ghaemiyeh.com
سرشناسه : صافی گلپایگانی، علی، ۱۲۸۹ - ۱۳۸۸.
عنوان و نام پدیدآور : نظام امامت و رهبری: امامت حضرت بقیهالله و نقش سازنده عقیده به امامت آن حضرت علیهالسلام/لطفالله صافیگلپایگانی.
مشخصات نشر : قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیهالسلام، مرکز تخصصی مهدویت، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۱۲ص.
فروست : سلسله مباحث امامت و مهدویت؛ ۶
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال: 978-600-6262-50-5
موضوع : امامت -- پرسشها و پاسخها
موضوع : رهبری (اسلام) -- پرسشها و پاسخها
موضوع : مهدویت-- پرسشها و پاسخها
شناسه افزوده : بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج). مرکز تخصصی امامت و مهدویت
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/ص۲ن۶ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی : ۳۲۰۹۳۷۵
بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله مباحث امامت و مهدویت (6)
نظام امامت و رهبری
امامت حضرت بقیة اللّه
و
نقش سازنده عقیده به امامت آن حضرت علیهالسلام
حضرت آیت اللّه العظمی
آقای حاج شیخ لطف اللّه صافی گلپایگانی
سلسله مباحث امامت و مهدویت
نام کتاب: نظام امامت و رهبری
مؤلف: آیت اللّه العظمی لطف اللّه صافی گلپایگانی
صفحهآرا: امیرسعید سعیدی
ناشر: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
چاپخانه و شمارگان: وفا / 2000 جلد
نوبت و تاریخ چاپ: اوّل / بهار 1390
قیمت: 1200 تومان
شابک: 5 ـ 300 ـ 973 ـ 964 ـ 978
مرکز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر: 7253700 ، 7253340 ـ 0251
قم ـ صندوق پستی: 617
فهرست مطالب
پیشگفتار••• 9
شانزده پرسش پیرامون امامت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه
پرسش 1••• 15
پرسش 2••• 17
امامت بر حسب اصطلاح••• 19
پرسش 3••• 22
امامت و رهبری••• 23
پرسش 4••• 28
پرسش 5••• 31
حکومت سلطنتی••• 32
حکومت انتخابی••• 37
و امّا معایب دموکراسی••• 39
پرسش 6••• 45
پرسش 7••• 50
مسأله اکثریت••• 55
شوراها••• 56
حاکمیت ملّی••• 59
پرسش 8••• 61
پرسش 9••• 71
پرسش 10••• 74
پرسش 11••• 76
پرسش 12••• 79
پرسش 13••• 81
پرسش 14••• 89
پرسش 15••• 95
پرسش 16••• 96
تعلیقات
تعلیقه 1••• 107
تعلیقه 2••• 108
تعلیقه 3••• 109
تعلیقه 4••• 111
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اَلْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی یُؤْمِنُ الْخآئِفِینَ وَیُنَجِّی الصّالِحِینَ وَیَرْفَعُ الْمُسْتَضْعَفِینَ وَیَضَعُ الْمُسْتَکْبِرِینَ. وَالصَّلاةُ وَالسَّلامُ عَلی سَیِّدِ خَلْقِهِ وَأَشْرَفِ رُسُلِهِ؛ أَبِی الْقاسِمِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرِینَ؛ لا سِیَّما بَقِیَّةِ اللّهِ وَحُجَّتِهِ عَلَی النّاسِ أَجْمَعِینَ.
قال اللّه تعالی:
«وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاْءَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ * وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الاْءَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ».(سوره قصص، آیات 5 و 6)
شناختن و دانستن مفهوم و معنای صحیح دعوت و اصطلاحات هر مکتبی، در قبول یا رد آن دخالت تمام دارد، و بسا که همان تعریف صحیح و شناساندن درست در توجیه و واداشتن به باور و ایمان به آن کفایت کند، و آنان را که ذهنی صاف و روشن و پاک از تعصب و لجاجت داشته باشند، از خواستن دلیل دیگر بینیاز نماید.
مفاهیم و اصطلاحات و تعریفات دعوت اسلام، که در قرآن مجید و احادیث شریفه وارد شده است، این ویژگی را دارند. اسلام، توحید، نبوّت، عدل، امامت، معاد و سایر الفاظ و اصطلاحات اسلامی در قرآن مجید و حدیث، چنان تعریف و تفسیر میشوند که خود به خود باور آفرین است؛ لذا بسیاری در آغاز طلوع خورشید درخشان اسلام تا حال، به مجرد شنیدن دعوت اسلام آن را پذیرفتند. به عکس تفسیرهای مغرضانه یا نادرست و ناآگاهانه موجب تحریف و قلب حقایق و ایجاد شبهه و ناباوری میشود و برای اینکه اصطلاحات و دعوت اسلامی از توجیهات ناروا و تفسیرهای غلط مصون بماند و کسی در مقام شناخت دعوت اسلام و اصول و فروع آن، به گمراهی و ضلالت نیفتد، برحسب
احادیث مأثور ثقلین و احادیث معتبر دیگر، قرآن مجید و اهل بیت علیهمالسلام حجت و راهنمای امّت میباشند، در تعریف اسلام و ارکان دعوت آن، باید به قرآن مجید و سنّت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و احادیث شریفه اهل بیت علیهمالسلام رجوع شود تا از انحراف و گمراهی مصون بمانیم.
تعریفات و ارشادات و شرح و بیانهایی که از این منبع باشد، صحیح و صد در صد اسلامی و اصیل است.
یکی از این اصطلاحات و الفاظ اسلامی، "امام" و "امامت" است که در قرآن مجید و احادیث و کتابهایی که در علوم مختلف اسلامی نوشته شده، بسیار دیده میشود.(1)فرقه ناجیه(2)و محقّه شیعه اثنی عشریه را "امامیه" میگویند؛ برای اینکه معتقد به وجود امام در هر عصر و زمان میباشند.
البته کم و بیش همه این عقیده را درک میکنند؛ امّا از آنجایی که آشنایی بیشتر با این عقیده سازنده و مفهوم امام و امامت و دانستن رابطه این عقیده با عمل و با نظام سیاسی و تابعیت از آن، کمال لزوم را دارد، و نظر به اینکه برخلاف گمان برخی ناآگاهان، این مسأله و اصل اسلامی تنها یک مسأله عقیدتی نیست و به عمل و نظامی که مسلمان باید تابعیت آن را داشته باشد، ارتباط دارد. و بالاخره علاوه بر اعتقاد به
امامت اشخاص و افراد معین، عقیده به نظام مستمرّ الهی است که بهترین و برترین نظام است. در این مقاله در رابطه با امامت حضرت بقیة اللّه، مهدی موعود، حجة بن الحسن العسکری ـ ارواحنا فداه ـ و نقش سازنده عقیده به امامت آن حضرت، به طور فشرده توضیحات و مطالبی به صورت چند پرسش و پاسخ در اختیار علاقهمندان گذاشته خواهد شد، و اضافه میشود که رسمیت یافتن حکومت شرعی و نظام اسلامی به اجرای احکام سیاسی و عدالت اسلام به تعهد و قبول پذیرش مردم از نظام امامت ارتباط دارد؛ لذا نشناختن امامت و امام زمان و نبودن در این نظام الهی مساوی است با بودن در نظام جاهلیت و رژیمهای غیر اسلامی، چنانکه در حدیث شریف نبوی معروف است:
«مَنْ ماتَ وَلَمْ یَعْرِفْ إِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتَةً جاهِلِیَّةً»؛
«هرکس بمیرد در حالی که امام زمان خویش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است».
پرسش1: چرا کاوش برای شناختن امام واجب است؟
پاسخ: کاوش برای شناختن امام به این جهت واجب است که حداقل این احتمال را دارد که وی شخصیتی باشد که اطاعت او به حکم خدا بر ما واجب و بر امور ولایت داشته باشد، و مفسر قرآن و مبین احکام و رهبر دین و دنیای مردم باشد.
با این احتمال، عقل ما را موظف مینماید که پیرامون آن به کاوش بپردازیم و او را شناسایی نماییم. و اگر در این وظیفه مسامحه کنیم و چنین شخصیتی وجود داشته باشد و او را نشناخته باشیم، معذور نخواهیم بود و الزام عقلی و وجدانی داریم که دنبال این احتمال را بگیریم تا به نفی یا اثبات آن برسیم.
و این بیان در لزوم شناختن پیغمبر و بلکه لزوم کاوش از وجود خدا نیز جاری است. هیچ کس معذور نیست که در برابر اینگونه مسایل بیتفاوت باشد و باید برای هریک از این پرسشها پاسخ داشته باشد. صاحب و آفریننده این جهان کیست؟ آیا زندگی و حیات و به طور کلی عالم هستی، پوچ و پوک و لغو و باطل و ناامید کننده است، یا بامحتوا
و برحقّ و امیدبخش و در مسیر بقا و کمال است؟ خدای تعالی بندگان را با نیازی که به هدایت دارند، چگونه هدایت کرده است؟ آیا به همان هدایتهای عقلی و فطری اکتفا کرده، یا علاوه بر آن، به واسطه افرادی به نام انبیا و پیامبران، آنها را به برنامههای اعتقادی و اخلاقی و عملی هدایت فرموده و حجت را بر مردم تمام کرده و لطفش را کامل نموده است؟ آیا برای رهبری بعد از پیغمبر، کسی را معین کرده است؟ و اگر معین کرده است، شخص تعیین شده کیست؟ اگر هم کسی بشر را متوجّه به اینگونه پرسشها ننماید، خود به خود این سؤالات برایش پیش میآید.
علاوه بر این، در مورد شناخت امام، قرآن و احادیث نیز دلالت و صراحت دارند، مثل آیه:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوآا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الاْءَمْرِ مِنکُمْ»؛(1)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدای را اطاعت کنید و رسول و صاحبان امر از خویش را فرمان برید».
روشن است طبق این آیه، اطاعت ولی امر واجب است و آن، بدون شناخت او امکانپذیر نیست؛ از این جهت شناختن امام واجب است. بنابراین هیچ کس در ترک معرفت امام و تحقیق و کاوش از این موضوع معذور نمیباشد.
1) سوره نساء، آیه 59.
پرسش2: امامت چه مفهومی دارد و چگونه شرح و تفسیر میشود؟
پاسخ: امام و امامت، برحسب لغت مشتق از "اُم"؛ به معنای هر چیز است که چیزهای دیگر به آن ضمیمه و نسبت داده میشوند، و یا از او پیدا میشوند، یا الهام میگیرند، و اطلاق امّت هم بر گروه و جماعتی که در یک امر اشتراک فکری و اعتقادی یا سیاسی یا مکانی یا زمانی یا زبانی دارند و به هم ضمیمه شدهاند، ظاهرا از همین جهت است، و ترجمه و تفسیر امام به پیشوا و قائد و رهبر، همه به این ملاحظه است.
پس امام و امت و امامت، در معنی به هم نزدیک و وابستهاند. هرکجا که امّت هست، امام و امامت نیز هست، و امت بیامام معنا ندارد، چنانکه مردمی که در یک شهر و یک مکان مسکن دارند، یا اهل یک زمان و یک زبان باشند، در صورتی که از جهت سیاست و اجتماع و دین یکسان نباشند، ظاهرا اطلاق امّت بر آن مجاز است؛ چون اطلاق "امام" بر زمان و مکان قابل توجیه نیست. و بالاخره اطلاق امّت بر مردمی که پیشوا و امام و رهبر واحد داشته باشند، با معنای اصل موافقتر است
و حقیقت است. لذا اطلاق امام بر پیغمبر و امام و اطلاق امّت بر پیروان پیغمبر و امام حقیقت است.(1)
امّا اطلاق امّت بر مردم فارس و روم و هند یا اصناف پرندگان و جانداران دیگر، یا پیروان تورات و انجیل، اگر مجاز نباشد، مثل اطلاق امّت بر پیروان پیغمبر و امام، ظاهر در معنای حقیقی نیست.
بنابراین، امّت بر گروهی گفته میشود که به واسطه پیروی از امام واحد، همه هم قطار و به امام خود انتساب داشته و مقتدی باشند. و امام کسی است که این گروه به او منضم و منتسب و رهبر و پیشوا و مقتدای آنها باشد.
این هم ناگفته نماند، چنانکه اشاره شد، برحسب لغت؛ "امام" بر هرکس که جماعتی به او انضمام و انتساب دارند ـ خواه امام حقّ و عدل باشد یا امام باطل و جور ـ اطلاق میشود؛ امّا وقتی به طور مطلق گفته شود، ظاهر در امام حقّ است؛ یعنی آن امام حقّ مقصود است.
این توضیحات بر حسب لغت و مفهوم و معنای لغوی امام و امامت و امت است که با این حال باید گفت: به تحقیق و بررسی و مراجعه به کتابهای لغت و خصوصا تأمّل بیشتر در آیات قرآن مجید و نهج البلاغه و دیگر احادیث نیاز دارد.
1) رجوع شود به تعلیقه 1 در پایان کتاب.
وقتی امامت به طور اطلاق و بیقید گفته میشود، پیشوایی و سرپرستی و وجود الگویی و نمونه برتر و عالیتر و نمایش یک مکتب است. به عبارت دیگر: مقصود از امامت در اصطلاح و هنگامی که بدون قرینهای ذکر شود، در لسان قرآن و نهج البلاغه و سایر احادیث و روایات؛ منصب و مقامی است که خدای تعالی به افرادی از خواص بندگان شایسته خود، که انسان مافوقند، عطا میکند و دارندگان آن منصب، کارگزاران خدا و نگهبان امر و شرع خدا، و گواهان بر خلق خدا و دست پروردگان خدا، و در قیامت، مدافع پیروان خود و شفعای آنها میباشند. وارد بهشت نشود مگر کسی که آنها را بشناسد و آنها نیز او را بشناسند، و وارد آتش نشود مگر کسی که آنها را انکار کند و آنها او را انکار نمایند.
کتاب خدا و سنّت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله فقط توسط آنان شرح و تفسیر میشود. هرکس تند رفته باشد، باید به سوی آنها باز گردد و آنان که کند میروند، باید خود را به امام برسانند.
امامان مانند نجوم آسمانند؛ هر زمان یکی از آنان از دنیا برود، دیگری قائم مقام او میشود. اگر سخن بگویند، حقّ و راست میگویند. و اگر سکوت کنند، کسی بر آنان پیشی نمیگیرد. درهای حکم و حکمتهای خدا در اختیار امام است.
امام حیات علم و مرگ جهل است، بردباریاش از داناییاش آگاهی
میدهد و ظاهرش از باطنش. امام از حقّ و قرآن جدا نمیشود و قرآن و حق نیز از امام جدا نمیشوند.
امامان ارکان اسلام و پناهگاه مردم میباشند و حقّ به واسطه آنها به نصاب و معیار خود قرار میگیرد. آنان راسخان در علم هستند، خدا آنان را برگزیده و بلند گردانیده است. هرکس به امام تمسک جوید و در کشتی ولایت و ایمان به او بنشیند، نجات مییابد.
آیات کریمه قرآن در شأن آنها نازل شده و گنجهای علم خدا به آنها عطا شده و زمین از وجود امام خالی نخواهد ماند. امام یا ظاهر و آشکار است، یا غایب و پنهان از انظار.
امام رهبر سیاسی و فکری و خلیفه خدا و حاکم و ولی امر است؛ یعنی همه این مقامات از شؤون او است. او از جانب خدا ولیّ امر و حاکم و خلیفه است، و اولویت به اموال و نفوس مردم دارد و بر اداره امور و کارها، و احقاق حقوق و دفع و رفع ظلم، و اجرای احکام و سیاسات، و برقرار کردن عدالت در بین مردم، و حفظ نظام و تأمین امنیت و آسایش خلق، و عمران زمین و فراهم ساختن وسایل ترقّی و تعالی برای همگان، ولایت دارد. امر، امر او و فرمان، فرمان او است.(1)
علمای کلام، "امامت" را تعریف فرمودهاند که: ریاست بر کلّیه امور دین و دنیای مردم است به واسطه پیغمبر. نواحی شخصیت امام متعدد
1) آنچه در اینجا از اوصاف امام نوشته شد، اقتباس از قرآن مجید و اخبار معتبر و نهج البلاغه است.
است و به اعتبار این نواحی، امام لقب خاص دارد. مثلاً یکی از القاب امام، خلیفة اللّه است؛ وقتی از سوی خدا در نظر گرفته میشود، وقتی ولی اللّه خوانده میشود، بیشتر نظر به وسعت و گسترش اختیارات و توسعه منطقه نفوذ امر او و اولویتش بر اموال و انفس و جهات دیگر است. وقتی او را وصی میگویند، جنبه اختصاص او به پیغمبر و انتخاب او برای امور مربوط به پیغمبر و امام سابق و محرمیت او به اسرار و مأموریتهای خاص، و پاسداری از امانات مهمّ الهی در نظر گرفته میشود.
پرسش3: نظام امامت، با «توحید» خداوند متعال چه رابطهای دارد؟
پاسخ: مسأله امامت از مسایل مهمی است که علاوه بر آنکه خود اصل است، با سایر عقاید اسلامی مرتبط است و مخصوصا از اصل توحید که مصدر اصول دیگر است، مایه و اصالت میگیرد. عقیده توحید در ابعاد و اقسام متعددی که دارد، خود به خود عقیده به نظام الهی امامت را ـ طبق برداشتی که شیعه از آن دارد ـ فرا میگیرد، و میزان و معیار در تشخیص هر عقیده اسلامی، این است که به منبع صاف و زلال عقیده توحید اتصال داشته باشد.
از باب مثال: عقیده "نبوّت و وحی"، بر اساس همین عقیده به توحید و علم و حکمت و قدرت خداوند متعال استوار است.
وضع و تقنین قوانین، و تشریع شرایع و احکام، و بالاخره تکلیف و الزام مردم به انجام یا ترک هر کار، فقط سزاوار خداوند متعال است که مالک همه و حاکم بر همه است، و به مصالح و مفاسد و ظاهر و باطن و تمام اسرار وجود این انسان (موجودی که بر خودش هنوز ناشناخته مانده) عالم و آگاه است. و بالاخره نبوّت از جهت اصل و مصدرش،
وحی خدای یگانه و ارتباط با غیب جهان و صاحب و مالک حقیقی و خالق عالم است. و از جهت محتوا، تشریعات و اوامر و نواهی و طرحهای تربیتی الهی برای ترقّی و کمال بشر است. و از جهت وظیفه و تکلیف، شخص نبیّ از جانب خدا مأمور و عهده دار ابلاغ آن به بندگان خدا است. قوانین مختلف و نظامهای گوناگون، علاوه بر اینکه از منبعهای غیر اصیل و غیر صالح و حاکی از استعلا و طغیان است، در جهت تفرقه و جدایی و تعدد مناطق نفوذ و موجب استبداد و استضعاف و سایر مفاسد نظامهای مشرکانه و جاهلی نیز میباشد.
امامت و رهبری نیز در ابعاد متعددش، شعاع و شعبه عقیده توحید است و باید چنانکه عالم تکوین دارای نظام واحد و قوانین واحد است، نظام تشریع و قوانین و اداره امور مردم نیز طبق آن واحد باشد و چنانکه در آنجا غیر خدای یگانه و اراده و تقدیر او مداخله ندارد، در محیط اختیار بشر نیز غیر برنامههای تشریعی الهی، برنامه دیگری مطرح نشود و احدی خودسرانه و مستبدّانه حقّ مداخله در امور مردم، و امر و نهی حکومت بر آنها را نداشته باشد.
تمام حکومتها و مداخلات و ولایتها و تصرفات جزئی و کلی بشر باید به اذن خدا باشد تا همه در مسیر واحد، به سوی هدف واحد، به حرکت کمالی خود ادامه دهند.
غیر از نظام خدا، همه نظامها طاغوتی و غیر از نظام امامت، همه
شرک و طاغوت پرستی و استعباد و بیاحترامی به حقوق انسان و حکمرانی بشر بر بشر و استعلا و استکبار است که نمونه آن، رژیم پلید دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی ایران و رژیمهای سوسیالیستی و دموکراسی موجود شرق و غرب است که از همه اعمال و برنامهها و برخوردها و جنگها و حتی صلحهایشان، شرک و استضعاف و سلطه جویی و نفی حاکمیت و ولایت خدا آشکار است، در هر یک از این نظامها به شکلی و به اسمی ظلم و طغیان و سرکشی بشر خودنمایی میکند، و تا این نظامها بر جهان مسلط باشند و تا در جهان نظام مستمر امامت ـ که یگانه نظام الهی است ـ استقرار نیابد، این رژیمها و این نظامهای مشرکانه اگرچه اسم و هدفشان را عوض کنند، تحمیل بر بشر و موجب شدت فشار و تضادّهای اقتصادی و سیاسی و بحرانهای مختلف و تبعیضات گوناگون خواهند شد.
هماکنون این حکومتهای غیر شرعی برای ارعاب ملل ضعیف و حفظ نفوذ ظالمانه خود در کشورهای دیگر، در هر دقیقهای یک میلیون دلار(1)صرف مخارج سلطه گری خود مینمایند. نمونه این رژیمها در دنیای ما، آمریکا و روسیه میباشند که هدفهای ضدّ انسانی و تجاوزشان به حقوق بشر مثل آفتاب روشن است.
این مظالم آمریکا در ایران، فلسطین و کشورهای دیگر
1) بنا به نقل از سالنامه 1978 انستیتوی بین المللی «پژوهش برای صلح» در استکهلم.
مسلماننشین و غیر مسلماننشین است، که روی ستمگران بزرگ تاریخ را سفید کرده است. نمونه مظالم روسیه، تجاوز آشکارش به کشور ضعیفی مثل افغانستان است که شب و روز ارتش روس به مردم آنجا ـ که گناهی غیر از مسلمانی و دفاع از آب و خاک خود ندارند ـ یورش میبرد و از زمین و هوا، مردم را قتل عام و روستاها را ویران و سکنه آنها را آواره میسازد.
واقعا دنیای شرک، دنیای مسخره و مفتضحی است. دشمنان آزادی و حقوق بشر، مثل کارتر و برژنف، همه تجاوزات و خیانتها را به اسم حمایت از حقوق بشر انجام میدهند. انور سادات و ببرک کارمل و کاسترو، رژیمهای خود را ـ که وابسته به آمریکا و شوروی هستند ـ غیر متعهد و غیر وابسته میخوانند.
"تیتو" بیش از ربع قرن، خود را بر یک کشوری تحمیل کرد و آنچه توانست به مسلمانهای یوگسلاوی ظلم و ستم نمود و حتی آنها را از انتخاب اسمهای اسلامی برای فرزندانشان ممنوع کرد، همین امروز که مشغول نوشتن این نوشتارم، رادیو خبر مرگش را داد، برژنف و کارتر هر کدام بر اساس توسعه طلبی به دروغ از مرگش اظهار تأسف مینمایند.
این نظامها همه جاهلی است و رهبران این نظامها به هر شکل و هر اسم باشند، مستکبر و مشرک مآب میباشند. نابسامانیهای دنیای کنونی، به واسطه این رژیمهای ضد خدایی و رهبران جاه طلب
و ریاست دوست، از حدّ شرح و بیان خارج است. انقلاب اسلامی تا سرنگونی تمام این نظامها ادامه دارد. حکومت و نظام صحیح، واحد و متکی به خدا و به قانون خدا است که نشانیها و علاماتش در قرآن مجید و احادیث معتبر مذکور است و حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و امیرالمؤمنین علی علیهالسلام عملاً آن را نشان دادند.
این حکومت، سلطنت و پادشاهی و سلطه فردی بر فرد یا افراد دیگر و خودکامگی و فرمانروایی نیست این حکومت امامت و مقتدا و اسوه بودن، و خلافت از جانب خدا و کار برای خدا و برای رضای او کردن است، که برحسب آیاتی مثل:
«إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماما»؛(1)
«من تو را برای مردم امام قرار میدهم».
و «إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الاْءَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»؛(2)
«ما تو را خلیفه در زمین قرار دادیم، پس میان مردم به حقّ حکم کن».
و نیز آیه:
«وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا...»؛(3)
«و از ایشان امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند...».
شأن و موضع و مقامی است که از جانب خدا به بندگان برگزیدهاش اعطا شده است و در تمام اعصار ادامه داشته و خواهد داشت.(1)
و به این ملاحظه است که در نظام امامت، وقتی از جانب ولیّ امر، خواه شخص امام یا کسانی که از جانب او منصوب و معین شدهاند و یا هریک از فقها که در عصر غیبت نیابت عامّه دارند، امری صادر گردد، باید اطاعت شود و مخالفت آن، در حکم ردّ حکم خدا و شرک به خدا میباشد.
لذا در بعضی تفاسیر از آیه شریفه:
«فَمَن کانَ یَرْجُوا لِقآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحا وَلا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدا»؛(2)
«پس کسی که به لقای (رحمت) پروردگارش امیدوار است باید نیکوکار شود و هرگز در پرستش خدا، احدی را با او شریک نگرداند».
تفسیری شده است که از آن استفاده میشود: شرک نورزیدن به خدا این است که در کنار نظام امامت که نظامی الهی است، نظامات دیگر و زمامداری دیگران را نپذیرد و برای امامان، که رهبران این نظام بوده و از جانب خدا ولایت بر امور دارند، شریک قرار ندهد.
پرسش4: چه نیازی است به رهبری و نظام امامت و ولایت؟
پاسخ: امّا اصل نیاز جامعه به رهبری و مدیریت، یک امر بدیهی است، چون هیچ جامعهای بدون رهبر، هیچ کاروانی بدون کاروانسالار و هیچ لشکری بدون فرمانده، بقا و دوام نخواهد یافت. نظام همه امور، در گرو وجود مدیریت صحیح است، لذا هر جمعیتی وقتی بخواهند تشکیل شوند، در بین خود رئیس و رهبری را انتخاب مینمایند. و این مسأله عملاً مورد اتفاق همه ملل بوده و هست، اگرچه در نوع و شکل آن و فردی یا گروهی بودن آن، تفاوتها و نظرات مختلف دارند.
و امّا خصوص نظام امامت و ولایت، پس نیاز به آن برای آن است که نظامات دیگر، هیچ یک مقاصدی را که بشر از یک نظام سالم و عدل انتظار دارد، برآورده نمیکنند و در هیچ یک از آنها، اصل حکومت اصلح و افضل، و اصل نفی استضعاف و عدم تجاوز به حقوق دیگران، مراعات نمیشود. نظاماتی که در طرف افراط و تفریط قرار دارند. یا فقط جنبه حیوانی بشر را ملاحظه مینمایند و حکومت و سازمانهای
آن؛ مانند یک مؤسسه دامداری مدرن، برآورنده نیازهای حیوانی بشر میباشند که اگر راست بگویند و به این مقدار تعهد خود عمل کنند (با اینکه عمل نمیکنند) در برابر کار و زحمت و فرمان بری انسانها در کارخانه و سازمانهای کشاورزی، خوراک و پوشاک و قرارگاهی به آنها میدهند، یا چنان او را آزاد میسازند که به اسم آزادی، هر عمل ضد شرف و انسانیت را مرتکب شود. و برای ثروت اندوزی از هر جنایت و خیانت روی نگرداند. این حکومتها دنیا را سرگردان و بشر را از زندگی ناامید و در امواج نگرانیها و خطرات و ناآرامی غرق ساخته است که محصول آن تمدن منهای انسانیت کنونی است.
امروزه با این تحولات بزرگی که پس از گذشت چهارده قرن از ظهور اسلام در دنیا واقع شده و مکتبهای سیاسی و اجتماعی گوناگون که عرضه شده، نواقص و معایب این نظامها بیشتر ظاهر شده و معلوم گردیده است که اینها دردهای واقعی بشر را درمان نخواهند کرد و یگانه وسیله رفع این ناآرامیها و دلهرهها و تبعیضات، رفتن به پناه نظام الهی است. بنابراین حاجت به این نظام هر روز محسوستر میشود و ناکامیها و بیعدالتیها با این نظام در حدی که ممکن است پایان میپذیرد.
یقینا بشر پس از اینکه از این نظامات مأیوس شده و همه را آزمایش کرد، به سوی نظام امامت روی خواهد آورد، نظامی که نمونه آن، حکومت متواضع علی و روش علی، و زندگی حقّپرستانه علی
و عدالت و تقوای علی، سربازی علی، صراحت لهجه و شجاعت علی، کار و کوشش علی، پایداری و فداکاری علی علیهالسلام است.
نظامی که شرط رهبری آن، عصمت و صلاحیتی است که هرکس از جانب خدا و پیغمبر، به رهبری آن منصوب شد، واجد این صلاحیت است و بدون معرفی خدا و پیغمبر، کشف و تشخیص آن با وسایل دیگر قابل اعتماد نبوده؛ بلکه اکثرا خلاف واقع میشود.
پرسش5: نظام امامت چگونه نظامی است؟ نظام سلطنتی موروثی است یا نظام اریستوکراسی، یا نظام مونارسی یا اُلیگارشی یا انقلابی آفریقایی و رژیم سفارش شده در کنفرانس باندونگ و بالاخره انتصابی است یا انتخابی؟
پاسخ: این نظام، چنانکه از پاسخ به پرسشهای قبل معلوم شد، هیچ یک از این نظامها نیست و ویژگیهایی که دارد، در هیچ یک از این نظامها دیده نمیشود. اساس این نظام، چنانکه تذکّر دادیم، این واقعیت و حقیقت است که مالک همه، و حاکم و سلطان بر همه، و صاحب اختیار واقعی و حقیقی همه، در همه چیز خدا است، حکومت مختص او است و قانون و شریعت و برنامه دولت و حکومت، همه از جانب او باید تعیین شود. هیچ کس بدون اذن او حقّ حکومت ندارد و حتی در منطقه وجود خودش نیز در حدود اذن او اختیار و حق مداخله دارد.
این نظام سلطه یافتن و سلطه داشتن و زیاده جویی و توسعه طلبی و جاهطلبی و تأمین منافع یک فرد یا حزب یا یک ملّت، و تصرف
بازارهای دیگران نیست، فقط فایده و غرض و فلسفهای که در این نظام از حکومت منظور است، اقامه دین، اجرای برنامههای اسلام و عدالت و امر به معروف و نهی از منکر و ترقّی و رشد فکری و تهذیب و تربیت نفوس و تکمیل افراد در معارف و علم و عمل، و عمران زمین و تأمین رفاه و آسایش تمام بندگان خدا و متّحد کردن مردم است که قرآن در این زمینه میفرماید:
«اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الاْءَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّکاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ»؛(1)
«آنان که اگر در زمین تمکّنشان بخشیم، نماز بر پای دارند و زکات دهند و امر به معروف کنند و نهی از منکر نمایند».
برنامه این نظام شرعی و الهی و ماهیت و حقیقتش با آن حکومتها فرق بسیار دارد، حقیقتش خلافت اللّه و برنامهاش احکام اللّه است.
حکومت استبدادی و سلطنتی موروثی همان است که فردی با کودتا یا جنگ و خونریزی بر ملّت و منطقهای مسلط میشود و خود را حاکم بر آن ملّت میخواند و برای خود این حقّ را قائل میشود که فرزندش را بعد از خود حکومت بدهد تا چیزی را که خودش نداشت، از او به ارث ببرد.
1) سوره حج، آیه 41.
در اینجا هیچ معیاری جز هوای نفس پادشاه در بین نیست و چیزی که در آن ملاحظه نمیشود، مصلحت عموم است. این یک انتصابی است از جانب کسی که خودش مقامی را که از آن انتصاب میکند، غصب کرده است و آنچه را خود ندارد، به دیگری میسپارد، انتصابی است که به آن، امثال هلاکو و هرمز و محمّد رضای پهلوی و پادشاهان خون خوار و جلاد و عیاش و هرزه و میگسار و بیشرف روی کار میآیند. اینان برای اینکه مغلطه کاری کنند، حکومت را یک موهبت الهی شمردند و خود را "ظلّ اللّه" خواندند؛ امّا کسی به آنها نگفت، یا اگر گفت زندانی یا کشته شد، کسی به آنها نگفت که حکومت موهبت الهی است و به کسانی که لیاقت و شایستگی آن را داشته باشند، اعطا میکند. و چنانکه قرآن مجید میفرماید:
«لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ»؛(1)
«عهد من به ظالمان نرسد».
ستمکاران به موهبت الهی نمیرسند. کسی به آنها نگفت که آنچه شما مدعی آن میباشید و امثال «بوسوئهها» برای «لویی»های فرانسه و دیگران برای دیگران گفتند، و خواستند سلطنت این خودکامگان را توجیه نمایند و از تنفر طبعی مردم از حکومت سلاطین بکاهند، موهبت الهی نیست.
1) سوره بقره، آیه 124.
و پاسخ به این پرسش نمیشود که: چرا افرادی با نداشتن ارزشهای انسانی و عدم برتری اخلاقی و فضیلت علمی، باید بر مردم مسلط باشند که مطلق العنان هرچه اراده میکنند، انجام دهند و امر و نهی و فرمانشان نافذ باشد و مسؤول کسی نباشند، و کارشان قاعده و قانونی نداشته باشد، و هیچ محکمهای نتواند آنها را محاکمه کند و مافوق محکمه و دادگاه باشند؟ چرا آنها سزاوارتر به حکومت از دیگران هستند؟ و چرا مردم در برابر آنها و در برابر مجسمه و عکس و تمثالشان تعظیم و کرنش کنند و به حال رکوع و بلکه سجود به خاک بیفتند و آنها را بپرستند، تا حدی که خاقانی بگوید:
این است همان ایوان، کز نقش رخ مردم خاک درِ او بودی، دیوار نگارستان
و خواجوی کرمانی بگوید:
نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد
و چرا و چرا؟
لذا در پاسخ این چراها، این نظر را اظهار کردند، و آنچه را که نمیتواند به خدا نسبت پیدا کند، به خدا نسبت دادند، و به خدا افترا زدند و گفتند: سلطنت ودیعه الهی است که به امثال ضحّاک و چنگیز و هلاکو و معاویه و یزید و دیگر خون آشامان تاریخ اعطا میکند. دیگر فکر نکردند این افرادی که در طول تاریخ ملل حکومت یافتند
و جنایتهای بزرگ و قتل عام شهرها و کشورگشاییها و استعباد و غارت ملل مغلوب را افتخار خود شمردند و از رحم و انصاف بیبهره بودند، چگونه مشمول موهبت الهی میشدند و این چه موهبتی است که این آثار شوم را دارد؟! اگر طاعون و وبا و سرطان موهبت باشد، باز هم این حکومتها موهبت نیست.
قرآن مجید در یک جمله کوتاه چه رسا و جامع فرموده است:
«إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماما قالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ».(1)
این حکومتها با نظام امامت و در دو قطب مخالف و متضاد قرار دارند. مظاهر حکومتهای سلطنتی پایتختهایی مثل مداین و اصطخر و دمشق و بغداد و غرناطه و قاهره و آکرهروم و اسلامبول و پاریس و پکن و توکیو و لندن تا تهران و اصفهان، و کاخهایی مانند کاخ اکبرشاه و کاخهای تیسفون و اهرام مصر و صدها بناهای تکبرانگیز دیگر است. مظاهر نظام امامت، مدینه متواضع محمّد صلیاللهعلیهوآله و زندگی ساده و بیپیرایش و بیتجمل او، و کوفه علی و خانه محقری که حتی از اثاث و فرش عادی خالی بود، میباشد.(2)
1) سوره بقره، آیه 124.
2) در سفینه، از سوید بن غفله روایت کرده است که گفت: بعد از اینکه مسند خلافت به ظاهر نیز به وجود علی علیهالسلام زینت یافت و بیعت به آن حضرت انجام گرفت، حضور او شرفیاب شدم. روی حصیر کوچکی نشسته بود و در خانه چیز دیگری (از اشیا و اثاث و لوازم) نبود. عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! بیت المال در دست تو است و در خانه تو، چیزی که خانه به آن نیاز دارد نمیبینم؟ فرمود: پسر غفله! خردمند در خانهای که از آن منتقل خواهد شد، اطاقی برای خود فراهم نمیکند. ما را خانه امنی است که بهترین کالاهایمان را به سوی آن فرستادهایم و خودمان نیز، پس از اندک زمانی به آنجا میرویم.
در جنگ بدر که مسلمانان به تعداد نفرات مرکب نداشتند، پیغمبر نیز مانند سربازان که به نوبت سوار و پیاده میشدند در نوبت خود پیاده میرفت و هرچه اصرار و خواهش میکردند که سوار باشد، نمیپذیرفت. علی علیهالسلام خودش با دست خویش کفشش را وصله میزد و لباس وصلهدار میپوشید و از تشریفات ملوکانه نه فقط بیزار بود، که سخت در هراس بود. داستان دهقانان انبار با آن حضرت را که در نهج البلاغه نیز مرقوم است، بخوانید تا به حقیقت نظام امامت و برنامههای آن تا حدی آشنا شوید.(1)
این نظام به خدا نسبت دارد و باید به خدا نسبت داده شود، هم موهبت الهی و هم امانت الهی است، رجال الهی فقط شایسته آن میباشند که این امانت به آنها سپرده شود.
این حکومت مانند نبوّت و رسالت است که با زور سر نیزه و فشار و اختناق و انتخاب مردم به دست نمیآید. آنکه سلاطین و رؤسای حکومتهای مختلف دارند، نه موهبت الهی است و نه امانت او است، محال است که موهبتهای الهی از قماش این سلطنتها و سلطهها و صدرها و مدیر کلها باشد.
1) رجوع شود به تعلیقه 3.
اینها اعتبار ابلیسی و دامهای شیطانی است که در برابر هر حقی باطلی میسازد و مردم را از حقّ منحرف میکند. نباید حقّ را به باطل قیاس کرد و انتصاب خدایی را به انتصاب شیطانی اشتباه نمود، و هر دو را چون انتصاب است، بدون توجّه به مصدر انتصاب همانند گرفت. چنانکه سایر نظامات شرعی را نیز نمیتوان به این علّت که در برابر آنها باطلی ساختهاند، کنار گذاشت؛ مثلاً چون عبادت خدا و عبادت بت هر دو عبادت است، عبادت خدا را ترک کنیم، یا چون به مالکیت میگویند، یا چون به ازدواجهای غیر شرعی ازدواج میگویند، اصل مالکیت و ازدواج مورد ایراد واقع میشود.
حکومت انتخابی نیز به گونه دیگر، مفاسد و معایبش کمتر از رژیمهای استبدادی و پادشاهی نیست. این رژیم براساس پذیرش اعتبار اکثریت آرا از سوی همه، نظامی است که مانع از استبداد فردی شمرده شده است و به اصطلاح، حکومت مردم بر مردم است و مبنایش اصالت خود انسان و جدا بودن سیاست از روحانیت و دین از دنیا است، در مقابل نظام اسلام و امامت که مبنایش اصالت حکومت «اللّه» و جدا نبودن روحانیت از سیاست و دین از دنیا و قانون از وحی خدا است. اساس این نظام این است که: "دین" قانون عقیده، سیاست، حکومت و نظام، اخلاق، اقتصاد و برنامههای روح و جسم و فرد و اجتماع است.
بنابراین نظام دموکراسی و انتخابی، به آن معنای مطلقی که در غرب دارد و به قوه مقننه و قضاییه و مجریه تقسیم میشود و هیچ شرطی ندارد، از نظر اسلام قابل قبول نیست.
البته پس از آنکه مسأله خلافت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به آن شکل در سقیفه بنی ساعده، از مسیر تعیین شده الهی خارج شد، و خواستند به آن صورت مشروع بدهند، مدعی شدند که براساس اجماع است و شورا انجام گرفت و اجماع امّت حجت و معتبر است. ادعایی که نه واقعیت داشت و نه با این نظام دموکراسی و اکثریت مطابقت دارد.
اجماع اگر اعتبار داشته باشد، اجماع تمام امّت یا اهل حلّ و عقد است، و در حصول آن شرط است که همه اجماع داشته و متفق باشند و این غیر از اکثریت است که نظام دموکراسی بر آن متّکی است. به علاوه در موضوع خلافت ابیبکر اجماعی حاصل نشد، مضافا بر اینکه خود او هم این نظام را عملاً رد کرد و به نظام انتصابی بشری که مجوز شرعی نداشت، رو آورد و عمر را ولیعهد و جانشین خود ساخت.(1)بعد از او هم، عمر شورای شش نفری را تشکیل داد و از زمان حکومت معاویه به بعد، رسما نظام پادشاهی و سلطنتی برقرار شد.
بنابراین دموکراسی با توجّه به ماهیت و معایب آن، اصالت اسلامی
1) در اینجا با اینکه او بیمار بود، کسی مانع از وصیت او نشد و «حسبنا کتاب اللّه» نگفت؛ بلکه پیش از آنکه بگوید، چون بیهوش بود، عثمان از پیش خود اسم عمر را نوشت و من نمیدانم ابوبکر به هوش آمد یا نه. آنها میگویند به هوش آمد، عثمان گفت: من عمر را نوشتم او هم تصدیق کرد.
ندارد و اگر در بعض کلمات دیده میشود که بر شورا یا بیعت استدلال شده، با ملاحظه بیانات دیگر که در آنها به صراحت این مبدأ رد شده است، به طور مماشات و جدل و برای اقناع و اثبات حقانیت، حتی طبق رأی و عقیده طرف است، و الاّ در اسلام غیر از نظام امامت، نظام دیگری مطرح نیست که امتداد زمامداری و ولایت پیغمبر است و همانگونه که در حیات پیغمبر غیر از زمامداری آن حضرت، نظام دیگری قابل طرح نبود، بعد از پیغمبر نیز همان نظام و همان ولایت ادامه مییابد.
اوّل این است که چون بر مبنای اصالت رأی خود انسان و عدم تعهّد دینی و عدم اعتماد به رهنمودهای الهی است، پشتوانه وجدانی و عقیدتی ندارد و چنان نیست که رأی دهندگان وجدانا خود را مسؤول بدانند که فرد لایقتر و شایستهتر را انتخاب کنند و تحت تأثیر اغراض شخصی و عوامل مختلف قرار نگیرند، و جاهطلبی و علاقه به شخصی یا به بُرد یک حزب و باخت حزب دیگر، در نامزد شدن نامزدها دخالت نداشته باشد، یا نمایندگان در اظهار رأی فقط به حقّ و عدالت نظر داشته باشند.
هرگز چنین نیست! چیزی که در این مجالس کمتر مطرح است، حقّ و عدالت است و بهترین نمونه، سازمان ملل است که با اینکه در سطح عالیتر است، اکثر یا همه نمایندگان در رأی دادن، ملاحظات خصوصی
و جبههبندیهای سیاسی را مینمایند. اگر پیشنهادی را "وتو" میکنند، اگر سخنرانی و داد و فریاد مینمایند، و برای حقوق ملّتهای ضعیف دلسوزی میکنند، غیر از بازیهای سیاسی چیز دیگر نیست.
مثلاً روسیه؛ اگر از فلسطینیها به ظاهر پشتیبانی مینماید، یا از جنبشهای به اصطلاح آزادی بخش حمایت میکند، غرضش نه آزادی فلسطین و نه رهایی ملّتهای مستضعف است؛ بلکه برای این است که آمریکا را بکوبد و نفوذ خود را گسترش دهد. اگر اسرائیل جزء اقمار روس بود، حکومت روسیه همین عمل آمریکا را با مردم فلسطین میکرد. همچنین آمریکا اگر تجاوز نظامی روسیه به افغانستان را محکوم میکند و سر و صدا راه میاندازد و خروج فوری نظامیان روسیه را از افغانستان میخواهد، نه به خاطر ملّت ستمدیده افغانستان و مظالمی است که نظام حاکم روسیه در آنجا مرتکب میشود؛ بلکه برای این است که منافع خودش را در خطر میبیند و الاّ خودش هر کجا لازم باشد، به همین عمل روسیه؛ بلکه بدتر از آن دست میزند.
غرض این است که: از این سازمانهای بین المللی معلوم میشود: وقتی نظامی پشتوانه ایمانی و عقیدتی نداشته باشد، بازیچه دست مفسدین و متجاوزین میشود.
دوم: از معایب دموکراسی این است که رأی اکثریت، خواه حزبی باشد یا غیر حزبی، همیشه موافق مصلحت نیست؛ بلکه غالبا رأی اقلّیتها اگر وابسته نباشند، به صواب نزدیکتر است، خصوصا اگر از
جهت کیفیت بیشتر مورد اعتماد باشند. مثل اینکه در یک مسأله سیاسی یا حقوقی، متخصصان سیاست و حقوق با اینکه در اقلّیت میباشند، رأیشان مخالف اکثریت باشد.
سومین ایراد بر این رژیم این است که: اگر اکثریت مثلاً هشتاد درصد رأی به نظام اکثریت و به اصطلاح حکومت مردم بر مردم دادند و بیست درصد مخالف بودند، چه مجوزی برای تحمیل رأی هشتاد درصد بر بیست درصد دیگر خواهد بود، و به فرض که صد در صد افراد جامعهای نظام اکثریت و هر نظام دیگر را پذیرفتند، چرا افرادی که بعد به سن بلوغ میرسند، در صورتی که در اقلّیت باشند، محکوم به قبول آن نظام باشند؟
این خود استبداد و استضعافی است که اگرچه مفاسد استبداد مطلق را ندارد؛ ولی جز به عنوان دفع افسد به فاسد نمیتوان آن را پذیرفت، با اینکه دفع افسد به فاسد، در صورتی منطقی و عقلایی است که چاره منحصر به فرد باشد، در صورتی که با وجود نظام کامل شرعی و الهی، هیچگونه ناچاری در قبول این استبداد و استضعاف نیست.
چهارم این است که: در نظام اکثریت، مسأله اکثریت حقیقی و آرای اکثریت افراد مطرح نیست و به هیچ وجه اعتماد و اطمینان به حصول این جهت فراهم نخواهد شد؛ زیرا در نظام اکثریت، که مثلاً نود درصد یک جمعیت ده میلیونی به آن رأی داده باشند، اگر حزبی هم باشد و تک حزبی هم نباشد و دو حزب یا بیشتر داشته باشند و به اکثریت نسبی یا
مطلق، یکی از احزاب در انتخابات پیروز شوند، این پیروزی در صورت اکثریت نسبی، مربوط به اکثریت جامعه نیست، و در صورت اکثریت مطلق هم با توجّه به اینکه در اصل نظام، آرای موافق به صد در صد نرسیده باشد، در بعضی موارد اکثریت حاصل نمیشود.
در نظام تک حزبی نیز همین اشکالات هست و در آرای مجالس و کنگرهها و شوراها نیز این اشکالات بیشتر است. گاه میشود یک رأی در کل و با احتساب آرای رأی دهندگان به هر نمایندهای که کاملاً در اقلّیت است، به صورت اکثریت قانونیت پیدا میکند و حاصل این است که: در این نظام اکثریت و شورایی و به اصطلاح دموکراسی نیز، رأی اکثریت واقعی غالبا به دست نمیآید.
و اگر فرض شود: رأی اکثریت به مصلحت نزدیکتر است (با اینکه همیشه چنین نیست)، در این نظام رأی اکثریت واقعی ملاک اعتبار نیست، و الاّ باید آرای نمایندگان در اندازه اعتبار، به کثرت و قلت انتخاب کنندگان آنها مربوط باشد. بنابراین در اکثریتی که میگویند و حکومت مردم بر مردمی که از آن دم میزنند، مسأله اکثریت واقعی معیار نیست، چنانکه رسیدن به مصلحت واقعی و حکومت اصلح نیز مورد نظر نیست؛ بلکه معیار، یک اکثریت قراردادی و اعتباری است که به عذر ضرورت آنهایی را که آن حکومت و نظام را میپذیرند، قبول مینمایند، با اینکه معلوم و یقین است که در بسیاری از موارد؛ بلکه اکثر موارد مخالف اکثریت میشود و به این ترتیب از نظام و رأی اکثریت به نظام و رأی اقلّیت میروند.
پنجم این است که اگر انتخابات آزاد باشد، و دولت هیچگونه مداخلهای در انتخابات ننماید، از اعمال نفوذهای دیگر و مداخله سایر متنفّذین، مثل صاحبان کارخانجات و نویسندگان حتی خوانندگان و نوازندگان، و بلکه در بعضی کشورها از فواحش نیز مصونیت نخواهد داشت و بالاخره دموکراسی و انتخاب، به هر شکل که باشد، اطمینانبخش نیست؛ بلکه چنانکه میبینیم تقلب و تزویر و تبلیغ و اغفال انتخاب کنندگان در آن رایج است که ماجرای "واترگیت"، یکی از نمونههای بارز آن است. حتی طبق بعضی روزنامهها، برای انتخاب "نیکسون" رئیس جمهور اسبق آمریکا، از نفوذ فواحش در مشتریانشان نیز استفاده شده بود.
سایر کشورها نیز وضعی مشابه آمریکا یا بدتر از آن دارند. چندی پیش بود که هیأت حاکمه انگلستان به کثیفترین آلودگیهای شهوانی که موجب فاش شدن اسرار سیاسی و رسوایی حکومت شد، متهم گردید. تا حدی که پیشنهاد شد برای هیأت حاکمه که دست بردار از فحشا نیستند، فواحش و فاحشه خانههای خصوصی تهیه کنند تا تحت کنترل باشند، و اسرار سیاسی در معرض دستبرد فواحش جاسوس قرار نگیرد.
اینگونه است وضع انتخابات دموکراسی، در به اصطلاح دموکراسیترین ملّتها، و این است شرافت و فضیلت کسانی که در انتخابات آزاد آنجاها انتخاب میشوند که بیش از این نیاز به بیان نیست.
روز به روز ماهیت این نظامها و رژیمها و مکتبهای غیر الهی و ناتوانی آنها از نجات دادن بشر از نابسامانیها بیشتر میشود، و شرق و غرب با مکتبهای مادی و الحادی و سیاستهای ضد بشری بهتر شناخته میشوند و بشریت به سوی گم گشته خود روی میآورد و انتظار یک انقلاب بزرگ جهانی و اسلامی را میکشد که او را از این سلطههای فرعونی و از این رژیمهای به اسم دموکراسی یا انقلابی و سوسیالیستی نجات بخشد.
منشور سازمان ملل حرف است چون نیستش حقیقت و مبنایی
آوازه عدالت و آزادی اسم است و هیچ نیست مسمایی
پرسش6: فرق امامت با رژیم انتصابی انقلابی که در کنفرانس باندونگ نیز سفارش شده چیست؟
پاسخ: انقلابات بزرگ که برای متحوّل و دگرگون کردن یک وضع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی به وجود میآید، باید به یک نظام غیر استبدادی منتهی شود که حتی رهبران انقلاب هم نتوانند در شکل انقلاب، استبداد دیگری را بر مردم تحمیل نمایند.
از سوی دیگر در بعضی موارد دیده میشود جامعهای که انقلاب کرده، استعداد انتقال فوری به حکومت دموکراسی را ندارد، یا به واسطه اینکه رشد جامعه در این حدّ نیست، یا برای اینکه اعمال نفوذهای خارجی مانع میشود که انتخابات آزاد انجام بگیرد. در نتیجه مشاهده میشود که اگر بخواهند فورا انقلاب را به حکومت مردمی تبدیل و به قول خودشان به مردم منتقل کنند، اصل هدفشان از انقلاب، مثل استقلال سیاسی یا فرهنگی از بین میرود و وابستگی و استبداد سابق به صورت دموکراسی ادامه مییابد. لذا این انقلابیون آمدند و این طرح را دادند که برای ادامه انقلاب و آماده شدن یک ملّت برای
حکومت دموکراسی کامل، رهبر انقلاب یک فردی را که آشنایی کامل به انقلاب داشته باشد و بتواند انقلاب را در مسیر خود راهنمایی کند و در این دوره انتقال جامعه را آماده سازد، به ملّت معرفی نماید تا او را به رهبری انتخاب کنند.
حال این نظر تا چه حدّ صحیح است و آیا با این توضیحات، این رژیم انتقالی از دیکتاتوری خارج میشود یا نه؟ و آیا در صورتی که انتخاب شخص معرفی شده الزامی باشد، این حرف که یک نسل جامعه از حقّ خود محروم شوند و به حکومتی که نمیخواهند تن در دهند، برای اینکه نسل آینده حکومت دموکراسی داشته باشند، چگونه توجیه میشود؟ و اگر الزامی نباشد، این دوره انتقال نخواهد بود و خطر اینکه مردم تحت نفوذ عواملی، دیگری را که ناآشنا به انقلاب است، انتخاب نمایند. و به تبع آن، انقلاب از مسیر خود منحرف شود، دفع نخواهد شد. فعلاً در مقام بر شمردن نواقص و معایب این نظر نیستیم، اجمالاً میخواهیم این مطلب را بگوییم: آن انقلاباتی که در کنفرانس باندونگ مطرح شده، انقلابات رهاییبخش به منظور بازپس گرفتن اختیارات غیر مشروع از زمامداران مستبد و برقرار کردن حکومت ملّی و به اصطلاح دموکراسی است که در ملّتهای عقب مانده و استعمار زده آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین واقع شده و میشود.
امّا در انقلاب اسلامی که تداوم دارد و همیشه بوده است، آن چیزی که محرّک و الهامبخش انقلابیون اسلامخواه است، همان ایمان به
حکومت «اللّه» و رهنمودهای سیاسی قرآن و سیره حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله است که خواست واقعی تودههای مسلمان بازگشت حکومت "اللّه" و نظام اسلام است.
پس این انقلاب با معیارهای اسلامی که دارد، هدفش برقراری نظام شرعی و الهی خواهد بود. این انقلاب که با الهام مستضعفان از آیاتی مثل آیه:
«وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاْءَرْضِ...»؛(1)
«و اراده داریم بر آنان که در زمین به استضعاف کشیده شدند منّت نهیم و ...».
و نیز آیه:
«وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهامانَ...».(2)
و صدها آیات حرکتبخش و انقلابآفرین به وجود میآید، هدفش مشخص و عالیتر و سازندهتر از انقلابات عادی است.
نظام امامت، نظام انقلابی تداوم انقلاب اسلام و امتداد رسالت اسلام است، و برای انتقال قدرت و مقدّمه انتقال به رژیم دیگر نیست؛ زیرا چنانکه گفتیم، نظام، نظام اوّل و آخر و همیشه جاودان است، چنانکه حکومت "اللّه" بر کلّ عالم هستی و بر اجزای آن، حکومت دایم و غیر قابل زوال است.
نظام مختص به ملل عقبمانده نیست، نظام همه جوامع و رهبر همه انسانها است. ملل عقبمانده را به جلو میراند و ملل پیشرو را رهبری مینماید و به آنها محتوای انسانی و شرافتمندانه میدهد. دنیا هرچه جلو میرود، با نظام امامت و وحدت حکومت و قانون واحد روی موافق بیشتر نشان میدهد، چنانکه به آن اشاره کردیم و تا حال آزمایش شده و پس از این هم آزمایش خواهد شد.
دموکراسی حکومت ایدهآل و تمام انسانی و نمونه و موافق با اندیشههای متعالی بشر و حتی چنانکه میگویند، حکومت مردم بر مردم نیست و آنچه دیده میشود، انحطاطهای گوناگون حکومتها و ملّت را تهدید میکند و جهان را به سوی جنگ و کشتار و محو مدنیت پیش میبرد و نشان میدهد که این نوع حکومتها انسانی نیست تا حکومت اللّه را که در نظام امامت تجلّی میکند، مقدّمه آن بدانیم.
رژیم رهبری انقلابی که مقدمه دموکراسی خوانده میشود، خود اصالت و موضوعیت ندارد؛ امّا نظام امامت، که هر انقلابی در صورتی ناجح و پیروز خواهد شد که به آن برسد، مقدمه نیست و از آغاز بوده و تا پایان خواهد بود.
نظامی که رهبری محمّد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام را دارد، هرگز مقدمه نظامی که زمامداران معلوم الحال کشورهای به اصطلاح متمدّن و پیشرفته شرقی و غربی، رهبری آن را دارند، نخواهد بود، تا کسی آن را به
رژیمهای انقلابی معاصر آفریقا یا جاهای دیگر قیاس کند. لذا فردی مثل "روسو" میگوید: دنیای کنونی به رهبری مانند محمّد صلیاللهعلیهوآله نیازمند است؛ زیرا فقط چنان رهبر الهی و چنان نظامی که رهبران آن مانند محمّد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام باشد، میتواند کشتی متلاطم و طوفانی شده بشریت را از امواج فتنهها و طوفانهای گوناگون نجات دهد.
پرسش7: چه مانعی دارد برای حکومت اسلامی دو دوره معتقد باشیم، دوره نخست: حکومت انقلابی و نظام امامت، و دوره دوم: دموکراسی و شورایی، چنانکه بسا باشد بتوانیم این دو دورهای بودن را از آیات و احادیث استفاده کنیم؟
پاسخ: اوّلاً: لازمه گفتار این است که: نظام دوره نخست که مطمئنتر و رهبرانش از دیگران فاضلتر و کاملتر و به صفات امامت و پیشوایی آراستهاند، جای خود را به نظام دوره بعد که هیچ تضمینی برای صلاحیت رهبران و شایستهتر بودن آنها از دیگران وجود ندارد، بدهد و بنابراین بشریت از عصر حکومت افضل (دوره نخست) به عصر حکومت غیر افضل (دوره دوم) منتقل خواهد شد و به جای ترقّی، تنزل خواهد کرد و در معرض آن قرار گیرد فردی که از جهت فهم و شعور و بینش و لیاقت و کفایت از دیگران کمتر باشد، بر همه و بر کسانی که از او فهمیدهتر و کافیتر و داناتر باشند، حکومت و رهبری یابد، و این چیزی است که اسلام آن را نمیپذیرد و عقل سالم نیز آن را رد میکند.
ثانیا، گفته میشود: اگر غرض از رژیم رهبری انقلابی، رسیدن به رژیم دموکراسی از قماش همین دموکراسی ملّتهای به اصطلاح پیشرفته باشد که رهبرش کندیها و جرالد فوردها، و بانوی اولش ژاکلین کندی و اوناسیس و همسر فورد باشد، نیازی به رهبری انبیا و راهنمایی آنها و سیستم حکومت و زمامدارای نیست، همانگونه که در آنجاها اینگونه رژیمها بدون رهبری انبیا برقرار شده و در جاهای دیگر هم استقرار آن امکانپذیر است و سیر در عالم حیوانیت محض، رهبری و راهنمایی انسانی و معلّم شدید القوای الهی لازم ندارد، و نیازی به حکومت انقلابی دینی نیست و لزومی ندارد که این رژیم رهبری انقلابی پیشنهادی کنفرانس باندونگ از جانب خدا باشد، و اگر غرض، استقرار رژیم سالم و مطمئن و هدایت کننده و انسانی از جهت وسیله و شرط و نتیجه باشد، جز در سایه رهبری معرفی شده از جانب خدا و برقراری رژیم مستمرّ امامت امکانپذیر نیست.
ثالثا، آیات و روایات و دلایلی که رژیم، امامت را تثبیت و توجیه مینمایند، همه دلالت بر یک دورهای بودن این رژیم و عدم انقراض آن دارند؛ مانند حدیث ثقلین و سخن صریح علی علیهالسلام در نهج البلاغه:
«اَللّهُمَّ بَلی لا تَخْلُو الاْءَرْضُ مِنْ قآئِمٍ للّهِِ بِحُجَّةٍ إِمّا ظاهِرا مَشْهُورا وَإِمّا خآئِفا مَغْمُورا...»؛(1)
1) نهجالبلاغه، صبحی صالح، بخش حکم، رقم 147 (در ترجمه فیض الاسلام، رقم 139).
«بارخدایا! آری! زمین از کسی که حجت را از سوی خدا برپای دارد، خالی نمیماند؛ ظاهر و مشهور باشد، یا خائف و پنهان».
و روایات بسیار دیگر، که طبق این احادیث و ادله دیگر، زمین و جامعه بشری خالی از این نظام و وجود رهبر آن نخواهد ماند؛ بلکه در احادیث است: اگر در روی زمین باقی نماند مگر دو نفر، یکی از آنها از جانب خدا بر دیگری حجّت و امام خواهد بود.(1)
رابعا، ادلّه شور و مشاوره که عمدهاش آیههای ذیل است:
«وَشاوِرْهُمْ فِی الاْءَمْرِ»؛(2)
«و با آنان در امر مشاوره کن».
و نیز آیه:
«وَأَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ»؛(3)
«و کارهایشان را با مشورت یکدیگر انجام دهند».
قابل تقیید به پس از دوران امامت نیست. به عبارت علمی: عموم مکانی و زمانی بودن آن، تمام زمانها و مکانها را شامل است و به مناسبت حکم و موضوع، نمیتوان آن را به زمان خاصّ و عصر خاصّی اختصاص دارد، یا عصر و زمانی را از آن خارج ساخت.
امّا آیه: «وَشاوِرْهُمْ فِی الاْءَمْرِ» که خطاب به پیغمبر صلیاللهعلیهوآله است، به هیچ وجه قابل این تقیید نیست؛ بلکه به ملاحظه آنکه خود آن حضرت، ولیّ
امر و رهبر نظام امامت بوده، مورد مشورت در موضوعات دیگر میباشد که یا به منظور گرم کردن نفوس و جذب قلوب است و اینکه توهم استبداد به رأی از نظامی که در آن استبداد نیست، دفع شود. و یا برای تربیت و تقویت رشد سیاسی دیگران است، برای آماده شدن آنها جهت مداخله در امور و انجام مأموریتهای مهمی که به آنها ارجاع میشود. و یا از باب اینکه در بسیاری از خطابهای قرآن مجید غرض شخص مخاطب؛ یعنی پیغمبر صلیاللهعلیهوآله نیست؛ بلکه مقصود توجّه دادن سایر حکام و متصدّیان امور است، طبق برنامه عرفی «إِیّاکَ أَعْنِی وَاسْمَعِی یا جارَهُ»(1)تا در مسایلی که مبهم است یا انجام کار بدون مشورت مورد تهمت و اعتراض است و مراجعه به مشورت، موجب روشن شدن اطراف موضوع یا دفع تهمت میگردد، مشورت نمایند.
و آیه «وَأَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» نیز به ملاحظه اینکه مدح مؤمنین است، قابل تقیید نیست. هم به ملاحظه حکم و موضوع که چنین صفت نیکی قابل انفکاک از مؤمنین نیست، و هم به این جهت که شامل مؤمنین عصر نزول آیه است، شکی نیست. در حالی که برای آنها چنین اختیاری نبوده که در امر رهبری در عصر پیغمبر دخالت کنند. پس آیه از اوّل شامل مسأله امامت و نظام رهبری امّت نبوده است؛ بلکه در کنار این نظام، و با آن و مکمل اجرای آن است.
1) معادل این مثل در فارسی عبارت: «در به تو میگویم، دیوار تو بشنو» است.
به هر حال این تصرف که نظام امامت را یک دوره بدانیم و دلایل آن را با اینکه قابل تقیید نیست، مقید به آن دوره بنماییم، و ادلّه شوری و مشورت را به دوره بعد مقید سازیم، یک تصرف دل بخواهی و مداخله غیر قابل توجیه و بیمدرک در دلایل شرعی بوده و باطل است.
و اگر گفته شود: اساسا آیات شورا دلالت بر چیزی دارد که از آن به حاکمیت ملّی تعبیر میشود و بنابر آن، مردم مختارند هر نوع حکومت و هر کسی را که بخواهند، با اکثریت به رهبری انتخاب نمایند.
جواب داده میشود: چنانکه بیان کردیم، تعیین نوع نظام و رهبر امّت مورد مشورت قرار نمیگیرد؛ چون مسألهای است که از جانب خدا معین شده است، چنانکه سایر اصول و احکام اسلام نیز در مشورت گذارده نمیشود و آنچه که مورد مشورت قرار میگیرد، موارد اجرای برنامههای اسلامی و رساندن رسالت اسلام و تکالیف کفایی و اتّخاذ تصمیمات انتظامی و دفاعی و عمرانی و اجتماعی و سیاسی و تربیتی و اقتصادی و دفاعی و غیره است که اگرچه موازین و معیارهای کلّی آن معلوم است، در چگونگی پیاده کردن آن به شور و مشورت نیاز میافتد، و چنان نیست که کارگزاران و حکّام و عمّال نظام امامت، با احتمال وجود رأیها و پیشنهادهای بهتر در بین امّت، بتوانند خودسرانه و مستبدانه تصمیم بگیرند.
و امّا مسأله رأی اکثریت نیز به نحوی که در زمان ما مطرح است، اصولاً ملاک و معیار در اصل حکومت و تمام برنامهها و قوانین است؛ علاوه بر معایب بسیاری که دارد، شرعی نیست. و اینگونه اکثریت که در همه جا ملاک و معتبر باشد، بر حسب آیات متعدد قرآن بیاعتبار است.
اسلام برتریجویی و گردنکشی و استبداد به رأی و خودسری را به شدّت رد میکند و حکومت بر این اساس را باطل میداند، اگرچه مورد قبول اکثریت باشد. و لذا بسیاری از مراسم و تشریفاتی که در نظامهای دموکراسی برای رؤسای حکومت دادهاند، با اینکه اکثریت؛ بلکه همه آن را قبول دارند، از نظر اسلام مردود است؛ چون نظام اسلام، نظام:
«تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَوآءٍ بَیْنَنا وَبَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئا»؛(1)
«به سوی کلمهای بیایید که میان ما و شما یکسان است که جز خدای را نپرستیم و برای او شریکی قرار ندهیم».
و نظام:
«هَوِّنْ عَلَیْکَ فَإِنِّی لَسْتُ بِمَلِکٍ إِنَّما أَنَا ابْنُ امْرَأَةٍ تَأْکُلُ الْقَدِیدَ»؛(2)
«بر خود آسان گیر (راحت باش) که من پادشاه نیستم جز این نیست که من فرزند زنی هستم که گوشت خشک میخورد».
و نظام:
«إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللّهِ أَتْقیکُمْ»؛(1)
«همانا گرامیترین شما در پیشگاه خداوند پرهیزکاران شما میباشد».
امّا شوراها، به گونهای که در برابر رهبر نظام، حقّ اخذ تصمیم داشته باشند، یا اکثریتشان معتبر باشد و رهبر ملزم به اجرای نظر آنها باشد، اگرچه خلاف آن بر او روشن باشد، در اسلام نیست. در مورد تخلف حکومت از برنامههای حکومتی و نظامی و وظایف اسلامی خود، هیچ کس نباید از او اطاعت کند، که:
«لا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخالِقِ»؛(2)
«برای هیچ مخلوقی در معصیت خالق، اطاعت و فرمانبرداری از مخلوق دیگر نیست».
و همه حقّ اعتراض دارند و باید اعتراض کنند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند، و همه اطاعتها و فرمانبریها در تمام ارگانها و سازمانها باید بر اساس اطاعت از خدا و اجرای قوانین الهی باشد،
و اطاعت شخص از شخص مطرح نیست. شور و مشاوره برای امر به معروف و نهی از منکر، و تضمین اجرای احکام و عدالت هم برای روشن شدن اطراف یک موضوع و مصلحتشناسی اسلامی است.
مثلاً برای تعیین یک فرمانده یا یک فرماندار، مقامی که باید او را تعیین کند، میتواند از زیردستان او و دیگران نظر بخواهد و آنان نیز میتوانند آن مقام را در جریان امور بگذارند و اطلاعاتی به او بدهند؛ امّا این در اسلام سابقه ندارد که بدون اذن کسی که حقّ تصمیم گیری دارد، دیگران و کارمندان، فرمانده و رئیس خود را انتخاب کنند و یا پیشنهادهای دیگر بدهند.
حقّ اظهار نظر و نصیحت برای هرکسی هست؛ امّا پس از تصمیمگیری، کسی که شرعا حقّ تصمیم دارد، همه باید از او اطاعت نمایند چنانکه حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام به ابن عباس فرمود:
«لَکَ أَنْ تُشِیرَ عَلَیَّ وَأَری فَإِنْ عَصَیْتُکَ فَأَطِعْنِی»؛(1)
«بر توست که مرا راهنمایی کنی و من مصلحت و اندیشه خود را در آن مینگرم، پس هرگاه تو را پیروی نکردم تو مرا پیروی کن».
و حاصل این است که: مسأله شوراها باید به گونهای مطرح شود که همه در مسیر اجرای احکام اسلام و امر به معروف و تثبیت از حکومت
1) نهج البلاغه، صبحی صالح، بخش حکم، رقم 321 (شرح ابن میثم، ج 5، ص 402).
«اللّه» و نظام امامت قرار داشته باشند، نه اینکه شوراها وسیله ردّ احکام خدا و الزامات بیمورد و تحمیل رأی اکثریت بر اقلیت، فقط به اعتبار اکثریت شود، یا اینکه در داخل سازمانها موجب جبههگیریها و اختلافات شود.
بیشتر این گرایشهایی که اکنون بر رژیمهای سوسیالیستی یا دموکراسی غربی هست، از این جهت است که در اثر تبلیغات سوء و بیاطلاعی مردم در مبانی اسلام و کارسازی برنامههای آن، طبقات محروم و مستضعف در نظامهای طاغوتی، بر قرار شدن آن رژیمها را موجب نجات خود از محرومیت گمان میکنند، لذا در سازمانبخشی به دستگاههای مختلف، مایلند آن نظامها پیاده شود.
امّا اگر این قشر محروم که اکثریت جامعه را تشکیل میدهند، از نظام اسلام آگاهی داشتند و میدانستند که اگر این نظام صحیح و دقیق پیاده شود، هیچ نیازی به آن نظامها و شوراهای آن، چنانکه گروههای چپگرا یا راستگرا عرضه میدارند، نیست، و کارگر و کشاورز و زحمتکش و همه طبقات، در صلح و صفا و شرافت و همبستگی، در رفاه و برادری زندگی کرده و از عدل اسلام برخوردار میشوند، همه به سوی این نظام روی میآورند.
چنانکه کارگران مسلمان و کشاورزان مسلمان ما که الحمدللّه آگاهانه عمل میکنند، به این نکات توجّه دارند و لذا میخواهند همه چیز و همه کارها طبق نظام اسلام و احکام حقوقی که اسلام برای کارگر
و کشاورز و کارمند و زحمتکش و مرد و زن قرار داده، مرتب و منظم شود. بدیهی است در این مقاصد، شوراهای اسلامی نقش مؤثر و حساس و سازنده خواهند داشت و همکاری همگان را در پیشرفت امور فراهم خواهند کرد.
و امّا مسأله حاکمیت ملّی، اگر مقصود این باشد که غیر از خدا هیچ ملّتی به عنوان یک ملّت برتر یا پیشرفتهتر و هیچ نظام و ابرقدرتی بر ملّت دیگر حاکمیت ندارد، بدیهی است که این یک اصل انسانی و اسلامی است. هرچند در این دنیای به اصطلاح متمدن، با اینکه همه از احترام به حاکمیت ملّتها گوشها را پر کردهاند، اصل حاکمیت ملّی مورد اعتنا نیست، و ابرقدرتهای شرق و غرب دست ستم و تجاوزشان، همیشه به سوی ملّتهای ضعیف دراز است. به هر صورت این حاکمیت اسلام است و نقض آن، نقض قانون خدا و نقض کرامت و حقوق انسان، و سوء استفاده از قدرت است. در قرآن مجید با شدیدترین تهدید، این گردنکشیها و برتریجوییها ـ چه فردی و چه جمعی باشد ـ محکوم شده است.
و اگر حاکمیت ملّی به این معنا باشد که هر ملّت و هر جمعیت حقّ دارد هر نوع نظام و قانون را برای خود انتخاب نماید، چنانکه هر فردی میتواند نسبت به مال و جان خود و هرچه به او تعلق دارد، هر عملی را انجام دهد، این نیز اصالت ندارد و اسلامی نیست، و فرد و ملّت هیچ
کدام این حاکمیت مطلق را ندارند؛ علاوه بر آنکه این قانون و حاکمیت عملی نیست؛ زیرا حدود آن مشخص نیست. جامعه و ملّت بر اهل یک زبان، یک نژاد، یک منطقه، یک شهر و یک روستا هم اطلاق میشود، در حالی که در هیچ کجای دنیا، چنین حقّ حاکمیت را قائل نیستند و به عنوان تجزیه طلبی آن را میکوبند.
و اگر از حاکمیت ملّی، مقصود این باشد که مردم در حدود اختیارات شرعی و قوانین امر به معروف و نهی از منکر و وجوب اعانت مظلوم و اینگونه برنامهها، میتوانند و حق دارند امور را تحت نظر داشته باشند و تذکّر بدهند و بخواهند که به قوانین عمل شود و حق دارند؛ بلکه بر آنها واجب است که تسلیم خودسریهای زمامداران و متصدیان امور نشوند و دستورات خلاف قانون خارج از حدود وظایف آنها را اطاعت ننمایند، این حاکمیت برای ملّت مسلمان و برای هر فرد انسانی در نظام اسلام ثابت است، و در اعمال آن، تشکیل شورا و همپیمان شدن و همکاری در حدودی که اعمال این حاکمیت به آن محتاج است، لازم است و بقا و ترقّی و سعادت و آزادی و حفظ حقوق هر جامعهای بسته به اعمال این حاکمیت است.
پرسش8: امام انسان مافوق است یا مافوق انسان است؟ و به عبارت دیگر دارای عالیترین مرتبه کمال انسانیت است یا دارای مقام مافوق انسانیت میباشد؟
پاسخ: چنانکه برحسب آیه:
«إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ»؛(1)
«(ای رسول ما به مردم بگو) همانا من مانند شما بشری هستم که به من وحی میرسد».
و آیات دیگر، پیغمبر بشری است که به او وحی میشود و معجزه و خصایص دیگر دارد، امام نیز بشر است.
برخی گمان میکنند که: اگر قبول کنند بر پیغمبر یا امام، علم غیب(2)و علوم لدنّی دیگر، و معجزه و کرامت و مقامات و خصایص عطا شده و آنان واجد کمالاتی بودهاند که دیگران به آن کمالات نرسیدهاند
و ارواح و طینت و جوهر وجودشان را صاحب کمالات و مورد عنایات بیشتر بدانند، با انسانیت آنها منافی است؛ زیرا این کمالات در مافوق انسان قابل قبول است، نه در انسان و انسان مافوق.
ولی این گمان صحیح نیست، و منشأ آن، جهل به کمالات انسان و مراتب انسانیت است. لذا بسا شخص ناآگاه فضیلتی را در کسی میبیند و چون در انسانهای متعارف یا آدمهایی که در محیط خود دیده، آنچنان فضیلت و کمال و شخصیت ندیده و حدود کمالات انسان را هم بیشتر از آن تصور نمیکرده، او را مافوق انسان میشمارد؛ مثلاً عیسی بن مریم که بدون پدر و به طور خارقالعاده متولد شده، انسان است و انسان مافوق؛ ولی آدم جاهل او را مافوق انسان گمان میکند و پسر خدا میشمارد.
همچنین اختصاص بعضی انسانها به وحی و علوم لدنّی و معجزات و کرامات و کمالات و ملکات عالی انسانی، مثل رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و ائمه طاهرین علیهمالسلام موجب غلوّ بعضی در حقّ آنها شده که گمان میکنند این مراتب و مقامات، خارج از مرز انسانیت است؛ ولی اگر مقام انسانیت را بشناسند و امکان وسیعی را که انسان در ترقی و تعالی مادّی و معنوی و تقرب به درگاه الهی دارد، میشناختند، اندیشه غلوّ در آنها پیدا نمیشد و به جای این اندیشهها سعی میکردند که خودشان نیز در این آسمان آزادِ انسانیت به پرواز درآیند، و به حدیث شریف مروی از حضرت صادق علیهالسلام که در توصیف انسان میفرماید:
«الصُّورَةُ الاِْنْسانِیَّةُ هِیَ أَکْبَرُ حُجَّةِ اللّهِ عَلی خَلْقِهِ وَهِیَ الْکِتابُ الَّذِی کَتَبَهُ اللّهُ بِیَدِهِ».(1)
«صورت انسانی بزرگترین حجت خداوند است بر مخلوقاتش و این (صورت انسانی) کتابی است که خداوند با دست خودش نوشته است».
توجّه نمایند.
از سوی دیگر، بعضی برعکس برای اینکه این مقامات را مافوق انسان تصور مینمایند و انبیا و اولیا را بشر میدانند و از بیم اینکه مبادا قبول این درجات برای آنها غلو باشد، حقایق مسلّم را انکار کرده و در فضایل و خصایصی که به موجب تواریخ و احادیث معتبر و ادعیه و زیارات ائمه علیهمالسلام ثابت است، اظهار شک و تردید مینمایند.
انصاف این است که این دو گروه هر دو در اشتباه افتاده و از جهل به مقامات انسانیت، که از آن جمله مقام امامت و ولایت و خلیفة اللهی است، در دو طرف افراط و تفریط واقع شدهاند.
گفته نشود: اختصاص برخی افراد، به بعضی کمالات و مقامات و علوم لدنی و تصرف در عالم تکوین بر چه معیار است و چرا برخی مشرف به این مقامات شده و بعضی از آن محروم هستند؟
زیرا گفته میشود:
1) تفسیر صافی، سوره بقره، ذیل آیه «ذلک الکتاب...».
اوّلاً: این مسأله مربوط به قضا و قدر الهی است که بشر نمیتواند به طور همه جانبه و فراگیر از آن مطّلع شود، و وقتی فعلی به خدا نسبت داده شود، جای چون و چرا نیست:
«لا یُسْئَلُ عَمّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ»؛(1)
«او (خدا) هرچه میکند بازخواست نشود؛ ولی خلق از کردارشان بازخواست میشوند».
ما ایمان به قضا و قدر و اندازه داریم، همانطور که قرآن میفرماید:
«ما تَری فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفاوُتٍ»؛(2)
«در نظم خلقت خدای رحمان، هیچ بینظمی و نقصان نخواهی یافت».
ولی از مقدار و تفصیلات و جزئیات این امور آگاهی نداریم که مثلاً چرا بهرهاش از هوش و فهم این مقدار است، و آن دیگری بیشتر است؟ چرا این، چنین است و آن، چنان؟ چرا این نبات میوهاش تلخ است و آن شیرین؟ چرا و چرا؟ از اینگونه سؤالها میلیونها و میلیاردها هست که اگرچه به طور کلّی از همه میتوان پاسخ داد؛ امّا بالخصوص به بیشتر آنها نمیتوان جواب داد، مگر اینکه انسان به تمام علوم و علل و معلولات آگاهی داشته باشد.
اجمالاً نمیشود گفت و نباید گفت: چرا کوه دریا نشده یا دریا
صحرا نشده، یا این بدینسان خلق نشده و آن بدانسان که هر چیزی را اگر خدا چیزی دیگر میآفرید، چیز دیگر بود و آن چیز نبود، و اگر همه را یک چیز آفریده بود یا به یک شکل و یک نوع خلق کرده بود، همه را نیافریده بود و عالم بدون این فرقها و «این نه آنی»ها، ناقص بود و این کمالات و این نظام به وجود نمیآمد.
ثانیا: خدای تعالی در جواب این ایرادها که از جهل به اوضاع عوالم و شرایط و مقتضیات و غرور آدمی به اندکی مایهای که در فهم و علم پیدا میکند، میگیرد، میفرماید:
«ابللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ».(1)
بیانگر این است که محل این عنایات و سزاوار به این الطاف، این افراد هستند و خدا خود دانا است که رسالت خود را چگونه و در کجا و به چه کسی بسپارد، هرچند ما ندانیم چگونه آنها محل این افاضات شدهاند.
ثالثا: ممکن است در مسیری که برای هر موجودی بین مبدأ و منتهی هست، اوضاع و شرایط فقط برای افراد خاصی مناسب شود که استعداد قبول این مواهب را داشته باشند. مناسبات بسیار، از وراثت و پاکی و پاکدامنی آبا و اجداد و اسباب و موجبات اختیاری و قهری، باعث میشود یک فرد ظرفیت قبول افاضات بیشتر را داشته باشد که چون
1) سوره انعام، آیه 124.
بخل در مبدأ فیاض نیست، به او افاضه میشود، مثل اینکه علل و اسباب طوری جور میشود که یک درخت بیشتر میوه بدهد.
در عین حال این مسایل، اتفاقی محض نیست؛ بلکه عالم طبیعت و جهان مادّیت و تأثیر و تأثّر این اقتضا را دارد و این عالم با این تأثیر و تأثّرها به اراده خدا، این چنین منظم میشود که یکی پیغمبر و یکی امام، یکی مقتدی و دیگری مقتدا، یک عضو چشم، یک عضو ابرو و دیگری زبان و دیگری مغز میشود. هرطور که باشد، اعضا و جوارح دیگر، حتی چشم و زبان و گوش، باید به فرمان مغز و در واقع به فرمان روح و عقل باشند. هرچند مادهای که چشم و مغز از آن ساخته شده، در اصل یکی باشد و ما نفهمیم یا گمان کنیم که بدون هیچ امتیاز و علّتی، مغز و چشم از یک نوع سلول آفریده شده باشند؛ امّا احتمال میرود که در نظام اسباب و مسبباتی که به اراده خدا در این عالم برقرار است، این سلول باید مغز شود و آن، زبان یا پوست گردد.
همینطور افراد نیز چنین هستند، یک فرد قابلیت آن را دارد که امام باشد و از هنگام ولادت، قابلیت قبول فیوضات غیبی را دارد و یک فرد این اقتضا و قابلیت را ندارد که نمیشود پیغمبر و امام بشود. چنانکه کور نمیتواند اشیا را ببیند؛ ولی در عین حال همه در مسیر حرکت به سوی نهایت کمالی که دارند، مختارند و میتوانند به آن برسند، چنانکه همان پیغمبر و امام میتوانند مرتکب مخالفت خدا شوند؛ ولی نمیشوند و چنانکه افراد عادی میتوانند بعضی حرکات را در انظار
مردم بنمایند؛ ولی یک حالی در آنها هست که آن حرکات را در ملأ عام و در خیابان انجام نمیدهند، اگرچه در معرض گناه و ترک سیر و کمال قرار گرفتن مردم عادی بیشتر باشد که به حسب عادت، مبتلا به معصیت شود؛ ولی دسته اوّل هم مسؤولیت بیشتر و سنگینتر دارند و «حَسَناتُ الاْءَبْرارِ سَیِّئاتُ الْمُقَرَّبِینَ» کار آنها را دشوارتر کرده است، لذا از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت است که فرمود:
«شَیَّبَتْنِی هُودُ وَأَخَواتُها الحآقَّةُ وَالْواقِعَةُ وَعَمَّ یَتَسآءَلُونَ وَهَلْ أَتیکَ حَدِیثُ الْغاشِیَةِ»؛(1)
«مرا سوره هود و سورههایی نظیر آن مانند: الحاقه، واقعه، عمّ یتساءلون و هل اتیک حدیث الغاشیه پیر ساخت».
و به هر حال این ایرادها وارد نیست که کسی بگوید: امام و پیغمبر اشرف از دیگران نیستند؛ چون از کودکی مورد عنایاتی بودهاند که دیگران مشمول آن نبودهاند. یا اینکه بگوید: سلب این مقامات و عنایات از آنها، اثر کوشش و تلاش خودشان را در کمالاتی که کسب کردهاند بیشتر نشان میدهد؛ زیرا واقعیات و عینیات، اموری نیستند که به طرح و ترجیح ما از آنچه واقع شده تغییر نمایند، به هر حال در میدان عرض وجود و پرسش و فرمانبری خدا، اختیار و غرایز مختلف از آنها سلب نمیشود و آنان هم مثل دیگران مکلف و بلکه تکلیفشان دشوارتر و مسؤولیتهایشان به مراتب بزرگتر است.
1) مجمع البیان، طبرسی، ابتدای تفسیر سوره هود.
رابعا: چنانکه اشاره شد، بحث در این مسایل بینتیجه است و از این تجاوز نمیکند که بگوییم: ما بالفطره شرافت و کاملتر بودن نبات را بر جماد و حیوان را بر نبات و انسان را بر حیوان و عالم را بر جاهل میدانیم، چنانکه کاملتر بودن یک فرد نابغه را بر دیگران میدانیم. این حرف بیمعنی است که کسی بگوید: نبات خود نبات نشده و جماد نمیتوانسته است نبات شود، پس این چه شرافت و فضیلتی است که نبات بر جماد و انسان کامل و خوش فکر بر انسان کوتاه فکر دارد؛ زیرا جوابش این است که: میتوانی همین شرافتی را که درک میکنی، انکار کن و بگو: حیوان از انسان اشرف است، و شخص کمحافظه از آدمی که در حافظه نابغه است، افضل است.
زیبایی و کمال این عالم به همین اوضاع است. ما نباید کُمیت اندیشه را در این پرسشها بکار اندازیم و خود را با عدم صلاحیت، معترض معرفی کنیم. باید زیبایی مجموع این عالم را با این اجزا و نقش هر یک را بررسی نماییم. باید از این مخلوقات متنوع استفاده کنیم، در این مسایل هم همین روش را باید داشته باشیم.
قابل انکار نیست وجود افراد ممتازی که صلاحیت تلقی وحی و فوقالعادگیهای حیرتانگیز داشته که حتی در کودکی در گهواره سخن گفته و حکمت یافته و به مقام نبوّت و امامت رسیدهاند. وجود این افراد نخبه و کانون نورانیت آنها و از هدایت و نعمت رهبری آنها استفاده کنیم. از کارشان، از گفتارشان، از روش آنها سرمشق بگیریم و به
صلاحیت و اختصاص آنها به رهبری و اختصاص رهبری به آنها معتقد باشیم و به فضیلتشان بر دیگران معترف باشیم. چنانکه امیرالمؤمنین علیهالسلام در شأن آل محمّد علیهمالسلام فرمود:
«هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَعِمَادُ الْیَقِینِ، إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغالِی وَبِهِمْ یُلْحَقُ التّالِی وَلَهُمْ خَصآئِصُ حَقِّ الْوِلاَیَةِ وَفِیهِمْ الْوَصِیَّةُ وَالْوِراثَةُ»؛(1)
«آنها اساس و پایه دین و ستون ایمان و یقین هستند، دور افتادگان از راه حقّ به آنان رجوع کرده و واماندگان به ایشان ملحق میشوند و خصایص امامت در آن جمع و حق ایشان است و بس. و درباره آنان وصیت و ارث بردن ثابت است».
و در ضمن یکی از نامههایی که برای معاویه فرستاده، مرقوم فرموده است:
«فَإِنَّا صَنائِعُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا»؛(2)
«ما تربیت یافتگان پروردگارمان هستیم و مردم بعد از آن تربیت یافته ما هستند».
خامسا: ممکن است تمام یا بعضی از این عطیّات و افاضات به مناسبت عوالم قبل از این عالم و پذیرشهایی باشد که در آن عوالم
غیب و ارواح، از فرمان خدا و قبول این موهبتها و امانات الهی داشتهاند، چنانکه در حدیث است که از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله سؤال شد:
«بِأَیِّ شَیْءٍ سَبَقَتِ الاْءَنْبِیآءَ وَأَنْتَ بُعِثْتَ آخِرَهُمْ وَخاتِمَهُمْ؟ فَقالَ: إِنِّی کُنْتُ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِرَبِّی، وَأَوَّلَ مَنْ أَجابَ حَیْثُ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ، وَأَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ فَکُنْتُ أَنَا أَوَّلُ نَبِیٍّ قالَ بَلی فَسَبَقْتُهُمْ بِالاْءِقْرارِ بِاللّهِ عَزَّوَجَلَّ»؛(1)
«بعضی از مردم قریش به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله عرض کردند: به چه سبب رتبه شما از پیامبران دیگر پیش افتاده در صورتی که در آخر و پایان آنها مبعوث گشتی؟ فرمود: من نخستین کسی بودم که به پروردگارم ایمان آوردم و نخستین کسی بودم که پاسخ گفتم، زمانی که خدا از پیغمبران پیمان گرفت و آنها را بر خودشان گواه ساخت که مگر من پروردگار شما نیستم؟ در آنجا من نخستین پیغمبری بودم که گفت: بلی! پس در اقرار به خدای عزّوجلّ بر آنها پیشی گرفتم».
1) اصول کافی، ج 2، ص 8، رقم 1؛ اصول کافی، ترجمه مصطفوی، ج 3، ص 16.
پرسش9: آیا پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به فرمان خدا کسی را به مقام ولایت و رهبری نظام و امامت و خلافت بعد از خودش تعیین فرمود؟
پاسخ: تمام این چند پرسش و پاسخی که به آنها داده شده، بر اساس نصب و تعیین پیغمبر است، که با آن نظام امامت به امّت اعلام شده است. بدیهی است علاوه بر دلایل بسیاری که در لزوم این نصب و تعیین است که مثل علاّمه حلّی، آن دلایل را در «الفین» به دو هزار دلیل رسانده است، کمال دین اسلام و تمام بودن آن اقتضا دارد که چنین نقص بزرگ و حساسی در آن نباشد و ممکن نیست دینی که تمام مسایل مورد نیاز بشر، حتی امور بسیار جزئی را شامل است و از بیان آن کوتاهی نکرده است، در چنین مسأله مهمی که کمال دخالت را در جلو رفتن و گسترش و تداوم انقلاب اسلام دارد، سکوت کرده و با بیاعتنایی از آن بگذرد.
لذا به شهادت تواریخ معتبر و احادیث متواتر، از آغاز بعثت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله این موضوع مطرح شد و مکرر پیغمبر فرمان خدا را در این مورد به مردم رسانید و خلافت و وصایت و ولایت علی علیهالسلام را در ضمن
بیانات مکرر و در مناسبات بسیار ابلاغ کرد، و بالاخره هم در حجة الوداع برای اینکه مطلب کاملاً مستحکم بماند و کسی نتواند بگوید: «پیغمبر در پایان عمرش بر این امر تأکید نداشت و گرنه مناسب بود ابلاغ و اعلانهای سابق را تأیید و در محضر خاص و عام و مجلس رسمی آن را تجدید فرماید»، برای این و برای جهات دیگر که عمده نزول آیه:
«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ»؛(1)
«ای رسول آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر چنین نکنی رسالت او را تبلیغ نکردهای، و خداوند تو را از مردم محفوظ میدارد».
و امتثال فرمان بسیار بسیار مؤکدی است که در این آیه است، در غدیر خم در حضور جماعتی که بر حسب بعضی تواریخ از نود هزار نفر کمتر نبودند، فرمان خدا را ابلاغ و علی علیهالسلام را به خلافت بلافصل خود برگزید، چنانکه امامت سایر امامان را نیز اعلام فرمود، و در مرض موت هم بر حسب معتبرترین راویان اهل سنّت، مثل «صحیح بخاری» در موارد متعدد در مقام برآمد که آن را در این مواقع مناسب نیز کتبا و به صورت یک وصیت تاریخی به امّت ابلاغ کند که با مخالفت عمر
1) سوره مائده، آیه 67.
و گروه او و بیادبی و جسارتشان به مقام والای نبوّت روبرو شد و بالاخره به جای اینکه در این موقع این فرمان شکوهمند و پرمحتوا را بپذیرند، و از اینکه پیغمبر آخرین وصیت خود را کتبا بفرماید استقبال کنند، مانع شدند و پیامبر خدا را آزرده خاطر ساختند.
این بود که برحسب روایات اهل سنّت، ابن عباس که او را حبر امّت مینامیدند، هروقت به یاد آن روز میافتاد، به شدّت میگریست و میگفت: مصیبت، تمام مصیبت، آن روز بود که نگذاشتند پیغمبر وصیت نماید.
یکی از مسایلی که پیرامون آن بحث و بررسی بسیار شده و حق در آن ظاهر و آشکار است، همین مسأله است که بر شمردن کتابهایی که در این موضوع از قرنهای اوّل تا حال نوشته شده، کار دشواری است، کتابهایی که برخی از آنها از ده جلد و بیست جلد و سی جلد هم متجاوز است.
پرسش10: پیغمبر صلیاللهعلیهوآله برحسب مأموریت الهی چه کَس و چند نفر را به امامت منصوب فرمود؟
پاسخ: با علم به اینکه پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله وصی و خلیفه و امام و لیّ امر بعد از خود را معین فرموده است تا تحت رهبری او، انقلاب و رسالت اسلام امتداد یابد، و با توجّه به اینکه برای احدی دعوای تعیین و نصب الهی به خلافت غیر از امیرالمؤمنین و سایر ائمّه عترت و اهل بیت رسالت علیهمالسلام نشده است، ثابت میشود که خلیفه و جانشین و رهبر انقلاب اسلام و معلم اوّل و اول معلم و استاد یگانه این مکتب بعد از حضرت رسول اعظم صلیاللهعلیهوآله ، علی علیهالسلام و پس از آن سایر ائمه علیهمالسلام میباشند.
آیات کثیره قرآن مجید که بر ولایت و فضایل علی علیهالسلام تفسیر شده و احادیث و نصوص متواتر مثل حدیث غدیر، حدیث ثقلین، حدیث امان، احادیث سفینه و یوم الدار و صدها و بلکه هزارها حدیث معتبر دیگر، بر این مطلب صراحت دارند که هر کس بخواهد در حدودی بر کثرت این احادیث و استحکام ارکان نظام امامت ـ چنانکه شیعه معتقد
است ـ مطّلع شود، میتواند به کتابهایی مثل دوره "عبقات" و "الغدیر" و "دلائل الصدق" و "إحقاق الحقّ" و "بحار الانوار" مراجعه نماید.
و امّا اینکه چند نفر به امامت منصوب و معرفی شدهاند، علاوه بر آنکه در طی همان احادیث بسیاری که ارتباط با خلافت و امامت علی علیهالسلام وارد است، این موضوع، یعنی عدد ائمه علیهمالسلام مطرح و منصوص است. بالخصوص روایات بسیار از حضرت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله بر عدد آنها دلالت دارد که برای اینکه کثرت احادیث از طریق اهل سنّت معلوم شود، کافی است بگوییم تنها در "مسند احمد" سی و چهار حدیث از جابر بن سمره و در "صحیح مسلم" هشت حدیث روایت شده است که با کمال صراحت دلالت دارند بر اینکه عدد ائمه و خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآله دوازده نفر است.(1)بنابراین، شخص مؤمن به پیغمبر صلیاللهعلیهوآله نمیتواند عدد ائمه و خلفا را بیشتر یا کمتر از آن بگوید و اینجا است که برادران اهل سنّت اگر منصفانه بیندیشند، راهی جز قبول مذهب شیعه که موافق این احادیث است، و این احادیث جز بر آن قابل انطباق نیست، نخواهند یافت.
1) بعضی از علمای اهل سنّت پیرامون این احادیث به خصوص کتاب نوشتهاند، مثل محمّد معین سندی که کتابی دارد به نام: «مواهب سیّد البشر فی الائمة الاثنی عشر».
پرسش11: آیا غیر از علی علیهالسلام ، نام و نسب سایر ائمّه اثناعشر علیهمالسلام اعلام و معرفی شدهاند؟
پاسخ: همه به اسم و شخص معرفی شدهاند، هم در روایات و احادیثی که نام و نشانیهای همه را فرمودهاند، و هم در روایاتی که بالخصوص به امامت بعضی از آنها مثل امام حسن و امام حسین علیهماالسلام تصریح شده است و هم به وسیله تعریف و تنصیص امام قبل بر امام بعد، به طوری که این روایات بسیار، با توجّه به روایاتی که دلالت بر عدد ائمه علیهمالسلام دارد، جای هیچگونه شک و تردیدی را در اینکه این دوازده نفر منصوص و تعیین شدهاند، باقی نمیگذارد و هیچ کس برای آن احادیث که فقط دلالت بر عدد دارد، تفسیر و توجیه صحیحی غیر از این احادیثی که آنها را به شخص و اسم میشناسانند، نخواهد یافت.
لذا جمعی از علمای معروف اهل سنّت نیز امامت این دوازده نفر را قبول کرده و به آن معترف شدهاند؛ چون دیدهاند نه میتوانند این احادیث را رد کنند؛ زیرا رد آنها ردّ قول پیغمبر است، و نه میتوانند به
غیر از ائمه اثنی عشر که شیعه به امامت آنها معتقدند، به افراد دیگر تطبیق و تفسیر نمایند.
برای نمونه: به یک حدیث از احادیثی که یکی از حفّاظ و علمای نامدار از اهل سنّت در اربعین خود، از حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله روایت کرده و متضمّن نام تمام ائمه اثناعشر علیهمالسلام از امیرالمؤمنین علی تا حضرت مهدی ( علیهمالسلام ) است، اشاره میشود. علاقهمندان میتوانند متن حدیث را در نسخه خطی معتبر این کتاب که موجود است و در کتابهایی که از آن نقل کردهاند، مثل "کشف الاستار" محدث نوری و "منتخب الاثر" تألیف نویسنده این رساله و مقدّمه "مقتضب الاثر" به قلم اینجانب رجوع فرمایند.
روایت کننده این حدیث، علاّمه و حافظ اهل سنّت، ابوالفتح محمّد بن احمد بن ابوالفوارس (متولد شوال 338 و متوفای ذی القعده 412) میباشد. وی به حفظ و امانت مشهور و به صلاح توصیف و توثیق شده و در طلب حدیث مسافرتها کرده و نزد شیوخ بسیار تلمّذ نموده و شاگردان بسیار داشته و کتابها و آثار متعدد از خود به یادگار گذارده و در "جامع رصافه" مجلس درس و املای حدیث داشته است.(1)و از جمله کتابهای او، کتاب اربعینی است در فضایل امیرالمؤمنین علیهالسلام که در مقدّمه آن در تأیید عقیده شافعی که مراد از "اربعین حدیث" در
1) ترجمه این دانشمند در تاریخ بغداد مذکور است.
حدیث مشهور: «مَنْ حَفِظَ مِنْ أُمَّتِی أَرْبَعِینَ حَدِیثا...» چهل حدیث در فضایل امیرالمؤمنین علیهالسلام است، خواب عجیبی از احمد بن حنبل، (امام حنابله) نقل کرده است.
این شخصیت نامدار (حافظ ابن ابی الفوارس) چهارمین حدیثی را که در این کتاب اربعین، با سند از شیوخ خود روایت کرده است، حدیثی است که متضمّن اسامی ائمّه اثناعشر از علی علیهالسلام تا حضرت مهدی ـ روحی فداه ـ است.
بعضی دیگر از اهل سنّت نیز مثل قندوزی و خوارزمی روایات دیگر در رابطه با همین موضوع روایت کردهاند.
پرسش12: آیا منحصر بودن عدد به دوازده نفر، مؤید این نیست که نظام امامت دورهاش محدود و مقدمه انتقال به دوره دیگر است؟
پاسخ: شاید برای بعضی این گمان پیش بیاید که به ملاحظه محدود بودن امامت به رهبری دوازده نفر، معلوم میشود که مانند نبوّت مدت آن محدود است؛ امّا حکومت چون محدود به زمان و افراد معین نیست، نامحدود است. لذا باید پس از نظام امامت، نظام دیگری برقرار شود و آن غیر از رژیم شورایی و انتخاباتی نخواهد بود؛ ولی این سخن کاملی نیست؛ زیرا اگر امامت در طی چند نسل منقرض شده و مدت امامت این دوازده نفر پایان یافته بود و جامعه بشری بدون امام باقی مانده بود، این سخن جا داشت که باید نظام دیگری حاکم شود؛ امّا نظام امامت به طور رسمی جز در عصر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و در مدت خلافت رسمی امیرالمؤمنین و امام حسن مجتبی علیهماالسلام استقرار نیافت و آن هم چنانکه از نظر زمانی محدود بود، از جهت مکانی نیز محدود بود و وضع و شرایط چنان اقتضا کرد که مداخله در امور عامه برای ائمه علیهمالسلام امکان پذیر نشد و آنان در اجرای وظایف و تکالیفی که داشتند، نقش
فعال و مؤثر دیگری را انجام دادند و معنویت و حقیقت اسلام را حفظ کردند تا به عصر غیبت و دورانی که تا هر زمان و هرچه امتداد یابد، در آن نظام امامت ادامه خواهد یافت، منتهی شد.
بنابراین رهبری این دوازده نفر، متضمن محدودیت نظام امامت نیست و اوضاعی که پیش آمد تا منتهی به عصر غیبت شد، محدود نبودن این نظام را تأیید و تثبیت کرد. و همچنین با علم خدا به پیش آمدها و حوادث آینده، و امتحاناتی که جلو میآید و کلاسهایی که جامعه بشری تا ظهور کامل عدل الهی و حکومت نهایی و جهانی حضرت مهدی علیهالسلام باید ببیند، و تعیین برنامه غیبت و خبر پیغمبر و ائمّه علیهمالسلام از آن، این تعیین و انحصار در دوازده نفر هرگز دلیل موقّت بودن این نظام نیست؛ بلکه شاهد استمرار آن است و کاملاً موقّت نبودن آن قابل درک و توجیه است، و برنامهای پیش آمد که منتهی به عصر غیبت شد، این ایراد را که: «با نامحدود بودن نظام امامت، محدود بودن آن در چند نسل چگونه قابل توجیه است» رد کرد و معلوم شد خدا و رسول با علم به آینده و جریانی که پیش میآید، برنامه امامت را دادهاند و میدانستهاند که با همین برنامه، انقطاع و فترتی در نظام امامت پیدا نخواهد شد.
پرسش13: این ترتیبی که در امامت این دوازده نفر است، برای بعضی این گمان را بر میانگیزد که نظام امامت هم یک نظام وراثتی و خانوادگی است و معیار این است که فلانی، پسر فلانی و نوه فلانی است بنابراین داشتن یک نَسَب این چنینی برای رهبری نظام و زمامدارای کافی است؛ در صورتی که این شکل نظام قابل توجیه نیست؟
پاسخ: کتابی به نام "الصفوة" را به جناب زید شهید نسبت میدهند که در آن کتاب، این مسأله اصطفای اهل بیت و اختصاص آنها به بعضی شؤون و خصایص مطرح شده و این مسأله را که از نظر ایشان و همچنین عموم کسانی که معتقد به نظام امامت میباشند، کمال اهمّیت را دارد، در پرتو دقت و تعمق در آیات قرآن مجید، بسیار دقیق و کافی اثبات فرموده است. کسانی که بخواهند پیرامون این موضوع و رفع استعباداتی که در آن شده است، اطّلاع و بررسی بیشتر بنمایند، میتوانند به این کتاب مراجعه نمایند.
و اجمالاً اصل اصطفا و برگزیدن و تفضیل الهی، در مورد بعضی
اشخاص و خاندانها و قبایل قابل انکار نیست و در قرآن مجید و احادیث نیز به آن تصریح شده است. مثل این آیه:
«إِنَّ اللّهَ اصْطَفیآ آدَمَ وَنُوحا وَآلَ إِبْراهِیمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ».(1)
در مورد مریم میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ اصْطَفیکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفیکِ عَلی نِسآءِ الْعالَمِینَ».(2)
و در مورد ابراهیم میفرماید:
«رَحْمَتُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ».(3)
و در مورد بنی اسرائیل میفرماید:
«وَأَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعالَمِینَ».(4)
و درباره موسی میفرماید:
«إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النّاسِ بِرِسالاتِی وَبِکَلامِی».(5)
و در مورد آن بندگان برگزیدهای که به علم کتاب مشرف به عنایت میشوند، میفرماید:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا».(6)
1) سوره آلعمران، آیه 33 و 34.
2) سوره آلعمران، آیه 42.
3) سوره هود، آیه 73.
4) سوره بقره، آیه 122.
5) سوره اعراف، آیه 144.
6) سوره فاطر، آیه 32؛ چنانکه یعقوبی در تاریخ خود نقل میکند: منصور دوانیقی با اینکه سیاست حکومتش، کوبیدن شیعیان و انکار فضایل اهل بیت علیهمالسلام بود، حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام را مصداق این آیه میدانست.
و در مورد تفضیل برخی پیامبران بر برخی دیگر میفرماید:
«تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ».(1)
و نیز میفرماید:
«وَلَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ».(2)
برحسب تفاسیر در مورد آنانکه به اهل بیت حسد میورزیدند، میفرماید:
«أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتیهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ».(3)
و در مورد وجود مبارک خاتم انبیا صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
«وَعَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُن تَعْلَمُ وَکانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیما».(4)
و در مورد عترت طاهره و اهل بیت آن حضرت میفرماید:
«إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا».(5)
اینگونه آیات که اصطفا و برگزیدگی بعضی از بندگان بر بعضی دیگر از آنها استفاده میشود، بیش از اینها است. احادیث شریفه در این
1) سوره بقره، آیه 253.
2) سوره اسراء، آیه 55.
3) سوره نساء، آیه 54.
4) سوره نساء، آیه 113.
5) سوره احزاب، آیه 33؛ راجع به اینکه اراده در این تکوینی است و به فرض آنکه تشریعی باشد، نیز دلیل بر عصمت و طهارت اهل بیت علیهمالسلام است، اینجانب را تحقیق و بیانی است که در کلمات دیگر به آن برنخوردهام، این بیان که علمی و دقیق است، تمام شبهههای معاندین را باطل میسازد.
باب و همچنین متون زیارات معتبر، مثل زیارت جامعه که شرح این برگزیدگیها است، قابل تأویل و توجیه نیست. و در نهج البلاغه نیز در موارد بسیاری (مثل خطبههای 1 و 33 و 89 و 106 و 149 و 173 و 196 و 211) به این حقیقت تصریح و تثبیت شده است. و خلاصه علاوه بر آیات قرآن مجید، روایات متواتر نیز برای اثبات این موضوع کافی است.
بعضی که میخواهند خود را روشنفکر جلوه بدهند، مانند آنان که انبیا را رجال ژنی و نابغه میشمارند، و وحی خدا را بر آنها به گونهای تفسیر مینمایند که مساوی با انکار آن میشوند، این مسایل را با دید مادی و عدم تسلیم به قضا و قدر و حکمت الهی بررسی میکنند، و عجز خود را از درک اسرار افعال خداوندی، دلیل بر عدم حکمت گرفته و مغرورانه اظهار نظر مینمایند که نفی بعضی مواهب و مقامات از اهل بیت علیهمالسلام ، موضعهای خاص و بزرگ آنان را در امور فردی و اجتماعی و سیاسی و غیره محکمتر و ارزش کارها و اقدامات و خودداری آنها را از گناه بیشتر میسازد و مناسبتر میدانند که این بزرگواران را با افراد عادی از جهت میزان درک و شعور، برابر بگویند و عنایات خدا را بر آنها که یک امر واقع شده است، قبول ننمایند. و بالاخره مدد غیبی و اعانت و رعایت مستقیم الهی را که از انبیا و نصرت دین آنها شده، و رشته آن تا امروز و تا روز قیامت امتداد یافته است، منکر شوند و یا به حساب نیاورند، تا بچههای غرب زده آنها را
روشنفکر بخوانند؛ ولی این حقایق قابل تردید نیست و مسایل دینی قابل تفکیک از یکدیگر نمیباشد و آیات قرآن در کلِ محتوا و مفادی که دارند، باید مورد قبول مسلمان باشد.
بنابراین مسأله امامت ائمه علیهمالسلام یکی پس از دیگری، به اصطفا و اختیار الهی است و با وراثت عادی از زمین تا آسمان فرق دارد و هرگز در گزینش امام، اینکه امام دوم برای این امام است که پسر امام اوّل است، یا امام چهارم برای اینکه پسر امام سوم است، معیار نیست. و صرف اینکه اهل بیت متوالیا به این مقام امامت اختصاص یافتهاند، دلیل بر این معیار نیست، چنانکه پیامبران ابراهیمی که همه از نسل و بیت ابراهیم خلیل بودهاند، نبوّت و اختصاص یافتنشان به این مقام به اینکه آنها از نسل ابراهیم هستند، توجیه و خلاصه نمیشود، با اینکه در قرآن مجید میفرماید:
«وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ...».(1)
و پس از آنکه نام پانزده نفر از انبیای ابراهیمی را میبرد، میفرماید:
«وَمِنْ آبآئِهِمْ وَذُرِّیّاتِهِمْ وَإِخْوانِهِمْ وَاجْتَبَیْناهُمْ وَهَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ»؛(2)
«و نیز برخی از پدران و فرزندان و برادران آنها را فضیلت داده و بر دیگران، آنان را برگزیده و به راه راست هدایت نمودیم».
این اجتبا و گزینش، اجتبا و گزینش الهی و بر معیارهای اصیل واقعی و معنوی است، اگر بر آن ارث و میراث هم اطلاق شود، نه ارث و میراث یک وارث عادی از پدر و مادر و برادر است؛ چون این ارث و میراث به علّت ارتباط جسمی و مادّی بین وارث و مورّث است؛ امّا وارث بودن امام، امام دیگر را به علّت ارتباط معنوی و روحی و علایق فکری و مشترکات غیر مادی است.
لذا در زیارت معروف وارث و زیارتهایی که هریک از ائمه علیهمالسلام به خطاب «یا وارث آدم» یا «یا وارث ابراهیم» و سایر انبیا زیارت میشوند، بر اساس وراثت ولادت جسمانی آنها از پیغمبران گذشته نیست؛ زیرا در میان آنها کسانی نام برده میشوند که در سلسله نسب این بزرگواران نیستند، مثل حضرت موسی کلیم اللّه و حضرت عیسی روح اللّه، مع ذلک ائمه علیهمالسلام را وارث آنها میشماریم؛ چون این بزرگواران وارث دعوت و علم و هدایت و امامت آنها هستند، و وراثت امامت و هدایت در اینجا به این معانی است، نه اینکه چون امام یازدهم پسر امام دهم است و امام دهم هم غیر از او پسری نداشت، او به امامت رسید.
تاریخ ائمه علیهمالسلام و سیره و سلوک و علومی که از ایشان به مردم رسید، نشان داد که این وراثت آنها از پیغمبران، و وراثت هر امام از امام دیگر، به حقّ بوده و برای انبیا در این امّت، وارثانی چون علی علیهالسلام و سایر ائمه نمیتوان نشان داد.
آیا مثل علی علیهالسلام با آن همه فداکاری و حق پرستی و علم و زهد و عبادت و ایمان، چه کسی را میتوان معرفی کرد؟
آیا نظیر حضرت حسن علیهالسلام و آن گذشت تاریخی و قبول یک موضع به ظاهر مقهور برای حفظ اسلام، و آن همه حلم و بردباری و سیادت و آقایی در بین امّت، چه کسی را نشان دادهاند؟
آیا در جهاد و قیام برای خدا و ابطال باطل و استقامت در راه حقّ و فداکاری و پاسداری از دین، چه کسی را مانند حسین علیهالسلام در قبول مصائب جانکاه و داغ جوانان و برادران و یاران و اسارت اهل بیت و گذشت از جان نفیس خود، نشان میدهند؟
و آیا و آیا و آیا...
بالاخره این تاریخ بود که نشان داد و این حتی دشمنان اهل بیت بودند که تصدیق کردند آنان به حقّ دارای مقامات بزرگ و رهبری امّت بودند. حتی اشخاصی مانند «ابن خلدون» در برابر آنها و عظمت مقام مثل امام جعفر صادق علیهالسلام و علم او به مغیّبات، خاضعانه اعتراف مینماید.
بیجهت نبود که شعرای آزاده و زندهدلی مانند "فرزدق" در موقعی که مدح این خاندان بزرگترین و بلکه یگانه جرم سیاسی بود، قصیدهای سرایید که تا تاریخ اسلام باقی است، این قصیده زنده و جاودان و نمونه بهترین اثر ادبی و حماسی و ایمانی و اعتقادی است. امام زین العابدین علیهالسلام و همه اهل بیت را مدح مینماید، به طوری که نه
فقط احدی نتوانست به آن مدح ایراد بگیرد و این را ناحقّگویی بشمارد؛ بلکه از آن زمان تا حال همه آن را نمونه شعور زنده شاعر و شجاعت ادبی او و ترجمانی از فضایل اهل بیت و بیان مقامات و مناصب الهی آنها دانستند، و حتی خلیفه مستبد اموی هم جز زندانی ساختن فرزدق، نتوانست عکس العمل دیگری نشان دهد.
خواننده عزیز! در این بحث مطالب و اسرار زیاد قابل طرح است که اگر دنبال شود، سخن به درازا خواهد کشید. ما در نوشتههای دیگر نیز پیرامون این موضوع به گونه دیگر توضیحاتی دادهایم که امید است به نشر آنها موفّق شویم.
پرسش14: چنانکه میدانیم نظام امامت بعد از رحلت حضرت رسول اعظم صلیاللهعلیهوآله جز در مدت پنج سال زمامداری حضرت علی و شش ماه زمامداری امام حسن مجتبی علیهماالسلام استقرار نیافت، بنابراین آیا این نظام تا ظهور حضرت مهدی علیهالسلام و انقلاب جهانی آن حضرت تعطیل و از تصرف در امور ممنوع خواهد ماند و در این فاصله ممتد چگونه نظامی شرعی و اسلامی خواهد بود؟
پاسخ: امامت دارای ابعاد مختلف و شؤون متعدد است که از آن جمله زمامداری و اداره امور و قیام به برقراری عدل و قسط و حفظ امنیت است. در سایر ابعاد تا حدی که با این بُعد سیاسی امامت ارتباط نداشته یا کمتر ارتباط داشته است.
شکی نیست که رهبران نظام امامت وظایفی را که به عهده داشتهاند، انجام دادهاند، و در بُعد سیاسی نظام امامت هم، اگرچه مخالفت سیاستمداران غاصب با اصل نظام و جلوه ابعاد متعدّد آن از بیم این بعد سیاسی بوده و هست، مع ذلک این مخالفتها و ممانعتها موجب بروز فترت و فاصله در این نظام نگردید و از اصالت و اعتبار واقعی و شرعی آن چیزی کم نکرد.
اصولاً استقرار نظام مکتبی به دو گونه و در دو بعد صورت میگیرد: یکی به تبعیت و پیروی اختیاری گروندگان به آن نظام، که میتوان گفت اصل استقرار نظام است؛ و سپس به قدرت اجرایی و نیروی نظامی و مادّی و تشکیلات رسمی.
بدیهی است به صورت دوم، حکومت و ولایت شرعی فقط در عصر حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله پس از هجرت آن حضرت به مدینه طیبه، و در دوره زمامداری امیرالمؤمنین و حضرت امام حسن مجتبی علیهماالسلام استقرار یافت؛ امّا به شکل اوّل همیشه تا زمان ما و تا عصر ظهور استقرار خواهد داشت. هرکس این نظام را میشناسد و مؤمن به این نظام است، خود را تابع آن میداند و از رهبر این نظام اطاعت مینماید.
این نظام همیشه با نظامهای غیر شرعی درگیر بوده و پیروان آن، نظامهای غیر شرعی را رد میکردند و موظف بودند در داخل، خود به حسب دستور امامان، امور خود را با این نظام تطبیق بدهند.
شهرهایی مثل "قم" در عصر پادشاهان بنی عباس، اگرچه به ظاهر تحت رژیم غیر شرعی آنان بودند، در باطن بیش از آنچه تحت نفوذ رژیم بغداد باشند، تابع نظام امامت بودند. این ائمه بودند که پیروان خود و مؤمنین به نظام امامت را مأمور کرده بودند که در اختلافات و مرافعاتی که برایشان پیش میآید، به علما و حاملان علوم اهل بیت رجوع نمایند و به قضاوت آنها تسلیم باشند.
یگانه جمعیتی که در اسلام رژیم حکّام جور و نظامهای دمشق
و بغداد و جاهای دیگر را نپذیرفت، و همواره این رژیمها از آنها در هراس بودند، شیعه و پیروان نظام امامت بودند، اینها بودند که حکومتهایی که بر این اساس نبودند، حکومت ظلمه میدانستند.
این نظام همیشه دوام داشته و هیچگاه منقطع نمیشود. مرحوم "سید محمّد مجاهد" و سایر علما به عنوان رهبری این نظام (از جانب امام عصر علیهالسلام ) فرمان جهاد با روس را صادر نمودند و خود شخصا در آن شرکت کردند. مرحوم "حاج میرزا مسیح تهرانی" در واقعه شورش علیه نفوذ روسیه در ایران، و قتل "گری بایدوف" سفیر مقتدر و مطلق العنان روسیه، موضعش اتکا به این نظام بود. در مسأله تحریم تنباکو که حکم قاطع "الیوم استعمال تنباکو در حکم محاربه با امام زمان علیهالسلام است" دماغ حکومت جبار انگلیس را به خاک مالید، نمونهای از قدرت نظام امامت بود. و "آیت اللّه میرزای شیرازی" از موضع نیابت عامّه حضرت ولی عصر ـ ارواح العالمین له الفداء ـ این حکم تاریخی را صادر کرد. در انقلاب مشروطه، قیام علما علیه استبداد شاه که از عصر ناصرالدین شاه شروع شد، همه به استناد استمرار نظام امامت و نیابت عامه فقها بود.
مجاهدات شخصیتی مثل "سید شرف الدین" با استعمار فرانسه در سوریه و لبنان و انقلاب مرحوم "آقا میرزا تقی شیرازی" علیه استعمار انگلیس در عراق، که به یک جهاد تمام عیار با انگلیس شکل گرفت، و موضعگیریهای "کاشف الغطا" به ضد سیاست استعماری انگلیس و "سید محمّد سعید حبوبی" و "آیت اللّه حکیم" علیه نظام مزدور
عبدالسلام، و صدها حرکات کوچک و بزرگ دیگر، و بالاخره انقلاب اسلامی ایران به رهبری علما و فقها و مراجع بزرگ، علی الخصوص امام خمینی قدسسره ، همه وجود این نظام و بقا و نفوذ آن را نشان میدهد و گواه این است که این نظام هیچگاه منقطع نشده است، هرچند پیروان آن از حیث کمّیت و کیفیت، به اختلاف اعصار و شدت سیاستهای طاغوتها و بعضی علل دیگر، یکسان نبودهاند. چنانکه در عصر اوّل بعد از رحلت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله ، قلّت عدد آنها به نهایت رسید و در یک حساب، به سلمان و ابوذر و مقداد، و در حساب وسیعتر به عمار محدود شد. بالاخره جز گروهی از صحابه، و بعضی مثل مالک بن نویره که حتی به تهمت ارتداد کشته شد و همسرش مورد بیشرمانهترین تجاوزها قرار گرفت، افراد بیشتری باقی نماندند و یا اگر بودند، جرأت اظهار نداشتند. امّا به تدریج و مرور زمان گرایش مردم به این نظام زیاد شد و هرچه جلو آمدند، به سرّ برقراری این نظام، و اینکه این امّت به این نظام و رهبری این دوازده نفر ارجاع شدهاند، بیشتر پی بردند.
پس هیچ موجبی برای منقرض شدن این نظام پیش نیامده و هیچ کس نخواهد توانست آن را منقرض سازد. چنانکه دیدیم بیش از نیم قرن رضاخان پهلوی، عامل انگلیس، و پسرش ـ نوکر سرسپرده آمریکا ـ برای از بین بردن نفوذ معنوی این نظام و حکومت آن تلاش کردند و چه جنایات هولناکی را که مرتکب شدند، و حتی محمّد رضا
پهلوی در کتابهایی که به او نسبت میدادند، به این افتخار میکرد که پدرم این کار را کرد؛ یعنی این نظام و حکومت را که مردم کم و بیش به آن نظر داشته و حلال و حرام را از آنها میگرفتند، از میان برداشت و حتی یکی از نوکران خود فروختهاش در کرج، طی یک سخنرانی افتخار میکرد که: دیگر زمان اجازه نمیدهد که یک نفر سیّد در سامرّا با سیاست دولت مخالفت کند، و با یک فتوا و حکم، اوضاع را آن چنان عوض نماید. امّا علی رغم این تلاشهای استعمارگران و نوکران آنها که قریب یک قرن است علیه این نظام به شدّت ادامه دارد، در این انقلاب اسلامی با چنین جلوه تابناک و درخشانی ظاهر شد که الحمدللّه به صورت رسمی نیز امور را قبضه و نظام اسلامی را اعلام کرد.
اگر بقایای آن رژیم و آن مزدوران انگلیس و آمریکا و دست پروردگان فرهنگ استعماری و پیروان مکتب مارکس و لنین، و سرسپردگان به روسیه و چپ گرایان آمریکایی بگذارند و دست از تحریکات و تبلیغات سوء کارشکنی بردارند و از پشت به اسلام و انقلاب خنجر نزنند، این انقلاب که کار سازی اسلام و نظام سیاسی آن را نشان داد، امیدواریم مطّلع حرکات و جنبشهای بزرگ برای بازگشت به اسلام در تمام جهان اسلام شود.
«وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
و خلاصه اینکه: این نظام از عصر خود پیغمبر تا حال باقی است، و در این عصر که عصر غیبت است، در ولایت فقها و علمای عادل
تبلور دارد و این نظامی است که حدّ و مرز ندارد و در هر کجا و هر نقطه از جهان، تحت هر رژیم و حکومت، یک نفر مسلمان باشد، باید از این نظام تبعیت داشته باشد و تابعیت واقعی او تابعیت از این نظام باشد. این نظام است که رمز وحدت سیاسی تمام شیعه در سراسر عالم است.(1)
1) پیرامون این بحث و بحثهای مناسب آن، به کتابهای «پاسخ به ده پرسش» و «عقیده نجات بخش» نگارش نویسنده مراجعه شود.
پرسش15: آیا مهدی علیهالسلام از ائمه اثنی عشر است که حضرت رسول معظم اسلام صلیاللهعلیهوآله امّت را به امامتشان مژده داده است؟
پاسخ: در این مورد اختلافی بین شیعه و اهل سنّت به نظر نمیرسد و همه بر این اتفاق دارند که حضرت مهدی ـ ارواحنا فداه ـ امام دوازدهم از ائمه اثناعشر علیهمالسلام است، و به طور متواتر ثابت است که پیغمبر صلیاللهعلیهوآله از امامت و خلافتشان خبر داده است، و لذا «ابوداود سجستانی» که صاحب یکی از "صحاح ستّه"(1)و از مشاهیر محدّثین اهل سنّت به شمار میرود، یکی از کتابهای سنن خود را به "مهدی" اختصاص داده و آن را "کتاب المهدی" نامیده است، در این کتاب، اولین احادیثی را که روایت میکند، حدیث ائمّه اثناعشر میباشد.
بنابراین، این موضوع که حضرت مهدی امام دوازدهم است، مثل اصل ظهور مهدی علیهالسلام مسلّم و مورد اتفاق مسلمین است.
1) صحاح شش گانه عبارتند از: صحیح بخاری، صحیح مسلم، صحیح نسائی، صحیح ابی داود، صحیح ابن ماجه، و صحیح ترمذی که به این چهارتای اخیر «سنن» هم میگویند.
پرسش16: دلایلی که بر وجود امامت حضرت صاحب الزمان مهدی منتظر ـ عجل اللّه تعالی فرجه ـ اقامه شده، چند قسم میباشد؟
پاسخ: دلایل خردپسند که با آن اثبات چنین موضوعی معقول و منطقی است، بر وجود و امامت آن قطب زمان و لیّ دوران ـ ارواحنا فداه ـ بسیار است و صدها و بلکه هزارها کتاب و رساله پیرامون این موضوع و مسایلی که با آن ارتباط دارد، تألیف شده است.
احادیث متواتر و ملاقاتها و تشرّفهای شخصیّتهای مشهور و افراد عادی و توقیعات و نامهها و معجزات و خوارق عادات همه آن را اثبات مینمایند.
امامت و غیبت و طول عمر و ظهور حضرت مهدی علیهالسلام و جهانی شدن دین اسلام و تشکیل حکومت واحد جهانی حقّ و عدل، به وسیله آن حضرت، از خبرهای غیبی مشهور و معروفی است که در کتابهای تفسیر و حدیث و تاریخ و رجال و لغت و غیره روایت شده است. صحابه مشهور و تابعین معروف و محدثین بزرگ و اصحاب مَسانید
و جوامع و سنن، این احادیث را روایت کردهاند.(1)و بیش از یک صد آیه از آیات قرآن مجید به ظهور آن حضرت و در ارتباط با آن تفسیر و تأویل شده است.
صدق خبرهای غیبی پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت آن حضرت، به مرور زمان ثابتتر شد، و گذشت زمان ایمان و باور ما را به این خبرهای غیبی استوارتر میسازد. بیایید این کتابهای غیبت را که پیرامون انقلاب آخرالزمان و رهبر آن حضرت مهدی علیهالسلام از عصر پدر آن حضرت تا حال نوشته شده بخوانید ببینید صدها اشخاص که خبر بسیاری از آنها منفردا هم یقین آور است، از وجود آن حضرت و تشرف خود با دیگران به سعادت لقای آن امام بزرگوار، در عصر پدر بزرگوارش و در عصر غیبت صغری و عصر غیبت کبری (عصر کنونی) خبر دادهاند. حال در صورتی که در اثبات یک موضوع، مثل ولادت فلان و وجود فلان و موضوعات دیگر، به خبر یک نفر موثّق اکتفا نموده، اطمینان حاصل میشود، به طریق اولی به خبر جمع بسیاری از مشاهیر و موثّقین، یقین حاصل خواهد شد.
آیا خبر افرادی مثل سیّد بحرالعلومها و مقدّس اردبیلیها را میتوان رد کرد؟ آیا میشود آنها را که از مکروهات محترز و مجتنب
1) برای اطّلاع مختصر از کتابهایی که در این موضوع نوشته شده و نام صحابه پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و علمای محدثینی که این احادیث را روایت کردهاند، رجوع شود به «نوید امن و امان» تألیف نگارنده و مقدمه کتاب شریف نجم ثاقب.
بوده و در زهد و تقوا کم نظیر بودهاند، تکذیب کرد و دروغگو خواند؟
آیا تشرّفها و دیدارهایی که در همین عصر خودمان برای بعضی اتفاق افتاده و مشتمل بر معجزه و کرامتی بوده است، کافی نیست؟
آیا توسّلات بسیار به آن حضرت که آثار عجیب داشته، ما را به آن حضرت راهنمایی نمینماید؟ هیچ راهی برای تردید و شک در وجود و امامت آن حضرت با این همه تشرفها و معجزات نیست. فقط غیبت طولانی و طول عمر ایشان موجب شده که با این همه نشانیها و شواهد گوناگون، بعضی اهل زیغ و اهوا و انحرافات در شک و تردید افتند، یا خود را به شک و تردید بزنند.
امّا آیا طولانی شدن غیبت و طول عمر آن حضرت میتواند به کسی اجازه و جرأت دهد که این همه احادیث و تواریخ و نقلهای متواتر را تکذیب کند و در قدرت مطلقه خدا شک نماید؟ یا به صرف اینکه برای ما شرف تشرف به لقای ایشان فراهم نشده، یا اگر شده ایشان را نشناخته باشیم، میتوانیم دیگران را که به این سعادت نایل شدهاند، تکذیب کنیم؟
آیا فضانوردانی که به ماه رفته و از آنجا وضع ماه را گزارش دادند، قولشان معتبر است؛ ولی قول این همه موثّق مورد اعتماد نیست؟
وانگهی! مگر ما به هرچه باور داریم، غیبت آن شیء مانع از باور آن است؟ مگر آنان که به نیروی جاذبه معتقدند، آن را دیدهاند؟ شرط ایمان به وجود یک شیء، این نیست که آن شیء دیدنی باشد، یا به یکی دیگر از حواس پنجگانه محسوس شود، یا اگر محسوس است ما آن را دیده
و حس کرده باشیم، و یا اگر محسوس ما شده باشد، او را شناسایی کرده باشیم. مگر غیر از این است که بیشتر چیزهایی که ما وجود آنها را در گذشته و حال باور کردهایم، محسوس خودمان نشده است؟
به یک نظر، همه اصلهای اعتقادی ما غیب است، و ما به آنها ایمان داریم و ایمان ما معقول و منطقی است. مسلمانان عموما به وجود و حیات عیسی و خضر و الیاس حتی دجّال معتقدند، با اینکه اکثر آنها را ندیده و به طور محقّق جز در مورد خضر روایت آنها ثابت نشده است. چنانکه عموما مردم تاریخ را رد نمیکنند و به بسیاری از شخصیتهای تاریخی و حوادث تاریخی یقین دارند، با اینکه فعلاً همه غیب است.
همچنین مسلمانان به وجود موجودات ذرهبینی پیش از آنکه به وسیله میکروسکوپ دیده شوند، معتقد بودند. چون اهل بیت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله از وجود آن قبیل موجودات خبر داده بودند. پیش از اختراع تلویزیون، باز هم بر حسب احادیث که از امکان وقوع دیدار از فاصلههای دور، از مشرق تا مغرب و امکان تسخیر فضا و ماه و کرات دیگر خبر میداد، ایمان داشتند، و به استبعادات یا اشکالات به اصطلاح علمی(1)و مقلدان آنها؛ یعنی گرفتاران ضعف ایمان، به قدرت و توانایی
1) متأسفانه برخی از علمای هیأت و طبیعت در گذشته و حال گرفتار این خطا بودهاند که فرضیهها و حدسهای غیر قطعی را مسلّم گرفته و بر اساس آن فرضها و حدسها، که اسم عِلم به آنها داده و بلکه علم را به آنها منحصر شمردهاند، حقایق مهم را که از حیطه آن فرضیهها خارج یا منافی با آنها بود، رد کردهاند، امّا قرآن در سوره یوسف، آیه 76 میفرماید: «وَفَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ».
خدا و مغروران به اصطلاحات و توهمات اعتنا نمیکردند که چگونه تسخیر فضا و کرات امکان پذیر خواهد شد. و مثلاً خرق و التیام (که در نظرشان محال بود) پیش میآید. یا چگونه دیدن یک جسم از فاصله بسیار دور با وجود موانعی مثل کوهها و کروی بودن زمین قابل قبول است.
اکنون هم شخص مؤمن به خدا و رسول به مسایل و وقایع بسیاری که در آینده واقع خواهد شد، مثل تکویر شمس و انفطار سماء و انتثار نجوم و خروج دابة الارض و اشراط و علایم ساعت که از آن جمله، ظهور حضرت مهدی علیهالسلام است، و در قرآن مجید یا احادیث و روایات آمده است، اعتقاد دارند؛ چون هیچگونه برهان قطعی بر عدم امکان وقوع این امور نیست، فقط باید دلایل این پیشگویی و خبر از آینده و حال را بررسی نمود و اگر محکم و عقلانی بود، پذیرفت.
از جهت دیگر میگوییم: خبرهای غیبی و پیشگوییهای قرآن مجید و پیغمبر اکرم و ائمه علیهمالسلام ، یک مسأله ثابت و واضح و حقیقت انکارناپذیر است. و تاریخ چنان آن را ثابت مینماید که حوادثی مثل غزوه احد و بدر و هجرت و بیعتِ عقبه و رضوان را ثابت مینماید. مسلمانان به خبرهای غیبی قرآن مجید و پیغمبر ایمان داشتند، با اینکه غیب بود و هنوز خارج و آینده، مطابق بودن آن خبرها را با واقعیات
و عینیات آینده آشکار نکرده بود؛ امّا به تدریج و با مرور زمان، وقایعی که روی میداد، صحّت این خبرها و ارتباط خبر دهنده را با عالَم غیبت تأیید و بر قوّت ایمان مؤمنین میافزود.
بسیاری از این خبرهای غیبی به جز آنچه در قرآن مجید است، در ضمن یک یا چند حدیث بیشتر بیان نشده و غالبا در حدّ استفاضه نیست، مع ذلک مسلمانان به آنها ایمان داشته و دارند؛ امّا در موضوع «مهدی» و وجود و امامت و ظهور آن حضرت و اینکه جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد، نه فقط یک خبر و دو و سه و ده و بیست و صد خبر؛ بلکه صدها حدیث معتبر داریم که علاوه بر اعتبار فی نفسه موجب مَزید قوّت و اعتبار یکدیگر و شرح و بیان و تفسیر یکدیگر میباشند.
شواهد و مؤیدات تاریخی و صد در صد معتبر این دلیل، بسیار است که برای طولانی نشدن کلام از بیان تعدادی از آن معذوریم.(1)و اجمالاً علی التحقیق در کمتر موضوعی از مسایل اعتقادی مانند این موضوع، زمینه ایمان و یقین و باور و استناد به احادیث و تواریخ و مؤیدات و شواهد فراهم است.
بنابراین به اختصار، ادلّه وجود آن حضرت و امامت ایشان را در چند دلیل خلاصه میکنیم:
1) به کتاب «نوید امن و امان» و «پرتوی از عظمت حسین علیهالسلام » نوشته نگارنده رجوع شود.
1ـ خبر شخص امام حسن عسکری علیهالسلام و خواصِ آن حضرت، و اعلامیههای ایشان به بعضی از نقاط شیعه نشین مثل قم.
2ـ تشرف صدها نفر به زیارت حضرت مهدی ـ عجل اللّه تعالی فرجه ـ در عصر پدر بزرگوارش و عصر غیبت صغری و عصر غیبت کبری (عصر حاضر).
3ـ صدور معجزات و کرامات بسیار از آن حضرت در اثر توسّلات، یا ضمن تشرّف افراد و به گونههای دیگر.
4ـ اخبار متواتر و بشارتهای حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله و ائمه علیهمالسلام در ضمن صدها حدیث معتبر که در کتابهایی که قبل از ولادت آن حضرت و قبل از غیبت صغری تألیف شده، ضبط و روایت شده است.
5ـ و بالاخره نقل تواریخ معتمد و کتابهای انساب، تا آنجا که بعضی از علمای عامه تشرّف به زیارت آن حضرت را ادّعا کرده و در اظهار اشتیاق به سعادت دیدار و ظهور آن رهبر عدالت گستر اشعار سروده و بعضی از خلفای بنی عباس چون الناصر لدین اللّه که از دانشمندان این سلسله و اهل حدیث و روایت بوده است، چنان در ایمان به آن حضرت محکم بوده است که «سرداب غیبت» به امر او تعمیر شده و کتیبه در سرداب، که از آثار عتیقه و نفیسه بوده و هم اکنون نیز باقی و منصوب است، شاهد این عقیده او است.
علاوه بر این دلایل، ادله دیگری نیز بر امامت آن حضرت اقامه شده است که به همین مقدار اکتفا میکنیم و علاقهمندان را به کتابهای
بزرگ؛ مانند کمال الدین صدوق، غیبت نعمانی، غیبت شیخ طوسی و منتخب الاثر تألیف نگارنده، و نجم الثاقب و کشف الاستار و کتابهای دیگر ارجاع میدهیم.
و از خداوند متعال تعجیل در فرج و ظهور امر آن حضرت و نجات جهان را از این نگرانیها و اضطرابات و توطئهها و جنایات شرق و غرب و رژیمها و مکتبهای منحرف مسألت مینماییم.
«اَللّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَزَیِّنِ الاْءَرْضَ بِطُولِ بَقآئِهِ وَاجْعَلْنا مِنْ أَنْصارِهِ وَأَعْوانِهِ وَمُقَوِّیَةِ سُلْطانِهِ وَصَلِّ عَلَیْهِ وَعَلی آبآئِهِ الطّاهِرِینَ، إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»
به عقیده "عقاد" و "مونتگمری وات" کلماتی مثل قوم و شعب و فئه و غیر اینها در معرفی جامعه اسلامی نارسا میباشند و قالب آن، یا بهترین تعبیر از آن، همان "امّت" است که در قرآن مجید آمده است که به شهادت "عقاد و مونتگمری"، یگانه واژهای است که مرادف آن در لغت عرب و در لغات دیگر یافت نمیشود، چنانکه به نظر مونتگمری فکر امّت یک فکر تازه و بیسابقه و مختصّ به اسلام است.
و نیز "مونتگمری" در وصف و تعریف اجتماع اسلام میگوید: اجتماع انسانی از نظر اسلام، اجتماعی نیست که متشکّل از دو طبقه زبردست و زیردست و برخوردار و محروم باشد؛ بلکه امّتی است که به امام واحد و امامت واحد هدایت میشود که قبله آن خیر و تقوا است و همه در آن متساوی هستند. هیچ صاحب ثروت و سطوت و نیرویی نمیتواند از آنچه دارد، سوء استفاده کند و به وسیله آن، خود را بر دیگران برگزیند.(1)
1) مراجعه شود به «ما یقال عن الاسلام» و «الاسلام و الجماعة المتحدة» و «القیادة الاسلامیة فی الفلسفة و التشریع».
در بیان این مطلب که: «تعیین امام و خلیفه برای هر عصر و زمان فقط از جانب خدا به جا و صحیح است و نمیشود در یک زمان، مردم مشمول این عنایت الهی بشوند و در زمان دیگر از آن محروم شوند. با توجّه به اینکه امامت و خلافت، لطف و عنایتی است که در هر زمان و به طور استمرار مورد نیاز جامعه است و رحمانیت و ربانیت خداوند متعال همیشه و در هر عصر و زمان مقتضی آن است».
میگوییم: از این آیات استفاده میشود که این لطف و عنایت در بعضی اعصار واقع شده است. بنابراین با عموم احتیاج به آن در تمام اعصار میفهمیم که به طور مستمر ادامه داشته و انقطاع پذیر نخواهد بود.
هنگامی که امیرالمؤمنین علیهالسلام به سوی شام میرفتند، دهقانان انبار آن حضرت را دیدند، از مرکبهای خود پیاده شدند و پیشاپیش آن حضرت شتابان شدند. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: این چه کاری است که میکنید؟ گفتند: این خوی و عادتی (برنامهای) است از ما که فرماندهان خود را به آن تعظیم میکنیم. امام فرمود: به خدا سوگند! فرماندهان شما از این برنامه منفعت نمیبرند و شما در دنیا بر خود زحمت مینهید و در آخرت به آن شقاوت مییابید و چه زیان دارد مشقت و زحمتی که بعد از آن عقاب باشد و چه سودبخش است راحتی و گشایشی که با آن امان از آتش باشد.
یعنی انجام این تکلّفات و برنامههای تملّق آمیز، هم زحمت و تکلّف است و هم موجب عقاب خدا است؛ چون همانطور که فرماندهان نباید از مردم تملّق و توقّع انجام این برنامه را داشته باشند و اگر اراده علوّ و برتری داشته باشند و مقام خود را وسیله تحمیل خود بر مردم قرار دهند، از ثواب خدا محروم و مستحق آتش خواهند شد، افراد هم نباید با عملیات تملقآمیز و برنامههای غرورانگیز، باد در بینی
آنها انداخته و آنها را به ترفّع و استضعاف دیگران تشویق و راه تکبر را برای آنها هموار کنند و از آن سو در ترک این تکلّفات و برنامهها، راحتی و آزادی و برابری است و موجب امن از آتش هم میباشد.
فلاسفه بزرگ مشّائیان و اشراقیان؛ مانند ابن سینا در شفا، نظام امامت و رهبری را طبق مذهب شیعه تأیید نموده و مثل شیخ شهاب الدین سهروردی، خالی نماندن عالم را از وجود امام، چنانکه مضمون احادیث و موافق با استمرار فیض و قواعد عقلی دیگر است، به صراحت پذیرفته است.
از او در حکمت اشراق نقل شده که میگوید: «لا یَخْلُو الْعالَمُ مِنْهُ...» یعنی عالم خالی از امام و خلیفه نخواهد ماند. او آن کسی است که ارباب مکاشفه و مشاهده، او را قطب میگویند و ریاست و زمامداری و اختیار دین و دنیا با او است، اگرچه در نهایت خمول و برکناری از دخالت در امور باشد، و اگر سیاست بندگان به دست او باشد، روزگار نورانی خواهد بود و اگر زمان از مدبر و مدیّر الهی خالی بماند (یعنی دست تصرف و اداره او در امور باز نباشد) تاریکیها غالب خواهد بود.
و در جای دیگری از این کتاب گفته است:
«بَلِ الْعالَمُ ما خَلاَءَ قَطُّ عَنِ الْحِکْمَةِ وَعَنْ شَخْصٍ قآئِمٍ بِها وَهُوَ خَلِیفَةُ اللّهِ فِی أَرْضِهِ وَهکَذا یَکُونُ ما دامَتِ السَّمواتُ وَالاْءَرْضُ»؛
«عالم هیچ وقت از حکمت و از وجود شخصی که قیام به حکمت کند، خالی نیست و آن شخص خلیفه خداوند در زمین است و این وضع ادامه دارد تا آسمانها و زمین برقرار است».