ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:در کوچه باغهای آشنایی/مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۷۱ص.
شابک:978-600-7120-37-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 4د2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:63/3 فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۸۹۴۶۹
بسم الله الرحمن الرحیم
در کوچه باغهای آشنایی
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-37-8
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 2200 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
در کوچه باغهای آشنایی
فهرست مطالب:
در کوچهباغهای آشنایی5
عکس دوست7
دوست ناآشنا10
انگشت یاری16
بوی عطر19
سفرنامه عشق37
بسم الله الرحمن الرحیم
آن روزها، بهشتی بود که نردبانی میزد به آسمان غیب. میگفت: ما در بهشت بودیم؛ اما نفهمیدیم تا زمانی که از دستش دادیم. شاید گریه باران از تمنّای آن ایّام است؛ روزهایی که سخت بود، ولی چه غم، ما با آسمان دوستی داشتیم.
حضرت امام رحمة الله در پیام تبریک شروع سال تحصیلی، بر خلاف توقع، چندان به حمله آنها نپرداخت. در پایان فرمود: «ما حساب
مردم عراق را از دولت آنها جدا میدانیم.»
وقتی ما را محاصره کردند، بدون اینکه اجازه خواندن نماز را بدهند، با چند ماشین راهی زندان کرکوک کردند. در طول مسیر، چیزی که موجب تعجب بچهها شده بود، مردمی بودند که استقبالشان از اسیران مسلمان، با سنگ و ناسزا بود! یکی از بچهها میگفت:«اونا دارن میگن: ایرانی کافر مجوسی!» در زندان وقتی تقاضای مُهر یا مقداری خاک تیمم میکردیم به ما میخندیدند و میگفتند:«ایرانی و نماز؟!» امّا رفتار خوب بچهها کمکم روزنههایی از امید را در دلها تاباند. مدتی بعد سرباز عراقی، مُهر و تسبیح کربلا را به آسایشگاه آورد و گفت: «من اهل کربلام، نمیتونم فعلاً بیشتر از این کمک کنم.» چند روز بعد متوجه شدیم مسئولین عراقی آن افسر را به جایی نامعلوم انتقال دادند.
احمد! واقعاً رفتی؟ مگه قول نداده بودیم با هم بریم؟ همیشه اذیتت میکردم و بهت میگفتم اگه سر قبرم اومدی، بیقراری نکنیا! بالاخره شهادته دیگه، شاید نصیب بعضیا بشه، قسمت بعضی دیگه نشه. دعا میکنم عاقبت به خیر بشی. میدونستم تو از من برای شهادت، خیلی عاشقتری. من حرفش رو میزدم ولی تو از درون میسوختی. واقعاً از موندنت اذیت میشدی. کاش میدونستم که برای مثل تویی چی باعث میشه بتونه تو دنیا طاقت بیاره؛ آخه دل خوشیِ کبوتر تو قفس به چیه؟
خوب یادم هست شب که از نیمه میگذشت دیگه ازت خبری نبود. شبی بیرون از سنگر حسابی برف اومده بود. ساعت دو یا سه نیمه شب، سرمو از زیر
پتوی گرمم بیرون آوردم. چشمام افتاد به کسی که گوشه سنگر دور خودش پیچیده بود. از اون فاصله میدیدم که شونههاش داره حرکت میکنه. اولش خیال میکردم به خاطر سرماست که داره این جوری میلرزه، اما فردای اون روز یکی از بچهها هم که این صحنه رو دیده بود، میگفت احمد داشت از شدت گریه، دور خودش میپیچید و هقهق گریه شونههاش رو بیقرار کرده بود.
احمد جان! قَدرِت رو الآن میدونم. الآن که از دستم رفتی، من موندم و غربت عالم... اگه میشد یه روزی دوباره برگردی پیشم، قول میدم رهات نکنم، قول میدم سیر نگاهت کنم تا الآن مجبور نباشم به عکست زُل بزنم، تا مجبور نباشم هر روز غبار از چهره عکست بگیرم. تا بودی ندونستم که به خوشبویی گل هستی، ولی الآن مجبورم کنار عکست گل بذارم.
این روزا، دیگه گریه امانم رو بریده. پسر خوب! تا کی باید بشینم کنار عکست گریه کنم و ازت بخوام منم با خودت ببری؟ برام دعا کن که این غربتم تموم بشه. هر شب چند بار این مصرع رو زمزمه میکنم: «آخر به سر آید غم هجران و صبوری...»
میدونی کی بیشتر میسوزم؟ وقتی که چفیه روی سرت انداخته بودی و روی کاغذ چیزی مینوشتی. آروم اومدم کنارت. چفیه رو از سرت کشیدم. دیدم چشمات سرخ و خیس از اشکه. آروم اشکاتو پاک کردی.
ـ احمد! چرا گریه میکنی؟ این برگه چیه؟ داری چی مینویسی؟
ـ دارم وصیتنامهام رو مینویسم. زحمت بردنش با خودته!
ـ احمد جان! بادمجون بم آفت نداره. شهادت کجا بود؟ تو بری پس من کیو
اذیت کنم؟! خودت میدونی که قبل از من نمیری. نگاه کن تسبیح میاندازم. تسبیح هم حرف منو قبول داره! ]تسبیح خلاف نظرم اومد.[ اَه! اشکالی نداره! همون که گفتم، یا هر دو زنده میمونیم یا من زودتر میرم.
= بیا خداحافظی کنیم. این آخرین خداحافظیهها! یه خواهش دیگه هم ازت دارم، بعد از شهادتم به پهلوهام نگاه کن...
عجیب بود! سربند «یازهرا»ی احمد، پهلوی شکسته و صورت زخمی او...
ـ بابا! بابا!
ـ نمیبینی بچهات چه جوری داره صدات میکنه؟
راست میگفت؛ صدای ناز بچه، دل سنگ رو میلرزوند. حاجی برگشت، بچه رو بغل
کرد، صورتش رو بوسید و موهای بچه رو نوازش کرد.
ـ پسرم! تو که دوست نداری بابا جلوی خدا و امامش سرافکنده بشه؟
بچه زُل زده بود توی چشمای بابا و داشت گوش میداد. انگار با اون سنش حرفای بابا رو خوب میفهمید.
ـ پسرم! میدونی برای چی اسمتو گذاشتم «مهدی»؟
اشک حاجی نمنم روی صورت بچه میریخت. مهدی با حرفای بابا به آرامش رسیده بود. نمیدونم چشماش چی رو تو چشمای بابا خوند. انگار آماده شده بود با لبخندش بابا رو بدرقه کنه. دستاش رو آورد بالا: «بابا! بابا! خداحافظ.»
مدتی پیش به خانواده فرماندهها تلویزیون و فرش داده بودند. حاجی آخرین دفعه که برگشته بود، همه لباسش خاکی بود. در رو که باز کردم، کسی پشت در نبود. کمی جلوتر رفتم دیدم خودش رو کنار دیوار پنهان کرده و به شکل آدمایی که شرمندهاند، یه دستشو قفل کرده بود تو دست دیگه اش، سرشو به پایین انداخته و چشماش رو به زمین دوخته بود!
ـ چرا پشت دیوار قایم شدید؟
ـ چند روز به خاطر عملیات نتونستم بیام پیشتون. الآن هم که اومدم، با این سر و وضع...
سعی کردم چشم حاجی به وسایلی که هدیه آورده بودند نیفته. حال خودش چندان مساعد نبود. میدونستم با دیدن اونها خیلی ناراحت میشه. سعی کردم آروم بهش بگم
که این وسایل رو برای همه فرماندهها آوردهاند. به محض شنیدن این خبر، صورت متبسّم حاجی در هم فرو رفت و با صدایی بغضآلود گفت: «به خاطر چی اینا رو آوردند؟ اینا خیال میکنن ما به خاطر این چیزا داریم میجنگیم!»
زنگ زد به یکی از رفقاش که بیاد و وسایل رو برگردونه. صبح که رفت دیگه...
رانندهاش میگفت: «هنوز نصفی از مسیر رو نرفته بودیم که حاجی گفت: امروز این جا پیاده میشم. خودش سریع جواب سؤالی که توی ذهنم به وجود اومده بود رو داد:
ـ کاری دارم. ماشین برای کارهای دولتیه. شما برید. کارم که تمام شد خودمو میرسونم پایگاه.
افسوس که نشناخته بودم مه خود را...
بی تو...
بوی اسفند، کاروان آماده حرکت، جمعیتی انبوه برای بدرقه و...
این لشکر کجا عزم سفر دارد؟ لشکری جوان و پیر؛ پیران مثل نمک در خوراک! مگر مادر میتواند از جوان خود دل بکند؟ پدر هر سه پسر خود را بدرقه میکند و به طوفان بلا میسپارد. بعد از شهادت آنها، طاقت به یاری قلب بیتاب او میآید؟
ـ پدرجان! سه فرزندتون شهید شدن. شما با این سنّتون دیگه چرا؟
ـ اونها به جای خود، منم به جای خودم.
سیزده ساله بود. هر کاری کرد مجوز ورود به جبهه رو به او ندادند.
ـ آخه پسرجان! خودت به قدّت نگاه کردی؟ ما کجا ببریم تو رو؟
ـ آقا بگید دیگه روضه حضرت قاسم رو نخونند!
ـ چرا؟
ـ آخه حضرت قاسم هم سیزده ساله بود...
مادر، چفیه فرزندشو بو میکنه.
ـ پسرم! تا برگردی منتظرت میمونم. صبحا در خونه رو آب و جارو میکنم، شبا در رو باز میذارم تا بیای. میدونی که بیتو دووم نمییارم. مادر جان! قول میدی منو خیلی چشمانتظار نذاری؟ دستامو میبینی داره میلرزه. اگه نخواستی برگردی، دعا کن دیگه نمونم و اِلّا دِق میکنم.
به خودم دلداری میدادم. سعی میکردم به خودم بقبولونم که این دیدار آخر نیست و
اونو دوباره خواهم دید. دستاش روی شیشه اتوبوس، زخمی روی دلم گذاشت. میدونستم...
روی دستاش، اثر فشار دندان باقی بود! دیشب هنگام خنثی کردن مین، چند متری از او فاصله داشتم. چند لحظهای در آن تاریکی، دور خودش پیچید و بعد آرام صدایم کرد: «حسین! میدان خنثی شد. میتوانید عبور کنید.» با یک دست، دست دیگرش را محکم گرفته بود. خواستم از او سؤالی بپرسم که مهلت نداد. با التماس گفت: «برید و اِلّا عملیات لو میره و بچهها تیکّه تیکّه میشن.» توی مسیر، همش از خود میپرسیدم: «پس چرا خودش با ما نیومد؟ چرا؟»
آن شب، عملیات، با غافلگیری بعثیها فراتر از حد انتظار انجام شد. بچهها از این پیروزی خوشحال بودند و یکدیگر را در آغوش میگرفتند. برخی هم مثل من نگران و در حال خودشان بودند. یکی از آنها را میشناختم، همرزم و دوست صمیمیاش را نیمههای مسیر از دست داده بود. سعی میکرد خودش را کنترل کند، اما مطمئن بودم که خیسی چفیهاش از غصّه چشمانش است. میگفت: «برای چند لحظه از همدیگه دور شدیم. وقتی رسیدیم به منطقه، از بچهها سراغشو گرفتم. گفتند: دو دستش قطع شده بود و هر چه خواستیم کمکش کنیم، قمقمه آبش را به ما داد و...»
پس از پاک سازی منطقه، به ما دستور داده شد که برای جایگزینی گردان تازهنفس در
منطقه، به عقب برگردیم. قرار در دلم نبود. تنها چیزی که چشمام میدید، تصویر دیشب احمد، کنار میدان مین بود. صبح به محل جداییمون رسیدم. احمد اونجا بود. خیلی خوشحال شدم. به طرفش دویدم؛ اما با دیدن آن صحنه، غم عالم به دلم ریخت. مسافرِ من در حال سجده دست به دندان، دور خودش جمع شده و انگار سالهای سال خوابیده بود!
به خاطر انفجار مین، چند تا انگشتش قطع شده بود. خونی در بدن نداشت. برای این که سر و صدایی بلند نشه و عراقیها دشت رو به رگبار نبندند، از شب تا صبح انگشتانش رو لای دندانش گذاشته بود. جای دندانها روی دست...
کاش همه مثل ابراهیم فکر میکردند؛ در عین دقت در مسائل مهم زندگی، گویا سالها بود که در آسمان آزاد قناعت پرواز میکرد. سادگی و صمیمیت او مرا همیشه به فکر فرو میبرد. خیال میکردم خوب بودنش مصنوعی است؛ اما گذشت روزگار ثابت کرد که ابراهیم من، خوبی را مثل خون در شریانهای خود جاری کرده بود.
شاید گفتنش سخت باشد چه رسد به تصوّرش، همه وسایل زندگی ما نصف وانت را هم پُر نمیکرد. قیمتیترین وسیله زندگیمان را، به گفته خودش به حساب قرضالحسنه واریز کرد. روز دوم زندگیمان چشم دوخته بود به فرشی که خانوادهشان بهمان کادو داده بودند.
گفت: «فاطمه! یکی از بچهها ازدواج کرده حتی موکتی هم برای زندگی نداره. ما که هم فرش داریم و هم موکت، کاش میشد فرشمون رو به اونا هدیه میدادیم.» منم که مثل خودش شده بودم، بی درنگ از پیشنهاد ابراهیم استقبال کردم.
شب خواستگاری، بوی عطر او همه فضای منزلمون رو پر کرده بود. بابام از خوشبویی او تعجب کرده بود:
ـ مگه یه رزمنده که دائم تو جنگه از این چیزا استفاده میکنه؟!
اون شب وقتی علاقهام رو به بوی عطرش متوجه شد، عطرش را گذاشت لای جانماز و با تربت کربلا به من هدیه داد. هنوز از آن استفاده نکردم؛ یادگاریای که قبل از هر نماز منو به یاد خاطرات زیبایی میاندازه.
چهره ابراهیم همیشه خندان بود، چه در خستگیها و چه در تفریحات. احترامی که من برای او میگذاشتم، او برای من سنگ تمام میگذاشت. همیشه وقتی وارد اتاق میشدم، جلوی من بلند میشد. فقط یک روز این رفتار رو ازش ندیدم. گفت: «فاطمه! ناراحت شدی؟» احساس کردم برای پاش مشکلی پیش اومده. درست بود! اطراف و کف پاهاش دچار سوختگی شده بود. طاقت ایستادن روی پا رو نداشت؛ اما چرا به من نگفته بود؟!
همیشه سعی میکرد سختیهاش رو پنهان کنه تا باعث ناراحتیم نشه. کارهایی که برای او انجام میدادم رو بزرگ میدید. جوری ابراز شرمندگی میکرد که من رو هم شرمنده میکرد. کاش میدونستم که همیشه پیشش نیستم. خاطرههایش مثل
عطرش به من آرامشی میده تا عهدی که با او بستم را هر روز محکمتر کنم. به او قول داده بودم: «باید طریق دیدنم را عوض کنم...»
¬صدای تو هنوز به گوش میرسد. وقتی که دل از همه جا میرمد، سر به آستان تو فرود میآورد. آن هنگام میفهمد که بی تو بودن چقدر سخت است! درست است که گریه مجالم نمیدهد برای تمنّای تو شعر بخوانم؛ ولی اشکهایم شعرِ غریبی میسرایند.
چشمهای که از کوهسار تو جاری شده، زلال بودنش را مدیون صفای توست. لغزش قطرات بر سنگها، مرا یاد اشکهای روان بر گونه دوستانت میاندازد؛ دوستانی که به شوق وصالت به حدّ انقطاع رسیدند. هم دل از غیر تو بریدند، عکس غیرت را گذاشتند و به سفر تو آمدند و هم باجسمشان به
شوق طواف منزلت به راه افتادند. راستی مگر از روی تو چه گلی چیده بودند و چه عطری از تو مشامشان را پر کرده بود که اینگونه هرولهکنان به سمت تو سعی میکردند؟!
در این سپاه، ردّ پاها مختلف است. از اثر دستها بر خاک بیابان معلوم میشود که عاشقان تو همه گلهای گلستانند، چرا که نفس باغبان بوی عطر تو را میدهد! شور تو چنان نوری در صفحه دلشان انداخته که راه شب را شتابان چون فجر، طی میکنند. گویا از مشرق نوری میبینند. قدمهای کوچک و بزرگشان به سمت تو روانه است. افق را طور دیگری مینگرند؛ شاید در آن رازی میخوانند یا با او سر سرّی دارند. نمیدانم، هر چه هست مسیر برایشان آشناست، اما ما بازماندگان در باتلاق و سیاهیها هر چه
بیشتر پیش میرویم، از خود دورتر میشویم.
کاش پیاله دل ما هم به وسعت آسمان بود. کاش ابر دلمان از باریدن باز نمیایستاد. کاش ورقهای دفتر عشقمان از عشق تو لبریز بود. آرزو که عیب نیست. درست است بال پرواز نداریم، چشممان با روشنایی افق آشنا نیست و کولهبارمان خالی است، اما دل سالهاست که به دنبال شوق و آرزوی تو گم شده. شاید پای آمدنم سنگین شده، ولی دل اندیشه راه تو را دارد. شاید در کویر چشمانم قطرهای یافت نمیشود، ولی در ساحل محبتت، چشمانتظار دریایی شدن هستم...
افسوس، افسوس، افسوس، که از قافله جا ماندهایم! به قول آن عاشق بازمانده: «از کاروان، از همرهان جا ماندهام من.» وقتی که صدای جرس در گوش یاران نواخته شد،
خواب، شنیدن را از ما برده بود. وقتی ساربان به در خانه جاماندگان میرفت و دست همسفری دراز میکرد، ما در را به روی او بسته بودیم؛ دری که بر خود بستیم و اکنون در حسرت آن پشیمان سر به زانو گذاشته، انگشت خود را میگزیم. صبحی که نسیم دامنکشان بهرهها را به یاران میرساند، رو برگرداندن از او، پشت کردن به بخت خود است. کدام بخت؟ مگر در دامان نسیم چه تحفهای...
بگذریم! پا را برهنه کردهام. آخر در این سرزمین، چشمهای زیادی زیر پای زائران، نظارهگر و دعاگو هستند. سرخی چشمان آنها شاید یادگار چشمانتظاری آنان هنگام غروب بوده است. نمیدانم در سرخی آسمان به دنبال چه میگشتند و با او چه زمزمه میکردند؟ میگفتید وقت در حال
گذر است. میخواهم دردم را با غروب در میان بگذارم. زخمی به بدن داشتید که از آن آسوده نبودید یا دلتان خط سرخی را دنبال میکرد؟ خط سرخی که در آن دقایق با آن همراه میشدید و تا ناکجا میرفتید، ضربان قلبتان سرعت میگرفت و چشمتان به یاد آبیاری نهال تشنه وجودتان میافتاد. صدای هق هق از دوردستها به گوش میرسید.
ما که اینها را نمیدانیم، ولی به لحظههایتان عشق میورزیم و به حال خود غصّه میخوریم. آخر ماهی سرخ هفت سین به دنبال سین آخر است. شاید آن را در سرخی چشمان شما جستجو میکند. هفتسین شما در هفت آسمان خلاصه میشود. پرواز و اوج گرفتن با «الف» تا رسیدن هفتسین موعود. هفتسین شما در
چشم و دلتان جای داشت و همیشه بر سفره عیدی و مهمانی!
برای خارج شدن از هفت چاه دلم، به همدلی با شما نیاز دارم. چه عجیب است! دقیقاً ما بر عکس شما هستیم. پاهایم دیگر نای حرکت ندارد. چگونه قدم بردارم در حالی که به گفته همراهم، جاها عوض شده است؛ قدمهای شما باید بر چشمان ما باشد.
عمری چشمانتظار این قدمها بودهاید. آمدیم ولی چه سود؟! اگر قلبی لالهگون چون شما داشتیم، خیلی زودتر از اینها دلمان برای این جا میتپید، دستمان به لرزه میافتاد و اشک در چشمانمان حلقه میزد؛ حلقهای که حسرت حلقه دوستان آشنا و غریب را در دل بازگو میکرد. برای چه کسی؟ برای دل خودمان، چون کسی به این حرفها دل نمیبندد. رسم زمانه عوض شده است. زمان
چه زود خاطراتتان را از صفحه دلمان شستشو داد و برد، هر چه که بود! خودتان که بهتر میبینید اگر از شما بگوییم، قهقههها به جای هقهقها، سر به فلک میکشد.
بگو چگونه با تو صحبت کنم؟ از چه بگویم؟ دل تو پُرتر است. سالهاست سکوت کردهای و بغض گلویت را گرفته. کسی نیست با او درد دل کنی. ببخشید اشتباه کردم؛ یادم رفت که دوستان شما عاشقترین یاران بودند. پر پروازشان با آسمان آشناست و او آرزوی در آغوش گرفتنشان را دارد. قلب خود را برای مهمانیشان، چون آب زلال کرده است. آخر دل آن پرندگان از صفای آسمان چیزی کم ندارد؛ خورشید دلشان، دل خورشید روزگار را ربوده و او را در گرمای محبتشان شرمنده کرده است. تا شب طاقت نمیآورد و جای خود را به صورتی پرلطمه میدهد. تو که از
جنس نوری و همه در عشق تو هستند! عشق که را در سر میپرورانی که سالهاست سیاهی لطمهها بر صورتت باقی است؟! گاهی آنقدر تاب از کف میدهی که با دستمال ابری گریه خود را پنهان میکنی.
احساس میکنم در کویِ شما بویی آشنا به مشام میرسد؛ شاید در خواب، شاید در بیداری بوده که به او عادت کردهام. آشیانهها چقدر فرق میکند! آیا دلم همان دل است؟ پس چرا دیگر به فکر آشیانههای دیروز نیست. آهسته میگوید:«وطنم اینجاست. رحل کوچ بدین جا باید ببست.» او جلوتر از پاهایم در حرکت است. راهنمای چشمانم شده است. گرمی دستانش را در دستانم احساس میکنم. به راستی مرا به کجا میبرد؟ از او میپرسم و جوابش کوتاه و قانعکننده است: قطره اشکی بر گونه.
میبینم که او میبیند و من نابینا... میترسم پایم بلغزد. چشمانم کمسو شده است، اما از آن چشم اطمینان دارم. برایم زمزمه میکند و من ناخودآگاه به سمت حال و هوای او میروم. اشک، شبنم وار جای خود را پیدا میکند. انگار سیاهی چشمانم کنار میرود و راحت میبینم. او دستانم را میفشارد و خداحافظی میکند: «ادامه راه را خودت میتوانی بروی.»
با هر قدمی عطر بیشتری به مشام میرسد و نور بیشتری میدرخشد. مگر به کجا آمدهام؟ دست و پایم شروع به لرزیدن میکند. عرق سرتاسر صورتم را فرا گرفته است. ضربان قلبم بیشتر شده و بر بدنم رعشهای افتاده! این چه حالتی است که در درونم موج میزند؟
ـ علی، علی، علی، علی جان! بچهها توی کانال کمین خوردن، آتش امونشون رو بریده اگه به دادشون نرسید تا چند لحظه دیگه کبوترا کربلایی میشن.
ـ بیسیم قرارگاه رو بگیر. پس کجاست نیروی کمکی؟
ـ فعلاً نیروی کمکی نیست، دستور بر مقاومته.
ـ فرمانده با حسن پشت بیسیمه.
ـ حسن جان! در چه وضعیتی هستید؟
ـ عباس جان! اینجا موقعیت کربلاس. همه تشنهاند. قمقمهها خالیه. کانال از صدای ناله بچهها پُر شده. بوی گوشت سوخته همه فضا رو پر کرده. عراقیها به چند متری ما رسیدند دارند به بچهها تیر خلاص میزنند. احمد، هادی، رحمان... کسی نمونده. دارن به سمت من میان. وعده دیدار کربلا...
ـ حسن، حسن، حسن جان! جواب بده.
ـ فرمانده! بچهها خبر رسوندند که عراقیها بچهها رو دارن با بولدوزرهاشون زنده به گور میکنن. امکان کمک رسوندن به منطقه نیست. ارتباطمون با بچهها قطع شده.
روی در سنگر نوشته: «اینجا حسینیه است؛ با وضو وارد شوید.»، «یا فاطمة الزهرا»، «یا مهدی ادرکنی»، «با ولایت تا شهادت»، «دیواره سنگر با یاد شما دل را تا کربلا میبرد» و...
سنگر تاریک است و صدای زمزمههایی به گوش میرسد. فانوسها در اطراف سنگر روشن است. مگر ساعت چند است؟! بیرون سنگر هم تاریک است. تاریکی، تاریکیِ سحر است. چگونه به این سرعت سحر شد؟!
دو ساعت به اذان صبح مانده است. من که سابقه نداشته در این وقت بیدار باشم، هیچ
احساس خوابی در چشمانم نیست. در دلم چه شوقی برای خواندن نماز موج میزند! خدایا این حالتها از کجا آمده است؟ من، نماز، این وقت؟! کمکم چشمم به فضای سنگر عادت کرده است و روشناییهایی را احساس میکنم. الآن راز همهمهها را متوجه شدم. یکی در قنوت، یکی در سجده و... عکس شهدای این سنگرها بر روی دیوار حسینیه است. پایم مرا تا کجا میبرد؟ محل انتخاب او کنار جعبه مهمات که پر از مهر است و محل دوم کنار یکی از همان فانوسها! نیت نماز چون برقی در دلم گذر میکند. برای شهادت هنوز حیرانم: اللّه اکبر، بسم اللّه الرحمن الرحیم... السلام علیک ایها النبی و رحمة اللّٰه و برکاته، السلام علینا و علیٰ عباداللّٰه الصالحین، السلام علیکم و رحمة اللّٰه و برکاته.
مرغ دلم تا حرمت پر بزد
درب تو را با دل و پیکر بزد
اشک نشان خاک به سر تا دَرَت
سجده نمود و پس از آن دَر بزد
جسم و جان به زمین چسبیده است. گویا دل طاقت ندارد از سجده جدا شود؛ گویا اشک قصد سیراب کردن زمین را دارد!
ـ حسین، حسین! پاشو برو اتاق خودتون استراحت کن. چرا جواب نمیدی؟ پاشو، یاعلی، پاشو.
ـ خواب نبودم.
ـ چشمات چرا سرخ و خیس اشکه! بعد از نماز تا الآن که آفتاب طلوع کرده داشتی گریه میکردی. مُهرت هم پودر شده! آخه مگه چی شده؟ مگه میشه...
شمع این مسأله را بر همگان روشن کرد
که شود شب به سحر گریه بیشیون کرد
ـ برادرم دیروز شهید شد. بچهها هر روز دارن میرن، حتی کسایی که چند روز بیشتر نبود اومده بودند. اما من... برادرم فقط یک ترکش ریز به سرش خورد و رفت. بدن منو ببین چند جاش تکه تکه و زخمی شده! خوش به حالش، خوش به حالش!
دل آسمون هم مثل دل من غلغله داره. از دیشب تا حالا یکدم داره با اشکاش درد دل میکنه؛ درد دل، درد دوری از یار، درد غریبی یار، غصه عقب ماندن از قافله. نکنه جنگ تموم بشه و ما زنده باشیم؟ آخه فرمانده میگفت: دعا کنید همینجا شهید بشید، چون بعد از جنگ چند گروه میشید؛ بعضی از گذشتتون کاملاً برمیگردید، برخی بیتفاوت میشید، بعضیها هم میمونید و از غصه دوری دِق میکنید.
لا اله الا اللّٰه! تعقیبات نماز عشق شد؛ رؤیای یاران قافله عشق! خیلی عجیبه این جا همه چی دست به دست هم دادند تا سفری دور و دراز آماده بشه. بیآذوقه آمدم، امّا دستانی از غیب بر سر خود احساس میکنم! شاید برای این که من یتیمم. یتیم به چه کسی میگویند؟ کسی که در به در شده باشه، از همه محبتها رو برگردونده باشه و احساس نیاز به دریا در وجودش موج بزند یا گرسنه و تشنه باشه و لباس سرد و گرم او، ژندهای وصله خورده باشه یا کسی که گریه امونش رو بریده باشه و گودی روی گونهاش یادگار اشک پرتلاطم چهار فصل زندگی او باشه.
فانوس سنگر! نامهای آشنا بر پرچم! جانماز و تربت محرم! شما همه شاهد بودید که در صندوقچه دلم چی میگذره. دیدید که
چگونه در به در وادی عشق شدم و سر به آستان شما گذاشتم. دیدید که درهای هر محبتی رو بر خودم بستم و با دلی تکهتکه، خسته و پر درد به شما پناه آوردم؛ با چشمی که در چشمان شما خیلی آشناست؛ سرخ، خیس از بارون شرمندگی و پشیمانی، زُل زده و محو در آسمان. نمیخواهید شهادت بدید به بیکسی و یتیمیام؟ نمیخواهید دستم رو بذارید تو دست تنها یارم؟ شما بوی او را میدهید و دل به منزل او میبرید...
کتابی که روی جانمازم گذاشته، قبلاً نبود. من همینجا نماز خونده بودم. از کجا اومده؟
تا اذان صبح تقریباً وقت زیادی باقی مونده. میشینم کنار فانوس، زیر پرچمی که رویش
نوشته: «یا لثارات الحسین» کتاب رو باز میکنم:
«اتوبوس راهی کجاست؟ مسافران اون چرا اینقدر کمسن و سال هستند؟ یکی سرشو گذاشته بغل شیشه، زُل زده بیرون، قطرههای اشک از گونههاش جاریه. یکی چفیهای رو سر انداخته، داره آروم آروم قرآن زمزمه میکنه. یکی مشغول نوشتنه، برگهاش از اشک چشماش خیس شده. یکی هم...
ـ آقا ببخشید! شما چند سالتونه؟
ـ سیزده سال.
ـ بالای اتوبوس نوشته بود: «راه کربلا نزدیک است» یعنی چه؟
ـ هدف ما رسیدن به قدس است، ولی تا کربلا رو آزاد نکنیم نمیشه به اونجا رسید.
برای ما، کربلا مفهوم دیگهای داره. درسته الآن از حرم دوریم ولی دلمون همیشه یه حرف داره، همون که روی سربندم نوشته شده: «مسافران کربلا». شاید در ظهور دولت یار، ما نباشیم ولی از خدا میخواهیم که «أن یرزقنی طلب ثارک مع امام منصور».
ـ سلام برادرم! شما چند سالتونه؟
ـ هفده سال.
ـ دوست نداشتی بمونی شهرتون ورزش و تفریحت رو با رفقات انجام بدی، خوش بگذرونی؟
ـ رفقام همه توی اتوبوس هستند. از مدتهاست که شب و روز دارم لحظهشماری این سفر رو میکنم، سفر عشق!
ـ خستهنباشی. شما چند سالتونه؟
ـ 21 سال.
ـ دوست نداشتی توی این سن تشکیل خانواده بِدی و پیش همسرتون باشی؟
ـ اتفاقاً نامزد دارم، امّا از شروط ازدواجم، زندگی کردنِ همسرم با شخصی بود که احتمال شهادتش خیلی زیاده و دیر یا زود رفتنیه.
این کاروان عزم کرب و بلا دارد
این کاروان شوق و قصد خدا دارد
از کجا آمدهاند؟ به کجا پر میزنند؟ این کاروان چه میداند چه در انتظارش است؟ آیا قصد سفر به دشت خون را دارند؟
ـ نام این موضع چیست؟
ـ نینوا، غاضریه.
ـ آیا اسم دیگری هم دارد؟
ـ بله، کربلا!
ـ «اللّٰهم إنّی اعوذ بک من الکرب و البلاء.» این جا محل فرود ما و قتلگاه و محراب شهادت ماست.
هر چهره از حکایتی خبر میدهد. یاران برای هم، رؤیای شهادتشان را شرح میدهند: «دوست دارم وقت شهادت سر در بدن نداشته باشم»، «دوست دارم جراحتم از ناحیه پهلو باشد» و...
هوای اینجا متفاوت است. فرشتگان، حسرت به دل، ناظر کسانی هستند که قرار است بدنهای مطهّرشان میقاتگاه نسلهای آینده شود. شهدا شرمندهایم، شهدا شرمندهایم...
ساعت ده شب، سال 1392، کهف الشهدای تهران، محل اجتماع جاماندگان از قافله شهدا در عصر مدرنیته و تکنولوژی
احساس رهایی در این اجتماع موج میزند.
سیاهی شب خوب دست گرم بر دستان خلوت و زمزمه گذاشته است. گویا هر کس در اینجا گمشدهای دارد و او را رها نمیکند. همه به آرامش رسیدهاند. محفل بزم شهدای گمنام با دوستان عاشق برپا شده است. کاش میدانستم که هر منتظر از این جمع در نجوای خود چه میگوید و اینک به کجا رفته است. ساعتهاست بعضی قصد جدا شدن از تابوت دوست را ندارد.
یادداشتهای «با شهدا» یادگار این بزم شبانه است:
ـ آیا وقت همراهی ما فرا نرسیده؟ آیا وقت آن نشده که دوست جمال دوست را نظاره کند؟
ـ بوی عطری مرا به سرزمین و خیمهگاه حسین علیه السلام میبرد. ای کاش
بالهایم را وا میکردید، چرا که اول باید «پروا» کرد، سپس «پرواز»...
ـ پرنده در قفس، چگونه به آب و دانه خوش باشد. بال رهاییام بریده، یاریام کنید تا رهایتان نکنم. دلم برای شما چه زود زود تنگ میشود.
خدایا! مگر اینها چه دیدهاند که پروانهوار به دور عزیزان غریب و ناآشنای خود میسوزند و نجوا میکنند، آب چشمه دل به دست و صورت میزنند و با خون دل، صبح، عزم و راهیابی میکنند.
اتوبوس توقف میکند. وقت نماز و ناهار مختصری است و پس از آن ادامه حرکت. صفهای سپاه عشق، به هم فشرده و منظم آماده عروج است. فرمانده، مکبّر جمع است و چفیهها جانماز رهایی تا بینهایت.
سجدهها یادگار و یادآور چه آیندهای است؟
«حسین» را دیدم که تیر به قلبش اصابت کرده بود و داشت با خون جگر خود وضو میگرفت. پس از وضو به سجده رفت، اما سجدهای که برخاستنی نداشت. قایق، هور، قلب زخمی، وضو با خون، سجده شکر یا سجده وصال و رسیدن!
«إن اللّٰه و ملائکته یصلّون علی النبی یا أیها الذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً»
ده دقیقه به اذان مانده. باید برگردم به حسینیه گردان. نمیدانم چرا کتاب از اینجا به بعد برگههایش سفید است؛ شاید پرواز تا بیکرانها... کتاب را میبندم و به اذان گوش میدهم. «اللّٰه اکبر»... دل به کجا میرود؟ کنار کعبه؟ مگه آنجا چه خبر است؟ روزی که صاحب هستی از پشتِ پرده جلوه میکند و با ذخیرهای وفادار به
سمت کعبه حرکت میکند. پس از بیعت، زمین آماده میشود که خود را یکرنگ سازد و یک صدا شنیده شود؛ صدای توحید و برافراشته شدن پرچم توحید. آن زمان زمین بر گامهایی که بر پشتش برداشته میشود در پوست خود نمیگنجد؛ گامهایی که با آمدنشان بهار همیشگی را به زمین هدیه میدهند. زمین با وجود صاحب خود نیازی به نور مهر و ماه ندارد. «تو را زمین، از آسمان میطلبد...»
«حیّ علیٰ خیر العمل»... اذان به کجا رسیده؟ پس از ورود به سفینه نجات ولایت به کجا برویم؟ «حبیب دل به کجا میبری مرا...»
نماز جایگاه توحید، نبوّت و ولایت است. با او حرکت شروع میشود. غیر او از صفحه دل خارج میشود. هر جلوهای را از او و او را
واحد میشمریم. با او صمیمی میشویم تا آنجا که او میشود حبیب ما. باید با حبیب خلوتی عمیقتر داشت، به او نزدیکتر شد و از خود بیشتر فاصله گرفت؛ دو دست را به زمین و خاک گذاشت و زمزمه کرد: «رب إنّی لِما أنزلت إلیَّ من خیرٍ فقیر.» تا آنجا که به دیدار نبی و وصیّ برسی و از آنها سعادت همسفری و ساربانیشان را بخواهی، به آنها عشق بورزی و اعلام کنی که هیچ آسیب و آفتی از من به شما نمیرسد، نه به شما و نه به کاروان شما. «السّلام علینا وعلیٰ عباد اللّٰه الصالحین.»
پس از نماز، هنگام طلوع آفتاب بدنم احساس خستگی زیادی میکند. دست و پهلوهایم کوفتگی دارد. باید کمی استراحت کنم تا برای ادامه سفر آمادهتر باشم و الّٰا از همراهی بچهها جا میمانم.
بچهها! کمک کنید، فرمانده حالش خوب نیست. از هوش رفته. سه روز است که خواب به چشمان او نیامده و چند وقت است که غذای او مقداری نان خشک و آبهای همین تانکر هست. ببریدشون سنگر تا به زور که شده هم مدتی استراحت کند.
«مادری دارم که من هر روز و شب...، مادرم! غیر از شما چه کس را دارم؟ مادرم! اشکها از دوری شما... یازهرا، یازهرا، یازهرا!»
ـ دستان فرمانده رو ببین! این تربت کربلا از کجا اومده؟
ـ ایشون همیشه این تربت را توی دستاش نگه میداره. تسبیحی که نمیدونم شبهای عملیات با اون چی میگفت؛ رازی که هیچوقت حاضر نشد فاش کند!
ـ الآن داشت حضرت زهرارو صدا میزد. خیال کردم دارد خواب مادرش را میبیند!
ـ بارها حاجی رو امتحان کردم. کافی بود اسم حضرت زهرارو پیش روی او میگفتم، ناخودآگاه قطرات اشکش سرازیر میشد. خیلی خودش رو کنترل میکرد امّا... یه روز بغض منم ترکوند، جلو رویش نتونستم خودم رو کنترل کنم، زار زار زدم زیر گریه.
چشمانم سوزشی دارد. بویی منطقه را پر کرده است. دود سفید تا حسینیه رسیده. چه خبر شده؟ اینجا چه خبر است؟ آسمان به زمین آمده یا زمین به دیدار آسمان رفته؟ پر کشیدن در اینجا چقدر راحت شده؟ درد فراوان است، امّا صدای نالهای شنیده نمیشود!
بوی سوختگی همه جا را فرا گرفته، بویی که برایم آشنا نیست! چرا اینقدر صدای سُرفه به گوش میرسد؟
چفیههای خیس مرهمی شده برای درد ریهها؛ شاید اینطور تنفس راحتتر شود، شاید بین این همه چشم، چشمی سالم بماند! شاید بین این همه نفس، نفسی برای ماندن بماند...
راستی اینجا چه خبر است؟ چرا قدمها محکم برداشته نمیشود؟ چرا سرگیجه چشم را آرام نمیگذارد؟ چشمی میدیدم که لکههای خون در آن حلقه زده بود، صورتی که دیگر قابل شناسایی نبود.
اینها همان جوانانی هستند که مادر با دستان خود چفیه رفتن را بر گردنشان انداخته بودند! اینها همان قدمهایی است که هنگام وداع، از خانه و راحتی رخت بربستند.
سر کوچه که رسید لحظهای ایستاد و با نگاهی پُر رمز و راز لبخند آخر را به مادر
زد. دست را به نشانه دیدار تا وقت نامعلوم بالا برد و با چشمانش به مادر قولهایی داد. قول داد: مادر جان! زود برمیگردم. قول میدهم خودم بیایم تا پاهای خستهات برای پیداکردنم خسته نشود. قول میدهم که باعث افتخار تو باشم. اما مادر عزیزم! منتظر نباش همین قدمها که از خانه بیرون گذاشته شد، روزی به خانه برگردد! امروز با پای خودم رفتم، ولی نمیدانم روز آمدنم... امروز با دستانم با تو وداع کردم؛ ولی شاید روزی دیگر دستان پسرت... منتظر نباش که وقت آمدنم روز باشد، شاید سالها منتظر بمانی و سالها عکسم را تسکین درد روز و شبت کنی. از تو میخواهم که هنگام نگاه کردن به عکسم، خاطرههایت را با فرزند رفتهات به یاد نیاوری. خود میدانی طاقت گریه تو را ندارم. یادم هست سالها
پیش وقتی از تو خواستم برای رفتنم دعا کنی، بغض در گلو، اشک در چشمانت حلقه زد؛ رو کردی به صورتم:
اینگونه نگو. تو که خودت بهتر میدانی من بدون تو طاقت نمیآورم. طاقت نمیآورم سحر به جای خوابت نگاه میکنم و تو را سر به مُهر، دست به آسمان و اشک در چشم ببینم. طاقت نمیآورم صدای زیبایت در گوشم باشد، ولی خودت در کنارم نباشی؛ صدایت که همیشه میخواند: هیهات چه سخت است تنها ماندن... مادرم! چشم به راهم نباش، میترسم وقت آمدن دیر شود و... به خاطر دارم گفتی: اگر دیر برگردی، شاید مادر زودتر رفته باشد. گفتی: از خدا خواستهام پس از تو خیلی زنده نمانم. نمیتوانم باشم و دنبالت بگردم و چشمانم خبر نیامدنت را به من بدهند...
بچهها پناه بردند به کانالهایی که عرض آن شاید جای دو نفر هم نداشته باشد. دستها و صورتها گوشت اضافی آورده و جرم از لابهلای آنها خارج میشود!
منطقه از دود سفید خالی نمیشود. چند لحظه که میگذرد، در نقطهای دیگر، تعدادی را آماده رفتن میکند. چه زیبا آنها را با خود میبرد؛ بدون سر و صدا! رفتن به سمت محبوب که سر و صدا ندارد. شاید درخواست قلبهای آنها بود که میخواستند بی سر و صدا بروند.
جوانی هفده ساله پتویی را خیس کرده و به سمت جایی که دود از آن جا منتشر میشود، در حال دویدن است.
عجله!... پتوی خیس!...
چشمانم را بستهام تا نبینم. دودها کمتر شدهاند. میشود مقداری راحتتر چشم را
باز کنی. اینجا زمین در چند دقیقه چقدر گل به آغوش خود گرفته! همه گل لاله قرمز! امّا... چرا بعضی از آنها بیشاخهاند؟! بعضی سرشان از ساقه جدا شده؟ برگها پرپر گوشهای ریخته...
یکی از بچهها کیسه نایلونی در دست دارد و بین گلها به آرامی قدم برمیدارد. هر چه نگاه میکند نمیتواند گلها را بشناسد. دست میبرد، برگی را بردارد. هر جا که بلند میکند، قسمتی دیگر بر زمین میماند. چشمها گوشهای، برخی دستها از بازو، برخی از آرنج و بعضی هم بدون انگشتند! روی سرها پارچههای قرمز بسته شده است. اینها سالم است. هر قطعه را که از زمین برمیدارد، قطره اشکی از چشمانش روانه میشود. این اشک انگار میخواهد شبنمی برای شاخه گل شود.
گل بوییدنی است. هر قطعه را میبوید، آن هم چه بوییدنی! لحظاتی است که انگشتی را برداشته هی نگاه میکند، میبوسد، اشک میریزد و میبوید!
به یاد چه افتاده؟ مگر یک انگشت چه خاطرهای را زنده میکند؟! باید بیشتر دقت کنم شاید بتوانم آن را بهتر ببینم. بله، درست میبینم؛ این انگشت، انگشتری دارد. دقیقاً از بین تمام برگها، آن برگی جدا شده که نگینی به همراهش بود، امّا خدا را شکر انگشتر هنوز در انگشت مانده است.
باید بروم. دیگر برایم رمق ماندن نیست. چشمم تار شده، گویا همه چیز در این جا دارند به خواب میروند! شاید میخواهند این صحنهها را بیشتر نبینند. همه جا کمکم تاریک میشود، تاریک تاریک...
صورتها در تاریکی شب گمنامی خود را بیشتر نشان میدهند. گامهایشان را با دقت نگاه میکنم. ظاهراً دو نفر هستند. در این تاریکی، فقط چفیههای سفیدشان است که خطی سفید بر صفحه سیاه شب کشیده است.
زیر لب، زمزمههایی دارند. نزدیکتر میشوم، شاید صدایشان راحتتر به گوشم برسد. صدا خیلی کم است. باز هم باید نزدیکتر شوم... یازهرا، یازهرا... از کجا آمدهاند و به کجا میروند؟ دستانشان را خوب نگاه میکنم؛ یک اسلحه ساده! با یک اسلحه در این تاریکی و هزار خطر...
همینطور که چشمانم به آنهاست و پشت سر آنها گام برمیدارم، از خودم میپرسم:«تو با یک اسلحه ساده، توی این تاریکی شب، حاضری راه بیفتی بین این
بیابون که نه اولش معلومه کجاست و نه آخرش رو میشه حدس زد؟»
ـ خب، نه! مگه عقل از سرم پریده؟ چرا این کارو کنم؟
ـ برای رفتن به دل خطر، چقدر قوّت دل میخواد؟
ـ خیلی! قدمهای اونا خیلی باوقار و مطمئن برداشته میشه. دستاشون، طرز اسلحه به دست گرفتنشان، حتی صدای نفسهای اونا از یه اقیانوسی خبر میده؛ اقیانوسی که در مقابل دل اونا سرشو به زمین دوخته. شاید زمزمههاشون قوّت حرکت به اونا میده و آرامش خاصّی به منم داده.
راستی چرا من نمیترسم؟! از وقتی که دارم به افق نگاه میکنم قلبم آروم آرومه. من که این جوری نبودم. با صدای افتادن یه سنگ از خاکریز، چند متر اشتباهی به طرف دشمن میدویدم!
بعد از کمی راه رفتن، یکی به دیگری میگه:«حسین جان! این جا روباید خمیده حرکت کنیم»
دقت کردم در صدایش اضطرابی نبود، نمیلرزید و کلمهها رو راحت ادا میکرد.
هوا روشن شد. این روشنی توی تاریکی و سیاهی این جا چیه؟
صدای رگبار همه فضای بیابون رو پر کرده و یک لحظه هم مهلت حرکت نمیده. دستپاچه شدهام. نمیدونم چی کار کنم. دائم دارم عقب و جلو میرم و اطرافمو نگاه میکنم. قطرههای عرق از پیشونیم به سرعت روی لباسهام میریزه. دستام میلرزه. دندونام هم پشت سر هم مثل رگبار داره به هم میخوره.
ـ یه لحظه خودتو کنترل کن، چرا اینجوری شدی؟!
ـ به خدا دست خودم نیست. نمیتونم بشینم، بمونم یا بایستم و نگاه کنم. آخه تیره، اونم تیر مسلسل. یکی بهت بخوره کافیه یه یادگاری بزرگ روی بدنت به جا بذاره.
عرقها کمتر و حرکت دندانها کندتر شده. به دستام نگاه میکنم، دیگه نمیلرزه. بدنم آروم آرومه. دوتاشون آروم روی زمین خوابیدند و هیچ حرکتی ندارن. تیر خوردن؟ زخمی شدن یا...؟
صدای آروم نفسهاشون میاد. قضیه از چه قراره؟ سرشون رو گذاشتن روی دستاشون. همین طور که خودم رو روی زمین میکشم تا کمکم بهشون نزدیک بشم که دوباره همون صدا: «یازهرا، یازهرا...»
اینا با این ذکر چه انسی دارند که از هیچ چیزی نمیترسن؟! دقت نکرده بودم، سر شونههاشون حرکتای آرومی داره.
صداها خاموش شد. سر از روی دستاشون به آرامی برداشتند. توی نور ماه، چشماشون رو که قطرههای اشک ازشون سرازیره، میشه دید. با چفیههاشون اونا رو پاک میکنن. چند لحظهای مکث میکنند و حرکت رو ادامه میدن؛ این بار با اطمینان بیشتر.
ساعت سه شب میرسیم به تپهای که مُشرف به یک پادگان بزرگ نظامیه. یکیشون کاغذ و خودکار رو از جیبش بیرون میاره. دیگری اطلاعات منطقه رو میگه: مساحت زمین، تعداد تانک، سنگر فرماندهی، انبار مهمات و... اونم عددها رو روی برگه یادداشت میکنه. بچههای اطلاعات عملیات، در شب تاریک، بدون هیچ محافظتی، ساعتها در مناطق مختلف، دره، کوه، میدانهای مین چندصدمتری...
وقت تعقیبشون، خواب به چشمام بود، اما الآن خواب از چشمام پریده. برام باورکردنی نیست، اینا داستان و افسانه است یا تصویرهایی که چشمای خودم دید؟
چشمهای من! شما که دیگه بِهِم دروغ نمیگید؟ بهم بگید که خودتون دیدید اونا کی بودن و کجا رفتن که حتی یه ذره هم پاهاشون نلرزید؛ یک بار هم قصد نکردن به پشت سرشون نگاه کنن چه برسه به فکر فرار!
گوشهای من! مگه شما نبودید که اون صداها رو شنید؟ شنیدید و داشتید از ترس منفجر میشدید؟
قدمهای من! چند بار قصد فرار داشتید؟ نتونستید وگرنه فرار میکردید و کیلومترها را در چند دقیقه طی میکردید!
دیگر برایتان مهم نبود که در مسیر، درّهای وجود دارد، کوه بلندی در وسط راه یا چند میدان مین. هر قدم باید با لمس کردن دستها، با آنها آشنا میشدی.
مهم این است که بروی، نمانی، در آن باران گلوله بتوانی پوتینها را رها کنی و فقط بدوی و بدوی...
تو ای دل من! چند بار ترسیدی؟
بگو در آن لحظات رگها خون به قلب میرساندند؟ اگر با دو دستم محکم تو را میگرفتم، باز دنبال روزنهای برای رفتن بودی. صدای نالهات میآمد که مرا کجا آوردهای؟ میگفتی: نمیخواهم اینجا باشم، نمیخواهم بمانم.
از زندگی سیر شدهام. اینجا دیگر چه جهنمی است؟
برو، برو، هر جا که به فکرت میرسد! فقط خواهش میکنم، با گریه از تو میخواهم اینجا نایستی. این صدا بند بند مرا از هم جدا کرده. اگر دستم میرسید، رهایت میکردم و خود میرفتم! اگر میتوانستم چنان فریادی میزدم که صدای این آتشبارها زیر صدایم گم شود. اگر در آن لحظات دستم میرسید، سینهات را میشکافتم و به تو نشان میدادم که چه حالی دارم. از تپش و رفت و آمد نمیایستم. کاش در آن لحظات، حداقل مشتت را گره میکردی، محکم به سینهات میکوبیدی تا دستانت گرمای ترسم را حتی برای لحظاتی کوتاه احساس میکرد.
آرزو داشتم همه آن تیرها به من اصابت کند، ولی دیگر نباشم و آن آتشفشان و گدازههای مرگبارش را نبینم. از چه بگویم فقط بدان که بارها مُردم...
حدود یک ساعت به روشنایی صبح و وقت اذان باقیه.
چفیههاشون رو باز کردن. از جیبشون یک جانماز سبز کوچک بیرون آوردند، تسبیحی خاکی هم از جیب دیگه. قمقمههاشون هنوز گرمای دستای اونا رو احساس نکرده. با اون آب شروع میکنند به وضو گرفتن. رو به قبله نشسته: «اللّٰه اکبر...»
دستهایم روی سنگی است؛ سنگی صاف. چشمهایم هنوز خوب باز نشده. یک بار دیگر امتحان میکنم؛ درست است؛ سنگی صافِ صافِ. دستم را حرکت میدهم. اطراف آن کاملاً بینقش است. دلم، دستهایش را گویا گرفته به روی چشمانم؛ انگار میخواهد مرا به سفری ببرد. سفر به کدامین سرزمین؟ کدام میزبان؟
ظاهراً باید اندکی صبر کنم.
ـ مهدی! در چه فکری؟
پاهایش را جمع کرده، دستانش را روی آنها گذاشته و سرش بر روی دستهایش!
حدود یک ساعت بدون حرکت اینطور نشسته. نمیدانم به چه فکر میکند. پس بهتراست یک بار دیگر ازاو بپرسم:
ـ مهدی جان! چیزی شده، خیلی تو فکری.
ـ دیشب خوابی دیدم. به اون فکر میکردم.
ـ چه خوابی؟
ـ چیز خاصّی نبود. باهام کاری داشتی؟ ببخشید خیلی حواسم نبود. قبل از این هم صدام زده بودی؟
ـ چند باری صدات زدم. نمیخواهی بگی چه خوابی دیدی؟
ـ گفتم که چیزی نیست.
مهدی، دستشو گذاشت به دیوار، آروم کمرش رو راست کرد و بلند شد. چند قدم رفت به سمت طاقچهای که عکس چند تا از بچههای شهید گردان اون جا بود. زُل زد به اونا. با گوشه انگشتاش، از پشت قاب، آروم دست کشید به صورت دوستای شهیدش؛ انگار با نگاههای خاصش با اونا چیزی میگفت و حتماً اونا هم جوابشو دادند.
ـ چند روزی هست خیلی توی فکری. قبلاً اینطوری نبودی. مطمئنم یه خبرایی هست، اما رو نمیکنی. تا حالا ندیده بودم چند روز پشت سر هم سکوت کنی و تو خودت باشی.
ـ چند روز دیگه قراره عملیات شروع بشه. توی فکر اونم. میگم چیزی نیست، عادیه.
من هم که اسلحه رو تمیز میکردم، سکوت کردم. زیرچشمی حواسم بِهِش بود. میدونم چیزی بود، ولی نمیخواست بگه.
ـ مهدی! یه چیزیت میشه ها. آخه اگه خودت جای من بودی، سؤال برات پیش نمییومد؟ یک ساعته حواسم بهته، همش توی فکری. خمپاره 120 هم به سنگر بخوره متوجه نمیشی. چه جوری میتونم بیتفاوت باشم؟ بگو دیگه جون به لبم کردی.
ـ قول میدی بین خودمون بمونه و به کسی نگی؟
ـ قولِ قول. به هیچ کس نمیگم. چی میخواهی بگی؟
سرشو انداخت پایین. چشماشو دوخت به گوشه پتویی که زیر پاهاش افتاده بود. با صدایی آروم و شمرده گفت:
ـ توی این عملیاتی که در پیش داریم، من برنمیگردم. از خدا خواستهام بعد از این که تیری خورد به قلبم، با سر جدا شده به دیدار امام و زیارت کربلا برم.
ـ این حرفا چیه میزنی؟ إن شاءاللّٰه میری، توی این عملیات هم مثل قبل با موفقیت برمیگردی؛ سالمِ سالم.
ـ مسلم! بذار حرفامو تموم کنم...
همینطور که ادامه میداد، ضربان قلبم سریعتر میشد. هر چی اشک توی چشمام بود، در چند لحظه آماده رفتن بود. ادامه داد:
ـ از تو یک خواهشی دارم؛ این وصیتنامه رو ببر، بده به پدر و مادر پیرم. فقط یه چیزی هم بهشون بگو؛ بگو پسرتون دیگه برنمیگرده. حتی جسد اون هم به دستتون نمیرسه. منتظر نباشید.
صدای هِقْ هِق گریه توی سنگر پیچید. بند دلم پاره شد. شروع کردم با اون، بلند بلند گریه کردن. احساس میکنم دستام رو گذاشته بودم رو دلی که هیچ نقشی روی اون وجود نداشت؛ صاف بود، خیلی صاف!
امشب قراره تعداد زیادی از بچههای غوّاص به اروند بزنند. سرمای زمستون باعث یخ زدن آبها شده.
آب رودخانه از چند جهت جریان داره که این خودش باعث شده فشار آب بیشتر بشه؛ انگار خیلی بیتاب و منتظر مهمونای خودشه؛ کسانی که اونا هم برای این دیدار لحظهشماری میکنند.
شاید موج زدنهای رودخانه برای اینه که بیقراری خودش رو خبر بده، بگه که امشب معلوم نیست کبوترها سالم به آشیونه برمیگردند یا...
با هم در حال صحبتند، چه وداعی! وداع یاران. انگار برای رفتن و نیامدن وداع میکنند.
قلبهایی که از یک جنساند، دوری جدایی از یار خود را به سختی تحمّل میکنند. برای هم دعا میکنند، دعایی که بدون قطرههای اشک نبود.
بعضیها برای هم، سربند میبندند. هر کس نشونهای برای بینشونی خودش برداشته. توی حرفاشون میگفتن: «برگشتن خود را به آب سپردهایم...»
نیزارها در باد ملایم زمستانی، آرامآرام به هم میخورند. بعضی از بچهها در خلوت خودشان، چشم به آب دوختهاند:
ـ ای آب! شب هنگام، وقت رفتن است. خواستهام که دیگر برنگردم. قول بده، دستانم را در دستانی بگذاری که آرزوی با او بودن را دارم. قول بده رازهایی که با تو گفتهام از دل خود جدا نکنی. نگذار امشب قدمهایم را که به طرفت برمیدارم، لرزان
باشد. نگذار اثری از من به دست کسی برسد. با تو به سفر رفتن، سفری دیگر است؛ سفری که اگر به وعدهات عمل کنی، کسی نمیتواند اثری از این بدن نحیف پیدا کند. وعده گمنامی... خوب میدانی که سالهاست ما بینشان با تو همسفر میشویم. عمری است آرزوی بینشان رفتن را در وصیتنامههای خود با مهر گمنامی به پایان بردیم.
زبری سنگ، خروشانی اروند، دل پرتلاطم کبوتران بینشان... از چشمانم روزنهای کوچک را میبینم. گویا حالا میتوانم او را باز کنم. چند لحظهای طول میکشد که روزنه تبدیل به روشنایی شود.
مدتی است که دستانم بر قبری است؛ قبری بینام ولی آشنا، از هر که میشناسم آشناتر. چند ساعتی است که مرا در کوچه باغهای آشناییاش به هر کجا که میخواست برده...
رشتهای بر گردن من بسته دوست
میبرد هر جا که خاطرخواه اوست
از کنار قبر صدایی به گوش میرسد، دعای عهد، عهد ماندن، رفتن یا ماندن برای رفتن؟
برگهای در این باد بهاری در آسمان معلّق است و همچو پیکی به روی قبر مینشیند با نوشتهای:
«سالها آشنایی، با همراهی نگاری آشنا. ما گمنامیم تا روزی که او برسد و از قبور بینام خود به پا خیزیم و با سر به سوی او روانه شویم. عجل اللّٰه تعالیٰ فرجک.»