعا، هم خودسازی و هم مردم سازی بود و مردم را تجهیز میکرد برای مقاومت. تمام ادعیهای که در لسان او و ائمه مسلمین واقع شده است، تمام این ادعیه دعوت به معنویات است و از راه دعوت معنویات، تمام مسائل مسلمین اصلاح می شود.»
مقام معظم رهبری، حضرت آیت اللّه خامنهای، در سخنانی درباره شخصیت والای رسول گرامی اسلام صلیالله علیه و آله چنین میفرماید: «نبیّ مکرّم اسلام، جدای از خصوصیات معنوی و نورانیّت و اتصال به غیب و آن مراتب و درجاتی که امثال بنده از فهمیدن آنها هم حتی قاصر هستیم، از لحاظ شخصیت انسانی و بشری، یک انسان فوق العاده تراز اول و بی نظیر است». ایشان در جای دیگری میفرمایند: «ایشان یک شخصیت عظیم و با ظرفیت بی نهایت و با خلق و رفتار و کردار بی نظیر در صدر سلسله انبیا و اولیا قرار گرفته است ... . ما باید به پیامبر اقتدا و تأسّی کنیم. نه فقط در چند رکعت نماز خواندن، در رفتارمان، در گفتارمان، در معاشرت و معامله مان هم باید به او اقتدا کنیم. پس باید او را بشناسیم. خدای متعال شخصیت روحی و اخلاقی آن بزرگوار را در ظرفی تربیت کرد و به وجود آورد که بتواند آن بار عظیم امانت را بر دوش حمل کند.»
امشب، شب گریه ستاره هاست. امشب، شب سراسیمگی ابر پارهها و شب ضجّه همه سیارهها است. امشب، زمین نظاره گر اشکهای مهتاب است. امشب، دل
آسمان گرفته و آرامش از همه جا رخت بربسته است. آری، اینها همه در سوگ احمد است؛ او که اگر نگاه سبزش نمی بود، هیچ سبزه ای در جهان نمی رست و اگر صدای گام هایش گوش تاریخ را نوازش نمی داد، جغرافیای عشق بی رنگ میشد. آفتاب گرم دستهای او بود که یتیمی جهان را جبران کرد. حسن یوسف، پرتویی از تجلی آفتاب زیبایی اوست. دم عیسوی از تنفس او برکت یافته و عصای همت او، ساحران سیه پوش کفر و نفاق را از اتاق اندیشهها اخراج کرد و باران صفا و سادگی او، بر جلگههای جوامع، همه انسانها را به سمت حاصل خیزی هدایت نمود.
منبع
گلبرگ - فرودین 1384، شماره 61.
سهیلا روحانی
کوچههای مدینه بی تابند. روزنه ای از نور در پیچ و خم آنها پیدا نیست. بازهم ظلمت و تاریکی همه جا را احاطه کرده. گویی شاه سیارگان به افق مغربی خرامیده و جمال جهان آرای را به نقاب ظلام پوشانیده ... کسوفی بی سابقه و غیرمنتظره است! امروز برگ های خشک پاییزی، آیینههای زلال زندگی را پوشانده و بوی غم در سراسر جهان افشانده. امروز ستارهها محزون و خاموش اند. شاید اختری تابناک از میان آنها ذره ذره کم نورتر و کم نورتر میشود. ملائک زانوی غم به آغوش کشیده اید. و سرشک غم از دیدههای پرفروغ شان جاریست.
خدای من ...! چه خبر است امروز؟!
طنین گریه ای از دوردستها به گوش می رسد و موی را بر اندام جهان به پای میخیزاند. آه... بوی هجران و وداع، مشام جان را پرکرده... چه اندوه عظیمی!
شاید امروز کسی به مهمانی خدا می رود ... .
سهیلا روحانی
نمی توان از او گفت؛ چرا که این زبان الکن در وصف عظمتش و بیان کنه عزتش قاصر است.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم مونس و یاور همه مخلوقات است. لا حبیب الا هو و اهله... و هموست نبی خاتم و رحمه للعالمین.
سخن از بهانه خلقت است که درود خدا و ملائکه اش بر او باد.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم اسوه حسنه است و وجود مبارکش رحمتی است برای جهانیان.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم قرآن مجسم است و قرآن نسخه ای است جامع از وجود مبارک حضرتش. چرا که ریشه همه خوبیها و نیکوییها و همه خیرات و برکات و منبع همه فضیلت هاست.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم در نظام عالم، به عنوان خلیفه الهی و مظهر اسم اعظم و مشیت مطلقه و هدف خلقت مطرح است. در نظام آفرینش، تنها اوست که عالم و آدم و تمام هستی را رو به کمال می برد.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم کمال خلقت است.
رسالتش، بیرون آوردن بشر از ظلمات جهل و شرک و نفاق به سوی نور ایمان، اقامه عدل و عدالت، امربه معروف و نهی ازمنکر است. هدف والایش، رشد و کمال فرزندان آدم علیه السلام در پرتو کمال اوست. این، گوشه ای است از جایگاه منیع آن حضرت. بااین حال، مسلم و مقرر است که وجود نامتناهی پیامبر بزرگوار اسلام، فراتر از کلام ماست.
سهیلا روحانی
... و به راستی تو از کدامین دودمانی؟
ای کسی که کلام تو رهاننده انسان از هر جهالتی است
و ای کسی که نام زیبایت زداینده هر گونه کسالتی است
تو مُنتهای خوبیهای روی زمینی
تو رحمه للعالمینی ...
ای که نگفتههای حق را میدانی
و هر آنچه مصور شود در ذهن حقیرم به اذن خدایت می خوانی
به حق، تو والاترین انسانی
تو سرانجامِ وحیی
تو حاصل آیههای قرآنی ...
یا ایهاالمزمل!
دریای ذهن تو امواج پر از مروارید را به ساحل دلها میآورد
تو حامل آیههای صلحی
مگر نه هرصبح و شام کبوتران دور سرت طواف میکنند؟
و ترانههای مهربانی را زمزمه میکنند ...
تو با فریادهای بی باکانه ات
بغضهای کهنه تاریخ را گسستی
و با قلب شجاعت
بتهای زمانه را شکستی ...
یا ایهاالمدثر!
ای که ندیده و نخوانده قرآن را از بری
و ای افضل خلایق که از همه عالم سری
تو خورشید انوری
تو چشمه کوثری
تو دلیل ایمان هر کافری
تو بر سفیران حق آخری
تو مایه فخر خدای داوری
تو از همه عالمیان برتری
تو بر همه امیران سروری
تو ... گشاینده هر دری ...
چگونه زبان به ثنایت گشایم؟
که خود قطره ای از دریای فقر و فنایم
و کم ترین بنده خدایم
پس شفاعت کن نزد خدایت برایم
که کسی جز تو ندارد هوایم
هرچند که این بسیار نیست سزایم!
کلام تو درمان است
موجب آرامش جان است
محل تلاقی عشق و ایمان است
شراب روح بخش می گساران است ...
امروز، روز هجرت توست
و چه باشکوه بالها را باز می کنی
بی ترس از مرگ
و با اراده مستحکم پر میگشایی
و می روی برای رسیدن به ابدیت
آنجا که منتهای خوبی هاست
و تنها با تو کامل می شود...
و این ماییم که بی تو سرگردان و پریشانیم
ما عزادار خویشتنیم
ما ...
در سوگ خود به عزا نشسته ایم .
مسعود اصلانی
داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم
لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم
یا ایّها الرّسول بدون دعای تو
از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم
یا اینکه گوشه چشم اباالفضل تو نبود
ما از تبار حضرت سلمان نمی شدیم
بی حب خاندان تو در خانه کرم
جایی نداشتیم و مهمان نمی شدیم
ما امت توأیم و علی هم کنار توست
آیینه ات نبود نمایان نمی شدیم
ما پای غربت نوه هایت نشسته ایم
ور نه شبیه نم نم باران نمی شدیم
وحید قاسمی
در ماتم فراق پدر گریه میکنم
همراه شمس و نجم و قمر گریه میکنم
شبها و روزها ز غمش مویه میکنم
تا آخرین توان بصر گریه میکنم
خواب شبانه از سر زهرا پریده است
مانند شمع تا به سحر گریه میکنم
داغی عظیم دیده ام ای مردمان شهر
با لحن جانگدازی اگر گریه میکنم
پیغمبر طوایف اهل بکاء شدم
قدر تمام اشک بشر گریه میکنم
خشکد اگر که چشمهٔ اشکم دوباره من
با دیدههای سرخ جگر گریه میکنم
محسن عرب خالقی
ای محمد ای رسول بهترین کردارها
حسن خلقت شهره در اخلاق ها، رفتارها
در بیانت بند میآید زبان ناطقان
قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها
بال رفتن تا حریمت را ندارد این قلم
قاب قوسینت کجا و مرغک پندارها
طفل ابجد خوان تو سلمان سیصد ساله است
استوار مکتب ایثار تو عمارها
تا نفس داریم و تا خورشید میتابد به خاک
دل به عشق بی زوالت میکند اقرارها
پای بوسی تو عزت داده ما را اینچنین
گل نباشد، کس نمی آید سراغ خارها
کی رود از خاطرتم یادت که در روز ازل
کنده اند اسم تو را بر سنگ دل حجارها
داغ تو در سینه ما هست چون خاک تواییم
لاله کی روییده در آغوش شوره زارها
گل که منسوب تو گردد رنگ و بویش میدهند
شاهد حرفم گلاب و شیشه عطارها
وقت رزمت آنچنانی که میان کارزار
رو به تو آرند وقت خستگی کرارها
ای که با خون دلت پرورده ای اسلام را
چشم واکن که نهالت داده اکنون بارها
سنگ میخوردی و میگفتی که ایمان آورید
کس ندیده از رسولی اینچنین ایثارها
با عیادت از کسی که بارها آزرده ات
روح ایمان را دمیدی بر دل بیمارها
خم به ابرویت نیاوردی در این بیست و سه سال
بر سرت گرچه بلا بارید چون رگبارها
رفتی و داغ تو، پشت دین رحمت را شکست
جان به لب شد از غمت، شهرت مدینه، بارها
تا که چشمت بسته شد، ای قافله سالار عشق
رم نمودند عده ای و پاره شد افسارها
آنقدر گویم پس از تو، میخِ در هم خون گریست
نالهها برخاست بعدت از در و دیوارها
یوسف رحیمی
آمدی با تجلّی توحید
به زمین آوری شرافت را
ببری از میان این مردم
غفلت و کفر و جاهلیت را
**
ولی افسوس عدّه ای بودند
غرق در ظلمت و تباهی ها
در حضور زلال تو حتّی
پی مال و مقام خواهی ها
**
سالها در کنار تو امّا
دلشان از تب تو عاری بود
چیزی از نور تو نفهمیدند
کار آنها سیاهکاری بود
**
در دل این اهالی ظلمت
کاش یک جلوه نور ایمان بود
بین دلهای سخت و سنگیِشان
اثری از رسوخ قرآن بود
**
چه به روز دل تو آورده
غفلت ناتمام این مردم
در دل تو قرار ماندن نیست
خسته ای از مرام این مردم
**
آخرین روزها خودت دیدی
فتنه ای سهمگین رقم میخورد
و شکوه سپاه پر شورت
باز با خدعهها به هم میخورد
**
پیش چشمان گریه پوشت باز
بیرق ظلم را علم کردند
ساحتت را به تهمت هذیان
چه وقیحانه متهم کردند
**
لحظههای وداع تو افسوس
دل نداده کسی به زمزمه ات
یک جهان راز و یک جهان غم داشت
خنده گریه پوش فاطمه ات
**
بعد تو در میان اصحابت
چه میآید به روز سیره تو
می روی و غریب تر از پیش
بین نامردمان عشیره تو
**
خوش به حال ستارگانی که
با طلوع تو رو سپید شدند
از تب فتنه در امان ماندند
در رکاب شما شهید شدند
**
می روی و در این غریبستان
بی تو دق میکنند سلمان ها
دستهای علی و زخم طناب
وای از این ظاهراً مسلمان ها
**
راه توحیدی ولایت را
همگی سد شدند بعد از تو
جز علی و فداییان علی
همه مرتد شدند بعد از تو
**
حیف خورشید من! به این زودی
حرف هایت ز یاد میرفت و ...
در کنار سقیفه ظلمت
هستی تو به باد میرفت و ...
**
شاهدی این همه مصیبت را
این غم و درد بی نهایت را
آه اما کسی نمی شنود
غربت سرخ ناله هایت را
**
چه شده از بهشت روشن من
اینچنین بوی دود میآید
از افقهای چشم مهتابم
ناله هایی کبود میآید
**
این همان کوثر است ای مردم
پس چه شد حرمت ذوی القربی
آه آیا درست میبینم
آتش و بال چادر زهرا
**
آه تنها سه روز بعد از من
اجر من را چه خوب ادا کردید
بر سر یاس دامن یاسین
بین دیوار و در چه آوردید
**
غربت تو هنوز هم جاریست
قصّه تلخ خواب این مردم
منتظر در غروب بی یاری ست
سالها آفتاب این مردم
محمود مهدی پور
آن سبط اکبر نبوی، آن ارشد اولاد مرتضوی، آن زاده زهرای اطهر، آن بالیده در ساحل کوثر، آن سید جوانان جنّت، آن امام ثانی امّت، آن خلیفه برحق رسول، آن پور پارسای بتول، آن آیت ایمان و جهاد، آن رایت سلم و سداد، آن آفتاب هیبت و سیادت، آن دریای بیکران جود و سخاوت، آن نور ابهر، آن سراج انور، آن قرةالعین نبی، آن میوه دل وصّی، آن پیشوای معصوم، آن شهید مسموم، آن صابر ممتحن حضرت ابومحمد حسن، یگانه اعصار بود و اسوه ابرار و محبوب کردگار زندگیاش موضوع این نوشتار است.
شیخ صدوق در کتاب شریف «امالی» از امام جعفر صادق علیه السلام نقل میکند:
حضرت مجتبی علیه السلام عابدترین مردم روزگار خویش بود و زاهدترین و برترین. وقتی وضو میگرفت، بند، بدنش میلرزید و رنگ چهره آسمانی اش به زردی میگرایید. وقتی از راز این حالت میپرسیدند، می فرمود: «کسی که در برابر پروردگار عرش میایستد، شایسته است که از دلهره رنگش زرد شود و اندامش بلرزد».
وقتی به آستان مسجد میرسید، سر را به سوی آسمان بلند میکرد و چنین میگفت:
«الهی ضیفک ببابک، یا محسن قد اتاک المسی، فتجاوز عن قبیح ما تعلم منّی بجمیل ماعندک یاکریم؛ خدایا! مهمانت بر در خانه است، ای نیکوکار! بدرفتار، به سویت آمده است، ای خدای کریم به زیباییهایی که داری از زشتی های که از من میدانی درگذر».
زندگی پیشوایان اهل بیت: اسوه حیات طیبه و برتر است و هرکدام به تنهایی در اسوه بودن، کاملاند. گرچه آگاهی ما از اهداف و ابعاد وجودی و اقدامات آنان محدود و ناقص است و هرکس به یک زاویه یا چند بعد، از سیمای آنان نظاره میکند و بر اساس نیازهای جامعه در هر عصر، یکی از ویژگیهای آنان بیشتر میدرخشد.
این فکر که مجموعه معصومان: مقتدای کامل بشر هستند، ولی هرکدام فقط در میدانی مشخص، اسوهای شایسته و نیکویند؛ نه اسوهای جامع و تمام عیار، اندیشهای ناتمام است. این فرضیه میگوید امام حسین علیه السلام فقط اسوه جهاد و مبارزه است و امام مجتبی علیه السلام اسوه حلم، نرمش و بردباری. امام صادق علیه السلام اسوه
دانشوری و امام هشتم الگوی رضا به رضای الهی و...
ما این تحلیل و تفکر را نادرست میدانیم. همه ائمه در تمام ابعاد زندگی، برترین انسان روزگار خویش بودهاند. برای نمونه تنها امام حسین علیه السلام سمبل عزّتمندی و عزّتگرایی و عزّت گستری نبوده و نیست. سبط اکبر پیامبر امام عزّت و سرافرازی برای همه عصرها و نسلهاست. او انگشتری عقیق سرخ داشت که نقش نگین آن عبارت «العزّة للّه» بود. و امام باقر علیه السلام نیز همین انگشتری را در دست میکرد.
تنها سیدالشهدا پیشوای آزاده و آزادی خواه نیست، بلکه همان آزادگی و آزادی خواهی در روح بلند امام حسن مجتبی علیه السلام هم موج میزند. امامان معصوم :، رهبران منطقه و زمان خاص و دارای صلاحیتهای محدود نیستند که در یک یا چند جهت، حجّت و مرجع امّت شناخته شوند. علم و عصمت آنان، ضامن نقش هدایتگری در کل آفاق گیتی، در تمام اعصار و در جمیع ابعاد زندگی است. اینکه برخی خیال میکنند. هر کدام از پیشوایان بزرگ اسلام در یک رشته تخصص داشته و همچون استادان مراکز علمی، همان ماده آموزشی را به بشر آموختهاند، برداشتی نادرست و ناقص است. دانش و عصمت آنان، تمام نیاز بشر را در بر میگیرد.
امام در تفکر شیعی، امام زمانِ خاص، مکان ویژه و موضوع خاص نیست. هرکدام از چهارده معصوم : پیشوای زمان خویش و مقتدای تمام اعصارند؛ امام جنّ و انساند و گفتار و رفتار و اندیشههای آنان از خطا و لغزش مصون است.
او پای پیاده به سوی خانه خدا میرفت و گاهی پای برهنه، چون به یاد مرگ میافتاد، میگریست و چون قبر را یاد میکرد، اشک هایش جاری میشد؛ وقتی روز قیامت و محشر را به یاد میآورد، گریه میکرد. وقتی عبور از صراط را به خاطر میآورد اشک میریخت. وقتی به حضور انسان در محضر ربوبی میاندیشید، آنچنان صیحه میزد که مدهوش میشد، و چون به نماز برمیخاست در برابر خدای عزّوجل اندامش میلرزید. وقتی بهشت و جهنّم را یاد میکرد، چون مارگزیده پریشان میشد و از خداوند، تمنّای بهشت میکرد و از جهنّم به او پناه میبرد.
او بیست و پنج بار پیاده به حجّ مشرّف شد و سه یا دو بار کلّ ثروت خویش را با نیازمندان تقسیم کرد. البته مورّخان اهل سنّت گفتهاند، آن پیشوای بزرگ دوبار کل دارایی خویش را در راه خدا بخشید و سه بار تمام آنچه را داشت حتی کفش و لباس خویش را با فقیران عادلانه تقسیم کرد.
آن روزهای دشوار که معاویه علیه امیرمؤمنان علیه السلام تبلیغ می کرد، امام حسن علیه السلام
روزی پیرامون خانه خدا در حال طواف بود، شنید که مردی میگوید: این شخص، فرزند فاطمه زهرا علیه سلام الله است. امام رو به وی کرد و فرمود: بگو او فرزند علی بن ابیطالب علیه السلام است. به راستی که پدرم از مادرم بهتر است. و این اقدام امام، سندی برای دفاع از مظلوم در حال طواف است.
ابن عباس میگوید: همراه با امام حسن علیه السلام در مسجدالحرام بودم، آن بزرگوار معتکف بود و در همان حال دورخانه خدا طواف میکرد، یکی از شیعیانش نزد وی آمد و گفت: فلانی از من طلبکار است، اگر ممکن است شما آن را بپردازید. حضرت فرمود: سوگند به خدای این خانه، امروز چیزی نزدم نیست، وی گفت: اگر مقدور است از او مهلت بخواهید، زیرا مرا به زندان تهدید میکند. ابن عباس میگوید: امام طواف را قطع کرد و همراه وی حرکت کرد. گفتم: فرزند پیامبر! آیا فراموش کردهای که در حال اعتکاف هستی؟ فرمود: آری میدانم ولی من از پدرم شنیدم که میفرمود: از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که: «هرکس حاجت برادر مؤمنش را برآورد، بسان کسی است که نه هزار سال خدا را عبادت کرده است؛ عبادتی که روزها در حال روزه باشد و شب ها در حال نماز».
قطب الدین راوندی نقل کرده است که امام مجتبی علیه السلام فرمود:
«من قرأ القرآن کان له دعوة مستجابه ایا معجّلة و امّا مؤجّلة؛ هرکس قرآن تلاوت کند، یک دعای مستجاب نزد خدا دارد، حال یا زود و سریع یا پس از فرا رسیدن وقت مناسب آن». آن بزرگوار با قرآن انس فراوان داشت همیشه هنگام، تلاوت «یا ایهاالّذین آمنوا»میگفت: «لبّیک اللّهمّ لبّیک»، او همیشه و در همه احوال، به یاد خدا بود؛ راستگوترین و سخنورترین مردم بود.
شیخ طوسی(ره) از ابن عباس نقل میکند: در واپسین ساعت های عمر امام مجتبی علیه السلام ، برادرش امام حسین علیه السلام وارد خانه آن حضرت شد، درحالیکه افراد دیگری از یاران امام مجتبی علیه السلام در کنار بسترش بودند. امام حسین پرسید: برادر! حالت چگونه است؟ حضرت جواب داد: «در آخرین روز از عمر دنیایی ام و اولین روز از جهان آخرت به سر میبرم و از جهت اینکه بین من و شما و دیگر برادرانم جدایی میافتد، ناراحتم». سپس فرمود: «از خدا طلب مغفرت و رحمت میکنم، چون امری دوست داشتنی، همچون ملاقات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امیرمؤمنان و فاطمه و جعفر و حمزه: را در پیش دارم. آنگاه اسم اعظم و آنچه از انبیای گذشته و پدرش امیرمؤمنان علیه السلام به ارث داشت، به امام حسین علیه السلام سپرد. در آن لحظه فرمود
بنویس:
هذا ما اوصی به الحسن بن علی الی اخیه الحسین اوصی انه یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و انه یعبده حق عبادته لا شریک له فی الملک و لا ولی له من الذل و انه خلق کل شئ فقدره تقدیرا و انه اولی من عبد و احق من حمد، من اطاعه رشدو من عصاه غوی و من تاب الیه اهتدی، فانی اوصیک یا حسین بمن خلفت من اهلی و ولدی و اهل بیتک ان تصفح عن مسیئهم و تقبل من محسنهم و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننی مع رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فانی احق به و ببیته فان ابو اعلیک فانشدک الله بالقرابة التی قرب الله - عزوجل - منک و الرحم الماسة من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ان لا تهریق فی امری محجمة من دم حتی نلقی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فنختصم الیه و نخبره بما کان من الناس الینا
این وصیتی است که حسن بن علی به برادرش حسین نموده است. وصیت او این است: به یگانگی خدای یکتا شهادت میدهد و همان طوری که او سزاوار بندگی است عبادتش میکند، در فرمانروایی اش شریک و همتایی وجود ندارد و هرگز ولایتی که نشانگر ذلت او باشد بر او نیست. او آفریدگار همه موجودات است و هر چیزی را به اندازه و حساب شده آفریده است. او برای بندگی و ستایش، سزاوارترین معبود است. هر کس فرمانبرداری او کند، راه رشد و ترقی را پیش گرفته و هر کس معصیت و نافرمانی او کند گمراه شده است و هر کس به سوی او بازگردد ـ توبه کند ـ از گمراهی رسته است.
ای حسین، تو را سفارش میکنم که در میان بازماندگان و فرزندان و اهل بیتم، خطاکاران آنان را با بزرگواری خود ببخشی و نیکوکاران آنها را بپذیری و بعد از من، جانشین و پدر مهربانی برای آنان باشی.
مرا در کنار قبر جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دفن نما، زیرا من سزاوارترین فرد برای دفن در کنار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و خانه او هستم، چنانچه از این کار، تو را مانع شدند سوگند میدهم تو را به خدا و مقامی که در نزد او داری و به پیوند و خویشاوندی نزدیکت با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که مبادا به خاطر من حتی به اندازه خون حجامتی، خون ریخته شود تا آن که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ملاقات کنم و در نزد او نسبت به رفتاری که با ما کردند شکایت نمایم.
رضا جعفری
خدا کند که دروغی بزرگ باشد این
من اعتماد ندارم به حرف طالع بین
نشسته اند کمانهای بیوه آماده
گرفته اند کمین تیرهای چله نشین
دوباره کوچه دوباره کسی ز اهل کساء
دوباره فتنه شیطان دوباره غصب زمین
و باز شد دهن یاوه ای و حرفی زد
و پخش شد همه جا بوی غُدّه ای چرکین
و این هم از برکات حضور یک زن بود
زنی که شوهر خود را نمی کند تمکین
جنازه نیست، نمرده است، زنده است، چرا؟
برای اینکه امام است و بس، برای همین
برای اینکه نفس میکشد بدون هوا
برای اینکه قدم میزند بدون زمین
چقدر جای رطبها و جای او خالی ست؟
کنار دست پر از هیچ سفره مسکین
به عزت و شرف لا اله الا الله
به خیر ختم نشد این مراسم تدفین
عزیز کرده یعقوب، غارت گرگ است
قسم به سوره یوسف قسم به بنیامین
وحید قاسمی
گلها به عطر عود تنت گیر میدهند
پروانهها به سوختنت گیر میدهند
منبر ندیدههای نماز خلیفه ها
حتی به شیوه سخنت گیر میدهند
دیروز اگر به صلح شما گیر داده اند
امروز هم به سینه زنت گیر میدهند
زهرا! چرا همیشه در این کوچههای تنگ
غمها به خنده حسنت گیر میدهند؟
اصلاً فدک بهانه شان بود ای غریب
بی برگه هم به رد شدنت گیر میدهند
ای یوسف مدینه چرا جای پیرهن
با تیروتیغ بر کفنت گیر میدهند؟
این چند تیر مانده دگر قسمت تو نیست
وقتش به پارههای تنت گیر میدهند
یاسر حوتی
آیا شده بال و پرت آتش بگیرد
هر چیز در دور و برت آتش بگیرد
آیا شده بیمار باشی و نگاهت
از نیش خند همسرت آتش بگیرد
آیا شده یک روز گرم و وقت افطار
آبی بنوشی ... جگرت آتش بگیرد
آیا شده تصویری از مادر ببینی
تا عمر داری پیکرت آتش بگیرد
می گریم از روزی که میبینم برادر
در کوفه موی دخترت آتش بگیرد
می گریم از روزی که میبینم برادر
از هرم خاکستر سرت آتش بگیرد
آه ... از خنک های گلویت بوسه ای ده
تا قبل از اینکه حنجرت آتش بگیرد
آقا بس است دیگر مگو از شعله هایت
ترسم که جان خواهرت آتش بگیرد
مسعود اصلانی
ابری شدم به نیت باران شدن فقط
مور آمدم برای سلیمان شدن فقط
باید ز گوشه چشم تو کاری بزرگ خواست
چیزی شبیه حضرت سلمان شدن فقط
باید به شیعه بودن خود افتخار کرد
راضی نمی شوم به مسلمان شدن فقط
دنیای دیگریست اسیری و بردگی
آن هم به دام زلف کریمان شدن فقط
لایمکن الفرار ز تیر نگاه تو
چاره رسیدن است و قربان شدن فقط
در خانه کریم کفایت نمی کند
یک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط
این لطف فاطمه است و عشق است تا ابد
سرمست از نوای حسن جان شدن فقط.
مهدی رحیمی
باید اینجا حرم درست کنند
چار تا مثل هم درست کنند
با امام حسن سزاوار است
چند باب الکرم درست کنند
با طلا دور مرقد سجاد
بیتی از محتشم درست کنند
به تولای باقر و صادق
صحن دارالقلم درست کنند
نزد ام البنین نمادی از
مشک و دست و علم درست کنند
«دودمه» نه در این مکان باید
شاعران «چاردم» درست کنند
با کریمان «کریم خانی»ها
قطعه «آمدم» درست کنند
دورگنبد چهار گلدسته
ولی از داغ خم درست کنند
کاش هر چیز را نمی سازند
کوچه را دست کم درست کنند
کوچه را در ادامه طرح ِ
از حرم تا حرم درست کنند...
محمد سهرابی
سنگ نگین اگر بتراشم برای تو
باید که از جگر بتراشم برای تو
طوف سرت به شیوه حجاج جایز است
پس واجب است سر بتراشم برای تو
اکنون که در ملائکه کس فُطرُست نشد
من حاضرم که پر بتراشم برای تو
باشد که من به سوی تو آزاد رو کنم
از چوب سرو در بتراشم برای تو
از اصفهان ضریح برایت بیاورم
یک گنبد از هنر بتراشم برای تو
صد فرش دستباف برایت بگسترم
گل های سرخ و تر بتراشم برای تو
بر مرقد تو لاله عباسی آورم
فانوسی از قمر بتراشم برای تو
از والدین، خادم درگه بسازمت
قربانی از پسر بتراشم برای تو
چون محتشم که شعر برای حسین گفت
من شعر بر حجر بتراشم برای تو
ولادت امام علیه السلام
تاریخ نگاران و محققان مسلمان، درباره زمان ولادت آن امام بزرگوار علیه السلام دیدگاههای گوناگونی داشته اند. مورخان و محدثان مشهور، تولد آن حضرت را روز پنج شنبه یا جمعه ذی قعده سال 148 هـ.ق نگاشته اند. (اعلام الوری؛ 3.2 – روضه الواعظین 386) بر این اساس، سال ولادت آن گرامی، هم زمان با سال شهادت جد بزرگوارش امام صادق علیه السلام بوده است.
لکن شیخ صدوق دراینباره نوشته است: «گروهی بر این عقیده اند که امام رضا علیه السلام پس از گذشت پنج سال از وفات امام جعفرصادق علیه السلام ، روز پنج شنبه یازدهم ربیع الاول سال 153 هـ.ق در مدینه زاده شد.
نام شریفش، علی، لقب مشهورش رضا و کینه معروفش ابوالحسن است.
حضرت را گاهی ابوالحسن ثالث نیز گفته اند، زیرا قبل از حضرت رضا علیه السلام کنیه بعضی از امامان نیز، ابوالحسن بوده است.
از احادیث چنین استفاده میشود که این کنیه را حضرت موسی بن جعفر علیه السلام برای فرزندش انتخاب نمود. حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در حدیثی با اشاره به حضرت رضا علیه السلام فرمودند: «این فقیه ترین فرزند من است» و سپس بر آن جمله افزود: «و کنیه ام ابوالحسن را به او بخشیدم». (اثبات الهداة-6/14)
هر یک از نامها و القاب و کنیههای امامان گویای پیامی خاص است. بعضی از مورخان لقب رضا را انتخاب مأمون میدانند و معتقدند پس از آنکه امام رضا علیه السلام ولایت عهدی را پذیرفت، مأمون این لقب را به امام داد. جریر طبری ضمن نقل حوادث سال 2.1 هـ.ق مینویسد: «در این سال مأمون، علی بن موسی بن جعفر را ولیعهد و خلیفه بعد از خود قرار داد و او را، الرّضی مِن آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم نامید». (تاریخ طربی، 10/139)
پدر بزرگوار حضرت رضا علیه السلام ، امام موسی بن جعفر علیه السلام ، هفتمین امام شیعه است و مادر بزرگوارش، بانوی مکرمه ای است که با نام هایی چون: تُکتَم، نجمه، سمّان، خَیزَران، سَکَن و ... از وی یاد شده است، ولی مشهورترین آنها، تُکتَم است. او زنی عفیف و خردمند بوده و از شرافتمندان عجم به شمار میرفته است. (عیون اخبار الرضا، ج 1؛ کشف الغمه، 3/149)
پیشوایان ما در طول حیات معنوی خود، به سبب اهمیت نماز، به آن توجهی خاص داشته اند. تا جایی که امام رضا علیه السلام نماز را هدیه خداوند برای بندگانش دانسته و آن را بعد از شناخت خدا، باارزش ترین عمل در زندگی معنوی انسان بر شمرده است. (مستدرک الوسائل، 1/175)
سجدههای امام رضا علیه السلام ، بسیار طولانی بود، به طوری که پس از نماز صبح، به سجده میافتاد و تا دمیدن آفتاب در سجده میماند. (بحار الانوار-49/90)
امام رضا علیه السلام نماز اول وقت را مهم میشمرد و دراینباره میفرمود: «شیطان همواره از مؤمن، در حال ترس و وحشت است تا آنگاه که نمازهای پنج گانه خویش را در اول وقت به جای آورد، و اگر نماز را ضایع ساخته، آن را در اول وقت نخواند، شیطان جرئت می یابد و او را به گناهانی بزرگ وا می دارد. (عیون اخبارالرضا 2/28 –حدیث 21)
امام رضا علیه السلام افزون بر روزه واجب، به روزه مستحبی نیز اهمیت میداد. ازاینرو، هرگز روزه اول، وسط و آخر هر ماه از او فوت نشد. ایشان درباره اهمیت این سه روز فرمود: «روزه داشتن این سه روز، معادل روزه داشتن همه سال است». ( بحارالانوار، 49/91)
امام رضا علیه السلام مانند دیگر امامان، با گفتار و روش عملی خود، عظمت قرآن را به پیروان قرآن گوشزد کرده است. در آداب قرائت قرآن آن حضرت آمده است: «هرگاه به آیه ای میرسید که درباره جهنم و بهشت بود، گریه میکرد و بهشت را از خدا میخواست و از دوزخ به خدا پناه میبرد. (بحارالانوار-92/24)
ایشان با وجود مرکبهای فاخر، بر ساده ترین و عمومی ترین مرکب سوار میشد و هیچ تمایلی به زندگی اشرافی، چه یش از ولایتعهدی و چه بعدازآن نداشت.
کن. آن حضرت فرمود: «این شدنی است و سپس مبلغ دویست دینار به او بخشد». (مناقب 1/1360)
آداب غذا خوردن
غذا را با نمک آغاز میکرد. ( بحارالانوار-66/394 – 400)
پیش از صرف غذا، دست خود را میشست و خشک نمی کرد و پس از اطعام دست خود را میشست و خشک میکرد. (وسائل الشیعه، 16/476)
از خوردن غذای داغ پرهیز داشت. (بحارالانوار 66 – 400 – 403)
پس از صرف غذا، اندکی به پشت میخوابید و پای راست را بر پای چپ میگذاشت. ( وسائل الشیعه، 16/500)
از پرخوری پرهیز میکرد. ( عیون اخبارالرضا، 2/136)
غذاهای ریخته شده در کنار سفره را جمع کرد و میخورد. ( بحارالانوار، 49/97)
بهداشت فردی
برخی از اموری که امام رضا علیه السلام به آنها توجه خاصی داشت.
هر روز صبح مسواک میزد و دهان خود را با جویدن کُندر خوشبو میکرد. (مسند امام رضا، 1/39)
پس از صرف غذا با آبی که در آن آذربویه ریخته بود، دهان خود را خوشبو میکرد. ( وسائل الشیعه،86/537)
بوی خوش را دوست داشت و همواره خود را خوشبو میکرد.( بحارالانوار، 77/97)
آن حضرت همیشه با ظاهری آراسته میان مردم ظاهر میشد، تا جایی که برخی صوفیان زاهدنما، به او اعتراض می کردند. (کشف الغمه فی معرفة الائمه، 2/825)
یاسر، خادم آن حضرت میگوید: روزی که آن حضرت مسموم شده بود، پس از خواندن از نماز ظهر فرمود: «آیا اهل خانه، خدمتکاران و کارگران غذا خورده اند؟» عرض کردم: آقای من! با این مسمومیت شما چه کسی میتواند غذا بخورد؟
امام از بستر برخاست و نشست و فرمود: «سفره بگسترید»، سفره که پهن شد، تمام خادمان و کارگران را به کنار سفره فراخواند. پس از آنکه سیر شدند، به تک تک آنها محبت کرد. (عیون اخبارالرضا، 2/241)
حوزههای دانش و معرفت امام علیه السلام از مقولاتی است که شخصیت امام علیه السلام را از دیگران متمایز میسازد. دانش امام در زمینه الهیات، ادیان و کتابهای آسمانی، علوم و معارف قرآنی، بحثهای کلامی، تجربیات امام علیه السلام درباره طب، همه بر
وسعت دامنه معلومات امام علیه السلام دلالت دارد. (الکافی، ج1)
امام رضا علیه السلام در حدیثی میفرمایند: «خدا فرموده است: ای محمد! آنچه را به تو، ابراهیم، موسی و عیسی وحی کردیم، به ائمه میرسد. پس، خداوند علوم این پیامبران را به ما سپرد و ما وارث پیغمبران اولوالعزم هستیم.» (الکافی، 1/325)
از دیگر ویژگیهای منحصر به فرد امام رضا علیه السلام در آن عصر، آشنایی و تسلط بر دیگر زبانهای رایج دنیا بود.
اباصلت هروی دراینباره میگوید: «امام رضا علیه السلام با مردم با زبانهای خودشان سخن میگفت و به خدا قسم او فصیح ترین مردم و آگاه ترین آنان به هر زبان و لغتی بود». (مناقب آل ابی طالب، 3/453 / کشف الغمه، 2/329)
همچنین یاسر خادم امام رضا علیه السلام روایت کرده است: «دو نفر از اهالی روم و اسلاو در خانه ابوالحسن الرضا علیه السلام میهمان بودند. امام به آنها بسیار نزدیک بود و هنگامیکه این دو با یکدیگر صحبت میکردند، حضرت متوجه شد که به زبان رومی و اسلاوی چنین میگویند: از ما، در وطن خود هر ساله دیدار میشد، ولی اینجا کسی به دیدن ما نمی آید. امام رضا علیه السلام صبح روز بعد، فردی را برای دیدن آنها فرستاد.» (مناقب آل ابی طالب، 4/334)
یکی از فعالیتهای علمی امام رضا علیه السلام تشکیل حوزههای علمی در مرو بود. حضور شیعیان آن حضرت چنان چشمگیر بود که مأمون از ترس به حاجب خود دستور داد شاگردان ایشان را پراکنده کند. آن حضرت طی هجده سال امامت خود در مدینه و دو سال در مرو با تلاش و کوشش فراوان، موفق شد شاگردان بسیاری تربیت کند. برخی منابع، مجموع شاگردان آن حضرت را 318 تن برشمرده اند. (رجال طوسی،366)
با توجه به آنچه در روایات گوناگون آمده، حضرت رضا علیه السلام به مرگ طبیعی از دنیا نرفته و عامل اصلی شهادت آن حضرت، شخص خلیفه بوده است. علامه مجلسی مینویسد: «حق همان است که بزرگان بدان باور دارند که حضرت رضا علیه السلام به وسیله سمّ مأمون شهید شده است». (بحارالانوار، 49/313)
شهادت امام به دست مأمون، مظلومیتی بود که به تاریخ شیعه و اهل بیت اضافه شد و بیت دیگری بود که بر قصیده شاعران آزاده و حقیقت طلب افزوده گردید و در ادبیات حماسی بازتاب یافت. (مناقب ابن شهرآشوب، 4/374)
زمان شهادت امام علیه السلام سال شهادت امام بر اساس نقلهای مختلف، سالهای 202 یا 203 هـ .ق آمده است که نظریه دوم میان صاحب نظران مشهورتر است. (الکافی کلینی)
مشهورترین و قوی ترین نظر در تاریخ شهادت آن حضرت، روز جمعه آخر ماه صفر سال 203 هـ.ق است و آن بزرگوار در هنگام شهادت، پنجاه و پنج سال داشت. (مروج الذهب 3/441 – عیون اخبارالرضا 1/19)
ارزش زیارت امام رضا علیه السلام حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام میفرماید: «در خراسان بقعه ای است که روزگاری محل آمد و شد فرشتگان خواهد شد... آن بقعه (حرم) در سرزمین طوس است و به خدا سوگند که آن بوستانی از بوستانهای بهشت است. هرکس مرا در آن سرزمین زیارت کند همچون کسی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را زیارت کرده باشد. و خداوند تبارک و تعالی برای او ثواب هزار حج و هزار عمره پذیرفته بنویسد و در روز قیامت من و پدرانم شفیع او خواهیم بود». (بحارالانوار)
نماز در حرم امام رضا علیه السلام سوگند به آنکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به پیامبری گرامی داشت و او را بر همه آفریدگان برگزید، هیچ یک از شما در کنار قبر من دو رکعت نماز نگزارد مگر اینکه سزاوار آمرزش خداوند عزّوجل گردد. (عیون اخبارالرضا، 2/277)
...
سهیلا روحانی
سلام خداوند بر تو... آنگاه که به دنیا آمدی و آنگاه که مظلومانه و غریبانه، شربت شیرین و گوارای شهادت را نوشیدی.
سلام بر تو باد آن لحظه که در اوج شکوه و عزت و عظمت قدوم مبارک خود را بر صحنه روز رستاخیز مینهی و جان تشنه مشتاقان و ارادتمندانت را از چشمه زلال و گوارای مهر وجودت سیراب میکنی... .
همواره سلام بر تو باد...آن لحظه ای که در عرصه قیامت و در پیشگاه حضرت حق، جان مشتاقت آماده شفاعت از عالمیان است. بی هیچ چشمداشتی... و این ازچه کسی جز عناصر عصمت و طهارت برمیآید؟
از امروز با اعتقادی هرچه راسخ تر نام مبارکت را می خوانم هرلحظه مشتاق تر قصیده بلند عشق تو را زمزمه می کنم و سلام و درود خود را نثار روح والایت ...
سهیلا روحانی
گریه، زبان دل است و از مهر بر می خیزد. گریه مرهم دلهای سوخته و داروی دردمندان است. دلی که مهر ندارد، دلی که سوز ندارد، اشک دیده ندارد. دلی که مهر میورزد، میسوزد و اشک میریزد. گریه ویژه انسان ها و نشانه مردمی است. زیاد که گریه کنی، رنگت میپرد...
امروز رنگ جهان پریده... رنگ تمام جهان!
برای کدامین اندوه تو گریه کنیم؟ برای کدام مصیبتت؟ برای کجای مظلومیتت؟
رودهای چشمه محدود این چشمان تارمان را بر کدامین غم جاری سازیم و میترسیم این چشمه بخشکد و مصیبت باقی ماند... کاش نباشیم یک امشب را در دنیای بی تو... .
امشب، وجود نورانیت ای رضای غریب؛ مسافر عرش اعلی است.
ای مهربان! تو با شکوه و اشتیاق پرواز می کنی و ما را با یک دنیا اشک و حسرت در گرداب تنهایی و رعب و وحشت تنها می گذاری. هیهات که دستانمان را رها کنی!
کوچههای بی تاب خراسان، دیگر قدمهای تو را در خود لمس نخواهند کرد و تشنگی عبور تو را تا ابد پاسخی نخواهند یافت...
ای امام مظلومان! مظلومیت تو با کوچ ابدی امشبت به پایان میرسد. اما بدون شک، انوار جانفزایت بر قلب دوستدارانت خواهد تابید و همواره هدایت و ایمان را به بشریت هدیه خواهی کرد.
ای غریب طوس! تو در تاریک ترین روزگار بشری، در تیره ترین روز جهان، رادمردانه و مصمم برای نجات بشر به پا خاستی
و همه نیروی خود را در این ره به کار بستی. هستی خویش را فدا کردی.
ارمغان تو، نشان دادن راه خوشبختی به بشر بود و دعوت بشر به پیمودن آن راه.
زینب مقیسه
صبح است. مردمی تشنه، جاده ای سنگدل، برای بردن یک مرد. اشک... فریاد... تشنگی... .
مردم نیشابور آب می خواهند... و آب در دست هشتمین مرد است. مرد نشسته روی اسب. می خواهد از نیشابور برود به طوس. مردم اندازه یک رود گریه کرده اند، ولی حتی یک دریا اشک هم سیرابشان نمی کند. صافی دل هایشان دارد می رود. از این به بعد چه تنها خواهند شد...
صف به صف تا دوردستها ایستاده اند برای بدرقه. قسمش می دهند که بایستد؛ که بگوید تا سیراب شوند. امام رضا علیه السلام می ایستد. صدای فریاد و بی تابی مردم بلند است، اما بالاخره ساکت میشوند. با سکوتشان چنگ می اندازند به صدای امام تا چند قطره «کلمه» بنوشند. کلمه هایی به روانی آب... . باید سکوت کرد؛ این آخرین جرعه هایی است که میتوانند بی واسطه از دست مرد بگیرند.
ظهر شده. امام آماده گفتن است، دستها آماده نوشتن و دهان قلبها آماده بلعیدن. امام آرام آرام می گوید:
«از پدرانم شنیدم که پیامبر از جبرئیل شنید، که خداوند فرمود: کلمه لا اله الا الله حصار من است. هر کس آن را بگوید وارد حصار من شده و هر کس وارد حصار من شود، از هر عذاب و غمی در امان است».
اسب را حرکت داد. چند قدم که رفت ناگهان ایستاد و ادامه داد:
«اما شرط دارد... و من شرط آن هستم».
... و شرط آرامش دل همین است که عمیقاً بپذیری خداوند یکتاست. من، انتخاب خدای یکتا؛ محبوب و تکه ای از جنس خدا... .
امام گفت: عاشقی کن، اول برای خداوند، بعد برای فرستاده خداوند. پذیرفتن اینها شرط آرامش دل توست.
بعضی حیران... بعضی گریان...، اما همگی چشم دوخته اند به جاده ای که بی رحمانه امام را از پیششان می برد.
سمیه منصوری
آمده بود چیزی بگوید. ایستاده بود و به روبه رویش نگاه میکرد. دستانش میلرزید. کمکم همه وجودش در لرزشی عمیق فرو رفت. آرام و قرار نداشت.
قطرات اشک دور چشمهایش حلقه زده بود. بغض گلویش را میفشرد. فریاد در حنجرهاش گیر کرده بود. از درون میسوخت. سوزشی که شاید فقط با قطرات اشک نشانده میشد. اشک را طلب کرد. صدای اطرافیان در گوشش میپیچید. صداها نامفهوم بود، اما هرکدام در طلب چیزی بودند. خواست چیزی بگوید. نتوانست!
چشمش به چرخ ویلچری که کمی آنطرفتر بود گره خورد. نتوانست رویش را ببیند، نخواست. صدای بال کبوتری را شنید که از روی سقاخانه برگرفته بود.
نگاهش از روی چرخ ویلچر به سوی پنجره فولاد دوید. قفلها و پارچههای گره خورده را دید. چشمش به مادر افتاد که دستانش را به پنجره گره کرده بود و اشک مثل سیل از چشمانش جاری بود. دوست داشت در تمام عمر یک بار هم که شده مادر را صدا بزند؛ امّا گویی چیزیی در گلویش مانع شده بود. صورتش سرخ شده بود. هرآنچه مادر میگفت در دل تکرار میکرد. قطره اشکی روی گونهاش لغزید و بعد قطرهای و قطرهای ... دیگر نمیسوخت. گویی باران بر آتش قلبش باریده بود.
مادر از او دور شد. به سمت سقاخانه رفت و با کاسه آبی برگشت. کاسه را گرفت و جلوی صورتش بُرد. خورشید در آب میدرخشید. قطره اشکی دیگر در آب افتاد.
لبانش را گشود. یک جرعه آفتاب نوشید. دیگر مانع در گلویش نبود، ناگاه فریاد زد: «یا امام رضا»
فاطمه ایمانی
دوازده فرسنگ دورتر از جنوب شرقی ام القری، بهارستانی سرسبز وزیبا آرمیده است: ملکه شهرهای حجاز، «یعنی طائف»، شهری که خداوند یکتا نعمت را بر مردم آن تمام نمود، ولی آن ثروتمندان، تکه سنگ «لات» را دخت خدا میخواندند و به بتخانه با شکوهش افتخار میکردند .
«ان الانسان لیطغی * ان رءاه استغنی»
پیامبر رحمت که حالا در مکه بدون ابوطالب و خدیجه روزگار سختی را میگذراند، به قصد هدایت قبیله بنی ثقیفه، راهی طائف شده است. اما چه امیدی به ساکنان طائف که در میان عرب بیابانگرد به سنگدلی و درنده خویی مشهورند؟
نه مهربانی طبیبعت، دل هایشان را نرم کرده و نه مهربانی این مرد فرشته خو، که سی روز با سخنان آسمانی اش، به زندگی دعوتشان میکند...
مردم هر روز با سنگ و دشنام به استقبالش میروند و به قصد نشنیدن سخنش، هلهله وهیاهو میکنند، و دلی که سخن حق در او ننشیند، از سنگ هم سخت تر است :
«سپس دل هایتان مثل سنگ شد یا حتی سخت تر از آن، و ای بسا سنگ که بشکافد و از دلش نهر آب روان شود، یا لااقل از خشیت خداوند هبوط کند، وخدا از آنچه میکنید غافل نیست». (سوره بقره: 74)
«صاحب خُلق عظیم» از سنگهایی که با آن بی حرمتی هایی را بر جسم و جان نازنینش نثار کردند نه نگران بود و نه شکوه ای داشت، تنها نگرانی اش این بود که دل های سنگشان آتش گیره دوزخ شود. به همین دلیل مدام دعا میفرمود :
«اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون: خداوندا ! قوم مرا هدایت کن، چون آنها نمیدانند» .
و تنها شکوه اش اینکه: آنچه از طائف کشیدم به وصف نیاید...
از آن شهر آبادانی و فراوانی، تنها برده ای مسیحی ندای حقیقت را لبیک گفت، عداس از مردم نینوا، یک کلمه گفت: «لا اله الا الله» و رستگار شد.
منابع
آیتالله جعفر سبحانی. فروغ ابدیت. طائف، سفرلطائف . میثاق امیر فجر
فاطمه دولتی
گرمای سوزانِ شهر، تنِ تب دار دیوارها را سرخ تر میکرد، عطش از یک سو و شعله خورشیدِ سر ظهر که در کوچههای تنگ و باریک میپیچید از سوی دیگر، همچون تنوری گدازان، رمق هر عابر بی پناه را میربود.
مردی با پیراهن بلند و سپید رنگِ عربی با متانت و گامهای آهسته، زیر تازیانههای خورشید، کوچههای داغ شهر را میپیمود. وارد کوچه باریکی شد که از تابش ظالمانه خورشید در امان بود، نسیمی توی کوچه سرک کشید، مرد با نزدیک شدن دیوار کاهگلی به قدم هایش آهسته تر میشد. از کنار پشت بام خانه گذشت، اما اتفاقی که منتظرش بود نیفتاد. اندکی ایستاد، سرگرداند و به پشت بام خانه نگاهی انداخت، کسی آنجا نبود. قدم هایش را تند کرد و به سمت مسجد رفت.
پشت در چوبی ایستاده بود، دو مرد دیگر هم همراهش بودند. حلقه در را کوبید، خورشید بار و بنه اش را جمع میکرد ولی آسمان، تماشاگر مرد و همراهانش بود، صدای پای لک لک که روی زمین کشیده میشد نزدیک شد. زن در را باز کرد و در حالیکه تعجب توی صورتش بیشتر از هر چیزی نمایان بود به سه مرد سفیدپوش خیره شد.
مردی را که چند قدم جلوتر ایستاده بود میشناخت. آرامش، مرد زن را از هر سؤالی منع میکرد. گفته بودند دوست همسرش هستند. همسری که بیمار بود. دوستی همسرِ یهودی اش با محمد امین؟!
زن کنار رفت و مردان به حیاط خاکی کوچکی قدم نهادند، که بوی خاک تازه جارو شده در آن پیچیده بود قدم نهادند، ریسههای خرمای آویزان شده روی دیوار را پشت سر گذاشتند و وارد اتاق کوچکی شدند. روشنای بی جان بیرون از پنجره، توی اتاقک ولو شده بود و صورت خوابیده مرد را روشن میکرد.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم بالای بستر نشست، لبخند، میهمان چهره اش شد، دهانش را به گوش مرد نزدیک کرد و آرام گفت: «رفیق ما امروز به سراغ ما نیامد، سراغش را از دوستان گرفتیم گفتند: بیمار است، پس خودمان به عیادتش آمدیم».
بیمار یهودی، انگارخواب دیده باشد، ابروانش را در هم کشید، اما چشم باز نکرد، اندکی گذشت، گویی مرد زیر سنگینی نگاه همسرش که در آستانه در ایستاده بود تاب نیاورد و چشم گشود. تصویر تبسم شیرین محمد صلی الله علیه و آله و سلم در قاب چشمانش نشست. پلکهای پشت نیز چهره محمد صلی الله علیه و آله و سلم را خراب نکرد، گویی رویا نبود، گرمای دست حضرت را که روی دستش حس کرد نمی دانست چرا لرزش سرتاپای وجودش را اشغال کرد و رعشه ای بر تنش افتاد.
روی پشت بام نشسته بود. میدانست حوالی ظهر که میشود محمد صلی الله علیه و آله و سلم برای نماز از این کوچه گذر میکند تا به مسجد برود. با خودش عهد کرده بود هر طور شده محمد را خشمگین کند تا چهره اش پیش مردم خراب شود. تحمل هر انسانی اندازه ای دارد و او میخواست صبر محمد صلی الله علیه و آله و سلم را سرریز کند. به انتهای کوچه چشم دوخت. مثل همیشه قامت سفیدپوشش را دید که با گامهای نرم و محکم به خانه اش نزدیک میشود. به در خانه که رسید خاکسترها را حواله سرش کرد، بعد هم شکمبههای گوسفندی که تازه ذبح کرده بودند. استقبال خوبی بود برای امروز، همانجا ایستاد تا صدای فریاد محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بشنود، محمد صلی الله علیه و آله و سلم اما ایستاد، لباسش را تکاند، سر بلند کرد و به چهره مرد یهودی که لبخند تمسخرآمیزی به لب داشت، نگاهی انداخت و با لحنی آرام سلامی گفت و راه مسجد را در پیش گرفت. دوستانش که شاهد ماجرا بودند، خواستند چیزی بگوید اما او اجازه نداد.
بیمار یهودی شرم زده از حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشست. باور نمی کرد که محمد صلی الله علیه و آله و سلم بدون اینکه از رفتار زشتش یاد کند در خانه اش نشسته و به عیادش آمده است. سر به زیر انداخت، اشک هایش آرام آرام از کناره چشمها سر میخوردند، صدای محمد صلی الله علیه و آله و سلم که او را «برادر» میخواند و با او سخن میگفت جانش را از آرامشی بی منتها پر میکرد، خورشید در خانه اش بود، خودش را روی دستهای حضرت انداخت، حالا مرد یهودی بود و دست نوازشگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم .
علی بهرامیان
اتفاقی خاص در عرش عظیم افتاده بود
لرزه بر اندام شیطان رجیم افتاده بود
چونکه بر پیشانی مولود پاک آمنه
نقش بسم الله الرحمن الرحیم افتاده بود
در نخستین جزو قرآن هم به پایش با خضوع
معنی رمز الف با لام و میم افتاده بود
از ازل در آخرین جام می پیغمبری
عکس زیبای رخ طفلی یتیم افتاده بود
روی بام شهر مکه در شب میلاد نور
بقچه بوی گل از دست نسیم افتاده بود
سایه فر و شکوه جاودانش همچنان
بر سر عیسی و موسای کلیم افتاده بود
مهر او مهر وصیش مهر دختش بی گمان
در دل هر صاحب عقل سلیم افتاده بود
بر سرش ز آن دم که پا بر عرصه هستی نهاد
سایه نور خداوند کریم افتاده بود
هر که با او یا وصیش بی دغل می رفت راه
در حقیقت بر صراط مستقیم افتاده بود
سعید بیابانکی
چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند
آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند
از سرخی لبان تو ای خون آتشین
نار آفریده اند انار آفریده اند
یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند
در عطردان ذوق و بهار آفریده اند
زندانی است روی تو در بند موی تو
ماهی اسیر در شب تار آفریده اند
مانند تو که پاک ترینی فقط یکی
مانند ما هزار هزار آفریده اند
دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست
از بس حصار پشت حصار آفریده اند
این است نسبت تو و این روزگار یأس
آیینه ای میان غبار آفریده اند
مرتضی امیری اسفندقه
مگر یتیم نبودی خدا پناهت داد
خدا که در حرم امن خویش راهت داد
هجوم جهل و خرافه، هجوم تاریکی
خدا پناه در آن دوره سیاهت داد
خدا، خدا و خدا، آن خدای بی مانند
همان که عصمت پرهیز از گناهت داد
همان که جان نجیب تو را مراقب بود
همان که سینه خالی از اشتباهت داد
توان و توشه به پایان رسیده بود، ولی
خدا رسید به فریاد و زاد راهت داد
بگو که نعمت پروردگار پنهان نیست
خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد
خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد
خدا که فرصت تشخیص راه و چاهت داد
چقدر واقعه آسمانی و شفاف
خدا به یمن دعاهای صبحگاهت داد
خدا که عاقبتی خیر و خوش عطایت کرد
خدا که آینه را نور با نگاهت داد
قسم به روز، که خورشید شمع خانه توست
قسم به شب که خدا برتری به ماهت داد
خدا که اشک تو را جلوه گهر بخشید
خدا که شعله روشن به جای آهت داد
خدا که جان تو را از الهه ها پیراست
خدا که غلغله قوم لا اله ات داد
یتیم آمده ام، مانده ام، پناهم ده
مگر یتیم نبودی خدا پناهت داد ...
علیرضا قزوه
و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چین زلفت چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد
از آن روزی که جانت را، اذان جبرئیل آکند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحی اما قصه ات شوری دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد
شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد
ببخش ـ ای محرمان در نقطه خال لبت حیران ـ
خیالِ از تو گفتن داشتم، اما زبان گم شد
امیرعلی سلیمانی
چه صبح صادقی، انگار آفتاب رسیده
مدینه خشک شده، ناگهان به آب رسیده
پیمبران همه انگورهای روشن باغ اند
چگونه است که این مرتبه شراب رسیده؟
پیمبران اولوالعزم گفته اند پیاپی
از این رسول که با آخرین کتاب رسیده
هلا جماعت مکه! چقدر سنگ پرستی؟
میان سنگ و خدا وقت انتخاب رسیده
تبر به دست شوید و تبر به دست بجوشید
تبر به دست بمانید، انقلاب رسیده
به موبدان و انوشیروان چه سخت گذشته
معبران چه بگویند، وقت خواب رسیده
سؤال کرد چگونه تو را بزرگ بخوانم
از آسمان و زمین ناگهان جواب رسیده :
بخوان به نام خدایی که آفریده جهان را
برای خلقت خورشید برگزیده جهان را
رسیده آن که براند ستمگران عرب را
که خطبه هاش پریشان کند سران عرب را
تولدش به حسادت کشیده است پیاپی
حضور آمنه در جمع مادران عرب را
رسیده زمزمه باشد، رسیده خاتمه باشد
مسیح و نوح و جمیع پیمبران عرب را
کسی که نور وجودش به سجده میکشد امشب
بدون معجزه، یکباره ساحران عرب را
به یمن مقدمش آن روز جبرئیل سروده
در آسمان به ستایش کبوتران عرب را
کسی که آمده بی شک نجات میدهد از مرگ
میان خیل خرافات دختران عرب را
کسی که آمده دریاست، اهل راز و نیاز است
کسی که آمده دلواپس اذان و نماز است
اگر چه مثل بشر اهل آب و خاک زمین است
تمام عرش چو انگشترند و او چو نگین است
پیمبران همه چون اخترند، اوست که ماه است
که اختران همه خوب اند و ماه خوب ترین است
چه آشیانه پاکی ست، خوش به حال خدیجه
که هم مسیر شده با محمدی که امین است
خدیجه دین و دلش را به آفتاب سپرده
شکوه عقل همین جا، کمال عشق همین است
نماز پشت سر آفتاب خوانده همیشه
کسی که بیعت اول، کسی که بانوی دین است
چه قدر لحظه نابی ست، در مسیر رهایی
کنار حضرت خورشید در بهشت برین است
برای وصف خدیجه همین بس است بگویند
که مادر است که با فاطمه همیشه عجین است
تو بنده ای و نیازی به مهره یمنی نیست
هنوز مکه بمان وقت سوره مدنی نیست
از آسمان به لب مرد میرسد کلماتی
چه با شکوه پیامی، چه دل نشین جملاتی
اگرچه کوه حرا مثل مکه اهل کویر است
چکیده قطره اشکی، رسیده آب حیاتی
به آن دو دیده لرزان رسیده نور نبوت
رسیده است به صحرا، چه دجله ای، چه فراتی
برای دیدن خورشید در حوالی مکه
مقدر است بیابان بنا کند عرفاتی
به قدر وصف کمالش، به قدر حسن جمالش
نگفته اند نشانی، نیامده ست صفاتی
نفس بکش که وجود تو نعمت است در این خاک
که هم ممدّ حیاتی و هم مفرح ذاتی
برای گفتن از تو چقدر وام بگیرم
همین بس است بگویم سلامی و صلواتی
همیشه «ماه فروماند از جمال محمد»
همیشه «سرو نباشد به اعتدال محمد»
وحیده افضلی
السلام علیک ای باران السلام علیک َ حضرت ماه
اتفاقی عظیم افتاده! به زمین آمدی! رسول الله!
به زمین آمدی و فهمیدیم، آفرینش چه علتی دارد...
که چرا آسمان از آن بالا...به زمین خنده میکند گه گاه
قدمت خیر بود و میبارید از نفسهای صادقت خورشید
قدمت خیر بود و یوسفها همه بالا زدند از ته چاه
کعبه آرام شد دلش، وقتی... چشم های تو را به سویش دید
دست شیطان به برکت عشقت می شد از دامن زمین کوتاه
اشهد ان چشم های تو...چشمه صبحهای جاویدند...
به دعای تو شب تمام شد و...در هوای تو سر رسید پگاه
دستگیر بهارها هستی... دست هایت به عاشقی مشهور
تکیه گاهِ تمام انسان ها منجیِ دختران زنده به گور
می نشیند نگاه تو بر دل مینشیند کلام تو! احمد
می نشیند به قلب حتی کفر! خندههای مدام تو! احمد
یا محمد! چقدر شیرین است، که دلی مبتلای تو باشد
چه مقام مبارکی دارد، آنکه باشد غلام ِ تو احمد
السلام ای دلیل بودن ها... بهترین علت سرودن ها!
کاشکی من بمیرم این لحظه، با جواب سلام تو احمد
آمدی درد خاک کمتر شد... حال دنیا چقدر بهتر شد
شد موثر به زخم آدم ها، شربت التیام تو احمد
اسم زیبای تو محمد بود...لقب ات مصطفای احمد بود
آه قربان این لقب هایت... آه قربان نام تو... احمد!
نام تو بر زبان عیسی بود، ثبت شد قصه تو در انجیل
آمد از راه سال میلادت... آمد از راه سال عام الفیل
مکه تا دید روی ماهت را... عاشق خندههای نازت شد
بعدازآن گوش عرش دلتنگ ِ لحن ِ شیرین دلنوازت شد
طاق کسری به لرزه افتاد و خاک ایران ما معطر شد
خبر آمد که حضرت سلمان از ازل آشنای رازت شد
ما به زلفت عجیب دل بستیم... پای این عشق تا ابد هستیم
از دل ما هزار آیینه، راهی خطه حجازت شد
دل بیچاره تا تو را فهمید... تا تو را در همین حوالی دید
دل برید از تمام آدم ها... عاشق چشم چاره سازت شد
یا محمد ! نبی ! رسول الله!... حس و حال مبارکی داریم
بوی گل آمد و همه گفتند: وقت روییدنِ نمازت شد
خبر از آفتاب چشمانت... خبر از برکتی وسیع آمد...
ماه تو... ماه ِ عشق ! ماه ِ نور... ماه ِ پر برکت ربیع آمد
زادهٔ آمنه چه زیباروست!... سرو قامت! عجب قدی دارد!
او نباشد، نمی دمد صبحی، زندگی شامِ ممتدی دارد
واژه در واژه میکِشم خود را... می دوم خطِ شال سبزش را
میزنم زل به شمسِ خضرایش... چشم خیسم چه معبدی دارد!
زیر لب میزنم صدایش که: (حضرت آسمان نگاهم کن)!
تشنه ام ... تشنه ام ! شهیدم کن! چشمهایت چه مشهدی دارد
بر جبین ات نوشته این را که: حسن یوسف حریف حسن ات نیست
گرچه زیباست ماه، اما باز... شمس، حُسن سرآمدی دارد
هر چه رود است، از لبت جاری... هر چه نور است، از تو میتابد
هر چه باغ است، تا تو میخندی عطر و بوی محمدی دارد
آمدی و ردیف موهایت... به جهان نظم تازه ای آموخت
هر که با تو نشست عاشق شد... هر که بی تو نشست عمرش سوخت
آمدی تا عوض کند نامت... بعد از این زندگی انسان را
با بهاری که از تو میریزد، بِبری سلطه زمستان را
آمدی تا که مردم دنیا... در هوای تو عاشقی بکنند...
کور میکرد نور چشمانت... چشم ِ دنیای نامسلمان را
میشود با تو اهل ایمان شد... میشود با تو غرق باران بود
میشود دم به دم به گوشت خواند: «السلام علیک باران» را
یا محمد! بهشت یعنی تو!... بهترین سرنوشت یعنی تو!
دوست دارم بخوانم از چشمت، معجزات شریف قرآن را
روز میلاد تو مبارک باد... در دلم یاد تو مبارک باد
رد نکن یا نبی! رسول الله! دستهای دخیل دامان را
امشبی را به یمن میلادت تا سحر عاشقانه میخوانم
لرزشی نیست در صدایم... نه! عشق را قاطعانه میخوانم
روزنهای به دنیای پژوهش
دکتر حسین خنیفر
جست وجوگری، جزو ذات شگفت انگیز انسان هاست که در کنجکاوی و نهاد ناآرام انسان ریشه دارد. گاهی این حالت، در جست وجوی درون اتفاق میفتد. نظر روان شناسان ـ در این زمینه ـ بسیار زیباست که می گویند: «جستوجوگران درون خویش، جهان را کشف خواهند کرد». (مک الری و دوشر، 2001، ص373) در مبانی دینی ما نیز این مسئله به صورت «معرفة النفس» مطرح است. گاهی این حالت جست وجوی پیرامون است، خواه با دانش خاص یا در راستای رشته ای خاص باشد و گاهی نیز با کاوش در بعد فیزیکی و عناصر جهان صورت می گیرد. به هر صورت، همه این تبحرها، تأمل ها، تلاش ها، حیرت ها، سئوال ها، پیشفرض ها، فرضیه ها و راه حل جویی ها و حلقه ارتباط جستن ها، از حس شگفت انگیز، یعنی «روح جست وجوگر» انسان ناشی می شود.
به گمان بسیاری از استادان تحقیق، گاهی پژوهش با یک سئوال، مسئله، مشکل، معضل، بیماری، رابطه بین چند متغیر، سفارش یک مؤسسه، فراخوان خاص و حتی گاهی یک الهام یا شهود می تواند آغاز شود و برای انجام تحقیق درباره آن در دنیای معاصر، به آشنایی با روش علمی نیاز داریم.
اسمیت (1370)، علم را «بهترین معرفت نظام یافته می داند که بر حسب دقیق ترین و کامل ترین روش های تحقیقی به دست آمده است و در حال حاضر، در دسترس است و هدف آن، رسیدن به حق و حقیقت است». (راداک، 1988)
تعریف روش علمی
بر اساس تعریف کرلینجر، «روش علمی، فرایندی نظام یافته، کنترل شده، تجربی و انتقادی در باره پدیده های طبیعی است که روابط احتمالی بین آنها، به وسیله نظریه و فرضیه هدایت می شود». (کرلینجر، 1377، ج1)
هر تحقیق علمی، دارای ویژگیهایی است که عبارت اند از:
در تحقیق علمی، باید اصول و قواعد لازم رعایت شود و استفاده از روش آزمایش و خطا، در بعضی موارد ممکن است استفاده شود؛ اما به ندرت، یک تحقیق علمی، نتیجه چنین اعمالی است. همچنین محقق نباید تنها به دنبال اطلاعات پراکنده
و متفرقه باشد. (هومن، 1368)
یک تحقیق علمی، باید از عینیت لازم برخوردار باشد. به عبارت دیگر، نتایج یک تحقیق، نباید از رأی و نظر شخصی و اعمال سلیقه فرد متأثر باشد؛ بلکه باید افراد متفاوت، برداشت واحدی از آن داشته باشند.
نتایج تحقیق را باید بتوان به موارد مشابه تعمیم داد. در صورتی تعمیم پذیری، میسر است که اسلوب و روش تحقیق، به صورت جامع انجام شده باشد.
یک تحقیق، در صورتی پذیرفته است که تکرار شدنی باشد؛ یعنی در مکان ها و زمان های دیگری بتوان همان تحقیق را انجام داد؛ تا از مقایسه موقعیت های اجرایی مشابه، یک قانون و قاعده به دست آید.
تحقیق علمی، باید نتیجه مشاهدات و استنادات عینی باشد تا بتوان صحت و سقم نتایج به دست آمده را آزمایش کرد. به عبارت دیگر، یک محقق، تنهاً دارای مجموعه ای از اندوخته های ذهنی منحصر به خود نیست؛ با این حال، می توان تحقیق علمی را در فضای علوم انسانی با روش علمی و بدون اتکا بر تجربی بودن انجام داد.
در میان صاحب نظران، این جمله، معروف است: «هر تحقیق، باید علم را یک قدم به جلو ببرد» (لاور، 1380). افزایشی بودن، به مفهوم انباشته کردن اطلاعات نیست؛ بلکه در هر تحقیق، باید مطلب تازه ای کشف و به علم اضافه شود.
در هر تحقیق، به آنچه محقق باید بیش از همه توجه کند، دقت است. به همین دلیل، اگر اطلاعات به دست آمده در یک تحقیق، دقت لازم برخوردار نباشند، نتایج آن ارزش ندارد. (نادری، نراقی، 1384)
نتایج تحقیقات، همیشه بر اساس میل و نظر محقق یا دیگر دست اندرکاران نیست. محقق در چنین شرایطی، باید نتایج تحقیق را ارائه کند و هیچ ترس و وحشتی برای بیان نتایج نداشته باشد.
از آنجا که هر فعالیت پژوهشی، هم دیربازده است و هم آثار آن مشهود نیست،
ممکن است افراد کم تحمل و ناشکیبا، در مراحل مختلف تحقیق، مأیوس و ناامید شوند و از فعالیت های خود دست بردارند. به همین جهت، صبر و شکیبایی، از ضروریات اینگونه فعالیت هاست.
داشتن اطلاعات لازم در زمینه موضوع مورد تحقیق و همچنین اطلاع از اصول و روشهای تحقیق، مانند شیوه جمع آوری اطلاعات، نمونه گیری، چگونگی تجزیه و تحلیل اطلاعات، گزارش نویسی و استفاده از منابع، برای محقق ضرروی است.
در تحقیق علمی، هر یک از متغیرهای به کار رفته در تحقیق، باید روشن و تعریف شوند؛ به گونه ای محققان دیگر بتوانند کار محقق را کاملاً بفهمند و در صورت لزوم، آن را قابل تکرار کنند.
اهداف روش علمی را میتوان به چهار دسته زیر تقسیم کرد:
بخش عمده ای از اهداف روش های علمی، کشف روابط میان پدیده های مختلف است؛ زیرا ممکن است بین پدیده ها همبستگی ظاهری باشد؛ اما روابط علت و معلولی بین آنها وجود نداشته باشد. به دو مثال زیر، توجه کنید:
الف) آیا روستانشینان میهمان نوازتر از مردم شهرنشین هستند؟ شاید به ظاهر کسی این را به پدیده ای خاص ربط دهد؛ درحالیکه ممکن است متغیرهای زیاد دیگری، در این رابطه باشد. در این مثال، محقق دنبال این است که رابطه زندگی در روستا و میهمان نوازی روستاییان را بداند.
ب) چه گروهی از افراد جامعه، از پرداخت مالیات تعلل می ورزند؟ شاید ظاهر این پدیده، در رابطه با نداری باشد؛ درحالیکه در یک تحقیق علمی، ممکن است مشخص شود که این پدیده، به نبود سیاست های تشویقی و تنبیهی مسئولان مربوط است.
هدف از جمع آوری اطلاعات گوناگون و تجزیه و تحلیل آنها، صرفاً تبیین روابط بین پدیده ها و در حد امکان، اثبات رابطه علت و معلولی موجود در میان آنهاست. در مثال یاد شده، می توان میهمان نوازی روستاییان را به نوع زندگی آنها، از بین بردن یکنواختی در دیدار با هر تازه واردی یا کسب خبر و اطلاعات جدید از تازه واردها مربوط دانست و یا اینکه می توان علت را به برخی ارتباطات اجتماعی مرتبط دانست که در محیط روستا برای یک روستایی، هنگام پذیرایی از مهمان باید رعایت کند.
یک محقق، دنبال این است تا با توجه به دو هدف گفته شده، هدف دیگری را به دست آورد و آن، توان پیش بینی رویدادها در موقعیت های خاص است؛ مثلاً اگر میان نوع خاصی از ابرها و بارش باران، رابطه ای باشد، می توان پیش بینی کرد که هنگام مشاهده چنین ابری، بارندگی روی می دهد.
سه هدف گفته شده، برای رسیدن به کنترل اثرات رویدادهاست. پیشرفت های فن آوری در جهان معاصر، حاصل همین توان کنترل پدیده هاست. پیشرفت های علوم فضایی، علوم پزشکی، علوم رفتاری و ...، همه ناشی از توان کنترل بشر در پدیده های مؤثر در این علوم است که با توجه به کشف، تبیین و پیش بینی پدیده ها، حاصل شده اند. نکته مهم آن است که کنترل پدیده ها در علوم انسانی، بسیار پیچیده تر و مشکل تر از علوم پایه می باشد.
روش علمی، «فرایند جست وجوی منظم، برای مشخص کردن یک موقعیت نامعین است» و مراحل عمده آن به قرار زیر است:
در مرحله آغازین (مرحله اول)، پژوهشگر با ملاحظه وضعیتی پیش بینی نشدنی که
برای او مبهم یا ناآشنا جلوه می کند، برانگیخته می شود یا به قول «دیویی»، با یک موقعیت نامعین، روبه رو می گردد. (بازرگان، 1379، ص23)
در این مرحله، وقتی با فرایند ورود به تحقیق آشنا شدیم، باید بدانیم که ایجاد و ساخت یک موضوع، بسیار مهم است. شاید یکی از حساس ترین و مهم ترین بخش های پژوهش، جست وجو و عرضه موضوعات خوب، فهمیدنی، تحقیق پذیر و تبدیل شدنی به عناوین مناسب تحقیق باشد.
به گمان برخی صاحب نظران، موضوع، «مجموعه واژگانی منتزع از مسئله یا سؤال اولیه تحقیق است» و دارای ویژگی های زیر است:
کلی است (وسیع)؛
زمینه است (ابعاد مختلفی را در بر دارد)؛ مثل دریا؛
مقدمه ورود به بحث و جست وجو است (موضوع، درگاه جست وجوست)؛
مثال: تأثیر تشویق بر موفقیت.
ازاینرو، موضوع، بهتر است به عنوان تبدیل شود.
عنوان، اخص از موضوع است و شامل «واژگانی است که محدوده پژوهش را مشخص می کند» و دارای ویژگی های زیر است:
جزئی است؛
محوری است (مثل جویبار)؛
عامل ظهور متغیرها و کلمات کلیدی است.
برای فهم بهتر، همان مثال قبل را تبدیل به عنوان می کنیم. در این صورت: « تأثیر تشویق معنوی و مادی، بر میزان رشد علمی جوانان دانشجو» عنوان قرار داده می شود. همان گونه که می بینیم، موضوع، وقتی اخص می شود، تبدیل به عنوان می گردد و عنوان گویا، متغیرهای شاخص را در دل خویش، به همراه دارد. این پس زمینه، باعث می شود تا پرداختن به مراحل بعدی تحقیق، راحت تر شود؛ زیرا تبدیل موضوع به عنوان، نتایج زیر را به همراه دارد:
شفافیت موضوع، آشکار می شود.
محدوده موضوع، روشن تر می شود (چون در موضوع تأثیر تشویق بر رشد مطرح شده بود و این می تواند همه ابعاد سنی، شغلی، روحی، روانی، مادی، معنوی و جنسیتی (زن و مرد) را در بر بگیرد و علاوه بر اینها وقتی آن را به عنوان تبدیل می کنیم، فواید دیگری نیز به همراه دارد:
دامنه آن را تعریف کرده ایم.
متغیرهای مادی و معنوی را در آن تفکیک کرده ایم.
بعد متغیر رشد علمی را نسبت به مقوله کلی رشد، برجسته کرده ایم.
خواننده عنوان، به راحتی در مییابد که ما در چه محدوده ای و با چه آزمودنی هایی سروکار داریم.
پرداختن به آن، راحت تر صورت می گیرد.
جست وجوی اطلاعات، مشخص تر می شود.
بیراهه روی، کاهش می یابد.
یافته های مرتبط تر گزیده می شوند.
تلاش محقق در رد یا تأیید فرضیه های تحقیق، آسانتر صورت می گیرد.
پس از تشخیص ضرورت تحقیق، اولین مسئله ای که برای محقق وجود دارد، انتخاب موضوع تحقیق است. موضوع تحقیق، طرح یک مشکل است که محقق در جست وجوی یافتن پاسخ و یا راه حل آن است. محقق نباید به امید اینکه موضوع خود را در اواسط کار مشخص کند، فعالیت پژوهشی را شروع کند. تجربه نشان داده است انتخاب موضوع، امری ساده به نظر میرسد، ولی برای دانشجویان تازه کار، مسئله ای دشوار است. (شبلی، 1369)
الف) کنجکاوی انسان
انسان برای ارضای حس کنجکاوی خود، به دنبال راه حل معقولی برای معماها و مشکلات است. به همین دلیل، تمایلات انسان برای پاسخ گویی به معماهای موجود، یکی از منابع انتخاب موضوع تحقیق است؛ زیرا افرادی که با معما یا مشکلی برخوردی می کنند، تا زمان حل مشکل، گرفتار نوعی تنش روانی هستند که همواره آنها را به فعالیت برای حل مشکل وادار می کند و این، از شاخص های آدم های محقق است.
ب) نیاز و ضرورت
نیازهای موجود هر محقق یا جامعه ای، ممکن است او را به انتخاب موضوع وادار کند. این نیاز، ممکن است نوعی الزام باشد؛ مثل پروژه های کارشناسی، پایان نامه های کارشناسی ارشد و دکترا.
ج) بضاعت علمی
انتخاب هر موضوع تحقیقی، متأثر از بضاعت علمی محقق است؛ یعنی کسانی که در رشته خاصی تجربه و اطلاعات داشته باشند، در انتخاب موضوع در همان زمینه، آمادگی بیشتری دارند.
د) تجربه
فعالیت های قبلی محقق در امر پژوهش، آمادگی و انگیزه بیشتری در او ایجاد می کند. علاوه بر اینکه هر تجربه تحقیقی، هموارکننده تحقیقات بعدی می شود.
هـ) محدودیت ها
توجه به محدودیت های محیطی و عوامل بازدارنده، می تواند در انتخاب موضوع و نوع تحقیق مؤثر باشد.
برای مثال، اگر محدودیت هایی همچون کسب اجازه از مسئولان یا صرف هزینه هایی زیاد و زمانی طولانی برای اجرای تحقیق لازم باشد، این نوع محدودیت ها، می توانند در انتخاب موضوع مؤثر باشند.
برای انتخاب موضوع تحقیقی، معیارهای زیر را باید در نظر گرفت:
موضوع تحقیق، باید نو و تازه باشد هر تحقیق، باید مسئله ای تازه را بررسی کند. در بعضی مواقع، تکرار تحقیق گذشتگان برای مقایسه اثرات پدیده ای در دو محیط یا در دو زمان لازم است، اما همیشه نمی توان به استناد این ضرورت، تحقیق گذشتگان را تکرار کرد؛ بلکه هر تحقیق، باید حرف تازه ای بگوید.
اولویت داشته باشد در هر زمان، مشکلات متعددی در جامعه در پیش روی محقق است که حل همه آنها و تحقیق درباره آنها در زمان مشخصی، امکان پذیر نیست. در این صورت، برای انتخاب موضوع تحقیق، باید موضوعی انتخاب شود که دارای اولویت باشد.
محدودیت دامنه تحقیق (نه خیلی کلی باشد و نه خیلی جزئی) یک موضوع تحقیقی، نه باید آن قدر کلی و مبهم باشد که نتوان آن را اجرا کرد و نه آن قدر جزئی باشد که ارزش اجرا نداشته باشد. به دو مثال زیر توجه کنید:
الف) موضوع کلی: «بررسی عوامل مؤثر بر پیشرفت جامعه». چنانکه پیداست، موضوع پیشرفت جامعه، بسیار گسترده و کلی است.
ب) موضوع خیلی جزئی: «مقایسه پاداش ده هزار تومانی، با پاداش پانزده هزار تومانی، برای حضور به موقع کارمند در محل کار». این موضوعی نیز چنان جزئی است که ارزش تحقیق ندارد.
قابلیت اجرا داشته باشد بعضی موضوعات، فقط در حد ذهن انسان هستند و امکان اجرای آنها نیست یا اینکه با شرایط موجود، مانند امکانات و فنآوری جدید، امکان انجام دادن آنها وجود ندارد. در این صورت، چنین موضوعاتی، نباید انتخاب شوند (ریاحی، 1372)
داشتن بضاعت علمی محقق باید موضوعی را انتخاب کند که در زمینه آن،
اطلاعاتش کافی باشد.
محقق در انتخاب موضوع، باید به محدودیت های زمانی، اجرایی، اتفاقات، خسارت ها و مشکلاتی که پیش رو دارد، آگاه باشد و با توجه به آن محدودیت ها، موضوعی را انتخاب کند تا باعث گمراهی در نتیجه گیری نشود.
تحقیق درباره بعضی موضوع ها، ممکن است فقط در زمان خاصی لازم باشند یا ارزش داشته باشند. اگر تحقیق در آن زمان خاص انجام نشوند، نتایج آنها در زمان دیگر، کاربردی ندارد. (این نوع محدودیتها در تحقیقات عملی و کاربردی، بیشتر مطرح هستند).
موضوع تحقیق، باید در حد امکان، ساده و بی پیرایه باشد و بدون مطلب مبهمی باشد. به عبارت دیگر، موضوع باید مختصر، مفید و گویا باشد.
اگر موضوع تحقیق درباره پدیده ای باشد که از اصول مسلّم و پذیرفته شده همه باشد، چون این موضوع، از بدیهیات است، نباید انتخاب شود؛ زیرا پاسخ سؤالات مربوط به آن را همه می دانند و فعالیت تحقیقی در این زمینه، کاری بیهوده است. به مثال زیر توجه کنید:
«بررسی رابطه میان بارندگی و حجم آب رودخانه های منطقه الف».
در این موضوع تحقیق، همه می دانند که اگر باران بیشتری ببارد، آب رودخانه نیز بیشتر میشود. بنابراین، تحقیق بالا، تحقیق موضوعی بدیهی به شمار میآید و باید از انتخاب آن پرهیز شود.
موضوع تحقیق باید چنان نوشته شود که در آن سؤالات زیر به روشنی پاسخ داده شوند (نادری و همکاران، 1371، ص7)
چه کسی؛ یعنی پژوهش در مورد چه کسی یا چه کسانی انجام می شود؟
چه متغیر و یا متغیرهایی؛ یعنی پژوهش در مورد چه متغیر یا متغیرهایی است یا درباره چه عواملی تحقیق می شود؟
چگونه؛ یعنی پژوهش چگونه انجام می گیرد؟ آیا ارتباط بین دو یا چند متغیر تعیین می شود؟
آیا عواملی دستکاری و تأثیر آنها اندازه گیری می شود؟ آیا مقایسه دو پدیده است؟ آیا صرفاً توصیف پدیده هاست؟
تا اینجا با اهمیت وجود یک مسئله ارزشمند برای تحقیق یا داشتن موضوعی که دغدغه آمیز است، آشنا شدیم و دریافتیم که هنر محقق، تبدیل دغدغه یا بحث به یک موضوع و سپس به دست آوردن عنوان یا عناوین مختلفی از دل آن است.
نباید فراموش کنیم که این مباحث، با مقوله انجام دادن یک تحقیق کلاسی متفاوت است؛ چون در انتهای این سلسله مقالات، ما به شیوه های دیگری مانند موارد دانشگاهی دانشجویان می کنند، اشاره می کنیم که برخی از آنها عبارتند از:
تحقیق کلاسی (مروری) و تکالیف درسی؛
تدوین مقالات (مروری – علمی)؛
تدوین مقالات (علمی – پژوهشی)؛
تدوین مقالات (علمی - ترویجی)؛
تدوین سخنرانی (چارچوب سخنرانی، نحوه ارائه از آغاز تا فرجام)؛
تدوین گزارش درسی؛
تدوین گزارش علمی – کلاسی؛
آیین گزارش نویسی.
بنابراین، اساس بحث ما در اینجا انجام کار علمی - پژوهشی است که از موضوع، آغاز می شود و به مرحله تحلیل اطلاعات و نتیجه گیری می رسد؛ چه این کار در حوزه تاریخ، ادبیات، علوم پایه و علوم انسانی باشد و چه علوم رفتاری یا روان شناسی. در هر صورت، هدف ما، باز کردن دریچهای به سمت پژوهش، با رویکرد علمی است. این مقاله، مراحل تفضیلی اجرای طرح تحقیق را یادآور میشویم.
یک سنت یک تلنگر
فاطمه دولتی
تا گردن زیرکرسی خانه مادربزرگ فرورفتهام و با لذت، دانههای سرخ انار را مزه میکنم. آهنگ شاهنامهای که آقاجان برایمان میخواند گوشم را نوازش میدهد، اما چشمانم بین خوراکیها میچرخد، هندوانه؛ فندق؛ پسته؛ انار؛ کدوحلوایی و نباتهای زعفرانی توی استکانهای کمرباریک که منتظر دم کشیدن چای با عطر هل مادربزرگ هستند. امشب شب بیدار ماندن است، شب حافظ خواندن و آرزو کردن. امشب یلداست، بلندترین شب سال، شبی که ایرانیان و بسیاری از اقوام دیگر آن را جشن میگیرند چون از این شب به بعد روز طولانیتر و شب کوتاهتر میشود. واژه «یلدا» معنای «ولادت» و «تولد» میدهد. زایش خورشید و نور.
ابوریحان بیرونی از این جشن با نام «میلاد اکبر» نام برده و منظور از آن را «میلاد خورشید» دانسته است. ایرانیان باستان بر این باورند که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی فزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا یلدا میخواندند و برای آن جشن بزرگی برپا میکردند. ازاینرو به دهمین ماه سال «دی» ماه تولد خورشید میگفتند، رسم یلدا تا امروز هم ادامه دارد، هنوز هم آفتاب سی آذر که غروب میکند، اگر این بلای جان خانوادهها، این شبکههای اجتماعی مجال دهد همه دور هم جمع میشوند.
اصلاً هنوز هم خیلیها عقیده دارند اگر در شب یلدا هندوانه نخورند شگون ندارد و به خاطر این رسم قدیمی، فقیر و غنی حتی اگر میوه دیگری نخرند هندوانه را حتماً تهیه میکنند، حافظ هم که جای خود را دارد، اصلاً بدون فال حافظ، یلدا به آدم نمیچسبد، بزرگتر مجلس، دیوان را باز میکند و سپس هر یک از میهمانان نیت میکنند، «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری...» آرزو میکنند و از حضرت حافظ میخواهند تا برایشان از روزهای روشن فردا بگوید.
یلدا هرچه که هست، هر پیشینه و فلسفهای که دارد، افسانه یا واقعیت، یک دقیقه بلندتر یا کوتاهتر، فرقی ندارد، مهم اینجاست که در دنیای مدرن امروز یک سنت زیباست، زیبا و ناب که لذت دورهم بودن را برایمان زنده میکند، یک تلنگر است برای من، برای تو، تا ارزش لحظههای شیرین باهم بودن را بدانیم و آن را جشن بگیرم.