ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:توهم/مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۲ ص.؛ 5/9×19سم.
شابک:978-600-7120-43-9
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 9ت2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۹۴۵۷۳
بسم الله الرحمن الرحیم
توهم
راه و سراب
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-43-9
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 800 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
«توهم»
راه و سراب
مصطفی رضایی
بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت نُه شب است؛ شمال شهر، باغی بزرگ با شبکه اطلاعاتی و حفاظتی...
دوربینهای پیشرفته در حال فیلمبرداری از مراسماند. شاید برنامه به صورت مستقیم از شبکههای بینالمللی پخش میشود.
چند نفر هم به صورت ناشناس در اطراف باغ قدم میزنند. بین افراد داخل و گروه بیرون، هماهنگی کاملی برقرار است.
تعداد زیادی از دخترها و پسرها به صورتی خاص به این برنامه دعوت شدهاند. شاید بار اوّل هزینهای پرداخته نشود، اما این طور که معلوم میشود، قرار است به ازای هر بار شرکت، هزینههایی از آنها گرفته شود. نکته جالب، خصوصیت مشترک دعوتشدگان است؛ همه جواناند و از خانواده پردرآمد!
قرار است انرژیهای اضافی در این مراسم تخلیه شود و به آرامش برسند. غصّهها را فراموش کنند و بیخیال و سبک شوند! برای اثردهیِ بیشتر قرصهایی بین شرکتکنندگان تقسیم شده.
ـ این قرصا کمک میکنه تا بزنی تو فاز بیخیالی. راحت میبرتت توی فضا... کافیه چند تا از اونا رو بیاندازی بالا!
فلشهای رنگارنگ، سرعت زیاد، صدایی که سقف و ستونها را میلرزاند، همه و همه دست به دست هم داده تا هیچ کس اجازه فکر کردن نداشته باشد و حتی سؤالی هم برایش پیش نیاید. اینجا باید سعی کرد که از موزیک عقب نماند و خسته نشد و حرکت دست و پاها و سر را کاملاً با موسیقی و ریتم آن هماهنگ کرد! این جوری کلاس کار بالاتر میرودو بهتر خودت را نشان میدهی. طی چند روز میشوی، سرگروه تیم و بعد از آن حساب خاصّی رویت باز میکنند!
عجیب است که هیچ کس فکر نمیکند چرا اینجا آمده و بعد از این چه بر سرش خواهد آمد و اینهاییکه دعوتش کردهاند چه کسانی هستند و چه منافعی داشتند که
این آدم هارا این جا جمع کردند؟ این دوربین هاچه چیزی ضبط میکنند و قرار است چه کار کنند؟ اینقدر رقص و بالانس دسته جمعی و مخلوطِ دخترها و پسرها برای چیست و چرا هم پسرها و هم دخترها دعوت شدهاند؟
بعد از چند ساعت، باید تلفات مجلس امشب را بیرون ببرند؛ به جای نامعلومی که هیچ کس بویی نبرد!
جمعیتِ به آرامش رسیده راه افتادهاند در خیابانها و عربده میکشند. قهقهه و سوت و فحش از مزایای رقص درمانی و چاقوکشی و... از برکات فضایی شدن امشب است! خیابان، دریا، بیابان یا کوهستان، برای اینهایکی است؛ همه اسکی میروند!
چشمانم میسوزند و دستانم توان ندارند. حالت سرگیجه و تهوّع دارم.
ـ آقای الفزاده؟
ـ بله بفرمایید.
ـ پسر شما رو آوردن بیمارستان. حالش خوب نیست، سریعتر خودتون رو به اینجا برسونید.
و تماسهای مشابه دیگری با خانوادهها...
ـ سلام آقای دکتر. الفزاده هستم. حال پسرم چطوره؟
ـ متأسفانه پسرتون سکته مغزی شدیدی داشتند و الآن توی کُما هستند. به خاطر قرصهایی که استفاده کرده فشار
زیادی به دستگاه عصبی و تنفسیاش وارد شده. حالش وخیمتر از اون چیزیه که بشه تصوّر کرد.
ـ قرص؟ کدوم قرص منظورتونه؟ بچه من قرصی استفاده نمیکرد.
ـ قرصهای روانگردان. بچه شما دیشب توی مراسم پارتی...
دو روز بعد، مراسم دفن و...
طبق آماری که اعلام شده، طی این چند روز، موارد متعددی به همین سرنوشت گرفتار شدهاند.
رشته این داستان به هزاران سال قبل میرسد؛ وقتی که ابلیس قسم خورد: هیچ انسانی را راحت نمیگذارم، بر سر راه مستقیم مینشینم و از چهار سو به آنها حملهور میشوم.
فردای قیامت وقتی رهروانش با او روبهرو میشوند و از عاقبتشان مینالند، او حکم به تبرئه خود میدهد: من فقط شما را دعوت میکردم و شما هم استجابت میکردید. هیچ اجباری از جانب من بر شما نبود. پس مرا ملامت نکنید؛ سرزنش حق خودتان است.
روزی که پردهها کنار میرود و هر کس میبیند سالها همنشین آتش بوده و میسوخته؛ آن روز است که با حسرت، بانگ میآورد: «ای کاش گِل میشدم. ای کاش فرصت داده میشد برمیگشتم و اعمالی میآوردم که صالح و زیبا باشد.»
در همان روز آرزو میکند که ای کاش بین او و شیطان فرسنگها فاصله بود؛ اما در کمال ناباوری، درهای بهشت به روی او بسته میشود.
به راستی چرا تا فرعونوار در نیل شقاوتمان غرق نشویم، به یاد بازگشت نمیافتیم. آنگاه که آب از همه طرف هجمه آورد و راه نفسمان بسته شد، فریاد میزنیم که ایمان آوردیم! امّا افسوس که دیر شده و جواب میرسد: الآن ایمان آوردی در حالی که تا قبل از این به هر چه خواستی پرداختی و به هر راهی که دوست داشتی، رفتی.
ما انسانهایی هستیم که تا خوشیم هیچ کس مثل خودمان نیست و طومارهای اخلاقی میپیچیم و انحرافها را محکوم میکنیم؛ اما همینکه اندکی فشار آمد، طومار عالم را در هم میپیچیم و روزِ خوش برای کسی نمیگذاریم، آسمان را به زمین و زمین را واژگون میکنیم، خدایی را
نمیشناسیم و به جای رحم کردن، به دیگران زخم میزنیم و با همه توان هر چه را که مانع آروزهایمان باشد، میکوبیم و لگدمال میکنیم؛ دیوانهوار عربده سرمیدهیم و همچو سگهای وحشی گلاویز میشویم؛ همه را از رسمیّت میاندازیم و اگر فرمانروایی نمرود را داشته باشیم، یک ابراهیم که هیچ، هزاران مثل او را در آتش هوایمان قربانی میکنیم و شعار محکومیت او را نیز سر میدهیم. ما همانیم که وقتی ثروت و شوکت قارون را میبینیم زیر لب از اعماق دل زمزمه میکنیم:
«ای کاش برای ما هم، از آنچه که به قارون داده شد مهیّا میشد!» پس از چند لحظه که عذاب نازل میشود و زمین او را
در دل خود میبلعد، سر شرمندگی به زیر انداخته و باز اینگونه میگوییم: «وای! گویا کافران به رستگاری نمیرسند.»
هرچه میگذرد بیشتر در خواب فرو میرویم. هیچ صدایی یارای بیدار کردنمان را ندارد. بهار را زمستان و پاییز را تابستان میبینیم. باران را قحطی و سراب را آب میپنداریم. این چه توهّمی است که ما به آن مبتلا شدهایم و قصد وداع با او را نداریم! اصلاً فکر جدایی از او آزارمان میدهد. دست دوستی او را محکم فشردهایم و زندگی بدون او را بیمعنی میپنداریم.
بیاییم و ببینیم چگونه میشود با زیباییها، دلبریها و آرزوهای واقعی خود لذت برد.
مثنویهایی برای فیلمهایش انتخاب کرد:
چرا بستند راه آسمان را؟
چرا برداشتند این نردبان را؟
مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
خدا، اسب سپیدم را که دزدید؟
شهادت را، امیدم را، که دزدید؟
سیّد وقتی این اشعار را میشنید در ماشین نشسته بود و میگریست. بچههای گروه که سید را خوب میشناختند، میدانستند که نالهها و گریههایش به خاطر جا ماندنش از قافله شهداست.
سیّد در خاطراتش نوشته بود:
«دوستی، شب عملیات به من گفت: کاش مدّعیان، این حسّ غریب را
درمییافتند این وجد آسمانی را که گویی همه ذرّات بدن انسان در شعاع وصلی رازآمیز، «عین لذت» شدهاند؛ نه آن لذت که هر حیوانی که حواس پنجگانهاش از کار نیفتاده، است حس میکند؛ بلکه «ألذّ لذّات» رامیگفتم.عزیز من! مدّعیان را به خویشتن واگذار، خدا این حس را به هر کسی نمیبخشد.»
او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خونآلودش نشسته بودم. به یقین رسیدم که شهدا از دست نمیروند، بلکه به دست میآیند.
خدایا! چقدر فرق است بین کسی که با توهّم زندگی میکند و به وارونه دیدن خو گرفته و آنکه میبیند هر آنچه هست.
خداوندا! رسول تو فرمود: «پروردگارا! اشیا را همانگونه که هستند به ما بنمایان.»
سالها قبل از انقلاب با اتومبیل تصادف کرده بود و زنده ماندنش شبیه یک معجزه بود. میگفتند در آن حال بیهوشی، زیر لب میگفت: «امام زمان مرا نگه داشته است.»
چند سال پس از انقلاب، سید سیگارش را ترک کرد. دلیل این بود که میگفت: امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در همه حال، ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. در این صورت، چهطور میتوانم در حضور ایشان سیگار بکشم؟
هر آن کس که با نور باشد، پوچی توهّم و سیاهی را چه زیبا درک میکند. چه زیبا میبیند که بینور نمیشود قدم برداشت؛ بینور هر نگاهی به خطا میرود.
با نور بود و آرزو داشت غرق در نور برود. صدای انفجار مهیبی بلند شد و فریاد «یا قمر بنیهاشم»...
بچهها برانکاردی از نبشی و لباسهای به هم گره زده خود ساختند و برای جلوگیری از خونریزی بیشتر، با کمربند پاهای سیّد را بستند.
من اورکت او را درآوردم و با دلداری گفتم: «حاجی! چیزی نیست، الآن میریم عقب.»
سیّد با همان نگاه سوزانش گفت: «چی داری میگی؟ ما برای همین حرفها اومدیم اینجا!»
شرمنده شدم و خودم را خیلی کوچک دیدم.
او را به عقب بردیم. با حالت شکایت گفت:«منو بذارین زمین، بذارید همینجا شهید شم.»
وقتی با هلیکوپتر او رو به بیمارستان انتقال دادند، در همان آسمان، آسمانی شد و به نور پیوست.
لشکریان سپاه عشق کم بودند و زود رفتند؛ بازار عاشقی را زود یافتند و فرصت را غنیمت شمردند. میدیدند که اهل دنیا با خیال و توهّم، روزشان را به شب میرسانند، به کم راضی میشوند و ارزش خودشان را ناچیز میشمارند، خود را به هر بادی سپرده و با کوچکترین اشاره با جان و دل میدوند؛ امّا گویا ندانستهاند که دنیا مار خوش خط و خالی است و نرمی پوستش دست را نوازش میدهد،ولی سمّ
زبانش، تن را نابود میکند. ندانستند زیبایی، خوشی، لذت، آرامش و هر چه که شب و روز به دنبال آن میدوند، در خانه نور فراهم است؛ کافی است که آهنگ رفتن کنند؛ آهنگ رفتن با بال پرواز.
صبح روز اوّل آذرماه 1359 در اقدامی بیسابقه، برای تقدیر و تشکر از شجاعتها و شهامتهای بینظیر او در بیش از پنجاه مأموریت جنگی خطرناک، بلوار منتهی به منطقه هوایی شیراز را به نام او کردند و حواله یک قطعه زمین را به او دادند.
او درباره این مراسم این طورنوشته بود:
«غرور و شادی را در چشمهای همسرم دیدم. خانوادهام نیز خوشحال بودند. حواله زمین را که دادند دستم، فقط به خاطر دل
همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوباند. پشت تریبون رفتم؛ ولی همینکه پایم به خانه رسید دیگر طاقت نیاوردم؛حواله را پاره کردم و به زمین ریختم. یعنی فکر میکنند ما پرواز میکنیم و میجنگیم تا شجاعتهای ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟»
دوستش ادامه میداد:«میخواست درباره فردا حرف بزنیم. اصرار میکرد که اگر خدای نکرده اتفاقی افتاد و خواستی بپری بیرون، من رو ایجکت نکن. بعد از زدن هدف، اگر نشد ادامه بدهیم و هواپیما قابل کنترل نبود، میرویم توی یکی از ساختمانهای بغداد.
مطمئن بودم از روی ترس این حرف را نمیزند؛ میداند چه میگوید.اصلاً کسی نبود که به این چیزها اعتنا کند. شجاعتر از این حرفها بود. هر پرواز و مأموریتی که پیش میآمد، نه نمیگفت. توی نیروی هوایی رکورد داشت.سه ماه اوّل جنگ، بیش از شصت مأموریت انجام داده بود.
توی نامه همین مأموریت نوشته بود: نود درصد احتمال برگشت نیست.
خاطرات او، حکایت از راه ثابت او دارد؛ راهی که از سیاهی، توهّم، آتش و پلیدی جدا بود.
در تابستان 1361 صدام حسین برای برگزاری کنفرانس سران غیر متعهدها در بغداد پافشاری و تأکید داشت و چند ماه زودتر بنزهای تشریفات خریداری شده
برای اجلاس را در اتوبانهای بغداد به نمایش گذاشت.
صبحگاه 31 تیرماه، آخرین پرواز او بر فراز بغداد با 6750-E3-f4 و بمباران پالایشگاه «الدورة» بود. او با نمایشی از عزّت و شجاعت، جنگنده شعلهورش را بر قلب دشمن فرود آورد تا خواب صدام را پریشان کند و میزبانی اجلاس سران غیرمتعهدها را از او بگیرد.
تنها راهی که میشد از برگزاری کنفرانس جلوگیری کرد، ناامن نشان دادن بغداد بود که صدّام به امنیت آن خیلی افتخار میکرد. خلبان شهید با پروازش باعث شد که این اجلاس برگزار نشود.
حق و باطل، نور و ظلمت، حباب و حقیقت هیچگاه با هم برابر نیستند. باطل نیز چشمنوازی و جاذبه دارد. او با زینت
خود میتواند مسیر گامها را عوض کند و سرنوشتها را به گونهای دیگر رقم بزند. او میتواند چنان در دلها جای گیرد که یک قوم در کمتر از یک روز، چندین پیامبر خود را بکشند، پس از آن هم با خیالی آسوده و خاطری راحت به خرید و فروش و دلّالی خود مشغول شوند. او آنقدر کشش دارد که میتواند پس از 950 سال، در مقابل تلاش شبانهروزی نبیالهی مقابله کند و در آخر هم فقط چند نفر به دعوت نورانی او روی بیاورند. هنگامی که از کنار او میگذرند انگشت تمسخر و هیاهو به سوی او دراز کنند و او را دیوانه و سفیه بخوانند. وقتی از پسرش خواست تا دیر نشده به خداوند ایمان بیاورد، او گفت: بر بلندای کوهی میروم،
آب به آنجا نخواهد رسید و نجات پیدا خواهم کرد.
روزی که خلیل اللّه تبر به دوش میگذارد و به بتکده میرود. گفتند: چه کسی این بلا را بر سر خدایان ما آورده؟کسی در جمع صدا زد:«جوانی را میشناسیم که همیشه در مورد خدایان صحبت میکرد، به او «ابراهیم» میگویند.»
ـ او را حاضر کنید.
ـ آیا تو بودی که با خدایگان ما چنین کردی؟
ـ این کار بزرگ آنها بوده، از خود آنها که نقش بر زمین شدهاند بپرسید. اگر توانستند صحبت کنند، پاسخ شما را خواهند گفت!
همه به فکر فرو رفتند و به خود بازگشتند. دانستند و اعتراف کردهاند که تاکنون چه ظلمی را بر خود روا داشتهاند.
به ابراهیم گفتند: «تو خود میدانی که اینها یارای صحبت کردن را ندارند!»
ـ آیا خدای یکتا را کنار گذاشته و چیزهایی را میپرستید که نه نفعی به شما میرسانند و نه سودی برایتان به ارمغان میآورند؟وای بر شما و هر آنچه که به جای خداوند عالم میپرستید. مگر شما عقل ندارید و اندیشه نمیکنید؟!
آنان که حقیقت را تلخ میدانند و در اوهام خود غوطهورند، هرگز حاضر نیستند دست از سیاهیهای خود بشویند، از باطل و تاریکی کوچ کنند و به کاروان نور بپیوندند.
جواب دادند: او را بسوزانید و به کمک خدایگانتان بشتابید.
دیری نخواهد پایید که توهّمها رخت برخواهند بست و برای همیشه اثری از آنها نخواهد ماند. آن روز چه نزدیک است!
سرزمین خاکهای معطّر، نقشهای زیادی از قافله نور در دل خود به یادگار دارد. کافی است درِ این خانه را بزنی و این نامه را باز کنی تا برایمان بگوید از هرآنچه که ناشنیده مانده و در زیر خروارها توهّم ما، مظلومانه مدفون شده...
هر چه با بیسیم با آخرین سنگر محدوده گروهان تماس گرفتیم، کسی جواب نداد. کمکم هوا تاریک شد. به فرمانده گفتم: میروم تا خبری بیاورم.
دشمن به خاطرحساسیت منطقه، آتش زیادی میریخت. خودم را به سنگر رساندم. بیسیمچی در حالی که گوشی در دستش بود، از خستگی به خواب رفته بود؛ نوجوانی لاغر اندام با روحی بلند و قلبی پاک.خصوصیات اخلاقی او زبانزد همه بود.
بیدارش نکردم. بیش از دو ساعت کنار بیسیمچی نشستم. سر او را آرام روی زانوهایم گذاشتم تا راحتتر بخوابد. در عالم خواب شعری را زمزمه میکرد. کمی دقت کردم، میگفت: «حسین حسین میگیم میریم کربلا ـ گرچه بیاد بر سرمان هر بلا...»
صبح روز بعد برای سرکشی به نیروها به سمت سنگر او راه افتاد، قصد داشتم از او بخواهم خواب شب گذشته را برایم
تعریف کند. هنوز به پنجاه متری سنگر او نرسیده بودم. اوبا چند نفر مشغول ساختن سنگر بود که ناگهان گلوله خمپارهای کنار او اصابت کرد و شاید این تعبیری بود برای خواب دیروز او؛ خوابی که از بیداری هم روشنتر بود.
عجیب است گروهی روزشان سرشار از توهّم و کوری است و کسانی هم در آشیانه پرنور خود، خواب را هم از آلودگیهای توهّم شستهاند و دل را به دلداری سپردهاند که سالهاست زمین وعده آمدنش را میشنود و هنوز در خم یک زلف اوست. شب و روز به او سلام میکنند و از غم دوری او مینالند. روزی کفها از روی این آب زلال برچیده خواهد
شد و روشنایی و صافی آب گوارا، همه چشمها را به خود خیره خواهد ساخت. آب حیاتِ چشمه هستی خواهد جوشید و بانگ «أنا المهدی» سراسر هستی را فرا خواهد گرفت. آن روز هر کس که چشمی برای دیدن داشته باشد، به سوی او روانه خواهد شد و دست یاریاش را خواهد فشرد.
میگفت: ساعتی قبل از شهادتش، او را زیارت کردم. چهرهاش بشاشتر بود. مرا در آغوش گرفت و گریستم. گفت: چرا گریه میکنی؟!
گفتم: امروز خیلی فرق کردهای. لبخندی زد و گفت: نه، من همان «رسول عبادت» قبلی هستم!
ساعتی بعد به شهادت رسید. با خود گفتم: او پرنده آسمانی خود را برای پرواز آماده کرده بود.
رسول میگفت: اگر من به شهادت رسیدم، شما امام را تنها نگذارید. نگذارید انقلاب بی یار و یاور بماند...
همیشه با آوردن نام امام، اشک از چشمانش جاری میشد.
آنها امامی را که نایب نور خدا بود، اینگونه دوست داشتند، با بودن در کنار او اینگونه از توهّمات فرار کردند و به ریسمان نور چنگ زدند، چه رسد به روزی که مولا و سرور و آقای امام بیاید و...
آنها همان کسانیاند که در یک چشم به هم زدن در روزگار رهایی، خود را به آقایشان در جوار کعبه میرسانند. دیدهاند
و به خوبی فهمیدهاند که با امام و با نور بودن، چقدر با ظلمت و طاغوت و اوهام بودن متفاوت است. دیدهاند ندای «أنا المظلوم» امام بیپاسخ مانده و هر کس در این رهگذر دنیا به فکر گذار و خوشگذرانی خود است. تنها کسی که در آتش توهّمات ما با خون دل، هر لحظه دست به دعا برایمان برداشته صاحب این زمان و این عالم است. اوست که در قنوت خود برای رهاییمان دعا میکند و بر تاریکیهایمان میگرید.
کعبه، منی، عرفات، مشعر و سنگریزههای مکّه انتظار آمدنش را میکشند، انتظار وصال و نورش را، شوق آن روزی که بیاید و با هر قدمش زمین را زنده کند و سپاهش شهرها را نورافشانی نماید.
برخی چه زیبا او را یافتند و بر پیمانش ماندند.
آخرین شب جمعهای که دعای کمیل میخواندند، از اوّل دعا عجیب گریه میکرد و امام زمان را صدا میزد. نیمههای شب از خواب بیدار شد و به سجده رفت...