ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:به سوی کربلا/مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۴۷ص.
شابک:978-600-7120-38-5
وضعیتفهرستنویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
موضوع:داستانهای مذهبی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 9ب2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3 فا8
شماره کتابشناسیملی: ۳۵۸۹۳۶۰
بسم الله الرحمن الرحیم
به سوی کربلا
(مقدمهای برای ظهور)
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-38-5
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 1500 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.i
به سوی کربلا
... مقدمهای برای ظهور...
مصطفی رضایی
فهرست مطالب:
مقصد اول11
مقصد دوم25
مقصد سوم31
مقصد چهارم37
مقصد پنجم45
بسمالله الرحمن الرحیم
(1)
ـ یا رسولا للّه! پدر و مادرم به فدایت، «امّ الفضل»، همسر عباس، با شما کار دارند، می خواهند شما را ببینند.
ـ بگویید بیاید داخل.
ـ یا رسولالله! یا رسولالله!
ـ چه شده؟
ـ خواب دیدم که پارهای از گوشت تن شما جدا شده و در دامنم قرار گرفت؛ تعبیر آن چیست؟
ـ امالفضل! خواب خوبی دیدهای، اگر رؤیایت صادق باشد، «فاطمه» پسری به دنیا خواهد آورد که برای شیر دادن به تو سپرده میشود...
(2)
آیا «زهرا» به راستی فرزندی به نام «حسین» به دنیا خواهد آورد؟ حسین، چه اسم آشنایی؛ برای نوح «شبیر» و برای سلیمان «حاسین» و ابراهیم و... و برای عالمی که بعد از او خواهند آمد. آیا آسمان دوست دارد «حسین» را ببیند یا زمین دوست دارد که «حسین» بر او گام بردارد؟ ای آسمانی که برای آمدن او لحظهشماری میکنی، آیا طاقت دیدن او را در همه حالت داری؟ و ای زمین! آیا دوست داری که او بر همه جای تو گام بگذارد؟
ـ رسول خدا! چرا گریه میکنید؟
ـ جبرئیل نزدم آمد و مرا خبر داده امتم، این فرزندم را خواهند کشت. خداوند، روز قیامت، شفاعتم را به آنان نرساند.
روز قیامت و شفاعت؟! مگر در آن روز چه خبر است؟ همه به اوج فقر و نیاز خود راه مییابند، تکیهگاهها گسسته شده و آشناییها تبدیل به غربت میشود! «غضّوا ابصارکم حتی تجوز فاطمه (1)؛ ای اهل عالم! چشمپوشی کنید که سلاله و کوثر هستی در حال ورود به صحرای محشر هستند.» به دستشان چیست؟ کهنهای است به رنگ خون. پارگیهای آن به خاطر چیست؟ کهنه که دیگر پاره کردن ندارد! مادر هستی قصد دارند با این لباس چه کار کنند؟
مگر سید شهیدان و آقای اهل بهشت را نمیبینی که رو به روی مادر، با پیکری بدون سر...
1) احقاق الحق و ازهاق الباطل/10/140؛ بحارالانوار/43/123.
ـ یا رسول اللّه! از شما بعید است با این مقامتان به خاطر یک طفل از منبر خود پایین بیایید و او را در آغوش گرفته و ببوسید!
ـ به خداوند سوگند! ندانستم [ازشوق]کی از منبر فرود آمدم!
ـ عمری است در مدینه زندگی میکنم. بارها و بارها دیدهام که رسول خدا، میوه دل خود را هنگام بازی، میبوسد و میبوید. مگر «حسین» بوی چه میدهد؟ لباس یوسف طاقت پدر را میبرد؛ بوی سرور یوسف، چگونه؟
بالای تخت یوسف کنعان نوشتهاند: «هر یوسفی که یوسف زهرا نمیشود.»
ـ یا علی! حسین مرا بگیر!
بهانه هستی چرا فرزند خود را غرق در بوسه میکنند؟ قرار است بر این بدن چه بگذرد؟ به کجا برود؟ در آسمان چه خبر
است که ملائکه برای تسلیت بر رسول هستی، فوجفوج حاضر میشوند، تسلیت بر حسین! اما حسین هنوز یک سال بیشتر ندارد!
ـ خدایا! خوار کن هر کس که او را خوار کند و بکش آن کس که حسین را بکشد.
ـ عصر عاشورا، خیمهها را نمیدانم در چه غمی میسوزد. امیر قافله کجاست؟ کودکان چگونه اند؟ این مرد چرا این گونه شده؟ و دیگری چرا...
ـ جنون او به خاطر به غارت بردن عمامه امام و بر سر نهادنش است و دیگری از شدت حرارت و تشنگی دارد میسوزد. نفرین امام، آتش را نصیب او کرد.
چند سال بعد مختار قریه به قریه و کوچه به کوچه به دنبال سگهایهاری میگردد که از ترس و وحشت در کنجی خزیدهاند.
ـ امیر! یافتمش!
ـ دیگی از روغن گداخته آماده کنید و درون آن بیندازید و سر دیگری را به محضر امام زین العابدین علیه السلام بفرستید.
پیامبر با رنگی دگرگون و چهرهای برافروخته و چشمانی پر از اشک:
ـ مردم! میان شما دو چیز گرانبها باقی میگذارم: کتاب خدا و خاندانم که اصل و آمیخته با ذات من و حاصل منند. آن دو از هم جدا نمیشوند تا آنکه در حوض بر من وارد شوند، آگاه باشید که من منتظر آن دو هستم.
ـ سرورم نامهای دارید.
ـ از طرف کیست؟
ـ از طرف یزید!
ـ چه شده؟ با من چه کار دارد؟
ـ نمیدانم سرورم.
ـ نامه را بخوان.
ـ از طرف یزید بن معاویه به ولید بن عقبه، حاکم مدینه: پدرم معاویه، دار دنیا را
وداع گفته. هم اکنون تو وظیفه داری از تمامی مردم مدینه خصوصاً «حسین بن علی» برای من بیعت بگیری و اگر او از پذیرفتن فرمان تو سرباز زد، گردنش را بزن و سرش را برایم بفرست.
حیرت او را فرا گرفته.
ـ درست شنیدم؟ بیعت از حسین؟! میدانم او بیعت نخواهد کرد. فرزند علی را با فرزند معاویه چه کار؟!
اگر فرصت به او داده میشد، هر آن دست به قیام علیه معاویه میزد. سکوتش در این چند سال به خاطر راضی بودنش نبود.
برادرش نیز اگر آن روز صلح کرد، برای این نبود که با معاویه سازش داشته باشد. به یاد دارم چگونه لشکریان او از دورش پراکنده شده بودند. کسی برایش نمانده بود؛ درست
مثل روز صفین که پدرش را مجبور به صلح کردند.
چرا یزید همچون پدرش، با حسین به آرامی برخورد نکرد تا اوضاع را به نفع خود تمام کند؟!
ـ قربان! حکومت یزید پس از مرگ پدرش، حکومتی نوپاست. او واهمه بسیاری از شورش حسین دارد. میترسد اگر او را رها کند، شیرینی مُلکش را که چند روزی است به کامش لذیذ آمده، از دست بدهد.
او با حسین آشناست؛ به زیرکی او، محبوب بودن و قدرتش پی برده است و میداند که تنها راه محکم کردن پایههای خلافتش، بیعت گرفتن از اوست. با بعیت گرفتن، میشود او را به انزوا کشاند، از محبوبیتش کاست و به تقویت نیروها
پرداخت. علاوه بر این، موافقت و بیعت حسین وزنه سنگینی است که میشود از آن برای جلب حمایت و تبلیغات نیز استفاده کرد.
ـ هرچه زودتر به دنبال مروان بن حکم بفرست.
این روزها امام میداند معاویه مرده و دیر یا زود یزید برای بیعت به دنبال او میفرستد.
ـ مروان! تو را این جا خواندم تا درباره موضوعی با تو مشورت کنم.
ـ چه مسألهای خلیفه؟!
ـ یزید نامهای فرستاده و با جدّیت خواستار بیعت گرفتن از «حسین بن علی» شده. فرمان داده در صورت امتناع، سر او را برایش بفرستم!
چه سری؟ سر کسی که امروز هزاران نفر از بنیهاشم، در یمن و... شور او را در سر دارند و حاضرند سر به راه او ارزانی دارند.
اضطراب ولید شاید بیجا نیست. میداند که حسین کیست؛ فرزند علی، فاطمه و رسول خداست. اگر خون او ریخته شود، بی شک، به زودی دامنشان را خواهد گرفت و کاخ سبز معاویه را به کاخ سیاه و نکبت تبدیل خواهد کرد.
او همان حسینی است که گهوارهاش زیارتگاه عرشیان و در راه ماندگان است. اگر بال پروازی شکسته باشد، با نوازش چوبههای آن، اوج و پرواز را پیدا میکند؛ پروازی که حسین به خوبی به عاشقان خود میآموزد چگونه باید بال پرواز را به دست آورد، بال پروازی که او به پرواز در میآورد!
کافی است از او تقاضای همسفریاش را داشته باشی؛ کافی است به خاطر او، به در درمانخانهاش سری بزنی، داروی او همان
حرارتی است که قلب پروانههایش لحظهای به سردی نمیگراید.
مروان هم که شاید بدش نمیآمد عقدههای درونی خود را از امام و پدر او، مقداری تسکین دهد، با لحنی مطمئن به ولید گفت:
ـ او بیعت نمیپذیرد. من اگر جای تو بودم، گردنش را میزدم.
ـ کاش پا به هستی نگذاشته بودم!
بوی حسین این روزها در مدینه بیشتر به مشام میرسد؛ بویی که همه وجودت را تسخیر میکند.
امام هم اکنون در چه حالی است؟ در گوشهای از منزل خلوت کرده، با معبود خود نجوا میکند و از او طلب یاری دارد. میداند دیر یا زود پیک حاکم برای احضار او از راه
میرسد. او در اندیشههای بزرگ است که باید پس از نابودی معاویه به انجام برساند.
برادر، اقدامات و زمینههای بسیاری را فراهم کرده است. حالا نوبت اوست که از این شکاف به وجود آمده استفاده کند و دنیا را از تاریکی خارج کند. کاری که فقط با دستان او ممکن میشود؛ اما برای این کار به یاران و نیروهای وفاداری نیاز است. کسی هست در این مسیر، با حسین تا پای جان همراهی کند؟
(2)
ـ پیک حاکم هستم. نامهای دارم برای سرورتان«حسین بن علی».
ـ مولای من! ولید شما را به دربار خواسته...
امام به همراه سی تن از اهل بیت و جوانان بنیهاشم به راه افتادند. مردم در طول مسیر، امام را چون شمعی در بر گرفتند و نگاه از او
بر نمیدارند. در آن لحظات، نظر به روی او، همه غمها را از قلبشان خالی کرده بود. از همه چیز بریده بودند. گویا سالها بود این پروانهها بالهای خود را بر گرد شمعی غیر از او نگسترانده بودند. مردم، سالهاست که از حمایت امام و بیعت با او سخن میگویند.
چند سال پیش هم که برادر به دستان خبیث معاویه به شهادت رسیده بود، چنین نامهای به دست امام رسید؛ نامه ای از طرف افرادی سرشناس که در خانه «سلیمان صرد خزاعی» برای نوشتن آن گِرد آمده بودند:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم. به حسین بن علی بن ابی طالب از جانب شیعیان او و شیعیان پدرش. خدایی که غیر از او خدایی نیست را سپاسگزاریم و از او خواستاریم که درود بیکران خود را نصیب محمدو آل او
گرداند. خبر شهادت برادرتان «حسن» به ما رسید. خداوند اجر شما را در این مصیبت بیش از پیش بگرداند. ما همه برای اوییم و به سوی او باز میگردیم.
ای اباعبداللّه! تو را در این مصیبت بزرگ تسلیت میگوییم و خداوند را سپاس میگوییم که تو را جانشین او قرار داد و ما شیعیان تو، مصیبت دیدگان به مصیبت تو، محزون به حزن تو و خوشحال از شادمانی تو هستیم. انتظار امر تو را میکشیم.»
این نامهها، معاویه را پریشان کرده و سخت به فکر چارهجویی است. پس از امضای پیمان صلح با برادرش، تاکنون بندبند آن را زیرپا گذاشته است.
اضطراب، معاویه را امان نمیدهد. قلم را بر میدارد و چنین برای امام مینویسد:
«بسم الله الرحمن الرحیم. از معاویه بن ابیسفیان. از کارهایت به من خبرهایی رسیده، کارهایی که به عقیدهام باطل و نادرست است. به خدا قسم، زمانی که با من سر حیله داشته باشی، به تو نیرنگ خواهم زد و زمانی که مرا ارجمند بداری تو را محترم خواهم شمرد.»
معاویه کاملاً آگاه است که نباید حسین را به حال خود واگذاشت. او روزهای آخر عمر خود را سپری میکند. یزید از طرف او حاکم شهر «حمص» است. معاویه قبل از مرگ خود برای او نامهای مینویسد و برای بقای حکمرانی بنیامیه او را به مسائلی آگاه میکند:
«یزید! تو را وصیت شدید میکنم به اهل شام؛ آنها پاره تن تو هستند و تو از آنهایی. بدان ای فرزندم! من سالها به شهرهای مختلف برای بیعت گرفتن برای تو سفر
کردهام و آنها را برای فرمانبرداریات رام نمودهام، از شورش کسی بر تو نمیترسم مگر چهار نفر که اینها علاوه بر بیعت نکردنشان، با تو به مقابله نیز برمیخیزند.»
چشمان معاویه دقایقی بسته میشود. پس از چند لحظه، اندکی توان بازکردنشان را دارد. آن روز پدرش ابوسفیان، با چشمانی کور، وقتی به مسجد مدینه پای گذاشت، گفت: «ای بنیامیه! کسی غیر از شما در این مجلس نیست؟»
وقتی که مطمئن شد، رو به طایفه خود کرد و گفت: «این خلافت را همچون گویی در بین خود نگه دارید؛ مگذارید این گوی از میدان شما خارج شود.»
معاویه نیز در چند سال آخر، سفرهای زیادی برای حفظ این گوی در میدان
ابوسفیانی کرده است؛ برخی را با پول و به طمع انداختن زیر فرمان خود درآورده، برخی را با ترساندن و تهدید به مرگ یا گرفتن اموال و برخی...
او سالهاست با این مردم آشناست و نرخ هر کس را به خوبی میداند. میداند کدام را باید چگونه رام کرد. میداند برای به دست آوردن کاخ سبز شام چه جنگهایی باید به راه انداخت و چه فتنههایی به پا کرد. میداند عثمان را باید تنها بگذارد تا بر ضد او شورش شود؛ آن گاه به بهانه خونخواهی او دست به قیام بزند و پیراهن خونی او را پلی برای پیراهن سرخ خلافتش قرار دهد. دانست که در آستانه هلاکت در جنگ صفین، چگونه با حیلهای از دست امام علیعلیه السلام فرار کند.
درست میگفت که باید تا جایی که مردم با حکومت راه میآیند، راه آمد و هر جا که
حرکتی مشکوک دیده شد، آن را بیسروصدا خفه کرد.
«برای رسیدن به هدف بزرگ و آرزوی قدیمی، باید امپراطوری [محمد] نابود شود» جملهای که اولین بار پدرش به کار برد. او نیز انصافاً خوب راه پدر را ادامه میدهد و هدفش را دنبال میکند. کدام هدف؟ هدفِ محو کردن نام رسول خاتم از همه مأذنهها و حذف کردن امیرالمؤمنین با لعن بر منبر همه شهرها و به دوش کشیدن نام «امیرالمؤمنین» برای حاکم شام یعنی معاویه بن ابیسفیان!
بی همکاری حسین نمیشود به رشد و توسعه حکومت ابیسفیان ادامه داد. راه زیادی نمانده تا همه اسلام، همان شود که هند جگرخوار و ابیلهبها آرزویش را داشتند و در جنگهایشان با رسول خدا، مستانه به دنبال آن میدویدند.
(1)
ولید گفت:
ـ ای حسین! معاویه مرده و یزید برایم نامهای فرستاده که باید از تو بیعت بگیرم.
ـ ای امیر! بیعت، پنهانی انجام نمیشود. فردا که مردم را برای بیعت فرا خواندی، ما را نیز فرا بخوان.
مروان که میدید آخرین فرصت برای انتقام از حسین از چنگش خارج میشود، با ناراحتی رو به ولید گفت:
ـ ای امیر! عذرش را مپذیر و اگر بیعت نکرد گردنش را بزن.
او در سالهای دورتر، آرزوهایی داشت که با وجود پدر و برادر حسین نتوانست آنها را به دست آورد. مقام، ثروت، مرکب و... با وجود آنها نابود شد. اینک حسین، سدّ محکمی برای دست یافتن او به آرزوهای دور و درازش است؛ آرزوهایی که فکر آنها، خواب را از سرش ربوده و حاضر است به هر ریسمانی چنگ بزند تا بتواند آنها را در آغوش بگیرد؛ هرچند با نابود کردن حسین میوه دل رسول خدا، فرزند فاطمه ریحانه بهشتی. سر حسین برود، برود؛ ولی مروان به خواسته و آرزوی خود برسد.
حسین خشمگین شد و فرمود: «ای پسر زرقا (فرزند زن بدکاره)! تو دستور میدهی که گردن مرا بزنند؟ به خدا سوگند به پستی گرویدی.»
کار به کجا رسیده که آینه چرکی را به بغل گرفتهاند و آب زلال را پس میزنند.
آری! نمیشود دو امام با هم جمع شوند؛ یا باید حسین رهبر و هدایتگر باشد یا شهوت و آرزوهای رنگی در کاخ سبز معاویهای. یا باید پسر فاطمه سکّان این کشتی را به دست گیرد یا پسر...
چه کسی میخواهد در این شهر، ساعتی حتی لحظهای پنبه را از گوش خود بیرون آورد و به صدای قلب امام گوش دهد که این گونه به تنها تکیهگاه خود گلایه میکند:
«پروردگار من! سید من! ای کسی که شکایت دردهایم را فقط به نزد تو میآورم! آنها برای دستگیری من آمدهاند. حاضرند دستانشان را آتش بزنند ولی لحظهای به دستان همیشه منتظرم ندهند!
آمدهام آنها را از شرّ وحشت، مرگ و ناله در بیابان پر از آتش نجات دهم؛ اما آنان به سمت مرگ میدوند، ناله میزنند و با پا گذاشتن درون آتشهای این بیابان فریاد
میکشند، ولی نمیخواهند با منِ حسین، به مسیر پر از آرامش و سلامتی بیایند؛ مسیری که جز صدای آشنایی و نشاط و طراوت، صدایی دیگر به گوش نمیرسد؛ احساس خستگی، تنهایی، پژمردگی، مرگ و نابودی در آن جا معنایی ندارد.
خدایا! آمدهام با تمام وجود، خود را وقف کنم؛ نگذارم بندگان تو بدبخت و بیکس شوند، نگذارم به درّهای سقوط کنند که این درّه بیانتها هزاران نفر مثل آنان را به کام خود کشیده و از درون آن هر چه فریاد میزنند هیچ فریادرسی ندارند! آمدهام قبل از آن که دیر شود، صدایشان بزنم، به طرفشان بروم، دستانشان را بگیرم، از آتش بگذرانم و تا رسیدن به زیباییها رهایشان نکنم.
خدایا! این منم، حسین تو، پسر زهرا...»
سپس رو به ولید فرمود:
«ای امیر! ما خاندان نبوّت و سرچشمه رسالتیم. فرشتگان نزد ما رفتوآمد میکنند. خداوند، آفرینش را از ما آغاز کرد و به ما پایان میدهد.»
مروان و ولید فهمیدند که امام چه فرمود. فهمیدند اگر امام نبود، آنها هم نبودند. فهمیدند که برای خالق جهان، امثال آنها، آن قدر پست و حقیر هستند که حتی به اندازه یک دانه کوچک در دهان مورچه هم ارزش ندارند. به خاطر حسین است که خداوند خلق میکند و زندگی و نعمت میدهد.
شاید به نظر آنها، برای پذیرفتن این کلام، خیلی دیر شده باشد. کنیزها، ملکها و... نمیگذارند فکر، کمی با خودش خلوت کند و به صحبت بنشیند.
ـ یزید، مردی فاسق و شرابخوار است؛ کسی است که آشکارا، در حضور دیگران گناه میکند. او شایسته چنین جایگاهی نیست.
سپس حضرت به سمت در حرکت کردند و از مجلس خارج شدند. مروان که از خشم انگشت خود را میگزید و نمیتوانست عصبانیت خود را پنهان کند، رو کرد به ولید و گفت:
ـ از دستور من سرپیچی کردی؟ وای بر تو! تو در مشورت دادنت، مرا به نابودی دین و دنیایم کشاندی.
ـ به خدا سوگند! دوست ندارم مالک همه دنیا باشم و حسین را بکشم. به خدا سوگند! گمان ندارم کسی در حالی که خون حسین را بر گردن دارد، خدا را ملاقات کند؛ مگر اینکه خدا به او نظر نمیافکند و او را پاک نمیکند. او عذاب دردناک و سختی خواهد داشت.
مدینه انتظار رفتن او را میکشد؛ رفتنی که از ترس جان نازنین امام باید هر چه سریعتر انجام شود. بیشک مروان و اطرافیانش برای ریختن زهر کینه و عقدههای خود از این فرصت به دست آمده نمیگذرند و دیر یا زود به دنبال حسین میفرستند. یا خواری قبول کردن یزید و بیعت کردن یا سر امام ...
ـ مولای من! با شما کار دارند؟
ـ او چه کسی است؟
ـ از بنیهاشم است.
سراسیمه به خدمت امام حضور یافت. پس از سلام، بدون مقدمه شروع به سخن گفتن کرد:
ـ فدایت شوم ای اباعبداللّه! برادرت، ابومحمد حسن، از پدرش امیرالمؤمنین برایم نقل کرد...
اشک، مجال صحبت را از او گرفته است. کلماتش زود به زود قطع میشود. نفسهایش به شماره افتاده. خدایا! چگونه کلامش را ادامه دهد؛ کلامی که با شنیدن آن، دل عالم، دل رسول خدا، امیرالمؤمنین و مادرش زهرا آتش میگیرد.
ناله و صدای گریهاش بلند شد. حسین او را در آغوش گرفت و فرمود: «به تو فرمودند که من کشته خواهم شد؟»
ـ چنین مباد یابن رسولاللّه!
امام، سالهاست که منتظر چنین روزهایی است. او از کودکی با شهادتش آشناست. به خوبی اشکهای مادر را به یاد دارد که این رود و آب حیات برای ادامه حرکتش، به فداکاری و جانسپاری بزرگ نیاز دارد؛ به یک قربانیِ عظیم.
کمکم از اسلام فقط اسمی باقی مانده است. زمانه و مردمش دیر به دیر سخنان پیامبر خود را به یاد میآورند. برخی از اصحاب او، به خواب ابدی رفتهاند، بعضی که ماندهاند یا نمیتوانند چیزی بگویند یا در جوّ سنگین امپراطوری شام ناپدید شدهاند و گروهی نیز همنوا با آنها.
حسین است که باید در این دریای تاریک، مشعلی برای غرقشدگان و در راه ماندگان باشد. هدایت و تشخیص حق از باطل، در این روزگار به سختی ممکن است. ردّپای انحرافات معاویهای، اثری برای شناختن حق
باقی نگذاشته است. مبارزات آرام و سخنان امام، برای پاک شدن این آلودگی، کافی نیست.
مردم، روزهای خوب با پیامبر بودن را از یاد بردهاند. چشمها به طمع ثروت و ریاست، پرشتابتر از قدمها در حرکت است. دلها به هوای فرمانروایی حتی دهکدهای در بیابان، از هوش میرود! این جا هوا و شهوت است که ملاک حق شده و امام و نعمت است که در سایه سنگین مظلومت فرو رفته.
آیا کسی نیست این درب پر از مصیبت را با تبر ابراهیم بشکند و واقعیت نمرود زمان را به همگان نشان دهد؟ نشان دهد که حکمران شما از هیچ کاری برای رسیدن به لذّت بیشتر، فروگذار نمیکند؛ نشان دهد حاکم مسلمین است که میمون را انیس و همدم خود گرفته و گلوی خود را روزی چند بار با شراب مستی تازه میکند.
باید نوری در این تاریکی، بر چشمهای خواب آلود بتابد تا دلی به تپش آید و ببیند که خانه پرنور با شب سوزان آتش چقدر با یکدیگر بیگانهاند.
معاویه با دستان خود، هر روز خاک بیشتری بر قبر مبارک رسول خدا میپاشد. پس از سالها کار شبانهروزی و حذف کردن یاران «علی»، آتش جاهلیت چه خوب رونق گرفته است! چه خوب میتوان با باقی گذاشتن پوستهای از دین، مردمی متدیّن به آیین معاویه تربیت کرد.
راه همین است؛ اگر بخواهی بر مردمی که سالهای سال با پیامبر خود همراه بودهاند، از او میگفتند و میشنیدند، حکومت کنی و آنها را آرامآرام به سمت مرداب وحشتزای جاهلیت ابیسفیانی پیش ببری، ششمیر حرکتها بیاثر است.
باید مثل آنها شد؛ با آنها نماز خواند، عبادت کرد و پس از هر بار غفلت کمکم شروع به پیشروی کرد. در این دژ محکم، باید از درون به دنبال آشنایی بود تا بیسروصدا درب را بگشاید و در جایی امن، به او منزلی بدهد و فردا، هنگام خروج از منزل، با لباس مبدّل مسلمانی در بین آنها حاضر شوی.
هنوز برای معرفی کردن خود، زود است. گذر زمان خیلی از دیدگاههای گذشته را عوض میکند.
خبر رساندهاند یتیمی مسلمین فرا رسیده است. رسولشان به سوی دیدار یار پر کشیده و مردم بر سر جانشینی او با یکدیگر به جنگ و درگیری مشغولند. این بهترین فرصت است که معاویه گامهای خود را برای آمدن به صحنه و به دست گرفتن حرکتی جدید، پیش بگذارد. چند سال بعد، او میشود «امیرمؤمنان»!
امام، آماده خارج شدن از مدینه است. ایشان هر چه زودتر باید آنجا را ترک کند و به سمت مکه به راه افتد؛ اما قبل از رفتن، کاری بر زمین مانده که باید انجام شود.
در طول راه، امام به این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میاندیشد:«من از حسین هستم و حسین از من. هر کس با حسین بجنگد با من جنگیده و هر کس حق او را به جای آورد و با او دوستی کند، با من دوستی نموده و حق من را به جا آورده است.» پیامبر وقتی او را
در کوچهها میدید، جلوی همرهان، دستانش را میگشود و او را در آغوش میگرفت؛ اما او به این سو و آن سو میدوید. تا او را میگرفت، یک دستشان را زیر چانه و دیگری را پشت سر او میگذاشتند و میبوسیدند. آنگاه میفرمودند: «خداوند عشق میورزد به کسی که عاشق حسین است.»
راه زیادی تا قبر پیامبر نمانده. او میخواهد با جدّ خود چه بگوید؟
کسی فکر نمیکرد روزگاری پیش آید که فرزند رسول خدا از ترس جان خود مجبور باشد مخفیانه با اهلبیتش به سوی مکه حرکت کند. قدرشناسی را باید این گونه شناخت! مزد رسالت چه قدر عجیب شده! به جای همدرد شدن با امام خود و تیر غمش را به جان خریدن، با شمشیر قصد جانِ او را میکنند! به جای فدا کردن خود، خانواده و زندگی برای کسی که مهربانتر از پدر و
دلسوزتر از مادر است، او را فرا میخوانند تا گردن بزنند! به جای دل سپردن به او، بیعت کردن با خلیفه بینماز و شهوتران را بر او تحمیل میکنند!
او از کدام درد و زخم ناله و شکایت کند؟ این دفتر سالهاست پر از غمهای ناگفته مردی است که همچون پدر، زمین و زمان از صبر او انگشت حیرت به دندان گرفته اند.
نمیدانم او نیز مانند پدر، شبها کنار چاه میرفت یا...
کمیل میگفت: «شبی با امیرالمؤمنین بودم. به جایی رسیدیم. امام خطی را بر روی زمین ترسیم کرد و فرمود: ای کمیل! تا برگردم همین جا بمان و از این خط فراتر نیا.
چند دقیقهای گذشت. ترس وجودم را فرا گرفت که نکند در این تاریکی شب، به امام آسیبی برسد.
بلند شدم و به دنبال او به راه افتادم. پس از چند دقیقه راه رفتن، دیدم مردی کنار چاه ایستاده و از دردهایش به چاه میگوید: ای چاه...!
کمی جلوتر رفتم. دیدم امامم است که از...»
شاید در مدینه، یاران جان بر کف که حاضر باشند قدم خود را بر جای پای امام بگذارند، هم باشد که هر جا برود، به او چرا و چگونه نگویند. گویا چند نفر از آنها پشت سر امام در حرکتند. گامها را سریع برمیدارند تا پس از خروج امام، خود را به او برسانند و جان بر کفیشان را به محضر او اعلام کنند.
شاید آنها دیشب کلام حسین را شنیدهاند که فرمود: «هر کس در راه ما، میخواهد خونش ریخته شود، بار سفر به سوی ملاقات با خالق و مقصد هستی را ببندد
و آماده باشد با ما به این سفر بیاید. منِ حسین فردا عازمم.»
«عبداللّه بن عبّاس» و «عبداللّه بن زبیر» به امام رسیدند و هر کدام برای او پیشنهادی مطرح کردند و او را به آرامش و صلح فرا خواندند! فکر میکنند امام نمی داند که اگر الآن موقعیّت صلح باشد، باید با یک بیعت مصلحتی از آشفته شدن اوضاع جلوگیری کرد! فکر میکنند امام نمیداند که امر به معروف و نهی از منکر، همیشه به شمشیر و مخالفت نیست.
مظلومیت امام چه قدر بیشتر شده که به او، راه درست فکر کردن و تصمیم گرفتن را میآموزند؛
ـ این تصمیم تو، باعث نابودیت خواهد شد. اکنون عنان بیاحتیاطی را در دست گرفتهای و به سرعت به سوی هلاکت خود در حرکتی.
ـ رسول خدا مرا به چیزی فرمان داده که من در پی اجرای آنم.
ابن عباس «واحسین گویان» بیرون رفت. عبداللّه بن عمر نیز به جمع نصحیتکنندگانِ به نقطه پرگار هستی میپیوندد و به حضرت، صلح را پیشنهاد میدهد و او را از کشت و کشتار برحذر میدارد.
حضرت به او فرمود:
«ای اباعبدالرحمن! آیا نمیدانی از نشانههای پستی دنیا، نزد خدا آن است که سر «یحیی بن زکریا» را برای یکی از بدکارههای بنیاسرائیل فرستادند؟ آیا نمیدانی بنیاسرائیل بین طلوع فجر تا طلوع آفتاب، هفتاد پیامبر را کشتند، سپس در بازارها نشستند و به خرید و فروش پرداختند، گویا عملی از آنان سر نزده! ای اباعبدالرحمن! تقوای خدا پیشه کن و در یاری من کوتاهی مکن.»
امام در وقت رفتن نامهای برای تمام کردن بهانهها نوشت:
«هر کس از شما به من ملحق شود، به شهادت میرسد و هر کسی در یاری من کوتاهی کند، خیر و صلاح را نخواهد دید.»
او قبل از رفتن، شیشهای به «امّ سلمه» داد که مقداری خاک در آن بود. به او فرمود: «هر وقت دیدی خاک درون این ظرف به رنگ خون درآمد، آن زمانی است که مرا به شهادت رساندهاند.»
یاران امام، بهترین راه را برگزیدند؛ بیداری از خوابی سنگین تا آخر تاریخ. هر کس عطر قدمهای او را استشمام کند، خواب برای همیشه از چشمانش رخت بر خواهد بست. امام میرود تا قرنها انسان را، کاروان کاروان به دنبال خود، به روشناییها و بودنها ببرد.
به دور قبر حبیب خدا بال میزند و اشک میریزد. اینجاست که حسین میتواند از دلی که سالها پر است، بگوید و اشک بریزد:
ـ پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا! شمشیر بر سر من گرفته اند؛ آمادهاند تا برای یزید شرابخوار بیعت بگیرند. اگر بیعت کنم کافر شدهام و اگر از همکاری با آنها ابا کنم، کشته میشوم. هماکنون به نزد تو آمدهام...
امام چرا به این شدت گریه نکند؟ مدتهاست هر کجا قدم میگذارد، ناسزا به
پدرش امیرالمؤمنینرا میشنود؛ مادرش را آن گونه به شهادت رساندند. پارههای جگر برادر را دید و باز هم دندان به جگر نهاد و سکوت کرد. امروز نیز اموال او را مصادره کردهاند و به دنبال کشتن او هستند. گویا باید حسین نباشد.
آسمانیان سخت بیقرار شدهاند؛ ضجّه و گریههایشان، عرش الهی را به ماتمکده تبدیل کرده است.
امام لحظاتی در حالی که سر به روی قبر گذاشته به خواب میرود.
ـ فرزندم! پدر، مادر و برادرت به من ملحق شده اند. ما مشتاق تو هستیم. در آمدن به سویمان عجله کن. چه قدر آمدنت به سوی ما نزدیک است...
رفتن امام، چه قدر نزدیک است، چه قدر نزدیک!
ما کجاییم؟ کنار او در مسجد یا در مدینه جا ماندهایم؟
ما آمادهایم با کاروان او «به سوی کربلا...» منزل به منزل، دل از همه بریده حرکت کنیم...!
امروز زمزمه حرکتی عظیم است برای روزی عظیم. امام باید مدینه را ترک کرده و قیام کند تا جامعه را به سوی قیام نهایی قائم آل محمد(عج) سیر دهد، قیامی که بدون حرکت امروز میسّر نخواهد بود. باید روزنههایی از نور تابیده شود تا بشود به سمت آن نور فراگیر پیش رفت. قرار است بزرگ شدگان نهضت امروز امام، از مدینه، سپاه نور را تشکیل بدهند؛ صفوفی که «کأنّهم بنیانٌ مرصوص»(1)...
1) صفّ/4.