ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:تپه ۱۴ نوران/ مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود( عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۱۴۲ ص.؛ ۹/۵ × ۱۹سم.
شابک:978-600-7120-49-1
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستاونهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره: 1393 2ت2217ض/8435 PIR
رده بندی دیویی:۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی: ۳۶۰۵۴۷۶
بسم الله الرحم الرحیم
تپه 14 نوران
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 4200 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
تپه 14 نوران
... سبک زندگی ...
مصطفی رضایی
فهرست مطالب:
تصویر اول 5
تصویر دوم 35
تصویر سوم 77
تصویر چهارم 86
تصویر پنجم 92
تصویر ششم 99
تصویر هفتم 105
تصویر هشتم 110
تصویر نهم 115
تصویر دهم 120
تصویر یازدهم 125
تصویر دوازدهم 128
تصویر سیزدهم 132
تصویر چهاردهم 138
بسم الله الرحمن الرحیم
غرفهای به شکل سنگرهای دفاع مقدس بود، دیوارها و عکسهای آشنا اما غریب که در معادلات و زندگی ما اثری از اونها نبود؛ اما نمیدونم چرا احساس زیبایی داشتم. آرامش در دلم موج میزد. گمگشتهای دارم که سالهاست از او خبری ندارم. خدا میدونه حاضرم تمام داراییام رو بدم که این دوست گمشده همیشه باهام باشه.
آقایی که اونجا بود، میگفت: «امشب به نیمه که برسه، میخواهیم شما رو ببریم به تپههای 14نوران».
تپش قلبم شدیدتر شد. پاهام انگار میخواست جلوتر از خودم حرکت کنه. چیزی داشت به دلم چنگ میزد. چرا اینجوریام؟ مگه اینجا کجاست؟!
ـ محل اجتماعمون کنار همین سنگر، ساعت دوازده باشه. وقت تنگه باید زود حرکت کنیم و قبل از شفق برگردیم! وسایل همراه خودتون نیارید، هر چه بارتون سنگینتر باشه، دیرتر به تپه میرسید.
ساعت 12 شبِ شنبه. مسیر هنوز مشخص نشده. تاریکی به زمین در زیر نور مهتاب جلوه خاصّی داده. ابرها کمکم دارند صورت ماه رو میپوشانند. لحظهای
نمیگذرد که زمین در تاریکی کامل تنها میماند. امشب قرار است چه رخ دهد و این پاها به کدام وادی قدم بگذارد؟
چه سفر پراضطراب و سختی! احساس میکنم اطرافیانم هم همین حالتها رو دارند.
تقریباً قافلهای تشکیل دادهایم، اما این قافله عزم کدام سرزمین را دارد؟! راهنمای قافله، اولین گامها را برمیدارد؛ گویا او با مسیر خیلی آشناست. میگوید: «دستهاتون رو زنجیروار به یکدیگه بدید تا کسی از قافله جا نمونه.»
فکر نمیکردم مسیر به این زودی برایم هموار شود. حال خوبی دارم؛ حال پرندهای که کمکم داره یاد میگیره چه جوری پرواز کنه. البته قدمهای راهنما هم بیتأثیر نبوده. بوی خوشی استشمام میکنیم. هر چی به
جلوتر میریم این بو شدت میگیره و هر چی به راهنما نزدیکتر میشیم، بو خوشتر میشه.
راهنما گفت: «این حال و هوایی که میبینید باند پروازه، ولی پرواز جای دیگه است. کم کم برای پرواز آماده بشید.
بیست دقیقه است که داریم راه میاییم. اطراف مسیر از اینجا به بعد تابلوهایی نصب شده که با خطی زیبا جملات مختصری رو در آغوش گرفته: «در این سرزمین، به خورشید و ماه، دیگر نیازی نیست.»
چند قدم جلوتر نوشته: «قطعهای از آسمان، در بقعهای از زمین». چهقدر جمله اول عجیبه. یادمه قبل از حرکت، ابر جلوی ماه رو گرفت ولی عجیب بود که احساس تاریکی به مسیر نداشتم! شک ندارم در
اینجا خبری از آسمان است؛ بویش، هوایش و... زمینی نیست. به گفته تابلوی راه: «قطعهای از آسمانه».
شیارها و گردنهها رو به تمامی است. چهل دقیقه از شروع حرکتمون داره میگذره. داریم کمکم از روی قله کوه وارد دشت بزرگی میشیم. رعدی پرنور به زمین میخوره و صفحهای تخته سنگ بزرگ وسط دشت رو فرا میگیره.
(1)
الهینامه یاران
صبح، چند دقیقه قبل از اذان، به نمازخونه تیپ رفتم. علیرضا رو دیدم که سرشو گذاشته روی مُهر. نمیدونستم چی میگفت، ولی معلوم بود که خوب سیمشو وصل کرده. شاید اگه لشکر زرهی عراق هم
توی اون لحظه وارد نمازخونه میشد، اون متوجه نمیشد! دستاشو توی سجده باز گذاشته بود به طرف آسمون؛ شاید داشت برای همه دعا میکرد و اگه وقتی موند، برای خودش! شاید هم داشت ذکر همیشگیشو تکرار میکرد: «ربّ إنّی لِما أنزلت إلیَّ من خیر فقیر». دستاشو هم برای نشان دادن همین فقر، باز و بدون تکلّف گذاشته بود.
وقتی سرشو برداشت، انتظار هر تصویری رو داشتم الّا اینکه چشماش خیس اشک باشه. صورتش زرد و رنگ پریده بود، مثل مادری که خبر مرگ جوونش رو بِهِش داده باشند.
برای خیلی از بچهها اینا عادی بود. میگفتند: قبل از اینکه تو بیایی، علیرضا
همیشه کارش این بود. شبای جمعه توی هیئت طوری دعای کمیل میخوند که اشک همه رو در میآورد. خودش عاشق بود، ما رو هم مثل خودش کرده بود. آخه مگه میشد کسی دعای اون رو گوش بده و دلش کنده نشه؟ دل ما که هیچ، دل سنگ رو آب میکرد!
بعد از دعا توی بیابون راه میافتاد. پابرهنه روی رملها میدوید و با گریه امام زمان رو صدا میزد: «یابن الحسن، یابن الحسن...» بچهها هم دنبالش زار میزدند. میافتاد زمین دوباره بلند میشد.
دو روزه که از اومدنم به این تیپ میگذره؛ تیپ 313 امام عصر. این لقبی بود که خود بچهها روی تیپ گذاشته بودند. توی مقرّ، سرهنگ باصفایی داشتیم. یکی از بچهها بِهِم میگفت: «هر وقت تونستی از
اون سرگذشتش رو بپرس، قول میدم شوکه بشی!»
دنبال فرصتی میگشتم تا سر صحبت رو با سرهنگ دوست داشتنیمون باز کنم تا بالاخره یه روز به هنگام بازدید ایشون از اسلحههای جدید ساخت بچههای خودمون، فرصت رو غنیمت شمردم و جلو رفتم.
ـ سلام جناب سرهنگ! میشه یه سؤال بپرسم؟
ـ سلام. در خدمتم.
ـ بچهها میگن شما گذشته متفاوتی با الآنتون داشتید...
ـ درسته. اون روز وقتی که وارد نمازخونه شدم، دیدم یه صحنهای خیلی توجهت رو به خودش جلب کرده؛ صحنه سجده زیبای یکی از فرماندههای جوونمون. درست میگم؟
ـ بله.
ـ صاحب اون سجده، جوی کثیفی از آلودگیها رو طاهر کرد. اون باعث شد که آب کثیف تبدیل به شعبهای از شعبههای چشمه پاکی بشه. وقتی که مجبور شده بودم به این تیپ بیام، نه از اهل نماز خوشم مییومد و نه نماز میخوندم. منِ نظامی چه کاریه بشینه دعا بخونه، گریه و ضجّه بزنه. این حالت چند روزی طول نکشید که علیرضا رو دیدم. تا اینو با چشم خودت نبینی شاید نتونی باور کنی. دستمو که گرفت یه لحظه احساس کردم در چشم به هم زدن از مردابی که سالهای سال بیخبر در اون گرفتار بودم، منو کشید بیرون. من که توی عمر 35 سالهام حتی قطره اشکی از چشمام نیومده بود، به دلم آشوبی افتاد که نشستم همون جا زار زار گریه کردم.
کلام سرهنگ ناخودآگاه منو برد به ساعات قبل از شروع جنگ، کنار خیمهها.
ـ حرّ چه شده؟ چرا این گونه میلرزی؟ اگر قرار بود از کوفه فقط یک قهرمان را معرفی کنم، اسم تو را میبردم.
ـ خودم را بین بهشت و جهنم میبینم. به خدا سوگند چیزی را بر بهشت برنمیگزینم، هر چند پاره پاره یا سوزانده شوم.
پس ضربهای به اسبش زد و به سوی امام حسین رفت، در حالی که دستش بر سرش بود و میگفت: خدایا به سویت توبه کردم، توبهام را بپذیر که من دل اولیا و فرزندان دختر پیامبرت را به وحشت انداختهام.
به امام حسین عرض کرد: «فدایت شوم! من آن همراه تو هستم که تو را از بازگشت
منع کردم و در آن سرزمین محصور کردم. به خدا سوگند گمان نمیکردم این قوم درباره تو کار را به اینجا برسانند. اکنون میخواهم به درگاه خدا توبه کنم. آیا برای من راهی برای توبه هست؟»
امام فرمود: «آری، خدا توبهات را میپذیرد، بیا پایین.»
(2)
عصر پنجشنبه است. بعد از کمی خوابیدن دارم وسایلم رو جمع میکنم. قراره چند روزی بریم مرخصی. از برکت امروز، علیرضا هم همرامه. قراره این چند روز منزل ایشون مزاحم باشم. از وقتی که شنید من، پدر، مادر و خانوادهام رو توی بمبارون اهواز از دست دادم، خیلی اصرار کرد که این مرخصی باهاش به شهرشون برم.
توی اتوبوس که بودیم، علیرضا داشت دفترچه رو خیلی آروم ورق میزد. با خودم
گفتم حتماً دفترچه خاطراتشه که اینقدر با علاقه و محبت بِهِش نگاه میکنه. حتی یادمه وقتی میخواست بازش کنه، بوسید و گذاشت رو چشماش! میدونستم کاری بدون علت انجام نمیده.
ـ علیرضا! این دفترچه خاطراته؟
ـ بله رضاجان.
ـ خصوصیه یا ما هم میتونیم بخونیم؟
ـ اینها نوشتههاییه که از فرمانده شهیدم به یادگار دارم؛ کسی که همه زندگیم بود. خاطرات با او بودنم رو پس از شهادتشون اینجا جمع کردم. میخوای خودم برات بخونم؟
ـ بله، دلم میخواد.
روز چهارشنبه است. خیلی دلم گرفته. در به در دنبال فرمانده میگشتم که بِهِم
گفتند امروز فرماندهی موقت گردان مقداد به حاجی واگذار شده، با بچهها رفته عملیات. براشون دعا کن.
در آخرین تماسهایی که باهاشون داشتند، گفتند که بر بالای ارتفاعی محاصره شدهاند، مجروحین زیادند، بچهها دارن از تشنگی ناله میزنند...
این حرفا رو که شنیدم، انگار همه چی جلوی چشمام سیاه شد. به دیوار سنگر، تکیه دادم. به زور میتونستم خودمو نگه دارم. یک یک خاطرات و حرفای فرماندهام از جلوی چشمام میگذشت.
همیشه بِهِم میگفت: «علیرضا! هر کدوم از ما، یه صدامیم، یه وقت غرور نگیره ما رو.» یه روز وقتی بچهها با گلایه اومده بودند پیش حاجی که ما با چه ابزار و کمکی
به جنگ این همه نیروی عراقی بریم، با صدای بغض کرده، اشک تو چشماش حلقه زده بود، رو کرد به اونا و گفت: «خجالت نمیکشین از من کمک میخواین؟ مگه برای من کار میکنین؟ اگه دلاتون همه با هم باشه و یادتون باشه که فقط برای خدا و رضای او کار میکنین، هر وقت منوّر زدن یا مانع کاشتن یا سگهاشون اومدن طرفتون فقط کافیه پیشونیتون رو بذارین روی خاک و از خودش کمک بخواین؛ نه از من، که خودم گرفتارم!»
اون روز شاید بعضی از بچهها حرفای فرمانده رو نفهمیدند تا این که یکی از شبا توی میدون مین گیر کرده بودند و هر آن، احتمال داشت عملیات لو برود. کمکم داشت هوا روشن میشد. بچهها یاد حرفای حاجی
افتادند که فقط کافیه پیشونیتون رو بذارین روی خاک و از خودش کمک بخواین.
بعد از برگشت میگفتند: «اون روز پس از گذشتن از میدون مین، محورهای بعثیها رو با کوچکترین درگیری گرفتیم. وقتی فرمانده عراقی رو آوردند، ازش پرسیدیم: شما چرا بدون درگیری تسلیم شدید؟ گفت: وقتی شما از میدون گذشتید و به مواضع ما حمله کردید، صدای «اللّٰه اکبر» شما به سنگرای ما لرزه انداخته بود. تخمین ما این بود که شما حداقل چند هزار نفرید.»
خاطرات داشت از جلوی چشمای تَرَم عبور میکرد که صدای یکی از بچهها نوار فکرمو پاره کرد:
ـ علیرضا! بچهها خبر آوردند که نیروها از محاصره بیرون اومدند و دارن برمیگردن.
بچهها برگشتند. هنوز چشم به راه حاجی بودم، اما انگار از اومدن همه خبری بود الّٰا او. وقتی از بچهها پرسیدم حاجی کجاست، هر کدوم به دیگری حوالهام میداد. وقتی رسیدم به معاون عملیات ـ شهید «احدی» ـ سرشو پایین انداخت و با صدای آروم گفت: «وقتی ما روی تپه تو محاصره بودیم و بچهها صدای العطش شون بالا رفته بود، دیدم حاجی دستاشو به دعا برداشت. باورش مشکله اما چند دقیقه نگذشت بارون شدیدی اومد که همه سیراب شدند.»
ـ خود حاجی چی شد؟
ـ وقتی با تدبیر او از محاصره خارج شدیم، راضی نشد اول از همه به عقب برگرده. گفت: «باید اول همه رو روونه کنم بعد خودم!»
آخرین نفری که از او عبور کرد، خمپارهای کنار حاجی به زمین خورد. توی
اون گرد و غبار هر چه صداش زدم، صدایی نیومد. چند لحظه بعد وقتی رفتم بالای سرش، دیدم آروم خوابیده. فقط یه ترکش ریز خورده بود توی سرش، جای مُهرش؛ همون جایی که همیشه آرزو داشت از این ناحیه به شهادت برسه!
میخواستیم پیکر فرمانده رو برگردونیم، اما نارنجکهای بعثیها که هر لحظه داشتند نزدیکتر میشدند، نگذاشت.
ـ ببخشید، علیرضا جان! نمیخواستم ناراحتت کنم.
چند دقیقهای که علیرضا سر گذاشته به شیشه اتوبوس، در سکوت قطرههای اشک از چشماش مثل شبنم سرازیر شده. میخواستم بهش دلداری بدم، اما نتونستم. نتونستم حالات زیبایش را به هم بزنم.
قراره ده روز خونه اونها باشیم. امروز روز هشتمه. شبی نبود که از خواب بیدار بشم و او رو در حال نماز نبینم!
انگار جنس زندگی او با ما فرق میکنه. غباری به چشمای ما نشسته که نمیتونیم جلومون رو درست ببینیم. هر چی بیشتر میریم فاصله بیشتری از مقصد میگیریم. خدایا! چرا احساس میکنم که توی زندگیم گیج شدم! چرا قدمها، همش جای قدم قبلیه؟
با بچهها توی دوکوهه بودیم. به علیرضا و چند نفر دیگه که خود علیرضا آنها را هدایت کرده بود، میگفت: این چند روز دارم بهتر میفهمم، این لقب نابهجا بهشون داده نشده. همیشه بِهِم میگفت: اگه زودتر از تو شهید شدم روی قبرم اسم ننویسید؛ فقط حک کنید: «این جا قبر کسی است که خواسته بر مزارش بنویسید پرِ کاهی تقدیم به آستان قدس الهی.»
عجیب بود که نسبت به اصل شهید شدنش اینقدر مطمئن بود.
روز دهم است. باید کمکم برای برگشتن به منطقه آماده بشیم. قراره به زودی عملیات بشه. فعلاً مکان عملیات و وسعت عملیات نامشخّصه، ظاهراً برای حفظ اطلاعات و کمین نذاشتن دشمن...
ساعت دَه صبح رسیدیم دوکوهه. بعد از نماز و استراحت کوتاهی با علیرضا اومدیم تو حیاط کنار بچهها. هنوز که هنوزه با این که ده روز با علیرضا با هم بودیم ولی از پیش او بودن و معنویت و کشش خاصّش لذت میبرم.
«علی کاظمی» داره صدامون میزنه که قبل از غروب والیبال بازی کنیم. نیمساعتی بود که داشتیم بازی میکردیم. توپ رو
انداختم که علیرضا سرویس بزنه، توپ رو تو دستش گرفت که صدای «اللّٰه اکبر» اذان مغرب بلند شد. توپ رو گذاشت روی زمین و رو به قبله ایستاد. بلند بلند اذان گفت. توی فضای اردوگاه صدای زیباش پیچید. بچهها رفتند برای وضو. همان جا داخل حیاط مشغول نماز شد. بچهها پشت سرش ایستادند. جماعتی شد داخل حیاط و همه به او اقتدا کردیم.
دقایق قبل از شروع عملیاته. بچهها دارن برای همدیگه سربنداشون رو میبندند. هر کس انگار دنبال یه گمگشتهای توی اوناست؛ یکی «یا زهرا»، یکی «یا زیارت یا شهادت» یکی هم...
فرمانده مسیرهای عملیات رو یادآوری میکنه. قراره یه روضه مختصر خونده بشه تا آماده حرکت به سمت خط بشیم. چه
روضه آشنایی! تاریکی هوا، اونو برامون جور دیگهای کرده.
امام، شمع خیمه را خاموش کرد و به اصحاب خود گفت: «امشب که فرا رسید، آن را مرکب خود قرار دهید و هر کدام از شما دست یکی از افراد خاندان مرا بگیرید و در سیاهی شب پراکنده شوید و مرا با این جماعت واگذارید؛ چراکه آنان فقط با من کار دارند.» همه برای ماندن خواهش میکردند. یکی میگفت: «نه یابن رسول اللّٰه! به خدا سوگند از تو جدا نمیشویم؛ بلکه با جانمان از تو محافظت میکنیم، تا در برابر تو کشته شویم و به سرنوشت تو برسیم.» سعید بن عبداللّٰه حنفی برخاست و عرض کرد: «نه، یابن رسول اللّٰه! به خدا سوگند هرگز تو را تنها نمیگذاریم تا خداوند بداند ما سفارش فرستادهاش، محمد را درباره تو
عملی کردهایم. من اگر بدانم در راه تو کشته خواهم شد، سپس زنده شده و سوزانده خواهم شد و خاکستر مرا به باد دهند و این کار را هفتاد بار با من انجام دهند، تو را رها نخواهم کرد تا آن که در رکابت به اجل خود برسم!»
آخرین زمزمههای بودنم با بهترین همراهم به گوشم میرسد. دلهرهای تمام وجودم رو داره مثل گردبادی با خودش میبره؛ دلهرهای که نشان از یه غم بزرگه که در راهه! قبل از رسیدن به کوهی که قراره عملیات رو اون جا شروع کنیم، نماز صبح رو میخونیم. بعد از نماز سرم رو به سمت علیرضا برگردوندم؛ دلهرهام بیخود نبود؛ علیرضا به آرزوش رسیده بود. در حال نماز یه ترکش ریز توی پیشونیش خورده بود و پرواز کرده بود.
(3)
پاهام داره بِهِم میگن ما دیگه رمق حرکت نداریم و چشمام هم شاید دیگه خیال دیدن نداشته باشند. با دستای خودم علیرضا رو برمیگردونم به عقب. یادمه روزای آخر، کتابچهای همراه وصیتنامهاش بِهِم داد، گفت: «وصیتنامه رو به دست مادر پیرم برسون. کتابچه هم هدیهای است از طرف دوستی که قصد سفر داره، سفری که بازگشتی توش نیست.»
چند ماهه که از این حادثه میگذره. حالم چندان تعریف نداره. خاطرات شیرین او نمیذاره که رفتنش رو قبول کنم!
زمستان بود. قرار بود برویم پاسگاه شیخان رو فتح کنیم. چهار پنج بار عملیات کردیم، اما موفق نشدیم. در عملیات قبلی هم به خاطر همین پاسگاه شیخان بود که
شکست خورده بودیم، میرفتیم و شکست میخوردیم و برمیگشتیم. نیروها همه کم آورده بودند. از طرفی هوا هم خراب شده بود. همه خسته بودند و میگفتند: «حاجی! ما دیگه جلو نمیریم، چند بار رفتیم نشد، دست نیافتنیه، دیگه نمیایم.» حاجی با همون لبخند ملیح همیشگیاش شروع کرد به حرف زدن و گفت: «ما مأمور به انجام وظیفهایم. حالا اگه در این راه شهید بشیم هم میشیم دیگه. مگه شما از اون چریکهای فلسطینی کمترید که 35 بار عملیات کردند و شکست خوردند و مجدداً از نو عملیات رو شروع کردند!»
چنان مثالهای حماسی و هیجانانگیزی آورد که بعد تمام شدن حرفهایش همه اعلام کردند: «ما تا آخر ایستادهایم.» اینطوری حاجی نه تنها نیروها را مجاب به
موندن کرد، بلکه روحیه اون ها را نیز چند برابر کرده بود. رفتیم و موفق شدیم و توانستیم به هدف مورد نظرمان نیز برسیم.
علیرضا با خطی ریز، تو حاشیه دفتر، کنار همین یادداشتها نوشته بود: «ارتباط با خداوند تا چه اندازه باید رشد کرده باشد که ما فقط بهدنبال انجام وظیفه و تکلیف باشیم!؟»
در حالیکه تمام نیروها از ادامه دادن خسته شده بودند و هیچ امیدی نداشتند، دل فرماندهام به چی گره خورده بود که حتی لحظهای هم تزلزلی که نداشت هیچ، تازه با همان لبخند پرآرامش همیشگیاش، امیدهای رفته رو هم به مقصد خودشون برگردوند؛ یعنی این که بودن یا نبودن دیگران برای او در مسیر بندگی خداوند هیچ تأثیری ندارد!
بچهها تصویرهایی رو از چهره اون برای همیشه به یادگاری گرفتند که دیگه خبری از خستگی و لرزیدن پاها توی میدون مین نبود!
لای کتابچه چندتا گل لاله خشک شده گذاشته بود که حال و هوای دیگهای به کتاب داده بود. سبزی برگا هنوز سر جای خودشه مثل روزی که چیدن و شاید هم مثل لباس سبزی که همیشه به عکس امام گره خورده بود؛ سپاهیان روحاللّه؛ لباس سبز فرمانده دلدادهمون.
وقتی حرف از شهید میزد، چهرهاش برافروخته میشد و به خود میپیچید! فریادهایش برخاسته از تک تک سلولهای بدنش بود. محکم و خالصانه حرف میزد. میگفت: «در راهی که فقط برای خدا میپیماییم، اگر مؤمن لحظهای احساس
ناامیدی کند، آن لحظه کفر و شرک انسان است.» میگفت: «ما از شهید دادن نمیترسیم، ولی از این میترسیم که خدای ناکرده روزی این خونها به ناحق ریخته شود و تزلزلی در راه و استقامت و توانمان پیدا شود که انشاءالله اینطور نشود.»
یادمه علیرضا بهم میگفت: «هر وقت دلم میگرفت، میرفتم پیش فرماندهمون، حرفاش دل رو مثل پرندهای سبک بال میکرد که اوج گرفته و دیگه دوست نداره برگرده به جایی که بلند شده؛ آخه فرق بین زمین و آسمون رو احساس کرده. وقتی وضو میگرفت، حواسش این جاها نبود. وقتی بهش میگفتم حاجی حرفات خیلی جذابه، سرشو پایین میانداخت و میگفت: «ای بابا مگه غیر اینه که خدا این حرفا را به ذهنم انداخت و به زبونم جاری کرده، اگه اون
نمیخواست، خودم را اگر میکشتم هم خبری نمیشد. دعا کن تأثیر داشته باشم.»
پیش نمییومد از خودش حرفی بزنه. عملیات که با موفقیت تمام میشد توی گزارشا از خودش چیزی نمینوشت. از طرف صدا و سیما هم که میاومدند، پاسکاریاش شروع میشد.
چند ساعته که بهطرف خط در حال حرکتیم. چند دقیقه پیش، همینطور که میرفتیم یک هواپیمای عراقی بالای سرمان ظاهر شد. مانده بودم چه کنم؟ دستپاچه شده بودم. هواپیما بدجوری بالای سر ما ویراژ میداد. در این حین، چشمم به سنگ بزرگ کنار جاده افتاد. سریع پریدم تا آن سنگ را پناه خود قرار دهم. حاجی پرسید: «چرا وایستادی؟» گفتم: «مگه هواپیما رو نمیبینی؟ عراقیه!»
گفت: «خب باشه مگه میترسی؟» گفتم: «الآنه که ما رو بزنه، خیلی پایین پرواز میکنه.» با همون آرامش قبلیاش گفت: «لا حول و لا قوة إلا بالله، به حرکت ادامه بده.» مجبور بودم اطاعت کنم. هواپیما شروع به تیراندازی کرد. چند تیر هم به عقب خورد و سنگ را سوراخ کرد.
نگاهی به حاجی انداختم. بیخیال نشسته بود و استرسی در چهرهاش مشاهده نمیشد. من هم از اون اتکای بسیار زیادی که به خدا داشت روحیه گرفتم و به راهم ادامه دادم.
اینها خاطرههای یکی از بچههای گردان علیرضا بود، انگار خیلی دوست دارن زودتر به فرماندشون ملحق بشن. برای اونا شبهای عملیات خیلی عجیبه. یکی در گوشهای وصیتنامه مینویسه، یکی داره دعا میخونه، یکی برای شهادتش دعا میکنه.
صحنههای عجیبی توی این شبا دیده میشه؛ خیلی گریهآوره، خیلی عجیبه.
آدم متحیر میشه از این که اینها این قدر اعتقادشون قویه و اخلاص دارند. شب عملیات والفجر است. عده زیادی از این عزیزا، قبر کنده و داخلش رفتهاند و با خدا راز و نیاز میکنند. کسایی که شاید بعضی از اونا سیزده یا چهارده ساله باشند. خودشون سِنّی ندارند ولی روحشون خیلی عظیمه. دعا خوندنشون، سینه زدن هاشون، کربلا کربلا گفتنهاشون، گریههاشون... اینا آدم رو دقیقاً یاد صحابه صدر اسلام میاندازه که چقدر عشق به جهاد و شهادت داشتند؛ بدون ذرهای توجه به مادیات، ریاستطلبی، شهرت، پول و جاه. همه چیز در چشمشان، خداست و بس.
دارم مطمئن میشم اسم اینا مثل فرماندشون علیرضا که رفت توی لیست شهادت، مهر خورده اما
همه رفتند و تنها ماندهام من
ز همراهان خود جا ماندهام من
(1)
فضای دشت، تاریک و سوت و کوره. نسیم خنک ملایمی در حال وزیدن است که تصویر جدید بر لوح نقش میبندد: طواف امام.
پاهای برهنهای در میان عزاداران توجهم را به سمت خودش جلب کرده بود، سرهنگ و پای برهنه! وقتی از او پرسیدم، حکایت بزرگی را نقل کرد: «مرجع تقلید پا برهنه،
بدون عمامه و عبا دوید بین عزادارا! شاگردها در تحیر که شأن عالم بالاتر است از این کارها. وقتی علت را از او جویا شدند، گفت: الآن امام عصر را دیدم که بین عزادارها با سر برهنه سینه میزد؛ من کی هستم؟!»
کارهایش به همین جا ختم نمیشد، بیابونا سابقه دوستی طولانیای با او دارند. صبحهای جمعه، دعای ندبه میخوند و راه میفتاد توی بیابون. بیابون گردیش تمومی نداشت. اشک بچهها را درمیآورد.
ما این جا یه لشکر از این جور آدما داریم. همه یه جوری مسافرن. وقتی برگشته بود به اصفهان، به مادرش گفته بود: «ما مسافر کربلاییم، راه کربلا که باز شد برمیگردیم». همه عازم همین مقصدند.
بعد از نماز صبح، توی نمازخونه غوغایی به پاست. هر روز قبل از شروع کار روزانه دسته جمعی زیارت عاشورا خونده میشه؛ یادی از سفر و حرکت لشکر. مداح برای خودش عالمی داره، بچهها رو هم برده همراه خودش.
علیاکبر به سوی دشمن رفت و به شدت جنگید و جمع بسیاری را کشت. سپس به سوی پدر بازگشت و عرض کرد: تشنگی مرا کشته و سنگینی سلاح آهنین مرا به رنج افکنده، آیا برای نوشیدن جرعهای آب راهی هست؟
امام حسین گریست و فرمود: «ای امان...»
این سفر به عاشورا چگونه طی میشود؟ دوستان قهقهههاتون رو زیاد نکنید! آخه ما
به ملاقات کسی میریم که تشنه لب شهید شد. وقتی برای امام گریه میکنید اشکها را به سر و صورت بمالید.
بعضی خواسته بودند که در کنار امام حسین دفن شوند. سفری که دوست نداشتند برگشتی داشته باشه. پسرم گفت که وقتی من اسیر نیروهای ایرانی شدم، جوانی به سمت من اومد و گفت: «کارت و پلاکت را بده.» من هم اونا را به او تحویل دادم. جوان به من گفت: «قرار است من در کربلا در جوار امام حسین به خاک سپرده شوم، اما برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم!» از من حلالیت طلبید و خداحافظی کرد.
ابوریاض بعد از تحویل گرفتن بدن این شهید، متوجه شد که فرزند او نیست ولی
مدارک کاملاً مطابق است! راهی برای قبول نکردن بدن وجود نداشت. تابوت را پشت ماشین گذاشت و توی کربلا دفن کرد. چند سال بعد به او خبر میدن که بچهاش سالمه، اسیر بوده و برگشته!
کاش همه را مثل او با خود میبردند. شاید به خاطر این است که عاشق، دوری محبوب را نمیتواند تحمل کند. مگر پروانه از گردش به دور شمع خسته میشود یا دل برای طواف به دور معشوق رنجور میگردد؟ هرگز. زندگیشان چون حیات زینب بود؛ زینبی که از کودکی به دور شمع وجود امام و برادر پرپر زد. دوری او برایش قابل تحمل نیست. هر مانعی هست باید کنار زده شود تا زینب همراه برادر باشد والاّ دق میکند. روز قیامت هم که فرا میرسد
اینها بهشت و حور و قصور را رها میکنند و مهمانان خاص عرش الهی میشوند و خواستار همنشینی با حسیناند!
درِ بهشت باز است، شما میتوانید وارد منزلی شوید که یک عمر وعده آن داده میشد؛ اما نگاهها معنایی را در خود نگه داشته که عمری ما به دنبال حسین بودیم، اکنون که به او رسیدیم، رهایش کنیم؟ مقصود را کنار بگذاریم و به سراغ اغیار برویم؟!
کار عشق از کربلا بالا گرفت
عشق آنجا دامن مولا گرفت
این جا، زبان، «حسین» را هماره صدا میزند. در سر، شور حسین است؛ چه بدن باشد، چه نباشد. میخواستیم پیکر مطهرش را سریع برداریم و از منطقه دور شویم ولی
بدنش سر نداشت. فریاد «یا حسین» به گوش میرسید. وقتی به دنبال صدا رفتیم، تمام ده پانزده نفری که آن جا بودیم توانایی جمعآوری پیکر را نداشتیم. ایستادیم و فقط گریه کردیم! سر بریده شهید بود که لحظاتی فریاد «یا حسین» سر داد...
این سر چه هوایی رو در خود داشته؟ هوایی که هیچ وقت از خودش دور نکرده. آخه مگه این محبوب، با محبوبای دیگه چه فرقی داره؟
عملیات در فکه انجام شد. زمین فکه رملی بود و رزمندگان برای عبور از این زمین باید مشقت زیادی را تحمل میکردند. از طرف دیگه، دشمن، کانالهای عمیق و سختترین موانع را با استفاده از بدترین نوع سیم خاردار، قلههای انفجاری و بشکههای مواد آتشزا را برای سد کردن
راه بچهها گذاشته بود. گردان کمیل پس از پیروزی، در یکی از کانالها گرفتار شد و هیچ راه پس و پیشی نداشت. فرمانده لشکر هم فقط میتوانست با اونا ارتباط بیسیمی برقرار کنه. فرمانده با اینکه میدونست یارانش دیر یا زود در اون جا به شهادت میرسند اما کاری جز دلداری دادن به اونا و خون دل خوردن، از دستش برنمیاومد. هر دو طرف تا لحظات آخر که ارتباط بیسیم برقرار بود به یکدیگه روحیه میدادند. نیروهای گردان کمیل در حالیکه اکثراً مجروح بودند، با لب تشنه به شهادت رسیدند.
بین شهادت و تشنه لبی چه رابطهای است؟ یا بین تَرَکهای لب و ترکهای بیابان؟ یا پیشانی به خاک گذاشتن؟
داشت میدوید به طرف ما. یه دستش فقط با پوست به بدنش چسبیده بود. وقتی
به ما رسید گفت: «دستم را بکشید تا جدا شود.» شهید معینی گفت: «من طاقتش را ندارم، اگر میتونی کمکش کن.»
دستش رو کشیدم و جدا کردم. حتی تکان هم نخورد. بعد دست قطع شده را از من گرفت و در حالی که از محل قطع شدن خون میریخت، اون رو روی خاک گذاشت و با یه دست دیگه سر به سجده گذاشت و نماز شکر خواند و گفت: «خدایا قبول کن، من این دست را در راه امام حسین دادم.»
بعد پرسید: «از این جا تا کربلا چقدر راه است؟» شهید معینی اونقدر گریه کرد که نتونست جوابش را بده.
کربلا رو برای چی میخواست؟ یه دست بس نیست؟ میخواست دستشو به طرف حرم بگیره به امام بگه اگه منم کربلا بودم
دستمو برات فدا میکردم؛ اگر سپر نداشتم، خودم سپر بلاتون میشدم یا میخواست رو به حرم علمدار امام بگه هر چند چشمی ندادم، فرقم سالمه، ولی دارایی و توانم همین بود. سردار وفا! سعی کردم وفادار باشم، قبولم کن...
توی گرد و غبار، خستگی از سر و روی بچهها میریخت و نای رفتن نداشتند. گرسنگی و تشنگی از یه طرف، کمی نیروها و... از طرف دیگه. بچهها کنار جزیره جنوبی گیر کرده بودند. حاجی تصمیم گرفت سری به اونها بزنه. بسیجیها با دیدن حاجی خیلی خوشحال شدند و به سمتش اومدند. حاجی بعد از پرسیدن حالشون، خطاب به اونا گفت: «برادرهای رزمنده! بچههای باایمان! درود به این چهرههای غبار گرفته
شما،درود به اراده و شرفتون. این جا سختی داره، زخمی شدن و قطع شدن دست و پا داره، اسیری داره، مفقودالاثر شدن داره، شهادت داره. این ها را همه میدونیم، اما نباید گول این چیزها را بخوریم؛ نباید فراموش کنیم که با چه هدفی توی این راه قدم برداشتهایم، ما برای جهاد در راه خدا اینجا هستیم. باید به یکی از این دو تن دهیم: یا اینکه ضعف نشون بدیم و پرچم سفید ذلت و تسلیم به دست بگیریم و کاری کنیم که حرف امام روی زمین بمونه یا اینکه تا آخرین نفس، مردونه بجنگیم و شهید بشیم و با عزت از این امتحان سخت بیرون بیاییم.»
خدا گواه بود، حرف فرمانده به این جا که رسید، بچهها با گریه فریاد زدند:
«میجنگیم، میمیریم، سازش نمیپذیریم.» بعد هجوم آوردند سمت حاجی اونو توی آغوش گرفتند. یاران کربلایی این گونه آماده رفتنند.
این جا تعداد، تعیین کننده نیست؛ موشکهای هوشمند حرف اول را نمیزنه؛ عشق حسین شوری در این سرزمین به پا کرده که سوزش برای بچهها چیزی جز شهادت نیست. لشکر دشمن خسته از پوچی است. سیلی از اونها با پرچمهای سفید تسلیم به این سمت در حرکتند؛ سرباز، سرگرد، سرهنگ و... سرهنگ لشکر دشمن آماده برای جبران گذشته، به سپاه دوست پیوسته.
حسین و یارانش آن شب را در حالی به صبح رساندند که مناجات میکردند و
زمزمههایی مانند صدای زنبور داشتند. یا در رکوع بودند یا در سجود؛ یا ایستاده بودند یا نشسته. همان شب از لشکر ابن سعد، 32 نفر به سوی لشکر امام آمدند، چه باز آمدنی...
(2)
ـ چه شده که دیگه برای بچهها مداحی نمیکنی؟ همه صدای پرسوز و زیباتو دوست دارند.
ـ دیگه مداحی نمیکنم!
صبح روز بعد دوباره مداحی کرد! حضرت زهرا را در خواب دیده بود که فرموده بودند: «نگو نمیخوانم، ما تو رو دوست داریم، هر کس گفت بخوان تو هم بخوان.»
مادر همه بچهها، خانمی که شاید نتونه درست راه بره، مادر زخمیای که همیشه مراقب فرزنداشه، نمیذاره حتی دل اونا شکسته بشه؛ همیشه باهاشونه، توی سنگر، خط مقدم، بیمارستان و...
میگفتند: خیلی نگذشته بود که دیدیم حاجی به هوش اومد. مات و مبهوت شدیم. همین که روی تخت نشست، سرنگ سرم رو از دستش درآورد و با اصرار و امضای خودش، سر حال و زنده از بیمارستان مرخص شد!
همیشه دوست داشتم بدانم آن روز روی تخت بیمارستان چه دیده بود! بعد از شهادتش از بعضی دوستان دوران جنگش شنیدم که احمد، اون روز در عالم رؤیا به محضر حضرت صدیقه طاهره مشرف شده بود؛ در واقع حضرت بودند که او رو شفا
داده بودند. بعد هم بِهِش فرموده بودند: «برگرد جبهه و کارت را ادامه بده.» وقت پرواز که رسید، باز هم همراه مادر بود!
محسن افسر همراه او بود. برای ضبط صحبتهای حاجی همیشه واکمن همراه خودش داشت. لحظات قبل از سقوط هواپیما، واکمن رو روشن کرده بود و چند جمله درباره اوضاع خودشون گفته بود. درست در لحظههای سقوط، صدای خونسرد و رسای حاجی بلند میشود که میگوید: «صلوات بفرست!» همه صلوات میفرستند.
در آن نوار آخرین ذکری که از حاجی و دیگران در لحظه سقوط هواپیما شنیده میشود، ذکر مقدس «یا فاطمة الزهرا» است.
تصویر دیگری از زندگی در صفحه دل داشتند. رهایی برایشان معنایی آشنا داشت. همیشه خنده بر لب و سوز در دل داشتند؛
سوزی که با نام مادر همراه بود. نالهای بلند نمیشود مگر اینکه نامش برده شود.
روی موتور هم که مینشست. برای حضرت زهرا اشعاری جالب و سوزناک میخواند. از او خواستم در هیئت اشعارش را به همان سبک بخواند اما زیر بار نرفت. میگفت: «اینجا مداح دارند، من هم که اصلاً صدای خوبی ندارم.» اما میدانستم کاری را که بوی غیر خدا دهد و باعث مطرح شدنش شود، ترک میکند. در مداحی عادات جالبی داشت، به بلندگو، اکو و... مقید نبود، بارها میشد که بدون بلندگو میخواند.
دفترچه خاطرات پر از یک نام است، اما چه نامی! میگویند: با یک گل بهار نمیشود اما کدام گل؟ او خوب فهمیده بود، نامی هست که اگر نبود، بود و نبود معنی نداشت.
به جلسه مجمعالذاکرین رفته بودیم. در جلسه، اشعاری در مقام حضرت زهرا خوانده میشد، او آنها را مینوشت و آخر جلسه مداحی شروع به روضهخوانی میکرد.
یک بار دیدم که او بیخود از خود، دفترچه شعرش را بست و با صدای بلند گریه کرد. من از این رفتارش بسیار تعجب کرده بودم! جلسه که تمام شد به سمت خانه راه افتادیم. در بین راه گفت: «آدم وقتی به جلسه حضرت زهرا وارد میشود، باید حضور ایشان را حس کند، چون جلسه متعلق به حضرت است.»
آن شب اون رو پس از مجروح شدنش به سالن شلوغ بهداری ارتش آوردند. مجروحین آه و ناله میکردند، هیچ کس آرامش نداشت. اون رو خواباندیم. پرستارها زخم گردن و پایش را پانسمان کردند. آن
جا سر و صدای زیاد ناله مجروحان به گوش میرسید. هیچکس آرامش نداشت. اعصاب همه به هم ریخته بود. ناگهان با صدای رسا شروع به خواندن کرد. شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا خواند. رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود. برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن رو فرا گرفت. هیچ مجروحی ناله نمیکرد. هر طرف که نگاه میکردم آرامش موج میزد. قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری میشد؛ همه، آرام شده بودند.
مگر درد فقط با اسمی آرام میشود؟ اسم که چیزی ندارد؛ صاحب او مگر چه کسی است که دل به سوی او در حرکت است؟ از زهرا نور گرفتند و به بهشت او رفتند. چرا اینجا با همه جا فرق میکند؟ کسانی هستند که تنها یک راه را برای
قدمهایشان برگزیدهاند. اگر از آنها بپرسی دوست داری چگونه بروی؟ گمنامی را میپسندند؛ میگویند گمنامی رسم دوستداری مادر ما زهراست. اگر بپرسید چگونه میخواهید شهید شوید، آرزوی پهلوشکستگی را در شهادتنامه خود مینویسند و روزی هم که برمیگردند، آن روز روز زهراست. او با خیل شهدای گمنام روز شهادت حضرت زهرا برگشت تا غبار غفلت را از چهرههای ما پاک کند.
زنان مکه، بهخاطر دشمنی که با حضرت خدیجه دارند از او کناره میگیرند؛ به او سلام نمیکنند، حتی نمیگذارند زنان دیگر نزد او بروند. تنها جرم بزرگ او ازدواج با نبی اکرم است! چند وقتی است که زهرا را حامله است. فاطمه با مادر صحبت میکند و مونس اوست؛ مادر را امر به صبر میکند.
رسول اکرم، وارد منزل میشود. میبیند که حضرت خدیجه با شخصی سخن میگوید، در صورتی که کسی نزد او نیست!
ـ ای خدیجه با چه کسی سخن میگویی؟
ـ با این فزرندم که در شکم من است؛ این فرزند مونس من است و با من سخن میگوید.
ـ جبرئیل به من خبر میدهد که این فرزند، دختر است. این فرزند، فرزندی پاک و بابرکت خواهد بود. خداوند نسل مرا از این فرزند بهوجود میآورد؛ امامان و پیشوایان از نسل او خواهند بود.
چند دقیقهای طول کشید تا همه آمدند، بینشان چهرهی دوستداشتنی و صمیمی فرمانده، خودنمایی میکرد. بعد از خواندن
چند آیه قرآن، فرمانده لشکر صحبت را شروع کرد؛ یک به یک بچهها را از مشکلات عملیات آگاه میکرد. از چهره و از لحن صداش معلوم بود که خیلی نگران است. جای نگرانی هم داشت؛ زمین عملیات، پیچیدگی خاصی داشت. به همین دلیل، احتمال میرفت هر کدام از فرماندهان، مسیر را گم کنند و نتوانند از پس کار بربیایند. وقتی نقشه را روی زمین پهن کردند، نگرانی فرمانده لشکر و بچههای دیگه بیشتر شد. فرمانده از قطبنما و گرا و اینجور چیزها حرف میزد.
ما فقط یک شب فرصت داشتیم. تصمیمگیری در آن زمان کم، با آن شرایط حساس، برای فرمانده لشکر واقعاً کار شاقی بود. تو این مابین، چهره فرمانده آرامتر از
بقیه دیده میشد. حرفهای مسئول تمام شد؛ از حال و هوایش معلوم بود که هنوز نگران است. فرمانده به مسئول رو کرد و با لبخندی آرام و با حوصله گفت:
ـ آقا مرتضی!
ـ جانم.
ـ اجازه میدی یک موضوعی را بگم؟
ـ خواهش میکنم حاجی، بفرما.
فرمانده کمی جلوتر اومد و خیلی خونسرد گفت: «برای فردا شب احتیاجی نیست که من با نقشه و قطبنما برم!»
برای همه سؤال شد که او چه میخواهد بگوید. به آسمان و به شب اشاره کرد و گفت: «فقط یک «یا زهرا» و یک «یا الله» کار داره که إنشاءالله منطقه رو از دشمن بگیریم!
حرف او آرامش خاصی به بچهها داد. یعنی تقریباً موضوع پیچیدگی زمین و این حرف ها رو تموم کرد. از اون به بعد مشخص بود که بچهها با امید بیشتری از پیروزی حرف میزنند!
شب عملیات هم فرمانده ما توانست زودتر از بقیه و با کمترین تلفات، هدف را بگیرد؛ با وجود اینکه منطقهی عملیاتی او زمین پیچیدهتری هم داشت. همانطور که گفته بود، یک توسل لازم داشت.
مادر آنها با تمامی مادرها فرق دارد؛ مادری که هم مونس مادرش بود، هم مادر پدرش و هم مادر قمرهایی که آسمانها بدون آنها در سیاهیاش به خود میپیچد و ناله میکند، و هم مادر همه ما. فرمود:«یاعلی! سلام فرزندانم را تا روز قیامت برسان.»
مگر اینها با مادرشان چه سرّی داشتند که بی او برایشان بودن یا نبودنشان فرق ندارد؟ نام او را که میشنیدند ـ چون امامشان که به اسم ایشان به روزهای سخت مدینه میرفت ـ حلقههای اشک در چشمانشان آماده رفتن بودند! قصههایشان، گفتههاشان، نگاهشان و حتی قنوتشان پر از فاطمه است.
درد میکشید و خدا خدا میکرد قابله زودتر بیاید؛ توی نگاه همراهش نگرانی موج میزد، یک آن آروم نمیگرفت. وقتی صدای در شنید،انگار میخواست بال دربیاورد، در رو باز کرد و با خوشحالی برگشت و گفت: «خانم قابله اومدن.»
بچه راحتتر از آنچه فکرش را میکرد به دنیا آمد؛ یک دختر قشنگ و چشم پر کن. مادرش میگفت: «قیافه و قد و
قوارهاش برای خودم هم عجیب بود، چشم از صورتش نمیگرفتم.»
خانم قابله لبخندی زد و پرسید: «اسم بچه رو چی میخواین بذارین؟» یک آن موندم چی بگم!
خودش گفت: «اسمش رو بذارین فاطمه. اسم خیلی خوبیه!» قابله به آن خوش برخوردی و باادبی ندیده بودم!
شب از نیمه گذشته بود. عقربههای ساعت نزدیک سه شد. همهمون نگران پدرش بودیم؛ حرص و جوش این رو میزدم که نکنه براش اتفاق افتاده باشه. بالأخره ساعت سه، صدای در بلند شد. زود گفتم: حتماً خودشه. وقتی اومد کنار رختخواب بچه، دخترش که در قنداق بود رو بلندش کرد و یکهو زد زیر گریه! مثل بارون ابر
بهاری اشک میریخت. بچه رو از بغلش جدا نمیکرد؛ همینطور بهش خیره شده بود و گریه میکرد!
حیرتزده پرسیدم: «برای چی گریه میکنی؟» چیزی نگفت.
گریهاش غیر طبیعی بود، فکر میکردم از شوق زیاده. کمی که آروم شد، گفتم: «خانم قابله میخواست اسمش را فاطمه بذاریم.»
با صدای غمآلودی گفت: «منم همین کار را میخواستم بکنم، نیت کرده بودم اگر دختر باشه اسمش رو فاطمه بذارم!»
گفتم: «راستی، ما چای، میوه و هر چی که آوردیم هیچی نخوردن!»
گفت: «اونا چیزی نمیخواستن.»
بچه رو گذاشت کنار من، حال و هوای دیگهای داشت؛ مثل گلی بود که پژمرده
شده باشه. بعد از اون شب هم همون حال و هوا رو داشت؛ هر وقت بچه رو بغل میگرفت، دور از چشم ماها گریه میکرد. میدونستم عشق زیادی به حضرت فاطمه زهرا داره. فکر میکردم چون اسم بچه رو فاطمه گذاشتیم، حتماً یاد حضرت میافته و گریهاش میگیره.
فاطمه نه ماهه شده بود، اما به یک بچه دو سه ساله میموند. هر کس میدیدش میگفت: «ماشاءالله! این چقدر خوشگله!»
صورتش روشن و جذاب بود. یک بار که باباش بچه رو بغل کرده بود و گریه میکرد، مچش رو گرفتم و پرسیدم: «شما چرا برای این بچه ناراحتی؟» سعی کرد گریه کردنش را نبینم.
ـ هیچی، چون اسمش فاطمه است، خیلی دوستش دارم.
نمیدونم اون بچه چه سرّی داشت. خاطرهاش هنوز هم واضحتر از روشنایی روز توی ذهنم مونده، مخصوصاً لحظههای آخر عمرش که مریض شده بود و چند روز بعدش هم فوت کرد. بچه رو خودش غسل داد، خودش کفن پوشاند و خودش دفن کرد.
با اینکه چند سال از فوت دختر کوچکمان میگذشت، ولی خاطرهاش همیشه همراهم بود. بالأخره جریان اون شب را توضیح داد. سرش را رو پایین انداخت و گفت: «اون شب همانطور که داشتم میرفتم، یکی از بچهها رو دیدم که توی جریان پخش اعلامیه بود. یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود من حتماً باشم یعنی دیگه نمیشد کاریش کرد. به خدا توکل کردم و باهاش رفتم. ساعت دو، دو و نیم
شب یکهو یاد قابله افتادم. میدونستم که دیگه کار از کار گذشته بود. زود خودم را رسوندم خونه. [کمی ساکت شد، چشمهایش خیس اشک بود.] میدونی که اون شب هیچ کس از جریان ما خبر نداشت، فقط من میدونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم؛ یعنی اون شب، من هیچ کسی را برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونهی ما.
عشق او به خانم صدیقه طاهره بیشتر از این حرفها بود که به زبان بیاید یا قابل وصف باشد. حتی انگار عشق حضرت، توی رگها و گوشت و پوستش جا گرفته بود؛ آخه میگفت: «دوست دارم با خون گلوم، اسم مقدس مادرم را بنویسم. [همیشه نام مبارک لفظ مادر خطاب میکرد.] عملیات والفجر یک بود. گفتند: مجروح شده، ظاهراً
گلوله از فاصله دوری شلیک شده، وقتی به گلوی حاجی خورده، آخرین حدود بردش بوده.
یکی از بچهها پی حرف او را گرفت و گفت: «بالأخره آرزوی حاجی برآورده شد، خودم دیدم که روی یک تخته سنگ، با همون خونی که از گلوش میاومد، اسم مقدس بی بی را نوشت.»
(3)
راه طولانی است. تشنگی شدت گرفته. کاروان برای سیرابی در منازل بین راه خیمه میزند. تاکنون منزلهای زیادی را طی کرده، منزل آخر را، منزل انتظار مینامند. میگویند: «اینجا، همان مکانی است که منزلهای قبلی به آن هدایت میکردند.» نمیدانم ظاهراً از همین جا باید اذن پرواز
گرفته شود یا شاید بهتر باشد پرده بین خود و آنها را کنار بزنم و بینشان برویم.
میگفت: «خون زیادی از پای من رفته بود، بیحس شده بودم. عراقیها مطمئن بودند که زنده نیستم! زیر لب فقط زمزمه میکردم یا صاحبالزمان ادرکنی. هوا تاریک شده بود. جوانی خوشسیما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را به سختی باز کردم. مرا به آرامی بلند کرد؛ دردی حس نمیکردم.
از میدان مین خارج شدم، در گوشهای مرا روی زمین گذاشت! بعد آهسته و آرام گفت: «کسی میآید و تو را نجات میدهد، او دوست ماست!»
آن شب، هر چه رفتیم به خاکریز و مواضع توپخانه دشمن نرسیدیم، پس از
طی شش کیلومتر راه، خسته و کوفته در یک منطقه در میان دشت توقف کردیم.
ما در دشت، میان مواضع دشمن، گم شده بودیم! با این حال، آرامش عجیبی بین بچهها موج میزد، بهطوری که تقریباً همه بچهها نیم ساعتی به خواب رفتند.
آن شب و در آن بیابان هر چه به اطراف میرفتیم چیزی جز دشت نمیدیدیم، لذا در همانجا به سجده رفتیم و دقایقی در این حالت بودیم! در آن بیابان ما بودیم و امام زمان.
فقط آقا رو صدا میزدیم و از او کمک میخواستیم! اصلاً نمیدانستیم چه کار کنیم. تنها چیزی که به ذهن ما میرسید توسل به ایشان بود. این که آن شب در آن سجده بین بچهها و امامشون چی گذشت، خودشون
میدونند؛ اما هر چه بود کار خودش را کرد. پس از طی حدود یک کیلومتر به خاکریز دشمن رسیدند. چه شبی شد!
بچهها توانستند با کمترین درگیری، توپخانه عراق را تصرف کنند و تعداد زیادی از عراقیها را اسیر کنند.
اون شب بچهها وقتی به خاکریزها زدند، صدای «اللّه اکبر»شان چنان ترسی به دل دشمن انداخته بود که فرماندهی عراق پس از اسارت میگفت: «شما با چند هزار نفر حمله کردهاید.» در حالیکه آنها تعدادشان به چند صد نفر هم نمیرسید.
از حسینیه گردان، صدای مداح بلنده: «همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی/ چه شود تو را که من هم برسم به آرزویی». اینجا وقتی که روز تو لاک خودش میره، بچهها زمزمههای شبانه و رمز و راز خاصی
دارند؛ اینجا نام «مهدی» آشناترین نام و دعای فرج بیشترین شبگردهای بیابون دلتنگی است. اینجا دلها گرههای پیچیده به یکدیگر خورده و انتظار گره زننده بین آنهاست. این گره، علقهای است که تا روز موعود باز نخواهد شد؛ روزی که گرهای باقی نمیماند. علاقهای ماندنی نیست مگر آنچه که در طواف بسته شده باشد. سرگذشت آنها قصهای از مردانی است که پا در زمین داشتند و چشم به افق و دل به آسمان، کسانی که «بودن» را جور دیگری تعریف کردند، کسانی که نشان دادند متفاوت زندگی کردن امکانپذیره و با آسمان دوستی کرد و در زمین راه رفت.
نماز تمام شد. با لبخندی بر لب جلو آمد و سلام و علیک کرد. حسابی تحویل گرفت، انگار سالهاست که با من آشناست.
با همان برخورد اول عاشق رفتارش شدم. رفته رفته احساس کردم که او در اوج کمالات انسانی است. هر روز به سراغش میرفتم، مانند یک مرید به دنبالش بودم، هر روز چیز جدیدی از او میآموختم.
ویژگیهای یاران امام عصر در چهرهاش نمایان بود. نماز شبهایش ساعتها طول میکشید. اهل عبادت و تهجّد بود. زمانی که همه از کار، شانه خالی میکردند او آماده کار بود و سختترین کارها را انجام میداد. چرا هر کس قبله قلب خود را به سمت امام قرار میدهد، همه سختیها برایش آسان میشود؟ فایدهاش زیاد و زحمتش کم است. اینها از چه به راحتی رسیدهاند؟ در درونشان چه احساس آرامشی دارند که دگرگونیهای ایام، خم به ابروی آنها نمیآورد؛ میگویند: «چه باک، تا وقتی که
تو را داریم همه چیز آسان است!» هر کاری که برای شکستن نفس لازم بود دریغ نمیکرد.
دوست شهیدش در وصف او چنین ادامه میدهد: «دیدن چهره او، انسان را متحول و به خدا نزدیک میکرد. او در معنویت بسیاری از بچهها تأثیر داشت.»
با اینکه او همسن من بود، اما مانند معلم اخلاق در من اثر داشت. نمیتوانستم حتی یک روز از او جدا شوم. روزی که پیشش رفته بودم، حرفهایش عجیب بود. میگفت: «دیگر تحمل ندارم، دنیا برایم خیلی کوچک شده. طاقت ماندن ندارم، مثل انسانی شدهام که نمیتواند نفس بکشد. میخواهم پرواز کنم.»
من هم با تعجب گوش میکردم؛ روحیاتش خیلی عوض شده بود. همان روز
خبر رسید که عملیات دیگری در راه است. خودروهای نظامی بچهها را بهسوی منطقهی فکهی شمالی منتقل کردند. رنگ چهرهاش تغییر کرده بود، گویی مسافری بود که آخرین لحظات سفر را طی میکرد.
پس از رسیدن به منطقه، محل استقرار آنها از گروهان ما یعنی «ابوذر» جدا شد. فاصلهها از هم زیاد بود، اما دلهای ما به هم نزدیک بود. شب عملیات فرا رسید. منوّرها آسمان را روشن کرده بود.
پس از عملیات، سراغ یکی از بچهها رفتم که مثل من ارادت قلبی خاصی به او داشت؛ بعد از سلام و احوالپرسی سراغ او را گرفتم. نفس عمیقی کشید. در حالیکه بغض کرده بود گفت: «زیاد دنبال او نگرد. عصر دیروز، فرمانده ما یک نفر را برای نگهبانی میخواست. او مفاتیح کوچکش را
برداشت و به سنگر جلو رفت. دو ساعت بعد برگشت. شخص دیگری جایگزین او شده بود. چهرهاش خیلی تغییر کرده بود. یکپارچه نور بود و بوی عطر عجیبی داشت. وصیتنامهاش را همانجا نوشته بود. آن را به من تحویل داد.
آنجا نوشته بود: «در همان سنگر نگهبانی، مولایش امام زمان را زیارت کرده!» در همانجا مژده وصل را از زبان آقا شنیده بود، برای همین دیگر آرام و قرار نداشت.
دنبال او نگرد، همان روز چند ترکش...»
شبهای عملیات، غوغایی بود. وقتی راه را گم کردند و تشنه بودند، همه آب قمقمهها را توی درِ آن خالی کرد. کل آنها شد چند قطره! به همرزم مجروحش گفت:
«بیا جلو.» با خوشحالی سرش را بالا آورد. گردنش رو کشیده و دهانش رو باز کرده بود. یک، دو، سه... فقط پنج قطره! دهانش هنوز باز بود. اشک در چشمانش حلقه زده بود. گفت: «حاجی تموم شد.»
دوست مجروحش ساکت و آروم خوابید؛ شاید هم از هوش رفت. بعد با ناراحتی بهش گفت: «حاجی به یاد آقا باش، به یاد امام زمان.»
لحظاتی گذشت. اون هم خسته بود و هم زخمی. همانجا نشست. یکدفعه دوستش سرش رو بالا گرفت، با تعجب به اطراف نگاه کرد. بعد داد زد و گفت: «آقا! آقا! همین الآن آقا اینجا بود، همین الآن!»
حیرتزده بهش گفت: «چی شده حاجی!» یه نگاهی بهش کرد و ساکت شد. بعد گفت:
«میخوام نماز بخونم.» در همان حالت، شروع به خواندن نماز کرد؛ دو رکعت نماز خوابیده! بعد با صدای بلند شهادتین رو گفت و رفت.
مجروحین دیگه هم ناله میکردند. هنوز چند لحظهای نگذشته بود که صدای سوت خمپاره اومد. خمپاره روی سنگر مجروحین خورد. سنگر خراب شد. دیگه صدای ناله مجروحین نمیاومد. اونها به آرزوشون رسیدند.
وقتی راه پیدا بشه، دیگه راه گم کردن توی زندگی بیمعنی میشه. کافیه مثل اونا چشم از راه برداشته نشه.
در جایی نوشته بود:
دوباره خوب به اطراف نگاه کردم تا شاید نشانهای پیدا کنم، اما جز صدای انفجار
که لحظه به لحظه نزدیکتر میشد چیز دیگری نبود. آمدیم پایین. راه رو گم کرده بودیم، دیگه هیچ امیدی نداشتیم. بچهها مضطرب به سمت من آمدند، پرسیدند: «راه رو پیدا کردی؟!» کمی نگاهشان کردم. چیزی نگفتم. اما گویی کسی در درونم حرف میزد. کسی که راه درست را نشان میداد. گفتم: «بچهها فقط یک راه وجود دارد!» همه نگاهها به من بود.
ادامه دادم: «ما یک امام غایب داریم که فرمودند: در سختترین شرایط به داد شما میرسم. فقط باید از همه جا قطع امید کنیم و با خلوص کامل حضرت را صدا بزنیم.»
بعد مکثی کردم و گفتم: «الآن هر کسی به سمتی حرکت کند و فریاد بزند: یا صاحب الزمان ادرکنی».
بیشتر بچهها حرکت کردند. همه اشک میریختند و از عمق جان مولایشان را صدا میزدند. ساعتی گذشت. دیدم از دور چند نفر با لباس پلنگی به سمت ما میآیند. آنها از لابهلای درختان به ما نزدیک میشدند. ما سریع در پشت درختان و صخرهها مخفی شدیم. دیگر نه راه پس داشتیم، نه راه پیش.
دقایقی بعد سرم را کمی بالا آوردم. خوب به چهرهی آنها خیره شدم. اخمهایم باز شد. خوشحال شدم. آنها را میشناختم. همه از جا بلند شدیم. آنها هم با خوشحالی به سمت ما آمدند. آنها گفتند که ما از فریادهای بلندتان که میگفتید «یا صاحبالزمان» متوجهتان شدیم.
این انتظار و طواف، هر جا که باشند از آنها جداشدنی نیست؛ حتی پس از شهادت. در میان دشت، یک شقایق وحشی روییده
بود. گل از ریشه خارج شد؛ با تعجب به زیر آن نگاه کرد. عجیب بود! این گل بر پیشانی یک شهید روییده بود و نام آن شهید که در روز نیمه شعبان پیدا شد عجیبتر: «شهید مهدی منتظرالقائم»!
آنها رفتند اما دستنوشتههایشان باقی است و سخنانشان در روزهای طواف همچنان پررمق است.
راه وصال بستی، با دیگران نشستی
رو کن به هر که خواهی، گل پشت و رو ندارد
پشت لباسهای اونها با خطی زیبا نوشته بود: «از ولایت تا شهادت». سردار گفت: «مراسم تشییع شهدا برپا کنید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه رو عوض کند.»
گفتم: «تعداد شهدای کشف شده در معراج مرکزی به ده شهید هم نمیرسه.» سردار گفت: «بروید در مناطق به شهدا التماس کنید، بگید: شما همگی فدایی ولایت هستید؛ اگر صلاح میدانید به یاری رهبرتان برخیزید.»
بچهها راه افتادند توی بیابونها و از شهدا درخواست میکردند. روز عاشورای همان سال بود که خبر دادند 72 شهید پیدا شده.
روزی که امام رو بردند، امام فرمود: «سربازهای من در گهوارهها هستند!» این کلام امام شاید باعث خنده بعضیها شد، ولی هر روز که میگذشت، پروانههای خمینی روز به روز بیشتر میشدند. از همون لحظهی اول؛ صحنه ورود خودروی حضرت امام را نمیشه فراموش کرد، ابراهیم
پروانهوار دور شمع وجود حضرت امام میچرخید.
او میگفت: «صاحب این انقلاب آمد. ما مطیع ایشانیم. هر چه ایشان بگوید همان اجرا میشود.» شاید باورکردنی نباشه از اون روز به بعد ابراهیم خواب و خوراک نداشت.
سیمهای ارتباطشون بدجوری به امامشون وصل بود؛ انگار امام شده بود نخ تسبیح و بچهها مهرههای اون. دفترچه یادداشتش از صحبتهای حضرت امام پر بود. صحبتهای امام رو ریز به ریز در دفترش نوشته بود. به همه بچهها توصیه میکرد فرمانهای امام رو مو به مو عمل کنند. حتی سؤالها رو جهت میدادند. آخه مگه از پروانه شیدا کاری غیر از این انتظار میره؟
قبل از عملیات، خبرنگار از فرمانده پرسید:
ـ به نظر شما عملیات بعدی چگونه است؟
ـ ما مأمور به انجام تکلیف هستیم. چه پیروزی باشد، چه شکست، وظیفه خود را انجام میدهیم. ما پیرو امام هستیم. هر چه ایشان بگوید نه یک گام از ولایت جلو میرویم، نه یک گام عقب. نهایت جنگ و انقلاب ما، ظهور آقا امام زمان(عج) است. ما اگر دنیا را داشته باشیم، اما از ولایت تبعیت نکنیم، بیفایده است.
همه حدیث معروف امام رضا را شنیدهایم که فرمودند: کلمه «لا اله الّا الله» قلعه محکم پروردگار است.
در ادامه آقا شرط ورود به این قلعه را ولایت بیان میکنند. حتی بزرگان ما عبادت
بیولایت را بیفایده میدانند. برای همین ما حضور در جبهه را تبعیت از ولایت میدانیم. ما جبهه را حرم خدا میدانیم. در این دوران، نایب امام زمان ولیّ ماست. ما این حضور را تقرب به خدا میدانیم. به قول یکی از شهیدان: «تا این سفره پهن است استفاده کنید؛ وقتی جمع شد دیگر حسرت خوردن بیفایده است.»
ـ علت حضور خود را در جبهه بفرمایید و تا چه زمان در جبهه حضور خواهید داشت؟
ـ نه تنها من، بلکه همه دوستان باید برای عملیات جبهه بیاییم. برای انجام وظیفه و اطاعت از ولایت فقیه باید در جبهه حاضر شویم. آرزوی ما شهادت و ملحق شدن به کاروان آنهاست.
همیشه در صحبتها قسمتی از وصیتنامه یک شهید رو نقل قول میکرد: «تندتر از امام (ولایت فقیه) نروید که پایتان خرد میشود، از امام هم عقب نمانید که منحرف میشوید.»
میگفت: «حول یک محور بروید.» یک مثال نظامی هم میزد، میگفت: «وقتی میرویم رزم شبانه، یک بلدچی جلوی ستون است؛ فقط او راه را میشناسد، مابقی افراد حتی فرمانده، پشت سر اوست. این بلدچی راه رفته و برگشته؛ اگر تندتر از او حرکت کنیم، روی مین میرویم؛ اگر هم عقب بمانیم یا اسیر میشویم یا کشته. ما الآن در کشورمان یک بلدچی داریم که همه باید پشت سر او باشند، او کسی نیست جز رهبر ما.
عزیزان! امام رو همچون خورشیدی در بر بگیرید و به دورش بگردید. از مدار او خارج نشوید که نابودیتان حتمی است.
آخرین پیام من این است که قدر امام و ولایت فقیه را بدانید. خداوند میگوید: اگر شکر نعمت کردید نعمت را افزون میکنم؛ اگر هم کفران نعمت کنید از شما آن را میگیرم. شکرگزاری به درگاه خدا، فقط دعا به امام نیست، بلکه اطاعت از فرمانهای اوست.
قدر امام را بدانید. مواظب باشید دل امام به درد نیاید و خدای ناکرده از ما به امام زمان شکایت نکند. ما برای نیازی که به اسلام داریم باید تلاش کنیم. اسلام به ما هیچ نیازی ندارد. خداوند میفرماید: «اگر شما امت، اسلام را یاری نکردید شما را برمیدارم و امت دیگری را قرار میدهم که اسلام را یاری کند.»
مسئله دیگر،حمایت از شخصیتهای مملکتی است که پشت سر ولایت قرار دارند؛ مثل آیتالله خامنهای.
بعد از هشت سال، پروانههای مشتاق به پرواز، شمع را گم نکردند. هر کس میخواست به او پر بدهند، خوب میدانست که باید به سراغ کدام خانه برود؛ نائب امام محبوب، پیر جماران، کسی که امام او را اینگونه میستایید: «در بین پادشاهان و مسئولین دولتها، کسی مانند آیتالله خامنهای پیدا نمیکنید که از صمیم قلب و به خاطر خدا به دنبال امور کشور باشد.» کاظمیها و صیادها با بوسه به دستان مجروح، آماده پرواز شدند و پر کشیدند. کلامشان این بود که ما مطیع آقاییم. میگفت: «دو سال پیش، فرماندهی کل قوا گفته بودند: پادگانهایی را که نیاز ندارید، به دولت بدهید تا به نفع مردم از آنها
استفاده کنند. حاج احمد که فرمانده نیروی زمینی شد گفت: این دستور آقا، معطل مونده.
در بازدیدی که از یگانهای خوزستان داشت یک صبح تا شب، به همه پادگانها سر زد. به استاندار گفت: «این پادگانها آماده تحویل به دولت و مردمه.»
آیا امروز حقّ این سید عزیز را ادا کردهایم یا در خوشیها و خودخواهیهای خود... هنوز که هنوز است صدای اشعار بچهها در ستونهای پیادهرو به گوش میرسه:
اگر تیر مسلسلها، شکافد سینه ما را
نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روحالله
اگر شلیک موشکها بسوزاند تن ما را
نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روح الله
اگر امواج دریاها ببلعاند تن ما را
نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روح الله
صدای معصوم و کودکانه شان، چه راهی را در مسیر آینده، پیش دارد؟! مادر میگوید: «همین که حرف عاشورا و کربلا را میزدم، پیشم مینشست. چشم به دهانم میدوخت. انگار سراپایش همه گوش میشد.
نشانه علاقه و حواس جمعیاش، این بود که گاهی ازم سؤال میکرد؛ مثلاً میپرسید: «مامان! چرا حرمله حضرت علیاصغر را شهید کرد؟» هر چی را که من برایش گفتم یا توی روضهها و این طرف و آن طرف میشنید، همه را به خاطر میسپرد! گاهی میدیدم همانها را به زبان کودکانه برای بچههای دیگر یا حتی برای بزرگترها تعریف میکند.»
پاهای کوچولوی او، آماده رفتن به کجاست؟ چشمانش که تازه چند ساله دنیا رو دیده، میخواد سالهای دیگه چه چیزهایی را ببینه، یا قلب کوچیکش به کدوم سمت راه میافته و دلبر خودش را کجا پیدا میکنه؟
گفتم: «ابراهیم، سرما اذیتت نمیکنه مادر؟»
گفت: «نه مامان، هوا خیلی سرد نیست.»
هوا خیلی سرد بود. بینی و گوشهایش از شدت سرما سرخ شده بود؛ ولی نمیخواست به روی خودش بیاره.
مراعات منو میکرد که به خرج نیفتم. دلم نیومد؛ همون روز براش یک کلاه خوش رنگ و کاموایی خریدم. فردا صبح کلاه را سرش کشید و رفت دبستان. ظهر که خونه
اومد، بدون کلاه بود! با تعجب گفتم: «کلاهت کو؟» گفت: «اگه بگم دعوام نمیکنی مامان؟» پرسیدم: «چی کارش کردی مگه؟»
بهم گفت: «یکی تو مدرسهمون هست که با دمپایی میآد. امروز سرما خورده بود و حالش خوب نبود. دیدم کلاه برای اون واجبتره، دادمش به اون!»
آخه مامان بهش چی بگه؟ میدونست که بهترین کار را انجام داده؛ کاری که اصلاً به قد و قوارهاش نمیخورد. از این کارا کم ازش دیده نمیشد. گاهی اوقات مادر میموند که این بچه اینا را از کجا یاد میگیره.
برادرم خواربارفروشی داشت. پسرم کلاس اول دبستان را که تمام کرد، سه ماه
تعطیلی رفت مغازه او. یک روز وقتی از مغازه برگشت، دیدم قیافهاش گرفته. قبل از اینکه چیزی بپرسم، خودش به حرف اومد:
ـ مامان من امروز یه کاری کردم که میدونم شیطون گولم زده!
ـ چی کار کردی پسرم؟
ـ بدون اجازه دایی، از توی دخلش یک اسکنانس دو تومنی برداشتم.
ـ خیلی کار بدی کردی، ولی از طرفی هم خیلی کار خوبی کردی که به من گفتی.
ـ حالا باید چی کار کنم؟
ـ اولاً باید دو رکعت نماز بخونی و از خدا بخوای که تو رو ببخشه، بعد هم باید پول را به دایی برگردونی و خودت را تنبیه کنی.
ـ چهطوری؟
ـ باید یک هفته مجانی مغازه دایی کار کنی.
برادرم خیلی بیشتر از اون پولها برای ابراهیم خرج کرده بود و باز هم حاضر بود با جان و دل این کار را بکنه، اما در این مورد ازش خواستم، ولو به ظاهر هم که شده، باهام همکاری کنه؛ قبول کرد. ابراهیم یک هفته اونجا کار کرد. تازه اون وقت بود که دیدم انگار احساس راحتی میکنه.
همان روز ازم پرسید: «مامان یعنی حالا دیگه خدا از من راضی شده؟!»
این پسر بهطور عجیبی، آرام و متین بود. هیچ دردسری برای ما نداشت! از زمانی که به دنیا اومد زندگی ما آرامش و برکت خاصی پیدا کرده بود.
رشد خوبی داشت؛ در سه سالگی مانند یک بچه شش ساله بود. همسایهها میگفتند: «خیلی از خدا تشکر کن. با وجود این همه مشکلات، لااقل این بچه هیچ اذیتی ندارد.»
پدرش سواد زیادی نداشت، بیشتر ساعات هم در خانه نبود، اما به این حدیث نورانی عمل میکرد: عبادت اگر ده قسمت باشد نه قسمت آن به دست آوردن روزی حلال است.
فراموش نمیکنم در آن زمان، قیمت نان سه ریال بود. معمولاً کسی که سه عدد نان میخرید، ده ریال پول میداد. پدرش یک نان رو به سه قسمت تقسیم میکرد و به هر کس یک قسمت نان میداد تا مبادا پول شبههناک وارد زندگیاش بشه. صبحها زودتر از بقیه به مغازه میرفت. وضو میگرفت و کار رو شروع میکرد؛ دقت
میکرد نان سوخته یا خمیر نباشد. در زمانی که داشتن رساله امام جرم بود، رساله امام را در منزل داشت. به خاطر همینا بود که پسرم مسیر پرواز را پیدا کرد؛ پر کشید و خیلی زود از کنار ما رفت.
به سجده رفتم، خیلی گریه کردم، بعد هم گفتم: «خدایا! فرزندم رو به تو میسپارم. خدایا! دوست دارم پسرم سرباز امام زمان شود.»
خون و پوستشان بدون او زنده نمیماند و از جریان بازمیایستد؛ «سکوی پرواز». میدوید تا شیطان را از خود دور کند! چرا میدوید؟ اون هم توی این وقت، یعنی ساعت دو یا سه شب؟ اتفاقاً این سؤال یکی از اساتید او در دانشکده خلبانی بود؛ او وقتی
که با خانمش از مهمونی شبانه برمیگشت، میبینه که افسر خلبان ایرانی توی باند فرودگاه این موقع شب داره میدوه!
ـ چرا این موقع شب داری اینجا میدوی؟
ـ قربان میدوم تا شیطان رو از خودم دور کنم!
اون شب شاید شهیدِ سالهای آینده ما را درک نکرد، حتی نیشخندی هم به او زد، ولی خلبان جوان خوب میدانست که چرا باید این کار را انجام دهد. او را فراموش نکرده بود که در آمریکاست؛ فراموش نکرده بود که این دوره از زندگی او «سکوی پرواز» اوست؛ هر چقدر توانست در اینجا ضرب حرکت کند وقت پرواز میتواند اوج بیشتری بگیرد.
در شبی که مجبور شده بود در مهمانی شرکت کند، پس از بازگشت به خوابگاه حالتی دیگر داشت. دیده بود که چگونه ندانسته پایش را در منجلاب گم شدن و فراموشی گذاشته بود. اون شب برای او خیلی سخت گذشت، میدانست که این اثر باید جبران شود وگرنه پرواز...
آن شب او میگریست و قرآن میخواند، شاید میخواست با تلاوت قرآن، غبار کدورتی را که بهخاطر شرکت در آن میهمانی بر روح و جانش نشسته بود، بزداید.
در آمریکا که بود، مقام اول تیم والیبال را کسب کرد و در جایگاه کاپیتان شایسته و مورد علاقه مسئول پایگاه قرار گرفته بود، بارها میشد که او را «پسرم» صدا میکرد.
زیبایی او در رفتارش، چنان چشمنوازی میکرد که هر کس رو مجذوب خود میکرد. او ثابت کرد که میتوان جوانی کرد، خوش گذراند، نشاط داشت، اما خوب بود. نشان داد که به دنبال نشانههای الله رفتن و با الله بودن مانعی برای نشاط نیست بلکه به انسان نشاطی میدهد که نمیتوان در درازای کرانهی آرزوها بدان دست یافت!
برگهای را داخل خانهی ما انداخته بودند که در آن محمدرضا را تهدید کرده بودند. گفته بودند: «اگر دست از کارهایت برنداری تو را میکشیم!» اکثر بچههای مسجد و نیروهای انقلابی تهدید شده بودند. اما آنها مصممتر از قبل کارها را پیگیری میکردند.
با گذر زمان و پس از ماجرای هفتم تیر، مردم ماهیت بنیصدر و اطرافیانش را بیشتر شناختند.
فراموش نمیکنم وقتی آیتالله بهشتی شهید شد، او با بچههای مسجد به تهران آمدند. آن زمان، محمد مسئول فرهنگی مسجد بود. در بهشت زهرا بر سر مزار شهید بهشتی مراسم گرفتند.
او بعدها میگفت: «کسی که خوب میتواند راه دکتر بهشتی را ادامه دهد، این سید است.»
بعد هم تصویر حضرت آیتالله خامنهای را نشان داد و گفت: «ایشان با وجود روحانی بودن، در خط اول نبرد در جبههها حضور دارد.»
امام امت، او را دوست دارد. ایشان انسان وارسته و پاکی است. جوانی شاید نشاطمان را محدود کند، خستگی گسترده تمام وجودمان را بگیرد، احساس گم کردن
راه و ناامیدی داشته باشیم، ولی میشود اینگونه نبود؛ میشود هم با آسمان بود و هم با زمینیها. میشود پلهای شکسته و فرو ریخته را دوباره ساخت و به راه ادامه داد و از گذشتهها مسیر محکمتری برای آینده ساخت.
در باز شد. زنی تقریباً مسن و ساده، بین دو لنگه در ظاهر شد. استوار بهش مهلت نداد. به من اشاره کرد و گفت: «این سرباز رو خدمت خانم معرفی کنید!» از شنیدن کلمه «خانم» خیلی تعجب کرد. استوار آمد برود، به او گفت: «من اینجا اسلحهای ندارم، نگهبانی باید بدم؟ چی کار باید بکنم؟» خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: «برو بابا دلت خوشه! از این روز همین لباسهات رو هم باید دربیاری و لباس شخصی بپوشی!»
رفتند توی ساختمان. جلوی راه پله، زن ایستاد. اتاقی را در طبقه دوم نشانش داد و گفت: «خانم اونجا هستن.»
از پلهها رفت بالا. در اتاق کاملاً باز بود؛ جوری که نمیتوانست در بزند. نگاهی به فرشهای قیمتی کف اتاق انداخت. بند پوتینها رو باز کرد و بیرون آورد. با احتیاط یکی دو قدم رفت جلو و گفت: «یا الله.» صدایی نیومد. دوباره گفت: «یا الله، یا الله!»
این بار صدای زن جوانی بلند شد: «سرت رو بخوره! یا الله گفتنت دیگه چیه؟ بیا تو!»
مرد دو دل بود. زیر لب گفت: «خدایا توکل بر خودت.»
رفت داخل. از چیزی که دید، چشمهاش یکهو سیاهی رفت. کم مانده بود نقش زمین
شود! گوشه اتاق، روی مبل، یک زن بیحجاب و به اصطلاح آن زمان «مینیژوب» نشسته بود؛ با یک آرایش غلیظ و زننده.
همه تنش خیس عرق شد. میگفت: «نفهمیدم چهطور از اتاق زدم بیرون.»
هر کس که تو را شناخت جان را چه کند...
آشیانههاشون به سبک ما نبود، آشیانههای اونا بوی رقابت نمیداد، آشیانهای بود زیبا و سبک.
آن روز، وقتی پدر، حرف درس خواندن من رو پیش کشید و گفت که زهرا میخواد درس بخونه، حسابی حساس شدم ببینم چه میگوید.
شنیده بودم خیلی از مردها، همان اول کار، هر شرط و قراری را که بگذاری قبول میکنند، اما به قول خودمانیاش، وقتی که خرشان از پل گذشت، همه چیز را فراموش میکنند. خودم را آماده کرده بودم که او بگوید: تا هر وقت که دلش خواست، میتونه درس بخونه. ولی برخلاف انتظارم گفت تا اونجا که به زندگیمون ضربه نخوره، من حرفی ندارم که درس بخونه.
به خاطر صداقتش حرفش خیلی به دلم نشست. توی مراسم بله برون، وقتی صحبت مهریه و این حرفها شد، باز به همان راحتی دفعههای قبل گفت: «من به جز توکل به خدا، چیز دیگهای ندارم.»
من که تا دیروز قصد ازدواج نداشتم، حالا باید برای ازدواج با او، کلی با پدر و مادرم کلنجار میرفتم! میخواستم به
حداقلها راضی شوند. مهریهام بالأخره صد و شصت تومان شد.
پدرم اول گفته بود سهمی از یک خانه باشد. خیلی اهمیت میداد که من به خانه خودم بروم. اینها خیلی در زندگی ما تأثیرگذار نبود، مگر برای خوشبختی خونه به نام زدن یا ماشین و... لازمه؟ علاقه دوتا به هم، از بزرگترین ملاکها بود که اونم بینمون بود، خیلی هم زیاد.
پدر گفت: «توی خونه خودمون یه جایی بهشون بدین تا وقتی که إنشاءالله بتونن خونه بخرن.»
20 مهر سال 61 بود که رفتیم برا خرید. مادر او برای من یک گردنبند گرفت و شب عقد بهم هدیه داد.
من هم برای او یک ساعت گرفتم.
فردای اون روز هم توی خانه ما خطبهی عقد را خواندند. عقدمان به همان سادگی بود که فکرش را میکردم. بستگان درجه یک و بعضی از درجه دوها را دعوت کردیم. خیلی از آشناهامون هم به تدریج فهمیدند که ما ازدواج کردیم.
آن شب او یک پیراهن و شلوار معمولی پوشید که پیراهنش را انداخته بود روی شلوارش. توی خونه، نزدیک یک ساعت صحبت کردیم. خیلی چیزها گفتیم. ازش پرسیدم: شما دوست داشتی چه طور زنی قسمتت بشه؟
ـ من همیشه از خدا میخواستم زنی نصیبم بشه که با یه زندگی خیلی ساده بتونه زندگی کنه و بسازه.
ـ شما سادگی زندگی را چهجوری میدیدی؟
ـ اینکه بشه با یک کاسه و دوتا قاشق و یک قابلمه زندگی کرد!
خندیدم. جا خورد. با تعجب گفت: «چرا میخندی؟»
ـ بهخاطر اینکه منم همین عقیده را داشتم!
ـ چهطور؟
گفتم: من خیلی کم به ازدواج فکر میکردم، اما همون گه گاه که فکر میکردم، از خدا میخواستم مردی نصیبم بشه که ایمان و اخلاق داشته باشه.
همیشه با خودم میگفتم اگر چنین مردی قسمتم شد، توی هر شرایطی باهاش میسازم، حتی اگر فقط یک کاسه و دو تا
قاشق و یک قابلمه داشته باشیم! الآن هم که فکر میکنم، همون مردی که میخواستم نصیبم شده.
انگار این حرفها امروز برای ما سرابی است؛ دوست داریم ساده باشیم، اما زندگیمون پر از شور، محبت و خوش اخلاقی باشه، ولی نمیخواهیم! چون فکر میکنیم نمیشه زندگی گرم داشته باشیم و در عین حال ساده و بیتکلف.
صبح فردایش رفتیم دارالسلام، گلزار شهدا. خیلی از شهدا رو میشناخت؛ ازشون برایم خاطره تعریف میکرد.
من خیلی چیزها دربارهی جنگ و بچههای جنگ شنیده بودم، ولی صحبتهای او چیز دیگری بود! بهم دید تازهای میداد. اصلاً از لحظهای که خطبهی عقد را
خواندند، همه چیز برایم رنگ و بوی دیگری پیدا کرد. تمام عشقی که یک زن میتواند به همسرش پیدا کند، ظرف همان چند ساعت، گویی یکباره در دل من به وجود آمده بود.
گمان میکنیم عاشق خانواده بودن، صفحه سیاهی است در دفتر زندگی، اما آشیانهای است برای زندگی.
او معمولاً برای هر کاری آنقدر از من تشکر میکرد که حدّ نداشت. بعد از به دنیا آمدن داوود، تشکرهایش خیلی بیشتر از قبل شد.
روز اول، فقط حال مرا میپرسید! منتظر ماندم حال داوود را هم بپرسد، اما نپرسید. یکی دو روز بعد که آمد، باز دیدم حال داوود را نمیپرسد. گفتم: «تو اصلاً از بچه
سؤال نمیکنی، فقط چسبیدهای که هی حال منو بپرسی.» گفت: «تو که خوب باشی، من خوبم، داوود خوبه همه چیز خوبه.» زندگی عاشقانه داشتن با خوب بودن دو سمت جدا از دیگری نیستند، دو بادی نیستند که همیشه در جهت مخالف بوزند، اتفاقاً دو نردبانند که به کمک هم میتونند ما رو به ماه برسونند، اون موقع زندگیمون هم میشه روشن و لذتبخش.
با خودم میگفتم: «کسی که توی جنگ این همه کشته دیده،این همه زخمی پانسمان کرده، این همه جنازه را با دستان خودش جابهجا کرده چطور نمیتونه چند لحظه بیتابی بچهای رو تحمل کنه! نمیدونم چطور میشود روحیه نظامیگری را با چنین عاطفهای جمع کرد، ولی به هر حال او این عاطفه را داشت. از آن طرف، اگر بدترین
بلاها سر خودش مییومد، ککش هم نمیگزید. همیشه وقتی یکیمون از راه میرسید، دیگری پیش پایش تمام قد بلند میشد. گاهی من تا آشپزخانه میرفتم و وقتی داخل اتاق برمیگشتم، او تمام قد میایستاد. این کار همیشگی اش بود.
یک بار از راه که اومد، دیدم سر زانو بلند شد! نتوانست کامل بلند شود. چون به این احترام گذاشتن مقید بود حدس زدم که باید مشکل براش پیش اومده باشه.
ـ چیزی شده؟
ـ چیزیم نیست، خوبم الحمدللّه.
ـ به نظرم پایت یه چیزی شده.
ـ نه بابا، پام هیچیش نیست.
وقتی جورابهاشو آهسته و با کلی احتیاط از پاش درآوردیم از چیزی که
دیدم، کم مانده بود چشمهام از حدقه بزنه بیرون. انگشتهای پاهاش مثل گوشتی شده بود که توی تابه سرخش کرده باشند! بهشان اشاره هم که میکردی دردش میاومد، اما عجیب بود که اصلاً نمیخواست به روی خودش بیاره.
وقتی صفحه از کدورتها رها شود؛ وقتی دل، شفافیت را به آینه نشان دهد آن وقت است که محبتها، قابل تصور نیست. وقتی به دریایی بیکران برسی آن زمان جا دادن قطرات درون خود چه سختیای دارد؟
حسن آن وقتها هنوز دبستان نمیرفت. دست حسن را گرفت و آورد این طرف. برای خالی نبودن عریضه، یکی، دوتا، خیلی آهسته، زدم پشت کلهاش. او هم کوتاهی نکرد و یکدفعه زد زیر گریه. دستش را از دستم کشید بیرون و دوید توی خونه. از گریهاش خودم هم ناراحت بودم، ولی دیگه
کاری نمیشد کرد. چند لحظهی بعد، دوست صمیمی و فرماندهام، دست پسرش حسن رو گرفت، اومد بیرون. انتظار داشتم مثل همیشه با قیافهی خندان ببینمش؛ ولی ناراحت بود! نه لبخندی روی لبش بود و نه به من نگاه میکرد؛ برخوردی بیسابقه! اومد یکی دو قدمیام ایستاد؛ انگار میخواست چیزی بگوید ولی ملاحظه میکرد. نگاهش رو دوخت به زمین. بالأخره به حرف اومد و با لحنی بین حالت جدی و نیمه جدی گفت: «کسی حق نداره دست رو بچه من بلند کنه!»
یک آن جا خوردم. با آن عشق و علاقهای که به من داشت، این حرف ازش بعید بود. از دستش حتی ناراحت هم شدم. بعداً که احساسات رو کنار گذاشتم دیدم که فرمانده شهیدم تا چه اندازه بچههاشو دوست داره.
میگفت: «من مگه کی هستم که برام در باز میکنن؟» خیلی ارزش داره روی زمین راه بری، اما خودت رو به اندازه همه دنیا نبینی! خودت رو به چشم امپراطور و بقیه رو به چشم عقب مونده نگاه نکنی. باید کجاها رسیده باشی که این عکس، وارونه بشه، یعنی چی؟ یعنی ببینی که خودت هم مثل بقیهای. هر وقت کسی به کمکت نیازی پیدا کرد با تواضع، آستین همت با محبت بالا بزنی و بدون هیچ منت و غروری بهش لبخند بزنی، کارش را انجام بدی.
به بچهها که میرسید، بچه میشد صداشو کودکانه میکرد! داد میزدن: بچهها عمو را اذیت نکنین، خستهاس... مهمونه... ناراحت میشه ها، اما او میگفت: «بچهها رو دعوا نکنین، اونا روحیه لطیفی دارن.» هیچ
وقت نمیگفت من مرد به این قد و قیافه و با این احترام و تحویل توی جامعه، شوخی با بچهها! مگر بچهها رو هم باید آدم حساب کرد؟ برخلاف ما که توی خیال خودمون اگر همیشه جدّی و اخمو باشیم ازمون حساب بیشتری میبرن.
اون خوب میدونست که هدف، تنهایی پرواز کردن نیست، باید بچهها و اعضای گروه که از هم جدا جدا شدهاند رو جمع کرد و با هم آماده اوج گرفتن و پرواز شد..
به محض عبور ما، پسربچهها محکم توپ رو شوت کردند، توپ مستقیم به صورت او خورد، طوری که چند لحظه روی زمین نشست، صورتش سرخ سرخ شده بود.
خیلی عصبانی شده بودم، به بچهها نگاه کردم؛ همه در حال فرار بودند تا از ما کتک نخورند.
اما او همینطور که نشسته بود، دست کرد توی ساک خودش پلاستیک گردو را برداشت داد زد:«بچهها کجا رفتید؟ بیایید گردوها را بردارید.»
میگفت: «اونا که تقصیری نداشتند، نمیخواستند عمداً توپ را بزنند.» بعد هم پلاستیک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت کردیم.
توی راه با تعجب گفتم: «این چه کاری بود؟»
گفت: «بندههای خدا ترسیده بودند.»
این کاراش همیشه باعث تعجب همه میشد. همه خیال میکردند دارند خواب میبینند یا داره نقش بازی میکنه ولی بعدها خوب فهمیدند که خوب بودن او همیشگی و جزء وجودش بود!
میخواست به سمت مجروح حرکت کنه؛ جلویش رو گرفتم، گفتم: «آنها مجروح را تله کردهاند، اگه حرکت کنی با تیر میزنند.»
نگاهی به من کرد و گفت: «اگر برادر خودت بود همین رو میگفتی؟»
انگار دیروز بود. کاملاً یادمه. جمعیت زیادی جمع شده بودند تا فرد مورد نظر رو مشاهده کنند. خیلی از اونها ساکنان همان ساختمان بودند. ناگهان او به داخل ساختمان برگشت و گفت: «صبر کنید.»
با تعجب پرسیدم: «چی شده؟!»
چیزی نگفت؛ فقط چفیهای که به کمرش بسته بود رو باز کرد و اون رو به چهره مرد بازداشت شده بست! در حالی که صورت او را میبست گفت: «ما بر اساس یک تماس و خبر، این آقا را بازداشت کردیم؛ اگر اون چه گفتند درست نباشه، آبروش رفته.»
به خاطر همین مو از لای ماست کشیدنهایش، به خاطر محبتهای زیادی که به همه مردم داشت، هر تیپی او رو میدید عاشقش میشد.
تقریباً همه حقوقش را خرید کرد؛ از برنج و گوشت تا صابون. انگار لیستی برای خرید به او داده بودند. بعد با هم رفتیم سمت مجیدیه. وارد کوچه که شدیم در خانهای رو زد. پیرزنی که حجاب درستی نداشت دم در اومد. صلیبی گردن پیرزن بود که خیلی تعجب کردم! توی راه برگشت گفتم: «این خانم ارمنی بود؟!»
ـ آره، چهطور مگه؟ این بندههای خدا کسی رو ندارن، با این کار هم مشکلاتشون کم میشه، هم دلشون به امام و انقلاب گرم میشه.
آسمونو همیشه تیره میبینیم؛ چشام خیلی وقته که التماس میکنند یک بار هم که شده اونا رو شستوشو بدم. میدونیم، اگه نتونیم خوب و قشنگ نگاه کنیم مشکل کار، از خودمونه. میدونیم اگه جاها رو برعکس ببینیم، سریع خسته میشیم. از همه چی بدمون میاد. حال و حوصله هیچ چیز را نداریم و گره ابروها و خط پیشونیمون بازشدنی نیست.
لحظهای سکوت کرد و گفت: «من از شما یه سؤال دارم. اگه این مشکل برای یه درجهدار و یا کارگر این پایگاه پیش میاومد او چی کار میکرد؟ آیا او هم ماشین اداره زیر پاش بود؟»
سروان مونده بود که چه جوابی بده. آخه کجای دنیا فرمانده پادگان هوایی اینجوری فکر میکنه؟ از قدرتش برای قلدری و ریاستگری استفاده نمیکنه؟ عجیبتر حتی برای پدرش هم پارتی بازی نمیکرد! جاش که میرسید میگفت: «مگه زن من، با بقیه چه فرقی میکنه؟!»
بچههای پایگاه مونده بودند، اونی که وقتی حقوقش را میگرفت سراغ لیست نیازمندا میرفت با اون حقوقی که میموند چیکار میکرد؟! مشکل ما از نگاهمونه.
بابا به پسرش گفت: «پسرم! فرمانده پادگان، الآن داخل مسجده. تو حتماً میخواستی سرهنگ رو ببینی که با لباس خلبانی و درجه و نشان سرهنگی در گوشهای دست به کمر ایستاده باشه؟ ولی اون اینجوری که تو فکر میکنی، نیست.»
او میگفت: «در تموم عمرم آدمی مثل او ندیدهام.»
راست هم میگفت: «آخه هیچ جای دنیا پیدا نمی شه کسی که علاقه داشته باشه گمنام بمونه.»
او با درجه سرهنگی، منبع آب لجن بستهی پایگاه رو مثل کارگرا پاک میکرد و با درجه تیمساری با لباس بسیجی و چفیه به رزمندهها چایی میداد؛ جوری بین اونا رفتوآمد میکرد که شاید اعتنایی هم به او نکنن که هیچ، حتی کارگرا هم بهش دستور بدن و کار خودشونو به او واگذار کنن!
لیست اسامی برای هدیه گرفتن رو پیش رویش گذاشتم، روی اسم خودش خط کشید و در عوضش نام یک خلبان دیگه رو نوشت و لیست رو امضا کرد. در حالی که اتاق رو
ترک میکردم با خودم گفتم: «ای کاش همه مثل او فکر میکردیم.»
روح او خیلی بالاتر از سطح پروازی، پرواز میکرد؛ تا جایی که مقام معظم رهبری درباره او گفته بود: «من به حال او حسرت میخورم و احساس میکنم که در این میدان عظیم و پر حماسه از او عقب افتادهام.»
با این حال، او خیلی گمنام بود. دوستش میگفت با خودم گفتم:«روزی اون رو میشناسند که از دستشون رفته و دیگه خیلی دیر شده.»
یکی از بستگان میخواست به گمان خودش از رابطهی نزدیک خانوادگیش با او استفادههایی ببره؛ اما جوابی رو که شنید آب پاکی رو ریخت روی دستش و فهمید که راه رو اشتباهی اومده: «این کار از دست من ساخته نیست، من نمیتونم در مقام فرمانده
پایگاه، بچههای مردم رو به جبهه اعزام کنم و بستگانم را نزد خودم نگه دارم.»
یک بار با هم میخواستم برویم جلسه، پشت در اتاق که رسیدیم، طبق معمول من رو جلو فرستاد و گفت: «بفرما!»
نرفتم تو. بهش گفتم: «اول شما برو.»
لبخندی زد و گفت: «تو که میدونی من جلوتر از سید، جایی وارد نمیشم.»
به اعتراض گفتم: «اینجا دیگه خوب نیست که من اول برم!»
ـ برای چی؟
ـ ناسلامتی شما فرمانده هستی. اینجا هم که جبهه هست و بالأخره باید ابهت و وجهه فرماندهی حفظ بشه.
مکثی کردم و زود ادامه دادم: «اینکه من جلوتر برم، وجهه شما رو پایین میآره.»
خندید و گفت: «اون وجههای که
میخواد با بیاحترامی به سادات به وجود بیاد، میخوام اصلاً نباشه!»
او اولین کسی بود که در پرواز هوایی، قبلاً عمل سوختگیری شبانه رو انجام داده بود. کاری که خیلیها از شنیدن اون به وسیله خلبانهای خودمون وحشت داشتند و اونو اصلاً در حدّ بچهها نمیدونستند. اون در هوا به سان شاهینی بود که از چنگالهای او هیچ جنگنده متجاوزی در امان نبود و در محیط کار، فرماندهی قدرتمند و مدیری قاطع بود که در آخرین لحظات پرواز خود، به همکابینی خود گفت: «آقای نادری! پایین رو نگاه کن، درست مثل بهشت میماند.»
بارها به بچههای دیگه پیام میداد: «من طعمه میشم و جلو میرم و هواپیمای دشمن رو به دنبال خودم مییارم.»
حرکت مارپیچ او در آن فشار سنگین هوا دستان خیرگی را به دندان همه گذاشته بود. در جواب گفت: «و ما رمیت إذ رمیتَ ولکنّ الله رمیٰ؛ من کاری نکردم، خدا کرد.»
اون روز، در مسابقات کشوری به فینال رسید، اما قبل از مسابقه نهایی همراه ما به خانه برگشت. او عملاً ثابت کرد که رتبه و مقام برایش اهمیتی ندارد. همیشه این جمله را میگفت: «ورزش نباید هدف زندگی باشه بلکه...»
همیشه راه حل کارها رو به بهترین صورت پیدا میکرد؛ مقرّ دوم ضد انقلاب هم بدون درگیری تصرف شد. فرمانده سربازها پس از این ماجرا میگفت: «اگر چند سال دیگر هم صبر میکردیم، سربازان جرأت چنین حملهای را پیدا نمیکردند. این را مدیون دوست شما و دیگر دوستانش
هستیم، اونها با دوستی که با سربازها داشتند روحیهها را بالا بردند...»
اون روز وقتی که فرمانده میبینه بچهها بهخاطر حملات پیدرپی ضدّ انقلابها کمی جا خوردند، راه حل کار رو در ارتباط صمیمی با اونا میبینه که همین باعث میشه بچهها با حرفای او جون تازهای بگیرن.
مهارتهای او انگار قصد نداشت به تعجب ها خاتمه بده. عقیده بچهها این بود که هنوزم که هنوزه با اینکه چند ساله باهاش رفیق هستند، ولی هنوز اون رو نشناختند.
رفته بودم به دیدنش. کلی با هم صحبت کردیم. شیفته مرام و اخلاقش شدم. آخر وقت بود. گفت: «تک به تک والیبال بزنیم؟»
خندهام گرفت. من به مسابقات جهانی والیبال رفته بودم و خودم را صاحب سبک میدونستم؛ حالا این آقا میخواد...
گفتم: «باشه.»
توی دلم گفتم: «ضعیف بازی میکنم تا ضایع نشه!»
سرویس اول را زد، اونقدر محکم بود که نتونستم بگیرم. رنگ چهرهام پریده بود. نگاهی به من کرد و این بار آهسته زد. امتیاز اول را گرفتم، امتیاز بعدی و بعدی... میخواست ضایع نشم! بهخاطر همین مهارتاش بود که توی کارای نظامی بعثیها رو بیچاره کرده بود.
سرباز عراقی گفت: «یک ماه قبل، تصویر اون و چند نفر دیگه از فرماندههای این جبهه را برای همه یگانهای نظامی ارسال
کردند و گفتند که هر کس سر این فرمانده ایرانی را بیاره جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفت.»
اما پشت اینا دنبال چیزهایی بودند که چشمهای محدودی مثل ما شاید حالا حالا اونا را نفهمه؛ از اون فرمانده که در جلسات آخرینش گفته بود: «بالای قبرم بنویسید اینجا قبر کسی است که...» اونم از دیگری که وقتی توی منطقه بودیم یکی از نیروها به حاج احمد گفت: «شما خسته نشدی؟! هر روز از این جبهه به اون جبهه؟ هر روز مبارزه و... کی میخوای استراحت کنی؟»
حاجی در حالی که پرچم «محمد رسولالله» در دستش بود گفت: «روزی که این پرچم را در انتهای افق نصب کنم، استراحت میکنم.»
وقتی حال ما رو میبینند، افسوس میخورند که چرا یار رو به عیار پایین به باد دادیم و سراغ اغیار رفتیم. چشمهایشان نشان میداد که دانستهاند از کجا ضربهها وارد میشود و هر چه میکشیم از کجاست.
سالهای 78ـ79 منافقین هر چندوقت یک بار، شیطنتهای تازهای توی ایران میکردند؛ گاهی وسط پایتخت رو با خمپاره میزدند، گاهی افراد رو ترور میکردند. او تازه فرماندهی نیروی هوایی سپاه شده بود. یک کار دقیق اطلاعاتی روی مقرّ اونا توی خاک عراق انجام داد. طولی نکشید که هفتاد موشک نیروی هوایی سپاه، میهمان مقرّ اونا شد!
کار بعدی او انسداد مرز بود و کار بعدیاش رفتن به داخل خاک عراق. با چند
گروهان نیرو، مثل صاعقه روی سر نیروهای ضدّ انقلاب خراب شد، همانجا باهاشون اتمام حجت کرد که دیگه پا توی خاک ایران نگذارند.
همین هم شد؛ کردستانی که توی روزش نمیشد بدون تأمین جادهها حرکت کنی، دیگه یه آدم تنها هم میتونست توی دل شب بین شهرها سفر کنه!
درد رو پیدا کرده بودند؛ به یقین رسیده بودند که باید هر چه زودتر درمانش هم باید پیدا بشه. راهش شناخت دقیق دشمن و راههای ضربه زدن به اونه. «موشک داشتن که دردی رو دوا نمیکنه. تا بلد نباشی چهطور آتشش کنی و بفرستی تا بشینه روی نقطهای که میخوای، فایدهای نداره.»
موشکهایی که سپاه به زور و با پیگیریهای فراوان از قذافی گرفته بودند، خودشان خدمهی پروازی داشتند؛ یعنی تیمی از متخصصان موشکی هم برای پرتاب اون از لیبی اومده بودند. غافل از اینکه تا اولین محموله موشکی از لیبی برسه، او دوازده نفر از بچههای توپخانه رو دستچین کرده و همراه خودش برده بود سوریه! توی سه ماه یک دوره فشره موشکی دیده بودند و برگشته بودند. درسی رو که سی چهل نفر توی یک سال باید میگرفتند سیزده نفر توی سه ماه یاد گرفته بودند!
هر کدوم جای چند نفر کلاس رفته بود و مطلب یاد گرفته بود. توی همون ده پرتاب اولیه که از اسفند 63 تا اواخر فرودین 64 صورت گرفت، جاهای مهمی مثل پالایشگاه کرکوک و بانک راغدین بغداد و اطراف کاخ صدام را هدف گرفت.
ساعت 6:20 دقیقه بامداد 21 دی ماه 65 یک موشک اسکار به مقرّ فرماندهی نیروی هوایی عراق در شهر بغداد اصابت کرد. لحظه عجیبی برای سرنوشت جنگ بود. حتی خود مقامات ایرانی هم باور نمیکردند که بچههای ایرانی بتوانند نواقص را برطرف کنند و پرتاب موفقی داشته باشند. راهشان را پیدا کردند، راهی که عشق به زیباییها بود و نفرت از نجاستها. مکثی کرد و گفت: «آرزوی من شهادت است ولی حالا نه! من دوست دارم در نبرد با اسرائیل شهید شوم.»
اسباب رو بستهاند، کولهبارها پر از آذوقه سفر است. همسفران خوب هوای هم رو توی این سفر پروازی دارند.
چه بگویم از این کاروان که بانگ کوچ او در همه عالم پیچید. ردّ پای رفتنشان هنوز باقی است، اگر چشم را بشوییم و نگاه کنیم.
به بچههای نیرو خیلی حساس بود. میگفت: «این بچهها امانت مردم در دست ما هستند. امانتداری هم خیلی سخته. شما اگه شیئی رو بهتون بدن و بگن این رو حفظشون کن چه جوری حفظشون میکنین؟ این بچهها هم همینطورند. اول باید به اونا برسیم بعد به خودمون. مدیر اول باید به زیردستش برسه؛ متوجه باشه کجا و چهطور زندگی میکنه.
اضافه کردن حقوق کارگرا باید از طرف ستاد نیروی هوایی انجام بگیره ولی شما فهرستی از نام کارگرای متأهل رو به ترتیب اولویت از بیشترین عائله تا کمترین اونها تهیه کنید تا از طریق دیگری به آنها کمک کنیم.»
رها کردن همسفران و حرکت برای پرواز از تیز پروازهای رهایی رنگ و بویی ندارد؛ اینجا همه دست به دست هم آمادهی حرکتند.
وقتی سفره را انداختیم و خواستیم غذا بخوریم، فرمانده گفت: «صبر کنین!» بیسیم زد به خط، تا مطمئن شود که از همین غذا به بچههای خط که در اول درگیری هستند هم رسیده یا نه و تا مطمئن نشد لب به غذا نزد.
گفتم: «هر چی باشه شما فرمانده لشکرین، سوار شین تا زودتر به مقرّ برسیم.»
گفت: «هستم که هستم. خدا کمک میکنه و قوّت میده، چون میخوام توی عملیات از نزدیک پیش بچهها باشم.»
اینجوری بود که روز به روز کاروان پرندگان کوی یار برای آزادی آمادهتر میشدند.
یکی از بچهها درباره او میگفت: «من اینقدر ایشون را دوست دارم که حتی نمیتونم با حضور ایشون مرتکب گناه بشم! هر وقت احساس میکنم که میخواهم گناه کنم، یواشکی میرم از گوشه چادر یه نگاهی بهش میاندازم یا اینکه به یه بهانهای میرم باهاش حرف میزنم و اینجوری از فکر گناه بیرون مییام.»
روزهای آخر، خیلی پژمردهتر شده بود، از یه طرف فتح نکردن و از طرف دیگه جنازههای بچهها که اکثراً هم نوجوون بودند، در منطقه باقی مونده بود. چهره فرمانده در اون روزها از ذهنم بیرون نمیره. احساس میکردم پیرتر شده و قدش خمیدهتر! سر و
صورتش آن قدر خاکی بود که اگر انگشت کشیده میشد، دست سیاه میشد.
پسربچه تعریف میکرد و اشک از چشمای فرماندهمون جاری شده بود. نوجوون ادامه داد: «یه پیرمردی ترکش خورده بود و هر دو چشمش را از دست داده بود و چون نمیبینه به سیم خاردار گیر کرده و فقط ناله میکنه.» این رو که گفت، صدای گریهی حاجی بلند شد. بچهها هم طاقت نیاوردند و شروع کردند به گریه کردن.
وقت پرواز داره نزدیک میشه. صدای وداعها داره به گوش میرسه. شوق پرواز داره دیوونهاش میکنه. سبکی رو میشه بینشون با جون و دل ببینی. هوای آسمان در
اینجا طور دیگهای هست. هوا در اینجا بوی پرواز میده؛ بوی رفتن، بوی رسیدن، بوی خود رو در آغوش مقصود رها کردن.
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
هر کس که با اونها پر نکشید خوب میفهمید که جا مانده و پرش شکسته شده. ای کاش میرفتم و از زبان بچهها خبر تیر خوردنش را نمیشنیدم و این اندوه به دلم نمیموند.
نمیدونید چقدر دلش برای دوستش تنگ شده. حاضره دارو ندارش رو بده، فقط برای یه لحظه دیدن او.
اونجا خبرایی هست، ما زمینیها نمیفهمیم. انسان وقتی اوج میگیره بر همه جا میتونه مسلط بشه.
پیرمرد مکثی کرد و گفت: «پسرم از دست شما ناراحت است! دیشب پسرم رو در خواب دیدم که میگفت: در مدتی که ما گمنام و بینام و بینشان بر خاک جبههها بودیم، هر شب مادر سادات حضرت زهرا به ما سر میزد اما حالا که...»
چند روز بیشتر نیست که از خاکهای طلائیه پیدا شده، انگار میخواست همیشه گمنام بمونه، شوق پروازی که داشت، عقل رو از سر انسان میبرد، همیشه دنبال این حدیث بود: «اگر میتوانید گمنام بمانید پس چنین کنید.»
اونها دنیا و اهلش را لایق ندونستند که حتی وجود خاکی خود رو در بازارشون سودا کنند. هر چه کردند برای خدا بود و خدا بهترین کالا و هدیه برای اونا بود. در مقابل دیدگان بچهها، اونا را به ستون بستند. با
صدای بلند شهادتین رو گفت، بعد هم از نزدیک او رو با آرپیجی هدف قرار دادند؛ همون طوری که آرزوشو داشت هیچی از بدنش نمونه.
دوستاش میگفتند: «میدیدیدم که او در اون لحظات حرف همیشگی دلش تعبیر شده، او داشت در عشق خدا میسوخت، چه سوختنی! وقتی شب عملیات، همه در پشت موانع گیر کرده بودند و واقعاً نمیدونستند باید چی کار کنند، فرمانده بیست سالهمون روی سیمهای خاردار خوابید! بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید! وقت عبور کردن از روی بدن او هیچ وقت یادم نمیره. نفر آخر که از او عبور کرد میگفت: میخواستم نگاه نکنم، اما طاقت نیاوردم یک لحظه چشمانم را برگردوندم به پشت سر؛ از صحنهای که دیدم انگار تمام بدنم داشت
آتیش میگرفت. از بدن فرماندهمون به خاطر فشار روی سیمها چیزی نمونده بود و نمیشد جای سالمی پیدا کرد. بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند. بهخاطر او، اون شب عملیات با موفقیت انجام شد.
اینکه چرا دوست داشتند اینجوری پرواز کنند رو باید از خودشون پرسید. نوبت به او که رسید فرمانده عراقی گفت: «دست او رو ببندید.» بعد اشاره کرد که نمیخواهد او را سوار کنید. به راننده تانک چیزی گفت. لحظاتی بعد تانک از روی بدن عباس عبور کرد. آنقدر با کابل بر او زدند که جای کابل پوست بدنش را شکافت. بعد هم روی زخمش نمک ریختند، باز چیزی نگفت.
یکبار با تعجب گفت: «مادر! چرا اینقدر به من احترام میذاری؟ من رو شرمنده کردهای.»
گفتم: «پسرم! من تو رو به چشم یه شهید میبینم!»
به من خیره شد، مکثی کرد و پرسید: «مادر! وقتی روح از بدن رفت آیا جسم به درد میخوره؟!» با تعجب گفتم: «نه!»
بعد از کمی مکث گفت: «خدا وقتی کسی رو دوست داشته باشه، جسم و روحش را با هم میبره.» بعد هم یه عکس به من داد و گفت: «این را دم دست بذارید احتیاج میشه.»
بعد گفت: «اگر من رو دوست داری دعا کن، تا به کسی که دوستش دارم برسم. لحظههای رفتن خیلی نزدیک شده. صدایی به گوش میرسه: «خدایا! با تمام وجود درک کردم که عشق واقعی تویی و شهادت بهترین راه برای رسیدن به این عشق، اما چرا اینجوری رفتن؟ غریبانه، گمنام؟»
حرفهای عجیبی میزد انگار فهمیده بود زمان سفر رسیده. یکدفعه دیدم پلاک خودش رو از گردنش درآورد و داخل آب انداخت. با تعجب گفتم: چه کار کردی؟!
کمی مکث کرد و گفت: «بذار از ما چیزی نمونه! دوست ندارم وقتی خبرها توی محل پخش میشه همه بگن سردار، فرمانده و... دوست دارم اگر پیکرم هم پیدا شد، کسی نشناسه.»
رفتید؛ ما ماندیم و فراقتان، ما ماندیم و عکستان. قاب عکستان در مقابل، ولی در مقابل برعکستان عمل کردن!
عاشق گمنامی بود. خدا هم خواستهاش را برآورده کرد؛ او سالهاست که گمنام و بینشان در ارتفاعات غرب مانده.
قبل از عملیات به برادرش گفته بود: «میخواهم جایی بمانم که نه دست شما به من برسد و نه دست دشمنان.» قبل از عملیات بدر وقتی با او مصاحبه کردند، گفت: «در این عملیات إنشاءالله دیدار یار است. امیدوارم گمنام شهید شوم و جنازهام به یاد سالار شهیدان کنار آب فرات و کنار او بماند!» پیکر غرق در خون حاجی در همانجا که گفته بود، یعنی چهارراه خندق ماند. او به آرزویش رسید!
آیا دوری اونا رو احساس میکنیم؟ توی این شلوغیها سری به اونا میزنیم؟ یا حداقل سعی میکنیم برای یک لحظه هم که شده بوی اونا را حس بکنیم؟
وقتی حاجی کیسه جامهریاش رو درآورد، تازه متوجه شده بود که این بوی عطر از کجاست. توی جانماز مقداری از
خاک جمجمه چند شهید جمع کرده بود. ازم خواست نفس بکشم. گرفتم جلوی صورتم؛ همان عطر دوباره مشامم را آکنده کرد. اینو حتی بعثیها هم استشمام میکردند؛ افسرایی که شب و روز کارشون شراب خوردن و... بود.
«ستّار» فرمانده عراقی، از نیروهای استخبارات و اطلاعات عراق بود. یک روز صبح وقتی کار رو شروع کردیم، یکدفعه ما رو صدا زد، گفت: «از آنجا بوی خوش میآید، در این بیابان هر جا بوی عطر بیاید شهید ایرانی آنجاست!»
شروع به جستوجو کردیم. زمین را کندیم. پس از مقداری حفاری، پیکر دو شهید بینشان در کنار یکدیگر نمایان شد.
بازماندههای اونا هم مثل خودشون پر از نشونههای غریبیه؛ نشونههایی که چشمای
بسته ما، شاید اونا را حس نکنه. انفجار این مین، مساوی با شلیک منوّر و لو رفتن عملیات بود. این شهید خودش رو روی مین انداخته بود! حرارت ایجاد شده همه بدن اون رو سوزونده بود. پلاک این شهید در اثر همین حرارت، ذوب شده بود! حتی استخوانهای سینه او از بین رفته بود، اما اجازه شلیک منوّر رو نداده بود.
بعد از کلّی تلاش یک شهید پیدا کردیم، لباس فرم سپاه بر تنش بود. تمام جیبهایش رو گشتیم. خسته شدیم اما یکدفعه توی جیب پیراهنش چیزی شبیه دکمه نظرم رو جلب کرد. گلهای روی آن را پاک کردم. یک قطعه عقیق بود. دیگر لازم نبود به دنبال پلاک او بگردیم؛ روی عقیق نوشته بود: «به یاد شهدای گمنام».
کمکم وقت اون رسیده که فکر به حال پای ناتوان و چشم نابینا بکنیم. صدایشان هنوز میآید:
هیهات مصیبتی است تنها ماندن
هنگام رحیل همرهان جا ماندن
سخت است زمان هجرت همقفسان
مبهوت قفس شدن؛ ز ره وا ماندن
مشتاق رحیل و بال و پر سوختهایم
سخت است در این سرا خدایا ماندن
سکوت، دشت را فرا گرفته است. نوری از آسمان تابید و ناپدید شد. چهارده تصویر، چهارده نور از چهارده زاویه زندگی نورانی شهید...
ـ پسرم، پسرم! بیدار شو بابا، چند دقیقهای بیشتر به اذان نمونده...