ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : معرفت حجت خدا: شرح دعای اللهم عرفنی نفسک/لطفالله صافیگلپایگانی.
مشخصات نشر : قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)، مرکز تخصصی امامت و مهدویت، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۲۴ ص.
فروست : سلسله مباحث مهدویت؛ ۴.
شابک : ۲۲۰۰۰ ریال978-600-6262-48-2 :
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی : ۳۰۷۶۱۱۵
بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله مباحث امامت و مهدویت (4)
معرفت حجّت خدا
شرح دعای اللّهمّ عرّفنی نفسک
حضرت آیت اللّه العظمی
آقای حاج شیخ لطف اللّه صافی گلپایگانی
سلسله مباحث امامت و مهدویت
نام کتاب: معرفت حجّت خدا
مؤلف: آیت اللّه العظمی لطف اللّه صافی گلپایگانی
صفحهآرا: امیرسعید سعیدی
ناشر: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
چاپخانه و شمارگان: وفا / 2000 جلد
نوبت و تاریخ چاپ: اوّل / بهار 1390
قیمت: 1300 تومان
شابک: 5 ـ 298 ـ 973 ـ 964 ـ 978
مرکز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر: 7253700 ، 7253340 ـ 0251
قم ـ صندوق پستی: 617
فهرست مطالب
اهدا••• 7
مقدمه••• 9
اعتبار سند دعا••• 17
لغات دعا••• 21
1ـ اللّه••• 23
2 ـ عرفان و معرفت••• 31
3 ـ نفس••• 42
نفس لوّامه••• 50
نفس مطمئنّه••• 51
4 ـ نبیّ و نبوّت••• 55
5 ـ رسول••• 55
6 ـ حجّت••• 59
7 ـ ضلال و ضلالت••• 63
دین••• 73
تفسیر دعا••• 77
جمله اوّل••• 79
شرح و تفسیر••• 79
نتیجه••• 89
جمله دوم••• 94
جمله سوم••• 98
نتیجه••• 109
بحث کلی پیرامون دعا••• 113
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ» «اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْأَعْرِفْ حُجَّتَکَ» «اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی»
بسمه تعالی شأنه
لا عَذَبَ اللّهُ أُمِّی إِنَّها شَرِبَتْ حُبَّ الْوَصِیِّ وَغَذَتْنِیهِ بِاللَّبَنِ
وَکانَ لِی والِدٌ یَهْوی أَبا حَسَنٍ فَصِرْتُ مِنْ ذِی وَذا أَهْوی أَبا حَسَنٍ
ثواب این رساله را به روح پاک مادر عزیزم فاطمه خانم صافی دختر مرحوم آیت اللّه آخوند ملا محمّد علی، هم حجره و شریک بحث با مرحوم آیت اللّه میرزای شیرازی، که مشتاق لقای حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ بود، هدیه مینمایم.
بانویی که در معرفت و ولایت و مداومت بر ادعیه و زیارت عاشورا با حال خضوع و خشوع و بُکا همچنین در شوهرداری و تربیت فرزند و فضایل علمی و عملی دیگر نمونه بود و در تربیت من رنج فراوان برد.
رَبِّ اغْفِرْ لِی وَلِوالِدَیَّ وَارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیرا
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اَلْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی أَدْعُوهُ فَیُجِیبُنِی، وَإِنْ کُنْتُ بَخِیلاً حِینَ یَسْتَقْرِضُنِی. وَالْحَمْدُ للّهِِ أَدْعُوهُ وَلا أَدْعُو غَیْرَهُ، وَلَوْ دَعَوْتُ غَیْرَهُ لَمْ یَسْتَجِبْ لِی دُعائِی. وَالصَّلاةُ وَالسَّلامُ عَلی أَمِینِ وَحْیِهِ وَخاتَِمِ رُسُلِهِ، أَبِی الْقاسِمِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرِینَ.
سِیَّمَا الَّذِی بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَری وَبِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الاْءَرْضُ وَالسَّمآءُ، نامُوسُ الدَّهْرِ وَ وَلِیُّ الْعَصْرِ، الْحُجَّةُ بْنُ الْحَسَنِ الْمَهْدِیِّ أَرْواحُنا وَأَرْواحُ الْعالَمِینَ لَهُ الْفِدآءُ.
اَللّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَکَثِّرْ أَعْوانَهُ، وَاجْعَلْنا مِنْ أَنْصارِهِ وَشَرِّفْنا بِالْفَوْزِ بِلِقآئِهِ إِنَّکَ مُجِیبُ الدُّعآءِ.
قالَ اللّهُ تَعالی:
«وَإِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ»؛(1)
وَقالَ النَّبِیُّ صلیاللهعلیهوآله :
«الدُّعآءُ سِلاحُ الْمُؤْمِنِ وَعَمُودُ الدِّینِ وَنُورُ السَّمواتِ وَالاْءَرْضِ».(2)
برحسب روایات بسیار در عصر غیبت حضرت صاحب الامر علیهالسلام ، به واسطه فتنههای زیاد و آزمایشهای شدیدی که پیش میآید، حفظ دین سخت دشوار میشود و از بوته امتحان جز افرادی که در شداید شکیبا و در معرفت و ولایت استوار و پابرجا باشند، بیغلّ و غش و خالص بیرون نخواهند آمد.
گمراهیها و اغوائات و انحرافها از حقّ فراوان میشود و حتی به اسم اسلام بدعتها میسازند و شبههها منتشر میکنند و تحیّرها و سرگردانیها ایجاد مینمایند و چنان شود که برحسب بعضی روایات شخص صبح میکند در حالی که مؤمن است و شام میکند در حالی که منافق یا کافر است. همچنین شب میکند در حال اسلام و ایمان، و صبح میکند در حال کفر و نفاق.
خلاصه، امواج ابتلائات، امتحانات، موجبات تزلزل عقیده، شک در عقاید دینی و ارتداد از هر سو افراد را احاطه مینماید، آن چنان تمیز و تخلیصی پیش میآید که نظیر آن را نه کسی دیده و نه شنیده باشد. اکثریت در منجلاب فساد و گمراهی غوطه ور شوند و چنان شود که
کسی عقاید اسلامی حتی اسم جلاله «اللّه» را نتواند بگوید مگر به طور پنهانی و برای کسی ایمانش سالم نماند.
«إِلاّ مَنْ یَفِرُّ مِنْ شاهِقٍ إِلی شاهِقٍ وَمِنْ جُحْرٍ إِلی جُحْرٍ».(1)
برای اینکه مؤمنان حقیقی آگاه باشند و در حفظ دین و ایمان خود موفّق گردند و تندترین بادهای فتنه، پای ثبات و استقامت آنها را نلغزاند:
اوّلاً: در احادیث بسیاری که از طریق شیعه و سنی روایت شده است خبر دادهاند که این آگاهی قبلی پس از پیشآمد آن حوادث، موجب قوّت ایمان اهل بینش و معرفت میگردد.
ثانیا: هشدارها دادهاند و مردم را از اینکه دین خود را از دست بدهند، برحذر نمودهاند. چنانکه در نهج البلاغه از حضرت مولی علی علیهالسلام روایت شده است که فرمود:
«ذاکَ حَیْثُ تَکُونُ ضَرْبَةُ السَّیْفِ عَلَی الْمُؤْمِنِ أَهْوَنَ مِنَ الدِّرْهَمِ مِنْ حِلِّهِ. ذاکَ حَیْثُ یَکُونُ الْمُعْطی أَعْظَمَ أَجْرا مِنَ الْمُعْطِی. ذاکَ حَیْثُ تَسْکَرُونَ مِنْ غَیْرِ شَرابٍ؛ بَلْ مِنَ النِّعْمَةِ وَالنَّعِیمِ وَتَحْلِفُونَ مِنْ غَیْرِ اضْطِرارٍ وَتَکْذِبُونَ مِنْ غَیْرِ إِحْراجٍ. ذاکَ إِذا عَضَّکُمُ الْبَلآءُ کَما یَعَضُّ الْقَتَبُ غارِبَ الْبَعِیرِ ما أَطْوَلَ هذَا الْعَنآءَ وَأَبْعَدَ هذَا الرَّجآءَ»؛(2)
«این پیشآمدها (که پیش از این جمله بدان اشاره فرموده) وقتی خواهد شد که ضربت شمشیر بر مؤمن آسانتر است از به دست آوردن یک درهم از راه حلال، این زمانی میشود که عطا شده اجرش از عطا کننده بالاتر است. این در وقتی خواهد شد که مست گردید بدون شراب؛ بلکه از نعمت و نعیم، و سوگند یاد کنید بدون اضطرار، و دروغ بگویید بدون اینکه در حرج مانده باشید. این زمانی است که بلا شما را بگزد چنانکه پالان، کوهان شتر را میگزد. چه طولانی و دراز است مدت این رنج و زحمت! و چه دور است این رجا و امیدواری!».
ثالثا: برحسب روایات، حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و ائمه طاهرین علیهمالسلام از کسانی که در این عصر ثابت قدم میمانند، مدح و تقدیر فراوان نموده، ایمان آنها را ستوده، به پاداشهای بزرگ و درجات بلند وعده دادهاند.
از جمله رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در حدیثی که در آن، حکایت اسلام آوردن جندل بن جنادة بن جبیر ذکر شده است، پس از آنکه جندل از اوصیای آن حضرت پرسید و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به او خبر داده که دوازده نفرند و اسامی آن عزیزان درگاه خدا را بیان فرمود، او را از غیبت امام دوازدهم خبر داد و فرمود:
«طُوبی لِلصّابِرِینَ فِی غَیْبَتِهِ. طُوبی لِلْمُقِیمِینَ عَلی مَحَبَّتِهِمْ.
اُولآئِکَ الَّذِینَ وَصَفَهُمُ اللّهُ فِی کِتابِهِ وَقالَ: «هُدیً لِلْمُتَّقِینَ * الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ». ثُمَّ قالَ اللّهُ تَعالی: «اُولآئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»؛(1)
«خوشا به حال صبر کنندگان در غیبت او! خوشا به حال پایندگان بر دوستی ایشان. ایشانند آنان که خدا در کتابش آنها را وصف نموده و فرموده است: «قرآن مایه هدایت پرهیزکاران است. (پرهیزکاران) کسانی هستند که به غیب [=آنچه از حس پوشیده و پنهان است [ایمان میآورند».(2)سپس فرمود: آنها حزب خداوند (اللّه)اند؛ بدانید حزب اللّه پیروزان و رستگارانند».(3)
(کلمه الغالبون در مورد این آیه نیامده است).
و حضرت امام زین العابدین علیهالسلام برحسب روایت ابوخالد کابلی از آن بزرگوار، میفرماید:
«إِنَّ أَهْلَ زَمانِ غَیْبَتِهِ؛ الْقآئِلِینَ بِإِمامَتِهِ، الْمُنْتَظِرِینَ لِظُهُورِهِ، أَفْضَلُ مِنْ أَهْلِ کُلِّ زَمانٍ؛ لاِءَنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَتَعالی أَعْطاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ وَالاْءَفْهامِ ما صارَتْ بِهِ الْغَیْبَةُ عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْمُشاهَدَةِ، وَجَعَلَهُمْ فِی ذلِکَ الزَّمانِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجاهِدِینَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللّهِ بِالسَّیْفِ، اُولآئِکَ الْمُخْلِصُونَ حَقّا وَشِیعَتُنا
صِدْقا، وَالدُّعاةُ إِلی دِینِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ سِرّا وَجَهْرا»؛(1)
«به تحقیق که اهل زمان غیبت او که قائل به امامت او هستند و منتظر ظهور آن حضرتند، از اهل هر زمان دیگر فاضلترند؛ برای اینکه خدا آنچنان خردها و فهمهایی به آنها عطا فرموده است که غیبت، نزدشان به منزله مشاهده و دیدار گردیده است و ایشان را در این زمان به منزله جهادکنندگان با شمشیر در پیش روی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قرار داده است. ایشان حقّا مخلصند و به راستی شیعه ما هستند و دعوت کنندگان به سوی خدا در پنهان و آشکارند».
در کتاب "محاسن برقی"، سند را به "فیض بن مختار" رسانده که گفت: شنیدم حضرت صادق علیهالسلام میفرمود:
«مَنْ ماتَ مِنْکُمْ وَهُوَ مُنْتَظِرٌ لِهذَا الاْءَمْرِ کَمَنْ هُوَ مَعَ الْقآئِمِ فِی فِسْطاطِهِ قالَ: ثُمَّ مَکَثَ هَنِیئَةً، ثُمَّ قالَ: لا بَلْ کَمَنْ قارَعَ مَعَهُ سَیْفَهُ. قالَ: لا وَاللّهِ إِلاّ کَمَنِ اسْتَشْهَدَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله »؛(2)
«هر کس از شما بمیرد و او منتظر برای این امر باشد (یعنی منتظر قیام حضرت مهدی علیهالسلام باشد)، مثل کسی است که با حضرت قائم علیهالسلام در خیمه آن حضرت باشد.
سپس درنگی کرد و فرمود: نه بلکه مثل کسی است که با او شمشیر زده باشد.
پس از آن فرمود: نه به خدا سوگند مثل آن کسی است که با پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به شهادت رسیده باشد».
و از طرق عامه نیز روایات و احادیث در این معنی بسیار است. از جمله از انس بن مالک روایت شده است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«یَأتِی عَلَی النّاسِ زَمانٌ، الصّابِرُ عَلی دِینِهِ لَهُ أَجْرُ خَمْسِینَ مِنْکُمْ»؛(1)
«بر مردم زمانی میآید که از برای صبر کننده بر دینش، اجر پنجاه نفر از شما میباشد (خطاب پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به اصحاب است)».
رابعا: دستور و توصیه فرمودهاند که با دعا و درخواست از خداوند متعال برای ثبات قدم و منحرف نشدن از راه راست، ایمان و عقاید خود را در حفظ و حراست الهی قرار دهند و در این امتحانات از لغزش قدم و تزلزل عقیده به خدا پناه ببرند و خود را به او بسپارند و از او کمک بگیرند و نیرو بخواهند؛ چون به هنگام امتحانات و حوادثی که بسا افراد ریاضت کشیده را تکان میدهد، بهترین و نیرومندترین نگهبان ایمان و عقاید حقّ انسان، استعانت از خدا و ارتباط یافتن با عالم غیبت است که روحیه صبر و شکیبایی انسان را قوی میسازد و او را در برابر ناملایمات ثابتقدم و پایدار مینماید.
1) کنزالعمال، ج 11، ص 147، ح 30977.
و لذا در قرآن مجید دستور داده شده که به نماز و صبر (که تفسیر به روزه شده است) استعانت بجویید؛ زیرا این توجّه و استعانت، روح مأیوس و ناامید را امیدوار و شخص زجر کشیده و شکنجه دیده را بر تحمل این امور شکیبا مینماید.
و حاصل اینکه: برای حفظ ایمان، مداومت بر توجّه به خدا و دعا، به خصوص خواندن دعاهای مأثور (مثل دعای شریف ندبه) بسیار مؤثر بوده و اثرات تربیتی و تکمیلی و فواید آن در حفظ ارتباط با حضرت صاحب وقت و سید و مولی و پیشوا و امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ بیش از حدّ تصور است. لذا در کتابهای دعا، دعاهایی برای عصر غیبت رسیده است که شاید مختصرترین آنها این دعا باشد که موسوم به دعای غریق است.
«یا اَللّهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ، یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلی دِینِکَ».
یکی از دعاهای معروفی که مؤمنان و منتظران ظهور در عصر غیبت آن ولیّ اعظم خدا ـ عجل اللّه تعالی فرجه ـ بر آن مواظبت داشته و در آن از خدای تعالی معرفت خودش و معرفت پیامبرش و معرفت حجّتش را مسئلت مینمایند، دعای معروف «اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ» است.
ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب کلینی قدسسره که همزمان با حضرات نواب اربعه ـ رضوان اللّه تعالی علیهم ـ میزیسته و در سال 328 یا 329 رحلت فرموده است، در جامع بزرگ و شریف کافی که اقدم جوامع اربعه شیعه
است، این دعا را از حضرت ابی عبداللّه امام جعفر صادق علیهالسلام به دو سند در باب غیبت از کتاب حجت روایت کرده است.
علاوه بر آن، شاگرد معروف کلینی، ابوعبداللّه محمّد بن ابراهیم نعمانی کاتب کتاب کافی مشهور به "ابن زینب یا ابن ابی زینب" که از قدمای محدثین بزرگ شیعه میباشد، در کتاب نفیس و معتبر "غیبت" این حدیث را به سند دیگر نیز روایت نموده است.
همچنین شیخ اجل محمّد بن علی بن الحسین معروف به صدوق قدسسره که در سال 381 درگذشته است و صاحب کتاب من لا یحضره الفقیه، یکی دیگر از کتب اربعه، در کتاب ارزنده "کمال الدین و تمام النعمة" که همواره مورد استناد و اعتماد علما و محققین بوده و هست، به سه طریق دیگر در باب "ما رُوی عن الصادق جعفر بن محمّد علیهماالسلام " این دعای شریف را روایت کرده است که در این سه کتاب معتبر مجموعا به شش طریق روایت شده است.
لفظ این دعای شریف بر حسب روایتی که در کافی، مقدم بر حدیث دیگر روایت شده و بر حسب روایت غیبت نعمانی و سه روایت کمال الدین این است:
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ، اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ. اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی».
و در روایت دیگر "کافی" که روایت 29 این باب است، متن دعا این است:
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْکَ، اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَبِیَّکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَبِیَّکَ لَمْأَعْرِفْهُ قَطُّ، اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی».
که معلوم است اگرچه صحّت صدور هر دو متن از امام علیهالسلام محتمل و بلکه قابل قبول است؛ امّا متن اوّل که به پنج سند روایت شده معتبرتر و جملههایش زیباتر است. بدیهی است در صورت وحدت روایت و وحدت مضمون و اختلاف متن، به حکم:
«وَإِنّا لاَءُمَرآءُ الْکَلامِ، وَفِینا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ، وَعَلَیْنا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ»؛(1)
«و ما (خاندان رسالت) امیران سخن هستیم که ریشههای آن در ما فرو رفته و شاخههایش بر ما گسترده شده است».
باید متن فصیحتر و بلیغتر را صادر دانست.
لذا ما هم در این مقاله متن اوّل را در بحث و تفسیر میگذاریم.
اعتبار سند این دعا با اینکه در این سه کتاب معتبر به سندهای متعدد روایت شده است و بعضی از شواهد دیگر نیز اعتبار آن را تأیید
1) نهج البلاغه، خطبه 233.
مینماید.(1)انصافا اطمینان به صدور آن از امام علیهالسلام حاصل است.
علاوه بر آن، بر فرض که در مثل این مورد سند ضعیف باشد، طبق قاعده تسامح در ادلّه سنن عمل میشود؛ امّا به نظر حقیر، سند دعا واجد اعتبار کافی است و خواندن آن به نیت ورود جایز است.
پس از این مقدمه با استعانت از خداوند متعال برای اینکه به مفاد این دعا در حدّ بینش خود آگاهی یابیم، به شرح و تفسیر آن میپردازیم و اعتراف میکنیم که کلمات صادر از اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام از دعا و مواعظ و حقایق عرفانی و اخلاقی و تعالیم و رهنمودهای ایشان در نواحی گوناگون برتر از آن است که بتوان شرح تفسیر کامل بر آنها نگاشت و اگر بعضی فرازهای سخنان آن بزرگواران را بتوان شرح و تفسیر جامع نمود، آن هم کار همه کس نیست و فقط بزرگانی میتوانند در این کار توفیق یابند که در غور و دقت در احادیث و سخنان ایشان روزگاری را صرف کرده و با مکتب آن عزیزان درگاه خدا آشنا باشند.
1) و از جمله مؤید صحّت حدیثی که متضمّن این دعاست، این است که در کمال الدین و مصباح المتهجد شیخ صدوق، دعای دیگری که طولانی است از جناب شیخ ابیعمرو عثمان بن سعید عمروی نایب خاص حضرت صاحب الامر علیهالسلام روایت نموده است، و دعای مذکور به همین دعایی که ما از آن گفتگو مینماییم آغاز شده است، فقط به جای "لم أعرف نبیّک"، "لم أعرف رسولک" فرموده است. این دعا نیز دعای شریفی است که سیّد در "جمال الاسبوع" فرموده است، که اگر از انجام آنچه ذکر کردیم، از تعقیب عصر جمعه عذر برای تو بود، پس بپرهیز از اینکه این دعا را مهمل گذاری و خدا را به آن نخوانی که ما این دعا را شناختیم از فضل خدا ـ جل جلاله ـ که ما را به آن مخصوص گردانید، پس بر آن اعتماد کن.
امّا ضعیفانی چون مرا، غوّاصی در این دریای ژرف بیکران و پرواز به این قلّههای بلند علم و معرفت هرگز میسر نخواهد شد. باید از خرمن معارف بزرگان و پرورش یافتگان این مکتب کسب فیض بینش و آگاهی نماییم و بدانیم در این مسیر که عالیترین سیرهای کمالی بشر وجود دارد، هرچه جلو برویم و با بال سعی و خلوص بر قلههایی بس بلند پرواز کنیم، در برابر صاحبان مراتب عالیتر مانند نوزادی میباشیم که تازه چشم به دیدار جهان گشوده و بیرون از محدوده گهواره و اطاقش جایی را ندیده باشد و در برابر شخصی که سفرهای بسیار کرده و دریاها و کوهها و اقیانوسها و شهرهای کوچک و بزرگ را دیده و به کرات آسمانی نیز سفر کرده، قرار گرفته باشد. با این اعتراف به ناتوانی و قصور و کوتاهی خود، شرح و تفسیر دعا را در دو بخش آغاز مینماییم.
بخش اوّل: لغات دعا.
بخش دوم: تفسیر دعا.
در پایان نیز، بحث کلی در فایده دعا خواهیم داشت. ان شاء اللّه تعالی.
بخش اوّل
لغات دعا
"اللّه" اسم است از برای ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه بدون لحاظ و تعیین صفتی از صفات.
ابن خالویه در "اعراب ثلثین سوره" میگوید:
«اِسْمٌ لا یَنْبَغِی إِلاّ للّهِِ جَلَّ ثَنآؤُهُ»؛
«اسمی است که سزاوار نیست مگر برای اللّه بلندمرتبه».
و در قول خدای تعالی: «هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیّا»(1)گفته شده است؛ یعنی آیا در مشرق و مغرب خشکی و دریا و کوه و هموار و هر مکان و هر جایی احدی را که اسم او اللّه باشد، غیر از او میشناسی؟؛ یعنی نخواهی شناخت.
پیرامون این اسم، که به تصریح بعضی "اسم اعظم" است و در اینکه مشتق است یا مشتق نیست و مطالب دیگر، علمای بزرگ ادب و لغت
1) سوره مریم، آیه 65.
و فلسفه و عرفان بیانات و تحقیقات مهمی در کتابهای شرح اسماء الحسنی و کتابهای لغت و تفسیر و شرح ادعیه فرمودهاند، که آوردن آن مباحث در این رساله خارج از ظرفیت آن است و اهل تحقیق و بررسیهای عمیق را همان کتابها کافی و وافی است.
فقط در اینجا اجمالاً میگوییم: "اللّه"، که از آن تعبیر به اسم جلاله میشود، دلالت دارد بر ذات جامع جمیع صفات کمال، مثل علم و قدرت و تفرّد و وحدت؛ بنابراین یک مسّمی بیشتر نخواهد داشت و این دلالت بر تفاوت نمیکند و این لفظ مقدّس مشتق باشد یا غیر مشتق و دلالتش بر ذات احدیت به وضع تعیّنی باشد یا تعیینی. و در هر صورت این لفظ دلالت بر آن ذات دارد و در لسان عربی بین اسماء حسنی، اسمی که به دلالت مطابقی این دلالت را داشته باشد، در نظر نیست مگر در مثل «هو» این ادّعا بشود.
راغب میگوید: اصل "اللّه"، اله است که همزهاش حذف شده و بر آن الف و لام تعریف وارد شده است و سپس مثل ابن خالویه به آیه شریفه «هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیّا» استشهاد نموده است و بنابر آنکه مشتق باشد، چنانکه از بعضی روایات نیز استفاده میشود، در اینکه اصل "اللّه" اله بوده است، اختلافی نیست. هرچند در اینکه همزه آن حذف شده و به جای آن الف و لام آورده شده است، یا اینکه الف و لام بر آن داخل شده و الف اصلی آن حذف شده است. و به عبارت دیگر: در اینکه الف و لام تعویض است و قیاسی است یا تعویض نیست و به غیر قیاس است،
اختلاف است. چنانکه در سرّ قرائت آن به قطع همزه و نکات دیگر، بحثهای ادبی لطیفی بین علمای نحو و ادب مطرح شده است که علاقهمندان میتوانند آنها را در کتابهای نحو و ادب مطالعه فرمایند.
و در اصل اشتقاق "اله" نیز چند وجه فرمودهاند:
وجه اوّل: اینکه اصل آن از «اَلَه» (به فتح فاء و عین) است که اسم جنسی است بر هر معبودی که به حقّ یا باطل عبادت شود؛ اعم از اینکه پرستنده معبود باطل فقط آن را معبود بداند و به ربوبیت "اللّه" معتقد باشد، مثل بسیاری از مشرکین. یا اینکه به ربوبیت آن و اتّصافش به صفات کمالیه ربانی قائل باشد.
پس به عکس آنچه که فرقه گمراه وهابیه و ابن تیمیه و پیروانش گمان کردهاند که کلمه توحید فقط دلالت بر توحید الوهیت و نفی شرک در معبودیت دارد و نفی شرک در ربوبیت و اثبات توحید در ربوبیت از آن استفاده نمیشود. این کلمه طیبه بر نفی مطلق شرک برای حضرت احدیت دلالت دارد؛ زیرا شرک در الوهیت و معبودیت، همچنانکه گاه به اعتقاد باطلی مثل عقیده به اینکه شیء وجود تنزیلی خدا در عبادت او است، حاصل میشود. گاه هم به عقاید باطل دیگر مثلاً چیزی یا شخصی را در مثل امر خلق و رزق و اماته و احیا شریک خدا دانستن واقع میشود. پس وقتی گوینده این کلمه طیبه نفی هر معبود را نمود، چنانکه نفی معبودی را که مشرک در عبادت به واسطه اعتقاد فاسدی آن را میپرستد، مینماید، معبودی را هم که مشرک در ربوبیت به واسطه
اعتقادی از رقم دوم میپرستد، نیز نفی مینماید و نفی این دو معبود، نفی اصل و منشأ عقیده به معبودیت آنها است و چون موارد شرک در عبادت و پرستش ظهور پیدا میکند، از این جهت نفی آن شده و با نفی لازم نفی ملزوم (یعنی عقاید فاسدی که منشأ عبادت غیر خدا میگردد) نیز میشود.
بنابراین چنان نیست که کلمه توحید فقط شرک در الوهیت را ـ به معنایی که وهابیها میگویند و مجامع با توحید ربوبیت میشمارند ـ نفی نماید و به نفی شرک در ربوبیت ارتباط نداشته باشد؛ بلکه وقتی معبود غیر او را نفی کردیم، هرگونه شریکی را هم برای او نفی نمودهایم و این در صورتی است که "اللّه" از "اله" (به فتح فاء و عین) مثل "عبد" لفظا و معنا باشد و الاّ برحسب اشتقاقات دیگر، این توهم وهابیها که میخواهند آن را مبدأ یک سلسله دعواهای باطل دیگر خود قرار دهند، بطلانش به صراحت معلوم است.
وجه دوم: این است که "اللّه" مشتق از "اَلِه" بر وزن علم (به فتح فاء و کسر عین) به معنای "تحیّر" است؛ چون عقول در درک حقیقت ذات و صفات او متحیر و ناتوانند، چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَما خَلْفَهُمْ وَلا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْما»؛(1)
«خدا با علم ازلی بر همه آینده و گذشته خلق آگاه هست و خلق را هیچ به او احاطه و آگاهی نیست».
1) سوره طه، آیه 110.
از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت است که فرمود:
«کَلَّ دُونَ صِفاتِهِ تَحْبِیرُ الصِّفاتِ وَضَلَّ هُناکَ تَصارِیفُ اللُّغاتِ»
و نیز از آن حضرت روایت است که:
«کَلَّتِ الاْءَلْسُنُ عَنْ غایَةِ صِفَتِهِ وَالْعُقُولُ عَنْ کُنْهِ مَعْرِفَتِهِ».
نه ادراک بر کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه بر ذیل وصفش رسد دست فهم
و در دیوان منسوب به حضرت مولی علیهالسلام است:
کَیْفِیَّةَ الْمَرْءِ لَیْسَ الْمَرْءُ یُدْرِکُها فَکَیْفَ کَیْفِیَّةُ الْجَبّارِ فِی الْقِدَمِ
هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ الاْءَشْیآءَ مُبْتَدِعا فَکَیْفَ یُدْرِکُهُ مُسْتَحْدِثُ النَّسَمِ گفتم: همه ملک حسن سرمایه تو است خورشید فلک چو ذره در سایه تو است
گفتا: غلطی زمانشان نتوان یافت از ما تو هر آنچه دیدهای پایه تو است
و بنابر این وجه، دلالت کلمه توحید بر نفی شرک در ربوبیت ظاهر و بینیاز از بیان است.
وجه سوم: اینکه مشتق از "وله" است و بنابراین اصل "اله" هم "وله" است که واو آن به همزه بدل شده است. و خداوند متعال را به این جهت
"اله" گویند که هر مخلوقی یا به تسخیر و یا به اختیار، مایل به او است، چنانکه میفرماید:
«کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِیحَهُ».(1)
و نیز میفرماید:
«وَإِنْ مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ»؛(2)
«موجودی نیست جز آنکه ذکرش تسبیح و ستایش حضرت او است ولیکن شما تسبیح آنها را نمیفهمید».
و نیز میفرماید:
«إِنّا للّهِِ وَإِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛(3)
«ما به فرمان خدا آمده و به سوی او رجوع خواهیم کرد».
و در آیه دیگر فرمود:
«وَلَهُ أَسْلَمَ مَن فِی السَّمواتِ وَالاْءَرْضِ طَوْعا وَکَرْها وَإِلَیْهِ یُرْجَعُونَ»؛(4)
«هرچه در زمین و آسمان است، خواه ناخواه مطیع فرمان خدا است و به سوی او رجوع خواهند کرد».
و از این جهت است که بعضی گفتهاند: «اللّهُ مَحْبُوبُ الاْءَشْیآءِ کُلِّها».
و این منافات ندارد که بعضی از افراد انسان به سبب برخی کاستیها
از او منصرف میشوند و سیر اختیاری خود را که باید به سوی او باشد، به قهقری مبدل کرده و از او دوری میجویند. با این حال، در سیر کلی، همه به سوی او میروند و بازگشت همه به سوی او است.
«فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»؛(1)
«پس منزه و پاک است خدایی که ملک و ملکوت هر موجودی به دست قدرت او است و همه شما به سوی او رجوع خواهید کرد».
و در لسان العرب است که:
مَعْنی وَلاهُ: أَنَّ الْخَلْقَ یُولِهُونَ فِی حَوآئِجِهِمْ؛ أَیْ یُضَرِّعُونَ إِلَیْهِ فِیما یُصِیبُهُمْ وَیَفْزَعُونَ إِلَیْهِ فِی کُلِّ ما یَنُوبُهُمْ».
وجه چهارم: این است که از "اَلَه یَلوهُ لیاها" به معنای "احتجب" و مشتق باشد؛ چون حقیقت ذات او پنهان و محتجب از عقول و ابصار بوده و دیده نمیشود. در قرآن مجید نیز به این معنا اشاره شده است:
«لا تُدْرِکُهُ الاْءَبْصارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الاْءَبْصارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ»؛(2)
«او را هیچ چشمی درک ننماید، و حال آنکه او بینندگان را مشاهده میکند و لطیف و نامرئی و به همه چیز آگاه است».
و اسم "الباطن" نیز بر آن دلالت دارد. و در حدیث است:
«إِنَّ اللّهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ کَما احْتَجَبَ عَنِ الاْءَبْصارِ، وَإِنَّ الْمَلاَءَ الاْءَعْلی یَطْلُبُونَهُ کَما تَطْلُبُونَهُ أَنْتُمْ»؛
«خداوند متعال از عقلها محجوب و پنهان است، چنانکه از بصرها و چشمها محجوب و پنهان است و به درستی که ملأ اعلی و فرشتگان بالا او را طلب میکنند، همچنان که شما طلب مینمایید».
بنابراین، این وجه و وجه سوم نیز دلالت کلمه توحید بر نفی شرک در ربوبیت ظاهر است.
وجه پنجم: این است که از "أله إلی فلان" مشتق است؛ یعنی به او سکون و آرام گرفت، به این جهت که عقول به او آرامش مییابد. و جهانبینی اهل توحید به شناخت او باوربخش و موجب اعتماد میگردد و دلها به یاد او اطمینان پیدا میکند، چنانکه میفرماید:
«أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛(1)
«آگاه باش تنها با یاد خدا دلها آرام میگردد».
و در دعای عرفه است:
«ماذا فَقَدَ مَنْ وَجَدَکَ وَماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَکَ»؛
«چه چیزی را گم کرد کسی که تو را پیدا کرد و چه چیزی را پیدا کرد کسی که تو را گم کرد؟»
1) سوره رعد، آیه 28.
وجه ششم: اینکه "اله" مشتق از "أَلِه" (به فتح فاء و کسر عین) است که به معنای پناه جستن و پناه گرفتن باشد. و به خدا از این جهت "اله" گویند: پناه حقیقی و مفزع همه است. بنابراین، این وجه و وجه پنجم نیز کلمه توحید مطلق شریک را نفی مینماید. این بود عمده وجوه یا تمامی وجوهی که در مبدأ اشتقاق "اله" فرمودهاند.
و امّا "اللّهمّ"؛ در چگونگی ترکیب آن فرمودهاند: معنای آن "یااللّه" است و کلمه «یا» به جهت تعظیم اسم جلاله از آن حذف شده و عوض آن میم مشدّد در آخر آن آورده شده است و این از خصایص این اسم است؛ چنانکه تاء قسم به آن اختصاص دارد.
و فرّاء گفته است: اصل "اللّهمّ"، "یا اللّه آمنّا بالخیر" است، یعنی ای خدا قصد کن ما را به خیر. ولی قول اوّل ارجح و اقوی است.
معرفت و عرفان؛ ادراک شیء است به اندیشه و تدبیر در اثر آن چیز، که اخصّ از علم میباشد؛ زیرا علم مطلق ادراک است و به تفکّر در خود شیء نیز حاصل میشود. به عبارت دیگر میتوان گفت: معرفت اعم است؛ زیرا علم ادراک حقیقت شیء است و معرفت ادراک شیء است؛ خواه به حقیقت باشد یا به ظاهر و آثار.
و بنابر اینکه عرفان و معرفت اعم از معرفت حقیقت شیء یا آثار و وجوه آن باشد، حدیث شریف معروف «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» را اینگونه میتوان تفسیر نمود: هرکس شناخت حقیقت نفس خود را
که مرکب و محتاج و دارای سایر صفات و مشخصاتی است که باری تعالی از آن منزه است، میشناسد؛ پروردگار خود را که از این صفات و صورت عرفان اوّل، عرفان حقیقت نفس است و عرفان دوم، همان عرفان شیء و به چیزهایی است که از او سلب میشود و خارج از حقیقت ذات او است.
و میتوان تفسیر نمود: هرکس شناخت نفس خود را که محتاج و نیازمند به غیر و مصنوع و مخلوق و مملوک غیر و غیر مستقل بالذات و معلول و حادث است، خدا را که صانع و خالق و مالک و آفریننده و هستیبخش او است، به بینیازی و کمال و سایر صفات جلال و جمال میشناسد که بنابراین وجه، عرفان و معرفت در هر دو جزء حدیث به معنای عرفان آثار و تفکّر در آثار و اوصاف نفس و رب حاصل شده و به معرفت حقیقت آنها ارتباط و دلالت ندارد.
و میتوان تفسیر نمود: هرکس نفس خود را بشناسد به اینکه حقیقت آن را نمیتوان شناخت و درک آن میسّر نیست، پروردگار خود را نیز میشناسد به اینکه حقیقت وجود و کُنه ذاتش از دسترس ادراک بیرون است و بنابر این وجه نیز، معرفت به حقیقت ذات تعلق نگرفته و با تدبّر در آثار حاصل شده است. و در این معنی شاعر میگوید:
تو که در علم خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی
و میتوان تفسیر نمود: هرکس نفس خود را بشناسد که در اداره
تمام اموری که مربوط به او است از جسم و روح یگانه است و تمام اعضا و قوا تحت فرماندهی واحد قرار دارند، و اگر نظام اداره نفس، دو فرمانده و دو مدیر داشت، امور آن مختل و تباه میگشت، میفهمد که در کل جهان و تمام عالم امکان نیز اگر فرماندهی و مدیریت متعدد باشد، نظام عالم کاینات مختل و همه تباه میشوند؛ لذا خدا را به یگانگی و وحدت و بیشریکی میشناسد. بنابراین وجه نیز عرفان به غیر حقیقت و کنه ذات تعلق گرفته و به تدبّر در آثار حاصل شده است.
و تفسیر دیگر این است: هرکس نفس خود را بشناسد به اینکه دارای توانایی و علم و ادراک است ـ هرچند محدود ـ میشناسد آن کسی که او را آفریده و این صفات را به او عطا کرده است، خود دارای تمام صفات کمالیه است؛ زیرا بدیهی است که «فاقد شیء معطی آن خواهد بود» و نیازمند، کسی را بینیاز نخواهد کرد.
ذات نا یافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش
و نیز به تدبّر و اندیشه میشناسد که این صفات را خودش به خودش نداده، چنانکه خودش را خودش نیافریده است، پس میشناسد که بخشنده، هرچه از هستی و صفات جمال و جلال دارد، از خودش میباشد که این هستی و این صفات را به او عطا کرده است. بنابر این وجه نیز، عرفان در هر دو جزء به تدبر در آثار فراهم میشود.
سایر وجوهی که در تفسیر این حدیث میتوان بیان کرد، نیز از این
دو قسم خارج نیست؛(1)که یا معرفت نفس به حقیقت و به تدبّر در ذات آن حاصل شده و یا به تدبّر در اندیشه آثار آن.
امّا معرفت "ربّ" بنابر تمام وجوه، به تدبّر در آثار حاصل میشود. لذا گفته میشود: فلان کس خدا را میشناسد. و گفته نمیشود: خدا را میداند؛ چون معرفت بشر به خدا به تدبّر در آثار او است، نه به اندیشه در ذات او.
و از سوی دیگر گفته میشود: خدا فلان چیز را میداند. و گفته نمیشود: خدا فلان چیز را میشناسد؛ زیرا معرفت بر علمی اطلاق میشود که وصول به آن با تفکّر باشد و خدا از آن منزه است؛ بلکه علم خدا حضوری و بدون سابقه تفکّر و اندیشه و غیر مسبوق به جهل و عدم است. گفته نشود: اگر معرفت باید مسبوق به تفکّر و تدبّر در آثار شیء باشد، پس اینکه گفته میشود: معرفت اللّه فطری است، و در قرآن مجید میفرماید:
«أَفِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّموَاتِ وَالاْءَرْضِ»؛(2)
«در وجود خدا که فاطر آسمانها و زمین است، شکی نیست».
و در آیه دیگر میفرماید:
«وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالاْءَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّهُ»؛(3)
«و اگر از ایشان سؤال کنی که چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرده است، هرآینه میگویند: خدا».
و بالجمله در این آیات و آیات دیگری از قرآن مجید، مثل آیه:
«فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها»؛(1)
«به جانب آیین اسلام روی آور و پیوسته از دین خدا که فطرت خلق را بر آن آفریده است، پیروی کن».
و از احادیث شریفه استفاده میشود که: معرفت خدا و رسول و امام فطری است و نیاز به تدبّر ندارد.
مقصود از اینکه گفته میشود: دین فطری است، به یکی از دو معنا است: یکی اینکه دین بر بشر تحمیل نشده؛ بلکه با فطرت او موافق است و حرکت در مسیری است که انسان بالطبع و به فطرت باید داشته باشد و وقتی آن را بر او عرضه بدارند، از آن سرباز نزده و ابراز تنفر نمینماید و دین حاجت فطری او را بر میآورد.
مثلاً فطرت بشر خواهان عدالت و راغب و مشتاق به خیر و احسان است. از این جهت هرچه پیشنهاد عدالت بخش به او بدهند و او را به خیر و احسان، امانت و راستی، وفا و حفظ عهد، و رحم و انصاف دعوت نمایند، آن را طرد نمینماید. و اگر عوامل و موانعی بین او و فطرتش حجاب نشده باشد، از اینگونه پیشنهادها استقبال میکند.
1) سوره روم، آیه 30.
همچنین چون نیاز به خداپرستی در فطرت بشر است و انسان احساس میکند که فقیر و محتاج است، باید به یک نقطهای که غنای مطلق و بینیازی محض و قدرت نامحدود و علم غیر متناهی باشد، خود را متّصل و متّکی نماید. او کسی را میخواهد که بتواند حوایج او را برآورد و او را در شداید و سختیها یاری دهد و یاد او آرامبخش روح و روانش باشد.
بشر بالذات خود را گمراه میبیند و هستی و تمام حیثیات خود را هر ساعت و هر دقیقه و ثانیه در معرض انواع خطرات میبیند و میخواهد به مرکزی که بر تمام کاینات حکمفرما و مسلط و محیط بوده و پناهگاه او از این خطرات باشد، اتّکا و اعتماد کند؛ لذا وقتی دین را به مفهوم صحیحش، که برآورنده این تمایلات فطری است، بهاو عرضه بنمایند، بالفطره آن را قبول میکند؛ زیرا همان چیزی است که او میخواهد. این معنا از فطری بودن دین با اینکه میگوییم: معرفت خدا به اندیشه در آثار بدون تفکّر در ذات حاصل میشود، منافات ندارد.
معنای دیگر فطری بودن دین، این است که فطرت بشر آن را تأیید و تصدیق مینماید و از قضایایی است که اگرچه محتاج به قیاس و برهان است؛ امّا قیاس و برهان آنها از خودشان جدا نیست و با آنها همراه و در آنها مطوی است، چنانکه گفتهاند: «قَضایا قِیاساتُها مَعَها» و در بیان مثال برای آن گفته شده است: این قضیه که "عدد چهار زوج است" فطری است؛ زیرا دلیل آن با آن همراه است و آن این است که
عدد چهار قابل انقسام به دو عدد متساوی است و هر عدد قابل انقسام به دو عدد متساوی، زوج است، پس عدد چهار زوج است.
یا در همین مسأله "معرفت اللّه" میگوییم: این قضیه که "عالم، خدا و آفریننده دارد" فطری است؛ زیرا دلیل آن با آن همراه است و آن این است که عالم حادث و پدیده است و هر حادث و پدیده، آفریننده و پدیدآورنده دارد، پس عالم آفریننده دارد.
یا میگوییم: "عالم ناظم غیبی و نامرئی دارد" فطری است؛ زیرا دلیل آن از آن جدا نیست و آن مثل این قیاس و برهان است که عالم نظم و حساب دارد و هر چیزی که نظم و حساب داشته باشد، نظم دهنده دارد، یا هر نظم و حسابی ناظم دارد. پس عالم ناظم دارد، یا پس نظم و حساب عالم نیز ناظم دارد.
بنابراین، فطری بودن دین به حسب اصطلاحات اهل معقول و منطق این است که: دلایل یک قضیهای که مورد تصدیق قرار میگیرد، با خود او باشد. و این اصطلاح نیز با معنای لغوی عرفان و معرفت که به حقیقت اشیا تعلق نمیگیرد و به شناخت اموری مربوط است که با تفکّر و اندیشه در آثار آنها شناخته میشوند، منافات ندارد؛ زیرا قضیه فطری هرگاه با آثاری که با موضوع آن قضیه فطری ارتباط داشته باشد، همراه باشد و آن آثار دلیل آن باشد، شناخت آن قضیه، عرفان و معرفت خواهد بود.
و بالاخره سومین معنا برای فطری بودن دین، این است که: انسان
خود به خود و ناخودآگاه و بدون اینکه قصد و نیت قبلی داشته باشد، به سوی خدا متوجّه میشود و در فرصتهایی دلش به سوی خدا کشیده شده و به یاد او میافتد. حتی مکرر شنیده و دیده شده است افرادی که در الحاد و زندقه بسیار متعصب و در عناد و لجاج با اهل توحید سخت استوار بودند، در طی جریانها و حوادثی که در زندگی آنها روی داد، ناخودآگاه به سوی خدا متوجّه شدند، یا عملیات و کارهایی از آنها سر زد که منشأ آن جز ایمان به عالم غیب و جهان دیگر، چیز دیگری نیست.
از جمله در هنگام ابتلا و گرفتاریها، وقتی انسان امیدش از همه جا بریده و قطع شود، دلش به سوی او متوجّه میشود، چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«قُلْ أَرَءَیْتَکُمْ إِنْ أَتیکُمْ عَذابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السّاعَةُ أَغَیْرَ اللّهِ تَدْعُونَ إِن کُنتُمْ صادِقِینَ * بَلْ إِیّاهُ تَدْعُونَ»؛(1)
«بگو آیا میبینید اگر عذاب خدا یا روز قیامت برای شما آمد آیا غیر خدا را میخوانید اگر شما راستگو باشید * بلکه او را میخوانید».
و در حدیثی که در تفسیر منسوب به حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام ، از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده، همین معنی بیان شده است. برحسب این حدیث، شخصی از امام صادق علیهالسلام درباره خدا سؤال نمود، حضرت در پاسخ او فرمود:
1) سوره انعام، آیه 40 و 41.
«هَلْ رَکِبْتَ سَفِینَةَ قَطُّ»؛
«آیا هرگز سوار کشتی شدهای؟»
عرض کرد: بله.
فرمود: آیا کشتی تو شکسته شده است در حالی که کشتی دیگری نباشد که تو را نجات دهد و شناگری ندانی که تو را بینیاز کند؟
عرض کرد: بله.
فرمود: آیا دل تو متوجّه شد به اینکه شیئی از اشیا هست که بتواند تو را از ورطهای که در آن افتادهای نجات دهد؟
عرض کرد: بله.
فرمود:
«ذلِکَ الشَّیْءُ هُوَ اللّهُ الْقادِرُ عَلَی الاْءِنْجآءِ حِینَ لا مُنْجِی، وَعَلَی الاْءِغاثَةِ حَیْثُ لا مُغِیثَ»؛
«این شیء آن خدایی است که توانا بر نجات دادن است، هنگامی که نجات دهندهای نیست، و توانا به فریاد رسیدن است هنگامی که فریاد رسندهای نیست».
و چه نیکو سروده است در این معنا، مرحوم آیت اللّه والد قدسسره در گنج دانش:
شناسایی حقّ امری غریزی است در این نکته حکم عقل طبیعی است
اگر افتی به دام ابتلایی به جز او از که میجویی رهایی
باری از جمله فرقهای معرفت و علم این است که فرمودهاند: ضدّ معرفت انکار است، چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ یُنکِرُونَها»؛(1)
«نعمت خدا را شناخته، سپس انکار میکنند».
و میتوان گفت: این هم اِشعار دارد بر اینکه معرفت از اموری است که در فطرت انسان است، به آنچه که به آن تعلق میگیرد، جهل مطلق ندارد. لذا اگر آن را نفی کرد، انکار است. و جهل یا اعم از عدم معرفت و عدم علم است یا فقط ضد علم است. بدیهی است این دو لفظ به گونههای دیگر استعمال میشوند و چنان نیست که کل مطلب در این دو لفظ (علم و معرفت) این باشد که ما برشمردیم؛ بلکه با مراجعه به کتب لغت و موارد استعمالات و بررسیهای دقیقتر به نکات بیشتر میرسیم.
چنانکه از همین بیاناتی که در اینجا نمودیم، معنا و تفسیر بعضی از احادیث، مثل حدیث معروف «أَعْرِفُوا اللّهَ بِاللّهِ» مکشوف میگردد.
از پیرزنی پرسیدند: خدا را به چه شناختی؟ گفت: به گردش کردن این چرخ (اشاره نمود به چرخی که در پیش رو داشت) که تا او را نگردانم نمیگردد، پس چگونه چرخ گردون بدون گرداننده و محرک در حرکت است. و لذا گفتهاند: «عَلَیْکُمْ بِدِینِ الْعَجائِزِ».
1) سوره نحل، آیه 83.
بلی در طبع هر دانندهای هست که با گردنده گردانندهای هست
از آن چرخک که میگرداند آن پیر قیاس چرخ گردون را همی گیر
اگرچه از ازل یابی درستش نگردد تا نگردانی نخستش
هم بر این عجوزه، عارف گفته میشود و هم بر آن فیلسوفی که همین برهان حرکت را با تفصیل و کشف حرکاتی که کل جهان و اعضا و اجزای آن را به این شکل درآورده، از حرکات اتمی تا کهکشانی و بالاتر و حرکت جوهری با قویترین تقریر علمی بیان مینماید و هیچ چیز و هیچ موجود را در این عالم از حرکت؛ بلکه حرکات گوناگون فارغ نمیبیند و از تماشای حرکات عالم حیوان، نبات، جماد، کرات و درک آنها سرمست معرفت و سرشار از لذّت معنوی و عرفانی میشود، همه عارفند و همه او را میطلبند و شوریده و شیفته و واله اویند.
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
آری هم آن عارفی که میگوید:
«ما رَأَیْتُ شَیْئا إِلاّ وَرَأَیْتُ اللّهَ قَبْلَهُ»؛
«چیزی را ندیدم مگر آنکه خدا را قبل از آن دیدم».
و هم آنکه میگوید:
«ما رَأَیْتُ شَیْئا إِلاّ وَرَأَیْتُ اللّهَ بَعْدَهُ»؛
«چیزی را ندیدم مگر آنکه خدا را بعد از آن دیدم».
و هم آن عارف موحد و یکتاشناسی که مصداق این شعر میباشد.
هرگز حدیث حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگر است
بلکه خود را هم فراموش میکند و فریاد میزند:
«ما رَأَیْتُ شَیْئا سِوَی اللّهَ»؛
«چیزی را ندیدم به جز خدا».
امّا در اصطلاح عرفان و عرفای حقیقی، عارف صورتان مجازی که ریاضات حقّه و شرعی را ترک کرده و به اوراد و اذکار و ترتیبات مبتدع و غیر وارده از مبدأ وحی و خواندن اشعار و غزلیات سرگرم کننده و تعالیم افراد منحرف را به جای تعالیم اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام برنامه خود قرار داده و ترک دنیا را به ترک امر به معروف و نهی از منکر و مداخله نداشتن در امور اجتماعی میدانند و میخواهند با همه در مسلک صلح کل باشند، عارف نمیگویند؛ بلکه عارف کسی است که در معرفت خدا و معرفت انبیا و اوصیا که اولیای مسلّم اویند و معرفت شریعت و احکام او و سلوک راه آنها بیش از حدّ متعارف به مقاماتی رسیده و به درجاتی نایل شده باشد.
نفس در لسان عرب و کتاب و سنّت و اشعار و بیانات فارسی
و عربی، در معانی متعدد استعمال شده است که به بعضی از موارد آن اشاره میشود.
1 ـ معنی اوّل این است که نفس گفته میشود و از آن، حیثیت و ناحیه وجود انسان قصد میشود که اگر کنترل نشود و عقل با کمک نیروی بازدارنده ایمان آن را در حدّ اعتدال بین افراط و تفریط نگاه ندارد، سبب شقاوت و سقوط انسان میگردد، باید عقل با نیروی بازدارنده و راننده ایمان، نفوسی را که سستی و وقوف و عقب ماندگی و تنبلی دارند به پیش براند و نفوس حادّ و سرکش و افراطی را از طغیان بازدارد.
این بُعد وجود انسان، همان غرایز گوناگون او مثل غریزه شهوت، غضب، حبّ نفس، حبّ جاه و سایر میلها و غرایز است، اگرچه همه را تحت سه قوّه "شهویه و غضبیه و واهمه" میشمارند، وجود انسان، میدان عملیات این غرایز و تنازع آنها است و به این ملاحظه، "نفس در برابر عقل" گفته میشود.
در قرآن مجید میفرماید:
«وَأَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی»؛(1)
«هرکس از ایستگاهی که در برابر پروردگارش دارد (مقام
1) سوره نازعات، آیه 40.
رب) بترسد و نفس را از هوا و هوس بازدارد، به تحقیق که بهشت جایگاه او است».
هوایی که در این آیه ذکر شده، ظاهرا همان هوای نفس و تأثیر غریزه زیاده طلبی بشر در غرایز دیگر است. زیاده جوییهای نفس در اعمال غرایز و میل او به خوش گذرانی و عیش و تن پروری و بیکاری و افراط در هوای نفس است که باید نفس را از آن بازداشت و در این راه انسان باید تا آنجا جلو برود و ترقی کند که دواعی نفسانی در اعمال این غرایز را در خود بمیراند، و معنی «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» را در خود حاصل سازد.
با این نفس باید مجاهده کرد؛ جهاد اکبری که پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به مردمی که از جهاد با دشمن خدا برگشته بودند، فرمود:
«رَجَعْتُمْ مِنَ الْجِهادِ الاْءَصْغَرِ وَبَقِیَ عَلَیْکُمُ الْجِهادُ الاْءَکْبَرُ»؛(1)
«از جنگ و جهاد کوچک برگشتید و حال آنکه جهاد بزرگتر برای شما باقی است».
همین جهاد با نفس است که بسیار دشوار است و حتی بعضی از عواملی که در جهاد با کفار یار و مددکار انسانند یا حداقل مانع نیستند، در اینجا در کنار نفس، با شخص مجاهد در ستیزند.
و چه بسا انسان گمان کند که نفس را رام کرده و بر آن مسلط شده است، در حالی که همین گمان، از تسویلات و اغوائات نفس است
1) کافی و وسایل الشیعه، باب جهاد نفس.
و چنان نفس او را در معرکههای مختلف مغلوب مینماید که بسا جبران آن شکست به زودی ممکن نگردد.
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست کو به دریاها نگردد کم و کاست
نفس را هفتصد سر است و هر سری از ثری بگذشته تا تحت الثری
اگر انسان زمام نفس را در اختیار بگیرد، نفس یار و مددکار او در سلوک طریق کمال و سیر الی اللّه خواهد شد و از سوی دیگر: اگر آن را به حال خود واگذارد، تقاضاهای عجیب و غریب و مهلک و وحشتناک از او مینماید و هرچه بیشتر به تقاضای او توجّه کند، تقاضاهای خطرناک او بیشتر میشود.
النَّفْسُ رَاغِبَةٌ إِذا رَغَبَتْها وَإِذا تُرَدُّ إِلی قَلِیلٍ یَقْنَعُ
باری چه بسیار قهرمانان و زورمندان که در میدان نبرد با نفس مانند گنجشکی ضعیف، خوار و ذلیل میباشند.
مردی، گمان مبر که به پنجه است و زور کتف با نفس اگر برآیی دانم که شاطری
با شیر مردیت سگ ابلیس صید کرد ای بیهنر بمیر که از گربه کمتری
و از بهترین اشعاری که وضع نفس و چگونگی موضع گیری در برابر آن را تشریح میکند، این اشعار "بوصیری" در قصیده معروف به "بُرده" است.
النَّفْسُ کَالطِّفْلِ إِنْ تَهْمَلْهُ شَبَّ عَلی حُبِّ الرِّضاعِ، وَإِنْ تَقْطُمْهُ یَنْفَطِمُ
کَمْ حَسُنَتْ لَذَّةً لِلْمَرَّةِ قاتِلُهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَدْرِ أَنَّ السَّمَّ فِی الدَّسَمِ
وَخالِفِ النَّفْسَ والشَّیْطانَ وَاعْصُمْها وَإِنْ هُما مَحْضاکَ النُّصَحِ فَاتَّهِمْ(1)
در حدیث است:
«جاهِدْ هَواکَ کَما تُجاهِدُ عَدُوَّکَ»؛(2)
«با هوای نفست بجنگ کما اینکه با دشمنت جنگ میکنی».
از این حدیث و بعضی احادیث دیگر استفاده میشود که نفس به خودی خود مذمّتی ندارد؛ بلکه متابعت هوای او و تحت ضوابط عقلی و شرعی قرار ندادن او، مذموم و خطرناک است.
چنانکه در نهج البلاغه از حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت است:
«إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنانِ اتِّبَاعُ الْهَوی وَطُولُ الاْءَمَلِ؛ فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوی فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ، وَأَمّا طُولُ الاْءَمَلِ فَیُنْسِی الاْآخِرَةَ»؛(3)
1) نفس مانند کودک است که اگر او را از شیر بازگیری، باز گرفته میشود. چه بسا نیک جلوه میکند برای آدم لذتی که کشنده او است، از آن جهت که نمیداند سمّ در چربی است. و مخالفت کن نفس و شیطان را و نافرمانی کن آنها را و اگر تو را خالصانه خیرخواهم نمایند، آنها را متهم بشمار.
2) کافی و وسایل، باب جهاد با نفس.
3) نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 42.
«همانا ترسناکترین چیزی که من برای شما میترسم، دو چیز است: تبعیت هوی و هوس و طولانی کردن آرزوها، که تبعیت هوا و نفس از حقّ جلوگیری میکند و طولانی کردن آرزوها آخرت را به باد فراموشی میسپارد».
2 ـ معنی دوم این است که گاهی نفس گفته میشود و از آن، یکی از حالات و شؤون مختلف آن قصد میشود؛ مانند "نفس اماره" که صاحب خود را به بدی امر میکند، چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«وَما أُبَرِّئُ نَفْسِیآ إِنَّ النَّفْسَ لاَءَمّارَةٌ بِالسُّوآءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبِّیآ»؛(1)
«تبرئه نمیکنم نفس خود را، به تحقیق که نفس هر آینه بسیار امر کننده به بدی است، مگر آنچه را که خدا رحم کند».
اگر الف و لام در کلمه "النفس" برای جنس یا استغراق باشد؛ ظاهر آن این است که جنس نفس یا هر نفسی امّاره به سوء است؛ امّا با توجّه به آیات دیگر و احادیث و روایات و اینکه فطرت بشر بر هدایت و مسیر راه صواب است، این احتمال مردود است، چنانکه در حدیث است: امام زین العابدین علیهالسلام در برابر این سخن حسن بصری که گفت:
«عَجِبْتُ لِمَنْ نَجا کَیْفَ نَجا»؛
«تعجب دارم از کسی که نجات یافت، چگونه نجات یافت».
1) سوره یوسف، آیه 53.
فرمود:
«عَجِبْتُ لِمَنْ هَلَکَ کَیْفَ هَلَکَ»؛
«تعجب دارم از کسی که هلاک گردید چگونه (و چرا) هلاک گردید».
سخن حسن بصری بر این مبنا است که: سیر عادی هرکسی به سوی هلاکت است، لذا اگر کسی نجات یافت جای شگفتی است؛ ولی رهنمود امام علیهالسلام این است که مسیر عادی هرکسی به سوی رستگاری و کمال و رسیدن به قرب الهی و وصال معنوی است؛ لذا اگر کسی نجات یافت، جای تعجب نیست که با فطرتی که انسان دارد و با وسایل و نعمتهایی که در اختیار دارد و میتواند از همه، در سیر الی اللّه تعالی یاری بگیرد و همه را با خود همکار سازد و با این همه هدایتهای فطری و عقلی و شرعی هلاک گردد، این هلاکت جای تعجب است.
بنابراین ظاهرا الف و لام در کلمه "النفس" برای عهد است و مقصود همان نفس امّاره است و مراد از نفس امّاره هم نفس انسان در حال سقوط و سیرهای حیوانی او است و در روایاتی که در مذمّت نفس رسیده، مراد همین نفس است و دستوراتی که برای تهذیب و تزکیه نفس و جهاد با آن رسیده یا مستقیما به جهاد با این نفس نظر دارند یا پیشگیریهایی را پیشنهاد مینمایند که نفس انسان متمایل به این حال نگردد و در سیر کمالی خود فعّالتر شود.
مقامات چهارگانهای که علمای اخلاق با استفاده از راهنماییهای
قرآن مجید و اهل بیت علیهمالسلام طی آن مقامات را توصیه نمودهاند، یا خط جهاد با نفس است و یا مربوط به تکمیل نفس این مقامات، عبارتند از: "محاسبه" و "مشارطه" و "معاتبه" و "معاقبه"، چنانکه در احادیث نیز وارد شده است:
«حاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسِبُوا، وَزِنُوها قَبْلَ أَنْ تُوزَنُوا، وَتَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ الاْءَکْبَرِ»؛(1)
«محاسبه نمایید خود را پیش از اینکه در معرض حساب روز قیامت قرار بگیرید، و بسنجید آن را پیش از آنکه سنجیده شوید و برای حساب روز قیامت آماده گردید».
و در روایات است: شخصی از بنی اسرائیل چهل سال عبادت کرد و سپس قربانی نمود، قربانی او مقبول نشد. نفس خود را مورد عتاب و سرزنش قرار داد و گفت:
«مآ أُوتِیتُ إِلاّ مِنْکَ وَمَا الذَّنْبُ إِلاّ لَکَ»؛
«به من وارد نشد (آنچه وارد شد) مگر از تو و گناه نیست مگر برای تو».
به او خطاب شد: توبیخی که به نفس خود کردی، از عبادت چهل سالهات بهتر است.
و در "مشارطه" میتوان نذر زجر از گناه را مثال آورد، چنانکه در "معاقبه" نیز میتوان به کفارات استشهاد نمود.
1) کافی و وسایل، باب جهاد اکبر.
باری از نامهای دیگری که نفس به مناسبت شؤون و حالات دیگر دارد؛ یکی "نفس لوامه" و دیگری "نفس مطمئنّه" است.
"نفس لوّامه" عبارت است از نفسی که صاحب خود را بر گناهی که از او صادر شده و بر آنچه از منافع حقیقی و کمالات انسانی و درجات اخروی از او فوت میشود، ملامت مینماید.
و این از علایم ایمان است که اگر از شخص گناهی صادر شود و پشیمان نگردد، به حکم:
«مَنْ لَمْ یَنْدُمْ عَلی ذَنْبٍ ارْتَکَبَهُ فَلَیْسَ بِمُؤْمِنٍ»؛(1)
«کسی که پشیمان نشود از گناهی که مرتکب شده مؤمن نیست».
و اگر پشیمان شود، لازمه آن، ملامت و سرزنش نفس است بر گناهی که از او صادر شده است.
و نیز در روایت است: مؤمن گناه خود را مانند صخره و سنگ بزرگی میبیند که میترسد بر او فرود آید، و منافق گناه را مثل مگسی میبیند که بر بینی او نشسته باشد.
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ یَری ذَنْبَهُ کَأَنَّما صَخْرَةٌ یَخافُ أَنْ تَقَعَ عَلَیْهِ، وَإِنَّ الْکافِرَ لَیَری ذَنْبَهُ کَأَنَّهُ کَذُبابٍ مَرَّ عَلی أَنْفِهِ».(2)
و این نفس لوّامه همان نفسی است که در قرآن مجید میفرماید:
«وَلآ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ»؛(1)
«نه سوگند به نفسی که بسیار ملامت کننده است».
به هر حال از آیات و روایات، مدح نفس لوامه استفاده میشود و صاحب چنین نفسی باید آن را علامت بیداری وجدان و آگاهی باطن و ضمیر و غنیمت بداند و در نیل به مراتب بالاتر تلاش کند.
"نفس مطمئنه" نفسی است که صاحب آن به عقاید حقّه و ثواب و عقاب اطمینان یافته و آرامش دارد، چنانکه امیرالمؤمنین علیهالسلام در وصف اهل تقوی میفرماید:
«فَهُمْ وَالْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فِیها مُنَعَّمُونَ، وَهُمْ وَالنّارُ
کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فِیها مُعَذَّبُونَ»؛(2)
«پرهیزکاران نسبت به بهشت مانند کسانی هستند که آن را دیده و به نعمت آن نایل شده باشند و نسبت به آتش، مانند کسانی هستند که آن را دیده و در آن معذب شده باشند».
و در روایتی که مربوط به جوانی از انصار است (برحسب بعضی روایات حارثه بن مالک انصاری نام داشت) نیز نظیر همین جمله هست.
این حال اطمینان نفس که از آثار یقین است، از شؤون ممتاز نفس است و درجات سعادت بستگی به درجات این اطمینان دارد و از شؤون آن، رضا و تسلیم و توکّل و تفویض است که شرح آن در اینجا اطاله کلام و زاید بر مقام شمرده میشود.
این مقام است که به موجب قرآن مجید، صاحبش به خطاب:
«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِیآ إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی»؛(1)
«ای نفس قدسی و دل آرام (به یاد خدا) امروز به حضور پروردگارت بازآی که تو خشنود (به نعمتهای ابدی او) و او راضی از (اعمال نیک) تو است، بازآی و در وصف بندگان خاص من درآی و در بهشت (رضوان) من داخل شو».
سرافراز میشود، چنانکه در کافی است که از حضرت صادق علیهالسلام سؤال شد:
«هَلْ یَکْرَهُ الْمُؤْمِنُ عَلی قَبْضِ رُوحِهِ»؛
«آیا مؤمن بر قبض روحش اکراه میشود».
فرمود: لا واللّه؛ نه به خدا سوگند! به تحقیق وقتی ملک الموت برای قبض روح او میآید، جزع و بیتابی میکند. ملک الموت به او میگوید: جزع نکن به خدا سوگند من به تو مهربانتر از پدرت هستم اگر حاضر بود. سپس میگوید: نگاه کن! نگاه میکند انوار محمّد صلیاللهعلیهوآله
1) سوره فجر، آیه 27 ـ 30.
و علی و فاطمه زهرا و حسن و حسین و سایر ائمه علیهمالسلام را میبیند. ملک الموت به او میگوید: اینها هستند رفقای تو در بهشت، در این حالت هیچ چیزی برای او از قبض روحش خوشایندتر نیست.
بدیهی است این نفس مطمئنه نیز مراتب متعددی دارد، چنانکه یقین نیز دارای مراتب و درجاتی است تا برسد به مرتبه بلند سیّد الشهداء حسین علیهالسلام که بالاترین مراتب اطمینان نفس را دارا بود و در حرکت تاریخی کربلا، از آغاز تا پایان، بر سر موضع الهی خود ایستاد و مصایب جانکاه، که شجاعترین و دلاورترین افراد را سست مینماید و از انجام تصمیم و تعقیب هدف باز میدارد، او را از انجام تصمیم و تعقیب هدف مقدسش باز نداشت. لذا سوره فجر که این آیه: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ...» آخرین آیه آن است، به نام آن حضرت نامگذاری شده است. و در روایت است:
«اِقْرَؤُوا سُورَةَ الْفَجْرِ فِی فَرائِضِکُمْ وَنَوافِلِکُمْ؛ فَإِنَّها سُورَةُ الْحُسَیْنِ علیهالسلام »؛(1)
«بخوانید سوره فجر را در فریضهها و نافلههایتان؛ زیرا آن، سوره حسین علیهالسلام است».
3 ـ سومین معنای نفس، ذات شیء و خود شیء است، مثل اینکه در قرآن مجید میفرماید:
1) ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، شیخ صدوق (ثواب قراءة السور).
«سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الاْآفاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»؛(1)
«ما آیات قدرت خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان کاملاً روشن میگردانیم تا آشکار شود که آن حقّ است».
و همچنین میفرماید:
«وَفِی أَنفُسِکُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ»؛(2)
«آیا در خودتان به چشم بصیرت نمینگرید».
و مثل "نفسک" در همین دعای معرفت.
گفته نشود: این معنا با اضافه آن به ضمیر مخاطب یا غایب یا ضمیر نفس یا ظاهری که به معنی آنها باشد، منافات دارد؛ زیرا علتش این است که در اینجا، فایده اضافه این است که نفس مضاف الیه مقصود است و در واقع این اضافه، تعیین کننده نفس میشود و آن را از اطلاقی که دارد خارج مینماید و به این اعتبار، دوئیت بین مضاف و مضاف الیه حاصل است، مثل اینکه میگوییم: خود شما، و شخص شما.
4 ـ چهارمین معنای نفس، روح و جان است، چنانکه در این آیه است:
«اللّهُ یَتَوَفَّی الاْءَنفُسَ حِینَ مَوْتِها وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها»؛(3)
«خدا وقت مرگ، ارواح را میگیرد و آن را که هنوز مرگش فرا نرسیده در خواب روحش را میگیرد».
و در شعر منسوب به امیرالمؤمنین علیهالسلام است:
نَفْسِی عَلی زَفَراتِها مَحْبُوسَةٌ یا لَیْتَها خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَراتِ
و شاید از این قسم باشد قول کسی که میگوید:
«وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ»؛
«قسم به خدایی که جانم در دست او است».
راغب میگوید: "نبوّت" سفارت بین خدا و بین خردمندان از بندگان او برای برطرف کردن علّت آنان در امر معاش و معاد است. و نبی را برای اینکه خبر دهنده است به آنچه عقلهای پاک به سوی آن آرام میگیرند، "نبیّ" میگویند. و صحیح است که فعیل به معنی فاعل باشد؛ یعنی خبردهنده، چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«نَبِّئْ عِبادِیآ أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»؛(1)
«(به پیامبر گفت:) بندگانم را آگاه کن که من بخشنده مهربانم».
"رسول" به معنای فرستاده و پیامبر و پیامآور است، و چنانکه راغب میگوید: گاه به سخن و پیامی که برده میشود، رسول گفته میشود،
1) سوره حجر، آیه 49.
چنانکه بر شخصی که رسالت را تحمل میکند نیز رسول گفته میشود و رسول و رُسُل بر انبیا و ملائکه اطلاق میشود و بر کسی که برای انجام کاری فرستاده شده باشد، نیز رسول گفته میشود، چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَهُمْ لا یُفَرِّطُونَ»؛(1)
«رسولان ما او را میمیرانند و در قبض روح آنها هیچ تقصیری نخواهد کرد».
و موارد اطلاقات آن، اعم است از امری که رسول برای آن ارسال شده محبوب کسانی باشد که به سوی آنها فرستاده شده یا مکروه آنها باشد.
بنابر آنچه گفته شد، میتوان گفت: فرق نبی و رسول این است که در مفهوم نبی، رسالت و پیامآوری نیست، نه به این معنا که نبی، رسول نباشد؛ بلکه شخصی را رسول و نبی میگویند؛ از این لحاظ که خبر دهنده و خبر داده شده از خدا و حقایق غیبی و احکام و اموری است که به او وحی میشود، به او نبی میگویند. و از لحاظ اینکه فرستاده و حاصل رسالت و مأمور به تبلیغ است، به او رسول گفته میشود. بنابراین ممکن است در قسمتی از خبرهایی که میدهد پیام آور نباشد و خبردهنده و نبیّ باشد، مثل بسیاری از خبرهایی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در
1) سوره انعام، آیه 61.
غیر قرآن مجید از گذشته و آینده و امور غیبی و اوضاع بهشت و جهنم و صنوف فرشتگان و امثال آن دادهاند، که این خبرها به عنوان پیام از سوی خدا برای مردم بیان نشده؛ بلکه خبرهایی است که پیامآور از سوی خدا و شخصی که با عالم غیب ارتباط و اتصال دارد، از آن خبر میدهد.
امّا رسالت همه جا با نبوّت توأم است و به همان حیثیتی که رسالت اطلاق میشود، نبوّت هم اطلاق میگردد و وجه صحّت حمل رسول، وجه صحّت حمل نبی بر صاحب رسالت میباشد. بنابراین مفهوم نبی و نبوّت اعم از رسول و رسالت است؛ امّا لزومی ندارد که مثل اعم و اخص مطلق، اعم دو مصداق داشته باشد؛ بلکه میتوان گفت: نبی و رسول مصداقا واحدند و نبی بر غیر رسول اطلاق نمیشود، هرچند اطلاق آن بر رسول به لحاظ جهتی است که اعم از رسالت است.
و اگر این جهت را که نبی و رسول مصداقا واحدند، قبول نکنیم و گفته شود: چون بر بعضی از انبیای بنی اسرائیل با اینکه رسالت و پیامی برای قوم نداشتند، نبی اطلاق شده است، بنابراین هر رسولی نبی است و هر نبیّای رسول نیست.
پاسخش این است که: به هر صورت، اطلاق نبی بر رسول به لحاظ همان حیثیتی است که بر نبی غیر مرسل اطلاق میشود.
علاوه بر این، نکته دیگری که محتمل است از آیه شریفه:
«فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ»؛(1)
«خدا رسولان را فرستاد تا نیکوکاران را بشارت دهند و بدکاران را بترسانند».
استفاده شود، این است که خدا انبیا را مبعوث فرمود؛ یعنی پس از آنکه دارای مقام و منصب نبوّت (هرچند به معنای خبر داده شده و اسم مفعولی باشد) شدند، آنها را برانگیخت و به رسالت فرستاد. بنابراین امکان دارد به این نحو واقع شده باشد که پیغمبران قبل از رسالت به مقام نبوّت نایل شده باشند، مگر در مواردی که تصریح به نحو دیگر شده باشد. و در آنچه گفته شد، فرقی نیست بین اینکه نبی مشتق از "نبأ" باشد یا اینکه مشتق از "نبوّت" به معنای بلندی رتبه و علوّ شأن باشد، و بنابر تمام وجوهی که گفته شد، و وجوه و احتمالات دیگر "خاتم النبیین" به معنای خاتم تمام انبیا و رسل میباشد، به خلاف "خاتم المرسلین" که صراحت "خاتم النبیین" را ندارد.
و ممکن است گفته شود: برحسب بعضی وجوهی که در فرق این دو کلمه گفته شده است، فقط دلالت بر ختم رسالت و پایان سفارت بین خدا و خلق دارد و لذا "خاتم النبیین" به صراحت دلالت بر پایان نبوّت و رسالت دارد، هرچند گفته شود: نبی بر کسی که به واسطه خواب از خدا خبر میدهد، نیز اطلاق میشود؛ چون پرواضح است که مقصود این نیست که نبی فقط بر کسی که از خواب خبر میدهد، اطلاق
1) سوره بقره، آیه 213.
میشود؛ بلکه مقصود این است که اطلاق نبی بر کسی که به واسطه مشاهده فرشته، یا تلقی مستقیم وحی، یا همه وسایط ممکن، از خدا خبر میدهد، صحیح است. و در قرآن و حدیث و شعر و کل لسان عرب بسیار است و بر کسی که فقط از خواب خبر میدهد، نیز مجوّز استعمال دارد. و اگر در موردی استعمال شد که قرینهای بر اراده خصوص این معنی بود، مخالف لغت و اصطلاح نمیباشد.
«حجّت» آن چیزی است که بر صحّت یکی از دو طرف نقیض، مثل وجود و عدم چیزی به آن استدلال و احتجاج میشود. همچنین دلالتی است که بیانگر راه مستقیم باشد و حجج الهی (حجتهای خدا) هر چیزی است که خدا به آن بر بندگان خود احتجاج نماید، یا به وسیله آن، بندگان خود را به سوی خود هدایت کرده باشد.
بنابراین، معجزات انبیا همه حجت است، کل عالم حجت است، تمام آیات الهی و نعمتهای غیر متناهی، هر پدیده و هر مخلوق و اعضا و اجزای آنها و نظاماتی که در آنها برقرار است، همه حجّتند. جنبندگان دریا و صحرا و هوا، گیاهان و گلها، درختان و برگها و شکوفههای آنها، و آسمان و زمین و آنچه در آنها است، همه حجتهای خدایند که: "اگر تمام درختها قلم باشند و هفت دریا مداد گردند و بخواهند کلمات و آیات و حجتهای حقّ تعالی را بنویسند کلمات الهی تمام نخواهد شد".
«وَلَوْ أَنَّما فِی الاْءَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللّهِ».(1)
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
هر فرد از افراد انسان، خود و چشم و گوش و زبان و مغز و خون
و استخوان و پوست و اعضای ظاهر و باطن و سلولها و گلبولهای سفید و قرمزش بر خودش و بر دیگران حجت است. عمر و زندگی و تندرستی و خلاصه همه چیز و همه اوضاع و فراز و نشیبهای آگاهی بخش و مناظر مختلف، همه و همه حجّتند، که اگر انسان به آگاهی نرسیده و این همه آیات را ندیده و از خط منحرف شده باشد، همه این حجّتها علیه او اقامه شده و او را محکوم مینمایند و راه عذر را بر او میبندند. قرآن مجید کتاب خدا و معجزه باقی حضرت خاتم الانبیا صلیاللهعلیهوآله و احکام و هدایتهایش بر همه بشریت حجت است و آیات آن نیز هر کدام حجت است. علاوه بر آنکه در خود آیات احتجاج و اقامه حجت بر معارف و عقاید دینی شده باشد. از بزرگترین حجّتهای الهی یکی عقل است و دیگر نعمت وحی و نبوّت انبیا و امامت اوصیا است که استمرار هدایت پیغمبران میباشد.
عقل، نورافکن نیرومند و پرتابشی است که درون جان انسان را
1) سوره لقمان، آیه 27.
روشن میسازد و خیر و شر و نیک و بد را تمیز میدهد و خدای تعالی به وسیله آن انسان را بر سایر موجودات زنده این کره خاکی برتری داده است.
"نبوّت و امامت" نیز ظهور اسم "الهادی" و راهنمای عقل و میزان و معیار و نگهبان اعتدال و رساننده و مبیّن برنامههای الهی و نسخههای سعادت فکری و عملی انسانند.
بشر از طریق نبوّت انبیا و امامت اوصیا، به برنامههای سعادت روح و جسم و دنیا و آخرت و معارف یقینی هدایت میشود و از چشمه زلال علوم و آگاهیهای آن مینوشد.
اگر انبیا نبودند و خداوند آنها را نفرستاده بود، هیچ راه قطعی و یقینی در اختیار بشر قرار نمیگرفت. فلاسفه و حکما با آن همه فریاد و طمطراق نتوانستهاند در مسایلی که فکر بشر را به خود مشغول نموده به یک زبان حرف بزنند و به طور قطع نظر بدهند، حتی بسا یک فیلسوف در دوره زندگیاش، در این مسایل نظرات مختلف اظهار نموده و سرگردانی خود را در این مسایل آشکار میکند.
امّا این انبیا و اوصیا بودند که همه یک زبان و با کمال قاطعیت و سرشار از ایمان و یقین، این مسایل را برای بشر بازگو کردند و تاریکیها و تحیّرها و ضلالتها را از میان بردند.
هیچ صنفی از اصناف بشر به قدر این صنف بر بشریت حقّ ندارد، لذا اینها حجج الهی هستند و اعظم و اتمّ آنها، شخص مقدّس خاتم
الانبیا محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآله و خلفا و جانشینان آن حضرت، علی بن ابیطالب علیهالسلام و یازده فرزند آن بزرگوار علیهمالسلام میباشند.
و اگرچه آنطور که گفته شد، حجّتهای الهی بیشمار است و همه و هرچه هست حجّتند؛ امّا ظهور حجّیت این چهارده تن چنان است که همه حجج تحت الشعاع آنها قرار گرفته و هر وقت حجت و حجج گفته شود، این ذوات مقدّسه از آن فهمیده میشود.
و امروز حجت مطلق، ولیّ اللّه اعظم، حضرت صاحب الزمان مهدی منتظر علیهالسلام میباشد و چنان اسم حجت به این ذوات شریفه اختصاص یافته که بسیاری از کتابهای مربوط به امامت و حالات شریف آنها را کتاب حجّت یا "الامامة" نام نهادهاند، مانند کتاب "الحجّة" از ابواب کتاب شریف کافی، تألیف شیخ اجلّ اقدم کلینی قدسسره ؛ بلکه از حدیث شریف مروی از امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهج البلاغه (ح 147) و کتابهای دیگر از سنّی و شیعه استفاده میشود که: اگر زمین بدون حجّت باقی بماند، حجّتهای خدا و بیّنات او باطل میگردد، به این معنا که حجّیت سایر حجج نیز به وجود امام و حجّت تمام میگردد و اگر امام و حجّت نباشد، احتجاج به حجتهای دیگر بر مردم، موجب قطع عذر آنها نمیگردد و از معانی لطیف و امیدبخش در این باب، کلام حضرت مولی علیهالسلام است که میفرماید:
«أَنَا شاهِدٌ لَکُمْ وَحَجِیجٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَنْکُمْ»؛(1)
«من شاهدم برای شما و در روز قیامت اقامه کننده حجّت از شما (و مدافع از شمایم به حجّت) هستم».
عدول از راه راست و منحرف شدن از آن؛ خواه کم باشد یا زیاد و خواه عمدی باشد یا قهری، "ضلالت" است و ضد آن "هدایت" میباشد، و هریک از ضلالت و هدایت بر دو قسم است:
اوّل: ضلال و هدایت در علوم و معارف اعتقادی؛ مثل معرفت خدا و وحدانیت و سایر صفات جلال و جمال او ـ جلّت عظمته ـ و معرفت نبوّت و امامت و معاد و غیره که انکار آنها و عدول از حقّ در آنها ضلالت است، چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«وَمَن یَکْفُرْ بِاللّهِ وَمَلآئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الاْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیدا»؛(2)
«هرکه به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و رسولان و روز قیامت کافر شود، سخت به گمراهی فرو مانده (و از راه نجات و سعادت) دور افتاده است».
و ایمان و اعتراف به آنها هدایت است، چنانکه میفرماید:
«فَمَن یُرِدِ اللّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاْءِسْلامِ»؛(3)
«هرکه خدا هدایت او را خواهد، قلبش را به نور اسلام روشن و منشرح گرداند».
دوم: ضلال و هدایت در علوم عملی و فقه به احکام شرعی است. بدیهی است که ضلالت و هدایت در هر دو قسم، مراتب و درجاتی دارد و به حسب موارد است؛ یعنی ممکن است شخصی در موردی حتی نسبت به یک حکم استحبابی یا کراهتی گمراه باشد و در موارد دیگر هدایت یافته باشد.
واضح است که ضلال و ضلالت مطلق بدترین هاویههای سقوط بشر است که مصداق کامل این آیه شریفه است:
«ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراها»؛(1)
«ظلمتها چنان روی هم قرار گیرد که اگر (کسی) دست خود را بیرون آرد، هیچ نتواند دید».
بنابراین "هدایت مطلق" بالاترین مرتبه اوج بشر و پرواز روح او و اتصالش به علوم لوح محفوظ است که مصداق اکمل و اشرف آن حضرت خاتم الانبیا صلیاللهعلیهوآله میباشند و پس از ایشان سایر انبیا و اوصیا و حجتهای الهی مظهر هدایت مطلق میباشند.(2)
و مخفی نماند روایات در تفسیر این آیه به امیرالمؤمنین و سایر ائمه معصومین علیهمالسلام از طرق عامّه متواتر است و تنها حاکم حسکانی در "شواهد التنزیل" 19 روایت نقل کرده است. و طبری در "تفسیر" و سیوطی در "الدرّ المنثور" و ابن مردویه و ابن عساکر و احمد بن حنبل و جمعی دیگر از علمای بزرگ اهل سنّت این حدیث را که دلالت دارد بر اینکه منصب هدایت خلق و امامت امّت پس از پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به آن حضرت اختصاص دارد، روایت کردهاند.
1) سوره نور، آیه 40.
2) ابن خالویه در کتاب "اعراب ثلثین" (سوره حمد، ص 28، ط مصر) در تفسیر "اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ" به سند خود از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت کرده که در "لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ" فرمود: "أنا هو"؛ یعنی منم آنکه خدا در شأنش فرموده: "لکلّ قوم هاد"؛ یعنی برای هر قومی هدایت کنندهای هست. و این تفسیر با صدر آیه که خطاب به پیغمبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید: "إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ" کاملاً متناسب است و تفسیری از این استوارتر نیست. و مسلم است که مقصود حضرت از اینکه فرمود: من اویم، انحصار به شخص خودشان نیست؛ بلکه مقصود این است که هادی قوم این عصر منم و لذا هادی هر قوم و هر عصر، امام آن عصر است که باید به صفت هدایت و عصمت از ضلالت متّصف باشد. و در روایات متعدد در ذیل حدیث دارد که فرمود: «بِکَ یا عَلِیُّ یَهْتَدِی الْمُهْتَدُونَ؛ یا علی! به وسیله تو هدایت شدگان هدایت مییابند».
و همچنین اصحاب خاص و پرورش یافتگان مکتب آن بزرگواران و علمای ربانی طبق درجاتی که دارند، از مظاهر هدایتاند.
یکی از مباحثی که در ضلالت و هدایت مطرح است، این مبحث است که اختیار بشر در ضلالت و هدایت خودش تا چه حدّ مؤثر است، آیا اصلاً در این موضوع دارای اختیار است یا مختار نیست و اگر دارای اختیاری است، معنی آیاتی که دلالت دارد بر اضلال ظالمین و بلکه بر اینکه خدا هرکس را بخواهد هدایت میکند و هر کس را بخواهد گمراه مینماید، چیست؟
مثال این آیات:
«وَیُضِلُّ اللّهُ الظّالِمِینَ»؛(1)
«خدا ستمگران را گمراه میگرداند».
1) سوره ابراهیم، آیه 27.
و «کَذلِکَ یُضِلُّ اللّهُ مَن یَشآءُ»؛(1)
«خدا هر کس را بخواهد، این چنین گمراه میکند».
و «کَذلِکَ یُضِلُّ اللّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ»؛(2)
«خدا مردم ستمگری را که در شک و ریباند، این چنین گمراه میگرداند».
جواب این است: بشر در انتخاب راه خود در این دنیا مختار است و این بشر است که هر عقیدهای خواست میپذیرد و راه و روش خود را به اختیار خود برمیگزیند، چنانکه در آیات متعدد، ضلالت خودش و اضلال غیر به فعل او نسبت داده شده است، مثل:
«وَأَضَلَّهُمُ السّامِرِیُّ»؛(3)
«سامری آنان را گمراه کرد».
و مثل:
«وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا یَضِلُّ عَلَیْها»؛(4)
«هر کس بر راه گمراهی رفت، زیانش بر خود او است».
و مثل:
«وَمَن یَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِینا»؛(5)
«هر کس نافرمانی خدا و رسولش را بکند، به تحقیق در گمراهی سختی افتاده است».
و مثل:
«هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ»؛(1)
«خداوند از هرکسی بهتر میداند چه کسی از راه او گمراه شده است».
و مثل:
«وَأَضَلُّوا کَثِیرا وَضَلُّوا عَن سَوآءِ السَّبِیلِ»؛(2)
«بسیاری را گمراه کردند و از راه راست به دور افتادند».
و امّا آیاتی مثل «یضلّ اللّه» و «أضلّه اللّه» با توجّه به آیات بسیار دیگر قرآن، دلالت بر اضلال به معنای "اجبار بر عدول از حقّ و انحراف" ندارد و آیاتی که بعضی از آنها توهّم جبر و سلب اختیار کردهاند، به هیچ وجه دلالتی بر این معنا ندارند و ضلالتی که اختیاری نباشد و اضلالی که سلب اختیار نماید، وجود ندارد، چنانکه در اضلال بعضی از افراد بشر بعضی دیگر را و اضلال شیطان نیز، مسأله سلب اختیار در بین نیست و غیر از دعوت به ضلالت و تزیین آن و اغوائاتی که اگر پیروی شود ضلالت خواهد بود، جبر و خلاف اختیاری نیست.
«فَمَن شآءَ فَلْیُؤْمِنْ وَمَن شآءَ فَلْیَکْفُرْ»؛(3)
«هرکه میخواهد ایمان بیاورد و هرکه میخواهد کافر شود».
و امّا اضلالی که به خدا نسبت داده میشود، عبارت است از خذلان
و واگذار شدن بنده به خود و قطع کمکهای غیبی و الهامات و عنایاتی که موجب نجات از مهالک میشود، مادامی که بنده اهلیت خود را برای قبول این عنایات و رسیدن مددها حفظ نماید و در راه مجاهده باشد، به مقتضای:
«وَالَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا»؛(1)
«آنان که در راه ما کوشش کردند، به راه خویش هدایتشان میکنیم».
هدایتهای الهی به او میرسد و به راههای او راهنمایی میگردد؛ ولی وقتی طغیان و سرکشی کرد و مانند آنکه بینیاز از خدا باشد، عمل نمود و امر خدا را سبک شمرد، به خود واگذارده میشود و مصداق آیه شریفه ذیل میگردند:
«سَوآءٌ عَلَیْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ»؛(2)
«چه آنها را بترسانی و چه نترسانی، ایمان نخواهند آورد».
در اینجا هم شخص عاصی و گناهکار به اختیار، خود را از صلاحیت درک فیوض غیبی ساقط نموده و پس از آنکه به خود
واگذاشته شد، به اختیار خود در ورطه ضلالت گرفتار شده است و واگذار شدن او به حال خود و محروم شدنش از کسب درجات معنوی و قرب درگاه ربوبی نیز نتیجه طبیعی و وضعی اعمال خود او
است و عاقبتی است که خود برای خود فراهم مینماید، چنانکه در قرآن کریم میفرماید:
«ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَسآءُوا السُّوآأی أَن کَذَّبُوا بِآیاتِ اللّهِ وَکانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُونَ»؛(1)
«سرانجام کار آنان که به اعمال زشت پرداختند، این شد که کافر شده و آیات خدا را تکذیب و تمسخر کردند».
ملائکه از او دوری میجویند و قلب او تاریک میشود و هرچه گناه و طغیان (بالخصوص اگر از روی سرکشی و بیاعتنایی به امر منعم حقیقی و اصرار بر مخالفت باشد) زیاد شود، دوری ملائکه از صاحب این معاصی بیشتر شده و قلبش تاریکتر میگردد و زمینه مصاحبت شیاطین جنی و انسی با او فراهم میشود.
چنانکه هرچه اطاعت و فرمانبری و خدابینی و خداشناسی در شخص افزایش یابد، ملائکه که جنود الهی و مأمور کمک به بندگان صالح هستند و تا حدّی به او نزدیک میشوند که از هر سو او را فرا میگیرند و راه را بر شیاطین میبندند.
لذا در احادیث است: مؤمن وقتی به نماز میایستد، ملائکه به او اقتدا میکنند. «المؤمن وحده جماعة». به عکس، وقتی هم بندهای معصیت کند، ملائکه از او دور میشوند و صلاحیت نزول برکات غیبی از او سلب یا ضعیف میگردد.
1) سوره روم، آیه 10.
جواب دیگر این است که: مسأله این اضلالات هم جزء مسایل قضا و قدر الهی است که آگاهی به تفاصیل آن، برای غیر آنان که مؤید من عند اللّه (رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و سایر معصومین علیهمالسلام ) باشند، فراهم نمیشود و شاید از فروع "امر بین امرین" باشد و مسأله توفیقات و هدایتهای خاصه که منتهی به وصول به مطلوب میشود، نیز از همین مسائل است و خدا خود عالم به چگونگی آن است.
آنچه مسلم است و از آیات قرآن مجید و حکمت و نزول کل آن و حکمت نبوّات و فرستادن پیغمبران استفاده میشود، این است که بشر در هدایت و ضلالت مختار است و غیر مختار بودن او نافی تمام حکمتهای مرقوم است و اگر مرحله سلب اختیار جلو میآید، به سوء اختیار خود او است و اینکه مقدمات آن را فراهم میکند.
بنابر این با قطع نظر از آیات دیگر و قراین حالی و مقامی که در استظهار و مراد هر متکلّم از کلامش مورد اتّکا است، باید با توجّه به آیات دیگر و قرائن حال و مقام، آیه یا حدیثی که دلالت بر نفی اختیار نماید، ظهور آن را دریافت نمود و نمیتوان یک جملهای را گرفت و بدون توجّه بر منطق گوینده و هدف او و مقاصدی که از گفتارش دارد و قراینی که به آن اعتماد میکند، آن را معنی نمود. بنابراین میگوییم: هدایت و اضلال هر دو از جانب خدا است؛ امّا برحسب حکمت و نظامات و تقدیرات الهی، به طوری که با حکمتهای دیگر باری تعالی منافی نباشد، جریان خواهد داشت.
پاسخ سوم به اشکال این است که: اضلال و ارشاد هر دو در این عالم طبیعت و تکلیف، وجود پیدا میکنند. به عبارت دیگر: ضلالت و هدایت هر دو موجود میشوند و تمام مردم به دو گروه و دو فرقه تقسیم میگردند و چون کل عالم مخلوق خدا است، اضلال و ارشادی که در عالم هست، و بر اساس جریان اسباب و مسبّبات فراهم میشود و باید هم بشود، لذا به او نسبت داده میشود؛ یعنی قاعده و قانون و سنّت الهی است که وقتی اسباب و علّت ضلالت یا هدایت فراهم شد، معلول آن ـ که ضلالت یا هدایت است ـ نیز فراهم شود. لذا نسبت اضلال و ارشاد به او جایز است، هرچند فعل به واسطه او نباشد، و فعل حقیقی غیر باشد. چون کل عالم فعل او است و او است که انسان را به نوعی آفریده است که وقتی راه راست و روش نیکویی را پیش گرفت، به آن انس مییابد و بر هدایتش افزوده میشود و اگر راه باطل را گرفت و به آن انس پیدا کرد، هرچه آن را ادامه داد، ضلالتش افزون میگردد و تاریکی و تیرگی قلب او بیشتر میشود، و اگر غیر از این باشد، عالم ناقص است و تکلیف و آزمایشی که منظور است، انجام نمیگیرد. بندگان نیز به اختیار خود، خود را در معرض اضلال یا هدایت و تأثیر آنها قرار میدهند.
پاسخ چهارم این است که: اصلاً ضلالت و گمراهی از امور عدمی است و پُرواضح است که ایجاد به اعدام و شرور تعلق نمیگیرد، ضلالت و گمراهی عدم توفیقات و فرصتها و عنایاتی است که به
جهت تکمیل مراتب هدایت و یا اتمام حجت و قطع عذر شامل حال بندگان میشود و به سلب این فیضها و محرومیت از این رعایتها اضلال میگوییم، لذا میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ»؛(1)
«همانا خدا قوم فاسق را هدایت نخواهد کرد».
چنانکه میفرماید:
«یُضِلُّ اللّهُ الْکافِرِینَ»؛(2)
«خداوند کافران را گمراه میگرداند».
و «وَیُضِلُّ اللّهُ الظّالِمِینَ»؛(3)
و این هدایت، غیر از هدایتی است که نسبت به همگان و هر عاقلی به وسیله عقل و انبیا و سایر حجج الهی انجام شده است و در برابر آن اضلال متصوّر نیست.
و پاسخ پنجم این است که: "اضلال" بر دو نوع است: یک نوع آن این است که "اضلال" سبب ضلال و گمراهی شود، مثل اینکه برای کسی باطل را زینت بدهند و آن را به صورت حقّ جلوه دهند تا او را فریب بدهند و این آن اضلالی است که خدا و اولیای خدا از آن منزه میباشند. نوع دیگر این است که: "ضلال" سبب اضلال گردد و آن به این است که کسی گمراه گردد و خدا یا غیر خدا بر او به گمراهی حکم کند. و در
بسیاری از آیات محتمل است که مراد از اضلال، همین حکم به ضلال و گمراهی باشد.
به معانی متعدد؛ مانند جزا، پاداش و طاعت گفته میشود، چنانکه بر مجموع تعالیم اعتقادی و اخلاقی و عملی که از سوی خدا به وسیله پیغمبر به مردم ابلاغ میشود، "دین" میگویند؛ بلکه گاه بر مطلق اینگونه تعالیم ـ اگرچه از جانب خدا نباشد ـ دین اطلاق میشود.
در قرآن مجید، دین در این معانی آمده است:
به معنی پاداش و جزا؛
به معنی مالک روز جزا؛ در سوره فاتحة الکتاب میفرماید: «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ»(1)
به معنی طاعت؛ در آیه پنجم سوره بیّنه میفرماید:
«وَما أُمِرُوآا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ»؛(2)
«امر نشدهاند مگر اینکه خدا را عبادت کنند در حالی که طاعت را برای او خالص کنند».
و همچنین آیه:
«وَمَنْ أَحْسَنُ دِینا مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للّهِِ وَهُوَ مُحْسِنٌ»؛(3)
«طاعت چه کسی بهتر است از کسی که روی خود را برای خدا تسلیم کند و او نیکوکار باشد».
که بعضی از مفسرین فرمودهاند: مقصود از دین، طاعت است.
و در معنای مجموع تعالیم اعتقادی و اخلاقی و عملی در مثل این آیات آورده شده است:
«إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الاْءِسْلامُ»؛(1)
«همانا دین در نزد خدا اسلام است».
«وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الاْءِسْلامِ دِینا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ»؛(2)
«هر کس که غیر از اسلام دینی را انتخاب کند از او پذیرفته نخواهد شد».
بنابر اینکه از "اسلام" در این دو آیه، همان معنای علمی و اصطلاحی که اسم است برای دینی که بر حضرت خاتم الانبیا نازل شده، قصد شده باشد، چنانکه ظاهر آیه هم همین است.
و مثل آیه:
«هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ»؛(3)
«او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین حقّ فرستاد تا بر تمام ادیان غالب گرداند».
و در هر دو معنای اخیر (یعنی آنچه از جانب خدا نازل شده و مطلق برنامههای اعتقادی و عملی اگرچه از جانب خدا نباشد) در این آیه آمده است:
«لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ»؛(1)
«دین شما از آن شما و دین من از آن من».
که خطاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به کفار است.
و از آیاتی که در آن از «دین»، کل آنچه بر پیامبر نازل میشود، قصد شده است، این آیه از سوره شوری است:
«شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحا وَالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَمُوسی وَعِیسیآ أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ»؛(2)
«خدا شرع و آیینی که برای شما مسلمین قرار داد، حقایق و احکامی است که نوح را هم به آن سفارش کرد و بر تو نیز همان را وحی کردیم و به ابراهیم و موسی و عیسی هم آن را سفارش نمودیم که دین خدا را برپا دارید و هرگز تفرقه و اختلاف در دین نکنید».
تفسیر دعا
خدایا خودت را به من بشناسان؛ که اگر خودت را به من نشناسانی، پیغمبرت را نمیشناسم.
خدایا پیغمبرت را به من بشناسان؛ که اگر پیغمبرت را به من نشناسانی، حجّت تو را نمیشناسم.
خدایا حجّت خودت را به من بشناسان؛ که اگر حجّت خود را به من نشناسانی، از دینم گمراه میگردم.
چون دعای شریف متضمّن سه جمله است، هر یک از این سه جمله را جداگانه تفسیر مینماییم.
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ».(1)
معرفت خدا، شناختن خدا به هستی و صفات جلال و جمال او
1) اصول کافی، کتاب الحجة باب الغیبة، حدیث 5.
است که مقول به تشکیک است و مراتب و درجات متفاوت دارد و به حسب مراتب آثار آن در اخلاق و کردار و رفتار شخص عارف نیز تفاوت دارد.
در حدیث است از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که فرمود:
«مَنْ عَرَفَ اللّهَ وَعَظَّمَهُ، مَنَعَ فاهُ مِنَ الْکَلامِ وَبَطْنَهُ مِنَ الطَّعامِ وَعَنّی نَفْسَهُ بِالصِّیامِ وَالْقِیامِ»؛(1)
«هرکس خدا را بشناسد و تعظیم کند، دهان خود را از کلام (بیهوده و غیر ذکر و اطاعت او) و شکم خود را از طعام (حرام و زیادتر از مقدار لازم) منع مینماید و خود را با روزه و ایستادن به نماز و عبادت به زحمت میاندازد».
خوف و خشیت، رضا و تسلیم، توکّل و استقامت، صبر و شجاعت و خلاصه همه صفات حمیده، میوه درخت معرفت و خداشناسی است. هرچه معرفت کاملتر باشد، این صفات نیز در انسان کاملتر میشود. محبّت و دوستی خدا که از اعظم درجات و متعالیترین مقامات است، محصول معرفت است؛ زیرا انسان هرکس و هرچیزی را که دوست میدارد، برای این است که او را به کمالی از کمالات متصف میداند؛ عالم را برای علمش، بخشنده را برای بخشش، جمیل و زیبا را برای جمال و زیباییاش، قادر و توانا را برای قدرت و تواناییاش
1) اربعین شیخ بهایی، ص 10، حدیث دوم.
و رحیم را برای رحمت و مهربانیاش، و خلاصه هرکس را که دوست میدارد، برای این است که او را دارای وصفی از کمال میشمارد. چون حب به کامل و کمال، فطری بشر است و برحسب این فطرت، وقتی به خدا معرفت پیدا کرد که کمال مطلق و جامع جمیع کمالات و بخشنده هر کمال به هر صاحب کمال است، او را دوست خواهد داشت و هرچه را به او تعلق دارد، از آن جهت که وابسته به او است، دوست میدارد و دعایش این دعا میشود.
«اَللّهُمَّ ارْزُقْنِی حُبَّکَ وَحُبَّ مَنْ یُحِبُّکَ وَحُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یُوصِلُنِی إِلی حُبِّکَ»؛
«خدایا روزی من فرما دوستی خودت و دوستی هر کس که تو را دوست میدارد و دوستی هر عملی که مرا به دوستی تو میرساند».
و در مناجاتش با خدا، او را اینگونه توصیف مینماید:
«أَنْتَ الَّذِی أَزَلَّتِ الاْءَغْیارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبّائِکَ حَتّی لَمْ یُحِبُّوا سِواکَ وَلَمْ یَلْجَئُوا إِلی غَیْرِکَ»؛
«تویی آنکه بیگانگان را از دلهای دوستانت میبری تا غیر از تو کسی را دوست نداشته باشند و به غیر تو پناه نبرند».
و حاصل آنکه آثار معرفت، باید در اعمال و رفتار انسان ظاهر باشد؛ چون اگر آثار آن نباشد، از عدم اثر پی به عدم مؤثر میبریم. و از جمله علایم معرفت، شوق به عبادت و دعا و مناجات و خلوت با حضرت
قاضی الحاجات و انجام تکالیف و فرایض است که در عارف به خدا و عارف به آثار و برکات دعا و عبادت و اطاعت باید وجود داشته باشد.
بالجمله تفاوت مراتب معرفت از تفاوت تعهدات دینی و التزامات اسلامی افراد معلوم میشود. هرچند طریق معرفت صاحبان مراتب، مشاهده آثار و مصنوعات و مخلوقات باشد که جمیع خردمندان در آن شرکت دارند؛ از انبیا تا افراد عادی، چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«وَکَذلِکَ نُرِیآ إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّموَاتِ وَالاْءَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»؛(1)
«و همچنین ما به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را ارائه دادیم تا به مقام اهل یقین رسد».
لذا اگرچه همه سالک این راه میباشند امّا سلوک و وصولشان به مقصود برحسب مراتب عقول و صفای باطن آنها مراتب و درجات دارد و همان طور که حضرت خلیل الرحمن علیهالسلام به ملکوت آسمانها و زمین و طلوع و غروب کواکب بر وجود خدا استدلال نمود، دیگران هم استدلال مینمایند؛ امّا بعضی معرفتشان چنان ضعیف است که در کمترین ابتلا و فشاری که بر آنها وارد شود، به هر کسی ملتجی میشوند و در برابر هرکس تضرّع و تذلّل مینمایند؛ ولی ابراهیم خلیل چنان در اوج ایمان قرار گرفته بود و علم ثابت و یقین جازم داشت که وقتی او را
1) سوره انعام، آیه 75.
با منجنیق به سوی آتش انداخته بودند جبرئیل امین به او گفت: «أ لک حاجة؛ آیا حاجتی داری؟» فرمود: «أمّا إلیک فلا؛ به تو حاجتی ندارم».
این اظهار بینیازی حضرت خلیل الرحمن از مثل روح الامین و التجا او به خدا برای معرفتش به خدا و صفات کمالی او بود. او ماسوای خدا را به خدای تعالی نیازمند و مغلوب و مقهور او میدانست، لذا اظهار نیاز به غیر خدا در آن حالت بسیار حساس و خطرناک از او ظاهر نگردید.
بعد از این بیانات باید توجّه داشت که در این دعا، چون مقام، مقام دعا و توجّه به حقّ و مسألت حاجت است، مسلّم است که دعاکننده بیمعرفت نیست. بنابراین مقصود از طلب معرفت یا طلب ثبات و بقای بر آن و درخواست توفیق در نگهداری آن است؛ نظیر آنچه در تفسیر آیه کریمه: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ»(1)فرمودهاند: «أَیْ ثَبِّتْنا عَلَی الصِّراطِ الْمُسْتَقِیمِ».
و ممکن است مراد از طلب معرفت، طلب افزایش کمال و درجات و منازل بالاتر باشد؛ چون هر مرتبهای از مراتب معرفت را که انسان حاصل نماید، ارتقا به مراتب بالاتر از آن را باید وجهه همت قرار دهد.
و محتمل است مقصود از اینکه از خدا طلب معرفت میشود، این باشد که خدا خودش، خود را به بنده بشناساند؛ زیرا هرچند انسان به
1) سوره فاتحة الکتاب، آیه 6.
هرچه او را بشناسد، آن معرفت هم به دلالت خدا میباشد؛ چون همان شیء دلالت کننده را او آفریده است و خود را به آن شناسانده است و خود انسان را نیز که یکی از مجموعههای دلایل بیشمار او است، او آفریده است، و انسان هم عارف است و هم دلیل معرفت و معرف است با اینحال، مراتبی از مراتب معرفت است که عنایت مستقیم الهی سبب آن میشود و در اثر دعا و عبادت و خضوع و خشوع حاصل میگردد و شخص عارف از این نوع عرفان اشراقی ذوق میکند و بهوجد میآید.
بنابراین، مقصود دعا کننده این نیست که: معرفت ندارم یا تو را با آثار و دلایل نشناختهام؛ بلکه مقصودش این است که تو خودت، خودت را به من بشناسان و این معرفت مانند نورانیت عقل است که خدا افاضه فرموده است و هرکس آن را دارا شد، سخت در نگهداری آن مراقبت مینماید.
ما همه چیز را به خدا شناختهایم، زمین و آسمان و کوه و دریا و حیوان و انسان و همه چیز و همه کس شناختهایم، اگر خدا به ما عقل و تمیز و رشد نداده بود، ما هیچ چیز را نمیشناختیم و اگر او مخلوقات را نیافریده بود و این همه دلایل را برای اثبات وجود خودش قرار نداده بود، شناسانده و شناخته نمیشد.
پس چنانکه صحیح است بگوییم:
«عرفت اللّه بالأشیاء»؛
«شناختم خدا را به اشیا».
صحیح است که بگوییم:
«بِاللّهِ عَرَفْتُ الاْءَشْیآءَ»؛
«به خدا شناختم اشیا را».
و این هم ممکن است معنایی از «إِنّا للّهِِ وَإِنّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»(1)باشد؛ زیرا از سوی خدا و به اعانت و یاری و افاضه خدا، اشیا را میشناسیم؛ مثل اینکه در اوّل، از خدا به سوی خلق سفر کرده باشیم ـ هرچند برخی به مبدأ سفر توجّه ندارند ـ و سپس از خلق به سوی خلق سفر مینماییم.
باری این مرتبه از معرفت وقتی کامل شد، عارف خدا را اظهر اشیا میداند؛ بلکه او را فقط ظاهر مطلق و حقیقی مییابد. و لذا در دعای عرفه است:
«کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِما هُوَ فِی وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَیْکَ، أَیَکُونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَیْسَ لَکَ حَتّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ؟ مَتی غِبْتَ حَتّی تَحْتاجَ إِلی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ، وَمَتی بَعُدْتَ حَتّی تَکُونَ الاْآثارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ إِلَیْکَ؟ عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقِیبا، وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیبا»؛(2)
«چگونه استدلال میشود بر تو به چیزی که آن در وجود و هستی محتاج به سوی تو است؟ آیا هست برای غیر تو از ظهور، چیزی که نیست برای تو؟ چه هنگام پنهانی تو تا نیازمند
باشی به دلیلی که بر تو دلالت کند؟ و چه زمان دوری تو تا آثار بوده باشند که برسانند به سوی تو؟ کور باد (یا کور گردیده است) چشمی که ندیده است تو را و حال آنکه همواره بر او رقیب و نگهبانی، و زیان کرده است کالای بندهای که برای او از دوستی خودت بهره و نصیبی قرار ندادی».
خدایا تو از همه چیز ظاهرتر و آشکارتری، تو اصلی و تو ذاتی، تو حقّ حقیقی و حقیقت حقی، تو کمال مطلقی، چه چیز از تو ظاهرتر میباشد که تو را به آن بشناسیم، ظاهر و آشکار تویی، باطن و پنهان هم تویی.
ظهور جمله اشیا به نور است چگونه نور از آنها در ظهور است
به نور شمع کی خورشید تابان کند پیدا کسی اندر بیابان
برم من از مؤثر پی به آثار به ظاهر گرچه بر عکس است این کار
اگر برهان لِمّی جلوهگر شد نباید بَهرِ آنی خون جگر شد
تصوّر را در اینجا چون گذر نیست به جز لفظ اِنّی و لِمّی دیگر چیست(1)
1) از کتاب گنج دانش مرحوم والد قدسسره .
اگر گفته شود: با اینکه خدا اظهر اشیا است؛ بلکه ظاهر حقیقی و بالذات او است، چگونه بر بسیاری مخفی و پنهان است؟
پاسخ این است که: این خفا عکس العمل ظهور است و این پنهانی از فرط آشکاری و نمایانی، و این بُعد و دوری در اثر کمال قرب و نزدیکی است.
دوست نزدیکتر از من به من است وین عجبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست در کنار من و من مهجورم
به طور مثال گفتهاند: ماهیان دریا نزد ماهی دانایی رفتند و به او گفتند همیشه میشنویم که به ما میگویند: حیات شما از آب است، آب را به ما بنمایان. آن ماهی جواب داد: شما چیزی غیر از آب به من نشان دهید تا من آب را به شما نشان دهم.
و جهت دیگر که اینگونه خفا و نهانی را موجب میشود، این است که هر چیزی به ضد خود معروف و شناخته میگردد؛ «تُعْرَفُ الاْءَشْیآءُ بِأَضْدادِها»؛ مثلاً روشنایی و نور به ظلمت و تاریکی، علم به جهل، و صحّت و تندرستی به بیماری شناخته میشوند؛ امّا اگر چیزی را ضد نباشد، شناسایی او بر بسیاری پنهان میماند و چون خدا را ضدّی نیست، هیچگاه جهان بیخدا نبوده و نخواهد بود، لذا اثر فیض خدا در پیدایش این جهان و بقا و پایداری آن ناشناخته میماند و کمال ظهور موجب خفا میگردد.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود طلب از گم شدگان لب دریا میکرد
بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
و آخرین توضیح دیگر در مراتب معرفت اللّه که به طور فشرده بیان میشود، این است که معرفت اللّه در مرتبهای که خود حاوی مراتب زیاد است، عبارت است از: سلب نعوت و صفاتی که ذات باری تعالی از آن منزّه است، مثل جهل و عجز و جسمیت و ترکیب و غیره که باری تعالی از آنها منزّه است.
و مرتبه دیگر که آن نیز مراتب بسیار دارد، معرفت صفات کمالیه مثل وجود و وجوب و قیّوم و عالم و قادر و حیّ و سمیع و بصیر است که این صفات همه از صفات وجودی است و حق ـ عزّ اسمه ـ به آنها اتصاف دارد. در این مرتبه عارف میشناسد که تنها مرتبه سلب نقایص از خدا در معرفت به امور مسلوبه از باری تعالی نباید اکتفا شود؛ بلکه باید به صفات وجودی که حقّ به آنها اتصاف دارد نیز عارف شود. مثلاً یکی از صفات خدا علم است که به آن اتصاف دارد و معنای علم او به اشیا عدم جهل نیست، یا موجودیت یا وجوب وجود او و قدرت او سلب عدم موجودیت یا وجوب و نفی عجز از او نمیباشد؛ بلکه
معنای تمام این صفات، اتصاف ذات مقدّس باری تعالی به آنها است. و خلاصه آنکه: صفات وجودی باری تعالی همه موجود به وجود واحدند و به عین وجود ذات مقدّس او موجودند و ذات او وجود است و علم است و قدرت و حیات است و او موجود و عالم و قادر و حیّ است. و این بیان با فرمایش حضرت مولی العارفین امیرالمؤمنین علیهالسلام که میفرماید:
«وَکَمالُ الاْءِخْلاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ».(1)
«کمال اخلاص برای خدا، نفی صفات از او است».
منافات ندارد؛ زیرا مراد از نفی صفات در این کلام معجز نظام، نفی صفاتی است که به وجود زاید بر ذات موصوف به آنها متصف میگردد، مثل عالم و قادر در مقام اطلاق بر انسان و اینکه صفات خداوند ـ سبحان ـ عین ذات او و ذات او صفات او و صفات او ذات او است، نه اینکه ذات شیئی باشد و صفت شیء دیگر باشد، تا لازم شود ترکیب و احتیاج و امکان. «تَعالَی اللّهُ عَنْ ذلِکَ کُلِّهِ عُلُوّا کَبِیرا».
از آنچه گفته شد، این نتیجه به دست میآید که درخواست و مسألت معرفت از خدا در این دعای شریف یا طلب ثبات و استقامت و بقای معرفت و عدم زیغ و انحراف از حقّ است که:
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا»؛(2)
«پروردگارا بعد از آنکه ما را هدایت کردی، قلوب ما را به باطل منحرف نکن».
و طلب ثباتی است که خدا در آیه:
«یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَفِی الاْآخِرَةِ»؛(1)
«خدا اهل ایمان را با عقیده ثابت در دنیا و آخرت پایدار میدارد».
به مؤمنین وعده داده است، با مسألت معرفت کاملتر و درجات بالاتر است که همواره باید عارف سالک در مقام آن باشد و از اینکه روزی بر او بگذرد و در معرفت ترقی نکند و گرفتار حال خطرناک وقوف شود بپرهیزد و با درخواست عنایت خاص و تجلّیات(2)است که در اثر شدت خلوص و کثرت توجّه و عبادت و دعا و توسل به ذوات مقدّس پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت معصومین آن حضرت علیهمالسلام حاصل میشود.
چنانکه از حدیث:
«مَنْ أَخْلَصَ للّهِِ أَرْبَعِینَ یَوْما فَجَّرَ اللّهُ یَنابِیعَ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ»؛(3)
1) سوره ابراهیم، آیه 27.
2) راغب میگوید: تجلّی گاه به ذات است، مثل «وَالنَّهارِ إِذا جَلّیها» (سوره شمس، آیه 3). و گاه به امر و فعل است، مثل «فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ» (سوره اعراف، آیه 143). بنابراین تجلّی به ذات نسبت به خدا به این نحو که ذات او منکشف و جلی شود، محال است؛ امّا به امر و فعل که فعل و امر او جلی و ظاهر شود، صحیح است.
3) سفینة البحار، ج 1، ص 408.
«هر کس چهل روز عملش را برای خدا خالص کند، خداوند چشمههای حکمت را از قلبش بر زبانش جاری میکند».
استفاده میشود، اخلاص تا چهل روز موجب میشود که چشمههای حکمت از دل شخص مخلص بر زبانش جاری شود.
بدیهی است حفظ اخلاص در ظرف چهل روز، به خصوص به این نحو که اعمال و رفتار انسان به دواعی الهی و ممدوح صادر شود، کار همه کس نبوده و بسیار دشوار است؛ ولی اگر کسی به آن موفّق شود، حصول این درجه برای او به هیچ وجه مورد استبعاد و استعجاب نخواهد بود.
و مخفی نماند که معرفت اللّه با معرفت پیغمبر و ائمه ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ و ثبات بر آن و افزایش و کمال آن ارتباط دارد. بدیهی است که معرفت پیغمبر بدون معرفت خدا حاصل نمیشود و شناخت او که واسطه بین خدا و خلق است، بدون معرفت خدا امکان حصول ندارد. و از سوی دیگر، هرچه معرفت خدا افزایش یابد و شخص عارف در عظمت الهی مستغرق گردد، عظمت مقام نبوّت و سفارت از جانب مقام الوهیت و خلافت الهی را بیشتر درک میکند و در برابر مقام خلافت «اللّه» بیشتر احساس حقارت نموده، متواضعانهتر رفتار مینماید. لذا به طور قطع میتوان گفت: چنانکه ولی اللّه اعظم علی علیهالسلام عظمت حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله را ادراک مینمود و در برابر آن
حضرت متواضع و تسلیم و فرمانبر بود، احدی از صحابه ادراک نمیکرد.
آری علی علیهالسلام در جنب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله خود را فانی میدید و بیچون و چرا هر فرمانی را که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میداد، اجرا میکرد؛ لذا پیغمبر صلیاللهعلیهوآله برحسب روایتی فرمود: اگر آسمان و زمین در کفهای از ترازو گذاشته شود و ایمان علی در کفه دیگر، ایمان علی رجحان خواهد داشت.
امّا دیگران بالخصوص آنهایی که پیراهن خلافت را به غیر حقّ دربر کردند، در قبول احکام الهی مثل حج تمتع خودسری اظهار مینمودند و با تصمیمات و اقدامات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که همه به امر خدا انجام میشد، در جریان صلح حُدیبیه و موارد دیگر مخالفت میکردند و خودرأیی نشان میدادند و تا آنجا نفاق خود را بر ملا ساختند که در مرض موت پیامبر خدا، وقتی آن حضرت خواست کتبا وصیت فرماید، مانع شدند و بیشرمانه به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جسارت کرده و نسبت هذیان گویی به آن حضرت دادند.
به عکس هرچه در زندگی علی علیهالسلام بررسی مینماییم و هرچه مطالعه میکنیم، غیر از تسلیم کامل و فانی بودن در انوار نبوّت محمدی، چیزی نمیبینیم و زبان حال آن حضرت با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این بود:
با وجودت ز من آواز نیاید که منم
یکی از مظاهر برجسته این احترام و تسلیم و تواضع در کنار وجود رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله که بسیاری از آن غفلت دارند این است که: با اینکه وجود علی علیهالسلام سرشار از معارف الهی و علوم حقیقی بود و پس از پیغمبر صلیاللهعلیهوآله چشمههای علوم و معارف از او فوران یافت و در الهیات و عرفان و فقه و اخلاق و تعالیم سیاسی و حکومتی، عالیترین و کاملترین مبادی و برنامهها را بیان فرمود، علم تمام اصحاب در برابر علم او مثل قطرهای در مقابل دریا بود، از چنین شخصیتی که نمونه برجسته کمال علمی و معرفت بشر بود و پس از پیغمبر صلیاللهعلیهوآله ، بیاناتش در رشتههای مختلف معارف و حکمت، الحق اعجاز بود، در عصر پیغمبر سخن و کلامی در این رشتهها یا شنیده نشده و یا کمتر شنیده میشد. او سزاوار نمیدید و شاید دور از ادب میدانست که با وجود پیغمبر اکرم که مدینه علم است، علمی اظهار کند و نقد معارف بلند و غیر متناهی خود را عرضه نماید.
در آن محیط که زبان وحی؛ یعنی زبان رسول خدا باز است، همه باید به گفتار او گوش فرا دهند، او از هر کس به معارف حقیقی داناتر و به مبادی غیب متصلتر است. آنجا که او باشد، باید او سخن بگوید و آنجا که او سخن گوید، همه باید گوش و خاموش باشند.
در حدیث است که پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به علی فرمود: «نشناخت خدا را مگر من و تو و نشناخت مرا مگر خدا و تو و نشناخت تو را مگر خدا و من».
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ»
به طور کلی شک نیست که معرفت نبوّت و رسالت عامه مقدم بر امامت عامّه است؛ یعنی شناخت اینکه بر خدا لازم است (بر حسب قاعده لطف و به مقتضای ربّانیت و رحمانیت و هادویت و فیّاضیت و برای اتمام حجّت بر بندگان، اینکه نقض غرض از آفرینش انسان پیش نیاید) پیغمبر بفرستد تا بندگان را در فکر و عمل راهنمایی کنند و به آنها برنامه بدهند، بر شناخت اینکه پس از پیغمبر نیز باید شخصی که معصوم باشد و افعال و اقوالش حجّت باشد، از جانب خدا و به وسیله پیغمبر منصوب و معین گردد، مقدّم میباشد، چنانکه معرفت نبوّت و رسالت خاصّه نیز بر معرفت امامت خاصه مقدم است؛ یعنی شناخت اینکه شخص شخیص صاحب خُلق عظیم حضرت خاتم الانبیا صلیاللهعلیهوآله ، پیغمبر و رسول خدا است، بر شناخت شخص امامان و اولیای امر بعد از آن حضرت مقدم است، و چنانکه کسی معرفت به نبوّت عامه نداشته باشد، معرفت به امامت عامه که مترتب بر آن است، حاصل نخواهد شد.
همچنین اگر معرفت به نبوّت خاصه و اینکه شخص حضرت خاتم الانبیا صلیاللهعلیهوآله پیغمبر است، پیدا نکرده باشد، معرفت خلفا و اوصیا و اولیای امور بعد از آن حضرت، بیمفهوم و غیر قابل تصور است.
با این همه، در این دعا، مقصود از نبی در جمله اوّل و رسول در این جمله، شخص حضرت رسول اکرم محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله است، چنانکه مقصود از حجت نیز شخص حضرت خاتم الاوصیا، امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ است.
و چنانکه در شرح جمله اوّل توضیح داده شد، دعا کننده به نبوّت رسالت رسول اعظم صلیاللهعلیهوآله و ولایت حضرت حجة بن الحسن ـ عجل اللّه تعالی فرجه ـ معرفت دارد، مقصودش از این دعا و طلب معرفت یا مسألت ثبات و بقای بر آن، یا کمال معرفت و نیل به درجات بالاتر است و یا اینکه از خدا میخواهد که خودش به مقتضای «إِنَّ قُلُوبَ بَنِی آدَمَ بَیْنَ اصْبَعَیْنِ مِنْ أَصابِعِ الرَّحْمنِ یُصَرِّفُها کَیْفَ یَشآءُ»(1)و «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشآءُ» نسبت به مقامات رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در قلب او معرفت القا فرماید.
واضح است که درجات معرفت به پیغمبر نیز متفاوت است، کمترین مراتب آن این است که او را در ابلاغ تعالیم و تکالیف و اوامر و نواهی خدا بین خالق و خلق واسطه و سفیر و فرستاده و صاحب معجزه و معصوم بداند.
مراتب بعدی معرفت این است که: آن حضرت را اشرف و افضل تمام ممکنات از ملائکه و انبیا و دیگران، و خُلق اعظم و اعظم خلق
1) مصابیح الانوار شبر، ج 1، ص 424، حدیث 77.
و صاحب مقام ولایت بر عالم امکان و اقرب و نزدیکتر از هر مخلوقی خدا بداند به حدّی که جبرئیل نیز در لیلة المعراج از ادامه صعود و همراهی با آن حضرت بازماند، که گفت:
«لَیْسَ لِی أَنْ أَجُوزَ هذَا الْمَقامَ»؛(1)
«برای من گذشتن (و پیش رفتن) از این مقام نیست».
و از آن حضرت روایت است که فرمود:
«لِی مَعَ اللّهِ وَقْتٌ لا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ».
چون گذشت احمد ز سدره مرصدش و از مقام جبرئیل و از حدش
گفت: او را هین بیا اندر پیام گفت رو رو که حریف تو نیام
باز گفتا: کز پیام آی و مَایست گفت: رو زین پس مرا دستور نیست
گفت: بیرون زین حدّ ای خوش فرّ من گر زنم پرّی بسوزد پرّ من
احمد ار بگشاید آن پرّ جلیل تا ابد مدهوش ماند جبرئیل
1) بحارالانوار، ج 18، ص 403، ح 106.
فاق النبیّین فی خلق و فی خلق و لم یدانوه فی علم و لا کرم
و کلهم من رسول اللّه ملتمس غرفا من الیمّ او رشفا من الدیم
دع ما ادّعته النصاری فی نبیّهم واحکم بما شئت مدحا فیه واحتکم
محمّد کازل تا ابد هر چه هست به آرایش نام او نقش بست
چراغی که انوار بینش از او است فروغ همه آفرینش از او است
و بنابراین عرفان و شناخت چنین پیغمبری در شناخت و مقام حجت و جانشینان و خلفای او کمال تأثیر را خواهد داشت؛ زیرا جانشین و خلیفه باید منعکس کننده اوصاف و مقامات کسی که از او خلافت مینماید، باشد و نمونه او و اعمال او و رفتار او استمرار بخش دعوت و حرکت او باشد، و اگر پیغمبر را نشناسد یا در معرفت او قصور یا وقوف داشته باشد به همان مقدار حجت خدا و خلیفه پیغمبر را نشناخته است.
لذا مطالعه تاریخ زندگی پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و تأمّل و تفکّر در حالات و شؤون و مقامات و مواقف آن حضرت و تلاش برای دریافت رسالت آن حضرت که اعظم و خاتم رسالات آسمانی و جامع جمیع رهنمودها
به سعادات دنیوی و اخروی و مادّی و معنوی است، برای افزایش و گسترش و استحکام معرفت آن حضرت و خلفای او و بلکه برای تکمیل و تقویت معرفت اللّه لازم، و مطلبی است که سالک الی اللّه و طالب مقامات عرفانی نباید از آن غافل بماند.
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی»
چنانکه قبلاً بیان شد، "حجّت" بر دلیلی که به وسیله آن، بر طرف مقابل احتجاج میشود و سبب غلبه بر او میگردد، اطلاق میشود. چنانکه در تفسیر آیه شریفه:
«قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ».(1)
روایت شده است: روز قیامت بندهای آورده میشود و به او گفته میشود: «هَلاّ عَمِلْتَ»؛ «چرا عمل نکردی؟»
اگر بگوید نمیدانستم، به او گفته میشود: «هَلاّ تَعَلَّمْتَ»؛ «چرا نیاموختی؟»
و این حجّت بالغه است، و همچنین به همه مخلوقات از موجودات نامرئی مثل جن و ملائکه و مخلوقاتی که فقط با چشمهای مسلح به وسایلی مثل میکروسکوپ و تلسکوپ دیده میشوند و موجودات
1) سوره انعام، آیه 149.
کوچک و بزرگی که با چشم دیده میشوند، حجّت گفته میشود؛ چون اوّلاً: به همه آنها و حرکات و نظاماتی که دارند، بر وجود خدا و وجود هدف در خلقت این عالم استدلال میشود.
فَفِی کُلِّ شَیْءٍ لَهُ آیَةٌ تَدُلُّ عَلی أَنَّهُ واحِدٌ
وَللّهِِ فِی کُلِّ تَحْرِیکِهِ وَفِی کُلِّ تَسْکِینِهِ شاهِدٌ
و ثانیا: خدا بر هر کدام از بندگانش که بر حسب حکمت لازم باشد، به کل این عالم و اجزای آن احتجاج مینماید و به وسیله انسان هم بر خود انسان احتجاج میفرماید، چنانکه در حدیث است:
«الصُّورَةُ الاِْنْسانِیَّةُ هِیَ أَکْبَرُ حُجَجِ اللّهِ عَلی خَلْقِهِ».(1)
با این حال، اطلاق حجّت مثل امام، به طور مطلق بر ائمه معصومین علیهمالسلام در احادیث و روایات و ادعیه و زیارات و کلمات علما و اشعار شعرای شیعه به حدّی شده است که وقتی به طور مطلق حجّت و امام گفته میشود، ائمه معصومین علیهمالسلام از آن به ذهن متبادر میگردد و گاه هم از آن اعم از امام و نبی اراده میشود، چنانکه در احادیثی که دلالت دارند بر اینکه زمین خالی از حجت نبوده و خالی از حجت نخواهد ماند، همین معنی مراد است.
مثل این حدیث که ثقة الاسلام کلینی قدسسره به سند خود از حضرت صادق علیهالسلام روایت نموده است:
1) صورت انسان، بزرگترین حجت خدا بر خلقش میباشد. تفسیر صافی، قسمت تفسیر سوره حمد.
«قالَ: ما زالَتِ الاْءَرْضُ إِلاّ وَللّهِِ فِیها حُجَّةٌ یَعْرِفُ الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَیَدْعُوا النّاسَ إِلی سَبِیلِ اللّهِ»؛(1)
«زمین هیچگاه نخواهد ماند مگر آنکه در آن از برای خدا حجتی است که حلال و حرام را میشناسد و مردم را به سوی راه خدا میخواند».
و در حدیث دیگر میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ أَجَلَّ وَأَعْظَمَ مِنْ أَنْ یَتْرُکَ الاْءَرْضَ بِغَیْرِ إِمامٍ عادِلٍ»؛(2)
«به تحقیق که خدا جلیلتر و عظیمتر است از اینکه زمین را بدون امام عادل بگذارد».
و نیز در کافی از حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت است که فرمود:
«اَللّهُمَّ إِنَّکَ لا تُخْلِی أَرْضَکَ مِنْ حُجَّةٍ لَکَ عَلی ما خَلْقِکَ»؛(3)
«خدایا به تحقیق که تو خالی نمیگذاری زمینت را از حجتی از طرف تو بر خلقت».
و نیز از حضرت صادق علیهالسلام روایت نموده است که فرمود:
«إِنَّ الاْءَرْضَ لا تَخْلُو إِلاّ وَفِیها إِمامٌ کَیْما إِنْ زادَ الْمُؤْمِنُونَ شَیْئا رَدَّهُمْ، وَإِنْ نَقَصُوا شَیْئا أَتَمُّوا لَهُمْ»؛
«به تحقیق که زمین خالی نخواهد ماند مگر آنکه در آن امامی باشد که اگر مؤمنین چیزی را در دین زیاد نمایند ایشان را برگرداند و اگر چیزی را کم کنند، از برای ایشان تمام کند».
و اخبار معتبر در این معنی بسیار است، حتی در این احادیث است که: اگر در روی زمین باقی نماند مگر دو نفر، یکی از آنها حجت و امام بر دیگری خواهد بود. از جمله نصوصی که دلالت دارد بر اینکه زمین هیچ زمانی خالی از وجود حجت و امام نیست، این فقره از دعای 47 صحیفه سجادیه است:
«اللّهُمَّ إِنَّکَ أَیَّدْتَ دِینَکَ فِی کُلِّ أَوانٍ بِإِمامٍ أَقَمْتَهُ عَلَما لِعِبادِکَ، وَمَنارا فِی بِلادِکَ بَعْدَ أَنْ وَصَلْتَ حَبْلَهُ بِحَبْلِکَ، وَجَعَلْتَهُ الذَّرِیعَةَ إِلی رِضْوانِکَ، وَافْتَرَضْتَ طاعَتَهُ وَحَذَّرْتَ مَعْصِیَتَهُ، وَأَمَرْتَ بِامْتِثَالِ أَوامِرِهِ، وَالاِْنْتِهاءِ عِنْدَ نَهْیِهِ، وَأَلاّ یَتَقَدَّمَهُ مُتَقَدِّمٌ، وَلا یَتَأَخَّرَ عَنْهُ مُتَأَخِّرٌ، فَهُوَ عِصْمَةُ اللاّآئِذِینَ، وَکَهْفُ الْمُؤْمِنِینَ وَعُرْوَةُ الْمُتَمَسِّکِینَ وَبَهآءُ الْعالَمِینَ»؛
«خدایا به تحقیق که تو دین خودت را در هر زمان به امامی تأیید کردی که او را علامتی برای بندگانت برپا و نصب کردی (که گمراه نگردند، و گمشدگان به آن راه یابند) و نشانی باشد در شهرهای تو (تا مردم در هنگام اشتباه حقّ و باطل و کاوش از حقّ به او رجوع نمایند) بعد از آنکه ریسمان او را به ریسمان خودت متصل کردی (یعنی سبب وصول و رسیدن به خودت قرار دادی یا ولایت او را ولایت خودت قرار دادی) و او را وسیلهای به سوی رضوان و خوشنودی خودت قرار دادی. و طاعت او را واجب گردانیدی و از معصیت او تحذیر
کردی و به امتثال اوامر او و پذیرفتن نهی او فرمان دادی و اینکه هیچ متقدم و پیشروی بر او تقدم و پیشی نگیرد و هیچ متأخر و عقب ماندهای از او عقب نماند و متأخر نگردد. (یعنی برای احدی نیست که از فرمان او تخلف کند و بر آنچه او امر میکند و هدایت مینماید، چیزی بیفزاید یا از آن چیزی کم کند). پس او (یعنی امام) مستمسک پناهندگان (یعنی آنها را به سبب هدایت به سوی راه راست، از انحراف و افتادن در افراط و تفریط مانع میشود) و پناهگاه مؤمنان است (یعنی مؤمنان در حوادث و هنگام بروز شبههها به او ملتجی میشوند) و دستگیره متمسکین است (یعنی هر کس را که به او تمسک بجوید و به او اقتدا بنماید، نجات میدهد) و بها و جمال جهانیان است (یعنی نظام عالم و جمال جهان و انتظام امور به وجود او قائم است)».
این فقره دعا که دلالت بر عظمت شأن امام دارد، اگر مقصود از دین در کلمه "دینک" دعوتی باشد که تمام انبیا به آن رسالت داشتند، دلالت بر این دارد که در هر عصر و زمانی، امامی که یا شخص پیغمبر یا وصی و جانشین او است، از سوی خدا نصب شده است. و اگر مقصود این است که در هر عصر و زمان، دین اسلام به امامی که خلیفه پیغمبر و منصوب از سوی خدا است، مؤید میباشد.
و مخفی نماند از این بیانات و ارشاداتی که در احادیث و ادعیه
است، نیاز مردم به وجود امام و حجت در هر عصر و زمان معلوم میشود؛ زیرا شرح و بیان نواحی مختلف دین، آن هم دینی مثل دین اسلام و تفسیر مجمل و مفصل و محکم و متشابه و خاص و عام و ناسخ و منسوخ کتاب و سنّت و دقایق مسایل عقاید و احکام، اموری نیست که بر غیر بشر مؤید عند اللّه مکشوف باشد. پس باید بین امّت در هر عصر، شخصی باشد که مرجع در تمام امور باشد و قولش حجت و قاطع هرگونه اختلاف و امان از گمراهی و ضلال باشد.
چنانکه احادیث متواتر مثل حدیث متواتر ثقلین نیز بر این معنی دلالت دارد و حضرت زین العابدین علیهالسلام بیانی طولانی دارند که ابن حجر از آن حضرت نقل مینماید و در ضمن آن به این نکته لطیف اشاره میفرماید که: اگر اهل بیت علیهمالسلام (که پیغمبر صلیاللهعلیهوآله مردم را به آنها ارجاع فرمود) نباشند و هدایتها و ارشادات آنها حجت نباشد، پس هدایت چه کس و چه مقامی در اختلافاتی که بین امّت در مسائل اسلامی پیدا میشود، حجت خواهد بود؟
به طور مثال، در تفسیر قرآن سؤال میکنیم که در تفسیر آیات، بین مفسرین اختلاف زیادی است حتی در مثل آیه:
«وَاتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطِینُ»؛(1)
«پیروی کردند آنچه را که شیاطین میگفتند».
1) سوره بقره، آیه 102.
در سوره بقره، برحسب شمارش بعضی احتمالاتی که در تفسیر آن داده میشود، یک میلیون و دویست و شصت هزار احتمال است. آیا در تعیین آن احتمالی که مصاب و مراد است، اگر قول آنان که عملشان از علم خدا و رسول و معصوم از اشتباه هستند، حجت نباشد، کدام احتمال از یک میلیون و دویست و شصت هزار احتمال را میتوان ترجیح داد و چگونه بر ترجیحاتی که پشتوانه تأیید شده از جانب خدا و پیغمبر نداشته باشد، میتوان اعتماد کرد.
و ناگفته نماند: یکی از امتیازات بزرگی که مذهب شیعه دارد و برنامههای شرع را قابل قبول و خردپسند مینماید، همین است که پس از پیغمبر افرادی هستند که دین را برای مردم تعریف کنند و تعریفشان حجت باشد و الاّ هر عاقلی میداند که بیان کلیه مسائل دین و شرح و توضیح آنها به طور تفصیل در ظرف بیست و سه سال برای پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله با آن همه مزاحمات، موانع، درگیریها و اشتغال به غزوات و غیره فراهم نبوده، و اگرچه دین اکمال شده و همه چیز تبلیغ شده است؛ امّا شرح و بیان آن بر عهده ائمه علیهمالسلام گذارده شده است.
و چه بسا احکامی که در تبلیغ آنها به امیرالمؤمنین علیهالسلام اکتفا شده باشد تا آن حضرت و اوصیای بعد از آن بزرگوار به مردم برسانند و از این جهت در جریان تاریخی غدیر، آیه "اکمال دین" نازل گردید، این اکمال نه به آن جهت بود که همه آنچه باید به مردم ابلاغ گردد و تفصیلات و دقایق آنها ابلاغ شده باشد؛ بلکه به این جهت که شخصی
که به هرآنچه بر پیغمبر وحی شده عالم است، به مردم معرفی شود تا همه جا کلامش حجت باشد.
اشتباه نشود مقصود ما از این بیان نیست که دین ناقص بوده و به وسیله امامان علیهمالسلام کامل گردیده است، حاشا و کلاّ؛ بلکه مقصود این است که: تکمیل ابلاغ دین که بر پیغمبر نازل شد، به امر خدا از سوی پیغمبر به عهده امامان گذارده شد که به مردم برسانند، چنانکه هر نسلی باید آنچه را که از دین میداند، به نسل بعد منتقل سازد و ابلاغ نماید، همانطور که ابلاغ دین به تمام مردم عصرهای آینده و تمام مردم عصر بعثت حضرت خاتم الانبیا میسّر نبود، همینطور ابلاغ همه احکام و تفاصیل و مسایلی که مربوط به اختلاف و استفاده از کتاب و سنّت به مرور زمان پیش میآید، در همان عصر بعثت میسّر نبود، لذا برحسب حکمت بالغه الهی و قاعده لطف، باید بعد از پیغمبر افرادی باشند که ابلاغ دین و اتمام حجت را کامل کنند و مردم را از تحیّر و سرگردانی نجات بدهند.
و اگر این نظام امامت نبود، دین ناقص و ناتمام بود، لذا با ابلاغ ولایت، دین کامل گردید.
پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در تبلیغ رسالت کوتاهی نفرمود و هرچه را از وحی خدا متحمل شد یا مستقیما به امّت رسانید ـ مثل اصول عقاید و معارف و احکام کلی و بسیاری از فروع دین ـ و یا به علی علیهالسلام ابلاغ کرد، تا او و امامان بعد از او در مناسبات مقتضی و هنگام مراجعه امّت و یا نیاز آنها
بیان کرده و شرح و تفسیر نمایند و یکی از معانی اینکه آن بزرگواران خازن علم خدایند همین است، چنانکه یکی از معانی اینکه حجت خدایند نیز همین است که این بزرگواران مرجع و ملاذ و ملجأ و وسیله و راهنما و روشن کننده راه و علامت برای عباد و روشنیبخش دیار و بلادند.
عالم جلیل صاحب ریاض السالکین (شرح صحیفه) در شرح دعای عرفه بیاناتی دارد که چون متضمن بیان معنی حجت است، اصل فقرهای را که متضمن آن است با نقل شرح ایشان به طور اجمال و فشرده در اینجا منعکس مینماییم.
این فقره دعا نیز از فقرات دعای عرفه است:
«رَبِّ صَلِّ عَلی أَطآئِبِ أَهْلِ بَیْتِهِ الَّذِینَ اخْتَرْتَهُمْ لاِءَمْرِکَ، وَجَعَلْتَهُمْ خَزَنَةَ عِلْمِکَ وَحَفَظَةَ دِینِکَ، وَخُلَفآءَکَ فِی أَرْضِکَ، وَحُجَجَکَ عَلی عِبادِکَ، وَطَهَّرْتَهُمْ مِنَ الرِّجْسِ وَالدَّنَسِ تَطْهِیرا بِإِرادَتِکَ، وَجَعَلْتَهُمُ الْوَسِیلَةَ إِلَیْکَ، وَالْمَسْلَکَ إِلی جَنَّتِکَ».
عالم یاد شده که از مفاخر شیعه و کتاب شرح صحیفهاش یکی از بهترین کتابهایی است که علمای اسلام تألیف کردهاند و سزاوار است عموم مسلمانان به آن افتخار کنند، در شرح این بند از دعای عرفه، پس از اینکه فرموده است: مراد از "اطائب"، اهل بیت "اهل کسا و سایر ائمه معصومین" میباشند و پس از بیان این نکته ادبی که اضافه "اطائب" به "اهل بیت علیهمالسلام " یا اضافه صفت به موصوف است یا بیان است میفرماید:
امام علیهالسلام در اینجا برای اطائب اهل بیت، هفت صفت بیان فرموده است که این صفات جهات و علل استحقاق صلوات از خدای سبحان بر ایشان است. سپس این هفت صفت را بر شمرده که ما نیز به طور اقتباس از بیانات آن شخصیت بزرگ و اضافه چند نکته بر آن این هفت صفت را بیان مینماییم.
صفت اولی این است که: خدای تعالی ایشان را برای امر خود و دینش در عالم و هدایت خلق برگزید و برگشتش به این است که ریاست کامله عامّه را به ایشان افاضه فرموده است و به تعبیر این ناچیز، چون کلمه "امر" مطلق است، دلالت دارد بر اینکه آنها را برای هر کار خدایی و هر عملی که مشیت اللّه بر آن تعلق میگیرد، برگزیده است؛ خواه امر دین باشد یا دنیا.
صفت دوم این است که: آنها را خازنان و حافظان علم خود قرار داده که آن را از ضایع شدن و آلودگی به افکار باطل و اندیشههای شیطانی و نادرست حفظ نمایند، و چنانکه هست و بایست به بندگان خدا تعلیم نمایند.
صفت سوم اینکه: ایشان را حافظان و نگهبانان دین خود قرار داده است تا آن را از تبدیل و تحریف مصون بدارند.
صفت چهارم اینکه: آنها را جانشینان و خلفای خود در زمین قرار داده است که به انفاذ و اجرای اوامر او در عالم و سیاست مردم و جذب نفوس ناطقه به سوی او و تکمیل ناقصان قیام نمایند.
صفت پنجم این است که: آنها را حجّتهای خود بر بندگانش قرار داده است که این معنا در اینجا مورد استناد و استفاده ما است.
در اینجا سیّد میفرماید: حجّت برحسب لغت غلبه است و به طور مجاز یا حقیقت عرفی استعمال آن در بُرهان شایع گردیده است و در احادیث و عرف متشرّعه، اطلاق آن بر کسی که خدا او را برای دعوت خلق و دعوت انسان به سوی او و برای احتجاج به او منصوب فرموده است، شیوع دارد.
صفت ششم این است که: ایشان را از هر رجس و آلودگی پاک قرار داده است.
صفت هفتم این است که: آنها را وسیلهای به سوی خود مقرر کرده است.
و صفت هشتم این است که: آنها راه به سوی بهشت میباشند، پس هرکس به راه آنها رفت، نجات مییابد، چنانکه مثل احادیث سفینه و امان بر آن دلالت دارد.(1)
از مجموع این توضیحات معلوم شد که بر ائمّه معصومین علیهمالسلام به طور مطلق، در احادیث اطلاق حجّت اللّه و امام شیوع دارد و هنگامی که بدون قرینه گفته شوند، ائمه معصومین علیهمالسلام به ذهن متبادر میشود.
و همچنین معلوم شد که مقام حجت اللهی و خلیفة اللهی و ولایت
1) مخفی نماند اگرچه در ابتدا، اوصاف را هفت تا فرموده است؛ امّا در مقام شرح و تفصیل به هشت رسانیده است ـ قدس اللّه سره ـ .
و امامت، اعظم مقامات و درجات است که بدون ایمان به آن، نجات میسر نیست.
چنانکه در حدیث است که از مؤمن سؤال میشود: آیا آزادی و برائت خودت را (از آتش) گرفتهای و در زندگی دنیا به عصمت کبری متمسک شدهای؟ پاسخ میدهد: بله.
آن کس که مورد سؤال قرار گرفت، میپرسد: آزادی و امان و عصمت کبری چیست؟ جواب میدهد: ولایت علی بن ابی طالب علیهالسلام . پس به او میگوید: راست گفتی. پس او را امان میدهد و بشارت میدهد به آنچه او را مسرور سازد.
و از کافر سؤال میشود، همچنانکه از مؤمن سؤال شد و او جواب میدهد: نه. پس او را به خشم و عذاب و آتش خدا بشارت میدهد.(1)
و مؤیّد این روایت، حدیثی است که شیعه و سنی از حضرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت نمودهاند:
«لا یَجُوزُ أَحَدٌ الصِّراطَ إِلاّ مَنْ کَتَبَ لَهُ عَلَیَّ الْجَوازَ»؛(2)
«احدی از صراط نمیگذرد مگر کسی که علی علیهالسلام برای او جواز عبور نوشته باشد».
آنچه تا اینجا بیان شد، شمّهای از شؤون و مقامات حجّتهای الهی؛ یعنی ائمه معصومین علیهمالسلام به طور فشرده و اشاره میباشد.
و امّا مراد از کلمه "حجّت" در این دعا، شخص اقدس قطب زمان و ولیّ دوران، حضرت امام دوازدهم حجة بن الحسن العسکری ـ ارواح العالمین له الفداء ـ میباشد؛ زیرا دعا مربوط به زمان غیبت است و چنانکه مکرر تذکّر داده شد، دعا کننده، مؤمن و عارف به خدا و رسول خدا و حجّتهای خدا میباشد و در این دعا یا مسألت معرفت کاملتر و مددهای عرفانی و غیبی بیشتر مینماید و یا از خداوند متعال ثبات و بقای بر ولایت حضرت مهدی علیهالسلام را طلب میکند؛ زیرا بیم تزلزل فکری و خطر انحرافات عقیدتی در این عصر بسیار است و بر حسب بعضی روایات، جز کسانی که خدا دل آنها را به ایمان امتحان و آزمایش کرده باشد، بر عقیده به امامت آن حضرت ثابت نمیمانند.
و آخرین نکتهای که در شرح دعای شریف به عرض میرسد، ارتباط ضلالت از دین با نشناختن حجت و امام است ـ که با مطالبی که در ضمن شرح جملههای دیگر بیان شد، کاملاً معلوم میشود ـ که یکی از فواید بزرگ نصب حجت و امام، منحرف نشدن مؤمنان از راه راست است که با وجود چنین مرجعی الهی و علامت یقینی، هر کس او را مقتدا قرار دهد و از تخلف نکند و پیشی نگیرد و از ارشادات و هدایتهای او تخطی ننماید، از دینش گمراه نخواهد شد و اگر در ایمان به امامت و معرفت حجت لغزشی پیدا کند و ثابت نماند، از دین گمراه میشود.
این خصیصه ایمن از ضلالت به وسیله تمسّک به امام علیهالسلام ،
خصیصهای است که در حدیث "ثقلین" و در احادیث دیگر بسیار به آن تصریح شده است و هریک از ائمه معصومین علیهمالسلام در عصر خود، به آن بر سایر امّت امتیاز دارند و گذشت زمان و زندگی و سیره امامان و علوم و معارفی که از آنها صادر شده و اصحاب و علمایی که در مکتب و مدرسه اهل بیت علیهمالسلام تربیت شدند نیز ثابت نمود که این بزرگواران به علوم و فضایل اخلاقی و عملی که دارند، دارای این امتیازند و اهلیت عنایات خاص و درجات متعالی را که به آنها عطا شده است، دارند.
و از جمله صدها حدیث و روایت که در این موضوع صراحت دارند، میتوانید شمّهای را در نهج البلاغه مطالعه فرمایید. مانند اینکه در خطبه دوم میفرماید:
«هُمْ أَساسُ الدِّینِ وَعِمادُ الْیَقِینِ، إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغالِی وَبِهِمْ یُلْحَقُ التّالِی»؛
«اهل بیت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله که اساس دین و ستون یقین هستند به سوی ایشان بازگردانده میشود غالی (مفرط و از حدّ برون شده) و به ایشان ملحق و پیوست میشود تالی».
و در خطبه دیگر میفرماید:
«إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله کَمَثَلِ نُجُومِ السَّمآءِ، إِذا خَوی نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ»؛(1)
1) نهج البلاغه، خطبه 100.
«آگاه باشید مثل آل محمّد صلیاللهعلیهوآله مثل ستارگان آسمان است که هرگاه ستارهای غروب نماید، ستاره دیگری طلوع میکند».
و در خطبه دیگر میفرماید:
«نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَمَحَطُّ الرِّسالَةِ وَمُخْتَلَفُ الْمَلآئِکَةِ وَمَعادِنُ الْعِلْمِ وَیَنابِیعُ الْحُکْمِ، ناصِرُنا وَمُحِبُّنا یَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَعَدُوُّنا وَمُبْغِضُنا یَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ»؛(1)
«ما درخت نبوّت و فرودگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و معدنهای علم و چشمههای حکمتیم، یاری کننده و دوست ما منتظر رحمت و دشمن ما منتظر سخط است».
و در خطبه دیگر میفرماید: «به خدا سوگند به تحقیق، تبلیغ رسالات و اتمام وعدهها و تمام کلمات را تعلیم شدم و درهای حکم و روشنی امر (یعنی اینها شؤونی است که اهل بیت به آنها اختصاص دارند) نزد ما اهل بیت است».
اینها بعضی از شؤونی است که به ائمه طاهرین علیهمالسلام اختصاص دارد، سایر شؤون و مقامات و درجات آنها با بررسی کتابهای اهل سنّت و تألیفات علمای شیعه مانند: مناقب ابن شهرآشوب و کشف الغمه و بحارالانوار و مطالعه تواریخ زندگی آن بزرگواران و علوم و معارفی که از ایشان در تفسیر و الهیات و فقه و اخلاق صادر شده است، معلوم و شناخته میشود. واللّه ولیّ التوفیق.
1) نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 109.
«وَقالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ»؛(1)
«و خدای شما فرمود که مرا بخوانید تا دعای شما را مستجاب کنم و آنان که از دعا و عبادت من اعراض و سرکشی کنند، به زودی با خواری و ذلّت وارد دوزخ شوند».
یکی از بخشهای مهم که با عقیده و تربیت و اخلاق، کمال ارتباط را دارد، دعا است.
"دعا" چنانکه بعضی از محققین فرمودهاند، برحسب لغت به معنای "ندا" است و برحسب عرف و اصطلاح، توجّه به سوی خدا و طلب رحمت از او به طور فقر و مسکنت و خضوع است، و بر سپاس و ستایش و تسبیح و تنزیه باری تعالی نیز اطلاق میشود؛ زیرا سپاس و ستایش نیز نوعی درخواست و مسألت عطا و موهبت است، چنانکه روایت شده: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در تفسیر این خبر سؤال شد، حضرت فرمود:
«خَیْرُ الدُّعآءِ دُعآئِی وَدُعآءُ الاْءَنْبِیاءِ مِنْ قَبْلِی، وَهُوَ: لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ، لَهُ الْمُلْکُ وَلَهُ الْحَمْدُ یُحْیِی وَیُمِیتُ وَهُوَ حَیٌّ لا یَمُوتُ بِیَدِهِ الْخَیْرُ وَهُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»؛(2)
«بهترین دعا، دعای من و دعای پیامبران پیش از من است و آن دعای لا اله الاّ اللّه تا آخر جملههایی که نقل شد میباشد».
مقصود سؤال کننده این بود که در این جمله، اگرچه تهلیل و تسبیح و تمجید و تقدیس ذات مقدّس الوهیت است؛ امّا درخواست و مسألتی نیست و حاجتی در آن عرض نشده است پس چگونه رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله برحسب این حدیث شریف، بر آن اطلاق دعا فرموده است؟
پاسخ این است: امیة بن صلت در مورد ابن جذعان میگوید: «إِذا أَثْنی عَلَیْکَ الْمَرْءُ یَوْما کَفاهُ مِنْ تَعَرُّضِهِ الثَّنآءُ؛ وقتی مردی بر تو ثنا گفت، مدح و ثنایش، او را از بیان حاجت کفایت مینماید». آیا ابن جذعان میداند ثناخوان و مدّاح از ثنا و مدح او چه میخواهد و رب العالمین پروردگار جهانیان نمیداند که از ثنا و مدح و حمد و سپاس و ستایش چه خواسته شده است؟! پس به طریق اولی، خدا به مقصود بندهاش از تهلیل و تحمید و تسبیح و دعا آگاه است.
نیاز به دعا و توجّه به عالم غیبت و قدرت لا یزال و غیر مرئی و ماورای اسباب و مسبّبات ظاهری و مادّی و نیایش و ستایش و تقدیس و تمجید او و مسألت حاجات از او، یک نیاز اصیل فطری است که در انسان وجود دارد و باید این نیاز برآورده شود.
مسلّم است که در استفاده از این میل فطری، مثل سایر میلهای فطری، چنانکه میتوان راه درست و صحیح را که منتهی به کمال و سیر صعودی و قوّت روح و نشاط و اعتماد به نفس گردد، انتخاب نمود،
ممکن است در اثر جهل و اغوائات شیطانی، سقوط در درکات مهلکی را برای انسان پیش آورد، همانطور که غریزه میل به غذا اگر به طور صحیح اعمال نشود، در اثر سوء تغذیه، نه فقط فایده این غریزه حاصل نمیشود؛ بلکه موجب زیان و ضرر و تلف جسم خواهد شد.
دعا روح را زنده و امیدواری و نشاط به کار و عمل را تازه میسازد و شخص را در برابر فشارها و سختیهای روزگار نیرومند نموده و مانع از شکست او میشود.
دعا با تسلیم و رضا به قضای پروردگار منافات ندارد؛ بلکه عین تسلیم به حکم او و منبعث و برگرفته از ایمان به قضا و قدر و وسایل و اسباب و مسبّبات ظاهری و غیر ظاهری است که او به حکمت خود مقرر فرموده و با کل این امور، بندگان را به سوی صلاح و سداد سوق داده و آنها را بین خوف و رجا قرار داده است.
استعانت و کمک خواستن و دعا و توجّه به خدا در هنگام ورود مصایب و نزول بلیّات، از انسان بیشتر ظاهر میشود و با اشخاصی که در حال آسایش و ناز و نعمت، خدا را به یاد آورند؛ بلکه از اقرار به او خودداری مینمایند؛ ولی وقتی مبتلا شدند و دستشان از همه جا کوتاه شد، رو به درگاه خدا میآورند.
چنانکه در قرآن مجید میفرماید:
«وَإِذا أَنْعَمْنا عَلَی الاْءِنسانِ أَعْرَضَ وَنَـءا بِجانِبِهِ وَإِذا مَسَّهُ
الشَّرُّ فَذُو دُعآءٍ عَرِیضٍ»؛(1)
«ما هرگاه به انسان نعمتی عطا کردیم روی گردانید و دوری جست و هرگاه شرّ و بلایی به او روی آورد، زبان به دعا گشود و اظهار عجز کرد».
دعا سلاح پیامبران است، آنان نیز هنگام سختیها و روبرو شدن با جهالتها و آزارهای قوم دعا میکردند و خدا را میخواندند.
یکی از دعاهای مشهور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، دعایی است که اهل تاریخ و حدیث در ضمن نقل خارج شدن آن حضرت از مکّه به طایف و برخورد با سفاهت و آزار اهل طائف روایت کردهاند.
اجمال حکایت به این صورت است که پس از رحلت حضرت ابوطالب، قریش بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گستاخ(2)
ابن اسحاق میگوید: وقتی این سفیه خاک بر سر مقدّس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ریخت، پیغمبر به خانه برگشت، یکی از دختران آن حضرت برخاست و خاک از سر مقدّس او میشست و میگریست، پیغمبر به او میفرمود: گریه مکن دخترم! خدا از پدرت حمایت میکند، میفرمود: «قریش به من چیزی را که مکروه و ناخوشم باشد نرساند، تا زمانی که ابوطالب درگذشت». (سیره ابن هشام، ج 2، ص 26)
آری ابوطالب اولین حامی و پشتیبان پیغمبر بود که حتی جان او را بر جان فرزند عزیزش علی علیهالسلام ترجیح میداد و هنگامی که مسلمین در شعب ابیطالب محصور بودند، شبها خوابگاه پیغمبر را تغییر میداد و فرزند دلبندش علی را به جای آن حضرت میخوابانید. این ابوطالب است که قصیدهای در مدح پیغمبر و اعلام حمایت و دفاع از او دارد که مثل ابن کثیر دمشقی در تاریخ خود (ج 3، ص 57) میگوید: این قصیدهای است بزرگ که جدّا رسا و بلیغ است و غیر از کسی که به او نسبت داده شده (یعنی ابوطالب) کسی دیگر توانایی گفتن آن را ندارد. این قصیده از "معلّقات سبع" قویتر و در ادای معنی بلیغتر است.
این حقیر اضافه مینمایم: پس از ابوطالب تا زمان ما نیز نظیر این قصیده گفته نشده. بر هرکس که مختصری از تاریخ اسلام را بداند، هرچه مخفی بماند، این مخفی نخواهد ماند که اسلام و تمام مسلمین تا روز قیامت مرهون خدمات و فداکاریهای این ابرمرد تاریخ و بزرگ شخصیت قریش و عرب و فرزند عزیزش بَطَل اسلام و عالم اسلام و نفس رسول و سیف اللّه المسلول و خلیفة اللّه و ولیّ او علی بن ابیطالب علیهالسلام است؛ امّا منافقان و ارباب سیاست و حزب بنی امیه و کسانی که پس از پیغمبر بر جهان اسلام مستولی شدند و نویسندگان و گویندگان مزدور آنها، به جای قدردانی از این دو تجسم فداکاری و ایمان و آگاهی که در اسلام از آنها سابقهدارتر نیست و عملیات و طاعاتشان بهتر و با ارجتر از طاعات و عبادات تمام امّت است، گفتند: ابوطالب اسلام نپذیرفته از دنیا رفت و فرزندش علی را سالهای سال برمنابری که با فداکاریهای او برپا شده بود، سبّ و ناسزا گفتند و فضایلش را منکر شدند و تا توانستند روایاتی را که در فضیلت آن حضرت است، تضعیف و تأویل نمودند و در مدح دیگران روایات جعل نمودند.
شدند و آن حضرت را مورد
1) سوره فصلت، آیه 51.
2) ابوطالب شیخ قریش و بسیار معظم و مورد احترام و تجلیل بود، او یگانه حامی پیامبر بود، تا او زنده بود از پیغمبر خدا صلیاللهعلیهوآله حمایت میکرد و مانع از تعرض و اذیت قریش به آن حضرت بود و برخلاف آنچه بعضی وانمود میکنند که اسلام، افرادی مثل ابوبکر و عمر موضع مسلمین را در برابر قریش تقویت بخشید، کسی برای این افراد حسابی باز نکرد و یگانه کسی که وجودش سبب خودداری قریش از ایذای پیغمبر صلیاللهعلیهوآله بود، ابوطالب بود، و لذا بعد از وفات ابوطالب، با اینکه این افراد در شمار مسلمین محسوب میشدند، وجودشان کمترین اثری در وضع اذیت قریش ازآن حضرت نداشت و قریش در اذیت پیغمبر به جسارتهایی که در حیات ابوطالب طمع نداشتند، دست یازیدند، حتی اینکه سفیهی از سُفهای قریش خاک بر سر مبارک آن حضرت پاشید.
اذیتهایی که در حیات ابوطالب سابقه نداشت، قرار دادند؛ لذا پیغمبر صلیاللهعلیهوآله از مکّه به طائف رفت. در آنجا نیز از رسول خدا با اذیت و آزار و بدرفتاری استقبال نمودند. در این موقع پیغمبر صلیاللهعلیهوآله خدا را به این دعای نوید بخش که حاکی از روح سرشار و ایمان و امید آن حضرت بود، خواند:
«اَللّهُمَّ إِلَیْکَ أَشْکُو ضَعْفَ قُوَّتِی وَقِلَّةَ حِیلَتِی وَهَوانِی عَلَی
النّاسِ یا أَرْحَمَ الرّاحِمِینَ. أَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِینَ وَأَنْتَ رَبِّی إِلی مَنْ تَکِلُنِی؟ إِلی بَعِیدٍ یَتَجَهَّمُنِی أَمْ إِلی عَدُوٍّ مَلَّکْتَهُ أَمْرِی، إِنْ لَمْ یَکُنْ بِکَ عَلَیَّ غَضَبٌ فَلا أُبالِی، وَلکِنْ عافِیَتُکَ هِیَ أَوْسَعُ لِی. أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذِی أَشْرَقَتْ بِهِ الظُّلُماتِ، وَصَلَحَ عَلَیْها أَمْرَ الدُّنْیا وَالاْآخِرَةِ مِنْ أَنْ تَنْزِلَ بِی غَضَبَکَ أَوْ تَحِلَّ عَلَیَّ سَخَطَکَ. لَکَ الْعُتْبی حَتّی تَرْضی، وَلا حَوْلَ ولا قُوَّةَ
إِلاّ بِکَ»؛(1)
«خدایا به سوی تو شکایت مینمایم ضعف نیرویم و کمی چارهام و آسان بودنم را بر مردم، ای رحم کنندهترین رحم کنندگان! تو پروردگار مستضعفانی و تو پروردگار منی! مرا به چه کسی وا میگذاری؟ آیا به دوری که با من به درشتی روبرو شود؟ یا به دشمنی که او را مالک امر من گردانی؟ اگر به من خشم نداشته باشی. پس پاک ندارم؛ ولیکن عافیت تو وسعت دارندهتر است از برای من. پناه میبرم به نور وجه تو که تاریکیها به نور آن روشنی یافت و امر دنیا و آخرت بر آن صالح گردید از اینکه غضبت را بر من نازل کنی یا خشمت را بر من وارد نمایی به سوی تو است عذرخواهی و توبه تا راضی شوی، و حول و قوهای نیست مگر برای تو».
1) سیره ابن هشام، ج 2، ص 29.
همچنین حضرت سیّدالشهدا امام حسین علیهالسلام روز عاشورا را با کمال ثبات و استقامت؛ بلکه شور و شوق به شهادت، از بزرگترین مصایب جانکاه و شدایدی که تهمتنان تاریخ را به تسلیم و خضوع در برابر دشمن وادار سازد، استقبال کرد و دعا فرمود و بامداد آن روز، خدا را به این دعا خواند:
«اَللّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِی فِی کُلِّ کَرْبٍ، وَأَنْتَ رَجآئِی فِی کُلِّ شِدَّةٍ. کَمْ مِنْ هَمٍّ یَضْعُفُ فِیهِ الْفُؤادُ وَتَقِلُّ فِیهِ الْحِیلَةُ، وَیَخْذُلُ فِیهِ الصَّدِیقُ وَیَشْمَتُ فِیهِ الْعَدُوُّ. أَنْزَلْتُهُ بِکَ وَشَکَوْتُهُ إِلَیْکَ رَغْبَةً مِنِّی إِلَیْکَ عَمَّنْ سِواکَ، فَفَرَّجْتَهُ عَنِّی وَکَشَفْتَهُ وَکَفَیْتَنِیهِ، فَأَنْتَ وَلِیُّ کُلِّ نِعْمَةٍ وَصاحِبُ کُلِّ حَسَنَةٍ وَمُنْتَهی کُلِّ رَغْبَةٍ»؛(1)
«خدایا تو در هر اندوه مورد وثوق و اطمینان منی، و در هر شدت امید منی، بسا همّ و اندوهی که دل از آن ضعیف میگردد و چاره در آن اندک میشود و دوست در آن شخص را وا میگذارد و دشمن در آن شماتت مینماید. عرض کردم آن را به تو و شکایت کردم آن را به سوی تو، برای رغبت من به سوی تو و صرف میل و توجّه من از ماسوای تو، پس آن را از من برطرف کردی و کفایت نمودی. پس تو ولی هر نعمت و صاحب هر حسنه و نیکی و منتهای هر رغبتی».
1) نفس الهموم، ص 127.
مزیت دیگر دعا این است که: عین شعور و التفات و توجّه به خدای یگانه و صفات جلال و جمال او و التفات دعا کننده به فقر و هویت امکانی و ضعف و نقص ذاتی خود میباشد. و این خود یکی از شریفترین حالات انسان است که خدای خود را که واجب الوجود و خالق و بینیاز و توانا و دانای مطلق است، بشناسد و هویت خودش را که فقر و نیاز و نداشتن و ناتوانی و احتیاج است، نیز بشناسد و زبان حال و مقالش این باشد:
«سَیِّدِی! أَنَا الصَّغِیرُ الَّذِی رَبَّیْتَهُ، وَأَنَا الْجاهِلُ الَّذِی عَلَّمْتَهُ، وَأَنَا الضّآلُّ الَّذِی هَدَیْتَهُ، وَأَنَا الْجآئِعُ الَّذِی أَشْبَعْتَهُ، وَأَنَا الْعارِ الَّذِی کَسَوْتَهُ، وَأَنَا الْفَقِیرُ الَّذِی أَغْنَیْتَهُ»؛
«آقای من! من آن صغیر و کوچکم که تو او را پروردی. و من آن جاهلم که تو او را تعلیم دادی. و من آن گمشدهام که تو او را هدایت و راهنمایی کردی. و من آن گرسنهام که تو او را سیر گرداندی. و من آن برهنهام که تو او را پوشاندی. و من آن فقیرم که تو او را بینیاز کردی».
اگر غیر از این دعاها که در قسمت عقاید و اصول دین و اخلاقیات و تعلیم و تربیت است، دست ما از منابع دیگر کوتاه بود همین دعاها برای هدایت انسانیت به سوی خدا و سعادت دنیا و آخرت کافی و کارساز بود.
دعای کمیل، دعای صباح، دعای ابوحمزه ثمالی، دعاهای صحیفه
سجادیه و صحیفه علویه و سایر ادعیه که در کتابهای دعا، مثل مصباح المتهجد شیخ و مصباح کفعمی و کتابهای سیّد بن طاوس و کتاب دعا در کافی و بحار الانوار، هرکدام نه فقط کتاب دعا است؛ بلکه کتاب علم و معرفت و اخلاق است.
نمیتوان دقایق عرفانی و نکات ارزنده و سازنده و حقایق بلند و تابناکی را که در این دعاها است، تشریح نمود. و نمیتوان اوج پرواز روح را در هنگام خواندن این دعاها و توجّه به مضمون آنها بیان نمود.
بسیاری از مردم گمان میکنند دعا در همان خواستن حوایج شخصی دنیوی و مسألت آب و نان و پول و خانه و شفای بیمار خلاصه میشود، غافل از آنند که حیوانات هم به زبان حال یا مقال ـ چنانکه در داستان استسقای سلیمان پیغمبر و دعای مور و انصراف سلیمان از استسقا و اکتفا به دعای مور نقل شده است ـ این خواستها و مسألتها را دارند و چه بسا که خدا از برکت رفع نیاز از آنها، بندگان معصیت کار را نیز مشمول بعضی الطاف خود فرماید.
هرچه انسان بیندیشد و هرچه تصور کند، لذتی و حالی لذیذتر از دعا نخواهد یافت و هیچ چیزی مانند دعا روح را تازه و زنده نگه نمیدارد.
با دعا و بردن نام خدا، انسان وارد کارهای پر مخاطره میشود و خود را از ترس و بیم پاک میسازد و از آن پیروز و موفّق بیرون میآید.
دعا بر صفحه ناامیدیها خط بطلان میکشد و سستیها و خستگیها را زایل میسازد.
در فضیلت دعا همین بس، که در حدیث است:
«الدُّعآءُ مُخُّ الْعِبادَةِ»؛(1)
«دعا مغز عبادت و پرستش خدا است».
یکی از معانی حدیث این است که: عبادت شبیه به بدنی است که مرکب از اعضا و جوارح باشد و دعا به منزله مخ و مغز آن خواهد بود. بنابراین بنده در عین اینکه اسباب ظاهری را فراهم مینماید و آنها را کنار نمیگذارد؛ بلکه آنها را به دقت جمعآوری میکند، همه چیز را از خدا میخواهد و در حصول تمام مراتب و مطالب از خدا یاری میطلبد.
ثروت اسلامی ما و بالخصوص ثروت شیعی، در دعا غنی و سرشار از معارف و اخلاق و موجبات رشد فکری و ترقی و تعالی معنوی است. اگر عبادتی مثل نماز انجام شود و دعا در آن نباشد، مثل پیکر بیمغز و بیمخ میباشد.
و احتمال دارد معنی این باشد که هر عبادتی بنمایید، مغز آن دعا و خواندن خدا و مسألت از او است و چون پیرامون دعا و شرایط استجابت و موانع آن و اوقات و حالات و فرصتهایی که امید
1) سفینة البحار، ج 1، ص 446.
و استجابت دعا در آن بیشتر است و اینکه به ثنا و حمد خدا شروع شود و در آغاز و پایان آن صلوات بر محمّد و ال محمّد ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ فرستاده شود و دعاهای ماهها و ایام و لیالی متبرکه و ایام هفته و صبح و شام و برای قضای حوایج خاص و برنامههای دیگر آن دستور العملهای آموزنده و معرفت بخش بسیار است و باید تفصیل آن را در کتابهای حدیث و دعا مطالعه نمود.
در اینجا این بخش از سخن را با تقدیم شکر به درگاه خداوند متعال به پایان میرسانیم، فقط به مناسبت و اشارهای که در ابتدای این بیان، به دعای عالیة المضامین شد که شیخ اجل ابوعمرو عثمان بن سعید، نایب اوّل حضرت صاحب الامر علیهالسلام به ابوعلی محمّد بن همام املا فرمود و امر کرد آن را بخواند و سید بن طاوس ـ علیه الرحمة ـ در "جمال الاسبوع" بعد از ذکر دعاهای وارده بعد از نماز عصر جمعه و صلوات کبیره، آن را ذکر کرده و فرموده است: اگر برای تو عذری باشد از جمیع آنچه ذکر کردیم، پس حذر کن از آنکه خواندن این دعا را مهمل گذاری. پس به درستی که ما شناختیم آن را از فضل خداوند ـ جلّ جلاله ـ که ما را به آن مخصوص فرموده، پس اعتماد کن به آن، رساله را به این دعا خاتمه میدهیم، امید آنکه مؤمنان و منتظران ظهور موفور السرور آن قطب زمان و ولی دوران بر آن مداومت نمایند و این بنده گنهکار روسیاه و والدینم را از دعا فراموش نفرمایند.
و آخر دعوانا ان الحمد للّه رب العالمین
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ. اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ. اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ؛ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی. اَللّهُمَّ لا تُمِتْنِی مِیتَةً جاهِلِیَّةً، وَلا تُزِغْ قَلْبِی بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنِی. اَللّهُمَّ فَکَما هَدَیْتَنِی لِوِلایَةِ مَنْ فَرَضْتَ عَلَیَّ طاعَتَهُ مِنْ وِلایَةِ وُلاةِ أَمْرِکَ بَعْدَ رَسُولِکَ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَآلِهِ، حَتّی والَیْتُ وُلاةَ أَمْرِکَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طالِبٍ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ وَعَلِیّا وَمُحَمَّدا وَجَعْفَرا وَمُوسی وَعَلِیّا وَمُحَمَّدا وَعَلِیّا وَالْحَسَنَ وَالْحُجَّةَ الْقآئِمَ الْمَهْدِیَّ صَلَواتُکَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ...».