ghaemiyeh.com
سرشناسه:احسان سلیمی،1395
عنوان و نام پدیدآور:11 مجلس ویزه محرم ۱۴۳8 ھ. ق/ احسان سلیمی.
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳95.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه ، رایانه و کتاب
موضوع: محرم - مبلغین
خداوند در قرآن کریم فرموده است: «وَمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذینَ یَتَّقُونَ أَفَلا تَعْقِلُون.»(1)
عقل و اندیشه، در اسلام جایگاه والایی دارد و قرآن کریم نیز در آیات متعدد به لزوم تعقل و تفکر در آیات آفاقی و انفسی دعوت نموده تا انسانها در پرتو نور عقل، راه را از بیراهه بیابند و حق و باطل را از یکدیگر تمییز دهند. ازاینرو، گفتار و کردار پیشوایان دین نیز بر این اصل مهم استوار است و هیچگاه سخنی را بر زبان جاری نمیکنند یا عملی را انجام نمیدهند که با عقل سلیم مخالفتی داشته باشد و در واقع، آن بزرگواران الگوی کامل عقلانیت برای بشریت به شمار میروند.
1) انعام، آیه 32: «زندگی دنیا، چیزی جز بازی و سرگرمی نیست و سرای آخرت، برای آنها که پرهیزکارند، بهتر است. آیا نمیاندیشید؟»
این روزها، مصادف با ایامِ عزاداری سالار شهیدان، اباعبدالله الحسین ( ع ) است. مناسب است که در این ایام، ابعاد قیام امام ( ع ) از زاویههای مختلف بررسی و تحلیل شود. یکی از این زاویهها، آن است که ما اگر بخواهیم حادثه عاشورا را از منظر عقل بررسی کنیم، آیا کار صحیحی است یا خیر؟
این مطلب مشهور که در حادثه عاشورا، عقل عاجز است، اینجا میدانِ عقل نیست و نباید سراغ توجیهات عقلی رفت؛ بلکه باید از عشق و ابزار و آثار آن سخن گفت؛ آیا این کلام، درست است؟ و با معارف دینی ما سازگاری دارد یا خیر؟ بنده عقیده دارم که این نگاه به واقعه عاشورا، غلط است و عاشوراییان باید بدانند که در مکتب حسین ( ع ) ، عقل منزلتی بس عظیم دارد و بنیان نهضت حسینی، بر عقل و اندیشه سلیم استوار است.
در قرآن کریم بارها خدای متعال آیات و نشانههای خود را بیان میکند و بعد میفرماید: «أفَلا تَعقِلُون.» در واقع، خداوند با این آیات، اشخاصی را که اهل تعقل نیستند، بهنوعی مذمت میکند. واقعاً عجیب است که بسیاری از انسانها به این نعمت بزرگ، یعنی عقل که خدا به بشر داده، توجه نمیکنند. در واقع، کسی که از این نعمت خدادادی غافل باشد، اصلاً حیات انسانی را درک نکرده و مفهوم اصلی زندگی را درنیافته است.
در آیات و روایات، مطالب فراوانی در مورد عقل مطرح شده است؛ مثل چیستی عقل و اینکه آنچه موجب تکامل عقل است، کدام است؟ آنچه مانع رشد عقل یا موجب فساد آن است، چیست؟ اجزای عقل کداماند؟ و مانند آن. اینها مطالبی است که باید مورد توجه قرار گیرد و فهم آن نیز از طریق آیات و روایات ممکن است.
مرحوم کلینی در اصول کافی پیش از شروع بحث توحید و مباحث اعتقادی، اوّلین مطلبش «کتاب العقل» است. در این کتاب، روایات متعددی در مورد عقل وجود دارد. بنده کلمات قصار امیر مؤمنان، علی ( ع ) را به طور اجمالی بررسی کردهام؛ 258 عبارت در مورد عقل در کلام ایشان مطرح شده است؛ از جمله، امام علی ( ع ) فرموده: پیامبران آمدند تا عقل انسانها را رشد دهند؛ «وَیُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول.19. شریف رضی، نهج البلاغه، ص 43.باید راجع به هریک از کلمات حضرت، ساعتها بحث کرد. حیف است که از این سفره آماده استفاده نکنیم. ازاینرو، لازم است مقداری با آیات و روایات ارتباط برقرار کنیم و مفاهیم آن را درک نماییم تا بتوانیم مسیر زندگیمان را بر مبنای عقلانیت قرار دهیم.
آنچه امروزه بهعنوان سبک زندگی مطرح میشود، نیازمند همسویی با آیات و روایات است و اوّلین و مهمترین عامل برای دستیابی به سبک زندگی دینی، این است که زندگی ما بر پایه عقل باشد. زندگیای که عقلانی نباشد، رنگ دینی ندارد.
امام باقر ( ع ) فرمود: «لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَه...ا20. کلینی، الکافی، ج 1، ص 10: «لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ وَعِزَّتِی وَجَلَالِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ وَلَا أَکْمَلْتُکَ إِلَّا فِیمَنْ أُحِبُّ أَمَا إِنِّی إِیَّاکَ آمُرُ وَإِیَّاکَ أَنْهَی وَإِیَّاکَ أُعَاقِبُ وَإِیَّاکَ أُثِیبُ.»وقتی خداوند عقل را آفرید، آن را به زبان آورد [و قوه تکلم به آن بخشید].» مراد از عقل در این روایت، قوهای است که شما توسط آن، خیر را از شر تشخیص داده، خوبی را از بدی یا حق را از باطل تمییز بدهید. وقتی انسان سؤال میکند: چگونه حادثه عاشورا به
وجود آمد؟، تمام ریشهیابیها به این برمیگردد که مردم آن زمان، عقل خودشان را پوشاندند و اصلاً دنبال تشخیص حق از باطل نرفتند. عقل، آن قوهای است که انسان میتواند حق را از باطل تشخیص بدهد. خدای متعال وقتی عقل را آفرید، آن را به زبان آورد و به آن قوه تکلم داد. «ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ...؛ سپس، به او فرمود: بیا، و او آمد. آنگاه فرمود: برو، و او رفت.»
اینجا بحث های بسیاری وجود دارد که منظور از اقبال و ادبارِ عقل چیست؟ در زبان روایات، انسانی که اطاعت خدا میکند، انسانِ عاقل است و انسانی که معصیت خدا میکند، انسانِ غیرعاقل است؛ یعنی اگر انسان در زندگی عقل را ملاک قرار دهد، عقل به او میگوید به سوی خدا اقبال کن و به اطاعت حق مشغول باش. حال، اگر عقل را کنار بگذارد، به سراغ فساد و بیبندوباری و جنگ و خونریزی میرود. اینکه خدا به عقل فرمود: بیا، و او هم جلو آمد و یا فرمود: برو عقب، و او هم رفت، کنایه از این است که به وسیله عقل، خداوند اطاعت یا معصیت میشود. بعد فرمود: «ثُمَّ قَالَ وَعِزَّتِی وَجَلَالِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ؛ به عزت و جلالم سوگند که در میان تمام مخلوقاتی که آفریدم، خلقتی محبوبتر از عقل در نزد من وجود ندارد.»
بهطور کلی، از بین موجودات مجرّد و مادّی، خداوند فقط خطاب به عقل میفرماید: تو از هر چیزی در نزد من محبوبتر هستی. این کلام، بیانگر توجه و اهتمام زیاد حق تعالی به عقل است. سپس، خداوند جملهای مهمتر فرمود که: «وَلَا أَکْمَلْتُکَ إِلَّا فِیمَنْ أُحِبُّ؛ هرکسی از بندگانم را که بیشتر دوست داشته باشم، تو را در او کاملتر میکنم.» بنابراین، هرچه عقل کاملتر شود، اطاعت و تقرب انسان به خدا بیشتر میگردد.
همچنین، از روایات استفاده میشود که اگر به عقل توجه کنیم، تمام خصلتهای پسندیده در وجود آدمی محقق میشود؛ اما اگر عقل را کنار
گذاشتیم، حیا، عفّت و غیرت نیز کنار میرود و به جایش ظلم و فساد به میدان میآید؛ چنانکه اصبغبننباته از امیر مؤمنان ( ع ) روایت میکند: «هَبَطَ جَبْرَئِیلُ عَلَی آدَمَ ( ع ) فَقَالَ یَا آدَمُ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أُخَیِّرَکَ وَاحِدَةً مِنْ ثَلَاثٍ فَاخْتَرْهَا وَدَعِ اثْنَتَیْنِ...ا21. همان: «هَبَطَ جَبْرَئِیلُ عَلَی آدَمَ ( ع ) فَقَالَ یَا آدَمُ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أُخَیِّرَکَ وَاحِدَةً مِنْ ثَلَاثٍ فَاخْتَرْهَا وَدَعِ اثْنَتَیْنِ فَقَالَ لَهُ آدَمُ یَا جَبْرَئِیلُ وَمَا الثَّلَاثُ فَقَالَ الْعَقْلُ وَالْحَیَاءُ وَالدِّینُ فَقَالَ آدَمُ إِنِّی قَدِ اخْتَرْتُ الْعَقْلَ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لِلْحَیَاءِ وَالدِّینِ انْصَرِفَا وَدَعَاه.»جبرئیل بر حضرت آدم ( ع ) نازل شد و گفت: امر شدهام که تو را مخیّر سازم تا یکی از سه چیز را اختیار نمایی... .»
«فَقَالَ لَهُ آدَمُ یَا جَبْرَئِیلُ وَمَا الثَّلَاثُ فَقَالَ الْعَقْلُ وَالْحَیَاءُ وَالدِّینُ؛ آدم ( ع ) فرمود: این سه تا چیست که یکی را انتخاب کنم؟ فرمود: عقل، حیا و دین.» «فَقَالَ آدَمُ إِنِّی قَدِ اخْتَرْتُ الْعَقْلَ؛ آدم گفت: من، عقل را اختیار کردم.» «فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لِلْحَیَاءِ وَالدِّینِ انْصَرِفَا وَدَعَاهُ؛ جبرئیل به حیا و دین گفت: [آدم عقل را اختیار کرد،] پس، شما بروید.» «فقالا یَا جَبْرَئِیلُ إِنَّا أُمِرْنَا أَنْ نَکُونَ مَعَ الْعَقْلِ؛ آن دو به جبرئیل گفتند: خدا ما را مأمور کرده که هرجا عقل باشد، ما هم باشیم.» آنگاه جبرئیل گفت: اگر چنین مأموریتی دارید، بمانید.
در حدیث آمده است: «مَن لا عَقلَ لَه لا دینَ لَها22. ابوالقاسم پاینده، نهج الفصاحه، ص 484.کسی که عقل ندارد، دین ندارد.» در همین روایت میخوانیم: «مَن لا عَقلَ لَه لا حَیاءَ لَه؛ کسی که عقل ندارد، حیا ندارد.» بنابراین، عقل، محبوبترین مخلوق خداست و خدا هرکسی را که خیلی دوست دارد، عقلش را کاملتر میکند. هرجا عقل باشد، تمام صفات پسندیده انسانی هم هست. در بعضی روایات وارد شده که فرد عاقل، قانع است. آدمی که حرص و طمع دارد، در حقیقت، عقلش را کنار گذاشته؛ اما آنکه عقل دارد، به آنچه خدا از مال و مقام و اعتبار دنیا به او داده، قناعت میکند.
اینها، معیارهایی است برای شناخت صفات انسانی و اینکه ببینیم واقعاً قناعت در زندگی ما هست یا نیست؟ اگر قناعت نیست، معلوم میشود که از عقلمان استفاده نمیکنیم.
کسی که عاقل است، پیوسته شکرگزار خداست. در روایات اشاره شده، از صفات بسیار مهمی که اولیای خدا به دنبال آن هستند، یقین است. در واقع، کسی که عقلش را به کار بیندازد، به مرحله یقین میرسد و اساساً انسان، بدون عقل نمیتواند به یقین برسد. اطاعت خدا، از دیگر آثار کمال عقل است و از جمله چیزهای بسیار مهمی که باید به آن برسیم، همین است. امام حسین ( ع ) خطاب به معاویه فرمود: «لَا یَکْمُلُ الْعَقْلُ إِلَّا بِاتِّبَاعِ الْحَقا23. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 75، ص 127.عقل، جز با پیروی از حق، کامل نمیشود.»؛ یعنی آنها که دنبال حق میروند، افراد عاقلی هستند. آنان که جانشان را به میدان شهادت میآورند، عاقلترین انسانها هستند. امام حسین ( ع ) ، عاقلترین انسانهاست؛ زیرا آن حضرت برای حفظ دین و احیای سنّت نبوی قیام نمود. شهادت امام ( ع ) و یاران پاکبازش، به احیای مکتب محمدی کمک کرد و خون پاک اباعبدالله ( ع ) درخت اسلام را آبیاری نمود و به رشد و بالندگی امّت اسلامی و بیداری مسلمانان انجامید؛ تا آنجا که گفته شده است: «إنّ الاسلامَ مُحمدیُّ الحُدُوثِ، حُسینیُّ البَقاء.24. جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، ص 149.
اگر که دین مصطفی هنوز در جهان بهپاست **** از آن سرِ بریده تو هست و از نوای تو
این است معنای فرمایش پیامبر که فرموده: «حُسَینُ مِنّی وَأنا مِن حُسَینا25. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 128.حسین از من، و من از حسین هستم.26. محمدمهدی آصفی، فی رحاب عاشورا، ج 2، ص 347 ـ 348.
از زمان رسول خدا ( ص ) و ائمه معصومین ( ع ) در تمام بحرانها، یک عدهای از مسلمانان در جنگ شهید میشدند و دیگران میگفتند: اینها بیخود جانشان را دادند. اگر عقل داشتند، میماندند و زندگی دنیویشان را ادامه میدادند؛ اما حق آن است که این سخنان، بر خلاف منطق دین و مرام امام حسین ( ع ) است. بنابراین، نباید گفت که امام حسین ( ع ) را فقط عشق الهی به میدان کربلا آورد. اگر فقط پای عشق در میان باشد، میگوییم چه لزومی دارد که ما از ایشان تبعیت کنیم؟ عشق، برای کسی الزامآور و تکلیفساز نیست. انسان در معنویت به مراحل عالیهای میرسد و با معشوق خودش، یعنی خدای تبارک و تعالی معاشقه میکند؛ این، اصلاً برای دیگران قابل تحصیل نیست و امری فردی است. برخی، حادثه عاشورا را نتیجه عشق میدانند و بعد با صدها سؤال مواجه میشوند و در نتیجه، یک سری خرافهها و بدعتها را به این حادثه اضافه میکنند. روی همین مبنا، میگویند حالا که مسئله عشق است، پس هر کاری میشود کرد. حالا که میشود دین و عقل را کنار گذاشت، بر مبنای عشقمان کار میکنیم. باید ببینیم عشق چه فرمانی میدهد؛ درحالیکه این عقل است که عشقآفرین است؛ یعنی یاران امام، پیش از آنکه عاشقترین انسانها باشند، عاقلترین مردمان بودند و عقلگرایی آنها سبب شد که حجت خدا را بهخوبی بشناسند و عاشقانه تا آخرین نفس و قطره خون خویش در کنار امام بمانند و از حریم دین دفاع کنند.
آری، عمل حسین ( ع ) عاشقانه بود؛ اما نه اینکه عقل را انکار کند؛ بلکه با تأیید آن، از آن فراتر میرود. راه عشق، از عقل میگذرد؛ یعنی عشق حقیقی، مبتنی بر عقل و شناخت و معرفت است. تا معرفت حاصل نشود، عشق ایجاد نمیگردد؛ چنانکه امام حسین ( ع ) فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِکْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِیَعْرِفُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوه؛‧27. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 5، ص 312؛ همان، ج 23، ص 83 و 93؛ شیخ صدوق، علل الشرائع، ص 9. ای مردم! خدا بندگان را نیافرید، مگر برای اینکه او را بشناسند و هرگاه او را شناختند، [عاشق او شوند و] عبادتش کنند.»
امام صادق ( ع ) از امام حسین ( ع ) و او از پیامبر ( ص ) نقل فرمود که: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةا28. کلینی، الکافی، ج 2، ص83؛ شیخ صدوق، کتاب من لایحضره الفقیه، ج 12، ص 69؛ شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعة، ج 1، ص 83.برترین انسانها، کسی است که عاشق عبادت باشد.»
عقل و شناخت، دعوتکننده به عبادت و اطاعت است و عشق، قدمنهادن در وادی عبادت و بندگی است. امام حسین ( ع ) ، در بالاترین درجه شناخت و در عالیترین مرحله عشق بود. به همین جهت، بهآسانی همه دارایی، خانواده و فرزندانش را در راه عبادت و بندگی پروردگارش فدا کرد تا رضایت او را به دست آورد. دیگر عاقلان، در هر مرتبهای که بودند، هیچکدام او را با استدلال و منطق محکوم نکردند؛ بلکه اقدام امام را با مصلحتاندیشیهای دنیاگرایانه سازگار نمیدیدند یا توان همراهی با ایشان را نداشتند.
اگر امروز میخواهیم حادثه عاشورا را به دنیا معرفی کنیم، باید روی جنبه عقلانی آن تکیه کنیم و بگوییم کار امام حسین ( ع ) از شهادت خود تا طفل
شیرخوار و یارانش، همگی مبتنی بر مسائل عقلی مسلّم بوده است. اصلاً در فرهنگ دینی ما اطاعت خدا، موجب کمال عقل انسان است. فردی که در خانه مینشیند و کاری ندارد که امروز دین از بین میرود یا نمیرود، چنین شخصی اصلاً آدم عاقلی نیست. آدم عاقل، آن است که به میدان میآید، فریاد میزند، دفاع میکند و آنجایی هم که لازم باشد، جان خودش را میدهد.
امام حسین ( ع ) در گفتوگو با معاویه فرمود: «لایَکْمُلُ الْعَقْلُ إِلَّا بِاتِّبَاعِ الْحَق.» اگر بشر میخواهد در دنیا به کمال عقل برسد و فاصله اش را با بهائم کم کند، باید از عقل خویش استفاده کند؛ وگرنه چه فرقی با آنها دارد؟ بهعنوان مثال، کسی در تاریکی چراغ قوه دارد و دیگری ندارد؛ اما آنکه دارد، روشن نمیکند و از آن بهره نمیبرد؛ انسانی که عقل دارد، ولی آن را به کار نمیگیرد، اینگونه است. عقل باید تکامل پیدا کند و انسان مسلمان باید توجه داشته باشد که امروزش نسبت به روز گذشته، چقدر تکامل یافته و رشد عقلی پیدا کرده است. این امر، موجب حیات و عزّت و عروج معنوی انسان است.
امام صادق ( ع ) فرمود: «لَیْسَ بَیْنَ الْإِیمَانِ وَالْکُفْرِ إِلَّا قِلَّةُ الْعَقْلا29. کلینی، الکافی، ج 1، ص 27.آنچه انسان را از مرز ایمان به کفر میاندازد، کمعقلی است.» اگر انسان از عقلش درست استفاده نکند، گرفتار انحراف میشود و سراغ پیروی از شهوات میرود و اندکاندک در دایره کفر قرار میگیرد. پس، آنچه انسان را در عرصه ایمان نگه میدارد، عقل اوست.
یکی از مباحث مهم و ضروری برای جامعه ما، سبک زندگی است. امروزه، کسانی که این بحث را دنبال میکنند، باید توجه داشته باشند که جامعه ما،
هرچند اسلامی و انقلابی است، ولی فاصله فراوانی با سبک زندگی دینی دارد. برای رسیدن به این هدف، بایسته است که توجه به عقل، محور کارها قرار گیرد. در روایات اسلامی بارها این مطلب نقل شده که گاهی خدمت آن بزرگواران از فردی تعریف میکردند و میگفتند که فلانی آدم خوبی است، نماز شب و نافلههایش ترک نمیشود، هر سال حج میرود و پیوسته روزه است؛ اما آن حضرات میپرسیدند: عقل او چگونه است؟
یعنی آیا در زندگی خود از عقلش استفاده میکند؟ اگر انسان عقل را به میدان بیاورد، عقل به او میگوید که ارتباط با خدا چطور باید باشد؟ عقل به او میگوید که نباید دیگری را آزار بدهد و اینگونه، سبک زندگی انسان هم اصلاح میشود.
امام باقر ( ع ) از پیامبر ( ص ) نقل کرده: «لَمْ یُعْبَدِ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَ بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلا30. کلینی، الکافی، ج 1، ص 18؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 1، ص 108: «لَمْ یُعْبَدِ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَ بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ وَلَا یَکُونُ الْمُؤْمِنُ عَاقِلًا حَتَّی تَجْتَمِعَ فِیهِ عَشْرُ خِصَالٍ الْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَالشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ یَسْتَکْثِرُ قَلِیلَ الْخَیْرِ مِنْ غَیْرِهِ وَیَسْتَقِلُّ کَثِیرَ الْخَیْرِ مِنْ نَفْسِهِ وَلَا یَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ عُمُرِهِ وَلَا یَتَبَرَّمُ بِطِلَابِ الْحَوَائِجِ قِبَلَهُ الذُّلُّ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنْ الْعِزِّ وَالْفَقْرُ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الْغِنَی نَصِیبُهُ مِنَ الدُّنْیَا الْقُوتُ وَالْعَاشِرَةُ لَا یَرَی أَحَداً إِلَّا قَالَ هُوَ خَیْرٌ مِنِّی وَأَتْقَی... .»خدای بلندمرتبه به چیزی بالاتر از عقل عبادت نمیشود.»؛ یعنی هرچه انسان عقلش را به کار گیرد، عبادت است. هرچه انسان از عقلش در میدانهای مختلف شخصی، اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی بهره ببرد، عبادت است. بعد حضرت فرمود: «وَلَا یَکُونُ الْمُؤْمِنُ عَاقِلًا حَتَّی تَجْتَمِعَ فِیهِ عَشْرُ خِصَالٍ؛ مؤمن، عاقل نخواهد بود، مگر اینکه ده خصلت داشته باشد.» در این مجال، به طور گذرا به خصال مذکور اشاره میکنیم؛ از جمله اینکه: «الْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ؛ از او امید خیر برود.» مؤمن عاقل، همیشه دنبال کار خیر است و تمام آرزویش این است که کار نیک انجام دهد.
دوم اینکه: «وَالشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ؛ از جانب او، به کسی بدی نرسد.»؛ یعنی دنبال بدیکردن به دیگران نیست. دیگر آنکه: «یَسْتَکْثِرُ قَلِیلَ الْخَیْرِ مِنْ غَیْرِهِ؛ اگر کسی کار خیر کوچکی انجام داد، آن را بزرگ میشمارد.» فرض کنید که در یک هیئت مذهبی، شخصی استکانی را از اینجا برمیدارد و به جای دیگر میگذارد. آدم عاقل، آن است که کار خیر دیگران را، هرچند کم باشد، بزرگ میشمارد. برعکس، کار خیر خودش را، هرچند زیاد است، ناچیز میانگارد؛ مثلاً میگوید: من، اگرچه پنجاه سال است نماز شب میخوانم، ولی این چیزی نیست و کاری نکردهام. یا با آنکه سی سال است برای انقلاب سینه میزنم، اما کاری برای آن نکردهام.
امام راحل ( ره ) با آن همه زحمتهایی که نهفقط برای مردم ایران، بلکه برای بشریّت متحمل شد و انقلاب اسلامی را رهبری کرد، در نهایت، فرمود: خدایا! اگر از من قصوری یا تقصیری سر زده، طلب بخشش میکنم!
این، نشانه مؤمن عاقل است؛ برعکس، کسی که کار کوچکی انجام داده و همواره میخواهد کارش را به رخ دیگران بکشد و خودش را معرفی کند، معلوم میشود که عقلش را کنار گذاشته و دچار خودبینی شده است؛ اما مؤمنی که از نعمت عقل بهرهمند است، خوبیهای خودش را کم میشمارد و به آنها توجه نمیکند؛ «یَسْتَقِلُّ کَثِیرَ الْخَیْرِ مِنْ نَفْسِهِ.»
در روایت مزبور آمده است که مؤمن عاقل: «وَلَا یَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ عُمُرِهِ؛ در تمام طول عمرش، در جستوجوی علم است و از آن خسته نمیشود.» باید خانوادهها، بهخصوص پدر و مادرها، بیشتر در امر یادگیری همت بگمارند تا سطح علمیشان رشد کند. یکی از موضوعاتی که در سبک زندگی مطرح است، یادگیری است. باید معارف دینی و احکام و عقاید خود را
بهدرستی فرابگیریم. متأسفانه، آنچه از جامعه دینی ما مورد انتظار است، فعلاً وجود ندارد. آدم عاقل، آن است که وقتی صبح از خواب بلند میشود، بگوید من امروز چه چیزی یاد بگیرم، چه آیه و حدیثی و یا چه مطلب اخلاقی را بیاموزم؟
در ادامه آن روایت آمده است: «الذُّلُّ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنْ الْعِزّ»؛ یعنی مؤمن، عزّت واقعی را نزد خدا جستوجو میکند. ازاینرو، اگر عزّت ظاهری و دنیوی پیدا نکند و در دنیا مورد توجه دیگران قرار نگیرد، برایش محبوبتر است. «وَالْفَقْرُ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الْغِنَی؛ فقیربودن، برایش محبوبتر از ثروتمندی است.»
حضرت در پایان میفرماید: «وَالْعَاشِرَةُ وَمَا الْعَاشِرَةُ لَا یَلْقَی أَحَداً إِلَّا قَالَ هُوَ خَیْرٌ مِنِّی وَأَتْقَی»؛ یعنی همه کس را از خودش بهتر و باتقواتر بداند. امام در تبیین این عبارت میفرماید: بالأخره غیر از خود این فرد، مردم دو گروه هستند: یک گروه واقعاً متقیتر از او هستند که باید در مقابل آنها خضوع کند و بگوید خدایا! من را هم مثل اینها قرار بده. گروه دیگر، افرادی هستند که به حسب ظاهر فاسقاند؛ اما انسان عاقل، این فرد فاسق را هم باید از خودش بهتر بداند. چرا؟ در روایت دارد که ممکن است که عاقبت این فاسق، ختم به خیر شود؛ اما این انسان که هماینک باتقواست، عاقبتش ختم بهخیر نشود. این، اثر عقل است؛ اینکه انسان نسبت به خاتمه و عاقبت زندگیاش نگران باشد، سبب میشود که همیشه دیگران را بر خودش مقدم و بهتر بداند.
همان طور که پیش از این بیان شد، 258 عبارت از سخنان امیر مؤمنان ( ع ) راجع به عقل است. شایسته است که انسان هر روز یکی از این کلمات حکیمانه
را بخواند و درباره آن اندیشه کند؛ از جمله، حضرت میفرماید: «سَبَبُ فَسادِ العَقلِ حُبُّ الدُّنیا؛ آنچه عقل انسان را فاسد میکند، دوستی دنیاست.»
یکی از مهمترین عوامل بهوجودآمدن حادثه عاشورا، دوستی دنیا و علاقه به جاه و مقام و دستیابی به طلا و نقره بود. با اینکه آنان یقین داشتند امام حسین ( ع ) برحق است و با وجود اینکه میدانستند ایشان فرزند رسول خداست، اما عقلشان را کنار گذاشتند، حبّ دنیا آنها را بیچاره کرد و در مقابل، امام حسین ( ع ) در اوج عقل و فهم، حق را از باطل تشخیص داده بود؛ همچنانکه حضرت علی اکبر به پدرش عرض کرد: «یَا أَبَتِ لَا أَرَاکَ اللَّهُ سُوءاً أَلَسْنَا عَلَی الْحَقِ قَالَ بَلَی وَالَّذِی إِلَیْهِ مَرْجِعُ الْعِبَادِ قَالَ فَإِنَّنَا إِذاً لَا نُبَالِی أَنْ نَمُوتَ مُحِقِّین.31. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 82. امام حسین ( ع ) میدانست که برای حفظ دین خدا، جز شهادت راهی وجود ندارد و باید خود و فرزندان و اصحابش شهید شوند و اهلبیتش اسیر گردند تا دین حقیقی باقی بماند. آن حضرت، با آگاهی کامل به میدان آمد و هیچتزلزلی به خویش راه نداد.
اینکه فرموده: «لَا یَکْمُلُ الْعَقْلُ إِلَّا بِاتِّبَاعِ الْحَق»، بیانگر این مهم است که باید حق را بشناسیم و اگر واقعاً میخواهیم عقلمان کامل شود، در هر زمان و شرایطی، پیرو حق باشیم. در همین روایت، وقتی امام حسین ( ع ) این کلام را به معاویه فرمود، معاویه اعتراف کرد و گفت: شما افرادی هستید که غیر از حق، چیزی در وجودتان نیست.
در خصوص عقل، تکامل، اسباب کمال، موانع و علل فساد عقل، آیات و احادیث فراوانی در متون دینی ما بیان شده است. خداوند میفرماید: محبوبتر
از عقل، مخلوقی نیافریدم و آنکه را دوست دارم، عقلش را کامل میکنم.
حال، با وجود چنین مطالب غنیّ دینی و معارف اصیلی، میتوان گفت که در قیام امام حسین ( ع ) عقل راه ندارد؟ و آن حضرت از سر عشق به میدان آمده است؟ بدیهی است که این حرف، غلط است و در واقع، یکی از بدترین تحریفهای عاشورا این است که عمل حسینبنعلی ( ع ) را بر مبنای عشق قرار دهیم که برای دیگران تکلیفآور نیست. آنچه متأسفانه در شعر بعضی شاعران مشاهده میشود، این است که میخواهند قضیه امام حسین ( ع ) را از مدار عقلانیت خارج کنند؛ درحالیکه باید این نکته را برای مردم تبیین کرد که نهضت آن حضرت، بر اساس عقل بوده است. این عقلِ سلیم است که آدمی را به اطاعت خدا وامیدارد و خود را در معرض شهادت قرار دهد؛ شهدای انقلاب اسلامی نیز روی همین مبنای دینی و عقلانی جان خود را فدا نمودند. در حقیقت، عاقلترین انسانها، شهدا هستند؛ چون به کمال عقلانیت رسیدند. اگر ما هم اینگونه عمل کنیم و عقل صحیح و سلیم را معیار کارهایمان قرار بدهیم، جلوی خیلی از خرافهها، بدعتها و انحرافها گرفته میشود.
حجتالاسلام والمسلمین حسین عبدالمحمدی(1)
در طول تاریخ بشری، همواره سنّتهای ثابت و همیشگی یا قوانین دائمی و بدون تغییری وجود داشته و دارند که هریک بهگونهای همسو با حکمت خداوندی تحقق مییابند. در قرآن کریم به شماری چند از این سنّتها اشاره شده که از آن جمله میتوان به: یاری مؤمنان از سوی حق تعالی، پاداش به نیکوکاران، آزمایش انسانها و عذاب تبهکاران اشاره نمود. بدیهی است، شناخت و توجه به این سنّتها، نقش بسزایی در رشد و شکوفایی فرد و جامعه ایفا کرده، زمینه دستیابی به کمالات انسانی را فراهم میسازند.
در این نوشتار، ضمن اشاره به مفهوم سنّت، به انواع سنّتهای الهی در قرآن پرداخته شده و جلوههای آنها نیز در نهضت عاشورای حسینی مورد بررسی قرار گرفته است.
«سنّت» در لغت، به معنای سیره و روش(2)و در اصطلاح اصول فقه، عبارت
است از قول، فعل و تقریر معصوم ( ع ) (1)
«سنّت الهی»، یعنی «ضوابطی که در افعال الهی وجود دارد(2)یا روشهایی که خداوند بر پایه آنها امور عالم و آدم را تدبیر و اداره میکند. بنابراین، سنّت، یعنی قوانین ثابت و اساسی تکوینی یا تشریعی الهی که هرگز دگرگونی ندارد(3)در قرآن کریم، سنّت به هر دو معنا استعمال شده است: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّه تَبْدِیلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَةِ اللّهِ تَحْوِیلاً(4)هرگز برای سنّت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنّت الهی تغییری نمییابی.»
در قرآن کریم، اصل جریان سنّتهای الهی در میان امتهای گذشته بیان گردیده است؛ چنانکه فرموده: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُروا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ(5)بهیقین، پیش از شما سنّتهایی بوده است. پس در زمین گردش کنید و بنگرید که فرجام تکذیبکنندگان چگونه بوده است.» آیه یادشده، هم بر جریان سنّتها و قوانین الهی در تاریخ تأکید دارد و هم بر پژوهش رویدادهای تاریخی به منظور عبرتگرفتن از آنها.
در ادامه، به بیان مهمترین سنّتهای الهی از نگاه قرآن پرداخته، جلوههای آن را در نهضت عاشورا بررسی میکنیم.
یکی از سنّتهای الهی، نصرت و یاری اهل حق است که در آیات متعدد
به آن تصریح شده است؛ یعنی خداوند یاری رهبران و مؤمنان صابر را بر خود لازم دانسته است. اینکه مکتب پیامبران الهی در طول تاریخ همواره رو به رشد بوده و خط مخالفان آنان همواره رو به زوال، بهخوبی این حقیقت را نشان میدهد؛ «وَلَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلی ما کُذِّبُوا وَأُوذُوا حَتَّی أَتاهُمْ نَصْرُنا وَلا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِ اللَّهِ وَلَقَدْ جاءَکَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِینَا(1)و همانا پیش از تو نیز پیامبرانی تکذیب شدند؛ ولی در برابر آنچه تکذیب شدند و آزار دیدند، صبر کردند تا یاری ما به آنان رسید. [تو نیز چنین باش؛ زیرا] برای کلمات [و سنّتهای] خداوند، تغییردهندهای نیست. قطعاً از اخبار پیامبران برای تو آمده است.»
«کلمات»، به معنای سنّتهای الهی است؛ چنانکه در برخی آیات دیگر نیز کلمات به همین معنا بکار رفته است؛ «وَلَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِینَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَإِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُون(2)بیشک، فرمان ما برای بندگانی که به رسالت فرستاده شدهاند، از پیش معیّن شده است. همانا ایشاناند که پیروزند و همانا سپاه ماست که پیروز است.»
نویسنده تفسیر نور در توضیح این آیه مینویسد: یکی از وعدهها و سنّتهای الهی، نصرت و دفاع از مؤمنان است؛ «وَکانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِین(3)البته برخی با توجه به آیه «وَکانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِین» معتقدند: معنای دفاع و یاری الهی، همیشه دفاع و نصرت فوری و کوتاهمدت نیست؛ بلکه دفاع درازمدت را نیز شامل میشود؛ زیرا در آیات دیگر میفرماید: «وَالْعاقِبَةُ
لِلْمُتَّقین(1)آری، ممکن است در یک درگیری و جنگ، مؤمنان بهظاهر شکست بخورند؛ ولی اهداف و تفکر آنان پیروز شود؛ «وَلَیَنْصُرَنَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌا(2)و قطعاً خداوند کسی که [دین] او را یاری کند، یاری میدهد. همانا خداوند نیرومند و شکستناپذیر است.»
در نهضت عاشورا، این سنّت الهی تحقق یافت؛ یعنی با وجود اینکه تعداد سپاه امام حسین ( ع ) نسبت به سپاه یزید بسیار اندک بود، اما حضرت به اهداف بلند خود دست یافت. پس از شهادت امام حسین ( ع ) وقتی که ابراهیم بن طلحة بن عبیدالله، خطاب به امام سجاد ( ع ) گفت: «یا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ مَنْ غَلَبَ؟؛ ای علی بن حسین! چه کسی [در این مبارزه] پیروز شد؟»، امام ( ع ) فرمود: «إذا أرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ وَدَخَلَ وَقْتُ الصَّلاةِ فَاذِّنَ ثُمَّ اقِمْا(3)اگر میخواهی بدانی چه کسی [یزید یا امام حسین ( ع ) ] پیروز شده است، هنگامی که وقت نماز فرارسید، اذان و اقامه بگو [آنگاه ببین چه کسانی ماندند و چه کسانی رفتند].»
امام ( ع ) با این پاسخ به او فهماند که هدف یزید، محو اسلام و نام رسول خدا ( ص ) بود؛ ولی همچنان طنین «لَا إلهَ إِلَّا اللَّهُ وَمُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» بر مأذنهها میپیچد و مسلمانان در همه جا، حتی در شام و پایتخت سلطنت یزید، به یگانگی خدا و رسالت محمد ( ص ) گواهی میدهند(4)
امام حسین ( ع ) نیز از شهادت و تحقق هدف الهی، بهعنوان پیروزی یاد نمود: «هرکه به من بپیوندد، شهید می شود؛ اما اگر نپیوندد، به فتح و پیروزی نمی رسد.(5)
عبّاس محمود عقّاد نیز مینویسد:
«یزید را در داستان کربلا برنده مطلق و کامیاب و پیروزمند بر حریف خویش میبینیم و حسین را در آن روز، برعکس، مغلوب و شکستهخورده مینگریم؛ ولی پس از مدّت کوتاهی علایم و نشانهها با وضع شگفتآمیزی جابهجا میشود و در کفههای سنجش، دگرگونی حیرتآوری پدیدار میگردد؛ تا آنجا که کفه زیرین، بر فراز آسمان میرود و کفه فرازمند، به زمین فرود میآید و شگفتا که این حقیقت به قدری روشن و آشکار است که جای هیچ سخنی را در تشخیص کفههای سود و زیان، برای هیچ نظارهگری باقی نمیگذارد.(1)
تاریخ بهخوبی گواهی میدهد که بعد از قیام عاشورا، امویان مشروعیت خود را از دست دادند و کمتر از چهار سال حاکمیت، پرونده بنیامیه برای همشیه بسته شد. محمود عقّاد در فرازی دیگر مینویسد: «دستاورد یکی از روزهای دولت بنیامیه ( فاجعه روز عاشورا ) ، این شد که کشوری با آن وسعت و پهناوری، به اندازه عمر طبیعی یک انسان نپایید و از چنگشان بیرون رفت.(2)
آیتالله آصفی نیز مینویسد: چنین جنبشی با این درجه از اصالت و ژرفا و توانمندی، باید بر جبهه مخالف به سرکردگی امویان پیروز شود. پیروزی، به معنای موفقیت نظامی در همه وقت نیست؛ بلکه پیروزی جبهه حق بر جبهه باطل است. در این نبرد میدانی و فرهنگی، موفقیت ازآنِ جبهه حسینی است که جبهه انبیا و اوصیا و صُلحاست و خدا، ضامن پیروزی آنان است؛ اما طاغیان و ستمگران، شکستخوردگان این نبردند(3)
یکی از سنّتهای خداوند این است که پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند. این حقیقت، در آیات متعدد آمده است: «أَنَّ اللَّهَ لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنینَا(1)همانا خداوند پاداش ایمانآورندگان را ضایع نمیسازد.» و یا فرموده: «وَاصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَا(2)صبر کن که بهتحقیق خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.»
همانگونهکه از اطلاق آیات استفاده میشود، پاداش الهی فراتر از پاداشهای دنیوی است. در اینجا به برخی پاداشهای فداکاری اباعبدالله ( ع ) که در دنیا به او عنایت شده، اشاره میکنیم:
برخی افراد، از تربت امام حسین ( ع ) بویی خوش استشمام میکردند؛ برای نمونه، پس از آنکه بر قبر حسین بن علی ( ع ) آب بستند تا مکان آن معلوم نباشد و بعد از چهل روز آب فرونشست، عربی بیاباننشین به قتلگاه کربلا رفت و درحالیکه خاکها را مشت مشت برداشته و میبویید، به کنار قبر حضرت رسید و گریست و گفت: پدر و مادرم به فدایت، چه قدر خوشبویی و چه قدر خوشبوست تربت تو! و بعد این شعر را خواند:
أرادُوا لِیُخْفُوا قَبْرَهُ عَن عَدَاوَةٍ **** فَطِیبُ تُرابِ الْقَبْرِ دَلَّ عَلَی الْقَبْر (3): «خواستند از روی دشمنی، قبرش را مخفی کنند؛ اما بوی خاک قبرش نشانه آن شد.»
خاصیت شفادهی تربت قبر امام حسین ( ع ) ، یکی از ویژگیها و امتیازاتی است که خداوند به آن حضرت عطا نموده است.
فردی به نام «سالم» نقل میکند: مبتلا به دلدرد شده بودم و معالجات اثربخش نبود. روزی به زنی از اهالی کوفه، به نام «سَلَمَه» برخوردم؛ گفت: ای سالم! میخواهی تو را به اذن الهی درمان کنم؟ گفتم: بالاترین خواستهام، همین است. او قدح آبی به من داد، نوشیدم و دردم ساکت شد. پس از گذشت چند ماه، از آن زن پرسیدم: مرا با چه چیزی علاج کردی؟ پاسخ داد: به دانهای از این تسبیح! پرسیدم: این تسبیح از چیست؟ گفت: از خاک قبر حسین ( ع ) . گفتم: ای رافضیه! مرا با این مداوا کردی؟ با این سخن، آن زن غضبناک برخاست و خارج شد و درد شکم، بدتر از پیش، بر من مستولی گشت(1)
مرحوم سید بن طاووس مینویسد: شیخ فقیه زاهد عارف، احمد بن فهد حلی روایت کرده که حضرت صادق ( ع ) مریض شد و امر فرمود کسی را اجیر کنند برای آن جناب نزد قبر حسین ( ع ) دعا کند. پس، کسی را یافتند و به او گفتند. گفت: میروم، ولی حسین ( ع ) امامِ واجبالطاعة است و امام صادق ( ع ) نیز امامِ واجبالطاعة است. پس، به سوی امام صادق ( ع ) برگشتند و حضرت را به کلام آن شخص خبر دادند. آن حضرت در جواب فرمود: امر، چنان است که آن شخص گفته؛ ولی ندانسته که خدای تعالی را بقعههایی چند است که دعا در آنها مستجاب میشود و آن بقعه که قبر حسین ( ع ) باشد، از آن بقعههاست(2)
از سنّتهای الهی که در آیات متعدد به آن تصریح شده، سنّت آزمایش است. اساساً جهان، صحنه آزمایش الهی است؛ «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَراتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینا(1)قطعاً همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، زیان مالی و جانی و [نیز] کمبود میوهها آزمایش میکنیم و بشارت ده به استقامتکنندگان.» و یا فرموده: «... حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجاهِدِینَ مِنْکُمْا(2)[ما همه شما را قطعاً آزمایش میکنیم] تا معلوم شود مجاهدان واقعی و صابران از میان شما کیاناند؟»
خداوند در آیه دیگر، فلسفه خلقت را آزمایش انسانها میداند: «تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَهُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا(3)پُربرکت و زوالناپذیر است کسی که حکومت جهان هستی به دست اوست و او بر هر چیز تواناست.»
از این آیات استفاده میشود که آزمایش الهی، قانونی کلی و سنّتی دایمی است و خداوند بندگان خویش را برای شکوفایی استعدادهای نهفته و پرورش آنان میآزماید. در واقع، امتحان خدا به کار باغبانی پُرتجربه شبیه است که دانههای مستعد را در سرزمینهای آماده میپاشد. این دانهها به وسیله مواهب طبیعی شروع به رشد میکنند و بهتدریج با مشکلات میجنگند و در برابر طوفانهای سخت و سرمای کشنده و گرمای سوزان، ایستادگی به خرج میدهند تا شاخه گلی زیبا یا درختی تنومند و پُرثمر به بار آید.
نهضت عاشورا، جلوهگاهی برای بروز این سنّت الهی است. نهضت عاشورا، زمینهای پدید آورد تا همگان امتحان و غربال شوند. در یک طرف، فرزند رسول خدا ( ص ) با عدهای از پارسایان روزگار با اهداف الهی قرار دارند و در طرف دیگر، یک حاکم فاسد با عدهای از جنایتکاران با اهداف شوم مادی که به طور آشکار فسق میکنند. جبهه حق، کاملًا از جبهه باطل قابل تشخیص بود؛ اما با این حال، عده بسیاری از مسلمانان در جبهه باطل قرار گرفتند و فرزند پیامبر را به شهادت رساندند و اهل بیتشان را به اسارت بردند؛ البته عدهای نیز از این آزمون بزرگ، سربلند بیرون آمدند. اینان کسانی بودند که تا آخرین قطره خون و نفس خویش با امام بودند؛ کسانی که امام حسین ( ع ) آنان را بهترین و باوفاترین یاران خواند(1)
از سنّت های الهی، کیفر تبهکاران و ستمگران است. از جمله حکمتهای این مطلب که خداوند انسان را امر نموده در زمین سیر کند و از سرنوشت پیشینیان عبرت گیرد، همین امر است. اگر انسان تاریخ را مرور کند، باور خواهد کرد که دنیا توسط مدیری توانا، حکیم و عادل اداره میشود؛ «قُلْ سِیرُوا فی الأَرْضِ ثُمَّ انظرُوا کیْف کانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَا(2)بگو: روی زمین گردش کنید. سپس، بنگرید سرانجام تکذیبکنندگان [آیات الهی] چه شد؟» همچنین، میفرماید: «قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَا(3)بگو: در روی زمین سیر کنید. پس، ببینید عاقبت کار گنهکاران به کجا رسید؟»
شکی نیست که تأثیر مشاهده آثار گذشتگان و اقوامی که بر اثر پشت پا زدن به حقایق، راه فنا و نابودی را پیمودند، بسیار بیشتر از مطالعه تاریخ آنها در کتابهاست؛ زیرا این آثار، حقیقت را قابل لمس میسازد.
علامه طباطبایی ( ره ) در این باره مینویسد: اینکه امر فرموده در زمین سیر کنند، برای این است که از سرگذشت امتهای گذشته عبرت بگیرند و سرانجام پادشاهان و فراعنه طاغی را ببینند که چگونه قصرهای رفیعشان به دردشان نخورد... و چیزی به جز سرگذشتی که مایه عبرت باشد، باقی نماند(1)
سرنوشت شوم قاتلان سیدالشهداء ( ع ) نیز این حقیقت را نشان میدهد که خداوند متعال نسبت به ظلمی که به بندگان مخلَص خود میشود، بیتفاوت نیست و انتقام خون آنان را خواهد گرفت و این، یک سنّت الهی است. از سوی دیگر، سرنوشت ستمگران عاشورا، مایه عبرت برای دیگران است. در ادامه، به برخی از کیفرهای الهی که دشمنان امام حسین ( ع ) در دنیا به آن دچار شدند، اشاره میکنیم.
از برخی روایات برمیآید که تمامی کسانی که در قتل یا در جنگ با امام حسین ( ع ) همکاری کردند، به بیماریهایی همچون: جنون، جذام، بَرَص ( پیسی ) مبتلا شدندا(2)مثلًا جابربن زید أزْدی ( غارتگر عمامۀ حضرت ) ، به محض بر سر نهادن آن، گرفتار جنون شد.
غارتگر لباس حضرت نیز با پوشیدن آن، گرفتار بَرَص شد و چهرهاش متغیر گشته و موهایش ریخا(3)و یا از دستان أبْجَربنکَعب پس از غارت لباس
حضرت، در زمستانها خونابه میریخت و هنگام تابستان، دستهایش همچون چوب خشک میشد(1)
کسانی که در جریان منع آب نقش مستقیم داشتند یا زبان به شماتت گشوده بودند، با نفرین امام، گرفتار مرض استسقا ( تشنگی ) شدند؛ چنانکه در روز عاشورا، مردی از سپاه عمرسعد خطاب به امام گفت: «ای حسین! آیا این آب را نمیبینی که [گویا در صفا و زلالی] چون صفحه آسمان است؟ به خدا از آن، قطرهای نمیچشی تا در حال تشنگی بمیری.» امام حسین ( فرمود: «بارخدایا! او را تشنهکام بمیران و هرگز او را نیامرز!» یکی از دوستانش میگوید: او پس از واقعه عاشورا، بیمار شد و من به عیادتش رفتم. به خدایی که جز او خدایی نیست، او را دیدم آب میخورد؛ اما سیر نمیشد. سپس، آن را قی میکرد. دوباره آب میخورد، ولی سیراب نمیشد و این، کارش بود تا زمانی که جان داد(2)
درباره عمروبنحَجَّاج ( از یاران عمرسعد ) نیز نقل شده که بانگ برآورد: «ای حسین! اینک آب فرات است که [حیوانات پستی چون] سگان بدان زبان میزنند و خوکها و درازگوشان از آن میآشامند؛ اما قطرهای بهرۀ تو نخواهد گشت؛ تا اینکه حمیم جهنّم را بیاشامی.» [امام حسین ( ع ) ] بر آنها نفرین کرد که در حال عطش بمیرند و او ( عمروبنحَجَّاج ) نیز از شدّت عطش هلاک شد(3)
درباره مردی از قبیله أبانبندارِم نیز نقل شده که تیری به فک مبارک امام زد و امام خونها را به آسمان میپاشید و میفرمود: «اینگونه».(4)این مرد با نفرین حضرت، مبتلا به مرضی شد که بر اثر آن، در شکمش احساس حرارت شدید و
در پشتش، احساس سرمای شدید میکرد و در مقابلش، یخ و پشت سرش، آتش مینهادند و از شدت عطش، کاسههای بزرگ پُر از آب سر میکشید؛ ولی سیراب نمیشد و بدین وضع بود تا شکمش پاره شد(1)
برخی نیز گرفتار قطع یا نقص عضو شدند؛ مثلًا نقل شده: فردی که خبر شهادت امام را به عنوان بشارت برای مردم آورد، پس از مدتی کوتاه، نابینا گشت و دست او را گرفته، اینسو و آنسو میبردند(2)سِنانبناَنس نیز گرفتار جنون و لالی شد. وی پس از آنکه باافتخار در برابر حجاجبنیوسف خود را قاتل حسین ( ع ) معرفی کرد و حجاج نیز این کار را «امتحانی نیکو» قلمداد کرد، به خانهاش رفت و گرفتار جنون و لالی شد(3)
گونهای دیگر از عقوبتهای دنیوی جنایتکاران صحنۀ عاشورا، این بود که خداوند پیش از گرفتاری آنان به عذاب آتش اخروی، از عذاب آتش دنیا به آنان چشانید. در امالی شیخ طوسی آمده است:
در زمان حجاجبنیوسف، گروهی از ما، مخفیانه از کوفه خارج شده و به کربلا رفتیم. از آنجا که محل سُکنایی نداشتیم، اتاقکی گِلین در کنار فرات بنا کردیم و در آن سُکنا گزیدیم. در این حین، مرد غریبی آمد و گفت: فردی رهگذرم و میخواهم امشب مرا در این اتاقک جای دهید. ما نیز چنین کردیم. وقتی خورشید غروب کرد، چراغی را که با نفت میسوخت، روشن کردیم و نشستیم و دربارۀ حسین ( ع ) و مصیبت او و دربارۀ قاتلانش مشغول صحبت
شدیم. سخن به اینجا رسید که خداوند هریک از قاتلان او را به یک بلیه و بیماری در جسمش مبتلا ساخته است. در این هنگام، آن مرد گفت: من نیز جزء قاتلان حسین بودم. به خدا قسم! تاکنون هیچ بدی و بیماری متوجه من نشده است. بنابراین، سخن شما دروغ است. ما سکوت کرده، دیگر چیزی نگفتیم.
در این هنگام، شعلۀ چراغ ضعیف شد و آن مرد برخاست تا فتیلۀ آن را با دستش اصلاح کند. ناگاه آتش، کف دستش را فرا گرفت، او برخاست و دواندوان خود را درون آب فرات انداخت؛ اما آتش، سطح آب را احاطه کرد و او دائماً سرش را داخل آب میکرد تا از آتش روی آب مصون بماند و چون سر بر میآورد، سرش میسوخت و مجبور بود دوباره سر در آب کند. این وضع آنقدر تکرار شد تا به هلاکت رسید(1)
مرتکبان سنگدل جنایات کربلا، بر اثر جنایات فجیعی که مرتکب شدند، به جز عقوبتهایی که گفته شد، در عالم خواب و استراحت نیز گرفتار کابوسهای وحشتناکی میشدند که بهمنزله هشداری نسبت به وضعیت دهشتناک آنان پس از مرگ بود؛ از جمله، روایت عبداللهبنرَباح قاضی است. هنگامی که وی، سبب کوری فردی نابینا را از او پرسید، آن شخص چنین پاسخ داد:
من دهمین نفری بودم که در قتل حسین سهیم شدم؛ ولی شخصاً نیزه و شمشیر و تیری به او نزدم. پس از قتل حسین، به خانه رفتم و پس از نماز عشا خوابیدم. در عالم رؤیا دیدم کسی نزدم آمد و گفت: نزد رسول خدا بیا! گفتم: مرا با رسول خدا چهکار؟ ولی آن شخص گریبانم را گرفت و به صحرایی برد که رسول خدا ( ص ) در نقطهای از آن نشسته و آستینها را بالا زده بود و نیزهای در دست داشت و فرشتهای نیز در مقابلش ایستاده و شمشیری از آتش در دست او بود. او تمامی نُه نفر همراهان مرا با ضربتی از آتش کشت. با دیدن این صحنه،
1) شیخ طوسی، الأمالی، ص 163
من در برابر رسول خدا زانو زدم و سلام کردم. حضرت پاسخی نداد و پس از مکثی طویل، فرمود: «ای دشمن خدا! حرمتم را هتک کردی و عترتم را کشتی و حق مرا پاس نداشتی!» عرض کردم: ای رسول خدا! من شمشیر و نیزه و تیری نزدم. فرمود: «ولی سیاهی لشکر بودی؛ نزدیک بیا!» چون نزدیک رفتم، طشت پرخونی را دیدم که در برابرش بود و فرمود: «خونِ حسین است.» از آن بر چشمانم مالید. ناگاه از خواب پریدم و خود را نابینا یافتم(1)
گزارشهای متعدد، گویای آن است که قاتلان یا شرکتکنندگان در قتل امام حسین ( ع ) ، پس از این جنایت، بهره چندانی از عمر خود نبردند. درباره عمربنسعد نقل شده: هنگامی که امام حسین ( ع ) به وی فرمود: «مایه روشنی دیدهام آن است که تو پس از من، از گندم عراق، زیاد نخواهی خورد»(2)وی با کمال جسارت و با حال استهزا پاسخ داد: «ما را جو کافی است!(3)اما حوادث پس از عاشورا، درستی پیشگویی امام ( ع ) را روشن ساخت؛ زیرا عمربنسعد، پیش از آنکه به آرزویش، یعنی حکومت ری، دست یابد، پس از سالیانی اندک، به دستور مختار ثقفی، به هلاکت رسید(4)
غارتگران حرم حسینی نیز بدون بهرهمندی از اموال غارتشده، سرانجام به فقر دچار گردیدند؛ بهعنوان نمونه، درباره مالکبنبُسر کِنْدِی نقل شده که وی روز عاشورا، پس از غلبه ضعف بر امام، شمشیری بر سر حضرت فرود آورد و بر
اثر این ضربه، کلاهِ حضرت از سرش افتاد، او آن را برداشت و پس از آن، مشمول نفرین حضرت گشت که به او فرمود: «خوردن و آشامیدن بر تو گوارا مباد و خداوند با ظالمان محشورت گرداند.» وی، کلاه غنیمتی را نزد همسرش برد؛ ولی با اعتراض او مواجه گشت که: «آیا لباس غارت شدۀ حسین را به خانهام میآوری؟ از این پس، من و تو زیر یک سقف نخواهیم بود.» و آن مرد پس از آن، تا آخر عمر، همواره در حال فقر و نداری به سر میبرد(1)
حجتالاسلام والمسلمین عبدالکریم پاکنیا تبریزی(2)
امام حسین ( ع ) فرمود:«فَلَکُمْ فِیَّ أسْوَةٌ؛(3)قیام من، سرمشق شماست.»
تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است***دانشسرای مکتب اولاد آدم است
از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات***تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است(4)
نهضت کربلا، بعد از شهادت امام حسین ( ع ) ، با سخنرانیهای بیدارگرانه امام سجاد ( ع ) و زینب کبری ( جاودانه شد. اگرچه بهظاهر در عاشورای سال 61ق. پیروزی ازآنِ یزیدیان بود و نبرد نابرابر کربلا به نفع جبهه باطل به پایان رسید، ولی در نگاه عمیق، پیروزی حقیقی متعلق به امام حسین ( ع ) و یاران او
بود؛ چراکه حضرت در آن قیام، راه و رسمی ماندگار در عالم به یادگار گذاشت و با خون سرخش، مکتبی را برای مسلمانان، بلکه همه آزادگان جهان بنا نهاد که تا همیشه تاریخ باقی است و سرمشق حقطلبان عالم است(1)ازهمینرو، بعد از جریان کربلا، نهضتهای حقطلبانه و رهاییبخش، مانند: قیام توّابین، قیام حَرّه و قیام مختار به وجود آمد که نگرشها را درباره حکومت امویان تغییر داد و پرسشهای متعددی را فراروی همگان ارائه نمود؛ از جمله اینکه: چرا فرزند پیامبر ( ص ) در یک جنگ نابرابر شرکت نمود؟ چرا آن حضرت کودکان و اهلبیت خویش را همراه خود برد؟ چرا جهان اسلام در برابر قیام امام سکوت کرد؟
در این نوشتار، به بررسی شماری از قیامهایی که بهتأسی از نهضت حسینی و یا برای خونخواهی امام و یارانش شکل گرفتند، میپردازیم.
یکی از قیامهای که پس از حادثه عاشورا، برای خونخواهی امام حسین ( ع ) به وقوع پیوست، قیام مردم سیستان بر ضدّ حاکمان اموی بود. مردم سیستان، پس از پذیرش اسلام در سال 30 قمری، در راه خدا و ولایت علی ( ع ) بسیار کوشیدند و افتخارات مهمی را به نام خود ثبت کردند(2)در تاریخ سیستان
1) مهدی رستمنژاد و سعید داودی، عاشورا؛ ریشهها و انگیزهها، ص 66.
2) شاه سیستان، «ایران، پسر رُستم، پسر آزادخُو، پسر بَختیار»، پس از مشورت با موبد موبدان، شخصی را نزد ربیعبنزیاد فرستاد و اعلام کرد: «ما از نبرد عاجز نیستیم؛ زیرا شهر ما، شهر مردان و پهلوانان است؛ اما با خدای بلندمرتبه نمیتوان جنگید؛ چه ما در کتابها خواندهایم که شما سپاهیان خدایید و به سوی ما خواهید آمد و محمد ( ص ) فرستاده خداست. بنابراین، صلحکردن، از جنگ و خونریزی بهتر است.» ( تاریخ سیستان، ص 81 )
میخوانیم که پس از شهادت امام حسین ( ع ) و اسارت اهلبیت ( ع ) ، مردم سیستان با شنیدن این خبر، به خونخواهی اباعبدالله الحسین ( ع ) بر ضدّ یزید و حکمران او در سیستان، عَبّادبنزیاد ( برادر عُبَیْداللهبنزیاد ) ، قیام کردند. با اینکه در آن موقع، حکمران سیستان، سپاه و نیروی انتظامی و نیز محکمه قضا را در اختیار داشت و کاملاً بر اوضاع مسلط بود، ولی همین که عدهای از مردم قیام خود را آغاز کردند، عَبّادبنزیاد با برداشتن بیست میلیون درهم بیتالمال، به بصره فرار کرد؛ بهطوریکه سیستان ماهها بدون والی ماند(1)
شورش مدینه در سال 63 یا 62ق. رخ داد و به فاجعه «حَرّه»(2)مشهور گردید. این حادثه از آنجا سرچشمه گرفت که پس از شهادت امام حسین ( ع ) ، موجی از خشم و نفرت در مناطق اسلامی بر ضدّ حکومت یزید برانگیخته شد. در شهر مدینه نیز که مرکز خویشاوندن پیامبر و صحابه و تابعین بود، مردم به خشم آمدند. حاکم مدینه، عثمانبنمحمد، به دستور یزید گروهی از بزرگان شهر را به نمایندگی از طرف مردم مدینه، به دمشق فرستاد تا در بازگشت، مردم را به اطاعت از حکومت وی تشویق کنند. به دنبال این طرح، عثمان هیئتی مرکب از «منذربنزبیربنعوام»، «عبیداللهبن ابیعمرو مخزومی»، «عبداللهبنحنظله، غسیل الملائکه» و چند تن دیگر از شخصیتهای بزرگ مدینه را جهت دیدار با یزید به دمشق فرستاد؛ تا اینکه نمایندگان به شام آمدند و یزید پذیرایی باشکوهی از آنان در کاخ خود ترتیب داد و به هرکدام هدایا و خلعت های هنگفتی بخشید.
او فکر میکرد که آنان با دریافت این پول ها و با آن پذیرایی در کاخ سبز دمشق، در بازگشت به مدینه، از او تمجید خواهند کرد؛ اما این دیدار، نهتنها به نفع او تمام نشد، بلکه کاملاً نتیجه معکوس داشت. نمایندگان، به جز منذربنزبیر به مدینه بازگشتند و نتیجه گزارش، این بود:
«وَاللّهِ ما خَرَجنا عَلی یَزیدَ حَتّی خِفْنا أنْ نُرْمِیَ بِالْحِجارَةِ مِنَ الْسَّماءِ. إن رجلا ینکح الأمهات والبنات والأخوات ویشرب الخمر ویدع الصلاة...(1)به خدا سوگند! ما علیه «یزید» قیام نکردیم مگر زمانیکه ترسیدیم که اگر علیه او قیام نکنیم، هدف سنگهای آسمانی قرار گیریم و این بدان جهت بود که وی با کنیزان اولاددار و با دختران و خواهران همبستر میشد و بادهگساری میکرد و نماز را نیز ترک گفته بود»
به دنبال این جریان، مردم مدینه با عبدالله، پسر حنظله، بیعت کردند و حاکم مدینه و همه بنیامیه را از شهر بیرون کردند. این گزارش که به یزید رسید، «مسلمبنعقبه» را که از سرسپردگان بنیامیه بود، با لشکر انبوهی برای سرکوبی نهضت به مدینه اعزام کرد و به وی گفت: به آنان سه روز مهلت بده؛ اگر تسلیم نشدند، با آنان بجنگ و وقتی پیروز شدی، سه روز هرچه دارند، از اموال و چارپایان و سلاح و طعام، همه را غارت کن و در اختیار سربازان بگذار... سپاه شام، مدینه را مورد حمله قرار داد و جنگ خونینی بین دو گروه درگرفت و سرانجام، شورشیان شکست خوردند و سران نهضت کشته شدند. مُسلم به مدت سه روز دستور قتلعام و غارت شهر را صادر کرد که مُسلم را به جهت این جنایات، «مُسرف» نامیدند(2)
ابنقتیبه مینویسد: یکی از سربازان شامی، به منزل زنی وارد شد که کودکی شیرخوار داشت. سرباز از او اموالی را طلب کرد؛ زن اظهار داشت: هرچه مال در خانه داشتم، همه را به غارت بردند. سرباز سنگدل یزیدی، طفل شیرخوار را از دامن مادر جدا کرد و در برابر چشم او، چنان سرش را به دیوار کوبید که مغزش متلاشی شد(1)
ابنابیالحدید مینویسد: لشکریان شام، مردم مدینه را سر بریدند؛ آنگونهکه قصّاب، گوسفند را سر میبرد. چنان خونها ریخته شد که قدمها در میان آنها فرو میرفت؛ فرزندان مهاجر و انصار و مجاهدان بدر را به قتل رساندند و از آنها که باقی ماندند، بهعنوان بردگان برای یزید بیعت گرفتند(2)در این فاجعه، از بزرگان مهاجر و انصار هزاروهفتصد تن، و از سایر مسلمانان دههزار تن به قتل رسیدند(3)
حادثه کربلا، همانند خورشید فروزان، همه جا را فراگرفته است. این امر را میتوان به جهت وجود ویژگیهایی چون خدامحوری و ستمستیزی در سیره امام حسین ( ع ) و یاران او جستوجو کرد. افزونبراین، باید یکی از دلایل جاودانگی آن را نیز حضور پُرثمر اهلبیت ( ع ) در این نهضت دانست که در جهت پیامرسانی، تأثیر بسزایی داشته است؛ زیرا خون و پیام، در هر انقلابی مکمل یکدیگر بوده، ارزش پیامرسانی، هرگز کمتر از خون و شهادت نیست. ازاینرو، اوّلین جرقههای قیام را بعد از عاشورا، امام سجاد ( ع ) و زینب کبری (
با خطابههای روشنگر و آتشین خود کلید زدند. خطبه زینب ( س ) ، مردم کوفه را منقلب نمود و هریک از کلمات او، همانند بمب بود که بر کاخ ابنزیاد فرود میآمد. این خطبه، چنان تحولی در مردم کوفه ایجاد نمود که به اشتباه خود پی برده، در صدد قیام برآمدند و نسلهای آتی نیز با الهام از آن خطابه، به سوی انقلابهای سیاسی و فرهنگی گام برداشتند و ثمره آن، در دهههای بعد آشکار شد. بر این اساس، پس از خطبه زینب ( س ) ، زمزمههای انتقام از قاتلان امام حسین ( ع ) بر سر زبانها افتاد. قیام توّابین به منظور خونخواهی امام و با انگیزههای الهی و با شعار «یا لَثاراتِ الْحُسَیْن» به رهبری سلیمانبنصُرد خزاعی آشکارا آغاز گردید. توّابین در ۵ ربیعالأول سال 65ق. از نخیله راهی دمشق شدند. هنگامی که سپاه به کربلا رسید، از اسبها پیاده شدند و گریان خود را به قبر امام ( ع ) رسانده، اجتماع پُرشوری را تشکیل دادند. سلیمان و همراهانش دست به ناله و مناجات برداشته، با خدا عهد کردند و گفتند: خدایا! ما فرزند پیامبرت را تنها گذاشتیم و خوار کردیم. گذشته ما را ببخش و توبهمان را بپذیر که تو قطعاً توبهپذیر و بخشندهای! خدایا! بر حسین و یاران راستگو و شهیدش رحمت بفرست! ای پروردگار ما! تو شاهد باش که ما عهد میبندیم که بر همان دین و راه حسین ( ع ) و یارانش که بر آن شهید شدند، قدم بگذاریم و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی، یقیناً ما از زیانکاران خواهیم بود(1)
آنان بر اساس این پیمان، تا آخرین قطره خون خود با عوامل بنیامیه به مبارزه پرداختند. توّابین در اطراف شام و در محلی به نام «عین الورده» با لشکر ابنزیاد درگیر شدند. عبیداللهبنزیاد فرماندهی سپاه شام را که به سیهزار تن میرسید، بر عهده داشت. این نبرد سه روز به طول انجامید و توّابین در این چند روز، با
1) طبری، تاریخ الأمم والملوک، ج ۴، ص۴۵۶ و ۴۵۷.
انگیزه فراوان و پایمردی زیاد، با لشکر شام جنگیدند و گروه بسیاری از آنان را به قتل رساندند. فرماندهی لشکر توّابین به عهده سلیمانبنصرد بود و پس از شهادت وی، مسیّببننجبه و پس از کشتهشدن او، عبداللهبنسعدبننُفیل و پس از او، رفاعةبنشدّاد فرماندهی لشکر را عهدهدار شد. در این نبرد، سران انقلاب توّابین، به جز رفاعةبنشدّاد، همگی به شهادت رسیدند(1)
آنچه از بررسی این قیام به دست میآید، آن است که شهادت امام حسین ( ع ) چنان تأثیری در میان آنان گذاشت که به چیزی جز شستوشوی لکّه ننگ بیوفایی و عدم نصرت آن حضرت فکر نمیکردند. آنها نه طالب فتح و پیروزی بودند و نه برای رسیدن به حکومت و غنایم پیکار میکردند. آنان وقتی از شهر و دیار خویش خارج شدند، میدانستند که دیگر باز نخواهند گشت؛ چنانکه جناب سلیمانبنصرد خزاعی نیز این مطالب را به آنها گوشزد کرده بود و توّابین نیز در پاسخ به سلیمان گفتند: «ما برای دنیا و رسیدن به حکومت قیام نمیکنیم و هدف ما، توبه از گناهان خویش و خونخواهی فرزندان دختر رسول خداست.»
آنان در واقع، میخواستند با کشتن و کشتهشدن، از عذابی که به روح و جانشان افتاده بود، رهایی یابند و گناهان خویش را شستوشو دهند. به همین دلیل، در همان زمان، مختار نیز برای جمعآوری نیرو جهت مبارزه و قیام علیه حکومت ستمگر تلاش میکرد؛ ولی با این حال، حاضر به همکاری با سلیمان نبود و میگفت: «سلیمان میخواهد با این قیام، خود و یارانش را به کشتن دهد. او، مردی است که از آیین جنگ آگاهی ندارد.»
1) ابناثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص۱۷۸.
توّابین در آغاز قیام، کنار قبر امام حسین ( ع ) رفتند و نهضت خویش را از آنجا آغاز کردند و نخستینبار توسط برخی از آنان شعار «یا لَثاراتِ الْحُسَیْن» سر داده شد. همه این تلاشها و جانبازیها، بهوسیله کسانی صورت میگرفت که روزی در کوفه از تهدیدهای ابنزیاد که با تعداد محدودی وارد کوفه شد، ترسیده بودند و مسلمبنعقیل، سفیر امام حسین ( ع ) را تنها گذاشتند و شهر را تسلیم دشمن کردند؛ ولی پس از حادثه عاشورا، چنان روحیهای پیدا کردند که جان برکف، دست به قیام زدند تا اینکه کشته شدند(1)
بعد از قیام توّابین، در سال 66ق. قیام دیگری نیز به رهبری مختاربنابیعبیده ثقفی که مردی هوشمند، سیاستمدار و از علاقهمندان اهلبیت ( ع ) بود، با تأثیر از پیام عاشورا صورت گرفت. در مدتی که واقعه کربلا رخ داد، مختار به همراه میثم تمّار، عاشق امیر مؤمنان ( ع ) ، در زندان عبیداللهبنزیاد به سر میبرد. میثم تمّار در زندان بر اساس خبر غیبی علی ( ع ) به مختار گفت: «تو از زندان آزاد خواهی شد و به خونخواهی امام حسین ( ع ) قیام خواهی کرد و این ستمگر را که امروز من و تو در زندان او اسیریم، به قتل خواهی رساند و با پای خود، سر و صورت وی را لگدکوب خواهی کرد!(2)
روز جمعه ۱۵ ربیعالأول سال ۶۶ﻫ.ق مختار وارد قصر کوفه شد و نماز جمعه به امامت او اقامه گردید. وی قبل از نماز، دو خطبه ایراد کرد و در آن، اهداف قیام خویش را تبیین نمود و پس از آن، مراسم بیعت برگزار شد. او خطاب
به مردم گفت: با من بر اساس کتاب خدا و سنّت پیامبرش و خونخواهیِ اهلبیت ( ع ) و جهاد با منحرفان و دفاع از ضعفا بیعت کنید(1)
مختار نیز حرکت خود را با شعار «یا لَثاراتِ الْحُسَیْن» آغاز کرد و شیعیان اهلبیت ( ع ) را به قیام واداشت. او بعد از تسلط بر حکومت کوفه، حدود 28 نفر از قاتلان شهدای کربلا را به جزای اعمالشان رسانید و قصاص نمود. امام باقر ( ع ) قیام وی را تأیید نمود و به ابومحمد حکم، فرزند مختار، فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ أَبَاکَ رَحِمَ اللَّهُ أَبَاکَ مَا تَرَکَ لَنَا حَقّاً عِنْدَ أَحَدٍ إِلَّا طَلَبَهُ قَتَلَ قَتَلَتَنَا وَطَلَبَ بِدِمَائِنَاا(2)خداوند پدرت را رحمت کند، خداوند پدرت را رحمت کند! او حقّ ما را طلب کرد. قاتلان ما را کشت و به خونخواهی از ما اهلبیت ( ع ) قیام نمود.»
لشکر مختار وقتی بر سپاه عبیداللهبنزیاد غالب شد، سرِ ابنزیاد را به مدینه برای امام سجاد ( ع ) فرستاد. هنگامی که سرِ ابنزیاد به محضر امام سجاد ( ع ) رسید، امام در حال تناول غذا بود. امام سجاد ( ع ) در این باره میفرماید: «هنگامی که ما را بر ابنزیاد وارد کردند، او در حال غذا خوردن بود و سرِ پدرم در مقابلش بود. در آن لحظه، گفتم: خدایا! زنده باشم و ببینم روزی که سرِ ابنزیاد در مقابل من قرار دارد.(3)
مختار بعد از هجده ماه حکومت، وقتی خود را در مقابل سپاه مصعببنزبیر در محاصره دید، با عدهای از همراهانش از قصر بیرون آمد و پس از مقاومت جوانمردانه، به شهادت رسید. این واقعه، روز ۱۴ ماه مبارک رمضان سال ۶۷ق. اتفاق افتاد(4)
جوهره اصلی قیام مختار، چیزی جز خونخواهیِ امام حسین ( ع ) و انتقام از جانیان کربلا نبود و مختار نیز بهخوبی از عهده این هدف برآمد. وی با انتخاب شعار حرکتآفرین «یا لَثاراتِ الْحُسَیْن»، خونهای جوانان شیعه را در رگهایشان به جوش آورد. بدیهی بود که در آن روزگار، هیچ شعاری تا این اندازه نمیتوانست در ایجاد شور و هیجان انتقام، مؤثّر و کارساز باشد. از سوی دیگر، وی با ایجاد رابطه با فرزندان امیر مؤمنان ( ع ) ، بهویژه محمد حنفیّه و فرستادن سرهای جنایتکاران کربلا به نزد امام سجاد ( ع ) ، بهواقع رهبری معنوی و پشت پرده قیام را با خاندان پیامبر ( ص ) پیوند داد. او همواره خود را نماینده محمد حنفیّه معرفی میکرد و رهبری قیام را به او نسبت میداد و روزی که کوفه را فتح کرد، مردم را به شرط خونخواهی امام حسین ( ع ) و اهلبیتِ آن حضرت، به بیعت خویش فراخواند.
اگرچه حکومت مختار دوام چندانی نیافت و سرانجام به دست مصعب برچیده شد، ولی هرگز نمیتوان او را فردی شکستخورده دانست. او به هدف بلند خویش که همان انتقام از قاتلان و جانیان کربلا بود، بهخوبی دست یافت و بارها قلب امام سجاد ( ع ) و بنیهاشم را خرسند نمود؛ هرچند سرانجام، خودش فدای این راه شد(1)
سر در ره جانانه فدا شد، چه بجا شد **** از گردنم این دَیْن ادا شد، چه بجا شد!
از خون دلم بسته حنا بر سر انگشت **** خون دلم انگشتنما شد، چه بجا شد!
1) مهدی رستمنژاد و سعید داودی، عاشورا؛ ریشهها و انگیزهها، ص 684.
قیام زید، فرزند امام سجاد ( ع ) نیز متأثر از عاشوراست. توجه به امربهمعروف و نهیازمنکر و قیام همهجانبه علیه ستمگران، درسی بود که زید از جدش امام حسین ( ع ) گرفته بود. او با تکیه بر بیعت پانزدههزار نفر از اهالی کوفه، بر ضدّ هشامبنعبدالملک، خلیفه اموی، قیام کرد. نخست، قرّا و اشراف اهل عراق با او بیعت کردند؛ ولی به هنگام نبرد با یوسفبنعمر ثقفی که عامل عراق بود، فرار کردند. زید پس از مقاومت بسیار و زخمهای فراوان، در اوایل ماه صفر سال 121ق. به شهادت رسید(1)امام رضا ( ع ) فرمود: «پدرم موسیبنجعفر، از پدرش جعفربنمحمد شنید که میفرمود: «رَحِمَ اللَّهُ عَمِّی زَیْداً إِنَّهُ دَعَا إِلَی الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَلَوْ ظَفِرَ لَوَفَی بِمَا دَعَا إِلَیْها(2)خدا عمویم زید را بیامرزد! او مردم را به سوی «رضا از آلمحمد» میخواند و اگر پیروز میشد، به وعدهاش وفا میکرد.»
از دیگر قیامهای متأثر از عاشورا و اهداف مقدس آن، قیام یحییبنزید(3)نوه امام سجاد ( ع ) ، بر ضدّ حکام مستبد بنیامیه است که در واقع، او به وصیت پدرش عمل نمود. او با هفتاد نفر در برابر سپاه دههزار نفری نصربنسیّار، حاکم امویان در خراسان، ایستاد و آنها را شکست داد و فرمانده آنها را به قتل رساند. او و یارانش در سال ۱۲۵ق. در نبرد با عوامل بنیامیه به شهادت رسیدند(4)شهادت وی، در خصوص قیام عمومی و نابودی آلامیه، تأثیر فراوانی داشت.
گفتنی است، قیامهای دیگری نیز در طول تاریخ رخ داد که ریشه در نهضت عاشورا دارد. در ادامه، به برخی از آنها اشاره میکنیم:
این قیام، از نهضتهای مهم دیگری است که در پی انقلاب کربلا رخ داد. حسین بن علی بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب، نوه حسن مثنی و نواده امام مجتبی ( ع ) ، در سال ۱۶۹ق. بر ضدّ هادی عباسی ( خلافت از ۱۶۹ـ۱۷۰ق. ) قیام کرد و در منطقه فخ با سپاه هادی مواجه شد و در جنگی نابرابر، او و یارانش به شهادت رسیدند(1)
یحییبنعبدالله محض، نواده امام حسن ( ع ) ، یکی از بزرگان خاندان هاشمی و چهره ممتاز و برجستهای به شمار میرفت و از یاران خاص امام صادق ( ع ) و مورد توجه آن حضرت بود. یحیی در جریان قیام «حسین، شهید فخ»، بر ضدّ حکومت ستمگر عباسی، در سپاه شهیدِ فخ شرکت داشت و از سرداران بزرگ سپاه او محسوب میشد. یحیی پس از شهادت حسین ( شهید فخ ) ، با گروهی به «دیلم» رفت و در آنجا با عوامل هارون عباسی به مبارزه پرداخت؛ اما بر اثر توطئه هارون، در حدود سال 180ق. به شهادت رسید(2)البته قتل او، نهتنها از نفوذ علویان در دیلم و طبرستان نکاست، بلکه زمینه مناسبی را برای تشکیل اوّلین دولت مستقل شیعی در قلمرو خلافت عباسی، یعنی علویان طبرستان، فراهم آورد.
از انقلابهای موفقی که منجر به تشکیل دولتی مستقل شد، قیام عالم بزرگ و فقیه دیندار، حسنبنزید است که ساکن ری میباشد. وی به دعوت مردم طبرستان، به آن دیار رفت و در 250ق. پس از پیروزیهای درخشان، بر عاملان عباسی غلبه کرد و دولت علویان طبرستان را ایجاد نمود و به «داعی کبیر» ملقب گردید. حکومت علویان طبرستان، حدود 60 سال به طور مستقل از حکومت مرکزی عباسی، با قدرت تمام به حیات خود ادامه داد.
حجتالاسلام والمسلمین علیاصغر ثنایی(1)
صدها سال پیش در سرزمینی تفتیده و خشک، حادثهای رخ داد که بعدها نام «عاشورا» گرفت و با پیامهایی متعالی، قدم به عرصه تاریخ نهاد و سرانجام با دلهای آزادگان و حقجویان عالم، پیوندی جاودانه یافت. این حادثه اگرچه در زمانی محدود و در مکانی خاص پدید آمد، اما جلوههای الهی آن، جهان را فراگرفت و بر بلندای جان و اندیشه بشری ماندگار شد.
حال، این پرسش پیش روست که علت جاودانگی و جهانیشدن قیام امام حسین ( ع ) چیست؟ و عاشورای حسینی چگونه مرزهای جغرافیایی را پشت سر نهاده، حتی صاحباننظران غیرمسلمان را نیز شیفته خود نموده است؟ بیتردید، عوامل متعددی در این زمینه تأثیر داشتهاند که یکی از مهمترین آنها، تجلی بندگی و تسلیم خالصانه در برابر خداوند است که بهتمامه در این قیامِ هدایتآفرین تجلی یافته است. در این نوشتار، شماری از جلوههای بندگی الهی را در قیام حسینی بررسی میکنیم.
بندگی حقیقی، همواره با معرفت عجین است؛ معرفتی عمیق نسبت به جلال و جمال حق که به دل راه یافته و موجب کرنش آدمی در برابر باری تعالی میگردد؛ زیرا بدون معرفت، انجام اعمال عبادی چیزی بیشتر از حرکتهای جسمانی نخواهد بود. بنابراین، معرفت، لازمه بندگی واقعی است.
انسان برای اینکه به بندگی راستین نایل شود، به شناخت معبود خویش محتاج است و باید بداند که هرلحظه نیازمند پروردگار است و اوست که سرچشمه همه نعمتهاست: «یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمید(2)ای مردم! شما نیازمند به خدایید و تنها خداست که بینیاز و شایستۀ ستایش است.»
نیاز انسان به شناخت خدا، حقیقتی فطری است که در واقع، در سرشت آفرینش هر موجودی نهفته است. سخنان و رفتارهای حکیمانه امام حسین ( ع ) در تمامی مراحل قیام عاشورا نیز گواه روشنی بر اهمیت شناخت و نیاز به معبود در مسیر کمال است.
إِلَهِی تَرَی حَالِی وَفَقْرِی وَفَاقَتِی **** وَأَنْتَ مُنَاجَاتِی الْخَفِیَّةَ تَسْمَع(3)
«ای خدای من! تو حال زار مرا میبینی و از فقر و پریشانیام آگاهی و رازونیاز و نجوای پنهانم را میشنوی.(4)
در حقیقت، آنکه شناختش به خدا بیشتر است، نیازش نیز به مبدأ آفرینش افزونتر است. امام حسین ( ع ) در دعای عرفه فقر و نیازمندی خود به معبود را
چنین بیان مینماید: «اِلهی أَنَا الْفَقِیرُ فِی غِنَایَ فَکَیْفَ لَا أَکُونُ فَقِیراً فِی فَقْرِیا(1)خدایا! من چنانم که در حال توانگری هم فقیرم، پس چگونه در حال تهیدستیام فقیر نباشم.»
معرفتی که برخاسته از دل و آمیخته با سرشت آدمی باشد، سبب میشود انسان بهتدریج وجود همیشهحاضرِ خدا را حس کند و خویش را در محضر او ببیند. امام حسین ( ع ) در دعای عرفه میفرماید: «مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ... (2)[خدایا!] چه وقت از نظر غایب بودهای که نیازمند دلیلی باشی تا به سوی تو راهنما باشد.»
کی رفتهای ز دل که تمنّا کنم تو را **** کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غایب نبودهای که شوم طالب حضور **** پنهان نبودهای که هویدا کنم تو را
با صدهزار جلوه برون آمدی که من **** با صدهزار دیده تماشا کنم تو را
عشق و معرفت، لازم و ملزوم یکدیگرند و هرچه قلمرو معرفت گستردهتر باشد، میزان علاقه به محبوب نیز بیشتر خواهد بود. امام حسین ( ع ) عاشق خداست و همین عشقِ خالصانه است که او را نزد حق تعالی آبرومند ساخته است. به همین
سبب، ارادتمندان آستانش چنین از خدا به واسطه او درخواست آبرو میکنند: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی عِنْدَکَ وَجِیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیهِالسَّلامِ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَة(1)خدایا! به واسطه حسین ـ که سلام بر او باد ـ مرا در دنیا و آخرت نزد خودت آبرومند ساز.» اهل بیتِ امام نیز همین عشق را داشتند. از رهگذر عشق به خداست که زینب کبری ( س ) همه آنچه را بر او گذشت، زیبا دید و در برابر سؤال کینهتوزانه ابنزیاد فرمود: «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلاً(2)به جز زیبایی، چیزی ندیدم.»
شناخت خداوند، زمینه عشق به معبود را فراهم میکند و عشق نیز زمینهساز ستایش و عبادت صادقانه حق است. خلوت با معبود و رازونیاز در قالب عبادت، عالیترین جلوه بندگی است؛ چنانکه حسین ( ع ) در این خلوتگاه، سر تعظیم بر آستان قدس فرود میآورد و همآوا با فرشتگان الهی، معبود را تسبیح مینماید و راز خلقت را نیز در گرو پرسش حق میداند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِکْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلَّا لِیَعْرِفُوهُ، فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ وَ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَنْ سِوَاهُا(3)خداوند، موجودات را جز برای شناخت خودش خلق نکرد و چون او را شناختند، باید او را عبادت کنند و با عبادت او، از عبادت غیر او بینیازی جویند.»
دعا و مناجات، بسان آب حیات در زندگی اباعبدالله ( ع ) جریان داشت؛ اما اوج آن، در شب و روز عاشورا بازگو شده است که به بیان فرازهایی از آن بسنده میشود:
در عصر تاسوعا، امام به برادرش ابوالفضل ( ع ) فرمود: نزد دشمن برو و امشب را مهلت بخواه تا به عبادت پروردگارم بپردازم. آنگاه فرمود: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنا اللَّیْلَةَ وَنَدْعُوهُ وَهُوَ یَعْلَمُ إِنّی کُنْتُ أُحِبُّ الصَّلَاةَ(1)امید است که امشب را نماز گزارده، با خدای خویش نیایش کنیم؛ چون او میداند که من نماز را دوست دارم.»
در شب عاشورا، خیمهگاه حسین ( ع ) جلوهگاه زیباترین صحنه نیایش و عبادت بود. ازاینرو، گفته شده: «وَبَاتَ الْحُسَیْنُ وَأَصْحَابُهُ تِلْکَ اللَّیْلَةَ وَلَهُمْ دَوِیٌّ کَدَوِیِ النَّحْلِ مَا بَیْنَ رَاکِعٍ وَسَاجِدا(2)یاران امام، بهتبع او، شب تا به صبح مانند زنبور عسل در زمزمه بودند و در حال رکوع و سجود و قیام و قعود بهسرمیبردند.»
از زینب ( س ) نقل شده: «در شب عاشورا، از خیمۀ خود بیرون شدم تا به خیمه برادرم حسین بروم و او را دلجویی نمایم. وقتی نزدیک خیمه او رسیدم، دیدم برادرم در اوج مناجات و نیایش است. با خود گفتم: در چنین لحظهای، سزاوار نیست مزاحم او بشوم؛ برگشتم.(3)
اینها، نمونههایی از جلوههای بندگی است؛ اما پُرفروغتر از اینها، نیایشهایی است که امام در واپسین لحظات زندگی خود، درحالیکه بر روی خاک افتاده بود بیان کرد: «... یا رَبَّ لاَ اِلَهَ سِوَاکَ یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثیِنَ، مَالِی رَبٌّ سِوَاکَ و لامَعْبُودَ غَیُرُکَ،
یَا غِیَاثَ مَنْ لاغِیَاثَ لَهْا(4).. ای که هیچ معبودی بهحق جز تو نیست! ای فریادرسِ فریادخواهان! هیچ صاحب اختیار و معبودی جز تو ندارم، ای دادرسِ بیپناهان!»
از دیگر جلوههای بندگی، رضایتمندی و خشنودی از افعال و اختیار الهی است. این خشنودی، زمانی حاصل میشود که انسان باور نماید: کارهای خدا مبتنی بر عدل و حکمت میباشد. ازاینرو، امام در دعای عرفه، اراده الهی را جلوه عدالت بیان نموده، خود را در برابر آن تسلیم میداند: «عَدْلٌ فِینَا قَضَاؤُکَا(1)دعای امام حسین ( ع ) .قضای تو در حقّ ما، عدل است.»
بر این اساس، حرکت در جهت انجام امر الهی و جلب رضای پروردگار، سرلوحه تمام حالات و حرکات امام حسین ( ع ) ، اهل بیت و یاران ایشان بوده و تا آخرین لحظه نیز به این عهد وفادار ماندند؛ چنانکه امام در کنار قبر رسول خدا ( ص ) گفت: «اللّهُمَّ إنّی أُحِبُّ المَعرُوفَ وَأنکِرُ المُنکَرَ وَإنّی أسئَلُکَ یا ذَا الجَلالِ وَالإکرامِ بِحَقَّ هذاَ القَبرِ وَمَن فیهِ إلّا اختَرتَ مِن أمری ما هُوَ لَکَ رِضَیً وَلِرَسُولِکَ رِضَیً وَلِلمُؤمِنینَ رِضَیًا(2)خدایا! من خوبی را دوست دارم و از بدی بیزارم و از تو میخواهم ای صاحب شکوه و عظمت، به حقّ این قبر و آنکه در آن آرمیده، آنچه مورد رضای تو و رضای رسولت و رضای مؤمنان است، برایم مقرر نمایی.»
اوج رضایتمندی، آن زمان به نمایش گذاشته شد که امام خود را در میان لشکر دشمن مشاهده کرد و فریاد زد: «الهی رِضَیً بِرِضائِکَ تَسلیماً لِأمرِکَ...(3)خدایا! به رضای تو خشنودم، تسلیم فرمان تو هستم... .»
یکی درد و یکی درمان پسندد **** یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل هجران **** پسندم آنچه را جانان پسندد
از جلوههای عبودیت، صبر در برابر رنجها و سختیهایی است که انسان در راه خدا متحمل میشود. آنچه حماسه کربلا را به اوج ماندگاری رساند، روحیه مقاومت و صبر امام حسین ( ع ) و یاران ایشان بود. امام از همان آغاز حرکت خویش، نیروهایی را به همراهی طلبید که در راه تحقق اهداف خدای متعال، استوار و مقاوم باشند. امام فرمود: «اَیُّهَا النّاسُ فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ یَصْبِرُ عَلی حَدِّ السَّیْفِ وَطَعْنِ الاَسِنَّهِ فَلْیَقُمْ مَعَنا وَاِلاّ فَلْیَنْصَرِفْ عَنّا(1)ای مردم! هرکدام از شما که تحمّل تیزی شمشیر و زخم و ضربت نیزهها را دارد، همراه ما بماند؛ وگرنه بازگردد.»
امام هنگام خروج از مکه فرمود: «نَصْبِرُ عَلَی بَلَائِهِ وَیُوَفِّینَا أُجُورَ الصَّابِرِین؛(2)ما بر بلای الهی صبر میکنیم و او نیز پاداش صابران را به ما میدهد.» یاران امام نیز در رجزهای خویش، شعار مقاومت سرمیدادند. خالد بن عمر میگفت: «ای بنیقحطان! برای کسب رضای رحمان و رسیدن به مجد و عزّت صبر کنید.(3)سعد بن حنظله نیز چنین رجز میخواند: «برای رسیدن به بهشت، بر شمشیرها و نیزهها صبر میکنم.(4)
از سفارشهای امام به همرزمان و خواهرنش و دیگر زنها، صبر و شکیبایی بود. در توصیهای که حضرت به خانواده خود داشت، فرمود: «خواهرم! امکلثوم! فاطمه! رباب! پس از مرگ من، گریبان چاک نکنید، صورت خود را
نخراشید و سخنی که از شما شایسته نیست، بر زبان نیاورید.(1)امام در روز عاشورا در وداع با اهل حرم از آنان میخواهد که برای روزهای سخت و غمبار آینده آماده باشند. از زمزمههای آن حضرت، درحالیکه بر زمین افتاده بود، صبر بر قضای الهی بود: «صَبْراً عَلی قَضائِکَ یا رَبِّ، لا اِلهَ سِواکَ... .(2)
در آموزههای قرآنی، همه عزت ازآنِ خداوند است: «فَإِنَ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعا.159. نساء، آیه 139.بنابراین، عزت رسول و مؤمنان، برگرفته از عزت خداست: «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِین.160. منافقین، آیه 8.
یکی از راههای دستیابی به عزت، اطاعت و بندگی خداوند است. انسان خداباور، بندگی را عزت میداند و بدان افتخار مینماید: «إِلَهِی کَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً وَکَفَی بِی فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِی رَبّاًا161. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 91، ص 91.خدایا! این عزت مرا بس که بنده تو هستم و این افتخار مرا بس که تو خدای من هستی.»
یکی از فضایل امام حسین ( ع ) ، «عزت» است؛ بهگونهایکه اگر بخواهیم برای آن حضرت لقبی مناسب برگزینیم، «عزیز» است. مهمترین مطلب درباره عزّت از دیدگاه امام حسین ( ع ) ، تأکید ایشان بر این اصل قرآنی است که عزت، ازآنِ خداوند است: «یَا مَنْ خَصَّ نَفْسَهُ بِالسُّمُوِّ وَالرِّفْعَةِ وَأَوْلِیَاؤُهُ بِعِزِّهِ
یَعْتَزُّون؛162. سیدبنطاووس، الإقبال، ج 1، ص 343.ای کسی که خود را به جایگاه بلند اختصاص دادهای؛ بهگونهایکه دوستانت با تمسّک به عزت تو، کسب عزت میکنند.»
عزتگرایی امام، سبب شد که حضرت در مقابل ستم ظالم تسلیم نشود و فرهنگ عزتمندی وآزادی را نهادینه نماید و مرگ در راه خدا را سعادت، و زندگی ذلتبار را ننگ بداند: «إِنِّی لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَالْحَیَاةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إِلَّا بَرَماً.163. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 192.هنگامی که امام ( ع ) در مجلس خصوصی ولید، از بیعت با یزید سر باز زدا164. همان، ص 325.خطاب به ولید فرمود: «ای امیر! ما اهل بیت نبوّتیم. ما کانون مرکز رسالت الهی هستیم... یزید که مردی شاربالخمر و قاتل نفس محترمه است و آشکارا مرتکب فسق و فجور میگردد، شخصیتی مثل من، هرگز با او بیعت نخواهد کرد.165. سیدبنطاووس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص 23.
از دیگر سخنان حماسی و عزتآفرین امام حسین ( ع ) ، شعار «هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّة» است؛ آنگاه که امام در برابر بیعتخواستن یزید فرمود: «ناپاک ناپاکزاده، مرا بین دو چیز، شمشیر و ذلت، مخیر قرار داده؛ اما ذلت، از ما بسیار دور است.166. شیخ طبرسی، الإحتجاج علی أهل اللجاج، ج 2، ص 25.
درباره علت نهضت امام حسین ( ع ) دیدگاههای متفاوتی ارائه شده است؛ برخی، دعوت مردم کوفه را علت قیام میدانند و بعضی دیگر باور دارند که عدم بیعت
امام حسین ( ع ) با یزید، سبب نهضت عاشورا میباشد. همچنین، برخی معتقدند که امربهمعروف و نهیازمنکر، علت اصلی قیام میباشد؛ اما حقیقت این است که بین این عوامل، هیچ تنافی نیست؛ بلکه اینها مکمل یکدیگرند؛ زیرا دعوت مردم کوفه، عدم بیعت و امربهمعروف و نهیازمنکر، بستر و زمینههای انجام تکلیف الهی هستند که علت اصلی قیام میباشد.
تکلیف، به معنای توجه به عمل و حرکت به سوی آن به انگیزه انجام اوامر خداوند و کسب رضایت اوست؛ البته تکلیف، در شرایط مختلف فرق میکند و گاهی اوقات مطابق خواسته انسان است و گاهی نیز مخالف. مسلمان چون در برابر خدای خویش تعهّد کرده، عملکرد او نیز باید طبق خواست الهی باشد. در این صورت، اگرچه به ظاهر هم شکست بخورد، ولی در واقع، پیروز است؛ چون در انجام وظیفه خود کوتاهی نکرده است. به تعبیر قرآن کریم، به «إِحْدَی الْحُسْنَیَیْن167. توبه، آیه 37.دست مییابد. امامان شیعه، در شرایط مختلف طبق تکلیف عمل میکردند و حادثه عاشورا، یکی از جلوههای عمل به وظیفه بود. امام حسین ( ع ) وقتی میخواست از مکه به سوی کوفه حرکت کند، بعضی اصحاب، از جمله ابن عباس، او را نصیحت میکرد که رفتن به سوی عراق، صلاح نیست؛ ولی امام به او فرمود: با آنکه میدانم تو از روی خیرخواهی چنین میگویی، اما من تصمیم خود را گرفتهام168. طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 271.
اینها همگی نشاندهنده آن است که امام و یاران ایشان، برای انجام تکلیف مهیّا شده بودند و نتیجه هرچه باشد، برایشان راضیکننده بود؛ چنانکه در شب عاشورا یاران امام خطاب به حضرت گفتند: به خدا سوگند! هرگز از تو
جدا نخواهیم شد و جانمان را فدای تو میکنیم و اگر کشته هم شویم، تکلیف خویش را انجام دادهایم؛ «فَاِذا نَحْنُ قُتِلْنا وَفَیْنا وقَضَیْنا ما عَلَینا.169. محسن عاملی، أعیان الشیعه، ج 1، ص 597.
گفتنی است، بر اساس مبنای تکلیفگرایی، انسانِ تکلیفگرا تابع نتیجه نیست؛ بلکه او در صدد انجام تکلیف الهی است. انجام تکلیف، آثار مهمی نیز دربردارد؛ مثلاً از آثار مطلوب آن، احساس پیروزی دائمی است؛ چراکه نفس انجام تکلیف، خود، نتیجه است و از سوی دیگر، همیشه پیروزی، به معنای پیروزی نظامی نیست. گاهی سلاح مظلومیّت، برندهتر از سلاح آهنین است و خون شهدا در مبارزه حق بر ضدّ باطل، پایههای سلطه جور را سست میکند و جباران پس از رسوایی، شکست خورده، نابود میشوند. این، مفهوم پیروزی خون بر شمشیر است. نهضت عاشورا، چون بر پایه حقخواهی و تکلیف بود و شهدا برای یاری حجّت الهی، جان خود را فدا کردند، خداوند نیز به حرکتشان آثار فراوان داد و در واقع، آنان پیروز شدند و امویان نابود گشتند170. جواد محدثی، پیامهای عاشورا، ص 240.
در زیارت امام حسین ( ع ) میخوانیم: شهادت میدهم که تو کشته شدی، ولی نمردی؛ بلکه به امید حیات تو، دلهای پیروانت زنده میشود و با فروغ نور تو، رهجویانت هدایت میشوند. گواهی میدهم که تو آن نور خدایی که هرگز خاموش نشده و خاموش نمیشود. تو آن چهره پاینده الهی هستی که از بین نخواهی رفت... به خدا سوگند! آنکه تو را یاری و حمایت کرد، خوار نیست و مغلوب و شکستخورده نیست171. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 94، ص 342.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق **** ثبت است بر جریدۀ عالم، دوام ما
یکی از آثار دیگر تکلیفمداری، حفظ اسلام است. پس از شهادت امام حسین ( ع ) وقتی ابراهیم بن طلحه خطاب به امام سجاد ( ع ) عرض کرد: «یا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ مَنْ غَلَبَ؟؛ ای علی بن حسین! چه کسی [در این مبارزه] پیروز شد؟»، امام ( ع ) فرمود: «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ، وَدَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ، فَأَذِّنْ ثُمَ أَقِمْا172. شیخ طوسی، الأمالی، ص 677.اگر میخواهی بدانی چه کسی پیروز شده است، هنگامی که وقت نماز فرارسید، اذان و اقامه بگو.» امام ( ع ) با این پاسخ، به او فهماند که هدف یزید محو اسلام و نام رسول خدا ( ص ) بود؛ ولی همچنان طنین «لَا إلهَ إِلَّا اللَّهُ وَمُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» بر مأذنهها میپیچد و مسلمانان همواره به یگانگی خدا و رسالت محمد ( ص ) گواهی میدهند173. مهدی رستمنژاد و سعید داودی، عاشورا؛ ریشهها و انگیزهها، ص 659.
یکی از عرصههای عبودیت، خدمت به بندگان خداوند است. این امر، بهگونهای اهمیت دارد که امام حسین ( ع ) ، رفع نیازمندی مردم در شمار نعمت الهی خوانده است: «إعْلَمُوا أَنَّ حَوَائِجَ النَّاسِ إِلَیْکُمْ مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عَلَیْکُمْ فَلَا تَمَلُّوا النِّعَمَ فَتَتَحَوَّلَ إِلَی غَیْرِکُما174. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 75، ص 127.بدانید که نیازمندیهای مردم، از نعمتهای الهی است. پس، نعمتها را پژمرده نسازید؛ یعنی: مبادا با رنجاندن مردم نیازمند، کفران نعمت کنید. در این صورت، نعمتها از شما رویگردان میشوند.» از سوی دیگر، اسلام بندگان خدا را عیال خدا دانسته، محبوبترین انسان را کسی میداند که خدمتگزار عیال خدا باشد. پیامبر ( ص ) فرمود: «الْخَلْقُ عِیَالُ اللَّهِ فَأَحَبُ
الْخَلْقِ عَلَی اللَّهِ مَنْ أَدْخَلَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِ مُؤْمِنٍ سُرُوراًا175. همان، ج 72، ص 66.مردم، عائله و جیرهخواران خداوند هستند. پس، محبوبترین مخلوقات نزد خدا، کسی است که سودش به عائله خدا برسد و خانواده مؤمنی را خوشحال نماید.»
ابانبنتغلب نقل میکند که در خدمت امام صادق ( ع ) در حال طواف خانۀ خدا بودم. کسی مرا صدا کرد و من جواب او را ندادم. در دور دوم طواف، مجدداً مرا صدا کرد و پاسخ او را ندادم. امام صادق ( ع ) فرمودند: مگر تو را صدا نمیزند؟ گفتم: آری، ای پسر رسول خدا! فرمودند: شیعه است؟ گفتم: آری، شیعه است و از من درخواستی دارد. فرمودند: چرا درخواست او را اجابت نمیکنی؟ عرض کردم: ای پسر رسول خدا! مشغول طواف هستم. فرمودند: طواف را رها کن و به سوی او برو176. کلینی، الکافی، ج 2، ص171.
بر این اساس، امام حسین ( ع ) به فقیران کمک مینمود. حضرت ( ع ) سعی میکرد علاوه بر آنکه حاجت کسی را برآورده مینماید، آبروی او را نیز حفظ کند. مردی از انصار، خدمت امام آمد تا درخواستی کند. حضرت فرمود: آبروی خود را نگهدار و حاجت خویش را در نامهای بنویس و بیاور که خواستهات را به خواست خدا برآورده سازم. آن مرد نوشت: فردی پانصد دینار از من طلب دارد و با اصرار آن را میخواهد. به او بفرما به من مهلت دهد. چون امام نامه را خواند، وارد منزل شد و کیسهای را که هزار دینار داشت، بیرون آورد و به او فرمود: با پانصد دینار آن، بدهی خود را بپرداز و با پانصد دینار دیگر، زندگی خود را بچرخان177. ابنشعبه حرانی، تحف العقول، ص 247.
همچنین، روزی امام حسین ( ع ) به ملاقات بیماری بدهکار به نام اسامةبنزید رفت. او در بستر بیماری آه و زاری میکرد و مکرر میگفت: ای وای از دست غم و اندوه! حضرت از او پرسید: چه اندوهی داری؟ اسامه گفت: بدهکارم و غم و غصه شصت هزار درهم قرض، تمام وجودم را فرا گرفته است. امام فرمود: ناراحت نباش! من بدهیهای تو را پرداخت میکنم. اسامه گفت: میترسم قبل از پرداخت بدهیهایم، بمیرم. حضرت فرمود: من تمام بدهیهایت را پیش از مرگ تو میپردازم. امام همچنانکه وعده داده بود، قبل از مرگ اسامه، تمام قرضهای وی را پرداخت178. حسین بروجردی، ترجمه جامع أحادیث الشیعة، ج 23، ص 769.
سحر دیدم درخت ارغوانی **** کشیده سر به بام خسته جانی
به گوش ارغوان، آهسته گفتم **** بهارت خوش که فکر دیگرانی
. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی.93. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی.*. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی.
ولایت، به کسر واو و فتح آن، در لغت از مادّه «وَلْی» بر وزن «فَلْس» به معنای نزدیکی، تسلّط، محبت، زمامداری و سرپرستی آمده است؛ اما معنای اصلی آن، نزدیکی دو چیز به ه٧179. سعید الخوری الشرتونی، أقرب الموارد، ج 5، ص 832 833؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج 2، ص 554.است. این نزدیکی، شامل نزدیکی مادی و معنوی میشود180 راغب اصفهانی، مفردات الفاظ قرآن، ماده «ولی».در اصطلاح دینی، مراد از قُرب، نزدیکی معنوی است و ولایت، به معنای پیروی، تسلیم و اطاعت از پیشوای الهی و اعتقاد به این مطلب است که امامان معصوم، پس از پیامبر اسلام، از سوی خداوند بر مردم ولایت دارند181. جواد محدثی، پیامهای عاشورا، ص 212.ولایت به این معنا، در غدیر خم به حضرت علی ( ع ) اعطا شد182. مائده، آیه 67.متأسفانه، این ولایت بعد از رحلت رسول اکرم ( ص ) غصب گردید و کسانی بر مسند قدرت قرار گرفتند که شایستگی آن را نداشتند. قیام امام حسین ( ع ) نیز به منظور پاسداری از دین و برگشت امامت به صاحبان اصلی آن شکل گرفت. ازاینرو، وقتی فرماندار مدینه از امام بیعت خواست، حضرت ولایت را حقّ خاندان پیامبر دانسا183. ابیمخنف کوفی، وقعة الطّف، ص 170.و رهبری یزید را به معنای برچیدهشدن اسلام خواند184. ابننما، مثیر الأحزان، ص 25.
ولایتمداری، یعنی اعتقاد به ولایت ائمه ( ع ) و پیرو و فرمانبردار آنان بودن. در جریان کربلا، این ولایتمداری به اوج خود رسید و یاران امام، به شایستگی از دین و امامت دفاع نمودند.
ولایتمداری، ویژگیهایی دارد که در ذیل به برخی از آنها اشاره میشود:
این ویژگی را در سه محور مهم مورد بررسی قرار می دهیم:
یاران امام حسین ( ع ) ، بینشی ژرف نسبت به خداوند داشتند. این معرفت، آنچنان عمیق بود که نه شبهات در آن خللی ایجاد میکرد و نه شکها در حریمش راه مییافت. این ویژگی بنیادین، در رفتار و گفتار اصحاب امام تجلی کاملی یافته است؛ مثلاً حبیب بن مظاهر روز عاشورا به هنگام وداع با امام عرض کرد: «ای مولای من! به خدا سوگند که دوست دارم نمازم را در بهشت بخوانم و سلام شما را به جدتان برسانم.» بعد از شهادتش نیز امام به بالین او آمد و فرمود: «لِلَّهِ دَرُّکَ یَا حَبِیبُ! لَقَد کُنتَ فاضِلاً تَخْتِمَ القُرآنَ فی لَیلَةٍ واحِدَةا185. طبری، تاریخ الأمم والملوک، ج 3، ص 327.آفرین بر تو ای حبیب! تو مرد بافضیلتی بودی که در یک شب قرآن را ختم میکردی.»
خطبههای پرشور اهل بیتِ امام حسین ( ع ) نیز در کوفه و شام، بیانگر بینش عمیق ایشان نسبت به خداوند است. ایشان با تحمل مصیبت و شکنجهها، با ایراد خطابههایی اثربخش به افشاگری طاغوتیان پرداختهاند که نمونه چنین خطابههایی کمتر شنیده شده است. این مهم به دست نمیآید، مگر با بینش عمیق ایشان نسبت به خدا؛ به عنوان مثال، در مجلس ابن زیاد وقتی از زینب ( س )
سؤال میشود: چگونه دیدی آنچه را خداوند با برادر و خاندانت کرد؟، فرمود: «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًاا186. سیدبنطاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 160.جز زیبایی، ندیدم.»
هریک از یاران سیدالشهداء، از معرفت ژرفی نسبت به امام برخوردار بودند. این نوع شناخت، با معرفت خداوند ارتباط دارد و نتیجه آن، یاران امام را به وفاداری و اطاعت محض نسبت به حجت الهی وادار کرد. از سوی دیگر، بینش عمیق نسبت به امام، سبب رهانمودن تمام ارزشهای مادی و محوشدن ایشان در امام شد؛ برای مثال، حرّ بن یزید ریاحی بعد از پیوستن به امام، به تمام مقامات دنیوی پشت پا زد و در رکاب امام به شهادت رسیا187. http://www.mahdi313.irو یا زهیر بن قین بعد از ملاقات با امام، با تمام وجود از حضرت دفاع نمود تا آنکه به درجه رفیع شهادت نایل آمد188. ر.ک: طبری، تاریخ الأمم والملوک، ج 3.
لازمه شناخت عمیق، عشق به امام حسین ( ع ) است؛ زیرا این امر سبب گردید که یاران امام بیشتر به مقام حضرت آشنا شوند و ارادت اصحاب اباعبدالله ( ع ) به او، از مرز محبتهای معمولی فراتر رود؛ بهگونهایکه در مقابل امام، خود را فراموش کرده، برای یاری ایشان از جان، مال و آبروی خویش بگذرند. جلب رضایت معشوق، برای ایشان از همه چیز لذیذتر مینمود و این گونه بود که برای خشنودی امام و پیشوای خویش بزرگترین ایثارها را بهآسانی انجام میدادند.
این امر، در گفتار و رفتارشان نمایان بود. در شب عاشورا سعید بن عبدالله حنفی خطاب به امام عرض کرد: «قسم به خدا! اگر بدانم کشته میشوم، سپس زنده گردیده، [زنده]زنده سوزانده میشوم و سپس تکهتکه میگردم و این عمل هفتاد بار با من انجام شود، از شما جدا نمیشوم تا در کنار شما با مرگم خدا را ملاقات کنم.189. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 92 ـ 93.
آری، امام حسین ( ع ) محبوب دلهاست و در قلوب همه بشریت، بهخصوص اهل ایمان، جای گرفته است؛ چنانکه پیامبر ( ص ) فرمود: «إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةً فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَا تَبْرُد أبَداًا190. محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج 10، ص 318.همانا شهادت حسین، حرارتی در دلهای مؤمنان ایجاد کرده که هرگز سرد نمیشود.»
در راه دوست کشتهشدن آرزوی ماست **** دشمن اگرچه تشنه به خون گلوی ماست
گردیم دور یار، چو پروانه دورِ شمع **** چون سوختن در آتش عشق آرزوی ماست
از جان گذشتهایم و به جانان رسیدهایم **** در راه وصل، این تن خاکی عدوی ماست
خاموش گشتهایم و فراموش کی شویم **** بس این قدر که در همه جا گفتوگوی ماست
ما را طواف کعبه به جز دور یار نیست **** کز هر طرف رویم، خدا روبهروی ماست
یکی از عرصههای ولایتمداری، معنویتگرایی است و این امر، بیشتر در عبادت حق و رازونیاز با خداوند نمود پیدا میکند. کربلا، تجلی نیایش و عبادت بود؛ چنانکه عبادت یاران امام در شب عاشورا، جلوۀ خاصی به خود گرفت و صدای عبادت و نماز شب در خیمهها پیچیده بود: «یاران امام، بهتبع او، شب تا به صبح مانند زنبور عسل در زمزمه بودند و در حال رکوع و سجود و قیام و قعود به سر بردند.191. شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ج 1، ص 341.در عصر تاسوعا، امام به برادرش ابوالفضل ( ع ) فرمود: «نزد دشمن برو و امشب را مهلت بخواه تا عبادت نماییم.» آنگاه فرمود: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنا اللَّیْلَةَ ونَدْعُوهُ وَهُوَ یَعْلَمُ إِنّی کُنْتُ أُحِبُّ الصَّلَاةَا192. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 393.امید است که امشب را نماز گزاریم و با خدای خویش نیایش کنیم؛ چون او میداند که من نماز را دوست دارم.»
آری، پیام عاشورا اهمیتدادن به نماز و رازونیاز با معبود است. در وصف سلوک معنوی شیخ جعفر کاشف الغطاء آمده است:
«شبی برای خواندن نماز شب از خواب برمیخیزد. فرزند جوانش را هم از خواب بیدار میکند و از او میخواهد با هم برای خواندن نماز به حرم مطهر امام علی ( ع ) بروند. پسرش که در آن وقت شب، برخاستن از خواب برایش سخت بود، بهانه میآورد؛ اما شیخ پافشاری میکند که حتماً باید با هم به حرم بروند. فرزندش با اکراه برمیخیزد و وضو میگیرد و با پدر به حرم مطهر امام علی ( ع ) میروند. هنگامی که به درب صحن مطهر میرسند، مرد فقیری را میبینند که نشسته و دست به طرف مردم دراز میکند. شیخ جعفر از فرزندش میپرسد: این
شخص در این وقت شب اینجا چه میکند؟ پسرش میگوید: برای گدایی از مردم به اینجا آمده. شیخ میگوید: این آدم برای مبلغی اندک، این وقت شب، از خواب و آسایش خود دست شسته و دست به سوی مردم دراز میکند. آیا تو به اندازه او به وعدههای خدا درباره شبزندهداران اعتماد نداری که میفرماید: «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِی لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ.193. سجده، آیه 17.فرزند جوانش از شنیدن این جمله، بهشدت منقلب میشود؛ بهطوریکه تا آخر عمر نماز شب او ترک نشد194. محمد ضیاآبادی، شب مردان خدا، ص 47 ـ 48.
اطاعتپذیری، دارای درجات گوناگون است و برای رسیدن به مرتبه عالی آن، باید تسلیم محض امام و مقتدای خویش بود؛ آنگونهکه قرآن درباره اطاعت از رسول اکرم ( ص ) میفرماید: «به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند و سپس از داوری تو، در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.195. نساء، آیه 65.
امیرمؤمنان ( ع ) نیز ولایتمداری را اینگونه بیان میکند:
«به اهل بیت پیامبرتان نگاه کنید و بدان سو که میروند، بروید و پی آنان را بگیرید که هرگز شما را از هدایت بیرون نبرده، به پستی و گمراهی باز نخواهند آورد. اگر ایستادند، بایستید و اگر برخاستند [و قیام کردند]، شما نیز برخیزید. بر آنان پیشی نگیرید که گمراه میشوید و از آنان بازپس نمانید که هلاک میگردید.196. صبحی صالح، نهج البلاغه، خطبه 97، ص 143.
نمونه این گونه ولایتمداری را باید در وجود مؤمنانی همانند «عبدالله بن ابییعفور» یافت که به امام صادق ( ع ) میگوید: «سوگند به خدا! اگر اناری را دو نیم بکنید و نیمی را حرام و نیمی را حلال اعلام نمایید، من گواهی میدهم آنچه را حلال دانستهای، حلال و آنچه را حرام اعلام کردی، حرام است.197. آیتالله خویی، معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۹8.
یاران امام حسین ( ع ) نیز اطاعت مداری خویش را بهروشنی به نمایش گذاشتند؛ زیرا با آنکه امام، بیعت خویش را از آنان برداشته بود، اما عاشقانه از مقتدای خود اطاعت کردند. عمرو بن قرظه، در هنگام اقامۀ نماز ظهر، خود را در برابر شمشیرها و تیرهای دشمنان قرار داد تا به امام آسیبی نرسد و آنگاه که از شدت جراحات به زمین افتاد، رو به امام کرد و پرسید: «ای پسر پیامبر! آیا وفا کردم؟» امام فرمود: «آری! تو در بهشت، پیش روی منی و زودتر به بهشت میرسی. سلام مرا به پیامبر برسان..198 محسن عاملی، اعیان الشیعة، ج 1، ص 605.
امروز جامعه اسلامی ما، از هر روز بهتر درک میکند که اطاعت از ولیّ امر، عزت امت را به دنبال دارد و هرکسی دنبال سربلندی است، باید مطیع اولیای الهی و پیشوایان معصوم و جانشینان آن بزرگواران باشد؛ چنانکه امام سجاد ( ع ) فرمود: «وَطَاعَةُ وُلَاةِ الْأَمْرِ تَمَامُ الْعِزِّا199. ابنشعبه حرانی، تحف العقول، ص 283.پیروی از اولیای امر، تمام عزت است.»
تبعیت از ولیّ خدا، نه تنها شوکت شکوه و عزت فردی به همراه دارد، بلکه سبب عزت نظام اسلامی نیز میشود. دشمنان فهمیدهاند که برای شکستن عظمت مسلمانان، باید رهبران صالح را از آنان دور کنند؛ زیرا ستون خیمۀ نظام اسلامی، ولیّ امر است. ازاینرو، تلاش میکنند او را تضعیف کرده، بین مردم و رهبری فاصله ایجاد کنند و بدیهی است، رهبری که در میان مردم خریدار ندارد،
نمیتواند تأثیری هم بر آنان داشته باشد. علی ( ع ) فرمود: «لا رَأْیَ لِمَنْ لایُطَاعا200. کلینی، الکافی، ج 5، ص 6.کسی که از او اطاعت نمیشود، رأیی ندارد.»
ایثار، مقدمداشتن دیگری بر خود و یکی از ارزشهای والای اخلاقی است که در قرآن و روایات ستایش شده است. قرآن از مؤمنانی یاد میکند که با وجود نیازمندی خودشان، دیگران را بر خویش مقدم میدارند؛ «وَیُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةا201. حشر، آیه 9.آنها را بر خود مقدّم میدارند هر چند خودشان بسیار نیازمند باشند.»
در عاشورا، نخستین ایثارگر، سیدالشهداء ( ع ) بود که جان خود را فدای دین خدا کرد و از مردم نیز خواست کسانی که حاضرند خون خود را در این راه نثار کنند، با او هم سفر شوند202. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 366.اصحاب حضرت نیز هرکدام ایثارگرانه جان خویش را فدای امام خود کردند. ازاین رو، در طول حوادث عاشورا، صحنههای زیبایی از ایثارگری دیده میشود. وقتی نیروهای ابن زیاد آگاه شدند که مسلم بن عقیل در خانه هانی است، هانی را احضار و از او خواستند که مسلم را تسلیم کند. او میتوانست با سپردن مسلم به دست آنان، جان خویش را نجات بخشد؛ اما هانی حاضر شد کشته شود، ولی او را تسلیم نکند؛ چنانکه در مقابل درخواست تهدیدآمیز آنان گفت: «به خدا سوگند! اگر تنها و بییاور هم بمانم، هرگز او را تسلیم شما نخواهم کرد؛ مگر آنکه در راه حمایت از او بمیرم.203. خوارزمی، مقتل الحسین ( ع ) ، ج 1، ص 205.
وقتی مسلم بن عقیل را به دارالاماره بردند، تصمیم به کشتن او گرفتند. مسلم گریست و یکی از حاضران گفت: کسی که در پی چنین خواستههایی باشد، نباید گریه کند. مسلم گفت: بر خودم گریه نمیکنم؛ بلکه بر حسین ( ع ) و خانواده او میگریم204. همان، ص 211.این نیز ایثارگری او را نشان میدهد که در آستانه شهادت، نه بر حال خویش که بر حسین ( ع ) میگرید.
اظهارات ایثارگرانه یاران امام در شب عاشورا، مشهور است؛ چنانکه مسلم بن عوسجه به امام عرض کرد: «هرگز از تو جدا نخواهم شد. اگر سلاحی برای جنگ با آنان هم نداشته باشم، با سنگ با آنان خواهم جنگید تا همراه تو به شهادت برسم.205. ابیمخنف کوفی، وقعة الطّف، ص 197.
جلوه دیگری از ایثار، کار زیبای ابوالفضل ( ع ) بود. روز عاشوا وقتی با لب تشنه وارد شریعه فرات شد تا آب آورد، پس از پُرکردن مشک، دست زیر آب برد تا بنوشد؛ اما یادآوری کام تشنه کودکان و امام حسین ( ع ) ، به او اجازه نداد که آب بنوشد و امام حسین ( ع ) و کودکان تشنه باشند206. جواد محدثی، پیامهای عاشورا، از ص 59 به بعد.
آب، شرمنده ز ایثار عَلَمدار تو شد **** که چرا تشنه از او این همه بیتاب گذشت
نهضتها و انقلابها را میتوان به دو قسم: انقلابهای ناآگاهانه و انقلابهای آگاهانه تقسیم نمود. انقلابهای ناآگاهانه با بهرهگیری از غفلت
یاران و مردم شکل میگیرد. رهبران این قیامها سعی دارند که از غفلت مردم استفاده نمایند و اجازه رشد سیاسی و بصیرت را به یاران نمیدهند. این قیامها، به دلیل عدم بصیرت یاران، نمیتوانند الگویی برای نهضتهای دیگر باشند.
دسته دیگر از انقلابها، با انتخاب و بصیرت یاران و مردم به وجود میآیند. نهضتهای انبیا ( ع ) ، از این دسته هستند؛ زیرا آنان برای پیروزی در برابر دشمن، هرگز از غفلت یاران و مردم بهره نمیگیرند. قیام کربلا نیز مبتنی بر بصیرتافزایی شکل گرفت؛ با این تفاوت که بصیرت در قیام امام، دوسویه است: یک سوی آن، بصیرت رهبری است و سوی دیگر، بصیرت یاران امام. امام حسین ( ع ) اوضاع سیاسی و اجتماعی عصر خود و خباثت دشمن را میشناخت و میدانست که در یک جنگ نابرابر شرکت نموده و آینده جنگ به نفع او نیست. امام با وصیتنامها207. ابنشهرآشوب، مناقب آل أبیطالب ( ع ) ، ج 4، ص 89: «إنّی لَم أخرُج بَطراً... .»خطبهخوانیا208. ابن أعثم، الفتوح، ج 5، ص 127: «مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً... .»نامهنگارۧ209. ابیمخنف کوفی، وقعة الطّف، ص 107؛ طبری، تاریخ طبری، ج 7، ص240: «أنَا أدعُوکُم إلی کِتابِ الله... .»و گفتمان به بصیرتافزایی و رشد فرهنگی پرداخت تا مردم با اهداف قیام حسینی آشنا شوند و آگاهانه تصمیم بگیرند.
از سوی دیگر، یاران امام نیز با بصیرت بودند. اینان با شناخت عمیق از امام و دشمن یا حق و باطل، به امام حسین ( ع ) پیوستند و در واقع، قیام آنان به دور از تحریک دشمنان و فریب کاری جناح باطل صورت گرفت؛ چنانکه علی ( ع ) از بصیرت اصحاب خود یاد نمود و فرمود: «حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَی أَسْیَافِهِمْا210. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 29، ص 616.بصیرتهای خویش را بر شمشیرهایشان سوار کردند.» یعنی اگر در میدان نبرد
تیغ میزدند، از روی بصیرت بود. ازاینرو، امام سجاد ( ع ) یکی از ویژگیهای عباس ( ع ) را بصیرت بیان کرد: «کانَ عَمُّنا العَبّاس بن عَلیّ نافِذَ البَصیرَةِ صلب الایمان.211. ابننما، مثیر الأحزان، ص 254.نافع بن هلال، شب عاشوار پس از سخنان امام حسین ( ع ) برخاست و ضمن اعلام وفاداری گفت: «إِنَّا عَلَی نِیَّاتِنَا وَبَصَائِرِنَاا212. سیدبنطاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 80.ما بر همان انگیزهها و بصیرتها هستیم [و آنها از دست ندادهایم].»
شایان توجه است که یاران امام، نهتنها تحت تأثیر فریب کاریهای دشمن قرار نگرفتند، بلکه دشمنشناسی را از افتخارات خود دانستند. بُرَیْرُ بْنُ خُضَیْر هنگام گفت وگو با سپاه دشمن، گفت: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی زَادَنِی فِیکُمْ بَصِیرَةا213. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 5.سپاس خدایی را که بصیرت و شناخت مرا درباره شما افزون ساخت.»
شهید مطهری می نویسد: «... [در خصوص] انقلاب امام حسین ( ع ) ، در درجه اوّل باید بدانیم که انقلاب آگاهانه است؛ هم از ناحیه خودش و هم از ناحیه اهل بیت و یارانش.214. مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج 2، ص 265.
یکی از ویژگیهای یاران امام حسین ( ع ) ، تولّا و تبرّاست؛ یعنی با دوستان خدا، دوست هستند و با دشمنان او، دشمن. زندگی یک مسلمان ایجاب میکند که خطّ فکری و سیاسی خود را نسبت به حق و باطل مشخص کند و بیطرف نماند؛ بلکه مطیع ولی خدا باشد و با دشمنان دین و مخالفان رهبر صالح، دشمنی داشته باشد؛ چراکه اکمال دین، در همین امر است. امام
رضا ( ع ) فرمود: «کَمَالُ الدِّینِ وَلَایَتُنَا وَالْبَرَاءَةُ مِنْ عَدُوِّنَاا215. ابنادریس، الحاوی لتحریر الفتاوی [والمستطرفات]، ج 3، ص 640.کمال دین، ولایت ما و بیزاری جستن از دشمنان ماست.»
در عصر امام حسین ( ع ) ، حق در وجود حضرت متجلّی بود و باطل در چهره یزید. یاران امام، از فرزند پیامبر حمایت کردند و مخالف جبهه یزید بودند. سخنان و رجزهایشان نیز نشاندهنده این حقیقت بود. ابوالشعثاء کندی در رجز خویش میگوید:
یَا رَبِّ إِنِّی لِلْحُسَیْنِ نَاصِرٌ **** وَلِابْنِ سَعْدٍ تَارِکٌ وَهَاجِا216. ابیمخنف کوفی، وقعة الطّف، ص 238.
ای پروردگار من! من حتماً حسین را نصرت میدهم و از ابن سعد دوری و بیزاری میجویم.»
در شب عاشورا بریر بن خضیر اظهار میکند: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَبْرَأُ إِلَیْکَ مِنْ فِعَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْما217. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 5.خدایا! من از کار این گروه به پیشگاه تو تبرّی میجویم.» نافع نیز میگوید: «با هرکه دوستدار تو باشد، دوستی میکنیم و با هرکه دشمنت باشد، دشمنی مینماییم.218. همان، ج 44، ص 381.
خداوند نزدیک میشوم و از دشمنانتان به خدا بیزاری میجویم.220. ر.ک: جواد محدثی، پیام های عاشورا، ص 216 به بعد.
حَکَم بن عُتَیبه میگوید: «روزی در محضر امام باقر ( ع ) نشسته بودیم، ناگهان پیرمردی که بر عصای بلندی تکیه کرده بود، وارد شد. جلوی در ایستاد و
گفت: سلام و رحمت خدا و برکاتش بر تو باد ای فرزند رسول خدا! و سپس ساکت شد. امام باقر ( ع ) پاسخ او را داد. پیرمرد رو به حاضران کرد و به آنان نیز سلام داد و همگی جواب سلامش را دادند. آنگاه روی خود را به سمت امام باقر ( ع ) کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا! مرا نزدیک خود بنشان که به خدا سوگند! من به شما و دوستدارانتان علاقهمندم. به خدا سوگند! این دوستیها برای دنیا نیست و به خدا قسم! من دشمن دارم دشمنانتان را و از آنان بیزارم. به خدا سوگند! این دشمنی و بیزاری به این دلیل نیست که آنان فردی از اطرافیانم را کشته باشند. به خدا سوگند! من حلال شما را حلال میدانم و حرامتان را حرام میشمارم و چشم به فرمانتان دارم. قربانت گردم! آیا [به این ترتیب] درباره من امید [سعادت و نجات] داری؟
امام باقر ( ع ) فرمود: «پیش بیا.» سپس، او را نزد خود نشاند و فرمود: «ای پیرمرد! همانا مردی نزد پدرم علی بن حسین ( ع ) شرفیاب شد و همین پرسش را مطرح کرد. پدرم به او فرمود: اگر [با این حال] بمیری، بر رسول خدا ( ص ) ، علی، حسن، حسین و علی بن حسین ( ع ) وارد شوی و دلت خنک شود، قلبت آرام گیرد، دیدهات روشن گردد و به همراه نویسندگان اعمالت با رَوح و ریحان از تو استقبال شود و این، در وقتی است که جان به اینجای تو رسد ـ و با دست به گلوی خود اشاره نمود ـ و اگر زنده بمانی، آنچه را موجب چشم روشنیات هست، ببینی و در بالاترین درجات بهشت با ما خواهی بود.»
پیرمرد گفت: چه فرمودی ای ابا جعفر؟ [پیرمرد با تعجب از امام خواست تا کلامش را تکرار کند.] امام ( ع ) همان سخنان را برای او تکرار کرد. پیرمرد گفت: الله اکبر! ای ابا جعفر! اگر بمیرم، بر رسول خدا، علی، حسن، حسین و علی بن حسین ( ع ) وارد شوم و دیدهام روشن گردد، دلم خنک شود، قلبم آرام
گیرد و به همراه نویسندگان اعمالم با رَوح و ریحان مورد استقبال قرار گیرم؛ هنگامی که جانم به اینجا رسد و اگر زنده بمانم، ببینم آنچه را دیدهام بدان روشن گردد و با شما باشم در بالاترین درجات بهشت؟ این جملات را گفت و آنقدر گریه کرد تا نقش بر زمین شد. حاضران نیز که حال پیرمرد را دیدند، به گریه و زاری پرداختند.
امام باقر ( ع ) [که چنان دید،] با انگشت خود قطرات اشک را از گوشههای چشم آن پیرمرد پاک کرد. پیرمرد سربلند کرد و عرضه داشت: «دستت را به من بده قربانت گردم!» حضرت دستش را به پیرمرد داد و او دستشان را میبوسید و بر دیده و رُخ خود میگذارد و سپس خداحافظی کرد و به راه افتاد. [وقتی پیرمرد در حال رفتن بود،] امام باقر ( ع ) نگاهی به او کرد و رو به حاضران فرمود: «هرکس میخواهد مردی از اهل بهشت را ببیند، به این مرد بنگرد.221. کلینی، الکافی، ج 8، ص 76.
. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.109. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.222. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 325.. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.223. همان، ص 329.. از مبلغان نخبه دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.
ایشان برای اجابت دعوت مردم کوفه قیام نمود تا حکومت اسلامی تشکیل دهد؛ اما باید گفت: مجموع اینها بستر و زمینههای انجام تکلیف هستند و امام حسین ( ع ) ، انگیزهای جز عمل به تکلیف الهی نداشته است.
نوشتار پیش رو، طی چند محور، به بررسی جایگاه تکلیفمداری در نهضت عاشورا میپردازد.
تکلیف در لغت، از ماده «کُلفَت»، به معنای امر به چیزی است که همراه با دشواری باشد و در اصطلاح اهل شرع، یعنی اوامر و نواهی خداوند به بندگانش که مستلزم ثواب و عقاب نیز باشد224. فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج 5، ص 115.
بنابراین، تکلیف شرعی، یعنی انجام اموری که شارع مقدس انسان را به آن امر نموده، یا ترک افعالی که شارع از آن نهی کرده است. میدانیم که اوج عظمت انسان، در عمل به تکلیف الهی است: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم؛‧225. مؤمنون، آیه 101.همانا گرامیترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست.» هنگامی که از امام صادق ( ع ) از تفسیر تقوا پرسیدند، در پاسخ فرمود: «أَنْ لَا یَفْقِدَکَ اللَّهُ حَیْثُ أَمَرَکَ وَلَا یَرَاکَ حَیْثُ نَهَاکا226. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 67، ص 285.تقوا، یعنی اینکه خداوند در جایی که تو را امر کرده، غایب نبیند و جایی که نهی کرده، حاضر نبیند.» ازاینرو، تکلیفگرایی، یعنی تنظیم تمام گفتار، اعمال و پندار بر محور دستورهای الهی، و مراقبت بر خارجنشدن از این محور.
اوّلین گام و مهمترین شرط عمل به وظایف، شناخت تکلیف است. اگر آدمی زمان و شرایط تکلیف خویش را نشناسد، نمیتواند اموری را که خدای متعال از او خواسته، بهدرستی انجام دهد و چه بسا ممکن است که بر خلاف آنچه وظیفه الهی اوست، عمل کند و مصداق این آیه گردد که: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاا227. کهف، آیه 103 و 104.بگو آیا به شما خبر دهم که زیانکارترین [مردم] در کارها چه کسانی هستند؟ آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم [و نابود] شده؛ بااینحال، میپندارند کار نیک انجام میدهند.» بر همین اساس، در اسلام موضوع تفقّه در دین مطرح شده که نتیجه آن، تکلیفمداری است. امام صادق ( ع ) فرمود: «إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّینِا228. کلینی، الکافی، ج 1، ص 32.هنگامی که خداوند خیر بندهای را بخواهد، او را دینشناس میسازد.» بنابراین، شناخت تکلیف، امر بسیار مهمی است و در واقع، از جمله عوامل مهم گمراهی، عدم شناخت تکلیف است. گروههایی مانند خوارج، بدان جهت گمراه شدند که تکلیف خود را که اطاعت از امام است، نمیدانستند یا برداشت نادرستی از دین داشتند.
در روایت است که امام صادق ( ع ) فرمود: من شنیدم برخی مردم از شخصی بسیار تعریف میکنند؛ علاقه پیدا کردم او را ببینم. روزی دیدم که در جایی ایستاده و مردم اطراف او را گرفتهاند. خود را از وی مخفی کردم؛ اما رفتار او را زیر نظر گرفتم. هنگامی که مردم از او جدا شدند، به دنبالش راه افتادم. دیدم به یک نانوایی رسید و دو گرده نان به صورت دزدی از نانوایی برداشت و حرکت
کرد. بسیار تعجب کردم؛ ولی با خود گفتم شاید با نانوا حسابوکتابی داشته باشد! سپس، دیدم به یک انارفروش رسید. از غفلت او استفاده کرد و دو انار دزدید و حرکت کرد. تعجب من بیشتر شد. باز گفتم شاید حسابوکتابی با انارفروش دارد؛ ولی چرا به صورت دزدی برداشت؟ به دنبال او حرکت کردم تا اینکه آن شخص به فقیر و مریض رسید؛ نان را به فقیر، و انار را به مریض داد. وقتی کارش تمام شد، به نزدش رفتم و به او گفتم: ای بنده خدا! از مردم تعریف تو را شنیده بودم؛ ولی کار تو مرا به شگفتی واداشت. جریانت را برایم بیان کن تا فکر من راحت شود؟ گفت: چه جریانی؟
گفتم: نان و انار دزدیدی؛ ولی آنها را انفاق کردی! گفت: شما اوّل به من بگو کیستی؟ گفتم: مردی از اولاد آدم و از امت محمد ( ص ) . گفت: از کدام گروه؟ گفتم: از اهلبیت رسول خدا ( ص ) . گفت: از کدام شهر؟ گفتم: از مدینه. گفت: شاید شما جعفربنمحمدبنعلی هستی! گفتم: آری. گفت: چه فایده که شرافت تو و انتسابت به رسول خدا ( ص ) برای تو اثر نداشته و توصیف کسی را که کار نیک میکند، تحمّل نمیکنی! آیا به قرآن آشنایی داری؟ گفتم: چه جهلی دارم؟ گفت: این قرآن است که میفرماید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، وَمَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزی إِلَّا مِثْلَهاا229. انعام، آیه 16.کسی که کار نیکی انجام دهد، ده برابر پاداش دارد و کسی که گناهی مرتکب شود، همان یک گناه برایش منظور میشود. من دو نان دزدیدم، دو گناه کردم و دو انار نیز دزدیدم، دو گناه کردم؛ میشود چهار گناه؛ اما هنگامی که آنها را صدقه دادم، چهل حسنه و ثواب شاملم شد. چهار گناه را از چهل ثواب کم کنم، برایم سیوشش ثواب باقی میماند!
گفتم: مادرت در عزایت بگرید که تو نسبت به قرآن جاهل هستی. آیا نشنیدهای که خداوند میفرماید: «إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینا230. مائده، آیه 27.همانا خداوند از پرهیزکاران میپذیرد.» تو دزدی کردی، گناه بود و مال مردم را به دیگری دادی، آن هم گناه بود؛ دیگر ثوابی در کار نبود231. شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعة، ج 9، ص 467.
انبیای الهی، تکلیفمدارترین انسانها بودند. اینان هرآنچه را خداوند امر نموده، انجام میدادند؛ هرچند سخت و دشوار بوده باشد؛ نمونه بارز آن، حضرت ابراهیم ( ع ) است. اگر خداوند ابراهیم خلیلالله ( ع ) را بهعنوان اسوه معرفی کرده و او قهرمان توحید است، به دلیل تکلیفمداری ایشان است. ابراهیم ( ع ) تا سنین بالا دارای فرزند نبود. سپس، خداوند فرزندی زیبا و دارای کمالات به نام «اسماعیل» به او عنایت کرد. هنگامی که اسماعیل به سیزده سالگی رسید، به ابراهیم ( ع ) دستور داده شد که فرزند دلبندش را با دست خود قربانی کند. ابراهیم ( ع ) بر سر دو راهی سختی قرار گرفت؛ یک طرف، علاقه به فرزند که از غرایز بسیار نیرومند و قوی است و از سوی دیگر، تکلیف و امر خداوند که باید بدان عمل کند؛ آن هم تکلیف بسیار دشوار که سر بریدنِ اسماعیل است!
تکلیفمداری، ابراهیم ( ع ) را وادار میسازد که از فرزندش چشم بپوشد و بر انجام فرمان الهی تصمیمی قاطع بگیرد. جالب اینجاست که فرزندش اسماعیل ( ع ) نیز که تربیتشده همین پدر است، هنگامی که پدر دستور الهی را
با او در میان گذاشت و گفت: «یا بُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَیا232. صافات، آیه 102.فرزندم! من در خواب دیدم که باید تو را قربانی کنم. بنگر که نظر تو چیست؟»، او نیز تکلیف الهی را بر حبّ خویش مقدم داشت و پاسخ داد: «یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینا233. صافات، آیه 102.پدرم! هرچه دستور داری، اجرا کن. به خواست خدا، مرا از صابران خواهی یافت.»
برای روشنشدن بحث، خوب است به این پرسش پاسخ دهیم که آیا امام حسین ( ع ) برای رسیدن به هدف خویش، از هر وسیلهای بهره بُرد؟ یا اینکه تنها از وسایل مجاز و مورد رضای حق استفاده کرد؟
در مکاتب مادی، هدف، وسیله را توجیه میکند و پیروان چنین مکاتبی، برای رسیدن به اهدافشان، به هر وسیلهای دست مییازند. بدیهی است که در سایه این گونه مکتبها، بنیادهای اخلاقی جامعه فرو میریزد، ارزشهای انسانی کمرنگ میشود و آمار بزهکاری فزونی مییابد؛ اما در مکتب الهی که بر اخلاق و ارزشهای الهی و انسانی بنا نهاده شده، وضع به شکلی دیگر است. در این مکتب، اخلاق، اصل است و هدف، دستیابی به کمال است؛ اما برای رسیدن به این هدف متعالی، نمیتوان به هر وسیله یا روشی متوسل شد؛ بلکه اسلام برای نیل به مقصد، صراط مستقیمی قرار داده که انحراف از آن، در واقع، به معنای رویگردانی از هدف است.
زمامدار اسلامی، با سعادت جامعه سروکار دارد و میخواهد جامعه را
اصلاح کند؛ اما نه به هر وسیلهای. در اسلام، سیاست، به مفهوم قدرت نیست؛ به معنای ساماندادن امور مردم و هدایت آنها به سوی خیر و صلاح است. امام حسین ( ع ) هنگام خروج از مدینه و امتناع از بیعت با یزید، فرمود: «انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاصْلاحِ فی أمَّةِ جَدّی رَسُولُ اللّهِا234. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 329.من، برای اصلاح اوضاع امت جدّم، رسول خدا، قیام کردم.» در آیین اسلام، مسلمان حق ندارد از وسیله نامشروع برای رسیدن به سعادت استفاده کند؛ اما در سیاست ماکیاولی، میتوان برای نیل به هدف، از تمام ابزارها استفاده کرد؛ چون سعادت، مورد نظر او نیست؛ بلکه هدف چنین سیاستی، فقط تحصیل قدرت و حفظ آن است.
امام حسین ( ع ) نهضت خود را بر اساس تکلیف الهی طرحریزی نمود؛ زیرا او وارث همه انبیاست و پیامبران الهی نهضت خویش را بر اساس تکلیف بنا نهادند. اگر ابراهیم ( ع ) تصمیم بر ذبح فرزند سیزده سالهاش میگیرد، امام حسین ( ع ) نیز به منظور انجام تکلیف خود، فرزند ششماه را قربانی مینماید و به جای یک قربانی، دهها قربانی میدهد و خود نیز قربانی تکلیف الهی میشود. آن حضرت به اسارت اهلبیت خویش رضایت داد و هیچگاه منتظر نتیجه نماند؛ زیرا اولیای خدا، تابع و مأمور به تکلیفاند؛ نه نتیجه.
نکته مهم اینکه برخی در تشخیص هدف و وسیله، به خطا رفته، وسیله را هدف میانگارند؛ متأسفانه این امر، حتی در عزاداری امام حسین ( ع ) نیز نمود پیدا کرده است. استاد شهید مطهری ( ره ) داستانی را در این باره گزارش میکند که ذکر آن مناسب است:
«حاجی نوری، در کتابش نوشته است: یکی از علمای نجف که اهل یزد بود، برای من نقل کرد [و] گفت: من در جوانی، یک سفری پیاده و از راه کویر،
به خراسان میرفتم. در یکی از دهاتِ حدود نیشابور و تربت، مسجدی بود. من چون جایی نداشتم، به مسجد رفتم. مردی آمد آنجا پیشنمازی کرد. مردم هم نماز خواندند. بعد رفت منبر برای مردم صحبت کند. یک وقت من با کمال تعجب دیدم که فرّاش مسجد، یک دامن سنگ آورد بالای منبر، تحویل این آقا داد. حیرت کردم که برای چیست؟ تا رسید به روضه،... دستور داد چراغها را خاموش کردند. چراغها را که خاموش کردند، دیدم شروع کرد به سنگپراندن به مستمعین. فریادِ آخ سرم، آخ دستم، آخ سینهام بلند شد، غوغا شد. بعد چراغها را روشن کردند. دیدم سرها مجروح شده و باد کرده و مردم درحالیکه اشکشان میریزد، بیرون میروند. رفتم سراغ او و گفتم: آقا این چه کاری بود کردی!
گفت: من امتحان کردهام، اینها با هیچ روضهای گریه نمیکنند. چون گریه بر امام حسین ( ع ) اجر و ثواب زیادی دارد و من دیدم راهش منحصر به این است که با سنگ به سر اینها بزنم. از این راه، اینها را میگریانم؛ چون هدف، وسیله را مباح میکند. هدف، گریه بر امام حسین ( ع ) است؛ ولو اینکه آدم، یک دامن سنگ به سر مردم بزند!235. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 17، ص 94.
امام حسین ( ع ) با وجود آنکه بهواسطه اخبار غیبی از سرنوشت پیش روی خود اطلاع داشت، ولی چون در برابر پاسداری از اسلام ناب و مقابله با حاکمان فاسد و ستمگر، احساس تکلیف میکرد، خالصانه قیام نمود و همه سختیهای این مسیر را به جان خرید. بنابراین، صحنه کربلا را باید عرصه تکلیفگرایی دانست که به شکلهای مختلف نمود پیدا کرد.
اینک به شماری از نمونهها، جلوهها و عرصههای تکلیفگرایی در نهضت عاشورا اشاره میکنیم.
امام حسین ( ع ) در تمام مراحل قیام، از رضایت خداوند سخن گفت و بر اراده الهی و امتثال تکلیف در جریان نهضت خود تأکید فراوان داشت و در واقع، به چیزی جز رضایت حق نمیاندیشید. ازاینرو، پس از تصمیمگیری برای حرکت به سوی مکه، به زیارت قبر پیامبر ( ص ) آمد و عرض کرد: «... وَأَنا أسأَلُکَ یا ذا الجَلالِ وَالإکرامِ بِحَقِّ هذا القَبرِ وَمَن فیهِ إلَّا اختَرتَ لِی مِن أمری ما هوَ لَکَ رِضیً، ولِرَسولِکَ رِضیً، ولِلمُؤمِنینَ رِضَیًا236. علی احمدی میانجی، مکاتیب الأئمة ( ع ) ، ج 3، ص 111.ای پروردگار صاحب جلال و کرامت! تو را به حقّ این قبر و آنکه در آن آرمیده، سوگند که از تو میخواهم آنچه مورد رضا و خشنودی تو و مورد رضایت پیامبر توست، برای من اختیار کنی.»
امام حسین ( ع ) در مسیر حرکت به کوفه، در بین راه با فرزدق شاعر مواجه شد و پرسید: از مردم کوفه چه خبر؟ فرزدق گفت: «سَأَلْتَ الْخَبِیرَ قُلُوبُ النَّاسِ مَعَک وَأَسْیَافُهُمْ عَلَیْک وَالْقَضَاءُ یَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَاللَّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ؛ از شخص آگاهی پرسیدی. من خوب آنان را میشناسم. دلهای مردم، با شماست؛ اما شمشیرهایشان بر ضدّ شماست و قضا و قدر الهی، از آسمان نازل میشود و خداوند آنگونه که بخواهد، خواهد شد.»
امام حسین ( ع ) در پاسخ به او فرمود: «صَدَقْتَ لِلَّه الْأَمْرُ وَکلَّ یَوْمٍ رَبُّنَا هُوَ فِی شَأْنٍ إِنْ نَزَلَ الْقَضَاءُ بِمَا نُحِبُّ فَنَحْمَدُ اللَّهَ عَلَی نَعْمَائِهِ وَهُوَ الْمُسْتَعَانُ عَلَی أَدَاءِ الشُّکرِ وَإِنْ حَالَ الْقَضَاءُ دُونَ الرَّجَاءِ فَلَمْ یَبْعُدْ مَنْ کانَ الْحَقُّ نِیَّتَهُ وَالتَّقْوَی
سَرِیرَتَه؛‧237. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 67.درست گفتی! کار در دست خداست و او هر آنچه بخواهد و مصلحت بداند، انجام میدهد و هر روز تدبیر و فرمان تازهای دارد. بنابراین، اگر قضا و قدر، آنگونهکه ما دوست داریم و در اندیشه آن هستیم، فرود آمد، خدای فرزانه را بر نعمتهای گرانش سپاس میگزاریم و او یاریدهنده و یاریرسان بر ادای سپاس و حقشناسی است؛ اما اگر قضا و قدر هماهنگ با خواسته ما نبود و مصلحت چیز دیگری بود، باز هم آن کسی که نیّت و هدفش حق و عدالت و کرانتاکران درون و برون زندگیاش به پروای خدا و ارزشهای انسانی آراسته است، از شاهراه حق و فضیلت به بیراهه نرفته است.»
از جمله تکالیفی که اباعبدالله الحسین ( ع ) بدان تصریح نموده، عدم سازش و همکاری با حاکم ظالم است. امام در پاسخ ولید، فرماندار مدینه که پیشنهاد بیعت با یزید را داد، فرمود: «أیّها الأمیر یزِیدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ شَارِبُ الْخَمْرِ قَاتِلُ النَّفْسِ الْمُحَرَّمَةِ مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَمِثْلِی لَا یبَایعُ مِثْلَها238. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 325.ای امیر! یزید فردی فاسق، شرابخوار و قاتل مردم بیگناه است و آشکارا فسق و فجور میکند. شخصیتی مثل من، با یزید بیعت نخواهد کرد.»
حضرت نفرمود: من بیعت نمیکنم؛ بلکه فرمود: هرکسی در شرایط من باشد، با کسی که مثل یزید باشد، بیعت نمیکند. این، یک تکلیف الهی است.
تکلیف دیگری که امام حسین ( ع ) برای آن قیام نمود، امربهمعروف و نهیازمنکر بود. گرچه این تکلیف، وظیفه همه افراد جامعه است، اما امام که
عالم و حافظ دین و شریعت است، خود را در برابر این تکلیف الهی بیشتر از دیگران مسئول میداند و برای این امر مهم، خود را به مخاطره میاندازد. نکته جالب توجه این است که امام این وظیفه را منوط به شروطی مانند تأثیرگذاری نمیکند؛ بلکه در همه حال، از امربهمعروف و نهیازمنکر بهعنوان یک وظیفه یاد میکند؛ چنانکه حضرت سیدالشهداء ( ع ) در وصیتنامه خود، به این دو فریضه الهی تصریح مینماید: «أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَلَا بَطِراً وَلَا مُفْسِداً وَلَا ظَالِماً وَإِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی.239. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 329.
امام حسین ( ع ) ، نه تنها با ظالمان همکاری نکرد، بلکه خود را ملزم به مبارزه با حاکم ستمگر میدانست. این در حالی بود که برخی سیاستمداران عصر امام، باور داشتند که عدم همکاری با حاکم ظالم، کافی است؛ ولی آن حضرت، نه تنها خود به این امر اقدام نمود که در فراخوانی عمومی، همگان را به این مبارزه دعوت کرد. امام این مطلب را در نامهای که به سران کوفه نوشت، اظهار داشت: «مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، وَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ قَدْ لَزِمُوا طَاعَةَ الشَّیْطَانِ وَتَوَلَّوْا عَنْ طَاعَةِ الرَّحْمَنِ وَأَظْهَرُوا الْفَسَادَ وَعَطَّلُوا الْحُدُودَ وَاسْتَأْثَرُوا بِالْفَیْءِ وَأَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ وَحَرَّمُوا حَلَالَهُا240. ابیمخنف کوفی، وقعة الطّف، ص 172.هرکس حاکم ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال میکند، عهد خود را میشکند، مخالفت سنّت پیامبر ( ص ) عمل میکند و بین بندگان خدا با گناه و دشمنی عمل میکند، اما با گفتار و رفتار خویش با او مخالفت نکند و او را تغییر ندهد، بر خداوند حق است که او را در همان جایگاهی قرار دهد که آن ستمگر قرار میدهد. شما خوب میدانید که این گروه ( یزید و پیروان او )
پیروی از شیطان را ملتزم شدهاند و از اطاعت خدا روی برتافتهاند و فساد را علنی کرده، حدود خدا را به تعطیلی کشاندهاند، اموال عمومی را به غارت بردهاند و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمردهاند.»
گاهی شرایط جامعه اسلامی بهگونهای تغییر میباید که باطل، جای حق را میگیرد و حق، باطل انگاشته میشود و انسانها نهتنها به حق عمل نمیکنند، بلکه جلوی باطل هم نمیایستند. در این شرایط است که انسان تکلیفمدار باید از خود واکنش نشان دهد و به مخالفت و مبارزه بر ضدّ باطل و اهل آن برخیزد.
امام حسین ( ع ) در یکی از سخنان خویش در مسیر کربلا، به این امر اشاره میکند و میفرماید: «... أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا یُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لَا یُتَنَاهَی عَنْهُ لِیَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِی لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقّاً فَإِنِّی لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ لَا الْحَیَاةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إِلَّا بَرَماا241. ابنشعبه حرانی، تحف العقول، ص 247.آیا نمیبینید که به حق عمل نمیکنند، و از باطل باز نمیایستند؟ باید انسان معتقد طرفدار حق، دل به لقاء اللَّه بندد ( و براستی آماده شهادت شود ) ، زیرا که من مرگ را چیزی جز خوشبختی، و زندگی با ستمگران را چیزی جز مایه دلتنگی نمیبینم.»
نهضت امام حسین ( ع ) ، بر پیروان و رهروان ایشان در طول تاریخ نیز اثر گذاشت؛ چنانکه امام خمینی ( ره ) بارها میفرمود: همه ما مأمور به ادای تکلیف و وظیفهایم نه مأمور به نتیجه242. امام خمینی ( ره ) ، صحیفه امام، ج21، ص285.امام امّت، حتی پذیرش تلخ قطعنامه 598 را تکلیف الهی خود خواند و فرمود: و شما را میشناسم؛ شما هم مرا میشناسید. در شرایط کنونی آنچه موجب امر شد تکلیف الهیام بود243. همان، ص 96.
. پژوهشگر حوزه علمیه قم.121. پژوهشگر حوزه علمیه قم.
حقّ، اسم مصدر است و جمع آن، حقوق میباشد. در لغت، معانی مختلفی دارد که مهمترین آنها عبارتاند از: عدل، ضد باطلا244. احمدبنفارس، معجم مقاییس اللُّغة، ماده «حق». راستی، ثابت، مال، ملک، نصیب و بهره معیّن از چیزی برای کسی245. احمد سیاح، فرهنگ جامع نوین، ج 1، ص 321.بنابراین، واژه «حق» معنا و مفهوم گستردهای دارد؛ ولی در اصطلاح فقهی، حق، یعنی تسلّط انسان بر مال و عین خارجی و یا امتیاز انتفاع و بهرهبرداری از منافع یک شیء.
حقّالناس، اصطلاحی فقهی است که در ابواب گوناگون فقهی مطرح است. این تعبیر، از نظر ترکیبی، اضافه حق به ذیحق است و در لغت به معنای «حق مردم» میباشد و در برابر حقّالله قرار دارد. حقّالناس، در واقع، حقوقی است که آحاد جامعه در برابر یکدیگر دارند و از نظر شرعی و عرفی، ملزم به رعایت آنها هستند.
قرآن کریم، رعایت حقّالناس را در ضمن آیات فراوانی توصیه نموده است؛ مانند: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاَّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْکُما246. نساء، آیه 29.ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال یکدیگر را به باطل [و از طرق نامشروع] نخورید؛ مگر اینکه تجارتی با رضایت شما انجام گیرد.»
این آیه در واقع، زیربنای قوانین اسلامی را در مسائل مربوط به «معاملات و مبادلات مالی» بیان میکند و به همین دلیل، فقها در تمام ابواب معاملات، به این آیه استدلال میکنند. آیه مذکور خطاب به افراد باایمان میگوید: «اموال
یکدیگر را از راه باطل نخورید»؛ یعنی هرگونه تصرف در مال دیگری که بدون مجوز منطقی و عقلانی بوده باشد، ممنوع شناخته شده و همه را تحت عنوان «باطل» که مفهوم وسیعی دارد، قرار داده است. میدانیم «باطل»، در مقابل «حق» است و هرچیزی را که ناحق و بیپایه باشد، دربرمیگیرد247. ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج 3، ص 356.در آیه دیگر میخوانیم: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا تَدایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُا248. بقره، آیه 282. ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که بدهی مدّتداری [به دلیل وام یا دادوستد] به یکدیگر پیدا کنید، آن را بنویسید.»
این آیه، طولانیترین آیه قرآن کریم است که درباره حقّالناس میباشد و در آن برخی نکات مهم، مانند: کتابت، اقامه شهود و وجود گواهان برای قرضالحسنه آمده است. برخی سورههای قرآن همچون: مطففین، حجرات و همزه نیز به موضوع و مباحث مربوط به حقّالناس اشاره کردهاند.
تأکید اسلام بر رعایت حقّالناس، به گونهای است که اگر حقوق مردم را ضایع کرده باشد، توبهاش پذیرفته نخواهد شد؛ یعنی ممکن است خداوند حقّ خود را در صورت پشیمانی فرد مسلمان ببخشد؛ اما حق مردم را در هیچ شرایطی نمیبخشد؛ زیرا حقّالناس، مربوط به بنده است. ازاینرو، در حدیث آمده است که با اولین قطره خون شهید، همه گناهانش بخشیده میشود؛ غیر از حقوق مردم و این، نشاندهنده اهمیت رعایت حقّ دیگران است و حتی شهادت که بالاترین فضیلت است نیز نمیتواند پاککننده این گناه باشد.
امام صادق ( ع ) فرمود: «مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنْ أَدَاءِ حَقِّ الْمُؤْمِنا249. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۷۴، ص ۲۴۲.خداوند به چیزی بافضیلتتر از ادای حق مؤمن، پرستیده نشده است.»
امام باقر ( ع ) نیز فرمود: «کُلُّ ذَنْبٍ یُکَفِّرُهُ الْقَتْلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِلَّا الدَّیْنَ لَا کَفَّارَةَ لَهُ إِلَّا أَدَاؤُهُ أَوْ یَقْضِیَ صَاحِبُهُ أَوْ یَعْفُوَ الَّذِی لَهُ الْحَقُّا250. کلینی، الکافی، ج 5، ص 94.شهادت در راه خدا، کفاره هر گناهی است؛ مگر بدهکاری مالی که کفاره آن، ادای آن یا پرداختش به وسیله آشنا و همراه او یا بخشش طلبکار است.» همچنین، حضرت فرمود: «أَوَّلُ قَطْرَةٍ مِنْ دَمِ الشَّهِیدِ کَفَّارَةٌ لِذُنُوبِهِ إِلَّا الدَّیْنَ فَإِنَّ کَفَّارَتَهُ قَضَاؤُها251. شیخ صدوق، کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 183.اوّلین قطره خون شهید، کفاره گناهان اوست؛ مگر مسئله بدهکاری که کفارهاش، ادای آن است.»
مردی از انصار فوت کرد؛ درحالیکه دو دینار بدهکار بود. نبی اکرم ( ص ) بر او نماز نخواند؛ تا اینکه بعضی از اقوامش ضامن ادای دین او شدند. آنگاه حضرت بر او نماز خواند252. کلینی، الکافی، ج 5، ص 93.
ابوثمامه، یکی از شیعیان حضرت جواد ( ع ) است. به آن جناب عرضه داشت: میخواهم معتکف مکه و مدینه شوم؛ ولی بدهکارم. حضرت فرمود: به منطقه خود برگرد تا بدهی خود را بپردازی. سعی کن خدا را با قرضداشتن ملاقات نکنی که مؤمن، خیانت نمیکند253. همان، ص 94.
امام حسین ( ع ) در نکوهش لشکر کوفیان فرمود: «مُلِئَت بُطونُهُم مِن الحَرامِا254. همان، ج 65، ص 154.شکمهایشان، از حرام پُر شده است.» بدیهی است که یکی از مصادیق حرام، ضایعکردن حقوق مردم است.
حقّالناس را میتوان به دو نوع «معنوی» و «مادی» تقسیم نمود.
معمولاً مردم تصور میکنند که حقّالناس، صرفاً به اموال و حقوق مادی اختصاص دارد؛ اما باید توجه داشت که حقّالناس، اعم از حق مادی بوده، شامل حقوق اخلاقی و معنوی نیز میشود؛ مانند محترمشمردن جان و مال و ناموس مردم و یا پرهیز از بیعدالتی در گفتار و کردار. بنابراین، احترام به آبروی مردم نیز از جمله حقوق معنوی انسانهاست؛ یعنی به گونهای رفتار کنیم که دیگران از دست و زبان ما در امان باشند؛ به بیان دیگر، باید از هر کاری مانند: غیبت، تهمت و دروغ بستن به دیگران که باعث هتک حرمت دیگران میشود، پرهیز نمود.
حقّالناس مادی را میتوان به ابعاد مختلف تقسیم کرد؛ ولی از یک نگاه، حقّالناس یا شخصی است و یا عمومی. حقّالناس عمومی، به آحاد جامعه تعلق دارد که از آن به «بیتالمال» تعبیر میشود. اگرچه رعایت حقوق شخصی نیز از اهمیت ویژهای برخوردار است، اما اهمیت بیتالمال دوچندان است؛ چون صاحبان بیتالمال ممکن است میلیونها و یا میلیارها انسان باشد. به همین جهت، کسی که بیتالمال را ضایع نماید، در واقع، باید پاسخگوی بسیاری از مردم باشد که جبران آن نیز امکان ندارد. علی ( ع ) در نهجالبلاغه بارها بر اهمیت و رعایت بیتالمال تأکید نموده است؛ چنانکه میفرماید: «وَاللَّهِ لَوْ
وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَمُلِکَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُا255. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 32، ص 16؛ صبحی صالح، نهج البلاغه، خطبه 15، ص 23.به خدا سوگند! بیتالمالِ تاراجشده را هر کجا که بیابم، به صاحبان اصلی آن بازمیگردانم؛ هرچند با آن ازدواج کرده یا کنیزانی خریده باشند.»
باوجود اهمیت حقّالناس، اما بسیاری از موارد و مصادیق حقّالناس وجود دارد که برخی دانسته و یا ندانسته آن را رعایت نمیکنند؛ برخی از آن موارد، به شرح ذیل است:
ـ ایجاد ترافیک، بدون هیچگونه دلیل قانعکننده؛
ـ بوقزدنهای مکرر ماشینها، بهخصوص ماشینهای حامل عروس و داماد و یا صدای بلندگوهای بارفروشها، بهویژه هنگام استراحت مردم و یا سروصدای بیش از حد و آزاردهنده افراد و اعضای خانواده و یا صدای بلند و گوشخراش تلویزیون و یا ضبط صوت منازل، حتی صدای بلندگوی مساجد، حسینیهها و هیئتهای مذهبی در موارد غیرضروری؛ بهطوریکه موجب اذیّت و آزار همسایگان گردد؛
ـ پارکنمودن ماشین جلوی درب منازل مردم که مانع رفتوآمد آنان گردد؛
ـ عرضه مواد غذایی به مصرفکننده که تاریخ مصرف آن گذشته باشد. متأسفانه امروزه، کموبیش افراد سودجو، حتی به قیمت جان مردم، در پی مالاندوزی و کسب ثروت بیشترند و مواد غذایی ناسالم را میان مردم توزیع میکنند.
شاید در ابتدا تصورشود که حقّالله بر حقّالناس مقدم باشد؛ زیرا حقّ
خداوند که خالق انسان و هستی است، اهمیتی دوچندان دارد؛ ولی در روایات، حقّالناس بر حقّالله مقدم شمرده شده است. علی ( ع ) فرمود: «جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ حُقُوقَ عِبَادِهِ مُقَدِّمَةً لِحُقُوقِهِ فَمَنْ قَامَ بِحُقُوقِ عِبادِ اللَّهِ کَانَ ذَلِکَ مُؤَدِّیاً إِلَی الْقِیَامِ بِحُقُوقِ اللَّها256. عبدالواحد تمیمی آمدی، تصنیف غرر الحکم ودرر الکلم، ص 480. خداوند حقوق بندگانش را مقدم بر حقوق خود قرار داده و کسی که حقوق بندگانش را رعایت کند، حقوق الهی را نیز رعایت خواهد کرد.»
امام جعفر صادق ( ع ) فرمود: «لَهُمْ وَلَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا حُقُوقَهُمْ لَکَانُوا عَائِشِینَ بِخَیْرا257. کلینی، الکافی، ج 3، ص 497. مردم اگر حقوق و واجبات مالی خود را ادا میکردند، مسلّماً همگی از زندگی مطلوب و رضایتبخشی برخوردار میشدند.»
اسلام نسبت به رعایت حقوق مردم توصیه فراوانی دارد؛ به گونهای که اگر در اثنای نماز، کسی حقّ خویش را از نمازگزار مطالبه نماید و برای پرداخت آن، راهی جز قطع نماز نباشد، باید نماز خود را رها سازا258. البته مشروط بر آنکه نماز در آخرین وقت خود انجام نشود.و حقّ صاحب حق را پر داخت کند.
بر این اساس، از نگاه اندیشه دینی، حقّالناس بسیار مهم است؛ به طوری که در صورت تعارض بین حقّالناس و حقّ الهی، حقّالناس مقدم میباشد.
تنها چیزی که آدمی را از حقّالناس رها میسازد، پرداخت آن به صاحب حق است و هیچ راه دیگری، حتی شهادت در راه خدا نیز نمیتواند آن را جبران
کند. شخصی به نام «عمیر انصاری» میگوید در کربلا امام حسین ( ع ) به من فرمود: «نادِ فِی النّاسِ ألاّ یُقاتِلنّ مَعی رَجُلٌ عَلَیهِ دَینٌ، فَاِنَّهُ لَیسَ مِن رَجُلٍ یَمُوتُ وَعَلَیهِ دَینٌ لایَدَعُ لَهُ وَفاءً اِلاّ دَخَلَ النّارا259. گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم، فرهنگ جامع سخنان امام حسین ( ع ) ، ص 468. به مردمی که برای یاری من آماده شدهاند، بگو: کسی که به مردم بدهکار است و حقّالناس به ذمه دارد و برای پرداخت آن چارهای نیندیشیده، اگر کشته شود، اهل دوزخ خواهد بود.»
همچنین، در روایتی دیگر، موسی بن عمیر از پدرش نقل میکند: «أَمَرَ الحُسَین مُنادِیاً فَنادی: لایُقبِلُ مَعَنا رَجُلٌ عَلَیهِ دَینٌ. فَقالَ رَجُلٌ: اِنَّ اِمرَأتی ضَمِنَت دَینی، فَقالَ: الحُسَیْنُ ( ع ) : وَما ضِمانُ اِمرأةٍا260. همان، ص 795.امام حسین ( ع ) به منادی فرمان داد تا ندا دهد: «کسی که بدهکار است، پذیرفته نیست که در این سفر با ما باشد.» شخصی از میان یاران امام اظهار داشت: «همسر من پرداخت بدهی مرا برعهده گرفته است.» امام فرمود: «ضمانت زن، [از نظر فقهی] مورد پذیرش نیست.»
از نگاه آموزههای دینی، رعایت حقّالناس اختصاص به زمان حیات و زندگی دنیوی ندارد؛ بلکه بعد از مردن انسان نیز باید رعایت گردد؛ از جمله اینکه نباید بدن شخص مُرده در زمین غیرغصبی دفن شود. به همین دلیل، امام حسین ( ع ) در روز سوم محرم، بخشی از زمین کربلا را که قبر شریف آن حضرت و شهدا در آن واقع شده، از اهل نینوا و غاضریه بهازای شصتهزار درهم خریداری نمود261. محمدجواد طبسی، با کاروان حسینی، ج 4، ص 31.هدف امام از این کار، دو چیز بوده است: اوّل اینکه بدن
مطهرشان در زمین غصبی دفن نگردد. دوم آنکه سرزمین خریدهشده را به خود آنان بخشید و با آنها شرط کرد که بعد از شهادت آن حضرت و یارانش، مردم را برای زیارت قبرش راهنمایی نموده و زوّار حضرت را تا سه روز مهمانی و پذیرایی نمایند و در قبال این شرط، زمین را دو مرتبه پس از پرداخت پولش، به آنها واگذار کرد.
شاید مهمترین دلیل این کار، آن بوده که امام حسین ( ع ) میخواست بدن مطهّر او و بقیه شهیدان، در زمین غصبی دفن نگردد و این، بهروشنی حکایت از اهمیت حقّالناس دارد.
حال این پرسش اساسی مطرح است که چگونه و با چه روشی حقّالناس را جبران نماییم؟ در پاسخ به این سؤال، به طور کلی میتوان روشهای ذیل را مطرح کرد:
در گناهان مربوط به حقّالناس، مانند: دزدی، رباخواری، غیبت، تهمت، زخم زبان و آبروریزی، علاوه بر استغفار و توبه، باید از مردم نیز حلالیت طلبید و حقوق آنها را جبران کرد و توجه داشت که حتی شهادت در راه خدا نیز اینگونه گناهان را پاک نمیکند262. شیخ طوسی، المبسوط فی فقه الامامیة، ج ۷، ص ۲۴۸ ـ ۲۴۹.
ـ حلالیت به جهت خراش کتاب:
یکی از شخصیتها میگوید: شبی در مجلس فرزند بزرگوار محدث قمی بودم. ایشان میفرمود: روزی که پدرم از دنیا رفت و او را در کنار مرقد مطهر امیر
مؤمنان ( ع ) دفن کردیم، شب آن روز برادرم پدر را در خواب دید که فرمود: یک جلد از کتاب بحار الأنوار علامه مجلسی متعلق به فلان عالم پیش من امانت بود؛ آن را به صاحبش ندادهام؛ هرچه سریعتر آن را به مالکش بدهید. صبح آن شب، درحالیکه کتاب را برای تحویل به صاحبش میبردیم، کنار درب خانه از دست ما روی زمین افتاد، آن را برداشته و گردوغبار از روی جلدش زدودیم و سپس به صاحبش برگرداندیم. شب آن روز، پدر بزرگوارمان در عالم خواب به ما فرمود: امروز بحار الأنوار از دست شما افتاد و بر جلد آن خراش وارد شد. روزی که من آن را به امانت گرفتم، جلد آن سالم بود. مسئله خراش روی جلد را حتماً از صاحب آن حلالیت بطلبید263. پایگاه اینترنتی عرفان، نشانی: www.Erfan.ir
از دیگر روشهای جبران حقوق مردم، عجلهکردن و تأخیر نینداختن در ادای آن است. رسول خدا ( ص ) فرمود: «مَطْلُ الْمُسْلِمِ الْمُوسِرِ ظُلْمٌ لِلْمُسْلِما264. کلینی، الکافی، ج 7، ص 412.سامحه و امروز و فرداکردنِ کسی که توانایی بر پرداخت بدهی دارد، ستم به مسلمانان است.» ازاینرو، اگر در جبران حقّالناس تأخیر نماید، دچار عذاب میشود. امام صادق ( ع ) میفرماید: کسی که حق مؤمنی را حبس کند، خداوند وی را در قیامت پانصد سال سر پا نگاه میدارد؛ درحدّیکه از رگهایش خون بریزد. سپس، یک منادی از جانب حق ندا کند: این، ستمگری است که حق مؤمن را حبس کرده. آنگاه به مدت چهل روز او را توبیخ کنند و سپس به سوی آتش ببرند265. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 100، ص 147.
ـ مؤاخذه برای یک قلم:
شخصیت بزرگوار، مرحوم حاج شیخ محمود یاسری، میفرمود: در محله ما
مردی زندگی میکرد که به حسنات اخلاقی آراسته بود و دارای زندگی سالم و بانشاطی بود؛ تنها چیزی که او را رنج میداد، نداشتن اولاد بود. سالها به پیشگاه مقدس حضرت حق ناله کرد تا خداوند مهربان پسری به او عنایت کرد. از این نعمت، بسیار دلشاد شد. این پسر برای خانواده همچون چراغ روشنی بود که پدر و مادر در کنارش فوقالعاده در خوشحالی بودند؛ ولی تقدیر آن طفل را به آستانه مریضی کشید و اطبای زمان از علاجش عاجز شدند. کودک در سن بین یازده و دوازده [سالگی] از دنیا رفت و او را در ابن بابویه نزدیک مرقد شیخ صدوق دفن کردند.
پدر بر اثر شدت علاقه به فرزند، یکی از قاریان قرآن را برای قرآنخواندن جهت شادی روح طفل اجیر کرد. پدر هر روز کنار مرقد فرزند میرفت و ساعتی را بر سر خاک طفل میگریست و سپس برمیگشت. یک روز وقتی به سر قبر فرزند رفت، قاری قرآن به او گفت: شب گذشته فرزندت را به خواب دیدم. گفت: «به پدرم بگو: در مدرسه یک خودنویس از یکی از بچهها گرفتم؛ نه آن را به او دادم و نه پولش را. اکنون به جهت آن قلم مورد مؤاخذهام. مرا نجات بده.»
پدر از شنیدن این خواب فوقالعاده ناراحت شد و بهسرعت به تهران آمد و به مدرسه کودک رفت و از مدیر مدرسه تقاضا کرد طفلی را که با فرزندش دوست بوده و خودنویس به کودکش داده، معرفی کند. پدر صاحب قلم را خواست و از حقّ آن قلم، کودک خویش را پاک کرد تا در آخرت از مؤاخذه راحت شود266. پایگاه اینترنتی عرفان، نشانی: www.Erfan.ir
اگر کسی حقوق مالی بر ذمّه خویش دارد، باید آن را به طور کامل پرداخت
نماید. علی بن ابیحمزه، از اصحاب امام صادق ( ع ) میگوید: دوستی داشتم که کاتب دیوان بنیامیه بود. به من گفت: از امام صادق ( ع ) برای من وقت بگیر. [برای او از امام] وقت گرفتم. وقتی رفتیم، سلام کرد و خدمت امام نشست. سپس گفت: فدایتان شوم! من در دیوان این قوم، کاتب هستم و مال فراوانی از دنیایشان نصیبم شده و نپرسیدهام که آن اموال از کجا آمده است. امام فرمودند: اگر بنیامیه کسانی را که برایشان بنویسند و خراج جمع کنند یا بجنگند و در جماعتشان حاضر باشند، نداشتند، حقّ ما را غصب نمیکردند و اگر مردم آنان را با آنچه در دستشان است، رها کنند، چیزی جز آنچه را در دستشان است، نمییابند.
جوان عرض کرد: فدایتان شوم! آیا راه خروجی [از این مهلکه] برای من هست؟ امام فرمودند: اگر بگویم، عمل میکنی؟ گفت: آری. امام فرمودند: از همه آنچه در دیوان آنان به دست آوردی، خارج شو. اگر صاحب مالی را میشناسی، به او بازگردان و اگر نمیشناسی، صدقه بد٧267. در این باره، شایسته است به موضوع «ردّ مظالم عباد» که در احکام شرعی آمده، اشاره شود.و من برای تو نزد خدا بهشت را ضمانت میکنم. راوی میگوید: جوان، مدتی سرش را پایین انداخت و بعد سرش را بلند کرد و گفت: انجام میدهم.
علی بن ابیحمزه میگوید: جوان با ما به کوفه برگشت و از هر چه داشت، خارج شد و حتی در مورد لباسی که در بدن داشت، طبق دستور امام رفتار کرد. ما دوستان چیزی روی هم گذاشتیم و لباسی برایش خریدیم و پولی برای مخارج زندگی به او دادیم. چند ماهی بیشتر طول نکشید که مریض شد. به عیادتش رفتیم که در حال جان دادن بود. چشمش را باز کرد و به من گفت: علی! به خدا قسم! دوست شما ( امام ) ، به وعدهشان وفا کردند. پس از مدتی، مُرد و ما او را به خاک سپردیم.
وقتی در مدینه خدمت امام صادق ( ع ) رسیدم، تا نظر حضرت به من افتاد، فرمودند: ای علی! به خدا قسم! به وعدهمان نسبت به دوستت عمل کردیم. گفتم: راست گفتید ای پسر رسول خدا! خود او نیز هنگام مرگ به من چنین گفت268. کلینی، الکافی، ج 5، ص 106.
از دیگر راههای جبران حقّالناس، وصیتکردن است. اهمیت حقّالناس، نه تنها در سیره و سخن امام حسین ( ع ) در کربلا کاملاً مشهود است، بلکه در وصیت و سخن یاران آن حضرت نیز وجود دارد. حضرت مسلم، پس از نبرد شجاعانه دستگیر شد و زمانی که شهادت خود را قطعی دانست، از عبیدالله بن زیاد خواست تا عمر بن سعد را به جهت خویشاوندی، وصیّ خود قرار دهد؛ اما عمر بن سعد، نپذیرفت. ابن زیاد، عمر بن سعد را خطاب کرد و گفت: «وصیّت عموزادهات را بپذیر.» عمر بن سعد برخاست و نزد مسلم رفت. مسلم گفت: اوّل آنکه هفتصد درهم به شخصی در کوفه بدهکار هستم، زره مرا بفروش و آن را ادا کن. دوم اینکه جنازهام را از ابن زیاد تحویل بگیر و به خاک بسپار و سوم نیز پیکی را به سوی حسین ( ع ) بفرست و او را از پیمانشکنی مردم کوفه باخبر ساز تا به کوفه نیاید269. www.Erfan.ir
ـ پرداخت هفده ریال:
حجت الاسلام والمسلمین آقای انصاریان میگوید: دوستی داشتم دارای کمالات ایمانی و فوقالعاده عاشق حضرت سیدالشهداء ( ع ) که نزدیک عید
غدیر از دنیا رفت. خودم متکفل کفن و دفن و غسل او بودم. با وصیت جالبی که داشت، تصور میکردم در عالم برزخ از هر جهت آزاد است؛ ولی چند روز پس از مرگش، به خواب یکی از عاشقان حق که وصیّ او نیز بود، آمد و به او گفت: گوشه یکی از دفاتر مغازهام، هفده ریال مربوط به حساب فلان شخص است که از قلم افتاده، آن را بپردازید. دفاتر را بررسی کردند، همانطور بود که گفته بود؛ هفده ریال را به صاحبش برگرداندند و او را از رنج آن راحت کردند270. پایگاه اینترنتی عرفان، نشانی: www.Erfan.ir
. پژوهشگر پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.135. پژوهشگر پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.
واژگانی چون: «عهد»، «میثاق» و «وعده»، از نظر مفهوم به یکدیگر نزدیکاند و در موارد فراوانی به جای یکدیگر به کار رفته اند. برخی معتقدند این واژه ها در عین حالی که به یکدیگر شباهت دارند، معانی متفاوتی دارند؛ بهطوریکه «عهد»، به معنای نگهداری و مراعات پیدرپی چیزی است و پیمان را از آن جهت عهد گویند که تعهد آور است و مراعات آن، لازم است:271 «وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلًاا272. اسراء، آیه 34.به عهد [خود] وفا کنید که از عهد سؤال میشود.» اما میثاق، پیمان محکمی است که با سوگند و عهد تأکید شده باشد273. راغب اصفهانی، المفردات، ص 853. برخی معتقدند که عهد، به معنای پیمانبستن و تعهدکردن است؛ اما میثاق، تأکید همان عهد است و یک طرفه است؛ درحالیکه عهد، دوطرفه و میان دو نفر [و بیشتر] است. ( سید جعفر سجادی، فرهنگ معارف اسلامی، ج 3، ص 1356 ) برخی از مفسران نیز حکم عمل به وفای به عهد را متفاوت از وفای به وعده دانسته اند و گفته اند: وفای به عهد، واجب است؛ ولی وفای به وعده، واجب نیست؛ بلکه بهتر است. ( شیخ طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 6، ص 589 )
امیرمؤمنان، علی ( ع ) می فرماید: «هیچیک از فرایض الهی، همانند وفای به عهد، در میان مردم، با تمام اختلافاتی که دارند، مورد اتفاق نیست؛ حتی مشرکان نیز پیمان ها را در میان خود محترم می شمردند؛ زیرا عواقب پیمانشکنی را دریافته بودند.274. شریف رضی، نهج البلاغه، نامه 53.
در آموزههای اسلامی، وفای به عهد، جزیی از ایمان دانسته شده و یکی از راههای شناخت ایمان و صداقت اشخاص، سربلندی در آزمون وفای به عهد
است؛ چنانکه رسول اکرم ( ص ) میفرماید: «مَن کانَ یُؤمِنُ بِاللّه وَالیَومِ الآخِرِ فَلیَفِ إِذا وَعَدَا275. کلینی، الکافی، ج 2، ص 364، ح 2.هرکس به خدا و روز قیامت ایمان دارد، هرگاه وعده می دهد، باید وفا کند.» بهعکس، پیمانشکنی و وفاننمودن به وعده، از ویژگی های منافق است؛ پیامبر اکرم ( ص ) در این باره می فرماید: «لِلْمُنَافِقِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ: إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَإِذَا وَعَدَ خلف [أَخْلَفَ] وَإِذَا اؤْتُمِنَ خَانَا276. حسنبنفضل طبرسی، مکارم الأخلاق، ص 438.نشانه منافق، سه چیز است: هرگاه سخن گوید، دروغ گوید و هرگاه وعده دهد، وفا نکند و هرگاه به او اعتماد شود، خیانت کند.»
انسان میبایست نه تنها به عقد و عهدی که میبندد، وفادار باشد، بلکه حتی به قولوقرارهایی که به طور شفاهی میگوید و دیگران با اعتماد به او، کارهای خویش را بر اساس آن قولوقرار سامان می دهند، وفادار باشد و هرگز بدقولی نکند و پایبند قرارومدارهایش باشد. بنابراین، لازم است انسان از توانایی خویش برای انجام وعده اطمینان داشته باشد؛ در غیر این صورت، نباید زیر بار آن برود؛ چنانکه امام علی ( ع ) می فرماید: «لَا تَعِدَنَّ عِدَةً لَا تَثِقُ مِنْ نَفْسِکَ بِإِنْجازِها277. عبدالواحد تمیمی آمدی، تصنیف غرر الحکم ودرر الکلم، ص 253.وعده ای نده که از وفای به آن اطمینان نداری.»
امروزه، جامعه ما بیش از هر زمان دیگری نیازمند توجه و عمل به این گونه روایات است؛ زیرا کم نیستند کسانی که با علم به ناتوانی خود در وفای به وعده، وعدههای فراوان می دهند یا تعهدات غیرعملی را می پذیرند. روشن است که هر فردی باید تنها به مقدار توان و استطاعت خود تعهد بدهد و از قول هایی که بیرون از توانایی اوست، پرهیز نماید. متأسفانه، برخی کاندیداها در ایام انتخابات
وعده هایی می دهند که استطاعت انجام آن را ندارد و نیز کم نیستند کسانی که وام هایی دریافت می نمایند که درآمد کافی برای بازپرداخت آن را ندارند. همچنین، افرادی که اموری را تعهد و ضمانت می نمایند که توان کافی برای انجام آن ندارند. چنانچه در تعاملات مالی و اقتصادی به روایت فوق جامه عمل بپوشیم، بسیاری از افراد، بدهکار نخواهند شد و پرونده های مالی و قضایی گوناگون تشکیل نخواهد شد.
وعدهدادن و پیمانبستن، نوعی پذیرش مسئولیت است و هنگامی که انسان بار این مسئولیت را به عهده گرفت، عمل به آن لازم است؛ امام حسن مجتبی ( ع ) می فرماید: «الْمَسْئُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ وَمُسْتَرَقٌّ الْمَسْئُولُ حَتَّی یُنْجِزا278. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 75، ص 113.انسان تا وعده نداده، آزاد است؛ اما وقتی وعده می دهد، زیر بار مسئولیت می رود و تا به وعدهاش عمل نکند، رها نخواهد شد.»
عهد و پیمان را میتوان به انواع مختلفی تقسیم بندی نمود که مهمترین آنها عبارتاند از:
وفای به عهد، یک اصل عقلایی است و انسانها به حکم عقل عملی، وفای به عهد و عقد را جزء بایدها و نیکیها دانسته، بدان تشویق و ترغیب میکنند و شریعت اسلام نیز مطابق با عقل و فطرت، بر این احکام عقلانی مهر تأیید زده، آن را امضا کرده است.
مهم ترین و عالی ترین شکلِ تعهد، عهد و پیمانی است که میان خدا با انسان
بسته شود. این نوع از عهد، در میان ادیان مختلف از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده و منشأ پیدایش بسیاری از احکام، آداب و رسوم و فرهنگ هاست. در میان ادیان ابراهیمی، آیین یهود بیش از سایر ادیان، از آموزه عهد متأثر بوده و مفهوم عهد، آینه تمام نمای آیین یهود است. ازاین رو، شکل گیری بسیاری از آموزه ها و نیز افتخارات پیروان دین یهود، ارتباط تنگاتنگی با این آموزه دارد. همچنین، مسیحیت نیز با تأثیر پذیری از آیین یهود، برای آموزه عهد، نقشِ برجسته ای قائل شده و تورات را به عنوان جزئی از کتاب مقدس پذیرفته و آن را «عهد عتیق» و انجیل را «عهد جدید» نام نهاد.
در آیات متعددی از آیات قرآن کریم، از وفای به عهد سخن گفته شده استا279. مؤمنون، آیه 8؛ معارج، آیه 32: «وَالَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ راعُونَ.»از جمله مراتب عهد و پیمان که در قرآن نیز به آن اشاره شده، پیمان بستن با خدا و وفای به آن است: «وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَلا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکیدِها وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَیْکُمْ کَفیلاً إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَا280. نحل، آیه 91.و هنگامی که با خدا عهد بستید، به عهد او وفا کنید و سوگندها را بعد از محکمساختن نشکنید؛ درحالیکه خدا را کفیل و ضامن بر [سوگند] خود قرار دادهاید. بهیقین، خداوند از آنچه انجام میدهید، آگاه است.»
«عهدالله»، هرگونه عهد الهی و بیعت در طریق ایمان و جهاد و غیر آن را شامل میشود و پیمان با پیامبر خدا نیز در حقیقت، پیمان با خداست. گفتنی است تکالیف تشریعی، که وسیله پیامبر ( ص ) اعلام میشود همواره با یک نوع عهد الهی ضمنی همراه است، و تکالیف عقلی که به خاطر اعطای عقل و هوش و خرد و استعداد نیز با چنین معاهده ضمنی توام میباشد، همه در این پیمان
وسیع و عهد اللَّه داخل خواهند بود281. ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج 11، ص 377.
از نگاه قرآن، وفای به عهد، به طور مطلق واجب است؛ خواه عهد و پیمانهای الهی باشد یا مردمی، در برابر دوست باشد یا دشمن. از آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُود» استفاده می شود که وفای به عهد، بدون هیچ قیدی،لازمه ایمان است و عهدشکن، از ایمان واقعی برخوردار نیست. قرآن کریم پیمانبستن با مشرکان و کافران به شرط رعایت حرمت و عزت اسلام و مسلمانان جایز دانسته است282. توبه، آیه 4 و 7؛ نساء، آیه 90 ـ 92.بنابراین، هرگونه عهد و پیمانی که زمینه سلطه دشمنان را فراهم نماید، نامشروع است283. نساء، آیه 141.پس از انعقاد پیمان نیز در صورت وفاداری دشمن به مفاد پیمان، پایبندی مسلمانان نیز واجب استا284. توبه، آیه 4.اما در صورت ظهور نشانه های پیمانشکنی، خیانت و یا توهین به مقدسات مسلمانان، پیمان باید نقض شود285. انفال، آیه 58.
پس از آنکه امام حسن ( ع ) معاهده صلح را امضا کرد، برخی افراد نزد امام حسین ( ع ) آمدند و از حضرت خواستند با پشتیبانی آنان، به جنگ با معاویه مبادرت ورزد. حضرت به آنان فرمود: «إنّا قَد بایَعنا وعاهَدنا ولا سَبیلَ لِنَقضِ بَیعَتِناا286. دینوری، الأخبار الطوال، ص 220.همانا ما بیعت کردیم و عهد نمودیم و هیچ راهی برای شکستن پیمان ما وجود ندارد.»
نمونه عهد و پیمان با دشمن، در عصر حاضر، پیمانی است که به «برجام» شهرت دارد و روشن است تا زمانی که دشمن آن را نقض ننماید، جمهوری اسلامی به مفاد آن پایبند خواهد بود. رهبر معظم انقلاب با اشاره به اهمیت وفای به عهد در قرآن کریم، در این باره فرمودند: «جمهوری اسلامی، ابتدائاً برجام را نقض نخواهد کرد؛ زیرا وفای به عهد، دستور قرآنی است؛ اما اگر تهدید نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا مبنی بر پارهکردن برجام عملی شود، جمهوری اسلامی برجام را آتش خواهد زد که این کار هم دستوری قرآنی در باره نقض عهد متقابل است.287. http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=33352
وفای به عهد، بهعنوان سرمایه اجتماعی در یک جامعه اجتنابناپذیر است. در جامعه اسلامی نیز مسلمانان باید به عهد و پیمانهای خویش وفادار باشند؛ چنانکه در احادیث اسلامی آمده است: «الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْا288. کلینی، الکافی، ج 5، ص 404.مسلمانان، به عهد خود پایبند هستند.» و یا فرمودهاند: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْا289. شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج 8، ص 527.ؤمنان، به عهد خود پایبند هستند.» عمل به عهد و پیمان و نیز و قولوقرار با برادران دینی، شرط ایمان است. ماجرای ذیل، نمونه و الگویی روشن از عمل به وفای عهد است.
حضرت آیتالله سید اسدالله مدنی، از بزرگان نجف و مورد اعتماد مراجع عظام بود. مدتی امام جمعه همدان و مورد توجه خاص و عام بود. سپس، به تبریز منتقل شد و در آنجا شربت شهادت نوشید و در زمره شهدای محراب نام خود را ثبت کرد.
معظم له در آن منطقه، محبوبیت بسیاری داشت و موقعیتی خاص پیدا کرده بود. آوازه او به شهر های اطراف هم رسیده بود و از خارج همدان زیاد خدمت ایشان می رسیدند و کسب فیض می کردند؛ چنانکه یکی از تجار کرمانشاه و از علاقه مندان آقای مدنی به همدان می آید و از ایشان دعوت می کند که شب جمعه آینده، شام در خدمتتان باشیم که عدهای از طرفداران شما مشتاق زیارتتان هستند. قبول می کنند و در دفتر یادداشت خود ثبت می نمایند.
این پیشنهاد میهمانی، اوایل هفته و اواخر تابستان بوده است. ایشان گذرنامه خود را به اداره گذرنامه داده بودند تا آماده شود و به نجف برگردند. اواسط هفته، گذرنامه آماده را می آورند و ایشان هم بدون توجه به دعوت کرمانشاه، اثاث را جمع می کند و به عراق می رود. به نجف که وارد میشود، مؤمنان و بزرگان اهل علم به دیدن ایشان می آیند. اواخر شب دفترش را باز می کند تا چیزی یادداشت نماید که دعوت شب جمعه به کرمانشاه را می بیند. بهشدت ناراحت می شود و برمیخیزد و سراسیمه به بیت مرحوم آیت الله حکیم می رود. در می زند و خادم بیرون می آید. می فرماید: «من باید آقا را ملاقات کنم.» خادم می گوید: «آقا در حال استراحتاند.» می فرماید: «او را بیدار کنید که من کار واجب دارم.»
ناچار آقا را از خواب بیدار می کنند. آقا ایشان را می پذیرد. وارد می شود، دست او را می بوسد، از مزاحمت [پیشآمده] عذرخواهی می کند و میگوید: «چاره ای نداشتم. من امروز از ایران آمدم و پسفردا به مجلس مهمی در کرمانشاه دعوت دارم که اگر نباشم، به موقعیت من و درنتیجه روحانیت لطمه می خورد و ثمره تمام تبلیغات من در آن نواحی، از بین میرود. خروج از کشور برای من قانوناً به این زودی امکان ندارد. تقاضای من این است که دستور
فرمایید، سریع ترتیب برگشتن مرا به ایران بدهند.» ایشان با هماهنگی آقای حکیم صبح روز بعد، از عراق به ایران وارد می شود و به کرمانشاه می رود.
از آن طرف، در همدان و کرمانشاه منتشر می شود که آقای مدنی به عراق رفتهاند. خبر به گوش آن حاجی می رسد و ناراحت میشود؛ ولی می گوید بیش از صد نفر از رجال محترم منطقه را دعوت کرده ام و پس گرفتن دعوت، صحیح نیست. آقایان تشریف می آورند؛ آقای مدنی نباشد، چه مانعی دارد؟
جلسه تشکیل می شود و همه میهمان ها تشریف می آورند و همه اعتراض داشتند که آقای مدنی اگر می خواست برود، چرا قول داد؟ این آقا چقدر زحمت کشیده و همه آنها را ایشان نادیده گرفته و رفته؛ عجیب است! دیگر انسان چگونه از دیگران انتظار داشته باشد؟ همه نشسته بودند و علیه آقای مدنی صحبت میکردند که آیتالله مدنی از در وارد میشوند. همه صلوات میفرستند و ابراز احساسات می کنند.
ایشان پس از صرف چای، به منبر تشریف می برند و درباره وفای به عهد و عمل به وعده از نظر اسلام سخن می گویند. بعد، داستان مسافرت به عراق را برای آقایان شرح می دهند و می گویند: «اگر قدرت حضرت آیت الله حکیم نبود، من هرگز نمیتوانستم به قول خود عمل کنم؛ لذا مزاحم شدم و به برکت ایشان به زیارت برادران و دوستان محترم نایل آمدم.»
به قدری این عمل آقای مدنی در آن ناحیه اثر مثبت گذاشت که شاید از ده سال تبلیغ ایشان در آنجا مؤثرتر بود! همه از دل و جان آفرین گفتند و چهره روحانیت، نورانی تر شد و علاقه توده مردم به آنها قوت گرفت290. شیخ عباس محقق کاشانی، بر منبر خاطره، ص 216 ـ 218.
وفای به عهد و عمل به وعده هایی که افراد به اعضای خانواده خود می دهند
نیز یکی دیگر از مواردی است که عمل به آن در اسلام بسیار سفارش شده است؛ رسول اکرم ( ص ) می فرماید: «أَحِبُّوا الصِّبْیَانَ وَارْحَمُوهُمْ، وَإِذَا وَعَدْتُمُوهُمْ شَیْئاً، فَفُوا لَهُمْ؛ فَإِنَّهُمْ لَایَرَوْنَ إِلَّا أَنَّکُمْ تَرْزُقُونَهُمْا291. کلینی، الکافی، ج 6، ص 49.کودکان را دوست بدارید و با آنان مهربان باشید و هرگاه به آنان وعده دادید، به آن وفا کنید؛ زیرا آنان، روزیدهنده خود را کسی غیر از شما نمی دانند.»
از مهم ترین مصادیق وفای به عهد، وفاداری به عهد و پیمان با ولایت و امامت است که نمونه بارز آن، در نهضت امام حسین ( ع ) تجلی یافت. امام حسین ( ع ) نزدیک غروب تاسوعا، یاران خود را فراخواند و پس از حمد و سپاس خداوند، فرمود: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَی وَلَا خَیْراً مِنْ أَصْحَابِی وَلَا أَهْلَ بَیْتٍ أَبَرَّ وَأَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی فَجَزَاکُمُ اللَّهُ عَنِّی خَیْراً...ا292. ابیمخنف کوفی، وقعة الطّف، ص 197؛ شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 91.اما بعد، همانا من یارانی باوفاتر [به عهد خود] از یاران خویش سراغ ندارم و بهتر از ایشان نمیشناسم و خاندانی نیکوکارتر و مهربانتر از خاندان خود ندیدهام. خدایتان از جانب من پاداش نیکو دهد.
فردا کار ما با این مردم به جنگ خواهد انجامید. اینها تنها با من کار دارند. اگر به من دست یابند، کاری به شما ندارند. من بیعت خود را از شما برداشتم. از سیاهی شب استفاده کنید و هریک از شما دست یک نفر از اهل بیت مرا بگیرد و از اینجا برود تا خداوند فرجی برساند. سخنان امام که تمام شد، ابتدا حضرت ابوالفضل ( ع ) ، سپس سایر برادران و برادرزادگان و اقوام برخاستند و وفاداری خود
را اعلام کردند و گفتند: خدا نیاورد لحظه ای را که ما بعد از شما زنده باشیم. پس از خاندان اهلبیت، اصحاب حضرت وفاداری خود را اعلام نمودند. مسلم بن عوسجه گفت: «به خدا سوگند! من در هر شرایطی به عهد خود وفادارم و از تو جدا نمیگردم تا با نیزه خویش، سینه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشیر در دست من است، با آنان میجنگم و اگر هیچ سلاحی نداشتم، با سنگ و کلوخ بجنگشان میروم تا جان به جانآفرین تسلیم کنم.»
بی شک، باوفاترین یار امام حسین ( ع ) ، حضرت ابوالفضل ( ع ) است که نام پرآوازه او در خصوص وفای به عهد، برای همیشه در تاریخ ماندگار شده است؛ او که تا لحظه شهادت بر سر عهد و پیمانی که با امام خود بسته بود، وفادار ماند و جاودانه شد.
عالم همه مات از وفایت عباس **** مروه متحیّر از صفایت عباس
با آنکه به حق جان جهان است حسین **** فرمود که جان من فدایت عباس*. پژوهشگر حوزه علمیه قم.147*. پژوهشگر حوزه علمیه قم.. پژوهشگر حوزه علمیه قم.293. شیخ صدوق، کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 444.. پژوهشگر حوزه علمیه قم.
کربلای حسینی و قیام عاشوراست؛ زیرا امام حسین ( ع ) و اهل بیت ایشان، همه زندگی خود را، صادقانه برای پاسداری از دین و ارزشهای معنوی فدا کردند و غیورانه در این راه ایستادگی نمودند.
واژۀ «غیرت» به فتح «غین و راء»، در لغت به معنای حمیّت و غضبا294. ابنمنظور، لسان العرب، ج 10، ص 156 و 348؛ مرتضی حسینی زبیدی واسطی، تاج العروس، ج 7، ص 333. ناموسپرستی و رشکبردن است و به انسان بسیار غیرتمند و ناموسپرست، «غیور» میگوینا295. حسن عمید، فرهنگ عمید، ص 896.و در اصطلاح، صفتی است که انسان را به دفاع شدید از دین و آیین، عِرض و ناموس، مال و کشور خود وادار کند؛ بهویژه، این واژه در مواردی به کار میرود که چیزی حقّ اختصاصی شخص یا گروهی است و دیگران میخواهند حریم آن را بشکنند و به همین جهت، صاحب آن حق، به دفاع شدید برمیخیزد296. ناصر مکارم شیرازی، اخلاق در قرآن، ج 3، ص 431.
غیرت، از صفاتی است که ریشه در فطرت آدمی دارد؛ چنانکه علامه طباطبایی میگوید: «این صفت، صفتی است که هیچ انسانی از آن بیبهره نیست.297. سید محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 175.
بنابراین، غیرت، یک واکنش طبیعی و فطری انسان است. به همین جهت، امام علی ( ع ) بیغیرتان را افرادی بیمار و غیرطبیعی خوانده: «إِذَا لَمْ یَغَرِ الرَّجُلُ
فَهُوَ مَنْکُوسُ الْقَلْب؛‧298. کلینی، الکافی، ج 5، ص 536.اگر انسانی غیرت نداشته باشد، قلب و فکرش وارونه است»؛ زیرا چنین فردی، در واقع، از حالت طبیعی خود خارج شده است. غیرت تا آنجا اهمیت دارد که شارع در تشریع احکام نیز به آن عنایت داشته است. رسول اکرم ( ص ) فرمود: «اَلا وَاِنَّ اللهَ حَرَّمَ الْحَرامَ وَحَدَّ الحُدودَ وَما اَحَدٌ اَغْیَرَ مِنَ اللهِ وَمِنْ غَیْرَتِهِ حَرَّمَ الْفواحِشَا299. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۳۳۲. آگاه باشید که خداوند، محرمات را حرام و حدود را وضع کرد و هیچکس غیورتر از خدا نیست که از روی غیرت، زشتیها را حرام کرده است و خدا غیرتمندان را دوست دارد.» علی ( ع ) فرمود: «اِنَّ اللهَ غَیوُرٌ یُحِبُّ کُلَّ غَیورٍا300. کلینی، فروع الکافی، ج ۵، ص ۵۳۵.خداوند، غیور است و غیرتمند را دوست دارد.» به جهت اهمیت غیرت بود که رسول خدا ( ص ) با بیغیرتان بهشدت برخورد مینمود. روزی پیامبر ( ص ) در یکی از حجرههایش با علی ( ع ) نشسته بود. حَکَم بن ابیالعاص ( پدر مروان و عموی عثمان ) ، از شکاف در به داخل آن حجره نگاه مینمود و دزدانه به سخنان پیامبر ( ص ) و دیگر افراد داخل حجره گوش میکرد. پیامبر ( ص ) به علی ( ع ) فرمود: برو او را بیاور. حضرت بیرون آمد و گوش حَکَم را گرفت و او را به داخل برد. پیامبر ( ص ) نیز او را به طائف تبعید کرد301. عبدالحسین امینی، الغدیر، ج 8، ص 243.
غیرت، ابعاد مختلفی دارد. یکی از ابعاد بسیار مهم آن، غیرت ناموسی است و آن، دفاع از ناموس در برابر هر چیزی است که قصد تعرض یا لطمهزدن
جسمی و روحی به همسر انسان را داشته و حریم او را مورد سوء قصد قرار دهد. از نگاه دین، زن و خانواده، امانتی است گرانقدر و ارزشمند که خداوند آن را به مرد سپرده و او نیز باید با تمام وجود، از این امانت پاسداری کند. از سوی دیگر، «غیرتمداری» در برابر ناموس، ضامن حفظ بنیان خانواده و عاملی جهت حفظ امنیت روانی جامعه خواهد بود. این پاسداری و غیرت در عرصه حفظ جان و عفت ناموس و خانواده، از اهمیت ویژهای برخوردار است. از همین روست که امام حسین ( ع ) در طول سفر و در کربلا به نگهبانی از حریم اهل بیت ( ع ) پرداخت و حتی برای این امر، تاکتیک نظامی در نظر گرفت؛ چنانکه حضرت پس از رسیدن به کربلا، دستور داد تمام خیمهها را متصل به هم نصب کنند و خیمههای بانوان را در وسط قرار دهند و اطراف آن را خندق بکنند و از آتش پُر کنند تا مبادا دشمن از پشت سر به خیام اهل بیت ( ع ) حمله کند302. خوارزمی، مقتل الحسین ( ع ) ، ج 1، ص 248.
حضرت تا آنجا که توان داشت، از حریم خانواده خویش دفاع کرد و در آخرین لحظات عمر نیز در این خصوص از دیگران کمک خواست؛ تا ندای او در تاریخ بماند که برای پاسداری و صیانت از حریم خانواده خویش، از هیچ تلاشی فروگذار نکرد303. ابنأعثم کوفی، الفتوح، ج 5، ص 107.حضرت فرمود: «هَل مِن راحِمٍ یَرحَمُ آلِ الرَّسُولِ المُخْتارِ هَل مِن نَاصِرٍ یَنصُرُ الذّریة الاَطهارِ هَل مِن بِحیرٍ لِاَبناءِ البَتُول، هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عَن حَرَمِ الرَّسُولِا304. باقر شریف القرشی، حیاة الامام حسین ( ع ) ، ج 3، ص 274.آیا رحمکنندهای هست که به خاندان پیامبر برگزیده ترحم کند؟ آیا یاریکنندهای هست که فرزندان پیامبر را یاری دهد؟ آیا کسی هست که به فریاد فرزندان [زهرای] بتول برسد؟ آیا دفاعکنندهای هست که از خانواده رسول خدا دفاع کند؟»
در لحظههای سرخ غروب عاشورا که پیکر خونین امام حسین ( ع ) در گودال قتلگاه در خون نشسته بود، آل ابوسفیان به سوی خیمههای امام یورش آوردند. ناگاه صدای گریه کودکان و ناله زنان به گوش امام ( ع ) رسید. حضرت بر زانوی خود برخاست و خطاب به دشمنان فرمود: «وای بر شما ای پیروان آل ابیسفیان! اگر دین ندارید و از قیامت نمیترسید، لااقل آزادمرد باشید.»305
البته غیرتورزی اهلبیت ( ع ) اختصاص به کربلا نداشت؛ بلکه ایشان همیشه و در همه زمان و شرایطی، این خصلت را رعایت مینمودند.
یحیی مازنی، یکی از اهالی مدینه، میگوید: من در شهر مدینه و در همسایگی امیر مؤمنان، علی ( ع ) بودم و منزلم پهلوی منزلی بود که زینب، دختر علی ( ع ) در آنجا زندگی میکرد. به خدا سوگند! هیچ گاه کسی قد و قامت او را ندید و صدای او را هم نشنید. او هرگاه میخواست به زیارت جدّ بزرگوارش پیامبر خدا ( ص ) برود، در دل شب و به همراه پدرش امیر مؤمنان ( ع ) و برادرانش حسن و حسین ( میرفت. علی ( ع ) در مورد این گونه تشرّف زینب ( ، خطاب به امام حسن ( ع ) میفرمود: «اَخْشَی اَنْ یَنْظُرَ اَحَدٌ اِلَی شَخْصِ اُخْتِکَ زَیْنَبُا306. عبدالله بحرانی اصفهانی، عوالم العلوم و المعارف والأحوال، ج 11، قسم 2، ص955.بیم دارم که کسی به اندام خواهرت زینب نگاه کند.»
گفتنی است که امام ( ع ) ، نهتنها نسبت به ناموس و خانواده خود غیرتمند بود، درس غیرتمندی و شرافت به ناموس دیگران را نیز به انسانها آموخته است. یزید در زمان ولایتعهدی خود، با اینکه همه نوع وسایل شهوترانی و کامجویی و کامروایی برایش فراهم بود، چشم ناپاک و هرزهاش را به بانوی شوهردار عفیفی دوخته بود. پدرش معاویه، به جای اینکه در برابر این رفتار، واکنش نشان دهد، با
حیلهگری و دروغ و فریبکاری، مقدماتی فراهم ساخت تا زن پاکدامن آن مسلمان را از شوهرش جدا کند و به بستر گناهآلود پسرش یزید بکشاند. حسینبنعلی ( ع ) از قضیه با خبر شد و در برابر این تصمیم زشت، ایستاد و نقشۀ شوم معاویه را نقشبرآب ساخت. امام ( ع ) زن را نزد شوهرش عبداللهبنسلام بازگرداند و دست تعدی و تجاوز یزید را از خانوادۀ آن مسلمان و پاکیزه، قطع نمود. ایشان با این کار، همت و غیرت الهیاش را نمایان کرد و علاقهمندی خود را به حفظ نوامیس جامعۀ اسلامی ابراز داشت. این رفتار که در زمره مفاخر آلعلی ( ع ) و گویای ستمگری بنیامیه بود، برای همیشه در تاریخ به یادگار ماند307. دینوری، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 253 به بعد.
منظور از غیرت دینی، این است که انسان مسلمان نسبت به کیان اسلام و آنچه به دین او مربوط میشود، حسّاس باشد و با تمام توان در حفظ و اجرای آن بکوشد و از کوچکترین خدشه و تعرّضی نسبت به آن جلوگیری کند. بر این اساس، جهاد، امربهمعروف و نهیازمنکر، سفارش به حق و صبر، تعلیم و تعلم، همگی میتواند در راستای غیرت دینی قرار گیرد؛ چراکه هریک از موارد یادشده، از یک سو در تحکیم احکام اسلام مؤثر است و از سوی دیگر، با ضدّ آن سرِ ستیز دارد. با توجه به این نکته، علی ( ع ) میفرماید: «وَإِذَا نَزَلَتْ نَازِلَةٌ فَاجْعَلُوا أَنْفُسَکُمْ دُونَ دِینِکُما308. کلینی، الکافی، ج 2، ص 216.هنگامی که حادثهای پیش آمد [که دین یا جان شما را تهدید میکند]، جان خویش را فدا کنید؛ نه دینتان را.» عظمت و ارزش دین، تا حدّی است که برای بقای آن، حتی عزیزترین انسانها و حجّتهای الهی باید فدا شوند.
در حادثه عاشورا نیز امام حسین ( ع ) جهت پاسداری از دین و سنّت رسول خدا ( ص ) به شهادت رسید و اهل بیتِ حضرت هم به اسارت رفت؛ یعنی پس از درگذشت رسول اکرم ( ص ) ، اوضاع جهان اسلام دگرگون شد، دین و ارزشها تحریف گردید و بدعتها ظهور نمود. اوج این کجروی، در عصر یزید به ظهور رسید؛ چنانکه منکر وحی و دیانت گشت. مصیبتِ بدتر آن بود که یزید تمامی این کردار را در موقعیت خلافت از رسول خدا انجام می داد! ازاینرو، امام حسین ( ع ) هنگامی که یزید از او بیعت خواست، فرمود: «... یزید مردی بدکردار، شرابخوار، قاتل افراد بی گناه است و آشکارا گناه و تباهی می کند.309. ابیمخنف کوفی، وقعة الطّف، ص 81.
در چنین فضایی، امام با تمام توان از دین وارزشها پاسداری مینماید و با شعار امربهمعروف و نهیازمنکر درصدد از بینبردن حکومت یزید برمیآید؛ چنانکه فرمود: «إِنِّی لَمْ أَخْرُجْ بَطِراً وَلَا أَشِراً وَلَا مُفْسِداً وَلَا ظَالِماً وَإِنَّمَا خَرَجْتُ أَطْلُبُ الصَّلَاحَ فِی أُمَّةِ جَدِّی مُحَمَّدٍ أُرِیدُ آمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ... .»‧310. ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب ( ع ) ، ج 4، ص 89. از سوی دیگر، امام به مسائلی مانند: حاکمیت رهبری ظالم، منکرات و دینزدایی امویان اشاره مینماید که حکایتگر از بین رفتن دین و ارزشهای انسانی است؛ «مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ... .311. ابیمخنف کوفی، وقعة الطّف، ص 172.
امام حسین ( ع ) باوجود اینکه میدانست در جنگی نابرابر شرکت مینماید، اما اهل بیت را با خود میبرد تا ثابت کند که حفظ دین، از اهل بیت هم مهمتر است. اهل بیت امام ( ع ) که به این امر شناختی عمیق داشتند، بهشایستگی وظیفه خود را محقق ساختند و تهدیدها را به فرصت تبدیل کردند و هیچگاه زانوی غم
در بغل نگرفتند؛ بلکه مانند امام حسین ( ع ) غیرت دینی را به نمایش گذاشتند و شهادت امام را قربانی و زیبایی خواندند: «اَللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّا هذَا الْقُرْبانَ.312. عبدالله بحرانی اصفهانی، عوالم العلوم والمعارف والأحوال، ج 11، ص 958.
غیرت دینی سیدالشهداء ( ع ) ، در غیرت پیروان آن حضرت نیز در طول تاریخ نقش داشت؛ چنانکه امام راحل ( ره ) غیورانه و شجاعانه، حکم ارتداد سلمان رشدی را صادر نمود و این در حالی بود که این فتوا ممکن بود در ارتباطات و معاملات ایران با کشورهای دیگر تأثیر داشته باشد و امام را به ضدّ آزادی بیان متهم کنند.
متأسفانه، امروزه بیغیرتی، بیشتر در عرصه پوشش و آرایش نمود پیدا کرده است که در ادامه به توضیح هریک میپردازیم.
به نظر میرسد در حجاب زنان ما، غیرت حلقه گمشدهای است که کمتر مورد توجه قرار گرفته و این روزها در جامعه، غیرت خیلی کمرنگ شده است. این بیغیرتی و بیتوجهی به ارزشهای اسلامی، عواقب شومی دارد که شاهد آن هستیم؛ مانند: افزایش وحشتناک آمار طلاق، بالا رفتن سنّ ازدواج، افزایش روابط نامشروع در بین مردم، از همپاشیدگی بنیان خانوادهها.
آیا دشمن فقط حیا و حجاب را نشانه گرفته است که بتوان با دفاع در برابر آن، شیوع بیحجابی را درمان کرد؟ آیا وقت آن نرسیده است که بفهمیم غیرت، هدف اوّلی است که دشمنان نشانه گرفتند تا در گام بعدی، حجاب را هدف قرار دهند؟
بدحجابی و بیحجابی، با فقدان یا ضعف غیرت رابطه دارد و ریشههای عمده آن، ضعف غیرت پدران یا شوهران است که در پیشگاه خداوند مسئول خواهند بود و در گناهانی که دختران و همسرانِ آنها مرتکب میشوند، شریک خواهند بود. پیامبر ( ص ) فرمودند: «کَانَ إِبْرَاهِیمُ أَبِی غَیُوراً وَأَنَا أَغْیَرُ مِنْهُ وَأَرْغَمَ اللَّهُ أَنْفَ مَنْ لَا یَغَارُ مِنَ الْمُؤْمِنِینا313. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 100، ص 248.پدرم ابراهیم، باغیرت بود و من باغیرتتر از اویم. خداوند بینی مؤمنی را که غیرت ندارد، به خاک میمالد.»
در برخی خانوادهها، غیرت به همان اندازه حجاب و حتی بیش از آن، مغفول مانده است. علی ( ع ) ضمن نکوهش بعضی مردم عراق که زنانشان در بیرون منزل به صورت زنندهای با مردان اختلاط داشتند، فرمود:«لَعَنَ اللَّهُ مَنْ لَا یَغَارُا314. همان، ج 76، ص 115.خدا لعنت کند کسی را که غیرت ندارد!» همچنین، فرمودند: «یَا أَهْلَ الْعِرَاقِ نُبِّئْتُ أَنَّ نِسَاءَکُمْ یُوَافِینَ الرِّجَالَ فِی الطَّرِیقِ أَ مَا تَسْتَحْیُونَا315. احمد برقی، المحاسن، ج 1، ص 115.به من خبر رسیده که زنانتان در بازار تنهشان به تنه مردان بیایمان و لاابالی میخورد؛ آیا حیا نمیکنید؟»
کسی که غیرت ندارد، در واقع، خیری در او نیست و از ایمان بویی نبرده است. ازاینرو، یک انسان مؤمن غیور هرگز نمیپذیرد که همسر یا دخترش بدون حجاب مناسب و با لباسهای زننده، تنگ، نازک، محرک و نیمهعریان به خیابان بیاید؟ درحالیکه رسول اکرم ( ص ) میفرماید: «غیرت، از ایمان است و بیبندوباری، از نفاق.»316. شیخ صدوق، کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 444.
بر این اساس، علمای ما در برابر همسر و دختران خود، غیرتمند بودند.
آیتالله شهید مصطفی بهشتی، پدر شهید حجتالاسلام والمسلمین حسن بهشتی که از علمای اصفهان بود، تصمیم گرفت با همسرش به زیارت کربلا برود. در مرز ایران و عراق، مسئول گذرنامهها اصرار کرد که باید به چهره همسرتان نگاه کنم و با عکس گذرنامه، تطبیق نمایم. ایشان گفت: یک زن این کار را انجام دهد؛ ولی مسئول گذرنامه نپذیرفت و تأکید کرد که: نه، من خودم میخواهم تطبیق دهم! آن بزرگمرد امتناع کرد. ایشان سه روز آنجا ماند و تمام زوّار کنترل شدند و به زیارت امام حسین ( ع ) رفتند؛ ولی ایشان موفق نشد. سرانجام به کرمانشاه برگشت و چند روزی در منزل آیتالله اشرفی اصفهانی اقامت نموده و به اصفهان بازگشت. مردم از ایشان پرسیدند: چرا به زیارت مشرّف نشدید؟ آقای بهشتی پاسخ داد: امام حسین ( ع ) ما را نطلبید! این قضیه گذشت. بعد از چند روزی، زائران از سفر آمدند و به خدمت ایشان رفتند و گفتند: آقا! ما آمدیم معامله کنیم و آن اینکه تمام ثواب زیارات خود را به شما بدهیم و در عوض، شما ثواب کربلای نرفته را به ما بدهید! حالا چه سرّی بوده و اینکه امام حسین ( ع ) چه صحنهای را برای این زائران به وجود آورده و آن زائران را منقلب کرده که حاضر شدهاند اینگونه بگویند، خدا میداند317. ر.ک: علیرضا حاتمی، داستانهایی از علما.
زیباگرایی، امری فطری است. ازاینرو، در روایات متعددی خوشبوکردن زنا318. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 10، ص100.آراستن ناخنا319. شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج 2، ص 134.توجه به زیبایی چهر٧320. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 14، ص 320.و رنگ موی ز٧321. همان، ج 76، ص 102.از یک سو، و لزوم
آراستگی شوهر برای زن از سوی دیگر، مورد توجه قرار گرفته است؛ اما درباره آرایش زنان باید دو مطلب از هم تفکیک شود: اوّل، آرایش زن در محیط خانه و برای همسر، و دوم، آرایش خود برای نشاندادن به دیگران. در خصوص مطلب نخست، اسلام با خودآرایی و زینت زنان مخالفتی ندارد و آنان را به این مسئله سفارش کرده است؛ ولی درباره مطلب دوم، اسلام با خودآرایی در مکانهای عمومی مخالف است. مجله فرانسوی «اِکو مُد» درباره آرایش زنان ایرانی مینویسد:
«صورتها، دیگر واقعی و دلنشین نیستند. زنان ایرانی، چهره خود را پشت نقاب سنگینی از آرایش و عمل زیبایی مخفی میکنند. جای تعجب دارد که زنان این کشور، باوجود آموزههای دینی خود، شبیه ستارههای فیلمهای پورنو آمریکایی آرایش میکنند. ما در خیابانهای اروپا بسیار کم با چنین مواردی روبهرو میشویم. در ایران، صورت زنان بیشتر از آنکه حسّ خوبی القا کند، حسّ شهوت را برمیانگیزاند... .322. برگرفته از پایگاه شبکه خبری ـ تحلیلی تیتر 1، نشانی: http://titre1.ir/fa/news
غیرت، حکم سیستم دفاعی بدن را دارد که هرگاه به عللی از بین برود، ساختار دین و ارزشهای انسانی آسیب میبیند؛ زیرا بیغیرتی و بیتفاوتی در برابر بدعتگزاران و کسانی که درصدد مخدوشساختن فرهنگ دینی وسنّتهای الهی هستند، زمینه جرئت و جسارت به گناه را بیشتر میکند و موجب زدودن ارزشها در سطوح مختلف جامعه میشود.
بر این اساس، باید فرهنگ غیرتورزی را نهادینه نمود. یکی از راههای این امر، غیرت افزایی است که میتواند هم با احساسافزایی صورت گیرد و هم با
تنبیه. جوانی خدمت رسول خدا ( ص ) آمد و عرض کرد: ای پیامبر خدا! آیا به من اجازه میدهید، زنا کنم؟ با گفتن این سخن، مردم به او اعتراض کردند؛ ولی پیامبر، با خونسردی و ملایمت فرمود: «نزدیک بیا!» جوان نزدیکتر آمد و در برابر پیامبر نشست. حضرت با محبت از او پرسید: «آیا دوست داری با مادر تو چنین کنند؟» گفت: نه، فدایت شوم! پیامبر ادامه داد: «همینطور، مردم نیز راضی نیستند با مادرشان چنین شود.» آنگاه حضرت فرمود: «آیا دوست داری با دختر تو چنین کنند؟» جوان گفت: نه، فدایت شوم! حضرت فرمود: «همینگونه، مردم درباره دخترانشان راضی نیستند.» سپس حضرت از جوان پرسید: «آیا این کار را برای خواهرت میپسندی؟» جوان مجدداً انکار کرد. جوان درحالیکه شدیداً از سؤال خود پشیمان شده بود، از پیامبر خواست تا در حقش دعا کند. حضرت دست بر سینۀ او گذاشت و چنین دعا کرد: «اَلَّلهُمَّ إِغْفِر ذَنْبَهُ وَطَهِّر قَلْبَه وَحَصِّن فَرْجَها323. ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج 3، ص 42. خدایا! گناه او را ببخش و قلب او را پاک گردان و دامان او را از آلودگی به بیعفتی نگاه دار!» بدین ترتیب، پیامبر اکرم ( ص ) با تحریک و شکوفاسازی غیرت آن جوان، او را از این عمل زشت پشیمان ساخت؛ بهطوریکه از آن پس، منفورترین کار نزد آن جوان، فحشا بود.
همچنین، گاهی لازم است با شخص بیغیرت، بهشدت برخورد نمود. علی ( ع ) درباره غیرت در مقابل گناهان فرمود: «أَمَرَنَا رَسُولُ اللَّهِ ( ص ) أَنْ نَلْقَی أَهْلَ الْمَعَاصِی بِوُجُوهٍ مُکْفَهِرَّةٍا324. کلینی، الکافی، ج 5، ص 59.رسول خدا ( ص ) ما را امر نمود که با اهل معاصی و گناهکاران با روی گرفته و خشمگین برخورد کنیم.»
یک روز، بانوی مسلمانی در بازار بنیقینقاع نشسته بود. یک یهودی پایین پیراهن وی را بدون اینکه متوجه شود، به بالا سنجاق کرد. وقتی آن زن برخاست،
قسمتی از بدنش آشکار شد. یهودیان حاضر با خندههای خود به مسخرهکردن زن مسلمان پرداختند. فریاد آن زن مسلمان بلند شد. از آنجا که این کار، نوعی تحقیر و دهنکجی به عفت مسلمانان محسوب میشد، یکی از مسلمانان غیرتمند، به آن یهودی حمله کرد و او را کشت. یهودیان حاضر نیز به آن مرد مسلمان هجوم بردند و او را به شهادت رساندند325. سید عبدالحجت بلاغی، حجة التفاسیر وبلاغ الإکسیر، ج 6، ص 332.
کرامت انسانی زن، در سایه عفاف او تأمین میشود. حجاب نیز یکی از احکام دینی است که برای عفیف ساختن و پاکدامنی زن و حفظ جامعه از آلودگیهای اخلاقی تشریع شده است؛ چنانکه نهضت عاشورا نیز برای احیای ارزشهای دینی بود. در سایه آن، حجاب و عفاف زن مسلمان نیز جایگاه خود را یافت و امام حسین ( ع ) و زینب کبری ( و دودمان رسالت، چه با سخنانشان، چه با شیوه عمل خویش، یادآور این گوهر ناب گشتند. زینب کبری ( و خاندان امام حسین ( ع ) ، برای زنان الگوی حجاب و عفافاند. اینان در عین مشارکت در حماسه عظیم و ادای رسالت حسّاس و خطیر اجتماعی خود، متانت و عفاف را هم مراعات کردند و اسوه همگان شدند؛ هرچند دشمن سعی کرد با غارت خیمهها، به اسارت گرفتن زنان و دختران و گرداندن آنان در شهرهای مختلف به صورتِ توهینآمیز، شخصیت آنان را تحقیر نماید.
اعتراض حضرت زینب ( به یزید برای هتک حرمت خاندان رسالت و به معرض تماشا گذاشتن اهل بیت و شهربهشهر گرداندن آنان در برابر نگاه نامحرمان، شاهدی روشنی بر این مقاومت بر سر اصول و ارزشهاست326. عبدالله بحرانی اصفهانی، العوالم ( امام حسین ( ع ) ) ، ص 403.زنان
اهل بیت، با آنکه اسیر بودند و لباسهایشان به غارت رفته بود و با وضع نامطلوب در معرض دید مردم بودند، بر هتّاکی دشمنان اعتراض کردند؛ چنانکه امّکلثوم در کوفه بر سر مردم فریاد کشید که: «آیا شرم نمیکنید برای تماشای اهل بیت پیامبر ( ص ) جمع شدهاید؟327. عبدالرزاق مقرم، مقتل الحسین ( ع ) ، ص 400.در دوران اقامت چندروزه در کوفه هم، زینب کبری ( اجازه نداد کسی جز کنیزان، وارد آن خانه شود328. همان، ص 424.هنگام ورود به شام، امکلثوم ( شمر را طلبید و از او خواست تا آنان را از دروازهای وارد کنند که اجتماع کمتری باشد و سرهای مطهّر شهدا را دورتر نگه دارند تا مردم به تماشای آنها پرداخته، کمتر به چهره اهل بیت پیامبر ( ص ) نگاه کنندا329. سید محسن الامین، اعیان الشیعة، ج 3، ص 485.اما شمر برعکس عمل کرد و اسیران را از دروازه ساعات وارد دمشق کرد330. باقر شریف القرشی، حیاة الامام الحسین ( ع ) ، ج 3، ص 370.
عفتمداری و حجاب اهل بیت ( ع ) ، برای همگان اسوه کاملی است تا بهشایستگی نسبت به نگهبانی از حریم خانواده خویش قیام کنند؛ البته همانگونه حفظ جان و ناموس بر انسان واجب است، حفظ عفت نیز لازم است؛ اما برخی مردان محدوده ابراز غیرت خود را صرفاً در برخی از روابط خاص و فسادهای آنچنانی میبینند و گمان میکنند که شوخی و مزاح زن با نامحرم، ربطی به غیرت ندارد! به همین دلیل، حسّاسیتی نسبت به رفتارهای همسر خود ندارند و به او اجازه میدهند جلوههای زنانه خود را در معرض دید نامحرم قرار دهد و با نامحرم به مزاح و شوخی بپردازد! غافل از اینکه هیچ مرد غیوری، نمیتواند بپذیرد ناموسش در معرض نگاههای نفسانی نامحرم قرار گیرد.
. عضور هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.161. عضور هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.331. علیرضا مختارپور قهرودی، 72 سخن عاشورایی، ص 60 ـ 61.*. عضور هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.
«شقاوت» در لغت، از ماده «شَقِیَ» به معنای حالتی سخت و دشوار است که انسان را از پیمودن راه خیر، شایسته و کمال مادی و معنوی بازمیداردا332. لویس معروف، المنجد فی اللغة والاعلام، ذیل واژه «شَقِیَ».در مقابل، «سعادت»، از ماده «سَعِدَ» است که بر سُرور و شادی قلبی دلالت دارد333. احمدبنفارس، معجم اللغة، ج 3، ص 57، ذیل واژه «سعد».شقاوت، به دو نوع دنیوی و اخروی تقسیم میشود. آنچه در اینجا مورد نظر است، شقاوت اخروی است که در اصطلاح قرآن، به معنای ورود به دوزخ و چشیدن عذاب الهی است؛ «یوْمَ یأْتِ لا تَکلَّمُ نَفْسٌ إِلاّ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِی وَسَعیدٌ * فَأَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَشَهیقٌا334. هود، آیه 5 ـ 6.آن روز که [قیامت] فرا رسد، هیچکس جز به اجازۀ او سخن نمیگوید. گروهی، بدبختاند و گروهی، خوشبخت؛ اما آنها که بدبخت شدند، در آتشاند و برای آنان در آنجا، زفیر ( فریادهای بلند ) و شهیق ( نالههای طولانی ) است.»
در قرآن کریم، سعادت اخروی به معنای نیل به بهشت و بهرهمندی از نعمات آن است؛ «وَأَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدِینَ فِیهاا335. هود، آیه 108.اما آنها که خوشبخت و سعادتمند شدند، جاودانه در بهشت خواهند ماند.»
شقاوت و سعادت اخروی، پیامد باورها، کارها و سبک زندگی انسان در این دنیاست؛ «فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیرًا یرَهُ * وَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَّرَهُا336. زلزله، آیه 7 ـ 8.پس هرکس هموزن ذرّهای کار خیر انجام دهد، آن را میبیند و هرکس هموزن ذرّهای کار بد کند، آن را میبیند.»
پرسشی که در اینجا مطرح میشود، این است که چرا برخی باوجود ایمان به خدا و پیامبر ( ص ) و روز قیامت، همانند دشمنان امام حسین ( ع ) ، گمراه و بدبخت میشوند؟
علل شقاوت انسان، بر دو نوع کلی است که عبارتاند: درونی و بیرونی.
علل درونی، اموری است که در درون انسان ریشه دارد و شامل جهانبینی و اخلاق، یعنی اوصاف و ملکات درونی او میشود. این علل، نقش مهمی در انتخاب سبک زندگی دارد و در واقع، افراد آنگونهکه میاندیشند و اخلاقیات و ملکات درونیشان اقتضا میکند، عمل میکنند؛ «از کوزه برون همان تراود که در اوست.»
اما علل بیرونی، یعنی اموری که از بیرون بر انسان تحمیل میشود و او را به کاری وادار میکند؛ مانند فشار و اجبار دستگاه حکومتی عبیدالله بن زیاد که با تهدید به زندان، شکنجه، قتل و تطمیع به پول و مقام، کوفیان را روانۀ نبرد با امام حسین ( ع ) کرد.
در این میان، آنچه نقش اساسی در شقاوت انسان دارد، عوامل درونی است؛ یعنی ضعف ایمان و اخلاق؛ زیرا فردی که ایمان قوی و مبانی اعتقادی محکمی داشته و از فضایل اخلاقی برخوردار باشد، هرگز دچار گمراهی و شقاوت نخواهد شد و میتواند با همۀ عوامل شقاوت مقابله نماید: «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَلا یَشْقی ا337. طه، آیه 123.هرکس از هدایت من پیروی کند، نه گمراه میشود و نه در رنج خواهد بود.» چنانکه امام حسین ( ع ) با شجاعت در برابر دستگاه فاسد یزید
ایستاد و خط عزتمندی را برای همه ترسیم نمود: «وَمِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَهُا338. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 325.هرکسی مانند من باشد، با فردی مانند یزید بیعت نمیکند.» امام خمینی ( ره ) نیز با الگوپذیری از حسین بن علی ( ع ) در برابر حکومت شاهنشاهی و فاسد پهلوی قیام کرد و به پیروزی رسید. به دلیل اهمیت عوامل درونی، دشمنان اسلام امروز در تلاشاند تا از طریق جنگ نرم، ایمان، بینش و اخلاق پاک جوانان مؤمن را نابود سازند. آنها بهخوبی میدانند اگر مردم و بهویژه جوانان یک مملکت، از درون سست و توخالی شوند، بهراحتی میتوانند به درون کشور نفوذ کرده، همه ثروتهای معنوی و مادی آن را چپاول کنند339. ر.ک: پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنه ای، نشانی: www.Khamenei.ir
در ادامه، به بررسی مهمترین عوامل شقاوت میپردازیم:
ترس، یکی از رذایل اخلاقی است. این صفت نکوهیده، مایۀ ذلت و زبونی و عقبافتادگی انسان میشود. نقطۀ مقابل ترس، شجاعت و شهامت است که مهمترین کلید پیروزی و اساسیترین پایۀ سربلندی و عظمت انسانهاست و نه تنها در میدان جنگ که در میدانهای سیاسی و اجتماعی و حتی علمی، نقشی کلیدی دارد340. ناصر مکارم شیرازی، اخلاق در قرآن، ج 2، ص 229.قرآن دربارۀ راز شجاعت و استقامت یاران پیامبر ( ص ) میفرماید: «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنا341. توبه، آیه 51 ـ 52.بگو آیا دربارۀ ما، جز یکی از دو نیکی ( پیروزی یا شهادت ) را انتظار دارند؟»
یاران پیامبر ( ص ) بر پایۀ معرفت و ایمان به اینکه در عالم هستی، تنها پناهگاه و مؤثر حقیقی، خداست و دیگران در برابر قدرت او ناچیز و بیاثرند، بهخوبی میدیدند که در میدان نبرد بر سر دو راهی قرار دارند که سرانجام هر دو، بهشت و خشنودی حق تعالی است؛ راهی به سوی شهادت که نهایت آن، سعادت است و راهی به سوی زندهماندن و پیروزی که آن هم باعث افتخار در دنیا و آخرت است. خداوند در ستایش ایمان و شهامتِ اهل ایمان میفرماید: «الَّذینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیمانًا وَقالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکیلُا342. آل عمران، آیه 173.اینها کسانی بودند که [بعضی از] مردم، به آنان گفتند: «مردم ( لشکر دشمن ) برای [حمله به] شما اجتماع کردهاند؛ از آنها بترسید!» اما این سخن، بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ماست.»
امام حسین ( ع ) نیز یارانی شجاع و باایمان داشت که مورد ستایش بودند. شب عاشورا، وقتی زینب کبری ( س ) از امام ( ع ) پرسید: آیا یاران خود را آزمودهای و به نیت و استقامت آنان پی بردهای؟ حضرت در پاسخ فرمود: «وَاللّهِ لَقَد بَلَوتُهُم فَما وَجَدتُ فیهِم إلّا الأشوَسَ الأقعَس یَستَأنِسُونَ بِالمَنِیَّةِ دُونی إستیناسَ الطِّفلَ إلی مَحالِبِ أمِّها343. عبدالرزاق مقرم، مقتل الحسین ( ع ) ، ص ۲۱۹.به خدا سوگند! آنها را از خود راندم و آزمودم؛ در آنها جز دلاوران و والاگهران باصلابت و استوار ندیدم. آنان به کشتهشدن در رکاب من، همانند کودک به شیر مادر مأنوس و مشتاقاند.»
بنابراین، همانگونهکه ایمان قوی، عامل شجاعت و سعادت است، ضعف ایمان نیز عامل اصلی ترس از دشمنان خدا و شکست و شقاوت است؛ چنانکه ترس کوفیان از زندان، شکنجه، مرگ و بیوهشدن زنان و یتیمی فرزندان، زمینه
همکاری آنها با عبیدالله بن زیاد شد. کوفیان باوجود ارسال هزاران نامه به امام ( ع ) و دعوت از ایشان برای عزیمت به کوفه، وقتی با تهدیدهای عبیدالله مواجه شدند، با چرخشی عجیب، از مواضع قبلی خود عدول کرده، عازم جنگ با ولیّ خدا شدند.
آری، ترس، موجب خفت است و شجاعت و شهادتطلبی، سبب سربلندی، استقلال و افتخار یک ملت میشود؛ «یک ملت، اگر معنای شهادت را فهمید و دانست که برای آرمانها چگونه میشود رفت و جان فدا کرد، آن وقت میتواند بیدغدغه و با استقلال زندگی کند؛ زیرا مرگ، دیگر مانعی برایش نیست. اگر جز این باشد، دشمن او را از مرگ خواهد ترساند و مثل بعضی از کشورها، بعضی از دولتها و بعضی از ملتهایی خواهد شد که در مقابل دشمنان، ضعف نفس نشان میدهند.344. علیرضا مختارپور قهرودی، 72 سخن عاشورایی، ص 151.
دنیاطلبی، از عوامل شقاوت است؛ «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا * وَاْلآخِرَةُ خَیرٌ وَأَبْقیا345. اعلی، آیه 16 ـ 17.ولی شما زندگی دنیا را مقدم میدارید؛ درحالیکه آخرت، بهتر و پایدارتر است.» امام علی ( ع ) میفرماید: «مَنِ اعتَمَدَ عَلَی الدُّنیا فَهُوَ الشَّقِیُّ المَحرومُا346. عبدالواحد تمیمی آمدی، غرر الحکم ودرر الکلم، ص606.هرکس به دنیا تکیه کند، بدبخت و بیبهره است.»
مطابق برخی روایات، دنیاطلبی ریشه همه گناهان است؛ چنانکه امام صادق ( ع ) فرمود: «رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ حُبُّ الدُّنْیَاا347. کلینی، الکافی، ج 2، ص 136.سرچشمه همه گناهان، دوستی دنیاست.»
دنیاطلبی، مراتبی دارد و انسانها با توجه به شرایط خود، در گرایش به دنیا و ترجیح آن بر آخرت، سطوح مختلفی دارند؛ برخی چنان شیفته دنیا شدهاند که تنها همین زندگی دنیوی را زندگی حقیقی به شمار آورده، آخرت را انکار میکنند؛ مانند کفار و منافقان؛ اما برخی دیگر، ممکن است به جهان دیگر اعتقاد داشته باشند، ولی این اعتقاد، هیچ تأثیری در عملکرد آنها ندارد و چنان سرگرم دنیا شدهاند که گویی هیچ باوری به قیامت ندارند؛ اما گروه سوم، کسانی هستند که ایمان به آخرت دارند، ولی گرایش آنان به آخرت، کمتر از گرایش به دنیا و یا در حدّ آن است. از میان این مراتب، مرتبۀ سوم برای مؤمنان نیز ممکن است و آنها باید مراقب این مرتبه از دنیاگرایی باشند و نیز مواظبت کنند تا از این مرتبه به مراتب بالای دنیاطلبی نرسند348. حسن صادقی، اخلاق اسلامی ( برگرفته از آثار آیتالله محمدتقی مصباح یزدی ) ، ص 139.
بر این اساس، یکی از عوامل مهم بدبختی دشمنان امام حسین ( ع ) ، دنیاطلبی بود. عمر بن سعد، نمونه بارزی از این افراد است. او سخت شیفته قدرت و مقام بود و برای از دست ندادن حکومت ری، به جنگ با امام حسین ( ع ) رضایت داد. عبیدالله بن زیاد، به عمر بن سعد دستور داد تا به جنگ امام برود و این در حالی بود که ولایت ری را به او واگذار کرده بود؛ ولی عمر بن سعد در ابتدا عذر آورد. ابن زیاد گفت: پس، فرمان حکومت ری را به ما برگردان. عمر بن سعد، درخواست مهلت کرد و روز بعد، از ترس اینکه مبادا ولایت ری را از دست بدهد، پذیرفت349. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 44، ص 384.
فرزدق در پاسخ امام حسین ( ع ) درباره مردم کوفه میگوید: «قُلُوبُ النَّاسِ مَعَکَ وَأَسْیَافُهُمْ عَلَیْکا350. همان، ص 365.قلبهایشان همراه تو، ولی شمشیرهایشان علیه تو است.»
استاد مطهری ( ره ) در توضیح پاسخ فرزدق مینویسد:
«فرزدق نظر عامه مردم را گفت؛ عامهای که محکوم روش کبرا و رؤسا بودند و از خود ارادهای نداشتند... در حقیقت، معنای جملۀ فرزدق این است که دل اینها با تو است، ولی دلشان هیچکاره است، حاکمِ معزول است؛ ولی شکمشان با دشمنان تو است. اینها بندۀ شکماند و به امر شکم، با دل خودشان میجنگند، قبل از اینکه با تو بجنگاند.351. مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج 2 ( یادداشتها ) ، ص 93.
امام ( ع ) روز عاشورا درباره آثار دنیاگرایی فرمود:
«ای مردم! خداوند دنیا را محل فنا و زوال قرار داد... که اهل خویش را تغییر داده و وضعشان را دگرگون میسازد. مغرور و گولخورده، کسی است که فریب دنیا را بخورد و بدبخت، کسی است که مفتون آن گردد. ای مردم! دنیا شما را نفریبد که هرکس بدو تکیه کند، ناامیدش سازد و هر آنکه بر وی طمع کند، او را به یأس و ناامیدی کشاند و شما اینک به امری همپیمان شدهاید که خشم خدا را برانگیخته و به سبب آن، خدا از شما اعراض کرده و غضبش را بر شما فرو فرستاده است.352. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 5.
یکی از بدیهیترین ارزشهای اجتماعی، پایبندی به تعهدات است. اعتماد متقابل افراد جامعه، از سرمایههای مهم زندگی جمعی به شمار میرود و پیمانشکنی، گناهی است که رشته اطمینان و اعتماد عمومی را پاره نموده، زیربنای روابط اجتماعی را سست میکند. قرآن کریم یکی از اوصاف ابرار و نیکان را وفای به عهد میداند؛ «وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُواا353. بقره، آیه 177.کسانی که به
عهد خود، هنگامی که عهد بستند، وفا مینمایند.»
همچنین، از ویژگیهای مؤمنان رستگار، رعایت امانت و عهد است: «وَالَّذینَ هُمْ ِلأَماناتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ راعُونَا354. مؤمنون، آیه 8.و آنانکه امانتها و عهد خویش را رعایت میکنند.»
پیامبر اعظم ( ص ) میفرماید: «لا دِینَ لِمَن لا عَهدَ لَهُا355. علیبنحسن طبرسی، مشکاة الأنوار، ص 46.کسی که به عهد و پیمان خود پایبند نیست، دین ندارد.» این تعبیر، نشان میدهد دستکم یکی از ارکان مهم دین، وفای به عهد است356. ناصر مکارم شیرازی، اخلاق در قرآن، ج 3، ص 254.علی ( ع ) نیز میفرماید: «أَصْلُ الدِّینِ أَدَاءُ الْأَمَانَةِ وَالْوَفَاءُ بِالْعُهُودا357. عبدالواحد تمیمی آمدی، غرر الحکم ودرر الکلم، ص 94.اساس دین، ادای امانت و وفای به پیمان است.» و نیز در فرازی دیگر میفرماید: «مَن کانَ یُومِنُ بِاللهِ وَالیَومِ الآخِرِ فَلیَفِ إِذا وَعَدَا358. کلینی، الکافی، ج 2، ص 253.کسی که به خدا و قیامت باور دارد، باید به عهد خود وفا نماید.» کسی که دارای منش و خصلت وفاداری باشد، هیچگاه به خود اجازه پیمانشکنی نمیدهد و آن را نشانۀ ضعف و زبونی میداند359. ناصر مکارم شیرازی، اخلاق در قرآن، ج 3، ص 259 ـ 260.
یکی از اوصاف مشهور کوفیان، پیمانشکنی بود. حدود هیجدههزار نفر از آنها با حضرت مسلم ( ع ) بیعت و اعلام وفاداری کردند؛ اما در نهایت، حضرت را تنها گذاشتند360. گروه مؤلفان، پیشوایان هدایت، ج 5، ص 225؛ سید جعفر شهیدی، قیام حسین ( ع ) ، ص 141.امام حسین ( ع ) در روز عاشورا کوفیان را به سبب نقض بیعت و پیمانشکنی نکوهش کرده، فرمود:
«... تَبًّا لَکُمْ أَیَّتُهَا الْجَمَاعَة وَتَرَحا! حِینَ اسْتَصْرَخْتُمُونَا وَالِهِینَ، فَأَصْرَخْنَاکُمْ مُوجِفِینَ؛ سَلَلْتُمْ عَلَیْنَا سَیْفًا لَنَا فِی أَیْمَانِکُمْ! وَحَشَشْتُمْ عَلَیْنَا نَارًا اقْتَدَحْنَاهَا عَلَی عَدُوِّنَا وَعَدُوِّکُمْ!؛... اَجَل وَاللهِ! اَلخَذلُ فِیکُم مَعرُوف، وَشَجَت عَلَیه عُرُوقُکُم، وَتَوارَثَ عَلَیه اُصُولُکُم وَفُرُوعُکُم، وَنَبَتَت عَلَیه قُلُوبُکُم، وَغَشِیَت بِهِ صُدُورُکُم فَکُنتُم اَخبَثَ ثَمَرَة شَجًی لِلنّاسِ وَاُکُلَةً لِلغاصِبِ...ا361. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 8. ای مردم! ننگ و خواری و حسرت بر شما که با اشتیاق ما را به سوی خود خواندید و هنگامی که درخواستتان را اجابت کردیم و به سوی شما آمدیم، شمشیرهای خویش را به روی ما کشیدید... چرا عهد و پیمان خود را شکستید؟ آری، به خدا سوگند که این پیمانشکنی، عادت دیرینه شماست که رگ و ریشهتان بر آن استوار شده، تنه و شاخه شما آن را به ارث برده، دلهایتان با این عادتِ نکوهیده رشد نموده و سینههایتان با آن مملو گردیده است. به آن میوه نامبارک شبیه هستید که در گلوی باغبان رنجدیدهاش گیر کند و در کام غاصب ستمگر، شیرین و گوارا باشد.»
برخلاف کوفیان بیوفا، یاران و اصحاب امام ( ع ) تا آخرین لحظه بر سر پیمان خود ماندند و جان خویش را عاشقانه فدای حضرت کردند. امام ( ع ) در شب عاشورا درباره یاران خود فرمود: «همانا من یارانی باوفاتر [به عهد خویش] از یاران خود سراغ ندارم و بهتر از ایشان نمیشناسم.362. ابننما، مثیر الأحزان، ص 52.
یاران امام ( ع ) در شب عاشورا با سخنانی استوار، وفاداری خود را اعلام کردند؛ چنانکه سعد بن عبدالله گفت: «به خدا سوگند! ما دست از یاری تو برنمیداریم تا در پیشگاه خداوند ثابت کنیم که حقّ پیامبر را درباره تو مراعات نمودیم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته میشوم و بدنم را آتش زده
و خاکسترم را زنده میکنند، باز هم هرگز دست از یاری تو برنمیدارم و پس از هر بار زندهشدن، به یاریت میشتابم؛ درصورتیکه میدانم این مرگ، یک بار بیش نیست و پس از آن، نعمت بیپایان خدا است.363. همان.
در میان یاران امام حسین ( ع ) ، حضرت عباس ( ع ) ، مظهر بارز ایثار و وفاداری است. در زیارتنامۀ ایشان میخوانیم:
«أَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلِیمِ وَالتَّصْدِیقِ وَالْوَفَاءِ وَالنَّصِیحَةِ لِخَلَفِ النَّبِی...ا364. شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، زیارت حضرت عباس ( ع ) .گواهی میدهم برای تو که نسبت به حسین ( ع ) ، فرزند پیامبر ( ص ) ، مقام تسلیم و تصدیق و وفاداری و خیرخواهی را در حدّ کمال داشتی.»
عباس، یعنی تا شهادت یکّهتازی **** عباس، یعنی عشق، یعنی پاکبازی
عباس، یعنی با شهیدان همنوازی **** عباس، یعنی یک نیستان تکنوازی
عباس، یعنی رنگ سرخ پرچم عشق **** یعنی مسیر سبز پُر پیچوخم عشق
جوشیدن بحر وفا، معنای عباس **** لبتشنه رفتن تا خدا، معنای عباا365. جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، ص 295.
مرحوم ملا احمد نراقی، مال حرام را از بزرگترین عوامل هلاکت انسان و مهمترین مانع رسیدن به سعادت دنیوی و اُخروی معرفی میکند و میفرماید: «بیشتر کسانی که به هلاکت رسیدهاند، به سبب خوردن مال حرام بوده و اکثر مردمی که از فیوضات و سعادات محروم ماندهاند، به واسطه آن است... کسی که تأمل کند، میداند که خوردن حرام، اعظمحجابی است که بندگان را از وصول به درجه ابرار [بازداشته] و قویتر مانعی است برای اتصال به عالم انوار.»
ایشان در ادامه میفرماید: «آری، دلی که از لقمه حرام روییده شده باشد، کجا و قابلیت انوار عالم قدس کجا؟ و نطفه را که از مال مردم به هم رسیده باشد، با مرتبه رفیعه اُنس با پروردگار چهکار؟ چگونه پرتو لمعات عالم نور، به دلی تابد که بخار غذای حرام، آن را تاریک کرده؟ و کی پاکیزگی و صفا از برای نفس حاصل میشود که کثافات مال مشتبه آن را آلوده و چرک نموده باشد؟366. ملا احمد نراقی، معراج السعادة، ص 428.
در شرح حال رسول خدا ( ص ) آمده است: «پس از روزی بس سوزان، امّ عبدالله ظرف شیری برای افطار رسول خدا ( ص ) فرستاد. حضرت ظرف را به وی بازگرداند و به وی پیغام فرستاد که: این شیر را از کجا آوردهای؟ امّ عبدالله گفت: از گوسفند خویش. سپس فرمود: این گوسفند را از کجا آوردهای؟ امّ عبدالله گفت: از مال خود خریدهام. سپس، ایشان شیر را آشامید. فردای آن روز، امّ عبدالله نزد پیامبر خدا ( ص ) آمد و عرض کرد: ای پیامبر خدا! به جهت گرمی هوا و درازی روز، ظرف شیری برایتان فرستادم؛ امّا شما آن را همراه پیکی بازگرداندید؟ پیامبر خدا ( ص ) فرمود: «بِذَلِکَ اُمِرَتِ الرُّسُلُ اَنْ لَا تَأکُلَ اِلَّا طَیِّباً وَلَا تَعْمَلَ اِلَّا صَالِحاًا367. اسماعیل حقی بروسوی، تفسیر روح البیان، ج 6، ص 88.به سبب همین، پیامبران فرمان یافتهاند که جز حلال نخورند و جز کار نیک، انجام ندهند.»
گویند: «یکی از پادشاهان، آهویی برای یکی از علمای بزرگ فرستاد و پیام داد که این آهو، حلال است؛ از گوشت آن بخور؛ زیرا من آن را با تیری که به دست خودم ساختهام، صید کردهام و هنگام صید آن، بر اسبی سوار بودم که آن اسب را از پدرم ارث بردهام.
آن عالم در پاسخ گفت: به یاد دارم، یکی از پادشاهان به حضور استادم آمد و دو پرنده دریایی به او تقدیم کرد و گفت: از گوشت این دو بخور؛ من این دو
پرنده را با سگ شکاری خودم صید کردهام. استادم گفت: سخن درباره این دو پرنده نیست؛ سخن در غذایی است که به سگ شکاری خود میدهی؟ آن سگ، مرغ کدام پیرهزنی را خورده تا برای صید، نیرومند شده است؟ بنابراین، اگر فرض بگیریم این آهو را با تیر ساخته خودت و سوار بر اسب بهارثرسیده از پدرت صید کرده باشی، باز مهم آن است که این اسب، علف کدام ستمکشیده را خورده است که نیروی حمل تو را برای صید یافته است؟368. محمد محمدی اشتهاردی، سرگذشتهای عبرتانگیز، ص 66.
از نظر معنوی نیز آثار خوردن غذای حرام، غیرقابل انکار است. در ذیل به برخی از این آثار و پیامدها اشاره میشود:
پیامبر اعظم ( ص ) فرمود: «مَنْ أَکَلَ لُقْمَةَ حَرَامٍ لَمْ تُقْبَلْ لَهُ صَلَاةٌ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَلَمْ تُسْتَجَبْ لَهُ دَعْوَةٌ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً وَکُلُّ لَحْمٍ یُنْبِتُهُ الْحَرَامُ فَالنَّارُ أَوْلَیا369. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 63، ص 314.نماز کسی که لقمهاش حرام است، تا چهل شب قبول نمیشود و تا چهل روز دعای او مستجاب نمیگردد و هر مقدار که بدن انسان از لقمه حرام پرورش یافته باشد، سزاوار آتش و سوختن است.»
ـ تأثیر بر نسل انسان:
امام باقر ( ع ) میفرماید: «إِنَ الرَّجُلَ إِذَا أَصَابَ مَالًا مِنْ حَرَامٍ لَمْ یُقْبَلْ مِنْهُ حَجٌ، وَلَا عُمْرَةٌ، وَلَا صِلَةُ رَحِمٍ، حَتَّی إِنَّهُ یَفْسُدُ فِیهِ الْفَرْجا370. شیخ طوسی، الأمالی، ص 680.کسی که مال حرام به دستش آمده، نه مکهاش، نه عمرهاش، نه صلة رحمش، هیچکدام از آنها مقبول نیست و این لقمه، حتی روی نطفهاش اثر میگذارد.»
امام حسین ( ع ) خطاب به دشمنان خویش فرمود:«وَیْلَکُمْ مَا عَلَیْکُمْ أَنْ تُنْصِتُوا إِلَیَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلِی وَإِنَّمَا أَدْعُوکُمْ إِلَی سَبِیلِ الرَّشَادِ فَمَنْ أَطَاعَنِی کَانَ مِنَ الْمُرْشَدِینَ وَمَنْ عَصَانِی کَانَ مِنَ الْمُهْلَکِینَ وَکُلُّکُمْ عَاصٍ لِأَمْرِی غَیْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلِی فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الْحَرَامِ وَطُبِعَ عَلَی قُلُوبِکُمْ... ا371. خوارزمی، مقتل الحسین ( ع ) ، ج 2، ص 5؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 8.وای بر شما! چرا خاموش نمیشوید تا گفتارم را بشنوید؟ من شما را به راه رشد فرامیخوانم؛ هرکه از من پیروی کند، از راهیافتگان و هرکه سرپیچی کند، از هلاکشوندگان خواهد بود و همۀ شما سرپیچی دارید و ناشنوایید؛ زیرا بخششهایتان در حرام، منحصر شده و شکمهایتان از حرام پُر گشته و خدا بر دلهای شما مُهر زده است.»
. استادیار پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.175. استادیار پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.. استادیار پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.372. ابنسعد کاتب واقدی، طبقات الکبری، ج 5، ص 166.. استادیار پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
حکومت و رفع مشکل مسائل جهان اسلام میپرداخته است؛ با این تفاوت که این امر برای جامعه در قالب دعا وعبادت نمود مییافته است.
این بحث در محورهای زیر سامان مییابد:
حیات امام زین العابدین ( ع ) مصادف با دوران رعب و وحشت ناشی از واقعه کربلا و حکومت ظالمانه بنیامیه واقع شده است؛ به نحوی که مردم به این باور رسیده بودند که هرگونه قیام علیه یزید محکوم به شکست است. از طرفی شکست مردم مدینه در «فاجعه حرّه» و شکست مردم مکه در قیام علیه یزید، موجب تغییر رویکرد مسلحانه علیه حاکم ظالم شد. مسعودی در تشریح اوضاع زمان امام میگوید: حضرت سجاد ( ع ) در زمانی دشوار امامت را بر عهده گرفتند و بهصورت مخفی و با تقیه شدید به تربیت انسانها همت گماردند تا بتوانند مسیر اصلی اسلام و تشیع را در راه خود حفظ کنند.373 مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 96.21 سال21 سا٧374. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 46، ص 144: راوی میگوید امام سجاد ( ع ) فرمود: «مَا بِمَکَّةَ وَالْمَدِینَةِ عِشْرُونَ رَجُلًا یُحِبُّنَا؛ درمکه و مدینه، بیشتر از بیست نفر از دوستان ما وجودنداشت.» از امامت حضرت با خلافت عبدالملک بن مروان مصادف شده بود375. مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، ص 241.این حاکم ظالم از طریق کشتار و قتل فضایی ترسناک برای دوستداران اهل بیت ( ع ) به وجود آورده بود و با گماردن حاکمان جابر، انگیزه هرگونه دادخواهی و ندای عدالتخواهی را در دل مردم مظلوم آن زمان خفه کرده بود. دورانی بسیار سخت که در پی شهادت امام حسین ( ع ) و یارانش به وجود آمده بود، به این سادگی از
ذهن مردم پاک نمیشد. سختگیریهای هشام بن اسماعیل، حاکم وقت مدینه بر خاندان اهل بیت ( ع ) و دوستدارنش چنان بود که ولید بعد از مرگ پدرش ناچار به برکناری او شدا376. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 147.لذا در این شرایط امام سجاد ( ع ) بهناچار از روش دیگری برای تبیین، توسعه و ترویج فرهنگ دینی در تقابل با حاکمان جائر بهره میبرد.
در اسلام، عبادت دارای ابعاد مختلفی است که متأسفانه فقط به جنبه فردی آن همچون نماز و روزه اشاره شده است؛ در حالی که عبادت در یک نگاه عمیق و موشکافانه علاوه بر بعد فردی، دارای ابعاد فراوان در عرصههای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و... است. سیره امامان ( ع ) سرشار از معارف بلند الهی است که در همه جای زندگی ایشان به چشم میخورد. مناجات با حضرت رب و دعای انسان نیازمند به درگاه آن بینیاز، خدمت به مردم با هدف رضای پروردگار، همه از سلوک معنوی ایشان در برابر قادر متعال حکایت دارد.
دعا و نیایش برای ائمه معصومین ( ع ) بهمثابه انسانهای کامل و نقطه اتصال عالم ناسوت به عالم لاهوت، حلقه وصلی به سوی محبوب است که در هر زمانی برای این ارتباط عاشقانه بهره میبردند. امام کاظم ( ع ) زندان تاریک را به روشنایی دنیای بیرون برای عبادت ترجیح میداد و این نشاندهنده میل ذاتی ایشان به نقطه نهایی عبادت یعنی بندگی و عبودیت است. دعا و نیایش و عبادت و معنویت برای امام سجاد ( ع ) نیز بهترین روش برای معرفی معارف اسلامی و مبارزه با طاغوت زمان بوده است.
ایشان با درک عمیق و با شناختی که از مقتضیات عصر خود داشت، به این نتیجه رسید که بهترین شیوه برای افشاگری فسق وظلم حاکمان و روشنکردن دیدگان عمومی مردم و آشکارکردن عملکرد ظالمانه حکومت، استفاده از سلاح دعا به جای مبارزه مسلحانه است. حضرت در قالب دعا و نیایش، مفاهیم ارزشمندی را برای مردم بازگو میکردند. از جمله روشنگریهای حضرت درباره غاصبانهبودن حکومت و بدعتهای نامشروع آن، دعای چهل و هشتم صحیفه سجادیه است؛ آنجا که از فرصت روز عید قربان مصادف با روز جمعه استفاده میکند و میفرماید: پروردگارا! این مقام ]حکومت[ که مخصوص خلفای تو و برگزیدگان تو و جایگاه امنای تو در درجه بلندی است که ایشان را به آن اختصاص دادی، غاصبان آن را به غارت بردهاند و تقدیر آن بهدست توست، و این تقدیر توست و فرمان تو مغلوب نمیشود و از تدبیر محتومت، به هر گونه که بخواهی و هر جا که بخواهی، کس را یارای تجاوز نیست و تو به هر کاری که اراده کنی داناتری و در آفرینش خود متهم نیستی. پس، برگزیدگان و خلفای تو مغلوب و مقهور شدند و حقشان از کف بشد. اکنون می نگرند که احکامت دگرگون شده و کتابت به یک سو افتاده و فرایض تو به روش تو به جای آورده نمی شود و سنّتهای پیامبرت متروک مانده است377. صحیفه سجادیه، دعای 48، ص 238.
حضرت در جای دیگر از دعاهای خود بهصراحت حکومت وقت را حکومت ظالم میخواند و از خداوند میخواهد تا دستانش را برای برقراری عدل و انصاف در جامعه باز کند تا بتواند سنت متروکه پیامبر اسلام ( ص ) را با حاکمیت دینی احیا کند. ایشان در دعای 4 ( ع ) صحیفه سجادیه در محضر پروردگار عرضه میدارد:
اللَّهُمَّ فَأَوْزِعْ لِوَلِیِّکَ شُکْرَ مَا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیْهِ، وَ أَوْزِعْنَا مِثْلَهُ فِیهِ، وَ آتِهِ مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً، وَ افْتَحْ لَهُ فَتْحاً یَسِیرا: بار الها! ولیّ خود را به سپاس آنچه بر او انعام کرد، الهام کن و ما را نیز به شکر نعمت وجود رهبر بر حق ملهم کن و از نزد خویش قدرتی یاریدهنده به او ببخش و درهای کامیابی را سهل و آسان به رویش باز کن؛ وَ أَعِنْهُ بِرُکْنِکَ الْأَعَزِّ، وَ اشْدُدْ أَزْرَهُ، وَ قَوِّ عَضُدَهُ، وَ رَاعِهِ بِعَیْنِکَ، وَ احْمِهِ بِحِفْظِکَ وَ انْصُرْهُ بِمَلَائِکَتِکَ، وَ امْدُدْهُ بِجُنْدِکَ الْأَغْلَب: او را به قویترین تکیهگاه خود مدد ده و او را پشتگرم کن و بازویش را توان بخش و به نظر لطف و عنایت خود مراقبت و به حفظ خویش حمایت کن و او را بهوسیله ملائکه خود یاری ده؛ وَ أَقِمْ بِهِ کِتَابَکَ وَ حُدُودَکَ وَ شَرَائِعَکَ وَ سُنَنَ رَسُولِکَ، وَ أَحْیِ بِهِ مَا أَمَاتَهُ الظَّالِمُونَ مِنْ مَعَالِمِ دِینِکَ، وَ اجْلُ بِهِ صَدَاءَ الْجَوْرِ عَنْ طَرِیقَتِکَ، وَ أَبِنْ بِهِ الضَّرَّاءَ مِنْ سَبِیلِکَ، وَ أَزِلْ بِهِ النَّاکِبِینَ عَنْ صِرَاطِکَ، وَ امْحَقْ بِهِ بُغَاةَ قَصْدِکَ عِوَجاً وَ أَلِنْ جَانِبَهُ لِأَوْلِیَائِکَ، وَ ابْسُطْ یَدَهُ عَلَی أَعْدَائِکَ: به نیرومندترین سپاهت مدد رسان و کتاب و حدود و شرایعت و سنتهای رسولت را به وسیله او بر پادار و آنچه از علائم آئینت را که اهل تجاوز میراندهاند، بهوسیله او زندهکن و از برکت وجودش زنگار ستم از طریقت خود پاک فرما و ناهمواری را از جاده خود برطرف کن و به وسیله او آنان را که انحراف از راهت گزیدهاند، از سر راه بردار و آنان را که قصد ایجاد کجی دارند، از عرصه حیات ریشه کن فرما و دلش را در حق دوستانت نرم و دستش را بر دشمنات گشوده کن378 همان، دعای 47، ص 238.
رعب و وحشت از دستگاه حکومت ظالم بنیامیه در دوران امامت حضرت زینالعابدین ( ع ) به گونهای بوده است که حتی حضرت برای تذکر اشتباه اعتقادی برخی گمراهان، ناچار از تقیه بودند. در روایتی منقول است که روزی
حضرت در مسجد رسول خدا ( ص ) مشغول عبادت بودند که شنیدند: مردمی خداوند عالم را به بندگانش شبیه کردهاند. ایشان از سخن این گروه گمراه به هراس افتادند و به خود لرزیدند. برخاسته و نزد قبر مطهر رسول خدا ( ص ) آمدند و با صدای رسا با پروردگار خویش اینگونه به مناجات پرداختند: «بار خدایا! قدرت تو آشکار گشته؛ در حالی که هیبت جلال تو پدیدار نیست؛ از این رو تو را نشناخته و تو را با اندازهگیریهای مادی اندازه گیرند و بدانچه تو آنگونه نیستی، تو را شبیه سازند. بار خدایا! همانا من از کسانی که تو را به مانند مادیات شبیه سازند، بیزارم، خداوندا! چیزی همانند تو نیست و تو را درک ننمودهاند... .379. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 153.
با دقت در این دعا درمییابیم که چگونه حضرت برای موعظه و ارشاد مجبور به تقیه بوده و مواعظ خود را در قالب دعا بیان میفرمودهاند.
بالاترین درجه عرفان برای یک انسان کامل ارتباط با خالق بیهمتا و خوف از محضر پروردگار در تمامی لحظات زندگی است؛ زیرا اگر قلب انسان منور به نور ایمان شود، آثار آن نیز در صورتش ظاهر میشود؛ لذا در هر حالی خود را در محضر ربوبیش حاضر و خداوند را ناظر به کردارش میبیند و قلب و زبانش همیشه در ذکر اوست و از یادش یک لحظه غافل نمی شود. امام سجاد ( ع ) در تمامی لحظات زندگیاش چنین بود. حلقه گمشده وصال خویش به سوی معبود را در عبادت او میدید و از هر فرصتی برای رسیدن به آن دریغ نداشت. ایشان عبادت را از کورکورانه و با ترس از عقاب یا شوق به نعمات بهشتی انجام
نمیدادند؛ بلکه خداوند را شایسته بندگی میدانستند. ایشان از انگیزه خود برای عبادت و پرستش خدای متعال چنین میفرمایند: من دوست ندارم که عبادتم را به انگیزه و اغراض شخصی خود و برای رسیدن به ثوابهای آن انجام دهم که مانند بنده طمعکار باشم که اگر خواستهاش تأمین شود، عملش را انجام میدهد؛ وگرنه رها میکند نیز دوست ندارم که مانند بنده بد، وظیفهنشناس باشم که اگر ترس از مواخذه و کیفر نداشته باشد، هیچ کاری نمیکند. از حضرت سؤال شد: پس شما به چه انگیزهای خدا را عبادت می کنید؟ فرمود: این نعمتها و الطاف فراوان باعث میشود که او را مستحق عبادت و سزاوار پرستش بدانم380. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 67 ص 198.
امام سجاد ( ع ) را آقا و سرور عبادت کنندگان میخوانند؛‧381. همان، ج 46، ص7.افظ رجب برسی میسراید:
هذا بَقِیَّةُ آلِ اللّهِ سَیِّدُ أهْل الأ **** رْضِ زَیْنُ عِبادِ اللّهِ کُلُّهُمُ
او باقیمانده آل الله و بزرگ اهل ولاست **** سید زمینیان زینت تمام بندگان خدا
نَجْلِ الحُسَیْنِ الفَتی الباقی وَ وارِثِهِ **** وَالسَّیِّدِ الْعابِدِ السَّجّادِ فی الظُّلَمِ‧382. حافظ برسی، مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین، ص 375.
فرزند جوانمرد باقیمانده و وارث امام حسین **** و سرور و عابد و سجاد در تاریکیهای شب
در حالات آمادهشدن ایشان برای نماز آوردهاند که آن حضرت هرگاه میخواست اراده نماز کند و برای وضو مهیا میشد؛ رنگش زرد میشد؛ عرض کردند که یابن رسول الله! چرا در موقع وضو حال شما تغییر میکند؟ میفرمود: میدانید، برای رسیدن به خدمت چه کسی خود را مهیا میکنما383. فضلبنحسن طبرسی، اعلام الوری، ج 1، ص 488.در روایت دیگر نقل شده است که حضرت سجاد ( ع ) در اوقات نماز، رنگ مبارکش متغیر و اثر طپش و لرزه در بدن مبارک او هویدا میشد. سبب این حالت را از او جویا شدند، فرمودند: خداوند در قرآن فرموده است: فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَا384. هود، آیه 112.به یاد آر نماز و سایر عبادات را آن چنان که به آن امر شدی.» میترسم که آن نمازی که من به جا میآورم، موافق رضای پروردگار عالم نباشد385. شهید ثانی، شرح مصباح الشریعه، ص 187.امام باقر ( ع ) در وصف نماز پدر بزرگوارشان میفرماید: موقعی که علی بن حسین ( ع ) به نماز بر میخاست، رنگ صورت او دگرگون میشد و چون به سجده میرفت تا از فشار سجده، سر و جانش در عرق نمیشد، سر برنمیداشت386. کلینی، الکافی، ج 6، ص 111.
حضرت زین العابدین ( ع ) در اوصاف نمازگزاران، روایتی را از جد بزرگوار خود علی ( ع ) نقل میفرمایند: روزی ایشان نماز گزاردند و در جای خود نشستند]و مشغول عبادت شدند[ تا آنگاه که آفتاب طلوع کرد؛ بعد از آن متوجه مردم شد و فرمود: به خداوند سوگند! گروهی قبل از ما گذشتند که همواره خدا را سجده میکردند. آنها در حال قیام و سجده، خدا را پرستش میکردند ]در حالی که[ چهرهها و زانوهای خود را بر زمین میگذاشتند، گویا صدای آتش در گوش
آنها نواخته میشد، هنگامی که نام خدا به میان میآمد، مانند درختان میلرزیدند.387 عزیزالله عطاردی قوچانی، ایمان و کفر ( ترجمه جلد 64 بحار الأنوار ) ، ج 1، ص 301.
روایات فراوانی بر اهمیت بوی خوش و معطربودن وارد شده است؛ تا آنجا که آن را از اخلاق پیامبران دانستهاند388. کلینی، الکافی، ج 11، ص 310.عبد اللَّه بن حارث میگوید:
علیّ بن الحسین ( ع ) شیشه مشکی در نمازخانه خود داشت. هر گاه برای ادای نماز به آنجا داخل میشد، اندکی از آن برمیداشت و به خود میمالید389. همان، ج 13، ص 203.ایشان بنا به فرمایش امام صادق ( ع ) در هنگام نماز خشنترین لباسها را بر تن میکرد390. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 47، ص42.شدت علاقه حضرت به عبادت بهخصوص فریضه نماز چنان بود که عمرو بن شمر از جابر جعفی از امام باقر ( ع ) روایت میکند که آن حضرت ( ع ) فرمود: علی بن حسین ( ع ) در هر شبانهروز هزار رکعت نماز میخواند و ]هنگام نماز چنان از خود بیخود میشد که[ باد او را همانند خوشه گندم به این سو و آن سو میبرد391. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 143 .عبدالله بن علی بن حسین میگوید: پدرم در شب آنقدر نماز میخواند که دیگر از خستگی نمیتوانست به روی پای خود بایستد؛ آنگاه بهطرف رختخواب میرفت392. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 46، ص 100.در روایت دیگر امام باقر ( ع ) میفرماید: پانصد درخت خرما داشت که کنار هر کدام دو رکعت نماز میخواند393. همان، ج 46، ص80.
حضرت بر عبادت علاقه وافری داشته است؛ اما ایشان همه اینها را در برابر عبادت جد بزرگوارشان علی ( ع ) ناچیز میدانستند. روزی فرزند بزرگوارشان امام
باقر ( ع ) بر او وارد شدند؛ مشاهده کردند: پدرش از فرط عبادت کاملاً چهرهاش تغییر کرده و از بیداری شبها صورتش زرد شده و از گریهکردن چشمهایش ورم کرده و پیشانیش از کثرت سجود پینه بسته و پاهایش از اثر قیام برای نماز ورم کرده است. حضرت امام باقر ( ع ) فرمود: من هنگامی که پدرم را در این حال مشاهده کردم، از مشاهده وضعیت او متأثر شدم و گریه کردم. پدرم در این حال در فکر فرو رفته بود؛ پس از مدتی متوجه من شد و گفت: ای پسرک من! بعضی آن اوراق را به من بده که در آنها عبادت علی ( ع ) را نوشتهاند. من کتابها را به پدرم دادم و او مقداری از آنها را قرائت کرد؛ پس از این کتاب را با ناراحتی کنار گذاشت و فرمود: کدام شخص توانایی دارد، عبادت علی بن ابیطالب ( ع ) را انجام دهدا394. فضلبنحسن طبرسی، اعلام الوری، ج 1، ص 487.
یکی از ویژگیهای خاص امام سجاد ( ع ) امساک و روزهداری ایشان درطول زندگیشان بود. علاقه وافر ایشان به عبادت بهخصوص در حال گرسنگی از خصوصیات و سیره همیشگی عبادی ایشان به شمار میرفت. از کنیز حضرت پرسیدند: امام را درطول سالهای زندگی چگونه یافتی؟ گفت: خلاصه بگویم یا طولانی؟ گفتند: نه؛ مختصر. گفت: هرگز روز برایش غذا نیاوردم[پیوسته روزه داشت[ و هرگز شب برایش رختخواب نگستردم ]شبها پیوسته به عبادت مشغول بود[395. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 46، ص 67.امام صادق ( ع ) میفرماید: جد بزرگوارم، امام زینالعابدین ( ع ) خیلی زیاد عبادت میکرد. روزها روزه داشت و شبها به قیام به سر میبرد؛ به
گونهای که باعث بیماری حضرتش شد396. همان، ص 61.
امام صادق ( ع ) در بیان روزهداری ایشان میفرماید که جد بزرگوارشان امام سجاد ( ع ) روزه دو ماه شعبان و ماه رمضان را موجب توبه در پیشگاه خداوند متعال میدانستند.397 کلینی، الکافی، ج 7، ص 45: «کَانَ عَلِی بْنُ الْحُسَیْنِ ( ع ) یَصِلُ مَا بَیْنَ شَعْبَانَ وَرَمَضَانَ وَیَقُولُ صَوْمُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ تَوْبَةٌ مِنَ اللَّهِ.»
امام سجاد ( ع ) با فرارسیدن ماه مبارک رمضان از آن با اوصاف کریمهای همچون ماه توبه، ماه مغفرت و رحمت، ماه آزادی از آتش جهنم و ماه رسیدن به بهشت یاد میکردند و از خداوند متعال میخواستند که ایشان را در این ماه مبارک به عبادت و طاعت موفق بدارد398. همان، ص 403.ایشان در این ماه به دعا و مناجات و کثرت استغفار سفارش میکردند و میفرمودند:«فَأَمَّا الدُّعَاءُ فَیُدْفَعُ بِهِ عَنْکُمُ الْبَلَاءُ وَ أَمَّا الِاسْتِغْفَارُ فَیَمْحَی ذُنُوبَکُمْا399. همان، ص 440.دعا بلاها را از شما دور و استغفار گناهان شما را محو میکند. »
درباره حالات آن حضرت در ماه مبارک رمضان آوردهاند که وقتی این ماه فرا میرسید، ایشان جز به دعا و تسبیح و استغفار لب به سخن نمیگشودند: «کَانَ عَلِیُ بْنُ الْحُسَیْنِ ( ع ) إِذَا کَانَ شَهْرُ رَمَضَانَ، لَمْ یَتَکَلَّمْ إِلَّا بِالدُّعَاءِ وَ التَّسْبِیح وَ الِاسْتِغْفَارِ وَ التَّکْبِیرِ، فَإِذَا أَفْطَرَ، قَالَ: اللَّهُمَّ إِنْ شِئْتَ أَنْ تَفْعَلَ، فَعَلْت؛‧400. همان، ص 441.و وقتی افطار میکردند، به پیشگاه باری تعالی اینگونه دعا میکردند که بار خدیا! هر آنچه به صلاح میدانی، در حق بنده خود روا دار.»
در فضیلت اطعام روزهداران همین بس که پیامبر عظیم الشان اسلام سفارش بسیاری بر آن کرده و ثواب آن را معادل با آزادکردن بنده و آمرزش گناهان گذشته دانستهاند401. شیخ صدوق، کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 473.حضرت زین العابدین ( ع ) با تمسک بر سیره جد بزرگوارشان هنگامی که روزهای روزهداری فرا میرسید، میفرمود تا گوسفندی را ذبح میکردند و اعضایش را تقطیع میکردند و آن را میپختند؛ پس شامگاهان به روی دیگها خم میشد تا در حال روزهداشتن بوی آن را بیابد و آنگاه میفرمود: کاسهای بیاورید، برای خانواده فلان از این غذا بکشید؛ برای خانواده فلان غذا بکشید تا همگی آن به پایان میرسید؛ پس آنگاه نانی و خرمایی میآوردند و شام آن امام همان بود402. همان، ص 472.
حج یکی از عباداتی است که بسیار بر آن سفارش شده است. امام سجاد ( ع ) بسیار بر این امر تأکید و سعی فراوان برای به جا آوردن آن داشتهاند. ایشان درباره اهمیت برپایی حج میفرمایند: حج و عمره به جای آورید تا بدنهایتان سالم و روزیتان وسیع و ایمانتان شایسته شود403. شیخ صدوق، ثواب الاعمال، ص 47.اهمیت سفر حج آنقدر زیاد بوده است که حضرت به کسانی که توفیق تشرف نداشتند، میفرمایند: ای گروه کسانی که حج نکردهاید، حاجیان را چون از سفر بازگردند با آغوش و روی باز و چهره خندان استقبال کنید، دستشان را بفشارید و ایشان را بزرگ دارید404. شیخ صدوق، کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 69.در این صورت در پاداش آنان شریک و سهیم خواهید شد405. کلینی، الکافی، ج 8، ص 211.دت علاقه امام زین
العابدین ( ع ) به سفر معنوی حج چنان بود که زراره از امام باقر ( ع ) نقل میکند که امام سجاد ( ع ) ماده شتری داشت که 22 سفر بر او به حج رفته و یک تازیانه به او نزده بود406. همان، ج 2، ص 515.
تشرف به سفر حج آنقدر برای ایشان دارای اهمیت بود که هرگاه مهیای سفر حج یا عمره میشد، وضو میساختند و دو رکعت نماز میگزاردند و بعد از قرائت سورههای حشر، الرحمن، مُعوذتین و توحید به بارگاه ربوبی مناجات میکردند و خیر دنیا و آخرت را از محضر پروردگار مسألت میداشتند.407 همان، ج 6، ص 603.
در حالات معنوی حضرت در ایام حج آوردهاند که هنگام محرمشدن با قرائت تلبیه و ندای «لبیک» از هوش رفتند و از بالای ناقه به زمین افتادند. وقتی علت را از ایشان جویا شدند، فرمودند: از ترس آنکه پروردگارعالم در جواب لبیکم بگوید: «لالبیک و لاسعدیک»408. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 64، ص 337.
سعی حضرت بر آن بود که هنگام سفر حج بهترین توشهها را به همراه خود بر دارد. عبد اللَّه بن سنان از امام صادق ( ع ) روایت میکند: چون امام سجاد ( ع ) به سفر و حج عمره میرفت، از بهترین توشهها مانند بادام و شکر و آردهای نرم محمص و محلی برمیداشت409. کلینی، الکافی، ج 15، ص 681.
محمد بن ابی حمزه درباره گریههای ایشان در نماز از پدرش نقل میکند: شبی حضرت علی بن الحسین ( ع ) را در کنار خانه کعبه دیدم که نماز میخواند و قیام آن را طول داد؛ تا به حدی که گاهی بر پای راستش و گاهی بر پای چپ تکیه میداد؛ سپس شنیدم با صدایی مانند شخص گریان میگفت:
ای آقای من! آیا مرا عذاب کنی با اینکه دوستی تو را در دل دارم؟ هر آینه به عزتت سوگند! اگر چنین کنی میان من و مردمی جمع کنی و مرا با مردمی گرد آوری که دیر زمانی به خاطر تو با آنان دشمنی ورزیدهام410. همان، ج 4، ص 549.
طاوس یمانی گوید: در شبی وارد حجره شدم. در این هنگام علی بن حسین ( ع ) وارد شد. وی مدتی نماز خواند و پس از آن به سجده رفت. گفتم: اینک مرد صالحی از خاندان نبوت به سجده رفته و لازم است، گوش دهم تا وی در سجده چه میگوید. پس از این گوش فرا دادم. حضرت میگفت: «عُبَیْدُکَ بِفِنَائِکَ مِسْکِینُکَ بِفِنَائِکَ فَقِیرُکَ بِفِنَائِکَ سَائِلُکَ بِفِنَائِکَ یَسْأَلُک؛ بنده کوچکت به در خانهات آمده، بیچاره آستانت به درگاه تو آمده، فقیر تو به سویت آمده، درخواستکننده درگاهت سر به آستانت نهاده است.» ابن طاوس گوید: من این جملات را در هر گرفتاری که خواندم، خداوند او را رفع کرد.411 فضلبنحسن طبرسی، اعلام الوری، ص 489.
در وصف هیبت و عظمت حضرت سیدالساجدین ( ع ) در سفر حج روایات فراوانی داریم. برای نمونه هنگامی که ایشان حج به جا میآورد، تمام دیدگان مردم مکه محو تماشای شخصیت بزرگ و باعظمت ایشان شده بود. نقل است که هشام به عبدالملک روزی در مسجد الحرام در حال طواف بود و کثرت جمعیت مانع طواف وی شد. ناگاه دید، امام سجاد ( ع ) طواف میکند و مردم برای وی راه باز میکنند. وی در پاسخ همراهان خویش که از هویت امام سجاد سؤال میکردند، خود را به نادانی زد و پرسید: نمیدانم، این جوان کیست؟ فرزدق، شاعر معروف اهل بیت ( ع ) در آنجا بود؛ پس در همان لحظه برای معرفی آن بزرگوار اشعاری بسیار پر معنا و مفهومی در وصف ایشان سرود:
هَذَا الَّذِی تَعْرِفُ الْبَطْحَاءُ وَطْأَتَهُ **** وَ الْبَیْتُ یَعْرِفُهُ وَ الْحِلُّ وَ الْحَرَم
این مرد کسی است که سنگریزههای مکه جای پای او را میشناسند، خانه کعبه و بیابانهای حجاز از حل و حرم او را میشناسند.
هَذَا ابْنُ خَیْرِ عِبَادِ اللَّهِ کُلِّهِمُ **** هَذَا التَّقِیُّ النَّقِیُّ الطَّاهِرُ الْعَلَمُ
این فرزند بهترین همه بندگان خدا است، این همان مرد پرهیزکار و پاکیزه و پاکی است که نشانه ]خداوند در زمین[ است.
یَکَادُ یُمْسِکُهُ عِرْفَانَ رَاحَتِهِ **** رُکْنُ الْحَطِیمِ إِذَا مَا جَاءَ یَسْتَلِم
هنگامی که برای دست مالیدن و بوسیدن حجر الاسود میآید، نزدیک است رکن حطیم ]که میان حجر الاسود و درب کعبه است[ به خاطر آشنایی با آن دست، آن را نگهدارد.
إِذَا رَأَتْهُ قُرَیْشٌ قَالَ قَائِلُهَا **** إِلَی مَکَارِمِ هَذَا یَنْتَهِی الْکَرَم
هرگاه قریش او را دیدار کنند، گوینده ایشان گوید: به جوانمردیها و بزرگواریهای این مرد کرم و جوانمردی پایان پذیرد412. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 149.
پیوستهای تبلیغی*. پژوهشگر حوزه علمیه قم.193*. پژوهشگر حوزه علمیه قم.1*. پژوهشگر حوزه علمیه قم.413. سید محمود هاشمی شاهرودی، فرهنگ فقه، ج 2، ص 336.*. پژوهشگر حوزه علمیه قم.
انتساب به چیزهای مقدس و با عظمت مانند جلد و قاب قرآن و مشاهد مشرفۀ معصومین ( ع ) .
تبرک جستن به نامهای امامان، با نوشتن برکفن مستحب است414. محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج 4، ص 225؛ محمدکاظم یزدی عروة الوثقی، ج 1، ا417. محسن حکیم، مستمسک العروة، ج 1، ص 271.
نامگذاری فرزندان به نامهای ائمه و انبیاء و اوصیای الهی به جهت تبرک مستحب است415. همان، ج 31، ص 254.
تبرک جستن به دفن جنازه در مشاهد مشرفه، هرچند با انتقال میت به آن مکانها مستحب است416. سید محمود هاشمی شاهرودی، فرهنگ فقه، ج 1، ص 85.
تبرک جستن به مشاهد مشرفۀ معصومین ( ع ) مستحب است.
تبرک جستن به نیم خوردۀ مؤمن مستحب است417. محسن حکیم، مستمسک العروة، ج 1، ص 271.
تبرک جستن به قرآن با نوشتن آن بر کفن و مس کلمات و حروف آن مستحب است418. محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج 4، ص 227؛ محمدکاظم یزدی، عروة الوثقی، ج 1، ص 195.
8 . تبرک جستن به مهر، بعد از نماز مستحب است419. سید محمود هاشمی شاهرودی، فرهنگ فقه، ج 2، ص 337.
تبرک جستن به آب زمزم با نوشیدن و همراه بردن، مستحب است420. همان.
تبرک جستن به کعبه و ارکان آن، به ویژه رکن حجرالأسود و رکن یمانی مستحب است421. محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج 19، ص 361.
السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی اولاد الحسین ( ع ) وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِین٧502. ابنقولویه، کامل الزیارات، ص 178.
کاروان اهل بیت ( ع ) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یک هجری وارد سرزمین کربلا شد503. شیخ مفید، الإرشاد، ص 386.
امام پرسید: نام این سرزمین چیست؟ گفتند: «طفّ». ساحل فرات سپس پرسید آیا نام دیگری دارد؟ گفتند: کربلا! پس آن حضرت فرمود: خدایا پناه میبرم به تو از کربوبلا ( غم و مشقت ) سپس فرمود: «هَاهُنَا مَحَطُّ رِحَالِنَا وَ مَسْفَکُ دِمَائِنَا وَ هُنَا مَحَلُ قُبُورِنَاا504. سیدبنطاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 35.اینجا ( واپسین ) منزلگاهها و محل ریختن خون ما و محل قبر ما است که جدم رسول خدا ( ص ) من را چنین حدیث کرده است.
بار بگشایید اینجا کربلا است **** آب و خاکش با دل و جان آشنا است
بار بگشایید خوش منزل گهی است **** تا به جنت زین مکان اندک رهی است
ام کلثوم نزد برادر آمد و عرض کرد: برادرم این بیابان، خوفناک است، امام فرمود: خواهرم! هنگام رفتن به غزوۀ صفین در همین جا با پدرم فرود آمدیم، پدرم سرش را روی دامن برادرم حسن ( ع ) گذاشت، و ساعتی خوابید و من حاضر بودم، پدرم بیدار شد و گریه کرد، برادرم حسن ( ع ) پرسید: چرا گریه میکنی؟ پدرم فرمود: گویا در خواب دیدم این بیابان دریایی از خون است، و حسین ( ع ) در آن غرق شد و فریادرس میطلبید و کسی به فریاد او نمیرسید. سپس پدرم به من رو کرد و فرمود: هنگامی که چنین حادثهای رخ داد، چه کار میکنی؟ گفتم: صبر میکنم، که جز صبر چارهای نیست505. حائری طبرسی، معالی السّبطین، ج 1، ص 286.
آری، روز دوم وارد کربلا شدند. عقیلۀ بنیهاشم میخواست پیاده شود همۀمحرمها دور و برش را گرفتند؛ عباس، قاسم و همۀ برادرانش آمدند یا بقیة الله! این یک فرود بود، یک خروج هم صبح روز یازدهم این قافله خواست از کربلا حرکت کند. زینب یک به یک کودکان را سوار کرده اما وقتی نوبت به خودش رسید، محرمی نبود تا او را سوار نماید، و جوانان بنی هاشم همه شهید شده بودند و حضرت علی بن الحسین ( ع ) هم در غل و زنجیر بود. پس با زبان حال به برادر خطاب کرد و گفت:
محرم زینب، رسیده وقت سواری **** بر شتر من نه محمل و نه عماری
یا که خودت خیز یا که اکبر و عباس **** یا که به لشگر بگو روند کناری
هنگامی که کاروان اسیران وارد شام شدند، یزید آنها را در محل خرابهای جای داد.
زنان اهل بیت، جریان شهادت امام حسین ( ع ) و یاران و جوانان بنی هاشم و اصحاب را از کودکان مخفی نگاه داشته به آنها میگفتند: پدرانتان به مسافرت رفتهاند.
امام حسین ( ع ) دختری خردسال داشت: شبی از خواب بیدار شد و در حالی که سخت پریشان بود، جویای پدر شد و گفت: پدرم کجاست که من اکنون او را دیدم؟
زنان و اسیران وقتی سخن او را شنیدند، گریستند و دیگر کودکان ناله سر دادند. صدای ناله و شیون آنان بلند شد و یزید از خواب بیدار شد و پرسید: این صدای گریه از چیست و این ناله و زاری از کجاست؟
گفتند: کودکی از کاروان اسیران اهل بیت ( ع ) پدر را در خواب دیده و او را طلب میکند.
دستور داد تا سر پدرش حسین ( ع ) را نزد او ببرند. پس آن سر مقدس را در طبقی قرار داده و روپوشی بر آن کشیدند و نزد آن کودک بردند. کودک پرسید این چیست؟ گفتند: این همان مقصود و مراد توست آن کودک روپوش را برداشت و چون دیدگانش به سر مبارک پدر افتاد، نالهای از عمق دل کشید و بیتاب شد.
بابا چرا دیر آمدی در کنج ویران **** کردی فراموش ای پدر حال یتیمان
ای رأس پرخون پدر منزل مبارک **** کردی در این ویران گذر منزل مبارک
دارم خجالت از تو ای شاه حجازی **** باید که در ویرانهام امشب بسازی
نه شمع و فرشی تا کنم مهماننوازی **** جز خشت خاکی زیر سر منزل مبارک
سر مبارک را در بغل گرفت میگفت: «یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی قَطع وَرِیدَیْکَ؛چه کسی رگهای گردنت را برید.»
«یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی خَضَبکَ بِدِمائکَ؛ بابا چه کسی موی تو را به خونت رنگین کرد؟!
«یا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذی أَیتَمَنی عَلی صِغَر سِنّی؛ بابا چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد.506. کامل بهایی، ج 2، ص 179.
آنگاه لب کوچک خود را بر لبهای پدر نهاد و گریه شدیدی کرد و از هوش رفت، هر چه کوشش کردند به هوش نیامد و این کودک یتیم خردسال در شام از دنیا رفت507.شیخ عباس قمی، نفس المهموم، ص 456.
زمانی که حرّ از کوفه بسوی کربلا روانه شد، شنید هاتفی صدا میزند: حرّ، مژدۀ بهشت برای توست. با تعجب گفت: من به جنگ امام حسین ( ع ) میروم و این بشارت برای چیستا508. شیخ محمدتقی شوشتری، قاموس الرجال، ج 3، ص 103.آری، آن زمان رسید، حرّ خود را بین بهشت و جهنم میبیند.
نزد امام حسین ( ع ) آمد عرض کرد: فدایت گردم ای پسر پیغمبر ( ص ) من بودم تو را از بازگشت منع کردم، و گمان نمیکردم کار به اینجا بکشد، من از کار خود پشیمانم و به سوی خدا توبه میکنم.
این درِ تو مقصد و مقصودِ ما **** وی رخ تو شاهد و مشهود ما
یار شو ای مونس غمخوارگان **** چاره کن ای چاره بیچارگان
چارۀ ما ساز که بییاوریم **** گر تو برانی به که رو آوریم
امام ( ع ) توبه حرّ را پذیرفت، حرّ به سوی میدان رفت و در برابر لشگر عمرسعد ایستاد، خطبهای خواند و آنها را سرزنش کرد و خطاب به لشگر گفت: رفتار بدی با ذرّیۀ پیامبر ( ص ) کردید، خداوند در روز عطش قیامت، سیرابتان نکند. دشمن او را هدف تیر قرار داد، و حرّ بسوی امام بازگشت و در محضر امام ایستاد509. فضل بنحسن طبرسی، اعلام الوری، ص 229؛ شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 102.
تا اینکه به اذن امام ( ع ) وارد نبرد شد آن قدر جنگید تا دشمن او را از اسب به زمین اندخت آن لحظه آخر چشم باز کرد مولای خود را بالای سرش دید. امام ( ع ) خون صورت حرّ را پاک میکرد و میفرمود: «أَنْتَ الحُرُّ کَما سَمَّتْکَ أُمُّکَ حُرَّاً فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَةِا510. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 14 ـ 15.تو آزادهای همانگونه که مادرت تو را آزاد نامید، تو در دنیا و آخرت آزاد هستی.»
السَّلَامُ عَلَی الْقَاسِمِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، الْمَضْرُوبِ هَامَتُهُ، الْمَسْلُوبِ لَامَتُهُ،
حِینَ نَادَی الْحُسَیْنَ عَمَّهُ فَجَلَی عَلَیْهِ عَمُّهُ کَالصَّقْر٧511. ابنمشهدی، المزار الکبیر، ص 490.
قاسم، برادر زاده امام ( ع ) اذن میدان خواست، ولی امام ( ع ) به او اذن نداد. قاسم دست و پای عموی خود را بوسید تا اذن گرفت. اما هنگامی که خواست به سوی میدان برود، امام ( ع ) بر او نظری انداخت و برادر زادهاش را در بغل کرد هر دو گریستند تا از هوش رفتند.
قاسم وارد میدان شد. حمید بن مسلم گوید: نوجوانی را دیدم سوار بر مرکب که پای او به رکاب نمیرسید و بند یکی از کفشهایش باز بود و فراموش نمیکنم که بند کفش چپ او باز بود و صورت او همانند پاره ماه بود. حملهای به طرف دشمن کرد و بین او و دشمن جنگ در افتاد تا اینکه مردی از قبیله ازد به نام عمرو بن سعد کنار من بود، گفت: من اکنون رفته و این نوجوان را به قتل میرسانم. من او را از این کار منع کردم، اما نپذیرفت و بر او حمله کرد و قاسم را از اسب بر زمین افکند.
در این لحظه عمویش را صدا زد و امام ( ع ) همانند پرنده شکاری به سرعت به سوی قاسم آمد. اما هنگامی که بر بالین او رسید، آن مرد ازدی را دید که قصد کشتن قاسم را دارد. پس بر او حمله کرد و شمشیری بر او زد که دستش قطع شد. آن مرد فریاد زد و از سپاه کوفه استمداد کرد و آنها هم به یاری او شتافتند. در ادامه حمید بن مسلم میگوید. وقتی غبار میدان فروکش کرد دیدم: امام ( ع ) بر بالین قاسم ایستاده و قاسم پاها را به زمین میزند و در حال جان دادن بود. پس گوش دادم و شنیدم که خطاب به قاسم ( ع ) میفرمود: «یَعَزُّ وَاللَّهِ عَلَی عَمِّکَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا یُجِیبَکَ أَوْ یُجِیبَکَ فَلَا یُعِینَکَا512. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 35.بر عمویت سخت است که او را بخوانی و او تو را پاسخ ندهد و یا اجابت کند وقتی که سودی برای تو نداشته باشد.»
مزد حسن را به تو پرداختند **** اسب به گلگون بدنت تاختند
کاش نمیدید عمو پیکرت **** تا ببرد هدیه بر مادرت
کاش نمیدید تو را این چنین **** جان دهی و پای زنی بر زمین
حمید بن مسلم میگوید: سپس امام ( ع ) قاسم را به سینه چسباند و او را برداشت. من با خود گفتم! حسین ( ع ) بدن قاسم را کجا میبرد؟ دیدم او را آورد و در کنار جسد جوانش علی بن الحسین قرار داد.
السَّلَامُ عَلَی عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحُسَیْنِ الطِّفْلِ الرَّضِیعِ الْمَرْمِیِ الصَّرِیعِ الْمُتَشَحِّطِ دَماً الْمُصَعَّدِ دَمُهُ فِی السَّمَاءِ الْمَذْبُوحِ بِالسَّهْمِ فِی حَجْرِ أَبِیهِ لَعَنَ اللَّهُ رَامِیَهُ حَرْمَلَةَ بْنَ کَاهِلٍ الْأَسَدِیّ٧513. همان، ص 66.
امام حسین ( ع ) پس از شهادت انصار و اهل بیتش نزد اهل حرم آمد و به خواهر فرمود: «وَ قَالَ لِزَیْنَبَ نَاوِلِینِی وَلَدِیَ الصَّغِیرَ حَتَّی أُوَدِّعَهُا514. سیدبنطاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 117. فرزند کوچک من را بیاور تا با او وداع کنم.» زینب ( کودک خردسال را نزد امام ( ع ) آورد، اما تا خواست آن کودک را ببوسد تیری بر گلوی آن کودک خورد و به شهادت رسید515. همان.
«فَذُبِحَ الْطِّفْلُ مِنَ الْأُذُنِ إِلَی الْأُذُن» تیر حرملة بن کاهل گوش تا گوش او را برید. و امام ( ع ) خون گلوی آن طفل را گرفته و به آسمان پاشید516. حائری طبرسی، معالی السبطین، ج 1، ص 424.
و فرمود: «هَوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ» آسان کرد بر من این مصیبت را اینکه در محضر و دید خدای تعالی است517. شیخ عباس قمی، نفس المهموم، ص 349.
سپس ندایی شنید از آسمان: «دَعْهُ یا حُسَینُ؛ فَإِنَّ لَهُ مُرضِعاً فِی الجَنَّةِا518. ابنجوزی، تذکرة الخواص، ص 143. بگذار او را که شیردهندهای در بهشت برای او میباشد.»
سپس امام ( ع ) آن کودک به خون آغشته را نزدیک خیمه آورد و قبر کوچکی را حفر کرد و او را با همان حالت به خاک سپرد519. مقتل امام حسین ( ع ) و یاران، ترجمه نفس المهموم، علی نظری منفرد، ص 425.
غم مخور ای بهترین همراز من **** غم مخور ای آخرین سرباز من
غم مخور ای کودک خاموش من **** قتلگاهت میشود آغوش من
غم مخور ای اصغر نیکو وَشَم **** من خودم تیر از گلویت میکشم
مخفی از چشم زنان دل پریش **** میکنم قبر تو را با دست خویش
میگذارم صورتت را روی خاک **** تا زخاک آید ندای عشق پاک
السَّلَامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَابْنَ
الحْسَنِ و الْحُسَیْنِ وَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَوَّلَ قَتِیلٍ مِنْ نَسْلِ خَیْرِ سَلِیلٍ مِنْ سُلَالَةِ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیل٧520. ابنمشهدی، المزار الکبیر، ص 487.
پس از شهادت یاران و اصحاب امام ( ع ) نوبت به فداکاری و ایثار بنی هاشم رسید هنگامی که بنیهاشم در رفتن به میدان نبرد، با یکدیگر وداع میکردند علیاکبر از ایشان پیشی گرفت و نزد پدر آمد از امام ( ع ) اجازه میدان خواست. امام حسین ( ع ) بدون درنگ به فرزندش اجازه میدان داد.
گه دلم پیش تو و گه پیش اوست **** رو که در یک دل نمیگنجد دو دوست
آنگاه امام ( ع ) در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، رو بسوی آسمان کرد و گفت: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ ( ص ) ا521. سیدبنطاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 113. بار خدایا تو بر این گروه گواه باش به راستی جوانی به سوی آنها رفت که شبیهترین مردم در خلقت و رفتار و گفتار به رسول تو بود.»
و هر گاه دیدن پیامبر ( ص ) را اشتیاق مینمودیم، به او نظر میکردیم. پس نگاهی مأیوسانه بر او نمود و فرمود: ای پسر سعد! خدا رحم تو را قطع نماید چنان که رحم مرا قطع کردی آنگاه علی به سوی میدان آمد.
پس جنگ شدیدی کرد و دلاورانه نبرد نمود ولی پس از چندی عطش بر او غلبه کرد و نزد پدر بازگشت و گفت: ای پدر! «الْعَطَشُ قَتَلَنِی وَ ثِقْلُ الْحَدِیدِ قَدْ أَجْهَدَنِیا522. ابننما، مثیر الأحزان، ص 69.تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن مرا به تعب آورد. آیا ممکن است جرعه آبی به من بدهی که نیرو گرفته و بازگشته مقابله کنم؟
امام ( ع ) فرمود: فرزندم بازگرد امیدوارم شام نشده از دست جدت سیراب گردی.
دوباره به سوی نبرد شتافت. او بر دشمن حمله کرد و گروهی از آنها را به قتل رساند تا اینکه فریاد مردم برخاست. آنگاه منقذ بن مره مرادی بر او حمله کرد و بر او ضربتی زد.
«اِعْتَنَقَ فَرَسَهُ فَاحْتَمَلُهُ الْفَرَسُ إلی عَسْکَرِ الْأَعداءِ فَقَطَّعُوهُ بِسُیُوفِهِم إرْباً إرْباًا523. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 44. پس دست در گردن اسب آویخت، ولی اسب او را میان سپاه دشمن برد و دشمن او را با شمشیرهای خود پاره پاره کردند.
سپه کوفه همه ایستاده **** به تماشای شه و شهزاده
شه روی نعش علی افتاده **** همه گفتند حسین جان داده
به یقین جان حسین بر لب بود **** آن که جان داد به او زینب بود
السَّلَامُ عَلَی الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِیعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ( ع ) 524. ابنقولویه، کامل الزیارات، ص257.
هر لحظه عطش خاندان پیامبر و اصحاب امام ( ع ) شدت مییافت. امام ( ع ) برادر خود عباس بن علی ( ع ) را طلبید و به او مأموریت داد تا به همراه سی نفر از سپاه سواره و بیست نفر از پیادگان برای آوردن آب حرکت کنند در حالی که
بیست مشک با خود داشتند. آنان شبانه آمدند تا به نزدیک فرات رسیدند. نافع بن هلال پیشاپیش آنها با پرچمی مخصوص حرکت میکرد... عمرو بن حجاج با سپاهیان زیادی مراقب بودند که کسی از طرف امام ( ع ) آب نتواند به خیمههای حضرت برساند. عباس ( ع ) به پیادگان دستور داد تا مشکها را پر کنند و آنها طبق دستور عمل کردند. عمرو بن حجاج و سپاه خواستند راه را بر آنان ببندند ولی عباس بن علی و نافع بن هلال بر آنها حملهور شدند و آنها را به پیکار مشغول کردند؛ دیگر سواران هم راه را بر سپاه عمرو بن حجاج بستند تا پیادگان توانستند مشکهای آب را از آن منطقه دور کرده به خیمه برسانند.
عباس ( ع ) برای اهل حرم آب آورد و به منصب سقایت نائل شد. روز عاشورا هم آمد تا برای کودکان تشنه آب آورد، نزد امام حسین ( ع ) آمد و گفت: «قَدْ ضَاقَ صَدْرِی وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاةِا525. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 41. سینهام تنگ و از زندگانی ملول شدهام مرا اذن ده تا به نبرد دشمن بروم. فرمود: برو قدری آب برای اهل حرم بیاور.»
اما وقتی وارد شریعه شد و آب برداشت، تیر بر مشک او زدند و دستانش را جدا کردند و عمود آهن بر فرقش فرود آوردند و او را شهید کردند. امام ( ع ) بر بالین او آمد و آن منظره دلخراش را مشاهده کرد و فرمود: «الْانَ إِنْکَسَرَ ظَهْری وَ قَلَّتْ حِیلَتیا526. همان.الآن کمرم شکست و چارهام کم شد.»
ای تشنه کنار آب دریا مانده **** دست و علمت بگو کجا جا مانده
خوش خفتهای و نظر کنی فاطمه را **** برخیز و ببین حسین تنها مانده
ای ساقی سر مست زپا افتاده **** دنبال لبت آب بقا افتاده
دست و علم و مشک سه حرف عشق است **** افسوس ز هم هر سه جدا افتاده
السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ، قَتِیلِ الْعَبَرَاتِ وَ أَسِیرِ الْکُرُبَات٧527. ابنمشهدی، المزار الکبیر، ص 424.
امام سجاد ( ع ) میفرماید: شب عاشورا پدرم آمد و کنار خیمه ما نشست و به جون ـ غلام ابوذر ـ فرمود: برو شمشیر من را بیاور! او هم شمشیر پدرم را آورد؛ دیدم پدرم شمشیرش را آماده میکند و میگوید:
یَا دَهْرُ أُفٍ لَکَ مِنْ خَلِیلِ **** کَمْ لَکَ بِالْإِشْرَاقِ وَ الْأَصِیلِ
مِنْ صَاحِبٍ أَوْ طَالِبٍ قَتِیلِ **** وَ الدَّهْرُ لَا یَقْنَعُ بِالْبَدِیلِ
وَ إِنَّمَا الْأَمْرُ إِلَی الْجَلِیلِ **** وَ کُلُّ حَیٍّ سَالِکٌ سَبِیلِی
حسین بن علی ( ع ) پسر پیغمبر و جگر گوشه رسول خدا، کسی که روی شانه و آغوش و دامان پیغمبر جایش یود، شب عاشورا در محاصره دشمن است.
امام سجاد ( ع ) میفرماید: وقتی من این اشعار را از پدرم شنیدم، حزن و اندوه و گریه بر من غالب شد، اما خودم را نگه داشتم و گریه نکردم ولی عمهام زینب گریست و فریا به ناله بلند کرد.
زینب شنید این گفته برادر **** گفتا که ای نور دو چشم حیدر
این گفتگویت زد به جانم آذر **** شه در جوابش گفت جان خواهر
وَ الدَّهْرُ لَا یَقْنَعُ بِالْبَدِیلِ
خواهر مشو آزرده زین بیانم **** یک امشبی من بر تو میهمانم
جان تو و هم جان کودکانم **** تنها نه من آواره زین جهانم
وَ کُلُّ حَیٍّ سَالِکٌ سَبِیلِی
زینب ( گفت: «لَیْتَ الْمَوْتُ أَعْدَمَنِی الْحَیَاةَا528. ابننما، مثیر الأحزان، ص 49.ای کاش مرگ به حیات و زندگی من خاتمه میداد.
امام سجاد ( ع ) نقل میکند: «فَنَظَرَ إِلَیْهَا الْحُسَیْنُ ( ع ) فَقَالَ یَا أُخْتَاهْ لَا یَذْهَبَّنَ بِحِلْمِکِ الشَّیْطَانُ؛‧529. سیدبنطاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 83. خواهر مواظب باش شیطان شکیبایی را از تو نگیرد! حالا اول مصیبت است، چرا سیلی به صورت میزنی؟ چرا بیتابی میکنی؟
پدرم امام حسین ( ع ) این جمله را به زینب فرمود و او را از بیتابی بر حذر داشت، ولی آنگه یک نگاه به زینب ( کرد و اشک میان چشمانش حلقه زد. در این حال امام حسین ( ع ) گریست و اشک از چشمانش جاری شد. «وَ خَرَّتْ مَغْشِیَّةً عَلَیْهَا»‧530. همان.دیدم عمهام غش کرد و روی زمین افتاد.
السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ ابْنَ حُجَّتِهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا قَتِیلَ اللَّهِ وَ ابْنَ قَتِیلِهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ثَارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَتْرَ اللَّهِ الْمَوْتُورَ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض٧531. کلینی، الکافی، ج 4، ص 576.
ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند **** سوختگان غمت با غم دل خرّمند
هر که غمت را خرید عشرت عالم فروخت **** با خبران غمت بی خبر از عالمند
بعد از شهادت حضرت علیاصغر ( ع ) ، امام حسین ( ع ) کنار در خیمه آمد و زنها و بچهها بیرون آمدند حضرت رو به آنها کرد و فرمود: « و نَادَی یَا سُکَیْنَةُ یَا فَاطِمَةُ یَا زَیْنَبُ یَا أُمَّ کُلْثُومٍ عَلَیْکُنَ مِنِّی السَّلَامُ532. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 47.
برای خداحافظی، این دیدار آخر است. یک وقت انسان میگوید: «السلام علیکم» یک وقت میگوید: «علیکن منی السلام» یعنی این سلام، سلام آخر است.
بچهها اطراف امام حسین ( ع ) جمع شدند و گفتند: بابا «رُدَّنَا إِلَی حَرَمِ جَدِّنَا533. همان. ما را به حرم جدمان بازگردان، امام ( ع ) فرمود: «إنَّ اللهَ حامیکُم وَ مُنْجِیکُمْ مِنْ أعْدائِکُمْ وَ سَیَجْعَلُ آخِرَ أمْرِکُمْ إلی خَیْرٍ؛ من کشته میشوم، اما خدا شما را حفظ میکند و از شر دشمنان نجات میدهد. آخر این حرکت، پیروزی شما است534. شیخ عباس قمی، نفس المهموم، ص 355.
این بشارات را امام حسین ( ع ) داد که شما پیروزید و اگر چه الان شما را اسیر میکنند، اما آخر خط پیروزی شما است.
با بچهها یک به یک وداع کرد: به زینب گفت: خواهر گریه نکن «أَنَّ أَهْلَ الْأَرْضِ یَمُوتُونَ وَ أَهْلَ السَّمَاءِ لَا یَبْقَوْنَ» مردم زمین میمیرند، آسمانیان باقی
نمیمانند من از جدم رسول خدا بهتر نبودم از پدر و مادرم و برادرم بهتر نیستم. زینب ( گفت برادر تو یادگار گذشتگان و باقی ماندگان هستی.
زینبم از بهر من زاری مکن **** با صدا بهرم عزاداری مکن
گر خورد سیلی سکینه دم مزن **** عالمی زین دم زدن بر هم مزن
فرمود: آرام باشید. بعضی گفتهاند: زینب آرام نمیشد. «فَاَشارَ بِیَدِهِ إلی قَلْبِ اُخْتِهِ» ابیعبدالله یک تصرف ولایتی در دل زینب کرد و با همان دست اشاره ولایتی کرد تا اینکه زینب ( راضی شد. اما حضرت تا خواست حرکت کند، یک وقت دید یک صدایی از پشت سر میآید: «مهلا مهلا یابن الزهرا مهلا مهلا یابن الزهرا»
ای جان ما آهسته رو آهسته رو **** ای مونس طفلان ما آهسته رو آهسته رو
حضرت برگشت و صدا زد: خواهرم چه میگویی؟! خواهر مگر تو نگفتی من میدان بروم؟!
زینب صدا زد برادر: «لَیْتَ الْمَوْتَ اَعْدَ مِنِّی الْحَیوةَ؛ای کاش من مرده بودم و چنین حالتی را ندیده بودم.
حرم را در به در کردی و رفتی **** مرا بیبال و پر کردی و رفتی
خودت گفتی نکن گریه برادر **** چرا پس دیده تر کردی و رفتی
خواست اباعبدالله حرکت کند، دید اسب حرکت نمیکند، نگاه کرد و دید: دخترش سکینه ایستاده است و گویا سخنی با پدر دارد. امام حسین ( ع ) به سکینه علاقه و محبت زیادی داشت و شاید همین باعث شد که آقا پیاده شد و روی زمین نشست، سکینه را در آغوش گرفت؛ اشکهای چشمش را پاک کرد.
من نمیدانم سکینه به پدر چه سخنی گفت که دل امام ( ع ) را سوزاند و به سکینه فرمود:
لاَ تُحْرِقِی قَلْبِی بِدَمْعِکِ حَسْرَةً **** مَادَامَ مِنّی الرُّوحُ فی جُثَمانِی
فَإِذَا قُتِلْتُ فَأَنْتِ أَوْلَی بالّذی **** تَأْتِیْنَهُ یَا خِیْرَةَ النسوان٧535. ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب ( ع ) ، ص ١١٩؛ شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهموم، ص184.
دل مرا با افسوس، به سرشک خود مسوزان تا جان در بدن دارم، پس وقتی که کشته شدم تو بر هر کس نزدیکتر به بدن من میباشی که کنار آن بیایی و گریه کنی ای برگزیدۀ بانوان.
السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ، عَلَیْکُمْ مِنِّی سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَار٧536. ابن قولویه، کامل الزیارات، ص 178.
امام حسین(ع) آماده برای شهادت شد و حمله به سوی دشمن کرد و آرایش آنها را درهم ریخت.
عمر بن سعد فریاد برآورد: «الْوَیْلُ لَکُمْ أَ تَدْرُونَ لِمَنْ تُقاتِلُونَ هَذَا ابْنُ الْأَنْزَعِ الْبَطِینِ هَذَا ابْنُ قَتَّالِ الْعَرَبِا537. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 50. وای بر شما! نمیدانید با چه کسی مقاتله میکنید؟! این فرزند علی و فرزند کشنده عرب است.
پس یکباره بر او حمله برید. پس امام(ع) مقداری نبرد کرد «فَوَقَفَ یَسْتَرِیحُ سَاعَةً وَ قَدْ ضَعُفَ عَنِ الْقِتَالِ فَبَیْنَما هُوَ وَاقِفٌ إِذْ أَتَاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ عَلَی جَبْهَتِهِ؛ پس آن حضرت ایستاد تا قدری استراحت نماید در حالی که از نبرد خسته و کم توان شده بود که ناگهان سنگی به پیشانی آن بزرگوار اصابت کرد.
چو زد از کینه آن سنگ جفا را **** شکست آئینه ایزد نما را
به دامان کرامت خواست آن شاه **** که خون از چهره بزداید به ناگاه
دل روشن تر از خورشید روشن **** نمایان شد ز زیر ابر جوشن
«إذْ اَتَاهُ سَهْمٌ مَحَدَّدٌ مَسْمُومٌ وَلَهُ ثَلاثُ شُعَب وَقَعَ فِی صَدْرِه وَفِی بَعْضِ الروایاتِ فِی قَلْبِه فَأَخَذَ الْسَهْمَ وَاَخْرَجَهُ مِنْ قَفاه وَجَری الدَمُ کَالْمیزابِا538. همان، ص 53.ناگهان تیری سه شعبه و مسموم بر سینه و در بعض روایات به قلب آن حضرت اصابت کردو تیر را گرفته از پشت سرش بیرون آورد و خون همانند ناودان جاری گردید، پس دست مبارک خود را زیر خونها گرفت و چون پر شد به سوی آسمان ریخت و قطرهای از آن باز نگشت و باز دست زیر خونها گرفت و به سر و صورت خود مالید و فرمود: میخواهم این گونه جدم رسول خدا(ص) را ملاقات
کنم. پس از این زخم امام(ع) دیگر نتوانست سوار بر مرکب بماند و از روی اسب بر زمین افتاد و در آن حال گفت: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ»
در این وقت شمر با سپاه پیاده به خیام امام(ع) هجوم آوردند؛ امام به آنها خطاب کرد و فرمود: «یَا شِیعَةَ آلِ أَبِی سُفْیَانَ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِینٌ وَ کُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَکُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیَاکُمْ؛ ای پیروان آل ابی سفیان اگر دین ندارید و از معاد و قیامت نمیترسید، در دنیا آزاده باشید.»
شمر نزدیک آمد و گفت: ای پسر فاطمه چه میگویی؟
فرمود: «إِنِّی أُقَاتِلُکُمْ وَ تُقَاتِلُونِی وَ النِّسَاءُ لَیْسَ عَلَیْهِنَ جُنَاحٌ؛ من با شما میجنگم و شما با من، اما زنان را گناه و جرمی نیست پس تا من زنده هستم، متجاوران خود را از نزدیک شدن به خیمهها بازدارید. شمر پاسخ داد: چنین کنم. پس رو به سپاه خود کرد و گفت: به خیام حسین(ع) نزدیک نشوید، او مردی غیور و کریم است لکن اول کار خود او را تمام کنید539. سیدبنطاووس، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 120.
ای سپه دون به کجا میروید **** جانب ناموس خدا میروید
تا نرود بر سر نیزه سرم **** کس به اسیری ببرد خواهرم
زینب( آمد و رو به سپاه فریاد زد: «وَیْحَکُم اَما فِیکُم مُسْلِم؛ وای بر شما در میان شما مسلمان نیستا540. شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 112.
امام خطاب به خواهر کرد و فرمود: به خیمه برگرد و زینب( به خیمه بازگشت.
سوی خیمه برگرد خواهر حزینم **** زیر تیغ دشمن ننگری چنینم
یا برو به خیمه تا مرا نبینی **** یا ببند چشمم تا تو را نبینم
السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ غَذَّتْکَ یَدُ الرَّحْمَةِ وَ رُضِعْتَ مِنْ ثَدْیِ الإِیمانِ، وَ رُبِّیتَ فِی حِجْرِ الإِسْلامِ، وَ النَّفْسُ غَیْرُ راضِیَةٍ بِفِراقِکَ، وَ لا شاکَّةٍ فِی حَیاتِکَ، صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْک٧541. سیدبنطاووس، الإقبال بالأعمال الحسنة، ج 2، ص 63.
دشمن پس از شهادت امام و یارانش خود را مهیا برای یورش به خیمههای آل الله کرد تا دست به غارتگری بزند و با این کار نهایت ظلم و بیدادگری و اوج تجاوز و طغیان را نسبت به خاندان وحی نشان داد.
وَ تَسَابَقَ الْقَوْمُ عَلَی نَهْبِ بُیُوتِ آلِ الرَّسُولِ وَ قُرَّةِ عَیْنِ الْبَتُولِا542. همو، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 131. لشگر برای چپاول خیمههای اهل بیت پیامبر(ص) از هم پیشی میگرفتند.
فاطمه بنت الحسین دختر اباعبدالله راوی این نقل است. او میگوید: «کُنْتُ وَاقِفَةَ بِبابِ الْخَیْمَةِا543. محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 45، ص 60. من در خیمه ایستاده بودم که دشمن هجوم آورد، و گوشوارهها را میگرفت و از گوشها میکشید.»
دخترها را میزدند و بچّهها فرار میکردند و نیزه به کتفشان میزدند «وَ هُنَّ یَلُذْنَ بَعْضُهُنَّ بِبَعْضٍا544. همان، ص 61.برخی از آنها به برخی دیگر پناه میبردند.»
بچهها را زدند و اموالشان را غارت کردند. بعد عمرسعد دستور داد: «اَحْرِقُوا بُیُوتَ الْظّالِمینَ؛ خانه ستمگران را آتش زنید! یک مرتبه بچه ها دیدند آتش از خیمهها بالا میرود.
زینب دوید و خطاب به امام سجاد(ع) صدا زد: پسر برادر با این بچهها میان این خیمهها و آتش چه کنیم؟ صدا زد: عمه «عَلَیْکُنَّ بِالْفَرارِ؛ بگو: بچهها سر به بیابان بگذارند.»
شد اطفال تو آواره بدان وادی و دشت **** تازیانه به غموم دلشان تسکین است
اکنون که طبل خاتمه جنگ میزنند **** دیگر چرا به خیمه ما سنگ میزنند
غارتگران درون خیاماند و کودکان **** زاری کنان بدامن من چنگ میزنند