ghaemiyeh.com
سرشناسه : طیّبنیا ، محسن
عنوان و پدیدآور : سیمای جهانافروز : حماسهنامه حضرت سیدالشهداء علیهالسلام / سید محسن طیّبنیا
مشخصات نشر : قم : رسالت ، 1393 .
مشخصات ظاهری : 381 ص .
شابک :ISBN : 978 - 964 - 6838 - 6 6- 6
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه : ص 703 - 720
موضوع : حسین بن علی علیهماالسلام ، امام سوم ، 4 - 61 ق .
موضوع : حسین بن علی علیهماالسلام ، امام سوم ، 4 - 61 ق . - - سرگذشتنامه .
رده بندی کنگره : 1393 9 ح 93 ط / 4 / 41 Bp
رده بندی دیویی : 953 / 297
شماره کتابشناسی ملی : 3583918
سیمای جهانافروز
سید محسن طیّبنیا
چاپ دوم 1393 / 1500 نسخه / 384 صفحه / چاپخانه گلوردی
شابک : 6 - 66 - 6838 - 964 - 978
قیمت : 16000 تومان
تلفن مرکز پخش قم : 37735256 - 37832332 ( 025 )
صندوق الکترونیکی مؤلف : mohsentayyeb110@gmail.com
بسم الله الرحمن الرحیم
این کتاب را هدیه میکنم به ارواح شهدای والامقام هشت سال دفاع مقدس
که با ذکر « لبیک یا حسین » در خون خویش غلطیدند .
عظمتنامه··· 11
مصیبتنامه ( مقدّمه )··· 23
فصل اوّل :
تولد امام حسین علیهالسلام و حماسهی جاوید وی··· 33
توضیحات فصل اوّل :
ثاراللّه به چه معناست ؟ احادیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مقام امام حسین علیهالسلام ، احادیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دربارهی حضرت زهرا علیهاالسلام ، معرفی کتاب کامل الزیارات ابن قولویه قمی و اعتبار آن ، پاسخ به شبهات وارده در رابطه با فطرس ملک ، دلائل عدم تجرّد ملائکه و روح و مباحث متعدد دیگر··· 45
پیام این واقعه··· 48
نکتهای بسیار مهم··· 59
1 - میزان اعتبار سند روایت فطرس ملک··· 60
2 - دلالت و معنای حدیث··· 63
دلایل قرآنی··· 64
دلایل روایی··· 66
دلیل عقلی بر ردّ تجرد ملائکه··· 68
فصل دوم :
خبر از شهادت امام حسین علیهالسلام و حماسه جاوید وی··· 73
توضیحات فصل دوم :
نور مبارک پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله اولین مخلوق خدا ، امامان دوازدهگانه در احادیث ، مهدویت در دیدگاه اهل سنت ، خبر از شهادت امام حسین علیهالسلام توسط رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در منابع اهل سنّت و مباحث دیگر··· 85
فصل سوم :
گریستن بر حسین علیهالسلام و حماسهی وی··· 97
توضیحات فصل سوم :
وقوع حوادث بیسابقه در آسمان و زمین با شهادت امام حسین علیهالسلام با استناد به منابع اهل سنّت ، شهادت حضرت صدیقهی کبری علیهاالسلام با استنادات تاریخی اهل سنّت و مباحث دیگر··· 115
نکته··· 123
فصل چهارم :
زیارت بارگاه حسین علیهالسلام و حماسهی وی··· 125
توضیحات فصل چهارم :
لعن مروان بن حکم در صلب پدرش توسط رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با استنادات اهل سنّت ، معاویه
بر منبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله و دستور قتل وی از جانب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، آگاهی امام حسین علیهالسلام از جزئیات شهادتش در کربلا ، برکات فراوان زیارت قبر مطهّر امام حسین علیهالسلام در روایات معصومین علیهمالسلام و مباحث متعدد دیگر··· 141
فصل پنجم :
توسل بر حسین علیهالسلام و حماسه وی··· 153
توضیحات فصل پنجم :
برکات تربت کربلا ، نظر نمودن خدا بر زائران قبر مطهّر امام حسین علیهالسلام در روز عرفه قبل از نظر نمودن به حجّاج ، مشروعیّت توسل به اهل بیت علیهمالسلام ، ابطال تفکّرات وهابیّت و مباحث متعدد دیگر··· 171
1 ) واسطهها··· 181
2 ) اولیای خداوند به اذن خداوند صاحب تصرف در عالماند··· 184
3 ) خواندن اولیای خدا ؛ خواندن آنان در جنب خدا نیست··· 185
4 ) زمانی که چنین استدلالات قرآنی برای جواز توسل به اولیای خدا آورده··· 187
میشود و وهابیون توان پاسخ گویی ندارند ؛ نهایتا میگویند ... ··· 187
5 ) خداوند فرموده که برای تقرّب به او وسیله بگیریم··· 188
فصل ششم :
راه حسین علیهالسلام و حماسهی وی··· 191
توضیحات فصل ششم :
قیام توّابین ، قیام مختار ، مختار از دیدگاه ائمه علیهمالسلام ، نیرنگ عبیداللّه بن زیاد در کوفه ، مسلم بن عقیل در کوفه و مباحث متعدد دیگر··· 211
مختار از دیدگاه ائمه علیهمالسلام ··· 220
فصل هفتم :
عباس حسین علیهماالسلام و حماسه وی··· 227
توضیحات فصل هفتم :
ردّ اماننامه توسط حضرت عباس علیهالسلام ، رشادت و وفاداری حضرت عباس علیهالسلام ، برکات سر مقّدس امام حسین علیهالسلام و مباحث متعدد دیگر··· 243
فصل هشتم :
یاران حسین علیهالسلام و حماسه آنان··· 255
زهیر بن قین··· 264
حرّ بن یزید ریاحی··· 268
داستان نجات حر بن یزید ریاحی از این قرار است··· 272
حبیب بن مظاهر··· 276
مسلم بن عوسجه اسدی··· 277
وهب بن حباب··· 279
ابو ثمامه صائدی··· 280
نافع بن هلال··· 281
جون بن ابی مالک··· 282
توضیحات فصل هشتم :
داستان شهادت قیس بن مسهّر ، بستن آب بر امام حسین علیهالسلام ، ملاقات امام حسین علیهالسلام با عمر بن سعد ملعون ، سخنرانی امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا ، سن حضرت علی اکبر علیهالسلام و مباحث متعدد دیگر··· 289
اما داستان شهادت قیس بن مسهّر··· 290
فصل نهم :
زینب حسین علیهماالسلام و حماسه وی··· 301
توضیحات فصل نهم :
رشادت عبداللّه بن عفیف اَزُدی ، خطبهی امام سجاد علیهالسلام در کوفه ، دفن پیکر مطهّر شهدای کربلا ، ورود اُسرا به شام ، متنفر شدن مردم شام از یزید با روشنگریهای حضرت زینب علیهاالسلام و امام سجاد علیهالسلام ، پشیمانی دروغین یزید از به شهادت رسانیدن امام حسین علیهالسلام ، اربعین و مباحث متعدد دیگر··· 321
فصل دهم :
حیات طیبه در پرتو حسین علیهالسلام و حماسهی وی··· 347
توضیحات فصل دهم :
داستان شهادت دختر سه ساله امام حسین علیهالسلام در شام ، مبارزات امام حسین علیهالسلام با معاویه ، جنایات یزید در واقعهی حرّه ، و مباحث متعددد دیگر··· 363
منابع و مآخذ··· 377
حمد و ستایش و ثنای بیرون از حد و شمارش ، تو را سزاست که سایهی لطف و موهبتت را بر جهانیان گسترانیدی و با ظهور نقطهای از هنرنمایی خود در ایجاد موجودات ، عظمت خود را آشکار ساختی .
گواهی میدهم که تو خدای با عظمت و یگانه و ستوده صفاتی هستی که هر چه در عالم مُلک و ملکوت و ناسوت موجود است ، یا خود آن را ایجاد کردهای و یا به اذن تو ایجاد شدهاند و فرض سومی دیگر نیست .
گواهی میدهم که مخلوقات تو ، ذرّهای با تو مشابهت و سنخیت و وحدتی ندارند و تو آن خدای صاحب اختیار ، شوکت ، عزّت و اقتداری هستی که بین تو و تمام عالمیان ، مباینت حکم فرماست .
آری ،
تو خدای بیمِثل و مانندی هستی که هیچ شباهتی به مخلوقات خویش نداری و هرکس که بگوید بین تو و مخلوقاتت ذرّهای تناسب ، سنخیّت و تشابه برقرار است ، او از معرفت تو به کلّی به دور است .
ما با تمام وجود خود سخن شاهکار آفرینشت ، اسداللّه الغالب ، مولانا امیرالمؤمنین
علی بن ابیطالب علیهالسلام را شنیدهایم و تصدیق کردهایم که میفرماید :
و کُنهُهُ تَفرِقَةٌ بَینَهُ وَ بَینَ خَلقِهِ .(1)
کنه او ( ذات او ) فرق بین وی و آفریدگان اوست .
و نیز میفرماید :
الّذی بانَ مِنَ الخلقِ فَلا شَیءَ کَمِثلِهِ .(2)
خداوند موجودی است که با مخلوقات خویش مباین است و هیچ موجودی مثل او نیست .
و گواهی میدهم که ذات مقدّست ، یگانه ذاتی است که همیشه بوده است و تا ابد هم خواهد بود ، و بقیهی موجودات نبودهاند و تو آنان را با علم و قدرتت ، - در حالی که معدوم و هیچ بودند - به عرصهی وجود آوردی و دوام و قرار آنان نیز فقط به ارادهی تو میباشد .
و گواهی میدهم که علم بینهایتت ، بر تمام موجودات احاطه دارد و تو میدانی در آسمانها چه میگذرد ، در بیابانها چه میزان ریگ و ماسههای نرم ، موجود است ، در دشتها هر لحظه چند میلیارد دانه میشکافد ، در جنگلها در هر ثانیه چه تعداد برگها فرو میریزد و در عمق اقیانوسها و دریاها هر روز چه تعداد آبزیانی به اذن تو متولد میشوند و میمیرند که خود در کلام جاویدت فرمودهای :
« وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّ یَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فی ظُلُماتِ الاْءَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ » .(3)
کلیدهای غیب ، تنها نزد اوست و جز او ، کسی آنها را نمیداند . او آنچه را در
خشکی و دریاست میداند ؛ هیچ برگی ( از درختی ) نمیافتد ، مگر این که از آن آگاه است و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین ، و هیچ تر و خشکی وجود ندارد ، جز این که در کتابی آشکار ثبت است .
آری ،
هیچ چیز از دایرهی علم تو خارج نیست و تو همه چیز را میدانی و میدانی که در قلوب هفت میلیارد انسان چه میگذرد و چه وسوسه میشود که فرمودهای :
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ »(1)
ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم ، و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم !
و هر کاری که بشر انجام دهد و هر اندیشه سوئی که در قلب خود کتمان کند ، همه را میدانی و در روز رستاخیز که وعده فرمودهای محاسبه میکنی .
« لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الاْءَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا ما فی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللّهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ »(2)
آنچه در آسمانها و زمین است ، از آنِ خداست . و اگر آنچه را در دلهایتان دارید ، آشکار سازید یا پنهان ، خداوند شما را مطابق آن ، محاسبه میکند . سپس هر کس را بخواهد ( و شایسته باشد ) میبخشد و هر کس را بخواهد ، مجازات میکند و خداوند بر هر چیزی تواناست .
آری ، قیامت کبری وعدهگاه خلق است که در آن عرصهی هولناک و عظیم ، تمام انسانها را مجددا زنده میگردانی تا به خوبان پاداش دهی و مجرمان را مجازات
نمائی ، زیرا تو عالَم را بیهوده و عبث خلق نکردهای که خود در کلام جاویدت فرمودهای :
« وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الاْءَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ »(1)
ما آسمان و زمین ، و آنچه را در میان آنهاست به بازی ( و بیهدف ) نیافریدیم .
« وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الاْءَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السّاعَةَ لاَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ »(2)
ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است ، جز بحق نیافریدیم ؛ و قیامت به یقین فرا خواهد رسید ( و جزای هر کس به او میرسد ) ؛ پس ، به نحو شایستهای از آنها صرف نظر کن .
آری ، برپایی قیامت و حساب و کتاب دقیق با ترازوهای عدالتت که ذرهای خطا در آن راه ندارد و سپس جاودانگی ، نشانهی گویای این مطلب است که : آفرینش تو بیهوده و عبث نیست .
تو از عصارهی خاک ، نطفهی بشر را خلق نمودی و سپس در رحم مادران ، نطفه را به خون تبدیل کردی و از خون بسته گوشت و استخوان ایجاد کردی ، و آن گاه روح را در آن دمیدی و بشر را به عرصهی دنیا وارد ساختی ؛ آری ، تو آن خدای بزرگ و با عظمتی هستی که میتوانی همین بشر را بعد از مرگش در رستاخیز مجددا حیات بخشی که خود در کلامت فرمودهای :
« أَیَحْسَبُ الاْءِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً * أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی * ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی * فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الاْءُنْثی * أَلَیْسَ ذلِکَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی »(3)
آیا انسان گمان میکند بیهدف رها میشود ؟ ! آیا او نطفهای از مَنی که در
رحم ریخته میشود نبود ؟ ! سپس بصورت خون بسته درآمد ، و خداوند او را آفرید و موزون ساخت ،و از آن ، دو زوج مرد و زن آفرید . آیا چنین کسی قادر نیست که مردگان را زنده کند ؟ !
و بشر که در عصر حاضر ، غرور او را فرا گرفته است و از یاد تو غافل گشته است ، باید به ابتدای خود بنگرد که نطفهای بیقدر و بیارزش بیش نبوده ، و تو به آن نطفهی آب نظر کردی و حیاتش بخشیدی و استعداد ، توانایی ، زیبائی ، قدرت و حریّت ، عنایت فرمودی .
آری ،
بشر باید به ابتدای خود بنگرد و بیندیشد تا از مَرکب هلاککنندهی غرور پیاده شود و بفهمد که تو ولی نعمت اوئی که در کلام جاویدت فرمودی :
« فَلْیَنْظُرِ الاْءِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ * یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ ، إِنَّهُ عَلی رَجْعِهِ لَقادِرٌ »(1)
انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است ؟! از آبی جهنده آفریده شده است ، آبی که از میان پشت و سینهها خارج میشود ! به یقین او ( که انسان را در آغاز اینگونه آفرید ) میتواند او را ( در قیامت ) بازگرداند .
و گواهی میدهم که هر یک از مخلوقاتت ، آیه و نشانهای از وجود مقدّس توست ؛
آری ،
هر یک از پدیدههایت ، دلیل گویائی است بر پاک فطرتان و هوشمندان که با نظر نمودن به آن اعتراف کنند که : توئی خدای بیمِثل و با عظمت که سلطنتت عالم را فرا گرفته است .
در کلام جاویدت فرمودی :
« إِنَّ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الاْءَرْضِ وَ اخْتِلافِ الَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْکِ الَّتی تَجْری فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا
1) سورهی طارق ، آیهی 5 تا 8 .
بِهِ الاْءَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ کُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْریفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الاْءَرْضِ لاَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ »(1)
در آفرینش آسمانها و زمین ، و آمد و شد شب و روز ، و کشتیهایی که در دریا به نفع مردم در حرکتند ، و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده ، و با آن ، زمین را پس از مردنش حیات بخشیده ، و انواع جنبندگان را در آن گسترده ساخته ، و در وزش بادها و ابرهایی که میان زمین و آسمان قرار گرفتهاند ، نشانههایی است برای گروهی که عقل خود را به کار میگیرند .
هرکس که نسبت به وجود مقدّست در نظام عالم ذرّهای تردید کند ، بیشک شقاوت بر قلب او چیره گشته و دیدگان وی را کور ساخته است !
آری ،
با آن همه آیات و نشانههای گویای تو در عالم ، هیچ قلبی منکر تو نمیشود جز آن قلبی که از شدت قساوت سیاه گردیده باشد .
در کلام نورانی و جاویدت ، برای تذکر عالمیان فرمودی :
« أفَلا یَنْظُرُونَ إِلَی الاْءِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ * وَ إِلَی السَّماءِ کَیْفَ رُفِعَتْ * وَ إِلَی الْجِبالِ کَیْفَ نُصِبَتْ * وَ إِلَی الاْءَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ * فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ ، لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ »(2)
آیا آنان به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده است ؟! و به آسمان که چگونه برافراشته شده ؟! و به کوهها که چگونه در جای خود نصب گردیده ؟! و به زمین که چگونه گسترده و هموار گشته است ؟! پس تذکّر ده که تو فقط تذکّردهندهای ! تو بر آنان سلطه نداری که مجبورشان به ایمان کنی .
به عظمتت قسم ! یک هستهی خرما - به تنهایی - خدائی تو را در عالم ثابت میکند .
بیداردلان به من بگویند :
یک هستهی خرما که به اندازهی یک بند انگشت است ، چه کسی آن را تبدیل به یک درخت با صلابت بیست متری میکند که ریشههای تنومندش خاکهای سِفت و سنگهای سخت را میشکافد و در آن فرو میرود و ثمرات نرم و پر آبش ذائقهها را شیرین میگرداند ؟!
آری ،
همه میگویند : خدا ! خدا !
و چه کسی خورشید را در آسمان فروزان ساخته و ستارگان بیشمار را در آن پراکنده نموده و آبی پاک را بر زمین نازل نموده است ؟ !
آری ،
همه میگویند : خدا ! خدا !
و کدام دست با عظمت است که پنج میلیارد سال ، زمین را در مداری حفظ نموده و پیوسته آن را به دو گونه میچرخاند که با ایجاد فصول و شب و روز ، حیات در بستر زمین تداوم یابد ؟ !!
آری ،
همه میگویند : دست با عظمت خدا ! دست با عظمت خدا !
من با نظر نمودن به یک موجود کوچکت ، که وجودش را سرشار از عظمتها قرار دادهای به خالقیّت و ربوبیّت تو در عالم ، معرفت کسب میکنم .
و آن موجود ریز شگفتآور ، زنبور عسل است !
تو یکی از سورههای کلام جاویدت - قرآن کریم را - به نام این موجود نامگذاری کردهای ، و برای بیان نعمتت و تذکر به بندگان ، در آن سوره فرمودهای :
« وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَمِمّا یَعْرِشُونَ * ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ
مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فِیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ إِنَّ فِی ذلِکَ لاَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ »(1)
و پروردگار تو ، به زنبور عسل وحی نمود که : از کوهها و درختان و داربستهایی که ( مردم ) میسازند ، خانههایی برگزین . سپس از تمام ثمرات بخور و راههایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده است ، براحتی بپیما . از درون ( چینهدان ) آنها ، نوشیدنی با رنگهای مختلف خارج میشود که در آن ، شفا و درمانی برای مردم است . به یقین در این امر ، نشانه روشنی است برای گروهی که فکر میکنند .
زنبور عسل ، دارای زندگی بسیار منظم و توأم با برنامهریزی و تقسیم کار و مسئولیت و نظام بسیار دقیق است . شهر زنبوران از پاکترین ، منظمترین و پرکارترین شهرهاست ، شهری است که برخلاف همهی شهرهای انسانها بیکار و فقیر ندارد و از تمدّن درخشانی برخوردار هستند . از افراد متخلّف و وظیفه نشناس در این شهر کمتر اثر دیده میشود و اگر زنبورانی ندرتا در بیرون کندو بر اثر سهل انگاری از گلهای بد بو و زیان بخش استفاده کنند ، در همان دروازهی کندو بازرسی و ضمن یک محاکمهی صحرایی محکوم به اعدام میگردند .
عسل یکی از هدیههای ارزنده و پر ارزش این حشرهی شگفتانگیز میباشد که عبارت است از شهد گلها که زنبور عسل توسط خرطوم کوچک خود آن را مکیده و از راه دهان به کیسهی بسیار کوچک خود موسوم به کیسه عسلی وارد میکند ، وقتی میزان شهد جمعآوری شده به حدود چهل میلی گرم رسید ، گلها را رها کرده و به سمت کندو پرواز میکند . زنبور برای تهیهی یک کیلو عسل ، باید شهد بیست میلیون گل را جمع و بیست و پنج هزار بار پرواز کند و جالب این است که زنبور عسل خاصیت ثابت گل دارد ، یعنی تا وقتی که مشغول جمعآوری شهد یک گل است ، روی سایر گلها نمینشیند . بالهای زنبور در هر دقیقه شانزده هزار مرتبه تکان میخورد .
1) سورهی نحل ، آیهی 68 و 69 .
محصول این موجود شگفتانگیز ( عسل ) ، یک محصول غذایی بسیار مفید و یک اکسیر پر ارزش است که هم جنبهی درمانی فراوان و هم جنبهی پیشگیری و نیرو بخش فوقالعاده دارد .
در ماجرای برنامهی زندگی زنبور عسل و ارمغانی که آنها برای جهان انسانیت میآورند ، که هم غذاست و هم شفا و هم درس زندگی ، نشانهی روشنی از عظمت و قدرت و ربوبیت خداست برای جمعیتی که اهل اندیشه میباشند .
یکی از دانشمندان زیستشناس بلژیکی به نام « مِتِرلینگ » که مطالعات فراوانی در رابطه با زندگی زنبور عسل کرده است ، دربارهی نظام عجیبی که بر شهر آنها حکم فرماست ، چنین میگوید : ملکه در شهر زنبوران عسل آن طور که ما تصور میکنیم فرمانروا نیست ؛ بلکه او نیز مثل سایر افراد در این شهر مطیع قواعد و نظامهای کلّی میباشد . ما نمیدانیم که این قوانین و نظامات از کجا وضع میشود و به انتظار این هستیم شاید روزی بتوانیم به این موضوع پی ببریم و واضع این مقررات را بشناسیم ؛ ولی فعلاً به طور موقت آن را به نام روح کندو میخوانیم !
اگر دانشمند مزبور به خاطر رسوباتی که از مکتب مادی گرایان در فکر او وجود داشته چنین سخن میگوید ، لیکن ما با راهنماییهای تو ای خدا ، بسیار خوب درک میکنیم که این همه آوازهها و برنامهها از کجاست و تنظیمکننده و فرماندهنده کیست ؟
چه تعبیر زیبایی در قرآن به کار بردهای :
« وَ أوْحی رَبُّکَ إلَی النَّحْلِ ... »
پروردگارت به زنبور عسل وحی و الهام فرستاد ...
آری ، از این رساتر و جامع تر و گویاتر تصور نمیشود !
و ای خدای بزرگ !
همین مقدار کم را - که از این موجود - گفتیم ، برای پی بردن به عظمت تو ، برای آنانی که اهل فکر و اندیشهاند کافی است .
آری ،
« إنَّ فی ذلِکَ لاَآیَةً لَقَومٍ یَتَفَکّرون » .
ستایش بیمنتها مخصوص تو است که با لطفت ما را آفریدی و انواع و اقسام نعمتها را بیمنّت در اختیارمان قرار دادی .
تو ما را از عدم به صحنهی گیتی آوردی و فراوان نعمت بخشیدی در حالی که هیچ به ما نیازمند نبودی .
البته ما بندگان هرگز قادر نیستیم که شکر و سپاس تو را به جای آوریم ، که اگر شبانه روز به ستایش و سپاس تو مشغول گردیم ؛ هرگز نخواهیم توانست شکر یکی از الطافت را به جای آوریم !
پس تو ای خدای مهربان ! ای خدای بزرگ ! ای خدای بزرگوار ! ما را ببخشای که بندگانی ناسپاس و درماندهایم .
و تو ای خدای مهربان ! با آن که دنیا را سراسر آیه و نشانهی قدرت و عظمت و ربوبیّت خود قرار دادهای و آن را زیبا آراستهای و در آن نعمتهای بیشمار را برای بشر خلق نمودهای ؛ اما دنیا را محل بقای ما قرار ندادهای و فرمودهای :
« وَ الاْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقی »(1)
در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است .
و دنیا را در برابر نعمتهای بیمنتها و ماندگار آخرت ، بسیار ناچیز معرفی فرمودی .
بار الها ! تو خود با لطف و کرم بیشمارت از تقصیرات و خطاهای ما در گذر و ما را بیامرز و توفیق معرفت و بندگی را به ما عنایت بفرما .
و سلام و درود تو بر تمام انبیاء و رسل باد ، بالأخص سید و سالار ما ، محبوب قلوب ما ، شفیع ذنوب ما ، مولانا و سیدنا ابوالقاسم المصطفی محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، همان عزیزی
1) سورهی اعلی ، آیهی 17 .
که وجود مقدّسش را « رَحْمَةٌ لِلْعالَمین » قرار دادهای و مقام و مرتبتش را از همهی مخلوقات خود بالاتر گردانیدهای .
و سلام و درود تو بر خاندان پاک و مطهّر وی بالأخص دروازهی علم نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اولین وصیّ او ، مولانا امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام .
همان خاندان معصومی که شجرهی طیبهی قرآنند و راه هدایت و رستگاری بعد از وجود مقدّس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در وجود مبارکشان ساری و جاری گشته و ولایت آنان کشتی نجات بشریت است .
الحمدللّه ربّ العالمین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین
پس از شهادت جانگداز سالار شهیدان حضرت حسین بن علی علیهماالسلام بسیاری از اهل دل چکامهها سرودهاند و مقتلها نگاشتهاند و از سر سوز و گداز ، احساس درونی خویش را بر صفحات کتاب به یادگار نهادهاند .
طبق روایات وارده از معصومین علیهمالسلام گریستن و گریاندن و محزون شدن و محزون ساختن بر بلایای اهل بیت علیهمالسلام موجب رستگاری و رفعت درجات انسان میگردد .
مرحوم علامهی مجلسی در دیباچهی « جلاء العیون » در تاریخ چهارده معصوم علیهمالسلام در این زمینه اظهار میدارد :
چون به مقتضای اخبار متواتره و آثار متظاهره ، تذکر و تذکیر و گریستن و گریان گردانیدن و محزون شدن و محزون ساختن بر بلایا و سختی اهل بیت رسالت ، که از مصیبتهای جمیع متقرّبان بارگاه احدیّت عظیمتر است ؛ و شرکای این مصائب از ملائکه مقرّبان و انبیای مرسلان و شایستگان بندگان ارض و سما و مرغان هوا ، و ماهیان دریا ، و وحشیان صحرا ، از همهی مصیبتها بیشتر است ؛ اعظم طاعات و اشرف قربات است ، و سبب نیل سعادات و رفع درجات میگردد . و اطلاع بر احوال سعادتمآل پیشوایان دین ، و مقرّبان ربّ العالیمن ، موجب قوّت ایمان و یقین میشود ؛ و در هنگام
نزول حوادث دوران و حدوث نوائب زمان ، تفکر در آلام و مصائب ایشان و راضی شدن به قضای ربّانی و دفع وساوس شیطانی تأثیر عظیم دارد .
از این روست که مرحوم علامهی مجلسی سوگنامهای حزین مینگارد و در این اثر ، پس از حمد و ثنای الهی ، اندوه و غم موجودات جهان چون : سیارات و ستارگان آسمان ، پرندگان و مرغان هوا ، جن و انس و فرشتگان و پیامبران ، شب و روز و صبح و شام ، کوه و دشت و دمن و گونههای مختلف گلهای رنگارنگ را در مصیبت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام با وصفهای آبدار به تصویر کشیده است و خود در پایان گوید : از آدم تا به خاتم ، و از عرصهی خاک تا عالم افلاک و از تحت ثری تا فوق ثریا ، داغ ماتمش بر ناصیهی کل اشیاست ...
در اینجا ابتدا رسالهی زیبا و ادیبانه و رسا و حزینانگیز مرحوم مجلسی را میآوریم ، و سپس توضیح مختصری دربارهی کتاب « سیمای جهان افروز » مطرح میکنیم ؛ اما متن رسالهی مرحوم مجلسی در سوگ مولانا حسین بن علی علیهماالسلام به قرار ذیل است :(1)
حمد و ستایش و ثنای بیرون از حد و احصا ، مالک المُلکی را سزاست که به مضمون آیهی کریمهی « وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الاْءَمْوالِ وَ الاْءَنْفُسِ وَالثَّمَراتِ »(2)صلایِ ابتلا بر گوشِ هوشِ باریافتگان(3)بارگاه احدیت خود رسانیده .
نخست از برای انبیا و اوصیا مائدهی غم و شیلانِ(4)اَلَم کشانیده .
1) از این رساله دو نسخهی خطی میشناسیم ؛ یکی در کتابخانهی مجلس شورای اسلامی به شماره 9/3059 ( فهرست ، ج 10 ، ص 509 ) و دیگری در کتابخانهی دانشکدهی الهیات تهران به شمارهی 7/78 ( فهرست ، ج 1 ، ص 713 ) . چنین مینماید که نویسندهی آن علاّمه محمّد باقر مجلسی - رحمة اللّه علیه - میباشد ؛ چه آن که مؤلّف در پایان رساله نام خود را چنین ضبط نموده است : محمّد باقر بن محمّد تقی خادم خدمهی اخبار . این رساله بدون عنوان بوده و فهرستنگار کتابخانهی مجلس از آن رو که مضامین آن در مصیبت امام حسین علیهالسلام است ، نام « مصیبت نامه » بدان داده است .
2) سورهی بقره ، آیهی 155 .
3) اصل : بازیافتگان .
4) شیلان : سفرهی اُمرا و بزرگان ، طعام .
و از نوای « وَ بَشِّرِ الصّابِرینَ أَلَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ »(1)به سربازان و جانسپارانِ جادهی عبودیّت ،(2)نویدِ « وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون »(3)داده .
و جرعههای زهرِ ریاضت و جامهای شربت شهادت بر کامِ جانِ ایشان چشانیده .
و کامل عیارانِ بَری از نقص و عیب را در بوتهی پُر تاب بیشک و ریب ، به سوز رنج و اَلَم و گداز(4)محنت و ستم از تاب بر آورده . در دارالضربِ کاینات ، نامِ با برکاتِ ایشان را بر صفحات لیل و نهار نگاشته ، رایج گردانیده .
و سوداگران سفر عُقبی را از نقدِ تمام عیارِ محبّتِ بیغش ایشان ، در هنگام « یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ » ،(5)سود بسیار و نفع بیشمار رسانیده .
و تحیّات زاکیات و صلوات نامیات بر آن شهبازِ بلند پروازِ « سُبْحانَ الَّذِی أَسْری » .(6)
و بار یافتهی حریم حَرَمِ « قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی » ،(7)
و مخاطب گردیدهی خطاب مستطاب « دَنی فَتَدَلّی » ،(8)
و مژده شنیدهی « وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی » ،(9)
فرستادهی خاصِ پروردگار ،
رسانندهی حجت استوار ،
صاحب داهیهی کبری و مصیبت عظمی ، محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، سروری که از اَلَم
مصیبتِ سبطِ مظلومِ آن که سید شهداست ، و در ماتمِ خَلَفِ معصومِ او که سلطانِ سریرِ کربلاست ،
قدسیانِ ملأ اعلی را سر به زانوست از روی اندوه و غم ،
و کرّوبیان بالا را چینْ بر ابروست از خون و اَلَم .
عرش و کرسی از دهشتِ واقعهاش در رعشهاند و اهتزاز ، و قلم ، گریبانْ چاک ز حسرتِ داهیهاش از لوح مانده باز .
سیّارات ، از وحشت این خبر در دایرهی چرخ ، سراسیمهوار گردیده حیران ،
و ثوابت ،(1)از حیرت این حرفِ پُر خطر چون نقطه ، در مرکزِ سپهر پا کشیده به دامان .
زُحَل ، سیاه پوش ، غلغله در صوامع ملکوت انداخته ،
و مشتری ، شیونکنان ، در عالمِ جبروت ، گیسو شکافته ،
مرّیخ ، از غصهی این قصهی دردناک ، تیغ کشیده ،
و خورشید ، زرد رو و ژولیده مو ، رنگ از چهرهاش پریده .
زهره از ألم ؛ بر رخساره چنگ زده و نالهای مانند نِیْ از تنگنای دل کشیده .
عطارد ، طومار آهش در دل پر درد پیچیده و صفحهی عارض از این عارضه چون روی نموده .
سپاه ماه ، زناخنِ هلال ، چهره خراشیده و از غصه گداخته ، تا شده انگشتنما .
اختران را از وحشت این واقعهی هایله ، پراکندگی در میان فتاده بَناتُ النَّعْشوار .(2)
و از سوزش این معامله ، داغ أنجم بر بدن ، سوخته فلک دوّار .
سُهَیل ، ادیمِ . جِرمِ فلک را سوخته ، ساخته سیاه ،
و مشعل ثریّا در سنبله زار چرخ به هر دانهی پروین(1)آتش زده ، کرده تباه .
کَفُّ الخَضیب ،(2)از سر پنجهی خونچکان ، کمر جوزا(3)گرفته پاره ساخته .
در پوش حمایل(4)و عقدتین ، ز اَلَمِ این ماجرا و عقدهی این عزا گره شده ؛ در دل ، آه کشان از غصّه گریبان کرده چاک .
شهاب ، تیر غم اندوز افکنده بر دلِ افلاک .
طایر ، از اندوه سر در زیر پر کشیده ،
و ذوذَنَب ،(5)در دنبال این سرِّ مگو از فکر ناصواب ، بسیار دویده .
قطب ،(6)نشسته حیران ؛
فَرْقَدان ،(7)گشته سرگردان .
دریای پر خون شفق گشته موج خیز .
سحاب ماتم خواسته خونابه .
شب ، از دود آه ، لباس سیاه بر تن دوخته ؛
روز ، از طپانچهی آفتاب ، چهره بر افروخته .
شام ، گیسوی مشکین از غم شکافته ؛
صبح ، گریبان از اَلَم پاره ساخته .
1) پروین : یکی از صورتهای فلکی است شامل شش ستارهی کوچک که در کوهان ثور جمع شدهاند و آن را به عِقد ( گردن بند ) یا خوشه انگور تشبیه کنند .
2) کَفُّ الخَضیب : ستارهای است سرخ رنگ به جانب شمال که قدما معتقد بودند چون به دایرهی نصف النهار رسد هنگام اجابت دعاست .
3) جوزا : یکی از صور منطقة البروج که به شکل دو توأم است . توأمان ، دو پیکر .
4) حمایل : بندهای شمشیر .
5) ذو ذَنَب : ستارهی دنبالهدار .
6) قطب ستارهای است ثابت نزدیک قطب شمال ، ستارهی قطبی .
7) فَرقَدان : دو ستارهی نزدیک قطب شمال و آن دو ستارهی پیشین از صورت بنات النعش کوچک ( دبّ اصغر ) باشند.
موطّنان عرصهی غَبرا(1)از سوزِ این عزا خاکِ عالم را به باد فنا داده و از شعلهی آتش ،داغ لاله روی شاهدان چمن هبا(2)گردیده .
گل ، گریبان تحمّل دریده ،
غنچه ، از دلتنگی بر خود پیچیده و از شنیدن این حرفِ وحشتْ اثر ، خونِ جگر خورده و سرِ انگشت حیرت بر لب گزیده .
لالهی سوختهْ جگر بر دل صد پاره داغ الم نهاده ،
نرگس ، از خجالت سر به پیش افکنده ،
سنبل ، جعدْ(3)پریشان نشسته ،
ارغوان ، خون از دیده روان ساخته ،
ریحان ، کسوت سیاه در بر انداخته ،
بنفشه ، سر به زانوها نهاده ، نشسته غمگین ؛
از گریستن ، سفید گشته دیدهی نسرین .
سوسن ، گشته سیهپوش ،
زبان بر قفا ، نشسته خاموش .
شکوفهی سوختهی پنبه ، داغ ،
نیلوفر ، فتاده آشفته دماغ .
پریده از چهرهی یاسمن ،
بر دار فنا آویخته نسترن ،
غنچهی زَنبق پوشیده کفن .
قُمری به گردن کرده رشتهی سیاه ،
بلبل در صحن چمن طوق کشیده ناله و آه .
جویبار از لبْ خشکی ، گریبان تا دامن خاک دریده ،
فوّاره ، از تشنگی زبان به کام کشیده .
صَرْصَرِ(1)خزان ، برگ و بار(2)ریاحین داده بر باد ،
از اندوه این واقعه از پا در افتاده سرو و شمشاد .(3)
از غصّهی این خبر وحشتْ اثر مرغان ز آشیان پریده ،
و وحشیان در چراگاه رمیده .
دریا موج برآورده از رویِ اضطراب ،
ماهیان ، از سوزِ دل گردیده کباب .
کوه ، از اندوه سنگ بر سینه زده ،
زمین ، از کین ، چین بر جبین نهاده .
خیل إنس ، غمگین و پریشانْ احوال و آزرده و ملول ،
و گروه جن ، به آه و ناله و شیون مشغول .(4)
ملایک ، در عالم ملکوت(5)برداشته افغان ،
و انبیاء ، در عرصهی ناسوت(6)گشته واحسین گویان .
آدم ، از یادِ غربت آن فتاده حیران در زمین ،
ابراهیم ، از سوزِ لبِ تشنهی او کشیده آه آتشین .
اسماعیل ، از سر وفاداری جان کرده قربانش ،
نوح ، از سیلابِ اشکِ چشمِ طفلانِ او گرفته طوفانش .
داوود ، در عزایش به صوت حزین کشیده ناله و فریاد ،
و سلیمان ، در ماتمش تاج و تخت را داده بر باد .
یعقوب را ز هجرانش ، دیده سفید گردیده در بیت الحَزَن ،(1)
و یوسف ، از تأسّفش چاک کرده گریبان پیرهن .
یحیی در هوای سربازیش سر داد به طشت بریدن ،
و زکریّا ، در شوق جان سپاریش تن داد که بر فرقش ارّه کشیدن .(2)
ایّوب ، مُمْتَحَن به دردِ کرمان ، مجروح ساخته اعضا ،
و شعیب ، از یاد چشم گریانش چندان گریسته که گشته نابینا .
و خضر ، از اندیشهی سوز تشنگیش تلخ کام از آب حیوان(3)و از زندگی گشته پشیمان ، دست از حیات شسته ،
و سکندر ، در فکر عطش و بیآبیش در ظلمات اَلَم بر سرچشمهی آب بقا(4)
خشکْ لب نشسته .
و موسی ، ز اندوه واقعهاش در طور ماتم ، شعلهی آه از شجرهی آگاهش زبانه کشیده ،
و عیسی از حزن دامیهاش(5)در دیر چهارم ، جامه بر خُمِ افلاک نیل اندود کرده و گریبانِ پیراهن دریده .
1) خانهی یعقوب .
2) اصل : کشیدند .
3) آب حیوان : طبق نقلها ، نام چشمهای است در ناحیهای تاریک از شمال که موسوم به « ظلمات » است . آشامیدن آن آب ، زندگی جاودانی بخشد . گویند اسکندر به طلب آن شد و نیافت ، و خضر پیغمبر علیهالسلام بدان رسید و از آن آشامید و جاوید گشت . در فرهنگ معین آب حیات ، آب زندگی ، آب زندگانی ، آب بقا و آب خضر بدین معنی آمده است .
4) ر .ک . پیشین .
5) دامیه : زخم خون افشان .
از آدم تا به خاتم ، از عرصهی خاک تا عالم افلاک ، و از تحت ثَری تا فوق ثُریّا ،(1)داغِ ماتمش بر ناصیهی(2)کلّ اشیاست ،
و از اَلَمش هفت افلاک(3)
« آفرینندهی پری و ملک آنکه نه آفرید چرخ و فلک
بر یکی ماه و بر دویم تیر است باز ناهید بر سیم میر است
شمس بر چرخ چارم است مدام همچو بر چرخ پنجمین بهرام
ششمین ، چرخ مشتری را دان هفتمین است منزل کیوان
هشتمین چرخ ثابتان در اوست زبر او نهم که جمله در اوست »
( فرهنگ معین ، ج 6 ، ص 1374 ) .
و شش جهات و پنج حواس و چهار عناصر(4)و سه موالید(5)را در کَوْن ، یکان یکان ، شیون برپاست ؛خاصّه ذرّه بیمقدار محمّد باقر بن محمّد تقی ، خادمِ خَدَمهی اخبار ، در ماتم آن شهید از جور مخالف در مُلک عراق .
امید که اشک این نامهْ سیه هر دانهی او ثمر دهد(6)در محشر
یا ربّ که سفید رویِ دارَیْن بادا این چهره نموده سرخ از خونِ جگر
اما در رابطه با این کتاب :
این نوشتار مختصر ، مجموعهای است در معرفی شخصیت نورانی و والای فخر بشریت و آزادگان جهان ، حضرت امام حسین علیهالسلام ، که با شیوه و سبکی نو به رشتهی تحریر در آمده است ؛ هر چند معترفم که آنچه در این مجموعه از مناقب ، فضائل ؛
رشادت و حماسهی حضرت سیدالشهدا علیهالسلام مطرح شده ، در واقع فقط قطرهای است از اقیانوس بیکران امام حسین علیهالسلام و حماسهی جاوید وی .
این مجموعه در ده فصل تنظیم شده است و در پایان هر فصل توضیحات و استنادات مطالب آن فصل ذکر گردیده است .
خوانندگان محترم توجه داشته باشند که تمام مقاتل و مصیبت نامههائی که در هر فصل - که به صورت مخاطب ساختن امام حسین علیهالسلام - آمده ، تماما برگرفته شده از کتب تاریخی و مقاتل معتبر میباشد و نویسنده چیزی را بنا بر ذوق خود به آن نیفزوده است .
از مهمترین ویژگیهای این مجموعه ، بُعد سلحشوری و حماسی آن میباشد ؛ هر چند خواننده با خواندن مصیبتهای جانگداز سیدالشهدا علیهالسلام - که در تمام فصول کتاب آمده - قلبش مملوء از حزن میگردد ؛ و لیکن در تمام مراحل و شدائد و مصائب ، حضرت سیدالشهدا علیهالسلام را در اوج قلّهی شکوه و اقتدار و پیروزمندی میبیند و درس میگیرد که : باید گریست و لحظهای توقف ننمود و با سرعت به سمت جلو حرکت کرد !
و اصولاً حماسهی عاشورا همین سه درس را به ما میدهد :
1 - گریستن ؛ 2 - توقف ننمودن ؛ 3 - با سرعت به سمت جلو حرکت کردن .
و سراسر این مجموعه ، گویای این سه مطلب است .
و از ویژگیهای بارز این مجموعه - که طراوت و بوی عطر بهشت را به دنبال دارد - مخاطب ساختن وجود مقدّس امام حسین علیهالسلام میباشد . به نظر این حقیر ، این شیوه علاوه بر این که جذابیّت خاصّی را دارد ، همچنین سبب میگردد که خواننده ارتباط بهتری با وجود مقدّس و نورانی سیدالشهدا علیهالسلام برقرار کند .
امید آن دارم که این مجموعه مقبول درگاه حضرات معصومین علیهمالسلام واقع گردد و خوانندگان محترم نیز منتفع گردند و همچنین ذخیرهای باشد برای فردای قبر و قیامتم ؛ هرچند خودم را لایق چیزی نمیبینم ؛ ولیکن به کرم و بزرگواری خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام - که به حقیران هم نظر میکنند - با تمام وجود امیدوارم .
صوت
سلام خدا بر تو باد ای خورشید فروزان هدایت و ای کشتی نجات بشریت !
ای مولا و ای بزرگ مرد تاریخ و ای نور جاودانهی خدا در تمام اعصار !
میخواهم از تو بنویسم ، هرچند به ضعف و عجز خود کاملاً معترفم ؛ لیکن میخواهم آنچه که از تو میدانم از مناقب والای تو ، حماسهی جاوید تو و اهداف الهی تو برای عاشقانت و هرکس که خواهان آزادگی است ، قطرهای بگویم .
سال گذشته در بیان مناقب و مظلومیت پدر بزرگوارت ، مولانا اسد اللّه الغالب علی بن ابیطالب علیهالسلام برادر و وصی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مطالبی را به رشتهی تحریر در آوردم که البته هنوز شرمنده مولایم که در آن مجموعه نتوانستم آن چنان که شایسته مقام مولاست ، ابراز ارادت به ساحت مقدسش بنمایم ؛ اما امیدوارم که نگارش آن مجموعهی کوچک سبب شود که قلبهای بسیاری از مردم مملوّ از عشق به پدرت مرتضی علیهالسلام شود .
و البته این را هم باور دارم که شما خاندان بزرگواری و کرم هستید و این حقیر را به خاطر اسائهی ادب به محضر مقدستان میبخشید .
تو حجت خدا ، خون خدا ، سومین امام خلائق و فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی .
آری ،
تو امام عالمیان و حجت خدا بر خلائق هستی .
آری ، آری
تو آن ستارهی پرفروغ بیزوال هدایتگر بشریت هستی که لحظه به لحظه اشراق نور تو آسمانها و زمین را سرتاسر منور میسازد .
آری ،
تو خون خدا هستی ، تو سید و سالار شهیدان هستی ، تو آن کشتی نجاتی هستی که
بشریت را از گردابهای ضلالت خارج میسازی و با سلامت به بیکرانههای ابدیت وارد میگردانی .
آری ، آری
تو فرزند و ریحانهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی، تو آن کسی هستی که بارها رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را با تمام شور و اشتیاق در آغوش خویش میگرفت و چشمها و لبهایت را میبوسید و بارها صورت بر صورت کوچک تو میگذاشت و بدنت را میبوئید و سپس با تمام عشق به چهرهی تو مینگریست و با قلبی مملوّ از محبت تو ، میگریست !
آری ،
چشمها و لبها و گردن و سر و بدنت بوی معطر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدهد ؛ زیرا بارها رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر اعضا و جوارحت بوسه زده است .
چه بسیار که در آغوش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میخفتی و چه بسیار که بر شانههای مبارکش سوار میشدی و چه بسیار که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با دستان مبارکش طعام در دهان تو میگذاشت و به تو آب مینوشانید و سپس دوباره با تمام محبت تو را در آغوش میگرفت و میبوسید و میبوئید و میفرمود :
حسین از من است و من از حسین
آری ،
وجود نازنین تو از وجود نازنین پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم - که گل سرسبد تمام انبیای الهی است - هرگز جدا نیست .
آری ، وجود نازنین تو ، از نور پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم - که برترین مخلوق خداست - مقتبس شده است و حقیقتِ وجودی تو چیزی جز نور وجود رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیست !
تو ثمرهی وصل دو دریای بیکران الطاف خداوند به بشریت هستی !
آری ،
پدرت امیر المؤمنین ، علی مرتضی علیهالسلام و مادرت صدیقه کبری علیهاالسلام
پدر و مادرت علیهماالسلام دو اعطای عظیم الهی به بشریت میباشند که این دو دریای عظیم الهی ، به واسطهی جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به هم متصل شدند و یکی از برکات عظیم چنین ازدواج فرخندهای وجود سراسر نورانی و پر برکت توست !
تو فرزند تنها زوجی هستی که در عالم هر دو معصوماند .
تو فرزند آن شیر خدایی که تولدش اعجاز الهی در خانهی خدا بود و اولین مؤمن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و در تمام میادین نبرد ، یگانه قهرمان بود و همواره چاک گریبان ذوالفقارش سینه و جمجمههای کافران را میشکافت و آنان را به جهنم میفرستاد و دین رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم با رشادتهای بیمثال او پا برجا مانده است .
آری ،
تو فرزند همان مردی هستی که تمام ایمان و رشادت و ایثار با نام وی تفسیر میشود و سیمای تابناکش تا ابد برای رهپویان راه حق نور میافشاند !
اما از مادرت چه بگویم ؟ !!
که او خیر کثیر و اعطای عظیم خداوند به پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است !
آری ، او صدیقه کبری است ، او شفیعهی روز جزاست ، او اولین کسی است که در روز رستاخیز وارد بهشت میشود .
او میوهی قلب رسول خداست که هرگاه محضر پدر ارجمندش میرسید ، رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم به احترام آن بانوی عظیم الشأن برمیخاست و دستان مادرت را میبوسید و سپس دختر عزیزتر از همهی عزیزانش را در جای خود مینشانید . و هرگاه که مشتاق بهشت میشد دخترش را میبوئید .
آری ، هه عالمیان بدانند که چنین است مقام پدر و مادر ارجمند تو !
آری ،
جدّت پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سرسلسلهی مخلوقات خداست و پدرت شیر خدا و فاتح اول تمام قلههای ارزشهای جاوید الهی است و مادرت برترین بانوی دو عالم ، نور خدا ، صدیقه کبری و شفیعهی روز جزاست .
و تو چراغ فروزان هدایت و کشتی نجات بشریت و شکافنده ظلمات و اسوهی همهی خوبیها و طلوع خورشید هدایت در دلهای جویندگان حقیقت و سید و سالار شهیدان عالم میباشی .
با میلاد با سعادتت در مدینه منوّره - شهر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم - در سال سوم هجرت ، آسمان و زمین با نور تو - که پرتویی از نور عظمت خداست - نور باران شد .
چون خبر ولادتت به جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسید با سرعت به خانهی دختر دلبندش فاطمه علیهاالسلام رهسپار گردید .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنگاه که وجود نازنین تو را در آغوش گرفت با تمام شوق ، چشمها و لبها و صورتت را بوسید ؛ اما به ناگاه همه حضار دیدند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم - در حالی که قنداقهی تو را به سینه خود چسبانیده - میگرید !
ساکنان منزل همه شگفتزده شدند ، اسماء - خادمهی مادرت - به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرض کرد : یا رسول اللّه ! به چه علت میگریی ؟
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
برای این فرزندم گریه میکنم که توسط گروهی ستمگر مظلومانه کشته میشود .
و سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با چشمانی اشکبار قاتلین تو را نفرین کرد و به اسماء فرمود :
از این ماجرا فاطمه را آگاه مکن زیرا او تازه صاحب این فرزند شده است .
و دوباره وجود نازنین تو را در آغوش گرفت و صورت و چشم هاو لبهایت را بوسید و با صدای مبارکش در گوش راست تو اذان و در گوش چپ تو اقامه گفت و به دستور ایشان نام مبارکت را حسین گذاردند .
تا آن زمان ، آن نام را کسی بر فرزند خود نگذارده بود و این نام از جانب خداوند به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وحی شده بود تا بر تو گذارده شود ؛ همچنان که نامگذاری برادرت امام حسن مجتبی علیهالسلام نیز اینگونه بود .
و نیز براساس سنت اسلامی ، جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز هفتم ولادتت ، دو گوسفند برای تو قربانی کرد و همچنین معادل وزن موی سرت - از نقره - صدقه داد و سر مبارک تو را با ماده معطری خوشبو فرمود .
آری ،
جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگامی که تو را برای نخستین بار در آغوش گرفت و بوسید ، گریست ؛ به گونهای که اشک از چشمان مبارکش بر محاسنش سرازیر گشت ، زیرا او از جانب خدا توسط جبرئیل امین خبردار شده بود که تو مظلومانه با لب تشنه بین دو نهر آب توسط کافران ناپاکزاد - که در ظاهر مدّعی اسلامند - سر بریده میشوی و خون مقدّست بر سرزمین کربلا ریخته میشود .
تو خون خدایی ، و در سرزمین مقدّس کربلا خون خدا ریخته شد . تو آنگاه که دیدی نابکاران اموی به اسم اسلام چگونه درصدد هدم و نابودی دین جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستند ، هرگز سکوت نکردی و بیعت آن جبّاران غاصب را نپذیرفتی و با تمام توان در برابر مظاهر فساد و طغیان و ظلم و شرک - که توسط آل ابیسفیان - پدید آمده بود ، ایستادی و با نثار خون مبارکت سبب حیات اسلام و قرآن شدی و تا ابد کافران و منافقان و غاصبان را رسوا نمودی .
و از برکات تولدت ، نجات یکی از ملائکه الهی به نام « فُطْرُس » میباشد . این واقعه که در قدیمیترین و معتبرترین کتب روایی شیعه نقل شده بدین قرار است :
جعفر بن محمّد بن قولویه قمی در کتاب بسیار ارزشمندش به نام « کامل الزیارات » و دیگر حدیثنویسان بزرگ شیعه از فرزندت امام به حق صادق علیهالسلام نقل میکنند :
هنگامی که حسین بن علی علیهالسلام متولد شدند ، حق تعالی به جبرئیل فرمود که در ضمن هزار فرشته دیگر به زمین فرود آید و از طرف خدا و خودش به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تهنیت بگوید .
حضرت امام صادق علیهالسلام در ادامه فرمودند :
محل فرود آمدن جبرئیل جزیرهای بود در میان دریایی و در آن جزیره فرشتهای میزیست بنام فطرس که از جمله عرش محسوب میشد و حق تعالی او را بر انجام کاری مبعوث نمود و چون وی در بجا آوردن آن سستی نمود ، بالش شکسته شد و او در آن جزیره افتاد و مدت ششصد سال خداوند را عبادت میکرد تا حضرت حسین بن علی علیهماالسلام متولد شدند . به هر صورت فطرس به جبرئیل عرضه داشت :
اراده کجا داری ؟
جبرئیل فرمود : خداوند متعال بر حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نعمتی عنایت فرموده و مرا برای گفتن تهنیت از جانب خودش و خودم به نزد آن جناب فرستاده و اکنون محضر مبارک آن حضرت میروم .
فطرس عرضه داشت : ای جبرئیل من را با خودت ببر شاید حضرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای من دعا فرماید .
جبرئیل فطرس را با خود برد و هنگامی که به مکان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسید فطرس را بیرون گذارد و خودش محضر مبارک آن جناب مشرف گردید و از ناحیه خدا و خود به حضرتش تهنیت گفت و سپس حال فطرس را گزارش داد . پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند :
ای جبرئیل او را داخل کن .
جبرئیل او را داخل نمود و وی حال خود را برای آن جناب بازگو نمود .
پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم برایش دعا نموده و فرمودند :
بال شکسته خودت را به این مولود بکش و به جای خودت برگرد .
فطرس بال شکستهاش را به قنداقهی امام حسین علیهالسلام کشید و سالم شد و به هوا پرواز کرد و گفت : ای رسول خدا ! این حتمی است که امت شما عنقریب این مولود را خواهند کشت و در مقابل حقی که این مولود بر من دارد ملتزم هستم هر زائری که او را زیارت کند ، زیارتش را به آن حضرت رسانده و هر سلام کنندهای که به حضرتش سلام کند ، سلامش را به محضرش ابلاغ نموده و هرکسی که به جنابش تهنیت گوید آن را به حضورش عرضه نمایم ، این بگفت و به آسمان پرواز کرد .
آری ،
به یمن میلادت و برکات وجودت ، فطرس ملک بال شکستهاش شفا یافت و به آسمانها پر گشود .
آری ،
برکات وجود نازنینت ، زمین و آسمان را فرا گرفته است .
جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها نسبت به تو به امت سفارش نموده بود که ای امت ! بدانید که حسین از من است و من از حسین . و بارها فرمود : کسی که حسین را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و کسی که او را دشمن بدارد با من دشمنی کرده است .
اما با آن همه سفارشات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از رحلتشان ، امت ، حق پدر بزرگوارت را نادیده گرفتند و با غصب خلافت الهیه پدرت ، زمینه انحرافات عمیق را در اسلام به وجود آوردند و عاقبت آن دودمان ناپاکزاد ، آن شجرهی خبیثه ، خاندان پست اموی - همانهائی که در ظاهر ادعای اسلام مینمودند و در باطن بر کفر خود باقی - امور مسلمین را به دست ناپاک خود گرفتند و در نابودی دین جد بزرگوارت از پای ننشستند .
و تو بپا خاستی و با یارانی اندک در برابر آن جرثومههای کفر و فساد ایستادی و جان خود و فرزندان و یارانت را در راه خدا بذل نمودید تا دین جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم باقی بماند .
مردمان آن زمان ظلم و بیداد را پذیرا شدند و با خواری و ذلت زندگی کردند ، هرچند به وضوح میدیدند نابکاران ناپاکزاد کافر بر جامعهی اسلامی مسلط شده تا دین پاک خدا را نابود کنند ؛ اما چون دلبسته به مظاهر فریبنده و زوال پذیر دنیا بودند حاضر شدند زیر بار خفت و ذلّت زندگی کنند .
اما تو فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ، در رگهای تو خون مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جاری بود ، تو فرزند شیر خدا و حیدر کرار بودی و هرگز مانند دیگران - که ترس از مرگ را داشتند - سکوت ننمودی و فریاد زدی :
ای مردم ! مرگ با عزّت بسی بهتر است از زندگی با ذلّت .
و تو میدانستی که آن دژخیمان - که به اسم دین جدّت بر مردم حکومت میکردند - هرگز به تو و خاندانت رحم نخواهند نمود ؛ لیکن تو برای رضای خدا قیام نمودی و جان مبارک خود و خاندانت را برای احیای دین خدا فدا ساختی .
و آن فاسقان به تو که فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پارهای از وجود او بودی رحم نکردند و با قساوت هر چه تمامتر ، تو و فرزندانت را به شهادت رسانیدند ؛ لیکن آنان خواری و ذلّت ابد را برای خود و دودمانشان بر جای گذاشتند و تو که صاحب کشتی نجات و چراغ هدایتی به ابدیت پیوستی و همواره کشتی نجات تو با نورافکنهای هدایتش مؤمنان راستین و آزادگان جهان را در ابدیت سیر میدهد .
آری ،
تو فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و محبوب قلب او و پارهای از وجود او بودی و هستی و خواهی بود .
روزی جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با جمعی به میهمانی میرفتند و آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم
پیشاپیش آنان حرکت میکرد . در اثنای راه ، تو را دید و خواست تو را در آغوش بگیرد ، تو که کودکی سه یا چهار ساله بودی برای بازی با جدّت به این سو و آن سو با صدای ناز خندههات میدویدی . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز از مشاهدهی این حالت با خنده به دنبال تو دوید تا بالأخره تو را در آغوش خویش گرفت . آن گاه یک دست را پشت سر تو و دست دیگرش را زیر چانهی تو نهاد و لبهای مبارکش را بر لبهای تو قرار داد و آنها را بوسید و سپس فرمود :
حسین از من است و من از اویم . خداوند دوست دارد کسی که او را دوست بدارد .
اکنون با اجازه از محضر فرزندت مهدی ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) میخواهم کمی از آن مصیبت عُظمی و حماسهی جاویدت در روز عاشورا سخن بگویم :
عصر روز عاشورا بود و آن قوم کافر کیش در آن نبرد کاملاً نابرابر تمام یارانت را به شهادت رسانده و سرهای مبارکشان را از تن جدا ساخته بودند .
صحرای کربلا به خون پاک فرزندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جوانان بنیهاشم و یاران مخلصت آغشته گشته بود .
در گوشهای از آن صحرا نعش قطعه قطعه شدهی جوان دلبندت - علیاکبر علیهالسلام - افتاده بود و در گوشهای دیگر در کنار شریعهی فرات پیکر برادر بزرگوارت ، شیر دشت کربلا - ابوالفضل العباس علیهالسلام - با دستانی بریده و فرق شکافته شده بر ریگهای داغ آن سرزمین در خون پاک خویش غوطهور بود .
تو با صدای رسای تکبیر ، حیدروار به سپاه دشمن زدی و تعداد زیادی از آن کافران را به هلاکت رساندی .
تو با حملات مکرّرت آن چنان از سپاه ابلیس را به هلاکت رسانیدی که فریاد از سپاه به آسمان بلند شد .
هیچ یک از سران سپاه دشمن جرأت نمیکرد که برای نبرد به تو نزدیک شود ؛ زیرا همگی آنان میدانستند که تو فرزند شیر خدایی و خون علی علیهالسلام در رگهایت در جریان است .
عمر بن سعد ملعون - فرمانده لشکر - دستور داد تا تو را تیرباران کنند ، آماج تیرها به سوی بدن مبارکت سرازیر شد و آن قدر بر بدن مبارکت تیر اصابت کرد که زرهات همانند خارپشت پر از تیر شده بود .
اما تو همچنان چون شیر میغرّیدی و بر لشکر دشمن میزدی و کافران را به درک واصل مینمودی .
اما تشنگی چند روزه و گرمای بسیار شدید ، نفسهای مبارکت را به شمارش انداخته بود ، همان نفسهایی که هرگاه در فضا پخش میشد بوی معطر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در فضا پراکنده میساخت .
لحظهای برای استراحت خود و اسب زخمیات ایستادی در حالی که بدنت پر از جراحات عمیق بود ، کلاه خود را از سر مبارکت برداشتی تا کمی نفس تازه کنی و جانی بگیری ، ناگهان یکی از آن کافران با سنگ بر پیشانی مبارکت زد - همان پیشانی که بارها رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر آن بوسه میزد و دائم در شب و روز بر خاک عبودیت قرار میگرفت - خون بر چشمان و محاسنت سرازیر شد . تو زره خود را گشودی و لباس خود را بالا زدی تا خون را از چشمانت - که مانع دیدگانت گشته بود - پاک سازی که ناگهان با تیری سه شعبه آهنین بر سینهی تو کوبیدند .
تو با اصابت آن تیر بر قلب مبارکت - که عرش خدا و جایگاه ملائکه الهی بود - از اسب بر زمین افتادی و در آن هنگام فرمودی : بسم اللّه و باللّه و علی ملة رسول اللّه و سپس سر به سوی آسمان برداشتی و در آخرین لحظات زندگیات با خدا چنین نجوا کردی :
خدایا ! تو میدانی اینان کسی را میکشند که روی زمین فرزند پیامبری جز او نیست .
سپس تیر را گرفته و از پشت بیرون آوردی ؛ خون همانند ناودان جاری شد . آن گاه مقداری از خون سینهات را به آسمان پاشیدی و از آن خون قطرهای بازنگشت ، باز
دستان مبارکت را از خون سینهات پر کردی و بر صورت و محاسنت مالیدی و فرمودی :
همین گونه باشم تا جدّم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ملاقات کنم و بگویم : ای رسول خدا ! این گروه ظالم مرا به چه جرمی کشتند ؟ !
تو بر زمین افتادی و آخرین نفسهای خود را میکشیدی و لبهای مبارکت به آرامی ذکر خدا میگفت .
در گوشهای از سرزمین کربلا خیمههای دختران و زنان و کودکان اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار داشت و خواهر ارجمند و دریادلت - زینب کبری علیهاالسلام آن شیر زن کربلا - با چشمانی اشکبار ، صابرانه آن واقعهی جانگداز عظیم آسمانشکن را نظاره میکرد . در این میان شمر بن ذی الجوشن ملعون به گروهی از آن ناپاکزادگان فرمان داد تا به خیمههای زنان و کودکان حمله کنند و به آتش بکشند و غارت نمایند .
تو که هنوز اندک جانی در بدن داشتی با دیدن چنین صحنهای - با زحمت فراوان - بر نیزه شکستهای تکیه زدی و نیمخیز شدی و بر آن حرام لقمهها فریاد برآوردی : وای بر شما ای پیروان آل ابیسفیان ! اگر شما را دینی نیست و از روز معاد باکی ندارید ، لا اقل در دنیا آزاده باشید . من با شما مقاتله میکنم و شما با من جنگ دارید ، زنان و کودکان را گناهی نیست . هنوز من زندهام و تا زنده هستم متعرّض حرم من نشوید .
شمر بن ذی الجوشن گفت : این چنین خواهیم کرد ای پسر فاطمه !
آن گاه رو به لشکرش کرد و فریاد زد : از حرم و سراپردهی این مرد دور شوید ، ابتدا کار او را بسازید و سپس به خیمهها حملهور شوید .
و سپس آن ملعون ابد با خنجری کشیده به سمت تو حرکت کرد ...
هرچند بشر تا روز قیامت باید بر این مصیبت بزرگ خون بگرید ، لیکن تو جان خویش و فرزندانت را برای گریستن مردمان فدا نساختی ، تو برای احیای کرامت بشر - که کاملاً لگدمال شده بود - و نجات گمراهان از گردابهای ضلالت و آزادسازی بشر از غل و زنجیرهای اسارت ، جان پر بهای خویش را فدا نمودی .
آری ،
تو جامهای پی در پی مصائب را نوشیدی و در راه خدا با آغوش باز سختترین جان دادن را با جان خریدی تا به بشر درس آزادگی و خروج از اسارت دهی . تو با حماسهات به بشر اعلام داشتی که دنیا هیچ ارزشی ندارد و آن زندگی که با پذیرش ننگ توأم باشد ، ذلّت است و مرگ در راه ارزشهای الهی عزّت است .
تو به بشر آموختی که همواره باید حرکت کرد و لحظهای در دنیا توقف ننمود ، باید در برابر ظالمان و فاسدان که عقیدهای به خدا و رستاخیز ندارند با تمام قامت ایستاد و هرگز از مرگ نهراسید که مرگ در راه ارزشهای والا ، انسان را در ابدیت پرواز میدهد .
تو به بشر آموختی که اگر در راه احیای حق و عدالت و ارزشها ، سرهای خویش را هم از دست دادیم ، نباید بایستیم ؛ بلکه با دستان خود سرهای خویش را در بر بگیریم و با صلابت گامهایمان به جلو حرکت کنیم .
تو آموختی که اگر در راه حق دستها و پاهایمان را نیز دشمن از بدنمان جدا سازد ، باز هم نباید توقف نمود ؛ بلکه باید غلطان به سمت جلو رهسپار گشت .
آری ،
تو درسهای بیشمار به بشر دادی و بشر تا ابد مدیون توست .
احادیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دربارهی حضرت زهرا علیهاالسلام ، معرفی کتاب کامل الزیارات ابن قولویه قمی و اعتبار آن ، پاسخ به شبهات وارده در رابطه با فطرس ملک ، دلائل عدم تجرّد ملائکه و روح و مباحث متعدد دیگر
در روایات و ادعیهی معصومین علیهمالسلام از حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به « ثاراللّه » یعنی خون خدا یاد شده است ؛ اما باید توجه داشت از آنجا که خداوند نه جسمانی است و نه ذرهای شباهت با مخلوقات خویش دارد و دربارهی امام حسین علیهالسلام ، نباید توهّم تشبیه آن حضرت به خدا شود ؛ بلکه مقصود از « ثار اللّه » این معنی میباشد :
خود خداوند انتقام خون امام حسین علیهالسلام را از کافران و ظالمان میگیرد . بنابراین ، آنان که خون مقدّس سیّدالشهدا علیهالسلام را بر زمین ریختند و همچنین آنانی که در طول تاریخ بر این جنایت بزرگ راضی گشتند و اگر در آن زمان بودند یاور یزید و یزیدیان میشدند ، خداوند که صاحب خون سیدالشهداست برخود حتم نموده که انتقام خون آن حضرت را از همه آن کافران بگیرد .
پیامبر اسلام دربارهی فرزندشان امام حسین علیهالسلام فرمودند :
حسینٌ منّی و أنا منه أحبّ اللّهُ مَن أحبّ حسینا .
حسین از من است و من از اویم ، خداوند دوست دارد کسی که او را دوست دارد .(1)
در صحیح ترمذی آمده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
حسین منّی و أنا من حسین ، أحبّ اللّه من أحبّ حسینا .(2)
در سنن ابن ماجه آمده :
... روی بسنده عن یعلی بن مرة إنّهم خرجوا مع النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم إلی طعام دعوا له فاذا حسین [ علیه السلام ] یلعب فی السکة قال : فتقدم النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم أمام القوم و بسط یدیه فجعل الغلام یفرّ هاهنا و هاهنا و یضاحکه النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم حتی أخذه فجعل إحدی یدیه تحت ذقنه و الاُخری فی فأس رأسه فقبله و قال : حسین منّی و أنا من حسین أحبّ اللّه من أحبّ حسینا .
جمعی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به میهمانی میرفتند و آن حضرت پیشاپیش آنان حرکت میکرد . در اثنای راه ، حسین علیهالسلام را دید و خواست او را در آغوش بگیرد و حسین علیهالسلام به این سو و آن سو میدوید ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از مشاهدهی این حالت تبسم میکرد تا آن که او را در آغوش گرفته و یک دست خود را به پشت سر و دست دیگر را به زیر چانهی او نهاد و لبهای مبارکش را بر لبهای حسین علیهالسلام قرار داده و بوسه زد و فرمود :حسین از من است و من از اویم ، خداوند دوست دارد کسی را که او را دوست دارد .
مضمون حدیث فوق در این کتب دیگر اهل سنت نیز آمده است :
مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 177
مسند احمد حنبل ، ج 4 ، ص 172
أُسدالغابه ، ابن اثیر ، ج 2 ، ص 19 و ج 5 ، ص 130
کنز العمال ، متقی هندی ، ج 6 ، ص 221 و ...
مضمون حدیث فوق - که در مصادر مهم اهل سنت به صورت گسترده بیان شده است - علاوه بر این که شدت علاقهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به فرزندش حسین علیهالسلام را میرساند ، به وضوح دلالت بر این معنا دارد که امام حسین علیهالسلام پارهای غیر انفکاک از وجود رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است . بنابراین کلام ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همانگونه که حجت خدا بود ، فرزندش حسین علیهالسلام نیز حجت خداست و همانگونه که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم معصوم بود ، فرزندش حسین علیهالسلام نیز معصوم است . و نیز به این معنا اشاره دارد که همانگونه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دین حق را از جانب خدا تأسیس نمود ، فرزند عزیزش حسین علیهالسلام آن را با قیام خویش حفظ نمود .
ای کاش اهل سنت در معنای این حدیث - که در کتب معتبرشان فراوان آمده است - میاندیشیدند و پیرو خلفای بر حق رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میگشتند .
در منابع اهل سنت از ابن عباس نقل شده :
« مرج البحرین یلتقیان » علی و فاطمه [ علیهما السلام ] « بینهما برزخ لایبغیان » النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) « یخرج منهما اللؤلؤ والمرجان » الحسن و الحسین [ علیهما السلام ] و لم یحصل لغیره هذه الفضیلة .(1)
از ویژگیهای مخصوص امام علی علیهالسلام تولد آن حضرت درون کعبه است و قبل و بعد از او هیچ کس درون کعبه متولد نشده است و این از افتخارات بالایی است که خداوند متعال به خاطر احترام و تجلیل از مقام بس ارجمند امیرالمؤمنین علیهالسلام به آن حضرت اختصاص داده است .
1) تفسیر الدر المنثور ، ج 6 ، ص 142 ؛ تفسیر روح المعانی ، ج 27 ، ص 93 ؛ مناقب ابن مغازلی ، ص 339 ، نورالابصار ، ص 101 و ... .
موضوع تولد امام علی علیهالسلام که با اعجاز الهی - یعنی شکافته شدن خانه خدا از پشت - همراه بود ، مورد اتفاق راویان شیعه و سنی است . مرحوم علامهی امینی در کتاب گرانسنگ « الغدیر » ج 6 از ص 21 تا ص 27 مصادر مهم و فراوانی از اهل سنت را در این باره آورده است .
خانهی خدا سمبل توحید و یگانهپرستی است و با این تولد خداوند به انسانها پیام میدهد :
راه وارد شدن در مسیر توحید تمسک به ولایت و امامت امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیهالسلام است ، همانگونه که در حدیث قدسی خداوند متعال میفرماید :
وِلایةُ علیّ بن أبی طالب حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصْنی أمِنَ مِن عذابی .
ولایت علی بن ابیطالب ، دژ من است و هرکس در دژ من وارد شود از عذاب من در امان است .(1)
امام علی علیهالسلام اولین کسی بود که به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایمان آورد و در آن زمان نُه ساله بود .
بسیاری از علمای اهل سنت به این مسأله اعتراف نمودهاند ، از جمله :
محدّث شهیر اهل سنت محمّد بن عیسی ترمذی در صحیحش از ابنعباس نقل میکند :
أوّل مَن صَلّی علی [ علیه السلام ] .(2)
اول کسی که ( پشت سر نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) ، نماز خواند ، علی علیهالسلام بود .
همچنین وی از زید بن ارقم نقل میکند :
أوّلُ مَنْ أسلم علی [ علیه السلام ] .(1)
اولین کسی که اسلام آورد علی [ علیه السلام ] بود .
ابن أثیر مینویسد :
علیّ بن أبی طالب [ علیه السلام ] أول من أسلم .(2)
مسعودی مینویسد :
بسیاری از مردم بر این عقیدهاند که علی بن ابیطالب علیهالسلام هرگز به خدا شرک نورزید ؛ بلکه در همه کارهایش پیرو پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و وی نخستین مسلمان بود .(3)
مرحوم علامه امینی در کتاب ارزشمند « الغدیر » جلدهای 3 و 4 حدود یکصد حدیث از منابع اهل سنت آورده که علی علیهالسلام اولین مؤمن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوده است . و این ایمان امیرمؤمنان علیهالسلام در سن نه سالگی در حالی بود که همان مدّعیان خلافت که سنی از آنها گذشته بود در برابر بت به سجده میافتادند .
کاش برخی بر این مسأله میاندیشیدند که آیا آن کسانی که سالهای مدیدی از حیاتشان به بت سجده میکردند و شراب میخوردند ، سزاوار جانشینی پیامبر معصوم هستند یا آن کس که در خردسالی با آن فهم عمیقش به خدا ایمان آورده بود و ذرهای از کثافات شرک و بتپرستی و گناهان دیگر بر وجود نازنین وی ننشسته بود ؟ ! !
یکی از القاب حضرت فاطمه علیهاالسلام « کوثر » میباشد و این لقب به خاطر نزول
سورهی کوثر در شأن بانوی دو عالم است :
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ ، فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ ، إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الاْءَبْتَرُ
ای پیامبر ! محققا به تو خیر کثیر ( فاطمه علیهاالسلام ) اعطا کردیم . پس به شکرانهاش برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن . و بدان که همانا شماتتگوی و دشمن تو ابتر و بلا عقب است .
در این سورهی مبارکه خداوند متعال منّتی بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نهاده به این که به آن حضرت کوثر ، یعنی فاطمه علیهاالسلام داده و این بدان منظور است که آن حضرت را دلخوش سازد و بفهماند که آن کس که به وی زخم زبان میزند که اولاد ذکور ندارد و اجاق کور است خودش اجاق کور است و خداوند متعال به برکت حضرت فاطمه نسل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تا قیامت تداوم میبخشد .
در تفسیر مجمع البیان در شأن نزول این سوره مبارکه آمده :
« عاص بن وائل » که از سران مشرکان بود ، پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به هنگام خارج شدن از مسجدالحرام ملاقات کرده و مدتی با حضرت گفتگو نمود . گروهی از سران قریش در مسجد نشسته بودند و این منظره را از دور مشاهده میکردند ، هنگامی که عاص بن وائل وارد مسجد شد به او گفتند : با که صحبت میکردی ؟ گفت : با این مرد ابتر !
این تعبیر را آن کافر به این دلیل انتخاب کرد که عبداللّه پسر پیغمبر از دنیا رفت و عرب کسی را که پسر نداشت ، ابتر ( یعنی بلاعقب ) مینامید و لذا قریش این نام را بعد از فوت پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم انتخاب کرده بود . سورهی فوق نازل شد و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به نعمتهای بسیار و کوثر بشارت داد و دشمنان او را ابتر خواند .(1)
1) تفسیر مجمع البیان ، طبرسی ، ج 10 ، ص 549 .
در کتاب « الدرالمنثور » از تفاسیر مشهور اهل سنت از ابن عباس روایت شده :
بزرگترین فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قاسم ، سپس زینب و آنگاه عبداللّه و پس از او امّ کلثوم و آنگاه فاطمه و در آخر رقیه بود . قاسم از دنیا رفت و او اولین کسی از فرزندان آن حضرت بود که در مکه از دنیا رفت و بعد از او عبداللّه از دنیا رفت و عاص بن وائل گفت : نسل او قطع شد . پس او ابتر و بیعقب است ، در پاسخش خدای تعالی این آیه را فرستاد که خود عاص بن وائل ابتر و بدون عقب است [ و خداوند به برکت فاطمه علیهاالسلام نسل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را حفظ میگرداند ] .(1)
از قسمت آخر سوره « إن شانئک هو الأبتر » استنباط میشود که این خیر کثیر همان فاطمه علیهاالسلام است ؛ زیرا نسل و ذریهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به وسیله همین دختر گرامی و ارجمندش علیهاالسلام در جهان انتشار یافت ، نسلی که نه تنها فرزندان جسمانی پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند ؛ بلکه آئین او و تمام ارزشهای اسلام را حفظ کردند و به آیندگان ابلاغ نمودند ؛ نه تنها امامان معصوم علیهمالسلام که آنها حساب مخصوص به خود دارند ؛ بلکه هزاران هزار از فرزندان صدیقه کبری علیهاالسلام در سراسر جهان پخش شدند که در میان آنان علمای بزرگ و نویسندگان و فقها و محدّثان و مفسران والا مقام و فرماندهان عظیم بودند که با ایثار و فداکاری در حفظ دین اسلام کوشیدند .
مضمون همین سخن نیز در کلام مفسر بزرگ اهل سنت امام فخر رازی آمده است.(2)
محدث بزرگ شیعه علامه سید هاشم بحرانی در کتاب « مدینة المعاجز » از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
یا أبیّ بن کعب و الّذی بعثنی بالحق نبیّا إنّ الحسین بن علیّ فی السماوات أعظم ممّا هو فی الأرض وَاسْمُه مکتوبٌ عن یمین العرش إنّ الحسینَ مصباحُ الهدی و السفینةُ النجاةِ .
ای ابی بن کعب ! قسم به خدایی که مرا به حق به پیامبری برگزید ، همانا
حسین بن علی علیهماالسلام در آسمانها عظیمتر است تا در زمین و اسم او بر عرش خدا نوشته شده که حسین [ علیه السلام [چراغ هدایت و کشتی نجات است .(1)
شیخ صدوق و قطب الدین راوندی و دیگران نیز حدیث فوق را چنین آوردهاند :
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
یا أُبیُّ والّذی بعثنی بالحق إنّ الحسینَ بنَ علیّ فی السماء أکبرُ منه فی الأرضِ و إنّه لمکتوبٌ عن یمین عرش اللّه عزّوجلّ مصباحُ هدیً و سفینةُ نَجاةٍ و إمامٌ غیرُ وَهنٍ و عِزٌ و فَخرٌ و علمٌ و ذُخرٌ .(2)
از آنجا که سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای تمام زمانهاست باید گفت که حضرت حسین بن علی علیهماالسلام در هر زمان اسوهی هدایت ملتهاست . بنابراین حدیث نورانی ، هر قوم و ملّتی با هر زبان و نژاد و دین و مذهبی که دارد اگر بخواهد آزاده زندگی کند و غل و زنجیرهای اسارت را پاره گرداند و در مسیر هدایت الهی گام بدارد ، راهش تمسک جستن به حسین بن علی علیهماالسلام است .
پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی دخترشان فاطمه زهرا علیهاالسلام فرمودند :
أمّا ابنتی فاطمة فهی سیدة نساء العالمین من الأولین و الآخرین .(3)
و اما دخترم فاطمه [ سلام اللّه علیها ] او سرور زنان عالم از آغاز تا به انجام است .
حدیث فوق در مصادر اهل سنت از چند طریق وارد شده است :
الف - حدیث عایشه
برای مصادر از اهل سنت رجوع شود به کتاب شرح احقاق الحق ، ج 10 ، ص 27 .
1) مدینة المعاجز الأئمة الإثنی عشر ، ج 4 ، ص 52 .
2) عیون اخبار الرضا علیهالسلام ، شیخ صدوق ، ج 1 ، ص 59 ، حدیث 29 ؛ الخرائج و الجرائح ، قطبالدین راوندی ، ج 2 ، ص 55 ؛ إثبات الهداة ، شیخ حر عاملی ، ج 2 ، ص 49 ؛ اعلام الوری ، طبرسی ، ص 400 ؛ بحارالانوار ، ج 36 ، ص 204 ، حدیث 8 و ... .
3) تفسیر نورالثقلین ، ج 1 ، ص 338 .
ب - حدیث عمران بن حصین
برای مصادر از اهل سنت رجوع شود به کتاب شرح احقاق الحق ، ج 10 ، ص 34 .
ج - حدیث جابر بن سمرة
برای مصادر از اهل سنت رجوع شود به کتاب شرح احقاق الحق ، ج 10 ، ص 40 .
د - حدیث ابن عباس
برای مصادر از اهل سنت رجوع شود به کتاب شرح احقاق الحق ، ج 10 ، ص 41 .
ه - حدیث ابی بریده
برای مصادر از اهل سنت رجوع شود به کتاب شرح احقاق الحق ، ج 10 ، ص 42 .
و همچنین برای مصادر بیشتر میتوان رجوع کرد به کتاب فضائل الخمسة ج 3 ، ص 169 .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم درباره فاطمه علیهاالسلام فرمودند :
اول کسی که وارد بهشت میشود ، فاطمه علیهاالسلام است .
حدیث فوق در مصادر اهل سنت فراوان نقل شده است . برای مصادر این حدیث در کتب اهل سنت رجوع شود به کتاب شرح احقاق الحق ، ج 10 ، ص 135 و فضائل الخمسة ، ج 3 ، ص 204 .
مرحوم شیخ عباس قمی در کتاب « انوار البهیة » در فصل دوم ( نور دوم ) دربارهی صدیقه کبری - با توجه به احادیث فراوانی که نقل شده است - مینویسد :
فاطمه علیهاالسلام در گفتار و سخن ؛ شبیهترین افراد نسبت به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و شیوهی زندگی او همانند شیوهی زندگی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و راه رفتنش همچون راه رفتن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود . هنگامی که به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میآمد ، آن حضرت از او با احترام وافر استقبال میکرد ، دستهای زهرا علیهاالسلام را میبوسید و او را در جای خود مینشاند و هرگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر فاطمه علیهاالسلام وارد میشد ، فاطمه علیهاالسلام برمیخاست و از پیامبر استقبال گرم میکرد و دستش را میبوسید .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، فاطمه علیهاالسلام را میبوسید و هرگاه مشتاق بوی بهشت میشد ، او را میبوئید و میفرمود :
فاطمةُ بَضعةٌ مِنّی مَن سَرَّها فقد سَرَّنی و مَن سائها فقد سائنی ، فاطمةُ أعزُ النّاسِ إلیَّ .
فاطمه [ سلام اللّه علیها [پارهی وجود من است ، کسی که او را شاد کند ، مرا شاد کرده است و کسی که او را ناراحت کند ، مرا ناراحت نموده است . فاطمه [ سلام اللّه علیها [عزیزترین انسان در نزد من است .(1)
در منابع اهل سنت آمده :
هرگاه فاطمه [ سلام اللّه علیها ] بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد میشد ، حضرت به تمام قامت جلوی او میایستاد ، سپس او را میبوسید و او را در مکانی که خود مینشست ، جای میداد .
برای مصادر حدیث فوق از کتب اهل سنت رجوع شود به فضائل الخمسة ، ج 3 ، ص 158 ، و کتاب الغدیر ، ج 3 ، ص 18 .
در منابع متعدد شیعه و سنی احادیث فراوانی نقل شده که آن زمانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قنداقهی سیدالشهدا علیهالسلام را به آغوش گرفت ، گریست و خبر شهادت آن حضرت را به برخی بیان فرمود ؛ اینک برخی از آن احادیث را نقل میکنیم :
جعفر بن محمّد بن قولویه قمّی در کتاب گرانسنگ « کامل الزیارات » از حضرت امام صادق علیهالسلام نقل میکند :
زمانی که امام حسین علیهالسلام از فاطمه علیهاالسلام متولد شد ، جبرئیل علیهالسلام محضر مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشرف شد و عرض کرد :
امت شما حسین را بعد از شما میکشند ، سپس اظهار داشت :
آیا تربت او را به شما نشان دهم ؟ !
1) انوارالبهیه ، شیخ عباس قمی ، نور دوم .
پس بال زد و مقداری از خاک کربلا را برداشت و آن را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشان داده ، سپس گفت : این تربتی است که حسین علیهالسلام روی آن کشته میشود .(1)
چون خبر ولادت حسین علیهالسلام به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسید ، با سرعت به خانهی فاطمه علیهاالسلام رفت در حالیکه آثار حزن و اندوه در چهرهی مبارکش نمایان بود و با آهنگی حزن آلود فرمود : ای اسماء ! فرزندم را بیاور ، اسماء قنداقهی نوزاد را به دست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم داد .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را در آغوش گرفت و میبوسید و میگریست .
اسماء که از مشاهدهی این حالت سخت متأثر شده بود ، گفت : پدر و مادرم فدای شما ای رسول خدا ، از چه میگریی ؟ !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : برای این فرزندم گریه میکنم !
اسماء از این پاسخ درشگفت شد و گفت : این فرزند تازه به دنیا آمده است !
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : او را گروهی ستمکار خواهند کشت ، خدا آنها را از شفاعت من بینصیب گرداند .
سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از جای برخاست و با اندوه روی به اسماء کرد و گفت : از این ماجرا فاطمه علیهاالسلام را آگاه مکن ؛ زیرا او تازه صاحب فرزند شده است .(2)
مرحوم شیخ صدوق میگوید :
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حسین علیهالسلام را بعد از ولادت به صفیّه دختر عبدالمطلب داد در حالی که میگریست و فرمود : خدا لعنت کند جماعتی را که تو را میکشند ای فرزندم ؛ وسه بار این سخن را گفت . صفیه عرض کرد : پدر و مادرم فدایت شوند ، چه کسی او را میکشد ؟ حضرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : گروهی ظالم از بنیامیه فرزندم را میکشند .(3)
در منابع اهل سنت فراوان از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل شده است که آن حضرت بارها خبر شهادت فرزند دلبندش را به برخی بیان فرموده است . اینک یک مورد را میآوریم و در فصلهای بعدی تعداد بیشتری از آن احادیث را نقل میکنیم .
طبرانی از امّ سلمه - همسر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم - نقل میکند :
حسن و حسین [ علیهما السلام ] در حجرهی من نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند ، پس جبرائیل بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل گردید و گفت : ای محمّد ! امت تو فرزندت را بعد از تو خواهند کشت - و به سوی حسین علیهالسلام اشاره نمود - پس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گریست و حسین علیهالسلام را به سینه چسبانید . آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : این تربت نزد تو ودیعه باشد ؛ وآن را بوئید و گفت : وای از کرب و بلا .
امّ سلمه میگوید : رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من فرمود : ای امّ سلمه ! هرگاه دیدی این تربت به خون مبدل گشت بدان فرزندم حسین کشته شده است .
امّ سلمه آن تربت را در شیشه قرار داد و هر روز به آن نظر مینمود و میگفت : ای تربت ! آن روزی که به خون تبدیل شوی ، روز عظیمی خواهد بود .(1)
اربلی در کتاب « کشف الغمة » نقل میکند :
هنگامی که حسین علیهالسلام به دنیا آمد ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را در آغوش گرفت و اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او گفت و به دستور آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم نام مبارکش را حسین علیهالسلام گذاردند .(2)
مرحوم علامه مجلسی نقل نموده است که در روز هفتم ولادت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دو گوسفند برای حسین علیهالسلام قربانی کرد و مقداری از آن را به قابله عطا فرمود و نیز معادل موی حسین علیهالسلام صدقه داد و سر مبارک آن حضرت علیهالسلام را با مادهی معطری خوشبو فرمود .(3)
سیوطی در کتاب « تاریخ الخلفاء » میگوید :
حسن و حسین [ علیهما السلام ] دو نام از نامهای اهل بهشت است و عرب بر فرزندان خود این نامها را نمینهادند .(1)
مورّخان نوشتهاند :
عرب در زمان جاهلیّت با نام حسن و حسین [ علیهماالسلام [آشنایی نداشتند تا فرزندان خود را به این دو اسم نامگذاری کنند ، و این دو نام از جانب خداوند به پیامبر وحی شد تا بر فرزندان فاطمه علیهاالسلام نهاده شود .(2)
مرحوم شیخ صدوق از امام سجاد علیهالسلام نقل میکند :
هنگامی که فاطمه علیهاالسلام حسن علیهالسلام را به دنیا آورد ، به علی علیهالسلام گفت : برایش اسم بگذار . علی علیهالسلام فرمود : من پیش از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نام روی او نمیگذارم . پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد ... سپس به علی علیهالسلام فرمود : آیا برایش اسم گذاشتهای ؟ عرض کرد : در نام گذاری او بر شما پیشی نمیجویم . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : من نیز در نامگذاری او بر پروردگارم پیشی نمیگیرم . پس خداوند تبارک و تعالی به جبرئیل وحی فرمود که برای محمّد فرزندی زاده شده است ، برو به او سلام برسان و تبریک گفته ، بگو : علی برای تو همچون هارون است برای موسی ؛ پس نام فرزند هارون را بر این نوزاد بگذار ! جبرئیل فرود آمد و از جانب خدای عزوجل به پیامبر تبریک گفت و آن گاه گفت : خدای بزرگ به تو دستور میدهد که نام فرزند هارون را به این نوزاد بگذاری ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : نام فرزند هارون چه بود ؟ جبرئیل گفت : شبر . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : زبان من عربی است [ نه عِبری ] . جبرئیل گفت : او را حسن بِنام ، پس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نام حسن علیهالسلام [ که معادل نام شبر است ] را بر او گذاشت .
چون حسین علیهالسلام به دنیا آمد ، جبرئیل فرود آمد و از جانب خدای تعالی تولد او را تبریک گفت و سپس گفت : علی برای تو همانند هارون است برای موسی ؛
بنابراین نوزاد را به نام فرزند [ دوم [هارون نامگذاری کن ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسید : نام او چیست ؟ جبرئیل گفت : شبیر . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : زبان من عربی است . جبرئیل گفت : او را حسین علیهالسلام بِنام . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم نام او را حسین علیهالسلام گذاشت .(1)
مضمون این روایت - که نامگذاری امام حسن و امام حسین علیهماالسلام توسط خدا معین شده - در مصادر اهل سنت نیز فراوان آمده که برخی از آنها را ذکر میکنیم :
محب الدین طبری در « ذخائرالعقبی » نقل میکند :
عن أسماء بنت عمیس قالت : أقبلت فاطمة سلام اللّه علیها بالحسن علیهالسلام فجاء النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم فقال : یا اسماء هلمّی إبنی فدفعته الیه فی خرقة صفراء فألقاها عنه قائلاً ألم أعهد الیکنّ أن لا تلفوا مولودا بخرقة صفراء ؟ فلففته بخرقة بیضاء فأخذه و أذن فی أذنه الیمنی و أقام فی الیسری ، ثم قال لعلی علیهالسلام : أی شیء سمیت إبنی ؟ قال : ما کنت لأسبقک بذلک ، فقال : و لا أنا اسابق ربّی فهبط جبرئیل علیهالسلام فقال : یا محمّد إنّ ربک یقرئک السلام و یقول لک : علیّ منک بمنزلة هارون من موسی لکن لا نبی بعدک ، فسم ابنک هذا باسم ولد هارون ، فقال : و ما کان اسم ابن هارون یا جبرئیل ؟ قال : شبر ، فقال صلیاللهعلیهوآلهوسلم إنّ لسانی عربی ، فقال سمه الحسن ، ففعل صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، فلما کان بعد حول ولد الحسین علیهالسلام فجاء نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ذکرت - یعنی أسماء - مثل الأول ، و ساقت قصة التسمیة مثل الأوّل و أنّ جبرئیل علیهالسلام أمره أن یسمیه باسم ولد هارون شبیرا ، فقال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، مثل الأوّل ، فقال : سمه حسینا .(2)
ابن حجر نقل میکند :
عن سلیمان إنّ النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم قال : سمی هارون ابنیه شبرا و شبیرا و إنّی سمیت إبنیّ الحسن و الحسین بما سمی به هارون ابنیه .(1)
در روایات متعدد - از کتب شیعه و سنی - از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمده که آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم تمام مقام و منقبتهایخود را به جز مقام نبوت و رسالت ، برای امام علی علیهالسلام اثبات نموده است و این حدیث ، « حدیث منزلت » است :
أما تَرضی أنْ تکونَ مِنّی بِمنزلةِ هارونَ مِنْ موسی إلاّ أنّه لا نبیَّ بع-دی .(2)
ای علی ! آیا خشنود نمیشوی که بگویم مَثَل تو نسبت به من همانند هارون است نسبت به موسی ، جز اینکه پس از من پیامبری نیست .
دلالت این سخن شریف و نورانی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم این است که علی علیهالسلام برادر و وارث و جانشین پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشد و تمام مقامات و مناقب آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم را - به جز رسالت - داراست ؛ همان گونه که هارون برادر و جانشین موسی علیهالسلام بود .
بنابراین از مفاد حدیث فوق خلافت و امامت بلافصل امیرالمؤمنین علیهالسلام اثبات میشود ؛ زیرا علی علیهالسلام تمام مقامات و مناقب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم - به جز رسالت - را داراست و یکی از این مقامات ، مقام امامت است ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امام خلایق نیز بود و رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فقط رسالت را استثناء کرد .
در احادیث بالا نیز خداوند به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرماید که اسامی فرزندان هارون را بر فرزندان امام علی علیهالسلام بگذارد تا همهی عالمیان متوجه شوند علی علیهالسلام برادر و جانشین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است ؛ همانگونه که هارون علیهالسلام برادر و جانشین موسی علیهالسلام بود .
کاش اهل سنت کمی بر این مسأله تأمل میکردند و متوجه میشدند و پیرو جانشینان بر حق رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میگشتند ، نه پیرو آن کسانی که امت اسلام را بعد از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از صراط مستقیم خارج ساختند و حاصل خلافتشان آن شد که امویان نابکار خلافت را به دست بگیرند و ریحانهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مولانا امام حسین بن علی علیهماالسلام را با فرزندانش به شهادت برسانند .
داستان فطرس ملک که در روایات متعددی بیان شده ، مورد اشکال و ردّ برخی قرار گرفته است ؛ در این قسمت ما بحث جامعی را در اثبات داستان فطرس ملک مطرح مینمائیم .
زمانی که حدیث یا روایتی مورد اشکال و رد قرار میگیرد از دو ناحیه میباشد ، یا از ناحیهی سند روایت است و یا اشکال از ناحیه معنا و دلالت روایت است ؛ و چه بسا روایاتی هم از لحاظ سند و هم از لحاظ محتوا مورد اشکال باشد .
ما در اینجا روایت فطرس ملک را هم از جهت سند و هم از جهت دلالت و محتوا مورد بررسی علمی قرار میدهیم :
یکی از مهمترین کتبی که روایت فطرس ملک را نقل کرده است کتاب « کامل الزیارات » تألیف محدث و دانشمند بزرگ شیعه ، جعفر بن محمّد بن قولویه قمی میباشد . سه بحث در اینجا مطرح میشود :
1 ) شخصیت ابن قولویه قمی ؛ 2 ) اعتبار کتاب وی ؛ 3 ) راویان حدیث کتاب وی .
شخصیت ابن قولویه قمی :
ابیالقاسم جعفر بن محمّد بن موسی بن قولویه قمّی ، از فقها و محدثان نامی قرن چهارم قمری میباشد . وی که در اواخر غیبت صغرای حضرت ولی عصر ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) و ابتدای غیبت کبرای آن حضرت به سر میبرده ، علاوه بر زهد و تقوای بالایش ، در حفظ حدیث و فقاهت از جمله سرآمدان و نامداران علمی عصر خویش بوده است . در عظمت علمی او همین بس که بزرگترین محدثان و فقهای شیعه چون شیخ صدوق و شیخ مفید ، و بسیاری دیگر از نامداران آن زمان ؛ شاگرد این عالم جلیلالقدر بودهاند .
اعتبار کتاب وی :
کتاب گرانسنگ کامل الزیارات ، استوارترین و کاملترین کتاب در باب زیارت قبور معصومین علیهمالسلام - به ویژه سیدالشهداء علیهالسلام - است که به تصدیق ارباب فن ، هیچ کتابی تاکنون به این میزان اعتبار در باب زیارت قبور ائمّه معصومین علیهمالسلام و فضیلت آن به نگارش در نیامده است . به ویژه مؤلف والا مقام آن که در عصر متّصل به معصومین علیهمالسلام به سر میبرده ، بر وثاقت و اعتبار کتاب میافزاید .
راویان حدیث کتاب کامل الزیارات :
شیخ جلیلالقدر ابن قولویه قمی در مقدمه کتابش مینویسد :
« و همانا میدانیم که ما احاطه به تمام روایاتی که از اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام در این زمینه [ زیارات ] و همچنین در غیر این موارد [ غیر زیارات [روایت شده است نداریم ؛ و لکن آنچه واقع شده است برای ما از جهت ثقات از اصحابمان - رحمهم اللّه برحمته - را در این کتاب جمع میآورم و در این کتاب حدیثی که از شذوذ از راویان باشد حتی یک حدیث نیز نمیآورم » .
همانگونه که ملاحظه نمودید مؤلف کتاب ادّعا دارد که تمام راویان حدیث این کتاب جملگی ثقه هستند و هیچ حدیث ضعیفی در این کتاب موجود نمیباشد .
مرحوم آیت اللّه سید ابوالقاسم خوئی در معجم رجال حدیث ، ج 1 ، ص 49 به بعد در بیانی طولانی تحت عنوان مقدمه سوم توثیقات عامه ، با مستندات علمی متعدد ، وثاقت روات کتاب کامل الزیارات را در حد بالایی اثبات میکند .
ابن قولویه قمی حدیث فوق را با واسطهی پنج راوی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند . این پنج راوی به ترتیب عبارتند از : 1 - محمّد بن جعفر القرشی الرّزّاز کوفی ؛ 2 - محمّد بن حسین بن ابی الخطّاب ؛ 3 - موسی بن سعدان الحنّاط ؛ 4 - عبداللّه بن القاسم الحضرمی ؛ 5 - ابراهیم شعیب المیثمی ، که وی از امام صادق علیهالسلام روایت فوق را نقل میکند .
در بسیاری از کتب شیعه وثاقت این پنج نفر مورد تأیید قرار گرفته است ؛ مانند : تفسیر قمی ، کامل الزیارات ابن قولویه قمّی ، رسالهی ابی غالب زرّاری ، خاتمه مستدرک الوسائل محدث نوری ، رجال نجاشی و نیز آیت اللّه خوئی در معجم رجال حدیث و دیگران .
نتیجه : پس میبینیم که روایت فطرس ملک که در کتاب کامل الزیارات از حضرت امام صادق علیهالسلام نقل شده است از لحاظ سندی در بالاترین درجه از صحت و اعتماد میباشد .
حدیث فوق در کتب دیگر شیعه نیز نقل شده است ، از جمله :
امالی شیخ صدوق ، مجلس 28 ، ص 137 ، حدیث 8
روضه الواعظین و بصیرة المتعظّین ، ابن قتال نیشابوری ، ج 1 ، ص 155
بحارالانوار ، علامه مجلسی ، ج 43 ، ص 243
عوالم العلوم و المعارف ، علامه بحرانی ، ج 17 ، ص 17 ، ح 7
سفینة البحار ، شیخ عباس قمی ، ج 7 ، ص 117
و ...
در این کتب و کتب دیگر نیز روایت فطرس ملک با اسناد معتبر ذکر شده است ؛ هرچند حدیث کامل الزیارات ابن قولویه به تنهایی برای اثبات صحت حدیث کفایت میکند .
همانگونه که ملاحظه نمودید ، حدیث فطرس از چنان استحکامی از لحاظ سند و صحت برخوردار است که هیچ کس نمیتواند به طریق علمی آن را زیر سؤال ببرد ؛ لیکن متأسفانه تعدادی آمدهاند با اشکالاتی در معنا و مضمون حدیث آن را از این طریق زیرسؤال بردهاند و آن را مورد انکار و رد قرار دادهاند .
اصولاً حدیثی که به طرق گوناگون در کتب حدیثی صحت اسناد آن به اثبات رسیده از لحاظ علمی نباید مورد انکار واقع شود ، نهایتا اگر آن روایت یا حدیث با ادلهی عقلی و نقلی چندان موافقت نداشت باید آن را به نحوی توجیه نمود ، نه اینکه سریع آن را مورد انکار قرار داد و حدیث فطرس در حالی است که کاملاً با ادلهی عقلی و قرآنی قابل تطبیق است .
اشکالاتی که بر این حدیث وارد شده عمدتا از ناحیه کسانی است که میخواهند با دیدگاه فلسفی معارف قرآنی و روایات معصومین علیهمالسلام را مورد تبیین قرار دهند .
معارف و تفکراتی که یا حاصل عرصهی اندیشه خطاپذیر بشر است یا وارد شده از مکاتب شرق و غرب ، هرگز نمیتواند مستمسکی خوب جهت تبیین معارف وحیانی باشد . تبیین معارف وحیانی فقط به دو چیز صورت میگیرد : اول ، خود قرآن و سنت ؛ به این معنا که بسیاری از مباحث دینی در پرتو قرآن و اهل بیت علیهمالسلام قابل تبیین میباشند . دوم ، ادلهی عقلی ، که این ادلهی عقلی در کنار قرآن و تعالیم معصومین علیهمالسلام نیز تبیینگر معارف الهی است .
البته برخی از علوم کنونی که به علوم عقلی شهرت یافتهاند از نظر و دیدگاه منتقدین ، بسیاری از مباحث آن غیرعقلی است ؛ زیرا ثمرات آن مباحث ، با نصوص وحیانی در تغایر است و از آنجا که هرگز عقل و وحی در برابر یکدیگر قرار نمیگیرد ، بنابراین باید گفت آن علوم عقلی نیست ؛ بلکه یک سری قواعد و مباحثی است که توهم عقلانیت بر آن شده است .
منکران حدیث فطرس ملک ، سه اشکال جهت رد حدیث اقامه کردهاند که ما در اینجا سه اشکال را مطرح مینمائیم و با ادلهی عقلی و نقلی پاسخ میدهیم :
اشکال نخست : میگویند : پذیرش این روایت ، تجرّد ملائکه را زیر سؤال میبرد ؛ زیرا ملائکه مجرد هستند و شکسته شدن بال و سپس التیام آن قابل تطبیق بر ملائکه که مجرّد محضاند ، نمیباشد . بنابراین چون ملائکه مجرد از ماده میباشند ، روایت فوق - که به نوعیجسمانی بودن ملائکه را اثبات میکند - قابل پذیرش نیست .
جواب : عقیدهی تجرد ملائکه هیچ سابقهای در قرآن و روایات ندارد ؛ بلکه فلاسفه با اقتباس از معارف یونان باستان - در بحث عقول عشره - ( موجودات وهمی دهگانه کاملاً مجرد از ماده و زمان ، که در مکتب یونان باستان مطرح شده است ) این تفکرات را مطرح نمودهاند و در تطبیق آن معارف با وحیانیات ، عقول عشره را همان ملائکه - که در قرآن و روایات از آنها یاد شده - بیان نمودهاند !!
در اینجا ما دلایل قرآنی و روایی و عقلی را میآوریم تا اثبات کنیم ملائکه مجرد نیستند ؛بلکه آنان نیز مادیاند ، لیکن از نوع لطیف آن .
خداوند در قرآن کریم در سورهی مبارکه فاطر میفرماید :
« أَلْحَمْدُ لِلّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الاْءَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً أُولِی أَجْنِحَةٍ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ ما یَشاءُ إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ »(1)
ستایش مخصوص خداوندی است که آفریننده آسمانها و زمین است ، که فرشتگان را رسولانی قرار داد دارای بالهای دوگانه و سهگانه و چهارگانه ، او هرچه بخواهد در آفرینش میافزاید ، زیرا خداوند بر هر چیزی تواناست .
1) سورهی فاطر ، آیه 1 .
این آیهی شریفه دلالت بر جسمانیت ملائکه دارد ؛ زیرا بال داشتن ملائکه و پرواز با آن بال ها ، نشانهی دارا بودن نوعی از جسمانیت است و طبق قاعدهی « اصالة الظهور » نباید معنا را به غیر ظاهر حمل نمود ؛ زیرا با اخذ معنای ظاهر این آیه ، دچار هیچ محذور عقلی نمیشویم ؛ بلکه اگر ملائکه را مجرد فرض کنیم به مشکلات متعدد شرعی و عقلی دچار میگردیم که بحث آن را خواهیم کرد .
خداوند در چند جای قرآن کریم از رؤیت ملائکه با چشم سر سخن گفته است ، مانند داستان حضرت مریم علیهاالسلام که جبرائیل مثل بشری درآمد و حضرت مریم علیهاالسلام او را با چشم رؤیت نمود .
« وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مَرْیَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَکانا شَرْقِیّا * فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجابا فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِیّا * قالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمانِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیّا * قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لاِءَهَبَ لَکِ غُلاما زَکِیّا »(1)
و مریم را در این کتاب یاد کن ، آن هنگام که از خانوادهاش در ناحیه شرقی ( بیت المقدس ) کناره گرفت ؛ و میان خود و آنان حجابی افکند . در این هنگام ، ما روح ( و فرشته مقرب ) خود را به سوی او فرستادیم ؛ و او در شکل انسانی بیعیب و نقص ، بر مریم ظاهر شد . ( مریم سخت ترسید و ) گفت : « اگر خدا ترس هستی ، من از تو ، به خدای رحمان پناه میبرم » . گفت : « من تنها فرستاده پروردگار توام ؛ ( آمدهام ) تا پسر پاکیزهای به تو ببخشم » .
کاملاً واضح است که اگر حضرت جبرئیل علیهالسلام مجرد از مادّه و مدّه ( زمان ) بود ، هرگز امکان نداشت که در مکانی خاص و در قالب بشر خود را عرضه بدارد و رؤیت شود .
و همچنین داستان حضرت لوط علیهالسلام که ملائکه به صورت انسان به نزد وی آمدند
1) سورهی مریم ، آیهی 16 تا 19 .
و لوط و همسر و فرزندانش آنها را مشاهده نمودند و داستان حضرت داوود علیهالسلام که در سورهی مبارکه ( ص ) بیان شده که گروهی از ملائکه به صورت انسان بر محراب وی وارد شدند ؛ جملگی دلالت بر این معنا دارد که ملائکه ازنوعی جسمانیت - البته بسیار لطیف - برخوردارند .
البته برخی از مفسران که با تفکرات فلسفی وارد تبیین این آیات شدهاند ، چون نخواستهاند دست از تجرد ملائکه بردارند در امثال این آیات ، رؤیت را از باب مجاز تفسیر کردهاند . به این معنا که آنچه که آنان از ملائکه دیدهاند چیزی جز توهّم محض نیست ؛ زیرا خداوند با دخل و تصرف در قوهی واهمه و مخیّله آن اشخاص ( مثلاً داوود ) ، آنان گمان رؤیت کردهاند !(1)
بر هر صاحب بصیرتی مخفی نیست که پذیرش این سخن اسقاط قرآن کریم از حُجیّت ظاهر است .
احادیث متعدد از ائمه هدی علیهمالسلام که در معتبرترین کتب روائیشیعه وارد شده است به صراحت تجرّد ملائکه را ابطال میکند ، در اینجا اشارهای مختصر مینمائیم :
در کتاب شریف « التوحید » تألیف محدّث کبیر شیعه مرحوم شیخ صدوق در ص 77 ، باب 38 تحت عنوان : ذکر عظمة اللّه جل جلاله ، از امیرالمؤمنین در ذکر قدرت و عظمت خداوند متعال ، خطبهای در وصف ملائکه نقل مینماید که در این خطبهی امیرالمؤمنین علیهالسلام ، ملائکه دارای این ویژگی و خصوصیات میباشند .
بُعد بین مفاصل ملائکه .
حسن ترکیب صورت .
1) مرحوم علاّمهی طباطبائی در تفسیر المیزان ذیل آیات سورهی ( ص ) از آیهی 20 تا 25 چنین مضمونی را بیان نموده است .
دوش و لالهی گوش ملائکه .
استخوان بدن ملائکه .
پای ملائکه .
انگشت ابهام ملائکه .
اشک چشم ملائکه .
کثرت بالهای ملائکه .
که تمام این خصوصیات ، تصریح بر جسمانیت ملائکه دارد و نباید بر غیر ظاهر معنا را حمل نمود ؛ زیرا اگر چنین شود کلام معصومین از حجیت ساقط میشود و این یعنی انهدام روایات ؛ البته این را دوباره تکرار کنم اگر در جایی با محذورات عقلی دچار شویم آنجا باید از ظاهر عدول کرد که در اینجا و اکثر روایات ، اخذ به ظاهر هیچگونه مشکلی را ایجاد نمیکند .
در کتاب بحارالانوار ، ج 56 ، ص 145 و ج 59 ، ص 145 تحت عنوان « باب حقیقة الملائکه » سیاق کلی همهی احادیث آن ، بر جسمانی بودن ملائکه دلالت دارد و به هیچ وجه قابل تأویل نیست . به عنوان مثال از خصال صدوق ، ج 1 ، ص 67 ، حدیث 99 نقل میکند :
کان علی الحسن و الحسین علیهماالسلام تعویذان حشوهما من زعب جناح جبرئیل علیهالسلام .
دو تعویذ بر گردن امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بود که از پر بال جبرئیل ساخته شده بودند .
دربارهی حقیقت ملائکه در تفسیر نمونه ، ج 18 ، ص 173 ذیل آیهی شریفهی « اولی اجنحة ... » مطالب بسیار مفیدی ذکر شده است و در نهایت با استناد و استدلال به روایات متعدد معتبر ، ملائکه را موجوداتی از جسم لطیف مطرح نموده است و مجرد بودن ملائکه را رد کرده است .
موجودی که مجرّد از ماده و مدّه ( زمان ) باشد ، ( یعنی نه خصوصیات و ویژگیهای ماده را دارا باشد و نه در زمان بگنجد ) حدّی برای ذات او نخواهد بود . به عبارت دیگر موجود مجرد که از تمام خصوصیات ماده و زمان مبرّاست ، ذات او نامحدود خواهد بود ؛ زیرا آنچه که سبب تحدید موجودات میشود مقولهی زمان و مکان است .و از آنجا که عقلاً محال است چند موجود نامحدود در عالم باشد ( زیرا موجودات به یکدیگر حد میزنند ) باید بگوئیم : فقط خداوند متعال در عالم مجرّد و نامحدود است و تمام موجودات دیگر محدود و در مقولهی زمان و مکان میگنجند .
اگر بگوئیم : خدا و ملائکه و روح مجردند ، باید خدا را از خدایی ساقط کنیم ؛ زیرا موجود مجرّد حدی برای ذات او نخواهد بود و با پذیرش چند ذات غیر محدود ، در حقیقت حد و تناهی را برای خداوند تجویز نمودهایم ! بنابراین ، ملائکه مجرّد نیستند و در مقولهی زمان و مکان میگنجند .
با توجه به این استدلال ، ثابت میشود که روح نیز مجرّد نیست ؛ همچنانکه روایات معصومین علیهمالسلام نیز این معنا را تصریح نمودهاند که برای جلوگیری از اطالهی کلام فقط یک روایت در این باب ذکر میکنیم :
در کتاب توحید صدوق ، ص 171 و معانی الاخبار ، ص 17 ، رقم 3 در حقیقت وهویت روح آمده :
إنّ الرّوح متحرّک کالرّیح و إنّما سُمّی روحا لأنّه اشتقّ اسمه من الرّیح و إنّما أخرجه علی لفظه الرّوح لأنّه مجانس للرّیح .
روح موجودی است مانند باد متحرک و از این جهت نامش روح است که اسم آن از ریح ( یعنی باد ) گرفته شده است . و از این جهت که همجنس باد است به آن روح گفته میشود .
مضمون این حدیث صراحت در جسمانیت روح دارد .
در کتاب بحارالانوار ، جلد 58 ، صفحهی 1 یا جلد 61 ، صفحهی 1 در باب « حقیقة النفس و الروح » احادیث این باب دربارهی روحی که در حضرت آدم علیهالسلام دمیده شده است به صراحت دلالت بر جسمانی بودن آن دارد . ( البته روح هم مانند ملائکه جسم لطیفاند که رؤیت نمیشوند مگر اینکه تمثّل به قالبی شوند ) .
اشکال دوم : میگویند : پذیرش این روایت ( فطرس ملک ) مغایر با عدم اختیار ملائکه میباشد .
جواب : هیچ دلیل شرعی و عقلی دال بر این معنا - که ملائکه مختار نیستند و در کارهایشان مجبورند - موجود نمیباشد ؛بلکه دلائل قرآنی اختیار ملائکه را ثابت میکند ، برای مثال :
خداوند در قرآن کریم در سورهی مبارکهی بقره آیه 34 میفرماید :
« وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُو لاِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ »(1)
و ( یاد کن ) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم : « برای آدم سجده ( و خضوع ) کنید ! » همگی سجده کردند ؛ جز ابلیس که سرباز زد ، و تکبّر ورزید ، و ( بخاطر نافرمانی و تکبّرش ) از کافران شد » .
امر کردن خداوند به ملائکه برای سجده به آدم علیهالسلام ، دلالت بر این معنا دارد که آنان مختارند ؛ زیرا اگر اختیار در میان نباشد امر و نهی خداوند بیمعناست .
همچنین در داستان خلقت آدم علیهالسلام ؛ آنگاه که خداوند به ملائکه فرمود : میخواهم در زمین خلیفه خلق کنم ، ملائکه به چون و چرا و اعتراض برخاستند :
« وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الاْءَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها
1) سورهی بقره ، آیهی 34 .
مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ »(1)
( به یاد آور ) هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان فرمود : « من بر روی زمین ، جانشینی قرار خواهم داد » . فرشتگان گفتند : « ( پروردگارا ! ) آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد و خونریزی کند ؟ ! حال آنکه ما تسبیح و حمد تو را به جا میآوریم ، و تو را تقدیس میکنیم ( و برای جانشینی شایستهتریم ) » . فرمود : « من حقایقی را میدانم که شما نمیدانید . »
این چون و چرا و اعتراض ملائکه به خداوند نشان دهندهی این است که آنان مجبور نیستند و مانند انسانها اراده و اختیار دارند .
البته روایاتی که دلالت و مضمون آنها اختیار ملائکه را اثبات میکند نیز در مصادر حدیثی فراوان است که برای جلوگیری از اطالهی کلام از آوردن آن خودداری میکنیم .
اشکال سوم :
پذیرش مضمون این حدیث ، عصمت ملائکه را زیر سؤال میبرد ، بنابراین چون ملائکه معصوماند آن حدیث نمیتواند صحیح باشد .
جواب :
1 - عصمت ملائکه به این معناست که آنان مانند ما انسانها دارای قوهی شهوت و خشم نیستند تا گناهانی را که از شهوت و خشم برمیخیزد مرتکب شوند ؛ لذا پذیرش عصمت ملائکه این معنا را نمیرساند که آنان نه هیچ گونه اختیاری از خود دارند و نه میتوانند هیچ گونه چون و چرایی در انجام اوامر الهی کنند .
2 - عصمت ملائکه و انبیاء در رابطه با گناهان مطرح است نه سستی کردن در امور و ترک اولی نمودن .
1) سورهی بقره ، آیهی 30 .
در قرآن میخوانیم که برخی از پیامبران الهی با وجود برخورداری از عصمت ، چون در اطاعت از فرمان الهی کوتاهی نمودند ، به شدت دچار قهر و مجازات الهی شدند مانند حضرت یونس علیهالسلام .
بنابراین ، فطرس ملک هر چند از قوهی خشم و غضب و گناهان آن معصوم بود ؛ لیکن چون در امتثال امر خداوند سستی به خرج داد ، خداوند نیز وی را مجازات نمود .
با توجه به این مباحث و استدلالات نتیجه میگیرم که روایت فطرس ملک هیچ ایرادی - نه از لحاظ سند و نه از لحاظ مضمون - بر آن نیست و این یکی از برکات وجودی مولا امام حسین علیهالسلام است که علاوه بر انسانها ، ملائکه و همهی عالم را در بر گرفته است .
آری ، مولایمان حسین علیهالسلام آن سیمای جهان افروزی است که پرتو نورش ، آسمانها و زمین را منور ساخته است .
یا مولا ، یا حسین !
تویی آن نور جاویدان الهی که سراسر آسمانها از پرتو نورت روشن است و ملائکهی خدا در آسمانها در زیر سایههای گستردهی انوارت ، اوامر خدا را امتثال میکنند .
وقتی که مادر بزرگوات صدیقه کبری علیهاالسلام بر تو حامله شد ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به دخترش فرمود : من در چهرهی تو نوری میبینم و به زودی حجتی برای خلق خدا از تو متولد میشود .
تو سومین پیشوا و امام خلائق هستی ، تو بعد از جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پدر و مادر والامقامت علیهماالسلام در کنار برادر بزرگوارت ، امام حسن علیهالسلام ، بالاترین رتبه و مقامات را در بین مخلوقات خدا دریافت نمودهای و تمام امامانِ بعد از تو و تمام پیامبران و اولیاء خدا سایه نشین انوار جهان افروزت میباشند .
براساس روایات وارده ، اولین موجودی را که خداوند متعال خلق نمود ، نور جدّ بزرگوارت محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و خداوند متعال به برکت آن نور سایر موجودات را خلق نمود ، و جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها در جمع صحابه فرمود :
حسین از من است و من از حسین .
طبق این سخنِ جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که تو را بخشی از وجود خود نامبرده است ، تو از همان روز نخست آفرینش ، همراه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و به اذن خدا در ایجاد و به ظهور رساندن موجودات مشارکت داشتی .
آری ،
این که میگوئیم : وجود مبارکت جهان افروز است ، سخنی به گزافه نیست ؛ بلکه برگرفته از مضامین احادیث جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشد .
بهشت جاوید خدا از نور تو نشأت گرفته و در روز رستاخیز محشر به نور تو - که پرتویی از نور خداست - روشن است و شیعیانت پشت سر تو با درود و سلام خداوند و استقبال فرشتگان با قلبی مطمئن و روانی شاد وارد بهشت میشوند . تو در بهشت جاوید خدا صاحب مجلسی هستی که اهل آن مجلس که گریهکنندگان و زائران تو میباشند با چشمانی پر از اشک عشق به چهرهی آفتاب گسترت مینگرند و آن چنان با لذت شیفتهی جمال و کمال تو میشوند که از همهی لذّتها چشم میپوشند و هرچند همسران بهشتی آنان اظهار میدارند که ما در بهشت مشتاق شما هستیم ، آنان جمال دلربای تو را بر آن همسران و بهشت ترجیح میدهند .
به خدا قسم دنیا بدون وجود مقدّست بیمعناست ، آخرت هم بدون وجود مقدّست بیمعناست و اصلاً نظام عالم بدون وجود مقدّست سراسر بیمعناست !
باز هم بگویم که در نزد منکران امامتت متهم به گزافهگویی نشوم :
وجود جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم معنا دهنده به نظام عالم است ؛ زیرا او اولین مخلوق خداست و خداوند به برکت نور آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم عالم را آفرید و معنا بخشید و تو پارهای از وجود او هستی ؛ بلکه سراسر وجود او هستی که بارها فرمود :
حسین از من است و من از حسین .
شیعهی مخلص پدرت سلیم بن قیس نقل میکند :
روزی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از کنار تو و برادرت - که کودکانی چهار پنج ساله بودید - عبور
میکرد . تو و برادرت حسن علیهالسلام مشغول بازی بودید . آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم هر دوی شما را گرفت و هر یکتان را بر یک دوش سوار کرد .
مردی از مقابل رسید و گفت : شما خوب سواری برای این دو کودک هستید ! جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تبسم به وی فرمود : و این دو نیز خوب سوارانی هستند ! این دو پسر دو ریحانهی من از دنیا هستند .
آن گاه هر دوی شما را به خانهی دخترش فاطمه علیهاالسلام آورد و شما را از دوشش بر زمین گذاشت ، سپس فرمود : با یکدیگر کشتی بگیرید . شما دو ریحانهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و میوهی قلب او با یکدیگر کشتی گرفتید و مادرتان فاطمه علیهاالسلام با اشتیاق وافر بازی شما دو نفر را نگاه میکرد . رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز با شادی صحنهی نبرد و بازیتان را نگاه میکرد و مکرر میفرمود : آفرین حسن ! آفرین حسن ! و با این سخنش برادر عزیزت را در آن نبرد کودکانه تشویق مینمود .
مادرت علیهاالسلام با حالت تعجب به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرض کرد : یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم چرا فقط حسن را تشویق میکنی در حالی که از حسین بزرگتر است ؟ !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : اکنون جبرئیل مشغول تشویق حسین است و دائما میگوید : آفرین حسین ! آفرین حسین !
~M37mp3
در نتیجه تو در آن بازی کودکانه برادرت را بر زمین زدی .
آری ،
همواره ملائکهی آسمانها مشتاق تو هستند ؛ چه قبل از تولدت که در عالم نور خدا را عبادت میکردی و چه هنگام آمدنت به دار دنیا که عالیترین معاملهها را با خدا نمودی و چه هنگام رستاخیز که تو خورشید صحرای محشری ، آنان مشتاق تو هستند .
اما وای از آن مصیبت عُظمی در روز عاشورا !
آن گاه که بدن پاره پارهات غرق در خون مبارکت بر سرزمین کربلا افتاده بود ، در میان لشکر دشمن کسی را دیدند که صیحه و فریاد میکند . به وی گفتند : ای مرد بس است ، این همه ناله و فریاد برای چه سر میدهی ؟
گفت : چگونه ناله نزنم و چطور فریاد نکنم ، دیدم پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایستاده گاهی نگاه به آسمان میکند گاهی هم نظر به سرزمین کربلا و میدان جنگ و قتلگاه دارد .
از فرزندت امام صادق علیهالسلام سؤال کردند که آن کسی که فریاد میزد و صیحه میزد ، چه کسی بود ؟
فرزندت فرمود : جبرائیل امین بود .
در آن روز مصیبت ؛ همه ملائکهی آسمانها که عاشق تو بودند با دیدن پیکر مطهّرت که آغشته به خون بود ، به شیون آمدند و به پروردگار گفتند : پروردگارا ! این حسین برگزیدهی تو و فرزند پیامبر توست . پس خداوند متعال تمثال فرزندت مهدی موعود علیهالسلام را برای ملائکه ظاهر گردانید و فرمود : با فرزندش مهدی از خون حسین انتقام خواهم گرفت .
در کتاب سلیم بن قیس هلالی آمده روزی تو با برادرت حسن علیهالسلام به محضر جدّتان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد شدید ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالی که با شوق به قد و بالای کوچک تو و برادرت نگاه میکرد فرمود :
به خدا قسم اینان دو آقای جوانان اهل بهشتند و پدرشان از ایشان بهتر است . بهترین مردم نزد من و محبوبترین آنان در قلب من و محترمترین ایشان در پیشگاه من پدر شما و سپس مادرتان است . احدی نزد خداوند افضل از من و برادرم و وزیرم و جانشینم در امتم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من علی بن ابیطالب نیست .
بدانید که برادرم و دوستم و وزیر و انتخاب شدهام و خلیفهی بعد از خودم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من علی بن ابیطالب است . وقتی او از دنیا رفت پسرم حسن بعد از اوست ، وقتی او از دنیا رفت ، پسرم حسین بعد از اوست ، سپس امامان نهگانه از نسل حسین خواهند بود .
آن گاه جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به چشمان نازنین تو نظر کرد و فرمود :
قسم به آن که جانم به دست اوست ، از ماست مهدی این امت که خداوند به وسیلهی او زمین را پر از عدل و داد میکند همانطور که از ظلم و ستم پر شده است .
آری ،
تو پدر نه امام و حجت خدایی که آنان بعد از تو راهنما و پیشوای بشریتند .
تو در پیشگاه الهی از چنان مقام و منزلت و عظمت برخوردار بودی که امامان نه گانه همگی از نسل مطهّر تو میباشند و مهدی موعود علیهالسلام آخرین فرزند توست که به ارادهی خدا چون خورشید درخشانی در عالم ظاهر میشود و با شعار لا اله الا اللّه و ندای تکبیر در حالی که قرآن جاوید را با یک دست بر سینه دارد و ذوالفقار پدرت شیر خدا را در دست دیگر دارد ، انتقام خون تو را از کافران و یزیدیان و تبهکاران زمان میگیرد و با اقتدا به تو و پدرت و جدّت علیهمالسلام عالم را آکنده از عطر عدالت میکند .
آری ،
مهدی موعود علیهالسلام فرزند توست ؛ همو که سیمای مبارکش آینهی تمامنمای سیمای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشد و خداوند با دستان با صلابتش پرچم لا اله الا اللّه ، محمّد رسول اللّه و علی ولی اللّه را در تمام عالم به اهتزاز در میآورد .
در کتاب کامل الزیارات آمده :
روزی در دامن جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته بودیو با آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم بازی میکردی و هر دو میخندیدید .
عایشه گفت : یا رسول اللّه ، چقدر علاقه و محبت شما به این طفل زیاد است ؟ !
حضرت فرمودند : وای بر تو ! چگونه او را دوست نداشته و به او محبت نداشته باشم در حالی که میوهی دل من و نور چشمم میباشد ؛ این امر قطعی است که عن قریب امت من او را خواهند کشت و کسی که بعد از شهادتش او را زیارت کند خداوند برای او ثواب یک حج از حجهای من را مینویسد .
عایشه عرض کرد : یا رسول اللّه حجی از حجهای شما ؟ !
حضرت فرمودند : بلی ، دو حج از حجهای من .
عایشه عرض کرد : یا رسول اللّه دو حج از حجهای شما ؟ !
جدّت به او فرمود :بلی ، چهار حج از حجهای من .
پیوسته جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تعداد حجها اضافه کردند و آن را بالا بردند تا به نود حج با عمره از حجها و عمرههای خودشان رساندند .
هر چند شنیدن این سخنان برای آنانی که منکر امامت تو و پدرت میباشند بسیار سخت است ؛ لیکن بدانند که در عالم تمام عزت مخصوص خداست و خداوند به هر یک از مخلوقات خویش که بخواهد آن را عنایت میکند و خداوند به تو عزت بیپایان عنایت فرمود ؛ زیرا تو برای احیای شعار لا اله الا اللّه ، تمام هستی خود - حتیکودک شش ماههات را - فدا ساختی .
آری ،
خداوند هرگز اجر مجاهدان راهش را ضایع نمیکند و تو برای اینکه دین خدا تا قیامت باقی بماند و دشمنان خدا - که در لباس نفاق در تمام اعصار ظاهر میشوند - رسوا شوند تمام هستی خود را سخاوتمندانه تقدیم خدا نمودی و خداوند نیز به تو چنین مقام و منزلت والایی عنایت فرمود .
بعد از مردن معاویه - تنهی شجرهی خبیثه - که ده سال از شهادت برادرت امام حسن علیهالسلام و امامت تو میگذشت ، فرزند آن نابکار یعنی یزید - که جدّش ابوسفیان دشمن طراز اول جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جدهاش که هند جگر خوار بود - مسلط بر جوامع اسلامی شد همه سکوت کردند ؛ هرچند میدانستند که یزید فردی دائم الخمر و سگباز است که مؤمنان را میکشد و عقیدهای به دین جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ندارد .
تو که امام بر حق و حجت خدا بودی برای مخالفت با حکومت یزید زادگاهت مدینه را ترک نمودی و به مکه هجرت کردی تا همه بدانند فرزند شیر خدا هرگز حکومت شرک را نپذیرفته و با تمام توان در برابر آن نابکاران میایستد .
تو چند ماه در مکه بودی و مدام مردم عراق برای تو نامه ارسال نمودند که ما نیز حکومت یزید را نمیخواهیم ، ای حسین به کوفه بیا تا ما هم در رکاب تو در برابر دودمان امویان بایستیم .
تو هر چند میدانستی که آنان در وعدههای خود صادق نیستند ، لذا برای اینکه حجت را بر مردمان تمام کنی قصد سرزمین عراق و شهر کوفه را نمودی .
در همان هنگام که میخواستی مکه را به عزم کوفه ترک کنی برخی از شخصیتهای نامدار آن زمان چون عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبیر به محضر تو رسیدند و تو را از این کار منع نمودند و گفتند : ای حسین ! با یزید و دودمان او به مخاصمه برنخیز که آنان بیرحمند و با قساوت تو را میکشند .
تو به آنان و دیگرانی که ذلت را پذیرفته بودند فرمودی :
مگر نمیبینید که چگونه باطل تقویت میشود و به حق عمل نمیشود ؟ مگر نمیبینید که چگونه فرامین خدا ترک شده و نابکارانی که عقیدهای به خدا و رستاخیز ندارند بر جامعهی مسلمین مسلط گشتهاند و ظلمها روا میدارند ؟
و فرمودی :
در این شرایط وانفسا و مصیبت بار سزاوار است که مؤمن دق کند نه اینکه سکوت نماید !
و آنانی که تو را از مرگ میترسانیدند ، فرمودی :
زندگی در این شرایط چیزیجز فلاکت و ذلت نیست و من مرگ را با آغوش باز میپذیرم که مرگ در راه خدا سعادت است .
آری ،
تو عزت را تا ابد در پیکرهی تاریخ و آسمان و زمین به نام خود ثبت نمودی ، لیکن آنانی که سکوت کردند و از ترس مرگ تو را همراهی ننمودند ، هم ادامهی حیاتشان در دنیا با ذلت بود و هم با ذلت مرگ آنها را در کام خود فرو برد .
در کتاب کامل الزیارات نقل شده :
روزی جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میهمان خانهی دخترش فاطمه علیهاالسلام بود . پدرت امام علی علیهالسلام کاسهی خرما و ظرف شیر و سرشیری که امّ ایمن برایتان هدیه آورده بود را
در سفرهای مقابل جدّت صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار دادند . رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم غذا را تناول فرموده و پس از فراغت آن حضرت ، پدرت امیرمؤمنان علیهالسلام آب روی دستان او ریخته و پس از آن که دو دست خویش را شستند ، دستهای مرطوب خود را به صورت و محاسن شریف کشیده سپس ایستادند و به مسجدی که در یک طرف خانه بود تشریف برده و نماز گذارده و در آخر به سجده رفته پس در آن گریه طولانی نموده سپس سر از آن برداشتند .
از اهل بیت علیهالسلام احدی جرأت نکرد سبب گریهی آن حضرت را بپرسد ، پس تو ایستاده و آهسته آهسته جلو رفتی تا خود را به جدّت رساندی و به روی رانهای آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار گرفتی ، سپس سرت را به سینهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نهادی و به وی عرضه داشتی :
ای پدر چرا گریستی ؟
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود : امروز که به منزل شما آمدم و به شما نگریستم بسیار مسرور و خوشحال شدم به طوری که پیش از آن چنین سرور و نشاطی در من پیدا نشده بود ، پس جبرئیل بر من نازل شد و خبرداد که شما کشته خواهید شد و قبورتان پراکنده خواهد بود ، پس خدا را حمد وستایش کرده و از خدا خیر شما را درخواست نمودم .
تو به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرض کردی : ای پدر چه کسیقبور ما را زیارت میکند و با اینکه از هم جدا و متفرقند به سر آنها خواهند آمد ؟
حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند : جماعتی از امتم ، و قصدشان از زیارت این قبور احسان به من میباشد و من نیز در قیامت به نزدشان حاضر شده و بازوهایشان را گرفته و آنها را از هول و وحشت و گرفتاری آن روز میرهانم .
آری ،
شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام که اصل و اساس تمام پاکیها و خوبیها بودید یکی پس از دیگری به دست ناپاک کافران ناپاکزاد به شهادت رسیدید و هم اکنون قبور مطهّرتان روی زمین - که قبله گاه قلوب مشتاقان شماست - چونان قطعهای از بهشت میدرخشد و روزانه سرهای میلیونها عاشق شیدای شما بر آستان آن قبور مطهّر قرار میگیرد .
روزی جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حجرهی همسر گرامیاش - امّ سلمه - بود . آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آن روز بسیار محزون بود و به امّ سلمه فرمود : هیچ کس را به دیدن من راه مده . در آن هنگام تو که کودک خردسالی بودی آمدی و امّ سلمه نتوانست از ورود تو جلوگیری کند
و به درون حجره رفتی . امّ سلمه به دنبال تو وارد حجره شد و مشاهده نمود که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را به سینهی خود نشانده است و به شدت میگرید . سپس جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم - در حالی که چیزی در دستان مبارکش بود - رو به امّ سلمه کرد و فرمود : ای امّ سلمه ! هم اکنون جبرئیل به من خبر داد که فرزندم حسین مظلومانه در سرزمین کربلا توسط قومی ظالم کشته خواهد شد . آن گاه تربتی را که در دست داشت به امّ سلمه داد و فرمود : این تربت کربلاست که جبرئیل برای من آورده است . این تربت را نزد خود نگهدار و هنگامی که دیدی این تربت به خون تبدیل شد بدان که فرزندم حسین را کشتهاند .
امّ سلمه رو به جدّت کرد و گفت : ای رسول خدا !از خدا بخواهید که کشته شدن را از او دور کند .
جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : من درخواست کردم ، ولی به من وحی شد که برای او درجهای است که هیچ یک از آدمیان به آن درجه نخواهد رسید ، و شیعیانش را شفاعت میکند و مهدی امت از فرزندان اوست ، پس خوشا به حال کسی که از دوستان فرزندم حسین و شیعهی او باشد . به خدا قسم که شیعیان او در روز قیامت رستگار خواهند بود .
آری ،
پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها از شهادت تو به دست دژخیمان شیطان سخن به میان آورد و در عزای تو گریست و قاتلان تو را لعنت کرد . امّ سلمه میگوید : آن تربت پاک را در شیشهای نزد خود نگاه داشتم و سالها گذشت و خبردار شدم که حسین برای مخالفت و مقابله با حکومت یزید رهسپار عراق شده است ، دانستم که وعدهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شهادت فرزندش نزدیک است .
آری ،
تو در حالی که پنجاه وهفت سال از عمر سراسر مبارکت میگذشت ، به سمت عراق حرکت کردی تا اینکه در محرم 61 ق وارد آن سرزمین مقدّس شدی و امّ سلمه هر روز با حالت حزن و اندوه آن شیشه را که تربت کربلا در آن بود ، نگاه میکرد .
اما وای و فغان و امان از روز عاشورا که امّ سلمه خاک درون شیشه را رنگ خون دید و بر سر خود زد و گریست ؛ زیرا دانست که فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در کربلا شهید کردهاند .
تو در عصر روز عاشورا با بدنی پر از زخم و جراحات عمیق بر زمین افتاده بودیو در آن حال با آرامش لبهای مبارکت - که یادگار بوسههای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود - به آرامی ذکر خدا را میگفت .
هلال بن نافع - یکی از یاران سپاه دشمن - نقل میکند : ما با اصحاب عمر بن سعد ایستاده بودیم که ناگهان دیدیم کسی فریاد میزند : ای امیر ! بشارت که اینک شمر دارد حسین را به قتل میرساند .
هلال میگوید : من میان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا میکردم !
به خدا قسم هیچ کشتهی به خون آغشتهای را نیکوتر و درخشنده رویتر از او ندیدم ، نور چهرهی او و زیبایی چهرهاش اندیشهی قتل وی را از یاد من برد .
تو در آن حال که در قتلگاه افتاده بودی و نفسهای مبارکت به شمارش افتاده بود شربتی از آب را خواستی . یکی از آن نطفه ناپاکان حرام خوار که بر بالینت ایستاده بود گفت : هرگز آب نخوری تا بر آتش درآیی و از حمیم آن بنوشی .
تو در جواب آن خبیث با همان صوت بیرمقت فرمودی : من نزد جدّم میروم و در بهشت در کنار او خواهم بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من کردید بدو شکایت کنم ، در آن حال شمر بن ذی الجوشن ملعون با چشمانی کبود و خنجری کشیده به سمت تو میآمد .
آری ،
تو جان خود را دادی تا اسلام و قرآن زنده بماند و به بشریت آموختی که برای
حفظ دین و رسوایی معاندین باید فداکاری نمود و از همه چیز خود گذشت . تو به بشر آموختی که برای حرکت به جلو و اوج گرفتن و پرواز نمودن باید از تعلّقات دنیوی ، خویش را آزاد ساخت .
آری ،
بشر تا ابد محتاج تعالیم نهضت عاشورای توست . بشری که تا گردن غرق در باتلاق دنیا شده به گونهای که نه تنها نمیتواند ذرّهای به جلو حرکت کند ؛ بلکه دائما در حال فرو رفتن است محتاج تعالیم توست .
بشری که از یک مال اندک ، یک پست کوچک و یک نگاه حرام ، نمیتواند بگذرد و گناهان فراوان وی را از صراط مستقیم خارج ساخته و به سوی جهنم در حال سقوط است محتاج تعالیم توست .
سلام خدا بر تو باد یا حسین ! ای خون خدا و ای آزاد مرد تاریخ بشریّت ، سلام خدا بر تو باد .
در روایات متعدد از منابع شیعه و سنی آمده که اولین موجودی را که خداوند خلق نمود ، نور مبارک پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود ، سپس خداوند به برکت آن نور ، نور امامان و انبیاء علیهمالسلام و وجود ملائکه ، آسمان ها ، عرش و کرسی و دیگر موجودات را خلق نمود . نمونهای را در اینجا برای مثال ذکر میکنیم :
مرحوم علامه مجلسی در کتاب « حیوة القلوب » از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت کرده :
که حق تعالی بود و هیچ خلقی نبود ، پس اول چیزی که خلق کرد نور حبیب خود محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود ، او را آفرید قبل از آن که آب و عرش و کرسی و آسمانها و زمین و لوح و قلم و بهشت و جهنم و ملائکه و آدم و حوا را بیافریند ...
پس چون نور پیغمبر ما محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را خلق کرد هزار سال نزد پروردگار خود ایستاد و او را به پاکی یاد میکرد و حمد و ثنا میگفت و حق تعالی نظر رحمت به سوی او داشت و میفرمود : تویی مراد و مقصود من از خلق عالم و تویی اراده کنندهی خیر و سعادت و توئی برگزیدهی من از خلق من به عزت و جلال خود سوگند میخورم که اگر تو نبودی افلاک را نمیآفریدم هر که تو را دوست
میدارد من او را دوست میدارم و هر که تو را دشمن میدارد من او را دشمن میدارم ، پس نور آن حضرت درخشان شد و شعاع آن بلند شد ... .(1)
اما برخی از منابع شیعه وسنی که بیان میکنند نور پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم اولین مخلوق خداست ، به قرار ذیل است :
تفسیر کنزالدقائق و بحر الغرائب ، ج 14 ، ص 529 ، محمّد رضا مشهدی
تأویل الآیات الظاهره فی فضائل العترة الطاهرة ، علی استرآبادی ، ص 835
بحارالانوار ، ج 54 ، ص 170
عیون اخبارالرضا علیهالسلام ، ج 1 ، ص 262
کمال الدین ، شیخ صدوق ، ج 1 ، ص 255
غررالأخبار ج 1 ، ص 195
علل الشرایع ، شیخ صدوق ، ج 1 ، ص 5
تفسیر فرات کوفی ، ص 372
تفسیر نیشابوری ، ج 2 ، ص 19
تفسیر نورالبیان ، اسماعیل حنفی خلوتی ، ج 1 ، ص 403
قوت المقتضی فی شرح السنن ترمذی ، سیوطی ، ج 1 ، ص 516
قرة العین بفتوی علماء الحرمین ، ج 1 ، ص 373
شرح الشفاء ، ملا هروی غاری ، ج 1 ، ص 509
سیرهی حلبیه ، علی بن ابراهیم حلبی ، ج 1 ، ص 214 و ...
در احادیث فراوانی - از محدّثان شیعه و سنی - نقل شده است که اهل بیت پیامبر علیهمالسلام نیز مانند پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، قبل از اینکه خداوند عالم را خلق کند ، ایشان را به صورت نور خلق نموده بود .
لیکن باید توجه داشت این خلقت نورانی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت ایشان علیهمالسلام - که به برکت نور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خلق شدند - منافاتی با خلقت جسمانی آنها در دنیا و در زمان و مکان خاص ندارد . در مرحلهی جسمانی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت علیهمالسلام همچون دیگر انسانها متولد میشوند و در کوران زندگی و طی فراز
1) حیوة القلوب ، ج 2 ، ص 7 .
و نشیبهای آن مانند دیگران زندگی میکنند و با طی مراحل زندگی و شرکت در صحنههای صبر و جهاد و عبادت است که قابلیت را با اختیار خود به ظهور و فعلیت میرسانند و از این جهت الگوی انسانها میباشند ؛بنابراین حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت عصمت و طهارت ایشان علیهمالسلام دارای دو خلقت میباشند : اول خلقت نورانی ایشان که پیش از همهی موجودات بوده و در مرتبهی دوم ، وجود جسمانی شان ؛ که مانند دیگر مردمان در مکان و زمان خاصی بوده است .
مرحوم کلینی در کافی ، ج 1 ، ص 465 نقل میکند :
چون امام حسین علیهالسلام به شهادت رسید ملائکه آسمانها به شیون آمدند و گفتند : پروردگارا ! این حسین برگزیدهی تو و فرزند پیامبر توست . پس خداوند عزوجل تمثال حضرت قائم ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) را برای ملائکه ظاهر گردانید و فرمود : به این قائم از خون حسین انتقام خواهم گرفت .
در روایات متعددی از نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمده که امامان و جانشینان وی دوازده نفر میباشند که نه نفر از آنان از فرزندان امام حسین علیهالسلام میباشند . در اینجا چند حدیث را از کتاب شریف « کفایة الأثر » تألیف عالم وارسته و بزرگ قرن چهارم - علی بن محمّد خزّاز قمی - میآوریم :
از عبداللّه بن عباس روایت میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
خداوند تبارک و تعالی نظری به زمین انداخت و علی علیهالسلام را برگزید و او را امام قرار داد و به من دستور داد که او را برادر و وصی و جانشین و وزیر خود قرار دهم که علی از من است و من از علی هستم . او شوهر دخترم و پدر دو نوهام حسن و حسین علیهماالسلام است . بدانید که خداوند تبارک و تعالی من و ایشان را حجت بر بندگانش ساخته و از صلب حسین علیهالسلام امامانی قرار داده که کارهای مرا انجام دهند [ مانند هدایت و پیشوایی امت و تبیین قرآن و معارف دین [ و وصیت مرا حفظ کنند . نهمین آن ها ، قائم اهل بیت من و مهدی امتم میباشد که در شمائل و گفتارش ، شبیهترین مردم به من است و پس از غیبت طولانی
و سرگردانی گمراه کنندهای ظهور کرده و امر خدا را آشکار و دین او را ظاهر کند و با نصرت الهی تقویت گشته و به وسیلهی فرشتگان خدا یاری شود و زمین را از عدل و داد پر کند ، همان طور که از ظلم و ستم پر شده باشد .(1)
أصبغ بن نُباته از عبداللّه بن عباس روایت کرده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
أنا و علیّ والحسن والحسین وتسعةٌ من وُلد الحسین مطهّرون معصومون .(2)
من و علی و حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین علیهمالسلام مطهّر و معصوم هستیم.
عبداللّه بن مسعود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل کرده که فرمود :
الأئمة بعدی إثناعشر ، تسعة من صلب الحسین و التاسع مهدیُّهم .(3)
امامان بعد از من دوازده نفر هستند که نه نفرشان از صلب حسین میباشند و نهمین نفر مهدیّ ایشان است .
عن أبی سعید الخدری ، قال سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یقول للحسین علیهالسلام :
أنت الامام ابن الامام و أخو الإمام ، تسعة من صلبک أئمةٌ أبرار و التاسع قائمهم .(4)
ابوسعید خدری روایت کرده که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم به حسین بن علی علیهالسلام فرمود : تو امام ، فرزند امام و برادر امام هستی ! نه نفر از صلب تو امامان نیکوکارند و نهمین نفر قائم ایشان است .
سعید بن مسیّب از ابوسعید خدری روایت کرده که رسول خدا فرمود :
الأئمة بعدی اثنا عشر ، تسعة من صلب الحسین و التاسع قائمهم .
ثم قال : لا یُبغضنا إلاّ منافق .
امامان بعد از من دوازده نفر هستند که نه نفرشان از صلب حسین میباشند و نهمین نفر قائم ایشان است .
سپس فرمود :
کسی جز منافق از ما بغض و کینه ندارد .
کتاب کفایة الأثر یکی از معتبرترین و قدیمیترین کتبی است که در معرفی امامان دوازدهگانه تألیف شده است و همواره مورد توجه علمای بزرگ شیعه بوده است . مرحوم علامه مجلسی دربارهی این کتاب میفرماید :
کتاب کفایة الأثر ، کتابی شریف است که مانند آن در امامت تألیف نشده است .(1)
در کتب مشهور اهل سنت نیز احادیث فراوانی در این باره ( که امامان و خلفای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دوازده نفرند ) از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل شده است .
به عنوان مثال :
در صحیح مسلم آمده که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
إنّ هذا الأمر لا ینقضی حتّی یمضی فیهم إثناعشر خلیفة .(2)
این امر ( دین اسلام ) به سر نیاید تا دوازده خلیفه و جانشین را پشت سر گذارد .
کتاب صحیح مسلم جزو مشهورترین و معتبرترین کتب اهل سنت میباشد .
پیامبر بزرگوار اسلام در حدیث « ثقلین » فرمودند :
من دو چیز گرانبها را در میان شما به یادگار میگذارم : یکی کتاب خدا و دیگر اهل بیت من ؛ ای مسلمین تا زمانی که به این دو تمسک جوئید هرگز گمراه نمیشوید و بدانید که قرآن و اهل بیت ، هرگز از هم جدائی ندارند تا در روز قیامت بر حوض کوثر بر من وارد شوند .
در این حدیث نورانی ، رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از رحلت خود تمام مردم را به قرآن و اهل بیت ارجاع نموده است .
این حدیث که به صراحت حقانیت و خلافت اهل بیت نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم را میرساند در معتبرترین کتب اهل سنت موجود است . در کتب صحاح ستّه - که مشهورترین کتب اهل سنت است - در همهی آن کتب - به جز صحیح بخاری - این حدیث نورانی آمده است .
دانشمند بزرگ شیعه مرحوم میر حامد حسین در کتاب ارزشمندش به نام « عبقات الأنوار » این حدیث را از 500 کتاب اهل سنت آورده است :
اکنون اهل سنت که پیرو خلفای راستین اسلام نیستند ، باید جواب دهند :
با توجه به این حدیث « خلفای دوازده گانه » و حدیث « ثقلین » که در مشهورترین کتب شما آن هم به صورت فراوان آمده - که دلالت صریح بر حقانیت امامان معصوم دارد - چرا باز هم پیرو آنانی هستید که بر حق نیستند ؟ !
البته بسیاری از اهل سنت از این مباحث مطلع نیستند ؛ زیرا بزرگانشان حقایق را کتمان نمودهاند و نگذاشتهاند به گوش مردمان برسد و فقط در کتب قدیمی آنان مسطور است !!
موضوع مهدویت ، موضوعی نیست که فقط شیعه معتقد به آن باشد ، بلکه اهل سنت نیز بدان اعتقاد دارند . دلیل آن احادیث فراوانی است که در منابع آنان از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی مهدی ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) و ظهور ایشان آمده است .
در اینجا با نقل بیانیهی رسمی « رابطة العالم الاسلامی » که از بزرگترین مراکز وهابیت بوده و مقرّ آن در مکه است ، به عنوان یک سند زنده پیرامون مسئلهی مهدویت همهی مخالفان شیعه را به تأمل فرا میخوانیم :
یکی از جهات اهمیت این بیانیه این است که نشان میدهد : تندروترین گروهها
در ضدیت با شیعه - یعنی وهابیون - نیز این موضوع را پذیرفتهاند ، نه تنها پذیرفتهاند بلکه به طور جدی از آن دفاع میکنند و آن را از عقاید قطعی و مسلم اسلامی میشمارند . این مرکز ، به عنوان مرکز جهانی و روابط بین ملل اسلامی فعالیت میکند .
در سال 1976 م شخصی به نام « ابومحمّد » از کشور « کنیا » سؤالی دربارهی ظهور مهدی منتظر از « رابطة العالم الاسلامی » کرده است . دبیر کل این مرکز در پاسخی که برای او فرستاده ، ضمن یادآوری این نکته که « ابن تیمیه » ( مؤسس مذهب وهابیت ) نیز احادیث مربوط به مهدی را پذیرفته ، متن رساله کوتاهی را که پنج تن از علمای معروف کنونی حجاز در این زمینه تهیه کردهاند ، برای او ارسال داشته است . در این ارسال پس از ذکر نام حضرت مهدی و محل ظهور او یعنی مکه چنین آمده است :
... به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار کفر و ستم ، خداوند به وسیلهی او ( مهدی ) جهان را پر از عدل و داد میکند، همان گونه که از ظلم و ستم پُر شده است.
او آخرین خلفای راشدین دوازدگانه است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در کتب صحاح از آنها خبر داده است . احادیث مربوط به مهدی را بسیاری از صحابهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل کردهاند ، از جمله :
عثمان بن عفّان ، علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] طلحة بن عبیداللّه ، عبدالرحمان بن عوف ، عبداللّه بن عباس ، عمار یاسر ، عبداللّه بن مسعود ، ابوسعید خدری ، ثوبان ، قرّة بن ایاس مزنی ، عبداللّه بن حارث ، ابوهریره ، حذیفة بن یمان ، جابر بن عبداللّه ، جابر بن ماجد ، عبداللّه بن عمر ، انس بن مالک ، عمران بن حصین و امّ سلمه ، سپس اضافه میکند :
هم احادیث یاد شده در بالا که از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل شده و هم گواهی صحابه که در این جا حکم حدیث شده است ، در بسیاری از کتب معروف اسلامی و متون اصلی حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اعم از سنن و معاجم و مسانید آمده است ، از جمله :
سنن : أبی داوود ، ترمذی ، ابنماجه ، ابنعمر الدانی . مسانید : أبییعلی ، بزّاز ،
صحیح حاکم . معاجم : طبرانی و دارقطنی و ابونعیم در کتاب « اخبارالمهدی » و خطیب بغدادی در « تاریخ بغداد » و ابن عساکر در « تاریخ دمشق » و غیر اینها .
بعد اضافه میکند :
بعضی از دانشمندان اسلامی کتب خاصی در این زمینه تألیف کردهاند ، از جمله :
ابونعیم : کتاب « اخبارالمهدی » ابن حجر هیثمی : « القول المختصر فی علامات المهدی المنتظر » ، شوکانی : « التوضیح فی تواتر ما جاء فی المنتظر والدّجّال و المسیح » ، ادریس عراقی مغربی ، « المهدی » ، ابوالعباس بن عبدالمؤمن مغربی : « الوهم المکنون فی الرّدّ علی ابن خلدون » .
آخرین کسی که در این زمینه بحث مشروحی نگاشته ، رئیس دانشگاه اسلامی مدینه است که در چندین شماره مجلهی دانشگاه مزبور بحث کرده است .
عدهای از بزرگان و دانشمندان اسلام ، از قدیم و جدید ، در نوشتههای خود تصریح کردهاند که احادیث رسیده در زمینهی مهدی در حدّ تواتر است . ( یعنی به میزانی احادیث فروان است که انسان را در این مسأله به یقین میرساند ) . از جمله :
سخاوی در کتاب « فتح المغیث » ، محمّد بن احمد سفاوینی در کتاب « شرح العقیدة » ، ابوالحسن ابری در « مناقب الشافعی » ، ابن تیمیه در فتوایش ، سیوطی در « الحاوی » ، ادریس عراقی مغربی در کتابی پیرامون « مهدی » تألیف کرده ، شوکانی در کتاب « التوضیح فی تواتر ما جاء فی المنتظر » ، محمّد بن جعفر کتانی در کتاب « نظم المتناثر فی الحدیث المتواتر » و ابوالعباس بن عبدالمؤمن در کتاب « الوهم المکنون » . و در پایان بیانیه مینویسد :
تنها ابن خلدون است که خواسته احادیث مربوط به مهدی را با احادیث بیاساس و مجعولی به این مضمون که مهدی جز عیسی نیست ، مورد ایراد قرار دهد ؛ ولی دانشمندان بزرگ اسلام ، گفتار او را رد کردهاند ، به خصوص « ابن عبدالمؤمن » که در رد گفتار او کتاب ویژهای نوشته است که از سی سال قبل در شرق و غرب انتشار یافته است .
حافظان احادیث ( حدیثنویسان ) نیز تصریح کردهاند که احادیث مهدی مشتمل بر احادیث « صحیح » و « حسن » است و مجموع آن قطعا متواتر است .
بنابراین ، اعتقاد به ظهور مهدی واجب بوده و جزء عقاید اهل سنت و جماعت است و جز افراد نادان و بیخبر یا بدعتگذار ، آن را انکار نمیکنند .
مدیر ادارهی مجمع فقهی اسلامی محمّد منتصر کنانی
متن کامل عربی این بیانیه در کتاب « مهدی انقلابی بزرگ » نقل شده است .
اکنون چند حدیث در این باره از منابع اهل سنت بشنوید :
متقی هندی - از دانشمندان اهل سنّت - در کتاب « کنزالعمال » با توجه به کتب معتبر اهل سنت نقل میکند :
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم : أبشری یا فاطمه فإنّ المهدیّ منک .(1)
بشارت باد بر تو ای فاطمه که مهدی از توست .
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم : المهدیّ رجل من ولدی وجهه کالکوکب الدّری .(2)
مهدی مردی از فرزندان من است که چهرهاش چون ستاره تابان است .
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم : لا تقوم الساعة حتی تمتلیء الارض ظلما و عدوانا ثم یخرج رجل من عترتی فیملؤها قسطا وعدلاً کما ملئت ظلما وعدوانا .(3)
قیامت بر پا نشود تا زمانی که زمین ازستم و دشمنی آکنده شود ، آن گاه مردی از خاندان من قیام کند و زمین را همچنان که از ظلم و جور آکنده شده ، از عدل و داد پر کند .
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم : لو لم یبق من الدنیا إلاّ لیلة لَمَلک فیها رجل من اهل بیتی .(4)
اگر از عمر دنیا جز یک شب نمانده باشد ، در همان یک شب مردی از خاندان من حکومت خواهد کرد .
و دهها حدیث دیگر که در مشهورترین کتب اهل سنت در این باره آمده است .
اما اکنون توجه بفرمائید به نظر اهل سنت دربارهی مصداق مهدی و مصادیق خلفای دوازده گانه :
مصداق مهدی : آنان چون مسأله خلافت و امامت امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیهالسلام و فرزندان ایشان از ائمه هدی علیهمالسلام را نپذیرفتهاند ؛ بنابراین وجود مقدّس و نورانی حضرت حجة بن الحسن العسکری ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) را منکر میشوند و میگویند : مهدی امتی که پیامبر مژده از ظهور او داده است ، هنوز به دنیا نیامده و او در آخرالزمان به دنیا میآید و بزرگ میشود و جهان را پر از عدل و داد میکند !!
و همچنین میگویند : مهدی امت از نسل امام حسن مجتبی میباشد .
سخنان اهل سنت در حالی است که در احادیث متعدد آمده که مهدی موعود نهمین فرزند امام حسین علیهالسلام میباشد ، یعنی وجود مقدّس امام عصر ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) .
اما خلفای دوازدهگانه در دیدگاه اهل سنت چه کسانی هستند ؟ !
آنان چون مسألهی امامت ائمهی هدی علیهمالسلام را نپذیرفتهاند ، دوازده نفر را - از خلفای راشدین و خلفای اموی و عباسی - برای تطبیق دادن به حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ردیف میکنند ! !
آنان در معرفی خلیفهی اول تا پنجم اختلافی ندارند و میگویند : خلیفهی اول : ابوبکر ، دوم : عمر ، سوم : عثمان ، چهارم : علی علیهالسلام ، پنجم : حسن علیهالسلام .
اما از خلیفهی پنجم تا یازدهم اختلاف فاحشی را مطرح میکنند . مثلاً برخی معاویه را پذیرفتهاند ، برخی نپذیرفتهاند . برخی عمر بن عبدالعزیز را پذیرفتهاند و برخی نپذیرفتهاند ، تا این که یازده نفر را - با اختلاف - ردیف میکنند و سپس میگویند : دوازدهمین خلیفهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مهدی موعود است که هنوز به دنیا نیامده است و در آخرالزمان به دنیا خواهد آمد !!
اگر اهل سنت خلافت و ولایت مولانا امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام را پذیرفته بودند این چنین به بیراهه نمیرفتند .
حدیث امّ سلمه که در شهادت امام حسین علیهالسلام مطرح شد ، در منابع متعددی از کتب شیعه و سنی آمده است . حدیث مطرح شده در متن را از امالی شیخ صدوق مجلس 29 ، حدیث 3 نقل کردیم .
اکنون از منابع اهل سنت نیز دو شاهد میآوریم :
احمد حنبل در مسندش ، ج 3 ، ص 342 از انس بن مالک نقل میکند :
إنّ ملک المطر استأذن ربه أن یأتی النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم فأذن له فقال لأم سلمة : إملکی علینا الباب لا یدخل علینا أحد ؛ قال : و جاء الحسین علیهالسلام لیدخل فمنعته فوثب فدخل فجعل یقعد علی ظهر النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی منکبه و علی عاتقه ، قال : فقال الملک للنبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم : أتحبّه ؟ قال : نعم ، قال : أما إنّ اُمّتک سقتله و إن شئت أریتک المکان الذی یقتل فیه ، فضرب بیده فجاء بطینة حمراء فأخذتها امّ سلمه فصرتها فی خمارها .
روزی یکی از ملائکهی خداوند - فرشتهی باران - از خداوند اجازه یافت تا به محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد شود . زمانی که بر محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد شد ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امّ سلمه فرمود : کسی وارد حجرهام نشود . حسین علیهالسلام آمد تا وارد حجره رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شود ؛ اما امّ سلمه مانع شد ؛ و لیکن حسین داخل حجرهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شد و امّ سلمه نیز پشت سر وی داخل گشت . امّ سلمه مشاهده نمود که حسین علیهالسلام بر شانه و گردن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار گرفته است . آن فرشته به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرض کرد : آیا این فرزند را دوست داری ؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : آری ، فرشته گفت : اما بدان که به زودی امت تو او را میکشند و اگر بخواهی آن مکانیکه وی در آنجا به شهادت میرسد را به تو نشان میدهم . سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست خود را گشود و مقداری از خاک آن سرزمین را به امّ سلمه داد . امّ سلمه آن را گرفت و در شیشهای نزد خود نگاه داشت .
محب الدین طبری در « ذخائر العقبی » از امّ سلمه نقل میکند :
... عن امّ سلمه قالت : کان جبرئیل عندالنبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و الحسین علیهالسلام معه فبکی فترکته فذهب الی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فقال له جبرئیل : أتحبّه یا محمّد ؟ قال : نعم ، قال : إنّ اُمّتک ستقتله و إن شئت أریتک من تربة الأرض التی یقتل بها ، فبسط جناحه إلی الأرض فأراه أرضا یقال لها کربلا .
جبرئیل نزد رسول خدا بود حسین نیز آنجا بود . حسین گریست و من او را رها کردم و او به سمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفت . جبرئیل به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرض کرد : آیا او را دوست داری یا محمّد ؟ فرمود : آری ، جبرئیل گفت : به زودی امت تو او را به قتل میرسانند و اگر بخواهی به تو نشان میدهم آن سرزمینی را که فرزندت در آن به شهادت میرسد . پس جبرئیل بالش را به سمت آن سرزمین که به آن کربلا گفته میشود ، گشود و آن سرزمین را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشان داد.(1)
حدیث فوق در این منابع اهل سنت نیز آمده است :
مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 176 و ج 4 ، ص 398
الصواعق المحرقه ، ابن حجر عسقلانی ، ص 115
کنزالعمال ، ج 6 ، ص 222 و ج 7 ، ص 106 و ...
مجمع الزوائد هیثمی ، ج 9 ، ص 187 و ص 189 و ص 191
البته برخی حدیث فوق را از عایشه نیز نقل نمودهاند .
با توجه به این احادیث متعدد - که در منابع اهل تسنن و اهل تشیع آمده - به یقین میرسیم که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خبر شهادت فرزندش حسین علیهالسلام را از جبرئیل علیهالسلام شنیده و به امّ سلمه و دیگران اطلاع داده بود و همچنین وجود مبارکشان صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر حسین علیهالسلام گریسته و آن سرزمین را زیارت کرده و مقداریاز آن خاک مقدّس را بر گرفته بود .
1) ذخائر العقبی ، ص 147 .
سلام خدا باد بر تو ای خورشید جهان افروز بیزوال ، ای آستانهی رحمت خدا ، ای فرزند شیر خدا !
هرچند عمر سراسر مبارکت کوتاه بود ، لیکن تو چنان صحنهای بر صفحات تاریخ به نمایش گذاشتی که اگر یکایک بشر تا قیامت بخواهند دربارهی حیات طیبهی تو و حماسه جاوید تو سخن بسرایند یا قلم بدوانند ؛ هنوز نکتهها باقی است .
تو هفت سال آغاز عمرت را با جد بزرگوارت ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گذرانیدی و در این هفت سال همواره آغوش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سوی تو باز بود و همواره پیشانی ، چشمها ، صورت و لبهای کوچک تو جایگاه بوسههای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود .
آری ،
آنچنان آغوش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را در بر گرفته بود که هرکس وجود نازنین تو را در آغوش میگرفت اولین چیزی که احساس مینمود بوی عطر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود .
تو بعد از عروج روح جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، فقط چند هفته سایهی مادر گرامیات بر سرت بود و تو خود شاهد بودی که چگونه نابکاران و غاصبان به بیت نورانیتان حملهور شدند و آن را به آتش کشیدند و مادرتان صدیقهی کبری علیهاالسلام را به شهادت رسانیدند .
تو بعد از شهادت مادرت علیهاالسلام به مدت سی سال در کنار پدر بزرگوارت بودی و هر روز از سجایای عظیم خلق و خوی وی توشهای برمیگرفتی .
و در پنج سال آخر عمر مبارک پدرت علی علیهالسلام ، که بر مسلمین خلیفه بود ؛ در کنار برادرت حسن علیهالسلام مددکار پدر بودی و در جنگ جمل و صفین و نهروان به عنوان یکی از امیران لشکر وی ، رشادتها آفریدی .
به ویژه در جنگ صفین - در نبرد پدرت با معاویه و یارانش - آن چنان بیمحابا به سپاه دشمن میزدی و لشکر دشمن را تار و مار مینمودی که پدرت فریاد بر آورد :
جلوی فرزندم حسین را بگیرید ، چون ترس آن دارم که کشته شود و رشتهی امامت منقطع گردد .
تو پس از شهادت پدرت در کنار برادر خویش ، رهبر و پیشوای وقت ، امام حسن علیهالسلام قرار گرفتی و هنگام حرکت نیروهای امام حسن مجتبی علیهالسلام به سمت شام ، همراه آن حضرت علیهالسلام در همهی صحنهها حضور داشتی و پس از شهادت مظلومانهی برادرت به دست معاویهی ملعون ، به مدت ده سال ، در اوج قدرتِ آن شجره خبیثه ، بارها با آن ملعون به مخاصمه برخاستی و پس از مرگ وی در برابر پسر کافرش یزید قیام کردی و در سال 61 ق در سن 57 سالگی به شهادت رسیدی .
آری ،
تو در طول حیات مبارکت دشمن ظالم و مدافع مظلوم بودی و هیچ گاه ذرهای از مرگ نترسیدی و همواره پیشتاز پیشتازان در شجاعت و حماسه بودی . تو حتی در سنین نوجوانی خود - که بسیاری از ترس جانشان با ظالم کنار آمده بودند - جانانه از حق پدرت دفاع نمودی و دستگاه غاصب خلافت را رسوا نمودی .
در زمان خلافت خلیفهی دوم ، روزی وارد مسجد جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدی و دیدی آن غاصب بر منبر جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته است ، تو در حالی که نوجوانی بیش نبودی با دیدن این صحنه ، بالای منبر رفتی و در مقابل چشمان
مردمان ، شجاعانه به او گفتی : از منبر پدرم پائین بیا و بالای منبر پدرت برو !
عمر که قافیه را باخته بود ، به تو گفت : پدرم منبر نداشت ! و پس از آن که از منبر پائین آمد از تو پرسید : این سخن را چه کسی به تو یاد داده است ؟ و تو پاسخ دادی : هیچ کس .
ابن عباس روایت کرده که همراه عزیمت به صفین همراه امیرمؤمنان علیهالسلام بودم ، وقتی در نینوا و در کنار رود فرات فرود آمدند ، با صدای بلند گفتند : ابن عباس ! آیا میدانی اینجا کجاست ؟
ابن عباس به پدرت جواب داد : ای امیرالمؤمنین ! نمیدانم . پدرت فرمود : اگر آن طور که من اینجا را میشناسم تو هم میشناختی ، از آن عبور نمیکردی مگر این که چون من گریه میکردی .
ابن عباس میگوید : امیرالمؤمنین به قدری گریه کردند که محاسنشان از اشک خیس شد و اشک بر سینهاش جاری گردید . ابن عباس نیز گریه کرد . پدرت آه میکشید و میگفت : مرا با آل ابوسفیان چه کار است ، مرا با حزب شیطان و سران کفر چه کار است ؟
سپس پدرت با همان دیدگان خیسش به تو فرمود : ای حسین ! صبر پیشه کن ، چرا که پدرت نیز از دست آنها همان کشیده که تو میکشی . آن گاه پدرت آب خواست و برای نماز وضو گرفت و چند رکعتی نماز خواند و دوباره همان سخنان را یادآور شدند .
آنگاه ساعتی خوابیدند و بعد بیدار شدند و گفتند : ای ابن عباس ! آیا مایل هستی که به تو بگویم در این خوابی که الآن فرو رفته بودم ، چه دیدم ؟ او گفت : آری یا امیرالمؤمنین ! پدرت فرمود : دیدم مثل این که مردانی از آسمان با پرچمهای سفید فرود آمدند و شمشیرهای خود را آویخته بودند ، شمشیرهایی که سفید بود و برق میزد . آنها دور این زمین خطی کشیدند . سپس دیدم مثل اینکه این درختان خرما شاخههایشان به زمین میخورد و خون تازه به جوش و خروش بود و فرزندم حسین
را دیدم که در آن غرق شده است ، او کمک میطلبد ، اما کسی یاریاش نمیکند و آن مردان سفید جامه که از آسمان نازل شده بودند او را صدا میزدند و گفتند : ای خاندان رسول خدا ! صبر پیشه کنید . شما به دست مردمی شرور کشته میشوید و یا حسین این بهشت مشتاق دیدار روی توست ؛ سپس به من تسلیت میگویند و اظهار میدارند : یا اباالحسن ! تو را بشارت باد ، خداوند چشم تو را روزی که مردم در پیشگاه خداوند جهانیان میایستد ، روشن گرداند . سپس از خواب بیدار شدم .
قسم به آن خدایی که جان علی در دست اوست ، صادق مصدّق ابوالقاسم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در زمان عزیمت به سوی کسانی که بر ما تجاوز کردند ، به من فرمود : این سرزمین کرب و بلاست که در آن حسین و هفده تن از فرزندان من و فرزندان فاطمه دفن میشوند . این سرزمین در آسمانها شناخته شده است و از آن به سرزمین کربلا یاد میشود ، همان طور که از بارگاه حرمین یاد میشود .
سپس پدرت به ابن عباس فرمود :
ای ابن عباس ! در این اطراف در پی سرگین آهو بگرد ، به خدا قسم نه به دروغ گفتن واداشتم و نه دروغ گفتم . این سرگینها زرد رنگ مانند زعفران است . ابن عباس گفت : آن سرگینها را در جایی پیدا کردم و امام را صدا زدم و گفتم : آنها را همان طور که شما توصیف کردید ، یافتم .
پدرت ، امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود : خدا و پیامبرش راست گفتند . سپس برخاست و با سرعت به طرف آنها آمد و آنها را برداشت و بوئید و گفت : همان است ، خودش است .
سپس رو به ابن عباس کرد و فرمود : میدانی که این سرگینها را عیسی بن مریم علیهالسلام بوئیده است . و آن زمانی بود که آن حضرت به همراه حواریون از این جا میگذشتند و دیدند که چند آهو جمع شدهاند و گریه میکنند . عیسی علیهالسلام نشست و به همراه ایشان حواریون هم نشستند . آن حضرت گریه کرد و حواریون هم گریه کردند ، در حالی که نمیدانستند چرا عیسی نشست و گریه کرد . گفتند : ای روح خدا ، چرا گریه کردی ؟ ! گفت : آیا میدانید این جا چه سرزمینی است ؟ گفتند : نه ، عیسی
گفت : این جا همان سرزمینی است که در آن نوهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و فرزند طاهره بتول شبیه مادر من ، کشته میشود و در آن طینتی که طیبتر از مشک است به خاک سپرده میشود ؛
چون آن طینت نوهی پیامبر و شهید است و طینت پیامبران و فرزندان آنها این چنین است و این آهوان با من حرف میزنند و میگویند که آنها در این سرزمین به شوق تربت پاک نوهی پیامبر میچرند و من گمان میکنم که آنها در این سرزمین ، در امان باشند . سپس حضرت عیسی علیهالسلام دستش را به سوی این سرگینها دراز کرد و آن را بوئید و گفت : این سرگینها به خاطر موقعیت مکانیشان این گونه طیب هستند . خدایا آنها را باقی بدار تا پدر آن شهید ببوید تا برای او تعزیت و تسلیت باشد ؛ از این رو آنها تا به روزگار ما باقی ماندهاند و گذشت زمان رنگ آنها را زرد کرده و این سرزمین کرب و بلاست .
سپس پدرت با صدای بلند گفت : ای خدای عیسی بن مریم ! به قاتلان او و آنان که دشمنش را یاری و او را بییاور گذاشتند ، خیر و برکت نده . سپس پدرت علی علیهالسلام به مدت طولانی گریه کرد و برخی از یاران نیز که همراه پدرت بودند گریه کردند . پدرت آن قدر گریه کرد تا آن جا که به صورت بر روی زمین افتاد و برای مدتی بیهوش شد ؛ بعد به هوش آمد و سرگینها را برداشت و آن را در ردای خود گذاشت و به من هم دستور داد که آن کار را انجام دهم . بعد به ابن عباس گفت : هرگاه دیدی که از آن خون تازه بیرون میجهد ، بدان که فرزندم حسین کشته شده است .
ابن عباس در ادامهی روایت میگوید :
به خدا سوگند من بیشتر از هر چیزی که خداوند حفظ آن را بر من واجب کرده است ، از آنها مراقبت میکردم و همیشه آنها را در آستینم داشتم تا این که در خانه به خواب بودم و ناگهان بیدار شدم و دیدم که از آن خون تازه جاری است و آستینم به خون تازه آغشته است .در حالی که گریه میکردم نشستم و گفتم : به خدا سوگند حسین کشته شده است . به خدا سوگند ، هرگز علی علیهالسلام به من دروغ نگفت . آن گاه من وحشت کردم و از خانه خارج شدم . هنگام طلوع فجر بود ، به خدا سوگند سرتاسر شهر مدینه را مه
آنچنان گرفته بود که هیچ اثری از آن دیده نمیشد . بعد خورشید طلوع کرد ، به نظرم خورشید گرفته بود ؛ به نظر میآمد که دیوارهای شهر مدینه خونآلود است .
در حالی که گریه میکردم نشستم و گفتم : به خدا قسم حسین کشته شد . آن گاه از ناحیهی بیت صدایی را شنیدم که میگفت : ای آل رسول اللّه ! صبر پیشه کنید . فرزند زهرا کشته شد و روح الامین با گریه و زاری فرود آمد . سپس با صدای بلند گریه نمود و من هم گریه کردم . در آن ساعت برای من ثابت شد که آن روز دهم ماه محرم بوده است و دریافتم که حسین علیهالسلام در همان روزی که خبر و تاریخ آن به ما رسیده بود ، کشته شده است .
آری ،
در عزای شهادت تو ، عیسی علیهالسلام گریست ، ابراهیم و نوح و آدم علیهمالسلام نیز - آنگاه که خبر شهادتت را خداوند به آنها اعلام کرد - گریستند .
آری ،
همهی پیامبران و اولیاء خدا که خداوند داستان شهادت مظلومانهی تو را به آنان بیان فرمود ، گریستند .
طبق روایات وارده از امامان معصوم علیهمالسلام تمام مخلوقات خدا - با شهادتت - بر تو گریستند .
انس و جن ، پرنده و وحوش بر تو گریستند ، حتی اشکهایشان جاری گشت .
فرزندت امام صادق علیهالسلام فرمود :
هنگامی که حسین بن علی علیهماالسلام به شهادت رسید ، آسمانهای هفتگانه و طبقات هفتگانه زمین و آنچه در آنها و بین آنها و تمام موجودات و جنبندگان بر روی آنها و بهشت و دوزخ و تمام موجودات مرئی و نامرئی همگی بر حسین علیهالسلام گریستند .
آری ،
شهادت مظلومانهی تو آن چنان بر عالم سنگین بود که همهی موجودات خدا در عالم گریستند .
و سخن دیگر فرزندت صادق علیهالسلام این است که :
آسمان تا چهل روز بر حسین علیهالسلام خون بارید و زمین تا چهل روز تار بود و خورشید تا چهل روز گرفته و نورش سرخ بود و کوهها فرو ریختند و دریاها روان گردیدند و فرشتگان تا چهل روز بر حسین علیهالسلام گریستند .
و در ادامه فرزندت صادق علیهالسلام فرمود :
و هیچ چشم و اشکی نزد خداوند محبوبتر از چشم و اشکی نیست که بگرید و بر آن حضرت جاری گردد و هیچ گریهکنندهای نیست که بر حسین علیهالسلام بگرید مگر آن که گریهاش به حضرت فاطمه رسیده و آن بانو را ( در عزای فرزندش ) یاری میکند
و نیز گریهاش به حضرت رسول رسیده و بدین وسیله حق ما را ادا کرده و هیچ بندهای نیست که روز قیامت محشور شود مگر آن که چشمانش گریان است غیر از گریه کنندگان بر جدم حضرت حسین علیهالسلام چه آن که ایشان در حالی که چشمانی روشن و بازدارند محشور میگردند و آثار سرور و شادی در صورتشان میباشد ، مردم در فزع و ناراحتی بوده ولی ایشان از هر غم و محنتی در امان هستند ، مردم متفرق و پراکنده و مضطرب بوده ولی ایشان در زیر عرش و سایهی آن به یاد حسین علیهالسلام بوده و دربارهی آن حضرت به گفتگو مشغولند و از ناملایمات و ناراحتیهای روز حساب هیچ خوف و هراسی ندارند .
خداوند متعال به ایشان مرکبها و اسبهای نیکوئی که بر پشت آنها زین نهاده شده اعطا فرموده و ایشان بر آنها سوار شده و در حالی که خدای منان را ستوده و حمد و ثنا گفته و صلوات بر محمّد و آل محمّد میفرستند .
روزی پدر بزرگوارت در مسجد نزول اجلال فرموده بود و اصحاب و یارانش دور آن حضرت علیهالسلام حلقه زده بودند ، در این هنگام تو که جوانی رشید و رعنا بودی تشریف آوردی و فضای مسجد را با بوی معطر انفاست پر نمودی .
آن گاه به پیش پدرت علیهالسلام رفتی و امیرمؤمنان دست مبارکشان را بر سر تو نهاده و فرمودند :
پسرم ! خداوند متعال اقوام و طوایفی را به وسیلهی قرآن تقبیح نموده و مورد
سرزنش و ملامت قرار داده و فرموده است :
فَما بَکَتْ عَلَیهِمُ السماء و الارضِ و ما کانوا مُنظَرین : و بر مرگ آنان هیچ چشم آسمان و زمین نگریست و بر هلاکتشان مهلت ندادند .
به خدا قسم حتما پس از من تو را خواهند کشت ، سپس آسمان و زمین بر تو گریه خواهند نمود .
آری ،
شهادت مظلومانهی تو آن چنان در عالم سنگین بود که آسمانها و موجودات در آن و زمین و موجودات در آن گریستند .
فرزندت امام صادق علیهالسلام فرمودند :
آسمان بر حضرت حسین بن علی علیهماالسلام و یحیی بن زکریا علیهماالسلام گریست و بر احدی غیر این دو گریه نکرد .
به آن حضرت عرض شد : گریه آسمان چیست ؟ و چگونه بود ؟
حضرت فرمودند :
چهل روز آسمان درنگ و توقف نمود ، خورشید با رنگی قرمز طلوع نموده و با رنگی سرخ غروب میکرد و این گریهی آسمان بود .
فرزندت امام سجاد علیهالسلام که در واقعهی کربلا حضور داشتند و در بستر بیماری افتاده بودند و شاهد آن واقعهی آسمان شکن عظیم بودند در حدیثی میفرمایند :
از زمانی که آسمان تعبیه شده و وضع گردیده تا به حال بر احدی نگریسته مگر بر یحیی بن زکریا و حسین بن علی علیهمالسلام .
به ایشان عرض شد : گریه آسمان چه بوده ؟
حضرت علیهالسلام فرمودند :
وقتی لباسی را در مقابل آن قرار میدادیروی آن اثری شبیه خون پشه واقع میگشت .
آری ،
تو محبوب همهی مخلوقات خداوند بودی و آنان با تمام وجودشان به تو عشق میورزیدند ؛ زیرا تو نور خدا بودی و در پرتو سیمای جهان افروزت آسمان و زمین منور گشت و موجودات به اذن خداوند متعال پا به عرصهی وجود گذاشتند . باز در همین کتاب کامل الزیارات از همسر گرامی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم - امّ سلمه - نقل است که آن بانوی مکرمه فرمود :
از زمانی که خداوند منان روح نبی اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را قبض فرمود نوحهسرایی طایفه جن را نشنیدم مگر همان شب ، ( شب رحلت نبی اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) و ندیدم ایشان را مگر وقتی که به مصیبت فرزندم حسین علیهالسلام مبتلا شدم .
تو امام خلائق و سبب نزول برکات الهی از آسمان بر زمین و مایهی قوام آسمانها و دوام زمین بودی ؛
و لیکن آن کافران کوردل قدر تو را ندانستند و مظلومانه تو را به شهادت رسانیدند و اگر وعدهی الهی بر خلائق با اجل مشخص و روز معین نبود ، به خاطر چنین جنایت سنگینی در عالم ، بلای الهی همه را در بر میگرفت و نابود میساخت .
تو امام طایفهی جن هم بودی و آنان در اندوه شهادتت گریستند .
نقل است آن گاه که کافران تو را به شهادت رسانیدند طایفهی جن بر جنابتان گریستند و این ابیات را در عزایتان خواندند :
ای چشم اشک بریز و گریه کن ، پس محققا خبر شهادت حسین بن علی علیهالسلام حق و راست میباشد .
گریه کن برای فرزند فاطمه علیهاالسلام که به فرات داخل شد و از آن برنگشت .
جن برای حزن و غم فاطمه میگرید زمانی که از حسین خبر شهادتش برسد .
حسین و یارانش کشته شدند ، افسوس از چنین خبری .
صبح و شام البته البته برایت اشک سوزان میریزیم .
البته آن قدر برایت اشک بریزیم که ریشهها را روان و درختان را ببرد .
هرچند دژخیمان تو را بین دو نهر آب با لب تشنه به شهادت رساندند ؛ اما پیروزمند تو بودی و آنان شکست خورده و ذلیل .
آری ،
عزتمند ، پیروز و سرافراز تو بودی هرچند سر مبارکت را از تن جدا ساختند .
به خدا قسم همان زمانی که سر مقدّست را بر نیزه زدند و دور آن سر مقدّس - که چون خورشید برافراشته بود - با هیاهو میرقصیدند ، پیروزمند تو بودی و آنان شکست خوردهی ذلیل .
به خدا قسم همان زمانی که با اسبان تنومند بر پیکر پاره پارهی تو و یارانت با مستی میتاختند ، پیروز میدان نبرد تو بودی و آنان شکست خوردهی ذلیل .
به خدا قسم آن زمانی که سر مقدّست را در تشت طلا در مقابل یزید کافر قرار دادند ، و آنان ناپاکزاد با چوب خیزران بر لبها و دندانهای مبارکت میزد و با غرور میگفت :
ای یزید ! کجا هستند پدران و اجداد تو که به دست پدر و جد حسین در جنگ بدر کشته شدند تا به تو بگویند : آفرین یزید !
باز هم پیروزمند واقعی تو بودی و یزید شکست خوردهی ذلیل .
پیروزمند تو بودی و هستی و تا ابد خواهی بود و آنان شکست خوردهی ذلیل بودند و تا ابد نیز خواهند بود .
پیروزمند توئی که سید و سالار شهیدانی ، پیروزمند توئی که حرارت عشق تو تا ابد در قلبها باقی میماند و آن حرارت هرگز خاموش یا کم نمیشود .
آری ،
پیروزمند توئی که اشک عزادارانت را ملائکه خریدارند و برای تبرک به آسمانها میبرند .
آری ،
پیروزمند توئی که هر سال در اربعین شهادتت نزدیک به بیست میلیون نفر برای
زیارت قبر مطهّرت ، راهی سرزمین کربلا میشوند و تجمّع چنین جمعیت عظیمی در روی زمین فقط در عزای تو دیده میشود .
آری ، آری ،
پیروزمند توئی که ملائکهی آسمانها فدای یک قطره اشک عزادارانت میشوند که آن قطره میتواند آتش جهنم را به کلی سرد و خاموش سازد . و اما دشمنانت ننگ و ذلت و خواری را تا ابد به نام خود ثبت کردهاند و تا ابد همهی پاکان و صالحان عالم آنان را لعن و نفرین میکنند و جایگاهشان آتش جهنم است که نه در آن آتش میمیرند و نه بر آنان سرد میشود .
و اما دلدادگان و شیفتگان و عاشقان تو که بر عزای تو اشک میریزند - به برکت تو - برکات بیشمار را نصیب میبرند .
فرزند عزیزت امام به حق ناطق ، جعفر صادق علیهالسلام فرمودند :
کسی که یادی از حسین بن علی علیهالسلام نزدش بشود و از چشمش به مقدار بال مگس اشک خارج شود اجر او بر خداست و حق تعالی به کمتر از بهشت برای او راضی نیست .
و در حدیث دیگری فرمودند :
هر مؤمنی که به خاطر شهادت حضرت حسین علیهالسلام چشمانش اشک ریخته ، به طوری که اشکها بر گونههایش جاری گردد ، خداوند منان در بهشت غرفههایی به او عنایت فرماید که وی برای روزگارها در آن سکنی گزیند .
و فرمودند :
کسی که در مرثیهی امام حسین علیهالسلام یک بیت شعر خوانده پس گریه کند و ده نفر را بگریاند بهشت برای او و آن ده نفر میباشد . و کسی که یک بیت شعر در مصیبت حضرت امام حسین علیهالسلام خوانده پس گریه کند و نه نفر را بگریاند ، بهشت برای او و آن نه نفر میباشد .
و پیوسته فرزندت امام صادق علیهالسلام این فقره را با کاهش دادن نفرات تکرار نموده
تا بالأخره فرمودند :
و کسی که یک بیت شعر در مصیبت حضرت امام حسین علیهالسلام خوانده و خود بگرید یا تباکی کرده و خود را به صورت گریه کن در آورد ، بهشت برای او میباشد .
البته بازگو کردن این سخنان برای منکران امامتت - خصوصا معاندان وهابیت - بسی سخت است ؛ اما باز میگویم : بدانند که عزت تماما مخصوص خداست و خداوند به هرکس که بخواهد عنایت میکند و خداوند متعال به فرزند علی بن ابیطالب علیهالسلام مولانا حسین علیهالسلام به خاطر فدا نمودن تمام هستیاش در راه خدا تمام عزت را عنایت فرمود .
و خداوند میداند و دیگران نمیدانند و خداوند اراده میکند و هیچ موجودی را توان ایستادن در مقابل ارادهی الهی نیست .
آری ،
خداوند متعال به تو عزت بیکران داد ؛ زیرا تو نور خدا بودی ، تو حجت خدا بودی ، تو پارهی وجود رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ، تو در عبادت و رشادت و ایثار گوی سبقت را از همه خلائق ربودی !
آری ،
تو گوی سبقت را ربودی ، دلها را هم ربودی ، جانها را هم ربودی .
اما آن معاندان وهابی که میگویند : حسین علیهالسلام مرده است و عزاداری و اشک ریختن برای مرده شرک است !
اینان که از دین خدا چیزی نمیفهمند جز برداشتهای فاسد خویش ، بدانند که خود مردهاند و خون خدا در تمام اعصار زنده است .
آری ،
تو زندهای ، تو شهید جاویدی ، به برکت نور مقدّس تو - که در سراسر عالم وجود پخش است - عالمیان جان میگیرند .
چگونه اشک ریختن و عزاداری بر تو شرک است ؛ در حالی که جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمهی هدی علیهمالسلام و پیامبران و اولیای الهی و جبرئیل و تمام ملائکهی خدا و تمام عالمیان در شهادت مظلومانهات گریستند ! !
این جریان تاریخی نیز در جواب وهابیون نقل میکنم .
ابن اثیر که از دانشمندان اهل سنت است مینویسد :
در جنگ احد که سرانجام به شهادت بعضی از اصحاب با وفای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از جمله حمزه ( رحمة اللّه علیه ) - عموی بزرگوارشان - منتهی شد ، وقتی حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم از جبهه احد به مدینه بازگشتند ، از خانههای شهدای احد صدای گریه و ضجه بلند بود که بر عزیزان خود نوحهسرایی میکردند ؛ ولی از کنار خانهی عمویشان که گذشتند کسی را در آن جا به نوحهسرایی و زاری ندیدند ، لذا فرمودند : ل-کنَّ حمزةَ لا بَواکی لَه : عمویم حمزه امروز گریه کن ندارد .
انصار تا از این جریان باخبر شدند زنان خود را گفتند تا در عزای حمزه ( رحمة اللّه علیه ) گریه و زاری نمایند .
و در میان آدمیان هرکس با هر نژاد و زبان و دینی که هست ، اگر قلبش سنگ و تاریک نباشد با شنیدن مصائب تو و فرزندانت میگریند .
چشمهایی که در مصائب تو گریانند ، محبوبترین چشمها در پیشگاه خداوند متعال است . در روز قیامت هر چشمی به خاطر عذاب و شدائد گریان است ؛ به جز آن چشمی که بر تو گریان بوده است . صاحب چنین چشمی خندان میباشد و او را به نعمتهای بهشت بشارت میدهند . ملائکه چنین چشمی را مس میکنند ؛ چرا که آنان خریدار اشکهای عزادارانت میباشند .
و اما با توجه به احادیث فرزندانت - ائمهی هدی علیهمالسلام - اشکی که برای تو و مصائب و شدائد تو جاری گردد ، پنج ویژگی دارد :
1 ) آن اشک ، محبوبترین قطرات در نزد خداوند است .
2 ) اگر قطرهای از این اشک در جهنم افتد ، او را سرد و خاموش میگرداند .
3 ) ملائکه این اشکها را میگیرند و در شیشهای نگهداری میکنند .
4 ) چنین اشکی به خزانه داران بهشت داده میشود تا آن ها ، آن را با آب حَیَوان که در بهشت وجود دارد ، در هم آمیزند و در نتیجه هزار برابر به گوارایی آن افزوده میشود .
5 ) قدر و ارزش ثواب چنین اشکی را نمیتوان سنجید ؛ هر چیزی ارزش مشخصی دارد جز اجر و پاداش گریه بر تو یا حسین !
و اما مجلس عزای تو که حقیقتا روضهای است از باغهای بهشت دارای این ویژگیهاست :
مصلای خداست ، یعنی محل صلوات خدا بر آن مجلس است .
محل هبوط ملائکهی الهی است و آنان بالهای خویش را بر مجلس عزای تو میمالند و متبرک میکنند .
محل نظر ارواح انبیاء الهی به ویژه جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشد .
محل نظر روح مقدّس تو و پدر و مادر و فرزندانت علیهمالسلام میباشد .
محل حضور یا توجه فرزندت امام عصر ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) میباشد.
و شما بزرگواران برای شرکت کنندگان در آن مجلس دعا میکنید و خداوند به حرمت شما خاندان عصمت طهارت علیهمالسلام نظر عفو و رحمت و برکتش را بر سر آن مجلس میگستراند .
آن قوم کافر تو را در بین دو نهر عظیم و خروشان آب لب تشنه سر بریدند ؛ اما تو برای رضای خداو احیای دین او صبر نمودی و ذرهای تسلیم نگشتی و تن به ذلت ندادی و خداوند متعال به پاس صبر بیکرانت ، هرکس که آب بنوشد و سلام بر تو بفرستد و قاتلانت را لعن نماید ، به برکت تو میآمرزد .
آری ،
او را میآمرزد .
در کامل الزیارات از داوود رقّی نقل است : در محضر مبارک امام صادق علیهالسلام بودم ،
حضرت آب طلبیدند و زمانی که آب را نوشیدند دیدم در حضرت حالت گریه پیدا شد و دو چشم آن حضرت غرق اشک شد سپس به من فرمود :
ای داوود ! خدا قاتل حسین علیهالسلام را لعنت کند ،
بندهای نیست که آب نوشیده و حسین علیهالسلام را یاد نموده و کشندهاش را لعنت کند مگر آن که خداوند منان صدهزار حسنه برای او منظور میکند و صدهزار گناه از او محو کرده و صد هزار درجه مقامش را بالا برده و گویا صدهزار بنده آزاد کرده و روز قیامت حق تعالی او را با قلبی آرام و مطمئن محشورش میکند .
آری ،
برکات وجودی تو به وسعت عالم است و هیچ کس خود را از آن بینیاز نمیبیند مگر انسانهای تبهکار سیاه قلب !
در آن سرزمین سوزان در آن دشت کربلا ، عبیداللّه بن زیاد ملعون به عمر بن سعد ملعون دستور داد تا آب فرات را بر فرزندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ببندند و نگذارند قطرهای آب به تو و فرزندانت برسد
؛آری ، آن نابکاران بوییاز انسانیت نبرده بودند .
تو خود همراه پدرت علی علیهالسلام در جنگ صفین بودی و به یاد داری که در آن جا نیز آن نابکاران آب را بر روی لشکر پدرت بستند ؛ زیرا معاویه میخواست با این کار ضد انسانی ، توان را از لشکر پدرت بگیرد تا آنان تسلیم شوند . اما به دستور پدر بزرگوارت علیهالسلام برادرت امام حسن علیهالسلام با جمعی به سپاه معاویه حمله کردند و آن را آزاد ساختند .
در آن میان برخی از یاران پدرت به ایشان عرض کردند :
یا علی ! ما هم متقابلاً آب را بر این قوم نابکار ببندیم تا توانشان گرفته شود ؛ ولیکن پدرت امیرالمؤمنین نپذیرفتند و فرمودند : این آب را خداوند برای همهی مخلوقاتش حتی کافران نیز حلال نموده است .
آری ، پدرت جوانمردی کرد و آب را بر معاویه و یارانش نبست ؛ لیکن یزید کافر فرزند آن پدر کافر ، آب را بر روی فرزندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بستند و حتی نگذاشتند کودکان هم از آن آب بیاشامند .
اما وامصیبتا از ظهر روز عاشورا که تمام یارانت با لب تشنه به شهادت رسیدند و تو تنها در میان خیل عظیم دشمن بییاور مانده بودی .
هر چه ندا سر میدادی :
آیا کسی هست که از حرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع کند ؟ آیا کسی هست که از من دفاع کند ؟
دشمن هرگاه صدای استغاثهی تو را میشنید هیاهو برپا میکرد تا صدای تو به گوش کسی نرسد !
تو سپس برگشتی و به سمت خیمهها اسبت را حرکت دادی و به پشت خیمهی خواهر عزیزت حضرت زینب علیهاالسلام رفتی وفرمودی : ای خواهر ! کودک صغیرم را بیاور تا برای آخرین دفعه او را ببینم و با او وداع کنم .
خواهرت در حالیکه قنداقهی علی اصغرت را در آغوش گرفته بود از خیمه خارج شد و کودک شیر خوارهات را به آغوش تو سپرد .
تو به صورت نازک نازنین کودکت نگاه کردی و دیدی که بر اثر تشنگی در حال جان دادن است .
مادر بزرگوارش - رباب - چند روز بود که آبی نیاشامیده و شیر سینهاش خشک شده بود و علی اصغر شش ماههات تشنه و گرسنه مانده بود .
فرزند نازنینت با آن چشمهای ریزش در چشمان تو نگاه میکرد و دستها و پاهای کوچکش را در قنداقهاش به هم میفشرد .
شاید با آن نگاه ظریفش و حرکات دستها و پاهای کوچکش به تو میگفت :
ای پدر ! آبی به من بنوشان که در حال جان دادن هستم ؛ اما تو آبی نداشتی که بر کودک شش ماههات بنوشانی .
و شاید این را میگفت :
ای پدر ! من هم سرباز فدائی تو هستم ، ای پدر ! بعد از برادرم علی اکبر و عمویم عباس و پسرعمویم قاسم ، دیگر زندگی برایم معنایی ندارد !
ای پدر ! بگذار من هم مانند علی اکبر و عباس و دیگران فدائی تو شوم .
تو کودک دلبندت را به سینه چسباندی و لبهای کوچک پر از عطش خشکیدهاش را بوسه باران نمودی .
با عرض معذرت از تو یا مولا که این واقعهی جانسوز را میگویم :
عمر بن سعد ملعون با حرملهی ملعون - که شخصی ماهر در تیراندازی بود - از سپاه خود جدا شدند و به نزدیکی خیمهها آمدند .
آنان تو را دیدند که کودک شیرخوارهات را در آغوش گرفتهای و میبوسی و نوازش میکنی .
عمر بن سعد به حرمله گفت : ای حرمله !چرا بیکار ایستادهای و نمیزنی ؟
حرمله گفت : پدر را نشانه بگیرم یا فرزند را ؟
عمر بن سعد گفت : مگر سفیدی زیر گلوی فرزند را نمیبینی ؟ ابتدا داغ فرزند را بر جگرش بگذار .
آن ملعون تیری سه شعبه در کمان گذاشت و گلوی چون برگ گل نازک فرزندت را نشانه رفت .
تو ناگهان دیدی که کودک در آغوشت تکان سختی خورد و صورت و قنداقهی او غرق خون گشت .
تیر سه شعبه گلوی کودکت را پاره کرد و علی اصغر علیهالسلام همان دم جان داد و با خون گلویش سیراب شد .
تو در حالی که چشمانت پر از اشک شده بود دست به زیر گلوی فرزندت بردی و خون مبارکش را برگرفتی و به آسمان ریختی و با خدایت چنین مناجات کردی :
خدایا تو حکم کن بین ما و مردمی که ما را دعوت کردند تا یاری ما کنند ولی ما
را کشتند .
در این میان صدائی از آسمان شنیده شد که میگفت :
ای حسین ! فرزندت را واگذار که در بهشت شیر دهندهای برای اوست .
هیچ قطره از خونی که از علی اصغر علیهالسلام بر آسمان پرتاب نمودی بر زمین برنگشت ، زیرا خداوند خود خریدار خون فرزندت بود .
تو سپس در حالی که میگریستی از اسب پیاده شدی و به آن طرف خیمهها رفتی و با غلاف شمشیر قبر کوچکی را در زمین حفر نمودی و کودک دلبند غرق به خونت را در آن دفن کردی .
به خدا قسم اگر این مصائب بر غیر مسلمان و غیر موحد نازل میشد ، قلب انسان میسوخت و میگریست ؛ حال چه رسد که این مصیبت بر حجت خدا و فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد شده است !
به خدا قسم سزاوار است که همهی عالمیان خون بگریند در عزای تو و خاک بر سر کنند در مصائب تو !
ای همهی جانهای ما فدای علی اصغر تو !
ای همهی ما فدای خاک پای تو !
تو سختترین مصائب و جان دادن را با تمام جان در راه خدا پذیرفتی که به بشر بگوئی :
ای بشر ! سختترین جان دادنها اگر برای اهداف متعالی باشد ، آسان است !
ای بشر ! با عزت زندگی کن و با عزت بمیر و هرگز تن به ذلت مده که مرگ با عزت بسیار بهتر است از زندگانی با ذلت !
ای بشر ! در راه خدا بکوش و همهی هستی خویش را فدا کن که دنیا ارزشی ندارد و تو برای ابدیت و پرواز در آن خلق شدهای !
ای بشر ! خود را از اسارت آزاد کن تا بتوانی به جلو حرکت کنی !
سلام خدا بر تو باد یا حسین ! سلام خدا بر فرزند شش ماههات باد یا حسین !
خوانندگان محترم توجه بفرمایند : احادیثی که در این فصل بیان شد در گریه بر حسین علیهالسلام و حوادثی که با شهادت آن حضرت در عالم پدید آمد ، جملگی برگرفته از کتاب کامل الزیارات ابن قولویه قمی میباشد که برایاختصار متن عربی آن را نیاوردیم .
بعد از رحلت نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم وصیت و سفارش مؤکّد آن حضرت در رابطه با خلافت امیرمؤمنان علیهالسلام با توطئهی عدهای از صحابه نادیده گرفته شد و ابوبکر با حمایت دشمنان و مخالفان امیرمؤمنان علیهالسلام بر منصب خلافت نشست .
دستگاه خلافت از امیرمؤمنان خواست تا با ابوبکر بیعت کند و حاکمیت او را به رسمیت بشناسد ؛ اما امیر مؤمنان علیهالسلام - که جانشین بر حق رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود - از آن کار امتناع ورزید . دستگاه خلافت که با وجود حضرت امیرمؤمنان احساس خطر میکرد ، برای گرفتن بیعت اجباری با لشکری مسلح به بیت ایشان حملهور شدند و آن گاه که امیرمؤمنان علیهالسلام مقاومت نمود ، آن خانه مقدّس را به
آتش کشیدند و در این واقعه حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام که مدافع سرسخت حضرت امام علی علیهالسلام بود را مضروب نمودند و آن حضرت علیهاالسلام چند روز بعد بر اثر ضربت آن نابکاران به شهادت رسیدند .
اهل سنت این واقعه را منکر است و شیعه را متهم به دروغ سازی میکنند ؛ اما جواب ما :
1 - بسیاری از علمای شیعه که در علم و تقوا بینظیر بودهاند این واقعه جانگداز را به نقل از شاهدان آن واقعه از هزار و دویست سال پیش با اسناد معتبر به صورت مفصل در کتب خود نقل نمودهاند .
بنابراین این جریان جانسوز چیزی نیست که شیعیان ساختهاند ؛ بلکه بیش از هزار و دویست سال است که پرورش یافتگان خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام در کتب خویش با سلسله اسناد معتبر به نقل از برخی از صحابه - که شاهد ماجرا بودند - آوردهاند .
بزرگان و دانشمندان شیعه چون سلیم بن قیس هلالی ، شیخ طوسی ، عیّاشی ، ابن قولویه قمی ، حسین بن حمدان ، شیخ صدوق ، علامه حلّی ، سید بن طاووس ، سید هاشم بحرانی ، علامه مجلسی و بسیاری دیگر از علمای وارستهی شیعه این واقعه را با سلسله اسناد خویش نقل نمودهاند .
سؤال ما از اهل سنت این است :
شما با چه حقی تمام علمای نامدار شیعه - که پرورش یافتهی قرآن و عترتند - را متّهم به دروغ میکنید ؟
شما چگونه به خود اجازه میدهید آن عالمان وارستهای که هیچ دلبستهی دنیا نبودهاند و تمام وجودشان را در راه نشر معارف قرآن و اهل بیت علیهمالسلام هزینه نمودند و برخی نیز در این راه شربت شهادت را نوشیدند ، جملگی آنان را متهم به دروغ پردازی کنید ؟ !
همان دانشمندان ارجمندی که در شرایط بس دشواری میزیستند و با وجود
این که سایهی ظلم حکومتهای جور - که مدافع اهل سنت بودهاند - بر سرشان بود و تیغ شمشیر آن حکومتها در زیر گلویشان ، اما هرگز مذهب خود را کتمان نکردند و حق را گفتند و نوشتند .
2 - در بسیاری از کتب قدیمی و مرجع اهل سنت نیز این واقعهی دلخراش نقل شده است . بزرگان اهل سنت از قبیل :
ابن هشام ، متوفای 218 ق در کتاب « السیرة النبویة »
ابن ابی شیبه ، متوفای 235 ق در کتاب « المصنّف »
ابن قتیبه دینوری ، متوفای 276 ق در کتاب « الامامة والسیاسة »
یعقوبی ، متوفای 284 ق در کتاب « تاریخ یعقوبی »
احمد بن یحیی بلاذری ، متوفای 279 در کتاب « أنساب الأشراف »
محمّد بن جریر طبری ، متوفای 310 ق در کتاب « تاریخ الامم و الملوک »
علی بن الحسین بن علی مسعودی متوفای 246 ق در کتاب « مروج الذّهب »
ابن عبد ربّه اندلسی ، متوفای 328 ق در کتاب « عقدالفرید »
ابوالقاسم طبرانی ، متوفای 360 ق در کتاب « المعجم الکبیر »
ابن عبدالبر ، متوفای 463 ق در کتاب « الاستیعاب فی معرفة الأصحاب »
شهرستانی ، متوفای 548ق در کتاب « الملل و النحل »
دهلوی هندی ، متوفای 1176 ق در کتاب « إزالة الخلفاء »
و بسیاری دیگر این واقعه را نقل کردهاند .
البته هر چند این اشخاص سعی نمودهاند که این واقعه را با سانسور نقل کنند ، لیکن هرگاه مجموع سخنان آنان را کنار هم قرار بدهیم تقریبا مطابق میشود با آنچه که علمای شیعه در کتب حدیث خویش نقل نمودهاند .
در اینجا دو نمونه را از اهل سنت به عنوان شاهد میآوریم :
ابن عبد ربّه اندلسی در عقد الفرید ، ج 4 ، ص 260 مینویسد :
بعث إلیهم ابوبکر ، عمر بن الخطاب لیخرجهم من بیت فاطمة [ سلام اللّه علیها ] و قال إنّه أبوا فقاتلهم فأقبل بقبس من النار علی أن یضرم علیهم الدار فلقیته فاطمة [ سلام اللّه علیها ] فقالت : یابن الخطّاب ! أجئت
لتحرق دارنا ؟ فقال : نعم ، أو تدخلوا فیها دخلت فیه الاُمّة .
ابوبکر ، عمر را در پی کسانی که در خانهی فاطمه زهرا [ سلام اللّه علیها [ متحصّن شده بودند ، فرستاد تا وی آنها را از خانه خارج کند و اگر نپذیرفتند ،
آنها را بکشد . وی پارهای آتش برداشت و به منزل فاطمه [ سلام اللّه علیها [ رفت . حضرت فاطمه [ سلام اللّه علیها ] وقتی که وی را دید به او گفت : ای پسر خطاب ! آیا برای آتش زدن خانهی ما آمدهای ؟ گفت : اگر بیعت نکنید آری !
ابن قتیبه - که از بزرگان متقدم اهل سنت است - در کتاب « الامامة و السیاسة » ج 1 ، ص 12 نقل میکند :
و إنّ ابابکر تفقّد قوما تخلّفوا عن بیعته عند علی [ علیه السلام [فبعث الیهم عمر ، فجاء ، فناداهم - و هم فی دار علی [ علیه السلام ] - فأبوا أن یخرجوا ، فدعا بالحطب و قال : والّذی نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لاَُحْرِقَنّها علی من فیها ...
و ابوبکر غیبت گروهی را که از بیعت با او [ با حضورشان ] نزد علی [ علیه السلام [سرپیچی کرده بودند ، احساس کرد ؛لذا عمر را به سراغشان فرستاد .
او آمد و - در حالی که آنان در خانهی علی [ علیه السلام ] بودند - صدایشان زد . آنان از بیرون آمدن امتناع ورزیدند .
عمر هیزم طلبید و گفت :
قسم به آن که جانم در دست اوست ، یا بیرون میآیید یا بیتردید خانه را با هرکس که در آن است ، به آتش میکشم !
یک مورد هم از معتبرترین و مشهورترین کتب اهل سنت ، صحیح بخاری میآوریم :
... فوجدت فاطمة علی ابی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلّمه حتی توفّیت ... فلمّا توفّیت دفنها زوجها علیَ [ علیه السلام ] لیلاً و لم یؤذّن بها أبابکر و صلّی علیها .(1)
1) صحیح بخاری ، حدیث شماره 3913 .
فاطمه بر ابوبکر غضب نمود و با او قطع رابطه کرد و تا زمانی که زنده بود با ابوبکر سخن نگفت ...هنگامی که از دنیا رفت ، شوهرش علی [ علیه السلام [ وی را شبانه دفن کرد و به ابوبکر خبر نداد و خودش بر جنازهی وی نماز خواند .
خوانندگان محترم ملاحظه فرمودند که بخاری با سانسور حرف میزند .
اکنون از اهل سنت میپرسیم :
چرا حضرت زهرا علیهاالسلام بر ابوبکر غضب نمود ؟
مگر در کتب خودتان نقل نکردهاید که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : هرکس فاطمه علیهاالسلام را به غضب آورد ، مرا به غضب آورده است .
و یا این حدیث : خدا با غضب فاطمه [ سلام اللّه علیها ] غضبناک میشود .
چرا حضرت صدیقهی کبری علیهاالسلام وصیت کرد که در تشییع جنازهی وی ابوبکر و عمر شرکت نکنند و وی در شب دفن شود ؟
آری ،
حملهی دستگاه خلافت به بیت علی و فاطمه [ علیهماالسلام ] از مسلّمات تاریخ است .
سؤال مهم :
چرا اهل سنت حملهی دستگاه خلافت به بیت حضرت علی و فاطمه علیهماالسلام و شهادت صدیقهی کبری علیهاالسلام را انکار میکنند ؟
جواب : زیرا این هجوم و شهادت حضرت فاطمه علیهاالسلام لکهی ننگ بزرگی بر دستگاه خلافت به شمار میرود و دودمان آنان را بر باد میدهد و از آنجا که آنان نمیخواهند خلفای خویش را زیر سؤال ببرند ، لذا این واقعهی مسلم را انکار میکنند .
همهی عالمیان این را هم بدانند :
اگر آن ظالمان به خانهی وحی حمله نمیکردند و احترام صدیقهی کبری علیهاالسلام را
حفظ مینمودند ؛ هرگز آن کافران جرأت نمیکردند در سرزمین کربلا سر فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از تن جدا کنند !
در جنگ جمل فرماندهی جناح چپ سپاه امیرمؤمنان علیهالسلام به عهدهی امام حسین علیهالسلام بود و در جنگ صفین ، چه از راه سخنرانیهای پرشور و تشویق یاران امام علی علیهالسلام جهت شرکت در جنگ ، و چه از رهگذر پیکار با قاسطین ، نقش فعال داشت ، در جریان حکمیّت نیز یکی از شهود این ماجرا از طرف علی علیهالسلام بود .(1)
امیرمؤمنان علیهالسلام - در پی جانفشانیهای امام حسن و امام حسین علیهماالسلام - در جنگ صفین از یاران خود خواست که حسن و حسین علیهماالسلام را از ادامهی جنگ با دشمن بازدارند تا نسل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با کشته شدن این دو شخصیت از بین نرود .(2)
ابن حجر عسقلانی در « الإصابه فی تمییز الصّحابه » ص 333 مینویسد :
در زمان خلافت عمر بن خطاب ، روزی حسین علیهالسلام وارد مسجد شد و دید عمر بر فراز منبر نشسته است ، با دیدن این صحنه بالای منبر رفت و به عمر گفت : از منبر پدرم پائین بیا و بالای منبر پدرت برو !
عمر که خود را باخته بود ، گفت : پدرم منبر نداشت ! آن گاه او را در کنار خود نشانید و پس از آن که از منبر پائین آمد ، او را به منزل خود برد و پرسید : این سخن را چه کسی به تو یاد داده است ؟ حضرت علیهالسلام پاسخ داد : هیچ کس !
در روایات متعدد از کتب شیعه و سنی آمده که پس از شهادت حضرت امام حسین علیهالسلام در عالم حوادثی به وقوع پیوست که تا آن موقع بیسابقه بود . حوادثی از این قبیل :
لرزیدن زمین به سختی
تاریک شدن شرق و غرب عالم
سرخ شدن آسمان
بارش خون از آسمان
غبار شدید توأم با تاریکی
گرفتگی خورشید تا چهل روز
متلاطم شدن دریاها
فرو ریختن کوه ها
ظاهر شدن ستارگان در نیمهی روز
ظاهر شدن خون در زیر سنگها و ...
در متن این فصل ، مضمون روایات شیعه را در این باره از کتاب کامل الزیارات نقل نمودیم ؛ اکنون از برخی از منابع و کتب اهل سنت نیز این وقایع را ذکر میکنیم :
محب الدین طبری در « ذخائر العقبی » ص 150 ، از امّ سلمه نقل میکند :
لمّا قتل الحسین [ علیه السلام ] ناحت علیه الجنّ و مطرنا دما .
زمانی که حسین علیهالسلام کشته شد ، طایفهی جن بر او نوحه سرائیکردند و از آسمان خون بارید .
بیهقی در سننش ، ج 3 ، ص 327 نقل میکند :
لمّا قتل الحسین بن علی [ علیهما السلام ] کسف الشمس کسفة بدت الکواکب نصف النهار حتی ظننّا أنها هی [ القیامة ] .
زمانی که حسین بن علی [ علیهما السلام ] به قتل رسید ، خورشید به شدت گرفت و ستارگان در وسط روز آشکار شدند تا آن جا که مردم پنداشتند قیامت شده است .
ابن حجر عسقلانی در « الصواعق المحرقة » ص 116 مینویسد :
... و انکسفت الشمس حتی بدت الکواکب نصف النهار و ظنّ الناس أن القیامة قد قامت .
آن گاه که حسین علیهالسلام کشته شد خورشید تیره گشت و ستارگان در وسط روز آشکار شدند و مردم گمان کردند که قیامت بر پا شده است .
در « ذخائر العقبی » ، ص 145 نقل شده :
لما قتل الحسین علیهالسلام مطرنا مطرا کالدّم علی البیوت و الجدر .
زمانی که حسین علیهالسلام کشته شد ، باران بارید مثل خون بر سقف منازل و دیوارها .
ابن جریر در تفسیرش نقل میکند :
لمّا قتل الحسین علیهالسلام بکت السماء علیه و بکاؤها حمرتها .
زمانی که حسین علیهالسلام به قتل رسید ، آسمان بر او گریست و گریستن آسمان سرخ شدن آن بود .
سیوطی در « الدر المنثور » در تفسیر قول خداوند در سورهی دخان ( فما بکت علیهم السماء و الارض ) نقل میکند :
ما بکت السماء منذ کانت الدنیا إلاّ علی اثنین ، ( إلی أن قال ) و تدری ما بکاء السماء ؟ قال : لا ، قال : تحمر و تصیر وردة کالدهان ، إنّ یحیی بن زکریا لمّا قتل احمرت السماء و قطرت دما و إنّ حسین بن علی [ علیهما السلام ] یوم قتل احمرت السماء .
آسمان فقط بر دو تن گریست ، و گریستن آن سرخ شدن و دگرگون شدن آسمان مانند روغن گداخته است . زمانی که یحیی بن زکریا به قتل رسید آسمان سرخ شد و خون بارید و آن گاه که حسین [ علیه السلام ] کشته شد نیز آسمان سرخ شد .
محب الدین طبری در « ذخائر العقبی » ص 145 نقل میکند :
لمّا قتل الحسین [ علیه السلام ] لم یرفع أو لم یقلع حجر بالشام إلا عن دم .
زمانی که حسین [ علیه السلام ] به قتل رسید ، هیچ سنگی در شام از زمین بلند نمیشد مگر آن که زیر آن سنگ خون بود .
هیثمی در « الصواعق المحرقة » ص 116 مینویسد :
و نقل ابن الجوزی عن ابن سیرین إنّ الدنیا اظلمت ثلاثة أیام ثمّ ظهرت الحمرة فیالسماء ( إلی أن قال ) و أخرج الثعلبی إنّ السماء بکت و بکاؤها حمرتها ، قال : و قال غیره : احمرت آفاق السماء ستة أشهر بعد قتله ثم لا زالت الحمرة تری بعد ذلک ، قال : و إنّ ابن سیرین قال : أخبرنا إنّ الحمرة التی مع الشفق لم تکن قبل قتل الحسین علیهالسلام قال : و ذکر ابن سعید إنّ هذا الحمرة لم تر فی السماء قبل قتله ، قال : قال ابن الجوزی و حکمته أنّ غضبنا یؤثر حمرة الوجه و الحقّ منزّه عن الجسمیّة فأظهر تأثیر غضبه علی من قتل الحسین علیهالسلام بحمرة الأفق إظهارا لعظم الجنایة .
مضمون ترجمه روایت :
با قتل حسین علیهالسلام دنیا سه روز در سیاهی فرو رفت ، پس از آن سرخی در آسمان آشکار شد . آسمان گریست و گریستن آسمان سرخ شدن آن بود . تا شش ماه بعد از قتل حسین علیهالسلام آفاق آسمان سرخ بود . همانا سرخی شفق ( هنگام غروب ) قبل از قتل حسین علیهالسلام در آسمان نبود و با قتل ایشان این سرخی هنگام غروب آفتاب در آسمان پدید آمد و هنوز باقیاست ؛ زیرا خداوند متعال در قتل حسین علیهالسلام غضبناک شد و از آنجا که غضب با سرخی چهره آشکار میشود و خداوند پاک و منزّه میباشد از جسمانیت ؛ بنابراین غضب خویش را با سرخ نمودن آفاق آسمان آشکار نمود به خاطر عظیم بودن جنایت قتل حسین علیهالسلام .
اهل سنت امامت مولانا حضرت حسین علیهالسلام را قبول ندارند و وی را حجت و امام سوم عالمیان نمیدانند ؛ لیکن روایات فوق را در کتب خویش آوردهاند .
سزاوار است آنان از خویش سؤال کنند : به چه دلیل با شهادت حسین علیهالسلام چنین دگرگونیهای عظیمی در آسمان آشکار شد ؟
آیا اگر حسین علیهالسلام یک انسان معمولی و غیر معصوم بود این حوادث آسمانی و زمینی به وقوع میپیوست ؟ !
این گونه روایات - که در کتب اهل سنت فراوان است - به صراحت دلالت بر این معنا دارد که حضرت حسین علیهالسلام حجت خدا و برگزیدهی وی و امام عالمیان است که با شهادتش این گونه دگرگونی در آسمان و زمین ایجاد شد .
سلام خدا بر تو باد ای امام و حجت خدا ، ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، ای شفیع روز جزا ! نام مبارک تو همیشه در قلبهای مشتاقانت ، چشمههای جوشان معرفت و عشق را جاری میسازد و ذکر شدائد و مصائبت ، همواره چشمهای محبّان شما خاندان طهارت علیهمالسلام را غرق اشک ماتم میگرداند و بیان حماسهی جاویدت خون آتشین را در رگهای آزادگان جهان فوران میسازد .
وجود مقدّست ؛ سراسر خیر و برکت برای عالمیان بود و هست و خواهد بود .
آری ،
تو قبل از تولّدت ؛ در عالم نور بودی و سبب نورانیت آسمان و ملکوت و نزول برکات در آن ، و آنگاه که خداوند تو را به عرصهی دنیا آورد نیز برکات وجودی تو زمین و آسمانها را در بر گرفت .
غلو نمیکنم و نمیگویم که تو خدائی ! تو خدا نیستی ! بلکه مخلوق وی و بندهی وارستهی وی و امام و حجت او بر عالمیان هستی .
آری ،
تو مخلوق خدا هستی ، لیکن آن مخلوقی که عالیترین مقامات را در عالم
خداوند متعال به وی عنایت فرموده است .
اکنون بارگاه مقدّست قطعهای از بهشت است ؛ بلکه سراسر بهشت است بر این کرهی خاکی که محل نزول ملائکه و ارواح اولیای خداست .
آری ،
ملائکه آسمانها و ارواح انبیاء و اولیا همواره برای زیارت قبر مطهّرت و تبرک جستن به خاک مقدّس کربلایت ، با درود و تحیّت نازل میشوند و بهرهها میبرند و سپس به آسمانها و برزخشان رجوع مینمایند .
آری ،
ملائکهی خدا بر قبر مطهّرت گروه گروه با چشمانی اشکبار نازل میشوند و پرها و بالهای خو را بر آستانهی مقدّس بارگاهت میکشند و تبرک میگیرند .
و اما زائران قبر مطهّرت - که با شوق از سراسر زمین برای بوسه زدن به خاک کربلایت مشرّف میشوند - عالیترین ثوابها و اجرها را خداوند متعال به ایشان عنایت میفرماید .
آن چنان جایگاهت در پیشگاه رب العالمین والا و محترم است که زیارت قبر مطهّرت یکی از برترین عبادتهاست .
در زیارت قبر مطهّرت خواص همهی عبادات واجب ، مستحب ، عبادتهای قولی و فعلی ، بدنی و قلبی در آن جمع است ؛ هرچند که تکلیف به واجبات از انسان ساقط نمیشود .
طبق روایات وارده، هفتاد هزار ملائکه دائم در کنار قبر مطهّرت نماز میخوانند و ثواب آن نمازها را به زائران قبرت هدیه مینمایند ؛ و همچنین فرزندانت علیهمالسلام فرمودهاند :
زیارت قبر مطهّرت ، ثواب چندین حج و عمره را دارد .
زیارت قبر مطهّرت ، ثواب هزار زکات مقبول درگاه خداوند را دارد .
زیارت قبر مطهّرت ، ثواب هزار صدقه مقبول را دارد .
زیارت قبر مطهّرت ، ثواب هزار روزه دار را دارد .
زیارت قبر مطهّرت ، اجر هزار شهید از شهدای بدر را دارد .
زیارت قبر مطهّرت ، ثواب آزاد کردن هزار بنده در راه خدا را دارد .
و هزاران هزار اجر دیگر که خداوند متعال به کسانی عنایت میکند که تو را با معرفت زیارت کنند .
همچنین طبق روایات فراوان ، زائر قبر مطهّرت ، هرگاه جهت عزیمت به کربلا از منزل خارج میشود ، ششصد ملک در جهات شش گانه ، او را مشایعت میکنند .
زائر قبر مطهّرت هر قدمی که بر میدارد و پایش را روی هر چیزی که میگذارد ، آن شیء برای او دعا میکند و در هر قدم هزار حسنه برای او نوشته میشود . زائر قبر مطهّرت ، آنگاه که آفتاب بر او بتابد ، گناهان او را ذوب میکند ، همان طور که آتش هیزم را میبلعد .
زائر قبر شریفت چون به کربلا نزدیک شود ، هزار صنف از ملائکه به استقبال او میآیند که از این بین ، چهار هزار آنان فرشتگانی هستند که در روز عاشورا برای یاری تو آمدند ، اما تو به آنها اجازه ندادی و سختیها را بر جان خریدی و به شهادت راضی شدی .
سپس آن چهار هزار مَلَک مأمور شدند که در مجاورت قبر تو بمانند و بر مظلومیت تو اشک بریزند و زائران قبر مطهّرت را دعا کنند .
و آنگاه که زائر قبر مطهّرت قصد عزیمت به وطن را دارد ، گروههای زیادی از ملائکه او را مشایعت میکنند و با او خداحافظی مینمایند و به او میگویند : ای ولیّ خدا تو آمرزیده شدهای ، تو از حزب اللّه و حزب رسول خدا هستی . به خدا سوگند هرگز آتش جهنم را به چشمت نمیبینی و آن هم تو را نمیبیند . سپس منادی ندا میدهد : خوشا به حالت ، پاک و پاکیزه شدی و بهشت گوارای تو باد !
آری ،
این است بخشی از برکات زیارت قبر شریف تو که خداوند به حرمت تو ، به خاطر صبر عظیم تو و به پاس خون ارزشمند تو به زائران قبرت هدیه میدهد .
آری ،
خداوند بزرگ بزرگوار است و هدیهی او نیز به زائران قبر مطهّرت بزرگ است .
چرا چنین نباشد !
تو که تمام بود و نبودت را برای خدا دادی ! تو که سختترین مصائب را برای احیای دین خدا بر جان خریدی !
تو که جوان هجده ساله و کودک شیرخوارهات را برای اکرام خدا روی زمین فدا نمودی !
اگر هزاران هزار بار دیگر هم به عرصهی دنیا میآمدی ، باز هم تمام وجودت را در راه خدا اهدا میکردی !
چرا خدا با تو چنین پاسخی ندهد ! که تو تمام تار و پودت را دادی تا دین خدا بماند و خداوند هرگز اجر مجاهدان راهش را ضایع نمیگرداند .
آری ، تو فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ، تو فرزند شیر خدا بودی ، مادر تو همان صدیقهی کبراست که جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی وی فرمود :
هرگاه فاطمه غضب کند ، خداوند غضبناک میشود .
به خدا قسم اکرام تو اکرام خداست !
دوباره کمی از تاریخ زندگانیات میگویم :
زمانی که تنهی شجرهی خبیثه - معاویة بن ابیسفیان ( لعنت اللّه علیهما ) - مُرد و فرزند ناپاکش را جانشین خود نمود مصیبت عالم اسلام با جانشینی یزید بیشتر شد .
یزید پس از مرگ پدرش به محض جلوس بر کرسی پادشاهی طیّ نامهای به حاکم مدینه - ولید بن عتبه - دستور داد : حسین بن علی را احضار کن و از او برای خلافت من بیعت بگیر و اگر از بیعت خودداری کرد ، سر او را از بدن جدا کن و به دمشق برای من بفرست و از مردم مدینه نیز بیعت بگیر و اگر کسی نپذیرفت حکمی را که بیان کردم دربارهی آنها اجرا کن .
آن لقمه حرام میمونباز ناپاکزاد ، در نامهی کثیفش نوشت که از تو بیعت بگیرند و اگر بیعت نکردی سر مبارکت را جدا سازند ! !
آن ناپاکزاد که در کاخهای مجلل و در تعیّشات و تعفّنات بزرگ شده بود ، نمیدانست که تو فرزند شیر خدا و امام آزادگان جهانی و لحظهای با تبهکاران کنار نمیآیی !
در اواخر عمر پدر ملعونش ، آنگاه که معاویه از مردم برای یزید کافر بیعت میگرفت ، تو با تمام قامت و صلابت در برابر معاویه ایستادی و بیعت با یزید را نپذیرفتی . معاویه نابکار با آن همه رذالت و پستی و خیانتش جرأت نکرد به فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بگوید : اگر بیعت نکنی کشته میشوی ؛ اما یزید ناپاکزاد میمون باز
در همان ابتدای کارش این چنین تو را تهدید مرگ کرد !
نامهی یزید به دست ولید حاکم مدینه رسید . ولید پریشان گردید و شبانه به دنبال مروان بن حکم - که پیش از او حاکم مدینه بود - فرستاد . مروان نزد ولید آمد . ولید او را در جریان نامهی یزید قرار داد و از او پرسید : با حسین علیهالسلام چگونه برخورد کند ؟
مروان خبیث - که جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم او و پدرش را لعنت کرده بود - گفت : هم اکنون حسین را احضار کن و از او برای یزید بیعت بگیر و اگر خودداری کرد سر از بدنش جدا کن قبل از آن که از مرگ معاویه آگاه شود ؛ زیرا او و برخی دیگر اگر از مرگ معاویه اطلاع پیدا کنند ، مردم را به مخالفت با یزید ترغیب مینمایند .
تو با چند نفر در مسجد نشسته بودی که پیک ولید آمد و پیام را ابلاغ کرد ، تو به آن پیک گفتی : تو برو ، نزد او خواهیم آمد .
برخی به تو گفتند : چرا ولید در این نیمهی شب تو را احضار کرده است ؟
تو فرمودی : معاویه رهسپار دیار عدم شده است و او ما را برای گرفتن بیعت فرا خوانده است .
سپس فرمودی : من هم اکنون جوانان خاندان خویش را فرا میخوانم و با آنها به طرف دارالاماره خواهیم رفت و آنها را بر درب قصر مینشانم و خود به تنهایی داخل قصر خواهم شد . عبداللّه بن زبیر گفت : من بر جان شما بیمناکم .
تو فرمودی : من در خود قدرت سرپیچی از بیعت با یزید را میبینم .
سپس تو با یاران وفادار و برادرت قمر بنیهاشم علیهالسلام و آشنایان جان بر کف
به طرف دارالاماره حرکت کردی و به آنان فرمودی :
داخل میشوم و هنگامی که شما را فرا خواندم یا صدای فریاد مرا شنیدید وارد دارالاماره شوید .
تو به تنهایی وارد دارالاماره شدی و ولید را دیدی که در کنار او مروان بن حکم نشسته بود .
تو با صدای رسایت به آن دو فرمودی : چه میخواهید ؟
ولید بیدرنگ نامهی یزید را برای تو قرائت کرد و تو بلافاصله با همان صدای رسایت به او فرمودی : من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد .
مروان به تو گفت : با امیرالمؤمنین بیعت کن !
و تو باز با صدای رسایت به آن نابکار فرمودی :
وای بر تو که سخن به گزاف گفتی ، چه کسی یزید را بر مؤمنین امیر کرده است ؟ !
مروان - که از برخورد تو خشمگین شده بود - برخاست و در حالی که قبضهی شمشیر را در دست میفشرد با صدای بلند به ولید گفت :
فرمان ده تا مأموران حکومتی سر از بدن او جدا کنند پیش از آن که از خانه بیرون رود و من خون او را به گردن میگیرم !
در این هنگام برادرت عباس علیهالسلام و هجده نفر از یاران جان بر کفت - که فریاد مروان را شنیده بودند - با شمشیرهای برهنه به قصر حکومتی حمله کردند و در حالی که اطراف تو را گرفته بودند تو را از دارالاماره خارج ساختند .
بعد از خروج تو از مقر حکومتی ، مروان رو به ولید کرد و گفت : تو حرف مرا نپذیرفتی ، به خدا قسم دیگر هرگز بر حسین دست پیدا نخواهی کرد .
ولید گفت : پیشنهاد تو برای من تباهی دینم را در پی داشت ، به خدا سوگند دوست ندارم همهی عالم از آن من باشد و من قاتل حسین باشم ، به خدا پناه میبرم از این که دستم به خون او آغشته شود به جرم این که او از بیعت با یزید خودداری میکند .
فردای آن روز ، مروان تو را در بین راه دید و به تو گفت : ای حسین ! من تو را
نصیحت میکنم ، بیا با امیرمؤمنان یزید بیعت کن که این کار به سود شماست ! تو با ناراحتی کلمهی استرجاع « إنا للّه و إنا الیه راجعون » را بر زبان جاری نمودی و به آن نابکار فرمودی : اسلام را وداع باید گفت اگر امت گرفتار امیری چون یزید گردد ، وای بر تو ای مروان مرا به بیعت یزید فرمان میدهی در حالی که او مردی فاسق است ، من تو را بر این گفتار ملامت نمیکنم ؛ زیرا تو همان کسی هستی که جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را هنگامی که در صُلب پدرت - حکم بن العاص - بودی لعنت کرد .
سپس به او فرمودی :
دور شو ای دشمن خدا ، ما اهل بیت رسول خدا هستیم و حق با ما و در میان ماست و زبان ما جز به حق سخن نمیگوید ، من خود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که فرمود :
خلافت بر فرزندان ابوسفیان و فرزندزادگان و بردگان آنها حرام است و فرمود : اگر معاویه را بر فراز منبر من دیدید بیدرنگ شکم او را پاره کنید . به خدا سوگند که مردم مدینه او را بر فراز منبر جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دیدند ، ولی به آنچه مأمور شده بودند عمل نکردند.
مروان با خشم بر تو فریاد زد : هرگز تو را رها نکنم مگر این که با یزید بیعت کنی ! شما فرزندان علی کینهی آل ابی سفیان را در سینه دارید و جای دارد که با آنها دشمن باشید و آنها با شما دشمنی ورزند .
تو در جواب آن نابکار فرمودی :
دور شو ای پلید ! که ما از اهل بیت طهارتیم و خداوند دربارهی ما به پیامبرش وحی فرموده :
« إِنَّمَا یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا »(1)
ای پسر زرقاء ! به خاطر آنچه که از رسول خدا ناخشنودی تو را بشارت میدهم به عذاب دردناک الهی روزی که نزد خدا خواهی رفت و جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی من و یزید از تو پرسش خواهد کرد .
1) سورهی احزاب ، آیهی 33 .
بعد از این بیانت دیگر در مروان قدرت سخن گفتن باقی نماند و رفت .
تو دیگر مدینه را جای امنی برای خود و خانوادهات نمیدیدی ، بنابراین تصمیم گرفتی که زادگاهت را ترک کنی و عازم مکه شوی .
تو شب هنگام کنار قبر مطهّر جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفتی تا با او وداع کنی . همین که کنار مزار رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدی ، مشاهده کردی که نوری از قبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیرون آمد و بعد به جای خود برگشت .
شب بعد نیز به حرم جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمدی و به نماز ایستادی و در سجده لحظهای به خواب رفتی و خود را در آغوش جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دیدی که آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم میان چشمهای تو را میبوسد و میفرماید :
پدرم فدای تو باد ، تو را میبینم که در خون خود آغشته میشوی در میان مردمی که امید به شفاعت من دارند ، ولی برای آنان بهرهای از شفاعت من نخواهد بود . ای فرزندم !تو به زودی نزد پدر و مادر و برادرت خواهی آمد و آنها مشتاق دیدار تواند .
سپس در همان حالت رؤیا به تو فرمود :
و إنّ لَکَ فی الجَنّةِ درجاتٍ لاتَنالُها إلاّ بالشّهادةِ .
خدا برای تو در بهشت مقام و منزلتی معین کرده است که جز با شهادت به آن مقام نخواهی رسید .
در این هنگام تو از خواب بیدار شدی در حالی که به شدت میگریستی و چون به خانه بازگشتی خواب خود را برای خانوادهی عزیزت بیان فرمودی .
تو سپس در تاریکی شب برای وداع با مادرت به سراغ قبر او رفتی و در برابر تربت پاکش ایستادی و آن همه بزرگواری و فداکاری و عواطف مادرت زهرا علیهاالسلام را به خاطر آوردی ، سپس در حالی که قطرات اشک بر صورت مبارکت جاری بود برای آخرین بار با مادر وداع کردی و به سراغ مزار برادرت امام حسن مجتبی علیهالسلام رفتی
وتربت پاکش را در آغوش گرفتی و با قلبی مالامال از اندوه به خانه بازگشتی و به آنان فرمودی که آمادهی حرکت شوند .
برادرت محمّد حنفیه با نگرانی به نزد تو آمد و تو را از این سفر برحذر میداشت و تو به وی فرمودی :
ای برادر ! تو نصیحت ملاطفتآمیز خود را از من دریغ نداشتی ؛ اما ای برادر ! حتی اگر در دنیا پناهگاهی نداشته باشم هرگز با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد .
هنگامی که زنان بنیهاشم از عزیمت تو به مکه آگاه شدند برای نوحهسرایی اجتماع نمودند ؛ تو نزد آنان رفتی و آنان را امر به سکوت کردی و فرمودی :
شما را به خدا سوگند که در این شرایط لب به نوحه و زاری باز نکنید که نافرمانی خدا و پیامبرش را در پی دارد و من از تصمیم خود منصرف نخواهم شد .
آنان به تو گفتند : چگونه گریه نکنیم و فریاد نزنیم در حالی که امروز در نظر ما همانند روزی است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت کرده بود و لحظاتی را تداعی میکند که علی و فاطمه و حسن علیهمالسلام ما را تنها گذاردند ، ای محبوب پاکان عالم ! خدا ما را به فدای تو گرداند !
تو باز آنان را به صبر و شکیبایی امر کردی و به آنان فرمودی :
این تقدیر خداست و محققا به وقوع خواهد پیوست .
امّ سلمه - همسر ارجمند پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم - به نزد تو آمد و گفت : ای فرزندم ! با رفتن خود به سوی عراق مرا اندوهگین مساز ، بدرستی که از جدّت رسول خدا
شنیدم که میگفت :
یُقتَلُ وَلَدی الحسین علیهالسلام بِأَرضِ العراق فی أرضٍ یُقالُ لَها کربلاء .
فرزندم حسین را در عراق و زمینی که آن را کربلا مینامند ، خواهند کشت .
تو به وی فرمودی :
ای مادر !به خدا سوگند من از سرانجام این کار به نیکی آگاهم و میدانم در چه روزی و در کجا کشته میشوم و میدانم چه کسانی از اهل بیت و شیعیانم با من کشته خواهند شد .
سپس با دست مبارک خود به طرف کربلا اشاره کردی .
امّ سلمه بیتابیاش دو چندان شد و با گریه و زاری تو را به خدای بزرگ سپرد .
تو قبل از حرکتت به مکه ، مکتوبی را به عنوان وصیت مرقوم داشتی که در آن مکتوب هدف والای قیام خود را بیان فرمودی که تا ابد برای آزادگان جهان درس باشد .
آری ،
تو در این مکتوب ارزشمندت - که اهداف قیام بشر سازت را مشخص کردهای - به برادرت محمّد بن حنفیه نوشتی :
این چیزی است که حسین بن علی به برادرش محمّد بن حنفیه وصیت نموده است :
بدرستی که حسین گواهی میدهد بر وحدانیت خدا و این که او شریک ندارد و محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنده و رسول اوست و حق را از جانب خدا آورده است و بدرستی که بهشت و دوزخ حق است و روز قیامت خواهد آمد و شکی در آن نیست و خدای متعال مردگان را زنده خواهد کرد .
اما بعد ، قیام و خروج من بر یزید برای ایجاد فتنه و فساد و یا برای سرگرمی و خود نمائی نیست ؛ بلکه خروج من برای اصلاح امور امت جدّم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است . من اراده کردهام که امر به معروف و نهی از منکر نموده و از سیرهی جدم و پدرم علی بن ابیطالب علیهالسلام پیروی کنم ، اگر کسی دعوت به حق را پذیرفت ، پس خداوند سزاوارتر به قبول آن است و اگر کسی آن را نپذیرفت ، من صبر خواهم کرد تا خدای متعال میان من و این جماعت داوری کند و او بهترین حکم کنندگان است . و این وصیت من است و نیست توفیقی مگر از جانب خدا ، بر او توکل میکنم و به سوی او انابه خواهم کرد .
سپس نامه را پیچیدی و آن را مهر نمودی و به برادرت محمّد حنفیه دادی .
آری ،
تو در این وصیت گرانبار و ارزشمندت ، به همهی عالمیان برای همیشه بیان فرمودی که هدفی جز رضای خدا و احیای سنتها و ارزشهای الهی نداری ، تو برای حکومت کردن و ریاستطلبی قیام نکردی هرچند حکومت و خلافت حق خدائی تو بود که دیگران آن را ظالمانه غصب نموده بودند .
تو در حالی که میدانستی کشته میشوی بپا خاستی و در برابر طاغوتیان ایستادی ؛ زیرا میدانستی که رسوا نمودن دستگاه حاکم و احیای سنتها و ارزشهای الهی فقط با ریخته شدن خون مبارکت امکان پذیر است .
آری ،
وضعیت جامعه به چنان وخامتی رسیده بود که فقط اسمی از اسلام و قرآن باقی مانده بود و دین خدا در لبهی پرتگاه نابودی قرار داشت .
و تو فرزند شیر خدا جان خود را به جانان نثار کردی تا دین خدا باقی بماند و کافران تا ابد رسوا شوند .
مردمان برای برخورداری از دو روز زندگانی پست دنیا چشمهایشان را بر روی جنایت امویان بستند و بیتفاوت و خاموش شدند ؛ اما تو با صدای بلند فریاد زدی :
اگر با کشته شدن من دین جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم باقی میماند ، پس ای شمشیرهای برّان زودتر مرا دریابید !
هرچند کافران خون پاک تو و فرزندانت را بر سرزمین مقدّس کربلا ریختند ؛ لیکن تو پیروزمند آن میدان بودی و آن کافران شکست خوردهی ذلیل ! و کربلا آستانهی خدا و محل پرواز به سوی ابدیت و قبله گاه قلوب تمام عارفان حقیقی تا ابد است .
کربلا جایگاه عروج است ، کربلا پایگاه معرفت است ، کربلا تمام عالم است ، کربلا قلب تپندهی رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
مگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نفرمود : حسین از من است و من از حسین ؟ و مگر جز این است که پارهای از وجود نازنین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در این سرزمین مقدّس دفن است ؟
آری ،
کربلا قلب تپندهی رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
کربلا محل تبرّک جستن ملائکه و ارواح اولیای خداست .
فرزندت صادق علیهالسلام فرمود :
مرقد حسین علیهالسلام باغی از باغهای بهشت است و از آن جا فرشتگان به آسمان عروج میکنند و هیچ فرشتهی مقرّبی و نبیّ مرسلی نیست مگر آن که از خدا طلب زیارت آن را میکند ؛ لذا فوجی از آسمان به زمین آمده تا زیارت کرده و فوجی پس از زیارت از زمین به آسمان میروند .
و در سخن دیگری فرزندت امام صادق علیهالسلام فرمود :
هیچ فرشتهای در آسمانها نیست مگر آن که از خداوند عزوجل درخواست دارد که حق تعالی به او اذن دهد که قبر حضرت حسین علیهالسلام را زیارت کند ؛ لذا فوجی از آسمان به زیر آمده و به زیارت حضرتش رفته و فوجی از زیارت برگشته و به آسمان عروج میکنند .
آنچنان برکات زیارت قبر مطهّرت عظیم است که امامان علیهمالسلام به شیعیانشان فرمودهاند که هیچ گاه و در هیچ شرایطی زیارت آن قبر مطهّر ترک نشود ، فرزندت امام صادق علیهالسلام به یکی از یارانش فرمودند :
ای معاویة بن وهب ! به خاطر ترس و خوف ( چون کشته شدن در این مسیر ) زیارت امام حسین علیهالسلام را ترک مکن ؛ زیرا کسی که آن را ترک کند [ در روز قیامت [بسیار حسرت میخورد .
آیا دوست داری که خدا تو را در زمرهی کسانی ببیند که حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی و فاطمه و ائمه علیهمالسلام در حقشان دعا فرمودهاند ؟ !
آیا دوست داری از کسانی باشی که به واسطهی آمرزش لغزشهای گذشته
طومار اعمالت تغییر یابد و گناهان هفتاد سال از تو آمرزیده شود ؟ !
آیا دوست داری از کسانی باشی که از دنیا رفته بدون این که گناه قابل مؤاخذه داشته باشد ؟ !
آیا دوست داری از کسانی باشی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با آنها مصافحه میفرمایند ؟
پس در هر شرایطی به زیارت آن قبر شریف مشرف شو .
آری ،
این است برکات زیارت قبر مطهّر تو که عالم را فرا گرفته است .
و در طول تاریخ شیعیان دلباختهات از جای جای زمین با تمام دشواریها و مشکلات ، خطرات را بر جان میخریدند و به زیارت قبر مطهّرت مشرف میشدند و بسیاری از این عاشقان در این راه به دست یزیدیان زمان جان میدادند .
و در این زمان که یزیدیان دوران ؛ با تفکرات باطلشان - که زیارت قبر مطهّرت را شرک میدانند - هرچند در این ده سال اخیر دهها هزار نفر از زائران قبر مطهّرت را ناجوانمردانه با بمب گذاریها و عملیات انتحاری به شهادت رساندهاند ؛ لیکن ذرهای از توجه شیعیان عاشقت به قبر مطهّرت کاسته نشد و همواره میلیونها نفر از آنان با تمام خطرات به زیارت قبر مطهّرت مشرف میشوند .
آری ،
آن باطل کیشان که میگویند :
حسین مرده است و زیارت قبر وی شرک است !
خودشان در گور جهالت مردهاند و تو شهید جاویدی و شهدا همواره زندهاند و بر آدمیان نور میافشانند .
و ما فریاد میزنیم :
فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم زنده است ، حسین علیهالسلام نور جاوید است ، حسین علیهالسلام سبب حیات قلبهای آدمیان است .
و آنان که دامن شیطان را گرفتند زیارت قبر تو را شرک میدانند ؛ زیرا قلبهای آنان با قلبهای آل ابو سفیان پیوند خورده است .
یزیدیان تو را کشتند تا به خیال باطلشان نور تو را خاموش کنند ؛ لیکن خود خاموش شدند و تو چونان هزاران هزار خورشید فروزان در آسمان دلها درخشیدی و تا ابد خواهی درخشید .
و این یزیدیان زمان نیز میخواهند با کشتن زائران تو و شیعیان تو یادت را خاموش کنند ؛ اما نابکاران نمیدانند که نور خدا پاینده است و خود خاموش میشوند و انتقام الهی به زودی دامان آنها را خواهد گرفت ، همان گونه که دامان هم کیشانشان را در اعصار گذشته نیز گرفت و در جهنم سرنگونشان ساخت .
در این جا باز هم میخواهم از عاشورایت بگویم ، همان مصیبت بزرگ که چشمهای عاشقانت را پر خون و قلبهای آنان را پر گداز میکند .
در عاشورا برادرت حسن علیهالسلام نبود ، اما یادگاران ایشان و فرزندان دلبندش ، قاسم و عبداللّه بودند و از طرف پدرشان امام حسن مجتبی علیهالسلام قربانی تو شدند .
تو در شب عاشورا به همهی اصحاب با وفایت فرمودی که فردا همگی کشته خواهید شد . قاسم پیش تو آمد و گفت : عمو جان ! من هم کشته خواهم شد ! تو او را به سینه چسباندی و فرمودی : ای یادگار برادرم ! مرگ در نظر تو چگونه است ؟ آن نوجوان سیزده ساله با معرفت به تو پاسخ داد : أحْلی مِنَ العَسَل : از عسل شیرینتر است .
در ظهر روز عاشورا پس از شهادت علی اکبر علیهالسلام قاسم نزد تو آمد و اظهار آمادگی برای رفتن به میدان کرد . تو قاسم را در آغوش گرفتی و به شدت گریستی و قاسم نیز در آغوش تو سخت گریست .
تو در مصیبت جوان دلبندت علی اکبر علیهالسلام صبر نمودی ؛ لیکن مصیبت قاسم برای تو سختتر بود ؛ زیرا او امانت و یادگار برادر مظلومت حسن علیهالسلام بود .
به او اجازه ندادی و او را از رفتن به میدان منع نمودی .
قاسم خودش را روی دست و پای تو انداخت و آنها را بوسید و در حالی که به شدت میگریست اصرار میکرد که او هم مانند علی اکبرت به میدان برود .
عاقبت با اصرار فراوان قاسم ، به یتیم برادرت اجازهی میدان دادی . قاسم در حالیکه رجز میخواند به میدان رفت .
یکی از افراد لشکر دشمن روایت میکند :
دیدم پسری از لشکر امام حسین علیهالسلام قدم به میدان نهاد که صورتش مانند ماه میدرخشید و پیراهن بلندی در بر و نعلینی به پا داشت .
قاسم به سپاه دشمن زد و چند نفر از آن کافران را به خاک و خون کشید . عمر بن سعد أزُدی گفت : چنان بر این پسر حمله کنم که او را نقش بر خاک سازم . ناگاه همین ظالم شمشیری بر فرق نازنین فرزند برادرت فرود آورد که قاسم با فرقی شکافته و با صورت روی زمین آمد و صدا زد : ای عمو جان مرا دریاب !
همین که صدای یتیم امام حسن علیهالسلام به گوش تو رسید ، عقابگونه صفوف لشکر دشمن را از هم شکافتی و بر بالین غرق در خون او رسیدی و قاتل او را با ضربتی به هلاکت رساندی .
آنگاه سر شکافته شدهی وی را به دامان گرفتی و با اشک به فرزند برادرت فرمودی :
ای قاسم ! برای عمویت سخت است او را بخوانی ولی نتواند جواب گوید و اگر بیاید نتواند برای تو کاری بکند و اگر کاری بکند نتیجهای نداشته باشد .
قاسم در حالی که پاهایش را روی زمین میکشید سخنی نگفت و در آغوش تو جان داد ! تو در حالی که به شدت میگریستی بدن غرقه به خون قاسم را از خاک برداشتی و در حالی که به سینهی خود چسبانیدی و پاهای قاسم روی زمین کشیده میشد به خیمه آوردی و در کنار بدن پاره پارهی جوانت علی اکبر گذاشتی و فریاد زدی :
ای پسر عموهایم و ای بستگانم و ای یاران باوفایم ! صبر و شکیبایی را از دست ندهید ، به خدا قسم بعد از امروز دیگر ناگواری نخواهید دید .
آری ،
تو جامهای پی در پی مصائب را سر کشیدی و ذرهای تن به ذلّت ندادی تا به بشر درس آزادگی و سرافرازی بیاموزی .
سلام خدا بر تو باد یا حسین !
قابل توجه خوانندگان ارجمند ، بیاناتی که در این فصل در رابطه با زیارت قبر مطهّر سیّد الشهدا علیهالسلام و برکات و ثواب آن آمده ، جملگی بر گرفته از مضمون روایات معتبری است که در این دو کتاب ارزشمند شیعه آمده است :
کامل الزیارات ، ابن قولویه قمّی
المزار الکبیر ، محمّد بن جعفر بن مشهدی
این دو کتاب شریف به عنوان جامعترین و کاملترین منبع شیعی در رابطه با زیارت قبور مطهّر ائمه علیهمالسلام - به ویژه امام حسین علیهالسلام - میباشد .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در رابطه با دختر گرامیشان حضرت صدیقهی کبری علیهاالسلام فرمودند :
إنّ اللّهَ لَیَغْضَبُ لِغَضَبِ فاطمةَ یَرضی لِرضاها .
به یقین خداوند با خشم فاطمه به خشم میآید و با خشنودی او خشنود میشود .
حدیث فوق در منابع متعددی از اهل سنت آمده است ، از جمله :
مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 153
میزان الاعتدال ، ذهبی ، ج 2 ، ص 72
ذخائر العقبی ، محب طبری ، ص 39
کنز العمال ، متقی هندی ، ج 6 ، ص 111
اُسد الغابه ، ابن اثیر ، ج 5 ، ص 522
الإصابه ، ابن حجر ، ج 8 ، ص 159 و ...
در منابع شیعه نیز این حدیث فراوان آمده است .
مباحث تاریخی این فصل دربارهی ملاقات امام حسین علیهالسلام با والی مدینه و مروان و مباحث پیرامون آن از این منابع نقل شده است :
تاریخ یعقوبی
کامل ابن اثیر
مناقب ابن شهر آشوب
حیاة الامام حسین علیهالسلام ، باقر شریف القرشی
مقتل الحسین علیهالسلام ، سید عبدالرزاق مقرّم
زمانی که مروان بن حکم به امام حسین علیهالسلام گفت که با یزید بیعت کن و خود را محفوظ بدار ؛ امام حسین علیهالسلام به او فرمود :
عَلی الاسلام السّلام إذ قد بُلِیَت الاُمّةُ بِراعٍ مثل یزید ، وَیحک یا مروانُ أتأمُرُنی بِبَیعة یزید و هو رجلٌ فاسقٌ .
باید با اسلام خداحافظی نمود اگر امت گرفتار امیری چون یزید گردد ، وای بر تو ای مروان ! مرا به بیعت با یزید فرمان میدهی در حالی که او مرد فاسقی است ؟!
در احادیث متعددی آمده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مروان بن حکم را آنگاه که در صلب پدر کافرش - حکم بن ابی العاص - بود ، به همراه پدرش لعنت نمود ، اکنون چند مورد از منابع اهل سنت میآوریم :
سیوطی در « الدرالمنثور » در ذیل سخن خداوند متعال در سورهی مبارکهی
بنیاسرائیل « و ما جعلنا الرؤیا التی ... فی القرآن » از ابن ابی حاتم و ابن عمر نقل میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در رؤیای خویش دید که مروان بن حکم بر منبر او قرار گرفته بود به صورت میمون و سپس از عایشه نقل میکند روزی به مروان گفت :
سمعت رسول اللّه [ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ] یقول لأبیک و جدّک : إنّکم الشجرة الملعونة .
شنیدم که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به پدر و جدّت گفت : شما شجرهی ملعونه میباشید .
متّقی هندی در کتاب « کنزالعمال » ج 6 ، ص 90 نقل میکند که امام حسن علیهالسلام روزی بر مروان غضب نمود و فرمود :
اهل بیت ملعونون ، فواللّه لقد لعنک اللّه علی لسان نبیّه [ صلی اللّه علیه و آله و سلّم [و أنت فی صلب أبیک .
حاکم نیشابوری در کتاب « مستدرک الصحیحین » ج 4 ، ص 481 از عبداللّه بن زبیر نقل میکند :
إنّ رسول اللّه [ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ] لعن الحکم و ولده .
رسول خدا ، حکم بن ابی العاص و فرزندش [ که در صلب وی بود [را لعنت کرد .
در مستدرک الصحیحین ، ج 4 ، ص 481 از عمرو بن مرّة نقل نموده :
إنّ الحکم بن أبی العاص استأذن علی النبی [ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ] فعرف النبی [ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ] صوته و کلامه إئذنوا له علیه لعنة اللّه و علی من یخرج من صلبه ...ذو مکر و خدیعة ، یعطون فی الدنیا و ما لهم فی الآخرة من خلاق .
حکم بن ابی العاص برای وارد شدن بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اجازه خواست . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم صدای او را شناخت و فرمود : به او اجازه دهید ، لعنت خدا بر او و بر کسی که
از صلب او خارج میشود ... که آنان اهل مکر و خدعه هستند ، در دنیا به آنان [ مطاع ناچیز دنیا [دادهمیشود و لیکن در آخرت آنان را بهرهای نیست .
مضمون این روایات در منابع اهل سنت متعدد است .
اکثر اهل سنت معاویه را به عنوان صحابی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خلیفهی بر حق میشناسند !
و این در حالی است که برخی از بزرگان اهل سنت نقل میکنند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی معاویهی ملعون فرمود :
هرگاه که معاویه را بر روی منبر من دیدید ، بیدرنگ او را به قتل برسانید .
اکنون برخی از منابع اهل سنت را در این باره میآوریم :
ذهبی در کتاب « میزان الاعتدال » ج 2 ، ص 7 نقل میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
إذا رأیتم معاویة علی منبری فاقتلوه .
هرگاه دیدید که معاویه بر منبر [ خلافت ] من است ، او را بکشید .
ابن حجر نیز در « تهذیب التهذیب » ج 7 ، ص 324 نقل میکند :
إذا رأیتم معاویة علی هذه الأعواد فاقتلوه .
هرگاه دیدید که معاویه روی این چوبهاست ، او را بکشید .
از این احادیث کفر معاویه ثابت میشود .
حدث فوق در « کنوز الحقایق » مناوی ص 9 و برخی دیگر از منابع اهل سنت نیز آمده است .
حضرت امام حسین علیهالسلام در بخشی از وصیت نامهی خود به برادرشان محمّد بن حنفیه فرمودند :
... و إنّی لم أخرُج أشِرا و لا بَطِرا و لا مفسدا و لا ظالما وإنّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فی أُمّةِ جدّی صلیاللهعلیهوآلهوسلم أریدُ أن آمُرَ بالمعروفِ و انهی عنِ
المنکرِ و أسیرَ بسیرةِ جدّی و أبی علیّ بن أبی طالب علیهالسلام ، فَمَن قَبِلنی بقَول الحقّ فاللّهُ أولی بالحقّ و مَن رَدَّ عَلَیَّ هذا أصبِرُ حتّی یَقضِیَ اللّهُ بَینی وَ بَینَ القوم بالحقّ و هو خیرُ الحاکمین .(1)(2)
محمّد بن حنفیه فرزند امیرالمؤمنین است و حنفیّه لقب مادر اوست ، نام مادرش خوله میباشد .
اما نیامدن او همراه امام به عراق شاید به جهت عذر یا مصلحتی بوده است .
علامه مامقامی در تنقیح المقال ، ج 3 ، ص 112 مینویسد :
باید گفت که نیامدن محمّد بن حنفیه با امام به جهت عذر و مصلحتی بوده است و محمّد بن حنفیه و عبداللّه به جعفر ( شوهر حضرت زینب علیهاالسلام ) و امثال آنها [ که همراه امام حسین علیهالسلام نبودند ] شأنشان بالاتر از آن است که اعتقاد بر خلاف حق داشته باشند .
شیعه بر این باور است که امام حسین علیهالسلام نه تنها میدانست که به شهادت میرسد ؛ بلکه جزئیات شهادت خویش و یارانش را نیز در دشت کربلا میدانست .
مرحوم علامهی مجلسی نقل میکند :
امام حسین علیهالسلام هنگامی که عزم حرکت از مدینه را کرد ، امّ سلمه نزد امام آمد و گفت :
ای فرزندم ! با رفتن خود به سوی عراق مرا اندوهناک مساز ؛ به درستی که از جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که میگفت : فرزندم حسین را در عراق و زمینی که آن را کربلا مینامند ، خواهند کشت .
امام حسین علیهالسلام در جواب امّ سلمه فرمود : ای مادر ! به خدا سوگند که من از سرانجام این کار به نیکی آگاهم ، ولی چارهای جز ادامهی این کار ندارم ، به خدا سوگند میدانم در چه روزی و در کجا کشته میشوم و باز میدانم نام آن
کسی را که مرا خواهد کشت و میدانم مکانی را که مرا در آن به خاک خواهند سپرد ، و حتّی میدانم چه کسانی از اهل بیت و شیعیانم با من کشته خواهند شد ، و اگر در تو اشتیاقی هست که این منظره را تماشا کنی ببین ! پس امام علیهالسلام با دست مبارک خود به طرف کربلا اشاره کرد و امّ سلمه بیتابیاش دو چندان شد و با گریه و زاری او را به خدای بزرگ سپرد .(1)
محمّد بن جریر طبری در « دلائل الامامة » ص 74 مینویسد :
عبداللّه بن عباس نقل میکند : هنگامی که امام حسین علیهالسلام عازم عراق بود ، به دیدنش رفتم و به او گفتم : ای فرزند رسول خدا ! تو را به خدا سوگند میدهم که به عراق نروی و از این سفر در گذری .
امام علیهالسلام فرمود : ای پسر عباس ! مگر نمیدانی که خاک عراق جایگاه شهادت من و اصحاب با وفای من است ؟
گفتم : این خبر از کجا به شما رسیده است ؟
فرمود : این رازی است که من از آن آگاهی دارم و علمی است که به من عطا شده است .
بیهقی در تاریخ خود نقل میکند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به حسین علیهالسلام فرمود :
به درستی که از برای تو در بهشت درجهای است که جز به شهادت به آن نمیرسی .
خوارزمی در « مقتل الحسین » ص 170 مینویسد :
پس حسین علیهالسلام - هنگامی که سپاه دشمن برای جنگ با آن حضرت تجهیز شدند - میدانست که کشته میشود ، از این جهت به صبر کوشید و هرگز بیتابی و ناشکیبایی نکرد تا به سعادت شهادت رسید ، بهترین و والاترین درودها بر او باد .
البته به دو نکتهی مهم نیز باید توجه نمود :
1 - علم امام حسین علیهالسلام به شهادت خود و یارانش ، چیزی را بر امام حسین علیهالسلام
1) بحارالانوار ، ج 44ص 332 .
تحمیل ننموده بود ؛ زیرا امام علیهالسلام با آزادی و ارادهی خویش شهادت در راه خدا را پذیرفت .
2 - شاید برای برخی این شبهه و سؤال پیش آید :
با وجود این که امام حسین علیهالسلام میدانست که اگر عازم کربلا شود ، حتما کشته میشود چرا خود را به کشتن داد ؟مگر حفظ جان واجب نیست ؟
جواب :
الف : مردم عراق به آن حضرت نامه نوشتند و درخواست نمودند که امام حسین علیهالسلام به عراق بیاید تا در رکاب آن حضرت با حکومت یزید نبرد کنند ، امام علیهالسلام هر چند میدانست که آن گروه - هنگامی که پای جان به میان آید - سست میشوند و دست از یاری او بر میدارند ؛ لیکن برای اتمام حجت راهی سرزمین عراق شدند . زیرا امام اگر این کار را نمیکرد مردم عراق در روز قیامت به خدا میگفتند : ما امام علیهالسلام را برای مقابله با یزید دعوت کردیم ، اما او نیامد ! !
ب : در آن زمان ، آن چنان قرآن و ارزشهای دین لگد مال شده بود که چیزی جز شهادت مولا حسین علیهالسلام مردم را تکان نمیداد و بیدار نمیکرد ؛ لذا امام حسین علیهالسلام خون مقدّس خود و فرزندان و یارانش را اهدا نمود تا ارزشهای اسلامی زنده شود و دودمان امویان رسوا گردند .
همان گونه که بیان شد بیانات مربوط به زیارت قبر مطهّر سیّدالشهدا علیهالسلام و برکات آن که در متن آمده است ، برگرفته از احادیث معتبر میباشد ؛ در این جا برای تبرک و بهرهمندی بیشتر چند حدیث را در این رابطه با متن عربی آن از کتاب شریف « کامل الزیارات » ابن قولویه قمی نقل میکنیم :
امام صادق علیهالسلام میفرماید :
وکّل اللّه بقبر الحسین بن علی علیهماالسلام سبعین ألف ملک یعبدون اللّه عنده ، الصلاة الواحدة من صلاة أحدهم تعدل ألف صلاة من صلاة الآدمییّن ،
یکون ثواب صلاتهم لزوّار قبر الحسین بن علی علیهماالسلام و علی قاتله لعنة اللّه و الملائکة و الناس أجمعین أبد الآبدین .(1)
خداوند متعال هفتادهزار فرشته را بر قبر حسین بن علی علیهماالسلام موکل ساخته که او را نزد قبر عبادت کنند ، یک نماز از یک نفر آنها معادل با هزار نماز آدمیان میباشد و ثواب نمازشان برای زوّار قبر حضرت امام حسین علیهالسلام و وزر و وبال برای قاتل آن حضرت که لعنت خدا و ملائکه و مردم اجمعین بر او باد محسوب میگردد .
امام صادق علیهالسلام فرمودند :
إن للّه ملائکة موکّلین بقبر الحسین علیهالسلام ، فإذا همَّ الرّجل بزیارته أعطاهم اللّه ذنوبه ، فإذا خطا محوها ، ثمّ إذا خطا ضاعفوا له حسناته ، تزال حسناته تضاعف حتی توجب له الجنّة ، ثم اکتنفوه و قدّسوه و ینادون ملائکة السماء أن قدّسوا زوار حبیب حبیب اللّه ، فإذا اغتسلوا ناداهم محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم یا وفداللّه أبشروا بمرافقتی فی الجنّة !ثم ناداهم امیرالمؤمنین علیهالسلام : أنا ضامن لقضاء حوائجکم و دفع البلاء عنکم فی الدنیا و الآخرة ثم التقاهم النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم عن ایمانهم و عن شمائلهم حتی ینصرفوا إلی أهالیهم .(2)
خداوند متعال فرشتگانی دارد که موکل بر قبر امام حسین علیهالسلام میباشند ، هنگامی که شخصی قصد زیارت آن حضرت را مینماید حق تعالی گناهان او را در اختیار این فرشتگان قرار میدهد و زمانی که وی قدم برداشت ، فرشتگان تمام گناهانش را محو میکنند سپس قدم دوم را که برداشت حسناتش را مضاعف و دو چندان میکنند و پیوسته با قدمهایی که بر میدارد حسناتش مضاعف میگردد تا به حدی میرسد که بهشت برایش واجب و ثابت
میگردد ، سپس اطرافش را گرفته و تقدیسش میکنند و فرشتگان آسمان ندا داده و میگویند :
زوّار دوستِ دوستِ خدا را تقدیس نمائید !
و وقتی زوار غسل کردند حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایشان را مورد ندا قرار داده و میفرماید : ای مسافران خدا !بشارت باد بر شما که در بهشت با من هستید .
سپس امیرالمؤمنین علیهالسلام به ایشان ندا داده و میفرماید : من ضامنم که حوائج شما را برآورده نموده و بلا را در دنیا وآخرت از شما دفع کنم، سپس پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم با ایشان از طرف راست و چپ ملاقات فرموده تا بالأخره به اهل خود بازگردند .
امام صادق علیهالسلام فرمود :
من زار الحسین علیهالسلام من شیعتنا لم یرجع حتی یغفر له کلّ ذنب ، و یکتب له بکلّ خطوة خطأها و کلّ ید رفعتها دابّته ألف حسنة و محاعنه ألف سیئة ، و ترفع له ألف درجة .(1)
کسی که از شیعیان ما بوده و حسین علیهالسلام را زیارت کند ، از زیارت بازنگشته مگر آن که تمام گناهانش آمرزیده میشود و برای هر قدمی که بر میدارد و هر دستی که بالا میرود و اسبش را حرکت داده و میراند هزار حسنه ثبت شده و هزار گناه محو گشته و هزار درجه مرتبهاش بالا میرود .
امام صادق علیهالسلام فرمود :
ما من أحد یوم القیامة إلاّ و هو یتمنّی أنّه من زوّار الحسین ، لما یری ممّا یصنع بزوّار الحسین علیهالسلام من کرامتهم علی اللّه تعالی .(2)
احدی نیست در روز قیامت مگر آن که آرزو میکند از زوار امام حسین علیهالسلام باشد ؛ زیرا مشاهده میکند که چه کرامتی حق تبارک و تعالی دربارهی آنها منظور میفرماید .
عبداللّه بن نجار میگوید :
قال لی ابو عبداللّه علیهالسلام : تزورون الحسین علیهالسلام و ترکبون السّفن ؟ فقلت : نعم ، قال : أما علمت أنّها إذا انکفأت بکم نودیتم : ألا طبتم و طابت لکم الجنة !
امام صادق علیهالسلام به من فرمود : آیا به زیارت امام حسین علیهالسلام میروید ؟ و آیا بر کشتی سوار میشوید و به زیارت آن حضرت میروید ؟
عرض کردم : بلی .
حضرت فرمودند : آیا میدانی هر گاه کشتی شما را در دریا واژگون کند منادی ندا میکند :
آگاه باشید !خوشا به حال شما ، بهشت بر شما گوارا باد .
عبداللّه بن میمون قداح میگوید :
... قال قلت له : ما لمن أتی قبر الحسین بن علی علیهماالسلام زائرا عارفا بحقه ، غیر مستنکف و لا مستکبر ؟ قال : یکتب له ألف حجة مقبولة و ألف عمرة مبرورة و إن کان شقیّا کتب سعیدا ، لم یزل یخوض فی رحمة اللّه عزّوجلّ .(1)
محضر مبارک امام صادق علیهالسلام عرض کردم : کسی که به زیارت قبر حسین علیهالسلام برود در حالی که عارف به حق آن جناب بوده و زیارتش بدون تکبر باشد ؛ ثوابش چیست ؟
حضرت فرمود : هزار حج مقبول و هزار عمره پذیرفته شده برایش مینویسند و اگر شخص شقی باشد او را سعید قلمداد مینماید و پیوسته در رحمت خداوند عزوجل غوطه میخورد .
امام رضا علیهالسلام فرمود :
من زار قبر أبی عبداللّه علیهالسلام بشط الفرات کان کمن زار اللّه فوق عرشه .(2)
کسی که قبر حضرت ابی عبداللّه الحسین علیهالسلام را در کنار فرات زیارت کند ، مثل کسی است که خدا را بالای عرش زیارت نموده است .
امام باقر علیهالسلام فرمود :
مروا شیعتنا بزیارة قبر الحسین علیهالسلام ، فإنّ إتیانه یزید فی الرزق و یمدّ فی العمر و یدفع مدافع السّوء و إتیانه مفترض علی کلّ مؤمن یقرّ للحسین بالإمامة من اللّه عزّوجل .(1)
امر کنید شیعیان ما را به زیارت قبر حسین علیهالسلام چه آن که زیارت آن حضرت رزق و روزی را زیاد و عمر را طولانی کرده و اموری که بدی و شر را جلب میکنند دفع مینماید . و زیارت آن حضرت علیهالسلام بر هر مؤمنی که اقرار به امامت حضرتش از طرف حق تعالی دارد واجب و لازم است .
امام صادق علیهالسلام فرمود :
أربعة آلاف ملک عند قبر الحسین علیهالسلام شُعثٌ غبرٌ یبکونه إلی یوم القیامة ، رئیسهم ملک یقال له : منصور ، و لا یزوره زائرا إلاّ استقبلوه ، و لا یودّعه مودَّع إلاّ شیّعوه و لا یمرض إلاّ عادوه ، و لا یموت إلاّ صلّوا علیه [ و ] علی جنازته ، و استغفروا له بعد موته .(2)
چهار هزار فرشته در اطراف قبر امام حسین علیهالسلام بوده که جملگی ژولیده و گرفته و حزین میباشند و تا روز قیامت برآن جناب میگریند ، رئیس ایشان فرشتهای است که به او منصور گفته میشود ، هیچ زائری به زیارت آن حضرت نمیرود مگر آن که این فرشتگان به استقبالش میروند و هیچ وداع کنندهای با قبر آن حضرت وداع نکرده مگر آن که این فرشتگان مشایعتش میکنند و مریض نمیشود مگر آن که عیادتش کرده و نمیمیرد مگر آن که ایشان بر جنازهاش نماز خوانده و از خدا طلب آمرزش برایش میکنند .
بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام که بر قبر مطهّر آن حضرت قبّهای ساخته شد ؛ همواره عاشقان آن حضرت علیهالسلام به زیارت قبر مطهّر ایشان شرفیاب میشدند و تمام خطرات را به جان میخریدند و بسیاری از آنان در این راه توسط دژخیمان به شهادت رسیدند .
متوکل عباسی یکی از پستترین و جنایتکارترین خلفای عباسی بود . او دشمنی شدیدی به امیرمؤمنان علیهالسلام و شیعیان وی داشت . دوران حکومت او برای شیعیان یکی از سیاهترین دورانها به شمار میرود . یکی از جنایات بزرگ این خلیفهی پست منحوس ویران کردن بارگاه امام حسین علیهالسلام بود . او در سال 236 ق دستور داد آرامگاه سرور شهیدان علیهالسلام و بناهای اطراف آن ویران و زمین پیرامون آن کشت شود و نیز در اطراف آن پاسگاههایی برقرار ساخت تا از زیارت آن حضرت جلوگیری کند . گویا هیچ یک از مسلمانان حاضر به تخریب قبر امام حسین علیهالسلام نبوده است ؛ زیرا او این کار را توسط شخصی به نام « دیزج » انجام داد که یهودی الأصل بود . متوکل اعلام کرد : رفتن به زیارت حسین بن علی ممنوع است و اگر کسی به زیارت او برود مجازات خواهد شد .(1)
اما شیعیان و دوستداران سرور شهیدان در هیچ شرایطی از زیارت آن تربت پاک باز نایستادند و زائران ، انواع صدمهها و شکنجهها را تحمل میکردند و باز به زیارت میرفتند .
پس از متوکل دوباره شیعیان قبر آن حضرت را بازسازی کردند .
1) مروج الذهب ، مسعودی ، ج 4 ص 51 ؛ تاریخ الخلفاء ، سیوطی ص 347 .
سلام خدا بر تو باد یا مولا ، یا حسین !
ای کسی که خداوند تا ابد به پاس حماسه جاویدت بر عالمیان مباهات میکند و عنایات خویش را در زمین و آسمان و بزرخ و بهشت بر سر دلدادگانت میگستراند .
تو از همان روزی که در صحیفهی الهی به تو خطاب شد که جان خود را به خدا بفروش ؛ مطیع محض خدا بودی و ذبح اولاد و قطعه قطعه شدن اجزای بدنت را پذیرفتی تا قلب خود را - که فراختر از عرش خداست - تماما جایگاه خدا و ملائکهی او گردانی .
در حدیث قدسی آمده است ؛ خداوند میفرماید :
زمین من و آسمان من ، هیچکدام گنجایش مرا ندارد ؛ اما قلب بندهی مؤمن به من ، گنجایش مرا دارد .
و همچنین در حدیث دیگری خداوند به داوود علیهالسلام میفرمود :
خانهای را خالی کن که در آن ساکن شوم . داوود عرض کرد : ای خدا ! تو بزرگتر از آن هستی که در جایی ساکن شوی ، آن گاه خطاب به او وحی شد که قلبت را برای من خالی کن .
و قلب وسیع تو خانهی خداست ؛ زیرا قلب مطهّر تو از تعلق به غیر خدا خالی و در آن هیچ فکر ، ذکر و همّی جز خدا نیست .
آری ،
تو بیت اللّه حقیقی هستی ؛ زیرا خداوند متعال ، منزه از مکان و زمان و فرود آمدن و مسکن گزیدن است و قلب پاک تو که از تمام علایق عالم به جز خدا خالی است خانهی خدا و محل نظر اوست .
تو آن قلب ظاهری که در سینهات داشتی را نیز در راه محبوبت فدا نمودی ؛ آنگاه که تیر مسموم سه شعبهای که قلب نازنینت را شکافت و خون فوران زد و تو مدام ذکر خدا میگفتی .
تو آن خون مبارک را بر دستان گرفتی و سر و محاسن خود را به آن خضاب نمودی تا نشانهای باشد بر این که حسین تمام وجودش را فدای خدا ساخته است .
آری ،
تو قلب ظاهری و خون قلب خود را در راه خدا بذل کردی تا قلب معنوی تو خالصتر و فراختر و از جمیع ما سوی اللّه فارغ گردد .
آری ،
قلب تو شد بیت اللّه الأعظم که دائم حول آن ملائکهی الهی در طوافاند .
از این روست که در خبر آمده که خداوند متعال در روز عرفه ، قبل از این که به اهل عرفات بنگرد ، به زائران تو مینگرد .
و از این روست که خداوند متعال تمام فضائل و خصایصی را که به کعبه اختصاص داده است به تو نیز عطا فرموده است .
و خداوند مقامی فراتر از کعبه به تو داده است که فرزندت امام رضا علیهالسلام فرمود :
هرکس تو را زیارت کند مانند کسی است که خداوند را در عرش زیارت کرده باشد .
توسل به وجود مقدّس تو نجات بخش است ؛ و چه بسیار مؤمنانی که متوسّل
به تو شدند و نجات یافتند و چه بسیار از خلائق نیز در روز رستاخیز با شفاعت تو نجات مییابند .
و هرگاه انبیای الهی دچار شدائد و مشکلات میشدند با توسل به تو و جدّت و خاندان مطهّرت نجات مییافتند .
در این باره روایاتی وجود دارد ؛ از جمله :
آدم علیهالسلام با توسل به تو نجات یافت و توبهی او پذیرفته شد ، آنگاه که نافرمانی خدا نمود و از بهشت خداوند خارج شد و پس از گریههای طولانی ، خداوند اسماء تو و جدّت و مادر و پدر و برادرت را به آدم علیهالسلام تعلیم داد و آنگاه که خدا را به حق تو سوگند داد دعایش مستجاب شد .
و نوح علیهالسلام آنگاه که کشتیاش بر فراز آبهای پرتلاطم در حرکت بود و خداوند برای استقرار آن کشتی به او وحی فرمود که به خمسه طیبه متوسل شود و کشتی نوح علیهالسلام وقتی آرام و قرار گرفت و بر کوه جودی استقرار یافت که به تو توسل جست و خدا را به حق تو قسم داد .
و وقتی زکریا علیهالسلام به درگاه الهی گفت : خدایا ! از جانب خودت فرزندی شایسته و جانشینی صالح به من عطا فرما ، خداوند اسماء خمسه را به او تعلیم داد و بشارت به یحیی زمانی به او داده شد که به تو توسل یافت و خداوند را به حق تو قسم داد .
و یونس نبی علیهالسلام ، آن گاه که در دل نهنگ بود به حق خمسه طیبه به درگاه الهی دعا کرد و هنگامی که از کام نهنگ بیرون افتاد و نجات یافت که خداوند را به حق تو قسم داد .
و ایوب علیهالسلام که خداوند او را به مصائب و شدائد امتحان نمود ؛ آن زمانی آسیب و ناراحتی آن حضرت برطرف شد که در دعا و توسل به خمسه طیبه خدا را به حق تو سوگند داد .
و یوسف علیهالسلام که برادران او ، وی را در چاه انداختند ؛ آن زمانی از ظلمات چاه خلاص یافت که به تو و جدّت و پدر و مادر و برادرت علیهمالسلام توسل یافت .
و آن گاه که به زندان افکنده شد ، پس از چند سال رنج زندان ، خدا را به حق تو قسم داد و به تو متوسل شد و از زندان و اسارت آزاد گشت .
و خداوند به برکت شما خاندان طهارت غم و غصهی یعقوب علیهالسلام را برطرف نمود ؛ آنگاه که به درگاه الهی عرض کرد : خدایا ! به من رحم کن ، چشمانم از دست رفت و نور ندارد و خداوند به او وحی کرد که بگو : خدایا به حق محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین ، از تو مسئلت دارم که چشمم و نور چشمم را به من بازگردانی !
و به محض این که به نام تو رسید ، بشارت دهنده آمد و با بشارت به یوسف ، یعقوب بیناییاش را باز یافت .
آری ،
پیامبران با توسل به وجود مقدّست - که آن زمان در عالم نور بودی - از مشکلات و گرفتاریها و بلایا به اذن خدا خلاص مییافتند .
آری ، آری
نام مقدّست شفا بخش دلهاست و توسل به وجود نازنینت ، آزادی از اسارت و پرواز در آسمانهاست .
چه بسیار بیماران لاعلاجی که با توسل به تو شفا یافتند و چه بسیار گرههائی که با عنایات تو گشوده شد و چه بسیار گمراهانی که با نظر لطف تو در شاه راه هدایت با سرعت به سمت بهشت حرکت نمودند .
در خاک مقدّس کربلایت نیز برکات نهفته است .
در بخشی از دعایی که به مناسبت روز میلاد مبارکت از فرزند عزیزت امام عصر ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) نقل شده آمده است :
... اَلمُعَوَّض مِن قَتلِهِ ، أنّ الأئِمّةَ مِن نَسلِهِ و الشِّفاء فی تُربَتِه ...
در قبال آن ایثارگری و شهادت طلبی او ، خداوند امامان معصوم را از دودمان و نسل او قرار داده و درتربت مقدسش شفای دردهاست .
تربت مبارک و مقدّس تو که با خون پاک تو آسمانی شده است ، نه تنها بیماریهای جسمی و ظاهری را مداوا میکند ؛ بلکه در بیماریهایی که هم جنبهی روحی و روانی داشته باشد نقش فوق العادهای دارد .
و برکات فراوان دیگری که خدا در تربت تو قرار داده است .
جائی که پیراهن یوسف علیهالسلام باعث چشم روشنی پدر نابینایش یعقوب علیهالسلام شد و جائی که مایعی همچون عسل که از شکم حشرهای خارج میشود خاصیت شفائی دارد ؛ چگونه خاک کربلا که با خون تو تا ابد مقدّس شده است شفا بخش نباشد !
آری ،
خاک کربلای تو به قول فرزندان ارجمندت علیهمالسلام :
شِفاءٌ مِن کُلِّ داءٍ و أمانا مِن کُلِّ خَوفٍ وَ غِنیً مِن کُلِّ فَقرٍ وَ عِزّا مِن کُلِّ ذَلٍّ .
البته برای دریافت برکات از خاک مقدّس کربلایت ، معرفت و قابلیت لازم است ؛ بسا افرادی که از نزدیکترین نقطهی قبر مطهّر تو خاک برمیدارند و هیچ گونه اثری عائد آنان نمیشود و در مقابل عدهای از فاصلههای دورتر از مزار شریف تو بخاطر معرفتی که دارند از تربت تو شِفا میگیرند .
این داستان را میگویم تا عاشقانت بیشتر به برکات توسل یافتن به وجود مبارکت پی ببرند :
نقل میکنند از عالم وارستهی مکتبت مرحوم آیت اللّه بروجردی که میگوید :
به درد چشم سختی مبتلا شده بودم و ناراحتی آن برایم طاقتفرسا و غیرقابل تحمل بود و معالجات پزشکی هیچ گونه نتیجهای همراه نداشت ، مدّتی بدین منوال گذشت تا ایام عاشورا فرا رسید و در این روزها هیئت و دستهجات عزاداری برای عرض تسلیت به منزل ما که روضه خوانی بود میآمدند - و در بروجرد مرسوم است که در روز عاشورا عزاداران حسینی خود را گِل آلود میکنند - در حالی که دستهجات
با قیافهای پر از گِل ، سینه زنان و فریاد کننان از خانه ما گذشتند ، ناگهان به یاد ناراحتی چشمم افتادم ، خم شدم ، از گِلهای خشکیدهای که بر سر وصورت عزاداران نمایان بود مقداری به قصد شفا برگرفتم و به چشم خود کشیدم شاید با توسل به امام حسین علیهالسلام خداوند عنایتی فرماید و اتفاقا کشیدن گرد خاک روی شانهی سینه زن امام حسین علیهالسلام به چشم همان و خوب شدن و بهبود یافتن چشم همان .
در کوتاهترین مدت ناراحتی چشم من تخفیف یافت و در مدّت کمی درد چشم من برطرف شد ؛ بلکه نور بیشتری را در اطراف خود به راحتی میدیدم و با آن همه مراجعات و مکتوبات تاکنون که دوران پیری را میگذرانم به عینک احتیاج پیدا نکردهام .
در اینجا دوباره برگردم به دوران کودکی تو
تو همواره عزیز رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و همواره آغوش گرم و مهربان آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سوی تو گشوده بود . روزی جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را در آغوش گرفت و به مسجد برد و در کنار خویش قرار داد و تکبیر نماز را بگفت . تو که طفلی کوچک بودی خواستی تکبیر بگویی اما زبان مبارکت درست آن را تلفظ ننمود . جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از برای تو دوباره تکبیر گفت و تو دوباره زبانت به درستی نچرخید ؛ باز حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم تکبیر گفت تا این که در مرتبه هفتم درست گفتی و به این سبب هفت تکبیر در شروع نماز سنت شد .
یکی از اعیاد اسلامی نزدیک بود و تو و برادرت لباس مناسبی برای آن روز نداشتید . هر دو به محضر مادرتان علیهاالسلام رسیدید و گفتید : ای مادر ، کودکان مدینه به جهت عید خود را با لباسهای زیبا زینت کردهاند ، آیا برای ما لباسی هست که خود را با آن زینت کنیم ؟
مادرتان فاطمه علیهاالسلام فرمود : ای نور دیدگان من ! لباسهای شما نزد خیاط است ، هرگاه برای شما دوخت و آورد ، شما را با آن زینت میکنم .
و مادرتان خواست با این سخن شما را خوشدل کند .
شب عید آمد و شما به مادرتان گفتید : ای مادر ! امشب شب عید است ، پس چه شد لباسهای ما ؟ !
مادرتان گریست و فرمود : ای نور دیدگان من ، خوشدل باشید ، إن شاء اللّه هرگاه خیاط لباسهای شما را آورد شما را با آن زینت میکنم .
پاسی از شب گذشته بود ، ناگاه در خانهی شما کوبیده شد . مادرتان علیهاالسلام فرمود : کیست ؟ صدائی بلند شد که ای دختر پیغمبر خدا !در را بگشایید که من خیاط میباشم و جامههای دو فرزند دلبندت را آوردهام !
مادرت علیهاالسلام در را گشود و مردی را دید با هیبت تمام و بویخوش که دستاری در دست داشت و آن را به مادرت علیهاالسلام داد و رفت .
سپس مادرت علیهاالسلام به خانه آمد و آن دستار را گشود و مشاهده کرد در آن دو پیراهن و دو زیر جامه و دو رداء و دو عمامه و دو کفش موجود است .
مادرت فاطمه علیهاالسلام بسیار شاد شد و تو و برادرت را از خواب بیدار کرد و جامهها را بر بدن نازنینتان پوشانید و هر دو بسیار خوشحال شدید .
چون روز عید شد ، جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر تو و برادرت وارد شد و شما را در آن لباسهای زیبا مشاهده نمود و شما را بوسید و عید را تبریک گفت و سپس تو را بر یک دوش و برادرت حسن علیهالسلام را بر دوش دیگر سوار نمود و به محضر مادرتان برد .
آنگاه به مادرتان فرمود : ای فاطمه ! آن خیاطی که جامهها را آورد ، شناختی ؟
مادرتان علیهاالسلام فرمود : نه به خدا سوگند نشناختم و نمیدانستم که من جامه نزد خیاط داشته باشم .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : ای فاطمه !آن شخص خیاط نبوده ؛ بلکه او رضوان خازن جنّت ( مأمور بهشت ) بوده و این لباسها از لباسهای بهشتی است که برای دو فرزندم آورده شده است .
جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برترین مخلوق خداست و تو نیز برترین مخلوقی ، زیرا آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها فرمود : حسین از من است و من از حسین .
جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم واسطهی فراگیر شدن رحمت خداوند در عالم است و تو نیز - که پارهای از وجود رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی - رحمت خداوند را در عالم منتشر و پراکنده میسازی .
جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شاهد و مبشّر است و تو نیز شاهد بر انسانها هستی و در روز قیامت ، به نفع زائران قبر مطهّرت و کسانی که در عزای تو گریستهاند ، شهادت میدهی و امر آنان را اصلاح میکنی و به آنان بشارت بهشت جاوید خدا میدهی .
جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم صاحب مقام محمود است و این مقام عالیترین مقام از مقامات شفاعت است و تو نیز در روز رستاخیز در کنار جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم صاحب این مقامی که آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسل من از حسین .
و خداوند متعال به حرمت تو بسیاری از شیعیان تو و محبین تو را از آتش جهنم نجات میدهد و با استقبال ملائکه وارد بهشت میگرداند و در کاخهای وسیع و مجلل در کنار انبیاء خود منزل میدهد .
در دنیا بسیاری تو را نشناختند و پیرو دیگرانی شدند که نه تنها بیبهره از انوار هدایت بودند ؛ بلکه در شاهراه ضلالت قرار داشتند و هم خود را در جهنم سرنگون نمودند و هم پیروان خود را !
و تو خورشید هدایت و کشتی نجات اِنس و جن میباشی که انتهای مسیر عاشقان و پیروانت چیزی جز بهشت نیست .
تو آنگاه که مدینه را دیگر جای امنی برای خود ندیدی ، روز یکشنبه دو روز قبل از ماه مبارک شعبان سال شصت هجری از زادگاهت مدینه - حرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم - به سمت مکهی مکرمه حرکت نمودی و در شب جمعه سوم شعبان وارد مکه گشتی .
زمانی که به مکه رسیدی خبردار شدی آن لقمه حرام میمون باز ، لشکری را به فرماندهی عمر بن سعید بن عاص به مکه گسیل داشته و او را امیر الحاج قرار داده و به او تأکید کرده که هر جا تو را بیابد ، بیدرنگ به شهادت برساند ؛ و از طرف دیگر
مطلع شدی که سی نفر از مزدوران اموی به دستور همان ناپاکزاد جهت ترور تو به مکه اعزام شدهاند !
آن گاه که در مکه اقامت گزیدی مردم به خدمت تو آمدند و عبداللّه بن زبیر هم که در جوار کعبه اقامت گزیده بود و سرگرم نماز و طواف بود ، هر روز به دیدن تو میآمد . عبداللّه بن زبیر که از سختترین و پستترین دشمنان پدرت امیرمؤمنان علیهالسلام بود نیز با یزید بیعت نکرد و مردم را علیه حکومت او تحریک میکرد .
البته علت بیعت نکردن عبداللّه بن زبیر با یزید ، احساس تکلیف و حق طلبی وی نبود ، بلکه چون خود را سزاوار خلافت و حکومت میدید با یزید بیعت نکرد .
آری ،
عبداللّه بن زبیر همان خبیثی بود که حکومت غاصبانهی خلفای سهگانه را پذیرفت ؛ اما آنگاه که مردم با پدرت امیرمؤمنان علیهالسلام بیعت نمودند او از جمله مخالفان و دشمنان پدرت علی علیهالسلام بود .
آن گاه که تو وارد مکه شدی او مضطرب بود ، زیرا به خوبی میدانست که اهل حجاز مادامی که تو در مکه باشی با او بیعت نخواهند کرد .
عبداللّه بن زبیر مدام به نماز میایستاد و ذکر خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر لبانش جاری بود ! او با تظاهر به عبادت و زهد و تقوا قصد فریب و به دام انداختن مردم را داشت . پدرت مولانا اسداللّه الغالب امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهی این پست فطرت خبیث فرموده بود : به نام دین دام میگستراند تا دنیا را به دست آورد .
او در مبارزه با حکومت اموی هدفش چیزی جز رسیدن به قدرت و زمامداری نبود .
او بعد از شهادتت ، به دروغ خود را مدافع خون تو معرفی نمود و مردم حجاز را علیه حکومت یزید تحریک کرد و مردم حجاز نیز با وی به عنوان خلیفه بیعت نمودند ! !
اما بعد از چند سال حکومت ، با لشکر کشی یکی از فرماندهان اموی به نام حجّاج بن یوسف - این خونریز و جلاد بزرگ عرب - به طرز بسیار ذلت باری به قتل رسید .
مردم کوفه آن گاه که شنیدند تو برای اعلام مخالفت با حکومت یزید عازم مکه گشتهای ،
مدام برای تو نامه ارسال نمودند که یا حسین !به سرزمین ما بیا که ما نیز حکومت یزید را به رسمیت نمیشناسیم و تو را امام و پیشوای خود میدانیم .
اما چه میتوان گفت از پیمان شکنی مردم کوفه ! !
تو آنگاه که به سرزمین عراق وارد شدی ، اکثر آنان از ترس جانشان پیمان شکستند و تو را در برابر لشکر یزید و عمربن سعد تنها گذاشتند .
تو آنگاه که اصرار مردم عراق را برای رفتن به آن سرزمین مشاهده نمودی ، برایاتمام حجت به دو شهر مهم آن سرزمین - یعنی بصره وکوفه - نامه نوشتی و از آنان برای حمایتت پیمان گرفتی .
در نامهای به مردم بصره نوشتی :
... به درستی که خدای متعال ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از میان مردم برگزید و او را به تاج نبوت تکریم فرمود و به رسالت اختیار کرد ،
او زمانی دعوت حق را لبیک گفت و به دیار ابدیت شتافت که وظیفهی خود را در ابلاغ رسالت الهی و هدایت جامعه انجام داده بود و ما اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جانشینان و وارثان اوئیم و با این که سزاوارترین مردم برای خلافت و امامت بودیم ، این حق را از ما گرفتند و چون ما اختلاف را دوست نداشتیم و صلاح امت اسلامی را - آن روز - در سکوت خود دیدیم ، اینک که سنت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم به دست فراموشی سپرده شده و بدعتها یکی پس از دیگری ظاهر گردیده ، من فرستادهی خود را همراه این نامه به سوی شما فرستادم و شما را به کتاب خدا و سنت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دعوت میکنم ، اگر به دعوت من لبیک گوئید ، شما را به سعادت رهنمون خواهم شد .
یکی از یارانت به نام سلیمان نامهی تو را به بصره برد و بزرگان آن دیار را متوجه قیام تو نمود .
سران قبایل بصره وقتی که نامهی تو را خواندند ، برخی دعوت تو را اجابت کردند و برخی نیز تو را به خویشتن داری و صبر دعوت نمودند ! !
احنف بن قیس در جواب نامه این آیهی قرآن را نوشت :
شکیبایی پیشه کن که وعدهی خدا حق است و خود را به دست کسانی که ایمان ندارند ، خوار و خفیف مگردان !
یکی از افراد سرشناس بصره یزید بن نبیط بصری بود . او به ندای تو پاسخ مثبت داد و بلافاصله با دو تن از جوانان رشیدش به عشق دیدار تو و جان دادن در رکاب تو به طرف مکه حرکت کرد .
او آگاه شد که تو در ابطح ( در حوالی مکه ) به سر میبری ، چون به آن جا رسید ، به او گفتند که تو برای دیدن او به مکه رفتهای . او که از این همه بزرگواری و فروتنی تو سر از پا نمیشناخت ، مصممتر از پیش به مکه برگشت و او در مکه به زیارت تو نائل آمد و این آیهی مبارکه را بر زبان جاری کرد :
« قُل بِفَضلِ اللّهِ وَ بِرَحمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلیَفرَحُوا هُوَ خَیرٌ مِمّا یَجمَعُونَ »(1)
ای رسول بگو : شما باید به فضل و رحمت خدا شادمان شوید که آن بهتر از ثروتی است که بر خود اندوخته میکنید .
او پس از سلام و عرض ادب ، گزارشی از وضعیت عمومی بصره و همچنین هدف خود را از حرکت به مکه برای تو بازگو کرد و تو برای او دعای خیر نمودی .
یزید بن نبیط و دو فرزند دلاورش همراه تو به طرف کربلا حرکت کردند و به اتفاق فرزندانش توفیق شهادت در رکاب تو را کسب نمودند .
آری ،
در رکاب تو جان خویش را فدا نمودند ، خوشا به سعادتشان ! خوشا به بهشتشان و همنشینی با جدّت رسول خدا !
یکی دیگر از سران قبائل بصره ، یزید بن مسعود بود . وی وقتی نامهی تو به
1) سورهی یونس ، آیهی 58 .
دستش رسید ، قبیلهی بنیتمیم و بنیحنظله و بنیسعد را گرد آورد و گفت : ای بنیتمیم و دیگران ! میزان و منزلت من نزد شما چیست ؟
گفتند : تو ستون فقرات مائی و از نظر شرافت و منزلت از همهی ما برتری !
یزید بن مسعود گفت : من شما را جهت کاری فرا خواندهام تا دربارهی آن با شما مشورت کرده و از شما کمک بگیرم .
گفتند : بگو تا بشنویم و فرمان بریم .
گفت :
معاویه مرد و درهای ظلم و گناه شکست و پایههای ستم متزلزل گردید ، او برای فرزندش یزید بیعت گرفت و یزید فرزند او نابکاری است که آشکارا شراب مینوشد و از هیچ کار زشتی روی گردان نیست . او مدعی خلافت بر مسلمین است بدون آن که مردم از این امر راضی و خشنود باشند ، او مردی ناشایست و سبک عقل است به گونهای که از حق چیزی نمیداند . به خدا که جهاد و مبارزه با او در راه دین از جهاد با مشرکین افضل است و این حسین بن علی است که فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و دارای اصالت و شرافت و نظر صائب و صاحب فضلی است که در وصف نمیگنجد و دانشش بیپایان است و سزاوارتر از او به امر خلافت وجود ندارد ؛ زیرا که سابقهی درخشان و مبارزههای چشمگیر و پیوندی که با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دارد و عطوفت و مهربانی و بزرگواریاش زبان زد خاص و عام است و با این نامهای که فرستاده است ، حجت را بر شما تمام کرده است ،
از نور حق روی مگردانید که در ظلمت گرفتار آمده و در گرداب باطل غرق خواهید شد ، شما در جنگ به وسیلهی احنف بن قیس جدا شدید و راه باطل را پیمودید ، ( بسیاری از مردم بصره در جنگ جمل وارد سپاه طلحه و زبیر و عایشه شدند و در مقابل امیرمؤمنان علیهالسلام ایستادند ) و راه باطل را پیمودید ، آن لکهی ننگ را امروز با دفاع و یاری و حمایت از فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از دامان خود بشوئید . به خدا سوگند هر کدام از شما که از یاری او سرباز زند و در یاری او کوتاهی کند ، خدای متعال ذلت و خواری را در فرزندان او و کاستی را در قبیلهی او به ارث خواهد گذاشت . اینک من
لباس جنگ در بر کرده و آمادهی دفاع از حریم اویم ، بدانید که سرانجام خواهیم مرد اگر چه امروز کشته نشویم ، از میدان جنگ نگریزید که مرگ به دنبال شماست ، به خود آئید و به نیکیپاسخ گوئید ، خدا شما را بیامرزد .
آنان فریاد زدند :
ای ابا خالد ، ما تیرهای ترکش توییم و از سواران قبیلهی تو بشمار میرویم ، ما تو را با شمشیرهای خود یاری میکنیم ، اختیار ما با توست و هر زمانی که اراده کنی ما را برای حرکت فرا خوان .
آنگاه که یزید بن مسعود از حمایت تعدادی از قبایل بصره خاطر جمع گشت نامهای به تو نوشت :
ای حسین بن علی ! نامهی شما به من رسید و به آن چه مرا فرا خواندهای آگاه شدم که رستگاری خود را در یاری تو میبینم و طاعت حق را در اطاعت از تو ، به درستیکه خدا هرگز زمین را از رهبری که مردم را به راه خیر بخواند و راهنمایی که راه نجات را به مردم نشان دهد ، خالی نمیگذارد ، شما حجت خدا بر خلقاید و امانت اوئید در روی زمین و شما به منزلهی شاخههای سرسبز درخت رسالتید ، ای فرزند رسول خدا ! قدم بر چشم ما بگذار وبا ما باش که قبیلهی بنیتمیم در اطاعت از تو و اجرای فرامین تو آماده است و سر تسلیم به درگاه تو میساید و قبیلهی بنیسعد نیز به دعوت تو پاسخ مثبت داد و من با پیام تو چون باران صبحگاهی غبار کدورت را از دلها بردم و تاریکی جهالتشان را به لطف بارقهی عنایت تو روشن کردم .
چون نامهی یزید بن مسعود به تو رسید ، در حق او دعا کردی و فرمودی :
خدا تو را از هراس در امان دارد و در روزی که کامها در التهاب عطش میسوزد ( یعنیقیامت ) خداوند تو را سرافراز و سیراب گرداند .
یزید بن مسعود در حال عزیمت بود تا به تو و یارانت در کربلا بپیوندد ؛ اما در بین راه خبر شهادت تو و یاران وفادارت را شنید و آن چنان آتش حسرت در دل او
و مردان قبیلهاش افروخته شد که تا آخر عمر سر در گریبان ندامت فرو برده بودند که سعادت بزرگ - که شهادت در رکاب تو بود - را از دست دادهاند .
و اما دلها بسوزد بر مظلومیت تو ای فرزند زهرا علیهاالسلام !
تو در ظهر عاشورا همین که جوانان رشید بنی هاشم و اصحاب وفادارت را آغشته به خون دیدی هر چه نگاه به راست و چپ میافکندی هیچ یاوری نمیدیدی .
هر چه فریاد میزدی :
هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عَن حَرَمِ رسولَ اللّه .
آیا کسی هست از اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع کند ؟
اما در آن دشت وسیع جز نعرههای دشمنان و گریه و زاری کودکان و زنان حرم تو ؛
چیز دیگری نمیشنیدی .
سپس ندا سر دادی :
ای مسلم بن عقیل ، ای هانی ، ای حبیب ، ای مسلم بن عوسجه ، ای دلاوران صفا ، ای شجاعان جبهههای رزم ، برخیزید و از حرم پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در برابر طاغوتیان پست دفاع نمائید .
بدن مبارکت پر از تیر شده بود و نفسهای قدسیات به شمارش افتاده بود . تو با این که پیکرت جراحات سختی دیده بود و خون فراوانی از رگهایت خارج شده بود ؛ اما با صلابت هر چه تمامتر بر لشکر آن کافر کیشان میزدی و تعداد زیادی از آنان را روانهی دوزخ میساختی .
اما آنگاه که بر زمین افتاده بودی و دشمنان با نیزهها و شمشیرهایشان به تو هجوم آوردند ، آخرین فدائی تو نیز با گامهای کوچکش پا به میدان نهاد !
او عبداللّه فرزند برادرت حسن علیهالسلام بود .
عبداللّه که کودکی یازده ساله بود هنگامی که دشمنان را بالای سر تو دید آنچنان آشفته و پریشان گشت که دوان دوان به سمت تو دوید .
تو به خواهرت زینب فرمودی :
ای خواهر او را نگهدار !
خواهرت زینب خود را به عبداللّه رساند و دستان او را گرفت ، اما عبداللّه با تلاش دستش را از دستان خواهرت رها ساخت و با سرعت به طرف تو دوید . در این هنگام دشمن شمشیر کشید که بر جان مبارکت فرود آورد ، عبداللّه خودش را به تو رساند و فریاد زد :
وای بر تو ، ای ناپاک زاد خبیث ! تو میخواهی عموی مرا بکشی ؟
تا دشمن شمشیر خود را فرود آورد ؛ عبداللّه در مقام دفاع از تو دست کوچکش را دراز کرد تا آن را سپر تو گرداند ! شمشیر دست یتیم برادرت را قطع کرد به طوری که به پوست آویزان بود و در آن حال فریاد زد :
ای پدر ! ای عمو !
تو یادگار امام حسن علیهالسلام را در آغوش گرفتی و به سینه چسباندی و فرمودی :
ای عزیز برادر ! صبر کن خداوند تو را به پدرانت ملحق گرداند .
در این میان حرملهی ملعون که ساعتی پیش کودک شش ماههات را در آغوشت پر پر نموده بود ، با تیری سه شعبه گلوی عبداللّه را نشانه رفت و وی را در آغوش تو غرقه در خون نمود .
تو با چشمانی اشک بار با خدا چنین مناجات نمودی و آنان را نفرین کردی : خدایا باران رحمتت را از این مردم قطع گردان و از برکات و فرآوردههای زمین محرومشان بدار .
خواهرت زینب - آنگاه که فرزند برادرش را در آغوشت غرق به خون دید - فریاد وامصیبتا سر داد و با صدای جانسوزش خطاب به عبداللّه گفت :
ای عزیز برادر ، و ای نور چشمم ! ای کاش مرده بودم و این صحنه را به چشم خود نمیدیدم ! در این هنگام مادر عبداللّه از خیمه خارج شد و صدا میزد : ای فرزندم و ای نور دیدهام !
آری ،
تو تمام مصائب را در راه خدا به جان خریدی و ذرهای سست نگشتی و با خون مقدّست - که خون خداست - شعار آزادگی و کرامت را بر پیشانی زمین و زمان و آسمان نوشتی ، و این خون سرخ تا ابد میجوشد و شرارههای معرفت و عشق را در عالم منتشر میسازد .
آری ،
پیروزمند آن دشت غرقه در خون تو بودی و آنان شکست خوردهی ذلیل ؛ هر چند سرهای مبارکتان را از تن جدا ساختند و اسبانشان را بر جنازههای مطهّرتان تازاندند .
اکنون کربلای تو عالیترین قطعهی بهشت است . اکنون صورتهای میلیونها عاشق دلدادهات بر آستان کربلای تو بر زمین است و همواره نام مقدّست شفا بخش دلهای مؤمنین است و توسل به وجود مبارکت سبب اجابت دعا و آمرزش گناهان و ریزش ارزاق فراوان و شفا یافتن بیماران از جانب خدای ربّ العالمین است .
آری ،
توسل یافتن به وجود مقدّست نجات دهنده است و آن تبهکارانی که میگویند : توسل جستن شرک است !
آنان خود غرق در شرکاند ؛ زیرا مقام اولیاء خدا را درک نکردهاند که آن بزرگان به اذن خداوند متعال صاحب دخل و تصرف در عالماند .
آری ،
تو سیدالشهدائی و خداوند فرموده است که شهدا زندهاند .
و تو زندهی جاویدی ، تو سرور تمام شهیدانی ، و تو به اذن خداوند متعال شفا میدهی ، هدایت میگردانی ، همّ و غم را برطرف میکنی ، از اسارت آزاد میگردانی و دست میگیری و در ابدیت پرواز میدهی .
توسل جستن به وجود تو و خاندان مطهّرت ، سفارش خداست که فرموده :
« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ » .(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید و وسیلهای برای تقرب به او بجویید .
و شما خاندان طهارت علیهمالسلام برترین وسیله برای تقرب به خدا هستید و شما زندهاید و با اذن او در عالم متصرفید و هرکس که در دامن مادری پاک پرورش یافته باشد بدان اعتراف میکند .
1) سورهی مائده ، آیهی 35 .
آنچه که دربارهی توسل انبیاء الهی به وجود مقدّس سید الشهدا علیهالسلام در این فصل بیان شد ، مضمون احادیث معتبر متعددی است که در منابع شیعه آمده است و اینجانب ( مؤلف ) مضمون احادیث فوق را از کتاب گرانسنگ « الخصائص الحسینیه » تألیف مرحوم آیت اللّه شیخ جعفر شوشتری أخذ نمودهام .
در احادیث متعددی آمده که تربت قبر مبارک حضرت سیدالشهداء علیهالسلام شفا دهنده است ، اکنون چند حدیث را در این باره از کتاب کامل الزیارات - به جهت اعتبار بالایش - نقل میکنیم :
عن أبی یعفور قال : قلت لأبی عبداللّه علیهالسلام : یأخذ الانسان من طین قبر الحسین علیهالسلام فینتفع به و یأخذ غیره فلا ینتفع به ؟ قال : لا ؛ واللّه الّذی لا إله إلا هو ما یأخذه و هو یری أنّ اللّه ینفعه به إلاّ نفعه اللّه به .(1)
1) کامل الزیارات ، ص 832 .
شخصی به نام ابی یعفور میگوید : محضر امام صادق علیهالسلام عرضه داشتم :
آیا این طور است که شخص تربت قبر امام حسین علیهالسلام را وقتیاخذ نمود از آن انتفاع برده ، ولی تربت غیر آن حضرت را وقتی اخذ کرد نمیتواند از آن نفع ببرد ؟
حضرت فرمود : نه این طور نیست که مجرّد برگرفتن تربت این اثر را داشته باشد ، به خدایی که معبودی غیر از او وجود ندارد اخذ نمیکند احدی تربت قبر آن حضرت را در حالیکه معتقد است خداوند با آن نفع به او میرساند مگر آن که حتما از آن منتفع میشود .
مؤلّف گوید :
آنچه از این حدیث استفاده میشود آن است که اثر تربت زمانی است که شخص معتقد به آن باشد و إلاّ أخذ تربت بدون اعتقاد مؤثر نمیباشد .
امام صادق علیهالسلام فرمود :
فی طین قبر الحسین علیهالسلام الشفاء من کلِّ داءٍ و هوالدّواء الاکبر .(1)
در تربت قبر امام حسین علیهالسلام شفای هر دردی بوده و آن دوای اکبر میباشد .
امام صادق علیهالسلام فرمود :
لو أنّ مریضا من المؤمنین یعرف حقّ أبی عبداللّه و حرمته و ولایته أخذ من طین قبره مثل رأس أنملة کان له دواء .
اگر مریضی از اهل ایمان که به حق حضرت ابی عبداللّه علیهالسلام آگاه و عارف باشد و به حرمت و ولایت آن جناب آشنا است از تربت قبرش به مقدار سر بند انگشت بردارد همان برای او دواء میباشد .
محمّد بن عیسی از شخصی نقل کرده که وی گفت :
بعث إلیّ ابوالحسن الرّضا علیهالسلام من خراسان ثیاب رِزَم و کان بین ذلک طین ، فقلت للرسول : ما هذا ؟ قال : طین قبر الحسین علیهالسلام ؛ ما کان یوجّه
1) کامل الزیارات ، ص 834 .
شیئا من الثیاب و لا غیره إلاّ و یجعل فیه الطین و کان یقول : هو أمان بإذن اللّه .(1)
حضرت امام رضا علیهالسلام از خراسان بقچهای برایم فرستاد که در بین آن تربتی بود ، به آورندهی بقچه گفتم این تربت چیست ؟ گفت : تربت قبر حضرت امام حسین علیهالسلام است ، حضرت ابوالحسن الرضا علیهالسلام لباس یا غیر آن را وقتی به جائی میفرستند حتما همراه آن تربت سیدالشهدا علیهالسلام را قرار داده و میفرمایند : این تربت به اذن خدا امان و موجب حفظ مال میباشد .
امام صادق علیهالسلام فرمود :
إنّ عند رأس الحسین علیهالسلام لتربة حمراء فیها شفاء من کلّ داء إلاّ السام .(2)
نزد سر مبارک حسین علیهالسلام تربت قرمزی است که در آن شفاء هر دردی غیر از مرگ میباشد .
در ادامه حدیث آمده :
یونس بن ربیع میگوید : بعد از این که ، این حدیث را شنیدم نزد قبرآن حضرت علیهالسلام حاضر شده و طرف سر قبر را حفر کردیم و چون به قدر یک ذراع کندیم از رأس قبر خاکهای مثل ریگهای ریزی که آب آنها را با خود میآورد بر ما ریخت ، رنگ آنها قرمز و اندازه شان قدر یک درهم بود ، آنها را با خود به کوفه آورده پس ممزوج و عجینشان کرده و پنهانشان نمودیم و بعد به تدریج از آن به مردم داده تا با آن مریضهای خود را مداوا کنند .
امام باقر علیهالسلام فرمود :
إذا أخذت طین قبر الحسین فقل : اللهم بحقّ هذه التُربة و بحقّ المَلَک الموکّل بها و المَلَک الذی کَرَبَها و بحقّ الوصیّ الّذی هو فیها ، صلّ
علی محمّد و آل محمّد و اجعل هذا الطین شفاءً من کلّ داءٍ و أمانا من کلّ خوف .
فإن فعل ذلک کان حتما شفاءً [ له ] من کلّ داء و أمانا من کلّ خوف .
هرگاه تربت قبر حسین علیهالسلام را در بر گرفتی ، بگو : خدایا به حق این تربت و به حق فرشتهای که موکل بر آن است و به حق فرشتهای که آن را حفر نموده و به حق وصی که در درون آن است ، درود بفرست بر محمّد و آل محمّد و قرار بده این تربت را شفاء از هر دردی و امان از هر خوف و هراسی .
سپس حضرت فرمودند :
اگر شخصی چنین کند حتما تربت شفا از هر دردی خواهد بود و از هر خوفی امان برایش میباشد .
از ابی بکار نقل است که گفت :
أخذت من التربة الّتی عند رأس قبر الحسین بن علی علیهما السلام ، فإنّها طینة حمراء ، فدخلت علی الرّضا علیهالسلام فعرضتها علیه فأخذها فی کفّه ، ثمّ بکی حتی جرت دُموعه ، ثم قال : هذه تربة جدّی .(1)
از تربتی که بالای قبر حسین علیهالسلام بود ، مقداری برداشتم ، این تربت سرخ رنگ بود ، پس بر حضرت امام رضا علیهالسلام وارد شده و آن را به حضرت عرضه داشتم .
امام رضا علیهالسلام تربت را در کف دستشان نهاده و بوئیدند ، سپس چنان گریستند که اشکهای مبارکشان جاری شد ، سپس فرمودند : این تربت جدم میباشد .
سعد بن سعد میگوید :
سألت أباالحسن علیهالسلام عن الطّین ، قال : أکل الطین حرامٌ مثل المیتة و الدّم و لحم الخنزیر إلاّ طین قبر الحسین علیهالسلام فإنّ فیه شفاءً من کلّ داءٍ و أمنا من کلّ خوف .(2)
از حضرت اباالحسن ( امام رضا علیهالسلام ) راجع به خوردن تربت پرسیدم ؟
حضرت فرمود : خوردن تربت حرام است همان طوری که خوردن مردار و خون و گوشت خوک حرام است مگر تربت قبر امام حسین علیهالسلام ؛ زیرا در آن شفاء از هر دردی و امان از هر خوف و هراسی است .
مؤلف میگوید :
همان گونه که در حدیث نیز آمد ، تربت مطهّر حضرت سید الشهدا علیهالسلام به اذن خداوند شفا میدهد ؛ بنابراین آن تربت شریف با عنایات و توجه خداوند متعال دارای چنین خاصیتی میباشد . لذا چون تربت مبارک به اذن خداوند متعال شِفا میدهد در حقیقت این خود خداست که شفا میدهد .
در رابطه با امامان معصوم علیهمالسلام نیز همین گونه است ؛ آن بزرگواران به اذن خداوند متعال شفا میدهند و یا هم و غم را برطرف میکنند ؛ و اگر خداوند اذن
ندهد ، آنان هیچ کارهاند . بنابراین چون آن بزرگواران علیهمالسلام واسطهی درگاه الهی هستند و به اذن خداوند دخل و تصرف در اشیاء دارند ، خواندن آنان خواندن خداست و شفا دادن آنان شفا دادن خداست و این عین توحید است ؛ اما فرقهی وهابیت که به این معارف بلند راهی نیافتهاند ، توسل به ائمه علیهمالسلام را شرک میدانند !
آری ،
اگر شیعه معصومین علیهمالسلام را مستقل در تأثیر بدانند شرک است ؛ ولیکن شیعه آنان را مستقل در تأثیر نمیداند و ائمهی اطهار علیهمالسلام به اذن خداوند شفا میدهند .
بحث کاملتر و جامعتر را در پایان همین فصل میآوریم .
داستان لباس بهشتی امام حسن و امام حسین علیهماالسلام - که در متن آمده - از امالی مرحوم شیخ مفید نقل شده است ، همچنین داستان تکبیر گفتن امام حسین علیهالسلام در کتاب « منتهی الآمال » شیخ عباس قمی آمده که وی از شیخ طوسی نقل نموده است .
در کتاب « مقتل الحسین » عبدالرزاق مقرّم آمده : زمانی که امام حسین علیهالسلام عازم شهر مکه شد ، خبر هجرت ایشان به گوش یزید رسید . آن ملعون لشکری را به فرماندهی عمر بن سعید بن عاص به مکه گسیل داشته و او را امیرالحاج قرار داد و به وی گفته بود که هر جا حسین علیهالسلام را بیابد ، بیدرنگ او را به شهادت برساند .(1)
و از طرف دیگر یزید سی نفر از مزدوران خود را جهت ترور امام حسین علیهالسلام به مکه اعزام داشت .(2)
امام حسین علیهالسلام پس از چهار ماه و پنج روز اقامت در مکه معظمه در روز سه شنبه هشتم ذیحجه مصادف با روز ترویه - برای حفظ حرمت خانهی خدا - از مکه به سوی عراق حرکت کرد .(3)
البته سید بن طاووس نقل کرده است که امام حسین علیهالسلام روز سه شنبه سوم ذیحجه از مکه عازم عراق گردید .(4)
و سیوطی ، خروج امام علیهالسلام از مکه به عراق را بدون تعیین روز ، دهم ذیحجه ذکر کرده است .(5)
عبداللّه بن زبیر ، که فردی جاهطلب و ظاهر الصلاح بود ، اندکی پیش از ورود امام حسین علیهالسلام به مکه در سال 60 هجری وارد مکه شده در آنجا اقامت گزیده بود ، ولی در مدت اقامت امام حسین علیهالسلام در مکه ، او تحت الشعاع قرار گرفته و چندان مورد توجه مردم نبود . پس از شهادت امام حسین علیهالسلام میدان برای فعالیت او باز شد و در برابر یزید اعلام مخالفت کرده و خود را خلیفه خواند .
عبداللّه بن زبیر از دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و با آن حضرت علیهالسلام
بیعت نکرد . او در برپائی فتنهی جمل نقش مهمی داشت و آن گاه که بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام مردم حجاز با او بیعت کردند ، در دورهی فعالیتش در مکه و حجاز ، درود بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از آغاز خطبه حذف کرد و چون در این مورد از او پرسیدند ، گفت : پیامبر خویشاوندان بدی دارد که هنگام بردن نام او گردن خویش را بر میافرازند !(1)
بدون تردید عبداللّه بن زبیر در مبارزه با حکومت اموی هدفش الهی نبود ؛ بلکه در اندیشهی به دست آوردن قدرت و زمامداری به سر میبرد و این حقیقت را عبداللّه بن عمر - که با او رفاقت دیرینه داشت - نیز هنگامی روشن کرد که همسرش اصرار داشت تا با عبداللّه بن زبیر بیعت کند و برای او از تقوا و طاعت ابن زبیر سخن میگفت ، و او در پاسخ همسرش گفت :
آیا مرکبهایی را که معاویه در جریان حج بر آنها سوار بود مشاهده نکردی ؟
[ که همهی آنها برای تظاهر بود ] من بر این باورم که ابن زبیر هدفی جز دستیابی به آن شکوه و جلال ندارد و عبادت و طاعت خدا را در این مسیر به کار گرفته است .(2)
عاقبت با لشکر کشی حجاج بن یوسف ( فرمانده سفاک لشکر عبدالملک مروان ) در سال 73 ق ، عبداللّه بن زبیر شکست سختی خورد و به دست حجاج بن یوسف به دار آویخته شد .
متن نامهی امام حسین علیهالسلام به مردم بصره - که ترجمه آن ذکر شد - بدین قرار است :
أمّا بعدُ فإنّ اللّهَ اصطفی محمّدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مِن خلقه و أکرَمَه بنبوّتِه واختارَهُ لِرسالته ثمّ قَبَضَهُ إلیه و قد نَصَحَ لعبادِه و بَلَّغَ ما أُرسِلَ به ، و کُنّا أهلَه و أولیاءهُ وَ وَرَثَتَهُ و أَحَقَّ النّاسِ بِمقامِه فِی الناس فاستَأثَرَ عَلَینا قَومُنا
بِذلکَ فَرَضینا و کَرِهنا الفُرقَةَ و أَحبَبنا العافِیَةَ و نَحنُ نَعلَمُ أنا أحَقُّ بِذلِکَ الحَقِّ المُستَحَقِّ عَلَینا مِمَّن تَوَلاّهُ و قَد بَعَثتُ رَسولی إلَیکُم بِهذاالکتابِ و أنا أدعوکُم إلی کِتابِ اللّهِ و سُنَّةِ نَبیّهِ فَإنَّ السُنَّةَ قَد اُمیتَت وَ البِدعَةُ قد اُحیِیَت ، فَإن تَسمَعوا قولی أهدِکم إلی سَبیل الرّشاد .(1)
أحنف بن قیس در جواب نامهی امام این آیه را نوشت :
« فَاصبِر إنَّ وَعدَ اللّهِ حقٌ وَ لا یَستَخِفَنَّکَ الّذینَ لایُوقِنُون » .(2)
پس صبر و شکیبایی پیشه کن که وعده خدا حق است و مراقب باش مردم بیایمان مقام صبر و بردباری تو را به سبکی نکشانند .
یزید بن نبیط ( برخی نام او را یزید بن ثبیط بیان داشتهاند ) از افراد سرشناسی بود که به پیام امام حسین علیهالسلام پاسخ مثبت داد و برای آگاهیبیشتر از جریان امور به خانهی ماریه بنت سعد رفت ؛ که آن خانه مرکز شکل گیری حرکتهای شیعی و اجتماع یاران امام بود .(3)
ماریه شیعه بوده و زنی پرهیزکار و خانهی او مرکز اجتماعات شیعه و گفتگویآنان بوده است . یزید بن نبیط که از قبیلهی عبدالقیس بوده و ده پسر رشید و دلاور داشت در خانهی همین زن به فرزندان و یاران خود خطاب کرد و گفت که تصمیم خود را برای پیوستن به امام حسین علیهالسلام گرفته است . وی با دو نفر از فرزندان رشیدش به نام عبداللّه و عبیداللّه با سرعت بصره را ترک کرد و قبل از حرکت امام از مکه به عراق ، در مکه به امام حسین علیهالسلام پیوست و در کربلا او و دو فرزندش در رکاب امام حسین علیهالسلام به شهادت رسیدند .(4)
در روایات متعدد از امامان معصوم علیهمالسلام آمده است که خداوند متعال در روز عرفه ابتدا به زائران حضرت سیدالشهداء نظر میکند و سپس به حاجیانی که در صحرای عرفات میباشند .
اینک به چند حدیث در این باره توجه فرمائید :
امام صادق علیهالسلام فرمود :
إنّ اللّه تبارک و تعالی یبدء بالنّظر إلی زوّار قبر الحسین علیهالسلام عشیّة عرفة ، قال : قلت : قبل نظره لأهل الموقف ؟ قال : نعم .(1)
خداوند تبارک و تعالی عصر روز عرفه ابتدا به زوّار قبر مطهّر امام حسین علیهالسلام نظر میکند . راوی میگوید : محضر مبارک امام صادق علیهالسلام عرض کردم : قبل از نظر کردن به اهل موقف ( حاجیان ) ؟ حضرت فرمودند : بلی .
و در حدیث دیگری امام صادق علیهالسلام فرمودند :
من فاتته عرفة بعرفات فأدرکها بقبر الحسین علیهالسلام لم یَفُته و إن اللّه تبارک و تعالی لیبدء بأهل قبر الحسین علیهالسلام قبل أهل عرفات ، ثمّ یخالطهم فی نفسه .(2)
کسی که در عرفات روز عرفه را درک نکرد ، ولی آن را کنار قبر مطهّر حضرت امام حسین علیهالسلام درک نماید ، عرفه از او فوت نشده است و خداوند متعال ابتدا کسانی را که در کنار قبر آن حضرت علیهالسلام هستند مورد نظر و التفات قرار داده بعد به اهل عرفات نظر فرموده و با ایشان انس میگیرد .
امام صادق علیهالسلام :
اذا کان یوم عرفةَ اطّلع اللّه تعالی علی زوّار قبر أبی عبداللّه الحسین علیهالسلام فقال لهم : إستأنفوا فقد غفرت لکم ، ثم یجعل إقامة علی اهل عرفات .(3)
زمانی که روز عرفه فرا برسد ، خداوند متعال به زوار قبر حضرت ابی عبداللّه الحسین علیهالسلام توجه نموده سپس به ایشان میفرماید : از ابتدا شروع به عمل نمائید ، زیرا شما را آمرزیدم ، سپس با اهل عرفات انس میگیرد .
امام صادق علیهالسلام :
من زار قبر الحسین علیهالسلام یوم عرفة عارفا بحقّه کتب اللّه له ثواب ألف حجة ، و ألف عمرة و ألف غزوة مع نبیّ مرسل .(1)
کسی که در روز عرفه قبر مطهّر حضرت امام حسین علیهالسلام را زیارت کند در حالی که به حق آن حضرت عارف و مطلع باشد ، خداوند ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار جنگی که در معیّت نبیّ مرسل انجام داده را برایش مینویسد .
آری ،
این است برکات بینهایت زیارت قبر مطهّر امام حسین علیهالسلام که خداوند متعال به حرمت مقام ایشان به آن حضرت عنایت فرموده است .
وهابیون توسل و درخواست از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امامان معصوم علیهمالسلام را شرک و خروج از دین میدانند ؛ آنان بر این باورند که هرگونه درخواستی باید از خدا باشد ، زیرا قرار دادن دیگران در کنار خدا شرک است !
آنان با برداشت غیر صحیح از دین بسیاری از مسلمین را مرتد و از دین خارج شده میدانند و به راحتی آنان را میکشند . ما در این جا بحث جامعی را در ابطال عقاید وهابیت بیان میکنیم :
توسل و درخواست از اولیاء خدا عین توحید است ؛ زیرا آنان به اذن خداوند صاحب دخل و تصرف در اشیاء میباشند و خداوند متعال آنان را واسطهی عنایات خویش به بندگان قرار داده است . برای تبیین بهتر این مسئله توجه به پنج چیز ضروری است :
1) کامل الزیارات ، ص 570 .
وجود واسطهها در عالم خلقت از امور انکار ناپذیر است . خداوند متعال انجام امور و تدبیر امور عالم را با واسطهها انجام میدهد .
خداوند دربارهی فرشتگانی که امور عالم را میگردانند در سورهی مبارکه نازعات میفرماید :
« وَ النّازِعاتِ غَرْقا ، وَ النّاشِطاتِ نَشْطا ، وَ السّابِحاتِ سَبْحا ، فَالسّابِقاتِ سَبْقا ، فَالْمُدَبِّراتِ أَمْرا »(1)
سوگند به فرشتگانی که ( روح مجرمان را از بدنهایشان ) به شدت بر میکشند ، و فرشتگانی که ( روح مؤمنان را ) با مدارا و نشاط میگیرند ، وسوگند به فرشتگانی که ( در اجرای فرمان الهی ) با سرعت حرکت میکنند ، و بر یکدیگر سبقت میگیرند ، و آنها که امور را تدبیر میکنند .
خداوند به وسیلهی مأموران خود انسانها را حفظ میکند ، در سورهی مبارکه رعد میفرماید :
« لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ »(2)
برای هر کس ، مأمورانی است که پی در پی ، از پیش رو ، و از پشت سر او را از فرمان خدا حفظ میکنند .
خداوند باران رحمتش را به واسطهی ابر متراکم نازل میگرداند . در سورهی مبارکه روم میفرماید :
« أَللّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحابا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشاءُ وَ یَجْعَلُهُ کِسَفا فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ فَإِذا أَصابَ بِهِ مَنْ یَشاءُ
مِنْ عِبادِهِ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ »(1)
خداوند همان کسی است که بادها را میفرستدتا ابرهایی را به حرکت در آورند ، سپس آنها را در آسمان آن گونه که بخواهد میگستراند و متراکم میسازد ؛ در این هنگام دانههای باران را میبینی که از لابه لای آن خارج میشود ؛ هنگامی که این ( باران حیاتبخش ) را به هر کس از بندگانش که بخواهد برساند ، ناگهان خوشحال میشوند .
خداوند به واسطهی ملائکه جانهای انسانها را میستاند ، در سوره مبارکه نحل میفرماید :
« أَلَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلی إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ »(2)
همان کسانی که فرشتگان ( مرگ ) جانشان را میگیرند در حالی که به خود ظلم کرده بودند ! در این موقع آنها ( به ظاهر ) تسلیم میشوند ( و میگویند : ) ما کار بدی انجام نمیدادیم ! ( به آنها گفته میشود : ) آری ، خداوند به آنچه انجام میدادید ، عالم است .
« وَالَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ »(3)
همان کسانی که فرشتگان ( مرگ ) جانشان را میگیرند در حالی که پاک و پاکیزهاند ؛ به آنها میگویند : « سلام بر شما ! به پاداش آنچه انجام میدادید ، وارد بهشت شوید .
و خداوند متعال با واسطهی پدر و مادر انسانها را متولد میسازد ، با واسطهی دارو شفا میدهد و موارد بیشمار دیگر .
البته به دو نکتهی مهم نیز باید توجه داشت .
1 - خداوند متعال هرچند با واسطهها امور را انجام میدهد و تدبیر میکند ؛ لیکن نیازمند به واسطههای خویش نیست و اگر اراده کند میتواند امور را بدون واسطهها در عالم انجام دهد .
آری ، خداوند اگر اراده کند میتواند بدون دارو شفا دهد و بدون پدر و مادر انسان خلق کند ، همان گونه که دربارهی آدم و حوا این چنین بود .
2 - واسطهها به اذن خداوند دارای اثر میباشند . بنابراین اگر خداوند به واسطهها اذن ندهد آنان هیچ اثر و تدبیری در عالم ندارند .
پس چون واسطهها امور را با اذن خداوند انجام میدهند و خود هیچ اثر و استقلالی ندارند ؛ بنابراین ، این خود خداست که شفا میدهد و باران نازل میکند و جانهای انسانها را میستاند .
خداوند در قرآن کریم به مسلمانان سفارش میکند که برای آمرزش گناهان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را واسطه قرار دهید ، در سورهی مبارکه نساء میفرماید :
« وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما »(1)
ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این که به فرمان خدا ، از وی اطاعت شود . و اگر این مخالفان ، هنگامی که به خود ستم میکردند ( و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند ) ، به نزد تو میآمدند ، و از خدا طلب آمرزش میکردند ، و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد ، خدا را توبه پذیر و مهربان مییافتند .
و نیز فرزندان حضرت یعقوب علیهالسلام برای آمرزش گناهانشان پدر را واسطه قرار دادند و حضرت یعقوب علیهالسلام آن وساطت را پذیرفت ، خداوند در سورهی
1) سوره نساء ، آیهی 64 .
مبارکه یوسف میفرماید :
« قَالُوا یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ »(1)
گفتند : پدر ! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه ، که ما خطاکار بودیم .
« قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ »(2)
گفت : به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش میخواهم ، که او همانا آمرزندهی مهربان است .
بنابراین ، واسطه قرار دادن اولیاء خدا یک مسئله قرآنی است و آن هرگز شرک نیست .
وهابیت شبهه ایجاد میکنند :
واسطه قرار دادن اولیای زنده اشکالی ندارد ؛ اما پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امامان علیهمالسلام مردهاند و نباید مردگان را واسطه قرار داد .
جواب :
اهل بیت علیهمالسلام در راه خدا به شهادت رسیدهاند و خداوند در قرآن میفرماید که شهدا زنده هستند ؛ بنابراین اهل بیت علیهمالسلام زنده هستند و صدای ما را میشنوند و در پیشگاه الهی واسطه قرار میگیرند .
پیامبران و امامان علیهمالسلام به اذن خداوند میتوانند کارهای خارق العادهای همچون : حیات بخشیدن به غیر جانداران ، زنده کردن مردگان ، شفا دادن بیماران لاعلاج و ... انجام دهند .
خداوند در قرآن کریم دربارهی عیسی علیهالسلام میفرماید که وی به اذن خدا حیات میبخشد ، زنده میکند و شِفا میدهد :
« وَ رَسُولاً إِلی بَنی إِسْرائیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرا بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُبْرِئُ الاْءَکْمَهَ وَ الاْءَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فی ذالِکَ لاَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ »(1)
و به سوی بنی اسرائیل فرستاده خواهد شد ( تا به آنها بگوید ) من نشانهای از طرف پروردگار شما ، برایتان آوردهام ؛ من از گِل ، چیزی به شکل پرنده میسازم ، سپس در آن میدمم و به اذن خدا ، پرندهای میگردد . و به اذن خدا ، کور مادرزاد و مبتلا به بیماری پیسی را بهبودی میبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم و به شما خبر میدهم از آنچه میخورید ، و آنچه را در خانههای خود ذخیره میکنید ، به یقین در این ( معجزات ) ، نشانهای برای شماست ، اگر ایمان داشته باشید .
بنابراین اولیای خدا میتوانند شفا دهند ، هم و غم را برطرف کنند و اگر کسی از آنها چنین درخواستی کند ، این درخواست شرک نیست ؛ زیرا اولیای خدا به اذن خداوند چنین میکنند .
وهابیت میگویند : اگر کسی در جنب خدا ، دیگران را بخواند مشرک است .
آنان به این آیهی شریفه استناد میکنند :
« وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَدا »(2)
و این که مساجد از آنِ خداست ، پس هیچ کس را با خدا نخوانید .
و سپس نتیجه گیری میکنند که شیعیان که متوسل به امامان علیهمالسلام میشوند و از آنها طلب مینمایند ، مشرک میباشند ؛ زیرا آنان در کنار خدا دیگران را خواندهاند .
جواب به یاوههای وهابیت :
1 - با توجه به قرائن موجود در آیه و آیات مشابه آن ، به خوبی مشخص است که مقصود هر خواندنی نیست ، بلکه خواندن در مقام پرستش است . به این معنا که خداوند میفرماید : معبود ، تنها خداست و در جنب خدا هیچ موجودی را نپرستید . و شیعه هرگز اهل بیت علیهمالسلام را در مقام پرستش نمیخوانند ؛ بلکه این عقیده را شرک میدانند ( یعنی کسی که به اهل بیت علیهمالسلام مقام خدایی بدهد یا به نوعی آنان را پرستش کند ، مشرک و کافر میباشد ) .
2 - خواندن اهل بیت علیهمالسلام اگر به این عقیده باشد که آنان صاحب اثر استقلالی در عالم هستند ، این یعنی خواندن اهل بیت علیهمالسلام در جنب خدا و شرک است ؛ اما شیعه امامان معصوم علیهمالسلام را صاحب هیچ گونه استقلالی نمیداند و آنان به اذن خداوند در عالم صاحب تأثیرند .
بنابراین طلب و درخواست از اهل بیت علیهمالسلام شرک نیست ؛ زیرا آنان با اذن خدا ، صاحب تأثیرند .
پس باید گفت :
چون اهل بیت علیهمالسلام با اذن و ارادهی خدا شفا میدهند و تا خدا اراده نکند آنان هیچ گونه ارادهای ندارند ؛ لذا آن گاه که اهل بیت علیهمالسلام شفا میدهند در حقیقت این خود خداست که شفا میدهد و خواندن اهل بیت در حقیقت خواندن خداست و این عین توحید است .
باز هم بگویم :
اگر کسی به اهل بیت علیهمالسلام مقام خدایی دهد و یا آنان را موجوداتی بداند که استقلالی کار میکنند، این عقیده شرک و کفر است و هیچ شیعه چنین عقیدهای ندارد.
توسل به اولیاء زنده اشکالی ندارد ، اما اهل بیت مردهاند و درخواست از مرده یعنی خواندن آنان در کنار خدا و این شرک است !
جواب :
آنان خود قلبهایشان مرده است و إلاّ خاندان طهارت علیهمالسلام که در راه خدا به شهادت رسیدهاند ، زندهاند که خداوند با تأکید میفرماید :
« وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ، فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ »(1)
هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند ، مردهاند ! بلکه زندهاند ، و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند .آنها بخاطر نعمتهایی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده است ، خوشحالند ؛ و بخاطر کسانی که هنوز به آنها ملحق نشدهاند ، شادمانند ؛ که نه ترسی بر آنهاست ، و نه اندوهی خواهند داشت .
آری ، خداوند با تأکید میفرماید که شهدا زندهاند و نزد خدا روزی میخورند .
بنابراین :
امامان علیهمالسلام - که در راه حق شهید شدهاند - زندهاند و صاحب دخل و تصرف در عالم میباشند و واسطه قرار دادن آنان ، واسطه قرار دادن مردگان نیست و چون آن بزرگواران به اذن خداوند کار میکنند ، توسل به آنان شرک نیست ، بلکه عین توحید و معرفت است .
1) سورهی آل عمران ، آیهی 169 و 170 .
وهابیت در جواب میگوید :
شهدا در نزد خداوند زندهاند نه نزد ما که به آنان توسل جوئیم !
جواب :
شهدا همواره و در همهی عالم زندهاند و این سخن خداست و آنان در پیشگاه الهی روزی میخورند .
بنابراین در آیهی فوق « عند ربهم » قید رزق است نه قید « أحیاء » ؛ یعنی شهدا در نزد خدا روزی میخورند نه این که در نزد خدا زندهاند .
دلیل قاطع و گویای این سخن آیهی دیگری است که خداوند شهدا را زنده معرفی کرده است بدون هیچ قیدی .
« وَلا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَلکِنْ لاتَشْعُرُونَ »(1)
و به آنهایی که در راه خدا کشته میشوند ، مرده نگویید ؛ بلکه آنها زندهاند ، ولی شما نمیفهمید .
آری ،
شهدا زندهاند و آنانی که بهرهای از شعور نداشته باشند میگویند : شهدا مردهاند !
خداوند متعال در قرآن در رابطه با أخذ وسیله و تقرب به وی میفرماید :
« یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسیلَةَ وَ جاهِدُوا فی سَبیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ »(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید و وسیلهای برای تقرب به او بجویید و در راه او جهاد کنید ، باشد که رستگار شوید .
طبق این آیهی شریفه مسلمین امر شدهاند که برای نزدیکی به خدا وسیله اخذ نمایند .
اکنون سؤال اینجا مطرح است که وسایل تقرّب به خدا چیست ؟
هر چیز مشروعی که انسان را به خدا نزدیک کند و ایمان وی را تقویت بخشد وسیله است . نماز ، روزه ، ذکر خدا ، قرآن وسیلهاند ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت پاک و مطهّرش علیهمالسلام نیز وسیلهاند .
آری ،
خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام که سراسر توحید و معرفت میباشند یکی از بهترین وسایلی هستند که انسان را به خدا نزدیک میگرداند و از این جهت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آخرین خطبهی مبارکشان فرمود : ای مسلمین ! من دو چیز گرانبها در نزد شما به یادگار میگذارم : کتاب خدا و اهل بیتم . تا زمانی که به این دو چیز تمسک جوئید ، هرگز گمراه نمیشوید و این دو چیز دائم ملازم هماند تا در روز قیامت بر حوض کوثر بر من وارد شوند .
آری ،
خاندان طهارت برترین وسایل و واسطهها برای تقرب جستن به خدا میباشند و خواندن آنان هرگز شرک نیست ؛زیرا امر خداست و آنان به اذن خداوند صاحب تأثیرند .
وهابیت با برداشتهای انحرافی از اسلام و قرآن ، مخالفان خود - به ویژه شیعیان اهل بیت علیهمالسلام - را متّهم به کفر میکنند و مفتیهای آنان به راحتیدستور کشتار مسلمانان بیگناه را صادر میکنند و اعضای این فرقه به راحتی مسلمینی را که نماز میخوانند و قائل به لا إله إلا اللّه هستند ، سر میبرند ، قطعه قطعه میکنند ، آتش میزنند ، با ارّه برقی بدن آنان را به دو نیم میکنند و اعمال وحشیانهای به اسم اسلام انجام میدهند که قوم بربر هم انجام نمیداد .
آنان به کودکان هم رحم نمیکنند و به آسانی آن بیگناهان را سر میبرند . مفتیهای آنان به راحتی تجاوز به نوامیس شیعیان و مخالفان خود را فتوا میدهند .
همهی انسانها بدانند ، همهی غیر مسلمانان بدانند ، همهی جهانیان بدانند که اسلام دین محبّت و مهربانی است و وهابیت ذرّهای سنخیت با اسلام ندارد و در حقیقت آنان دشمنان جدی اسلاماند که به اسم اسلام تیشه بر ریشهی اسلام میزنند و هم اکنون نیز در کنار دشمان قسم خوردهی اسلام هم پیاله شدهاند .
آری ،
اسلام دین محبت ، انسانیت ، برابری ، عدالت و رستگاری است و وهابیت فقط اسم اسلام را یدک میکشند و بهرهای از اسلام ندارند .
سلام خدا بر تو باد ای خون خدا ، ای راه خدا و ای دریای خروشان بیمنتها !
تو با حماسهات درسهای بیمنتها به بشر دادی و درسهای تو هیچ گاه کهنه نمیشود و بشر برای رهائی همواره محتاج آن است .
تو در ظهر عاشورا - در آن گیراگیر خون و نبرد - در زیر رگبار تیرهای دشمنان به نماز ایستادی تا به بشر بفهمانی که نماز اساس ایمان و پایههای یقین و رهائی از اسارت است .
تو این ندای جاوید را سر دادی که برای پرواز کردن ، ابتدا باید از اسارت رها شد و رهائی از اسارت اقامهی روح نماز است .
آری ،
اقامهی روح نماز است !
یزیدیان نیز نماز میخواندند ؛ لیکن نمازشان به کلی از محتوا و روح بندگی تهی بود و چیزی جز تظاهر نبود ؛ زیرا آنان تابع هوسها و شهوات بودند که تباه کنندهی روح نماز است.
هرگاه در جامعه محتوای دین و عبودیت رها شود و تظاهر جایگزین آن گردد ، آن
جامعه از صراط مستقیم الهی خارج گشته و در بزرگراه سقوط که انتهای آن جهنم است در حرکت است .
خداوند در کلام جاویدش علت سرنگونی امت پیامبران را ضایع ساختن نماز و پیروی از شهوات و خواهشهای سیری ناپذیر نفس بیان میفرماید :
« فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیّا »(1)
امّا پس از آنان ، فرزندان ناشایستهای جای آنها را گرفتند که نماز را تباه کرده ، و از شهوات پیروی نمودند و بزودی ( مجازات ) گمراهی ( خود ) را خواهند دید !
آری ،
بعد از رحلت جدّ بزرگوارت - پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم - که خلافت الهیه از مسیر خودش توسط منافقان به انحراف کشیده شد و مقام پدر بزرگوارت امیرمؤمنان علیهالسلام غصب گردید ، انحرافات آغاز گشت و هر چه میگذشت روح نماز مورد اصابت تیرهای بیشتری از جانب شیطان و مزدورانش قرار میگرفت .
وضع اسفبار جامعهی اسلامی به آنجا کشیده شد که خاندان اموی - که دشمنان سر سخت دین جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودهاند - به نام دین جدّت بر منصب خلافت نشستند ! یزیدیان در ظهر روز عاشورا با آن جمعیت سیهزار نفرهشان به صفوف نماز جماعت ایستادند تا بعد از سلام نمازشان تو را که روح نماز بودی به شهادت برسانند !
و آن گاه که تو به نماز ایستادی و چند نفر از یاران جانبازت در جلوی تو سپر جانت شدند ، آن نمازخوانان کافرکیش ! تو را که روح نماز بودی ، تیرباران کردند .
آری ،
آن کافرکیشان در تشهد نماز میگفتند : أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله ، اما چون
1) سورهی مریم ، آیهی 59 .
نمازشان ساقط از محتوا و چیزی جز تظاهر نبود ، بعد از سلام نمازشان تو را که فرزند محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و اساس نماز ، لب تشنه سر بریدند .
آری ، آری
تو روح نمازی و نماز با تو معنا مییابد و اصولاً تمامی شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام اساس دین و استوانههای یقین و تکبیر و قیام و قعود نمازید که فرزندت
امام باقر علیهالسلام فرمود :
ما خزائن علم ، ترجمان وحی و حجتهای روشن اوئیم ، بر هر که در زیر آسمانها و روی زمین است .
و فرزندت امام صادق علیهالسلام نیز فرمود :
اوصیای پیامبر ابواب توجه به سوی خدای عزوجل هستند ، اگر ایشان نبودند مردم خدای عزوجل را نمیشناختند و خدای تبارک و تعالی با ایشان بر مردم احتجاج میکند .
حماسهی عاشورای تو به ما درس میدهد که اگر دین در جامعه تبدیل به تظاهر شود و محتوا و روح و اساس آن رها گردد شمشیرها و سلاحهایی که بر قبضهی آن شعار لا إله الا اللّه نقش بسته است توسط قائلین به لا إله الا اللّه از غلاف خارج میگردد تا حجت خدا را به قتل برسانند !
تو در ظهر روز عاشورا به نماز ایستادی و پیکر مبارکت را در معرض تیرهای نمازخوانان کافرکیش قرار دادی تا به ما بیاموزی : نماز اصیل ، نماز اصیل ! نه نماز دروغ ، نه نماز دروغ !
آری ،
راه تو راه خداست ، کیش تو کیش خداست ، دین تو دین خداست و تسلیم و خضوع در برابر تو ، تسلیم و خضوع در برابر خداست .
تو انسانها را دست میگیری و زنجیرها را از گردن و پاهای آنان خارج میسازی
و با خود پرواز میدهی و آنان را با سلامت به درهای بهشت میرسانی تا دستان آنان را در دستان فرشتگان بهشتی قرار دهی .
تو حجّت خدایی ، تو سومین امام هدایتگر بیزوال عالمیانی ، تو آن کسی هستی که بارها صورت و چشمان و لبها و گلو و سینهات آماج بوسههای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار گرفت و فرمود :
حسین از من است و من از حسین .
و دیگران که اعتراف به امامت تو ندارند و دامن منحرفان را گرفتهاند ، به کجا میروند ؟
اگر نمیدانند بدانند که :
تو نور خدائی ، تو شکافندهی تاریکیها و ظلماتی ؛ تو کشتی نجاتی ، تو شاهد بر خلائقی ؛ توسل به تو نجات دهنده است و گام نهادن در راه تو سعادت آفرین است .
و اگر باز هم منکرند بدانند که خداوند دربارهی متکبران میفرماید :
« ... فَبِئسَ مَثوَی المتکبّرین »(1)
پس جایگاه متکبران بد جایگاهی است .
عالمیان باید صورتهای خود را فرش راه تو کنند ، تو را باید بر دیدگان خود جای دهند ، باید بر خاک کربلای تو سجده کنند .
انسانها چرا تو را منکر میشوند ؟ !
تو را انکار نمیکند مگر انسان شقاوتمند ، همان انسانی که قلب خویش را از نور تهی گردانیده و تمام وجودش را تاریکیها فرا گرفته است .
مگر تو تمام هستیات را برای خدا ندادی ؟ مگر تو فرزند شیرخوار و جوان رعنایت را قربانی راه حق نکردی ؟
مگر تو همان کسی نیستی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهات فرمود : حسین کشتی نجات و خورشید هدایت است ؟ !
1) سورهی زمر ، آیهی 72 .
پس چرا انسان با وجدانِ بیغل و غش دامان دیگران را بگیرد ؛ همان دیگرانی که نه تنها ذرّهای ذرّهای ذرّهای از مقام خاک پای غلامان تو را ندارند ؛ بلکه از صراط مستقیم الهی نیز به کلی دورند ! !
آری ،
هیچ کس مقام تو را انکار نمیکند مگر انسان سیاه دل شقیّ !
به فرازی دیگر از داستان کربلایت باز گردیم :
پس از این که مردم کوفه از مرگ معاویه و عدم بیعت تو با یزید آگاه شدند ، از اطاعت آن لقمه حرام میمون باز ناپاک زاد سرپیچی کرده و جمعی از شیعیان و هوادارانت در خانهی سلیمان بن صُرَد خُزاعی گرد آمدند و پس از مذاکره و مشورت بر آن شدند که برای تو نامهای نوشته و از تو برای آمدن به کوفه دعوت نمایند و به دو تن از هوادارانت مأموریت دادند تا به سرعت به طرف مکه حرکت کرده و نامهها را به تو برسانند .
ده روز از ماه مبارک رمضان گدشته بود که دو پیک اهالی کوفه به مکه وارد شدند و نامههای مردم کوفه را به تو تسلیم نمودند .
دو روز از فرستادن نامهها نگذشته بود که اهالی کوفه نامههای متعدد دیگری را به وسیلهی چند پیک دیگر برای تو فرستادند و پس از آن باز نامههای متعدد دیگر به سوی تو ارسال نمودند . بعد از چندین روز ارسال نامههای متعدد ، تعداد نامهها بالغ بر دوازده هزار شد .
از جمله افراد سرشناس کوفه که برای تو نامه نوشتند و تو را دعوت به آمدن به کوفه کردند ، این افراد بودند : حبیب بن مظاهر ، مسلم بن عوسجه ، سلیمان بن صرد ، رفاعة بن شدّاد ، مسیّب بن نجبة ، شبث بن ربعی ، حجار بن ابجر ، یزید بن حارث ، عروة بن قیس ، عمرو بن حجّاج و دیگران .
که البته برخی از این اشخاص مانند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه ؛ تا آخرین قطرهی خونشان در رکاب تو در کربلا جنگیدند و به شهادت رسیدند و برخی مانند
سلیمان بن صرد از ترس جانشان در خانه نشستند و به یاری تو نیامدند و برخی دیگر مانند شبث بن ربعی منافق ، برای کشتن تو در سپاه عبیداللّه بن زیاد ملعون قرار گرفتند !
متن برخی از نامهها که به تو نوشته شد ، این گونه بود :
اما بعد ، ستایش خدائی را سزاست که کمر دشمنان جبار و ستمگر شما را شکست ، دشمنی که زمام امور این امت را با نیرنگ به دست گرفت و اموال آنان را غصب کرده و بدون رضایت مردم بر آنها حکومت کرد ، خوبان این امت را کشت و اشرار را امان داد و بیت المال را در میان ستمگران و پولداران تقسیم نمود ، او همانند قوم ثمود از رحمت حق دور باد !
به درستی که برای ما امام و رهبری نیست پس به سوی ما بیا ، باشد که خداوند متعال به وسیلهی شما ما را در صراط مستقیم و مسیر حق قرار دهد ، نعمان بن بشیر ( حاکم یزید در کوفه ) در قصر امارهی کوفه مستقر شده است و ما در مراسم نماز جمعه و نماز عید که به امامت او تشکیل میشود ، شرکت نمیکنیم و اگر خبر اطمینان بخشی به ما برسد مبنی بر اینکه به کوفه خواهی آمد ، او را از شهر بیرون میکنیم تا راهی شام شود ، ان شاء اللّه .
بزرگان کوفه این نامه را با عبداللّه بن مسمع همدانی و عبداللّه بن وال به خدمت تو فرستادند و به آنها دستور دادند که در رساندن آن به تو شتاب کنند و آنها نیز چنین کردند تا این که در روز دهم ماه مبارک رمضان در مکه خدمتتان رسیدند .
آخرین نامهای که در مکه به دست مبارک تو رسید ، نامهی هانی بن ابیهانی و سعید بن عبداللّه خثعمی بود که نوشته بودند :
بسم اللّه الرحمن الرحیم . این نامهی پیروان با ایمان حسین بن علی علیهماالسلام است ، اما بعد ، در عزیمت به طرف عراق شتاب کن که مردم در انتظارت لحظه شماری میکنند چرا که آنها رهبری جز تو ندارند پس شتاب کن !شتاب کن ! والسلام .
آری ،
نامههای مکرر مردم کوفه یکی پس از دیگری به دست تو میرسید تا این که در
یک روز ششصد نامه به دست تو رسید و در فاصلهی کوتاهی بیش از دوازده هزار نامه با مهر اشخاص به دست تو رسید .
تو در جواب نامههای مردم کوفه فقط به نوشتن یک جواب اکتفا کردی و فرمودی :
بسم اللّه الرحمن الرحیم . از حسین بن علی علیهماالسلام به جماعتی از مسلمین و مؤمنین ؛ اما بعد ، به درستی که هانی و سعید ( آخرین پیکهای اعزامی مردم کوفه ) نامههای شما را نزد من آوردند و آخرین افراد از فرستادگان شما بودند ، من از آنچه شما ذکر کردید با خبر شدم و این که نوشته بودید :
« ما امام و رهبری نداریم ، به سوی ما بشتاب ، باشد که خدای متعال ما را به وسیلهی تو هدایت نماید »
من برادر و پسر عمویم - مسلم بن عقیل - را که مورد اطمینان من است را به سوی شما فرستادم ، اگر او برای من بنویسد که طبقهی اهل فضل و خردمند کوفه نوشتههای شما و اظهارات فرستادگان شما را تأیید میکنند ، به زودی به سوی شما حرکت خواهم کرد ان شاء اللّه .
آری ،
هر چند تو میدانستی که بسیاری از مردم کوفه آن گاه که خطر و پای جان به میان آید به تو پشت میکنند ؛ ولیکن برای اتمام حجت پسر عموی دلاور و عزیزت - مسلم بن عقیل - را به کوفه اعزام نمودی تا گزارش آنان را به جنابتان ابلاغ نماید .
تو آنگاه به مسجدالحرام رفتی و بین رکن و مقام دو رکعت نماز خواندی و از خدای متعال طلب خیر نمودی و سپس پسر عمویت را احضار نمودی و او را از دعوت اهالی کوفه و اظهارات آنان آگاه ساختی و به آن دلاور فرمودی :
من شما را به سوی کوفه میفرستم و خدای متعال به زودی آنچه را که میخواهد و برای تو میپسندد ، انجام خواهد داد و امیدوارم که من و تو در مرتبت و منزلت شهیدان باشیم ، پس با استعانت از خدا به طرف کوفه حرکت کن و چون به کوفه رسیدی نزد مطمئنترین اهالی کوفه منزل کن .
و سپس پسر عمویت را در آغوش گرفتی و او را بوسیدی و او نیز تو را بوسید
و نامهی تو به مردم کوفه را از دستان مبارکت گرفت و با قلبی آکنده از عشق تو سوار بر اسب شد و به سوی کوفه حرکت نمود .
تو با نگاههای نازنینت و قلب محزونت او را بدرقه نمودی ؛ زیرا میدانستی که مسلم به سفری میرود که هرگز بازگشتی در آن نیست و به سفری میرود که بین سر و پیکر او جدایی افکنده خواهد شد !
مسلم در نیمهی ماه رمضان از مکه حرکت کرد و در روز پنجم شوّال وارد کوفه گردید و در خانهی مختار بن ابیعبیده ثقفی منزل کرد .
مختار که مردی شریف و با همت عالی و از شیعیان تو و ارادتمندان به خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام بود ، با شعف فراوان پسر عمویت را پذیرا گشت و به بزرگان کوفه اعلام نمود که سفیر حسین بن علی علیهالسلام در منزل من است .
هواداران و شیعیان تو چون از ورود سفیر تو به کوفه آگاه شدند ، در خانهی مختار به دیدن او رفتند و پسر عمویت نامهی تو را برای آنها خواند و مردم کوفه که شدیدا تحت تأثیر پیام نورانی تو قرار گرفته بودند در حالی که میگریستند گروه گروه بر مسلم وارد شدند و با ایشان بیعت نمودند .
در این میان عابس بن ابی شبیب ( که از شهدای کربلا شد ) از میان جمعیت برخاست و گفت :
من از مردم کوفه برای شما صحبت نمیکنم و نمیدانم که در دلهای آنان چه میگذرد و قصد فریب شما نیز ندارم ، ولی به خدا سوگند آنچه را که میگویم چیزی است که در ضمیرم نقش بسته و به آن باور دارم و آن این است که در خود این آمادگی را میبینم که در هر زمانی که به کمک من نیاز داشته باشید ، دریغ نکنم و در رکاب شما با شمشیری که در دست دارم با دشمنان مبارزه کنم و در این راه جز به رضای خداوندی و ثواب الهی نمیاندیشم تا به دیدار خدا بشتابم .
پس از او ، حبیب بن مظاهر ( که او از شهدای بزرگوار کربلاست ) برخاست و گفت :
ای عابس ! رحمت خدا برتو باد که آنچه در ضمیر داشتی در قالب
جملاتی کوتاه بر زبان راندی ؛ به خدا سوگند !من هم در یاری حسین علیهالسلام مصمّم و استوارم .
آری ،
مردم هر روز گروه گروه به خانهی مختار میآمدند و با سفیر تو بیعت میکردند ، تا آنجا که هجده هزار نفر با مسلم بن عقیل بیعت کردند و برخی از تاریخنویسان سیهزار نفر و بیشتر نیز نقل نمودهاند .
پسر عمویت زمانی که این تعداد انبوه را مشاهده نمود به پیروزی این قیام اطمینان پیدا کرد و نامهای به این مضمون برای تو نوشت :
ای حسین ! مردم کوفه برای حمایت از تو با من بیعت نمودهاند و آنان از خاندان اموی بیزارند ، پس به سوی کوفه عزیمت کن که مردم طالب تواند .
نامهی پسر عمویت را قیس بن مسهّر صیداوی و عابس بن ابی شبیب برای تو آوردند .
تو هر چند میدانستی که عاقبت چه خواهد شد ، چون حجت را بر خود تمام شده میدیدی ، آمادهی برافراشتن پرچم قیام و سفر به سوی سرزمین عراق شدی .
والی کوفه - آنگاه که متوجه شد مردم با مسلم بیعت کردهاند - به منبر رفت و خطاب به مردم کوفه گفت :
ای بندگان خدا ! تقوای الهی پیشه خود سازید و به سوی فتنه و تفرقه حرکت نکنید ، زیرا موجب ریخته شدن خونها و غارت اموال خواهد شد ، من با کسی که با من نستیزد ، نمیجنگم و شما را به جان یکدیگر نمیاندازم ولی اگر با من دشمنی کنید و با یزید مخالفت کنید به خدا سوگند با شما خواهم جنگید هرچند از شما کسی به یاری من برنخیزد و امیدوارم که در میان شما تعداد افرادی که حق را میشناسند از افرادی که گرایش به باطل دارند ، زیادتر باشد !
پس از سخنان نعمان بن بشیر - والی کوفه - یکی از هم پیمانان بنی امیه به نام عبداللّه بن مسلم حضرمی برخاست و به وی گفت :
با این روش که تو در پیش گرفتهای کاری از پیش نخواهی برد و این فتنه
جز با سرکوب از بین نخواهد رفت . ای نعمان ! رأی تو رأی مردم ضعیف و ناتوان است .
عبداللّه بن مسلم و تعدادی دیگر - که از سرسپردگان حکومت اموی بودند - نامهای به آن لقمه حرام میمونباز نطفه آلوده نوشتند و بیعت مردم کوفه با مسلم را به آن ملعون گزارش دادند و گفتند : نعمان بشیر مردی ناتوان و سست اراده است و اگر به کوفه نیاز داری مردی صاحب اراده و خشن برای سرکوبی شورش به آنجا اعزام بدار .
و آن گاه که نامه به دست یزید میمون باز رسید ، بلافاصله نعمان بن بشیر را از امارت کوفه خلع نمود و عبیداللّه بن زیاد ملعون را - که آن موقع والی بصره بود - به امارت کوفه منصوب نمود و طی نامهای به آن ملعون ناپاکزاد - که هم جنس خودش بود - نوشت :
افرادی که روزی مورد ستایش قرار میگیرند ، روز دیگر به ننگ و نفرین دچار میشوند و چیزهای ناپسند به صورت مطلوب و دل پسند در میآیند و تو در مقام و منزلتی قرار داری که شایستهی آنی !
به قول شاعر عرب : تو بالا رفتی و از ابرها پیشی گرفتی و بر فراز آنها مقام کردی ، که برای تو جز مسند خورشید جایگاهی نیست .
در عزیمت به کوفه شتاب کن و مسلم بن عقیل را پس از دستگیری ، کشته و یا تبعید بگردان .
عبیداللّه بن زیاد ملعون پس از آن که فرستادهی تو به بصره - سلیمان بن رزین - را گردن زد با جمعی با شتاب به سمت کوفه حرکت کرد .
وی در کوفه - توسط عمال یزید - برخی از یاران وفادارت چون مختار را دستگیر نمود و به زندان افکند و برخی چون هانی بن عروه را گردن زد وبا ایجاد رعب و وحشت جوی پادگانی و نظامی در شهر ایجاد نمود به گونهای که بسیاری از کسانی که با پسر عمویت بیعت نموده بودند و پشت سر وی نماز میخواندند ، از ترس جانشان به منزل گریختند !
مزدوران حکومت یزید در سراسر شهر کوفه شایعه ساختند که سپاهی عظیم از شام برای سرکوبی شورشیان در راه میباشد که آنان به هیچ کس رحم نخواهند کرد و همه را از دم تیغ میگذرانند .
مادران و زنان کوفه آن چنان از این شایعهی دروغ دچار ترس و وحشت گشتند که دست فرزندان و شوهران خود را گرفتند و به خانه بردند .
هنگام شب فقط سی نفر از آن جمعیت انبوه به پسر عموی دلاورت - مسلم بن عقیل - وفادار مانده بودند و بقیه یا ترسیده و به خانههای خود رفته بودند و یا دستگیر شده بودند و یا با پول عبیداللّه بن زیاد فریب خورده و برای نبرد با مسلم در لشکر عبیداللّه قرار گرفته بودند !
پسر عمویت نماز مغرب را به جای آورد و سپس به سوی منطقهای که قبیلهی کنده در آن جا سکونت داشتند حرکت کرد ؛ هنوز به آن جا نرسیده بود که فقط ده نفر او را همراهی میکردند و به هنگامی که بازگشت ، تنهای تنها بود و غریب غریب در میان کوچههای کوفه حرکت میکرد و نمیدانست در کدام خانه را بزند .
عاقبت پسر عمویت مسلم به در خانهی پیرزنی رسید که او را « طوعه » میگفتند .
طوعه مسلم را شناخت و او را به خانه برد و غذا برای او آماده ساخت ؛ اما وقتی که فرزندش به منزل آمد و فهمید که مسلم در خانه پنهان شده است برای دست یافتن به جایزهی ابن زیاد ، آن ملعون را از جایگاه مسلم باخبر ساخت .
چیزی نگذشت که هفتاد نفر از لشکریان حکومتی خانهی طوعه را محاصره کردند .
صدای سم اسبان و هیاهوی مهاجمین مسلم را آگاه ساخت و آن مرد رشید دلاور از مخفی گاه خود بیرون آمد و آنان را که تا داخل خانه نفوذ کرده بودند از خانه بیرون راند .
سربازان عبیداللّه مسلم را در محاصرهی خود گرفتند و با شمشیر و نیزه به او حمله کردند ؛ پسر عموی دلاورت که خون پدرت امیرمؤمنان علیهالسلام در رگهای او جریان داشت آن چنان نبرد جانانهای از خود نشان داد که تعداد زیادی از آن مهاجمان را به خاک و خون کشید .
پسر عموی شجاع و وفادارت به هنگام حمله به سربازان این اشعار حماسی را قرائت میکرد :
اینک مرگ است که آمده ، هر چه میتوانی بکن ، چرا که جام مرگ را بدون تردید خواهی نوشید . ولی در برابر مشیت الهی شکیبا باش که حکم خداوندی در میان خلق ساری و جاری است .
در این جا برخی از مهاجمان بر بالای بام رفته و از آنجا سنگ و آتش بر سر و روی مسلم ریختند . پسر عمویت همچنان میخروشید و با فریادهایش ، بر پیکر مهاجمان شمشیر میزد و آنان را میکشت .
در این میان شخصی به نام بکر بن حمران احمری با شمشیر ضربهای به دهان پسر عموی عزیزت زد به طوری که لبهای او پاره گشت و دندانهای ثنایای او از دهانش بیرون ریخت ، مسلم بر او حمله کرد و با ضرباتی بر سر و شانهی او زد . در این هنگام مردی از اهالی کوفه از پشت سر با نیزه ضربهای بر او وارد ساخت و مسلم نقش بر زمین شد و سربازان حکومتی بر سر او ریختند و دستگیرش نمودند .
مسلم را در حالی که بدن مبارکش پر از جراحات و غرق در خون بود ، به نزد عبیداللّه بن زیاد بردند .
عبیداللّه به محض دیدن مسلم ، به او و تو و پدرت بیحرمتی نمود و مسلم در پاسخ به آن ملعون گفت :
تو و پدرت به این بیحرمتیها سزاوارترید .
عبیداللّه به مسلم گفت :
تو به کوفه آمدی که میان مردم تفرقه و فساد افکنی .
مسلم شجاعانه به آن ملعون پاسخ داد :
دروغ میگویی چرا که معاویه و فرزندش یزید اتحاد مسلمین را نابود کردهاند و سبب فتنه و فساد در جامعه شدهاند .
عبیداللّه گفت :
تو علیه خلیفهی مسلمین خروج کردهای و سزاوار مرگی !
مسلم به آن ملعون پاسخ داد :
خدای متعال میداند که تو راست نمیگویی ، یزید کسی است که شراب مینوشد دستش به خون مسلمانان آزاده آلوده است و از کشتن افراد بیگناه پرهیز نمیکند و به صرف گمان و خیال فرمان قتل آنان را صادر میکند و کار زشت و نکوهیدهای نیست که انجام نداده باشد .
آن ملعون با خشم بر مسلم فریاد زد :
تو را به سختی میکشم !
پسر عموی دلاورت در کمال آرامش و خونسردی به آن ملعون پاسخ داد :
من از مرگ هراسی ندارم و امید آن دارم که خداوند شهادت را به دست بدترین افراد همچون تو نصیب من گرداند .
سپس آن ملعون دستور داد که مسلم را بر بالای قصر دارالاماره ببرند و ابتدا سرش را جدا سازند و سپس پیکرش را از بالا به پائین پرتاب نمایند .
پسر عمویت را دست بسته به بالای برج دارالاماره بردند ؛ آن قهرمان دائم ذکر خدا را میگفت و پیوسته با لبهای پاره شدهاش این آیه را قرائت مینمود : « إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون » .
در آخرین لحظات مسلم را گریان دیدند و به او گفتند :
ای مسلم میترسی که میگریی ؟ !!
آن شیر مرد پاسخ داد :
به خدا سوگند که بر احوال خود نمیگریم و ترسی از مرگ ندارم ، گریهی من برای حسین علیهالسلام است که بر شما اعتماد نموده و عازم این دیار است !
آری ،
آن دژخیمان پسرعموی وفادارت را گردن زدند و پیکر مطهّرش را از بالای دارالاماره به پائین پرتاب نمودند و سپس به فرمان ابن زیاد ناپاک زاد ، پاهای مسلم و هانی بن عروه - حامی مسلم که توسط عبیداللّه گردن زده شد - را به ریسمان بسته و در بازارهای کوفه کشاندند و آن دو بزرگوار را به صورت واژگون در محلهی کناسهی کوفه به دار آویختند ، سپس ابن زیاد سر آن دو را به دمشق برای یزید فرستاد ، و یزید آن دو سر مبارک را بر یکی از دروازههای دمشق آویخت .
و تو آن موقع که پسرعمویت را کشتند در راه سرزمین عراق بودی و آن زمانی خبر شهادتش را شنیدی که قدم بر سرزمین عراق گذاشته بودی .
آنگاه که خبر شهادت مسلم را به تو دادند از چشمان مبارکت قطرات اشک سرازیر شد و چندبار فرمودی : « إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون » .
و سپس رو به یارانت کردی و دربارهی مسلم فرمودی :
رَحِمَ اللّهُ مسلِما فَلَقَد صارَ إلی روحِ اللّهِ وَ ریحانِهِ و جَنّتِهِ وَ رِضوانِهِ ، أما إنّهُ قَد قَضیما عَلَیه وَ بَقِیَ ما عَلَینا .
خدا مسلم را رحمت کند که به سوی رحمت الهی و بهشت و رضوان خدا شتافت ، او مسئولیتی را که بر عهده داشت به خوبی و نیکی انجام داد ، ولی هنوز مسئولیت ما باقی است .
سپس به فرزندان مسلم نظر افکندی و آنان را در آغوش گرفتی و از آنان پرسیدی : اکنون که پدرتان کشته شده است نظر شما در رفتن یا بازگشتن چیست ؟
آنان گفتند : به خدا سوگند که ما باز نمیگردیم مگر آن که یا انتقام پدرمان را بگیریم یا ما نیز مانند او به فیض شهادت نائل شویم .
تو سپس به یارانت نظر افکندی و فرمودی :
دیگر خیری در زندگی دنیا نیست و زنده ماندن دیگر ارزشی ندارد .
برخی از یاران به تو عرض کردند :
به خدا سوگند !که موقعیت شما در کوفه با مسلم فرق میکند ، اگر به کوفه بروید مردم به سوی شما بیشتر خواهند شتافت .
و تو در جواب آن یاران سکوت کردی و سخنی نفرمودی .
در آن میان گروهی از همراهان که به طمع مال و یا مقامی با تو همراه شده بودند ، آن گاه که فهمیدند که پای خطر و جان در میان است با عذرهای واهی از تو خداحافظی نمودند و بازگشتند !
و تو با اهل بیتت و چند نفر از یاران با وفایت به سمت کوفه حرکت نمودید .
آری ،
تو میدانستی که چه سرنوشت دردناکی در انتظار تو و فرزندان و یارانت میباشد ؛ ولیکن آگاهانه برای فدا نمودن تمام هستی و وجودت در راه خدا گام برداشتی تا سر دهی ، کودک شش ماهه دهی ، جوان رعنا دهی و یاران با وفایت را قربانی کنی .
تو میدانستی که آن کافرکیشان اهل بیت محترمت را به اسارت میگیرند و زجرها میدهند ؛ اما برای رضای خدا همه را پذیرفتی .
تو میدیدی که دین توسط خاندان اموی در معرض نابودی است و نیز میدانستی که آن کافرکیشان بعد از شهادتت به پیکر نازنینت هم رحم نمیکنند و آن پیکر مبارک - که روزی لبهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر آن بوسه میزد - را زیر سمهای اسبان قرار میدهند .
و میدانستی که آن نطفه ناپاکان به آن کار نیز اکتفا نمیکنند و سر مبارکت را بر نیزه میزنند و در شهرها و بلاد میچرخانند .
لیکن تو برای رضای خدا همه را با آغوش باز پذیرفتی ؛ زیرا میدانستی که تا خون پاک و مطهّرت بر زمین ریخته نشود ، دودمان ناپاک اموی رسوا نمیگردند .
و خون مقدّست بر سرزمین کربلا ریخت و تا ابد آن سرزمین را آسمانی نمود و آن خون مبارکْ ، خاندان اموی و ملحقین به آن خاندان پست را تا روز قیامت رسوا نمود .
از شب عاشورایت کمی بگویم :
سیهزار سپاه دشمن شما را محاصره کرده بودند تا عاشورا فرا برسد و همهی شما را به شهادت برسانند . تو به یاران با وفایت فرمودی که همه شما فردا به شهادت خواهید رسید و آنان بسان پروانههای عاشق گرد وجود مقدّس تو میچرخیدند و برای رسیدن به لقای خداوند متعال لحظه شماری میکردند .
عربدهها و خندههای مستانهی سپاه دشمن در دل کودکان و زنان حرمت وحشت انداخته بود .
تو در نیمهی شب - در حالی که یاران با وفایت مشغول نماز و راز و نیاز به درگاه الهی بودند - از خیمه بیرون آمدی و به خیمهها و تپههای اطراف نگاه کردی . نافع بن هلال - یکی از فدائیانت - هم از خیمه بیرون آمده بود و به دنبال تو حرکت کرد . از او پرسیدی : چرا به دنبال من میآیی ؟ !
نافع گفت : یابن رسول اللّه ! دیدم که شما به طرف لشکر دشمن میروید ، بر جان شما بیمناک شدم . فرمودی : من اطراف را بررسی میکنم تا ببینم که فردا دشمن از کجا حمله خواهد کرد .
تو سپس دست آن یار با وفا را گرفتی و فرمودی :
به خدا سوگند این وعدهای است که در آن خلافی نیست ، ای نافع ! این راه را که در میان دو کوه قرار گرفته مشاهده میکنی ؟ هم اکنون در این تاریکی شب ، از این راه برو و خودت را نجات بده !
نافع خود را بر قدمهای تو انداخت و گفت :
مادرم در سوگم بگرید اگر چنین کنم ، خدا بر من منّت نهاده که در جوار تو شهید شوم .
سپس وارد خیمهی خواهر عزیز و بزرگوارت حضرت زینب کبری علیهاالسلام شدی . نافع بیرون از خیمه منتظر تو ایستاده بود .
خواهرت زینب به تو گفت : آیا از تصمیم یارانت آگاهی ؟ آیا آنان فردا با دیدن نیروی فراوان دشمن تو را رها نمیکنند و نمیگریزند ؟ !
به وی فرمودی :
همان گونه که کودک به پستان مادر علاقهمند است ، آنان نیز به شهادت علاقهمندند !
نافع نگرانی خواهرت را شنید و نزد حبیب بن مظاهر رفت و او را از جریان آگاه نمود . حبیب بن مظاهر - آن پیرمرد رشید و شجاع دشت کربلا - به نافع گفت : اگر منتظر دستور امام نبودم ، همین الآن به دشمن حمله میکردم .
نافع به حبیب بن مظاهر گفت : امام هم اکنون در خیمهی خواهرش زینب علیهاالسلام است ، آیا ممکن است یاران را جمع نموده و آنها سخنی بگویند که زنها آرامشی پیدا کنند ؟
یار رشیدت حبیب ، یاران تو را صدا زد ، همگی آمدند ودر کنار خیمهی خواهرت زینب علیهاالسلام فریاد برآوردند که :
ای خاندان رسول خدا ! این شمشیرهای ماست ، قسم خوردهایم که آنها را در غلاف نکرده و تا آخرین قطرهی خون با دشمنان شما مبارزه کنیم .
زمانی که زنان این سخنان یارانت را شنیدند از خیمهها بیرون آمده و گفتند :
ای جوانمردان پاکسرشت ! از اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و فرزندان امیرالمؤمنین علیهالسلام حمایت کنید .
و یارانت همگی گریستند .
آری ،
آن یاران باوفاترین یاران بودند و خداوند متعال پاکترین و مخلصترین انسانهای روی زمین را از یاران تو قرار داده بود .
هرچند تعدادشان کمتر از صد نفر بود ؛ اما آن با معرفتان از مرگ نترسیدند و تا آخرین قطرهی خونشان از تو دفاع نمودند .
تو هنگام سحر به خوابی سبک فرو رفتی ، و چون بیدار شدی فرمودی : یاران من ! میدانید هم اکنون در خواب چه دیدم ؟
اصحاب گفتند : ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه دیدی ؟
فرمودی :
سگانی را دیدم که به من حمله کردند تا مرا پاره پاره کنند ، و در میان آنها سگی دو رنگ را دیدم که نسبت به من از دیگر سگان وحشیتر و خون آشامتر بود ! گمان میکنم آن که مرا خواهد کشت مردی باشد ابرص ! و در دنبالهی این خواب ، جدّم رسول خدا را دیدم که تعدادی از اصحابش همراه او بودند و به من فرمود : فرزندم ! تو شهید آل محمّدی و اهل آسمانها و کرّوبیان عالم بالا از مژدهی آمدنت شادی میکنند و امشب به نزد ما خواهی آمد ، شتاب کن و کار را به تأخیر مینداز ! ای یاران من ! این خواب گویای آن است که أجل نزدیک است و بیتردید هنگام رحیل و کوچ از این جهان فانی فرا رسیده است .
~M196mp3
تو در بعد از ظهر روز عاشورا همهی یارانت را از دست داده بودی و پیکرهای مطهّر بیسرشان روی زمین داغ کربلا افتاده بود .
تو آن گاه به آسمان نگریستی و با این جملات با خدایت راز و نیاز نمودی :
ای خدا ! بر قضا و حکم تو صبر پیشه سازم ، معبودی به جز تو نیست ای فریادرس استغاثه کنندگان ! پروردگاری برای من غیر تو نیست و معبودی به جز تو ندارم ، بر حکم تو صبر میکنم ، ای فریادرس کسی که جز تو فریادرسی ندارد و ای کسی که ابدی و دائمی هستی و مردگان را زنده میکنی ، ای آگاه و شاهد و ناظر بر تمام کردار و افعال مخلوق خود ! تو در میان من و این گروه حکم کن که تو بهترین حکم کنندگانی .
و سپس یکه و تنها با صدای رسای تکبیرت به دل سپاه دشمن زدی .
تو بعد از ساعتی نبرد جانانه - که بسیاری از آن کافرکیشان را با ضربات شمشیرت به جهنم فرستاده بودی - بر اثر جراحات متعدد ، از اسب بر زمین افتادی و آن نطفه
ناپاک ابرص پلید با قلبی کبود و خنجری کشیده به سمت تو حرکت کرد .
لبهای مبارکت در آن واپسین لحظات عمر ، فقط ذکر خدا را به آرامی میگفت .
شمر ملعون به بالای سر تو رسید و با چشمان خبیثش به سیمای تو نظر افکند و لبهای پلیدش را بر جسارت به توگشود و تو فقط با نفسهایت ذکر خدا میگفتی .
آن ملعون ابد با دیدن سکینه و وقارت در خشم شد و روی سینهی مبارکت نشست و محاسنت را گرفت تا سرت را از تن جدا کند ، تو لبخندی زدی و به آن پلید فرمودی :
آیا میخواهی مرا بکشی ؟ آیا میدانی من کیستم ؟
شمر نطفه حرام گفت :
آری ، تو را خوب میشناسم ، مادرت فاطمهی زهرا و پدرت علی مرتضی و جدّت محمّد مصطفی است ، تو را میکشم و باکی ندارم ! !
و سپس سر مبارکت را از تن جدا نمود .
تو آنگاه که آن ملعون خنجر بر گلویت گذاشت ، بر چهرهی سیاهش نظر افکندی و با کمال آرامش لبهای نازنین از عطش خشکیدهات را گشودی و لبخند زدی .
آری ، لبخندی زدی ، همان لبخندی که قدر تمام عالم معنا دارد .
تو با لبخندت به یزید و یزیدیان - در تمام اعصار - گفتی که مائیم پیروزمند واقعی این نبرد !
آری ،
تو به آنان گفتی که ما پیروزیم ؛ زیرا دنیا با تمام زیور آلاتش ما را نفریفت و لحظهای ستم و زندگی نکبت بار را پذیرا نگشتیم و به آنان گفتی که شما ذلیل و شکست خوردهاید که این چنین در برابر طاغوت و اولیای آن زانو زدهاید .
و این نکتهی ناب نجاتدهنده را نیز به بشر تا قیامت فرمودی کهای بشر ! اگر دنبال سعادت ابد هستی ، اگر میخواهی آزاده و سرافراز زندگی کنی ، اگر میخواهی که رخت بستنت از دار فنا مصادف گردد با پرواز در روح و ریحان الهی در دار بقا ، بیا و از نور من پرتوئی برگیر و سوار کشتی من شو که من کشتی نجات بشریتم .
هرچند آن نابکاران پلید شما را کشتند و سرهای مبارکتان را از تن جدا نمودند و پیکرهای مطهّرتان را زیر سم اسبان خرد کردند ؛ اما پیروزمند واقعی شما بودید .
عمر بن سعد ملعون پس از شهادتت فریاد بلند برآورد :
چه کسی حاضر است اسبها را بر بدن پسر فاطمه بتازاند ؟
در این میان ده نفر از آن کافرکیشان اعلام آمادگی کردند و حاضر شدند بدن نازنین تو و یارانت را زیر سم اسبان لگد کوب سازند .
و آنان همان ده نفری بودند که نزد عبیداللّه بن زیاد ملعون آمدند و با معرفی خود درخواست جایزهی بیشتری کردند و گفتند :
ما آن ده نفری هستیم که بر اسبهای زرنگ و آماده سوار شدیم و پیکر حسین را زیر سم اسبها کوبیدیم و استخوان سینهی او را نرم کردیم !
آری ،
هر چند آنان تو را کشتند ، اما نتوانستند نور جهان افروزت را خاموش کنند و خود خاموش و نابود گشتند و تو تا ابد میدرخشی و با نورت - که پرتویی از نور خداست - عالم را منور میسازی .
راه تو راه خداست ، راه تو سعادت ابد را به ارمغان میآورد ، و راه تو بندهای اسارت را از پاها و گردن بشر پاره میگرداند .
سلام خدا بر تو باد ای خورشید جهان افروز بشر تا قیامت .
در ظهر عاشورا چون وقت نماز رسید ؛ مردی از یاران آن حضرت به نام ابو ثمامه صیداوی ( در تاریخ طبری و بعضی از مصادر دیگر ابو ثمامه صائدی ضبط شده است ) به امام حسین علیهالسلام عرض کرد : ای ابا عبداللّه ، من به فدایت شوم ، این گروه به ما نزدیک شدهاند و به خدا سوگند که پیش از تو من باید کشته شوم و دوست دارم چون خدا را ملاقات میکنم با تو نماز خوانده باشم !
امام حسین علیهالسلام سر به سوی آسمان برداشت و فرمود : نماز را تذکر دادی ، خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد .
آن گاه امام حسین علیهالسلام زهیر بن قین و سعید بن عبداللّه را گفت در جلوی آن حضرت بایستند تا نماز ظهر بگذارد ، پس امام حسین علیهالسلام با باقی مانده از یارانش نماز خوف به جای آوردند .(1)
سلیمان بن صُرَد خُزاعی از جمله کسانی بود که به امام حسین علیهالسلام نامه نوشت
1) بحارالانوار ، ج 45 ، ص 21 .
و او را به کوفه دعوت نمود ، و آن گاه که امام حسین علیهالسلام به کربلا آمد ، او و همراهانش از ترس کشته شدن ، دست از یاری امام علیهالسلام کشیدند و از منزل خارج نگشتند تا این که امام حسین علیهالسلام به شهادت رسید .
سلیمان بن صرد و هم فکرانش بعد از واقعهی کربلا به شدت پشیمان شده و خود را ملامت نمودند ، آنان متوجه شدند که چه گناه بزرگی مرتکب شدهاند ؛ زیرا امام حسین علیهالسلام را دعوت نموده و سپس از یاری او دست نگه داشتند و آن حضرت علیهالسلام بنا به دعوت آنها به عراق آمده بود ، در کنار شهر آنان به شهادت رسیده و آنان از جا تکان نخوردهاند !
سلیمان بن صرد و یاران و همفکرانش احساس کردند که ننگ این گناه از دامن آنها شسته نخواهد شد مگر آن که انتقام خون امام حسین علیهالسلام را از قاتلان او بگیرند و یا در این راه کشته شوند .
این گروه که نام خود را توّابین ( توبهکنندگان ) گذاشتند ، بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام شروع به تبلیغ پنهانی نمودند و پیوسته ساز و برگ جنگی فراهم ساخته و مردم را مخفیانه به خونخواهی امام حسین علیهالسلام دعوت میکردند . مردم نیز از شیعه و غیر شیعه دسته دسته به آنها میپیوستند .
توّابین سرگرم مقدمات قیام بودند که یزید به درک واصل شد . پس از مردن یزید ، توّابین عدهای را به اطراف فرستادند تا مردم را دعوت به همکاری کنند . در این هنگام ، احتیاط و اختفاء را کنار گذاشته علنا به تهیهی اسلحه و تجهیزات جنگی پرداختند . تنها شیعیان نبودند که به انقلاب توّابین پیوستند ، بلکه کلیهی کسانی که خواهان تغییر اوضاع و شکستن یوغ ظلم دستگاه حکومت اموی از طریق جنبش خونین بودند ، به توّابین پیوستند .
در دفتر سلیمان بن صُرَد شانزدههزار نفر ثبت نام کرده بودند که از این عده جز پنجهزار نفر حاضر نشدند .
شب جمعه پنجم ربیع الثانی سال 65 نخستین شعلهی قیام زبانه زد ، در آن
شب ، توّابین با هم به سوی تربت پاک امام حسین علیهالسلام روانه شدند و همین که بالای قبر آن حضرت علیهالسلام رسیدند ، فریادی از دل برآورده ، عنان اختیار از کف دادند و این سخنان را با اشک دیدگان در هم آمیختند :
خداوندا ! بر حسین درود بفرست ، شهید فرزند شهید ، هدایت یافته فرزند هدایت یافته ، تصدیقکننده فرزند تصدیقکننده ، خدایا تو را گواه میگیریم که ما بر دین و طریقهی این شهیدان هستیم و دوست دوستداران آنها و دشمن کشندگان آنها میباشیم ، خدایا ! ما فرزند دختر پیامبر تو را یاری نکردیم ، از گذشتهی ما در گذر و توبهی ما را بپذیر و بر حسین و یارانش رحمت فرست که آنها شهداء صدیقین هستند ، خدایا ! ما تو را گواه میگیریم که ما بر دین ایشان و بر آن نیتی که شهید شدند ، هستیم و اگر ما را نیامرزی از زیانکاران خواهیم بود .
آنان سپس قبور شهدا را ترک گفته و به سمت شام - مرکز حکومت امویان - حرکت کردند و در سرزمینی به نام عین الورده با سپاه شام که فرماندهی آنها را عبیداللّه بن زیاد به عهده داشت ( که بالغ بر سیهزار نفر بودند ) روبرو شدند و پس از سه روز نبرد سخت ، سرانجام شکست خوردند و سلیمان بن صرد و دیگر رهبران انقلاب به جز رفاعه به شهادت رسیدند و بقیهی نیروهایشان به فرماندهی رفاعة بن شدّاد به کوفه بازگشتند و به هواداران مختار که در کوفه فعالیت داشتند ، پیوستند .(1)
چون عبدالملک بن مروان ( خلیفهی وقت اموی ) از کشته شدن سلیمان و یارانش آگاه شد به منبر رفت و گفت : رؤسای عراق کشته شدند که رهبر آنان سلیمان بن صرد و مسیّب بن نجبه بودند و همچنین دو رهبر دیگر آنان عبداللّه بن سعد و عبداللّه بن وال نیز کشته شدند و بعد از این در عراق مشکلی نخواهد بود .(2)
قیام توّابین ، گرچه زود با شکست روبرو گردید ، ولی در هر حال بر مردم کوفه
تأثیر عمیقی به جا گذاشت و افکار عمومی را برای مبارزه با حکومت بنیامیه آماده ساخت .
پس از آن که مردم کوفه از مرگ معاویه مطلع شدند و نیز دانستند که امام برای اعلام مخالفت با یزید از مدینه به مکه رفته است ، در خانهی سلیمان بن صرد جمع شدند و پس از مذاکره و مشورت بر آن شدند که برای امام حسین علیهالسلام نامه نوشته و از او برای آمدن به کوفه دعوت نمایند .
آنان در طی چند روز دوازدههزار نامه برای امام ارسال نمودند که در همهی این نامهها بر بیزاری مردم از حکومت اموی و عدم بیعت اهالی کوفه با یزید و دعوت از امام برای رفتن به کوفه تأکید شده است .(1)
در پایان نامهی امام حسین علیهالسلام به مردم کوفه - که در متن بیان شد - چنین آمده :
فَلَعُمری ما الامامُ إلاّ الحاکمُ بِالکتابِ القائمُ بالقسطِ الدّائنُ بِدِینِ الحقِّ الحابِسُ نَفسَه علی ذاتِ اللّه و السلام .(2)
به جان خودم سوگند که امام ، کسی نیست مگر آن که به کتاب خدا حکم کند و عدل و داد برپا دارد و دین حق را پذیرفته و خود را وقف در رضای خدا کند .
مختار بن ابی عبید ثقفی پس از ورود مسلم بن عقیل به کوفه ، با او همکاری میکرد ؛ ولی هنگامی که عبیداللّه بن زیاد از بصره به کوفه آمد توسط سربازان وی دستگیر و به زندان افکنده شد .
او پس از واقعهی عاشورا با وساطت عبداللّه بن عمر ( شوهر خواهرش ) نزد یزید ، از زندان آزاد گردید و چون در آن ایام عبداللّه بن زبیر در مکه قیام کرده و خود را خلیفهی مسلمانان معرفی میکرد ، مختار رهسپار مکه شد تا به همکاری با عبداللّه بن زبیر با حکومت اموی به مخالفت برخیزد .
در سال شصت و چهار هجری ، پنج ماه پس از مرگ یزید ؛ مختار چون آمادگی مردم عراق را جهت قیام و انقلاب بر ضد بنی امیه و بیمیلی آنها را نسبت به حکومت عبداللّه بن زبیر شنید ، رهسپار کوفه گردید و فعالیت خود را آغاز کرد .(1)
در آن ایام توّابین نیز در کوفه سرگرم آمادگی و جمع آوری نیرو بودند ، ولی مختار میگفت :
سلیمان بن صرد آگاهی لازم را در مسائل جنگی و نظامی ندارد و به زودی شکست خواهد خورد .
مختار در سال شصت و شش هجری در عراق قیام کرد تا انتقام خون امام حسین علیهالسلام را از قاتلان آن حضرت بگیرد .
هزاران نفر با مختار بیعت نمودند و مختار ابتدا قیامش را از شهر کوفه آغاز نمود و شهر را که در دست زبیریان بود آزاد ساخت و مردم کوفه با مختار به عنوان امیر کوفه بیعت کردند .
مختار دعوت خود را وابسته به محمّد حنفیه ، فرزند امیرمؤمنان علیهالسلام معرفی کرد و پس از رسیدن به قدرت در کوفه ، قاتلان امام حسین علیهالسلام - که اکثرشان در کوفه بودند - را سخت مورد تعقیب قرار داد و بسیاری از آنان را دستگیر نمود و به هلاکت رسانید .
او عمر بن سعد و شمر بن ذی الجوشن و سنان بن انس و خولی و صدها نفر دیگر از جنایتکاران دشت کربلا را پس از دستگیری به شکل ذلّت باری اعدام نمود و سرهای نحسشان را از تن جدا کرد و جنازهی برخی از آنان را سوزانید .
او فقط در یک روز دویست وهشتاد نفر از آنان را کشت و خانههای چند تن از سران جنایتکاران را که موفق به فرار شده بودند ویران کرد .(2)
او بعد از کشتن تعداد فراوانی از جنایتگران واقعهی کربلا ، آماده عزیمت به شام برای نبرد با حکومت اموی و کشتن عبیداللّه بن زیاد - که به شام گریخته بود - شد . فرماندهی لشکر مختار ابراهیم بن مالک اشتر بود . ابراهیم بن مالک اشتر در سال 66 هجری ، در اواخر ماه ذیحجه ، کوفه را به عزم شام - جهت جنگ با عبیداللّه بن زیاد - ترک نمود .
او در رفتن شتاب میکرد که ابن زیاد را قبل از آن که وارد زمین عراق شود ، ملاقات کند . عبیداللّه بن زیاد با لشکر عظیمی از شام وارد موصل گشت و ابراهیم همچنان آمد و خاک عراق را پشت سر گذاشت و وارد زمین موصل گردید و چون به سپاه شام نزدیک شد یاران خود را آماده و مجهّز کرد .
عبیداللّه بن زیاد نیز سپاه خود را صف آرائی کرد و دو لشکر آمادهی نبرد شدند . تعداد نفرات سپاه شام هشتادهزار نفر و سپاهیان مختار سیهزار نفر بودند . بسیاری از نفرات سپاه مختار از مردم ایران بودند که برای انتقام گرفتن خون سیدالشهدا علیهالسلام در سپاه مختار وارد شده بودند .
قبل از شروع جنگ ؛ ابراهیم بن مالک برای یارانش چنین سخنرانی کرد :
ای انصار دین و پیروان حق و سپاه خدا ! این عبیداللّه بن مرجانه قاتل حسین بن علی فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشد ، عبیداللّه بود که حسین علیهالسلام و زنان و دختران او را از آب فرات منع کرد و نگذاشت تا امر به مصالحه بینجامد و امام حسین علیهالسلام یا به اهل خود باز گردد و یا به جای دیگر برود تا این که او و اهل بیتش را کشت ، هم اکنون عبیداللّه پیش روی شماست و من این امید را داشتم که روزی ما و او گرد آئیم تا خون او به دست شما ریخته شود و دلهای شما شفا یابد .(1)
آن گاه سپاهیان او یکباره حمله کردند و جنگ سختی در گرفت و یاران مختار
1) تجارب الامم ، مسکویه رازی ، ج 2 ، ص 162 .
بیمحابا به سپاه دشمن میزدند و آنان را به خاک و خون میکشیدند تا آنجا که سپاه شام رو به هزیمت گذاشت . سپاهیان شام با آن که نفراتشان بسیار بیشتر بود پا به فرار گذاشتند و ابراهیم و سپاهش آنان را تعقیب کردند . سپاه شام از ترس و برای فرار خود را در رودخانه انداختند و بسیاری از آنان غرق شدند به حدی که تعداد غرق شدگان بیش از کشته شدگان در جنگ بود و سپاه مختار غنائم زیادی از شامیان گرفتند .(1)
هنگامی که سپاه شام رو به هزیمت گذاشته و شکست خوردند ، ابراهیم بن مالک اشتر گفت : من مردی را کشتم که به تنهایی در زیر علمی در کنار رود خازر ، او را پیدا کنید ، من از او بوی مشک استشمام کردم ، او را به دو نیمه کردم ، دستهای او در ناحیهی شرق و پاهای او در غرب افتاد . پس جستجو کرده و او را یافتند ، پس متوجه شدند که عبیداللّه بن زیاد است که با شمشیر ابراهیم به دو نیم شده است .(2)
ابراهیم دستور داد تا سر او را جدا کنند و سپس بدنش را بسوزاندند .(3)
ابراهیم سر عبیداللّه بن زیاد را نزد مختار فرستاد و سرهای دیگر فرماندهان سپاه شام را نیز برای مختار ارسال کرد و چون سر عبیداللّه بن زیاد را در قصر دارالاماره کوفه نهادند ، ماری باریک آمد و در میان سرها رفت تا داخل دهان عبیداللّه بن زیاد گردید ، سپس از بینی او بیرون آمد و این را چندین بار تکرار کرد .(4)
یکی از نگهبانان ابن زیاد گفته است که : با او وارد قصر شدم هنگامی که حسین علیهالسلام کشته شده بود ، ناگهان آتشی به طرف صورت عبیداللّه بن زیاد زبانه
کشید ، او با آستین خود صورت را حفظ کرد و به من گفت : این جریان را برای کسی نقل مکن .(1)
مختار نیز سر عبیداللّه بن زیاد را برای محمّد حنفیه فرستاد و این نامه را برای او نوشت :
همانا جمعی از یاران و شیعیان شما را به سوی دشمن شما عبیداللّه بن زیاد گسیل داشتم تا انتقام خون برادرت حسین علیهالسلام را بستانند ، ایشان با خشم بر دشمنان و تأسف و تأثر فراوان بر مظلومیت آن جناب از شهر و وطن خود خارج شدند و نزدیک نصیبین با آنها روبرو گردیدند و پروردگار آنها را مغلوب کرد و آن دشمن خدا را کشت و خدا را حمد میکنم که انتقام خون شما را گرفت و ستمکاران را در دشت و صحرا و دریا هلاک کرد و بدین وسیله دردهای دل مؤمنان را شفا بخشید و خشم آنان را فرو نشانید .(2)
محمّد بن حنفیه با دیدن سر عبیداللّه به سجده رفت و خدا را شکر نمود و برای مختار دعا کرد ، آن گاه سر آن ملعون را خدمت حضرت امام سجاد علیهالسلام فرستاد و چون آن سر را بر آن حضرت وارد کردند امام علیهالسلام مشغول تناول غذا بود ، امام سجدهی شکر به جا آورد و آن گاه فرمود :
خدا را حمد میکنم که انتقام مرا گرفت ، خداوند مختار را جزای خیر دهد ، مرا بر عبیداللّه بن زیاد وارد کردند در حالی که او غذا میخورد و سر پدرم در پیش روی او بود ، از خدا خواستم که مرا نمیراند تا آن که سر ابن زیاد را در کنار سفرهام ببینم .(3)
یعقوبی در تاریخ خود نقل کرده است : مختار سر عبیداللّه بن زیاد را به مدینه نزد علی بن الحسین علیهالسلام توسط مردی از نزدیکان خود فرستاد و به او گفت :
درب خانهی حضرت علی بن الحسین علیهالسلام میایستی و چون دیدی که در باز شد و مردم داخل میشوند ، آن هنگامی است که غذا برای آن حضرت حاضر کردهاند ، پس وارد میگردی .
آن فرستاده آمد و بر درب خانهی امام سجاد علیهالسلام ایستاد ، چون دربها باز شد و مردم برای غذا وارد شدند ، آن فرستاده نزدیک آمد و با صدای بلند فریاد زد : ای اهل بیت نبوت و معدن رسالت ! من فرستادهی مختار هستم که با خود سر عبیداللّه بن زیاد را آوردهام .
پس در خانههای بنیهاشم هیچ زنی نبود مگر این که فریاد بر آورد ، و آن فرستاده داخل شد و سر را بیرون آورد و هنگامی که علی بن الحسین علیهالسلام سر عبیداللّه را دید ، فرمود : خدا او را از رحمت خود دور و به آتش برد .
و روایت کردهاند که : از روزی که امام حسین علیهالسلام شهید شد ، کسی بر چهرهی امام سجاد علیهالسلام خنده را هرگز مشاهده نکرد مگر در آن روز که سر عبیداللّه بن زیاد را بر او وارد کردند . و از روزی که امام حسین علیهالسلام شهید شده بود تا آن زمان ، خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شانه بر سر نکشیده و خضاب نکرده بودند .(1)
روایت شده است که مختار هجده هزار نفر از کسانی را که در کشتن امام حسین علیهالسلام شرکت داشتند ؛ در ایام ولایت خود که هجده ماه بوده است به قتل رسانید .(2)
آری ،
این گونه خداوند متعال به دست مختار از قاتلان فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در دنیا انتقام گرفت و در آخرت نیز با خواری و ذلت در آتش سوزان جهنم تا ابد خواهند سوخت و این است کیفر کار بدکاران !
بعد از کشته شدن عبیداللّه بن زیاد ، سپاه مختار دو دسته شدند ، برخی با ابراهیم بن مالک اشتر راهی موصل شدند و برخی در کوفه نزد مختار ماندند . مصعب بن زبیر - برادر عبداللّه بن زبیر - با لشکری فراوان به کوفه حمله نمود و با مختار و یارانش به جنگ پرداخت . در این نبرد با خیانت اشراف کوفه به مختار و همراهی آنان با سپاه مصعب بن زبیر ، لشکر مختار شکست خورد و مختار بعد از نبردی جانانه به شهادت رسید .(1)
البته چند سال بعد ، لشکر عبدالملک بن مروان به فرماندهی حجاج بن یوسف به عراق و حجاز حمله نمود و مصعب بن زبیر و عبداللّه بن زبیر را کشت و عراق و حجاز را مجددا به قلمرو امویان ملحق نمود و سرانجام حکومت امویان توسط عباسیان در سال 132 هجری منقرض شد و آنان قبرهای امویان را شکافتند و جنازهها و استخوانهای آنان را نیز آتش زدند .(2)
چون سر عبیداللّه بن زیاد و عمر بن سعد را نزد امام سجاد علیهالسلام آوردند آن حضرت به سجده افتاد و فرمود : خدا را حمد میکنم که از دشمنانم انتقام گرفت و مختار را دعا کرد و فرمود :
خداوند مختار را جزای خیر دهد .(3)
سدیر از امام باقر علیهالسلام روایت کرده است که فرمود : مختار را دشنام ندهید ؛ زیرا او کشندگان و قاتلین ما را کشت و ما را خونخواهی کرد و بیهمسران را به ازدواج در آورد و در وقت ضرورت مال به نزد ما فرستاد .(4)
منذر بن جارود از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است که فرمود :
هیچ زنی از هاشمیان شانه بر موی خود نزد و خضاب ننمود تا این که مختار سرهای کشندگان حسین علیهالسلام را به نزد ما فرستاد .
از اصبغ بن نباته ( از خواص امیرمؤمنان علیهالسلام ) روایت شده است که گفت : مختار را [ که کودکی بود ] بر زانوی امیرمؤمنان دیدم که آن حضرت دست بر سر او میکشید و میفرمود :
یا کیّس یا کیّس . ای زیرک ، ایزیرک !(1)
این سخن از امیرالمؤمنین علیهالسلام که باب مدینه علم پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و نسبت به آینده آگاهی دارد ، نشانه و آیتی است از آنچه به وسیلهی مختار پس از شهادت امام حسین علیهالسلام ظاهر شد و قاتلان امام را کیفر داد و عقوبت نمود و با توجه به این که مختار خود نیز طنین سخنان امیرالمؤمنین علیهالسلام همیشه در گوشش بود ، به طور طبیعی احساس یک رسالت فوقالعادهای را در رابطه با اسلام و اهل بیت علیهمالسلام میکرد تا روزی که احساس کرد این رسالت در گرفتن انتقام از دشمنان اهل بیت علیهمالسلام و قاتلین حسین علیهالسلام و عزیزان او میباشد .(2)
عبیداللّه بن زیاد آن گاه که از بصره به کوفه آمد دستور داد که مردم کوفه در مسجد جمع شوند و طی خطبهای به آنان گفت : یزید حکومت شهر شما را به من سپرده است تا از بیت المال حفاظت کنم و طبقهی مظلوم و محروم را حمایت کنم و با کسانی که از فرامین صادره اطاعت میکنند مانند پدری مهربان رفتار نمایم و شمشیرم را بر روی کسانی خواهم کشید که سر از فرمان من بپیچند ، از خشم من بترسید و بدانید که من مرد عملم و به گفتار بسنده نمیکنم .(3)
ابن زیاد به محض ورود به کوفه و تکیه زدن بر مسند حکومت ، برای زهر چشم گرفتن از مردم کوفه ، دستور دستگیری و بازداشت و کشتار جمعی از سرشناسان را صادر کرد تا روحیهی انقلابی مردم را متزلزل کرده و هوای قیام را از سر آنان بیرون کند ، و در روز دوم ورودش به کوفه دستور داد تا مردم در مسجد شهر اجتماع کنند و خود با هیئتی کاملاً متفاوت که معمولاً در میان مردم ظاهر میگشت ، بر فراز منبر نشست ، و در خطبهای تهدیدآمیز خاطر نشان کرد که : احساس میکنم این مشکل جز با شدت عمل از میان نخواهد رفت ، بدانید که من بیگناه را به جای گنهکار و مردم حاضر را به جای افراد غائب کیفر خواهم کرد و شما را به جای خود خواهم نشاند !(1)
عبیداللّه بن زیاد برای پراکنده ساختن مردم از دور مسلم بن عقیل چاره را در به راه انداختن جنگ روانی دید . او جمعی از سرشناسان کوفه را مأمور کرد که با مردم به صحبت پرداخته و آنان را از عاقبت کار بترسانند تا دست از یاری مسلم بن عقیل برداند ، این افراد عبارت بودند از : کثیر بن شهاب حارثی ، قعقاع بن شور ذهلی ، شبث بن ربعی تمیمی ، حجار بن ابجر ، شمر بن ذی الجوشن .
این گروه پنج نفره از نزدیک با حامیان مسلم رابطه برقرار کردند و با قیافهای حق به جانب ، آنان را از ادامهی همکاری با مسلم برحذر داشتند و در حالی که خود را دلسوز آنان معرفی میکردند به دروغ گفتند که سپاهیان یزید از شام در راهند و در سرکوب شما هیچ تردیدی به خود راه نخواهند داد ، بیهوده جان و مال و ناموس خود را در معرض خطر قرار ندهید .(2)
نیرنگ عبیداللّه مؤثر واقع شد و اهالی کوفه که جان خود را در خطر میدیدند
با سخنان این منافقان دست از یاری مسلم بن عقیل برداشتند و با خود گفتند :
نباید به استقبال خطر رفت و بهتر است که تا دیر نشده به خانههای خود برگردیم تا مشیت الهی چه اقتضا کند .(1)
تأثیر نیرنگهای عبیداللّه برای متفرق ساختن مردم از دور مسلم به حدی بود که مادر به سراغ فرزند یا برادرش میآمد و دست او را میگرفت و میگفت که فردا سپاهیان یزید از شام به کوفه میرسند و همه را در آتش خشم خود میسوزانند ، به خانهات بر گرد ! و هرکس هر که را میشناخت از میان جمعیت بیرون میبرد و او را به خیال خود از خطر حتم نجات میداد که هنوز سیاهی شب کوفه را فرا نگرفته بود که آن جمعیت انبوه متفرق شدند و مسلم بن عقیل را تنها گذاشتند .(2)
مسلم بن عقیل بعد از آمدن عبیداللّه بن زیاد به کوفه ، از خانهی مختار - که در آن سکونت داشت - بیرون آمد و به خانهی هانی بن عروه رفت و پیروان امام علیهالسلام مخفیانه در خانهی هانی به ملاقات آن جناب میرفتند و به یکدیگر سفارش میکردند که این امر را از دیگران پنهان نگاه دارند .
و آن گاه که عبیداللّه بن زیاد متوجهی حضور مسلم در خانهی هانی شد ، مسلم خانهی هانی را ترک گفت و عبیداللّه ، هانی بن عروه را دستگیر نمود و او را زندانی کرد و بعد از شهادت مسلم او را نیز به شهادت رسانید .
هانی بن عروه از خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام به شمار میرفت و در جنگ جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب آن حضرت بود و محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را درک کرده بود و از صحابهی آن حضرت نیز به شمار میرفت و از عمر او در روزی که به دست عبیداللّه بن زیاد به شهادت رسید ، نود سال میگذشت .(3)
مسلم بن عقیل - آن گاه که همهی مردم او را رها کردند و تنها ماند - به خانهی طوعه پناه برد و او مسلم را در گوشهای از خانهاش پناه داد ، مسلم آن شب را در خانهی طوعه به سر برد و تا پاسی از شب به عبادت و طاعت الهی پرداخت و هنگامی که به خواب رفت عموی گرامی خود حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام را به خواب دید که به او میگفت : به زودی به ما ملحق خواهی شد و زمانیکه بیدار شد میدانست که به زودی شهید خواهد شد .(1)
چون سپیده سر زد ، طوعه برای مسلم آب آورد تا برای نماز وضو سازد و به مسلم گفت : مولای من ! ندیدم که خواب به چشمان تو راه یافته باشد .
او در پاسخ طوعه گفت : چرا ، لحظاتی به خواب رفتم و در عالم خواب عمویم امیرالمؤمنین علیهالسلام را دیدم که به من فرمود : بشتاب ! بشتاب ! و من گمان میکنم آخرین روزهای عمر خود را میگذرانم .(2)
آن گاه که مسلم بن عقیل را که بر پیکرش جراحات عمیق بود دستگر نمودند و به دارالاماره عبیداللّه بن زیاد بردند ، بر در قصر چشمش به کوزهی آبی افتاد ، جرعهای آب طلب کرد ولی به او آب ندادند . شخصی از نزدیکان عبیداللّه بن زیاد به نام مسلم بن عمرو باهلی که در پلیدی دست کمی از عبیداللّه نداشت به مسلم گفت : به خدا سوگند که یک قطره از این آب سرد را نخواهی چشید تا از حمیم دوزخ سیراب شوی !
مسلم پرسید : تو کیستی ؟
او گفت : من همان کسی هستم که حق را هنگامی شناختم که تو آن را رها کردی ! و خیرخواه امام خود بودم در حالی که تو نسبت به او بدی کردی و از او اطاعت کردم هنگامی که تو بر او شوریدی ، من مسلم بن عمرو باهیام .
مسلم در پاسخ او گفت : مادرت به عزایت بنشیند ، چه بدخوی و سنگین دل و بیاحساسی، ای پسر باهله! تو به حمیم دوزخ و خلود در آتش از من سزاوارتری.(1)
در این حال ، عمرو بن حریث ( یکی از هواداران عبیداللّه ) به غلام خود دستور داد تا ظرفی از آب پر کرده و به دست مسلم بن عقیل دهد ، مسلم ظرف پر آب را گرفت و چون خواست بنوشد ، ظرف از خون سر و دهانش رنگین شد و نتوانست از آن آب بیاشامد ، پس سه بار ظرف را از آب پر کردند ، در مرتبهی سوم دندانهای ثنایای مسلم در ظرف افتاد و گفت : حمد خدای را که اگر این آب از روزی مقسوم من بود ، نوشیده بودم .(2)
پس از شهادت مسلم بن عقیل در روز هشتم ماه ذی حجه سال شصت هجری ( همان روزی که امام حسین علیهالسلام از مکه به طرف عراق حرکت کرد ) ابن زیاد دستور داد تا بدن او را به دار آویختند و سر او را به دمشق نزد یزید فرستاد . مسلم بن عقیل اولین شهید از بنیهاشم است که بدن او به دار آویخته شد و اولین کسی است که سرش به دمشق حمل شده است .(3)
مناجات امام حسین علیهالسلام در صبح روز عاشورا - که ترجمهی آن در متن بیان شد - چنین است :
اللّهُمَّ أنتَ ثِقَتی فی کُلِّ کَربٍ و رَجائی فی کُلِّ شِدَّةٍ ، و أنتَ لی فی کُلِّ أمرٍ نَزَلَ بیثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ ، کَم مِن هَمٍّ یَضعَفُ فیه الفُؤادُ و تَقِلُّ فِیه الحیلةُ و یَخذِلُ فیه الصدیقُ و یَشمِتُ فیه العَدُوُّ وَ أنزلتُهُ بِکَ وَ شَکَوتُهُ إلیکَ رَغبَةً مِنّی إلَیکَ عَمَّن سِواکَ فَفَرَّجتَهُ وَ کَشَفتَهُ فَأنتَ وَلیُّ کُلِّ نِعمةٍ وَ صاحِبُ کُلِّ حَسَنَةٍ وَ مُنتَهی کُلِّ رَغبَةٍ .(4)
سلام خدا بر تو باد یا مولا یا حسین ، ای نور جاوید خدا ، ای ستارهی بیزوال جهان افروز ، ای کشتی نجات ابدیّت پیمایِ بشریت ، ای معدن سخا و موهبت الهی ، ای بینظیرترین و اعجاب انگیزترین آیهی خدا در عالم !
در این فصل میخواهم از تمام عشق و وفا و ایثار سخن بگویم .
آری ،
میخواهم از عباس رشیدت ، که واژههای عشق و وفا و ایثار با نام مبارک وی تفسیر میشود کمی بگویم ؛ همان برادر ارجمند و بزرگوارت که خون شیر خدا امیرالمؤمنین علیهالسلام در رگهای او جریان داشت و سیمای جذّاب و زیبا و پرهیبتش ، یادآور سیمای مبارک پدرت بود .
ابوالفضل علیهالسلام کوهی استوا
و هم اکنون نیز در پیشگاه الهی ، شهید بزرگواری است که با توسل به وجود مقدسش ، گرهها گشوده میشود ، بیماران شفا مییابند و مشکلات برطرف میشود .
آری ،
برادرت ابوالفضل العبّاس علیهالسلام گره گشاست ؛ زیرا وجود مقدّسش پرتوئی از انوار خون خداست !
سلام خدا بر تو باد یا مولا یا حسین ، ای نور جاوید خدا ، ای ستارهی بیزوال جهان افروز ، ای کشتی نجات ابدیّت پیمایِ بشریت ، ای معدن سخا و موهبت الهی ، ای بینظیرترین و اعجاب انگیزترین آیهی خدا در عالم !
در این فصل میخواهم از تمام عشق و وفا و ایثار سخن بگویم .
آری ،
میخواهم از عباس رشیدت ، که واژههای عشق و وفا و ایثار با نام مبارک وی تفسیر میشود کمی بگویم ؛ همان برادر ارجمند و بزرگوارت که خون شیر خدا امیرالمؤمنین علیهالسلام در رگهای او جریان داشت و سیمای جذّاب و زیبا و پرهیبتش ، یادآور سیمای مبارک پدرت بود .
ابوالفضل علیهالسلام کوهی استوار ، دریایی خروشان ، پناهگاه مظلومان و جنگجویی سلحشور و بلند همّت و دلاوری چون شیر بود .
آن اسوهی رشادت و جوانمردی و معدن سخا ، چهارده سال بیشتر نداشت که پدر عزیزش مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام به شهادت رسید . بعد از شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام به مدت ده سال در کنار تو مدافع و مطیع بیچون و چرای برادرت امام حسن علیهالسلام بود و بعد از شهادت آن حضرت که امامت الهیه به تو منتقل شد ، قدم به قدم همراه تو ، مدافع سرسخت تو و مطیع بیچون و چرای تو بود .
امیرمؤمنان علیهالسلام بعد از شهادت مادرت فاطمهی زهرا علیهاالسلام وقتی خواست ازدواج کند به برادرش عقیل که در نسبشناسی قوی بود ، فرمود :
در میان قبیلههای عرب بررسی کن و زنی برایم خواستگاری کن که فرزند شجاع بزاید .
و در نهایت فاطمه امّ البنین از قبیلهی بنیکلاب که در پاکدامنی و سلحشوری در قبیلهی خود زبان زد همگان بود توفیق آن را کسب نمود که همسر پدر بزرگوارت امیرمؤمنان علیهالسلام شود .
او هر چند مادرش امّ البنین بود ، اما تو آنچنان به او علاقهمند بودی که گویا هر دو از یک مادر میباشید .
آری ،
تو با تمام وجودت برادر رشیدت را دوست میداشتی ؛ زیرا همواره صلابت و هیبت پدرت علی علیهالسلام را در سیمای او مشاهده میکردی .
البته چهرهی زیبا و دلربای ابوالفضل علیهالسلام همه را مفتون خود نموده بود ؛ آن چنان که همگان او را ماه بنی میخواندند .
او در دشت کربلا آن چنان رشادت و حماسهای آفرید که تا ابد تمام عالمیان مبهوت رشادت اویند .
و او مقامی بس والا در رستاخیز دارد و بسیاری از گنهکاران را شفاعت میکند و خداوند به حرمت آن حضرت علیهالسلام بسیاری از مردمان را از آتش دوزخ رها میسازد .
آری ،
او بعد از تو و امامان معصوم علیهمالسلام سرور و سالار شهیدان است و در روز سخت قیامت ، میلیاردها دست با چشمهای پر از اشک به سوی دامان او دراز است که برادرت عنایتی کند و دستگیری نماید و از آتش جهنم نجات دهد .
فرزندت امام سجاد علیهالسلام دربارهی مقام عمویش عباس علیهالسلام میفرماید :
إنّ لِلعبّاس عِنداللّهِ تبارک و تعالی مَنزلةً یَغبِطُهُ بِها جَمیعُ الشهداء یومَ القیامة .
به درستی که برای عباس در روز قیامت نزد خداوند مقام و عظمتی است که همهی شهدا به آن غبطه و حسرت میخورند .
و در سخنی دیگر آن امام همام علیهالسلام فرمود :
خدای رحمت کند عمویم حضرت عباس علیهالسلام را که جان گرانبهای خود را در طبق ایثار گذاشت و در عوض دو دستی که از او قطع کردند ، خداوند دوبال به او مرحمت فرماید که در بهشت با ملائکهها پرواز میکند ، چنانچه به جعفر بن ابیطالب [ که دو دستش در جنگ موته قطع شد ] دو بال عطا فرمود .
~M206mp3
برگردم به حماسهی جاویدت در کربلا :
از روز دوم محرم که تو و یارانت وارد سرزمین کربلا شدید و دشمنان راه را بر شما بستند که نتوانید وارد کوفه شوید تا روز نهم محرم ، مدام از کوفه و حوالی آن سربازان عبیداللّه بن زیاد برای نبرد با تو و یارانت گروه گروه به دشت کربلا وارد میشدند تا آن جا که در روز نهم تعداد سپاهیان دشمن به سیهزار نفر رسید و شما نهایتا صد نفر بودید .
شمر بن ذی الجوشن و عبداللّه بن أبی المحل ( که امّ البنین عمهی او بود ) به نزد عبیداللّه بن زیاد رفتند و گفتند : ای امیر ! خواهرزادگان ما ( فرزندان امّ البنین ) همراه
با حسیناند ، اگر صلاح ببینی نامهی امانی برای آنها بنویس ! عبیداللّه بن زیاد پیشنهاد آنها را پذیرفت و به کاتب خود فرمان داد تا امان نامهای برای آنها بنویسد .
عبداللّه بن ابی المحل امان نامه را به وسیلهی غلام خود به کربلا فرستاد و او پس از ورود به کربلا متن امان نامه را برای فرزندان امّ البنین قرائت کرد و گفت :
این امان نامهای است که عبداللّه بن ابی المحل که از بستگان شماست فرستاده است .
آنان در پاسخ گفتند :
ما را حاجتی به امان نامهی تو نیست ، امان خدا بهتر از امان عبیداللّه است .
و اما برادرت عباس علیهالسلام جواب دندان شکنی به شمر ملعون داد ؛ آنگاه که شمر به نزدیکی خیمهی تو آمد و با صدای بلند عباس و برادرانش را صدا زد و آنان از خیمه بیرون آمدند ، شمر به آنها گفت : ای فرزندان امّ البنین ! برای شما از عبیداللّه امان گرفتهام ! در این هنگام برادرت عباس علیهالسلام با صدای رسایش به شمر ملعون گفت :
لعنت خدا بر تو و بر امان نامهات باد ! آیا ما در امان باشیم و فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم امان نداشته باشد ؟ !
و نهیب برادرت عباس علیهالسلام شمر را با خفت بازگرداند .
آری ،
برادرت ابوالفضل با فریادهای کوبندهاش بر سر دشمنان ، قلب تو را شاد نمود . پس از ردّ امان نامه ، عمر بن سعد فریاد زد که ای لشکر خدا ! سوار شوید و شاد باشید که به بهشت میروید ! ! و سواره نظام لشکر دشمن بعد از نماز عصر عازم جنگ شد .
تو در آن هنگام در جلوی خیمهی خویش نشسته و به شمشیر خود تکیه داده وسر بر زانو نهاده بودی .
خواهرت زینب علیهاالسلام شیون کنان به نزد تو آمد و گفت : ایبرادر ! این فریاد و هیاهو را نمیشنوی که هر لحظه به ما نزدیکتر میشود ؟ ! گویا دشمن قصد حمله به ما را دارد !
تو سر برداشتی و فرمودی :
ای خواهرم ! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، را همین حال در خواب دیدم ، به من فرمود : ای حسین ! تو به زودی به نزد ما میآیی .
خواهرت با شنیدن این سخنان ، آن چنان بیتاب شد که بیاختیار محکم به صورت خود زد و بنای بیقراری نهاد !
تو فرمودی:
ای خواهر ! جای شیون نیست ، خاموش باش ، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند .
در این میان برادر باوفا و دلاورت عباس علیهالسلام به نزد تو آمد و عرض کرد : ای برادر ! این سپاه دشمن است که تا نزدیکی خیمهها آمده است !
تو در حالی که برمی خاستی در چشمان زیبای برادرت نگاه کردی و با کلامی مهربانانه و ملایم به او فرمودی :
إرکَب بِنَفسی أنت ...
ای برادر ! من فدای تو شوم ! بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس : مگر چه روی داده ؟ برای چه به اینجا آمدهاند ؟ !
آری ،
عباس علیهالسلام آن قدر در نزد تو دوست داشتنی و بلند مرتبه بود که به او فرمودی : جانم فدایت !
و جان همهی ما فدای خاک پای برادرت عباس علیهالسلام باد !
آن فرزند شیر خدا با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جمله آنان بودند ، نزد سپاه دشمن آمده و بر آنان بانگ برآورد : چه میخواهید ؟
گفتند : فرمان امیراست که به شما بگوییم یا حکم را بپذیرید و با یزید بیعت کنید و یا آمادهی کارزار شوید !
برادرت به آنها فرمود : از جای خود حرکت نکنید تا نزد ابیعبداللّه رفته و پیام شما را به او عرض کنم .
برادرت به تنهایی نزد تو آمد و ماجرا را به عرض تو رسانید و این در حالی بود که بیست تن همراهان برادرت ، سپاه عمر سعد را نصیحت میکردند و از جنگ با تو بر حذر میداشتند و در ضمن از پیشروی آنها به طرف خیمهها جلوگیری میکردند .
تو به برادر عزیزت فرمودی :
اگر میتوانی آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگذاریم ، خدای متعال میداند که من نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم .
برادرت عباس علیهالسلام به سوی سپاه دشمن بازگشت و از آنها شب عاشورا را - برای نماز و عبادت - مهلت خواست .عمر بن سعد در موافقت با این درخواست ، مردّد بود و سرانجام از لشکریان خود پرسید : که چه باید کرد ؟!
عمرو بن حجّاج گفت : سبحان اللّه ! اگر اهل دیلم ( کنایه از مردم بیگانه ) و کفار از تو چنین تقاضایی میکردند سزاوار بود که با آنها موافقت کنی !
قیس بن اشعث گفت : درخواست آنها را اجابت کن ؛ به جان خودم سوگند که آنها صبح فردا با تو خواهند جنگید .
ابن سعد گفت : به خدا سوگند اگر بدانم چنین کنند ، هرگز با درخواست آنها موافقت نکنم !
و عاقبت فرستادهی عمر بن سعد به نزد برادرت عباس علیهالسلام آمد و گفت :
ما به شما تا فردا مهلت میدهیم ، اگر تسلیم شدید شما را به نزد عبیداللّه بن زیاد خواهیم فرستاد و اگر سرباز زدید ، با شما پیکار خواهیم نمود .
و آن شب تو و یاران وفادارت تا صبح مشغول نماز و قرائت قرآن و راز و نیاز با خدای خود بودید و از خیمههایتان مناجات ملکوتیان به آسمانها بلند بود و ملائکه
با نزولشان در خیمههای شما جان میگرفتند و به آسمانها بال میگشودند ؛ و این در حالی بود که خندههای مستانه از خیمههای آن دشمنان کافر کیش ، در دل زنان و کودکان رعب و وحشت ایجاد کرده بود .
و در ظهر روز عاشورا - در آن نبرد نابرابر - بعد از شهادت تمامی یاران با وفایت ، برادرت عباس علیهالسلام از تو اجازهی میدان گرفت .
تو با شنیدن سخنان برادر عزیزت گریه کردی و فرمودی :
ای عباس ! تو پرچمدار لشکر منی ، با رفتن تو دیگر کسی ندارم .
اما برادرت همچنان اصرار میکرد که به او اجازهی میدان دهی تا جانش را همانند دیگر یاران فدای تو کند .
تو به چشمان نازنین برادرت نگاه کردی و فرمودی :
ای برادر ! حالا که عازم میدانی پس خود را به شریعهی فرات برسان و برای کودکان و تشنه لبان حرم آب بیاور .
برادرت پذیرفت و به سراغ کودکان لب تشنه رفت و به آنان وعده داد که به زودی برای شما آب خواهم آورد .
برادرت عباس علیهالسلام بیدرنگ سوار بر اسب شد در حالی که نیزه بر دست و مشک بر دوش داشت به طرف شریعه حرکت کرد و تو با نگاههای دردمندت او را بدرقه نمودی .
برادرت در حالی به شریعهی فرات رسید که چند صد نفر شریعه را در محاصرهی خود داشتند ؛ ولی عباس با غرّش شیرشکنش و شجاعت بینظیرش با یک حملهی سریع محاصره را در هم شکسته و خود را به شریعه رسانید .
او از کثرت تشنگی و خستگی ، همین که دست بر زیر آب برد تا مقداری آب بنوشد ...
فَذَکَرَ عَطَشَ الحسینِ وَ اَهلِ بَیتِه
به یاد تشنگی تو و کودکان افتاد و آب را روی آب ریخت و نخورد ! و آن مرد خدا
و فداکار چنین گفت :
واللّهُ لا أذوقُ الماءَ و سیدی الحسین عَطشانا .
به خدا قسم آب نمیخورم در حالی که آقا و مولایم حسین تشنه است .
او با سرعت مشک را پر از آب نمود و بر اسبش سوار شد و شتابانه به جانب خیمهها حرکت کرد .
تعداد زیادی از دشمنان با نیزه و شمشیرهای کشیده به کارزار عباس آمدند تا راه را بر او ببندند و او را از رساندن آب به خیام حرم منع سازند .
برادر دلاورت در حالی که در یک دستش نیزه و در دست دیگرش مشک پر آب بود نبرد جانانهای کرد و تعداد زیادی از دشمنان را به درک واصل نمود .
برادرت همچنان با سرعت به سمت خیمهها حرکت میکرد و هرکس از دشمنان که در مسیرش میآمد بدنش با نیزه او شکافته میشد .
چند نفر از دشمنان خود را در پشت درختان نخل پنهان کردند و همین که برادرت از آن جا عبور کرد به ناگاه بیرون آمدند و بر او حمله نمودند و با شمشیر دست راست او را قطع کردند .
برادرت مشک پر آب را بیدرنگ به دست چپ گرفت و شتابانه به سمت خیمه حرکت نمود ؛ لیکن آن کافران دسته جمعی بر او حمله ور شدند و دست چپ او را نیز از بدن جدا ساختند . در حالی که خون از دستان مبارک برادرت جاری بود او مشک را به دندان گرفت و با تمام توان به سمت خیمهها حرکت نمود .
در این میان تیری بر مشک آب او زدند و مشک پاره شد و آب بر زمین ریخت و امید برادرت عباس علیهالسلام به ناامیدی تبدیل گشت .
در این میان یکی از آن نطفه حرامان با تیری بر سینهی نازنین برادرت زد و عباس علیهالسلام دیگر نتوانست طاقت بیاورد و از روی اسب با صورت بر زمین افتاد ؛ زیرا آن دلاور دیگر در بدن دست نداشت تا آن را سپر صورت خویش گرداند .
آن مرد خدا در حالی که غرقه به خون بود با صدای بلند تو را صدا زد :
ادرکنی یا أخی .
ای برادر مرا دریاب !
تو همین که صدای برادرت را شنیدی در حالی که گاهی نگاهت به سوی خیام حرم و گاهی به جانب میدان بود با عجله خود را کنار بدن بیدست و پیکر مجروح عباس رسانیدی و سر او را در آغوش گرفتی و در حالی که میگریستی فرمودی :
الآن إنکَسَرَ ظَهْری و قَلَّتْ حِیلَتی .
هم اکنون پشتم شکست و قدرتم کاهیده شد .
برادرت عباس علیهالسلام هنوز رمقی در بدن داشت ، چشمان نازنینش را گشود و با لبخندی در چشمان پر از اشک تو نظر نمود .
او با لبخندش به تو میگفت که :
ای برادر ، عباس هم رفت تا در کنار علی اکبرت ، میهمان جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شود .
تو در همان حال که میگریستی به برادرت فرمودی :
ای برادر ! بعد از تو چه کسی از کودکان و زنان حرم دفاع کند ؟
عباس هم در آغوش تو شروع به گریستن نمود و سپس به تو وصیت نمود :
ای برادر ، مرا به دو جهت به خیمه مبر !
یکی آن که به دخترت سکینه وعدهی آب دادم ، ولی نتوانستم به این وعده عمل کنم .
دوم ، چون پرچمدار لشکر و سپاه تو بودم اگر اهل حرم جنازهی مرا ببینند بسیار بیقراری میکنند و از قدرت و توانشان کاسته میشود .
او دیگر نتوانست سخن بگوید و در آغوش تو جان داد .
تو در حالی که اشک چشمان خود را با آستین پاک میکردی پیکر پاک برادرت را رها نمودی و تنها به طرف خیام برگشتی . دخترت سکینه سراسیمه نزدیک تو شد و گفت : ای پدر ! از عمویم عباس چه خبر ؟ او که رفته بود برایمان آب بیاورد برسرش چه آمده است ؟
در آن حال بغض گلویت ترکید و با صدای بلند گریستی و به دخترت فرمودی :
یا ابتاه إنّ عَمَّکَ العباس قُتِلَ .
ای دخترم ! عمویت عباس کشته شد .
سکینه فریاد زد و بلند بلند گریست .خواهرت زینب علیهاالسلام و دیگر بانوان حرم از خیمهها بیرون ریختند و در حالی که بر سر و روی خود میزدند فریاد بر آوردند :
وا أخاه ، وا عبّاساه ، وا قِلَّةِ ناصراه ، واضَیْعَتاه من بعدک .
وای برادر ، وای عباس ، وای از کمی یاور و ناصر ، وای از مصیبتهایی که بعد از تو با آن روبرو میشویم .
تو دیگر تمام یاران وفادار عزیزت را از دست داده بودی و اکنون یکه و تنها و بییاور و بیکس در میان هزاران دشمن وحشی قرار گرفته بودی و هرچه فریاد میزدی :
آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟
آیا کسی هست که از خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع کند ؟
آیا جوانمردی هست که از زنان و کودکان دفاع کند ؟
اما در جواب تو آن کافرکیشان نعرههای ددمنشانهی خود را بالاتر میبردند و رعب و وحشت بیشتری در دل کودکان و زنان میافکندند .
دیگر عباس تو نبود که با فریادهای شیرگونهاش آنان را خاموش کند و با شمشیرش هرکس که به سمت حرمت نزدیک شود سرش را متلاشی سازد .
آری ،
عباس عزیزت دو دستش را در راه والای تو از دست داد و در عوض آن دو دست ، صاحب دو بال گشت و همراه ملائکهی الهی به آسمانها پرواز نمود و به ابدیت پیوست .
وفاداری به محبوب قلبش - که تو بودی - او را به چنان اوجی رسانید که تا ابد این وفاداری و فداکاری در عالم میدرخشد و جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پدرت امیرالمؤمنین علیهالسلام برای همیشه با عباس بر عالمیان مباهات میکنند .
در وفاداریش نسبت به تو این جملهی تاریخی سند گویایی است که حتی دشمن هم از آن یاد میکند و به دیدهی تحسین مینگرد .
وقتی که یزید پرچم اباالفضل علیهالسلام را مشاهده میکند که هیچ جایسالمی جز دستگیره برای آن نمانده میگوید :
هکذا یَکونَ وَفاءُ الأخِ لاِءخیه .
این چنین است وفاداری برادر نسبت به برادرش .
برادرت عباس علیهالسلام نور خداست ، برادرت عباس علیهالسلام مشکل گشاست ، برادرت عباس علیهالسلام باب الحوائج است و در روز رستاخیز میلیاردها دست به سوی دامان آن شهید دست قلم شده دراز است و از هم اکنون دستان لرزان ما به سوی دامان پر مهر برادرت عباس علیهالسلام دراز است که آن حضرت با دستان خدائیاش ما را دست گیرد .
امّ البنین مادر عباس علیهالسلام چهار جوان دلبندش را همراه تو نموده بود تا آنان فدائی تو شوند و عباس علیهالسلام ابتدا برادرانش را به میدان فرستاد تا اجرش در صبر بر مصیبت برادران افزون شود .
بعد از شهادتت ، در آن روزهایی که زنان و اهل و عیال حریم ولایت ، از اسارت آزاد شدند و از شام به مدینه بازگشتند ، امّ البنین مادر عباس علیهالسلام ، خواهرت زینب علیهاالسلام را کنار قبر جدّت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ملاقات نمود . پرسید از پسران من چه خبر داری ؟ خواهرت فرمود : فرزندانت کشته شدهاند . امّ البنین گفت : همهشان به فدای حسین باد . سپس به خواهرت گفت : بگو ببینم با حسین من چه کردند ؟ خواهرت فرمود : حسین را هم کشتهاند . امّ البنین فریاد بر کشید و بر سر زد و بلند گریه کرد و گفت : واحسیناه ، واحسیناه !
امّ البنین تو را خیلی دوست میداشت و زمانی که خبر شهادت چهار فرزند دلاورش
را شنید به مردم مدینه میگفت : همهی فرزندانم و آنچه در زیر آسمان کبود است به فدای حسین !
او روزها میآمد و در قبرستان بقیع برای چهار فرزندش اشک میریخت که دوست و دشمن به حال او گریه میکردند ، وقتی زنان مدینه او را تسلیت میگفتند که ای امّ البنین ! خداوند به تو صبر و اجر مرحمت کند ، میگفت :
ای زنان مدینه ! دیگر مرا امّ البنین ( مادر پسران ) نخوانید که با این خطاب مرا به یاد شیران شجاعم میاندازید ، مرا به خاطر فرزندانم امّ البنین میگفتند ؛ ولی دیگر من پسر ندارم .
او شنیده بود که دستان فرزند دلبندش را در کربلا قطع نمودند و تیر بر سینهاش زدند و با عمود آهنین بر فرق مبارکش کوبیدند و سرش را شکافتند .
امّ البنین در عزای فرزند دلاورش این مرثیه را میخواند :
ای عباسم ! ای نور چشمم ! ای دلاورم !
شنیدهام که در کربلا با عمود آهنین بر سرت زدهاند !
ای دلاورم ! تا شمشیر در دستت بود هرگز دشمن توانایی نزدیک شدن به تو را نداشت .
سلام خداوند بر برادرت عباس ، که ایثار و وفاداری را در عالم به بهترین وجهی تفسیر نمود .
و سلام خدا بر تو باد یا مولا یا حسین ! که راه سعادت و پرواز را تا ابد به بشریت نشان دادی .
دشمن تو را کشت که به خیال باطلش نور تو را خاموش کند ؛ ولیکن پرتویی از نورت آسمانها و زمین را روشن نموده است و تا ابد این نور میدرخشد و قلبهای مستعد را با نور خدا منور میگرداند .
آن گاه که آن کافرکیشان نطفه حرام ، سر تو و برادرت عباس علیهالسلام را بر نیزه زدند و در شهرها گردانیدند ، در حقیقت خورشید و ماه را بر نیزه زدند .
آنان سر مبارک تو را - به فرمان ابن زیاد ملعون - در کوچههای کوفه میگردانیدند ، در آن هنگام برخی مشاهده نمودند که آن سر نازنین بر فراز نیزه قرآن تلاوت میکند و این آیهی سورهی کهف را میخواند :
« أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا »(1)
آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات شگفتانگیز ما بودند ؟ !
و در چند موضع در مسیر کوفه تا شام سر مبارکت بر فراز نیزه قرآن خواند و آن لقمه حرامان با سنگ بر سر مقدّست میزدند !
آری ،
تو روح قرآنی ، تو همانند پدر ارجمندت امیرمؤمنان علیهالسلام آیه آیه ، کلمه کلمه ، حرف حرف قرآنی .
آن قوم کافر روح قرآن را بر سر نیزه زدند و آن گاه نیز که بر فراز نیزه قرآن میخواندی و آنان با سنگ سرت را نشانه گرفتند در حقیقت هویت و حقیقت قرآن را با سنگ زدند .
از برکات سر مبارکت بگویم که چون خورشید بر بالای نیزه میدرخشید .
در راه اسارت اهل بیت از کوفه به شام ، وقتی لشکر ابن زیاد به کنار دیر راهب رسید ، سر مقدّست را در صندوق گذاشتند و در اطراف آن نشستند و به شرب خمر پرداختند ، ناگاه دیدند دستی از دیوار بیرون شد با قلمی که از آهن بود این کلام را با رنگ خون نوشت :
أتَرجوا أمّة قَتَلَت حُسینا شَفاعَةَ جَدّه یَوم الحسابِ .
چگونه مردمی که خون حسین علیهالسلام را به ناحق ریختند ، امید آن دارند که در روز قیامت جدّش آنان را شفاعت کند ؟ !
با دیدن این منظره ترس آنان را فرا گرفت ، خواستند آن دست و قلم را بگیرند که از دیدهی آنان غائب شد و تا سه مرتبه آن صحنه تکرار شد .
1) سورهی کهف ، آیهی 9 .
و آن شب آن کافرکیشان با ترس و وحشت به خواب رفتند .
راهب آن دیر میگوید :
نیمه شب صدائی را شنیدم که تسبیح کنان و تقدیس گویاناند و یا قدّوس یا قدّوس میگویند ، سر از دیر بیرون کردم دیدم از صندوقی که در کنار دیر گذاشته بودند نوری عظیم به طرف آسمان قد کشیده و از آسمان فرشتگان دسته دسته کنار صندوق فرود آمده و میگویند :
السلام علیک یابن رسول اللّه ، السلام علیک یا ابا عبداللّه ، صلوات اللّه و سلامه علیک .
راهب با دیدن این منظره جزع و فزع کرد و چون شب به سر آمد و طلوع فجر رسید نزد لشکر آمد و از امیر لشکر پرسید ، به او گفتند : خولی است . نزد خولی آمد و پرسید در این صندوق چیست؟ گفت : در این صندوق سر مرد خارجی است که در سرزمینهای عراق پیدا شد و ابن زیاد او را کشت . از نامش پرسید ، گفت : حسین بن علی است . پرسید : نام مادرش چیست ؟ گفتند : فاطمه دختر محمّد . راهب به آنان گفت : نابود باشید از آنچه انجام دادهاید ، علما و بزرگان ما چه درست گفتهاند که هر وقت این شخص کشته شود آسمان خون خواهد گریست و این جز در پیامبر و وصی پیامبر نخواهد بود .
سپس آن راهب با معرفت به آنان گفت : از شما میخواهم که ساعتی این سر را به من واگذار کنید .
گفتند : ما این سر را به شام برای یزید میبریم تا جایزه بگیریم .
راهب گفت : آن چه بخواهید به شما میدهم .
آنان پذیرفتند و راهب مقدار زیادی به آنان پول داد و سر مقدّس را برای ساعتی گرفت .
راهب سر مقدّست را به صومعه برد و با مشک و گلاب شستشو داد و معطر و خوشبو نمود و روی سجادهی خود گذاشت و نالید و گریه کرد و با آن سر مقدّس سخن گفت :
یا ابا عبداللّه ! به خدا بر من سخت است که چرا کربلا نبودم تا جان خود را فدایت کنم .
ای فرزند رسول خدا ! آنگاه که جدّت را زیارت کردی شهادت بده که من اسلام آوردهام و مسلمانم و بانگ برداشت : اشهد أن لا اله إلا اللّه وحده لا شریک له و أشهد أن محمّدا عبده و رسوله و أشهد أن علیا ولی اللّه ؛ سپس سر را برگرداند و دیگر در دیر نماند ، بلکه در بیابانها و کوهستانها مدتی به عبادت گذراند تا از دنیا رفت .
آری ،
راهبی به برکت سر مقدّست مسلمان میشود ؛ ولیکن آن مسلمان نمایان که مدّعی دین و ایمان بودند تو را مظلومانه به شهادت رساندند و ننگ ابدی را شامل خود نمودند .
و اما داستان دیگر که سر مقدّست سبب نجات یک مسیحی شد بدین قرار است :
مرحوم سید بن طاووس از فرزندت امام زین العابدین علیهالسلام نقل میکند : روزی که سر مبارکت را به بزم شراب آن میمون باز نطفه حرام آوردند ، برخیاز سفرای دیگر کشورها در آن بزم حضور داشتد . فرستادهی سلطان روم که مردی اشرافزاده بود در آن مجلس از یزید پرسید این سر کیست ؟
آن ملعون گفت : تو را با این سؤال چه کار !
آن اشراف زاده رومی گفت : چون در مراجعت از آن چه دیدهام مورد سؤال قرار میگیرم ، باید بدانم تا به سلطان روم ابلاغ کنم و دوست دارم در شادی شما شاد باشم . یزید گفت : این سر حسین بن علی است .
پرسید : مادرش کیست ؟
گفت : فاطمه دختر پیامبر خدا .
نصرانی به یزید گفت : اف بر تو و بر دین تو ، دین من از دین شما بهتر است .
من از نوادگان داوودم و فاصلهی میان من و داوود خیلی زیاد است ؛ ولی مردم مرا بدین جهت احترام کرده و خاک کف پایم را به عنوان تبرّک میبرند ولی شما فرزند دختر پیغمبرتان را که یک مادر بیشتر فاصله نمیخورد میکشید ؟ این چه دینی است که شما دارید ؟ !
یزید آن چنان خشمگین شد که دستور داد آن مرد نصرانی را به قتل برسانند !
نصرانی گفت : مرا میخواهی بکشی ؟ دیشب پیامبرتان را در خواب دیدم و مرا بشارت بهشت داد و تعجب کردم و اکنون آن حقیقت برای من روشن شد .
آن نصرانی در حالی که شهادتین بر زبان داشت ، سر مقدّس تو را برداشت و به سینه چسبانید و میبوسید و گریه میکرد تا او را کشتند !
سلام خدا بر تو باد که همواره هدایتگر بشر و کشتی نجاتی و در تمام زمانها انسانهای پاکزاد با نور تو راه مییابند و رستگار میشوند .
عبداللّه بن ابی المحل ( که امّ البنین عمهی او بود ) در کوفه به عبیداللّه بن زیاد گفت : ای امیر ! خواهرزادگان ما همراه حسیناند ، اگر صلاح میدانی امان نامهای برای آنها بنویس ! عبیداللّه پیشنهاد آنها را پذیرفت و به کاتب خود فرمان داد تا امان نامهای برای آنها بنویسد . عبداللّه بن ابی المحل امان نامه را به وسیلهی غلام خود به کربلا فرستاد و او پس از ورود به کربلا متن امان نامه را برای فرزندان امّ البنین قرائت کرد و گفت : این امان نامهای است که عبداللّه بن ابی المحل که از بستگان شماست ، فرستاده است ؛ آن دلاوران در پاسخ گفتند : ما را حاجتی به امان نامهی تو نیست ، امان خدا بهتر از امان عبیداللّه است .(1)
همچنین شمر بن ذی الجوشن به نزدیکی خیام امام آمد و فرزندان امّ البنین ( عباس ، عبداللّه ، جعفر ، سلیمان ) را صدا زد ، آنها بیرون آمدند ، شمر به آنها گفت : برای شما از عبیداللّه امان گرفتهام ! و آنان متفقا گفتند : خدا تو را و امان نامهی تو را لعنت کند ، ما امان داشته باشیم و فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امان نداشته باشد ؟ !!(2)
پس از ردّ امان نامه ، عمر بن سعد - در عصر روز تاسوعا - فریاد زد که : ای لشکر خدا ! سوار شوید و شاد باشید که به بهشت میروید !! و سواره نظام لشکر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد . در این هنگام امام حسین علیهالسلام در جلوی خیمهی خویش نشسته و به شمشیر خود تکیه داده و سر بر زانو نهاده بود ، حضرت زینب کبری علیهاالسلام شیونکنان به نزد برادر آمد و گفت : برادر ! این فریاد و هیاهو را نمیشنوی که هر لحظه به ما نزدیکتر میشود ؟ !
امام حسین علیهالسلام سر برداشت و فرمود :
خواهرم ! همین حال رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در خواب دیدم ، به من فرمود : به نزد ما میآیی .
زینب با شنیدن این سخنان ، آن چنان بیتاب شد که بیاختیار محکم به صورت خود زد و بنای بیقراری نهاد !
امام علیهالسلام گفت : ای خواهر ! جای شیون نیست ، خاموش باش ، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند .
در این اثنا حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام آمد و به امام حسین علیهالسلام عرض کرد : ای برادر ! این سپاه دشمن است که تا نزدیکی خیمهها آمده است !
امام در حالی که برمی خاست فرمود :
ای عباس ! جانم فدای تو باد ! بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس : مگر چه روی داده ؟ برای چه به اینجا آمدهاند ؟ !
حضرت عباس علیهالسلام با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جمله آنان بودند ، نزد سپاه دشمن آمده و پرسید : چه رخ داده و چه میخواهید ؟ !
گفتند : فرمان امیر است که به شما بگوییم یا حکم را بپذیرید و یا آمادهی کارزار شوید !
عباس علیهالسلام گفت : از جای خود حرکت نکنید و شتاب به خرج ندهید تا نزد
ابی عبداللّه رفته و پیام شما را به او عرض کنم . آنها پذیرفتند و عباس بن علی علیهماالسلام به تنهایی نزد امام حسین علیهالسلام رفت و ماجرا را به عرض امام رسانید و این در حالی بود که بیست تن همراهان او ، سپاه عمر سعد را نصیحت میکردند و آنان را از جنگ با امام حسین علیهالسلام بر حذر میداشتند و در ضمن از پیشروی آنها به طرف خیمهها جلوگیری میکردند .(1)
حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت : با این گروه سخن باید گفت ، خواهی تو و اگر خواهی من . زهیر گفت : تو به نصیحت این قوم آغاز سخن کن .
حبیب بن مظاهر رو به سپاه دشمن کرد و گفت : بدانید که شما بد جماعتی هستید ، همان گروهی که نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالی که فرزندان رسول خدا و عترت و اهل بیت او را کشته باشند .
عزرة بن قیس گفت : ای حبیب ! تو هر چه خواهی و هرچه میتوانی خودستایی کن !
زهیر گفت : ای عزره ! خدای عزوجل اهل بیت را از هر پلیدی دور نموده و آنها را پاک و منزه داشته است ، از خدا بترس که من خیرخواه توأم ، تو را به خدا از آن گروه مباش که یاری گمراهان کنند و به خاطر خشنودی آنان ، نفوسی را که طیب و طاهرند ، بکشند .
عزره گفت : ای زهیر ! تو از شیعیان این خاندان نبوده بلکه عثمانی هستی !
زهیر گفت : [ بلی ، قبلاً بودم ولی اکنون شیعهی آنان شدهام ] آیا در اینجا بودنم به تو نمیگوید که من پیرو این خاندانم ؟ ! به خدا سوگند که نامهای برای او ننوشتم و قاصدی را نزد او نفرستادم و وعدهی یاری هم به او ندادم ؛ بلکه او را در بین راه دیدار نمودم و هنگامی که او را دیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و منزلت امام حسین علیهالسلام نزد او را به یاد آوردم و چون دانستم که دشمن بر او رحم نخواهد کرد ، تصمیم به یاری او گرفتم تا جان خود را فدای او کنم ، باشد که حقوق خدا
1) ارشاد ، شیخ مفید ، ج 2 ، ص 89 .
و پیامبر او را که شما نادیده گرفتهاید ، حفظ کرده باشم .(1)
امام حسین علیهالسلام به عباس علیهالسلام فرمود : اگر میتوانی آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگزاریم ، خدای متعال میداند که من نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم .(2)
امام صادق علیهالسلام فرمود :
تاسوعا روزی است که در آن روز امام حسین علیهالسلام و اصحابش را محاصره کردند و لشکر کوفه و شام در اطراف او حلقه زده و ابن مرجانه و عمر بن سعد به جهت کثرت لشکر و سپاه ، اظهار شادی و مسرّت میکردند و در این روز حسین علیهالسلام را تنها و غریب یافتند و دانستند که دیگر یاوری به سراغ او نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند کرد .
سپس امام صادق علیهالسلام فرمود :
پدرم فدای آن کسی که او را غریب و تنها گذاشته و در تضعیف او کوشیدند .(3)
امام حسین علیهالسلام در شب عاشورا به یارانش دستور داد که در پشت خیمهها خندقی حفر نمایند که دشمن نتواند از پشت شبیخون بزند ، و همچنین فرمان داد تا مقداری چوب و نی در آن خندق بریزند که به محض حملهی دشمن ، آن چوب و نیها را آتش بزنند تا راه ارتباطی دشمن با خیمهها قطع شود و فقط از یک قسمت که یاران امام مستقر بودند ، نبرد صورت بپذیرد و این تدبیر بسیار سودمند بود .(4)
عباس بن علی علیهماالسلام در سال بیست و شش هجری متولد شد و مادر بزرگوار آن حضرت ، امّ البنین فاطمه دختر حزام بن خالد است .
امیرالمؤمنین علیهالسلام به برادرش عقیل - که عالِم به انساب و اخبار عرب بود - فرموده بود : برای من زنی را که فرزند شجاع بیاورد انتخاب کن . عقیل ، فاطمه دختر حزام را معرفی کرد و گفت : در عرب شجاعتر از پدران او کسی را نمیشناسم . امام علی علیهالسلام با او ازدواج کرد و اول فرزندی که از امّ البنین به دنیا آمد ، عباس علیهالسلام بود که اورا به سبب زیبائی سیما ، قمر بنیهاشم لقب داده بودند و کنیهی او ابوالفضل است ، و پس از عباس از امّ البنین سه فرزند به ترتیب عبداللّه و عثمان و جعفر متولد شدند . عباس علیهالسلام چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین علیهالسلام و باقی عمر را در کنار دو برادرش زندگی کرد و هنگام شهادت سی و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود . او در شجاعت بینظیر بود و هنگامی که بر اسب سوار میشد پای مبارکش به زمین میرسید .
نقل است که روزی امام سجاد علیهالسلام به فرزند عباس علیهالسلام که نامش عبداللّه بود نظر کرد و گریست و فرمود : هیچ روزی بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سختتر از روز جنگ احد که حمزه شهید گردید و بعد از آن روز جنگ موته که جعفر بن ابیطالب شهید گردید ، نبود ؛ و هیچ روزی مانند روز حسین علیهالسلام نبود ، سیهزار نفر گرد او جمع شدند که خود را از این امت میدانستند ! و با خون حسین علیهالسلام به خدا تقرّب میجستند ! و حسین علیهالسلام آنها را موعظه فرمود ، ولی نپذیرفتند ، تا او را به ستم شهید کردند .
سپس امام سجاد علیهالسلام فرمود :
خدا عمویم عباس را رحمت کند ! او خود را فدای برادرش حسین علیهالسلام نمود و ایثار کرد تا این که هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفر طیّار دو بال عطا فرمود که در بهشت با فرشتگان پرواز کند .
و فرمود :
برای عباس نزد خدای متعال منزلت و درجهای است که تمام شهدا در قیامت به آن درجه و منزلت غبطه میخورند .(1)
1) ابصارالعین ، شیخ محمّد سماوی ، ص 25 .
عدهای از تاریخنویسان نوشتهاند :
عباس علیهالسلام چون تنهایی امام حسین علیهالسلام را دید ، نزد او آمد و گفت : آیا مرا رخصت میدهی تا به میدان روم ؟
امام حسین علیهالسلام گریهی شدیدی کرد و آن گاه گفت : ای برادر ! تو صاحب پرچم و علمدار من هستی .
عباس گفت : ای برادر ! سینهام تنگ و از زندگی خسته شدهام ، میخواهم از این منافقان خونخواهی کنم .
امام حسین علیهالسلام فرمود : برای این کودکان کمی آب تهیه کن .
عباس به میدان آمد و سپاه کوفه را موعظه کرد و آنها را از عذاب خدا ترساند ولی اثری نکرد ، پس بازگشت و ماجرا را به برادر گفت ، در آن هنگام بود که فریاد العطش کودکان را شنید ، پس بر مرکب سوار شد و مشک و نیزهی خود را برگرفت و آهنگ فرات نمود ، چهارهزار نفر از سپاه دشمن که بر فرات گمارده شده بودند ، او را احاطه کردند . عباس علیهالسلام آنها را پراکنده کرد و هشتاد نفر از آنان را کشت تا وارد فرات شد و چون خواست مقداری آب بنوشد ، یاد عطش امام حسین علیهالسلام و اهل بیت و کودکانْ او را از نوشیدن آب باز داشت پس آب را ریخت و گفت : ای نفس ! زندگی بعد از حسین علیهالسلام خواری و ذلت است و بعد از او نمانی تا این ذلّت را ببینی ؛ این حسین علیهالسلام است که شربت مرگ مینوشد و تو آب سرد و گوارا مینوشی ؟ !
و سپس مشک را پر از آب نمود و سوار بر اسب شد و با سرعت به سمت خیام حرکت کرد در حالی که این رجز را میخواند :
از مرگ هرگز نمیهراسم چون فریاد زند ، تا هنگام مقابله با شجاعان آنان را با شمشیر به زیر افکنم ؛ من نفس خود را حافظ و نگهدارندهی پسر پیامبر قرار دادهام ، من عباسم و در روز ملاقات بیم از مرگ ندارم .(1)
1) مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ،ص 108 .
دشمن یکپارچه بر او هجوم بردند تا این که نوفل ازرق دست راست او را از بدن جدا کرد ، آنگاه مشک را بر دوش چپ نهاد و پرچم را به دست چپ گرفت و با صدای بلند این رجز را خواند :
به خدا سوگند ، گرچه دست راستم را جدا کردید ولی من همیشه حامی دینم خواهم بود و حامی امامی که در ایمانش صادق است و فرزند پیامبر پاک و امین است .
دست چپ عباس علیهالسلام را نیزهمان ملعون از مچ جدا کرد ؛ و نیز نقل شده است که در آن هنگام حکیم بن طفیل که در پشت درخت خرما کمین کرده بود شمشیری بر دست چپ او زد و آن را از بدن جدا کرد ، آن حضرت پرچم را به سینهی خود چسبانید و این رجز را خواند :
ای نفس ! از کافران مهراس و به رحمت خدا شاد باش با پیغمبر که او مولای برگزیدهی خداست . پروردگارا ! آنها را به آتش جهنم بسوزان .
سپس مشک را به دندان گرفت ؛ آن گاه تیری بر مشک زدند و آبهای آن فرو ریخت .
بس فرو بارید بر او تیر تیز مشک شد بر حالت او اشک ریز
آن چنان گریید بر او چشم مشک تا که چشم مشک شد خالی ز اشک
و تیر دیگری بر سینهی مبارکش اصابت کرد ، و بعضی گفتند تیر بر چشم حضرت نشست و برخی نوشتهاند که عمودی آهنین بر فرق مبارکش زدند که از اسب بر زمین افتاد .(1)
امام حسین علیهالسلام با سرعت خود را بر بالین برادرش رسانید و بر دشمن حمله کرد و آنان از مقابلش گریختند .آن حضرت بالای سر عباس علیهالسلام ایستاد و فرمود :
الآن إنکَسَرَ ظَهْری و قَلَّتْ حِیلَتی .(2)
الان کمرم شکست و راه چاره به رویم بسته شد .
امام حسین علیهالسلام نشست و سر عباس علیهالسلام را در دامن گرفت و خون از چشمانش پاک کرد و او را دید که میگرید ، فرمود : برادر از چه میگریی ؟ ابوالفضل علیهالسلام عرض کرد : چگونه نگریم ای برادر و ای نور چشمم ؟ !
و امام حسین علیهالسلام نشسته بود که عباس علیهالسلام فریادی زد و روح پاکش به ملکوت اعلی پیوست ، حسین علیهالسلام فریاد برآورد : وا اخاه واعباساه .(1)
بعد از پایان رسیدن صحنهی دلخراش عاشورا ، سر مقدّس امام حسین علیهالسلام را به خولی ملعون سپردند تا هر چه زودتر به قصر دارالاماره عبیداللّه بن زیاد برساند ، خولی با عجله و شتاب تلاش کرد تا خود را به کوفه برساند ، ولی چون فضای کوفه را شب فرا گرفته بود و تاریکی همه جا گسترده ، دیگر زمینهای برای ملاقات با ابن زیاد فراهم نشد ، لذا سر مطهّر امام حسین علیهالسلام را به خانهی خویش برد .
« نوّار » زوجه خولی گوید :
خولی سر آن حضرت علیهالسلام را به خانه آورد و در زیر ظرفی جای داد و آمد در میان بستر خواب ، از او سؤال کردم چه آوردهای ؟
گفت : چیزی که یک عمر ما را تأمین کند ، سر حسین را آوردهام .
گفتم : وای به حال تو مردم از مسافرتها طلا و نقره میآورند ، ولی تو رفتی سر حسین علیهالسلام فرزند پیغمبر آوردهای ! ! به خدا قسم دیگر سر خود را با تو روی یک بالین نخواهم گذاشت ، این جمله را گفتم از اطاق خواب بیرون دویدم و رفتم کنار آن ظرفی که سر مطهّر عزیز زهرا علیهاالسلام در زیر آن گذاشته بود . کنار آن نشستم ، به خدا قسم میدیدم که از آن سر مثل عمودی نور به آسمان تلألؤ میکرد و مرغان سفیدی را دیدم که در اطراف آن سر گویا به پرواز درآمدهاند و این وضع تا به صبح ادامه داشت و چون صبح شد خولی سر را نزد عبیداللّه بن زیاد برد .(2)
عمر بن سعد ملعون فرمان داد که سرهای دیگر یاران و اصحاب امام را از بدنها جدا ساخته و خاک و خون از آنها شسته و این هفتاد و دو سر را با شمر بن ذیالجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج به کوفه فرستاد .(1)
عمر بن سعد ( لعنة اللّه علیه ) روز عاشورا و روز دیگر را تا زوال آفتاب در کربلا ماند و کشتگان خود را جمع آوری نمود و بر آنها نماز خواند و دفن نمود ! و بدن مقدّس حسین علیهالسلام و یارانش را همان گونه بر روی خاک افتاده رها کرد ! ( تا این که بعد از سه روز قبیلهی بنی اسد آمدند و آن پیکرهای مقدّس را دفن کردند ) آن گاه به حمید بن بکیر احمری دستور داد که در میان لشکر برای حرکت به سوی کوفه فریاد بزند .(2)
در کامل ابن اثیر آمده :
عمر بن سعد بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام ، دو روز دیگر در کربلا ماند ، آن گاه به سوی کوفه کوچ کرد و دختران و خواهران و کودکان امام را هم با خود به کوفه برد در حالی که امام سجاد علیهالسلام همچنان مریض بود .(3)
ابن اعثم کوفی نقل میکند که :
عمر بن سعد ، خاندان پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بر شتران برهنه و عریان سوار کرد و مانند اسیران به کوفه آورد ، چون بدان شهر رسیدند ، عبیداللّه دستور داد تا سر مبارک امام حسین علیهالسلام را بیرون برند و با اسیران به کوفه در آورند ! پس آن سر مبارک را بر نیزه زدند و سرهای دیگر را نیز و پیشاپیش آنها سر مبارک امام حسین علیهالسلام را حرکت میدادند تا وارد شهر کوفه شدند . آن گاه آن سرهای پاک را در کوچه و بازار گردانیدند !(4)
مرحوم شیخ عباس قمی در منتهی الآمال مینویسد :
اکثر مورخین و محدّثین شیعه و سنی در کتب خویش با اندک تفاوتی نقل کردهاند و حاصل جمیع آنها آن است که چون لشکر ابن زیاد ملعون در کنار دیر راهب منزل کردند ، سر حضرت امام حسین علیهالسلام را در صندوق گذاشتند و موافق روایت قطب راوندی آن سر را بر نیزه کرده بودند و بر دور او نشسته حراست میکردند ، پاسی از شب را به شرب خمر مشغول گشتند و شادی میکردند ، و آن گاه خوان طعام بنهادند و به خورش و خوردنی بپرداختند ناگاه دیدند دستی از دیوار دیر بیرون شد و با قلمی از آهن این شعر را بر دیوار دیر با خون نوشت :
أترجوا أمة قتلت حسینا شفاعة جدّه یوم الحساب
یعنی آیا امیدوارند امتی که کشتند حسین علیهالسلام را شفاعت جدّ او در روز قیامت . آن جماعت سخت بترسیدند و بعضی برخاستند که آن دست و قلم را بگیرند ناپدید شد ، چون باز آمدند و به کار خود مشغول شدند دیگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت :
فلا واللّه لیس لهم شفیع وهم یوم القیامة فی العذاب
یعنی به خدا قسم که شفاعت کننده نخواهد بود قاتلان حسین علیهالسلام را ، بلکه ایشان در قیامت در عذاب باشند ، باز خواستند که آن دست را بگیرند همچنان ناپدید شد . چون باز به کار خود مشغول شدند دیگر باره بیرون شد و این شعر را نوشت :
وقد قتلوا الحسین بحکم جور و خالف حکمهم حکم الکتاب
یعنی چگونه ایشان را شفاعت کند پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و حال آن که شهید کردند فرزند او حسین علیهالسلام را به حکم جور و مخالفت کرد حکم ایشان با حکم کتاب خداوند ، آن طعام بر پاسبانان آن سر مطهّر آن شب ناگوار افتاد و با ترس و بیم خفتند ، نیمه شب راهبی را بانگی به گوش رسید چون گوش فرا داشت همه ذکر تسبیح و تقدیس الهی شنید ، برخاست و سر از دریچهی دیر بیرون کرد دید از صندوقی که در کنار دیوار دیر نهادهاند نوری عظیم به جانب آسمان ساطع میشود و از آسمان فرشتگان فوج فوج فرود آمدند و همی گفتند :
السلام علیک یابن رسول اللّه ، السلام علیک یا ابا عبداللّه ، صلوات اللّه وسلامه علیک .
راهب را از مشاهدهی این احوال تعجب آمد و جزعی شدید و فزعی هولناک او را گرفت ، همچنین بود تا تاریکی شب برطرف شد و سفیدهی صبح دمید ، پس از صومعه بیرون شد و به میان لشکر آمد و پرسید : بزرگ لشکر کیست ؟ گفتند : خولی است . به نزد خولی ملعون آمد و پرسش نمود که در این صندوق چیست ؟ گفت : سر مرد خارجی است ( نعوذ باللّه ) و او در اراضی عراق بیرون شد و عبیداللّه بن زیاد او را به قتل رساند . گفت : نامش چیست ؟ گفت : حسین بن علی بن ابیطالب [ علیهم السلام ] . گفت : نام مادرش چیست ؟ گفتند : فاطمه زهرا [ سلام اللّه علیها ] دختر محمّد مصطفی [ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ] . راهب گفت : هلاکت باد شما را بر آن چه کردید ، همانا اخبار و علمای ما راست گفتند که میگفتند : هر وقت این مرد کشته شود آسمان خون خواهد بارید و این نیست جز در قتل پیغمبر و وصی پیغمبر ، اکنون از شما خواهش میکنم که ساعتی این سر را با من گذارید آن گاه رد کنم ، گفت : ما این سر را بیرون نمیآوریم مگر در نزد یزید بن معاویه [ لعنة اللّه علیهما ] تا از وی جایزه بگیریم ، راهب گفت : جایزهی تو چیست ؟ گفت : بدرهای که دههزار درهم داشته باشد ، گفت : این مبلغ را نیز من عطا کنم . گفت : حاضر کن ، راهب همیانی آورد که حاصل دههزار درهم بود ، پس خولی ملعون آن مبلغ را گرفت و صرافی کرده و در دو همیان کرد و سر هر دو را مهر نهاد و به خزانهدار خود سپرد و آن سر مطهّر را تا یک ساعت به آن راهب سپرد ، پس راهب آن سر مبارک را به صومعهی خویش برد و با گلاب شست و با مشک و کافور خوشبو گردانید و بر سجادهی خویش گذاشت و بنالید و بگریست و با آن سر منوّر عرض کرد :
یا ابا عبداللّه ! به خدا قسم که بر من گران است که در کربلا نبودم و جان خود را فدای تو نکردم ، یا ابا عبداللّه ! گاهی که جدّت را ملاقات کنی شهادت بده که من کلمهی شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردهام ، پس گفت :
أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه ، علیا ولی اللّه ( سبط بن جوزی در تذکرة الخواص این گونه نقل کرده که راهب گفت : أشهد أن لا إله إلا اللّه و أنّ جدّک محمّدا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و أشهد أنّنی مولاک و عبدک )
پس راهب آن سر مقدّس را رد کرد و بعد از این واقعه از صومعه بیرون شد ودر کوهستان میزیست و به عبادت و زهادت روزگاری به پای برد و تا از دنیا بیرون شد ، پس لشکریان کوچ دادند و در نزدیکی دمشق که رسیدند از ترس آن که مبادا یزید آن پولها را از ایشان بگیرد ، جمع شدند تا آن مبلغ را پخش کنند ، خولی گفت تا آن دو همیان را آوردند ، چون خاتم برگرفت آن دو همیان را سفال یافت و بر یک جانب هر یک نوشته بود :
« لا تحسبنّ اللّه غافلاً عمّا یعمل الظالمون » و بر جانب دیگر مکتوب بود :
« و سَیَعلمُ الّذینَ ظَلَموا أیّ مُنقَلَبٍ ینقَلِبون » . خولی گفت : این راز را پوشیده دارید و خود گفت : « إنّا لِله و إنّا إلیه راجعون خسر الدنیا و الآخرة » ، یعنی زیان کار دنیا و آخرت شدم و آن سفالها را در نهر دمشق ریختند .(1)
1) منتهی الآمال ، ص 449 و 500 .
سلام خدا بر تو باد یا حسین ! ای سرچشمهی سخا و کرم و جوانمردی ، ای شخصیت بینظیر و جاودانهی عالم ،
سلام خدا بر تو باد و بر فرزندان پاک و مطهّر شهیدت و بر یاران ارجمند و با وفایت !
در این فصل میخواهم از یاران عزیز و والامقامت بگویم ، همان یاران بلند همت و بزرگواری که در رکاب تو تا آخرین قطرهی خونشان در دفاع از تو با دشمنان خدا جنگیدند و ذرهای از مرگ نهراسیدند و دنیای فانی را فدای سرای باقی نمودند و در رکاب تو شهد شهادت را نوشیدند و به ابدیّت پیوستند .
آری ،
میخواهم از آنان بگویم !
آن پاکان !
آن رشیدان !
آن دلاوران !
آن خداترسان !
آن بامعرفتان !
آن جانبازان !
آن صبوران !
آن مشتاقان !
آن بیرغبتان !
آری ، مشتاقان به لقای خداوند و بیرغبتان به دنیا و مظاهر فریبندهی آن .
آنان با معرفتترین ، مخلصترین و پاک دامنترین انسانهای زمان تو بودند .
آنان همان کسانی بودند که هرگز نماز را ضایع نکردند و همواره کلام خداوند
متعال را میخواندند و در آن اندیشه و تدبّر مینمودند .
و آنان کسانی بودند که هرگز چشمانشان را به خیانت به نامحرمان نگشودند و مدام گوش قلبشان پذیرای ندای حق و لبیک به آن بود .
آن نور چشمان کسانی بودند که شبها تا به سحر به پا میخاستند و با چشمانی اشکبار دعا و ذکر خدا میگفتند و نماز میخواندند .
آری ،
آنان ، ذکرشان خدا بود ، فکرشان ، تهیهی توشه جهت سفر آخرت بود ، نانشان حلال و تهی از حرام و شبهه بود و دینشان با سر دویدن و لبیک به ندای حجت خدا بود و خود در وصف آن جوانمردان پاکزاد فرمودی که من اصحابی شایستهتر و بهتر از اصحاب خود سراغ ندارم .
آنان چون پروانههای عاشق به دور خورشید وجود تو میگشتند و در روز عاشورا تا احدی از آنان زنده بود نگذاشتند که اهل بیت تو به میدان نبرد بروند .
برخی از این یاران با وفا از مکه با تو همراه بودند و برخی دیگر در بین راه به تو پیوستند و تعدادی نیز آن گاه که قدم در سرزمین مقدّس کربلا نهادی از شهر کوفه به سپاه تو ملحق شدند .
تو در روز دوم محرم وارد سرزمین کربلا شدی ، همین که مرکبت به این سرزمین
رسید ، دیگر قدم از قدم برنداشت . تو سؤال کردی این سرزمین چه نام دارد ؟ در جواب گفتند : غاضریّه .
پرسیدی : آیا نام دیگری دارد ؟ عرض کردند : بله ؛ نینوا هم میگویند .
باز سؤال کردی : آیا نام دیگری دارد ؟ گفتند : شاطئ الفرات هم میگویند .
و باز پرسیدی : دیگر چه نام دارد ؟ گفتند : کربلا .
تو به محض شنیدن نام کربلا سر را بالا گرفتی و با خدا چنین نجوا کردی :
اللّهم إنّی أعوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ البَلاء .
خدایا به تو پناه میبرم از گرفتاری و بلای این سرزمین .
و سپس فرمودی :
ای اصحاب من ، همین جا فرود آیید و پیاده شوید .
هیهنا مَناخُ رِکابِنا و مَحَطُّ رِخالِنا و مَسفَکُ دِمائِنا و مَحَلُّ قَبورِنا .
اینجا قتلگاه ما و جایگاه ریخته شدن خون ما و جای قبور ماست .
در این هنگام خواهر ارجمندت امّ کلثوم نزد تو آمد و گفت : ای برادر جان ! این بیابان خطرناک است و ترس عجیبی دلم را فرا گرفته است . به او فرمودی :
خواهرم ، هنگامی که با پدرم به جبههی صفین میرفتیم همین جا بود که پدرم نزول اجلال کرد ، و سر روی دامن برادرم گذاشت و لحظهای خوابید ، سپس بیدار شد و گریه میکرد . برادرم سؤال کرد : پدر جان ! چرا گریه میکنی ؟ فرمود : در عالم خواب دیدم که این بیابان گویا دریایی از خون شده و حسین من در دریای خون در حالی که هر لحظه در معرض غرق شدن بود ، فریاد میکرد و استمداد میطلبید ولی هیچ کس در مقام یاریاش بر نیامدند ، آن گاه پدرم رو به من کرد و فرمود : وقتی چنین حادثهای پیش آید ، چه خواهی کرد ؟
گفتم : صبر میکنم .
تو سپس دوات و کاغذ طلب کردی و خطاب به تعدادی از بزرگان کوفه نوشتی :
بسم اللّه الرحمن الرحیم ، از حسین بن علی به سوی سلیمان بن صرد و مسیّب بن
نجمه و رفاعة بن شدّاد و عبداللّه بن وال و گروه مؤمنین ، اما بعد ، شما میدانید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حیات خود فرمود : هرکس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شکسته و با سنت من مخالفت میکند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مینماید و اعتراض نکند ، قولاً و فعلاً ، سزاوار است که خدای متعال هر عذابی را که بر آن سلطان بیدادگر مقدّر میکند ، برای او نیز مقدّر دارد و شما میدانید و این گروه ( بنیامیه ) را میشناسید که از شیطان پیروی نموده و از اطاعت خدا سرباز زده ، و فساد را ظاهر و حدود الهی را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساختهاند ، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کردهاند .
نامههای شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند که شما با من بیعت کردهاید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید کرد ، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید که راه صواب هم همین است ، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشوای شما خواهم بود ؛ و اگر چنین نکنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید ، به جان خودم قسم که تعجب نخواهم کرد ، چرا که رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم دیدهام ، هرکس پیمان شکند زیانش را خواهد دید و خداوند به زودی مرا از شما بینیاز گرداند ، والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته .
تو نامه را بستی و مهر کردی و به قیس بن مسهّر صیداوی دادی تا عازم کوفه شود و مردم را از ورود تو به کربلا مطّلع گرداند ؛ اما مردم کوفه او را حمایت نکردند و ابنزیاد آن یار وفادار را دستگیر نمود و به شهادت رسانید .
آری ،
تو با ارسال آخرین نامهات به مردم کوفه حجت را به تمامه برای آنان تمام کردی ، و آنان دانستند که تو در کربلایی ولی به جز چند نفر به کمک تو نشتافتند و از ترس جانشان در خانه نشستند تا دشمنان تو را مظلومانه به شهادت رساندند .
تو آنگاه فرمودی :
مردم بندگان دنیا هستند و دین لقلقهی زبان آنهاست و تا زمانی که منافع آنان را تأمین کند ؛ با دین همراهند ؛ ولیکن زمانی که با بلا آزمایش میشوند ، دینداران اندک میشوند .
سپس برای یارانت خطبه خواندی و از تقوای الهی و بیوفائی دنیا برای آنان سخن گفتی و نیز به آنان فرمودی که در این شرایط تاریک ، مرگ با عزت بسی بهتر است از زندگانی با ذلّت .
پس از سخنانت ، زهیر بن قین برخاست و گفت :
ای پسر رسول خدا ! گفتار تو را شنیدیم ، اگر دنیای ما همیشگی و ما در آن جاودان بودیم ، ما قیام با تو و کشته شدن در کنار تو را بر ماندن در دنیا مقدم میداشتیم .
سپس یکی دیگر از یاران با معرفتت به نام بُریر برخاست و گفت :
یابن رسول اللّه ! خداوند به وسیلهی تو بر ما منت نهاد که ما در رکاب تو جهاد کنیم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جدّ بزرگوارت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز قیامت شفیع ما باشد .
سپس نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض کرد :
با ما به هر طرف که خواهی ، به سوی مغرب و یا مشرق ، روانه شو ، به خدا سوگند که ما از قضای الهی نمیهراسیم و لقای پروردگار را ناخوش نمیداریم و ما از روی نیت و بصیرت هر که را با تو دوستی ورزد ، دوست داریم و هر که را با تو دشمنی کند ، دشمن داریم .
و دیگر یاران وفادارت نیز برخاستند و بیعت خود را در راه آرمانهای متعالی تو تجدید نمودند .
به دنبال اطلاع عبیداللّه بن زیاد از ورود تو به کربلا ، نامهای بدین مضمون به تو نوشت :
به من خبر رسیده که در کربلا فرود آمدهای و امیرالمؤمنین یزید به من نوشته
است که سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق کنم ! و یا به حکم من و حکم یزید بن معاویه باز آیی ! والسلام .
آن موجود خبیث پست فطرت ناپاکزاد تو را تهدید به مرگ نمود ، آن ملعون نمیدانست که شهادت برای شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام بزرگترین افتخار است ، او نمیدانست که تو آگاهانه و با آغوش باز به استقبال مرگ آمدهای تا با شهادتت تا ابد منافقانی چون او و یزید میمون باز را رسوا سازی و درس آزادگی و مردانگی و رشادت و خدا محوری به بشر بدهی .
تو بعد از آن که نامهی آن نطفه حرام را خواندی ، آن را به گوشهای پرتاب کرده و فرمودی :
رستگار نشوند آن گروهی که خشنودی مخلوق را به خشم خالق خریدند .
فرستادهی عبیداللّه به تو گفت : ای ابا عبداللّه ! جواب نامه ؟
به او فرمودی :
این نامه را جوابی نیست ، زیرا بر عبیداللّه عذاب الهی لازم و ثابت است .
سپس رو به یارانت کردی و فرمودی :
همانا ناپاکزاد فرزند ناپاکزاد ، مرا در بین دو راه قرار داده است و گفته که راه سومی وجود ندارد !
مرا بین مرگ و ذلّت قرار داده است .
و سپس جملهی جاویدت را بیان فرمودی :
و هیهات منّا الذّلة .
و دور است از ما زیر بار ذلّت رفتن !
تو بیعت کردن با یزید را ذلّت نام بردی و فرمودی : که از ما خاندان طهارت ذلّت دور است .
آری ،
تو فرزند شیر خدا بودی که لحظهای زندگانی با ذلّت را نپذیرفتی و بدن مبارکت را آماج تیرها و نیزهها و شمشیرها قرار دادی تا به همهی عالمیان درس دهی که مرگ با عزت بسیار بهتر است از زندگانی با ذلّت .
و دیگران برای برخورداری از دو روز زندگانی پست دنیا در برابر دودمان ناپاک اموی سکوت اختیار کردند و از ترس جانشان در خانه نشستند ، و لیکن در تعفّنات زندگی کردند و با ذلّت و خواری نیز مردند .
اما تو با رشادت و اوج ایثارت به چنان مقام رفیعی در پیشگاه الهی رسیدهای که سیمای مبارکت تا ابد نور میافشاند و عالم را منور میگرداند .
چون قاصد نزد عبیداللّه بازگشت و پاسخ تو را بگفت ، آن ملعون برآشفت و به عمر بن سعد دستور داد تا با چهار هزار نفر به سرزمین کربلا وارد شود و راه را به گونهای بر تو و یارانت ببندد که نه بتوانی به جلو روی و نه بازگردی !
از روز سوم محرم به بعد مدام بر لشکریان عمر بن سعد افزوده میگشت تا این که در روز تاسوعا بیش از سی هزار نفر شما را در محاصرهی خود گرفته بودند .
تو در چند موضع لشکریان عمر بن سعد را نصیحت کردی ؛ اما آنان به سخنان تو گوش ندادند و مدام عربده میکشیدند .
تو برای اتمام حجت با عمر بن سعد دیدار کردی و به او هشدار دادی و نصیحت کردی ؛ اما او آن چنان شیفتهی وعدههای دروغین عبیداللّه بن زیاد نسبت به امارتش بر ری و گرگان شده بود که مواعظ تو بر قلب سیاه او هیچ اثری نگذاشت .
در روز هفتم محرم عبیداللّه بن زیاد نامهای به نزد عمر بن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین تو و اصحابت و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن حتی قطرهای آب را به تو و یارانت ندهد ، عمر بن سعد نیز فورا دستور را اجرا کرد .
آری ،
آن کافرکیشان آب را بر روی تو و فرزندان و یارانت بستند تا اوج رذالت و پستی خود را به عالمیان نشان بدهند .
تا این که شب عاشورا فرا رسید و تو تمامی یاران باوفایت را در نزد خود فرا خواندی و به آنان فرمودی :
این جماعت دشمن ، تشنه خون مناند و با من کار دارند ، شما تاکنون مرا یاری کردید ، من به شما اجازه میدهم و بیعت خود را از شما برمیدارم تا از سیاهی شب استفاده کنید و هر یک از شما دست یک تن از اهل بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراکنده شوید تا خداوند فرجی فراهم گرداند .
در این موقع اصحاب و خویشان و برادران و فرزندان برادر یکی پس از دیگری برخاستند و وفاداری مجدد خود را اعلام کردند . اولین کسی که از جای برخاست و اعلام همبستگی و وفاداری مجدّد کرد برادر رشید و دلاورت حضرت عباس علیهالسلام بود .
آری ،
آن رشید مرد قهرمان - که خداوند روزی منّت بر سرمان بگذارد و ما را خاک پای او کند - بپاخاست و گفت :
ای برادر ! بعد از تو دیگر زندگی برایمان هیچ است و هرگز تو را رها نسازیم و تا آخرین قطرهی خونمان مدافع تو خواهیم بود .
تو با نگاههای نازنینت در چشمهای زیبای ماه بنیهاشم نظر افکندی و تمام عشق و محبتت را در وجود او ریختی .
سپس رو به فرزندان مسلم بن عقیل نمودی و به آن جوانان رشید فرمودی :
ای فرزندان عقیل ! شما پس از شهادت مسلم وفاداری خودتان را نشان دادید ، دیگر کفایت میکند ، اجازه دادم تا برگردید .
اما آن با معرفتان به تو گفتند :
مردم به ما چه خواهند گفت ؟ میگویند ما مولا و سید و سالار و عموی خود را رها کردیم ! به خدا هرگز چنین نخواهیم کرد تا جان و مال و فرزندان خود را فدای تو کرده و در رکاب تو خواهیم جنگید تا به فیض شهادت نائل گردیم ، خداوند زندگی بعد از تو را زشت و قبیح گرداند .
بعد از سخنان فرزندان مسلم بن عقیل ، تمام یاران بلند شدند و با تمام شوقْ خود را فدائی تو معرفی کردند .
یکی میگفت : چگونه بعد از تو سختی زندگی را تحمل کنیم ؟
دیگری میگفت : چگونه ما پسر فاطمه علیهاالسلام را در میان دشمن و در برابر شمشیر و نیزهها رها کنیم ؟ !
دیگری میگفت : تا نیزههای خود را در سینهی دشمن فرو نکنیم دست بردار نخواهیم بود .
یکی میگفت : به خدا قسم اگر اسلحهای هم نداشتیم با سنگ از شما دفاع میکردیم .
دیگری میگفت : اگر هفتاد مرتبه ما را بکشند و زنده کنند و باز بکشند و بسوزانند و خاکسترمان را بر باد دهند ، دست از دامن تو بر نمیداریم .
زهیر بن قین گفت :
به خدا قسم ! دوست دارم در رکاب تو کشته شوم و باز زنده شوم ، دوباره کشته شوم تا هزار مرتبه مرا بکشند و زنده کنند ، باز در رکاب تو نبرد میکنم و دست از یاری تو برنخواهم داشت !
تو زمانی که وفاداری یارانت را دیدی برایشان دعا کردی و فرمودی که شما بهترین یارانید .
و سپس میان دو انگشت دست مبارکت را گشودی و به آنان فرمودی که میان انگشتان تو را نگاه کنند ؛ آنان نگاه کردند و جایگاه خود را در بهشت جاوید خداوند دیدند و غرق شادی و سرور شدند .
آری ،
تو جایگاهشان را در بهشت - به اعجاز الهی - نشانشان دادی و آنان با دیدن جایگاه خود در بهشت ، دیگر رنج ضربات نیزه و شمشیر را به جان خریدند و تا صبح روز عاشورا به راز و نیاز به درگاه الهی پرداختند و برای درک فیض شهادت بر یکدیگر سبقت میجستند .
اکنون یا مولا ! ذکر برخی از یارانت را میگویم تا قلبهای عاشقانت بیشتر به تپش افتد :
تو قبل از ورود به سرزمین کربلا در منطقهای به نام « زرود » زهیر بن قین را ملاقات نمودی .
زهیر بن قین و رفقایش که از مراسم حج به کوفه باز میگشتند در منطقهی زرود نزدیک استراحتگاه تو و یارانت خیمه زده بودند تا کمی استراحت نمایند و از همان جا به کوفه مراجعت کنند .
زهیر بن قین شیعه نبود ؛ بلکه از هواداران عثمان به شمار میرفت .
تو به یکی از یارانت فرمودی که به نزد زهیر بن قین برود و او را نزد تو بیاورد .
آن فرستاده بر زهیر و رفقایش وارد شد ، در حالی که همهی آنان مشغول خوردن غذا بودند .
فرستادهی تو بر جمع سلام کرد و سپس گفت : ای زهیر بن قین ! مرا اباعبداللّه الحسین علیهالسلام به سوی تو فرستاده که او را ملاقات کنی ، برخیز و به نزد ایشان برو که منتظر توست . زهیر و رفقایش با تعجب دست از غذا خوردن کشیدند و هیچ نگفتند !
همسر زهیر که شاهد ماجرا بود ، با صدای بلند به زهیر گفت :
ای زهیر ! مگر نشنیدی که فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را صدا زده است و با تو کاری دارد ؟ چرا نشستهای و حرکت نمیکنی ؟ ! مگر چه میشود که نزد او روی و سخنان او را بشنوی ؟
زهیر با کراهت برخاست و سوار بر اسب خویش شد و به سمت خیمهی تو آمد .
تو بیرون خیمهات منتظر او بودی و وقتی که زهیر رسید به او خوشامد گفتی و او را تنها به خیمهی خود میهمان کردی .
ملاقات خصوصی تو با زهیر کمتر از یک ساعت به طول انجامید و آنگاه که او از خیمهات خارج شد ، زمین تا آسمان دگرگون گشته بود !
او که اعتقادی به امامت تو نداشت ، اما با آن دیدار از با معرفتترین شیعیان تو گشته بود .
تاریخ در این باره هیچ ننوشته است که آن یک ساعت بین تو و زهیر چه گذشت و چه مباحثی بین تو و او رد و بدل شد ، اما هر چه بود زهیر دیگر زهیر سابق نبود ؛ او تبدیل به عاشقی بیقرار گشته بود که آرزوی آن را داشت که هزار مرتبه جانش را فدای تو کند .
آری ،
خدا میداند نور ولایت تو با قلب زهیر چه کرد که او را از خاک به اوج افلاک رسانید !
آری ، تو آن خورشید جهان افروزی هستی که بر قلبهای مستعد میتابی و آنان را حقیقتا جان میدهی و آنان را آسمانی و افلاکی میگردانی .
آری ، آری !
زهیر با نور ولایت تو هدایت شد و سعادت جاوید را به ارمغان برد .
زهیر در حالی که چهرهاش میدرخشید
از خیمهی تو خارج شد و شتابان با اسب به سمت خیمهاش حرکت نمود ، و با عجله وارد خیمهاش شد . همسر و دوستانش همگی تعجب نمودند که چه اتفاقی افتاده !
زهیر اسباب و وسائلش و زره و شمشیرش را برداشت و به زنش گفت : ای زن ! من تو را طلاق دادم ، اکنون مختاری تا هر جا که میخواهی بروی ! زنش به او گفت : مگر چه شده و کجا میروی با این عجله ؟ !
زهیر گفت : به سفری میروم که دیگر بازگشتی در آن نیست ، میروم تا خودم را فدای فرزند پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم کنم و در رکاب او به شهادت برسم .همسرش به او گفت : مرا نیز با خود ببر . زهیر پاسخ داد : نمیتوانم و تو را اکنون طلاق دادم ، به نزد بستگان خویش بازگرد . زهیر سوار بر اسب شد و خداحافظی نمود و اسبش را به حرکت
در آورد . زن با معرفت زهیر گفت : تو را به خدا میسپارم ، در روز قیامت ما را در نزد جدّ حسین علیهالسلام یاد کن .
آری ،
زهیر به ندای تو لبیک گفت و با تو به سرزمین کربلا رهسپار شد و در روز عاشورا آن چنان رشادتی به خرج داد که دشمن مجبور شد گروهی به وی حمله کند و او را به شهادت برساند .
سلام خدا بر آن یار با معرفت و جوانمردت .
و کسانی نیز بودند که شخصا به نزدشان رفتی و آنان را دعوت به همراهی نمودی اما آن نالایقان نپذیرفتند و توفیق جهاد و شهادت در رکابت را از دست دادند . یکی از این اشخاص شخصی به نام عبیداللّه بن حرّ جعفی بود . تو در روز اول محرم قبل از ورود به سرزمین کربلا او را در محلی به نام قصر بنی مقتال ملاقات نمودی و به او فرمودی که با ما همراه شو تا سعادت مند شوی ، اما او نپذیرفت !
داستان از این قرار بود :
زمانی که وارد آن محل شدی ، خیمهای را مشاهده کردی که در کنار آن اسبی ایستاده است . سؤال کردی : این خیمهی کیست ؟
گفتند : متعلق به عبیداللّه بن حرّ جعفی است .
تو یکی از یارانت را به نزد او فرستادی . آن یار وارد خیمهی عبیداللّه بن حر شد و عبیداللّه به او گفت : چه میخواهی ؟ و چه پیامی برای من داری ؟
آن فرستاده گفت : هدیهای و کرامتی ، اگر پذیرا باشی ! این حسین علیهالسلام است که تو را به یاری خود خوانده است ، بشتاب و او را یاری کن که اگر یاری کنی مأجور خواهی بود و اگر کشته گردی به فیض شهادت در رکاب او نائل خواهی آمد .
عبیداللّه بن حرّ گفت : به خدا سوگند که از کوفه خارج نشدم مگر اینکه دیدم جماعت کثیری به قصد جنگ کردن با حسین بیرون میآیند و دانستم که او کشته خواهد شد و چون من قدرت بر یاری او ندارم ، مایل نیستم نه او مرا ببیند و نه من او را ببینم !
آن فرستاده به نزد تو آمد و پاسخ عبیداللّه بن حر را به تو عرضه داشت .
تو فرمودی : اگر او به نزد ما نیامد اکنون ما به نزد او میرویم و او را به همراهی با خود دعوت میکنیم .
سپس تو برخاستی و با عدّهای از اهل بیت و یارانت به سوی خیمهی عبیداللّه بن حرّ روانه شدی .
وقتی او تو را دید به رسم احترام بالای مجلس را برای جلوس تو مهیا کرد . تو بر زمین نشستی و عبیداللّه بن حرّ نیز در کناری روبروی تو نشست و به محاسن مبارکت که با خضاب سیاه نموده بودی نگریست و گفت : یا ابا عبداللّه ! آیا این سیاهی محاسن از موی شماست یا اثر خضاب ؟
به او فرمودی :
ای پسر حر ! پیریام زود فرا رسید ؛ این رنگ مشکی اثر خضاب است .
سپس بعد از حمد و ثنای الهی به او فرمودی :
ای پسر حر ! اهل شهر شما به من نامه نوشتند که به یاری من هماهنگاند و از من خواستند تا به نزد آنها بیایم ، ولی آنچه وعده داده بودند نادرست بود ؛ و تو دارای گناهان زیادی هستی ، آیا نمیخواهی به وسیلهی توبه ، آن اعمال ناشایست را از بین ببری ؟
او به تو گفت : چگونه ممکن است جبران آن همه گناه ای پسر پیغمبر ؟ !
به او فرمودی : فرزند پیامبرت را یاری کن .
عبیداللّه بن حر گفت : به خدا سوگند من میدانم کسی که از تو پیروی کند در روز قیامت سعادتمند خواهد شد ؛ ولی نصرت من ، تو را در قتال با دشمن بینیاز نمیکند و در کوفه برای شما یاری نیست و من نمیتوانم تو را همراهی کنم ؛ زیرا نفس من به مرگ راضی نیست ، ( من دوست دارم زنده بمانم ) ولی این اسب من برای تو ، به خدا سوگند در پی چیزی با این اسب نبودم که به دست نیاوردم و کسی مرا دنبال نکرد جز اینکه از او سبقت گرفتم ، اسبم را بگیر ، از آن تو باشد !
تو به آن فرد نالایق فرمودی :
حال که خود ، ما را یاری نمیکنی ، ما نیازی به تو و اسب تو نداریم و گمراهان را به یاری خویش نطلبیم ؛ ولی تو را نصیحت میکنم ، اگر میتوانی به جایی برو که فریاد ما را نشنوی و نبرد ما را نظاره گر نباشی ، به خدا سوگند اگر کسی بانگ مرا بشنود و ما را یاری نکند ، خدا او را به روی در آتش افکند .
آری ،
آن نالایق به تو پاسخ مثبت نداد ؛ در حالی که بزرگواری نمودی و به نزد او رفتی ، تو به او هیچ نیاز نداشتی و خواستی تا او را سعادتمند گردانی که شیطان او را فریب داد و از سعادت ابد محرومش ساخت .
حر بن یزید ریاحی اگر چه از فرماندهان سپاه عبیداللّه بن زیاد بود و نخستین کسی بود که در کربلا راه را به روی تو بست ؛ ولیکن پیش از ظهر عاشورا در آخرین لحظات ، نور ولایتت قلبش را روشن نمود و توبه کرد و به سپاه تو پیوست و در رکاب تو به شهادت رسید .
روز یکشنبه مطابق با بیست و هفتم ماه ذیحجه ، تو و یارانت وارد منطقهی ذو حُسَم ( نرسیده به کربلا ) شدید . تو دستور دادی که برای استراحت خیمهها را برپا کنند .
هنگام ظهر مشاهده نمودی که هزار نفر سرباز به سوی تو میآیند . آن هزار نفر آمدند و مقابل شما قرار گرفتند . تو به یارانت فرمودی : این گروه را سیراب کنید و اسبان آنان را نیز سیراب کنید و یارانت چنین کردند .
سپس به آنان فرمودی : شما کیستید ؟
در جواب گفتند : ما اصحاب امیرعبیداللّه بن زیاد هستیم .
به آنان فرمودی : فرماندهی شما کیست ؟
گفتند : حرّ بن یزید ریاحی .
حر پیش آمد و تو به او فرمودی : به یاری ما آمدهای یا به جنگ ما ؟
حر گفت : ما برای مقابله و جلوگیری شما به کوفه آمدهایم .
تو در جواب فرمودی : لا حول و لا قوة إلا باللّه العلیّ العظیم .
هنگام نماز ظهر فرا رسید ، تو به یکی از یارانت به نام حجّاج بن مسروق جعفی دستور دادی تا اذان بگوید ، او اذان گفت و چون هنگام اقامهی نماز شد تو در حالی که ردائی بر دوش داشتی از خیمه بیرون آمدی و پس از حمد و ثنای الهی به حرّ و سپاهیانش و دیگران فرمودی :
ای مردم ! من به سوی شما نیامدم تا این که نامههای شما به من رسید و فرستادگان شما نزد من آمدند و از من خواستند که به نزد شما آیم و گفتید که ما امام نداریم ، باشد که به وسیلهی من خدا شما را هدایت کند ، پس اگر بر سر عهد و پیمان خود هستید من به شهر شما میآیم و اگر آمدنم را ناخوش میدارید ، من باز گردم .
آن گروه همچنان در سکوت معنادار خود فرو رفته بودند ، تو به مؤذن دستور دادی که اقامه بگوید ، او اقامهی نماز ظهر را گفت ، آن گاه به حر فرمودی : تو با اصحاب خود نماز میگذاری ؟
حر به تو پاسخ داد : خیر ! ما به شما اقتدا خواهیم کرد .
حر و سپاهیانش همه پشت سر تو ایستادند و نماز ظهر را به تو اقتدا کردند .
بعد از خواندن نماز ظهر به خیمهات بازگشتی و حر بن یزید ریاحی نیز به خیمهای که برایش افراشته بودند ، وارد شد .
در آن آفتاب سوزان ، هر سواری لجام اسب خود را گرفته و در سایهی آن به زمین نشست تا هنگام عصر شد و تو دستور دادی که اعلان نماز عصر کنند و نماز عصر را به جای آوردی ، سپس روی به مردم کرده و پس از حمد و ثنای الهی فرمودی :
ای مردم ! اگر تقوا را پیشه سازید و حق را برای کسانی که اهلیت دارند بشناسید ، خدا را خشنود میسازید ، ما اهل بیت سزاوارتر به ولایت بر شما
هستیم از مدعیانی که ادّعای حقی را میکنند که مربوط به آنها نیست و رفتارشان با شما براساس عدالت نیست و در حق شما جفا روا میدارند ، اگر شما برای ما چنین حقیرا قائل نیستید و تمایلی به اطاعت از ما ندارید و نامههای شما با گفتارتان و آرائتان یکینیست ، من از همین جا باز میگردم .
حر بن یزید به تو گفت : من از این نامههایی که شما فرمودید ، اطلاعی ندارم !
تو به یکی از یارانت فرمودی :
آن دو خورجین که نامههای اهل کوفه در آن است را بیاور .
او دو خورجین را که پر از نامه بود آورد و نزد حر گذاشت . حر گفت : ما از جمله نویسندگان نامهها نبودیم و مأموریت داریم به محض رو به رو شدن با شما متوقفتان کنیم .
تو به یارانت فرمودی : برخیزید و سوار شوید . یارانت بر مرکبهای خود سوار شدند ، تو به آنها فرمودی : بازگردید !
چون خواستید باز گردید ، حر و همراهانش مانع شدند . تو رو به حر کردی و فرمودی : ای حر ، مادرت در سوگت بگرید ! چه میخواهی ؟
حر سر را به زیر افکند و گفت :
اگر جز شما هرکس دیگری چنین سخنی را با من میگفت و اسم مادرم را میآورد از او در نمیگذشتم ! ولی به خدا سوگند من نمیتوانم نام مادر شما را جز به نیکی ببرم ، زیرا مادرت دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
حر بن یزید هر چند میتوانست در پاسخ تو برخوردی تند کند ولی رعایت ادب کرد و موقعیّت الهی تو را درک نمود ، و بدون شک یکی از اموری که سبب هدایت و رستگاری او شد همین احترام و رعایت ادب بوده است .
تو بعد از جواب حر ، به او فرمودی : چه میخواهی ؟ چرا دست از ما بر نمیداری ؟
حر گفت : من مأمورم و باید شما را به نزد عبیداللّه بن زیاد ببرم !
به او فرمودی : به خدا سوگند به دنبال تو نخواهم آمد .
حر گفت : من مأمور به جنگ با شما نیستم ولی مأمورم از شما جدا نگردم ، تا شما را به کوفه ببرم ، پس اگر شما از آمدن خودداری میکنید ، راهی را انتخاب کنید که به کوفه ختم نشود و به مدینه هم پایان نیابد ، تا من نامهای برای عبیداللّه بن زیاد بنویسم و کسب تکلیف کنم . تو سپس راهی را انتخاب کردی که به کربلا منتهی میشد و حر و سپاهیانش نیز در فاصلهای نزدیک به شما حرکت نمودند .
حر بن یزید ریاحی پیوسته تو را همراهی مینمود و هنگامی که مجال مییافت به تو عرض میکرد : تو را به خدا جان خویش را پاس بدار که من یقین دارم که اگر با این قوم درگیر شوی ، آنان تو را میکشند . در جواب حر فرمودی :
من از مرگ ترسی ندارم ، آیا گمان میکنی که اگر مرا بکشند دیگر مرگ گریبان شما را نمیگیرد ؟
ای حر ! برای ما مرگ با عزت بسیار شرف دارد تا این که با ذلّت زندگی کنیم .
حر با شنیدن سخنانت دیگر چیزی نگفت و با همراهان خود با فاصلهی کمی از تو و یارانت مسیر دیگری را انتخاب کرد .
تو و یارانت همچنان حرکت میکردید تا در روز چهارشنبه اول ماه محرم به سرزمین نینوا ( همجوار کربلا ) رسیدید ،
ناگاه سواری از دور پیدا شد که مسلّح بود و از کوفه میآمد ، همه ایستادند و او را تماشا میکردند ، همین که آن سوار رسید به حر و همراهانش سلام کرد بیآن که به تو و یارانت سلام کند و بعد نامهای را به دست حر داد ، حر نامه را گشود و قرائت کرد و سپس رو به تو کرد و گفت :
عبیداللّه بن زیاد به من دستور داده که به محض رسیدن نامه به دستم تو را متوقف سازم و کار را بر تو سخت بگیرم .
به او فرمودی : بگذار در سرزمین دیگری متوقف شویم .
حر به تو گفت : ممکن نیست ؛ زیرا عبیداللّه این آورندهی نامه را بر من جاسوس گمارده است !
به او فرمودی : پس بگذار کمی جلوتر توقف کنیم .
حر پذیرفت ، و تو و یارانت مقداری از مسافت را پیمودید تا به سرزمین کربلا رسیدید و آن گاه به یارانت فرمودی :
ای یاران ! همین جا خیمهها را بگسترانید که اینجا قتلگاه ماست .
در این میان حر بن یزید ریاحی نامهای به عبیداللّه بن زیاد نوشت و در آن نامه او را از ورود تو و یارانت به کربلا آگاه ساخت .
و از روز سوم به بعد ، گروه گروه لشکر دشمن برای نبرد با تو به سرزمین کربلا وارد میشدند .
آری ،
حر بن یزید ریاحی اولین کسی بود که راه را بر تو بست و نگذاشت به مدینه باز گردی ، او گناه بسیار بزرگی را مرتکب شده بود ؛ ولیکن در آخرین لحظات با نور ولایت تو هدایت شد و از هلاکت نجات یافت و به سعادت رسید !
آری ،
تو آن خورشید جهان افروزی هستی که هدایت میکنی و مجرمان بزرگ را از قعر جهنم نجات میدهی .
تو پیش از ظهر عاشورا ، برای اتمام حجت ، بین دو سپاه قرار گرفتی و با صدای رسایت آن قوم نابکار را نصیحت کردی و فرمودی :
من شما را به راه راست میخوانم ؛ هرکس فرمان من برد بر راه صواب باشد ، و هر که نافرمانی من کند هلاک شود .
ای مردم ! هلاک و اندوه بر شما باد که ما را خواندید تا به فریاد شما رسیم و ما شتابان برای فریاد رسی شما آمدیم ولی به روی ما شمشیر کشیدید ...
آری ، بیوفایی و پیمان شکنی ، عادت شماست ، ریشهی شما با مکر و بیوفائیدر هم آمیخته است ...
از خدا بترسید و مرا مکشید ؛ زیرا کشتن و هتک حرمت من جایز نیست ، من
فرزند دختر پیامبر شما هستم و جدّهی من خدیجه همسر پیغمبر شماست و شاید سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شما رسیده باشد که دربارهی من و برادرم فرمود : حسن و حسین ، دو سید جوانان اهل بهشتند .
اما هر چه میگفتی و آنان را نصیحت میکردی ، در قلب تاریکشان هیچ اثری نمیگذاشت و با جنجال و هیاهو پاسخ تو را میدادند ؛ سپس به آنان فرمودی :
شما از همهی فرامین من سرباز میزنید و سخن مرا گوش نمیدهید ؛ زیرا که شکمهای شما از مال حرام پر شده و بر دلهای شما مهر شقاوت نهاده شده است .
حر بن یزید ریاحی در حالی که بسیار مضطرب بود سخنان تو را میشنید و در اندیشهی سختی فرو رفته بود .
آن گاه که سخنان تو بر آن قوم کافر به پایان رسید و سپاه عمر بن سعد خود را آمادهی حمله مینمودند ، حر به نزد عمر بن سعد رفت و گفت : آیا واقعا میخواهی با حسین نبرد کنی ؟ !
آن ملعون پاسخ داد : آری ، به خدا سوگند جنگی که کمترینش این باشد که سرها و دستها جدا گردد ! !
حر به او گفت : آیا آنچه حسین گفت ، برای شما کافی نبود ؟ !
عمر بن سعد گفت : اگر کار به دست من بود میپذیرفتم ، ولی امیر تو عبیداللّه نمیپذیرد ! !
حر در حالی که بسیار پریشان بود به میان سپاهیان بازگشت . یکی از لشکریان وقتی بیقراری حر را مشاهده کرد به او گفت :
ای حر ! من تو را شجاعترین مرد کوفه میدانم ، اضطراب و نگرانی تو برای چیست ؟
حر پاسخ داد :
به خدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ میبینم و به خدا قسم چیزی را بر بهشت برنمیگزینم ، اگر چه مرا پاره پاره کرده و در آتشم بسوزانند .
سپس بر اسب خود نهیب زد و با سرعت از صفوف لشکریان دشمن خارج شد و به سمت تو حرکت کرد .
او آن گاه که به خیمهی تو رسید ، از اسب پیاده شد در حالی که دست بر سر نهاده بود و از خدا پوزش میطلبید با چشمانی گریان به نزد تو آمد و سر را به زیر افکند و گفت : یابن رسول اللّه ! من شرمسارم از این که راه را بر شما بستم و سرانجام تو را به این سرزمین پربلا کشانیدم ، من که باور نمیکردم این قوم اینگونه با تو برخورد نمایند و گرنه چنین نمیکردم و هم اکنون از کار خود پشیمانم و پوزش میخواهم ، آیا عذر مرا میپذیری و توبه مرا به درگاه خداوند قبول میبینی یا نه ؟
تو با کلامی مهربانانه به حر فرمودی :
آری ، توبهات پذیرفته شده و خداوند تو را مورد رحمت قرار میدهد .
او از تو اجازه خواست تا از زنان حرم و دختران اهل بیت عذرخواهی کند ؛ تو نیز به او اجازه دادی و حر آمد پشت خیام حرم و از بانوان حرم عذرخواهی کرد و گفت :
مرا ببخشید که دل شما را به لرزه درآوردم ، فردای قیامت در نزد حضرت زهرا علیهاالسلام مبادا از من شکایت نمائید .
سخنان حر آن چنان اهل حرم را به ناله و شیون واداشت که حر به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و از اسب پیاده شد و لطمه به صورت میزد و خاک بر سر میریخت و میگفت :
کاش دستم بریده شده بود و زبانم لال بود که چنین برخوردی با فرزندان فاطمه نمیکردم .
ولی بعضی از اهل حرم او را دلداری دادند .
حر به نزد تو بازگشت و عرض نمود : هرگز پیاده نخواهم شد دوست دارم سواره در رکاب تو جنگ کنم ، حر از خیمهی تو جدا شد و به طرف میدان حرکت کرد و مقابل لشکر کوفه ایستاد و گفت :
ای اهل کوفه ! مادرتان در سوگتان بگرید ، این بندهی صالح خدا را خواندید
و گفتید در راه تو جان خواهیم باخت ، ولی اینک شمشیرهای خود را بر روی او کشیده و او را از هر طرف احاطه کردهاید و نمیگذارید که در این زمین پهناور به هر کجا که میخواهد برود و مانند اسیر در دست شما گرفتار شده است ، او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع کردید در حالی که قوم یهود و نصاری از آن مینوشد و حتی بهائم در آن میغلطند و اینان از عطش به جان آمدهاند ! شما پاس حرمت پیامبر را دربارهی عترت او نگاه نداشتید ، خداوند در روز تشنگی شما را سیراب نگرداند .
و آن گاه که به لشکر دشمن زد ، بسیاری از آنان را کشت و رعب و وحشت در دل آنان افکند . لشکریان عمر بن سعد چون دانستند که به تنهایی نمیتوانند با او نبرد کنند ، گروهی و دسته جمعی بر او حمله ور شدند و حر همچنان به نبرد شجاعانهاش ادامه میداد و دشمنان را میکشت تا این که بر اثر جراحات متعدد بر زمین افتاد و تو خود را کنار پیکر حر رساندی و به او فرمودی :
بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یا حُرّ أنتَ حُرٌّ کَما سَمَّتْکَ أُمُّکَ .
به به و درود و آفرین بر تو باد ای حر ! تو آزادی همان طوری که مادرت تو را آزاد نام گذاری کرد !
حر لحظهای در چشمان مبارک تو نگاه کرد و در حالی که لبخند بر لب داشت جان داد .
آری ،
حر بن یزید ریاحی ، به برکت نور امامتت هدایت شد و در رکاب تو به شهادت رسید و در آسمانها پرواز نمود و به ابدیت پیوست .
آری ،
حر اندیشید و قدم به سوی تو گذاشت و خود را از اسارت نفس آزاد نمود و رستگار شد .
آری ، آری
اندیشیدن و به سمت ولایت حرکت نمودن ، تنها راه نجات است .
سلام خدا بر حرّ بن یزید ریاحی باد .
آن یار باوفایت ، از اصحاب جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وهمچنین از یاران پدرت امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و در تمام جنگها در خدمت آن حضرت شمشیر میزد .
تو بعد از آنکه - در راه کربلا - از شهادت مسلم بن عقیل باخبر شدی ، نامهای برای حبیب نوشتی و فرمودی :
ای حبیب ! تو پیوند و قرابت ما را با پیامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدانی و از همه بهتر ما را میشناسی و تو آزاد مردی ، از یاری و جان دادن در راه ما کوتاهی مکن که فردای قیامت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را پاداش خواهد داد .
نامهی تو به طور مخفیانه به دست حبیب رسید ولی به دنبال یک همسفر و همسن و سال و هم فکر میگشت که مسلم بن عوسجه را دید که در بازار در حال خریدن حنا بود ؛ حبیب جریان را با او در میان گذاشت که مگر خبر نداری امام حسین علیهالسلام به کربلا آمده باید برای یاری او شتاب کرد ، این جا بود که آن دو شبانه کوفه را به قصد پیوستن به تو ترک کردند .
وقتی حبیب به کربلا رسید ، تو با اصحاب خود به استقبال او شتافتی ، آن یار وفادار گریه کنان تو را دید و عرض ادب کرد و تو نیز او را در آغوش گرفتی .
خواهرت زینب کبری علیهاالسلام پرسید : برادرم با اصحاب به کجا میرود و این کیست که برای یاری ما آمده ؟
به او پاسخ دادند : این حبیب بن مظاهر است که از کوفه آمده . زینب کبری علیهاالسلام فرمود : سلام مرا به او برسانید ، همین که سلام آن بانوی بزگوار علیهاالسلام را به حبیب رساندند ، حبیب گریهکنان خاکهای کربلا را بر سر میریخت و میگفت : وای بر من ، مگر من کیستم که زینب کبری علیهاالسلام سلام مرا میرساند ؟ !
ظهر روز عاشورا بود که ابوثمامه صیداوی به تو عرض کرد : یا ابا عبداللّه ! وقت نماز است و من دوست دارم که نماز ظهری را با شما بگذارم و سپس به افتخار شهادت
نائل شوم و هنگامی که تو برای ادای نماز ظهر از سپاه کوفه مهلت خواستی ، حصین بن تمیم گفت : هرگز نماز شما پذیرفته نخواهد شد !
حبیب بن مظاهر در جواب آن ملعون گفت : نماز شما قبول میشود و نماز پسر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پذیرفته نمیشود ؟ !
بین آن یار بزرگوار و وفادارت و آن ملعون مشاجره و نزاع آغاز شد به طوری که حصین بن تمیم را زیر ضربات حبیب نجات دادند ؛ ولیکن آن پیرمرد شجاع بعد از کشتار تعدادی که از گروه خصم انجام داد ، ناگهان ظالمی شمشیری بر فرق مبارکش وارد کرد و دیگری نیزه بر سینهی او زد که در این حال آن شیر مرد بر زمین افتاد و در خاک و خون جان داد .
آن گاه که گرد و غبار نبرد فرو نشست ، تو خود را به بالای سر حبیب رساندی و سر او را به دامن گرفتی و در حالی که چشمان مبارکت پر از اشک بود به او فرمودی :
ای حبیب ! چه برگزیده مردی بودی که خدا تو را توفیق عنایت کرد تا هر شب یک ختم قرآن کنی .
سلام خدا بر آن یار بزرگوار جدّت ، و شیر مرد سپاه پدرت و پیر غلام تو حبیب بن مظاهر باد .
او مردی شریف ، عابد و زاهد بود و از اصحاب جدّت به شمار میرفت ؛ شجاعت او در جنگها و فتوحات اسلامی همیشه ورد زبانها بود .
عمرو بن حجّاج که در مسیرهی لشکر عمر بن سعد قرار گرفته بود ، بر میمنهی لشکر تو - که زهیر بن قین فرماندهی آن را به عهده داشت - حملهور شد ، و این درگیری در ناحیهی فرات صورت گرفت و ساعتی به طول انجامید و در آن مسلم بن عوسجه بر روی زمین افتاد و به فیض شهادت نائل آمد . آن شهید بزرگوار در کوفه وکیل پسر عمویت مسلم بن عقیل بود و مسئولیت جمع آوری اموال و خرید سلاح و گرفتن بیعت از مردم را به عهده داشت .
در روز عاشورا در ضمن مبارزهای تحسینانگیز این رجز را میخواند :
اگر از من سؤال کنید من دلاوری هستم از شاخهی گروهی از بزرگان بنی اسد ؛ کسی که بر من ستم کند از راه سعادت جدا شده و به دین خدای جبّار و بینیاز کافر گردیده است
.
حاضران در صحنهی پیکار کربلا میگویند که چون غبار صحنهی جنگ فرو نشست ، مشاهده کردند که مسلم بن عوسجه بر روی زمین افتاده است و آخرین لحظات حیاتش بود که تو بر بالین او حاضرشدی و فرمودی : خدای تو را رحمت کند ای مسلم بن عوسجه ! و سپس این آیه را تلاوت فرمودی : « فَمِنهُم مَن قَضی نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِر وَ ما بَدَّلوا تبدیلاً » .
دوست او حبیب بن مظاهر ( که بعد از مسلم بن عوسجه به شهادت رسید ) نزدیک آمد و گفت : ای مسلم بن عوسجه ! شهادت تو سخت بر من گران است ، تو را به بهشت بشارت میدهم .
مسلم بن عوسجه در پاسخ گفت : خدا تو را هم مژدهی خیر دهد .
در آن حال آن یار با وفایت به حبیب گفت : تا جان در بدن داری دست از یاری حسین برندار و خود را فدای او ساز .
حبیب گفت : به خدای کعبه چنین خواهم کرد .
آن یار وفادارت جان داد و در جوار رحمت حق آرمید و سعادت جاوید را به ارمغان برد . سپاه عمرو بن حجّاج فریاد بر آوردند که : مسلم بن عوسجه را کشتیم !
شبث بن ربعی - که در سپاه دشمن بود - گفت : مادرانتان در سوگ شما بگریند ! شما خود را به دست خود کشته و موجبات سرافکندگی خود را فراهم ساختهاید ؛ در این حال شادی میکنید که یلی مانند مسلم بن عوسجه را کشتهاید؟!! به خدا سوگند او را در جایگاهی کریم در میان مسلمانان دیدم ، او را در دشت آذربایجان مشاهده کردم که قبل از آمدن تمامی سواران ، شش نفر از کفار را کشته بود ، شما بر کشتن چنین فردی شادی میکنید ؟ !
سلام خدا بر مسلم بن عوسجه آن یار با معرفت و دلاورت باد .
از اصحاب وفادار تو و جوانمردان رشید کربلاست ، وی که همراه مادر و همسرش به سرزمین کربلا آمده بود و آنقدر مادرش او را در دفاع از تو تشویق نمود تا او را مهیّا و آمادهی رزم نمود .
روز عاشورا هفدهمین روز بود که از مراسم ازدواج او میگذشت ، او برای دفاع از تو لباس رزم پوشید و به سوی میدان حرکت کرد و رجزخوانی نمود . بعد از معرفی خود آن چنان دلاورانه و شجاعانه حماسه آفرینی کرد که گروهی را به خاک هلاکت افکند ، سپس آمد به طرف خیمهای که مادر و همسرش در آن بود و گفت : ای مادر ، از من راضی شدی ؟ !
مادرش گفت : از تو راضی نخواهم شد تا تو را در یاری فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم کشته ببینم . همسرش شروع به بیتابی کرد و او را از رفتن منع مینمود ؛ ولی آن مادر اصرار میکرد و میگفت : برو ای پسرم ، اگر شفاعت جدّش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را میخواهی باید به افتخار شهادت در راه او نائل گردی .
وهب مجددا به میدان برگشت و دلاورانه جنگید تا عدهی دیگری را باز به هلاکت رسانید ولی ناگهان دشمن با هجوم گروهی دو دست نازنینش را قطع کرد ، مادرش که شاهد جدا شدن دست فرزندش وهب بود ، عمود خیمه را کشید و به دشمن حمله کرد و فریاد میزد : ای پسرم ، بجنگ و از حریم پیامبر دفاع کن ، وهب هر چه خواست مادر را برگرداند ، گفت : بر نمیگردم تا در کنار تو به خون غوطهور گردم و تو به اهلش فرمودی که آن مادر دلاور را به خیام باز گردانند .
دشمن وهب را - که نیمه جان شده بود - اسیر نمود و او را به نزد عمر بن سعد بردند ، وی که صلابت و جوانمردی وهب را دید از روی شگفتی گفت :
ما أشدّ صولتک ؛ چقدر رشادت و صولت سختی داری !
آن گاه دستور داد تا سر وهب را جدا کرده و سر نازنینش را به طرف لشکرت
پرتاب سازند ، ولی مادر دوید و سر فرزندش را برداشت و - فریاد کنان - خون از چهرهی او پاک کرد و گفت : خدا را سپاس میگویم ای فرزندم که با شهادت خود ما را رو سفید کردی !
آن گاه آن شیر زن با معرفت سر بریدهی فرزندش را به طرف میدان و لشکر دشمن انداخت و گفت : ما آنچه را که در راه خدا دادهایم پس نمیگیریم .
همسر وهب کنار جنازهی آغشته به خون شوهرش دوید و در حالی که خونها را از پیکر او پاک میکرد ، میگفت : هنیئا لک الجنّة ؛ بهشت گوارای وجود تو باد .
عمر بن سعد تا آن همسر داغدیده را در کنار کشتهی وهب دید ، دستور داد با عمود آهنین بر فرق او کوفتند و آن زن را هم کشتند .
سلام خدا بر یار رشیدت و قهرمان با معرفتت ، وهب بن حباب کَلْبی باد .
آن نور چشم دلاور ، نامش عمرو بن عبداللّه بن کعب و از تابعین بود و مردی دلاور و از شیعیان مخلص پدرت امیرمؤمنان علیهالسلام به شمار میرفت . او در جنگها در کنار پدر بزرگوارت علیهالسلام بود و بعد از امیرالمؤمنین علیهالسلام از اصحاب برادرت امام حسن مجتبی علیهالسلام گردید و در کوفه ماند ، و چون معاویه مرد ، به تو نامه نوشت و تو را دعوت کرد و از جمله فرماندهان مسلم بن عقیل بود که با سپاهیان خود عبیداللّه بن زیاد را در قصر دارالاماره محاصره کرد و چون مردم از اطراف مسلم پراکنده شدند ، ابو ثمامه به صورت مخفیانه زندگی میکرد و ابن زیاد شب و روز در جستجوی او بود ! او با نافع بن هلال در اثنای راه به تو ملحق گردید و در روز عاشورا پس از آن که با تو نماز گزارد به تو عرض کرد : یا ابا عبداللّه ! تصمیم گرفتهام که به یاران خویش ملحق شوم و ناخوش دارم که زنده بمانم و تو را کشته ببینم .
تو به او اذن دادی و فرمودی : ما هم بعد از ساعتی به شما ملحق میشویم ، پس او به میدان رفت و نبردی شدید با سپاه کفر نمود تا بر تن او جراحات زیادی رسید
و در این احوال مردی به نام قیس بن عبداللّه صاعدی که پسر عموی او بود و با ابو ثمامه سابقهی دشمنی داشت ، او را به شهادت رساند و شهادت او بعد از شهادت حر بن یزید ریاحی بود .
سلام خدا بر یار با وفا و با معرفتت ، ابو ثمامه صائدی باد .
آن عزیز بزرگوار دلاور ، از اصحاب پدرت امیرالمؤمنین علیهالسلام بود و مردی شجاع و قاری قرآن و نویسندهی حدیث بود و در جنگهای جمل و صفین و نهروان در خدمت پدرت امام علی علیهالسلام شمشیر میزد ، و هنگامی که تو به سمت عراق در حرکت بودی ، نافع با سه نفر از یارانش در میان راه به تو پیوست .
در روز عاشورا به اذن تو پا به میدان نبرد گذاشت در حالی که این رجز را میخواند :
اگر مرا نمیشناسید خودم را معرفی میکنم ، من از قبیلهی جَمَلی هستم و آئین و دینم همان دین حسین بن علی است .
مردی به نام مزاحم بن حریث در پاسخ او گفت : من بر دین فلان هستم !
نافع بن هلال گفت : تو بر دین شیطانی ؛ و بر او حمله کرد و مزاحم خواست برگردد که ضربت نافع به او مهلت نداد و کشته شد .
عمرو بن حجاج فریاد زد : آیا میدانید با چه کسانی میجنگید ؟ ! کسی به تنهایی میدان نرود !
آن یار سلحشور و رشیدت ، نامش را بر روی تیرهای خود نوشته و آنها را مسموم نموده و پرتاب مینمود و از سپاه عمر بن سعد دوازده نفر را کشت و بسیاری را مجروح ساخت . هنگامی که تیرهای او تمام شد ، شمشیر خود را برهنه نمود و حمله کرد و میگفت :
من شیر مردی از قبیلهی جملی هستم ، من پیرو دین علی علیهالسلام هستم .
لشکر دشمن چارهی کار را در حملهی دستهجمعی به او دید و لذا اطراف او را گرفته
و او را هدف تیرها و سنگهای خود قرار دادند تا این که بازوان او را شکسته و او را به اسارت گرفتند . شمر و گروهی از سپاه ، او را نزد عمر بن سعد آوردند .
آن ملعون به او گفت : ای نافع ! وای بر تو ! چرا با خود چنین کردی ؟ !
نافع جواب داد : پروردگار من از قصد من آگاه است .
در حالی که خونها بر محاسن آن یار عزیزت جاری بود به او گفتند : مگر نمیبینی که با خود چه کردهای ؟ !
آن جوانمرد گفت : دوازده نفر از شما را کشتهام و خودم را ملامت نمیکنم ، اگر بازوان من سالم بود نمیتوانستید مرا اسیر کنید .
شمر به عمر بن سعد گفت : او را بکش !
عمر بن سعد گفت : تو او را آوردهای ، اگر میخواهی تو او را بکش !
شمر شمشیر از نیام کشید و چون خواست نافع را به شهادت برساند ، نافع بن هلال گفت :
به خدا سوگند اگر تو مسلمان بودی ، برای تو ملاقات خدا بسیار دشوار بود و خون ما بر گردن تو سنگینی میکرد ، خدا را سپاس میگویم که مرگ ما را در دست بدترین خلق قرار داد !
پس شمر او را به شهادت رسانید و نافع بن هلال از آستان کربلای تو به ابدیت پرواز نمود .
سلام خدا بر یار رشید و سلحشورت ، نافع بن هلال باد .
او از « نوبه » بود و پدرت امام علی علیهالسلام او را به یکصد و پنجاه دینار خریده و او را به ابوذر غفاری بخشیده بود ، و چون ابوذر به دستور عثمان به ربذه تبعید شد ، او به همراه ابوذر به ربذه رفت و در سال سی و دو هجری هنگامی که ابوذر وفات یافت ، به مدینه بازگشت و در خدمت پدرت امام علی علیهالسلام بود و سپس نزد برادرت
امام حسن علیهالسلام و پس از آن همراه تو از مدینه به مکه و از آن جا به کربلا آمد .
آن عزیز نور چشم ؛ بندهی سیاه چردهای بود که در روز عاشورا به خدمت تو رسید و برای مبارزه اجازه خواست ، تو به او فرمودی : تو از جانب ما مأذونی و برای عافیت همراه ما آمدهای ، خود را در مشقت مینداز !
جون گفت :
من در راحتی باشم و در سختی شما را تنها بگذارم ؟ ! به خدا سوگند ! هرچند که بوی بدن من بد است و حسب من رفیع نیست ؛ ولی امام بزرگواری چون تو بوی مرا خوش و بدنم را مطهّر و رنگ روی مرا سفید میکند و به بهشتم مژده میدهد ، به خدا سوگند ! که از شما جدا نگردم تا خون من با خون شریف شما آمیخته گردد !
بعد شروع به رجز خوانی کرد و شجاعانه به جنگ با دشمن پرداخت و بیست و پنج نفر از آنان را به قتل رساند تا این که شهید شد .
تو بر بالین او حاضر شدی و فرمودی :
خدایا ! روی او را سفید و بوی او را خوش و او را با نیکان محشور کن و با محمّد و آل محمّد آشنا و معاشر گردان !
هرکس کشتهی خود را از میدان بیرون میبرد و به خاک میسپرد ؛ اما جون کسی را نداشت تا او را از میدان بیرون برد ، به همین جهت پیکر پاره پارهی او را پس از ده روز دیدند در حالی که بوی مشک از بدنش به مشام میرسید .
سلام خدا بر آن یار عزیز ، جون بن ابی مالک باد .
و سلام خدا بر ابوالحتوف بن حارث آن مرد رشید دلاور .
سلام خدا بر عمار بن سلامه ، از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یار امیرالمؤمنین علیهالسلام .
سلام خدا بر قاسم بن حبیب الأزدی که سلحشوری پاک باز بود .
سلام خدا بر عبدالرحمان بن مسعود که از شجاعترین یاران بود .
سلام خدا بر عبداللّه بن بشیر که در جوانمردی بینظیر بود .
سلام خدا بر عائذ بن مُجَمّع که تا آخرین قطرهی خونش مدافع اهل بیت علیهمالسلام بود .
سلام خدا بر حارث بن امریء القیس که ندای امام زمانش را لبیک گفت و دلاورانه جنگید تا به شهادت رسید .
سلام خدا بر حنظلة بن اسعد شبامی که در بزرگواری زبان زد خاص و عام بود .
سلام خدا بر جنادة بن حارث که با فرزند رشیدش در کربلا به شهادت رسید .
سلام خدا بر کنانة بن عتیق که پهلوانی رشید بود .
و سلام خدا بر تمامی یاران جوانمرد و دلاور و پاکبازت که در رکاب تو شهد شهادت را نوشیدند و در ملکوت پرواز نمودند .
سلام خدا بر آنان باد ، سلام خدا بر آن دلاوران باد !
و سلام خدا بر نور چشمت و میوهی دلت حضرت علی اکبر علیهالسلام باد ! همان فرزند عزیزی که بوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را میداد و شبیهترین کس به جدّت رسول خدا بود .
از فرزندت امام صادق علیهالسلام پرسیدند : ألذّ لذائذ چیست ؟
فرمود : فرزندی را که پدر به سر حد بلوغ برساند و عاقبت فرزند در مقابل چشم پدر در رفت و آمد باشد ، پدر نگاه میکند بر اندام او و لذت میبرد .
از وی سؤال شد : سختترین مصیبتها چیست ؟ فرمود : همان جوان در مقابل دیدگان پدر از دست برود .
همهی جوانان عالم فدای جوان رشیدت علی اکبر علیهالسلام شوند که دشمنان در مقابل چشمانت آن نور چشم را قطعه قطعه کردند !
شهادت فرزند رشیدت برای تو بسیار سنگین بود ؛ ولیکن برای رضای خدا صبر کردی و لحظهای در راه هدف متعالیات سست نگشتی .
تو جوان دلبندت را فدای دین خدا نمودی تا دین خدا باقی بماند و انسانها در پرتوی نور قرآن وجود خویش را نورانی گردانند و در مسیر سعادت حقیقی گام بردارند .
در میان بنیهاشم اولین نفری که عازم میدان شد ، فرزندت علی اکبر علیهالسلام بود .
همین که علی اکبر علیهالسلام از تو اجازه خواست برای جنگ با دشمن ، بدون درنگ به او اجازه
دادی و جوان رشیدت عازم میدان شد در حالی که نگاه مأیوسانهی تو ، او را بدرقه میکرد .
در لحظهای که فرزندت به میدان میرفت ، محاسنت را به طرف آسمان بلند کردی و با خدای خود چنین سخن گفتی :
اَللّهُمَّ أشهَدُ إنَّهُ قَد بَرَزَ إلیهِم غُلامٌ أشبَهُ الناسِ خُلْقا و خَلْقا وَ مَنطِقا بِرَسُولکَ و کُنّا إذا اشتَقَنا إلی نَبِیّکَ نَظَرنا إلَیهِ .
خداوندا ! تو شاهد باش که بهترین جوان و شبیهترینشان به پیامبرت از نظر آفرینش و اخلاق و منظق است به طرف میدان فرستادم ، هر وقت مشتاق دیدار جمال پیامبر میشدم به چهرهی این جوان نگاه میکردم .
و در نفرین بر عمر بن سعد فرمودی : ای عمر سعد ! خداوند رَحِمَت را قطع کند .
فرزند رشیدت که خون مولا علی علیهالسلام در رگهای او بود ، آن چنان حماسه آفرینی و فداکاری کرد که از هر طرف دشمن مهاجم را به خاک هلاکت افکند و آن قدر از دشمن را کشت که صدای ناله و شیون از آنان بلند شد .
ولی گرمای سوزان و حرارت جنگ و تشنگی سخت ، فرزندت را ناراحت داشت و برای رفع عطش به خیام حرم بازگشت و صدا زد :
یا أبَتِ العَطَشُ قَد قَتَلَنی و ثِقلُ الحدیدِ قَد أجهَدَنی .
ای پدر ! تشنگی مرا کشت و سنگینی اسلحه جنگی مرا از پای در آورد ، آیا آب در اختیار داری تا بنوشم .
تو گریستی و به فرزندت فرمودی :
پسرم برگرد به میدان و به نبردت ادامه بده ، امید است به زودی از دست جدّت سیراب گردی ، آن گونه سیرابی که هرگز تشنگی بعد از آن نخواهی دید .(1)
1) بنا بر نقلی امام حسین علیهالسلام به فرزندش فرمود : زبانت را بیرون بیاور و حضرت آن را در دهان خود نهاد و مکید و انگشتر خود را به او داد و فرمود : آن را در دهان خود بگذار و برو به طرف نبرد با دشمن ؛ امیدوارم قبل از فرا رسیدن شب از دست جدّت آن گونه سیراب شوی که هرگز تشنگی بعد از آن نبینی .
فرزندت به میدان برگشت و تعداد زیادی از نفرات دشمن را کشت ، ناگاه مُرّة بن منقذ عبدی گفت :
گناه همهی عرب بر گردن من اگر داغ این جوان را بر پدرش نگذارم .
از کمین در آمد و چنان شمشیر بر فرق نازنین علی اکبر علیهالسلام زد که فرق مبارکش را شکافت . دشمن همین که فرزندت را ناتوان دید با ضربههای شمشیر پی در پی آن قدر بر بدن نازنین فرزندت زدند که بدنش جراحات زیادی پیدا کرد ، به ناچار از ناتوانی دست در گردن اسب خود آورد و اسب هم که چشمانش پر از خون فرزندت شده بود ، به جای این که به طرف خیام حرکت کند در شرایطی قرار گرفت که او را در میان صفوف لشکر آورد ، در این موقع هرکسی توانست ضربتی بر بدن علیاکبر علیهالسلام وارد ساخت که عاقبت بدنش را قطعه قطعه کردند .
و چون روح به گلوگاه او رسید ، صدا زد :
یا أبتاه ، هذا جَدّی رسولُ اللّه قَد سَقانی بِکأسِهِ الأوفی .
ای پدر ، این جدم پیامبر خداست که مرا سیراب کرد .
تو خود را بر بالین پیکر پاره پارهی فرزندت رساندی و خود را روی نعش جوانت افکندی و در حالی که به شدت گریه میکردی ، صورتت را به صورت فرزندت نهادی و فرمودی :
قَتَلَ اللّهُ قَوما قَتَلُوک .
خدا بکشد آن گروهی که تو را کشتند .
تو دقایقی صورتت را بر صورت علی اکبر علیهالسلام قرار داده بودی به گونهای که همه گمان کردند که تو بر نعش فرزند قطعه قطعه شدهات ، جان دادهای
؛ اما بعد از دقایقی سر را بلند کردی و خطاب به فرزندت - که جان داده بود - فرمودی :
عَلَی الدّنیا بَعدَکَ العَفا .
ای علی جان ! بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا !
پس خواستی که جنازهی فرزندت را بلند کنی و به خیمه ببری ؛ اما آن پیکر مبارک آنچنان پاره پاره شده بود که نتوانستی و فریاد زدی : ای جوانان بنیهاشم ! به کمکم بشتابید تا علی را به خیمه بازگردانم .
خواهرت زینب علیهاالسلام با سرعت از خیمهاش بیرون آمد و با آه و فغان به طرف بدن غرقه به خون فرزندت حرکت کرد و خود را روی بدن علیاکبر علیهالسلام افکند و زار زار گریست و تو خواهرت را از پیکر فرزندت بلند کردی و او را دلداری دادی و به جانب خیمهاش برگردانیدی .
آری ،
تو فرزند عزیزت - که سیمای مبارکش یادآور سیمای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود - را قربانی راه خدا کردی تا به همهی انسانها تا قیامت درس دهی که : باید در راه خدا عزیزترین چیزها را فدا نمود و از مرگ نهراسید که مرگ با عزت ، شرف است و زندگی با ظالمین ننگ و ذلت است .
و اما دلها بسوزد در عصر روز عاشورا آن گاه که اسب بیسوار به خیمهها بازگشت و دل زنان و کودکان را غرقه بر خون کرد !
ذوالجناح آن گاه که تو را به خون آغشته دید ، سر و کاکل خویش را به خون شریفت خضاب نمود و با صدائی بلند ناله کنان به طرف خیام حرم برگشت .
دختران داغدیدهی تو هنگامی که صیحهی آن اسب را شنیدند از خیمهها خارج شدند و اسب بیصاحب پدر را غرق خون دیدند ، این جا بود که همه متوجه شهادتت شدند و صدای واحسیناه ، وا اماماه بلند نمودند . همه زنان و کودکان سیلی به صورت زنان ، اطراف ذوالجناح را گرفتند ، یکی میگفت : چرا حسین را بردی و نیاوردی ، دیگری میگفت ما را در میان دشمن تنها گذاشتی ، دخترت سکینه گفت : ای ذوالجناح ! آیا پدرم را آب دادند یا با لب تشنه شهید کردند ؟
تا امّ کلثوم شنید دست روی سر گذاشت در حالی که ناله سر میداد، فریاد برداشته و گفت:
وا محمّدا ، وا جدّاه ، وا نبیاه .
و آن قدر گریه و ناله کرد تا غش کرد .
و این است آن مصیبتی که فرزندت حضرت مهدی علیهالسلام در زیارت ناحیه مقدسه به آن اشاره دارند که هرگز فراموش نخواهند کرد :
... و با سرعت اسب تو به سوی خیام حرم آمد ، شیههکشان و گریهکنان ، چون که زنان حرم اسب تو را دیدند به این حال و نظر افکندند به زین واژگونش ، از پشت پرده خیمهها بیرون آمدند ، در حالی که گیسوانشان را پریشان ساخته بر چهرهها و سیلیبر صورتشان میزدند و با صدای بلند فریاد میکشیدند و بعد از عمری عزت به ذلت گرفتار آمدند و به سوی قتلگاه تو میشتافتند و ناگاه مشاهده کردند که شمر بر روی سینهات نشسته بود و خنجرش را به زیر گلوی تو گذاشته ، محاسنت را با دست گرفته و سرت را با خنجر تیزش برید . در آن موقع حواست باز ایستاد و نفسهایت قطع گردید و سرت را بر بالای نیزه بردند و اهل بیت تو به اسیری گرفته شدند مانند بردگان و آنان را در غل و زنجیر کردند ...(1)
سلام خدا بر تو باد ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ایخورشید جاوید جانها و ای شاهراه هدایت ،
تو را به فرزندت علی اکبر علیهالسلام قسم میدهیم که در روز رستاخیز به فریادمان برس و ما را از هول آن روز سخت نجات بده .
صلی اللّه علیک یا ابا عبداللّه الحسین
و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک .
1) ... و أسرَعَ فَرَسُکَ شارِدا إلی خِیامِک قاصِدا مُحَمحِما باکیا فَلَمّا رَأَینَ النِساءُ جَوادَکَ مَخرِیاًّ و نَظَرنَ سَرجَکَ عَلَیه مَلوِیّا بَرَزْنَ مِنَ الخُدورِ ناشِرات الشُّعور عَلی الخُدودِ لاطِماتِ الوُجُوهِ سافراتٍ وَبالعُویل داعِیاتٍ و بَعدَ العِزِّ مُذَلّلاتٍ وَ اِلی مَصرَعِکَ مُبادراتٍ و الشّمرُ جالسٌ عَلی صَدرِکَ وَ مُولِغٌ سَیفَهُ عَلی نَحرِکَ قابِضٌ عَلی شَیبَتِکَ بِیَدِهِ ذابِحُ لَکَ بِمُهَنَّدهِ قَد سَکَنَت حَواسُّکَ وَ خَفِیَت أنفاسُکَ وَ رُفِعَ عَلی القَناةِ رَأسُک و سُبِیَ أهلُکَ کَالعَبیدِ وَ صُّفِدوا فِی الحدید ...
مرحوم علامه مجلسی مینویسد که زمانی که امام حسین علیهالسلام به کربلا وارد شد نامهای برای مردم کوفه نوشت و آن نامه را بست و مهر کرد و به قیس بن مسهّر صیداوی داد تا عازم کوفه شود و چون امام حسین علیهالسلام از خبر کشته شدن قیس مطلع گردید گریه در گلوی او پیچید و اشک بر گونهاش لغزید و فرمود :
خداوندا ! برای ما و شیعیان ما در نزد خود پایگاه والایی قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز که تو بر انجام هر کاری قادری .(1)
البته این را باید گفت که در این که امام حسین علیهالسلام قیس بن مسهر را از کجا به کوفه فرستاده است ، بین اهل تاریخ اختلاف است ، در بیشتر نقلها آمده است که آن حضرت علیهالسلام ، قیس بن مسهر را در راه عراق در منطقهایبه نام « بطن الرُّمّة » - در روز پانزدهم ذیحجه - به کوفه اعزام نموده است .
1) بحارالانوار ، ج 44 ، ص 381 .
قیس نامهی امام را گرفته و با شتاب رکاب میزد ، گروهی از مزدوران ابن زیاد راه را بر او گرفته تا او را تفتیش کنند ، او به ناچار نامهی امام را پاره نمود تا از مضمون آن آگاه نشوند .
مزدوران ، قیس بن مسهّر را نزد عبیداللّه بن زیاد فرستادند ، عبیداللّه از او پرسید : تو کیستی ؟
پاسخ داد : مردی از شیعیان امیرالمؤمنین حسین بن علی علیهالسلام .
عبیداللّه گفت : نامهای را که با تو بود چرا پاره نمودی ؟
قیس پاسخ داد : برای اینکه تو از مضمونش آگاه نشوی ! !
عبیداللّه گفت : نامه را چه کسی فرستاده و نزد چه کسانی میبردی ؟
قیس گفت : نامه از حسین علیهالسلام به سوی گروهی از اهل کوفه بود که من اسامی آنها را نمیشناسم .
عبیداللّه خشمناک شد و فریاد زد : به خدا سوگند تورا هرگز رها نمیکنم مگر این که اسامی آن افرادی را که حسین برای آنها نامه فرستاده است بگویی و یا این که بر منبر بالا رفته و حسین و پدرانش را سبّ کنی ( دشنام دهی ) در این صورت تو را رها میکنم و الاّ تو را از دم تیغ خواهم گذراند !
قیس در پاسخ گفت : چون آن گروه را نمیشناسم ، پیشنهاد دوم تو را انجام خواهم داد !
عبیداللّه با این گمان که او از مرگ میهراسد ، قبول کرد و دستور داد مردم کوفه در مسجد اعظم آن شهر گرد آیند تا سخنان قیس بن مسهّر فرستادهی امام علیهالسلام را در مدح بنیامیه بشنوند .
در این هنگام قیس بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر رسول گرامی ، رحمت بسیار بر علی و فرزندانش فرستاد ، سپس بر عبیداللّه بن زیاد
و پدرش و سردمداران حکومت از کوچک و بزرگ لعنت فرستاد و با صدای بلند گفت :
ای مردم ! حسین بن علی بهترین خلق خدا و فرزند فاطمه دختر رسول خداست و من فرستادهی او به سوی شما هستم ، من در یکی از منازل بین راه از او جدا شده و نزد شما آمدم تا پیام او را برسانم ، به ندای او لبیک گوئید .
مأمورین ابن زیاد که شاهد ماجرا بودند ، جریان را به عبیداللّه گزارش کردند و او که کاملاً در نقشهی خود شکست خورده بود و خشم سراپایش را گرفته بود ، فریاد زد که او را به بالای قصر دارالاماره برده و به زیر افکنند ، مأمورین او این چنین کردند قیس را به شهادت رسانده استخوانهای او را در هم شکستند .(1)
امام حسین علیهالسلام پس از ورود به سرزمین کربلا به اصحاب خود فرمود :
النُّاسُ عَبیدُالدّنیا وَ الدّینُ لَعَقٌ عَلی اَلسِنَتِهم یَحُوطَونَه ما دَرَّت مَعایِشُهُم فَإذا مُحِصُّوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدّیّانونَ .(2)
مردم ، بندگان دنیا هستند و دین را همانند چیزی که طعم و مزه داشته باشد ، میانگارند و تا زمانی که منافع آنان را تأمین کند ، آن را نگاه میدارند ولی هنگامی که بنای آزمایش باشد ، تعداد دینداران اندک میشود .
عبیداللّه بن زیاد ( لعنة اللّه علیه ) با ورود امام حسین علیهالسلام به کربلا ، طی نامهای به امام علیهالسلام نوشت : تو دو راه بیشتر نداری ، یا باید بیعت کنی و یا کشته شوی ! امام حسین علیهالسلام خطاب به آن ناپاکزاد به یارانش فرمود :
ألا إنّ الدّعیَ ابنَ الدّعی قَد رَکَزَنی بَینَ اثنَتَین ، بَینَ السِّلَّةِ والذِّلّةِ وَ هَیهات مِنّا الذّلّة .(3)
این ناپاک زاد فرزند ناپاک زاد ، مرا بین دو راه قرار داده است ، بین مرگ و ذلت و دور است از ما ذلّت .
عمر بن سعد یک روز بعد از ورود امام حسین علیهالسلام به کربلا یعنی روز سوم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل کوفه وارد کربلا شد .(1)
از وقایعی که در روز سوم محرم آمده این است که امام حسین علیهالسلام قسمتی از زمین کربلا را که حرمش در آن واقع شده است ، از اهل نینوا و غاضریه به شصتهزار درهم خریداری کرد و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت قبرش راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمانی نمایند .(2)
روز یک شنبه مطابق با بیست و هفتم از ماه ذیحجه ، امام حسین علیهالسلام وارد منطقهی ذو حُسَم ( در نزدیکی کربلا ) شد و دستور داد خیمهها را در این مکان برپا کردند .
حر بن یزید ریاحی با هزار سوار هنگام ظهر از گرد راه فرا رسید و برابر امام علیهالسلام با لشکریانش قرار گرفت ، امام رو به اصحاب خود کرد و فرمود : این گروه را سیراب کنید و اسبان آنان را نیز آب دهید .
یاران امام فرمان بردند و لشکریان دشمن و حتی اسبان آنان را نیز سیراب کردند .
علی بن طعان میگوید : من از جمله یاران حر بن یزید بودم که در آخرین لحظات به او پیوستم ، امام چون تشنگی من و اسبم را مشاهده کرد ، فرمود : « أنِخِ الرّاویة » و راویه نزد ما مشک آب را گویند ، و من مراد حضرت را متوجه نشدم ، سپس فرمود : شتر را بخوابان .(3)
پس من آن شتر که مشک آب را حمل میکرد ؛ خواباندم . امام حسین علیهالسلام فرمود : آب بنوش ، من چون میخواستم آب بنوشم ، آب از دهانهی مشک میریخت و نمیتوانستم به راحتی آب بیاشامم . امام فرمود : دهانهی مشک را جمع کن که من نتوانستم ، ناگهان امام علیهالسلام برخاست و دهانهی مشک را جمع کرد تا من و اسبم آب نوشیدیم .(1)
عبیداللّه بن حر جعفی میگوید :
من هرگز کسی را همانند حسین علیهالسلام در عمرم ندیدم ، هنگامی که حسین به سوی خیمهام میآمد چنان منظره و هیبت گیرایی داشت که در هیچ چیزی آن جاذبه وجود نداشت و چنان رقّتی در من پدیدار شد که تاکنون نسبت به کسی هرگز در من این گونه رقتی پیدا نشده بود ، آن لحظهای که مشاهده نمودم امام حسین علیهالسلام راه میرفت ، جوانان و کودکان گرداگرد او پروانه وار بر گرد شمع وجودش حرکت میکردند ، به محاسنش نگاه کردم همانند بال غراب ( کلاغ ) سیاه بود ، بدو گفتم : آیا این رنگ سیاهی از موی شماست یا اثر خضاب ؟
فرمود : ای پسر حر ! پیریام زود فرا رسید ؛ دانستم که خضاب است .(2)
در روز هفتم محرم عبیداللّه بن زیاد نامهای به عمربن سعد فرستاد و به او دستور داد تا با سپاهیان خود بین امام حسین علیهالسلام و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازهی نوشیدن حتی قطرهای آب را به امام ندهد ، همان گونه که از دادن آب به عثمان بن عفان خودداری شد ! !(3)
عمر بن سعد فورا عمرو بن حجاج را با پانصد سوار در کنار شریعهی فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین علیهالسلام و یارانش به آب شدند و این رفتار غیر انسانی سه روز قبل از شهادت امام حسین علیهالسلام صورت گرفت . در این هنگام
مردی به نام عبداللّه بن حصین ازدی که از قبیلهی بُجیله بود فریاد برداشت که : ای حسین ! این آب را دیگر نخواهی دید ! به خدا سوگند که قطرهای از آن را نخواهی آشامید تا از عطش جان دهی !
امام حسین علیهالسلام فرمود : خدایا ! او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده !
حمید بن مسلم میگوید : به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی که بیمار بود ، قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست ، دیدم که عبداللّه بن حصین آن قدر آب آشامید تا شکمش بالا میآمد و آن را بالا میآورد ! و باز فریاد میزد : العطش ! باز آب میخورد تا شکمش پر میشد ولی سیراب نمیگشت ! و چنین بود تا جان داد .(1)
چون تشنگی امام حسین و اصحابش را سخت آزرده کرده بود ، آن حضرت - در روز هشتم محرم - کلنگی برداشت و در پشت خیمهها به فاصلهی نوزده گام به طرف قبله ، زمین را کند ، آبی بس گوارا بیرون آمد ، همه نوشیدند و مشکها را پر کردند ، سپس آب ناپدید گردید و دیگر نشانی از آن دیده نشد .
خبر این ماجرای شگفتانگیز و اعجابآمیز توسط جاسوسان به عبیداللّه رسید و پیکی نزد عمر بن سعد فرستاد که : به من خبر رسیده است که حسین چاه میکند و آب به دست میآورد و خود و یارانش مینوشند ! به محض این که نامه به تو رسید ، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین و اصحابش بیشتر سخت بگیر و با آنان چنان رفتار کن که با عثمان کردند ! !
عمر بن سعد طبق فرمان عبیداللّه بیش از پیش بر امام و یارانش سخت گرفت تا به آب دست نیابند .(2)
امام حسین علیهالسلام مردی از یاران خود به نام عمرو بن قرظهی انصاری را نزد عمر بن سعد فرستاد و از او خواست که شب هنگام در فاصلهی دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند ، و عمر بن سعد پذیرفت . شب هنگام امام حسین علیهالسلام با بیست نفر از یارانش و عمر بن سعد با بیست نفر از سپاهیانش در محل موعود حضور یافتند .
امام حسین علیهالسلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود حضرت عباس علیهالسلام و فرزندش علی اکبر علیهالسلام را نزد خود نگاه داشت و همین طور عمر بن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش ، به بقیه همراهان دستور بازگشت داد .
ابتدا امام حسین علیهالسلام آغاز سخن کرد و فرمود : ای پسر سعد ! آیا با من مقاتله میکنی و از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست ، هراسی نداری ؟ ! من فرزند کسی هستم که تو بهتر میدانی ! آیا تو این گروه را رها نمیکنی تا با ما باشی ؟ و این موجب نزدیکی تو به خداست .
عمر بن سعد گفت : اگر از این گروه جدا شوم میترسم که خانهام را خراب کنند !
امام حسین علیهالسلام فرمود : من برای تو خانهات را میسازم .
عمر بن سعد گفت : من بیمناکم که املاکم را از من بگیرند !
امام حسین علیهالسلام فرمود : من بهتر از آن به تو خواهم داد ، از اموالی که در حجاز دارم . و به نقل دیگری امام حسین علیهالسلام فرمود که : من « بغیبغه » را به تو خواهم داد و آن مزرعهی بسیار بزرگی بود که نخلهای زیاد و زراعت کثیری داشت و معاویه حاضر شد آن را به یک میلیون دینار خریداری کند ولی امام آن را به او نفروخت .
عمر بن سعد گفت : من در کوفه بر جان افراد خانوادهام از خشم ابن زیاد بیمناکم و میترسم آنها را از دم شمشیر بگذراند .
امام حسین علیهالسلام هنگامی که مشاهده کرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمیگردد ،
از جای برخاست در حالی که میفرمود : تو را چه میشود ؟ ! خداوند جان تو را به زودی در بسترت بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد ، به خدا سوگند من میدانم از گندم عراق جز به مقدار اندکی نخوری !
عمر بن سعد با تمسخر گفت : جو ما را بس است !!(1)
و برخی نوشتهاند که :امام حسین علیهالسلام به او فرمود : مرا میکشی و گمان میکنی که عبیداللّه بن زیاد ولایت ری و گرگان را به تو خواهد داد ؟ ! به خدا سوگند که گوارای تو نخواهد بود این عهدی است که با من بسته شده است ، و تو هرگز به این آرزوی دیرینهی خود نخواهی رسید ! پس هر کاری که میتوانی انجام ده که بعد از من روی شادی را در دنیا و آخرت نخواهی دید و میبینم که سر تو را در کوفه بر سر نی میگردانند ! و کودکان سر تو را هدف قرار داده و به طرف او سنگ پرتاب میکنند .(2)
در روز عاشورا قبل از نبرد ، امام حسین علیهالسلام بین دو سپاه ایستاد و برای اتمام حجت لشکریان عمر بن سعد را نصیحت کرد ، امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا سه مرتبه خطبه ایراد فرمودند ، اینک بخشی از خطبهی امام علیهالسلام را در اینجا ذکر میکنیم :
چون عمر بن سعد سپاه خود را برای محاربه با امام حسین علیهالسلام آماده کرد و پرچمها را در جای خود قرار داد و میمنه و میسرهی لشکر را منظّم نمود ، به افرادی که در قلب لشکر بودند گفت : در جای خود ثابت بمانید و حسین را از هر طرف احاطه کنید تا او را همانند حلقهی انگشتری در میان بگیرید !
در این اثناء امام علیهالسلام در برابر سپاه کوفه ایستاد و از آنها خواست که خاموش شوند ولی آنها ساکت نشدند ! ! امام علیهالسلام به آنها فرمود :
وَیلَکُم ما عَلَیکُم أن تُنصِتوا إلَیَّ فَتَسمَعوا قَولی و إنّما أَدَعَوکُم إلی سَبیلِ
الرَّشاد فَمَن أطاعَنی کانَ مِنَ المُرشَدینَ و مَن عَصانی کانَ مِن المُهلِکینَ و کُلُّکُم عاصٍ لاِءمری غَیرُ مُستمِعٍ قَولی فَقَد مُلِئَت بُطُونُکُم مِنَ الحرامِ وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِکم وَیلَکُم ألا تُنصِتون ! ألا تَسمَعُونَ ؟
وای بر شما ! چه زیان میبرید اگر سخن مرا بشنوید ؟ ! من شما را به راه راست میخوانم ، هرکس فرمان من بَرَد ، بر راه صواب باشد و هر که نافرمانی من کند هلاک شود ، شما از همهی فرامین من سرباز میزنید و سخن مرا گوش نمیدهید ؛ چرا که شکمهای شما از مال حرام پر شده و بر دلهای شما مهر شقاوت نهاده شده است ، وای بر شما ! آیا خاموش نمیشوید و گوش نمیدهید ؟ !
پس اصحاب عمربن سعد یکدیگر را ملامت کرده و گفتند : گوش دهید ! !
پس از سکوت سپاه دشمن ، امام علیهالسلام فرمود :
ای مردم ! هلاک و اندوه بر شما باد که با آن شور و شعف زایدالوصف ما را خواندید تا به فریاد شما رسیم ، و ما شتابان برای فریادرسی شما آمدیم ، ولی شما شمشیری را که خود در دست شما نهاده بودیم به روی ما کشیدید ، و آتشی که ما بر دشمن خود و دشمنان شما افروخته بودیم برای ما فروزان کردید ...
وای بر شما ! چرا آن گاه که شمشیرها در غلاف و دلها آرام و خاطرها جمع بود ما را رها نکردید ؟ ! و همانند مگس به سوی فتنه پریدید و همانند پروانهها به جان هم افتادید ؛ هلاک باد شما را ای بندگان کنیز ! و بازماندگان احزاب ! و رها کنندگان کتاب خدا ! و ای تحریفکنندگان کلمات خدا ! و فراموش کنندگان سنت رسول ! و کشندگان فرزندان انبیاء و عترت اوصیای پیامبران ! ...
آری به خدا سوگند بیوفائی و پیمان شکنی ، عادت شماست ، ریشهی شما با مکر و بیوفائی در هم آمیخته است ، و شاخههای شما بر آن پرورده است . شما خبیثترین میوهاید ...
اینک ، ناپاکزاد فرزند ناپاکزاد ( عبیداللّه بن زیاد ) مرا در میان دو چیز قرار داده است : یا شمشیر کشیدن یا خوار شدن ! و هیهات که ما به ذلت تن خواهیم داد ، خدا و رسول او و مؤمنان برای ما هرگز زبونی نپسندند ، دامنهای پاکی که ما را پروراندهاند و سرهای پرشور و مردان غیرتمند هرگز طاعت فرومایگان را
بر کشته شدن مردانه ترجیح ندهند و من با این جماعت اندک با شما میجنگم هر چند یاوران ، مرا تنها گذاشتند ...(1)
برای اطلاعات کامل دربارهی اصحاب سید الشهدا علیهالسلام و احوالات و حماسهی ایشان ، به کتاب ارزشمند « فرسان الهیجاء فی تراجم أصحاب سیدالشهداء » مراجعه گردد ، این کتاب تألیف ذبیح اللّه محلاتی میباشد که نویسنده با تحقیقات وسیع در متون تاریخی و روایی شیعه و سنی بحث جامعی را در رابطه با اصحاب سیدالشهداء مطرح مینماید .
این کتاب به زبان عربی است و در دو جلد منتشر شده است .
در رابطه با سنّ حضرت علی اکبر علیهالسلام در بین مورخان اختلاف است :
ابن شهر آشوب در کتاب مناقب و طبرسی در اعلام الوری سن آن حضرت را هجده ساله معرفی نمودهاند .
شیخ مفید در کتاب ارشاد ، سن آن حضرت را نوزده ساله بیان نموده است .
شهید اول در دروس و بسیار دیگری از مورخان ؛ سن آن حضرت را بیست و پنج سال مطرح نمودهاند ، بنابراین قول ، آن حضرت دو سال از امام زین العابدین علیهالسلام بزرگتر بوده است .
و بعضی از ارباب مقاتل و محققین ؛ همین قول بیست و پنج سال را صحیح میدانند ؛ زیرا عدهای وی را علی اکبر علیهالسلام و حضرت زین العابدین علیهالسلام را علی اصغر میدانند .
و نیز در کتب تاریخی آمده که امام سجاد علیهالسلام در مجلس یزید ( لعنة اللّه علیه ) فرمود:
قد کان لی أخ أکبر منّی یُسمّی علیّا فقتلتموه .(2)
من برادری داشتم به نام علی که از من بزرگتر بود و او را کشتند .
بعضی معتقدند که حضرت علی اکبر علیهالسلام متأهل بوده ، همان طوریکه از ابوحمزهی ثمالی از امام صادق علیهالسلام روایت کرده : در زیارت علی بن الحسین علیهماالسلام که در کربلا کشته شده بگوئید :
صلی اللّه علیک و علی عترتک و اهل بیتک و آبائک و أبنائک .(1)
اگر چه اختلاف است در این که علی اکبر علیهالسلام اولین شهید بنیهاشم است یا آخرین شهید ؛ با شواهدی که ذکر میکنیم اول شهید بودن حضرتش را تقویت میکند :
1 - بسیاری از علمای بزرگ مانند شیخ مفید ، سید بن طاووس ، طبری ، ابن اثیر ، ابوالفرج اصفهانی او را اولین شهید دانستهاند .
2 - در زیارت ناحیه مقدسه به حضرتش خطاب میشود :
السلام علیک یا اوّل قتیل من نسل خیر سلیل من سلالة ابراهیم الخلیل .
3 - بنابر روایت شیخ مفید در ارشاد امام حسین علیهالسلام بعد از شهادت علی اکبر علیهالسلام به جوانان بنیهاشم فرمود : إحملوا أخاکم .
معلوم میشود جوانان بنیهاشم آن لحظه که امام علیهالسلام فرمود : برادرتان را به خیمه برسانید ، شهید نشده بودند .
زیارت ناحیه مقدسه ، از زبان ولی عصر ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) است که در زیارت و مصائب امام حسین علیهالسلام میباشد و مرحوم علامهی مجلسی در بحارالانوار جلد صد و یک آن را به نقل از چندین نفر از بزرگترین فقهای شیعه مانند سید مرتضی و شیخ مفید آورده و در خاتمهی زیارت میفرماید :
روشن شد که این زیارت دارای سند روایتی ، و نقل شده از سوی امام معصوم علیهمالسلام است .
1) بحارالانوار ، ج 45 ، ص 334 .
سلام خدا بر تو باد یا اباعبداللّه الحسین ، ای باب رحمت خدا به سوی خلق و ای سیمای جهان افروز !
سلام خدا بر تو باد و بر خواهر والامقام و دریا دلت ، حضرت زینب کبری علیهاالسلام و بر فرزندت امام زین العابدین علیهالسلام ، چهارمین ستارهی فروزان هدایتگر خلق .
در این فصل میخواهم از زینب علیهاالسلام بگویم ، همان شیر زن بزرگ تاریخ ، همان بانوی ارجمند و والامقام و بینظیری که در کنار فرزند عزیزت امام سجاد علیهالسلام پیام عاشورا را به جهانیان ابلاغ نمود و با پاسداری از خون مقدّست ، یزید و یزیدیان را تا ابد رسوا ساخت .
آری ،
خواهرت زینب کبری علیهاالسلام با سخنان آتشین خود ، پیام انقلاب خونین تو را به بهترین شکل برای جامعه تبیین نمود و افکار عمومی را نسبت به قیام تو آگاه ساخت و خون مقدّس تو - که بر سرزمین مقدّس کربلا به زمین ریخته شد - را به ثمر رسانید .
او فرزند شیر خدا اسد اللّه الغالب علی بن ابیطالب علیهالسلام بود و خون پدر ارجمندت در رگهای او جریان داشت و در دامن پاک مادرت حضرت صدیقه کبری علیهاالسلام پرورش
یافته بود ، و با وجود این که بیش از وزن آسمانهای هفتگانه بر او مصیبت وارد شده بود ؛ لیکن با صلابتتر از کوه در برابر کافران ایستاد و کمر خم نکرد و دودمان یزید و یزیدیان را تا ابد بر باد داد .
آری ،
آن بانوی والامقام - که خاک پای کنیزان آن حضرت را بر دیدگان خود میگذاریم - در کربلا داغ تو را دیده بود و داغ برادرش عباس و داغ فرزندان عزیز تو وداغ دو جوان رشیدش و داغ جوانان بنیهاشم ، که هر یک از این داغها کافی بود زنی را از پای در آورد ؛
ولیکن آن بانوی شیر زن بزرگوار ، با صلابت و استوار با قلبی چاک چاک در برابر کافر کیشان خاندان اموی و پیروانشان ایستاد و صورتهای ناپاکشان را به خاک مذلّت کشانید .
زینب علیهاالسلام یعنی تمام صلابت ، زینب علیهاالسلام یعنی تمام رشادت ، زینب علیهاالسلام یعنی تمام جانفشانی و ایثار ، زینب علیهاالسلام یعنی تمام معرفت و عبودیت !
آری ،
وجود مقدسش تمام معرفت و عبودیت بود ؛ زیرا لحظهای خدا را فراموش نکرد و فقط از خدا میترسید و دائم قلب مبارکش جایگاه خدا بود .
آن بانوی با معرفت سلحشور ، یک بار هم نماز شبش ترک نشد ؛ حتی در شب یازدهم محرم - که بیش از تمام بارهای آسمان هفتگانه بر پشت او فرو ریخت - نماز شبش را ترک ننمود و آن نماز را به حالت نشسته خواند !
پس منِ بیمعرفت ، چه بگویم و چگونه بگویم و بنویسم ! که شایسته است قلمها در برابر عظمت خواهرت زینب علیهاالسلام شکسته شود و زبانها خاموش گردند !
آنگاه که بعد از شهادتت کودکان و زنان حرم را به اسارت گرفتند ، و از کربلا به کوفه و سپس از کوفه به شام بردند ، آن بانوی ارجمند ، یگانه سرپرست و حامی کودکان و زنان بود و چه بسیار که وجود خود را سپر کودکان قرار میداد تا تازیانههای آن کافرکیشان بر پیکر کودکانت اصابت نکند .
و آن شیر زن دلاور ، دو بار جان فرزندت امام سجاد علیهالسلام را حفظ کرد ؛ بار اول آن موقعی بود که آن قوم کافر ، اُسرا را بر مرکبهای بیجهاز سوار کردند و آنان را از کنار کشتههای شما عبور دادند ؛ آن زمانی که فرزندت امام سجاد علیهالسلام چشمش به پیکر پاره پاره و بیسر تو و جوانان بنی هاشم و یاران تو افتاد ، نزدیک بود که جان تهی کند ، در آن موقع خواهرت زینب علیهاالسلام ، او را دلداری داد و قلب فرزندت را کمی آرام نمود .
و دوم ، آن موقعی که اُسرا را وارد کاخ عبیداللّه بن زیاد ملعون نمودند و آن ناپاکزاد آنگاه که چشمش به امام سجاد علیهالسلام افتاد ، دستور داد او را بکشند و خواهرت علیهاالسلام خود را سپر او قرار داد و نگذاشت آن کافران ، فرزندت را به قتل برسانند .
و آن بانوی دلاور در کاخ آن ملعون با خطبهی آتشینش ، صورت نحس آن ناپاک زاد را در انظار مردم به زمین کشانید و در شام در قصر یزید - که او برای به رخ کشیدن پیروزیاش !! سفرای کشورهای خارج را در کاخش جمع کرده بود - نیز با سخنرانی آتشین و پر شورش ، صورت ناپاک آن میمون باز نطفه حرام را به خاک ذلّت کشید . خاندان خبیث اموی ، بیش از بیست سال بود که با تمام توان ، علیه پدر ارجمندت مولانا امیرالمؤمنین علیهالسلام در مناطق مختلف جامعهیاسلامی - به ویژه منطقهی شام - تبیلغ مینمود ؛ معاویه و خاندان پلیدش با تبلیغات زهراگین و کینه توزانه ، خاندان پاک پدرت را در نظر مردم شام منفور جلوه داده بود و در مقابل ، خاندان فاسد اموی را خویشان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قلمداد کرده بود !
و بعد از شهادتت نیز تمام دستگاههای آن حکومت تلاش نمود که ماهیت قیام عاشورا - که ظلم ستیزی و احیای حق و کرامت بشر بود - را تحریف کنند و تو و یارانت را گروهی خروج کرده و آشوب طلب معرفی نمایند .
و این خواهرت زینب علیهاالسلام و فرزندت امام سجاد علیهالسلام بودند که با خطبههای آتشین و جانبازی خود ، نگذاشتند آن پلیدان به اهداف خود برسند و عاقبت رسوا شدند . عبیداللّه بن زیاد پس از شهادت تو ، مردم را در مسجد بزرگ کوفه جمع کرد تا قضیه را
به اطلاع آنها برساند . او برای تحریف حقایق ، قیافهی مذهبی به خود گرفت و گفت :
اَلحَمدُ لِلهِ الّذی اَظهَرَ الحقَّ وَ نَصَرَ اَمیرَالمُؤمنینَ وَ أَشیاعَهُ وَقَتَلَ الکَذّابَ بن الکذّاب .
ستایش خدای را که حق را پیروز کرد و امیرالمؤمنین ( یزید ) و پیروانش را یاری کرد و دروغ گو پسر دروغ گو را کشت ! !
او با این ترفندش میخواست که پیروزی ظاهری یزید ملعون را خواستِ خدا قلمداد کند تا مردم را بفریبد و واقعیت قیام خونینت را دگرگون کند .
اما آن نطفه ناپاک نمیدانست که باطل در هر لباسی ظهور کند ، نابود شدنی است .
در آن میان یکی از شیعیان تو که پیرمردی نحیف و نابینا بود به نام عبداللّه بن عفیف اَزُدی برخاست و با شجاعت هر چه تمامتر به آن ملعون گفت :
ای پسر مرجانه ! کذّاب بن کذّاب تویی و پدرت و آن کس که تو و پدرت را بر این سِمَت گمارد ، ای دشمن خدا ! فرزندان انبیاء را از دم شمشیر میگذرانی و این گونه جسورانه بر منبر مؤمنان سخن میگویی ؟ !
ابن زیاد با شنیدن این اعتراض در خشم شد و گفت : این که بود ؟!
آن پیرمرد نابینا با صدای بلند گفت : ای دشمن خدا ! من بودم ، خاندان پاکی را که خداوند هر پلیدی را از آنان دور ساخته میکشی و گمان داری که مسلمانی ؟! واغوثاه ! پسران مهاجران و انصار کجایند ؟ از این طغیان گر نفرین شدهی فرزند نفرین شده که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با زبان خود او را لعن کرد ، انتقام نمیگیرند ؟
آتش خشم ابن زیاد ملعون شعلهورتر گشت و رگهای گردنش بر آمد و گفت : او را نزد من آورید !
عاقبت مأموران آن شیعهی مخلص تو را گرفتند و نزد عبیداللّه آوردند و او دستور داد که گردن آن پیرمرد نابینا را بزنند .
زنان و کودکانِ حرم تو را به کاخ عبیداللّه بن زیاد بردند ، آن روز آن ملعون در کاخ خود
دیدار عمومی ترتیب داده بود و دستور داده بود سر مقدّست را در برابرش بگذارند . آن گاه دستور داد تا زنان و کودکان را وارد کاخ کنند .
خواهر دریا دلت زینب علیهاالسلام ، در حالی که کم ارزشترین لباسهای خود را به تن داشت و زنان و کنیزان اطراف او را گرفته بودند ، به صورت ناشناس وارد مجلس شد
و بیاعتنا در گوشهای نشست .
عبیداللّه چشمش به او افتاد و پرسید : این زن که خود را کنار کشیده و دیگر زنان گردش جمع شدهاند ، کیست ؟
خواهرت پاسخ نگفت . آن ملعون سؤال خود را تکرار کرد . یکی از کنیزان گفت : او زینب دختر فاطمه دختر پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
آن نطفه ناپاک رو به خواهرت کرد و گفت :
ستایش خدا را که شما خانواده را رسوا ساخت و کشت و نشان داد که آن چه میگفتید دروغی بیش نبود ! !
خواهر دلاورت با صدای رسا به آن کافر جواب داد :
ستایش خدا را که ما را به وسیلهی پیامبر خود گرامی داشت و از پلیدی پاک گردانید . جز فاسق رسوا نمیشود و جز بدکار ، دروغ نمیگوید و بدکار ما نیستیم ، بلکه دیگرانند و ستایش مخصوص خداوند است .
آن ملعون گفت : دیدی خدا با خاندانت چه کرد ؟ !
خواهرت علیهاالسلام پاسخ داد :
جز زیبائی ندیدم ، آنان کسانی بودند که خدا مقدّر ساخته بود کشته شوند و آنها نیز اطاعت کرده و به سوی آرامگاه خود شتافتند و به زودی خداوند تو و آنان را ( در روز رستاخیز ) با هم روبرو میکند و آنان از تو ، به درگاه خدا شکایت و دادخواهی خواهند کرد ، اینک بنگر که آن روز چه کسی پیروز خواهد شد ، مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه !
پسر زیاد از سخنان صریح و تند خواهرت و از این که او را با نام مادربزرگ بدکارهاش
یعنی مرجانه خطاب کرد ، سخت خشمگین شد و خواست که خواهرت را بکشد ؛ اما یکی از حاضران گفت : ای امیر ! او یک زن است و کسی زن را به خاطر سخنانش مؤاخذه نمیکند .
آن ملعون بار دیگر به خواهرت گفت :
خدا دلم را با کشته شدن برادر نافرمانت حسین و خاندان شورشگر و سرکشت شفا داد .
آن شیر زن در جوابش گفت :
به جانم قسم مهتر مرا کشتی ، نهال مرا قطع کردی و ریشهی مرا درآوردی ، اگر این کار مایهی شفای توست ، همانا شفا یافتهای ؛ و لیکن بدان که انتقام الهی فرا خواهد رسید !
آن ملعون که درمانده شده بود ، با خشم و استهزاء گفت :
این هم مثل پدرش سخن پرداز است ، به جان خودم پدرت نیز شاعر بود و سخن به سجع میگفت .
خواهرت پاسخ داد :
زن را با سجعگویی چه کار ؟ ( حالا چه وقت سجع گفتن است ؟ )
آن ناپاک زاد میخواست وانمود کند که هرکس بر حسب ظاهر در جبههی نظامی شکست بخورد ، رسوا شده است ؛ زیرا اگر او به حق بود در جبهه نظامی غالب میشد .
خواهرت به خوبی میدانست ابن زیاد از چه دیدگاهی سخن میگوید ، پایگاه فکری او را در هم کوبید و با سخنانش اعلام کرد که معیار « شرف و فضیلت » حقجویی و حقیقت طلبی است نه قدرت ظاهری .
آری ،
او اعلام کرد که کسی که در راه خدا شهید شده رسوا نمیشود ؛ رسوا کسی است که ظلم و ستم کند و از حق منحرف شود .
عبیداللّه بن زیاد انتظار داشت خواهر مصیبت دیده و عزیز از دست دادهات ، با یک طعنه به زانو در آید و اشک بریزد و لابه کند ! اما آن شیر زن علیهاالسلام سخنان او را
در دهانش شکست و غرورش را در هم کوبید .
آنگاه عبیداللّه به سوی فرزندت امام سجاد علیهالسلام نگاه کرد و گفت : این کیست ؟ !
گفته شد : علی بن الحسین است .
آن ملعون گفت : مگر خدا علی بن الحسین را نکشت ؟ !
فرزندت امام زینالعابدین علیهالسلام در حالی که به شدت بیمار بود و در تب میسوخت ، شجاعانه به آن خبیث گفت :
مرا برادری بود که نام او نیز علی بن الحسین بود و مردم او را کشتند ! !
عبیداللّه گفت : بلکه خدا او را کشت ! !
فرزند دلیرت فرمود :
خدا ، جانها را به هنگام مرگشان میگیرد !
ابن زیاد خشمگین شد و گفت : در پاسخ من با جسارت سخن میگویی ؟ ! او را ببرید و گردن بزنید . خواهرت زینب علیهاالسلام چون چنین دید ، امام سجاد را در آغوش خود کشید و گفت : ای پسر زیاد ! هر چه از خون ما ریختی تو را بس است ، به خدا از او جدا نخواهم شد ، اگر قصد کشتن او را داری اول باید مرا بکشی !
ابن زیاد لحظهای به خواهر و فرزندت نگریست ، سپس گفت : چه خویشی شگفتانگیزی !! به خدا سوگند که این زن دوست دارد با برادرزادهاش کشته شود ، گمان میکنم که این جوان به همین بیماری در گذرد !
فرزندت امام سجاد علیهالسلام به خواهرت روی کرد و گفت : ای عمه ! بگذار تا من صحبت کنم ؛ آن گاه روی به ابن زیاد کرد و گفت :
أبِالقَتلِ تُهَدِّدُنی یابن زیاد ؟ ! أما عَلِمتَ أنَّ القَتلَ لَنا عادةٌ و کَرامتُنا الشهادةُ .
ای ابن زیاد ! از مرگ مرا میترسانی ! مگر نمیدانی که کشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا برای ما کرامت است ؟ !
عبیداللّه که در آن جمع حسابی خوار و مفتضح شده بود دستور داد که تمامی اسرا را در خانهای که جنب مسجد کوفه قرار داشت ، جای دهند . او که از قیام مردم در کوفه میترسید ، بعد از چند روز زندانی کردن اهل بیت به دنبال دستور یزید ، دستور داد تا همهی آنان با سرهای بریدهی شهدا به شام فرستاده شوند .
خواهرت زینب علیهاالسلام قبل از وارد شدن به کاخ عبیداللّه بن زیاد ، با سخنان خود در جمع زنان کوفه حماسهی بزرگی را آفرید ؛ هنگامی که اسرا وارد کوفه شدند ، زنان کوفه با مشاهدهی اوضاع و احوال کاروانیان ، زاری میکردند و گریبانهای خود را چاک میزدند ، و مردان کوفی نیز به همراه آنان میگریستند .
خواهرت زینب علیهاالسلام بر سر مردم نهیب زد : خاموش باشید !
با این نهیب همه ساکت شدند ، آن گاه آن بانوی والا مقام علیهاالسلام ، پس از حمد و ستایش پروردگار و درود بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خطاب به آنان فرمود :
ای مردم کوفه ! ای مردم مکار خیانت کار ! هرگز دیدههایتان از اشک تهی مباد ! هرگز نالههایتان از سینه بریده نگردد ! شما آن زنی را میمانید که چون آن چه داشت میرشت ، به یکبار پاره میکرد ، نه پیمان شما را ارجی است و نه سوگند شما را اعتباری ! جز لاف ، جز خود ستایی ، جز در عیان مانند کنیزان تملّق گفتن و در نهان با دشمنان ساختن چه دارید ؟ شما گیاه سبز و تر و تازهای را میمانید که بر تودهی سرگینی رسته باشد و مانند گنجی هستید که گوری را بدان اندوده باشند . چه بد توشهای برای آن جهان آماده کردید : خشم خدا و عذاب دوزخ ! گریه میکنید ؟ آری به خدا گریه کنید که سزاوار گریستنید ! بیش بگریید و کم بخندید ! با چنین ننگی که برایخود خریدید چرا نگریید ؟ ننگی که با هیچ آب شسته نخواهد شد . چه ننگی بدتر از کشتن پسر پیغمبر و سید جوانان بهشت ؟
! مردی که چراغ راه شما و یاور روز تیرهی شما بود . بمیرید ! سر خجالت را فرو بیفکنید ! به یکبار گذشتهی خود را بر باد دادید و برای آینده هیچ چیز به دست نیاوردید ! ! از این پس باید با خواری و سرشکستگی زندگی کنید ؛ چه ، شما خشم خداوند را برای خود خریدید !
کاری کردید که نزدیک است آسمان بر زمین افتد و زمین را بشکافد و کوهها را در هم بریزد .
میدانید چه خونی را ریختید ؟ میدانید این زنان و دختران که بیپرده در کوچه و بازار آوردهاید ، چه کسانی هستند ؟ میدانید جگر پیغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را پاره پاره کردهاید ؟ ! چه کار زشت و احمقانهای ؟ ! کاری که زشتی آن سراسر جهان را پر کرده است . تعجب میکنید که از آسمان قطرههای خون بر زمین میچکد ؟ اما بدانید که خواری عذاب رستاخیز سختتر خواهد بود . اگر خدا هم اکنون شما را به گناهی که کردید نمیگیرد ، آسوده نباشید ، خدا کیفر گناه را فوری نمیدهد ، اما خون مظلومان را هم بیکیفر نمیگذارد ، خدا حساب همه چیز را دارد .
این سخنان شیوای خواهرت زینب علیهاالسلام که با عبارت شیوا و از دل پر خونش بر میآمد ، و از دریای موّاج ایمان و یقین او به خدا و روز رستاخیز نشأت گرفته بود ، آن چنان همگان را دگرگون کرد که همه بر سر و صورت خود میزدند و زار زار میگریستند !
یزید ملعون دستور داد اسیران را همراه سرهای شهیدان به شام بفرستند . قافلهی اسیران به سمت شام حرکت کرد . مأموران ابن زیاد بسیار تند خو و خشن بودند . دربار شام به انتظار رسیدن این قافله ، که یک فتح و پیروزی محسوب میشد ، دقیقه شماری میکرد . کاروان اهل بیت تو - در حالی که سرهای مبارک تو و یارانت بر نیزه پیشاپیش حرکت میکرد - از دروازهی ساعات در میان هزاران تماشاچی وارد شهر گردید . آن روز شهر دمشق ، غرق شادی و سرور ، پیروزی یزید را جشن گرفته بود !
آن کاروان زجر کشیدهی دربند ، در حالی که مردم به آنان جسارت میکردند ، در میان انبوه جمعیت ، کوچهها و خیابانها را پشت سر گذاشت تا به کاخ حکومت یزید رسید .
در اینجا میخواهم از حماسهی بینظیر خواهر دلاورت سخن به میان آورم ،
خواهرت زینب علیهاالسلام این شیر زن بزرگ تاریخ بشریت با خطبهی آتشینش چنان یزید را - در انظار سران قبائل و برخی از نمایندگان خارجی - رسوا نمود که آن پلید برای
حفظ جایگاه و آبروی خود بر سر خود زد و گفت : خدا بکشد پسر مرجانه را ! من راضی به کشتن حسین نبودم ، بلکه گفته بودم فقط از او بیعت بگیر !!
آری ،
در آن جلسه صورت نحس آن میمون باز نطفه حرام ، توسط حماسهی خواهرت زینب علیهاالسلام به زمین مالیده شد و مفتضح گردید .
ماجرا از این قرار است :
اسیران وارد کاخ یزید شدند و در گوشهای که در نظر گرفته شده بود ، قرار گرفتند . چون چشم آن ملعون به اسیران خاندان تو افتاد ، و آنان را پیش روی خود ایستاده دید ، دستور داد تا سر مقدّس تو را در میان طشتی نهادند . لحظهای بعد او با چوبی که در دست داشت ، به دندانهای مبارک تو میزد و چنین شعر میخواند :
کاش بزرگان من که در بدر حاضر بودند و به دست پدر این شخص کشته شدند ، اکنون در این مجلس حاضر بودند و شادمانی میکردند و میگفتند : ای یزید دست مریزاد که انتقام ما را از آل علی گرفتی ! !
اگر مجلس به همین جا خاتمه مییافت ، یزید برنده بود ؛ اما خواهر دلاورت نگذاشت کار به این صورت پایان یابد ، آنچه را آن ملعون مایهی شادی و فخر میپنداشت ؛ در کام او از زهر تلختر کرد ؛ و به حاضران نشان داد : اینان که پیش رویشان به عنوان اسیر در بندند ، دختران همان پیامبری هستند که یزید به نام او بر مردم شام سلطنت میکند .
آری ،
خواهرت زینب علیهاالسلام با قدرت و شهامت تمام ، آغاز سخن کرد و به آن ناپاکزاد چنین فرمود :
خدا و رسولش راست گفتهاند که : پایان کار آنان که کردار بد کردند ، این بود که آیات خدا را دروغ میخواندند و آنها را مسخره میکردند .
یزید ! چنین میپنداری که چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتی
و ما را به دستور تو مانند اسیران از این شهر به آن شهر بردند ، ما خوار شدیم و تو عزیز گشتی ؟ گمان میکنی با این کار قدر تو بلند شده است که این چنین به خود میبالی و بر این و آن کبر میورزی ؟ وقتی میبینی اسباب قدرتت آماده و کار پادشاهیت منظم است از شادی در پوست نمیگنجی ، نمیدانی این فرصتی که به تو داده شده است برای این است که نهاد خود را چنانکه هست ، آشکار کنی .مگر گفتهی خدا را فراموش کردهای که میگوید :
کافران میپندارند این مهلتی که به آنان دادیم ، برای آنان خوب است ؟! ما آنها را مهلت میدهیم تا بار گناه خود را سنگینتر کنند ، آن گاه به عذابی میرسند که مایهیخواری و رسوایی است .
ای پسر آزادشدگان !(1)
این عدالت است که زنان و دختران و کنیزان تو در پس پردهی عزت بنشینند و تو دختران پیغمبر را اسیر کنی ، پردهی حرمت آنان را بدری ، صدای آنان را در گلو خفه کنی و مردان بیگانه آنان را بر پشت شتران از این شهر به آن شهر بگردانند ؟ ! نه کسی آنها را پناه دهد ، نه کسی مواظب حالشان باشد و نه سرپرستی از مردانشان آنان را همراهی کند ؟ مردم از این سو و آن سو برای نظارهی آنان گرد آیند ؟ !
اما از کسی که سینهاش از بغض ما آکنده است جز این چه توقعی میتوان داشت ؟ می گویی کاش پدرانم که در جنگ بدر کشته شدند اینجا بودند و هنگام گفتن این جمله با چوب به دندان پسر پیغمبر میزنی ؟ ابدا به خیالت نمیرسد که گناهیکردهای و رفتاری زشت مرتکب شدهای ! چرا نکنی ؟ ! تو با ریختن خون فرزندان پیغمبر و خانوادهی عبدالمطلب که ستارگان زمین بودند ، دشمنی دو خاندان را تجدید کردی . شادی مکن ، چه ، به زودی در
1) وقتی پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم مکه را فتح کرد ، بزرگان قریش و در رأس آنان ابوسفیان ، جدّ یزید ، چون میترسیدند پیامبر آنان را مجازات کند ، به ظاهر از گذشتهی خود ابراز پشیمانی نمودند تا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنان را مجازات نکند و پیامبر به آنان فرمود : بروید ، شما آزاد شدگانید . حضرت زینب علیهاالسلام با این بیان ، اشاره به آن عفو بزرگ جد خود در مورد جدّ یزید دارد .
پیشگاه خدا حاضر خواهی شد ، آن وقت است که آرزو میکنی کاش کور و لال بودی و این روز را نمیدیدی ، کاش نمیگفتی : پدرانم اگر در این مجلس حاضر بودند از خوشی در پوست نمیگنجیدند !
خدایا ، خودت حق ما را بگیر و انتقام ما را از آن کس که به ما ستم کرد ، بستان !
ای یزید ! به خدا پوست خود را دریدی و گوشت خود را کندی . روزی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندان او و پارههای تن او در سایهی لطف و رحمت حق قرار گیرند ، تو با خواری هر چه بیشتر پیش او خواهی ایستاد ، آن روز روزی است که خدا وعدهی خود را انجام خواهد داد و این ستمدیدگان را که هر یک در گوشهای به خون خود خفتهاند ، گرد هم خواهد آورد ؛ او خود میفرماید :
آنان که در راه خدا کشته شدهاند ، میپندارند مردهاند ، نه ؛ آنان زندهاند و از نعمتهای پروردگار خود بهره مند میباشند .
اما آن کس که تو را چنین به ناحق بر گردن مسلمین سوار کرد ( یعنی معاویه ) ، آن روز که دادخواه ، محمّد ، دادستان خدا ، و دست و پای تو گواه جنایت تو در آن محکمه باشد ، خواهد دانست کدام یک از شما بدبختتر و بیپناه ترید .
یزید ای دشمن خدا ! و پسر دشمن خدا ! سوگند به خدا تو در دیدهی من ارزش آن را نداری که سرزنشت کنم و کوچکتر از آن هستی که تحقیرت نمایم ؛ اما چه کنم اشک در دیدگانم حلقه زده و آه از سینه زبانه میکشد . پس از آن که حسین کشته شد و حزب شیطان ما را از کوفه به بارگان حزب بیخردان آورد تا با شکستن حرمت خاندان پیغمبر پاداش خود را از بیت المال مسلمانان بگیرد ، پس از آن که دست این دژخیمان به خون ما رنگین و دهانشان از پاره گوشتهای ما آکنده شده است ، پس آن که گرگهای درنده بر کنار آن بدنهای پاکیزه جولان میدهند ، توبیخ و سرزنش تو چه دردی را دوا میکند ؟ !
اگر گمان میکنی با کشتن ما سودی به دست آوردهای ، به زودی خواهی دید آن چه سود میپنداشتی جز زیان نیست . آن روز جز آن چه کردهای حاصلی نخواهی داشت ، آن روز تو پسر زیاد را به کمک خود میخوانی و او نیز از تو یاری میخواهد !
تو و پیروانت در کنار میزان عدل خدا جمع میشوید ، آن روز خواهی دانست بهترین توشهی سفر که معاویه برای تو آماده کرده است
این بود که فرزندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را کشتی . به خدا من جز از خدا نمیترسم و جز به او شکایت نمیکنم . هر کاری میخواهی بکن ! هر نیرنگی که داری به کار گیر ! هر دشمنی که داری نشان بده ! به خدا این لکهی ننگ که بر دامن تو نشسته است ، هرگز زدوده نخواهد شد .
سپاس خدا را که کار سروران جوانان بهشت را به سعادت پایان داد و بهشت را برای آنان واجب ساخت .از خدا میخواهم رتبههای آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بیشتر گرداند ، چه او سرپرست و یاوری تواناست .
با این سخنان خواهر جگرسوختهات که با تمام یقین به وعدههای خداوند متعال ، بیان شد ، سکوتی مرگ بار سراسر کاخ یزید را فرا گرفت . آن ملعون خود را شکست خورده و رسوا در آن جمع دید و برای حفظ موقیعت و آبروی خود ، سکوت را شکست و گفت :
خدا پسر مرجانه را بکشد من راضی به کشتن حسین نبودم ؛ بلکه فقط از او خواسته بودم که بیعت بگیرد !
آری ،
یزید در آن جمع رسوا شد و حاضران وی را لعن و نفرین نمودند .
اما از حماسهی بزرگ فرزندت امام سجاد علیهالسلام در شام بگویم ؛ او با سخنرانی بینظیرش در مسجد جامع شام ، در مقابل دیدگان هزاران نفر ، چنان یزید را رسوا ساخت که مردم شام - که چهل سال خاندان اموی بر فکر آنان علیه خاندان طهارت علیهمالسلام تبلیغ سوء میکردند - در هر محفل و مجلسی یزید را نفرین و سبّ مینمودند .
یزید در روز جمعه دستور داد اسیران را به مسجد جامع بیاورند تا پیروزی خود را به مردم بهتر نشان بدهد ! !
اسیران را آوردند و در گوشهای از مسجد جای دادند ؛ آن گاه آن ملعون به خطیب فرمان داد که بر فراز منبر برود و تو را نکوهش کند و از خاندان اموی تعریف نماید . خطیب جیره خوار بالای منبر رفت و پس از حمد و ستایش خداوند ! ! سخنان زیادی
در نکوهش پدرت مولانا علی بن ابیطالب علیهالسلام و نکوهش تو گفت و سپس در مدح و ستایش معاویه و یزید ، داد سخن داد و از آنان به نیکی یاد کرد .
فرزند دلاورت ، امام سجاد علیهالسلام بر آن جیرهخوار فریاد زد :
وای بر تو ای خطیب ! خشنودی خلق را به بهای خشم خالق خریدی و جایگاهت را در آتش دوزخ قرار دادی .
و سپس فرزند شجاع والامقامت با صدای بلند به یزید گفت :
ای یزید ! بگذار بر بالای این چوبها بروم و سخنانی بگویم که در آن رضای خدا باشد و برای حاضران نیز اجر و ثوابی ؟
یزید اجازه نداد .
مردم به او گفتند : ای امیر ! اجازه بده بر منبر برود تا بشنویم چه میگوید ؟
آن ملعون اجازه نداد .
باز مردم اصرار نمودند و به او گفتند : بگذار بر منبر برود مگر او چه میخواهد بگوید که تو مانع میشوی ؟ !
یزید گفت : اگر او بر فراز منبر برود پائین نمیآید مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کند !
در این میان فرزند یزید ، به نام معاویه به پدر گفت : ای امیر ! مگر این جوان اسیر چه میداند و چه میتواند بگوید ؟ !
یزید گفت : او از خاندانی است که علم را از کودکی به شیر مکیدهاند و با خون آنها در آمیخته است .
مردم سخن فرزند یزید را تکرار کردند و آنقدر اصرار نمودند تا سرانجام آن ملعون مجبور شد اجازه دهد .
آن گاه فرزندت امام سجاد علیهالسلام بر عرشهی منبر قرار گرفت و ابتداءا خدا را حمد و ستایش کرد و سپس خطبهای ایراد کرد که دلها را به لرزه در آورد و اشکها را از دیدگان سرازیر نمود ؛
آری ، فرزندت چنین فرمود :
ای مردم ! خداوند به ما خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، شش امتیاز ارزانی داشته و با هفت فضیلت بر دیگران برتری بخشیده است :
شش امتیاز ما این است که خدا به ما : علم ، حلم ، بخشش و بزرگواری ، فصاحت و شجاعت داده و محبت ما را در دلهای مؤمنان قرار داده است .
و هفت فضیلت ما این است که : پیامبر برگزیدهی خدا از ماست ، صدّیق ( علیبن ابیطالب علیهالسلام ) از ماست ، جعفر طیّار از ماست ، شیر خدا و شیر رسول او ( حمزه ) از ماست ، دو سبط این امت ( امام حسن و امام حسین علیهماالسلام ) از ماست و زهرای بتول علیهاالسلام از ماست .
ای مردم ! هرکس مرا شناخت که شناخت و هرکس نشناخت خود را بدو معرفی میکنم : من پسر مکه و منایم ، من پسر زمزم و صفایم ، منم فرزند آن بزرگواری که « حجر الأسود » را با گوشه و اطراف عبا برداشت(1)منم فرزند بهترین کسی که احرام بست و طواف و سعی به جا آورد ، منم فرزند بهترین انسان ها ، منم فرزند کسی که در شب معراج از مسجدالحرام به مسجدالأقصی برده شد ، منم پسر کسی که در سیر آسمانی به سدرة المنتهی رسید ، منم پسر کسی که در سیر ملکوتی آن قدر به حق نزدیک شد که رخت به مقام « قاب قوسین أو أدنی » کشید ، منم فرزند کسی که با فرشتگان آسمان نماز گزارد ، منم فرزند کسی که خداوند بزرگ به او وحی کرد ، منم فرزند محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، منم فرزند علی مرتضی علیهالسلام ، منم فرزند کسی که آن قدر با مشرکان جنگید تا زبان به « لا إله إلاّ اللّه » گشودند ،
منم فرزند کسی که در رکاب پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با دو شمشیر و دو نیزه جهاد کرد ( یعنی امام علی علیهالسلام ) و دو بار هجرت کرد و دوبار با پیامبر بیعت نمود ، در جنگ حنین شجاعانه جنگید ، و لحظهای به خدا کفر نورزید ، من فرزند کسی هستم که صالحترین مؤمنان ، وارث پیامبران ، نابود کنندهی کافران ، پیشوای مسلمانان ، نور مجاهدان ،
1) اشاره است به داستان نصب حجر الأسود توسط پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در سن 35 سالگی آن حضرت و رفع اختلاف مردم مکه با این تدبیر .
زیور عابدان ، فخر گریه کنندگان ( از خشیّت الهی ) ، شکیباترین صابران ، بهترین قیامکنندگان از طرف یاسین - فرستادهی خدا - است ، نیای من کسی است که پشتیبانش جبرئیل ، یاورش میکائیل و خود حامی و پاسدار ناموس مسلمانان بود . او با مارقین ( از دین به دررفتگان ) و ناکثین ( پیمان شکنان ، یعنی یاران طلحه و زبیر و عایشه ) و قاسطین ( ستمگران ، یعنی معاویه و یارانش ) جنگید ، و با دشمنان کینهتوز خدا جهاد کرد .
منم پسر برترین فرد قریش که پیش از همه به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گروید و پیشگام همهی مسلمانان بود . او خصم گردنکشان ، نابودکنندهی مشرکان ، تیر خدایی برای نابودی منافقان ، زبان حکمت عابدان ، یاریکنندهی دین خدا ، ولیّ امر خدا ، بوستان حکمت الهی ، و کانون علم بود .
سپس فرمود :
منم پسر فاطمه زهرا علیهاالسلام ، منم پسر سرور زنان ...
و فرزندت امام سجاد علیهالسلام در معرفی خود و در حقیقت معرّفی شجره نامهی امامت و رسالت ، آن قدر داد سخن داد که صدای گریه و نالهی مردم بلند شد .
یزید ملعون ترسید شورشی بر پا شود ؛ لذا به مؤذّن دستور داد تا اذان بگوید . مؤذّن بپا خاست و اذان را شروع کرد و گفت :
اللّه اکبر ، اللّه اکبر .
فرزندت فرمود : بلی ، هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست .
و چون مؤذن گفت : أشهد أن لا إله إلاّ اللّه .
فرزندت فرمود : بلی ، مو و پوست و گوشت و خون من به یگانگی خداوند شهادت میدهند .
همین که مؤذّن گفت : أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرزندت از بالای منبر رو به یزید کرد و با صدای بلند گفت :
ای یزید ! این رسول گرامی ، آیا جدّ من است یا جدّ تو ؟ اگر بگویی که جدّ تو
بوده عالمیان میدانند که دروغ میگویی و اگر بگویی که جدّ من بوده ، چرا پدرم را بیگناه کشتی و مال او را به تاراج دادی و حرم او را به اسیری آوردی ؟
فرزندت امام سجاد علیهالسلام این را بگفت و دست به پیراهن زد و آن را بدرید و در گریه افتاد فرمود :
به خدا که اگر در دنیا کسی هست که رسول جدّ او باشد ، به غیر از من نباشد ، ای مردم ! پس چرا این مرد پدرم را به ظلم کشت و ما را ، چنان که اسیران روم را آورند ، آورد ؟
ای یزید ! این کار کردی و اکنون میگویی محمّد رسول اللّه و روی به قبله میکنی ؟ وای بر تو ، روز قیامت جدّ من و پدر من خصم تو باشد !
در این هنگام سر و صدای عظیمی در خلق افتاد و یزید ملعون در این اثناء بانگ بر مؤذن زد که قامت بگو ، مردم در جوش و خروش شدند ، بعضی نماز کرده و بعضی نماز نکرده و پراکنده شدند .
آری ،
روشنگریهای خواهرت زینب علیهاالسلام و فرزندت امام سجاد علیهالسلام ، آن چنان یزید را رسوا نمود که مردم در هر محفل یزید را لعن مینمودند و به او ناسزا میگفتند .
آن ناپاکزاد پلید با آن که در آغاز پیروزی خود بسیار شادمان و مغرور بود ، در اثر فشار افکار عمومی قافیه را باخته و گناه کشتن تو را به گردن عبیداللّه بن زیاد افکند !
او با آن که نخست با کودکان و زنان و بازماندگان تو با خشونت و غرور و تکبر برخورد کرده و دستور داد آنان را در خانهی مخروبهای جای دهند ؛ اما زیر فشار افکار عمومی به فاصلهی کمی با آنان بنای نرمش و ملاطفت گذاشت و محل سکونتشان را تغییر داد .
او برای این که تظاهر کند که در قتل تو بیگناه است ، فرزندت امام سجاد علیهالسلام را در کنار خود سر سفره مینشاند و به او احترام میگذاشت و به زنان و کودکان اجازه عزاداری بر تو را داد .
و بالأخره اجازه داد تا خاندانت - بعد از چند روز اقامت در شام - با احترام به مدینه
بازگردند ؛ و آن داغ دیدگان در بین راه در اربعین شهادتت از کربلا عبور نمودند و با دلی پر خون شما را زیارت کردند وسپس به زادگاهشان مدینه بازگشتند در حالیکه پیروزمند واقعی آنان بودند .
آری ، آری
پیروزمند واقعی شما بودید و آن کافران شکست خوردهی ذلیل .
اما دلهای عالمیان بسوزد برای مصیبت عاشورای تو .
تو بعد از شهادت تمامی یاران با وفایت ؛ آنگاه که برای آخرین وداع با زنان و کودکان حرم آمدی ، خواهرت زینب علیهاالسلام بسیار بیتابی میکرد . تو به خواهرت فرمودی :
خواهرم ! گریههای خودت را برای آینده بگذار که مصیبتهای بسیار سختی را پیش روی داری .
ولی خواهرت علیهاالسلام همچنان ناآرام بود ، تو دست ولایتت را بر سینهی زینب علیهاالسلام قرار دادی و خواهرت آرام شد .
تو سپس به طرف میدان حرکت کردی ، خواهرت زینب علیهاالسلام به دنبال تو روانه گشت و با صدای محزونش به تو گفت :
مَهلاً یا أخی تَوَقَّف حَتّی أتَزَوَّد مِنکَ و أُوَدِّعَکَ وِداعَ مُفارق لا تَلاقی بَعده .
ای برادرم ، صبر کن تا تو را سیر ببینم و با تو آن گونه وداع کنم که دیگر بعد از آن نخواهد بود .
تو کمی درنگ کردی و او خودش را به تو رسانید و دوباره تو را در آغوش گرفت و زیر گلویت را بوسه زد .
و خدا میداند در آن هنگام که با بدن پاره پارهات در گودال قتلگاه آخرین نفسهای خود را میکشیدی ، بر دل خواهرت زینب علیهاالسلام چه میگذشت ، خصوصا آن گاه که شمر لعین خنجر کشیده بود و با خشم به سمت تو میآمد و خواهرت آن صحنه را مینگریست
و بر سر عمربن سعد فریاد بر آورد :
وَیحَک یا عمر ! أَیُقتَلُ أبو عبداللّه و أنتَ تنظُر إلیه .
وای بر تو ای عمر بن سعد ! حسین مرا دارند میکشند ، ولی تو خیره خیره نگاه میکنی ؟
آن ملعون چیزی در جواب خواهرت زینب علیهاالسلام نگفت ، بلکه در حالی که اشک در چشمانش جاری بود ، صورت خود را برگرداند .
و اما از مصیبت دیگری بگویم که دلهای زنان و کودکان حرمت را پاره پاره کرد .
یک روز بعد از آن واقعهی جانگداز ، اسیران را بر مرکبهای بیجهاز سوار نمودند و دستور دادند تا آنان را از کنار کشتهها عبور دهند تا با دیدن بدنهای عزیزانشان ، دلهایشان بیشتر خونین شود .
آه ! آنان چه دیدند ؟ !
بدن عزیزانشان را در حالی که سر به تن نداشتند ، آغشته به خون دیدند که بدون غسل و کفن در خاک سوزان کربلا افتاده و هرگز کسی در صدد دفن آنان بر نیامده است . فرزندت امام سجاد علیهالسلام با دیدن چنین منظرهای چنان ناراحت شد که نزدیک بود جان از بدنش مفارقت کند . خواهرت زینب علیهاالسلام تا او را منقلب دید گفت :
ای یادگار پدر و برادر و عمو و عمو زادگانم ! تو را در شرف جان دادن میبینم .
فرزندت پاسخ داد :
ای عمه جان ! چگونه بیتابی نکنم در حالی که بدن پدر و برادر و اصحاب و جوانان بنیهاشم را در این بیابان آغشته به خون میبینم که کسی در دفن آنها اقدام نمیکند ، گویا این مردم ما را مسلمان نمیدانند .
خواهرت زینب علیهاالسلام که خود جگرش پاره پاره بود ، برای آرام کردن فرزندت امام سجاد علیهالسلام به آن حضرت گفت :
از آنچه میبینی ناراحت مباش ؛ زیرا همیشه اوضاع به این گونه نمیماند
و سرانجام این بدنهای خونین دفن خواهندشد ، و به زودی بر فراز این قبرها پرچم مظلومیت پدرت حسین علیهالسلام را به اهتزاز در میآورند و آثارش کهنه نخواهد شد و این نشانهها در طول زمانها از بین نمیرود .
زنان و کودکان حرمت را از کنار کشتهها عبور میدادند و نگاهشان بر آن اجساد طیبه و طاهره میافتاد و همهیآنان صیحه زنان و گریه کنان فریاد و شیون سر میدادند .
و زمانی که خواهرت زینب علیهاالسلام چشمش به بدن غرقه به خون بیسرت افتاد ، ناله زد و فریاد بر آورد :
سلام خدا بر تو باد ای رسول خدا ! این حسین توست که بدن نازنینش روی خاک افتاده و گرد و غبار اندامش را گرفته ، این حسین توست که سر نازنینش را از قفا بریده اند و عمامه و ردایش را به غارت بردهاند ...
و زمانی که به بالای بدن پاره پارهات رسید ، خم شد و بدن پاره پارهات را به آغوش کشید و لبهای خود را بر حلقوم بریدهی تو نهاد و آن را بوسید .
سلام خدا بر تو باد یا حسین ! ای خورشید هدایت بشریت ، سلام خدا بر تو و بر خواهرت زینب علیهاالسلام و بر فرزندانت باد .
زمانی که عبداللّه بن عفیف اَزُدی ابن زیاد را در مسجد کوفه رسوا نمود ، ابن زیاد به مأموران گفت : او را نزد من بیاورید ! مأموران از هر طرف به او هجوم آوردند تا او را بگیرند . بزرگان قبیله « اَزُد » که پسر عموهای او بودند بپاخاسته و او را از دست مأموران عبیداللّه بن زیاد رهایی دادند و از در مسجد کوفه بیرون بردند . ابن زیاد به مأموران خود دستور داد که : این نابینای ازدی را که خدا دلش را همانند چشمش کور ساخته است گرفته و نزد من آورید !
چون قبیلهی ازد از این جریان آگاه شدند ، دور هم گرد آمدند و قبایل یمن نیز اجتماع کرده و با آنان همدست شدند تا از عبداللّه بن عفیف دفاع کنند .
چون این خبر به ابن زیاد رسید ، قبائل مضر را طلبید و آنان را به کمک محمّد بن اشعث فرستاده و دستور داد که با آنان تا پای جان مبارزه کنند .
جنگ شدیدی در میان دو طرف رخ داد ، گروهی کشته شدند و سرانجام عبیداللّه
بن زیاد درِ خانهی عبداللّه بن عفیف را شکسته وارد خانهی او شدند . دختر عبداللّه با فریاد ، پدر خود را از یورش آنان باخبر ساخت ، و عبداللّه بن عفیف به او گفت : بیمناک مباش ، شمشیر مرا به من برسان ! او شمشیر به دست از خود دفاع میکرد و میگفت : من پسر عفیف صاحب فضل و پاک سرشتم ، چه بسیار زرهپوش و سر برهنه و پهلوان تاراج کنندهی شما را به زمین افکندم !
دختر عبداللّه بن عفیف به پدر خود میگفت : کاش مرد بودم و هم دوش تو با این تبهکاران که کشندگان عترت پاک رسول خدایند ، مبارزه میکردم .
سپاهیان ابن زیاد اطراف عبداللّه بن عفیف را گرفته ، به او حمله میکردند و او که نابینا بود با هدایت دخترش با آنان میجنگید و از خود دفاع میکرد و از هر طرف که بر او حمله میکردند ، دخترش فریاد میزد که از فلان سوی آمدند ، تا سرانجام به او نزدیک شدند ، دخترش فریاد بر آورد که : وا ذلاّه ! پدرم را احاطه کردند و کسی نیست که او را یاری کند .
عبداللّه بن عفیف شمشیرش را میچرخاند و میگفت : به خدا قسم که اگر چشمم باز بود ، راه آمد و شد را بر شما تنگ میکردم .
و بالأخره او را دستگیر کردند و به نزد عبیداللّه بن زیاد آوردند ، چون چشم عبیداللّه بر او افتاد ، گفت : سپاس خدای را که تو را رسوا کرد !
عبداللّه بن عفیف گفت : ای دشمن خدا ! چگونه خدا مرا رسوا کرد ؟ ! به خدا قسم اگر چشمم باز بود راه زندگی بر شما تنگ میگردید .
ابن زیاد پرسید : دربارهی عثمان چه میگویی ؟ !
گفت : ای بندهی بنی علاج ! و ای پسر مرجانه ! و او را دشنام داد که : تو را با عثمان چه کار ؟ ! اگر بدی کرد یا نیکی و اگر اصلاح کرد یا فتنهانگیزی ، خداوند ولیّ مردم است و در میان آنان به عدل داوری خواهد کرد ؛ ولی تو باید از من در مورد پدرت و خودت و یزید و پدر یزید سؤال کنی !
ابن زیاد گفت: به خدا سوگند که چیزی از تو نخواهم پرسید تا مزّهی مرگ را بچشی!
عبداللّه بن عفیف گفت : الحمدللّه ربّ العالمین ، من از خدا شهادت را طلب میکردم پیش از آن که مادر تو را بزاید ، و از خداوند آرزو کرده بودم که به دست منفورترین خلق خدا که او را بیش از همه دشمن دارد ، به شهادت برسم ، و چون نابینا شدم از فیض شهادت ناامید شدم ، اینک خدای را سپاس میگویم که شهادت را پس از نا امیدی ، نصیبم کرد و قبولی دعای پیشین مرا به من نشان داد .
ابن زیاد دستور داد تا سر او را از بدن جدا کنند ! و مأموران گردن او را زدند و بدنش را در محلهی سبخهی کوفه به دار آویختند .(1)
اقدام شجاعانه و جسورانهی این پیر روشن ضمیر در همان آغاز سخنان عبیداللّه موجب گردید که :
1 - مجلس و گردهمایی مردم کوفه بهم بخورد و عبیداللّه در رسیدن به نتیجه مطلوب و هدفی که در نظر داشت از آن جلسه بگیرد ، ناکام بماند .
2 - اعتراض عبداللّه بن عفیف پس از شهادت امام حسین علیهالسلام موجب گردید که روحیهی برخورد با ظلم و ظالم در میان مردم که از بین رفته بود دگر باره زنده گردد .
3 - دستور دستگیری فردی صالح و شناخته شده توسط عبیداللّه بن زیاد و به شهادت رساندن او خشم و نفرت عمومی را برانگیخت و زمینهی قیام و نهضت را که بعدها به صورت نهضت توّابین شکل گرفت آماده نمود .(2)
حضرت امام سجاد علیهالسلام در کوفه ، خطاب به مردم - بعد از ستایش و حمد الهی - فرمود :
ای مردم ! آن که مرا میشناسد ، میشناسد ، و آن که نمیشناسد خود را بدو میشناسانم : من علی فرزند حسین فرزند علی فرزند ابیطالبم . من پسر آنم که حرمتش را در هم شکستند ، دارایی و مال او را به غارت بردند ... و کسان
او را اسیر کردند . من پسر آنم که در کنار نهر فراتش سر بریدند ، در حالی که نه به کسی ستم کرده و نه با کسی مکری به کار برده بود . من پسر آنم که او را از قفا سر بریدند و این شهادت پدرم مرا فخری بزرگ است . ای مردم ! آیا شما به پدرم نامه ننوشتید ؟ و آیا با او بیعت نکردید ؟ و پیمان نبستید ؟ و به او خیانت نکردید ؟ و به پیکار او بر نخاستید ؟ چه زشت کاری ! و چه بد اندیشه و کرداری !
اگر رسول خدا به شما بگوید : فرزندان مرا کشتید و حرمت مرا در هم شکستید ، شما از امت من نیستید ! به چه رویی به او خواهید نگریست ؟
این سخنان کوتاه امام سجاد علیهالسلام در آن محیط خفقان در وجود مردم کوفه تأثیر گذاشت که از هر سو بانگ شیون برخاست . مردم به یکدیگر میگفتند : نابود شدید و نمیدانید .
سپس به امام سجاد علیهالسلام گفتند : ای پسر پیغمبر ! ما شنوا ، فرمانبردار ، و به تو وفاداریم ، از تو نمیبُریم ، با هر که گوییپیکار میکنیم و با هرکس خواهی در آشتی به سر میبریم ! یزید را دستگیر میکنیم و از ستمکاران بر تو بیزاریم !
امام سجاد علیهالسلام فرمود :
هیهات ! ای فریبکاران دغل باز ! ای اسیران شهوت و آز ! می خواهید با من هم کاری کنید که با پدرانم کردید ؟ نه ، به خدا هنوز زخمی که زدهاید خون فشان است و سینه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان . تلخی این غمها گلوگیر و اندوه من تسکین ناپذیر است و از شما میخواهم نه با ما باشید نه بر ما !(1).(2)
1) احتمال هست که این سخنرانی در بازگشت اهل بیت از شام ، در کوفه ایراد شده باشد ؛ زیرا از یک طرف خطبه طولانی است و در موقع رفتن به شام ، برای ایراد چنین خطبهای ، نه آزادی وجود داشت و نه وقت و فرصت و از طرف دیگر ، طبرسی در آغاز این خطبه میگوید : احتجاج علی بن الحسین علیهالسلام علی اهل الکوفه حین خرج من الفسطاط و توبیخه ایاهم علی غدرهم ونکثهم ... ( احتجاج ، ج 2 ، ص 166 ) و میدانیم که موقع رفتن به شام ، خیمهای وجود نداشته است که امام علیهالسلام از آن بیرون آید !
2) ملهوف ، سید بن طاووس ، ص 66 .
امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا خیمهای را آماده نمود و دستور داد تا هر یک از اهل بیت و اصحاب به شهادت برسد ، بدن او را به آن خیمه منتقل نمایند ، و تنها بدنی که به این خیمه منتقل نشد ، بدن مطهّر قمر بنیهاشم حضرت عباس علیهالسلام بود .
مردی از قبیلهی بنیاسد میگوید :
پس از رفتن قافلهی کربلا ، من به میدان نبرد آمدم ، صحنهی عجیبی بود ، اجساد مطهّر اهل بیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یاران امام علیهالسلام غرقه در خون روی زمین افتاده بودند و خاک بر آنها نشسته بود ، منظرهای بسیار حزنآور بود ، از بدنهای معطر آنان نور به آسمان میتابید و نسیمی که بر آن اجساد عزیز میگذشت عطرآگین بود ، در این هنگام شیری را دیدم که در کنار جسد مطهّر حضرت حسین علیهالسلام آمد و خود را به خون مبارک امام علیهالسلام آغشته کرد و چنان ناله میکرد که تاکنون نشنیده بودم و آنچه که بر تعجب من افزود آن بود که شب هنگام نگاهی به صحنهی کارزار کردم ، در کنار هر بدنی نوری دیدم همچون شمعی که میدرخشد و صدای ناله و گریه از کنار آن عزیزان به گوش میرسید .
در آن میان پیکر سید جوانان بهشت به گونهای بود که از مشاهدهی آن حتی دلی که همانند سنگ سخت است پاره میشد ، ولی انوار الهی از طرف آن بدن مطهّر ساطع و بوی عطر از جوانب آن پیکر مقدّس به مشام میرسید .(1)
در مورد دفن اجساد مطهّر شهدا در مصادر تاریخی و روایی آمده :
عدهای از قبیلهی بنیاسد آمدند تا بدن مطهّر امام علیهالسلام و یاران را دفن نمایند ؛ اما چون بدنها سر نداشتند وحتی لباس آنها را ربوده بودند و بیشتر بدنها بر اثر ضربات شمشیر پاره پاره بود ، قابل شناسایی نبودند و بنیاسد متحیّر مانده بودند ، در این هنگام امام چهارم علیهالسلام تشریف آورد و بدنها را به بنیاسد معرفی نمود و خود به دفن بدن مطهّر و مقدّس پدر بزرگوارش اقدام کرد و در حالی که
1) میدنة المعاجز ، سید هاشم بحرانی ، ج 4 ، ص 70 ؛ مقتل الحسین ، مقرّم ، ص 318 .
به شدّت گریه مینمود ، فرمود :
آفرین بر آن زمینی که پیکر پاک تو را در بر گرفته ، دنیا پس از تو تاریک و آخرت به نور تو روشن است ، دیگر شبها خواب ندارم و اندوهم را پایانی نیست تا این که خداوند اهل بیت تو را به تو ملحق گرداند و در مأوای تو جای دهد ، درود من بر تو ای فرزند رسول خدا و رحمت خداوند بر تو باد .
سپس روی قبر مطهّر نوشت :
هذا قبرُ الحسین بن علی بن ابی طالب الّذی قتلوه عطشانا غریبا .
آنگاه بدن مقدّس حضرت علی بن الحسین ( علی اکبر علیهالسلام ) را پائین پای حضرت به خاک سپردند و بعد به دستور امام سجاد علیهالسلام شهدای اهل بیت علیهمالسلام را در نزدیکی قبر امام حسین علیهالسلام در یک محل به خاک سپردند . سپس بنیاسد همراه امام علیهالسلام برای دفن قمر بنیهاشم علیهالسلام به طرف نهر علقمه حرکت کردند و بدن مطهّر عباس علیهالسلام را در همانجا که شهید شده بود به خاک سپردند ؛ در این هنگام امام سجاد علیهالسلام در حالی که به شدت گریه میکرد فرمود :
پس از تو - ای ماه بنیهاشم - خاک بر دنیا ببارد ، بر تو درود میفرستم و رحمت خداوند را بر تو میطلبم .(1)
سپس بنیاسد اصحاب را در یک محل دفن نمودند و حبیب بن مظاهر را همان جایی که اکنون هست ( نزدیک بالای سر امام علیهالسلام ) دفن کردند به جهت شأن و مرتبهای که در قبیلهی خود داشت ، چون او از بنی اسد و رئیس آنها بود .(2)
تعدادی از ارباب مقاتل نوشتهاند که جریان دفن پیکر مطهّر شهدا در شب سیزدهم بوده است ؛ به نظر میرسد این قول صحیحتر است به دو دلیل :
1 - بنیاسد در روز - به خاطر امان نبودن از آسیب لشکر ابنزیاد - نمیتوانستند
در روز اقدام به دفن پیکرها کنند ، بنابراین در شب که خطر لشکر دشمن آنان را تهدید نمینمود به این کار اقدام نمودند .
2 - امام سجاد علیهالسلام در هنگام شب که مأموران برای استراحت توقف نموده و در خواب بودند ، به صورت پنهانی طی الأرض نموده و با کمک قبیلهی بنیاسد پیکر مطهّر شهدا را دفن نمودند .
این نکته را هم باید بگوئیم که متولّی کفن و دفن هر امامی ، امام بعد از اوست و در این رابطه روایاتی در کافی و دیگر کتب حدیثی مذکور است .
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که امام سجاد علیهالسلام به صورت پنهانی آمد و بر پدر بزرگوارش نماز خواند و آنگاه او را دفن کرد .(1)
و این مطلب از بیانات امام هشتم علیهالسلام نیز بر میآید ، هنگامی که علی بن حمزه به امام عرض کرد : ما از پدران شما روایت کردهایم که متولّی امر امام به جز امام بعد از او نخواهد بود . حضرت امام رضا علیهالسلام به او فرمود : مرا خبر ده آیا حسین بن علی علیهماالسلام امام بود یا این که امام نبود ؟
علی بن حمزه گفت : آن حضرت امام بود .
امام رضا علیهالسلام فرمود : چه کسی متولی امر او بود و او را دفن نمود ؟
علی بن حمزه گفت : حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام .
حضرت امام رضا علیهالسلام فرمود : علی بن الحسین علیهماالسلام در آن هنگام کجا بود ؟ آیا او محبوس در دست عبیداللّه بن زیاد نبود ؟ !
علی بن حمزه گفت : امام سجاد علیهالسلام آمد و دشمنان اطلاع نداشتند و آن حضرت پیکر مطهّر امام حسین علیهالسلام را دفن کرد و بازگشت .
امام رضا علیهالسلام فرمود : همان کسی که امام سجاد علیهالسلام را قدرت داده است که به کربلا بیاید و جسد مطهّر پدرش را دفن کند ، به صاحب این امر ( امام وقت )
1) جلاء العیون ، سید عبداللّه شبّر ، ج 2 ، ص 216 .
قدرت داده است تا به بغداد آمده و امر امام و پدرش را عهده دار شود ، سپس بازگردد ، با این تفاوت که او در زندان و اسارت دشمن همانند علی بن الحسین علیهالسلام نبوده است .(1)
خطبهی حضرت زینب علیهاالسلام در کاخ عبیداللّه بن زیاد در کتب متعددی آمده ، از جمله در ملهوف سید بن طاووس ، ص 69 ، ارشاد شیخ مفید ، ص 244 .
خطبهی حضرت زینب علیهاالسلام در کاخ یزید در شام در کتب متعددی آمده ، از جمله در احتجاج طبرسی ، ج 2 ، ص 122 و بحارالانوار ، ج 45 ، ص 133 .
خطبهی امام سجاد علیهالسلام در مسجد جامع شام در کتب متعددی آمده ، از جمله در احتجاج طبرسی ، ج 2 ، ص 132 و بحارالانوار ، ج 45 ، ص 137 و نفس المهموم ، ص 451 .
شیخ بهائی در کامل و ابوریحان بیرونی در الآثار الباقیه و کفعمی در مصباح ، تاریخ ورود اهل بیت را به شام در روز اول ماه صفر نوشتهاند .(2)
سید بن طاووس میگوید : امّ کلثوم علیهاالسلام گفت : وقتی به شام نزدیک شدیم به شمر گفتم از تو میخواهم که ما را از در دروازهای وارد شام نمائی که مردم کمتر نظارهگر ما باشند و نیز بگو سرهای شهدا را از میان محملان بیرون ببرند تا مردم به تماشای سرها مشغول باشند و کمتر به ما خیره گردند ؛ ولی شمر برخلاف خواستهی امّ کلثوم دستور داد تا سرهای شهدا را بر نیزهها زده و در میان حرم اهل بیت بیاورند ، و از دروازه ساعات که پر جمعیتترین دروازهها بود اهل بیت امام حسین علیهالسلام را وارد شام کردند .
از سهل بن سعدالساعدی نقل شده که گفت در سفری که وارد شام شدم آثار شادی در چهرههای مردم آن دیار دیدم و شهر را آذین بسته مشاهده کردم
و زنانی را دیدم که دف و طبل میزدند ! ! با خود گفتم برای شامیان عیدی نیست که ما ندانیم ! پس گروهی را دیدم که با یکدیگر سخن میگفتند ، به آنان گفتم : برای مردم شام عیدی هست که ما از آن بیخبریم ؟ !
گفتند : ای پیرمرد ! گویا تو مردی اعرابی و بیابان گردی !
گفتم : من سهل بن سعدم که محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دیدهام .
گفتند : ای سهل تعجب نمیکنی که چرا آسمان خون نمیبارد ؟ و زمین ساکنان خود را فرو نمیبرد ؟ !
گفتم : مگر چه روی داده است ؟ !
گفتند : این سر حسین فرزند محمّد است که از عراق به ارمغان آوردهاند !
گفتم : واعجبا ! سر حسین علیهالسلام را آوردهاند و مردم شادی میکنند ؟ ! از کدام دروازهی آنان را وارد میکنند ؟ ! آنان اشاره به دروازهای نمودند که آن را باب ساعات میگفتند .
در آن هنگام که با آن افراد سرگرم گفتگو بودم ، دیدم که پرچمها یکی پس از دیگری نمایان شد ، ابتدا سری نورانی و زیبا را بر سر نیزهای دیدم که احساس کردم میخندد و آن سر حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام بود ، سپس سواری را دیدم که نیزهای در دست داشت و سر مبارک امام حسین علیهالسلام بر آن قرار داشت ، و آن سر از نظر صورت ، شبیهترین مردم به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود ، و شکوه و عظمتی فوقالعاده داشت و نور از او میتابید ، محاسنش حاکی از پیری بود ، اما خضاب شده بود ، چشمانی گشاد و ابروانی باریک و پیوسته داشت ، پیشانی مبارکش بلند و میان بینی حضرت علیهالسلام مقداری بر آمده بود و در حالی که لبخندی بر لبان مبارکش داشت چشم به سوی مشرق دوخته بود ، و باد محاسن شریفش را به چپ و راست حرکت میداد ، گویی امیرالمؤمنین علیهالسلام بود ، و آن نیزه را مردی به نام عمروبن منذر در دست گرفته و پیش میآمد .
امّ کلثوم را دیدم که چادری سخت کهنه بر سر گرفته و روی خود را بسته بود .
بر امام زین العابدین علیهالسلام و اهل خاندان او سلام کرده خود را معرفینمودم و گفتم من از اصحاب جدّ شمایم ، اگر دستوری دارید در خدمتم ؛ سکینه به من فرمود : به این بدبختی که سر مقدّس پدرم را حمل میکند بگو تا از میان محملها بیرون ببرد و کمی جلوتر حرکت کند تا مردم به تماشای سر او بپردازند و از نگاه کردن و خیره شدن به ما چشم پوشی کنند و اینقدر به حریم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیحرمتی نشود .
سهل بن سعد گوید : رفتم مقداری پول به او دادم تا راضی شود سر مقدّس امام حسین علیهالسلام را کمی جلوتر حرکت دهد و او نیز به خواستهی من عمل کرد . کار بدین منوال بود تا سرها را به نزد یزید بردند .(1)
سهل بن سعد میگوید : سر مقدّس امام حسین علیهالسلام را در حالی که در میان ظرفی نهاده بودند به مجلس یزید وارد کردند ! من هم با آنان وارد شدم . یزید بر تخت نشسته و بر سر او تاجی بود مزیّن به درّ و یاقوت و اطراف او را گروه زیادی از پیرمردان قریش گرفته بودند ! کسی که سر مبارک امام حسین علیهالسلام را با خود حمل میکرد به هنگامی که پا در مجلس یزید نهاد گفت :
شترم را از سیم و زر ، سنگین بار کن که من پادشاه با فرّ و شکوهی را کشتم ؛ کشتم کسی را که بهترین مردم است از جهت پدر و مادر ، و نژاد او والاتر از همه است .
یزید با عصبانیت از او پرسید : اگر میدانستی که او بهترین مردم است چرا او را کشتی ؟ !
آن مرد گفت : به امید گرفتن جایزه از تو او را کشتم !
یزید دستور داد او را گردن زدند .(2)
منهال بن عمرو گوید : به خدا قسم در شام سر مبارک امام حسین علیهالسلام را بر سر نی دیدم که این آیهی سورهی کهف را میخواند : « أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا » .
ناگاه به قدرت الهی سر مقدّس امام حسین علیهالسلام را دیدم که با زبان فصیح فرمود : آری ، امر من از داستان اصحاب کهف شگفتانگیزتر است ؛ دیدم پیرمردی از اهالی شام کنار اسیران آمد و گفت : حمد خدای را که شما را کشت و شهرها را از وجود شما راحت کرد و یزید را بر شما مسلط گردانید ! زخم زبانش که تمام شد ، امام سجاد علیهالسلام به او فرمود : ای پیرمرد ، آیا قرآن خواندهای ؟ عرض کرد : آری ، فرمود : این آیه را خواندهای ؟
« قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی » ؛ پیامبر ! بگو من هرگز پاداشی جز محبت به ذوی القربی نمیخواهم .
پیرمرد گفت : آری ، حضرت فرمود : آنها مائیم که خداوند محبت به ما را مزد رسالت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار داده است .
باز فرمود : آیا این آیه را خواندهای ؟
« وَ آتِ ذا الْقُرْبی حَقَّهُ » ، حق ذوی القربی را بپرداز .
گفت : آری ، حضرت فرمود : مراد مائیم که خداوند فرمود حق ما را بپردازند .
باز فرمود : آیا این آیه را خواندهای ؟
« وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی » .
گفت : خواندهام . حضرت فرمود : مراد این آیه هم مائیم ما نزدیکترین خویشان پیامبریم .
در آخر فرمود : آیا این آیه را نیز خواندهای ؟
« إِنَّمَا یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا »(1)
1) سورهی احزاب ، آیهی 33 .
عرض کرد : آری ، حضرت فرمود : مائیم آن اهل بیتی که خداوند به طهارت و پاکی آنان شهادت داده است .
آن پیرمرد با شنیدن این مطالب گریهکنان اظهار پشیمانی کرد و عمامه را از سر برداشت و بر زمین انداخت و به درگاه خدا اظهار پشیمانی نمود و به امام سجاد علیهالسلام عرض کرد : آیا توبهی من قبول میشود ؟
حضرت فرمود : آری ، و توبه کرد ؛ ولی وقتی یزید از جریان با خبر شد ، او را کشت .(1)
مردم شام چون با روشن گریهای حضرت زینب علیهاالسلام و امام سجاد علیهالسلام از ستمهای ناروای یزید نسبت به خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آگاه شدند ، از او متنفر شده و او را دشنام میدادند ! و یزید چون چنین دید ، ( برای حفظ موقعیت خویش ) رفتار خود را نسبت به اهل بیت تغییر داد ، به طوری که طبری نقل میکند : یزید بر سرسفرهی غذا نمینشست مگر اینکه علی بن الحسین علیهماالسلام را فرا میخواند ! و او را بر سر همان سفره مینشاند که با او غذا بخورد ! !(2)
ابن اثیر مینویسد :
هنگامی که سر مقدّس امام حسین علیهالسلام را نزد یزید بردند ، موقعیت ابن زیاد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وی جایزه داد ؛ ولی طولینکشید که به وی گزارش رسید که مردم نسبت به او خشمگین شدهاند و به او لعن و ناسزا میگویند ؛ از این رو از کشتن امام حسین علیهالسلام [ در ظاهر ] پشیمان شد . او میگفت : کاش متحمل اذیت میشدم و حسین را به منزل خود میآوردم و به خاطر پیامبر اسلام و رعایت حرمت قرابت حسین با او ، اختیار را به وی واگذار میکردم ، هر چند موجب ضعف حکومتم میشد ! ! خدا پسر مرجانه ( ابن زیاد ) را لعنت کند ! او حسین را مجبور به این کار ( جنگ ) کرد ، در حالی که
حسین از او خواسته بود اجازه بدهد به یکی از مناطق مرزی برود ، ولی پسر مرجانه با پیشنهاد او موافقت نکرده او را به قتل رسانید و با این کار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنی مرا در دلهای آنها افشاند . اینک هرکس و ناکسی به خاطر قتل حسین با من دشمن شده است . این چه رفتاری بود که پسر مرجانه برای من درست کرد ؟ ! خدا او را لعنت کند و گرفتار غضب خویش سازد ! !(1)
یزید ملعون که خود دستور کشتن امام حسین علیهالسلام را - در آغاز حکومتش - طی نامهای برای عبیداللّه بن زیاد نوشته بود ، اما با مواجهه شدن با اعتراضات مردمی ، خود را تبرئه میکند و عبیداللّه بن زیاد را مسئول شهادت امام معرفی مینماید ! !
آن پلید آن گاه که سر مبارک امام حسین علیهالسلام را در طشتی در مقابلش قرار دادند ، با چوب خیزران - در حالت مستی - به دندان و لب مبارک امام حسین علیهالسلام میکوبید و اشعار کفرآمیزش را میخواند ؛ اما اندکی که از ماجرا گذشت و نفرت و خشم مردم را از این عمل زشت احساس کرد و دید که مردم به او دشنام میدهند و سلطنت او در معرض خطر است ، ابراز پشیمانی از کردهی خود نمود و جنایت بزرگ عاشورا را به عبیداللّه بن زیاد منتسب کرد ! !
البته این امر در تاریخ سابقه دارد که امیران و فرمانروایان و پادشاهان چون عملی انجام میدادند که مردم را به خشم میآورد ، تلاش میکردند که برای تثبیت اقتدار خود انجام آن عمل زشت را به دیگران نسبت داده و خود را تبرئه کنند ! و در همین راستا یزید پس از خطبهی حضرت زینب علیهاالسلام و خطبهی امام سجاد علیهالسلام و اعتراض برخی از صحابه و همسر خود هند دختر عبداللّه بن عامر و دیگران به ناگهان مشی سیاسی خود را تغییر داد و قتل امام حسین علیهالسلام را به عبیداللّه بن زیاد نسبت داد و میگفت : لَعَنَ اللّهُ ابنَ مرجانَة ، در حالی که پس از ماجرای عاشورا عبیداللّه بن زیاد به شام آمد و یزید به او مال فراوان و هدایای
1) الکامل فی التاریخ ، ج 4 ، ص 87 .
گرانبها بخشید و در نزد خود نشانید و او را به حرمسرای خود برده و با هم شراب خوردند و جشن گرفتند .(1)
برخی از رجال ساده لوح اهل سنّت ، پشیمانی یزید در قتل سیدالشهدا علیهالسلام را نشانهی توبه او پنداشته و برخی دیگر مانند امام محمّد غزالی پا را فراتر نهاده و مدعی هستند که یزید را نباید لعن کرد ؛ زیرا ممکن است که خداوند توبهی او را پذیرفته باشد ! !
جواب :
1 - با توجه به شواهد و قرائن - به ویژه اشعار کفر آمیز - به خوبی معلوم میشود که او هیچ اعتقادی به خدا و روز قیامت نداشت تا متنبه گردد و از گناهان خویش توبه نماید !
2 - اظهار پشیمانی وی برای فریب مردم و حفظ موقعیت خویش بود و دلیل گویای آن این است که وی بعد از مراجعت اهل بیت به مدینه ، بلافاصله عبیداللّه بن زیاد و عمربن سعد را به شام دعوت نمود و آن دو را در حرمسرای خود میهمان نمود و جوایز گرانبها اهدا کرد !
در تاریخ آمده :
یزید نامهای به عبیداللّه بن زیاد بدین مضمون نوشت :
اما بعد : به راستی که تو اوج گرفتی ! و به نهایت جایگاهی که هم اکنون داری ، رسیدی ! همان گونه که شاعر گفت :
تو بالا رفتی و از ابرها گذشتی و در ماورای آن قرار گرفتی ، و برای تو جز بلندگاه خورشید جایگاهی نیست !
چون نامهی من به دست تو رسید ، به جانب شام حرکت کن و به نزد من آی تا پاداش تو را بدهم .
1) تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی ، ص 146 .
ابن زیاد با اعضای حکومتی خود به دمشق سفر کرد و چون بدانجا رسید تمام افراد بنیامیه برای استقبال او به بیرون شهر رفتند ، و چون بر قصر یزید وارد شدند ، یزید از جای برخاست و عبیداللّه بن زیاد را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید و او را بر تخت خود نشانید و به آوازه خوانش گفت : آواز بخوان ! و به ساقی گفت :
شربتی مرا بنوشان که دلم را سیراب کند و سپس همانند آن را به پسر ابنزیاد بنوشان ؛ او محلّ سرّ و امانت نزد من است ، و بر سر حدّات غنیمت و جهاد من است .(1)
عبیداللّه بن زیاد به مدت یک ماه در شام ماند و میهمان یزید بود و یزید یک میلیون درهم به او صله داد ! و همین مقدار نیر به عمر بن سعد بخشید ! و خراج یک سال عراق را نیز در اختیار عبیداللّه بن زیاد قرار داد !(2)
و این تشکر و سپاسگزاری یزید نسبت به ابن زیاد بدین جهت بود که وی بزرگترین دشمن حکومت نامشروع و فاسدش - یعنی سید الشهدا علیهالسلام - را کشته بود و به گمان باطل خود پایههای سلطنت او را محکم ساخته بود .
آری ،
یزید ملعون به دروغ و فریب اظهار پشیمانی در قتل امام حسین علیهالسلام مینمود .
3 - کسی که توبه میکند دست از جنایات بر میدارد ؛ اما یزید نه تنها دست از جنایات برنداشت ، بلکه در سال دوم حکومتش ، با قساوت هر چه تمامتر قیام مردم مدینه را سرکوب نمود و هزاران نفر از بیگناهان را کشت و نوامیس مسلمین را بر سپاهیان خونخوارش مباح اعلام نمود !
و در سال سوم حکومتش به مکه حمله کرد و با منجنیق خانهی خدا را سوزاند و به کلی ویران نمود ودر سال چهارم افتاد و مرد !(3)
بنابراین یزید تا آخرین لحظات عمر نحسش به جنایات مشغول بود و هرگز توبه نکرد .
4 - با توجه به مضامین روایات متعدد از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام و سخنان علمای بزرگ مذهب شیعه ، هرگز توبهی کشندگان پیامبران و امامان معصوم علیهمالسلام پذیرفته نمیگردد .
بنابراین فرضا اگر هم بپذیریم که یزید توبه کرده بود ، باز هم میگوئیم که : جایگاه آن ملعون در قعر جهنم است ؛ زیرا خداوند توبهی کشندگان انبیاء و امامان علیهمالسلام را نمیپذیرد .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
ألا ولَعَنَ اللّهُ قَتَلَةَ الحسینِ ومُحِبّیهم و ناصریهم و السّاکِتینَ عَن لَعنِهِم مِن غَیرِ تَقِیّةٍ تُسْکِتُهُم .(1)
لعنت خدا باد بر قاتلین حسین و بر دوستان و یاوران آن قاتلین و نیز بر کسانی که از لعن کردن بر آن گروه - بدون تقیه - ساکتند .
امام صادق علیهالسلام :
اللّهُمَّ العَن جَوابیتَ هذِهِ الاُمَّةِ وَ الْعَنْ طَواغِیتَها وَ الْعَنْ فَراعِنَتَها وَ الْعَنْ قَتَلَةَ أمیرِالمُؤمنینَ وَ الْعَنْ قَتَلَة الحُسینِ و عَذَّبهُم عَذابا لا تُعَذِّبُ بِهِ أحَدا مِنَ العالَمین .
امام رضا علیهالسلام :(2)
یَابنَ شَبیب ! إنْ سَرَّکَ أن تَسکُنَ الغُرَفَ المَبنِیَّة فِی الجَنّةِ مَعَ النَّبِیِّ وَآلِهِ
ای فرزند شبیب ! اگر دوست داری در غرفههای بهشتی در جوار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت علیهمالسلام باشی ، پس قاتل امام حسین علیهالسلام را لعنت کن !
این احادیث و احادیث متعدد دیگر ، گویای این مطلبند که : قاتلین معصومین علیهمالسلام هرگز بخشیده نمیشوند ؛ زیرا کسی که بخشیده شود دیگر استحقاق لعن ندارد ، لذا میبینیم که در احادیث متعدد ، معصومین علیهمالسلام آنان را لعن نمودهاند .
مرحوم شیخ صدوق در این باره میفرماید :
اعتقادُنا فی قَتَلَةِ الأنبیاء و قَتَلَةِ الأئمة علیهمالسلام أنّهم کفّارٌ مشرکون مُخلّدون فی أسفلِ دَرکٍ من النّار .(2)
اعتقاد ما [ علمای اهل بیت علیهمالسلام ] دربارهی قاتلان پیامبران و امامان معصوماین است که : آنان کفار مشرکند و جایگاهشان در قعر جهنم است و در آن همیشه باقی خواهند ماند .
مرحوم علامهی مجلسی نیز میفرماید :
أنا لا نجوزُ صدور التّوبة و الایمان عَن قَتَلَةِ الانبیاء والأئمة صلوات اللّه علیه-م .(3)
من جایز نمیدانم صدور و پذیرش توبه از قاتلان پیامبران و امامان علیهمالسلام .
هنگامی که امام سجاد علیهالسلام در مسجد شام آن خطبهی رسا را ایراد کرد ، یکی از علمای یهود که در مجلس یزید حضور داشت ، از یزید پرسید : این نوجوان کیست ؟
یزید گفت : علی بن الحسین است .
سؤال کرد : حسین کیست ؟
یزید گفت : فرزند علی بن ابیطالب است .
باز پرسید : مادر او کیست ؟
یزید گفت : دختر محمّد .
یهودی گفت : سبحان اللّه ! این فرزند دختر پیامبر شماست که او را کشتهاید ! شما چه جانشین بدی برای فرزندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودید ! ! به خدا سوگند که اگر پیامبر ما موسی بن عمران در میان ما فرزندی میگذاشت ، ما گمان میکردیم که او را تا سر حد پرستش باید احترام کنیم ، و شما دیروز پیامبرتان از دنیا رفت و امروز بر فرزند او شوریده و او را از دم شمشیر خود گذارندید ؟ ! وای بر شما امت ! !
یزید در خشم شد و فرمان داد تا او را بزنند ، آن عالم بزرگ یهودی به پا خاست در حالی که میگفت : اگر میخواهید مرا بکشید ، باکی ندارم ! من در تورات یافتهام کسیکه فرزند پیامبر را میکشد ، او همیشه ملعون خواهد بود و جایگاه او در آتش جهنم است .(1)
سپس آن ملعون دستور داد تا سر مقدّس امام حسین علیهالسلام را بر سر درب کاخ خود بیاویزند .
هند - دختر عبداللّه بن عامر - همسر یزید ، چون شنید که یزید سر امام حسین علیهالسلام را بر سر در خانهاش آویخته است ، پردهای که یزید را از حرمسرای او جدا میکرد ، پاره کرد و بدون روسری به سوی یزید دوید ، در آن هنگام یزید در مجلس عمومی نشسته بود ، هند به یزید گفت : ای یزید ! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم باید بر سر درِ خانهی من آویخته شود ؟ ! یزید از جای خود برخاست و او را پوشاند وگفت : آری ، برای حسین ناله کن ! و بر فرزند
1) حیاة الامام الحسین علیهالسلام ، ج 3 ، ص 395 .
دختر پیامبر اشک بریز ! که همهی قبیلهی قریش بر او گریه میکنند ! عبیداللّه بن زیاد در کشتن او شتاب کرد که خدا او را بکشد ! !(1)
هند میگوید : شبی در خواب دیدم که دری از آسمان گشوده شد و فرشتگان گروه گروه آمده و در کنار مقدّس سر امام حسین علیهالسلام گرد آمدند و زمزمه میکردند که :
السلام علیک یا ابا عبداللّه ! السلام علیک یابن رسول اللّه !
در این حال پارهی ابری را دیدم که گویا از آسمان فرود آمد که مردان زیادی بر آن سوار بودند و در میان آنان مردی را دیدم نورانی ، با چهرهای همانند قرص ماه که خود را بر روی سر مبارک امام علیهالسلام انداخت و لب و دندانهای حسین علیهالسلام را میبوسید و میگفت : ای فرزندم ! تو را کشتند و تو را از خوردن آب بازداشتند ؟ ! ای فرزندم ! من جدّ تو رسول خدایم ، و این پدرت علیّ مرتضی و این برادرت حسن و این عمویت جعفر و این عقیل و اینان حمزه و عباس هستند ؛ سپس نام سایر اهل بیت را یکی پس از دیگری بر شمرد .
هند گوید : از خواب وحشت زده بیدار شدم و متوجه سر مقدّس حسین علیهالسلام شدم ، دیدم اطراف آن سر مقدّس را هالهی نوری احاطه کرده است ، به سراغ یزید رفتم و او به اتاق تاریک رفته بود و صورت خود را به جانب دیوار نموده و میگفت : مالی و للحسین ؟ ! مرا با حسین چه کار ؟ !
چون در چهرهی او نگاه کردم ، آثار ناراحتی را در آن آشکار دیدم و خواب خود را برای او تعریف کردم ، و او در حالی که سر به زیر انداخته بود به حرفهای من گوش میکرد !(2)
در کامل شیخ بهائی آمده است که امّ کلثوم [ و طبق برخی نقلها زینب علیهاالسلام ]
کسی را به نزد یزید فرستاد تا اجاه دهد برای حسین علیهالسلام سوگواری کنند ، یزید هم موافقت کرد و دستور داد که اهل بیت را به دارالحجاره ببرند تا در آنجا به سوگواری بپردازند ! اهل بیت علیهمالسلام در آن مکان هفت روز عزاداری نمودند و هر روز گروه زیادی از زنان شام ، گرد آنان جمع میشدند و عزاداری میکردند .
مروان به نزد یزید رفت و او را از اجتماع مردم در آن محل آگاه کرد و گفت : روحیهی مردم شام دگرگون شده است و ماندن اهل بیت درشام به صلاح پادشاهی تو نیست ! باید که مقدّمات سفر ایشان را فراهم سازی و آنان را به مدینه گسیل داری که اگر اینان در اینجا بمانند کار حکومت تو تمام است .(1)
وقتی یزید تصمیم گرفت اهل بیت را به مدینه بازگرداند ، به امام سجاد علیهالسلام گفت که سه خواسته از من کنید تا آنها را انجام دهم !
امام سجاد علیهالسلام فرمود :
اول آنکه یک بار دیگر میخواهم صورت مبارک پدرم را ببینم .
دوم آنکه بگویی هر چه از ما به یغما بردهاند به ما بازگردانند .
سوم آنکه اگر تصمیم به کشتن من گرفتهای ، فردی مطمئن را با این زنان همراه کن تا آنان را به حرم جدشان برساند .
یزید گفت : خواستهی اول تو هرگز برآورده نخواهد شد ، و اما خواستهی دوم را چندین برابر جبران میکنم ؛ و در مورد سوم جز تو کسی همراه زنان نخواهد بود .
امام علیهالسلام فرمود : اموال تو را نخواهیم و مال تو بر تو ارزانی باد و آنچه را از ما به غارت بردهاند به ما بازگردان ، جون در میان آنها مغزل و مقنعه و گردن بند و پیراهن فاطمه علیهاالسلام قرار دارد .(2)
یزید به هنگام حرکت اهل بیت علیهمالسلام به مدینه ، مقدار زیادی از اموال را همراه کاروان کرد و به امّ کلثوم علیهاالسلام گفت : اینها عوض مصائبی است که بر شما وارد شده است !
ام کلثوم فریاد زد : چقدر تو بیحیا و بیشرمی ! برادرم حسین و اهل بیت او را میکشی و در مقابل مال و منال به ما میدهی ؟ ! هرگز این اموال را قبول نمیکنم .(1)
به هر حال پس از چند روز که اهل بیت علیهمالسلام در شام بودند ، به دستور یزید نعمان بن بشیر وسائل سفر آنان را فراهم نمود و آنان را همراه چند مأمور روانهی مدینهی منوره کرد .
طبری مینویسد :
در هنگام حرکت ، یزید امام سجاد علیهالسلام را فرا خواند تا با او وداع کند ! ! و گفت : خدا پسر مرجانه را لعنت کند ! اگر من با پدرت حسین ملاقات کرده بودم ، هر خواستهای که داشت میپذیرفتم ! ! و کشته شدن را به هر نحوی که بود ، گرچه بعضی از فرزندانم کشته میشدند از او دور میکردم ! ولی همان گونه که دیدیشهادت او قضای الهی بود ! ! چون به وطن رفتی و در آنجا استقرار یافتی ، پیوسته با من مکاتبه کن و حاجات و خواستههای خود را برای من بنویس !(2)
اگر نقل طبری را درست بدانیم باید بگوئیم - همان گونه که قبلاً گفته شد - یزید که دیگر خیالش از بزرگترین دشمن حکومت نامشروعش ، یعنی حضرت سیدالشهدا علیهالسلام راحت گشته بود ، برای حفظ موقعیت خود ، شهادت امام حسین علیهالسلام را به ابن زیاد منتسب مینمود ؛ اما آن ملعون بلافاصله بعد از عزیمت کاروان اهل بیت علیهمالسلام به سمت مدینه ، نامهای به عبیداللّه بن زیاد نوشت و او را برای پاداش دادن ، به شام دعوت نمود ، چنانچه که گذشت .
در تاریخ آمده : یزید بن معاویه - بعد از اصرار امام زین العابدین علیهالسلام - سرهای مقدّس [ برخی از ] شهدا را در اختیار علی بن الحسین علیهالسلام قرار داد و آن بزرگوار در روز بیستم ماه صفر ، آن سرها را به بدنهای پاکشان ملحق نمود و آن گاه عازم مدینهی طیبه گردید .(1)
ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه گفته است :
در روز بیستم ماه صفر ، ( سال 61 ق ) سر مقدّس امام حسین علیهالسلام به بدن مطهّرش بازگردانیده و دفن شد به هنگامی که اهل بیت امام حسین علیهالسلام بعد از بازگشت از شام در روز اربعین جهت زیارت آمده بودند .(2)
اهل بیت علیهمالسلام به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهی جادهی عراق و مدینه رسیدند ، چون به این مکان رسیدند ، از امیر کاروان خواستند تا آنان را به کربلا ببرد و او آنان را به سوی کربلا حرکت داد .
مرحوم سید بن طاووس نقل میکند ، همین که کنار تربت سیدالشهداء رسیدند با جابر بن عبداللّه انصاری و عدهای از بنیهاشم که به زیارت آن حضرت آمده بودند برخورد کرده و یکدیگر را ملاقات نمودند شروع کردند به تعزیه داری و نوحهسرائی و اشک و ناله .
عطیه که از شیعیان اهل بیت علیهمالسلام است گوید : ما با جابر بن عبداللّه برای زیارت قبر امام حسین علیهالسلام وارد کربلا شدیم ، جابر خود را فورا به فرات رسانید ابتدا در آن غسل کرد لباس نو به تن نمود ، به جانب قبر مطهّر حرکت کرد و هر قدمی که بر میداشت ذکر خدا میگفت تا نزدیک قبر که رسید گفت : عطیه دست مرا بگیر و بگذار روی قبر ؛ همین که جابر دستش روی قبر رسید از هوش رفت و غش کرد ، پس از آن که به هوش آمد سه مرتبه صدا زد : یا حسین
یا حسین یا حسین ! بعد عرض کرد :
حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبَهُ .
آیا دوست جواب دوست را نمیدهد ؟
آن گاه خودش جواب خود را میدهد که چگونه حسین علیهالسلام جواب تو را بدهد ، کسی که رگهای گردنش قطع شده و بین سر و بدنش جدایی افتاده ، شهادت میدهم که تو فرزند خیرالنّبیّین و پسر سیّد المرسلینی .
آنگاه با این جملات بر شهدا سلام نمود .
السّلامُ علیکِ أیَّتُها الأرواحُ الّتی حَلَّتْ بِفناءِ الحُسین وَ أناخَتْ بِرَحلِهِ ، أشهَدُ أنّکُم أقَمتُمُ الصَّلواةَ و آتَیتُم الزّکاةَ وَ أَمرتُم بِالمعروفِ ونَهَیتُم عَن المُنکَرِ و جاهَدتُمُ المُلحِدینَ و عَبَدتُمُ اللّهَ حَتّی أتاکُمُ الیَقینُ .
سلام بر شما ای ارواحی که در کنار حسین علیهالسلام نزول کرده و آرمیدید ، گواهی میدهم که شما نماز را به پا داشته و زکات را ادا نموده و به معروف امر و از منکر نهی کردید ، و با ملحدین و کفّار مبارزه و جهاد کرده ، و خدا را تا هنگام مرگ عبادت نمودید .
و سپس اضافه نمود :
به آن خدایی که پیامبر را به حق مبعوث کرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شدهاید شریک هستیم .
عطیه میگوید : به جابر گفتم : ما کاری نکردیم ! اینان شهید شدهاند .
جابر گفت : ای عطیه ! از حبیبم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که میفرمود :
مَنْ أحَبَّ قَوماَ حُشِرَ مَعَهُم و مَنْ أَحَبَّ عَمَلَ قَومٍ أُشرِکَ فی عَمَلِهِم .(1)
هر که گروهی را دوست داشته باشد با آنان محشور میگردد ، و هر که عمل جماعتی را دوست داشته باشد در عمل آن شریک خواهد بود .
1) بحارالانوار ، ج 65 ، ص 130 .
و در نقل دیگری دربارهی اربعین آمده :
عطیه میگوید : در روز اربعین که جابر را کنار قبر سیدالشهدا علیهالسلام آوردم ، همین که دستش به قبر امام علیهالسلام رسید ، از بس گریه کرد بیهوش شد ، و چون به هوش آمد سه بار صدا زد : یا حسین ، یا حسین ، یا حسین !
ناگهان دیدم سیاهی و شبحی از طرف دیگر نمودار شد ، جریان را با جابر در
میان گذاشتم . جابر گفت : برو به طرف این سیاهی و تحقیق کن ، اگر مأمورینی از لشکریان عمر بن سعد است مرا با خبرکن تا خود را مخفی کنم .
او رفت و خبر آمدن اهل بیت علیهمالسلام را به جابر داد . در این هنگام جابر به استقبال آنان شتافت ، همین که امام سجاد علیهالسلام و جابر روبه روی هم قرار گرفتند ، مصیبتها تداعی گشت و داغشان تازه شد ، امام سجاد علیهالسلام با زاری به جابر فرمود :
یا جابرُ ! هیهُنا واللّهِ قُتِلَت رِجالُنا وَ ذُبِحَت اَطفالُنا وَ سُبِیَت نِسائُنا و حُرِّقَت خِیامُنا .(1)
ای جابر ! به خدا قسم همین جا بود که مردان ما را کشته و کودکان و جوانان ما را به خاک و خون کشاندند ، زنان ما را اسیر کردند و خیمههای ما را به آتش سوزاندند .
امام سجاد علیهالسلام - بعد از سه روز عزاداری در کنار قبور شهدا - ملاحظه کرد که زنان و بانوان کنار این قبرها زیاد بیتابی میکنند ، برای اینکه جلو پیدایش هرگونه ناراحتی تازهای برای بانوان و کودکان گرفته شود ، دستور دادند تا وسایل لازم را آماده کنند تا از کربلا به سوی مدینه حرکت کنند ، در این هنگام سکینه برای وداع کردن با قبر پدرش دوید در حالی که قبر پدر را در آغوش کشیده و زنان اطراف او حلقه زده بودند ، میگفت :
بدان ای کربلا با تو در رابطه با بدنی وداع میکنم که بدون غسل و کفن اینجا
1) اعیان الشیعه ، سید محسن امین ، ج 4 ، ص 47 .
دفن شد ، بدان ای کربلا با تو در رابطه با حسینی وداع میکنم که روح و جان رسول اللّه و علی بود .(1)
یزید بن معاویه ( لعنة اللّه علیهما ) در نیمهی ماه ربیع الاول سال 64 هجری به هلاکت رسید .(2)
سن او در هنگام هلاکتش 38 و یا 39 سال بوده است و مدت خلافت او سه سال و شش ماه و یا سه سال و هشت ماه بوده است .(3)
بعد از مرگ یزید مردم حجاز در سال 64 ق با عبداللّه بن زبیر که در آنجا بود بیعت نمودند و مردم شام هم با مروان بن حکم بیعت نمودند .
عبیداللّه بن زیاد ملعون که پس از واقعه کربلا به بصره بازگشته بود ، بعد از هلاکت یزید مردم بصره به عبداللّه بن زبیر گرایش یافتند و آن ملعون از ترس نیروهای ابن زبیر به شام فرار کرد و عاقبت در سال 67 ق به دست سپاه مختار به هلاکت رسید .
سلام خدا بر تو باد یا مولا ، یا حسین ، ای نور جاوید خدا ، ای موهبت بیپایان الهی به عالمیان !
سلام خدا بر تو باد که حیات طیبه و پرواز و جاودانگی با تمسک به تو میسر میشود ؛ زیرا وجود مقدّست تمام ایمان و تمام عمل صالح است و خداوند متعال در کلام جاویدش میفرماید :
« مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ ».(1)
هر کس کار شایستهای انجام دهد ، خواه مرد باشد یا زن ، در حالی که مؤمن است ، به طور مسلم او را حیات پاکیزهای میبخشیم ؛ و پاداش آنها را مطابق بهترین اعمالی که انجام میدادند ، خواهیم داد .
تو به سمت مغفرت و رحمت خداوند سرعت گرفتی و از همگان پیشی گرفتی ، به گونهای که خداوند متعال سراسر وجود مقدّست را - همانند جد بزرگوارت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم
1) سورهی نحل ، آیهی 97 .
خداوند در کلامش ، همگان را ترغیب نموده که به سوی مغفرت او و بهشت جاوید بیمنتهایش با سرعت حرکت کنند و از یکدیگر سبقت بگیرند :
« وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الاْءَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ » .(1)
و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان ؛ و بهشتی که وسعت آن ، آسمانهاو زمین است ؛ و برای پرهیزگاران آماده شده است .
« سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الاْءَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ » .(2)
به پیش تازید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمین است و برای کسانی که به خدا و پیامبرانش ایمان آوردهاند ؛ آماده شده است ، این فضل خداوند است که به هرکس بخواهد میدهد ؛ و خداوند دارای فضل عظیم است .
خداوند جدّ بزرگوارت را برای عالمیان رحمت قرار داده است که در کلام جاویدش میفرماید :
« وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ » .
و تورا به رسالت نفرستادیم مگر این که رحمتی باشی برای عالمیان .
و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها در کلامش ، تو را بخشی از وجود خود معرفی نمود و به مردم فرمود :
حسین منّی و أنا منه أحبّ اللّه من أحبّ حسینا .
باز هم این روایت زیبا را بگویم که قلبهای عاشقانت بیشتر به تپش افتد :
جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با جمعی به میهمانی میرفتند و آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیشاپیش آنان حرکت میکرد ؛ در اثنای راه تو را دید و خواست تو را در آغوش بگیرد و تو به این سو و آن سو میدویدی ، جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از مشاهدهی این حالت تبسّم میکرد و تو را دنبال نمود تا آن که تو را در آغوش گرفت و یک دست خود را پشت سر و دست دیگر را به زیر چانهات نهاد و لبهای مبارکش را بر لبهای کوچک تو قرار داد و بوسه زد و فرمود : حسین از من است و من از اویم ، خداوند دوست دارد کسی که او را دوست دارد .
آری ،
وجود مقدّس تو رحمت برای عالمیان است ؛ زیرا تو بخشی از وجود مقدّس رَحْمَةٌ لِلْعالَمِینی .
عالَم بدون تو زیبا نیست ، عالم بدون تو زمستانی است ، تو گرما بخش قلوب دوستداران خدائی و طراوت و صفای بهشت جاودانی !
تو و کلام خدا چه زیبا تناسبات دارید :
قرآن کلام جاوید خداست و تو نیز در قلوب عارفان جاودانی ، قرآن هدایتگر است و ظلمات را میشکاف ، تو نیز هدایت گری و نور ولایتت ظلمات را میشکافد و راه را نشان میدهد .
قرآن سعادت ابد را برای بشر به ارمغان آورده است ؛ راه تو نیز بشر را به سعادت ابد میرساند .
قرآن قلبها را زنده میکند و جانها را طراوت میبخشد ؛ سیمای جهان افروز تو نیز طراوت بخش جانها و احیا بخش قلبهاست .
قرآن همگان را فرا میخواند تا اندیشه کنند و راه یابند ؛ حماسهی جاوید تو نیز همگان را در تمام اعصار به اندیشیدن فرا میخواند تا عزت یافته و از اسارت رها یابند .
قرآن قلبهای پاک را میلرزاند و اشکها را جاری میسازد ؛ و حماسهی جاوید تو نیز سبب تپش قلبها و جاری نمودن اشکهاست .
قرآن پند و تذکر است برای عالمیان ؛ و حماسهی تو نیز پند و تذّکر عالمیان است . و با تمام وجود و اعتقاد میگویم :
به خدا قسم تو روح قرآنی و قرآن با تو و حماسهی جاویدت تفسیر میشود .
آری ، آری
تو نوری ، تو برکتی ، تو رحمتی ، و بشر که در عصر حاضر سراپا غرقه در باتلاق هاست باید دامن تو را بگیرد تا در لجنزارها مدفون نگردد !
باز هم اندکی از سجایایت بگویم :
روزی سوار بر اسب از محلهای در مدینه عبور میکردی ، چند نفر مسکین و فقیر را دیدی که روی زمین نشسته بودند و سفرهای را پهن نموده و نان خشک میخوردند . آن فقیران چون تو را دیدند به خوردن طعام دعوتت نمودند . تو بلافاصله از اسب پائین آمدی و بر آن جمع سلام نمودی و روی خاکْ سر سفرهی آن گروه - که چند تکه نان خشک در آن بود - نشستی وفرمودی : خداوند متکبران را دوست ندارد ، و آن گاه با صمیمیت با آن فقیران در خوردن نان خشک همراهی نمودی .
سپس به ایشان فرمودی : من چون دعوت شما را اجابت کردم شما نیز دعوت مرا اجابت کنید و امروز میهمان من گردید . آن فقیران با خوشحالی پذیرفتند و تو آنان را به منزل خود بردی و سفرهی وسیعی را پهن کردی و با چند نوع خوراکیهای لذیذ از میهمانهایت پذیرایی نمودی و آن زمانی که خواستند از خدمتت مرخص شوند ، به آنان هدایای با ارزشی مرحمت فرمودی و آنان با دلخوشی و شادی منزل تو را ترک نمودند .
آری ،
حیات طیّبه با توست ، حیات طیّبه با توست !
و باز هم بگویم تا قلبهای انسانهای پاک بیشتر به تپش افتد :
مردی نیازمند وارد مدینه شد و پرسید : کریمترین مردم شهر کیست ؟
به او جواب دادند : حسین بن علی علیهماالسلام . آن مرد گفت : کجا میتوانم او را بیابم ؟
گفتند : در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم .
آن اعرابی نیازمند داخل مسجد شد و مشاهده نمود که در حال نمازی ، پس چند بیت شعر در مدح و سخاوت تو خواند . چون از نماز فارغ شدی به یکی از یارانت فرمودی : آیا از مال حجاز چیزی باقی مانده است . آن یار عرض کرد : بلی ، چهارهزار دینار هنوز باقی مانده است . به او فرمودی : زودتر به منزل برو و سکهها را آماده کن .
و سپس برخاستی و با همان مرد نیازمند به خانهات رفتی و ردای خود را از تن بیرون کردی و آن سکههای طلا را در آن پیچیدی و سپس برای این که آن مرد احساس خجلت نکند در پشت در ایستادی و دستت را از شکاف در بیرون کردی و بدون اینکه آن فقیر چهرهات را ببیند ، سکههای طلا را به او عطا فرمودی و از او عذرخواهی نمودی !
آن مرد سکهها را گرفت و به شدّت شروع به گریستن کرد .
به او فرمودی : ای اعرابی گویا کم شمردهای عطای ما را که میگریی ؟
او با همان حالت گریه عرض کرد : بر این میگریم که این دست پاکِ با جود و کرم ، چگونه در میان خاک خواهدشد !
زمانی که این داستان مفرّح را خواندم به پیش خود گفتم :
اگر آن مرد میدانست که این دستان زیبا و پر مِهر روزی در کربلا با شمشیر و نیزه پاره پاره میشود و انگشت نازنین و مبارک آن دست ، برای ربوده شدن انگشتری آن ، با خنجر قطع میگردد ؛ بدون شک آن مرد ، از شدّت حزن آنقدر سر خود را به دیوار یا زمین میکوبید تا جان بدهد !!
به خدا قسم ، بشری که در غفلتها غوطه ور شده است و تجملات کاذب دنیا وی را از آخرت و پرواز در ابدیت بازداشته و همه چیز را در دنیا میبیند ، راه نجاتش تمسک به توست .
تو به انسانها به زیباترین شکل میآموزی که چگونه زندگی کنند تا هم حیاتشان طیبه باشد و هم مرگشان .
تو به آنها میآموزی تا به گونهای زندگی کنند که مرگشان پرواز باشد و اوج گرفتن در ملکوتها .
اکنون وضعیت بشر چگونه است ؟ !
آیا بشر کرامت خدا دادهی خویش را حفظ نموده است ؟ !
آیا بشر که خداوند او را « اشرف مخلوقین » خلق نموده ، جایگاه خویش را پاس داشته است ؟ !
آیا بشر - که در عصر حاضر - تمام سعی و تلاشش در جهت رسیدن به امکانات و مادّیات است و لذّات نیز بری او حرف اول را میزند ، در دنیا به یک آرامش نسبی رسیده است ؟ !
آیا بشر که خدا را از زندگانی خویش خارج ساخته ، و عقیدهی خود را نسبت به روز رستاخیز بسیار تضعیف نموده ، و بیپروا مدام گناهان را مرتکب میشود ، از زندگانی خویش راضی میباشد ؟ !
اصلاً ، آیا بشر معنای آزادگی و رها شدن و اوج گرفتن و پرواز در ابدیت را فهمیده است ؟ !
من مطمئن هستم که هر انسانی که هنوز بخشی از وجدان خود را حفظ نموده ، فقط واژهی « خیر » پاسخ اوست !
یا مولا ! یا حسین ! ای عزیز زهرا علیهاالسلام ! ای آرام بخش قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! ای شهید جاوید ! تویی نور و شکافندهی ظلمات ؛ تویی نجات دهنده و دست گیرنده از مُهلکات و تویی رها سازنده از اسارت و تعفّنات !
آری ،
بشر باید صورتش را بر خاک مقدّس کربلای تو بساید و غبار آن دیار را توتیای چشم خویش گرداند تا در دو عالم سعادتمند شود .
در پایان این نوشته ، پارهای از گفتار انسان ساز و دلنشینت را میآورم تا دلهای پاک بیشتر جلا یابند ، فرمودی :
شما را به تقوای الهی و پرهیزکاری سفارش میکنم و از عذابهایش بیم میدهم ، و پرچمهای او را در برابرتان بر میافرازم ( حجتهای خدا را بر شما تمام میکنم ) چندان نمانده که مرگ ترسناک با دهشت و وحشتهایی که همراه دارد و چیزهایی که آمدنش را دوست ندارید و در کامتان تلخ و زهرآگین است ، فرا رسد ، پس به قلبهایتان در آویزید ، پس در این مدت کوتاه عمر و سلامتی بدن به عمل نمودن شتاب کنید ، گوئی مرگ و سختیهای آن در کمین شماست که ناگهان بر شما شبیخون میزند و شما را از پشت زمین به درونش میکشد و از بلندی به پستی و از الفت به وحشت و از آسودگی و روشنایی به تاریکی و از گشایش آن به تنگنایش میبرد ، به آنجا که نه خویش را دیدار کنند ، نه بیمار را عیادت و نه فریادگر را اجابت ، خدا ما و شما را بر وحشتهای سخت آن روز یاری فرماید و از کیفرش نجات بخشد و به ما و شما [ مؤمنین ] پاداش بسیار عنایت کند .
و در سخن ارزشمند دیگرت دربارهی یاد عالم پس از مرگ و حساب و کتاب فرمودی :
ای بندگان خدا ! اگر آخرین منزل هستی و مقصد نهایی ، همین [ مرگ و سختیهایش ] بود ، باز هم برای مرد کار ، مشغلهای کافی بود که تمام اندوههایش را به آن اختصاص دهد و از دنیا به کلّی غافل گردد و برای نجات از آن سختیها رنج فراوان برد ، چه رسد که [ این آغاز کار و نخستین منزل راه است و ] از این پس در گرو کردار و بازداشت برای حساب است ، نه یاوری دارد که مانع عذاب گردد و نه پشتیبانی که از او دفاع کند ، در آن روز هیچ کس را که از پیش ایمان نیاورده ، یا در حال ایمان خیری نیندوخته [ و عمل صالحی انجام نداده ] ایمان سودی نبخشد ، بگو چشم به راه باشید ما هم منتظریم .
و در کلام ارزشمند دیگرت ، دربارهی نتیجهی پرهیزکاری فرمودی :
به شما سفارش میکنم به تقوای الهی و پرهیزکاری ؛ زیرا خداوند متعال هرکس را که پرواکند ، ضمانت نموده که ناخوشایندش را به خوشی تبدیل کند و از آنجا که گمان نمیبرد به او روزی بخشد ، پس بپرهیز از آن که از کسانی باشی که بر جان دیگران به خاطر گناهانشان ترسانند و در مورد کیفر خود در مورد گناهانشان ، آسوده خاطر میباشند ؛ چرا که نمیتوان از خداوند متعال بهشت را با خدعه گرفت و جز از راه اطاعت و بندگی ، به پاداش الهی نائل شد ، إن شاء اللّه .
و دربارهی هویت دنیا فرمودی :
همانا همهی آنچه از مشرقها و مغربهای زمین ، دریاها و خشکیها ، زمینهای هموار و کوه ها ، که خورشید بر آنها تابیده است ، در دیدگاه یکی از دوستان خدا و اهل معرفت و خداشناس ، مانند سایه دیوار [ که به زودی زائل میشود [است .
سپس فرمودی :
آیا آزاد مردی پیدا میشود که این ته ماندهی دنیا را به اهلش ( دنیا پرستان ) واگذارد ؟
جان شما بهائی جز بهشت ندارد ، آن را به غیر از بهشت نفروشید ، همانا کسی که از خدا به داشتن دنیا خشنود شود ، به چیز ناقابل و ناچیز خشنود شده است .
یا مولا ! چقدر این کلامت ، متعالی و ارزشمند است که فرمودی :
جان شما بهائی جز بهشت ندارد ، آن را به غیر از بهشت نفروشید .
آری ،
خداوند متعال بشر را آفریده که وی را در ابدیتی طیبه - یعنی بهشت - پرواز دهد ، و آنانی که در دینا از خدا غافلند و دل خوش دارند به چند روز زندگانی ناچیز دنیا ، ابدیت طیبه را از دست میدهند .
آری ، به خدا قسم !
بشر باید دامان تو را بگیرد تا ارزش وجودی خویش را دریابد و وجودش را به دنیا مفت نفروشد .
و چه رسا و زیبا ، اشعاری را در موعظه به بشر بیان فرمودی :
اگر کارهای نیک ، روزی برای صاحبانش مایهی کمال است ، پس نیک خویی ، زیباتر و کاملتر است .
و اگر رزقها برای هرکس تقدیر شده ، بنابراین حرص کمتر انسان برای تحصیل ثروت ، زیبندهتر است .
و اگر دنیا به عنوان چیز ارزشمند [ در چشمان گروهی ] شمرده شود ، بدانند که خانهی آخرت ( بهشت ) ارجمندتر و با ارزشتر است .
و اگر بدنها برای مرگ پدید آمدهاند ، بدانید که نبرد انسان در راه خدا [ و شهادت وی ] برتر خواهد بود .
و اگر انباشته کردن اموال برای به جا گذاشتن آنهاست ؛ پس چرا انسان در مورد چیز به جا مانده ، بخل میورزد .
آری ، آری
همهی ما خواهیم مُرد و بدن هایمان در خاک متلاشی خواهد شد ؛ و آن کس سعادتمند است که با معرفت و عشق تو بمیرد !
آری ،
آن کس که با عشق به تو بمیرد ، نه ترسی از فشار قبر دارد و نه ترسی از رستاخیز و احوالات سنگین آن ؛ زیرا تو فریاد رس او میباشی .
و در این آخر ، میخواهم با روضهای که قلبهای هر انسان پاک سرشت را چاک چاک میکند ، کلامم را به پایان برسانم ؛
همان روضهی حمله به خیمههایت - پس از شهادتت - و غارت نمودن و به آتش کشیدن آن .
لشکر دشمن پس از شهادتت ، بر غارت خیام حرم هر یک بر دیگری سبقت
میگرفتند و چون به خیمهها رسیدند ، آنچه از جامه و لباس و زیور آلات بود همه را به غارت بردند .
با آن همه ضجّه و نالهی کودکان حرم ، هیچ کس را دل به حالشان نسوخت ، مگر یک زن که از قبیلهی بکر بن وائل بود ، با شوهرش به کربلا آمده و در لشکر دشمن بود .
همین که دید دختران و فرزندان تو این گونه بیرحمانه مورد حملهی دشمن قرار گرفتهاند ، دلش به حال کودکان و زنان حرمت سوخت و شمشیری برداشت و قصد رفتن به طرف خیمهها نمود در حالی که فریاد میزد :
ای قبیلهی بکر بن وائل ! این غیرت و مردانگی است که شما شاهد به غارت رفتن اموال و لباس اهل بیت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشید که غارت میکنند و شما نظاره مینمائید ؟ !
دشمن اعتنایی نکرد ، زنان و کودکان حرمت را از خیمهها بیرون نمودند و سپس آتش به خیمهها انداختند .
حمید بن مسلم - از لشکریان دشمن - میگوید :
همراه شمر از کنار خیمهی زینالعابدین علیهالسلام رد میشدم که دیدم در میان بستر در حالت کسالت و تب شدید افتاده بود ، عدهای که با شمر همراه بودند قصد کشتن امام سجاد علیهالسلام را نمودند ، گفتم : سبحان اللّه ! بس است ، چه بیرحم مردمی هستید که از این نوجوان بیمار هم نمیگذرید ، همین کسالت بیماری کافی است که او را از بین ببرد ، ولی سرانجام بستری که در زیر پای آن حضرت بود را کشیدند و با صورت او را روی زمین انداختند .
دختر ارجمندت ، فاطمه علیهاالسلام میگوید :
کنار خیمه ایستاده بودم و نظاره گر بدنهای قطعه قطعه و تاختن اسبها بر آن بدنها بودم و در این فکر بودم که دشمن سرانجام با ما چه خواهد کرد ، ناگهان سواری را دیدم که به طرف خیام بانوان حملهور شد و با نیزه آنان را میزد
و چادر و روسری از سر آنان میکشید و اموالشان را غارت میکرد در حالی که همه فریاد میکردند واجدّاه ، واابتاه ، واعلیّاه ، واحسناه ، واحسیناه ، با دیدن این منظره به خود لرزیدم به عمهام امّ کلثوم پناهنده شدم ،
ناگهان دیدم ظالمی به طرف من میآید ، فرار کردم به قصد این که شاید بتوانم از دست او نجات یابم ؛ ولی همچنان دشمن مرا تعقیب میکرد و چنان با کعب نیزه به شانهام زد که با صورت روی زمین افتادم و آن چنان گوشوارهام را کشید که گوشم را درید ؛ در حالی که خون از سر و صورتم جاریبود بیهوش شدم ، ولی وقتی چشم باز کردم عمهام را بالای سر خود مشاهده نمودم که گریهکنان میگوید :
برخیز تا به خیمهی برادرت زینالعابدین علیهالسلام برویم و ببینیم با او چه کردند !
به او گفتم : آیا جامهای هست تا با آن سرم را بپوشانم ؟
زینب علیهاالسلام فرمود : عمّتُکِ مِثلُکِ .
همراه عمهام به خیمهی برادرم زینالعابدین علیهالسلام آمدم ، دیدم چنان بستر را زیر پای برادرم کشیدهاند که او را با صورت روی زمین انداختهاند ، به طوریکه طاقت نشستن ندارد ، او برای ما گریه میکرد و ما برای او .
بنا به روایت ، آنگاه که دشمن آتش به خیمهها زد ، خواهرت زینب علیهاالسلام به محضر فرزندت امام سجاد علیهالسلام آمد و عرض کرد : خیمهها را دشمن غارت کرد و اکنون دارد آنها را به آتش میکشد ، تکلیف ما زن و بچه چیست ؟
فرزندت امام سجاد علیهالسلام فرمود :
عَلَیکُنَّ بِالفَرار .
همگی با سرعت فرار کنید و پراکنده شوید .
در آن هنگام که همهی زنان و کودکان داغدیده فرار میکردند ، اما خواهرت زینب علیهاالسلام اطراف خیمهای میگردید و گاهی وارد خیمه میشد و گاهی خارج .
یکی از افراد سپاه دشمن میگوید :
من زنی را کنار خیمهای دیدم که گاهی وارد خیمه میشد و گاهی خارج و دستها
را از شدت ناراحتی به هم میزد .
تعجب کنان به او گفتم : ای زن ! تو چرا مانند دیگران فرار نمیکنی ، مگر نمیبینی این آتش است تو را میسوزاند .
خواهرت حضرت زینب علیهاالسلام فرمود : در این خیمه بیماری دارم که قدرت بر نشستن ندارد ، چگونه دست از این خیمه بردارم ؟ !
و با سختی فراوان خواهرت زینب علیهاالسلام توانست فرزندت امام سجاد علیهالسلام را از خیمه خارج سازد تا در آتش نسوزد !
یا مولا یا سید الشّهدا ! این مجموعه به پایان رسید و من شرمندهام که نتوانستم آنچه که شایسته است از تو و حماسهی جاویدت بگویم ؛ اما - به لطف خدا و عنایات تو - امیدوارم که نگارش این مجموعهی کوچک برای خوانندگان نافع گردد و سبب شود که قلبهایشان بیشتر به عشق تو بتپد .
هر چند من شخصی حقیر و نالایقم ؛ ولیکن امید آن دارم که در روز رستاخیز با یک لحظه نگاهت مرا مورد لطف وکرم خویش قرار دهی که شما خاندان کرم و بزرگواری هستید .
و همین یک نگاه بزرگوارانهات کافی است تا مرا نجات بدهد .
و این مجموعه را تمام میکنم با سلامهای حزن بار و جانگداز فرزندت مهدی موعود ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) که در زیارت ناحیه مقدسه آمده است :
السَّلامُ عَلی مَن اَطاعَ اللّهَ فِی سِرّهِ وَ عَلانِیَتِهِ .
سلام بر کسی که خدا را فرمانبردای کرد در پنهان و آشکار .
السَّلامُ عَلی مَن جَعَلَ اللّهُ الشِّفاءَ فِی تُربَتِهِ .
سلام بر کسی که خداوند شفا را در تربت شریفش قرار داد .
السَّلامُ عَلی مَن الإجابَةُ تَحتَ قُبَّتِه .
سلام بر کسی که دعا مستجاب است در زیر گنبد حرمش .
السَّلامُ عَلی مَنِ الأئمَّةُ مِن ذُرّیَتِهِ .
سلام بر کسی که امامان از نسل اویند .
السَّلامُ عَلی ابنِ خاتَمَ الأنبیاءِ ، السَّلامُ عَلی ابنِ سَیِدالأوصیاء .
سلام بر پسر خاتم انبیاء ، سلام بر پسر سرور اوصیاء .
السَّلامُ عَلی المُرَمّلِ بِالدِّماءِ .
سلام بر آن کسی که بدنش به خون آغشته شد .
السَّلامُ عَلی مَن بَکَتهُ مَلائکةُ السَّماءِ .
سلام بر آن کسی که فرشتگان آسمان بر او گریه کردند .
السَّلامُ عَلی الشِّفاهِ الذّابلاتِ .
سلام بر آن لبهای از عطش خشکیده .
السَّلامُ عَلی الأجسادِ العاریاتِ .
سلام بر آن بدنهای عریان روی زمین مانده .
السَّلامُ عَلی الأعضاءِ المُقَطَّعاتِ .
سلام بر آن اعضاء قطعه قطعه شده .
السَّلامُ عَلی الرُّؤوسِ المُشالاتِ .
سلام بر آن سرهای بالای نیزه رفته .
السَّلامُ عَلی الرَّضیعِ الصّغیر .
سلام بر آن طفل شیرخوار کوچک .
السَّلامُ عَلی المَدفونینَ بِلا أکفانٍ .
سلام بر آن دفن شدههای بدون کفن .
السَّلامُ عَلی الرُؤوس المُفَرَّقَةِ عَنِ الأبدانِ .
سلام بر آن سرهای جدا شده از بدن ها .
السَّلامُ عَلی مَن هُتِکَت حُرمَتُهُ .
سلام بر آن کس که حرمتش شکسته شد
السَّلامُ عَلی المُغَسَّل بِدَمِ الجِراحِ .
سلام بر آن که با خون زخمهایش غسل داده شد .
السَّلامُ عَلی الشَیْبِ الخَضیبِ .
سلام بر آن محاسن به خون خضاب شده .
السَّلامُ عَلی الخدِّ التَریبِ .
سلام خدا بر آن گونه خاک آلوده .
السَّلامُ عَلَی البَدَن السَّلیبِ .
سلام بر آن بدن برهنه و عریان .
السَّلامُ عَلی الثَّغرِ المَقروعِ بِالقَضیبِ .
سلام بر آن دندانی که با چوب خیزران بر آن نواخته شد .
السَّلامُ عَلی الرّأسِ المَرفوع .
سلام بر آن سر بالای نیزه رفته .
و سلام خدا باد بر صبر و استقامتت ، و بر آن دختر سه سالهات که مظلومانه در شام جان داد و سلام خدا بر شیعیان با معرفت و مخلصت و بر قلبها و اشکهایشان که در عزای تو ماتم زدهاند .
به خدا قسم ! آن موقع که گلوی کودک شش ماههات را در آغوشت با تیر پاره کردند ، پیروزمند واقعی تو بودی و آنان شکست خوردهی ذلیل .
به خدا قسم ! آن موقع که جوان رعنایت را در مقابل چشمانت قطعه قطعه کردند ، پیروزمند واقعی تو بودی و آنان شکست خوردهی ذلیل .
به خدا قسم ! آن موقع که با اسب بر پیکر نازنین تو تاختند ، پیروزمند واقعی تو بودی و آن کافران شکست خوردهی ذلیل .
به خدا قسم ! آن موقعی که سر نازنینت بر نیزه زدند و دور آن با هیاهو میرقصیدند ، پیروزمند واقعی تو بودی و آن کافران شکست خوردهی ذلیل .
به خدا قسم ! آن موقع که آن ناپاکزاد با چوب خیزران بر لب و دندان مبارک تو میزد ، پیروزمند واقعی تو بودی و آن کافران شکست خوردهی ذلیل .
و تویی که سیمای جهان افروزت تا ابد نور میافشاند و ظلمات را میشکافد .
الحمد للّهِِ الّذی جعلنا من المتمسکین بولایة أمیرالمؤمنین
و الأئمة المعصومین ( سلام اللّه علیهم أجمعین )
و صلّی اللّهُ عَلی مُحمدٍ و آلِهِ الطّاهرین .
شیراز ، سومین حرم اهل بیت علیهمالسلام در ایران
ششم رمضان المبارک 1435
مصادف با سیزدهم تیرماه 1393
شروع نوشتار سوم شعبان و پایان آن ششم رمضان المبارک 1435
دو داستانی که در این فصل در رابطه با امام حسین علیهالسلام مطرح شد ، از کتاب منتهی الآمال ، ج 1 ، ص 342 و 343 نقل نمودهایم .
احادیثی که در این فصل آورده شد ، از کتاب تحف العقول میباشد . کتاب ارزشمند تحف العقول ، تألیف عالم ربّانی و محدّث جلیل القدر ابو محمّد حسن بن علی بن حسین بن شعبه حرّانی از علمای برجسته قرن چهارم هجری است که معاصر شیخ صدوق و شیخ مفید بوده است .
این کتاب یکی از مهمترین و مشهورترین کتابهای حدیثی شیعه به شمار میآید که سالهای سال مورد توجه علمای برجسته میباشد .
احادیث نورانی و گهربار آن از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمهی اطهار علیهمالسلام و دو پیامبر بزرگ الهی حضرت موسی علیهالسلام و حضرت عیسی علیهالسلام نقل شده است .
یحیی بن سلیم معروف به بکّاء از امام علی علیهالسلام روایت کرده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
سَتَفْتَرِقُ أُمَّتی عَلی ثَلاثٍ وَ سَبعینَ فِرقَةٍ ، مِنها فِرقَةٌ ناجِیَةٌ وَ الْباقونَ هالِکونَ ، والنّاجُونَ الّذینَ یَتَمَسَّکونَ بِوَلایَتِکُم و یَقْتَبِسونَ مِن عِلمِکُم
وَ لا یَعْلَمُونَ بِرَأیِهِم . فَأولئکَ ما عَلَیهِم مِن سَبیلٍ .(1)
به زودی امتم هفتاد و سه فرقه شوند . از میان آنها یک فرقه اهل نجات است و بقیه اهل هلاکت هستند ؛ و اهل نجات کسانی هستند که به ولایت شما تمسک جویند و از علم شما بهره گیرند و به رأی خود عمل نکنند . پس بر چنین کسانی راه ( سرزنش ) نیست .
مرحوم شیخ عباس قمی در کتاب « انوار البهیّة » در بخش زندگانی امام حسین علیهالسلام میگوید : عالم ربانی سید علیخان از کتاب « خُلِقَ الانسان » تألیف فاضل نیشابوری نقل میکند که امام حسین علیهالسلام در موارد بسیار ، این اشعار را میخواند ، روایت کنندگان معتقدند که این اشعار را خود وجود اقدس آن حضرت سروده ، و از زبان گهربارش خوانده است و آن اشعار چنین است :
لَئِن کانَتِ الأفعالُ یوما لاِءهلِها کَمالاً وَ حُسنُ الخُلقِ اَبْهی و اَکْمَلُ
وَ اِنْ کانَتِ الأرزاقُ رِزقا مُقدّرا فَقِلَّةُ جَهدِ المَرءِ فِی الکَسبِ اَجْمَلُ
وَ اِنْ کانَتِ الدُنیا تُعَدُّ نَفیسَةً فدارُ ثوابِ اللّهِ اَعْلی وَ اَنْبَلُ
وَ اِنْ کانَتِ الأبدانُ لِلْمَوتِ أنْشَأتْ فَقَتلُ امرِءٍ بِالسَّیفِ فِی اللّهِ اَفضَلُ
وَ اِنْ کانَتِ الأَموالُ لِلتَرکِ جَمْعُها فَما بالُ مَتروکٍ بِهِ المَرءُ یَبخَلُ
ترجمه در متن بیان شد .
بعضی از مورخین و اصحاب مقاتل نوشتهاند :
یزید اهل بیت را در محلی خرابه گونه جای داد در حالی که زنان خاندان نبوت و اهل بیت طهارت علیهمالسلام جریان شهادت امام حسین علیهالسلام و اهل بیت و یارانش را از کودکان مخفی نگاه داشته و میگفتند پدرانشان به مسافرت رفتهاند و این جریان ادامه داشت تا این که یزید اهل بیت را در سرای خودش جای داد .
امام حسین علیهالسلام دختری داشت که سه یا چهار سال از عمر مبارکش میگذشت ،
1) کفایة الاثر ، ص 181 .
برخی از مورخین نام آن کودک را فاطمهی صغری نامیدهاند و برخی دیگر نام او را رقیه ذکر کردهاند .
شبی آن دختر از خواب پرید در حالی که سخت پریشان به نظر میرسید و جویای پدر شد و پرسید : پدرم کجاست که من هم اکنون او را در خواب دیدم !
بانوان حرم چون این سخن را از او شنیدند ، گریستند و کودکان دیگر نیز ناله و زاری سر دادند . چون صدای شیون و گریهی آنان بلند شد ، یزید از خواب بیدار شد و پرسید : این گریه و زاری از کجاست ؟
پس از جستجو ، یزید را از جریان باخبر کردند ، یزید گفت : سر پدرش را نزد او ببرید !
آن سر مقدّس را در زیر پوششی قرار داده در مقابل او نهادند .
کودک پرسید : این چیست ؟
گفتند : سر پدرت حسین است .
دختر امام حسین علیهالسلام سرپوش را برداشت و چون چشمش به سر مبارک پدر افتاد ، نالهای از دل کشید و بیتاب شد و گفت :
ای پدر ! چه کسی تو را به خون رنگین کرد ؟ ! چه کسی رگهای تو را برید ؟ ! ای پدر ! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد ؟ ! ای پدر ! بعد از تو به چه کسی دل ببندم؟! و چه کسی یتیم تو را بزرگ خواهد کرد؟! ای پدر! انیس این زنان و اسیران کیست؟! ای کاش من فدایت شده بودم ! ایکاش من نابینا شده بودم ! ای کاش من در خاک آرمیده بودم و محاسن به خون خضاب شدهی تو را نمیدیدم !
آنگاه لب کوچک خود را بر لبهای پدر نهاد و گریهی شدیدی کرد و از هوش رفت ! هر چه تلاش کردند ، به هوش نیامد و این عزیز امام حسین علیهالسلام در شام به شهادت رسید .(1)
1) معالی السبطین ، ج 2 ، ص 170 و 171 ؛ العوالم ، محدّث بحرانی ، ص 515 ؛ نفس المهموم ، ص 456 ؛ الدّمعة الساکبة ، ج 5 ، ص 141 ؛ ریاحین الشریعة ، ج 2 ، ص 309 .
دانشمند جلیلالقدر ، علامه سید جعفر مرتضی عاملی ، در کتاب « رقیه و زینب » اسناد این واقعه را ذکر نموده و توضیحاتی را نیز در این باره فرموده است .
در پایان دو جریان تاریخی را نقل میکنیم :
1 - مبارزات امام حسین علیهالسلام با حکومت معاویه
بعد از شهادت امام حسن علیهالسلام که امامت الهیه به امام حسین علیهالسلام منتقل شد ، حدود ده سال از امامت آن حضرت علیهالسلام در دوران حکومت معاویه بود . در آن زمان هر چند امام حسین علیهالسلام شرایط را برای قیام مسلحانه علیه حکومت طاغوتی معاویه مساعد نمیدید ، لیکن در آن مدت ده سال در صحنهی سیاسی در مقابل آن ملعون قرار گرفت و با موضع گیریهای سخت و سخنرانیهای افشاگرانه ، ماهیت منافقانهی معاویه را برملا مینمود .
امام حسین علیهالسلام به دنبال هر جنایت و اقدام ضد اسلامی معاویه ، او را به شدّت مورد انتقاد و اعتراض قرار میداد .
یکی از مهمترین این موارد ، موضوع ولیعهدی یزید بود .
معاویه به دنبال فعالیتهای دامنهدار خود به منظور تثبیت ولیعهدی یزید ، سفری به مدینه کرد تا از مردم مدینه ، به ویژه شخصیتهای بزرگ این شهر که در رأس آنان حضرت امام حسین علیهالسلام قرار داشت ، بیعت بگیرد . او پس از ورود به این شهر ، با امام حسین علیهالسلام و عبداللّه بن عباس دیدار کرد و طی سخنانی موضوع ولیعهدی یزید را پیش کشید و کوشش کرد که موافقت آنان را با این موضوع جلب کند . امام حسین علیهالسلام در پاسخ سخنان وی با ذکر مقدمهای چنین فرمود :
... تو در برتری و فضیلتی که برای خود قائلی ، دچار لغزش و افراط شدهای و با تصاحب اموال عمومی مرتکب ظلم و اجحاف گشتهای . تو از پس دادن اموال مردم به صاحبانش خودداری و بخل ورزیدی و آنقدر آزادانه به تاخت و تاز پرداختی که از حد خود تجاوز نمودی و چون حقوق حقداران را به آنان
نپرداختی ، شیطان به بهرهی کامل و نصیب اعلای خود در اغوای تو رسید . آنچه دربارهی کمالات یزید و لیاقت وی برای ادارهی امور امت اسلامی گفتی ، فهمیدم . تو یزید را چنان توصیف کردی که گویا شخصی را میخواهی معرفی کنی که زندگی او بر مردم پوشیده است و یا از غایبی خبر میدهی که مردم او را ندیدهاند ! و یا در این مورد فقط تو علم و اطلاع به دست آوردهای ! نه ، یزید آن چنان که باید خود را نشان داده و باطن خود را آشکار ساخته است . یزید را آن چنان که هست معرفی کن ! یزید جوان سگ باز و کبوتر باز و بوالهوسی است که عمرش با ساز و آواز و خوشگذرانی سپری میشود . یزید را این گونه معرفی کن و این تلاشهای بیثمر را کنار بگذار ! گناهانی که تاکنون دربارهی این امت بر دوش خود بار کردهای بس است ، کاری نکن که هنگام ملاقات پروردگار ، بار گناهانت از این سنگینتر باشد . تو آن قدر به روش باطل و ستمگرانهی خود ادامه دادی و با بیخردی مرتکب ظلم شدی که کاسهی صبر مردم را لبریز نمودی ، اینک دیگر ما بین مرگ و تو بیش از یک چشم بر هم زدن باقی نمانده است ، و بدان که اعمال تو نزد پروردگار محفوظ است و باید در روز رستاخیز پاسخگوی آنها باشی ... !(1)
در همان ایام مروان حکم - که یک سال حاکم مدینه بود - به معاویه نوشت :
عمرو بن عثمان گزارش کرده است که : گروهی از رجال و شخصیتهای عراق وحجاز نزد حسین بن علی رفت و آمد میکنند و اظهار کرده است که اطمینان ندارد حسین قیام نکند .
مروان در نامهی خود اضافه کرد که : من در این باره تحقیق کردهام ، طبق اطلاعات رسیده او فعلاً قصد قیام و مخالفت ندارد ، ولی اطمینان ندارم که در آینده نیز چنین باشد ، اینک نظر خود را در این باره بنویسید .
معاویه ، پس از دریافت این گزارش ، علاوه بر پاسخ نامهی مروان ، نامهای نیز
1) الامامة و السیاسة ، ابن قتیبه ، ج 1 ، ص 184 .
به این مضمون به امام حسین علیهالسلام نوشت :
گزارش پارهای از کارهای تو به من رسیده است که اگر صحّت داشته باشد من آنها را شایستهی تو نمیدانم . سوگند به خدا هرکس پیمان و معاهدهای ببندد ( همان معاهدهی صلح امام حسن علیهالسلام که معاویه خود چند روز بعد آن را نقض نمود ) باید به آن وفادار باشد ! ! و اگر این گزارش صحت نداشته باشد ، تو سزاوارترین شخص برای چنین وضعی هستی . اینک مواظب خود باش و به عهد و پیمان خود وفا کن . اگر با من مخالفت کنی با مخالفت روبرو میشوی و اگر بدی کنیبدی میبینی ، از ایجاد اختلاف میان امت بپرهیز ! !(1)
امام حسین علیهالسلام در پاسخ معاویه چنین نوشت :
اما بعد ، نامهی تو به دستم رسید ، نوشتهای که خبرهایی از من به گوش تو رسیده است که به گمان تو هیچ وقت زیبندهی من نبوده و تو آنها را در خور شأن من ندانستهای ! باید بگویم تنها خداست که انسان را به کارهای نیک هدایت میکند و توفیق اعمال خیر را به انسان میدهد .
اما آنچه در باب من به گوش تو رسیده ، یک مشت سخنان بیاساس است که چاپلوسان و سخن چینان دروغ پرداز ، از پیش خود ساخته و پرداختهاند . این گمراهان بیدین دروغ گفتهاند من نه تدارک جنگی بر ضد تو دیدهام و نه قصد خروج بر ضد تو داشتهام ؛ ولی از اینکه بر ضد تو و بر ضد دوستان ستمگر و بیدین تو ، که حزب ستمگران و برادران شیطانند ، قیام نکردهام از خدا میترسم.
آیا تو قاتل حجر بن عدی و یارانش نبودی ؟ قاتل کسانی که همه از نمازگزاران و پرستندگان خدا بودند ؛ کسانی که بدعتها را ناروا شمرده و با آن سخت مبارزه میکردند و کارشان امر به معروف و نهی از منکر بود . تو پس از آن که به آنان امان دادی و سوگندهای اکید یاد کردی که به خاطر حوادث گذشته آزارشان نکنی ، بر خلاف امان و سوگند خود آنان را ظالمانه کشتی و با این کار ، بر خدا گستاخی نموده ، عهد و پیمان او را سبک شمردی .
1) اختیار معرفة الرجال ( معروف به رجال کشّی ) ، ص 48 .
آیا تو قاتل عمرو بن حَمِق ، آن مسلمان پارسا که از کثرت عبادت چهره و بدنش تکیده و فرسوده شده بود ، نیستی که پس از دادن امان و بستن پیمان - پیمانی که اگر به آهوان بیابان میدادی ، از قلههای کوهها پائین میآمدند - او را کشتی ؟ !
آیا تو نبودی که « زیاد » ( پسر سمیه ) را برادر خود خواندی و او را پسر ابوسفیان قلمداد کردی ، در حالی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است : نوزاد به پدر ملحق میگردد و زناکار باید سنگسار گردد .
ای کاش جریان به همین جا خاتمه مییافت ، اما چنین نبود ؛ بلکه پسر سمیه [ که از اولاد زناست ] را پس از برادرخواندگی ، بر ملت مسلمان مسلط ساختی و او نیز با اتکاء به قدرت تو مسلمانها را کشت ، دستها و پاهایشان را قطع کرد ؛ و بر شاخههای نخل به دار آویخت . ای معاویه ! تو عرصه را چنان بر مسلمانان تنگ ساختی که گویی تو از این امت و این امت از تو نبودهاند !
آیا تو قاتل حضرمی نیستی که جرم او این بود که همین زیاد به تو اطلاع داد که وی پیرو دین علی است ، در حالی که دین پدرم علی دین پسر عمویش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و به نام همان دین است که تو اکنون [ منافقانه ] بر اریکهی حکومت تکیه زدهای ! و اگر این دین نبود ، تو و پیروانت هنوز در جاهلیت به سر میبردید و بزرگترین شرف و فضیلت شما ، رنج و مشقت دو سفر زمستانی و تابستانی به یمن و شام بود ؛ ولی خداوند در پرتو رهبری ما خاندان ، شما را از این زندگی نکبت بار نجات بخشید .
ای معاویه ! یکی از سخنان تو این بود که در میان این امت ایجاد اختلاف و فتنه نکنم . من هیچ فتنهای بزرگتر از حکومت تو بر این امت سراغ ندارم ! دیگر از سخنان تو این بود که مواظب رفتار و دین خود ، و امت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشم . من وظیفهای بزرگ تر از این نمیدانم که با تو بجنگم و این جنگ جهاد در راه خدا خواهد بود و اگر [ به خاطر یک رشته عذرها ] از قیام بر ضد تو خودداری کنم از خدا طلب آمرزش میکنم و از خدا میخواهم مرا به آنچه موجب رضا و خشنودی اوست ، ارشاد و هدایت کند .
ای معاویه ! دیگر از سخنان تو این بود که : اگر من به تو بدی کنم ، با من بدی
خواهی کرد و اگر با تو دشمنی کنم دشمنی خواهی نمود . باید بگویم : در این جهان نیکان و صالحان همواره با دشمنی بدکاران روبرو بودهاند و من امیدوارم دشمنی تو زیانی به من نرساند و زیان بد اندیشیهای تو بیش از همه متوجه خودت گردد و اعمال تو را نابود سازد ، پس هر قدر میتوانی دشمنی کن !
ای معاویه ! از خدا بترس و بدان که گناهان کوچک و بزرگت همه در پروندهی خدایی ثبت شده است . این را نیز بدان که خداوند جنایات تو را که به صرف ظن و گمان مردم را میکشی و به محض اتّهام ، آنان را بازداشت و گرفتار میسازی ، و کودکی شرابخوار و سگ باز را به حکومت رساندهای ، هرگز به دست فراموشی نخواهد سپرد .
تو با این کار خود را به هلاکت افکندی ، دین خود را تباه ساختی و حقوق ملت را پایمال کردی ، والسلام .(1)
یک یا دو سال پیش از مرگ معاویه که فشار و ظلم نسبت به شیعیان از طرف حکومت وی به اوج شدت رسیده بود ، امام حسین علیهالسلام به حج مشرف شد و در حالی که عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر آن حضرت را همراهی میکردند ، از صحابه و تابعین و بزرگان آن روز جامعهی اسلامی که به پاکی و صلاح شهرت داشتند و نیز عموم بنیهاشم خواست که در چادر او واقع در « منی » اجتماع کنند . بالغ بر هفتصد نفر از تابعین و دویست نفر از صحابه در چادر آن حضرت علیهالسلام گرد آمدند .
آنگاه امام حسین علیهالسلام بپا خواست و سخنانی به این شرح ایراد فرمود :
دیدید که این مرد زورگو و ستمگر با ما و شیعیان ما چه کرد ؟ من در اینجا مطالبی را با شما در میان میگذارم ، اگر درست بود تصدیق و اگر دروغ بود تکذیب کنید . سخنان مرا بشنوید و سخنان مرا بنویسید ؛ وقتی که به شهرها
1) الامامة و السیاسة ، ابن قتیبه ، ج 1 ص 180 ؛ احتجاج طبرسی ، ج 2 ، ص 161 ؛ رجال کشّی ، ص 48 ؛ بحارالانوار ، ج 44 ، ص 212 .
و میان قبائل خود برگشتید ، با افراد مورد اعتماد و اطمینان در میان بگذارید و آنان را به رهبری ما دعوت کنید ؛ زیرا میترسم این موضوع ( رهبری امت توسط اهل بیت علیهمالسلام ) به دست فراموشی سپرده شود و حق نابود و مغلوب گردد .
امام علیهالسلام سپس فضیلتها و سوابق درخشان پدرش امیرمؤمنان علیهالسلام و خاندان امامت علیهمالسلام را بر شمرد و بدعتها و جنایتها و اعمال ضد اسلامی معاویه را تشریح کرد(1)و بدین وسیله یک حرکت عظیم تبلیغی را بر ضد حکومت پلید معاویه پدید آورد و زمینه را برای قیام فراهم ساخت .
حسن بن علی بن شعبه ، در کتاب ارزشمند تحف العقول ، خطبهای را از امام حسین علیهالسلام نقل کرده که محل و تاریخ ایراد آن روشن نبوده ؛ ولی قرائن و شواهد و محتوای خطبه نشان میدهد که این همان خطبهای است که حضرت امام حسین علیهالسلام در منی ایراد نموده است .(2)
اکنون بخشهایی از این خطبه را ملاحظه فرمائید :
... ای رجال مقتدر ! شما گروهی هستید که به دانش و نیکی و خیرخواهی شهرت یافتهاید ، در پرتو دین خدا در دلهای مردم ، عظمت و مهابت یافتهاید ، شرافتمند از شما حساب میبرد و ضعیف و ناتوان شما را گرامی میدارد ، و کسانی که با شما هم پایه و هم درجهاند و بر آنها حق نعمتی ندارید شما را بر خود مقدم میدارند ... .
من بر شما ، که [ به سبب سوابق و ایمانتان ] بر گردن خدا منّت مینهید ! میترسم که از طرف خدا بر شما عذاب و گرفتاری فرود آید ؛ زیرا شما به مقامی رسیدهاید که دیگران دارا نیستند و بر دیگران برتری یافتهاید ، نیکان و پاکان را احترام نمیکنید ، در صورتی که شما به خاطر خدا در میان مردم مورد احترام هستید .
شما به چشم خود میبینید که پیمانهای الهی را میشکنند و با قوانین خدا مخالفت میکنند ؛ ولی بیم و هراسی به خود راه نمیدهید .از نقض عهد و پیمان پدرتان به هراس میافتید ، ولی به این که پیمانهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شکسته یا خوار و بیمقدار گشته است هیچ اهمیتی نمیدهید . افراد کور و لال و زمین گیر در کشور اسلامی بدون سرپرست و مراقبت ماندهاند و بر آنها رحم نمیشود ؛ اما شما در خور موقعیت و منزلت خویش کاری نمیکنید ، و با کسی هم که وظیفهی خود را در این مورد انجام میدهد یاری و همکاری نمیکنید ، و با سازش و همکاری و مسامحه با ستمگران ، خود را آسوده میدارید . خداوند فرمان جلوگیری از منکرات و بازداشتن مردم از آنها را داده است ، ولی شما از آن غافلید . مصیبت شما عالمان امت از همه بیشتر است ؛ زیرا موقعیت و منزلت عالمان دین مورد تعرض قرار گرفته است و ای کاش این را میدانستید !
زمام امور باید در دست کسانی باشد که عالم به احکام خدا و امین بر حلال و حرام او هستند و شما دارای این مقام بودید و از دستتان گرفتند و هنگامی این مقام را از دستتان گرفتند که از پیرامون حق پراکنده شدید و با وجود دلیل روشن ، ( وجود امام حیّ ) در سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اختلاف ورزیدید . اگر در راه خدا مشکلات را تحمل کرده و در برابر آزارها و فشارها شکیبایی از خود نشان میدادید ، زمام امور در قبضهی شما قرار میگرفت و همهی امور زیر نظر شما اداره میشد ؛ ولی شما ستمگران را بر مقدّرات خود مسلط ساختید و امور خدا ( حکومت ) را به آنها تسلیم کردید تا حلال و حرام را در هم آمیزند و در شهوات و هوسرانیهای خود غوطه خورند . آنان را بر این مقام مسلط نساخت مگر گریز شما از مرگ و دلبستگیتان به زندگی چند روزهی دنیا . شما با این کوتاهی در انجام وظیفه ، ناتوانان را زیر دست آنها قرار دادید تا گروهی را برده و مقهور خویش و گروهی دیگر را برای زندگی توأم با شکست ، بیچاره سازند و به پیروی از اشرار ، و در اثر گستاخی در پیشگاه خداوند جبار ، در ادارهی حکومت به میل و هوای خود رفتار کنند و دل به رسوایی و هوس رانی بسپارند .
در هر شهری از شهرها ، گویندهای مزدور بر فراز منبر میفرستند و همهی کشور اسلامی در قبضهی آنهاست ، و دستشان در همه جا باز است و مردم بردهی آنان و در اختیار آنان هستند ، هر ستمی که بر این مردم بیپناه کنند ، مردم نمیتوانند از خود دفاع کنند . دستهای از این قوم ، زورگو و معاندند که بر هر ناتوان و ضعیفی فشار میآورند و برخی دیگر فرمانروایانی هستند که به خدای زنده کننده و میراننده عقیدهای ندارند .
شگفتا از این وضع ! و چرا در شگفت نباشم در حالی که زمین در دست تصرف فردی ستمگر و دغلکار و باجگیری نابکار است که بر مؤمنان بیهیچ ترحّم و دلسوزی حکمرانی میکند ! خدا در کشمکش میان ما حاکم ، و او به حکم خود بین ما داور است .
پروردگارا ! این حرکت ما نه به خاطر رقابت بر سر حکومت و قدرت و نه به منظور به دست آوردن مال دنیاست ؛ بلکه به خاطر آن است که نشانههای دین تو را به مردم نشان دهیم و اصلاحات را در کشور اسلامی اجرا کنیم تا بندگان ستم دیدهات از چنگ ظالمان در امان باشند و واجبات و احکام و سنتهای تو اجرا گردد .
اینک [ شما بزرگان امت ] اگر مرا یاری نکنید ستمگران بر شما چیره میگردند و در پی خاموش کردن نور پیامبرتان میکوشند ...
در همان ایام کاروانی از یمن که حامل مقداری از بیت المال بود ، از طریق مدینه رهسپار دمشق بود . امام حسین علیهالسلام با اطلاع از این موضوع ، آن را ضبط کرد و در میان مستمندان بنیهاشم و دیگران تقسیم کرد و نامهای بدین شرح به معاویه نوشت :
کاروانی از یمن از اینجا عبور میکرد که حامل اموال و پارچهها و عطریاتی برای تو بود تا آنها را به خزانهی دمشق سرازیر کنی و به خویشانت که تاکنون شکمها و جیبهای خود را از بیت المال پر کردهاند ، ببخشی ؛ من نیاز به آن اموال داشتم و آنها را ضبط کردم ، والسلام .
معاویه از این اقدام سخت ناراحت شد و نامهی تندی به امام حسین علیهالسلام نوشت .(1)
2 - همان گونه که قبلاً اشاره شد ، یکی از جنایات یزید در سال دوم حکومتش حمله به مدینه و قتل عام مردم و هتک نوامیس مسلمین توسط لشکریانش میباشد ؛ اینک این جنایت یزید و لشکریانش را مفصل بیان میداریم :
شورش مردم مدینه در سال شصت و دو قمری رخ داد و به فاجعهی « حَرِّه » مشهور گردید .(2)
این حادثه از آنجا سرچشمه گرفت که پس از شهادت امام حسین علیهالسلام موجی از خشم و نفرت در مناطق اسلامی بر ضد حکومت یزید برانگیخته شد . در شهر مدینه نیز که مرکز خویشاوندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و صحابه و تابعین بود ، مردم به خشم آمدند . حاکم مدینه ( عثمان بن محمّد بن ابیسفیان ) که در غرور چیزی از یزید کم نداشت ، با اشارهی یزید گروهی از بزرگان شهر را به نمایندگی از طرف مردم مدینه به دمشق فرستاد تا از نزدیک ، خلیفهی جوان را ببینند و از مراحم وی برخوردار شوند تا در بازگشت به مدینه مردم را به اطاعت از حکومت وی تشویق کنند ! !
به دنبال این طرح ، عثمان هیئتی مرکب از منذر بن زبیر بن عوّام ، عبیداللّه بن ابیعمرو مخزومی و عبداللّه بن حنظلهی غسیل الملائکه و چند تن دیگر از شخصیتهای بزرگ مدینه را جهت دیدار با یزید به دمشق روانه ساخت . از آنجا که یزید نه از تربیت اسلامی برخوردار بود ، نه مشاورانی داشت که به او توصیه کنند که حداقل در حضور آن هیئت رفتار سنجیدهای داشته باشد و نه تدبیر پدر را داشت که بداند کسی که به نام اسلام بر مسلمانان حکومت میکند ،
برای فریب مردم حداقل باید ظواهر اسلامی را حفظ کند ، نزد آنان نیز از شراب خواری و سگ بازی و میمون بازی و تشکیل بزمها و مجالس ساز و آواز و فسق و فجور کوتاهی نکرد ، اما پذیراییباشکوهی از آنان در کاخ خود به عمل آورد ، به آنان احترام بسیار کرد و به هر کدام هدایا و خلعتهای هنگفتی بالغ بر پنجاه هزار و صد هزار دینار بخشید . او فکر میکرد که آنان با دریافت این پولها و با آن پذیرایی جانانه در کاخ سبز دمشق ، در بازگشت به مدینه از او تمجید و تحسین خواهند کرد ، اما این دیدار نه تنها به نفع او تمام نشد ؛ بلکه کاملاً نتیجهی معکوس بخشید .
نمایندگان به جز منذر بن زبیر که به بصره رفت به مدینه بازگشتند و در اجتماع مردم این شهر اجتماع کردند که : ما از نزد شخصی برگشتهایم که دین ندارد ، شراب میخورد ، تار و تنبور مینوازد ؛ سگبازی میکند ، خنیاگران و زنان خوشآواز در مجلس او دلربایی میکنند و با مشتی دزد و خرابکار به شبنشینی میپردازد . اینک شما را شاهد میگیریم که او را از خلافت بر کنار کردیم .
پسر حنظله گفت : من از نزد شخصی برگشتهام که اگر هیچ کس با من یاری و همکاری نکند با همین چند پسرم به جنگ او خواهم رفت ، او به من عطیه داد و مرا احترام کرد ؛ ولی من عطیهی او را نپذیرفتم مگر برای اینکه در جنگ با وی از آن استفاده کنم .
به دنبال این جریان ، مردم مدینه با عبداللّه پسر حنظله بیعت کردند و حاکم مدینه و همهی بنی امیه را از شهر بیرون کردند .
این گزارش که به یزید رسید ، مسلم بن عُقبه را که مردی سالخورده و از سرسپردگان دربار بنیامیه بود با لشکر انبوهی برای سرکوبی نهضت به مدینه اعزام کرد و به وی گفت : به آنان سه روز مهلت بده ، اگر تسلیم نشدند با آنان بجنگ و وقتی پیروز شدی سه روز هر چه دارند از نوامیس و اموال و چهارپایان و سلاح و طعام ، همه را غارت کن و در اختیار سربازان بگذار .
سپاه شام ، مدینه را مورد حمله قرار داد و جنگ خونینی بین دو گروه در گرفت و سرانجام ، شورشیان شکست خوردند و سران نهضت کشته شدند . مسلم بن عقبه به مدت سه روز دستور هتک زنان و دختران و قتل عام مردم و غارت شهر را صادر کرد . سربازان شام جنایاتی مرتکب شدند که قلم از بیان آنها شرم دارد . مسلم بن عقبه را به خاطر این جنایات مُسرف نامیدند .
پس از پایان قتل و غارت و تجاوز به زنان و دختران ، مسلم از مردم به عنوان بردگی برای یزید بیعت گرفت !(1)
امام زین العابدین علیهالسلام چون میدانست این نهضت با شکست روبرو میشود و هیچ ثمرهای ندارد ، برای حفظ جان خود و شیعیانش از همکاری با شورشیان خودداری نمود ؛ البته مردم مدینه نیز امام علیهالسلام را در کاهای خود دخیل ننمودند ؛ بلکه عبداللّه بن حنظله را رهبر خود قرار دادند و با او بیعت نمودند !
وقتی مردم مدینه بنیامیه را از شهر بیرون کردند ، مروان از امام خواهش کرد که همسر و خانوادهی او در حرم امام باشند . امام نیز با بزرگواری پذیرفت . از این رو طی سه روز که مدینه دستخوش قتل و غارت بود ، خانهی امام سجاد علیهالسلام مأمن خوبی برای پناهندگان بود و تعداد چهارصد زن با اعضای خانوادهی خویش به منزل امام سجاد علیهالسلام پناهنده شدند و امام تا آخر غائله از آنان پذیرایی کرد .(2)
قرآن کریم
1 . ابصار العین ، شیخ محمّد سماوی ، انتشارات بصیرتی ، قم .
2 . اختیار معرفة الرجال ( رجال کشی ) ، محمّد بن حسن طوسی ، دانشگاه مشهد .
3 . إرشاد ، شیخ مفید ، مؤسسة آل البیت علیهمالسلام لإحیاء التراث ، قم .
4 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، ابن حجر عسقلانی ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
5 . أعلام الوری ، فضل بن الحسن طبرسی، دار المعرفة ، بیروت .
6 . أعیان الشیعه ، سید محسن امین ، دارالتعارف للمطبوعات ، بیروت .
7 . أمالی ، محمّد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی ( شیخ صدوق ) ، کتابچی ، 1376 ق .
8 . الإمام الحسین علیهالسلام و اصحابه ، فضل علی قزوینی ، چاپ باقری ، قم .
9 . الإمامة و السیاسة ، ابن قتیبه عبد اللّه بن مسلم دینوری ، شرکة الحلبی ، مصر .
10 . أنساب الأشراف ، احمد بن یحیی بلاذری ، دار التعارف للموطبوعات ، 1397 ق . بیروت .
11 . انوار البهیّه ، شیخ عباس قمی ، ترجمه محمّد اشتهاردی ، انتشارات ناصر ، قم .
12 . أُسد الغابه ، ابن اثیر علی بن محمد جزری ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
13 . بحار الأنوار ، علاّمه محمّد باقر مجلسی ، چاپ سوم ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
14 . تاریخ الخلفاء ، جلال الدین سیوطی ، مطبعة السعادة ، تهران .
15 . تاریخ الخلفاء ، جلالالدین سیوطی ، مکتبة المثنّی ، 1383 ق ، بغداد .
16 . تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، تحقیق علی شیری ، دار الفکر ، بیروت .
17 . تاریخ طبری ، محمد بن جریر طبری ، دار سویدان ، بیروت .
18 . تاریخ یعقوبی ، احمد بن ابی یعقوب بن جعفر ، دار السجاد ، بیروت .
19 . تجارب الامم ، مسکویه رازی ، انتشارات سروش ، تهران .
20 . تحف العقول ، ابو محمّد حسن بن علی بن حسین بن شعبه حرّانی ، انتشارات آل علی علیهالسلام ، چاپ یازدهم ، 1388 ش ، قم .
21 . تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی حنفی ، مؤسسة آل البیت علیهمالسلام ، بیروت .
22 . تظلّم الزهرا علیهاالسلام ، رضی قزوینی ، منشورات الرّضی ، قم .
23 . تفسیر آلوسی ( روح المعانی ) ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
24 . تفسیر البرهان ، سید هاشم بن سلیمان بحرانی .
25 . تفسیر امام حسن عسکری علیهالسلام ، مدرسهی امام مهدی علیهالسلام ، 1409 ق ، قم .
26 . تفسیر فخر رازی ( التفسیر الکبیر ) ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
27 . تفسیر مجمع البیان ، ابی علی فضل بن حسن طبرسی ، مکتبة العلمیّة ، تهران .
28 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علی بن جمعة عروسی حویزی ، مؤسسه اسماعیلیان ، قم ، 1415 ق .
29 . تنقیح المقال ، عبداللّه مامقانی ، انتشارات جهان ، تهران .
30 . التوحید ، محمّد بن علی بن بابویه قمی ( شیخ صدوق ) ، جامعه مدرسین ، قم .
31 . ثواب الأعمال و عقاب الأعمال ، شیخ صدوق ، مکتبة الصدوق ، تهران .
32 . جامع الرواة ، اردبیلی ، انتشارات مصطفوی ، قم .
33 . جلاء العیون ، سید عبداللّه شبّر ، انتشارات بصیرتی ، قم .
34 . حیاة الامام حسین علیهالسلام ، باقر شریف القرشی ، دار الکتب العلمیه ، قم .
35 . حیوة القلوب ، علاّمه محمّد باقر مجلسی ، قم .
36 . خصائص الحسینة علیهالسلام ، شیخ جعفر شوشتری ، انتشارات اشکذر ، 1388 ش .
37 . الدّر المنثور ، جلال الدین سیوطی ، دار المعرفة ، بیروت .
38 . دلائل الإمامة ، محمد بن جریر طبری ، منشورات المطبعة الحیدریة ، نجف .
39 . الدمعة السّاکبة ، محمّد باقر بهبهانی ، مؤسسة الأعلمی ، بیروت .
40 . ذخائر العقبی ، ابی جعفر احمد بن عبداللّه ( محبّ طبری ) ، مکتبة القدسی ، قاهره ، 1356 ق .
41 . ریاض الأبرار فی مناقب الأئمّة الأطهار علیهمالسلام ، سیّد نعمة اللّه جزائری ، مؤسّسة التاریخ العربی ، 1427 ه . ق ، بیروت .
42 . زینب و رقیة فی شام ، سید جعفر مرتضی عاملی ، المرکز الاسلامی للدراسات ، 1434 ق ، بیروت .
43 . سفینة البحار ، عباس قمی ، کتابخانهی سنائی ، تهران .
44 . سنن بیهقی ( السنن الکبری ) ، احمد بن الحسین بن علی بیهقی ، دائرة المعارف النظامیة ، 1344 ق ، حیدرآباد .
45 . سیرهی پیشوایان ، مهدی پیشوایی ، مؤسسهی تحقیقاتی و تعلیماتی امام صادق علیهالسلام ، قم .
46 . شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید معتزلی ، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، مصر .
47 . صحیح بخاری ، محمّد بن اسماعیل بخاری ، مطبعة الهندی ، 1976 م ، دمشق .
48 . صحیح ترمذی ، محمد بن عیسی الترمذی ، بیروت .
49 . صحیح مسلم ، مسلم بن حجّاج نیشابوری ، دار الفکر ، بیروت .
50 . الصواعق المحرقه ، ابن حجر ، 1385 ه . ق ، مصر .
51 . طبقات ابن سعد ( الطبقات الکبری ) ، دار صادر ، بیروت .
52 . العقد الفرید ، ابن عبد ربّه اندلسی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
53 . عوالم العلوم ، علاّمة بحرانی ، مؤسّسة الإمام المهدی علیهالسلام ، قم .
54 . عیون أخبار الرضا علیهالسلام ، شیخ صدوق ، منشورات اعلمی ، تهران .
55 . الغدیر ، عبدالحسین امینی ( علاّمه امینی ) ، دارالکتاب العربی ، 1387 ق .
56 . الفتوح ، احمد بن اعثم کوفی ، دار النّدوة ، بیروت .
57 . فرسان الهیجاء فی تراجم أصحاب سیدالشهداء علیهالسلام ، ذبیح اللّه محلاّتی ، مطبوعات دار الأندلس ، بیروت .
58 . فرهنگ معین ، دکتر محمّد معین .
59 . فضائل الخمسة من الصّحاح السّتّة ، سید مرتضی حسینی فیروزآبادی ، دارالکتب الاسلامیه ، 1413 ق .
60 . قصّه کربلا ، علی نظری منفرد ، انتشارات سرور ، چاپ دوازدهم ، قم .
61 . قمقام زخّار ، فرهاد میرزا ، انتشارات اسلامیه ، تهران .
62 . الکافی ، ابو جعفر محمد بن یعقوب کلینی ، مؤسسه الأعلمی ، بیروت .
63 . کامل الزیارات ، ابیالقاسم جعفر بن محمّد بن جعفر بن موسی بن قولویه قمیّ ، انتشارات پیام حق ، چاپ چهارم ، 1384 ش .
64 . الکامل فی التاریخ ، ابن اثیر ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
65 . کشف الغمّه ، اربلی ، نجف ، 1384 ق .
66 . کفایة الأثر فی النّصّ علی الأئمّة الإثنی عشر علیهمالسلام ، علی بن محمّد بن علی خزّاز قمی ، انتشارات زمزم هدایت ، چاپ اول ، 1392 ش .
67 . کنز العمّال ، علاء الدین علی متقی هندی ، مؤسسه الرساله ، بیروت .
68 . مجمع البحرین ، طریحی ، انتشارات مرتضوی ، تهران .
69 . مجمع الزوائد ، ابن حجر هیثمی ، دار الکتب العلمیّة ، بیروت .
70 . مدینة المعاجز الأئمّة الإثنی عشر علیهمالسلام ، سید هاشم بحرانی ، نشر مؤسسة الإسلامیة ، قم ، 1413 ق .
71 . مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول علیهمالسلام ، علاّمه محمّد باقر مجلسی .
72 . المزار الکبیر ، ابن مشهدی ، جامعهی مدرسین حوزهی علمیّهی قم ، 1419 ق .
73 . مستدرک الصحیحین ، حاکم محمد بن عبداللّه نیشابوری ، دار المعرفة ، بیروت .
74 . مسلم بن عقیل ، سید عبدالرّزاق مقرّم ، نجف اشرف .
75 . مصیبتنامه ، علامه محمّد باقر مجلسی ، نسخهی خطّی ، کتابخانه مجلس شورای اسلامی .
76 . معالی السبطین ، محمّد مهدی حائری ، منشورات الرّضی ، قم .
77 . معجم رجال حدیث ، سید ابوالقاسم خویی .
78 . مقاتل الطالبیّین ، ابو الفرج اصفهانی ، دار احیاء الکتب العربیه ، قاهره .
79 . مقتل الحسین علیهالسلام ، سید عبدالرّزاق مقرّم ، دارالکتاب ، بیروت .
80 . مقتل الحسین علیهالسلام ، خوارزمی ، مکتبة المفید ، قم .
81 . مقتل الحسین علیهالسلام ، ابو مخنف ، لوط بن یحیی بن سعید بن مخنف ازدی ، قم .
82 . الملهوف ، سید بن طاووس ، انتشارات داوری ، قم .
83 . مناقب ، ابن مغازلی شافعی ، وزارت ارشاد ، قم ، 1415 ه . ق .
84 . مناقب آل ابیطالب ، ابن شهر آشوب ، مکتبة الطباطبائی ، قم .
85 . منتهی الآمال ، شیخ عباس قمی ، مطبوعات حسینی ، 1372 ش .
86 . مهدی انقلابی بزرگ ، ناصر مکارم شیرازی ، چاپ دوم ، قم .
87 . میزان الإعتدال ، محمد بن احمد بن عثمان ذهبی ، دار المعرفة ، بیروت .
88 . نفس المهموم ، شیخ عباس قمی ، انتشارات بصیرتی ، قم .
89 . نور الأبصار ، مؤمن بن حسن شبلنجی ، دار الفکر ، بیروت .
90 . وسائل الشیعه ، شیخ حر عاملی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
91 . وسیلة الدارین ، موسوی ، مؤسسة الأعلمی ، بیروت .
92 . وقعة صفّین ، نضر بن مزاحم ، مؤسسة العربیّة الحدیثة، قاهره .