ghaemiyeh.com
سرشناسه:میری، محمد، ۱۳۵۸ -
عنوان و نام پدیدآور:امام روزگارما / محمد میری؛ [برای] حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی امامت و مهدویت.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۱۰۱ ص.
شابک:978-600-7120-20-0
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق -
موضوع:مهدویت-- انتظار
موضوع:مهدویت-- احادیث
موضوعداستانهای کوتاه فارسی -- قرن ۱۴ -- مجموعهها
شناسه افزوده:حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی امامت و مهدویت.
رده بندی کنگره:BP۲۲۴/۴/م۹الف۸ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۳۴۱۸۷۵۹
امام روزگار ما
(دانستنیها و داستانهای کوتاه مهدوی)
امام روزگار ما
مؤلف: محمد میری
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف
نوبت چاپ: اول/ بهار 1393
شابک: 0 ـ 20 ـ 7120 ـ 600 ـ 978
شمارگان: دو هزار نسخه
قیمت: 3000 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف / تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355-15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
با قدردانی و تشکر از همکارانی که در تولید این اثر نقش داشتهاند:
اعضای محترم شورای کتاب حجج اسلام مجتبی کلباسی، محمدصابر جعفری، مهدی یوسفیان، محمدرضا فؤادیان و آقایان احمد مسعودیان (مدیر داخلی)، زینب احمدیان (ویراستار)، مرتضی دانش طلب (مدیر مالی)، حسن اخوان (طراح جلد)، سید مجتبی میررضوی (صفحه آرا) و کلیه کسانی که ما را یاری نمودند.
مدیر مسئول انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف
حسین احمدی
کد فایل: 092005
پیشگفتار7
بخش اول؛ پیداترین
مقدمه11
سبب خیر12
واکسن13
مهمات14
مهدی شناسی15
بالا و عمیق16
نام17
شهرت18
پنهان19
شگفت20
بیتردید21
قادر22
دوران اختفاء23
دیدار24
تا ظهور25
امتحان26
کوتاه27
جانشین28
بهره29
تشرّف30
دوران ظهور31
ویژگی32
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قرآن33
مُفسِّر34
معرفی35
قطع آب36
احساس37
خانهی دل38
غلبه39
حاکمیّت صالحان40
وعده41
ادیان، فِرق و مذاهب42
منجی43
عالِم44
بشارت ظهور45
تذکرهی عمره46
پسر انسان47
عترت48
نیش49
گسترهی حکومت50
انصاف51
دلیل52
چند نکته53
حاج آقا54
عَرضه55
عمر جاویدان56
حاکم زمان57
قدرت بی نهایت58
افسانهی خضراء59
حجّت خدا60
بخش دوم؛ فانوس هدایت
این یعنی انتظار63
دمپایی سفید64
بوسه باران65
هنرمندی66
م ع ا د67
بر بال وظایف69
شناخت70
الگو پذیری (1)71
الگو پذیری (2)72
یاد (1)73
یاد (2)74
حفظ ایمان (1)75
حفظ ایمان (2)76
زمینه سازی77
وصال یار79
اضطرار80
مصلحت81
راستی و انصاف82
مهمتر83
رضایت دلدار85
فُوت86
خاک و آسمان87
اوّلِ اوّل88
آتش90
کتاب جگرکی92
گوارا93
کشیدنی94
روی ماه دعا95
اسلحه96
عشقِ ناب97
بیدریغ99
برخی از منابع101
مهدویّت، سرچشمه زلال امید و عدالت، تنها باور صحیحی است که آرامشبخش نگاه پریشان آدمی به آینده است. از این رو تعمیق این باور، نه تنها لازم بلکه ضروری به نظر می رسد.
در این راستــا، مجموعـهی دانستنیها و داستانهای کوتاه مهـدوی، "امـام روزگـار مـا"، گامی کوچک برداشته است و امید آن می رود بتواند روحیهی حقیقت جویی، تنوعطلبی و پرسش گری"نوجوان و جوان"را به نحو شایسته ای پوشش دهد.
در پایان از حُجـج اسـلام آقایان: محمّـد یوسفیان و سیّـد مهـدی مهـدوینیا و سایر عزیزانی که ما را در به ثمـر رسیدن این اثـر یاری نموده اند تشکّر و قدردانی می کنیم و منتظر انتقادها و پیشنهادهای سازنده شما خوانندگان گرامی هستیم.
انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعودعجل الله تعالی فرجه الشریف
-مقدمه
-مهدی شناسی
-امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قرآن
-ادیان، فرق و مذاهب
-چند نکته
نوجوانی هم عالمی دارد، بخصوص گعده با رفقا! یادش بخیر، استاد میگفت: «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.» هنوزم شیرینی سؤالات مهدوی که چندتایی دنبالش میرفتیم و حلّشان میکردیم، زیر دندونمه؛ چراکه شک و تردید اگرچه جایگاه بدی است ولی معبر و گذرگاه خوبی است.
اُوم؛ چقدر شیرین بود! جانم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف!
میگفت: «آب اگر حرکت نکند، میگندد.» و نتیجه میگرفت: «اگر در مردم یک حالت آرامشی باشد و بر معتقدات دینی و مذهبی، تازیانه شک نخورد، در آن صورت غیر متخصصین مذهبی، پیشتاز آن معتقدات میشوند و دائم از خودشان چیزی میسازند.» (1)
عجب؛ پس واکسن اعتقاد به مهدویّت، شبهه و سؤالات آن است!
1) .برگرفته شده از کلام شهید مطهری قدس سرّه.
جنگ شروع شده بود، فیلسوف بزرگی از بخارا با یک تَک، توانسته بود مواضع اعتقادی شیخی دانشمند از اهل قم را بگیرد. حالا او به سبب طول غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و... در شک و تردید بسر میبرد و به نیروی پشتیبانی احتیاج داشت. فرمانده، شیخ صدوق، به کمک برخاست و با پاتَکی به موقع مواضع از دست رفته را پس گرفت. بعد از آن، مهمات درخواستی را نیز فرستاد؛ کتاب" کمال الدین و تمام النعمة."
چندوقتی میشد، گمشدهاش (1)را پیدا کرده بود. برای همین هم جملات حکیمانه میگفت؛ «عقیدهی به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، عمیقتر میشود چون به حضرت حق توجّه کنی و به درگاهش دعا و إنابه نمایی و وظایف دینیات را انجام دهی. سطح فکری نیز بالاتر میرود، با اوج گرفتن مرغ فکر به دو بالِ مطالعه و گفتگو با علماء، دربارهی حضرتش.»
1) .علی علیه السلام: حکمت گمشده مؤمن است. ( نهجالبلاغه، حکمت 80)
خیلی علاقه داشتم نثر ادبی بنویسم آنهم برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف! بسمالله گفتم و شروع کردم. «چه سپیدهدمی که سپیده دمید! چه عیدی که هدیهی خدایی رسید! چه نیمه ماهی که ماهِ کامل درخشید! چه سالی که برکت، روسفید گردید! چه جایی که بیننده را به سرور و شادی کشانید!» اینجا بود که پدرم صِدام زد. وقتی از پیش او برگشتم، خواهر کوچکم نثرم را آراسته بود؛
«آری، سامرّاء، سال 255 (هـ ق)، نیمه ماه شعبان، روز جمعه، هنگام سپیده دم، گل خوشبوی نرگس، هم نام نبی، منجی موعود، دیده به جهان گشود!»
هر سال، نیمه شعبان، حاج رضا بروشور هیئت را آماده میکرد. عادت داشت روی صندلی چرخدارش بنشیند و بنویسد. میگفت: «این سوغات جنگ، ذهنم را باز میکند!»
امسال فقط توانست یک پاراگراف بنویسد؛ «هدایت شدهای که مردم را به حق میخواند (مهدی)، قیام برای حق میکند (قائم)، باقی مانده ی حجّتهـای خدا و آخریـن ذخیره اوست (بقیة لله)، حـاکم و فرمـانروای یگانه زمان است (صاحب الزمان و ولیّ عصر)، همه در انتظار مَقدَم اویند (منتظَر) ... .»
و البته که شهدا منتظِران واقعی ظهورند!
میخواستند نور خدا را با دهان ناپاکشان خاموش کنند. قتل دوازدهمین جانشین رسول خدا در ذهنشان جَوَلان داشت. خلیفه بودند دیگر، آن هم از نوع عباسیاش.
والله مُتِمُّ نُوره ... . «ولی خدا نور خود را کامل میکند هرچند کافران خوش نداشته باشند.» (1)
همان هم شد، ولادت آنحضرت پنهانی بود.
1) .سوره صف، آیه 7 (ترجمه آیت الله مکارم دام ظله).
چه بـاورپذیر است کلامی که قرآن تأییدش کند! وقتی عیسی، روحالله، به قدرت خدا بدون پدر پای بر زمین مینهد، دیگر چه جای تعجب است اگر همان قدرت، اثر حمل و نشانه بارداری را از نرجس خاتون بردارد. بله؛ می شود بزرگِ بانوان حرم اهلبیت علیهم السلام، حکیمه خاتون (عمه بزرگوار امام یازدهم)، در شب نیمه شعبان و چند ساعت پیش از ولادت، از واقع شدن این امر بزرگ آگاه شود.
راستی که شگفت است قدرت حقتعالی!
((...یَعرِفُونهُ کَما یَعرِفُون أبنائَهُمْ...))؛ «او (پیامبر) را همچون فرزندان خود میشناسند.» (1)جا خورد؟! «چطور ممکن است اینقدر دقیق بشناسند؟»
ظُهر وقتی امام جماعت مدرسه، شمایل و اوصاف حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در روایات که؛ «چهرهای گندمگون، پیشانیِ بلند، ابروان هلالی، چشمان سیاه و درشت و... دارد. اهل عبادت و شب زندهداری، زهد و پارسایی، صبر و بردباری، عدالت و نیکوکاری و... است.» را بیان کرد، سَری جنباند و بر تردید بیموردش خندید.
1) .سوره بقره، آیه 146 (ترجمه آیت الله مکارم دام ظله).
پارسال قمهکش قهّاری بود، یک سر و گردن بزرگتر از همه قُلدرهای شهر؛ اما امسال غم هجران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، بر دوشش سنگینی میکرد و ادیبانه میگفت: «ما را چه به قُلدری وقتی خدا اراده کرده امام، از اوّل زندگی، مَظهر قدرت و اقتدارش باشد؟! پس او با قدرتنمایی پروردگارش عجین شده است! حال چون گوش در ژرفای دوران زندگی حضرتش تیز کنیم، هم دوران اختفاء، هم دوران غیبت(صغری و کبری) و هم دوران ظهور، هر سه فریاد میزنند: خدا قادر است، خدا قادر است، خدا قادر است!»
گردنش هم پیش خدا و امامش از مُو باریکتر شده بود!
حرفش تمام نشده بود که به یاد حضرت موسی افتادم. میگفت: «امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از آغاز ولادت تا شهادت پدر بزرگوارش، پنهانی زندگی کردند و در این دوران امـام عسگـری علیه السلام با نوشتن نامه و دادن عقیقه (1)، تنها نزدیکان و خواص را از ولادت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مطّلع ساختند.»
خُب؛ شاید همصحبتی با خدا و کلیماللّهی، اقتضائش ولادت پنهانی است!
1) . قربانی کردن حیوانی، جهت سلامتی فرزند تازه متولد شده را گویند. عقیقه، مستحب مؤکّد است.
قرارمان زیر گنبد مسجد بود. مثل همیشه با یک بغل کتاب آمد. جلد دوم"کمـال الدیـن" را بهم داد و گفـت: «از باب 42، حدیث 10 را نگاه کن؛ یکی از بزرگان شیعه روشنات میکند.» فوری بازش کردم. از قول محمّد بن عثمان نوشته بود: چهل نفر از شیعیان، نزد امام یازدهم گِرد آمدیم. آن حضرت فرزندش را به ما نشان داد و فرمود: «پس از من این، امام شما و جانشین من است ... .»
راست میگفت؛ معلـوم شد در زمان امـامِ عسگـری علیه السلام، برخی افراد موفق به دیدار فرزندشان شدهاند.
پنج سال بیشتر نداشت که خلیفهی بداندیش عباسی، پدر بزرگوارش را به شهادت رساند و بعد از اینکه مطّلع شد او بر جنازه پدر، نماز خوانده است قدم در راه دستگیریاش نهاد.
چه خیال باطلی! چه که از هنگام شهادت امامِ یازدهم، دوران غیبت شروع شد و تا هنگامهی ظهور ادامه دارد.
آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: "ایمان آوردیم"، به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد؟! (1)این سنّت الهی است و در هر امتی جاری. بله؛ آزمایش قوم نوح با قوم صالح و ثمود و دیگر امتها فرق میکرد؛ ولی این، با وجود شرایط زمانی و اجتماعی متفاوت، طبیعی است.
کلامش که به اینجا رسید با خود اندیشیدم: «درست است که علت غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به روشنی معلوم نیست؛ اما نکند حکمت آن، امتحان و آزمایش امّت رسول خدا، در این شرایط باشد؟»
1) . سوره عنکبوت، آیه 2 (ترجمه آیت الله مکارم دام ظله).
با اینکه پیر بود اما اصـرار داشت بداند"غیبـت صغـری"یعنی چه؟! گفتم: «ببین مادر جان، غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دو مرحله دارد که یکی از سال260 هـ . ق (هنگام شهادت پدرشان) تا سال 329 هـ . ق (حدود 70 سال) طول کشیـد. به این"غیبـت"، کوتاه مدت یا "صغـری"میگویند. مهمترین ویژگیاش هم این است که امام عجل الله تعالی فرجه الشریف، چهار نفر را به عنوان جانشین و نایب خاص خویش انتخاب کرد تا مردم از طریق آنها با ایشان در ارتباط باشند. البته در این دوره هم بعضیها، موفق به دیدار و ارتباط مستقیم با حضرت میشدند.» حالا دیگر لبخند میزد.
خودمانیم، خنده بر هر چهرهای زیباست!
علمش حسابی از خودش بزرگتر بود! گیر داده بود الآن که دوران "غیبـت کبـری" است جانشین امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، چه کسی است؟ میگفت: «یعنی ما را به حال خودمان رها کردهاند؟!» وقتی فهمید امام عجل الله تعالی فرجه الشریف در این دوره، عالمان و فقیهان را به عنوان "جـانشین عـام" خودشان به مردم معرفی کرده و از آنان خواستهاند در امور خود به عالمان رجوع کنند، میگفت: «حالا دیگر خیالم راحت است.»
نگو؛ عمل به وظیفه هم حسابی برایش مهم است!
خیلی ناراحت بودم. فکـر میکردم؛ «حالا که امـام زمـان عجل الله تعالی فرجه الشریف غایــب است،حتماً ما از وجود نازنینشان بیبهرهایم!» تا اینکه روایت مشهور از پیامبر و خود حضرت مهـدی عجل الله تعالی فرجه الشریف که بهره بردن مردم از "امـام غایـب" به بهره بردنشان از خورشید پشت ابـر تشبیه شده است را دیدم. تازه فهمیدم؛ «میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است!»
با اینکه تازه پشت لبش سبز شده بود اما سؤال پختهای مطرح کرد. از کتاب"مفاتیـحالجنـان"، حکایت تشرّف حاج علی بغدادی خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در دوران غیبت کبری را آورد و گفت: «مگر امام عجل الله تعالی فرجه الشریف در آخرین توقیع و نامهی خود به آخرین نایب خاصش نفرمودند: «کسی که ادعای مشاهده کند، ...، او دروغگو و افترازننده است»؛ پس حاج علی راست نگفته است؟»
از دقتش خوشم آمد. بلافاصله سخن شهید صدر قدس سرّه را برایش خواندم: «مراد، ... [این است] که شخص با ادعای مشاهده و ارتباط بخواهد عقاید و نظر خود را با نام پیامهای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به مردم القاء کند.»
فهمش هم بالا بود چون نتیجه گرفت: «دیدار حضرت، امر ممکنی است اما شاهد و دلیل میخواهد!»
امید در چشمانش موج میزد. همیشه یک دعا وِرد زبانش بود؛ «پروردگارا! علائم ظهور (1)را هر چه زودتر پدیدار گردان وامام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را برسان!»
سربازی حضرت مهـدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، از هنگام ظهور تا رحلتشان آرزویش بود و اینکه بتواند با مولایش عدل و دین را بر زمین خسته از سیاهی بگستراند، همهی فکرش.»
این بلندای نظر، غبطه ندارد؟!
1) . مانند خروج سفیانی و ندای آسمانی که از علائم قطعی ظهور هستند.
با وجد از جا برخاست. زیر لب چیزی را زمزمه میکرد. استاد تاریخمان بود. کنجکاو صفحهی باز کتاب روی میزش را خواندم:
«امام حسین علیه السلام: مهدی را با آرامش و وقار و شناخت حلال و حرام و نیاز همگان به او و بینیازی او از دیگران خواهید شناخت.
امام صادق علیه السلام: به خدا سوگند! لباس او جز پارچهای زبر و خشن و غذای او، جز غذای ساده نیست.
امام رضا علیه السلام: اوعالمترین مردم و حکیمترین مردم و با تقواترین مردم و سخیترین مردم و عابدترین مردم است.»
استاد هم حاشیه زده بود؛ «این است فرمانروای آسمانی!»
شهامتش در پرسش قرین ادب بود. میدانست قرآن کریم، در جایگاه قانون اساسی اسلام است؛ اما موارد متعددی برمیشمرد که قرآن کلیات مسائل اسلامی را مطرح کرده است، "توضیـحدهنـده" آنها را جستجو میکرد؟! آیه 44 سوره نحل را که خواندم مشکلش حل شد؛ چرا که صریحاً، پیامبر را مبیّن و مفسّر قرآن معرفی کرده است و او خوب میدانست جانشینان واقعی پیامبر نیز چنیناند.
میگفت: «وه که چه شورانگیز مینماید؛ تفسیر قرآن به بیان زیبای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف!»
عقیدهاش این بود؛ «همیشه اولین قدم سختترین کار است!» خودش، چهار پنج قدمی در شناخت قرآن برداشته بود. حالا دقیقاً میدانست قرآن کریم برای معرفی افراد از روشهای مختلفی استفاده کرده است. میگفت: «قرآن کریم با بیان صفات و ویژگیها، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را معرفی کرده است نه با ذکر نام و نشان. خب؛ اگر انسانها آنقدر بالغ نشده باشند که این را بفهمند و او را بشناسند، آیا باید آخرین ذخیرهی الهی با آمدنش به خطر بیفتد؟!»
و پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند "طالـوت" را برای زمامداری شما مبعوث (و انتخاب) کرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حکومت کند، با اینکه ما از او شایستهتریم و او ثروت زیادی ندارد؟!» (1)
جالبهها؛ نهتنها با ذکر نام، مشکل حقستیزان حل نشده است و اختلاف از بین نرفته، بلکه گویی آبی به آسیاب آنها بوده! پس شاید عدم ذکر نام امـام مهـدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قرآن، قطع آب به آسیاب دشمن است؛ باشد که دست به مخالفت و اختلاف نزنند؟!
1) . سوره بقره، آیه 247 (ترجمه آیت الله مکارم دام ظله).
تازه فهمیده بود نام امـام مهـدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با صراحت در قرآن ذکر نشده است. نگران و مضطرب میگفت: «الآن مخالفان اِل میکنند و بِل میکنند.» گفتم: «نگران نباش! چرا که برخی بزرگان گفتهاند اگر ذکر میشد، انگیزهی مخالفان برای تحریف قرآن بیشتر میشد و قرآن، این "احساس و روح زندگی"، در خطر تحریف قرار میگرفت.»
و البته که با احساس، زندگی زیباست!
حرفهایش ما را به فکر فرو برد؛ «نکند قرآن کریم چون از امامت و ولایت و مهدویّت و حکومت عدل جهانی لبریز است احتیاجی به ذکر نام نمیبیند و تنها به بیان ویژگـیهای آشکار این حقایـق (1)اکتفا میکند؟! یا شاید بهتر است بگویم، میخواهد ببیند در خانه کسی هست یا نه؟! چرا که در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!»
1) . برای نمونه، برخی از ویژگیها و صفات حکومت جهانی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در سورهی نور آیه 55 و سورهی انبیاء آیه 105 و 106 آمده است.
برایش مهم بود. سؤال را نوشت و به امام جماعت مسجد داد. فردای آن روز جواب را که خواند: «بله؛ خدا در سه جا (1)تصریـح میکند، دین اسلام بر همهی ادیان غلبه خواهد کرد و بیش از 250 آیهی قرآن به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و حاکمیت عدل و دین، اشاره دارد.» خوشحالی را در چهرهاش میدیدی!
1) . سوره توبه: 33 و 34، سوره فتح: 28، سوره صف: 8.
همیشه قرآن کوچکی در جیبش بود. در هر فرصتی شروع میکرد به خواندن آن.یک روز که از سردمداران و قلدرهای جهان حرف زدم، قرآنش را بهم داد و گفت: «آیهی105 از سوره انبیاء را بخوان!»
خواندم: ((وَ لَقَد کَتَبنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعدِ الذِّکرِ انَّ الارضَ یَرِثُهَا عِبَادِی الصَّالِحُون))؛ در"زبـور" بعد از ذکـر (تورات) نوشتیم: «بندگان شایستـهام وارث (حکومت) زمین خواهند شد».
هنوز یک دقیقه از آمدن معلّم و نشستن بچهها نمیگذشت که بیاختیار از جایش بلند شد. معلّم گفت: «جانم؟!» تازه حواسش جمع شده بود. مِنمِنکنان گفت: «خدا وعـده داده! میبخشید آقا، اینجا نوشته خداوند، به انسان هایی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادند وعده میدهد که خلافت و حکومت در زمین را به آنان وا میگذارد و دینشان را پابرجا و برقرار میسازد.» (1)
چه ذوقی کرده بود!
1) . سوره نور، آیه 55.
خیلی مطالعه میکرد. میگفت: «عجب حالی میدهد کتاب!» کنارش که رسیدم، یک نگاهی بهم کرد و گفت: «جالبه؛ یهودی میگوید: ماشِیَح، مسیحی میگوید: مسیح، زرتشتی میگوید: سوشیانس، هندو هم میگوید: ویشنو.» گفتم: «چه میگویی؟» گفت: «این کتاب را ببین! منجی موعود جهان در مذاهب دیگر به این نامها خوانده میشود؛ اما خودمانیم، مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ما عشق است!»
برگهی تایپشدهای را کنار مسجد جامع بهم داد و رفت. لیستی بود از کتاب تورات و ملحقات آن دربارهی بشارت ظهور مصلح جهانی در آخرالزمان.
بشارت ظهور را در زبور داود، کتاب اِشَعیای نبی، کتاب زکریای نبی، کتاب دانیال نبی و کتاب حیقوق نبی به دقت آدرس داده بود.
اوّلش کمی مردد شدم اما از اهالی چهار سو (1)که پرسیدم، دلم قرص شد.
او از علما بود، آنهم علمای معتبر یهود!09197464458
1) . محله یهودی نشین شهر یزد.
اگرچه تأخیر نماید، برایش منتظر باش؛ زیرا که البته خواهد آمد و درنگ نخواهد کرد ...؛ بلکه جمیع امتها را نزد خود جمع میکند.
(کتاب حیقوق نبی)
پنجشنبه صبح با امیرحسین رفتیم ستارخانِ تهران، ادارهی گذرنامه. مُـهر کـردن گذرنامههـا وقت میبُـرد. به امیرحسین گفتـم: «کلیسـا را دیدی؟!» گفت: «خیلی قدیمی به نظر میرسید!» گفتم: «میدانی چهار نفر، انجیل را جمعآوری کردند و انجیل به نام آنها مشهور شده؟» گفت: «یعنی انجیل، چهارتاست؟!» گفتم: «انجیل کنونی، مشتمل بر چهار انجیل مَتّی، مرقس، لوقا و یوحنا است.» کنجکاو پرسید: «از موعود هم حرفی زدند؟» عینکم را تکانی دادم و گفتم: «در انجیل و ملحقات آن، پنجاه مورد کلمه "پسـر انسـان" از نجاتدهندهای سخن میگوید که در آخرالزمان ظهور خواهد کرد.»
حالا دیگر مُهرها زده شده بود.
و کمرهای خود را ببندید، چراغهای خود را افروخته بدارید. خوشا به حال آن غلامان که آقای ایشان چون آید، ایشان را بیدار یابد. پس شما نیز مستعد باشید؛ زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید، "پسر انسان" میآید.
(انجیل لوقا.)
مطالعه ریاضی خستهاش کرده بود. «سُنن» هم روی میز جلویی چشمک میزد. میدانست «سُنن ابو داوود» از کتابهای مهم اهل سنّت است. دل به دریا زد و بازش کرد.
حدیث 3735؛ ام سلمه (1): شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، از عترت من از نسل فاطمه علیها السلام است.»
حالا فقط میگفت: « فاطمه، فاطمه، فاطمه ... .»
1) . همسر پیامبر و یکی از امّ المومنین میباشد.
با همان لهجهی کابلی، در حالی که نمیگذاشت کسی به قبور ائمه بقیع نزدیک شود، جواب سؤالمان را داد و گفت: «چرا وجود ندارد؟! هم از نظر ما و هم شما، لقب منجی جهانی، "مهـدی" است. هر دو گروه عقیده داریم ظهور مهدی امری قطعی است. حکومتش را فراگیر میدانیم. نزول حضرت عیسی و اقتدای او به مهدی را قبول داریم» و چند مورد دیگر را هم برایمان شمرد؛ اما بعدش گفت: «مگر میشود یک انسان، هزار سال عمر کند و شروع کرد به تخریب عقائد شیعه!»
حرف روحانی کاروان درست از کار درآمد: «وهّابیها اول اعتماد را جلب میکنند بعد نیششان را میزنند!»
دلم میخواست مدت حکومت مولایمان را بدانم. به دبیر دینی که گفتم، گفت: امام باقر علیه السلام میفرمایند: «قائم علیه السلام، 309 سال مالک زمین میشود و در آن، حکومت میکند؛ همانگونـه که اهل کهف در غارشان درنگ کردند. زمین را پر از عـدل و داد خواهد کرد، آنگونـه که پر از ظلم و جور شده باشد. خداوند برای او شرق و غرب عالم را فتـح خواهد کرد... .» (1)و ادامه داد؛ اما این یک احتمال است زیرا روایات دیگری نیز در اینباره آمده است.
خُُب؛ دانستن همین مطلب هم غنیمت است دیگر؟!
1) . بحار الانوار، ج 52، ص 390.
شنیده بودم اهل سنت ولادت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را قبول ندارند؛ بلکه معتقدند او در آخر الزمان به دنیا میآید. از گنبد که برمیگشتم، طلبهای ترکمن با چهرهای بشاش، دُرست آمد کنارم نشست. نزدیکیهای گرگان دیگر با هم رفیق شده بودیم. شنیدهام را مطرح کردم. آخوند (1)چِپِرلی گفت: «ابن جوزی حنفی در کتاب "تذکرة الخواص" و محمد بن یوسف شافعی در کتاب "البیان فی اخبار صاحب الزمان" و برخی دیگر از علمای ما ولادت حضرت را پذیرفتهاند؛ اما اکثر آنان قبول ندارند.» بعد با تأملی معنادار ادامه داد: «اگر یکی از دلائل برای ولادت، کلام پیامبر صلی الله علیه و آلهو اهل بیتش علیهم السلام باشد، انصافاً نمیشود ساده از آن گذشت!»
دَمِ انصافش گرم!
1) . ترکمنها به علمای دینی خود "آخوند" میگویند.
زیر لب میگفت: همه از دردسر فراریاند! گفتم: «منظورتان چیست؟!» آخوند چِپِرلی مکثی کرد و گفت: «ببین؛ بیش از 900 حدیث از شیعه و سنی داریم که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «خلفای بعد از من دوازده نفرند.» پذیرش ولادت حضـرت مهـدی عجل الله تعالی فرجه الشریف توابعی دارد که هرچند به مسأله خلافت و امامت نمیانجامد اما علمای ما را مقابل انبوهی از روایات از جمله روایتی که گفتم قرار میدهد که توجیهشان زحمت دارد. خُب؛ اگر اصل ولادت انکار شود، دردسر توجیه هم از بین می رود!»
بعد هم چشمانش برق غریبی زد و به فکر فرو رفت.
شروع کرد به توضیح دادن یک بحث دینی و انسانشناسانه؛ «حاضر و ناظر دانستن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به این معنا نیست که امام با چشم سر، افراد را نگاه میکند، همانگونه که شاهد و ناظر بودن خدا نیز شهود و دیدن مادی نیست؛ بلکه معصومین علیهم السلام دارای حقیقت وجودی بسیار بلندیاند که احاطهی حضوری آنها به موجودات را در پی دارد ... .»
راستش؛ بعضی از حرفهایش را نفهمیدم اما فهمیدم چرا بچههای کلاس به او میگویند: «حاج آقا!»
ترس بَرَم داشت! آیهی قرآن را که نمیشود ندیده گرفت؛ «بگو: عمل کنید، خـدا و رسولـش و مؤمنـان [ائمهی اطهـار علیهم السلام]، اعمال شما را میبینند ... .» (1)به خودم نهیب زدم؛ «حواست جمع باشد، کارهایت به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف عَرضه میشود! دنیا هم هر کس را بتواند عوض کند، فرمانروای زمان را نمیتواند!»
1) . سوره توبه، آیه105.
وقتی خواند؛ «اگر او [یونس علیه السلام] در شکم ماهی تسبیح نمیگفت، تا روز رستاخیز در شکم ماهی میماند. (1)طبق این آیهی شریفه، عمر بسیار طولانی (از عصر یونس علیه السلام تا روز رستـاخیز) که در اصطلاح زیستشناسان، "عمـر جـاویـدان" نامیده میشود، برای انسـان و حیوان (ماهی) از نظر قرآن امکانپذیـر است.» بُـهتزده میگفت: هزار نکتهی باریکتـر زِ مـو اینجاست! امـام زمـان عجل الله تعالی فرجه الشریف که عمری ندارد!
1) . سوره صافات، آیه144.
دست به دامن شیخ صدوق قدس سرّه شد. به جلد دوم "کمال الدین وتمام النعمة"، باب 46، استناد کرد که بر اساس برخی روایات، عمر حضرت نوح علیه السلام، 2450 سال طول کشیده است و 950 سالی که در آیهی14 سورهی عنکبوت آمده است، مدت پیامبری آن حضرت است. و ادامه داد: «در اینصورت، طبیعی است حاکمی که حتی بر زمان هم حکومت میکند، صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، هزار و چندین ساله باشد.»
کلامش بر اعماق جان مینشست؛ «آب یکی، غذا یکی، هوا یکی؛ اما یکی را هر ماه، یکی دوبار کوتاه میکنی و دیگری را تا پایان عمر دست هم نمیزنی!» موی سر و موی مژه و ابرو را میگفت و به اینجا میرسید؛ «خدایی که چنین قدرتی دارد آیا نمیتواند انسانهای بیشماری را چون موهای سر، عمری کوتاه دهد و به تحقق بخش وعدهی بزرگ قرآن، امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، چون مژه و ابرو، عمری ثابت و طولانی؟!»
انسان خوب، به خانوادهاش رسیدگی میکند!
انسان بهتر، همسایه و اقوام را نیز سرپرستی مینماید!
انسان برتر، جامعه را مینگرد!
حال؛ چگونه گمان برده میشود برترین انسان، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، همراه خانوادهاش در جزیرهای سبز و خرّم (جزیرهی خضراء) بهسر میبرد و با پیروان خود در سختیها و رنجها همراه و همسان نمیباشد؟!
حضرت علی علیه السلام: «سوگند به خدای علی! حجّت خدا، میان مردم هست و در راهها گام برمیدارد؛ به خانههای آنها سر میزند و در شرق و غرب زمین، رفت و آمد میکند. گفتار مردم را میشنود و بر ایشان سلام میکند و میبیند و دیده نمیشود، تا وقت معین و وعده الهی.» (1)
1) . الغیبة، نعمانی، باب 10، ح 3، ص 414.
-این یعنی انتظار
-بر بال وظایف
-وصال یار
-رضایت دلدار
-روی ماه دعا
جـذاب و گیـرا صحبت می کرد. موضـوع صحبتش هم دل میربـود! می گفت: «منتظر فرج، مقامی عالی دارد و هرگاه در زمان غیبت از دنیا برود، به منزلهی کسی است که پس از ظهور حضرت حجّت علیه السلام زنده و تحت فرمان او در راه خدا جهاد میکند.» (1)
ناگهان پسرکی تکیده، بلند شد و نامربوط پرسید: «حاج آقا! سود بانکی رباست؟»
شیء سفیدی به سرعت پهنهی گرم فضای بالای سرمان را شکافت و بر کتف پسرک نشست! حاج آقا هم که یکّه خورده بود، با بازگشت نگاهش از خادم جوان به سوی پسرک، لبخند زنان گفت: «پایان جلسه، ما مخلص شمائیم!» و ادامه داد: «بله؛ البته به نظر میرسد، منتظری چنین مقامی دارد که بدون دمپایی سفید آشپزخانه مسجد، گفتگو کند ... .»
1) . نک: بحار الانوار، ج 52، ص 125.
سخنران که وارد شد، مقامات بلند پایه هم به دنبالش وارد شدند. روی صندلیهای ردیف اول سالن، چند نوجوان نشسته بودند و باقی صندلیها، اگرچه خالی بود، اما به تعداد آقایان نمیرسید.
سخنران هنوز شروع به صحبت نکرده بود که مسئول برنامه با دستپاچگی، بچهها را بلند کرد و آقایان را با احترام، جای آنها نشاند. روی پیشانی سخنران، گره افتاد. میکروفن را روشن کرد و گفت: «آقایانی که جای بچهها نشستهاند، مکانشان غصبی است؛ لطفاً روی صندلیهای ردیف عقب بنشینند.»
بچهها که به جای خود برگشتند، سخنران، صحبتش را آغاز کرد. در حالی که بوسه های نوجوانان با دست روانه او میشد.
راستی؛ آیا انتظار فرج را غیر از این معنایی است که از دریای وجود منتظران حقیقی، ابرهای سفید محبت و شجاعت حاصل آید که چون به دیگران رسد، مِهر و عدل ببارد؟!
ناظم خودکار بیک را به من داد و تشر زد: «چرا حواست را جمع نمیکنی؟ من باید وسایلت را بیاورم؟!»
مغزیِ خودکار را که درآوردم، دیدم جواب تستها با کاغذ کوچکی برایم پُست شده!
سرم را چرخاندم. چند ردیف آنطرف تر بر لبان دوستم ـ که خودکار را به ناظم داده بود ـ لبخندی شیطنت آمیز خودنمایی می کرد.
یاد حرف پدرم افتادم: «هر چقدر، کار سخت تر باشد، فضیلتش هم بیشتر است!»
در حالی که کاغذ کوچک را پاره می کردم زیر لب گفتم: «رفیق! اگر یک کار مثبت از خودمان به دیگران سرایت دادیم، هُنر کردیم. این هنرمندی، یعنی انتظار فرج!»
کلاس شروع شده بود که معلم پرسید: «بچه ها، انتظار فرج یعنی چه؟»
هر کس چیزی می گفت تا نوبت به من رسید. گفتم: «آقا اجازه؛ یعنی معاد.»
معلم گفت: «معاد؟! توضیح بده ببینیم منظورت چیست!» رفتم پای تخته و اینچنین نوشتم:
«انتظار فرج، یعنی:
معرفت امام معصوم (م)،
عشق به عدالت (ع)،
امید به آینده ای روشن (ا)،
داشتن روحیه تعهد و مسؤولیت پذیری (د).»
همراه استاد، داخل کوچه شدیم. استاد هنوز داشت جواب سؤالم را ـ که از وظایف منتظران پرسیده بودم ـ میداد. چندتا بچه با سروصدا بازی میکردند و کوچه را روی سرشان گذاشته بودند.
ناگهان صدای شکستن چیزی همهمان را ساکت کرد و کوچه تاریک شد. یکی از بچهها، با سنگ، چراغ بالای تیر برق را شکسته بود.
استاد مکثی کرد و گفت: «می دانی چرا چراغ را شکست؟» و ادامه داد: «چون مربّی و راهنمای خوبی نداشت. کسانی هم که امامشان را نشناسند، راه درست را نمی روند. نور را از بین می برند و زندگی و مرگ جاهلی و ظلمانیای خواهند داشت.»
با پیرمرد، در کاروانسرا آشنا شدم. خداییش، خدایی بود! وقتی دیدم دارد از کاروانسرا تنهایی بیرون میرود، دنبالش رفتم. گفت: «جوان! ما به دریای کویر می زنیم تا دُرّ تفکر صیقل دهیم، شما اذیت میشوید.» گفتم: «حاج آقا! اجازه بدهید ما هم بینصیب نمانیم.»
یک ساعت بعد، زیر درخت کم سایهای نشستیم. نگاهش به راه آمده افتاد و متعجّب پرسید: «چرا یک ردّ پا بر سینهی شنهاست؟!» گفتم: «فکر کردم خوب است حتی در راه رفتن هم پا جای پای شما بگذارم. بالاخره شما الگوی مائید.»
چند لحظهای نگذشت که بغض پیرمرد ترکید. مضطرب پرسیدم: «حاج آقا! چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!» آرامم کرد و گفت: «اینطور که شما گفتی باید از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف پیروی کرد نه از خَسی چون من. غلام رو سیاه کجا و ارباب کجا!»
صدای همهمۀ انتهای سالن قطع نمیشد. امتحان نهایی بود و سالن امتحانات شلوغ. چندبار از بچه ها خواسته شد، سکوت را رعایت کنند. یکی از مراقبین جلسه که تیپ نامتعارف قهرمان آمریکایی بسکتبال را زده بود، بلندگو را گرفت و فریاد زد: «گوسالهها، خفه شید!» جلسه ساکت شد. بچهها بهتزده و ناراحت بهم نگاه میکردند.
کاغذی از جیبم درآوردم و نامهای نوشتم:
«با سلام؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، کسانی از مردمان زمان ما را دوست و همراه خود میخواند که از ویژگیهایشان، اقتدا به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و امامان پیش از اوست. (1)پس اگر بزرگی چون امام باقر علیه السلام، مقتدا و الگویمان باشد، دیگر نهتنها فحش نمیدهیم بلکه اگر کسی به ما گفت: «گاو»، همانند ایشان به او میگوییم: «من بَقَر نیستم، باقرم.» سعادتمند و پیروز باشید؛ والسلام.»
1) . نک: بحار الانوار، ج 52، ص 130.
پایین تُشک، آرام دَرِ گوشم گفت: «دوبندهی آبی را خوب نگاه کن، می خواهم نظرت را درباره اش بدانم.»
هنوز یک دقیقه از مسابقه نگذشته بود که متحیّر گفتم: «خودت کشفش کردی؟!» گفت: «یک پدیده است!»
در همین حین، صدای تشویق دوبندهی آبی بعد از ضربه فنّی کردن حریف، فضای سالن را پُر کرد. واقعاً پهلوان بود! با یک "یا مهدی" حریف را از تشک کَند و دستش را بالا برد.
گفتم: «مثل اینکه او هم کشفش را کرده، آن دنیا هم پیروز است!» گفت: «منظورت چیست؟!»
گفتم: «"یا مهدی" و مردانگیاش را ندیدی؟! معلوم میشود دل در گِرو یاد امام زمانش دارد!»
فکر و ذِکرم شده بود خرید ماشین صفر و دوخوابه کردن آپارتمانم. بیحوصله روی تخته ی کلاس نوشتم؛ «زندگی» و از بچهها خواستم راجع به آن حرف بزنند.
سیّد رضا، گویی زنگ ساعت بود؛ بیدارم کرد. از غفلت خودم شرمنده شدم.
گفت: «زندگی مثل گُل یا پوچ میماند. با یاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف گُل است، بدون آن پوچ!»
بیقرار بود. دستی به کتفش زدم و گفتم: «چیه؛ سوغاتی نیاوردی؟!» گفت: «حاج آقا! خوب شد دیدمتان. یک سوغاتی داغ دارم که دارد مغزپختم میکند. کنار کعبه، یک وهّابی بهم داده؛ فقط مخصوص شماست!»
-درخدمتیم!
-وهّابیه گفت: «شیعه از اهـل بیت و بخصوص امام حسیــن علیهم السلام کمک میخواهد نه از خدا، پس برای خدا شریک قائل شده و مشرک است... .»
دستش را به آرامی فشردم و گفتم: «دفعهی دیگر بهش بگو: بله؛ ما از ائمـه علیهم السلام کمک و شفاعـت می خواهیـم امـا معتقدیـم آن بزرگـواران، وسیلـهای برای تقـرّب به خـدای سبحانند نه اینکه بدون اذنِ الهی، ضرر و سود میرسانند تا شرک باشد. اتفاقاً پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیـث ثقلیـن، فرمودند: «هرکس به قـرآن و عتـرت ایشان (اهـل بیت علیهم السلام) تمسـک جوید، هرگـز گمراه نمیشود.» و در قـرآن آمده است: «ای کسانی که ایمـان آوردهاید! ... وسیلـهای برای تقـرّب به خـدا بجوئید.» (1)... .»
دیگر آرام شده بود که لبخندزنـان گفت: «حاج آقـا! عجب زمانی است دوران غیبـت؛ شیطان در خانهی خـدا هم دنبال گوهـر گرانبهـای ماست!»
1) . سوره مائده، آیه 35 (ترجمه آیت اللّٰه مکارم دام ظله).
باغبان میگفت: «دانه ی سیب را در قلب آن دیدهای؟! دیدهای که چگونه حتی با گاز زدن و خوردن سیب، این میوه ی بیجان، دانه را در درون خود حفظ میکند؟! اگر این دانه بر خاک بیفتد و چندی بگذرد، درختی پُربار از سیب، با دانههایی در قلبشان به ارمغان میآورد.»
و ادامه میداد: «آن سیب تویی و دانهی آن ایمان تو. چنان حفظش کن که هرجا بر زمین اُفتی، هزاران چون توئی (مؤمن) بپاخیزند!
گـر دل به گوهـر ایمان جـلا دهیـم
آنگـه سـزد به امـام این نـدا دهیـم
آقـا بـیـا و جـهـان پُـر زِ داد کُــن
ما جان خویش در ره دین خدا دهیم.»
عالمی سرشناس بود و عاشق شهادت. چون پروانهای گِرد شمع شهدا و خانوادههایشان میگشت. اینبار من همراهش بودم. از ماشین پیاده شدم تا به صاحبخانه بگویم مهمان دارند. بوی اسپند و خاک آب خورده، کوچه و حیات جارو شده و طنین گرم کلامِ «چرا دیر کردید؟!» مادر شهید، گوش و چشم و شامّهام را نوازش داد.
متعجّب گفتم: «از کجا میدانستید حاج آقا به دیدارتان میآید؟» گفت: «دیشب فرزند شهیدم از من خواست تا منتظرشان باشم.»
حرف انتظار که به میان آمد، دلم لرزید. با خودم گفتم: «ببین این شهید و مادرش، چگونه انتظار را با عملشان معنا میکنند. تو هم منتظری؟!»
اشک در چشمانم حلقه زد. منتظر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بودن و خانهی دل حتی یک آب و جاروی ساده به خود ندیدن؟!
حکیمانِ هرقل و طبیبانِ حلّه و بغداد، همه جوابش کرده بودند. میگفتند: «زخم پای چپت بر روی رگ اکحل است؛ اگر جراحی شود، احتمال پاره شدن رگ بسیار زیاد است و اگر رگ پاره شود حتماً میمیری. برو و با درد بساز که از مردن بهتر است.»
اسماعیل را که همهی حاضران راندند؛ غایبی به فریادش رسید! کنار شط دجله، نزدیک سامراء، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با دست زخم او را فشرد و دیگر زخمی درکار نبود ... . (1)
1) .نک: کشف الغمة، ج 3، ص 296 - 300.
عیسی إربلی (1)میگفت: قضیهی اسماعیل هرقلی را در جمعی مطرح کردم. یکی از ایشان بلند شد و گفت: «من پسر اسماعیلم. پدرم چهل بار دیگر به سامراء رفت تا دوباره مولایمان را ببیند؛ اما ندید.»
باید به پسر اسماعیل گفت: «بله؛ بار اوّل بخاطر شرایط جامعه و... امام عجل الله تعالی فرجه الشریف مصلحتی دیده بودند؛ اما بعد از آن، مُصلِح دیگر مصلحتی ندیدند و اسماعیل هم دیگر ایشان را ندید! دو دوتا میشود؛ چهارتا!»
1) . مؤلف کشف الغمة؛ از ادبا و دانشمندان معروف قرن هشتم هجری است.
بالاخره بعد از مرارتهای فراوان، گفتند: «فلان ساعت در بازار آهنگران، مغازهی پیرمردِ قفلساز باش!»
به مغازهی پیرمرد که رسیدم، امام عجل الله تعالی فرجه الشریف سلامم را جواب دادند و امر به سکوت نمودند.
پیرزنی آمد و گفت: «برای رضای خدا، این قفل را از من به سه شاهی بخر که گره کارم به کمتر، باز نمیشود.»
پیرمرد، قفل را گرفت و نگاهی کرد و گفت: «قفلِ بهدرد خوری است. هشت شاهی میارزد... من کاسبم و باید نفعی ببرم، از هشت شاهی بیش از یک شاهی منفعت بردن هم بیانصافی است؛ این را هفت شاهی برمیدارم.»
پیرزن که از اوّل بازار، به هر کس رو زده بود چون نیازمندش دیده بودند، قفل را بیشتر از دو شاهی برنمیداشتند، هفت شاهی را گرفت و خوشحال رفت.
امام عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمودند: «اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم... هفته ای بر او نمیگذرد، مگر آنکه من به سراغ او میآیم و از او دلجوئی و احوالپرسی میکنم.» (1)
1) .نک: ملاقات با امام عصر، (سید جعفر رفیعی)، ص 268 - 271.
یکبار هم که توانسته بود خود را به مدینه برساند، پیامبر صلی الله علیه و آله از شهر بیرون رفته بود. قول داده بود نمانََد و خیلی زود برگردد؛ بالاخره مادرِ بیمار بود و پرستاری نیاز داشت.
اشتیاق دیدار محبوب، جانش را شعلهور کرده بود؛ اما خود را از میان برداشت و برگشت. بعد از آن نیز، هرگز محبوب خویش را ندید.
پیامبر صلی الله علیه و آله هم چه نیکو نامیدش؛ «نَفَسُ الرَّحمن» فرمود: «من بوی خدای رحمان را از جانب یمن استشمام میکنم.»
آری؛ اینگونه «اُُوَیس قَرَنی» با عَمَلش، قَرْنها قبل، فریاد برآورد که رضای محبوب و خدای او، بسی مهمتر از دیدار است!
همیشه ساعت دو میآمد، دُرست موقعی که موسیقی قطع میشد. روز به روز هم بیشتر ازش خوشم میآمد؛ اما چندتا مدال قهرمانیام مانع از این میشد که برای دوستی پیش قدم شوم.
بالاخره یک روز طاقتم سر آمد؛ پیشش رفتم و بعد از کمی خوش و بِش، لبخندزنان پرسیدم: «چطوره که همه، هر روز که میگذرد بُرنزهتر میشن؛ اما تو، سفیـد که چـه عـرض کنم، نورانیتر میشی. فوتِ کارت را یاد ما هم میدی رِفیق؟!»
دَمبل را سرجایش گذاشت و گفت: «راستش؛ من برنزه و سفید و این چیزها را دقت نکردم، بدنسازیام به خاطر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف میآم.»
متعجّب گفتم: «امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف؟!»
گفت: «آره؛ با خودم گفتم جسمم را قوی میکنم که وقتی آقا ظهور کرد، سرباز آمادهای باشم.»
گفتم: «که اینطور؛ چون نیّت خدایی داری ورزشت هم عبادت است و عمل صالح، عمل صالح هم که محبّت میآورد؛ (1)پس تو دنبال محبّت و رضایت امام زمانی! عجب فوتی! ببخشید، عجب گردبادی!»
خندهکنان گفت: «گردباد را خوب اومدی؛ اما ما بازدمی بیش نیستیم!»
1) .«حتماً، کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند، خدای رحمان، دوستی و محبّت برای آنان قرار میدهد»؛ سوره مریم: آیه 96.
از عمره برمیگشتیم. پدر پیرم را بیدار کردم. به سختی در سرویس بهداشتی کوچک ابتدای راهرو وضو گرفت. مهماندار نیز جلوی درب خروج، پارچه تمیز دیگری پهن کرد تا او هم نمازش را بخواند.
وقتی سرجایمان برگشتیم، مسافر صندلی کنارم، کلاً شده بود علامت سؤال! پرسید: «بعد از آن همه معطل شدن و سرپا ایستادن و خستگی در فرودگاه جَدّه، چـرا نگذاشتی پیرمرد، سه ساعتی استراحت کند؟ چـرا بیـدارش کردی؟! خُب؛ در فرودگاه ایـران، قضـای نمـاز صبحش را میخـواند.»
پدرم خودش جواب داد و با خرسندی گفت: «خستگی چه اهمیتی دارد وقتی رضایت و به دنبالش محبّت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مطرح است؟! خودشان فرمودند:«هیچ عملی بهتر از نماز، بینی شیطان را به خاک نمیمالد» و از ما این به خاک مالیدن را خواستهاند.» (1)
نگاهم به نگاه همسفرمان گره خورد. متفکرانه گفت: «بله؛ حق با شماست. محبّت، خارشکن قدرتمندی است!»
و ادامه داد: «نمیدانستم حتی در آسمان هم میشود دماغ بعضیها را به خاک مالید!»
1) . نک: بحار الانوار، ج 53، ص 182.
مثل هر ماه، علیرضا زودتر از من آمده بود. به موقع سوار مینیبوس تهران شدیم. همیشه قبل از اذان صبح به مهدیه میرسیدیم و بعد از نوشجان کردن یک دعای با حال، برمیگشتیم. آن شب، بوی برف هوا را پُـر کـرده بود. هنـوز نیم ساعت از حرکتمان نگذشتـه بود که آسمـان
چون نقلریزی بر سر عروس، حسابی دست و دل بازی کرد و ما را سه ساعتی در تالار جاده نگاه داشت. بالاخره هم، مأموران راهداری اجازهی خروجمان را گرفتند.
دوباره که راه افتادیم، اضطراب در چهرهی علیرضا موج میزد. با آرنج، آرام به بغلش زدم و گفتم: «نگران نباش؛ به دعا میرسیم.» بعد هم چشمهایم را بستم و به خواب رفتم.
با غرولند راننده بیدار شدم. ماشین کنار یک کارگاه ساختمانی، نزدیک تهران، ایستاده بود و علیرضا داشت پیاده میشد. ساکم را برداشتم و دنبالش رفتم. پرسیدم: «علی اینجا چهکار داریم؟!» همانطور مضطرب به سمت روشنایی اتاقک ابتدای کارگاه رفت و در زد. پسر جوانی در را باز کرد. علیرضا با او چند کلمهای صحبت کرد و وارد اتاق شد.
چند دقیقه بعد، مبهوت از کنار بخاری اتاق نگاهش میکردم. تعقیبات نمازش هم تمام شد. مُهر کربلایش را بوسید و داخل جیبش گذاشت. پرسیدم: «مگر قرار نبود برویم مهدیه؟! خُب؛ همانجا نماز میخواندیم دیگر!» آرام و متبسّم گفت: «یادت نیست ماه قبل، سخنران چه گفت؛ امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمودهاند: «از رحمت خدا به دور است کسی که [...] نماز
صبح را تا ناپدیدشدن ستارگان به تأخیر اندازد.» (1)از قبلِ خوابیدنت، نگران نماز اوّلِ وقت بودم که الحمدلله جور شد.»
آنروز به دعای ندبه نرسیدیم؛ اما میدانستم علیرضا حتما یکی از آنهایی است که دعا نخوانده، امام عجل الله تعالی فرجه الشریف دوستش دارد!
1) . بحارالانوار، ج 52، ص 15.
بعد از صلوات پایان درس، استاد اشاره کرد بمانم. کلاس که خلوت شد، گفت: «آشیخ حسین! چند وقتی هست خیلی پریشانی، اصلاً حواست به درس نیست، مشکلی پیش آمده؟»
خوشحال شدم. سفره دلم را باز کردم و گفتم: «بله؛ حاج آقا! مدتی هست کابوسهای وحشتناک میبینم؛ دورتادورم آتش است. در نهایت هم با لهیب آتشـی که از وجودم زبانه میکشد بیدار میشوم. نمیدانم چه شده و چهکار باید بکنم.»
استاد متفکرانه دستی به ریش جوگندمیاش کشید و گفت: «عجب؛ کسی تازگیها، چیزی، پولی، هدیهای، به شما نداده؟»گفتم: «چرا؛ یکی از بستگان سرمایهدارم در یک مهمانی، مبلغی به من داد و گفت: «این پول را شما که طلبهاید و سرباز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، مصرف کنید تا ما هم اماممان را راضی و خوشحال کرده باشیم. عشـق است دیگر، چهکارش میشود کرد؟!»
استاد دست در جیب قبای خاکستریاش کرد. مقداری پول درآورد و گفت: «دو سه روز فقط از این مصرف کن، ببین بازهم کابوسهـا به سراغت میآیند؟»
پول استاد، گویی آبی بر روی آتـش بود. خوابهایم آرام و راحت شد. علّت را که از استاد پرسیدم، گفت: «در جلـد 53 کتـاب بحـارالانـوار، صفحهی181، نامهای از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آمده که حضرت فرمودهاند: «...هر
کس چیزی از اموال ما را حلال شمارد و آن را بخورد، همانا آتش خورده است.» ظاهراً جناب فامیل، خمس نمیدهد.»
پیگیر قضیه شدم. فهمیدم، بله؛ عشق جنابشان!! خودنمایی کردن است و امام عجل الله تعالی فرجه الشریف را برای خود خواستن، نه خود را فدای امام عجل الله تعالی فرجه الشریف ساختن!
کارشناس مذهبیای که در تهیهی گزارشهای مهدوی، شهره بود، جگرکیای را در دام تصویر خویش گرفتار کرد و پرسید: «به نظر شما چگونه میتوان رضایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را به دست آورد؟»
جگرکی گفت: «خُب معلومه؛ با خوردن جیگر!»
کارشنـاس، غَـرّه از علـم خود گفت: «خوردن جیگر یعنـی چـه؟ میخواهیم در تلویزیون پخش کنیمها! شما بگو با زمینهسازی برای ظهور، با آماده کردن شرایط ظهور و ... .»
جگرکی گفت: «ببین داداش، درآمد از دو راه به دست میآید؛ یا با دروغ و نیرنگ که دزدیه اعتماد است! یا با زور و قلدری که دزدیه امنیت است! یا با فحشا و سکس که دزدیه آبرو است! یا با اختلافافکنی و تفرقه که دزدیه فکر است! یا با توکل بر خدا و کار و تلاش که این درست است! پس، پول یا با دزدی به دست میآد یا با پاکی و صداقت. شما اگر جیگر بخورید به من در پول درآوردن از راه دوم کمک کردید و این هم، نوعی زمینهسازی است دیگر.»
کارشناس، بُهتزده از حرف منطقی جگرکی، با دهان باز او را نگاه میکرد که تصویربردارش بر شانهاش زد و گفت: «این از کتابهایی است که در دانشگاه خوانده نمیشوند. همین "راه دومش" را بچسب که واقعاً جیگره!»
استاد با صورتی چینخورده از تبسم و چشمانی سرشار از شوق گفت: «جوان که بودیم گواراترین لحظهی عمر را وقتی میدانستیم که در چادر خاکی باشیم و باران بر سقف چادر ترانه بخواند و جاممان، شیشه مربایی باشد که در آن چای داغ ریختهاند و قرار است تا ساعتی دیگر عملیات شروع شود و رضایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف حاصل گردد؛ اما جنگ تمام شد.» و سکوت کرد.
گفتم: «استاد، دیگر عمرتان گوارا و دلچسب نیست؟»
گفت: «حالا، چادرمان آسمان است و بارانمان قرآن و جاممان، دل مملو از یقین و قرار است در عهد و پیمان الهی یعنی اطاعت از اهل بیت علیهم السلام و عمل در طریق آنها، استواری کنیم تا به لقای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریفبرسیم که خودشان فرمودند: «اگر شیعیان ما، دلهایشان در وفای بر عهدی که بر آنها است، اجتماع کنند لقای ما برای آنان به تأخیر نمیافتد.» (1).»
1) . بحار الانوار، ج 53، ص 177.
پیست توچال بود و آدمهایی با کاپشنهای رنگارنگ بر صفحهی سفید برف، در حرکت. اولینباری بود که چوب اسکی را، زیر پاهایم احساس میکردم. یکی دو متری بیشتر، کشش جاذبهی زمین را همراهی نکرده بودم که با فرهاد نامی، گره خوردم و "دیدنیهایی" خَلق شد. سکون که آمد، فرهاد، گِلهمند گفت: «دنیا را میبینی، از کشیدنیهایش فقط بدبختی کشیدیم؛ بَس نبود، حالا باید مچاله هم بشویم.» معذرت خواستم و گفتم: «دلِ پُری داری مَـرد! اگر بتوانم کمکی کنم، خوشحـال میشوم.» خیره، نگاهی بهم کرد و گفت: «چه بگویم؟! با اینکه پول پارو میکنم؛ اما به هر دری میزنم آرام نمیشوم که نمیشوم!»
مکثی کردم و گفتم: «دوتا کشیدنی هم از من بشنو، آنها را هم امتحان کن، حتماً جواب میدهد!»
نگاهش متعجّب شد و گفت: «چه هستند؟»
گفتم: «یکی، کشیدن صدا در هنگام خواندن قرآن یا همان ترتیل قرآن است و یکی هم، کشیدن رنج سفر برای زیارت ائمه علیهم السلام.»
فرهاد که حسابی جا خورده بود، گفت: «شما طلبهاید؟!» گفتم: «نه؛ یک رفیق طلبه دارم که همیشه میگوید، اگر این کارها را انجام بدهیم، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، از ما راضی میشود و جایزهیمان آرامش است.»
متفکرانه بلند شد و گفت: «إیوَل؛ بلند شو که تو هم یک استاد مجانی اسکی، جایزه گرفتی.»
مهمان "دوکوهه" بودیم. رزمندهای که مین ضِدّ نفر، پای راستش را با خود برده بود، با لحنی آکنده از حماسه و عرفان دلگرممان میکرد و میگفت: «اسلحـه که داشته باشی، نهتنها خودت قدرتمندی بلکه بوسیلهی آن از عزیزانت هم حمایت میکنی. ... بچّهها در طول دفاع مقدّس، قدرتمندترین اسلحـهی بشری را داشتند که علیوار توانستند از اسلام و مسلمین حفاظت کنند.»
صلابت کلام رزمنده، چشمهایمان را هم گوش کرده بود. حتی صدای نفسهایمان، شنیده نمیشد. او که اشتیاق ما را میدید، ادامه داد: «شاید شنیده باشید بعضی از آدمها که زیر صاعقهی چشمان ناپاک بودهاند و از دهان بوالهوسان، تیکّهها شنیدهاند، میگویند: «چشم و دهان در صورت انسانها اضافی است!» اما اگر چشم، خدا را دید و دهان، همه چیز را از او خواست؛ دیگر نهتنها چیزی اضافی نیست بلکه بـه دُعـا کـه سلاح قدرتمند پیامبران و امامان است، دست پیدا کردهایم و مَگر نه این است که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، خود فرمودهاند: «برای تعجیل فرج، بسیار دُعـا کنید که فرج شما در همان دُعـاست.» (1).»
بزم رزم کلام رزمنده زمانی تمام شد که اسلحـهی دُعـا را برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، آتش کرد و گفت: «پروردگارا! هرچه را مولایمان، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، از تو طلب میکند، برآورده بفرما که تو بخشندهی مهربانی.»
1) . بحار الانوار، ج 53، ص 181.
مسابقهی فینال جام رمضان بود. خم شدن کمر سالن ورزشگاه، از جمعیت بیش از ظرفیت، به خوبی احساس میشد. نتیجهی مساوی، کار را به پنالتی کشاند. با درخشش امیر ـ که بخاطر تهریش همیشگیاش، بچّهها حاج امیر صدایش میزدند ـ فقط یکبار، توپ به تور دروازه رسید و تیممان قهرمان شد. حالا دیگر سالن، کاملاً در خـاک تماشاچیان بود و حاج امیر، بالای دست بچّهها.
سالن که برای اهدای جوایز آماده میشد، کنار امیر رفتم و پرسیدم: «موقع پنالتیها لبانت میجنبید؛ چه وِردی میخواندی که توپ، دستهای تو را بیشتر از تور دروازه دوست داشت؟!»
چشمان مرددش را برای لحظاتی به من دوخت و بعد گفت: «برای سلامتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، دُعـا میکردم.»
گفتم: «یعنی میخواستی کمکت کند گُل نخوری؛ نه؟! چون حضرت را که خدا خودش حفظ میکند و زنده نگه میدارد!»
دستی به سرم کشید و گفت: «پسر! زنده ماندن حضرت، منافاتی با بیمار شدنشان ندارد. من برای مریض نشدن حضرت دُعـا میکردم؛ افتاد؟!»
گفتم: «حاج امیر! تجارتت هم مثل دروازهبانیت خوب است.» گفت: «چطور مگر؟!» گفتم: «به قول معروف خودت را سپردی به امام و به یادش هستی تا امام هم به یاد تو باشد و کمکت کند.»
اینبار سرم را با دستانش نگه داشت و به چشمانم زُل زد و گفت: «اشتباه نکن! تجارتی در کار نیست! اگر تمام پنالتیها هم گُل میشد، باز
هم من دُعـا را داشتم. این عشق است؛ معامله نیست!» بعد هم پیشانیام را بوسید و به شادی بچّهها پیوست.
آن شب حاج امیر، جایزهی مرد اخلاق و بهترین دروازهبان را هم گرفت. من نیز، جایزهی همنشینی با حاج امیر نصیبم شد؛ رائحهای دلنشین از ایمان و عشق.
چند دقیقهای میشد با خدای خود راز و نیاز میکردم، خواهش میکردم، سرافکنده و غمگین دُعـا میکردم. ذهنم چون امواج متلاطم دریا، خواستههایم را به این سو و آن سو میکشید؛ تا اینکه به یاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف افتادم. طلب و خواهشم قَرار گرفت و حُزنم بیشتر شد و دُعـایم افزونتر؛ که خدایا، فـانـوس هـدایـت و قُـرب و رهنمای رسیدن به لقاء و رضوان را از پس ابر، بیرون آر. که خدایـا، یک رنـج در درون من شـور میزنـد: «نکند من رنـجِ امام خویش باشم؟!»
گفتم و گفتم تا نسیم ملایم ساحل مرا به زانو درآورد و سیلابی کوچک از چشمانم به سوی دریا روان گردید.
موج اشک، هنوز فرو ننشسته بود. ناگهان، گرمی نوازشی را بر گونهام احساس کردم. چشمانم را گشودم؛ کسی نبود. به اطراف نگریستم. فقط من بودم و دریا و ساحلی که دو ردّ پا از دور تـا به من، به موازات هم ادامه مییافت؛ امـا من که تنهابودم! چرا دو ردّ پا؟!
گویی اینبار ذهنم به زانو درآمده باشد!
شگفتا؛ من لایق همراهی با امامِ خود بودهام؟! ذکر و یاد و دُعـا، محبّت بیدریغ مولایم را به همراه داشته است؟! بُهتزده، دست بر روی گونهام گذاشتم و از اعماق جان، فریاد برآوردم؛ خُــدا! (1)
1) . این داستان به استناد نامهی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریفبه شیخ مفید، که در آنجا خطاب به شیعیان میفرمایند: «ما هرگز شما را به حال خود رها نکردهایم و هرگز شما را از یاد نبردهایم ...»، تنظیم شده است. نک: نگین آفرینش، ص 78.
قرآن کریم
آفتاب مهر، جمعی از محققین مرکز تخصصی مهدویّت
بحارالانوار، علامه مجلسی
تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی
تو میآیی، استاد صفائی (عین ـ صاد)
کافی، مرحوم کلینی
کشف الغمة فی معرفه الائمة، محقق إربلی
کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق
نگین آفرینش، محمد مهدی حائریپور و دیگران
و ... .