ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:تمنای رفتن/مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)،، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۶ص.؛ 5/9× ۱۹سم.
شابک:978-600-7120-44-6
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
موضوع:جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷ -- خاطرات
رده بندی کنگره:1393 8ت2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۹۶۵۵۹
بسم الله الرحمن الرحیم
تمنای رفتن
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-44-6
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 900 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
تمنای رفتن
فهرست مطالب:
«اولین پرواز» 13
«دومین پرواز» 25
«آخرین پرواز» 31
بسم الله الرحمن الرحیم
«تمنای رفتن»
ـ اگه می تونی بیایی، سریع تر بیا. اینجا وضع خیلی پیچیده است.
خودش رو به ساحل دجله رسوند. همه چیز در حال سوختن و از بین رفتن بود.
با مهدی تماس گرفت و گفت: «مهدی! چه خبر شده اینجا؟»
زیاد حرف نزد. گفت: «اینجا آشغال زیاده، نمی تونم حرف بزنم!»
از قرارگاه هم، دائم تماس میگرفتند و میگفتند: «هر طوری شده به مهدی بگو برگرده عقب.»
وقتی گفت برنمیگرده، گفتند: «خودت برو برش گردون، بیارش عقب.»
هر کاری کرد خودش رو به مهدی برسونه، نشد...
آتش به حدّی زیاد بود که به هیچ وجه نمیتونست خودش رو به او برسونه؛ از طرفی هم هیچ وسیلهای نبود. کارش شده بود التماس کردن به مهدی.
بهش گفت: «تو رو به خدا قسم، تو رو به جان هر کسی که دوستش داری، بیا خودت رو برسون به ساحل، بیا این طرف.»
گفت: «احمد! تو پاشو بیا اینجا. اگه بتونی بیای، دیگه برای همیشه پیش هم هستیم.»
ـ مهدی! اینجا رو آتیش زدند، نمیتونم، تو بیا.
ـ اگه بدونی اینجا چه جای خوبیه احمد! پاشو بیا! بچهها اینجا خیلی تنها هستن.»
فاصله اونها حدود هفتصد متر بود. حجم آتیش اجازه نداد خودش رو به مهدی برسونه.
میگفت: «ای کاش میرفتم، اما از زبان بچهها خبر تیر خوردن و شهادتش رو نمیشنیدم و این حسرت به دلم نمیموند. نمیدونید چقدر دلم برای مهدی تنگ شده...»
ـ آقا مهدی! شما نرید جلو.
فقط یک لبخند بهم زد. نگرانی توی وجودش نبود. همیشه سعی کردم اون
لحظههای آخر رو جایی وصف نکنم؛ اما نشد. آقا مهدی اصلاً نگران نبود!
خیلی سخته که دشمن در دو قدمی شما باشه، تو هم فرمانده لشکر باشی، قرارگاه هم اصرار کنه که برگردی عقب، اما همون جا پیش بچهها بمونی.
شاید... نمیدونم...
یادم هست آخرین باری که بهش گفتم برگرد عقب، گفت: «اصغر رفت، علی رفت، بچهها همشون رفتند. برای من چی مونده؟ برای چی برگردم؟»
در سیلبند که بودیم، دشمن تا بیست متری سیلبند رسید. به آقا مهدی گفتم: «به خاطر اسلام برگردید.»
اصرار من به حد گریه رسیده بود.
گفت: «برو برادر تندرو رو بیار، سوار قایق کن، زخمی شده.»
قایق رو آوردم. آقامهدی هم سوار قایق شد. پس از چند لحظه قایق رو خاموش کرد و اومد پایین. هر چه مدارک توی جیب داشت، مثل نقشه، یادداشت و... همه رو پاره کرد و توی آب ریخت. بعد گفت: «هر کس نارنجک داره، بندازه.»
چند لحظه بعد، احساس کردم که تیر خوردم. به آقا مهدی گفتم: «فکر کنم مجروح شدم.»
اومد آرپیجی رو از دستم گرفت و گفت: «تیراندازی کن.»
مقداری که آتش ردّ و بدل شد، به آقا مهدی گفتم: «ما حجم آتیش رو زیاد میکنیم، شما هر جوری شده برگرد عقب.»
ـ تو مگه عقلتو از دست دادی؟ کجا برم بهتر از اینجا؟
درگیری شدّت بیشتری پیدا کرده بود. ناگهان آقامهدی نقش بر زمین شد. دویدم به طرفش، او رو برگردوندم.
تیر خورده بود به پیشانیاش و از او خون بیرون میزد.
هر چه صداش کردم، بوسیدمش، فریاد زدم، فایدهای نداشت. او شهید شده بود...
به سرعت قایق رو روشن کردم. آقامهدی و بچهها رو داخل قایق گذاشتم و به طرف نیروهای خودی حرکت کردیم.
دشمن قایق رو زیر رگبار گرفت، به طوری که بدنه اون سوراخ سوراخ شده بود. در این گیر و دار، یکی از عراقیها کنار دجله با آرپیجی، قایق رو نشونه گرفت و شلیک کرد.
قایق منفجر شد. از انفجار چیز زیادی توی ذهنم نیست؛ فقط یادمه خودم رو توی آب احساس کردم و کسی رو همراه خودم ندیدم. بنزینی که توی باک قایق بود، آتیش گرفته بود. با یک دنیا غم و درد، داشتم سوختن آقامهدی و بچهها رو مشاهده میکردم. بر اثر اصابت موشک، قایق سوخته شده به سمت شرق دجله رفت و در نقطهای متوقف شد. به خاطر حجم زیاد آتش دشمن، نتونستم خودم رو به قایق برسونم. شب به همراه چند نفر از بچهها، به اونجا رفتیم؛ اما اثری از آقامهدی و بقیه نبود...
آنها راهیان دیروز پرواز بودند. اکنون بعد از گذشت روزگار هشت ساله آنهایی که بال رفتن همراهیشان نکرد، غرق در ماتم و زاری از فراق دوستان خود، همسنگریها و روزهای دوست هستند؛
روزگاری که فقط خود ارزشش را میدانند و فقط خود آسمانی بودنش را با دل خدائیشان درک کردند...؛
ـ در دوران نامزدی بیشتر از شهدا برایم میگفت؛ از لحظههای شهید شدن یارانش.
همیشه میگفت من جا ماندهام. از خدا میخواست شهادت را نصیبش کند.
سیّد، وقتی به یاد یاران شهیدش میافتاد، آنچنان گریه میکرد که حال مجلس عوض میشد.
نگاه او به شهید و شهادت، حالت ویژهای داشت. همیشه در مراسم از شهدا میخواند. خودش بالای سر خیلی از شهدا در زمان شهادتشان رسیده بود. با چشمان خودش دیده بود که چگونه به وصال یار رسیدهاند.
یکی از دوستان سیّد تعریف میکرد:
«هر وقت یکی از همرزمهای او به شهادت میرسید، گریه میکرد و میگفت: ما جا ماندهایم...»
در یادواره شهید طوسی، متنی را قرائت کرد که مربوط به ملاقات با شهدا بود:
چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند آیا محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه؟
ای شهیدان! ما به عشق شما زندهایم؛ به امید وصل کوی شما... شما به ظاهر دلیلی ندیدید که اوقات پر اجرتان را صرف ما کنید. چه بگویم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریاد بزنیم که بدانید بر ما چه میگذرد؟!
مگر خودتان نمیگفتید که ستونهای شب عملیات ستون گردان نیست، ستون عشق است؛ ستون دلهای سوختهای است که با خمیرمایه اشک و سوز به هم گره خوردهاند.
پس چرا هیچ سراغی از دل سوزان ما نمیگیرید؟ با اینکه همه لحظهها، ناگفتهها و تمام نانوشتههای ما بر شما عیان است.
اگر قطره اشکی آرام آرام به دور از چشمهای نامحرمان بر گونههای ما میلغزد، شما میدانید. اگر در برابر کسانی که آرزوی گریستن ما را دارند، به مصلحت لبخند میزنیم، شما خوب میدانید این لبخند، آتش سوزانی است که در فضای قلبمان درگرفته است.
اگر به قامت رعنایی خیره میشویم، شما میدانید. اگر به عمق بیابانها مینگریم، میدانید به دنبال چه هستیم؟!
آری، ما را خوب میشناسید، اما ما اینجا از شما هیچ نمیدانیم!
از همان وقتی که صدای آخرین «یاحسین» شما را شنیدیم، دیگر تاکنون نغمه دلانگیزتان را گم کردیم!
آخرین باری که چهره نورانیتان را دیدیم، وقتی بود که صورتتان را برخاک
مزارتان نهاده بودید؛ سنگ لحد دیواری شد و نظاره رویتان را برای همیشه از ما دریغ کرد.
ای شهیدان! ای مفقودالاثرها! ای جاویدالاثرها!
اصلاً شما دلتان میگیرد؟ آنجا، در میان محفل گرمتان، سخنی از ما هست یا نه؟
تا به حال شده از اروند هم قصّهای بگویید؟ برای شلمچه هم ترانهای بسرایید؟ به عشق «هفت تپه» زمزمهای کنید؟ در فراق کاروان اشکی بریزید؟
نمیدانیم و این ندانستن بیش از همه، شما شهیدان را مقصّر میداند!
یعنی میخواهید بگویید ما لیاقت با شما بودن را نداریم؟
باشد بگویید، حرفی نیست! امّا لااقل یک بار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید. به ما هم حق بدهید که دوست داریم از آنجا صدایی بیاید؛
صدای آشنای شما؛ صدایی که به انتظارمان پایان دهد؛ صدایی زیبا و دلنشین که بگوید آری! به خدا قسم هر چه که میگفتند راست بود و خداوند به وعدهاش عمل کرد.
به آسمان پرستاره شلمچه قسم، به سرمای کُشنده کردستان قسم، به چادرهای بر پا شده در «هفت تپه» که میعادگاه و محل عروج شهدا بود، قسم، به صفای اذان صبح گردان مسلم قسم، اگر ما به دنبال لذت بودیم، شهر را با تمام زیباییهایش نمیگذاشتیم و آواره بیابانها نمیشدیم.
اگر ما عاشق جبهه بودیم، برای نَفَسْهای گرمی بود که محیطش را معطّر کرد؛ برای مردانی چون طوسیها، همتها و هزاران عاشق دلباخته دیگر که از جان گذشتند تا به جانان رسیدند.
به شلمچه که میرسید، دیگر نیازی به خواندن مصیبت نبود! رو به قبله مینشست و به افق خیره میشد. اشک در چشمانش حلقه میزد و به شدّت گریه میکرد.
از یاران چنین میگفت: شلمچه خودش خیلی چیزها دارد که بگوید. این خاطرات را باید از دل شلمچه شنید، نه از زبانها. نمیدانم، ولی فکر میکنم شلمچه از جاهایی است که همه آمدهاند: چهارده نور پاک، انبیا، اولیا...»
شب عملیات رسیدیم به ساحل شلمچه. موقعیت طوری بود که گفتند باید بزنید به آب.
سرمای آب از یک طرف، مین و موانع از طرف دیگر سختی عملیات را دوچندان می کرد. بعضی به خاطر سردی هوا سنگکوب کردند!
دو نفر از بچهها که قدّ بلندتری داشتند، تفنگ را روی دوش میگذاشتند تا آنهایی که قد کوتاهتری دارند، آن را بگیرند و به خشکی برسند.
وقتی به ساحل رسیدیم، از دور نور چراغهای شهر بصره دیده میشد. برای یک لحظه وقتی بچهها وارد ساحل شلمچه شدند، فکر کردند به کربلا رسیدند.
اصلاً شلمچه عطر خاصّی داشت. زمینش، هوایش، همه چیزش انرژی خاصّی به بچهها میداد. بچهها اونجا اولین سؤالشان این بود: از اینجا تا کربلا چقدر راهه؟ میگن شلمچه به کربلا نزدیکه. برای همینه که اینجا بیشتر بوی امام حسین رو میده.
میتونم به تعبیر دیگری بگم خاک شلمچه بوی چادر حضرت زهرا رو میداد، بوی تربت اباعبدالله... رنگ خاکش هم مثل همون رنگ...
آن روز که آمدم بالای سرش، بدنش کبود شده بود؛ حال خوبی نداشت. گفت: بگو این چیزا رو از دستم در بیارن!
ـ چی شده؟ برای چی میخوای سرم و دستگاهها رو در بیاوری؟
ـ میخوام برم غسل شهادت.
با تعجّب گفتم: غسل؟!
نگاهی به صورتم انداخت و گفت: آمدهاند من رو ببرند! از این حرف بدنم لرزید. ترسیده بودم. سیّد هیچوقت بیربط حرفی نمیزد. با چشمانش به گوشهای از سقف خیره شد. فقط به آنجا نگاه میکرد. آخرین ساعات روز دوشنبه رسیده بود. یکی از کلیههاش از کار افتاده بود، کلیه دیگرش هم به درستی عمل نمیکرد. عوارض شیمیایی هم وضعیتش را بدتر کرده بود. با همه وجود درد میکشید، اما فقط لبخندی میزد و هر چند لحظه یک بار میگفت: یازهرا...
نمیدونم چگونه درد رو تحمل میکرد؛ امّا با هر دم و بازدم به جای آه و ناله «یازهرا، یامهدی و یاحسین» میگفت.
همه خاطراتی که از کودکی با سید داشتم، در ذهنم مرور میشد. ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد. یکی از دوستان با بیمارستان تماس گرفت. یک دفعه سکوت کرد. رنگ از چهرهاش پریده بود. به ما خیره شد و بیمقدمه گفت: سیّد پرواز کرد...
قبل از شهادتش خیلی به من میگفت که برای شهید شدنش دعا کنم؛ ولی روزهای آخر، خیلی جدّیتر این حرف را میزد.
ناراحت میشدم و میگفتم: حرف دیگهای پیدا نمیکنی که بگی؟
بار آخر گفت: نه خانم! من میدونم همین روزا شهید میشم. خواب دیدم یکی از دوستان شهیدم اومده، دست منو گرفته که
با خودش ببره. من همهاش به تو نگاه میکردم، به بچهها. شما هم گریه میکردین و من نمیتونستم برم. خانم! شما باید راضی بشی که من شهید بشم.»
انگار جانم داشت از بدنم بیرون میشد. نگران نگاهش کردم. گفت: «شما رو به خدا رضایت بدین.»
ساکت بودم. گفت: «خانم! شما رو به فاطمه زهرا قسم، بگین که راضی هستین.» باز هم ساکت بودم. اشک چشمانم را تر کرده بود. اسممو صدا زد. یک دفعه قلبم آروم شد. گفتم: «باشه، من راضی هستم.»
یک هفته بعد، علی شهید شد. خودم رضایت داده بودم که شهید شود؛ ولی اصلاً فکر نمیکردم اینطور با نامردی او را بزنند.
او در روز یازدهم خرداد 1368 در منطقه مریوان، چنین نگاشته بود؛
«ای داد بر من! خدایا! این نعمت عظیم از دستمان برفت و قدرش را ندانستیم. خدایا! پیر جماران برای بیتوجهیهای ما، نفاقها و تفرقههای ما، پشت گوش انداختن نصایحش، ناشکریها و ناسپاسیهای ما، غفلت و سستیهایمان و... خون گریست و اکنون او به ملکوت اعلی پیوسته و ما همچنان زندهایم...
اما خدایا! آنقدر به لطف و کرم تو، این بنده صالحت، این نایب بر حق امام زمان(عج) برایمان ذخیره و سرمایه باقی گذاشته است که اگر همت کنیم و اگر تقوا داشته باشیم، اگر هوشیار باشیم، اگر وفاداری در راه خدا و ولایت نشان دهیم، اینگونه نخواهد بود که در این راه جا بمانیم...
اگر خمینی نیست، خدای او هست. حال بیشتر میفهمیم که طعم انتظار امام زمان را کشیدن، یعنی چه؟
یا امام زمان! این سرباز کوچکت را که آرزویش این است لیاقت و سربازی تو را داشته باشد، یاری کن. از امروز نیّت من، تلاش من، همّت من در خدمتگذاری به این عزیز (حضرت آیت الله خامنهای) میبایستی مضاعف گردد، زیرا که دیگر پیر جماران نداریم...
خدایا! بر تقوایم، اخلاصم و استقامتم در راهت بیفزا تا با به زنجیر کشیدن نفس امّاره، با روحیه بسیجی، به امت اسلامی، مملکت اسلامی و به انقلاب اسلامی خدمت کنم. والسلام»
آری او همان است که در دانشکده افسری در ایالت اوکلاهامای آمریکا همیشه یک قرآن انگلیسی دستش بود.
او همان است که در دوره رنجری و هوابرد، شرکت داشت که باید از ساعت سه
صبح پیادهرویهای طولانی را شروع میکردند؛ آن هم با کوله و تجهیزات سنگین. آنقدر باید پیادهروی میکردند که عرق از همه بدنشان سرازیر شود.
هفده روز بود که روزه گرفته بود. استاد با تعجب گفت: «توی این آموزش به این سختی، هم روزه میگیری؟!»
او توانست دوره را با بهترین نمرهها به پایان برساند. استاد بعد از تمام شدن دوره، او را احضار کرد، برایش جالب بود تفکرش را بداند. میگفت: «هنوز که هنوز است جوابش را از یاد نبردهام. از جواب او حسابی جا خوردم، اما به روی خودم نیاوردم؛ او گفت: درس من از این دوره، ایستادگی در برابر مشکلات و معرفت به خدا در عمق سختیها بود...»
دقایقی که گذشت، احمد با بیسیم خبر رسیدنش به خرمشهر را به فرماندهی قرارگاه «فتح» اعلام کرد.
چشمها خیس شدند و سرها به سجده افتادند. توی قرارگاه هنوز بعضیها باورشون نمیشد خرمشهر آزاد شده باشد. احمد، چشمش که به گلدستههای مسجد جامع افتاد، دیگر روی زمین نبود.
ضلع غربی جزیره جنوبی شده بود تنگه احدِ عملیات خیبر. با از دست رفتن این
تنگه، نگهداری جزیره غیرممکن بود. احمد باید آنجا را با همین عدّه کم، خسته، گرسنه و تشنه حفظ میکرد. باقیمانده گردان را توی کانال جمع کرد؛ کانالی که مثل یک گودال باریک و مستقیم، از خط خودی تا دژ عراقیها به طور عمودی امتداد داشت.
با بچهها حرف زد و اتمام حجّت کرد. لرزشی در صدایش نبود. بلند، شمرده و محکم حرف میزد:
ـ امام پیغام داد باید جزیره حفظ بشه، ما میخوایم این رو حفظ کنیم. اینجا صحرای کربلا شده؛ هر کی میخواد سالم بمونه باید بره طرف عراقیها. اگه کسی میخواد اسیر بشه، از توی همین کانال راهش رو بکشه و بره اون طرف. امّا هر کس با «حسین»
هست و آماده شهادته، یاعلی بگه. «یاعلی» بگیم و مردونه بمونیم توی میدون. باید ثابت کنیم که شیعه حسینیم. باید جزیره رو نگه داریم تا دل اماممون رو شاد کنیم.
حرفهای احمد زیر باران گلوله، همه را کفِ کانال میخکوب کرده بود. چند نفر بیصدا اشک میریختند. بعضیها هم بغض کرده بودند و سر به زیر به سرنوشت جزیره فکر میکردند.
یکی از ته کانال فریاد زد: به امام حسین قسم، تا آخرش میمونیم.
همه با احمد همقسم شدند که محکم بمانند و قدمی پا پس نکشند. دو سه ساعت مقاومت کردند. عراقیها با روشن شدن هوا زمینگیر شدند.
جنگ تمام شد. روزهای آخر، ورد زبانش شهادت بود. سن و سالش که بیشتر میشد، نگرانتر میشد. میترسید عادی از دنیا برود. دلواپس و بیتاب بود. به هر کس میرسید، میگفت: «دعا کنید شهید بشم.»
در جلسه معرفیاش به فرماندهی نیروی زمینی سپاه، با چشمهای پر از اشک گفت: «خدای متعال را بینهایت سپاسگزارم که توفیق داد تا لباس شهدا را به تن کنم. انشاءالله خدا با این لباس شهیدم کنه تا ناامید نشم... واقعاً نمیدونم چرا از جنگ تا اینجا رسیدم، ولی خدا رو شاهد میگیرم که هیچ روزی نیست که از واماندگی از این کاروان غبطه و حسرت نخورم.
دوست داشتم توی نیروهای هوایی شهید شم، ولی توی نیروی زمینی دوران شهادتم فرا میرسد. من همین رو از خدا میخوام که اگر کاری کردهام، اگر گنهکار هستم، به خاطر دوستان شهیدم، من رو ببخشه و شرمنده و سرافکنده نباشم... نمیخوام غیر از شهادت، وارد اون دنیا بشم.»
مدتی بود از این حرفها توی خانه هم میزد. بچهها و مادرشان هر روز نگرانتر میشدند. بابا سیدی رو داد به محمدمهدی.
ـ این رو بذار ببینیم چیه؟
فیلمی از بیست و پنج سال پیش بود؛ عملیات بیت المقدس، آزادی خرمشهر...
احمد، شهدای آن جمع را یکی یکی معرّفی میکرد. بیشترشان شهید شده بود. فیلم تمام شد. احمد خیره به چشمهای
مهدی و سعید نگاه کرد و بعد از بچهها خداحافظی کرد. ساعت شش صبح فردا پرواز داشت.
نوزدهم دی ماه 84، روز عرفه، هواپیمای احمد و همراهانش در حومه ارومیه، سرزمین مهدی باکری، سقوط کرد و احمد برای همیشه آرام گرفت.
ساعت ده صبح، لحظه سقوط هواپیما، صدای لا اله الاّ الله و صلواتها در برج مراقبت شنیده شد.
پرندهای دیگر هم به پرواز درآمد. دیروز باکریها، چمرانها و امروز پس از فراق سوزناک صیادها و کاظمیها. چه تمنّای رفتنی! تمنایی که هنوز شعله سوزان قلب بازماندگان این پرواز است؛ پروازی که مسافرین آن با امام خود برخواهند گشت...