ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:همراه با تو/مولف مصطفی رضایی .
مشخصات نشر:قم: موسسه بنیاد فرهنگی مهدی موعود، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۴۸ ص.
شابک:978-600-7120-40-8
وضعیتفهرستنویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 8هـ2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۸۹۳۴۸
بسم الله الرحمن الرحیم
همراه با تو
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-40-8
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 1500 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
همراه با تو
فهرست مطالب:
چراغ اوّل5
چراغ دوّم13
چراغ سوّم29
بسم الله الرحمن الرحیم
در صحبتها و ارتباطش با «سیّد علی» خیلی صمیمانه و گرم برخورد میکرد، امّا خود سید میگفت: احساس میکردم در پشت این صمیمیّت حرفهایی خوابیده. یقین کرده بودم از شخصیت من دل خوشی ندارد؛ از چفیهای که دور گردن داشتم یا محاسنم یا...
در این سفر که با هم بودیم، بالاخره قفل رو شکستم.
ـ ببین پویا! میدونم به من احساس خوبی نداری، ولی نمیدونم چرا و اشکال کار کجاست؟
ـ نه بابا، کی این حرف رو زده؟
ـ لازم نیست کسی بگه. ما سالهاست که با هم رفیقیم. کافیه تو چشمات نگاه کنم.
ـ نمیشه بحث رو عوض کنی؟ باشه بعد.
ـ اگه خواهش کنم، میگی چی شده؟
ـ باشه، چشم. ناراحت نمیشی؟
ـ نه.
ـ ببین سید علی! تو دوست خوبی هستی، اخلاقت هم خوبه، امّا اشکال خیلی بزرگ داری!
ـ اون چیه؟
ـ ما تو قرن 21 و آزادی هستیم، امّا تو هنوز با یک سری افکار خرافی سرگرم هستی و زندگی میکنی! بهتره بگم خودت اینجایی امّا فکرت تو گذشتههاست. مگه ما انسان نیستیم؟ مگه انسان اختیار نداره؟ چرا آزاد زندگی نکنیم؟! پویاجان منظورت از آزادی چیه؟ ازچی آزادبشیم؟
آزادی از این همه باید و نبایدکه مثل عنکبوت به دور خودت پیچیدی، چرا انسان نباید هرچی که دلش میخواد انجام بده، من
در تعجبم تو با این وضعت ناراحتی اعصاب نمیگیری؟! سالهاست که متمدنین غرب دارند سعی میکنند به امثال شما بفهمونند که اون طرف این زندگی بسته و تکراری شما آرمان شهر و زندگی ایده آلی هست؛ سیدعلی! من دلم برای تومی سوزه و چون دوستت دارم اینجوری باهات صحبت میکنم.
پویای عزیز! دوست خوبم، سالهاست روی مفاهیم آزادی غرب مشغول مطالعه هستم، آزادی به نوبه خودش اقسامی داره (فلسفی، حقوقی، اخلاقی، سیاسی و...) اما اونیکه مد نظر توست آزادی اخلاقیه، مگه آزادی این نیست تار و زنجیری که دور خودمون پیچیدیم، بازکنیم و در فضایی بریم که بتونیم راحت نفس بکشیم ؟مگه آزادی نباید به دنبال خودش آرامش و رفع غصهها و غمها رو بیاره؟
خوب بله .
تو نمیخواهی زندگیت زیبا باشه؟ پیشرفت داشته باشی و غصهی این همه چیزای کوچیک رو نخوری ؟
بله سید کیه که اینا رو نخواد؟!
من از وقتی که راهما پیدا کردم همه اینها و خیلیهای دیگرو پیدا کردم؛ از اونوقت تا حالا هیچ وقت دیگه نا امیدی سراغم نیومده مثل برخیها به خودکشی فکر نکردهام، صبحم رو به امید شب و شب رو به امید روز دیگر نمیگذرونم ...
ـ سید جان! نمیدونم چه کار کنم. خستهام، خیلی خسته...
ـ فکر کنم برای امروز بسه. کمکم داریم میرسیم به همون رودی که میخواهیم کنارش چادر بزنیم.
عصر، بعد از استراحت، رفته بودم برای شستن لباسها که دیدم پویا با لبخندی زیبا کنارم نشسته.
ـ پویا! اینجا چه کار میکنی؟ مگه استراحت نمیکردی؟
ـ خدا رو شکر خستگیم رفت. اومدم پیشت کمکم کنی.
ـ من؟! چه کمکی پویا جان؟!
ـ راستش درباره حرفات خیلی فکر کردم. من سالهاست که جور دیگهای زندگی کردم. ازت میخوام برای پیدا کردن خودم بِهِم کمک کنی. فکر میکردم، دین و روشت رو تقلیدی انتخاب کردی، امّا دیروز متوجّه شدم که خیلی بیشتر از من مطالعه و تحقیق داشتی و اینها به دلت نشسته و با وجودت همراهه. خیلی دوست دارم مثل تو دینم رو انتخاب کنم، ولی سؤالها و شبهههای زیادی به خاطر مطالعه کتابهای تمدّن غرب در ذهنم پیدا شده که برای جواب دادنش ازت میخوام همراهیم کنی. کمکم میکنی؟
ـ چشم.
ـ نمیدونم چیزی در مورد «اومانیسم» شنیدی یا نه؟ این مکتب قبلاً خیلی محبوب و مورد علاقهام بود. علتش این بود که واقعاً به انسان و شرافت او ارزش داده و به بهترین نحو، تضمینکننده حقوق انسانی است. چه اشکال داره ما هم مثل اونا فکر کنیم؟ درسته
که فلسفههای غرب پس از رنسانس متأثر از آنها بودهاند، ولی خوبه. چرا ما نباید راه درست رو از اونا یاد بگیریم؟
ـ بله، با تفکّرات این مکتب کاملاً آشنایی داریم. این مکتب رابطه مستقیمی با «اگزیستانسیالیسم» دارد. اومانیسم به انسان اصالت میدهد و گروه دوّم شاید بتوان گفت از بخشش های آنها و تفکّراتشان برگرفته شده از آنهاست. آنها همه چیز را در انسان خلاصه میکنند و هیچ هدفی را فراتر از انسان نمیبینند؛ عقیده دارند که اخلاق، خوبیها و بدیها چیزی است که از انسان باقی میماند و فراتر از آن نیست.
ـ بیشتر توضیح میدی؟
ـ ببین پویا! ما تا تعریف، شناخت و برداشت «من» از «انسان» برامون مشخص نشه، اینها برامون یا مبهمه یا فکر میکنیم درسته. اگر ما انسان را موجودی طبیعی و مادّی صِرْف بدانیم، به طبع از آنجایی که او قدرت، اراده و تسلّط بیشتری بر طبیعت و
سایر موجودات دارد، همه چیز به او برمیگرده و خوبیها هم در برداشت او، خلاصه میشه. دیدگاه صاحبان این مکاتب همین است.
اگر این سؤالات رو مطرح کنیم که: آیا همه زندگی انسان همینه و پس از مرگ که هیچگاه زمانش مشخص نیست، تموم میشه؟ این همه امکانات در زندگی انسانها، برای چیست؟ اگه همه زندگی انسانها همینه، پس چرا باهاش به آرامش نمیرسه و همیشه از زوالها در اضطرابه؟ و... شاید روزنهای باز بشه که انسان فراتر از اینها فکر و زندگی کنه!
ـ سیّد! همانطور که گفتم قول میدم روی این حرفات فکر کنم، امّا من دوست دارم زندگی زیبا و «ایدئالیسم»ی داشته باشم و حالتهای قرون وُسطایی به خود نگیرم.
ـ دوستم! من با ایدئالیسم مخالف نیستم بلکه موافقم. «ایدهآل» یک مفهوم مبهم و گمراهکننده است که انواع مختلفی داره و افراد
هم سعی میکردند برای رسیدن به خواستههاشون از این مفهوم زیبا پلی بزنند در هنر، اخلاق، سیاست یا... چیزی که ازت میخوام اینه که ببینی زیبایی و درستی چیه و اون طوری باشی. هیچ تعصبی هم نباید در کار باشد. مثلاً در رئالیسم، شناخت ما محدود به عالم خارج و هر آنچه که ظاهر است، میشود و هر چیزی که به صورت مستقل در خارج نباشد، قابل شناخت نیست!
ـ این که نظریه «دِکارته».
ـ بله، همینطوره.
ـ حالا میگی چیکار کنم و از کجا باید شروع کرد؟
قرارشون بر این شد که تا روش درست مشخص نشده به بحثهای دوستانهشان ادامه بدهند.
چند ساعتی است که از صحبتاشون میگذره. برنامه هر شب سید اینه که حداقل نیم ساعت ورزش میکنه. معمولاً ورزش ثابت اون، دو و شناست.
ـ پویا! میخوام برم ورزش. مییای؟
ـ الآن؟
ـ آره، اگه مییای منتظر میشم آماده بشی.
ـ سیّد! میتونم سؤالی بپرسم؟
ـ این چه حرفیه، اتفاقاً میخواستم پیشنهاد پیگیری صحبتامون رو بدم.
پویا با مکثی چند لحظهای گفت:
ـ نظرت درباره «پست مدرنیسم» چیه؟
ـ قبل از اینکه جواب بدم، سؤالی ازت دارم: اعتقادت به مدرنیته تا چه حدّیه؟
ـ مدرنیته دوران درخشانیه. رویکردی حقیقی به عالم، فرار کردن از مصیبتهای قرون وسطایی، حرکت کردن چرخ تکنولوژی، نگاه جدید به انسان، نگاهی که انسان رو از تحجّرگرایی خارج میکنه.
ـ پس چرا شکست خورد؟
ـ خُب، هر نظریّهای میتونه اشکالاتی داشته باشه.
ـ پویا جان! خودت میدونی زمانی یک مکتب فکری، جای خود رو به مکتب دیگری میده که توانایی برآورده کردن نیازهای فکری پیروانش رو نداشته باشه، برای همین خاطر بود از دهه شصت میلادی به بعد، به طور عمده در فرانسه، مکتب اصطلاحات «پست مدرن» یا همان «فرامدرن» پیش اومد. مدرنیسم میخواست سختیهای زندگی رو از
صفحه لحظهها محو کنه. گمان میکرد با سرعت و ماشینی شدن میشه به ناراحتیها و خواستههای زیاد انسان پاسخ داد؛ میشه برای او مدینه فاضله ترسیم کرد و اون رو به آرمان شهری رسوند که همیشه در رفاه و آرامش باشه، امّا چقدر تونست این خواسته رو برآورده کنه؟ این سؤال رو باید از کسانی پرسید که با او به راه افتادند ولی پشیمان شدند.
ـ مگه اونا چی میگن؟
ـ کافیه انسان یه نگاه کوتاهی به مجلّهها و روزنامههاشون بیندازه؛ اون از آمارهای خودکشی، چاقوکشیها و دزدیها و اون هم از آمارهایی که کلینیکهای روانپزشکیشون خبر میدن. زندگی ماشینی، کار خونه و دوری قلبها از همدیگه نتیجه مدرنیته است؛ مدرنیتهای که باعث شده مادر و فرزند برای اینکه همدیگه رو ببینند باید در ایام هفته جایی رو قرار بذارن برای ملاقات.
تفریحات، شده تلویزیون و کامپیوتر! سایه درختان، تبدیل شده به سایه برجها و آسمانخراشها، کیفی نیست که از قرصهای اعصاب خالی باشه. اگه بارونی هم میباره همراه با اسید و مواد شیمیایی هست. پستمدرن هم با تغییر عنوان دارو، همون قرصها رو تجویز میکنه و روحها رو به همون سمت پیش میبره. این فرزند خو گرفته از همان پدر پرخاشگر است که همه طبیعت را زیر پای آهنین خود به نام صنعت، لِه کرده و بدون نگاه کردن به آثار مخرّبش، به حرکتش ادامه میدهد! عجیبتر اینکه ما هم با چشمانی بسته به دنبال این فرزند نامشروع، حرکت میکنیم و کفِ محبت میزنیم! سوت و کفی که گوش عالم رو کَرْ کرده.
ـ سید! یعنی میگی پیشرفت بیفایده و بیارزشه؟!
ـ نه عزیزم! اگه در خونهای قفل باشه و شما با شکستن شیشه پنجره به داخل بیای،
کلید رو پیدا کردی؟! معلومه که نه. پیشرفت لازم و حتمیه، اما باید به دنبال کلیدش باشیم. وقتی بدون کلید بیایم داخل، هم شیشه رو از بین بردیم و هم قفل رو باید بشکنیم.
چرا تکنولوژی رو از طبیعت به دست نیاوریم؟ چرا از هر قسمت طبیعت، برای نقطه متناسب با خود استفاده نکنیم؟ چرا باید این همه اسلحه و موشکهای چند تُنی تولید بشه؟
پویا دست سید رو گرفت.
ـ سید! توی این چند سال رفاقتمون خوب متوجه شدی که بیخودی تحت تأثیر حرفی قرار نمیگیرم.
تا حرفی به جون و دلم نشینه محاله که بگم درست میگه. ولی احساس میکنم توی حرفات یه نشون از اون بینشونیه که من همیشه توی زندگیم دنبالش میگشتم. هر کاری میکردم برای به دست آوردن اون بود. درست مثل سایهای بود که برای به دست آوردنش هر چه بیشتر به سمتش میدویدم و
چنگ میانداختم، ناامیدتر میشدم. کاش میتوانستم سفره دلم رو بیشتر باز کنم. همیشه دنبال خوشی بودم، ولی وقتی بهش میرسیدم، متوجه شدم که این گمشدهام نبوده، گرفتار سراب شده بودم. میدونی چیه سید؟ هر چه بیشتر دنبال خوشی رفتم، کمتر اونو احساس کردم! خیلی از کتابهای روانشناسی غربی رو مطالعه میکردم و به دیگران هم پیشنهاد مطالعهشون رو میدادم؛ امّا حالا که نگاه میکنم، فقط برام سراب مونده.
سیّد که این چند دقیقه با تبسّمی پر از محبّت، چشم از پویا برنداشته بود، دستشو گرفت.
ـ ببین پویا! من که نمیگم کتابهای اونا همهاش قابل استفاده نیست، امّا خودت با صرفنظر از دوستیمون قضاوتی کن. اگر یک دستگاه خوب شناخته نشه، میشه برای اون دفترچه راهنما نوشت؟ میشه ظرفیتش رو معرّفی کرد؟
ـ نه، نمیشه.
ـ ما اگر بیایم برای انسان برنامه ریزی کنیم. ایدههای روانشناسی بدیم، اما ابتدا و انتهای زندگی اون رو که از کجا آمده و به کجا میرود رو مدّ نظر نداشته باشیم، میتونیم نیازهای روحی اون رو برطرف کنیم؟
پزشک غربی «آلکسیس کارل» معتقده که انسان دو جنبه داره: جسم و روح.
جسم اگر به سمت خواستههای روح حرکت کنه، میتونه انسان رو به آرامش و راحتی برسونه؛ وگرنه مانند رودیه که به سمت آبشار در حرکته. اگه بر خلاف جریان آب دست و پا بزنی، فقط خودت رو خسته کردی و جسمت رو از دست دادی.
سالهای دبیرستان و اوایل دانشکدهمون، کتابهای روانشناسی اونا رو مطالعه کردهام. با نظریات اونها آشنایی دارم، ولی به قول خودت، فقط سراب رو نشون میده، ولی تشنگی رو برطرف نمیکنه.
پویا! حالا چند تا سؤال ازت بپرسم؟
ـ بله، سیّد... بـ... رادرم.
پویا با تعجب با خودش میگفت: «لفظ برادر رو تا حالا به کسی نگفته بودم، الآن...»
ـ به نظرت رابطه بین «ایدئولوژی رفتار» و «گزینههای زندگی» و «تکنولوژی و مدرنیته» چیه؟
پویا، پس از چند لحظه سکوت گفت:
ـ به نظرم ما میتونیم با یه تکنولوژی مناسب، ایدئولوژی خودمون رو سازماندهی کنیم. یعنی نگرشهای ما، مانعی نداره که با مدرنیته متناسب باشه؟
ـ یعنی اگر مدرنیته به هر سمت رفت و هر تغییری رو پذیرفت، ما هم باید حرکات و افکارمون رو به همون سمت پیش ببریم؟
ـ هر تغییری رو نمیدونم. باید روش فکر کنم.
ـ بذار واضحتر بگم: این درسته که ما استقلال خودمون رو از دست بدیم؟
ـ نه، ما انسان از سایر موجودات ارزش بیشتری داریم و نباید وابسته باشیم.
ـ درسته که ما هویتمون رو وابسته به مقداری مواد نفتی، آهنی، برقی و... کنیم؟
ـ معلومه که نه، درست نیست.
ـ پس با این وجود چه جوری یک انسان به این بزرگی میتونه دنبالهرو ابزاری باشه که با دست خودش ساخته؛ بذاره که اونا هر جوری که میخوان انسان رو شکل بدن، مانند خمیری که به راحتی شکل میگیره؛ هر روز تحت تأثیر مدلهای جدید باشه. چرا ما نباید یک هویّت ثابت برای خودمون داشته باشیم؟ منتظر باشیم که امروز چی رو روی صفحههای اینترنتی مینویسند، ما هم به همون تیپ و به همون رنگ در بیاییم؟! ترس اینو داشته باشیم که اگر ثابت باشیم، نگرش امروز و
فردایی نداشته باشیم؛ اگر تصمیماتمون وابسته به رأی چند کمپانی ثروتمند غربی نباشه، مردم مسخرمون میکنن. انگار برای ما جا افتاده که هر چی درسته نزد اوناست، اونا هستند که معادلات رو تعیین میکنن؛ سیاستمدارها و میلیونرهایی که دکترای خصوصیشون از ناراحتیهای عصبی و به پوچ رسیدنشون خبر میدن؛ همین کسانی که قبلاً الگوی من بودند، از بیهدفی، روز تا شب آروم ندارن! حاضرند همه ثروت میلیاردیش رو بدن، یک هفته با خیالی راحت بخوابند. اونها سالهای ساله که به دنبال پر کردن گسلهای عمیقی هستند که توی نظریهپردازیهاشون پیدا شد. خودشون زودتر از دیگران، متوجّه اشکالهای دامنهدار نظریات فلسفیشون شدند. وقتی دیدند با مدرنیته شدن که روند شکافهای علمی در آن پیدا شده، همراهان و پیروانشون رو از
دست میدَنْ، چارهای جز روی آوردن به «پست مدرن» نداشتند؛ یعنی دور زدن فکری مردم و بیرون آوردن اون تمدّن از باتلاقهایی که با دستای خودشون ساخته بودند. به عبارتی، کارهای امروز اونا، بازتابی است از آشفتگی و ناتوانیِ انسانها از پیدا کردن نقشه برای پیمودن راه؛ اصلاحاتی که با انتخاب این واژه شیرین قصد دارن تلخی سختیها و مشکلات نظریات مدرنیتهشون رو از ذائقه پیروان سابقشون بیرون ببرن!
ـ سیّد! مگه همین دینداری نبود که غرب رو دچار قرون وسطی کرد؟ مگه کلیسا این عقبموندگی رو به کام اونها نداد؟ این مسأله برام حل نمیشه؛ اگه دین خوبه پس چرا باعث عقبافتادگی میشه؟
ـ اگه یه گروهی بهت بگن ما برنامه حرکت کردن در طول زندگیت رو بهت میدیم و بعد از اون جوری رفتار کنن که از
یک حیوان وحشی توی قفس هم توقّع نداری، حرفشون رو قبول میکنی؟
ـ نه، چرا باید قبول کنم؟ اگه اونا طبیب بودن، اوّل درد خودشون رو مداوا میکردن.
ـ پس چه جوری به اونا دیندار میگی و اسم کارای اونا رو دینداری میذاری؟ مگه میشه دین، به همین راحتی هزاران انسان رو به کشتن محکوم کنه؟ به چه جرمی؟ جرم فکر کردن یا جرم اظهار نظر کردن و تحلیل دین موجود؟!
چیزی که به اسم دین، همه رو تفتیش عقایدی میکردند، جز وحشیگری نبوده؛ وحشیگری که روزی علم اون سر به فلک گذاشته بود؟ چه جوری دین میتونه برنامهای خُشک و پر از خصوصیتهای حیوانی باشه؟
نه به دیروز اونها که هیچ حقّی برای زن قائل نبودند، حتی حقوق اولیّه که برای سایر موجودات وجود داره و نه به امروزشون که
زن ملکه اونها شده. زن رو نه به خاطر شرافت و رعایت کردن حقش که سالیان دراز زیر پا گذاشته شده، بلکه برای جلب مشتری، سوژه تبلیغاتی کردند تا دلارها راحتتر به جیبشون سرازیر بشه. زنانی که به دور از فرزند و محیط امن خانواده، توی شرکتهای بزرگ کارگری میکنن؛ کارهایی که بدن اونها طاقت انجامش رو نداره، کارهایی که لطافت روحی اونا رو از بین برده و جز جلب سرمایه برای اربابایی که از پول سیر نمیشن و جز بالا بردن آمار خودکشی، نتیجه دیگهای نداشته.
ـ سید، دوست عزیزم! این ٰ«فمینیسم» نبود که حقوق از رفته زنان غربی و زنان ایرانی رو احیا کرد؟
کمکم به اقامتگاه نزدیک میشوند. ساعت حدود نُه شبه. سیّد نگاهی به ساعت میاندازه.
ـ پویا! فمینیسم یا نهضت آزادی زن، تقریباً اولین نظریههای خودش رو حدود سالهای 1870م. با کتابهایی مثل «انقیاد زنان» شروع کرد با شعار تساوی حقوق به معنی برابری زن و مرد.
خیلی عجیبه، اونا نهضتی به وجود آوردند برای جبران اشتباهات سلطهگری خودشون بر زنها، برای جبران مردسالاری افسارگسیختهای که درون جامعهشان رسوخ کرده بود! اونها بدیهیترین حقوق رو زیر سؤال بردند که چرا مرد و زن با هم برابر نباشند؛ برابری در همه جهتها!
ـ مگه چه اشکالی داره؟
خانواده، ازدواجهای نامشروع، فرزندان سرگردان، زیاد شدن آمار طلاق، اشتغال پدر و مادر و فرار از مسئولیتهای عاطفی و تربیتی، رواج تجارت زن و خصوصاً تحقیر کردن نقش مادری بود؛ اثراتی که متأسفانه، رفته رفته به جامعه ما هم کشیده شده و ما هر روز شاهد نتیجه خانمان سوزش هستیم.
پویا، به نشانه تأیید سرش رو تکان داد و نفس عمیقی کشید.
ـ سید جان! امشب هم ورزش خوبی بود. احساس میکنم سبکتر شدم و قلبم راحتتر شده.
ـ پس تا فردا شب بخیر.
دیشب وقتی سیّد لحظاتی قبل از اذان نماز میخوند، دید پویا زودتر بیدار شده و توی حیاط قدم میزنه و همش یک مسیر رو میره و برمیگرده و با خودش فکر میکنه. چشماش بدجوری به آسمون دوخته بود. هر از چند گاهی هم زمزمههایی آروم زیرِ لب داره.
[یک ساعت بعد]
ـ سلام سیّد! دیشب خوابم نبرد. خیلی رو حرفات فکر کردم. برای اولین بار روی گذشتهام، خط بزرگی کشیدم. دوست دارم همون جوری باشم که واقعاً میخوام، نه اینکه
خودم رو نسبت به حقایق به خواب بزنم. خودم رو به فراموشی بزنم که مرگی نیست و همه زندگی به این جا خلاصه میشه. خودم رو به بیخیالی بزنم که نیازی به نماز و خلوت با خدای خودم ندارم و خودم میتونم نیازهام رو برآورده کنم؛ ادّعایی که شاید همیشه و هر جا به دنبال خودم میکشیدم، امّا میدیدم که بارها با شکست روبهرو شد.
دیشب به عجز و نیازم پی بردم. پی بردم که هرچه قدر هم مال، تخصّص، محبوبیّت و برو بیا داشته باشی، بازم به خدای خودت و همراهی با او نیاز داری، نیازی که نمیشه روی اون سرپوش گذاشت. برای اینکه بتونم برگردم، برگشتی که همیشگی باشه؛ سفری رو شروع کنم، سفری نو که قدمهام توی راهش نلرزه، این چند روز خیلی به کمکت احتیاج دارم. دیشب آخرین سؤالاتمو روی برگه نوشتم تا ذهنم کاملاً تصفیه بشه. دیگه بیشتر از این نمیخوام باهاشون سر کنم.
اشکال پلورالیسم دینی چیه؟ چه اشکالی وجود داره که ما روشهای زندگی، فکری و راههای رسیدن رو گسترده ببینیم؟ این درسته که میگه دیگری هم حق داره و کلامش صحیحه؟
ـ ما، مانعی برای پذیرش پلورالیسم فرهنگی نداریم. اشکالی نداره هر قومی به آداب و رسوم اجتماعی خودش عمل کنه، طبق آداب خودش لباس بپوشه، حرف بزنه و...
در واقع این مطلب از ابتدای تاریخ تا به حال وجود داشته، اما بحث ما بر سر پلورالیسم اخلاق هست. اخلاق، باید میزان ثابتی داشته باشه. نسبیّت در اخلاق پلورالیسم، نسبیّتی است که به هر کسی اجازه رو میده تا طبق میل خودش اخلاق رو تفسیر کنه و ریشهای ثابت برای اخلاق قائل نباشه. گزارههای اخلاقی امروز میتونه کاملاً از گزارههای روزهای بعد متفاوت باشه.
خطر این گرایش باعث از بین رفتن کل جامعه میشه. اون وقت هر کس هر کاری رو که دلش میخواد انجام میده در قالب این توجیه که امروز اخلاق، اینگونه حکم میکنه.
طرز فکرشون اینه که گمان میکنن دنیا حبابی بیشتر نیست و تفسیرهای ماست که به اون جهت میده. چنین تصوّری از واقعیّت دنیا و سطحینگری تا این حد، زاییده افکار مادّیگریه که برای فرار از مخمصه وقفشون به هر چه که دستشون برسه متوسّل میشن.
اونها میگن هر کس هر راهی رو که میره، همون حقّه و همه درست میگن! در حالی که توجّه ندارند این کلام به بیحقیقت بودن دنیا، منجر میشود؛ دنیای بیریشهای که با هر باد آرامی به این طرف و اون طرف درحرکته.
ما به راحتی درک میکنیم که حقیقتی داریم، ذرّه معلّق در هوا نیستیم، این جوری
نیست که پویا، دوست من چند نفر باشه، بعد به هر کس که دلت خواست بگی تو همون پویا هستی! چه طور میشه این تفکّر پر از توهّم رو قبول کرد؟
ـ این مکاتب از چی ناشی میشن؟
ـ متأسفانه هر کس که از جایی رمیده شده، مقام و منصب قبلیاش رو از دست داده یا روزی در فلانجا صندلی و برو بیایی داشته، ولی از او گرفته شده، امروز به هر چه که احتمال میده مانع باقی موندن قدرتش بوده پشت میکنه، هر چند که حق بودن و درست بودن اون اندیشه مشخص باشه.
خیلی از کسانی که امروز طرفدار اینجور ایدهها هستند، حتی از کشور خودمون به آمریکا پناهنده شدن. اینگونه افراد کسانی هستند که سرنوشت کودکی یا جوانیشون، اونها رو به سمت اینجور فکر کردن حرکت داده.
ـ مثل نیچه؟
ـ بله، کاملاً درسته، مثل نیچه. اون به خاطر مشکلات زیادی که توی زندگیش داشت افکارش به سمت خاصّی کشیده شد. «اندیشه مرگ خدا» که از مهمترین جنبههای فلسفی اوست؛ به خاطر بیماریهای شدید روانیاش چشمش رو بر همه حقیقتها بسته بود و دیوانهوار صدا میزد: «خدا مرد، خدا مرده، ما اون رو کشتیم...»
وقتی انسان خودش رو از دست بده و راه رو گم کنه، قطعاً خدا رو هم از دست میده. وقتی خودش رو فراموش کنه، خدای خودش رو هم فراموش میکنه. کار به اونجا میرسه که مثل نیچه ادعا میکنه: «من، همه ادیان رو به مبارزه میطلبم و خود کتابی مقدّس نگاشتهام...!»
«پلورالیسم» یعنی مدارا کردنِ با هر آنچه که هست؛ اگر ظلمی به وجود اومد، اون
درست میگه؛ اگه کسی حقّی رو به عقیده خودش زیر پا گذاشت، اشکالی نداره؛ حقیقت میتونه ثابت نباشه. اون اینجوری تشخیص داده!
ـ آیا معنویت و دین، روی پیشرفت و تحصیل تخصص تأثیری داره یا...؟
ـ سالهای قبل که با خودم فکر میکردم، تصوّرم این بود که اینها دو وادی دور افتاده و جدا از هم هستند که هیچ تأثیری بر یکدیگه ندارند.
حتی بعضی مواقع دین رو مانع رسیدن به پیشرفت میدیدم. وقتی میدیدم کسانی که اصلاً دنبال دین هم نیستند، به موفقیتهای علمی میرسند، با خودم میگفتم: من که تا حالا به موفقیت نرسیدم، به خاطر همین مقدار از دینداریست که دارم؛ همین دینداریه که باعث شده از جامعه و بعضی بچههای دیگه عقب بمونم. همه مشکلات رو از این زاویه
میدیدم، تا جایی که برای چند روز کاملاً از دینداری و معنویت خسته شده بودم و هیچ انگیزهای برای زندگی نداشتم.
ـ خُب، بعدش؟
ـ وقتی به دقت تحقیق کردم، دیدم که توی عالم، یه قواعدی هست که بدون رعایت کردن اونها نمیشه به جایی رسید؛ قواعدی که گستره اونها به وسعت همه زندگی فردی و اجتماعی ماست.
متوجّه شدم که بدون این قواعد نمیشه زندگی کرد. یکی از اونها «تلاش»ـه که هر چهقدر در این دنیا کار کنی و سعی کنی، به همون اندازه از خروجیاش استفاده کنی، به همون اندازه میتونی برداشت کنی.
من تا قبل از اون روز گمان میکردم که دینداری یعنی نماز خواندن و روزه گرفتن تا اینکه موفقیتها خودشون بیان درِ خونه رو بزنند! وقتی متوجه این قضیه شدم، سعی
کردم روش فکریام رو کاملاً عوض کنم. اتفاقاً تو همون روزا زندگینامه شهدا رو به صورت تصادفی مطالعه کردم؛ شهدایی مثل حسن باقری، چمران و... که نبوغ علمی و تخصّص خودشون رو حتی به دشمن هم ثابت کرده بودند.
پویا! انسان تا قواعد عالم رو نشناسه، نمیتونه موفّقیت همهجانبه کسب کنه. اگه در رشتهای هم موفّق بشه، تویِ صد جای دیگه هنوز مشکل داره. اگه میبینی تا امروز چند تا از اختراعاتم کشوری شده، همه مدیون همین طرز فکرمه که چشم های بستهمو وا کرد و راه گمشده رو بهم نشون داد؛ بهم نشون داد چه جوری با توسل کامل، موانع رو در زندگیام کنار بزنم، به دیگران هم کمک کنم از گردابهای مسیر، نجات پیدا کنند.
سعی کردم خودم و ظرفیتم رو بشناسم، بدونم که چرا به این دنیا اومدم و میخوام
آخِرِش به کجا برم؛ اون موقع است که شیرینی زندگی همیشه همراهم میشه؛ امّا اگه یک عمر سرگردون به دنبال چند قطره آب، تشنه به راه بیفتی، فقط سراب میبینی و خودت رو خسته میکنی؛ میدوی و آبی رو نمیبینی.
بعد از زندگی شصت هفتاد ساله، آخِرِش هم نمیدونی چی شد و کی زمان گذشت؛ گذر زمانی که فقط تن خسته و موی سفید و فکر پریشون برات باقی گذاشته، همه اون موقع از کنارت پراکنده شدند، قوّت و نیرویی نداری که کاری برای خودت انجام بدی، دوست داری برگردی و اساس خونه رو دوباره طبق اصول بچینی، ولی درد استخوانها و بیرمقی پیری اجازه این کار رو نمیده!
دین، باعث میشه که اون قدرت فوقالعاده و وسیعی که درونمون نهفته است، متمرکز بشه تا بتونیم در جای لازم به بهترین
شکل استفاده کنیم. روش صحیح فکر کردن رو بِهِمون یاد میده؛ فکری آرام و امیدواری همیشگی. بارها توی تحقیقات و مقالات علمیام به بنبست رسیدم، امّا با توسّل به ائمه اطهار راه خروجی به سرعت یه چشم به هم زدن برام باز میشه. به برکت دین و نگرش همهجانبهاش که بِهِم هدیه کرده، صدها مقاله و تحقیق علمی تویِ برنامهها دارم که تا به حال کسی به اونها حتی فکر هم نکرده، حتی فکر.
پویا سر به پایین انداخته، مشغول فکر کردنه.
ـ پویا! حالا اون سؤال همیشگیات درباره «آمپریسم» و «تجربهگرایی» حل شد؟
ـ بله، تو درست میگفتی. من قبلاً فکر میکردم که روش زندگی رو با تجربهگرایی میشه حل کرد؛ میشه با کسب تجربه، دیوارهای مانع راه رو شکست و به پیش رفت؛
امّا با قواعد هستی روانشناسی، ممکنه به کار بردن یه تجربه به قیمت جان خود یا دیگری تمام بشه و اصلِ رفتن کنار بره.
ما توی کارهای شخصیمون، تجربهگرا نیستیم و برای هدر نرفتن وقت و خسته شدن، از متخصّص هر فن مشورت میگیریم، ولی برای شناخت راهمون حاضریم یک عمر سرگردونی بکشیم، به این چاه و به اون چاه بیفتیم تا اونو بتونیم یا نتونیم به دست بیاریم.
از وقتی که یاد گرفتم مستقل بشم، شاید بیش از ده سال، میخواستم خودم راه بهتر زندگی کردن و خوشبخت بودن رو پیدا کنم. دفتری داشتم که تجربه های روزانه رو در اون ثبت میکردم.
اگر تجربه مثبتی داشتم، سعی میکردم اون رو تکرار کنم و اگر هم چیز ناخوشایندی دیده بودم، همه حواسمو جمع میکردم تا از اونجا ضربه نخورم، امّا دقیقاً همون ضربه رو از جایی دیگه میخوردم.
الآن که دقت میکنم، میبینم خیلی ساده است. اگر معادلات ریاضی رو با قاعده خودش پیش نبری، نتیجه نمیگیری، حتی اگه صد ساعت وقت بذاری و صد برگه رو سیاه کنی.
اون وقت چه جوری میخواهیم بدون رجوع کردن به قواعد، توی دنیای به این پیچیدگی و گستردگی، توی این دریای موّاج غرق نشیم. حتی بدون اون قواعد، نمیشه روش زندگی شخصی رو هم به دست آورد، نمیشه طرز رفتار با خودمون رو هم بشناسیم. روان و جسم پیچیده ما چه جوری میخواد بدون داشتن برنامه راهنما ما را پیش ببره تا زندگی راحت و پر از خوشبختی داشته باشیم؟!
قبلاً تصور میکردم تنها راه حکومتداری، حکومتی توأم با مردمسالاری و دموکراسی است. توی این فضا است که شهروندان
میتونن به صورت آزادانه در تصمیمات سیاسی کشورشون تصمیمگیری کنند. در سایه دموکراسی است که مردم توانا میشوند تا در امور حکومت و دولت اظهارنظر کنند. چه جوری بگم؟ احساس میکنم اگر دموکراسی نباشه، جامعه دچار دیکتاتوری میشه. این طور نیست؟
ـ میگی در کشور خودمون اختیاری برای مردم در انتخابهای سیاسیشون وجود نداره؟
ـ اختیار که دارند، امّا اونجوری که توی غرب هست، خُب نه!
ـ در انگلیس با انقلاب 1688م. عقیده به اینکه سلطنت یک حق الهی است، کاملاً مردود شمرده شد. آمریکا هم با انقلاب 1776م. خودش از پیشبرندگان این کاروان دموکراسی بود. انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789م. هم تقریباً بیشترین اثر رو در پیریزی دموکراسی با شعارهای آزادی، برادری و برابری داشت.
این سیر ادامه داشت تا نیمههای قرن نوزدهم که بیشتر کشورهای غربی، نهادهای دموکراسی رو پذیرفتند.
ـ ظاهراً تا اینجا مانعی برای قبول اون نیست.
ـ درسته، امّا پذیرش دموکراسی چندین مؤلّفه و پیششرط داره: رضایت عمومی شهروندان، مشارکت برای انتخاب، برابری در مقابل قانون و... اینها از شرطهای لازم یک حکومت غیر دیکتاتوریه، امّا یکی از مؤلّفههای دیگرش، اصل حاکمیّت مردم است، یعنی حکومت مردم بر مردم، یعنی حذف خداوند و دین.
قانون زندگی را مردم تعیین میکنند و فقط بستر برای رسیدن یک زندگی دنیایی آماده میشود که همان هم به صورتی کاملاً ناقص هست؛ چرا که عالم از حقیقت خود، از ابتدا و انتهایش بریده شده. برنامهای برای جسم انسانها تعیین میشود که با ذهن
بشری است و مانند قوانین اساسی هر بار باید تجدید شود و اشکالاتش برطرف گردد.
جامعه فقط به سمت رفاهی پیش میرود که هیچگاه به اون نمیرسه؛ برنامههایی ارائه میشود که الآن چندین قرن هست، هر کدام از اونها یکی پس از دیگری با شکست رو به رو میشه. در کشورهایی مانند آمریکا که هجمه رسانهای حرف اوّل رو میزنه، یک کاندید به راحتی میتونه ذهن رو به سمتی پیش ببره که خودش میخواد، چون قاعدهای ثابت پیدا نمیشه که وقت سرگردانی و بمباران آگهی، به اون رجوع کنه؛ جامعه در مسیری خاصّ حرکت نمیکنه، هر کس با قدرت بیشتر این لباس پاره پاره شده رو به طرف خودش میکشه!
ـ ما چه برنامهای داریم؟
ـ ما هم خدارو داریم و هم حق انتخاب مردم رو. چه اشکال داره قانونی، برنامهای، نقشهای برای این مسیر پرتلاطم باشد از
جانب کسی که لحظه به لحظهی زندگیمون رو به او نیاز داریم؟ چه اشکالی داره به دین عمل بشه، طبق اون قالبها و کادرها تنظیم بشه، صلاحیتها تعیین بشه، با حق انتخابی که داریم، افراد مورد نظر خودمون رو انتخاب کنیم...
ـ در واقع «رئالیسم» و واقعگرایی، آزادی واقعی همینه؛ یک آرمانگراییِ توأم با واقعیّت، حفظ حقوق، جلوگیری از حزببازی و سدّ محکمی علیه دیکتاتوری. نمیدونم شاید هم با خدا بودن و به سوی خدا رفتن، واقعگرایی در اخلاق، در سیاست؛ ارزش قائل شدن برای مرتبه والای انسانی؛ تساوی همه افراد در همه حقوق و پیش رفتن طبق اصول. در یک کلام، جلوگیری از اقدامات تند «رادیکالیسمی» و دوری از سهلانگاری و محافظهگرایی؛ دینی الهی...
ـ راستی سیّد! برنامههای دین ما برای جلوگیری از سرمایهداری و کاپیتالیسم چیه؟
برای جلوگیری از افتادن جامعه به دست سران سرمایهگذار؟ برای نیفتادن جامعه در دست چند رأس اقتصادی چه راهی رو باید دنبال کرد؟ آیا باید مثل غرب سراغ مکتب «مارکس» بریم و «مارکسیسمی» عمل کنیم؟
ـ غرب، امروز به خوبی متوجه شده که برنامههای «مارکس» برای مقابله با سرمایهداری، عملی نخواهد بود. در نظام اقتصادی دین ما، برای جلوگیری از تجمّع ثروت، چارههای عملی اندیشیده شده که به تعبیر قرآن «زکات و خمس واجب شده برای اینکه بین شما رئوس سرمایهداری شکل نگیرد.» با همین کاری که ما در زندگیمون اینقدر در برابر اون بیاعتناییم، دین ما هم برای رشد اقتصادی فرد و هم رشد اقتصادی متوازن جامعه، نابترین برنامهها رو داره.
با وجود این برنامه جامع، به تعلیمات «سوسیالیسم» اشتراک در اموال و اصالت دادن به فرد یا جامعه نیازی نیست. در دین
ما هم فرد اهمیت دارد و هم جامعه، به هر مقدار که خود توانایی و سعی داشته باشد رشد کند، همه افراد موظف هستند نگذارند کسی بر زمین بماند و همه باید جامعه را در همه ابعادش به سمت هدف پیش ببرند.
پویا حلقهای از اشک چشماش رو پر کرده بود.
ـ چقدر زیباست وقتی انسان کوچ کنه. از تاریکیها راحت شدن چه حس زیبایی داره! زیباتر از اون پیدا کردن گمشده همیشگیه؛ مسیری که مثل سابق نیست، سراب و تشنگی نداره، ترس به پایان میرسه. دیگه اون احساس گناه همیشگی رو ندارم. میبینم نظریههای راسیونالیسم (عقلگرایی) که ایمان رو نفی میکنه، سکولاریسم که دین رو در زندگی دخیل نمیدونه، ریشههای سُستی داره، با نسیم خوشبوی خدا آتش جهنمیشون خاموش میشه.
سیّد! دیشب فقط یک ساعت خوابیدم؛ یک ساعتی که به همه عمرم میارزه. یادته قبلنا از «حضرتِ مهدی» برام صحبت میکردی؟ دیشب توی خواب، آقایی به سمت خودش اشاره میکرد و با صدایی که تا به حال به زیبایی اون نشنیده بودم، اسممو صدا میزد. دقایقی که پیششون بودم گریهام تمامی نداشت، هنوز گرمی دستای حضرت رو احساس میکنم...
کلام که به اینجا رسید، صدای پویا به هق هق گریه بلند شد. چند دقیقه توی آغوش سیّد گریه کرد. چفیه سیّد خیس از اشک شد؛ اشکی پس از سالها پوچی...