ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:اخباریگری ( تاریخ و عقاید )/ ابراهیم بهشتی؛ سفارش و پشتیبانی پژوهش دانشگاه ادیان و مذاهب؛ ارزیابی و ویرایش علمی و ادبی پژوهشکده علوم و معارف حدیث.
مشخصات نشر:قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث ، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۵۴۴ص.
فروست:پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛۲۳۲.
دانشگاه ادیان و مذاهب؛۸۳.
یادداشت:کتابنامه : ص. [ ۵۲۳ ] - ۵۴۴ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:اخباریه
موضوع:اخباریه -- تاریخ
موضوع:اخباریه -- عقاید
موضوع:اخباریه -- دفاعیهها و ردیهها
رده بندی دیویی:۲۹۷/۵۳۲
رده بندی کنگره:BP۲۳۹/۴/ب۹الف۳ ۱۳۹۰
سرشناسه:بهشتی دامغانی، ابراهیم، ۱۳۳۱ -
شناسه افزوده:دانشگاه ادیان و مذاهب
شناسه افزوده:موسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث. پژوهشکده علوم و معارف حدیث
شناسه افزوده:موسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
شابک:۹۲۰۰۰ ریال: 978-964-493-573-2
شماره کتابشناسی ملی:۲۶۵۵۶۲۵
کاوش و پژوهش در تاریخ حدیث شیعه و دوره های گوناگون و محدّثان بزرگ و میراث ماندگار آن و نیز عناصر تأثیرگذار بر آن، یکی از رسالت های مهم پژوهشیان حدیث در دوره معاصر است.
پیگیری و جستجو در مکتب های حدیثی و دوره های فراز و فرود آنها، در این میان، امری مهم و بایسته است. اخبارگرایی، در سده های نخستین، شیوه رایج محدّثان و مجتهدان بزرگ شیعه بود که آثار آن در نگاشته های کهن حدیثی، فقهی، کلامی و اخلاقی نمود یافت. در سده های یازدهم و دوازدهم هجری، مکتبی پا به عرصه گذاشت که ادّعای پیروی از شیوه کهن عالمان شیعی را مطرح می کرد؛ ولی دارای مبانی خاص در این وادی بود؛ مبانی ای که این تفکر را از شیوه محدّثان کهن، متمایز می ساختند.
این مکتب فکری ـ که امروزه «اخباریگری» نامیده می شود ـ ، در طول تاریخ نسبتاً کوتاه خویش، با تغییرات جزئی و کلّی نیز روبه رو شد، به گونه ای که برخی از نظریّات خاصّ بنیان گذاران آن در حوزه فهم و درک قرآن، توسط بزرگان این مکتب، به چالش کشیده شد و در نهایت، به همّت مرحوم وحید بهبهانی رحمه الله علیه به محاق رفت و با ظهور شخصیتی اصولی همچون شیخ اعظم انصاری رحمه الله علیه امکان بروز دوباره را از کف داد.
مکتب اخباریگری، تأثیر گسترده ای بر کاوش های حدیثی معاصر خویش داشت و افزون بر آن، آسیب ها و چالش های پیش روی مجتهدان و اصولیان را برنمود و آنان را وادار به تبیین دقیق و منضبط شیوه اجتهاد کرد.
اخباریگری، اگر چه از منظر تاریخی شیوه ای پایانیافته تلقّی می شود، ولی مبانی، اصول و روش های آن، در دوره های متفاوت، ممکن است سر برکُند و به مبارزه با شیوه اجتهاد، تعقل و تعامل عقل و نقل برخیزد.
پژوهش پیشِ رو، افزون بر بازکاوی تاریخ اخبارگرایی و شناساندن اخباریان سرشناس و آرا و افکار آنها، به پژوهش در مبانی اخباریگری، نقد آن مبانی و مقایسه آنها با مبانی اصولیان پرداخته است.
این پژوهش به همّت جناب حجة الإسلام و المسلمین ابراهیم بهشتی دامغانی، تألیف و تدوین و با پیگیری جناب آقای دکتر مهدی فرمانیان، سامان یافته است. تلاش دانشگاه ادیان و مذاهب در پژوهش و نگارش و نظارت علمی (تا پایان مرحله نگارش اوّلیه)، و پژوهشکده علوم و معارف حدیث در ارزیابی، ویرایش علمی و ادبی و آماده سازی این اثر و ارائه آن به جامعه علمی، تأثیری شایسته داشته است.
از برادران بزرگوار، آقایان: حجة الاسلام و المسلمین مهدی مهریزی (رئیس پیشین پژوهشکده علوم و معارف حدیث) و دکتر بهروز حدّادی (معاون پژوهشی دانشگاه ادیان) ـ که زمینه این همکاری را فراهم نمودند ـ ، سپاسگزاری مینمایم. امید که در پرتو همکاری های علمی ـ پژوهشی، موضوعاتِ کمتر تبیین شده تاریخ حدیث شیعه، هر روز، از روشنیِ بیشتر و تبیینِ بهتری برخوردار گردند.
سیدمحمّد کاظم طباطبایی
رئیس پژوهشکده علوم و معارف حدیث
فروردین 1390
در سده دهم هجری، خاندان صفوی با گرایشهای ویژهای در حوزه مسائل دینی، پا به عرصه سیاسی ایران نهادند. در دوران حکومت آنان، مسلمانان و به ویژه جامعه علمی شیعه، شاهد دگرگونیها و جنب و جوشهایی بودند که پیش از آن، انتظارش نمیرفت. هنوز یک قرن از ظهور این خاندان نگذشته بود که گروهی از علمای امامیه، به جایگاهی که عقل در مباحث دینی یافته بود، خرده گرفتند و شعارِ «پیروی مطلق از احادیث و مروّیات اهل بیت علیهم السلام» سر دادند و به مناسبت همین شعار، به «اخباریه» شهرت یافتند.
گستره اخباریگری، منحصر در فقه نبود؛ بلکه رهاورد آن از جهت روششناختی، در همه علوم و معارف دینی کارآیی داشت. گونهگونیِ آثار اخباریان و پراکندگی آنها در تفسیر و حدیث و کلام، به روشنی نشان می دهد که گستره تأثیر این مکتب، فراختر از عرصه فقه است. با این حال، اخباریان بیش از هر چیز، روش اجتهادیِ رایج در حوزههای علمیه شیعه را به باد انتقادات تند و آتشین خود گرفتند و هوادارانِ پرشمار شیوه اجتهاد را کم کم به حاشیه راندند.
به هر حال، اخباریان به مکتب حدیثگرای قم استناد می کردند که از دوران حضور ائمّه تا دوران شیخ صدوق، اعتبار داشت. بدین سان، این گروه به کار بردنِ اصول فقه را در استنباط احکام، نادرست و پیروی از اهل سنت انگاشتند و گرایش به استنباط را نشانه دوری فقها از مکتب اهل بیت تلقّی کرده، اجتهاد را حرام دانستند.
مسلک اخباریگری، به کوشش بیدریغ ملا محمّد امین استرآبادی (م 1032 ق)، پا گرفت و چنان آوازه و اعتباری یافت که هرگز نتوان ناچیزش شمرد. استرآبادی با نگارش کتاب الفوائد المدنیة، نام مسلک اخباری را در علوم اسلامی و تاریخ اجتماعی شیعه، ماندگار ساخت. وی در این کتاب، رهروانِ راه اجتهاد را به چالش کشید، اجتهاد و تقلید را ناروا شمرد، ادّله استنباط را محدود به «کتاب» و «سنّت» دانست و اجماع و عقل را از دایره حجّت، بیرون نهاد. وی معتقد بود که روش علمای پیشین و بهویژه فقهای دوران حضور ائمّه، مراجعه مستقیم به روایات بوده است و نه اجتهاد در ادلّه. از نگاه استرآبادی، تقسیم مردم به مجتهد و مقلّد، صحیح نیست؛ چراکه تقلید از غیر معصوم، جایز نیست و همه مردم باید مقلّد معصومان باشند.
با همه پیشینه و استواریِ شیوه اجتهاد در میان شیعیان، تفکّر استرآبادی و هممسلکان او، در میان حوزههای علمیه شیعه در دوران صفویه جا باز کرد و اندیشهمندان بسیاری، این شیوه را پذیرفتند و در جرگه اخباریان در آمدند.
البته کسانی که شیوه ملا محمّد امین استرآبادی را پسندیدند، در میانِ دو طیف «اعتدال» و «تندروی»، پراکنده بودند. از پیروان تندرو و متعصّب مکتب اخباری، میتوان از عبد الله بن صالح سماهیجی (م 1135 ق) صاحب منیة الممارسین و میرزا محمّد اخباری (م 1232 ق) مؤلف کتاب منیة المرتاد فی ذکر نفاة الاجتهاد، یاد کرد.
همچنین، محدّثان و فقیهان بزرگی را میتوان یافت که در عین اعتقاد به مکتب اخباری، روش اعتدال و میانهروی را بر گزیده بودند؛ مانند: محمّد تقی مجلسی (م 1072 ق)، ملا خلیل قزوینی (م 1089 ق)، ملا محسن فیض کاشانی (م 1091 ق)، شیخ حرّ عاملی (م 1104 ق)، و شیخ یوسف بحرانی (م 1186 ق).
در مقابل، مکتب «اصولیان» قرار داشت که همچنان معتقد به روش اجتهاد بودند و به اصول فقه گرایش داشتند. پیروان این دو مکتب، اختلافات ژرفی در باب چگونگیِ برخورد با احادیث و دستیابی به احکام دینی داشتند و هر کدام، روش دیگری را نامعتبر می شمردند. این اختلاف نظرها، در قرن یازدهم هجری به
مبارزهای میان اصولیان و اخباریان بدل گشت که گرچه خاستگاهی فرهنگی و علمی داشت، زمینهساز برخوردهای پردامنهای در جامعه شیعه شد و تا بیش از دو قرن، بازتابهای اجتماعی و حتی سیاسیِ فراوانی را در پی آورد. در قرن دوازدهم، شهرهای مذهبی عراق و بهویژه نجف و کربلا، پایگاه اخباریان شده بود و کمتر نامی از علمای اصولیِ این شهرها برده میشد. بهویژه در زمان شیخ یوسف بحرانی، به سبب نفوذ اخباریان، مجتهدان کم و بیش، در انزوا به سر میبردند.
ولی رفته رفته، ورق بر گشت و با مبارزه جدّی و همه جانبه آقا وحید بهبهانی (م 1205 ق)، عرصه بر اخباریان تنگ گردید و مکتب اصولی، رونقی دو باره یافت. پس از وی، شیخ جعفر کاشف الغطا (م 1227 ق) به مبارزه با اخباریان پرداخت و چون حمایتهای سیاسی را مانع برچیدن بساط اخباریگری می دید، از فتحعلی شاه قاجار نیز خواست که دست از حمایت اخباریان بر دارد. پس از وی، شیخ مرتضی انصاری (م 1281 ق) به ترویج علم اصول فقه پرداخت. وی با رویکردهایی نو که در اصول فقه بنا نهاد، چنان بر رونق جریان اصولی در نجف و کربلا افزود که با شروع تدریس آخوند خراسانی، اخباریان رو به افول نهادند و اکنون کمتر کسی از بزرگان را سراغ داریم که مدّعی پیروی از مکتب اخباری باشد.
نظر به تفاوت ماهوی موضوعات تاریخی با مباحث نظری، این مباحث در یک بخش گنجانده شده است. در دیگر بخشهای کتاب، عقاید و باورهای اخباریان، بررسی شده است. این باورها را می توان به دو دسته کلی «مبانی» و «رویکردها» تقسیم کرد. نظر به تفاوت بنیادین این دو دسته، هر کدام در بخشی جداگانه مطرح شده است و بدین ترتیب، مطالب کتاب در سه بخش کلی عرضه شده است:
بخش یکم، مباحث تاریخی: در چهار فصل شامل مباحثی از این دست: تعریف اخباریه، پیشینه و زمینههای پیدایش اخباریگری، بزرگان اخباری، رفتارهای اجتماعی اخباریان، فواید پیدایش اخباریگری، سرانجام اخباریگری و مقایسه برخی از دیدگاههای محدّثان کهن با اخباریان متأخّر. چنان که گذشت، ادّعای اخباریان؛
به ویژه ملا محمّد امین استرآبادی در الفوائد المدنیة، این است که اخباریگری، روش پیشینیان بوده و عالمان امامیه در سدههای نخستین و حتی در عصر حضور، اجتهاد را طرد می کردهاند. برای بررسی این ادّعا، به پیشینه اخباریگری در سدههای نخستین پرداختهایم و ثابت کردهایم که دیدگاه استرآبادی، تا حدودی به واقع نزدیک است و گرایش به اخبار، گرایش غالب محدّثان و فقیهان دوره حضور بوده است. منتها، اخباریانی چون استرآبادی از این واقعیت غافل بودهاند که گرایش غالب علمای پیشین به اخبار، نه به خاطر ردّ اجتهاد از سوی ائمه، بلکه به علّت حضور امامان در جامعه و بینیازی نسبیِ شیعیان از اجتهاد بوده است. نیاز به اجتهاد و کاربرد آن در سطح وسیع، آن چنان که در دوران غیبت احساس گردید، در سدههای نخست، محسوس نبوده است. بنا بر این، گرایش علمای امامیه به اجتهاد در دوران غیبت، به سبب مقتضیات زمان و مکان بوده و این موضوع ربطی به مشروعیت اصل اجتهاد ندارد. گرچه نمیتوان انکار کرد که در همان سدههای نخست نیز دو گرایش فقهی اخباری و اجتهادی، در میان فقهای شیعه وجود داشته و برخی به یکی بیش از دیگری تمایل داشتهاند.
بخش دوم، مبانی اخباریگری: شامل عقاید مبناییِ اخباریان، که پذیرش آنها، علّت گرایش به اخبار و پشت کردن به شیوه اجتهاد است. اخباریان با تمسّک به احادیثی که انسان را از ورود به شبهه، باز می دارد، عمل به فتوای برآمده از اجتهاد را از مصادیق بارز شبهه می شمارند. آنان اعتماد بر ظن و استنباطات ظنّی را جایز نمیدانند و قائلاند در حکم شرعی، به قطع و یقین احتیاج داریم. دیدگاه اخباریان در باب تقدیم نقل بر عقل و کاستن از ارزش عقل، از دیگر مباحث این بخش است.
بخش سوم، رویکردها و دیدگاههای اخباریان که در بر دارنده دیدگاههای مبتنی بر اخباریگری است؛ یعنی هر عقیدهای که ثمره گرایش به اخبار شمرده می شود؛ اعم از اعتقادات کلامی (اصول عقاید)، فتاوای فقهی، مبانی اصولی (اصول فقه)، رویکردهای روششناختی در حدیث و... برای نمونه، در بررسی نگاه اخباریان به علم رجال و درایه، خواهیم دید که آنان تقسیم چهارگانه احادیث را که از زمان علامه حلّی وارد تفکّر شیعه شد، مورد نقد جدّی قرار دادهاند. اخباریان، روایات
کتب اربعه را معتبر و قطعی الصدور میدانند و کنار نهادن اکثر احادیث مندرج در آثار رواییِ شیعه را باعث خروج از مکتب اهل بیت معرفی میکنند.
در پایان بر خود لازم میدانم از تمام کسانی که برای بهتر شدن این اثر تلاش نمودند، تشکر و قدردانی نمایم. از ارزیابان دانشگاه ادیان و مذاهب، بویژه استاد قاسم جوادی و نیز از دکتر مهدی فرمانیان که بازنویسی و ویرایش محتوای این اثر را تقبل کرده و به غنای این پژوهش افزودند، تشکر و قدردانی مینمایم.
همچنین از ویراستار محترم جناب آقای مرتضی بهرامی خشنودی که ویرایش دقیق و فنّی این اثر را انجام داده و روانسازی این تحقیق حاصل زحمات ایشان است، کمال تشکر را دارم.
در پایان، از مسئولان دانشگاه ادیان و مذاهب و پژوهشکده علوم و معارف حدیث کمال امتنان را داشته و از تمام کسانی که مقدّمات این پژوهش را فراهم کردند، سپاسگزارم.
شایان ذکر است که از تألیف این اثر و تحویل آن به دانشگاه ادیان و مذاهب، بیش از چهار سال میگذرد و طبعاً پژوهشهای به انجام رسیده پس از این تاریخ، انعکاسی در آن نیافتهاند.
ابراهیم بهشتی دامغانی
قم مقدسه
15/11/89
گذشته از هر آنچه در باب پیشینه گرایش به اخبار گفته شده یا می توان گفت، به هر حال امروزه «اخباریه» اصطلاحی است که برای گروه خاصّی از علمای امامی به کار می رود و باید معنای آن را در یافت. مهمترین نکتهای که در این باره باید گفت، جنبه روششناختیِ رویکرد اخباری است که در همه علوم و معارف دینی کارآیی دارد. گونهگونیِ آثار اخباریان و پراکندگی آنها در علوم تفسیر و حدیث و کلام و...، به روشنی نشان می دهد که گستره تأثیر این مکتب، فراختر از عرصه فقه است و از این رو، منحصر کردن مکتب اخباری در عرصهای خاص، باعث دور افتادن از واقع می شود و به شناخت عمیق و حتی نقد دقیق اخباریگری، آسیب می رساند. با این حال، برخی از نویسندگان و پژوهشگران معاصر، اخباریان را «گروهی از فقها»ی امامی شمردهاند و یا اخباریگری را «مکتبی فقهی» خواندهاند. برخی نیز در تعریف این مکتب، از مؤلفههایی یاد کردهاند که گویی منحصر در فقه است. اگر این مطلب را به پای بیدقّتی نگذاریم، باید بگوییم که مسبّب آن، نمود بیرونی این مکتب است؛ چراکه بیشترِ اخباریان نامدار، فقیه بودهاند و منازعات و بگومگوهای آنان نیز اغلب با فقیهان مکتب رقیب، در می گرفت و مهمترین دغدغه طرفین، حجّیت عقل و حدیث، مبحث اثرگذار در فقه بود؛ آیا برای یافتن احکام شرعی (فقهی)، می توان استدلال عقلی کرد؟ کاربرد عقل، در چه گسترهای است و در نبود دلیل نقلی، کدام اصل معتبر است؟ آیا فهم ما از ظاهر قرآن، برای استنباط حکم شرعی، اعتبار دارد؟
با این حال، اختلاف نظر فراوانی در تعریف اخباریگری وجود دارد. محقّق غلامرضا قمی، در وجه اطلاق اخباری بر این گروه، دو جهت را به نقل از استادش شیخ انصاری بیان میکند:
اخباریان به تمام اقسام چهارگانه حدیث ـ اعم از صحیح، موثّق، حسن و ضعیف ـ ، عمل میکنند و فرقی میان آنها نمیگذارند و از همین رو، به آنان اخباری گفتهاند؛ بر خلاف مجتهدان که میان این چهار نوع حدیث، فرق می نهند و تنها به برخی از اقسام آن عمل میکنند. جهت دیگر، این است که آنان از میان ادلّه چهارگانه برای استنباط احکام، حجّیت ظواهر قرآن و نیز حجّیت عقل و حجّیت اجماع را انکار کردهاند و دلیل معتبر را فقط به اخبار منحصر کردهاند، و از همین روست که به «اخباریه» معروف شدهاند.(1)
در دوران معاصر که بازار پژوهشهای توصیفی و دایرة المعارفی رونق گرفته است، برای اخباریه، تعاریف مجمل و عمومی بسیاری در عرصه علم و پژوهش، مطرح شده است. در بیشتر این تعاریف، عبارات و مؤلفههایی نزدیک به هم دیده می شود و تفاوت چندانی با هم ندارند. منتها، برخی برای روشن شدن معنا، به تعریف مکتب اجتهاد نیز پرداختهاند. برای نمونه، گفته شده است:
اخباریان به گروهی گفته میشود که به پیروی از اخبار و احادیث، اعتقاد داشته و روشهای اجتهادی و اصول فقه را نمیپسندند. این گروه عمدتاً اخبار اهل بیت را مأخذ و اساس عقاید و احکام دین میدانند و به سایر مدارک، فقط در صورتی که با احادیث ائمه علیهم السلام تأیید شده باشد، استناد میکنند، و در موارد شک، عمل به احتیاط در نزد آنان واجب است. در مقابل ایشان، اصولیان و پیروان مکتب اجتهاد قرار دارند که احکام را از کتاب، سنّت، اجماع و عقل استنباط میکنند و در موارد شک، به اصول عملیه اربعه عمل میکنند. به اعتقاد مجتهدان و اصولیان، تنها اخبار
1) قلائد الفوائد، غلامرضا قمی، ص 20.
نمیتواند مصدر تمام تکالیف و جوابگوی همه نیازهای جامعه در هر عصر و زمان بدون استنباط و تفریع فروع از اصول باشد.(1)
گفتنی است که در بسیاری از این گونه تعاریف، «عمل به خبر» بدون قید است؛ حالْ آن که اخباریان به مطلق اخبار تکیه نمیکنند؛ بلکه با قیود و شرایطی خاصّ، تنها به اخباری عمل میکنند که از ناحیه اهل بیت علیهم السلام رسیده باشد. بنا بر این، به همه اخبار نبوی نیز عمل نمیکنند؛ بلکه از آن میان، فقط اخباری مورد تأیید آنان است که اهل بیت علیهم السلام از پیامبر نقل کرده باشند.(2)
این که نویسندگان و پژوهشگرانِ نامبرده، اشارهای به قیود «خبر معتبر» از دید اخباریان نکردهاند، گویا بدان سبب است که آنان در این گونه عبارات، نه در مقام ارائه تعریف؛ که در پیِ شناساندنِ وجه تمایز و تفاوتهای اخباریان با اصولیان بودهاند. هدف، روشن ساختنِ این نکته بوده است که اخباریان کدام بخش از ادلّه گروه مقابل را معتبر نمیشمارند. پس در مقام تبیین رویکرد اخباریان به حدیث نبودهاند تا لازم باشد از دیدگاه آنان در باره حدیث معتبر نیز یاد کنند. پس می بینیم که هرچند اخباریان نیز به هر خبری اعتماد نمیکنند؛ ولی به هر حال، وجه تمایزشان با اصولیان، در همین «اعتماد به خبر»، تعریف شده است.
اما اگر عبارات یادشده را تعاریفی در باره اخباریان بینگاریم، باز هم به نظر میرسد که بیشترشان شرح الاسماند و حقیقت و هویت اخباریگری را بیان نمیکنند. شاید هم نتوان تعریف جامعی برای این معنا به دست داد؛ زیرا بزرگان اخباری، اختلافات بسیاری در باره ادّله دارند که باعث دشواری تعریف این مکتب می شود. برخی از آنان، حجّیت ظواهر قرآن را پذیرفتهاند و بعضی دیگر، پس از متشابه دانستنِ تمام قرآن، بر این گماناند که ظاهر قرآن فقط به وسیله روایات، محکم
1) حکیم متأله بیدآبادی، ص 44. مشابه همین تعریف را با اندکی اختصار، در این منابع: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، مدخل «اخباریان»، احسان قیصری؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، حسن امین، ج 2، ص 221؛ دایرة المعارف تشیع، مدخل «اجتهاد»، ج 2، ص 7.
2) در این زمینه ر. ک: الفوائد المدنیة، ملا محمّدامین استرآبادی، ص 47 و 136.
میگردد. چنان که خواهیم دید، اختلافات آنها در پایبندی به اصول عملیه، جایگاه عقل و دیگر مباحث نیز کمتر از این نیست. (1)این گوناگونی، از آن روست که اخباریگری در واقع، شامل طیفهایی از ضعیف تا قوی است و اگر تعریف، به گونهای باشد که طرف افراطی یا قوی طیف را به درستی نمایان کند، شامل مراتب پایینتر نخواهد شد. برای نمونه، یکی از نویسندگان معاصر، «بدگویی از اصولیان» را یکی از پنج ویژگیِ اصلی اخباریان دانس (2)که در این صورت، اخباریان، گروهی انگشتشمار همچون میرزا محمّد اخباری خواهند شد و این، با تاریخ سدههای اخیر، ناسازگار است.
افزون بر این، کم نبودند کسانی که خود را اخباری می دانستند، ولی بر هممسلکانِ تندرو خویش خرده گرفتهاند که نباید از مخالفان بدگویی کرد و حتی آنان را مأجور دانستهاند. اگر مؤلفههای تعریف را چنان بر گزینیم که افراد بیشتری را در بر بگیرد، تعریف ما دچار ابهام می شود و در نتیجه، جامعیت و مانعیت آن آسیب می بیند. به همین دلیل است که حدیثگرایانی چون علامه مجلسی و فیض کاشانی، از نگاه برخی، اخباریاند و از نگاه برخی دیگر، اصولیاند؛ چراکه از یک سو، استدلالهای عقلی در آثارشان فراوان است و از دیگر سو، دست کم در مقام نظر، بر اهمّیت خبر و برتریاش بر عقل، تأکید دارند. وضعیت مکتب اجتهاد نیز در طرف مقابل، بهتر از این نیست. بسیارند اصولیانی که در مباحثات اصولی، از هیچ دقّت عقلیای فروگذار نمیکنند؛ ولی در عمل و به هنگام استنباط حکم فقهی، به احادیث، بیش از آنچه مورد انتظار است، اعتماد می کنند یا در آن جا که نصّی در دست نیست، در حالی احتیاط می کنند که طبق مبنای اصولیشان، می توان برائت جاری کرد. (3)
1) برای نمونه، فیض کاشانی، اصول اصلیه را ـ البته از دیدگاه خویش ـ می پذیرد و بدانها استناد نیز می کند. ر.ک: همین مجموعه، حجیت خبر واحد. افزون بر این، بیشتر اخباریان، حجّیت ظواهر در غیر قرآن کریم، برائت شرعی یا نقلی، اشتغال و بسیاری دیگر از قواعدی را که در اصول مطرح است، پذیرفتهاند.
2) تاریخ سیاسی تشیع، روح الله حسینیان، ص 203.
3) اگر بتوان گفت که فراوانیِ حکم به «احتیاط واجب»، نشانه نزدیکی فقیه به این حالت است، بیگمان، گروهی پرشمار از فقهای امروز شیعه را باید در این دسته شمرد.
با توجه به گوناگونی رویکردها و مبانی اخباریان و دشواری ارائه حکمی کلی، گویا چارهای جز این نیست که همین شرح الاسمها را بپذیریم و در تعریف اخباریگری، به چهره بحثانگیز و درخور مطالعه این جریان بپردازیم و چنین بگوییم:
منظور از اخباریه، فرقهای از علمای امامیه در دوران متأخّر است که با استناد به روش و عمل سلف صالح (محدّثان و حدیثگرایان)، اخبار اهل بیت را مهمترین مأخذ در عقاید ـ حتی در اصول دین ـ ، اخلاقیات و احکام شرعی میدانند، و به روشهای اجتهادی و رجالیِ متأخّران، به ویژه آنچه مبنایی جز عقل نداشته باشد، به دیده انتقاد می نگرند و در استنباط احکام، اصول فقه را به گستردگی اصولیان به کار نمیبرند.
آیا عقلگریزیِ شدید اخباریانی چون میرزا محمّد اخباری را می توان به پای همه اخباریان ریخت؟ نه؛ زیرا به نظر می رسد که بسیاری دیگر از اخباریان همچون محمّد امین استرآبادی، نه چنین افراطی داشتهاند و نه از آن حمایت کردهاند. از این روست که برخی، جریان اخباریگری را به دو دوره تقسیم می کنند و این گونه تندرویها را از آنِ موج دوم در سده سیزدهم می دانند که نباید به همه اخباریان تعمیم داده شود. (1)
1) تاریخ تفسیر، پاکتچی، ص 148 و 197 ـ 198.
یکی از مسائل مهم در شناخت مسلک اخباریان، این است که آیا اخباریگری در سده یازدهم، پدیده و مسلکی جدید بود یا پیشینهای تاریخی داشت و در این سده، بازآفرینی شد؟ به ادّعای خود اخباریان، این مسلک اختراع ایشان نیست و سابقهای کهن در روزگار اصحاب ائمّه علیهم السلام دارد. اصولیان در مخالفت با این نظر، مکتب اخباری را پدیدهای جدید، ساخته متأخّران می دانند؛ هرچند آنان هم پذیرفتهاند که اخباریان، مبانی فکری مشترکی نیز با پیشینیان دارند. گروهی دیگر، می پذیرند که در سدههای نخست نیز گروهی اخباری بودهاند؛ ولی بین آنان و اخباریان متأخّر، فرق می گذارند. پس به صورت کلی، در این باره از سه دیدگاه یاد می شود:
اخباریان با تمسّک به ویژگیهایی که در میان اهل حدیث سدههای نخست بوده، و پرشمار بودن اهل حدیث در آن دوران، ادّعا کردهاند که مسلکشان شیوه مقبول و معتبر در میان فقیهان عصر حضور تا اوایل دوره غیبت کبرا بوده است. پس سابقه این مسلک، نه تنها به قرن چهارم و غیبت صغرا، که به روزگار اصحاب ائمّه علیهم السلام میرسد. ملا محمّد امین استرآبادی (م 1036 ق) کار خویش را احیای روشی کهن خوانده است:
... ]استادم[ میرزا محمّد استرآبادی... اشاره کردند که: «احیای طریقه اخباریان کن و شبهاتی که معارضه با این طریق دارد، رفع آن شبهات بکن...». ]از
این رو،[... مجدّداً نظر به احادیث... کردم، از روی کمال تعمّق و تأمّل ... [و درهمین مسیر،] به تألیف فوائد المدنیة موفّق شدم. (1)
وی در مهمترین اثر مکتوب خود، بسیاری از محدّثان و عالمان حدیثگرای گذشته را نیز همرأی خویش می شمارد و میگوید:
علی بن ابراهیم بن هاشم قمی [زنده در 307 ق] صاحب تفسیر قمی، و محمّد بن یعقوب کلینی [م 329 ق] صاحب اصول کافی، و علی بن الحسین بن موسی بن بابویه قمی [م 329 ق] و فرزندش محمّد بن بابویه معروف به شیخ صدوق [م 381 ق] صاحب من لا یحضره الفقیه، و جعفر بن محمّد معروف به ابن قولِوِیهْ [م 369 ق] صاحب کامل الزیارات؛ بلکه محمّد بن حسن شیخ طوسی [م 460 ق] صاحب تهذیب و استبصار، (2)و همین طور افرادی که نزدیک به زمان معصومین میزیستهاند و یا از اصحاب آنان بودهاند، از قدمای اخباریان محسوب میشوند. (3)
شیخ یوسف بحرانی نیز پیدایش مسلک اخباریگری را به شیخ صدوق نسبت میدهد و از او به «رئیس اخباریان» تعبیر میکند. (4)اما شیخ حرّ عاملی (م 1104 ق) صاحب وسائل الشیعة، پا را از این نیز فراتر می نهد و این تعبیر را برای پیامبر خدا و امامان معصوم به کار می برد. (5)
در مقابلِ آنچه از اخباریان بهویژه محدّث استرآبادی نقل شد، بسیاری از اصولیان و مجتهدان، دیرینگی مکتب اخباری را نمیپذیرند. آنان با تفاوت نهادن میان دیدگاه
1) دانشنامه شاهی، استرآبادی، ص 17.
2) نکته درخور توجه، این است که وی شیخ طوسی را نیز ـ که بنیانگذار بسیاری از شیوههای اجتهادی بوده ـ در شمار اصحاب حدیث جای داده است. این، گویا از آن روست که یکی از ویژگیهای اصحاب حدیث، علاقهمندی و اهتمام به فراگیری حدیث، گردآوری حدیث و نقل کردن آن بوده است و شیخ طوسی نیز در این دو کتاب مهم، همین کار را انجام داده است.
3) الفوائد المدنیة، ص 40 و 135.
4) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 170؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 289.
5) الفوائد الطوسیة، ص 446.
محدّثان زمان ائمه با اخباریان معاصر، معتقدند که مسلک و شیوه محدّثان گذشته، شیوه اخباریان زمان ما نبوده است. (1)برخی مانند محقّق کاظمی، نه فقط افرادی مانند شیخ طوسی را اخباری نمیدانند، که حتی اخباری بودنِ محدّثانی چون کلینی و صدوق را نیز به شدّت رد کردهاند. (2)شهید مطهری نیز در این باره میگوید:
اخباریگری، سه چهار قرن از عمرش بیشتر نمیگذرد و این نغمه را اوّلین بار، محمّد امین استرآبادی بلند کرد. (3)
محمّد تقی اصفهانی (م 1248 ق) در تعلیقهاش بر معالم الاصول، میپذیرد که در زمان گذشته نیز اخباری وجود داشته است؛ ولی آن را توجیه می کند و میگوید:
شیوه اخباریون گذشته، مانند اخباریون زمان ما نبوده است؛ بلکه اختلاف آنان با اصولیها مانند ابن ابی عقیل عمّانی و ابن جنید اسکافی و شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و غیر اینها، تنها در این بود که اصولیها به فروعات جدید فقهی میپرداختند، و از دقّت نظر و توان استنباط قواعد کلی و تفریع فروع بر اصول برخوردار بودند. ولی عدّهای [دیگر] از علمای آن زمان، راوی اخبار و صاحب کتب روایی بودند و از مضمون روایات و مواردی که در نصوص آمده بود، فراتر نمیرفتند و بلکه در غالب موارد، بر طبق مضمون روایات و متون اخبار، فتوا میدادند و به فروعات غیر منصوص نمیپرداختند. و بسیاری از آنان، اهل نظر نبودند و در مسائل علمی تعمّق نداشتند؛ که به «اخباریون» معروفاند. (4)
برخی نیز بر این باورند که تا پیش از ظهور محمد امین استرآبادی و پیروانش، اخباریان و اصولیان همواره مکمّل یکدیگر بودهاند. (5)در این صورت، نمیتوان
اخباریانی را که در مخالفت با مجتهدان کوتاهی نمیکردند، ادامهدهنده راه پیشینیان دانست؛ بلکه چنان که گفته شده، تنها وجه اشتراک بین این دو گروه، در این است که همه آنان به اخبار عمل میکنند؛ ولی اخباریگری به صورت مکتبی در مقابل اجتهاد و فقاهت که هم حجّیت ظواهر کتاب و سنت نبوی را نفی کند و هم عقل و اجماع را حجّت نداند و هم اجتهاد و تقلید را حرام بداند، قبل از محمّد امین استرآبادی وجود نداشته و پدیدهای است که خود استرآبادی آن را به وجود آورده و به حساب متقدّمان گذاشته است. (1)
شهید محمّدباقر صدر هم نخست میپذیرد که در زمان گذشته، علمایی بودهاند که به متن روایات اکتفا میکردند و علامه حلّی از آنان تعبیر به «اخباری» کرده است، و سپس میگوید:
فرق است بین اخباریگری به عنوان یک مسلک و شیوه فقهی ـ که مرحوم استرآبادی مؤسّس آن است ـ ، و بین اخباریگری به عنوان یک مرحله از مراحل رشد فقهی. قبل از تألیف المبسوط توسط شیخ طوسی، فقها به ذکر متن روایات به عنوان حکم مسائل اکتفا میکردند، و از محدوده متن روایات خارج نمیشدند، و به حکم فروعاتِ خارج از روایات نمیپرداختند؛ اما شیخ طوسی که در المبسوط (2)لبه اعتراضهایش متوجه همینهاست، پا را از این فراتر نهاد و به فروعات خارج از روایات نیز پرداخت و آنها را بر قواعد کلی تطبیق کرد. (3)
اخباریانی چون محمّد امین استرآبادی که مدّعیاند مسلک اخباریان، پیشینه کهنی تاریخی دارد، به دو دلیل تمسّک کردهاند:
برخی از علمای اهل سنّت و بزرگان شیعه در سدههای پیشین، لفظ «اخباری» را در کتابهای خود، برای گروهی خاص به کار بردهاند. به استناد چنین کلماتی،
معلوم میشود افرادی بودهاند که این اصطلاح بر آنان اطلاق می شده است. محمّد امین استرآبادی از محمّد بن عبد الکریم شهرستانی (479 ـ 548 ق) صاحب الملل والنحل نقل میکند که وی وضعیت شیعه را در هنگام تألیف کتاب (سال 521 ق)، تحوّلیافته می داند و می گوید:
امامیه در اوّل، بر مذهب امامان خود در اصول بودند؛ ولی به جهت روایات مختلفی که از ائمه آنان رسیده، به مرور زمان، هر گروهی، طریقهای را اختیار کرد؛ برخی از آنان معتزلی و بعضی دیگر «اخباری» شدند. (1)
وی از عبد الرحمان ایجی (م 756 ق) شارح مواقف نیز عبارتی را نقل میکند که همانند سخن شهرستانی است:
امامیه در مرحله اوّل، بر مذهب ائمه خود بودند؛ ولی بعدها متأخّرین آنان منشعب به معتزله و «اخباریه» شدند. (2)
استرآبادی از کتاب نهایة الاصول علامه حلّی (648 ـ 726 ق) نیز نقل میکند که در مبحث خبر واحد، میگوید:
اخباریون امامیه در اصول دین و فروع آن، فقط بر اخبار آحادی اعتماد میکنند که از ائمّه معصومین علیهم السلام رسیده است؛ ولی اصولیون امامیه... به خبر واحد اعتماد نمیکردند. (3)
برای اثبات ادّعای اخباریان، باید روشن شود که هر یک از دو واژه «اخباری» یا «اخباریه»، در سدههای نخست برای کدام گروه و در چه معنایی به کار می رفته است؟ پاسخ این سؤال، خواهد آمد. (4)
دلیل دیگر اخباریان بر دیرینه بودن این مکتب، این است که: با بررسی نظرات و عقاید عدّهای از محدّثان سدههای نخست هجری، این نتیجه به دست می آید که
1) الفوائد المدنیة، ص 43؛ دانشنامه شاهی، ص 5؛ ر.ک: الملل و النحل، ص 146، باب 6.
2) الفوائد المدنیة، ص 43؛ دانشنامه شاهی، ص 5، فائده اوّل. ر.ک: شرح المواقف، ج 8، ص 392.
3) الفوائد المدنیة، ص 44؛ دانشنامه شاهی، ص 5؛ الحدائق الناضرة، ج 9، ص 357؛ کشف القناع، ص 203.
4) این بحث را در صفحات آینده، تحت عنوان «پیشینه کاربرد واژه اخباری» خواهید خواند.
اعتقادات ما، همان عقاید محدّثان و اخباریان کهن است. پس ما (اخباریان) نکته تازهای نگفتهایم؛ بلکه دیگران (اصولیان) هستند که روش قدمای شیعه را ترک کردهاند و به پیروی از عامه پرداختهاند. برای نمونه، شیخ حرّ عاملی میگوید:
رئیس اخباریان، پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و بعد از او، ائمه اطهار علیهم السلام بودهاند؛ زیرا آنان عمل به اجتهاد نمیکردند؛ بلکه در احکام، به طور قطع، به اخبار عمل میکردند و به پیروی از ائمه، یاران خاصّشان و بعد، شیعیان نیز در زمان ائمه، به اخبار عمل میکردند. (1)
گذشته از آنچه در باره اخباری بودنِ پیامبر خدا و امامان علیهم السلام ادعا شده، (2)در بررسی این دلیل، باید دید که آیا محدّثان سدههای نخست نیز همان طوری که استرآبادی می گوید، منکر اجتهاد و تقلید و استنباط در احکام شرعیه بودهاند؟ آیا مدارک و منابع احکام را در اصول یا فروع دین، منحصر به اخبار اهل بیت علیهم السلام میدانستهاند؟ و آیا حکم عقل و ظواهر قرآن و سنت نبوی را بدون آن که تأییدی از جانب اهل بیت بشود، قبول نداشتهاند؟ و در شبهات حکمیه تحریمیه، قائل به توقّف و احتیاط بودهاند؟ (3)
1) الفوائد الطوسیة، ص 446.
2) این سخن شیخ حرّ را اگر نشانه تسامح در تعبیر و یا کمدقتی ندانیم، به ناچار باید حمل بر نوعی جدل و یا مجاز کنیم، و گر نه، روشن است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با آگاهی از واقع، عمل می کرده و نیازی نداشته که یکی از دو گزینه اجتهاد یا اعتماد بر خبر را بر گزیند. بسیاری از اصحاب ائمه علیهم السلام در دوران حضور نیز چون منبع اصیل احکام در دسترس داشتند، نیازمند چنین انتخابی نبودند. به هر حال، نه در باره معصوم و نه در باره افرادی که به معصوم دسترس داشتهاند، نمیتوان چنین گفت که به اخبار عمل می کرده و اخباری بوده است. مگر این که اخباری را به معنای کسی بگیریم که تنها به نصّ دستور الهی عمل می کند و عقل خود را در این باره دخالت نمیدهد؛ و چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز تنها به همان چیزی عمل می کرده که از سوی خدا بدو می رسیده و در احکام دین، اجتهاد نمیکرده؛ پس او نیز اخباری و بلکه رئیس اخباریان بوده است. این سخن شیخ حرّ، آن گاه شگفتانگیزتر می نماید که میبینیم در همان سدههای نخست، برخی معتقد بودند که ائمّه نیز در بیان احکام شرعی، «فتوا» می دهند و در واقع، بر اساس دستورهای کلیای که در دسترس دارند، حکم فروع و مسائل جزئی را استنباط می کنند. آیا بر این مبنا، می توان آنان را رئیس مجتهدان شمرد؟ بی گمان، هیچ یک از این دو، پذیرفتنی نیست.
3) الفوائد المدنیة، ص 40 و 47.
شکی در این نیست که پارهای از مبانی و رویکردهای مکتب اخباریگری، در اندیشههای متقدّمان نیز کم و بیش وجود داشته است. از این رو، برخی از نویسندگان بر این باورند که استرآبادی احیاگر این رویکردها بوده است؛ چنان که می گویند:
ظهور مسلک اخباری در سده 11 ق که توسط محمّد امین استرآبادی بنیاد نهاده شد، احیای دو باره گرایش اصحاب حدیث قدیم امامی بود. در واقع، اصول و مبانی طریقهای که او استوار ساخت، در سنّت امامیه بیسابقه نبود و بررسی فقه اصحاب حدیث امامی، میتواند این نکته را روشن کند. (1)
پس از اثبات وجود این رویکردها، باید روشن شود که آیا این رویکردها در سدههای نخست، در قالب یک مکتب و رویکردی تمایزآفرین مطرح بوده است یا در حدّ گرایشی خُرد؟ آیا صاحبان این رویکردها، از دیگر عالمان شیعه متمایز بودهاند؟ پاسخ این گونه سؤالات را در مباحث آینده می توان یافت.
با توجه به نقش محوری «امام» در منظومه اعتقادی شیعیان، کاملاً طبیعی است که ببینیم گرایش به حدیث، رویکرد غالب در میان اصحاب ائمه علیهم السلام است. با این حال، چنان نبود که همه اصحاب ائمه علیهم السلام محدّث باشند؛ بلکه برخی از آنان در همان حال که فقیه بودند، متکلّم و عقلگرا و اهل اجتهاد هم بودند و از رهگذر مباحث کلامی، استفاده از روشها و تحلیلهای عقلانی را به خوبی می دانستند. آری؛ در فقه و دیگر مباحث، غلبه با حدیثگرایانی بود که چون بر تعبّد به نص تأکید بیشتری داشتند، «اصحاب حدیث» نامیده شدهاند. اصطلاح «اصحاب حدیث» در میان شیعه، برگرفته از همان دستهبندیِ رایج در میان عامّه بود و همین، می توانست پایه نوعی همانندپنداری گردد؛ گرچه در میان شیعیان، با تغییراتی نیز همراه شده باشد. (2)
1) کتاب ماه دین، ش 45 ـ 46، ص 76 و 85؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، «اخباریان و اصحاب حدیث امامیه»، حسن انصاری قمی، ص 160.
2) اگر این نام را یکی از نویسندگان عامّه برای عالمی شیعی به کار برده باشد، احتمال وجود تفاوت کمتر است؛ ولی در کاربردهای آن در آثار خود شیعیان، به این قاطعیت نمیتوان سخن گفت.
گروه متکلمان، در حالی که فقیه بودند، متکلّم و عقلگرا و اهل اجتهاد هم بودند و برخی از نظرات و فتاوای آنان در کتابهای دیگران نقل شده است. تکیه آنان بر عقل، مخالفت شدید برخی از اصحاب حدیث را بر می انگیخت. برای نمونه، در روایتی از احمد بن محمّد بن ابی نصر آمده است:
امام رضا علیه السلام به من فرمود: «ای احمد! اختلاف شما با پیروان هشام بن حکم در توحید، چیست؟». گفتم: ما قائل به صورت هستیم [و خدا را دارای جسم میدانیم]؛ به استناد حدیثی که از رسول خدا نقل شده که آن حضرت خداوند را به چهره جوانی مشاهده کرد. ولی به گفته هشام، خداوند دارای جسم نیست.
امام رضا علیه السلام فرمود: «وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به معراج رفت و به سدرة المنتهی رسید، از حجابها [اندکی] به اندازه سوراخ سوزن، برایش شکافته شد و او از نور عظمت، همان مقدار را دید که خداوند خواسته بود که او ببیند. با این حال، شما به تشبیه [ـِ خداوند] گرویدهاید؟ ای احمد! این مسئله [که به ذات خدا مربوط است،] برای تو حل نخواهد شد. [پس آن را رها کن؛ چراکه] این، امر بزرگی است». (1)
اختلاف نظر متکلّمان و عقلگرایان با گروه محدّثان و سنّتگرایان، گاهی باعث قطع رابطه آنان با یکدیگر میشد ـ چنانچه ابن ابی عمیر، از هشام بن حکم کناره گیری کرد ـ (2)و گاهی به سرحدّ تکفیر و نفرین می رسید. (3)آنچه سرمنشأ برخی از این اختلافات می شد، این بود که از اجتهاد و رأی و تمسّک به عقل، همان معنایی درک می شد که در میان عامّه رواج داشت و بیشتر مورد نظر اصحاب رأی بود؛ یعنی «اجتهاد به رأی». این شیوه، منبعی مستقل در کنار کتاب و سنت به شمار می رفت و کار عقل در این فرآیند، تقنین و تشریع بود و به طبع، اهل بیت علیهم السلام به شدّت از آن نهی می فرمودند. (4)با این حال، چنان که خواهیم گفت، ائمه علیهم السلام متکلّمان شیعه را
1) تفسیر القمّی، ج 1، ص 20.
2) الکافی، ج 1، ص 410، ذیل ح8.
3) در بخشهای آینده این کتاب، به تفصیل به این اختلافات خواهیم پرداخت.
4) اجتهاد بدین معنا، از همان روزگار صدر اسلام نیز مطرح بوده و در احادیث علوی نیز از آن نهی شده است. برای نمونه، در بحث ویژگیهای قاضی که اگر بر اساس اجتهاد حکم کند، جای او در آتش است (دعائم الإسلام، ج 1، ص 94).
محترم می داشتند و آنان را به جهت دفاع عقلانی از اندیشه امامت، تشویق هم می کردند؛ ولی به آنان خاطرنشان هم می ساختند که دین، قلمرو وحی است نه عقل؛ پس استدلالات عقلی ـ هرچند به عنوان ابزاری برای جدل و دفاع از اصول مکتب، مفید است ـ ، نباید اساس عقیده قرار بگیرد.
بر اساس آنچه گفته شد، هرچند در دوره حضور، غلبه با گرایش به حدیث بوده است؛ اهل استنباط و اجتهاد نیز حضوری جدّی داشتهاند. ائمه نیز مراقب هر دو گروه بودند و تلاششان را پاس می داشتند. امام باقر علیه السلام خود، به ابان بن تغلب (م 141 ق) دستور داد که در مسجد مدینه بنشیند و فتوا دهد. (1)
برخی از افراد این گروه عبارتاند از: زراره و حمران پسران اعیَن، محمّد بن مسلم، جمیل بن درّاج، ابن ابی عُمَیر، یونس بن عبد الرّحمان، فضل بن شاذان، (2)مؤمن طاق، هشام بن سالم، قیس بن عاصر، هشام بن حکم، (3)حمزة بن محمّد بن طیار، کمیت بن زید اسدی، و برخی از بزرگان خاندان نوبخت مانند اسماعیل بن علی نوبختی. (4)برای اثبات وجود چنین گرایشی در برابر اصحاب حدیث، خوب است چند نمونه از این فقیهان متکلّم را در شرح حالی مختصر، یاد کنیم. (5)
زرارة بن اعیَن (م 150 ق)، از اصحاب خاصّ صادقین علیهما السلام و از «اصحاب اجماع» شمردهاند. او افزون بر جایگاه فقهیاش، در کلام نیز شهرت داشت و توانست با یارانی که به آنها زراریه میگفتند، حوزه شیعی پرحرکتی در کوفه به وجود آورَد.
آنچه در این جا شاهد بحث است، روش زراره در استنباط احکام است که به استناد آن، به راستی می توان او را یکی از برجستهترین اصحاب رأی و اجتهاد در میان اصحاب ائمه شمرد. او در مسائل حلال و حرام، بیمحابا طبق رأی و اجتهاد خود، نظر می داد و آن را بر پارهای روایات مقدّم می دانست. (1)یک بار که زراره حکمی فقهی را مطرح کرد، عبد الله بن مسکان از او پرسید: «آیا بر اساس رأی خودت بود، یا به استناد روایت؟». او در جواب گفت:
خود، بهتر می دانم [که بر چه اساسی می توان نظر داد]. مگر نه این است که چه بسا رأیی، بهتر از اثر باشد؟! (2)
این روایت، دربردارنده نکاتی است که در بحث حاضر، بسیار ارزشمند است. نخست این که پرسش عبد الله بن مسکان، نشان می دهد که مرتکز ذهنی وی به عنوان شیعهای معتقد، اهتمام به روایت و استناد به نص بوده است. زراره نیز این دغدغه را تلویحاً تأیید کرده است؛ و با این حال، قاطعانه از مبنای خویش دفاع می کند. مشکل می توان گفت که این پاسخ زراره، از سرِ بیتوجهی به اهمّیت حدیث یا سرپیچی از دستور امام بوده است. پس گویا وی در حالی به رأی خویش تکیه می کند که مبانی اعتبار حدیث را نیز می شناسد و قبول دارد.
نمونهای دیگر از اجتهاد زراره، هنگامی است که وی در باره شرکت در نماز جمعه اهل سنت و اقتدا به پیشنماز آنان، با برادرش حمران بحث می کند (3)و او به سخنی از امام صادق علیه السلام استناد میکند:
1) البته با توجه به شأن زراره، و بر اساس آنچه در باره پیشینه رأی و اجتهاد مطرح شد، نیازی به گفتن نیست که «رأی» در این سخن، اجتهاد عامّه نیست. منظور وی این است که چه بسا رأیی که چون از آیات و احادیث معتبر استنباط میشود، برتر از احادیث ناشناخته یا مشکوک، است. ر.ک: المقالات والرسالات، کنگره شیخ مفید، ج 23، ص 11 ـ 12.
2) إختیار معرفة الرجال، ص 156، ش 257.
3) در تحلیل این خبر، فراموش نشود که ماجرا مربوط به اواخر بنی امیه است که هنوز عثمانیان سلطه داشتند و خطیب جمعه نیز غالباً حاکم شهر یا یکی از دستنشاندگان حکومت بود که از عثمانیان انتخاب میشد. آنان در ناسزاگویی به امیر مؤمنان علیه السلام فروگذار نمیکردند. عبارت زراره نیز که میگوید: «به دشمن خدا اقتدا کنم؟!»، گواه این مطلب است. وگرنه، اقتدا به اهل سنت غیر ناصبی، نمیبایست این قدر شگفتانگیز و انکارآفرین باشد. با این حال، برآیند همه گزارشها در باره زراره، این است که وی در ابراز مخالفت با اهل سنت، بسیار تند بوده و در این باره، جانب تقیه را نیز چندان نگاه نمیداشته است. لذا امام صادق علیه السلام نیز از بیان برخی مسائل به او، پرهیز میفرمود.
حمران گفت: ابو عبد الله علیه السلام به من فرمود: «همانا در کتاب علی علیه السلام آمده است که وقتی [اهل سنّت] نماز جمعه را در وقت میخوانند، شما نیز همراه آنان بخوانید». به حمران گفتم: این، شدنی نیست [که چنین سخنی فرموده باشد]. امام به تقیه، با تو سخن گفته است. به دشمن خدا اقتدا کنم؟!».
حمران گفت: چگونه می گویی در حال تقیه، با من سخن گفته؟! من که چیزی نپرسیده بودم؛ خود امام آغاز به سخن گفتن کرد و فرمود: «در کتاب علی علیه السلام آمده است که وقتی نماز جمعه را در وقت میخوانند، شما نیز همراه آنان بخوانید». در چنین حالی، چگونه این سخن از سرِ تقیه بوده باشد؟! گفتم: [به هر حال،] در حال تقیه بوده و چنین کاری (اقتدا به امام جمعه آنان) جایز نیست.
چنان که پیداست، زراره به طور قطع، برداشت حمران را که کاملاً مطابق ظاهر حدیث است، ردّ می کند و سخن امام را از باب تقیه میداند. چندی بعد که دو برادر با هم خدمت امام صادق علیه السلام می رسند و حمران ماجرا را بازگو میکند:
امام فرمود: «در کتاب علی علیه السلام چنین آمده است که وقتی اینها نماز جمعه را در وقت میخوانند، همراه آنان بخوانید؛ ولی [پس از سلام آنان] از جای خود بلند نشوید و دو رکعت دیگر به آن اضافه کنید».
گفتم: پس من چهار رکعت نماز خود را خودم بخوانم و اقتدا نکنم؟ امام فرمود: «بله» و سپس سکوت کرد. آن گاه، برادرم حمران نیز ساکت شد و هر دومان راضی شدیم. (1)
البته زراره نیز مانند هر مجتهد دیگری، گاهی خطا میکرد (2)و حتی گاهی به نظر می رسد که بیش از حدّ مجاز، به عقل خویش و برداشتهای اجتهادیاش اعتماد
داشته است. (1)با این همه، روایات بسیاری گویای اعتبار وی نزد ائمه و اصحاب است. (2)اجتهاد او مورد تأیید بوده است؛ چنان که وقتی مرد شامی به امام صادق علیه السلام گفت: «میخواهم با شما در فقه مناظره کنم»، امام به زراره دستور داد که در این زمینه با او مناظره کند. (3)حتی عمر بن اُذَینه، یکی از اصحاب فاضل امام، سخن زراره را بدون استناد به حدیث نیز می پذیرفت. (4)
محمّد بن مسلم (م 150 ق) از فقها و محدّثان و از بزرگان اصحاب صادقین علیهما السلام و از اصحاب اجماع بوده است. (5)او فقیهی باتقوا بود و کتابی شامل چهارصد مسئله در ابواب حلال و حرام داشت (6)و بنا به نقلی، قاضی کوفه، ابن ابی لیلا نیز به فتوای او
1) برای نمونه، بر اساس برداشت خود، امام صادق علیه السلام را مهدی موعود میپنداشت واین را به صراحت و قاطعاه نیز گفته بود ( إختیار معرفة الرجال، ج 1، ص 374، ش 258). همچنین، این که با طولانی شدن غیبت، فتنههایی رخ خواهد داد که باعث خروج مردم از دین میشود، به دیده وی عجیب و باورنکردنی میآمد (همان، ص 375، ش 260)؛ در حالی که این مطلب را از احادیث شیعه میدانست. از آن جا که وی در کوفه میزیسته و در آغاز نیز با مکتب اهل بیت چندان آشنایی نداشته، گویا این گونه نظریات وی، متأثّر از اندیشههای انحرافی آن روزگار بوده که بهویژه در کوفه، رواج بسیار داشته است.
2) بر پایه آنچه شیخ طوسی ( إختیار معرفة الرجال) آورده، او از محبوبترین افراد نزد امام صادق علیه السلام بود (ص 135، ش 215) و امام از وی رضایت داشت (ص 141، ش 222 و ص 375، ش 260) و از اصحاب سرّ امام باقر علیه السلام و از کسانی شمرده میشد که باعث دفع بلا از مردماند (ص 137، ش 220) و اگر افرادی چون او نبودند، احادیث امام از بین میرفت (ص 136، ش 217).
3) إختیار معرفة الرجال، ص 276، ش 494.
4) الکافی، ج 7، ص 91، ح 1، تهذیب الأحکام، ج 9، ص 280، ح 1013. او احکامی را بر زراره عرضه کرد و گفت: «بگو کدام یک حق است و کدام یک باطل و دیگر روایتش را نقل نکن و ساکت بمان». تعبیر ««ولاتروه» نشان میدهد که سخن زراره را از آن جهت معتبر میدانسته که مطمئن بوده او به استناد روایات، اظهار نظر میکند؛ ولی استدلالی که زراره در پاسخ آورده، به گونهای است که گویا همه فروع و تفاصیل را عیناً از زبان امام نشنیده؛ بلکه برخی را با اجتهاد خویش گفته است.
5) إختیار معرفة الرجال، ص 167، ش 280 و ص 238، ش 431.
6) رجال النجاشی، ص 323 ـ 324، ش 882.
اعتماد داشته است. (1)طبق این نقل، وی سؤال ابن ابی لیلا را با اعتراف به این که نصّ خاصی وجود ندارد، به استناد روایت دیگری پاسخ داده و به نوعی اجتهاد کرده است.
وی فقیهی اهل فتوا، از اصحاب فقیه امام صادق و امام کاظم علیهما السلام، و در شمار اصحاب اجماع است. (2)روایت او مورد اتفاق است و حتی به جماعتی نسبت داده شده که در باره رُوات قبل از او هم بررسی سند لازم نیست. (3)
صاحب جواهر پس از بیان این که طلاق خُلع، احتیاج به صیغه طلاق ندارد، می گوید: «این، مذهب جمیل بن درّاج است» و سپس به روایات نیز استناد می کند. (4)شیخ طوسی هم که گفته احتیاج به صیغه طلاق دارد، برخی از اصحاب ائمّه را به عنوان «متقدّمین» نام برده و ادّعا کرده که نظر آنان نیز همین بوده است. (5)
همچنین، جمیل بن درّاج در باره مرتدّ ملّی، از امام باقر و یا صادق علیه السلام نقل میکند که «از مرتد میخواهند توبه کند و چنانچه توبه نکرد، کشته میشود». از حضرت پرسیدند: اگر بعد از توبه، دو باره از اسلام بر گشت، چه حکمی دارد؟ گفت: «از او میخواهند توبه کند». باز سؤال شد که اگر بعد از توبه، برای بار سوم بر گشت، چه حکمی دارد؟ گفت:
من در این باره چیزی نشنیدهام؛ ولی به نظر من، او به منزله زناکار است که اگر دو بار حدّ خورد و بار سوم مرتکب آن گناه شد، کشته میشود، و اصحاب ما روایت کردهاند که زانی، در نوبت سوم کشته میشود. (6)
1) الکافی، ج 5، ص 215، ح 12، تهذیب الأحکام، ج 7، ص 65، ح 282.
2) إختیار معرفة الرجال، ص 375، ش 705.
3) معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 61 ـ 59.
4) جواهر الکلام، ج 33، ص 2 ـ 5.
5) آنان عبارتاند از: جعفر و حسن فرزندان بن سماعه، علی بن رباط و ابن حذیفه (تهذیب الأحکام، ج 8، ص 98، ذیل ح 328 و ح329، الإستبصار، ج 3، ص 317، ح 1128).
6) قال لم اسمع فی هذا شیئاً، ولکنّه عندی بمنزلة الزانی الّذی یقام علیه الحدّ مرّتین ثمّ یقتل بعد ذلک ( الکافی، ج 6، ص 256، باب حد مرتد، ح 5، تهذیب الأحکام، ج 10، ص 137، ح 544).
از تعبیر «عندی»، چنین بر می آید که او با اجتهاد خود بدین نتیجه رسیده است. (1)
وی از اصحاب امام صادق و از خواصّ موسی بن جعفر علیهما السلام شمرده می شد و چون متکلّمی زبردست بود، در اصول دین و غیر آن، با مخالفان بحث می کرد. به استناد کتاب الألفاظ، او را نویسنده اوّلین کتاب در مسائل علم اصول فقه، دانستهاند. (2)گرچه شهرت هشام در مباحث اعتقادی و بهویژه امامت است، از شیخ مفید نقل شده که او اهل فتوا و از اعلام و رؤسای شیعه بوده که حلال و حرام را از آنان فرا می گرفتند. (3)
یونس بن عبد الرّحمان (م 208 ق)، یکی از فقیهان و متکلّمان عصر حضور و از اصحاب امام کاظم، امام رضا و جواد الائمّه علیهم السلام بوده است. رجالیان شیعه، وی را به برتریِ علمی (4)و وثاقت، ستودهاند، چندین اثر وی را نام بردهاند و مدح او را از زبان برخی امامان نیز نقل کردهاند. (5)یونس نه فقط در مباحث کلامی از عقل خویش بهره می برد و گاه، به خطایی بزرگ چون پذیرش جسم برای خداوند دچار می شد؛ (6)بلکه
1) المقالات والرسالات، کنگره شیخ مفید، ج 23، ص 35.
2) الکافی، ج 1، ص 169، ح 3، إختیار معرفة الرجال، ص 271 ـ 277؛ شرح المواقف، ج 8، ص 383؛ تأسیس الشیعة، ص 310.
3) معجم رجال الحدیث، ج 19، ص 273.
4) فضل بن شاذان در باره وی گفته است: «بعد از سلمان فارسی، در میان مردم کسی فقیهتر و داناتر از یونس بن عبد الرحمان نبود» ( إختیار معرفة الرجال، ص 484، ش 914).
5) ر.ک: رجال النجاشی، ص 446، ش 1208؛ إختیار معرفة الرجال، ص 484، ش 915 و ص 489، ش 931؛ رجال الطوسی، ص 346، ش 5167؛ و ص 368، ش 5478؛ الفهرست، طوسی، ص 266، ش 813؛ معجم رجال الحدیث، ج 20، ص 201؛ الکنی و الألقاب، ج 1، ص 38؛ معجم الرجال، ج 20، ص 203؛ تأسیس الشیعة، شهید صدر، ص 311.
6) نمونه دیگر، اعتقاد وی به این که هنوز بهشت خلق نشده است ( إختیار معرفة الرجال، ص 480 به بعد).
در مسائل فقهی نیز اجتهاد میکرد (1)و با این که اجتهادش مصون از خطا نبوده، (2)امام رضا علیه السلام برخی از شیعیان را در مسائل دینی، به او ارجاع میداد (3)و به تعبیر نجاشی، در علم و «فتوا»، به او اشاره می فرمود. (4)
ابو محمّد فضل بن شاذان (شادان) نیشابوری، از فقیهان و متکلّمان سده سوم هجری، و از اصحاب جواد الائمه و امام هادی علیهما السلام بوده است. (5)در تأیید او همین بس که امام حسن عسکری علیه السلام دو بار بر او رحمت فرستاد و خبر داد که مردم خراسان، به موقعیت فضل، غبطه میخورند. (6)
فضل بن شاذان، با علمای اهل سنت نیز به بحث می نشست (7)و در مجموع، گرچه مقام فقهی او جای تردید ندارد، در اجتهاد خود، اشتباهاتی هم داشته
1) کلینی در الکافی، دو باب برای کلام یونس منعقد کرده، و فتاوای طولانی او را ذکر میکند: «باب تفسیر ما یحلّ من النکاح و ما یحرم والفرق بین النکاح والسفاح والزنا و هو من کلام یونس» (ج 5، ص 570) و «باب العلة فی ان السهام لا تکون اکثر من ستة و هو من کلام یونس» (ج 7، ص 83). افزون بر این نیز گاهی نظر او را بیان می کند (ج 7، ص 115 و 121). فتوای او به وجوب حلق برای مرد در اولین سفر حج یا عمره مفرده، معروف است ( الدروس الشرعیة، ج 1، ص 452). برای چند نمونه دیگر از فتاوای او، ر.ک: تهذیب الأحکام، ج 9، ص 364، ذیل ح 1299، الإستبصار، ج 4، ص 188، باب میراث المجوس.
2) المقالات و الرسالات کنگره شیخ مفید، ج 23، ص 43. سید مرتضی، او و فضل بن شاذان را به سبب پذیرش قیاس، به تندی سرزنش میکند (رسائل الشریف المرتضی، رسالة فی إبطال العمل بأخبار الآحاد، ج 3، ص 311). شیخ صدوق ( کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 213، ذیل ح 707) و علّامه مجلسی (مرآة العقول، ج 20، ص 431 ـ 430) هم پس از نقل برخی از کلمات او، به آنها اشکال میکنند.
3) از جمله، در پاسخ به وکیل خویش در قم ( إختیار معرفة الرجال، ص 483، ش 910).
4) «وکان یشیر إلیه فی العلم و الفتیا» (رجال النجاشی، ص 446، ش 1208).
5) رجال النجاشی، ص 306، ش 840؛ رجال الطوسی، ص 390، ش 574.
6) إختیار معرفة الرجال، ص 538، ش 1023 و ص 542، ش 1027؛ الاُصول الأصلیة، ص 5.
7) کنز الفوائد، ج 1، ص 284.
است. (1)تألیفات فضل، گوناگون و پرشمار بوده (2)و از همین رو، فتاوای بسیاری از وی باقی مانده و در کتابهای فقهی، نقل شده است و شاید از این جهت، کمتر کسی از فقیهان شیعه عصر حضور، به پای او برسد. برای نمونه، کلینی در باب ارث، چند فتوای او را نقل میکند. (3)شیخ صدوق نیز در من لا یحضر چندین بار، به نقل فتاوای او پرداخته، سپس در مقام نقد، بر آنها اشکال کرده است. (4)شیخ طوسی هم فتوای فضل را در باره میراث مجوسی ذکر کرده است. (5)
نزاع متکلّمان و عقلگرایان با گروه محدّثان و سنّتگرایان، همچنان ادامه داشت و در زمان غیبت صغرا و ابتدای غیبت کبرا نیز فقهای امامیه، دو دسته بودهاند. (6)با این تفاوت که در این دوره، اصطلاح «اخباری» یا «اهل اخبار» نیز گهگاه، در کنار «اصحاب حدیث» یا «محدّث» به کار می رفت. در هر حال، گرایش اهل حدیث که شهر قم، مرکز آنان شمرده می شد، (7)تا سده پنجم و روزگار شاگردان شیخ مفید نیز بر مراکز علمی و دینیِ امامیه، غلبه فکری داشت (8)و حتی بغداد، مرکز گرایش عقلی، را نیز تحت تأثیر خویش قرار می داد. یکی از مستشرقان معاصر به نام نیومن، در تحلیل الکافی، نتیجه گرفته است که کلینی بر «عقل» و «امام (نص)»، به یک اندازه تکیه دارد
1) مسألة فی إبطال العمل بأخبار الآحاد (رسائل الشریف المرتضی، ج 3) ص 311.
2) نجاشی تألیفات او را در فقه و توحید و امامت و...، 180 عنوان دانسته است (رجال النجاشی، ص 307، ش 840).
3) الکافی، ج 7، ص 90، 95، 98، 105، 116، 120، 142، 145، 148، 161 و 166.
4) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 200 ـ 202، 208، 213 و 215، ذیل ح675 و 705 و 707.
5) تهذیب الأحکام، ج 9، ص 250، ح 964 و ص 251، ح 970 و ص 256، ح 970 و ص 331، ح 1192 و ص 364، ح 1299.
6) إختیار معرفة الرجال، ص 279، ش 499 و ص 487، ش 924 و ص 489، ش 931 و 933.
7) الفکر السَلَفی، ص 198 ـ 201؛ لولوءة البحرین، تحقیق: سیّد محمّد صادق بحر العلوم، ص 372.
8) کتاب ماه دین، ش 46 ـ 45، ص 76.
و البته این را ثمره انتقال حدیث قم به بغداد شمرده است. (1)
برخی از محدّثان سرشناس این دوره، عبارت اند از: محمّد بن حسن بن صفّار (م 290 ق) صاحب کتاب بصائر الدرجات، محمّد بن یعقوب کلینی (م 329 ق)، علی بن حسین قمی (م 329 ق) پدر صدوق، محمّد بن حسن بن ولید (م 343)، جعفر بن محمّد معروف به ابن قولویه (م 369 ق)، علی بن ابراهیم قمی (زنده در 307 ق)، شیخ صدوق (م 381 ق) و... .
گروه دوم، همان طرفداران اجتهاد بودند که هرچند هنوز در اقلیت بودند، حضوری جدّی داشتند و مرکز آنان بغداد بود. (2)از آن میان، گروه اندکی از امامیه، به مکتب اصحاب رأی و عمل به قیاس گرایش داشتند. (3)یکی حسن بن علی بن ابی عقیل عمّانی (م 329 ق) معاصر علی بن حسین ابن بابویه، که در کتابی به نام المتمسّک بحبل آل رسول، (4)ضمن نقل مسائل مختلف، بحثهای اصول را از فروع جدا کرد. (5)دیگری محمّد بن احمد بن جُنَید اسکافی (م 381 ق) معاصر شیخ صدوق بود. وی صراحتاً به همان «اجتهاد الرأی» مطرود، گرایش داشت و قائل به قیاس بود. به همین دلیل نیز آثارش متروک ماند. (6)این گروه اندک، هرگز با اعتماد و اقبال جامعه شیعه رو به رو نشدند؛ ولی همسنگران متکلّمشان افزون بر توانایی، جایگاه شایستهای نیز داشتند.
چنان که گذشت، در دوران حضور ائمه علیهم السلام، جز در حوزه کلام، غلبه با اصحاب حدیث بود که بر لزوم پایبندی به نص، تأکید داشتند. مرکز این گروه از عالمان شیعه
1) مجموعه مقالات، کنگره بزرگداشت حضرت فاطمه معصومه، ج 2 (شماره 16 از مجموعه آثار)، «پیشینه فرهنگی ـ تمدّنیِ قم»، محمّد هادی خالقی، ص 227.
2) تاریخ التشریع الاسلامی، فضلی، ص 239.
3) در اغلب آثاری که دیده شد، تنها از ابن جنید اسکافی (م 381 ق) و ابو عقیل عمّانی نام بردهاند؛ تاریخ تشیّع، گروه نویسندگان، زیر نظر دکتر احمدرضا خضری، ج 2، ص 328 و 350؛ تاریخ حدیث، پاکتچی، ص 201.
4) رجال النجاشی، ص 48، ش 100.
5) أعیان الشیعة، ج 1، ص 206، الکلنی و الألقاب، ج 1، ص 199.
6) الفهرست، طوسی، ص 209، ش 601.
نیز از اواخر سده دوم، قم بود. پس از پایان عصر حضور و با طولانی شدن غیبت امام عصر (عجّل الله فرجه)، در حالی بر وظایف عالمان شیعه افزوده شد که آنان دیگر به امام معصوم دسترس نداشتند و نصوص موجود نیز به تنهایی، پاسخگو نبود. هنگامی که دولتهای شیعی چون آل بویه، نخستین بار روی کار آمدند، نیازها و مشکلات نو دیگری نیز پیش آمد که برای پاسخگویی به آنها، می بایست در همه عرصههای دین (فقه، تفسیر، عقاید، اخلاق و ...)، به معرفتی کاملتر رسید تا بدون نصّ خاص هم بتوان پاسخ برخی مسائل را یافت. روشها و معیارهای مکتب حدیثی قم که گرایش عقلی را چه در حوزه کلام و چه در حوزه فقه نمیپذیرفتند، (1)برای دستیابی به این هدف کفایت نمیکرد (2)و رفته رفته، روی آوردن به روش استنباط و تدوین قواعدی برای یافتن دستور الهی، گریزناپذیر می نمود.
در سوی دیگر اختلاف نظرها، گرایش متکلّمانی قرار داشت که خیلی پیشتر و در زمان حضور ائمه، از استدلالات عقلی بهره برده بود. مرکز کلام شیعه، بغداد در قلب عراق بود که از سده دوم، آوردگاه اندیشههای گوناگون به شمار می رفت و متکلّمان شیعه ناگزیر از رویارویی با مخالفان بودند و از این رو، آشنایی بیشتری با کاربرد عقل داشتند. (3)به علاوه، متکلّمان در گذراندن شیعیان از بحران غیبت، نقشی بیبدیل و موفقیتآمیز بر عهده گرفته بودند (4)و اعتبار کافی را برای ورود به عرصه فقه نیز داشتند. شیخ مفید (336 ـ 413 ق) که رئیس متکلّمان شیعه در عراق بود، با بهرهمندی از پیشینه کلامی خود و در پیش گرفتنِ راه میانهای بین ابن جنید و صدوق، هم با گرایش کمرمقی که به رأی و قیاس وجود داشت، مبارزه کرد و هم با
1) کتاب ماه دین، ش 45 ـ 46، ص 79 (به نقل از العدّة فی اُصول الفقه، چاپ سنگی، ص 248).
2) برای آگاهی از ویژگیهای مثبت و منفیای که محقّقان برای مکتب حدیثی قم بر شمردهاند، ر.ک: مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام، ج 2 (شماره 16 از مجموعه آثار)، «پیشینه فرهنگی ـ تمدّنیِ قم»، محمّد هادی خالقی، ص 227.
3) در این باره، ر.ک: تشیع در مسیر تاریخ، سید حسین محمد جعفری، ص 352 به بعد.
4) مکتب در فرآیند تکامل، سید حسین مدرّسی طباطبایی، ص 26.
گرایش افراطی به نصّ اخبار. (1)از یک سو النقض علی ابن الجنید فی اجتهاد الرأی را در مخالفت با استادش نوشت (2)و از سوی دیگر، مقابس الأنوار فی الردّ علی أهل الأخبار را در ردّ اندیشه اصحاب حدیث نوشت. (3)
پس از مفید، شاگردش سید مرتضی (355 ـ 436 ق) نیز در تألیفات خود، به سختی بر اهل حدیث هجوم آورد و محدّثین قم را به فساد عقیده و انحراف متهم ساخت. (4)یکی از مهمترین اشکالاتی که بر اصحاب حدیث گرفته می شد، اعتماد به اخبار و احادیثی بود که صدورشان قطعی نیست و اعتبار ندارند. و خبر واحد در دیدگاه مفید و سید مرتضی، چنین وضعی داشت. (5)بعدها این دیدگاه، تندروی شناخته شد و شیخ طوسی (385 ـ 460 ق) دیگر شاگرد مفید، شیوه استاد را پی گرفت. (6)وی که با بهره بردن از هر دو مکتب حدیثی و کلامی شیعه، به مبانی و شیوههای جدیدی رسیده بود، حجّیت خبر واحد را پذیرفت. (7)او با پیمودن این راه میانه، بیش از پیش به تقویت اجتهاد و کنار زدن حدیثگرایی کمک رسانْد. دوره شیخ طوسی را باید اواخر دوره گذار از حدیثگرایی به استنباط دانست. تردید وی در نگارش المبسوط، (8)گویای اوضاع و احوال حوزه علمی شیعه در آن دوران است؛ ولی کم کم جو تغییر کرد و غلبه با مجتهدان شد.
1) المسائل السرویة (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 7)، ص 71؛ تاریخ تشیّع، گروه نویسندگان، زیر نظر احمدرضا خضری، ج 2، ص 350 .
2) رجال النجاشی، ص 400 ـ 402، ش 1067.
3) همان، ص 401.
4) مسألة فی إبطال العمل بأخبار الآحاد (رسائل الشریف المرتضی، ج 3) ص 310؛ نیز: رسالة فی الردّ علی أصحاب العدد.
5) حکومت اسلامی در اندیشه فقیهان شیعه، ج 2، محمّد کاظم رحمانستایش و نعمة الله صفری فروشانی، ص 555 ـ 556.
6) تاریخ التشریع الاسلامی، فضلی، ص 310 ـ 314.
7) تاریخ حدیث، پاکتچی، ص 201.
8) وی گمان میکرد که اگر به روش اجتهادی کتاب بنویسد، طایفه شیعه از آن استقبال نخواهند کرد ( المبسوط، ج 1، ص 2).
به هر حال، با تلاش شیخ مفید و این دو شاگردش، و در پیِ تألیفات اصولی آنان، حرکت تازهای در فقه امامیه پدید آمد که تا قرنها گرایش فقها به استنباط را بر حدیثگرایی، برتری داد؛ (1)به گونهای که تا نیمه دوم قرن ششم، از اخباریان کسی نمانده بود، (2)مگر گروهی اندک از هواداران آنان، که به طور پراکنده در گوشه و کنار به چشم می آمدند. ناگفته نمانَد که به استناد همین گروه اندک است که می توان گفت: محدّثان و اخباریها وجود محدود خود را در مجامع فقهی امامیه حفظ نمودند تا آن که در اوایل قرن یازدهم، بار دیگر نیرو یافتند و در غالبی نو، ظهور کردند. (3)هرچند اگر وجود چنین گروهی را نیز نپذیریم، نمیتوانیم انکار کنیم که گرایش آن محدّثان کهن، گرچه مغلوب شد؛ هرگز از میان نرفت.
بر اساس آنچه گذشت، شیخ مفید و دیگر متکلّمان سده چهارم، توانستند نقش واسطه برای انتقال از فقه خبری به فقه استدلالی را بهخوبی بر عهده بگیرند و بر مکتب حدیثی قم چیره شوند. آنان یکی از راههای رسیدن به شناخت مفاهیم کتاب و سنّت را عقل میدانستند و با ارتقا بخشیدن به جایگاه عقل در فهم روایات، فتاوای فقهی را از ظاهر لفظ حدیث، به ژرفای آن کشاندند و به برداشتهایی رسیدند که نیازمند چیزی ورای تعبّد به ظاهر نص بود. (4)مفید حتی بر این عقیده بود که اگر حدیثی مخالف حکم عقل باشد، مردود است. (5)شیخ مفید مشرب فقهی جدیدی را بر اساس قواعد عقلی و آموزههای اصولی ائمه، پایهگذاری کرد و در کتابی به نام التذکرة باصول الفقه عرضه کرد. بعد از او، سید مرتضی این راه را ادامه داد و الذریعة
1) دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 16؛ کتاب ماه دین، ش 45 ـ 46، ص 76؛ تاریخ فقه و فقها، گرجی، ص 238.
2) نقض، ص 568.
3) دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 160؛ کتاب ماه دین، ش 45 ـ 46، ص 76 و 85.
4) حکومت اسلامی در اندیشه فقیهان شیعه، ج 2، محمّد کاظم رحمانستایش و نعمة الله صفری فروشانی، ص 557 ؛ المسائل السرویة (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 7) ص 72 ـ 73.
5) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5) ص 149.
الی اصول الشریعة را در اصول فقه نوشت. (1)سپس شیخ طوسی در العدّة فی اُصول الفقه این حرکت را پی گرفت و به کمال رساند. (2)وی تعارض بسیاری از احادیث شیعه را نیز برطرف کرد و به جای کنار نهادن یکی از دو حدیث معارض، از مجموع آنها حکمی را استنباط می کرد که در نصّ هیچ کدام نبود. افزون بر این، او کوشید فقه شیعه را از وابستگی به نصّ احادیث برهانَد و قواعدی را برای استنباط احکام جدید به دست دهد. به هر حال، روش شیخ طوسی در استنباط، مقبول فقیهان شیعه افتاد و رفته رفته، استدلال عقلی، جایگاهی مهم در فقه شیعه یافت و به تکامل دانشی با موضوع اصول و قواعد فقهی انجامید.
قواعدی که شیخ طوسی تدوین کرد، در اصل در زمان ائمه و توسط آنان پیریزی شده بود؛ با احادیثی همچون «أفتِِللنّاس»، (3)«إنّما علینا إلقاء الاُصول و علیکم أن تفرّعوا» (4)و بیان قواعدی برای دریافت حکم. (5)ولی در آن هنگام، از واژه «اجتهاد» استفاده نمیشد (6)و شاید علّتش این باشد که این واژه به همان معنای «اجتهاد به رأی»، انصراف داشت؛ یعنی همان روش اصحاب رأی، که چون منبعی مستقل در کنار کتاب و سنت به شمار می رفت، اهل بیت علیهم السلام نیز به شدّت با آن مخالفت می فرمودند. (7)
1) الفهرست، ص 164 ـ 165، ش 431.
2) تاریخ التشریع الاسلامی، فضلی، ص 310 ـ 314.
3) الفهرست، طوسی، مدخل «ابان».
4) وسائل الشیعة، ج 18، ص 15.
5) عیسی ولائی با هشت دلیل، نشان داده که بینیازی شیعیان از اجتهاد در دوره حضور، پذیرفتنی نیست ( فرهنگ تشریحی اصطلاحات اصول، ص 25 ـ 27).
6) روشن است که این، غیر از کاربرد واژه در معانی دیگری چون تلاش، زهدورزی و مجاهدت در بندگی خداست.
7) اجتهاد بدین معنا، از همان روزگار صدر اسلام نیز مطرح بوده و در احادیث علوی نیز از آن نهی شده است. برای نمونه، در بحث ویژگیهای قاضی که اگر بر اساس اجتهاد حکم کند، جای او در آتش است (دعائم الإسلام، ج 1، ص 94).
بر پایه احادیثی که صفّار قمی در یک باب گرد آورده، مراد از آیه (وَمَن أضلُّ مِمّن اتّبَعَ هواهُ بِغَیرِ هدی مِنَ الله) (1)کسانی است که دین خود را از فکر خویش بر گیرند. ولی تعبیر برخی از این احادیث به گونهای است که نشان می دهد عمل به رأی، «بدون راهنمایی امام»، نکوهش شده است. (2)پس اصلِ به کار گیری عقل و رأی، ناپسند نیست؛ بلکه رهایی آن از قید «امام» است که خطرآفرین و عاقبتسوز است. از این رو، در روش مطلوب ائمه، عقل، ابزاری است برای استفاده از قرآن و سنت و راهی است برای یافتن حکمی که در آن دو، نهفته باشد؛ نه منبعی مستقل، آن گونه که اصحاب رأی می گفتند. (3)پس بهتر است این شیوه را «استنباط حکم از کتاب و سنت» بنامیم؛ گرچه شاید همین تعبیر نیز در احادیث به کار نرفته باشد.
به هر حال، گرچه عالمان شیعه قطعاً این نام را در معنایی غیر از «اجتهاد به رأی» به کار بردند؛ ولی چون از نامی مشترک استفاده کرده بودند، طبیعی بود که همین تشابه اسمی، سرمنشأ برخی برداشتهای اختلافانگیز شود. چنان که بعدها روایات نافی اجتهاد، ناظر به این نوع اجتهاد نیز دانسته شد. (4)اما چرا از چنین اصطلاحی بهره بردند؟ چرا نام دیگری وضع نکردند؟ گویا آنان با هدفی خاص و برای دفاع از عقلانیت و کارآمدی فقه و مبانی شیعه، چنین کردهاند؛ زیرا فقهای عامّه، به عالمان شیعه طعنه می زدند که شما از تفریع احکام ناتوانید و شیوه اجتهاد را نمیدانید. (5)پس شاید برای دفع همین اتهامات و طعنهها بوده که آنان روش خود را «اجتهاد»، و خود
1) سوره قصص، آیه 50.
2) بصائر الدرجات، محمد بن حسن صفّار قمی، باب 8، ص 33 ـ 34. در نخستین حدیث این باب، از معلّی بن خنیس نقل کرده است که امام صادق علیه السلام در باره آیه یادشده، فرمود: «یعنی من یتّخذ دینَه رأیَه بغیر هدی أئمّة من أئمّة الهدی».
3) برای توضیحی تاریخی در باره مبانی فقه شیعه، ر.ک: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص 340 ـ 352.
4) فرهنگ تشریحی اصطلاحات اصول، عیسی ولائی، ص 31 و 37.
5) بهترین گواه این مطلب، عبارت شیخ طوسی از پیشگامان مکتب اجتهاد است ( المبسوط، ج 1، ص 2).
را همانند اهل سنّت، «مجتهد» نامیدند. (1)این موضوع، در فضای همگرایانه سدههای چهارم و پنجم طبیعی به نظر می رسید.
عظمت علمی شیخ طوسی، باعث شد که پس از وی نیز فقهای امامی، روش او را پی بگیرند. در نتیجه، یکی از مهمترین دستاوردهای شیعیان در سدههای پنجم تا دهم، تدوین اصول فقه بود که در طیّ چندین سده، انسجام و اهمیت بسیار یافته بود؛ ولی به دلیل همان چیزی که در سابقه اصول فقه و اجتهاد گفته شد، دستاوردهای این دانش، با اتهام «سنیگری» روبهرو بود. پیشی داشتنِ اصول عامّه بر اصول فقه شیعه و به ویژه استفاده اصولیان شیعه از اصطلاحات اهل سنت نیز مزید بر علت بود. این، همه ماجرا نبود؛ بلکه تأثیرپذیری عالمان شیعه، در زمینههای دیگر نیز رخ داده بود.
شهید محمّد باقر صدر مهمترین عامل پیدایش اخباریگری را پیدا شدن علم اصول بعد از عصر غیبت میداند. خلاصه تحلیل ایشان چنین است:
از آن جا که اصول فقه به صورت علمی مدوّن، ابتدا در بین اهل سنت پیدا شد، اصول فقه شیعه نیز در بین اخباریها وجهه سنیگری پیدا کرد؛ چنان که در مقابل آن بایستند. علّت تقدّم زمانی اصول در بین اهل سنت، این است که آنان زودتر دچار فقدان نص شدند و به قواعد اصولی برای استنباط احکام شرعی، احتیاج پیدا کردند؛ ولی مشکل فقدان نص برای شیعیان، بعد از عصر غیبت پیدا شد.
برخی از اموری که سنّی بودن تفکر اصولی را در ذهن اخباریها تأیید میکرد، عبارت بود از:
1) نظیر این گونه وامگیریها و تبادلات فرهنگی و زبانی میان جامعه شیعه و اهل سنّت، در تاریخ فراوان است. البته طبیعی است که عامّه به علّت کثرت و غلبه افرادی، بیشتر وامدهنده باشند تا وامگیرنده، و رفتار شیعیان نیز بیشتر واکنش باشد تا کنش. اساساً بسیاری از مباحث کلامی و شبهات اعتقادی، تنها به این دلیل در محافل شیعی مطرح می شد که اهل سنّت بدانها توجه نشان می دادند؛ مانند بحث حدوث و قدم قرآن، یا جبر و اختیار با آن تفاصیل پیچیده و غیر ابتدایی. از این رو، شاید بتوان کلام شیعه را نیز تا حدودی، مقارن شمرد.
ابن جنید اسکافی (م 381 ق) که از پیشگامان تدوین (1)علم اصول شیعه است، در عمل به قیاس، با مذاهب اهل سنت موافق بود و این مؤیدی بود که اصول، صبغه و رنگ سنّی دارد.
بسیاری از اصطلاحات علم اصول، همان اصطلاحات اصولی اهل سنت بود؛ مانند اجتهاد و اجماع؛ در حالی که اختلاف جوهری و اساسی بین اصطلاحات اصولی شیعه و سنّی وجود دارد.
اخباریها با استفاده از عقل در شریعت مخالف بودند و آن را حرکتِ انحرافیِ سنّیها می دانستند که خواستند با تکیه بر فکر خودشان و با «اجتهاد به رأی»، احکام شرع را بیان کنند. از این رو، جایگاهی که عقل در علم اصول و نقشی که اصولیها برای عقل در استدلالهای خود قائل بودند، زمینهساز مخالفت با حرکت اصولی در بین شیعه بود؛ با این پندار که این، همان مسیر انحرافی اهل سنت است و باید مانند اصحاب ائمه علیهم السلام، بدون نیاز به اصول، احکام را به دست آورد. (2)
گذشت که اختلافات مربوط به اعتبار حدیث در قیاس با عقل، در قالب دو گروه اصحاب رأی و اصحاب حدیث، پدیدار شد. گونه دیگری از تحوّل حدیث در جامعه شیعه، از جهت شیوه استفاده در آثار مکتوب است که آیا حفظ لفظ حدیث و نیز ذکر سند آن، مورد تأکید بوده یا نه. به اجمال اشاره شد که شهید صدر، اخباریگری فقیهان امامی را در سدههای نخست، اقتضای یکی از مراحل رشد فقه می داند و آن را غیر از پدیدهای به نام مکتب اخباریگری می شناسد. (3)با مراجعه به تاریخ فقه، میتوان دیدگاه شهید صدر را پذیرفت که فقه امامیه دارای مراحل گوناگونی بوده و به تدریج تکامل یافته است:
1) کتابی دارد به نام الإفهام لاُصول الأحکام ( الفهرست، ص 209، ش 601) و کتاب کشف التمویه والإلتباس نیز در همین زمینه است ( الرسائل الاصولیة، تحقیق مؤسسه مجدّد وحید بهبهانی، ص 17).
2) المعالم الجدیدة للاُصول، ص 77 ـ 80؛ تاریخ علم اصول از نگاه شهید صدر، ص 109 ـ 112.
3) المعالم الجدیدة للاُصول، ص 80 ـ 81.
این مرحله، شامل زمان ائمه علیهم السلام و دوران غیبت صغرا تا اوایل غیبت کبراست که محتوای کتب فقهی، در واقع گونه خاصی از احادیث بوده است. به دیگر بیان، چیزی جز نصّ، در آنها نبوده است. ولی اگر شخصی از عالمی یا فقیهی مسئلهای می پرسید، آیا او عین حدیث مربوط به آن را با ذکر سند، برای سؤال کننده میخواند؟ این، پذیرفتنی نیست. اگر دو حدیث متعارض وجود می داشت، چه؟ همگان می توانند معنای هر سخنی را در یابند؟ پس در این مرحله نیز به مرتبهای بسیار ساده از اجتهاد، نیاز بوده است. برای نمونه، همین که پاسخ دهنده از میان دو روایت متعارض، یکی را حمل بر تقیه می کرده و دیگری را مستند خویش قرار می داده، یا روایتی را با حکمی عام، برای بیان موضوعی خاص به کار می برده، خود نوعی اجتهاد است؛ ولی چندان نیازی به دقتهای عقلی و قواعد پیچیده امروزی نداشته است. (1)
از اوایل غیبت کبرا، فقها ضمن حفظ الفاظ روایات، کم کم اسناد آنها را در فتاوای خویش حذف کردند. (2)المقنع و الهدایةی شیخ صدوق و المقنعةی شیخ مفید و نهایةی شیخ طوسی، همین گونه نوشته شدهاند؛ چنان که شیخ صدوق در مقدّمه المقنع میگوید:
من چون خواستم که حمل آن (کتاب) سنگین نشود و حفظ آن مشکل نباشد و خواننده خسته نشود، اسانید [ـِ روایات] آن را حذف کردم؛ زیرا هر آنچه من در این کتاب میآورم، در کتابهای [رواییِ] اصل، موجود است و عالمان و مشایخ ثقه ما ـ که رحمت خدا بر ایشان باد ـ ، از آن آگاهاند. (3)
نیز بر پایه آنچه از شیخ ابو علی فرزند شیخ طوسی نقل شده، نخستین عالمی که اسانید روایات را حذف کرد و هر حدیثی را در کنار حدیثی قرینه و مشابه آن آورد،
علی بن بابویه قمی (م 329 ق) پدر شیخ صدوق بود. وی این روش را در رسالهای به کار بست که برای فرزندش شیخ صدوق نوشت. تمام فقهایی که بعد از او آمدهاند، روش او را در این رسالة تحسین کردهاند. (1)
به گفته آقا بزرگ تهرانی، خود علی بن بابویه نیز در اوّل این رسالة نوشته بود که آنچه در آن آمده، از روایات ائمّه هدی علیهم السلام اخذ شده است و از همین رو، علمای ما هر گاه خبری در دسترس نداشتند، با فتاوای این رسالة همچون حدیث برخورد می کردند، چنان که گویی مجموعهای از احادیث مرسل است. (2)ابو علی فرزند شیخ طوسی و شهید اوّل نیز گزارش دادهاند که علمای امامیه، بر فتاوای علی بن بابویه در این کتاب، اعتماد داشتند و آنها را به منزله حدیث می دانستند. (3)
در این مرحله بود که فقها علاوه بر حذف اسانید، کم کم الفاظ روایات را هم در فتاوای خویش حذف کردند. (4)شیخ طوسی المبسوط را بر همین روش نوشت. در آن زمان، فقه اهل سنت بسیار پیشرفته بود و آثار فقهی آنان مشتمل بر فروع بسیاری بود. از این رو، فقه شیعه در معرض این اتهام قرار گرفته بود که چون محدود به نصّ روایات است، از بیان حکم فروع فقهی و مسائل جدید، ناتوان است. شیخ طوسی ضمن ردّ این اتهام، و کافی دانستن روایات شیعه برای پی بردن به احکام فرعی، میگوید:
1) ریاض العلماء، افندی، ج 4، ص 6. وی در ص 9 میگوید: «این رساله همان فقه الرضا علیه السلام است که شیخ صدوق در کتب خویش، از آن نقل میکند»؛ ولی آقا بزرگ از آن با عنوان رساله الشرائع یا کتاب الشرائع نام برده و گفته است: «گویا این رساله، فشردهای از فقه الرضا علیه السلام است؛ و چه بسا خود آن باشد؛ زیرا بیشتر عباراتشان عین هم است» ( الذریعة، ج 13، ص 46، ش 157). البته اگر دو عنوان را مربوط به دو کتاب بدانیم، باز هم تشابه عباراتشان طبیعی به نظر می رسد؛ زیرا بنا به فرض، وی تنها متن روایات را آورده که همواره ثابتاند، و تفاوت جزئی نیز مربوط به چینش روایات خواهد بود.
2) الذریعة، آقا بزرگ تهرانی، ج 13، ص 46، ش 157.
3) ریاض العلماء، ج 4، ص 6؛ ادوار علم فقه و اطوار، ج 5، ص 221؛ ادوار اجتهاد، ص 335.
4) أدوار علم الفقه و أطواره، ج 5، ص 9.
من از قدیم علاقه داشتم کتابی را بنویسم که مشتمل بر فروعات فقهی باشد؛ ولی علاوه بر اشتغالاتی که برایم پیش می آمد، گاهی هم مردّد میشدم مبادا طایفه شیعه، رغبتی به آن نشان ندهند؛ زیرا آنان در کتبشان اخبار و الفاظ روایات را ذکر میکردند. حتی اگر الفاظ حدیثی تغییر میکرد و معنای آن نقل میشد، تعجب میکردند و فهمشان نسبت به آن کم میشد. من نیز پیش از این، کتاب نهایة را بر همان منوال نوشتم و ... در تمام یا بیشترِ فروعات و مسائل آن، همان الفاظ منقوله را وارد کردم. (1)
برخی در این مرحله، الفاظ روایات را حفظ می کردند؛ ولی آن را با نظر اجتهادی خویش، در می آمیختند. شیخ مفید از ابن جنید شکوه میکند که وی بین آنچه از امامان علیهم السلام نقل شده با آنچه به رأی و نظر خود گفته، خلط کرده و آنها را در هم آمیخته است، بدون آن که یکی را از دیگری جدا کند. (2)
اصحاب ائمّه علیهم السلام احادیثی را که از آنان می شنیدند، در نوشتههایی به نام «اصل» ثبت می کردند. از آن میان، چهارصد اصل مورد اعتماد شیعیان بود و ملاک آنان در عقاید و اعمال به شمار می رفت. (3)چندآن که گویی تردیدی در صحّت و وثاقت متن و روایات آنها نداشتهاند. این چهارصد اصل معتبر، تا زمان مؤلّفان کتب اربعه نیز در دسترس بود و آنان به گفته خودشان، (4)احادیث این چهار کتاب را از همان اصول گرفتهاند. (5)و به دلیل نقل کردن از همین اصول بود که علمای ما فتاوای کسانی چون
1) المبسوط، ج 1، ص 2.
2) المسائل السرویة (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید،ج 7) ص 73.
3) العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 126؛ ذکری الشیعة، ج 1، ص 59؛ الدرایة فی علم مصطلح الحدیث، ص 17؛ مشرق الشمسین، ص 20؛ الفوائد المدنیة، ص 65 ـ 66؛ هدایة الأبرار، ص 84؛ وسائل الشیعة، ج 20، ص 103.
4) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 3 ـ 5؛ الإستبصار، ج 1، ص 2.
5) الفوائد المدنیة، ص 52 ـ 53، 60 و 65؛ لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 101 ـ 102؛ هدایة الأبرار، ص 84؛ وسائل الشیعة، ج 20، ص 96؛ منبع الحیاة، ص 28.
علی بن بابویه را در رسالهاش، همچون حدیث می شمردند. اخباریان از اعتماد امامیه به اخبار کتب اربعه، چنین نتیجهای گرفتند که:
مهم نیست که چه کسی خبر را روایت کرده است؛ خواه امامی عادل باشد و یا عامّی ثقه و یا شیعهای که در رجال او را تضعیف کردهاند. هر خبری که اصحاب ائمه نقل کردهاند و خود به آن عمل نمودهاند، معتبر است و می توان بدان عمل کرد؛ هرچند راوی آن، مدح نشده باشد و یا مذهب او فاسد باشد، و هر چیزی که اصحاب به آن عمل نکردهاند، طرد آن لازم است؛ هرچند راوی آن عدل امامی باشد. پس اخبار این چهار کتاب، همگی یا متواترند و یا خبر واحدی هستند که ـ به علّت اعتماد اصحاب به آن اخبار ـ محفوف به قرینهاند. در نتیجه، تمام اخبار کتب اربعه، صحیحاند و به طور قطع، از معصومین علیهم السلام صادر شدهاند. (1)
اما شیخ مفید که علاوه بر گرایش به رأی و قیاس، با گرایش افراطی به نصّ نیز مبارزه می کرد، (2)و نیز سید مرتضی، سید ابن زهره، ابن برّاج و ابن ادریس حلّی، خبر واحد را حجّت نمیدانستند. هرچند شیخ طوسی حجّیت خبر واحد را پذیرفت؛ (3)اما چون اکثر قدما آن را معتبر نمیدانستند، (4)رفته رفته، جایگاه این احادیث تضعیف شد؛ تا هنگامی که زمام این تحوّلات، به دست عالمانی از مکتب حلّه افتاد (5)و آنان در اعتبار این اخبار، تردید کردند. ابن ادریس حلّی (م 598 ق)، از یک سو، خبر واحد را حجّت نمیدانست، مگر این که اصحاب به آن عمل کرده باشند. از سوی دیگر، بیشتر اخبار کتب اربعه را خبر واحد محفوف به قرائن نمیدانست و از این رو، آنها را طرد میکرد و سراغ حکم عقل و اصالت برائت میرفت.
1) الفوائد المدنیة، ص 15، 74 و 181؛ هدایة الأبرار، ص 7 و 84؛ وسائل الشیعة، ج 20، ص 36، لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 99 ـ 103.
2) تاریخ تشیّع، گروه نویسندگان، زیر نظر: احمدرضا خضری، ج 2، ص 350.
3) تاریخ حدیث، پاکتچی، ص 201.
4) الوجیزة فی الدرایة، محمّد بهاء الدین العاملی (شیخ بهایی)، ص 6.
5) تاریخ تشیّع، گروه نویسندگان، زیر نظر: احمدرضا خضری، ج 2، ص 326 ـ 328.
متأخّران هم هرچند بر خلاف ابن ادریس، با شرایطی به خبر واحد عمل میکردند؛ ولی به هر حال، در طرد کردن بسیاری از روایات، با او موافقت کردند. (1)شهید ثانی (م 966 ق) و فرزندش شیخ حسن (م 1011 ق) نیز به این گونه اخبار عمل نمیکردند، مگر خبری که تمام راویان آن، عادل و امامی باشند. (2)سیّد محمّد عاملی صاحب مدارک (م 1009 ق)، به خبر صحیح عمل میکرد و خبر حسن را گاه میپذیرفت و گاه طعن می زد و ردّ میکرد. (3)به روایات رجال ممدوح نیز هنگامی عمل میکرد که اصحاب به آن عمل کرده باشند و دلیل، منحصر در آن خبر باشد ـ که در واقع، عمل به سیره متشرّعه بود ـ ؛ ولی در جایی که اصحاب به چنین خبری عمل نکرده بودند، به راویان آن طعن میزد و آنها را ردّ میکرد. (4)
چنان که گذشت، بر اثر نامگذاری قواعد استنباط حکم به «اجتهاد»، و استفاده اصولیان شیعه از برخی دیگر از اصطلاحات اصولی اهل سنت مانند اجماع، دانش اصول فقه با اتهام «سنیگری» رو به رو بود. با این حال، تأثیرپذیری عالمان شیعه، در زمینه دستهبندی حدیث از جهت اعتبار نیز، مزید بر علّت شد. از این روست که ملا محمّد امین استرآبادی از علامه حلّی و استادش ابن طاووس و از افرادی مانند شهید ثانی و محقّق کرکی و صاحب معالم و صاحب مدارک و شیخ بهایی که نظر علامه را پذیرفته بودند، انتقاد میکند که چرا از اهل سنت پیروی کردهاند و خبر واحد را به چهار دسته ـ صحیح، موثّق، حسن و ضعیف ـ تقسیم کردهاند. (5)به گمان محدّث استرآبادی، دین اسلام، دو بار تخریب شد: یک بار بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله در سقیفه؛ و دیگر بار، هنگامی که قواعد اصولی و اصطلاحات و درایة
الحدیث اهل سنّت، وارد احکام و احادیث ما شد. (1)شاید از همین روست که او میگوید:
امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف از دست گروهی از اصحاب ما؛ بهویژه محمّد بن ادریس ـ که در بعضی از فتاوای خود، بر چیزی غیر از روایات ائمّه معصومین علیهم السلام اعتماد می کردند ـ ، ناراحت است. (2)
این گونه عبارات، نشان می دهد که ریزش اخبار و بیاعتنایی به برخی از آنها، از نگاه اخباریانی چون استرآبادی و استادش میرزا محمّد و چه بسا افرادی پیش از آنان، تا چه اندازه ناپسند بوده است، و همین باعث می شد که آنان واکنش نشان دهند و به مخالفت با مسلک اصولیان بر خیزند. آنان ادامه روش پیشین را خطرآفرین می دیدند و هشدارهای آنان در واقع، زنگ خطری برای پیشگیری از فراموشی یا کمرنگ شدن احادیث اهل بیت علیهم السلام بود. چنان که محدّث بحرانی میگوید:
این سختگیری باعث کنار رفتنِ بسیاری از روایات شد و در نتیجه، بسیاری از احکام و اصول و فضائل اهل بیت علیهم السلام و کرامات آنان، بدون مدرک باقی ماند و چنانچه برای این احکام، به روایات موثّق، حسن و ضعیف ـ به اصطلاح متأخّران ـ تمسّک می شد، بدعت در دین، کذب و افترا لازم میآمد. و می بایست اکثر روایات الکافی (3)را نپذیرفت. این، غفلتی بود که از آنان سر زد. پس یا باید به این روایات اعتماد کرد ـ همان گونه که اصحاب ما در سدههای نخست، به آنها عمل میکردند ـ ؛ و یا باید دین و شریعتی را غیر از این دین و شریعت پذیرفت، و راه سومی هم در پیش نیست. از همین رو [که این روش، مفاسد بسیاری را در پی دارد]، خود مجتهدان نیز در بعضی از موارد، ناچارند از این قانون خارج شوند
و به خبری که به اصطلاح آنها ضعیف است، عمل کنند و [برای توجیه این کار] بگویند: «عمل مشهور، ضعف سند آن را جبران میکند». (1)
اساساً محدّث بحرانی معتقد است که روی آوردن به علم اصول فقه و مجاز شمردن عمل به ظن، بدین علّت بود که با آن روش نقد، چیزی برای استناد باقی نمیماند. او می گوید:
همچنین، چون نصوص کتاب خدا (آیاتی که معنای صریح و قطعی دارند) و اخباری که به اصطلاح متأخّران، صحیح باشد، آن قدر نبود که بتوانند پاسخگوی احکام مورد نیاز باشد، بهناچار، عمل به ظنّ را مجاز شمردند و بر پایه قواعد ظنّی [ـِ به دست آمده] از ظواهر کتاب و سنّت، یا اعتبارات عقلی مانند برائت، و یا ادلّه اجتهادی، به استنباط احکام پرداختند. تا این که [محمّد امین] استرآبادی و جماعتی آمدند و در صحّت اخبار، همان حکمی را بیان کردند که پیشینیان گفته بودند؛ اجتهاد را باطل دانستند و در این امر مبالغه کردند و به هیچ وجه اجازه ندادند که شیوه پیشینیان «اجتهاد» خوانده شود و گفتند: آنان فقط از اخبار استفاده میکردند. (2)
این سخن، کاملاً پدیرفتنی است که دیدگاه افراطی اصولیانی چون ابن ادریس حلّی، باعث شد که بسیاری از اخبار کتب روایی شیعه کنار گذاشته شود و علّت اصلی حرکت اخباریان بر ضدّ اصولیان و مجتهدان، واکنش به همین روش بوده است. و از هیمن روست که از ابن ادریس انتقاد میکنند (3)و می گویند: «او اوّلین کسی بود که به راویان ما طعن زد». (4)حتی به نظر می رسد که مخالفت آنان با علم اصول و ادلّه عقلی و اجتهادی، و این ادّعا که می گفتند ابن جنید و علامه حلّی، این روشها را از کتب اهل سنت گرفتهاند، (5)بدین منظور بوده که این ابزار را از دست
اصولیان بگیرند و گر نه، شکوه اصلی آنان، از عمل نکردنِ فقها به تمام اخبار کتب اربعه و دیگر کتب حدیثیِ پیشینیان بوده است. شاهد این مطلب، دیدگاه آنان در باب اجتهاد است؛ زیرا چنان که در بخشهای آینده خواهیم دید، برخی از اخباریان مانند سید نعمة الله جزایری و شیخ یوسف بحرانی، اجتهادی را که از کتاب و سنت استنباط شود، جایز و حتی واجب میدانند. (1)
عبد الجلیل قزوینی در بحث این که آیا فضل و مقام علی علیه السلام بالاتر از انبیاست یا مقام انبیا بیشتر، میگوید:
حشویه و اخباریه از شیعه، قائلاند [که] علی علیه السلام افضل است؛ ولی مذهب [ـِ ما] اصولیین شیعه بر این است همچنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله افضل انبیاست، حضرت علی علیه السلام هم افضل اوصیاست، ولی مقامش از انبیا بالاتر نیست. (2)
نکته بایسته توجه در این عبارات، این است که وی تفکّر شیعه را تا زمان خویش، به دو تفکّر «اصولی» و «اخباری» تقسیم کرده و بارها، اصطلاح «اصولیه» یا «اصولیان» را برای متکلّمان به کار برده (3)و سید مرتضی و شیخ طوسی را محقّقانی از میان شیعیان اصولی معرّفی کرده است. (4)بر اساس آنچه در بررسی و پیشینه اصحاب حدیث گذشت، نیز با توجه موارد دیگری از کاربرد «کلامی» در برابر «اخباری» یا «اهل حدیث»، می توان حدس زد که کلامی در عبارات پیشین، به معنای اصولی در سدههای اخیر بوده است. بر این پایه، باید دید که آیا در دوران صفویه نیز همین دو گروه بودند که در مقابل هم قد کشیدند و تفکّر حدیثگرایان به «اخباریه» و تفکّر مجتهدان به «اصولیه» نامبردار گشت؟ به گمان، اصطلاحی که بعدها رواج یافت، با الهام از همان دو اصطلاح پیشین بوده است.
آنچه در این جا به اشاره مطرح می شود، مهمترین زمینههای اجتماعی و سیاسی برای بازگشت دو باره نصگرایی به جامعه امامیه است که البته ثمرهاش پیدایش مکتبی به نام اخباری است. روشن است که سهم این عوامل، یکسان نیست و نیز چه بسا عوامل دیگری نیز در کار بوده که از چشم این تحقیق دور مانده باشد.
سدههای نهم تا یازده هجری را باید دوره اوج واگرایی میان اهل سنت و شیعیان دانست. پرشمار بودنِ ردّیههایی که طرفین در این دوران علیه یکدیگر نوشتهاند، بهترین گواه است. (1)این واگراییِ دوسویه، هم زمینههای اجتماعی و تاریخی داشت و هم زمینههای سیاسی. برخی از عوامل نیز نه از درون جامعه اسلامی، که از بیرون عمل میکردند و به این واگرایی شدّت میبخشیدند. در اوایل سده دهم هجری (918 ق)، حاکم عثمانی با همکاری بازماندگانی از خلفای عباسی و به پشتیبانیِ گروههایی از اهل سنّت، خود را خلیفه پیامبر خدا خواند و بدین ترتیب، امپراتوری عثمانی مدّعی حکومت بر همه جهان اسلام شد. با این حال، شیعیان که خاطره خوبی از دستگاه خلافت اموی و عباسی نداشتند، به خلافت جدید نیز بدبین بودند و آن را مشروع نمیدانستند. از سوی دیگر، در قرن یازدهم و دوازدهم ـ که دولت صفوی علاوه بر ایران، بر قسمتهایی از افغانستان، هند، بلوچستان، عراق و آسیای مرکزی نیز تسلّط داشت ـ ، (2)تشیّع در ایران گسترش یافته بود و جلب نظر شیعیان مناطقی چون ایران و هند، میتوانست شاهان صفوی را نیز در رقابت شدیدی که با عثمانیها داشتند، یاری کند. برای دستیابی به این هدف، توجه به آیینهای شیعی (3)و خود را در مبارزه با اهل سنّت، جدّی نمایاندن، کارساز بود. (4)افزون بر همه مسائل اجتماعی، و گذشته از این که صفویان را در اعتقادات شیعی، تا چه اندازه صادق
ارزیابی کنیم، بی شک، رقابت سیاسی آنان با حکومت عثمانی، تأثیر فراوانی در تند شدن آتش اختلاف میان شیعیان و اهل سنت داشته است. (1)حکّام عثمانی نیز دقیقاً به همین دلیل، در مخالفت با شیعیان اصرار میکردند. مهاجرت عالمان شیعه از قلمرو حکام عثمانی به ایران، نشانی است بر افزایش جذب در این جا و تشدید دفع در آن جا. (2)
عثمانیان با اقتداری که گویا مدیون دشمن مشترکی با پرچم مسیحیت بود، توانسته بودند در جنگهای صلیبی، غرب مسیحی را شکست دهند. به گفته برخی از محقّقان، حکومتهای غربی نیز برای جبران شکست خود در جنگهای صلیبی و برای تضعیف همسایه توانایی چون عثمانی، در پی ضربه زدن به اسلام بودند (3)و در این راستا، در صدد بر آمدند که به اختلافات مذهبی جهان اسلام دامن بزنند. مخالفت شیعیان با خلافت عثمانی، زمینه مناسبی بود و غربیان نیز با آگاهی از همین روابط، از صفویان حمایت میکردند تا از تعصّبات مذهبیِ هر دو طرف، بهره ببرند. (4)کمکهای دولتی چون پرتغال به صفویان برای سرکوب عثمانی، قطعاً با نیت خیر همراه نبوده است. (5)
1) برای یافتن توضیحی کوتاه و گویا در این باره، ر.ک: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص 33.
2) برای آگاهی از وضعیت اجمالی جهان اسلام در این دوره و نقش دین در تحوّلات آن، ر.ک: تاریخ حدیث شیعه در سدههای هشتم تا یازدهم هجری، ص 279؛ تاریخ تفسیر، دکتر پاکتچی، ص 172 ـ 178.
3) مطالعات اسلامی در غرب، محسن الویری، ص 61 ـ 67.
4) ر.ک: ایران در چهار کهکشان ارتباطی، محسنیان راد. وی در این باره بیش از دیگران ریزبینی کرده و بر نقش غرب در قدرت گرفتن صفویان و تشدید اختلافات فرقهای میان مسلمانان، انگشت تأکید نهاده است. شاید به همین دلیل است که وی در صداقت صفویان تردید بسیار دارد و به آثار و تألیفات دینی این دوره نیز به دیده انتقاد مینگرد. به نظر میرسد که وی به اندازه کافی به دیگر اسباب و عوامل توجه نکرده است.
5) برای آگاهی بیشتر از ملاحظات دینی در روابط صفویان با دولت عثمانی، ر.ک: تاریخ حدیث شیعه در سدههای هشتم تا یازدهم هجری، ص 271 ـ 274؛ فرهنگ و تمدّن اسلامی، علی اکبر ولایتی، ص 162 ـ 164 و 171 ـ 175.
در سوی دیگر داستان، جامعه اهل سنّت قرار داشت که خلافت عثمانی را به رسمیت شناخته بود و متأثر از عوامل جنگافروز، در برابر شیعیان قرار گرفت. آنان که پیشتر «مخالفان» تشیع بودند، چنان بر مخالفت خود افزوده بودند که اینک دیگر «دشمن» شیعیان شمرده میشدند. جامعه شیعه نیز آمادگی برخورد با چنین چرخشی را داشت و به شهادت رساندن عالمان بزرگی چون شهید ثانی را گواه این دشمنی میشمرد. در چنین اوضاعی، طبیعی مینمود که شیعیان با هر آنچه رنگ و بویی از اهل سنت دارد، مخالفت کنند و به هر حق و ناحقی از آنان، بدبین باشند، (1)چندآن که استفاده از عقل و کمتوجهی به حدیث، سوغات ناپسند اهل سنت برای عالمان شیعه انگاشته شد.
تلاش برای گسترش تشیع در سرزمین ایران و جلب مردم به این مذهب، به ویژه در فضای رقابت با اهل سنت، عاملی مهمّ در فرآیند گرایش به حدیث در دوران صفویه است. به گفته یکی از معاصران:
زمامداران صفوی فکر میکردند که حفظ مقام آنان و استقلال کشور ایران که با عثمانیها در جنگ بودند ایجاب میکرد که شیعیان حساب خود را به طور کامل از سنیان جدا کنند و از آنان تبرّی جویند که تحقق این هدف جز از طریق تقویت اخباریها تأمین نمیگردید. از این رو، به تقویت اخباریها پرداختند و مشرب اخباری بر مشرب اصولی غلبه کرد. (2)
گذشته از جنبههای سیاسی در تشیع صفویان، تبلیغ هر دین و مذهبی ذاتاً نیازمند
1) این که فقیهی چون محقّق کرکی، نفحات اللاهوت فی فضیلة اللعن علی الجبت و الطاغوت را تألیف کند، یا علامه مجلسی بخشی از مجموعه بزرگ بحار الأنوار را به مطاعن اختصاص دهد، در چنین فضایی کاملاً قابل درک است. نیز در چنین فضایی بود که اخباریان، سنت پیامبر خدا را بدون تأیید اهل بیت، نامعتبر شمردند؛ شاید به این دلیل که چنین سنتی، میبایست از طریق صحابه و منابع عامّی به دست آید؛ یعنی همان چیزی که از آن گریزان بودند.
2) دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 12؛ مقالات تاریخی، «خانقاهسازی از قرن هفتم تا نهم هجری»، رسول جعفریان، ص 268 ـ 272 .
توجه به نصوص دینی است. نقش حدیث در بازسازی ماهیت شیعه، باعث بالا رفتن ارزش حدیث در نگاه شاهان صفوی و عالمان دینی میشد.
در شمار پدیدههایی که زمینهساز نصگرایی در این دوره بودهاند، از گسترش تصوّف در سرزمینهای اسلامی و ایجاد علاقهای عمومی به گرایشهای صوفیانه نیز باید نام برد. (1)این موج پیوندِ تشیّع و تصوّف که از سده هشتم و با نقش بیبدیل فقیهی امامی به نام سید حیدر آملی آشکار شده بود، دیگر خطرساز می نمود؛ (2)هم از دید فقیهان و عالمان دینی و هم برای شاهان صفوی. به ویژه در سدههای نهم و دهم که در صوفیان میل به قدرت نیز پیدا شده بود و برای رسیدن به هدف، بر دامنه و حجم فعالیتهای خود بسیار افزودند. از یک سو، تصوّف میکوشید تا به جای عقل و استدلال، تأویل و اشراق را جایگزین کند و اخباریگری در پیِ نشاندن نص به جای آن بود. پس هر دو، در مبارزه با عقل همسو بودهاند. (3)
اما از سوی دیگر، عالمان شیعه برای دفع خطری که از ناحیه تصوّف حس میکردند، نیازمند پرداختنِ بیش از پیش به احادیث بودند؛ مگر میتوان در برابر کسی که عقل را مرجع اندیشه نمیداند، استدلال عقلی آورد؟ پس برای یافتن پاسخی از جنس مستندات صوفیان، چارهای جز استفاده از احادیث نبود. این ناگریزی، میتوانست دامان مخالفان اخباریگری را نیز بگیرد. (4)پس هم میتوان
1) برای نمونهای از تأثیر صوفیان بر حدیث و عرفان شیعه، ر.ک: تاریخ حدیث شیعه در سدههای هشتم تا یازدهم هجری، ص 193، و برای نقش صوفیه در افزایش گرایش به حدیث: ص 272. البته گسترش تصوّف در سدههای هفتم و هشتم هجری، به دلیل پرهیز صوفیه از التزام به مذهبی خاص و خنثا کردنِ تسنّن، در آغاز، زمینهساز رشد تشیع در ایران گشت؛ ولی پس از آن، مانعی برای رشد بیشتر تشیع نیز به شمار میآمد (تاریخ تشیع در ایران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوی، رسول جعفریان، ص 15).
2) تاریخ تشیع در ایران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوی، رسول جعفریان، ص 762 .
3) این که بسیاری از بزرگان اخباری، متهم به تصوّف یا گرایشهای صوفیانه شدهاند، آیا نشانه نوعی سازگاری یا پیوند احتمالی میان اخباریگری و صوفیگری نیست؟
4) برای توضیحات بیشتر در این باره، ر.ک: تاریخ حدیث شیعه در سدههای هشتم تا یازدهم هجری، ص 272 .
نصگرایی را واکنشی به گرایشهای صوفیانه شمرد، و هم میتوان آن را از پیامدهای رواج تصوّف دانست. (1)
نقش دیگر تصوّف در زمینهسازی برای مکتب اخباری، مربوط به شیوه استفاده از حدیث است. اوّلاً: باید بدانیم که صوفیه همان گونه که نسبت به مذاهب بیقید بودند، در نقل حدیث نیز تساهل روا میداشتند و آثار عرفانی صوفیان، پر از احادیث مرسلهای است که هیچ سندی برایشان ذکر نشده است. ثانیاً: سید حیدر آملی نیز مسلک تصوّف را پی میگرفت و از آن جا که مجتهدی امامی بود، احادیث بیسندِ فراوانی از اخبار اهل سنت، از طریق آثار عرفانی او به درون آثار شیعی راه یافت. ابن ابی جمهور اَحسایی (زنده در 901 ق) نیز در کتاب عوالی اللئالی، گویا به پیروی از سید حیدر آملی، همین شیوه را پیش گرفت و احادیث پُر شماری را از روایات سنی به مجامع حدیثی شیعه راه داد. روشن است که چنین جریانی، خیزش گروهی از عالمان و فقیهان علاقهمندان به حدیث را در پی داشته باشد. (2)اما ابن ابی جمهور را از یک جهت نیز باید در میان خطشکنان یورش اخباریگری به شمار آورد؛ زیرا تساهل او در نقل احادیث ضعیف السند و پرهیز از ذکر سند، به پشتوانه جایگاه علمیاش در میان فقیهان شیعه، زمینهساز یا مروّج نوعی نصگرایی شد. این ویژگی را باید از مشترکات او و اخباریان شمرد.
البته در باره ابن ابی جمهور احسایی، سخن بسیار گفته شده و برخی او را صاحب رسالهای با عنوان العمل بأخبار أصحابنا، دانستهاند و از این طریق، مدعیاند که در هموار کردن راه برای پیدایش و پویش اخباریگری، نقش مهمّی داشته است. (3)هرچند تمایل او به صوفیگری، نشان میدهد که مرام او تا اندازهای، همافق با اخباریان است؛ در مجموع هیچ دلیل استواری بر گرایش اخباری او، در دست
1) البته در پی مبارزه علما با گرایشهای صوفیانه و تیره شدن روابط شاهان صفوی با صوفیه، تصوّف پس از چندین دهه، نفوذ و قدرت خود را از دست داد (ر.ک: تاریخ حدیث شیعه در سدههای هشتم تا یازدهم هجری، ص 275 ـ 276؛ فرهنگ و تمدّن اسلامی، علی اکبر ولایتی، ص 157 و 83 ـ 85 ).
2) تاریخ تشیع در ایران؛ از آغاز تا طلوع دولت صفوی، رسول جعفریان، ص 762 .
3) ادوار اجتهاد، ص 338، کیهان اندیشه، ش 13، ص 20؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 160.
نیست. در میان آثار به جا مانده او، چه در عنوان و چه در محتوا، تصریحات و دلالتهای روشنی بر مسلک اجتهاد پیداست و از این رو، وی را یکی از مجتهدان امامیه شمردهاند. (1)تنها چیزی که میتوان گفت، درجه میانهای از اخبارگرایی است که آیت الله مرعشی نجفی، از آن به «مذاقی متوسط بین اصولیه و اخباریه» یاد کرده است. (2)گرچه بر اساس قواعد تحلیل تاریخی، حتی بر فرض که او اخباری خالص بوده باشد، برجسته کردن نقش یک نفر در چنین پدیدههای بزرگی، پذیرفتنی نیست. (3)
سده هشتم و نهم هجری را باید دوره جریانها و تحوّلات مهمّ فکری و اعتقادی جهان اسلام به شمار آورد؛ جریانهایی که هر کدام مدّعی نوعی احیاگری و بازاندیشی دینی بودند. تشدید نصگرایی، واکنشی بود که همزمان در میان شیعیان و اهل سنت پدیدار شده بود. (4)پیدایش سلفیگری در میان اهل سنّت، (5)و گسترش شگفتانگیز تصوّف در این دو سده، در همین فضا باید بررسی شوند. چنین
1) مجالس المؤمنین، ج 1، ص 581؛ لؤلؤة البحرین، ص 167؛ خاتمة المستدرک، ج 1، ص 338.
2) عوالی اللئالی، مقدّمه آیة الله مرعشی نجفی، ج 1، ص 11 ـ 12.
3) برای مطالعه نظریات مطرح در باره او، ر.ک: روضات الجنات، ج 7، ص 30 و 33، ش 594؛ الذریعة، ج 15، ص 343، ش 2192 و ج 17، ص 240، ش 74 و ج 18، ص 299، ش 206 و ج 20، ص 13، ش 1726؛ ادوار اجتهاد، ص 338؛ کیهان اندیشه، ش 13، ص 20؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 160؛ عوالی اللئالی، تحقیق مجتبی عراقی، ج 1، ص 10؛ عوالی اللئالی، مقدّمه آیت الله مرعشی نجفی، ج 1، ص 11 ـ 12؛ ریاض العلماء، ج 6، ص 14 و ج 5، ص 50؛ مجالس المؤمنین، ج 1، ص 581؛ لؤلؤة البحرین، ص 167؛ خاتمة المستدرک، ج 1، ص 338؛ مقابس الأنوار، ص 14، الفوائد الرضویة، ص 383؛ معجم مؤلّفی الشیعة، ص 15؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 10، ص 246؛ کاشفة الحال عن أحوال الإستدلال، ص 23.
4) پویایی فرهنگ و تمدّن اسلام و ایران، علی اکبر ولایتی، ج 3، ص 276 ـ 277.
5) ر.ک: قصّه ارباب معرفت، عبد الکریم سروش، ص 404. در آن صفحات، توضیحات ارزشمندی در باره انواع احیاگری دینی و رهیافتهای هر کدام آمده و جنبه احیاگرانه امام خمینی تحلیل شده است.
جریانهایی به هر حال، متضمّن نقدی بر گزارههای دینی رایج هستند و راهکار اغلبشان نیز رجوع به متن اولیه دین است. افزون بر عوامل پیشگفته، تأکید بر گرایش به احادیث و انتقاد شدید از نقش عقل، واکنشی به برخی از رویکردهای دینی هم بود. دست کم در حوزه فقه، نباید از یکهتازیهای مکتب حلّه چشم پوشید؛ (1)چنان که محمّد امین استرآبادی که طعن و بدگویی به اهل اجتهاد را آغازید و مجتهدان را به شکلی زننده، سرزنش می کرد، اتهام آنان را «تخریب دین» می دانست. (2)دستهبندی احادیث با روشهای جدید، بخش چشمگیری از میراث دینی شیعه را بیاعتبار کرده بود. استدلالات عقلی و بهرهگیری عالمان از روشهای نو برای تفسیر دین، مشکلات کلان را حل نکرده بود و سودی هم جز تشدید اختلافات و افزایش سردرگمیها نداشت. نیز گمان بر این بود که مکتب حلّه، روشها و رویکردهایی را از اهل سنت فرا گرفتهاند. پس می بایست به سرچشمه باز گشت. بر این مبنا، جریان اخباریگری را می توان واکنشی شمرد که برای رسیدن به چهره خالصی از دین، در پیِ احیاگری و بازاندیشی دینی بوده است. (3)
در پیِ گرایش به بازاندیشی دینی، امواج نصگرایی به راه افتاد. این جریان، نه فقط در فقه، که در تفسیر و عقاید و دیگر حوزهها نیز پدید آمد و نگارش آثاری مبتنی بر حدیث، رواج یافت. (4)اخباریگری نیز که چهره کامل و سامانیافته این موج بود، رویکردی فراگیر در حوزه معرفت دینی بوده و نباید آن را تنها «مکتبی فقهی»
1) تاریخ تفسیر، احمد پاکتچی، ص 146 ـ 148 و 152.
2) لؤلؤة البحرین، ص 117 ـ 118.
3) امروزه نیز میبینیم که هر گاه دیدگاه عالمان، قانعکننده نباشد و یا اختلاف آنان به گونهای باشد که نتوان سخن درست را تشخیص داد، چنین استدلالی در نهانخانه ذهن بسیاری وجود دارد که مشکلات مربوط به حوزه دین، در تفسیرهاست، نه در متن اصلی. پس باید به سراغ متون اصیل رفت. بی گمان، باید چنین فکری را مغتنم شمرد و آن را امیدی همیشه برای خوانشهای نو دانست که نتیجه آنها یا اطمینان از سلامت راه خواهد بود و یا بازگشت به مسیر اصلی.
4) تاریخ تفسیر، احمد پاکتچی، ص 195 ـ 198 . به گفته وی، جریان نصگرایی و عقلگریزی در این دوره، همزمان در میان اهل سنت نیز پدیدار شد و منحصر به عالم شیعه نبود. ثمره سنی آن، سلفیه و ثمره شیعیاش اخباریه بود.
دانست؛ گرچه به دلیل ارتباط تنگاتنگ فقها با مردم، بازتاب این رویکرد را بیشتر در فقه میتوان دید؛ چندآن که مخالفان این رویکرد را «مجتهد» یا «اصولی» مینامند؛ حال آن که در تفسیر و عقاید، این دو اصطلاح به کار نمیرود. نگارش آثار فلسفی یا تفسیری با محوریت حدیث؛ مانند اسفار اربعة و تفسیر صافی، نشانه همین پدیده است.
گفتیم که این پدیده، همزمان در میان شیعیان و اهل سنت رخ نمود. پس نباید از عوامل مشترک در دو جامعه، و از تأثیرات هر یک بر دیگری، چشم پوشید. با این حال، شگفت است که برخی، میرزا محمّد استرآبادی و ملا محمّد امین را متأثّر از جوّ تفکّر سلفی ابن تیمیه و اهل حدیث از اهل سنت دانستهاند و معتقدند که چون مذهب مالک بر حوزههای علمیه مکّه و مدینه سیطره داشت ـ که اساس فقه خود را ظواهر آیات و روایات، و مخالفت با اهل اجتهاد و رأی و قیاس قرار داده ـ ، آن دو نیز در زمان سکونتشان در آن سامان، تحت تأثیر مذهب مالک و جوّ سلفیگری، به مخالفت با اجتهاد و مجتهدان پرداختند و اخباریگری را تأسیس کردند. چنان که بعدها تحت تأثیر همین جوّ علمی بود که شیخ محمّد بن عبد الوهاب نجدی (1115 ـ 1206 ق) فرقه وهابیت را در نجد به راه انداخت و شاه ولی الله احمد بن عبد الرحیم فاروقی دهلوی (1110 ـ 1176 ق) مسلک اهل حدیث را در دهلی هند تأسیس کرد. (1)
حتی اگر بپذیریم که چنین عاملی بیتأثیر هم نبوده و گرایش حدیثی را در شخصی چون ملا محمّدامین تقویت کرده است؛ هرگز نمیتوان آن را به تنهایی، علّت تحوّل فکری چنان عالمانی شمرد؛ چه رسد به این که آن را از عوامل پیدایش مکتبی پردامنه بپنداریم. (2)البته همزمانیِ دو جریان، همواره غلطانداز است و شبهه وجود رابطه
1) ر.ک: دانشنامه ایران و اسلام، مدخل «ابن عبد الوهاب»؛ دانشنامه ادب فارسی در هند، مدخل «شاه ولی الله دهلوی».
2) گرایش محدّثان امامیه، تأکید بر احادیث اهل بیت است که ملا محمّد امین استرآبادی آن را تقویت کرد و کمترین فرق او با سلفیه سنّی مذهب، نپذیرفتن حجّیت ظاهر احادیث نبوی است (ر.ک: الفوائد المدنیة، ص 135 ـ 136).
علّیت میان آن دو را به ذهن می رسانَد. بر اساس آنچه گذشت، این هر دو جریان، ریشهها و عوامل مشترک یا مشابه نیز داشتهاند؛ و حتی بر اساس آنچه در باب ساختار گفتمان خواهد آمد، هر گفتمانی همواره در داد و ستد با گفتمانهای مجاور خویش است. پس تأثیرپذیریشان از یکدیگر، فیالجمله محتمل و حتی قطعی است. همچنین، تأثیرپذیریِ یک فرد نیز کاملاً عادی است؛ ولی این، غیر از تأثیر عمیق جریانی در یک گفتمان، بر پیدایش همان جریان در گفتمانِ دیگری است.
همانند آنچه در باره ابن ابی جمهور و رابطهاش با مکتب اخباری گذشت، در باره پیروان او در مسلک شیخی نیز گفته شده است. البته در این جا به عکس آن جا، پیداییِ مسلک شیخیه را متأثّر از اندیشه اخباریگری دانستهاند. (1)با توجه به قرائن، چنین سخنانی پذیرفته نیست؛ ولی همان گونه که در باره سلفیگری گذشت، شیخیه و اخباریگری را نیز از این رو که همزمان، در یک بستر تاریخی، و در شرایطی نسبتاً یکسان پدید آمدهاند، می توان مرتبط دانست و علاوه بر تأثیرات متقابل هر یک بر دیگری، جریانهای مشابه آن دو را بررسی کرد.
در دوران صفویه، حکومتهای غربی روابط خود را با جوامع شیعه بهویژه ایران افزایش داده بودند؛ هرچند که در آغاز، با نیتی کاملاً کینهتوزانه همراه بود. (2)پس علاوه بر جامعه اهل سنّت، جوامع اروپایی نیز در مجاورت شیعیان بودند و همین، می توانست زمینهساز کنشها و واکنشهای متقابل هر یک بر دیگری گردد. (3)از آن جا که اروپا در این دوره، شاهد پیدایش فلسفه حسّی بود، برخی بعید ندانستهاند که همین رویکرد غربی، زمینهساز پیدایش اخباریگری در عالم اسلام باشد. (4)توضیحْ این که این نگرش در علوم، فقط به تجربه بسنده می کرد و از آن رو همانند نگرش اخباریان پنداشته شده که احکام عقلی غیر مستند به حسّ را باطل می دانست.
هرچند تأثیرپذیری اخباریان از این جریان، به یکی از بزرگان شیعه نسبت داده شده، (1)هیچ دلیلی برای پذیرش آن نداریم و به نظر نمی رسد که به استناد همین شباهت، بتوان آن را پذیرفت. (2)افزون بر این که این فلسفه، مبتنی بر ردّ هر علّت غیر تجربی و ماورایی است. این کجا و اعتماد فراوان بر نصوصی که بدون مبدأ وحیانی، هیچ اعتباری ندارند؟! این جا عقل ناچیز شمرده می شود تا در برابر غیب کرنش کند؛ آن جا عقل بیش از حد کارآ پنداشته می شود تا از غیب بینیاز شود و حتی انکارش کند!
تاریخ فکر در همه جوامع، حاکی از پیمودن راه آزمون و خطا برای رسیدن به نوعی تکامل و هماندیشی است. چندی که از غلبه رویکردی گذشت، اشتباهاتش آشکار می گردد و باد انتقاد بر آن می وزد تا بشر گامی به جلو گذاشته باشد. ولی اگر در عرصهای زیادهروی یا سوء استفاده شده باشد، واکنشها نیز تندتر است؛ چندآن که برخی را به موضع تفریط و واپسگرایی می کشاند. (3)با گذشت دو قرن از سیطره مکتب حلّه بر فقه شیعه، وقت آن فرا رسیده بود که پیرایههایش زدوده شود.
در همان اوایل قرن دهم که برخی از فقها، گامهایی در جهت احیای مکتب اهل حدیث بر می داشتند، (4)گروهی از بزرگان مکتب اجتهاد نیز با انتقاد از برخی
1) شهید مطهری این نظر را از قول آیت الله بروجردی نقل میکند؛ ولی خودش این نظر را بعید میشمارد. بعضی دیگر، قاطعانه آن را ردّ کردهاند؛ زیرا محمّد امین استرآبادی دهها سال قبل از هیوم و جان لاک (دو پایهگذار اخباریگری) در گذشته است و هیچ گونه دلیلی بر ارتباط او و اروپاییان در دست نیست ( اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 150).
2) ادوار اجتهاد، ص 307؛ کیهان اندیشه، ش 13، ص 2؛ تاریخ حصر اجتهاد، به کوشش محمّدعلی انصاری، ص 49.
3) مانند تعبّد بیجا به کتاب مقدّس و آیین کلیسا، که تجدّدگرایی (مدرنیسم) را در پی آورد و در دوران مدرنیته نیز بشر آن قدر بر عقل و تجربه خویش پا فشُرد و زیادهروی کرد که به واکنشی به نام پساتجدّدگرایی (پست مدرنیسم) انجامیده است.
4) هدایة الأبرار، ص 11.
رویکردهای رایج در میان مجتهدان پیش از خود، در شمار زمینهسازان انتقاد از اجتهاد و بازگشت به حدیثگرایی، جای گرفتند. شهید ثانی (911 ـ 966 ق) تقلید از مجتهدانِ درگذشته را جایز نمیدانست و به ویژه در رسالهای خاصّ این موضوع، فقهای شیعه را به خاطر تقلید از پیشینیان، ملامت کرد. مقدّس اردبیلی (م 993 ق) هم که مشخّصه کار او، اتّکا بر فکر و اجتهاد تحلیلی و تدقیقی بدون توجه به آرای پیشینیان بود، در مواردی که اقوال فقهای پیشین با برخی از روایات مخالفت داشت، تردیدی در ردّ نظرات آنان به خود راه نمیداد. شاگردان او مانند سیّد محمّد عاملی صاحب مدارک (946 ـ 1009 ق) و شیخ حسن صاحب معالم (959 ـ 1011 ق) نیز از همین روش پیروی کردند و بعضی از آرای متأخّران را که با قدما مخالفت داشت، ردّ کردند. چنین رویکردهایی، از یک سو، آمادگیِ لازم را برای بازخوانیِ نقّادانه آثار فقهای متأخّر را فراهم می کرد و از دیگر سو، زمینهساز گرایش به آرای قدما بود. (1)چنان که عبد النبی سعد جزایری (م 1021 ق)، از شاگردان صاحب مدارک، با تألیف کتاب الإقتصاد فی شرح الارشاد در سال 1015 ق، نه برخی فتاوا، که اصل روش مکتب اصولی را به انتقاد گرفت. (2)
اجتهاد به دلایلی همچون دارا بودن جنبه عقلی قوی و سابقهای متهم به منشأ سنی، در معرض انتقادت تندی بود؛ هم به لحاظ تشابهات لفظی و حتی محتوایی، و هم به استناد پیشینهاش در تاریخ اسلام، آمادگی آن را داشت که یکی از ساختههای انحرافی عامّه برای رویارویی با اهل بیت علیهم السلام معرفی شود. (3)یکی از نشانههای این مطلب، همین است که خود اخباریان؛ به ویژه در آغاز پیدایش این مکتب، بر «غیر شیعی» بودن شیوه اجتهاد تأکید میکردند و همکیشانِ شیعه خود را به دلیل استفاده از این شیوه، به «پیروی کورکورانه یا تأثیر پذیری از اهل سنت» متهم میساختند. (4)محمّد امین استرآبادی معتقد بود «اصحاب ائمه طاهرین، همگی طریقه
اخباریان را داشتهاند» (1)و این شیوه اخباری، تا آخر زمان غیبت صغرا، بلکه در اوایل غیبت کبرا، در میان فضلا و فقهای امامیه شایع و رایج بوده است. تا این که در قرن چهارم به بعد، عدّهای مانند ابن ابی عقیل عمّانی (م 329 ق) و ابن جنید عامل به قیاس (م 381 ق)، از این خط منحرف شدند و با تأثیر از طریقه اهل سنت، در استنباط احکام به عقل اعتماد کردند. شیخ مفید (م 413 ق) نیز که به آن دو، حسن ظنّ داشت، از آنان پیروی کرد. شاگردان شیخ مفید مانند سید مرتضی (م 436 ق) و شیخ طوسی (م 460 ق) نیز پس از وی، اکثر قواعد اصول عامّه را در تصانیف خود آوردند و به آنها ملتزم شدند. در ادامه، علامه حلّی، محقّق حلّی، و شهید اوّل و ثانی، راه شیخ طوسی را ادامه دادند. (2)علامه که متبحّرتر از ابن جنید و ابن ابی عقیل و شیخ مفید بود، شیوه اخباریان و عامه را ترکیب کرد و آن روش ترکیبی را گسترش داد و در اجتهادات فقهی خویش، به کار برد. (3)
همزمان، گروه دیگری از عالمان که به احادیث گرایش یافته بودند، گامهایی را در جهت ترویج احادیث شیعه و احیای علم حدیث در اصفهان بر می داشتند؛ (4)کسانی چون: درویش محمّد بن حسن نطنزی (م 1003 ق)، شاگرد شهید ثانی و محقّق کرکی (م 940 ق) (5)ـ که شهید قاضی نور الله شوشتری (م 1098 ق) نیز در مجالس المؤمنین، (6)از اندیشههای درویش محمّد پیروی کرد ـ ؛ و نیز ملاعبد الله شوشتری (م 1021 ق) شاگرد مقدّس اردبیلی، (7)که حتی در مناظراتی با دیگر علما،
1) دانشنامه شاهی، فایده اوّل، ص 4.
2) الفوائد المدنیة، ص 30،
3) الفوائد المدنیة، ص 29 ـ 40؛ دانشنامه شاهی، ص 4 و 5. نیز، ر.ک: تاریخ علم اصول از نگاه شهید صدر، ص 116.
4) هدایة الأبرار، ص 11.
5) طبقات أعلام الشیعة، ج 4، ص 83 ـ 84 و ج 5، ص 210.
6) الفکر السلفی، ص 277.
7) طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 343.
از اخباریه دفاع می کرد (1)و شاگردانی چون محمّد تقی مجلسی (1003 ـ 1070 ق) را در این مسیر پرورانْد. (2)
در همین فضا، ملا محمّد امین استرآبادی ـ که برخی او را با صفت «اخباری صلب» وصف کردهاند ـ ، (3)تحت تأثیر ارشادات و راهنماییهای استادش میرزا محمّد استرآبادی، از شیوه اجتهاد که پس از سالها شاگردی بدان تسلّط یافته بود، (4)دست کشید. میرزا محمّد استرآبادی، علاوه بر سمت استادی در علم حدیث و رجال، پدر همسر ملا محمّد امین نیز بود و به واسطه نفوذ معنویاش، او را به مبانی و روشهای اخباری دعوت کرد. ملا محمّد امین خود میگوید:
...تا آن که نوبت به اعلم علمای متأخّرین در علم حدیث و رجال، و باورعترینِ آنها، استاذ الکلّ فی الکل، میرزا محمّد استرآبادی نوّر اللهُ مرقدَه الشریف، رسید. پس ایشان بعد از آن که جمیع احادیث را به فقیر تعلیم کردند، اشاره کردند که: «احیای طریقه اخباریان بکن، و شبهاتی که معارضه با این طریق دارد، رفع آن شبهات بکن؛ چراکه این معنا در خاطر میگذشت، لکن ربّ العزّه تقدیر کرده بود که این معنا بر قلم تو جاری شود». پس فقیر بعد از آن که جمیع علوم متعارضه را از اعظم علمای آن فنون اخذ کرده بودم، چندین سال در مدینه منوّره سر به گریبانِ فکر، فرو بردم و تضرّع به درگاه ربّ العزّه کردم، و توسّل به ارواح اهل عصمت علیهم السلام میجستم، و مجدّداً نظر به احادیث و کتب عامّه و کتب خاصّه کردم؛ از روی کمال تعمق و تأمّل. تا آن که به توفیق خدای بزرگ و برکات سیّد المرسلین و ائمّه طاهرین ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ به اشاره لازم الاطاعه،
1) ریاض العلماء، ج 3، ص 204 ـ 205؛ روضات الجنات، ج 4، ص 241، ش 388.
2) به گفته خود مجلسی، بیشتر فوائد کتاب روضة المتقین از افادات همین استاد است (روضة المتّقین، ج 14، ص 382؛ الفوائد المدنیة، ص 17 ـ 18).
3) دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، «اخباریان»، احسان قیصری.
4) روضات الجنات، ج 1، ص 121، ش 33، دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 222؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 7 ـ 8؛ ادوار اجتهاد، ص 371.
امتثال نمودم و به تألیف الفوائد المدنیة موفّق شده[ام، که این کتاب] به مطالعه شریف ایشان مشرّف شد، پس تحسینِ این تألیف کردند و ثنا بر مؤلّفش گفتند. (1)
با این همه، برخی در دایره ارشادات میرزا محمّد و این که آیا در حدّ تشویق به آموزش حدیث بوده یا نکات بنیادینی هم به وی آموخته، تشکیک کردهاند، گرایش استاد را نیز غیر اخباری میدانند و حتی انتساب دانشنامه شاهی را به محمدامین نمیپذیرند. (2)ولی افزون بر این که عدّهای از معاصران محمّد امین، (3)همچون شیخ حرّ عاملی و میرزا عبد الله اصفهانی، (4)دانشنامه شاهی را از کتب او شمردهاند، خود ملا محمّد امین استرآبادی در کتاب الفوائد المدنیة نیز همین مطلب را گفته که: «استادم میرزا محمّد، مرا در این طریقه تشویق و تحسین کرده است». (5)به هر حال، نمیتوان انکار کرد که بعضی از علما بهویژه میرزا محمّد استرآبادی، با راهنمایی و شاگردپروری، زمینهساز توجه به روش اخباری بودهاند و او محمّد امین را به این طریقه تشویق کرده است، تا جایی که برخی، میرزا محمّد را مؤسّس حقیقیِ اخباریگری میدانند. (6)
چنان که گذشت، یکی از دستهبندیهای شناختهشده میان عالمان شیعه در سدههای سوم و چهارم ـ که در میان اهل سنّت نیز با تعاریفی مشابه، به کار می رفت (7)ـ ، بر اساس اختلاف در منبع معرفت و شیوه استدلال در مسائل دینی بوده است. «متکلّمان» یا «کلامیه»، گروهی بودند که در مباحث اعتقادی، دلایل عقلی را معتبر
1) دانشنامه شاهی.
2) موسوعة طبقات الفقهاء، مقدمه (2)، ص 387.
3) روضات الجنات، ج 1، ص 120، ش 33؛ الذریعة، ج 8، ص 46، ش 116.
4) أمل الآمل، ج 2، ص 246؛ ریاض العلماء، ج 5، ص 35.
5) الفوائد المدنیة، ص 17 ـ 18.
6) ادوار اجتهاد، ص 342.
7) ر.ک: تاریخ حدیث، درسهای احمد پاکتچی در دانشگاه امام صادق علیه السلام، تنظیم و ویرایش: یحیی میرحسینی، ص 200 ـ 202.
می شمردند و حتی به استناد عقل، در اعتبار یا ظهور روایات تصرّف می کردند. گروه دیگر، «اصحاب رأی» بود که به خلاف اهل سنت، در میان شیعه بسیار کمشمار بودند. در برابر این دو گروه، «اصحاب حدیث» قرار داشتند که تنها به روایات استناد می کردند. شیخ مفید (م 413 ق) که خود متکلّم بوده، گاهی آنان را با عنوان «رواة الحدیث والآثار» (1)و در مواردی با تعبیر «أصحابنا المتعلّقین بالأخبار» یاد میکند. (2)وی کتابی هم در ردّ آنان نوشته بوده که هرچند امروزه در دسترس نیست، نامی که از آن به جا مانده، شایان توجه است: مقابس الأنوار فی الردّ علی أهل الأخبار. (3)ترکیب «أهل الأخبار» را می توان به معنای «اخباریه» و در حوزه معناییِ «اصحاب حدیث» دانست.
نمونهای از «اخباری» بدین معنا، یک و نیم قرن پس از شیخ مفید، در ملل و نحل محمّد بن عبد الکریم شهرستانی (م 548 ق) به چشم می خورد. وی هنگام بحث در باره اثناعشریه، مینویسد:
بین اخباریان از امامیه و کلامیه آنها، تخالف به سر حدّ مقاتله و شمشیر رسید و مخالفت به تکفیر انجامید. (4)
اما چرا شهرستانی از این تعبیر استفاده می کند؟ آیا او خود آن را ابداع کرده یا چنین کاربردی، قبل از وی مطرح بوده و او فقط ناقل فرهنگ زمان خویش است؟ در این باره، گزارش قاطعی در دست نیست؛ ولی به قرینه عباراتی چون آنچه از مفید نقل شد، پیداست که زمینه قبلی داشته است. در همان قرن یکی از اندیشمندان معروف شیعه، عبد الجلیل قزوینی رازی (م بعد از 560 ه) که شیعهای اصولی بوده، در کتاب نامور خود، نقض (تألیفشده در حدود 560 ق)، بارها دو اصطلاح «اخباریه» و «اخباری» را برای یاد کردن از اصحاب حدیث به کار برده است. (5)وی در باره حضور اخباریه در آن دوران میگوید:
... بلی؛ جماعتی از اخباریه که خویشتن را شیعت خوانند... ]از ایشان[ بسی نماندهاند و اگر جایی باشند، این معنا پنهان [از] اصولیان کنند [؛ چرا] که علم الهدی ]سید مرتضی[ و شیخ ابو جعفر طوسی و علمای ما از متأخران، بر ایشان انکار کردهاند... . (1)
همو در بحث این که آیا فضل و مقام علی علیه السلام بالاتر از انبیاست یا مقام انبیا بیشتر است، میگوید:
حشویه و اخباریه از شیعه، قائلاند [که] علی علیه السلام افضل است؛ ولی مذهب [ـِ ما] اصولیین شیعه بر این است همچنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله افضل انبیاست، حضرت علی علیه السلام هم افضل اوصیاست، ولی مقامش از انبیا بالاتر نیست. (2)
گویا دستهبندی میان متکلّمان و اصحاب حدیث، رفته رفته جای خود را به تقابل دو گروه «اخباریان» و «اصولیان» داده است. در این صورت، باید به جریاناتی پرداخت که احتمالاً از سده چهارم، باعث ایجاد تحوّل معنایی در چند واژه و اصطلاح شدهاند. اینک در حدّ احتمالی که شایسته دقت بیشتری است، می توان گفت:
در یابیم. برای نمونه، شیخ مفید پس از نقل روایتی در نهی از متعه، نخست سند آن را نقد می کند و در باره یکی از راویان آن می گوید:
والراوی عن محمّد بن مسلم، اسماعیل بن یونس، وهو ضعیف عند أصحاب الحدیث و قال ابن معین: «لیس بحجّة». و الحسن بن محمّد معروف عندهم بأراء قبیحة کالإرجاء... . (1)
شیخ طوسی نیز در قرن پنجم، این اصطلاح را عیناً در جایگاهی مشابه به کار برده است:
رأیت جماعةً من شیوخ طائفتنا من أصحاب الحدیث عملوا فهرست کتب أصحابنا. (2)
شاید این تعابیر، نخستین گامها برای ساخته شدن اصطلاح «اخباری» باشد.
توانسته بود اعتباری دو باره به شیوه پیشین بدهد. در پیِ چنین تغییراتی، باید منتظر تحوّل معنایی واژگان و اصطلاحات نیز باشیم و کاملاً طبیعی به نظر می رسد که «اصحاب حدیث» در نگاه متکلّمان، بار منفی خود را از دست بدهد. پس بار معناییِ «اصحاب حدیث»، کاسته می شود و با تحوّلی تدریجی، به معنایی که بیشتر جنبه صنفی دارد، تغییر می یابد. در این صورت، اصحاب حدیث این دوره را نباید به عنوان رقیب متکلّمان و اصولیان انگاشت؛ بلکه باید معادل «محدّثان» به معنای امروزیاش گرفت؛ یعنی کارشناسان فنّ حدیث و حدیثشناسان. پس می بایست برای بیان معنای قبلی (محدّثی که درستی و نادرستی معنای حدیث را ارزیابی نمیکند)، واژهای به کار برود، که گویا استفاده از واژه «اخباری» برای همین معنا بوده است. قرینهای که نشان می دهد تعبیر «اخباری»، بار معنایی منفی دارد، همین است که عبد الجلیل قزوینی، اخباریان را «مدّعی» تشیع خوانده است! پیداست که وی هرگز نمیخواسته اصحاب حدیثی چون مرحوم صدوق را با چنین تعبیری تنقیص کند. افزون بر این، وی اخباریان را گاهی همردیف حشویه دانسته است. (1)همچنین، در عبارت نقلشده از شهرستانی هم به قرینه تقابل با «کلامیه»، پیداست که منظور از «اخباریه»، همان گروه از امامیه است که پیشتر، «اصحاب حدیث» خوانده می شدند.
در میان اصحاب حدیث، گروهی با گرایش شدید به نص و افراط در تعبّد به ظاهر نصوص نیز بودند که «حشویه» خوانده میشدند. این گروه، در نقل اخبار، منضبط نبودند و هر خبری را نقل می کردند. آنان تنها در پیِ جمعآوری احادیث و روایت کردنِ آنها بودند، معرفتشان نسبت به محتوای احادیث، کم بود و کمتر در مضمون احادیث تدبّر میکردند. (2)با توجه به تحوّلاتی که در معنای اصحاب حدیث
و اخباری گذشت، روشن است که حشویه را باید در شمار اخباریان و یا به عنوان گروهی نزدیک به آنان دانست. رسول جعفریان نیز در گزارشی از کتاب نقض عبد الجلیل قزوینی، مینویسد:
تقسیم دو تفکر به اصولی و حشوی در تشیع، پیشینه طولانی دارد... . ]حشویه[ اخباریانی هستند که به مجعولات عنایت کرده و بی توجه به مبانی عقلی و اصولی، گرایش حَشوی شیعی را بنیاد گذاشتهاند... . (1)
پس حشویه، تنها بخشی از محدّثان سدههای نخست را تشکیل می دهند و نباید دیگر محدّثان را با آنان یکسان پنداشت. با این حال، لفظ «حشویه» نیز از اصطلاحاتی است که به صورت کلّی، برای اشاره به همه حدیثگرایان به کار رفته است، چنان که در کتابهای شیخ مفید، سید مرتضی و طبرسی (2)دیده میشود. گویا متکلّمان شیعه این وصف را برای نکوهش اصحاب حدیث به کار بستهاند؛ ولی این احتمال نیز هست که کاربرد این نام برای آنان، بدین منظور بوده که با اصطلاحات قبلی اشتباه نشود.
کسی که با متون اسلامی آشنا باشد، به خوبی می داند که واژه «خبر»، در بسیاری از منابع شیعه و سنی، به معنای گزارش تاریخی به کار رفته است. محدّثان نیز آن را غالباً همانند حدیث، به معنای روایت حاکی از سخن یا سنّت معصوم علیه السلام به کار بردهاند؛ و گاهی هم در کنار حدیث و به معنای روایاتی که متضمّن رفتار یا گفتاری از غیر معصوم باشد . (3)با مراجعه به رجال نجاشی و دیگر آثار رجالی یا کتابشناختی
1) تاریخ تشیع در ایران، رسول جعفریان، ج 2، ص 554 (مشروح این گزارش در صفحات 553 ـ 602 آمده است).
2) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، فضل بن علی طبرسی، ج 1، ص 83 (مقدّمه نویسنده بر کتاب، فنّ پنجم).
3) الوجیزة فی الدرایة، محمّد بهاء الدین العاملی (شیخ بهایی)، ص 2. یا به معنای «سنّت گفتاری و قولی» و هممعنا با حدیث و روایت (فرهنگ تشریحی اصطلاحات اصول، عیسی ولائی، ص 162، ش 187؛ ص 179، ش 210؛ ص 195، ش 256).
سدههای نخست، موارد پرشماری از تألیفات اصحاب ائمه علیهم السلام را میتوان یافت که نام کتاب، با واژه «اخبار» آغاز شده است؛ مانند سه اثر جعابی: أخبار آل ابی طالب، أخبار بغداد، و أخبار علی بن الحسین [ علیهما السلام]؛ نیز أخبار الشعراءی ابو دلف ازدی و أخبار أبی جعفر الثانی [ علیهما السلام] از محمد بن وهبان دبیلی. (1)این همه، نشان می دهد که کاربست «اخبار» در معنای تاریخ یا گزارش تاریخی، پربسامد بوده است. پس طبیعی است که اصطلاح «اخباری» نیز در حوزه تاریخ، به معنای مورّخ یا تاریخدان باشد؛ یعنی کسی که اطلاعات تاریخیاش زیاد است. همچنان که صاحب مصادر الاستنباط نیز به این معنا اشاره کرده و میگوید:
در زمان قدیم، به مورخّان «اخباری» اطلاق میشد؛ در حالی که اکثر آنها سر و کاری با سنّت نداشتهاند. (2)
برای نمونه، در باره مورّخ معروف ابو مخنف لوط بن یحیی (م 157 ق) صاحب مقتل الحسین علیه السلام آمده است: «شیخ اصحاب الاخبار بالکوفه». (3)در باره محمّد بن زکریا بن دینار (م 298 ق) نیز گفتهاند: «کان اخباریاً واسع العلم» که منظور، اخبار تاریخی است نه احادیث اهل بیت؛ زیرا آثار نگارشی وی در باره صفّین، جمل، سرگذشت زید بن علی، فاطمه (سلام الله علیها) و ... بوده است. (4)همچنآن که نجاشی به یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام نیز لقب «اخباری» داده است. (5)این در حالی است که وی بسیاری از محدّثان را با الفاظی چون «کثیر الحدیث»، «سمع الحدیث» و «ثقة فی الحدیث» شناسانده است.
بر پایه آنچه گذشت، «اخباری» در این کاربرد، حاکی از مکتب فکری شخص نیست و هیچ ربطی به اصطلاح مورد بحث ما ندارد؛ بلکه به معنای کسی است که
به تاریخ بپردازد، یا گزارشهایی از این سنخ را بازگو کند و در این صورت، در برابرِ «محدّث» قرار می گیرد و قسیم آن است. (1)
با توجه به آنچه گدشت، عوامل دینی، اجتماعی و حتی سیاسی بسیاری دست به دست هم داد تا در سده یازدهم، زمینهساز پیدایش مکتبی شد که در پی بازگشت به شیوههای کهنِ استفاده از اخبار، خود را پیرو همان عالمانی می دانست که شهرتشان گرایش به اخبار بوده است. این مکتب را به دلیل همین ادعا و برخی شباهتها، «اخباریگری» و پیروانش را «اخباری» یا «اخباریه» خواندند.
بنا بر آنچه در باره تقابل میان دو گروه اصحاب حدیث و متکلّمان در عصر حضور گذشت، تصوّر این که فقه شیعه در دوره حضور، تنها به شکل نقل حدیث از امام بوده، تصوّر دقیقی نیست. افزون بر این، گستره آن نیز محدود نبود و در آن، روشهای اجتهادی و اصولی نیز در ضمن پایبندی به نصوص شرعی، به کار می رفت. (2)این نیز گفته شد که در دوره حضور و پس از آن، اهل استنباط و اجتهاد نیز حضوری جدّی داشتهاند. پس هرچند سخن محمّد امین استرآبادی را پذیرفتیم که: «شیوه اخباریگری تا آخر زمان غیبت صغرا، بلکه در اوایل غیبت کبرا، در میان فضلا و فقهای امامیه شایع و رایج بوده است»؛ (3)ولی این سخن درست نیست که میگوید: «اصحاب ائمه طاهرین، همگی طریقه اخباریان را داشتهاند». (4)
افزون بر این، گذشت که تقریباً تا نیمه سده دوم، بیشتر احکام صادر شده از سوی ائمه علیهم السلام، ناظر به نفی اجتهاد به رأی و اعتماد به عقل بدون نص بوده است. البته گاهی ائمه علیهم السلام با توجه به ظرفیت و توانایی فردی خاص، دستورها و برنامههای خاصّی به او می دادند که چنین مواردی را نباید تعمیم داد. حالْ آن که بسیاری از
نویسندگان و پژوهشگران اخباری، در این باره به خطا افتادهاند. برای نمونه، این ادّعای محمد امین استرآبادی که ائمه علیهم السلام اصحاب خود را «از فنّ کلام و از فنّ اصول فقه که از روی انظار عقلیه تدوین شده، نهی کرده بودند»، (1)دچار همین خطاست که او حکم مخصوص به زمان یا فرد خاصّی را تعمیم داده است. یکی از متکلّمان زبردست و سرشناس در میان اصحاب امام صادق علیه السلام، محمّد بن علی بن نعمان، ملقّب به مؤمن طاق بود. در عظمت او همین بس که گاهی به دستور صریح امام، با فرد خاصّی به مناظره می پرداخت (2)و مناظرات وی با عامّه، امام صادق را خوشحال میکرد و مخالفین را ناراحت. (3)اما یکی از گزارشهای شایان توجه در باره وی، خاطره ابو خالد کابلی است که میگوید:
ابو جعفر صاحب طاق را در روضه پیغمبر دیدم که عدّهای اطرافش را گرفتهاند. آنان از او سؤال میکنند و وی پاسخ میداد. به او نزدیک شدم و گفتم: «امام صادق علیه السلام ما را از کلام، نهی کرده است». پرسید: «آیا به تو امر کرده که این سخن را به من بگویی؟». گفتم: «نه؛ ولی مرا از آن نهی کرده است». گفت: «دستوری را که به تو داده، اطاعت کن».
پس از آن، من خدمت امام رسیدم و سخنانی را که بین من و صاحب طاق ردّ و بدل شده بود، به آگاهی ایشان رساندم. امام صادق علیه السلام لبخندی زد و فرمود: «ای ابو خالد! صاحب طاق وقتی با مردم سخن میگوید، [چنان برتر از آنان است که گویی] پرواز میکند و ادلّه آنان را باطل مینماید و آنان را شکست میدهد؛ ولی اگر مردم با تو رو به رو شوند، نمیتوانی آنان را شکست دهی». (4)
این گونه اخبار نشان می دهد که اصحاب ائمه، به راستی در یک رتبه نبودهاند و نمیتوان در باره همه آنان یکسان داوری کرد.
از دیگر سو، هرچند نمیتوان انکار کرد که تا سده پنجم، گرایش اصحاب حدیث، غالب بوده است؛ ولی از تفاوت اخباریان کهن با اخباریان متأخّر نیز نباید غافل بود. مهمترین وجه تفاوت آنها، مربوط به اقتضائات مراحل تکامل فقه است. این که فقهای امامیه تا پایان غیبت صغرا، کمتر به سراغ روشهای عقلی رفتهاند و به کاوشهای اجتهادی پرداختهاند، از آن روست که نیازی به اجتهاد نداشتهاند. آنان به طور حضوری و یا با واسطه اصحاب، وظایف خود را از امامان میپرسیدند و به آن عمل میکردند. پس از آن نیز سالها طول کشید تا نیازهای جدید پدید آمد و سؤالاتی مطرح شد که پاسخش در آثار منقول از ائمه، به تصریح نیامده بود.
به همین جهت، ناتوانی شیوه اصحاب حدیث آشکار شد و نگاهها به شیوه اجتهاد و استفاده از عقل چرخید. در چنین بستر مناسبی بود که مفید و شاگردانش توانستند مکتب حدیثگرایان کهن را تقریباً از میان ببرند؛ چنان که تا نیمه دوم قرن ششم، جز اندکی از هواداران، کسی از اخباریان باقی نمانده بود. (1)پس این سخن شیخ حرّ عاملی را نیز نمیتوان پذیرفت که میگوید: «شیعیان تا اواخر قرن هفتم به اخبار عمل میکردند». (2)
پس برای ردّ مبانی و رویکردهای اخباری، نمیتوان ارتباط آن را با مکتب اصحاب حدیث در سدههای نخست، انکار کرد؛ چراکه در مجموع، این که اخباریان شیوه خود را تداوم شیوه متقدّمان می دانند، ادعای درستی است. آنان همان شیوه کهن را بازخوانی کردند؛ ولی مگر هر آنچه کهن باشد، درست است؟ و اگر درست باشد، از کجا معلوم مناسب هر زمانی است؟ آیا اخباریگری افراطی، آزمودنِ آزمودهها نیست؟ با توجه به توضیحاتی که در فرآیند پیدایش علم اصول و انزوای اصحاب حدیث گذشت، می توان در یافت که گرایش افراطی به حدیث، از آن رو به کنج فراموشی خزید که در بوته نقدی به وسعت همه افکار عالمان امامی، ناتوانیاش به اثبات رسید و معلوم شد که برای درد امروز، درمانی ندارد. به گفته محدّث
بحرانی: «زمان ما با زمان محدّثان کهن فرق میکند و اگر بخواهیم حکمی را استنباط کنم، با توجه به اختلاف اخبار، احتیاج به قوّه قدسیه داریم». (1)
با همه اینها، اگر از برخی تندرویها و رفتارهای دور از منطق چشم بپوشیم، اخباریگری را باید جریانی هدفمند با آرمانهای اصیل دینی بشماریم که محاسن و برکاتی نیز در پی داشت؛ ولی نه از این رو که عالمان شیعه را به رویکردی کهن فرا می خوانْد؛ بلکه از آن رو که نگذاشت بخشهایی از چشمه زلال دانش محمدی، آلوده به چشم آید یا فراموش شود. چنان که گذشت، در میان عوامل گوناگون پیدایش اخباریگری، مهمتر از همه، دیدگاههای اصولیانی چون ابن ادریس حلّی و دیگر عالمان مکتب حلّه است که باعث می شد بسیاری از اخبار کتب روایی شیعه کنار گذاشته شود. آنان با تقسیم چهارگانه احادیث و وضع قوانین سختگیرانهای برای عمل به خبر، پای در راهی نهاده بودند که پایانش محرومیت از بیشترِ احادیث اهل بیت علیهم السلام بود. این تندروی، واکنشی تند و خروشان در پی داشت که با قرار گرفتن در کنار دیگر پدیدههای اجتماعی، جریانات پرشتاب و تغییرات ژرفی را رقم زد و به پیدایش مکتبی به نام «اخباریگری» انجامید. پایهگذاران مکتب اخباریگری نیز خود ادّعا می کنند که دفاع از اخبار، انگیزه اساسی آنان در این حرکت بوده است. پس بیانصافی است که به استناد تندروی گروهی اندک از اخباریان، خدمات فراوان آنان نادیده بگیریم و این جریان را باعث عقبماندگی اجتهاد و تفکّر شیعی بشماریم. آیا مجتهدان امروز می توانند بدون استفاده از آثار اخباریان، به احادیث دست یابند و اجتهاد کنند؟! (2)
1) الدرر النجفیة، ج 1، ص 262 ـ 263.
2) برای نمونه، ر.ک: خردورزی و دینباوری، احمدحسین شریفی و حسن یوسفیان، ص 61. به اعتقاد نویسندگان این کتاب، «جنبش اخباریگری... نزدیک به دویست سال اجتهاد و تفکّر شیعی را عقب نگاه داشت و از هر گونه نوآوری و پیشرفتی جلوگیری کرد». نمیدانم مجتهدان شیعه کدامین قله را میبایست فتح کنند که اخباریان مانعشان بودهاند. به راستی، اگر آنان نبودند، جایگاه دینی شیعه در روزگار کنونی چگونه بود؟! بزرگانی چون شهید مطهری نیز حملات تندی به اخباریان کردهاند که منصفانه به نظر نمیرسد. برای نمونه، ر.ک: اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 150.
پس اخباریگری، جریانی برای بازاندیشیِ دینی بود که هرچند امروز، رمقی برای آن باقی نمانده است، خواه ناخواه اثر خود را در جامعه شیعه نهاده و شاید مهمترین و ارزشمندترین ثمره این مکتب، ایجاد اعتدال در میان فقیهان و دیگر عالمان دینی است؛ چراکه باعث احیای بسیاری از احادیث اهل بیت علیهم السلام شد و کوشید تا «حدیث»، جایگاه واقعی خود را باز یابد. با تلاش اخباریان، آثار و مجموعههای حدیثی ارزشمندی نوشته شد و انتقادهای آنان از کارکردهای عقل، صاحبان علوم عقلی را به ساماندهی علم خویش وا داشت.
در سده سیزدهم، هدایت جریان اخباریگری در دست کسانی بود که بسی تندتر از نسل پیش بودند و با رویکردهای افراطی آنان موج دوم اخباریگری به راه افتاد. برخوردهای شگفتآور و حتی توهینآمیز با فقهای مکتب اجتهاد، عقایدی عقلستیز و حرام دانستن امکانات دنیای جدید، از ویژگیهای بارز این گروه از اخباریان بوده است و البته همین تندرویها نیز زمینه ورافتادن مسلک اخباریگری را فراهم کرد. برای نمونه، میرزا محمد اخباری علاوه بر قلیان (و همه انواع دخانیات)، قهوه را نیز حرام می دانست. رضا شکری در شمار آثار خطّیِ به جا مانده از وی، می نویسد:
حرمة التنباک و القهوه: این کتاب، مجموعهای از احادیث و روایتهاست که مؤلف در اثبات حرمت استعمال تنباکو و نوشیدن قهوه، به آنها استناد کرده است. (1)
رواج اخباریگری در سدههای 11 تا 13 ق. بیشتر در شهرهای مذهبی ایران و عراق و نیز در بحرین و هندوستان بوده است. از جمله شهرهایی که در ایران، پایگاه مهمّی برای پیروان این مکتب به شمار میرفت، قزوین بود... ؛ امروزه تنها جایی که آثار اخباریگری به شکل آشکار در آن جا دیده میشود، برخی از مناطق خوزستان (به ویژه خرمشهر و آبادان) است. (2)
اگر دیدگاههای محدّثان دوره حضور و غیبت صغرا را در مباحث گوناگون، با دیدگاههای اخباریان بسنجیم، دقیقتر می توانیم نسبت این دو گروه را بررسی کنیم. البته برخی از دیدگاههای اخباریان، در حکم نشانه و نماد این گرایش به شمار می رود و ما نیز بیشتر به همین گونه دیدگاهها خواهیم پرداخت؛ مانند مخالفت با اجتهاد و تقلید که وحید بهبهانی، آن را معیار اخباریگری می داند. (1)پس اگر دیدگاه اصحاب حدیث نیز همین باشد، باید آنان را هممسلک یا نزدیک به اخباریان بدانیم.
چنآن که در بخش دوم کتاب خواهیم گفت، اخباریان معتقدند که مؤسّس اجتهاد و تقلید، اهل سنت بودهاند و علمای اصولیِ شیعه نیز در این باره، از آنان پیروی کردهاند. به اعتقاد آنان، تقلید نیز همانند اجتهاد، با رجوع به امام معصوم، منافات دارد و حرام است. (2)البته به باور آنان، رجوع کردن به راویانی که از ائمه روایت
1) الفوائد الحائریة، ص 131.
2) الفوائد المدنیة، ص 47. البته فیض کاشانی پس از آن که تقلید را به چهار نوع تقسیم می کند، روش اخباریان را نیز تقلید شمرده است؛ چراکه در عمل به اخبار، از پیشینیان پیروی میکنند. ولی به اعتقاد فیض، این روش، از نوع «تقلید جایز» است؛ زیرا از روی بصیرت و آگاهی است ( الاُصول الأصلیة، ص 150 ـ 151).
میکنند، تقلید خوانده نمیشود؛ (1)زیرا کسانی که به احادیث اهل بیت علیهم السلام رجوع می کنند، به قول خدا و رسول الله و ائمه هدی علیهم السلام عمل کردهاند و نه به قول آن راویِ حدیث. (2)اما موضوع سخن در این جا، دیگر ادّعای اخباریان است که معتقدند محدّثان امامیه نیز در سدههای نخست، اجتهاد و تقلید را حرام می دانستهاند؛ چنان که استرآبادی، به مرحوم کلینی استناد می کند که در الکافی، اجتهاد و تقلید را به صراحت، حرام خوانده است. (3)به اعتقاد مرحوم مجلسی، شیخ صدوق نیز چنین رویکردی داشته است:
شیخ صدوق، از عالمان بزرگ امامیه و از کسانی است که پیرو آثار ائمه علیهم السلام بودهاند و از آرا و اهوا پیروی نمیکرده است. از این روست که اکثر اصحاب ما، کلام او و پدرش علی بن بابویه را به منزله نصّ و اخبار تلقی کردهاند. (4)
شیخ حسین کرکی نیز پرهیز از اجتهاد را نه فقط به محدّثان امامی در سدههای نخست، که حتی به بزرگانی چون شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، و سلار بن عبد العزیز نیز نسبت داده و اختلافات عالمان آن عصر را ناشی از اختلاف نصوص دانسته است. (5)
با مراجعه به آثار روایی و کتب حدیثی، در می یابیم که اخباریان به درستی ادّعا می کنند که محدّثان امامی در سدههای نخست، اجتهاد و تقلید را نفی می کردهاند؛ چنان که سید مرتضی (6)و دیگر اصولیان آن عصر نیز آنان را مخالف اجتهاد معرّفی کردهاند. ابو جعفر احمد بن محمّد بن خالد برقی، در کتاب المحاسن بابی به نام
«باب المقائیس والرأی» گشوده و در آن، روایاتی را در حرمت رأی و اجتهاد، ذکر کرده است. (1)کلینی هم رأی و اجتهاد را در بابی به همین عنوان، باطل اعلام می کند (2)و در باب مربوط به تقلید نیز تصریح میکند که تقلید حرام است و در ضمن رسالهای، از امام صادق علیه السلام نقل میکند که ایشان از رأی، نهی فرموده است. (3)
از کلام شیخ صدوق هم استفاده میشود که او منکر اجتهاد بوده است. وی در علل الشرائع بعد از آن که داستان همراهیِ موسی و خضر علیهما السلام را بیان میکند، میگوید:
حضرت موسی با کمال عقل و فضل و موقعیتی که در پیشگاه الهی داشت، نتوانست با استنباط و استدلال خود، کارهای خضر علیه السلام را بفهمد. لذا امر بر او مشتبه شد و از همه آنچه دیده بود، به خشم آمد، تا این که خضر علیه السلام او را از علل آن کارها آگاه ساخت و او راضی شد. و اگر خضر آن تأویلها را برایش روشن نمیکرد، او [با عقل خویش] هرگز نمیفهمید؛ حتی اگر سراسرِ عمرش را در آن حالت انکار سپری می ساخت. پس وقتی برای پیامبران و فرستادگان خدا ـ که درودهای خدا بر آنان باد! ـ جایز نباشد که قیاس و استنباط و استخراج کنند، جایز نبودنش برای پیروان آنها که در رتبه پایینتری از آنها هستند، روشنتر است. (4)
با همه آنچه گذشت، داوری دقیق در باره موضع عالمان امامی در سدههای نخست، دشوار و نیازمند دقت است؛ چندآن که برخی، همه عالمان پیشین را «اخباری»، و برخی دیگر همه آنان را «اهل اجتهاد» دانستهاند. شیخ حسین کرکی، پرهیز از اجتهاد، و اکتفا به نص را رویکرد همه عالمان امامی در سدههای نخست دانسته، به سیره عملی ایشان استناد کرده است:
آنان بدون نص، اصلاً فتوا نمیدادند. و اگر حکمی از آنان سؤال میشد که در باره آن، نصّی در نزد آنان نبود، از فتوا دادن خودداری میکردند و به بحث کردن در آن، رغبتی از خود نشان نمیدادند. و هر گاه اضطرار پیدا میکردند که به آن چیز عمل شود، احتیاط میکردند. تألیفات آنان ـ مانند: الرسالةی علی بن بابویه، المقنع شیخ صدوق، المقنعةی شیخ مفید، المصباح سید مرتضی، نهایة الإحکام شیخ طوسی، و المراسم سلار شهادت بر این مطلب دارد که آنان در کتابهای خویش، از نصّ خارج نشدهاند، و اگر اختلاف در فتوا دارند، ریشهاش اختلاف در نصّ بوده است. (1)
در مقابل، بسیاری از محقّقان متأخّر یا معاصر، بر این باورند که:
احدی از قدمای اصحاب، نهی از اجتهاد و تقلید به طور کلی نکردهاند؛ بلکه این، حرف محمّد امین استرآبادی است. (2)
یکی از ریشههای این دوگانگی، بیتوجهی به معنای «اجتهاد» است. توجیه محمّد تقی رازی نجفی اصفهانی (م 1248 ق)، گرچه درست نیست، مبتنی بر همین نکته است. وی گرچه می پذیرد که پیشینیان، از اجتهاد نهی کردهاند؛ ولی نهی آنان را در همه موارد، این گونه تأویل می کند:
مراد آنان از اجتهاد، آن اجتهادی است که در بین اهل سنت متداول بوده ـ و آن، عبارت است از تحصیل کردن مطلق ظنّ؛ زیرا از راه تمسّک به ظنّ، قیاس و استحسان و حدس و تخمین و ظنون عقلی به دست میآید ـ ؛ نه اجتهادی که عبارت باشد از بذل وُسع در فهم کتاب و اخبار نبوی و روایات اهل بیت علیهم السلام و بازشناسی اخبار معتبر از غیر معتبر، و جاری کردن قواعد معتبری مانند اصول عملیه. شاهدش این است که خود سید مرتضی و شیخ طوسی نیز با این که از مجتهدان بودهاند، از اجتهاد نهی کردهاند و مقصود آنان، قطعاً همان اجتهادِ رایج در بین عامّه بوده است. (3)
اگر بخواهیم این سخن را تأیید کنیم، می توانیم به موارد دیگری از این دست قرائن، استناد کنیم. برای نمونه، اسماعیل بن علی بن اسحاق نوبخت (م 311 ق) که از متکلّمان شیعه در بغداد بود، هم کتابی اصولی (در عموم و خصوص)، نوشته بود و هم کتابی در ردّ اجتهاد (به نام النقض علی عیسی بن ابان فی الاجتهاد). (1)برآیند دو گزاره، این است که او خود، اهل اجتهاد بوده؛ ولی با اجتهاد اهل سنت مخالفت کرده است. (2)قرینه دیگر، این که متکلّمی به نام علی بن احمد کوفی (م 352 ق) نیز کتابی با عنوان الردّ علی أصحاب الإجتهاد فی الأحکام نوشته بود. (3)همچنین، شیخ مفید (336 ـ 413 ق) در نقد استادش ابن جنید که قائل به قیاس بود، کتابی با نام النقض علی ابن الجنید فی اجتهاد الرأی نوشت. (4)
توضیحْ این که متکلّمان و کسانی چون سید مرتضی و شیخ طوسی، خود، اهل استدلال عقلی بودهاند. پس ردّ اجتهاد، از سوی آنان، ناظر به اصطلاح رایج میان اهل سنت است؛ (5)یعنی همان «اجتهاد رأی» که اهل بیت نیز آن را بسیار نکوهیدهاند. (6)
ولی آیا میتوان مواضع چنین کسانی را که رویکردی مشخص داشتهاند، قرینهای برای یافتن نظر اصحاب حدیث بگیریم و بگوییم: منظور محدّثان نیز از ردّ اجتهاد، همین اصطلاح اهل سنت است؟ از یک سو، تعابیر آنان کلّی است و صراحتی در اجتهاد به اصطلاح اهل سنت ندارد و قرینهای هم نداریم که آن را مقیّد به چنین اجتهادی کند. از سوی دیگر، در بسیاری از تعابیر آنان واژه «اجتهاد» نیست تا حمل بر «اجتهاد الرأی» شود؛ بلکه از واژگانی استفاده کردهاند
1) رجال النجاشی، ج 32، ش 68؛ الفهرست، ج 49، ش 36. البته محمّد امین استرآبادی، برای تأیید دیدگاه خود، به این کتاب استشهاد کرده است ( الفوائد المدنیة، ص 122).
2) البته روشن است که نمیتوان او را همزمان، موافق و مخالف اجتهاد دانست. ولی اگر او پس از چندی، تغییر موضع داده باشد، ایرادی ندارد که اجتهاد را در هر دو کتاب، به یک معنا بگیریم.
3) رجال النجاشی، ص 265، ش 691؛ تأسیس الشیعة، ص 301 ـ 302؛ الذریعة، ج 10، ص 184، ش 415.
4) المسائل السرویة (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 7)، ص 73.
5) یعنی همان قیاس، استحسان، رأی، ذوق و فکر شخصی ( العدة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 9 ـ 10).
6) وسائل الشیعة، ج 18، ص 20 (صفات القاضی، باب 6).
که گویای شیوه عقلانی استنباط است. به دیگر سخن، آنان از این اصطلاح که چندین معنا دارد، استفاده نکردهاند؛ بلکه معنای مورد نظر خویش را با واژگان روشن دیگری بیان کردهاند؛ مانند «استدلال، استنباط و استخراج» در عبارات شیخ صدوق. (1)
بنا بر این، آنان با هر نوع اجتهادی مخالف بودهاند؛ مگر این که بگوییم: مخالفت مطلق آنان با اجتهاد، واکنشی به رویکردهای دو مجتهد و فقیه عقلگرا بوده است؛ یعنی گرایش ابن جنید و ابن ابی عقیل به قیاس و اجتهاد رأی، باعث می شده که کسانی چون صدوق، استنباط مبتنی بر عقل را مذموم بشمارند و برای تأکید و پرهیز از هر شبهه و احتمالی، کلام خود را کلی و مطلق بگذارند. در این صورت، مخالفت آنان ربطی به اجتهاد متکلّمان امامی نخواهد داشت. ولی این احتمال نیز پذیرفتنی نیست؛ چراکه آنان در ابراز مخالفت، گاهی صراحتاً از اصولیون امامی مذهبی یاد می کنند که قطعاً با رویکردهای افراطی و باطل ابن جُنید مخالف بودهاند؛ مانند آنچه در مخالفت صدوق با محمّد بن احمد بن داوود قمی (م 368 ق) گذشت.
اساساً اگر هر دو گروه، یک معنای اجتهاد را ناپسند می دانستند، پس چرا یکدیگر را تکفیر می کردند؛ یکی به دلیل پرهیز از اجتهاد، و دیگری به دلیل گرایش به اجتهاد؟! چگونه می توان پذیرفت که برخورد دو گروهِ «همرأی»، به درگیری مسلّحانه و حتی کشتار میان هوادارانشان بینجامد؟! (2)احتمال سوء تفاهم نیز کاملاً منتفی است؛ چراکه اصولیانی چون سید مرتضی، می بایست این گونه از خود دفاع کنند که: «منظور ما، آن اجتهاد نیست؛ اجتهاد به این معناست!».
1) وی ممنوعیت این عنوانها را از داستان موسی و خضر علیهما السلام نتیجه میگیرد ( علل الشرائع، ج 1، ص 62، باب 54، ح 1). جالب است که وی داستان را از امام صادق علیه السلام نقل میکند و آن حضرت در پایان روایت، ممنوعیت «قیاس» را یادآوری فرموده است؛ ولی صدوق، این نتیجه را تعمیم داده است؛ پس یا با تصرّف در معنای قیاس، آن را تعمیم داده، یا با برداشت جداگانه، ممنوعیت این سه عنوان را از روایت فهمیده است. آیا همین کار او، خود، نوعی اجتهاد نیست؟
2) شهرستانی (م548 ق) ذیل بحث از اثناعشریه ( الملل و النحل، ج 1، ص 189).
نتیجه این که هیچ یک از این دو برداشت، درست نیست: عالمان امامی متقدّم، نه همگی نصگرا و اجتهادگریز بودهاند، و نه همگی اهل اجتهاد و استدلال عقلی. اما ریشه این برداشتهای دوگانه و متناقض، افزون بر دوگانگی معنای اجتهاد، در این جاست که تقابل این دو گروه، سیاه و سفید نبوده و نیست؛ بلکه همچون رنگینکمانی با طیفهای ضعیف و شدید است. در صفحات آینده، هنگام بحث از جایگاه عقل و دلیل عقلی نزد اصحاب حدیث، توضیحات بیشتری در این باره خواهد آمد و طیفوارگی این گرایشها روشنتر خواهد شد. کوتاه سخن این که: اصحاب حدیث برای یافتن حکم شرعی، به حد اقلی از کاربرد عقل نیز توجه داشتند، و متکلّمان نیز به ارزشمندی و محوریت حدیث واقف بودند؛ ولی با درجات مختلف. اینک، برخی با استناد به محوریت حدیث در آثار هر دو گروه، همه را حدیثگرا شمردهاند و دیگران نیز به موارد استدلال عقلی نگریستهاند و همگان را اهل اجتهاد خواندهاند و چون خلاف تصریح خود متقدّمان است، دست به توجیهات یادشده زدهاند.
افزون بر همه آنچه گفته شد، گواهی معاصران اصحاب حدیث نیز قرینه محکمی بر درستی ادعای اخباریان است. آنان به صراحت گفتهاند که اصحاب حدیث، اهل «نظر و اجتهاد» و حتی «تعقّل» نیستند. (1)حتی به گفته عبد الجلیل قزوینی، اصحاب حدیث که مرکز علمی قم را در اختیار داشتند، مخالف «هر گونه استدلال و اجتهاد و تفکّر عقلانی در جامعه شیعی» بودهاند. (2)آیا تعقّل و تفکّر نیز اصطلاح عامّه بوده است؟ البته این گونه تعابیر، اغراقآمیز است؛ ولی در مجموع، باید پذیرفت که اصحاب حدیث شیعه در سدههای نخست، با «هر شکلی از استنباط و استخراج فقهی که از چارچوب نصوص خارج شود»، مخالف بودهاند. (3)و دست کم برخی از
آنان همچون شیخ صدوق، اجتهاد را به نحو کلی ردّ کردهاند و آن را مذموم دانستهاند. البته بر پایه آنچه در باره پیشینه گرایش به نص گفتیم، چنین دیدگاهی، به دلیل نزدیکی به عصر حضور ائمه علیهم السلام و قرار داشتن در فضای خاصّ آن زمان بوده است. چه بسا آنها نیز اگر اکنون می زیستند، این دیدگاه را کنار می نهادند.
چنان که به تفصیل خواهیم گفت، بر اساس مبانی مکتب اخباریگری، مناط تعلّق تکلیف، شنیدن از شارع است و همه احکام فقهی، چه عبادی و چه غیر عبادی، توقیفیاند. پس حکم عقل، اثری در این باره ندارد. (1)به علاوه، عقل مصون از خطا نیست و حجّیت ندارد. (2)برخی از اخباریها همچون محمّد امین استرآبادی، این دیدگاه خود را به محدّثان سدههای نخست نیز نسبت میدهند. (3)علامه حلی نیز در نهایة الاُصول چنین دیدگاهی را به شیخ صدوق و استادش ابن ولید نسبت داده است. (4)از مجموع عبارات اصحاب حدیث، چنین بر می آید که این نسبت، اجمالاً درست است. توجه به این قرائن، روشنگر این ادّعاست:
1) الفوائد المدنیة، ص 128 ـ 130؛ هدایة الأبرار، ص 194؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 131؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 253؛ رساله الاعتقادات علامه مجلسی، ص 5.
2) الفوائد المدنیة، ص 129 ـ 131.
3) الفوائد المدنیة، ص 40 ـ 47.
4) تعبیر او، «اخباریان» است؛ ولی به گفته شیخ مرتضی انصاری ( فرائد الاُصول، ج 1، ص 333)، منظورش این دو نفر است.
5) التوحید، ص 458، باب النهی عن الکلام و الجدال، ح 22؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 132، ح 22 و 23.
6) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 43.
مرام عملی او نیز مؤید این مطلب است؛ چراکه حتی از پاسخ دادن به شبهات نیز تنها به دلیل نرسیدن نصّ خاص، خودداری می کرده است. سید مرتضی خاطرهای را از شیخ مفید نقل میکند که بر پایه آن، روزی فردی معتزلی، شبههای در باره رجعت مطرح می کند؛ ولی شیخ صدوق پاسخ شبهه او را نمیدهد و در جواب، تنها همین را می گوید:
مسئله رجعت، توقیفی است و مجالی برای نظر در آن نیست. من نیز به این سؤالی که میپرسید، جواب نمیدهم؛ چراکه در باره آن، نصّی به دست من نرسیده و برای من جایز نیست که از غیر جهت نص [و بدون استناد به سخن معصوم]، خود را به زحمت بیندازم و جواب دهم. (1)
مگر میشود که مردم دین داشته باشند، ولی دین را بدون علم، باور کرده باشند، و خداوند آنان را بر عقلهای خودشان وا گذارد که به آنها اعتماد کنند؟! (2)
از این سخنان، استفاده میشود که کلینی احکام عقل نظری را نه علمآور می داند و نه حجّت میشمارد؛ هرچند او عقل را مدار تکلیف و ثواب و عقاب میداند و بر این باور است که هر کس عقل ندارد، تکلیف هم ندارد؛ (3)ولی به گفته علامه مجلسی، منظور او از عقلی که مدار تکلیف است، همان قوّه ادراک خیر و شرّ و بازشناسی این دو از یکدیگر است، نه علوم تصدیقی و تصوری که با قوّه غریزه به دست می آوریم. (4)
گویا بیاعتمادی به عقل، رویکردی رایج در سدههای نخست بوده است؛ چنان که کشّی (م حدود 368 ق) گفته است:
بسیاری از شیعیان که از اصحاب امامان بودهاند به کارگیری عقل را در مباحث دینی جایز نمیدانستند و پایبند به نصوص دینی بودهاند. (1)
به هر حال، محدّثان کهن بهویژه شیخ صدوق، مشمول این سخن بودهاند و اعتقادی به حجّیت عقل در مسائل دینی نداشتهاند. برداشت شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی که خود، طرفدار دلائل عقلی بودهاند،و دیگر متکلّمان آن زمان نیز همین بوده است. سید مرتضی میگوید:
اصحاب حدیث، اهل استدلال و احتجاج نیستند و حکم عقل را قبول ندارند. (2)
شیخ طوسی نیز هنگام پاسخ دادن به شبهات مربوط به امام زمان علیه السلام، از گروهی یاد می کند که «تعلّقی به ظواهر احوال دارند و به اخبار تمسّک میکنند» و استدلال عقلی را کافی نمیدانند؛ پس او می بایست از روایت نیز استفاده کند تا برای این گروه نیز حجت باشد. (3)
اما بیش از همه، به سخنان شیخ مفید باید توجه کرد؛ چراکه او در نزد جعفر بن قولویه صاحب کامل الزیارات، فقه خوانده بود (4)و از شیخ صدوق و محمّد بن احمد بن داوود قمی نیز بهره علمی برده بود، (5)و از این رو، با مکتب اصحاب حدیث، آشنایی کامل داشت. او در انتقاد از اصحاب حدیث و به ویژه شیخ صدوق، میگوید:
دست کشیدن اصحاب حدیث از استدلالات عقلی، به تقلید کورکورانه میانجامد که همه در طرد تقلید اتفاق نظر دارند. ... و این که گاهی ائمه علیهم السلام افرادی را از کلام نهی کردهاند، از این جهت بوده که آنان با کلام آشنا نبودهاند. (6)
وی در جای دیگری بعد از انتقاد از شیخ صدوق، این گونه به اصحاب حدیث حمله میکند:
آنان افراد صاحب نظر و اهل بازرسی نبودند تا در آنچه روایت میکنند، بیندیشند و درست و نادرستش را جدا کنند و از همین رو، اخبارشان مختلف و مخلوط است. اصحاب حدیث، از راه نظر و استدلال کردن در اخبار، روی برتافتند و تنها به همین اکتفا کردند که آنچه را از مردمان شنیده بودند، باز گویند. و به تقلید پرداختند و از اندیشیدن و تأمل کردن، خودداری ورزیدند؛ در حالی که شناختنِ اخبار درست و نادرست، میسّر نمیشود، مگر از طریق نظر کردن در اصول و اتکا به نظر و استدلال؛ چراکه تنها از این طریق می توان در یافت که آنچه نقل شده، درست است. (1)
وی همچنین، در ردّ شیخ صدوق که تقیه را بدون احتمال ضرر نیز واجب میدانسته، (2)از صدوق انتقاد میکند که: او از روش اصحاب حدیث پیروی کرده و به ظواهر الفاظ عمل نموده، و از راههای تفکر دوری گزیده است، و این طرز تفکّر، به دین کسی که پایبند آن است، ضرر میرساند و باقی ماندن بر آن، مانع از تحقیق عقلانی است. پس باید قائل به تفصیل شد. (3)
عبد الجلیل قزوینی (م بعد از 560 ق) نیز دیدگاه محدّثان قم را مخالفت با هر گونه استدلال و تفکّر عقلانی دانسته است. (4)
اعتقاد دیگری که اخباریان به محدّثان پیشین دادهاند، این است که حکم عقل نظری را نه در اصول دین قبول ندارند و نه در فروع دین. آنان در گام نخست، در مسائل شرعی و بهویژه اصول دین، علم و یقین را لازم می شمارند (5)و لازم نمیدانند که علم و یقین در اصول دین، از راه برهان و ادّله عقلی حاصل شود؛ (6)بلکه دلایل
1) المسائل السرویة، ج 7، ص 73؛ اندیشههای کلامی شیخ مفید، ص 404 ـ 405.
2) الإعتقادات، شیخ صدوق، ص 107.
3) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 137 ـ 138.
4) نقض، ص 568.
5) الفوائد المدنیة، ص 90؛ الفوائد الطوسیة، ص 324، 402 و 407.
6) ر.ک: الفوائد المدنیة، ص 121 ـ 123؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 234؛ الذریعة، ج 11، ص 210، ش 1259.
سمعی و روایات را نیز برای رسیدن به چنین یقینی، کافی می دانند. ولی در گام بعدی، علم و یقین را تنها هنگامی معتبر می شمارند که از اخبار به دست آید. (1)و افزون بر اینها، میگویند: روش قدمای اصحاب هم همین بوده است. چنان که استرآبادی میگوید:
روش اخباریان پیشین، مانند علی بن ابراهیم و شاگردش کلینی و شیخ صدوق و پدرش و علمایی که نزدیک به عصر ائمه علیهم السلام می زیستهاند و یا بعضی از امامان معصوم را درک کردهاند، همین بوده است که مدرک مسائل شرعیه را چه اصول دین و چه فروع، منحصر در اخبار اهل بیت دانستهاند. (2)
برای بررسی این نسبت، باید عبارات اصحاب حدیث را در دو مرحله، بکاویم. نخست این که مرحوم کلینی در دیباچه اثر خود، میگوید:
فرائض و احکام دین، باید از روی بصیرت باشد و منجر به علم و یقین شود. چنانچه بدون علم و یقین، داخل دین شویم، بدون علم و یقین هم از آن خارج میشویم؛ چنان که امام موسی بن جعفر علیه السلام میفرماید: «کسی که با علم و بصیرت، ایمان بیاورد، در آن ایمان ثابت میماند، و آن ایمان به دردش میخورد، ولی شخصی که بدون بصیرت ایمان بیاورد، در آن ایمان ثابت نمیماند». (3)
و در مرحله دوم، عقیده دارد که این علم و یقین، باید از کتاب و سنت به دست آید تا ایمانی چون کوه استوار، فراهم شود و اگر خداوند کسی را به خودش وا گذارد، اسباب استحسان و تقلید و تأویل را برایش فراهم میکند که نه علمآور است و نه ایجاد بصیرت میکند. و چنین دینی عاریه است. (4)
او این دیدگاه را در عمل نیز به کار بسته؛ چنان که در بحث غیبت امام زمان و غیر آن، به روایات مرسلی اعتماد میکند که راوی آن گفته است: «این روایت را از
ثقه و کسی که به او اعتماد دارم، نقل میکنم». (1)شیخ صدوق نیز در کتاب الاعتقادات در مباحثی همچون نزول وحی، و قضا و قدر، (2)به حدیثی مرسل استدلال میکند و از همین رو، شیخ مفید به او انتقاد میکند که چرا در این باب، به احادیث شاذ و نادری اعتماد کرده که بر فرض صحّت، معنای دیگری دارند. (3)و او را سرزنش می کند که در این جا، از رُوات تقلید کرده است. (4)
سید مرتضی نیز که همعصر اصحاب حدیث بوده، در انتقاد از آنان میگوید:
این اصحاب حدیث، در اصول دین از توحید، نبوت، عدل و امامت به اخبار واحد احتجاج میکنند، و حال آن که هر عاقلی میداند که اخبار آحاد در اصول دین حجّیت ندارد. (5)
وقتی از اصحاب حدیث از سبب اعتقادشان به توحید، عدل، نبوّت و یا امامت سؤال کنید، آنان شما را به روایات ارجاع میدهند و روایات را در آن مورد برایت میخوانند، اگر آنان این معارف را از جهت صحیح (6)شناخته بودند به روایات حواله نمیدادند. (7)
و در جای دیگر میگوید:
1) همان، ص 335، ح 3 و ص 339، ح 13 و ص 33، ح 1. نیز پس از نقل روایتی از قاسم شریک مفضّل، میگوید: «او مرد راستگویی است» ( الروضة من الکافی، ج 8، ص 374، ح 562). معلوم میشود که وی، تنها راوی این حدیث بوده و چون خبر او را اطمینان آور میداند، به آن عمل میکند.
2) الإعتقادات، شیخ صدوق، ص 34.
3) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 54.
4) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 120 ـ 122؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 248 ـ 250.
5) جوابات المسائل الموصلیات الثالثة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 211.
6) به نظر سید مرتضی، وقتی شناخت «از جهت صحیح» است که مبتنی بر دلایل عقلی باشد و «طریق شناخت خدا، فقط عقل است نه روایات؛ زیرا تا خدا را نشناسیم و به حکمت او شناخت پیدا نکنیم و ندانیم که کار قبیح انجام نمیدهد و دروغگویان را تصدیق نمیکند، روایات هیچ حجّیتی نخواهند داشت. جوابات المسائل الرازیة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 127.
7) مسألة فی إبطال العمل بأخبار الآحاد (رسائل الشریف المرتضی، ج 3)، ص 311.
اصحاب حدیث، در اصول [ـِ دین]، حق را نشناختهاند و اعتقادشان به اصول، از راه حجّت و دلیل عقلی نیست؛ بلکه در این باره، اهل تقلیدند و از رُوات تقلید میکنند. (1)
البته اصحاب حدیث را نمیتوان در میزان پایبندی به نص و اعتماد به عقل، یکسان شمرد؛ زیرا چنان که گذشت، گروهی از آنان که حشویه خوانده شدهاند، چنان افراطی در این باره داشتند که به گفته محقّق حلّی، هر خبری را نقل می کردند و به مضمونش گردن می نهادند و دیگر فکر نمیکردند که این عقیده، منجر به تناقض میشود؛ در حالی روایات بسیاری داریم که دروغ بر پیامبر و ائمه علیهم السلام بستهاند. (2)
به اعتقاد اکثر اخباریان ـ مانند: محمّد امین استرآبادی، شیخ حسین کرکی، سید میرزای جزایری، شیخ حرّ عاملی، و سید صدر الدین صاحب کتاب شرح الوافیة ـ ، اگر در باره آیهای از قرآن و یا روایتی از سنت پیامبر، بیان و تفسیر یا تأییدی از ائمّه معصوم علیهم السلام نرسیده باشد، تمسّک و استدلال به آن آیه یا سنت، جایز نیست و باید در این دو، توقّف و احتیاط کرد. (3)محمّد امین استرآبادی در این باره می گوید:
... [اوّلاً] در کتاب و سنت نبوی، ناسخ و منسوخ، اطلاق و تقیید، عام و خاصّ، و تأویل و تفسیری وجود دارد که تنها در نزد ائمه هدی نهاده شده است، و برای دستیابی به آنها، راهی جز مراجعه به اهل بیت وجود ندارد. و ... [ثانیاً] دروغها و افترائات بسیاری بر رسول خدا صلی الله علیه و آله بستند؛ چندآن که حق و باطل مخلوط شد و بازشناسی آنها از یکدیگر، جز از طریق اهل بیت ممکن نیست. (4)
1) رسالة فی الردّ علی أصحاب العدد (رسائل الشریف المرتضی، ج 2)، ص 18.
2) المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 29.
3) الفوائد المدنیة، ص 125 و 173 ـ 174؛ هدایة الأبرار، ص 155 ـ 156؛ الفوائد الطوسیة، ص 176، 186، 194 ـ 195، 325 و 409؛ روضات الجنات، ج 4، ص 217 ـ 218، ش 381؛ الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 308.
4) الفوائد المدنیة، ص 47. شیخ حسین کرکی نیز بیانی همانند استرآبادی دارد (هدایة الأبرار، ص 155 ـ 156). شیخ حرّ عاملی نیز افزون بر الفوائد الطوسیة، در دو باب با همین عنوان، روایاتی را ذکر کرده است (وسائل الشیعة، ج 18، ص 129 و 152، باب 13 و 14، از ابواب صفات القاضی).
در مرحله بعد، این ادعا از سوی اخباریان مطرح می شود که چنین رویکردی، تازگی ندارد و محدّثان سدههای نخست نیز بر این باور بودهاند. (1)چنان که شیخ حسین کرکی میگوید:
قدمای مفسّرین، مانند ابی حمزه ثمالی (صحابی امام سجاد علیه السلام) و علی بن ابراهیم [زنده در 307 ق] و عیاشی و غیر اینها، از نصّ تجاوز نمیکردند. و متأخّرین از آنان، مانند شیخ طوسی و طبرسی، در تفاسیر خود، روایاتی را نقل کردهاند که از ائمه علیهم السلام در باره آیات رسیده است. و در باره آیاتی که روایتی در ذیل آن وارد نشده، اقوال مفسّران عامّه را نقل کردهاند؛ بدون این که آنها را بپذیرند و یا ردّ کنند. (2)
با بررسی آثار و اقوال اصحاب حدیث و محدّثان پیشین، نکتهای به چشم نیامد که گویای دیدگاه آنان در باب حجّیت ظاهر احادیث نبوی باشد و به استناد آن بتوان
در این باره، نفیاً یا اثباتاً نظر قطعی داد. در باره ظواهر قرآن نیز فی الجمله می توان گفت که پیشینیان، دیدگاه یکسانی نداشتهاند. البته می دانیم که بسیاری از صحابه و تابعین، به تفسیر قرآن نمیپرداختند و در باره قرآن، چیزی غیر از سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله نمیگفتند؛ مانند سعید بن مسیّب (م 94 ق) از تابعین و حواریون امام زین العابدین، (3)قاسم بن محمّد بن ابی بکر (م 101 ق). (4)نصور بن حازم از اصحاب
1) الفوائد المدنیة، ص 47.
2) هدایة الأبرار، ص 155 ـ 156.
3) رجال الطوسی، ص 114، ش 1131؛ أعیان الشیعة، ج 1، ص 203؛ أدوار علم الفقه و أطواره، ص 68. امام سجاد علیه السلام در شناخت آثار، او را عالمترینِ مردم زمان خود میدانست ( إختیار معرفة الرجال، ص 115 و 119، ش 184 و 189) و با این حال، اگر تفسیر آیهای از قرآن را از وی میپرسیدند، میگفت: «من در باره قرآن، چیزی نمیگویم...» ( تفسیر القرآن، ابن کثیر، ج 1، ص 6؛ البرهان فی تفسیر القرآن، تحقیق محمّدمهدی عاصفی، ج 1، ص 37).
4) تفسیر القرآن، ابن کثیر، ج 1، ص 6؛ مجمع البیان، ج 1، ص 12؛ البرهان فی تفسیر القرآن، تحقیق: محمّد مهدی عاصفی، ج 1، ص 37.
صادقین علیهما السلام (1)نیز از آن جمله است. هنگامی که وی برخی از نظرات خود را در خداشناسی، خدمت امام صادق علیه السلام عرضه کرد، امام او را تصدیق فرمود و با این حال، میگفت:
من فهمیدم که قرآن بدون قیّم و مفسّر که ائمه علیهم السلام باشند، حجّت نیست. (2)
محمّد بن مسعود عیاشی (م 320 ق) نیز به پشتوانه آگاهی از اخبار و روایات بسیار، (3)به نگارش تفسیر معروف خویش پرداخت و قرآن را با آثار اهل بیت تفسیر کرد. (4)گویا شیخ صدوق (م 381 ق) نیز ـ دست کم در مقام نظر ـ همین دیدگاه را پذیرفته است که میگوید:
هر گویندهای که سخنی میگوید از جمله خداوند متعال و رسول اکرم صلوات الله علیه، دارای احتمالاتی است و ... باید در هر عصر و زمان، شخص صادق و معصومی باشد که نه اشتباه کند و نه تعمّد بر کذب و دروغ داشته باشد، تا خبر دهد که خداوند متعال و رسول او، از کتاب و سنت چه اراده کردهاند، ... تا مبادا هر کسی قرآن و سنت نبوی را طبق مذهب خود، تأویل کند. (5)
در سدههای بعد نیز مفسّرانی مانند طبرسی (م 560 ق)، چنین دیدگاهی داشتهاند. وی میگوید:
روایت صحیح از نبی اکرم و ائمه اطهار صلوات الله علیهم رسیده که تفسیر قرآن بدون اثر صحیح و نصّ صریح، جایز نیست. حتی اهل سنت از پیامبر روایت کردهاند: «من فسّر القرآن برأیه فأصاب الحقَّ فقد أخطأ؛ هر کس قرآن را طبق نظر خویش تفسیر کند، به حق هم که برسد، باز خطا کرده است». (6)
1) بزرگانی چون جعفر بن محمّد بن قولویه و شیخ صدوق، او را از فقهای اصحاب حدیث دانستهاند( قاموس الرجال، ج 10، ص 249).
2) الکافی، ج 1، ص 168 ـ 169، ح 2؛ إختیار معرفة الرجال، ص 420، ش 795؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 129، باب 13 از ابواب صفات قاضی، ح 1.
3) الفهرست، ص 214، ش 604.
4) تفسیر العیّاشی، ج 1، مقدّمه علامه محمّد حسین طباطبایی.
5) معانی الأخبار، ص 133، باب معنی عصمة الامام، ذیل ح3؛ الوافیة فی اُصول الفقه، ص 141 ـ 143.
6) مجمع البیان، ج 1، ص 12. وی آیات و روایاتی را نیز نقل کرده که برای حجّیت ظواهر قرآن، بدانها استدلال میشود، و سپس میگوید: «به واسطه این آیات و روایات، آن روایت پیشین متروک گشته است».
در جمعبندی این بحث، باید به چند نکته توجه کرد:
این که به آیات در مرحله اوّل استشهاد میکند، از باب تبعیت از اصحاب است و گر نه، عادت و شیوه اخباریان این نیست؛ بلکه ظاهر کلام آنان این است که فهم آیات، توقّف بر بیان امام علیه السلام دارد. پس شاید صدوق، خبری را در اختیار داشته گویای این که معصومان علیهم السلام به این آیات تمسّک کردهاند. (2)
البته از دید اصولیانی که ادعای استرآبادی را درست نمیدانند، مجلسی، تنها بر اساس پیشفرض ذهنی خویش، چنین توجیهی را آورده است؛ ولی بر فرض که این توجیه در باره صدوق درست باشد، در باره علی بن ابراهیم [زنده در 307 ق] چنین نیست و باید بپذیریم که استرآبادی در باره او اشتباه کرده است؛ چراکه او را اخباری خوانده و تمام تفسیر او را به این گمان که از اصحاب عصمت و طهارت گرفته شده، موجب علم و یقین پنداشته است. (3)حالْ آن که این تفسیر، سراسر روایی نیست. وی بسیاری از آیات را طبق فهم و نظر خویش، تفسیر کرده، بدون این که روایتی ناظر
به آن، ذکر کرده باشد. (1)گاهی هم کلام ابن عباس را در ذیل آیه می آورد و بر آن اعتماد میکند و حتی در برخی از آیات، به کلام شعرا نیز استشهاد میکند. (2)
گذشته از چنین اشکالاتی، این که استرآبادی عدم حجّیت ظواهر قرآن را به پیشینیان نسبت داده، فی الجمله درست است؛ ولی ادعای وی در بخش مربوط به سنت پیامبر، قابل دفاع نیست.
چنان که خواهیم گفت، خود اخباریان نیز در باره حجّیت ظواهر، همداستان نیستند و برخی از آنان مانند سید نعمة الله جزایری (3)و فیض کاشانی و علامه مجلسی، نظر استرآبادی را در این باره قبول ندارند. پس نمیتوان چنین نظری را معیار مناسبی برای شناسایی ردّ پای اخباریان در تاریخ دانست و به هر حال، هدف استرآبادی از این ادعا به دست نمیآید.
یکی از اعتقادات بنیادین شیعه، عصمت پیامبر و امام است و حتی به ادّعای برخی از دانشمندان امامیه ـ از جمله شیخ صدوق، سیّد مرتضی و محمّد باقر مجلسی ـ ، عصمت فراگیر پیامبران و امامان؛ یعنی پاک ماندنشان از همه گناهان کبیره و صغیره، اجماعی است. (4)اما آیا عقلاً جایز است که سهو و فراموشی و یا اِسها را به پیامبر یا امام نسبت دهیم؟ اگر اینچنین نسبتی روا نباشد، تکلیف روایات «سهو النبی» چیست که خبر می دهند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در نماز واجب، شمار رکعات را فراموش کرد و دچار سهو شد؟
1) برای نمونه، در آیه شریف (أُحِلَّتْ لَکم بَهِیمَةُ الاَْنْعَامِ) (سوره مائده، آیه 1) میگوید: این آیه شریف، دلیل بر این است که خوردن گوشت هر حیوانی غیر از انعام، حرام است ( تفسیر القمّی، ج 1، ص 16).
2) کشف القناع، ص 213.
3) منبع الحیاة، ص 49؛ الاُصول الأصلیة، ص 38 و 49.
4) تصحیح الاعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)؛ الإعتقادات، شیخ صدوق، ص 96؛ تنزیه الأنبیاء و الائمّة، ص 34؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 108 و ج 25، ص 350.
روشن است که جایگاه این بحث، متون کلامی است و در حوزه اعتقادات و معارف اسلامی میگنجد؛ ولی از آن جا که این مسئله، نقطه اصطکاک و یا تلاقیِ مباحث عقلانی با حدیث است، میتوان از هر پاسخی، به دو چیز پی برد: نخست، به مبانیِ فکریِ پاسخدهنده و روششناسی وی در اصول اعتقادی؛ و دوم، به رویکرد او در حوزه نقل و حدیثشناسی. این که پاسخدهنده، به رویکردها و مبانی اخباریان گرایش داشته باشد یا بدانچه مجتهدان و اصولیان می گویند، تأثیر مستقیمی بر دیدگاه وی در بحث سهو نبی خواهد داشت. پس می توان دیدگاه دانشمندان سدههای مختلف را در این باره بررسی کرد و سپس در باره نسبت فکری آنان با هر یک از دو گروه اخباری و اصولی، به داوری پرداخت. حال اگر محدّثان قدیم، در نسبت دادنِ سهو و نسیان به نبی اکرم صلی الله علیه و آله اشتراکی با اخباریان متأخّر داشته باشند، این سؤال اصلی مطرح خواهد شد که آیا چنین اشتراکی میتواند نشانهای باشد بر این که محدّثان نیز در واقع، اخباری بودهاند؟
به عقیده بیشتر امامیه، بلکه قریب به اتفاق آنان، سهو و فراموشی در نماز، همانند سهو و نسیان در تبلیغ احکام دین، برای پیامبر و امام جایز نیست. به گفته محمّد تقی مجلسی (مجلسی اوّل)، نماز جایگاه حضور قلب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با خداوند تبارک و تعالی است. حالْ اگر جایز باشد که ایشان در این هنگام سهو کند، ممکن است در تبلیغ احکام الهی نیز سهو کند؛ زیرا در واجب بودن، هر دو یکساناند: نماز بر ایشان واجب است، چنان که تبلیغ بر ایشان واجب است. (1)و چون همه اتفاق دارند بر این که انبیا در بیان دستورهای دینی اشتباه نمیکنند، (2)پس در عباداتی چون نماز نیز
نمیتوان پذیرفت که دچار سهو و اشتباه شوند. این، همان ملازمه قطعیهای است که شیخ طوسی بیان کرده است. (1)
صدوق همانند استادش محمّد بن حسن بن ولید، قائل به «اسهاء نبی» شده و توجهی به این نکرده است که به دلیل عقلی، چنین سهو و نسیانی غرض بعثت را نفی می کند. (2)متکلّمان عقلگرا نیز به استناد همین دلیل، روایات «سهو نبی» را از اساس رد کردهاند. ناگفته نمانَد که دیدگاه اصحاب حدیث نیز مبتنی بر دلیلی عقلی برای تصرّف در نص است؛ زیرا ظاهر نصوص، اثبات «سهو» است و چون نسبت دادن آن به پیامبر صلی الله علیه و آله خلاف عقل است، آن را حمل بر سهو تعمّدی و مصلحتی کردهاند که «اسهاء» نامیده می شود. تفاوت دو رویکرد را از همین جا می توان در یافت که هر دو گروه، دلیل عقلی را پذیرفتهاند؛ ولی یکی، گستره آن را آن قدر فراخ نمیدیده که بتواند حدیث را از اساس کنار بگذارد.
در مقابل این نظر مشهور، شیخ صدوق، استادش محمّد بن حسن بن ولید، و طبرسی محدّث، قائل به سهو نبی شدهاند؛ ولی به این شرط که از ناحیه خداوند متعال باشد و به اصطلاح، «اِسهاء» باشد. صدوق و استادش ابن ولید، جایز ندانستنِ چنین سهوی را، به غلات (3)و مفوّضه نسبت دادهاند. مرحوم کلینی نیز در الکافی (4)
1) الإستبصار، ج 1، ص 371، ذیل ح1411.
2) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 234، ذیل ح1031. توجه کنید که عدول از «سهو» به «اسهاء» نیز خود نیازمند اجتهاد و استدلال عقلی است.
3) ابو علی حائری (م 1216ق) میگوید: بسیاری از قدما بهویژه قمّی ها و ابن غضائری، اعتقادات مخصوصی در باره ائمه علیهم السلام بر حسب اجتهادات خود از روایات داشتهاند که جایز نمیدانستند کسی از آن خارج شود، و چنانچه کسی خارج میشد نسبت غلوّ به او میدادند. روی همین حساب هر کسی سهو النبی را قبول نداشته باشد در نزد آنان غالی است؛ چراکه غلات در میان مخفی و مخلوط بودند و شناخته نمیشدند، لذا به کوچکترین شبههای طرف را متّهم به غالی بودن میکردند (منتهی المقال فی أحوال الرجال، ج 1، ص 77).
4) الکافی، ج 3، ص 357 ـ 355، ح 1، 3 و 6.
روایات سهو پیامبر خدا در نماز را نقل کرده است؛ ولی در باره رد یا پذیرش آنها، اظهار نظری نکرده و عنوانی هم برای آن بر نگزیده است. ولی طبق آنچه در اوایل کتاب گفته، (1)میتوان کلینی را نیز قائل به «اسهاء النّبی» شمرد؛ چنانچه مجلسی اوّل نیز این نسبت را به وی داده است. (2)
صدوق کوشیده است تا حکمت این نوع سهو را نیز تبیین کند و فوائدش را بر شمرَد. آنچه صدوق را همانند اخباریان متأخّر نشان می دهد، این است که وی برای دفاع از عقیده خود، بر روایات پافشاری کرده، چنین استدلال میکند:
اگر ردّ این اخبار جایز باشد، باید ردّ همه اخبار جایز باشد. و لازمه ردّ همه اخبار، ابطال دین و شریعت است. (3)
شیخ مفید در رساله عدم سهو النّبی ـ که در ردّ نظریه شیـخ صدوق است ـ ، این حدیث را نقد کرده و گفته است:
این حدیث که ناصبیها و شیعیان مقلّد (ناآگاه و بیدقّت در دین) آن را نقل کردهاند، از اخبار آحادی است که مفید علم نیست؛ بلکه افاده ظنّ میکند. و کسی که به این اخبار عمل کند، در عملش به ظنّ اعتماد کرده است؛ حالْ آن که خداوند
1) همان، ج 1، ص 8 ـ 3.
2) روضة المتّقین فی شرح کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 451.
3) به گمان صدوق، خداوند متعال این اسهاء در نماز را برای نبی اکرم صلوات الله علیه قرار داد تا به سبب آن، دانسته شود که او نیز بنده خدا است؛ مبادا او را معبود خود قرار دهند. نیز به همین جهت، خواب را برای او بدون قصد و اختیار قرار داد تا مردمان بدانند آن که هرگز خوابش نبرَد، فقط خدا است. افزون بر این، خداوند این سهو و خواب را که برای پیامبرش قرار داد، برای رحمت این امّت بود تا مبادا شخصی که برای نماز صبح، خواب مانده و یا در نماز، دچار سهو و نسیان شده، دیگران او را ملامت و سرزنش کنند؛ چراکه چنین چیزی، برای پیامبرش هم رخ داده است. و دیگر این که آنان را در عمل، با دستور سهو آشنا کند. اینها حکمتهایی است که در برخی از روایات، بدانها تصریح شده است. ( تهذیب الأحکام، ج 2، ص 345، ح 1433؛ الکافی، ج 3، ص 356، ح 3، و ص 357، ح 6).
از عمل کردن به ظن در دین، نهی کرده و ما را از گفتار به غیر علم و یقین، بر حذر داشته است. (1)
وی سپس به نقد درونیِ حدیث سهو نبی پرداخته و از تناقضات و قرائنی یاد می کند که دلالت بر سست بودن این حدیث دارند. (2)
مرحوم شیخ طوسی نیز اخباری را که مربوط به سهو نبی است، در التهذیب (3)و الإستبصار نقل کرده، سپس در ردّ آنها به حدیثی از امام باقر علیه السلام استناد میکند که فرمود: «نه رسول خدا، و نه هیچ فقیه و امامی، دو سجده سهو به جا نیاورده است». (4)وی به دلیل نقلی بسنده نمیکند و مدّعی است که برای عدم جواز سهو نبی، ادلّه قطعیه داریم (5)و حدیث سهو نبی را مخالف حکم عقل شمرده، عقل را مانع پذیرش آن میداند. (6)
این، دیدگاه همه اصولیان گذشته و حال است که انبیا و ائمه علیهم السلام از سهو مبرّا هستند؛ (7)ولی آنچه در این بحث شایسته توجه است، این که به گفته وحید بهبهانی و شیخ انصاری، این روایات، اخبار آحاد هستند (8)که مفید علم نیست و در اصول عقاید نمیشود به آنها استدلال کرد.
اینک باید به بررسی دیدگاه اخباریان متأخّر بپردازیم. آنان دارای چندین نظر هستند و برخیشان دیدگاه شیخ صدوق و استادش ابن ولید را در سهو نبی قبول ندارند.
1) اوائل المقالات (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 4)، ص 172؛ الذریعة، ج 11، ص 200، ش 1214.
2) اوائل المقالات (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 4)، ص 65 و 171.
3) تهـذیب الأحکام، ج 2، ص 180، ح 724 ـ 725 و ص 345 ـ 347، ح 1435 ـ 1433 و 1438؛ الإستبصار، ج 1، ص 370، ح 1409 ـ 1410.
4) تهذیب الأحکام، ج 2، ص 350، ح 1454.
5) الإستبصار، ج 1، ص 371، ذیل ح1411.
6) تهذیب الأحکام، ج 2، ص 181، ذیل حدیث 726.
7) مختلف الشیعة، ج 2، ص 217؛ منتهی المطلب، ج 1، ص 419.
8) الرسائل الاُصولیة، رساله الإجتهاد و الأخبار، ص 188 ـ 183؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 333.
اخبار این باب بر اساس آنچه صدوق اختیار کرده، به حدّ استفاضه میرسد (1)و حدود بیست روایت (2)در سهو نبی به طریقهای صحیح، حسن، موثّق، ضعیف و مجاهیل، وارد شده است که انکار آنها مشکل است. (3)ادلّه عقلیه فی نفسه تمام نیست؛ چه رسد به این که بخواهیم با آنها حکم شرعی را اثبات کنیم. (4)لذا اگر سهو پیامبر، رحمت بر امّت باشد، ما آن را بر او تجویز میکنیم؛ ولیکن این، جایزی است که به مرحله وقوع نرسیده است. و هر گاه رحمت بر امّت نباشد و مشتمل بر نوعی نقص بر او باشد، آن را تجویز نمیکنیم. بهویژه در تبلیغ احکام دین که سهو در آن، نوعی نقص محسوب میشود و موجب از بین رفتن وثوق و اعتماد به وعدهها و تهدیدهای حضرت میشود. بنا بر این، آنچه در نصّ صحیح داریم که «اسها» بر پیامبر ـ صلوات الله علیه و آله ـ واقع شده، آن را میپذیریم. (5)
به گمان او، روایت زراره (6)نیز توان برابری با احادیث سهو نبی را ندارد؛ چراکه هم ضعیف است (7)و هم قابل تأویل. وی در خاتمه، ادّعا میکند که بسیاری از محدّثان، همرأی اویند؛ چراکه:
اخبار سهو نبی را نقل کردهاند، که در نقل آنها سکوت کردهاند و آنها را ردّ نکردهاند؛ پس «موافقت سکوتیه» با این اخبار دارند. (8)
شیخ یوسف بحرانی در این بحث، بزنگاه مطلب را به صراحت معرّفی کرده و دقیقاً بر محلّ اختلاف میان اصولیان و اخباریان انگشت نهاده است. وی با لحنی گلایهآمیز میگوید:
بسیاری از اصحاب ما، در اصول و فروع، بر ادلّه عقلیه اعتماد کردهاند و در موارد تعارض دلیل عقلی با نقلی، دلیل عقلی را مقدّم داشتهاند و دلیل نقلی را طرح کرده و یا تأویل بردهاند. (1)
بحرانی پس از آن، اضافه میکند که بر پایه احادیث بسیاری، اسها در نماز بر نبی اکرم صلی الله علیه و آله واقع شده است؛ و با این حال، آنان مطلب را انکار میکنند و میگویند اگر سهو در نماز برای پیامبر جایز باشد، باید در تبلیغ و بیان احکام هم سهو بر او جایز باشد. سپس وی قسمتی از سخنان پیشگفته محدّث جزایری را نقل میکند و مورد تأیید قرار میدهد. (2)
در این صورت، ما اخبار را ردّ نکردهایم تا صدوق بگوید: «اگر جایز باشد این اخبار را ردّ کنیم، باید جایز باشد تمام اخبار را ردّ کنیم». علاوه بر این که خود صدوق نیز در بسیاری از مسائل، اخباری را که موافق با مذهبش نیست، ردّ میکند. و هر کس در آن اخباری که در شأن و منزلت پیامبر و ائمه ـ صلوات الله علیهم ـ رسیده تأمّل کند، یقین پیدا میکند که مقام و منزلت آنان بزرگتر از آن است که در عبادت سهو کنند. (3)
وی هرچند نظریه اسها را عقلاً مردود نمیداند؛ چون آن را معارض با موثقه زراره می شناسد، در پذیرش آن درنگ کرده است:
و این که صدوق، اسها را بر نبی اکرم صلوات الله علیه و آله تجویز کرده، برهان
قطعی بر وقوع آن نداریم؛ چنانچه دلیل قطعی بر محال بودن آن هم نداریم. (1)پس اولی و سزاوار این است که در اسها توقّف کنیم؛ چراکه دلایل عقلی در نفی اسها تمام نیست، و آن روایاتی هم که در علوّ و منزلت معصومین رسیده، منافاتی با سها ندارد؛ بلکه آنها با سهو منافات دارد، و قول به سهو را هم تمام فقها نفی کردهاند. (2)
چنان که از دیدگاههای نقلشده، پیداست، اخباریان متأخّر مبنا و معیار دقیقاً یکسانی ندارند که در بحث مهمّی چون سهو نبی، آنان را به دیدگاهی همسان برساند. استدلال به عقل، در عبارات اخباریان نیز فراوان است و منحصر به اصولیان نیست. بنا بر این، تنها چیزی که در وجه تمایز اخباری از اصولی می توان گفت، این است که اوّلاً گرایش کلّی آنان به حدیث، آن قدر به هم نزدیک هست که بتوان قائل به نوعی اشتراک میان آنان شد. ثانیاً به باور اصولیان، در اصول عقاید نمیتوان به اخبار آحاد استدلال کرد؛ ولی اخباریان چنین منعی را مطرح نمیکنند و حتی دلایل عقلی را دارای آن شأن نمیدانند که بتواند روایتی را رد کند.
از آنچه گذشت، می توان دیدگاه اخباریان را با محدّثان سدههای نخست سنجید. نتیجه آن که هرچند دیدگاه صدوق و ابن ولید در سهو نبی، باور همه دیگر محدّثان همعصرشان نبوده است؛ ولی روش کلی آنان، همانند اخباریان است. چه
بسا محدّثی در بحثی خاص، بیش از اخباریهای متأخّر، بر خبر تکیه کرده باشد؛ چنان که محدّثانی مانند صدوق و استادش ابن ولید، در بحث «سهو النبی» چنین موضعی دارند و از این حیث، از برخی اخباریانِ نامور نیز اخباریتر هستند! شاید بتوان چنین اشتراک و همرأی بودنی را نشانه وجود پایههای مکتب اخباری در عصر صدوق و ابن ولید شمرد. (1)
تا این جا، برخی از رویکردهای اصحاب حدیثِ سدههای نخست را با دیدگاههای اخباریان مقایسه کردیم و دیدیم که در برخی از رویکردهای اصلی، با یکدیگر اتّفاق و اشتراک نظر دارند، مانند: اجتهاد و تقلید، اعتبار حکم عقل نظری و استدلالی؛ به ویژه در مقام تعارض دلیل عقلی با نقلی، شیوه استدلال دراصول عقاید، و نیز در باره حجّیت ظواهر قرآن بدون استناد به حدیث. آنچه بر اهمیت این اشتراکات می افزاید، این است که برخی از این دیدگاهها، از رویکردهای اصلی اخباریان و به نحوی، معیار اخباریگری شمرده می شود و برخی دیگر (مانند سهو نبی)، مبتنی بر روشها و مبانی ویژه اخباریگری است.
پس بر پایه مجموع این مطالب و با چشمپوشی از برخی مسائل فرعی، میتوانیم بگوییم که اصحاب حدیث یا همان محدّثان سدههای نخست، اخباری بودهاند؛ پس جریان اخباریگری در سدههای اخیر، احیای مکتب اصحاب حدیث بوده و اخباریان را می توان پیرو راه آنان دانست.
1) دیگر ویژگی مشترکی که شاید بتواند این محدّثان را به اخباریان همانند سازد، نوع داوری میان دلیل عقلی و نقلی است. به استناد گلایه مطرح در عبارات شیخ یوسف بحرانی ( الدرر النجفیة، ج 2، ص 245 ـ 247)، می توان گفت که به گمان اخباریان، اساساً عقل را یارای نزاع با خبر نیست. از یک سو، صدوق سخنی شبیه به بحرانی نگفته و حتی کوشیده است که دیدگاه خود را از زاویه نگاه عقل نیز توجیه کند. نیز شاید بتوان گفت که وی دلایل عقلی را در ردّ سهو نبی، تمام نمیدیده است؛ نه آن که استدلال به عقل را درست نمیشمرده. با این حال، نباید از نظر دور داشت که صدوق نیز برای اثبات رویکرد خویش، بیش از هر چیزی بر روایات تکیه کرده است.
از زمان پیدایش مکتب اخباریگری در نیمه اوّل قرن یازدهم هجری تا ظهور آقا وحید بهبهانی و نوشکوفایی مکتب اصولیان در کربلا و نجف، حدود دو قرن طول کشید و در این دوران، دانشمندان بسیاری در این مکتب پرورش یافتند، که برخی از آنان راه و رسم اخباریگری را با تمام جوانبش پی گرفتند و با تأثیرپذیری از استادان اخباری خویش، در رونق بخشیدن به مکتب اخباری کوشیدند. برخی دیگر که «اخباری میانهرو یا معتدل» نامیده شدهاند، آموزههای اخباریان را تنها در حدّ گرایش به اخبار پذیرفتند و با میانهروی خویش، از تیزی حملات اصولیان به این مکتب کاستند.
اخباریان تندرو، با طعن و بدگویی از اصولیان، از هیچ کوشش و تلاشی برای بیاعتبار کردنِ اندیشه و مبانیِ آنان فروگذار نمیکردند. ملا محمّد امین استرآبادی مؤسّس این مکتب، خود، پیشگام تندروان بود و دیگرانی چون ملا خلیل قزوینی، عبد الله بن صالح سماهیجی و میرزا محمّد اخباری نیز همین راه را ادامه دادند.
نکته شایان توجه این است که اگر همه اخباریان، چنین مواضع تندی را می پذیرفتند، این مکتب یا به زودی نابود می شد و جامعه شیعه را از برکاتی که می توانست داشته باشد، محروم می گذاشت؛ و یا شیعه امامیه را دچار انشعابی دیگر می کرد و ثمرهای جز تضعیف پیروان اهل بیت نمیداشت. اما خوشبختانه، بسیاری از بزرگان اخباری، در این طیف نبودند؛ بلکه میانهروی را پیشه خود کرده بودند.
این دسته، هرچند در اعتقاد به مبانی اخباریگری، استوار بودند، هیچ گاه به طعن و بدگویی از مخالفان نمیپرداختند و اختلاف نظر را میپذیرفتند. بی تردید، رواداری و مدارای این مردان بزرگ بود که سبب شد این تفکّر ماندگار گردد و به عنوان مکتبی در درون شیعه امامی باقی بماند و فرقه جدیدی تأسیس نشود. سرشناسترین افراد این دسته عبارتاند از: محمّد تقی مجلسی (مجلسی اوّل)، علامه مجلسی (مجلسی دوم)، ملا محسن فیض کاشانی، شیخ حرّ عاملی، آقا رضی الدین قزوینی، شیخ عبد العلی حویزی، سیّد هاشم بحرانی، سیّد میرزای جزایری، سید نعمة الله جزایری و شیخ یوسف بحرانی.
در این بخش از کتاب، از برجستهترین عالمان اخباری، به ترتیب سال وفاتشان یاد کردهایم و به شرحی کوتاه از رویکرد اخباریشان پرداختهایم تا اعتدال یا تندروی آنها روشن شود. بیشترِ نامبردگان در این صفحات، سرشناسترین کسانی هستند که در میان دو طیف تندرو و میانهرو، جای دارند و در تحوّلات تاریخی یا پیشبرد این مکتب، نقش داشته اند. از این رو، نیازی به نام بردن از کسانی چون سید عبد العظیم استرآبادی ندیدهایم؛ که هرچند از اخباریان قرن یازدهم بوده است، (1)ولی از شاگردان و تألیفات وی، اثر شایان توجهی در دست نیست. (2)
ناگفته نمانَد که گروهی از نامبردگان، از اخبارگرایانی هستند که در اخباری بودنشان اختلاف است و حتی اخباری بودنِ چند تن از آنان مورد تأیید نیست؛ ولی به سبب ادّعایی که در باره آنان مطرح شده و تنها برای تکمیل بحث، از آنان یاد شده است. افزون بر اینها، چه بسا اخباریانی که اثری بر جای نگذاشتهاند و نقش چشمگیری هم در این عرصه نداشتهاند و از این رو، نامشان برده نشده است.
درویش محمّد بن حسن نطنزی، جدّ مادری محمّد تقی مجلسی، شاگرد محقّق کرکی (م 940 ق) و شهید ثانی (م 966 ق) بود. وی احاطه بسیاری بر اخبار داشت و گفتهاند که اوّل کسی بود که به روزگار صفویه، احادیث شیعه را در اصفهان منتشر کرد. درویش محمّد، ظواهر قرآن را بدون مراجعه و تأییدی از ناحیه اهل بیت علیهم السلام، حجّت نمیدانست. لذا به آیهای که تفسیری از اخبار نداشت، عمل نمیکرد. شهید قاضی نور الله شوشتری (م 1098 ق) نیز در مجالس المؤمنین، از اندیشههای او پیروی کرده است. (1)
ابو الحسن ملّا عبد الله بن حسین، ملقّب به «شوشتری اصفهانی»، پس از سی سال تحصیل علوم دینی در نجف و کربلا و شاگردی نزد عالمانی چون مقدّس اردبیلی، در سال 1007 ق. به اصفهان آمد. پس از چندی، از ترس شاه عباس اوّل
(م 1038 ق)، به حرم رضوی در مشهد پناهنده شد، تا این که در سال 1009 ق. شاه با احترام تمام، او را به اصفهان باز گرداند و پس از آن، موقعیتی والا یافت؛ چندآن که شاه عباس به درخواست او، دو مدرسه در اصفهان ساخت (2)و نیز تمام املاک شخصی خویش را به نام چهارده معصوم علیهم السلام وقف کرد و حاصل سالیانه آنها را برای سادات مقرّر داشت.
محمّدتقی مجلسی (م 1070 ق)، مصطفی تفریشی صاحب نقد الرجال (م بعد از 1044)، عنایت الله بن علی قهپایی، صاحب مجمع الرجال، از شاگردان برجسته ملا عبد الله بودهاند. به باور محمّد تقی مجلسی، وی نقش شایانی در رونقبخشی به
1) طبقات أعلام الشیعة، ج 4، ص 83 ـ 84 و ج 5، ص 210؛ موسوعة الطبقات الفقهاء، ج 10، ص 100، الفکر السلفی، ص 277 و 323 (به نقل از: منیة المرتاد فی ذکر نفاة الاجتهاد، ص 1 ـ 2)؛ الذریعة، ص 214، ش 1120؛ إجازات الحدیث، محمّدباقر مجلسی، ص 23، 88 و 142.
2) امروزه یکی از آن دو مدرسه را به نام «مدرسه ملّا عبد الله» میشناسند که محلّ درس و بحث خود ملّا عبد الله شوشتری بود؛ و دیگری را به نام «مدرسه شیخ لطف الله»، که آن را در اختیار شیخ لطف الله عاملی (م 1035 ق) گذاشت.
حوزه علمیه اصفهان و گسترش فقه و حدیث در آن جا داشته است و هیچ کدام از عالمان معاصر او در اصفهان، به اندازه او تدریس نداشتهاند. چون در گذشت، میرداماد بر او نماز خواند و پیکرش را پس از یک سال تودیع در جوار اسماعیل بن حسن، به کربلا منتقل کردند.
گفته شده که ملا عبد الله، به اخباریگری تمایل داشته و حتی به تبلیغ و تدریس این مسلک پرداخته است. حتی برخی بر این باورند که او از پیشگامان این مکتب بوده و قبل از سال 1032 ق. که محمّد امین استرآبادی الفوائد المدنیة را بنویسد، او در اصفهان به نشر احادیث و فقه اخباری پرداخته بود.
گویا چنین باوری، بر خاسته از برخی آرای فقهی وی باشد؛ مانند وجوب عینی نماز جمعه در دوران غیبت، (1)و یا از مباحثات وی با اصولیانی چون میرداماد. همچنین، شاید داشتن شاگردانی چون مجلسی اوّل که اخباری بودهاند، قرینه دیگری بر اخباری بودنِ خود او پنداشته شده باشد. با این حال، او همانند اصولیان، خبر واحد را بدون قرینه، حجّت نمیدانست. اما مهمترین آثار وی، آشکارا گویای ایناند که وی به شیوه اجتهاد گرایش داشته است: یکی جامع الفوائد فی شرح القواعد و تتمیم جامع المقاصد، (2)که مبتنی بر اصول و شیوه اجتهاد است، و دیگری حاشیة علی شرح المختصر العضدی در زمینه علم اصول. پس شاید نظر درست، این باشد که او تا اندازهای به اخبار گرایش داشته و چون پیش از بزرگان اخباری می زیسته، در آمادهسازی زمینه برای پیدایش اخباریگری، نقش داشته است. شاید به سبب همین نقش است که برخی او را از اخباریان پنداشتهاند و یا خودِ اخباریان، او را به ادّعا، از خودشان شمرده اند. (3)
1) وی در اصفهان نماز جمعه می خواند و در باره وجوب عینی آن در زمان غیبت کبرا، رسالهای هم نوشت.
2) در فرهنگ بزرگان اسلام و ایران (ص 299)، نام این کتاب به اشتباه، چنین آمده است: جامع الفوائد فی شرح القواعد للکرکی.
3) لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 69؛ روضة المتّقین، ج 14، ص 382؛ نقد الرجال، ص 197، ش 92؛ مجمع الرجال، ج 1، ص 10؛ ریاض العلماء، ج 3، ص 195 ـ 198؛ روضات الجنات، ج 4، ص 236 ـ 237؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 345؛ الذریعة، ج 12، ص 27، ش 153 و ج 5، ص 66، ش 260؛ أمل الآمل، ج 2، ص 160؛ فرهنگ بزرگان اسلام و ایران، ص 299؛ لؤلؤة البحرین، ص 142؛ ریحانة الأدب، ج 1، ص 334؛ رجال اصفهان، ص 5 و 8 ـ 9؛ نقد الرجال، ص 197، ش 92.
میرزا محمّد بن ابراهیم استرآبادی معروف به صاحب رجال، فقیه، محدّث و رجالنویس نامداری که به گفته معاصرش تفریشی (زنده در 1015 ق)، در علم رجال و روایت و تفسیر، بالادستی نداشته است. وی نخست در نجف اشرف به شاگردی بزرگانی چون مقدّس اردبیلی و ظهیر الدین میسی (م 1032 ق) پرداخت. پس از درگذشت مقدّس اردبیلی، در مکّه معظّم مجاورت گزید و مدفنش نیز در قبرستان معلّا نزدیک قبر خدیجه کبرا علیها السلام است. علامه مجلسی او را از تشرّف یافتگان به محضر امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) دانسته است.
از شاگردانِ بهنام او، افزون بر دامادش محمّد امین استرآبادی، محمّد بن حسن فرزند شهید ثانی (م 1030 ق) است که پس از شاگردی نزد پدر و نیز صاحب مدارک (م 1009 ق)، ساکن همیشگی مکّه شد و پس از بهرهمندی از مجالس درس میرزا محمّد، افتخار میکرد که راه او را می پیماید. (1)
علامه مجلسی تألیفات او را «در نهایت متانت و سداد و راستی و درستی» دانسته است. از آن جمله: آیات الأحکام (حاشیه بر تهذیب الأحکام شیخ طوسی) و سه دوره کتاب رجال (2)به نامهای توضیح المقال، تلخیص الأقوال، و منهج المقال، (3)که
1) روضات الجنات، ج 7، ص 37، ش 596؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 497؛ نقد الرجال، ص 324، ش 581؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 41 و ج 107، ص 158؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 181، ریاض العلماء، ج 5، ص 116 ـ 117؛ لؤلؤة البحرین، ص 82 و 119 ـ 120، روضات الجنات، ج 7، ص 37، الفوائد الرضویة، ص 554؛ الفوائد المدنیة، ص 17 ـ 18 و 185؛ تنقیح المقال، ج 3، ص 102، ش 10546؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 175، 331، 375 ـ 376، 398 و 497؛ أمل الآمل، ج 2، ص 281؛ ریحانة الأدب، ج 3، ص 364؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 106؛ الذریعة، ج 23، ص 198، ش 8620؛ منهج المقال، مؤسّسه آل البیت، ج 1، ص 29 ـ 30، مقدّمه محقّق.
2) وی به مناسبت همین کتاب، به «صاحب رجال» شهرت یافته است.
3) ریحانة الأدب، ج 3، ص 364؛ الفوائد الرضویة، ص 554؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 106.
به صغیر، وسیط و کبیر شهرت دارند. کتاب رجال کبیر او که در سه مجلّد به چاپ رسیده، همواره مورد توجّه علما بوده و حواشی بسیاری بر آن زدهاند.
ملا محمّدامین استرآبادی علم اصول را از اصولیانی همچون سیّد محمّد عاملی صاحب مدارک و دایی او صاحب معالم (م 1011 ق) فرا گرفت و از مجتهدان و اصولیان بزرگ زمان خود به حساب آمد؛ چندآن که صاحب مدارک، در اجازهنامهای به سال 1007 ق، او را «صاحب فضایل علمی و کمالات اخلاقی» خواند. (1)ولی پس از عزیمت به مکّه و ده سال شاگردی نزد میرزا محمّد استرآبادی، چنان تحت تأثیر واپسین استاد خویش قرار گرفت که به مخالفت با گروه مجتهدان بر خاست و آثار مهمّی در این باره بر جای نهاد. (2)قبر وی در قبرستان ابو طالب در مکه مکرّمه، کنار قبر استادش میرزا محمّد است. (3)
1) بعضی گفتهاند که این اجازه، اجازه اجتهاد بوده است (دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 222، دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 7). ولی استرآبادی خود در این باره میگوید: «من در آغاز جوانی در نجف اشرف، در درس سید سند و علامه اوحد صاحب مدارک شرکت میکردم و در علم حدیث و رجال، از او استفاده کردم و...توانستم از او اجازه بگیرم» ( الفوائد المدنیة، ص 17). پس مراد از این اجازه، اجازه اجتهاد نبوده؛ بلکه اجازه نقل حدیث بوده است و شاهد بر این مدّعا، سخن خود استرآبادی است که میگوید: «یکی از طرق روایی من، استادم صاحب کتاب مدارک است» (همان، ص 185).
2) روضات الجنات، ج 1، ص 120 ـ 122 و ج 4، ص 120؛ أدوار الإجتهاد، ص 371؛ الفوائد المدنیة، ص 17 ـ 18، 133 و 185؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، ص 18؛ دانشنامه شاهی، ص 182؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 222 و ج 17، ص 133؛ ریاض العلماء، ج 2، ص 44؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 11، ص 83 و 314؛ بحار الأنوار، ج 107، ص 14 و 30؛ خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 185 ـ 186؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 56 و 574 ـ 575؛ تراجم الرجال، ج 1، ص 17، ش 17 و ص 311، ش 559.
3) صاحب لؤلؤ و غیر او، وفات ملا محمّد امین را به اشتباه در سال 1033 دانستهاند؛ چون در سال 1034 رسالهای در نجاست خمر نوشته و برای سلطان صفی صفوی فرستاده است (ریاض العلماء، ج 5، ص 36).
تألیفات محمّد امین استرآبادی، در فنون مختلف است و مهمترینشان عبارتاند از:
الفوائد المدنیة فی الردّ علی من قال بالإجتهاد و التقلید فی نفس الأحکام الإلهیة، که چون مطالعات او در مدینه بوده، آن را این گونه نامیده است. (1)این کتاب از مهمترین منابع در دفاع از مسلک اخباری است و در تحقیق حاضر نیز به تناسب هر مبحث، مطالبی از آن آورده ایم. به اعتقاد وی در این کتاب، روایات کتب اربعه متواتر اجمالی است؛ (2)در ظواهر قرآن اگر چیزی مطابق آنها از ائمّه معصومین علیهم السلام نرسیده باشد، باید توقّف کرد؛ (3)اجماع از مخترعات عامّه است و اجتهاد نیز بدعت در دین؛ و تنها مدرک احکام شرعیه، چه اصول باشد و چه فروع، اخبار است. (4)کتاب یادشده، در همان زمان، غوغایی به پا کرد و برخی به تألیف آثاری در ردّ آن پرداختند. از جمله: نور الدین علی بن حسین (م 1063 یا 1068 ق) برادر صاحب مدارک، در کتاب الشواهد المکّیة فی مداحض حجج الخیالات المدنیة (معروف به فوائد مکیه)؛ علامه دلدار علی (م 1235 ق) از عالمان هند، در کتاب أساس الاصول (به تاریخ 1214 ق). (5)
الفوائد المکیة، شرح استبصار؛
تعلیقات بر اصول کافی، با گردآوری ملا خلیل قزوینی (م 1089 ق)؛
دانشنامه شاهی، کشکول فارسی که به سلطان محمّد قطب شاهی (1020 ـ 1035 ق) تقدیم شده است. در این کتاب با انتقاد از اجتهاد، آن را امری جدید میداند.
ملاّ محمّد تقی، فرزند مقصود علی اصفهانی، مشهور به «مجلسی اوّل»، در اصفهان زاده شد و همان جا نیز در گذشت. او علوم دینی را در اصفهان نزد
ملا عبد الله شوشتری (م 1021 ق) و شیخ بهایی (م 1030 ق) آغاز کرد و سپس به نجف اشرف رفت تا این که از محدّثان و عالمان بزرگ عصر خود گشت. او به تهذیب نفس و ریاضت اشتغال داشت و گفته شده که چهل بار پیاده به خانه خدا مشرّف شد. (1)برخی از ریاضتهای او، زمینهساز اتهام تصوّف شد؛ (2)ولی به گواهی آثارش و شهادت دیگر معاصرانش، صوفی نبود؛ بلکه به گفته فرزندش علامه مجلسی، خود را به صوفیان نزدیک کرده بود تا بتواند با جذب آنان، عقاید نادرستشان را بزداید.
مجلسی اوّل، از نخستین کسانی است که به اخباریگری گرایش یافتند و در ترویج حدیث، کوشیدند. وی را باید از پیروان میانهرو و متعادل مکتب اخباری شمرد که گفته شده نظریات محمّد امین استرآبادی را صریحاً تأیید کرده است و با این حال، در بعضی از آنها اشکال میکند. برای نمونه، او بر خلاف محمّد امین استرآبادی، «خبر واحد صحیح بدون قرینه» را حجّت میداند، مگر آن که مخالف ظاهر قرآن و یا سنّت متواتر باشد. وی در شرح فارسی خویش بر من لایحضر صدوق، پس از اشاره به علل پیدایش اخباریگری، به ستایش حرکت استرآبادی پرداخته است:
و دیگر از اموری که ذکر آن لایق نیست، [این است که] اختلافات در میان شیعه به هم رسید و هر یک به موجب یافت خود از قرآن و حدیث، عمل مینمودند و مقلّدان، متابعت ایشان میکردند. تا آن که سی سال ـ تقریباً ـ قبل از این، فاضل متبحّر مولانا محمّد امین استرآبادی رحمه الله علیه مشغول مقابله و مطالعه اخبار ائمّه معصومین علیهم السلام شد و مذمّت آراء و مقاییس را مطالعه نمود و طریقه اصحاب حضرات ائمّه
1) در باره او، ر.ک: بحار الأنوار، ج 2، ص 106 ـ 110؛ و ج 102، ص 110؛ جامع الرواة، ج 2، ص 82، وقائع السنین والأعوام، ص 497، رجال اصفهان، ج 1، ص 101؛ مرآت الأحوال جهاننما، ج 1، ص 59؛ الفیض القدسی، ص 206 و 220 ـ 221؛ رساله الإعتقادات، ص 40؛ أعیان الشیعة، ج 13، ص 450، ش 9315؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 225؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 161؛ لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 47 ـ 48؛ ریحانة الأدب، ج 5، ص 198؛ روضة المتّقین، ج 1، ص 20 ـ 22؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 101.
2) بحار الأنوار، ج 102، ص 110. میر محمّد لوحی مشهور به مطهّر، معاصر مجلسی بوده و در کتاب اربعین، او را متهم به تصوّف کرده است.
معصومین را دانست. فواید مدینه را نوشت، به این بلاد فرستاد. اکثر اهل نجف و عتبات عالیات، طریقه او را مستحسن دانستند و رجوع به اخبار نمودند، و الحقّ، اکثر آنچه مولانا محمّد امین گفته است، حق است.
سپس میانهرویِ خود را «وسطی ما بین افراط و تفریط» معرّفی می کند و در توضیحی اجمالی، تقلید را می پذیرد؛ با این شرط که آن عالم، بر اثر «کثرت مزاولت و اشتغال به اخبار، عارف به طریقه اهل بیت علیهم السلام شده باشد و بتواند جمع بین اخبار ایشان نماید، [و نیز] عادل بلکه تارک دنیا باشد»؛ ولی عمل به قول و نظر او، در حقیقت، «عمل به قول الله و قول الرسول و قول ائمّه معصومین علیهم السلام» است. (1)
در میان شاگردان مرحوم محمّد تقی مجلسی، نام بزرگانی چون فرزندش علامه محمّد باقر مجلسی، آقا جمال خوانساری، آقا حسین خوانساری، محمّد صادق کرباسی، سید عبد الحسین خاتون آبادی و سید نعمة الله جزایری، به چشم می خورد. (2)
مجلسی اوّل، دارای آثار قلمی متعدّدی است که مهمترینشان عبارتاند از:
روضة المتقین: شرحی عربی بر کتاب من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق، و از برترین شروح آن است که اکنون این کتاب در چهارده مجلّد به چاپ رسیده است. (3)
لوامع قدسیه یا لوامع صاحبقرانی: شرح فارسی کتاب من لا یحضره الفقیه که آن را به توصیه شاه عباس دوم صفوی نوشت و چون شاه عباس ملقّب به «صاحبقران» بود، آن را لوامع صاحبقرانی نامید. (4)
حدیقة المتقین: رسالهای فارسی، که جهت استفاده مقلّدان خود نوشته است. (5)
1) لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 47 ـ 48. این کتاب، شرحی فارسی بر کتاب من لا یحضره الفقیه صدوق است.
2) خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 173؛ أعیان الشیعة، ج 13، ص 450، ش 9315؛ ریحانة الأدب، ج 5، ص 198؛ الذریعة، ج 1، ص 162، ش 163؛ زندگینامه علامه مجلسی، ج 2، ص 371 ـ 375.
3) الذریعة، ج 11، ص 302، ش 1803؛ روضة المتّقین، ج 14، ص 505؛ بحار الأنوار، ج 102، ص 113.
4) الذریعة، ج 18، ص 368 ـ 369، ش 497 و 500؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 101.
5) مرآت الأحوال جهاننما، به کوشش مؤسّسه مجدّد وحید بهبهانی، ج 1، ص 61؛ الذریعة، ج 6، ص 389، ش 2424.
عبد الله بن محمّد تونی بُشروی خراسانی، مشهور به فاضل تونی، (2)معاصر شیخ حرّ عاملی (م 1104 ق) و از دوستان ملا خلیل قزوینی (م 1089 ق) بود. او پس از مدتی تلمّذ در اصفهان، ساکن مشهد رضوی شد؛ ولی در راه زیارت عتبات عراق، در کرمانشاه وفات کرد و به خاک سپرده شد. (3)
نکته مهم در باره ملا عبد الله تونی، اختلاف در گرایش اوست که برخی قائلاند از مجتهدان و علمای اصولی بوده، (4)و برخی او را از فقهای اخباری میدانند. (5)ریشه این اختلاف، در فتاوای اوست؛ زیرا از یک سو، معتقد است که برای استنباط احکام شرعی، هم به علم اصول احتیاج داریم و هم به علم رجال و احوال رُوات. (6)و چگونه میتوان کسی را که چنین نظری دارد، اخباری دانست؟ اما از دیگر سو، برخی از آرای او، موافق نظر اخباریان است. چنان که در ملازمه بین حکم عقل و شرع، تأمّل دارد؛ مفهوم مخالفت، غایت، شرط، صفت و عدد را در احکام شرعی
1) بحار الأنوار، ج 102، ص 110 ـ 113؛ الذریعة، ج 13، ص 305، ش 1117؛ مرآت الأحوال، ج 1، ص 60؛ الفیض القدسی، ص 112.
2) تون، نام قدیمی شهری است که امروزه «فردوس» نام گرفته است.
3) أمل الآمل، ج 2، ص 163؛ أعیان الشیعة، ج 12، ص 86، ش 8065؛ ریاض العلماء، ج 3، ص 237 ـ 238؛ الفوائد الرضویة، ص 255؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 342؛ قصص العلماء، ص 270؛ ریحانة الأدب، ج 1، ص 355؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 3، ص 469.
4) موسوعة طبقات الفقهاء، ج 11، ص 176. نیز ر.ک: روضات الجنات، ج 4، ص 244.
5) قصص العلماء، ص 269؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 225؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 11. مرحوم خوانساری، از کتاب الوافیةی وی استفاده کرده که مشرب او اخباری بوده است (روضات الجنات، ج 4، ص 244، ش 389).
6) الوافیة، ص 271، 251 ـ 255 و 266.
حجّت نمیداند و با حجّیت استصحاب نیز مخالف است؛ و همچون اخباریان، تقلید کردن از میت را جایز میداند. (1)
برآورد کلّی این رویکردها، نشان می دهد که او فردی اصولی، با مشربی خاصّ و مستقل بوده است که در برخی از موارد، به اخباریان نزدیک می شده و هرچند تمایل به اخباریگری داشته، در بسیاری از فتاوای خود، با اخباریان مخالفت کرده است. برای نمونه، اجماع را حجّت میداند؛ تقسیم چهارگانه اخبار را به صحیح و موثّق و حسن و ضعیف، قبول دارد؛ ظواهر قرآن را به تنهایی حجّت میداند؛ خبر واحد بدون قرینه را حجّت نمیداند؛ (2)احادیث کتب اربعه را قطعی الصدور نمیداند، هرچند با شرایطی آنها را حجّت میداند؛ (3)و بر خلاف بیشترِ اخباریها که نماز جمعه را در زمان غیبت کبرا واجب میدانند، او آن را حرام میداند و رسالهای نیز در حرمت آن مینویسد. (4)
مهمترین آثار فاضل تونی عبارتاند از:
الوافیة فی اُصول الفقه، مهمترین کتابِ باقی مانده از او، شامل تحقیقات مهمّی بهویژه در مباحث عقلی و اجتهاد و تقلید، که بزرگانی چون سیّد جواد عاملی صاحب مفتاح الکرامة (م 1226 ق)، سیّد مهدی بحر العلوم (م 1212 ق) و وحید بهبهانی (م 1205 ق) و صدر الدین محمّد همدانی و سیّد محسن اعرجی حسنی کاظمی (م 1227 ق) و سیّد حسن حسینی، شروحی بر آن نوشتهاند. (5)
1) همان، ص 171 ـ 174، 202 ـ 203، 231 ـ 233، 300 ـ 305.
2) همان، ص 151، 159، 166، 258 ـ 259.
3) همان، ص 271، 251 ـ 255 و 266.
4) أمل الآمل، ج 2، ص 163.
5) الذریعة، ج 6، ص 230، ش 1292 و ج 14، ص 164 ـ 167، ش 2027 ـ 2030 و ج 25، ص 14، ش 74.
6) روضات الجنات، ج 4، ص 245؛ ریحانة الأدب، ج 1، ص 356؛ الذریعة، ج 16، ص 382، ش 1874.
7) الوافیة فی اُصول الفقه، ص 133.
حسین بن شهاب الدین عاملی کرکی، ادیب و شاعری حکیم بود که اشعاری زیبا بهویژه در مدایح اهل بیت علیهم السلام از وی به جا مانده است. وی پس از مدتی سکونت در اصفهان، تا پایان عمر در حیدرآباد هند اقامت گزید. وی دارای دیوان شعر و آثار متعدّدی در طب، ادبیات، حدیث و فقه بوده است. (1)
مهمترین اثرِ به جای مانده از شیخ حسین کرکی، کتابی است در تأیید مکتب اخباری، به نام هدایة الأبرار إلی طریق الائمّة الأطهار علیهم السلام که میرزا محمّد اخباری
(م 1232 ق) آن را ستوده و یکی از منابع اخباریگری معرّفی کرده است. (2)در مقدّمه این کتاب، اصل اختلاف و محلّ نزاع بین قائلان و نافیان اجتهاد را بیان کرده و منشأ اختلاف را تعصّبهای جاهلیت، و راه حلّ آن را تأمّل در کلام ائمه طاهرین علیهم السلام میداند. نکته شگفت این که کرکی در باب هفتم کتاب، اجتهاد را باطل میداند و استدلالهای عقلی برخی از قدما (مانند شیخ مفید، سیّد مرتضی و شیخ طوسی) را «از باب جدال و ابطال باطل و احقاق حق» میداند؛ هرچند آن ادلّه فی نفسه باطل است! (3)
ملاّ خلیل فرزند غازی قزوینی، مکنّا به ابو حامد، از محدّثان و اخباریان بزرگ قرن یازدهم هجری، در قزوین دیده به جهان گشود و در آن جا رشد کرد. او در نزد شاهان صفوی و اُمرا و وزرای آنان، مورد احترام بود و در بیست و شش سالگی، تولیت آستانه حضرت عبد العظیم حسنی، به او واگذار شد؛ گرچه مدّتی بعد، به
1) أمل الآمل، ج 1، ص 70 ـ 71؛ ریاض العلماء، ج 2، ص 75 ـ 76؛ روضات الجنات، ج 2، ص 338؛ ریحانة الأدب، ج 5، ص 48؛ أعیان الشیعة، ج 9، ص 209 ـ 216، ش 5240؛ الذریعة، ج 15، ص 136 ـ 137، ش 909 ـ 910 و ج 10، ص 249، ش 803 و ج 14، ص 124، ش 960.
2) روضات الجنات، ج 7، ص 137، ش 631؛ أعیان الشیعة، ج 9، ص 210، ش 5240.
3) هدایة الأبرار، ص 3 ـ 4، 16 ـ 17، 101، 134 و 232 ـ 233.
عللی عزل شد. آن گاه، پس از مدّتی اقامت در مکّه مکرّمه، به قزوین باز گشت و همان جا نیز در گذشت. (1)
ملاّ خلیل قزوینی، نمونهای تمام عیار از اخباریان سرسخت و تندرو بود؛ (2)به شدّت منکر طریقه اجتهاد بود و عقیده داشت که تمام اخبار اصول کافی، صحیحاند و عمل به آنها واجب است؛ زیرا در آن، هیچ روایت تقیهای وجود ندارد و حضرت بقیة الله علیه السلام همه روایات اُصول کافی را دیده و با تعبیر «أنّه کافٍ لشیعتنا»، از آن تعریف فرموده است. شگفتتر این که معتقد بود هر روایتی که در اصول کافی، مرسل و با «رُوِی» آمده، بدون واسطه، از خود صاحب الزمان علیه السلام روایت شده است. (3)
یکی از داستانهای جالب در باره ملا خلیل قزوینی، این است که چون استعمال دخانیات را حرام میشمارْد، رسالهای در این باره تألیف کرد و نسخهای از آن را با جلدی ظریف و لطیف، در پارچهای نفیس گذاشت و برای علامه مجلسی به اصفهان فرستاد تا شاید با مطالعه آن، از کشیدن قلیان منصرف گردد؛ زیرا او زیاد قلیان میکشید؛ حتی روی منبر و کرسیِ درس! (4)علامه مجلسی هم بعد از مطالعه کتاب، تنباکوی مرغوبی را در آن پارچه نفیس گذاشت و همراه با نامهای برای وی
1) ریاض العلماء، ج 2، ص 261؛ روضات الجنات، ج 3، ص 269 ـ 270، ش 287؛ أعیان الشیعة، ج 10، ص 149، ش 6247؛ ریحانة الأدب، ج 4، ص 450 ـ 451؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 7، ص 247؛ أمل الآمل، ج 2، ص 112، ش 314؛ جامع الرواة، ج 1، ص 298 ـ 299؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 7، ص 248.
2) با این حال، شگفت است که آقا بزرگ تهرانی، به استناد قول به حرمت نماز جمعه، در اخباری بودن او تردید میکند (طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 204). گویند ملا خلیل قزوینی بعد از مناظرهای با ملا محسن فیض کاشانی، به اشتباه خود پی میبرد و از قزوین، با پای پیاده به کاشان میرود و با خطاب «یا محسن! قد أتاک المسیئ»، از وی عذرخواهی میکند و بر میگردد (روضات الجنات، ج 3، ص 271؛ خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 198).
3) روضات الجنات، ج 3، ص 270؛ ریاض العلماء، ج 2، ص 262.
4) شایان توجه است که این کار مجلسی رحمه الله علیه، تلاشی اجتماعی برای جلوگیری از تندرویهای اخباریانِ افراطی بوده است؛ هرچند خود او نیز اخبارگرا بود و مرام فکریاش فاصله دوری با اخباریگری نداشت. در صفحات آینده، هنگام معرّفی دیدگاههای علامه مجلسی، توضیح بیشتری در این باره خواهیم داد.
فرستاد و در آن نامه نوشته بود: «ما آن رساله را مطالعه کرده، چیز قابل ارزشی نبود؛ مگر این که ظرف آن برای تنباکو گذاشتن، بسیار خوب و شایسته بود. لذا آن را پُر از تنباکو کرده و به خدمت شما فرستادم تا پاداش زحماتی باشد که در تنقیح این مرام، متحمّل شدهاید».
ملا خلیل تا آخر عمر و حتی هنگامی که بینایی خود را از دست داده بود، مشغول درس و بحث و تألیف بود. از این رو، شاگردان و آثار بسیاری را از خود به یادگار نهاد. (1)مشهورترین تألیفات وی، عبارتاند از:
الشافی فی شرح الکافی، شرحی عربی بر کافی کلینی که به دلیل اشتغال به شرح فارسی، آن را ناتمام گذاشت.
صافی در شرح کافی، شرحی فارسی بر کافی که آن را در قزوین به امر شاه عباس دوم شروع کرد و در مدّت بیست سال، به اتمام رساند. (2)
حاشیهای ناتمام بر عُدّة الاُصول شیخ طوسی، که به گفته خودش، آن را با هدف شناساندنِ کتابهای اصول اصحاب، نوشت؛ زیرا می دید که مردم از آنها روی بر گردانده اند و پرداختن به اصول اهل سنّت را محکمتر می پندارند. (3)چنین تعابیری، نشان می دهد که دست کم در برخی جهات، به اصول نیز توجه شایان داشته است.
شیخ عبد علی بن جمعه عروسی حویزی، در هویزه متولّد، و در شیراز ساکن شد. شیخ حرّ عاملی هنگام نوشتن کتاب أمل الآمل به سال 1097 ق، در شرح حال او میگوید: «کان عالماً فاضلاً فقیهاً...». (4)استفاده از فعل ماضی، گویای آن است که وی
1) روضات الجنات، ج 3، ص 271 ـ 278، ش 287؛ الفوائد الرضویة، ص 173؛ ریحانة الأدب، ج 4، ص 451؛ ریاض العلماء، ج 2، ص 261؛ الذریعة، ج 13، ص 6، ش 12؛
2) تعلیقة أمل الآمل، میرزا عبد الله افندی اصفهانی، ص 146؛ طرائق الحقائق، ج 1، ص 178؛ ریاض العلماء، ج 2، ص 265؛ أعیان الشیعة، ج 10، ص 151؛ الذریعة، ج 15، ص 4؛ روضات الجنات، ج 3، ص 270.
3) أعیان الشیعة، ج 10، ص 251.
4) أمل الآمل، ج 2، ص 154.
آن هنگام، از دنیا رفته بوده است. پس این که سیّد هاشم محلاّتی در تعلیقه تفسیر نور الثقلین، سال وفات او را 1112 ق، دانسته، صحیح نیست. (1)
حویزی افزون بر محدّث، مفسّر و شاعر بودن، از بزرگترین علمای سرسخت و تندرو اخباری در قرن یازدهم بود. (2)برخی گفتهاند که هر مسئلهای که اصحاب در کتب فقهیشان به «قیل» و شخص مجهول نسبت دادهاند، حویزی به آن عمل میکرد و میگفت:
مراد اصحاب از قیل، حضرت صاحب الزمان علیه السلام است که این قول را در میان شیعه پخش کرده و لباس ابهام و مجهولیت بر آن پوشانده است تا بر خطا اجماع نکنند. (3)
مشهورترین شاگرد او، سیّد نعمة الله جزایری (م 1112 ق) در شیراز بوده است. (4)و مهمترین تألیف او، تفسیر رواییِ نور الثقلین است که در سالهای اخیر، در پنج مجلّد به چاپ رسیده است. وی در این تفسیر، قرآن را فقط طبق روایات معصومان علیهم السلام تفسیر کرده و از دیگران هیچ روایتی را نقل نکرده و در باره تفسیر الفاظ و اِعراب و قرائت آیات نیز هیچ سخنی نگفته است. (5)علّامه طباطبایی رحمه الله علیه این تفسیر را کتاب باارزشی خوانده که مؤلّف آن، جدّیت بسیاری در ضبط و ترتیب احادیث کرده است. (6)
محمّد بن شاه مرتضی فرزند شاه محمود، معروف به ملا محسن و مشهور به فیض کاشانی، محدّث و مفسّری بزرگ، و شاعری زبردست بود. وی در کاشان متولّد شد، در قم دوره رشد و نموّ را گذراند و سرانجام نیز در کاشان بدرود حیات گفت. مزار وی در کاشان معروف است.
1) طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 332.
2) أعیان الشیعة، ج 12، ص 40، ش 7945؛ الذریعة، ج 24، ص 365، ش 1967؛ أمل الآمل، ج 2، ص 154، ش 449؛ روضات الجنات، ج 4، ص 215، ش 381.
3) الأنوار النعمانیة، ج 2، ص 46؛ منبع الحیاة، ص 25؛ روضات الجنات، ج 4، ص 215.
4) موسوعة طبقات الفقهاء، ج 11، ص 152؛ الاجازة الکبیر، ص 80؛ الفوائد الرضویة، ص 237.
5) أمل الآمل، ج 2، ص 154؛ الاجازة الکبیرة، ص 35؛ ریحانة الأدب، ج 4، ص 124.
6) نور الثقلین، ج 1، مقدّمه علامه طباطبایی، ص 2.
فیض کاشانی در جوانی، با شوق شدیدی که به شناخت احکام دین داشت، به شیراز رفت و در آن جا علوم شرعی و علم حدیث را از سیّد ماجد بحرانی (م 1028 ق) و علوم عقلی را از ملا صدرای شیرازی آموخت و به دامادی او نیز مفتخر گشت. (1)شیخ بهایی نیز از استادان نامور فیض بوده است.
علّامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، وی را مردی جامع علوم و کمنظیر دانسته، که در علوم به طور مستقل وارد شده و آنها را با هم خلط و مزج نکرده است. (2)برخی معتقدند که آرای فیض در کلام موافق با عقاید فلاسفه و استادش ملا صدرا است. (3)با این حال، بر اخباری بودن خود، خداوند را سپاس میگزارد؛ (4)چنان که استرآبادی را بر حق می داند و با این حال، از تندروی او انتقاد می کند. او در کتاب الحق المبین میگوید:
آن راه و روشی که من به آن هدایت یافتم، ...این بود: عمل کردن به اخبار و طرح و دور گردانیدنِ راه و روش اجتهاد و رها کردن اصول فقهیه اختراع شده، واجب است. به جانم قسم که او (محمّد امین استرآبادی) در این مسلک و روش، به حق رسیده و فاتح و راهنمای ما در این باب است. اما او غلوّ و افراط در اخبار کرده و گفته: قطع داریم تمام روایات کتب اربعه از اهل بیت صادر شده است. و دیگر این که نسبت به فقها بدگویی کرده و نسبت فساد و افساد در دین به آنان داده، و اضافه کرده چنانچه در اجتهاد خود خطا کنند، مجازات میشوند. (5)
و عجیب این که در انتقاد از میرزا محمّد امین استرآبادی، بدگویی از فقها را ناروا شمرده، ولی خود نیز پس از آن، دچارش شده است؛ چنان که در مقدّمه مفاتیح الشرائع میگوید:
1) أمل الآمل، ج 2، ص 305، ش 925؛ خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 235؛ الکنی و الألقاب، ج 3، ص 39؛ ریحانة الأدب، ج 4، ص 369 ـ 370؛ مصابیح الظلام، به کوشش: مؤسسه وحید بهبهانی، ج 1، ص 87؛ مفاتیح الشرائع، ج 1، ص 4؛ لؤلؤة البحرین، ص 130؛ روضات الجنات، ج 6، ص 93، ش 5650؛ الفوائد الرضویة، ص 637.
2) مهر تابان، علامه سیّد محّد حسین تهرانی، ص 26.
3) لؤلؤة البحرین، ص 121؛ مصابیح الظلام، به کوشش: مؤسسه وحید بهبهانی، ج 1، ص 91.
4) کتاب الوافی، ج 1، ص 4.
5) الحقّ المبین، ص 12.
کسانی که هِرّ را از برّ تشخیص نمیدهند، و شناختی نسبت به احکام دین ندارند، با این که اکثرشان اعتراف دارند تقلید میت جایز نیست، از روی حدس و تخمین، پیروی از نظرات گذشتگان میکنند. چنین افرادی، ریب و شک و کجی، در کارشان و ضیق در دلهایشان است. نه نمازی و نه زکات و صوم و حجّی، از آنان قبول میشود؛ زیرا عاملِ بابصیرت نیستند. (1)
و یا از او نقل شده که:
نجاتی برای اهل اجتهاد نیست؛ هرچند از بزرگان طایفه ما بوده باشند. (2)
از این رو، شیخ یوسف بحرانی او را محدّث و اخباریِ سرسختی شمرده است که در کتابهایی چون سفینة النجاة، از مجتهدان سرزنش و بدگویی کرده، نسبت فسق و کفر به برخی از آنان داده، و در این کار زیاده روی کرده است. (3)با این حال، در مقام عمل و هنگام بحث علمی، چنین افراطی در آرا و اندیشههای فیض کاشانی دیده نمیشود. می توان گفت که این تندی، بیشتر در قلم او بوده است. اگر موارد انتقاد و مخاطب گلایههای فیض را در کنار سیره علمیِ او بگذاریم، می توانیم بگوییم که حساسیت او، بیش از هر چیز، در فقه بوده و گر نه، در دیگر مباحث؛ بهویژه در تفسیر آیات قرآن، استنتاج عقلی را به کار می گیرد و جایگاه قرآن را همانند اخباریان، دور از دسترس نمیشمارد. بنا بر این، میتوان همان گونه که بعضی از معاصران گفتهاند، وی را در سلوک علمی، از اخباریان متعادل دانست. (4)
از مباحث مطرح در باره فیض، اتهام گرایش او به تصوّف است. گرچه بتوان قدری تمایل به تصوّف را به او نسبت داد، قطعاً صوفی شمردن او پذیرفته نیست. به گفته شیخ عباس قمی:
دو امر باعث این نسبت به او شده است: یکی دوستیاش با طایفه صوفیه، و دیگری اظهار برائت او از بزرگان مجتهدان و اعتنا نکردنش به مخالفت اجماع
مسلمین و انکار بعضی از ضروریات دین. والّا او بر علیه طائفه صوفیه، شدیداً سخن گفته است. (1)
افراد بسیاری از محضر ملا محسن فیض کاشانی استفاده کردند که مهمترینشان علامه محمّد باقر مجلسی (م 1110 ق) و سید نعمة الله جزایری (م 1112 ق) بودهاند. (2)
تألیفات پرشمار در علوم گوناگون، از دیگر ویژگیهای کمنظیر ملا محسن فیض کاشانی است؛ چنان که خود او در کتابی به نام فهرست تصانیف الفیض، قریب یکصد کتاب، و شاگردش سید نعمة الله جزایری، دویست کتاب و رساله برای وی بر شمرده است. (3)برخی از آثار مهمّ او عبارتاند از:
الوافی، شامل اخبار کتب اربعه، که آنها را مرتّب و مهذّب کرده، مشکلات آنها را بیان، متشابهاتشان را حلّ، و آیات مندرج در احادیث را تفسیر کرده است. این کتاب که شاید مهمترین اثر فیض باشد، امروزه در 26 مجلّد به چاپ رسیده است. (4)
مفاتیح الشرائع، در چهار مجلّد، که در مقدّمه آن، منکر حجّیت اجماع میشود و علم اصول را بدعت میشمارد و مبنای خود را در این کتاب، محکمات کلام الله و کلام رسول الله و اهل بیت علیهم السلام میداند. پس گویا ظواهر آیات را حجّت میداند. (5)
الاُصول الأصلیة، که در تأیید مشرب اخباریگری، با استفاده از کتاب و سنت نوشته شده است. (6)
1) الفوائد الرضویة، ص 637.
2) ریحانة الأدب، ج 4، ص 371.
3) لؤلؤة البحرین، ص 130؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 492؛ جامع الرواة، ج 2، ص 42؛ الذریعة، ج 16، ص 379، ش 1763؛ أمل الآمل، ج 2، ص 306.
4) کتاب الوافی، ج 1، ص 4 ـ 7؛ روضات الجنات، ج 6، ص 87؛ ریحانة الأدب، ج 4، ص 378؛ الفوائد الرضویة، ص 634.
5) لؤلؤة البحرین، ص 123؛ مفاتیح الشرائع، ج 1، ص 4، 83 و 75.
6) الاُصول الأصلیة، ص 1 ـ 2.
سفینة النجاة الی طریق و سبیل الهداة، که در این کتاب، اجتهاد در احکام شرعیه را باطل و اخذ به اجماع و اتفاق آرا را بدعت و از مخترعات اهل سنت دانسته است. (1)
علم الیقین، در باره اصول دین و عقاید بر مبنای آنچه از کتاب و سنت استفاده میشود. (2)
محجة البیضاء فی إحیاء «الإحیاء»، که احیاء العلوم غزالی را تهذیب و بعضی از زوائد آن را حذف و برخی مطالب را از منابع شیعی بر آن افزوده است.
تفسیر صافی، که قرآن را با روایات تفسیر کرده است.
از دیگر آثار شایان توجه ملا محسن فیض کاشانی، چنین می توان نام برد: زاد السالکین، الشهاب الثاقب (در تحقیق وجوب عینی نماز جمعه در زمان غیبت کبرا)، میزان القیامة، عین الیقین،ُاصول العقائد، الحق المبین فی کیفیة التفقّه فی الدین.
محمّد بن حسن قزوینی معروف به آقا رضی، از علمای فاضل و از بزرگان اخباری و از معاصران شیخ حرّ عاملی و علّامه مجلسی بوده است. وی به فارسی نیز شعر میسرود و دیوان شعری نیز دارد. او در علم حدیث و فقه، شاگرد ملا خلیل قزوینی (م 1089 ق) بود. (3)
بر خلاف آنچه بعضی پنداشتهاند، (4)از سخنان آقا رضی در کتاب لسان الخواص و نیز ضیافة الإخوان، پیداست که طریقه او اخباری بوده، نه اصولی. چنانچه میرزا محمّد اخباری (م 1232 ق) نیز در آثار مختلف خود، از وی و از کتاب لسان الخواصّ او تمجید کرده و او را محقّقی دانسته که بر ضدّ مجتهدان، اقامه دلیل میکند. (5)
آقا رضی قزوینی، تألیفات بسیاری داشته است که از آن جملهاند:
لسان الخواص، مشتمل بر تحقیقات فراوانی در زمینه علوم عقلی و نقلی، و حلّ مشکلات آیات و اخبار، که در واقع دایرة المعارفی است در شرح الفاظ و اصطلاحات متداول بین علمای آن روز مانند: ابجد، ابداع، اجتهاد، اجماع، احباط، اختیار، اراده و... . (1)
ضیافة الاخوان و هدیة الخلاّن، در تاریخ علمای قزوین و شرح حال رُوات ثقه امامی مذهب آن دیار، از اصحاب ائمه علیهم السلام گرفته تا دیگر بزرگان شیعه قزوین؛ هرچند در لابهلای آن، مطالبی از تفسیر، عقاید و فقه نیز وجود دارد. (2)
محمّد بن شرف الدین علی، مشهور به سیّد میرزای جزایری، احتمالاً اهل جزایر خوزستان بوده است؛ ولی برای تحصیل علم، به شیراز و اصفهان و حیدرآباد هند سفر کرد و بیشتر در شیراز ساکن بوده است. سیّد میزرا از علمای اخباری بود و در طریق استنباط، از میان منابع چهارگانه (کتاب، سنّت، اجماع و عقل)، فقط به حدیث اعتماد میکرد. از مقدّمه طولانی و تعلیقات وی بر کتاب جوامع الکلم خودش، استفاده میشود که احاطه بسیاری به علم درایه، رجال و حدیث داشته است. به رغم اخباری بودن، متبحّر در فقه و اصول فقه هم بوده و در علم کلام، عقاید و علوم عقلی نیز معرفت داشته است. (3)
مناظره او با شیخ جعفر بحرانی در مسجد شیراز، به روشنی نشان می دهد که چه قدر بر گرایش اخباریاش تأکید داشته است. او به گفته شاگردش سید نعمة الله جزایری، منکر وجود مکروه در احکام شرعی بوده و معتقد بود که در شرع، هیچ نهی وارد نشده که دلالت بر کراهت کند؛ بلکه تمام نواهی دلالت بر حرمت میکنند. (4)
سیّد میرزای جزایری شاگردان بسیاری داشته و افراد بزرگی از وی اجازه حدیث داشتهاند، مانند: شیخ حرّ عاملی،. علّامه محمّد باقر مجلسی، و سید نعمة الله جزایری که در اصفهان، در درس میرزا نیز حضور می یافته است. (1)سیّد میرزا توجه خاصّی به جمع احادیث، حفظ و تصنیف آنها داشت. علاوه بر تعلیقاتش بر اصول کافی، کتاب من لا یحضره الفقیه و صحیفه سجادیه، (2)کتابی دارد به نام جوامع الکلم یا جوامع الکلام که احادیث کتب اربعه و غیر آنها را تا آخر «کتاب الحج»، در این کتاب گرد آورده است. (3)
ملا محمّد طاهر قمی فرزند محمّد حسین نجفی، در اصل شیرازی بود؛ ولی پس از سفرهای بسیار به عتبات، هنگامی که دولت عثمانی در سال 1048 ق، به عراق دست یافت، وی نیز با جماعتی به ایران آمد و در شهر قم اقامت گزید، و شیخ الاسلام و امام جمعه رسمی دولت صفویه در شهر قم شد. تا این که در سال 1098 ق، در قم در گذشت و جنازهاش را در قبرستان شیخان، پشت مرقد زکریا ابن آدم به خاک سپردند. (4)البته برخی نیز فوت او را در سال 1100 ق، میدانند. (5)
او شاعری زبردست در شعر عربی و فارسی، و یکی از علمای بزرگ اخباری بود که معاصرانی همچون شیخ حرّ عاملی و میرزا عبد الله اصفهانی، وی را به بزرگی یاد کردهاند. (6)ملاّ محمّد طاهر طرفدار اقامه نماز جمعه بود و با تارکان و علمایی که آن
1) أمل الآمل، ج 2، ص 276، ش 512؛ بحار الأنوار، ج 107، ص 135 ـ 137؛ الفیض القدسی، ص 173 ـ 174؛ الإجازة الکبیرة، ص 81 ؛ نابغه فقه و حدیث، ص 145.
2) تراجم الرجال، ج 1، ص 536.
3) أمل الآمل، ج 2، ص 276؛ الذریعة، ج 5، ص 253 ـ 254، ش 1213.
4) طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 303؛ الإجازة الکبیرة، ص 30؛ روضات الجنات، ج 4، ص 146؛ خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 180؛ الفوائد الرضویة، ص 548؛ ریحانة الأدب، ج 4، ص 490؛ أعیان الشیعة، ج 14، ص 242.
5) وقائع السنین والأعوام، ص 546؛ تراجم الرجال، ج 2، ص 731، ش 1356؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 11، ص 253.
6) أمل الآمل، ج 2، ص 277؛ ریاض العلماء، ج 5، ص 111.
را جایز نمیدانستند، تا سرحدّ تکفیر مخالفت میورزید. او یک بار در انتقاد از مشروبخواران، طعنهای هم به شاه سلیمان صفوی (م 1105 ق) مشروبخوار کرده بود. پس مورد خشم شاه قرار گرفت و فرمان قتلش صادر شد؛ ولی با وساطت برخی از اُمرا، عفو شد و از قم به اصفهان فرا خوانده شد. چون او را به حضور شاه بردند، شاه از او پرسید: «آیا تو گفتهای که مشروبخوار، عروس شیطان است؟». قصد شاه آن بود که از وی اعتراف بگیرد که چنین چیزی گفته است تا بهانهای برای اذیت و آزار وی به دست آورَد. اما ملا محمّد طاهر با زیرکی اظهار داشت: «نه، ای پادشاه! من نگفتهام. جدّ صادق مصدّق امین شما، امام صادق علیه السلام چنین فرموده است». شاه با شنیدن این سخن، ساکت ماند و راهی جز مدارا با وی نیافت. (1)
دیگر ویژگی بارز ملا محمّد طاهر، تلاش بر ضدّ صوفیان است که در همین راه، با محمّد تقی مجلسی (پدر علامه مجلسی) نیز ـ که متهم به تصوّف بود ـ درگیر شد و ردّ و ایرادهایی میانشان نگاشته شد که به کدورت بزرگ انجامید. (2)نیز در پیِ شایعاتی حاکی از تصوّف ملا محسن فیض کاشانی، از مخالفان سرسخت فیض گشته بود و برخوردی هم با او داشت و او را تکفیر کرد؛ (3)ولی بعداً از وی عذر خواست. (4)
ملا محمّد طاهر، تألیفات متعدّدی داشته است که از آن جمله، چنین می توان نام برد:
رسالة الجمعة، در وجوب عینی نماز جمعه، که در آن برای ردّ کردن ملا حسن علی شوشتری (م 1075 ق)، به اثبات حقّانیت اخباریگری پرداخته، سپس نگرش اصولی و اجتهادی را مورد انتقاد قرار میدهد. (1)
الأربعین، در فضایل و اثبات امامت امیر المؤمنین علیه السلام و ائمّه طاهرین علیهم السلام، با اشارهای به روایاتی که در کتب عامّه در این باره ذکر شده است. (2)
حکمة العارفین فی ردّ شبه المخالفین، در پاسخ به شبهات فلاسفه و متصوّفه؛ به ویژه فیلسوفانی که قائل به تجرّد روح انسانی هستند. (3)
محمّد بن حسن بن علی بن محمّد بن حسین بن حرّ عاملی، عالمی فاضل از اخباریان بزرگ سده یازدهم، و محدّثی ثقه و متبحّر در علوم اسلامی بود که تألیفات و آثار متنوّع وی، گواه بر جامعیت و عظمت او هستند. وی در سال 1033 ق، در جبل عامل لبنان، در روستای مشغره از بخش جبع، چشم به جهان گشود و در سال 1104 ق، در مشهد الرضا علیه السلام دارِ دنیا را وداع گفت. اکنون مرقد او در صحن عتیق رضوی علیه السلام، مزار معروفی است. (4)نسلش به آزادمرد کربلا، حرّ بن یزید ریاحی میرسد. در جبل عامل، بزرگانی مانند شیخ حسن پدر شیخ حرّ، جدّش شیخ علی، محمّد بن حسین جدّ مادر شیخ و شیخ محمّد بن علی عموی او، از خاندان بزرگ حرّ برخاستهاند. شیخ حرّ پس از چهل سال اقامت در وطن، در سال 1073 ق، بار سفر به سوی عراق بست و پس از زیارت ائمّه معصوم علیهم السلام در عتبات، روانه زیارت ثامن الحجج حضرت رضا علیه السلام شد و چون به خراسان قدم گذاشت، در آن جا اقامت
1) دوازده رساله فقهی در باره نماز جمعه از روزگار صفوی، ص 612 و 616.
2) الذریعة، ج 1، ص 419، ش 2162.
3) همان، ج 7، ص 41، ش 207.
4) لؤلؤة البحرین، ص 76؛ الفوائد الرضویة، ص 476؛ أعیان الشیعة، ج 13، ص 412، ش 9214؛ أمل الآمل، ج 1، ص 141، ش 154؛ تکملة أمل الآمل، ص 340 ـ 341؛ خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 77.
گزید. (1)او بی شک ، از بزرگان مکتب اخباری بوده و در این باره، بسیار قاطعانه سحن می گفته است؛ چنان که به نقلی، شهادت طلبهای را که زبدةی شیخ بهایی میخوانده، به خاطر این که اصول فقه میخواند، ردّ کرد. (2)همچنین از مسیر انتخاب شده برای طلاّب آن زمان، گله داشته است. در این باره میگوید:
وسوسه بر بسیاری از مردم غالب آمده، سعی و کوشش خود را در غیر علوم اهل بیت عصمت علیهم السلام که از هر لغزش و عیبی منزّهاند، مصروف داشتهاند... . (3)
وی در سال 1085 ق، از مشهد رضا علیه السلام به اصفهان سفر کرد و در پیِ دیدار با علّامه مجلسی، علّامه او را به دیدن شاه سلیمان صفوی برد و در مجلس شاه، صحنهای فراموش نشدنی پیش آمد. (4)بسیاری از علمای اصفهان، با دیدنِ عظمت علمی و دینی شیخ حرّ، از شاه سلیمان خواستند که او را از بازگشت به مشهد، منصرف کند. شاه هم او را برای اقامه نماز، به اصفهان دعوت کرد؛ ولی او از سرِ علاقه به اقامت در جوار ثامن الائمّه علیهم السلام، نپذیرفت و به خراسان بر گشت. بعد از مدتی، شاه سلیمان منصب قاضی القضاتی و شیخ الاسلامی، بزرگ ترین منصب امور شرعی و مدنیِ دیار خراسان را به او سپرد. (5)
1) روضات الجنات، ج 7، ص 104 ـ 105، ش 605؛ الفوائد الرضویة، ص 110؛ رساله سجع البلابل، آیت الله مرعشی نجفی، صفحه «ه»؛ أمل الآمل، ج 1، ص 65، ش 52 و ص 141، و 107 ـ 108، ش 96، و ص 120، ش 127، و ص 142؛ ج 2، ص 370.
2) روضات الجنات، ج 7، ص 104؛ أعیان الشیعة، ج 13، ص 43.
3) إثبات الهداة، ج 1، ص 119، باب 4، ص 132، باب 5 و ص 3.
4) آن صحنه، چنین است: شیخ حرّ با مصاحبت علّامه مجلسی و علمای دیگر، به محضر سلطان رفتند. عادت بر آن بود که علما به احترام سلطان، بر فرش خاصّ سلطان نمینشستند و سلطان هم در حضور علما، به احترام آنان، بر آن فرش نمینشست. پس علامه مجلسی و دیگران، در مقام خود نشستند؛ ولی شیخ حرّ ـ که شاید از این آداب ایرانیان آگاه نبوده ـ رفت و بر بالای همان فرش خاصّ نشست؛ به طوری که بین او و شاه، تنها یک متکّا فاصله بود. سلطان دلگیر شد و از شیخ پرسید: «حرّ را با خرّ، چه قدر فاصله است؟». شیخ بدون تأمّل و فوت وقت، گفت: «یک متکا!». شاه از شجاعت و حاضرجوابی شیخ، یکه خورد ( روضات الجنات، ج 7، ص 104؛ أعیان الشیعة، ج 13، ص 413، ش 9214؛ قصص العلماء، ص 292).
5) روضات الجنات، ج 7، ص 104.
شیخ حرّ از استادان بسیاری بهره برد یا اجازه روایت گرفت، و به همین ترتیب، عدّه فراوانی نیز در نزد او شاگردی کردند، یا اجازه روایت داشتهاند. اما آنچه ویژگی بیبدیل او در میان عالمان سدههای اخیر شمرده می شود، زحمات بسیاری است که در راه احیا، تهذیب و نشر علوم اهل بیت علیهم السلام متحمّل شد که حاصلش چندین کتاب و رساله کمنظیر و پرمنفعت است. مصحّح أمل الآمل، 55 اثر از آثار وی را شمارش کرده است. (1)
شیخ حرّ عاملی در این کتاب، به سبک محدّثان سدههای نخست، کوشیده است که حکم شرعی را با بهره بردن از عین الفاظ حدیث، بیان کند. وی رأی خویش را با عنوانی که برای هر باب بر گزیده، اعلام داشته است. این عناوین بهویژه در جلد هجدهم، با مشرب اخباریگری، سازگارند؛ مانند این که میگوید: تا فقیه یقین به حکم شرعی نداشته باشد، فتوا دادن برای او جایز نیست؛ (3)و باید توقّف و احتیاط کند؛ (4)تقلید کردن از غیر معصوم، جایز نیست مگر در مواردی که مدرک حکم، نصّی از معصوم بوده باشد؛ (5)ظواهر آیات قرآن،بدون تفسیری که از اهل بیت علیهم السلام، حجّیت
ندارد؛ (1)و روایاتی که از پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله رسیده، تا مورد تأیید ائمه هدی علیهم السلام واقع نشود، نمیتواند منبع استنباط احکام واقع شود. (2)وی همچنین همه روایات کتب اربعه و 82 کتاب دیگر را متواتر می داند و معتقد است که قرائنی بر صحّت آنها داریم، و ذکر اسناد نیز از باب تبرّک و تیمّن است. (3)
هدایة الامّة إلی أحکام الأئمّة علیهم السلام ، منتخب و گزیده ای از وسائل الشیعة با حذف اسناد و مکرّرات آن. بدایة الهدایة نیز منتخب و برگزیدهای از هدایة الامّة است که ترجمه آن را هم به نام نور ساطع نوشته است. (4)
إثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، دو جلد در فضائل چهارده معصوم علیهم السلام. در جلد اوّل آن، تمسّک به ادلّه علم کلام را که از جانب اهل بیت علیهم السلام ثابت نشده، در اعتقادات جایز نمیداند. (5)
الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیه، اوّلین اثر شیخ حرّ عاملی، و اوّلین کتابی که احادیث قدسی را گرد آورده است. خود وی، آن را «برادرِ قرآن» نامیده است. (6)
امل الآمل، دو مجلّد در شرح حال علمای متأخّر شیعه، به ویژه علمای جبل عامل، و نیز شرح حال خودش. (7)شیح حرّ خود، این کتاب را مکمّل و متمّم کتاب رجالی منهج المقال میرزا محمّد استرآبادی خوانده است که بیشتر به علمای متقدّم پرداخته بود.
الفوائد الطوسیة، مشتمل بر صد فایده در مطالب متفرّقه که بسیاری از رویکردهای برجسته مکتب اخبار، در آن مطرح شده است؛
الایقاظ من الهجعة بالبرهان علی الرجعة، رسالهای در باره رجعت، مشتمل بر دلایلی از 66 آیه قرآن و ششصد حدیث؛
8 . رسالة فی تنزیه المعصوم عن السهو والنسیان؛
الصحیفة الثانیة السجادیة، شامل دعاهایی از حضرت سجاد علیه السلام که در صحیفه سجادیة ذکر نشده است؛
الفصول المهمّة فی اُصول الأئمّة علیهم السلام، مشتمل بر قواعد کلّیه منصوص، در اصول دین و اصول فقه و طِبّ و غیر اینها؛
رسالة الجمعة، در اثبات وجوب عینی نماز جمعه در زمان غیبت؛
دیوان شعر، که اکثر ابیات آن در مدح معصومان علیهم السلام است و قصیدهای با هشتاد بیت دارد که خالی از الف است. (1)
سیّد هاشم ابن سلیمان بن اسماعیل حسینی توبلی بحرانی، معروف به علّامه، در یکی از خانوادههای روحانیِ کتکان (از قرای توبلی، حاکمنشین آن روز بحرین) چشم به جهان گشود و تا پایان عمر نیز در همان دیار، زیست. مرقد او در زادگاهش توبلی، معروف است.
علمای بزرگ و رجالیان امامیه، او را بسیار ستودهاند و اطلاعات و تتبّعات او را در کثرت، با علامه مجلسی قیاس کردهاند. (2)برخی نیز معتقدند که اطلاعات سیّد هاشم در اخبار، از مجلسی هم بیشتر است؛ زیرا از کتبی روایت کرده که در بحارالانوار اسمی از آنها نیست، مانند: ثاقب المناقب، بستان الواعظین، إرشاد المسترشدین، تفسیر محمّد بن عباس ماهیار، تحفة الإخوان، الجنّة والنار (اثر سیّد رضی در مناقب امیر المؤمنین علیه السلام)، امالی مفید نیشابوری، مقتل الثانی علی بن طاهر حلّی، معراج شیخ صدوق، تولّد امیر المؤمنین علیه السلام نوشته ابو مخنف، تفسیر سدی و ... . (3)
1) أمل الآمل، ج 1، ص 142 ـ 145 و 150 و ج 2، ص 370؛ قصص العلماء، ص 292.
2) أمل الآمل، ج 2، ص 341؛ ریاض العلماء، ج 5، ص 298؛ لؤلؤة البحرین، ص 63؛ روضات الجنات، ج 8، ص 181؛ أنوار البدرین، ص 136؛ ریحانة الأدب، ج 1، ص 233؛ الفوائد الرضویة، ص 705؛ لؤلؤة البحرین، ص 63؛ الذریعة، ج 3، ص 93، ش 294؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 6، ص 701.
3) أعیان الشیعة، ج 15، ص 171.
شیخ یوسف بحرانی و بعضی دیگر به پیروی از او، بر این باورند که بضاعت علمیِ سیّد هاشم بحرانی، اندک بوده و تواناییِ ارائه فتوا نداشته است؛ زیرا گرچه تألیفات فراوان، نشاندهنده کثرت اطلاع او از اخبار است، ولی این تصنیفات، تنها جمع و تألیف روایات است و در آن میان، مطلبی از خود وی و یا ترجیح نظری بر نظر دیگر، و اختیار یک قول، دیده نمیشود. حتی در پاسخ به استفتائات نیز به شیوه عالمان سدههای نخست، به گزارشی از مصادر فتوا پرداخته و متن اخبار را به عنوان فتوا نوشته است. (1)
این سخن، درست نیست؛ زیرا سیّد هاشم در فقه استدلالی نیز دو کتاب داشته است: یکی به نام التبیان و دیگری به نام التنبیهات که مشتمل بر استدلالاتی در مسائل فقهی از کتاب طهارت تا دیات است. (2)و به گفته سیّد محسن امین رحمه الله علیه ، چون شیخ یوسف بحرانی و برخی دیگر، از این دو کتاب اطلاع پیدا نکردهاند، در مقام فقهی او تردید کردهاند. (3)
او در بحرین، از موقعیت ممتازی برخوردار بود و بجز تألیف و تدریس، زعامت فقهی و مرجعیت دینی ـ اجتماعی را نیز بر عهده داشت و مقام قضا و رسیدگی به امور حسبیه، بعد از محمّد بن ماجد، به او منتقل شده بود. امر به معروف و نهی از منکر را در آن دیار انتشار داد. (4)صاحب جواهر که از بزرگان مکتب اجتهاد است، سیّد هاشم بحرانی را همچون مقدّس اردبیلی، نمونه بارزی از ملکه عدالت شمرده، میگوید:
بنا بر این که معنای عدالت، «ملکه و صفت نفسانی و نیروی بازدارنده در وجود انسان» بوده باشد که او را از گناهان کبیره و اصرار بر صغایر باز دارد ـ نه حسن ظاهر ـ ، حکم کردن به عدالت اشخاص ممکن نیست، مگر این که آن فرد در تقوا، همانند مقدّس اردبیلی و سیّد هاشم بحرانی باشد. (5)
1) لؤلؤة البحرین، ص 63؛ أنوار البدرین، ص 136؛ الفوائد الرضویة، ص 705؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 11، ص 386.
2) ریاض العلماء، ج 5، ص 300؛ الذریعة، ج 4، ص 451، ش 2011.
3) أعیان الشیعة، ج 15، ص 172.
4) لؤلؤة البحرین، ص 63؛ روضات الجنات، ج 8، ص 181 ـ 182؛ أنوار البدرین، ص 137 ـ 139.
5) جواهر الکلام، ج 13، ص 295.
سید عبد العظیم بن عباس استرآبادی از علمای اخباری، شیخ فخر الدین طریحی صاحب مجمع البحرین (م 1085 ق) و شیخ رماحی، از مشایخ اجازه علّامه بحرانی بودند. بزرگانی چون شیخ حرّ عاملی صاحب وسائل الشیعة (م 1104 ق) نیز از وی اجازه روایت داشتند. (1)
علامه بحرانی آثار بسیاری در تفسیر و عقائد دارد که همگی مشتمل بر روایاتاند و گرایش و انس او را با اخبار، از ظاهر آثارش نیز می توان در یافت؛ به ویژه این که در مقدّمه تفسیر البرهان، تأکید می کند که همه دانشهای دینی را تنها باید از اهل بیت پیامبر ـ صلوات الله علیهم ـ آموخت. (2)این عالم اخباری، در بیشتر آثار خود به حقّانیت اهل بیت علیهم السلام و دفاع از مبانی اعتقادی شیعه پرداخته است. میرزا عبد الله افندی، تألیفات علامه بحرانی را 75 عنوان شمرده و نقل کرده است که وی در طول عمر، آنچنان از فرصت استفاده می کرد که طیّ چهار ماه قبل از وفاتش نیز هنگام بیماری و ضعف و با این که قدرت بر نوشتن نداشت، رسالهای را در باره برتر بودنِ حضرت علی علیه السلام از پیامبران اولو العزم تألیف کرد. او اخبار را املا میکرد و یکی از شاگردانش مینوشت و یک یا دو روز بعد از تمام شدن رساله، از دنیا رفت. (3)
شاید شهرت هیچ کدام از آثارش به البرهان فی تفسیر القرآن نرسد. این کتاب، یکی از مهمترین تفاسیر رواییِ شیعه است و از حیث منابع حدیثی، کاملتر از تفسیر دیگری از علامه بحرانی است با نام الهادی و مصباح النادی یا ضیاء النادی.
برخی از دیگر آثار علامه بحرانی، عبارتاند از: معالم الزلفی فی معارف النشأة الاولی والاخری، شامل مباحث اعتقادی، به ویژه در باره قبر و قیامت؛ نزهة الابرار، تبصرة الولی در باره افرادی که خدمت امام زمان علیه السلام تشرّف یافتهاند؛ إحتجاج المخالفین علی إمامة علی بن أبی طالب علیه السلام مشتمل بر 75 دلیل از اهل سنت بر امامت آن حضرت؛
1) أمل الآمل، ج 2، ص 341؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص 867؛ لؤلؤة البحرین، ص 66 ـ 75؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 6، ص 810؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 11، ص 386.
2) دانشنامه جهان اسلام، ج 2، مقاله حسن طارمی، ص 314.
3) ریاض العلماء، ج 5، ص 300. نیز ر.ک: البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، مقدّمه محقّق، ص 48 ـ 54.
ایضاح المسترشدین؛ در شرح حال 253 نفر از علمای اهل سنت که شیعه شدند (مستبصران)؛ نهایة الإکمال فیما به یقبل الأعمال؛ در اصول پنجگانه شیعه و توابع آنها و شناخت آنچه در شریعت وارد شده است. (1)
محمّد باقر بن محمّد تقی بن مقصود علی اصفهانی، مشهور به علّامه مجلسی، در سال 1037 ق، در اصفهان دیده به جهان گشود. (2)در اصفهان رشد کرد و بزرگی یافت، و به سال 1110 یا 1111 ق، در همان جا دار دنیا را وداع کرد. آرامگاه او و پدرش، در کنار مسجد جامع عتیق (معروف به مسجد جمعه)، معروف است. (3)
او از معروف ترین محدّثان و عالمان امامیه است. (4)سید نعمة الله جزایری که چهار سال در خانه استادش علامه مجلسی ساکن بوده، در شرح حالش مینویسد:
چندین سال با وی معاشرت کردم و شب و روز با او بودم، ...تمام افعال او طاعت و بندگی خداوند بود. با این که جوان بود، علوم و بهویژه علم حدیث را خوب تتبّع کرده بود. از هر حدیث مجملی که از او سؤال میکردم، با حدیث مفصّل که مبیّن آن حدیث مجمل بود، جوابم میداد...و هیچ کس را خوش بیانتر از وی ندیدم. (5)
چنان که شیخ یوسف بحرانی هم اشاره کرده، یکی از مهمترین خدمات علمی علامه مجلسی جهت ترویج احادیث اهل بیت علیهم السلام در ایران، این بود که آنها را به
1) ریاض العلماء، ج 5، ص 299 ـ 303؛ الذریعة، ج 1، ص 283، ش 1485 و ج 21، ص 199، ش 460 و ج 24، ص 107، ش 566؛ لؤلؤة البحرین و تعلیقه آن، ص 65؛ روضات الجنات، ج 8، ص 182؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 6 ـ 8 و مقدّمه محقّق، ص 57.
2) خود مجلسی میگوید: «از چیزهای عجیب و شگفتآور، آن که تاریخ تولّدم موافق عدد جامع کتاب بحار الأنوار است که این را بعضی از دوستان ما با هوشمندی و زیرکی در یافت» ( لؤلؤة البحرین، ص 59).
3) روضات الجنات، ج 2، ص 87؛ مرآة الاحوال جهاننما، ج 1، ص 78؛ الفوائد الرضویة، ص 411؛ رجال اصفهان، ص 48. خاتون آبادی و بحرانی، درگذشت او را در سال 1111 میدانند (وقائع السنین والأعوام، ص 551؛ لؤلؤة البحرین، ص 59).
4) أمل الآمل، ج 2، ص 248؛ ریاض العلماء، ج 5، ص 39؛ جامع الرواة، ج 2، ص 78.
5) کشف الأسرار فی شرح الإستبصار، ج 2، ص 75.
فارسی ترجمه کرد. (1)از آن جا که پیش از آن، نوشتن چنین کتابهایی به زبان فارسی، رواج نداشت و چه بسا کسر شأنی برای نویسنده شمرده می شد، شاید بتوان مجلسی را یکی از عاملان گسترش ترجمه در متون مقدّس دانست.
مهمترین اساتید علامه مجلسی عبارتاند از: پدر بزرگوارش ملا محمّد تقی مجلسی (م1070 ق)؛ محمّدصالح مازندرانی (م 1086 ق)؛ ملا محسن فیض کاشانی (م 1091 ق) و ملا خلیل قزوینی (م 1089 ق). (2)
به گفته سید نعمة الله جزایری، مجلسی بیش از هزار شاگرد داشته است. (3)برخی از ایشان، هم از محضر او بهره بردهاند و هم در کار سترگ گرد اوری مجموعه بحار الأنوار و برخی دیگر آثار از مجلسی، یاریاش دادهاند، مانند: سید نعمة الله جزایری (م 1112 ق)، شیخ عبد الله بن نور الدین بحرانی صاحب کتاب العوالم، ملا عبد الله افندی اصفهانی صاحب ریاض العلماء (م حدود 1130 ق)، محمّد بن علی اردبیلی صاحب جامع الرواة، سید محمّدصالح بن عبد الواسع خاتون آبادی صاحب کتاب حدائق المقرّبین (م 1126 ق) و... . (4)
تألیفات عربی و فارسی مجلسی چندان است که کتابشناسان در شمار آنها اختلاف نظر دارند و آماری بین 59 تا 99 کتاب و رساله، ارائه می کنند. (5)برخی از آثار وی عبارتاند از:
1) لؤلؤة البحرین، ص 55.
2) بحار الأنوار، ج 107، ص 103، 125، 132، 135 و 143؛ ریاض العلماء، ج 2، ص 263؛ الفیض القدسی، ص 169 ـ 175؛ شناختنامه علامه مجلسی، ج 1، ص 56 ـ 58.
3) الأنوار النعمانیة، ج 3، ص 362.
4) الفیض القدسی، ص 125 ـ 127 و 177 ـ 200؛ ریاض العلماء، ج 5، ص 39؛ جامع الرواة، ج 2، ص 78؛ روضات الجنات، ج 4، ص 254؛ الذریعة، ج 6، ص 289، ش 1556؛ الإجازة الکبیرة، ص 54.
5) مرآت الاحوال جهاننما، ج 1، ص 82 و 87؛ شناختنامه علامه مجلسی، ج 2، ص 106؛ الفیض القدسی، ص 113 و 127 ـ 140.
کوچک است که از همه کتابهایش، با یک اسم، نام برده میشود. مجلسی التزام به صحّت روایات بحار نداشته و هدفش فقط گردآوری سخنان اهل بیت علیهم السلام برای مصونیت از نابودی آنها بوده است. وی با زحمت فراوانی به جستجوی اصول معتبر و دیگر کتابهای کهن پرداخت. (1)
مرآة العقول فی شرح اخبار الرسول، که آن را بهترین شرح الکافی کلینی دانستهاند و اندکی از آن را دامادش محمّدصالح خاتون آبادی، پس از مرگ او نوشته است.
ملاذ الأخیار فی شرح تهذیب الأخبار، شرح تهذیب الأحکام شیخ طوسی.
حقّ الیقین، آخرین کتابی است که نوشته و مشتمل است بر اصول پنج گانه شیعه بهویژه امامت. این کتاب، به زبان فارسی نگارش یافته است.
برخی از دیگر اثاری که به فارسی نوشته، عبارتاند از: حلیة المتقین، رسالهای در رجعت، و رسالهای در بهشت و جهنّم، و رسالهای در فرق بین صفات ذاتیه و عقلیه، و رسالهای در بداء، و رسالهای در جبر و تفویض . (2)
مسلک و رویکرد علمیِ علّامه مجلسی و نسبتش با اخباریگری، محلّ بحث و اختلاف است. به قول برخی، مشرب معتدل اخباریگری دارد؛ (3)و برخی نیز معتقدند که مجلسی، نه اخباریِ صرف است و نه مجتهد خالص؛ بلکه خود، مسلکی جداگانه دارد، (4)که از دید شاگردش شیخ یوسف بحرانی، «حدّ وسط بین قول اخباریان و مجتهدان» (5)است.
1) مرآت الأحوال جهان نما، ج 1، ص 83؛ کشف الأسرار، امام خمینی، ص 319 ـ 320؛ الإجازة الکبیرة، ص 197 ـ 198؛ أعیان الشیعة، ج 13، ص 435 و 437.
2) روضات الجنات، ج 2، ص 80 ـ 83؛ الذریعة، ج 7، ص 40، ش 204 و ج 20، ص 298، ش 2970؛ لؤلؤة البحرین، ص 58؛ أعیان الشیعة، ج 13، ص 435.
3) دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 11؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 242.
4) زندگینامه علامه مجلسی، سیّد مصلح الدین مهدوی، ج 1، ص 236.
5) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 14 ـ 15؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 323 ـ 324.
گواهی روشن بر اعتدال علامه مجلسی، مطلبی است که محمّد معصوم شیرازی از وی نقل میکند که گفته است:
مسلک حقیر در این باب، وسط است. افراط و تفریط، در جمیع امور، مذموم است و بنده مسلک جماعتی را که گمانهای بد به فقهای امامیه میبرند و ایشان را به قلّت تدیّن متّهم میدانند، خطا میدانم. و ایشان اکابر دین بودهاند، مساعی ایشان را مشکور و زلاّت ایشان را مغفور میدانم. و همچنین، مسلک گروهی که ایشان را پیشوا قرار میدهند و مخالفت ایشان در هیچ امر جایز نمیدانند و مقلّد ایشان میشوند، درست نمیدانم... (1)
آشنایی با رویکردها و نظریات علمی مجلسی، این نکته را روشن خواهد ساخت. او در باره تلاش خود جهت فراگیری علم، چنین میگوید:
من در آغاز جوانی، بر فراگیریِ همه علوم حریص بودم و از هر چشمهای، جرعه گوارایی نوشیدم و بعد یقین کردم علمی به درد معادم میخورَد که از منبع وحی و از خاندانی که جبرئیل [ علیه السلام]بر آن نازل شده، گرفته شود. از این رو، تفحّص از اخبار ائمّه اطهار علیهم السلام را اختیار کردم. (2)
علامه مجلسی در باره جایگاه عقل در مسائل دینی میگوید:
ائمّه علیهم السلام باب عقل را بعد از معرفت امام، مسدود کردهاند و امر کردهاند که در تمام امور، از ایشان تبعیت کنند و از تکیه کردن بر عقول ناقصه، در هر بابی نهی کردهاند. (3)
به اعتقاد او، مردم حتی در اصول عقاید نیز نمیتوانند از ادلّه عقلی استفاده کنند، (4)مگر این که آن ادلّه، از کتاب و سنّت استفاده شده باشد؛ زیرا تنها تعقّلی معتبر است که موافق با قانون شریعت باشد. (5)
چنین دیدگاههایی، نشانه تمایل وی به اخباریگری است. افزون بر آنچه گذشت، قرائن دیگری نیز به این برداشت دامن می زند. مانند این که پدرش محمّدتقی مجلسی، بسیاری از استادان برجستهاش و اغلب شاگردان او، بی گمان، اخباری بودهاند و اغلب آثار خود او نیز روایی است.
پس چنان که بسیاری دیگر نیز پنداشتهاند، باید او را اخباری بشماریم؛ ولی از سوی دیگر، بسیاری از مبانی اخباریگری را که گویی شعار اخباریان گشته بود، قبول ندارد. برای نمونه:
بر خلاف اکثر اخباریان که ظواهر آیات قرآن را بدون روایتی مطابق آنها، حجّت نمیدانند و در آن توقّف کردهاند، (1)مرحوم مجلسی تصریح کرده که ظواهر آیات را حجّت میداند؛ چنان که در بحار الأنوار نیز در آغاز هر باب، نخست آیات آن موضوع را با قطع نظر از روایات بررسی میکند و بعد به سراغ روایات میرود. (2)
در شبهات تحریمیه نیز بر خلاف اخباریان، قائل به اصل برائت بود و بر همین اساس، مصرف توتون را حرام نمیدانست و خود نیز مصرف میکرد و حتی نقل شده است که روی منبر هم قلیان میکشید. (3)شایان توجه است که این کار علامه مجلسی، تلاشی اجتماعی برای جلوگیری از تندرویهای اخباریانِ افراطی بوده است. طرفه این که مجلسی به گواهی معاصرانش، نسبت به امر به معروف و نهی از منکر، اهتمام میورزید. (4)البته بسیار بعید است که چنین رفتاری را تنها برای تبیین یک حکم فرعی آن هم در مباحات، بدانیم. پس گویا هدف علامه مجلسی، مخالفت با مبانی و باورهای افراطیِ اخباریان بوده است که به اعتقاد او، احکامی چون حرمت توتون نیز از آن مبانی بر می خیزد.
توجه به این نکته، راهگشاست که در آن زمان، بازار بگو مگو میان اخباریان و اصولیان داغ بود و به دلیل اصرار و تأکید فراوان اخباریان بر نهی از دخانیات، استفاده از آن به نمادی برای مخالفت با این اخباریان تبدیل شده بود. از این رو، علامه مجلسی که خود زعامت حوزه اصفهان و ریاست عام در امور مذهبی داشت، با استفاده از موقعیت خویش میکوشید تا عملاً با افراط در اخباریگری بستیزد؛ هرچند خود او نیز اخبارگرا بود و مرام فکریاش فاصله دوری با اخباریگری نداشت.
در بحث مفاهیم، بر خلاف اخباریان که هیچ مفهومی را حجّت نمیدانند، (1)مجلسی همچون اصولیان، آنها را حجّت میداند. (2)
بر خلاف اخباریان که میگویند: اگر علم به حرمت و یا وجوب چیزی نداشته باشیم، نمیتوانیم فتوا دهیم و باید توقّف کنیم، (3)به اعتقاد مجلسی، چه در اصول و چه در فروع، اگر نتوانیم علم پیدا کنیم، ظنّ شرعی کافی است. (4)
علمای اخباری، اجماع را از مخترعات عامّه میدانند؛ (5)ولی مجلسی همانند اصولیان، آن را حجّت میداند؛ هرچند میگوید: «وقوع آن نادر، بلکه محال است». (6)
در باره اجتهاد نیز بر خلاف اخباریان ـ که معتقدند اجتهاد حرام است و اگر مفتی بدون علم فتوا دهد، هر گاه موافق با واقع باشد، اجری ندارد و اگر مخالف باشد، گنهکار است (7)ـ ، مجلسی عقیده دارد که مفتی در صورت خطا، معذوری است، و اگر به واقع برسد، دو اجر دارد: یکی اجر و پاداش اجتهاد و تلاشش، و
1) برای نمونه، ر.ک: الفوائد الطوسیة، ص 279 ـ 291 و 457؛ الحدائق الناضرة، ج 23، ص 614.
2) بحار الأنوار، ج 77، ص 361 و ج 86، ص 7؛ ملاذ الأخیار، ج 1، ص 16 و 18 ـ 20.
3) برای نمونه، ر.ک: الفوائد المدنیة، ص 47؛ الفوائد الطوسیة، ص 324 ـ 325؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 294.
4) مرآة العقول، ج 1، ص 100 و 200.
5) برای نمونه، ر.ک: الفوائد المدنیة، ص 90؛ الفوائد الطوسیة، ص 433 ـ 437؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 35.
6) بحار الأنوار، ج 85، ص 41 و ج 86، ص 222 ـ 223.
7) برای نمونه، ر.ک: الفوائد المدنیة، ص 40 و 47؛ الفوائد الطوسیة، ص 455، الاُصول الأصلیة، ص 109.
دیگری اجر این که به واقع رسیده است. (1)وی علم اصول را نیز بر خلاف اخباریان، بدعت و باطلی از مخترعات عامّه نمیداند، و عقیده دارد که قسمت کمی از علم اصول، از علوم الهی است؛ زیرا علم حدیث، نیازمند آن است. (2)
در نتیجه چنین آرایی، باید مجلسی را از مجتهدان شمرد و حسابش را از اخباریان جدا دانست. ولی اگر این دیدگاهها را با روش عملی او در مباحث و نیز رویکردهای اخبارگرایانه وی، در کنار هم بگذاریم، روشن میشود که او اهل اجتهاد بوده؛ ولی نقلگراییِ او، بیش از عقلگراییاش بوده است. چنان که در آغاز این فصل گفتیم، اخباریگری شامل طیفی از گرایشهای قوی و ضعیف به اخبار است. بر این مبنا، رویکرد مجلسی را باید در میانه این طیف، جایی نزدیک به انتهای کمسوی آن جُست. از همین رو، دقیقتر این است که وی را «اخبارگرا» بخوانیم و نه «اخباری». نام بردن از وی نیز در شمار اخباریان، به سبب گرایش او به اخبار است.
سید نعمة الله فرزند عبد الله بن محمّد موسوی جزایری، زادگاهش صباغیه، یکی از جزایر بصره بود و از فضلا و محدّثان بزرگ شیعه است که به گفته بزرگان، اطلاع گستردهای راجع به اخبار امامیه داشت و آثار معصومان علیهم السلام را تتبّع کرده بود. او در جزائر، هویزه و دار العلم شیراز، تحصیل کرد و پس از آن، به اصفهان رفت و تا چهار سال، در منزل علّامه مجلسی سکونت گزید. او علاوه بر همکاری با علامه در تألیف بحار الأنوار و نیز مرآة العقول (شرح کافی)، تدریس هم می کرد. سپس به وطن
خود جزائر بر گشت؛ ولی در پیِ نزاع والی بصره با وزیر عثمانی والی بغداد، به هویزه و سپس به شوشتر آمد و ضمن پذیرش منصب قاضی القضاتی و شیخ الاسلامی و امامت جمعه، تعلیم و تدریس را در آن جا ادامه داد تا سال 1112 ق، که هنگام بازگشت از زیارت ثامن الحجج علیهم السلام، در نزدیکی پل دختر وفات کرد و همان جا به خاک سپرده شد. (1)
سیّد نعمة الله جزایری، اهل تألیف بود و در زمینههای گوناگون؛ به ویژه شرح اخبار و احادیث اهل بیت علیهم السلام، بیش از پنجاه اثر آفرید که برخی دارای چندین مجلّد است. (2)مهمترین آثار او، عبارتاند از:
ـ الانوار النعمانیة، که در چهار جلد چاپ شده است.
ـ منبع الحیاة فی حجّیته قول المجتهدین من الأموات، شامل دو بحث: حجّیت قول مجتهد مرده، و تقسیم مردم به دو گروه مقلّد و مجتهد.
ـ الهدایة فی الفقه، رساله عملیهای در طهارت و نماز.
ـ مقامات النجاة، در شرح اسماء الحسنی و در بر دارنده فوائدی لطیف است. جلد اوّل آن را تا حرف «ضاد» به اتمام رسانده بود که استادش علّامه مجلسی، به سبب مطالب عرفانی و اشعاری که به مذاق عرفا در آن بود، او را از اتمام کتاب نهی کرد.
ـ عقود المرجان یا حواشی القرآن، تفسیری که در حواشی قرآن مجید نوشته است.
ـ غایة المرام، شرح جدید و مختصر او بر تهذیب الأحکام شیخ طوسی، که پس از شرحی مفصّل به نام مقصود الانام به تألیف آن پرداخت. (3)
وی علاوه بر شرح تهذیب شروح دیگری هم بر اخبار دارد مانند: کشف الأسرار فی شرح الإستبصار (که در سه مجلّد به چاپ رسیده). همچنین، بر هر یک از این کتابهای روایی نیز شرح نوشته است: روضه کافی، عوالی اللآلی، توحید صدوق، عیون أخبار الرضا علیه السلام، الإحتجاج طبرسی، و صحیفه سجّادیه. (4)
چنان که معروف و مشهور است، سید نعمة الله جزائری اخباری بوده و برخی از عبارات خود او نیز متضمّن اعتراف به این نکته است. دیدگاه او در باره تحریف قرآن ـ که تحریف به نقصان را به استناد روایات می پذیرد ـ ، نوع روایاتی که نقل کرده و معتبر شمرده، نظرش در باره دلیل عقلی در احکام و موارد دیگری از این دست را می توان نشانههای استواری بر گرایش او به اخبار دانست. برای نمونه، به اعتقاد وی، اگر دلیل نقلی با عقلی معارضه کند، دلیل نقلی مقدم میشود، و برای اثبات این سخن، به «اخبار صحیحه» استناد کرده است؛ یعنی برای دفاع از نقل در برابر عقل، به خود نقل استناد کرده است. (1)
با این حال، او در برخی از دیدگاههای اصلی اخباریان، با آنان همداستان نیست. برای نمونه:
به خلاف بسیاری از اخباریان، احادیث کتب اربعه را متواتر نمیداند و حتی برخی از آنها را قاطعانه رد می کند. (2)
اجتهادی را که از کتاب و سنت استنباط شود، جایز و حتی واجب میداند، (3)گرچه دلایل عقلی را در مسائل فقهی و غیر فقهی، قابل اعتماد نمیداند. (4)
معتقد بود که اهل اجتهاد نیز بذل جهد می کنند و بر کارهایی که انجام دادهاند، مثاب هستند، و شاید حق، همان راهی باشد که آنها پیمودهاند. (5)
ظواهر آیات قرآن و سنت پیامبر را حجّت می داند. (6)
در باب «سهو النبی صلی الله علیه و آله»، کژدار و مریز نظر داده است؛ دلیل عقلی را برای ردّ اخبار دال بر سهو، معتبر نمیشمارد و از سوی دیگر، برای پرهیز از اشکالات اساسی
(منافات با عقل)، معتقد است که سهو نبی اگر از طرف خداوند رحمان باشد ـ یعنی اِسها باشد ـ ، مانعی ندارد و روایات را نیز حمل بر همین می کند. (1)
مهمتر از همه این که او در منبع الحیاة، از دو اصل بحث میکند: یکی در ردّ قول فقهایی که میگویند: «قول میت، مانند میت است و حجّت نیست» و قول مجتهد میت را هم حجّت می شمارد، و دیگری در تحقیق این قول مجتهدان که مردم را به دو صنفِ مجتهد و مقلّد تقسیم می کنند. (2)
شایان توجه است که اوّلاً: سید نعمة الله استادان بسیاری را دیده بود که برخی از آنها به قطع، اصولی و پیرو مکتب اجتهاد بودهاند، مانند: میرزا ابراهیم فرزند ملا صدرای شیرازی (م 1070 ق)، شاه ابو الوالی محمّد شیرازی ـ که فلسفه و کلام را در شیراز، نزد این دو خواند ـ ، شیخ جعفر بحرانی (م 1091 ق) ـ که اصول فقه و شرح عمیدی را در محضر او تلمّذ کرد ـ ، سیّد هاشم بن حسین احسایی ـ که زبدة الاصول شیخ بهایی را نزد او خواند ـ ، و شیخ عماد الدین یزدی ـ استاد حکمت و منطق و ریاضیات او در اصفهان ـ. پس او در علوم عقلی نیز دستی داشته است.
ثانیاً: استادان او در علوم نقلی و آنان که گرایش اخباری داشتند نیز به نسبت، بسیار معتدل بودهاند، مانند: علّامه محمّد باقر مجلسی، فیض کاشانی، و شیخ عبد علی حویزی صاحب نور الثقلین که استاد منقول او در شیراز بوده است. (3)
با ملاحظه چنین نکاتی، دور از انتظار نیست که او را در اخباریگری، دست کم از جهاتی، فردی میانهرو ببینیم؛ چنان که معتقد بود اهل اجتهاد نیز بذل جهد می کنند و مثاباند، و حتی به خلاف اخباریان دیگری که باکی از تکفیر مجتهدان نداشتند، او می گفت: «شاید حق همان باشد که آنها پیمودهاند!». پس می توان او را در اخباریگری، معتدل شمرد؛ هرچند نه به اندازه استادش علامه مجلسی. (4)
1) همان، ص 39.
2) ریاض العلماء، ج 5، ص 254؛ الذریعة، ج 22، ص 358، ش 7424؛ الاجازة الکبیرة، ص 76.
3) نابغه فقه و حدیث، ص 116، 127، 129 و 140؛ طبقات أعلام الشیعة، ج6، ص 786.
4) أمل الآمل، ج 2، ص 336؛ ریاض العلماء، ج 5، ص 253 ـ 256؛ الفوائد الرضویة، ص 694؛ لؤلؤة البحرین، ص 111؛ الأنـوار النعمانیة، ج 4، ص 302 ـ 312 و 308، 317 ـ 321 ؛ الإجازة الکبیرة، ص 70 ـ 74؛ نابغه فقه و حدیث، ص 115 و 120، 111، 120، 122 139 و 153؛ أعیان الشیعة، ج 15، ص 133؛ کشف الأسرار فی شرح الإستبصار، به کوشش سیدطیب موسوی، ج 1، ص 41 و 49؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 6، ص 786. به غیر از مواردی که خودِ سید در تألیفاتش، به شرح حال خویش پرداخته، دیگران نیز در باره زندگی او قلم زدهاند؛ مانند: نوهاش سید عبد الله موسوی در الاجازة الکبیرة؛ سیّد محمّد جزایری در نابغه فقه و حدیث؛ سیّد طیب موسوی در مقدّمه کشف الأسرار فی شرح الإستبصار؛ و عباس عبیدی در کتابی به نام سید نعمة الله جزایری الگوی تلاش.
شیخ سلیمان بن عبد الله بن علی بن الحسن ماحوزی بحرانی معروف به محقّق بحرانی، از علمای بزرگ اخباری است که بعد از سیّد هاشم بحرانی، ریاست مذهبی شیعیان بحرین را به عهده گرفت. مهمترین استادان او عبارتاند از: شیخ سلیمان معروف به ابن ابی ظبیه اصبعی (م 1101 ق) که از وی به «شیخنا الاعظم و استادنا المعظّم» یاد میکند، شیخ صالح کرزکانی بحرانی (م 1098 ق)، و سیّد هاشم بحرانی (م 9 ـ 1107 ق) صاحب تفسیر البرهان فی تفسیر القرآن.
محقّق بحرانی در درس و بحث، بسیار جدّی بود، و در منزل خود کرسی درسی داشت که عدّه بسیاری از فضلا در آن شرکت میکردند. حتی روزهای جمعه نیز بعد از نماز، در مسجد، صحیفه سجّادیه را تدریس میکرد. شیخ عبد الله بن صالح سماهیجی بحرانی (م 1135 ق)، یکی از شاگردان برجسته او بوده است. (1)
محقّق بحرانی با این که کمتر از 45 سال عمر کرد، آثار بسیاری تألیف کرد (2)که به شمارش خودش، 44 اثر غیر از رسائل و حواشی بوده است. (3)یکی از آنها
1) فهرست علماء البحرین، ص 76، ش 27 ـ 29 و ص 79، ش 33؛ جواهر البحرین فی علماء البحرین، ص 87، ش 5 و ص 96، ش 12؛ لؤلؤة البحرین، ص 7 ـ 10؛ روضات الجنات، ج 4، ص 16 ـ 17، ش 319؛ أنوار البدرین، ص 137، ش 63 و ص 150، ش 69؛ خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 67؛ الفوائد الرضویة، ص 205؛ الإجازة الکبیرة، ص 207؛ فهرست آل بابویه و علماء البحرین، تحقیق سیّد احمد حسینی، ص 16 ـ 20.
2) أنوار البدرین، ص 152 ـ 153، ش 69؛ الذریعة، ج 1، ص 280، ش 1468 و ص 418، ش 2157 و ج 2، ص 242، ش 959 و ج 15، ص 96، ش 630 و ج 16، ص 361 و 362، ش 1677 و ج 20، ص 238، ش 2761.
3) فهرست علماء البحرین، ص 79، ش 33.
الاربعون الحدیث فی الامامة، شامل چهل حدیث از طرق اهل سنت، برای اثبات خلافت بلافصل حضرت علی علیه السلام است. این کتاب که در برخی از نُسخ مدارج الیقین نامیده شده، به گمان محدّث بحرانی و محدّث نوری، از بهترین تألیفات اوست.
برخی از دیگر آثار او: الفوائد النجفیة (رساله مختصری نظیر الفوائد الطوسیة شیخ حرّ عاملی که صاحب حدائق از آن نقل میکند)؛ کتاب رجالیِ بلغة المحدّثین؛ و نیز فهرست علماء البحرین (شرح حال 33 نفر از علمای بحرین)؛ جواهر البحرین فی علماء البحرین (شرح حال سیزده نفر از علمای آن دیار)؛ و فهرست آل بابویه (در شرح حال 22 از علمای بابویهی از جمله شیخ صدوق) که این سه، در یک مجموعه به نام فهرست آل بابویه و علماء البحرین به چاپ رسیدهاند.
از میان تألیفات محقّق بحرانی، آنچه در این پژوهش به کار می آید، العشرة الکاملة است که در باره اصول فقه و اجتهاد و تقلید است و از نام آن نیز می توان حکم به اصولی بودن مؤلفش کرد؛ چنان که شیخ یوسف بحرانی میگوید:
این کتاب، دلیل بر این است که وی اصولی و اهل اجتهاد بوده؛ ولی از مفهوم برخی از فوائد او در الفوائد النجفیة ـ که بعد از این کتاب نوشته ـ بر میآید که از عقیدهاش بر گشته و مسلک اخباریان را انتخاب کرده است. (1)
شاید میرزا محمّد تنکابنی هم تحت تأثیر سخن شیخ یوسف بحرینی واقع شده که او را از اخباریان شمرده است. (2)به هر حال، اگر سخن شیخ یوسف درست باشد، شاید بتوان رسالهای را که در وجوب عینی نماز جمعه نوشته، نیز قرینهای بر اخباری بودنش دانست. (3)ولی این مقدار، برای اثبات اخباری بودن او کافی نیست؛ هرچند قرائنی را که بر گرایش او به اخبار دلالت دارند، نمیتوان انکار کرد. از آن جمله، این که شاگرد برجستهاش شیخ عبد الله سماهیجی، نه تنها اخباری که حتی اخباریِ تندرو بوده است. (4)
شیخ عبد الله فرزند صالح بن جمعه، در روستای سماهیج بحرین زاده شد. به سبب حمله خوارج به بحرین، ناگزیر به اصفهان آمد و هنگام حمله افغانها، به بهبهان رفت و ماندگار شد. محدّث سماهیجی، محدّثی متبحّر و شاعری زبردست بود. در میان استادان و مشایخ اجازه سماهیجی، شیخ سلیمان بن عبد الله ماحوزی معروف به محقّق بحرانی (م 1121 ق)، از همه سرشناستر، و سهمش در آموزش وی، بیشتر بوده است.
سماهیجی از اخباریان تندرو بود و کمال تواضع را نسبت به هممسلکان اخباریاش داشت؛ چنان که در اجازهای که به شیخ یاسین داده، خود را «خادم و خاک زیر قدمهای اخباریان» خوانده است. (1)وی به همان اندازه که به اخباریان عرض ارادت می کرد، اهل اجتهاد را نیز با سرزنشهای خود می نواخت و به بدگویی از اصولیان شهرت داشت. (2)محدّث بحرانی که خود از اخباریان است، او را از اخباریان خالص و ناب میداند؛ ولی میگوید:
وی بسیار مجتهدان را سرزنش و ملامت میکرد و به آنان ناسزا میگفت. (3)
سخن سید عبد الله جزایری نیز شنیدنی است که می گوید:
وی بر طریقه و مشی اخباریگری، افراط و تندروی میکرد و [نمونهای] از زیادهروی او این بود که عمل به ظواهر آیات را منع میکرد و عقیده داشت تمام قرآن برای رعیت و مردم، متشابه است! (4)
سماهیجی تألیفات بسیار داشت. برخی منیة الممارسین فی أجوبة الشیخ یاسین را بهترین کتاب سماهیجی دانستهاند؛ اگرچه معتقدند که این نیز همانند دیگر آثارش،
1) لؤلؤة البحرین، تحقیق محمّدصادق بحر العلوم، ص 102.
2) الإجازة الکبیرة، ص 203 ـ 207؛ لؤلؤة البحرین، ص 98 ـ 102؛ أنوار البدرین، ص 174؛ الفوائد الرضویة، ص 251؛ میراث اسلامی ایران، به کوشش رسول جعفریان، ج 4، ص 381؛ روضات الجنات، ج 1، ص 130؛ قصص العلماء، ص 102.
3) لؤلؤة البحرین، ص 98.
4) الإجازة الکبیرة، ص 203.
تحقیقی و مهذّب و منقّح نیست. به هر حال، این کتاب مشهورتر از آثار دیگر اوست. با این حال، محدّث بحرانی تذکّر داده که او در اجازهنامهاش برای شیخ ناصر جارودی، فراموش کرده منیة الممارسین را نیز در کنار پنجاه اثر دیگر خود ذکر کند. سماهیجی در این کتاب، در ضمن پاسخ به 89 سؤال شاگردش شیخ یاسین، به مجتهدان بسیار حمله کرده، و چهل فرق بین عالم اخباری با مجتهد اصولی میشمارد. (1)
برخی از دیگر آثار سماهیجی نیز از این حیث، شایان توجهاند که رویکردهای اخبارگرایانه او را نمایان می سازند. از آن جمله، رسالهای در نفی اجتهاد دارد و در آن، ادّعا کرده که اجتهاد، در زمان ائمّه علیهم السلام وجود نداشته است. (2)همچنین، در مقدّمه کشکولی به نام ریاض الجنان المشحون باللؤلؤة والمرجان، قصیدهای سروده در مدح حدیث و تعریف و تمجید از اهل حدیث؛ بهویژه محمّد امین استرآبادی، شیخ حرّ عاملی، و فیض کاشانی، و در آن، اجتهاد را نیز نکوهش می کند. (3)وی در اثری به نام الرسالة العلویة فی ثلاث مسائل کلامیة، می گوید:
آنچه در اصول بدین لازم داریم، علم و یقین است؛ هرچند آن علم و یقین، از راه ادلّه و برهان عقلی نبوده باشد. (4)
کتاب النوحیة، در اصول فقه است و سماهیجی آن را در پاسخ به سؤالات نوح بن هاشم نوشته و در آن میگوید:
ما قبول نداریم که رجوع کردن به مجتهد، واجب بوده باشد، و در این باره، نه از طرف خداوند و نه رسول الله و اهل بیت او علیهم السلام فرمانی وارد نشده است. و آن کس که رجوع به او واجب است، راوی حدیث است که عالم به آن و عارف به معانی آن و ثقه و مورد اطمینان بوده باشد؛ ولی در اصطلاح، به «مجتهد» راوی حدیث
اطلاق نمیشود تا رجوع به او واجب باشد. بله؛ اگر آن مجتهد اطلاع بر حدیثی در آن زمینه داشته باشد که به گوش سائل نرسیده باشد؛ و یا آن حدیث هم به گوش سائل رسیده، ولی در حلّ آن حدیث، اشکالی برایش پیش آمده که خود او نمیتواند آن را حلّ کند و آن مجتهد می تواند آن اشکال را حلّ کند، در این صورت نیز رجوع به او واجب میشود. (1)
نیز در رساله الدمعة من عین المانع من صلاة الجمعة، به ردّ فاضل هندی پرداخته که در کشف اللثام نماز جمعه را در زمان غیبت، حرام دانسته؛ (2)حالْ آن که سماهیجی آن را واجب عینی میداند. (3)
سید صدر الدین محمّد بن سیّد باقر رضوی قمی همدانی، از علمای بزرگ در دوران فترت، میان علّامه محمّد باقر مجلسی (1037 ـ 1110 ق) و استاد کل وحید بهبهانی (1118 ـ 1205 ق) است. برخی او را اصلاً اهل مشهد دانستهاند که چون در هر کدام از شهرهای اصفهان، قم و همدان، مدّتی مشغول تحصیل و درس و بحث بوده، به صدر الدین رضوی اصفهانی قمی همدانی شهرت یافته است. با این حال، او را از اعلام قم دانستهاند. درگذشت وی را در 65 سالگی بیان کردهاند (4)و چون وحید بهبهانی در رساله اجتهاد و تقلید که در سال 1155 ق، در بهبهان تألیف کرده، همه جا پس از اسم استادش «دام ظلّه» آورده، معلوم میشود که وی در آن هنگام زنده بوده است. (5)پس احتمالاً در حدود سال 1160 ق، وفات کرده است. (6)
سید صدر الدین در اصفهان، فقه و اصول را از آقا جمال خوانساری
(م 1121 ق) و دیگران آموخت. سپس تا زمان فتنه افغان، به ارشاد و تدریس در قم
1) الذریعة، ج 24، ص 353، ش 1904؛ روضات الجنات، ج 4، ص 249 ـ 250.
2) کشف اللثام، ج 4، ص 199.
3) الإجازة الکبیرة، ص207؛ أنوار البدرین، ص 174؛ الذریعة، ج 2، ص 8، ش 19.
4) الاجازة الکبیرة، ص 102؛ روضات الجنات، ج 4، ص 125؛ الفوائد الرضویة، ص 213؛ ریحانة الأدب، ج 3، ص 430.
5) الذریعة، ج 6، ص 195، ش 1067 و ج 8، ص 94، ش 345.
6) همان، ج 21، ص 226، ش 4735.
پرداخت و آن گاه نزد برادرش در همدان رفت و پس از مدتی راهی نجف اشرف شد و به تکمیل مدارج کمال و مراتب علمی پرداخت. (1)
در نجف اشرف، عدّهای از بزرگان، از محضر سید صدر الدین استفاده کردند. از جمله، استاد اکبر وحید بهبهانی (م 1205 ق) که منقول را از او آموخت و در رساله اجتهاد و تقلید خود، وی را «سیّد سند» و «استاد» می خوانَد. (2)وحید بهبهانی در آغاز، تحت تأثیر سید صدر الدین، به طریقه اخباریان متمایل شد؛ ولی بعدها از این طریقه بر گشت و به اجتهاد روی آورد. (3)
دیگر شاگرد سیّد در نجف، سید عبد الله شوشتری فرزند نور الدین جزایری (1104 ـ 1173 ق) و نوه سید نعمة الله جزایری بود. (4)
از مشهورترین تصنیفات سید صدر الدین، شرحی بر الوافیةی ملا عبد الله تونی (م 1071 ق) است. قسمت آخر آن به خلاف بخشهای آغازینش، با قوانین اجتهاد مباینت دارد و با طریقه اخباریان سازگار است. شاگردش وحید بهبهانی در باره علّت این دوگانگی گفته است:
وقتی استاد شرح وافیه را مینوشت، در قسمت اوّل آن در مجلس او حضور داشتم و نظرات او را از مشرب اخباری بر میگرداندم؛ ولی در قسمت اخیر آن، در مجلسی که اشتغال به نوشتن آن داشت، حضور نداشتم تا او را قانع کنم و طبق مشرب اخباری ننویسد. (5)
از دیگر آثار وی، رسالة فی الثقلین است در بررسی این که کدام یک از قرآن و عترت، «ثقل اکبر» است. (6)وی در رساله المعراج الجسمانی، معتقد است معراجی که
1) طبقات أعلام الشیعة، ج 6، ص 383؛ مفاخر اسلام، ج 9، ص 212؛ رجال قم، ص 122؛ ریاض المحدّثین، ص 355؛ روضات الجنات، ج 4، ص 122 ـ 123، ش 357؛ ریحانة الأدب، ج 3، ص 430؛ أعیان الشیعة، ج 13، ص 433، ش 9254؛ الکنی و الألقاب، ج 2، ص 414؛ موسوعة طبقات الفقهاء، ج 12، ص 32؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 6، ص 383.
2) خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 154؛ الکنی و الألقاب، ج 2، ص 414؛ ریحانة الأدب، ج 3، ص 430.
3) مرآت الاحوال جهان نما، ج 1، ص 130.
4) الإجازة الکبیرة، ص 98؛ الذریعة، ج 1، ص 206، ش 1077.
5) روضات الجنات، ج 4، ص 123 ـ 124؛ الذریعة، ج 14، ص 166، ش 2029.
6) خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 153 ـ 154؛ الذریعة، ج 11، ص 160، ش 1018.
حضرت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با براق رفت و در سوره اسراء به آن اشاره شده، «جسمانی» بوده است. وی در این باره، ادّعای عدم خلاف بین امامیه میکند و حتی آن را از ضروریات مذهب امامیه میداند. (1)
از دیگر آثار اوست: شرح الباب الحادی عشر، به فارسی؛ البرهان المتین، در نبوّت خاصّه؛ و الدّرة البیضاء فی تحقیق معنی البداء. (2)
شیخ یوسف بن احمد بن ابراهیم بن احمد بن صالح بحرانی، معروف به «صاحب حدائق»، محدّثی متبحّر بود که از جهت مکارم اخلاق و بهویژه اخلاص در علم و عمل، به مرتبه بالایی رسیده بود. (3)زادگاهش قریه «ماحوز» در یک فرسخی جنوب غربی منامه، مرکز بحرین بود. در کودکی، پدرش شیخ احمد بحرانی(م 1131 ق) تربیت علمی او را بر عهده گرفت و کتابهای ادبی را به او آموخت. (4)وی بر خلاف روش پدرش شیخ احمد بحرانی که مردی دانشمند و پیرو مسلک مجتهدان بود، (5)شیوه محمّد امین استرآبادی را پسندید و به مسلک اخباری گرایش پیدا کرد، هرچند مانند او تندروی نداشت، بلکه از اخباریان معتدل بود. (6)
زندگی محدّث بحرانی با حوادث مهمّی همراه بود که باعث شد از این شهر به آن شهر روانه شود. با این همه، تلاش و کوشش علمی را رها نکرد. تحصیلات خود را دو سال در قطیف و حدود شش سال در بحرین نزد اساتید خود ادامه داد و سپس به علّت آشفتگی اوضاع داخلی بحرین، روانه دیار عجم شد. پس از اقامت کوتاهی در کرمان، به شیراز رفت و مورد احترام میرزا محمّد تقی خان، حاکم شیراز واقع شد و چند سال با آرامش، به تدریس و تألیف و اقامه جمعه و جماعت
پرداخت. ولی بر اثر آشفتگی اوضاع شیراز، به فسا رفت و متوطّن شد و تجدید عیال کرد. در فسا به تحقیق و تألیف پرداخت و کتاب الحدائق الناضرة را تا باب اغسال نوشت. وی برای امرار معاش، به زراعت نیز مشغول شد تا دست در نزد دیگران دراز نکند. در آن جا هم اوضاع آشفته شد و شهر به غارت رفت. از جمله، دارایی و بیشتر کتابهای او تاراج گردید و ناچار، به اصطهبانات فرار کرد. سپس به تهران رفت و سرانجام نیز راهی کربلا شد و تا پایان عمر در کربلا ماند. (1)وی در کربلا کرسی درسی تشکیل داد و علمای بزرگی از مقام علمی او استفاده کردند. به علاوه، به تألیفات خود نیز ادامه داد و کتاب الحدائق الناضرة را تکمیل کرد.
شیخ یوسف بحرانی در این مسیر، چندی نیز در قزوین درنگ کرد. در این شهر، مناقشات و مناظراتی بین او و شیخ محمّد تقی قزوینی در گرفت؛ ولی در آخرین جلسه مناظره نتوانست دلیل روشن و قانع کنندهای بیاورد. از این رو، دست از تندرویهای خود بر داشت و معتدل شد. (2)از این رو، بر تندرویهای ملا محمّد امین استرآبادی انتقاد میکرد و میگفت:
او (ملا محمّد امین) اوّل کسی بود که باب طعن و بدگویی بر علیه علما را فتح باب کرد. (3)
وی طریقه خود را همان مسلک علامه مجلسی صاحب بحار الأنوار می دانست. (4)ولی با همه اعتدالی که در روش شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق بود، محمّد باقر وحید بهبهانی (م 1205 ق) از مخالفت با او پرهیز نداشت و کسانی را که به در درس او میرفتند، ملامت میکرد. به نقلی، سیّد علی طباطبایی (م 1231 ق) صاحب ریاض المسائل، که داماد و پسر خواهر وحید بهبهانی بود، پنهانی و به دور از چشم
1) لؤلؤة البحرین، ص 443 ـ 446؛ روضات الجنات، ج 8، ص 204؛ الفوائد الرضویة، ص 714 ـ 715.
2) دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 9، ص 158 ـ 159. چنان که گذشت، این مناظره در میان مردم سر و صدا به وجود آورد و پیامدهای ناگواری داشت؛ زیرا عدّهای به بهانه دفاع از اخباریان، به منزل شیخ محمّد ملائکه که محلّ مناظره بود، هجوم بردند و خانه و کتابخانه او را آتش زدند. چون رجال حکومت از اخباریان حمایت میکردند، ملا محمّد مجبور شد از قزوین به برغان کوچ کند.
3) لؤلؤة البحرین، ص 117 ـ 118.
4) الدرر النجفیة، ج 2، ص 323 ـ 324؛ الحدائق الناضرة، ج1، ص 14 ـ 15؛ منتهی المقال، ج 7، ص 75.
دایی خود خدمت صاحب حدائق میرسید و از او استفاده میکرد. (1)وحید بهبهانی حتی مردم را از خواندن نماز جماعت با صاحب حدائق نهی میکرد (2)و با این حال، وی حکم کرد که نماز خواندن به امامت وحید بهبهانی صحیح است و چون به او خبر دادند که وحید بهبهانی در باره شما چنان حکم کرده، اظهار داشت: «تکلیف شرعی وی همان است که او میگوید، و تکلیف شرعی من نیز همین است که بیان داشتم. هر یک از ما بر آنچه خداوند مکلّفمان ساخته، عمل میکنیم. و این، اجتهاد او است و وی را از عدالت ساقط نمیکند». (3)
هنگامی که محدّث بحرانی دار دنیا را وداع گفت، استاد اکبر وحید بهبهانی بر او نماز خواند و جمعیت فراوانی او را تشییع کردند و در رواق امام حسین علیه السلام پایین پای حضرت به خاک سپردند. (4)
محدّث بحرانی غیر از والد خود، از محضر بزرگان دیگری مانند: شیخ حسین فرزند محمّد بن جعفر ماحوزی بحرانی (م 1181 ق) نیز بهره مند شد. (5)استاد دیگر شیخ یوسف که خود، او را بسیار ستوده، شیخ احمد بن عبد الله بلادی (م 1137 ق) بود. شیخ یوسف در باره وی میگوید: «از نظر اخلاقی، ورع و تقوا، در میان علما مثل او را ندیدم و من در بحرین در درس او حاضر میشدم و شرح لمعه را در نزد او خواندم». (6)
محدّث بحرانی شاگردان بسیاری نیز پرورد که معروف ترین آنان عبارتاند از: ملا محمّدمهدی نراقی (م 1209 ق) صاحب کتاب جامع السعادات؛ علّامه
1) روضات الجنات، ج 8، ص 203؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 11.
2) تنقیح المقال فی علم الرجال، ج 3، ص 334، ش 3315؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 161؛ ادوار اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی، ص 341.
3) تنقیح المقال فی علم الرجال، ج 3، ص 334، ش 3315؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 161؛ ادوار اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی، ص 341.
4) منتهی المقال فی أحوال الرجال، ج 7، ص 79؛ روضات الجنات، ج 8، ص 206؛ تنقیح المقال فی علم الرجال، ج 3، ص 334؛ الذریعة، ج 2، ص 5، ش 7.
5) لؤلؤة البحرین، ص 6 ـ 7؛ أنوار البدرین، ص 176 ـ 177؛ تنقیح المقال، ج 3، ص 334؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 6، ص 220.
6) لؤلؤة البحرین، ص 9؛ روضات الجنات، ج 4، ص 17 ـ 18، ش 319.
سید محمّدمهدی بحر العلوم (م 1212 ق)؛ شیخ ابو علی حائری (م 1216 ق) صاحب منتهی المقال؛ میرزا مهدی بن هدایة الله خراسانی (م 1216 ق)؛ میرزا مهدی شهرستانی (م 1216 ق)؛ میرزا ابو القاسم قمی (م 1231 ق) صاحب قوانین؛ و سیّد علی طباطبایی (م 1231 ق) صاحب ریاض المسائل. (1)
محدّث بحرانی تألیفات بسیاری نیز داشته است. در مقدّمه الدرر النجفیة پنجاه کتاب، رساله، حواشی و اجوبة المسائل برای وی ذکر شده است. (2)برخی از آثار او عبارتاند از:
کسی از اصحاب ما کتابی مانند الحدائق الناضرة ننوشته است؛ زیرا در هر مسئلهای که وارد شدم، تمام روایات مربوط به آن باب و اقوال فقها و فروعات آن مسئله را بیان کردهام. البته این هم از برکات مکان شریف کربلای معلّا است. (4)
محدّث بحرانی در این کتاب انکار میکند که ظواهر آیات با قطع نظر از روایات یکی از منابع و مدارک احکام بوده باشد. به باور وی، از ظواهر آیات تنها با کمک روایاتی که در تفسیر آیات وارد شده، می توان استفاده کرد. (5)وی حجّیت دلیل عقل را نیز در احکام شرعیه ردّ میکند (6)و نیز منکر حجّیت استصحاب در شبهات حکمیه میشود. (7)
1) لؤلؤة البحرین، ص 4 ـ 5 و تحقیق سید محمّد صادق بحر العلوم، ص 449؛ دانشنامه جهان و اسلام، ج 2، ص 315.
2) الدرر النجفیة، ج 1، ص 28 ـ 31.
3) روضات الجنات، ج 8، ص 205؛ منتهی المقال فی أحوال الرجال، ج 7، ص 76؛ موسوعة طبقات الفقهاء، مقدمه ثانی، ص 392.
4) لؤلؤة البحرین، ص 246.
5) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 27، 125 ـ 131 و 51 ـ 55.
6) همان جا.
7) همان جا.
الدرر النجفیة، مشتمل بر 62 دُرّه که بیشتر آنها مربوط به فقه است. (1)محدّث بحرانی در این کتاب بر این باور است که هر گاه دلیل عقلی با دلیل نقلی مخالفت کند، دلیل نقلی مقدّم بر دلیل عقلی است. (2)
لؤلؤة البحرین، اجازه کبیرهای است که آن را به درخواست دو برادرزادهاش نگاشته و شرح حال خود و مشایخ اجازه خود و دیگر مشایخ را تا زمان صدوقین و کلینی، در آن آورده است. (3)
سلاسل الحدید فی تقیید ابن ابی الحدید، شامل مقدّمهای در امامت و نیز نقل و نقد مطالبی از شرح نهج البلاغةی ابن ابی الحدید در باره امامت و احوال خلفا و صحابه. (4)
میرزا محمّد بن عبد النّبی بن عبد الصانع نیشابوری اکبرآبادی، مکنّا به ابو احمد و معروف به میرزا محمّد اخباری و محدّث نیشابوری (م 1232 ق)، شخصی عالم بود که در علوم غریبه نیز دستی داشت و افزون بر آن، شصت هزار بیت شعر به عربی و فارسی سرود. (5)جدّ و جدّه وی اهل استرآباد بودند. پدرش اهل نیشابور بود و از آن جا به اکبرآباد هند مهاجرت کرد و میرزا محمّد در آن جا زاده شد. وی پس از تحصیلات مقدّماتی، در حدود بیست سالگی از هند عازم سفر بیت الله شد و در بازگشت، برای تحصیل علوم دینی، چندی در نجف و کربلا و کاظمین اقامت گزید. (6)
میزرا محمّد، از اخباریان تندرو و شاید از جهاتی، تندترینِ آنان بود؛ چراکه تقریباً سراسر عمر علمی خود را به جدال و نزاع با فقها و مجتهدان اصولی گذراند و
1) الذریعة، ج 8، ص 140، ش 529.
2) الدرر النجفیة، ج 2، ص 247.
3) لؤلؤة البحرین، ص 4 ـ 5 و تحقیق سید محمّدصادق بحر العلوم، ص 449.
4) خاتمة مستدرک الوسائل، ج 2، ص 239.
5) ریحانة الأدب، ج 1، ص 85؛ مکارم الآثار، ج 3، ص 929؛ تراجم الرجال، ج 1، ص 524، ش 978.
6) روضات الجنات، ج 7، ص 127؛ طرائق الحقائق، ج 1، ص 183 ـ 184.
در این راه، جسارتهای بسیاری کرد. برای نمونه، شیخ جعفر کاشف الغطاء (م 1227 ق) را از نسل بنی امیه می خواند و چون در ایران خبر درگذشت وی را شنید، گفت: «مات الخنزیر بمرض الخنازیر!». (1)نیز به سیّد محسن کاظمی نسبت میداد که لواط را حلال کرده است. (2)وحید بهبهانی را «فقیه مروانیان» می خواند «که بزرگان اخباریان به دست او مندرس شدند و از بین رفتند». (3)گذری بر زندگی عبرتانگیز وی خالی از لطف نیست؛ چراکه سرانجام مجتهدان، حکم قتل او را صادر کردند و او در این راه کشته شد.
میرزا محمّد اخباری پس از کسب فیض از علمای عتبات، با فقهایی چون شیخ جعفر نجفی (م 1227 ق)، سیّد علی طباطبایی (م 1231 ق) صاحب ریاض، سید محمّد باقر شفتی اصفهانی (م 1230 ق)، محمّد باقر کلباسی و سیّد محسن کاظمی اعرجی (م 1227 ق) سخت درگیر شد و آنان را با مجادلههایش به تنگ آورد. سرانجام، فشار علمای اصولی سبب شد که میرزا محمّد عراق را ترک گوید و راهی ایران شود. پس مدّتی در شهرهای ایران مانند ری، اصفهان، مشهد و گیلان، سرگردان بود. پس از حدود دو سال اقامه جمعه و جماعت در فیروزآباد فارس و جلب علاقه مردم، به تهران آمد و مورد توجه و احترام فتحعلی شاه قاجار قرار گرفت و پس از چهار سال، به عراق باز گشت و به کاظمین رفت.
وی در حضور دو باره خود در عراق، بی پروا در مجالس و منابر، سبّ و شتم مجتهدان را بر زبان میراند تا آن که سیّد محمّد مجاهد (م 1242 ق) صاحب مناهل به کاظمین آمد و میرزا محمّد را از این کار منع کرد. ولی او قبول نکرد و حتی در مقام آزار سید نیز بر آمد. آقا سید محمّد نیز به ناچار، شیخ موسی فرزند شیخ جعفر کاشف الغطا را که در نجف بود، از این قضیه باخبر کرد و او هم با جماعتی از مردم نجف، به کاظمین آمد و در آن جا جلسهای تشکیل دادند. در آن جلسه که سیّد
محمّد مجاهد و سید عبد الله شبّر و شیخ اسد الله کاظمینی و غیر اینها نیز حضور داشتند، حکم قتل میزرا محمّد اخباری صادر و امضا شد و آن را برای مردم خواندند.
از طرف دیگر، میان دو نفر از بزرگان دولت عثمانی به نام اسعد پاشا و داوود پاشا بر سر حکومت بغداد نزاع بود و اسعد پاشا با میرزا محمّد رفت و آمد داشت. از این رو، داوود پاشا با شنیدن حکم اعدام میزرا محمّد، برای ضربه زدن بر رقیب خود اسعد پاشا، عوام را چنان شورانید که در 28 ربیع الاول سال 1232 ق، به خانه او ریختند و میرزا محمّد را همراه با فرزندش احمد و یکی از شاگردانش، به قتل رساندند و اموالش را غارت کردند. سپس ریسمانی بر پایش بسته، در کوچه و بازار کشیدند و نزدیک غروب در بیرون دروازه کاظمین دفن کردند. (1)
برخی از استادان میزرا محمّد اخباری معروف به محدّث نیشابوری، عبارتاند از: آقا محمّد باقر بن محمّدعلی؛ شیخ موسی بن علی بحرانی (م حدود 1208 ق)؛ میرزا محمّدمهدی شهرستانی (م 1216 ق)؛ (2)محمّدعلی فرزند محمّد باقر وحید بهبهانی (114 ـ 1216 ق). (3)
برخی از کسانی هم که از کرسی درس میزرا محمّد اخباری بهره بردند، عبارتاند از: فتحعلی خان شیرازی سبط کریم خان؛ ملا محمّد باقر دشتی لاری؛ ملا عبد الحسین و محمّدابراهیم بن محمّدعلی طبسی و ملا عبد الصاحب دوانی. (4)
غالب تألیفات میرزا محمّد، در فقه، کلام و در دفاع از تعالیم اخباریه و مخالفت با تعالیم مجتهدان است. (5)وی چنانچه در کتاب رجالش صحیفة الصفا بیان کرده، در
1) مکارم الآثار، ج 3، ص 924 ـ 932؛ قصص العلماء، ص 178 ـ 180؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 158؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 6 ـ 7؛ ادوار اجتهاد، ص 345؛ روضات الجنات، ج 2، ص 202، ش 174.
2) روضات الجنات، ج 7، ص 138، ش 631.
3) موسوعة طبقات الفقهاء، ج 13، ص 615.
4) مکارم الآثار، ج 3، ص 936 ـ 242؛ الذریعة، ج 8، ص 276 و ج 15، ص 129 و ج 16، ص 336 و 344 و ج 18، ص 370؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 158.
5) دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 158.
سنّ چهل سالگی هشتاد کتاب و رساله داشته است. (1)به برخی از آثار او اشاره میکنیم:
صحیفة الصفا، کتاب معروف او که در دو مجلّد تنظیم شده است: در جلد اوّل، بحث مقدّماتی رجالی و مطالب مهمّ دیگری از علم حدیث و درایه را ذکر کرده، و در جلد دوم احوال رجال را به ترتیب حروف هجا از جمله شرح حال خود و تألیفاتش را نوشته است. (2)
منیة المرتاد فی ذکر نفاة الاجتهاد، کتاب بزرگی که از اصحاب ائمه تا زمان خود، هر کسی را که منکر اجتهاد بوده و ردّی بر آن نوشته، یاد کرده است.
شمس الحقیقة، در تعالیم و معارف اخباریه است. (3)
البرهان فی التکلیف والبیان، یا برهانیة، در بیان تکلیف و شرایط و اسباب آن و تشیید مسلک اخباری و ردّ و توهین به مجتهدان است. (4)
حرز الحواس عن وسوسة الخنّاس، که در پایان آن، 39 فرق بین اخباریان و اصولیان ذکر کرده است. (5)
الطهر الفاصل بین الحق والباطل، وی در این کتاب 86 فرق بین اخباری و اصولی میگذارد. (6)
الدمدمة الکبری فی الردّ علی الزنادقة الصغری، کتاب دیگری در ردّ اصولیان است. (7)
8 . قبسة العجول، میرزا محمّد این کتاب را در ردّ علم اصول نگارش کرده، میرزای قمی رسالهای به نام عین العین در ردّ آن نوشته، و بعد میرزا محمّد کتاب انسان العین را در ردّ عین العین به تألیف در آورده و برای آن سه عنوان قرار داده
1) روضات الجنات، ج 7، ص 127؛ طرائق الحقائق، ج 1، ص 183.
2) مکارم الآثار، ج 3، ص 938.
3) الذریعة، ج 14، ص 221، ش 2285.
4) ریحانة الأدب، ج 1، ص 86؛ الذریعة، ج 3، ص 92، ش 291.
5) الذریعة، ج 6، ص 393، ش 2441.
6) همان، ج 15، ص 193، ش 1295؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 224.
7) الذریعة، ج 8، ص 263، ش 1112؛ مکارم الآثار، ج 3، ص 937.
است: عبارات کتاب قبسه را با کلمه «قلتُ» و کلام عین العین را با لفظ «قال» و الفاظ انسان العین را با جمله «اقول» مشخص کرده است. (1)
معوّل العقول فی قلع أساس الاصول، که از باب تخفیف، آن را قلع الاساس هم می خوانند. سید دلدار علی هندی کتابی به نام اساس الاصول نوشته که در آن الفوائد المدنیةی میرزا محمّد امین استرآبادی را نقض کرده، و میرزا محمّد هم این کتاب را ردّ بر اساس الاصول دلدار علی نوشته است. وی در این کتاب به شیخ جعفر نجفی توهین کرده است. (2)
دوائر العلوم و جداول الرسوم، که علوم کثیره و غریبه را جمع کرده و کتاب بزرگی شده که به او تحفة الخاقان هم گفته شده است. (3)
الصیحة بالحق علی من ألحد و تزندق، ردّی بر الحق المبین شیخ جعفر نجفی است. (4)
غمزة البرهان لنبهة الوسنان، این کتاب در ردّ علمای اصول برای بیداری آنها از خواب است. (5)
القسورة، در این کتاب اعتراضاتی بر مجتهدان وارد کرده و مسائلی را به صورت سؤال مطرح کرده، مانند این که آیا باب علم منسدّ است؟ سپس به آنها جواب داده و برای میرزای قمی صاحب قوانین فرستاده است. میرزا هم کتابی در ردّ آن نوشته است. (6)
مجالی الانوار در مبدأ و معاد، که در سال 1220 تألیف کرد و خودش نیز آن را شرح کرده، با نام مجال المجالی (که در آن حکیم الهی ملا علی نوری را ردّ کرده) برای فتحعلی شاه هدیه میفرستد. (7)
1) ریحانة الأدب، ج 1، ص 85؛ الذریعة، ج 17، ص 35، ش 195 و ج 2، ص 389 ـ 390.
2) الذریعة، ج 17، ص 167، ش 97 و ج 21، ص 207، ش 4642.
3) الذریعة، ج 8، ص 267، ش 1132.
4) الذریعة، ج 15، ص 104، ش 697.
5) همان، ج 16، ص 60، ش 297.
6) همان، ج 17، ص 83، ش 444؛ مکارم الآثار، ج 3، ص 939.
7) الذریعة، ج 19، ص 373 ـ 374، ش 1663 و 1665.
حسین بن محمّد بن علی بن ابراهیم عیثان بحرانی، محدّث و شاعری زبردست بود که از بزرگان اخباری در عصر خویش به شمار می آمد. وی پس از تکمیل مقدمات علوم اسلامی نزد علمای بحرین، به کربلا هجرت نمود و مدارج فقه و حدیث را در محضر معروفترین استاد خود شیخ یوسف بحرانی (م 1186 ق) صاحب الحدائق الناضرة پیمود. شاگرد معروف او فتحعلی خان، سبط کریم خان زند است. وی در نبرد محدّث نیشابوری میرزا محمّد اخباری مقتول در برابر اصولیان، همرزم او بود و گرچه آقا بزرگ تهرانی او را از شاگردان میرزا محمّد اخباری شمرده است، (2)برخی این سخن را ردّ کردهاند و احتمال دادهاند که میرزا محمّد شاگرد او بوده باشد! (3)به هر حال، وی در مسجد صاحب حدائق واقع در محله باب الطاق کربلا مشغول امامت و رهبری اخباریه بود. (4)
از مشهورترین آثار شیخ حسین بحرانی، منظومة فی الاجتهاد والاخبار است که در ردّ اجتهاد و اصول فقه سروده و میرزا محمّد اخباری همه آن را در کتاب مصادر الأنوار درج کرده است. (5)
1) همان، ج 2، ص 318، ش 1275.
2) الذریعة، ج 23، ص 64، ش 8056.
3) دایرة المعارف تشیّع، ج 3، ص 109، عبد الحسین شهیدی. نیز: تراجم الرجال، ج 1، ص 304، ش 592، نشر: دلیل ما.
4) دایرة المعارف تشیّع، ج 3، ص 109. درگذشت شیخ حسین بحرانی دقیقاً مشخص نیست؛ ولی شاگردش فتحعلی خان در کتاب الفوائد الشیرازیة برای وی طلب رحمت و مغفرت میکند. از آن جا که این کتاب در سال 1240 ق، به اتمام رسیده، معلوم میشود که شیخ حسین بحرانی قبل از 1240 از دنیا رفته است ( أعیان الشیعة، ج9، ص 401، ش 5530؛ الذریعة، ج 23، ص 63).
5) الذریعة، ج 21، ص 96، ش 4106 و ج 23، ص 63، ش 8055. آقا بزرگ تهرانی ارجوزهای را هم به غیر از این منظومه به وی نسبت میدهد ( الذریعة، ج 1، ص 451، ش 2263) که به نظر میرسد همین منظومه باشد و نه کتابی دیگر.
برخی از محقّقان، اساساً اخباریگری را یک روش تحقیق همانند روش اصولی می دانند که به لحاظ ماهیت، اختلافی با هم ندارند. (1)در این صورت، اختلافات دو گروه اخباری و اصولی را باید از زاویه روششناختی، پی گرفت. در برابر، بسیاری از اصولیان و نیز پژوهشگرانی که از زاویه تاریخی و یا ارزش مذهبی، در باره اخباریگری بحث کردهاند، آن را مکتبی مستقل و دور از مکتب اجتهاد دانستهاند. (2)مباحث آینده، درستی یا نادرستیِ هر یک از این ادعاها را معلوم خواهد کرد.
از مهمترین مبانی فکری اخباریان، از چند مطلب می توان یاد کرد که آنان تمام مباحث و رویکردهای خود را بر مبنای آنها استوار ساختهاند و البته برخی از آنها مورد قبول اصولیان نیز هست. در ادامه، این مبانی را با اشارهای کوتاه به دلایل هر کدام، بررسی می کنیم.
به اعتقاد اخباریان، هر واقعهای که تا روز قیامت برای امّت اسلامی پیش بیاید، هرچند جزئی، حکم معیّنی دارد و خداوند آن را در قرآن نازل کرده و برای رسولش بیان نموده است. (1)اخباریان در این باره به آیاتی از قرآن مجید (2)و روایاتی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام استشهاد کردهاند. (3)این روایات به اندازهای است که ملا محسن
1) الفوائد المدنیة، ص 28، 94، 103، 105 ـ 106 و 127؛ الاُصول الأصلیة، ص 2؛ هدایة الأبرار، ص 137.
2) مهمترین آیات مورد استناد عبارتاند از: (مَّا فَرَّطْنَا فِی الْکتَابِ مِن شَیء) (سوره انعام، آیه 38). و (وَنَزَّلْنَا عَلَیک الْکتَابَ تِبْیاناً لِّکلِّ شَیء) (سوره نحل، آیه 89). (وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ یابِس إِلاَّ فِی کتَاب مُّبِین) (سوره انعام، آیه 59). نیز آیه اکمال: (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً ) (سوره مائده، آیه 3).
3) مانند: حدیثی از امام باقر علیه السلام: «إن الله تبارک و تعالی لم یدع شیئاً یحتاج إلیه الاُمّة إلی یوم القیامة إلّا أنزله فی کتابه وبیّنه لرسوله وجعل لکلّ شیء حدّاً وجعل علیه دلیلاً یدلّ علیه» (بصائر الدرجات، ج 1، ص 6، باب 3، ح 3؛ الکافی، ج 1، ص 59، ح 2؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 84، ح 16. نیز: الکافی، ج 1، ص 59 و 62؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 169 ـ 171، ح 3 و 8 و 11 و ج 25، ص 121، ح 4 و ج 26، ص 18 و 65 و ح 1 و 147؛ ج 89، ص 81، ح 9؛ وسائل الشیعة، ج 19، ص 271، (دیات الأعضاء، باب 48) ح 1؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 339).
فیض کاشانی ادّعای تواتر کرده است. (1)بسیاری از اصولیان نیز می پذیرند که هر چیزی حکمی در واقع دارد (2)و از این روست که محمّد امین استرآبادی و شیخ حسین کرکی، این را از ضروریات مذهب امامیه میدانند که هیچ واقعه و موضوعی، خالی از حکم الهی نیست. (3)
به گمان برخی از اصولیان، رویکرد اخباریان بدان معناست که آنان همه این احکام الهی را در هر واقعهای، در دسترس می دانند؛ حالْ آن که حکم واقعیِ برخی از اشیا به دست ما نرسیده است. از این رو، تذکّر دادهاند که پیام این اخبار، آن است که هیچ موضوع یا حادثهای، خالی از «حکم واقعی» نیست نه «حکم فعلی». (4)این سخن گرچه درست و دقیق است، منافاتی با این سخن اخباریان ندارد؛ زیرا هیچ یک از آنان ادعا نمیکنند که همه احکام واقعی، به دست ما رسیده است. آنان نیز قبول دارند که حکم بعضی از اشیا و وقایع، پس از ابلاغ به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، تنها برای اهل بیت علیهم السلام بیان شده و در نزد آنان نگهداری می شود و مخفی است. (5)البته چنان که خواهیم گفت، به ادعای بیشتر اخباریان، هر چیزی، حکم معیّنی از سوی خداوند دارد که باید بدان عمل کنیم؛ ولی آیا این «حکم معیّن فعلی» که باید بدان عمل کنیم، همان «حکم واقعی الهی» است؟ کسی چنین سخنی نگفته است. پس معلوم نیست اصولیانی که این تذکّر را دادهاند، از کدام ادعای اخباریان چنین برداشتی کردهاند. شاید ظاهر برخی از عبارات آنان، موهم این معنا بوده است.
تا این جا، بسیاری از اصولیان نیز با اخباریان همرأیاند. با این حال، پارهای از مجتهدان، این مطلب را نمیپذیرند که هر واقعهای حکم معیّنی دارد. ملا احمد نراقی، گذشته از آن که این روایات را خبر واحدی می داند که فقط افاده ظن میکند، تذکر می دهد که آنچه از این روایات استفاده میشود، این است که: «هر آنچه حکمی داشته، رسول خدا صلی الله علیه و آله حکمش را بیان کرده است»، نه این که «هر چیزی حکمی دارد». بین این دو، فرق بسیاری است. (1)بر پایه سخن نراقی، خداوند در هر چیزی، امر و نهی ندارد؛ ولی هر امر و نهیای که دارد، آن را به پیامبرش ابلاغ فرموده است. مؤید این برداشت، سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله است که در خطبه حجّة الوداع فرمود:
یا أیها النّاس! واللهِ ما من شیء یقرّبکم من الجنّة ویُباعدکم من النار إلاّ وقد أمرتکم به، وما من شیء یقرّبکم من النّار ویُباعدکم من الجنّة إلاّ وقد نهیتکم عنه. (2)
ای مردم! به خدا قسم، هیچ چیزی شما را به بهشت نزدیک نمیسازد و از جهنّم دور نمیکند؛ مگر این که من شما را بدان امر کردهام. و هیچ چیزی شما را به جهنّم نزدیک نمیسازد و از بهشت دور نمیکند؛ مگر این که شما را از آن نهی کردهام.
پس از پذیرش این که هر چیزی حکمی واقعی از سوی خداوند دارد، گروهی از اخباریان گام دیگری بر داشتهاند و ادعا کردهاند که هر چیزی، حکم معیّنی هم برای ما دارد؛ یعنی حکمی فعلی که باید بدان عمل کنیم. (3)آنچه قابل استناد به همه یا بیشتر اخباریان است، همان استدلالی است که برای اثبات وجوب احتیاط و امساک
آوردهاند؛ ولی گویا این مطلب را از ظاهر برخی از احادیث پیشین نیز برداشت کردهاند. (1)برای نمونه، از این حدیث امام باقر علیه السلام که فرمود:
إن الله ـ تبارک و تعالی ـ لم یدع شیئاً یحتاج إلیه الاُمّة إلی یوم القیامة إلّا أنزله فی کتابه وبیّنه لرسوله، وجعل لکلّ شیءٍ حدّاً وجعل علیه دلیلاً یدلُّ علیه. (2)
خداوند هیچ چیزی را که مردم به آن احتیاج داشتهاند، فروگذار نکرده و آن را در کتاب خود نازل فرموده و برای پیامبرش بیان کرده است. و برای هر چیزی، حد و مرزی نهاده و نشانهای برای آن قرار داده که دلالت بر آن کند.
ظاهر این روایت، آن است که خداوند برای همه نیازهای مردم، چارهای کرده و دلیل و نشانهای نیز برای یافتن آن قرار داده است. اگر حکم خداوند فعلی نباشد و از گردن مردم ساقط باشد، چه نیازی به دلیل و نشانه بود؟ البته چنان که گذشت، این استدلال، تمام نیست و آنچه شایسته بازگویی به نظر می رسد، این است که به اعتقاد اخباریان، در مواردی که به حکم اصلی و واقعی دسترس نداریم، به استناد روایات باب احتیاط، پی می بریم که خداوند حکم احتیاط و لزوم پرهیز از شبهات را وضع فرموده است.
در پی این رویکرد که هر چیزی حکم معیّنی دارد و ما در هر موردی تکلیفی داریم، رویکرد اساسی دیگری نیز به اخباریان نسبت داده می شود که می گویند: ما برای دریافت حکم معیّن هر چیزی، دلیلی قطعی داریم و با وجود آن، جایی برای تمسّک به دلیل ظنّی باقی نمیماند. خواهیم دید که به باور اصولیان، رسیدن به قطع در بسیاری از احکام، شدنی نیست؛ چه رسد به این که واجب باشد. از دید اصولیان، حتی اگر قبول کنیم که هر واقعهای حکم معیّنی دارد که به مرحله فعلیت نیز رسیده
است، نمیتوان پذیرفت که دلیل آن حکم، قطعی است؛ بلکه دلیلی ظاهری است. (1)پس اگر واقعهای دلیل خاصّ نداشته باشد، حکم شرعی آن به حسب ظاهر، نفی آن حکم است؛ چراکه وقتی شرعی آمد و در یک مورد حکمی نبود، حکم شرعیاش نفی حکم است؛ یعنی همان برائت اصلی باشد. (2)
اینک به دلایلی می پردازیم که اخباریان به استناد آنها ادّعا کردهاند که در احکام شرعی، باید علم و یقین داشته باشیم و دلیل ظنّی کفایت نمیکند. محمّد امین استرآبادی دوازده دلیل (3)و شیخ حرّ عاملی 43 دلیل آوردهاند. (4)البته عدّهای از اخباریان نیز با ردّ سخن محمّد امین استرآبادی و شیخ حرّ عاملی، عمل کردن به ظنّ خاصّ را تجویز کردهاند. (5)از جمله فاضل تونی میگوید:
ظنّ از این جهت که ظنّ است، مناط احکام شرعی نیست؛ ولی ظنّی که ناشی از کتاب یا حدیث صحیح باشد ـ که شرعاً اعتبارش ثابت شده و به آن ظنّ خاصّ میگویند ـ ، مناط احکام شرعیه است. (6)
به هر حال، اخباریانی که عمل به ظن را جایز نمیداند، ادّله بسیاری اقامه کردهاند که مهمترین آن دلایل را در سه عنوان می توان بیان کرد:
از مهمترین دلایل اخباریان، آیات (7)و روایاتی است که ظن و گمان را نوعی حدس و تخمین می شمارند و عمل کردن به ظن و به هر چه غیر از علم را جایز نمیدانند. البته با افزودن این مقدّمه که به گمان اخباریان، حکم کردن بر اساس اجتهاد و فتوا دادن بر اساس دلیل ظنّی، از مصادیق این آیات است. آیاتی مانند:
(أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ. (1)
آیا چیزی را که نمیدانید، به خدا نسبت میدهید؟!).
(وَمَا یتَّبِعُ أَکثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لاَ یغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیئا.(2)
بیشتر آنان، جز از گمان پیروی نمیکنند؛ در حالی که گمان، هرگز [کسی را] از حق، بینیاز نمیسازد).
گذشته از این که آیا این استدلال تمام است یا نه، می توان از اخباریان پرسید که چگونه به این آیات استناد می کنند در حالی که ظاهر قرآن را حجّت نمیدانند؟ آیا روایتی معتبر، گویای آن است که موضوع آیات، هر ظنّی است؟ به هر حال، به گفته بعضی از اصولیان، این آیات تنها مربوط به اصول دین است و ما هنگام غیبت امام معصوم، ناچاریم که در فروع دین، به ظن عمل کنیم. (3)از دید اخباریان، چنین تخصیصی صحیح نیست؛ (4)زیرا ظن در برخی از این آیات، به صراحت در باره فروع دین و احکام شرعی است (5)و در برخی دیگر، در باره دو موضوع به کار رفته که یکی اعتقادی و دیگر حکمی فرعی است. (6)
اخباریان از روایات بسیاری برداشت کردهاند که در احکام شرعی، علم لازم است و فتوا دادن و عمل کردن بدون علم، جایز نیست. شیخ حرّ عاملی این روایات را متواتر دانسته است. (7)برای نمونه، ابو عبیده حذّاء در روایتی صحیح، از امام باقر علیه السلام نقل میکند:
1) سوره بقره، آیه 80.
2) سوره یونس، آیه 36.
3) معالم الدین و ملاذ المجتهدین، ص 195.
4) الفوائد المدنیة، ص 92؛ الفوائد الطوسیة، ص 324، 407 و 528
5) سوره انعام، آیه 144؛ سوره یونس، آیه 59.
6) موضوع آیه 148 سوره انعام که عمل به ظن را نکوهش کرده است، هم شرک است که یکی از اصول اعتقادی است، و هم تحریم برخی خوردنیها که از فروع است.
7) الفوائد الطوسیة، ص 407 و 529. وی بابی را در وسائل الشیعة (ج 18، باب عدم جواز القضاء والإفتاء بغیر علم...) بدین روایات اختصاص داده و 36 حدیث را ذکر کرده است. نیز، ر.ک: مستدرک الوسائل، ج 17، ص 243، (صفات القاضی، باب 4).
من أفتی الناسَ بغیر علم ولا هدیً لعنته ملائکةُ الرحمة وملائکة العذاب ولحقه وزرَ من عمل بفتیاه. (1)
کسی که بدون علم و یا راهنمایی [از سوی امام] فتوا دهد، فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب، او را لعن میکنند، و گناه کسانی هم که به فتواهای او عمل کنند، بر گردن اوست.
نیز در روایتی صحیح آمده است که امام صادق علیه السلام به عبد الرحمن بن حجّاج فرمود:
إیاک وخصلتین، ففیهما هلک من هلک: إیاک أن تفتی الناس برأیک أو تدین بما لا تعلم.(2)
از دو خصلت پرهیز کن؛ چراکه هر که نابود شد، بدین دو سبب نابود شد: بپرهیز از فتوا دادن به رأی و نظر، و از دینداری بدون علم.
در دیدگاه ملا محمّد امین استرآبادی، «فتوا دادن به رأی» آن است که در آن فتوا، به دلیل ظنّی تمسّک شود. (3)پس این احادیث، دلالت میکنند که نباید در حکم شرعی، به ظن بسنده کرد. (4)شیخ انصاری در پاسخی مفصّل به این دلیل، توقّف را در این اخبار، بر اراده مطلق رجحان (اعم از وجوب و استحباب) حمل کرده، و هلاکت را نیز اعّم از عقاب اخروی و دیگر مفاسد می داد. وی این روایات را به سه دسته تقسیم کرده و امر به توقّف را در هر سه دسته، امر ارشادی دانسته است؛ ارشاد به وجوب عقلی و شرعی توقّف و یا به استحباب آن.
به باور اخباریان، ظنّ و گمان، یکی از مصادیق شبهه است و هر گاه در باره احکام الهی شبههای پیش آید، باید توقّف و احتیاط کرد؛ زیرا اجتناب از موضوع
شبههناک، واجب است. آن حکمی هم که علم و قطع به آن نداریم، از شبهات است؛ هرچند ظنّ به آن داشته باشیم. (1)صغرای این برهان (شبهه بودن ظن)، مستند به روایات است. (2)از جمله، این فرمایش امام علی علیه السلام:
إنما سمّیت الشبهةُ شبهةً لأنّها تشبه الحقّ، فأمّا أولیاء الله فضیاؤهم فیها الیقین، ودلیلهم سمت الهُدی؛ وأما أعداء الله فدعاؤهم فیها الضَلال ودلیلهم العمی. فما ینجو مِن الموتِ مَن خافه، ولا یُعطَی البقاءَ مَن أحبّه. (3)
شبهه را بدین سبب شبهه نامیدهاند که شبیه حق است. چراغِ دوستان خدا در شبهات، یقین است و راهنمای آنان، مسیر هدایت الهی است؛ ولی دشمنان خدا در شبهات، به گمراهی خوانده می شوند و راهنمای آنان کوری و مسیر ضلالت است. پس نه آن کس که بیم مرگ دارد، از آن می رهد، و نه آن که زندگانیِ جاودانه خواهد، بدان می رسد.
دسته دیگر، روایاتی که امور را به سه قسم منحصر میکند. از جمله مقبوله عمر بن حنظله که امام صادق علیه السلام میفرماید:
وإنمّا الامُور ثلاثة: أمر بیِّنٌ رشدُهُ فیُتّبع، وأمرٌ بیِّنٌ غیُّهُ فیُجتنب، وأمر مشکل یردّ علمه إلی الله ورسوله. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «حلالٌ بَیِّنٌ وحرامٌ بَیِّنٌ وشبهاتٌ بینَ ذلک. فمَن ترک الشبهاتِ نجی من المحرّمات، ومن أخذ بالشبهات ارتکب المحرّمات وهلک من حیث لا یعلم».(4)
امور بر سه قسماند: [یکم:] چیزی که درستیاش روشن است، پس باید از آن پیروی کرد. [دوم:] امری که انحراف آن مشخّص است، پس باید از آن پرهیز کرد. و [سوم:] امری که [پی بردن به راستی یا ناراستیاش] مشکل است، که باید علم آن را به خدا و رسولش وا نهاد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «بعضی از چیزها حلال
1) الفوائد المدنیة، ص 94؛ الفوائد الطوسیة، ص 406؛ الدُرَر النجفیة، ج 1، ص 317.
2) الفوائد المدنیة، ص 93؛ الفوائد الطوسیة، ص 406.
3) نهج البلاغة، ص 81 ، خطبه 38؛ وسائل الشیعة، ج 17، ص 117 (صفات القاضی، باب 12) ح 20.
4) الکافی، ج 1، ص 68، ح 10؛ کتاب من لایحضره الفقیه، ج 3، ص 6، ح 18؛ تهذیب الأحکام، ج 6، ص 302، ح 845 ؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 114 (صفات القاضی، باب 12) ح 9.
بودنشان معلوم است و بعضی دیگر حرام بودنشان، و برخی امور نیز مشکوک میان درستی و نادرستیاند. هر کس که از این موارد شبههناک اجتناب کند، از موارد حرام نیز نجات مییابد، و کسی که دست به کارهای شبههناک بزند، [ناگزیر] مرتکب محرّمات نیز میشود و بی آن که متوجه باشد، هلاکت خواهد شد».
بر اساس این روایات، هر آنچه بدان علم نداریم، شبهه شمرده می شود؛ هرچند بدان ظن داشته باشیم. استدلال به این روایات، با این مقدّمه همراه است که اگر ظنون شبهه نبودند، منحصر کردن امور در سه چیز، باطل می شد. (1)
اما کبرای دلیل، این است که در باره شبهات، باید اجتناب کرد. آنچه دلالت بر این دارد، احادیث بسیاری است که ادّعا شده به حدّ تواتر میرسند. (2)شیخ حرّ عاملی (3)و محدّث نوری، (4)هر کدام بابی برای این روایات گشودهاند. از آن میان، به سه روایت بسنده میکنیم:
روایت اوّل. در ذیل مقبوله عمر بن حنظله که گذشت، امام صادق علیه السلام فرموده است:
فإنّ الوقوف عند الشبهات خیرٌ من الإقتحام فی الهلکات.(5)
همانا دست نگاه داشتن در هنگام شبهات، بهتر از این است که بی اندیشه، وارد [کاری شوی که سبب] هلاکت گردد.
روایت دوم. روایت صحیح آمده است که عبد الرحمان بن حجّاج از امام موسی بن جعفر علیه السلام پرسید: «اگر دو نفر در حال احرام صید کنند، آیا بر هر کدامشان کفّاره جداگانهای واجب است، یا هر دو به یک کفّاره بسنده کنند؟». امام فرمود: «هر کدامشان باید یک کفّاره بدهد». راوی گفت: «یکی از اصحاب، این را از من پرسیدند و من در جوابش در ماندم». امام علیه السلام فرمود:
1) الفوائد المدنیة، ص 99.
2) الفوائد المدنیة، ص 106؛ الفوائد الطوسیة، ص 406.
3) در وسائل الشیعة (ج 18، صفات القاضی، باب 12) با عنوان: «باب وجوب التوقّف والإحتیاط فی القضاء والفتوی والعمل فی کلّ مسئلة نظریة لم یُعلَم حکمُها بنصٍّ منهم علیهم السلام».
4) در مستدرک الوسائل، ج 17، (صفات القاضی، باب 12).
5) الکافی، ج 1، ص 68، ح 10.
إذا أصبتم مثلَ هذا فلم تدروا، فعلیکم بالإحتیاط حتّی تسألوا عنه فتعلموا. (1)
وقتی به چنین موردی بر می خورید که حکمش را نمیدانید، در باره آن احتیاط کنید تا حکم آن را بپرسید و بدانید.
روایت سوم. هشام بن سالم از امام صادق علیه السلام پرسید که خداوند متعال چه حقّی بر بندگانش دارد؟ امام فرمود:
أن یقولوا ما یعلمون، ویکفّوا عمّا لا یعلمون، فإذا فعلوا ذلک فقد أدّوا إلی اللهِ حقَّه. (2)
این که آنچه را میدانند، بگویند و از آنچه نمیدانند، دست نگه دارند. وقتی چنین کردند، حقّ خدا را ادا کردهاند.
اخباریان پس از اعتقاد به لزوم کسب یقین در حکم شرعی، ادّعا می کنند که قطع و یقین، تنها هنگامی معتبر است که از راه روایات ائمّه معصومین علیهم السلام به دست آید؛ چه اخبار متواتر و چه اخبار آحادی که همراه با قرائن حالی و مقالی باشند. (3)این رویکرد نیز از مبانی بحثبرانگیز اخباریگری شمرده شده و همراه مبنای پیشین، بیشترین اعتراضات و مناقشات اصولیان را در پی داشته است. به اعتقاد اصولیان، این رویکرد، صحیح نیست؛ زیرا طریقیت قطع، ذاتی است و نشان دادن واقع به واسطه آن، احتیاج به جعل جاعل ندارد. اساساً حجّیت قطع، قابل جعل یا نفی از سوی شارع نیست؛ بلکه به حکم عقل، پیروی کردن از قطع و عمل به آن، واجب است. (4)
اخباریان نتایجی نیز از این ادّعاهای مبناییِ خویش میگیرند:
1) الکافی، ج 4، ص 391، ح 1؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 111، ح 1.
2) الکافی، ج 1، ص 50، ح 12؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 112، ح 4.
3) الفوائد المدنیة، ص 28، 47، 106 و 127؛ هدایة الأبرار، ص 134، 137 و 143، الفوائد الطوسیة، ص 406؛ روضات الجنات، ج 7، ص 120 و 609.
4) فوائد الاُصول، ج 1، ص 29 ـ 30؛ ج 3، ص 6 ـ 7؛ دُرَر الفوائد، ج 2، ص 325.
در احکام الهی، جایز نیست بر ظنّ و استنباطات ظنّی، اعتماد کرد؛ اگرچه ظنّ خاصّ باشد. (1)این روایات، دلیل قطعیاند بر این که هر گاه ظنّّ داریم نه علم، باید احتیاط کنیم.
اجتهاد کردن، کار باطلی است؛ زیرا اجتهاد در جایی انجام می شود که دلیل قطعی نداشته باشیم، در حالی که این روایات، دلیل قطعیاند بر این که احتیاط واجب است و نمیتوان به ظن اعتماد کرد. پس چون دلیل قطعی داریم، جای اجتهاد نیست. (2)
وقتی هر چیزی حکم معیّنی داشته باشد که بتوان قاطعانه بدان دست یافت، دیگر جایی برای اباحه اصلی و تمسّک به برائت اصلی و استصحاب در احکام شرعی، باقی نمیماند. (3)در شبهات حکمی تحریمی، که نمیدانیم آیا جایز است یا نه، باید احتیاط کنیم و این همان حکم معیّنی است که بدان قطع داریم. (4)
اگر خبر واحدی قرینه حالی یا مقالیای نداشته باشد که موجب علم و اطمینان بدان خبر شود، حجّیتی در احکام شرعی ندارد؛ بلکه داخل در باب شبهات میشود و اگر از راه دیگری نیز نتوان به علم رسید، باید احتیاط کرد. (5)
دیدگاه غالب اصولیان این است که هر گاه آنان حکم واقعی را بیان نفرموده باشند و یا به دست ما نرسیده باشد، آن حکم از امّت اسلامی بر داشته شده است. چنان که امام صادق علیه السلام میفرماید:
وما حجب الله علمه علی العباد فهو موضوع عنهم. (1)
آنچه برای بندگان خدا بیان نشده، از دوش آنان بر داشته شده است.
پس آنان نیز همانند اخباریان، بر این باورند که هر چیزی حکمی از طرف شارع دارد. اختلاف آنان با اخباریان، تنها بر سرِ شبهات حکمی است؛ یعنی همان احکامی که یا نزد ائمه علیهم السلام مخزون است و آنان بیان نفرمودهاند و یا فرمودهاند و به دست ما نرسیده است. اصولیان با استناد به اصل برائت، بر این باورند که چنین احکامی «رفع» شده است. (2)به استناد برخی احادیث، سکوت خداوند در باره این گونه احکام، رحمت و لطفی از سوی خداوند است، پس باید آن را قبول کنیم و خود را در باره آن به رنج نیندازیم. (3)سکوت خداوند در این موارد، بدین معناست که به اولیای خویش امر نکرده که آنها را بیان کنند و به گوش مردم برسانند. (4)
مهمترین دلیل اخباریان، آیات و روایاتی است که از عمل کردن به ظنّ، نهی میکند. پاسخ اصولیان به این استدلال، هم نقضی است و هم حلّی. پاسخ نقضی آنان، ناظر به این است که اخباریان در شبهات موضوعی (اعم از تحریمی و وجوبی) و نیز در شبهات حکمیه وجوبی، با وجود این همه آیات و روایات، قائل به توقّف و احتیاط نیستند. (5)آنان نیز در این موارد، به ظن عمل می کنند و چنین استدلال می کنند:
1) الکافی، ج 1، ص 164، ح 3؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 119 (صفات القاضی، باب 12) ح 28.
2) برای نمونه، ر.ک: فرائد الاُصول، ج 2، ص 41.
3) برای نمونه، حضرت علی علیه السلام فرمود: «إنّ الله تبارک و تعالی حدّ حدوداً فلا تعتدوها، وفرض فرائض فلا تنقصوها، وسکت عن أشیاء لم یسکت عنها نسیاناً لها، فلا تکلّفوها رحمةً من الله لکم فاقبلوها ( کتاب من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 53، ح 193؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 129، باب 12، از ابواب صفات القاضی، ح 61) و به همین مضمون، ر.ک: نهج البلاغة، ص 487، حکمت 105.
4) فرائد الاُصول، ج 1، ص 58 ـ 59.
5) الرسائل الاُصولیة، رساله أصالة البرائة، ص 362؛ الفوائد الحائریة، ص 124؛ فرائد الاُصول، ج 2، ص 63.
ما دلیل داریم که عمل کردن به ظنّ در این موارد، اعتبار دارد. (1)
در همه شبهات موضوعی، حجّت نبودن ظن، باعث عُسر و حرج و مسدود شدن اثبات احکام می شود. (2)
در شبهات حکمیه وجوبی نیز وجوب احتیاط مستلزم تکلیف ما لا یطاق است؛ زیرا در بسیاری از موارد، احتمال وجوب میرود و نمیتوان در تمام آنها احتیاط کرد. (3)
اصولیان نیز همین استدلالها را در باره شبهات حکمیه تحریمی می آورند و پاسخهایی نقضی و حلّی به اخباریان می دهند:
در این موارد، دلیل بر حجّیت ظنّ خاص داریم. (4)
احتیاط کردن در این شبهات، موجب عسر و حرجی بزرگ میشود. (5)
در شبهات، فرقی بین خود حکم و موضوع حکم نیست. پس اگر در حکم، عمل کردن به ظنّ را جایز ندانیم، در موضوع آن نیز جایز نخواهد بود و اگر ظن را در شبهه موضوعی معتبر میدانیم، در شبهه حکمی نیز معتبر است. (6)ْ
چه بسا اطلاقاتی که از عمل کردن به ظنّ، نهی کردهاند، تقیید خورده باشد. با وجود این احتمال، مفاد خود این اطلاقات نیز ظنّی خواهد بود و در این صورت، استناد به آنها برای ردّ حجّیت ظن، اصل ادّعا را باطل میکند. (7)
اصولیان افزون بر ردّ دلایل اخباریان، در دفاع از رویکرد خویش می گویند: در مواردی که اصولیان ظن را حجّت میدانند به خاطر ظن نیست، بلکه به جهت این است که دلیل قطعی و برهان علمی در آن موارد وارد شده است. (8)چون دلیل و
1) الفوائد الطوسیة، ص 402.
2) الفوائد المدنیة، ص 90؛ الفوائد الطوسیة، ص 402.
3) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 43.
4) الفوائد الحائریة، ص 129.
5) مفاتیح الاُصول، ص 506.
6) الفوائد الحائریة، ص 124.
7) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 691.
8) الرسائل الاصولیة، رساله الإجتهاد والأخبار، ص 12؛ عوائد الأیام، ص 356؛ فوائد الاُصول، ج 1، ص 134.
برهان قطعی و علمی بر حجّیت مواردی مانند اجتهاد و ظواهر آیات و خبر واحد و اصول عملیه داریم، حکمی که مستند به این موارد باشد، از روی علم است. پس مشمول ادلّه نهی از عمل به ظن نمیشود. (1)
اصل ادعای اخباریان، این است که در هر حکمی، دلیل قطعی از سنّت و روایات بر وجود آن حکم داریم. اصولیان، کلّیت این مطلب را قبول ندارند. مرحوم وحید بهبهانی برای اثبات این که نمیتوانیم در تمام احکام شرعی، قطع و علم پیدا کنیم، به نکاتی اشاره کرده که خلاصه آنها چنین است:
فهم بسیاری از آیات و روایات، معرکه آرا و انظار علمایی چون شیخ صدوق و شیخ طوسی شده و حتی گاهی فهم عالمی ضدّ فهم دیگری است. (2)وقتی کلمهای منصرف به چند معنا باشد، چگونه می توان قطع پیدا کرد که مراد اصلی گوینده، کدام معنا بوده است؟ برای نمونه، به فتوای برخی از فقها، عقد دختر باکره رشید بدون اذن ولی، جایز است (3)و به نظر گروهی دیگر، جایز نیست. (4)شگفت این که هر دو دسته، به یک حدیث استناد کردهاند و این اختلاف، ناشی از تعارض دو خبر نیست؛ بلکه به سبب اختلاف در فهم یک حدیث است. (5)
بسیاری از احکام فقهی، از باب جمع بین ادّله عامّ و خاصّ، یا مطلق و مقید است و یا امر را حمل بر استحباب کردن و نهی را حمل بر کراهت کردن و... .
1) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 691.
2) برای نمونه، قس: کتاب من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 120، ح 579؛ تهذیب الأحکام، ج 1، ص 459 ـ 460، ح 1497.
3) مانند: ابن جنید و شیخ مفید (مختلف الشیعة، ج 7، ص 114)، سید مرتضی ( الإنتصار، ص 122)، شیخ طوسی در تفسیر ( التبیان، ج 2، ص 273)، ابن برّاج (المهذّب البارع، ج 2، ص 193)، ابن ادریس ( السرائر، ج 2، ص 561)، علّامه حلّی (مختلف الشیعة، ج 7، ص 115) و فرزندش فخر المحقّقین ( إیضاح الفوائد، ج 3، ص 20 ـ 21).
4) مانند شیخ صدوق ( الهدایة، ص 260) و شیخ طوسی (نهایة الاحکام، ص 465).
5) الفوائد الحائریة، ص 118؛ الرسائل الاصولیة، رساله الإجتهاد والأخبار، ص 32 و 20.
چنین جمعی، از کسی سر می زند که اطلاع بر هر دو دسته دلیل داشته باشد؛ ولی کسی که از یک دسته مطّلع نباشد، معانی حقیقی را از عام و مطلق و یا از اوامر و نواهی میفهمد. چگونه ما علم به آن حکم پیدا میکنیم؟
باب علم، غالباً برای ما مسدود است و طریق حکم شرعی در غالب موارد منحصر به ظن است: دلالت قرآن، ظنّی است؛ خبر واحد از نظر سند و متن و دلالت، ظنّی است و در اکثر موارد، معارض نیز دارد. علاج آن با اخبار علاجیه نیز مفید قطع نیست. افزون بر این، سقط و تحریف و تغییر عبارات نیز همواره محتمل است و اصل عدم تغییر و تصحیف نیز مفید ظن است.
با این همه، فراموش نشود که اصولیان هم قبول دارند که عمل کردن و حکم کردن بر اساس ظنّ و به آنچه حق نیست و بدان علم نداریم، حرام است و
1) الرسائل الاصولیة، رساله الإجتهاد و الأخبار، ص 19. وی برای مثال، به مجازات خوابیدن دو نفر برهنه در یک لحاف، اشاره کرده و روایات مربوط به آن را به سه دسته تقسیم کرده است. سپس فتاوای گوناگون فقهای بزرگی چون شیخ صدوق ( کتاب من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 14، ح 21 ـ 23. قس: همان، ص 15، ذیل حدیث 23؛ المقنع، ص 433) و شیخ طوسی (تهذیب الأحکام، ج 10، ص 40 ـ 44، ح 141 ـ 158. قس: ص 43 ذیل حدیث 152؛ ص 44، ذیل حدیث 156 و 159؛ النهایة، ص 705) را نقل کرده است که حتی گاهی یک فقیه در دو کتاب خویش، دو شیوه متفاوت را برای جمع کردن، برگزیده و در نتیجه، دو حکم متفاوت داده است.
2) الکافی، ج 1، ص 23، ح 15.
3) همان، ج 1، ص 65، ح 3؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 217، ح 12.
4) الفوائد الحائریة، ص 122.
اصل اوّلی، حرمت عمل به ظنّ است. آنان نیز عمل به ظنّ مطلق را جایز نمیشمارند. ولی به اعتقاد اصولیان، اوّلاً: آیات و روایاتی که نهی از عمل به ظنّ میکند، به ظنون خاصّه تخصیص میخورد و حجّیت را منحصر در علم نمیدانند. در این صورت، دیگر جایی برای تمسّک به اطلاقات باقی نمیماند. (1)
ثانیاً: در روزگار ما که باب علم مسدود است، باب علمی و ظنّ خاص که دلیل بر حجّیت آن داریم، مفتوح است. (2)برهان قطعی و دلیل علمی بر حجّیت اجتهاد و ظواهر آیات و خبر واحد و اصول عملیه و... داریم. پس خواه به واسطه آنها علم به واقع پیدا کنیم و یا نکنیم، حکم و فتوای مستند به آنها، از روی علم است و مشمول آیات و روایات ناهی از ظن نمیشود. (3)شیخ طوسی میگوید:
کسی که به خبر واحد عمل میکند، عمل به غیر علم نکرده؛ چراکه دلیل دلالت بر وجوب عمل به آن دارد. (4)
1) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 690؛ فرائد الاصول، ج 1، ص 134؛ الحاشیة علی إستصحاب القوانین، ص 112.
2) معالم الدین و ملاذ المجتهدین، ص 192. نیز ر.ک: الرسائل الاصولیة، رساله الإجتهاد والأخبار، فرید بهبهانی، ص 6 ـ 8 .
3) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 691. نیز ر.ک: الفوائد الحائریة، ص 128؛ العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 106؛ معارج الاصول، ص 263 ـ 264.
4) العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 106.
5) الفوائد المدنیة، ص 90؛ الفوائد الطوسیة، ص 402.
6) الرسائل الاصولیة، رساله أصالة البرائة، ص 362 و 375؛ الفوائد الحائریة، ص 244.
شیخ انصاری در پاسخی مفصّل، توقّف را در این اخبار، بر اراده مطلق رجحان (اعم از وجوب و استحباب) حمل کرده، و هلاکت را نیز اعّم از عقاب اخروی و دیگر مفاسد می داد. وی این روایات را به سه دسته تقسیم کرده و امر به توقّف را در هر سه دسته، امر ارشادی دانسته است؛ ارشاد به وجوب عقلی و شرعی توقّف و یا به استحباب آن.
اصولیان در جایی که بیانی از طرف مولا نباشد و دلیلی به مکلّف نرسد، احتمال تکلیف و عقاب و مجازات را با قاعده «قبح عقاب بلا بیان» و به استناد احادیثی مانند حدیث رفع، (3)روایت حجب، (4)و مطلق، (5)از بین میبرند و آن را از موارد شبهه، خارج میدانند. (6)این رویکرد، اختصاص به اصولیان ندارد و حتی محدّث جزایری نیز بر این باور است که حدیث «ما حجب الله علمه علی العباد فهو موضوع عنهم»، هم شامل احکامی میشود که امام معصوم علیه السلام بیان نکرده، و هم احکامی که بیان کرده ولی به دست ما نرسیده است. (7)
1) «فإنّ الوقوف عند الشبهة خیر من الإقتحام فی الهلکات» ( الکافی، ج 1، ص 68، ح 10؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 114، باب 12، از ابواب صفات القاضی، ح 9).
2) درر الفوائد، ج 2، ص 431.
3) قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «رُفِع عن اُمّتی تسعة... وما لا یعلمون» ( الخصال، ج 2، ص 417، ح 9).
4) امام صادق علیه السلام فرمود: «ما حجبَ اللهُ علمَه علی العباد فهو موضوع عنهم» ( الکافی، ج 1، ص 164، ح 3؛ التوحید، ص 413، ح 9؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 19، باب 12، از ابواب صفات القاضی، ح 28).
5) امام صادق علیه السلام فرمود: «کلُّ شیء مطلق حتّی یَرد فیه نهیٌ» ( کتاب من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 208، ح 937؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 127، باب 12، از ابواب صفات القاضی، ح 60).
6) الفوائد الحائریة، ص 244 ـ 245؛ عوائد الأیام، ص 361.
7) منبع الحیاة، ص 39.
به اعتقاد اصولیان، موضوع برخی از روایاتی که امر به توقّف می کنند، در باره اعتقادات و اموری مانند صفات الهی و شناخت رسول خدا و ائمّه معصومین است. در این مسائل، یقین و علم معتبر است و این روایات امر میکنند که اگر جاهل به چنین مسائلی هستید، توقّف کنید و نباید به استنباط عقلی ظنی اکتفا کنید. (1)
گذشته از رویکردهایی خاص و افراطی که کم و بیش، در هر دو گروه یافت می شود، اگر در عبارات و استدلالات غالب اخباریان و اصولیان دقت کنیم، چنین می نماید که اختلاف آنان در باره بود و نبود حکم قطعی در همه موضوعات، بیش از آن که واقعی باشد، نزاعی لفظی است. آن جا که حکم اصلی بیان نشده، به گمان بیشتر اخباریان، نوبت به ادلّه احتیاط می رسد و چون بدان قطع دارد، ادعا می کند که در هر موضوعی، حکم قطعی داریم. حالْ آن که اصولی، این مورد را مجرای اصل برائت می شمارد و روشن است ماهیت «اصل» غیر از «دلیل» است و چون فقط در موقع تردید جاری می شود، قطع و یقین در باره آن بیمعناست. افزون بر این، اخباریان نیز اصل برائت را یکسره رد نمیکنند و در همه شبهات موضوعی و نیز در شبهات حکمی وجوبی، آن را معتبر می دانند. سید نعمة الله جزایری که خود از اخباریان است، می گوید:
1) مانند این روایت که امام باقر علیه السلام فرمود: «لو أنّ العباد إذا جهلوا وقفوا ولم یجحدوا، لم یکفروا» ( الکافی، ج 2، ص 388، ح 19؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 115 باب 12، از ابواب صفات القاضی، ح 11).
2) مانند این فرموده امیر مؤمنان علیه السلام: «لا ورعَ کالوقوف عند الشبهة» ( وسائل الشیعة، ج 18، ص 117، باب 12، از ابواب صفات القاضی، ح 20).
3) مانند حدیث دیگری از امام علی علیه السلام که فرمود: « ... فمَن ترک ما اشتبه علیه من الإثم فهو لما استبان له أترک» (همان، ح 22. نیز ر.ک: ح 24 و ص 122، ح 40 و ص 127، ح 57).
ما نسبت به احکامی که به ما نرسیده، مکلّف نیستیم و به اصل «عدم تکلیف» عمل میکنیم. (1)
اما در مواردی که حکم الهی از طریق احادیث ائمه علیهم السلام به دست ما رسیده است، اعتقاد اخباریان به صحّت یا حجّیت احادیث، باعث شده که برخی از آنان ادعای قطعیت کنند. هیچ اخباریِ هوشیاری ادّعا نکرده است که همه احادیث، ما را به حکم واقعی می رسانند. اخباریان نیز روایات ظنی را معتبر می دانند. (2)پس اخباریان مدّعی اند که بدان قطع دارند، «حجّیت» حکمی است از حدیث معتبر به دست آمده باشد. به دیگر سخن، اخباریان عدم حجّیت ظن را اصل اوّلی می دانند و معتقدند که این اصل، قابل تخصیص نیست و به ناچار می گویند مراد از قطعیت اخبار، قطعیت حجّیت اخبار است. آیا اصولیان نیز ادّعایی جز این دارند که به حجّیت دلیل ظنی، قطع دارند (3)و تا یقین نیابند که دلیلی حجّت است، بدان استناد نمیکنند و فتوا نمیدهند؟
از سوی دیگر، ظنّی که از دید اخباریان نامعتبر است، همان است که از دید اصولیان نیز مردود است. چه دلیلی روشنتر از تصریح بزرگان و رهبران اخباریگری همانند سید نعمة الله جزایری (4)و یا شیخ یوسف بحرانی که می گوید:
مراد اخباری که عمل کردن به ظنّ را منع میکند، ظنّ به احکامی است که مستند باشد به رأی و هوا [ی نفس] و قیاس و استحسان و امثال اینها که خارج از کتاب و سنّتاند. (5)
1) منبع الحیاة، ص 58 ـ 59. فیض کاشانی هم سخنی به همین مضمون دارد ( الاُصول الأصلیة، ص 17 ـ 18).
2) الفوائد الحائریة، ص 121.
3) عوائد الأیام، ص 356 ـ 358.
4) منبع الحیاة، ص 62.
5) الدرر النجفیة، ج 1، ص 323. وی این مطلب را مستند به روایات دانسته است، از جمله به این سخن صادق علیه السلام که میفرماید: «ما أحدٌ أحبّ إلیَّ منکم. إنّ النّاس سلکوا سُبُلاً شتّی، فمنهم مَن أخذ بهواه ومنهم مَن أخذ برأیه، و إنکم أخذتم بأمرٍ له أصل» ( المحاسن، ج 1، ص 254، ح 483؛ بحار الأنوار، ج 65، ص 90، ح 23). نیز ر.ک: المحاسن، ج 1، ص 255، ح 484 و ص 338، ح 693؛ الکافی، ج 1، ص 57، ح 13؛ کمال الدین، ص 324، ح 9.
افزون بر این، ظنّی که اصولیان با اجتهاد بدان می رسند، اگر مستند به عقل نباشد، نزد اخباریان نیز معتبر است. (1)سید نعمة الله جزایری میگوید:
چنانچه حکمی از عموم آیات و اخبار و جمع بین اخبار متعارض به دست آید، واجب است که بر طبق آن عمل شود؛ چراکه این حکم، از ادلّه کتاب و سنت گرفته شده و داخل در فرمایش امام صادق علیه السلام «مَن عرف أحکامَنا» (2)است؛ هرچند بر طریق ظنّ باشد. (3)
آیا این عبارت، گویای همان رویکرد اصولیان نیست؟ در مجموع، می توان گفت که نزاع آنان در این بخش نیز تا حدّی لفظی است و کاربرد «قطع» نزد هر یک از دو گروه، غیر از دیگری است: قطع به حجّیت حکم، یا قطع به خود حکم و محتوای دلیل. تفاوت این دو، آشکار است. پس این همه استدلال و نقض و ابرامی که در این باره شده و کتب اصولی و فقهی را انباشته، بیش از آن که اثباتگر رویکرد یا روشی خاص باشد، توضیح واضحات و لفّاظی است. تنها ثمره ارزشمندی که از این مباحث به دست می آید، آشنایی میزان اعتبار حدیث نزد هر یک از دو طرف است. البته فراموش نشود که اگر ظنّ، ناشی از استدلال عقلی محض و بدون تکیه بر کتاب و سنت باشد، خارج از این دایره است و اختلاف اخباری و اصولی در آن جا، جداگانه باید بررسی شود. این مطلب را با سخنی دیگر از اخباری نامور، شیخ یوسف بحرانی به پایان می بریم. وی نزاع بین اخباریان و مجتهدان را فی الجمله و در برخی موارد، لفظی میداند و میگوید:
در صورتی که مناط حکم مجتهدان و مأخذ و مدرک آنان، کتاب و سنّت باشد، نزاع آنان با اخباریان لفظی است؛ زیرا اوّلا: منظور اخباریان از قطعیت و معلومیت حکم، به اعتبار معلومیت دلیلی است که از ائمّه معصومین علیهم السلام رسیده؛ هرچند حصول حکم به طریق ظنّ غالب بوده باشد، چون شارع کتاب و سنت را مرجع حلال و حرام و مناط احکام قرار داده است.
ثانیاً: منظور اخباریان از علم، اعمّ است از علمی که مطابق با واقع بوده باشد و احتمال خلاف در آن نرود، و علم عادی که نفس به آن اطمینان پیدا میکند. این اطمینان، گاهی از سخنان اطفال نیز به انضمام قرائن، حاصل میشود. ولی منظور مجتهدان در ظنّ، ظن به خود حکم است نه مناط حکم، و مرادشان از علم، آن علمی است که مطابق با واقع بوده باشد. پس در این صورت، نزاع لفظی است و محلّ اختلاف، در نامگذاری است.
و اگر چنانچه مناط و مدارک فتوای مجتهدان خارج از کتاب و سنّت بوده باشد، در این صورت دیگر نزاع لفظی نیست و اشکالات اخباریان بر مجتهدان وارد است. (1)
1) الدرر النجفیة، ج 1، ص 320 ـ 322.
گذشت که بر اساس رویکرد غالب میان اخباریان، راه دریافت احکام شرعی از اهل بیت علیهم السلام، باید قطعی و یقینی باشد. این، بحثی کبروی بود و این که ما از کدام حدیث، قطع و یقین به حکم شرعی پیدا میکنیم، بحثی صغروی است. بر پایه دیدگاه مشهور میان اخباریان، همه اخبار کتب اربعه شیعه ( الکافی، کتابُ من لایحضره الفقیه، (1)تهذیب الأحکام، و الإستبصار)، به یقین از معصوم صادر شده و به اصطلاح،
1) از این اثر مشهور شیخ صدوق رحمه الله علیه، با عبارات گوناگونی یاد میشود: «الفقیه»، «من لایحضر»، «کتاب من لایحضره فقیهٌ» و از همه مشهورتر «من لایحضره الفقیه». اما شایان ذکر است که نام اصلی و دقیق این کتاب، «کتابُ مَن لایحضره الفقیه» است. سنّت رایج میان اهل علم، هنگام نام بردن از کتابها، تلخیص عنوانهای چندْ کلمهای است. از همین رو، دیگران پس از صدوق و حتی خود او در دیگر آثارش، عبارات دیگری را جایگزین این عنوان نسبتاً طولانی کردهاند. اما بنا به دلایلی که اینک مجال توضیحش نیست، بهتر است در نوشتار، از چنین تلخیصی پرهیز شود و واژه آغازین از نام کتاب حذف نشود. پس بهتر است همه جا؛ به ویژه در ارجاعات و کتابنامهها، واژه «کتاب» در آغاز عنوان این اثر گرانسنگ نوشته شود؛ چنآن که شیخ بهایی چند باری که در الوجیزة از این کتاب نام برده، عنوان کامل آن را استفاده کرده است: «فألّفوا کتباً... الکافی، و کتاب من لایحضره الفقیه، و التهذیب و الإستبصار» ( الوجیزة، ص 16 و 17).
قطعی الصدور است؛ هرچند سند آنها ضعیف به اصطلاح متأخّران باشد. به اعتقاد آنان این روایات بهویژه روایات الکافی، صحیح به اصطلاح قدماست؛ (1)گرچه صدرو آنها از سرِ تقیه بوده باشد. به ادعای استرآبادی، نه تنها قطع اجمالی به مضمون روایات کتب اربعه داریم، بلکه از قرائن حالی و مقامی، به تک تک این روایات نیز قطع تفصیلی به دست میآید. (2)
برخی از اخباریان سرشناسی که چنین دیدگاهی دارند، عبارتاند از: محمّد امین استرآبادی، محمّد تقی مجلسی، شیخ حسین کرکی، شیخ حرّ عاملی، محدّث نوری. (3)
برخی از اصولیان نیز چنین دیدگاهی دارند، مانند: شهید اوّل، (4)مرحوم نایینی (که مناقشه در اسناد روایات الکافی را حرفه انسان عاجز خوانده است)، (5)و سید مرتضی که چون به خبر واحد عمل نمیکرد و در عصری نزدیک به زمان ائمه علیهم السلام میزیست، دیدگاهش شایان توجه است. استدلال وی، دقیقاً همانند اخباریان است:
1) متقدّمان، اصطلاح «صحیح» را به حدیثی اطلاق میکردند که خصوصیات و قرائن همراه آن، موجب اعتماد به آن حدیث شود؛ خواه راویاش ثقه باشد یا نباشد. اما منظور متأخران از این اصطلاح، حدیثی است که سلسله سند آن، همگی امامی عادل بوده باشند (مشرقین الشمسین، شیخ بهایی، ص 26).
2) الفوائد المدنیة، ص 184.
3) الفوائد المدنیة، ص 52 ـ 53 و 181؛ لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 100 ـ 105؛ هدایة الأبرار، ص 58؛ وسائل الشیعة، ج 20، ص 36؛ روضة المتّقین، ج 1، ص 28؛ خاتمة مستدرک الوسائل، ج 3، ص 463 و 469.
4) وی در بحث استخاره، به روایتی مرسل استناد میکند و سپس میگوید: «ارسال این روایت، ضرری ندارد؛ چراکه کلینی در الکافی و شیخ در التهذیب آن را ذکر کردهاند» (ذکری الشیعة، ج 4، ص 266).
5) معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 87.
بیشتر روایات اصحاب ما که در کتب ماست، متواترند و به صحّت آنها قطع داریم. و آن دسته از روایاتی که متواتر نیستند، قرائنی همراه آنان است که دلالت بر صحّت آنها دارد. پس این اخبار، موجب علم و قطع است؛ هرچند در کتب ما به صورت خبر واحد ذکر شده باشند. (1)
در مقابل، بسیاری از اصولیان، قطعی الصدور بودنِ تمام روایات کتب اربعه را قبول ندارند و برخی از اخباریان نیز با آنان همرأیاند، مانند فیض کاشانی که این دیدگاه را «افراط و غلّو در اخبار» خوانده است. (2)فاضل تونی هم که برخی او را اخباری دانستهاند، صحّت همه این اخبار را به صورت مطلق نمیپذیرد و سپس می گوید:
بله، در صورتی که اخبار کتب اربعه معارضی نداشته باشند و مضمونشان نیز مخالف عمل فقهای بزرگ نباشد، عمل کردن به آنها نافذ است و در این صورت، لازم نیست که سند آنها بررسی شود. (3)
برای آشنایی با دلایل صحّت اخبار کتب اربعه، استدلال اخباریان را با دو مقدّمه بیان میکنیم:
به طور خلاصه، مقدّمه ادعای اخباریان این است که نویسندگان کتب اربعه، احادیث خود را از منابع معتبری گرفتهاند که احادیث آنها قطعی الصدور بوده است. توضیحْ این که: شیعیان و شاگردان ائمّه علیهم السلام نوشتههایی را با عنوان «اصل» (4)در
1) جوابات المسائل التبانیات (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 26.
2) الحقّ المبین، ص 12.
3) الوافیة فی اُصول الفقه، ص 266 و 271 ـ 272.
4) اصل، که عنوان بعضی از کتب حدیثی شیعه بوده، بر مجموعهای کوچک از احادیث اطلاق میشده که مؤلّف، تمام احادیث آن را خود، از امام علیه السلام شنیده باشد، و یا از کسی شنیده باشد که آن کس از امام شنیده است. پس اصل، نخستین مرحله نقل حدیث را مکتوب میکرده و حالت پیشنویس داشته است. از این رو، نظم و ترتیب خاصّی در آن نبوده است؛ ولی منبع تألیف آثار دیگری قرار میگرفته که بر اساس نظم متناسب با موضوع کتاب، تدوین میشد، مانند «مصنَّف» که معمولاً با هدفی غیر از نقل حدیث ـ مانند تاریخ و تفسیر و رجال و کلام ـ ، تألیف میشد (ر.ک: تاریخ حدیث شیـعه، پاکتچی نهایة الدرایة، ص 529؛ الذریعــة، ج 2، ص 125 ـ 126؛ کتاب الطهارة، امـام خمینی، ج 3، ص 360؛ تفصیل الشریعة، کتاب الحدود، ص 447).
دست داشتند که از زمان امیر المؤمنین علی علیه السلام تا زمان امام حسن عسکری علیه السلام تصنیف شده بود. (1)از آن میان، چهارصد اصل از آنِ شاگردان امام صادق علیه السلام شامل جوابهای ایشان به مسائل گوناگون بود که «اصول اربعمأئه» خوانده می شد. (2)دلایل صحّت این اصول و قطع به صدور روایات آنها از معصوم، چنین است:
از زمان حضور ائمه تا پایان غیبت صغرا، شیعیان در عقاید و اعمالشان به آن اصول مراجعه میکردند و بر روایاتشان اعتماد مینمودند. چندآن که هر گاه مستند فتوایی را از مفتی می خواستند، اگر او به کتاب معروف و یا اصل مشهوری استناد میکرد که راویاش ثقه بود، قانع می شدند و سخنش را قبول میکردند. (3)بر این اساس، ما به طور قطع و یقین میدانیم که روایات این اصول، یا متواتر بودهاند و یا محفوف به قرائنی که موجب علم و یقین به صدور حدیث از معصوم میشده است. اگر هم خبر واحدی محفوف به قرینه نبوده، یا اجماع در نقل داشته است ـ ولی چون معارضی نداشته، قدما جز آن خبر و یا موافق آن، دیگر موارد را نقل نکردهاند ـ ، و یا اجماع داریم که آن خبر از معصوم وارد شده است و مانعی از عمل کردن به آن هم نداریم. (4)
1) معالم العلماء، ابن شهرآشوب، ص 3 (به نقل از مفید)؛ الفوائد المدنیة، ص 6؛ هدایة الاُمّة، ج 8، ص 572.
2) المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 26؛ ذکری الشیعة، ج 1، ص 59؛ نهایة الدرایة (شرح الوجیز شیخ بهایی)، ص 524 (به نقل از طبرسی در إعلام الوری).
3) العدّة فی اُصول الفقه، طوسی، ج 1، ص 126.
4) الفوائد المدنیة، ص 65 ـ 68.
گذشته از قطعی بودن یا نبودن صدور از معصوم، اصل این مطلب درست است که شیعیان سدههای نخست، به اخبار مندرج در اصول و تصنیفاتشان عمل و استناد میکردهاند. حتی شیخ طوسی نیز در این باره ادعای اجماع کرده است. (1)اما به ادعای محمد امین استرآبادی، اصول چهارصدگانه، معروف و مشهور به صحّت بوده و شیعیان قطع داشتهاند که احادیث مندرج در آنها صحیح است. از این رو، در حالی که میتوانستند مستقیماً احکامشان را به طور قطعی از ائمه علیهم السلام بگیرند، به این اصول مراجعه میکردند و کمتر جویای نظر ائمه علیهم السلام در باره این اصول میشدند. (2)در باره این ادعا، به دو نکته باید توجه کرد:
بر اساس آنچه گذشت، باید گفت که منظور وی از «قطع»، همان اطمینان عرفی است و گر نه، این سخن را باید ادعای بیاساس و حتی دور از ذهن دانست. چگونه می توان از ذهنیات و اندیشههای هزاران شیعهای که در آن زمان می زیستند آگاه شد و پی برد که آنان قطع به چیزی داشتهاند؟ عمل کردن آنان به این اصول نیز دلالت بر چیزی بیش از اطیمنان عرفی ندارد.
آشنایی اندکی با تاریخ شیعه، روشن می سازد که نه تنها همه شیعیان، بلکه خواص شیعه و حتی ساکنان همشهری ائمه علیهم السلام نیز نمیتوانستند همواره همه مسائل خود را از آن حضرات بپرسند. گذشته از دوری راه برای شیعیان شهرهای دیگر، شرایط تقیه، سفر، ازدحام، ملاحظات سیاسی و اجتماعی، و عوامل دیگری از این دست را نمیتوان نادیده گرفت که باعث می شد مراجعه مستقیم به امام، همواره ممکن نباشد.
یکی از نکات مهم در ارزیابی آثار حدیثی، این است که پیش از بررسی احوال مؤلّف، از انتساب اثر به مؤلف، اطمینان یابیم. انتساب این آثار حدیثی به مؤلّفان آنها،
در آن زمان متواتر بوده است و مؤلّف هر کدام از آنها، بهویژه اصول چهارصدگانه، شناختهشده بوده است. چنانچه امروزه در باره کتب اربعه، تردیدی در انتساب آنها به مؤلّفانشان نیست و همگی متواتر و شناختهشدهاند. (1)پس آنچه مهم است، اعتبار خود مؤلّفان است.
اخباریان مدّعیاند که مؤلّفان اصول چهارصدگانه، همگی از کسانی بودهاند که روایاتشان مورد اعتماد بوده است. آنان را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
1) الفوائد المدنیة، ص 53.
2) کشّی در إختیار معرفة الرجال (ص 238 و 375 و 556، ش 431 و 705 و 1050)، آنان را بدین شرح نام برده است: شش نفر از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السلام: زراره، معروف بن خرّبوذ، برید بن معاویه، فضیل بن یسار، محمّد بن مسلم، و ابو بصیر اسدی یا مرادی. شش نفر از اصحاب جوان امام صادق علیه السلام: جمیل بن درّاج، عبد الله بن مسکان، عبد الله بن بکیر، حمّاد بن عیسی، حمّاد بن عثمان و ابان بن عثمان. و شش نفر از اصحاب امام موسی بن جعفر و امام رضا علیهما السلام: یونس بن عبد الرحمان، صفوان بن یحیی بیّاع، محمّد بن ابی عمیر، حسن بن محبوب، عبد الله بن مغیرة و محمّد بن ابی نصر بزنظی.
3) هدایة الاُمّة، ج 8، ص 573.
4) الفوائد المدنیة، ص 181؛ هدایة الأبرار، ص 88.
5) الوافی، ج 1، ص 2؛ هدایة الأبرار، ص 88.
6) روضة المتّقین، ج 1، ص 30؛ لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 105؛ وسائل الشیعة، ج 20، الفائدة السابعة، ص 80 ـ 81.
7) لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 105؛ الفوائد المدنیة، ص 182 ـ 183.
البته در زمان ائمه علیهم السلام کتابهای جعلی نیز در دسترس شیعیان بوده است؛ زیرا در هر زمان، افراد کذّابی بودهاند که بر ائمه افترا میبستند (5)و دروغپردازانی همچون ابو الخطاب و اصحابش، و مغیرة بن سعید، (6)افترائات خود را به تألیف نیز در می آوردند. ولی اصحاب ائمّه نویسندگان این کتابها را می شناختند و آثارشان نیز مشخّص بوده است. آنان راضی نمیشدند از کتابی حدیث نقل کنند، که در آن ریب و شک است. (7)
عالمان شیعه، دقّت فراوانی در نقل حدیث و حفظ آن داشتند و برخی از آنان به قدری احتیاط میکردند که اگر شخصی متهم به نقل حدیث از ضعفا می شد، دیگر از او حدیثی نقل نمیکردند و دیگران را نیز از نقل احادیث او منع باز می داشتند. حتی گاهی از وی برائت میجستند؛ هرچند خودش آدم ثقهای بود. احمد بن محمّد بن عیسی، چنین برخوردی با احمد بن محمّد بن خالد برقی (صاحب المحاسن) و
1) الکافی، ج 1، ص 52، ح 10 و 11؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 150 ـ 153، ح 27، 38، 40 و 47.
2) وسائل الشیعة، ج 18، ص 100 ـ 107 (صفات القاضی، باب 11) ح 4، 8 و 30؛ إختیار معرفة الرجال، ص 496، ش 951.
3) وسائل الشیعة، ج 18، ص 103 (صفات القاضی، باب 11) ح 13.
4) الفوائد المدنیة، ص 57.
5) بحار الأنوار، ج 2، ص 217.
6) إختیار معرفة الرجال، ص 108، ش 174 و ص 224 ـ 225، ش 401 ـ 403 و ص 302، ش 542 ـ 545.
7) هدایة الأبرار، ص 83 .
سهل بن زیاد آدمی کرد. (1)با این اوصاف، اختلافاتی که در احادیث ما وجود دارد، ناشی از وجود کذب در آنها نیست؛ بلکه به سبب احادیثی است که از سرِ تقیه صادر شدهاند. (2)
بخش دوم استدلال، این است که همه این اصول و کتب معتبر، در زمان تألیف کتب اربعه نیز موجود بوده و کلینی و صدوق و طوسی، احادیث این کتب را بیواسطه، از همین اصولی نقل کردهاند که اجماع بر صحّت احادیث آنها بوده است. به علاوه، احادیث کتب دیگر را بدون ذکر قرینهای که آنها را از کتب معتمد جدا کند، نقل نکردهاند تا مبادا با یکدیگر خلط شوند. (3)به گفته شهید ثانی، هدف آنان، جلوگیری از نابودی این اصول بوده است. چون احتمال می رفت که این اصول از بین برود، عدّهای آنها را جمعآوری کردند و صاحبان کتب اربعه، بهترین تألیفات را در این زمینه پدید آوردند. (4)از ظاهر عبارت شیخ بهایی در الوجیزة نیز همین بر می آید که صاحبان کتب اربعه به اصول چهارصدگانه دسترس داشتهاند. (5)
برای اثبات این ادعا، به چند قرینه می توان استناد کرد:
1) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 12؛ جامع الرواة، ج 1، ص 63 و 393.
2) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 8.
3) الفوائد المدنیة، ص 60، 65 و 176؛ لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 101 ـ 102؛ وسائل الشیعة، ص 20، الفائدة التاسعة، ص 96؛ هدایة الاُمّة، ج 8، ص 581؛ منبع الحیاة، ص 28.
4) الدرایة، ص 17؛ هدایة الاُمّة، ج 8، ص 571.
5) الوجیزة فی الدرایة، ص 16. شریف طباطبایی نیز همین را از او نقل میکند؛ کفایة المسائل، ج 1، ص 32.
6) وسائل الشیعة، ج 20، الفائدة التاسعة، ص 97؛ هدایة الاُمّة، ج 8، ص 580.
اگر مؤلّفان کتب اربعه از صدق این اخبار با اطلاع نبودند، آنها را نقل نمیکردند. (1)آنان نیز خود، در آغاز تألیفاتشان (2)و گاه در لابهلای دیگر مطالب، (3)شهادت دادهاند که احادیث این کتب، صحیح است و از همان اصول معتبر گرفته شده است. (4)شهادت آنها را در صحّت این احادیث، باید پذیرفت؛ چراکه شهادت به محسوس دادهاند. (5)البتّه باید توجّه داشت که منظور آنان از صحّت اخبار، صحیح به اصطلاح متأخّران نبوده است و از این رو، وجود بعضی از ضعفا و کذّابین در اسانید کتب اربعه، موجب نمیشود که از آن اخبار، دست بر داریم و یا ادعای مؤلّفان را ردّ کنیم. (6)
بر اساس توضیح دیگری که محدّث جزایری داده است، هر یک از احادیث کتب رابعه را باید نماینده احادیث بسیاری دانست که جهت اختصار حذف شدهاند. حتی به نقل وی، برخی از محدّثان به همین دلیل، معتقد بودهاند که روایات کتب اربعه، به طور متواتر از ائمه علیهم السلام به ما رسیده است. وی میگوید:
من بعضی از اصول کهنی را که کتب اربعه از آنها گرفته شده، تتبّع کردم. دیدم مؤلف آن برای یک حکم، بابی قرار داده و در آن باب، احادیث بسیاری را با ذکر سند، نقل کرده که [بر اساس دستهبندی متأخّران،] بعضی از آن اسناد، صحیح و یا
1) هدایة الأبرار، ص 83 ـ 84.
2) الکافی، ج 1، ص 8 ـ 9؛ الإستبصار، ج 1، ص 2؛ تهذیب الأحکام، ج 1، ص 2 ـ 4؛ کتاب من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 3 ـ 5. الفوائد المدنیة، ص 183؛ هدایة الأبرار، ص 89؛ وسائل الشیعة، ج 20، الفائدة التاسعه، ص 99؛ روضة المتّقین، ج 1، ص 28 ـ 29.
3) برای نمونه: الکافی، ج 7، ص 115.
4) بر اساس خبری شایع که به شرح الکافی ملا خلیل قزوینی منسوب شده است (نهایة الدرایة، ص 540)، کتاب الکافی را بر حضرت حجّت صلوات الله علیه عرضه داشتهاند و ایشان فرموده: «إنّ هذا کافٍ لشیعتنا». طبق گفته محدّث نوری، این خبر هیچ اصل و اساسی ندارد (ر.ک: مستدرک الوسائل، ج 3، ص 470).
5) الفوائد المدنیة، ص 177 ـ 183؛ هدایة الأبرار، ص 89؛ وسائل الشیعة، ج 20، الفائدة السادسة، ص 64 و الفائدة التاسعة، ص 99 ـ 104؛ روضة المتّقین، ج 1، ص 28 ـ 29.
6) الوافی، ج 1، ص 23 ـ 24؛ هدایة الأبرار، ص 83 ـ 84.
حسن، و برخی موثّق و یا ضعیف است؛ ولی کلینی از آن میان، فقط همان یک روایتی را نقل کرده که طریقش ضعیف است. سرّ مطلب این است که آن سند، عالی بوده و وسائط آن به معصوم علیه السلام، کمتر از روایات دیگر بوده است و برای رعایت اختصار، آن روایت را ذکر کرده است. وقتی انسان اینها را میبیند، اعتمادش بر کتب اربعه بیشتر میشود. (1)
وی سپس به مثالی استناد می کند که کلینی و شیخ طوسی به خاطر اختصار، از بیست حدیث مذکور در کتاب المحاسن برقی، تنها بعضی را نقل کردهاند. وی بر این اعتقاد است که چه بسا اگر آنان همه احادیث را نقل میکردند، دیگر کسی نمیگفت اینها مضمره، مرسله، مقطوعه و یا غیر اینهاست. (2)
عدّهای از اخباریان، افزون بر کتب اربعه، احادیث برخی دیگر از کتابهای مشهور میان شیعه را نیز قطعی الصدور و صحیح میدانند و حتی مدّعیاند که تمام کتابهای کهن حدیث شیعه، چنیناند. (3)آنان بیشترِ روایات این کتب را متواتر می دانند و در مواردی که متواتر نیست، معتقدند محفوف به قرائنی است که موجب قطع عادی می شود. (4)محمّد امین استرآبادی، همه احادیث کتب اربعه و دیگر کتب رایج میان شیعیان را برگرفته از اصول معتبر پیشینیان می داند و شگفتْ این که اعتبار آنها را چنان روشن و بدیهی انگاشته که می گوید:
طرق و اَسنادی که در این کتب ذکر شده، تنها برای تبرّک و تیمّم، و برای دفع سرزنش اهل سنت است تا مبادا احادیث شیعه را بیاساس بخوانند. (5)
1) کشف الأسرار فی شرح الإستبصار، ج 2، ص 44 ـ 45.
2) منبع الحیاة، ص 28 و 64 ـ 65.
3) هدایة الأبرار، ص 87 و 89. شیخ حرّ عاملی بابی را در این باره منعقد کرده و در آن، 88 حدیث آورده است (وسائل الشیعة، ج 18، ص 52، باب وجوب العمل بأحادیث النبی صلی الله علیه و آله والأئمة علیهم السلام المنقولة فی الکتب المعتمدة وروایتها وصحّتها وثبوتها).
4) هدایة الأبرار، ص 107؛ الفوائد الطوسیة، ص 455 و 525 ـ 526.
5) الفوائد المدنیة، ص 52 ـ 53.
مرحوم شیخ حرّ عاملی در وسائل الشیعة، از 150 کتاب، حدیث نقل کرده است که همه آنها را از کتب مورد اعتماد می شمارد و احادیث آنها را صحیح و قطعی الصدور می داند. (1)برخی از این کتابها عبارتاند از: معانی الأخبار، کمال الدین، عیون أخبار الرضا علیه السلام، الخصال، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، التوحید، علل الشرائع، أمالی صدوق، أمالی مفید، کتاب الغیبة، الإحتجاج و تحف العقول. امروزه در اصالت متن یا سند برخی از این کتابها و یا در سلامت اعتقادی مؤلّفانشان تردید است و با این حال، ارزش آنها از جهت اطلاعات تاریخی و ارائه قرائنی برای فهم دیگر احادیث، هرگز قابل انکار نیست. (2)
حقیقت این است که تا پیش از دوره رواج اخباریگری، بسیاری از کتب حدیثی شیعه، در کُنج غربت بودند و از گنج های نهفته در پرده بیاعتباری، استفاده شایانی نمیشد. تنها کتب اربعه و برخی از کتب مشهور، در معرض استفاده عموم بودند که همه احکام فقهی را در بر نمیگرفتند. به گفته محدّث بحرانی، بیشتر علمای متأخّر، تنها به اخبار کتب اربعه عمل می کنند و پنداشتهاند که اخبار کتب دیگر، مورد اعتماد نیست. چنین بود که برخی از پیروان مکتب اخباری کوشیدند تا ارزش این آثار را نمایان سازند. چنان که سید نعمة الله جزایری در ابتدای شرح تهذیب الأحکام میگوید:
حق این است که این چهار کتاب، تمام احکام را در بر نمیگیرند و بسیاری از احکام، در کتابهای دیگر آمده و سزاوار است که به آن کتب نیز مراجعه شود. مانند: عیون أخبار الرضا علیه السلام، امالی و الإحتجاج. باید احکام را از آنها گرفت و در فتوا دادن، از علما تقلید نکرد. اجتهاد حقیقی، آن است که فتوا از دلیل آن گرفته شود. چه بسا جماعتی بر محقّق و علامه ایراد گرفتهاند و بعضی از فتاوای آنان را به گمانِ نداشتن دلیل، ردّ کردهاند؛ ولی ما دلائل این فتاوا را در غیر کتب
اربعه یافتهایم؛ بخصوص الفقه الرضوی (1)که مشتمل بر احکام بسیاری است که در کتب اربعه و غیر آنها نیامده است. (2)
به هر حال، در پیِ چنین تلاشها و تذکّراتی بود که بسیاری از آثارِ فراموششده، ارزش واقعی خود را باز یافتند و احادیث مندرج در آنها نیز همانند کتابهای نامور، به کار گرفته شد. نقش اخباریان در این فرآیند، بیش از دیگران بود.
گفتیم که متأخّران، غیر از کتب اربعه و کتب مشهور، به اخبار دیگر آثار حدیثی اعتماد نداشتند و آن کتابها را یکسره رها کرده بودند. گویا در واکنش به همین بیاعتنایی و تفریط بود که برخی از اخباریان، پای در مسیر افراط نهادند و افزون بر شناساندن و احیای آن کتب مهجور، قائل به اعتبار مطلق همه احادیث کتب روایی شدند. شگفتْ این که برخی به معتبر شمردنِ همه این کتب نیز بسنده نکردهاند و اقوالی را هم که در کتب فقهی آمده و قائل آنها نامعلوم است، معتبر میدانند. صاحب تفسیر نور الثقلین میگوید:
ممکن است آن قول، فرموده حضرت بقیة الله باشد و ایشان آن را در بین اقوال علما انداخته تا اجماع بر خطا نکنند. (3)
صاحب حدائق برای معتبر بودن کتابهای حدیثی غیر از کتب اربعه، قرائن و شواهدی را ذکر کرده است (4)که خلاصه آنها چنین است:
کسی که به مصنّفات پیشینیان نظری بیندازد و از سیره و روش آنان اطلاع داشته باشد، اطمینان می یابد که تا صحّت حدیثی مورد تأییدشان نبود، آن را نقل
نمیکردند. از این رو، هنگام نقل آنچه مورد اطمینان نبوده، احتیاط فراوان میکردند تا قرائنی به آن ضمیمه کنند که موجب صحّت و ثبوت آن روایت شود. برای نمونه، شیخ صدوق وقتی حدیثی را از احمد بن زیاد نقل میکند، میگوید: «من این حدیث را از احدی غیر از احمد بن زیاد نشنیدم؛ ولی او شخص ثقه و متدیّن و فاضلی است». (1)و پس از نقل حدیثی از علی بن عبد الله ورّاق، میگوید: «من این حدیث را از احدی غیر از علی بن ورّاق نشنیدهام، و او این حدیث را برای من از سعد بن عبد الله از احمد بن اسحاق نقل میکند». (2)گاهی نیز اصرار دارد که بگوید این حدیث را از استادم ابن ولید روایت نمیکنم؛ بلکه فقط از فلان راوی شنیدهام و در نزد من صحیح است. (3)این که صدوق فقط در باره چند روایات انگشتشمار از این دست، (4)چنین توضیحاتی داده و در بقیه روایات سکوت کرده، قرینه روشنی است بر این که به صحّت باقی روایات، قطع و جزم داشته است. به دیگر سخن، در روش او، اصل بر این است که احادیث کتابش معتبرند و نیازی به دفاع از صحّت آنها ندارد. از این روست که در موارد خروج از این اصل، خود را نیازمند توضیح می بیند.
اصولیان و برخی از اخباریان که قطعی الصدور بودنِ اخبار کتب حدیثی و حتی کتب اربعه را نمیپذیرند و بر این باورند که اعتماد کردن به آنها، به شناخت حال رُوات و خصوصیات سلسله سندشان احتیاج دارند، پاسخهای متعدّدی به دلایل اخباریان دادهاند که بیشتر به انکار مقدّمه اوّل و تشکیک در بعضی از قرائن آن بر می گردد. روشن است که اگر یکی از مقدّمات برهان قطعی نباشد، نتیجه آن برهان هم قطعی نخواهد بود. این پاسخها به اجمال عبارتاند از:
1) کمال الدین، ص 369، باب 34، ح 6.
2) همان، ص 385، باب 38، ح 1. صاحب حدائق این حدیث را اشتباهاً به کتاب الغیبة نسبت داده است.
3) معانی الأخبار، ص 314 (باب معنی ما جاء فی لعن الذهب والفضّة)، ح 1.
4) نمونه دیگر، هنگام نقل حدیثی از محمّد بن عبد الله مسمعی است (عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 21، ذیل حدیث 45).
قطع هر کسی، تنها برای خودش حجّت است. این که شیعیان سدههای نخست، قطع داشتهاند که اخبار اصول چهارصدگانه، از جهت سندی صحیح است، نه مستلزم این است که دیگران نیز چنین قطعی پیدا کنند، و نه حجّیتی برای ما دارد. (1)افزون بر این، باید معلوم شود که اعتماد آنان، دقیقاً به چه چیزی تعلّق داشته است. صرف این که گفتهاند اصول چهارصدگانه مشهور و مورد اعتماد بودهاند، مستلزم این نیست که تک تک احادیث آنها شهرت داشته و مورد اعتماد بوده است. (2)از قضا، آشنایی با فضای تاریخی و قرائن موجود در آثار و کتب، گویای این است که کلّ کتاب را معتبر می دانستند و توجهی به وضعیت تک تک احادیث نداشتهاند.
این اجماع هم ـ که ادّعا شده همه امامیه، واجب می دانند به این اخباری که از اصول شیعه در دست ماست رجوع کنیم ـ ، (3)به معنای عمل کردن به تک تک احادیث این کتب نیست؛ زیرا خلاف آن ثابت شده است؛ بلکه منظور این است که اتفاق دارند بر این که فی الجمله باید به این اخبار عمل کرد. ولی این هم دردی را دوا نمیکند؛ زیرا با توجه به اختلافی که در باره شروط حجّیت اخبار وجود دارد، و با توجه به این که فعل (عمل به اخبار)، به تنهایی دلیل لُبّی است و دلالتی بر مستند فاعل ندارد، نمیدانیم که اجماع کنندگان از چه جهتی به خبر عمل میکردند. (4)ولی به هر حال، پذیرش این تحلیل، دو ثمره نیز دارد: یکی این که «اعتبار» نیز همانند اصطلاح «صحیح»، در معنایی غیر از آنچه در ذهن ماست، به کار می رفته و بر این اساس، در روشی که متأخران برای ارزیابی رجال حدیث به کار می برند، کارآیی ندارد.
1) مفاتیح الاُصول، سید مجاهد، ص 329؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 36؛ الوافیة فی اُصول الفقه، ص 267.
2) الرسائل الاصولیة، ص 188 ـ 189.
3) جوابات المسائل التبانیات (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 26؛ العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 126.
4) فرائد الاُصول، ج 1، ص 324 و 348 ـ 350.
ثانیاً: اصولیان نیز دیگر نمیتوانند اعتماد نداشتن قدما به چند حدیث خاص را دستآویزی برای بطلان ادعای اخباریان بسازند. پس همه مواردی که پیشینیان در اعتبار حدیثی خاص، به تصریح یا در مقام عمل و فتوا، تشکیک کردهاند، دلیل بر این نیست که این اصول، نزد آنان معتبر نبوده و سخن اخباریان ادعایی گزاف است.
مرحوم کلینی، شیخ صدوق و شیخ طوسی، که خودشان کتب اربعه را پدید آوردند، همه احادیث موجود در اصول اربعمأه را قطعی الصدور نمیدانستند. آنان گاهی در احادیث یکدیگر و حتی در حدیثی که خود نقل کردهاند، خرده می گیرند و در صحّتش مناقشه می کنند. روشن است که اگر روایات اصول چهارصدگانه را ـ که منبع اصلی همه آنان بوده ـ صحیح می دانستند و به صدور آنها از معصومان قطع داشتند، جایز نبود که در سند حدیثی مناقشه کنند که از همان اصول گرفته شده است. به علاوه، وقتی بزرگانی چون طوسی و مفید که نزدیک به زمان تألیف اصول بودهاند، احادیث آنها را قطعی نمیدانستند و برای اطمینان از صحّت حدیث، تنها به این اکتفا نمیکردند که در یکی از اصول مشهور یا کتب اربعه نقل شده است؛ (1)پس ما چگونه می توانیم به قطع برسیم؟ چگونه می توان همه احادیث کتابی را صحیح دانست که خود مؤلف، عملاً در صحّت برخی از آنها خدشه کرده است؟ (2)
نمونه چنین مناقشهای را در موارد متعدّدی از تهذیب الأحکام و الإستبصار می توان دید که شیخ طوسی در روایات کتاب من لا یحضره الفقیه و یا الکافی، مناقشه کرده و آن را ضعیف خوانده است. (3)شیخ صدوق نیز در چندین جای کتاب من لا یحضره
1) برای نمونه، شیخ صدوق در باب میراث مجوسی میگوید: «من به روایتی که فقط سکونی نقل کند، فتوا نمیدهم» ( کتاب من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 249 ذیل حدیث 804). این در حالی است که سکونی صاحب اصل بوده است ( الرسائل الاصولیة، ص 189).
2) معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 26 ـ 34؛ الوافیة فی اُصول الفقه، ص 271.
3) الإستبصار، ج 2، ص 76، ذیل حدیث 231 و ج 3، ص 261، ذیل حدیث 935؛ تهذیب الأحکام، ج 9، ص 40، ذیل حدیث 170 و ج 4، ص 169 ـ 176؛ الکافی، ج 4، ص 78، باب نادر، ح 1 ـ 3؛ کتاب من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 111، ذیل حدیث 474 و ج 4، ص 151، ذیل حدیث 524 و ص 165، ذیل حدیث 578.
الفقیه، نسبت به اسناد روایاتی که از همان کتب معتمد نقل کرده است، خرده می گیرد (1)و در بسیاری از موارد، احادیث این اصول را تضعیف و طرح میکند. (2)این گونه موارد، دلالت دارند بر این که اخبار این اصول، در نزد اصحاب امامیه در سدههای نخست، قطعی نبوده است. (3)
مرحوم کلینی در الکافی، از باب استطراد، روایاتی را نقل کرده که از آثار صحیح صادقین علیهما السلام نیستند. (4)پس دیگر نمیتوان گفت که همه اینها را از اصول معتبر گرفته است. (5)
دیدیم که یکی از قرائن صحّت احادیث کتب اربعه، شهادت مؤلّفان این کتب به صحّت احادیث آنهاست. اما بر اساس آنچه گذشت، اوّلاً: در باره کلینی، چنین شهادتی چندان روشن و صریح در صحّت نیست. در باره شیخ نیز آنچه به استناد عُدّة الاصول به وی نسبت داده شده، این ادعاست: «اخباری که من به آنها عمل میکنم، اخبار صحیح است». (6)این سخن او، اقتضای این را ندارد که آنچه در تهذیب
1) الرسائل الاصولیة، رساله الإجتهاد والأخبار، ص 158.
2) برای نمونههای دیگری از تصریح صدوق بر بیاعتمادی به حدیث یکی از صاحبان اصل، ر.ک: کتاب من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 162 ذیل حدیث 763 و 764 و ج 2، ص 241 ـ 242 ذیل حدیث 1154 و ص 75 ذیل حدیث 328 و ج 4، ص 25 ذیل حدیث 58.
3) الرسائل الاصولیة، ص 142؛ الوافیة فی اُصول الفقه، ص 271.
4) برای نمونههایی از نقل روایت از غیر معصوم، ر.ک: الکافی، ج 1، ص 99، ح 12 و ص 454، ح 4 و ص 465، ح 8 و ص 310، ح 13 و 14 و ج 2، ص 103، ح 5 و ص 111، ح 2 و ج 3، ص 202، ح 3 و ج 5، ص 570، ح 1 و ج 6، ص 379، ح 5 و ج 7، ص 75، 82 ـ 84 و 88 ـ 90، ح 1 و 2 و ص 88، ح 1 و ص 276 و ص 432، ح 21.
5) الرسائل الاُصولیة، رساله الإجتهاد والأخبار، ص 160.
6) الفوائد المدنیة، ص 83 و 193.
و استبصار ذکر کرده، همگی صحیح و قطعی الصدور باشند؛ زیرا او به همه آنها عمل نکرده است و برخی را رد کرده است. افزون بر این، شیخ در الإستبصار (1)و عُدّة الاصول، عمل کردن به خبر واحدِ بدون قرینه را نیز با شرایطی جایز میداند. با این حساب، از کجا میتوان در یافت که همه اخباری که وی در کتابهای خویش نقل کرده، اخبار متواتر و یا محفوف به قرائن بوده است؟! چه بسا برخی را بدون قرینه نیز حجت می داند. (2)
ثانیاً: بر فرض که چنین نیتی داشتهاند، در هنگام تألیف از آن سر باز زدهاند، چنان که کلینی بر خلاف وعده آغازینش، از افراد غیر معصوم نیز روایت کرده است. شیخ صدوق نیز در اوّل کتاب میگوید: «إنی لم أقصد قصد المصنّفین بل قصدت إلی إیراد ما أفتی به وأحکم بصحّته...». (3)ولی این سخن، با آنچه در باره صدوق بیان کردیم، تنافی دارد؛ زیرا گذشت که او احادیثی را نقل کرده که نه به آنها فتوا داده و نه حکم به صحّت آنها کرده است. پس شاید کسی بگوید که هرچند نخست چنین قصدی داشته، برایش بدا حاصل شده و یا در میانه کار، از آن عدول کرده است. (4)
ثالثاً: این شهادت اعتباری ندارد؛ زیرا اگر مقصود این باشد که این روایات فی نفسه و با قطع نظر از قرائن، حجّیت دارند، صد در صد باطل است؛ چون در آن کتابها هم مراسیل آمده و هم روایاتی که در اسنادشان افراد مجهول و یا کسانی مانند ابو البختری جای دارند که متّهم به وضع و کذب بودهاند. اما اگر غرضش این است که روایات کتاب، با توجه به قرائن خارجی، شرایط حجّیت را دارند، گرچه فی نفسه امری ممکن است، ولی هم پذیرشش دشوار است و هم این که چنین
ادّعایی دیگر شهادت حسّی نیست تا حجّیت داشته باشد؛ بلکه اجتهاد اوست که برای دیگران حجّت نیست و چه بسا اگر آن قرائن به ما برسد، ظن به صحّت خبر هم پیدا نمیکنیم؛ چه رسد به این که یقین پیدا کنیم. (1)حتی در عبارت او اشارهای است به این که علم ندارد. (2)
نکته بسیار مهمّی که برای خدشه در استدلال اخباریان کافی به نظر میرسد، این است که شیخ صدوق و شیخ طوسی بسیاری از احادیث فقهی را در واقع نه به قصد نقل حدیث، که برای تکمیل فرآیند استنباط نقل کردهاند. گریزناپذیر است که فقیه، نخست به بررسی ادله موجود بپردازد و سپس فتوا دهد. حال اگر چند حدیث متعارض در باره موضوعی نقل شده باشد که فقیه برخی از آنها را معتبر نشمارد یا نتواند بین آنها جمع کند، کاملاً طبیعی است که نخست همه آن احادیث را نقل کند و برای استنباط حکم از دلیل معتبر، نظر خود را در باره احادیث دیگر نیز بیان کند. از این روست که در کتب اربعه، احادیثی هست که حتی نویسنده کتاب نیز به صراحت، آنها را نامعتبر میداند.
برای نمونه، شیخ طوسی خود، در بسیاری از موارد، به احادیثی که خودش در تهذیب (3)و استبصار (4)نقل کرده، طعن میزند و آنها را صحیح نمیداند. (5)و در موردی
1) معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 91 ـ 92.
2) الرسائل الاُصولیة، ص 147.
3) ر.ک: تهذیب الأحکام، ج 1، ص 196 ذیل حدیث 568 و ص 201 ذیل حدیث 584 و ج 4، ص 15، ذیل حدیث 38 و ص 42، ذیل حدیث 107 و ص 168 ـ 169، ذیل حدیث 481 ـ 482 و ص 172 ـ 176 ذیل حدیث 485 و 487 و ص 229، ذیل حدیث 674 و ج 7، ص 101، ذیل حدیث 435 و ص 278، ذیل حدیث 1182 و ج 9، ص 345، ذیل حدیث 1238 و 1239.
4) ر.ک: الإستبصار، ج 1، ص 164، ذیل حدیث 569 و ج 2، ص 36، ذیل حدیث 110 و ص 66، ذیل حدیث 215 و ص 350، ذیل حدیث 1091 و ج 3، ص 95، ذیل حدیث 325 و ص 161، ذیل حدیث 585 و ص 202، ذیل حدیث 730 و ص 220، ذیل حدیث 797 و ص 224، ذیل حدیث 810 و ص 351، ذیل حدیث 1253.
5) الرسائل الاُصولیة، ص 148 ـ 156.
شش روایت ذکر میکند که مضمون آنها یکی است و سپس سند همه آنها را ردّ میکند. (1)روشن است که او این احادیث را برای روشن کردن جوانب استدلال و تکمیل فرآیند استنباط، مطرح کرده است. با این وصف، چگونه میتوان ادعا کرد که همه آنچه در این کتب نقل شده، از نگاه مؤلف معتبر بوده است؟
اصولیان، و حتی برخی از اخباریان، ادعای تواتر کتب اربعه را نیز قبول ندارند. در این باره، نقل عبارات سید نعمة الله جزایری که خود، گرایش اخباریگری دارد، کافی به نظر می رسد. وی میگوید:
ظاهراً در این جا حق با مجتهدان است. اما در باره این ادّعا که [احادیث] کتب اربعه متواترند: ما نمیتوانیم در انتساب این کتب به مؤلّفان قطع پیدا کنیم، چگونه میتوانیم در انتساب به ائمّه معصوم علیهم السلام جزم و اطمینان پیدا کنیم و بگوییم: این اخبار، به طور متواتر از آنها رسیده است؟ بله، آنچه نسبت به محمّدون ثلاثه (2)متواتر است، اصل کتاب آنان است نه جزئیات اخبار؛ زیرا کسی که نُسخ التهذیب را تتبّع کند، میبیند که گاه الفاظ یک حدیث در نسخههای مختلف، چنان متفاوت است که باعث تفاوت معنا میشود. بقیه کتب اربعه نیز همین طورند. ... و همچنین، اختلاف اخباری که در خود کتب اربعه است که نقل یکی با دیگری تفاوت دارد... و این اختلاف حدیث، باعث اختلاف حکم میشود؛ خواه اختلاف الفاظ آن از ناحیه رُواتی باشد که احادیث را نقل به معنا میکردند، و یا از ناحیه مؤلّفان کتب اربعه که از اصول چهارصدگانه اخذ میکردند، و یا به واسطه تصرّفی که از ناحیه نُسخهنویسها و محدّثان به وجود آمده باشد. به هر حال، این مطالب قابل انکار نیست، و با وجود چنین اختلافی که سبب اختلاف در احکام میشود، چگونه میتوان گفت: این روایات، متواترند؟
شما صحیفة سجادیه را ملاحظه کنید؛ چه قدر اختلاف در ترتیب ادعیه و اختلاف الفاظ ادعیه دارد که موجب اختلاف در معنا میشود، و شما دو نسخهای از آن را نمیبینید که، با هم دیگر موافق باشند؛ با این که در تمام اعصار، انگیزههای فراوانی بر نقل آن بوده است، چندآن که علمای اسلام لقب «زبور آل محمّد علیهم السلام» را به آن دادهاند. (1)
افزون بر این، کتب اربعه متضمّن پارهای اخبار است که هیچ یک از اصحاب ما به آن عمل نکرده است. (2)و ما در باره اخباری که افاده تشبیه و تجسیم و نفی عصمت میکند، قطع داریم که حتی مؤلّفان این کتب نیز به آن روایات عمل نکردهاند. (3)
این که اخباریان گفتهاند نویسندگان اصول چهارصدگانه، بیشترِشان از اصحاب اجماع بودهاند، مستلزم قطع به صدور این احادیث نمیشود، زیرا:
یکم: مراد کشّی از صحّت روایات، وثوق به صدور است، نه علم به صدور. و مراد او از «تصحیح روایات اصحاب اجماع»، این نیست که وثوق به صدور روایات آنها داریم؛ بلکه بدین معناست که اخبار آنان «به منزله اخبار موثّق» است.
دوم: در باره معقد اجماع نیز اختلاف است و برخی (4)جازمانه این احتمال را پذیرفتهاند که حکم به صحّت روایات خودِ این جماعت شده و باید واسطه آنان با معصوم نیز ملاحظه شود. با وجود این احتمال، عبارت مجمل میشود و نمیتوان به آن تمسّک کرد.
سوم: بر فرض این که معنای مشهور (صحّت همه روایات آنان هرچند از واسطه ضعیف) را قبول کنیم، این اجماع با خبر واحد نقل شده، پس ظنّی است و سبب قطع به احادیث آنها نمیشود.
چهارم: کشّی که ناقل این اجماع است، خود، به اقوال همه امامیه دست نیافته تا شهادتش مبتنی بر حسّ باشد؛ بلکه او به استناد قول افراد معروف، حدس زده که دیگران نیز همین نظر را دارند. و حجّیت خبر واحد، شامل خبر حدسی نمیشود.
پنجم: گذشت که عملاً اجماعی در باره این افراد وجود نداشته است؛ زیرا متقدّمانی چون شیخ صدوق نیز گاهی روایات اصحاب اجماع را صراحتاً رد کرده اند. (1)شیخ صدوق پس از نقل روایتی در باره اعمال عید غدیر، میگوید:
استاد ما محمّد بن حسن بن ولید این روایت را تصحیح نکرده؛ زیرا از طریق محمّد بن موسی همدانی است و او شخص ثقهای نیست، و هر روایتی را که استاد ما حکم به صحّت آن نکند، رها می کنیم و نزد ما صحیح نیست. (2)
ششم: بر فرض که اجماع یاشده را بپذیریم، در باره برخی از این افراد، اختلاف وجود دارد که منظور چه کسی است. (3)پس موضوع اجماع، مبهم است.
هفتم: بر فرض صحیح دانستن روایات اصحاب اجماع، باعث نمیشود که تمام روایات کتب اربعه را صحیح بدانیم؛ چراکه روایات دیگران را نیز فراوان نقل کردهاند. (4)
به خلاف آنچه ادعا شده، برخی از این اصلها، مورد اعتماد همه نبوده است: گاهی اعتبار روایات یک اصل را مشروط کردهاند؛ چنان که شیخ طوسی جواز عمل به روایات کتب معروف و اصول مشهور را مشروط به ثقه بودن راوی آن دانسته
1) برای نمونه: الإستبصار، ج 3، ص 261، ذیل حدیث 935.
2) کتاب من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 55، ذیل حدیث 241.
3) برای نمونه، اختلاف وجود دارد که آیا حسن بن محبوب، از اصحاب اجماع هست یا نه؟ منظور از «ابو بصیر»، ابو بصیر مرادی است یا ابو بصیر اسدی؟ ( إختیار معرفة الرجال، ص 238 و 556، ش 431 و 1050؛ الرسائل الاصولیة، ص 137).
4) وجیزة فی علم الرجال، مشکینی، ص 29 ـ 33؛ الوافیة فی اُصول الفقه، ص 267؛ الرسائل الاصولیة، ص 146.
است. (1)گاهی در عمل، روایت یکی از اصول را طرد کردهاند. (2)گاهی هم به عدم اعتبار اصل یا صاحب آن، تصریح نیز کردهاند. (3)این موارد نشان می دهد که بزرگانی چون شیخ صدوق و شیخ طوسی، تمام روایات اصول مشهور را صحیح هم نمیدانستهاند؛ چه رسد که قطعی الصدور بدانند.
به یقین، عدّهای حدیث جعل میکردند و آن را با احادیث صحیح می آمیختند. بعید بلکه محال است که اصحاب توانسته باشند اینها را به طوری که احتمال خطا نرود، جدا کنند؛ خواه صاحبان اصول اربعمائه و خواه مؤلّفین کتب اربعه، و یا دیگران. این احتمال باطل، در همه آنها میآید؛ البته این احتمال طبق نظر مجتهدان، با ارزیابی متن حدیث و شناخت صفات راوی، دفع میشود؛ (4)ولی اخباریان که چنین استدلالی را قبول ندارند، چگونه از آن رها می شوند؟ بهترین دلیل بر قدرت نفوذ دروغپردازان، گزارش یکی از بزرگان شیعه به نام یونس بن عبد الرحمان است که میگوید:
من کوشش میکردم که همیشه روایتهای معتبر را بنویسم و نقل کنم. وقتی وارد عراق شدم، از اصحاب امام باقر و صادق علیهما السلام احادیثی را شنیدم و کتابهای آنان را گرفتم. وقتی خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم، آن کتابها را به حضرت عرضه کردم. دیدم حضرت بسیاری از آنها را خط زد و گفت: «اینها دروغ است. خدا لعنت کند
1) العدّة فی اُصول الفقه، ص 126.
2) ر.ک: کتاب من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 249، ذیل حدیث 804؛ تهذیب الأحکام، ج 1، ص 408 ذیل حدیث 1282؛ الفهرست، طوسی، ص 128، ش 176؛ الرسائل الاُصولیة، ص 123 ـ 124.
3) برای نمونه، ر.ک: الفهرست، طوسی، ص 283، ش 419 و ص 219، ش 323 و ص 229، ش 344 و ص 409 ـ 410، ش 623؛ الرسائل الاصولیة، ص 123 ـ 124؛ إختیار معرفة الرجال، ص 403 ـ 404، ش 755 ـ 756؛ جامع الرواة، ج 1، ص 204 و 504 و ج 2، ص 123، 150، 205، 302 و 355؛ مختلف الشیعة، ج 8، ص 347؛ رجال الطوسی، ص 430، ش 6177؛ رجال النجاشی، ص 255، ش 592؛ رجال ابن الغضائری، ص 52، ش 6.
4) مفاتیح الاُصول، ص 330.
ابو الخطّاب را که بر امام صادق دروغ بست و تا امروز [نیز] اصحاب او دسیسه میکنند و احادیثی را جعل میکنند و در کتب اصحاب امام صادق وارد میکنند». (1)
این مطلب بر کسی که با حیات ائمه علیهم السلام و تاریخ حدیث آشنا باشد، پوشیده نیست. (2)دروغ بستن بر آن حضرات چنان فراوان بوده که به قول امام صادق علیه السلام گویی خداوند این کار را بر مردم واجب کرده است. (3)البته این گونه جعل حدیث، قبل از زمان مقابله حدیث و تدوین علم حدیث و رجال بین اصحاب ائمه بوده است. با این حال، علم به وجود اخبار کذب، با ادّعای قطع به صدور تمام اخبار و حتی با ادّعای ظنّ به صدور تمام روایات تنافی دارد. اما با این تنافی ندارد که ما میگوییم: علم اجمالی داریم که اکثر یا کثیری از این روایات، از معصوم صادر شده است؛ بلکه این ادّعا، بدیهی است. (4)نتیجه این که چون همه اخباری که در دست داریم، قابل اعتماد نیستند، باید سند آنها را ملاحظه کنیم که هر کدام را چه کسانی نقل کردهاند. (5)
1) إختیار معرفة الرجال، ص 224، ش 401؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 326؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 146.
2) هشام بن حکم نیز از امام صادق علیه السلام چنین مطلبی را در باره مغیرة بن سعد نقل می کند. فضل بن شاذان و حمدویه نیز در باره محمد بن سنان. ر.ک: إختیار معرفة الرجال، ص 255، ش 402 و ص 506، ش 977 و ص 507، ش 980؛ فرائد الاُصول، ص 355 ـ 356 و ج 1، ص 352.
3) إختیار معرفة الرجال، ص 135 ـ 136، ش 216. و به همین مضمون، روایت ابن سرحان و دیگران (همان، ص 170، ش 287 و ص 226، ش 404؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 217، ح 12).
4) فرائد الاُصول، ج 1، ص 356.
5) اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 143 ـ 144.
علما و فقهای شیعه در باره حجّیت آیات قرآن، اختلاف نظر دارند که آیا بدون این که تأییدی از اهل بیت علیهم السلام رسیده باشد، می توان تنها بر مبنای استدلال به آیات، عمل کرد؟ آنان را از این جهت، به سه دسته میشود تقسیم کرد: برخی حجّیت همه آیات قرآن را مطلقاً قبول دارند؛ برخی قائل به تفصیلاند؛ و برخی دیگر شامل بسیاری از اخباریان، مطلقاً منکر حجّیت همه آیاتاند و استدلال به قرآن را مشروط به در دست داشتن تأییدی از سوی اهل بیت علیه السلام می دانند.
دسته اوّل، افرادی هستند که ظواهر قرآن را خواه در احکام نظریه بوده باشد و یا اصول دین حجّت میدانند. به عقیده آنان، یکی از مدارک احکام شرعی، کتاب خداست و هر آیهای، چه از نصوص قرآن باشد و چه از ظواهر آن، می توان به آنچه از آن استفاده میشود، عمل کرد؛ هرچند آن مضمون در نص و اثری از معصومین علیهم السلام وارد نشده باشد. همه اصولیان، از این دستهاند و خلافی در این باره ندارند. حتّی برخی از آنان مانند مقدّس اردبیلی، در باره آیات احکام ـ که حدود پانصد آیه است ـ به تألیف کتاب نیز پرداختهاند. (1)برخی از اخباریان و یا اخبارگرایان را نیز
1) الدرر النجفیة، ج 2، ص 339 درّه 38؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 27؛ منبع الحیاة، ص 48.
میتوان از این دسته معرّفی کرد، مانند: محمّد باقر مجلسی، (1)سید نعمة الله جزایری، (2)و نیز ملاّ محسن فیض کاشانی که نه تنها ظواهر قرآن را در احکام نظری و غیر آن حجّت میداند، بلکه معتقد است که مؤلفّان کمالیافته نیز به برکت متابعت از معصومان علیهم السلام، ممکن است بعضی از متشابهات قرآن را تأویل کنند؛ هرچند علم به تمام متشابهات، مخصوص ائمّه علیهم السلام است. (3)پس این رویکرد، نظری فراگیر میان اخباریان نیست و برداشت سید عبد الله جزایری را باید پذیرفت که منع از عمل به ظاهر آیات را نشانه افراط در اخباریگری دانسته است. (4)
دسته دوم از اخباریان، قائل به تفصیل میان احکام نظری و دیگر احکاماند. آنان منکر حجّیت ظواهر قرآن در احکام نظری هستند؛ یعنی آنچه گویای حکمی عملی است ولی از ضروریات دین نیست و باید با نظر و استدلال بدان دست یافت؛ اعمّ از اصول و فروع. این دسته، منابع احکام شرعی را منحصر در اخبار و سنّت میدانند و عقیده دارند که در احکام شرعی، نمیشود به ظواهر قرآن استدلال کرد؛ مگر آن که نصی از اهل بیت علیهم السلام مطابق آن ظاهر، وارد شده باشد؛ ولی در احکام غیر نظری، ظواهر قرآن را حجّت میدانند، مانند: احکام ضروری، آیات وعظ و انذار و رُهب و تذکّر، و آیاتی که یکی از ادلّه عقلی قطعی را در باره اصول دین از توحید و قیامت و عدل، تأیید می کنند. برخی از اخباریان، از این دسته هستند، مانند: درویش محمّد بن حسن، محمّد امین استرآبادی، (5)شیخ حسن کرکی، (6)شیخ حرّ عاملی، (7)
دسته سوم، افرادی هستند که عمل به هر یک از آیات را مشروط به تأیید اهل بیت می دانند. آنان اعتقاد دارند که عمل به هیچ آیهای از قرآن ـ خواه نصّ بوده باشد و یا ظاهر، در باره احکام نظری باشد و یا نباشد ـ ، جایز نیست، مگر آن که حدیثی در باره آن وارد شده باشد. طبق این نظر، منبع احکام، فقط اخبار است و آیات قرآن ظهوری برای ما ندارند. به گفته کاشف الغطا، بسیاری از اخباریان، تمام آیات قرآن را مجمل و متشابه میدانند و حتی اجازه نمیدهند که بدون روایات، الفاظی از قرآن را تفسیر کنیم. (4)از این دستهاند:
ـ عبد الله بن صالح سماهیجی (م 1135 ق) که تمام قرآن را متشابه میداند؛ (5)
ـ شارح الوافیة سید صدر الدین قمّی همدانی (زنده در 1155 ق) که مخاطب قرآن را فقط ائمّه معصوم علیهم السلام میداند؛ (6)
ـ سید میرزا جزایری صاحب کتاب جوامع الکلم، که عقیده داشت حتّی در فهم (قُلْ هُوَ اللهُ أحَد) نیز احتیاج به حدیث داریم؛ چراکه ما معنای «احدیت» و فرق بین «واحد» و «احد» را نمیدانیم. (7)این در حالی است که شیخ طوسی این آیه شریف را از محکمات میشمارد (8)و فاضل مقداد از نصوص. (9)
1) لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 22؛ ریحانة الأدب، ج 5، ص 198.
2) الوافیة فی اُصول الفقه، ص 136 ـ 137.
3) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 27 ـ 32 و 169.
4) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 18.
5) الإجازة الکبیرة، ص 203.
6) فرائد الاُصول، ج 1، ص 151.
7) الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 308؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 27؛ روضات الجنات، ج 4، ص 217 ـ 218؛ طبقات أعلام الشیعة، ج 5، ص 603.
8) تفسیر التبیان، ج 1، ص 10.
9) کنز العرفان، ج 1، ص 47.
این دسته از اخباریان، برای نفی حجّیت قرآن بدون آن که تفسیری از ناحیه اهل بیت رسیده باشد، به ادلّهای چند استدلال کردهاند:
از برخی روایات که مرحوم شیخ حرّ عاملی، بابی را بدانها اختصاص داده، (1)استفاده میشود که مخاطب واقعی قرآن، اهل بیت علیهم السلام هستند و فهم و شناخت آن نیز مختص به آنان است. (2)برای نمونه، در روایتی آمده است که امام صادق علیه السلام به ابو حنیفه میگوید:
ویلک! ماجعل الله ذلک إلاّ عند أهل الکتاب الذّین اُنزل علیهم.(3)
وای بر تو! معرفت و شناخت قرآن، تنها در نزد اهل کتاب است؛ همانها که قرآن بر آنان نازل شده است.
و در روایتی دیگر، امام باقر علیه السلام به قُتاده میگوید:
...إنّما یَعرِف القرآنَ من خوطب به.(4)
قرآن را تنها کسی میشناسد که مورد خطاب آن واقع شده است.
مجتهدان و اخباریانی که این نظر را قبول ندارند، چند پاسخ به این استدلال دادهاند:
1) وسائل الشیعة، ج 18، ص 129 (باب عدم جواز استنباط الاحکام النظریة من ظواهر القرآن الاّ بعد معرفة تفسیرها من الأئمة علیهم السلام).
2) الفوائد المدنیة، ص 108 و 135؛ الفوائد الطوسیة، ص 325 و 409؛ هدایة الأبرار، ص 155؛ کفایة الاُصول (مع حواشی المیرزا ابی الحسن مشکینی)، ج 3، ص 203 (به نقل از شارح وافیة، سید صدر الدین قمی همدانی).
3) وسائل الشیعة، ج 18، ص 30 (صفات القاضی، باب 6)، ح 27.
4) الکافی، ج 8، ص 312، ح 486؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 136 (صفات القاضی، باب 6)، ح 25.
بشناسد. (1)آن حضرت در روایت دیگری، به این مطلب تصریح میکند که همه علم قرآن، تنها نزد اهل بیت است. (2)و به تعبیر امام باقر علیه السلام، غیر از اوصیای پیامبر و ائمّه معصومین، هیچ کس نمیتواند ادّعا کند که تمام علوم قرآن از ظاهر و باطن، در نزد اوست. (3)پس، از این روایات استفاده میشود که «مجموع قرآن» را هر کسی نمیفهمد و مخصوص اهل بیت است و این، حرف صحیحی است، نه این که دیگران از قرآن هیچ نمیفهمند. (4)
این نظر با معجزه بودنِ قرآن از نظر فصاحت و بلاغت، و با مبارزهطلبی قرآن که میفرماید: اگر شک دارید، سورهای همانند آن بیاورید، (5)منافات دارد؛ زیرا اگر این قرآن قابل فهم و درک برای تمام مردم نباشد، دیگر تحدّی با آن، معنا ندارد و کفّار ما را سرزنش میکنند که این چه اعجازی است که معنایی از آن فهمیده نمیشود؟ (6)
شارع مقدّس، خداوند ـ تبارک و تعالی ـ است و اصل حجّیت، از آنِ کلام خدااست. سخن پیامبر و ائمه علیهم السلام نیز از این جهت حجّیت دارد که کاشف از کلام الهی است. بنا بر این، اگر ما دلیل بر حجّیت قول شارع داشته باشیم، معنا ندارد که در حجّیت قرآن و ظواهر آن توقّف کنیم، و چنانچه دلیلی بر حجّیت شرع نداشته باشیم، باید احادیث و آنچه از آن فهمیده میشود نیز حجّیت نداشته باشد. (7)
1) «یا ابا حنیفة! تعرف کتاب الله حقَّ معرفته» (وسائل الشیعة، ج 18، ص 30 باب 6، از ابواب صفات القاضی)، ح 27.
2) «وعندنا ـ و الله ـ علم الکتاب کلّه» ( الکافی، ج 1، ص 229، ح 5).
3) «ما یستطیع احد أن یدّعی انّ عنده جمیع القرآن کلّه ظاهره و باطنه غیر الأوصیاء» ( الکافی، ج 1، ص 228، ح 2).
4) الرسائل الاُصولیة، رساله أصالة البرائة، ص 361؛ الکافی، ج 1، ص 228، تعلیقه علّامه طباطبایی؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 266.
5) سوره بقره، آیه 23.
6) نابغه فقه و حدیث، ص 220 (به نقل از غایة المراد سید نعمة الله جزایری)؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 262.
7) الرسائل الاصولیة، رساله أصالة البرائة، ص 361، الفوائد الحائریة، ص 283.
...و اینها نگفتند قرآن را نخوانید. نه، گفتند: قرآن را بخوانید، قرآن را ببوسید؛ اما قرآن را نفهمید. (3)
دیگر دلیل اخباریان، این است که قرآن محکمات و متشابهاتی دارد که برای ما ناشناخته است. پس به هیچ یک از آیات نمیتوان عمل کرد. در روایتی امام صادق علیه السلام میفرماید:
إنّ القرآن فیه محکم ومتشابه. فأمّا المحکم فنُؤمن به ونعمل به و ندین به؛ وأما المتشابه فنؤمن به ولا نعمل به وهو قول الله تبارک و تعالی:(فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَآءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَآءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّسِخُونَ فِی الْعِلْمِ)(4).(5)همانا در قرآن، هم محکم هست و هم متشابه. اما نسبت به محکمات آن، هم به آن ایمان میآوریم و هم عمل میکنیم. اما نسبت به متشابهات، ایمان میآوریم ولی به آن عمل نمیکنیم. چنانچه خداوند میفرماید: (اما کجدلان، برای فتنهجویی و در طلب تأویل، پیگیر متشابهات میشوند، حالْ آن که تأویل آن را کسی نمیداند جز خداوند و راسخان در علم).
1) این روایات، در جواب دلیل چهارم اخباریان خواهد آمد، مثل روایت زراره و عبد الأعلی (وسائل الشیعة، ج 1، ص 290، ابواب الوضوء، باب 23، ح 1 و ص 327، باب 39، ح 5).
2) الفوائد الحائریة، ص 283.
3) اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 148 ـ 149.
4) سوره آل عمران، آیه 7.
5) الفوائد، ص 203، ح 3؛ تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 11، ح 6؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 198، ح 30.
از یک سو، عمل به متشابهات، نصّاً و اجماعاً ممنوع است و از سوی دیگر، چون برای ما معلوم نیست که متشابهات کداماند، به هیچ کدام از آیات نمیتوانیم عمل کنیم؛ چراکه احتمال میدهیم همان آیه، متشابه بوده باشد. متشابه آن است که در معنایی که از آن فهمیده میشود، احتمال خلاف برود، مانند الفاظ مشترک و ظواهر و عام و مطلق که احتمال تخصیص و تقیید دارد؛ ولی منظور از محکم، نصّی است که در معنای خود، صراحت داشته باشد و احتمال خلاف در آن نباشد، مانند: (وَلاَ یظْلِمُ رَبُّک أَحَدًا) (1)که در معنای آن، هیچ احتمال دیگری جز نفی ظلم از خداوند نیست. (2)و حتی شیخ حرّ عاملی، با اطمینان همه آیات احکام را از متشابهات می داند. وی میگوید:
ظواهر هر یک از آیات احکام نسبت به احکام نظری، متشابه است؛ چراکه در هر یک از این آیات، با قطع نظر از احادیث، دو یا بیش از دو احتمال در معنای آن وجود دارد. (3)
اصولیان و اخباریانی که در حجّیت ظواهر قرآن با آنان اتّفاق دارند، یک جواب نقضی و دو جواب حلی به این استدلال دادهاند:
1) سوره کهف، آیه 49.
2) هدایة الأبرار، ص 155؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 151 (به نقل از شارح وافیة، سیّد صدر الدین قمی همدانی).
3) الفوائد الطوسیة، ص 192.
4) الرسائل الاُصولیة، رسالة البراءة، ص 361؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 144؛ الاُصول الأصلیة، ص 135.
5) چنان که امام رضا علیه السلام فرمود: «إن فی أخبارنا متشابهاً کمتشابه القرآن و محکماً کمحکم القرآن، فردّوا متشابهها إلی محکمها و لا تتّبعوا متشابهها دون محکمها فتضلّوا» (عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 290، ح 39؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 82 باب 9، از ابواب صفات القاضی، ح 22).
از این روست که برخی چون فاضل مقداد (2)و فاضل تونی، (3)ظواهر آیات را از محکمات قرآن می شمارند؛ زیرا به گفته شیخ طوسی، محکم آن است که تنها از ظاهر لفظ، مراد متکلّم فهمیده شود و در شناخت مراد او، احتیاجی به قرینه نباشد؛ (4)ولی متشابه آن است که از ظاهر کلام، مراد گوینده فهمیده نشود و احتیاج به قرینه باشد، (5)مانند لفظ مشترک و مجمل. (6)متشابه را از این جهت متشابه گفتهاند که ممکن است معنایی که اراده شده، با معنای دیگری غیر از معنای مراد، اشتباه شود. (7)پس منظور از متشابهات، آیاتی است که مراد از آنها روشن نیست و در باره معنای آیه، دو احتمال یا بیشتر وجود دارد. (8)پس ظواهر آیاتی که احتمال معنای خلاف ندارد، از محکمات قرآن است. بر این اساس، محکمات، هم شامل نصّ میشود و هم ظاهر. (9)
1) فرائد الاُصول، ج 1، ص 154؛ کفایة الاُصول، ج 3، ص 208.
2) کنز العرفان، ج 1، ص 47 ـ 48.
3) الوافیة فی اُصول الفقه، ص 137 ـ 138.
4) وی این آیات را نمونه محکمات دانسته است: (لاَ یکلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا) (سوره بقره، آیه 286)؛ (وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ)؛ (سوره انعام، آیه 151)؛ و (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) (سوره توحید، آیه 1).
5) تفسیر التبیان، ج 1، ص 9 ـ 10 و ج 2، ص 394 ـ 395.
6) علی بن ابراهیم نیز با شیخ طوسی همعقیده است و متشابه را آن میداند که یک لفظ، معانی متفاوت داشته باشد، از قبیل لفظ فتنه که در قرآن به چندین معنا به کار رفته است ( تفسیر القمّی، ج 1، ص 7).
7) وی این دو آیه را نمونه متشابهات دانسته است: (یاحَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ) و (وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِیاتٌ بِیمِینِهِ) (سوره زمر، آیه 56 و 67).
8) مثلاً آیا مراد از «جنب الله» در آیه (یاحَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ)، قرب الهی است، یا به معنای جانب و طریقی است که منجر به رضای خدا میشود و من در پیمودنش کوتاهی کردهام؟ (مجمع البیان، ج 8، ص 365).
9) محقّق حلّی، نراقی، وحید بهبهانی، آخوند خراسانی و آقا بزرگ تهرانی، به این مطلب تصریح کردهاند (ر.ک: المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 28؛ مناهج الأحکام و الاُصول، فصل 12؛ الفوائد الحائریة، ص 285؛ کفایة الاُصول، ج 3، ص 208؛ الذریعة، ج 4، ص 232، ش 1163).
چنانچه گذشت، به ادعای اخباریان، در احکام شرعی باید یقین و قطع به حکم شرعی داشته باشیم، چنان که در آیات و روایات بسیاری، از عمل کردن به ظنّ، نهی شده (4)و این ادلّه اطلاق دارد که آن ظن، برگرفته از قرآن باشد و یا غیر آن. از سوی دیگر، نه تنها از ظواهر آیات، قطع به حکم شرعی پیدا نمیکنیم، که حتی علم اجمالی داریم که در بسیاری از آیات، خلاف ظاهر اراده شده است؛ زیرا قرآن ناسخ دارد و منسوخ، عام دارد و خاصّ، مطلق دارد و مقیّد، مجمل دارد و مفصّل، تفسیر دارد و تأویل، ظاهر دارد و باطن، و علم به اینها، تنها در نزد ائمّه معصوم علیهم السلام است و بدون مراجعه به آنان نمیتوان پی برد که کدام آیه بر ظاهر خود باقی است و کدام آیه باقی نیست. پس به هر آیهای که بخواهیم استدلال کنیم، احتمال نسخ و تخصیص و تقیید و تأویل و... در آن وجود دارد و نتیجه این علم اجمالی، سقوط ظواهر قرآن از حجّیت میشود. دلالت خود این ظواهر هم بر عدم نسخ یا تخصیص و تقیید و...، فقط افاده ظن میکند که حجّت نیست. (5)
بر اساس آنچه در آغاز این فصل گذشت، اوّلاً: نزاع در باره لزوم قطع به احکام شرعی و ممنوعیت عمل به ظن، لفظی است؛ زیرا منظور اخباریان از یقین، همان اطمینان عرفی است که در واقع، مرتبهای از ظن است و از سوی دیگر، آنان نیز بسیاری از ظنون خاص را معتبر می شمارند. ثانیاً: اگر هم نزاع را لفظی ندانیم، این بحث، مبنایی است و پاسخ این استدلال، همان است که در آن بحث مطرح شده است. افزون بر این، مجتهدان این دلیل را با جوابهای نقضی و حلّی دیگری هم رد کردهاند:
چنان که در پاسخ دلیل دوم گذشت، در صورت پذیرش این دلیل، به احادیث اهل بیت هم نمیتوان عمل کرد؛ چراکه در احادیث نیز ناسخ و منسوخ و عام و خاصّ و محکم و متشابه هست.
همان گونه که قائلان به عدم حجّیت آیات احکام نیز عمل کردن به ظنّ را در سایر آیات قرآن ـ از قبیل امور عادّی، وجدانی، ارش جنایات، ضرر داشتن روزه برای مریض، و تعیین جهت قبله ـ حجّت میدانند، (1)باید آیات مربوط به احکام شرعی را هم حجّت بدانیم، هرچند ظنآور باشد. هر چه در آن موارد گفته شود، ما همان جواب را در این جا میدهیم.
خود شما ادلّه نهی از عمل کردن به ظنّ را در غیر احکام شرعی، به قاعده عسر و حرج تخصیص زدهاید. (2)پس معلوم میشود که آیات و روایات نهی از عمل به ظنّ، قابل تخصیص است و مجتهدان نیز قائل به تخصیصاند و گفتهاند: درست است که عمل به ظنّ حرام است، ولی ظاهر کلامِ هر گویندهای که در مقام بیان و در صدد افاده و استفاده باشد، به بنای عقلا از اصل اوّلی که حرمت عمل به ظنّ باشد، خارج شده است، و روش عقلا بر این است که هر چه از ظواهر الفاظ میفهمند، به آن ترتیب اثر میدهند و بر یکدیگر احتجاج میکنند. شارع نیز این
سیره را ردّ نکرده (1)و طبق آن مشی کرده و احکام خود را با سخن گفتن و کلام، بیان میکند و دیگران را در بسیاری از آیات قرآن، دعوت به فهم و تدبر در قرآن می کند و اگر قرآن قابل فهم و درک نبود، دستور به تدبّر در آن داده نمیشد. حالْ آن که کلام در غالب اوقات، افاده یقین نمیکند و در بیشتر موارد، ظنّآور است. (2)پس این علم اجمالی به وجود نسخ و تقیید و تخصیص و... ، بعد از فحص در روایات معصومین علیهم السلام، منحل میشود و در مواردی که دلیلی پیدا نکردیم بر این که آیهای نسخ شده یا نه، و یا تخصیص خورده و یا نخورده، به شک بدوی بر میگردد و اصل، عدم تقیید و تخصیص و... است. (3)
دلیل چهارم اخباریان بر عدم حجّیت ظواهر قرآن، استدلال به روایاتی است که ما را از تفسیر کردن قرآن به رأی منع کرده است. (4)و یکی از موارد تفسیر به رأی، آن است که قرآن را بدون مراجعه به آثار اهل بیت علیهم السلام و تنها با فهم و عقل خویش تفسیر کرده، حکمی را از آن استنباط کنیم. (5)و به گفته محدّث بحرانی، بعید است که بتوان رأی را در این روایات، حمل کنیم بر خواهشهای نفسانی و تمایلات طبیعی شخصی برای اغراض فاسدی که شخص دارد. (6)برای نمونه، در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که میفرماید:
1) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 23؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 169؛ ادوار اجتهاد، ص 366.
2) مناهج الأحکام و الاُصول، بحث حجیة ظواهر القرآن. چنانچه گذشت، سید نعمة الله جزایری نیز به این مطلب اعتراف کرده است ( الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 309 ـ 311؛ منبع الحیاة، ص 48) گویا سیّد نعمة الله جزایری، این مطلب را از تفسیر التبیان (ج 1، ص 4) گرفته است.
3) آراء حول القرآن، ص 10.
4) علّامه مجلسی 22 روایت را در این باره ذکر میکند و شیخ حرّ عاملی ادّعا میکند که این روایات به حدّ تواتر میرسد (ر.ک: بحار الأنوار، ص 89، ص 107 ـ 112؛ الفوائد الطوسیة، ص 325؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 152 باب 13، از ابواب صفات القاضی، ذیل حدیث 82).
5) الفوائد المدنیة، ص 127 ـ 173.
6) الدرر النجفیة، ج 2، ص 345.
انّه لیس شیء بأبعد من قلوب الرجال من تفسیر القرآن. (1)
هیچ چیز دورتر از دلهای مردم از تفسیر قرآن نیست.
مجتهدان در جوابی نقضی می گویند: چرا شما به ظواهر آیات غیر احکام عمل میکنید؛ با این که دلالت آنها نیز ظنّی است و احتمال نسخ و تخصیص و... در آنها وجود دارد؟ (2)افزون بر این، پاسخ دادهاند که اوّلاً: اگر به مقتضای قواعد لغت و بعد از جستجو در اخبار و نیافتن دلیلی بر نسخ و تخصیص و تقیید و حذف و اراده خلاف ظاهر، لفظ آیه را بر معنای ظاهریاش حمل کردیم، این کار ما تفسیر نیست تا موضوع و صغرا برای آن روایات واقع شود؛ چراکه تفسیر به معنای «کشف القناع» و برداشتن پرده است. ظواهر، خود به خود منکشف هستند و احتیاج به تفسیر ندارند. لذا اگر کسی نامهای برای دیگری بنویسد و به زبان متعارف، دستوری به او بدهد و گیرنده نیز نامه را بخواند و به آن عمل کند، کلام نویسنده را تفسیر نکرده است. (3)
ثانیاً: این روایات، ما را از تفسیر کردن به رأی، نهی میکند؛ یعنی از محاسبات عقلی ظنّی شخصی که به ذهن میآید. پس این روایات، به نهی از قیاس و رأی و تأویل و استحسان بر میگردد ـ که ابو حنیفه و قتاده و دیگر صاحبان رأی، به آن مبتلا بودند (4)ـ و شامل حمل ظواهر کتاب بر معانی لغوی و عرفی آنها نمیشود که
1) المحاسن، ج 1، ص 418، ح 960؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 141 (صفات القاضی، باب 13)، ح 38.
2) الفوائد المدنیة، ص 90.
3) الفوائد الحائریة، ص 285؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 142؛ کفایة الاُصول، ج 3، ص 211؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 267. مقدّس اردبیلی میگوید: معنای تفسیر کشف مراد از لفظ مشکل مثل مجمل و متشابه است و حمل کردن لفظ بر ظهورش تفسیر نیست (زبدة البیان، ص 21).
4) قرائن و شواهدی از روایات، دلالت بر این مطلب دارد. از جمله این که برخی از اینها ابو حنیفه و قتاده را مورد خطاب قرار میدهد ( الکافی، ج 8، ص 259، ح 485؛ علل الشرائع، ج 1، ص 112، باب 81، ح 5؛ وسائل الشیعة، ج 18 باب 6، از ابواب صفات القاضی، ح 4 و 24 ـ 28 و 32 ـ 33 و 44 و 47).
نوع مردم از آن میفهمند. پس بر فرض این که حمل لفظ بر ظاهر را تفسیر بدانیم، تفسیر به رأی نیست. پس اخبار منع از تفسیر به رأی، ظهوری در نهی از عمل کردن به ظواهر قرآن بعد از فحص در سایر ادلّه ندارد. (1)
ثالثاً: بر فرض این که قبول کنیم حمل لفظ بر ظاهر آن، از موارد تفسیر به رأی است، این اخبار معارض با روایات بسیاری است که دلالت دارد بر جواز تمسّک به ظواهر قرآن و برخی از علما نیز در صدد جمع بین این دو دسته روایت بر آمدهاند. مرحوم فیض کاشانی روایات نهی از تفسیر قرآن را حمل بر متشابهات کرده و شامل محکمات نمیداند. (2)مرحوم شیخ طوسی نیز در مقام جمع بین این دو طایفه اخبار، پس از تقسیم معانی قرآن به چهار قسم، اخبار نهی از تفسیر را حمل بر سه دسته کرده است: آیاتی که علم به آنها مخصوص خداست؛ آیات مجمل که فهمِ مرادِ تفصیلی آنها نیاز به تفسیر اهل بیت دارد؛ و آیاتی که لفظ آنها مشترک میان دو یا چند معناست و بدون مراجعه به قول معصومین نمیتوان گفت مراد آیه، آن معنای خاص است. خلاصه در آیاتی که ظهور ندارد، سزاوار نیست آنها را تفسیر کنیم و یا تأویل ببریم. اما روایات دال بر جواز تمسّک به قرآن را حمل بر آیاتی کرده است که ظاهرشان مطابق با معنای لغوی است و هر کس عربی بداند، معنای آیه را در مییابد. (3)اخباریانی چون سید نعمة الله جزایری و شیخ یوسف بحرانی هم، این سخن شیخ را نقل و تحسین کردهاند. (4)
در هر حال، اخبار دال بر جواز تمّسک به ظواهر قرآن را به چند دسته میتوان تقسیم کرد:
1) فرائد الاصول، ج 1، ص 142 ـ 144؛ کفایة الاُصول، ج 3، ص 211؛ فوائد الاُصول، ج 3، ص 137؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 267.
2) الاُصول الأصلیة، ص 37. طبرسی و مقدّس اردبیلی، این روایاتی را مقدّم داشتهاند و گفتهاند: «روایات نهی از تفسیر، متروک واقع شده است» (مجمع البیان، ج 1، ص 12؛ زبدة البیان، ص 20).
3) تفسیر التبیان، ج 1، ص 5 ـ 7. البته به نظر میآید که شیخ طوسی در دسته اوّل از آیات، مفهوم آیه را با مصداق خارجی آن خلط کرده و قسم اوّل نیز از قسم دوم محسوب میشود.
4) الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 310 ـ 311؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 32؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 351.
اگر ما به کلام ائمّه علیهم السلام تمسّک کنیم، به هر دو ثقل تمسّک کردهایم؛ زیرا هیچ راهی برای فهم کلام الهی جز از ناحیه اهل بیت نداریم. (4)
در جواب این ادعا گفته میشود: در باره برخی از آیات قرآن، بیانی از اهل بیت علیهم السلام به ما نرسیده و طبق نظر شما نباید به آن آیات تمسّک کنیم و نمیتوانیم از آنها بهره ببریم.
1) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 20؛ الفوائد الحائریة، ص 284؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 262.
2) تفسیر القمّی، ج 1، ص 3؛ الخصال، ج 1، ص 66، ح 98؛ بحار الأنوار، ج 22، ص 311، ح 14 و ص 476، ح 25.
3) الاُصول الأصلیة، ج 36؛ الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 309؛ الرسائل الاُصولیة، رساله أصالة البرائة، ص 361 ـ 363؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 144 ـ 145.
4) الفوائد المدنیة، ص 128، الفوائد الطوسیة، ص 194، فائده 48.
5) مانند حدیثی از امام صادق علیه السلام که فرمود: «ما لم یوافق من الحدیثِ القرآنَ فهو زخرف» (ر.ک: الکافی، ج 1، ص 69، ح 4؛ تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 9، ح 4؛ الکافی، ج 1، ص 69، ح 3 ـ 5؛ تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 9، ح 4 و 5؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 78 باب 9، از ابواب صفات القاضی، ح 10، 12 و 14).
6) الکافی، ج 1، ص 69، ح 5؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 79 (صفات القاضی، باب 6)، ح 15.
سوی دیگر بگویند: فهم شما از قرآن، حجّت نیست! (1)پس کتاب خدا اصل و دلیل و حجّت در هر حال و هر جایی است و بر اخبار و روایات، مقدّم و معیار احادیث است؛ زیرا صحّت و سقم اخبار را میشود با کتاب خدا شناخت. از این رو، اخباری را که صحّتشان را نمیدانیم، بر قرآن عرضه میداریم. (2)
روایاتی که می گوید: در برخورد با اخبار متعارض، به قرآن رجوع کنید و از میان آنها خبری را بپذیرید که موافق کتاب خداست، و هر روایتی را که مخالف قرآن بود، ردّ کنید. (3)روشن است که این آیات که دو خبر متعارض را با آنها میسنجیم، از ظواهر کتاباند و نص نیستند. چگونه میشود روایت را بر کتاب خدا عرضه بداریم، در حالی که چیزی از کتاب خدا را نمیفهمیم؟! (4)
1) الرسائل الاصولیة، رساله أصالة البرائة، ص 361؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 145؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 20؛ شیعه در اسلام، ص 53؛ الفوائد الحائریة، ص 283 ـ 286.
2) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 44؛ رسائلة فی الردّ علی أصحاب العدد (رسائل الشریف المرتضی، ج 2)، ص 56.
3) برای نمونه، وسائل الشیعة، ج 18، ص 84 (صفات القاضی، باب 9)، ح 29؛ الکافی، ج 1، ص 68، ح 10.
4) الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 310؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 145؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 20؛ کفایة الاُصول، ج 3، ص 213.
5) برای نمونه: وسائل الشیعة، ج 12، ص 353، (الخیار، باب 6) ح 1 ـ 4؛ الکافی، ج 5، ص 196، ح 1.
6) فرائد الاصول، ج 1، ص 145؛ کفایة الاُصول، ج 3، ص 213.
7) مانند سخن پیامبر خدا (وسائل الشیعة، ج 4، ص 828، باب 3، از ابواب قراءة القرآن)، ح 3.
8) نابغه فقه و حدیث (به نقل از: غایة المراد، سید نعمة الله جزایری)، ص 220؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 20.
روایاتی که کیفیت استدلال به آیات را می آموزند و در مواردی هم که حکمی با تأمّل و دقّت، از آیهای استفاده میشود، (1)برای یافتن آن حکم، به ظواهر قرآن ارجاع میدهند. حتی در برخی از روایات، (2)امام فردی را به دلیل نیافتن حکمی از قرآن، سرزنش کرده است. (3)
احادیث فراوانی در سیره ائمّه علیهم السلام که در احتجاجاتشان بر مخالفین یا دوستانشان، به آیات قرآن استدلال میکردند، و این در صورتی درست است که طرف مقابل بتواند قرآن را بفهمد. (4)مانند احتجاج حضرت زهرا علیها السلام با آیه شریف (وَ وَرِثَ سُلَیمَانُ دَاوُودَ)(5)بر ابو بکر، برای اثبات ارث خویش؛ (6)و استدلال امام صادق علیه السلام به آیه شریف (فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ جُنَاحَ عَلَیهِمَآ أَن یتَرَاجَعَآ)،(7)بر این که عقد موقّت، کفایت از محلّل نمیکند . (8)در روایاتی که در ابواب فقه متفرّق است، ائمه علیهم السلام به قرآن استدلال کردهاند. (9)
1) مانند استدلال امام باقر علیه السلام به ظاهر آیه 6 سوره مائده، برای حکم وضو (ر.ک: وسائل الشیعة، ج 1، ص 290 باب 23، از ابواب الوضوء، ح 1) و سخن امام صادق علیه السلام که چون مردی پرسید: «ناخنم قطع شده و انگشتم را با پارچهای بستم، برای وضو چه کنم؟»، در پاسخ فرمود: «این حکم و امثال آن، از کتاب خدا استفاده میشود» ( کتاب من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 56، ح 212؛ الکافی، ج 3، ص 33، ح 4؛ تهذیب الأحکام، ج 1، ص 363، ح 1097؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 327 باب 39، از ابواب الوضوء، ح 1 و 5).
2) الکافی، ج 6، ص 432، ح 10؛ وسائل الشیعة، ج 2، ص 957، (اغسال المسنوئة، باب 18) ح 1.
3) فرائد الاصول، ج 1، ص 145 ـ 147؛ کفایة الاُصول، ج 3، ص 207؛ الفوائد الحائریة، ص 284؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 263؛ الرسائل الاصولیة، رساله أصالة البرائة، ص 362.
4) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 20؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 145.
5) سوره نمل، آیه 16.
6) الإحتجاج، ج 1، ص 138.
7) سوره بقره، آیه 230.
8) تهذیب الأحکام، ج 8، ص 34، ح 103.
9) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 278، ح 1266؛ تهذیب الأحکام، ج 9، ص 5 و 6، ح 15 و 16؛ تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 382، ح 118؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 265.
شکّی نیست که اگر روایات نبوی از طریق اهل بیت و با سند معتبر به ما رسیده باشد، همانند دیگر روایات ائمه اطهار به آنها عمل میکنیم؛ اما در باره آن دسته از روایات نبوی که از غیر طریق اهل بیت به ما رسیده، بسیاری از اخباریان اختلاف کردهاند و حجّیتش را نمیپذیرند؛ هرچند با سند معتبر باشد. به اعتقاد آنان، این دسته از روایات نبوی همانند ظواهر قرآن است که بدون مراجعه به اهل بیت و بی آن که بیانی از ناحیه آنان در تأییدش برسد، در احکام نظری حجّیت ندارد و استدلال به آن در احکام شرعی جایز نیست. بر این اساس، محمّد امین استرآبادی، میگوید:
از ضروریات مذهب است که پیامبر صلی الله علیه و آله هر چه آورده، در نزد اهل بیت به ودیعه گذاشته و به مردم امر کرده که به آنان مراجعه کنند و از آنان بپرسند. روایات نبوی نیز یا باید از طریق اهل بیت به ما رسیده باشد و یا در تأییدی از سوی ائمه علیهم السلام برای آن رسیده باشد تا حجّیت داشته باشد، و گر نه، باید در استدلال به روایات نبوی در احکام نظری، توقّف و احتیاط کرد. (1)
اخباریان برای عدم حجّیت روایات نبوی بدون مراجعه به اهل بیت علیهم السلام، دلایلی اقامه کردهاند که در کل، همانند دلایلی است که در باره ظواهر قرآن گذشت. محمّد امین
1) الفوائد المدنیة، ص 47 و 165.
استرآبادی از متأخّران امامیه خرده می گیرد که چرا به عموم روایت نبوی صلی الله علیه و آله: «لا ضرر و لاضرار فی الاسلام» (1)و اطلاق نبوی دیگر «علی الید ما أخذت حتّی تؤدّی» (2)تمسّک کردهاند؛ زیرا بر اساس روایات، (3)سنّت نبوی نیز مانند قرآن عامّ و خاصّ، مطلق و مقید، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، مؤوّل و غیر مؤوّلی دارد که در نزد اهل بیت مخزون است و ما نمیتوانیم آنها را از یکدیگر جدا کنیم. دلیلی دیگری هم در این بحث داریم که در عدم جواز تمسّک به ظواهر قرآن مطرح نبود، و آن این که دروغپردازانِ بسیاری بر رسول خدا دروغ بستند، (4)و بازشناسی حدیث دروغ از غیر آن، از ناحیه دیگری غیر از روایات اهل بیت علیهم السلام ساخته نیست. پس تنها احادیث ائمه است که ناسخ را از منسوخ و راست را از دروغ جدا میکند و هر گاه برای تمیز دادن اینها به روایات اهل بیت مراجعه نکنیم و به استناد احادیث نبوی، در احکام نظری حکم به وجوب و یا حرمت چیزی بدهیم، این حکم فقط افاده ظن میکند؛ در حالی که در آیات و روایاتی که گذشت، از عمل کردن به ظنّ نهی شده است. (5)
شاهد بر این مطلب، روایاتی است که به یکی از آنها بسنده میکنیم. کلینی از سلیم بن قیس هلالی چنین نقل میکند:
از امیر مؤمنان علی علیه السلام پرسیدم: من از سلمان و مقداد و ابو ذر، بعضی از تفاسیر قرآن و احادیثی از پیامبر میشنوم و شما هم آنها را تصدیق میکنید؛ ولی این
1) بحار الأنوار، ج 73، ص 345، ح 12؛ موسوعة أطراف الحدیث النبوی، ج 7، ص 264.
2) سنن أبی داود، ج 3، ص 526 (باب فی تضمین العاریة)، ح 3561.
3) شیخ حرّ عاملی بابی را به این روایات اختصاص داده است (وسائل الشیعة، ج 18، ص 152، باب عدم جواز استنباط الاحکام النظریة من ظواهر کلام النبی المروی من غیر جهة الأئمة ما لم یعلم تفسیره منهم علیهم السلام).
4) افزون بر آنچه در روایت سلیم بن قیس میآید، روایات دیگری نیز دال بر این مطلب است، مانند سخنی از خود آن حضرت که فرمود: «قد کثرت علی الکذّابة و ستکثر بعدی» ( الإحتجاج، ج 2، ص 246؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 225 و ج 50، ص 80، ح 6؛ رسائل الشریف المرتضی، رسالة فی الردّ علی أصحاب العدد، ج 2، ص 56).
5) الفوائد المدنیة، ص 47، 125، 131، 136، 149، و 165؛ الفوائد الطوسیة، ص 184 ـ 185؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 77 (صفات القاضی، باب 9)، ذیل حدیث 3.
مخالف آن چیزی است که در دست مردم است. و چیزهای بسیاری از تفسیر قرآن و احادیث نبوی را در دست مردم میبینم که شما با آنها مخالفت میکنید و میپندارید همه آنها باطل است. آیا به دید شما مردم به طور عمد بر رسول خدا دروغ میبندند و قرآن را نیز با آرای خود تفسیر میکنند؟
آن حضرت رو به من کرد و فرمود: پرسشی کردی، پاسخ آن را بفهم. آنچه در دست مردم است، [تلفیقی از] حق و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عامّ و خاصّ، محکم و متشابه، حفظ و وَهم است. حتّی در زمان خود رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز بر او دروغ بستند، تا جایی که آن حضرت در خطبهای فرمود: «ای مردم! همانا دروغگویان از زبان من، زیاد شدند. هر کس به طور عمد بر من دروغ ببندد، جایگاه او در جهنّم است». و بعد از رحلت رسول خدا نیز باز بر حضرت دروغ بستند. و اینهایی که حدیث از حضرت نقل میکنند، از چهار دسته خارج نیستند:
اوّل: مرد منافقی که اظهار ایمان میکند و به ظاهر مسلمان است؛ [ولی] از گناه نمیترسد و باکی ندارد که از روی عمد، بر رسول خدا دروغ ببندد. اگر مردم بدانند که او منافق و دروغگوست، حدیث او را نمیپذیرند و او را تصدیق نمیکنند؛ ولی میگویند: این از اصحاب رسول خداست و ایشان را دیده و از او شنیده است و ... .
دوم: مردی که چیزی را از پیامبر به اشتباه شنیده و سخن آن حضرت را درست حفظ نکرده و همان را برای دیگران نقل میکند، و اگر مسلمانان بدانند که او اشتباه کرده، از او نمیپذیرند، و خود راوی هم اگر میدانست اشتباه شنیده، نقل کردنِ آن را رها میکرد.
سوم: مردی است که شنیده پیامبر صلی الله علیه و آله به چیزی امر فرمود، ولی آن حضرت سپس همان را نهی کرد و او نمیداند؛ یا شنیده که چیزی را نهی کرد، سپس به آن امر فرمود و او آگاهی ندارد. پس او منسوخ را حفظ کرده، ولی ناسخ را نمیداند. اگر بداند حدیث او نسخ شده، ترکش میکند، و اگر مسلمانان نیز میدانستند روایت او نسخ شده، آن را ترک میکردند.
چهارم: مردی است که بر خدا و رسولش دروغ نمیبندد. دروغ را از ترس خدا و حرمت نگهداشتن از رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن میدارد. در آنچه از پیامبر شنیده، اشتباه
نیز نکرده، بلکه آنچه به خاطر سپرده، همان است که شنیده، و همان را بدون کم و زیاد برای دیگران نقل میکند. پس او ناسخ را دانسته و به آن عمل میکند و منسوخ را فهمیده و از آن دوری میجوید. خاص و عام یا محکم و متشابه را شناخته و هر کدام را به جای خود قرار داده است. پس کلام پیامبر صلی الله علیه و آله مانند قرآن، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محکم و متشابه دارد، و هیچ آیهای بر رسول خدا نازل نشد مگر آن که آن را برای من خواند و املا کرد و من با خطّ خودم آنها را مینوشتم و رسول خدا تأویل و تفسیر، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، عام و خاصّ آن را به من تعلیم داد و از خدا [توفیق] فهمیدن و حفظ کردنِ آنها را برای من خواست، و من نیز آنها را فراموش نکردم. (1)
پاسخ مجتهدان به این ادلّه، همان جوابهایی است که در باره حجّیت ظواهر آیات بیان شد. به گفته آنان، اوّلاً: مناط حجّیت در دلالت الفاظ، ظهور عرفی است و از این جهت فرقی بین ظواهر کتاب و سنّت و غیر از این دو نیست، خواه علم و قطع به مراد پیدا کنیم و یا ظنّ به مراد، (2)و ما بعد از آن که در روایات اهل ذکر فحص از ناسخ و منسوخ و... کردیم و چیزی بر خلاف آن ظواهر پیدا نکردیم، به آنها عمل میکنیم. طبق سیره اصحاب، اخبار نبوی نیز مانند سایر خطابات بندگان خدا و بزرگان است و ائمّه معصوم و همه علمای پیشین و پسین، پیوسته با آن اخبار بر علیه اهل سنت احتجاج میکردند.
ثانیاً: اخبار نبوی حتی بر سایر اخباری که از ائمه اطهار روایت شده، رجحان دارد؛ زیرا آن احتمال تقیهای که در روایات ائمه علیهم السلام وجود دارد، در اخبار نبوی نیست.
ثالثاً: طبق روایات، ائمه علیهم السلام گفتهاند: اگر اخباری که از ما رسیده، اختلاف و تعارض داشتند، آنها را همان گونه که بر قرآن عرضه میدارید، بر سنّت نبوی عرضه
بدارید. (1)این روایات نیز خود، دلیل روشنی است بر این که ظواهر روایات نبوی حجّیت دارد. (2)
رابعاً: اگر وجود ناسخ و منسوخ و یا محکم و متشابه، مانع از عمل کردن به اخبار نبوی بشود، باید مانع از عمل کردن به دیگر روایات نیز بشود؛ زیرا چنان که در بحث ظواهر قرآن گذشت، روایات ائمّه معصوم نیز هم دارای محکمات و متشابهات است، (3)و هم دارای ناسخ و منسوخ. (4)و چون شما به اخبار ائمه علیهم السلام عمل میکنید و اینها را مانع نمیبنید، باید به روایات نبوی هم عمل کنید. (5)
خامساً: همان طور که وضّاعان و دروغپردازان، احادیثی را به نام رسول خدا صلی الله علیه و آله جعل کردند، در زمان هر یک از ائمّه علیهم السلام نیز دروغ پردازانی بودند که احادیثی را به نام آن حضرات، جعل میکردند. (6)طبق استدلال اخباریان، نباید ما بتوانیم احادیث جعلی را از غیر آن تمیز دهیم و به آنها تمسّک کنیم؛ و حال آن که میتوانیم. اساساً اگر سخن آنان درست بود، هیچ مستمسکی برای یافتن احکام دین باقی نمیماند و این با هدف کلی دین منافات دارد. نتیجه این که اگر احادیث نبوی صلی الله علیه و آله به طریق موثّق به ما برسد، هرچند از طریق اهل بیت نباشد، حجّیت دارد و استدلال به آنها در احکام نظری مانعی ندارد.
1) الکافی، ج 1، ص 69، ح 2 ـ 3؛ إختیار معرفة الرجال، ص 224، ش 401؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 76 ـ 79، (صفات القاضی، باب 9)، ح 1، 11 و 14؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 225.
2) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 26.
3) مانند روایتی از امام رضا علیه السلام: «إنّ فی أخبارنا محکماً کمحکم القرآن ومتشابهاً کمتشابه القرآن...»؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 290، ح 39؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 82، (صفات القاضی، باب 9)، ح 22.
4) چنانچه در روایاتی از امام صادق علیه السلام آمده: «إنّ الحدیث یُنسخ کما یُنسخ القرآن» ( الکافی، ج 1، ص 64، ح 2؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 77، باب 9، از ابواب صفات القاضی، ح 4).
5) الرسائل الاصولیة، ص 16؛ فرائد الاصول، ج 1، ص 144.
6) مانند: مغیرة بن سعید، ابو الخطّاب و پیروانش، حارث شامی، عبد الله حارث و حمزة بن عمّار بربری. تفصیل این مطلب، در نقد قطعیت احادیث کتب و اصول حدیثی گذشت. برای نمونه، ر.ک: إختیار معرفة الرجال، ص 224، ش 401 ـ 403 و ص 226، ش 404 و ص 290، ش 511 و ص 302، ش 543 و 544 و ص 305، ش 549.
فصل پنجم : جایگاه عقل نزد اخباریان
یکی از مباحث پردامنه میان دو گروه اخباری و اصولی، بحث کارآیی و حجّیت عقل در مسائل دینی است. از آن جا که اخباریان در مجموع، ارزش کمتری برای عقل قائلاند، و با توجه به پارهای رویکردهای افراطی در میان اخباریان، برخی از نویسندگان معاصر، اخباریگری را مکتبی عقلستیز شمردهاند! اگر رویکردهای افراطی گروهی انگشتشمار از اخباریان را نادیده بگیریم، به نظر می رسد که دو مکتب اجتهاد و اخباریگری، در این عرصه نیز اختلاف چشمگیری ندارند و گویا برخی از مخالفتهای تند و تیز آنان با یکدیگر، ناشی از سوء تعبیر یا برخی منازعات لفظی باشد؛ چنان که در برخی دیگر از موارد اختلاف، چنین بود. توضیحْ این که: در باره جایگاه عقل و اعتبار احکام عقلی، گاه میان چند موضوع و حوزه متفاوت، خلط شده و مورد خاصّی که محلّ اختلاف است، بیدلیل عام فرض شده و بسیاری از موارد اشتراک، نادیده گرفته شده است. ریشه این اشتباه، بیتوجهی به انواع گزارههای دینی و نیز گونه گونه بودن حکم عقل در این گزارههاست.
مرحوم مظفّر در بحث حجّیت عقل، نخست مروری گذرا بر تاریخچه بحث در باره دلیل عقلی اشاره می کند و نابسامانیها و خلط مبحثهای بسیاری را در این عرصه نشان می دهد. وی دستهبندی ابداعیِ محقّق حلّی را حتی با افزودهها و تکملههای دیگر اصولیان، خام می داند؛ چراکه برخی از انواع مندرج در آن، اساساً دلیل عقلی اصطلاحی نیست. به اعتقاد وی، منظور از دلیل عقلی و انواع آن، در آثار هیچ یک از اصولیان ـ از شیخ مفید گرفته تا عالمان معاصر ـ به درستی تبیین نشده و
همین ابهام است که اخباریان را به موضع مخالفت با اصولیان کشانده است؛ گو این که خود اخباریان نیز تلاشی برای تبیین موضوع نکردهاند تا به درستی روشن شود که با چه چیزی مخالفاند. (1)
با این حال، در این جا خواهیم کوشید با ارائه دستهبندیهای مناسب، با جایگاه و ارزش حکم عقل در دیدگاه اخباریان، به اختصار آشنا شویم.
توضیح بیشتر در باره رابطه عقل و اعتقادات، در بخش سوم کتاب خواهد آمد. اینک به اجمال و تنها برای بازشناسی جایگاه عقل نزد اخباریان، یادآور می شویم که اخباریان و اصولیان هر دو، کارآیی عقل را در برخی از مسائل اعتقادی قطعاً رد می کنند و در برخی دیگر، هر دو می پذیرند؛ زیرا گزارههای اعتقادی، به چند دسته کلّی بخشپذیرند:
یکم: آنچه عقل را بدان راهی نیست، مانند جزئیات معاد و سؤال و جواب قبر؛
دوم: آنچه برای عقل قابل درک است و اساساً برای پذیرش آنها، راهی جز عقل نیست؛ یعنی اصول عقایدی مانند اثبات وجود خدا و نبوّت پیامبران که بدون آنها، پذیرش دین نیز منتفی است؛ (2)
سوم: گزارههایی که هم با عقل می توان درکشان کرد و هم استدلال نقلی در آنها جای دارد، مانند عصمت پیامبر و امام. محلّ نزاع در این حوزه، در همین دسته سوم است؛ آن هم فقط در باره گزارههایی که حکم عقل در آنها قطعی نباشد و گر نه، در گرایش غالب میان اخباریان، احکام قطعی عقل در همین دسته نیز معتبرند.
1) اُصول الفقه، مظفّر، ج 2، ص 109 ـ 112؛ کفایة الاُصول، انتشارات جامعه مدرسین، 1415 ق، ص 311 ـ 314.
2) به گفته شیخ حرّ عاملی که از بزرگان مکتب اخباریگری است، از طریق همین دسته از دلایل عقلی است که حجّیت دلیل نقلی نیز ثابت میشود و اگر بخواهیم حجّیت دلیل نقلی را با دلیل نقلیِ دیگری ثابت کنیم، دور لازم میآید ( اثبات الهدی، ج 1، ص 119 و ص 77 ـ 78).
مسائل دینی در یک نگاه کلّی، به دو دسته تقسیم می شوند: یک دسته احکام فقهی به اعتبار شارع است، و دسته دوم، شامل همه دیگر آموزههای دینی است؛ اعم از اعتقادات، گزارههای تاریخی، و حتی آنچه سخن از مسائل تکوینی بگوید. روشن است که احکام فقهی، بدان جهت که اعتباری اند، جولانگاه عقل نیستند و به تعبیر اخباریان، توقیفیاند؛ زیرا اساساً تنها مبنای آنها، جعل و اعتبار شارع است که عقل ابتدائاً و استقلالاً، راهی بدان ندارد. ولی به ادعای اصولیان، دلیل قطعی عقلی به انضمام قاعده تلازم، می تواند حکم شرعی را «کشف» کند. عقل نخست بر اساس مستقلات عقلیه، به حُسن کاری پی می برَد و سپس با انضمام دلیل عقلی دیگری که همان تلازم میان حکم عقل و شرع است، پی می برَد که شارع نیز این کار را حسن می داند. (1)حکم عقل در این باره، از انواع عقل نظری است که در واقع، حکایتگر واقعیتی دیگر است، نه عقل عملی، که دستور به انجام دادن کاری می کند. به هر حال، حجّیت دلیل عقلی در احکام شرعی، بیش از دیگر عرصهها مورد نزاع و گفتگوی اخباریان قرار گرفته است؛ هرچند موضوع سخن بسیاری از آنان، همه آموزههای دینی، غیر از اصول اعتقادات است.
1) اُصول الفقه، مظفّر، ج 2، ص 114 ـ 115.
بر اساس این دستهبندی، دلیل عقلی یا متوقّف بر خطاب شرعی هست و یا نیست، و هر یک از این دو قسم نیز به چند نوع تقسیم می شوند، بدین شرح:
دسته اوّل: حکم عقلیای که توقّف بر خطاب شرعی دارد. دلیل چنین حکمی، خود به سه قسم تقسیم میشود:
1) ر.ک: المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 31 ـ 32؛ ذکری الشیعة، ج 1، ص 52 ـ 54؛ طریق استنباط الأحکام، ص 16 ـ 17؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 319؛ مناهج الأخبار فی شرح الإستبصار، ج 1، ص 5؛ أعیان الشیعة، ج 1، ص 159.
2) الفوائد المدنیة، ص 16.
3) اُصول الفقه، مظفّر، ج 2، ص 109 ـ 112.
4) مانند حذف لفظ «لَهُ» و «ضَرَبَ» در این کلام خداوند متعال: (وَإِذِ اسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاک الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً؛ هنگامی که موسی برای قوم خود در پی آب بر آمد، پس [بدو] گفتیم: «با عصای خود، بر آن تخته سنگ بزن». پس [او هم زد، و] ناگهان، دوازده چشمه از آن جوشیدن گرفت) (سوره بقره، آیه 60).
5) مثل این دلیل عقلی که چون بر اساس آیه 23 سوره اسراء: (فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفّ)، گفتنِ «اُفّ» خطاب به پدر و مادر جایز نیست، پس توهین و کتک زدن آنها سزاوارتر به عدم جواز است؛ هرچند در آیه، در باره این موارد سخنی گفته نشده است.
دلیل خطاب یا همان مفهوم مخالف: از قبیل مفهوم وصف، (1)و یا مفهوم شرط که حکم را معلّق بر شرط میکند؛ (2)
حکم عقل به وجوب مقدّمه واجب؛
حکم عقل به حرمت ضد؛
حکم عقل به این که در چیزهای سودمند، اصل، مباح بودن است و در چیزهای مضرّ، حرام بودن.
قیاس بر اساس علّت منصوص.
دسته دوم: حکم عقلیای که توقّف بر خطاب شرعی ندارد و خود عقل، به تنهایی آن را در می یابد. چنین حکمی نیز یا وجوب است (مانند ردّ کردن ودیعه و امانت)، یا قُبح است (مثل ظلم و دروغ)، و یا حُسن است (مانند انصاف و راستگویی)، و هر یک از اینها گاه بدیهی است، و گاه کسبی. (3)شهید اوّل، اصل برائت و استصحاب حال شرع را نیز از مواردی به شمار آورده که حکم عقلی، توقّف بر خطاب شرعی ندارد. (4)
اینک باید توجّه داشت که آنچه در کتب اصولی، حجّت شمرده شده و درست یا غلط، محلّ نزاع آنان و اخباریان قرار گرفته، دسته دوم از احکام عقلی است؛ یعنی حکمی که مترتّب بر خطاب شرعی نیست و عقل در ارائه آنها مستقل است. منظور اصولیان از دلیل عقلی، حکمی است عقلی که موجب قطع به حکم شرعی بشود؛
1) برای نمونه، ائمه علیهم السلام فرمودهاند: «فی سائمة الغنم الزکوة». عقل از این حدیث، چنین برداشت میکند که زکات گوسفند، معلّق بر چریدن در بیابانهایی شده که مال همه مردم است. پس دیگر گوسفندان، مشمول زکات نیستند.
2) برای نمونه، چون امام صادق علیه السلام فرموده است: «إذا کان الماء قدرَ کُرٍّ لم یُنَجِسّه شیءٌ» (وسائل الشیعة، ج 1، ص 117، باب 9، از ابواب الماء المطلق، ح 1 و 2)، عقل مییابد که شرط نجس نشدن آب، کرّ بودن آن است.
3) المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 31 ـ 32.
4) ذکری الشیعة، ج 1، ص 52 ـ 54.
یعنی هر قضیه عقلیای که ما را به طور قطع، به حکم شرعی برساند. چنین دلیلی، منبع مستقلی همانند کتاب و سنت است و عِدل آن دو شناخته می شود؛ منتها در طول آنها قرار دارد. بر این پایه، قضیهای که ظنآور باشد و یا به هر حال، ما را به قطع نرساند، در اصطلاح اصولی «دلیل عقلی» خوانده نمیشود؛ هرچند بر مقدّمات عقلی استوار باشد. (1)
کارکرد عقل را نباید در دو جهت نفی و اثبات، یکسان شمرد؛ زیرا آنچه محلّ نزاع قرار گرفته، این است که آیا عقل از راه اثبات فقدان دلیل در احکام اعتباری، می تواند حکم شرعی را نفی کند؟ در رویکرد اجتهادی، پاسخ مثبت است و از نگاه اخباریان، منفی. ولی حتی در باور مجتهدان نیز عقل به تنهایی، توانایی اثبات یک حکم شرعی را ندارد. در مواردی هم که حکم عقل اثبات می کند که موضوع، مصداق کدام حکم کلی است، نباید تصوّر شود که عقل، یک حکم شرعی را اثبات کرده است؛ زیرا در واقع، کاری بیش از تفریع نکرده است.
چنآن که می دانیم، عقل در حوزه مسائل فقهی و اعتباری، از این جهت به کار می آید که بر اساس دلایل نقلی و خطابات شرعی، حکمی را صادر کند. شکّی در این نیست که چنین حکمی، گاه قطعیِ بدیهی است و هیچ کس در صحّت و حجّیتش تردید ندارد و گاهی ظنّی است و در غیر قطعی بودنش اختلافی نیست. ولی گاه به گونهای است که در قطعیت و عدم قطعیتش اختلاف نظر وجود دارد. اما آنچه باید بدان توجه داشت، دو مسئله است:
کدام یک از احکام عقلی، قطعی و کدام یک غیر قطعیاند؟
آیا همه احکام غیر قطعی، بیاعتبارند؟ شروط اعتبار و حجّیت دلیل ظنی، چیست؟
1) اُصول الفقه، مظفّر، ج 2، ص 109 ـ 112.
خلاصه دیدگاه اصولیان در باب حجّیت عقل، این است که آنان عقل را یکی از منابع شناخت و استنباط احکام می دانند و دلیل عقلی را معتبر می شمارند؛ ولی نه بدین معنا که هر چیزی را که مستند به عقل باشد، قطعی بینگارند. بلکه آنان دلیل عقلیِ قطعی را حجت می شمارند و احکام ظنی را نیز با شروطی خاص، معتبر می دانند. البته در بسیاری از متون، این ظنون معتبر نیز در شمار دلیل عقلی جای گرفته است. (1)آنچه دیدگاه اصولیان را در این باره روشن می سازد، توجه به چند نکته است:
اوّلاً: اصولیان حجّیت قطع را همه جا ذاتی می دانند و از این رو، نیازی به بحث در باره دلایل اعتبار آن نمیبینند. تنها دغدغه آنان، اثبات حکم و قطعیت آن است.
ثانیاً: از دید آنان، باب علم و قطع در احکام شرعی (اعتبارات فقهی)، مسدود است و چارهای جز عمل به ظن نیست. از این رو، در این گونه احکام، تکیهای بر قطع ندارند.
ثالثاً: اصولیان ظنّ حاصل از استدلال عقلی را مشروط به رعایت برخی قواعد، معتبر می شمارند و اجتهاد را راهی برای استنباط حکم از نقل می شناسند. بدین ترتیب، دغدغه اصلی آنان، بررسی اعتبار ظنون خاصّ است.
چنان که می دانیم، در علم اصول، دلیل عقلی به دو معنا آمده است: یکی دلیل عقلی قطعیای که با کشف حکم شرعی، موجب قطع به آن میشود. و دیگری دلیل عقلیای که وظیفه شرعی مکلّف را از راه مراجعه به طرق و امارات، کشف میکند؛ آن هنگام که حکم شرعیِ واقعی، مخفی باشد و فقیه نتواند آن را بیابد. (2)حکم عقل در این گونه موارد، بی تردید، ظنّی است؛ ولی بر اساس دلایلی که در علم اصول مطرح شده و اهل اجتهاد بدان پایبندند، اعتبار شرعی دارد و به اصطلاح، «ظنّ خاص» شمرده می شود. در این جاست که فقهای اصولی شیعه، به طور قطع بر این
باورند که ائمه علیهم السلام، عقل را یکی از منابع شناخت می دانستهاند و از این رو، باید آن را یکی از مبادی چهارگانه استنباط شمرد. (1)
حتّی شیخ مفید گفته است:
اگر حدیثی مخالف حکم عقل باشد، آن را کنار میگذاریم. (2)
شاگردش سیّد مرتضی نیز میگوید:
اگر موضوع جدیدی پیش بیاید که در کتاب و سنت قطعی، دلیلی در باره آن نداشته باشیم، باید به عقل مراجعه کنیم، و هر چه عقل حکم کرد، به آن عمل کنیم. (3)
احادیث را باید بر عقول عرضه کرد و اگر مخالف با عقل نبود، باید بر کتاب خدا عرضه شود. (4)
وی حتی پا را از این نیز فراتر نهاده و گفته است:
ما هر امر مشتبهی را از آیات و غیر آیات، به عقول عرضه میداریم؛ زیرا عقول، اصل و دلیل است. (5)
اخباریان با برداشت خاصی که از این مطالب دارند، منکر چنین جایگاهی برای عقل شدهاند.
گذشت که یکی از مهمترین مبانیِ اخباریگری، اصرار بر لزوم دستیابی به علم و یقین در احکام شرعی است. اخباریان بر همین اساس، دلیل عقلی غیر قطعی را معتبر نمیدانند. پاسخ آنان به سؤال نخست، این است که هر حکمی که مستند به
1) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 143؛ العدة فی اُصول الفقه، ج 2، ص 741؛ المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 28 و 32؛ الحق المبین فی رد الاخباریین، ص 7 ـ 8؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 247 و ج 2، ص 37.
2) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 149.
3) جواب الموصلیات الثالثة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 210.
4) جوابات المسائل الطرابلیسات (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 410.
5) رسالة فی الردّ علی أصحاب العدد (رسائل الشریف المرتضی، ج 2)، ص 56.
نقل نباشد و تنها بر پایه دلیل عقلی صادر شود، اوّلاً: نتیجهای بیش از ظن ندارد، ثانیاً: آن ظن نیز غیر معتبر است؛ زیرا مناط تعلّق تکلیف، شنیدن آن از شرع است، و چون احکام فقهیِ عبادی و غیر عبادی، همگی توقیفیاند، حکم عقل در این باره هیچ اعتباری ندارد. (1)
غالب اخباریان، ادراکات عقلیای را که به گمان خودشان بدیهی و قطعی باشد، «فطری» (2)و ادراکات غیر بدیهی را «نظری» (3)می خوانند. (4)البته محدّث بحرانی، عقل را به «عقل فطری بدیهی» (5)و «عقل مطلق یا غیر فطری» تقسیم میکند، و عقل فطری را یکی از حجّتهای باطنی خداوند و حتی «شرع درونی» می خوانَد. (6)شیخ حرّ عاملی نیز با ذکر چندین نمونه، دلایل و ادراکات عقلی را به دو دسته «بدیهی قطعی» و «مستند به مقدّمات ظنّی» تقسیم کرده که اوّلی را حجّت قطعی می داند؛ ولی حجّیت دومی را نه تنها بیدلیل دانسته؛ بلکه معتقد است که به اقتضای ظنّی بودن، از عمل بدان، نهی هم شده است. (7)
سید نعمة الله جزایری نیز مینویسد:
1) الفوائد المدنیة، ص 128 ـ 130؛ هدایة الأبرار، ص 194؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 131؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 253؛ رسالة الاعتقادات، علامه مجلسی، ص 5.
2) عقل فطری، همان چیزی است که اصولیان آن را «ضروریات عقلی» و یا «قضایای ضروری» می نامند.
3) آنچه در این جا «عقل نظری» یا «مطلق» نام گرفته، اعم از قضایای مشهوره، آرای محموده، خلقیات و طبیعیات و عادات عقلاست. بایسته توجه است که اصولیان اصطلاح «عقل نظری» را به معنای دیگری درست مخالف این، به کار می برند؛ یعنی ادراک آنچه شایسته دانستن است. این اصطلاح در علم اصول، در برابرِ «عقل عملی» به کار می رود که عبارت است از ادراک هر آنچه شایسته است بدان عمل شود، با صرف نظر از این که آیا شارع یا هر کس دیگری، دستور به انجام دادن آن کار داده باشد یا نداده باشد (ر.ک: اُصول الفقه، مظفّر، ج 1، ص 205 ـ 207).
4) إثبات الهداة، ج 1، ص 81 ـ 82.
5) مانند این حکم عقلی که: یک، نصف دو است.
6) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 131 ـ 133.
7) الفوائد الطوسیة، ص 426 ـ 427؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 82 .
از طریق دلیل عقلی به تنهایی و بدون دلیل نقلی، اطمینانی برای ما حاصل نمیشود؛ (1)چراکه ادلّه عقلی، اساساً تمام نیستند؛ چه رسد به این که بخواهیم به واسطه آنها احکام شرعی را اثبات کنیم. (2)
محمّد امین استرآبادی از بزرگان مکتب اخباری، میگوید:
ادراکات و دریافتهای عقل، یا از ضروریات دین و مذهب است که تمام علمای اسلام و یا تشیّع میدانند که اینها دستور اسلام است و جای اختلاف نظر در اصل آنها نیست، مانند: نماز، زکات و حج. این ادراکات حجّیت دارند. و یا از ضروریات دین و مذهب نیست و نظری است، خواه از اصول دین باشد و یا از فروع دین، مانند: حکمت الهی و حکمت طبیعی، علم کلام، اصول فقه و مسائل فقهی. در این موارد، حکم عقل حجّیت ندارد و ... در بسیاری از مباحث کلامی که متکلّمان فقط به حکم عقل اکتفا میکنند، روایات متواتری از اهل بیت رسیده و آنها با این روایات متواتر مخالفت میکنند، و اگر آنان در مسائل کلامی به سخنان ائمه علیهم السلام استدلال میکردند و اعتبارات عقلی را مؤیّد روایات می شمردند، برای آنان بهتر بود. (3)
علامه مجلسی نیز بر همین رأی است و با تعریضی به متکلّمان می گوید:
این که امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرماید: «یهلک أهل الکلام و ینجو المسلمون» و متکلّمان را مذمّت کرده، از این جهت است که آنان با عقلهای ناقص خود، قواعد و مقدّماتی را تأسیس کردهاند که بیشترِ گزارههای علم کلام، به آنها بر میگردد؛ هر چه با آن اصول و قواعد سازگار باشد، میگویند: این، مطابق اصول ماست. و هر چه سازگار نباشد، میگویند: مخالف اصول است. (4)
روشن است که او و دیگر اخباریان، عمل کردن به این احکام اصول عقلی را بدان جهت جایز نمیدانند که معتقدند چنین احکامی، هم قطعی نیستند و هم از کتاب و سنت استنباط نشدهاند و گر نه، حتی عقل فطری صحیح را که تعصّب و
حبّ جاه، آن را دگرگون نساخته و اوهام فاسد، بر او غلبه نکرده باشد، یکی از حجّتهای الهی میدانند که بعضی از احکام را قبل از ورود شرع درک میکند و شرع نیز مؤیّد آن احکام است، و بعضی از احکام را به تنهایی درک نمیکند و شرع، کاشف و مبیّن آنهاست. پس اگر دلیل عقلی، بدیهی باشد، اخباریان نیز شکّی ندارند که عمل به آن صحیح است؛ چنان که حتی حجّیت دلیل نقلی نیز تنها از همین گونه دلایل عقلی ثابت میشود. (1)در پایان این بخش، توضیح خواهیم داد که بخشی از این اختلافات، حقیقی نیست.
گذشت که اخباریان، فقط احکام عقل بدیهی یا فطری را معتبر می شمارند، مانند: باب معارف و برخی از مطالب اصول از قبیل اثبات صانع و صفات خداوند، یگانگی خداوند و عادل بودن او؛ مواردی که عقل خطا را از صواب باز می شناسد و جدا میکند؛ (2)دلیل عقلی بر حجّیت کتاب و سنت، چراکه اگر بخواهیم با خود کتاب و سنت حجّیت این دو را اثبات کنیم دور لازم میآید. (3)
از نگاه اصولیان، حجّیت احکام قطعی عقل، نیازی به استدلال ندارد؛ زیرا آنان حجّیت هر قطعی را ذاتی می دانند؛ چه در احکام بدیهی عقل و چه در دیگر موارد. ولی اخباریان بیان دیگری دارند و برای حجّیت این گونه احکام نیز دلایلی اقامه کردهاند:
به اعتقاد اخباریان، دلیل حجّیت و اعتبار احکام قطعی عقل، تأیید آنها توسط شارع است. چنان که شیخ حرّ عاملی پس از آن که نمونههایی برای حکم قطعی عقل بر می شمارد ـ مانند اثبات صانع و صفات خداوند، یگانگی خداوند و عادل
بـودن او، و نیز مواردی که عقل خطا را از صواب باز می شناسد و جدا میکنـد ـ ، می گوید:
ما نصوص بسیاری طبق این ادراکات عقل داریم و شکّی در حجّیت آنها نیست. (1)
حرّ عاملی، دلیل عقلی بر حجّیت کتاب و سنت را نیز حجّت می داند؛ چراکه اگر بخواهیم با خود کتاب و سنت حجّیت این دو را اثبات کنیم دور لازم میآید. (2)
به اعتقاد اخباریان، روایاتی که از عقل تعریف و تمجید میکند، دلالت دارد که مقدّمات عقلی قطعی و یقینی، حجّیت دارد. (3)و از اکثر آن آیات و روایات، همین عقلی اراده شده که از آن، بتوان به علم و یقین دست یافت. (4)
بر اساس آنچه گذشت، روشن است که احکام شرعی، در دسترس ادراکات قطعی عقل قرار نمیگیرند و هیچ یک از احکام اعتباری شارع را نمیتوان با یک دلیل عقلی بدیهی ـ و به تعبیر اخباریان، فطری ـ به دست آورد. اخباریان برای اثبات این مطلب، به چند دلیل تمسّک کردهاند.
به اعتقاد اخباریان، آنچه حجّیت دارد (عقل قطعی)، راهی به احکام شرعی ندارد؛ و آنچه در احکام شرعی قابل طرح است (عقل غیر قطعی)، حجّیت ندارد. پس با عقل نمیتوان به احکام شرعی دست یافت. توضیحْ این که: انسان به واسطه عقل
بدیهی خویش، تنها به کلّیات موضوع معرفت می یابد و جزئیات آن را نمیفهمد؛ (1)حالْ آن که احکام شرعی، هم به کلّیات اشیا نظر دارند و هم به جزئیات آنها. احکام شرعی، مجموعهای از امور فرعی و جزئیِ گوناگونی هستند که در یک امر کلّی عقلی گرد نمیآیند و باید تک تک آنها را ملاحظه کرد. (2)پس دلیل عقلیای که مقدّماتش قطعی است و حجّیت دارد، از ادراک احکام شرعی و شناخت فروع فقهی، ناتوان است. و آنچه در فروع فقهی وجود دارد، دلیل عقلیای است که مقدّمات ظنّی دارد و نه تنها موجب قطع نیست، که بدون دلیل نقلی، حتی اطمینان خاطر نیز نمیآورد و نهایت کارکردش فقط افاده ظن است، که دلیلی بر حجّیت چنین ظنّی نداریم. حتی به گفته مرحوم مجلسی، این نوع دلیل عقلی در احکام شرعی، حتی افاده ظنّ و وهم نیز نمیکند. (3)
مهمترین دلیلی که غالب اخباریان بدان تمسّک کردهاند تا اثبات کنند که ما از این نوع حکم عقلی، قطع و یقین پیدا نمیکنیم، اختلاف عقلا و حتی دانشمندان علوم مختلف در موضوعات گوناگون است؛ با این که مستند همه آنان، همین نوع دلایل عقلی بوده است. (4)سید نعمة الله جزایری میگوید:
هیچ دلیل عقلیای را نمیبینید که مورد قبول همه عقلا باشد. حتی نسبت به واجب الوجود نیز چنین دلیلی را پیدا نمیکنید؛ چراکه همه دلایلی که [متکلّمان] ذکر کردهاند، مبتنی بر ابطال تسلسل است، و این هم خالی از حرف و حدیث نیست. پس وقتی برای این مطلب مهمّ، دلیلی نداریم که مورد اتّفاق همه عقلا باشد، حالِ ادلّه دیگری که بر مسائل فقهی و غیر فقهی اقامه شده، مشخّص و روشن میشود. (5)
1) برای نمونه، عقل راهی برای پی بردن به این احکام ندارد که: خوردن گوشت خوک و شراب قبیح و ازدواج با محارم، حرام است، و مباشرت با همسر در ایام عادت ماهانه، قبح دارد.
2) الاُصول الأصلیة، ص 118 ـ 119؛ الحقّ المبین، فیض کاشانی، ص 7.
3) الفوائد الطوسیة، ص 352 و 426؛ الأنوار النعمانیة، ج 3، ص 132؛ منبع الحیاة، ص 25 ـ 26؛ رساله الإعتقادات، مجلسی، ص 5 ـ 6.
4) رساله الإعتقادات، مجلسی، ص 5 ـ 6؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 126 ـ 127؛ الوافیة، ص 173 ـ 174؛ الفوائد المدنیة، ص 129 و 131.
5) الأنوار النعمانیة، ج 3، ص 132؛ منبع الحیاة، ص 25 ـ 26.
گذشته از ناتوانیهایی که برای عقل بر شمردیم، بسیاری از اخباریان (1)تصریح کردهاند که احکام شرعی نیز توقیفی است و فقط باید از معصومان علیهم السلام شنیده شود. آنان از برخی روایات، استفاده می کنند که عقل نمیتواند مستند احکام شرعیه واقع شود و در استنباط احکام شرعی (اعم از وجوب، استحباب، کراهت، تحریم، اباحه، شرطیت، سببیت و مانعیت)، جایگاهی برای عقل وجود ندارد. پس شریعت، توقیفی است و احکام دین را فقط از معصومان علیهم السلام باید شنید. (2)
برخی ادّعا کردهاند که شمار روایات در نکوهش عقل، از حدّ تواتر نیز گذشته است. (3)تعدادی از این دسته روایات را در بخشهای دیگر نیز آوردهایم، مانند: بحث درستی یا نادرستی اجتهاد، حجّیت ظن. در مبحث ملازمه بین حکم و عقل و شرع نیز روایاتی خواهد آمد. اینک به ذکر چند نمونه شایان توجه، بسنده می کنیم:
یک. امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
همانا مؤمن، دینش را از رأی خود نمیگیرد، بلکه هر آنچه از جانب خداوند آمده، آن را بر میگیرد. (4)
دو. ابان بن تغلب از امام صادق علیه السلام در باره دیه زنی پرسید که مردی یک انگشت او را قطع کرده باشد. آن حضرت فرمود: «ده شتر». ابان دیه بریدنِ دو انگشت آن زن را پرسید. حضرت فرمود: «بیست شتر». سؤال کرد که سه انگشت چه مقدار؟ فرمود: «سی شتر». سپس پرسید: «اگر چهار انگشت آن زن را قطع کند، چه مقدار دیه
1) مانند: محمّد امین استرآبادی، فیض کاشانی، حرّ عاملی، شیخ حسین کرکی، مجلسی، محدّث جزایری، و شیخ یوسف بحرانی (ر.ک: الفوائد المدنیة، ص 128؛ الفوائد الطوسیة، ص 354؛ هدایة الأبرار، ص 194؛ مرآة العقول، ج 2، ص 269؛ منبع الحیاة، ص 44؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 131).
2) الفوائد المدنیة، ص 90 ـ 91؛ الفوائد الطوسیة، ص 354؛ منبع الحیاة، ص 44؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 131 ـ 132؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 252 ـ 253.
3) الاُصول الأصلیة، ص 121؛ منبع الحیاة، ص 44.
4) همان، ص 26، ح 14.
دارد؟». امام فرمود: «بیست شتر». ابان گفت: «سبحان الله! بریدنِ سه انگشت، سی شتر دیه دارد، ولی بریدن چهار انگشت، بیست شتر؟! هنگامی که این مطلب در عراق به گوش ما رسید، گفتیم: کسی که این حکم را آورده، شیطان است!». امام صادق علیه السلام فرمود:
ای ابان! تندروی مکن. این، حکم رسول خدا صلی الله علیه و آله است. دیه زن و مرد، تا یک سوم دیه کامل انسان، با هم مساویاند؛ ولی وقتی از یک سوم گذشت، دیه زن نصف دیه مرد میشود.
ای ابان! قیاس کردی و چنانچه در سنّت قیاس شود، دین نابود خواهد شد. (1)
طبق این روایت، ابان شگفتزده می شود که مگر میشود جُرم بیشتر شود ولی غرامتش کمتر؟! این، بدان سبب بوده که در حکم شرعی دیه، به عقل خویش اعتماد کرده بود و امام نیز به همین جهت، او را سرزنش میکند. (2)
سه. در روایتی آمده است که امام باقر علیه السلام حتی رأی خویش را نیز بدون استناد به احادیث نبوی، خطرناک می شمارد. (3)در این صورت، عقول دیگر مردمان چه اعتباری تواند داشت؟! آن حضرت می فرماید:
اگر ما [اهل بیت]، بر اساس رأی و هوای خودمان، با شما سخن میگفتیم و حدیث میکردیم، هلاک میشدیم؛ ولکن احادیثی از رسول خدا ـ که درود خدا بر او باد! ـ در نزد ماست، که ما همانها را بازگو میکنیم. (4)
چهار. در رسالهای از امام صادق علیه السلام که با چندین سند صحیح نقل شده، چنین آمده است که می فرماید:
بدانید؛ این، از امور الهی نیست که یکی شخصی از خلق خدا، دین خود را از روی هوا [ی نفس]ی و رأی و قیاس، به دست آورَد. أخذ کند. (5)
1) الکافی، ج 7، ص 299، ح 6؛ تهذیب الأحکام، ج 10، ص 184، ح 719؛ وسائل الشیعة، ج 19، ص 268، (دیات الاعضاء، باب 44) ح 1.
2) فرائد الاصول، ج 1، ص 63.
3) روشن است که منظور آن حضرت، با صرف نظر از مقام امامت و تنها از حیث اقتضائات بشری است؛ و گر نه، عقل امام، عقل کل است و خطا در آن راه ندارد.
4) بحار الأنوار، ج 2، ص 172 ـ 173، ح 1 ـ 8.
5) الکافی، ج 8، ص 5، ح 1.
پنج. ابو بصیر از امام صادق علیه السلام پرسید: «مسائلی برای ما پیش میآید که از کتاب و سنت، چیزی نمیشناسم [که پاسخگوی آنها باشد]. آیا در آنها نظر کنم [و به عقل خویش حکم بدهم]؟». آن حضرت در جواب او فرمودند:
نه؛ چراکه اگر با نظر خودت، به واقع هم برسی، اجری نداری و چنانچه اشتباه کنی، به خداوند دروغ بستهای! (1)
شش. ابو حمزه ثمالی از امام سجاد علیه السلام نقل کرده که فرمود:
إنّ دین الله عزّوجلّ لا یصاب بالعقول الناقصة والآراء الباطلة والمقائیس الفاسدة، ولا یُصاب إلا بالتسلیم. فمن سلّم لنا سلم ومن اهتدی بنا هدی... .(2)
دین خدا (احکام و فرائض و سنن الهی)، با عقلهای ناقص و دیدگاههای باطل و مقایسههای نادرست، فراچنگ نمیآید. پس هر کسی که تسلیم [فرمانها و سخنانِ] ما شود، سالم می ماند، و هر که راه خود را به وسیله ما بجوید، راه [ـِ سعادت را] می یابد... .
ناگفته نمانَد که معمولاً از عبارت «إنّ دین الله لا یصاب بالعقول»، به عنوان حدیثی معروف یاد می شود و واژه «الناقصة» نیز از قلم می افتد؛ حالْ آن که واژهای کلیدی است و در معنای کلی حدیث، تأثیری بسزا دارد. یکی از نویسندگان معاصر ادّعا کرده است که چنین روایتی حتی با سند ضعیف، در مجامع روایی دیده نشده است! (3)گویا منظور وی، همین عبارت معروف است که چه بسا دستآویزی برای عقلستیزان شمرده شود. و گر نه، شیخ صدوق ـ و به پیروی از او، مرحوم مجلسی ـ نسخه کامل این حدیث را با سند ذکر کردهاند.
دلیل دیگر اخباریان برای بیاعتبار شمردن عقل در احکام شرعی، این است که دلیل عقلی غیر فطری، همواره در معرض خطاست و اگر به آن عمل کنیم، معلوم
نیست تکلیف خویش را ادا کرده باشیم. تنها دلیلی که به دور از احتمال خطا، ما را به مقصد می رسانَد، کلام ائمه علیهم السلام است. اخباریان معتقدند که چنانچه به سخنان آن حضرات تمسّک کنیم، از خطا مصون هستیم؛ ولی اگر به غیر آن تمسّک کنیم، از خطا ایمن نیستیم، و معلوم است که خواسته شرع و عقل، محفوظ بودن از اشتباه است. (1)محمّد امین استرآبادی میگوید:
ادراکات و دریافتهای عقل، یا از ضروریات دین و مذهب است که ...جای اختلاف نظر در اصل آنها نیست، مانند: نماز، زکات و حج. این ادراکات حجّیت دارند. و یا از ضروریات دین و مذهب نیست و نظری است، خواه از اصول دین باشد و یا از فروع دین، مانند: حکمت الهی و حکمت طبیعی، علم کلام، اصول فقه و مسائل فقهی. در این موارد، حکم عقل حجّیت ندارد و مصون از خطا نیست و آنچه ما را از خطا حفظ میکند، تمسّک به کلام انبیا و معصومان علیهم السلام است. ... در بسیاری از مباحث کلامی که متکلّمان فقط به حکم عقل اکتفا میکنند، روایات متواتری از اهل بیت رسیده و آنها با این روایات متواتر مخالفت میکنند، و اگر آنان در مسائل کلامی به سخنان ائمه علیهم السلام استدلال میکردند و اعتبارات عقلی را مؤیّد روایات می شمردند، برای آنان بهتر بود. (2)
به اعتقاد استرآبادی و برخی دیگر از اخباریان، یکی از اغراض اصلی از ارسال پیامبران و نصب اوصیا، رفع اختلاف میان بندگان بوده است. حالْ اگر خداوند دریافت احکام را به عقول مردم وا گذارد، نقض این غرض است؛ زیرا اختلاف فراوانی با یکدیگر پیدا خواهند کرد. نیز اگر عقل به تنهایی در احکام شرعی حجّیت داشته باشد، دیگر احتیاجی به پیامبران و امامان و جانشینان آنان و حتی به کتابهای آسمانی نخواهیم داشت، و ارسال رسل و انزال کتابهای آسمانی، کاری بیهوده میشود. به علاوه، دیگر نباید ادیان و مذاهب مختلفی وجود داشته باشد. (3)
یک: این که اگر دلیل عقلی معتبر نیست و فراوان دچار خطا می گردد، پس چرا شما نیز خود، در اثبات نبوّت و اصل حجّیت کتاب و سنّت و باب معارف، به همین دلیل عقلی استدلال کردهاید؟
دو: این که شما در ادلّه متعارض، بهویژه در جایی که بیش از دو دسته باشند، چگونه از خودِ کتاب و سنت استنباط میکنید، در حالی که چنین استنباطی نیازمند حکمی عقلی است تا نسبت بین ادلّه متعارض را مشخّص کند؟ (1)این، ایراد ظریفی است که بر اخباریان وارد است. آنان در ردّ حجّیت دلیل عقل، ناگزیر از اقامه چندین دلیل عقلی شدهاند. مانند این برهان: از مقدمات عقلیه نظریه علم و قطع حاصل نمیشود؛ چراکه در آن فراوان خطا رخ می دهد. (2)اگر ادراکات عقل حجّت نباشد، این دلایل نیز حجّت نخواهند بود.
سه: بر فرض این که قبول کنیم در ادلّه عقلی، خطاها و اشتباهات فراوانی وجود دارد، همین اشتباهات در ادلّه نقلی هم وجود دارد و باید مانع از حجّیت آنها شود، و حال آن که شما این را نمیپذیرند. (3)
در پاسخ به استدلال نخست اخباریان، باید توجه داشت که آنچه عقل راهی بدان ندارد، این است که ابتدائاً و استقلالاً، بخواهد حکم شرعی را بیابد. حالْ آن که به ادعای اصولیان، عقل نخست بر اساس مستقلات عقلیه، به حُسن کاری پی می برَد و سپس با انضمام دلیل عقلی دیگری که همان تلازم میان حکم عقل و شرع است، حکم می کند که شارع نیز این کار را حسن می داند. (4)
در باره استدلال دوم، گفتنی است که توقیفی بودنِ حکم شرعی، به معنای انحصار آن در اراده و اعتبار شارع است و موجب نمیشود که هیچ دلیلی نتواند آن
را بیابد. اصولیان نیز به صراحت، توقیفی بودنِ احکام شرعی را قبول دارند و می پذیرند که احکام شرعی از آن جهت که اعتباریاند، دور از دسترس حواس و عقولاند؛ ولی معتقدند که دلیل قطعی عقلی به انضمام قاعده تلازم، حکم شرعی را کشف می کند. (1)
چنان که در بخشهای دیگر کتاب حاضر خواهد آمد، این گونه روایات مورد استناد اخباریان، ناظر به کسانی است که عقل خویش را حجّتی مستقل و بینیاز از امام می پندارند و هیچ دلالتی بر بطلان سخن اصولیان شیعه ندارد؛ چراکه آنان دلیل عقلی را ابزاری برای استفاده از نقل و فرمانبرداری از معصوم می دانند و نه منبعی مستقل. برای نمونه، حدیث اخیر که از امام سجّاد علیه السلام نقل شد، توانایی عقل را در شناخت دین، به صورت مطلق رد نمیکند؛ بلکه در صدد هشدار به کسانی است که تواناییِ محدود عقل خویش را مطلق می پندارند و بر پایه رویکردهای گمراهانه خویش و بدون فرمانبرداری از امام معصوم، احکام دینی را تفسیر می کنند. در عبارات بعدی حدیث، حتی تردید در درستیِ سخن امام نیز از اسباب کفر، دانسته شده است. به هر حال، دیگر احادیث نیز معنایی مشابه دارند و همگی در صدد اعتراض به کسانی است که به پیروی از هوای نفس خویش، هشدارها و راهنماییهای امامان معصوم را نادیده می گیرند و یا با وجود دلیل نقلی معتبر، به رأی و گمان خویش عمل می کنند. (2)
پاسخ اصولیان به استدلال چهارم (خطاپذیری حکم عقل)، همان است که در مبحث حجّیت ظن به حکم شرعی گذشت. از دیدگاه اصولیان، کثرت خطا در دلیل عقلی، مانع از حصول جزم و یقین از دلیل عقلی نمیشود. (3)و وقتی از مقدمات عقلیه علم حاصل شد، این علم و قطع خود کشف از حکم شرعی کرده و حجّت است و فرقی بین اسباب علم و قطع نیست؛ چه مقدمات آن، عقلی باشد و چه شرعی. (4)
ناگفته نمانَد که این گونه تعابیر، به روشنی نشان می دهد که بسیاری از اصولیان، با همه جلالت و فضلشان، به کنه سخن اخباریان پی نبردهاند. آنان می گویند: «این دلیل، موجب قطع نیست» و اینان به جای اثبات قطعیت دلیل، پاسخ می دهند که «قطع در همه حال، حجت است». مرحوم علّامه طباطبایی میگوید:
لازمه ابطال حکم عقل، این است که توحید، ثبوت، امامت و دیگر معارف دینی را نیز باطل کنیم [؛ زیرا حجّیتشان نتیجه حکم عقل است]. چگونه ممکن است از حکم عقل، نتیجهای گرفته شود و بعد با همان نتیجه، حکم عقل را باطل کنیم؟ (1)
روشن است که اخباریان معارف و اصول اعتقاداتی از این دست را مبتنی بر دلایل عقلی بدیهی و قطعی می دانند؛ ولی آنچه از نگاه آنان بیاعتبار است، دلایلی که معتقدند موجب قطع و حتی ظن هم نمیشود. پس سخنشان مستلزم دور نیست و اشکال علامه طباطبایی وارد نیست. به علاوه، محلّ اصلی نزاع، در احکام شرعی است که همگی اعتباریاند، به خلاف اعتقادات که هم واقعیاند و هم قابل ادراک. پس قیاس این دو با یکدیگر، درست نیست.
در پیِ مخالفت اخباریان با حجّیت عقل نظری، این اشکال بر آنان وارد می شود که لازمه سخن شما این است که عقل به هیچ وجه معتبر نباشد؛ با این که در بسیاری از اخبار معصومان علیهم السلام، بر عقل اعتماد شده و گاه، عقل را ابزار شناخت حجّت خدا (2)و گاه، خودِ آن را یکی از حجتهای خداوند دانسته اند. (3)مفاد برخی از آیات قرآن نیز مدح و تمجید از کسانی است که به مقتضای عقول خود عمل میکنند (4)و برخی نیز
1) بحار الأنوار، ج 2، ص 314 (پاورقی).
2) ر.ک: إثبات الهداة، ج 1، ص 25، ح 20؛ الوافی، ج 1، ص 112؛ مرآة العقول، ج 1، ص 79.
3) مانند سخن امام موسی بن جعفر علیهما السلام که به هشام بن حکم میفرماید: «إنّ لله علی الناس حُجّتین: حجّة ظاهرة وحجّة باطنة. فأمّا الظاهرة فالرسل والأنبیاء والأئمّة، وأمّا الباطنة فالعقول» ( الکافی، ج 1، ص 16، ح 12).
4) مانند: سوره رعد، آیه 4؛ سوره آل عمران، آیه 190؛ سوره طه، آیه 54 و 128.
در مذمّت مردمانی است که به مقتضای عقول خود عمل نمیکنند. (1)همچنین، آیات و روایاتی که عمل کردن به مقتضای عقل را نیکو می شمارد، و یا عمل نکردن به آن را نکوهش میکند. (2)
اخباریان چندین پاسخ به این اشکال دادهاند: (3)
منظور از حجّیت عقل در این روایات (4)و یا بیشتر آنها، (5)قوّهای است که خیر و شرّ و درست و نادرست را درک کند و این دو را از یکدیگر جدا سازد و راه درست را انتخاب نماید.
عقلی که در برخی از این آیات و روایات تمجید شده، به قرینه مقابله با جهل، عقل به معنای علم است، نه عقل در مقابل جنون. (6)شبههای نیست که عمل کردن به علم و یقین، واجب است و مقدّمات عقلی قطعی و یقینآور نیز حجّیت دارند. (7)
این آیات و روایات، ناظر به عقل فطری صحیحی است که خالی از هر گونه آلودگی و آمیختگی با هوای نفس باشد. و شکی در صحّت عمل به چنین عقلی نیست. (8)کاربرد آن نیز در اثبات ادلّه نقلی کتاب و سنت است که نمیتوان برای حجّیت آنها، به دیگر دلایل سمعی همانند خودشان استدلال کرد؛ زیرا دوری
1) سوره یس، آیه 68؛ سوره مائده، آیه 103؛ سوره حشر، آیه 14؛ سوره محمّد، آیه 24.
2) ر.ک: الاُصول الأصلیة و القواعد الشرعیة، سید عبد الله شبّر، ص 206 ـ 212؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 81، ح 7؛ الکافی، ج 1، ص 25، ح 24 و دیگر احادیث کتاب العقل و الجهل.
3) الفوائد الطوسیة، ص 350؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 129 ـ 130؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 250 ـ 251.
4) الفوائد المدنیة، ص 216.
5) مرآة العقول، ج 1، ص 27.
6) مانند فرمایش امام رضا علیه السلام: «صدیق کل امریء عقله و عدوّه جهله» ( إثبات الهداة، ج 1، ص 79، ح 2) و امثال آن ( الکافی، ج 1، ص 12 و 20، ح 11 و 17). مرحوم کلینی نیز عنوان باب نخست کتاب خویش را «کتاب العقل و الجهل» قرا داده است.
7) الفوائد الطوسیة، ص 426؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 82؛ مرآة العقول، ج 1، ص 27.
8) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 131؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 251 ـ 253.
میشود. (1)
( الکافی، ج 1، ص 25، ح 20).
کاربرد دیگرِ این گونه دلایل عقلی قطعی، در باب معارف است؛ هرچند در معارف نیز تفصیل مطلب را باید از معصومان علیهم السلام دریافت کنیم. (2)اصولیان میگویند: «متابعت از قطع، همواره برای قاطع لازم است؛ چراکه قطع از هر راه و سببی حاصل شود ـ خواه از راه آیات و روایات بوده باشد و خواه از راه مقدّمات نظری و استدلالی ـ ، طریقی به سوی واقع و کاشف از آن است». آیا آنچه به اخباریان نسبت داده می شود که این رویکرد را قبول ندارند، درست است؟ از مجموع عبارات اخباریان، استفاده میشود که آنان دلیل عقلیای را که مقدّماتش قطعی باشد، حجّت میدانند، مانند: ادراک عقل در اوّلیات و محسوسات و مواردی که مبادی آنها چنان نزدیک به حسّ باشد که سبب قطع و یقین شود. (4)تا این جا، مخالفتی میان آنان و اصولیان نیست.
1) شاهد آن، سخن امام هادی علیه السلام در پاسخ به ابن سکّیت است: «یعرف به الصادق علی الله فیصدّقه»
2) الفوائد الطوسیة، ص 351 و 426؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 77 و 82 .
3) الفوائد الطوسیة، ص 352 و 427.
4) الفوائد المدنیة، ص 129 ـ 130. وی در بحث تعارض ادلّه میگوید: «ما دلیل عقلی قطعی بر مرجّحات نداریم» (همان، ص 136). نیز در بحث اجماع میگوید: «بر حجّیت اجماع، دلیل عقلیای وجود ندارد که مقدّماتش قطعی باشند» (همان، ص 133).
آنان همچنین معتقدند که اگر ادراکات عقل و مبادی آن، دور از حسّ باشند و یا مقدّمات حکمْ ظنّی باشد، آن دلیل عقلی افزون بر این که سبب قطع و یقین نمیشود، حجّیت نیز ندارد. این عدم حجّیت، به اقتضای آیات و روایاتی است که به صراحت ما را از عمل کردن به ظن در احکام الهی، نهی میکنند. (1)آنان در مقام مخالفت با اصولیان، به این مطلب تصریح می کنند. اما با دقّت در عبارات طرفین، می توان در یافت که اصولیان نیز چنین دلایلی را حجّت نمیشمارند.
در مجموع، گزارههای عقلی را در مسائل شرعی، از جهت قطعیت و منشأ آنها، به چند دسته می توان تقسیم کرد:
حکم قطعی عقل در مسائل فقهی ـ اعتباری، که مستند به دلایل نقلی باشد. عقل در این جا حکم شرعی را کشف میکند و موجب قطع به آن میشود. چنین حکمی از دید همه علما، چه اخباری و چه اصولی، معتبر شمرده می شود.
حکم غیر قطعی عقل در مسائل فقهی ـ اعتباری، که مستند به دلایل نقلی نباشد. چنین حکمی به اتفاق، حجّیت ندارد و در بیاعتباریاش نزاعی نیست.
حکم غیر قطعی عقل در مسائل فقهی ـ اعتباری، که مستند به دلایل نقلی باشد. چنین دلیلی، خارج از موضوع دلیل عقلیای است که در علم اصول، حجّت نامیده شده است. گویا برخی از اخباریان و حتی دیگران، این نوع گزارهها را با آنچه «ظنّ خاص» خوانده شده و حجّیتش مشروط به تأیید شارع است، خلط کردهاند و با این گمان که اصولیان، این نوع احکام را نیز حجّت قطعی می شمارند، سرِ مخالفت برداشته، پیوسته در صدد اثبات بیاعتباری آنها بر آمدهاند.
در مقابل، بسیاری از اصولیان نیز در شناخت ادعای اخباریان خطا کردهاند و با این پندار که آنان حجّیت قطع را قبول ندارند، در این باره داد سخن دادهاند. ولی آخوند خراسانی با اطمینان می گوید که آنچه در باره عدم حجّیت دلیل عقلی به اخباریان نسبت داده شده، کذب است و با تأمّل در عبارات آنان روشن خواهد شد
1) الفوائد المدنیة، ص 91 و 130 ـ 131.
که آنان با حجّیت دلایل ظنی مخالفاند. او معتقد است که لزوم پیروی از مطلق قطع، بر هیچ عاقلی پوشیده نیست، چه رسد به فضلای اخباری. (1)
گفتیم که اخباریان نیز حکم عقل قطعی بدیهی ـ مانند ضروریات دین و مذهب ـ و عقل قطعی فطری ـ مانند حسن عدل و انقیاد، و قبح ظلم و تجرّی ـ را قبول دارند؛ ولی به ادّعای آنان، قطع حاصل از مقدّمات نظری و استدلالی اعتبار ندارد، چون در معرض خطا و اشتباه است. بر اساس آنچه گذشت، این سخن اخباریان را به دو گونه می توان تبیین کرد:
این ادّعای اخباریان ـ که: قطع حاصل از مقدّمات نظری، حجّیت ندارد ـ ، در واقع بدین معناست که از نگاه آنان، چنین دلایل و مقدّماتی، اساساً قطعآور نیست تا حجّت باشد. پس این سخن اخباریان، تعبیری تسامحی است که گویا فقط برای رویارویی و احتجاج در برابر اصولیان و متکلّمان به کار برده شده است.
منظور اخباریان از «قطع»، همان اطمینان عرفی است که هیچ کس حجّیت آن را ذاتی نمیشمارد. پس اگر بخواهیم بر اساس اصطلاحات اصولیان پیش برویم، بهتر است دیدگاه اخباریان را چنین تبیین کنیم که: «اطمینان عرفیِ به دست آمده از مقدّمات نظری، حجّیت ندارد». بر این اساس، گویا به کار بردنِ تعبیر قطع در این ادّعا، از یک سو ناظر به ردّ مبانی اصولیان و متکلّمانی است که این مقدّمات را معتبر می شمارند، و از سوی دیگر، بر اساس اصطلاح خود اخباریان است؛ چنان که در بحث یقین به حکم شرعی نیز تصریح کردهاند که منظورشان از علم و یقین، همان اطمینان عرفی است.
بر پایه هر دو تحلیل یادشده، باید بپذیریم که پاسخ اصولیان به ادعای اخباریان نیز خالی از تسامح نیست. توضیحْ این که به گفته اخباریان، «در مقدّمات عقل نظری، اشتباه زیاد رخ میدهد و قابل اعتماد نیست». اصولیان دو پاسخ به این شبهه می دهند:
1) اُصول الفقه، مظفّر، ج 2، ص 109 ـ 112؛ کفایة الاصول، انتشارات جامعه مدرسین، ص 311 ـ 314.
مستلزم تحصیل حاصل است و یا تناقض پدید میآید. (1)
چنان که پیداست، پیشفرض هر دو پاسخ اصولیان، این است که از مقدّمات نظری نیز قطع فراهم می آید و محلّ نزاع، تنها در حجّیت آن قطع است. ولی با تحلیل نخستی که گفته شد، مخالفت اخباریان با چنین دلایلی، مبتنی بر این است که اساساً دلایل نظری، موجب قطع نمیشوند، نه این که به قطعی میانجامند که حجّت نیست. اما بر اساس تحلیل دوم، اخباریان چنین مقدماتی را حتی منجر به اطمینان نیز نمیدانند. پس نمیتوان با استناد به این که حجّیت قطع ذاتی است، ادعای آنان را رد کرد؛ زیرا بر مبنای آنان قطعی در کار نیست.
به گمان برخی از اصولیان اخیر، اختلاف اصولیان و اخباریان در حجّیت عقل، نزاعی بیثمر است؛ زیرا هیچ مصداق واقعیای در دست نیست که حکمی را تنها با عقل اثبات کرده باشیم. شهید محمّد باقر صدر رحمه الله علیه در باره آن دلیل عقلیای که مجتهدان و محدّثان در جواز یا عدم جواز عمل به آن اختلاف کردهاند، میگوید:
... هرچند ما عمل به دلیل عقلی را جایز می دانیم؛ ولی حکمی را پیدا نکردیم که اثبات آن فقط متوقّف بر دلیل عقلی باشد [و دلیل نقلیای برای آن وجود نداشته باشد]، بلکه هر حکمی که به دلیل عقلی ثابت شود، در همان وقت، کتاب و سنت نیز بر آن حکم دلالت دارند. (3)
1) زیرا اگر دلیل دوم، حجّیت قطع را تأیید کند، تحصیل حاصل است و اگر آن را رد کند، مستلزم تناقض است؛ چراکه اگر دلیل دوم موجب ظن شود که توان رویارویی با قطع را ندارد و اگر موجب قطع باشد، به مقتضای مفاد آن، خودش نیز بیاعتبار است و حجّیت ندارد.
2) الفوائد الاُصول، ج 1، ص 51.
3) الفتاوی الواضحة، ج 1، ص 98.
به نظر میرسد که شهید صدر این مطلب را از فاضل تونی گرفته باشد، چنان که وی میگوید:
ما موردی پیدا نمیکنیم که حکم شرعی را [تنها] از طریق عقل کشف کنیم، مگر آن که در آن جا نصّ شرعی نیز وجود دارد. لذا میتوان گفت: فایده این خلاف، کم است. (1)
با این که بسیاری از دیگر موارد نزاع میان دو گروه، در واقع چنین است، پذیرفتن ادّعای فاضل تونی و شهید صدر، دشوار است؛ زیرا برخی از فتاوای علما به گونهای است که سخن این دو فاضل را رد می کند، مانند فتوای شیخ مفید و سیّد مرتضی که ازاله نجاست را با مایعات دیگر غیر از آب نیز جایز میدانند، و سیّد مرتضی در تعلیل خویش، به فقدان نص اشاره می کند. (2)موارد دیگری نیز هست که هیچ آیه و یا روایت صحیحی در باره موضوع وجود ندارد و فقهای مکتب اجتهاد، تنها بر پایه دلیل عقل، فتوا دادهاند. (3)
چنان که پیشتر گفته شد، حکم عقل گاهی توقّف بر خطاب شرعی دارد و گاهی توقّف بر خطاب شرعی ندارد. در میان آن گروه از ادراکات عقلی که توقّف بر
1) الوافیة فی اُصول الفقه، ص 174.
2) المسائل الناصریات، کتاب الطهارة، ص 105، مسئله 28؛ کتاب الخلاف، ج 1، ص 59؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 125 ـ 126 و 399 ـ 402؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 245 ـ 246. نیز ر.ک: مختلف الشیعة، ج 1، ص 57؛ مجموعة فتاوی ابن الجنید، ص 21؛ مجمع الفائدة والبرهان، ج 1، ص 248؛ الرسائل التسع، المسائل المصریة، ص 211.
3) مثلاً شخصی که اطفال نابالغ دارد، اگر در حالی بمیرد که وصیّای معیّن نکرده و قیّم شرعی هم نداشته باشد، فقها میگویند: تکلیف این بچهها را حاکم شرع معیّن میکند؛ «چون اسلام دینی است که مصالح مردم را بلاتکلیف نمیگذارد، و شارع راضی نیست این امور رها شود، و از ما به زبان عقل خواسته که آن را انجام دهیم» (ر.ک: قوانین الاُصول، ج 2، ص 2؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 246 ـ 247؛ الملازمة بین حکمَی العقل والشرع، ص 7).
خطاب شرعی ندارند، یک دسته مربوط به ادراک حُسن و قبح توسّط عقل است؛ و دسته دیگر مربوط به ادراک ملازمه بین دو حکم عقلی و شرعی. اگر کسی حسن و قبح عقلی و ذاتی (دسته نخست) را قبول نداشته باشد، دیگر نوبت به بحث ملازمه (دسته دوم) نمیرسد. (1)به دیگر سخن، این که ادراکِ عقل را در دسته نخست بپذیریم، صغرای بحث در باره دسته دوم است.
فراموش نشود که منظور از حُسن و قُبح عقلی در این جا، مدح و ذمّ عقل است، و نه ملائمت و منافرت با طبع، یا کمال و نقص. مثل این حکم عقل که: «عدل، حُسن دارد»؛ یعنی فاعل آن در نزد عُقلا مستحقّ مدح است و این حکم عقل که: «ظلم قُبح دارد»؛ یعنی ظالم در نزد عقلا سرزنش میشود. این مطلب، مورد اتّفاق متکلّمان و فلاسفه مسلمان است؛ (2)جز اشاعره که منکر حسن و قبح عقلی بدین معنا هستند (3)و برای آن، واقعیتی قائل نیستند. آنان حسن و قبح را تابع اعتبار شارع میدانند و به حسن و قبح شرعی اعتقاد دارند. (4)
1) الوافیة فی اُصول الفقه، ص 171.
2) این، اعتقاد همه معتزله و شیعیان است (ر.ک: المحصول فی علم اُصول الفقه، فخر رازی، ج 1، ص 54؛ شرح المواقف، ج 8، ص 182 ـ 183؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 219 ـ 330؛ الاُصول العامّة للفقه المقارن، ص 282 ـ 283؛ اُصول الفقه، مظفّر، ج 1، ص 217. نیز: شرح المواقف، ج 8، ص 378؛ البحر المحیط، ج 1، ص 189 ـ 191؛ مسألة فی الحسن و القبح العقلی (رسائل الشریف المرتضی، ج 3)، ص 177؛ تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 143؛ العدّة فی اُصول الفقه، ج 2، ص 741 و 759؛ الفوائد الحائرة، الفوائد الجدیدة، ص 363؛ مبادی الوصول إلی علم الاُصول، ص 86.
3) البته به اعتقاد نراقی، گویا خود اشاعره هم این مطلب را قلباً انکار نمیکنند و فقط انکارشان در مقام مخاصمه و جدال است؛ چراکه آنان نیز در مقام موعظه و تهذیب اخلاق، به تصریح، از حسن و قبح یاد میکنند و کسی که کتب اخلاقی آنان ـ مانند احیاء العلوم غزالی و فتوحات محی الدین عربی و مثنوی جلال الدین بلخی رومی و غیر اینها ـ را ملاحظه کند، یقین پیدا میکند که آنان هم قائل به حسن و قبح عقلی هستند (ر.ک: مناهج الأحکام و الاُصول، ص 140).
4) المحصول فی علم اُصول الفقه، ج 1، ص 54؛ تهذیب شرح الأسنوی علی منهاج الوصول، ج 1، ص 96؛ شرح المواقف، ج 8، ص 181؛ قوانین الاصول، ج 2، ص 8؛ هدایة المسترشدین، ج 3، ص 500.
البته در میان قائلان به حسن و قبح عقلی، برخی اصل تحسین و تقبیح را از بدیهیات عقلیه میشمارند (1)و بعضی دیگر، آن را مورد اتفاق همه عقلا ـ اعم از کفّار و مؤمنان و مسلمانان؛ به استثنای اشاعره ـ میدانند. (2)
در این باب، اخباریان نیز با دیگر عالمان شیعه همرأیاند و حسن و قبح عقلی را قبول دارند. (3)
مرحوم نراقی نیز برای حسن و قبح عقلی، چنین استدلال میکند که: «... بعضی از افعال است که اهل تمام ملل و نحلّ، چه شریعت را قبول داشته باشند و چه نداشته باشند، حکم به حسن و یا قبح آن میکنند، و چنانچه حسن و قبح عقلی نباشد، میبایست آنهایی که شریعت را قبول ندارند، در نزد آنان نه حسنی باشد و نه قبحی، و میبایست تمام افعال در نزد آنان مساوی باشد» (مناهج الأحکام و الاصول، ص 140).
برای نمونه، استرآبادی صاحب رجال (م 1028 ق) میگوید:تشکّر کردن از خداوند قبل از آن که شرع بیاید، به حکم عقل واجب است. (4)
شیخ حسین کرکی (م 1076 ق) نیز معتقد است که اگر کسی حسن و قبح عقلی را نفی کند، هرگز نخواهد توانست به هیچ یک از گزارههای دینی جزم پیدا کند؛ زیرا چنین کسی، جاری شدن معجزه از سوی دروغگویان را روا میداند، و خُلف وعده از ناحیه پروردگار را نیز مجاز قرار میدهد، و چنین مبنایی، مفاسد بسیاری دارد؛ از جمله این که دیگر اطمینانی بر صدق گفتار انبیا پیدا نمیشود. (5)سیّد نعمة الله جزایری نیز میگوید:
از جاهایی که عقل به تنهایی دلالت میکند وجوب ردّ ودیعه و قبح ظلم و حسن و صدق و انصاف است. (6)
آنان حسن و قبح ذاتی را نیز قبول دارند؛ (1)بدین معنا که در برخی از موارد حسن و قبح عقلی، خود فعل یا عنوان، بنفسه علّت تامّه و تمام موضوع برای حکم عقل به حسن و قبح آن است و توقّف بر اعتبار شارع ندارد. چنین حسن و قبحی، هرگز از آن فعل یا عنوان جدا نمیشود؛ مانند عدل و احسان که هر جا یکی از این دو عنوان صدق کند، حسن را همراه دارد و عُقلا فاعل آن را میستایند. به دیگر سخن، تصوّر موضوعی چون عدل، ملازم با تصوّر محمول مدح است و در برابر، تصوّر موضوعی چون ظلم، ملازم با تصوّر ذمّ و نکوهش است. (2)
یکی این که خود فعل به خودیِ خود، اقتضای حسن و قبح را دارد و عقل نیز به حسن یا قبحش حکم میدهد؛ ولی به شرط این که مزاحم و مانعی نداشته باشد؛ مانند صِدْقی که مقتضی حسن است، ولی اگر موجب قتل نفس محترمه بشود، قبیح میشود. و یا کاذبی که مذمّت میشود، ولی اگر با همین کذب باعث نجات انسان بیگناهی شود، کارش حَسَن خوانده میشود.
دیگر این که خود فعل، نه علّت تامّه برای حسن و قبح است و نه اقتضای یکی از آن دو را دارد (مانند اکثر مباحات)؛ ولی اگر تحت عنوان دیگری (مثل مضرّ بودن یا مفید بودن) داخل شود، متّصف به قبح یا حُسن میشود. ( الملازمة بین حکمَی العقل والشرع عند الشیخ الأنصاری، ص 10 ـ 11).
مراد از حکم عقل در بحث ملازمه، همین حسن و قبح ذاتی است که اشاعره آن را قبول ندارند و حسن و قبح ذاتی را امر اعتباری میدانند. (3)روشن شد که هر دو گروه اخباری و اصولی، حسن و قبح عقلی و ذاتی را قبول دارند. پس مهم در مقایسه دیدگاه این دو گروه، بررسی این مسئله است که آیا از این حکم عقل، حکم شرع نیز کشف میشود یا نه؟ و به عبارت دیگر، وقتی عقل، حکم به صغرای دلیل کرد و مثلاً گفت: «عدل حُسن دارد، و فاعل آن، مستحقّ مدح
1) الفوائد المدنیة، ص 161.
2) نسبت بین حسن و قبح عقلی با حسن و قبح ذاتی، عموم و خصوص مطلق است: هر جا حسن و قبح ذاتی باشد، حسن و قبح عقلی هم هست؛ ولی بعضی از مصادیق حسن و قبح عقلی، ذاتی نیستند؛ چراکه حسن و قبح عقلی، دو مصداق دیگر نیز دارد که آن دو، ذاتی نیستند:
3) مناهج الأحکام و الاُصول، ص 140 ـ 147؛ البحر المحیط، ج 1، ص 190.
است»، آیا می توان از این حکم عقل، به حکم شرع رسید؟ آیا آنچه در نزد عقل، «حَسَن و مستحقّ مدح» باشد، در نزد شرع «واجب» و «مستحقّ ثواب» است؛ و آنچه در نزد عقل، «قبیح» و «مستحقّ نکوهش» باشد، در نزد شرع، «حرام» است و «عقاب» دارد؟
برخی بر این عقیدهاند که با اثبات حسن و قبح عقلی، ملازمه حکم عقل با حکم شرع نیز ثابت می شود و نیازی به استدلال جداگانه ندارد. به دیگر سخن، اثبات این که عقل حکم به حسن و قبح دارد، به منزله اثبات این است که عقل، حکم خدا را درک میکند و مراد از ملازمه، چیزی جز این نیست. (1)ولی بیشتر علما، این دو بحث را مستقل می دانند؛ چنان که برخی حسن و قبح عقلی را قبول میکنند ولی ملازمه بین حکم عقل و شرع را قبول ندارند. (2)صاحب فصول که از پیروان مکتب اصولی است، میگوید:
کسانی که قائل به حسن و قبح عقلی شدهاند، در ملازمه بین حکم عقل و شرع، اختلاف نظر دارند. بیشتر آنان ملازمه را مطلقاً اثبات کردهاند، بعضی مطلقاً قائل به عدم ملازمه شدهاند، بعضی هم قائل به تفصیل شدهاند؛ در احکام فرعی شرعی، ملازمه را نپذیرفتهاند، ولی در اصول قائل به ملازمه شدهاند. ولیکن حق، عدم ملازمه است. (3)
اخباریان نیز با صاحب فصول، همرأیاند و ملازمه را قبول ندارند، مانند: محمّد امین استرآبادی که هرچند حسن و قبح ذاتی را قبول دارد، وجوب و حرمت ذاتی را قبول ندارد. او برای نظر خود، چنین شاهد میآورد که بسیاری از قبایح عقلی، در شریعت حرام نیستند و همچنین، بسیاری از محاسن عقلی، در شریعت
واجب نشدهاند. (1)شیخ حسین کرکی نیز همین دیدگاه را قبول دارد و میگوید:
عقل به تنهایی و بدون تابیدن نور نقل، نمیتواند حکم شرعی را اثبات کند... و حال عقل با نقل، همانند حال چراغ با روغن آن است که چراغ، روشناییِ خود را از روغن گرفته، و وقتی روغن آن کم شود، نورش نیز کم میشود و وقتی روغن تمام شود، خاموش میشود. (2)
کسانی که ملازمه میان حکم عقل و شرع را نمیپذیرند، سه دسته دلیل اقامه کردهاند.
1) الفوائد المدنیة، ص 161؛ کتاب ماه دین، ش 45 ـ 46، ص 88.
2) هدایة الأبرار، ص 252 و 194.
3) برای نمونه: الکافی، ج 1، ص 178 (باب أنّ الأرض لا تخلو من حجّةٍ)؛ علل الشرائع، ج 1، ص 120، باب 99، ح 1؛ التوحید، ص 45، باب 2، ح 4؛ کمال الدین، ص 508، ح 37.
4) (رُّسُلاً مُّبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یکونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) (سوره نساء، آیه 165). نیز ر.ک: سوره طه، آیه 134.
5) (لِّیهْلِک مَنْ هَلَک عَن بَینَة وَیحْیی مَنْ حَی عَن بَینَة) (سوره انفال، آیه 42).
6) مانند این آیه: (وَمَا کنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً) (سوره اسراء، آیه 15).
7) ر.ک: البحر المحیط، ج 1، ص 192؛ الإحکام فی اُصول الأحکام، ج 1، ص 131؛ تهذیب شرح الأسنوی علی منهاج الوصول، ج 1، ص 96؛ الاُصول الأصلیة، ص 119؛ الوافیة، 172؛ مجمع البیان، ج 4، ص 433؛ نور الثقلین، ج 2، ص 160، ح 121 ـ 122؛ قوانین الاصول، ج 2، ص 6.
در برخی دیگر از آیات، (1)گروهی از مردم سرزنش شدهاند که چرا بدون اجازه خدا، بعضی از روزیهایی را که خداوند بر آنان نازل کرده، حلال و بعضی را حرام کردهاند؛ و این کار آنان، افترا بر خداوند شمرده شده است. بر این اساس، هر حکمی که مستند به اذن خدا نباشد، افترا بر خداست. در حکم عقل نیز اذن خدا نیست؛ زیرا عقل، تنها ظنّ دیگر را پدید می آورَد که عمل به آن نیز ممنوع است. در نتیجه، اگر حکم شرعی را به استناد حکم عقل ثابت بدانیم، چون با اذن خداوند نیست، کار ما افترا بر خداوند شمرده می شود. (2)
در روایاتی که ادّعا شده بیش از حدّ تواتر است، (3)و در صفحات پیش، در ردّ حجّیت عقل نظری برخی از آنها را نقل کردیم، بیان شده است که خداوند هر چه خواسته بیان فرموده، و احکام دینی توقیفی است؛ پس دستورهای دینی را تنها از سوی معصومان علیهم السلام باید در یافت. (4)برای نمونه، به فرموده امام صادق علیه السلام (5)هر چیزی مباح است، مگر آن که در باره او نهیای وارد شده باشد. پس هر چه منصوص نیست، مباح است؛ هرچند عقل آن را قبیح بداند. (6)نیز بر پایه روایتی از امام باقر علیه السلام، آدمی باید سر به ولایت حجّت خدا بسپارد و همه اعمالش را به راهنمایی او انجام دهد و گر نه، هر قدر هم که زاهد و عابد باشد، هیچ پاداشی نزد خداوند ندارد. (7)
1) مانند: (قُلْ أَرَءَیتُم مَّآ أَنزَلَ اللَّهُ لَکم مِّن رِّزْق فَجَعَلْتُم مِّنْهُ حَرَامًا وَحَلَالاً قُلْ ءَآللَّهُ أَذِنَ لَکمْ أَمْ عَلَی اللَّهِ تَفْتَرُونَ)؛ (سوره یونس، آیه 59).
2) الفوائد المدنیة، ص 91 ـ 92 و 131؛ الاُصول الأصلیة، ص 121.
3) الاُصول الأصلیة، ص 121؛ منبع الحیاة، ص 44.
4) الکافی، ج 8، ص 92، ح 117؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 21 و 93 ـ 95 (صفات القاضی، باب 6)، ح 1 و (باب 10)، ح 14، 18 و 22.
5) «کل شیء مطلق حتّی یرد فیه نهی» ( کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 208، ح 937).
6) الفوائد المدنیة، ص 161؛ الوافیة، ص 172 ـ 173.
7) الکافی، ج 2، ص 18 ـ 19، ح 5؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 26 (صفات القاضی، باب 6)، ح 13. به اعتقاد برخی از اصولیان، این روایت، صحیح ترین دلیلی است که برای ردّ حجّیت عقل در احکام شرعی، بدان استدلال شده است؛ ولی تنها مربوط به اعمال است و دلالت بر عدم حجّیت عقل در اصول عقاید ندارد ( الملازمة بین حکمَی العقل والشرع، ص 79 ـ 80).
پس اگر از حکم عقل به حکم شرع برسیم و نه از سخن امام، تمام اعمالمان را از راهنمایی امام علیه السلام نگرفتهایم. (1)
در صفحات پیش، به دیدگاه اصولیان در باره دلیل عقل اشاره کردیم. خلاصه آن دیدگاه، همین عبارت است که علامه میگوید:
وقتی عقل به طور مستقل حکم به حسن فعل و یا قبیح فعلی بکند، از این جهت
1) الفوائد المدنیة، ص 90 ـ 91؛ الفوائد الطوسیة، ص 354؛ منبع الحیاة، ص 44؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 131 ـ 132؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 252 ـ 253؛ الوافیة، ص 174.
2) چنان که رسول خدا فرمود: «لولا أن أشقّ علی اُمّتی لأمرتهم بالسواک» (بحار الأنوار، ج 77، ص 340).
3) از امام علی علیه السلام: «إنّ الله... سکت لکم عن أشیاء و لم یدعها نسیاناً، فلا تتکلّفوا» ( نهج البلاغة، ص 487، حکمت 105).
4) الفصول الغرویة، ص 339 ـ 340؛ فوائد الاُصول، ج 3، ص 60 ـ 61؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 335 ـ 337 (به نقل از سیّد صدر شارح الوافیة).
که فعل از فاعل مختار صادر شده است، این حکم عقل کاشف از حکم شرع است و کشف میکند که شرع نیز چنین حکمی را دارد. (1)
بر پایه این رویکرد، اگر حکم چیزی را در قرآن و سنت پیدا نکردیم ولی عقل توانست مصلحت و یا مفسده واقعی را ـ که احکام، تابع آنهاست ـ کشف کند، حکم شرع را کشف کرده است؛ زیرا چنانچه مصلحت آن مهم باشد، می دانیم که اسلام از آن صرف نظر نمیکند و اگر مفسده مهمّی داشته باشد، اسلام اجازه نمیدهد آن کار را انجام بدهیم. (2)این به معنای کشف برخی از احکام شرعی، توسط عقل است. پس منافاتی با این ندارد که در بسیاری از موارد، عقل از کشف مصلحت یا مفسدهای عاجز است.
برخی از اصولیان، ادّعا کردهاند که اصل تحسین و تقبیح، از بدیهیات و ضروریات عقلی است و با حکم عقل به قبح و یا حسن چیزی، باید از آن دوری جُست و یا بدان عمل کرد. (3)و در این جا تفاوتی نمیکند که آیا حکم عقل، از مستقلاّت عقلی باشد و یا غیر مستقلات عقلی. مستقلاّت عقلی یعنی حکمی که که هر دو مقدمه برهان آن؛ یعنی صغرا و کبرای برهان، توسط عقل درک شده باشد. مانند این که عقل بعد از درک عدل، حکم میکند که« عدل، حسن و واجب است»، و بعد حکم میکند که «هر چه در نزد عقل واجب است، در نزد شرع نیز واجب است»؛ بعد نتیجه میگیرد که «این عدل، در نزد شرع واجب است». در برابر، منظور از غیر مستقلات عقلی، حکمی است که عقل، تنها کبرای برهان را درک کرده باشد و صغرای آن را شرع گفته باشد. برای مثال، اگر شارع امر کند که کسی به جایی برود، عقل بعد از اطلاع از امر شارع و درک آن، حکم میکند: «هر فعلی که شرعاً واجب باشد، مقدّمه آن نیز به حکم ملازمه، وجوب شرعی دارد. پس نزد شارع، مقدّمه رفتن به آن جا نیز واجب است» . (4)
1) نهایة الوصول إلی علم الاُصول، ج 2، ص 57.
2) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 7 ـ 8؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج 2، ص 36 ـ 38.
3) الفصول الغرویة، ص 340؛ الملازمة بین حکمَی العقل والشرع، ص 72.
4) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 497 ـ 498؛ الاُصول العامّة للفقه المقارن، ص 281؛ الملازمة بین حکمَی العقل و الشرع، ص 4.
اصولیان افزون بر ردّ دلایل اخباریان، به آیات و روایاتی نیز استدلال کردهاند؛ مانند آیات و روایاتی که امر به معروف می کند و از منکرات نهی می کند؛ با انضمام این مقدّمه که هر انچه به حکم عقل، نیکو باشد، «معروف» است و هر انچه به حکم عقل، ناپسند و قبیح باشد، «منکر» است. (1)ولی مهمترین رکن استدلال آنان، حجّیت ذاتی قطع است و دیگر دلایل، همانند آیات و روایاتی که گویای حسن و قبح افعالاند و... ، بر فرض صحّت، دلالت بر این دارند که عقل بشر می تواند به برخی از مصالح و مفاسد پی ببرد و در نتیجه، حُسن و یا قبح کاری را درک کند؛ ولی بخش مهمّ استدلال، باقی می مانَد و آن درک کردنِ «وجوب» و یا «حرمت» کارها توسط عقل است. آنچه اخباریان انکار می کنند، همین بخش است و می گویند: چگونه می توان به چنین نتیجهای رسید؟ مگر همه کارهای قبیح، حراماند و همه کارهای نیکو واجباند؟!
1) تفسیر التبیان، ج 4، ص 560؛ مناهج الأحکام و الاُصول، ص 148؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 373؛ تفسیر نمونه، ج 6، ص 397.
مبحث اصول عقاید، تفاوتهای بنیادینی با احکام اعتباری شرعی دارد. در این مبحث، از چند جهت، اختلاف وجود دارد:
آیا لازم است که اصول عقاید، بر پایه علم و یقین باشد یا ظن و گمان نیز کافی است؟ آیا همه عقاید از این جهت، یکساناند؟
برای رسیدن به علم و یقینِ معتبر در اصول عقاید، چه اسباب و راههایی وجود دارد؟ در کدام یک از اعتقادات، می توان به دلایل عقلی استناد کرد؟ کاربرد دلیل نقلی در کدام حوزه است؟
چه علم را لازم بدانیم و چه ظن را کافی بشماریم، در هر صورت، آیا می توان در اعتقادات یا بخشی از آنها تقلید کرد یا نه؟
آیا پاسخ اخباریان به این مسائل، تفاوت خاصی با پاسخ اصولیان دارد؟
عقاید، از حیث مستندات و دلیل اثبات، یا اصلی و اوّلیهاند، و یا فرعی و ثانویه که در آنها می توان به نقل استناد کرد و خود بر دو نوعاند. پس در مجموع، می توان عقاید را در سه دسته جای داد که نزاع، بیشتر در یکی از آنهاست و همان نیز موضوع اصلی این بحث است. گرچه به نظر می رسد که گاهی اطلاق عبارات و یا نوع واژگانِ به کار رفته، باعث خلط یکی از این سه دسته با دیگری شده است. این سه دسته، عبارتاند از:
دسته نخست: عقاید اصلی و اوّلیه، همانند: اثبات وجود خدا، اصل نبوّت و اصل امامت. این گونه عقاید (به ویژه اصل وجود خدا و نبوّت)، تنها از طریق عقل اثبات می شوند و در باره آنها نمیتوان به دلیل نقلی استناد کرد؛ چرا که صحّت قرآن و اعتبار حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله، منوط به این است که در مرحله نخست، وجود خدا و حجّت را اثبات کرده باشیم. روشن است که اگر عقل را در این مقدار نیز معتبر ندانیم، اساس پذیرش دین را ویران کردهایم. استناد به دلیل نقلی در این گونه موارد، اگر مشتمل بر نکات جنبی دیگری نباشد، غالباً یا برای گونهگونی در بیان و تقویت ایمان است، یا برای تبرّک، و یا اغراض دیگری از این دست. چه بسا برخی که در دام تندروی غلتیدهاند، در این گونه موارد نیز دلیل نقلی را مستند خویش ساخته باشند.
دسته دوم: عقاید فرعی و ثانویهای که تنها با دلیل نقلی می توان به اثباتشان پرداخت و عقل، راهی بدانها ندارد، مانند: اثبات صفت متکبّر و جبّار برای خدا، برخی از مقامات و ویژگیهای حجّت و امام، تعیین شخص امام در هر زمان، جزئیات معاد و چگونگی رستاخیز و... . همه متکلّمان و دیگر عالمان عقلگرا، استناد به خبر را در این دسته روا می شمارند و در این باره، با اخباری همرأیاند و بر او خرده نمیگیرند.
دسته سوم: عقاید فرعی و ثانویهای که علاوه بر نقل، عقل نیز می تواند برای اثبات آنها دلیل بیاورد، مانند: عدل الهی، صفت قدیر برای خداوند، عصمت پیامبر و امام از خطا در ابلاغ. محلّ نزاع اصلی میان اخباریان و اصولیان، و نیز اصحاب حدیث و متکلّمان، در همین دسته است.
به هر حال، متکلّمانی چون شیخ مفید و نیز بسیاری از عالمان دیگر در سدههای بعد، دلیل عقلی را در بسیاری از این موارد، کافی می شمارند و لزومی به استفاده از نص نمیبینند؛ به خلاف اخباریان که در این گونه عقاید، به دلیل عقلی اعتماد ندارند و تنها به نقلْ استناد می کنند.
شکّی نیست که اثبات وجود خالق، باید از روی علم و یقین باشد و به نظر همه
اخباریان و اصولیان و متکلّمان، ظن و گمان در این باره کفایت نمیکند. (1)پس از ایمان به وجود خداوند، شناخت او نیز به صورت اجمالی، واجب است، (2)چه این وجوب را همانند معتزله و امامیه، عقلی بدانیم، و چه رأی اشاعره را بپذیریم ـ که گفتهاند: وجوب معرفت الله، سمعی و نقلی است، (3)امّا در باره راه رسیدن به این شناخت، اختلاف است.
متکلّمان بر این اعتقادند که عقل در معرفت مبدأ، مستقل است (4)و باید از راه تفکّر و تأمّل، به این معرفت رسید؛ (5)امّا اخباریها عقیده دارند که علم و یقین در شناخت خداوند و دیگر اصول دین، باید از آثار اهل بیت علیهم السلام و با مراجعه به گفتار آنان به دست آید. (6)مجلسی اوّل (م 1170 ق) نیز صراحتاً روش متکلّمان را بیهوده خوانده است:
برای شناخت خدا، ادلّه بسیاری فوق حد و حصر، در قرآن و اخبار ائمّه اطهار آمده، و خود این آیات و اخبار، کافی است و احتیاجی به کتب متکلّمان نیست. (7)
محمّد امین استرآبادی (م 1036 ق) ـ که راه معرفت و علم به اصول عقاید را منحصر در کلمات معصومان علیهم السلام می داند ـ ، معتقد است:
در عقاید، جایز نیست به مقدّمات عقلیهای تمسّک شود که عادتاً در آنها خطا وجود دارد. (8)
1) رسائل الشریف المرتضی، ج 1، ص 211؛ رسائل الشهید الثانی، ج 2، ص 757؛ فرائد الاُصول، ج 3، ص 324؛ الفوائد الطوسیة، ص 324.
2) تمهید الاُصول فی علم الکلام، ص3؛ نهج الحق و کشف الصدق، ص51.
3) مهمترین دلیل این وجوب، سپاسگزاری در برابر نعمتهای ظاهری و باطنیِ فراوانی است که خداوند به ما داده، و اگر به نعمتهایش اعتراف نکنیم و رضایش را به دست نیاوریم، سزاوار ملامت خواهیم بود (ر.ک: حقائق الإیمان، ص 59).
4) گرچه در شناخت معاد، مستقل نیست (رسائل الشهید الثانی، ج 2، ص 754).
5) قواعد المرام فی علم الکلام، ص 28 ـ 29.
6) راه صواب، ص 3 ـ 5؛ الوافی، فیض کاشانی، ج 1، ص 11. وی میگوید: «تنها راهِ رسیدن به معرفت در اصول عقاید، احادیث اهل بیت علیهم السلام و فراگرفتن آثاری است که از ائمّه نقل کردهاند».
7) لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 21 ـ 22.
8) الفوائد المدنیة، ص 122 و 128.
علّامه مجلسی (م 1110 ق) نیز محذوری در تمسّک کردن به روایات و دلایل سمعی برای اثبات توحید نمیبیند و در عمل نیز بدانها اعتماد کرده است. (1)از دید وی، اعتماد به عقل، راهی است که «اهل بدعت و اهوا» انتخاب کردهاند؛ یعنی کسانی که بر اهل شرایع و ادیان، طعن میزنند و در دنیا و آخرت، بدبخت و بیچارهاند. شک و تردید نیز راه کسانی است که «در جهالت و نادانی، سرگرداناند و شیاطین جنّ و انس، آنان را به این سو و آن سو میکشانند». او در باره راه درست، چنین می گوید:
من راه حق را انتخاب کردم و دانستم که خداوند، ما را در «هیچ یک از اُمور»، به آرا و خواستههای خودمان وا نگذاشته است؛ بلکه به ما دستور داده که از پیامبر و اهل بیت او پیروی کنیم و تسلیم آنان باشیم و به روایات آنها عمل کنیم. حقیقت علم، فقط در اخبار آنان یافت میشود و از این رو، من معارف را تنها از آثار آنان بر می گیرم. (2)
به باور شیخ حرّ عاملی (م 1104 ق) نیز تمسّک جستن به کلام اهل بیت عصمت، در همه جا واجب است؛ زیرا تنها چیزی است که همواره ما را از خطا حفظ میکند. (3)او دلایل عقلی را اگر در روایات نیامده باشد، کنار می گذارد و معتقد است که با وجود ادلّه عقلی موجود در روایات، به «ادلّه واهی و سُستی که از فلاسفه گرفتهشده»، نیازی نداریم. (4)فیض کاشانی هم پس از نقل وصیّت سیّد بن طاووس ـ که سستی دلایل عقلی را به فرزندش گوشزد کرده ـ ، چنین نظر می دهد:
و بهترین طریقْ آن است که همه امّت، تمام مسائل شرعیه را، چه اصول و چه فروع، از پیامبر ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد! ـ بگیرند و یا از اوصیای او ـ که از خطا مصوناند ـ ، و به سخنان اینان متمسّک شوند، و هر جا که حکم معیّنی از آنان نرسیده، توقّف کنند و به عقول ناقص خویش، در آن تصرّف نکنند. (5)
1) بحار الأنوار، ج 3، ص 234.
2) مرآة العقول، ج 1، ص 2 ـ 3.
3) الفوائد الطوسیة، ص 412.
4) إثبات الهداة، ج 1، ص 118.
5) راه صواب، ص 5. فیض کاشانی در کتاب علم الیقین نیز پس از سفارش به پیروی از «ظواهر کتاب و سنّت»، اعلام می کند که هدفش اقتدا به اشارات و راهنماییهای صاحب شریعت، نشان دادنِ «راه استفاده از این ظواهر»، و هشداری برای نمایاندن «براهین حقیقی» است (علم الیقین فی اُصول الدین، ج 1، ص 3 ـ 4).
چنان که پیداست، ادّعای بسیاری از اخباریان و اخبارگرایان در باب شناخت خدا و دیگر اصول عقاید، این نیست که «به دلایل نقلی نیز می توان استناد کرد»؛ بلکه به باور آنان، «تنها به این دلایل باید استناد کرد» و دلایل عقلی، کارآیی و اعتباری ندارند. سیّد نعمة الله جزایری، با برشمردن برخی از تعارضات دلایل عقلی، آشفتهبازاری را برای دلایل عقلی ترسیم کرده، سپس چنین نتیجه می گیرد:
پس تنها دلیلی که برای این مسئله، حاذق و کارآمد است، پیامبران و اوصیای معصومی هستند که از جانب غیب، سخن میگویند [نه بر پایه عقل و رأی خویش]. (1)
با مطالعه دقیق عبارات اخباریان، به وجود دلایل عقلی فراوانی پی می بریم. چنین دلایلی، گاه در باره عقاید اصلی و اوّلیه (دسته نخست) است و گاهی نیز ناظر به ادلّه عقلیِ موافق با نقل است؛ چنان که خود تصریح کردهاند که از دلایل عقلیای که در روایات آمده باشد نیز بهره می برند؛ ولی دلیل عقلیِ مستقل را در این گونه موارد، قبول ندارند. برای نمونه، شیخ حرّ عاملی میگوید:
ادلّه عقلی و نقلی برای شناخت خداوند، قابل شمارش نیست. (2)
او دلایل عقلیِ یاد شده در روایات را می پذیرد و میگوید:
آن ادلّه عقلیای که در روایاتِ موجود، ذکر شده...، برای ما کافی است، و دیگر به «ادلّه واهی و سُستی که از فلاسفه گرفتهشده»، نیازی نداریم. (3)
سیّد هاشم بحرانی نیز میگوید:
این اصل [ـِ اثبات صانع]، از اشرف اصول است که معقول و منقول، بر [اعتبار] این اصلْ دلالت میکند. (4)
امّا همیشه چنین نیست؛ زیرا در همان دسته از مباحث اعتقادی که به گمانشان محدوده نقل است، از عقل یاری جستهاند. برای نمونه، دیدیم که سیّد نعمة الله جزایری که به دفاع از رأی صدوق در «سهو النبی» پرداخته ـ ، همانند او گریزی از استدلال عقلی نیافته است. محمّدتقی مجلسی بر پایه آیه (فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ)، (1)معرفت الله و شناخت یگانگیِ او را بر همه امّتْ واجب می شمارد و سپس به قاعده عقلی «قُبح کذب»، استناد می کند و می گوید:
و همینکه خداوند، خود، توسط انبیا و اولیا، از وحدانیت خویش خبر داده، کافی است تا به یگانگیاش پی ببریم؛ زیرا کذب، بر او قبیح است و احتیاجی به دلیل دیگر نیست؛ گرچه دلایل آن، بسیار است. (2)
البته شاید بتوان اعتبار این گونه موارد را از روایات به دست آورد؛ ولی عدم ذکر روایات، نشان می دهد که اعتبار آن، به تنهایی نیز مورد تأیید بوده است. این مطلب، به ویژه هنگامی روشنتر می شود که به بار معناییِ تعابیری چون «قبیح» بنگریم که اصطلاحی کلامی است. در برخی از این گونه موارد، از دلیل عقلی برای تکمیل دلیل نقلی، یا توجیه یا تأویل آیات و روایات، استفاده شده است؛ امّا برخی از اخباریان تصریح کردهاند که اگر حکم عقلی، مبتنی بر عقل بدیهی (3)و یا فطری (4)باشد، پذیرفتنی است. امّا مگر آنچه اصولیان و متکلّمان از آن دفاع می کنند، چیزی جز عقل بدیهی یا فطری است؟
بر خلاف اخباریان، متکلّمان و مجتهدان شیعه،عقیده دارند که در اصول دین و بهویژه خداشناسی، تنها علم و یقینی معتبر است که از روی فکر و نظر باشد. (5)سیّد مرتضی معتقد است:
طریق خداشناسی، صرف عقل است و در این جا، سمع نمیتواند دلیل باشد؛ زیرا سمع، وقتی دلیل بر چیزی میشود که انسان [پیشتر]، خدا را شناخته باشد و بداند که «او حکیم است و کار قبیح انجام نمیدهد و دروغگویان را تصدیق نمیکند». و قبل از آن که شناخت خداوند به این گونه حاصل شود، سمع، دلیل شمرده نمیشود. پس ما این سخن را ـ که برخی از اصحاب ما گفتهاند: «معرفت خدا، از قول امام استفاده میشود» ـ رد میکنیم؛ چراکه شناخت امام علیه السلام، مبتنی بر معرفت خداوند است. (1)
شیخ طوسی نیز در این باب، تقلید را اگرچه مُحق باشد، روا نمیداند و در بیانی همانند سیّد می گوید:
سخن پیامبران نمیتواند راهی به سوی معرفت خداوند باشد؛ زیرا پذیرش راستْگفتاری و درستْکرداری پیامبران، بر شناسایی خداوند و توحید و یکتا دانستن او پایهگذاری شده است. پس چگونه میتوان اصل را از طریق فرع شناخت؟! (2)
به اعتقاد ابن میثم (شارح نهج البلاغه)، حجّیت قول معصوم، متوقّف بر معرفت خداست و اگر معرفت خدا هم متوقّف بر قول معصوم باشد، دور لازم میآید. (3)
یکی از مهمترین ایرادهایی که به شیوه متکلّمان در استدلال عقلی وارد شده، مبتنی بر این ادّعاست که تعارضات و اختلافات بسیاری در آرا و فتاوای ایشان وجود دارد و اخباریان، همین را نشانه بیاعتبار بودن روشهای عقلی آنان گرفتهاند. روشن است که چنین اختلافی اگر در اصول عقاید باشد، پذیرفتنی نیست و
1) جوابات المسائل الرازیة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 127.
2) تمهید الاُصول فی علم الکلام، ص 3 ـ 4.
3) قواعد المرام فی علم الکلام، ص 30. وی در جای دیگر، قائل به تفصیل میان معرفت خدا با توحید و وحدانیت خداوند میشود و میگوید: «با نقل نمیتوان علم به وجود صانع پیدا کرد؛ زیرا دور لازم میآید؛ ولی توحید و وحدانیت خداوند، هم با عقل حاصل میشود و هم با نقل» (همان، ص 4).
توجیهات مطرح شده در احکام اعتباری، در این جا به کار نمیآید. چنین انتقادی، منحصر به اخباریانِ ناب نیست؛ بلکه اخبارگرایان معتدلی چون ملّا محسن فیض کاشانی هم بدان تمسّک کردهاند. فیض با همه مؤانست و اهتمام عملیاش به استدلالات عقلی، (1)به نقل و تأیید مطالبی از سیّد بن طاووس (م 664 ق) میپردازد که در وصیّت به فرزندش سیّد محمّد، گفته بود:
ای فرزندم! شیخ قطب الدین راوندی (م 573 ق)، (2)در کتابی به نام الاختلاف، 95 مسئله از مسائل علم کلام و اصول دین را بر شمرده است که شیخ مفید (م 413 ق) و شاگردش سیّد مرتضی (م 436 ق)، در آن 95 مسئله، با یکدیگر اختلاف نظر داشتهاند. البته اگر من اختلافاتشان را در اصول عقاید، به صورت کامل گرد میآوردم، هر آینه این کتاب، به درازا میکشید. و این [همه اختلاف نظر میان دو نفر که یکی شاگر دیگری بوده]، نشان میدهد که علم کلام و مقدّمات عقلی، راهی است که از معرفت و شناخت ربّ الارباب، دور میکند... . (3)
سیّد نعمة الله جزایری (م 1112 ق)، پس از یادآوری مناقشات فراوانی که در باره تکتک دلایل عقلی مطرح شده، طعنه برخی از اهل استدلال را نقل می کند:
تا این که برخی از آنان گفتهاند: «دلیلی بر اثبات صانع و یگانگی او اقامه نشده است که خالی از اعتراض باشد؛ زیرا همه ادلّه، مبتنی بر ابطال دور و تسلسلاند؛ حالْ آن که در ابطال این دو نیز حرف و حدیث بسیاری گفته شده [و بطلانشان چندان بدیهی نیست]»... . بعضی از براهینی که ابن سینا در شفا و اشارات و
1) پیش از این نیز در باره اعتدال فیض کاشانی و بهرهمندیاش از عقل سخن گفتیم. این نیز فراموش نشود که فیض، داماد فیلسوف و اصولی و متکلّم بزرگ، ملاّ صدرای شیرازی بوده است و گرچه چنین نسبتی، ارتباط مستقیم با مباحث علمی ندارد، به هر حال، بیتأثیر هم نیست. به گفته دکتر پاکتچی، فیض کاشانی در تفسیر الصافی، «کاملاً دارای فکر عقلی و استدلالی است» و «ویژگی این کتاب که توجّه کمتر محقّقی را جلب کرده، روش گردآوری و گزینش احادیث است... بیشترین نقش افکار او را در انتخابهایش [از میان روایات] می توان دید که کاملاً جنبه اندیشهوری و درائی دارد» (تاریخ تفسیر قرآن کریم، پاکتچی، ص 148 و 198).
2) مدفون در صحن بزرگ آستان حضرت معصومه علیها السلام در قم.
3) راه صواب، ص 3 (به نقل از: کشف المحجّة لثمرة البهجة).
محقّق [خواجه نصیر الدین] طوسی در قواعد و تجرید الإعتقاد آوردهاند نیز [دچار ایرادند؛ چرا که] مبتنی بر همین مسئله [ی بطلان دور و تسلسل]اند که تمام نیست. به علاوه، عقول، پرتکاپو و سیّالاند [و می توانند برای هر برهانی، ایرادی بتراشند] و از این روست که هر کس از پی می آید، بر نظر پیشین ایراد می گیرد و دلایل او را نقض میکند.
وقتی وضع این طور است، چگونه می توانیم اثبات واجب [الوجود] (1)و وحدت او را معلّق بر چنین ادلّه [ی بحثانگیزی] کنیم؟! این در حالی است که دلایل چنین مطلبی، قابل شمارش نیست و در تکتک موجودات، نشانهای است که دلالت بر یگانگی خداوند دارد. نقل شده است که وقتی محقّق دوانی خواست رسالهای در اثبات صانع بنویسد، مادرش گفت: «چه مینویسی؟». گفت: «رسالهای در اثبات صانع». مادر به او گفت: (أَفِی اللَّهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ؛ مگر در [وجودِ] خداوندی که آسمانها و زمین را پدید آورده، شک است؟!). (2)و او کتابی را که می خواست بنویسد، رها کرد و ننوشت. (3)
برخی از متکلّمان و اصولیان، از روش اخباریانی که در اصول عقاید، به حدیث تمسّک می کنند، چنین خرده گرفتهاند که اگر در بحث اصول عقاید بخواهیم به دلیل نقلی استناد کنیم، به هر حال، آن نقل باید علمآور باشد و علم هم تنها در جایی حاصل میشود که دلیل نقلی، یا اخبار متواتر باشد و یا اگر خبر واحد است، همراه با قرینه صحّت باشد (4)و گر نه، خبر واحد به خودی خود، افاده ظنّ میکند و شایان
1) روشن است که تا کسی به وجود خدا و به پیامبر او ایمان نیاورده باشد، اعتباری برای روایات و آیات قائل نیست. پس باید گفت که منظور سیّد نعمة الله جزایری و کسانی که تعابیری چون او دارند، شناخت خداوند به یگانگی و قدرت و دیگر صفات اجمالی است.
2) سوره ابراهیم، آیه 10.
3) الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 4 ـ 7.
4) ملاذ الأخیار، ج 1، ص 22.
استناد در اصول اعتقادی نیست. (1)این، مسئلهای است که در سدههای نخست، گلایههای تند سیّد مرتضی را از روش اصحاب حدیث بر انگیخت:
آیا نمیبینید که این اصحاب حدیث در اصول دین، یعنی در توحید، عدل، نبوّت و امامت، به اخبار آحاد احتجاج میکنند، و حال آن که هر عاقلی میداند که اخبار آحاد، در اصول دین، حجّیت ندارد؟ و وقتی ما به اخبار آحاد در فروع عمل نکنیم، چگونه به آنها در اصول ـ که علم و قطع معتبر است ـ ، عمل کنیم؟! (2)
در سدههای اخیر نیز همین گلایهها دامنگیر مکتب اخباری شد و بدین ترتیب، شیخ انصاری، همان گلایه سیّد مرتضی را از اخباریان زمان خود دارد. وی میگوید:
عدّهای، از مقلّدهاند؛ زیرا وقتی از آنان در باره توحید، عدل یا صفات ائمّه علیهم السلام و یا از صحّت نبوّت بپرسی، میگویند: «فلان روایت وارد شده» و در آن مورد، برایت اخبار میخوانند؛ در حالی که این روش، صحیح نیست و تا شناخت به خداوند پیدا نشود، [هیچ روایتی] نمیتواند دلیل باشد. (3)
این اشکالات، مبتنی بر این پیشفرض است که در همه اصول عقاید ـ گذشته از اصل اثبات صانع ـ ، علم و یقین لازم است؛ ولی در آغاز این فصل گفتیم که این موضوع، محل اختلاف است؛ هرچند نظر مشهور همین است. نظر بسیاری از اخباریان و مجتهدان و متکلّمان، آن است که در همه اصول عقاید، تنها علم و یقینْ معتبر است. از آن جملهاند مجتهدانی مانند: سیّد مرتضی، شیخ طوسی، (4)محقّق حلّی،
1) نهج الحق و کشف الصدق، ص 397.
2) جوابات المسائل الموصلیات الثالثة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 112 ـ 211. وی در جای دیگری میگوید: «وقتی از اصحاب حدیث از سبب اعتقادش به توحید، عدل، نبوّت و امامت سؤال کنید، آنان تو را به روایات حواله میدهند و برایت حدیث میخوانند، و اگر این معارف را از جهت صحیح شناخته بودند، تو را به روایات حواله نمیدادند» (رسائل الشریف المرتضی، ج 3، ص 309 و 311).
3) فرائد الاُصول، ج 1، ص 333.
4) الذریعة، ج 2، ص 517؛ رسائل الشریف المرتضی، ج 1، ص 211؛ العدّة فی اُصول الفقه، ج 2، ص 730.
علّامه حلّی، شهید اوّل، شهید ثانی، محقّق کرکی، (1)صاحب معالم، وحید بهبهانی، نایینی و سیّد خویی، (2)و اخباریانی چون: شیخ حرّ عاملی، شیخ حسین کرکی، محمّد امین استرآبادی و فیض کاشانی. (3)البته اجمالاً باید گفت که به باور متکلّمان، این قطع، باید از روی برهان و دلیل به دست آید، و اخباریان قائلاند که باید از روایات و محکمات قرآن بوده باشد.
در مقابل مشهور، عدّهای در این که علم و یقین در اصول عقاید لازم باشد، تردید کردهاند. (4)گروهی نیز قائل به تفصیل شدهاند. میرزای قمی و شیخ انصاری، از خواجه نصیر الدین طوسی و مقدّس اردبیلی و شیخ بهایی و صاحب مدارک و علّامه مجلسی و فیض کاشانی نقل میکنند که در اعتقادات، ظن نیز کفایت میکند. (5)خواجه نصیر الدین طوسی میگوید:
به مجرّد این که شخص خدا و رسول الله را تصدیق بکند و ایمان به معاد و امام معصوم و بهشت و جهنم داشته باشد، او مؤمن است و لازم نیست اینها از روی ادلّهای باشد که متکلّمان مطرح کردهاند و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز عرب را بیشتر از این، موظّف نکرده بود. (6)
علّامه مجلسی در ذیل روایت «تفقّهوا فی الدین» میگوید:
1) معارج الاُصول، ص 277، باب حادی عشر، 3؛ القواعد و الفوائد، ج 1، ص 319، قاعده 112.
2) معالم الدین، ص 244؛ الفوائد الحائریة، ص 456؛ فوائد الاُصول، ج 3، ص 324؛ التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 69 و 348.
3) الفوائد الطوسیة، ص 324 و 426؛ هدایة الأبرار، ص 134؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 554؛ الوافی، ج 1، ص 11؛ الفوائد المدنیة، ص 122؛ قوانین الاُصول، ج 2، ص 173؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 554 (به نقل از سیّد صدر)؛ الوافی، ج 1، ص 11.
4) شیخ بهایی میگوید: «مشکل میتوان اثبات کرد که در اصول دین، قطع، معتبر است» (زبدة الاُصول، ص 419).
5) قوانین الاُصول، ج 2، ص 180؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 554.
6) رساله أقلّ ما یجب الإعتقاد، چاپ شده در تلخیص المحصّل، ص 471.
ممکن است این روایت را حمل بر اعمّ از اصول و فروع کنیم. پس در جایی که ممکن است، تحصیل یقین و در غیر آن، تحصیل ظنّ معتبر میکنیم. (1)
البته لزوم یقین و عدم کفایت ظن حتّی در فروع، نظری است که از مشخّصههای اخباریان و حتّی ملاک اخباریگری شمرده شده است؛ (2)ولی بر پایه آنچه گذشت، می بینید که کفایت ظن در اصول اعتقادات، موافقانی در میان هر دو گروه دارد و نمیتوان آن را منتسب به یکی از دو گروه کرد.
از مجموع این کلمات، استفاده میشود که اخباریان عقیده دارند که در اصول دین نیز مانند فروع دین، دلیل معتبر، منحصر در اخبار معصومان علیهم السلام است. دلایل آنان، همان دلایل کلّیای است که رجوع به اهل بیت علیهم السلام را لازم می کند و اخباریان در مباحث دیگر نیز بدانها تمسّک جستهاند. مهمترین دلایلی که در این جا می توان نام برد، عبارتاند از:
حدیث ثقلین (3)که متواتر بین شیعه و اهل سنّت است. بر پایه آن، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده است که کتاب خدا و عترت و اهل بیت او، تا روز قیامت، از هم جدا نمیشوند، و ضمانت کرده است که اگر به آن دو، تمسّک بجوییم، هرگز گمراه نمیشویم. هر گاه ما به کلام اهل بیت تمسّک کنیم، به مجموع دو ثقل عمل کردهایم؛ چرا که آنان ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، مطلق و مقیّد، عام و خاص، و آنچه را به ظاهرش باقی است، می شناسند و چون دیگران چنین شناختی ندارند، برای یافتن مراد خداوند، راهی جز از ناحیه اهل بیت وجود ندارد. (4)
بر اساس اخبار فراوانی که در دست داریم، مراد خداوند از «أهل الذکر» (5)و
«راسخون در علم»، (1)اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله است. پس هر چه را که نمیدانیم، باید از آنان بپرسیم و به اقتضای آیات دیگر، (2)دستور داریم که از پیامبر و اهل بیتش ـ که تمام معارف و احکام و علوم قرآن و آثار خود را نزد آنان به ودیعه گذاشته است ـ ، اطاعت کنیم. همچنین از آن جا که این گونه آیات، همگی عام و مطلق اند، این وجوب، منحصر به موضوع خاصّی نیست. پس در اصول و فروع دین و امور معاش و معاد و دیگر امور، فرمانبرداری از آنان واجب است. (3)
آیا تقلید در اصول عقاید، جایز است؟ بر پایه نظر مشهور میان شیعه، جایز نیست. (5)
شیخ مفید (در سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید: تصحیح الإعتقاد، ج 5، ص 72) ادعای اتفاق و وحید بهبهانی (در الفوائد الحائریة، ص 456) ادعای اجماع کردهاند و صاحب معالم (معالم الدین، ص 243) به جمهور علمای اسلام نسبت داده است. این، گذشته از مستندات قرآنی و روایی آنان است. با این حال، عدّه کمی همچون: حسن بصری و حشویه، تقلید را در اصولی همانند وجود صانع و نبوّت و عدل نیز تجویز کردهاند و یا حتّی قائل به وجوب تقلید در این باب شدهاند (ر.ک: حقائق الإیمان، ص 59؛ الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 6؛ شرح المواقف، ج 8، ص 372).
همان گونه که پیش از این بیان شده به گمان برخی از اخباریان، اگر حکم1) (وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُو إِلاَّ اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ) (سوره آل عمران، آیه 7).
2) مانند این آیه: (مَآ ءَاتَاکمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ) (سوره حشر، آیه 7). نیز آیه (أَطِیعُواْ اللَّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الاَْمْرِ مِنکمْ) (سوره نساء، آیه 59).
3) ر.ک: الفوائد المدنیة، ص 129؛ الفوائد الطوسیة، ص 413؛ الوافی، ج 1، ص 12؛ مرآة العقول، ج 1، ص 100؛ رسالة فی الإعتقادات، علّامه مجلسی، ص 5 ـ 6. شیخ حرّ عاملی نیز در إثبات الهداة (ج 1، ص 107)، در باب «وجوب الرجوع إلی الأدلّة النقلیة فی تحصیل المعارف التفصیلیة»، آیات و روایات بسیاری را در این باره ذکر کرده است.
4) هدایة الأبرار، ص 68 ـ 69.
5) قوانین الاُصول، ج 2، ص 173. نیز ر.ک: تمهید الاُصول فی علم الکلام، ص 4؛ الإقتصاد و الإرشاد إلی طریق الإجتهاد (رسائل الشهید الثانی، ج 2)، ص 754؛ الفوائد الطوسیة، ص 324؛ قواعد المرام فی علم الکلام، ص 29؛ معارج الاُصول، ص 277؛ شرح باب حادی عشر، ص 4؛ القواعد و الفوائد، ج 1، ص 319، قاعده 113؛ رسائل المحقّق الکرکی، ج 1، ص 80.
مفتی، مستند به محکمات کتاب و روایات ائمّه علیهم السلام باشد، نه بر اساس اجتهاد، تقلید از وی جایز است. با این تفصیل که برخی مانند: شیخ حرّ عاملی، فیض کاشانی، شیخ حسین کرکی، علّامه مجلسی و شیخ عبد الله سماهیجی، (1)اسم آن را «تقلید از امام» می گذارند و برخی چون: شیخ یوسف بحرانی، (2)آن را «تقلید از فقیه یا مفتی» می نامند. این، بدان روست که به گمان بسیاری از اخباریان، علم و یقین در عقاید، باید از سخنان اهل بیت علیهم السلام به دست آمده باشد. (3)شیخ حرّ عاملی می گوید:
تقلید در اصول دین و فروع آن، جایز نیست، و احادیث متواتر، گویای آن است که به ائمّه معصوم علیهم السلام و احادیث آنان ـ که راویان موثّق روایت میکنند و یا در کتب معتمده است ـ ، رجوع کنید و به این، تقلید نمیگویند. (4)
بحث تقلید در اعتقادات، از یک نگاه، مبتنی بر پاسخ این سؤال است که آیا از تقلید، قطع و یقین حاصل می شود یا نه؟ (5)و از نگاهی دیگر، بر این مبنا استوار است که آیا تقلید، موجب یقین می شود یا نه؟ و از جهتی نیز مبتنی بر این است که آیا در اعتقادات، دلیل نقلی حجّت است یا عقلی؟ از این رو، چند قول در مسئله گفته شده است:
1) الفوائد الطوسیة، ص 324؛ کتاب الوافی، ج 1، ص 240؛ هدایة الأبرار، ص 300؛ مرآة العقول، ج 1، ص 183؛ میراث اسلامی ایران، ج 4، ص 386.
2) الدرر النجفیة، ج 3، ص 298.
3) الفوائد المدنیة، ص 47، 122 و 128؛ هدایة الأبرار، ص 194؛ الفوائد الطوسیة، ص 412؛ الفصول المهمّة، ج 1، ص 129، باب 7، کتاب الوافی، ج 1، ص 14؛ علم الیقین فی اُصول الدین، ج 1، ص 3 ـ 4؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 293؛ میراث اسلامی ایران، ج 4، ص 386.
4) الفوائد الطوسیة، ص 324 ـ 325. نیز ر. ک: الفصول المهمّة، ج 1، ص 129، باب 7.
5) زبدة الاُصول، شیخ بهایی، ص 419.
یک. بسیاری از متکلّمان و اخباریانی که می گویند: «پذیرش اصول دین باید یقینی باشد»، بر این باورند که چون تقلید از غیر معصوم، باعث یقین نمیشود، پس تقلید کردن در اصول دین، جایز نیست. شیخ طوسی میگوید:
ما دلیل عقلی و شرعی از کتاب و سنّت بر بطلان تقلید در اصول دین داریم، و شخص عامی باید مانند عالم در اصول و عقلیات، معرفت پیدا کند. و اگر کسی قدرت ندارد که علم تفصیلی و یا اجمالی پیدا کند، به منزله بهایم است و تکلیفی ندارد. (1)
در این رویکرد، دو مبنا وجود دارد که هر دو، محل اختلاف است: یکی لزوم کسب علم و یقین، و دیگری عدم حصول یقین از راه تقلید؛ امّا برخی، هر دو یا یکی را نپذیرفتهاند.
دو. به نظر برخی، تقلید در اصول دین، جایز است؛ خواه از آن، علم و یقین حاصل شود و یا نشود. (2)
سه. برخی دیگر بر این باورند که تقلید در اصول عقاید، در صورتی جایز است که مقلِّد را به علم و یقین برساند. (3)این نظر، با مبانی اصولی، سازگار است و شگفت است که برخی از اصولیان، با این که حجّیت قطع را ذاتی می دانند، قطع ناشی از تقلید را نمیپذیرند! (4)از این روست که سیّد خویی، به پیروی از شیخ انصاری میگوید:
1) العدّة فی اُصول الفقه، ج 2، ص 730 و 732.
2) این قول را میرزای قمی به جماعتی از جمله خواجه نصیر الدین طوسی داده است ( قوانین الاُصول، ج 2، ص 173). غزالی، آمدی، محقّق حلّی و شهید ثانی نیز آن را به حشویه و تعلیمه نسبت دادهاند ( المستصفی، ج 2، ص 462؛ الإحکام فی اُصول الأحکام، ج 4، ص 229؛ معارج الاُصول، ص 277؛ حقائق الإیمان، ص 59).
3) مانند: مقدّس اردبیلی و سیّد صدر (شارح الوافیه) (ر.ک: مجمع الفائدة و البرهان، ج 2، ص 183؛ قوانین الاُصول، ج 2، ص 173؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 554).
4) شیخ انصاری، نخست، نظر مشهور را نقل میکند که: «علمِ معتبر در اصول عقاید، علمی است که از روی استدلال و نظر باشد» (فرائد الاُصول، ج 1، ص 553) و سپس میگوید: «اقوا آن است که قطع و یقین اگر از تقلید هم حاصل میشود، کفایت میکند؛ زیرا دلیلی نداریم که غیر از معرفت و تصدیق و اعتقاد، چیز دیگری معتبر باشد... با این که خودِ نظر و استدلال به ادلّه عقلیه نیز افاده جزم و قطع نمیکند» (همان، ص 574). در جای دیگر نیز آورده: «و وقتی معرفتْ حاصل شد، وجوب تحصیلِ نظر و استدلال، ساقط میشود... و کسی که عاجز از تحصیل علم و یقین است و تقلید کند، در آخرتْ معذور است» (همان، ص 584).
چنانچه از گفته دیگران برای انسانْ یقین حاصل شود، میتوان به این یقین اکتفا کرد؛ زیرا مطلوب در اعتقادات، علم و یقین است و دیگر فرقی در اسباب و طُرُق علم و یقین نیست؛ بلکه همین یقینی که از گفته دیگران به دست آمده، به یقین از راه صغرا و کبرا و برهان بر می گردد. برای مثال میگوید: «این، چیزی است که خبر دادهاند، و آنچه این جماعت خبر دادهاند، حق است. پس این امر، حق است». (1)
1 و 2. افزون بر آیاتی که تقلید کردن را نکوهش میکنند، (2)روایات بسیاری نیز ما را از تقلید کردن منع مینمایند (3)و اصولی و اخباری قبول دارند که قدر متیقّن این آیات و روایات، سرزنش کردن تقلید در اصول عقاید است. (4)شیخ حرّ عاملی ادعا میکند که این روایات، به حدّ تواتر رسیده است. (5)
در باره آیات، این احتمال داده شده که مراد، تقلید جاهل از جاهل باشد، نه تقلید جاهل از عالم؛ ولی آیا از نگاه اخباریان، اعتماد بر ظواهر این آیات که مفید ظن است، جایز است؟ (6)استناد به روایات نیز با این اِشکال روبه روست که این روایات،
1) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 349.
2) مانند: سوره زخرف، آیه 23 ـ 25؛ سوره بقره، آیه 170؛ سوره مائده، آیه 104؛ سوره هود، آیه 87؛ سوره احزاب، آیه 67.
3) مانند آنچه کلینی در «باب التقلید» آورده است (الکافی، ج 1، ص 53). نیز ر.ک: بحار الأنوار، ج 2، ص 81، باب 14؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 89، باب 10؛ الفوائد المدنیة، ص 40.
4) ر.ک: تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 72؛ شرح باب حادی عشر، ص 4 ـ 5؛ رسائل الشهید الثانی، ج 1، ص 26 ـ 27؛ الفوائد الطوسیة، ص 324؛ الفصول المهمّة، ج 1، (اُصول الدین، باب 5 و 14)؛ الفوائد المدنیة، ص 40؛ معارج الاُصول، ص 277؛ زبدة الاُصول، ص 418؛ الفوائد الحائریة، ص 456.
5) الفوائد الطوسیة، ص 324.
6) معالم الدین، ص 192؛ الفوائد المدنیة، ص 46 ـ 47 و 131؛ الفوائد الحائریة، ص 456.
خبر واحد به شمار می آیند (1)و چون خبر واحد، علمآور نیست، در اصول دین نمیتوان بدان اعتماد کرد.
تقلید، «قبول کردن گفته دیگران بدون درخواست حجّت» است و این در اصول عقاید، عقلاً قبیح است. (2)این دلیل، عقلی است؛ ولی چه بسا کسی از تقلید، به یقین برسد. آیا می توان آن را قبیح دانست؟ پس این دلیل، اخصّ از مدّعاست و فقط در جایی کاربرد دارد که از تقلید، یقین حاصل نشود.
تقلید، استناد به فتوای دیگری در مقام عمل است؛ ولی در اصول دین، عملی در کار نیست تا مستند به فتوای غیر شود. (3)در حالی که، همگان این تعریف را قبول ندارند و بعضی از متأخّران، تقلید را صرف التزام به فتوای غیر میدانند. (4)
چون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در اصول دین، مأمور به علم بود، (5)امّت او هم باید در اصول دین، علمآموزی کنند؛ زیرا خداوند یکتا، دستور داده است که از قرآن پیروی کنید، (6)و امّت پیامبر، سزاوارتر از اویند در این که برای عمل به این دستور، به تحصیل علم در اصول عقاید بپردازند و دست کم، از باب تأسّی به ایشان (7)باید چنین کنند. (8)
اشکالی که به این دلیل وارد شده، این است که چه بسا تکلیف به علم و یقین در اعتقادات، مختص به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بوده باشد و دستور خداوند، مبنی بر پرسیدن از دانایان (اهل ذکر)، (9)«اطلاق» دارد و مقیّد به فروع نشده است. (10)
1) الفوائد الحائریة، ص 456؛ الذریعة إلی اُصول الشریعة، ج 2، ص 517 و 527.
2) معارج الاُصول، ص 278.
3) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 348.
4) از این روست که شهید میگوید: «هر چیزی که به عملْ تعلّق ندارد و مطلوب در آن، علم و یقین است، تقلید در آن جایز نیست ( القواعد و الفوائد، ج 1، ص 319، قاعده 112).
5) به استناد آیاتی از قرآن، مانند: سوره محمّد، آیه 19.
6) مبادی الاُصول، ص 247.
7) سوره احزاب، آیه 21.
8) زبدة الاُصول، ص 418.
9) سوره نحل، آیه 43؛ سوره انبیا، آیه 7.
10) زبدة الاُصول، ص 418.
برخی از اخباریان، با این که تقلید را در فروع، جایز نمیدانند، شگفت است که چگونه آن را در اعتقادات، جایز دانستهاند؟ مرحوم فیض کاشانی میگوید:
بر شخص عوام، لازم نیست عقاید خود را به طور تفصیل تحصیل کند؛ بلکه برای او کافی است که عقاید حقّه خود را به طور اجمال تحصیل کند؛ هرچند از عالمی باشد که به او خوشبین است. (1)
روشن است که تقلید، معنایی جز این ندارد؛ ولی در مقام توجیه، شاید بتوان گفت که منظور وی، از عقاید، عقاید فرعی است، مانند: اوصاف و کیفیت معاد و صفات خدا. گواه سخن این که فیض، خود از مخالفان تقلید بوده تا جایی که در کتاب علم الیقین، در مقام دفع این شبهه بر آمده است که: آیا عمل به کتاب وی، مستلزم تقلید خواننده از او نیست؟ وی میگوید:
سفارش میکنم شما را که از ظواهر کتاب و سنّت پیروی کنید. و چنانچه هدایت نشدید، شما را به کیفیت استنباط عقایدتان از کتاب و سنّت سفارش میکنم. و این کتاب را مطالعه کنید که شما را در اخذ عقایدتان از کتاب و سنّت، راهنمایی میکند. و این، تقلید نیست؛ بلکه تنبیهی بر تحقیق، و ارشادی بر براهین حقیقی، و اقتدایی به اشارت، و راهنماییهای صاحب شریعت است. (2)
با توجّه به این که تمام سورهها و آیاتی که در یک مجلّد به نام قرآن تألیف شده، وحی الهیای است که خداوند به وسیله جبرئیل بر پیامبر خویش نازل کرده، از این رو، تمام اجزای آن، مقدّس و محترم شمرده شده و بدین سبب است که مسّ کتابت آن بدون پاکیزگی و وضو، جایز نیست. (1)با این حال، ائمّه علیهم السلام دستور دادهاند که قرآن را به همین کیفیت و با همین ترتیب بخوانند، و خود و اصحابشان نیز این مسئله را رعایت میکردند. (2)
تحریف، بدین معنا که در مکان آیات، جا به جایی رخ داده باشد (یعنی آنچه زودتر نازل شده، بعد از آیات متأخّر آمده باشد)، برای آشنایان با تاریخ اسلام، امری روشن است و ربطی هم به بحث تحریف ندارد؛ (3)امّا تحریف، بدین معنا که چیزی بر قرآن افزوده باشند و آیهای از متن موجود، از سوی خدا نازل نشده باشد، قطعاً رخ نداده است. سراسر متن موجود، کلام الهی است و چیزی از کلام بشر، به آن اضافه نشده است. (4)
1) الذریعة، ج 3، ص 311، ش 1151.
2) مهر تابان، ص 287.
3) اوائل المقالات (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 4)، ص 81؛ المسائل السرویة (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 7)، ص 79؛ تفسیر الصافی، ج 1، ص 33؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 66 ـ 70. علّامه طباطبایی نیز چنین جابهجاییهایی را اجمالاً پذیرفته است (ر. ک: مهر تابان، ص 288 ـ 290).
4) المسائل السرویة (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 7)، ص 78؛ اوائل المقالات (سلسة مؤلّفات الشیخ المفید، ج 4)، ص 81. بعضی از اعلام، مانند: شیخ طوسی، امین الإسلام طبرسی، کاشف الغطا و حتّی میرزا حسین نوری ـ که قائل به تنقیص قرآن است ـ ، در این باره ادّعای اجماع کردهاند (ر.ک: تفسیر التبیان، ج 1، ص 3؛ مجمع البیان، ج 1، ص 15؛ کشف الغطاء، ج 3، ص 453؛ الذریعة، ج 10، ص 221، ش 641؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 200 و 218؛ تفسیر نمونه، ج 11، ص 18؛ مدخل التفسیر، ص 190).
معنای دیگر تحریف ـ که محلّ نزاع نیز هست ـ ، کم شدن بخشی از قرآن، در نسخه موجود است. بهتر است برای پرهیز از اشتباه، این نوع را «تنقیص» بنامیم. معروف و مشهور در میان دانشمندان شیعه، این است که چنین تنقیصی نیز در قرآن روی نداده و متن موجود، درست همان قرآنی است که بر پیامبر اسلام نازل شده است و حتّی کلمه یا حرفی از آن، کم و زیاد نگردیده است؛ هرچند ترتیبی دگرگونه دارد. این، نظر بسیاری از عالمان شیعه است، اعم از متکلّم و اصحاب حدیث، یا اصولی و اخباری، از جمله: شیخ صدوق، سیّد مرتضی، شیخ طوسی، امین الاسلام طبرسی، سیّد بن طاووس، علّامه حلّی، مقدّس اردبیلی، قاضی نور الله شوشتری، شیخ بهایی، شیخ جعفر کاشف الغطا، میرزای قمی، سیّد شرف الدین عاملی، آقا حسین طباطبایی بروجردی، علّامه طباطبایی و ... . (1)
آنان علاوه بر استناد به روایاتی که بسیار قویتر از اخبار تحریفاند، قول تحریف را با کتاب و سنّت و عقل و تاریخ نیز مخالف می دانند. پرداختن به دلایل ردّ تنقیص، خارج از موضوع بحث ماست. هدف ما در این بحث، بررسی دیدگاه اخباریان در این باره است و این که آیا تنها اخباریانْ متّهم به پذیرش تحریفاند یا در میان اصولیان نیز چنین نگرشی وجود دارد؟ و آیا اخباریان در این نظر، پیرو محدّثان سدههای نخست بودهاند یا خیر؟ شیخ صدوق میگوید:
قرآنی که خداوند بر پیامبرش نازل کرد، همین قرآنی است که در دست مردم است و کسی که به ما نسبت دهد که قرآنْ بیشتر از این بوده، دروغگوست. (2)
1) ر.ک: مجمع البیان، ج 1، ص 15؛ التبیان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 3؛ مجمع البیان، ج 1، ص 15؛ صیانة القرآن، ص 47 و 70؛ مجمع الفائدة و البرهان، ج 2، ص 218؛ مدخل التفسیر، ص 183 و 189؛ کشف الغطاء، ج 3، ص 453؛ قوانین الاُصول، ج 1، ص 385؛ التفسیر الأثری الجامع، ج 1، ص 92؛ أعیان الشیعة، ج 1، ص 58؛ الفصول المهمّة، ص 241 ـ 242؛ نهایة الاُصول، ص 482؛ دانشنامه قرآن، ج 1، ص 497 ـ 498؛ المیزان، ج 2، ص 107؛ مهر تابان، ص 287؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 200 ـ 201؛ تفسیر نمونه، ج 11، ص 18.
2) الإعتقادات (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 84 .
از اخباریان متأخّر، شیخ حرّ عاملی (م 1104 ق) نیز مخالف تنقیص بوده و از او نقل شده است:
هر کسی در اخبار، تتبّع، و در تاریخ و آثار، تفحّص کند، یقین پیدا میکند که قرآن در بالاترین درجه تواتر است. هزار نفر از صحابه، حافظ قرآن بودند و آن را نقل میکردند، و در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله جمعآوری و تألیف شده است. (1)
در مقابلِ نظر مشهور و معروف شیعه، گروهی از شیعه و عامّه، قائل به وقوع نقصان در قرآن شدهاند (2)که میتوان این افراد را برشمرد: علی بن ابراهیم قمی (زنده در 307 ق) (3)ـ که حتّی به گفته بعضی از اخباریان، او در این باره، غلوّ و تندروی کرده است ـ ، (4)فرات بن ابراهیم کوفی (م حدود 300 ق) صاحب تفسیر، (5)محمّد بن ابراهیم بن جعفر نعمانی (م حدود 360 ق) صاحب کتاب الغیبة، (6)محمّد بن مسعود عیّاشی، صاحب تفسیر، (7)احمد بن ابی طالب طبرسی، صاحب الإحتجاج، (8)و محمّد بن علی بن شهرآشوب، صاحب مناقب. (9)
1) الفصول المهمّة، ص 244؛ الأنوار النعمانیة، ج 2، ص 357.
2) المیزان، ج 12، ص 108.
3) برای نمونه، ر.ک: تفسیر القمّی، ج 1، ص 58، 110، 142، 212، 159، و ج 2، ص 95، 117، 197 ـ 198، 301 و 377.
4) تفسیر الصافی، ج 1، ص 34؛ مرآة الأنوار، ص 49. وی در لابهلای تفسیرش، مطالب حاکی از تحریف را به گونهای نقل کرده که معلوم میشود او نیز خود، قائل به تحریف قرآن بوده است.
5) ر. ک: تفسیر فرات الکوفی، ص 46 ـ 48 و 78. به گفته آیة الله بروجردی، نزدیک یک چهارمِ روایات تحریف، در تفسیر فرات بن ابراهیم نقل شده است ( نهایة الاُصول، ص 483).
6) الذریعة، ج 4، ص 318، ش 1342. او در این تفسیر، عامّه را متّهم میکند که بخشهایی از متن اصلی قرآن را تغییر داده و تحریف کردهاند (بحار الأنوار، ج 89، ص 60، ح 46؛ تفسیر الصافی، ج 1، ص 25. نیز ر.ک: کتاب ماه دین، ش 45 ـ 46، ص 44).
7) او روایاتی را نقل میکند که با قرآن موجود، مطابقت ندارد (تفسیر العیّاشی، ج 1، ص 9 ـ 10، ح 1، 3 و 7 و ص 24، ح 28 و ص 168، ح 30. نیز ر.ک: مرآة الأنوار، ص 49، چاپ شده در جلد اوّل البرهان فی تفسیر القرآن).
8) الإحتجاج، ج 1، ص 222 ـ 228؛ قوانین الاُصول، ج 1، ص 385.
9) مدخل التفسیر، ص 191.
از آن جا که کلینی، روایات بسیاری را با مضمون حذف یا کاهش یافتن قرآن نقل کرده، (1)و در اوّل کتاب نیز روایات آن را صحیح شمرده، (2)برخی از این ظاهر، نتیجه گرفتهاند که او قائل به تحریف قرآن بوده است؛ (3)ولی احتمال دارد که این نسبت به کلینی، صحیح نباشد؛ زیرا نقل روایت، غیر از اعتقاد به آن است، چنان که شیخ صدوق نیز بعضی از این روایات را در کتاب من لا یحضره الفقیه و غیر آن، ذکر کرده، در حالی که قائل به عدم تحریف است. (4)
مهم در این کتاب، این است که بیشتر اخباریان متأخّر نیز به پیروی از این افراد، قائل به نقیصه و کاهش در قرآن شدهاند؛ (5)از آن جملهاند: محمّد امین استرآبادی (م 1036 ق)، (6)محمّدتقی مجلسی (م 1070 ق)، (7)سیّد هاشم بحرانی (م 1107 یا 1109 ق)، (8)شیخ عبد العلی حویزی، (9)محمّدباقر مجلسی (م 1110 ق) و شاگردش محمّد صالح مازندرانی (م 1081 یا 1086 ق)، (10)سیّد نعمة الله جزایری (م 1112 ق)، (11)ابو الحسن عاملی نباطی فتونی (م حدود 1140 ق)، (12)سیّد محمّد
1) الکافی، ج 1، ص 276، 414، 416، 417، 421، 437 به ترتیب ح1، 8، 23، 26، 45 و 46 و ج 2، ص 619، ح 2 و ص 631 و 633 ـ 634، و ج 8، ص 52، ح 16 و ص 125، ح 95.
2) الکافی، ج 1، ص 8.
3) تفسیر الصافی، ج 1، ص 34؛ مرآة الأنوار، ص 49؛ الدرر النجفیة، ج 4، ص 65؛ مناهج الأحکام، ص 154.
4) صدوق نیز مانند کلینی، در اوّل کتاب میگوید: «روایاتی را در این کتاب ذکر میکنم که... حکم به صحّت آنها میکنم» ( کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 3).
5) قوانین الاُصول، ج 1، ص 385.
6) الفوائد المدنیة، ص 268.
7) روضة المتّقین، ج 10، ص 19 ـ 20.
8) البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 33، باب 5.
9) نور الثقلین، ج 1، ص 115 و 382 و ج 3، ص 569.
10) مرآة العقول، ج 12، ص 525؛ شرح اُصول الکافی، ج 11، ص 71 و 76؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 74.
11) الأنوار النعمانیة، ج 2، ص 357؛ منبع الحیاة، ص 66 ـ 70.
12) مرآة الأنوار، ص 49.
رضی الدین حسینی، (1)محمّد بن سلیمان بن زویر سلیمانی، (2)شیخ یوسف بحرانی (م 1186 ق)، (3)میرزا حسین نوری (م 1320 ق). (4)
برخی دیگر از اخباریان، مانند فیض کاشانی (م 1091 ق)، در بعضی از آثار خود، قائل به تحریف شدهاند و در برخی دیگر، عدم تحریف. (5)البته در این گونه موارد، این احتمال که مراد، دو نوع تحریف باشد، وجود دارد و اظهار نظر دقیق، منوط به واکاوی ریزبینانه در عبارات هر یک از آنان است. مرحوم علّامه سیّد مرتضی عسکری در کتاب ارزشمند القرآن الکریم و روایات المدرستین، فهرستی از روایات باب تحریف و نام تکتک راویان یاد شده در اسناد آنها را آورده و همچنین همه کسانی را که در طیّ سدههای مختلف تاریخ اسلام، قائل به تحریف بودهاند، بر شمرده است. بر اساس تحقیقات وی، قول تحریف، در هر دو گروه شیعه و اهل سنّت، وجود داشته است. وی ریشه این قول را خلط میان دو مفهوم وحی می داند: یکی «وحی قرآنی» به معنای الفاظی که به نام قرآن بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نازل می شده است، و دیگری «وحی بیانی» به معنای آنچه پیامبر خدا در توضیح و تبیین قرآن بر زبان می رانده و آن هم نوع دیگری از وحی شمرده می شده است.
به هر حال، از مباحث گذشته، روشن شد که پذیرفتن تنقیص در قرآن، منحصر در اخباریان و اهل حدیث نیست و مخالفان آن نیز اعم از اخباری و اصولیاند. (6)
1) وی در اثر تفسیریاش نور الأنوار و مصباح الأسرار، قائل به تنقیص قرآن شده است ( الذریعة، ج 24، ص 361 ـ 362، ش 1951).
2) او نیز کتابی به نام کشف الحجاب و النقاب فی وجه تحریف القرآن نوشته است (همان، ج 18، ص 27، ش 512).
3) الدرر النجفیة، ج 4، ص 66.
4) کتاب او با نام الفصل الخطاب فی تحریف الکتاب، بسیار معروف است (همان، ج 16، ص 231، ش 912).
5) از جمله: تفسیر الصافی، ج 1، ص 35؛ علم الیقین فی اُصول الدین، ج 1، ص 485 و 562 ـ 567.
6) حتّی ظاهر برخی از عبارات متکلّم بزرگ شیخ مفید، چنان است که گویی اگر قائل به تحریف تنقیصی نباشد، دست کم، مایل بدان بوده است (ر.ک: أوائل المقالات چاپ شده در سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 4، ص 80). او در این کتاب، روایات دال بر تنقیص را مستفیض دانسته است. با این حال، در تصحیح الإعتقادات، که شیخ صدوق، قائلان به نقص را «دروغگو» میخواند، شیخ مفید، هیچ نقدی بر سخن او ننوشته است و این نشان میدهد که دست کم در این هنگام، رأی او عدم تحریف بوده است. این در حالی است که محدّث بزرگ شیخ صدوق، به شدّت، مخالف چنین تحریفی بوده است (تصحیح الإعتقاد، چاپ شده در سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5، ص 84 ).
اصولیان محقّقی، مانند: ملاّ محمّدمهدی نراقی و فرزندش ملاّ احمد (1)و حتّی آخوند خراسانی (2)نیز اگر نگوییم قائل، متمایل به تنقیص بودهاند. پس نمیتوان دیدگاه افراد را در این باره، مبتنی بر گرایش اخباری یا اصولی آنان دانست. از این رو، پرداختن به این بحث، بهره چندانی در شناخت اخباریگری ندارد. با این حال، شاید علّت این که غالباً این دیدگاه را به اخباریان نسبت دادهاند، این دو نکته باشد:
نمیتوان انکار کرد که در میان کسانی که تنقیص را پذیرفتهاند، اکثریت با اخبارگرایان است، اعم از اصحاب حدیث در سدههای نخست و اخباریان متأخّر. به علاوه، بسیاری از اخباریان متأخّر نیز تحریف تنقیصی را پذیرفتهاند. در میان اهل سنّت نیز همین نسبت در میان گروههایی چون اصحاب حدیث و حشویه، وجود دارد.
تنها دلیلی که برای اثبات تنقیص قرآن بدان استدلال شده، روایات است. برخی، این روایات را مستفیض (3)و برخی دیگر به حدّ تواتر میدانند. (4)بعضی، شمار این اخبار را 250 حدیث (5)و عدّهای، دو هزار حدیث دانستهاند؛ (6)گرچه به گفته آیة الله خویی رحمه الله علیه، مفاد روایات تحریف، یکسان نیست. وی این روایات را به
1) مناهج الأحکام و الاُصول، ص 155 ـ 156.
2) کفایة الاُصول، ج 3، ص 214. عبارت وی چنین است: «ودعوی العلم الإجمالی بوقوع التحریف فیه بنحوٍ إمّا بإسقاط أو تصحیف، وإن کانت غیر بعیدةٍ ـ کما یشهد به بعض الأخبار و یساعده الإعتبار ـ إلا أنه لایمنع عن حجّیة ظواهره».
3) شیخ مفید در: أوائل المقالات (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 4)، ص 80.
4) از جمله: محمّدتقی مجلسی، سیّد نعمة الله جزایری و ابو الحسن شریف فتونی (روضة المتّقین، ج 10، ص 19 ـ 20؛ منبع الحیاة، ص 66؛ الأنوار النعمانیة، ج 2، ص 357؛ مرآة الأنوار، ص 36 و 50).
5) الذریعة، ج 18، ص 27، ش 512 (به نقل از محمّد بن سلیمان بن زویر سلیمانی، از شاگردان شریف فتونی).
6) آراء حول القرآن، ص 67؛ المیزان، ج 12، ص 109.
چهار دسته تقسیم کرده و آن گاه، برخی را از حیث سند و برخی را از حیث دلالت، رد کرده است. (1)به هر حال، گویا به استناد همین روایات است که شریف فتونی، قول تحریف به نقصان را از ضروریات مذهب تشیّع و از بزرگترین مفاسد غصب خلافت، شمرده است. (2)
کوتاهْ سخن این که: تحریف قرآن، مستند به اخبار شده، و پذیرفتنش نیز مبتنی بر خوشبینی به اخبار است و گویا به همین علّت، آن را به اخباریان نسبت دادهاند و گر نه، رد یا قبول این نظر، اختصاصی به اخباری یا اصولی ندارد.
در پایان، مناسب است توجّه خوانندگان گرامی را بدین نکته جلب کنیم که به دلیل سوء استفادههایی که خاورشناسان از نظریه تنقیص کردهاند، پرداختن به دلایل ردّ آن و دفاع از سلامت قرآن، در سده اخیر، بسیار اهمّیت یافته است. از سوی دیگر، برخی از افراد متعصّبی که در پی آتشافروزی میان پیروان مذاهب اسلامی هستند، شیعه را به عقیده تحریف متهم کردهاند و این را بهانهای برای گمراه خواندن شیعیان قرار دادهاند. از این رو، بسیاری از پژوهشگران معاصر، با تحقیقاتی شایسته و تمام، به شبهه تحریف قرآن پاسخ دادهاند و ریشه خطا را در این قول، بر نمایاندهاند. برای نمونه، میتوان از این آثار نام برد: القرآن الکریم و روایات المدرستین، اثر مرحوم علّامه سیّد مرتضی عسکری؛ سلامة القرآن من التحریف، فتح الله محمّدی (نجّارزادگان)؛ البیان فی تفسیر القرآن، آیة الله العظمی خویی؛ تفسیر نمونه، زیر نظر آیة الله مکارم شیرازی (جلد یازدهم)؛ صیانة القرآن من التحریف، مرحوم محمّدهادی معرفت؛ حقائق هامّة حول القرآن الکریم، سیّد جعفر مرتضی عاملی؛ أُکذوبة تحریف القرآن، رسول جعفریان. البته مرحوم آیة الله معرفت در کتاب التمهید نیز به این موضوع توجه داشته و مطالب ارزشمندی در لا به لای بحث، آورده است.
اخباریان (مانند برخی از گذشتگان)، منطق را نه مطلقاً مهمل دانستهاند، و نه مطلقاً هم قبول کردهاند؛ بلکه بین عدم خطا در صورت، و احتمال خطا و اشتباه در موادّ قیاسات و مبادی آنها تفصیل قائل شدهاند. محمّدامین استرآبادی، علوم نظری را دو نوع میداند:
علومی که به مادّه منتهی میشود که آن مادّه، نزدیک به حس است و قضایای آن، بر حسْ اعتماد میکند. وی هندسه، حساب، ریاضیات و بیشتر ابواب منطق را از همین قبیل میداند. وی معتقد است که در نتایج این دسته از علوم، خطا پیش نمیآید؛ چرا که میدانیم معرفت صورت، از امور واضح است، و عالمان، به قواعد منطق آشنا هستند، و نیز میدانیم که منطق، از خطایِ در صورت (مانند موجبه بودن صغرا و کلّیه بودن کبرا)، جلوگیری میکند. بدین وسیله، استرآبادی، منطق را در علومی که مربوط به عالم حس و مادّه هستند، میپذیرد و کاربرد آن را لازم میداند.
علومی که منتهی به مادّه میشود؛ ولی مواد و مبادی آن، از حس، دور است و نمیتوان مواد را به وسیله حس، از خطا حفظ کرد. علومی چون: حکمت الهی و طبیعی، کلام، اصول فقه، و علومی که به مسائل نظریِ فقهی و بعضی از قواعد منطقی میپردازند، از این قبیلاند. در این علوم، ممکن نیست که نتایجشان را با دلیل حس، اثبات کنیم؛ چون از حس، دور و جدا هستند و به عقل هم (چنانچه در
مباحث پیشین بیان شد) نمیشود اعتماد کرد. قواعد منطق در این گونه علوم، تنها بازدارنده از خطای در صورتاند و نمیتوانند از خطای در مواد و مبادی قیاسات ـ که از حسّ دورند ـ بازدارنده باشند. اصلاً در منطق، قانونی نیست که ما را از خطای در مواد اقیسه، باز دارد. اگر چنین قانونی بود باید هیچ خطایی واقع نمیگردید، و هیچ اختلاف و مشاجرهای بین علمای آشنای به منطق و حکمت و کلام و اصول فقه وجود نمیداشت، چنانچه در علوم حساب و هندسه، خطا و اختلافی نیست. لذا چاره کار در این قسم از علوم، تمسّک به اصحاب عصمت علیهم السلام است که ما را از خطا باز میدارند. (1)در هر مسئلهای که ضرور دین نیست، واجب است که به کلمات اهل بیت علیهم السلام تمسّک کنیم. (2)
سپس استرآبادی میگوید:
اگر میبینید که فلاسفه و حکمای اسلام، اشتباهات و اغلاطی در علومشان دارند، این در همین علومی است که مواد قیاسات آن، از حسْ دور است، و آنان یا در موادّ قیاسات اشتباه کردهاند، و یا شک و شبهه در مواد دارند، و یا از بعضی از احتمالاتی که دیگران دادهاند، غفلت کردهاند. پس قواعد منطق، مصون از خطا در مواد قیاسات نیستند؛ ولی اصحاب عصمت، مصون از خطا هستند، و به حکم عقل، با قطع نظر از نقل باید به آنان مراجعه شود. (3)
مرحوم شیخ حرّعاملی هم مانند استرآبادی مشی کرده است و میگوید:
در تمام علوم نظری آنی ـ که ما را از خطا حفظ میکند کلام ـ اهل بیت عصمت علیهم السلام است و منطق، کاری که میکند این است که ما را از جهت صورتْ حفظ میکند که اشتباه نکنیم، و آن هم علما از جهت صورتْ خطا نمیکنند، و خطای علما از جهت مواد اقیسه است، و منطق در مواد اقیسه، فقط قیاسات را به اقسامی تقسیم میکند؛ ولی در منطق، قاعدهای نداریم که بیان کند هر ماده
مخصوصی، داخل در کدام یک از اقسام اقیسه است. پس واجب است که تمسّک کنیم به چیزی که مصون از خطاست و آن، عمل کردن به صریح کلام معصومان است، و در جایی که از کلام معصوم، چیزی پیدا نکردیم، احتیاط کنیم، چنانچه دستور به احتیاط هم صریح کلام معصومان علیهم السلام و اخبار متواتر از آنان است. (1)
ناگفته نماند که بعضی از مجتهدان، نسبت به منطق، تندرویِ بیشتری از اخباریان دارند. از جمله شهید ثانی که معتقد است: اگر منطق، صحیح و فاسد را تمیز دهد باید خطا از منطقیان صادر نشود؛ بلکه در منطق هم خطا واقع میشود و این خطا، گاهی از ناحیه صورت و گاهی از جهت مادّه است. بر فرض این که قبول کنیم منطق، عاصم از خطاست، فقط از جهت خللی است که از ناحیه صورت واقع میشود، نه از جهت ماده. (2)شهید در ادامه، منطق را مورد هجمه قرار میدهد و عقیده دارد که این علم، فایدهای ندارد و اشتغال به آن، تقلید از گذشتگان است (3)و این که علما، منطق را نیز از علومی دانستهاند که از شرایط اجتهاد است، حرف صحیحی نیست. (4)
به هر حال، این اشکال استرآبادی به علم منطق را عدّهای پاسخ دادهاند بدین صورت که در علم منطق، شرط شده که موادّ اقیسه آن در داخل در قضایای شش گانهای (اوّلیات، فطریات، حسّیات، تجربیات، حدسیات و متواترات) باشد که بدیهی است و یا منتهی به بداهت میشود و با مراعات این شرط، دیگر در نتیجه، تصوّر خطا نمیرود مگر آن که خطا در بعضی از صُوَر اقیسه باشد، و فرض کردیم که منطق، ما را از خطای صُوَر، مصون میدارد. (5)پس وقتی که خطا در صورت است، اگر قوانین برهانْ مراعات شود، ما را از خطا در صورتْ منع میکند، و اگر خطا ناشی در مادّه باشد، فرض این است که مواد اقیسه از بدیهات و... است که ذاتاً
صحّت آنها تضمین شده است. (1)البته ممکن است که انسان، در تطبیق قوانین منطق، خطا کند و اشتباهی واقع شود و این هم کاستیِ ناشی از غفلت در امر بدیهی است و گاهی هم توجّه نداشتن به صغرا و کبرا و حدّ وسط قیاس است. (2)
یکی از جلوههای مخالفت اصحاب حدیث و اخباریان، با بحثهای عقلی در معارف دینی، نکوهش آنان از علم کلام است. نخست لازم است که در این بحث، مقدّمهای ذکر شود و سپس به بیان نظریات اخباریان و پاسخ متکلّمان بپردازیم.
در وجه نامگذاری علم اصول عقاید به علم کلام، متکلّمان، مواردی را بیان کردهاند که به برخی از آنها اشاره میشود:
کلام و مباحثه، از مشهورترین اجزای علم اصول عقاید است. حتّی رویارویی اشخاص و مناظره آنان در مقابل یکدیگر، به قدری زیاد میشد که به خونریزی میانجامید. از این جهت، به آن علم کلام گفته شده است.
عناوین ابواب اصول عقاید، نخست این گونه بوده: «الکلام فی کذا» و عبارت «الکلام» در همه عناوین بوده است. لذا به علم اصول عقاید، علم کلام گفته شد. (3)
اوّلین علمی که واجب شد، علم اصول عقاید بود که مسلمانان، توسّط علم کلام، آن را یاد میگرفتند و یاد میدادند.
چون ادلّه اصول عقاید، قوی است، گویا کلام همین است و غیر آن، کلام نیست. (4)
این علم به صورت عقلی، حرفهای برای معتزله در رنجش دیگران بوده و چون آنان اهل فصاحت و بلاغت بودند، از عقیده خود، با فصیحترین و بلیغترین
عباراتْ دفاع میکردند. لذا به اصحاب کلام، شهرت پیدا کردند و به کسی که مهارتِ به هم پیوند دادن این الفاظ را داشت، «متکلّم» میگفتند. (1)
در تاریخ پیدایش علم کلام گفتهاند تا زمانی که اسلام در سرزمین عربستان محدود بود، مردم آن منطقه، به مقتضای طبیعت ساده خود، در باب مسائل اعتقادی، به همان عقیده اجمالیای که از نقل به آنان رسیده بود، اکتفا میکردند؛ (2)امّا از وقتی که دامنه اسلام وسعت یافت و مسلمانان، با ملل دیگر برخورد کردند و دانشمندان آنان، با مسلمانان به گفتگو و جدال پرداختند و گروهی از مسلمانان را به پارهای از عقاید خود متمایل کردند، (3)علمای اسلام به فکر افتادند که با حربه خودِ دشمنان، به جدل و مناظره با آنان برخیزند و خود را به سلاح علوم عقلی، مسلّح سازند و علمی را بر اساس مقدّمات منطقی و اصول عقلی تأسیس کنند که در نتیجه، علم کلام به وجود آمد. (4)
البته عوامل سیاسیِ داخلی و خارجی نیز بر آن اثر داشت، چنانچه حکومتهای جنایتکار بنی امیّه، جبر را از مشاوران مسیحی خودشان فرا گرفتند تا گناهان و جنایتکاریهای خودشان را به خواست خداوند نسبت دهند. حکومت عبّاسی هم در پارهای از دوران خود، مسئله اصالت عقل در مقابل نقل را پایگاه سیاست خود گرفت و بهانهای برای سرکوبیِ دشمنان خود و اهل حدیث قرار داد. (5)به هر حال، پس از ظهور علم کلام، مسلمانانی که اهل بحث و جدل بودند، به دو دسته تقسیم شدند:
یک. «اهل حدیث» و آنانی که متعبّد به ظواهر آیات و روایات بودند، بدون آن که در مفاهیم آنها غور و در اسناد احادیث، دقّتی داشته باشند، که این فرقه، اکثریت را تشکیل میدادند.
دو. فرقه «معتزله» که به عقل، بیشتر از نقلْ تمسّک میکردند، و وقتی نقل، با عقل مخالف بود، عقل را مقدّم میداشتند و نقل را تأویل میبردند. این دو دسته، همیشه در حال نزاع بودند و برتریِ هر یک بر دیگری، گاهی بستگی به این داشت که حکومت، مروّج کدام دسته باشد. (1)
اهل حدیث، عقاید خود را با ادلّه علم کلام، تثبیت و تصحیح نمیکردند؛ چرا که غرض از کلام را فقط خاموش کردن دشمن و الزام معاند میدانستند؛ بلکه علم کلام را اصلاً علم نمیدانستند و منکر عقل و رسالت او بودند. لذا از شافعی نقل شده که چنانچه کسی وصیت کند که کتب علمیِ خود را بعد از مرگش به شخصی بدهند، کتب کلامی او داخل در وصیت نمیشود؛ زیرا که کلام، علم نیست.
علم دین، فقه است و تفسیر و حدیثهر که خوانَد غیر از این، گردد خبیث
آنان به شدّت با عقلگرایان به مخالفت برخواستند. احمد بن حنبل و ابو یوسف، به این افراد، نسبت زندیق میدادند و حتّی منع میکردند از این که پشت سر کسی که در علم کلام فرو رفته، نماز بخوانند، گرچه تکلّم به حق کند. (2)این دو اندیشه، در میان اصحاب ائمّه علیهم السلام هم وجود داشت ـ که ما در مباحث فصل اوّل، در باره آنان سخن گفتیم ـ .
به هر روی، همان طوری که از نگاه اخباریان به علم منطق روشن شد، آنان علم کلام را داخل در علوم نظری میدانند که امکان خطا در آن وجود دارد. لذا اخباریان، اعتماد بر این دانش را ـ که مبتنی بر منطق و حجتّهای عقلی باشد ـ نادرست میدانند و عقیده دارند که ائمّه علیهم السلام، ما را از علم کلامی که مبنی بر افکار عقلیه است نهی کردهاند، و امر فرمودهاند که فنّ کلام را از آنان اخذ کنیم. (3)
شیخ حرّ عاملی، این نکته را بدیهی میداند که همه یا بیشتر ادلّه علم کلام، ظنّی و ناتماماند و آیات محکم و روایاتی داریم که ما را از عمل کردن به ظنّ و رأی و عقول ناقص و ناتمام، نهی کردهاند، مانند: (إِن یتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَی الاَْنفُسُ وَ لَقَدْ جَآءَهُم
مِّن رَّبِّهِمُ الْهُدَی؛ (1)جز گمان و خواهشهای نفسانی پیروی نمیکنند، در حالی که هدایت از سوی پروردگارشان برای آنان آمده است) (2)و آیات دیگر و روایاتی که ما را از پیروی کردن از ظن و رأی، نهی میکنند. (3)
اخباریان در این بحث، به روایاتی در عدم اعتبار علم کلام و مذمّت متکلّمان استدلال کردهاند که برخی از آنها را بیان میکنیم:
یهلک أهل الکلام و ینجو المسلمون. (4)
اهل کلام، هلاک میشوند و آنها که تسلیم شوند، نجات مییابند.
چون متکلّمان، با عقلهای ناقص خود، قواعد و مقدّماتی را تأسیس کردهاند که بیشتر علم کلام به آنها بر میگردد و مطالب دیگر به آنها سنجیده میشود، بدین روی، امام علیه السلام فرمود که آنان به هلاکت میرسند. (5)
المحسن و غیر المحسن لا یتکلّم فانّ إثمه أکبر من نفعه. آن که تخصّص دارد [و خوب حرف میزند] و آن که نمیتواند، وارد کلام نشود؛ زیرا گناه کلام، از نفعش بیشتر است. (6)
ای زیاد! از خصومات و مناظرات کلامی پرهیز کن؛ زیرا آنها سبب شکّ و تردید میشوند، عمل را فاسد میکنند و صاحبش را به هلاکت میرسانند و گاه کلامی میگویی که بخشیده نمیشود، و در گذشته، قومی بودند که علومی را که به آنان امر شده بود، ترک کردند و سراغ علومی رفتند که از آنان ساقط شده بود، تا این که گفتگوی آنان به ذات حق تعالی و صفات رسید و در درک آن، سرگردان شدند. (1)
در روایت دیگری هم امام باقر علیه السلام، ابو عبیده را از علم کلام، نهی میکند. (2)
سلیمان بن خالد میگوید: امام صادق علیه السلام میفرماید:
إنَّ الله عزّوجلّ یقول: (وَ أَنَّ إِلَی رَبِّک الـْمُنتَهَی)، (3)فاذا انتهی الکلام الی الله فامسکوا. (4)
خداوند عزوجل میفرماید: (همانا امر به پروردگار تو منتهی میشود). پس هرگاه گفتار شما به خداوند رسید، خودداری کنید!
شیخ صدوق در پایان کتاب التوحید، 35 روایت را در بابی به نام «باب النهی عن الکلام و الجدال و المراء فی الله عزّوجلّ» آورده که ما را از کلام در باره خداوند و صفات او نهی میکند. (5)کلینی نیز در الکافی، ده روایت را در بابی به نام «باب النهی عن الکلام فی الکیفیة» گنجانیده است. لذا ما به این روایت سلیمان بن خالد ـ که هم شیخ صدوق و هم کلینی در نهی از کلام در ذات و صفات الهی نقل کردهاند ـ ، بسنده میکنیم.
5 . زمانی که مؤمن طاق، با شخصی مناظره کرد و آن طرف را محکوم نمود، امام صادق علیه السلام به او فرمود:
به خدا قسم که مرا خوشحال کردی؛ ولی یک حرف حق نزدی! ...؛ زیرا پایه سخن تو بر قیاس بود، و قیاس هم از دین من نیست. (1)
یا در روایت دیگری، وقتی مؤمن طاق، عبد الله بن سنان را ـ که میخواست خدمت امام صادق علیه السلام برسد ـ واسطه قرار میدهد که حضرت، او را بپذیرد، امام صادق علیه السلام شفاعت عبد الله بن سنان را قبول نمیکند؛ زیرا در مناظره کلامیای که با یک صبی داشته، شخص صبی، بر او پیروز شده بود. (2)
6 . یونس بن یعقوب میگوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودم که شخصی از شهر شام، خدمت امام رسید و گفت: من در علم کلام و فقه و فرائض (مسائل ارث)، تخصّص دارم و آمدهام تا با اصحاب شما مناظره کنم.
امام صادق علیه السلام فرمود: «کلام تو از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است و یا از جانب خودت؟».
شامی گفت: هم از کلام پیامبر خدا و هم از جانب خودم است.
امام صادق علیه السلام فرمود: «پس در این صورت، تو شریک پیامبر خدا هستی؟». شامی گفت: نه. امام علیه السلام فرمود: «آیا به تو وحی شده؟ و خداوند به تو خبر داده است؟». گفت: نه.
امام علیه السلام فرمود: «آیا اطاعت از تو، مانند پیروی کردن از پیامبر خدا واجب است؟». گفت: خیر.
در این هنگام، امام صادق علیه السلام به یونس بن یعقوب نگریست و فرمود: «ای یونس بن یعقوب! این شخص، قبل از آن که کلامی بگوید، دشمن خودش شد؛ زیرا لازمه حرف او این است که هر چه از پیش خودش میگوید، قبول نداشته باشد... . ای یونس! اگر در کلام تخصّص داشتی، با این شخص شامی مناظره میکردی». (3)
یونس، از این که به کلام خوبْ آشنا نیست، حسرت بُرد و گفت: فدایت شوم! از شما شنیدم که از علم کلام نهی میکنی و میفرمایید: وای بر اهل کلام که میگویند: این درست [و مطابق قواعد ماست] و آن نادرست است؛ و این، با دلیلْ موافق است و آن، همراه نیست؛ این را تعقّل میکنیم و آن را عقل ما درک نمیکند [عقول، خودشان را میزان قرار دادهاند و کتاب و سنّت را به آن میسنجند]. (1)
امام علیه السلام فرمود: «آری. من گفتهام که وای بر ایشان؛ زیرا آنان مسائلی از دین را ـ که نقل آن از ما ثابت شده ـ ترک کردهاند و در آن مسائل، آرای خود را اخذ کردهاند».
در ادامه، امام صادق علیه السلام به حمران بن اعین، هشام بن سالم، قیس بن ماصر و مؤمن طاق فرمود که با آن فرد شامی، مناظره کنند و آنان هر یک جداگانه، با شامی مناظره کردند و بر او پیروز شدند و شامی، تسلیم شد و به امام علیه السلام ایمان آورد. سپس به حمران نگریست و فرمود: «تو در کلام، بر اخباری که به تو رسیده، تمسّک میکنی و به حق میرسی».
سپس به هشام بن سالم فرمود: «میخواهی کلامت را با اثر پایهگذاری کنی؛ ولی تتبّع در اخبار نداری».
به مؤمن طاق فرمود: «تو بسیار قیاس و خدعه میکنی که باطل را با باطل بشکنی؛ ولی باطلِ تو ظاهرتر و شبیهتر به حق بود».
در آخر، به قیس بن ماصر فرمود: «میتوانستی به حدیث نبوی استشهاد کنی؛ امّا آن را رها کردی و سراغ چیزی رفتی که از مطلوب تو دور بود و...» . (2)
قابل توجّه است که اخباریان، به فقراتی از این حدیث استدلال کردهاند:
شیخ حرّ عاملی با تمسّک به این فقره که: «إنّما قلت فویل لهم إن ترکوا ما أقول و ذهبوا إلی ما یریدون»، (3)معتقد است که استدلال کردن به علم کلام در اعتقادات، جایز نیست.
مرحوم علّامه مجلسی با تمسّک به این فقره که «فانت اذاً شریک رسول الله»، کلامی را که از کتاب و سنّت گرفته نشده باشد، باطل میداند و بر این عقیده است که در اصول دین، اعتماد بر ادلّه عقلیه، جایز نیست. (1)
محمّد امین استرآبادی هم، وقتی بعضی از اخبار (از جمله این روایت) را از صدر تا ذیل آن بیان میکند، میگوید: این احادیث، روشنگر این نکتهاند که مردم، پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله منحصر در سه دسته هستند:
1.اصحاب عصمت علیهم السلام؛ 2. افرادی که مقیّد هستند هر مسئلهای را که احتمال خطا در آن میرود (خواه جنبه عملی داشته باشد و یا اعتقادی)، از اصحاب عصمت اخذ کنند؛ 3. افرادی که نه معصوماند و نه ملتزم به کلام معصوم علیهم السلام. این دسته سوم، مردود هستند.
استرآبادی در ادامه، یک سؤال مطرح میکند: پس فکر و تدبّر کن کسی که در اعتقادات، به مقدّمات عقلیه ـ که به خیال خود، قطعیه است ـ تمسّک میکند، داخل در کدام یک از این اقسام سه گانه است؟ (2)
به هر حال، روایات در نکوهش علم کلام و متکلّمان، به، قدری فراوان است که مرحوم شیخ حرّ عاملی، ادّعا میکند که از حدّ تواتر میگذرد. (3)این روایات، شیخ صدوق و شهید ثانی را نیز تحت تأثیر قرار دادهاند؛ زیرا میبینیم که آنها بر علیه متکلّمان و علم کلام، سخن گفتهاند. شهید ثانی میگوید: متکلّمان خیال کردهاند که راه شناخت صانع و صفات او، منحصر به علم کلام، و یا نزدیکترین راه است؛ ولی حق، این است که این کلام، دورترین و مشکلترین راه است که خوف و خطر آن، از طُرق دیگر بیشتر است. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله مسلمانان را از فرو رفتن در آن، نهی کرده است. در آیه دیگر میفرماید: (وَ لاَ تُجَادِلُواْ أَهْلَ الْکتَابِ إِلاَّ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ)؛ (4)با اهل کتاب، جز به روشی که از همه بهتر است، مجادله نکنید. این آیه شریف، خطاب به
پیامبر صلی الله علیه و آله و تمام مؤمنان است به این که: مجادله شما با یهود و نصارا، باید به حق باشد؛ (1)کلامی که مشتمل بر تنبیه آیات و حجّتهای الهی باشد و از هر جهت ، هم عقلپسند و هم مورد طبع انسانی.
بنا بر این، اگر مجادله در هر حال قبیح بود، خداوند نمیفرمود: «الا بالّتی هی أحسن» و به پیغمبرش امر به جدال احسن نمیکرد، و پیامبر خدا (2)هم با یهود و نصارا و دهریان و ثنویان و مشرکان عرب، مناظره نمیکرد! پس مجادله حسن و خوب هم داریم که میگوید: مجادله شما احسن در حسن باشد. (3)
امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبهها و احتجاجاتش در امر خلافت (بویژه در سقیفه، شورا، جمل) و احتجاجهایش بر معاویه و خوارج و... از علم کلام استفاده کرده است. حضرت زهرا علیها السلام و ائمّه معصوم علیهم السلام نیز احتجاج به علم کلام داشتهاند (4)که طبرسی در الاحتجاج و علّامه مجلسی در بحار الانوار (5)این موارد را بیان کردهاند.
ایمان متوقّف بر تعلّم علم کلام و منطق و غیر اینها، از علوم تدوین شده نیست؛ بلکه خود فطرت انسانی و تنبیهات شرعی از کتاب و سنّت متواتره یا مشهوره، کفایت میکند. شهید ثانی در ادامه، احادیثی را در نکوهش متکلّمان و علم کلام نقل میکند. (6)محمّدامین استرآبادی و شیخ حرّ عاملی نیز کلام شهید ثانی را به عنوان تأیید مطالب خود بیان میکنند. (7)
حقْ این است که تقیید فکر انسانی با زنجیر جمود، خلاف فطرت الهیای است که مردم را بر آن فطرتْ آفریده است، و در هیچ طایفه و اُمّتی ندیدهایم که اجتماع
1) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 68.
2) علّامه مجلسی در بحار الأنوار (ج 9، ص 255 ـ 344)، بابی دارد که احتجاج پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را بیان کرده است.
3) التبیان، ج 8، ص 192.
4) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 70؛ أعیان الشیعة، ج 1، ص 190 ـ 192.
5) ر. ک: بحار الأنوار، ج 10.
6) الإقتصاد و الإرشاد (رسائل الشهید الثانی، ج 2)، ص 758 ـ 762.
7) الفوائد المدنیة، ص 286 ـ 287؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 131.
سفهای آنان را تجویز کنند و عقلای آنان را از تدبّر در اموری که نمیفهمند، منع نمایند. و نیز ندیدهایم بگویند که کلام و فکر، منحصر در چیزی است که آن چیز را همه مردم (از عامّه و خاصّه) میفهمند؛ زیرا این، باعث ابطال همه علوم میشود. (1)
قرآن کریم هم مطلقاً استفاده از علم کلام را نهی نکرده است؛ بلکه جدال و مناظره را دو قسم میکند: جدال باطل ـ که در آیات (2)و روایاتی (3)از آن نهی شده ـ ؛ جدال حقّ ـ که به آن امر شده و دلپسند و مطلوب است ـ . (4)
عدّهای از اصحاب ائمّه علیهم السلام هم در هر عصری، اعمال فکر و نظر و مجادله داشتهاند و به امر و تشویق آنان، گروهی، با مخالفان مناظره میکردند (5)که چند نمونه از آنها را بیان میکنیم:
با اهل مدنیه مناظره کن که من دوست دارم در رجال شیعه، مثل تو دیده شوند. (6)
امام موسی بن جعفر علیه السلام به محمّد بن حکیم دستور میدهد که در مسجد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در مدینه بنشیند و با مردم مناظره کند (حتی نسبت به پیغمبر صلی الله علیه و آله). هنگامی که امام علیه السلام از مسجد باز میگشت، به او میفرمود: «تو به آنان چه گفتی؟ و مردم به تو چه گفتند؟» و امام علیه السلام از مخاصمه او با مردم، راضی بود. (7)
1) کشف المراد فی شرح تجرید الإعتقاد، تحقیق: حسن زاده آملی، ص 25.
2) سوره غافر، آیه 5 و 69.
3) التوحید، ص 454.
4) سوره نحل، آیه 125.
5) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 70.
6) إختیار معرفة الرجال، ص 442، ش 830؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 136، ح 42 و ج 70، ص 405.
7) بحار الأنوار، ج 2، ص 137، ح 44؛ جامع الرواة، ج 2، ص 102؛ معجم رجال الحدیث، ج 16، ص 36.
8) بحار الأنوار، ج 70، ص 405؛ جامع الرواة، ج 2، ص 102.
9) تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 5)، ص 71.
امام صادق علیه السلام فرمود: «خداوند، تو را موفّق بدارد». (1)
5 . در آن مرسله یونس بن یعقوب ـ که پیش از این گذشت ـ ، امام صادق علیه السلام به یونس فرمود: «ای یونس! دوست داشتم که علم کلام را به خوبی میدانستی و با این شخص شامی، مناظره میکردی!». (2)
امام صادق علیه السلام، در ادامه، حمران بن اعین، محمّد بن طیّار، هشام بن سالم و قیس بن ماصر را فرا خواند و آنان هر یک جداگانه در حضور امام، با شامی مناظره کردند. (3)
در برخی مواقع نیز که از ائمّه علیهم السلام در باره علم کلام سؤال میکردند، آنان مطلقاً استفاده از این علم را نهی نمیکردند؛ بلکه به بعضی اجازه میدادند که در این جا چند نمونه را بیان میکنیم:
1.حمزة بن محمّد طیار، به امام صادق علیه السلام گفت: به من خبر رسیده که شما از مناظره کردن با مخالفان ناخشنود هستید؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
کسی که چون تو باشد، عیبی ندارد؛ کسانی که وقتی پرواز میکنند و اوج میگیرند، به خوبی میتوانند بنشینند، و هنگامی که مینشینند، به خوبی میتوانند پرواز کنند و اوج گیرند. پس کسی که چنین باشد، ما از مناظره او ناراضی نیستیم. (4)
افرادی مثل تو که مینشینند و بعد پرواز میکنند، عیبی ندارد؛ امّا افرادی که مثل تو نیستند و تخصّص ندارند، نباید مناظره کنند. (1)
امام صادق علیه السلام فرمود:
این شخص نسبت به براهین و ادلّه، واردتر است و با دشمن، بهتر مدارا میکند. (2)
از جدال، مطلقاً نهی نشد؛ بلکه آن چیزی که نهی شده و حرام است، جدال «بغیر الّتی هی أحسن» است. مگر نشنیدید که خداوند میفرماید: (وَ لاَ تُجَادِلُواْ أَهْلَ الْکتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ؛ (3)و با اهل کتاب، جز با شیوهای که بهتر است، مجادله نکنید) و (ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّک بِالْحِکمَةِ وَالْـمَوْعِظَةِ الْـحَسَنَةِ وَ جَادِلـْهُم بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ؛ (4)[ای پیامبر ما! مردم را] به حکمت [و برهان] و موعظه نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با بهترین شیوه، با اهل جدال، مناظره کن).
سپس از امام علیه السلام سؤال شد که: جدال احسن و غیر احسن کدام است؟
امام علیه السلام فرمود:
امّا جدال غیر احسن، آن است که خصم، منکر حقّی شود و اشکالی بر شما وارد کند، و شما قدرت ندارید با دلیل و برهان، به آن اشکال پاسخ دهید؛ ولکن یا قولش را انکار میکنید، و یا حرف حقّی را انکار میکنید که شخص مخاصم، بر
باطل خود تأیید آورده تا مبادا خصم بر شما تفوّق پیدا کند و دلیل و برهانی برای او باشد! این بر شیعیان ما حرام است و سبب ناراحتی برادران شما میشود که محق، از خود ضعف نشان داده است و مانند خصم، حقّی را انکار کرده است. امّا جدال احسن، جدال در دین است که برهان در آن آورده شود. وقتی اهل کتاب گفتند که هیچ کس جز یهود و نصارا، داخل بهشت نخواهد شد، خداوند میفرماید: (تِلْک أَمَانِیهُمْ قُلْ هَاتُواْ بُرْهَانَکمْ إِن کنتُمْ صَادِقِینَ؛ (1)این آرزوی آنهاست. به آنها بگو چنانچه در این ادّعا صادق هستید، دلیل و برهان خود را بیاورید). (2)
یا وقتی که آن مرد عرب، استخوان پوسیدهای را به دست گرفته بود و از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: چه کسی میتواند این استخوانهای پوسیده را از نو زنده کند؟ خداوند، بلافاصله به پیامبر اسلام دستور میدهد: (بگو: همان کسی که نخستین بار، او را پدید آورد و اوست که به هر آفرینشی داناست... آیا کسی که آسمان ها و زمین را آفریده، توانا نیست که [دوباره] مانند آنها را بیافریند؟ (3)...). (4)
از این روایات، استفاده میشود که نهی معصومان علیهم السلام از کلام، برای گروهی بوده که مهارت لازم برای استفاده از علم کلام و راههای آن را نداشتهاند، و اگر به طایفه دیگری، امر به کلام کردهاند، از این جهت بوده که آنان در علم کلام و شیوههای استفاده از آن، به خوبی مهارت داشتهاند.
همچنین در باره روایاتی که از کلام در باره خداوندy نهی شده، اختصاص به مواردی دارد که خداوند را به خلقش تشبیه میکردند و نسبت جور به حکم او میدادند؛ و گر نه، کلام در توحید و نفی تشبیه از خداوند و تقدیس و تنزیه کردن خداوند به آن امر شده و اخبار فراوانی در باره آن وارد شده است. (5)
اساس علوم دینیه هم، علم اصول دین است که طلب کننده آن، بر محور و دور یقین میگردد (1)و به گفته علّامه حلّی:
کمال انسان، به حصول معارف الهی و درک کمالات ربّانی است؛ زیرا انسان، به صفت علم، از حیواناتْ امتیاز و بر جمادات، فضیلت پیدا میکند و هیچ معلومی، اشرف از واجب الوجود نیست، و این به علم کلام، تمام میشود. (2)
آن ادلّهای که اخباریان در نهی از کلام بیان کردهاند، ادلّه ظنّیهای است که افاده علم و یقین نمیکند. یعنی مناظره باطل و غیر احسن است؛ امّا ادّله قطعیهای که افاده علم و یقین میکند، اشکالی در حجّیت آنها نیست؛ چرا که حجّیت، قطع و یقین بدیهی، بلکه ذاتی است و از آن جدا نمیشود. لذا قرآن کریم و نصوص صحیحه از منبع وحی، دلالت بر پیروی کردن از علم و قطع دارند. (3)
مرحوم سیّد نعمة الله جزایری ـ که خود گرایش به اخباریگری دارد ـ ، برای جمع بین روایاتی که به مناظره برای بیان حق و ارشاد جاهلان، و دفع شبه مخالفان، امر میکنند، با روایاتی که از مناظره و مخاصمه، نهی مینمایند، چند وجه، ذکر میکند:
مراد ازروایاتی که نهی از کلام و خصومات میکند، تفکّر در ذات خداوند و صفات او، یا مسئله قضا و قدر و جبر و اختیار و امثال اینهاست، چنانچه استاد ما ـ علّامه مجلسی ـ فرمودهاند. (4)
کلامی نهی شده که غرض از جدال و مناظره، صِرف اظهار فضل و فخر و کمال و یا تعصّب و تفوّق در گفتار بوده باشد.
نهی از مناظره، متوجّه افرادی است که تخصّص مناظره را ندارند که چه بسا از دشمن، شکست میخورند و بر دین، ضربه وارد میشود، و در عوام مؤمنان، شک
و تردید ایجاد میکند. قرینه بر این مطلب، دو روایتی است که کشّی به سند خود از طیّار (1)و نضر بن صباح (2)از امام صادق علیه السلام نقل میکند و روایت سومی که صاحب احتجاج (3)به سند خودش از امام عسکری علیه السلام نقل کرده است.
مرحوم مجلسی هم با کمی تفاوت، روایاتی را که از جدال و مناظره نهی میکنند، حمل بر همین موارد کرده است و معتقد است که اگر مورد از موارد تقیّه نباشد، و شخص، قدرت بر بیان حق داشته باشد، و سعی و کوشش او هم در اظهار حق و احیای آن و اماته باطل، با روشنترین ادلّه باشد و با نیّت خالص مناظره کند، این از بزرگترین طاعات است؛ ولی برای نفس و شیطان، راههای خفیهای است که سزاوار است از آن تحرّز شود. (5)
مرحوم فیض کاشانی هم این اخباری را که در نکوهش کلام و متکلّمان وارد شده، حمل بر ذات الهی و صفات ذاتیه حق تعالی کرده است و عقیده دارد که مباحثه و مجادله در هر شیء از خلق خداوند، جایز است؛ ولی در اموری که تعلّق به ذات حق سبحانه و صفات ذاتیه او دارد، از آن نهی شده است، و کلام در صفات ذاتیه خداوند برگشتش به کلام در ذات است و باعث هلاکت میشود؛ ولکن چنانچه خداوند را به آنچه خودش وصف کرده، بدون مجادله یاد کنید، نهی نشده است؛ بلکه ذکری است که به آن امر شده است. (6)
فیض کاشانی، در جایی دیگر، بهترین روش را آن میداند که همه اُمّت، تمام مسائل شرعیه (از اصول و فروع) را از پیغمبر صلی الله علیه و آله یا اوصیایش علیهم السلام ـ که از خطا
1) اختیار معرفة الرجال، ص 348، ش 650؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 136، ح 39.
2) اختیار معرفة الرجال، ص 442، ش 830؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 136، ح 42.
3) التفسیر المنسوب إلی الامام الحسن العسکری علیه السلام، ص 527 ـ 529؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 125، ح 2.
4) نور البراهین، ج 2، ص 509 ـ 513.
5) بحار الأنوار، ج 70، ص 402.
6) الوافی، ج 1، ص 371 و 373.
مصوناند ـ اخذ کنند و در هر چه حکمی معین نرسیده باشد، توقّف نمایند و به عقول ناقصه خود در آن، تصرّف نکنند. (1)
از مباحث و مطالب گذشته، معلوم شد که اخباریان، با روشهای عقلانی و منطقی ـ که مواد آن، از حسْ دورند ـ مخالف بودند و علم فلسفه و حکمت الهی و طبیعی را داخل در علومی میدانستند که مواد آن از حس دور، و قواعد منطق در این علوم، بازدارنده از خطا نیست. (2)در این مورد، به نقل کلام دو تن از اخباریان، بسنده میکنیم.
شیخ حرّ عاملی میگوید:
بدیهی است که ادلّه عقلیه، هر گاه با قرآن و اخبار، موافق بود، عقل و نقل، دست به دست یکدیگر میدهند و مؤیّد یکدیگر هستند، و مانعی در این قسم از ادلّه عقلیه نیست و پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام به چنین دلیل عقلیای استدلال میکردند. نصوصِ مشتمل بر استدلال به ادلّه عقلی، متواترند و در اصول کافی، احتجاج، توحید، نهج البلاغه، عیون أخبار الرضا، بصائر الدرجات و... موجود است و اصلاً اینها جزو ادلّه نقلیهای است که مورد اعتماد و موافق با قرآن است و جزو سنّتْ محسوب میشود. این قسم از ادلّه عقلی ، ما را از دیگر ادّله سُستی که از فلاسفه و ملحدین و عامّه و امثال ایشان نقل شده، کفایت میکند. (3)
مرحوم مجلسی هم میگوید:
اکثر مردم در زمان ما آثار اهل بیت علیهم السلام را رها کردند و در آرایشان،خودکامگی نمودند. بعضی از آنان روش حکما را دنبال کردند که هم گمراه بودند و هم گمراه میکردند؛ نه به پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آوردند و نه به قرآن گرویدند. آنها بر عقول فاسد و آرای ناروای خود اعتماد کردند و نصوص صریحه صحیحه از ائمّه هدی را به
اعتبار این که با مسلک حکما موافق نیست، تأویل بردند. با این که دلایل حکمانه، افاده ظنّ میکند نه وهم؛ بلکه افکار آنان مانند تار عنکبوت است. به اضافه این که خودِ آرای آنان با یکدیگر مخالفت دارد. آرایِ مشّائیان با اشراقیان، با یکدیگر متفاوت است. پناه به خدا که خداوند، مردم را به عقولشان در اصول عقاید واگذارد و در مراتع، حیوانات متحیّر شوند و در حیرتم چگونه جرئت کردند که نصوص روشنی را که از اهل بیت صادر شده، به جهت حسن ظنّی که به یونانیِ کافری که معتقد به دین و مذهب نیست، تأویل بردند! (1)
1) رسالة فی الإعتقادات، ص 6.
عده زیادی از علما (بویژه اخباریان) فرقهایی بین اخباریان و اصولیان قائل شدهاند، از جمله: سیّد نعمة الله جزایری در منبع الحیاة، (1)فتحعلی خان سبط کریم خان زند در الفوائد الشیرازیه (2)و سلیمان بن عبد الله بحرانی در البلغة، (3)این فروق را بیان کردهاند. دایرة المعارف تشیّع نیز به سی فرق بین اخباریان و اصولیان، اشاره کرده است. (4)عبد الله بن صالح سماهیجی بحرانی (م 1135 ق) در منیة الممارسین، تمایز را به چهل فرق رسانیده است. (5)
میرزا محمّد اخباری (م 1233 ق) در حرز الحواس، 39 فرق را بیان کرده است؛ (6)ولی در کتاب دیگرش الطهر الفاصل بین الحق و الباطل فروق را به 59 عدد رسانیده است. (7)
سیّد محمّد دسفوری در فاروق الحق، 86 فرق را بین آنان بیان میکند. (8)
1) منبع الحیاة، ص 54.
2) الذریعة، ج 16، ص 344، ش 1597.
3) روضات الجنات، ج 4، ص 250، ش 390.
4) دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 9 ـ 11.
5) رسول جعفریان در کتاب میراث اسلامی ایران (ج 4، ص 384 ـ 397) متن این فرق ها را از کتاب منیة الممارسین آورده است.
6) الذریعة، ج 6، ص 393، ش2441؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 224.
7) دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 162.
8) فاروق الحق، ص 2.
شیخ یوسف بحرانی (م 1186 ق)، تلاش کرده تا اختلافات بین اخباریان و اصولیان را کماهمیت و طبیعی و بیشتر آنان را لفظی قلمداد کند. وی بر این عقیده است که بیشتر این فروق، بلکه تمام آنها وقتی تحقیق و تأمّل شوند، فرقی به حساب نمیآیند و نزاع لفظی است. (1)خود مجتهدان و یا اخباریان در بعضی مسائل، با هم اختلاف نظر دارند؛ بلکه گاهی برخی از آنان دو نظر متفاوت دارند، و رئیس اخباریان، شیخ صدوق نظراتی دارد که مجتهدان و اخباریان با او موافقت نکردهاند. (2)
ولی شیخ حرّ عاملی (م 1104 ق)، معتقد است که در موارد کمی، نزاع لفظی است و در بیشتر یا تمام مواقع، نزاع لفظی نیست. (3)حق هم با شیخ حرّ عاملی است و تفاوت، بیشتر فروق لفظی نیست. در این جا عمدهترین وجوه فرق را ـ که یا اتفاق طرفین است و یا بیشتر دو دسته قبول دارند – بیان میکنیم:
محدّث بحرانی، در این فرق، اشکال میکند و نزاع را لفظی میداند؛ زیرا منظور اخباریان از معلومیت و قطعیت حکم، به اعتبار معلومیت دلیل است که از ائمّه علیهم السلام رسیده، هرچند حصول حکم، به طریق ظنّ غالب بوده باشد؛ ولی مراد اصولیان از ظن، ظن به خود حکم است، نه مناط حکم. ثانیاً مراد اخباریان از علم، اعم است از علمی که مطابق واقع باشد و علم عادی و اطمینان که احتمال خلاف در آن میرود؛
1) الدرر النجفیة، ج 3، ص 288؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 167.
2) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 170؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 289.
3) الفوائد الطوسیة، ص 447.
4) الفوائد المدنیة، ص 90 و 93 ـ 94 و 131؛ الفوائد الطوسیة، ص 324 و 402؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 9 (صفات القاضی، باب 4)؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 294؛ کشف الأسرار، تحقیق: سیّدطیب موسوی، ج 1، ص 40.
5) الرسائل الاُصولیة ( الإجتهاد و الأخبار)، ص 6 ـ 8 و 12؛ الفوائد الحائریة، ص 118؛ عوائد الأیام، ص 356؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 134.
ولی مراد مجتهدان از علم، آن علمی است که مطابق واقع باشد و احتمال خلاف در آن نرود. (1)
اخباریانْ عقیده دارند که این علم و قطعی که در احکام شرعیه، معتبر است باید از طریق روایات معصومان علیهم السلام حاصل شود، و از طریق مقدّمات عقلیه، به دست نمیآیدو چنانچه به دست آید، حجّیت ندارد؛ (2)ولی اصولیها این شرط را در علم به احکام شرعیه، معتبر نمیدانند، و حجّیت قطع و علم را ذاتی میدانند که احتیاج به جعل جاعل ندارد؛ بلکه قابل جعل از جهت نفی و اثبات نیست و از هر راهی به دست آید (خواه از طریق آیات و روایات و خواه مقدمات عقلیه و ...)، در احکام شرعیه، اعتبار دارد. (3)
1) الدرر النجفیة، ج 1، ص 320 ـ 322.
2) الفوائد المدنیة، ص 28 و 106 و 128؛ هدایة الأبرار، ص 137؛ الفوائد الطوسیة، ص 406؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 131؛ أنوار الاُصول، ج 2، ص 269؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 9؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 385.
3) فرائد الاُصول، ج 1، ص 31 و 51؛ فوائد الاُصول، ج 3، ص 6 ـ 7؛ درر الفوائد، ج 2، ص 325؛ أنوار الاصول، ج 2، ص 269.
4) الفوائد المدنیة، ص 91 و 130؛ الاُصول الأصلیة، ص 118 ـ 119؛ الفوائد الطوسیة، ص 426؛ رساله الإعتقادات مجلسی، ص 5 ـ 6؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 290 و 294؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 384؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 219.
5) جوابات المسائل الموصلیات الثالثة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 210؛ السرائر، ج 1، ص 46؛ المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 28؛ ذکری الشیعة، ج 1، ص 52؛ مناهج الأحکام و الاُصول، ص 152؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 327؛ فاروق الحق، ص 4؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 7؛ قوانین الاُصول، ج 2، ص 2 و 5؛ طریق الاستنباط الأحکام، ص 8؛ الفتاوی الواضحة، ج 1، ص 98؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 246.
5 . در تعارض دلیل عقلی با نقلی، مجتهدان، دلیل عقلی را بر نقلی مقدّم میدارند؛ (3)ولی اخباریان، به عکس، دلیل نقلی را بر عقلی مقدّم میدارند. (4)برگشت این فرق هم به فرق سوم است.
6 . به نظر اخباریان، علوم اعتقادی و اصول دین ـ که نظری است ـ باید از کتاب و سنّت گرفته شوند و استدلال به ادلّه عقلیه، بدون آن که نقل، مؤیّد آن باشد، جایز نیست؛ (5)ولی مجتهدان، عقیده دارند که آنچه در اصول عقاید لازم داریم، جزم و یقین است، خواه از ناحیه اخبار متواتر به دست آید، خواه به قرائن و یا ادلّه عقلیه؛ (6)ولی برای اثبات برخی از اصول عقاید (از قبیل شناخت خداوند و توحید) راهی جز اندیشه و فکر وجود ندارد. (7)
1) الفوائد المدنیة، ص 161؛ هدایة الأبرار، ص 252؛ الاُصول الأصلیة، ص 119 ـ 121؛ الوافیة، ص 172؛ الفوائد الطوسیة، منبع الحیاة، ص 44.
2) العدّة فی اُصول الفقه، ج 2، ص 741 و 759؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 7 ـ 8؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 376؛ مصباح الاُصول، ج 2، ص 26 و 55؛ تهذیب الاُصول، ج 2، ص 41؛ أنوار الاُصول، ج 2، ص 269.
3) فرائد الاُصول، ج 1، ص 57؛ فاروق الحق، ص 29؛ بحار الأنوار، تعلیقه: علّامه طباطبایی، ج 1، ص 104؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج 2، ص 39؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 12.
4) الأنوار النعمانیة، ج 3، ص 133؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 126 ـ 133؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 246 ـ 254.
5) الفوائد المدنیة، ص 29 ـ 30، 128 ـ 130 و 285 ـ 286؛ الوافی، ج 1، ص 12 ـ 13 و 14؛ علم الیقین فی اُصول الدین، ج 1، ص 3 ـ 4؛ إثبات الهداة، ج 1، ص 122؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 234؛ رسالة فی الإعتقادات، ص 5؛ هدایة الأبرار، ص 68 ـ 69؛ مرآة العقول، ج 2، ص 268؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 392.
6) جوابات المسائل الموصلیات الثالثة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 212؛ قواعد المرام فی علم الکلام، ص 28 ـ 30؛ الإقتصاد و الإرشاد إلی طریق الإجتهاد (رسائل الشهید الثانی، ج 2 ص 754)، فوائد الاُصول، ج 3، ص 324؛ الذریعة، ج 11، ص 210، ش 1259.
7) جوابات المسائل الرازیة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 127؛ کشف المراد فی شرح تجرید الإعتقاد، ص 23.
8 . اخباریان، اجتهاد را حرام و بنای احکام شرعیه را بر نص و روایت میدانند؛ (3)امّا اصولیان، اجتهاد را لازم میدانند، (4)حتّی برای اخباریان؛ زیرا به مجرّد این که بدانیم روایتی صادر شده، کافی نیست؛ بلکه باید در معرفت موضوع و قواعد شرعیه و تعارض روایات و ترجیحات آنها کوشش کرد. (5)
1) الفوائد المدنیة، ص 47؛ لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 22؛ الفوائد الطوسیة، ص 448؛ هدایة الأبرار، ص 155؛ الأنوار النعمانیة، ج 1، ص 308؛ منبع الحیاة، ص 48؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 339؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 389.
2) الرسائل الاُصولیة ( أصالة البرائة)، ص 361؛ الفوائد الحائریة، ص 283؛ فاروق الحق، ص 6؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 7 ـ 8؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 27 و 169؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 162؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 10.
3) الفوائد المدنیة، ص 40؛ الفوائد الطوسیة، ص 447؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 293؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 384؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 219.
4) الرسائل الاُصولیة (رساله الإجتهاد و الأخبار)، ص 6 ـ 8 ؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 45؛ فاروق الحق، ص 8؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 162؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 219 و 221.
5) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 46.
6) الفوائد المدنیة، ص 40؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 386؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 9.
7) الفوائد الحائریة، ص 455؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 62؛ فاروق الحق، ص 8 ـ 9؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 219 و 221؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 162.
از این دو دسته خارج نیستند، خواه میخواهید از آنها تعبیر به مجتهد و مقلّد، یا عالم و متعلّم و یا فقیه و متفقّه کنید؛ زیرا مناقشه در اسمگذاری نیست و حقیقتْ این است که مردم عادی نمیتوانند خودشان از روایات ـ که مشتمل بر اطلاق و تقیید و عام و خاص و... ـ حکمی را به دست آورند؛ بلکه باید به عالم مراجعه کنند. خلاف و نزاع در این جاست که اگر مستند این عالِم در استنباط احکام، کتاب و سنّت بوده است، به اتّفاق اخباریان و اصولیان باید به او مراجعه کرد، و چنانچه مستند حکمش اجماع و عقل از برائت و استصحاب بوده باشد، مراجعه به او را اخباریان، جایز نمیدانند و مجتهدان، جایز میدانند. (1)
البته باید توجّه داشت که این فرق، نظر مشهور بین اخباریان و اصولیان است. فیض کاشانی، فاضل تونی و سیّد نعمة الله جزایری، از اخباریانی هستند که قبول ندارند تمام روایات کتب اربعه، قطعی الصدور است. (4)شهید ثانی، با این که اصولی
1) الدرر النجفیة، ج 3، ص 293 ـ 294 و 297 ـ 298؛ الحقّ المبین، ص 4 و 6.
2) الفوائد المدنیة، ص 275؛ الاُصول الأصلیة، ص 58 ـ 60؛ الایقاظ من الهجعة، ص 56؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 397؛ دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 162؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 10.
3) مفاتیح الاُصول، ص 329؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 36؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 326؛ فاروق الحق، ص 6؛ معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 26 ـ 34؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 220.
4) الحقّ المبین، ص 12؛ الوافیة فی اُصول الفقه، ص 271؛ منبع الحیاة، ص 65 ـ 66.
است، از کلامش استفاده میشود که روایات الکافی و تهذیب الاحکام را صحیح میداند. (1)از مرحوم نائینی هم نقل شده که روایات الکافی را صحیح میداند. (2)
احادیثْ از دیدگاه اخباریان، بر دو نوع تقسیم میشود: صحیح و ضعیف؛ (3)امّا مجتهدان در آثار خود، اخبار را بر چهار نوع: صحیح، موثّق، حسن و ضعیف تقسیم کردهاند. (4)
حدیث صحیح در نزد اخباریان، حدیثی است که موجب قطع به صدور آن از جانب معصوم علیه السلام گردد، خواه متواتر باشد و یا خبر واحدی که محفوف به قرائن است، و هر حدیثی جز این باشد، ضعیف شمرده میشود، هرچند تمام سلسله سند آن، امامیِ عادل بوده باشد؛ (5)ولی مجتهدان، به خبری صحیح میگویند که تمام سلسله راویان آن حدیث، امامیِ عادل بوده باشند. (6)
محدّث بحرانی در این فرق، مناقشه میکند وعقیده دارد که مجتهدان در کتب اصول فقه، اجماع را از ادلّه شرعیه شمردهاند؛ ولی در مسائل فقهیه، برخی از آنان در اجماع مناقشه کردهاند. لذا این مورد، فرق حساب نمیشود. (9)
1) ذکری الشیعة، ج 4، ص 266.
2) معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 87.
3) منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران)، ج 4، ص 385؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 295؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 251، ش 390.
4) منتقی الجمان، ج 1، ص 4؛ مشرق الشمسین، ص 26؛ هدایة الأبرار، ص 16 و 109؛ فاروق الحق، ص 6.
5) الفوائد المدنیة، ص 177؛ روضة المتّقین، ج 1، ص 18 و ج 14، ص 4؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 296.
6) مشرق الشمسین، ص 26؛ منتقی الجُمان، ج 1، ص 4؛ ملاذ الأخیار، ج 1، ص 21.
7) الفوائد المدنیة، ص 90 و 133؛ الفوائد الطوسیة، ص 448؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 251، ش 390؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 384 و 396.
8) اوائل المقالات (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 4)، ص 121؛ جوابات المسائل الموصلیات الثالثة (رسائل الشریف المرتضی، ج 1)، ص 205؛ مصابیح الظلام، ج 1، ص 44؛ مناهج الأحکام و الاُصول، ص 152؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 51؛ فاروق الحق، ص 6.
9) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 168؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 291.
اخباریان، روایات نبویای را که از طریق اهل بیت علیهم السلام نرسیده باشند، معتبر نمیدانند؛ (1)امّا مجتهدان، اخبار نبوی را مانند اخبار ائمّه علیهم السلام میدانند؛ بلکه بر روایات اهل بیت علیهم السلام رجحان و مزیّت دارد؛ زیرا احتمال تقیّه در آن نمیرود. لذا اگر سند آن معتبر باشد، به آن عمل میکنند. (2)
اشیا از دیدگاه اخباریان، مبنی بر تثلیث است: حلال، حرام و مشتبه؛ امّا مجتهدان، اشیا را بر دو قسم میدانند: حلال و حرام. و به عبارت دیگر، مجتهدان معتقدند که اصل در اشیا، اباحه است. لذا در شبهات حکمیه تحریمیه، قائل به برائت ظاهریه شدهاند؛ ولی نظر اخباریان این است که تا نصّی بر جواز نداشته باشیم، راهی برای اباحه نیست؛ بلکه از قبیل شبهه است و باید توقّف کرد. به همین دلیل، در شبهات حکمیه تحریمیه، قائل به توقّف و احتیاط در عمل شدهاند. (3)
محدّث بحرانی به این فرق، اشکال میکند و بر این عقیده است که تثلیث، اختصاص به اخباریان ندارد. شیخ مفید، (4)شیخ طوسی (5)و محقّق حلّی، (6)با این که اصولی هستند، قائل به تثلیث شدهاند، و شیخ صدوق، (7)با این که اخباری است، قائل به تثنیه شده و اصل اباحه را قبول کرده است. (8)به نظر میرسد که این سخن، صحیح باشد؛ چرا که سیّد نعمة الله جزایری (9)و شیخ عبد الله بن صالح سماهیجی (10)هم با این
1) الفوائد المدنیة، ص 47 و 136؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 152، (صفات القاضی، باب 14).
2) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 26.
3) منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران)، ج 4، ص 44 ـ 45؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 44 ـ 45؛ فاروق الحق، ص 6؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 250، ش 390؛ الفوائد المدنیة، ص 106.
4) التذکرة باُصول الفقه (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید)، ج 9، ص 43.
5) العدّة فی اُصول الفقه، ج 2، ص 741 ـ 742؛ المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 32.
6) همان جا.
7) الإعتقادات (سلسلة مؤلّفات الشیخ المفید)، ج 5، ص 114.
8) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 168 ـ 169؛ الدرر النجفیة، ج 3، ص 292.
9) کشف الأسرار، ج 1، ص 41؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 396.
10) همان جا.
که اخباری هستند، تثلیث را قبول نکردهاند؛ بلکه مشهور از اخباریان و اصولیان، این فرق را پذیرفتهاند.
اخباریان، در تعارض اخبار، ترجیح را منحصر در مرجّحاتی میدانند که در روایات، بیان شده است؛ ولی مجتهدان، ترجیح را منحصر در مرجّحات منصوصه نمیدانند و در غیر منصوصه نیز از جمله برائت اصلیه، جایز میدانند و جمع عرفی در روایات را مقدّم بر اعمال مرجّحات میدانند. (1)
اخباریان، هیچ یک از علوم: فقه، اصول، کلام، نحو، صرف و منطق را شرط فتوا و اجتهاد نمیدانند، و معرفت به اخبار اهل بیت علیهم السلام و کلام عرب را کافی میدانند؛ ولی مجتهدان، تمام اینها را شرط اجتهاد و فتوا میدانند. (2)
اخباریان (از جمله محمّدامین استرآبادی)، تأخیر بیان از وقت حاجت را جایز میدانند؛ ولی مجتهدان، از جهت قُبح، آن را جایز نمیدانند و بر آن، اتّفاق نظر دارند. (3)
اخباریان، به تنقیح مناط قطعی، عمل نمیکنند؛ ولی مجتهدان، از باب این که قطعْ حجّیت دارد، عمل میکنند. (4)
اخباریان، قیاس اولویت را معتبر نمیدانند؛ امّا اصولیها آن را معتبر میدانند. وقتی خداوند میفرماید: أفَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفّ، (5)از آن استفاده میشود که زدن پدر و مادر به طریق اولا، حرام است.
1) الفوائد المدنیة، ص 106؛ الفوائد الطوسیة، ص 447؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران)، ج 4، ص 387 و 395؛ فاروق الحق، ص 7 و 23؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 250 و 251، ش 390؛ الفوائد الحائریة، ص 210 ـ 211.
2) منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران)، ج 4، ص 387 و 394؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 10.
3) الذریعة إلی اُصول الشریعة، ج 1، ص 361؛ فاروق الحق، ص 5؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 251، ش 390؛ مفاتیح الاُصول، ص 242؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران)، ج 4، ص 396.
4) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 60 و 102 ـ 103؛ فاروق الحق، ص 28.
5) سوره اسراء ، آیه 23.
از دیدگاه اخباریان، اگر مسئلهای، منصوص العلّه باشد، تعمیم و تعدّی حکم از آن محل به مسئله دیگر، جایز نیست؛ ولی مشهور از اصولیان، آن را جایز میدانند. (1)
اخباریان، در احکام پنج گانه، علم را معتبر میدانند و از این جهت، فرقی بین این احکام نمیگذارند؛ امّا مجتهدان، در استحباب و کراهت، تمسّک به حدیث ضعیف را جایز میدانند و به اصطلاح، در ادلّه سنن، تسامح میکنند. (2)
محدّث بحرانی، این فرق را هم قبول ندارد؛ زیرا بعضی از مجتهدان هم، استصحاب را در شبهات حکمیه، معتبر نمیدانند. (5)
1) الفوائد الطوسیة، ص 448؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 106؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 60؛ فاروق الحق، ص 21.
2) منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 388؛ فاروق الحق، ص 12.
3) وسائل الشیعة، ج 2، ص 1054، (النجاسات، باب 37)، ح 4.
4) الفوائد المدنیة، ص 141؛ الفوائد الطوسیة، ص 208؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 397؛ الحقّ المبین، ص 8 ؛ فاروق الحق، ص 8 ؛ روضات الجنّات، ج 4، ص 251؛ فرائد الاُصول، ج 3، ص 33.
5) الدرر النجفیة، ج 3، ص 291.
6) منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 391؛ فاروق الحق، ص 15؛ دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، ج 2، ص 220.
اخباریان، عقیده دارند که مجتهد اگر از طریق غیر کتاب و سنّت فتوا دهد، در هر حال (چه به واقع برسد و چه نرسد)، مرتکب گناه شده است؛ زیرا چنانچه به حق برسد، بدون علم رسیده، و اگر خطا کند، افترا بر خداوند بسته است؛ امّا مجتهدان، در بعضی از موارد، علم و در بعضی دیگر، ظنّ خاص به طریق خود دارند و معتقدند که شارع، آن را معتبر کرده است. لذا اگر به حق برسند، اجر و پاداش دارند و چنانچه نرسند معذورند. (1)
اخباریان معتقدند که تمام احادیث موجود در کتب اربعه و مانند آنها، صحیحاند و به صادر شدن آنها از اهل بیت عصمت علیهم السلام قطع داریم. لذا عمل کردن به این احادیث، توقّف بر ذکر اسناد و معرفت طُرق آنها به علم رجال ندارد؛ (2)ولی مجتهدان، عقیده دارند که استنباط حکم شرعی از اخبار، توقّف بر حجّیت خبر دارد و برای تشخیص این که این روایت، اعتبار دارد باید به علم رجال مراجعه شود تا احوال رجالی که در سلسله سند این روایتْ ذکر شد، دانسته شود و معلوم گردد که تمام آنان مورد وثوقاند. (3)
1) الفوائد المدنیة، ص 157 ـ 158؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 390؛ فاروق الحق، ص 14؛ قوانین الاُصول، ج 2، ص 6؛ کشف الأسرار، ج 1، ص 41؛ دایرة المعارف تشیّع، ج 2، ص 10.
2) الفوائد المدنیة، ص 53؛ وسائل الشیعة، ج 20، ص 49؛ الحدائق الناضرة، ج 23، ص 175؛ هدایة الأبرار، ص 101.
3) الرسائل الاُصولیة (الإجتهاد و الأخبار)، ص 112 ـ 115؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 115؛ الوافیة فی اُصول الفقه، ص 267؛ معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 20.
برای بیان آرا و افکار اخباریان در نقد علم اصول فقه، لازم است که اشارهای به تعریف و اهمیت علم اصول در نزد مجتهدان شود تا دیدگاه اخباریان، بهتر درک گردد.
آخوند خراسانی، در تعریف علم اصول میگوید:
علم اصول، قواعد و ضوابط کلی است که در طریق استنباط حکم شرعی فرعی واقع میشود. (1)
یعنی وقتی بخواهیم یک حکم شرعی جزئی را استنباط کنیم، آن قواعدی که در اصول بحث شد، ابزاری هستند که از آنها برای به دست آوردن آن حکم شرعی استفاده میشود.
شیخ طوسی در باره اهمیت علم اصول میگوید:
باید به علم اصول اهتمام ورزید؛ زیرا تمام شریعت بر آن بنا نهاده شده است و کسی که اصول خود را محکم نکند، او حکایت کننده و مقلّد است و عالم نیست. (2)
از کلام کاشف الغطاء استفاده میشود که بحث از اخبار و مقبول و مردود بودن آنها و استدلال و عرضه داشتن اخبار بر کتاب الهی، به شناخت تفسیر قرآن و
شناخت آیات مرتبط با احکام بستگی دارد، و شناخت این معارف، تکیه بر اصول دارد. (1)
بعضی از اهل سنّت معتقدند که نسبت علم اصول فقه به فقه، مانند نسبت منطق به علوم فلسفی است؛ همان طوری که علم منطق، میزانی است که عقل را از خطا در فکر حفظ میکند، علم اصول فقه هم، میزانی است که فقیه را از خطای در استنباط منع میکند. (2)
خلاصه، در احکام غیر ضروریه، ما به اجتهاد نیاز داریم و کسی که میخواهد اجتهاد کند باید نسبت به علم اصول، شناخت داشته باشد. برای مثال باید بداند صیغه امر برای وجوب و صیغه نهی برای حرمت است و اجتماع امر و نهی در شیء واحد، جایز است و یا جایز نیست و امر به شیء، نهی از ضدش میکند و یا نمیکند و.... آری. علم اصول، امروز، خیلی ورم کرده و بعضی از آنها موجب ضایع شدن عمر انسانی میشوند. (3)
اخباریها بر این عقیدهاند که علم اصول فقه، پس از زمان ائمّه به وجود آمده است. قدما و رُواة احادیث، با علم اصول، آشنا نبودند و فقط احادیث را نقل و به آن عمل میکردند. ائمّه معصوم علیهم السلام نیز نه تنها آنان را مورد انکار قرار ندادند، بلکه تقریر آنان بر ما ثابت شده است و این روش، تا زمان ابن ابی عقیل و ابن جنید هم استمرار داشت. سپس علم اصول فقه، بین شیعه پدید آمد. (4)
محمّدامین استرآبادی میگوید:
از بعضی مشایخ شنیدهام چون جماعتی از عامه، اصحاب ما را سرزنش کردند که: شما کلام و اصول مدوّن و فقه استنباطی ندارید و فقط روایاتی دارید که از ائمّه خود نقل کردهاید. لذا اصحاب ما بر این بر آمدند که چنین سرزنشی را رفع کنند؛ در متون سه گانه ـ کلام، اصول و فقه استنباطی ـ تقسیماتی نوشتند و غفلت
کردهاند که ائمّه علیهم السلام آنان را از فن کلام ـ که مبنی بر ادلّه عقلیه است ـ و از قواعد اصولیهای که از آنان شنیده شده است و از مسائل فقهیه اجتهادیه نهی کردهاند و تصریح کردهاند که احادیث ما را به فرزندان خودتان تعلیم دهید پیش از آن که اذهان آنان به کتب مخالفان، الفت پیدا کند، و آنچه در دست عامّه از علوم سه گانه و حق است، از ما به ایشان رسیده و آنچه باطل است، از اذهان خودِ آنان صادر شده است. اوّل کسانی هم که از طریق اصحاب ائمّه غفلت کرده و در فنّ اصول فقه، بر افکار عقلیه ـ که بین عامّه متداول بوده ـ ، اعتماد کردهاند، حسن بن علی بن ابی عقیلِ متکلّم و محمّد بن احمد بن جنید بودهاند که به قیاس عمل میکردهاند و چون شیخ مفید به تصانیف این دو حسن ظن داشت، با آنان موافقت کرد و وی هم به خاطر نفوذی که بین شاگردانش (از جمله سیّد مرتضی و شیخ طوسی) داشت، طریق این دو، بین متأخّران شایع شد و این روشْ رونق گرفت تا نوبت به علّامه حلی (م726 ق) رسید. وی بیشتر قواعد اصولیه عامّه را در تصانیف خود آورد و در ادامه، شهید اوّل و دوم و محقّق کرکی نیز از او پیروی کردند. (1)
به همین مضمون، کلامی از شیخ حسین کرکی (2)و فیض کاشانی (3)موجود است.
فیض کاشانی میگوید:
چون بعد از غیبت صغرا، شیعه با عامّه، اختلاط پیدا کردند و در مدارس و مساجد و غیر اینها کتب آنان آموزش داده میشد، کودکان شیعه، با کتب آنان انس گرفتند و کتبی که در اصول فقه نوشته بودند، مطالعه میکردند؛ بعضی را پسندیدند و بعضی را مستهجن و نادرست دانستند. لذا بر این شدند که کتبی در اصول فقه بنویسند و حرفهای آنان را نقص و ابرام کنند و در آنچه عامه سخن گفتهاند، سخن بگویند و چون تصانیف اصحاب در اصول فقه زیاد شد، اصول دو طایفه، مشتبه شد و باعث التباس بر طایفهای از آنان گردید، و کم کم، طریق قدمای
مشایخ امامیه ـ که در اصول و فروع، از اهل بیت به سماع مجرّد، اکتفا میکردند ـ ، متروک شد. (1)
شیخ حسین کرکی میگوید:
در زمان غیبت صغرا، برای شیعه در اصول فقه، تألیفی نبود و حضرت صاحب به آنان امر کرده بود که به روات احادیث رجوع کنند و احکام را از آنان بگیرند. چنانچه توقیع شریف: «فأمّا الحوادث الواقعه، فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا، فانّهم حجّتی علیکم وأنا حجّة الله»، (2)دلالت بر این مطلب دارد. آنان به هیچ وجه، به اصول فقه نیازی نداشتند؛ چون آنچه در دین احتیاج داشتند، در اصولی که از ائمّه نقل شده بود، وجود داشت؛ تا این که ابن جنید آمد و نظری به اصول عامه و فروع آنان انداخت و کتبی را به عنوان کتب آنان تألیف کرد؛ تا نوبت به شیخ مفید و سیّد مرتضی و شیخ طوسی رسید و آنان با ادلّه عقلیه جدلیه ـ که موافق با عامه بود و خصم قبول داشت ـ با عامه بحث کردند. هرچند آنها فی نفسه، باطل بودند و به این منوال، از طریق و روش اصحاب ائمّه، خارج شدند و حدیث را ترک کردند و این علم اصول، بعضی حق و بعضی باطل است. (3)
شیخ حرّ عاملی نیز آورده است:
شهید ثانی در تمهید القواعد، دویست قاعده را ذکر میکند که صد قاعده آن، اصولی است که بیشتر آنها از کتاب و سنّت استفاده نمیشود؛ بلکه از انکار کتاب و سنّت استفاده میشود و این عین همان طریقه عامه است که از طریق اهل بیت و خواص آنان دور است. (4)
پس، از کلام اخباریها به این نتیجه میرسیم که اهل سنّت، مبتکر علم اصول بودند.
محمّدامین استرآبادی، معتقد است که در دین، دوبار تخریب واقع شد: یکی روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و دیگری روزی که قواعد اصولیه عامه و اصطلاح آنان در کتب ما آمد. (1)شاید این حرف را از ابن خلدون گرفته است؛ زیرا وی میگوید: اوّل کسی که درباره علم اصول فقه تصنیف کرده، شافعی (م204 ق) بوده است که رسالهای در علم اصول نوشته است؛ (2)ولی مجتهدان، در برابر این سخن اخباریان گفتهاند: اوّل کسی که باب اصول فقه را فتح کرد، علی علیه السلام بود که بیان کرد در قرآن، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه و عام و خاص است که اینها عمده مسائل فنّ اصول است. بعد از ایشان هم، امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام بودند که شیخ حرّ عاملی در الفصول المهمة فی اُصول الائمّة قواعد فقهی و اصولیای را که از ائمّه روایت شده، جمعآوری کرده و سیّد هاشم (فرزند زین العابدین) موسوی خوانساری، کتاب اُصول آل الرسول الاصلیه را به ترتیب کتب اصولیای که امروز موجود است، مرتّب کرده و سیّد عبد الله شبّر، کتاب الاُصول الاصلیه را جمعآوری کرده و تمام اینها روایاتی هستند که به ائمّه استناد داده شده است.
ملاّ محسن کاشانی، کتابی به نام الاُصول الاصلیه نوشته که از کتاب و سنّت استفاده کرده است (3)و ما به قسمتی از آنچه از اهل بیت علیهم السلام در باره اصول فقه رسیده، اشاره میکنیم:
امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
انّ فی أیدی الناس حقاً و باطلاً، و صدقاً و کذباً و ناسخاً و منسوخاً و عاماً و خاصاً و محکماً و متشابهاً و حفظاً و وهماً.(4)
آنچه در دست مردم است، حق و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محکم و متشابه، و بعضی دقیقاً از پیامبر نقل شده و بعضی را خیال کردهاند که پیامبر چنین فرموده است. تمام اینها از اصطلاحات اصولی است.
در باره تقلید ـ که از مسائل علم اصول است ـ ، امام عسکری علیه السلام از امام صادق علیه السلام روایتی را بیان میکند که شرایط مقلَّد را بازگو میکند:
فامّا من کان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدینه مخالفاً علی هواه مطیعاً لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه و ذلک لا یکون الاّ بعض فقهاء الشیعة لا جمیعهم. (1)
افرادی از فقها که نگاه دارنده نفس خویش و نگهبان دین خود هستند و با هوای نفس، مخالفت مینمایند و امر مولایشان را پیروی میکنند، بر انسانهای عوام است که از آنها تقلید کنند و این شرایط را بعضی از فقهای شیعه دارا هستند، نه همهشان!
نسبت به اجتهاد و فقاهت ـ که از اهمّ مسائل علم اصول است ـ ، امام صادق علیه السلام میفرماید:
مَن کان منکم قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا فلیرضوه حکماً... . (2)
کسی از شما شیعیان که حدیث ما را روایت کند و نظری در حلال و حرام ما داشته باشد و احکام ما را بشناسد، به حَکَمیت او راضی شوید... .
در باره اصل اباحه و برائت اصلیه، امام صادق علیه السلام میفرماید:
کل شیء مطلق حتی یرد فیه نهی.(3)
هر چیزی مطلق و رهاست، تا زمانی که نهی در آن وارد نشده باشد.
در سخن دیگر میفرماید:
ما حجب الله علمه علی العباد فهو موضوع عنهم.(4)
آنچه را که خداوند از علم خود بر بندگانْ پنهان داشته و بیان نکرده، حکم آن برداشته شده است.
وی در باره استصحاب در شبهات، از زراره، از امام باقر علیه السلام یا امام صادق علیه السلام چنین نقل میکند:
لانّک کنت علی یقین من طهارتک ثمّ شککت فلیس ینبغی لک ان تنقص الیقین بالشک ابداً... . (1)
به علّت این که تو ابتدا یقین به طهارت داشتی و بعد شک کردی، سزاوار نیست که یقین خود را به شک، نقض کنی... .
نسبت به اصالة الحل در شبهات، عبد الله بن سنان، از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
کل شیء فیه حلال و حرام فهو لک حلال حتی تعرف الحرام منه بعینه فتدعه. (2)
هر چیزی که در آن، حلال و حرام است، برای تو حلال است تا زمانی که به حرام آن، شناخت پیدا نکردی.
در باره حجّیت خبر واحد، حسن بن علی بن یقطین و عبد العزیز مهتدی، جداگانه از امام رضا علیه السلام سؤال میکنند: برای من امکان ندارد که هر زمانی خدمت شما برسم و مسائل دینم را ـ که احتیاج دارم ـ از شما سؤال کنم. آیا یونس بن عبد الرحمان، ثقه و مورد اطمینان است که در موقع نیاز، آموزههای دینم را از او بگیرم؟ امام علیه السلام فرمود: «بله». (3)
در این روایت، راوی، حجّیت خبر واحد را مفروغ عنه گرفته و امام علیه السلام هم حرف او را تقریر کرده و فقط از ثقه بودن یونس سؤال میکند.
در باره نقل حدیث به معنا و مضمون، محمّد بن مسلم، از امام صادق علیه السلام میپرسد: حدیثی را از شما میشنوم و آن را کم یا زیاد میکنم. امام صادق علیه السلام فرمود: «اگر نقل به معنا کنید، اشکالی ندارد ». (4)
امام صادق علیه السلام پس از آن که ابو حنیفه را از قیاس کردن نهی میکند، با او در باره عدم حجّیت قیاس، مناظره میکند و امام علیه السلام از او میپرسد: «قتل نفسْ [گناهی] بزرگتر است یا زنا؟». ابو حنیفه جواب میدهد: قتل نفس.
امام علیه السلام میفرماید: «پس چرا خداوند، نسبت به قتل نفس، شهادت دو شاهد را میپذیرد؛ ولی نسبت به زنا نمیپذیرد و باید چهار شاهد باشد؟».
امام علیه السلام در ادامه سؤال میکند: «نماز بزرگتر است یا روزه؟». ابو حنیفه میگوید: نماز. امام علیه السلام میفرماید: «پس چرا زنی که عادت زنانه دارد، روزههایش را باید قضا کند؛ ولی نماز او قضا ندارد؟ چگونه در مسائلْ قیاس میکنی؟ از خدا بترس و قیاس مکن!». (1)
در بـاره تعادل و تراجیح ـ که یکی از مباحث اصولی است ـ ، زراره، از امـام علیه السلام میپرسد و ایشان مرجّحات و اسبابی را که باعث غلبه یک حدیث بر دیگری میشود، بیان میکند. (2)
علاوه بر مواردی که بیان شد، ائمّه علیهم السلام در روایاتشان مسائل فراوانی از اصول فقه را گوشزد کردهاند، (3)و کسی در فن اصول فقه، از ائمّه علیهم السلام پیشی نگرفته است و همانا ایشان آن را تأسیس کردهاند. (4)بعد از ائمّه، برخی از اصحاب ائمّه علیهم السلام بودهاند که در مباحث علم اصول، کتابها نوشتهاند. هشام بن حکم (م199 ق) درباره الفاظ ـ که از اهمّ مباحث اصول است ـ ، کتاب الفاظ را نوشت. (5)پس از او یونس بن عبد الرحمان (م208 ق)، کتاب اختلاف الحدیث را ـ که در باره تعارض و تعادل و تراجیح دو حدیث است ـ به نگارش درآورد. (6)سپس اسماعیل بن علی بن اسحاق بن ابو سهل نوبختی (م311 ق)، کتابهایی در باره علم اصول، از جمله: الخصوص و العموم را نوشت (7)که از اهمّ مباحث اصول فقه است. (8)و همچنین کتاب
نقض رساله شافعی و آثر دیگری که ابن راوندی را در باب رأی و عیسی بن ابان را در باب قیاس، رد کرده است. (1)
حسن بن موسی نوبختی نیز دو کتاب (خبر الواحد و العمل به و الخصوص والعموم) در علم اصول فقه نوشت؛ (2)بعدها حسن بن علی بن ابی عقیل عمانی، ابن جنید اسکافی، شیخ مفید، سیّد مرتضی، شیخ طوسی، محقّق حلی، علّامه حلی و... در علم اصول فقه، کتابها نوشتند.
آری. اصحاب ائمّه، کتابی که مشتمل بر تمام مباحث اصول فقه باشد ننوشتند؛ بلکه علمای هر مذهب، طبق باورهای مذهبی خود، مشغول به نوشتن کتابهای اصولی شدند. (3)البته قسمتی از مسائل علم اصول در زمان معصومان علیهم السلام، حسب نیاز آن زمان، موجود بوده و قسمتی از مباحث علم اصول، بعد از زمان ائمّه علیهم السلام طبق نیاز و عدم دسترسی به آن بزرگواران، به وجود آمده است. اصحاب ائمّه، به خاطر دسترسی به امام، احساس نیاز به این مباحث نداشتهاند، در حالی که ما نیازمند به این اصول هستیم و ملازمهای بین زمان ما با زمان آنان وجود ندارد تا اگر آنها مستغنی بودهاند، ما هم مستغنی باشیم! (4)ما برای تکمیل این بحث، کلام فاضل تونی را بیان میکنیم:
مباحث علم اصول بر دو قسم است:
امّا آنچه در قسم اوّل است، در عصر ائمّه و در زمان غیبت صغرا، به آنها نیازی نداشتیم؛ زیرا معانی الفاظ و حقایق آنها برای آنان معلوم بود و عرف زمان آنها همان عرف زمان ائمّه بود؛ امّا اکنون که عرف زمان ائمّه تغییر کرد، نیاز فراوانی به تحقیق درباره این مسائل وجود دارد و از این که آنان مستغنی بودهاند، لازم نمیآید که ما هم از آن مستغنی باشیم. لذا این علم، جداگانه تدوین شد و وقتی برای ما مشتبه باشد که امر برای وجوب است یا نه، به صِرف این که امری وارد شد، نمیتوانیم آن را حمل بر وجوب کنیم و ترک آن را جایز ندانیم، مگر آن که نظر به ادله کنیم که آن امر برای وجوب است و همین طور بقیه مسائل و این مسائل، فقط در علم اصول بیان شده و در علم عربیت، بیان نگردیده است.
امّا در نیازمندی به قسم دوم، شکّی نیست و علم به فروع فقهیه، متفرّع بر آن است، مثلاً اگر بخواهیم بدانیم که نماز در منزل غصب شده، صحیح است یا باطل، باید تحقیق کنیم که امر و نهی در شیء واحد، چه حکمی دارد. آیا جایز است یا نه؟ و یا در اوّل وقت نماز ـ که ذمّة ما مشغول شده ـ نماز چه صورتی دارد؟ یا در جایی که میترسد هلاک شود، نماز خواندن در آن جا صحیح است یا نه؟ نافله خواندن در وقت فریضه چه حکمی دارد؟ کسی که نماز و روزه بدهکار است، میتواند اجیر در نماز و روزه دیگری شود یا نه؟ و یا کسی که مستطیع است، میتواند اجیر در حج شود یا نه و... ـ که مدرک اینها فقط مسائل اصولیه است ـ .
کسی که میگوید: ما به علم اصول نیازی نداریم یا باید اثبات کند که یکی از دو طرف این مسائل، بدیهی است و یا باید بگوید که علم به این مسائل، نیازی به مسائل اصولیه ندارد و هر دو طرف آن، باطل است.
اگرمیبینیم که قدما، به بعضی از مسائل این قسم نیازمند نبودند، به این دلیل بود که آنها با مشافهه از معصوم و به تواتر و قرائن مفید علم، علم پیدا میکردند؛ چون زمان آنها نزدیک به زمان معصوم بود و در بعضی موارد، از عادت و عرف معصومان علیهم السلام استفاده میشد، مانند قسم اوّل و بعضی از مسائلی که به ذهن آنها نیامده بود تا از معصوم سؤال کنند.
آری. عمل کردن به منطوقات اخبار صریح، توقّف بر تمام مسائل علم اصول ندارد؛ بلکه علم به فروعات آن اخبار، توقّف بر مسائل علم اصول دارد. لذا ممکن است که به بسیاری از احکام اجتهاد و علم پیدا کنیم با این که بسیاری از مسائل علم اصول را نمیدانیم! (1)
در این فصل هم مباحثی است:
گفتنی است که خود اخباریها نیز اجتهاد و تقلیدی را که از کتاب و سنّت گرفته میشود، میپذیرند. برخی از آنان میگویند: این که قدمای اصحاب ما اجتهاد و تقلید را حرام دانسته اند، مرادشان اجتهاد اهل سنّت است که به رأی و قیاس اجتهاد میکنند؛ ولی تحصیل احکامی که از کتاب و سنّت به دست میآید، نکوهیده نیست. (2)
شیخ یوسف بحرانی، قائل است: شکی نیست که در زمان ائمّه معصوم علیهم السلام بر مردم واجب بود که به آنان مراجعه کنند و دستورهای دینشان را بدون واسطه و یا با واسطه، از آنان یاد بگیرند. این را مجتهدان و اخباریان، هر دو قبول دارند. (3)اصحاب ائمّه هم همین کار را میکردند؛ ولی در زمان غیبت کبرا ـ که اخبار مختلفی به دست ما رسیده و احتمالاتی در معانی آنها وجود دارد ـ ، به فقیه نیازمندیم که بتواند احکام را استنباط کند و فتوا دهد. (4)مردم در این زمان، یا فقیه و مجتهدند، یا متفقّه و مقلّد.
اگر این فقیه در استنباط خود، استنادش به کتاب و سنّت باشد، به اتفاق اخباریان و مجتهدان، رجوع به او جایز است؛ ولی هر گاه مستند او ادّله دیگری چون: اجماع یا دلیل عقلی (استصحاب و برائت) باشد، اخباریان، آن را جایز نمیدانند. (1)
بنا بر این، هر چند نظر بحرانی را نمیتوان به همه اخباریان نسبت داد، می توان گفت که برخی از اخباریان نیز اجتهاد و تقلید را در خاصّی قبول دارند و بر این باورند که آنچه در روایات نکوهش شده، اجتهاد اهل سنّت است که عالمان اصولی سدههای نخست نیز آن را مذمّت کردهاند.
یکی از مهمترین اختلافات اصولیان و اخباریان، در مبحث اجتهاد و تقلید، آن است که مخالفت با اجتهاد، معیاری برای اخباری بودن شمرده شده است. وحید بهبهانی در این باره میگوید:
مناط فرق بین اخباریان و مجتهدان، خود «اجتهاد» است؛ یعنی عمل به ظن. هر کس اعتراف کند که عمل کردن به ظن جایز است، او مجتهد است، و هر کس بگوید جایز نیست و باید عمل او بر طبق علم و یقین بوده باشد، او اخباری است. (2)
پس با آگاهی از دیدگاه محدّثان پیشین در این گونه مباحث، بهتر میتوان نزدیکی یا دوری اخباریان با محدّثان دوره حضور و غیبت صغرا را بررسی کرد.
اخباریان معتقدند که مؤسّس اجتهاد و تقلید، اهل سنّت بودهاند و علمای اصولیِ شیعه نیز در این باره، از آنان پیروی کردهاند. استرآبادی در این زمینه مینویسد:
نخست، اصولیون اهل سنّت، مردم را بعد از پیامبر خدا به مجتهد و مقلّد تقسیم کردند و این، سخن آنهایی است که تمسّک کردن به عترت طاهرین را واجب نمیدانند و آنان را به عنوان وسیلهای برای فهم کتاب خدا و سنّت پیامبر خدا قبول ندارند. (3)
شیخ حرّ عاملی نیز در باره اجتهاد میگوید:
ما احادیث بسیاری داریم که ما را از قیاس و رأی ـ که همان اجتهاد ظنّی است ـ نهی میکند. از این احادیث استفاده میشود که اجتهاد و رأی، [حتّی] برای پیامبر خدا و ائمه هدی نیز جایز نیست، و وقتی برای آنان که از خطا مصون هستند، جایز نباشد [که اجتهاد کنند]، جایز نبودنش برای غیر معصوم، به یقینْ مسلّمتر است. (1)
این ادّعای شیخ حرّ، تازه نیست؛ زیرا در دوره حضور نیز برخی از اصحاب ائمّه بر این باور بودند. در کتابهایی چون کتاب علی علیه السلام یا مصحف فاطمه علیها السلام قواعد و کلّیاتی وجود دارد که امام هر عصر، مسائل پیش آمده را بر اساس آن قواعد و از طریق استنباط فروع از اصول (اجتهاد)، استخراج میکند؛ با این فرق که امام، به علّت عصمت خدادادیاش، همواره مصیب است. (2)گرچه در مقام ردّ یا تأیید دیدگاهها نیستیم، خوب است این نکته را یادآوری کنیم که منظور از اجتهاد، تلاش برای دستیابی به واقع است. پس قیاس شیخ حرّ عاملی، مع الفارق است؛ زیرا پیامبر و امام، از واقع خبر می دهند و نیازی به اجتهاد ندارند.
شیخ حرّ عاملی، پس از ممنوع شمردن اجتهاد، در باره تقلید نیز چنین اضافه میکند:
تقلید کردن هم جایز نیست و ما احادیث متواتری داریم (3)حاکی از این که باید به ائمّه معصوم علیهم السلام مراجعه کنیم و یا به احادیثی که افراد مطمئن، از آنان نقل میکنند و در کتابهای مورد اعتماد وجود دارد. و این گونه رجوع کردن به راویانی که از ائمّه روایت میکنند، تقلید خوانده نمیشود. (4)
1) الفوائد الطوسیة، ص 408 و 414.
2) مکتب در فرآیند تکامل، سیّد حسین مدرّسی طباطبایی، ص 78 ـ 80. وی به کار رفتن تعبیر «فتوا» برای اظهار نظر ائمّه در مسائل فقهی را نیز حاکی از سابقه چنین نگرشی در میان امامیه شمرده است.
3) وسائل الشیعة، ج 18، ص 41، (صفات القاضی، باب 7).
4) الفوائد الطوسیة، ص 324 ـ 326.
محمّدتقی مجلسی نیز در باره کسانی که به احادیث اهل بیت علیهم السلام رجوع کنند، می گوید:
آنان عمل به قول آن راوی حدیث نکردهاند؛ بلکه عمل به قول خدا و پیامبر او و ائمّه هدی کردهاند. (1)
مرحوم فیض کاشانی، تقلید را به چهار نوع تقسیم می کند:
اگر تقلید از روی بصیرت و آگاهی باشد، جایز است. وی معتقد است که یکی از نمونههای همین تقلید جایز، تقلید اخباریان است:
... مانند تقلید آن عدّه از اهل زمان ما (اخباریان) که در اخذ آیات محکم و سنّت و اخبار اهل بیت علیهم السلام و ترک کردن آیات و اخبار متشابه، از اخباریان پیشین ـ که در شمار اصحاب امامیه بودهاند ـ ، پیروی و تقلید کردهاند.
اگر تقلید، از سرِ بصیرت و آگاهی نباشد، دو حالت دارد: یک قسم آن جایز است و قسم دیگرش جایز نیست:
تقلیدی که از سرِ بصیرت و آگاهی نیست، ولی جایز است؛
تقلید کردن از اخباریون در فتاوایشان که تقلیدی جایز است و فرمایش امام صادق علیه السلام: «انظروا إلی من کان منکم ممّن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا»، (2)شامل این قسم از تقلید میشود.
نخستین تقلیدی که جایز نیست، این است:
که در عرف متشرّعه، به آن «اجتهاد» میگویند. در این قسم، بیشتر اصحاب متأخّر ما، از عامّه تبعیت کردهاند که با کمک اصول فقهیه، به متشابهات ظنّیه تمسّک میکنند، در حالی که در آیات و اخبار بسیاری، از آن نهی شده است.
نوع دیگری از تقلید که این هم جایز نیست:
که در عرف متشرّعه، به آن «تقلید» میگویند. تقلید کردن از این مجتهدان ـ که تمسّک به متشابهات ظنّیه با کمک گرفتن از اصول فقه میکنند ـ ، جایز نیست و خود مجتهدان نیز به عدم جواز چنین تقلیدی، نسبت به اموات آنان، اعتراف دارند. (3)
به هر حال، اخباریان، نه تنها اجتهاد و تقلید را حرام و از اخترعات اهل سنّت می دانند، بلکه معتقدند که دیدگاه محدّثان امامیه در سدههای پیشین نیز همین بوده است، چنان که مرحوم کلینی نیز در الکافی تصریح میکند که اجتهاد و تقلید، حرام است. (1)به اعتقاد مرحوم مجلسی، شیخ صدوق نیز چنین رویکردی داشته است:
شیخ صدوق، از عالمان بزرگ امامیه و از کسانی است که پیرو آثار ائمّه علیهم السلام بودهاند و از آرا و اهوا پیروی نمیکرده است. از این روست که اکثر اصحاب ما، کلام او و پدرش علی بن بابویه را به منزله نصّ و اخبار تلقی کردهاند. (2)
شیخ حسین کرکی به سیره عملی عالمان امامی در سدههای نخست، استناد کرده است:
آنان بدون نص، اصلاً فتوا نمیدادند و اگر حکمی از آنان سؤال میشد که در باره آن، نصّی در نزد آنان نبود، از فتوا دادن خودداری میکردند و به بحث کردن در آن، رغبتی از خود نشان نمیدادند. و هر گاه اضطرار پیدا میکردند که به آن چیز عمل شود، احتیاط میکردند. تألیفاتشان (مانند: الرسالةی علی بن بابویه، المقنع شیخ صدوق، المقنعةی شیخ مفید، المصباح سیّد مرتضی، نهایة الإحکام شیخ طوسی، و المراسم سلار)، شهادت بر این مطلب دارد که آنان در کتابهای خویش، از نصْ خارج نشدهاند، و اگر اختلاف در فتوا دارند، ریشهاش اختلاف در نص بوده است. (3)
برخی از استدلالهای اخباریان در این باره، پذیرفتنی نیست. برای نمونه، این استدلال که گفتهاند: «چون پیامبر و امام، حق ندارند اجتهاد کنند، پس دیگران به روشنیِ بیشتری چنین حقّی ندارند»، درست نیست؛ چرا که اجتهاد، تلاش برای دستیابی به واقع است؛ حالْ آن که پیامبر و امام معصوم، از واقع آگاهاند و با علم خبر می دهند، پس نیازی به اجتهاد ندارند.
یکی از تفاوتهای مهم اخباریان با مجتهدان، در اصل اجتهاد است. به گفته وحید بهبهانی: مناط فرق بین اخباری و مجتهد، نفس اجتهاد است. کسی که عمل کردن به ظنّ را جایز بداند، مجتهد است و شخصی که عدم جواز را ادّعا کند و بگوید که عمل باید از روی علم و یقین باشد، اخباری است. (1)
شیخ حرّ عاملی، اجتهاد و استنباط را از بزرگترین مهمّات میداند؛ چراکه تمام احکام شرع، بر آن بنا نهاده میشود. (2)قبل از آن که به ادّله اخباریان و مجتهدان پرداخته شود، مناسب است که معنای اجتهاد را از نظر لغوی، اصطلاح فقها، حکم شرعی اجتهاد، و محل نزاع و اختلاف بین طرفین بیان کنیم و سپس به ادلّه آنان بپردازیم.
ابن اثیر میگوید:
الاجتهاد بذل الجُهد فی طلب الأمر.(3)
اجتهاد، نهایت سعی و کوشش در طلب امری از امور است.
از عایشه نقل شده که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در دهه آخر ماه رمضان، نهایت کوشش خود را در عبادت میکرد که در غیر آن دهه چنین نبود:
کان رسول الله یجتهد فی العشر الاواخر ما لا یجتهد فی غیره.(4)در این جا اجتهاد به معنای لغوی آن به کار رفته است.
فقها برای اجتهاد، تعاریفی بیان کردهاند، از جمله گفتهاند:
استفراغ الوسع من الفقیه فی تحصیل الظنّ بحکم شرعی. (5)
تلاش در کوشش فراوان فقیه در به دست آوردن ظنّ به حکم شرعی. مراد از ظن، آن ظنّ خاصی است که شرعاً معتبر است، نه غیر آن ـ که ظن مطلق است ـ . (1)
در برابر این تعریف از مشهور، تعریفی از محقّق حلّی نیز وجود دارد. وی در تعریف اجتهاد میگوید:
بذل الجُهد فی استخراج الاحکام الشرعیة.(2)
بعضی از بزرگان شیعه، به تعریف مشهور اشکال میکنند و معتقدند که این تعریف، هرچند در کلمات اصحاب واقع شده، با این حال، اصل آن از عامّه (3)است که ظن را در احکام شرعیه معتبر میدانند؛ ولی اصحاب ما ـ که ظنّ را معتبر نمیدانند ـ این تعریف با آنان سازگاری ندارد، و حتّی این تعریف، با مسلک اهل سنّت هم مناقشه دارد؛ زیرا آنان نیز دلیل در احکام شرعیه را منحصر در ظن نمیدانند و صحیح، آن است که در تعریف اجتهاد بگوییم: «تحصیل الحجّة علی الحکم الشرعی». (4)
به هر حال، اجتهاد گاهی به قوّه و ملکهای که فقیه دارد هم اطلاق میشود. شهید ثانی میگوید:
اجتهاد در شرع، گاهی اطلاق بر ملکه و قوّهای میشود که صاحب آن، قدرت پیدا میکند احکام شرعیه را از ادّله تفصیلی آن، استنباط کند؛ و گاهی هم بر نفس استنباط و استدلال اطلاق میشود. (5)
اکثر امامیه، وجوب تفقّه و اجتهاد را واجب کفایی میدانند. (6)این وجوب کفایی، از آیه شریف (فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کلِّ فِرْقَة مِّنْهُمْ طَائفَةٌ لِّیتَفَقَّهُواْ فِی الدین...) (7)استفاده میشود که
وجوب تفقّه را بر گروهی لازم میداند و بر همه لازم نمیداند. اگر کسی از اهل نظر و استدلال بر این واجب برنخاست برای کسانی که قدرت بر آن دارند، واجب عینی میشود و تکلیف به آنان تعلّق میگیرد. (1)
در برابر مجتهدان، حلبیان و اخباریان هستند. علمای حلب، وجوب تفقّه را عینی میدانند و بر عوام هم لازم میدانند که از روایات بهرهمند شوند (2)و چنانچه نتوانند خود استدلال کنند، به این مفتی و آن مفتی مراجعه کنند و بپرسند تا از قول آنان علم پیدا کنند و بر یقین خود عمل نمایند. (3)
ولی اخباریان، اجتهاد را حرام میدانند، چنانچه محمّد امین استرآبادی، فیض کاشانی، شیخ حرّ عاملی و شیخ عبد الله صالح سماهیجی به آن تصریح کردهاند. استرآبادی، حرام بودن اجتهاد را به علی بن الحسین و فرزندش شیخ صدوق و کلینی و استادش علی بن ابراهیم قمّی نسبت داده است. (4)
این اجتهاد و تقلیدی که در این زمانها اصطلاح شده در زمان ائمّه و بعد از آنان نبوده، و از زمان شیخ طوسی (م460 ق) و بعد از او پدید آمدهاند، و در زمان علّامه حلّی (م726 ق) و پس از او، به حدّ شهرت رسیدهاند. (5)این مجتهد چنانچه به واقع برسد، اجری ندارد، و اگر در فتوا خطا کند، گنهکار است؛ کذب و افترا بر خداوند بسته، و هم ضامن است، و گناه کسی که به فتوای او عمل میکند، به او ملحق میشود. روایاتی بر این مطلب دلالت دارند (6)که در این جا، تنها به دو روایتْ بسنده میکنیم:
1.کلینی در الکافی به اسناد خود از ابی بصیر نقل میکند: وی به امام صادق علیه السلام میگوید: چیزهایی بر ما وارد میشود که حکم آنها را از کتاب خدا و سنّت پیامبر خدا نمیشناسیم. آیا در آنها نظر و اجتهاد کنم؟
1) رسائل الشهید الثانی، ج 1، ص 8؛ تاریخ حصر الإجتهاد، ص 77.
2) ذکری الشیعة، ج 1، ص 41.
3) غنیة النزوع، ج 2، ص 414.
4) الفوائد المدنیة، ص 40. برای توضیح بیشتر، ر.ک: فصل پنجم از بخش سوم.
5) کشف الأسرار سید نعمة الله جزایری، ج 2، ص 80.
6) الفوائد المدنیة، ص 28 و 100؛ هدایة الأبرار، ص 143؛ الاُصول الأصلیة، ص 109.
امام صادق علیه السلام فرمود:
لا! امّا انّک ان اصبت لم تؤجر و ان اخطات کذبت علی الله عزّوجل.
نه! اگر به واقع برسی، اجری نداری و اگر اشتباه بکنی، بر خداوند دروغ بستهای. (1)
کلینی و شیخ به اسناد خود از عبد الرحمان بن حجّاج نقل میکنند: امام صادق علیه السلام در حلقه ربیعة الرأی، (2)نشسته بود که اعرابیای آمد و از او در باره مسئلهای پرسشی کرد. ربیعه پاسخ داد. اعرابی گفت: آیا به گردن توست؟ ربیعه سکوت کرد و جواب نداد. اعرابی، مسئله را دو باره سؤال کرد و ربیعه همان جواب اوّل را داد. باز اعرابی گفت: آیا به گردن توست؟ باز ربیعه سکوت کرد. امام صادق علیه السلام فرمود:
هو فی عنقه... أو لم یقل: و کل مفت ضامن؟(3)
آری، به گردن اوست... چرا ربیعه نگفته است که هر مفتی، ضامن است؟
به غیر از این دو روایت ـ که استرآبادی ادّعای تواتر آنها را کرده ـ حدیثی نیز از اهل سنّت نقل کردهاند (4):
من اجتهد فاصاب فله اجران، و من اجتهد فاخطا، فله اجر. (5)
کسی که اجتهاد کند و به حق برسد برای او دو اجر است، و چنانچه خطا کند، اجر واحدی دارد.
این، از اختراعات اهل سنّت است. (6)اگر صحیح هم باشد، بر اجتهاد در متعلّقات احکام و تطبیق فروع بر اصولی که از ائمّه علیهم السلام گرفته شده، حمل میشود، و در خودِ احکام، جاری نمیشود. (7)به علاوه، با احادیث صحیحهای که بعضی از آنها ذکر شد، در تعارض است و این احادیث، هم موافق قرآن و هم مخالف عامّه است که این،
1) الکافی، ج 1، ص 56، ح 11؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 24 (صفات القاضی، باب 6)، ح 6.
2) از فقهای اهل سنّت و از شاگردان امام زین العابدین علیه السلام و امام باقر علیه السلام.
3) الکافی، ج 7، ص 409 باب «ان المفتی ضامن»، ح 2؛ تهذیب الأحکام، ص 223، ح 531؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 161، باب 7، ح 2.
4) الفوائد المدنیة، ص 158.
5) سنن النسائی، ج 8، ص 224؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1081، ح 1716.
6) منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 390.
7) الاُصول الأصلیة، ص 115.
دو طریق در ترجیح اخبار است. (1)مجتهدان جواب دادهاند: آن اجتهادی که در بین اهل سنّت، جایز و رایج ـ که عمل به رأی و استحسان و قیاس میکردند ـ ، در نزد شیعه، منع شده است، (2)چنانچه سیّد نعمة الله جزایری به آن اعتراف کرده است. (3)
تصانیف ابن جنید ـ که از فقهای متقدّم بود ـ ، به خاطر عمل کردن به قیاس، مورد اعتماد قرار نگرفت. (4)شیخ مفید در ردّ اجتهادات او کتابی به نام النقض علی ابن الجنید فی اجتهاد الرأی نوشته است. (5)همچنین روایاتی که میگویند: «مجتهد اگر به واقع برسد، اجری ندارد و چنانچه خطا کند، بر خداوند دروغ بسته است»، منظور، اجتهادی است که در شرع از آن نهی شده و به کسی اجر میدهند که به حکم خداوند، از طریق مخصوصی که مقرّر شده برسد، و اگر کسی به حکم خدا از غیر طریق مقرّر برسد، اجری ندارد. نیز مانند این میمانَد کسی بگوید: هر کس از این دربْ بر ما وارد شود، برای او درهمی است. و چنانچه کسی از درب دیگر بر او وارد شود، استحقاق دریافت درهم را ندارد؛ بلکه استحقاق مجازات دارد که بدون اذن، بر او وارد شده است، و کسی که قیاس کند و خطا و اشتباه شود، کذب بر خدا بسته است و گناه کسی هم که به فتوای او عمل کند، بر دوش اوست. (6)
امّا باید گفت که آن اجتهادی که در بین شیعه رایج بوده و در تمام اعصار، در فهم ظواهر کتاب و سنّت و احکام الهی از آن استفاده میشده، نهی نشده است. هرچند مقدّمات آن در اعصار اوّلیه، کم، و طُرُق آن، سهل و آسان بوده، با این حال، در زمان غیبت تا اکنون، به مقدّمات اجتهاد افزوده شده و متوقّف بر علوم و معارفی شده است. (7)لذا ما روایات زیادی داریم که بیان داشتهاند وقتی اخبار تعارض کرد، به
مرجّحات ظنّیه رجوع کنید و آنها را بر کتاب و سنّت قطعیه، عرضه بدارید، تا صحیح آن، از غیر صحیحش تمییز داده شود و مقبول، از مردود جدا شود، و این خودش از بزرگترین موارد اجتهاد است. (1)
در جای دیگر، میبینیم که صاحب بصائر الدرجات، در یک باب، اخبار متعارضی را نقل میکند و معتقد است که مشایخ ثلاثه (کلینی و شیخ صدوق و شیخ طوسی)، در جایی که بعضی از این اخبار را ـ که ترجیح دادهاند ـ اخذ کردهاند، این، خود، نوعی اجتهاد در ترجیح بعضی از اخبار بر بعض دیگر است و طرح بعضی، و نقل بعضی دیگر، عمل به آن بعض است. (2)
محقق حلّی و علّامه بر این عقیدهاند که در مواردی که به اجتهاد نیاز است، مجتهد اگر تمام دقّت و کوشش خود را به کار گیرد، با این حال، خطا کند، گنهکار نبوده، معذور است. (3)
جای اجتهاد و تقلید ـ که دلیلی ظنی بر آن داریم ـ ، در مسائل نظری است؛ ولی آن مسائلی که ضروری است (مانند اصل نماز و روزه و غیر این دو)، یا دلیلی قطعی بر وجوب و یا حرمت آنها داریم، جای اجتهاد نیست. علّامه حلّی (4)و سیّدیزدی صاحب عروة (5)و بعضی دیگر، (6)تصریح به این مطلب کردهاند؛ زیرا رأی مجتهد، حکم ظاهری است و با وجود یقین، شکّی باقی نمیمانَد که موضوع حکم ظاهری است. (7)
اخباریان، ادلهای را بر جایز نبودن اجتهاد اقامه کردهاند:
جایز بودن عمل به ظنّ مجتهد مبنّی است که برای خدا در بعضی از وقایع حکم معینی نیست، و یا حکم معینی است؛ ولیکن بر هر حکم معیّنی دلیل قطعی نداریم. حال آن که ما احادیث متواتری داریم که برای خداوند در هر واقعهای، حکم معیّنی است، (1)و هم آن حکم معیّن قطعی است. پس ما واقعهای نداریم که خالی از حکم باشد تا در آن واقعه، اجتهاد بکنیم، و بر فرض آن که چنین واقعهای داشته باشیم باید حکم هر واقعهای، قطعی بوده باشد و اجتهاد فقط افاده ظن میکند. (2)آیات صریح و روایات متواتر دلالت بر این مطلب دارند:
با وجود آیه: (أَن لاَّیقُولُواْ عَلَی اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ؛ (3)به خدا جز حرف حق و سخن راست، نسبت ندهید) و ضمیمه شدن آیه (إِنَّ الظَّنَّ لاَ یغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیئاً؛ (4)همانا گمان و خیالات موهوم، هیچ از حق بینیاز نمیگرداند)، استفاده میشود که ظن در احکام شرعیه، کفایت نمیکند. (5)اخباریان، برای اثبات عدم جواز اجتهاد، به آیات دیگری نیز استناد کردهاند. (6)
امّا روایات موجود در این موضوع فراواناند و ما به چند روایت، بسنده میکنیم:
من افتی الناس بغیر علم و لا هدی لعنته ملائکة الرّحمة، و ملائکة العذاب، و لحقه وزر من عمل بفتیاه.
1) الفوائد المدنیة، ص 28، 94، 103 و 105 ـ 106؛ الاُصول الأصلیة، ص 2؛ هدایة الأبرار، ص 137؛ الفوائد الطوسیة، ص 406.
2) الفوائد المدنیة، ص 127؛ الفوائد الطوسیة، ص 406.
3) سوره اعراف، آیه 169.
4) سوره یونس، آیه 36.
5) الفوائد المدنیة، ص 93؛ الفوائد الطوسیة، ص 403.
6) سوره بقره، آیه 169؛ سوره انعام، آیه 116؛ سوره اسراء، آیه 36 و... .
کسی که بدون علم و بصیرت و الهام الهی و بدون این از اهل بیت هدایت شود، فتوا دهد، فرشتگان رحمت و عذاب الهی، او را لعن میکنند و گناه کسانی که به فتوای او عمل میکنند، بر گردن اوست. (1)
انهاک عن خصلتین فیهما هلاک الرجال:(2)انهاک أن تدین الله بالباطل و تفتی الناس بما لا تعلم. تو را از دو خصلتی که مردانی در آن دو هلاک شدند، نهی میکنم: باطل را دین بین خود و خدا قرار مده که به واسطه آن، باطل خدا را عبادت کنی، خواه در قول و اعتقاد و یا عمل باشد؛ و [دیگری،] فتوا مده به چیزی که نمیدانی. (3)
مرحوم فیض، ذیل این حدیث میگوید:
هر چیزی که از خدای سبحان و صاحبان علم از انبیا و اوصیا گرفته نشود، آن، باطل و افتای بدون علم است؛ خواه از ادّله کلامیه حاصل شود و یا از قیاس و اجتهاد و استدلال به متشابهات و ظنّیات. علم فقط آن است که از اهلش گرفته شود. (4)
1) الکافی، ج 1، ص 42 (باب النهی عن القول بغیر علم)، ح 3؛ الوافی، ج 1، ص 190، ح 121؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 9 (باب عدم جواز القضاء والافتا، بغیر علم بورود الحکم عن المعصومین علیهم السلام)؛ مرآة العقول، ج 1، ص 137، ح 3.
2) در وسائل الشیعة (ج 18، ص 10، ح 2)، الوافی (ج 1، ص 189)، و بحار الأنوار (ج 2، ص 114، ح 5) آمده است: «هلک الرجال».
3) الکافی، ج 1، ص 42، ح 1.
4) الوافی، ج 1، ص 190.
5) وسائل الشیعة، ج 18، ص 13، (صفات القاضی، باب 4)، ح 19؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 113، ح 1.
6) الکافی، ج 1، ص 42 (باب النهی عن القول بغیر علم).
7) کتاب الوافی، ج 1، ص 189.
در ذیل آن آورده است. شیخ حرّ عاملی در وسائل الشیعة، (1)در این باره بابی را با عنوان «عدم جواز القضاء و الافتاء بغیر علم بورود الحکم عن المعصومین علیهم السلام» ذکر کرده و سی و شش روایت در ذیل آن بیان میکند و در هدایة الاُمّة، (2)دوازده روایت را ذیل عنوان «باب وجوب العمل بما یفید العلم خاصّة سنداً و دلالة لا بالاجتهاد الظنّی» آورده است. مرحوم مجلسی هم در بحار الانوار، (3)بابی ایجادکرده به نام «النهی عن القول بغیر علم، و الافتاء بالرأی» که پنجاه روایت را ذیل آن، ذکر کرده است. پس در مواردی که حکمی را نمیدانیم باید توقّف و احتیاط کنیم و جای اجتهاد نیست.
مجتهدان نیز این دلیل اخباریها را پاسخ دادهاند: اوّلاً: قبول نداریم که هیچ واقعهای، خالی از حکم فعلی نیست، و مرادِ روایاتی (4)که میگویند: «هیچ واقعهای خالی از حکم نیست»، حکم واقعی است، نه فعلی. لذا بعضی از چیزهایی که حکم واقعی دارند، به مرحله فعلیت نرسیدهاند و در نزد اهل بیت علیهم السلام مخزوناند. (5)
ثانیاً: خود شما اخباریان در شبهات موضوعیه مطلق، و حکمیه وجوبیه، با وجود این آیات و روایات، قائل به توقّف و احتیاط نیستند و به ظن، عمل میکنید. هر چه شما در آن جا پاسخ دادید، همان پاسخ را ما در شبهات حکمیه تحریمیه میدهیم. (6)
ثالثاً: حل مطلب به این است که مراد از آیات و روایاتی که دلالت بر وجوب رجوع به علم، و عدم جواز به ظن میکند، این است که ما در حکم و فتوا به ظن، از جهت این که ظن است، بسنده نکنیم؛ امّا اگر دلیل قطعیای بر حجّیت چیزی در
1) وسائل الشیعة، ج 18، ص 9 (صفات القاضی، باب 4).
2) هدایة الاُمّة، ج 8، ص 367، باب 3.
3) بحار الأنوار، ج 2، ص 111، باب 16.
4) الکافی، ج 1، ص 59 ـ 62؛ الفوائد، ج 1، ص 6، باب 3، ح 3؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 169 ـ 171، ح 3، 8 و 11.
5) الفوائد المدنیة، ص 47.
6) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 683 ـ 684؛ الفوائد الحائریة، ص 124؛ الرسائل الاُصولیة، رسالة أصالة البرائة، ص 362.
موارد مخصوص داشتیم، در این صورت، فتوا و عمل از روی علم است؛ خواه علم به واقع پیدا کنیم یا نکنیم، و داخل در آیات و روایات نیست. (1)
رابعاً: این روایات، دلالت دارند که افتا نیز همچون قیاس و استحسان و غیر از آنچه در آن زمان میان عامّه رایج بوده، حرمت دارد. (2)
لذا شیخ مفید و محمّد تقی رازی اصفهانی معتقدند که اجتهاد، دو اطلاق و معنا دارد: 1. آن کوشش مجتهد است تا بتواند از کتاب و سنّت و آنچه اعتبار آن از کتاب و سنّت ثابت شده، به حکم شرعی، ظنْ پیدا کند.
خامساً: ما ادلّهای بر حجّیت اجتهاد به معنای اوّل داریم ـ که در ادامه، بیان میکنیم ـ . در این صورت، حکم و فتوا بر اساس آن آیات و روایات، تخصیص خورده است، چنانچه شهادت دو شاهد و... خارج شده است. (4)
یکی دیگر از ادلّهای که اخباریها بر عدم جواز اجتهاد، استدلال کردهاند، روایاتی است که ما را از عمل کردن به رأی و قیاس، نهی میکنند (5)که ما به دو روایتْ بسنده میکنیم:
1) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 690؛ الرسائل الاُصولیة، ص 12؛ عوائد الأیّام، ص 356؛ فرائد الاُصول، ج 1، ص 134. نیز ر. ک: مبحث اوّل از فصل چهارم.
2) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 71 ـ 72.
3) اوائل المقالات (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 4)، ص 226 ـ 227؛ هدایة المسترشدین، ج 3، ص 683 ـ 684.
4) معارج الاُصول، ص 277.
5) الفوائد المدنیة، ص 101؛ الفوائد الطوسیة، ص 408؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 20 (صفات القاضی، باب 6).
من أفتی الناس برأیة فقد دان الله بما لا یعلم و من دان الله بما لا یعلم فقد ضادّ الله حیث احلّ و حرّم فبما لا یعلم.(1)
کسی که برای مردم به رأی خود فتوا دهد چیزی را که نمیداند دین اخذ کرده، و خدا را با آن عبادت میکند، چنین کسی خودش را شریک خداوند در وضع شریعت و حلال و حرام برای بندگان خدا قرار داده است.
ایّاک و خصلتین ففیهما هلک من هلک ایّاک ان تفتی الناس برأیک و تدیّن بما لا تعلم. (2)
از دو خصلت، نفس خود را دو رکن که عدّه زیادی در این دو به هلاکت رسیدهاند: یکی این که به رأی خود برای مردم فتوا نده؛ دوم، چیزی را که نمیدانی، از دین قرار مده [و معتقد نباش که از دین است].
محمّدامین استرآبادی و شیخ حرّ عاملی، بر این عقیدهاند که مراد از رأی، آن است که مجتهد در فتوا دادن، به دلیل ظنّی و اجتهاد، تمسّک میکند. (3)
مرحوم فیض آورده که جمهور متأخّران میگویند که رأی، همان قیاس است؛ (4)ولی رأی، اعمّ از قیاس و اجتهادی است که بین فقهای متأخّر ما رایج و متعارف است. (5)
مجتهدان نیز در پاسخ به استدلال به این روایات گفته اند: اوّلاً: دلالت این روایات بر آنچه گفته شد، قطعی نیست. لذا مرحوم مجلسی میگوید: مراد از رأی، آن ظنونی
1) الکافی، ج 1، ص 58، ح 17؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 25 (باب عدم جواز القضاء و الحکم بالرأی و الاجتهاد و...)، ح 12؛ الفصول المهمّة، ص 535 (باب عدم جواز العمل بشیء من الاجتهادات الظنّیة فی نفس الأحکام الشرعیة)، ح 3.
2) الکافی، ج 1، ص 42، ح 2؛ الخصال، ج 1، ص 52، ح 66؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 10، ح 3؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 114، ح 6.
3) الفوائد المدنیة، ص 120؛ الفوائد الطوسیة، ص 408.
4) کتاب الوافی، ج 1، ص 256.
5) همان، ج 1، ص 190.
است که از استحسانات عقلیه و قیاسات فقهیه اخذ شده باشد، و از ادلّهای که به شارع منتهی میشود، اخذ نشده باشد؛ (1)بلکه مراد از رأی، قیاس و استحسان و تخمینی است که در بین عامّه متداول است؛ امّا رجوع به ظواهر کتاب و سنّت و دیگر اصولی که در شریعت ثابت است، از باب رجوع به رأی نیست، هرچند بعد از آن که دلیلی بر اعتبارشان قائم شده است، از آنها علم به واقع پیدا نکنیم. (2)
ثانیاً: بر فرض آن که دلالت آنها را قبول کنیم، میگوییم که این روایات، مقیّد شده و تقیید خوردهاند و از اصل عدم حجّیت ظن، ظنّ مجتهد به اجماع و اقتضای ضرورت خارج شده است. (3)
احادیثی داریم که دلالت دارند هر واقعهای که حکم آن را از سوی ائمّه علیهم السلام نمیدانید، توقّف در حکم و احتیاط در عمل داشته باشید، و چنانچه استنباط ظنّی جایز باشد باید توقّف و احتیاط واجب نباشد.
عبد الرحمان بن حجّاج میگوید: از امام کاظم علیه السلام سؤال کردم: دو نفر در حال احرام، به اتّفاق، جانوری را شکار میکنند. آیا بر این دو نفر، یک کفّاره صید است؟ یا آن که بر هر کدام، کفّاره جداگانهای است؟
امام علیه السلام فرمود: «بر هر کدام، کفاره جداگانهای است». گفتم: این مسئله را بعضی از اصحاب ما از من سؤال کردند؛ ولی من پاسخ مسئله را نمیدانستم. امام کاظم علیه السلام فرمود:
اذا اصبتم مثل هذا فلم تدروا فعلیکم بالاحتیاط حتی تسألوا عنه فتعلموا. (4)
1) مرآة العقول، ج 5، ص 198.
2) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 690؛ شرح اُصول الکافی، محمّدصالح مازندرانی، ج 2، ص 142.
3) الرسائل الاُصولیة، رسالة الإجتهاد و الأخبار، ص 39 و 41؛ الفوائد الحائریة، ص 136؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 436.
4) الفرائد الطوسیة، ص 413، هدایة الأبرار، ص 143؛ الاُصول الأصلیّة، ص 153. نیز ر. ک: الکافی، ج 2، ص 388، ح 19؛ وسائل الشیعة، ج 18 ص 115، ح 11؛ هدایة الاُمّة، ج 8، ص 385.
وقتی مسائلی این چنینی برای شما پیش میآید و حکم آن را نمیدانید، احتیاط کنید تا بپرسید و علم پیدا کنید.
این اخبار توقّف را مجتهدان و حتّی بعضی از اخباریها پاسخ دادهاند. سیّد نعمة الله جزایری میگوید:
این اخبار توقّف را یا حمل بر مورد تنجّز تکلیف و شک در مکلّفٌ به میکنیم ـ که همه قائل به احتیاط هستند ـ و یا میگوییم که این اخبار ردّ بر اهل رأی و اجتهادی است که در بین اهل سنّت رایج بوده است؛ زیرا آنان وقتی در مسئلهای، نصّی از طرف شارع وارد نشده باشد، بدون فحص برای استخراج آن حکم، سراغ ادلّه عقلیه ظنّیه و قیاسات میرفتند که اینها در نزد ما جایز نیست. (1)
ما احادیث فراوانی داریم که دلالت دارند اجتهاد و قول به رأی برای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام جایز نیست، (2)و وقتی برای شخصی که از خطا مصون است، اجتهاد جایز نباشد برای غیر معصوم هم قطعاً جایز نیست. (3)این مطلبی است که شیخ صدوق، آن را تصدیق کرده، معتقد است که وقتی قیاس و استنباط و استخراج برای پیامبران، جایز نباشد، برای کسانی که از آنها پایینتر هستند، سزاوارتر است که جایز نباشد. (4)مجتهدان جواب دادهاند: درست است که برای پیامبر و ائمّه معصوم، اجتهاد صحیح نیست و خداوند میفرماید: (وَ مَا ینطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحَی)؛ (5)ولی پیامبر صلی الله علیه و آله قادر بر تلقّی وحی و علم است و معصومان هم احکام را از پیامبرخدا میگیرند و قادر بر علم هستند. لذا عمل به اجتهاد و ظن، بر آنان جایز نیست؛ ولی برای علمای ما در مواردی که قادر بر علم نیستند، اجتهاد جایز است که احکام شرعیه را از عمومات کتاب و سنّت استنباط کنند و ادلّه متعارضه را ترجیح دهند. (6)
آخرین دلیل اقامه شده این است که اگر اجتهادات و ادلّه ظنّیه معتبر باشد، لازم میآید که شریعت به حسب اختلاف اجتهادات، مستمر نباشد و یکی پس از دیگری، نسخ شود، و تغییر و تبدیل گردد، حلال خداوند، حرام، و حرام او حلال گردد، و حیث این که محال بودن نسخ شریعت، از ضروریات دین است و اخبار متواتری داریم که حلال محمّد و حرام او تا روز قیامت، مستمر و ثابت است، لازم میآید که این ظنون اجتهادیه، از شریعت نبوده باشد. (1)در روایاتی از زراره نقل شده که میگوید: از امام صادق علیه السلام از حلال و حرام سؤال کردم. امام علیه السلام فرمود: «حلال محمّد، تا روز قیامت ، حلال است...» . (2)
مجتهدان، به این دلیل پنجم، هم جواب نقضی دادهاند و هم جواب حلّی. در جواب نقضی آمده: در نظر اخباریان هم رجوع از حکم، جایز است، مانند این که عمل به روایت عام کردند و بعد به روایت خاص رسیدند، یا از خبری حکمی را فهمیدند و بعد، از فهم خود عدول کردند، و یا بعضی از آنان از روایات چیزی فهمیدند که بعضی دیگر، جور دیگری از آنها استفاده کردهاند. لذا اختلاف در فتوا هم بین آنان وجود دارد. (3)عدّهای از اخباریها قائل به تحریف قرآن شدهاند، و بعضی مانند شیخ حرّ عاملی، منکر تحریف قرآن شده است. بعضی قائل به وجوب عینی نماز جمعه هستند و بعضی، منکر وجوب آن هستند. (4)به گفته علّامه مجلسی: محدّثان هم نوعی اجتهاد را دارند که از آنان نیز خطا و صواب واقع میشود و هیچ چارهای از نوعی از اجتهاد ندارند. (5)
به گفته کاشف الغطاء:
منکر اجتهاد، در اسم اجتهادْ مخالف است، نه در حکم آن؛ زیرا به صرف این که
علم به صدور روایت داشته باشی، باز احتیاج به بذل جهد و کوشش در شناخت موضوعات و قواعد شرعیه و تعارض و تراجیح داریم. (1)
امّا در جواب حلّی گفتهاند: بر فرض این که دلیل شما تمام باشد، در صورتی تمام است که ما بگوییم آنچه افاده ظن میکند، آن، مطلوب و حکم واقعی است؛ امّا اگر بگوییم اخذ به ظنون خاص حکم ظاهری است و از آن جهت مطلوب است که کشف از واقع میکند، و طریق به حکم واقعی است (چنان که مجتهدان میگویند)، دیگر اشکال وارد نیست و تغییر احکام ظاهریه در شریعت، مانعی ندارد. چنانچه گوشتی را از دست مسلمانی خریدی و حکم به حلّیت آن کردی، و بعد معلوم شد که گوشت خنزیر و یا میته است ـ که ذبح شرعی نشده ـ ، حکم به حرمت آن میکنی. پس ابدیت احکام، مانع از جواز اخذ به اجتهاد نمیشود، و وقتی مجتهد، از فتوایی که داده رجوع کند، احدی فکر نمیکند که حکم، نسخ شده است، و حکم واقعی در هر حال، یکی است. به علاوه، این گونه نیست که هر حکم اجتهادیای قابل تغییر باشد و ما احکام فراونی داریم که قابل تغییر نیستند. (2)
به گفته شیخ طوسی:
بیشتر مسائل ما در اخبارمان وجود دارند و بر آنها نصّ داریم، و هیچ فرعی از فروع نیست مگر آن که داخل در اصول ما میشود. (3)
مجتهدان، پس از آن که ادلّه اخباریان را پاسخ دادهاند، ادلّهای را بر جواز اجتهاد اقامه کردهاند:
مجتهدان در ابتدا به این آیه شریف استناد کردهاند:
(فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کلِّ فِرْقَة مِّنْهُمْ طائفةٌ لِّیتَفَقَّهُواْ فِی الدین وَ لِینذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ. (1)
چرا از هر گروهی از آنان، جمعی کوچ نمیکنند تا در دین تفقّه کنند و مردم خود را ـ چون بازگشتند ـ بیم دهند؟ که آنها حذر کنند).
ملاحظه میکنید که آیه شریف، هدف از تفقّه را انذار قرار داده، و وقتی فقیهی با فتوایش مردم را از کیفر الهی ترسانیده، باید تحذّر کرد و این وجوب تحذّر، مستلزم حجّیت فتوای فقیه است. (2)توضیح بیشتر، در بحث تقلید آمده است.
سیره عقلائیه است و در بین عقلا، جاهل به عالم مراجعه میکند، و مقتضی این سیره، حجّیت قول مجتهد است. (3)برای توضیح بیشتر، به بحث تقلید مراجعه شود.
دلیل بعدی، روایات است که میتوان آنها را به چند دسته تقسیم کرد:
دسته اوّل، روایاتی هستند که بر تفریع فروع بر اصول و قواعد، دلالت دارند که این روایات صحیحه هستند و ابن ادریس، آنها را در آخر السرائر نقل میکند. هشام بن سالم، از امام صادق علیه السلام نقل میکند که ایشان میفرماید:
انما علینا ان نلقی الیکم الاُصول و علیکم ان تفرعوا.(4)
همانا ما اصول و قواعد کلی را بیان میکنیم و شما فروعات را بر آن قواعد، تطبیق کنید.
در روایت دیگری، احمد بن محمّد بن ابو نصر، از امام رضا علیه السلام نقل میکند که امام علیه السلام میفرماید:
1) سوره توبه، آیه 122.
2) الفوائد الحائریة، ص 132؛ التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 64 ـ 65 و 69؛ مهذب الأحکام، ج 1، ص 20.
3) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 62 و 103؛ التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 19.
4) السرائر، ج 3، ص 575؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 41 (صفات القاضی، باب 6)، ح 51.
علینا القاء الاُصول و علیکم التفریع. (1)
بر ماست که اصول کلّی را بیان کنیم و بر شماست که فروعات را بررسی نمایید.
این دو روایت، بر صحّت اجتهاد دلالت دارند؛ (2)زیرا تفریع بر اصول و قواعد، در غالب موارد، ظنّآور است، و دلالت عمومات بر جزئیات و فروعی که مندرج در عمومات است، غالباً ظهور است و تنصیص نیست. به علاوه، در بسیاری از تفریعات، انظار و افهام، متفاوتاند که براساس چه قاعدهای مندرج میشود، و بسیاری از موارد فرعیای که به قاعدهای وارد میشوند، به دلالت التزامی است که از خطاب استفاده میشود، مانند دلالت امر به شیء، بر امر به مقدّمه آن شیء، و دلالت نهی بر فساد. (3)
پس شکّی نیست که تفریع بر اصول، اجتهاد است و اصلاً اجتهاد در زمان ما، همان تفریع بر اصول است، مانند این قول معصوم علیه السلام که: «و لا ینقض الیقین ابداً بالشک ولکن ینقضه بیقین آخر»، (4)که ما از این اصل میفهمیم کسی که یقین به طهارت داشته و شک در حدّت دارد، طهارت بر او واجب نیست، و کسی که یقین داشته باشد لباسش پاک بوده و بعد شک در رسیدن نجاست به آن دارد، شستن لباس بر او واجب نیست، و کسی که یقین دارد در ماه شعبان است و الآن شک میکند که ماه رمضان رسیده، روزه بر او واجب نیست.
اصولی مانند: «علی الید ما اخذت حتی تؤدی»، (5)«لا ضرر و لا ضرار» (6)و «رفع عن اُمّتی تسعة» (7)و... اصولی هستند که فروعات زیادی دارند و مجتهداناند که این فروعات را بر قواعد کلّیِ استنباط، تطبیق میکنند. این شیوه، در زمان امام صادق علیه السلام و
1) التنقیح الرائع، ج 1، ص 7؛ طریق استنباط الأحکام، محقّق کرکی، ص 17.
2) السرائر، ج 3، ص 575؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 41 (صفات القاضی، باب 6)، ح 52.
3) هدایة المسترشدین، ج 3، ص 677.
4) تهذیب الأحکام، ج 1، ص 8، ح 11؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 175 (نواقض الوضوء، باب 1)، ح 1.
5) مستدرک الوسائل، ج 17، ص 88 (کتاب الغصب، باب 1)، ح 4.
6) الکافی، ج 5، ص 292، ح 2؛ تهذیب الأحکام، ج 7، ص 147، ح 651؛ وسائل الشیعة، ج 17، ص 341 (إحیاء الموت، باب 12)، ح 3.
7) التوحید، ص 353، ح 24؛ وسائل الشیعة، ج 11، ص 295 (جهاد النفس و ما یناسبه، باب 56)، ح 1.
امام رضا علیه السلام هم بوده، چنانچه در این عصر هم وجود دارد، با این تفاوت که تفریعات، در آن زمان، کم بوده و امروز زیاد شده است. (1)
خود اخباریانی چون: محمّد امین استرآبادی، فیض کاشانی و شیخ حرّ عاملی، دلالت این روایت را در کل، قبول میکنند و معتقدند که عمل کردن به آن قاعده کلّیهای که منصوص است و از ائمّه علیهم السلام رسیده، در تمام افرادش جایز است، و واجب نیست که بر نصّ خاص، بسنده کنیم، و دلالت این حدیث بر رخصت تفریع بر اصولی که از ائمّه علیهم السلام رسیده، تمام است؛ ولی همه اقسام اجتهاد، از قبیل: تفریع بر اصول عامه و قواعدی که با ادلّه عقلیه ظنّیه بیان شدهاند را شامل نمیشود، و دلیل، اخصّ از مدّعی است. (2)
دسته دوم، اخباری هستند که ما را از فتوا دادن بدون علم و بدون راهنمایی از ناحیه پیامبر و ائمّه معصوم علیهم السلام نهی میکنند، مانند روایتی که کلینی به سند صحیح، از ابی عبیده، از امام باقر علیه السلام نقل میکند که ایشان میفرماید:
من افتی الناس بغیر علم و لا هدی من الله لعنته ملائکه الرحمة و ملائکة العذاب.... (3)
کسی که بدون علم و بدون راهنمایی از معصومان برای مردم فتوا دهد، ملائکه رحمت و فرشتگان عذاب، او را لعنت میکنند... .
پس اگر فتوا از روی علم و یا راهنمایی از معصومان علیهم السلام باشد، جایز است و فتوا هم بدون اجتهاد و تفقّه نمیشود. (4)
دسته سوم، روایاتی هستند که ائمّه معصوم علیهم السلام مردم را به اشخاص (با اسم و رسمشان) ارجاع دادهاند، (5)مانند: محمّد بن مسلم، یونس بن عبد الرحمان، زکریّا بن آدم، ابا بصیر اسدی، زرارة بن اعین، عمری و فرزندش محمّد بن عثمان و... که
1) الاجتهاد و التقلید، امام خمینی، ص 71 ـ 72.
2) الفوائد المدنیة، ص 153 ـ 154؛ الحقّ المبین، ص 7؛ الفوائد الطوسیة، ص 466.
3) الکافی، ج 7، ص 409، ح 2؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 9 (صفات القاضی، باب 4)، ح 1. برای بررسی روایات مشابه، ر. ک: وسائل الشیعة، ج 18، ص 102 (صفات القاضی، باب 11)، ح 12.
4) الاجتهاد و التقلید، ص 75.
5) الوافیة، ص 305؛ الفوائد الحائریة، ص 132؛ الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 108.
لازمه این ارجاع، حجّیت فتاوای آنان است. در این جا تنها به چند روایت، بسنده میکنیم:
علی بن مسیب (اهل همدان) میگوید: خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم و گفتم: راهم دور است و همیشه نمیتوانم حضور شما شرفیاب شوم. دستورهای دینم را از چه کسی بگیرم؟ امام رضا علیه السلام فرمود: «از زکریا بن آدم قمی که امین بر دین و دنیاست». (1)
عبد العزیز مهتدی ـ که اهل قم و وکیل امام رضا علیه السلام بود ـ میگوید: از امام رضا علیه السلام پرسیدم: من وقتهایی که نمیتوانم خدمت شما شرفیاب شوم، دستورهای دینم را از چه کسی بگیریم؟ امام رضا علیه السلام فرمود: «از یونس بن عبد الرحمان بگیر». (2)
شعیب عقر قوفی میگوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: چه بسا نیاز پیدا میکنم که چیزی را بپرسم [؛ امّا راهم به شما دور است]. از چه کسی بپرسم؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «از ابا بصیر اسدی بپرس». (3)
عبد الله بن ابی یعفور به امام صادق علیه السلام میگوید: گاهی پیش می آید که نمیتوانم شما را ملاقات کنم و خدمتان برسم. اصحاب ما میآیند و از من سؤالاتی را میپرسند، در حالی که پاسخ تمام سؤالاتْ نزد من نیست. امام صادق علیه السلام فرمود: «چه چیزی مانع تو میشود که جواب سؤالهایت را از محمّد بن مسلم بپرسی؟ او نزد پدرم قدر و منزلتی داشته و سخنانی را از او شنیده است». (4)
فیض بن مختار، از امام صادق علیه السلام در باره اختلافی که میان شیعیان است، سؤال میکند. امام علیه السلام میفرماید: «کدام اختلاف؟». گفت: اختلاف احادیثی که از شما رسیده است. امام علیه السلام فرمود: «بله. چنین اختلافی وجود دارد و علّت آن، این است که مردم، بر ما دروغ بستند... و اگر احادیث ما را میخواهی، به این شخصی که این جا نشسته (زرارة) رجوع کن». (5)
1) اختیار معرفة الرجال، ص 595، ش 1112؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 106 (صفات القاضی، باب 11)، ح 27.
2) اختیار معرفة الرجال، ص 483، ش 910؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 107، ح 34.
3) اختیار معرفة الرجال، ص 171، ش 291؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 103، ح 15.
4) اختیار معرفة الرجال، ص 161، ش 273؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 105، ح 23.
5) اختیار معرفة الرجال، ص 135، ش 216.
دسته چهارم، روایاتی هستند که ائمّه علیهم السلام به بعضی از اصحاب، به صراحت امر کردهاند که فتوا دهند. در روایتی امام باقر علیه السلام به ابان بن تغلب فرمود:
اجلس فی مسجد المدنیة و افت الناس، فانّی اُحبّ أن یری فی شیعتی مثلک. (2)
در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوا بده. من دوست دارم که در میان شیعیانم مثل تو را ببینم.
در روایت دیگری، امام صادق علیه السلام به معاذ بن مسلم نحوی میفرماید: «به من خبر رسیده که در مسجد جامع [کوفه] مینشینی و فتوا میدهی؟». معاذ گفت: بله. البته میخواستم در باره آن از شما سؤال کنم. من در مسجد مینشینم و هرگاه مردی میآید و از من سؤال میکند، چنانچه بدانم که او مخالف شماست، طبق مسلک خودش به او پاسخ میدهم؛ و اگر بدانم از دوستان و شیعیان شماست، آنچه از شما [به من] رسیده، به او خبر میدهم؛ و اگر کسی از من سؤال کرد و ندانستم که از دوستان یا مخالفان شماست، نظریههای مختلفی را بیان میکنم و گفتار شما را لا به لای آنها مطرح مینمایم. امام علیه السلام فرمود: «چنین بکن». من هم به کار خود ادامه دادم. (3)
این روایات، هم دلالت بر جواز افتا دارد و هم تقلید و رجوع به کسانی چون: ابان و معاذ را تایید میکند؛ زیرا اگر فتوای او بر پرسشگرحجّت نباشد، دیگر فایدهای در امر امام علیه السلام به افتا نیست و آن لغو میشود، (4)و میدانیم که افتایِ بدون اجتهاد، ممکن نیست. (5)
1) همان، ص 538، ش 1023. برای مشاهده روایات مشابه دیگر، ر. ک: همان، ص 331، ش 604؛ الکافی، ج 1، ص 330، ح 1؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 100 و 107، ح 4، 33 و 35.
2) رجال النجاشی، ص 7 ـ 8؛ الفهرست، طوسی، ص 44، ش 61؛ مستدرک الوسائل، ج 17، ص 315، ح 14.
3) اختیار معرفة الرجال، ص 253، ش 470؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 108 (صفات القاضی، باب 11)، ح 36.
4) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 71.
5) الاجتهاد و التقلید، ص 75.
در رجال، گروههایی داریم به نامهای: «زراریه»، «یعفوریه»، «یونسیه»، «مشامیه» و «نعمانیه» که معلوم میشود علمایی چون: زراره، عبد الله بن ابی یعفور، یونس بن عبد الرحمان، هشام و مؤمن طاق، اهل فتوا بودهاند و پیروانی داشتهاند. (1)مرحوم کلینی در کتاب میراث و نکاح و طلاق الکافی، (2)فتاوایی را از یونس بن عبد الرحمان و فضل بن شاذان نقل کرده است. (3)
کشّی، از عبد الله بن مسکان نقل میکند:
ما در نزد زراره، در باره بعضی از مسائل حلال و حرام بحث میکردیم که زراره، رأی و نظر خود را بیان کرد. به او گفتم: این رأی و نظر توست، یا روایت است؟ زراره گفت: «من آگاهترم و چه بسا رأیی، بهتر از روایت است». (4)
وقتی از امام عسکری علیه السلام در باره کتابهای بنی فضّال سؤال میشود، ایشان میفرماید: «روایات آنان را اخذ کنید و آرائشان را رها کنید». (5)این روایت، دلالت میکند که آنان آرائی داشتند که خود روایت نبوده است. (6)
در روایتی علی بن اسباط میگوید: به امام رضا علیه السلام گفتم: امری حادث و مسائلی پیش میآید که باید حتماً نسبت به آن شناخت پیدا کنیم، و در آن شهری که هستم، از دوستان شما کسی نیست که از او استفتا کنم. امام رضا علیه السلام فرمود:
ائت فقیه البلد فاستفته من امرک، فاذا افتاک بشیء فخذ بخلافه فانّ الحقّ فیه. (7)
از فقیه آن شهر استفتا کن و هر چه فتوا داد، بر خلاف آن عمل کن که حق، در خلاف آن است.
1) الملل و النحل، ج 1، ص 164 ـ 168؛ الفوائد الحائریة، ص 161، 132، 145، 148، 166 و 242.
2) الکافی، ج 5، ص 570 و ج 6، ص 93 و ج 7، ص 90، 95، 115 و 121.
3) کشف القناع، ص 198.
4) اختیار معرفة الرجال، ص 156، ش 257.
5) کتاب الغیبة، شیخ طوسی، ص 390، ح 355؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 103 (صفات القاضی، باب 11)، ح 13.
6) الاجتهاد و التقلید، ص 75.
7) تهذیب الأحکام، ج 6، ص 294، ح 820؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 82 (صفات القاضی، باب 9)، ح 23.
از این روایت استفاده میشود که فتوا دادن در آن زمان، رایج و جایز بوده و علی بن اسباط، جواز آن را مفروغ عنه گرفته و از نبود فتوا دهنده شیعه سؤال میکند.
دسته پنجم، روایاتی هستند که از آنها استفاده میشود فتوایِ عالم و فقیه و عارف به احکام ـ که ناظر به حلال و حرام است ـ ، حجّیت دارد. (1)امام صادق علیه السلام میفرماید:
انظروا الی رجل منکم یعلم شیئاً من قضایانا فاجعلوه بینکم.... (2)
به مردی از خودتان که برخی از قضایای ما را میداند، نظر افکنید و او را بین خودتان حاکم قرار دهید... .
بودن این روایت در باب قضا، مانع از استدلال به این روایت در باب فتوا نیست؛ زیرا منصب قضا، منصب فتوا هم است. (3)به آن شخص، به اعتبار این که بر احکام شرعیه فرعیه، استدلال میکند، مجتهد میگویند، و به اعتبار این که حکم و الزام میکند، وی را قاضی مینامند. (4)
در مقبوله عمر بن حنظله، امام صادق علیه السلام میفرماید:
ینظران الی من کان منکم ممّن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا فلیرضوا به حکماً فانّی قد جعلته علیکم حاکماً... . (5)
به کسی مراجعه کنید که از خود شما و راویِ حدیث ما باشد و نظر در حلال و حرام داشته باشد و احکام ما را بشناسد. راضی شوید که چنین شخصی، حاکم شما باشد، و من او را بر شما حاکم قرار دادم... .
عمر بن حنظله، هرچند توثیق ندارد، با این حال، چون مشهور علما به آن عمل کردهاند و عمل مشهور، جبران کننده سند است، موجب جبران سند میشود. (6)مراد از
1) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 179 ـ 180.
2) الکافی، ج 7، ص 412، ح 4؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 4 (صفات القاضی، باب 1)، ح 5.
3) مستمسک العروة الوثقی، ج 1، ص 44.
4) رسائل الشهید الثانی، ج 2، ص 778.
5) الکافی، ج 1، ص 67، ح 10؛ تهذیب الأحکام، ج 6، ص 301، ح 845؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 99 (صفات القاضی، باب 11)، ح 1.
6) الاجتهاد و التقلید، ص 26.
عارف به احکام، همان فقیه مجتهد است. شهید اوّل، بسیاری از شروطی را که در فقیه معتبر دانسته، از این روایت به دست آورده است. (1)
از این دو روایت و روایات دیگر، استفاده میشود که فقیه، کسی است که راویِ حدیث است و ناظر در حلال و حرام، و عارف به احکام، و غیر فقیه، ناظر به حلال و حرام و عارف به احکام نیست. (2)اگر در آن توقیع از حضرت مهدی ـ عجل الله ـ وارد شده: «و امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانّهم حجّتی علیکم و انا حجة الله علیکم» (3)که به «رُوات حدیث» مراجعه کنید، راوی حدیث، از این جهت که خبره و فقیه است، مطرح شده، نه از آن جهت که فقط راوی حدیث است، هرچند ملکه اجتهاد نداشته باشد، چنانچه بعضی از اخباریان (4)پنداشتهاند.
این، حرفی است که شیخ یوسف بحرانی، با این که اخباری است، قبول ندارد و میگوید:
این عالمی که بر دیگران واجب است به او مراجعه کنند، باید ملکه استنباط در احکام شرعیه از روی ادلّه تفصیلیه داشته باشد، و کسی که این ویژگی را نداشته باشد، اعتماد کردن بر فتوای او جایز نیست. (5)
ما یقیناً تکالیفی داریم که باید به آنها عمل کنیم. در هر مسئلهای که بتوانیم تحصیل یقین کنیم، و به آن عمل مینماییم و در مواردی که ممکن نیست، ظنّ شرعی به دست میآوریم. (6)و باید به طور قطع، عمل کردن به این ظن، جایز باشد و گر نه، یکی از سه چیز باطل لازم میآید: 1. عسر و حرج لازم میآید که قرآن، آن
1) ذکری الشیعة، ج 1، ص 42.
2) الاجتهاد و التقلید، ص 27.
3) کمال الدین و تمام النعمة، ص 484 (باب ذکر التوقیعات)، ح 4؛ الإحتجاج، ج 2، ص 283؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 101 (صفات القاضی، باب 11)، ح 9.
4) الفوائد المدنیة، ص 152 ـ 153؛ هدایة الأبرار، ص 186.
5) الدرر النجفیة، ج 3، ص 294.
6) مرآة العقول، ج 1، ص 100.
را نفی کرده است: (مَا جَعَلَ عَلَیکمْ فِی الدین مِنْ حَرَج)؛ (1)2. یا تکلیفی لازم میآید که انسان، قدرت بر انجام آن را ندارد، و خداوند چنین تکلیفی ندارد: (لاَ یکلِّفُ اللهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا)؛ (2)3. و یا تکلیف مرتفع میشود که این هم بالضروره، باطل است و در نتیجه، علم پیدا میکنیم که شارع، عذر ما را در عمل به ظن ـ و اجتهاد ـ قبول میکند. (3)
دلیل دیگر، اجماع است و عدّهای از مجتهدان، مانند: صاحب معالم، وحید بهبهانی و شیخ انصاری، ادّعای اجماع بر حجّیت قول مجتهد کردهاند. (4)
آخرین دلیل، انسداد باب علم است و چاره منحصر در ظن میشود. (5)
مردم در زمان حضور ائمّه معصوم علیهم السلام مکلّف بودند به آنان مراجعه کنند و دستورهای دین را از آنان شفاهاً، و یا با واسطه، و یا وسایط بگیرند، و در این مطلب که شنیدن روایت، کافی بوده است، خلافی بین علمای اخباری و مجتهدان وجود ندارد. (6)
امّا در زمان غیبت ـ با اختلاف اخباری که به دست ما رسیده، و با بودن احتمالات و اشتباه دلالات و نبودن قرائن مقامی ـ چه باید کرد؟ آیا برای عوام جایز است که از مجتهدان تقلید کنند؟ در این بحث، بین اخباریان و حلبیان از یک طرف، و بین مجتهدان، اختلاف نظر وجود دارد. اخباریان و حلبیان، تقلید کردن از مجتهدان
1) سوره حج، آیه 78.
2) سوره بقره، آیه 286.
3) الرسائل الاُصولیة ( الإجتهاد و الأخبار)، ص 12.
4) معالم الدین، ص 239؛ الرسائل الاُصولیة ( الإجتهاد و الأخبار)، ص 39 و 41؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 436.
5) قوانین الاُصول، ج 2، ص 270.
6) الدرر النجفیة، ج 3، ص 293؛ منیة الممارسین (میراث اسلامی ایران، ج 4)، ص 386.
را جایز نمیدانند؛ ولی مجتهدان جایز میدانند. پیش از آن که نظریات آنان بیان شود، مناسب است که تقلید را تعریف کنیم:
محقّق حلّی، فاضل تونی و غزالی (از علمای اهل سنّت) بر این عقیدهاند که تقلید، قبول کردن قول دیگری بدون دلیل و حجّت است». (1)قریب به همین مضمون، تعریفی است که صاحب معالم دارد: «تقلید، عمل کردن به قول دیگری بدون دلیل است». (2)به نظر سیّدکاظم یزدی، تقلید، آن است که مکلّف، ملتزم شود به قول مجتهد معین عمل کند، هرچند هنوز عمل نکرده است. (3)
سیّد ابو الحسن اصفهانی و سیّد احمد خوانساری معتقدند که تقلید، التزام با عمل است.
امام خمینی و سیّدخوئی، تقلید را عملی میدانند که مستند به فتوای غیر باشد. (4)
به هر حال، بزرگان از اصحاب، تقلید کردن عامّی از مجتهد را تجویز کردهاند (5)و مردم را به دو دسته مجتهد و مقلّد، بلکه سه دسته مجتهد و مقلّد و محتاط تقسیم کردهاند.
محقّق حلّی، اعتقاد دارد که علمای اعصار مختلف، اتفاق دارند که عوام میتواند به فتوای علما عمل کند، بدون این که کسی منکر این حرف باشد، حال چنانچه بر خود عامّی واجب باشد که نظری به ادله داشته باشد، باید دید قبل از وقوع حادثه واجب است، یا زمان وقوع حادثه؟ باید گفت که قبل از وقوع حادثه به اجماع واجب نیست؛ امّا در وقت وقوع حادثه، معذور است و نمیتواند در آن واحد مجتهد شود. (6)
به گفته شهید اوّل و محقّق ثانی، چنانچه مکلّف مجتهد است، وظیفه او اخذ به ادلّه تفصیله است، و اگر مقلّد است، رجوع به مجتهد است. (7)
از این کلام استفاده میشود که تقلید کردن برای مجتهد، جایز نیست. چنانچه در جای دیگر، شهید اوّل، آن را مقیّد کرده و گفته که تقلید کردن در مواردی که مربوط به عمل است، برای کسی که توان ادراک ادّله را ندارد، جایز است. (1)
به اعتقاد مرحوم کاشف الغطا، قاعده اوّلیه اقتضا میکند که پیروی کردن از غیر و شنیدن حرف او برای احدی واجب نباشد، مگر خداوند و یا پیامبر صلی الله علیه و آله دستوری داده باشند؛ ولی ضرورت و اجماع بر تقلید از زنده را داریم و روش امامیه همین است. (2)
سیّد محمّدکاظم یزدی و کسانی که عروة را حاشیه زدهاند، بیان داشتهاند که بر هر مکلّفی واجب است در عبارات یا معاملاتش مجتهد، یا مقلّد و یا محتاط بوده باشد. (3)
در مقابل مجتهدان، حلبیان و اخباریان از اصحاب هستند. حلبیان، مانند ابن حمزه و ابن زهره و ابی الصلاح حلبی و... تقلید را در فروع دین (مانند اصول دین) جایز نمیدانند؛ (4)زیرا در احکام شرعیه، قطع و یقین را معتبر میدانند، و تقلید از عالم، مفید علم نیست.
ابن زهره حلبی، تقلید مستفتی از مُفتی را جایز نمیداند؛ زیرا معتقد است که تقلید، قبیح است و طائفه شیعه، اجماع دارند که عمل کردن بدون علم، جایز نیست. (5)
ابو الصلاح حلبی هم بیانش این است که بر شخص مکلّف، لازم است که به ائمّه معصوم علیهم السلام مراجعه کند و به فتوای آنان ـ که از خطا مصون هستند ـ عمل نماید؛ چرا که در احکام شرعیه، علم و یقین، معتبر است و از فتوای ائمّه علیهم السلام قطع حاصل میشود؛ ولی تقلید از عالم، مفید علم نیست. راه علم به فتوای ائمّه، از چند طریق
است: شنیدن شفاهی از آنان؛ رسیدن سخنان آنان به ما به صورت تواتر، یا از طریق افرادی که ائمّه، تصریح بر صدق و وثاقت آنها کردهاند؛ علم پیدا کردن به فتوای آنان از راه اجماع. (1)
به هر حال، حلبیان، بر خلاف اکثر امامیه ـ که وجوب تفقّه را کفایی میدانند ـ ، وجوب تفقّه را واجب عینی میدانند و استدلال را برای عوام واجب میدانند. (2)در حالی که شخص عامی نمیتواند از روایت، بر حکمی استدلال کند؛ چون هیچ یک از روایات را نمیشناسد و چه بسا حدیث ارسال دارد، یا مقطوعه و یا مضرّه است و یا از باب تقیّه صادر شده است، و نمیتواند اعتقاد پیدا کند که این حدیث، از معصوم صادر شده است. وقتی اعتقاد پیدا نکرد، چگونه مطمئن میشود که آن حکم، شرعی است، و معارض ندارد؟
امّا اخباریان هم عقیده دارند که تقلید کردن از مجتهدان، جایز نیست، و بر مردم لازم است که از ائمّه معصوم علیهم السلام پیروی کنند؛ یعنی در زمان غیبت، مردم باید به محکمات کتاب و احادیث ائمّه معصوم علیهم السلام مراجعه کنند، و مردم عوامی که خود نمیتوانند از آیات محکم و احادیث امامان معصوم علیهم السلام بر حکم شرعی استدلال کنند، باید به عالم و فقیهی مراجعه کنند که فقط به محکمات و احادیث ائمّه علیهم السلام تمسّک میکند و با ادلّه عقلیه و اجماع و رأی و نظر خود، حکمی را استنباط نمیکند. برای روشن شدن این مطلب، قسمتی از عبارات اخباریان را ذکر میکنیم:
محمّد امین استرآبادی (م1036 ق) میگوید:
تقلید کردن از مجتهدان، حرام است، و این، نظر علی بن ابراهیم قمی، شیخ صدوق، پدرش علی بن الحسین و کلینی است، و واجب است که به روایات معصومان علیهم السلام که به امر آنان نوشته شده، تمسّک شود. (3)
کلینی نیز در الکافی (4)بابی دارد که در آن، تقلید را ابطال کرده است. همچنین
باب (1)دیگری دارد که ائمّه علیهم السلام دستور دادهاند که در زمان غیبت، به احادیثی تمسّک کنیم که از آنان به ما رسیده است؛ ولی علّامه حلّی و اشخاصی که از او پیروی کردهاند، از احادیث این باب و باب اجتهاد و تقلید الکافی، غفلت کردهاند. (2)
شیخ عبد الله صالح سماهیجی (م1132 ق) عقیده دارد که تمام رعیّت، مقلّد معصوم هستند و اصلاً مجتهدی در کار نیست. (3)
مردم عوام، چون خودشان نمیتوانند از محکمات کتاب و روایات معصومان علیهم السلام استفاده کنند، واجب است که از فقیهی که فقط از کتاب و سنّت استفاده میکند، نه غیر آن، تقلید کنند؛ ولی میگویند این تقلید، از فقیه نیست، بلکه در واقع، تقلید از امام علیهم السلام است.
محمّدتقی مجلسی (م1070 ق) میگوید:
عالمی که شناخت به طریقه مرضیه اهل بیت داشته باشد و بتواند بین اخبار آنان را جمع کند، و عادل و تارک دنیا باشد، میتوان به یافته و آنچه به دست آورده، عمل کرد؛ بلکه بر عامی، لازم است که به آنچه به دست آورده، عمل کند. در این صورت، عمل به قول او نکرده است؛ بلکه عمل به قول خداوند و پیامبر خدا و ائمّه اطهار کرده است. (4)
فرزندش علّامه مجلسی میگوید:
آن کسی که از عالمی تقلید میکند که عادل و موثّق است و به محکمات قرآن و حدیث فتوا میدهد، در حقیقت، مقلّد این عالم نیست؛ بلکه تقلید از کسی میکند که خداوند، طاعت او را فرض کرده و به حکم خداوند، حکم میکند. (5)
فیض کاشانی، عبارت روشنتری دارد:
تقلید کردن از مجتهدانی که به آرای خود فتوا میدهند، جایز نیست، مگر کسی که به محکمات قرآن و حدیث فتوا دهد که در این صورت، پیروی کردن از او، تقلید
از او نیست؛ بلکه تقلید از کسی کرده که خداوند پیروی کردن از او را واجب کرده است. (1)
یعنی تقلید از ائمّه اطهار کرده است.
در جای دیگری میگوید:
عامّی میتواند در مسائلش، به فتوای فقیهی که فتواهایش را از کتاب و سنت پیامبر خدا و حدیث یکی از ائمّه معصوم گرفته، عمل کند، و چنانچه مدرک او اجماع یا استنباط او باشد، از غیر او سؤال کند و یا احتیاط نماید. (2)
شیخ حرّ عاملی میگوید:
احادیث زیادی داریم که تقلید کردن از غیر معصومی که از پیش خود حرف میزند، جایز نیست، و احادیث، دلالت میکنند که به رُوات احادیث در آن احکامی که از ائمّه علیهم السلام روایت میکنند، مراجعه کنید، نه در حرفهایی که به رأی خود میگویند. (3)
وسائل الشیعة، (4)بابی دارد که در آن 47 حدیث در این باره بیان شده است. هدایة الاُمّة نیز همین باب را دارد و در آن، دوازده حدیث ذکر شده است. (5)در الفصول المهمّة، بابی آمده که تقلید از غیر معصوم در احکام شرعیه را جایز نمیداند. (6)
از عبد الله بن صالح سماهیجی این گونه نقل شده که میگوید:
همانا واجب است که به راوی حدیثی که عالم و ثقه و عارف به معانی حدیث است مراجعه شود، و به این اشخاص، اصطلاحاً مجتهد نمیگویند؛ بلکه رجوع به مجتهد، در صورتی واجب است که آن مجتهد، اطلاع بر حدیثی داشته باشد که آن حدیث، به دست سائل نرسیده باشد، و یا آن سائل، شبهه دارد و آن مجتهد میتواند شبهه را از او دفع کند و در غیر این صورت، رجوع به او جایز نیست. (7)
1) کتاب الوافی، ج 1، ص 240.
2) الحقّ المبین، ص 6.
3) الفوائد الطوسیة، ص 413.
4) وسائل الشیعة، ج 18، ص 98 (باب وجوب الرجوع فی القضاء والفتوی الی رُوات الحدیث من الشیعة...).
5) هدایة الاُمّة، ج 8، ص 383، باب 7.
6) الفصول المهمّة، ج 1، ص 524 (اُصول الفقه، باب 14).
7) روضات الجنّات، ج 4، ص 249 ـ 250، ش 290.
شیخ یوسف بحرانی، با این که خود اخباری است، این حرف اخباریها را که «مردم، همه مقلّد معصوم هستند» رد کرده، میگوید:
این حرف، مورد اشکال است؛ زیرا در تعریف تقلید گفتهاند: قبول کردن قول دیگری، بدون دلیل است، در حالی که این معنا نسبت به عامی، بلکه نسبت به فقیه اخباری ـ در مسائلی که احتیاج به استنباط و تأمّل در ادلّه دارد ـ صدق نمیکند. لذا اخباریان در مسائلی اختلاف کردهاند، چنانچه مجتهدان هم اختلاف کردهاند. این فقیه اخباری، از روایاتْ چیزی میفهمد که فقیه دیگر، چیزی غیر از آن برداشت میکند. در این صورت، وقتی شخصی عامی به این عالم اخباری مراجعه کند، چگونه میتوان گفت که او مقلّد امام است؟ و یا خود آن فقیه اخباری، مقلّد امام است؟! (1)
پس، این گفته شیخ حسین کرکی (م1076 ق) که: « تقلید در نزد قدما، رجوع عامی است به قول معصوم در امور دینش، هر چند به واسطه افرادی که اطمینان به نقل قول معصوم دارند»، (2)مورد اشکال است.
به هر حال، اخباریان، با بیان ادلّهای، بر عدم جواز تقلید از مجتهدان استدلال کردهاند که به طور اجمال، به آنها اشاره میشود:
اخباریان عقیده دارند که در احکام شرعیه، قطع و یقینْ معتبر است و ظن به تنهایی، کفایت نمیکند و یکی از مصادیق ظن را تقلید میدانند (که پیش از این، سخن اخباریان و پاسخ مجتهدان به آنان، بیان شد).
آیات شریف در نکوهش و منع از تقلید، صراحت دارند که از تقلید در اصول و فروع دین، مطلقاً منع شده است، مانند این آیه:
(وَ إِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُواْ مَآ أَنزَلَ اللهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَآ أَلْفَینَا عَلَیهِ ءَابَآءَنَآ أَوَ لَوْ کانَ ءَابَآؤُهُمْ لاَ یعْقِلُونَ شیئاً وَ لاَ یهْتَدُونَ؛ (3)و چون به آنان گفته شود که از آنچه خدا نازل کرده، پیروی کنید، میگویند: بلکه
از چیزی که پدران خود را بر آن یافتهایم، پیروی میکنیم. آیا هرچند پدرانشان چیزی را درک نمیکرده و به راه صواب نمیرفتهاند ]باز هم درخور پیروی هستند؟]).
مضمون این میتوان در آیات دیگری چون آیه 104 سوره مائده و... مشاهده کرد.
مجتهدان، به این آیات پاسخ دادهاند و معتقدند که: اوّلاً، بحث در این جا، تقلید در «فروع دین» است نسبت به عوامی که قدرت بر تحصیل علم ندارند، در حالی که این آیات، در نکوهش از تقلید در «اصول دین» وارد شده است و آنان در دینشان از پدران خود پیروی کردهاند؛ ثانیاً، پدران آنان جاهل بودهاند و تقلید جاهل از جاهل در فروع دین، به حکم فطرتْ جایز نیست؛ (1)ثالثاً، تقلید جاهل از عالم، به اجماع، از تحت آیاتی که تقلید را نکوهش میکنند، خارج شده است. (2)
در روایتی، ابو بصیر از امام صادق علیه السلام در باره معنای آیه شریف (اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللهِ) (3)سؤال میکند. امام علیه السلام میفرماید:
فقال: اما والله مادعوهم الی عبادة أنفسهم، ولو دعوهم ما اجابوهم، ولکن احلّوا لهم حراماً، و حرّموا علیهم حلالاً فعبدوهم من حیث لا یشعرون. (4)
علما و عُبّاد، مردم را به عبادت و پرستش خود دعوت نکردهاند، و چنانچه دعوت هم میکردند، اجابت نمینمودند؛ بلکه حرام را برای آنان حلال، و حلال را بر آنان حرام کردند، و اگر کسی بر خلاف امر خداوند دستوری دهد، آنان که از او پیروی میکنند، او را ربّ خود قرار داده، بدون این که بفهمند، او را عبادت کردهاند.
چنانچه قرآن در باره کسی که از هوای نفس خود پیروی میکند، میگوید: نفس خود را اله و معبود خود قرار داده: (أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ) (5)و یا به کسانی که از
شیطان پیروی میکند، دستور میدهد که: شیطان را عبادت نکنید: (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیکمْ یابَنِی ءَادَمَ أَن لاَّ تَعْبُدُواْ الشَّیطَانَ إِنَّهُ لَکمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ). (1)پس طاعت و انقیاد، خود عبادت است، و این روایت، دلالت دارد که تقلید کردن از مجتهدانی که به آرای خود فتوا میدهند، جایز نیست مگر کسی که به محکمات قرآن و حدیث فتوا دهد که در این صورت، پیروی کردن از او تقلید از او نیست؛ بلکه تقلید از معصومی است که خداوند، طاعت او را واجب کرده است. (2)احادیث فراوانی در دست داریم که به ما دستور دادهاند به ائمّه علیهم السلام و احادیث آنان ـ که راویان آن ثقه هستند و یا در کتب مورد اعتماد آمدهاند ـ مراجعه کنیم، که به این کار، تقلید نمیگویند. (3)
به این روایات، این گونه پاسخ داده میشود که: اینها از مجتهدان و مقلّدان ما انصراف دارند و موضوعاً خارج هستند و مراد این روایات، آن علما و مقلّدانی هستند که در بین عامّه در آن زمان رایج بوده است؛ زیرا علمای ما به ظواهر آیات و روایات فتوا میدهند و در مواردی که تفحّص کردند و روایتی پیدا نکردند، سراغ اصول عملیه و حکم ظاهری میروند که دلیل بر اعتبار آنها داریم، و روایتی که طبرسی در الاحتجاج از تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام نقل میکند، مؤیّد این مطلب است که خلاصهاش این گونه است:
امام عسکری میفرماید:
شخصی به امام صادق علیه السلام گفت: چرا خداوند، عوام یهود را به خاطر تقلید کردن آنها از علمایشان نکوهش کرده است: (وَ مِنْهُمْ أُمِّیونَ لاَ یعْلَمُونَ الْکتَابَ إِلاَّ أَمَانِی وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ یظُنُّونَ)، (4)با این که عوام یهود چیزی نمیدانستند و چارهای جز تقلید کردن از علمای خود نداشتند و مانند عوام ما از علمای خود تقلید میکردند. اگر تقلید برای عوام یهود، جایز نیست، پس باید برای عوام ما هم جایز نباشد؟!
امام صادق علیه السلام فرمود: «بین عوام و علمای ما، با عوام و علمای یهود، از جهتی جدایی وجود دارد و از جهت دیگر، مساویاند.
امّا از جهت جدایی، عوام یهود، با این که میدانستند علمایشان دروغ میگویند و از رشوه و خوردن مال حرام باکی ندارند و احکام را با واسطهها و شفاعتها تغییر میدهند و فاسقاند، و به حکم فطرت نباید از آنان پیروی کنند، باز از آنان تقلید میکردند. خداوند هم آنان را به خاطر تقلیدشان نکوهش کرده است؛ امّا از جهت تساوی عوام امّت ما هم اگر از علمایشان چنین اعمال خلافی را ببینند و از آنان تقلید کنند، مانند عوام یهود، به خاطر تقلید نکوهش میشوند؛ ولی اگر عوام ما علمای خود را خویشتندار، حافظ دین، مخالف هوای نفس و مطیع فرامین خداوند یافتند، تقلید از آنان ـ نه تنها جایز است، بلکه ـ لازم است. (1)
مجتهدان برای جواز تقلید، به ادلّهای استدلال کردهاند:
مجتهدان، آیاتی را برای جواز تقلید ارائه کردهاند:
(فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کلِّ فِرْقَة مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّیتَفَقَّهُواْ فِی الدین وَ لِینذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ. (2)چرا از هر گروهی دستهای کوچ نکنند تا تفقّه در دین پیدا کنند و چون بازگشتند، مردم خود را بیم دهند. باشد که آنان حذر کنند).
این آیه، دلالت بر وجوب نفر دارد، و هدف از نفر را تفقّه و انذار بعد از آن، و غایت انذار را حذر متحذّر قرار داده است. حذر هم تنها خوف نفسانی نیست؛ بلکه تحفّظ از واقع شدن در هلاکت است، و وقتی انذار آمد باید متحذّر، خود را حفظ کند؛ خواه از انذار منذر، علم پیدا کند، خواه نکند. پس وقتی فقیهی فتوایی دارد، این
فتوا متضمّن انذار است و باید تحذّر کرد، و لازمه وجوب تحذّر، حجّیت فتوای فقیهی است (1)که ناظر در اخبار است و متعارضات اخبار را راجع میکند و عمومات آن را تخصیص و مطلقات را تقیید میزند؛ ولی در راوی حدیث، فقاهت شرط نیست تا آیه فوق او را حجّت بکند. (2)
این آیه، هم بر حجّیت فتوا دلالت دارد و هم بر جواز تقلید. (3)و اگر اجتهاد بر همه واجب بود ـ چنانچه حلبیان میگویند ـ ، کوچ کردن برای تفقّه را بر تمام فرقهها واجب میکرد. (4)
در آیه دیگری خداوند میفرماید: (فَسْئلُواْ أَهْلَ الذِّکرِ إِن کنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ).(5)آیه، وجوب سؤال را برای افرادی که در موضوعی، آگاهی ندارند، واجب میداند، و سؤال هم مقدّمه عمل است، نه این که خود پرسش، مقصود اصلی باشد؛ و گر نه، این، لغو است و اثری ندارد. پس، از آیه استفاده میشود که جاهل باید به عالم مراجعه کند که از او تعبیر به تقلید میشود، و فتوای عالم بر جاهل، حجّیت دارد و اگر حجّت نباشد، سؤال از او لغو میشود. (6)
به این استدلال، اشکال شده که از آیه استفاده میشود بپرسید تا علم پیدا کنید و بعد بر طبق علم، عمل کنید و این ربطی به تقلید ندارد.
جواب دادهاند: مستفاد عرفی از مراجعه جاهل به عالم برای عمل است، نه برای علم پیدا کردن، چنانچه مراجعه به طبیب برای عمل است، نه آن که عالم به طبابت بشود و بعد عمل کند. (7)
1) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 64 ـ 65.
2) همان، ج 1، ص 75.
3) الفوائد الحائریة، ص 133؛ التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 69.
4) مبادی الاُصول، ص 247.
5) سوره نحل، آیه 43.
6) رسائل الشهید الثانی، ج 2، ص 787؛ التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 67.
7) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 67.
اگر گفته شود که اهل ذکر در روایات، (1)به ائمّه علیهم السلام و اهل کتاب تفسیر شده، این، منافات دارد که به آیه برای جواز تقلید استدلال شود!
در پاسخ گفته شده که ورود آیه در مورد خاص، باعث نمیشود که آیه، مختصّ به همان مورد باشد؛ بلکه آیه، کبرایِ کلّی را بیان میکند. هر مسئلهای را در هر زمانی باید از آگاهان نسبت به آن مسئله پرسید که به حسب مناسبات و مقامات، گاهی منطبق بر اهل کتاب میشود ـ چنانچه مشرکان زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وظیفه داشتند که به آگاهان از اهل کتاب مراجعه کنند و پیامبران خدا همیشه از جنس بشر بودند ـ و گاهی بر ائمّه معصوم علیهم السلام انطباق پیدا میکند ـ که روشنترین مصداق اهل ذکرند ـ و گاهی بر عالم و فقیه تطبیق میشود. (2)
ولی صحیح، آن است که مورد آیه، با قبول تعبّدی قول فقیه، منافات دارد؛ زیرا موردش به قرینه قبل، اصول اعتقادیه و نبوّت است، و در نبوّت هم علم و معرفت معتبر است، و آیه، دلالت بر قبول تعبّدیِ فتوای فقیه ندارد، (3)و یا لااقل مشکوک میشود.
دلیل دوم بر جواز تقلید اخباریان، «روایات» است که تواتر اجمالی دارند، هرچند مضمون آنها متواتر نباشند، و این اخبار، چند دسته اند: (4)
دسته اوّل: روایاتی که ائمّه معصوم علیهم السلام مردم را به افراد خاص ارجاع دادهاند تا از آنان بپرسند و عمل کنند. قسمتی از این روایات در مبحث اجتهاد گذشت، و در این مبحث چند نمونه دیگر از آن اخبار را بیان میکنیم:
یک. حسن بن علی بن یقطین میگوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: نمیتوانم هر زمانی خدمت شما برسم و سؤالهای دینم را که بر آنها نیازمندم، از شما بپرسم. آیا
میتوانم دستورهای دینم را از یونس بن عبد الرحمان که ثقه است، اخذ کنم؟ امام علیه السلام فرمود: «آری». (1)
دو. امیرمؤمنان علی علیه السلام به قُثَم بن عباس (فرماندار خود در مکّه) این گونه نگاشته است:
و اجلس لهم العصرین فأفت المستفتی و علّم الجاهل و ذاکر العالم. (2)
و بامداد و شامگاه، در یک مجلس عمومی با مردم بنشین، و به هر کسی که در مسائل دینْ از تو فتوا خواست، فتوا بده، و ناآگاه را آموزش بده و با دانشمندان به گفتگو بپرداز.
سه. ابو حماد رازی میگوید: در سامرّا خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم و مسائلی از حلال و حرام از او پرسیدم و ایشان پاسخ مرا داد. وقتی خواستم از خدمتش مرخّص شوم، به من فرمود:
یا حماد! اذا اشکل علیک شییء من أمر دینک بناحیتک، فسل عنه عبد العظیم بن عبد الله الحسنی، و اقرأه منّی السلام. (3)
ای حماد! چنانچه در آن دیار و سامانی که هستی، مشکلی در امر دین برایت پیش آمد، آن را از عبد العظیم بن عبد الله الحسنی بپرس، و سلام مرا به او برسان.
چهار. یونس بن یعقوب میگوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم، که فرمود:
امالکم من مَفرع، امالکم من مستراح تستریحون الیه، ما یمنعکم من الحارث بن المغیرة النصری؟ (4)
آیا پناهگاهی برای شما نیست؟ و آیا آسایشگاهی ندارید که در آن استراحت کنید؟ چه چیز مانع شما میشود که به حارث بن مغیره نصری مراجعه کنید؟
1) اختیار معرفة الرجال، ص 490، ش 939؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 107 (صفات القاضی، باب 11)، ح 33.
2) نهج البلاغة، ص 457، نامه 67؛ مستدرک الوسائل، ج 17، ص 315 (صفات القاضی، باب 11)، ح 15.
3) مستدرک الوسائل، ج 17، ص 321، ح 32.
4) اختیار معرفة الرجال، 337، ش 620؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 105 (صفات القاضی، باب 11)، ح 24.
یعنی چرا در مسائل دین، به او مراجعه نمیکنید. در این روایات، ائمّه علیهم السلام ما را به سوی افرادی که با مسائل دین آشنا هستند، ارجاع دادهاند. و معنا ندارد که استفتا واجب باشد، ولی عمل به آن، جایز نباشد.
دسته دوم: روایاتی که امام صادق علیه السلام به ابان بن تغلب (1)و معاذ بن مسلم نحوی، امر کرده که فتوا دهند. چنانچه در مبحث اجتهاد گذشت، و معنا ندارد که فتوا دادن جایز باشد و عمل به فتوا جایز نباشد.
دسته سوم: اخباری که صریح و یا ظهور در جواز تقلید است، مانند این روایت که امام صادق علیه السلام میفرماید:
فامّا من کان من الفقها صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً علی هواه مطیعاً لامر مولاه فللعوام ان یقلّدوه.(2)
این حدیث، هرچند مرسل است، با این حال، اخباریها کاری با سند آن ندارند، و شیخ حرّ عاملی، دلالت روایت را قبول کرده و آن را حمل بر تقیّه میکند. (3)همچنین است مانند مقبوله عمر بن حنظله که امام صادق علیه السلام میفرماید:
انظروا الی من کان منکم ممّن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أمنا فلیرضوا به حکماً فإنّی قد جعلته علیکم حاکماً. (4)
نظر کنید به شخصی که از خودتان باشد و حدیث ما را روایت میکند و نظر در حلال و حرام ما دارد و احکام ما را میشناسد. به حکومت او راضی شوید که من او را بر شما حاکم قرار دادم.
مرحوم فیض کاشانی برای جواز تقلید فقیهی که فقط از محکمات کتاب و سنّت و اخبار اهل بیت استفاده میکند، به این روایت استدلال کرده، (5)دلالت روایت را بر جواز تقلید پذیرفته است.
دلیل سوم بر جواز تقلید، سیره عقلائیه است، و از ارتکازات عقلا این است که در هر حرفه و صنعتی، بلکه در هر امری که مربوط به معاش و معاد است، انسان جاهل و ناآگاه، به شخص عالم ـ به عنوان این که خُبره و اهل اطلاع است ـ مراجعه میکند، و این سیره، در شریعت ردّ نشده، و عدم رد، دلیل بر آن است که آن را امضا کرده است. (1)
مرحوم شیخ طوسی میفرماید:
شخص عامی که قدرت بر بحث و تفتیش ندارد، جایز است که از عالم تقلید کند؛ چراکه عامّه مردم شیعه، از زمان امیرمؤمنان علیه السلام تا عصر ما، به علمایمان مراجعه میکردند، و از آنان میخواستند که در احکام و عبادات، فتوا دهند، و علما هم برای آنان فتوا میدادند و هم تجویز میکردند که به فتوایشان عمل کنند. از احدی از علما هم نشنیدیم که به مستفتی بگوید: استفتا و عمل به فتوا برای تو جایز نیست. (2)
مرحوم علّامه حلّی نیز میفرماید:
تقلید در فروع دین، جایز است و علما در تمام عصرها استفتا را انکار نکردهاند. (3)
بلکه از بدیهیات است که مردم عوام در اعصار پیامبر اکرم و ائمّه معصوم علیهم السلام بنایشان بر تقلید بوده است و ضرورت هم، چنین اقتضایی را میطلبد، (4)و روایات (5)هم مؤیّد این سیرهاند.
1) قوانین الاُصول، ج 2، ص 267؛ التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 63؛ الاجتهاد و التقلید، ص 129.
2) العدّة فی اُصول الفقه، ج 2، ص 730.
3) مبادی الاُصول، ص 247.
4) الفوائد الحائریة، ص 132؛ الفصول الغرویة، ص 421.
5) اختیار معرفة الرجال، ص 230، ش 602؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 83 (صفات القاضی، باب 9)، ح 23.
دلیل چهارم برای جواز تقلید، قاعده عسر و حرج است، و چنانچه تقلید جایز نباشد، مردم به زحمت و مشقّت میافتند. (1)یا باید تکلیف از همه ساقط شود، یا باید همه اسلامشناس شوند، و چون همه مکلّف هستند، و از آن طرف، مردم عوام نمیتوانند تمام دستورهای اسلام را با وجود ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقیّد، مجمل و مبین، حقیقت و مجاز و... از روی دلیل بفهمند، ناچارند به اسلامشناسان و عارفان به احکام مراجعه کنند. (2)
دلیل پنجم برای جواز تقلید و رجوع جاهل به عالم، اجماع است. اخباریان هم اگر آن را انکار کردهاند، این انکار، فقط در لفظ و قول است، و عبرت عمل آنان است که جاهلان، از علمایشان سؤال میکنند و به آن پاسخ، عمل میکنند. (3)
از جمله افرادی که به اجماع، استدلال کردهاند، سیّد مرتضی، (4)محقّق حلّی (5)و شیخ بهائی (6)است. صاحب معالم هم میگوید که عدّهای از اصحاب، اتّفاق علما را بر جواز تقلید، نقل کردهاند (7)و سپس خود در مسئلهای، ادّعای اجماع میکند. (8)
بنا بر این، با بودن چنین ادلّهای بر جواز تقلید (بهویژه سیره عقلائیه)، بطلان سخن محمّدامین استرآبادی (رئیس اخباریان متأخّر) روشن میشود.
وی بر این عقیده است که: همان طوری که در نزد اخباریان، اجتهادی نیست، تقلیدی هم نیست، و عمل کردن در غیر ضروریات دین، انحصار به روایاتی دارد که
از ائمّه علیهم السلام رسیده است. (1)به نظر وی، این عامّه هستند که مردم را پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به مجتهد و مقلّد تقسیم کردهاند و متأخّران اصحاب ما، این تقسیمبندی را از آنان گرفتهاند. (2)
شیخ یوسف بحرانی ـ که خود اخباری است ـ به این سخن استرآبادی اشکال وارد میکند و معتقد است که مردم در زمان غیبت و عصر ما از دو قسم خارج نیستند: خواه تعبیر به عالم و متعلّم شود، یا فقیه و متفقّه، یا مجتهد و مقلّد؛ زیرا نزاع در اسم نیست. (3)این که اخباریان، اخذ به روایت را واجب میدانند، به طور اطلاق صحیح نیست؛ زیرا عامّه مردم هم میتوانند از روایت چیزی را اخذ کنند. استنباط حکم شرعی از روایات، احتیاج به ملکه استنباط دارد و عامی، این را ندارد و باید رجوع به عالمی کند که ملکه استنباط داشته باشد. وقتی فقیه، احکام را استنباط میکند، چنانچه مستند او کتاب و سنّت باشد، به اتّفاق اخباریان و مجتهدان، میتوان به او مراجعه کرد، و اگر مستند او اجماع یا دلیل عقل یا امثال این دو باشد، اخباریان، مراجعه به او را جایز نمیدانند و مجتهدان، جایز میدانند. (4)
آیا تقلید از مفتی و مجتهد میّت، جایز است؟ پیش از آن که به دیدگاههای در این مسئله پرداخته شود، بیان نکتهای را لازم میدانیم: محل بحث در جواز تقلید از میّت و عدم جواز آن، در فرضی است که مجتهدِ زنده وجود دارد و مکلّف، امکان رجوع به او را دارد که در باره واقعهای از او سؤال کند. (5)چنانچه مجتهد زنده وجود نداشته باشد، قبول نداریم که فتوای فقیه میّت، اعتبار نداشته باشد؛ زیرا تعطیل شریعت و محو و ناپدید شدن احکام، لازم میآید. (6)پس، آن ادلّهای که برای عدم
جواز تقلید میّت، بدانها استدلال شده، شامل این مورد نمیشود. لذا شهید ثانی، از علّامه حلّی این گونه نقل میکند:
آن اجماعی که بر جایز نبودن تقلید از میّت قائم شده، شامل موردی که دسترسی به مجتهد حی نداریم، نمیشود. (1)
اگرچه بعضی گفتهاند که محل بحث مطلق است. (2)در پاسخ به سؤال یاد شده باید گفت که این مسئله، دارای اقوالی است. نخست اشارهای به آنها میکنیم و سپس تفصیلاً به ادلّه و نظریات آنان میپردازیم:
مشهور فقهای ما این نظر را نپذیرفتهاند، و شهید اوّل، (6)این قول را به بعضی از علما نسبت میدهد؛ ولی قائل آن را ذکر نکرده است. لذا عدّهای، کلام شهید را توجیه کردهاند که معلوم نیست مراد وی از علما، فقهای شیعه باشد؛ چون جمع مَعلّی به الف و لام، افاده عموم میکند و شاید مرادش علمای عامّه باشد. (7)
به هر حال، میرزای قمی، نائینی (8)و جواهری از مجتهدان و سیّد نعمة الله جزایری (9)از اخباریان، قائل به این قول شدهاند.
1) همان جا؛ الوافیة، ص 300.
2) مفاتیح الاُصول، ص 625.
3) مطارح الأنظار، ج 2، ص 431.
4) المستصفی، ج 2، ص 407.
5) قوانین الاُصول، ج 2، ص 265.
6) ذکری الشیعة، ج 1، ص 44.
7) الاجتهاد و التقلید (رسائل الشهید الثانی، ج 1)، ص 47؛ مفاتیح الاُصول، ص 619؛ مطارح الأنظار، ج 2، ص 439.
8) قوانین الاُصول، ج 2، ص 265؛ جامع الشتات، ج 2، ص 420؛ العروة الوثقی، ج 1، ص 18.
9) الأنوار النعمانیة، ج 3، ص 369؛ کشف الأسرار، ج 2، ص 81 ـ 84.
شهید ثانی میگوید:
اصحاب تصریح کردهاند: مجتهدی که به قولش عمل میشود باید حیات داشته باشد و عمل به قول میّت، جایز نیست، و تا به حال، مخالفی از اصحاب ما که توجّه به قول او بشود، ثابت نشده است. (2)
بلکه فرزندش معتقد است که اصحاب اتفاق کردهاند که تقلید از میّت، جایز نیست. (3)
قول سوم، تفصیل در مسئله است، بدین معنا که تقلید بَدْوی و ابتدایی از میّت، جایز نیست؛ ولی بقای بر تقلید از میّت، مانعی ندارد (4)و یا در صورتی که میّت اعلم باشد، بقا واجب است، (5)که این نظر سوم، از سیّد مجاهد (6)و سیّد محمّد کاظم (یزدی صاحب العروة الوثقی) و اکثر محشان عروه است.
نظر چهارم، تفصیل اخباریان در مسئله است. چنانچه مدرک فتوای مفتی، محکمات کتاب و سنّت و روایات ائمّه علیهم السلام بوده باشد، تقلید از میّت، مطلقاً جایز است؛ و اگر مدرک فتوای او اعمّ از کتاب و سنّت و ادلّه عقلیه و ظنون اجتهادیه بوده باشد، مطلقاً جایز نیست. این قول را مشهور اخباریان اختیار کردهاند و به عبارت دیگر، هر تقلیدی را اخباریان از مفتی و فقیه زنده، جایز بدانند، از فقیهی که از دنیا رفته است هم جایز میدانند، و بالعکس، هر تقلیدی را از مجتهد زنده، جایز ندانند، از مجتهد میّت هم جایز نمیدانند. برای روشنتر شدن مطلب، عبارات برخی از اخباریان را بیان میکنیم:
1) رسائل الشهید الثانی، ج 1، ص 54؛ الأنوار النعمانیة، ج 3، ص 369؛ الوافیة، ص 300؛ مفاتیح الشرائع، ج 2، ص 52؛ الفصول الغرویة، ص 419؛ التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 73.
2) مسالک الأفهام، ج 3، ص 109.
3) معالم الدین، ص 247.
4) العروة الوثقی، ج 1، ص 17، مسئله 9.
5) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 73؛ مستمسک العروة الوثقی، ج 1، ص 20.
6) مفاتیح الاُصول، ص 624.
محمّدامین استرآبادی میگوید:
چنانچه مفتی، به استنباطات ظنّی فتوا داده باشد و از دنیا برود، تقلید از او جایز نیست؛ و اگر فتوای مفتی، مبنّی بر صریح احادیث و لازم بین آنها باشد ـ چنانچه فتاوی اخباریان از اصحاب ما و متأخّران از آنان بر همین منوال است ـ و از دنیا برود، میشود به فتوای او عمل کرد؛ لیکن تمییز دادن بین این دو قسم، بر مقلّدان سخت است. (1)
از کلام فاضل تونی استفاده میشود که در مواردی که تقلید از زنده، جایز است، در همان موارد، تقلید از میّت هم جایز است، مانند آن که از حال مفتی میدانیم که او فقط به منطوقات و مدلولات صریح فتوا میدهد، مانند علی بن الحسین و فرزندش شیخ صدوق و غیر این دو از قدما که موت و حیات مفتی در فتاوایش اثری ندارد. در مواردی هم که تقلید از زنده جایز نیست، تقلید از میّت هم جایز نیست، مانند شخصی که هم به منطوقات و لوازم بیّن فتوا میدهد و هم به لوازم غیر بیّن که احتیاج به فکر و نظر دارد تا جزئیاتْ تحت قاعده، داخل شود، تقلید از او چه زنده باشد و چه میّت، مشکل است. (2)
ملاّمحسن کاشانی میگوید:
تقلید جایز، آن است که از اخباریان تقلید کنیم که به محکمات کتاب و سنّت و اخبار اهل بیت تمسّک میکنند و متشابهات را ترک مینمایند، خواه آنها زنده باشند و یا از دنیا رفته باشند؛ زیرا موت، در آن اثری ندارد؛ ولی تقلید غیر جایز، آن است که از مجتهدانی تقلید شود که به کمک اصول فقهیهای که از عامّه گرفته شده، اخذ به متشابهات ظنّیه میکنند، خواه مجتهد در حال حیات و یا ممات بوده باشد. (3)
با این حال، آنان روزی، تغییر رأی داده و بر خلاف قول خود فتوا میدهند، و یا اجماع در همان کتاب و یا کتاب دیگری از تصنیفات خود نقل میکنند. شهید
ثانی، کتابی (1)نوشته و در آن کتاب، فتاوای شیخ طوسی را مورد بررسی قرار داده که وی در نزدیک به چهل مسئله، ادّعای اجماع کرده، و خود بر خلاف آن اجماع، یا فتوا داده و یا ادّعای اجماع بر خلاف آن کرده است. بر این اقوال نمیشود اعتماد کرد و تقلید از مجتهدانْ جایز نیست، خواه مجتهد در حال حیات بوده و یا از دنیا رفته باشد. (2)
پس نتیجه میگیریم که اخباریان، در تقلید از میّت، دو ادّعا دارند: یک. تقلید از مجتهدی که از دنیا رفته و به ظواهر کتاب و سنّت و ادلّه عقلیه و اجماع فتوا داده، جایز نیست، چنانچه این تقلید از او در حال حیاتش جایز نیست.
دو. تقلید از فقیهی که فقط به محکمات کتاب و سنّت و کلمات ائمّه علیهم السلام فتوا داده، جایز است، خواه در حال حیات باشد و یا نباشد.
پس آنچه را که عدّهای از بزرگان، (3)به اخباریان نسبت دادهاند که آنان تقلید از میّت را جایز میدانند، این سخن به طور اطلاق، صحیح نیست؛ بلکه باید آن را مقیّد کرد. لذا سیّد حکیم، صحّت این نسبتی را که به اخباریان داده شده ـ که آنان تقلید از میّت را جایز میدانند ـ قابل تأمّل و اشکال میداند. (4)
اخباریان در ادّعای اوّل ـ که تقلید از میّت را جایز نمیدانند ـ ، با مشهور مجتهدان در عدم جواز، موافق هستند، هرچند هر کدام راهی را برای عدم جواز تقلید از میّت پیمودهاند که در بحث تقلید بدانها اشاره شد.
امّا دلیل اخباریان نسبت به ادّعای دوم، این است که آنان میگویند: موت فُقَها در آن فتاوی، اثری ندارد و سخنان آنان هرگز نمیمیرند؛ زیرا قول ایشان همان آیات محکم و سخنان ائمّه علیهم السلام است که نقل به معنا شده و تا روز قیامت، تغییرپذیر نیستند، چنانچه از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که میفرماید:
حلال محمّد حلال الی یوم القیامة و حرامه حرام الی یوم القیامة.(1)
آنچه محمّد صلی الله علیه و آله حلال کرده تا روز قیامتْ حلال است و آنچه حرام کرده تا روز قیامتْ حرام است. (2)
رجوع عامی به فقیه نیز از باب رجوع به رُوات احادیثی است که قول معصومان علیهم السلام را نقل میکند که در واقع، تقلید از امام علیه السلام است. (3)
مجتهدان، به این کلام اخباریان پاسخ دادهاند: اوّلاً: این حرف اخباریان، تفصیل در مسئله تقلید میّت نیست؛ بلکه تفصیل در اصل تقلید است. (4)
ثانیاً: مجتهدان بین روایت و فتوا فرق میگذارند و اگر گذشتگان به فتاوی علی بن بابویه در نبودن نصوص عمل میکردند، از آن جهت است که آن فتاوی و فتاوای اصحاب ائمّه، با فتاوایی که در نزد ما عمل میشود، فرق داشتهاند؛ زیرا اغلب آنها مضامین روایات بوده و چنانچه اخباریان، مطلق فتاوی را مضامین اخبار میدانند، و آن فتاوی، اخباری است که نقل به معنا شده و برای مجتهد و مقلّد، حجّت است، (5)در صورتی که علم و یا ظنّ معتبر پیدا کنیم که این الفاظ منقول، با اصل در افاده معنا و عام و خاص و مطلق و مقیّد، یکی است و مانند ترجمه فارسی، فقط در عبارتْ اختلاف دارند. (6)
ثالثاً: رجوع عامی به فقیه، از باب رجوع به خُبره است، نه از جهت این که راوی حدیث است.
رابعاً: بر فرض این که قبول کنیم رجوع عامی به فقیه، از باب رجوع به راوی حدیث است، با این حال، ممکن نیست که عامی، به فتوای میّت به عنوان راوی
حدیث مراجعه کند؛ زیرا هر شخصی ـ از جمله عامی ـ میداند که مسائل شرعیه در بین علما، مورد اختلاف است؛ چون مدارک و اخبار مختلفاند و در اخبار متعارض، اگر قاعده تخییر باشد، تقلید از میّت مشکلی ندارد و در غیر این صورت، مشکل میشود. پس نباید به طور اطلاق بگویید که تقلید از میّت، اشکال ندارد. (1)
امّا مشهور علما ـ که قائلاند تقلید از میّت مطلقاً جایز نیست ـ به ادلّهای تمسّک کردهاند که برای روشن شدن بحث، به طور اختصار به آن ادلّه اشاره میشود:
اصل، حرمتِ عمل کردن به ظن و تقلید است؛ بلکه اصل، حرمت عمل کردن به غیر علم است. آیات و روایات متواتری بر این اصل دلالت دارند، و این اصل، نزد اخباریان و مجتهدان، از مسلّمات است. قول و فتوای مجتهد، مفید ظنّ و داخل در این اصل است و آن جایی که دلیل قطعی بر حجّیت آن ظن داریم (مانند تقلید از مجتهد زنده) از حیطه این اصل و ادلّه، خارج میشود، (2)و موارد مشکوک (از جمله فتوای میّت) در تحت این اصل باقی میماند. (3)حال اگر بخواهیم بگوییم که فتوای مجتهد میّت، حجّیت دارد، دلیل میخواهد (4)و آن ادّلهای که بر جواز تقلید از زنده داشتیم، دلیل بر جواز تقلید از میّت نمیشود؛ زیرا اجماع بود که آن ادلّه، اختصاص به مجتهد زنده دارد، و (5)اجماع، دلیل لُبّی است و قدر متیقّن از آن، مجتهد زنده است.
یکی از آن ادله، عسر و حرج و ضرورت بود که با وجود مجتهد زنده دیگر عسر و حرجی در کار نیست. (6)
به عبارت دیگر، دلیل بر جواز تقلید، یا عقلی است یا لفظی. اگر دلیل عقلی باشد، لفظی ندارد تا به اطلاق و عموم بعد از موت، تمسّک شود؛ و اگر لفظی است، این انصراف به فقیه زنده دارد و نسبت به اموات، اطلاقی ندارد. (3)لذا شهید ثانی معتقد است که تقلید از میّت، جایز نیست و در مسئله، مخالفی که به قولش اعتنا شود، وجود ندارد؛ (4)بلکه عدّهای در مسئله، ادّعای اجماع کردهاند. (5)
از مطالبی که گفته شد، جواب دلیل قائلان به مطلق بودن جواز تقلید از میّت (مانند سیّد نعمة الله جزایری و محقّق قمی) ظاهر شد. سیّد جزایری، بر این عقیده است که هر دلیلی که دلالت بر جواز تقلید مجتهد زنده دارد، همان دلیل، دلالت بر جواز تقلید میّت هم دارد؛ چون آن ادلّه، عموم و اطلاق دارند، (6)در حالی که معلوم شد که آن ادلّه، اطلاق و عموم ندارند. محقّق قمی هم که قائل به انسداد باب علم است، میزان در تقلید را ظنّ به حکم خداوند میداند، خواه این ظن، از فتوای مجتهد زنده حاصل شود یا میّت؛ حیات و موت، مدخلیتی در ظنّ به حکم خداوند ندارد. (7)
1) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 77.
2) الرسائل الفقهیة، ص 13.
3) کشف الأسرار، ج 2، ص 80.
4) مسالک الأفهام، ج 3، ص 109.
5) رسائل الشهید الثانی، ج 1، ص 54 و ج 2، ص 790؛ الرسائل المحقّق الکرکی، ج 3، ص 176؛ معالم الدین، ص 247 ـ 248.
6) الأنوار النعمانیة، ج 3، ص 369؛ کشف الأسرار، ج 2، ص 80.
7) قوانین الاُصول، ج 2، ص 268 و 270.
به این دیدگاه، پاسخ داده شده که جواز تقلید از باب تعبّد ـ و سیره عقلا ـ است، نه حصول ظن، و لازمه کلام محقّق قمی، آن است که اگر مقلّد، ظن پیدا نکرد باید تقلید جایز نباشد و این، تفصیلی است که احدی به آن قائل نشده است. (1)
همان گونه که پیش از این بیان شد، عدّهای از متأخّران معتقدند که هرچند تقلید ابتدایی از میّت جایز نیست، با این حال، بقای بر تقلید، مانعی ندارد، و بعضی از ادلّهای که دلالت بر جواز تقلید میکنند، در جواز بقای تقلید میّت هم دلالت دارند. یکی از آن ادلّه، آیه نفر است: (فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کلِّ فِرْقَة مِّنْهُمْ طَائفَةٌ لِّیتَفَقَّهُواْ فِی الدین وَ لِینذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ).(2)اطلاق آیه، اقتضا میکند که وقتی منذر زنده و فقیه انذار کرد، طبق انذار او عمل شود، خواه در وقت عمل، منذر حیات داشته و یا نداشته باشد.
یکی دیگر از آن ادلّه، اخباری بود که ائمّه معصوم علیهم السلام در آنها فرموده بودند که از محمّد بن مسلم، زکریا بن آدم و یونس بن عبد الرحمان، پرسشهای دین خود را اخذ کنید. این روایات هم اطلاق دارند، خواه بعد از اخذ دستورهای دین و در وقت عمل، این اشخاص حیات داشته و یا نداشته باشند. البته باید اخذ از آنان در حال حیات فقیه بوده باشد و مفروض ما هم همین است. (3)
یکی دیگر از آن ادلّه، سیره عقلا بود که جاهل در مسائلی که جاهل است، به عالم مراجعه میکند، و فرقی بین این که آن عالم، در قید حیات باقی باشد یا نباشد، وجود ندارد. (4)مانند شخصی که به پزشک مراجعه میکند و نسخهای برای او مینویسد حال پیش از آن که آن مریض به نسخه پزشک عمل کند، دکتر از دنیا میرود. در این فرض، عقلا عمل کردن به این نسخه را ترک نمیکنند. این سیره، در
شریعت رد نشده و احتمال ردّ آن فقط اجماعی بود که در تقلید از میّت ادّعا شده بود؛ لیکن جمع زیادی از افرادی که تقلید از میّت را جایز نمیدانستند، بقای آن را جایز میدانند (1)و آن اجماع را در آن جا نپذیرفتند. بر فرض این که در آن جا اجماع باشد، این اجماع، دلیل لُبّی است و قدر متیقّن از آن، تقلید ابتدایی میّت است و شامل بقای بر تقلید نمیشود و بقیّه ادلّه هم انصراف به تقلید ابتدایی میّت دارد. (2)
دلیل دیگری که برای بقای تقلید از میّت استدلال شده، اصل «استصحاب» است. فتوای میّت، پیش از فوت او حجّیت داشت و بعد از آن که از دنیا رفت، حجّیت فتوای او را استصحاب میکنیم. این استصحاب، بنا بر مسلک مشهور ـ که استصحاب را در شبهات حکمیه جاری میدانند ـ تمام است، (3)و ما، بقای رأی مجتهد را استصحاب میکنیم تا بگوییم دیگر موضوع و رأی مجتهد، باقی نمانده است. (4)
بر اساس دیدگاه غالب میان اهل سنّت، اتّفاق مجتهدان از این امّت، در عصری از اعصار، بر امر دینی را اجماع میگویند (5)و اگر یکی از آنان مخالفت کند، اجماع محقّق نمیشود؛ (6)ولی اجماعی که در میان امامیه مطرح شده، عبارت است از: اتّفاق جماعتی که اتّفاقشان، قول و رأی معصوم علیه السلام را کشف کند. (7)پس خود اتّفاق، از آن جهت که اتفاق است، حجّیت ندارد؛ بلکه مکشوف آن (قول معصوم)، حجّیت دارد. (8)
1) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 85 ـ 86.
2) مفاتیح الاُصول، ص 624.
3) التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ج 1، ص 84 ـ 85؛ الاجتهاد و التقلید، ص 123 ـ 125.
4) العروة الوثقی، ج 1، ص 17.
5) الإحکام فی اُصول الأحکام، ج 1، ص 254؛ الإبهاج فی شرح المنهاج، ج 5، ص 2021.
6) اُصول السرخسی، ج 2، ص 108. نیز ر.ک: غنیة النزوع، ج 2، ص 370؛ رسائل الشهید الثانی، ج 2، ص 837 و 842.
7) الفوائد الطوسیة، ص 433؛ هدایة الأبرار، ص 258؛ ملاذ الأخیار، ج 1، ص 27؛ الرسائل الاصولیة، ص 269؛ الفصول الغرویة، ص 243؛ قوانین الاُصول، ج 1، ص 341.
8) زبدة الاُصول مع حواشی المصنف علیها، ص 215؛ مسالک الأفهام، ج 6، ص 299.
اگر کاشف قطعی از قول معصوم نباشد، چنین اتفاقی، قطعاً در نزد علمای شیعه، حجّت نیست. (1)بر این اساس، اجماعاتی هم که عالمان امامی ادّعا کردهاند، به معنای شهرت (2)است، نه اجماع حقیقی، (3)و به گفته شهید ثانی نباید گول آنها را خورد. (4)در روایات مورد استناد نیز همین توجیهات هست که یا برای رفع تعارض به کار میآید و یا برای کشف اعتبار خبر، نه به صورت منبعی با اعتبار مستقل. (5)
( الکافی، ج 1، ص 68، وسائل الشیعة، ج 18، ص 76 صفات القاضی، باب 9، ح 1، با کمی تفاوت؛ الفصول المهمّة، ج 1، ص 553، ح 823). مرحوم کلینی در بعضی از موارد، به خاطر اجماع، از روایاتی که تصریح به صحّت آن روایات کرده، رفع ید نموده و اجماع را بر آن روایات، مقدّم داشته است ( الکافی، ج 7، ص 70 و 115، ح 16).
محمّدامین استرآبادی، بر اساس مبنایی که در حجّیت قطع دارد، چنین اتفاقی را حتّی اگر به قطع بینجامد، حجّت نمیداند؛ زیرا بر این باور است که تنها آن قطعی اعتبار دارد که از گفتار ائمّه علیهم السلام حاصل شود؛ خواه با واسطه و یا بدون واسطه. (6)اخباریانی که در حجّیت اجماع تشکیک می کنند، در مواردی هم که ائمّه علیهم السلام به اجماع استدلال کردهاند، (7)احتمال می دهند که از باب تقیّه و یا الزام خصم بوده باشد، که چون طرف مقابل، اجماع را قبول داشته، امام، او را به آن الزام کرده است، (8)یا آنها را محدود به حوزهای خاص همچون مباحث عقلی می کنند. (9)
1) المعتبر، ج 1، ص 31؛ مسالک الأفهام، ج 6، ص 299؛ معالم الدین، ص 173؛ مصابیح الظلام، ج 1، ص 39.
2) شهید اوّل این گونه اجماعات را توجیه کرده است (ذکری الشیعة، ج 1، ص 51). شیخ حسین کرکی و شیخ یوسف بحرانی از وی پیروی کردهاند (هدایة الأبرار، ص 262؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 381). گویا توجیه آنان، برگرفته از کلام شیخ طوسی در العدّة فی اُصول الفقه (ج 2، ص 636 ـ 637) است.
3) برای توضیح بیشتر، ر.ک: بحار الأنوار، ج 86، ص 222.
4) رسائل الشهید الثانی، ج 2، ص 847.
5) در مقبوله عمر بن حنظله آمده: «خذ بالمجمع علیه من اصحابک فانّ المجمع علیه لا ریب فیه»
6) الفوائد المدنیة، ص 90.
7) مانند استناد امام رضا علیه السلام در برابر ابو قره ( الکافی، ج 1، ص 96، ح 2) و امام حسن مجتبی علیه السلام در نامه به معاویه ( الإحتجاج، ج 2، ص 6).
8) الفصول المهمّة، ج 1، ص 553؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 379.
9) مانند شیخ یوسف بحرانی که دلالت برخی از این روایتها را تنها در امور عقلیه میپذیرد ( الدرر النجفیة، ج 2، ص 379).
اگر از این گونه مخالفتهای پراکنده و انگشتشمار بگذریم، آنچه از بررسی اقوال گوناگون اصولیان و اخباریان به دست می آید، این است که در هر یک از این دو گروه، برخی موافق اجماعاند و برخی مخالف آن. اختلافات مبناییِ این دو گروه در این باره، چشمگیر نیست و تقریباً همه آنان، دست کم برای ترجیح یکی از دو روایت متعارض (1)و نیز در ضروریات، (2)کارایی اجماع را پذیرفتهاند. با این حال، چند نکته در عبارات برخی از اخباریان به چشم می خورَد که از جهت روششناسی، شایان توجّه است:
1) در این باره، به روایات نیز استناد شده است. از آن جمله: عوالی اللئالی، ج 4، ص 133، ح 229؛ الإختصاص (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 12)، ص 58؛ نهج البلاغة، خطبه 127. همچنین است روایاتی که بدین مضمون، از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «لا تزال طائفة من امّتی علی الحق؛ طائفهای از امّت من، همواره بر حقاند» (سنن ابن ماجه، ج 1، ص 30، باب اتّباع سنّة الرسول، ح 10؛ سنن أبی داود، ج 4، ص 291، باب الفتن و الملاحم، ح 4252؛ عوالی اللئالی، ج 4، ص 62، ح 13؛ بحار الأنوار، ج 28، ص 31). اطلاق این روایات اقتضا میکند که اگر اجماعی در مذهب رخ داد، آن اجماع، حجّت باشد ( الفوائد الحائریة، ص 302). برخی هم ادّعا کردهاند که این روایات، تواتر معنوی دارند ( الرسائل الاحمدیة، ج 1، ص 168 و 174). نیز ر.ک: مصابیح الظلام، ج 1، ص 45).
2) مانند اتفاق فرقه امامیه بر مسح پاها در وضو (راه صواب، ص 12 ـ 14؛ هدایة الأبرار، ص 262). همچنین بسیاری از مستحبّات، به صورت امر روایت شده که ظهور در وجوب دارد؛ ولی به برکت اجماع، حمل بر استحباب میشوند (مصابیح الظلام، ج 1، ص 47).
3) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 35 و ج 9، ص 373؛ هدایة الأبرار، ص 263؛ الفوائد الطوسیة، ص 365.
4) مدارک الأحکام، ج 1، ص 43؛ معالم الدین، ص 175.
5) بحار الأنوار، ج 86، ص 222. نیز ر.ک: الفصول المهمّة، ج 1، ص 553؛ الفوائد الطوسیة، ص 433؛ الدرر النجفیة، ج 2، ص 380؛ راه صواب، ص 13.
6) هدایة الأبرار، ص 259.
به باور اخباریان، حتّی اگر بپذیریم که اجماع به معنای یادشده، رخ دادنی است و می توان بدان پی برد، در اصل، همان خبر است؛ ولی به صورت معنعن ظنّی به ما نرسیده است. (1)با این وصف، چه لزومی دارد که آن را منبعی مستقل در کنار قرآن و حدیث بشماریم؟ توضیحْ این که اجماع بدان معنا که اصحاب ما گفتهاند، کاشف از گفته معصوم است و به خودی خود، دلیل نیست؛ هرچند کاشف از دلیل است. پس این که اجماع را از ادلّه بشماریم، کاری جز تکثیر عدد و طولانی کردن طریق نیست. (2)
به گزارش منابع تاریخی بسیار، اصطلاح «اجماع»، از مخترعات اهل سنّت و استناد به آن، برای توجیه برخی بدعتها بوده است. در رسالهای که امام صادق علیه السلام برای گروهی از شیعیان نوشت، آمده است:
آنان از اهل ذکر و اهل بیت پیامبر روی گرداندند و به جای این که از آنان بپرسند، سراغ هواهای نفسانی و آرا و قیاسات رفتهاند... آنان بعد از رحلت پیامبر خدا، با سرپیچی از خدا و پیامبر، عهد و پیمان خود را شکستند و گفتند: برای ما مباح است که به اجماع مردم عمل کنیم. در حالی که هر کس چنین حرفی را باور کند، گمراهیاش آشکارتر، و جرئتش به خداوند، بیش از دیگران است... . (3)
از این رو، غالب اخباریان بر این باورند که استناد به اجماع، استناد به هوا و رأی است نه به گفتار ائمّه علیهم السلام. پس، صِرف گنجاندنِ چنین عنوانی در فقه شیعه، نوعی سنّیگری است؛ حتی اگر آن را در معنایی دیگر به کار ببریم که مقبول است. (4)
1) همان، ج 1، ص 59 ـ 60. کلینی هم مرسلهای به همین مضمون دارد (الکافی، ج 1، ص 8).
2) الفوائد الطوسیة، ص 433؛ الحدائق الناضرة، ج 9، ص 370.
3) الکافی، ج 8، ص 6.
4) این مطلب را چه صریح و چه کنایی، در عبارات بسیاری از اخباریان میتوان دید. برای نمونه، ر. ک: راه صواب، ص 13 ـ 14؛ هدایة الأبرار، ص 261 ـ 263؛ الإحکام فی اصول الأحکام، ج 1، ص 258 به بعد؛ المستصفی، ج 1، ص 174؛ الإبهاج فی شرح المنهاج، ج 5، ص 2033؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 39 و ج 9، ص 367 ـ 370؛ الفوائد الطوسیة، ص 364 و 403 و 433؛ الوافی، ج 1، ص 14.
اگر در موردی، به جهت نبودن نصّ و دلیل، شک در تکلیف داشته باشیم و ندانیم که چیزی از وجوب و یا حرمت به آن تعلق گرفته یا نه، آیا در صورتی که آن شیء مشکوک مخالفت شود که مجازات دارد یا ندارد و یا در مسئله تفصیل است؟
قبل از آن که نظریههای مختلف در باره این مسئله بیان شود باید محلّ نزاع و اختلاف مشخّص گردد و برای آن که محل اختلاف انظار معلوم شود میگوییم: آن شیء ـ که شک در وجوب و یا حرمت آن داریم و نص و دلیلی در مسئله وجود ندارد ـ ، گاهی حالت سابق آن ملاحظه میشود و گاه ملاحظه نمیشود. در صورت اوّل، بحث استصحاب پیش میآید که بحث آن خواهد آمد و در صورت دوم، گاه شیء مشکوک، موضوع حکم شرعی است و گاه خود، حکم شرعی است که در هر دو صورت، یک مرتبه در وجوب شیء شک میشود و بار دیگر در حرمت آن. اگر شک و شبهه ما، در شبهات موضوعیه، خواه وجوبیه و یا تحرتحیه بوده باشد، هم مجتهدان و هم اخباریان بعد از فحص و تفتیش، احتیاط را لازم نمیدانند و قائل به برائت شدهاند؛ ولی اگر شبهه حکمیه بوده باشد و در وجوب شیء، شک داشته باشیم (مانند وجوب دعا در وقت رؤیت هلال)، باز به اتّفاق اصحاب، احتیاطْ لازم نیست؛ ولی اگر در حرمت شیء شک داشته باشیم، در این صورت است که نزاع بین مجتهدان و اخباریان درگرفته است. مشهور از فقها و مجتهدان، بعد از فحص، احتیاط را لازم نمیدانند و قائل به برائت شدهاند (1)و به اکثر اخباریان نسبت داده شده که آنان قائل به توقّف و احتیاط شدهاند؛ ولی به نظر ما این نسبت به اخباریان به طور مطلق صحیح نیست و از کلمات معظم آنان تفصیل بر میآید و ما قسمتی از کلمات اخباریان را ذکر میکنیم تا صحّت و سقم نسبتی که به آنان داده شده، معلوم شود.
محمّدامین استرآبادی معتقد است که در شبهات وجوبیه حکمیه ـ که نصی نداریم و یا نص ضعیفی داریم ـ ، احتیاط لازم نیست و داخل در احادیث «ما حجب
1) الرسائل الاُصولیة، ص 349؛ فوائد الاُصول، نائینی، ج 3، ص 330.
الله علمه علی العباد فهو موضوع عنهم» (1)و «رفع عن امّتی... ما لا یعلمون» (2)میشود؛ ولی در شبهات تحریمیه حکمیه، احتیاط لازم است و از تحت اخبار فوق خارج شده و اخبار توقف ـ که امور را به سه قسم: حلال، حرام و شبهات تقسیم میکند ـ ، اینها را میگیرد. (3)
وی در جای دیگری آورده که: محقّق حلّی در اوائل کتاب المعتبر میفرماید: این که گفته شده وقتی دلیلی بر چیزی نبود، این خودش دلیل بر عدم آن شیء است و ثابت میشود آن شیء واجب و یا حرام نیست. این حرف، در صورتی صحیح است که بدانیم اگر دلیلی بود که ما به آن دلیل دست پیدا کرده و میرسیدیم؛ امّا اگر چنین علمی پیدا نکردیم، واجب است که توقف کنیم و دیگر حرف فوق حجّت نیست.
قول به اباحه هم همین گونه است. (4)به مجرّد این که دلیلی بر وجوب و حرمت نباشد، نمیتوانیم قائل به اباحه شویم، مگر آن که علم پیدا کنیم که اگر چنین دلیلی بود، ما به آن دست پیدا میکردیم که در این صورت، میتوانیم قائل به اباحه شویم. (5)پس محقّق حلّی، برائت را در مسائل مبتلا به عمومی، جایز میداند و در غیر آن، جایز نمیداند. (6)
استرآبادی در ادامه، این کلام محقّق را تحسین میکند و بر این عقیده است که پس از سیّد مرتضی و رئیس طایفه (شیخ طوسی)، فقیهی غیر از محقّق را ندیده که حکیم بوده باشد؛ و کسی که کلام محقّق را در اصول و معتبر، و کلام غیر او را از متأخّران جستجو و تفحّص کند، به این مطلب شهادت میدهد. (7)
1) الکافی، ج 1، ص 164، ح 3؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 119 (صفات القاضی، باب 12)، ح 28.
2) الکافی، ج 2، ص 463، ح 2؛ وسائل الشیعة، ج 11، ص 295 (جهاد النفس و ما یناسبه، باب 56)، ح 1.
3) الفوائد المدنیة، ص 168.
4) مقصود، اباحه به معنای اعم است که فعل و ترک آن الزام ندارد و آن شیء، ترخیص دارد.
5) المعتبر، ج 1، ص 32.
6) فوائد الاُصول، شیخ انصاری، ج 2، ص 53.
7) الفوائد المدنیة، ص 140.
به نظر استرآبادی تحقیق کلام محقّق، این است که وقتی محدّث ماهر و زبردستی، در یک مسئله مبتلا بهی، در احادیثی که از ائمّه علیهم السلام رسیده، جستجو کند و به حدیثی که دلالت بر حکم آن مسئله داشته باشد، دست پیدا نکند، سزاوار است که قطع عادی پیدا کند که آن مسئله، حکمی ندارد؛ زیرا عدّه بسیاری از علمای ما ـ که چهار هزار نفر از آنها از شاگردان امام صادق علیه السلام بودهاند ـ در مدّت سیصد سال، ملازم ائمّه علیهم السلام بودند و همّت آنان بر این بود که هر چه از ائمّه علیهم السلام میشنیدند، در اصول خود مینوشتند تا شیعه در زمان غیبت کبرا به آنها عمل کنند و احتیاج پیدا نکنند سراغ راهی بروند که عامّه رفتهاند.
پس در مثل چنین صورتی، جایز است که به این اصل تمسّک شود و بگوییم ظاهر نشدن دلیلی بر خلاف اصل، خود، دلیلی است که این مسئله در واقع، حکمی ندارد، مانند نجاست زمین حمام و غساله، و وجوب قصد سوره معیّن در وقت گفتن بسم الله الرحمن الرحیم و واجب بودن نیّت خارج شدن از نماز، با گفتن سلام نماز.
از امیر مؤمنان نقل شده است که به فرزندش میفرماید:
و اَعْلَمْ یا بُنَی اَنَّه لَوْ کانَ لِرَبّک شریک لاََتَتْک رُسُله، وَ لَرَأیتَ آثارَ مُلْکهِ و سلطانِهِ.(1)
ای پسرم! بدان که اگر غیر از خدای یکتا، خدای دیگری هم بود و شریک داشت، فرستادگان او میآمدند و نیز آثار ملک و سلطنت او را میدیدی. (2)
در جای دیگری استرآبادی، تمسّک به برائت اصلیه، (3)قبل از اکمال دین را خوب میداند و معتقد است پس از اکمال دین، در صورتی که احتمال بدهیم بعضی از وقایع، خالی از حکمی هستند که از ناحیه خداوند وارد شده، عیبی ندارد. (4)ملاحظه میکنید که استرآبادی، نه تنها قائل به اصل برائت ـ که نفی حکم ظاهری است ـ شده، بلکه به اباحه، به معنای اخصّ آن معتقد است که فعل و ترک آن نزد شارع، مساوی است و یکی از احکام خمسه و قسیم و مقابل وجوب، حرمت، کراهت و استحباب است.
به گفته محمّد تقی رازی نجفی اصفهانی، استرآبادی از آنچه محلّ بحث در اصل برائت است، غفلت کرده و خیال نموده که با اصل برائت میخواهیم نفی حکم واقعی بکنیم که بین مسائل عام البلوی و مبتلا به و غیر آن تفصیل قائل شده است. در حالی که بحث در اصل برائت، نسبت به حکم ظاهری است، نه واقعی، و مقصود از آن شناخت، سقوط تکلیف نسبت به وظیفه ماست بدون این که ملاحظه نفی حکم واقعی شود. (1)
از کلام شیخ حرّ عاملی هم استفاده میشود که وی جریان برائت را در شبهات موضوعیه و متعلّقات احکام، و شبهات وجوبیه حکمیه جایز میداند و احتیاط را واجب نمیداند؛ ولی در شبهات تحریمیه حکمیه، به وجوب احتیاط نظر دارد و برائت را جایز نمیداند و اگر، هم در شبهات تحریمیه و هم موضوعیه، احتیاط و توقّف واجب باشد، تکلیف ما لا یطاق لازم میآید و مکلّف نمیتواند از همه شبهات اجتناب کند؛ چون در بسیاری از اشیا، احتمال وجوب و حرمت میرود. (2)
از طرف دیگر، آن اخباری که مجتهدان بر برائت استدلال کردهاند، به نظر ما مخصوص شبهات موضوعیه است و اگر بخواهد در شبهات حکمیه تحریمیه هم جاری شود، دیگر از جهت اختلاط حلال و حرام وجوهی برای حلال بیّن و حرام بیّن که ـ در اخبار توقّف است ـ باقی نمیماند. (3)
در ادامه اضافه میکند که احتمال دارد روایت «کل شیء مطلق حتّی یرد فیه نهی» مخصوص اشیای مهمهای باشد که مبتلا به همگان است و میدانیم که اگر حکمی مخالف اصل برائت در این مسائل همگانی و مبتلا به وجود داشت، مطمئناً نقل میشد، چنانچه از قول امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که میفرماید:
و اعلم یا بنی انه لو کان الهاً آخر لأتتک رسله و لرأیت آثار مملکته. (4)
ای پسرم! اگر خدای دیگری وجود داشت، فرستادگان او میآمدند و آثار مملکت و مُلک او را میدیدی.
از کلام شیخ حرّ عاملی هم تفصیل جریان برائت در شبهات تحریمیه استفاده میشود؛ یعنی در مسائل مبتلا بهِ همگانی، برائت را جاری میکند و در غیر آن، قائل به توقّف و احتیاط است.
برای روشن شدن نظریات بیشتر اخباریان، کلام شیخ یوسف بحرانی را هم بیان میکنیم. وی معتقد است که برائت اصلیه، بر دو قسم است:
عبارت است از نفی وجوب در فعل وجودی، تا آن وجوبْ ثابت شود؛ یعنی اصل، عدم وجوب است تا آن که دلیل وجوبْ ثابت شود. این قسم، خلافی در صحّت استدلال و عمل به برائت اصلیه نیست و هیچ کس قائل نشده که اصل، وجوب است؛ چون در این صورت، هم تکلیف ما لا یطاق لازم میآید و هم بر خلاف روایاتی مانند: «ما حجب الله علمه علی العباد فهو موضوع عنهم»، «النّاس فی سعة ما لم یعلموا» و «رفع عن امّتی تسعة» است که رفع وجوب از آنها استفاده میشود و یکی از این نُه چیزی که رفع تکلیف شده ما لا یعلمون (چیزی که نمیدانیم) است.
برائت اصلیهای که عبارت است از نفی تحریم تا دلیل حرمت ثابت شود، به این معنا که اصل اباحه در فعل مشکوک التحریم، جاری میکنیم تا زمانی که حرمت ثابت نشده است. این قسم دوم از برائت اصلیه، محل اختلاف در نفی و اثبات آن واقع شده است. تمام اهل سنّت و بیشتر اصحاب ما قائل به برائت اصلیه و اصل اباحه شدهاند و حرمت را در فعل وجودی نفی کردهاند و اشیا در نزد آنان، یا حلال است یا حرام.
ولی عدّهای از محدّثان و گروهی از اصولیان قائل به وجوب توقّف و احتیاط شدهاند و اشیا در نزد آنان سه قسم است: حلال بیّن، حرام بیّن و شبهات بین ذلک که به نظر میرسد این قول، صحیح است. (1)در مسائل مبتلا بهِ همگانی، جریان برائت در قسم دوم صحیح است، چنانچه عدّهای از بزرگان چون محقّق حلّی (در المعتبر) (2)
به این مطلب، اشاره کرده است. (1)
این که آقا ضیای عراقی و محمّدحسین اصفهانی، به طور مطلق گفتهاند که اخباریان از اصحاب ما، قائل به احتیاط شدهاند، (2)از دو جهت، مورد اشکال است: یکی این که ـ همان طوری که گذشت ـ بیشتر اخباریان، قائل به تفصیل شدهاند و دیگر این که برخی از آنان قائل به برائت شدهاند و ما برای روشن شدن نظریات اخباریان، کلام فیض کاشانی و محدّث جزایری را بیان میکنیم.
فیض کاشانی در باره برائت اصلیه میگوید:
اگر منظور از نفی حکم، نفی حکم نسبت به ما بوده باشد، حرف صحیحی است؛ زیرا در جایی که ما عالم نیستیم، تکلیف در آن جا ممتنع و ما لا یطاق است؛ و اگر منظور از نفی حکم، نفی حکم واقعی است، این حرف صحیحی نیست؛ چون جایز است در واقع حکمی بوده باشد، ولی به ما نرسیده باشد و تا حکم به ما نرسد، ما تکلیف نداریم، چنانچه در روایات دارد: «ان النّاس فی سعة حتی یعلموا؛ (3)همانا مردم در آنچه نمیدانند در فراخی هستند تا این که بدانند».
پس حقْ این است که تمسک کردن به اصل برائت در عمل محض، اشکالی ندارد؛ ولی در کلمات جایز نیست. لذا نمیتوانیم حکم و فتوا به برائت دهیم. پس در خودِ حکم الهی، تمسّک به برائت جایز نیست؛ ولی در متعلّق حکم و در عمل، مانعی ندارد. آنچه صدوق در الفقیه از امام صادق علیه السلام نقل کرده (کل شیء مطلق حتی یرد فیه نهی؛ (4)هر چیزی مباح است و منعی ندارد تا علم پیدا کنی که نهی در آن وارد شده است)، بر آنچه گفتیم حمل میشود که شما در مقام عمل، مطلق و رها هستید؛ ولی حکم الهی در واقع، مطلق و رها نیست و با این تحقیقی که ما کردیم، میتوان بسیاری از آیات و روایات را جمع کرد. (5)
سیّد نعمة الله جزایری هم وقتی دیدگاههای اخباریان را در شبهات تحریمیه بیان میکند، قول به تفصیل را ذکر میکند، که در جایی که مسائل عام البلوی و مبتلا به است، احتیاطْ لازم نیست و در غیر آن، احتیاط لازم است. (1)وی میگوید:
اقوی قول مجتهدان در این جا درست است، هرچند آنان در عمل کردن به آنچه اصل دلالت دارد، افراط کردهاند و اخبار را که به اصطلاح از نظر سند، ضعیف و یا احیاناً خوب بوده و با اصل تعارض داشت، طرح کرده و عمل به اصل کردهاند. حقْ آن است که اگر اصل برائت با روایتی که سند آن ضعیف است تعارض داشت، این اصل، حکمی ندارد و آن روایت مقدّم است؛ چون اخبار ما به اصطلاح قدیم، صحیح هستند، و اگر جایی حدیث ضعیف هم نداریم، اصل، خودش دلیل است و نبودن دلیل بر منع، دلیل بر حلّیت آن شیء است. (2)
پس به عقیده سیّد نعمة الله جزایری، برائت اصلیه، تنها در بعضی از موارد، دلیل به حساب میآید، نه آن طوری که مجتهدان رفتهاند. (3)
وی در جای دیگر، بین جریان برائت در شبهات حکمیه و موضوعیه، تفاوت قائل شده، میگوید:
در شبهات حکمیه، عمل از بندگان تا زمانی که بیان به آنها نرسیده، رفع شده است؛ ولی از جهت کلام و گفتار (فتوا) باید توقّف کرد تا دلیل بر آنها وارد شود؛ ولی در شبهات موضوعیه، هم از جهت عمل و هم کلام و گفتار، رفع شده است. (4)
به هر حال، مشهور فقها از متقدّمان و متأخّران، از قبیل: شیخ صدوق، (5)
شیخ مفید، (1)سیّد مرتضی، (2)ابن زهره، (3)محقّق حلّی (4)(در کتب معارج)، علّامه حلّی، (5)شهید اوّل (6)، شهید ثانی، (7)وحید بهبهانی، (8)میرزای قمی، (9)کاشف الغطاء، (10)شیخ انصاری، (11)و آخوند خراسانی، (12)محمّدحسین نائینی، (13)آغا ضیای عراقی (14)، در شبهات تحریمیه، قائل به برائت شدهاند و... و این مطلب، به جمهور مجتهدان نسبت داده شده است. (15)همچنین ـ چنانچه ملاحظه شد ـ قدما قائل به برائت در شبهات حکمیه بودهاند و این که شیخ حسین کرکی، (16)این قول به برائت را فقط به متأخّران از مجتهدان نسبت میدهد، حرف صحیحی نیست؛ چنانچه شیخ حرّ عاملی، (17)قول به توقّف را به شیخ طوسی نسبت داده که این هم سخن درستی نیست؛ زیرا این که شیخ طوسی گفته هرچند اصل در اشیا، از جهت عقلی وقف است، (18)ولی ممتنع نمیدانیم که دلیل سمعی دلالت کند که اصل در اشیا اباحه است، بعد از آن که
1) تصحیح الإعتقاد، ص 143.
2) الذریعة، ج 2، ص 809.
3) اُصول الفقه، ص 416 (به نقل از: غنیة النزوعة).
4) معارج الاُصول، ص 287.
5) مبادی الاُصول، ص 251.
6) ذکری الشیعة، ج 1، ص 52.
7) تمهید القواعد، ص 271.
8) الرسائل الاُصولیه، ص 349.
9) قوانین الاُصول، ج 2، ص 15.
10) الحقّ المبین، ص 12.
11) فوائد الاُصول، ج 2، ص 50.
12) کفایة الاُصول، ج 4، ص 23 ـ 24.
13) فوائد الاُصول، ج 3، ص 33.
14) نهایة الأفکار، ج 3، ص 201.
15) همان جا.
16) هدایة الأبرار، ص 266.
17) الفوائد الاُصول، ج 4، ص 473.
18) العدّة، ج 2، ص 742 و 761.
توقف میباشد؛ بلکه در نزد ما امری این چنینی و دلیل نقلی، دلالت بر اباحه دارد و من همین را اختیار میکنم. (1)محقّق در المعتبر در مسائل عام البلوی و مبتلا بهِ همگانی، قائل به برائت شده است. (2)
مجتهدان برای ادّعای خود به ادّلهای استدلال کردهاند:
به آیات متعدّدی بر برائت استدلال شده که به بعضی از آنها اشاره میشود:
(وَ مَا کنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً. (3)
و ما تا رسول نفرستیم، هرگز کسی را عذاب نخواهیم کرد).
(لِّیهْلِک مَنْ هَلَک عَنم بَینَة وَیحْیی مَنْ حَی عن بَینَة. (4)
تا هر که هلاک شدنی است، بعد از اتمام حجّتْ هلاک شود و هر که لایق حیات ابدی است، به اتمام حجّت، به حیات ابدی برسد).
(وَ مَا کانَ اللهُ لِیضِلَّ قَوْمَاً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّی یبَینَ لَهُم مَّا یتَّقُونَ. (5)
خداوند، پس از آن که قومی را هدایت کرد، به آنچه باید از آن پروا کنند، [دیگر] آنها را گم راه نمیکند).
آیات بیان شده، نشان میدهند که عقاب و مجازات، بعد از بیان تکلیف است. (6)همین طور آیات دیگری مانند (لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها؛ (7)خداوند هیچ کسی را قبل از اعلام و بیان، تکلیف نمیکند). اگر منظور از موصول «ما» در آیه یاد شده، خودِ
حکم و تکلیف بوده باشد و مراد از «ایتاء»، اعلام بوده باشد نه إعطاء، دلالت آیه بر مقصود، تمام میشود (1)و همچنین آیه (خَلَقَ لَکم مَّا فِی الاَْرْضِ جَمِیعًا) (2)و بسیاری آیات دیگر. (3)
در مواردی که تکلیف و بیانی به مکلّف نرسد، علما قائل به برائت شدهاند و این اجماع را عدّهای از بزرگان (مانند: شیخ صدوق، محقّق حلّی، علّامه، (4)وحید بهبهانی (5)و سید مجاهد (6)و برخی دیگر) نقل کردهاند.
شیخ صدوق میگوید:
اعتقاد ما در مواردی که تکلیفی به مکلّف نرسد، بر اباحه است و ارتکاب آن، مانعی ندارد مگر آن که نهی نسبت آن وارد شده باشد. (7)
بیان محقّق حلّی، این است:
علما اتّفاق دارند در مواردی که بیان شرعی نباشد، حکم بر برائت اصلیه، باقی است. (8)
البته اشکالاتی نسبت به این اجماع شده که اخباریان با این اجماع مخالفت کردهاند و محقّق در معارج الاصول، (9)از جماعتی از امامیه نقل کرده که قول به اباحه، جایز نیست، در جایی که اباحه آن، ثابت نشده است؛ اگر هم جماعتی نقل اجماع کردهاند، صلاحیّت برای حجّیت ندارد و فقط افاده ظن میکند و ظن هم در این
1) فوائد الاُصول، ج 2، ص 21؛ نهایة الأفکار، ج 3، ص 201.
2) سوره بقره، آیه 29.
3) مانند: سوره اعراف، آیه 32؛ سوره مائده، آیه 4. در این باره، ر.ک: معارج الاُصول، ص 285.
4) مبادی الاُصول، ص 250.
5) الرسائل الاُصولیه، ص 357؛ الفوائد الحائریة، ص 241.
6) مفاتیح الاُصول، ص 510.
7) الإعتقادات، ص 114.
8) معارج الاُصول، ص 287.
9) همان، ص 282.
مسئله، حجّیت ندارد ـ و این اجماع هم مدرکی و یا لااقل، احتمال مدرکی بودن است و دلیل جداگانهای محسوب نمیشود ـ . در مقابل اشکالات وارد شده نسبت به این اجماع، پاسخهای زیادی داده شده است:
اوّلاً، معلوم نیست که اخباریان، مخالفت کرده باشند؛ همچنان که فیض کاشانی و محدّث جزایری، به این نکته اشاره داشتند.
ثانیاً، حتّی اگر قائل به مخالفت شویم، این مخالفت، پس از آن که معلوم شد طریق آنان درست نیست، ضرری نمیرساند.
ثالثاً، در اجماع، اتّفاق کل را لازم نداریم؛ بلکه اتّفاق جماعتی که کاشف قول معصوم باشد، کفایت میکند و ظاهراً اتّفاق مجتهدان، کاشف از قول معصوم است. (1)
اجماع عملی و سیره مسلمانان از اوّل شریعت (بلکه در هر شریعتی) بر این بوده که در مواردی که احتمال ورود نهی فعلی را میدادند و بعد از جستجو، نهی را نمییافتند، التزام و الزام بر ترک آنچه احتمال نهی میرفت، نداشتند. (2)طریقه و روش شارع بر این بوده که محرّمات را ابلاغ میکرد و فعل و کردار، احتیاج به رخصت و اجازه نداشت و خودِ نبودن نهی از فعل برای رخصت و اذن، کفایت میکرد. (3)
در مواردی که نصّ و بیانی از طرف شارع به ما نرسیده و پس از جستجو کردن از رسیدن به دلیل مأیوس شدیم، عقل حکم میکند که مجازات کردن شارع در آن جا قبیح است و به اصطلاح، «عقاب بلا بیان، قبیح است»، هرچند در واقع، شارع
مقدس بیان داشته باشد؛ (1)زیرا نبودن عقاب به خاطر نبودن تکلیف واقعی نیست؛ بلکه به جهت نرسیدن و اعلام نکردن تکلیف با ماست. (2)
در باره این دلیل، گفته شده در مواردی که احتمال ضرر وجود دارد، عقل، به دفع ضرر محتملْ حکم میکند و یکی از مصادیق این قاعده، در جایی است که احتمال نهی وجود دارد و در نتیجه، این قاعده، خودش بیان عقلی است و مجازات با بودن این قاعده، قبیح نیست.
به این اشکال، دو جواب نقضی و حلّی داده شده است:
یک. پاسخ نقضی: این احتمال ضرر در ناحیه فعل و شبهات وجودیه هم وجود دارد با این که شما در آن جا توقّف را واجب نمیدانید.
دو. پاسخ حلّی: اولاً به مجرّد احتمال ضرر بدون این که احتمال از ناحیه اماره (3)و غیر آن برخاسته باشد، عقل، حکمی ندارد؛ (4)ثانیاً بر فرض این که عقل چنین حکمی داشته باشد، قاعده «قبح عقاب بلا بیان» بر قاعده «دفع ضرر محتمل»، حاکم و وارد است و بعد از آن که عقل حکم کرد که مجازات قبل از بیان، قبیح است ،دیگر احتمال ضرر و عقاب وجود ندارد و قاعده «دفع ضرر محتمل» در شبهات بدوی، قبل از فحص و شبهات محصوره جریان دارد که شارع بیان دارد و به آن بیان، مجازات ثابت شده است. (5)
ما روایاتی داریم که بیان داشتهاند در جایی که نصّ و دلیلی به ما نرسیده، میتوان بر اباحه و برائت استدلال کرد. (6)از آن جمله، روایات ذیل است:
1) همان، ج 2، ص 56؛ نهایة الدرایة، ج 4، ص 83.
2) الرسائل الاُصولیة، ص 350؛ فوائد الاُصول، ج 2، ص 56؛ درر الفوائد، ص 427؛ دائرة المعارف الإسلامیه الشیعیة، ج 2، ص 220.
3) اماره، آن دلیل ظنّیة نوعی است که کشف از واقع میکند، منتها کشف تام نیست که موجب قطع و یقین شود ( المعجم الاُصولی، ج 1، ص 312).
4) الرسائل الاُصولیه، ص 350؛ فوائد الاُصول، ج 2، ص 56.
5) فوائد الاُصول، ج 2، ص 57؛ فوائد الاُصول، میرزای نائینی، ج 3، ص 367.
6) الرسائل الاُصولیه، ص 354؛ فوائد الاُصول، ج 2، ص 27؛ هدایة المسترشدین، ج 3، ص 555.
یک. روایتی است که شیخ صدوق، آن را به طور ارسال، (1)از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند:
کل شیء مطلق حتی یرد فیه نهی. (2)
هر چیزی مباح است و منعی ندارد تا زمانی که علم پیدا کنی نهی در آن وارد شده است.
دلالت این حدیث بر اباحه در مواردی که نصّ و دلیل نداریم و احتمال حرمت میدهیم، از احادیث دیگر روشنتر است. (3)شیخ صدوق در الاعتقادات (4)بر اباحه به همین حدیث استناد کرده است.
اگر کسی بگوید که این حدیث، از جهت ارسال، ضعف سند دارد و نمیتوان با آن بر اصل اباحه استناد کرد، در جواب گفته میشود:
اوّلاً، از جمله مخالفان اصل برائت، برخی از اخباریان هستند که آنان در روایات، «فقیه» را قطعی الصدور میدانند ـ چنانچه پیش از این بیان شد ـ . لذا صاحب وسائل الشیعة، (5)حدیث را پذیرفته و در صدد توجیه بر آمده است؛ ثانیاً، چنین ارسالی که صدوق روایات را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت میدهد، به سند ضرری نمیرساند؛ ثالثاً، بر فرض که سند، ضعیف باشد، عمل مشهور، (6)ضعف سندش را جبران میکند. (7)
در روایت دیگری به همین مضمون، علّامه مجلسی از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
الأشیاء مطلقة ما لم یرد علیک امر او نهی، و کل شیء یکون فیه حلال و حرام فهو لک حلال أبداً ما لم تعرف الحرام مه فتدعه. (8)
1) ارسال یعنی اسقاط بعضی از روات و یا کسانی که معصوم را درک نکردهاند و از او روایت میکنند.
2) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 208، ح 937؛ عوالی اللئالی، ج 3، ص 166، ح 60.
3) فوائد الاُصول، ج 2، ص 43.
4) الإعتقادات، ص 114.
5) وسائل الشیعة، ج 18، ص 128 (صفات القاضی، باب 12)، ذیل حدیث60.
6) گفته شد که عمل مشهور، ضعف سند را جبران نمیکند. حال بر فرض که ضعف سند را جبران کند، روایت مرسل را نمیگیرد که راوی آن معلوم نیست و ذکر نشده است! (گفته استاد وحید خراسانی در درس).
7) مفاتیح الاُصول، ص 511.
8) بحار الأنوار، ج 2، ص 274، ح 19.
تمام چیزها مباح است تا زمانی که امر و نهی بر شما وارد نشده است، و هر چیزی که در آن حلال و حرام وجود دارد، آن چیز برای تو همیشه حلال است تا زمانی که علم به حرام آن پیدا نکردی که در این صورت، آن را ترک میکنی.
دو. حدیث رفع قلم: به سند صحیح از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است:
رُفع عن امتی ... ما لا یعلمون. (1)
از امّت من نُه چیز برداشته شده و از جمله آنها، چیزی که نمیدانید است.
در جایی که نصّ و دلیلی به ما نرسیده (مانند استفاده از دخانیات)، از مصادیق ما لا یعلمون است و ارتکاب آن مؤاخذه ندارد. (2)سیّد نعمة الله جزایری میگوید:
ظاهر این حدیث، این است که عذر جاهل پذیرفته است، مگر در مواردی مثل اصول دین که دلیل داریم جاهل معذور نیست و همچنین بسیاری از موارد دیگر که نصّ و دلیل وارد شده و جاهل در آن موارد، مجازات میشود؛ ولی بیشتر اصحاب، قانونی وضع کردهاند که جاهل معذور نیست، مگر در موارد خاصّه؛ لیکن بیشتر اخبار، دلالت بر قول اوّل میکند و اقوی، قول اوّل است. (3)
سه. حدیث حُجب: امام صادق علیه السلام میفرمایند:
ما حجب الله علمه علی العباد فهو موضوع عنهم. (4)
آنچه خداوند در پس پرده نگاه داشته و برای بندگانش بیان نکرده، از آنان برداشته شده و مجازات ندارد.
چهار. حدیث سعه: از پیامبر گرامی اسلام رسیده است:
الناس فی سعة ما لم یعلموا. (5)
1) الکافی، ج 2، ص 463، ح 2؛ الخصال، ص 417 (باب التسعة)، ح 9؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 36، ح 132؛ التوحید، ص 353، ح 24؛ وسائل الشیعة، ج 11، ص 295 (جهاد النفس و ما یناسبه، باب 56)، ح 1.
2) الوافیة، ص 180؛ فوائد الاُصول، ج 2، ص 28.
3) نور البراهین، ج 2، ص 276.
4) الکافی، ج 1، ص 164، ح 3؛ التوحید، ص 413، ح 9؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 119 (صفات القاضی، باب 12)، ح 28.
5) عوالی اللئالی، ج 1، ص 424، ح 109؛ مستدرک الوسائل، ج 18، ص 20، ح 21886.
مردم نسبت به آنچه نمیدانند، در فراخی هستند.
پس تا زمانی که علم به وجوب یا حرمت پیدا نکردهاند، برای آنان مباح است. به همین مضمون، حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام روایت شده است:
الناس فی سعة حتّی یعلموا. (1)
مردم تا پیش از آن که چیزی را بدانند، در فراخی هستند.
سیّد مجاهد (2)نسبت به این روایات، ادعای تواتر معنوی کرده است.
با توجّه به این اخبار، در جایی که ما دلیلی نداریم که احتیاط در آن جا لازم نیست، (3)تا بیانی نرسیده، ارتکاب آن عقوبت ندارد. (4)
اخباریین برای وجوب احتیاط در شبهات تحریمیه در مواردی که نص نداریم، به ادلّهای استدلال کردهاند:
لذا در شبهات تحریمیه که چیزی به دست ما نرسیده، طبق روایات باید توقّف و احتیاط کرد. (6)
باید گفت که استدلال به این اصل بر مذهب اهل سنّت، خوب است؛ زیرا قائل اند که تمام آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله آورده، بر اصحاب خود اظهار کرده و چیزی را از آنان کتمان نکرده و احدی را به شیء از علوم اختصاص نداده و ممکن است واقعهای خالی از حکم بوده باشد. (1)
طبق این نظر، مجتهد وقتی در ادّله شرعیه جستجو کرد و دلیلی بر آن حکم پیدا نکرد، یقین به نفی حکم پیدا میکند و به برائت اصلیه بر نفی حکم تمسّک مینماید، چنانچه گفتهاند: نبودن دلیل، خود دلیلی بر نبودن حکم است.
امّا ما از امامیه، اخبار (2)مستفیض داریم که پیامبر صلی الله علیه و آله علومش را در نزد اهل بیت خود به ودیعه گذاشته و مختصّ آنان کرده که به دیگران نداده، و هیچ حکم کلّی و جزیی نیست مگر آن که خطاب شرعی دارد و تمام اینها نزد ائمّه علیهم السلام نگهداشته شده است و چون آنان در زمان تقیّه بودند، گاهی در جواب سؤالی که از آنان میشد، طبق حکم شرعی جواب میدادند و گاه از باب تقیّه، بر خلاف حکم واقعی جواب میدانند و گاهی در مقابل سؤال، سکوت میکردند.
در این صورت نمیتوانیم بگوییم که نبودن دلیل در نزد ما، خود دلیلی بر نبودن حکم است و تکلیفی نداریم؛ چون هر حکمی، خطاب شرعی دارد، گرچه به ما نرسیده باشد. (3)به علاوه، شرط برائت و استصحابْ آن است که دلیل و خطاب عامّ و خاص نداشته باشیم و اخبار احتیاط و توقّف، خود دلیل عام هستند. (4)
از جمله آن روایات، حدیثی متواتر بین شیعه و اهل سنّت، از پیامبر صلی الله علیه و آله است. (5)ایشان میفرماید:
امور بر سه قسم است: 1. امری که حلال بودن آن روشن است؛ 2. امری که حرام بودن آن روشن است 3. شبهاتی که بین حلال و حرام است. پس کسی که شبهات را ترک کند، از محرّمات نجات پیدا میکند، و کسی که اخذ به شبهات کند، محرّمات را مرتکب میشود و از جهتی که نمیداند، هلاک میگردد. (1)
اگر عمل کردن به برائت جایز باشد، تثلیث در روایات تمام نمیشود و فرد مشکوک و مشتبهه، داخل حلال شده و اشیا، منحصر در دو چیز حلال و حرام میشود. (2)
محمّدامین استرآبادی، این را از عجائب میداند که شهید اوّل در ذکری گفته است: اصل برائت، افاده قطع و یقین میکند، با این که در مذهب حق، اصل برائت، افاده ظن هم نمیکند. (6)به همین دلیل، قدمای ما از نصْ خارج نشدند و اگر از آنان در باره مسئلهای سؤال میکردند و در نزد آنان چیزی نبود، از جوابْ امساک میکردند و چنانچه اضطرار داشتند، عمل احتیاط میکردند؛ چون ائمّه علیهم السلام به آنان چنین دستوری داده بودند و اگر در مسئلهای، دلیلی وارد نشده بود، رغبتی به بحث در آن مسئله از خود نشان نمیدادند. همان گونه که تآلیفات آنان در کتب فتوایی،
شاهد بر این مطلب است، مانند رساله علی بن حسین و مقنع فرزندش شیخ صدوق و مقنعة شیخ مفید و مصباح سیّد مرتضی و نهایة شیخ طوسی و مراسم سلّار که از نص خارج نشدند و اگر اختلافی در فتوای آنها دیده میشود، به جهت اختلاف در حدیث است. (1)
مرحوم شیخ حرّ عاملی در وسائل الشیعة، (3)بابی را به همین موضوع اختصاص داده و 61 حدیث در آن باب، بیان میکند. (4)اگر برای عمل کردن به برائت اصلیه، اصلی در شریعت وجود داشت، دیگر امر کردن ائمّه علیهم السلام به توقّف دلیلی نداشت. (5)امر به احتیاط هم بر جایز نبودن تمسک بر برائت اصلیه دلالت میکند، و گر نه، ما را به برائت اصلیه، امر میکرد. (6)
در روایات، (7)مرجّحاتی برای دو حدیث متعارض بر یکدیگر بیان شده و در صورت تساوی مرجّحات، امر به توقف شده تا امام را زیارت و از ایشان سؤال شود، و اگر برائت اصلیه، دلیل شرعی بر نبودن حکم بود، آن را از مرجّحات قرار میدادند و میگفتند آن روایتی که را موافق با برائت اصلیه است، مقدّم دارید. (8)
1) هدایة الأبرار، ص 134 ـ 135.
2) الفوائد الطوسیة، ص 218؛ هدایة الأبرار، ص 252 ـ 253؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 46.
3) وسائل الشیعة، ج 18، ص 111 (صفات القاضی، باب 12)؛ مستدرک الوسائل، ج 17، ص 321 (صفات القاضی، باب 12).
4) الفوائد الطوسیة، ص 456.
5) الحدائق الناضره، ج 1، ص 46.
6) الوافیة، ص 189.
7) از جمله، مقبوله عمر بن حنظله ( الکافی، ج 1، ص 67 ـ 68، ح 10).
8) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 47.
مجتهدان در مقابل، به ادلّه اخباریان پاسخ دادهاند و این پاسخ، مشتمل بر جواب حلّی و نقضی است:
این اخبار توقّف و احتیاط ـ که از جانب ائمّه نقل میکنید ـ ، هم شامل شبهات حکمیه میشود و هم شبهات موضوعیه، در حالی که شما در شبهات حکمیه وجوبیه و شبهات موضوعیه (چه وجوبیه و چه تحریمیه)، قائل به عدم وجوب احتیاط شدهاید. هر چه شما از این اخبار نسبت به شبهات وجوبیه و موضوعیه جواب دهید، همان جواب را ما در شبهات حکمیه تحریمیه میدهیم. (1)اگر شما بگویید ما ادلّهای داریم از قبیل روایات «ما حجب الله علمه...» و «رفع عن اُمّتی تسعة... ما لا یعلمون» و «کل شیء مطلق...» و امثال اینها ـ که احتیاط در شبهات وجوبیه و موضوعیه واجب نیست ـ ، جواب میدهیم که این روایات، در نفی تحریم هم جاری است.
اگر بگویید نسبت به جهل حکم شرعی در شبهات تحریمیه، اخبار توقّف و احتیاط جاری است، نقض میکنیم که اگر استدلال به این اخبار در شک در تکلیف و جهل به حکم شرعی در شبهات تحریمیه کافی باشد، در شبهات وجوبیه هم کافی است؛ زیرا این جا نیز جاهل به حکم شرعی هستیم، (2)و حال آن که شما (3)در شبهات وجوبیه، قائل به عدم وجوب احتیاط شدهاید و این خودش قول به حجّیت اصل برائت در شبهات وجوبیه است با این که ادّعا میکنید در هر واقعهای، ما دلیل قطعی داریم. (4)
از نظر حلّی، پاسخهای متعدّدی دادهاند که در ادامه به آنها میپردازیم:
یک. در مواردی که ما نص و دلیل نداریم، شبهه بودن آن، مورد بحث است، بلکه شبهه نیست؛ (1)زیرا ادلّه توقّف و بیشتر ادلّه احتیاط، در دو نص متعارض وارد شده و ملحق کردن جایی که نص وارد نشده و یا به دست ما نرسیده به دو نص متعارض قیاس است و این قیاس، باطل است، حتّی نزد آنانی که قیاس را حجّت میدانند؛ چون جامع و وجه اشتراکی بین اصل و فرع، وجود ندارد. (2)
دو. بر فرض این که اخبار توقّف جایی را که نص نداریم داخل در شبهه کند، آن اخباری که برای برائت اصلیه ذکر کردیم (از قبیل احادیث: رفع، حُجب و مطلق) در جایی که نص نداریم، از شبهه خارج میکند. (3)
سه. هلاکت و مجازات در روایت تثلیث، به خاطر ارتکاب شبهه نیست؛ چون شبهه، معلوم است و در این روایات تصریح دارد که هلاکت، از حیث لا یعلم است، (4)و چنانچه هلاکت از ناحیه شبهه است، پس چرا در شبهات وجوبیه حکمیه و موضوعیه، قائل به برائت شدهاید با این که شبهه در موضوع حکم نیز قطعاً شبهه است؟ و در صورت امکان، احتیاط خوب است تا جایی که در صحیحه عبد الرحمان بن حجّاج (5)از موسی بن جعفر علیه السلام نقل شده که عذر در جهل خود حکمِ پذیرفتهتری از جهل به موضوع حکم است. (6)
چهار. اخباری که دلالت بر توقّف دارند، با اخبار احتیاط، در تعارضاند، چنانچه بعضی از اخبار میگویند: «توقف» کنید و برخی دیگر «احتیاط»، و توقّف، غیر از احتیاط است؛ چون توقّف، ترک امری است که احتمال میرود واجب و یا حکم دیگری غیر از حرمت را داشته باشد. (7)
1) الفوائد الحائریة، ص 244؛ الوافیة، ص 190؛ درر الفوائد، ج 2، ص 431.
2) الوافیة، ص 190.
3) همان جا؛ الفوائد الحائریة، ص 244.
4) الفوائد الحائریة، ص 242.
5) الکافی، ج 5، ص 427، ح 3؛ تهذیب الأحکام، ج 7، ص 306، ح 1274؛ الاستبصار، ج 3، ص 186و 676؛ وسائل الشیعة، ج 14، ص 345 (ما یحرم بالمصاهرة و نحوها، باب 17)، ح 4.
6) الفوائد الحائریة، ص 245.
7) الوافیة، ص 192.
پنج. آن اخباری که در تعارض دو نص و اماره، دلالت بر توقّف و احتیاط دارند، با اخباری که در همان باب تعارض دو نص، دلالت بر تخییر میکنند، معارضاند و شما میتوانید به هر یک از دو خبر عمل کنید. (1)
شش. اخبار توقّف، بر توقّف کردن از حکم کردن و فتوا دادن به وجوب و یا حرمت واقعی، حمل میشوند؛ زیرا این حکم و فتوا بدون علم است؛ ولی دلالت بر توقّف در مقام عمل و حکم ظاهری ـ که محل بحث ماست – ندارد، (2)و اصل برائت و اصل اباحه نفی حکم ظاهری نسبت به ما میکنند، اگرچه آن مورد در واقع، حکمی داشته باشد. (3)
خلاصه، عدّهای از اخباریان، از محل بحث، دور شدهاند و خیال کردهاند که با اصل برائت میخواهیم حکم واقعی را نفی کنیم که تفصیل بین مسائل عام البلوی و مبتلا به و غیر آن گذاشتهاند و در مسائل مبتلا به، احتیاط را واجب ندانستهاند و در غیر مبتلا به، واجب دانستهاند. در حالی که بحث در اصل برائت، نسبت به حکم ظاهری است، نه واقعی، و مقصود از آن شناخت، سقوط تکلیف نسبت به وظیفه فعلی ماست بدون این که ملاحظه نفی حکم واقعی شود. (4)
در این صورت که معلوم شد ما در صدد حکم ظاهری و وظیفه فعلی هستیم، دیگر دلیل اکمال دین، ثبوت حکم در هر واقعهای و محفوظ بودن آن در نزد ائمّه معصوم علیهم السلام مدخلیتی در دفع اصل برائت ندارد و اصلاً این دو، در نفی و اثبات، به هیچ وجه ارتباطی با هم ندارند. ممکن است که ما تکلیف ظاهری نداشته باشیم و به طور اجمال آن حکم در واقع ثابت باشد؛ چرا که حکمی به جهت مصالحی مخفی میشود. چنانچه امام رضا علیه السلام در روایتی میفرماید:
فأمرهم أن یسألونا و لیس علینا الجواب، ان شئنا أجبنا و ان شئنا أمسکنا. (5)
خداوند به شما دستور داده که از ما سؤال کنید؛ ولی بر ما لازم نیست که حتماً پاسخ دهیم. اگر بخواهیم پاسخ میدهیم و اگر نخواهیم جواب نمیدهیم. (1)
پس ممکن است که بعضی از احکام واقعیهای داشته باشیم که به ما نرسیده و در نزد ائمّه علیهم السلام محزون بوده باشد و چنین احکامی، از امّت اسلامی برداشته شده است. (2)
هفت. بر فرض این که اخبار توقّف و احتیاط، با اخباری که دلالت بر برائت دارند، تعارض کنند، آن اخباری که دلالت بر برائت میکنند، مقدّماند؛ زیرا اخبار، موافق کتاب خداست و هم از نظر سند، صحیحتر و هم دلالت آنها روشنتر است و خود شما اخباریان، سند را در تعارض دو روایت ملاحظه میکنید و به خبر ضعیفْ عمل نمیکنید. (3)
امّا در مورد این سخن اخباریان که گفتهاند: ما در مورد احکام شرعیه، به علم و یقین نیاز داریم و از برائت، ظن حاصل میشود، مجتهدان پاسخ دادهاند که ما کلّیت آن را قبول نداریم و نمیتوانیم در تمام احکام شرعیه، یقین پیدا کنیم. مرحوم علّامه مجلسی (4)و سیّد نعمة الله جزایری هم تصریح کردهاند که در جایی که بتوانیم، قطع پیدا میکنیم و در جایی که نتوانیم، به ظنّ خاص اکتفا میکنیم؛ چراکه در فهم بسیاری از آیات و روایات، بین علما اختلاف وجود دارد. (5)در بسیاری از احکام نیز جمع بین ادلّه عام و خاص، و مطلق، مقیّد و... است و یا در تعارض روایات، حمل بر تخییر و یا ترجیح میشود. پس چگونه انسان میتواند به حکم شرعیای یقین پیدا کند؟ (6)لذا در احکام شرعیهای که از ضروریات دین نیست، ادلّه آنها در بیشتر مواقع، فقط افاده ظن میکند؛ لیکن ظنّ خاصی که دلیل بر حجّیت آن داریم. (7)در
احکام شرعیه، در همة مواردی که بتوانیم، تحصیل علم میکنیم و در مواردی که نتوانیم، به دنبال ظنّ خاص میرویم که شارع، آن را معتبر کرده است (1)و دلیل داریم که در شبهات حکمیه هم، اصل برائت جاری میشود ـ چنانچه روایات آن گذشت ـ . (2)
هشت. این اخبار توقّف، به سه دسته تقسیم میشوند:
دسته اوّل: قسمتی از این اخبار توقّف (مانند: مقبوله عمر بن حنظله، (3)موثّقه حمزة بن طیّار، (4)روایت جابر (5)و مسمعی، (6)موثّقه سعد بن زیاد و روایت سکونی)، (7)در مواردی است که جاهل معذور نباشد و قدرت بر زائل کردن شبهه را داشته باشد، از قبیل شک در مکلّف به این که اصل تکلیف را میداند. در این صورت، اگر جستجو کرد و به جایی نرسید باید توقّف کند و در دو خبر متعارض، اگر مرجّحی نبود باید توقّف کند (مانند شبهات محصوره). پس این طور نیست که اگر قائل به برائت شویم، موردی برای اخبار توقّف باقی نمانَد!
دسته دوم: اخبار توقّفی که مربوط به امور اعتقادیه است که علم در آنها معتبر است و از استنباطات ظنّیه نهی میکند (مانند روایت زراره). (8)
دسته سوم: روایاتی که بیانگر مستحب بودن توقّفاند، مانند این روایت از امام صادق علیه السلام که میفرماید:
أورع الناس من وقف عند الشبهه. (9)
پرهیزکارترین مردم کسی است که در شبهه، توقّف کند.
1) الرسائل الاُصولیة، الإجتهاد و الأخبار، ص 8.
2) الفوائد الحائریة، ص 129.
3) الکافی، ج 1، ص 68، ح 10.
4) وسائل الشیعة، ج 18، ص 13 (صفات القاضی، باب 4)، ح 14.
5) وسائل الشیعة، ج 18، ص 123 (صفات القاضی، باب 12)، ح 43.
6) همان، ص 82 (صفات القاضی، باب 9)، ح 21.
7) همان، ص 116 و 126 (صفات القاضی، باب 12) ح15 و 50.
8) همان، ص 119 (صفات القاضی، باب 12)، ح 27.
9) همان، ص 118 (صفات القاضی، باب 12)، ح 24.
نیز بیان امیر مؤمنان علیه السلام که میفرماید:
لا ورع کالوقوف عند الشبهه. (1)
هیچ پرهیزکاری به حّد توقّف در شبهه نمیرسد.
روایت دیگری که از ایشان نقل شده و روایت نعمان بن بشیر و... . (2)
ص 127، ح 57.
خلاصه، پاسخ این است که امر به توقّف در این روایات، «ارشادی» است و اگر انسان در شبهه توقّف نکند، ممکن است هلاک شود، مانند سفارشهای پزشکان که عمل به آنها از پیشرفت بیماری جلوگیری میکند.هرچند در دسته اوّل و دوم، ارشادی به وجوب توقّف است و اگر در واقع حرام باشد، مجازات به ارتکاب واقع است؛ وگرنه، امر به توقّف، مجازات ندارد. در قسم سوم نیز امر به توقّف، ارشاد به استحباب است و هلاکت، از جهت مجازات اخروی نیست؛ بلکه از جهت مفسدهای است که ارتکاب شبهه دارد و به انسان جرئت میدهد که محرّمات را مرتکب شود. بحث ما ـ که شبهات تحریمیه است – به قسم سوم مربوط میشود و به اتّفاق اخباریان، هلاکتی که آن جا مطرح شده، مجازات اخروی نیست؛ زیرا عقوبت بر حکم واقعی مجهول، قبیح است، هرچند آنها خیال کردهاند که مجازات از ناحیه اخبار توقّف و احتیاط است که وظیفه ما را در شبهه، معلوم کردهاند؛ (3)ولی مجتهدان معتقدند که توقّف، امری ارشادی است و این توقّف خیریت و رجحان دارد، و این، اعم از رجحانی است که مانع از نقیض است (دسته اوّل و دوم)، و مانع از نقیض نیست (دسته سوم) و ائمّه علیهم السلام در هر دو مقام، استعمال کردهاند. (4)
پیش از آن که محل اختلاف و نزاع بین اخباریان و مجتهدان و ادلّه آنان در بحث استصحاب بیان شود، مناسب میدانیم که ابتدا استصحاب را تعریف کنیم.
استصحاب، عبارت است از: بقای حکم سابق و یا موضوع حکمی که شک در بقای آن حکم و یا موضوع داشته باشیم. (1)اگر آن شیء، در سابق وجود نداشته و حال شک در وجود آن بکنیم، میگوییم اکنون هم وجود ندارد. (2)به عبارت دیگر، استصحاب ابقای «ما کان علی ما کان» است و اگر آن «ما کان» وجود داشته باشد به آن «استصحاب حال» یا «استصحاب حال شرع» گفته میشود و اگر وجود نداشته باشد، از آن به «استصحاب نفی» و «استصحاب حال عقل» تعبیر میشود. (3)
فقها برای شبهه حکمیه، این مثال را آوردهاند که اگر ما آب نداشتیم و با تیمّم شروع به خواندن نماز کردیم و در اثنای نماز، آب پیدا کردیم، مقتضی استصحاب آن است که این نماز، صحیح است و لازم نیست آن را بشکنیم و با وضو بخوانیم؛ زیرا قبل از یافتن آب، این نماز صحیح بود و بعد از یافتن آب، دلیلی بر انتفای حکم، اقامه نشده است. لذا حکم میکنیم آن حکم اوّلی که صحّت باشد، باقی است؛ ولی اگر استصحاب را حجّت ندانیم، برای استمرار آن حکم در زمان دوم، احتیاج به دلیل داریم. لذا باید وضو بگیریم و نماز را از سر بخوانیم. (4)
فقیهان برای شبهه موضوعیه نیز مثال زدهاند: اگر وضو داشته باشیم و بعد شک کنیم که وضوی ما باطل شده یا نشده، به واسطه استصحاب حکم میکنیم که آن وضو، باقی است و احتیاج به وضوی مجدّد برای نماز نداریم.
شکّی نیست که هم اخباریان (5)و هم اصولیان، استصحاب را در جایی که شک در موضوع حکمِ سابق داشته باشیم و به اصطلاح، شبهه موضوعیه است معتبر میدانند
1) کفایة الاُصول، ج 4، ص 376؛ حقایق الاُصول، سید محمّد محسن حکیم، ج 2، ص 1391.
2) مفاتیح الاُصول، ص 634.
3) مناهج الأحکام و الاُصول، ص 226.
4) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 51 ـ 52؛ الدرر النجفیة، ج 1، ص 201 ـ 203 و 207 ـ 209؛ مفاتیح الاُصول، ص 634.
5) الفوائد المدنیة، ص 143 و 167 ـ 168؛ الفصول المهمّة، ج 1، ص 628، باب 45.
ولی محل نزاع، در شبهات حکمیه است و برای روشن شدن محلّ نزاع، کلام محمّدامین استرآبادی و شیخ حرّ عاملی را بیان میکنیم:
محمّدامین استرآبادی میگوید:
اگر در غیر احکام الله شک داشته باشیم برای مثال در هلال ماه مبارک رمضان و یا هلال عید فطر یا عید قربان شک کردیم و هوا ابری بود و نتوانستیم ماه را ببینیم، حکم میکنیم که ماه اوّل باقی است و یا شخصی قصد مسافرت میکند و نمیداند به حدّ مسافت شرعی رسیده و یا نرسیده، حکم میکنیم که به حد مسافت شرعی نرسیده است و یا این که گندم به حد زکات رسیده و یا نرسیده، حکم میکنیم که به حدّ زکات نرسیده و اینها، داخل در قاعده متواتر است و آن قاعده، سخن ائمّه علیهم السلام است که میگویند: «لا ینقض یقیناً بشکّ أبداً و إنّما ینقضه بیقین آخر»؛ هرگز یقین خود را به شکْ نقض نکن و همانا آن یقین را به یقین دیگری نقض کن.
پس باید یقین پیدا کنی که ماه دوم، داخل شده است. (1)
این که گفته شده «هر جایی که تحصیل یقین متعذّر یا سخت است، شارع در آن جاها به ظن و گمان و علائم و نشانههایی که مفید ظن است، اکتفا کرده، مثل استقبال به جهت کعبه و ضرر داشتن روزه برای مریض که هر دو باید فحص و جستجو کنند و چنانچه عاجز شدند، شخص متحیّر در قبله، احتیاط کند و متحیّر در اضرار به اصل و عدم اضرار تمسّک کند»، حرف صحیحی نیست و از خیالات اصولیه است و فرق است بین شک در خود احکام شرعیه و شک در موضوعات و متعلّقات احکام شرعیه؛ زیرا در احکام شرعیه، توقف همیشه لازم است، ولی در موضوعات، گاهی بنا بر عدم نهاده میشود و در بعضی از موارد باید احتیاط کرد. استصحاب در شبهات موضوعیه نیز از مواردی است که امّت، اتفاق به اعتبار آن دارند؛ بلکه اعتبار آن از ضروریات دین است. (2)
مرحوم شیخ حرّعاملی، بعد از آن که حدیث «و لا تنقض الیقین بالشک أبداً» را ذکر میکند، میگوید:
این حدیث، دلالت بر حجّیت استصحاب در موضوعات شرعیه دارد، نه در احکام شرعیه . مثل این که انسان یقین دارد که وضو گرفته و بعد شک میکند حدثی از او صادر شده که وضوی او باطل شده باشد و یا صادر نشده و یا بالعکس، میداند که وضو نداشته، ولی شک میکند که بعد وضو گرفته و یا نگرفته است؛ و یا یقین داشته که شب شده و بعد شک میکند که فجر طلوع کرده یا نه و یا میداند که روز بوده و شک میکند شب شده یا نه و یا میداند که با زنی ازدواج کرده؛ ولی بعد شک میکند که او را طلاق داده، یا نداده، و یا یقین دارد که او را طلاق داده؛ امّا شک میکند که رجوع کرده یا او را به عقد جدید درآورده یا نه و یا یقین داشته که لباسش پاک بوده و بعد شک میکند که ادرار به آن اصابت کرده یا نکرده و مثالهایی که حکم شرعی نیست، هرچند بر بعضی از اینها حکم شرعی تعلق میگیرد. در این موارد، ما احتیاج به نص نداریم؛ زیرا تکلیف ما لا یطاق لازم میآید و برای مکلف ممکن نیست در این امثله و امثال آنها به معصوم علیه السلام مراجعه کند و بر فرض این که امکان مراجعه داشته باشد، معصوم که عالم به تمام غیوب نیست، و اصلاً انسان عاقل، تصوّر نمیکند که شخصی بیاید از پیامبر صلی الله علیه و آله از چیزهای فوق و امثال آنها سؤال کند.
لذا شارع برای دفع حرج و مشقّت، قاعدهای کلی به نام استصحاب بیان کرده است. (1)
با این توضیحات، محل اختلاف و نزاع معلوم شد و آن استصحاب در شبهات حکمیه است که مشهور از مجتهدان، چون: ابن ادریس، (2)محقّق حلّی، (3)علّامه حلی، (4)
شهید اوّل، (1)شهید ثانی، (2)شیخ بهائی، (3)وحید بهبهانی، (4)سید طباطبایی، (5)شیخ انصاری، (6)آخوند خراسانی (7)و محمّد حسین نائینی (8)و... استصحاب را در شبهات حکمیه (مانند شبهات موضوعیه) جایز میدانند.
این قول را شیخ طوسی و محمّدامین استرآبادی به شیخ مفید نسبت دادهاند. (9)چنانچه از کتاب مقنعه (10)او این مطلب استفاده میشود؛ ولی از کتاب اصولش (11)استفاده میشود که استصحاب حال را جایز نمیداند. برخی از اخباریان نیز نظر مشهور مجتهدان را پذیرفتهاند، چنانچه مرحوم فیض کاشانی میگوید:
اگر منظور از استصحاب، حکم ظاهری بوده باشد و وظیفه ما را مشخص کند، این استصحاب، جایز است؛ ولی اگر غرض از استصحاب، نفی حکم واقعی بوده باشد، این استصحاب، جایز نیست. (12)
در این جا معلوم است که غرض مجتهدان از استصحاب، حکم ظاهری است و کاری به حکم واقعی ندارند.
شیخ یوسف بحرانی، مثل کلام فیض را از محمّدامین استرآبادی (در تعلیقاتش بر کتاب مدارک) نقل میکند. (13)سپس بحرانی از آن اشکال میگیرد و آن را ردّ میکند
1) الفوائد و القواعد، ج 1، ص 133.
2) تمهید القواعد، ص 271.
3) زبدة الاُصول، ص 243.
4) الفوائد الحائریة، ص 277.
5) مفاتیح الاُصول، ص 634.
6) فوائد الاُصول، ج 3، ص 190.
7) کفایة الاُصول، ج 4، ص 399.
8) فوائد الاُصول، ج 4، ص 320.
9) العدّة فی اُصول الفقه، ج 2، ص 756؛ الفوائد المدنیة، ص 141.
10) المقنعة، ص 61.
11) مختصر التذکرة باصول الفقه (سلسلة مؤلَّفات الشیخ المفید، ج 9)، ص 45؛ کنز الفوائد، ج 2، ص 30.
12) الاُصول الأصلیة، ص 143.
13) الدرر النجفیة، ج 1، ص 212.
که وقتی حالت اوّل با حالت دوم مغایرت داشت، دیگر اجرای حکم نسبت به حالت دوم، مقتضی واقعی و ظاهری ندارد و این تفصیل استرآبادی صحیح نیست. (1)
در مقابل قول مشهور، اکثر اخباریان از قبیل: محمّدامین استرآبادی، (2)شیخ حرّ عاملی، (3)شیخ یوسف بحرانی (4)و عدّهای از مجتهدان مانند: سیّد مرتضی، (5)ابن زهره، (6)صاحب مدارک (7)و معالم (8)و ذخیره (9)، نراقی (10)و سیّد خویی، (11)قائل به عدم حجّیت استصحاب در شبهات حکمیه شده و معتقدند که: حکم به بقا در وقت و حالت دوم، احتیاج به دلیل دارد و عمده ذکر دلیل این دو، نظر فقهاست که باید بیان شود:
آنان که قائل شدهاند که استصحاب در شبهات حکمیه، اعتبار ندارد، دو دستهاند:
دسته اوّل: برخی از آنان (مانند نراقی و سیّد خویی) معتقدند که مقتضی برای حجّیت موجود است؛ ولی مانع وجود دارد و آن، تعارض استصحاب حکم مجعول با استصحاب حال عقل و عدم جعل است. برای مثال، آبی که به واسطه نجاست تغییر کرده، نجس میشود و بعد از آن که تغیّر آن از بین رفت و زائل شد، شک میکنیم که به نجاست خودش باقی است یا نه؟ از استصحاب قبل از زوال تغیّر و حکم مجعول استفاده میشود که آن آب، نجس است؛ ولی از استصحاب عدم جعل
1) همان، ج 1، ص 214.
2) الفوائد المدنیة، ص 106 و 120 و 141.
3) الفوائد الطوسیة، ص 208.
4) الدرر النجفیة، ج 1، ص 210 ـ 214.
5) الذریعة، ج 2، ص 829 ـ 830.
6) غنیة النزوع، ص 420.
7) مدارک الأحکام، ج 1، ص 43.
8) معالم الدین، ص 235.
9) ذخیرة المعاد، ص 116.
10) عوائد الأیام، ص 584؛ مناهج الاُصول و الاحکام، ص 240.
11) مصباح الاُصول، ج 1، ص 40.
نجاست بعد از زوال تغیّر، استفاده میشود که آن آب، پاک است و این دو استصحاب، تعارض پیدا میکنند و از حجّیت میافتند. (1)
دسته دوم: ولی بیشتر اصولیان (مانند سیّد مرتضی و بسیاری از اخباریان)، مقتضی برای حجّیت استصحاب را تمام نمیدانند تا نوبت به مانع برسد و برای عدم تمامیت مقتضی، راههایی را طی کردهاند. اخباریان به چند دلیل تمسّک کردهاند:
هر واقعهای که امّت تا روز قیامت احتیاج دارد، ما خطاب قطعی برای آن واقعه داریم و در هر موردی که قطع به حکم شرعی نداریم و حکم، معلوم و روشن نیست، ائمّه علیهم السلام تصریح کردهاند که در آن مورد، توقّف کنیم و با وجود اخبار توقّف، دیگر مجالی برای استصحاب باقی نمیماند؛ زیرا شرط استصحاب، آن است که دلیل و خطابی نباشد و اخبار توقّف، خودش دلیل است، مانند حدیث نبویای که امور را به سه قسم حلال، حرام و مشتبه تقسیم میکند. (2)پس در مواردی که حکم شرعی برای ما روشن نیست، داخل در اخبار توقّف میشود و با وجود اخبار توقّف، دیگر شکّی نداریم که استصحاب ـ که موضوعش شک است ـ جاری شود. (3)
آنچه از استصحاب استفاده میشود ـ بنا بر آنچه گفتهاند ـ ، فقط ظن و گمان است و طبق آیات و روایات، ظن در احکام شرعیه، نه تنها اعتبار ندارد، بلکه استصحاب، افاده ظن هم نمیکند؛ زیرا این استصحاب، در واقع، حکم موضوع و حالتی، به موضوع و حالت دیگر است. وقتی کسی که آب ندارد، نمازش را با تیمّم شروع میکند و در حین نماز، دارای آبی میشود، این دو حالت، نقیض یکدیگر هستند، و در این صورت، چگونه انسانْ ظن و گمان دارد که حکم حالت اوّل، باقی است؟ (4)
افرادی که قائل به استصحاب هستند، دو حالت مختلف در حکم را بدون دلیل جمع کردهاند. در حالت اوّل وقتی ما حکمی را با دلیل ثابت کردیم، باید نسبت
به حالت دوم به آن دلیل نظر کنیم. چنانچه آن دلیل، حالت دوم را شامل شود، به آن دلیل عمل میشود، و در این حالت، عمل به استصحاب نشده، و اگر دلیل فقط شامل حالت اوّل شود، اثبات آن حکم برای حالت دوم، بدون دلیل است. (1)
شیخ یوسف بحرانی، پس از آن که دلیل سوم را از سیّد مرتضی نقل میکند، آن را مورد تمجید قرار میدهد. (2)اگر گفته شود که ما روایاتی داریم که دلالت بر اعتبار استصحاب در شبهات حکمیه دارد، مانند چهار روایت صحیح از زراره، (3)موثّقه عمار ساباطی (4)، مکاتبه علی بن محمّد قاسانی، (5)روایت عبد بن سنان (6)و محمّد بن مسلم (7)و... که در صحیحه زراره آمده که: «و لا ینقض الیقین ابداً بالشک ولکن ینقضه بیقین آخر»، در جواب گفتهاند که این روایات، دلالت بر حجّیت استصحاب در احکام شرعیه ندارد؛ بلکه دلالت بر حجّیت استصحاب در موضوعات شرعیه دارد؛ (8)چون یکی از احادیث زراره (9)در نواقض وضو وارد شده است و شخصی که یقین به وضو داشته، شک میکند که خواب بر چشم و گوش او غلبه پیدا کرده یا نه. وقتی یقین به خواب نداشت، میتواند به این حدیث استدلال کند که به خواب نرفته است. یا حدیث دیگر زراره در شک عدد رکعاتی که از نمازگزار صادر شده، وارد شده که شبهه موضوعیه است. (10)به علاوه لام در «الیقین» در صحیحه زراره، احتمال دارد که
1) الذریعة إلی اُصول الشریعة، ج 2، ص 830.
2) مفاتیح الاُصول، ص 645 ـ 647.
3) تهذیب الأحکام، ج 1، ص 8 و 421، ح 11 و 1335 و ج 2، ص 186، ح 740.
4) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 231، ح 1025.
5) تهذیب الأحکام، ج 4، ص 159، ح 445؛ وسائل الشیعة، ج 7، ص 184 (أحکام شهر رمضان، باب 3)، ح 13.
6) وسائل الشیعة، ج 2، ص 1095 (النجاسات، باب 74)، ح 1.
7) همان، ج 1، ص 175 (نواقض الوضوء، باب 1)، ح 6.
8) الفوائد المدنیة، ص 148؛ الفوائد الطوسیة، ص 208؛ الفصول المهمّة فی اُصول الأئمّة، ج 1، ص 628، باب 45.
9) تهذیب الأحکام، ج 1، ص 8، ح 11؛ وسائل الشیعة، ج 1، ص 174 (نواقض الوضوء، باب 1)، ح 1.
10) تهذیب الأحکام، ج 2، ص 186، ح 740؛ الکافی، ج 3، ص 351، ح 3.
لام عهد ذکری بوده باشد که اشاره به وضویی دارد که قبل از آن ذکر شده است و لام جنس نیست و وضو هم از موضوعات است و از احکام شرعی نیست، و جریان استصحاب در احکام شرعیه، قیاس بر موضوعات شرعی میشود و قیاس هم باطل است. (1)
قائلان به حجّیت استصحاب، دو دستهاند: بعضی از آنان برای حجّیت استصحاب، به اخبار استدلال کردهاند و عدّهای دیگر (مانند: محقّق حلّی، (2)علّامه حلّی، (3)شهید اوّل، (4)شهید ثانی (5)و شیخ بهائی)، (6)اعتبار آن را احکام عقلیه دانسته و استصحاب را از ادلّه ظنّیِ اجتهادیای چون قیاس و استقرا میدانند. لذا هیچ یک از آنان در اعتبار استصحاب، به روایت تمسّک نکردهاند. (7)آنان حکم عقل را به انواع متفاوتی بیان کردهاند. شیخ طوسی میگوید:
چنانچه حالت دوم، حالت اوّل را تغییر داده باشد، دلیل میخواهیم و ما وقتی تمام ادلّه را بررسی کردیم و دلیلی پیدا نکردیم که حکم حالت دوم، مخالف حکم حالت اوّل است، این خودش دلیل است که حکم حالت اوّل به آنچه بوده، باقی است. (8)
محقّق حلْی، دلیل عقلی را این طور مطرح میکند:
فرضْ این است که مقتضی حکم اوّل، ثابت است و آنچه عارض شده، احتمال تجدّد زوال حکم است و این احتمال، با احتمال عدم تجدّد حکم، تعارض میکند و یکدیگر را دفع میکنند و آن حکم اوّلی ثابت، رافعی ندارد و باقی است. (9)
علّامه حلّی، بیان دیگری دارد:
حدوث شیء، احتیاج به مؤثّر دارد؛ ولی بقای شیء، نیاز به مؤثّر ندارد؛ زیرا تحصیل حاصل ـ که امر باطلی است ـ لازم میآید و فقها اجماع دارند که زمانی که حکمی حاصل شود و بعد شک کنیم که چیزی این حکم را از بین برده یا نه، واجب است که حکم کنیم آن حکمی که بوده، باقی است و اگر استصحاب اعتبار نداشت، ترجیح دادن یک طرف ممکن بر طرف دیگر، ترجیح بلا مرجّح است. (1)
البته چون مبانی قائلان به حجّیت استصحابْ مختلف است، این اجماع علّامه، تعبّدی نیست که کشف از قول معصوم علیه السلام کند؛ ضمن این که اتّفاقی در مسئله وجود ندارد و مسئله، محلّ نزاع است. (2)
صاحب معالم میگوید:
آنچه در حالت اوّل ثابت است، قابلیت ثبوت برای حالت دوم را دارد و گر نه، امکان ذاتی منقلب به محال میشود. پس در زمان دوم، ثبوت آن جایز است و بدون دلیل، معدوم نمیشود؛ چون محال است که ممکن، از یک طرف به طرف دیگر بدون مؤثّر خارج شود، در این صورت، بقای آن بر عدمش رجحان دارد و عمل به ارجح، واجب است. (3)
البته اینها ادلّهای است که خود افرادی که این ادلّه را ذکر کردهاند، تردید در حجّیت استصحاب دارند، مانند شیخ طوسی (4)و یا صاحب معالم که آن را حجّت نمیدانند. (5)و اینها ادلّهای است که صاحب فصول (6)آنها را رد کرده است.
امّا در دسته اوّل ـ که به اخبار در اعتبار استصحاب تمسّک کردهاند ـ ، اوّلین کسی که به روایات استدلال میکند (طبق نقل شیخ انصاری)، ابن ادریس (7)و پس از
او حسین عاملی (پدر شیخ بهایی) است (1)و عمده دلیلشان هم، همین روایات مستفیضه است که متأخّران به آنها اعتماد کرده و حجّیت و استصحاب را از اخبار استفاده کردهاند که در این جا به ذکر چند نمونه از آن روایات، بسنده میکنیم:
امام علیه السلام فرمود: «ای زراره! گاهی چشم میخوابد؛ ولی قلب و گوش نمیخوابند. پس زمانی که چشم و گوش و قلب خواب رفتند، وضو واجب میشود».
زراره گفت: اگر در کنارش چیزی حرکت داده شود و او آن حرکت را نفهمد، آیا این خواب بر تمام حواسّ او غالب شده است؟ امام علیه السلام فرمود: نه! این نشانه خواب نیست، مگر این که یقین پیدا کنی و روشن شود که او به خواب رفته است؛ و گر نه، هنوز وضو دارد. هرگز یقین را با شک، نقض نکن؛ لیکن یقین را به یقین دیگر، نقض کن».
قلت له: الرجل ینام و هو علی وضوء أ توجب الخفقة و الخفقتان علیه الوضوء؟». فقال: «یا زراره! قد تنام العین و لا ینام القلب و الاُذن، فإذا نامت العین و الاُذن و القلب فقد وجب الوضوء، قلتُ: فإن حرّک إلی جنبه شیء و لم یعلم به قال: لا حتّی یستیقن أبداً بالشکّ و لکن ینقضه بیقین آخر». (2)
این روایت از نظر سند، هرچند به ظاهر، مضمره است و احتمال دارد آن کسی که از او سؤال شده، غیر امام بوده باشد، لیکن اضمار آن، ضرری به صحّت و اعتبار آن نمیرساند؛ چون شخصی مانند زراره، از غیر امام سؤال نمیکند. (3)او شأنش والاتر از آن است که از غیر امام سؤال کند و بعد هم برای دیگران نقل نماید، بدون این که قرینه بیاورد که سؤال شونده امام نیست! به علاوه، بعضی از بزرگان مانند
سیّد طباطبایی (1)گفته و از فاضل نراقی هم نقل شده که سؤال شونده در این روایات، امام باقر علیه السلام است. (2)پس روایت از جهت سند، صحیح است.
اماّ از جهت دلالت، در این روایت، دو موضوع مطرح شده است:
یک. گفته زراره: «الرجل ینام...». که سؤال از شبهه حکمیه است که: آیا خفقه و خفقتان، موجب باطل شدن وضو میشود یا نه؟ در این قسمت، برای زراره، مفهوم «نوم» مشتبه است که آیا شامل خفقه (چُرت) هم میشود و به عبارت دیگر، آیا نوم، معنای وسیعی دارد که خفقه و خفقتان هم از مصادیق آن است؟ یا شکّی در مفهوم «نوم» ندارد و احتمال میدهد که خود خفقه و خفقتان، به طور مستقل، ناقض وضو باشند و در حکم، با «نوم» اشتراک دارند.
دو. گفته زراره: «فإن حُرّک فی جنبه...» که سؤال از شبهه موضوعیه است و شک دارد که نوم، تحقّق پیدا کرده یا نه. امام علیه السلام جواب میدهد: وقتی شک دارید که نوم تحقّق پیدا کرده، یا نه، وضو واجب نیست و استصحاب جاری میشود. (3)
سخن در این است که: آیا از مورد سؤال و شبهه موضوعیه میشود به شبهه حکمیه تعدّی کرد و حکم را تعمیم داد و یا نمیشود؟
اگر لام در «الیقین» برای عهد بوده باشد و اشاره به یقین سابق در وضو داشته باشد، از روایت، تعمیم استفاده نمیشود و اگر لام برای جنس و عموم باشد و مطلق یقین اراده شده باشد، خواه آن یقین در وضو باشد و یا غیر وضو – چنان که در محلّ خود، ثابت شده که مفرد مُحَلّی به لام جنس، حقیقت در جنس و طبیعت، از حیث طبیعت، است از آن، قاعده کلّی استفاده میشود. ولی این احتمال دوم متعیّن است؛ زیرا تعلیل «فإنّه علی یقین» ـ که جای جواب شرط نشسته ـ ، ظهور در عموم دارد و قول امام علیه السلام در «أبداً»، مؤکّد این مطلب است و قول ایشان که میفرماید: «و لا ینقض الیقین»، به منزله کبرای کلّی برای صغرایی است که ذکر شده است. و معنا
این میشود: کسی که یقین به شیء دارد، خواه وضو باشد و یا غیر وضو از احکام و موضوعات، آن یقین را به شک نقض نکند و نشکند.
پس، از اطلاق این صحیحه، استفاده میشود که استصحاب در شبهات حکمیه، حجّیت دارد، چنان که در شبهات موضوعیه هم حجّیت دارد. (1)
زراره میگوید: از امام باقر علیه السلام سؤال کردم: به لباس من خون دماغ یا خون غیر دماغ و یا منی اصابت کرده و جای آن را علامت و نشانه گذاشتم تا به آب برسم و آن جا را تطهیر کنم. وقتی به آب رسیدم، فراموش کردم آن را تطهیر کنم و با همان لباس، نماز خواندم و بعد از نماز یادم آمد که لباس من نجس بوده است. امام علیه السلام فرمود: «لباست را تطهیر و نمازت را اعاده کن».
زراره، سؤال دیگری را مطرح میکند و میگوید: یقین دارم به لباسم خون و یا منی رسیده است. جایش را گشتم و پیدا نکردم؛ ولی بعد از آن که با همان لباس نماز خواندم، جای آن را پیدا کردم. امام علیه السلام فرمود: «آن را تطهیر کن و نمازت را اعاده نما».
زراره، سؤال سوم را هم میپرسد: اگر من گمان کنم که این خون یا منی به لباسم اصابت کرده و یقین پیدا نکردم، و لباسم را بررسی کردم و نجاستی ندیدم و با همان لباس نماز خواندم و بعد از نماز، نجاست را در لباسم دیدم، وظیفه من چیست؟ امام علیه السلام فرمود: «لباس را تطهیر بکن؛ ولی اعاده نماز لازم نیست».
زراره در ادامه، چهارمین سؤال را مطرح میکند: چرا اعاده نماز لازم نیست؟ با این که در لباس، نجاست بوده است؟ امام علیه السلام فرمود: «چون یقین به طهارت خود
داشتی و لباست پاک بوده و بعد شک کردی. سزاوار نیست که یقینت را به شک نقض کنی: «لأنّک کنت علی یقین من طهارتک ثمّ شککت فلیس ینبغی لک أن تنقض الیقین بالشکّ أبداً».
بعد زراره سؤال پنجم را مطرح میکند: من یقین پیدا کردم که آن خون و یا منی به لباسم اصابت کرده است؛ ولی جای آن را نمیدانم. آیا شستن آن لباس لازم است؟ امام علیه السلام فرمود: «همان طرفی را که یقین داری نجاست به آن رسیده، تطهیر کن تا یقین پیدا کنی که آن طرف لباست پاک شده است.
زراره سؤال ششمی را میپرسد: اگر من شک کردم و احتمال دادم که لباسم نجس شده، آیا بر من کنجکاوی و بررسی لازم است که ببینم نجس شده یا نه؟ امام علیه السلام فرمود: «لازم نیست؛ ولی اگر بخواهی از شک بیرون بیایی، بررسی آن مانعی ندارد».
زراره هفتمین سؤال را این گونه طرح میکند: اگر من مشغول نماز شدم و در وسط نماز، نجاستی را در لباسم دیدم، چه کنم؟ امام علیه السلام میفرماید: «اگر قبل از ورود به نماز شک کرده بودی که نجاستی به این لباس اصابت کرده و بدون بررسی وارد نماز شدی، نمازت را بشکن و اعاده کن؛ ولی اگر قبل از نماز، شک در نجاست لباس نداشتی و وسط نماز دیدی که خون تازهای در لباس توست، نماز را از همین جا قطع کن و لباس را بشوی. بعد دنباله نماز را بخوان؛ چون تا این جای نماز، نمیدانستی که لباست با این نجاست همراه بوده یا نبوده و احتمال دارد که الآن به لباست رسیده باشد. پس سزاوار نیست یقین قبلی خود را به شک، نقض کنی: «فلیس ینبغی أن تنقض الیقین بالشک». (1)
این روایت از مهمترین و صحیحترین روایات است که مشتمل بر عدّهای از مسائل است و در دو جای این حدیث، به استصحاب، استدلال شده است:
یک. یکی در جواب سؤال «فإن ظننتُ أنّه قد أصابه...» بود که امام علیه السلام با صراحت بر آنچه در اذهان بوده، تعلیل آوردند: «لأنّک کنت علی یقین من طهارتک...» که وقتی امری تحقّق پیدا کرد، آن امر وجود دارد تا عدم آن ثابت شود.
1) تهذیب الأحکام، ج 1، ص 421، ح 1335.
دو. و دیگری هم در آخر کلامش فرمود: «فلیس ینبغی أن تنقض الیقین بالشک» و این، کبرای کلّی است که امام علیه السلام آن را بر بعضی از مصادیق آن کبرای کلّی، منطبق کرده است. (1)بنا بر این، چون الف و لام «الیقین» برای جنس است نه عهد، از آن، استصحاب در شبهات حکمیه هم استفاده میشود.
یکی از احادیثی که با آن، بر حجّیت استصحاب، استدلال شده، موثّقه اسحاق بن عمّار، از امام کاظم علیه السلام است. امام علیه السلام فرمود: «وقتی شک کردی، بنا را بر یقین بگذار». راوی سؤال میکند: این یک قاعده کلّی است که شما بیان میکنید؟ امام فرمود: «آری؛ بلکه این یک قاعده کلی است»: « إذا شککت فابن علی الیقین. قلت: هذا أصل؟ قال علیه السلام: نعم». (2)
تعبیر به «هذا أصلٌ»، بر فراخی و وسعت این قاعده دلالت دارد و مختص مورد سؤال نیست. (3)
ظاهر کلام ایشان، این است که این قاعده کلّی، استصحاب است که هم موضوع ـ که شک باشد ـ تحقّق دارد و هم یقین، و فقط در باب استصحاب است که بین مسئله یقین و شک، در آنِ واحد جمع میشود، و در همان حالی که شما بنا را بر یقین میگذارید، شک به قوّت خودش باقی است. پس شما را در آنِ واحد، «متیقّن» و «شاک» فرض کرده است.
ولی در قاعده یقین و شک، آن وقت که شما یقین داشتید، شکّی در کار نبوده است. حالا که شک پیدا شده، یقین پیشین، از دست رفته است و امکان ندارد که بین یقین و شک جمع شود و انصافْ این است که این روایت، بدون هیچ اشکالی، بر استصحاب دلالت میکند. (4)
1) مصباح الاُصول، ج 3، ص 52 و 58؛ الاُصول العامّة للفقه المقارن، ص 463.
2) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 231؛ وسائل الشیعة، ج 5، ص 318 (الخلل الواقع فی الصلاة، باب 8)، ح 2.
3) مصباح الاُصول، ج 3، ص 64؛ الاُصول العمع للفقه المقارن، ص 464.
4) سیری کامل در اصول فقه، درس خارج اصول آیت الله فاضل لنکرانی، تنظیم کننده: محمّد دادستان، ج 14، ص 271.
علاوه بر روایتی که بیان شد، در روایات دیگری هم بر استصحاب استدلال شده که برای آگاهی بیشتر میتوانید به کتب اصول مراجعه کنید (1). پس خود استصحاب، خطاب شرعی دارد و شارع، به آن حکم کرده است و مخالفت با خطاب الهی ندارد و همین طور مخالف اخبار تثلیث ـ که احکام را سه قسم تقسیم میکند – هم نیست؛ زیرا اخبار استصحاب از قسم بیّن اخبار تثلیث است و از موارد شبهات نیست (2)و اخبار احتیاط هم بر وجوب احتیاط دلالت ندارد و بر فرض این که دلالت داشته باشد، اخبار استصحاب، بر اخبار احتیاط، حکومت دارد. (3)
از باب این که اشیا به اضداد آنها شناخته میشوند، نخست منطوق را تعریف و مقداری در باره آن بحث میکنیم و سپس به مفهوم اصلی میپردازیم.
دلالت یا به حسب منطوق لفظ است و یا مفهوم لفظ. منطوق، آن معنایی است که از دلالت لفظ در محل نطق استفاده میشود، مانند وجوب زکات که از این گفته پیامبر صلی الله علیه و آله: «فی الغنم السّائمة زکاة» (4)استفاده میشود، و مانند حرمت کتک زدن پدر و مادر که از این قول خداوند: أفَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفّ (5)استفاده میشود. (6)
چون تعریف باید جامع افراد و مانع اغیار باشد، به این تعریف اشکال شده که مانع اغیار نیست و شامل دلالت اقتضا هم میشود که از لفظ در محل نطق استفاده میشود، با این که دلالت منطوق به آن گفته نمیشود. لذا علّامه حلّی از این تعریفْ
1) وسائل الشیعة، ج 1، ص 175 ـ 176 (نواقض الوضو، باب 4)، ح 6 و ج 7، ص 184 (احکام شهر رمضان، باب 3)، ح 13 و ج 2، ص 1095 (النجاسات، باب 74)، ح 4؛ مستدرک الوسائل، ج 1، ص 228 (نواقض الوضوء، باب 1) ، ح 4.
2) مفاتیح الاُصول، ص 648.
3) فوائد الاُصول، ج 3، ص 120.
4) با این مضمون، ر. ک: السنن الکبری، بیهقی، ج 5، ص 509، ح 7396؛ وسائل الشیعة، ج 6، ص 8 (زکاة الانعام، باب 17)، ح 1 و 2.
5) سوره اسراء، آیه 23.
6) هدایة الأبرار، ص 293؛ ملاذ الأخیار، ج 1، ص 16.
عدول کرده و گفته: «منطوق، آن معنایی است که لفظ به صراحت اوّلیه بر آن دلالت دارد، (1)آمُدی نیز قید «قطعاً» را به آن اضافه کرده و گفته: «منطوق، آن چیزی است که از دلالت لفظ، قطعاً در محل نطق استفاده میشود»؛ (2)ولی مفهوم، آن معنایی است که از لفظ در غیر محل نطق استفاده میشود. (3)یعنی از دلالت التزامی لفظ استفاده میشود و برای توضیح بیشتر میگوییم: منطوق، یا صریح است ـ که همان دلالت مطابقی و تضمّنی است ـ یا غیر صریح ـ که دلالت التزامی است ـ . (4)و این لازم در دلالت التزامی یا بیّن بمعنی الأخص است که از مدلول لفظ استفاده میشود و وقتی معنای لفظ را تصوّر کند، فوراً به لازم آن منتقل میشود و به آن لازم، مفهوم میگویند. یا بیّن بمعنی الأعم است که از مدلول لفظ استفاده نمیشود و با تصوّر لفظ، ذهن به آن معنا منتقل نمیشود، و به واسطه و مقدّمه عقلیه نیاز دارد، مانند مقدّمه واجب و مسئله ضد. (5)
لازم به معنای الاعم هم اقسامی دارد؛ زیرا گوینده یا آن معنای لازم را قصد کرده و یا قصد نکرده است و در صورتی که قصد کرده، اگر صدق معنای کلام، یا صحّت عقلی و یا شرعی آن، متوقّف بر قصد متکلّم باشد، به آن دلالت اقتضا میگویند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: «رفع عن اُمّتی تسعة: الخطأ و النسیان و ... ؛ (6)از اُمّت من، نُه چیز برداشته شده است، از جمله: خطا و نسیان و...» ، صدق این گفتار، توقّف بر تقدیر گرفتن مؤاخذه دارد و اگر مؤاخذه در تقدیر گرفته نشود، کذبْ لازم میآید؛ زیرا خطا و فراموشی از غیر معصوم واقع میشود.
یا در جایی که خداوند میفرماید: (وَ سْئلِ الْقَرْیةَ)،(7)اگر کلمه «اهل» تقدیر گرفته نشود، این کلام، عقلاً صحیح نیست و سؤال از قریه، معنا ندارد.
1) نهایة الوصول إلی علم الاُصول، ج 2، ص 512.
2) الإحکام فی اُصول الأحکام، ج 3، ص 74.
3) هدایة الأبرار، ص 294.
4) ملاذ الأخیار، ج 1، ص 16؛ هدایة الأبرار، ص 293.
5) فوائد الاُصول، میرزا حسین نایینی، ج 2، ص 477.
6) الخصال، ص 417، باب 9، ح 9؛ وسائل الشیعة، ج 11، ص 295 (جهاد النفس و ما یناسبه، باب 56)، ح 1.
7) سوره یوسف، آیه 82.
همچنین وقتی گویندهای میگوید: «أعتق عبدک عنّی علّی ألف»؛ بندهات را برای من آزاد کن، هزار درهم به تو میدهم»، صحّت این کلام، شرعاً توقّف دارد که ملکی در تقدیر گرفته شود؛ زیرا عتق بدون ملک، شرعاً صحیح نیست (لا عتق إلّا فی ملک). (1)این دلالت اقتضا حجّیت دارد، اگر موقوف علیه، قطعی بوده باشد. (2)
و اگر اینها متوقّف بر قصد متکلّم نباشد، ولی گوینده، حکم را همراه وصف یا نظیر وصف ذکر کرده که اگر آن وصف یا نظیرش محل بر علّیت حکم مذکور نشود، آن کلام از گوینده استبعاد دارد، حال اگر همین وصف و علّت در غیر آن مورد باشد، همان حکم را لازم دارد و به این دلالت، ایماء و تنبیه میگویند. مثل این که اعرابیای آمد نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و گفت: هلکت و أهلکت. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «مگر چه کردهای که هم خودت هلاک شدی و هم دیگری را به هلاکت رساندی؟». اعرابی در جواب گفت: با همسرم در روز ماه مبارک رمضان آمیزش کردم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: أعتق رقبة. (3)
این جِماع (آمیزش)، اگر علّت وجوب کفّاره و آزادی برده نباشد، مقرون بودن حکم عتاق به هلاکت از طرف شارع، بعید بود. حال وقتی جماع، علّت حکم شد، مثل این است که پیامبر فرمود: «إذا واقعت فکفّر»، و اگر شخص دیگری در روز ماه رمضان با همسر خود نزدیکی کند، مشمول این حکم است و باید بنده آزاد کند. مانند همان جایی که شخص با لباس نجس نماز خوانده بود و حکم فرمود که: نماز را اعاده کن: «أعد صلاتک». (4)که از این حدیث استفاده میشود نجاست، علّت اعاده نماز است. پس اعاده، واجب است، در هر جایی که نجاست باشد. (5)
1) زبدة الاُصول، ص 389؛ ملاذ الأخیار، ج 1، ص 16 ـ 17؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 55 ـ 56.
2) الوافیة، ص 228؛ الحدائق الناضرة، ج 1، ص 56.
3) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 72، ح 309؛ وسائل الشیعة، ج 7، ص 30 (ما یمسک عنه الصائم، باب 8)، ح 5.
4) ر.ک: الکافی، ج 1، ص 18، ح 14 ـ 17.
5) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 56؛ قوانین الاُصول، ج 2، ص 85.
دلالت «ایماء»، زمانی حجّیت دارد که علّت تامّه دانسته شود و خصوص واقعه، مدخلیّت نداشته باشد. مراد محقّق از تنقیح مناط قطعی، همین است که حکم به حجّیت آن کرده است، و مدار حجّیت در تمام احکام، بر همین است و خصوصیت مسائل و واقعه ملاحظه نمیشود. (1)
اگر دلالت التزامی، مقصود متکلّم نیست، لیکن مقصود متکلّم را لازم دارد، به آن دلالت، دلالت «اشاره» میگویند، مانند این گفته خداوند: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا) (2)یا قول دیگر خداوند: (وَ فِصـلُهُ فِی عَامَینِ). (3)از این دو آیه استفاده میشود که کمترین مدّت حمل، شش ماه است و شکّی نیست که این معنا مقصود از این دو آیه نیست؛ بلکه مقصود آیه اوّل، بیان حقّ مادر و رنجهایی است که در ایّام بارداری و بعد از آن متحمّل شده است. مقصود از آیه دوم، مدّت شیرخوارگی نوزاد است؛ ولی این معنا که مدّت اقلّ حمل، شش ماه است، لازمه مقصود متکلّم است، و این هم حجّت است، اگر لازم قطعی بوده باشد. (4)مفهوم بر دو قسم است: موافق و مخالف. نخست، بحث از مفهوم مخالف است که به او دلیل خطاب گفته میشود. مفهوم مخالف، قضیهای است که منطوق با مفهوم، از نظر حکم و ایجاب و سلب مخالف هستند. اگر منطوقْ مثبت باشد، مفهوم سلب، و اگر منطوقْ منفی باشد، مفهوم مثبت است، (5)مانند این آیه: (إِن جَآءَکمْ فَاسِق بِنَبَإ فَتَبَینُواْ)(6)که منطوق آیه، وجوب تبیین و تحقیق است، وقتی فاسق خبری آورد و مفهوم مخالف آن، قبول خبر عادل بدون تبین و تحقیق است.
آیا اخباریان قائلاند که مفهوم مخالف، با تمام اقسام آن (از شرط، صفت، لقب، غایت، عدد، حصر و... که آمدی (1)و علّامه (2)عدد و اقسام آن را به ده قسم رساندهاند)، حجّیت دارد؟ یا حجّیت ندارد؟ و یا قائل به تفصیل شدهاند؟ و همین طور نظر مجتهدان در این باره چیست؟
شیخ حرّ عاملی، یکی از فرقهای اخباریان و مجتهدان را در این قرار داده که اخباریان، منکر حجّیت مفهوم مخالف هستند؛ ولی مجتهدان، تمام اقسام آن را حجّت میدانند. (3)حال باید دید که آیا چنین حرفی صحیح است؟
در جواب گفته میشود که این سخن، دو قسمت دارد:
امّا حرف اوّل ایشان در غیر مفهوم شرط و وصف، حرف صحیحی است و اخباریان، مفاهیم را به استثنای مفهوم شرط و وصفْ حجّت نمیدانند؛ ولی در مفهوم شرط و وصفْ اختلاف دارند و حرف ایشان صحیح نیست.
امّا در باره سخن دوم باید گفت: این طور نیست که تمام مجتهدان، مفاهیم را حجّت بدانند؛ بلکه آنان هم در حجّیت و عدم حجّیت مفاهیم حتّی نسبت به مفهوم شرط، اختلاف نظر دارند و برای روشن شدن مطلب، مقداری از کلمات و نظریات مجتهدان و اخباریان را در مفهوم شرط و وصف، بیان میکنیم.
مفهوم شرط: اگر حکمی، معلّق بر شرط شد، آیا معنای شرط، انتفای مشروط به انتفای شرط است؟ و یا ممکن است وقتی شرط منتفی شود، مشروط باقی بماند؟ این مسئله، مورد اختلاف و نزاع واقع شده است. بعضی از فقها (مانند: محمّد امین استرآبادی، (4)شیخ حسین کرکی، (5)علّامه مجلسی، (6)شیخ یوسف بحرانی و سیّد نعمة
الله جزایری) با این که اخباری هستند، (1)قائل به حجّیت مفهوم شرط شدهاند، و با محقّق حلّی (2)و علّامه حلّی (3)و شهید اوّل (4)و برخی دیگر از مجتهدان، (5)موافقت کردهاند.
در مقابل، عدّهای از اخباریان (مانند: شیخ حرّ عاملی، (6)فاضل تونی (7)و محدّث جزایری)، (8)و پارهای از مجتهدان (مانند: سیّد مرتضی (9)و به نقلی ابن براج (10)و ابن زهرة)، منکر مفهوم شرط شدهاند و معتقدند که انتفا و نبود شرط، دلالت بر انتفای مشروط و حکم ندارد؛ بلکه از نظر نفی و اثبات نسبت به مشروط ساکت است، مگر آن که قرینهای همانند این گفته امام صادق علیه السلام که: «إذا کان الماء قدر کرّ لم ینجّسه شیء» داشته باشیم. (11)
شیخ حرّ عاملی میگوید:
مفهوم شرط، از قویترین مفهومات است. در صورتی که بدانیم متکلّم، قصد مفهوم کرده و قرینهای وجود داشته باشد، آن مفهوم حجّیت دارد، و در جایی که چنین علمی پیدا نکنیم که قصد مفهوم شده و یا نشده، شرط، مفهوم ندارد. ما در قرآن بیش از یکصد و بیست و پنج مورد پیدا کردیم که مفهوم شرط اعتبار ندارد، و در غیر قرآن، هزاران مورد داریم که از شرط، مفهوم اراده نشده است. در این صورت چگونه بدون قرینه میتوانیم بگوییم متکلّم از شرط، قصد مفهوم کرده است؟ در
1) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 59؛ کشف الأسرار، ج 2، ص 111.
2) المعتبر فی شرح المختصر، ج 1، ص 32.
3) نهایة الوصول إلی علم الاُصول، ج 2، ص 276 ـ 277.
4) ذکری الشیعة، ج 1، ص 53.
5) الفوائد الحائریة، وحید بهبهانی، ص 109 و 183 ـ 184؛ الاُصول الأصلیة و القواعد الشرعیة، ص 38 ـ 39.
6) الفوائد الطوسیة، ص 448.
7) الوافیة، ص 232.
8) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 58.
9) الذریعة إلی اُصول الشریعة، ج 1، ص 392 ـ 393.
10) هدایة الأبرار، ص 295.
11) وسائل الشیعة، ج 1، ص 117 (الماء المطلق، باب 9)، ح 1 و 2.
حالی که آیات و روایاتی، ما را از عمل کردن به ظن نهی میکنند و یکی از مصادیق آنها این مورد است. (1)
در مقابل، شیخ یوسف بحرانی میگوید: من چیزی در نصوص ندیدم که اقتضا کند مفهوم، حجّیت دارد، غیر از مفهوم شرط که پارهای از روایات بر حجّیت آن دلالت دارد:
وی بعد اضافه میکند: تعجّب میکنم از شیخ حرّ عاملی که در انکار حجّیت مفهوم شرط، مبالغه و به جملهای از آیات قرآن استدلال کرده، با این که این روایات،
بر حجّیت مفهوم شرط دلالت دارند و قائلان (1)به مفهوم شرط میگویند: شرط در صورتی مفهوم دارد که برای تعلیق حکم بر شرط، فایدهای غیر از انتفای حکم به انتفای شرط نباشد. در آن آیاتی که شیخ حر ذکر کرده، غیر از انتفای حکم به انتفای شرط، فوائد دیگری برای شرط وجود دارد. لذا در گفته قائلان به مفهوم، تنافیای وجود ندارد. (2)پس اگر شرط، علّت منحصری برای ثبوت جزا داشته باشد، این شرط مفهوم دارد و با انتفای شرط، انتفاء مشروط لازم میآید و اگر علّت منحصری نداشته باشد، وقتی شرط منتفی بشود، حکم موجود در جزا نفی نمیشود. آنانی که میگویند شرط مفهوم دارد، قائلاند که شرط، علّت منحصری برای جزا و حکم است و آنانی که منکر حجّیت مفهوم شرط اند، قبول ندارند که شرط، علّت منحصری برای جزا و حکم است. (3)
وصف یا صفت در مانند: «فی الغنم السائمة زکاة»، اگر مفهوم داشته باشد، معنای جمله این است غنمی که معلوفه است، زکات ندارد، و اگر مفهوم نداشته باشد، نفی زکات از معلوفه نمیکند و در باره آن ساکت است. اخباریان از قبیل: محمّدامین استرآبادی، (4)فاضل تونی، (5)شیخ حرّ عاملی (6)و شیخ یوسف بحرانی (7)قائل اند که وصف، مفهوم ندارد و من کسی از اخباریان را غیر از سیّد نعمة الله جزایری ندیدم که قائل به مفهوم برای وصف باشد. بله از ظاهر کلام علاّمه مجلسی (8)استفاده میشود که صفت، مفهوم دارد؛ ولیکن او هم اخباریِ صرف نیست.
1) مانند علّامه مجلسی (بحار الأنوار، ج 86، ص 7).
2) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 58 ـ 59.
3) سیری کامل در اصول فقه از درسهای فاضل لنکرانی، ج 8، ص 419.
4) الفوائد المدنیة، ص 16.
5) الوافیة، ص 232.
6) الفوائد الطوسیة، ص 291 و 448.
7) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 58.
8) ملاذ الأخیار، ج 1، ص 19؛ کشف الأسرار، ج 2، ص 111.
ولی مجتهدان در مفهوم داشتن وصف، اختلاف نظر دارند: عدّهای از آنان مانند سیّد مرتضی (1)و محقّق حلّی (2)و به نقلی علاّمه حلّی (3)و وحید بهبهانی (4)بر این عقیدهاند که صفت، مفهوم ندارد و جماعتی دیگر مانند شیخ مفید، (5)شیخ طوسی، (6)و شهید اوّل (7)و سیّد عبد الله شبّر (8)قائل اند که صفت، مفهوم دارد.
پس مشهور اخباریان برای وصف قائل به مفهوم نیستند، و مجتهدان در داشتن مفهوم برای وصف اختلاف دارند. در سایر مفاهیم دیگر هم کسی از اخباریان به حجّیت آنها قائل نشده و مجتهدان هم بر مفهوم داشتن آنها اتّفاق ندارند؛ بلکه اختلاف نظر دارند.
نتیجه این که تمام اخباریان به عدم حجّیت مفهوم مخالف، قائل نشدهاند؛ بلکه در مفهوم شرط و وصف اختلاف نظر دارند. همچنین تمام مجتهدان به مفهوم مخالف داشتن، قائل نشدهاند و حتّی برخی در شرط ـ که از قویترین آنهاست ـ گفتهاند که شرط، مفهوم ندارد و یا مانند شیخ طوسی (9)در داشتن آن اشکال کرده است. از این رو تفاوتی که شیخ حرّ عاملی بین اخباریان و مجتهدان در مفهوم مخالف داشتن و نداشتن آن ذکر کرده، صحیح نیست.
قسم دوم، این است که از نظر حکم و نفی و اثبات، متّحد باشند؛ بلکه از جهت مناسبت و اقتضا، بر منطوق، اولویت و اشدّیت داشته باشد، مانند این سخن خداوند:
1) الذریعة فی اُصول الشریعة، ج 1، ص 392.
2) المعتبر، ج 1، ص 31.
3) هدایة الأبرار، شیخ حسین کرکی، ص 295؛ الوافیة، فاضل تونی، ص 232.
4) الفوائد الحائریة، ص 109 و 185.
5) ر.ک: العدّة، ج 2، ص 47.
6) ر.ک: المعتبر، ج 1، ص 31؛ الفوائد المدنیة، ص 16؛ ولی به نظر میرسد که شیخ طوسی در داشتن مفهوم برای وصف اشکال کرده است (ر.ک: العدّة، ج 2، ص 481).
7) ذکری الشیعة، ج 1، ص 53.
8) الاُصول الأصلیة و القواعد الشرعیة، ص 38.
9) العدّة، ج 2، ص 481.
(فَلاَ تَقُل لَّهـُمَآ أُفّ).(1)وقتی اُف گفتن ـ که کمترین بیاحترامی است ـ به پدر و مادر جایز نباشد، زدن آنان سزاوارتر به عدم جواز است. (2)به این مفهوم موافق، فحوای خطاب و لحن خطاب ـ یعنی معنا و مفهوم خطاب ـ ، (3)قیاس جَلی و قیاس به طریق اولی (4)نیز گفته شده است. بحثی که در این جا هست، این است که تعدّی حکم از منطوق به محلّ دیگر، آیا از لفظ استفاده میشود و یا نوعی قیاس است؟ چنانچه از لفظ استفاده شود، به اتّفاق مجتهدان و اخباریان حجّیت دارد. شیخ حرّ عاملی معتقد است که قیاس اولویت، اگر از خود لفظ استفاده شود، حجّیت دارد و داخل در مفهوم کلام خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام میشود ـ چنان که حرمت ضرب (زدن) پدر و مادر در آیه (فَلاَ تَقُل لَّهـُمَآ أُفّ) داخل در مدلول آیه و از لفظ استفاده میشود ـ ، و اگر از خود لفظ استفاده نشود، دلیل آن ظنّی و فاقد اعتبار خواهد بود.
سیّد نعمة الله جزایری هم مانند شیخ حرّ عاملی، تعدّی از محلّ نطق (مورد منطوق) را جایز نمیداند؛ ولی تعدّی در این آیه شریف را میپذیرد و میگوید: عرب از این کلام، تمام انواع اذیّت و آزار را استفاده میکند و ضرب (زدن)، داخل مفهوم و معنای عرفی این کلام است، چنان که محقّق (5)از این کلام، همین را فهمیده است و این قیاس نیست. (6)
بیشتر مجتهدان میگویند این اولویت از لفظ استفاده میشود؛ ولی مشهور اخباریان و بعضی از مجتهدان بر این عقیده اند که این، نوعی قیاس است و از لفظ استفاده نمیشود. آنان که گفتهاند از لفظ استفاده میشود، دو دسته شدهاند:
دسته اوّل مانند فاضل مقداد و ابن ابی جمهور گفتهاند: در حکم منصوص، قاعدهای است که روایات بر حجّیت آن دلالت دارد مانند فرموده امام صادق علیه السلام: «إنّما
علینا أن نلقی إلیکم الاُصول و علیکم أن تفرّعوا؛ (1)بر ماست که قواعد را برای شما بیان کنیم. و بر شماست که فروع را بر آن قواعد تطبیق دهید. و مثل این روایت صحیح، روایت دیگری (2)است که بزنطی از امام رضا علیه السلام نقل میکند. (3)
دسته دوم مانند علّامه در مبادی و النهایه، (4)شهید در الذکری، (5)صاحب مدارک و معالم، (6)وحید بهبهانی (7)و میرزای قمی (8)و شیخ جعفر کاشف الغطاء (9)و... میگویند این تعدّی از باب مفهوم موافق است که از لفظ استفاده میشود.
علّامه میگوید: علما بر حجّیت مفهوم موافق اتّفاق دارند غیر از ورود ظاهری؛ زیرا لفظ به دلالت ظاهری بلکه قطعی بر حجّیت آن دلالت دارد. وقتی ولی به عبدش میگوید: «به هیچ کس به مقدار حبّهای ظلم نکن»، هر عاقلی از این کلام میفهمد که مولا عبدش را از ظلم کردن زیادتر از حبّه نهی کرده است. همین طور اگر بگوید: «به پدر و مادرت اُف مگو»، هر عاقلی میفهمد زدن آنها حرام است. همین طور که این کلام در حرمت ظلم به اندازه یک حبّه و اُف گفتن پدر و مادر حجّیت دارد، به حرمت زیادتر از حبّه و ضرب، اولی و سزاوارتر به حجّیت است و دلالت لفظ در این دو، قویتر از دلالت لفظ منطوق است (10)و این از باب قیاس نیست؛ بلکه از باب مفهوم است؛ زیرا شرط مسکوتٌ عنه، آن است که از منصوصٌ علیه به حکم، سزاوارتر باشد، به خلاف قیاس که اولویت در آن، شرط نیست. (11)
1) السرائر، ابن ادریس، ج 3، ص 575؛ عوالی اللئالی، ج 4، ص 64، ح 17؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 41 (صفات القاضی، باب 6)، ح 51.
2) همان.
3) التنقیح الرائع، ج 1، ص 7؛ کاشفة الحال، 111.
4) مبادی الوصول، ص 217؛ نهایة الوصول إلی علم الاُصول، ج 2، ص 518.
5) ذکری الشیعة، ج 1، ص 138.
6) مدارک الأحکام، ج 2، ص 317؛ معالم الدین، ج 2، ص 609.
7) الفوائد الحائریة، ص 148.
8) قوانین الاُصول، ج 2، ص 266.
9) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئته الأخباریّین، ص 60 و 102.
10) نهایة الوصول إلی علم الاُصول، ج 2، ص 518.
11) مبادی الوصول، ص 218؛ تهذیب الوصول، ص 251.
وحید بهبهانی هم بیانی دارد: اگر حکم جزئی از طرف شارع مقدّس وارد شود و اهل عرف از آن اطّلاع پیدا کنند و حکم دیگری هم از آن بفهمند، این حکم دوم نیز حجّیت دارد و از جمله مفاهیم الفاظ شرع است؛ یعنی همان دلیلی که بر حجّیت مفاهیم الفاظ شرع دلالت دارد، بر حجّیت این حکم جزئی دوم نیز دلالت دارد که از آن به «مفهوم موافق» تعبیر میشود؛ امّا اگر انسان بر آن حکم جزئیای که نص دارد، آگاه شود، ولی حکم جزئی دیگر به ذهن او و امثال او تبادر نکند و به ذهن نیاید، آن حکم دوم حجّیت ندارد و عمومات منع از عمل کردن به قیاس و ظن، شامل آن میشود. (1)
او سپس اضافه میکند: قائلان به قیاس و منکران آن بر عدم منع از مفهوم موافق، اتّفاق دارند.
آن اخباری که از عمل به قیاس منع میکنند، هرچند مطلق اند، ولی کسی که در این روایات، تتبّع کند، میفهمد که مراد آنها از قیاس، الحاق فرع به اصل جامع و مشترک برگرفته از نظر و اجتهادی است که اهل سنّت اختراع و احداث کردهاند، نه آنچه از کلام شارع استفاده میشود، و اهل عرف و هر کسی که لغت را میفهمد، این معنا را میفهمد، و این امر، حادثی نیست که احتیاج به نظر و استنباط داشته باشد. (2)
برای مثال در روایات (3)دارد: اگر کسی با زنی با علم به این که در عدّه رجعیه است، ازدواج کند و دخول انجام گیرد، آن زن بر او حرام ابدی میشود؛ زیرا روایات (4)آن زن را در حکم زوجه حساب کرده است و عرف از این روایات میفهمد که اگر کسی با زن شوهردار زنا کند، به حکم اولویت، وی بر او حرام ابدی میشود و نمیتواند بعدها با او ازدواج کند، و این قیاس نیست؛ بلکه فهم عرفی است. (5)
ولی در مقابل این نظر و استدلال، مشهور از اخباریان مانند: شیخ حرّ عاملی، (1)سیّد نعمة الله جزایری، (2)شیخ یوسف بحرانی (3)و فیض کاشانی (4)تعدّی کردن حکم از منطوق به محلّ دیگر را حجّت نمیدانند و آن را نوعی قیاس میدانند.
بلکه شیخ حرّ عاملی میگوید: یکی از فرقهای اخباریان با مجتهدان در این است که اخباریان، قیاس اولویت را حجّت نمیدانند؛ ولی اصولیان و مجتهدان، آن را حجّت میدانند. (5)
و از سیّد نعمة الله جزایری نقل شده: مجتهدان، قیاس اولویت را معتبر میدانند؛ بلکه آن را بر اخباری که به اصطلاح متأخّران صحیح نیستند، مقدّم میدارند؛ ولی اخباریان اعتنایی به قیاس اولویت ندارند و معتقدند آن از طریق جمهور اهل سنّت است و حق با اخباریان است. (6)
و برخی (7)هم در این فرق، از این دو پیروی کردهاند؛ امّا باید دید آیا این نسبت، صحیح است، یا نه؟
به نظر میرسد که این سخن در باره مشهور از اخباریان، صحیح است؛ امّا نمیتوان آن را به تمام آنان نسبت داد. لذا شیخ حسین کرکی با این که اخباری است، قیاس اولویت را حجّت میداند. وی میگوید: خلافی در حجّیت مفهوم موافق نیست، و حق، این است که این قیاس نیست و از فحوا استفاده میشود و دلالت آن قطعی است و به اجماع علما حجّیت دارد. (8)
به هر حال در نفی حجّیت قیاس اولویت، سیّد نعمة الله جزایری میگوید: آن قیاسی که ابلیس قیاس کرد و امام صادق علیه السلام آن را باطل نمود، قیاس اولویت است، و
اصحاب ما هرچند عمل کردن به قیاس را باطل کردهاند، ولی اکثر آنان عمل کردن به قیاس اولویت را صحیح میدانند، و انصاف، اقتضا میکند که از عمل کردن به قیاس اولویت منع کنیم؛ زیرا اوّلاً: آن روایاتی که از عمل کردن به قیاس منع میکنند، اطلاق دارند و شامل قیاس اولویت هم میشوند و حمل کردن عام را بر یکی از افرادش بدون مخصّص، با این که امکان دارد به تمام افرادش حمل شود، در نزد اصولیان جایز نیست.
ثانیاً: شاید غرض شارع از نفی قیاس، مسدود کردن باب عقل در احکام شرعی باشد.
ثالثاً: روایتی که صدوق و کلینی و شیخ در باب دیات ذکر کردهاند، نص در قیاس اولویت است و آن روایت این است: ابان بن تغلب میگوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: چنانچه مردی انگشت یک زنی را قطع کند، دیه آن چیست؟ حضرت فرمود: ده شتر. گفتم: اگر دو انگشت او را قطع کند؟ فرمود: بیست شتر. گفتم: سه انگشت او را قطع کند؟ فرمود: سی شتر. گفتم: چهار انگشت او را قطع کند؟ فرمود: بیست شتر. گفتم: سبحان الله! اگر سه انگشت او را قطع کند، سی شتر؛ ولی چهار انگشت او، بیست شتر؟ وقتی ما در عراق بودیم، این سخن به گوش ما رسیده بود و ما از کسی که این سخن را گفته، تبرّی جستیم و گفتیم این، حرف شیطان است و قبول نکردیم. حضرت فرمود: ای ابان! آهسته رو! این حکم رسول خداست. دیه مرد و زن تا ثلث دیه مساوی است؛ ولی وقتی از ثلث گذشت، دیه زن، نصف دیه مرد است. ای ابان! تو قیاس کردی. سنّت اگر قیاس شود، دین محو و نابود میشود (1). (2)
شیخ یوسف بحرانی هم بعد از آن که به روایت فوق بر عدم حجّیت قیاس اولویت استدلال میکند، به چند روایت دیگر میپردازد، از جمله: امام صادق علیه السلام به ابو حنیفه فرمود: از خدا بترس و در دین با رأی و اجتهاد خود، قیاس مکن. همانا
اوّل کسی که قیاس کرد، ابلیس بود. تا میفرماید: وای بر تو! آیا قتل نفس بزرگتر است یا زنا؟ ابو حنیفه گفت: قتل نفس. حضرت فرمود: خداوند عزّوجلّ در قتل نفس، دو شاهد را قبول میکند؛ ولی در زنا باید چهار شاهد باشد تا قبول کند. بگو ببینم نماز بزرگتر است یا روزه؟ گفتم: نماز. حضرت فرمود: پس چه شده که زن حائض نمازهایش قضا ندارد، امّا روزهایش قضا دارد؟ پس چگونه قیاس برای تو حجّت است؟ از خدا بترس و قیاس مکن. (1)و روایات دیگر. (2)
از این روایات استفاده میشود که این اولویت، قیاس است، بویژه خبر اوّلی که در باره دیه زن است. پس اخبار مستفیض، ما را از عمل کردن به قیاس منع میکنند، بدون این که روایات به قیاس جلی و اولویت، تخصیص خورده باشند. (3)
نتیجه این که: بیشتر اخباریان، اولویت را نوعی قیاس میدانند و آن را حجّت نمیدانند و برای روشن شدن مطلب به مسئلهای که مورد اختلاف است، اشاره میکنیم:
اگر به خونی که در بدن و لباس نمازگزار عفو شده، مایع پاکی برسد و مجموع آن دو به یک درهم نرسد، در بقای عفو و عدم آن، دو قول است:
قبل از آن که نظریات اخباریان و مجتهدان در باره قیاس منصوص العلّه بیان شود، مناسب است قیاس را تعریف و فرق آن را با تنقیح مناط بیان کنیم.
قائلان به عدم حُجّیت قیاس منصوص العلّه، بویژه برخی از اخباریان، به ادلّهای برای عدم حجّیت آن، تمسّک کردهاند:
روایاتی که از عمل کردن به قیاس، منع میکنند، عام هستند و قیاس منصوص العلّه را هم در بر میگیرند. این روایات در ردّ ابو حنیفه و اصحاب رأی اند که به انواع قیاس عمل میکردند و مقیّد به قیاس منصوص العلّه نشدهاند. لذا حمل کردن عام را بر یکی از افرادش (قیاس مستنبط العلّة) بدون مخصّص، با این که امکان دارد به تمام افرادش حمل شود در نزد اصولیان جایز نیست.
مبنای شرع بر این است: دو چیزی که متّفق و مثل هم هستند، حکم مختلف دارند و دو چیزی که مختلف اند، حکم متّحد دارند، چنان که این مطلب از روایات نزح بئر به وارد شدن اعیان نجس در بئر، ظاهر میشود. (1)در روایتی آمده که وقتی طیر و مرغ و موش در چاه افتادهاند، هفت دلو آب کشیده شود. (2)در روایتی دیگر آمده اگر قطرهای از خون یا نبیذ مسکر یا ادرار و یا خمر در چاه افتاد، سی دلو آب از آن کشیده شود. (3)ملاحظه میشود که اینها چیزهای مختلف هستند؛ ولی حکم واحدی دارند. و یا برای موشی که در چاه افتاده، آمده: اگر بمیرد و بو نگرفته، چهل دلو از آن بکشند و اگر بو گرفته، تمام آب آن را بکشند. (4)شاید غرض شارع از نفی قیاس، مسدود کردن باب عقل است تا در احکام شرعی وارد نشود، و وقتی این احتمال آمد، دیگر برای ما ظن به ثبوت حکم در محلّ خارج از نص، حاصل نمیشود. (5)
آنانی که قیاس منصوص العلّه را حجّت میدانند، به ادلّهای تمسّک کردهاند:
علّت است. لذا آن علّت هر جا که باشد، وجود معلول آن (حکم) واجب میشود (1)و «حرّمتُ الخمر لکونه مسکراً» به منزله حرمت کلّ مسکر است. (2)
وی سپس اضافه میکند: این منصوص العلّه، قیاس نیست؛ بلکه مدلول کلام شارع است و قضیّه کلّیهای است که از شرع استفاده میشود. و بر فرض آن که اسم قیاس بر روی آن بگذارند، ما دلیل بر حرمت آن نداریم و اجماع و ضرورت ثابت نشده که عمل کردن به این قسم از قیاس حرام است، و دلالت اخبار هم موقوف بر ثبوت حقیقت شرعی در این قسم از قیاس است که در عرف و اصطلاح آن زمان مثل این زمان به آن قیاس گفته باشند؛ لیکن حقیقت شرعیه ثابت نشده و قدر متیقّن از قیاس، قیاس مستنبط است. (5)
میگوید. (1)وقتی شارع بگوید: «حرّمت الخمر لکونها مسکرة»، هرچند احتمال میرود که اسکار، تمام العلّة نباشد و جزئی از علّت باشد و جزء دیگر علّت، خمر باشد، ولی عرف، این قید را که خمر جزء علّت باشد، از درجه احتمال ساقط میکند. لذا وقتی پدری به پسر خود بگوید: «لا تأکل هذه الحشیشة لأنّها سمّ»، عرف میفهمد که او را از خوردن هر گیاه که سم باشد، منع کرده است.
1) الرسائل الاُصولیة، ص 315؛ الفوائد الحائریة، وحید بهبهانی، ص 148؛ مصابیح الظلام، ج 1، ص 37.
2) السرائر، ج 3، ص 575؛ عوالی اللئالی، ج 4، ص 64، ح 17؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 41، (صفات القاضی، باب 6)، ح 51.
3) السرائر، ج 3، ص 575؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 41 (صفات القاضی، باب 6)، ح 52.
4) کاشفة الحال، ابن ابی جمهور، ص 111؛ التنقیح الرائع، فاضل مقداد، ج 1، ص 7.
تعارض در لغت به معنای «مقابله» آمده است: عارضتِ الکتاب بالکتاب؛ یعنی: این کتاب با آن کتاب مقابله کرد، تعارض البیّنات یعنی یکی از دو بیّنه، متعرّض و مانع نفوذ بیّنه دیگر شد. (1)
در اصطلاح نیز اگر دو شیء در مرحله جَعل و انشا و عالم ثبوت تنافی داشته باشند، به آن تعارض گفته میشود، و چنانچه تنافی دو شیء، در مرحله اثبات و فعلیت و مقام امتثال بوده باشد، به آن تزاحم میگویند. در تعارض، برای مولای حکیم ممکن نیست که دو حکم متنافی را جَعل کند؛ ولی در تزاحم، جعل دو حکم برای مولا امتناعی ندارد؛ لیکن مکلّف قدرت بر امتثال هر دو را ندارد.
تعارض با تزاحم در عدم امکان اجتماع دو حکم، اشتراک دارند. منتهای امتناع در تعارض از جهت اجتماع ضدّین یا نقیضین در مقام انشاست؛ ولی در تزاحم، امتناع از جهت امتثال و قدرت نداشتن مکلّف بر انجام دادن هر دو است، در حالی که در مقام ثبوت، هر دو انشا و جعل شدهاند، مانند نجات دادن غریق در زمین غصبی که از یک طرف، نجات غریق، واجب، و از طرف دیگر، وارد شدن در زمین غصبی، حرام است، که باید دید عقلاً کدام رجحان دارد، همان را امتثال کرد. (2)تعارض در ادلّه
قطعیه راه ندارد؛ (1)زیرا حجّیت این ادلّه از جهت صفت «قطع» است و قطع به دو شیء متنافی، ممکن نیست. و اگر یک دلیل قطعی و دیگری ظنّی باشد، باز تعارض واقع نمیشود و عمل به دلیل قطعی معیّن میشود. و چنانچه هر دو دلیل ظنّی باشند و بالفعل تنافی داشته باشند، باز تعارض محال است. تعارض در ادلّه ظنّیه معتبره از جهت این است که نوع آنها افاده ظن میکند. (2)لذا به گفته شیخ طوسی، تعارض در اخبار متواترِ مفید علم و اخبار غیر متواتر که محفوف به قرائنی هستند که افاده علم میکنند، واقع نمیشود، و فقط در اخبار آحاد محض که همراه با قرائن نیستند، تعارض راه دارد و باید نظر در متعارضین کرد. (3)
مشهور از مجتهدان و اخباریان گفتهاند: در صورت تعارض اخبار باید سراغ مرجّحات رفت، با این تفاوت که اخباریان قائلاند: باید فقط سراغ مرجّحات منصوص و اخبار علاجیه رفت؛ (4)ولی مجتهدان میگویند: علاوه بر مرجّحات منصوص، میتوان سراغ مرجّحات دیگری رفت که برای مجتهد، افاده ظن میکند. (5)قبل از آن که وارد انظار و ادلّه اخباریان و مجتهدان در این بحث شویم، لازم میدانیم مرجّحات منصوص و بعضی از مرجّحات غیر منصوص را ذکر کنیم تا موضوع اختلاف بین مجتهدان و اخباریان، منقّح شود.
آنچه از روایات استفاده میشود، یازده مرجّح اند که عبارت اند از:
1) تهذیب الاُصول، علاّمه حلّی، ص 278؛ مبادی الوصول، علّامه حلّی، ص 230.
2) فرائد الاُصول، شیخ انصاری، ج 4، ص 18.
3) العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 143 ـ 145؛ الاستبصار، ج 1، ص 3 ـ 4.
4) میراث اسلامی ایران، رسول جعفریان، ص 4، ص 388 (به نقل از منیة الممارسین، عبد بن صالح سماهیجی).
5) الفوائد الحائریة، ص 223.
1 و 2. موافقت کتاب و سنّت قطعیه: چنانچه یکی از دو روایت متعارض، موافق با قرآن و یا سنّت قطعیه، و دیگری مخالف با یکی از این دو باشد، باید به خبر موافق عمل کرد.
مخالفت با اهل سنّت: اگر یکی از دو خبر متعارض، مخالف با اهل سنّت و دیگری موافق با آنان بود، به خبری عمل میشود که مخالف با آنان است.
کلینی سه تا از این مرجّحات به استثنای سنّت قطعیه را در الکافی (3)ذکر کرده است و مرجّحات دیگر را نیاورده و شاید وجهش این باشد که: کلینی در الکافی همه احادیث صحیح در نزد خود را آورده است ـ چنان که در دیباچه الکافی (4)ذکر کرده ـ و دیگری وجهی برای ذکر مجدّد آنها ندیده است (5)و یا وجهش این است که: ترجیح به صفات از قبیل اعدلیت و افقهیت و اصدقیت ـ که در مقبوله عمر بن حنظله ذکر شده ـ ، مربوط به مرجّحات دو حکم است، نه مرجّحات دو روایت؛ زیرا دارد: «الحکم ما حکم به أعدلهما و أفقهما و أصدقهما...» (6). (7)
5 ـ 9. اعدلیت (زیادتری عدالت) اوثقیت (زیادتری وثاقت)، افقهیت (زیادتری فقاهت)، اورعیت (زیادتری ورع) و اصدقیت (زیادتری صدق) راوی. این مرجّحات
1) شهید ثانی میگوید: آن خبری که رُوات آن در هر رتبه، از سه نفر بیشتر باشند، خبر مستفیض و مشهور گفته میشود که در مقابل آن، خبر غریب است که راوی آن، یک نفر است، اگرچه به چندین طریق از او نقل بشود و یا او از چند طُرُق نقل کند (الدرایة، ص 12 ـ 16).
2) العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 147؛ معارج الاُصول، ص 223؛ الفوائد الطوسیة، ص 455؛ کشف الأسرار، ج 2، ص 47؛ الرسائل الاُصولیة، ص 327؛ الوافیة، ص 332.
3) الکافی، ج 1، ص 8.
4) همان جا.
5) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 97.
6) الکافی، ج 1، ص 68، ح 10.
7) مصباح الاُصول، خویی، ج 3، ص 414.
در مقبول عمر بن حنظله و مرفوعه (1)زراره آمدهاند.
تأخّر زمان یک حدیث از دیگری. مثلاً یک روایت از امام باقر علیه السلام به ما رسیده و دیگری از امام رضا علیه السلام روایت شده و از تمام جهات، مساویاند. آن خبری که بعد صادر شده، رجحان دارد. مرسله حسین بن مختار، (2)مرسله کلینی (3)روایت ابی عمر و کنانی (4)بر این مرجّح دلالت دارند. (5)البته برخی از قبیل محقّق حلّی (6)و صاحب معالم، این مرجّح را به روایات نبوی صلی الله علیه و آله اختصاص دادهاند.
عدم رغبت اهل سنّت به یک روایت. اگر هر دو خبر، مخالف و یا موافق با اهل سنّت بود، به روایتی عمل شود که عامّه به آن رغبت نشان نمیدهند، چنان که در مقبوله عمر بن حنظله آمده است. البته این مرجّح، احتیاج به تفحّص زیاد دارد. (7)
فقها بسیاری از مرجّحات غیر منصوص را نیز ذکر کردهاند که ما به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
اگر مشهور از قدما به روایتی و عدّه کمی از علما، به روایتی دیگر عمل کرده باشند، طبق نظر عدّهای، (8)روایتی که مشهور به آن عمل کردهاند، بر دیگری رجحان دارد.
روایتی که عدد رُوات آن از دیگری بیشتر است، موجب رجحان آن میشود؛ زیرا روایت با عدد راویِ بیشتر، دورتر از خطا از روایت با عدد راوی کمتر است و
1) عوالی اللئالی، ج 4، ص 133، ح 229.
2) الکافی، ج 1، ص 67، ح 8.
3) همان، ج 1، ص 67، ح 9.
4) همان، ص 218، ح 7.
5) الوافیة، ص 332؛ الفوائد الطوسیة، ص 455؛ کشف الأسرار، ج 2، ص 48؛ تهذیب الوصول، ص 279.
6) معارج الاُصول، ص 225؛ معالم الدین، ص 254.
7) کشف الأسرار، ج 2، ص 48.
8) العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 155؛ معارج الاُصول، ص 224؛ الفوائد الحائریة، ص 224؛ قوانین الاُصول، ج 2، ص 285.
ظنّی که از آن حاصل میشود، قویتر است. (1)
اگر سند یکی از دو روایت عالی، ولی تعداد واسطه در یکی کمتر باشد، موجب رجحان آن میشود؛ زیرا هر چه واسطه کمتر باشد، احتمال اشتباه در آن کمتر است. (2)
اضبطیت (ضابط تر بودن) در روایت. چنانچه ضبط و حافظه رُوات یکی از دو خبر، بهتر از ضبط و حافظه روات آن خبر دیگر باشد، موجب رجحان خبر اوّل میشود. (3)
اگر راوی یک خبر، عدل امامی و راوی خبر دیگر، امامی ممدوح و یا غیر امامی موثّق باشد، روایت عدل امامی رجحان دارد. (4)
آن روایتی که به لفظ نقل شده، بر روایتی که نقل به معنا شده، بنا بر قولی (5)مطلقاً و بنا بر قول دیگر، (6)در صورتی که آن راویِ ناقل به معنا، ضابط و عارف نباشد، ترجیح دارد.
چنانچه یک روایت، موافق با برائت اصلیه باشد و روایت دیگر چنین نباشد، آن روایتی که موافق اصل است، طبق قولی، مقدّم است. (7)
شیخ عبد الله بن صالح سماهیجی، یکی از فرقهای بین اخباریان و مجتهدان را در این میداند که: مجتهدان، ترجیح به برائت اصلیه را تجویز میکنند؛ ولی اخباریان تجویز نمیکنند. (8)
1) تهذیب الوصول، علّامه، ص 278؛ الفوائد الحائریة، وحید بهبهانی، ص 223؛ مفاتیح الاُصول، ص 695.
2) مبادئ الوصول، ص 234؛ معالم الدین، ص 251؛ قوانین الاُصول، ج 2، ص 283؛ فرائد الاُصول، ج 4، ص 78.
3) العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 152؛ معارج الاُصول، محقّق، ص 223؛ تهذیب الوصول، ص 279.
4) العدّة، ج 1، ص 147؛ معارج الاُصول، ص 223؛ طریق استنباط الأحکام، محقّق کرکی، ص 12.
5) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 151، ذیل حدیث524؛ الفوائد الحائریة، ص 223؛ مفاتیح الاُصول، ص 693؛ فرائد الاُصول، ج 4، ص 76.
6) العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 152؛ معارج الاُصول، ص 223؛ الرسائل الاُصولیة، ص 329.
7) تهذیب الوصول، ص 279؛ مبادئ الوصول، ص 232؛ الفوائد الحائریة، ص 224.
8) میراث اسلامی ایران، رسول جعفریان، ج 4، ص 395.
8 . هر گاه یک خبر متعارض مشافهه باشد و دیگری مکاتبه، مشافهه مقدّم بر مکاتبه است؛ زیرا در مکاتبه احتمال خللی است که در مشافهه نیست.
فصاحت و افصحیت (زیادتریِ فصاحتِ) کلام. اگر فصاحت، به حدّی برسد که بعید به نظر برسد غیر معصوم چنین سخن بگوید مانند خطبههای نهج البلاغه و صحیفه سجادیّه و امثال اینها، این از قویترین مرجّحات است. چنانچه دو روایت، اختلاف سندی و یا متنی داشته باشند، این فصاحت یا افصحیت، از مرجّحات است. (1)
چنانچه دلالت یکی از دو خبر به واسطه سوگند و غیر آن، مؤکّد شده، در این صورت، خبر مؤکّد، بر روایت دیگر رجحان دارد. (2)
عامّ غیر مخصّص و مطلق غیر مقیَّد بر عامّ مخصّص و اطلاق مقیّد، رجحان دارد. (3)
چنانچه به یکی از آن دو روایت، افرادی عمل کرده باشند که خبر واحد را حجّت نمیدانند (مانند: سیّد مرتضی و ابن ادریس)، معلوم میشود که آن روایت در نزد آنان قطعی بوده است و آن رجحان دارد.
چنانچه یکی از دو حدیث، موافق با حکم عقل باشد، بر دیگری رجحان دارد. (4)
آن روایتی که راوی آن، فقیه است، بر روایتی که راوی آن، غیر فقیه است، مقدّم میشود.
آن خبری که علّت حکم در آن ذکر شده، بر روایتی که علّت حکم را بیان نکرده، مقدّم است. (5)
و غیر اینها از مرجّحات غیر منصوص.
حال بعد از آن که مرجّحات منصوصه و برخی از مرجّحات غیر منصوصه دانسته شد، آیا تعدّی از مرجّحات منصوصه به غیر منصوصه جایز است؟ و آیا هر چه باعث مزیت یکی از دو خبر بر دیگری شود که در نصوص علاجیه نیست، باعث ترجیح آن خبر میشود؟
اخباریان، عقیده دارند که تمسّک به مرجّحات غیر منصوصه جایز نیست و آنها باعث رجحان یکی از دو خبر بر دیگری نمیشود؛ (2)ولی در قبال مشهور از مجتهدان، تمسّک به مرجّحات غیر منصوصه را جایز میدانند (3)و البته هر یک از دو دسته، استدلالاتی بر گفته خود دارند:
محمّدامین استرآبادی میگوید: این ترجیحات غیر منصوص، استحسانی و ظنّی اند و به سبب ادلّهای باطل اند:
دلیل اوّل: برای تمسّک به آنها نه دلیل نقلی و نه دلیل عقلی قطعی بر آن دلالت دارد.
دلیل دوم: اخبار زیادی (4)از ائمّه علیهم السلام وارد شده که به حدّ تواتر میرسند که: «هر چیزی را که نمیدانید، از آنان (اهل ذکر) بپرسید». از سوی دیگر، احکام در آن گونه
از تعارض ادلّه که ما متحیّریم، از صغریات و مصادیق چیزهایی است که نمیدانیم و باید از اهل ذکر سؤال کنیم.
دلیل سوم: ائمّه علیهم السلام در ضمن قاعدهای، وظیفه ما را بیان کردهاند و ما را از تحیّر بیرون آوردهاند. لذا عدول از این قاعده ـ که به دو خبر متعارض تعلّق دارد و مشتمل بر وجوهی از ترجیحات است ـ ، به وجوه استحسانیه و امور ظنّیه، جایز نیست و در صورتی که این مرجّحات نباشند، گاهی ائمّه علیهم السلام به ما رخصت دادهاند که از باب تسلیم، به هر کدام میخواهیم، عمل کنیم و گاه ترخیص ندادهاند؛ بلکه توقّف را واجب کردهاند (بعداً جای رخصت و توقّف را بیان میکنیم).
دلیل چهارم: در علم آداب و عادات و رسوم، ثابت شده که: هر گویندهای، داناتر به مراد خود از دیگران است و باید در تعیین قصد و مرادش، به خود او مراجعه کرد. در بحث ما نیز چون تعارض در کلام شارع وارد شده، واجب است به مقتضای آداب، به صاحب شریعت در تعیین قصدش مراجعه کنیم. (1)
مجتهدان هم برای نظر خود (ترجیح، به مرجّحات منصوص، اختصاص ندارد)، به ادلّهای تمسّک کردهاند:
دلیل اوّل: مناط در ترجیح یکی از دو خبر متعارض بر دیگری، ظنّ قویتر به آن در مقایسه با دیگری است (2)و اصل، حجّیت ظن در مرجّحات است، هرچند ظن را در احکام شرعیه جایز ندانیم. لذا هیچ یک از عامّه و خاصّه در اعتبار ظن در این جا مناقشه نکردهاند، چنان که اگر بعضی از این وجوه مرجّح، تعارض کرد، آن مرجّح که ظنّ قویتری از آن حاصل میشود، مقدّم بر دیگری است. (3)
دلیل دوم: وقتی در نزد شخص، مرجّح معلوم شد و فهمید قویتر و اظهر به حکم الله، آن روایتی است که دارای مرجّح است، دیگر نمیتواند به مرجوح عمل
کند؛ زیرا ادلّهای که خبر واحد را حجّت میکنند، از خبر مرجوح انصراف دارند و ما دلیلی بر حجّیت خبر واحد مرجوح و مشکوک نداریم، علاوه بر این که اگر به راجح عمل نشود، باید به مرجوح عمل شود و ترجیح مرجوح بر راجح عقلاً قبیح است، و بنا بر حسن و قبح عقلی، هر چه عقلاً قبیح باشد، شرعاً هم قبیح است. (1)
دلیل سوم: ما دلیل شرعی داریم که فی الجمله باید به یکی از دو خبر متعارض عمل کنیم و متیقّن از تخییر، صورت تکافؤ دو روایت است، و در صورتی که یکی بر دیگری از بعضی جهات مزیّتی داشته باشد، قدر متیقّن جواز عمل به راجح است. پس اصل، وجوب عمل به راجح است و این اصل ثانوی است. (2)
دلیل چهارم: خود نصوص مرجّحه و علاجیه اقتضا میکنند که اگر وجوه دیگری که در اخبار منصوص نیستند و قویتر از وجوه منصوص اند، ترجیح به واسطه آن وجوه لازم است.
در مقبوله عمر بن حنظله، (3)اصدقیت و در مرفوعه زراره، (4)اوثقیت مرجّح دانسته شده است، از این جهت که آن حدیثی که راوی آن، اصدق و یا اوثق است، نزدیک تر به مطابقت واقع در نزد نظرکننده به دو خبر متعارض است، بدون این که خصوصیت سبب، مدخلیتی داشته باشد. پس اگر یکی اضبط از دیگری باشد و یا اعرف در نقل به معنای حدیث از دیگری باشد، او اصدق و اوثق از راوی دیگر است. همین طور، اگر یکی از دو حدیث، منقول به لفظ باشد و دیگری منقول به معنا، حدیث اوّل، اقرب به صدق و اولی به وثوق است. (5)
همچنین در مقبوله در تعلیل وجوب اخذ به روایتِ مجمعٌ علیه و مشهور، آمده: «فانّ المجمع علیه لا ریب فیه» و این عدم ریب، اضافی و نسبت به خبر شاذ است، نه این که فی نفسه شکّی در آن نباشد، و گر نه، شکّی در کذب خبر شاذ نبود، حال آن که
امام علیه السلام خبر شاذ را داخل در مشتبه کرده است. بنا بر این، مقبوله منصوص العلّه و به منزله کبرا و قاعده کلّی است و عموم تعلیل، دلالت میکند که: هر خبر متعارضی که نسبت به دیگری ریبی ندارد، اخذ به آن لازم است. (1)
یا در مرفوعه زراره، از تعلیل: «فإنّ الحقّ فیما خالفهم» استفاده میشود که: درهر دو خبری که حق در یکی از آنها غالب باشد، اخذ به آن واجب است. از طرفی، روشن است که حقّ دائمی، در مخالفت عامّه نیست؛ زیرا احکام زیادی هستند که دو فرقه بر آنها اتّفاق دارند. بنا بر این، هر خبری که مضمون آن نزدیک تر به واقع از خبر دیگر است، اخذ به آن واجب است و لازمه این، تعدّی به هر مزیّتی است که اقتضای اقربیت به واقع را دارد.
دلیل پنجم: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «دع ما یریبک إلی ما لا یریبک». (2)اگر امر دایر بین دو چیز شود که در یکی ریب باشد و آن ریب در دیگری نباشد، واجب است آن که آن ریب را ندارد، اخذ شود. (3)
دلیل ششم: اگر مرجّحات فقط به مرجّحاتِ منصوص منحصر باشد، تنها کمی از آنها برای ما ثابت میشوند. مثلاً در بسیاری از موارد، نمیدانیم اعدل و اوثق و اورع و افقه کدام است، و یا بین اصحابِ راوی، کدام یک مشهورند، و موافق تقیّه در یک زمان، کدام است؛ چون تقیّه در این زمان با آن زمان فرق دارد و... حتّی کلینی که در حدیث مهارت داشته و زمانش به زمان ائمّه نزدیک بوده، اعتراف (4)کرده کمی از مرجّحات را درک میکند و از درک اکثر آنها عاجز است. پس حال ما در این زمان چگونه است؟
دلیل هفتم: خود اخباریان هم در جمع بین اخبار، از نصوص تعدّی میکنند. مثلاً اگر خبری در امر به شیء وارد شود و خبر دیگری در نهی از همان شیء وارد شود،
این دو را بر کراهت حمل میکنند و از مدلول هر دو، خارج میشوند و فتوا میدهند، با این که نصوص صراحت دارند که به مرجّحات عمل شود و بعد، احتیاط و توقّف، و یا به بعضی از نصوص مرجّحه عمل نمیکنند، مانند اخذ به احدث (حدیثی که متأخّر صادر شده است). (1)
شیخ یوسف بحرانی میگوید: بعد از آن که گفتیم روایات ما صحیحه است، دیگر اوثقیت و اعدلیت راوی ثمرهای ندارد و این که در مقبوله این دو را مرجّح قرار داده، این حمل بر حکم و فتوا میشود که مورد خودِ مقبوله است. (2)
فیض کاشانی هم میگوید: بیشتر مرجّحاتی که در مرفوعه زراره و آنچه در معنای آن ـ مانند مقبوله ـ آمده، مخصوص زمان ائمّه است. (3)
دلیل هشتم: خود اخبار علاجیه در کمیت مرجّحات از جهت قلّت و کثرت، اختلاف و تعارض دارند (مثلاً در مقبوله عمر بن حنظله، (4)نُه مرجّح و در مرفوعه زراره (5)پنج مرجّح را ذکر شده) و در مراجعه به آنها هم باید به مرجّحات رجوع کنیم و این، ممکن نیست. پس سزاوار است در مقام ترجیح به آنچه مقتضای عقل است، رجوع کنیم و آن، لزوم اخذ به قویترینِ یکی از دو ظن است. (6)
بحث دیگری در این جاست، این که: آیا در صورتی که جمع بین دو روایت ممکن باشد و بتوان یکی را با تأویل، به دیگری برگرداند، آیا جمع، مقدّم بر مرجّحات منصوص و غیر منصوص است؟ و یا مرجّحات، مقدّم اند و ما دلیلی بر قضیه «الجمع مهما أمکن أولی من الطرح» نداریم؟
قبل از آن که نظرات برخی از مجتهدان و اخباریان ذکر شود، مناسب است قاعده فوق معنا شود. گفته شده که مراد از «جمع» در این قضیه، حمل کردن یکی از دو خبر بر معنایی است که منافات از بین برود، و مراد از «اولویت»، اولویت تعیینیه است مانند آیه (وَأُوْلُواْ الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْض)(1)و مراد از «طرح»، عدم حجّیت روایت است، و مراد از «امکان»، امکان عرفی است. (2)
در این بحث، عدّهای از مجتهدان مانند شیخ طوسی، (3)علّامه حلّی، (4)ابن ابی جمهور، (5)صاحب معالم (6)و برخی از اخباریان مانند سیّد نعمة الله جزایری (7)میگویند جمع عرفی مقدّم بر ترجیح به مرجّحات است؛ ولی در مقابل، جمعی از اخباریان مانند محمّدامین استرآبادی (8)و شیخ یوسف بحرانی (9)و بعضی از مجتهدان مانند وحید بهبهانی، (10)شیخ انصاری (11)و سیّد خویی (12)قائل اند که مرجّحات بر جمع عرفی مقدّم اند و دلیلی بر اعمال جمع عرفی نداریم. البتّه قبل از شیخ طوسی این جمع نبوده و شیخ طوسی هم این را به جهت عذری احداث کرده است، و آن عذر، ارتداد بعضی از شیعیان به جهت تناقض بین اخبار بوده، چنان که خود شیخ (13)تصریح دارد و خود او تناقض را رد کرده و گفته: تناقض در صورتی لازم میآید که احتمال ترجیح در آنها نباشد و محتمل است قرائنی بوده که اگر باقی میماندند، دیگر بین ظاهر آنها تنافی نبود؛ ولی آن قرائن به واسطه حوادث از بین رفتهاند.
1) سوره انفال، آیه 75.
2) کفایة الاُصول مع حواشی المیرزا أبی الحسن المشکینی، ج 5، ص 156 ـ 160.
3) الاستبصار، ج 1، ص 4؛ العدّة فی اُصول الفقه، ج 1، ص 148.
4) تهذیب الوصول، ص 278؛ مبادی الوصول، ص 232.
5) عوالی اللئالی، ج 4، ص 136.
6) معالم الدین، ص 250.
7) کشف الأسرار، ج 2، ص 47.
8) الفوائد المدنیّة، ص 136 ـ 137.
9) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 89.
10) الفوائد الحائریة، ص 233.
11) فرائد الاُصول، ج 4، ص 19 ـ 20 و 24.
12) مصباح الاُصول، ج 3، ص 403.
13) تهذیب الأحکام، ج 1، ص 2.
بدین جهت، شیخ آن احادیث را جمع کرده و شواهدی را بر جمعهای خود آورده است. لذا تمام جمعهای شیخ فتاوی او نیستند. برخی فتوا اویند و بعضی نیستند. (1)
عمل به این قضیه (جمع)، موجب سدّ باب ترجیح و هَرْج در فقه میشود، در حالی که دلیلی بر این جمع هم نیست؛ بلکه دلیل بر خلاف آن از اجماع و نص ـ که همان اخبار ترجیح اند ـ داریم. به همین جهت هم جماعتی از بزرگان رُوات که فهمیدهاند عمل به هر دو نمیشود، از حکم خبرین متعارضین سؤال کردهاند و چنانچه عدم امکان عمل به هر دو را نفهمیده بودند، دیگر برای آنان تحیّری باقی نمیماند که سبب سؤال آنان شود. علاوه بر این ـ چنان که در جوابی که در علاج تعارض داده شده ـ ، در هیچ خبری از اخبار علاجیه وارد نشده که آن دو را جمع کن و تأویل ببر. مضافاً این که جمع کردن، مخالف اجماع است و علمای اسلام از زمان صحابه تا به امروز پیوسته مرجّحات تعارض را به کار میبندند و یک خبر را قبول و دیگری را طرح میکنند، بدون این که بین آن دو، جمع کنند. (2)
قضیه «الجمع مهما أمکن أولی من الطرح» در اخبار ما نمیآید؛ زیرا بسیاری از این اخبار از باب تقیّه و بر خلاف حکم واقعی شرعی صادر شدهاند و اساساً چگونه ممکن است دو خبری که در مقابل یکدیگر واقع شدهاند و یکی حکم واقعی و دیگری غیر واقعی است، جمع کرد؟ بله این حرف بر قواعد عامّه که احادیث آنان از باب تقیّه وارد نشده، حرف درستی است و ظاهراً این قاعده از اهل سنّت گرفته شده است. (3)
و اگر قائلین به جمع بگویند: اصل در هر دلیلی، عمل کردن به آن دلیل است. پس جمع به هر دو دلیل در صورت امکان واجب است؛ زیرا ترجیح بدون مرجّح لازم میآید. (4)در جواب گفته میشود: این حرف درستی است؛ ولی در مقام تعارض، امکان ندارد به هر دو متنافی عمل شود، و الّا دیگر متعارض نیستند، مانند این دو
سخن امام صادق علیه السلام: «ثمن العذرة من السُّحت» (1)و «لا بأس ببیع العذرة» (2)که عمل به ظاهر هر دو ممکن نیست و اگر بخواهیم این دو را از ظاهرشان خارج کنیم و روایت اوّل را بر «عذره غیر مأکول اللحم» و روایت دوم را بر «عذره مأکول اللحم» حمل کنیم، دیگر به ظاهر هر دو عمل نکردهایم؛ (3)بلکه به مدلول بعضی از آن دو، عمل کردهایم و این هم مستلزم مخالفت قطعی با مقتضی دو دلیل است؛ زیرا یک دلیل، قابل تبعّض در صدق و کذب نیست. (4)
در دو خبر متعارض چنانچه مرجّحی نداشته باشیم که یکی را بر دیگری مقدّم بداریم، آیا در این صورت حکم به تخییر میشود؟ یا تساقط میکنند؟ و یا باید به خبری که موافق با احتیاط است، عمل کرد؟ و یا در مسئله توقّف است؟
مشهور از مجتهدان قائل به تخییر شدهاند، در صورتی که دسترس به امام نباشد، مانند: شیخ طوسی، (5)محقّق حلّی، (6)علّامه، (7)صاحب معالم، (8)وحید بهبهانی، (9)میرزای قمی، (10)شیخ انصاری، (11)آخوند خراسانی، (12)میرزای نایینی (13)و غیر اینها و این مذهب کلینی (14)و طبرسی (15)است.
1) وسائل الشیعة، ج 12، ص 126(ما یکتسب به، باب 40)، ح 1.
2) همان، ح 2 و 3.
3) فرائد الاُصول، ج 4، ص 19 ـ 20.
4) همان، ص 29.
5) الاستبصار، ج 1، ص 4.
6) معارج الاُصول، ج 4، ص 39.
7) تهذیب الوصول، ص 277؛ مبادی الوصول، ص 230.
8) معالم الدین، ص 250.
9) الفوائد الحائریة، ص 214.
10) قوانین الاُصول، ج 2، ص 297.
11) فرائد الاُصول، ج 4، ص 45.
12) کفایة الاُصول، ج 5، ص 174 و 180.
13) فوائد الاُصول، ج 4، ص 769.
14) الکافی، ج 1، ص 8.
15) الاحتجاج، ج 2، ص 108.
صاحب معالم اضافه کرده: من از اصحاب، مخالفی را نمیشناسم و بیشتر اهل سنّت هم قائل به تخییر هستند.
البته بعضی از مجتهدان مانند سیّد مجاهد، به طرح هر دو خبر قائل شده و گفتهاند: دلیل حجّیت خبر واحد، اختصاص به غیر صورت تعارض دارد (1)و برخی مانند سید خویی قائل به تساقط شده و مرجع را دلیل دیگر یا اصل عملی دانستهاند. (2)
در مقابل، وحید بهبهانی و سیّد مجاهد به اخباریان نسبت دادهاند که آنان قائل به حظر و توقّف اند؛ (3)ولی باید دید چنین نسبتی به اخباریان، صحیح است.
وقتی نظرات اخباریان بررسی شود، میبینیم بیشتر آنان در مقام عمل، قائل به تخییر شدهاند، حتّی بعضی از آنان ـ هر چند اقلیت آنان ـ تخییر در مقام حکم و فتوا را هم پذیرفتهاند. انظار آنان در سه قول خلاصه میشود:
قول اوّل: تفصیلی است که محمّدامین استرآبادی داده است: در عبادات صرف، مانند نماز در عمل قائل به تخییر میشویم، از باب این که بر ما واجب است در برابر هر چه از ائمّه وارد شده، تسلیم باشیم، هرچند از باب تقیه و شفقت بر رعیت وارد شده باشد؛ ولی در دعاوی و حقوق مردم، خواه عبادات غیر منصوص مانند خمس و زکات، و خواه غیر عبادات مانند دَین، میراث، وقف بر جماعتی خاص و فروج، قائل به توقّف عملی و قولی میشویم. (4)شیخ حرّ عاملی بیانی به همین مضمون دارد. (5)
ناگفته نماند که بر این تفصیل استرآبادی، حتّی بعضی از آنانی که تمایل به اخباریگری دارند، مانند فاضل تونی اشکال کردهاند که ظاهر روایات، این را منع میکند، بخصوص روایت سماعة بن مهران (6)که ظهور در عبادات دارد و در آن، امام صادق علیه السلام امر به توقّف کرده است. (7)
قول دوم: تفصیلی است از فیض کاشانی (1)و سیّد صدر (شارح وافیة) (2)و شیخ یوسف بحرانی (3)که در عمل قائل به تخییر شدهاند؛ ولی در حکم و فتوا توقّف کردهاند.
فیض کاشانی میگوید: تخییر در صورتی که مرجّحی نباشد، مربوط به عمل است نه اعتقاد، و در حکم و فتوا توقّف است. و اگر گفته شود: حکم الله، واحد است. چگونه مکلّف در مقام عمل، مخیّر است؟ در جواب گفته میشود: در صورتی که جاهل به حکم واقعی باشیم، اخذ به آن به جهت اضطرار ساقط میشود تا تکلیف بر ما لا یطاق (چیزی که قدرت نداریم) لازم نیاید، و لذا عمل به تقیه هم جایز است و خداوند میفرماید: (فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَة غَیرَ مُتَجَانِف لإثْم فَإِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ)،(4)اضافه بر این که حکم در بعضی از مسائل، تخییر است و هر خبری یک فرد از افراد مخیّر را بیان میکند، چنان که این مطلب از صحیحه علی بن مهزیار (5)استفاده میشود: عبد الله بن محمّد به امام هادی علیه السلام مینویسد: در بعضی از روایات، از امام صادق علیه السلام نقل شده: در سفر، دو رکعت نماز فجر را میشود در محمل خواند، و در بعضی دیگر روایت شده: باید فقط بر زمین خواند. امام هادی علیه السلام در جواب نوشت: تو مختار هستی به هر کدام میخواهی، عمل کنی: موسّع علیک بأیّة عملت. (6)
قول سوم: در زمان غیبت که دسترس به امام معصوم علیه السلام نداریم و احتیاط ممکن نیست، مطلقاً در عبادات و غیر عبادات قائل به تخییر شدهاند. این نظر شیخ حسین کرکی (7)و سیّد نعمة الله جزایری (8)است که با نظر مشهور مجتهدان، موافق است.
منشأ این اختلافات در دو خبر متعارض، روایات اند و این اخبار علاجیه به چند دسته تقسیم میشود:
دسته اوّل: اخباری که بر تخییر مطلقاً دلالت میکنند و این روایات، به حدّ اضافه میرسند؛ بلکه شیخ انصاری (1)بیان کرده که متواترند، مانند خبر حسن بن جهم (2)و حرث بن مغیره (3)و مکاتبه محمّد بن عبد الله بن جعفر حمیری (4)و عبد الله بن محمّد (5)و موثّقه سماعه (6)و مرسله کلینی. (7)
حسن به جهم میگوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: دو نفر که هر دو ثقه هستند، هر کدام حدیثی را نقل میکنند که این دو با هم تنافی دارد و نمیدانم کدام حق است. حضرت فرمود: وقتی نمیدانی، مخیّر هستی. هر کدام را که میخواهی، اخذ کن: «فاذا لم تعلم فموسّع علیک بأیّهم أخذت». (8)این روایات بر قول مشهور مجتهدان و قول سوم از اخباریان، دلالت دارد.
دسته دوم: روایاتی که بر توقّف دلالت میکنند، مانند مقبوله عمر بن حنظله (9)و روایت سماعة بن مهران. وی میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم: دو حدیث متفاوت به ما میرسد: یکی امر به اخذ شیء میکند و دیگری نهی از همان شیء. حضرت فرمود: به هیچ کدام عمل نکن تا صاحب خود را ملاقات کنی: «لا تعمل بواحد منهما حتّی تلقی صاحبک فتسأله عنه». عرض کردم: ناچارم به یکی عمل کنم. حضرت فرمود: حدیثی را که مخالف با عامّه است، اخذ کن. (10)
1) فرائد الاُصول، ج 4، ص 39.
2) الاحتجاج، ج 2، ص 108.
3) همان جا.
4) وسائل الشیعة، ج 18، ص 87 (صفات القاضی، باب 9)، ح 39.
5) همان، ص 88، ح 42.
6) همان، ص 77 (صفات القاضی، باب 9)، ح 5 و 6.
7) الکافی، ج 1، ص 66، ح 7.
8) وسائل الشیعة، ج 18، ص 87 (صفات القاضی، باب 9)، ح 40.
9) الکافی، ج 1، ص 68، ح 10.
10) الاحتجاج، ج 2، ص 109.
مجتهدان از این دسته روایات، جواب دادهاند:
اوّلاً این اخبار از جهتی با هم تنافی دارند. مقبوله، نخست ما را به مرجّحات ارجاع میدهد و اگر از تمام جهات مساوی بودند، امر به توقّف میکند؛ امّا روایت سماعه در ابتدا امر به توقّف میکند و بعد ما را به مرجّح ارجاع میدهد. لذا صحیح نیست به این دو روایت، بر توقّف استدلال بشود.
ثانیاً: مورد این دو روایت، زمان حضور امام علیه السلام است.
و ثالثاً: مقبوله با قطع نظر از سندش در مورد مخاصمه وارد شده و با توقّف متخاصمین، فصل خصومت در حکم نمیشود.
رابعاً: خبر سماعه سندش ضعیف است، (1)مگر آن که گفته شود (2)این روایت با موثقه دیگر سماعه (3)یک روایت است؛ ولی روایت مخصوص زمان حضور است.
دسته سوم: روایتی که بر احتیاط دلالت میکند، مرفوعه زراره است که ابن ابی جمهور احسایی از علّامه به طور مرفوع از زراره از امام باقر علیه السلام ذکر کرده و در صورت تساوی دو خبر، اخذ روایتی را که موافق با احتیاط است، لازم دانسته است: «إذن فخذ بما فیه الحائطة لدینک و اترک ما خالف الاحتیاط» و اگر احتیاط ممکن نباشد و یا هر دو موافق احتیاط باشند، مخیّر هستید. (4)
لیکن به این روایت نمیشود اعتنا کرد؛ زیرا اوّلاً این روایت در کتب علّامه دیده نشده. ثانیاً: وثاقت ابن ابی جمهور، ثابت نشده؛ بلکه کسی که دأبش خدشه در سند نیست، مانند محدّث بحرانی (5)بر او و کتاب او طعن دارد. و ثالثاً این روایت، مرفوعه است و حجّیت ندارد. (6)
بله! احتیاط، کار خوبی است، چنان که در صحیحه عبد الرحمان بن حجّاج (1)وارد شده است؛ لیکن با وجود اخبار تخییر، دیگر آن احتیاط لازم نیست، علاوه بر این که صحیحه مخصوص به زمان حضور است.
آنانی که قائل به تخییر در دو خبر متعارض شدهاند، این بحث را مطرح کردهاند: آیا تخییر، بدوی است و یا استمراری؟ در مسئله، سه قول است:
تخییر، بدوی است و بعد از آن که اختیار کرد، بر او معیّن میشود به آن عمل کند. این را علّامه در مبادی الوصول (2)اختیار کرده، و مختار سیّد مجاهد (3)، شیخ انصاری (4)و سید خویی (5)نیز همین است.
تخییر، استمراری است. این نظر به شیخ طوسی نسبت داده شده و اختلاف اقوال شیخ طوسی به خاطر همین تخییر در اخبار متعارض بوده، (6)چنان که خود شیخ تصریح کرده است. (7)مختار علّامه در کتاب تهذیب الوصول (8)همین است. آخوند خراسانی (9)و امام خمینی (10)هم بر همین نظر هستند و این، مقتضای اطلاقات تخییر و استصحاب است، مگر آن که گفته شود: روایات، اطلاق ندارند و موضوع استصحاب ـ که تحیّر باشد ـ ، بعد از انتخاب، دیگر باقی نیست و اصل، عدم حجّیت آخری است.
1) الکافی، ج 4، ص 391، ح 1؛ وسائل الشیعة، ج 18، ص 111 (صفات القاضی، باب 12)، ح 1.
2) مبادی الوصول، ص 231.
3) مفاتیح الاُصول، ص 686.
4) فرائد الاُصول، ج 4، ص 43 ـ 44.
5) مصباح الاُصول، ج 3، ص 426.
6) هدایة الأبرار، شیخ حسین کرکی، ص 164.
7) الاستبصار، ج 1، ص 5.
8) تهذیب الوصول، ص 278.
9) کفایة الاُصول مع حواشی المیرزا أبی الحسن المشکینی، ج 5، ص 187.
10) التعادل و التراجیح، ص 151.
شکّی نیست که بعضی از روایات ما با یکدیگر، تنافی و تعارض و اختلاف دارند. شیخ طوسی به همین علّت، کتاب التهذیب و الاستبصار را برای رفع تنافی و اختلاف نوشته است. (1)
سؤالی که به ذهن میآید، این است که: ریشه این تعارض و اختلاف در روایات چیست؟ آیا صدور بعضی از روایات از باب تقیّه، منشأ تعارض شده است، یا اخبار جعلی کذّابان و یا چیزهای دیگری ریشه تنافی در روایات اند؟
شکّی نیست که پارهای از روایات ما از باب تقیّه از مخالفان و اهل سنّت صادر شدهاند. ما برای نمونه به چند روایت اکتفا میکنیم:
مرحوم کلینی در روایت موثّق از زراره نقل میکند: من از امام باقر علیه السلام از مسئلهای سؤال کردم. حضرت جواب مرا داد. بعد، شخص دیگری بر امام وارد شد و از همان مسئلهای که من از امام پرسیده بودم، سؤال کرد. حضرت جوابی به او داد که با پاسخی که به من داده بود، فرق داشت. بعد، شخص دومی وارد شد و از همان مسئله سؤال کرد. امام علیه السلام جوابی به او داد که با دو جواب قبلی که داده بود، تفاوت داشت. پس از آن که آن دو نفر از خدمت حضرت مرخّص شدند، به امام گفتم: این دو نفر، عراقی و از شیعیان شما بودند. جوابی که به هر کدام دادی، با دیگری تفاوت داشت؟ حضرت فرمود: این اختلاف برای ما بهتر و موجب بقای شماست، و چنانچه بر امر واحدی اجتماع کنید، مردم را علیه ما میشورانید و موجب نابودی ما و شما میشود: إنّ هذا خیر لنا و أبقی لکم ولو اجتمعتم علی أمر واحد لصدّقکم النّاس علینا و لکان أقلّ لبقائنا و بقاءکم». (1)
ابو خدیجه میگوید: در خدمت امام صادق علیه السلام بودم که شخصی از حضرت سؤال کرد: چه بسا داخل مسجد میشوم و بعضی از اصحاب ما نماز عصر و بعضی دیگر، نماز ظهر میخوانند؟ حضرت فرمود: من به آنان [چنین] دستور دادهام. چنانچه آنان در وقت واحد نماز بخوانند، شناخته میشوند و آنان را میکشند: «أنا أمرتهم بهذا، لو صلّوا علی وقت واحد لعُرفوا فأخذ برقابکم». (2)
آنچه از روایات استفاده میشود و قابل انکار نیست، این است که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه معصوم علیهم السلام کذّابانی وجود داشتند که اخباری را جَعْل میکردند و به معصومان علیهم السلام نسبت میدادند. میتوان این افراد را از آن جمله شمرد: عبد الله بن سبأ، حارث شامی، بیان البیان، مغیرة بن سعید، بزیع، سَریّ، ابو الخطّاب، معمّر، بشّار اشعری، حمزه بربری، صائد نهدی، (3)فارس بن حاتم قزوینی، حسن بن محمّد
معروف به ابن بابای قمی، محمّد بن نصیر نمیری، (1)ابو طاهر محمّد بن علی بن بلال، احمد بن هلال، حسین بن منصور حلاّج، ابن ابی عزاقر، ابو دلف، (2)ابو البختری وهب بن وهب، یونس بن ظبیان، محمّد بن سنان، محمّد بن علی صیرفی و امثال اینها. (3)از امام صادق علیه السلام نقل شده:
لکلّ رجل منّا رجلا یکذب علیه؛ (4)
برای هر یک از ما مردی است که بر ما دروغ میبندد».
در روایت دیگر، امام صادق میفرماید:
ما اهل بیت، بسیار راستگوییم. پیوسته دروغگویی پیدا میشود که بر ما دروغ میبندد و با دروغ خود، راستی ما را در نزد مردم ساقط میکند. پیامبر خدا صادقترین مردم بود و مسیلمه کذّاب، بر او دروغ میبست. (5)
ابو یحیی واسطی از امام رضا علیه السلام نقل میکند:
بیان، بر علی بن حسین، پیوسته دروغ میبست. خداوند، حرارت آهن را بر او چشانید. مغیرة بن سعید بر ابو جعفر (امام باقر علیه السلام ) دروغ میبست. خداوند، حرارت آتش را بر او چشانید. محمّد بن بشیر بر ابو الحسن موسی بن جعفر دروغ میبست. حرارت، آتش را بر او چشانید. ابو الخطّاب بر ابو عبد الله (امام صادق علیه السلام) پیوسته دروغ میبست. حرارت، آتش را بر او چشانید، و آنی که بر من دروغ میبندد، محمّد بن فرات است. (6)
هشام بن حکم میگوید:
از امام صادق علیه السلام شنیدم: مغیرة بن سعید بر پدرم دروغ میبست و اصحاب مغیره در اصحاب پدرم پنهان بودند. کتب اصحاب پدرم را میگرفتند و به مغیره میدادند. مغیره هم مطالب کفر و زندقه را در آنها پنهان میکرد و به پدرم نسبت میداد و
سپس به اصحاب خود میداد و به آنان امر میکرد در بین شیعه پخش کنند. پس آنچه در کتب اصحاب پدرم از غلو است، مغیرة بن سعید در کتابهای آنان داخل کرده است. (1)
و روایات دیگر که از آنها استفاده میشود کذّابانی وجود داشتند و بر معصومان علیهم السلام دروغ میبستند.
بعد از روشن شدن این دو مطلب که ما، هم اخبار تقیّه و هم اخبار جعلی داریم، اکنون باید دید که این تعارض و اختلاف در اخبار ما از کدام مقوله است؟ در این جا نخست، نظرات اخباریان را ذکر میکنیم:
از کلمات اخباریان استفاده میشود که معظم تعارض و اختلاف در روایات، بلکه تمام اختلافات، برخاسته از تقیّه است. (2)
شیخ حسین کرکی میگوید:
اخبار به جهت تقیه اختلاف داشت و این اخبار، سبب اختلاف اصحاب ائمّه در عمل شد تا شناخته نشوند و از ضرر مخالفان در امان باشند. (3)
شیخ یوسف بحرانی میگوید:
ریشه اختلاف در روایات ما، تقیّه از اهل سنّت است نه دسیسه کذب در روایات. دسیسهکاران، هرچند بعضی از روایات کاذب را داخل در احادیث ما کردند، ولی این احادیثی که در دست ماست، وقتی به ما رسیده که چشمها شبها در تصحیح آنها به خواب نرفته، و بدنها در تنقیح آنها ضعیف و نحیف شده، مسافرتها رفتهاند و از زن و بچّه دور شدهاند تا اینها را تحصیل کردند. بیش از سیصد سال در تدوین و ضبط این احادیث زحمت کشیده شد تا زمان کلینی و شیخ صدوق و شیخ طوسی، قدمای اصحاب ما که با ائمّه علیهم السلام معاصر بودند، در مجالس ائمّه این احادیث را تدوین کردند و وقتی میشنیدند، فوراً مینوشتند تا مبادا سهو و نسیان،
سراغ آنان بیاید. آنان اصول اربعمائه را از پاسخهای ائمّه علیهم السلام در جواب پرسشهایی که از آنان شده بود، نوشتند. مؤلّفان اصول چهارصدگانه، تا یقین به صحّت روایت پیدا نمیکردند، روایت کردن آن را جایز نمیدانستند. گاهی احتیاط میکردند و کتب خود را به ائمّه عرضه میداشتند، از جمله عبید الله بن علی حلبی، کتاب خود را بر امام صادق علیه السلام عرضه داشت. امام علیه السلام آن را تحسین و حکم به صحّت آن کرد. (1)همچنین کتاب یونس بن عبد الرحمان (2)و کتاب فضل بن شادان (3)بر امام عسکری عرضه داشته شدند و حضرت از آن دو، تعریف کرد.
ائمّه علیهم السلام شیعیان خود را بر احوال کذّابان، آگاه و به آنان امر میکردند از دسّاسان اجتناب کنند و آنچه از جهت آنان روایت میشود، بر کتاب عزیز و سنّت نبوی عرضه بدارند و آنچه را مخالف این دو است، ترک کنند. (4)
بعد صاحب حدائق اضافه میکند:
کشّی (5)در رجالش با سند خود از محمّد بن عیسی بن عبید نقل میکند: بعضی از اصحاب ما از یونس بن عبد الرحمان سؤال کرد ـ و من حضور داشتم ـ که: چرا در حدیث سخت میگیری و بیشتر روایاتی که اصحاب ما نقل میکنند، منکر میشوی؟! چه سبب شده که احادیث را رد میکنی؟ یونس گفت: هشام بن حکم، حدیثی را از امام صادق علیه السلام برایم نقل کرد، که امام علیه السلام فرمود: حدیثی را که از ما نقل میشود، قبول نکنید، مگر آن که موافق قرآن و سنّت یا شاهدی از احادیث گذشته ما داشته باشد؛ چراکه مغیرة بن سعید ـ لعنة الله علیه ـ در کتابهای اصحاب پدرم دستکاری کرده و احادیثی را نقل کرده که پدرم آنها را نگفته است. از خدا بترسید و از [قول] ما قبول نکنید، آنچه مخالف قول خداوند و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله است. (6)
به هر حال، اصحاب ائمّه امر را بر دروغگویان سخت میگرفتند و چه بسا از حد میگذشتند و به صرف تهمت، از او اجتناب میکردند. مثلاً احمد بن محمّد بن عیسی، شیخ القمّیین، احمد بن محمّد بن خالد برقی صاحب المحاسن را به مجرّد این که قمیها بر او طعن زدند، از برقه قم بیرون کرد و چون بعدها برائت او ظاهر شد، او را برگرداند و وقتی از دنیا رفت، در تشییع جنازه او پابرهنه شرکت کرد تا اظهار کرده باشد آنچه به او نسبت دادهاند، درست نیست، (1)و چنان که سهل بن زیاد را از قم بیرون کردند و از او بیزاری جستند و مردم را از شنیدن از او منع کردند. (2)
یا محمّد بن حسن بن ولید، عدّهای از رُوات را استثنا کرده از جمله جماعتی که محمّد بن احمد بن یحیی اشعری از آنان نقل کرده است. پس هیچ کس از افرادی که این دروغگویان را میشناخت، بر احادیث آنان اعتماد نمیکرد و در اصول خود نمینوشت، مگر قرائنی بر صحّت آنها بوده باشد. (3)
به علاوه، از بعضی روایات استفاده میشود که تمام احادیث مکذوب، از احادیث کفر و زندقه و اخبار شگفتآور و غیر مأنوس بوده است. (4)
در روایات، خود ائمه علیهم السلام تصریح کردهاند: ما این اختلاف را بین شما شیعیان انداختهایم. از موسی بن جعفر علیه السلام از اختلاف اصحاب ما سؤال شد. حضرت پاسخ داد: من این کار را کردهام و چنان که شما بر یک چیز اجتماع کنید، گردنهای شما زده میشود: «أنا فعلت ذلک بکم لو اجتمعتم علی أمر واحد لاُخذ برقابکم». (5)
در روایت دیگر، حریز به امام صادق علیه السلام میگوید: هیچ چیزی شدیدتر بر من از اختلاف اصحاب ما نیست. حضرت فرمود: این از ناحیه من است. (6)
به همین مضمون، روایت موسی بن اشیم از امام صادق علیه السلام است. (7)
از این روایات و از روایات دیگری که در باره تقیه گذشت و این که ائمّه علیهم السلام در جواب یک مسئله پاسخهای مختلف میدادند، استفاده میشود که تمام اختلافات، برخاسته از تقیّه است (1)تا مانع از این شوند مذهب آنان در نزد عامّه خوب جلوه نکند و سبب عداوت و دشمنی با آنان شود و در نتیجه آنان را به قتل برسانند. (2)لذا تشویق میکردند به اخبارشان عمل شود، هرچند در واقع از آنان صادر نشده باشد، چنان که از امام صادق علیه السلام نقل شده است: کسی که اجر و ثوابی را برای انجام دادن کاری از ما بشوند و آن را انجام دهد، همان پاداش برای اوست، هرچند ما آن سخن را نگفته باشیم: «من سمع شیئاً من الثّواب علی شیء فضعه کان له و إن لم یکن علی ما بلغه». (3)
از کلمات محقّقان و مجتهدان استفاده میشود: ریشههای اختلاف اخبار، همان طور که از ناحیه تقیّه است، از ناحیه دسیسه و تزویر بعضی از مغرضان و دشمنان مذهب اهل بیت علیهم السلام و غیر این دو نیز هست. از کلام شیخ مفید استفاده میشود: اختلاف در احادیث، هم به جهت اخبار مجعول و هم به جهت اخباری بوده که از روی تقیّه صادر شدهاند. (4)
از شیخ بهایی نقل شده: احادیث مختلفی که جمع بین آنها ممکن نیست، دلالت دارند که بر پیامبر، دروغ بستند. زنادقه، غلات و خوارج، این احادیث را جعل کردند، و حکایت شده یکی از آنان، وقتی از ضلالت برگشت، بارها میگفت: ملاحظه کنید این احادیث را از چه کسی میگیرید. ما وقتی نظری داشتیم، حدیثی را بر طبق آن جعل میکردیم. صغانی، کتابی را به نام الدّرر الملتقط و ابن جوزی کتاب دیگری را به نام الموضوعات در باره احادیث مجعول نوشتهاند. (5)
مرحوم شعرانی میگوید: این احادیث که اختلاف دارند، دلیل قوی بر این مطلباند که در روایات ما، روایاتی هستند که از ائمّه علیهم السلام صادر نشدهاند. یکی از محدّثان، خودش را به زحمت انداخته و آنها را حمل بر تقیّه کرده است، با این که این حمل در بسیاری از روایات از قبیل اخبار طهارت خمر، ممکن نیست. (1)به هر حال، اختلاف اخبار ممکن است از ناحیه چند چیز بوده باشد:
تقیّه.
از بین رفتن قرائن به خاطر تقطیع روایت، یا غفلت در مقام نقل، و حفظ نشدن سیاق کلام.
تصرّف رُوات و نقل به معنا نمودن روایت.
کذب و دسیسهکاری بعضی از مغرضان و دشمنان مذهب اهل بیت علیهم السلام. (2)
خطا و نسیان راوی.
و نهایت چیزی که از وثاقت راوی و مشهور بودن کتب او در بین ما حاصل میشود، غلبه ظن به صدور است و ائمّه علیهم السلام همان طوری که به ما امر کردهاند که اخبار را بر کتاب و سنّت عرضه بداریم، امر کردهاند که وقتی فاسقی خبر میدهد، تفحّص و جستجو کنید، و زمانی که صادقی خبر میدهد، تبیّن و تحقیق لازم نیست. (3)
برای نمونه، سلمة بن مُحرز در حجّ تمتّع، روز عید قربان از مِنا رفت و طواف و سعی خود را انجام داد و قبل از آن که طواف نساء را به جا آورد، به مِنا بر گشت و با همسر، آمیزش نمود و بعد، مسئله را از همراهان خود سؤال کرد. آنان گفتند: فلان شخص هم همین کار را انجام داده بود و از امام صادق علیه السلام حکم مسئله را پرسید و حضرت به او امر کرد یک شتر نحر کند. سلمه میگوید: خدمت امام صادق علیه السلام رفتم و مسئله را پرسیدم. حضرت فرمود: چیزی بر تو نیست ـ و کفّاره ندارد ـ . سپس برگشتم و به رفقایم آنچه را امام صادق علیه السلام فرموده بود، گفتم. آنان گفتند: امام صادق علیه السلام تقیّه کرده است. من برای بار دوم، خدمت حضرت رسیدم و گفتم: رفقا میگویند آقا از تو تقیّه کرده و به فلان شخص که چنین کاری انجام داده بود، دستور داده یک شتر بکشد. حضرت فرمود: آنان راست گفتهاند. من از تو تقیّه نکردم؛ لیکن آن شخص این کار را از روی علم و عمد انجام داده بود؛ ولی تو به مسئله جاهل بودی. آیا تو مسئله را میدانستی؟ گفتم: به خدا نمیدانستم. سپس حضرت فرمود: چیزی بر تو نیست. (1)
و غیر اینها از مواردی که سبب اختلاف اخبار میشود؛ ولی عمده این اختلافات و تنافی اخبار روایی ما، از ناحیه کذّابان است، چنان که امام صادق علیه السلام فرمود: مردم اشتیاق دارند بر ما دروغ ببندند. گویا خداوند بر آنان واجب کرده و از آنان غیر از دروغ نخواسته است. (2)
وقتی خواستند ابن ابی العوجاء (3)را گردن بزنند، گفت: اگر میخواهید مرا بکشید، [بکشید؛ امّا بدانید که] من در دین و اخبار شما چهار هزار حدیث، جعل کردم. (4)
و این ابن ابی العوجاء پسر همسر حمّاد بن سلمة بن دینار بصری بوده و در کتابهای حماّد، دسیسهکاری کرده است، (5)یا قیس بن ربیع، وقتی پیر شده بود
1) الکافی، ج 4، ص 378، ح 1؛ تهذیب الأحکام، ج 5، ص 322، ح 1108؛ وسائل الشیعة، ج 9، ص 265 (کفّارات الاستمتاع، باب 10)، ح 2.
2) اختیار معرفة الرجال، ص 135 ـ 136، ش 216؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 246، ح 58.
3) این که شهید مطهّری این مطلب را در کتاب اسلام و مقتضیات زمان (ج 1، ص 145)، به ابو الخطّاب نسبت داده، ظاهراً سهو لسان است.
4) الأمالی، سیّد مرتضی، ج 1، ص 95؛ نهایة الدرایة (شرح الوجیز شیخ بهایی)، ص 314.
5) تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 3، ص 15.
پسرش حدیث مردم را میگرفت و در جاهای خالی کتاب قیس مینوشت و پدرش متوجّه نمیشد، (1)یا ایّوب بن نوح میگوید: محمّد بن سنان، قبل از آن که بمیرد، گفت: من هر چه به شما حدیث کردم، نه شنیدهام و نه کسی به من روایت کرده؛ بلکه آنها را یافتهام. (2)
یونس بن عبد الرّحمان میگوید: من به عراق رفتم. عدّهای از اصحاب امام باقر علیه السلام و جماعت زیادی از اصحاب امام صادق علیه السلام را دیدم. از آنان احادیثی را شنیدم و کتابهای آنان را گرفتم و بعدها بر امام رضا علیه السلام عرضه داشتم. حضرت، احادیث زیادی از آن کتابها را انکار کرد که آنها احادیث امام صادق نیست و فرمود: ابو خطّاب بر صادق علیه السلام دروغ بسته است. خدا او را لعنت کند و همین طور اصحاب ابو خطّاب را که تا به امروز این احادیث را در کتب اصحاب امام صادق علیه السلام پنهان کردهاند. (3)
حال انسان از کجا مطمئن شود این روایاتی که در کتابهای اخبار ماست، هیچ کذب و جعلی در آنها نیست، حتّی اگر آنها از اصول اربعمائه باشد؟
شیخ طوسی میگوید: برای زید نرسی و زید زرّاد، هر کدام اصلی است که شیخ صدوق از این دو اصل روایت نمیکند و میگوید: استاد ما محمّد بن حسن بن ولید از این دو اصل، نقل نمیکند، و همین طور از کتاب خالد بن عبد الله سدر نقل نمیکند؛ چراکه این اصول سه گانه را محمّد بن موسی همدانی ساخته است. (4)
از سوی دیگر، تمام دروغگویان در بین مردم شناخته شده نبودند تا از آنان دوری جویند؛ چراکه آنانی که احادیث را وضع میکردند، چند دسته بودند:
افرادی برای تقرّب به ملوک، وضع حدیث میکردند، مانند غیاث بن ابراهیم که برای مهدی عبّاسی خبری را جَعل کرد.
عدّهای سائل بودند که با وضع احادیث بر پیامبر خدا، بدین وسیله ارتزاق میکردند، چنان که این برای احمد بن حنبل و یحیی بن معین در مسجد رصافه
اتّفاق افتاد. در حالی که این دو در مسجد رصافه بودند، قصّهگویی از این دو، روایت نقل کرد. آن دو اعتراض کردند که: ما این را نگفتهایم. آن شخص گفت: خیال میکنید فقط در روی زمین، شما یحیی بن معین و احمد بن حنبل هستید؟!
عدّهای که در بین مردم، زاهد شناخته شده بودند، برای تقرّب به خدا و ترغیب به طاعت الهی و ترهیب از معصیت، احادیثی را وضع میکردند، و مردم هم به عنوان ثقه از اینها قبول میکردند، مانند ابی عصمت مروزی که در فضائل سوره سوره قرآن، احادیثی را وضع کرده تا مردم به قرآن رو بیاورند و مانند کرامیه و خطابیه و بعضی از خوارج که هر چه را حق بدانند، دروغ گفتن در آن را جایز میدانند.
دستهای نیز زنادقه بودند. عقیلی از حمّاد بن زید نقل میکند: زنادقه چهارده هزار حدیث را بر پیامبر خدا بستند و با وضع حدیث میخواستند شریعت را فاسد کنند، مانند عبد الکریم بن ابی العوجاء، که محمّد بن سلیمان او را گردن زد.
غُلات از فِرَق شیعه مانند: ابو الخطّاب، یونس بن ظبیان، یزید صائغ، محمّد بن سنان، ابو سمینه و امثال اینها. (1)
بنا بر این، آنچه اخباریان گفتهاند که تعارض و اختلاف اخبار به خاطر تقیّه است، فی الجمله درست است؛ ولی بالجمله درست نیست، و در بعضی از موارد، منشأ اختلاف، تقیّه نیست.
اخباریان و مجتهدان، بر این بحث که آیا ریشه تعارض و اختلاف در اخبار، تقیّه است و یا هم تقیه و هم جعل و... ، دو مسئله را متفرّع کردهاند:
آیا اسناد و طُرُق روایات، از باب تبرّک و تیمّن ذکر میشود، یا برای شناخت حدیث صحیح از غیر صحیح؟
آیا تقسیم اخبار به چهار قسم (صحیح، حسن، موثّق و ضعیف)، تقسیمی صحیح است؟ یا صحیح نیست و موجب ریزشِ اخبار ما و کنار رفتن برخی روایات میشود؟
1) الدرایة فی علم مصطلح الحدیث، شهید ثانی، ص 56 ـ 59؛ نهایة الدرایة، ص 310 ـ 314.
قبل از آن که انظار اخباریان و محقّقان در رابطه با علم درایه و رجال بیان شود، سزاوار است که «علم درایه» تعریف شود:
شهید ثانی در تعریف علم درایه میگوید: درایه، آن علمی است که در آن، از متن حدیث و طُرُق و اسناد آن از صحیح و سقیم و از شرایط قبول و ردّ آن، بحث میشود. (1)
شیخ بهایی گفته: در علم درایه، علاوه بر بحث متن و سند حدیث، از کیفیت تحمّل و آداب نقل حدیث هم بحث میشود، (2)یعنی در علم درایه بحث از سلسله راویانی میشود که در طریق حدیث واقع شدهاند و آن حدیث را از یکدیگر نقل کردهاند تا به معصوم رسیده است، و این که آیا سند، متّصل است یا منقطع، و نیز از خصوصیات که: آیا عادل اند یا موثّق، مدح دارند یا ذم و یا نه مدح دارند و نه ذم. متن حدیث و الفاظی که به کار برده شده، آیا ظهور در آن معنا دارند یا نصّ و صریح در آن معنا هستند و یا مجمل اند.
باید توجّه داشت که شرح متن، در فقه الحدیث بحث میشود، مانند شروح کتب اربعه از قبیل مرآة العقول در شرح الکافی، روضة المتّقین و لوامع صاحبقرانی در شرح کتاب من لا یحضره الفقیه، کشف الاسرار و استقصاء الاعتبار در شرح الاستبصار، ملاذ الاخیار در شرح تهذیب الاحکام و... . همچنین تفصیل بررسی حال تک تک راویانی که در سند حدیث ذکر شدهاند، در علم رجال بحث میشود، و بحث از طُرُق حدیث که مجموع راویان حدیث را میگویند و بحث این که رجال سند اگر عادل باشند، خبر صحیح است و... ، در علم درایه انجام میگیرد . (3)
چنان که از مباحث گذشته دانسته شد، نظر مشهور از اخباریان در باره کتابهای روایی شیعه به ویژه کتابهای الکافی، الفقیه، التهذیب و الاستبصار این است: تمام روایاتی که در این کتب اربعه و کتابهای شیخ صدوق و غیر صدوق از بزرگان
شیعه وجود دارد، از اُصول چهارصدگانه اصحاب ائمّه علیهم السلام گرفته شده و آن اصول هم متواتر و یا محفوف به قرائن اند. (1)
روی این جهت، علم درایه و رجال فواید زیادی در نزد اخباریان ندارند و ذکر اسناد این روایات از باب تبرّک و تیمّن ذکر شده است.
محمّدامین استرآبادی میگوید: فایده اجازه در حدیث، و ذکر اسناد نسبت به متعلّق احادیثی که متواترند مانند کتُب اخبار امامیه که اجمالاً متواترند و علم به صحّت مضامین آنها داریم، فقط برای تبرّک و تیمّن است و این، امر مطلوب و مرغوبی است. (2)
بیان شیخ حسین کرکی، این است: بعد از آن که بیان کردیم احادیث ما صحیح است، فایده علم درایه در نزد ما کم است. امامیه نه احتیاج به علم درایه دارند و نه نسبت به آن تألیفی داشتهاند، و عمده مقاصد آن با روش قدما مخالف است. اوّل کسی که از اصحاب در باره درایه تألیف کرد، شهید ثانی است که درایه ابن صلاح شافعی را مختصر کرده و بعد شرح نموده است و چون اطّلاع بر عُدّهی شیخ و اُصول محقّق نداشت تا فرق بین طریق قدما و متأخّران را بشناسد، بر شیخ و غیر شیخ، در عمل به اخبار، زیاد اعتراض کرد. (3)
شیخ حرّ عاملی بعد از آن که طُرُق خودش را به مؤلّفان کتبی که از آنها روایت نقل میکند، ذکر مینماید، میگوید: این طُرُق را ذکر کردیم نه به خاطر آن که عمل به این روایات، توقّف بر آن طُرُق داشته باشد؛ بلکه آن را از باب تبرّک و تیمّن و متّصل شدن سلسله سند به اصحاب عصمت، ذکر کردهایم؛ زیرا آن کتُب متواترند و قرائن بر صحّت و ثبوت احادیث آنها وجود دارد. (4)
شیخ یوسف بحرانی هم به مضمون کلام صاحب وسائل بیانی دارد: شکّی نیست این اخباری که در این اصول به ودیعه گذاشته شده، بویژه در الکافی، الفقیه، التهذیب و الاستبصار، در تمام زمانها و شهرها مدار عمل قرار گرفته و اجازه در این زمان برای تصحیح آنها مدخلیتی نداشته و برای تنقیح آنها ثمرهای ندارد؛ چراکه از جهت صحّت و اشتهار به مرتبهای رسیدهاند که قابل انکار نیستند و چون سیره سلف بر این بوده که سند را سلسلهوار و معنعن به اهل عصمت برسانند، ما هم بر منوال آنان مشی میکنیم. (1)
اگر گفته شود: پس نباید بحث از احوال رجال در کتب رجالیه هیچ فایدهای داشته باشد؟ اخباریان جواب دادهاند: در ضمن این که برای تبرّک و تیمّن است، برخی از فواید را نیز داراست:
علاّمه مجلسی میفرماید: این که شیخ طوسی در رجال، فلان راوی را توثیق و یا تضعیف میکند، عمل به این توثیق و تضعیف را در وقت تعارض به کار میبندد؛ زیرا عمل کردن به قویتر اولی است. لذا در احکام، به روایات علی بن حدید و امثال او عمل میکند؛ ولی در وقت تعارض، احوال رجال رعایت میشود و به آنها قدح وارد میکند. (3)
مشهور از مجتهدان میگویند: ما قبول نداریم به صدور تمام روایات از معصوم علیه السلام قطع داریم تا فایده علم رجال و درایه، مخصوص به تعارض اخبار باشد.
فیض کاشانی که خود از اخباریان است، به سخن محمّدامین استرآبادی ـ که میگوید: ما قطع و یقین داریم که تمام اخبار کتابهای الکافی، الفقیه، التهذیب و الاستبصار، از اهل بیت صادر شدهاند ـ ، اشکال میکند که: «او در سخن خود، افراط و غلو کرده است». (1)
سیّد نعمة الله جزایری میگوید: در خود کتب اربعه، برخی روایاتی است که هیچ کس به آنها عمل نکرده است. (2)
و به گفته کاشف الغطاء: ما قطع داریم اخباری که افاده تشبیه و تجسیم و نفی عصمت میکنند، حتّی خود مؤلّفان به آنها عمل نکردهاند. (3)
شیخ طوسی در موارد متعدّدی در التهذیب (4)و الاستبصار (5)به روایاتی که در الکافی و کتاب من لا یحضره الفقیه است، مناقشه کرده است. چنانچه روایات اصول معروفه که کلینی از آنها اخذ کرده، صحیح و قطع به صدور آنها از معصوم بود، جایز نبوده که شیخ در آنها مناقشه کند. (6)
و یا شیخ صدوق در مواردی (7)روایت الکافی را رد میکند. و یا خود، احادیثی را نقل میکند که نه به آنها فتوا داده و نه به صحّت آنها حکم کرده است. (8)پس معلوم
1) الحقّ المبین، ص 12.
2) منبع الحیاة، ص 7.
3) الحقّ المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریّین، ص 36.
4) تهذیب الأحکام، ج 4، ص 169 ـ 176 و ج 9، ص 40، ذیل ح 170.
5) الاستبصار، ج 2، ص 76، ذیل ح 231 و ج 3، ص 261، ذیل ح 935.
6) معجم رجال الحدیث، خویی، ج 1، ص 28 ـ 29.
7) کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 151 و 165، ذیل ح 524 و 578.
8) ر.ک: همان، ج 1، ص 162، ذیل ح 763 و 764، ج 2، ص 75 و 241، ذیل ح 328 و 1154 و ج 4، ص 25 و 223، ذیل ح 58 و 710.
میشود در باره آنچه نخست به آن قصد داشته و در اوّل کتاب من لا یحضره الفقیه تصریح کرده، برایش بَدا حاصل شده و در اثنا از آن عدول کرده است. (1)
اینها دلالت دارند تمام اخبار در نزد قدمای اصحاب ما قطعی الصدور نبوده، و گر نه، نباید صدوق و شیخ در روایت کلینی خدشه کنند. (2)(برای توضیح بیشتر به فصل چهارم مبحث دوم در ردّ اخباریان ملاحظه شود).
یکی از قرائنی که اخباریان بر صحّت روایات ما نقل میکنند، ثقه بودن راوی است، در حالی که این ثقه بودن راوی، نه از بدیهیات عقل و نه از مسلّمات دین است؛ بلکه از کتب رجال استفاده میشود که راوی ثقه است. پس چگونه میگویید ما احتیاج به علم و احوال رُوات نداریم؟! (3)
به هر حال، ما به صدور تمام احادیث از معصومان علیهم السلام قطع نداریم و احادیث جعلی در لابه لای احادیث ما وجود دارد، و همین موجب شده که از همان اوایل، در علم رجال کتاب نوشته شود، و شاید اوّلین کتاب در علم رجال از اهل سنّت، الطبقات ابن سعد (م 230 ق) و از شیعه الرجال احمد بن محمّد بن خالد برقی (م 274 ق) بوده است. (4)
به اعتقاد اخباریان، کتب اربعه را باید مجموعاً در نظر گرفت ونقد یک به یک روایاتشان درست نیست. آنان تعبیر «صحیح» را به کار نمیبردند و به درستی معتقد بودند که این نوع ارزیابی و دستهبندی حدیث، از مختراعات مکتب حلّه است که از فضای اهل سنّت وارد شیعه شده است. (5)
1) الرسائل الاُصولیة، وحید بهبهانی، ص 159؛ الحقّ المبین، کاشف الغطاء، ص 36.
2) الوافیة فی اُصول الفقه، ص 271؛ معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 26 ـ 27.
3) الرسائل الاُصولیة، ص 115؛ معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 20.
4) أدوار علم الفقه و أطواره، ص 91.
5) تاریخ حدیث شیعه در سدههای هشتم تا یازدهم هجری، ص 195 ـ 198؛ تاریخ حدیث، پاکتچی، ص 168 ـ 169.
متأخّران از فقها میگویند: خبر، یا متواتر است و یا واحد، و خبر واحد به اعتبار اختلاف احوال رُوات آن به چهار قسم مشهور، تقسیم میشود: صحیح، حسن، موثّق و ضعیف. (1)و بقیّه اقسام خبر به این چهار قسم بر میگردند. (2)
روایت صحیح، آن خبری است که سلسله سند آن به معصوم علیه السلام متّصل میشود و تمام راویان آن تا معصوم، امامی عادل اند که توثیق و مدح شده باشند. (3)
البتّه تعریف دیگری هم برای صحیح شده است و آن روایتی است که طریق آن، طعن ندارد، هرچند مرسله یا مقطوعه بوده باشد، مانند: مرسلات ابن ابی عمیر، صفوان بن یحیی، بزنطی و... .
خبر حسن، آن خبری است که سلسله سند آن به معصوم علیه السلام متّصل میشود و تمام راویان آن، امامی باشند؛ ولی بعضی از آنان توثیق داشته باشند و برخی از آنان توثیق نداشته باشند. (4)
خبر موثّق، آن خبری است که راویان آن، متّصل و توثیق شدهاند؛ ولی مذهب تمام راویان یا برخی از آنان مخالف مذهب امامیه است (مانند: (5)اهل سنّت، یا کیسانیه، زیدیه، فطحیه و واقفیه) بوده باشند. (6)
به این خبر موثّق، قوی نیز گفته میشود، و گاهی مراد از قوی، روایتی است که راویان آن امامیاند؛ ولی برخی از آنان مدح و ذم ندارند. (7)
خبر ضعیف، آن روایتی است که شروط آن اقسام سه گانه خبر را نداشته باشد، مثل این که تمام راویان حدیث و یا بعضی از آنان، فاسق یا مجهول الحال باشند. (8)
1) ذکری الشیعة، ج 1، ص 48؛ التنقیح الرائع، ج 1، ص 8؛ طریق استنباط الأحکام، ص 10؛ منتقی الجمان، ج 1، ص 4.
2) الدرایة فی علم مصطلح الحدیث، شهید ثانی، ص 19.
3) ذکری الشیعة، ج 1، ص 48؛ المهذّب البارع، ج 1، ص 66؛ الدرایة فی علم مصطلح الحدیث، ص 19.
4) ذکری الشیعة، ج 1، ص 48؛ مشرق الشمسین، ص 26؛ المهذّب البارع، ج 1، ص 66؛ الدرایة، ص 21؛ معالم الدین، ص 216.
5) ذکری الشیعة، ج 1، ص 48؛ الدرایة، ص 23؛ مشرق الشمسین، ص 26؛ معالم الدین، ص 216.
6) لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 103.
7) ذکری الشیعة، ج 1، ص 48؛ المهذّب البارع، ج 1، ص 66.
8) الدرایة، ص 24؛ معالم الدین، ص 216.
شهید اوّل و ابن فهد حلّی میگویند: خبر ضعیف، مقابل خبر قوی است و چه بسا مقابل صحیح، حسن، و موثّق است. (1)
این اقسام چهارگانه حدیث دارای تشکیک و ذو مراتب است. مثلاً خبری که تمام راویان سلسله سند آن ضعیف باشند، خبری است که ضَعْف آن شدیدتر است از خبری که فقط یک راوی آن ضعیف است، یا خبری که یک راوی آن، امامی ممدوح است و بقیّه راویان آن، امامی عادل هستند، حسنش از روایتی که هیچ کدام از راویان آن عادل نیستند، بیشتر است. (2)
این تقسیم در حدیث، وضع را دگرگون کرد و کار را بر محصّلان که نسبت به روایات و مقبول و مردود آنها شناخت نداشتند، سهل و آسان نمود، هرچند موافق عامّه بود. و اگر ما بخواهیم تمام چیزهایی که موافق عامّه است، کنار بزنیم و از جمله مقدّماتی که برای فهم احادیث است، دیگر برای ما مذهبی باقی نمیماند، هر چند آنان روایاتی در باره اهل بیت (بخصوص امیرالمؤمنین) روایت کردهاند.
این تقسیم برای شناخت حدیث قوی و اقوی و صحیح و اصح و اعدل و افقه و اورع، و خبری که برای عمل به آن، قابلیت دارد، مفید است، و همین طور در موارد تعارض اخبار، قوی را از اقوی و ضعیف را از اضعف میتوان به واسطه راویان آنها شناخت. (3)
در مقابل این تقسیم متأخّران، اخباریان تقسیمی دارند که آن را به قدمای اصحاب نسبت میدهند. آنان میگویند: روایت در نزد قدما بر دو قسم بوده است: 1. روایت صحیح، 2. روایت ضعیف.
روایت صحیح در نزد قدما به سه معناست:
بدانیم معارضی قویتر از آن در باب عمل نداشته باشد.
قطع و علم پیدا کنیم مضمون روایت در واقع، حکم الله است، هرچند قطع به ورود آن از معصوم پیدا نکنیم. (1)
ولی محمّدتقی مجلسی میگوید: مراد از صحیح در نزد قدمای اصحاب ما، آن خبری است که دانسته شده از معصوم، صادر شده است. (2)و به همین مضمون در کلام برخی از اصولیان است.
صاحب معالم میگوید: صحیح، قبل از اصطلاح جدید به معنای ثبوت یا صدق بوده است. (3)
شیخ بهایی میگوید: صحیح در نزد قدما به دو معنا آمده است:
حدیث، معتضد به چیزی شود که مورد اعتماد آنان است، مثل این که موافق قرآن یا سنّت قطعیه یا حکم عقل باشد .
حدیث، محفوف به قرائن باشد که به حدیث اعتماد بشود و این قرائن، اُموری است:
یک. آن حدیث، متداول و مشهور بوده، در بسیاری از اصول چهارگانه وجود داشته باشد.
دو. در یک یا دو اصل از اصول اربعمائه به طُرُق مختلف و اسانید معدود معتبر، تکرار شده باشد.
سه. در یکی از اصول و کتب جماعتی که بر تصدیق آنان اجماع شده، وجود داشته باشد، مانند: زراره، محمّد بن مسلم و فضیل بن یسار، و یا در اصول و کتب اصحاب اجماع وجود داشته باشد ـ که اجماع بر تصحیح روایات آنان شده، و آنان همان هیجده نفری هستند که کشّی (4)و شیخ ذکر کردهاند ـ و یا کسی باشد که
اصحاب به روایت او عمل میکنند، مانند: عمّار ساباطی و امثال او که شیخ در عدّة، (1)آنان را ذکر کرده است.
چهار. آن روایت در یکی از کتبی باشد که بر امامان علیهم السلام عرضه شده باشد، مانند: کتاب عبید الله حلبی که بر امام صادق علیه السلام عرضه داشته شد، (2)و کتاب یونس بن عبد الرحمان و فضل بن شاذان (3)که بر امام عسکری علیه السلام عرضه داشته شده و امام علیه السلام به صحّت روایات آنان حکم کرده و یا بر آنان رحمت فرستاده است و یا روایت در کتب افرادی باشد که امام علیه السلام امر به اخذ احادیث آنان و نهی از عقیدهشان نموده است، مانند کتب بنی فضّال که فرمود: «خذوا ما رووا و ذروا ما رأوا». (4)
پنج. آن روایت از کتبی اخذ شده باشد که در بین سلف، وثوق و اعتماد به آنها شیوع داشته، خواه مؤلّفان آنها از امامیه باشندمانند کتاب الصلاة حریز بن عبد الله سجستانی و کتب حسین و حسن (فرزندان سعید) و علی بن مهزیار، یا از غیر امامیه مانند: کتاب حفص بن غیاث قاضی و حسین بن عبد الله سَعدی و کتاب القبلة از علی بن حسن طاطری. (5)
بعد اخباریان میگویند: در مقابل روایت صحیح، روایت ضعیف است که این هم در نزد قدما به سه معناست:
روایتی که به واسطه قرائن به صدور آن از معصوم قطع نداریم.
خبری که قطع داریم از معصوم صادر شده؛ ولی در مقام عمل، معارضی قویتر از آن وجود دارد، مثل این که یک روایت نقل شده و دیگری دستخطّ معصوم است که دومی قویتر است.
قطع پیدا کنیم مضمون آن روایت، حکم الله نیست؛ زیرا مخالف امر ضروری است، هرچند بدانیم از معصوم صادر شده است. (6)
شیخ حرّ عاملی بعد از آن که این سه معنا را برای روایت ضعیف در نزد قدما ذکر میکند، میافزاید: برای این معنا اوّل و سوم حدیث ضعیف، روایتی نه در کتب معتمد ذکر شده و نه اهتمام به روایت آن داشتند؛ بلکه این دو معنا از تتبّع و نقل دانسته شده است. (1)
روش اخباریان در اصطلاح حدیث، همان روش قدماست (2)و قدما اعتمادشان تنها به سند نبود؛ بلکه اعتمادشان به قرائنی بود که خبر ضعیف السند را به قوی ملحق میکرد، و چه بسا بر خبر قوی رجحان پیدا میکرد و در مقام عمل، خبر قوی السند طرح میشد، چنان که شیخ در مواردی از التهذیب چنین کرده است. و آن خبری که قدما قبول میکردند، یا متواتر بود و یا قرائنی داشت که کار متواتر را میکرد و مفید علم بود. (3)
محمّدتقی مجلسی میگوید: قدمای اصحاب در خبر صحیح، مقیّد به سند نشدهاند و تجربه کردهام بسیاری از اخباری که کلینی آنها را مرسل روایت کرده، صدوق و غیر او آنها را مسند و به طریق صحیح روایت کردهاند. (4)لذا صحیح به اصطلاح قدما به مراتب مرتبهاش بالاتر از صحیح به اصطلاح متأخّران است، چنان که ممکن است تمام روایاتی که کلینی و صدوق نقل کردهاند، متواتر و یا همراه قرائنی باشد که افاده علم کند. (5)لذا مراسیل کلینی و صدوق بلکه تمام احادیث این دو که در الکافی و کتاب من لا یحضره الفقیه است، همه را میتوان صحیح گفت؛ زیرا شهادت این دو شیخ بزرگوار در اوّل الکافی (6)و الفقیه (7)کمتر از شهادت اصحاب رجال نیست و آنان که میگویند روایات ما صحیح است، یعنی یقین داریم که ائمّه علیهم السلام اینها را بیان کردهاند. (8)
اخباریان به تقسیم اخبار به اصطلاح متأخّران اعتراض دارند و آن را قبول ندارند و میگویند: این اصطلاح جدید در بین قدما معروف نبوده (1)و مؤسّس آن به گفته فیض کاشانی (2)و علّامه مجلسی، (3)علّامه حلّی است ـ چنان که این نظری است که قبل از این دو، شیخ بهایی (4)داده است ـ و یا مؤسّس ـ آن احمد بن موسی بن طاووس (م 673 ق) است و بعد، شاگردش علّامه حلّی آن را جا انداخته ـ چنان که محمّدتقی مجلسی (5)و سیّد نعمة الله جزایری (6)بر این عقیده بودند و قبل از این دو، صاحب معالم (7)بر این عقیده بوده است ـ و یا بین این دو، مردّد است ـ چنان که محمّدامین استرآبادی (8)، شیخ حرّ عاملی (9)و شیخ یوسف بحرانی (10)گفتهاند ـ . به هر حال، عدّهای از مجتهدان هم تصریح کردهاند که این اصطلاح، جدید است و به آن اعتراف کردهاند، و این تقسیم، اشکالاتی دارد:
اوّلاً: اجتهادی از سیّد بن طاووس و علّامه است و تمام احادیثی که در مذمّت اجتهاد و ظن وارد شده، شامل این مورد هم میشود، و این اصطلاح جدید، مسئلهای اصولی است و عمل به ظن و تقلید در آن به اتّفاق جایز نیست. (11)
ثانیاً: این اصطلاح جدید، موافق با اصطلاح و اعتقاد اهل سنّت است؛ (12)بلکه از
1) روضة المتّقین، ج 1، ص 18؛ ملاذ الأخیار، ج 1، ص 23.
2) الوافی، ج 1، ص 22.
3) ملاذ الأخیار، ج 1، ص 25.
4) مشرق الشمسین، ص 31.
5) لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص 14.
6) کشف الأسرار فی شرح الاستبصار، ج 2، ص 39.
7) منتقی الجمان، ج 1، ص 13.
8) الفوائد المدنیة، ص 88.
9) وسائل الشیعة، ج 20، ص 96 (الفائدة التاسعة).
10) الحدائق الناضرة، ج 1، ص 14.
11) وسائل الشیعة، ج 20، ص 102؛ هدایة الاُمّة، شیخ حرّ عاملی، ج 8، ص 582.
12) الفوائد المدنیة، ص 49؛ وسائل الشیعة، ج 20، ص 103 (الفائدة التاسعة).
کتب عامّه اخذ شده و ائمّه علیهم السلام به ما امر کردهاند که از طریقه عامّه اجتناب کنیم، مانند کلام امام در مقبوله عمر بن حنظله. (1)
اهل سنّت ناچار بودند خبر را به چهار قسم تقسیم کنند؛ زیرا بیشتر اخبار آنان از باب خبر واحد و خالی از قرینه است؛ ولی قدمای ما چون تمکّن داشتند احکام را از راه قطع از ائمّه خواه با واسطه و یا بدون واسطه اخذ کنند، برای آنان جایز نبود این طریق را بپیمایند و خبر را به چهار قسم تقسیم کنند. (2)
ثالثاً: فقها اتّفاق دارند مورد تقسیم خبر، آن خبر واحدی است که خالی از قرینه باشد؛ ولی اخبار کتب مشهور، محفوف به قرائن است و خود قائلان به اصطلاح جدید در چندین مورد، به این مطلب اعتراف کردهاند. (3)
از جمله شهید اوّل میگوید: از پاسخهایی که امام صادق علیه السلام به مسائل سؤال شده از ایشان، داده، چهارصد نفر از اصحاب، چهارصد کتاب و اصل نوشتهاند و انصاف اقتضا میکند به آنچه از ائمّه برای قدمای اصحاب نقل شده، یقین پیدا کنیم و انکار کردن آن، نوعی مکابره و زور است. (4)
شهید ثانی میفرماید: امامیه چهارصد تصنیف داشتند که به آنها اصول میگفتند و بر آنها اعتماد میکردند و چون تداعی میشد که این اصول از بین بروند، جماعتی آنها را خلاصه کردند و بهترین کتبی که از این اصول جمعآوری و خلاصه شده، الکافی، الفقیه، التهذیب و الاستبصار است. (5)
رابعاً: این طریقه قدما در صحّت حدیث، موجب علم میشود، ضمن آن که از ائمّه علیهم السلام اخذ شده است و مدّت هفتصد سال به آن عمل میشده که حدود سیصد سال آن در زمان ائمّه علیهم السلام بوده؛ ولی اصطلاح جدید قطعاً این طور نیست و موجب علم نمیشود. پس واجب است به اصطلاح قدما عمل شود. (6)
خامساً: اگر ما به اصطلاحِ صحیح و ضعیفِ متأخّران عمل کنیم، سبب میشود که بیشتر احادیثی را که میدانیم از اصولی گرفته شدهاند که بر صحّت آنها اجماع است و ائمّه علیهم السلام امر کردهاند به آنها عمل کنیم، ضعیف بشماریم؛ زیرا بعضی از راویان آنها ضعیف یا مجهول الحال هستند و یا توثیق نشدهاند، و شهادت به مثل کلینی (1)و صدوق (2)و شیخ (3)بر صحّت روایات، زور و کذب محسوب شود، و لازم میآید آن اجماعی که میدانیم معصوم داخل در آن اجماع است، باطل شود ـ زیرا اخبار اصول اربعمائه که کتب اربعه از آنها گرفته شده، مجمعٌ علیها هستند ـ و تمام این لوازم، باطلاند؛ یعنی نه این احادیث، ضعیف هستند و نه مؤلّفان کتب اربعه دروغ میگویند و اجماع هم تا زمان علّامه بوده است. پس ملزوم نیز باطل است. (4)
روی این جهت، محدّث بحرانی میگوید: اگر این اصطلاح جدید در حدیث، تمام باشد، فساد شریعت و ابطال دین لازم میآید؛ زیرا اگر فقط به حدیث صحیح، یا صحیح و حسن و موثّق اکتفا شود و احادیث ضعیفِ به اصطلاح جدید را کنار بزنیم، باید بیشتر احادیث را کنار بزنیم، و این بر کسی که الکافی و سایر کتب روایی را مطالعه کند، مخفی نمیماند، و در این صورت، طعن اهل سنّت بر ما وارد میشود که بیشتر احادیث شما مجعول و ضعیفاند. (5)
وی از قول بعضی از اساتید خود، نقل میکند: از 16199 احادیث الکافی، 9485 حدیث آن به اصطلاح جدید متأخّران، ضعیف است و کتاب من لا یحضره الفقیه، از 5963 حدیثی که دارد، 2040 حدیث آن فقط مرسلاند. (6)
روی این جهت است که علاّمه مجلسی میگوید: مسلک ما در صحّت و ضعف
حدیث، مخالف مشهور متأخّران است. ولی حال رجال سند را طبق طریقه مشهور متأخّران تعرّض میکنیم. (1)
سادساً: روش شیخ طوسی، شیخ مفید، سیّد مرتضی، کلینی و نظایر اینها تا عصر علّامه، روش و اصطلاح قدما در صحیح و ضعیف بوده (2)و بر همین منوال صحیح در نزد قدمای رجال است که جماعتی از آنان به صحّت احادیث بعضی
از راویان غیر امامیه مانند علی بن محمّد بن رباح و غیر او حکم کردهاند (3)و این اصطلاح، مخالف روش این بزرگان است؛ بلکه مخالف روش خود آنان است.
خود اصحاب اصطلاح جدید هم خیلی کم از کلام متقدّمان خارج میشوند، و آنان تحت یک پوششی به اخبار ضعیفِ به اصطلاح متأخّران عمل میکنند، مانند مراسیل ابن ابی عمیر و مثل او از کسانی بر تصحیح روایات آنان، اجماع شده و جز از ثقه ارسال نمیکنند، یا مرسلات صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه، یا این که میگویند شهرت، جبران سند ضعیف را میکند. (4)
محقّق کرکی ـ که از اصحاب اصطلاح جدید است ـ میگوید: اصحاب ما به مراسیلی که بدانند ارسال کننده ارسال نمیکند مگر از ثقات، عمل میکنند، مانند: ابن ابی عمیر، ابو بصیر، ابن بزیع، زرارة بن اعین و ابو نصر بزنطی و امثال اینها که علمای اصحاب به آنان تصریح کرده باشند، و ما به مراسیل علاّمه حلّی (م 726 ق) و فرزندش فخر المحقّقین (م 771 ق) و فاضل مقداد (م 826 ق) و احمد بن فهد حلّی (م 841 ق) صاحب عدة الدّاعی، عمل میکنیم. (5)
شهید اوّل و ثانی و ابن فهد حلّی میگویند: گاهی بر روایتی که طریق آن طعن نداشته باشد، هرچند آن روایت، مرسل و یا مقطوع بوده باشد، اطلاق «صحیح» میشود. (1)
حتّی خود علاّمه حلّی که اصطلاح جدید را به وجود آورده، در بسیاری از موارد، طبق مسلک متقدّمان مشی کرده است. (2)وی در مختلف (3)با این که اعتراف میکند عبد الله بن بکیر، فطحی است، ولی از حدیث او تعبیر به حدیث صحیح میکند ، به خاطر این که وی مندرج در اصحاب اجماع است. یا طریق صدوق به ابو مریم انصاری را صحیح میداند، با این که در طریق او ابان بن عثمان است و علّامه (4)او را از ناووسیه میداند؛ چرا که ابان از اصحاب اجماع است. (5)و نیز روایتی (6)را که در طریق آن اسحاق بن عمّار است و او را فحطی مذهب میداند، به صحّت توصیف میکند، در حالی که به اصطلاح جدید، موثّقه محسوب میشود.
به هر حال، اخباریان اصطلاح متأخّران را قبول ندارند و یکی از فرقهای بین اخباریان و مجتهدان را در همین میدانند که: مجتهدان، حدیث را به انواع چهارگانه مشهور؛ ولی اخباریان به دو قسمِ صحیح و ضعیف، تقسیم میکنند. (7)
بعضی از مجتهدان از کلام اخباریان که گفتهاند: اصطلاح جدید در زمان ابن طاووس و علّامه به وجود آمده، پاسخ دادهاند: ریشه این تقسیم، قبل از علّامه در کتب رجال دیده میشود. وقتی گفته میشود فلان شخص ضعیف است، یا فلانی ثقه است، یا صحیح الحدیث است، یا عدل است، یا حافظ و ضابط است و به
1) ذکری الشیعة، ج 1، ص 48؛ المهذّب البارع، ج 1، ص 66؛ الدرایة فی علم مصطلح الحدیث، ص 19.
2) وسائل الشیعة، ج 20، ص 66.
3) مختلف الشیعة، ج 2، ص 497، مسئله357.
4) خلاصة الأقوال، ص 74، ش 121.
5) مشرق الشمسین، ص 32 ـ 34؛ ملاذ الأخیار، ج 1، ص 25.
6) مختلف الشیعة، ج 3، ص 164.
7) الدرر النجفیة، ج 3، ص 295؛ روضات الجنات، ج 1، ص 127.
حدیث او استدلال میشود، یا فلانی بزرگوار و ممدوح است و امثال اینها، این همان حرف متأخّران در تنویع حدیث است، و این تنویع حدیث به صحیح، موثّق، حسن و ضعیف، در زمان شیخ طوسی شایع و معروف بوده و علّامه اوّل کسی نبوده که این اصطلاح را به وجود آورده باشد. (1)
شیخ طوسی میگوید: طایفه شیعه، افرادی که این اخبار را نقل کردهاند، از هم جدا کردهاند و ثقات آنان را توثیق و ضعفا را تضعیف کردهاند و افرادی که به حدیث آنان اعتماد میشود، از آنانی که اعتماد نمیشود، جدا کردهاند و ممدوح از آنان را مدح و مذموم از آنان را ذم کردهاند و گفتهاند: فلانی در حدیث، متّهم است، فلان شخص دروغگوست، فلانی حدیث صحیح و غیر صحیح را در هم آمیخته (مخلّط) است، فلان شخص در مذهب و اعتقاد، مخالف است، فلان شخص واقفی است، فلانی فطحی است و غیر اینها از طعونی که ذکر کردهاند و در این باره کتابها نوشتهاند و این، عادت قدما بوده است. (2)
این که در علم درایه از اوصاف راوی و تمیز دادن بعضی از بعضی دیگر بحث میشود، خود منجر به بیان انواع حدیث از صحیح، حسن، موثّق، ضعیف و غیر اینها شد تا این که گفته میشود این حدیث صحیح است، یا این حدیث حسن یا موثّق و یا ضعیف است. (3)
وحید بهبهانی میگوید: روایت صحیح در نزد قدما به معنای قطعی الصدور نیست. شیخ (4)و امثال او به اخبار آحاد عمل میکردند و آنچه به آن عمل میکردند، در نزد آنان صحیح بوده است. برای مثال، آن حدیثی که در نزد قدما شاهدی از کتاب و سنّت داشت، به طور قطع صحیح است؛ ولی به مجرّد این که شاهدی از کتاب و سنّت ندارد، قطع به صدور پیدا نمیکنیم. (5)
این صحیحِ به معنای قطعی الصدور، خلاف عبارت شیخ در اوّل التهذیب و الاستبصار و خلاف ظاهر کلام قدماست که میگویند: «أجمعت العصابة علی تصحیح ما یصحّ عنهم»؛ زیرا تصحیح حدیث، مستلزم قطعیت صدور آن نیست.
از کلام خود شیخ صدوق استفاده میشود که چه بسا قطع به صدور روایتی نداشته و با این حال در الفقیه به مضمون آن روایت، فتوا داده است، و آن روایت، طبق گفته خودش در اوّل کتاب (1)صحیح است. برای مثال در باب لباس مصلّی گفته: امّا حدیثی که از امام صادق علیه السلام روایت شده: «لا بأس أن یصلّی الرجل و النّار و السراج و الصورة بین یدیه...؛ مانعی ندارد کسی که نماز میخواند، در مقابل او چراغ و آتش و صورت و عکسی باشد»، این حدیث از سه نفر از مجهولان با سند منقطع روایت شده و کسی که به این حدیث عمل کند، خطا نکرده است. (2)
ملاحظه میکنید اگر این حدیث قطعی الصدور بود، در سند آن، طعن نمیزد. (3)یا میگوید: از مشایخمان شنیدم که میگفتند نماز در عمامهای که تحت الحنک ندارد، جایز نیست. (4)با این حال به این حدیث فتوا میدهد.
همچنین وقتی این روایت را از مفضّل بن عمرو نقل میکند که: اگر مردی با زن خود در روز ماه رمضان آمیزش داشته باشد، چنانچه مرد همسر خود را اکراه کند، علاوه بر این که پنجاه شلّاق (نصف حدّ زنا) بر او جاری میشود، باید دو کفّاره بدهد؛ و اگر اکراه نکرده، بر هر کدام، بیست و پنج ضربه شلّاق وارد میشود و بر هر یک کفّاره جداگانه است، میگوید: من این روایت را در هیچ یک از اصول نیافتم و آن را فقط علی بن ابراهیم بن هشام نقل کرده است. (5)ولی در عین حال به آن فتوا میدهد.
و یا در یوم الشک که نمیدانیم اوّل رمضان است یا آخر شعبان، روایتی را از عبد العظیم حسنی نقل میکند و بعد میگوید: این حدیث، غریب است و تا آن جا
که من میدانم، طریق آن غیر از عبد العظیم حسنی ـ که مرضی ماست، کس دیگری نیست. (1)ولی در عین حال به آن فتوا میدهد. و مواری غیر از اینها که استفاده میشود صحیح در نزد قدما به معنی قطعی الصدور نیست که حکم حتماً از معصوم علیه السلام صادر شده باشد. (2)
در مقابل، برخی دیگر از مجتهدان میپذیرند که مؤسّس تقسیم اخبار به اصطلاح جدید، در زمان قدما نبوده و آن را ابن طاووس یا علّامه تأسیس کرده است؛ ولی برای علّت تأسیس آن وجوهی را ذکر کردهاند:
چون احادیث موضوع (جعلی) با صحیح اختلاط پیدا کرد، آنان تمیز دادن و جدا کردن اینها را از یکدیگر بر وجهی که احتمال خطا نرود، بعید دانستند. لذا این اصطلاح جدید را در حدیث به وجود آوردند تا به واسطه این اصطلاح، اخبار صحیح را از سقیم جدا کنند. (3)
شیخ بهایی میگوید: چون دیدند زمان بین آنان و صدر سلف، طولانی و منجر شده و بعضی از اصول و کتب معتمَد، مندرس میشوند و به علّت تسلّط حکّام جور و ترس از اظهار و اسنتساخ آنها از بین میروند، مضافاً بر این که احادیثی که از کتب و اصول معتمَد گرفته شده، با احادیثی که از غیر کتب معتمد گرفته شدهاند، مخلوط میگردد و روایتی که مکرّر در اصول ذکر شده، با غیر مکرّر، مشتبه میشود و آن قرائنی که سبب وثوق قدما به بسیاری از احادیث بوده، از آنان مخفی شده و چون دیگر نتوانستند طبق روش قدما عمل کنند و روایات معتمد را از غیر معتمد جدا کنند، لذا به قانونی احتیاج داشتند که احادیث معتبر را از غیر معتبر تمیز دهند، و برای این کار، اصطلاح جدید را برای ما در حدیث تأسیس کردند. (4)
قریب به همین مضمون، بیان صاحب معالم است: قدما نه عالم به اصطلاح متأخّران در حدیث بودند، و نه به جهت زیادی قرائن، احتیاجی به این اصطلاح داشتند، و نه صحّت سند و ضعف آن، موجب تمیز خبر صحیح از غیر صحیح میشد؛ امّا وقتی آثار، مندرس و اسانید کم شدند، متأخّران ناچار شدند قانونی را برای جدا کردن خبری که خالی از ریب است، از غیر آن وضع کنند و آن قانون، همین اصطلاح جدید در خبر است که آن را وضع کردهاند. (1)
ولی اخباریان این علل به وجود آمدن اصطلاح جدید خبر را به چهار قسم نمیپذیرند و هر کدام به نحوی از آنها پاسخ میگویند:
محمّدامین استرآبادی میگوید: علّت عدول از اصطلاح قدما در حدیث صحیح و ضعیف، به اصطلاح جدید، به آنچه گفته شده، درست نیست؛ بلکه علّت آن، غفلت علاّمه حلّی از کلام قدماست، و سبب غفلت او الفت داشتن ذهن او به کتب عامّه بوده است؛ چراکه حُکّام جور، طریق افاده و استفاده را منحصر در کتب عامّه میدانستند و چنانچه کسی میخواست کسب فضل و علم کند، باید حتماً کتب عامّه را میخواند، و افرادی که بعد از علّامه آمدند از قبیل: شهید اوّل و شهید ثانی و محقّق ثانی و صاحب معالم و... از او متابعت کردند. (2)
و شیخ حرّ عاملی در ردّ شیخ بهایی و شیخ حسن میگوید: چگونه اندراس اصول و اختلاط در زمان علّامه و استادش احمد بن طاووس حاصل شد که این اصطلاح جدید را در حدیث احداث کردند؟ در چه روزی این اصطلاح حادث شده و قبل از آن روز نبوده؟ چگونه یک ساعت و یا یک روزه این اندراس و اختلاط اصول و غیر آن پیش آمد؟! با این که شیخ بهایی و شیخ حسن اعتراف کردهاند که متأخّران هم در بسیاری از اوقات، اصطلاح قدما را در حدیث به کار میبردند و به
اصطلاح آنان عمل میکردند؟ (1)و بیشتر آن قرائنی که در زمان قدما بوده، الآن وجود دارد و قرائن دیگری هم تجدّد پیدا کرده، و بر فرض این که باقی نباشد، روایت کردن آنان و شهادتشان به صحّت آن خبر، برای قرینه بودن کافی است؛ (2)بلکه اضمحلال اصول چهارگانه بعد از بینیاز شدن از آنها به واسطه کتب اربعه و سایر کتب اخباری است که اصحاب نوشتهاند؛ زیرا این کتب هم خوب جمعآوری شده و هم آسانتر به آنها میرسد، و گر نه، آن اصول تا زمان ابن طاووس باقی بوده، چنان که خود ابن طاووس ذکر کرده: «اکثر آن کتب در نزد من است» و وی از آنها بسیار نقل کرده و کسی که در مصنّفات او تتبّع کند، به این مطلب شهادت میدهد. (3)
علاّمه مجلسی هم بعد از آن که کلامِ یاد شده از شیخ بهایی را نقل میکند، میگوید: آنچه عذر آورد برای آنانی که اصطلاح جدید را در حدیث تأسیس کردهاند که بسیاری از قرائن صحّت حدیث فوت شده، مطلب حقّی است؛ لیکن تمام قرائن از بین نرفتهاند و خود کلینی و صدوق، اخبار را از همین اصول معتبر گرفتهاند و در کتابشان به صحّت آنها شهادت دادهاند، و شهادت آنان از شهادت اصحاب رجال به عدالت و وثاقت راوی کمتر نیست، و کسی که در این قرائن روشن تتبّع کند، میبیند که تمام این احادیث از اصول معتبر گرفته شده و برای کلینی و صدوق و شیخ طوسی اسانید انبوه و زیادی است؛ لیکن آنان از باب اختصار در هر خبری به بعضی از آن اسانید اکتفا کردهاند، مضافاً بر این که بیشتر آن اصول و کتب در نزد آنان متواتر بوده، چنان که کتب اربعه در نزد ما متواترند. و اگر میبینید در کتب رجال، بعضی را تضعیف و برخی را توثیق کردهاند، به خاطر آن است که در وقت تعارض، آنها به کار میآیند و به سند قویتر عمل میشود.
بعد علاّمه مجلسی اضافه میکند: به نظر من، تمام اخباری که در الکافی، الفقیه، التهذیب، الاستبصار و غیر اینها از تألیفات شیخ صدوق و برقی و صفّار و حمیری و شیخ مفید و اصول معتبری که در کتابهای رجال ذکر شدهاند و من اخبار آنها را در بحار آوردهام، مورد عملاند و اینها قویتر از اصول عقلیه و استحسانات و قیاساتی است که بین متأخّران اصحاب متداول است؛ لیکن در وقتی که میخواهم بین اخبار جمع کنم و یا در وقت تعارض، احوال رجال را رعایت میکنم. (1)
به هر حال، اخباریان میگویند: منشأ اختلاف در روایات ما تقیّه از اهل خلاف است، نه دسیسه کذب در روایات معصومان علیهم السلام، و بر فرض این که منشأ اختلاف، دسیسه باشد، ضرورتی ندارد که به این اصطلاح در حدیث پناه ببریم؛ زیرا ائمّه علیهم السلام به ما امر کردهاند که اگر در صحّت خبری شک داشتیم، آن را بر کتاب و سنّت عرضه بداریم. هر خبری که موافق بود، اخذ کنیم و مخالف را طرح نماییم. پس واجب در جدا کردن خبر صادق از کاذب، عرضه داشتن آن بر کتاب و سنّت است و دیگر احتیاج به اصطلاح جدید در خبر نیست و پیروی کردن از ائمّه علیهم السلام سزاوارتر از پیروی کردن از غیر آنان است. (2)
1.آراء حول القرآن، سیّدعلی فانی اصفهانی، قم: سیّدعلی فانی اصفهانی، 1399ق.
2.آیات الأحکام، محمّد بن علی اِسترآبادی، تعلیق: محمّدباقر شریف زاده، تهران: مکتبة المعراجی، 1394ق.
3.الإبهاج فی شرح المنهاج علی منهاج الوصول إلی علم الاُصول، علی بن عبد الکافی سبکی، تحقیق: شعبان محمّد اسماعیل، قاهره: مکتبة الکلیات الأزهریه، 1401ق.
4.الإتقان فی علوم القرآن، جلال الدین سیوطی، تحقیق: محمّد ابو الفضل ابراهیم، قم: الشریف الرضی ـ بیدار، 1363ق، دوم.
5.إثبات الهداة، محمّد حر عاملی، تهران: دار الکتب الاسلامیة، 1364ق، سوم.
6.إجازات الحدیث، محمّدباقر مجلسی (علّامه مجلسی)، تحقیق: سیّد احمد حسینی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1410ق، اوّل.
7.الإجازة الکبیرة، سیّد عبد الله جزائری، تحقیق: محمّد سمامی حائری، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1409ق، اوّل.
8.الاجتهاد و التقلید، [امام] روح الله خمینی، قم: مؤسّسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، اوّل، 1418ق.
9.أجود التقریرات (تقریرات درس میرزا حسین نائینی)، سیّد ابو القاسم خوئی، تهران: مکتبة البوذرجمهری، 1367ق، دوم.
10.الاحتجاج، احمد طبرسی، نجف: دار النعمان،1386ق.
11.أحکام القرآن، محمّد بن عبد الله مالکی (ابن عربی)، بیروت: دار الفکر، 1392ق.
12.الإحکام فی اُصول الأحکام، علی آمدی، تحقیق: سیّد الجمیلی، بیروت: دار الکتاب العربی، 1418ق، سوم.
13.اختیار معرفة الرجال، محمّدحسن طوسی (شیخ طوسی)، تصحیح: حسن مصطفوی، مشهد: 1348ق، اوّل.
14.ادوار اجتهاد، محمّدابراهیم جنّاتی، تهران: کیهان، 1372ق، اوّل.
15.أدوار علم الفقه و أطواره، علی آل کاشف الغطاء، بیروت: دار الزهراء، 1399ق، اوّل.
16.الاستبصار، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، تحقیق: سیّد حسن موسوی خراسانی، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1390ق، سوم.
17.الاستذکار، یوسف بن عبد الله عبد البَرّ النِّمری القرطبی، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1421ق، اوّل.
18.اسلام و مقتضیات زمان، مرتضی مطهّری، تهران: صدرا، 1419ق، چهاردهم.
19.الاُصول الأصلیة و القواعد الشرعیة، سید عبد الله شبّر، قم: مکتبة المفید، 1404ق.
20.الاُصول الأصلیة، محمّد محسن بن شاه مرتضی (فیض کاشانی)، تصحیح: میر جلال الدین حسینی اُرموی، تهران: سازمان چاپ دانشگاه، 1390ق.
21.اُصول السرخسی، محمّد بن احمد سرخسی، تحقیق: الوفاء الأفغانی، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1414ق، اوّل.
22.الاُصول العامة للفقه المقارن، محمّدتقی حکیم، بیروت: مؤسّسة آل البیت، 1979م، دوم.
23.اُصول الفقه، محمّد ابو زهرة، قاهره: دار الفکر العربی، 1377ق.
24.اُصول الفقه، محمّدرضا مظفّر، تهران: المعارف الإسلامیة، 1386ق.
25.الاعتقاد، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، تحقیق: عاصم عبد السیّد، قم: کنگره هزاره شیخ مفید ـ بیروت: دار المفید، 1414ق، دوم.
26.اعتقادات دین اسلام، محمّدباقر مجلسی (علّامه مجلسی)، ترجمه و شرح: سیّد محمّدباقر نجفی یزدی، تهران: سیّد محمّدباقر نجفی یزدی، 1395ق، اوّل.
27.أعیان الشیعة، سیّدمحسن امین، تحقیق سیّدحسن امین، بیروت: دار التعارف، 1418ق، پنجم.
28.الأمالی، سیّد مرتضی علم الهدی، تصحیح: سیّد محمّد بدر الدین حلبی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1403ق، اوّل.
29.أمل الآمل، محمّد بن حسن حرّ عاملی، تحقیق: سیّد احمد حسینی، بغداد: مکتبة الأندلس، 1385ق، اوّل.
30.الانتصار، سیّد مرتضی علم الهدی، تحقیق: مؤسّسه نشر اسلامی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1415ق.
31.اندیشه های کلامی شیخ مفید، مارتین مکدر موت، ترجمه: احمد آرام، تهران: دانشگاه تهران، 1372ق.
32.أنوار الاُصول (تقریر ابحاث ناصر مکارم شیرازی)، احمد قدسی، قم: نسل جوان، 1416ق، دوم.
33.أنوار البدرین، محمّدعلی بلادی بحرانی، تحقیق: محمّدرضا طبسی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1407ق.
34.الأنوار النعمانیة، سیّد نعمة الله جزائری، مقدّمه: محمّدعلی قاضی طباطبایی، تبریز: بنیهاشمی، 1382ق.
35.أوائل المقالات (سلسلة مؤلّفات الشیخ المفید/4)، محمّد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت: دار المفید، دوم، 1414ق.
36.ایران در چهار کهکشان ارتباطی، مهدی محسنیان راد، تهران: سروش، 1384ش، اوّل.
37.إیضاح الفوائد، محمّد بن حسن حلّی (فخر المحقّقین)، تحقیق: علی پناه اشتهاردی، قم: المطبعة العلمیة، 1385ق، اوّل.
38.الإیقاظ من الهجعة بالبرهان علی الرّجعة، محمّد بن حسن حرّ عاملی، تحقیق: مشتاق المظفّر، قم: دلیل ما، 1422ق، اوّل.
39.الباب الحادی عشر، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلّی)، تحقیق: مهدی محقّق، تهران: مؤسّسه مطالعات اسلامی دانشگاه مک گیل ـ دانشگاه تهران، 1365ش.
40.بحار الأنوار، محمّدباقر مجلسی (علّامه مجلسی)، بیروت: مؤسسة الوفاء، 1403ق، دوم.
41.البحر المحیط، محمّد بن بهادر زرکشی، قاهره: دار الکتب، 1414ق، اوّل.
42.بحوث فی الملل و النحل، جعفر سبحانی، قم: حوزه علمیه قم، 1413ق، دوم.
43.بحوث فی علم الاُصول (تقریر أبحاث الشهید محمّدباقر الصدر)، سیّد محمود هاشمی، تهران: مجمع علمی شهید صدر، 1405ق، دوم.
44.بدایة المعارف الإلهیة فی شرح عقائد الإمامیة، سیّد محسن خرّازی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1421ق، هشتم.
45.البدایة و النهایة، اسماعیل بن عمر دمشقی (ابن کثیر)، تحقیق: احمد عبد الوهاب فتیح، قاهره: دار الحدیث، اوّل.
46.البراهین القاطعة فی شرح تجرید العقائد الساطعة، محمّدجعفر استرآبادی، تحقیق: مرکز العلوم و الثقافة الإسلامیة، قم: بوستان کتاب، 1426ق، اوّل.
47.البرهان فی تفسیر القرآن، سیّد هاشم بحرانی، تحقیق: قسم الدراسات الإسلامیه، قم: مؤسّسه بعثت، 1415ق، اوّل.
48.بصائر الدرجات، محمّد بن حسن صفّار، تصحیح: میرزا محسن کوچهباغی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1404ق.
49.بیان المختصر (شرح مختصر ابن حاجب)، محمود بن عبد الرحمان اصفهانی، تصحیح: شعبان محمّد اسماعیل، قاهره: مکتبة الکلیات الأزهریة، 1403ق.
50.البیان فی تفسیر القرآن، سیّد ابو القاسم خوئی، قم: مؤسّسه احیای آثار خوئی، 1424ق، سیام.
51.البیان، محمّد مکّی عاملی (شهید اوّل)، قم: مجمع الذخائر الإسلامیة، 1322ق.
52.تاج العروس من جواهر القاموس، محمّد مرتضی زبیدی، تحقیق: علی شیری، بیروت: دار الفکر، 1414ق.
53.تاریخ التشریع الإسلامی، عبد الهادی فضلی، قم: مؤسّسة دار الکتاب الإسلامی، 1414ق، اوّل.
54.تاریخ التشریع الإسلامی، محمّد حضرمی، بیروت: دار الکتاب العلمیة، 1414ق، دوم.
55.تاریخ القرآن، ابی عبد الله زنجانی، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1404ق.
56.تاریخ تشیّع در ایران، از آغاز تا طلوع دولت صفوی، رسول جعفریان، تهران: علم، 1385ش.
57.تاریخ تشیّع، زیر نظر: احمدرضا خضری، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1385ش.
58.تاریخ تفسیر، احمد پاکتچی، تهران: دانشگاه امام صادق، 1384ش.
59.تاریخ حدیث شیعه در سدههای هشتم تا یازدهم هجری، علینقی خدایاری و الیاس پوراکبر، قم: دار الحدیث، 1385ش، اوّل.
60.تاریخ حصر الإجتهاد، آغابزرگ طهرانی، تحقیق: محمّدعلی انصاری، خوانسار: مدرسه امام مهدی، 1401ق.
61.تاریخ سیاسی تشیّع، روح الله حسینیان، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380ش، اوّل.
62.تاریخ علم اصول از نگاه شهید سیّد محمّدباقر صدر (بر اساس درسهای مهدی هادوی تهرانی)، قم: کتاب خرد، 1379 ش.
63.تاریخ فقه و فقهاء، ابو القاسم گرجی، تهران: سمت، 1377ش، دوم.
64.تأسیس الشیعة، سیّد حسن صدر، تهران: منشورات اعلمی، 1375 ش.
65.تتمیم أمل الآمل، عبد النبی قزوینی، تحقیق: سیّد احمد حسینی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1407ق.
66.تراجم الرجال، سیّد احمد حسینی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1414ق.
67.تشیّع در مسیر تاریخ، سیّد حسین محمّدجعفری، ترجمه: محمّدتقی آیتاللهی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1359ش.
68.تصحیح الإعتقاد (سلسلة مؤلّفات الشیخ المفید/5)، محمّد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت: دار المفید، 1414ق، دوم.
69.التعادل و الترجیح، [امام] روحالله خمینی، تحقیق: مؤسّسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1417ق، اوّل.
70.تعلیقة أمل الآمل، میرزا عبد الله افندی اصفهانی، تحقیق: سیّد احمد حسینی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1410ق، اوّل.
71.التفسیر الأثری الجامع، محمّدهادی معرفت، قم: مؤسّسه فرهنگی التمهید ـ مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی، 1425ق، اوّل.
72.تفسیر البغوی ( المسّی معالم التنزیل)، حسین بن ممسعود بغوی، تحقیق: عبد الرّزاق المهدی، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1423ق، دوم.
73.تفسیر التبیان، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، تحقیق: احمد حبیب قصیر العاملی، بیروت: مؤسّسة أعلمی للمطبوعات.
74.تفسیر الصافی، محمّد محسن بن شاه مرتضی (فیض کاشانی)، تصحیح: ابو الحسن شعرانی، تهران: کتابفروشی اسلامیة، 1362ش، ششم.
75.تفسیر العیّاشی، محمّد بن مسعود سلمی سمرقندی، تصحیح و تحقیق: سیّد هاشم رسولی محلّاتی، تهران: المکتبة العلمیة الإسلامیة، 1380 ق، اوّل.
76.تفسیر القرآن العظیم، اسماعیل بن عمر قرشی دمشقی (ابن کثیر)، قاهره: مکتبه دار التراث.
77.تفسیر القمّی، علی بن ابراهیم قمی، تصحیح: سیّد طیّب موسوی جزائری، نجف: مکتبة الهدی، 1387ق.
78.التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری علیه السلام ، تحقیق: مدرسه امام مهدی علیه السلام ، قم: مدرسه امام مهدی، 1409ق، اوّل.
79.تفسیر فرات الکوفی، فرات بن ابراهیم کوفی، تحقیق: محمد الکاظم، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1410ق، دوم.
80.تفسیر کنز الدقائق، میرزا محمّد قمی مشهدی، تحقیق: مجتبی عراقی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1407ق.
81.تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، تهران: دار الکتاب الإسلامیة، 1380ش، چهلم.
82.تفسیر نور الثقلین، عبدعلی عروسی حویزی، تصحیح: سیّد هاشم رسولی محلّاتی، قم: دار الکتب العلمیة، 1382 ق، دوم.
83.تفصیل الشریعة، محمّد فاضل لنکرانی، تحقیق: مرکز فقه الأئمّة الأطهار، قم: مرکز فقه الأئمّة الأطهار، 1422ق، اوّل.
84.تکملة أمَلَ الآمل، سیّد حسن صدر، تحقیق: سیّد احمد حسینی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1406ق.
85.تلخیص المحصّل (نقد المحصل)، خواجه نصیر الدین طوسی، بیروت: دار الأضواء، 1405ق، دوم.
86.تمهید الاُصول در علم کلام اسلامی، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، مترجم: عبد المحسن مشکوة الدینی، تهران: انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران، 1400ق.
87.تمهید القواعد، زین الدین عاملی (شهید ثانی)، تحقیق: مکتب الأعلام الإسلامی، مشهد: مکتب الأعلام الاسلامی، 1416ق، اوّل.
88.التنقیح الرائع لمختصر الشرائع، مقداد سیوری حلّی، تحقیق: عبد اللطیف حسینی کوه کمری، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1404ق.
89.تنقیح المقال، عبد الله مامقانی، تهران: جهان، 1351 ـ 1352ق.
90.التنقیح فی شرح العروة الوثقی (تقریر ابحاث سیّد ابو القاسم خویی)، میرزا علی تبریزی غروی، قم: انصاریان، 1417ق، چهارم.
91.التوحید، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، تصحیح و تعلیق: سیّد هاشم حسینی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی.
92.تهذیب الأحکام، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، تحقیق: سیّد حسن موسوی خراسانی، بیروت: دار التعارف، 1401ق.
93.تهذیب الاُصول، عبد الأعلی سبزواری، نجف: مکتب سیّد سبزواری، 1417ق، سوم.
94.تهذیب التهذیب، احمد بن علی عسقلانی (ابن حجر)، بیروت: دار صادر، اوّل.
95.تهذیب الوصول إلی علم الاُصول، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلّی)، تحقیق: سیّد محمّدحسین رضوی کشمیری، لندن: مؤسّسه امام علی علیه السلام ، 1421ق، اوّل.
96.تهذیب و شرح الإسنوی علی منهاج الوصول إلی علم الاُصول، محمّداسماعیل شعبان، قاهره: المکتبة الأزهریة التراث.
97.ثواب الأعمال، محمّد بن علی ابن بابویه القمی (شیخ صدوق)، تصحیح: علی اکبر غفاری، تهران: مکتبة الصدوق، 1319ق.
98.جامع الرواة، محمّد بن علی اردبیلی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1403ق.
99.جامع الشتات، ابو القاسم قمی، تهران: شرکة الرضوان، 1396 ق.
100.جامع العلوم فی اصطلاحات الفنون (دستور العلماء)، قاضی عبد النّبی احمدنگری، بیروت: مؤسّسة أعلمی للمطبوعات.
101.جواهر الکلام، محمّدحسن نجفی، تحقیق: شیخ عبّاس قوچانی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، هفتم.
102.الحاشیة علی استصحاب القونین، شیخ مرتضی انصاری، تحقیق: گروه پژوهش آثار شیخ اعظم، قم: گنگره جهانی بزرگداشت دویستمین سالگرد تولّد شیخ انصاری، 1415ق، اوّل.
103.الحاشیة علی کفایة الاُصول (تقریر ابحاث حاج آقا حسین طباطبایی بروجردی)، بهاء الدین بروجردی، قم: انصاریان، 1412ق، اوّل.
104.الحدائق الناضرة، یوسف بحرانی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1377ق.
105.الحق المبین فی تصویب المجتهدین و تخطئة الأخباریین، شیخ جعفر کاشف الغطاء، قم: شیخ احمد شیرازی، نسخه سنگی.
106.الحق المبین، محمّد محسن بن شاه مرتضی (فیض کاشانی)، تصحیح: میرجلال الدین حسینی اُرموی، تهران: سازمان چاپ دانشگاه، 1390ق.
107.حقائق الإیمان، زین الدین عاملی (شهید ثانی)، تحقیق: سیّد مهدی روحانی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1409ق، اوّل.
108.حکومت اسلامی در اندیشه فقیهان شیعه، محمدکاظم رحمانستایش، تهران: مجمع تشخیص مصلحت نظام، 1383ش، اوّل.
109.حکیم متألّه بیدآبادی، علی کرباسی زاده اصفهانی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1381ش، اوّل.
110.حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1372ش.
111.خاتمة مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری، تحقیق: مؤسّسة آل البیت، قم: مؤسّسة
112.آل البیت، 1415ق، اوّل.
113.الخصال، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1416ق.
114.خلاصة الأقوال فی معرفة الرجال، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلّی)، تحقیق: جواد قیّومی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1417ق، اوّل.
115.دائرة المعارف الإسلامیة الشیعیة، حسن امین، دمشق: دار التعاریف للمطبوعات، 1412ق، پنجم.
116.دانشنامه ادب فارسی در هند، زیر نظر: حسن انوشه، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
117.دانشنامه ایران و اسلام، زیر نظر: احسان یارشاطر، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
118.دانشنامه جهان اسلام، زیر نظر: سیّد مصطفی میرسلیم و غلامعلی حدّاد عادل، تهران: بنیاد دایرة المعارف اسلامی، 1375ش، دوم.
119.دانشنامه شاهی، محمّدامین استرآبادی، مخطوط.
120.دانشنامه قرآن، به کوشش: بهاء الدین خرّمشاهی، تهران: دوستان، 1381ش، دوم.
121.دایرة المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر: کاظم موسوی بجنوردی، تهران: مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، 1374ش، دوم.
122.دایرة المعارف تشیّع، زیر نظر: احمد صدر حاج سیّد جوادی و کامران فانی و بهاء الدین خرّمشاهی، تهران: شهید سعید محبّی، تهران، 1375ش، دوم.
123.الدرایة فی علم مصطلح الحدیث، زین الدین عاملی (شهید ثانی)، قم: مکتبة المفید.
124.درر الفوائد، عبد الکریم حائری، تعلیق: محمّدعلی اراکی، قم: مؤسّسة نشر اسلامی، 1408ق، پنجم.
125.الدّرر المنثور، جلال الدین سیوطی، تصحیح: نَجْدَت نجیب، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1421ق، اوّل.
126.الدّرر النجفیة، یوسف بحرانی، بیروت: شرکت دار المصطفی لاحیاء التراث، 1423ق، اوّل.
127.الدروس الشرعیة، محمّد بن مکّی عاملی (شهید اوّل)، تحقیق: مؤسّسة نشر اسلامی، قم: مؤسّسة نشر اسلامی، 1417ق، دوم.
128.دوازده رساله فقهی در باره نماز جمعه، رسول جعفریان، قم: انصاریان، 1423ق، اوّل.
129.دیدار با أبرار (20): سیّد نعمة اللّه جزائری، عباس عبیری، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1372ش، اوّل.
130.ذخیرة المعاد، محمّدباقر سبزواری، قم: مؤسّسه آل البیت.
131.الذریعة إلی اُصول الشریعة، علی بن الحسین موسوی (سیّد مرتضی)، تصحیح: ابو القاسم گرجی، تهران: دانشگاه تهران، 1376ش.
132.الذریعة إلی تصانیف الشیعة، شیخ آقابزرگ طهرانی، قم: اسماعیلیان.
133.ذکری الشیعة، محمّد بن مکّی عاملی (شهید اوّل)، تحقیق: مؤسّسه آل البیت، قم: مؤسّسة آل البیت، 1423ق، اوّل.
134.راه صواب، محمّد محسن بن شاه مرتضی (فیض کاشانی)، تصحیح: محمود زرندی، تهران: چاپخانه آفتاب، 1369ق.
135.رجال ابن الغضائری، احمد بن حسین غضائری، تحقیق: ماجد کاظمی، قم: دار الهدی، 1380ش، اوّل.
136.رجال أبی داوود، حسن بن علی بن داوود حلّی، تهران: دانشگاه تهران، 1342ش.
137.رجال اصفهان، سیّد محمّدباقر کتابی، اصفهان: گلها، 1375ش، اوّل.
138.رجال الطوسی، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، تحقیق: جواد قیّومی اصفهانی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1415ق، اوّل.
139.رجال النجاشی، احمد نجاشی، تحقیق: سیّد موسی شبیری زنجانی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1418ق، ششم.
140.رسائل اُصولیة، جعفر سبحانی، قم: مؤسّسه امام صادق علیه السلام ، 1425ق، اوّل.
141.الرسائل الأحمدیة، احمد آل طعان بحرانی، تحقیق: دار المصطفی لإحیاء التراث، قم: دار المصطفی لإحیاء التراث، 1419ق، اوّل.
142.الرسائل الاُصولیة، وحید بهبهانی، تحقیق: مؤسّسه وحید بهبهانی، قم: مؤسسه وحید بهبهانی، 1416ق، اوّل.
143.الرسائل التسع، جعفر بن حسن محقّق حلّی، تحقیق: رضا استادی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1413ق، اوّل.
144.رسائل الشریف المرتضی، علی بن الحسین موسوی (سیّد مرتضی)، قم: دار القرآن الکریم، 1410ق، اوّل.
145.رسائل الشهید الثانی، زین الدین عاملی (شهید ثانی)، تحقیق: مرکز ابحاث و الدراسات الإسلامیه، قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1421ق، اوّل.
146.رسائل المحقّق الکرکی، علی بن الحسین کرکی (محقّق ثانی)، تحقیق: محمّد حسّون، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1409ق، اوّل.
147.روح المعانی، سیّد محمود آلوسی، تحقیق: محمّد أحمد أحد و عمر عبد السلام سلامی، بیروت: در إحیاء التراث العربیة، 1420ق، اوّل.
148.روض الجِنان و روح الجَنان فی تفسیر القرآن (تفسیر ابو الفتوح رازی)، حسین بن علی خُزاعی نیشابوری، تصحیح: محمّدجعفر یاحقّی و محمّدمهدی ناصح، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، 1371ش.
149.روضات الجنّات، محمّدباقر موسوی خوانساری، تحقیق: اسد اللّه اسماعیلیان، تهران: اسماعیلیان، 1390ق.
150.روضة المتّقین، محمّدتقی مجلسی، ناشر: بنیاد فرهنگ اسلامی، 1406ق، دوم.
151.ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، میرزا عبد الله افندی اصفهانی، تحقیق: سیّد احمد حسینی، قم: مطبعة الخیام، 1401ق.
152.ریاض المحدّثین، محمّدعلی بن حسین نائینی، تحقیق: محمّدرضا انصاری قمی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1381ش، اوّل.
153.ریاض المسائل، سیّد علی طباطبایی، بیروت: دار الهادی، 1412ق، اوّل.
154.ریحانة الأدب، مدرّس تبریزی، قم: خیّام، 1374ق، چهارم.
155.زبدة الاُصول مع حواشی المصنف (الشیخ البهائی) علیه، سیدعلی جبّار گلباغی ماسوله، قم: دار البسیر، 1425ق، اوّل.
156.زبدة البیان، احمد مقدس اردبیلی، تحقیق: رضا استادی و علی اکبر زمانی نژاد، قم: مؤمنین، 1421ق، دوم.
157.زندگی نامه علّامه مجلسی، سیّد مصلح مهدوی، تهران: دبیرخانه همایش بزرگداشت علّامه مجلسی، 1378ش، اوّل.
158.سجع البلابل فی ترجمة صاحب الوسائل، سیّد شهاب الدین مرعشی نجفی، قم: دار الکتب الإسلامیه، 1364ش.
159.السرائر، محمّد ابن ادریس حلّی، تحقیق: مؤسّسه نشر اسلامی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1417ق، چهارم.
160.سفینة البحار، شیخ عباس قمی، قم: سنائی.
161.سنن ابن ماجة، محمّد قزوینی، تحقیق: محمود محمّد محمود حسن نصّار، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1419ق، اوّل.
162.سنن أبی داوود، سلیمان سجستانی، بیروت: دار ابن حزم، 1418ق، اوّل.
163.سنن الترمذی، محمّد بن عیسی تِرمِذی (أبو عیسی)، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1415ق.
164.سنن الکبری، احمد بن حسین بیهقی، بیروت: دارالفکر.
165.سنن النسائی بشرح جلال الدین سیوطی، احمد نسائی، بیروت: دار الجیل، 1407ق، اوّل.
166.سیری کامل در اُصول فقه، محمّد فاضل لنکرانی، به کوشش: محمّد داستانی، قم: فیضیه، 1378ش.
167.شرح اُصول الکافی، ملّا محمّدصالح مازندرانی، تعلیق: میرزا ابو الحسن شعرانی، تصحیح: علی اکبر غفّاری، تهران: مکتبة الإسلامیة.
168.شرح المقاصد، مسعود تفتازانی، تحقیق: عبد الرحمان عمیرة، قم: الشریف الرضی، 1370ش، اوّل.
169.شرح المواقف، علی سیّد شریف، قم: الشریف الرضی، 1412ق، اوّل.
170.شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، تحقیق: محمّد ابو الفضل قاهره، ناشر: دار إحیاء الکتب العربیة، 1378ق، اوّل.
171.شناخت نامه علّامه مجلسی، مهدی مهریزی، و هادی ربّانی، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1378ش، اوّل.
172.شیخ انصاری و نجات عقل از مسلخ اخباریگری، سیّد جواد ورعی، قم: دبیرخانه کنگره بزرگداشت دویستمین سالگرد میلاد شیخ انصاری، 1373ش، اوّل.
173.صحیح البخاری، محمّد بن اسماعیل بخاری، تحقیق: عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز، بیروت: دار الفکر، 1419ق، اوّل.
174.صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، بیروت: دار ابن حزم، 1416ق، دوم.
175.صیانة القرآن من التحریف، محمّدهادی معرفت، قم: دار القرآن الکریم، 1410ق، اوّل.
176.ضیافة الاخوان، محمّد بن حسن قزوینی، تحقیق: سیّد احمد حسینی، قم: مجمع الذخائر الإسلامیة، 1397ق، اوّل.
177.طبقات أعلام الشیعة، آقابزرگ طهرانی، قم: مؤسّسه اسماعیلیان، 1392ق، دوم.
178.طرائق الحقائق، محمّدمعصوم شیرازی، تصحیح: محمّدجعفر محجوب، تهران: کتابخانه سنایی، 1316ق.
179.طریق استنباط الأحکام، علی بن الحسین کرکی، تحقیق: عبد الهادی فضلی، قم: مکتبة الإسلامیة الکبری، 1396ق، دوم.
180.العدّة فی اُصول الفقه، محمّدحسن طوسی (شیخ طوسی)، تحقیق: محمّدرضا انصاری قمی، قم: مؤسّسه بعثت، 1417ق، اوّل.
181.العروة الوثقی، سیّد محمّدکاظم یزدی، تعلیق: عدّة من الفقهاء العظام، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، قم، 1421ق، دوم.
182.علل الشرائع، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، قم: مکتبة الدواری، 1385ق.
183.علم الیقین فی اُصول الدین، محمّد محسن بن شاه مرتضی (فیض کاشانی)، قم: بیدار، 1400ق.
184.عوائد الأیّام، احمد نراقی، تحقیق: مرکز ابحاث و دراسات الإسلامیة، قم: مکتب الاعلام الإسلامی، 1417ق، اوّل.
185.عوالی اللئالی فی الأحادیث الدینیة، محمّد احسائی (ابن ابی جمهور)، تحقیق: مجتبی عراقی، قم: مطبعة سیّد الشهداء، 1403ق، اوّل.
186.عیون أخبار الرضا، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، تصحیح: سیّد مهدی حسینی لاجوردی، قم: رضا مشهدی، 1363ش، دوم.
187.غنیة النزوع إلی علمی الاُصول و الفروع، ابن زهره حلبی، تحقیق: ابراهیم بهادری، قم: مؤسّسه امام صادق، 1417ق، اوّل.
188.فاروق الحق، سیّد محمّد بن سیّد فرج اللّه دزفولی (چاپ شده در حاشیه کتاب الحق المبین شیخ جعفر کاشف الغطاء)
189.الفتاوی الواضحة، محمّدباقر شهید صدر، بیروت: دار التعارف للمطبوعات، 1398ق، پنجم.
190.فرائد الاُصول، شیخ مرتضی انصاری، قم: لجنة تراث الشیخ الأنصاری، 1419ق، اوّل.
191.الفرقان فی تفسیر القرآن، محمّد صادقی، تهران: فرهنگ اسلامی، 1406ق، دوم.
192.الفروق ( أنوار البروق فی أنواء الفروق)، تصحیح: خلیل منصور، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1418ق، اوّل.
193.فرهنگ تشریحی اصطلاحات اصول، عیسی ولائی، تهران: نشر نی، 1385ش.
194.فرهنگ و تمدن اسلامی، علیاکبر ولایتی، قم: دفتر نشر معارف، 1384ش، سوم.
195.الفصول الغرویة فی اُصول الفقهیه، محمّدحسین اصفهانی حائری، قم: دار إحیاء العلوم الاسلامیة، 1406ق.
196.الفصول المختاره من «العیون و المحاسن» للمفید (سلسلة مؤلّفات الشیخ المفید/2)، سیّد علی بن حسین موسوی (سیّد مرتضی)، بیروت: دار المفید، 1414ق، دوم.
197.الفصول المهمّة فی اُصول الأئمّة، محمّد بن حسن حرّ عاملی، تحقیق: محمّد قائینی، قم: مؤسّسه معارف اسلامی امام رضا علیه السلام ، 1418ق.
198.الفصول المهمّة، سیّد عبد الحسین شرف الدین عاملی، تحقیق: عبد الجبّار شرارة، تهران: المجمع العالمی للتقریب بین المذاهب الاسلامیة، 1423ق، دوم.
199.فقه و عقل، ابو القاسم علیدوست، قم: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1381ش، اوّل.
200.الفکر السلفی عند الإثنی عشریة، علی جابری، قم: دار الاحیاء، 1409ق، دوم.
201.فلسفه فقه، مهدی مهریزی، تهران: دفتر نشر فرهنگ و اندیشه اسلامی.
202.فوائد الاُصول ( تقریر أبحاث میرزای نائینی)، محمّدعلی کاظمی خراسانی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1417ق، ششم.
203.الفوائد الحائریه، محمّدباقر وحید بهبهانی، قم: مجمع الفکر الإسلامی، 1415ق، اوّل.
204.فوائد الرضویة، شیخ عبّاس قمی، تهران: کتابخانه مرکزی، 1327ش.
205.الفوائد الطوسیة، محمّد بن حسن حرّ عاملی، تصحیح: مهدی لازوردی و محمّد درودی، قم: المطبعة العلمیة، 1403ق.
206.الفوائد المدنیة، محمّدامین استرآبادی، قم: دار النشر لأهل البیت، 1363ش.
207.الفهرست، محمّد حسن طوسی (شیخ طوسی)، تحقیق: سیّد عبد العزیز طباطبائی، قم: کتابخانه محقّق طباطبائی، 1420ق، اوّل.
208.الفیض القدسی فی ترجمة العلّامة المجلسی، میرزا حسین نوری، تحقیق: سیّدجعفر نبوی، قم: نشر المرصاد، 1419ق، اوّل.
209.قاموس الرجال، محمّدتقی شوشتری (تستری)، تحقیق: مؤسّسه نشر اسلامی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1410ق، دوم.
210.قصص العلماء، میرزا محمّد تنکابنی، شیراز: انتشارات علمیه اسلامیه، 1364ش، دوم.
211.قصّه ارباب معرفت، عبد الکریم سروش، تهران: صراط، 1373ش، اوّل.
212.قلائد الفرائد، غلامرضا قمی، تصحیح: محمّدحسن شفیعی شاهرودی، قم: مؤسّسه امام صادق علیه السلام ، 1423ق، اوّل.
213.قواعد استنباط الأحکام، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلّی)، تحقیق: مؤسّسه نشر اسلامی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1413ق.
214.قواعد استنباط الأحکام، سیّد حسینیوسف مکّی العاملی، دمشق، 1319ق، اوّل.
215.قواعد العقائد، خواجه نصیر الدین طوسی، تحقیق: علی ربّانی گلپایگانی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1416ق.
216.قواعد المرام فی علم الکلام، میثم بن علی بحرانی، قم: مطبعة مهر، 1398ق.
217.القواعد و الفوائد، محمّد بن مکّی عاملی (شهید اوّل)، تحقیق: سیّد عبد الهادی حکیم، قم: مکتبة المفید، 1399ق.
218.قوانین الاُصول، ابو القاسم میرزای قمی، تبریز: حاج احمد آقا، 1315 ق، اوّل.
219.کتاب ماه دین (ماهنامه)، تهران: خانه کتاب، ش 45 ـ 46.
220.کتاب من لا یحضره الفقیه، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1410ق، پنجم.
221.کیهان اندیشه (دو ماهنامه)، ش 13، قم: نمایندگی مؤسسه کیهان.
222.کاشفة الحال عن أحوال الاستدلال، محمّد بن علی احسائی (ابن ابی جمهور) تحقیق: احمد کنانی، بیروت: مؤسّسه اُم القرای، 1416ق، اوّل.
223.الکافی، محمّد ین یعقوب کلینی، تصحیح: علی اکبر غفّاری، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1363ش، پنجم.
224.کامل الزیارات، جعفر بن محمّد ابن قولویه قمی، تحقیق: مؤسّسة الفقاهة، قم: مؤسسة الفقاهة، 1417ق، اوّل.
225.کتاب الخلاف، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، قم: مؤسسه نشر اسلامی، 1407ق.
226.کتاب الطهارة، [امام] روح الله خمینی، قم: مؤسّسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1412ق.
227.کتاب الغیبة، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، تحقیق: عباد الله تهرانی و علی احمد ناصح، قم: مؤسّسة المعارف الإسلامیة، 1417ق، دوم.
228.کشف الأسرار فی شرح الاستبصار، سیّد نعمة الله جزائری، تحقیق: مؤسّسه علوم آل محمّد، قم: دار الکتاب، 1408ق، اوّل.
229.کشف الأسرار و عدّة الأبرار ( تفسیر عبد اللّه انصاری)، ابوالفضل میبدی، تهران: امیرکبیر، 1382ش، هفتم.
230.کشف الأسرار، [امام] روح الله خمینی، تهران: مؤسّسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1378ش.
231.کشف الغطاء عن مبهمات الشیعة الغراء، جعفر کاشف الغطاء، تحقیق: مکتب الاعلام الاسلامی، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، 1422ق، اوّل.
232.کشف القَناع، اسد الله تستری (محقّق کاظمی)، قم: مؤسّسه آل البیت، 1317ق، اوّل.
233.کشف اللثام، محمّد اصفهانی (فاضل هندی)، تحقیق: مؤسّسه نشر اسلامی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1416ق، اوّل.
234.کشف المراد، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلی)، تحقیق: حسن حسن زاده آملی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1417ق، هفتم.
235.کفایة الاُصول مع حواشی المیرزا أبی الحسن المشکینی، سامی خفاجی، قم: دار الحکمة، 1424ق، دوم.
236.کفایة المسائل، میرزا محمّدباقر شریف طباطبائی، مشهد: محمّدعلی حشمتی، 1405ق، چهارم.
237.کلمه عُلیا در توقیفیت أسماء، حسن حسن زاده آملی، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، 1374ش، دوم.
238.کمال الدین و تمام النعمة، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، تصحیح: علی اکبر غفّاری، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1395ق، دوم.
239.کنز العرفان، فاضلمقداد سیوری، تحقیق: محمّدباقر شریف زاده، تهران: مرتضوی، 1384ق، پنجم.
240.کنز الفوائد، سیّد عمید الدین عبد المطلب اَعرج، تحقیق: مؤسّسه نشر اسلامی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1416ق، اوّل.
241.کنز الفوائد، محمّد بن علی کراجکی، تحقیق: عبد اللّه نعمه، قم: دار الذخائر، 1410ق، اوّل.
242.الکنی و الألقاب، شیخ عباس قمی، تهران: کتابخانه صدر، 1368ش، پنجم.
243.گوهر مراد، فیاض لاهیجی، تصحیح و تحقیق: زین العابدین قربانی لاهیجی، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1372ش، اوّل.
244.لؤلؤة البحرین، یوسف بحرانی، تحقیق: سیّد محمّدصادق بحر العلوم، قم: مؤسّسه آل البیت، دوم.
245.لغت نامه دهخدا، علیاکبر دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، 1377ش، دوم.
246.لوامع صاحبقرانی، محمّدتقی مجلسی، قم: اسماعیلیان، 1414ق، دوم.
247.مباحث الاُصول ( تقریر ابحاث شهید محمّدباقر صدر)، سیّد کاظم حائری، قم: سیّد کاظم حائری، 1407ق، اوّل.
248.مبادی الوصول إلی علم الاُصول، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلی)، تحقیق: عبد الحسین محمّدعلی بعّال، نجف: نجف اشرف، 1390ق، اوّل.
249.المبدأ و المعاد، صدر الدین شیرازی (ملّاصدرا)، قم: مصطفوی.
250.المبسوط، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، تصحیح: سیّد محمّدتقی کشفی، قم: مکتبة مرتضوی، 1378ق.
251.مجالس المؤمنین، قاضی نور الله شوشتری، تهران: کتابفروشی اسلامیه، 1354ش.
252.مجمع البیان، فضل بن حسن طبرسی، بیروت: دار الفکر، 1414ق.
253.مجمع الرجال، علی قهپانی، تحقیق: سیّد ضیاء اللّه اصفهانی، قم: مؤسّسه اسماعیلیان، 1384ق.
254.مجمع الزوائد، علی بن ابی بکر هیثمی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
255.مجمع الفائدة و البرهان، احمد اردبیلی، تصحیح: آقامجتبی عراقی و شیخ علی پناه اشتهاردی و آقاحسین یزدی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1402ق.
256.مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام، قم: زائر، 1384، اوّل.
257.مجموعه فتاوی ابن الجنید، علی اشتهاردی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1416ق، اوّل.
258.المحاسن، احمد بن محمّد برقی، تحقیق: سیّد مهدی روحانی، قم: المجمع العالمی لأهل البیت، 1416ق، دوم.
259.المحجّة البیضاء، محمّد محسن بن شاه مرتضی (فیض کاشانی)، تصحیح: علی اکبر غفّاری، قم: مکتبة الصدق، 1339ش.
260.المحصول فی علم اُصول الفقه، محمد فخر الدین رازی، تحقیق: عادل احمد عبد الموجود و علی محمّد معوض، بیروت: المکتبة العصریة، 1420ق، دوم.
261.المُحلّی بالآثار، علی بن احمد اندلسی (ابن حزم)، تحقیق: عبد الغفّار سلیمان البنداری، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1408ق.
262.مختصر التذکرة فی اُصول الفقه (سلسلة مؤلّفات الشیخ المفید/9)، محمّد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت: دار المفید، 1414ق، دوم.
263.مختلف الشیعة، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلّی)، تحقیق: مرکز الابحاث و الدراسات الإسلامیه، بیروت: مرکز الابحاث والدراسات الاسلامیة، 1412ق، اوّل.
264.مدارک الأحکام، سیّد محمّد عاملی، تحقیق: مؤسّسه آل البیت، مشهد: مؤسّسه آل البیت، 1410ق، اوّل.
265.مدخل التفسیر، محمّد فاضل لنکرانی، قم: چاپخانه حیدری، 1396ق، اوّل.
266.مرآت الأحوال جهان نما، آقا احمد کرمانشاهی، تحقیق: مؤسّسه وحید بهبهانی، قم: انصاریان، 1373ش، اوّل.
267.مرآة الأنوار و مشکاة الأسرار، ابو الحسن عاملی اصفهانی، قم: دار الکتب العلمیة.
268.مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، محمّدباقر مجلسی (علّامه مجلسی)، مقدّمه: سیّد مرتضی عسکری، تصحیح: سیّدهاشم رسولی، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1394ق، دوم.
269.المسائل السرویة (سلسلة مؤلّفات الشیخ المفید/7)، محمّد بن محمّد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت: دار المفید، 1414ق، دوم.
270.المسائل الناصریات، سیّد مرتضی علم الهدی، تحقیق: مرکز البحوث و الدراسات العلمیة، تهران: رابطة الثقافة و العلاقات الإسلامیه، 1417ق.
271.مسالک الأفهام إلی تنقیح شرائع الإسلام، زین الدین عاملی (شهید ثانی)، تحقیق: مؤسّسه معارف اسلامی، قم: مؤسّسه معارف اسلامی، 1413ق، اوّل.
272.مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری، تحقیق: مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث، بیروت: مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث، 1408ق، اوّل.
273.المستصفی من علم الاُصول، محمّد غزالی، قم: الشریف الرضی، 1364ش، دوم.
274.مستمسک العروة الوثقی، سیّد محسن طباطبائی حکیم، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1391ق.
275.المسند، احمد ابن حنبل، بیروت: دار الفکر، 1414ق، دوم.
276.مشرق الشمسین، محمّد شیخ بهائی، تحقیق: سیّد مهدی روحانی، مشهد: مجمع البحوث الإسلامیة، 1414ق، اوّل.
277.مصابیح الظلام فی شرح مفاتیح الشرائع، محمّدباقر وحید بهبهانی، تحقیق: مؤسّسه وحید بهبهانی، قم: مؤسّسه وحید بهبهانی، 1424ق، اوّل.
278.مصادر الاستنباط، محمّد عبد الحسین مُحسن غراوی، قم: مکتب الاعلام الإسلامی، 1413ق، اوّل.
279.المصباح المنیر، احمد بن محمّد قیّومی، قم: مؤسّسه دار الهجرة، 1405ق، اوّل.
280.مطارح الأنظار ( تقریرات شیخ مرتضی انصاری)، میرزا ابو القاسم کلانتری تهرانی، تحقیق: مجمع الفکر الإسلامی، قم: مجمع الفکر الإسلامی، 1425ق، اوّل.
281.مطالعات اسلامی در غرب، محسن الویری، تهران: سمت، 1381ش، اوّل.
282.معارج الاُصول، جعفر بن حسن حلّی (محقّق حلّی)، تحقیق: سیّد محمّدحسین رضوی کشمیری، لندن: مؤسّسه امام علی علیه السلام، 1423ق.
283.المعالم الجدیدة للاُصول، محمّدباقر صدر، تهران: مکتبة النجاح، 1395ق، دوم.
284.معالم الدین ( قسم الفقه)، حسن بن زین الدین عاملی، تحقیق: سیّد منذر حکیم، قم: مؤسّسة الفقه للطباعة و النشر، 1418ق، اوّل.
285.معالم الدین، حسن بن زین الدین عاملی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1365ش.
286.معالم الزلفی فی معارف النشأة الاُولی و الاُخری، سیّد هاشم بحرانی، تحقیق: مؤسّسة إحیاء الکتب الاسلامیه، قم: انصاریان، 1424ق، اوّل.
287.معالم العلماء (تقریر ابحاث سیّد ابو القاسم خوئی)، سیّد محمّد شهرآشوب مازندرانی، قم: مکتب داوری، 1420ق، ششم.
288.معانی الأخبار، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، تصحیح: علی اکبر غفّاری، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1416ق.
289.المعتبر فی شرح المختصر، جعفر بن حسن حلّی (محقّق حلّی)، تحقیق: عدّه ای از فضلا، با اشراف: ناصر مکارم شیرازی، قم: مؤسّسه سیّد الشهداء، 1364ش.
290.المعجم الاُصولی، محمّد صنقورعلی، قم: منشورات نقش، 1426ق، دوم.
291.معجم رجال الحدیث، سیّد ابو القاسم خوئی، قم: مرکز نشر آثار شیعه، 1410ق، چهارم.
292.مفاتیح الاُصول، سیّد محمّد طباطبائی، بیروت: مؤسّسه آل البیت، چاپ سنگی.
293.مفاتیح الشرائع، محمّد محسن بن شاه مرتضی (فیض کاشانی)، تحقیق: سیّد مهدی روحانی، قم: مجمع الذخائر الإسلامیه، 1401ق.
294.مقابس الأنوار، اسد الله دزفولی کاظمی، قم: مؤسسه آل البیت، 1322 ق، اوّل.
295.مقالات تاریخی، رسول جعفریان، قم: دلیل ما، 1380ش.
296.المقالات و الرسالات، محمّد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، تحقیق: جعفر سبحانی تبریزی، قم: کنگره هزاره شیخ مفید، 1413 ق، اوّل.
297.مقباس الهدایة فی علم الدرایة، عبد الله مامقامی، تحقیق: محمّدرضا مامقامی، قم: مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث، 1411ق، اوّل.
298.مقدمة ابن خلدون، عبد الرحمان بن محمّد خلدون، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1408ق.
299.مقدّمه ای بر فقه شیعه، سیّد حسین مدرّسی طباطبائی، ترجمه: محمّد آصف فکرت، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، 1368ش.
300.مقدّمه تحقیق منهج المقال، میرزا محمّد استرآبادی، تحقیق: مؤسّسة آل البیت، قم: مؤسّسة آل البیت، 1422ق، اوّل.
301.المقنع، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، تحقیق: مؤسّسه امام هادی علیه السلام، قم: مؤسّسه امام هادی، 1415ق.
302.المقنعه (سلسلة مؤلّفات الشیخ المفید/14)، محمّد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، بیروت: دار المفید، 1414ق، دوم.
303.مکتب در فرایند تکامل، سیّد حسین مدرّسی طباطبایی، ترجمه: هاشم ایزدپناه، تهران: کویر، 1385، دوم.
304.مکارم الآثار، میرزا محمّدعلی معلّم حبیب آبادی، اصفهان: کمال، 1362ش، دوم.
305.ملاحظات الفرید علی فرائد الوحید، حسن فرید گلپایگانی، تهران: مکتبة الصدر، 1395ق.
306.ملاذ الأخیار فی فهم تهذیب الأخبار، محمّدباقر مجلسی (علّامه مجلسی)، تحقیق: سیّد مهدی روحانی، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1406ق.
307.الملازمة بین حکمی العقل و الشرع، قم: دبیرخانه کنگره شیخ انصاری، 1415ق، اوّل.
308.الملل و النحل، ابو الفتح محمّد بن عبد الکریم شهرستانی، قم: الشریف الرضی، 1367ش، سوم.
309.مناهج الأحکام و الاُصول، ملّا احمد نراقی، تهران: مطبعه میر باقر طهرانی، 1325ق.
310.مناهج الأخبار فی شرح الاستبصار، میر سیّد احمد بن زین العابدین علوی عاملی، قم: اسماعیلیان.
311.منبع الحیاة، سیّد نعمة الله جزائری، بیروت: مؤسّسة الأعلمی للمطبوعات، 1401ق، دوم.
312.منتفی الجُمان، حسن بن زین الدین عاملی، تصحیح: علی اکبر غفّاری، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1406ق.
313.منتهی المطلب، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلی)، تبریز: مطبعه احمد آقا مؤید العلما، 1333 ق، اوّل.
314.منتهی المقال فی أحوال الرجال، ابو علی حائری، تحقیق: مؤسّسة آل البیت، قم: مؤسّسة آل البیت، 1416ق، اوّل.
315.منیة الممارسین، عبد الله بن صالح مخطوط سماهیجی، ترجمه: رسول جعفریان، قم: کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی، 1374ش.
316.موسوعة أطراف الحدیث النبوی، محمّدسعید بسیونی زغلول، بیروت: دار الفکر، 1414ق.
317.موسوعة طبقات الفقهاء، اشراف: جعفر سبحانی، قم: مؤسّسه امام صادق علیه السلام، 1418ق، اوّل.
318.الموطأ، مالک بن انس، بیروت: دار الفکر، 1419ق.
319.مهذّب الأحکام فی بیان الحلال و الحرام، سیّد عبد الأعلی سبزواری، قم: دفتر آیة الله سیّد عبد الاعلی سبزواری، 1413ق، چهارم.
320.المهذّب البارع فی شرح المختصر النافع، احمد بن محمّد ابن فهد حلّی، تحقیق: شیخ مجتبی عراقی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1407ق.
321.المهذّب، قاضی عبد العزیز ابن البرّاج، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1406ق.
322.مهر تابان (یادنامه علّامه محمّد حسینی طباطبایی)، سیّد محمّدحسین حسینی تهرانی، قم: باقر العلوم، 1402ق، اوّل.
323.میراث اسلامی ایران، رسول جعفریان، قم: کتابخانه آیة اللّه مرعشی نجفی، 1417ق، اوّل.
324.المیزان، محمّدحسین طباطبائی، قم: اسماعیلیان، 1393ق، سوم.
325.نابغه فقه و حدیث (سیّد نعمة الله جزائری)، سیّد محمّد جزائری، اصفهان: حسینیه عمادزاده، 1394ق.
326.نقد الرجال، سید مصطفی تفرشی، قم: الرسول المصطفی.
327.نقدی بر اخباریگری، سیّد میرآقا محسنی، قم: دار النشر اسلام، 1371ش، اوّل.
328.نقض، عبد الجلیل قزوینی رازی، تصحیح: میر جلال الدین محدّث اُرموی، تهران: انجمن آثار ملّی، 1371ق.
329.نور البراهین، سیّد نعمة الله جزائری، تحقیق: سیّد مهدی رجایی، قم: نشر اسلامی، 1417ق، اوّل.
330.نور الثقلین، عبدعلی عروسی حویزی، تصحیح: سیّدهاشم رسولی محلّاتی، قم: دار الکتب العلمیة، دوم.
331.نهایة الاُصول ( تقریر ابحاث آقاحسین طباطبائی بروجردی)، حسینعلی منتظری، قم: نشر تفکّر، 1415ق، اوّل.
332.نهایة الأفکار ( تقریر ابحاث ضیاء الدین عراقی)، محمّدتقی بروجردی، قم: نشر اسلامی، 1417ق، سوم.
333.نهایة الدرایة ( تشریح «الوجیز» شیخ بهائی)، سیّد حسن صدر، تحقیق: ماجد غرباوی، قم: نشر مشعر.
334.نهایة الدرایة، محمّدحسین اصفهانی، تحقیق: ابو الحسن قاعی، بیروت: مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث، 1418ق، اوّل.
335.نهایة الوصول إلی علم الاُصول، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلی)، تحقیق: ابراهیم بهادری، قم: مؤسّسه امام صادق، 1426ق، اوّل.
336.النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، مبارک بن محمّد جزری (ابن اثیر)، تحقیق: محمّد زاوی و محمود محمّد طناحی، بیروت: دار الفکر.
337.النهایة، محمّد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، قم: قدس محمّدی.
338.نهج البلاغه، محمّد بن الحسین الموسوی (سیّد رضی)، شرح: صبحی الصالح، بیروت: دار الکتاب اللبنانی، 1982ق.
339.نهج الحق و کشف الصدق، حسن بن یوسف حلّی (علّامه حلّی)، قم: مؤسّسه دار الهجرة، 1407ق، اوّل.
340.الوافی، محمّد محسن بن شاه مرتضی (فیض کاشانی)، تحقیق: ضیاء الدین حسینی، اصفهان: مکتبة الإمام امیر المؤمنین علیه السلام، 1406ق، اوّل.
341.الوافیة فی اُصول الفقه، عبد الله فاضل تونی، تحقیق: محمّدحسین رضوی کشمیری، قم: مجمع الفکر الإسلامی، 1412ق، اوّل.
342.وجیزة فی علم الرجال، میرزا ابو الحسن مشکینی، تحقیق: زهیر الأعرجی، تهران: مؤسّسة اعلمی، 1410ق.
343.وسائل الشیعة، محمّد بن حسن حرّ عاملی، تصحیح و تحقیق: عبد الرحیم ربّانی شیرازی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1412ق، ششم.
344.وصول الأخیار إلی اُصول الأخبار، حسین بن عبد الصمد عاملی، تحقیق: سیّد عبد اللطیف کوهکمری، قم: مجمع الذخائر الاسلامیة، 1401ق.
345.وقایع السنین و الأعوام، سیّد عبد الحسین خاتون آبادی، تصحیح: محمّدباقر بهبهودی، تهران: کتابفروشی اسلامیه، 1352ش، اوّل.
346.هدایة الأبرار إلی طریق الأئمّة الأطهار، حسین کرکی عاملی، تصحیح: رؤوف جمال الدین، نجف: نجف اشرف، 1396ق، اوّل.
347.هدایة الاُمّة، محمّد بن حسن حرّ عاملی، تحقیق: قسم الحدیث فی مجمع البحوث الإسلامیه، مشهد: مجمع البحوث الاسلامیه، 1412ق، اوّل.
348.هدایة المسترشدین، محمّدتقی رازی نجفی اصفهانی، تحقیق: مؤسّسه نشر اسلامی، قم: مؤسّسه نشر اسلامی، 1430ق، اوّل.
349.الهدایة، محمّد بن علی ابن بابویه قمی (شیخ صدوق)، تحقیق: مؤسّسه امام هادی علیه السلام، قم: مؤسّسه امام هادی علیه السلام، 1418ق، اوّل.
350.الهیّات، جعفر سبحانی، به کوشش: حسن محمّد مکّی، قم: المرکز العالمی للدراسات الإسلامیة، 1410ق، دوم.
مقدّمه17
پیشگفتار19
ساختار کتاب21
بخش یکم: مفهوم، پیشینه و پیدایش25
فصل یکم: در معنا و مفهوم اخباریگری27
زمینه بحث27
چند تعریف28
مشکل تعاریف29
چکیده تعاریف31
فصل دوم: پیدایش مکتب اخباری33
اخباریگری، مکتبی دیرین33
اخباریگری، مکتبی نوپدید34
تفاوت میان اخباریان کهن و متأخّر35
دلایل اخباریان بر دیرینگی36
وجود گروهی همنام36
عقاید همسان37
متکلّمان و اصحاب حدیث شیعه39
برخی از فقیهان متکلّم در عصر حضور41
زُراره41
محمّد بن مسلم44
جمیل بن درّاج45
هشام بن حَکَم46
یونس بن عبد الرّحمان46
فضل بن شاذان47
تداوم دودستگی در دوران غیبت48
نیازهای جدید و غلبه متکلّمان49
تدوین علم اصول52
اجتهاد شیعی53
پیدایش اصول فقه از دید شهید صدر55
تمسّک به حدیث در مراحل فقه56
مرحله اوّل: التزام به نص57
مرحله دوم: حذف سند57
مرحله سوم: عبور از لفظ حدیث58
تحوّل در شیوه ارزیابی حدیث59
اتهام سنیگری و تضعیف دین61
یک. اختلافات فرقهای و اوج گرفتن واگرایی65
دو. نیاز به حدیث برای اثبات مذهب67
سه. نفوذ تصوّف68
چهار. موج بازاندیشی و نصگرایی در جهان اسلام70
دیدگاهی دیگر73
پنج. انتقاداتی از رویکردهای اجتهادی74
شش. گامهایی برای بازگشت به حدیث76
راهنماییهای میرزا محمّد استرآبادی77
حشویه82
تاریخدان یا مورّخ83
سرانجام اخباریان89
گستره جغرافیایی رواج اخباریگری89
فصل سوم: مقایسه دیدگاههای اخباریان و محدّثان متقدّم91
اجتهاد و تقلید91
ارزیابی ادعای اخباریان92
بررسی دیدگاه پیشینیان در باره اجتهاد93
جمعبندی بحث اجتهاد نزد متقدّمان97
دلیل عقلی از دید اخباریان و محدّثان پیشین98
برداشت معاصران99
تمسک به اخبار در اصول عقاید101
ظواهر قرآن و سنت نبوی، از دید اصحاب حدیث104
نقد و بررسی105
نگاه اخباریان و قدمای محدّثین در باب سهو نبی108
نظر مشهور109
دیدگاه محدّثان متقدّم110
دیدگاه اصولیان111
دیدگاه اخباریان112
جمعبندی بحث سهو نبی115
خلاصه116
فصل چهارم: سرشناسان مکتب اخباری117
گوناگونی رویکردها117
نامبردگان در این کتاب118
نطنزی (م حدود 1003 ق)119
ملّا عبد الله شوشتری اصفهانی (م 1021 ق)119
میرزا محمّد استرآبادی (م 1028 ق)121
محمّدامین استرآبادی (م 1036 ق)122
محمّد تقی مجلسی (1003 ـ 1070 ق)123
ملاّعبد الله تونی (م 1071 ق)126
شیخ حسین کرکی (م 1076 ق)128
ملّا خلیل قزوینی (1001 ـ 1089 ق)128
شیخ عبد علی حویزی (م قبل از 1097 ق)130
ملاّمحسن فیض کاشانی (1007 ـ 1091 ق)131
آقا رضی قزوینی (م 1096 ق)135
سیّد میرزای جزایری (م 1098 ق)136
ملاّ محمّد طاهر قمی (م 1098 ق)137
شیخ حرّ عاملی (1033 ـ 1104 ق)139
سید هاشم بحرانی (م 1107 یا 1109)143
علّامه مجلسی (م 1110 ق)146
بررسی رویکرد علامه مجلسی148
سید نعمة الله جزایری (1050 ـ 1112 ق)152
بررسی رویکرد سیّد نعمة الله154
شیخ سلیمان بحرانی (1075 ـ 1121 ق)156
بررسی رویکرد او157
شیخ عبد الله سماهیجی (1086 ـ 1135 ق)158
سید صدر الدین قمی (م 1155 ـ 1160 ق)160
شیخ یوسف بحرانی (1107 ـ 1186 ق)162
میرزا محمّد اخباری (1178 ـ مقتول 1232 ق)166
حیات علمی میزرا محمّد اخباری168
شیخ حسین بحرانی (م قبل از 1240 ق)171
بخش دوم: مبانی اخباریگری173
مقدّمه174
فصل یکم: چند مبنای مهم175
مخالفت نراقی با دیدگاه اخباریان177
فعلیت حکم الهی در هر چیز177
لزوم یقین به احکام شرعی178
یک. نهی از عمل به غیر علم در آیات179
دو. نهی از عمل به غیر علم در روایات180
سه. وجوب احتیاط و پرهیز از شبهات181
چند نتیجه184
پاسخ اصولیان به این مبانی185
دیدگاه اصولیان در باره یقین به حکم شرعی185
پاسخ اصولیان به دلایل نهی از ظن186
ناگزیر بودن عمل به ظن از دید اصولیان188
دیدگاه اصولیان در باره احتیاط و پرهیز از شبهات190
تحلیل کلی بحث و ارزیابی اختلافات192
فصل دوم: اعتبار کتب روایی197
دلایل صحّت کتب اربعه199
مقدّمه اوّل: قطع به صحّت منابع199
اشکالی در کلام استرآبادی201
استناد قطعی اصول به مؤلفان201
اعتبار قطعی مؤلّفان202
دقت شیعیان در شناسایی احادیث جعلی203
شبههای در ریشه اختلاف احادیث203
مقدّمه دوم: گردآوری احادیث اصول معتبر، در کتب اربعه204
شواهد و قرائن204
نگاه اخباریان به دیگر کتب حدیثی206
احیای آثار فراموششده207
رویکردی شگفت208
دلایل اعتبار کتاب های دیگر208
نقدی بر قطعیت کتب حدیث209
متعلّق و معنای اعتبار پیشینیان210
قطعی نبودن اصول، نزد صاحبان کتب اربعه211
نقل از غیر معصوم212
خدشه در شهادت مؤلفان کتب اربعه212
عدم پایبندی مؤلف به قرار نخستین213
بررسی مقصود اصلی مؤلف213
اقتضای فرآیند استنباط214
خدشه در تواتر کتب اربعه215
خدشه در اعتبار اصحاب اجماع216
تصریح پیشینیان به بیاعتباری برخی از اصلها217
اثرگذاری دروغپردازان در آثار حدیثی218
فصل سوم: استنباط از ظواهر قرآن221
سه دیدگاه اصلی221
حجّیت همه آیات قرآن221
نفی حجّیت در احکام نظری222
نفی حجّیت همه آیات223
دلیل یکم: اختصاص فهم قرآن به ائمه224
پاسخ دلیل یکم224
دلیل دوم: ممنوعیت عمل به متشابهات226
پاسخ دلیل دوم227
دلیل سوم: ظنی بودن ظواهر229
پاسخ دلیل سوم230
دلیل چهارم: منوعیت تفسیر به رأی231
پاسخ دلیل چهارم232
فصل چهارم: نگاه اخباریان به سنن نبوی237
دلایل اخباریان بر عدم حجّیت روایات نبوی237
پاسخ اصولیان240
کارآیی عقل در اعتقادات244
کارآیی عقل در احکام فقهی245
اقسام دلیل عقلی در احکام شرعی245
تفاوت حکم عقل در جهت نفی و اثبات248
تقسیم حکم عقل به قطعی و غیر قطعی248
دیدگاه اصولیان249
دیدگاه اخباریان250
دلایل اخباریان بر حجّیت عقل بدیهی253
گریز از دور254
تمجید از عقل در روایات254
دلایل بیاعتباری عقل در احکام شرعی254
ناتوانی عقل از پی بردن به حکم شرعی254
توقیفی بودن احکام256
روایات دال بر بیاعتباری عقل256
خطاپذیری حکم عقل258
لزوم نقض غرض در فرض حجّیت عقل259
نقدی بر دلایل اخباریان260
پرسش و پاسخی در کاربرد عقل262
ارزیابی اختلافات در حجّیت عقل264
برداشتی دیگر از محلّ نزاع266
تشکیک در ثمره نزاع267
اخباریان و ملازمه حکم عقل و شرع268
منظور از حسن و قبح عقلی268
دیدگاه اخباریان در باره حسن و قبح270
محلّ اختلاف در این بحث271
ملازمه از دید اخباریان272
دلایل عدم ملازمه273
استدلال بر ملازمه275
بخش سوم: رویکردها و دیدگاههای اخباریان279
فصل یکم: دیدگاه اخباریان در اعتقادات281
گونهشناسی عقاید281
موارد خلاف مبنا285
دیدگاه متکلّمان در شناخت خدا286
آسیبشناسی دلایل عقلی287
وجوب کسب یقین در دیگر عقاید289
دلایل حجّیت روایات در عقاید292
تقلید در اصول دین293
مبانی بحث294
دلایل عدم جواز تقلید در عقاید296
نکتهای شگفت298
فصل دوم: نگاه اخباریان به تحریف قرآن299
فصل سوم: نگاه اخباریان به علم کلام و حکمت و منطق307
اخباریان و منطق307
اخباریان و علم کلام310
وجه تسمیه علم کلام310
پاسخ متکلّمان به انتقادات اخباریان318
فصل چهارم: اختلافات و اشتراکات اخباریان و اصولیان327
فصل پنجم: اخباریان و اصول فقه339
مقدّمه339
اجتهاد از دیدگاه اخباریان349
اجتهاد و تقلید350
ارزیابی ادّعای اخباریان353
اجتهاد از نظر لغت354
اجتهاد در اصطلاح354
اجتهاد و حکم شرعی355
محلّ نزاع و اختلاف بین اخباریان و مجتهدان359
ادلّه اخباریان بر عدم جواز اجتهاد360
دلیل اوّل360
دلیل دوم363
دلیل سوم365
دلیل چهارم366
دلیل پنجم367
ادلّه مجتهدان بر جواز اجتهاد368
دلیل اوّل368
دلیل دوم369
دلیل سوم369
دلیل چهارم376
دلیل پنجم377
دلیل ششم377
تقلید از دیدگاه اخباریان377
ادلّه مجتهدان بر جواز تقلید386
آیات386
روایات388
سیره عقلائیه391
قاعده عسر و حرج392
اجماع392
اخباریان و تقلید از میّت393
ادلّه عدم جواز تقلید از میّت مطلقاً399
ادلّه تفصیل بین تقلید ابتدایی و استمراری401
اجماع402
نگاه اخباریان به اصل برائت406
تفصیل سیّد نعمة الله جزایری412
ادلّه مجتهدان بر برائت414
آیات414
اجماع415
سیره416
عقل416
اخبار417
ادلّه اخباریان بر توقّف و احتیاط420
جواب مجتهدان به ادلّه اخباریان424
جواب نقضی424
جواب حلّی424
نگاه اخباریان به استصحاب در احکام شرعیه429
محلّ نزاع در استصحاب430
ادلّه منع کنندگان حجّیت استصحاب434
ادلّه اثبات کنندگان حجّیت استصحاب437
اخباریان و عدم حجّیت مفاهیم444
اخباریان و عدم حجّیت مفهوم مخالف448
مفهوم وصف451
تعریف مفهوم موافق452
اخباری و قیاس منصوص العلّه459
تعریف قیاس459
ادلّه قائلان به عدم حُجّیت قیاس منصوص العلّه466
ادلّه قائلان به حُجّیت قیاس منصوص العلّه467
فصل ششم: نگاه اخباریان به تعارض اخبار471
معنای تعارض471
مرجّحات تعارض472
مرجّحات منصوص472
مرجّحات غیر منصوص474
نزاع اخباریان با مجتهدان در مرجّحات غیر منصوصه477
استدلال اخباریان477
استدلال مجتهدان478
تقدیم قاعده «الجمع مهما أمکن أولی من الطرح» بر مرجّحات481
تخییر یا توقّف در خبرین متعارضین484
تخییر بدوی یا استمراری489
فصل هفتم: ریشههای اختلاف اخبار491
مقدّمه491
اخبار تقیّه491
اخبار مجعول492
نگاه اخباریان به اختلاف اخبار494
نگاه مجتهدان به اختلاف اخبار497
نگاه اخباریان و علم درایه و رجال502
نگاه مجتهدان به علم درایه و رجال505
تقسیم اخبار506
نگاه متأخّران به تقسیم اخبار506
نگاه اخباریان به تقسیم اخبار508
اعتراض اخباریان به تقسیم متأخّران512
پاسخ مجتهدان به اخباریان516
علل تأسیس اصطلاح جدید در حدیث519
اشکال اخباریان به علل تأسیس اصطلاح جدید520
کتابنامه523