ghaemiyeh.com
سرشناسه : اقتصاد، مقصود، ۱۳۲۲ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : انسان کلید اسرار هستی/ تدوین و نگارش مقصود اقتصاد.
مشخصات نشر : قم : همای غدیر، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری : ۱۷۵ ص.؛ ۱۷ × ۲۳ سم.
شابک : ۸۰۰۰۰ریال 978-964-8493-51-1 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۱۷۵.
موضوع : انسان (فلسفه)
موضوع : خودشناسی
موضوع : روح
رده بندی کنگره : B۸۲۸/۵/الف۷الف۸ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی : ۱۲۸
شماره کتابشناسی ملی : ۳۵۷۷۱۲۵
به اهتمام کمیته حمایت از مؤسسات دینی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
مؤسسه فرهنگی هفت اقلیم شرق
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه9
سیری بر علوم مخفی حیات16
کرم کند بیدریغ، عطا کند بیسؤال21
فطرت خداجویی انسانها23
قوانین «منو» یا «شاس ترا» ( قانون طریقت و رستگاری)26
پندهای منو29
هرمتیان42
کوه جالب و عجیب ایرانی46
روح، مدیوم، تغییر شکل64
وجدان ما کیست؟65
مرگ69
نظریه متفکران و دانشمندان درباره اِتر (اثیر)70
بقای روح بعد از مرگ72
ابدیّت74
ادراک76
تغییر نام مرگ79
زیستن یا نابودی؟85
ماهیت ماده100
عقیده مادیون101
اثبات بقای روح برای یک فیلسوف شکاک128
پوشش روح131
مدیومهای بنام133
علم روحی جدید137
دل بستگیهای دنیوی ارواح137
تکامل روح یا اندیشه143
مطلبی حائز اهمیت در مورد روح144
القاء معلومات مفید ارواح به محققان145
واقعه شگفتانگیز از یک جلسه روحی150
روح حیوانات156
مقایسه روح156
تفاوت نگاهها157
نظریه انیشتین161
مسافرت بیبازگشت161
اظهارات روح «لومن» منجم به شاگردش162
زایشی دوباره166
شعور باطن167
نظریه پرفسور فروید168
جایگاه شعور باطن170
نهراسیدن از مرگ172
واقعهای عجیب در مجتمع تحقیقات روحی انگلیس173
تمرین راجایوجا184
تقویت اراده186
تحکیم اراده بر وفق جریان مادی و سیر طبیعی188
تمرین برای نفوذ در اشخاص190
تمرینهای درجه دوم برای تأثیر از دور و نزدیک190
تمرین در لامسه190
تمرینهای شنوایی191
تمرینهای درجه سوم و تأثیر غیر از فاصلهی دور192
روش حفظ سلامت ذهن و بدن197
در قلمرو خودشناسی و معرفت اسرار هستی198
چگونگی هماهنگی دوشاها202
آزمون نوع بدن به روش آیورود ماهاریشی202
بخش 2. پیتا204
تعیین نوع بدن207
مشخصات انواع بدن208
ویژگیهای نوع واتا209
ویژگیهای نوع پیتا210
ویژگیهای نوع کافا212
ورزش و افسانهی «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود»213
ورزشهای مناسب نوع بدن215
ورزشهای مناسب تیپ واتا215
ورزشهای مناسب تیپ پیتا216
ورزشهای مناسب تیپ کافا217
ورزشهای گرم کردن بدن218
وضعیت محکم کردن نشیمنگاه (واج راسانا)220
وضعیت سر به زانو (جانوسیرز آسانا)220
وضعیت کبرا (بهوجانگ آسانا)222
وضعیت ملخ (سالاباسانا)223
وضعیت چرخش نشسته (ماریچی آسانا)224
خم شدن بهجلو در حال ایستاده (اوتاناسانا)225
وضعیت هوشیاری (چیت آسانا)226
تنفس متعادل (پرانا یام)226
نحوهی انجام تنفس متعادل (پرانایام)228
طالعبینی خورشیدی231
خصوصیات متولدین فروردین ماه231
خصوصیات متولدین خرداد ماه236
خصوصیات متولدین تیر ماه238
خصوصیات متولدین مرداد ماه240
خصوصیات متولدین شهریور ماه242
خصوصیات متولدین مهر ماه244
خصوصیات متولدین آبان ماه245
خصوصیات متولدین آذر ماه247
خصوصیات متولدین دی ماه249
خصوصیات متولدین بهمن ماه250
خصوصیات متولدین اسفند ماه252
منابع و مآخذ254
سخن را با ستایش خدا آغاز میکنم که جز مدد از توان بیپایان او، کاری آغاز نشود و به انجام نرسد.
تقدیم به جستوجوگران راه بینش و شخصیت و جوهر اصلی انسان در هر دو سرا، لطف خداوندی توفیق داد تا جملاتی از رسوبات مطالعات خود را بنگارم.
این نوشته محصول پرسشهای متعددی است که من در طول عمر از خود پرسیدهام. البته هر کس کم و بیش از خود اینها را از میپرسد و بعضی نیز به جوابهایی میرسند که یک باره مسیر زندگیشان را تغییر میدهد و برخی نیز به جوابهای نسبی دست مییابند که آن را از اسرار میشمارند و در خود نهفته میدارند. به نظر من، رسیدن به این جوابها، هرچند ناقص، حق هر انسان است و هر که فهم، آگاهی و نبوغش بیشتر باشد، نظرش درستتر بوده و اسرار حیات را به انسانهای کنجکاو تبیین میکند که آیا اندیشه و شعور که جوهر و شکل اصلی پدیدههای هستی است، دارای وجود مستقل و مکانی قابل درک و شناخت، در جهان هست یا خیر؟ آیا میتوان نام دیگر شعور و اندیشه را «روح» گذاشت و آن را ماده و جوهر اصلی حیات و علم هستی به حساب آورد؟ و سؤالهای دیگر...
این سؤالات ذهن مرا مشغول کرد و هر چه کاوش کردم، سؤالاتم بیشتر شد؛ زیرا تعداد سؤالات بیش از جوابها بود. در نهایت، دریافتم که بیشتر استادان بر این نظرند که جهان شعور خاص خود را دارد؛ در واقع، پدیدههای هستی، شکل دیگری از اندیشه بزرگ کائنات است که از الکترونها، نوترون، پروتون و فرتول گرفته تا متاگالاکی کل کیهان را به وجود میآورد.
مسلّماً خود انسان نیز بخش اسرارآمیز بزرگی از شعور بزرگ لایزال هستی است.
من، جرأت کردم با بالهایی ناچیزتر از پشه در برابر شاهین عظیم، بال بگسترانم و در این حیطة وصفناپذیر، تحقیق کنم و جوابهای نسبی خود را از لابهلای گفتههای رهبران فکر و اندیشه، بیرون بکشم و رسوبات آنها را در حد بینش و بضات علمی خویش، بنگارم و نام آن را «انسان کلید اسرار هستی» بگذارم که برگرفته از سخنان بزرگانی است که معتقد بودند: «آن کس که خود را شناخت، رب خود را خواهد شناخت.»
اخیراً تعدادی از دانشمندان، از اخترشناس، فیزیکدان، شیمیدان، ریاضیدان و زیستشناس گرفته تا دانشمندان علوم اجتماعی، به مکتب «گنوسی» پیوستهاند.
مکتب گنوسی مکتبی است که سعی میکند معرفت به خدا را از طریق علمی دریابد و وجود این معمار بزرگ وصفناشدنی را از طریق «علوم در متدولوژی» اثبات نماید.
«گنوسیسیسم» نام فلسفی این مکتب است که مخالفان آن را «آگنوسیسیسم» مینامند و عربها به آن «لا أدریه» میگویند؛ یعنی مکتبی که معتقدند است کسی هرگز به کُنه شناخت و معرفت پروردگار پی نبرده و آن را نخواهند شناخت؛ به همین دلیل، بحث و کاوش در آن را بیهوده میداند.
طرفداران گنوسی با همة علم خود به دنبال کشف جوهر هستی، آغاز آفرینش، نهایت خلقت، فلسفه هستی، مسائل متافیزیک، بقای روح و... میباشد. البته این نظریه، فلسفه جدید نیست؛ زیرا فلاسفه و عرفای ایران زمین همواره از نظر علمی و تحقیقی، غنیتر، پرتوانتر و پردلیلتر و پیگیر قضایای دشوار و مجهول بوده و نظریات و
تحقیقات خود را به صورت شعر و داستان به جویندگان رسانیدهاند. گرچه اظهار عجز و ناتوانی کردهاند، ولی بهیقین به چیزهایی دست یافتهاند.
آنها همواره خاموش بودهاند؛ چنانکه «عطار نیشابوری» عارف شیدا دل ایران زمین میفرماید:
گم شدم در خود چنان کزخویش ناپیدا شدمشبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایهای بودم ز اول بر زمین افتاده خوارراست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
ز آمدن بس بینشان و وز شدن پس بیخبرگوییا یک دم برآمد کامدم من یا شدم
نه مپرش از من سخن، زیرا که چون پروانهایدر فروغ شمع روی دوست، ناپروا شدم
در ره عشق قدم در نه، اگر با دانشی لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده میبایست بود وکور گشتاین عجایب بین که چون بینای نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهیتا کجاستآنجا که من سرگشتهدلآنجاشدم
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهانمن ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم
همچنین «موریس مترلینگ» محقق و اندیشمند معاصر میگوید: اگر چه تحقیقات ما به منزلة متهای است که با آن دائماً چاه نادانی خویش را عمیقتر میکنیم، با این همه، چارهای جز کشف اسرار جهان و حیات نداریم و نباید از تجسس و تحقیق باز بایستیم.
بی مقدار: مقصود اقتصاد
20/6/92
قدردانی
اکنون که به یاری خدواند متعال، این مختصر، آماده چاپ و عرضه به دوستداران شده است، بر خود لازم میدانم مراتب سپاسگزاری و قدردانی خود را به برادر ارزشمند و فاضلم، جناب استاد «سید ناصر امیری» عضو سابق هیئت علمی دانشگاه آزاد زنجان به همراه همسر گرامی ایشان، خواهر دلبندم سرکار خانم «نعیمه اقتصاد» رئیس سابق انجمن فرزانگان زنجان و خواهر گرامی دیگرم، سرکار خانم «فریده اقتصاد» که هر سه عزیز از خدمتگزاران صدیق آموزش و پرورش بوده و در راه پیشبرد علم و دانش و افروختن چراغ هدایت و تربیت فرزندان این مرز و بوم، گامهای مؤثری برداشتهاند و در به ثمر رساندن این مکتوب، یار و یاور این حقیر بوده و از نظر ویرایش و اصلاح آن زحمات فراوانی را متحمّل شدهاند، ابراز دارم.
همچنین از همکاری صمیمانه سرکار خانم «فاطمه کشمیری» که این حقیر را بیدریغ همراهی کردهاند سپاسگزاری مینمایم و برای همه این عزیزان از خالق بیهمتا آرزوی موفقیت دارم.
مقصود اقتصاد
تقدیم با عشق به روان جاویدان مادر نازنینم و پدر فاضلِ ادیب و ارزشمندم جناب «میرزا صالح اقتصاد» مؤلّف کتابهای: ایقاظ یا بیداری در مورد بابیّت و بهائیت، وفای سگ، فنون عکاسی و... . چند نمونه شعر از ایشان، در آخرین چاپ کتاب ایقاظ درج گردیده که برگزیدهای از اشعار ایشان در باب علم، از نظرتان خواهد گذشت.
همچنین تقدیم به روان برادر سالک و بیداردلم «حاج مسعود اقتصاد» و برادر ناکامم «محمدحسین اقتصاد» الگوی نمونة یک معلم شایسته که در عنفوان جوانی، ضمن تدریس در دبیرستانهای زنجان، جان خود را در راه کسب علم و دانش، در بهمن ماه 1353 از دست داد. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
منتخبی از اشعار پدر بزرگوارم در مدح «علم»
هوالعلیم
می نخواهم مثنوی عنوان کنم
مدح و تعریف از علوم جان کنم
علم انسان را رساند بر خدا
علم باشد پیشوا و رهنما
علم انسان را هم از صفّ نعال (1)
میکشاند اوج آن صدر جلال
علم انسان را به دل مدغم (2)شود
دائماً خود مونس و همدم شود
الغرض علم است ناجی ملل
صبر و هم حلم است با علم و عمل
من که عاجز هستم از تعریف
نفس بیعلمیکند توصیف علم
آنچه در ذات تو پنهان هست او
با عمل هم علم گردد پیش رو
گر نباشی بهره بردار از علوم
میشوی در مسلک جهّال و ظلوم (3)
علم باشد بر دو قسم ای ذی شعور
علم ظاهر، علم باطن پر ز نور
علم ظاهر دون آن علم خفا
بر ضلالت میبیفزاید غوی
علم باطن گر شود توأم بدو
دین و دنیا میشود معمور از او
مولوی فرمود در دیوان خود
در خصوص علم ظاهر خود ز جود
علم نحوی سربه سر قیل است و قال
نه از او کیفیّتی حاصل نه حال
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس (1)ابلیس شقی
پس عزیزم جهد کن این علم
با عمل توأم نما، شو پیشوا
علم ظاهر واجب و لازم بود
لیک باید معنوی منضم شود
علم وعرفان الهی گوش دار
آب حیوان را خود از او نوش دار
قلب بر فهم نوای آن بود
خلقت انسان بنای آن بود
می نخواهم بیش از این گفتار من
"اقتصادا" ختم کن این جا سخن
بهر خود هم بر نفوس حق پرست
میبخواه از او تو توفیق الست
28 ربیع الآخر 1343 ه. ق
1) . نیرنگ باز
فایده مطالعه این کتاب و امثال آن، این است که لااقل برای چند لحظه غرور و خودخواهی که از عوامل بزرگ کینهتوزی به یکدیگر میباشد را فراموش کنیم و بفهمیم که در دستگاه آفرینشِ خداوند، میلیاردها موجود آفریده شده که از هر نظر بر ما برتری دارند، با این وصف که چند لحظه ما را از تفکرات دائمی خوراک، پوشاک و خواستههای نفسانی و تحصیل سود مادی و ثروتاندوزی باز میدارد و افکار ما را به طرف عالم لاهوت و به سوی ذات با عظمت خالق خود سوق میدهد و روح و روان و قلب ما را آرامش و صفا میرساند.
شنیدستم که هر کوکب جهانیست
جداگانه زمین و آسمانیست
زمین در گرد این افلاک مینا
چو خشخاشی بود در روی دریا
تو خود بنگر از این خشخاش چندی
سزد تا بر غرور خود بخندی؟
برای درک حقایق هستی باید از جزئیات به کلیات و از کثرت به وحدت پی برد. انسان نمونه کوچک و کلید هستی است که هر چه در اوست در دنیا نیز هست.
کس را پس پرده قضا راه نشد
وز سّرِ قدَر هیچکس آگاه نشد
هر کس ز سر قیاس چیزی گفتند
معلوم نگشت و قصه کوتاه نشد
غزالی
انسان، فقط دارای یک قالب عنصری که نیست شامل اعضا و جوارح باشد، بلکه ورای این بعد مادی و جسمانی، بعد روحانی نیز وجود دارد که منشأ ملکوتی دارد و حامل دَم پروردگار است.
تو خود یک چیزی و چندین هزاری
باید اندیشید که از کجاییم و به کجا میرویم؟ مقصود و مقصد چیست؟ چرا بیهوده راه میپوییم؟ چرا همة فکر انسان صرف خوراک، پوشاک، خواستههای نفسانی و ثروتاندوزی میشود؟ آیا یک لحظه نباید افکار خود را به طرف عالم لاهوت و به سوی ذات باعظمت خالق و معمار وجودمان سوق دهیم؟
اندکی در اندیشه «مولانا جلالالدین» بیندیشیم و کنجکاو شویم. سراینده این اشعار و سرودهای آسمانی «جلالالدین محمد بن سلطان العلما بهاء الدین محمد بن حسین خطیبی بلخی» است که پدرانش جزء حاملان علم و افاضل روزگار بودهاند و خود نیز از نوادر زمان و اعجوبههای دوران است.
وی در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری پا به عرصه وجود نهاد و روز یکشنبه پنجم ماه جمادی الآخر سال 672، وقتی که آفتاب ظهر زردرو میگشت و دامن در میچیند، آن خورشید معرفت، پرتو عنایت از پیکر جسمانی برگرفت و از این جهان فرودین به کارستان غیب نقل مکان کرد و روی در حجاب عزّت و نقاب غیرت حق تعالی برکشید.
مولانا خوانندگان شعرش را غرق در دریای حکمت و معرفت میکند. وی پس از عمری اشاعه علم و دین، با دیدار قلندری موسوم به «شمسالدین محمد بن ملک داد تبریزی» دلش از کف برفت و شیشه صبرش به سنگ بیطاقتی خورد و چون علم عشق را در دفتر نیافت، صفحه دل را با آب شوق از علم قال فروشست و دل به شاهدی که حسنش بسته به زیور نبود، ببست، حجره را از اغیار بپیراست، با دوست به خلوت نشست و در هم ریخت و آنچه میخواست شد.
دیوان عظیم شمس، سی و شش هزار بیت اشعار جانفزا، زاده این بیقراری و
شیفتگی است. به همین دلیل است که نام مولانا در دیوان کمتر به چشم میخورد و شاعر همواره از زبان محبوب خویش سخن میگوید و وجود خویش را در برابر دوست، فنای محض میداند. از این رو دفتر خویش را به نام شمس زینت داده و به یادگار گذاشته است.
زین حلقه بگذریم که سخن دراز میشود.
*
روزها فکر من این است وهمه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بودست مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم علویست من آن میگویم
رخت خود باز بر آنم که بدانجا فکنم
یا مرا بر در خمخانه آن شاه برید
که خمار من از آنجاست همان جا شکنم
خُنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پرو بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یا کدام است سخن مینهد اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد
یا چه شخصی است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرامنزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی
بالله این قالب مردار به هم در شکنم
در میان من و معشوق همین است حجاب
وقت آن است که این پرده به یکسو فکنم
پیرهن میبدرم دمبهبدم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
پیش این قالب مردار چه کار است مرا
نیستم زاغ و زغن طوطی شیرین سخنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم
ای نسیم سحری بوی وصالش به من
تا من از شوق، قفس را همه در هم شکنم
«مولانا»
در جلد اول کتاب راز نوشته «باگون اوشو راجیش» ترجمه «محسن خاتمی» از قول «چوانگ تزد» میگوید:
تور ماهیگیری برای صید ماهی است؛ ماهی را بگیر و تور را فراموش کن. تله برای گرفتن خرگوش است؛ خرگوش را بگیر و تله را فراموش کن.
آنچه را که میخوانید، باور نکنید؛ فقط بخوانید، بدون اینکه داوری کنید که درست است یا غلط؛ فقط بخوانید. این سخنان، تور و تله است. اگر ماهی و خرگوش گرفتید که خوش به حالتان و اگر نه، بدانید که صیاد نیستید و بهتر است به کار دیگر بپرازید.
این مرد خدا میگوید:
فقط درک کن در سکوت و هوشیاری. قضاوت نکن، بحث نکن و تصمیم نگیر که آنچه گفته شده یا نوشته شده، درست است یا نادرست آنچه که درست باشد وارد قلب میشود و آنچه نادرست است خواهد افتاد. نیازی نیست نگران باشی، قلب خودش میداند. مانند انتقال خون است که اگر گروه خون یکسان باشد، دریافت میکند و اگر نباشد پذیرفته نمیشود.
زانکه صوفی را دبیرستان، دل استو اندر آن دل، علم اشیا حاصل است
پیام من نظریه و فلسفه نیست؛ پیام من نوعی دانش تحول روحانی است. بنابراین فقط آنان که مایلند برآنچه که هستند بمیرند و دوباره به چیز جدید که حتی تصورش را هم نمیتوانند بکنند، متولد گردند، مطالعه نمایند.
بعضی اوقات، خواندن یا شنیدن پیامی مخاطرهآمیز میشود، زیرا با شنیدن یا خواندن، نخستین گام برای زایش دوباره برداشته میشود. این پیام در این مختصر، فلسفه نیست که بتوان با آن از شر پرسشهای مزاحم رهایی یافت؛ این پیام از رسوبات افکار چندین ساله بزرگان، عالمان زمان، تیزبینان ژرفنگر و جوهره روزگار که عارفانه در پی یافتن اسرار مخفی حیات بودهاند و عالمانه در هر زیر و بم و پیچوخمی با متانت و وقار، هم خود و هم طالبین را از اسارت نادانی، زبونی، سبک سری و پوچی
رهانیدهاند و از زلال جاری حقیقت کردهاند، میباشد.
انسان مثل تخم مرغ شفاف، در حقیقت پیله بیرونی پوسته ای بیش نیست که شگفتانگیزترین و دلرباترین و سحرآمیزترین هسته را در درون خود جا داده است
«رتوانس» از متفکران علم پنهانی میگوید:
بزرگترین وظیفه ما در دنیا، این است که «من» باطنی خود را پیدا کرده و از هر نکته که بتواند ما را اندکی به سوی او نزدیک کند، استقبال کنیم و عاطل، عمر خود را تلف نکنیم.
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همیگوید سخن
این که گوید از لب من، راز، کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست
در من این سان خودنمایی میکند
ادعای آشنایی میکند
مختصرتر با همه دوری ز من
از نگه با چشم و از لب با سخن
خوش پریشان با منش گفتارهاست
در پریشان گوییاش اسرارهاست
گوش عشق آری زبان خواهد ز عشق
فهم عشق آری بیان خواهد ز عشق
با زبان دیگر این آواز نیست
گوش دیگر لایق این راز نیست
عمان سامانی
«موریس مترلینگ» میگوید:
فکر بدون مغز؟ اگر مغز به میرد فکر هم خواهد مرد؟ آیا فکر، همان روح انسان است؟ روشنایی بدون شمع؟ چگونه میشود شمع بمیرد، ولی روشنایی باقی بماند؟ آیا روح و فکر، تراوشی از ماده میباشد؟
پس همین که ماده نابود شد، روح یا فکر هم محکوم به مرگ است؟
جواب همة این سوالات، در همین مختصر، به اطلاع علاقهمندان صاحب دل خواهد رسید.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار، میان آدمیت
خوروخوابوخشموشهوت، شغباستوجهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت
به درآی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
سعدی
سپاس و ستایش خداوندی را سزاست که لحظهای نظر عنایتش را از بندگان خود برنداشته و توفیقات و تأییدات خود را شامل حال مجاهد حقیقی و پویای حقیقت نموده و مینماید.
هرگونه تعریفی که درباره عظمت او میشود، در حقیقت تعریف ناقص فرد است نه ماهیت و هویت او.
ما چون فانی هستیم میگوییم خداوند جاویدان است، چون نادان هستیم میگوییم خداوند داناست و چون نمیتوانیم درهمه جا باشیم میگوییم خداوند در همه وقت و همه جا است. این تعریفهایی که ناشی از کوتهی فکر، نادانی و نقصان ماست، خداوند را معرفی نمیکند؛ حتّی بزرگترین افکار جهان هم نمیتواند ماهیت و هویت او را فرض و تصور نماید. با این که ما نمیتوانیم هرگز به اسرار بزرگ هستی و الوهیت دست یابیم، اما نباید از کسب معلومات باز بمانیم تا حداقل از میزان جهالتمان اندکی کاسته شود. سخنان بزرگان اهل معنی و استادان، بدون شک به ما کمک میکند تا اندکی چشم و گوشمان باز شود، بنابراین، نباید بدون مطالعه و تحقیق، آنها را دور بیندازیم و
رد کنیم.
خداوند عین هستی است که به وسیله خود، جاویدان است و هیچ کس نمیتواند او را بشناسد. او علت بدون علت همة علل است. او از همه قدیمیتر، مجهولتر و مرموزتر است. هر چه هست اوست و هرچه وجود دارد در اوست. او روح همیشگی همة موجودات است و قابل شناسایی نیست. او مجموعهای از همة اشکال و ارواح مادی و غیر مادی است. هر چه از مادی، معنوی، صوری و باطنی وجود دارد، از او و در او میباشد.
او منحصر به فرد و اصل اولیه ایجاد همه چیز است. نام او «نه، نه» میباشد؛ برای اینکه نمیتوان نامی برای او تعیین کرد. همانگونه که دریا فقط از عمق دریا و فضا از وسعت فضا مطلّع میباشد، فقط خدا میتواند خودش را بشناسد نه کس دیگری. او از هر چیزی پنهانتر، در عین حال از همه چیز آشکارتر است.
این دنیا و جهان هستی، خود اوست، اما در عین حال خود او نیست. او مدیر و معمار آفرینش است که در تصور ما نمیگنجد؛ بنابراین انسان باید صورت بر خاک نهد و به عجز و نادانی خود اعتراف کند.
وقتی به آسمان نگاه میکنیم در این تصور هستیم که هر چه ما میبینیم همان است؛ اما محال است آسمان به این شکل باشد که ما میبینیم و محال است که ستارگان آسمان آنطور که مشاهده میکنیم دور یکدیگر بگردند و حرکات یکنواخت را برای همیشه تکرار کنند.
اگر چنین بود که آسمان و ستارگان این شکل را داشتند و ملزم بودند این حرکات را برای همیشه تکرار کنند، لازمهاش این میشد که جهان را کسی آفریده باشد که عاشقِ بزرگی و جاهطلبی است؛ اما میگوید که خداوند نه خواهان جاه و مقام است نه میخواهد تفریح کند، زیرا جاهطلبی و علاقه به نوع، از نواقص ما انسانهاست. تردیدی نیست که گردش ستارگان در فضای بیپایان، برای هدف به خصوصی است که در میدان فهم و درک ما نیست و جهان شکل دیگری دارد که نقص دید ما آن را به
این شکل میبیند.
انسانهای خداجو بیش از دوازدههزار سال پیش از میلاد در هندوستان، مصر، چین، مکزیک و بعضی جاهای دیگر، خدا را به نوعی تصور میکردند که ذهنیّت آنها به تصویر میکشید.
مثلاً وقتی که کودکی از یک دختر باکره متولد و بزرگ میشد و مردم را هدایت میکرد، او را تجلی خداوند یا روحالقدس میدانستند یا حلول خداوند را در جسم او تصور میکردند. مقصود فقط حضرت عیسی(ع) نیست.
در کتاب دروازه زندگی و مرگ نوشتة «موریس مترلینگ» آمده است:
اولین کشیش مسیحی که برای تبلیغ به کشور چین رفت و در آن جا در مورد تولد حضرت مسیح از دختر باکره سخن میگفت، با حیرت متوجه شد که فردی بهنام «قوه که» چینی در 3468 ق.م از یک دختر باکره متولد شده است و چینیها حلول خداوند را در جسم او پذیرفته و او را ستایش میکنند. هم اکنون نیز اگر یک روحانی مصری که در دوره اهرام زندگی میکرده است، ناگهان زنده شود و قدم به اریکه روم بگذارد و تابلوی «رافائیل» نقاش ایتالیایی را ببیند که در آن حضرت مریم طفل خود مسیح را در آغوش گرفته است، گمان خواهد کرد که او «هوروس مصری» است؛ چرا که او نیز از باکرهای بهنام «ایزیس» متولد شده و مصریها حلول خداوند را در کالبد او پنداشتند و او را ستایش کردند.
همچنین در هندوستان «دواکی» باکرهای که از او «کرشنا» یا «کریچنا» متولد شد و او تجلیگاه خداوند یا روحالقدس است. (1)
همچنین در بابل دوشیزة باکرهای بهنام «ایستار» طفلی به نام «تامور» به دنیا
1) . برای اطلاع بیشتر به کتاب دروازه زندگی و مرگ نوشتة موریس مترلینگ، ص398 مراجعه کنید.
آورد. مردم معتقد بودند که خداوند در جسم او حلول کرده و او به قصد فداکاری در راه تعلیم و تربیت بشر ظاهر شده است.
افراد بشر از زمانهای گذشته قبل از تاریخ در جستوجوی خالق خود بودند و حتی حضرت مسیح(ع) را پسر خدا و یا خود خداوند میپنداشتند. بعد که کریشنا و بودا را در قرن پنجم قبل از میلاد ظهور کرد، در مقام تجلیگاه خدا، پرستیدند.
اثبات وقوع این حوادث بیفایده و از بحث اصلی خارج است، زیرا مطلب از شدت وضوح، نیاز به دلیل ندارد؛ فقط کنایهای بود که بشر بهدنبال خدا بوده و تا امروز هر کسی به نوعی و به سلیقهای که ساخته و پرداخته ذهنیت اوست، خدا را تصور میکند.
هر کسی از ظن خود شد یار مناز درون مـن بجست اسرار مــن
هر محقق یا هر کس که فکر منطقی داشته باشد، اگر خداوند را در وجود خویش پیدا کند، یک مسیح یا بودا یا کریشنا و یا حتی بالاتر از آنها خواهد بود؛ ولی ما هنوز او را در خویشتن نیافتهایم، یعنی نه سعی کردهایم و نه طالبش بودهایم، زیرا اگر یافت شود، حلول خوبیها فقط در جسم بدون کینه و غرور بهوجود میآید، بهطوریکه هرگز دنبال اعمال زشت و پلید نخواهیم رفت و برعکس مرتکب اعمال نیک خواهیم بود و همنوعان خود را که بیخبرند، به نیکی راهنمایی و از زشتیها دور خواهیم کرد. سپس صفات خداوندی میگیریم، به او نزدیک میشویم و چشم و گوش و زبان او خواهیم بود. البته این استعداد به خواست و اراده اوست.
فیـــض روح القدس ار بار مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
اندیشمندان صالح عقیده دارند اساس هستی انسان، همانا هستی باطنی یا ملکوتی اوست، اما این جسم او را از مبدأ خویش جدا کرده و به محض این که فوت کرد و روح از جسم جدا و از صورت اولی خارج شد، طبعاً به مبدأ اول خود برمیگردد و به خداوند و اصل خود واصل میشود.
مولانا نیز میفرماید:
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم کانا الیه راجعون
در مکتب وداء قدیم هندوستان باستان آمده است که در مبدأ بیش از دو چیز نیست: یکی آتمان و دیگری برهما.
آتمان عبارت از «من» میباشد که هستی را پر کرده و همان خود هستی است. برهما عبارت است از من کوچک است که از هستی به وجود آمده و باز به او برمیگردد. بدین معنی که وقتی انسان از وضعی که داشت تغییر کرد، یعنی مرد و از اوی سابق آن چیزی که هرگز از بین نمیرود و باقی میماند در واقع آن چیز (آتمان) یا (روح) میباشد که فناناپذیر است.
برهما یعنی جسم ماده که تولد و مرگ دارد و سبب جدایی تو از آسمان است. ارتکاب اعمال زشت و عناصر ناپاک و پلید، مانع پیوستن و وارد شدن به عرصه ملکوت است. برای رسیدن به ذات پاک اصلی خویش، باید مراحلی را طی کند و بر اثر حلولهای متوالی، تصفیه و تزکیه شده تا لایق جانان و شایسته الحاق به آستان حضرت دوست گردد.
بعد از طی مراحل، وارد وادی نیروان (فنای بالله) میشود. نیروان ذات خدا نیست، بلکه مرحلهای است که وقتی روح به آنجا رسید از همة آلودگیهای مادی، پاک و منزه شده و هرگونه احساس نفسانی زمینی را از دست میدهد و به همة قوانین مرموز هستی آشنا میشود.
آنچه باعث رستگاری انسان میشود، زهد، دل کندن از زینت های دنیوی، غلبه بر شهوت و کسب معرفت است و این همان است که انسان را به نیروانا میرساند.
ماده عبارت است از جدا شدن موقتی قسمتی از روح که از ذات پاک خداوند میباشد و چون از خداوند جدا شده و پریشان است، میخواهد خود را به او برساند.
مولانا فرمود:
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
بنابراین، ماده از مراتب پست برای وصول به ذات خداوند حرکت میکند؛ از جمادی به گیاه، از گیاه به حیوان و بعد در جسم انسان حلول میکند. در هر یک از این مراحل، ماده بیش از مرحله قبل مصفی میشود و پس از مرگ نیز چند مرحله را طی میکند تا به فنابالله یا مبدأ خود، که به طور موقت از او جدا شده بود، برسد.
مولانا میفرماید:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان سر زدم
مُردم ار حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملائک بال و پر
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر و هم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم کانا علیه راجعون
قوانین «منو» (1)یا «شاس ترا» ( قانون طریقت و رستگاری)
ریک وداء کتاب مذهبی و باستانی هندوستان، توسط چند تن از خاورشناسان قرن هشتم قبل از میلاد و بنیانگذاران و مؤلفان ریک وداء به نامهای دکتر «روت» و «امل برون» از دانشمندان بنام فرانسه که دارای 350 متن است، توسط این دو مرد بزرگ ترجمه و تألیف شده است. کتاب ریک وداء مطمئنترین کتاب از لحاظ جمعآوری معتقدات و ادوار ماقبل تاریخ راجع به مبدأ کل که بزرگترین اسرار جهان است و همچنین از روش، رستگاری، خودشناسی و جوهر حقیقی هستی سخن میگوید. تاریخ دقیق تألیف آن مشخص نیست؛ با وجود این از روی تخمین و با در نظر گرفتن قدمت
1) . منو تصنیف و سرودهای مذهبی برگرفته از کتاب ریک وداء قدیمی ترین کتاب مذهبی هند باستان است . ریک وداء کتابی است که هر یک از قوای طبیعت را خدا میداند و آنها را مورد تفسیر قرار داده و مبدل به توحید کردهاند که این خدایان تحت فرمان یک نیرو واحد که مبدأ کل و قابل شناسایی نیست قرار دارد و در قسمتی از آن به نام جور وداء معتقد به وحدت وجود است.
مذهب هندوستان، به احتمال قوی باستانیترین مذهب جهان است که حتی تاریخ تقریبی هم نمیتوان تعیین کرد.
«پروفسور ماکس مولر» دانشمند نامی آلمانی در مورد دین زرتشت و کتاب اوستا که راجع به ایرانیان باستان میباشد، قدمت آن را به 2500 سال قبل از میلاد نوشته و مبدأ سومین مذهب بزرگ جهان باستانی است که از مذهب وداء و مصریها، دومین مذهب باستانی سرچشمه گرفته است.
وی میگوید:
خداوند تنها وجودی است که به وسیله جوهر حقیقت خود بقا دارد و همه چیز را آفریده؛ ولی خود او به وجود نیامده است. او جوهر منحصر به فرد است که نمیتوان او را شناخت و بدان نزدیک شد. در حالی که هستی از خود او بهوجود آمده، او متّکی به خودش است...
در قوانین منو نوشته شده است:
تصفیه روح بعد از مرگ، برای وصول به مبدأ دارای مراحل زیادی است و مجازات یا پاداش در مراحل مختلف نصیب روح میشود. خود روح است که خویش را مجازات میکند یا پاداش میدهد. روح دوستی جز خود ندارد، پناهگاهی جز خدا برای او موجود نیست و بهترین رفیق انسان روح اوست.
اشخاص معیصتکار میگویند: هر کاری بکنیم از نظر دیگران پنهان است و کسی ما را نمیبیند؛ ولی باید بدانند که خداوند ناظر اعمال خوب و بد آنهاست.
همچنین روح همواره شاهد اعمال انسان و نگران آن میباشد؛ یک قاضی سختگیر است و با هیچ عذری، از مجازات صرف نظر نمیکند.
پروفسور ماکس مولر در کتاب وداء مینویسد:
خود را بشناس؛ یعنی سعی کن تا بدانی موجودی که تو را به وجود آورده و تکیه گاه و اساس همه چیز تو میباشد، کیست؟ و کوشش کن که این مقام و ذات پاک و باعظمت خداوند که در وجود تو پنهان است را درک و پیدا کنی.
در منو آمده است:
هدف ما در زندگی باید این باشد که بتوانیم در مقابل خواستههای نفسانی مقاومت و از پلیدیها دوری کنیم؛ روح خود را به مراتب عالی سوق دهیم تا روحمان مجبور نشود که برای تصفیه دوباره به این زمین بازگردد و در اجسام مادی خشن حلول نماید.
و در ادامه میگوید:
بدانید که روح هیچ یک از شما به وسیله دعا به خدا واصل نخواهد گردید، مگر این که با توشهای از اعمال نیک این زندگی را ترک کنید. در بین اعمال نیک از همه بهتر صدقه دادن، احسان به پدر و مادر و بستگان، معلمان و کسانی که بیدریغ به شما خدمت کردهاند، نوعپروری، عدم کینه و خودخواهی است.
در جای دیگر از قول کریشنا میگوید:
هر صدمه و آزاری که به دیگران بزنیم، همواره با ماست؛ به خصوص شکستن دل کسی. همان طور که سایه ما هرگز ما را ترک نمیکند، این اعمال هم ما را ترک نمیکند.
به زمین توجه کنید که مادر همه موجودات است؛ با این که بهوسیلة شخم زدن او را میشکافیم و آن را لگد مال میکنیم نه تنها اعتراضی نمیکند، بلکه در عوض به ما محصولات خوب میدهد. ما هم همین طور باید در قبال بدی، نیکی کنیم. این صفات خداوندی در بندگان صالح و منزّهش وجود دارد.
هر کسی که وظیفه خود را فقط برای رضای خدا انجام دهد، بدون این که در انتظار پاداش دنیوی و اخروی باشد، به طور قطع و یقین به سعادت جاویدان و به ملکوت اعلی خواهد رسید.
در جای دیگر آمده است:
اگر کسی عمل خیری انجام دهد و منتظر پاداش در این دنیا و دنیای دیگر باشد ذی نظر است؛ اما اگر عمل خیری انجام دهد بدون این که منتظر پاداش باشد و فقط خداشناسی او را وادار به آن عمل بکند، غیر ذی نظر میباشد و
اوست خلیفه خدا در روی زمین و دارای صفات حسنه میباشد.
قدری راجع به این مطلب که هزاران سال پیش نقل شده است، تعقل کنیم تا بفهمیم که آنها چه افکار بزرگی داشتهاند.
الف. هرکس که میتواند باید با صدقه، خیرات و بخشش، خود را تطهیر کند.
ب. دست صنعتگر، کشاورز یا هر کارگر هنگامی که مشغول کار هستند، پاک و مقدس است.
ج. یک زن جوان بافضیلت که همواره شوهرش را مثل خداوند بپرستد، با اینکه شوهرش بدرفتار و با زنهای دیگر رابطه داشته باشد، قطعاً جزء نیکان خواهد بود و سعادت جاویدان خواهد داشت.
د. هر کس زنش را اذیت کند، مثل این است که مادرش را اذیت کرده است.
ه. اشکهای زن، هنگامی که از ستم و بدرفتاری مرد گریه میکند، آسمان را از آن مرد خشمگین میکند.
بسیاری از پندهای مفید از ریک وداء و نصایح اخلاقی اجتماعی از متنهای منو که هزاران سال پیش قبل از این که مذهبی رسمی در جهان ظهور کند، وجود داشته است.
در جای دیگری از منو آمده است:
رستگاری را نمیتوان از کسی آموخت یا تقلید کرد. اگر انسان خود طالب باشد که طریق ذهن آن را پیدا کند، مطمئناً از آن دست نخواهد کشید. در این مرحله، روح انسان تصفیه شده و مسلّم است که مراحل تکاملی را طی میکند تا مرتباً بالا برود و به درجات عالی برسد.
انسان عبارت است از پرتوی از علت بدون علت که مبدأ کل است. به بیان دیگر انسان عبارت است از روحی که به طور موقت در جسم حلول کرده و جنبه مادی پیدا کرده است.
«دکتر رئوف عبید» رئیس دانشکده قاهره در کتاب انسان روح است نه جسد، به ترجمه «کاظمی خلخالی» میگوید:
جسد خاکی فقط به منزلة یک ردای کهنه است که روح به خود پیچیده. آیا سزاوار است که ما کسی را که ردا پوشیده، ولو این که این ردا از بهترین پارچهها باشد، او را ردا بشناسیم یا درّ گرانبهایی را به نام آن صندوق که محتوی آن درّ است، بشناسیم؟
چیزی که ذات ناطقه ما را مجسم میکند، فقط روح است؛ اما جسم مادی نشان دهنده نموّ ما در طبیعت و تا دم مرگ قالب روح میباشد و رابطهای با انسان بودن ما ندارد. روح چیزی است که به آدمی شخصیت میدهد وحقیقت عقل و اخلاق وی را هم تحقق میبخشد. موضوع خیلی واضح و روشن است که جسد بدون روح، چیزی جز یک مشت استخوان و گوشت و عضلات مادی نیست و جوهر و حقیقت انسان، روح است که سازنده جسد هم میباشد.
دو فیلسوف بزرگ «بیلر پاسگال» و «رنه دکارت» میگفتند:
بین روح و جسد فرق بسیاری است، زیرا هیچ کدام از صفات مادی به نفس منسوب نمیشود، همان طور که هیچ یک از صفات جسد، به روح انسان شبیه نیست و میافزایند: انسان اعجوبهای است که با پیدایش خود، همه قوانین را به هم زده و به همه موجودات حکم میراند. آیا بینش تدبیر، جسد است یا روح؟
دو فیلسوف علم طبیعی و کلیه مراجع روحی، به طور اجماع به این مسئله معتقدند که برای هر جسم سخت، دو جزء وجود دارد که یکی مادی و دیگری اثیری میباشد.
«جمیس جینر» و «راسل» از دانشمندان و متفکران انگلیسی، ثابت کردهاند که عقل ما مستقیماً به واسطه امواج مخصوص خود در ماده اثر میکند و گفتهاند در پشت سر هر ماده عقل است که به طور دائم با پرتونها و الکترونهای خود در ماده اثر میکند.
باز هم در اکتشافات خواب مغناطیسی و نتایجی که از آن ناشی میشود، نشان داد که فکر و اندیشه میتواند جدا از زمان و مکان بهطور مستقل عمل کنند و این کشف حاکی از این مسئله بود که احساس بدون استفاده از آلات مادی مستقلاً عمل میکند.
نظر انیشتین هم همین است.
این کشفها مهمترین مقدمات برای اثبات ادامه حیات بعد از مرگ جسد مادی است و یک حقیقت علمی و مسلّم میباشد.
علمای فن علم روح میگویند:
قانع کردن فلاسفه و دانشمندان مشکل نیست، بلکه مشکل اصلی قانع کردن انسانی است که فقط به موضوعاتی اعتماد دارد که در حدود درک و حواس اوست و چون حقایق روحی بالاتر از درک و احساسات اوست، به آنها اعتماد زیادی ندارد.
پرفسور «سر آلفرد راسل والاس» دانشمند بزرگ بیولوژی، درباره کشفیات علم روحی جدید گفته است:
عدهای از علما در گذشته اکتشافات روحی را غیر معقول توصیف میکردند؛ اما امروز این غیر معقول نه فقط به مرحله معقول رسیده، مورد قبول بیشتر علما و منکرین روح هم میباشد.
«افلاطون» حکیم معروف یونان، نظریة معروف خود را موسوم به «تصور» یا «وهم» از عقیده ایرانی اقتباس کرده است. وی میگوید:
هر چیز دارای دو موجودیت است: اول موجودیت وهمی و دوم موجودیت ذاتی محسوس. هر چیزی قبل از این که به وجود بیاید، در وهم وجود داشته و بعد دارای موجودیت محسوس و مشهود شده است.
«بروس» دانشمند، متفکر و منجّم علوم مخفی، اهل بابل و از روحانیون وقت، تاریخ وطن خود را به زبان یونانی از کتابهای ما قبل تاریخ نوشت و چون قادر بود خط میخی بابلی را بخواند، از کتابهای موجود آن زمان استفاده کرده و از کتابهای معبد بابل برای نوشتن تاریخ، انتقادهای فراوانی کرد.
متأسفانه بیشتر این کتاب که از گرانبهاترین کتابهای عقایدی نجومی و روحی بود، از بین رفت و جز چند قطعه رساله که جمعی از مورخان و فلاسفه برای تحقیق حفظ کردند، در دسترس نیست.
بروس، فیلسوف صدیق و معتبرترین مورخ راستگو در کتاب خود از نهادی متضمن شرح وقایع دویست و پانزده «میریاد» استفاده کرده است. هر میریاد بهمدت ده هزار سال است که بررسی حوادث دو میلیون و صد و پنجاه هزار سال را در کتاب خود نوشته است. متأسفانه بیشتر آنها محو شده و همة چیزهایی که راجع به نجوم، جغرافیا و افکار علمای روحی بود، اکثراً نابود شده است. با وجود این، از قطعاتی از این کتاب که از بروس باقی مانده و کتیبههایی که علمای جدید نوشتهاند، توانستهاند از آنها استفاده کنند.
بهطور کلی به بقای روح پس از مرگ جسم اعتقاد داشته و با دلایلی منطقی و آزمایشهای مدیومی به این نتیجه رسیده بود که روح دارای احساس بدون استفاده از آلات مادی است. روح باقی میماند و جسم تبدیل میشود.
موریس مترلینگ میگوید:
اندیشمندان و متفکران علوم غیبی در روایات مختلف اظهار کردند که ادوار باستانی مذهبی در صدد برآمدند تا بدانند دنیا چگونه به وجود آمده است و به کجا خواهد انجامید، سرنوشت بشر در جهان چیست، خداوند که همه چیز را آفریده، کیست، روح و جسم و خیر و شر کدام است و برای چه باید وجود داشته باشد و....؛ اما راهی پیدا نکردند. آنها به نظریه دکارت، فیلسوف اروپایی که سیصد سال پیش همین نظریه را گفته است، روی آوردند.
دکارت گفته:
اگر نتوانیم مجهولی را شناسایی کنیم، باید در صدد شناسایی جزئی از آن برآییم و اگر نتوانستیم آن جزء را هم بشناسیم و درک کنیم، باید آن را به قسمتهای کوچک تقسیم کنیم و یکی از آنها را مورد تحقیق و معاینه قرار دهیم. نباید انکار کرد که همه یا اکثر پیشرفتهای علمی انسان، در سه قرن اخیر، از تبعیت کردن از این فلسفه است و با مطالعه در اجزای کوچک اجسام، توانستند بفهمند در دل یک ذره، نیروی بزرگ و مخوفی نهفته است که اگر رها شود، برای انهدام این کرة خاکی کافی است.
مولانا فرمود:
آفتابی در دل ذره نهان
وای اگر آن ذره بگشاید دهان
ذره ذره گردد افلاک و زمین
پیش آن خورشید چون جست از کمین
این نتایج از پیروی از فلسفه دکارت حاصل شده که برای درک حقایق علمی باید از جزئیات به کلیات پی برد (از کثرت به وحدت).
البته یونانیها قبل از دوره سقراط از فلسفه دکارت اطلاع نداشتهاند، ولی روح کنجکاو و فکر و استدلال آنها این طور اقتضا میکرد که جهل خودشان را به قطعات کوچک و قسمتهای مجزّا تقسیم کنند و باز هر قسمتی را که درباره آن احساس جهل میکنند به قسمتهای دیگر تا روزی همه چیز به حقیقت نزدیک شود.
دانشمندان یونانی میکوشیدند که با دلیل علمی و ریاضی راه به مبدأ پیدا کنند، ولی راهی پیدا نکردند و عاقبت به بن بست رسیدند؛ همانطور که هندیها و مصریها قبل از آن رسیده بودند. نظر علمای متفکر علم پنهانی که راجع به مبدأ به نتیجهای نرسیدند، همان نظریات علمای هندی از مذهب وداء بوده که خداوند نه نامحدود، است و نه محدود زیرا اگر نامحدود باشد، لازمهاش این است که ابتدا، انتها و مرکز داشته باشد و چیزی که ابتدا و انتها و مرکز ندارد غیر موجود است.
یکی از اندیشمندان متفکر یونان به نام «گز نوفان» (1)اول میگوید:
خداوند نه دارای حرکت است و نه دارای سکون، زیرا اگر حرکت داشته باشد لازمه اش این است که از جایی و مکانی حرکت کند و هر گاه سکون داشته باشد باز هم اشکال پیش میآید، زیرا ما نمیتوانیم سکون و استنباط را تشریح کنیم. خلاصه ما نمیتوانیم خداوند را توصیف کنیم و بگوییم او چگونه است.
در جای دیگر به شاگردانش چنین میگوید:
تا امروز کسی پیدا نشده و شاید پیدا نخواهد شد که حقیقت را درک کند. اگر کسی حقیقت را یافت، بهیقین به اسرار پی برده، در حالی که حقیقت دریافتی
1) . گز نوفان، حکیم و فیلسوف یونانی و مؤسس مکتب فلسفی اله (elee) در اواخر قرن ششم قبل از میلاد، متولد شد. وی به مخالفت با خدایان یونان برخاست و به خدای واحد معتقد گردید.
انسان نسبی و به اندازه بینش و قوه ادراک خویش است. هر حقیقت ادراک شده بشر در همه حال نسبی است نه مطلق. اوست بینیاز، مجهول و غیر قابل درک و توصیف.
در کتاب باستانی هند قدیم در تأیید این مطلب چنین آمده است:
در مسلکهای عرفانی اشاره میکنند اگر کسی به حقیقت رسید و آن را شناخت، نمیتواند به دیگران بیاموزد و شاید خود او هم نداند که به حقیقت، یعنی به خداوند واصل شده است، زیرا دارای کالبد دیگری میشود و ماهیت جسمی او که هیچ، بلکه ماهیت فکری او هم تغییر میکند.
بنابراین الفاظ ناقل معانی نیست. حقیقت را نمیتوان با الفاظ به کسی منتقل کرد. از طرفی آن حقیقت بازیافته فکر و اندیشه ناقص بشر است؛ پس باز مطلق نیست، اما به ادراک و فکر دیگران برتری دارد. حقیقت را نمیتوان به کسی منتقل کرد، زیرا هر نفسی باید حقیقت را خودش دریافت کند.
آیا لیست غذای لذیذ میتواند گرسنه را سیر کند؟ او با خواندن لیست غذا سیر نمیشود؛ برای رفع گرسنگی نیاز به خوردن غذا است. با شنیدن الفاظ و واژهها، حقایق گم میشود و شخص گمراهترمیشود.
جسم خاکی تا حدی به کمک علوم طبیعی و آزمایشهای مختلف شیمیایی در مطالعاتی که زیستشناسان کردهاند، شناخته شده است. اکنون بشر در صدد شناخت انرژی خود است و میخواهد بداند بعد از مرگ، بدن و انرژی به کجا خواهد رفت؟ آیا انرژی همان روح است؟ آیا من اصلی است؟
چون روح هنوز شناسایی نشده، بهتر است این واژه را فقط با کلمه انرژی نام ببریم. هنوز برای دانشمندان واضح نیست که روح چیست. هر نوع اطلاعات و شناسایی متفکران و اندیشمندان در هر مقام و موقعیت علمی، تعبیر شخص اوست نه حقیقت. اگر همان اطلاعات و شناسایی خود را در اختیار بشر بگذارند، کمکی به حال آنها نخواهد شد، زیرا در متافیزیک، الفاظ مطلقاً معنا را منتقل نمیکنند و او را از حقیقت دور میکنند.
«رودلف آشتی نیر» از متفکران علوم غیبی و محقق در متافیزیک میگوید:
این تحقیق و کاوش در مشرق زمین با ریاضت انجام میشود. فرق بین ریاضت مشرق زمین با ریاضت مغرب زمین این است که ساکنان مشرق بهخصوص هندیها در حال خلسه در درون خود کاوش میکنند، ولی مغرب زمینیها در حال بیداری، هوشیاری و حرکتی (یوگا) در جسم خود کاوش میکند.
رودلف آشتی نیر پس از تحقیق و مطالعه دقیق با اعتماد و یقین فرمولی را توضیح میدهد که نتیجهبخش و امیدوارکننده است. وی میگوید:
در کالبد ما اعضایی وجود دارد که در حالت عادی ما از خواص آنها بهرهمند نیست، ولی بهوسیلة تمرین و ورزش و یوگای روحی که موسوم به ریاضت است، اعضای مزبور را بیدار، خواص خود را ظاهر و ما را با دنیای دیگر و حیوانات و جمادات و حتی با ذات الوهیت مرتبط میکند.
اولین کسانی که بر اثر ممارست و تمرین توانستند اعضای خفته بدن خود را بیدار کنند و به این وسیله با دنیای دیگر ارتباط برقرار کنند، جوکیهای هندوستان، مخصوصاً جوکیهای معروف به سوترا یا همان مرتاضهای هندی هستند.
رودلف آشتی نیر میگوید:
یکی از اعضایی که بر اثر تمرین بیدار میشود، عضوی است نزدیک نای که در حالت عادی از آن استفاده نمیکنیم و از وجودش بیخبریم؛ ولی وقتی که بر اثر تمرین بیدار شد ما بهوسیلة آن عضو میتوانیم به افکار باطنی همه افراد پی ببریم و قوانین باد، باران، طوفان، زلزله و سایر قوانین طبیعت را کشف کنیم و بهیقین بگوییم که چه موقع زلزله خواهد شد یا باران خواهد بارید و... .
دکتر آشتی نیز اضافه میکند:
در نزدیکی قلب ما عضوی است که در حال عادی خوابیده و عاطل است و وقتی بیدار شد ما میتوانیم بهوسیلة آن با حیوانات و جمادات ارتباط برقرار کنیم، از قوای آنها به نفع خود استفاده کنیم، بر اثر خواص همین عضو، شریک زندگی دنیا باشیم و به تعبیری دیگر زبان حیوانات و جمادات را
بفهمیم.
نیز عضو دیگری در پایین معده میباشد که با همان توضیحات بالا با تمرین و ریاضت و دوری از پلیدیها میتوان آن را بیدار کرد . به این ترتیب اطلاعات ما در امور و اسرار دنیوی زیادترخواهد شد و ما میتوانیم با خاطری آسوده، روح خویش را از زمین به سایر کرات و کهکشانهایی که خارج از کهکشان ما هستند، ببریم و در واقع طی الارض ماوراء کنیم.
ما سمیعیم و بصریم و خوشیم با شما نامحرمان ما خامشیم
رودلف آشتی نیر فقط به ذکر فهرست اکتفا نمیکند، بلکه در کتاب خود موسوم به ریاضت یا شناخت دنیای دیگر چگونگی تمرین و ممارست و راه پیدا کردن هر یک از این اعضا را به خواننده ارائه میدهد.
سؤال این جاست که رودلف آشتی نیر با توضیحات دقیق و اعتماد به نتایج قطعی دستورهای خویش، چرا خودش با این همه ذکاوت و بیداری و مشتاقی پیش قدم در این ریاضت نشده و چرا با این قواعد ساده، خود به مقام شناسایی تمام اسرار و مقام الوهیت نرسیده است؟
او توضیح میدهد:
فقط ریاضت و تمرین و ممارست و دوری از خواستههای نفسانی کافی نیست، بلکه کسی که خود را برای این کلاس آماده میکند، باید قطب و مرشد خردمند صلاحیتداری را پیدا کند و تحت نظر و تعلیم او ریاضت و تمرینها را انجام دهد. پیدا کردن یک قطب روشن ضمیر و مرشد کامل و صلاحیتدار کار آسانی نیست.
در تأیید گفتههای والای آشتی نیر، رویدادی توضیح داده میشود که امید است مورد توجه خوانندگان قرار بگیرد و بدانند اینها افسانه نیست، بلکه یک واقعیت محض است که بشر قادر به انجام آن است.
سعدی میفرماید:
اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
پرفسور «عنقا» میگوید: (1)
در حسین آباد اصفهان میهمان یکی از اقوام بودیم. سخن از همه جا در میان بود. پسر میزبان ضمن صحبت، به مناسبتی گفت: تابستان سال قبل که به همین ییلاق آمده بودیم. یک روز دوستان گفتند شخص ژولیدهای این جا پیدا شده که از غیب خبر میدهد و پیشگوییهایی برای ما کرده که همه صحیح بوده است. چون من از «مانیه تیسم» بیاطلاع نبودم، خیلی مایل به ملاقات او شدم و خواستم او را ببینم.
بالاخره او را آوردند. سلام کرد و نشست. وضع ظاهر او کاملاً ژولیده و لباسش مستعمل و به جای کلاه پارچهای پاره و کهنه به سرش پیچیده بود. من از اعمال مانیه تیسم مطالبی گفتم که بداند من اهل فن هستم و ضمناً هنر خود را نپوشاند، ولی او کماکان ساکت بود و سر به گریبان و بیاعتنا به گفتههای من بود.
بالاخره بعد از چند دقیقه نیت خود را با صراحت و بیحوصله بیان کرد. من با تواضع درخواست کردم که به ما هم چیزی بیاموزد. باز اعتنایی کرد . بعد از لحظهای افتخار صحبت داد و گفت: چه مطلبی بیان کنم؟ گفتم: میخواهم به منزل ما بروی و از حالات اهل بیت ما خبری بدهی. کمی مکث کرد و با حرکت سر قبول کرد و در همان محل که نشسته بود سرش را روی زانو نهاد و پس از مختصر سکوتی گفت: در حال رفتن هستم. همه خط سیر خود را تا پشت عمارت ما نقطه به نقطه بهطور صحیح گفت و جلو رفت. بعد گفت: به عمارت بزرگ و باغی رسیدم و فلان خیابان باغ را پیمودم و الان پشت دالان اندرونی هستم. در این موقع پرسید: اجازه میفرمایید به اندرون داخل شوم؟ گفتم: بفرمایید.
دالان در قدیم مثل حیاط خلوت بود که پس از طی آن، وارد حیاط ساختمان
1) . کتاب از جنین تا جنان.
میشدند.
وارد اندرون شد. نشانی ساختمان و اوضاع آن جا را مو به مو درست بیان کرد. سپس گفت: خانم جوانی در کنار نهری که این جاست روی قالیچه نشسته و پاهای خود را شسته و خدمتکار حوله در دست آماده است که پای خانم را خشک کند. در ایوان خانم مسنّی نشسته و خدمتکار قلیانی آورده که او بکشد. از خانم مسن پرسیدم: آقا کجاست و حالش چطور است؟ گفت: آقا به حسین
آباد رفته حالش خوب است. بعد پرسید: دیگر کاری ندارید؟ گفتم: نه.
گفت: برگشتم و از دالان بیرون آمدم، از باغچه هم خارج شده و اکنون در راه حسینآباد هستم. بالاخره همانطور که وقت رفتن از نقاط خط سیر خود نشانی میداد، در برگشتن هم یکی پس از دیگری گفت و گذشت تا رسید پیش ما. گفت: الان این جا هستم و سر از زانو برداشت و ساکت نشست. او را به خوردن ناهار دعوت کردم؛ قبول نکرد، چیزی از من نگرفت و بدون اعتنا رفت. بعد از دو، سه دقیقه به فکرم افتاد که چرا گذاشتم برود؟ مستخدم را به دنبالش فرستادم که او را بیاورد. حسینآباد یک آبادی بیشتر نیست. آنها همة نقاط آن را چند بار گشتند، اما او را نیافتند. همه حیران بودند ولی من از این کار آگاه بودم.
در هر صورت ما برگشتیم. وارد منزل شدم. ضمن صحبتها، مادرم گفت: در غیاب شما حادثه عجیبی پیش آمد. من در ایوان نشسته بودم و قلیان میکشیدم. همسر شما هم پایش را کنار نهر شسته و نشسته بود. یک دفعه یک مرد ژندهپوش وارد شد. قدری وضعیت این جا را تماشا کرد. بعد جلو آمد و پرسید: آقا کجاست و حالش چطور است؟
بعد از کمی گفتوگو بلافاصله راه افتاد. همین که وارد دالان شد، مثل این که من از خواب بیدار شده باشم، گفتم: این مرد ژولیده و گدا این جا چه میکرد؟ بروید دنبالش ببینید چه میخواهد، برای چه وارد شد، چرا اجازه ورود به او دادید و چرا گذاشتید به اندرون بیاید؟
همه انکار کردند که ما کسی را ندیدیم که مانع ورودش بشویم.
من از قیافه و لباس و سایر نشانههای او را پرسیدم، همه صحیح بود؛ همان شخص ژولیده و همه اظهاراتش نیز مطابق با واقع بود.
با این حوادث که حتی یک کلمه ساختگی و دروغ نبود، آیا سزاوار است به عقاید مادیون تکیه کرده و انسان را فقط همین یک مشت گوشت و استخوان بدانیم؟ آیا این آثار خروج وجودی علیحده از بدن به موجود مستقلی که بدون بدن راه میرود حرف میزند، دلالت ندارد؟ آیا قواعد علوم طبیعی امروز به حل این مسائل قادر است؟ آیا ما با این نادانی حق داریم درباره ساختمان باعظمت انسان قضاوت کنیم؟
پس مطالب را بدون اندیشه رد کردن، معقول نیست؛ باید تحقیق کرد شاید به حقیقت نزدیک شد.
در طبیعت اسرار بسیاری هست که هنوز به فکر دانشمند ان نرسیده و همواره اسرار باقی مانده است.
در حالت بیماری، به خصوص تب، بندهای بدن انسان قدری سست میشود؛ در نتیجه ضعف قوای حیوانی، آزادی روح زیاد شده و ارتباط با ارواح بهویژه در تاریکی شب و خلوت به سهولت میسر است. پس تا بدن آمیخته و غرق کثافات ماده و عادات حیوانی است، قوای روحانی از خواب طبیعی بیدار نشده و با اهل ملکوت، هماهنگ و متجانس نیست و امکان ارتباط با عالم سفلی از جسد عنصری با عوالم علوم و احاطه بر رموز و اسرار روحانی، تصور باطلی است.
حس دنیا نردبان این جهان
حس عقبی نردبان آسمان
صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن
شنیدن پیام بزرگان و خواندن کتابهای متعدد میتواند ما را آگاه کند، ولی نمیتواند حقیقت را بیان و ثابت کند. ما نباید تحت تأثیر بیانات بزرگان قرار بگیریم و خود را با گفتههای آنها سرگرم کنیم؛ البته باید این بیانات را فرا گرفت، ولی نباید از خود غافل شد. کلیه اکتشافات از دایره هستی خارج نیست. خداوند در مغز هر بشر این کنجکاوی
را گذاشته و اسبابش را هم فراهم کرده است. باید با همین نیرو و استعداد اندیشید و با تفکر و تعقل در پی کشف اسرار حیات و مقصود خلقت باشیم، زیرا انسان کلید اسرار هستی است.
یک فیلسوف یونانی به نام «اوگوستوی» که قبل از سقراط میزیست، میگوید: خداوند مبدأ و منتهای زندگی افراد است؛ به این ترتیب که مبدأ واحد است، مبدّل به تجمع میشود و کثرت پیدا میکند و کثرت و جمعیت مبدّل به وحدت میشود. لیکن باید این را هم دانست که وحدت و کثرت در یک زمان صورت میگیرد. ما نمیتوانیم بگوییم آیا وحدت بر کثرت مقدّم است یا کثرت بر وحدت؟ هر چه از خداوند ساطع شود و تراوش کند، باز هم به خدا برمیگردد.
راه ترقی و تعالی انسان در هر مذهب یکی است. باید روح انسان تصفیه شود و آلودگیها را دور کند تا بتواند به خداوند واصل گردد.
اوگوستوی میافزاید:
خوش به حال کسی که با تفکر و توجه به خداوند، ترقی معنوی به دست آورد و بدا به حال کسی که خواستههای نفسانی دنیوی مانع تصفیه او شود که اگر چنین شود افکار تاریک نفس چون ابر سیاه مانع عبور نور هدایت به او میشود و توفیق تفکر را از او سلب میکند.
امروز در عرصه روحشناسی علومی به وجود آمده است که در واقع ریشه همه یکی است و ساقهها و شاخههای آن از هم جدا هستند و منظور علمای حال و پیشین این است که بتوانند به اسرار ماوراءالطبیعه پی ببرند. با این که تجربیات پیشینیان ظاهراً کم رنگ شده است، باز دیده میشود که در هندوستان کسانی هستند که در عرصه این علوم کارهایی انجام میدهند که نمیتوان نام شعبدهبازی را روی آنها گذاشت. انسان اگر منصف باشد باید تصدیق کند که آنها چیزهایی میدانند که ما نمیدانیم و استعدادهایی دارند که ما نداریم. شرط اصلی برخورداری از اسرار ماورالطبیعه این است که دارنده آن علم و اسرار هرگز نیروی خود را برای امور دنیوی و شخصی به کار
نیندازد از آن استفاده نکند.
فرقههایی به نام سوفسطایی (1)و افلاطونیون که رنگ غربی داشتند، ادعا میکردند که با خدا ارتباط دائمی دارند. با اینکه پیروان آن عقیده جزو دارندگان حقیقتِ شرقی بودند، باز هم چیزی دستگیر بشر نشد.
دارندگان حقیقت و افلاطونیون فقط اسامی را عوض کردند، بدون اینکه جهل خود را عوض کنند. آنها نتوانستند راجع به خداوند، هستی، علت پیدایش جهان و خلقت بشر، سرنوشت و مقصد دنیا و این که به کجا میرود و منتهی میشود و علت خیر و شر و... چیزی به ما بگویند که در مذهب و فلسفههای قبلی وجود نداشته باشد.
دارندگان حقیقت و افلاطونیون، قبلاً از طرفداران «کعبال» بودند. کعبال مجموعه اعتقادات و نوشتههای اخلاقی است که برخلاف معتقدین آن، دارای علوم اسراری ازلی و ابدی است . کعبال یا کبل مشتق از لغت عربی به معنی روایت از تعالیم مذهبی یهودان است. این مکتب در قرن وسطی از نظر پیروان و طرفداران علوم پنهانی به اوج خود رسید. باید دانست که معتقدات و نوشتههای کعبال مربوط به یهودیان، مصر و بابل است. با اینکه کعبال قدیمیتر از عقاید افلاطونیون جدید میباشد، مقداری از عقاید افلاطونیون جدید وارد کتب آنها شده که امروزه به سختی میتوان آن دو را از هم جدا کرد.
راجع به کعبال دو نظریه وجود دارد: بعضی از مردم آن را کلید اسرار جهان میدانند
1) . مذهب فلسفی «سوفسطایی» منسوب به سفسطه، در قرن پنجم قبل از میلاد در یونان بهوجود آمد. پیروان آن به «سوفیست» یعنی «دانشور» معروف شدند، ولی اعراب آن را «سوفسطاییه» یا «سفسطایین» نامیدهاند. سوفسطاییان هنگام بحث در مسائل فلسفی و اخلاقی و سیاسی به روش جدل، مغالطه و سفسطه پرداختند و معتقد بودند که حقایق، وجودی اصلی ندارد و نسبی است و با اختلاف حالات نفسیه تغییر مییابد، هرکسی هر چه حس میکند معتبر میداند، در حالی که دیگران همان امر را طور دیگر ادراک میکنند و اموری که به حس و ادراک در میآید ثابت نیست، از این رو آنچه انسان درک میکند حقیقت مطلق نیست بلکه نسبی و تعبیر است. معروفترین حاکم سوفسطایی «پروتاغورس» بوده که گفته است: انسان مقیاس همه چیز است. کلام او را چنین تفسیر کردهاند که در واقع حقیقتی وجود ندارد.
که به تمام رازهای بزرگ جهان از قبیل راز خداوند و خلقت و سرنوشت جهان هستی و غیره آراسته است.
نظر دوم میگوید که نوشتهها و معتقدات کعبال جز خرافات چیز دیگری نیست.
«هرمتیان» از «هرمدتیست» که کلمهای فرانسوی است گرفته شده است و بهمعنای مضبوط، پنهان و محرمانه میباشد. طرفداران این فرقه در قرون وسطی میزیستند. آنها کارهای خود را از نظر دیگران پنهان نگاه میداشتند و حتی تعلیمات آنها نیز محرمانه بود؛ به همین دلیل در تاریخ موسوم به هرمتیان شدهاند.
این فرقه را گروهی کیمیاگر نام نهادهاند؛ ولی جز اوتاد و اقطاب نبودهاند و از طلسم و کیمیاگری فقط معنای ظاهری آن را استنباط میکردند کیمیاگران بزرگ که جزو معلمین فرقه هرمتیان محسوب میشدند، نظری بلند و عالیتر داشتند.
در این مکتب گروهی که ظاهراً از هرمتیان بودند، سعی میکردند شیطان را با خویش همدست کنند و به وسیله او راز کیمیا، پیشگویی حوادث آینده و غیره را درک نمایند. آنها در این مورد نیز موفقیتی به دست نیاوردند؛ زیرا طرفداران علوم پنهانی دیانت مسیح را آن طوری که مکتب میگوید اصلاً قبول نداشتند چه رسد به این که معتقد به شیطان باشند.
دیگر اینکه بزرگان و اقطاب این فرقه به نامهای «وان هلمون» و «پاراسلِس» بهصراحت میگویند: شیطانی جز خود انسان وجود ندارد و ما نباید جهل خود را منسوب به شیطان کنیم و بگوییم که چون ما فلان چیز را نمیدانیم، پس شیطان میداند.
اعتقاد به شیطان در بین طرفدارن علوم پنهانی اختصاص به کسانی داشت که در مراحل پست علوم پنهانی میزیستند و از علوم پنهانی غیر از جادوگری و خرافات چیزی را نمیفهمیدند؛ اما اقطاب و بزرگان متفکر علوم پنهانی میدانستد که در جهان چیزهایی هست که هر چند دیده نمیشوند، ولی به طور حتم وجود دارند. آنها معتقد بودند در آن جایی که هیچ چیز به چشم ما نمیرسد، چیزهایی هست که بیشتر از دنیا
محسوس و مشهود است و اشیایی که نمیدانستند چیست موجوداتی بانفوذ و مؤثر در زندگی ما میباشند که ما با تربیت اراده و استعدادهای خویش میتوانیم به سهم خود در آنها تأثیر بگذاریم و از آسیبهای آنها بکاهیم و منافع آنها را به طرف خود جلب کنیم.
این موجودات مرموز و ناشناخته را ارواح میدانستند و عقیده داشتند که روح دو قسم دارد: اول ارواح کسانی هستند که مردهاند و دیگری ارواح کسانی که هنوز به دنیا نیامدهاند.
به عقیدة آنها ارواح اخیر که هنوز فرصت نکردهاند در کالبد خاکی ظهور کنند. بیطرفتر هستند؛ بنابراین زندگی زمینی آنها را آلوده نکرده است. اگر انسان بتواند ارواحی را که هنوز به دنیای زمین نیامده و در کالبد کسی حلول نکردهاند، با خود همدست نماید و از مساعدت آنها برخوردار شود، چون روح مزبور آلودگی ندارد، سریعترمجذوب دوستی میشود.
این عقیده در قرون وسطی، پنهانی تعلیم داده میشد و طرفداران آن از بیم زنده سوختن در آتش، آن را هرگز به نامحرم بروز نمیدادند.
رهبران هرمتی میگویند موفق شدند که ارواح را احضار نمایند و با آنها دوست و محرم شوند و از فواید دوستی با آنها استفاده کنند.
امروز ما نمیتوانیم این عقیده را بدون مطالعه رد کنیم. من در بعضی از جلسات احضار روح در این دور شرکت کردهام و میتوانم بگویم بالاخره چیزی هست، اما نمیتوان فهمید آیا روحی که حاضر میشود همان فکر و خیال ماست که بر اثر تلقین به نفس و یا تلقین دسته جمعی واقعیت پیدا کرده است یا این که از عالم دیگر چیزی با فکر و خیال ما توأم میگردد.
ما نمیتوانیم در دوره خودمان این موضوع را روشن کنیم که در جلسات احضار ارواح آیا فکر و خیال ما بر اثر تلقین به نفس فردی و یا اجتماعی موجود میشود یا چیزی از دنیای دیگر میآید.
ما حق نداریم به سبب این کندذهنی و نداشتن علم کافی در این باره، احضار ارواح را باطل قلمداد کنیم و بگوییم اشتباه و خطاست؛ زیرا برای هر کدام از اندیشه مثبت یا منفی، باید دلایلی داشته باشیم؛ در غیر این صورت باید خود را در صف «نمیدانم و نمیفهمم» قرار دهیم.
ما در این مختصر، در جستوجوی راز شناسایی خداوند و چگونگی روح و پیدایش دنیا و سرنوشت جهان هستیم. بیجا نیست که دربارة تحقیق یکی از دانشمندترین اقطاب هرمتیان، در مورد همزاد انسان، مطالبی را بدانیم.
«پرفسور پاراسلِس» (1)سوئیسی گرچه از لحاظ فکری دارای تعادل نبود، ولی یکی از مردان عجیب و محقق کم نظیر در مورد علوم پنهانی و علم غریبه و کیمیاگری و برجستهترین شخص در تاریخ است.
وی در مدت عمر کوتاه خود دست به تحقیقات مافوق تصور زده است. پاراسلس مدتی نظریات افلاطونیون جدید را مطالعه کرد و برای تحقیق و بررسی علمی، به مصر و ترکیه سفر کرد و به احتمال قوی در آنجا با روایات مربوط به نسخه دوم وجود انسان یا همزاد آشنا شد. در بازگشت از مصر و ترکیه نظریه خود را راجع به همین قضیه منتشر کرد و گفت:
بر خلاف آنچه که ما تصور میکنیم بیماری ما ناشی از جسم نیست، بلکه ناشی از نسخه دوم وجودی ماست که میتوان آن را کالبد اثیری انسان نیز دانست. برای این که بیماریهای مزمن مداوا شود باید کاری کرد که نسخه دوم وجود
1) . پاراسلِس که اسم اصلیاش «دوهو هنایم» است، در دانشگاه بال سوئیس ضربة جدی به افکار ابن سینا وارد کرد. وی در صحن دانشگاه هیزم جمع کرد و پس از ایراد نطق خشونتآمیز علیه ابن سینا، نسخههای اصلی از کتاب قانون را سوزاند. جالب اینکه خود پاراسلِس طرفدار طب سنتی و مخترع اکسیر جوانی بود و نام خود را در عالم علم پزشکی به بدترین وضع لکهدار کرد و وسوسه جایگزین کردن، مسائل غیرمحسوس به جای اصول مسلم، دروغ به جای حقیقت و لاف و گزاف به جای علم از خود باقی گذاشت. کتاب ژیل برسینوئه، ترجمه دکتر هوشنگ مهدوی به نام راه اصفهان سرگذشت ابن سینا.
ما یا همزاد و کالبد اثیری ما تحت تأثیر قرار بگیرد. (1)
پاراسلِس بر مبنای این عقیده، بعضی از بیماران را که پزشکان از معالجة آنها مأیوس بودند را مدوا کرد و نتایج درخشانی گرفت.
امروزه پاراسلِس مورد تأیید عدهای از حکما، متفکران و علما قرار گرفته و عقیده دارند که نظریات او درست بوده است و بیماری ما مربوط به چیز دیگری به جز جسم است و بعید نیست که در آینده علم طب مداوای بیماران را بر اساس آنچه که پاراسلِس میگفت استوار شود، گو این که بعضی از اطبا امروز به این علم آشنا هستند و هر از گاهی سمینارهایی در این مورد تشکیل میشود و بررسیهای جدید انجام میشود.
به هر حال، راجع به نسخه دوم وجودی انسان یا کالبد اثیری بحث زیادی مطرح است. به عقیده پاراسلِس نه فقط انسان غیر از این موجودیت ظاهری دارای موجودیت دیگری است، بلکه گیاهان نیز موجودیت دیگری دارند که نامرئی است و نیز میگفت فایده داروها از لحاظ درمان بیماریها خاصیت شیمیایی آنها نیست، بلکه در خاصیت اثیری آنهاست. عجیب آنکه این نظریه امروز مورد استفاده قرار گرفته است!
در جایی دیگر پروفسور پاراسلِس میگوید:
در جهان نیرو یا سیالهای است که در همه جا یافت میشود که نسخه دوم یا کالبد اثیری انسان با آن نیرو ساخته شده است. این نیرو را «الکاهست» مینامند.
شاید این کلمه، کلمه کهرباست که به گوش پاراسلِس رسیده است. این کلمه در هندوستان به نام «آکاشا» است که هندوان به وجود آن عقیده دارند.
به عقیده پاراسلِس مقداری از آن نیرو در آهنربا وجود دارد، به همین دلیل برای معالجه بیماران خود آهنربا را تجویز میکرد و میگفت: آهنربا را بر روی موضع
1) . «شفتین نسویک» نویسنده معروف اتریشی که در ایران به نام زویک معروف است، در کتاب خود موسوم به مسمر یا کاشف مانیه تیسم معالجه امراض را از قول پاراسلِس شرح میدهد. این کتاب به ترجمه استاد ذبیحالله منصوری در سال 1320 خورشیدی منتشر شد.
دردناک بگذارید. وی از این مداوا نتایج درخشان به دست میآورد، به خصوص در درمان بیماران عصبی بسیار اثربخش بوده است.
او در قرون وسطی به وسیله برق بیماران خود را معالجه میکرد، اما نمیدانست نیروی آهنربا ناشی از برق یا نوعی دیگر از برق است.
در ایران، حومه شهرستان جم از توابع عسلویه استان بوشهر و در نیمههای راه بندر کنگان به فیروزآباد شیراز کوهی جالب و عجیب بهنام پردیس وجود دارد که قلة این کوه، نزدیکترین نقطه زمین به خورشید است. این کوه چون دارای بالاترین ارتفاع در نزدیکی خط استواست، مغناطیس فوق العاده قویاش در جهان زبانزد است.
تصویر شماره (1)
اگر در فاصله پنجاه تا صد متری کوه یعنی تقریباً انتهاییترین نقطه مشخص آسفالت، با ماشین توقف کنید و ترمز دستی را بخوابانید، ماشین بهجای سر پایینی به آرامی به سمت کوه کشیده میشود. البته این مغناطیس برای رانندگان ناآشنا بسیار دردسر ساز بوده و تاکنون تعداد زیادی از خودروها بیاختیار با کوه تصادف کردهاند.
از جمله خواص خارق العاده این کوه کمک به درمان مبتلایان به بیماری ایدز است. بهدلیل نزدیکی این کوه به خورشید، امکان رشد و نمو ویروسهای بیماریزا از جمله ویروس ایدز وجود ندارد.
پزشکان متخصص بریتانیایی در مؤسسهای در شهر لندن اخیراً در روزنامه تایمز ضمن برشمردن خاصیتهای این کوه، از سازمان ملل درخواست کردهاند تا نام این کوه را به «آنتی اچ ای وی مانتین» تغییر دهند.
دکتر تیم هاپکینز (tim Hopkins) رئیس مؤسسه فوق و دارنده مدرک فوق تخصص در رشته ایمونولوژی و ویروس شناسی، درخواست ایجاد شهرکهای درمانی برای
مبتلایان به ایدز در این منطقه را داشته است. وی معتقد است با اسکان مبتلایان به ایدز در این منطقه پس از حداکثر مدت هجده ماه، هیچ نشانهای از بیماری در این مبتلایان دیده نخواهد شد.
از دیگر خواص درمانی این کوه که زبانزد همه متخصصین کوه درمانی است، خواص مغناطیسی آن بوده که باعث تخریب سلولهای سرطانی میشود. به همین دلیل متخصصین بسیاری به بیماران سرطانی، کوهنوردی در این کوه را توصیه میکنند.
پوشش گیاهی این منطقه نوعی خار بیابانی گرمسیری منحصر به فرد است که خواص دارویی فراوان دارد. عسل بهدست آمده از منطقه پیشخرید چند کارخانه داروسازی بزرگ جهان است. یکی از ترکیبات اصلی مسکن Advil که از بهترین قرصهای شناخته شده برای ناراحتی اعصاب و دردهای میگرنی است، از همین عسل تهیه میشود.
این منطقه خرمای ویژه نیز تولید میکند که به نام «خرمای خصه» معروف است و کاملاً در شیره خود غرق میشود؛ یعنی یک کاسه آن در سه ساعت پر از شیره میشود. این خرما بهاندازه آلبالو بوده و بهدلیل خواص دارویی منطقه، بهطور کلی برای ساخت قندهای رژیمی برای بیماران دیابتی صادر میشود.
نکته جالب دیگر رویش درخت زیتون در دامنه شمالی کوه، حد فاصل شهرستان جم تا روستاهای چاهه و دره پلنگی میباشد که در آب و هوای آن منطقه بسیار عجیب میباشد.
در حال حاضر، سندی برای قدمت چاهه و دره پلنگی وجود ندارد، ولی علائم مشهودی از غارنشینی مشاهده شده و فسیلهای مختلفی در این منطقه به وفور پیدا شده است. در لایههای زیرین این کوه در اطراف عسلویه منبع بزرگی از آب خنک و فوق العاده سالم وجود دارد.
مردم چاهه و جم، کوه پردیس را فوق العاده مقدس و محترم میشمارند و به استناد علایم موجود در آتشکده، احتمالاً از اولین مکانهایی بوده که نفت در آن سوزانده شده
است.
با افتتاح جاده فیروزآباد به عسلویه توسط سازمان پتروشیمی، رفتن به این منطقه خیلی راحتترشده است. پتروشیمی با تأسیس سه شهرک بزرگ در این منطقه، اقدام به تأسیس فرودگاه جم کرده و هر هفته یک پرواز به مقصد جم انجام میشود که امکان بسیار خوبی برای سفر به این منطقه اعجاب انگیز است.
پروفسور پاراسلیس از بزرگان علم مخفی حیات و کیمیاگر مشهور و چیرهدست سوئیسی میگوید:
در جهان نیرو و سیالهای است که در همه جا یافت میشود. نسخه دوم یا کالبد اِتری انسان با آن نیرو یعنی اِتر ساخته شده است. مقداری از این نیرو از آهنربا گرفته شده است. اگر آهنربا را مداوم روی موضع دردناک بگذارید، نتیجه خوبی به دست خواهد آمد.
البته نمیتوان بر او خرده گرفت و او را نکوهش کرد، زیرا ما هم هنوز نمیدانیم برق چیست، ماهیت آن کدام است و چرا باید مثبت و منفی باشد. پس نباید پروفسور پاراسلِس را مورد نکوهش قرار دهیم.
یکی از شاگردان پاراسلِس به نام «یعقوب بوهم» به نظریات او معتقد بود. میگویند او بیسواد بوده است که در این صورت علم او شبه اعجاز میشود. این مرد که با پارهدوزی امرار معاش میکرد، از همة علوم پنهانی زمان خود آگاهی داشت. وی گرچه نتوانست حقیقتی را آشکار کند، ولی چیزهای جالب توجهی به او نسبت میدهند. کسانی که میخواهند او را خوب بشناسند، به کتاب یعقوب بوهم فیلسوف، نوشتة «امیل پونر» فرانسوی مراجعه کنند.
رودلف آشتی نیز میگوید:
اگر میخواهید به اسراری پی ببرید که در کتابهای متعدد وجود دارد، به روح خود توجه داشته باشید، در آن فرو بروید و مطالعه کنید. همة اسرار، در وجود ماست و هر یک از ما میتواند تا اندازه درک خود به اسرار و حقایق هستی پی ببرد.
در اینجا به اختلافات طرفداران مادیون و معتقدین به بقا و موجودیت روح اشاره میکنیم.
موریس مترلینگ میگوید:
بزرگترین اثری که از لحاظ شناسایی اسرار جهان، به نظر جویندگان رسیده، این است که از بدن انسان ـ همین انسان که میگوید نمونه کوچک دنیا است و هر چه در او هست در دنیا نیز هست ـ نیرویی خارج میشود که از مغز یا سایر اعضای بدن نیست و نمیتوان گفت که اعضای بدن ما این نیرو را به وجود میآورد.
وقتی معلوم شد از بدن ما یک نیروی معنوی خارج میشود که مربوط به بدن نیست، فوراً فکر میکنیم که آیا نیروی معنوی یا فکر بدون مغز و بدون وجود انسان میتواند وجود داشته باشد یا نه؟
به محض این که ما بتوانیم ثابت کنیم که فکر بدون مغز و وجود انسان میتواند وجود داشته باشد، اعتقادات علم ما از زندگی و مرگ و روح به کلی تغییر میکند، چون آن وقت میتوان قبول کرد ما یعنی فکر ما قبل از اینکه متولد شویم وجود داشته و بعد از این که فوت کردیم نیز وجود خواهد داشت.
بزرگترین ایرادی که طرفداران مادیون از طرفداران روح میگیرند این است که فکر بدون مغز نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا فکر مانند روشنایی ناشی از شمع میباشد. فکر هم ناشی از مغز است و هم وقتی که مغز بمیرد، فکر هم از بین میرود.
تا امروز هیچ کس نتوانست به این ایراد بزرگ مادیون جواب بدهد، زیرا آزمایشهای روزانه ثابت میکرد که وقتی انسان فوت میکند، مغز او از کار میافتد؛ بنابراین با از بین رفتن مغز، بالطبع فکر هم نابود میشود. حتی بعضی از روحانیون متعصب که بقای فکر(روح) را بعد از مرگ امری حتمی میدانستند و در مورد بقای روح به شک و تردید افتادند، با شک و تردید، تقریباً با مادیون همعقیده شدند. چند سال است که تحقیقات علمی سبب شده بعد از هزاران سال، طرفداران وجود روح بعد از مرگ بتوانند به مادیون جوابی بدهند. گرچه این جواب با الفاظ و واژه آن طوری
که باید قانعکننده نیست، ولی این فایده را دارد که یک جواب علمی است و طرفداران روح در مکانی که مادیون آن جا را دژ محکم خود میدانند، یعنی لابراتوار و صحنه آزمایش علمی به آنها جواب میدهند.
مادیون میگویند برای این که فکر در مغز به وجود بیاید، باید زندگی وجود داشته باشد. زندگی در نظر آنها عبارت از صورتی از ماده است و به محض این که این صورت یا مظهر به وجود آمد، دیگر به عقیده خود مادیون و آن طوری که آنها ماده را قبول دارند، ماده نیست.
روحیون این مظهر را روح میگویند. در نظر مادیون زندگی به محض این که از ماده بهوجود آمد، دیگر ماده نیست، بلکه چیز دیگری است که ما آن را روح مینامیم. از طرفی مادیون معتقدند که ماده به تنهایی نمیتواند تولید زندگی کند، مگر این که نطفه یا جرثومهای از خارج بیاید و در ماده قرار بگیرد و تولید زندگی کند.
پس فکر و هوش برای این که وجود داشته باشد، محتاج به آلت نیست، استقلال دارد و مطیع ماده نمیباشد.
یک پروفسور انگلیسی بهنام «ویلیام موار» استاد اسپرتیسم نوشته است:
ما به وسیله قوای مغناطیس میتوانیم فکر و اراده خود را بدون دخالت اعضای بدن از راه تلهپاتی به طرف مقابل، چه دور، چه نزدیک انتقال دهیم. بنابراین عقل و اراده ما در انجام مرام و مقصود خود، از کمک بدن بینیاز است و بدون احتیاج به بدن انجام وظیفه میکند؛ بنابراین بعد از فساد و مرگ بدن، نفس ناطقه و عقل باقی خواهد ماند.
در صفحات آینده در این مورد با منابع قوی صحبت خواهیم کرد.
مادیون میگویند اگر روح (فکر) بدون مغز میتواند به حیات خود ادامه بدهد، چرا وقتی که مغز مجروح میشود، فکر هم کم و بیش ضعیف میشود و با شدت جراحت مغز مختل میگردد؟
موریس مترلینگ در جواب این ایراد میگوید:
اول این که مغز مرکز روح و فکر نیست، بلکه مجرای روح یا انباری است که فکر را متراکم میکند؛ یعنی جوابهای کوچک فکر از اطراف میآید و در مغز جمع و متراکم میگردد. در واقع مغز از لحاظ فکر شبیه به وضع سیم تلگراف است و اگر سیم تلگراف قطع و یا دستگاه تلگراف خراب شد، نمیتوان گفت که تلگراف وجود ندارد.
جواب دوم این است که بعد از جراحی مغز به طوری که مکرر آزموده شده، فکر به طور عادی کار میکرده است و طبق آزمایشها و کنترلهای متعدد، بیمار هر اتقافی که افتاده درک میکند و یا در جهان دیگر مشغول است یا به قول معروف خواب میبیند.
«دکتر ژل» جراح چیرهدست فرانسوی در کتاب خود بهنام هوش و بیهوش، از صفحه هشتم کتاب به بعد موارد مختلفی را نشان میدهد که با وجود وارد آمدن جراحات شدید به مغز، باز فکر مجروح باقی بوده و کار میکرده است.
پروفسور «کارل دوپرل» پزشک فرانسوی در اینباره آزمایشهای متعددی انجام داده و میگوید:
اگر بگوییم بر اثر نابود شدن مغز ما، فکرمان از بین میرود؛ مثل این است که بگوییم بر اثر از بین رفتن سیم تلفن مخابرات، تلفن از بین خواهد رفت؛ در حالیکه همه میدانیم سیم تلفن فقط وسیلة انتقال مخابرات تلفن است، نه خود آن مخابرات.
روزی که ما همه چیز را بفهمیم و به همة اسرار دنیا اعم از روح و راز خلقت آگاهی داشته باشیم و علت هر معلول در نظر ما آشکار شود، بهیقین لب فرو خواهیم بست و کوچکترین حرفی راجع به اسرار و معلومات عالیهای که ما از آن آگاه شدیم نخواهیم زد و از طرفی دیگر این هیکل و قالب را نداریم و اصلاً به فکرمان نمیرسد که حرف بزنیم و اشارهای کنیم، چون حرف زدن، اشاره و کنایه از نقصان وجود ماست. آن کس که به همه چیز واقف شد، خردمند است و احتیاج ندارد که حرف بزند یا او را باور کنند، زیرا تمایل هم ناشی از نقصان وجود ماست.
عارفان که جام حق نوشیدهاندرازهـــا دانستـه و پوشیدهاند
علت اصلی این که ما تا کنون نتوانستهایم به اسرار دنیا پی ببریم، این است که در این جهان برای خود اهمیت و ارزش قائل هستیم. روزی که برای ما محقق شد که اهمیت ما در دنیا از اهمیت روشنایی یک شمع که در یک شب بارانی روی یک قطره آب منعکس شده، زیادتر نیست، آن وقت مقدمه ترقی ماست و از آن موقع به بعد خواهیم توانست به اسرار و رموز معرفت پی ببریم.
قبل از مطرح کردن اعتقادات و طریق افکار موریس مترلینگ، بهتر است بدانید موریس مترلینگ در سال 1862 میلادی در یک خانواده ثروتمند و محترم در بلژیک قدم به عرصه زندگی گذاشت و در سال 1949 میلادی در جنوب فرانسه طومار عمرش برچیده شد و برای همیشه چشم از جهان بست. گفتهاند ازدحام مردم در تشییع جنازه این نابغه بزرگ را سی کیلومتر تخمین زدهاند که بینظیر بوده است.
وی تحصیلات خود را در رشته حقوق به اتمام رسانید، ولی کار وکالت تشنگی ذهن جستجوگر او را برطرف نکرد و به تحقیق و بررسی علم مجهول و علم غریبه پرداخت و 22 جلد کتاب از تحقیقات خود خلق کرد که هر یک دارای معانی دقیق و برای محققان و اهل علم خالی از لطف نیست.
کتابهای وی توسط استاد ارجمند، مرحوم «ذبیحالله منصوری» که خود از دانشمندان متفکر و قابل احترام است، ترجمه شد و سپس استاد «فرامرز برزگر» راه این استاد بزرگ را دنبال کرد.
مترلینگ در تمام مدت عمر با احترام زیست. در زمان حیاتش نام او را در دایرهالمعارف ثبت کردند و پادشاه بلژیک به او لقب کنت داد.
مترلینگ با اینکه بلژیکی بود، به عضویت آکادمی علوم فرانسه نایل گردید و فیلسوف برکسون وی را تصدیق و تجلیل نمود.
موریس مترلینگ در پاسخ به سؤالات زیر میگوید:
س- آیا تو به بقای روح اعتقاد داری یا نه؟
ج- بله، من معتقدم که روح باقی خواهد ماند؛ حتی جسم هم باقی میماند ولی تغییر شکل میدهد.
س- آیا تو به خداوند متعال اعتقاد داری؟
ج- بله من به خداوند بزرگ عقیده دارم. محال است کسی در جهان زندگی کند و عقل و شعور ما را داشته باشد و بگوید که به خداوند متعال معتقد نیستم.
س- عقیده شما درباره خداوند چیست؟
ج- من خود را یکی از معتقدین واقعی خدا میدانم و عقیده ای که درباره خداوند دارم این است که سعی میکنم بهترین، عالیترین و پاکترین افکار خود را متوجه خداوند متعال نمایم؛ یعنی خداوند را با پاکترین افکار و تصورات خود بپرستم. من خداوند را به قدری بزرگ و پاک و مقدس میدانم که مافوقی برای آن ممکن نیست.
س- این مسائل که تو در کتابهای خود مطرح میکنی و خود نمیتوانی به آنها جواب بدهی چه فایده دارد؟
ج- گرچه پاسخ این ایراد را مکرر در کتابهای خود گفتهام و تکرار آن موجب کسالت میشود، ولی کسانی که این سؤال را از من پرسیدهاند، لابد آن کتابها را ندیدهاند. به تصور من فایده طرح این مسائل این است که ما را به نادانی خود واقف میکند و میفهمیم که در این جهان باعظمت چهقدر حقیر و بیاهمیت هستیم. فایده طرح این مسائل در این است که ما به عظمت خداوند یکتا و کوچکی خودمان پی ببریم و چون او را بزرگ و خود را کوچک دیدیم، بهتر در صدد برمیآییم که خداپرست بشویم. در حالت عادی کمتر کسی است که متوجه نادانی و غرور خود باشد و میل کند که به عمق نادانی خود پی ببرد، این مسائل چند دقیقه ما را وا میدارد که در اعماق خود کاوش کنیم تا بدانیم که چهقدر نادان و زبون هستیم و اگر فقط چند دقیقه انسان به فکر خالق باعظمت خود باشد، کمک بزرگی به آرامش روح خود میکند.
«انسان اسیر تولدها و مرگ هاست» مراد همان اصطلاح چرخه زایش دوباره است.
متفکران بر این باورند با یک دوره حیات، انسان نیاز به تولد دیگر دارد تا به حقیقت خود پی ببرد. حصول چنین کمالی آرام آرام طی زمان میسر است اما به شرط طلب و جهد و کوشش. انسان باید یک نیروی فکری و روحی بزرگ در خویش بهوجود آورده و آنها را برای درک مسایل مربوط مستعد کند. همان طوری که حساب اعداد را با ترازو نمیتوان سنجید، این معلومات را هم نمیتوان با شاخص هوش وعقل فهمید. برای درک این مسائل الفبایی غیر از عقل و هوش لازم است. آن الفبای علم با تزکیه و تصفیه نفس امکانپذیر است و درک اسرار مربوط به هستی و روح، از آن راه میسر است.
شناسایی مبدأ جهان و اینکه چه کسی جهان را آفریده و هدف و مقصودش چه بوده، از فهم و درک انسان و شعور علم اکتسابی امروز بهدور است. در عرصه منطق نباید وارد میدان فرض شد و تئوری را به جای دلیل تحویل داد و برهان غیرقابل تردید ارائه نمود، بلکه باید شجاعت داشت تا به جهل و نادانی خویش اعتراف کرد.
در حالی که اعتراف به جهل دلیل منطقی برای متفکران است، آنها «نمیدانم» را با علم یقین بر زبان میآورند نه از روی جهل و لجاجت و خودخواهی.
انسان باید خود را از هر گونه قید و بند و وابستگی آزاد کند. دریافت حقیقت برای انسان با آزمایشهای علمی امروز امکان پذیر نیست و با ادوات علمی نمیتوان آن را لمس کرد و فقط دانشمند بودن کافی نیست. انسان علاوه بر دانش و تعقل و اندیشیدن، با پرهیزکاری و نیک فطرتی و وارستگی از قیود دنیوی قدمی پیش میافتد؛ این است که ابتدا باید در صدد اصلاح خود و افکار خود برآید؛ بهطوریکه فکر خودش را برای فهم مسائل عالی به خود معطوف کند، از چیزهایی که او را علاقهمند به تعلقات دنیوی میکند، پرهیز کند و هوسها و شهوات دنیوی را در وجود خود نابود کند. این ریاضت، جهاد با نفس واقعی است نه با الفاظ و تزویر و ریا.
کلیه تحقیقات علمی دیروز و امروز در مورد هستی و مبدأ و مقصد موجودات یک فرضیه است نه حقیقت. به تدریج این فرضیه به شکل یک عقیده ثابت درآمد؛ حتی
جای اعتراف به جهل از بین رفت و چون به علم و شعور و فهم مبدأ کل دسترسی نداشتند و نمیتوانستند آن را بشناسند، در صدد برآمدند بتپرست باشند؛ نه این که رسماً بتپرست باشند، بلکه با جایگزین کردن فرد یا قبری بهنام خدای دوم و سوم که به نظرشان مقدساند و از مبدأ کل منشعب و جدا شدهاند میستایند؛ در نتیجه خرافات و افسانه و روایتهای غیرمنطقی جایگزین منطق میشود و برای همیشه تا پایان جهان در گرداب جهل باقی میمانند و هر چه دست و پا بزنند بیشتر فرو میروند و کسی جرأت نخواهد کرد بگوید حال که مبدأ کل مجهول است و نمیتوان به او دست یافت، چگونه ممکن است خدایان دوم وسوم که با دست و افکار خود ساخته و پرداختهاید و به مقام خدایی رسانیدهاید، مردم معتقد به آنها شدهاند؛ در حالی که دیگر به فکر خداوند نیستند و برای همیشه بتپرست باقی خواهند ماند، بدون این که خودشان بدانند و تازه خود را باتقوا و پرهیزکار و مؤمن به خداوند بدانند.
باید فهم اسرار مرگ و بقای روح، از صورت افسانه و حکایت و خیال خارج شود و این جاده تنگ و صعبالعبور برای تحقیقات علمی طی شود.
همه علوم با مقدمات ناقص شروع میشود و به سر حد کمال میرسد و به تدریج شاخ و برگهای اضافه از اطراف آن زده میشود تا ریشه واحدشان تقویت شود.
موریس مترلینگ از قول دانشمندان و متفکران روحیون میگوید:
اموات به کلی از بین نمیروند و جوهر روح و حیات هم از محیط ما دور نمیشوند. آنها پس از فنای ظاهری جسم، در فضا معلق نمیمانند، بلکه در اطراف ما زندگی فعالانهای را از سر میگیرند و فقط از چشم بشر پنهان هستند.
به محض آن که جسم از دست برود، ولو آنکه چیزی به عنوان جوهر حیات باقی بماند، باز شخص موفق به تشخیص خویش نخواهد شد. او تنها کسی است که نمیداند مرده است، مگر اولیا و بندگان خاص خدا.
چیزی که آغاز داشته باشد، انجام خواهد داشت و حرکتی که به وجود میآید،
روزی به سکون مبدل میشود.
آیا تولد من با میل خودم است؟ من که چنین تقاضایی از کسی نکردهام. آیا رواست من که چنین تقاضایی نکردهام، در عالم محکوم به عذاب باشم؟
اولین مطلبی که باید بدانیم و به آن ایمان آوریم، این است که در باطن و سّرِ ما یک قوه سیاله و یک حقیقت منبسط و یک امر ربانی و روح جاودانی وجود دارد. ما باید با عزمی راسخ کوشش کنیم و با نفس خود بجنگیم و آن روح مجرد را از پشت پرده قوای حیوانی بیرون آوریم و نقاب از چهره سیمینش برچینیم؛ نور رخسار جهانتاب وی را ظاهر کنیم و یا با او آشتی کنیم و فرمان زندگی را بدون توجه به لذتهای زودگذر دنیوی به دست او بدهیم. آنگاه است که از خواب غفلت بیدار میشویم و راه سعادت و خوشبختی جاودانه را مییابیم.
آن روح الهی در ظلمتکده کشور تن منور میشود و همه مجهولات روشن میشود.
سؤالی که پیش میآید و هنوز کسی جوابگوی آن از نظر علمی نبوده این است که آیا ارواح مورد ادعای روحیون مانند زمان حیات، هوشیار و عاقلند؟ آیا استعداد و قدرت علمی و امکاناتی مثل ما را دارند؟ آیا شواهد قطعی برای قبول چنین مسائل وجود دارد؟ اگر روح پس از فنای جسم زنده باشد، ظاهراً باید اسیر زندگی موقتی و محدود، مخصوصاً زودگذر باشد؟
میگویند ارواحی که ما بدون احساس وجود فیزیکیشان در میان آنها راه میرویم، میکوشند صدای خودشان را به گوش ما برسانند! یا در برابر چشم ما ظاهر شوند، ولی دیوار ضخیم و غیرقابل عبور بین ما و آنها هست که خواص بشری نام دارد و گویی اساساً برای آن به وجود آمده است که آدمی نتواند به دنیای ماورای مرگ نفوذ کند.
ارواح بدون شک از مابقی اسرار جهان اطلاعی ندارند؛ فقط هر از گاهی موفق میشوند مسایل مجهول موجودیت خود را از خلال وجود اشخاص استثنائی به نام مدیوم به اطلاع ما برسانند.
یک دانشمند از گروه شکاکین به نام «آدولف بوتاجی» استاد انستیتو فیزیولوژی دانشگاه ناپل که مخالف و منکر حیات پس از مرگ بوده، با یک واقعه عجیب و غیرمترقبه که در سالنامه علوم روانی دانشگاه ناپل، مورخ 1927 درج شده، مواجه میشود. چنین آزمایشها که توأم با عدم اعتماد و سوءظن مطلق باشد، جنبه علمی محض پیدا میکند.
هنگام آزمایش، درهای آزمایشگاه کوچک ناپل را قفل و بست زیادی زدند و حتی میخ کوبیدند که امکان هر نوع حقهبازی و تقلب از بین برود. پس از مقدمات، با دوستان خود شروع به احضار روح کردند.
ناگهان در آن اتاق کوچک نیمهروشن، تعداد زیادی اعضای بدن انسان به طور پراکنده و مجزا و متحرک پیدا شد. اغلب آنها با دستهای رنگ پریده و شفاف و متحرک بودند. در همان هنگام ناگهان در بالای دیوار حصیری مخصوص مدیوم، نیمرخ شفاف شخص سیاه چردهای نمودار شد که به مدت چند ثانیه بیحرکت ماند. حاضران که اکثراً دانشمند بودند، از وحشت و تعجب فریاد برکشیدند تا آن شبح ناپدید شد.
پروفسور بوتاجی میگوید که به طور قطع او دارای جسم بود، زیرا در جایی قرار داشت و از نظر علمی گویی اعضای او لرزش داشت.
این آزمایش یکی از آن آزمایشهایی است که بیاعتقادترین و شکاکترین دانشمندان و اشخاص را به فکر فرو میبرد و به طور یقین اعتراف میکند که مرگ پایان قضایا نیست و روح باقی است، ولی اساساً با رموز عادی متفاوت است و شاید از عجیبترین و اضطراب آورترین اسرار جهان باشد.
رشته مرگ و زندگی به علت ظهور روح ظاهراً قطع نشده است و احتمال دارد وقایع مربوط به حیات روح هم در دنیای ما اتفاق بیفتد. چه کسی میتواند جواب صحیح این سوال را بدهد؟ فقط میتوان تصور کرد که رابطه مزبور بسیار وسیع و پیچیده است.
«ویلیام موآر» در جلد اول کتاب بروسیدنیک دربارة وقایع ظهور روح میگوید:
آقای «ایکس زد» که مورد علاقه و اطمینان عموم اعضای کمیته مطالعات روح بود و کسی در صدق و شهادت و گفتارش شکی نداشت، خانة کهنهسازی را بدون اطلاع از ماجراهای اتفاق افتاده اجاره میکند. قبلاً دو کارگر دوستش آقای «ام ـ جی» و یک مستأجر که در قسمت دیگر عمارت سکونت داشتند، به علت سر و صداهای عجیب که شبها میشنیدند آنجا را ترک کردند.
در شب بیست و دوم سپتامبر 1978 آقای ایکس زد تصمیم میگیرد که برای خواب به اتاق مورد سکونت آن کارگر برود، ولی به محض ورود در راهرو نور مجهول و غریبی را میبیند. هنوز لحظهای از بهت و تعجب او نگذشته بود که مشاهده میکند پیرمردی تنها کاملاً واضح در مقابل وی با پیراهن بلند گلی ایستاده است. بعد از لحظهای پیرمرد و نور او ناپدید میشود و او را در تاریکی عمیق باقی میگذارد.
روز بعد آقای ایکس زد برای تحقیق درباره قضیه به قریهای که کارگر دوستش ام ـ جی آن جا بودند میرود. ابتدا مطلبی کشف نمیکند، ولی پس از کارشناسی بسیار بالأخره یکی از مأمورین دولتی به او میگوید که شنیده است پدربزرگ مالک فعلی آن، زن خود را در راهرو بزرگ منزل خویش خفه کرده، بعد هم گلوی خود را بریده و بعد به قرار شایع روحش در همان محل قتل ظاهر میشود. مأمور مزبور نمیتوانست تاریخ قطعی آن دو حادثه را تعیین کند، امّا آقای ایکس زد پس از جستوجو و مطالعه ارقام محکمه دادگاه اطمینان حاصل میکند که این واقعه در شب بیست و دوم سپتامبر اتفاق افتاده است. سه سال بعد آقای ایکس زد به لندن میرود و در ملاقات مالک خانه مشاهده میکند که عکس روحی که وی او را در راهروی خانه استیجاری خود دیده بود، روی میز او قرار دارد. آن وقت او را به رفیق خود که همراهش بود نشان میدهد و میگوید آن مردی که من در راهرو خانهام دیدهام این است. آنگاه هویت صاحب عکس را از مؤجر خود سؤال میکند. وی میگوید: مشارالیه پدربزرگ اوست. وی در زمان حیاتش نتوانسته است شرافت خانوادگی خویش را حفظ کند و دست به جنایت زد و بعد هم خودکشی کرده
است.
درباره این که چه طور آقای ایکس زد تصویر روی میز مؤجر خود را شناخت زبان استدلال لال میماند و تعجبآورترین نکته حادثه همین است که اصلاً نمیتوان آن را رد کرد. محقق است که اگر شخص بخواهد تمام وقایع از نوع فوق را به طریق دلیل تلقی کند و به اصطلاح برای هر معلولی علتی بتراشد، به راه غلط خواهد رفت و به علاوه مواردی وجود دارد که تعبیر واقعه از طریق توسل به انتقال حسی بسیار ساده لوحانه و پوچ جلوه میکند.
از آن جمله واقعهای است که خانم «آر. سی. مورتون» در جلد هشتم کتاب «پروسیدنیک» نقل کرده است. داستان مزبور به قدری مفصل و پیچیده است که در این جا نمیتوان همه آن را نقل کرد. عنوان مطالب مفید که از حوصله شما عزیزان خارج نشود از نظر میگذرد.
ناگفته نماند خانم مورتون از نظر اندیشمندان این گونه مسائل، زنی مطمئن، مطلع و آشنا به تجربیات علمی است و صداقت در اظهاراتش جای هیچ گونه شکی را برای وقوع وقایعی که ذکر میکند باقی نمیگذارد.
این وقایع در سال 1886 اتفاق افتاده است.
خانه مسکونی قدیمی که محلّ سکونت یک دوک هندی تبار انگلیسی و یک پیرمرد بود، بهمدت چهل سال خالی و بدون سکنه مانده بود. بعدها خانواده کاپیتان مورتون که خانم آر.اسی هم جزء آن خانواده بوده، در آنجا مسکن گزیدند. خانواده مورتون هنگام سکونت در آن خانه، اصلاً از مسئله مربوط به ظهور روح در این خانه مطلع نبودند.
سه ماه از اقامتشان در این منزل گذشته بود. روزی خانم مورتون در اتاقش نشسته بود و میخواست بخوابد که صدای در اتاقش را شنید و تصور کرد که مادرش است. در را باز کرد؛ ابتدا چیزی ندید. ناگهان در گوشهای از پلکان چشمش به زنی بلند قامت و سیاهپوش افتاد. برای این که کسی از خانوادهاش وحشتزده نشوند و فریاد نکشند، قضیه را به کسی بازگو نکرد و فقط به طور
محرمانه برای یکی از دوستان بسیار دور خود حکایت کرد؛ ولی چند روز بعد همان زن سیاهپوش را یکایک ساکنین خانه دیدند و حتی یکی از مهمانانشان، آن زن را در تاکستان قصر دیده بود که گریه میکرد. او تصور کرد او یکی از کسان خانم مورتون است که از درد یا مرض مینالد. همچنین بعضی اوقات سگ پاسبان خانه به طور وحشتناکی عوعو راه میانداخت که بعداً همه قریب به یقین متوجه شدند که روح در برابر آن سگ ظاهر شده است.
آن زن سیاهپوش ظاهراً موجودی غیرمادی بود و کسی نمیتوانست او را لمس کند؛ ولی وقتی در برابر نور واقع میشد، جلو آن را میگرفت. پس از تحقیقات بسیار، خانم مورتون موفق شد به هویت آن زن پی ببرد.
گویا این روح زن آن هندی تبار دوک انگلیسی بود. خانوداه مورتون این زن را ابداً ندیده بودند، لیکن پس از این که مشخصات روحی را که در منزل میدیدند، با اقوام و همسایهها وصف کردند، آنها هم او را دیده بودند و هویت وی را تأیید کردند. از سال 1888به بعد، ظهور زن سیاهپوش در آن خانه بسیار کم و در سال 1889 به کلی قطع شد.
هر قدر این حادثه اختیاری و عمومی باشد، باز هم از نظر عقلی فقط به طرق فوق میتوان آن را توجیه کرد.
باید دانست وقتی به این طریق دامنه اعتقادی خود را وسعت دادیم، به معنی این است که اموات خیلی آسان میتوانند وجود خود را به ما بشناسانند. موارد متعددی از وقایع مشابه واقعه فوق وجود دارد که به دقت مورد تحقیق علمی قرار گرفته، ولی کوچکترین اکتشافات منطقی هم از آنها حاصل نشده است. اگر ما قبول داشته باشیم که ارواح وجود دارند پس قطعاً در دنیای ما وجود دارند، اولی در اختیار نیروی قوی و مجهولی هستند که اگر آن را بشناسیم چیزهای بسیاری را هم خواهیم آموخت و به اسرار هستی پی خواهیم برد. بهیقین این بزرگترین و مهمترین و عجیبترین اکتشافات انسان خواهد بود. ما باید منکر چیزی که علم نداریم نشویم و آن را جهل و نادانی خود تلقی کنیم.
هنوز محقیقین به این مرحله نرسیدهاند و دلیل فوق، هنوز به اصطلاح در گهواره است و نمیدانیم بشر موفق خواهد شد در درون گهواره آن را بزرگ کند یا نه.
از طرفی این عنصر به قدری ظریف و مبهم است که فقط در تاریکی میتوان آن را دید، با این وصف بیحاصل نیست و بهتر است آن را از نظر دور نداریم.
بنده در نظر دارم تعدادی از تجربیات شنیدنی که اندیشمندان اسپرتیسم و مشهور انجام دادهاند را در این مختصر از نظر شما گرامیان بگذرانم. البته در صفحات آینده واقعههای عجیبی برای قانع کردن منکران بقای روح نقل خواهد شد. اگرچه این کار به نظر بیحاصل میاید، اما بهتر است انسان برای برخورد با چنین شگفتیهایی، ذهنی آماده داشته باشد؛ زیرا اکتشافات دانشمندان و متفکران اسپرتیسم از نظر اعتقادات کهنی که داشتند، نور ملایمی بر روی افکار و اسرار میاندازد که همین نور تا مدتی بعد که به فکر اکتشافات دقیقترو پیشرفتهتر باشد کافی است. گرچه به طور کلی علم از تحلیل آن عاجز است، ولی نباید از تحقیق و تعقل دست برداشت؛ شاید روزی برسد اسراری که آرزوی انسان است، کشف شود. به طور خلاصه میشود از بعضی اسرار زندگی سر در بیاوریم، به امید این که گامهای بعدی در این وادی مجهول، پیشرفتهتر و دقیقتر باشد.
روحیون میگویند که روح وجود دارد و اشباح و موجودات عالیهای در اطراف ما زندگی میکنند و به سرنوشت ما راغب هستند و افکار و اعمال ما را رهبری میکنند و مخصوصاً از آینده ما آگاهند.
راجع به خانههای جنی و ظهور روح، نظریه روحیون بسیار قابل قبول به نظر میرسد. آنها میگویند که اگر روح نباشد، بسیاری از پیشگوییها را نمیتوان عملی و موجه دانست. بنابراین باید قبول کرد که پیشگویی با دخالت ارواح انجام میشود و وجود آنها مسلّم است.
فعلاً باید این نظریه را پذیرفت، چون استدلال غلط دلیل بر فعالیت غلط و کار معمولی عقل ماست و عقل ما همیشه جایزالخطا میباشد. نباید فوراً آن را محکوم کرد،
زیرا در حال حاضر نمیتواند چیزی بر نظریه مزبور اضافه یا کم کند. ما باید راههای را که بهوسیلة آنها بشر میتواند پیشگویی کند را پیدا کنیم که در زمان حاضر از زمان آینده خبر بدهد، ولی ابزار علمی لازم است و...
ما میدانیم که در ضمیر ما استعداد مخصوص، در حالت ساکن و غیرفعال وجود دارد که مربوط به جسم نیست و حوادث اتفاق نیفتاده را تماشا میکند. ما فقط اطمینان داریم که به طور قطع، مشاهده حوادث در ضمیر خودمان انجام میشود، اما از منبع و چگونگی آن بیخبریم. بنابراین باید درون خودمان را مطالعه کنیم و از نظریاتی که ما را از مرگ میترساند و منحرف میکند بپرهیزیم و توجه داشته باشیم با مرگ جسم انسان نابود نمیشود، بلکه تولد دیگری انجام میشود که تمام اسرار جهان در درک آن نهفته است.
در بسیاری از حوادثی که مدیومها پیشگویی کردهاند، معلوم شده که همة قدرت و نیرویی که به روح نسبت میدهند در خود ما وجود دارد، زیرا انسان روح است نه جسد.
سؤالی که پیش میآید این است که اگر ارواح با وجدان، آینده را از پیش مشاهده کنند، چرا وقوع مصیبتی را قبلاً به ما اطلاع نمیدهند یا چرا اطلاعات دقیق و صریحی برای اجتناب از آن در اختیارمان نمیگذارند؟
واقعاً دلیل ساده یا اسرارآمیز این وقایع شگفت چیست؟ جواب این است که هیچ قوه بشری قادر نیست گردش حوادث تعیین شده را از مسیر خود منحرف کند، پس دور نرویم و سر جای خود درست بایستیم و بدانیم که نمیتوانیم در قلمرو عناصر مخفی نفوذ کنیم .
مشاهده میشود که بشر به هر سو توجه میکند با مشکلی لاینحل مواجه میشود؛ مثلاً اگر شخصی خبر شومی را به کسی بدهد و بداند که نمیتواند از وقوع آن جلوگیری کند، چه فایده دارد که آن راز را فاش کند؟ آیا این همان قضا و قدر است؟
اگر انسانی بیدار از وقایع آینده باخبر باشد، باز آن وقایع اتفاق میافتد؟ پس اگر
چنین است که هست، چرا سکوت نکند؟ اگر عوامل مخفی و روح مطلع ما نمیتواند ما را از چنگ آن خبر شوم و مصیبتبار نجات دهد، چیزی که بین ما و ایشان حائل میشود و مانع رسیدن پیغامهایشان به ما میشود، چیست؟ آیا واقعاً عواملی وجود دارد که چشمشان به آن طرف پرده ضخیم نفوذ کند و آینده را ببیند ولی اجازه نداشته باشد از وقوع آن جلوگیری کند؟
اگر عوامل مطلع از حوادث، بازجویی شدید شوند، چه خواهند گفت؟ لابد میگویند کاری نمیتوان کرد و هیچ قدرتی قادر نیست گردش حوادث و قضا و قدر را تغییر دهد.
آیا همة آزادی و اختیاری که خداوند متعال به بندگانش عطا فرموده به همین محدود میشود که آینده خود را قبلاً احساس کند ولی قادر به تغییرش نباشند؟ آیا روح بزرگ جهان مثل روح یک طفل بالغ است؟
اگر آن عوامل و عناصر مزبور مصائبی را برای ما پیشگویی کنند که نتوانند از آن جلوگیری کنند، بنابراین پیشگویی آنها چه حاصلی دارد؟ آیا این به آن معنی است که قضا و قدر و سرنوشت چنین بوده و بشر در قبال آن هیچ اختیار و استقلال و اراده نخواهد داشت و اسرارآمیزترین و دشواریاب ترین رمزهای طبیعت است؟
آیا باید چشمها را بست و به همین سرنوشت قانع بود و عقل را در اقیانوس بیکران جهل حیران گذاشت و مخرجی برای آن نجست؟
در میان مسائلی که زندگی در برابر ما مطرح میکند، ظاهراً مغز ما محدود و مسدود است و نمیتواند آنها را درک کند، ولی در حقیقت این طور نیست، زیرا اگر چنین بود، مشکلات مزبور به نظرمان تصورناپذیر و غیر قابل درک میآمد و ما همیشه آنها را به صورتی که در روز نخست مشاهده کردیم، میدیدیم.
باید بدانیم غیر از ما، چه عاملی در جهان به فرمان خداوند با زمان و مکان ارتباط دارد که فعلاً در این باره چیزی نمیدانیم. آنچه را که پدر فلسفه «کانت وگویو» میگوید علم ظاهری، حقیقتی را برای ما معلوم نمیکند. (شاید آنها هم دانستهاند، ولی
افشا نکردهاند.)
نظریه همه فلاسفه به یک جا منتهی میشود، جایی که جز ظلمت، چیزی نیست. اسپینر، هلونز، نودیه، جمس سول، ویلیام جمس، استوارت میل، ریبو، قویه، لوکالا و عده دیگری از دانشمندان گذشته و حکمای معاصر، نتوانستهاند عناصر شگفتانگیز و عجیب زمان و مکان و عوالم جهان را رام و کشف کنند. آنها به مبارزه با تاریکیهای مخوف دنیای مجهول، اشتغال داشتند و دارند، ولی نتیجه آنها با نظریات حکمای هزاران سال قبل از میلاد که معترف به جهل خود بودند، تفاوتی نکرده است.
بنده این متن را در حالی مینویسم که در کنار رودخانه، زیر سایه درخت نسبتاً تنومند آلوچه وحشی واقع در یکی از ییلاقهای اطراف مازندران بهنام مرزنآباد طویر فشکور، نشستهام. فکر میکنم امروز یکی از زیباترین روزهای پاییز است. لطافت و طراوت هوا حتی در دورترین نقطه افق حس میشود. گرداگرد دره و رودخانه را درختان تنومند و سرسبز احاطه کردهاند. هنوز بادِ یغماگرِ پاییز، رنگ آنها را تغییر نداده و رودخانه در میان بستری از سبزی و طراوت، مثل جادة نقرهای جریان دارد. بالای این درة باشکوه کلبههای زیبا دیده میشود و با وزش باد خنک، سرود یکنواخت برگها با برخورد به یگدیگر شنیده میشود که نجواکنان میرقصند و فقط آن معمار چیرهدست هستی، نجوای آنان را میفهمد. مه غلیظی اندک اندک همه جا را فرا میگیرد. این شور و حال دیگر تکرار نخواهد شد؛ اگر هم تکرار شود رنگ دیگری دارد.
این مقدمات حیرتانگیزی است که بشر سر تسلیم در مقابل آنها فرود میآورد؛ اما آنچه که باعث ویران شدن کاخ ایمان و اعتقاداتمان میشود، لجاجت و ناباوری بدون تحقیق است.
در حقیقت موجودی که بهوسیلة مدیوم با ما حرف میزند و حرکاتی را شبیه ما انجام میدهد، مرده نیست بلکه تغییر شکل است. چه لزومی دارد که ما به فکر مرده بیفتیم؟ این حس دو جانبه است. مدیومهایی هستند که پیرو مکتب روحیون نیستند، بلکه در
امر روانسنجی (مدیومی) معتقد به انتقال حس وجدانهای معقوله به یکدیگر میباشند. نباید فراموش کرد که وجود یک مدیوم همیشه لازم است؛ زیرا مدیوم منبعی از حوادث عجیب به شمار میرود.
موریس مترلینگ در مورد نقش وجدان در زندگی ما میگوید:
حیات روح ما بسیار اسرارآمیز است و مطالعه آن زحمت زیادی لازم دارد. اگر بخواهیم حقیقت را بگوییم، ناچار به ذکر این مطلب هستیم که زندگی روح ما در حقیقت زندگی واقعی و اصلی و نقاط بسیار تاریک وجدان ما میباشد. در واقع، روح محرک زندگی ماست، یعنی ما به کمک همین نقاط تاریک نمیمیریم و به افکار و عقاید خود که ظاهراً راهنمای ما در زندگی هستند، توجهی نمیکنیم. این وجدان ماست که همة وقایع بیانتهای گذشته را میداند و از آینده بیپایان مطلع و از چگونگی وداع ما با کره زمین باخبر است. گذشته و آینده ما در واقع در خود وجدانمان سرشته شده است.
فیلسوف مشهور، پروفسور ویلیام جیمس میگوید:
وجدان، پشت نقابی که هنوز هیچ کس تصویرش را مشاهده نکرده، مخفی است و به راه خود ادامه میدهد. رفتار او با ما، مثل رفتار ما با بچههاست. هیچ وقت به سؤالات ما جواب نمیدهد، از انجام تقاضاهایمان سرباز میزند و ما را به تحصیل چیزی که از قبول آن خودداری میکنیم راغب میکند. وجدان ما میداند که در فلان ساعت باید از خود دفاع بکنیم یا نکنیم. با وجود آنکه عقل ما با عشق و احساسات منافات دارد، وجدان ما را واله و شیدا میسازد. وقتی ما میترسیم او میخندد، وقتی ما میخندیم او نگران است و همیشه عقل را تحقیر و توبیخ میکند.
موریس مترلینگ میگوید:
در زمان بیماری که پزشکان حاذق به بالین ما حاضر میشوند و درباره قریبالوقوع بودن مرگ یا سلامتیمان اظهار تردید میکنند، او آهسته حقیقت
مطلب را در گوشمان میخواند و فقط حرف او را باید باور کرد. او میداند که حد فاصل دو زندگی ما (زندگی عادی و زندگی پس از مرگ) زیر این گنبد دوّار کجاست.
ما فعلاً موجودی منفرد، متکی بر مقتضیات جسمی و روحی و عقلی و دارای یک نقطه شروع (تولد) و یک نقطه ختم مشخص (مرگ) هستیم. اگر بخواهیم عظمت وجدان را در خود منعکس کنیم باید از هر جهت و حتی از لحاظ زمان نیز گسترش پیدا یابیم.
چگونه میتوان تناقض عجیبی را که بین عظمت بیحساب و آرامش و اعتماد و انتظام داخلی زندگی آن و اعمال بچهگانه و مضحک و عادی حیات بشر وجود دارد توجیه کرد؟ در زندگی ما وجدان به منزلة یک قاضی عالی مقام، قانونگذار جامعالشرایط و یک نیرو و قدرت کامل جلوه میکند، لیکن در خارج به محض آن که از مخفی گاه خود سر میکشد، اعمال عجیب خود را شروع میکند و به صورت یک ناطق خوشبیان، یک طبیب حاذق، یک حامی تمام عیار، یک معلم کامل و چارهدان و... ظاهر میشود. کدام یک از این حالات حقیقتاً معرّف وجود است؟
نباید سعی کنیم که با اطلاعات کمی که راجع به وجدان کسب کردهایم، در قعر آن به کاوش بپردازیم، فعلاً باید به همین مقدار اکتفا کنیم و سؤالاتی را که آسانترجلوه میکند و جواب دادن به آنها ممکن است، مطرح کنیم.
آیا مطالعه اعمال وجدان، واقعاً مبتنی بر وقایع جدیدی است؟ آیا اعمال وجدان مغفوله ما اخیراً بر ما معلوم و دقت ما باعث تجلی روزافزون آن شده و تعداد حوادثی را که باعث جلب توجه ما میشود، افزایش داده است؟
وقتی انسان صفحات تاریخ را ورق میزند، هر قدر دورتر میرود میبیند همین حوادث عجیب در قدیم هم اتفاق افتاده، امّا بر حسب معلومات علمای آن عصر نامهای مختلف به خود گرفته است؛ مثلاً گفته شده پیشگویی، غیبگویی، احضار روح و صحبت کردن مردگان توسط مدیوم، تلقین، ظهور ارواح، معالجات اسرارآمیز توسط اشباح و... که امروزه به حد وفور اتفاق میافتد و در ردیف وقایع فوق طبیعی به شمار میآید. از
طرفی میتوان گفت ظهور پدیدههای روحی در سراسر جهان عمومیت دارد.
به هر حال تصور میشود که ظهور ارواح به صورت انکسار نور در طبقات مختلف جو در سراسر کره زمین قابل توجیه است، ولی وضع چنان نیست که گویی وقوع حوادث روحی در میان ملل بسیار متمدن رواج بیشتری دارد؛ شاید علت این امر آن باشد که آنان بیشتر دربارة وجدان و مظاهر آن تحقیق کردهاند.
خلاصه نمیتوان انکار کرد استعداد قوی و کم و بیش آشکاری در نهاد بشر وجود دارد که میان آن پخش شده است و جزء بزرگی از عنصر حیات آنان را تشکیل داده است؛ اما آیا این استعداد، مثل استعدادها و احساسات دیگر تکامل یافته است؟ آیا تکامل آنها در محیط ما صورت نمیگیرد؟ آیا میتوان خطوط تکامل فوق کره ارضی آنها را کشف کرد؟ آیا اساساً آنها ترقی میکنند یا انحطاط پیدا میکنند؟ مفیدند یا مضر؟ در مقابل عقل خودنمایی دارند؟ میتوان آن را مهار کرد یا نه؟
پرفسور «ارنست بوزانو» که از بزرگترین و برجستهترین محققان علم جدید متافیزیک و معرفت الوجدان و اسپرتیسم که اثر بزرگی از او توسط انجمن سالیانه تحقیقات روانی و روحی منتشر شده است، چنین اظهار عقیده میکند:
پدیدههای روحی از قرنها قبل تاکنون به صورت ثابتی باقی ماندهاند. این پدیده ها ظاهراً قابل تعمیم و تصفیه و تجزیه مثل سایر موضوعات نیستند و شاید برای همین است که اهمیت و فایده ای برای آنها احساس نمیشود و از نظر مبارزه بشر در راه زندگی بهتر نمیتوان از آنها استفاده کرد.
الهامات آهنگ موسیقیدانان نابغه از این نوع پدیده، لایتغیر است. حتی به نظر نمیرسد که بتوان پدیدههای مزبور را پرورش یا از راه تجربیات علمی توسعه داد.
مردم هندوستان که با این گونه امور سرو کار دارند و تخصصشان در این زمینه بیشتر از سایر ملل میباشد، موفق نشدهاند از راه تجربه و ممارست وقوع آنها را تسهیل یا تسریع کنند.
مشخص نیست که اظهار عقیده پرفسور بوزانو از نظر علمی تا چه حد قابل قبول
است، زیرا درباره مطالبی اظهار عقیده میکند که بسیار دور و تقریباً غیر قابل کنترل است.
به هر حال، همان طوری که تا کنون در هندوستان تجربیات مکرر و مافوق عادی انجام گرفته، باید قدری مشاهده پدیدههای روحی را تکمیل کرد. حتی میتوان گفت تمام امیدها از مطالعه و مشاهده پدیده های روحی باید به همین مقدار محدود شود، زیرا پرفسور بوزانو صریحاً اعتراف کرده است که استعدادهای روحی مخفی هستند و آن طوری که باید و شاید به این مسئله توجه نشده است.
دکتر «هانری برگس» فیلسوف معروف فرانسوی و رئیس انجمن تحقیقات روحی در نطق برجسته و مهمی که در 13 مه 1953 ایراد کرد، گفت:
من از خودم میپرسم اگر علوم جدید به جای توجه انحصاری به ماده و نیروهای مادی، به قوای روحی و معنوی و متافیزیک توجه میکرد، چه پیشرفتهایی نصیبش میشد. اگر کپلر و گالیله و نیوتون در عین علم ریاضی و نجوم و فیزیک، به قوای روحی و معنوی و روانشناسی توجه میکردند، چه تغییراتی در علوم مخفی حیات و قوای روحی حاصل میشد.
موریس مترلینگ میگوید:
هر حرفی که انسان میزند در حکم سایهای از فکر اوست؛ هر فکری که انسان میکند در حکم سایهای از روح اوست و روح هم خود به خود سایهای از سایة چیز دیگری است.
آیا چیزی که خودش سایه چیز دیگری باشد، مثل یک نور قلابی فریبنده نیست؟ شکی نیست که بشر میتواند در میان همة این سایهها و تاریکیها روشنایی ملایمی را تشخیص بدهد.
اصولاً وجود سایه در تاریکی، خود دلیل روشنی بر زندگی ماست و ما همیشه در میان سایه قرار داریم و مدت اقامتمان در میان آن طولانیتر از مدت اقامتمان در دنیای حقیقی و متعارف است. ما در حقیقت سایه چیزی که تصور میکنیم، یعنی سایه خودمان هستیم. ما نمیتوانیم افکار خود را ببینیم و به
همین دلیل است که جز سایه آنها چیزی را مشاهده نمیکنیم.
در این مختصر، تخیل افکار افلاطون در مورد سایه و حقیقت از نظرتان خواهد گذشت.
در عالم خواب ما مرگ را چیزی جدید تلقی نمیکنیم. وقتی میخوابیم آن طوری که باید و شاید از مرگ نمیترسیم؛ زیرا آن را نمیبینیم. آیا تا کنون یک مرده را در خواب دیدهاید؟
فقط اشخاصی در خواب دیده شدهاند که دیگر در روی زمین زندگی نمیکنند، اما آنها در خواب زنده هستند.
باید اطمینان حاصل کرد که اساساً مرگی وجود ندارد، بلکه تغییراتی است از لباسی به لباس دیگر.
ما نمیتوانیم وارد بُعد دیگر، یعنی مرحله مرگ بشویم و بدون فهمیدن اسرار آن از قلمرواش بیرون برویم، زیرا مرگ در واقع از ابعاد مجهول الوجود ماست.
آیا ما تصور میکنیم وقتی میمیریم چیزی خواهیم فهمید؟ چه خبری را درباره چه مسئلهای ممکن است بفهمیم؟ آیا جهان به احوال خودش معرفت دارد؟ آیا اساساً میتوان علل وجودی را کشف کرد؟
از کجا آمدهایم و به کجا خواهیم رفت و چه کسی از این رفت و برگشت نفعی میبرد؟ هدف و مقصود چیست؟
همة کتابها و گفتار و بحثها تعبیری بیش نیست. انسان باید به جهل خود در این مورد اعتراف کند، زیرا آن علل خودش معلول است و بشر نمیتواند به علتی که دیگر معلول نباشد یا بقول حکما علتالعلل باشد، پی برد.
اگر ما هزار مرتبه عاقلتر و باهوشتر از حالا بودیم، باز هم نمیتوانستیم به علتالعلل پی ببریم؛ زیرا اگر به آن پی میبردیم پشت سرش علت بینام و نشان دیگری کشف میکردیم و اگر معلوم میشد که ما خودمان معلول وجود آن هستیم
دیگر نمیتوانستیم از آن بالاتر برویم؛ پس فعلاً باید بهناچار بپذیریم که علت وجود ندارد و تصور وجود علت، معلول عقل ناقص ماست.
در اصطلاح علم «اِتر» یک بخار رقیق و ماده سیال و سریع است که قسمتی از فضای ماوراء جو را اشغال کرده و در همة اجسام نافذ است. دانشمندان فیزیک آن را عامل انتقال نور و حرارت و الکتریسته دانستهاند.
اتر فاقد وزن بوده و در خلأ و همه محیطهای شفاف، به حدیکه نور از آن عبور میکند وجود دارد. نیوتون در صدد برآمد درجات فشار اِتر را در خصوص قوه جاذبه توضیح بدهد. وی مطالعات خود را دربارة اِتر منتشر کرد و گفت: من نمیتوانم این مطالعات را با تجربه به اثبات برسانم و منتشر کنم.
وی توانست روشنایی را وزن کند ولی از عهده وزن کردن اِتر برنیامد و اذعان کرد که ابزار لازم برای توزین آن وجود ندارد.
موریس مترلینگ میگوید:
هر علمی عاقبت به مانعی برخورد میکند که از آن نمیتوان عبور کرد. در پشت این مانع، دنیای مجهولی وجود دارد که کسی نمیتواند آن را درک کند و همچنین محال است کسی بتواند به آن دست پیدا کند.
پروفسور «وان هملو» از علمای فلسفه که همردیف و همعقیده پاراسلیس سوئیسی است، میگوید: فکر ما چیست؟ هنوز نمیدانیم که ماهیت آن چگونه است. اگر میدانستیم، میتوانستیم از بیشتر اسرار جهان سر دربیاوریم.
وقتی عدهای میگویند انسان نباید درباره عوالم مجهول به تحقیق بپردازد، اشخاص بیمسئولیت خوشحال میشوند و به همین اندازه اکتفا میکنند و میگویند که باید درها و پنجرهها را ببندیم و دیگر از این جلوتر نرویم؛ فقط سعی کنیم مطالبی را که کشف کردهایم به خوبی بیاموزیم، زیرا ما هرگز نخواهیم توانست چیزهایی را که نفهمیدهایم بفهمیم.
اما باید برای کشف حقیقت، حتی نسبی به جستوجو و تحقیق و تحلیل و تجزیه و کنکاش مداوم بپردازیم و ترس و بیم امور جهان را بهدقت ببینیم و یقین داشته باشیم هدف آفرینش ما ساکت نشستن و قانع بودن نیست، بلکه باید کاوش کرد و جلو رفت.
«ویرژیل» شاعر و متفکر معروف لاتینی که در مانتو متولد شده و آثارش به نام بوکوتیک و بئوژیک است، میگوید:
اشخاصی که قبل یا موقع تولد یا پس از طی چند لحظه زندگی، جان میسپارند، در غرقاب عجیب و پر عذاب مرگ با یکدیگر مخلوط میشوند. آیا میتوانیم قوانین و هدف این اختلاط شگرف را کشف کنیم؟
طفلی به دنیا میآید و بلافاصله بعد از تولد میمیرد و دلیل این امر هم ظاهراً آن است که طبیبی که وی را از شکم مادر خارج کرده، کاملاً در کار خود مهارت لازم را نداشته است؛ آیا باید این تصادف را نتیجة تقدیر دانست؟
تصادف عبارت است از نامی که به مظالم تقدیر میدهیم، ولی این مفهوم معرّف هیچ حقیقت و شخصیت و معنی نیست. کدام سرنوشت تأثیرگذارتر از سرنوشت طفلی است که اصلاً رنگ زندگی را ندیده است؟ چه کسی از سرنوشت او باخبر خواهد شد و احوال وی را درک خواهد کرد؟ آیا سرنوشت او نیز نظیر سرنوشت ماست؟
موریس مترلینگ در اینباره میگوید:
در میان میلیونها ذرهای که از جسم مرد به جسم زن منتقل میشود، فقط چند ذره وجود دارد که جسم زن آن را به خود جذب میکند و تبدیل به عناصر انسانی میشود.
پس همراه هر نسلی که در روی زمین به دنیا میآید، میلیاردها نسل هم از بین میرود و اثری از آنها باقی نمیماند. آیا سرنوشت نسلهایی که به این طریق از بین میروند، نظیر سرنوشت میکروبهایی است که در رگ و پی ما وجود دارد و روزانه هزاران هزارشان نابود میشود؟ اگر نظرتان مثبت است، چه کسی
میتواند این ادعا را اثبات کند؟ چه عواملی باعث میشود که آنها از ذرات خود جدا و نابود شوند؟
اگر چنین حادثهای اتفاق نمیافتاد و این دسته از ذرات وجود ما هم اکنون زندگی میکردند و برای خودشان آدم شده بودند، دوران و سرنوشتی پیدا میکردند؛ ولی فعلاً آنها شانس حیات را از دست دادهاند. آنان اکنون کجا هستند و چه کسی به فکر سرنوشت آنهاست؟ آیا آنها یک زندگی معنوی و عالی دارند؟
اگر قبول کنیم که بشر کنونی یک زندگی معنوی و لذتبخش و خصوصی دارند، چهطور آن ذرات نمیتوانند از مزایای این زندگی برخوردار شوند؟ آیا میتوان تصور کرد که ذرات مزبور در وجود ارواح مخصوص حلول کرده اند؟
دکتر ویرژیل مانتوئی میگوید:
هر کس میتواند از خودش بپرسد آیا اگر به دنیا نمیآمد، حقیقتاً وجود نداشت؟ در صورتی که به دنیا نمیآمد چه میشد؟ حالا که به دنیا آمده چه شده است؟ آیا وقتی من متولد شدم، تغییری در اوضاع جهان پدید آمد؟ آیا چیزی به آن اضافه شد؟ اگر متولد نمیشدم و در جهان نبودم، نمیتوانستم چیزی به آن اضافه کنم؟ آیا تولد من حفرهای در جهان ایجاد کرده و باعث تورم نقطهای از آن شده است؟
جواب هیچ یک از این سؤالها طبق نظریة بزرگترین فلاسفه ی جهان، روشن نیست.
«یوسولی» محقق اسپرتیسیم میگوید: ما تصور میکنیم وقتی مردیم چیزی خواهیم فهمید ولی چه خبری را ممکن است بفهمیم؟
وی در جلسه احضار روح توسط مدیوم، از روحی که احضار شده سؤالاتی میکند و روح چنین میگوید:
من مرده ام؛ اینک که به فرمان شما برگشتهام همان طوری که سیلاب از
کوهستان میگذرد، من هم موقعی که از بیابان مرگ گذشتم نتوانستم چیزی از آن را درک کنم.
«نوادیس» از دیگر از متخصصین روح وروان میگوید:
فرض کنیم من هم مثل متخصصین علم احضار ارواح، قادرم با روح پدر و مادرم تماس بگیرم؛ آنها به من چه خواهند گفت؟ قطعاً به هیچ یک از سؤالات و انتظاراتم جواب نخواهند داد، بلکه سعی خواهند کرد که با من تماس بگیرند و مثل موقعی که در زندگی خود حرف میزدند، حرف بزنند. همة ارواحی که علمای فن احضار روح حاضر میکنند، همین طورند. آنها مثلاً به من نمیگویند که چه هستم و از کجا آمدهام. از طرفی اموات قادر نیستند چنین چیزی را بگویند، زیرا در دنیای مردگان کلماتی برای تشریح وقایع وجود ندارد، به همین دلیل است که ارواح احضار شده اجازه ندارند مطالبی در مورد زندگی ماوراء یا علیه آن ایراد کنند و حتی مجاز نیستند که موجودیت خودشان را ثابت نمایند.
وی اضافه میکند:
ما نباید از آنها انتظار داشته باشیم که مطالب توصیفناپذیر را بیان کنند. آنها در واقع اجازه بیان مطالبی را که از ظرفیت ما خارج است، ندارند.
آیا ممکن است روح یک منجم یا پزشک، مخترع، فیزیکدان یا زیستشناس، مطالبی را که آرزومند دانستن آنیم نداند؟ البته که میداند ولی...!
مثلاً اگر طبیبی به مرض سرطان بمیرد آیا پس از مرگ نمیتواند بفهمد علت بروز سرطان چیست؟ اگر ارواح نمیتوانند مطالب فوق را که به ظن قوی میفهمند، به احضارکننده بیان کنند، آیا برای آن است که وجود خارجی ندارند یا اساساً اجازه بیان آن را ندارند؟ چون گرداگردشان را موجودات عالم و دانا فرا گرفته است، یقیناً از عوامل مزبور آگاهی دارند. از طرفی ماده تا کنون مانع درک چیزهای مهمی از ماوراء بوده است، اما آیا اموت هم که از قید ماده آزاد شدهاند، نمیتوانند مجهولات را بفهمند؟ آیا چیزی به فکرشان نمیرسد که برای نجات ما بشتابند؟ آیا کوششی نمیکنند که به ما بفهمانند؟
تا به حال هیچ کدام از اموات احضار شده یا در خواب، چنین کاری را نکردهاند و اگر هم بوده بسیار کم و با اهل فن ابراز کردهاند که قطعاً از مقدّسین یا صاحب علم و تحقیق بودهاند. میتوان درک کرد که آنها نظامی دارند که ادراکش برای ما سنگین است. آنها فهمیدهاند، ولی ما ظرفیت فهمیدن آن مطالب یا مجهولات را نداریم. آنها در حد ظرفیت علم محدود ما با ما صحبت میکنند نه بیشتر. ما نباید از آنها انتظار حل مطالب علمی و توصیفناپذیر را داشته باشیم.
بزرگترین نعمت خداوند که به انسان داده، مرگ است؛ زیرا انسان را با عالم باقی و ابدی پیوند میدهد.
افلاطون میگوید:
همه چیز به نظر ما نامفهوم میرسد، زیرا ما دنیا را از دریچه چشمان محدودمان میبینیم و نمیدانیم که چشمانمان واقعاً چه میبینند، در حالیکه به طور قطع شکل حقیقی اشیا غیر از آن است که ما میبینیم. ما سایههای اشیا را میبینیم نه حقیقت آنها را. چیزهایی که از آنها میفهمیم در برابر چیزهایی که نمیفهمیم، بسیار حقیر و ناچیز است. چیزهایی که نمیفهمیم، نفهمیدنی میپنداریم، در حالی که جهل ما دلیل بر آن میشود که نمیتوانیم بفهمیم.
افلاطون در مثال معروف خود میگوید :
اگر انسان را از آغاز طفولیت در زمین قرار دهند، به طوری که نتواند دست و پای خود را تکان بدهد و در مقابل او دیواری سفیدی باشد که سایههای پشت سر او روی دیوار بیفتد و با توجه به این که دیوار مزبور به قدری بلند باشد که آن شخص نتواند ابتدای آن را ببیند و کسی هم از مقابل او عبور نکند برای این شخص بُعد سوم که عمق، ارتفاع یا ضخامت است، بیمعنی میباشد؛ زیرا او فقط سایههای را که روی دیوار سفید میافتد، میبیند و چون آن سایهها فقط دو بعد (درازی و پهنی) دارند، برای همین بعد سوم که ضخامت یا ارتفاع
است بدون معناست و چون بدن او در خاک قرار گرفته است نمیتواند دست و پا را تکان بدهد و اعضای بدن را لمس کند به این طریق نمیتواند به ضخامت پی ببرد.
اساس بیان فلاطون آن است که میخواهد بگوید هر امری از امور عالم (اعم از مادی و معنوی) اصل و حقیقتی دارد که سرمشق و نمونه کامل آن امر است . با کمک خواص ظاهری درک نمیشود. افلاطون دنیا را به غاری تشبیه میکند که فقط یک منفذ و روزنه دارد. در این غار افرادی هستند که از آغاز تولد تا کنون اسیر و در زنجیر هستند صورت آنها به سوی روزنه غار است و پشت سرشان آتشی روشن است که جلوی آنها را روشن میکند. اگر کسانی از مقابل غار عبور کنند، سایه آنها در داخل غار میافتد و زندانیان تصور میکنند که آن سایهها چهره واقعی اشخاص است که از کنار غار عبور کردهاند، در حالی که این ادراک حقیقت ندارد.
افلاطون میخواهد بگوید که ما فقط ظواهر امور را درک میکنیم و درک حقایق فقط با کمک نیروی عقل امکان پذیر است. ما برای ادراک حقیقت دنیا هیچ وسیله سنجشی به جز مغز خود نداریم، چون مغز ما مدور است تصور میکنیم که دنیا حتماً دارای ابتدا و آغاز و انجام باشد و...
کسی که در خلوت خود به خودش بگوید چیزی نمیفهمم، میتوان اطمینان پیدا کرد که گول نخورده است.
ذات خداوند که آفریننده کل هستی است، بشر اسراری مرموز و غیر قابل درک دارد که بر انسان کرة زمین آشکار نیست؛ پس عاقلترین اشخاص کسی است که به جهالت خود معترف بوده و اطمینان داشته باشد، ولی از کوشش و تفکر، غافل نباشد.
محققان معتقدند که امروزه اگر کلمهای از دهان ما خارج میشود یا تصویری بر صفحه منعکس میگردد، در فضا باقی میماند و مقید است مثل نور در فضای بینهایت به گشت و گذار بپردازد.
حالا باید دانست که ما در هر کجا که باشیم امواج صوت مزبور به ما میرسد، ولی
ما به امواج مزبور توجهی نداریم و در زندگی عادی کور و کر هستیم و تصور میکنیم هر چه را که ندیده و نشنیدهایم، واقعاً وجود ندارد.
امواج صداها و تصاویر، قطعاً باید در جایی متراکم یا متمرکز شده باشند، زیرا نمیتوانند از این جهان خارج شوند؛ چرا که چیزی در این جهان از بین نمیرود بلکه تبدیل میشود. مثلاً وقتی از اِتر صحبت میشود، کسی نمیگوید که اِتر وجود دارد یا ندارد. همه محققان و متفکران و دانشمندان میگویند که اِتر ماده است عالمگیر و جوهری که در میان عناصر حیات و فضا و جهان پخش شده و ارتعاشات کوتاه و بلند دارد که حرکت آن را در خلأ مشخص میکند. همة این کلمات ظاهری ناگزیر خواهد بود که یک حقیقت بزرگ را از نظر بپوشاند و آن هم این است که کسی از ماهیت آن چیزی نمیداند.
«لیتره» اندیشمند بزرگ جهان میگوید:
فهمیدن یعنی پذیرفتن چیزی به محک عقل و اطمینان کردن به یک چیز و شناخت ماهیت آن.
«لاروس» متفکر بزرگ میگوید:
فهمیدن یعنی پذیرفتن یک چیز با همة اجزا و مشابهاتش به محک عقل.
موریس مترلینگ فیلسوف قرن میگوید:
فهمیدن عبارت است از شناسایی یک چیز تا حدی که میتوان آن را شناخت. وی اضافه میکند: فهمیدن مانند بودن یک مسئله اسرارآمیز است و باید آن را کشف کرد.
هر قدر ما با روح خود بیشتر انس بگیریم و زندگی خود را به وجود او متکی سازیم، شانس درک بقای روح پس از مرگ را بیشتر خواهیم داشت و جاهل و ندانسته از دنیا نمیرویم؛ این گونه اندکی از جهالت خود را کم خواهیم کرد که این بیداری در جاودانگی ما در دنیای ارواح مؤثر است.
انسان میمیرد، ولی زندگی اصلاً نمیمیرد و زورق مرگ ما را در ساحل دیگری پیاده میکند. تمام چیزهایی که طی زندگی قبلی خود آموختهایم، مثل بار سفری در یک بقچه کوچک همراهمان خواهد بود. این یعنی دست خالی نیستیم، پس باید آموخت و توشه آخرت کرد.
در باطن اعمال ما عواملی وجود دارد که همگی را معجلانه نشان میدهند، چنان که گویی عجله داریم کار و زندگی خود را زودتر تمام کنیم. باید پرسید هدف این عجله چیست؟ چرا و برای رفتن به کجا چنین شتاب میکنیم؟
جهان بینهایت، قهراً دارای دنیایی مملو از مخلوقات مشابه با کره زمین است. اجساد مخلوقات مزبور هم گهگاه به صورت ذرات در فضا منتشر میشوند، زیرا هیچ چیز از بین نمیرود؛ ولی ارواح آنها کجا هستند، در کجا جمع میشوند و به چه کاری میآیند؟ آیا با ارواح ما که در کره خاکی است، برخوردی خواهند کرد؟ آیا سرنوشتشان همانند سرنوشت ما است یا مثل سایر اتمها و مولکولها سر گردانند؟ و...
اگر باز هم بیشتر از این هوشیارتر و عاقلتر بودیم، امکان درک اسرار جهان و سایر پرسشها را نداشتیم؛ به دلیل آن که شاید اساساً اسراری وجود نداشته باشد و شاید اسرار وجود، مولود تخیل انسان است و وجود، شامل هیچ سرّی نیست؛ ولی این عیب ماست که تصور میکنیم وجود اسرار معلول جهالت و ضعف عقل ماست و اگر هم قدری قویتر بودیم باز هم به این مسئله جاهل بودیم. چه باید کرد؟ باید اندیشید...
بهیقین ارواح کرات دیگر بسیار کاملتر و عالیتر از ما هستند. اگر آنها از ما بپرسند خدای ما کیست و چیست، راجع به او چه میدانیم و همچنین راجع به جهان و زندگی و مرگ چه فکری میکنیم، چه جوابی خواهیم داد؟ البته باعث خجالت است که جواب دروغ و افسانه تحویل بدهیم و نظریات متفاوت و بیسر و تهی را که فقط ناشی از جهالت و نادانی ماست به ایشان تشریح نماییم، یا این که اختراعات کوچک و بزرگ علمی خود را به ساکنین سیارههای مزبور نشان بدهیم.
آنها به ما خواهند گفت که این اختراعات به چه درد میخورد؟ آیا این جا در عالم
ارواح میتوانید از آنها استفاده کنید؟ بعد از هزاران سال زندگی در کرة زمین چه فهمیدهاید؟ همه چیزهایی که میدانید همین است؟ و از حوادث اصلی طبیعت بیخبرید و فقط اندیشه و علمتان را در مادیات پوشالی هدر دادهاید. زهی بدبختی و دریغ از آن فرصتهایی که به شما داده شد.
ما به طور غریزی مشغول کشف اسرار هستیم و نقطهای را که تاریکتر و مجهولتر از همه به نظر میرسد مثل: مرگ و بقای روح و چگونگی آن، مورد حمله قرار دادهایم. اینها همه توهمات است. همة نقاط جهان مجهول و غرق در اسرار و ظلمات است. فقط چون بعضی از نقاط مزبور روشنتر جلوه میکند، فریب میخوریم؛ در حالی که او در روشنی هم مانند ظلمت و تاریکی در جهان، عمیق و همگانی و نفوذناپذیر و ابدی است و رخنه در آن حاصلی ندارد. ما فقط امیدواریم که روزی نسل انسان در آینده از جهل مرکب بیرون بیاید و مطالبی که ما امروز اندوختهایم و تصور میکنیم مفید است، به آنها منتقل شود و از بیاطلاعی ما عبرت گرفته، به اطلاعات مفید دست بیابند.
گاهی اتفاق میافتد دعایی به طور معجزهآسا مستجاب میشود؛ ولی مستجاب کننده آن خود ما هستیم، زیرا هنگامی که انجام آن را از خدا میطلبیم، در واقع از خود طلب میکنیم.
خداوند در نهاد ما نیرویی آفریده که به مراتب مقتدرتر از خود ما است. هر چه ما از خدا میخواهیم در واقع از خودمان طلب میکنیم. همه قوا در خود ما آفریده شده و در اختیار داریم. هر چه که نمیدانیم در ضمیر ما مجهز است و هر چه هم نخواهیم دانست باز در ضمیر خود ماست.
اگر در وجود خدا شک داشته باشیم، مثل آن است که به وجود جهان و انسان و غیره شک داریم؛ حال آنکه ما به آن علت وجود داریم که خدا وجود دارد؛ اگر خدا وجود نداشت ما هم وجود نداشتیم.
حالا که نمیدانیم چگونه به دنیا آمدهایم، در حالیکه عقل و شعور داریم، چگونه انتظار داریم بدانیم چگونه از این دنیا میرویم در صورتیکه بعد از مرگ، عقل و شعور دنیوی
خود را از دست میدهیم.
در آغاز زندگی مان نادانی مطلق و در پایان زندگی مان نیز نادانی مطلق وجود دارد. تکلیف ما طبق گفته بزرگان و متفکران اندیشمند، این است که اگر چیزی نمیدانیم، لااقل خرافات و موهومات را دور بیندازیم. این است راز عظیم و مخوف دنیا که هیچ مغزی نمیتواند چند و چون آن را به قوه وهم و پندار مجسم کند، بنابراین آنچه درباره خلقت اسرار ابد و ازل جهان و پایان آن گفته و نوشته میشود، چیزهایی است که به فکر میرسد و رسوبات مطالعات و تحقیقات و نظریه و تعبیرات آن است. ممکن است بعد از مدتی آنچه که گفته یا نوشته شده، بیارزش و سست جلوه نماید. اگر کسی مطلبی از اسرار ابد و ازل بداند، آیا میتواند دانستنیهای خود را بیان کند؟ آیا ظرفیت و بینش مادی بشر توان شنیدن آن را دارد؟
موریس مترلینگ میگوید:
اگر ما معنا و مفهوم مرگ را که عرفاً از بین رفتن است، تغییر بدهیم و آن را تبدیل به کلمه کمال، شگفتی، تولد دیگر و یا معنی زیبای دیگری کنیم، وحشت ما از مرگ از بین خواهد رفت.
عقیدة بعضی از قبایل که هنگام مرگ اموات را با شادی به خاک میسپارند، روشنتراز ما میباشند؛ زیرا آنها برخلاف ما این قدر عقل دارند که بر اثر یک واقعه غیر قابل اجتناب، لااقل بیتابی نمیکنند و آن را تولدی دیگر میدانند. آنها این حقیقت را درک میکنند که روزی هم خواهد رسید که نوبت تک تک آنها هم برسد؛ پس عاقلانه برخورد میکنند.
در جای دیگر مترلینگ مینویسد:
چیزی که نشان میدهد مرگ، یک واقعه غیرعادی و استثنایی نیست، بلکه طرز زندگی سلولهاست. سلولها هرگز نمیمیرند بلکه آنها ظرف چند ساعت پیر میشود. به محض این که پیر شد نمیمیرند، بلکه از وسط نصف و تبدیل به دو سلول جوان میشوند. گاهی اتفاق میافتد که دو سلول پیر با هم جفت
میشوند و یک سلول جوان را تشکیل میدهند. خلاصه در زندگی سلولها نیز به هیچ وجه مرگ وجود ندارد. سلول یا یاخته اساس زندگی موجودات نباتی و حیوانی است، مثلاً بدن ما انسانها از چندین تریلیون سلول ساخته شده است.
اگر مرگ جز قوانین اصلی طبیعت بود، میبایست سلولها بمیرند؛ حال آن که آنها همواره زنده هستند و دائماً تولید مثل میکنند.
موریس مترلینگ در جای دیگر میگوید:
یگانه سعادت بدون غل و غش ما که در آن خود را راحت احساس میکنیم، از عواقب آن بیم نداریم و برای ما تولید کسالت نمیکند و باعث زحمت نمیشود، خواب راحت است. از خواب که بگذریم هر نوع لذت باعث کسالت میشود، مگر لذت ناشی از کسب علم، ذوق شاعری و موسیقی که بحث جداگانه دارد، بقیه کسالت آور و خسته کننده هستند در این صورت برای چه از مرگ که یک خواب عمیق و طولانی و همیشگی است اظهار ناراحتی و ترس میکنیم.
یکی از علمای اسپرتیسم یونان به نام «اریشین» مینویسد:
آنچه را که میتوان آموخت، آموختهام و دیگر چیزی به نظرم باقی نمانده که تحقیق بکنم و نیاموخته باشم، اما میبینم که هیچ نمیفهمم و حتی قادر نیستم به چگونگی ساختمان یک ذره بیمقدار آن پی ببرم. وقتی به وضع معلومات و فهم خود نظر میکنم، میبینم همان نادان که بودم هستم و جهالت در همة ذرّات وجودم حکم فرماست.
ابوعلی سینا میفرماید:
مُردم و حاصلی نبردم جز آنکه دانستم هیچ ندانستم.
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم
تا شدم دانا، یقین کردم که نادانم هنوز
با که گویم من که نادان کرد دانایی مرا
امیر فیروزکوهی
معلومات اسرار جهان ما، فرقی با نظر اندیشمندان ما قبل تاریخ وداءها نکرده؛ بلکه بیشتر گیج و سرگردانمان کرده است. اسرار دنیا برای ما قابل فهم نیست، حتی اگر هم چیزی هم باشد در حدود بضاعت فکری و استعداد ما است که آن هم ناقص، غیر قابل بحث و ناشی از تعبیر و تصور ذهنی ماست.
نوستر آداموس میگوید:
تفاوت زندگی و مرگ این است که هنگام زندگی ما میفهمیم و به خاطر داریم که زندگی میکنیم، ولی بعد از مرگ دیگر به خاطرمان نمآاید که مشغول زندگی هستیم.
هزاران سال است که این حقیقت با واقعیت پذیرفته شده که انسان جز فکر چیز دیگری نیست و ارزش هر کس در هر موقع به اندیشه او بستگی دارد؛ اما این فکر که همه چیز ما بدان است، از کجا میآید؟ اگر بشر بفهمد که فکر از کجا میآید، شاید کلید اسرار جهان را به دست بیاورد.
در کتاب آسمانی ایجاد که یکی از چند کتاب عهد عتیق یا پیمان عتیق چند هزار سال قبل از میلاد است، نوشته شده که خداوند انسان را به شکل خود آفریده است.
استاد و دانشمند، ادیب ارزشمند، مرحوم «ذبیح الله منصوری» دربارة عهد عتیق میگوید:
منظور از پیمان یا عهد عتیق این است که به وسیله این کتاب (ایجاد) بین خداوند تبارک و انسان، این پیمان بسته شده که به قوم اسرائیل نازل شده است.
موریس مترلینگ میگوید:
مرگ ما هنگامی شروع میشود که ما متولد میشویم؛ به دلیل این که زندگی عمومی و جهانی و بزرگ خود را با یک زندگی کوچک و محدود زمینی معاوضه میکنیم و خود نمیدانیم چگونگی زندگی گذشته را و به محض این که از این دنیا رفتیم، دوباره زندگی جاودانه و ابدی خود را شروع خواهیم کرد و کلیه خاطرات گذشته زمینی خود را فراموش خواهیم کرد.
در همان زمان که ما متولد میشویم مرگ ما هم متولد میشود. این موضوع امروز به طریق علمی ثابت شده است.
این است که مرگ ما با خود ما به وجود میآید و هرگز از ما جدا نمیشود و دائماً مثل یک مادر مهربان همدم ما و مواظب ماست و با ما از این جهان به دنیای دیگر میرود.
«دون خووان» لقب ماتیوس سرخپوست است. وی عارفی خودساخته، فیلسوف و متفکر، با علم دریافتی و با اندیشه عرفانی و معنوی منحصر به فرد و عمیقاً معتقد به جوهره انسان و دریافت حقیقت است. او استاد، پیر و مرشد یکی از اندیشمندان آمریکا به نام «کارلوس کاستاندا» میباشد. سخن در مورد این دو تن بسیار گفته شده و مطالب آن نوعی عرفان است و به راهنما و دلیل معنوی در سیر و سلوک نیاز دارد که از دیدگاه روشنبینان و اهل معنی، پایه و اساس و شرط لازم هرگونه سیر و سلوک معنوی به شمار میرود.
پروفسور کارلوس کاستاندا در خانواده اصیل در آمریکای جنوبی متولد شده و دانشآموختة رشتة «مردمشناسی» دانشگاه کالیفرنیاست. تشنگی درونی، نتوانست او را چشمة دانشگاه سیراب کند؛ برای همین برای دریافت حقیقت و اسرار ناشناخته در جستوجوی چشمهای بود که اندکی سیراب شود. وی در پی سؤالات ذهنی و شعور مخفی بود تا بدین وسیله به اسرار خلقت، به خصوص خلقت انسان پی ببرد. در این کنکاش با پیرمرد سرخ پوستی از اهالی سونورای مکزیک برخورد میکند که خود داستانی شنیدنی دارد که در این مختصر نمیگنجد. نزدیک به بیست جلد کتاب در این مورد منتشر شده است.
دکتر کاستاندا، مرید او میشود و تجربیات معنوی خویش را که به تدریج آموخته بود، به صورت کتاب درمیآورد. برخی از نقدنویسان، مقام معنوی کاستاندا را تا نابغه نسل اخیر در افق معنویت و روانشناسی و ادبیات بالا برده و برخی آثار وی را زاییدة خلاقیت نویسندهای چیره دست دانستهاند. اشاره به این دو نابغه نسل جدید در
گوشهای از همین جهان در مقام مرید و مراد، شنیدنی و خواندنی است. به علاقهمندان توصیه میشود آثار این مرد حقیقتجو و سالک حق را مطالعه کنند.
دون خووان در مورد مرگ به کاستاندا میگوید:
مرگ همواره در کنار ما و همیشه در سمت چپ ما به فاصله یک بازوی گشوده قرار دارد. او بعضی اوقات یک اخطار کوچک به تو میدهد که با لرزش در پشت خود حضور او را احساس میکنی. هنگامی که فکر یا نظرت جای دیگر است، او به تو مینگرد و در گوش تو زمزمه میکند: تا زمانی که من تو را لمس نکردهام، مشکلی برای تو وجود ندارد. باید بدانی او همواره در تعقیب توست. خود را مهم تصور نکن؛ منم منم نکن. او به تو پوزخند میزند که در مقابل مرگ یک حباب بیش نیستی.
دون خوان به کاستاندا میگوید:
وقتی بیصبری میکنی و طاقتت طاق شده، نا امید یا مغرور و متکبر میشوی؛ کافی است به سمت چپ خود برگردی و با دیدة بصیرت مرگ را ببینی و آن را احساس کنی. با او مشورت کن؛ او خواهد گفت همه چیز پوشالی و بیارزش است و در لحظه ای که مرگ به طرف تو میآید و در تعقیب توست هر آن ممکن است در یک چشم به هم زدن تو را برباید. او بدون وفقه تو را زیر نظر دارد. وی تنها مشاور باارزش توست.
مرگ به تو زمزمه میکند که هر لحظه در خطر نابودی هستی؛ پس نیک بیندیش و نیکو باش. در جدال روزمره با خودت از او بپرس که آیا حق با توست یا نه؟ مرگ به تو خواهد گفت که اشتباه میکنی، هیچ چیز مهم نیست مگر تماس من با تو.
سپس میافزاید: من هنوز به تو دست نزدهام ولی افسوس انسانها طوری زندگی میکنند که گویی هرگز مرگ آنها را لمس نخواهد کرد. کافی است فقط حضور مرگ را در اطرافت احساس کنی. اگر عاقل باشی و بفهمی ترس و دلواپسیها همه دردسر زندگی پوچ و بیهوده است .
مرگ یک تغییر است؛ اما فرصت زندگی از تو گرفته میشود و در جای
دیگری متولد میشوی و وظایف دیگری داری؛ پس لحظه به لحظه سودمند و مفید و هر لحظه آمادة رفتن باش. با امید زندگی کن؛ زیرا او هنوز تو را لمس نکرده و...
اگر در یک لیوان آب، دو قطره، مایع دیگر بریزید، بدون به کار بردن وسیله هرگز نمیتوانید آن را از هم جدا کنید. مرگ در زندگی ما هم نمیتواند از ما جدا باشد. او همواره با ماست و با ما خواهد بود. مرگ بزرگترین مسئلهای است که تاکنون نظر دانشمندان و علمای زیستشناسان را به خود جلب کرده است. این پایانی است که در سیر همه رهروان طریق زندگی قرار دارد و مانند تولد، قسمتی از قانون وجود ماست.
در حقیقت تولد و مرگ عبارتند از دو استحاله در قانون تکامل عمومی. با وجود آنکه مرگ مانند تولد، امری طبیعی است؛ ولی با تهی بودن افکار منطقی بشر غیرطبیعی جلوه میکند!
دکتر «فرانسوا باکن» عالم بزرگ مسئله مرگ و تولد میگوید:
طمطراق مرگ بیش از حقیقت آن، مخوفتر است و تعریف مرگ در حالی که تولد دیگری است، در قانون تکامل عمومی طبیعت است.
دکتر «امپراتور» دانشمندی روسی مینویسد:
باید با قلبی آرام و بردبار منتظر مرگ باشیم و آن را جز تجزیه عناصر بدن چیز دیگری نپنداریم. این امری است مطابق قوانین طبیعت و هر چه مطابق قوانین طیبعت باشد مخوف نیست.
دکتر «مارک اورل» میگوید:
اگر مرگ را به تنهایی مورد مطالعه قرار دهیم و از تأثیر آنچه در بزرگ و عجیب نشان دادن آن به کار برده شده بر کنار باشیم، میبینیم که این یک کار ساده طبیعت است و هر که از کار سادة طبیعت وحشت کند، میتوان گفت فکر او کودکانه است.
با وجود همة اینها، اقرار میکنیم که با مسئلة دشواری روبهروییم. در اینکه روح در طبیعت حکمرانی میکند، تردیدی نیست و اگر شناسایی خدا از فهم
ما دور است، دلیل آن کوتاهی و حقارت فکر ماست.
دکارت میگوید:
حقیقت را با بیطرفی مطلق و با روحی آزاد از قید هر گونه تعصب جستوجو کنید.
فیلسوف مشهور «گامیل فلاماریون» منجم، دانشمند و اندیشمندِ چیرهدستِ فرانسوی که بیشتر عمر خود را به مطالعه علوم نجوم، فلسفه و اسپرتیسم گذراند، در مدت زندگی خود، تألیفات بسیاری از خود به یادگار گذاشته است؛ از جمله: قوای طبیعی مجهول، مسائل روحی، اسرار مرگ و زندگی به ترجمه استاد پزشکپور، پایان دنیا و...
وی میگوید:
اگر چیزی پس از مرگ باقی خواهد ماند، این جوهر نامرئی، بیوزن و غیرقابل لمس که شخصیت دائمی ما را تشکیل میدهد، چه خواهد شد؟ پس از مرگ، این جوهر مدتی زنده خواهد ماند یا زندگی آن ابدی است؟
جستوجوی همه فیلسوفان، متفکران، کاوشگران و مذاهب مختلف همة قرنها برای آن بود که برای این سؤال جوابی قاطع دهند که مرگ کدام یک از این دو است: پایان یا دگرگون شدن زندگی؟ آیا مدرکی وجود دارد که پس از فساد ماده، روح انسان به زندگی ادامه خواهد داد؟
متأسفانه تا امروز این مطلب از حیطه قدرت مطالعات علمی خارج است. باید اعتراف کنیم در مقابل اسرار عجیبی هستیم. وظیفه انسانها به خصوص متفکران، دانشمندان و محققان این است که کاوش کنند و در پی حقیقت آرام ننشینند.
موریس مترلینگ میگوید:
یگانه امیدواری ما در زندگی این است که بعد از مرگ یاد ما باقی بماند، ولی از صد هزار نفری که از جهان میروند، بیش از یک نفر به این آرزو نمیرسد؛ آن هم از اولیا و عارفان؛ بهطوری که هیچ قوه و وسیلهای در جهان وجود ندارد
که بتواند تضمین کند یاد کسی بعد از مرگ او باقی بماند.
ما قبل از تولد در این جهان بودیم و بعد از مرگ در این جهان خواهیم بود. در قبال گذشته و آینده، زندگی زمینی ما یک معمای عجیب است؛ چون نمیتوان فهمید اکنون که زنده هستیم به کدام یک از دو مرحلة گذشته یا آینده، بیشتر تعلق داریم.
اگر شما هزار بار بیشتر از این عاقل و فکور باشید، خداوند در نظر شما هزار مرتبه اسرارآمیزتر و مجهولتر میشود؛ یعنی فهم و عقل شما هزار مرتبه برای ادراک اسرار خداوند ناتوانترمیگردد؛ زیرا بر اثر ترقی فکر و عقل بیشتر به عظمت خداوند پی میبرید و به همان نسبت زیادترخود را برای فهم اسرار ذات پاک باری تعالی ناتوان و نادان میبینید.
جالبتر این است آن چه را که ما تا امروز به نام ترقی میخوانیم، تغییراتی است که در زندگی محدود و کوچک مادی ما پیدا شده است؛ همین تغییرات هم چون عمیق نیست و نمیتواند ماهیت روح و اسرار را در ما تغییر بدهد، پیشرفت نیست.
معلومات ما در اسرار روح و جهان از کجا آمده و به کجا میرود و هدف چیست؟ این پرسشها نه تنها با علوم متفکران ما قبل تاریخ تفاوتی ندارد، بلکه بیشتر از آنها هم نیست. در واقع در عرصه بیپایان این علم هیچ چیز جلو و عقب نرفته و همه چیز همواره مثل عهد عتیق مطیع قوانین ازلی و ابدی، یکنواخت است.
پروفسور «لافونتین» نویسنده اندیشمند افسانهای فرانسه میگوید:
وقتی که ساعت خود را کوک میکنیم، به منزلة غذایی است که به مرگ خود میدهیم؛ زیرا خوراک مرگ ساعات زندگی ماست. ما فکر میکنیم با کوک کردن ساعت، ساعات جدیدی را به وجود میآوریم اما در واقع فقط رضایت خاطر خود را فراهم میکنیم.
بعضیها تصور میکنند که مرگ هم مثل مد لباس است و همان طور که در لباس پوشیدن باید از سبک خاصی تقلید کرد، در مرگ نیز باید از سبک
مخصوص پیروی کرد. ما تصور میکنیم که وقت مرگ، هیاهو و جاروجنجال و پشت جنازه راه افتادن مانع تنهایی مرده میشود، ولی از این حقیقت غافلیم که آمدن جمعیت، هیچ فرقی به حال مرده نمیکند؛ به عبارت دیگر هیچ چیز نمیتواند تنهایی ما را هنگام مرگ و بعد از آن از بین ببرد.
از طرفی ترس از نام مرگ، طوری در قلب ما ریشه دوانده که تصور میکنیم اگر کسی پشت سر ما به قبرستان بیاید یا بعد از چند روز یا چند هفته به سراغ ما بیاید، دیگر تنها نخواهیم بود. این عقیده و افکار که ما درباره مرگ داریم، همان افکار و عقایدی است که صدها هزار سال قبل از این جوامع بشری درباره مرگ داشتند و تا امروز کوچکترین تغییر نکرده و ترقی و پیشرفت فکری در این مرحله نصیب بشر نشده است.
علت این که مردم دنبال تحقیقات راجع به مرگ نرفتهاند، وحشت است که طبق سیره آبا و اجدادی ترس از مرگ داشتند. هنوز هم این وضعیت مانع این است که راجع به مرگ تحقیق کنند و بدانند که مرگ چیست و بعد از این که انسان از این جهان رفت چه وقایعی برای او پیش خواهد آمد.
کسی که از دنیا رفته، همه چیز را میداند؛ اما قادر نیست و اجازه ندارد چیزی به ما بگوید و اگر هم چیزی بگوید ما فهم و شعور درک آن را نداریم.
پروفسور «ماکیاول» میگوید:
موقعی که انسان فوت میکند، در حقیقت در جهان دیگر متولد میشود و زندگی جدیدی را با راهنمایی ارواح والا و دلداری آنها شروع میکند. همین که وارد دنیای جدید شد، رابطه او با دنیای سابق به طور کل قطع میشود. ولی در بیشتر اوقات به خواب بازماندگانش میآید و میخواهد رابطه بر قرار کند و گفتنیهای خود را با آنها بازگو کند؛ اما فقط چیزی به آنها میگوید که فهمشان قادر به ادراک آن گفته باشد.
موریس مترلینگ معتقد است که مردگان همواره در وجود ما هستند و فقط هنگامی از وجود ما میروند که ما هم مثل آنها بمیریم و تازه در آن موقع تماس با مردگان زیادتر میشود، ولی با افکار غیردنیوی. اینکه مردگان شبها به خواب ما میآیند به این دلیل
است که هنوز از وجود ما نرفتهاند و کماکان جای آنها در کالبد ماست وگرنه به خواب ما نمیآمدند.
هر وقت خواستید مردگان خود را بیابید آنها را در قبرستان جستوجو نکنید! بلکه در قلب و درون خود جستوجو کنید چون تنها محل سکونت آنها همان قلب ما میباشد و نه خارج از قلب ما.
ناگفته نماند روشهای نوینی که دربارة ارتباط با ارواح در سالهای اخیر پدید آمده، امکان آن را تا حدودی فراهم کرده است (در این مورد بیشتر صحبت خواهیم کرد).
انسان کلید اسرار هستی و معمای آفرینش است. اگر چناچه با حضور قلب درون خود را جستوجو کنیم مطمئناً جاهل از این دنیا نمیرویم و قطعاً به نتیجه خواهیم رسید و اندک اندک، تبدیل به اقیانوس میشویم و نسلهای آینده به کشفیات بزرگی نایل خواهند شد؛ آنگاه ممکن است به امید حق زبان روح را بفهمند و به اسرار آفرینش پی ببرند. اگر میخواهیم به آن روز برسیم باید زبان یکدیگر را درک کنیم و اگر این چنین شد، آرامش نسبی حکم فرما خواهد بود؛ زیرا بیش از هفتاد درصد جنگها و خونریزیها و اختلافات بزرگ و کوچک اجتماعی و خانوادگی ناشی از این است که زبان یکدیگر را نمیفهمیم.
بزرگترین دلیل وحشت ما از مرگ این است که آن را نمیشناسیم و چون در این مورد معرفت نداریم، از آن میترسیم. چون از مرگ بیمناکیم جلو نمیرویم، به همین دلیل، پیشرفتی در اینباره انجام نشده و یکی علت و دیگری معلول شده و باز هم معلول مزبور به نوبه خود علت دیگری را تشکیل داده که هر دو نمیگذارند ما راجع به مرگ مطالعه کنیم. از دیگر علل وحشت ما از مرگ این است که فکر میکنیم که بعد از مرگ از بین میرویم و این شخصیت و شعور را از دست میدهیم.
همه ما علاقه داریم که این من زمینی خود را حفظ کنیم و حتی بهشت جاویدان را بدون این شخصیت و شعور زمینی نمیخواهیم. برای تفهیم بیشتر این مسئله متفکران و اندیشمندان تعابیر و مطالبی دارند که درج همه آنها در این مختصر میسر نیست،
بنابراین مختصری از آن را بیان میکنیم.
موریس مترلینگ میگوید :
یک فرد ناتوان و بیچاره را در نظر بیاورید که کر و لال و فلج است و در همة عمر رنگ آفتاب، سبزی درختان و چمن، گلها و شکوفههای رنگارنگ را ندیده و گوش او از نغمه موسیقی محروم بوده و هرگز نتوانسته با دو پای خود حتی چند متر راه طی کند. طبیعی است که لذت و خوشی این مرد ناتوان و مفلوج فقط در خوردن غذا و احیاناً استشمام رایحههای غذاها و نوشیدنیها بوده است و غیر از آن چیزی نفهمیده است.
فرض کنید که اعجازی شود و او از بستر بلند شود و چشمانش بینا، گوشهای او شنوا و دهانش گویا و پاهای او پویا شود. آنگاه دست او را گرفته و او را مقابل باغی مصفا ببرند که در آن زیبارویان و جوانان مشغول تفریح و گردش باشند و از هر طرف نوای نغمه و موسیقی دلانگیز به گوش برسد و رایحه غذاهای لذیذ مشام انسان را نوازش کند.
سپس به آن شخص که عمری محروم از تمام لذات بوده، بگویند تو در تمام عمر بلکه تا پایان جهان در این باغ مصفا با این خوب رویان زندگی خواهی کرد و هر چه بخواهی بدون درنگ در اختیارت قرار خواهد گرفت به شرطی که گذشتة تاریک و پست خود را بهکلی از ذهنت پاک کنی، حتی اسم خود را هم از خاطرت ببری و شعور و شخصیت سابق خود را از دست بدهی. آیا حاضر هستی به این شرط بقیه عمر خود را در این باغ بهشتآسا زندگی کنی یا نه؟
بهنظر شما، آن شخص چه جوابی خواهد داد؟ صد در صد جوابش مثبت خواهد بود و با کمال میل حاضر است نامش را که نمایندة یک موجود بدبخت، مریض و بیچاره بود، فراموش کند تا از سعادت ابدی جاویدان برخوردار گردد. در غیر این صورت، آن فرد احمق، دیوانه و علاجناپذیر است.
وضع زندگی ما هم در دنیای دیگر همین طور است. ما شدیداً به این زندگی و شعور و شخصیت دنیای زمینیمان چسبیدهایم؛ برای همین بیشتر وحشت ما از
مرگ برای این است که مبادا در دنیای دیگر به خاطر نیاوریم که همان کسی هستیم که در این لحظه به اندیشة رؤیایی به نام زندگی مادی پوشالی بودیم؛ در حالی که در این جهان خاکی جز درد و رنج چیز دیگری نصیب ما نمیشود.
یکی از استادان اسپرتیسم که از مریدان و شاگردان ممتاز موریس، برای از بین بردن وحشت ما از مرگ سه وضعیت را برای ما تشریح میکند:
وضعیت اول: این است که بعد از مرگ به کلی از بین برویم که چنین چیزی محال است؛ زیرا در این دنیا هیچ چیز از بین نخواهد رفت و «من» که همان روح است بعد از مرگ جسم، به طور حتم باقی خواهد ماند. آنچه مسلّم است به هر وضعی که باقی بمانیم دچار رنج و زحمت نخواهیم بود زیرا اعضایی که در این دنیا باعث رنج و عذاب ما میشود با ما نخواهد بود.
وضعیت دوم: این است که بعد از مرگ از بین نمیرویم، بلکه زندگی دیگری خواهیم داشت که غیر از زندگی فعلی است و در آن زندگی جدید اگر نتوانیم خود را بشناسیم باز هم نباید از مرگ متوحش باشیم، چون اگر زندگی ما بهتر شد و ما شبیه آن فرد ناتوان افلیج شدیم که با یک معجزه فرضی او بینا و توانا شد، با کمال میل حاضر خواهیم بود که زندگی جدید خود را با فراموش کردن خاطرات گذشته زمینی معاوضه نماییم، اما اگر زندگی ما در دنیای دیگر بدتر شد باز هم نباید وحشت داشته باشیم؛ زیرا به فرض این که زندگی ما بدتر شد، بازهم شخصی که دارای آن زندگی شده مربوط به ما نیست چون ما شخصیت و شعور و منیت زمینی را از دست داهایم و خود را نمیشناسیم و چون خود را نمیشناسیم و نمیدانیم که ما همان کسی هستیم که در دنیای دیگر مثلاً تاجر یا کارگر بودیم، از وضع ناگوار زندگی خویش ملول نخواهیم بود؛ اما محال است زندگی ما در دنیای دیگر بدتر از این زندگی زمینی شود و هر نوع زندگی که درجهان دیگر برای ما پیش بیاید، بهتر از زندگی زمینی است.
وضعیت سوم: این است که بعد از مرگ ما همین شعور و شخصیت دنیای زمینی را
حفظ کنیم. این وضعیت اگر چه از لحاظ عقل و منطق محال است، با این حال چون باید هر فرضی را مورد توجه قرار داد ما این فرض را هم قبول میکنیم که با وجود از دست دادن مغز و اعصاب و استخوانها و اعضای بدن باز هم همین منیت و شعور زمینی را حفظ نماییم. در این صورت باز هم نباید از مرگ وحشت داشته باشیم؛ زیرا در این جهان (دنیای زمینی) تنها آرزوی هر کسی این است که وقتی فوت کرد بتواند شعور و شخصیت و حافظه خود را حفظ کند و بتواند در جهان دیگر خویش را بشناسد و وقتی این منظور حاصل شود دیگر نباید وحشت داشته باشیم؛ زیرا چون خود را میشناسیم ناچار خویشان و دوستان خود را هم میشناسیم و ما نمیتوانیم دوری آنها را تحمل کنیم.
خواننده عزیز و محترم که این سطرها را میخوانی، آیا هرگز به فکر دوستان دورة کودکی خود هستی؟ آیا دوستانی را که مدتی طولانی ندیدهای، یادی از آنها میکنی و به اصطلاح دلت برایشان تنگ میشود؟ آیا حاضری که امروز وقت بگذاری و به ملاقات آنها بروی؟ آیا حاضری امروز کسب و کار خود را رها کنی و برای دلجویی به ملاقات مادرت و یا پدرت در خانة سالمندان بروی؟ ما که در دوره حیات سالی یک بار از همسایه دیوار به دیوار خود احوال پرسی نمیکنیم، چگونه ادعا میکنیم که بعد از مرگ دلمان برای دوستان و خویشان تنگ خواهد شد؟ برای همین از دوری اقوام نزدیک و دوستان آزرده نخواهیم شد.
مرگ را از هر طرف مطالعه قرار کنید و نتایج آن را در نظر بگیرید، میبینید که وحشت ندارد و تشریفات ظاهری آن فقط به خاطر زندگان است و برای مرده هیچ تأثیری نخواهد داشت؛ چون اعمال مرده ملاک و فریادرس او خواهد بود، نه تشریفات و هیاهو و... .
دکتر فرشاد در کتاب بعد ناشناخته میگوید:
ما باید جواب خودمان را در جایی غیر از محیط اطرافمان جستوجو کنیم. آن مکان، جهان معرفت و اندیشه انسان و همان جایی است که ما از آن، به بُعد
ناشناخته حیات تعبیر نمودهایم؛ یعنی: جهان اندیشه و شعور.
«هونیزنیکا» و «پل لویی» دو متفکر آگاه میگویند:
ترس از مرگ مسئلهای است که اگر انسان بفهمد که بعد از مرگ از بین نمیرود و روح باقی میماند، واهمه از مرگ از بین خواهد رفت. حتی اگر بشر مرگ را خاموشی ابدی بپندارد، میتواند بر ترس از مرگ فایق آید.
«اپیکو» معتقد است مردم به این دلیل از مرگ میترسند که فکر میکنند مرگ دردآور است؛ در حالیکه مرگ کاملاً بدون درد است؛ درست همانند به خواب رفتن. وی اضافه میکند مرگ هیچ معنایی برای ما ندارد؛ زیرا تا زندهایم مرگ نیست و وقتی هم مردیم دیگر مرگ معنی ندارد.
انسان از مرگ میهراسد و با ظاهر شدن اولین موی سپید یا چروک پوست همواره شبح مرگ را در تعقیب خود حس میکند؛ اما آنهایی که تا حدودی به این علم آگاهی دارند مرگ را تولد دیگر، زندگی دیگر و نقطه آغاز دیگری میپندارند و برای کسب تجربة جدید، خود را آماده میکنند. در کتاب بعد ناشناخته اثر دکتر فرشاد، مشاهدات کسانی که در بستر مرگ هستند، ژرفبینی افراد، تجارب مدیومها و جلسات احضار روح بهطور مفصل شرح داده شده است.
تجربههای ظهور ارواح، پدیدههای ناگهانی و آزمایشهای علمی ما را به یک واقعیت دیگری معتقد میکند و جز این که انسان خود را در برابر این حقایق حقیر انگارد، چاره دیگری ندارد؛ اما به ما ایمان میدهد و این اعتقاد را باید داشت و آن را تقویت کرد. اگر علم روزی پاسخ قطعی برای آن پیدا کرد، آنگاه میتوان ایمان را با آن تطبیق داد؛ اما میتوان قاطعانه گفت که ما حیاتی جاودان داریم که به صورت زندگی فیزیکی روی کره زمین است و گاه به شکل حیات غیر فیزیکی در مکانی غیر از کره زمین میباشد.
«ولتر» فیلسوف فرانسوی میگوید:
انسان تنها جانداری است که از مرگ خویش آگاه است و آن را از طریق تجربه
درمییابد. انسان نه تنها میداند که سرانجام میمیرد، بلکه وقتی لحظه مرگش فرا میرسد آن را حس میکند.
برخی از زیستشناسان بر این عقیدهاند که بعضی از حیوانات نیز به طور مبهم از مرگ خود آگاهاند؛ ولی مسلم است که تنها انسان از مرگ خود آگاه است و میداند که سرانجام حیات را بدرود خواهد گفت و قبول دارد که مرگ را پدیدهای جهانی و اجتنابناپذیر است.
رواقیون معتقدند که ما قسمتی از طبیعت هستیم و باید به آن برگردیم و باید مثل جزئی از کل، خود را با آن تطبیق دهیم. وقتی ما نقشمان در صحنه زندگی تمام شد، باید به موقع خارج شویم.
افلاطون میگوید:
آگاهی از مرگ، آگاهی از ارتباط داشتن با ابدیت است که از طریق تفکر و تمرکز فلسفی حاصل میشود.
«اسپینوزا» فیلسوف هلندی معتقد است که خردمند به مرگ کمتر از هر چیز دیگر میاندیشد و بیشتر از همه به زندگی فکر میکند. برای فرار از مرگ باید بدان فکر نکرد. ترس از مرگ غیر ارادی است و با آگاهی میتوان بر آن فائق آمد. کافی نیست فقط که به مردم بگوییم به مرگ فکر نکنند بلکه باید بگوییم چگونه از فکر کردن به آن اجتناب کنند.
«لئوناردو داوینچی» میگوید:
همانطوری که روز خوب خواب خوب به دنبال دارد، زندگی خوب، مرگ سعادتمند در پیش دارد. ترس از مرگ در بیچارگی انسان است. انسان خوشبخت به مرگ نمیاندیشد و از آن نمیهراسد.
دستگاه آفرینش مظهر تجلیات جمع الجمیع حضرت ذات در سه منطقه است:
اول عقل کل، مظهر تجلیات ذات مطلق در منطقه لاهوت؛ دوم نفس کل، مظهر تجلیات صفات حق در منطقه ملکوت و سوم طبع کل که مظهر تجلیات افعال حق در منطقه ناسوت است.
پروفسور عنقا معتقد است در عالم خاکی چهار جسم لطیفتر از یکدیگر به شرح ذیل لازم است که هر یک از آنها عالم سهگانه را سیر میکند:
اول: جسم قالبی یا اثیری که مخصوص عالم محسوس ناسوت است؛
دوم: جسم مثالی یا نجمی یا هور قلیایی که مخصوص عالم معنی و ملکوت است؛
سوم: جسم عقلی یا اعلی که مخصوص معقولات و عالم جبروت است؛
چهارم: جسم نوری و آتشی که مخصوص عالم لاهوت یا تجلی ذات است.
توضیح آنها:
جسم قالبی یا اثیری اولین مَرکب نفس ناطقه و شبیه قالب بدن قبل از انعقاد نطفه است که در جلسات احضار ارواح این ماده اتری شرکت کنندگان، مخصوصاً مدیوم را آماده میکند. جسم قالبی که به آن «دوبل اتریک» نیز میگویند، پس از مفارقت روح از بدن چند روز باقی میماند و آنچه پس از دفن اموات که شبیه اشباح (فانتوم) است، دیده میشود، همین جسم قالبی است. این جسم اتری که آن را هالة اتری هم گفتهاند، قریب یک چهارم انگشت از بیرون بدن نمایان است. وقتی بدن را میشویند جسم قالبی هم تمیز میشود.
روشنبینان مانیه تیسمی رنگ این جسم قالب را که دارای وزن است، بنفش خاکستری یا کبود خاکستری دیدهاند و با ترازوهای مخصوص، آن را وزن کردهاند؛ به همین دلیل بعد از فوت، بدن سبکتراز زمان حیات است.
جسم مثالی یا نجمی یا ملکوتی نفوس ناطقه اکثر بشر، فقط با عالم مثال یا ملکوت سفلی که متصل به عالم ناسوت است، میتوانند همسیر شده و با جسم مثالی عروج کنند. نفوس ناطقه عموماً هر چهار جسم فوقالذکر را از عالم ذره همراه خود به دنیا آوردهاند؛ زیرا در این جهان، زیستن بدون آنها ممکن نخواهد بود و مانند ابر در نظر نمایان است. این جسم از فرق سر تا زیر سینه بدون قسمت سفلی(بهصورت نیمه تنه) ظهور میکند.
جسم عقلی یا علّی سومین جسم لطیف است که نفس ناطقه به وسیله آن تا عالم
جبروت و معقولات و حقایق رفته و سیر میکند، این جسم اساساً نورانی و شفافتر از جسم مثالی است و نشان درجه تکامل فکری و عقلی انسان است. تار و پود جسم عقلی از تصوّرات، افکار و آرزوهای نفس ناطقه بافته شده است.
جسم نوری یا هاله آتشی، صعود نفس ناطقه به عالم لاهوت با این جسم است و چون انسان با همت عالی و صبر بسیار و تکامل تدریجی نفس به این مقام میتواند برسد، برای هر بیهمت و بیحوصلة هوسران میسر نخواهد بود.
نفوس ناطقه هر قدر در خدمت و هدایت مخلوق، فداکار و در رسیدن به هدف خود عاشقتر باشد، به همان اندازه در اطراف جسم عقلی آنان پردهای از نور تشکیل میشود که آن را هاله آتشی نامیدهاند.
استاد عنقا در مورد ارگانیسم جسم و جان چنین میگوید:
مس تواند کاگر از این طبقه بپرسیم در صورتی که هویت انسان همین بدن غلیظ مادی باشد، پس منشأ ارتباط فکر لطیف با جسم ثقیل و کثیف چیست و ارتباط دهندة این دو شئ غیر متجانس کیست؟ در جواب می گویند: ترواش فکر از مغز مانند ترشح صفرا از کبد و ادرار از کلیه است. از این عقیده به خوبی پیداست که سبب را با مسبب و آلت را با علت اشتباه کردهاند؛ چنان است که گفته باشند تابلوی نقاشی ناشی از قلمموست و سازندة آهنگها آلات موسیقی است؛ در حالیکه با یک نظر به خلاقه انسان، هویداست که علتی عالی و محیطی نافذ بر ساختمان محدود بدن مادی باید موجود باشد و فاعل و سلسلهجنبان اعصاب و سلولها و دماغ باشد تا مواد ساکت و بیشعور این ماشین را به کار و حرکت اندازد. سلولهای مغز هم معلول همان علت عالی است.
اما روحیون عصر جدید غربی، وجود بشر را مرکب میدانند از روحی که فکر میکند و فرمان میدهد و جسمی که فرمانبر و مجری اوامر روح است ولی هر دو فناپذیرند!
اگر چه عقیده روحیون از مادیون به حقیقت نزدیکتر است ولی باز جای این
پرسش هست که فکر آدم با آن لطافت، با چه وسیله یا چه قانون علمی تا این درجه غلیط و قابل آمیخته شدن با ماده ثقیل مغز و منتهی به عمل دماغ میشود؟
بر ماست که از وجود انسان آنچه هر جزئش با حواس ما احساس میشود را مورد تفحص قرار دهیم و قدم به قدم پیش برویم تا به قسمتهای ناپیدای آن برسیم.
به تعبیر حکیمان اهل عرفان و اندیشمندان فاضلِ اهل معنا، متافیزیک در پشت قلب صنوبری انسان هم یک قلب روحانی یا دل مخفی هست و آن قلب روحانی، خون روحانی به محیط روحانی خود میفرستد و این جسم روحانی نفس جسمانی را در درون خود جا داده است و این نفس جسمانی قسمت اسفل و مادی رسوب عناصر روحی است. برای همین است که انسان برای خودشناسی باید به خود فرو برود تا هویت اصلی خویش را در باطن خود بیابد.
در قلب انسان نقطهای است که دیرتر از سایر اعضای بدن میمیرد. این نقطه مرکز کل حیات و دارای نور بنفش است، نخستین نقطهای است که در نطفه انسان قبول حیات میکند و به حرکت درمیآید و نیز آخرین نقطه است که بعد از فوت ظاهری بدن، از حرکت میایستد. قلب عهدهدار تغذیة همة اعضاست و تغذیه قلب بهوسیلة خود اوست. ساختمان و اعمال پیچیدة قلب، هنوز بر دانشمندان امروز پوشیده و علم از کشف اسرار آن و اعمال سایر سلولها و مراکز عصبی واسفل عاجز مانده است.
باید به عظمت و قدرت بانی این بنای عظیم سجده کرد.
ترک جسم مادی سنگین به لباس و جسم مثالی که جامه دوم است، مانند جسم عنصری از خود دور میکند تا به عالم بالاتر راهش دهند؛ سپس لباس عقل یا جسم عقلی که لطیفتر از جسم مثالی است، به عالم جبروت عروج میکند، پس از مرگ تن خاکی، دومین مرگ نفس ناطقه یا همان جسم عقلی است. در عروج به عالم جبروت که خاص انبیا و اولیا و اهل معنا و عرفاست، باید جامه و جسم عقلی را هم بیندازد،
زیرا این جسم با لطفی که دارد، به عالم لاهوت و حقیقت محض باز قدری کدر و تاریک و خشن است. کندن این جامه عقل، مرگ سوم نفس ناطقه و شستوشوی دیگر است.
از ملک هم بایدم پرّان شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم
از جسم ما امواجی ساطع میشود که به چشم عادی هم میتوان آن را دید، ولی از کجا ساطع میشود؟
دیده ای خواهم که باشد شه شناس تا شناسد شاه را در هر لباس
این امواج بدن به نام اودرا (به زبان سانسکریت) را دانشمند اسپرتیسم به نام «بارون رنجبن باخ» اتریشی کشف کرده و بعد «کارول دوبرن» از اندیشمندان همین رشته عملاً این موضوع را ثابت کرد و «راسمر» اتریشی هم هیپنوتیسم را ابداع و تجربه کرد.
ما چیزهایی را که نمیفهمیم، نفهمیدنی میپنداریم؛ در حالی که نفهمی ما دلیل آن نمیشود که دیگران هم نتوانند بفهمند.
پروفسور الکس کارل جراح معروف کتابهای متعددی در علم جراحی و متافیزیک و بقای روح و بالأخص کتاب معروفی او به نام انسان موجود شناخته نشده نوشته است و بر همین اساس نام این مختصر که البته در مقابل شاهین پشهای بیش نیست انسان کلید اسرار هستی انتخاب شده است. مطالبی از نظریات دکتر کارُل به طور اختصار از جهت فکری و عقاید وی از نظرتان خواهد گذشت.
وی در مورد ماهیت فکر، این عنصر عجیب که با صرف مختصر انرژی، این همه فعالیت دارد، میگوید: فکر که جامعه بشریت را از مرحله بربریت به تمدن کنونی بالا برده است، چیست از کجا نشئت میگیرد؟ فکری که خون میلیاردها بشر را به حق یا ناحق ریخته و میریزد؛ فکری که اختراعاتش اگر در ردیف معجزه نباشد، لااقل سحرآمیز است؛ فکری که در قویترین اعصاب نفوذ و حکومت میکند؛ فکری که حوادث را قبل از آن که موجود شده و به ذهن بشر خطور کند، میبیند و حق را از باطل تمییز میدهد و فکری که جهان بیپایان و اوضاع و احوال ستارگان و کهکشانها
را کشف و با ساختن موشکهای سریعتر از سرعت حرکت صوت به عمق آسمان نفوذ میکند. آیا مواد ساختمان بدن که از گزش یک پشه عاجز است، این همه هنر دارد؟
کدام عضو و سلول عصبیِ غلیظ است که به فکر لطیف و نامرئی تبدیل و با آن هم جنس و هماهنگ میشود؟
قدری دقت کنید فعالیتهای فکری، قاطعیت علمی، الهامات و اشراقات روحانی، روشنبینیها، تلهپاتی و آنچه در این طبقه است موارد قابل توجهی هستند که مدنظر صاحبدلان بوده و هست و نمیتوان بهسادگی از آن عبور کرد و به مبانی و علل آن بیاعتنا بود. این اکتشافات به ظاهر مادی را هم نتیجه عملیات فیزیکی مغز آدمی نمیتوان دانست. بزرگان اهل فن این علوم شگفتانگیز را پوشیده و اسرار پنداشتهاند.
پروفسور الکس کارل، عالم طبیعی با داشتن ذوق و انصاف، به خوارق عادات خود و بررسی اسرار الهی پی برده و ظن قوی میرود که خودش هم از وارستگی سهم و نصیبی داشته باشد؛ این دکتر فوق تخصص، جراحیهای عجیبی انجام داده است؛ مثلاً سر سگ را بدون بدن، طوری در مواد شیمیایی زنده نگه داشته که صاحبش را میشناسد یا قلب جوجه مرغی را خارج از بدن زنده نگاه داشته و هر ساله آن را چهار قسمت کرده و به لابراتوارهای دنیا فرستاده و میگفت: اگر این عمل نشود، یک ربع قلب، آن قدر بزرگ خواهد شد که جایش در کره زمین تنگ میشود!
در زندگی انسانها حالاتی دیده و شنیده شده که همه عجیب و حاکی از عظمت و وسعت عالم روحانیت و روشن بینی متفکرانه انسان است که در نظر کوتهبین، به همین یک مشت گوشت و پوست و استخوان فناپذیر عاجز معرفی شده است. استاد عظیمالشأن پروفسور عنقا میگوید:
پند من بشنو که تن بندی قوی است
کهنه بیرون کن گرت میل نوی است
تا ببینی عالم جان جدید
عالمی بس آشکار و ناپدید
این جهان نیست چون هستان شده
و آن جهان هست بس پنهان شده
چشم خاکی را به خاک افتد نظر
روح بین چشمی بدی نوعی دگر
اینک خلاصه مطالب کتاب دکتر الکس کارل را مرور میکنیم: انسان مجموعه مبهم و غیرقابل تفکیکی است که علوم و تمدن امروزی قادر نیست تمام قسمتهای مختلف آن را بررسی و معرفی کند؛ زیرا هر قسمت آن را با تکنیک خاصی باید جستوجو و تعریف کرد؛ مثلاً انسان در همان حال که بدن است و با کالبدشکافان و علم تشریح سر و کار دارد، نفس نیز هست که روانشناسان و فلاسفه روحانی و عرفا باید آن را توصیف کنند؛ علاوه بر این انسان ذخیره سرشاری از مواد گوناگون شیمیایی نیز هست که بافتها و مادیات بدن را میسازد؛ همچنین مجموعه شگفت انگیز سلولها و مایعات تغذیه است که قوانین همبستگی آنها مورد مطالعه فیزیولوژیستهاست و نیز مجموعه ای از همکاری اعضای قوه عاقله است که معلمین و مربیّان سیر تکامل و اخلاقی و ادبی آن را رهبری مینمایند.
اعمال روانی با سلولهای مغزی بر ما پوشیده است و حتی فیزیولوژی حقیقی سلولهای مغزی را نمیدانیم. بالأخره نمیدانیم اراده انسان تا چه اندازه میتواند بر بدن حکومت کند.
«ویلیام هاروی» متفکر و اندیشمند انگلیسی در کتاب خود به نام ضربان قلب در مورد تحقیقاتش به مسائل مهمی پرداخته است و مینویسد:
فکر و عقل ما فقط یک قسمت از فعالیت حیاتی است که آن هم هنگام خواب و بیهوشی تعطیل میشود. با این وصف، همة اجزای بدن کماکان مشغول انجام وظیفه و اجرای اوامر فرمانروای اصلی هستند و شناختن سازمان فرماندهی که مافوق ترکیب بدن و محیط بر اعمال فیزیکی آن است، آسان و ساده نیست.
پروفسور عنقا میگوید:
قلب حریم قدس شراره جاذبه الهی یعنی جای خدا در انسان است. احساسات و ادراکات عالیه قلب، یعنی آن نور خدایی را که در انسان است، کمتر کسی میتواند به کار ببرد؛ مگر آن که با روح منوّر جاودانی خویش (عقل فعال و یا روح القدس) متحد و هماهنگ شده و نفس ناطقه به کمال خویش رسیده باشد. نفس ناطقه انسانی هم انوار و فیوضات عقل اول را که نخستین تجلی
ذات بیچون است، از عالم جبروت به وسیله عقل فعال یا روح القدس دریافت کرده و خود نیز چون نوری درخشان میشود.
استاد در زوایای مخفی حیات میفرماید:
حقیقت انسان را تنها با چشم دل میتوان یافت. بالاخره آنچه وجود انسان را تشکیل میدهد و تجهیز مینماید نه جوهر مادی است و نه پرتو پلاسم نه سلول نه این ترکیبات عجیب فراوان کربن یا هیدروژن و اکسیژن و ازت، بلکه فقط همان نیروی غیرمادی نامرئی روانبخش است. اوست که ذرّات بیشماری را متجمع ساخته و جسم زنده را نظم شگفتانگیز داده و اداره میکند.
هیچ گاه ماده و نیرو از یکدیگر جدا نشدهاند؛ وجود هر یک وجود دیگری را در بر دارد. متلاشی شدن جسم بعد از مرگ در واقع دنباله همین تلاش تدریجی است که در زندگی هم جریان داشت و مستمراً ذرات مستعمل یا ذرات جدید تعویض و تجدید میشوند. روح، باقی و نظام بخش مرکز این قوه است. آنچه به ظاهر میبینیم ما را فریب داده حق آن است که دیده نمیشود و در وجود انسان غیر از ذراتی که دارای خواص شیمیایی و آثار فیزیکی چندی هستند، نیروی غیرمادی دیگری هم هست که وجودی مستقل دارد و نام آن روح است.
اما علمای فیزیولوژی در اینباره میگویند:
همانطوری که قوه ثقل، بدون جسم سنگین وجود خارجی ندارد، حیات و حساسیت و فکر هم بدون جسم انسان زنده و فکور، وجود نخواهد داشت؛ برای همین آثار روحانی که از انسان بروز میکند، زائیدة بافت عصبی مغز اوست و ماده و قوه لازم و ملزوم یکدیگرند تا منشأ آثار گردند، اما هر یک در وجود، تعریف مستقلی دارند.
ماده چیزی است که میتوان آن را لمس و وزن کرد. در انسان چیزی هست که ملموس و وزن کردنی و دیدنی نیست و آن عنصری است روحانی که فکر میکند و بین حق و
باطل قضاوت مینماید.
اگر لجاجت و تعصب جاهلیت دیده حق بین ما را کور و تاریک نکند، از مشاهده این حوادث غیر منتظره بیدار میشویم و میفهمیم که عامل اصلی و فرمانده حقیقی در همة افکار و اعمال انسان روح و نیروی معنوی اوست و اعصاب و اعضاء و مغز آلتی بیش نیستند.
مادیون معتقدند که زایش و تراوش فکر از مغز مانند ترشح صفرا از کبد است و در کهنسالی با ضعف قوا یا جراحی مغز، نیروها از بین میروند یا ضعیف میشوند؛ در حالیکه بسیاری از دانشمندان و اندیشمندان در پیری پختهتر و آزمودهتر و افکارش برای پرورش جوانان و راهنمایی طالبان مفیدتر از مواقع دیگر است.
ذات نا یافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش
آیا میتوان با اصول جراحی، واقعیت انسان را از لابه لای ذرات سلول استخراج کرد و در نتیجه حقیقت انسان را از آن مخفیگاه بیرون آورد و چنانچه هست تعریف نمود؟
«ماکس مولر» دانشمند شرق شناس آلمانی در قسمتی از ترجمه شعرهای ریک وداء که چهار هزار سال پیش سروده است، میگوید:
در آغاز نه هستی وجود داشت نه نیستی؛ نه فضا بود نه آسمانی و هیچ چیز در هیچ طرف حرکت نمیکرد و کسی نبود که چیزی را به حرکت درآورد، نه مرگ وجود داشت، نه حیات نه روشنایی و نه ظلمت؛ تنها چیزی که وجود داشت، «یک» بود. آری یک وجود داشت و بس. از من نپرس که «یک» چه بود؟ از من نپرس که یک چه کرد و چگونه این جهان را به وجود آورد؟ اگر بگوییم که در او تمایل بهوجود آمد و آن تمایل به حرکت مبدل شد و از حرکت جهان بهوجود آمد. او را شبیه به خود کردهایم. کیست که بگوید جهان چگونه به وجود آمد؟ کیست که بگوید آیا جهان به وجود آمد یا به وجود
نیامد؟ یعنی همواره بوده است؟ تنها یک میداند که جهان چگونه به وجود آمد؟ همه چیز و هر چیز از او سرچشمه گرفته و همه در او خود اوست و بازگشت همه به سوی اوست؛ هیچ نامی نمیتوان برای او در نظر گرفت، زیرا اسمی نیست که او را چنان که هست توصیف کند؛ هستی به اراده اوست و او را فقط به نام او باید خواند.
«محمد غزالی طوسی» در سال 450 هجری قمری در مهد پرورش فردوسی متولد شد. در سال 505 هجری مطابق با 1111 میلادی در همان شهر به دیار دوست شتافت. غزالی، معاصر دولت سلاجقه دوره تابنده تاریخ ایران است. در این دوره علوم و ادبیات ترقی داشت و علما و دانشمندان بسیاری از هر گوشه و کنار ظهور کردند.
وی میفرماید:
تو را از دو چیز آفریدهاند: کالبد ظاهر که آن را با چشم سر میتوان دید؛ دیگری معنی و باطن که آن را نفس و دل و جان گویند و با دیده بصیرت توان شناخت. انسان حقیقی معنی و باطن اوست و باقی تابع و خدمتگزارند. آن حقیقت «دل» نام نهاده شده که گاهی روح و گاه نفس گویند. دل نه آن گوشت پاره بیقدر است که چهارپایان و مردگان هم دارند، بلکه آن از عالم امر است و دارای مقدار و کمیت است و قابل قسمت نیست. روح، که ما آن را دل میگوییم، از جنس فرشتگان و محل معرفت خداست و در آن اسراری مخفی نهفته است که دانشمندان و متفکران شرق و غرب به آن معترفاند. سِر قلب در منطقه عالیه مافوق ادراک بشر، عبارت است از سِر عنصر ششم حیات، یعنی عقل قلبی و روح آسمانی که برتر از جسم و صور است و حقایق عقلانی را از منطقه ملکوت به عالم شهادت و ناسوت میکشاند؛ اما همین سِر قلب در منطقه نازله وجود عبارت از قوای طبیعی و میل شهوات است که بدن را به وجود میآورد.
«ویلیام دوور» فیلسوف آمریکایی از این بیان و تعبیر و افکار غزالی استفاده و برداشت کرده، میگوید:
مجموع هوسها و شهوات نفس است و او را وادار به تهیه بدن عنصری دنیوی مینماید تا به آمال خود برسد؛ پس اگر این خواهشهای نفسانی نمیبود، به وجود آمدن در این عالم مادی نیازی نبود و در ملکوت اعلی به وظایف ملکوتی خود قیام مینمود.
برخی از فیلسوفان روحانی غرب یافتهاند که در بدن انسان اعضای شخص هستند که هر یک منشأ ظهور اثر است و تمرکز یکی از قوای باطنی است که در پرورش هر قوه باید در تمرکز خودش متمرکز شوند. متفکران و اندیشمندان این وادی عموماً برای باطن انسان هفت درجه قائلاند و مخصوصاً قلب را دارای اطوار سبعه میدانند و برای هر طور، ذکر خاصی که زبان حال دل باشد، دستور دادهاند.
استاد عنقا در مورد نفس و بدن خاکی میگوید:
نفس با بدن بیارتباط نیست، ولی باید دانست که بین این دو علاقه خلاقه است تا انسان به صورت شایسته احراز مقام خلیفه الهی شود، نه آنکه انسان با این همه عظمت و خوارق عادتِ عبارت از همین یک مشت گوشت و پوست و استخوان و مواد غلیظ کثیف فناپذیر باشد.
نفس از عالم قدرت است و هرچه را بخواهد صد در صد ایجاد میکند. به تحقیق که نفس ناطقه انسان ظل الله است و تمام قوای شئون ذاتیه اوست.
و میفرماید:
روز و شب این هفت پرگار ای پسر
از برای توست در کار ای پسر
طاعت روحانیان از بهر توست
خلد و دوزخ عکس لطف و قهر توست
قدسیان یک سر سجودت کردهاند
جزء و کل غرق وجودت کردهاند
ظاهرت جزءست و باطن کلّ کل
خویش را قاصر مبین در عین ذ ُل (1)
پروفسور انگلیسی «ن. دی. ام» مینویسد:
ما به وسیله قوای مغناطیسی میتوانیم فکر و اراده خود را بدون دخالت
1) . خواری.
اعضای بدن از راه تله پاتی به طرف مقابل، چه دور و چه نزدیک انتقال دهیم؛ بنابراین عقل و اراده ما در انجام مرام و مقصود خود از کمک بدن بینیاز و استقلالش محفوظ و بدون احتیاج بدن، انجام وظیفه میکند؛ بنابراین بعد از فساد در مرگ بدن، نفس ناطقه و عقل باقی خواهد ماند.
روشنبینان و اهل فن در اطراف بدن انسان غلافهایی را به نسبت لطافت و نورانی بودن آنها، رنگین میبیند؛ حتی تغییرات ناگهانی و نورانی بودن بدن را که از امواج عواطف و احساسات او برمیخیزد، تشخیص میدهند.
این عوالم متعدد مانند گلولههای کوچک و بزرگ تو در تو بر یک محور قرار دارند؛ یعنی قالبها و غلافهای مثالی و عقلی و نوری هر یک از لحاظ نورانی بودن در باطن دیگری است. قلب نورانی انسان درون این غلافهای ناآرام و باجذبه عشق در جنبش سیر تکامل است تا خود را به عرش معرفت و حقیقت که مرکز قلب معنوی است، برساند.
غزالی و عدهای از علمای ارواح متفقاً عقیده دارند ارواح دارای سه درجه هستند:
ارواح سفلیه که ماده در وجودشان غلبه دارد و اساساً شرور و به خیرات بیرغبتاند. این طبقه سفلیه یا خبیثهاند که هدفشان شر و عملشان القای خصومت و بدمنشی است یا ارواح طأشه (1)که به لهو و لعب و مزاح، استهزا و رفتار لغو و بیهوده مایلند یا ارواح متکبره که به معلومات پوچ و پوشالی و بیارزش خود مغرور و متظاهر و از حق و حقیقت دور و روگردانند.
دوم ارواح علویه که بر ماده تسلط دارند و خواهان خیر و صلاحاند و از رذایل دوری میجویند. این ارواح رفیعه علم و حکمت و فضیلت را به کسانی که باطناً طالب معرفت حق و با خلوص نیت و دوری و تنفر از مطامع (2)دنیوی باشند، القا میکنند.
سوم ارواح نقیه که به درجه اعلای کمال رسیدهاند و از هر نقصی پالوده و کمترین
علاقه و رغبت به مادیات نداشته و تمام توجهشان فقط به خداست.
بنابراین، نباید به اظهارات ارواح احضار شده و احضارکننده اعتماد کامل داشت، مگر آن که احضارکننده صاحب ملکات (1)فاضله و احضارشونده نیز به مناسبت هماهنگی با محضر از طبقه ارواح عُلویه باشد؛ زیرا ارواح ناصالح و آلوده حرفشان با شیطنت آمیخته و خودشان شیطان بالفعل شدهاند؛ همچنان که اعمال و رفتار این ارواح در دنیا هم مردود و نامعقول بود؛ به عکس افراد عاقل و صالح که در دنیا و بعد از مرگ ملکات فاضله داشتند. روح اشخاص هم طراز و هماهنگ در هر دو دنیا با یکدیگر مربوط میشوند و مانع مزاحمت ارواح شرور هستند.
بنابراین بعد از مرگ بدن، ملکات انسان تغییر نمیکند، یعنی شخص عالم، عالم است و شخص رذل همان شخصیت دنیوی را دارد.
در مبحث قبل گفتیم که عقاید مادیون بر چه پایه و اساسی استوار است. آنها معتقدند که فرضیاتشان به قضایای هندسی و ریاضی شبیه است و بر اساس تزلزلناپذیری و استدلالی عقلانی متکی است، ولی برای اثبات این ادعا دلیل محکمی ندارند. هنوز دربارة وجود روح شک و تردید دارند و بلکه به طور کل منکر بقای روح بعد از فساد ماده هستند.
تا امروز، شناخت روح جز یک مشت الفاظ و تخیل و فرضیه چیز دیگری نبوده است، ولی ما را با واژهها و فرضیات سر و کاری نیست. آنچه در این جا اظهار میشود حاصل مطالعات علمی و تجربی بنده و بزرگان اهل فن و معنی تدوین و نگارش شده که به نتیجه برسیم و که به امید حق از نادانی خود بکاهیم.
آیا روح پس از فساد ماده به زندگی خود ادامه میدهد؟ اگر چنین است ناچار باید حیات آن مستقل و غیر از خواص ماده باشد. آیا روح انسان حیات جداگانه و مخصوص خود دارد؟ آیا انسان یک روح است؟
1) - ملکات :جمع ملکه؛ یعنی صفت راسخ در نفس، سرعت درک با تمرین و ممارست، قدرت و عظمت و سلطه آسمانی عالم فرشتگان.
مادیون معتقدند که در خلقت، روح وجود ندارد تا باقی بماند و آنچه در عالم یافت میشود، عبارت از ماده و خواص آن میباشد. البته این عقیده اشتباه محض است و با دلایل محکم ومنابع و مآخذ قوی به این نکته پی خواهید برد.
عموم مردم طالب و علاقهمند به این مبحث، به دو گروه تقسیم میشوند: طرفداران حکمت مادی و خواستاران فلسفه معنوی.
اگر منصفانه به قضیه بنگریم باید بدون تعصب اذعان کنیم که اگر علمای مادی در عقاید و افکار خود اشتباه کردهاند، علمای معنوی تاکنون برای اثبات وجود روح و بقای آن دلایلی تازه و محکم و قوی نداشتهاند و مطالبی را از اندیشمندان گذشته ارائه نمودهاند.
مادیون در اشتباه محض بدون شک و تردید و علمای روحیون با دلایل ضعیف و متکی به افکار گذشتگان و گمراهی در آن بودهاند. طالبین میاندیشند که در خلقت فقط یک حقیقت وجود دارد و آن عبارت است از حقیقت اشیا و آنچه دیده میشود، لمس میشود و احساس میشود. طرفداران این عقیده کم نیستند و چیز دیگری را هم قبول ندارند و بقیة قضایا را هم توهم یا تعبیر میپندارند.
متأسفانه بعضی از نکتهدانانِ علم و دانش، طرفداران این عقیده را حمایت میکنند و گمراه بودن خود را به اثبات میرسانند. حال ببینیم چگونه اشتباه و خطاهای این گروه را با مآخذ و دلایل بزرگان اهل فن و علمای این مسئله غامض میتوان ثابت کرد.
علم فیزیک به ما میآموزد که از ظاهر هر چیز به حقیقت آن نمیتوان پی برد و برای شناسایی آن باید از هر گونه قضاوت شخصی خودداری کرد.
اگر به حرکت آفتاب که مدتهاست آن را میبینیم، توجه کنیم، آیا امروز هم میتوانیم مانند گذشتگان جاهل، پایه قضاوت خود را بر آنچه میبینیم قرار داده و بگوییم: آفتاب قرصی نورانی است که از شرق طلوع میکند و در مغرب پنهان میشود؟
درست است که چشم انسان چنین میبیند و در دیدن هم خطا نکرده است، ولی آیا در دیدن حقیقت به اشتباه دچار نشده است؟
امروز علمای نجوم با علم ثابت میکنند که حرکتی را که ما به وسیله قدرت بصر به خورشید نسبت میدهیم، خطای محض است؛ پس آیا همیشه میتوان از مشاهدات به نتیجه صحیح و قطعی رسید؟
دانشمندان فیزیولوژی متوجه این نکته نبودهاند و حقایق مشاهده شدهای را که برای ما نقل میکنند، قطعاً و عقلاً قابل قبول نیست.
از طرفی، گذشته از آن که به وسیله قدرت بصر در قضاوت حرکت آفتاب به راه غلط رفتهایم، در تشخیص شکل آن نیز اشتباه کردهایم، زیرا خورشید خود کروی است و نورانی نه قرص نورانی، پس آنچه را که باید ببینیم غیر از آن است که میبینیم، یعنی ظاهر اشیا که با چشم تمیز داده میشود، غیر از حقیقت وجود آنهاست. به قول بزرگان برای شناسایی ظاهر، چشم کافی است؛ اما شناسایی حقیقت و باطن موجودات با عقل و احساس و ادراک و فکر میسر میباشد.
حال ببینیم فکر و ادراک و عقل چیست. آیا اینها از مختصات خود جسماند؟ این فکر و ادراک و عقل دلیل آن است. این به معنی آن است که در ماورای این جسم، چیزی که احساس میکند، درک میکند و میاندیشد، این خود روح انسانی است که در آینده در موردش سخن خواهیم گفت.
مثال دیگر که حقیقت دارد، ولی ادراک و احساس ما در مقابل آن ناتوان است، کشف دانشمندانی چون گالیله و توریسلی و پاسکال است که زبان طبیعت را فهمیده و چکیدة آن را به آیندگان ارائه کردهاند. اگر در آسمان نیلی، زیبا و لذتبخش نظر اندازیم، آرامشی به ما دست میدهد، حال آنکه کرة ماه با وسعتی که تصور آن مشاعر انسان را مختل میکند، در پهنای آسمان با سرعت 107000 کیلومتر شناور است آیا قابل مشاهده است؟
کرة زمین، چهارده نوع حرکت دارد که هیچ کدامِ آن را احساس نمیکنیم. این زمین خاکی ما روزی زیر پاهای ما به اندازه سی سانتیمتر بالا و پایین میرود؛ اما چون هیچ نقطه ثابتی وجود ندارد این حرکت را نمیتوانیم درک کنیم. چنانچه دریا وجود نداشت،
کیفیت جزر و مد آبها برای ما مجهول میماند و از طرفی وزن هوایی که کره زمین را احاطه کرده و سطح بدن ما از طرف هوا تحت فشار 16000 کیلومتر میباشد که به وسیله فشار داخلی بدن ما خنثی میگردد. آیا اینها احساس و درک میشود؟ مسلماً خیر.
خلاصه این که ظاهر اشیا با حقیقت آن فرسنگها فاصله دارد. تنها حقیقتی را که انسان درک میکند، فکر است. چیز دیگر که بدون شک و تردیدی در انسان وجود دارد، روح میباشد.
پروفسور «بونالد» میگوید:
انسان روحی است که اعضا را در خدمت خود دارد. انسان روح است، خواه خود بدان شناسایی داشته باشد یا ه از آن بیخبر باشد.
استاد و اندیشمند انگلیسی به نام پروفسور «ویلیام فوستر» که در علم اسپرتیسم بینظیر است، در تجربه تحقیقات خود با یک روح احضار شده، چنین بیان میکند:
از قول روح: شما زمینیها معنای روح را به خوبی نمیدانید، بنابراین روح در نظر شما فقط یک شبح مبهم و هولناک یک شیء غامض یا بخاری که تقریباً وجود واقعی ندارد، جلوه میکند. اینها فقط برای انعکاس شماست.
دکتر «رئوف عبید» رئیس دانشکده عینالشمس قاهره در کتاب خود به نام انسان روح است نه جسد، ترجمة و خلاصه شدة استاد گرانقدر جناب آقای کاظمی خلخالی میگوید:
جسم اثیری حامل حواس و شخصیت و عقلِ انسان است؛ ولی جسد مادی یک پوشش خارجی موقت میباشد که فقط حامل آلتهای حواس پنجگانه عادی است. اعضای مادی آلت و ابزار احساس میباشند نه منبع و منشأ آن. علم روحی جدید به واسطه آزمایشهای مکرر و تحقیقات مداوم که در عالم اثیری عالم روح جسمهای اثیری، وجود خود و حیاتی را که دارند، خیلی بهتر و واضحتر از ما که در قالب مادی هستیم، درک میکنند؛ زیرا ارواح، در جهان اثیری به دستگاه عصبی که قدرت ادراک محدودی دارند، متکی نمیباشند.
آنها با همان درک از طریق غیرحواس مادی که کاربردش در عالم اثیری بسیار وسیعتر و نیرومندتر است، درک میکنند.
استاد «دکتر ارنست هولمر» کتاب معروف خود به نام دانش عقل دربارة همین ادراکات متمرکز در جسم اثیری چنین بیان میکند:
اگر طبیعت قبلاً میدانست که ما به نیروهای ادراکی رقیق متمرکز در جسم اثیری در یک زمان یا مکان دیگری نیاز نداریم، پس چرا آنها را در وجود ما به ودیعت گذاشت؟
طبیعت نادان و جاهل نیست که به چیزی را بدون هدف مهم و غرض به وجود آورد، زیرا ما با توجه به حقایق موجود در جهان میبینیم که طبیعت به همة نیازهای ضروری موجودات توجه دارد. ما دو نوع حواس کامل داریم که از آنها به مقدار کمی در این جهان استفاده میکنیم و مقدار مهمش در آن جهان برای ما قابل استفاده است.
در این مورد، مطالب زیاد است که از حوصله شما عزیزان خارج و از هدف و بحث اصلی دور میشویم.
اندکی بود آنچه آمد در بیان بیش از این را از درونِ خود بخوان
استاد فیلسوف عنقا در کتاب از جنین تا جنان که در مورد حالاتی که در مرگ طبیعی پیش میآید و مؤید استدلالهای درست در بقای روح بعد از مرگ جسم است، از قول مریضی که تا مرز مرگ پیش رفته و پس از بهبودی واقعه را بیان میکند، چنین مینویسد:
بیماری سختی، حیاتم را به خطر انداخته بود. به خاطر دارم که پزشک معالج که یکی از دوستان خانوادگی ما بود، در منزل به بالینم آمد و به مادرم گفت پسرش رفتنی است. در آن لحظه با آن که چشمانم بسته بود و در بیهوشی بودم، ولی همة آنچه را که در اتاق من حتی اتاقهای مجاور میگذشت، میدیدم و میشنیدم. پزشک معالج با تأثر به مادرم که پای تخت من زانو زده و گریه میکرد، دلداری میداد. در سالن یک خدمتکار پیر و قدیمی با کمال
سکوت، لباسها و لوازمی را که بعد از مرگ باید به جسد من بپوشاند، حاضر میکرد. من بهوضوح همة این اشیا را از پشت دیواری که به قطر 25 سانتیمتر بود میدیدم. کم کم خودم را خیلی آزاد و راحت احساس میکردم، حتی پیکر خود را میدیدم که روی تختخواب افتاده بود و بهطور نامحسوس تنفس میکرد. پیراهن نیمه باز و صورتم را با موهای پریشان و بلندش که مثل یک تابلو بود، مشاهده میکردم و از دیدن خود متأثر میشدم. میخواستم از آن فرار کنم، ولی نمیتوانستم؛ زیرا حس میکردم که به این جسد وابستهام و این وابستگی برای من رنج غیر قابل وصفی داشت. تا آن لحظه کاری نداشتم جز دیدن آنچه در خانه میگذشت. حرکات پدربزرگ، مادربزرگ، مادرم، پزشک و خدمتکارمان را دائماً زیر نظر میگرفتم و حرفهایشان را میشنیدم یا حدس میزدم. ناگهان یک هیکل مبهم و توده نورانی مثل اینکه از سقف به سرعت برق پایین آمده باشد، در مقابل من ظاهر شد. این هیکل در انتهای تخت من پهلوی یکی از چوبهایی که پرده تخت من به آن بسته شده بود قرار گرفت. کم کم من یک سر و صورت را تشخیص دادم که خطوط آن کاملاً نمایان و روشن نقاشی شده باشد. بقیه جسم از یک غبار آبی رنگ پوشیده شده بود و من این ظهور ناگهانی را بیشتر با تعجب مینگریستم تا با وحشت و بر عکس این صورت دوست داشتنی و قشنگ مرا جذب خود کرده بود.
ساعت شش زنگ زد. من با وضوح ضربات چکش را که بر روی زنگ میخورد میشنیدم و هر یک از این ضربات برای من احساسی دردناک ایجاد میکرد.
خدمتکار وارد شد و چراغی روی بخاری گذاشت؛ پنجرهها را باز کرد و درها را بست و خارج شد. آن شبح نورانی همچنان مقابل من بود. صورتش حالت تأسفی که هر لحظه نمایانتر میشد، به خود گرفته بود. احساس میکردم به طرف او کشیده میشوم؛ ولی با اعمال قدرت اراده نمیتوانستم خود را جدا کنم از جسمی که مرا بیحس کرده بود و میفشرد.
چند دقیقه گذشت. غفلتاً ابر کبود رنگی آن شبح را احاطه نمود و به قسمت
بالا حرکت داد. من خود را کاملاً در روشنایی میدیدم؛ اما آن روشنایی مرا وحشتزده میکرد. بلافاصله یک توده سیاه رنگ از دیوار جدا شد و به طرف تخت من آمد. بازوهایی در آن توده سیاه بود که در انتهای آنها دستهای خیلی بزرگ قرار داشت. باز هم تودههای دیگر از دیوار جدا شد و اتاق از آنها پر شد. بهدنبال تودههای مزبور، اشکال و صور و بازوها و سرها، شکلهایی مقابل من ساخته میشدند که مرا شدیداً میترساند. در این میان سگی به حمایت من هیاهو میکرد. من سگ خودم (توم) را شناختم که چند روز پیش مرده بود.
از واهمه و ترس، مادرم را صدا میزدم ولی مادرم صدای مرا نمیشنید. میخواستم فرار کنم ولی غیر ممکن بود. سگ خود را صدا زدم. سگ به روی تخت من جست و شروع به نوازش کردن من نمود. تعیین مدت زمان آن حالت که بر من در جریان بود، برای من غیرممکن است؛ همین قدر میدانم که چهل و هشت ساعت در حال احتضار بودم که مداوا مؤثر شد و دوباره به زندگی برگشتم و حالم بهبود یافت و به منزل برگشتم.
دو ماه از این وقایع گذشت. خانوادهام تصمیم گرفتند به منزل یکی از خویشان که تازه از سفر آمده بودند و در ییلاق نزدیک شهر خانه داشتند برویم. پس از تشریفات اولیه در همان ویلا ناگهان با دیدن یک عکس در سالن پذیرایی، حیرتزده و با شتاب نام صاحب عکس را پرسیدم؛ به طوری که همه حضار متوجه حیرت و وحشت من شده بودند. این عکس همان روحی بود که در حال احتضار من ظاهر شده بود و با همان حال ملایمت و مهربانی و خوبی با لباس نظامی بود. چند لحظه متحیر و شگفتزده به تصور آن که خواب میبینم، بیحرکت ماندم. بعد از صاحب خانه سؤال کردم که این عکس کیست؟ جواب داد: جدش ژنرال بورژا که کاپیتان بود و چند سال قبل از تولد شما از دنیا رفته است.
آن وقت دانستم لطف و حضور او بالای سر من با آن حالت تأسفبار به جهت حال و بیماری من بوده که با حضور خود نگرانی مرا بر طرف میکرد.
این یکی از دلایل بقای روح بعد از مرگ بدن و امکان ارتباط و حمایت و یاری خویشان و وابستگان خود است.
خلاصة وقایع تجربة خانم بتی از مرگ موقتی وی در کتاب آغوش نور نوشتة «بتی جین ایدی» ترجمه خانم «مهدوی دامغانی» مدرکی شگفتانگیز و انکارناپذیر درباره حیات پس از مرگ فیزیکی است. درک تجربیات خانم بتی میتواند انسان را به سطوح بالاتری از دانش و علم مجهول و اسرارآمیز هستی سوق دهد. وی شاید بیش از همة انسانهایی که قبل از او از این تجربه گذشتهاند، چیزهای عجیب و آسمانی دیده و با خاطرهای دلپذیر و شورانگیز از عالم مرگ به عالم زندگان مراجعت نموده و در عالم ارواح پیامی به او داده شد تا با صدها هزار انسان دیگر سهیم شود.
کسانی که در آرزو و امید به سر میبرند و همواره در میل به نیکی و دوست داشتن همنوعان خود هستند، در آغوش نور از حقایق باشکوه و خارقالعادهای سخن میگویند که در عالم روحانی وجود دارد.
زندگی خانم بتی ایدی برای همیشه دستخوش تغییرات ژرف شد. تجربه او آن چنان قدرتمند و بیهمتا بود که در هر لحظه از زندگیش با اوست و همواره او را تشویق به مرور آن خاطرات دلانگیز در عالم ارواح میکند.
او امیدوار است با تعریف داستان زندگیاش بتواند قلب هزاران هزار انسان را در سراسر عالم هستی به ارتعاش درآورده و کاری کند که به عشق الهی با شکوهی که به انتظار همه ما انسانها است، نزدیکتر شوند.
مطالبی که در کتاب در آغوش نور موجود است، به مراتب دقیقتر و کاملتر از بسیاری از همین نوع کتابها و سفری جالب به اعماق معنا و مفهوم واقعی حیات در عالم هستی پروردگار است.
تجربه شبیه به مرگ در حقیقت همان تجربه مردن است. ما همه در هر حال به هنگام مردن این تجربه را آزمایش خواهیم کرد و تصورات غلط که ظلمت به حیاتمان پایان میدهد، صحیح نیست. مراحل از دنیا رفتن، اغلب از حالتی شاد و روحانی
غیرقابل وصف برخوردار است. از سخنان افراد بیشماری که از دنیای ارواح، دوباره به میان زندگان بازگشتند، پی برده شده که هیچگونه تاریکی و ظلمت ترسناک در پایان عمرمان وجود ندارد و نوری سراسر آکنده از لطف و رحمت و عشق در انتظار و استقبال از ماست.
دکتر «بلوین مُرس» که مقدمه کتاب در آغوش نور را نوشته، میگوید:
من آدم ناباور و منکر و درباره خروج از کالبد جسمانی و حتی به تجربه معنوی و روحانی با عالم غیب، بدبینِ مافوق تصور بودم. بدیهی است که برای کسی که به علم و دانش ظاهری پایبند و متعهد است، دشوارترین کار این است که بخواهد درک کند و بفهمد که تجربه خروج از کالبد جسمانی چه حالتی دارد و یا آن که چگونه مراحل مردن میتواند تجربه دلپذیری شود.
خانم بتی با نوشتهای درخشان و تحسینبرانگیز توضیح میدهد که ناشناختهها برایمان قابل درک و فهمیدن بشود. وی با وارد شدن به مرحله مردن که احساس میکند لحظه به لحظه ضعیفتر میشود، به طوری که نوعی انرژی خارجی در وجودش حس میکند؛ حس آزادی از قید مادی و ملاقات او با محافظین جان او و کمکرسانی در مرحله مردن و یاری رساندن و عبور از تونلی سیاه و احساس آرامش بدون وحشت.
دکتر بلوین میافزاید: خانم بتی به سؤالات که مردم در طول سالیان دراز از من درباره تجربیات شبه مرگ پرسیدهاند و من هرگز نتوانسته بودم به آنها پاسخ گویم، پاسخ داد.
او توضیح میدهد که چرا زندگی اغلب دشوار و آکنده از سختیها میشود و چرا اتفاقات بد و مصیبتبار همیشه برای انسانهای خوب و نیکوکار رخ میدهد و بسیاری از مسائل دیگر از زبان خود خانم بتی ایدی برای همه با هر معلومات و عقاید، شنیدنی و جالب و شگفتانگیز است.
خانم بتی ایدی در سن 31 سالگی پس از یک عمل جراحی در اتاق بیمارستان بدرود حیات گفت. وقایعی که بعد از مرگ فیزیکی او رخ داده، جالبترین و
باشکوهترین تجربه شبه مرگ معرفی شده است. ما بر آن شدیم عناوین مطالب مفید را در این مختصر مورد مطالعه قرار دهیم.
این وقایع صرفاً داستان تجربه جالب و فراموشنشدنی خانم بتی ایدی نیست که در بیمارستان پس از عمل جراحی بدورود حیات گفته و دوباره زنده شده، بلکه داستان سفری جالب به اعماق معنا و مفهوم حیات و هستی در عالم مجهول است.
به یاد پسرک خردسالی افتادم که پس از به هوش آمدن از یک ایست قلبی بسیار مهلک رو به پدر و مادرش میکند و میگوید: راز خیلی زیبایی دارم که باید برایتان تعریف کنم. من در حال بالا رفتن از پلکانی بودم که به بهشت ختم میشد و... این پسرک خردسالتر از آن بود که بتواند معنای واقعی اظهاراتش را تفهیم کند.
خانم بتی میگوید:
در بیمارستان بعد از عمل جراحی در اتاقم تنها خوابیده بودم. حس میکردم که بدنم لحظه به لحظه ضعیفتر و ناتوانتر میشود. خواستم زنگ پرستار را به صدا درآورم، اما هر قدر کوشش کردم موفق به تکان دادن اعضای بدنم نشدم؛ گویی آخرین قطرات خون بدنم در حال تخلیه شدن بودند. صدای وز وز ملایمیرا در سرم میشنیدم تا آن که بدنم بیحرکت و بیجان شد.
بلافاصله انرژی و نیروی تازهای احساس کردم. درست مثل این بود که چیزی در وجودم ترکیده یا رها شده بود. ناگهان روحم از میان سینهام به جلو و به سمت بالا کشیده شد. انگار آهنربایی عظیم در حال بیرون آوردن روح از کالبدم بود.
نخستین احساسم نوعی آزادی و رهایی بود. من درست بالای تخت بیمارستان، نزدیک سقف اتاق در حال پرواز بودم. به نظر میرسید که این کار را از روز اول بلد بودم. بعد کالبدی که شبیه خودم بود، روی تخت مشاهده کردم. کنجکاو بودم که این کالبد از کیست. نزدیک جسد بیرنگ پایین آمدم. یقین کردم که روحی در آن وجود نداشت. به تدریج متوجه شدم که این کالبد بیروح خودم بودم. قبل از تعجب، نوعی احساس همدردی و محبت به آن
کالبد داشتم. درست مثل این که جامه کار کرده و فرسودهای را از تن در آورده بودم و به دور انداخته بودم. این به نظرم غمگین میرسید، زیرا فکر میکردم آن جامه هنوز میتوانست کار کند...
سپس متوجه شدم که خودم را هرگز به صورت سه بعدی ندیده بودم. (ارواح ابعاد بیشتری از هر چیزی را میبینند.)
خطوط صورتم را مشاهده کردم که هرگز از وجود آنها اطلاعی نداشتم و شاید همین امر باعث شده بود که در وهله نخست موفق به شناختن کالبد فیزیکیام نشده بودم.
جسم جدیدم سبک و بیوزن و بیاندازه متحرک بود. از درد بعد از عمل احساس ناراحتی نمیکردم یا مشکلی در وجودم مشاهده نمیکردم. با خودم میاندیشیدم که این من واقعی میباشد و...
کالبد عاریتی مزاحم بود، ولی توجهم به سوی او بود. هرگز نمیتوانستم از او دل بکنم. در همین فکر بودم که متوجه سه مرد که رداهای بلند بسیار زیبا به رنگ قهوهای روشن (شتری) به دوش داشتند، شدم. درخشش خاصی از آنان ساطع میشد و هالههای ما در همدیگر ادغام شده بود. من کوچکترین احساس وحشت نمیکردم. به نظر میرسید آن مردان سالخورده حدود هفتاد یا هشتاد ساله باشند. من در وجود آنها روحانیتی والا احساس میکردم. آنها با لبخند پدرانه و بسیار مهربان و دلانگیز شروع به صحبت با من کردند و گفتند از مدتهای مدید در کنار من حضور داشتند و...
درک این موضوع بیش از پیش برایم دشوار بود. با تصاویری که از زمان حیاتم دیدم، یقین کردم که از روز ازل با این بزرگان آشنا بودم. مشاهده مینمودم مرگ چیزی جز تولد دوباره نبوده که آدمی را به دنیا و حیاتی بزرگتر هدایت میکرد. دریافتم هیچ مانعی نمیتواند جلوی مرا بگیرد، به طوری که از میان دیوارها نیز عبور میکردم. بُعد زمان هم مطرح نبود، زیرا در عرض چند ثانیه من در خانهام حضور داشتم. شوهرم را روی مبل مورد علاقهاش مشاهده کردم، سپس فرزندانم را دیدم که از پلکان میدویدند و خود را برای بستر
خواب آماده میکردند.
من نگران زندگی آنها پس از آگاهی از مرگم بودم. در حالی که به تماشای آنها میپرداختم، ناگهان فیلمی از مقابل دیدگان ذهنم گذشت، به طوری که توانستم زندگی آتی آنها را مشاهد کنم. دریافتم که هر یک از فرزندان عزیزم برای تجربه کردن و آموختن یک سری دروس و سایر تجارب به روی زمین آمده بودند تحت سرپرستی ظاهری من و پدرشان؛ در حالیکه آنها هم تحت نظر فرشتگان بودند. خداوند در حیات زمینی مسئولیت و مراقبت آنها را به عهده ما گذاشته بود و من آینده آنها را مشاهده کردم و به خوبی دانستم که بعضی از مشکلات برای رشد و پرورش معنوی آنها الزامی است و جای هیچگونه نگرانی یا ترس و اندوهی وجود ندارد. احساس کردم هر وقت اراده کنم در کنار آنها خواهم بود.
در نوعی احساس آرامش و سکون غوطهور شده بودم و نگرانی من به کلی برطرف شده بود. دوباره به محوطه بیمارستان در کنار کالبد بیروحم بازگردانده شدم.
دوباره کالبدم را مشاهده کردم که هنوز هم روی تخت خوابیده و من تقریباً یک متر بالاتر از کالبدم در هوا شناور بودم. ناگهان صدای غرّشی عظیم که همچون سوتی طویل بود، فضای اتاق را در بر گرفت. متوجه قدرتی بودم که در پس این انرژی نهفته شده بود. حرکتی بود که گویی پایان نداشت. آن صدا و آن انرژی و قدرت، بسیار شدید و باابهت و ترسناک بود، ولی احساس مطبوع و خوشایندی داشتم.
تاریکی و ظلمت دوباره تمام وجودم را در بر گرفت. من بیدرنگ و بیاختیار با ملایمت هرچه تمامتر به سمت تودهای عظیم کشیده شدم. بسیار به وحشت افتادم، ولی بلافاصله یک آرامش دلپذیر وجودم را در بر گرفت. صدای سوت کمی کاهش یافت. من در حالت درازکش با سرعت غیرقابل توصیف حرکت میکردم. ناگهان از حضور انسانها و حیواناتی که در اطرافم مانند من سفر میکردند آگاه شدم؛ البته آنها دورتر از من بودند و من قادر به دیدن کامل
آنها نمیشدم و احساس میکردم هیچ تهدیدی برایم نیستند.
در دوردست نقطهای نورانی مشاهده کردم. توده سیاه رنگی که در اطاقم بود، به شکل یک راهرو یا تونل در آمد. خود را در حال عبور از میان آن مشاهده کردم و بیاراده به سوی آن نور جذب شدم. هنگامی که به آن نقطه نور نزدیک شدم، شکل مردی با هالهای بسیار نورانی مشاهده کردم که در آن جا ایستاده بود. هر چه نزدیکتر میشدم درخشش آن نور بیشتر میشد. تابندگی آن مافوق تمام توضیحات و توصیفات است که من با ذهن ناقصم قادر به بیان آن نیستم. پیوسته به خودم میگفتم: من به خانه خودم رسیدهام و به سرای واقعیام آمدهام.
از طرفی پیوسته به گوشم و ذهنم میرسید که هنوز زمان مرگ تو فرا نرسیده است. در این حال خیلی مایل بودم از هدف واقعی و اصلی حیات در روی زمین اطلاعاتی به دست آورم که چرا ما در زمین حضور داریم، ولی نمیتوانستم دریابم چرا ارواح با میل و رغبت شخصی حاضر میشوند این بهشت زیبا و بینظیر را ترک کنند، از آرامش آن چشم بپوشند و به روی زمین با همه گرفتاریهایش بیایند.
به ذهنم رسید آمدن انسان به روی زمین آن هم برای مدت محدود و پایانپذیر، فقط برای رشد و تکامل بیشتر معنویت و ادراک روحانی انسان میباشد و بس. برای پیشبرد میزان درک و آگاهیام، به من گفته شد که خلقت آفرینش روحانی را میتوان به یکی از تصویرهای عکاسی معمولی در روی زمین مقایسه و تشبیه کرد. در واقع خلقت روحانی مانند تصویر چاپ شدهای برّاق و درخشان است، در حالیکه کره زمین نگاتیو تیره و دقیقاً همان تصویر اولیه میباشد. کره زمین فقط سایهای (1)از زیبایی و افتخار جلال خلقت روحانی میباشد و زمین در هر حال مکانی است که انسانها برای رشد و کمال خود
1) . در کتاب جمهوریت افلاطون به طور مفصل درباره این موضوع توضیح داده شده است. در این کتاب در مورد سایهها در دنیا که به نظر ما حقیقی میآیند، بحث شده که ما فقط در دنیا سایههای حقیقت را میبینیم نه خود حقیقت را. در صفحات قبل در این مورد توضیح داده شده است.
به آن نیاز مبرم دارند.
مطالب را کاملاً درک میکردم، ولی آن احساس را نمیتوانم آن طوری که باید به زینت طبع بیارایم. همین قدر فهمیدم که همه ما در آفریدن شرایطمان بر روی زمین، همکاری مستقیم داشتیم و فهمیدم که بسیاری از اختراعات مهم ما و حتی پیشرفتهای فنی و تکنولوژی ما نخست در عالم روحانی به وسیله ارواحی نابغه خلق شدهاند که بعداً به ذهن نابغههای زمینی ما خطور کردهاند.
انسانها برای پیشرفت خود به ارواح نیاز مبرم دارند. دریافتم که ارواح دنیای باقی از این که بتوانند هرگونه کمکی برای پیشرفت و تکامل در هر زمینه انجام دهند، بسیار خشنود و راضی هستند.
خانم بتی ایدی میافزاید:
من به فکر بچهها و شوهرم افتادم. در همین حال آن روح شریف و بزرگوار که همواره با من و به شکل یک مرد بود، در ذهن من نجوا کرد: تو مأموریتت را روی زمین به انجام نرساندهای؛ تو باید برگردی، اما تو را در این کار مجبور نخواهم کرد.
من بدون درنگ و تردید پاسخ دادم: نه، نه، من نمیتوانم به زمین برگردم، من به اینجا تعلق دارم. یکی از آن مردهای شریف با قاطعیت گفت: کار تو تکمیل نشده، بهتر است بازگردی.
من گریستم و نالهکنان و ملتمسانه گفتم: من بازنمیگردم، مرا وادار به مراجعت نکنید. آن موجود شریف گفت: مأموریتی از آن توست و برای تو مشخص و آشکار خواهد شد، به طوری که قادر باشی پس از اطلاع یافتن از آن تصمیمی دقیقتر اتخاذ کنی و پس از مطلع شدن آن و قبل از بازگشت به زمین از ذهنت پاک خواهد شد.
با گریه و بیمیلی موافقت کردم تا مأموریت را به من نشان دهند. از قرار معلوم پس از مشاهده آن، فهمیدم که لازم است به زمین بازگردم. نمیدانم چگونه ترتیب مراجعت من به زمین داده شد.
آخرین گفتههایشان که برایم بسیار دلپذیر بود، هنوز در گوشم طنینانداز است:
روزهای زندگی زمینی کوتاه است و به زودی به میان ما بازخواهی گشت. ما همواره با تو خواهیم بود و از تو حمایت خواهیم کرد. این آخرین ملاقات من با آنها بود.
ناگهان خود را دوباره در اتاق بیمارستان یافتم. کالبد جسمانی من روی تخت زیر پتو قرار داشت و من در هوا معلق بودم. نگاهی به کالبدم انداختم. سراپا آکنده از غم و اندوه شدم. کالبد من مثل یک بارانی کثیف قدیمی به نظر میآمد. ناچار بودم دوباره همان لباس کثیف و گلآلود را بر تن کنم. به محض حلول در کالبدم، احساس کردم سوزنهای الکتریکی در پوست و گوشتم فرو میرود و دوباره احساس سوزش و درد و بیماری را در وجودم حس کردم. به طور غیرمعمول دچار افسردگی شدهام و هنوز هم به حالت طبیعی برنگشتهام...
این هم خلاصهای از تجربیات خانم بتی و دلیل محکم و استواری بر بقای روح بعد از مرگ بود.
استاد «چوانگ تزو» میگوید:
تور ماهیگیری برای صید ماهی است؛
ماهی را بگیر و تور را فراموش کن.
تله برای گرفتن خرگوش است؛
خرگوش را بگیر و تله را فراموش کن.
استاد «باگون اُشو» در کتاب راز، ترجمه استاد «محسن خاتمی» جلد یک، میگوید:
آنچه را که میخوانید باور نکنید، فقط بخوانید، بدون این که داوری کنید که درست است یا غلط. این سخنان همان تور و تله است. اگر ماهی و خرگوش گرفتید که خوش به حالتان، وگرنه بدانید که صیاد نیستید و بهتر است به کار دیگری بپرازید.
پیام من نظریه نیست، فلسفه نیست؛ پیام من کیمیاگری دانش روحانی است؛ بنابراین فقط آنان که مایل و طالباند که حقیقتجو بمیرند و دوباره با چیزی جدید و تازه که حتی تصورش را هم نمیتوانند بکنند متولد گردند، این پیام را بخوانند.
این مطالب تفکرآمیز و نیز مخاطرهآمیز است. با خواندن و شنیدن آن به زایش دوباره قدم برداشتهاید. باید از شرّ پرسشهای مزاحم تسلی یابید و جهل و نادانی به اسرار هستی را کاهش دهید؛ زیرا تو کلید اسرار هستی و نباید هستی خود را بیارزش بدانی.
واقعه دیگری که برای دکتر «ویلتز» اتفاق افتاده و شرح ماجرا را خود او که به مسئله روح و مرگ واقف بود، مینویسد. وی پس از شرح بیماری سختی که گریبانگیر او شده بود، یقین پیدا میکند که مردنی است، بنابراین آخرین وداع خود را با اقوام و خویشان و دوستان نموده و چنین مینویسد:
تقریباً چهار ساعت گذشت، بدون آن که نبض من بزند یا ضربان قلب مرا حس کنند. [پزشک معالج که یکی از نزدیکان دکتر ویلتز که بر بالینش حاضر بود، مرگ دکتر ویلتز را تأیید و اجازه دفن میدهد.]
در یک لحظه همه حضار از مرگ من باخبر شدند و خبر در خارج از اقامتگاه من منتشر شد. ناقوس کلیسا تشییع جنازه را اعلام کرد. من خیال میکنم در یک حالت بیهوشی کامل بودم و دقیقاً نمیتوانم زمان آن را معین کنم، زیرا یک دقیقه یا یک قرن در چنین حالی مساوی به نظر میرسید. با این حال من از جسدم بیرون آمدم. حس میکردم بین من و جسد هیچ وجه مشترکی وجود ندارد. برای اولین بار متعجب و خوشحال خود را تماشا میکردم؛ یعنی من حقیقی که از هر طرف خود را به وسیله غیر من تحت فشار میدید؛ همان غیر منی که من را همچون گور خاکی زندانی کرده بود. با همه مزایای یک پزشک حاذق، من تمام عجایب تشریحی بدن خود را حس میکردم، یعنی روح زنده این جسد بیحرکت را به هر یک از الیاف آن بسته میدیدم. من خود را در حالی که غشاء پوستی سرحدّات مشترک سلسله به هم پیوسته انساج میدیدم، کاملاً حالت خود را میفهمیدم و با یک آرامش کامل این طور استدلال میکردم که من مردهام، به همان معنی که این کلمه استعمال میشود.
بنابراین مثل همیشه خود را بشر حس کردم و دیدم دارم از بدنم جدا میشوم، سپس با کمال دقت، پیشرفت جالب توجه جدایی روح از بدنم را نظاره
میکردم. با کمک یک نیروی خارجی (من) حس میکردم مانند آن که در گهواره است، از سوی پهلو به جلو و عقب کشیده میشود و به وسیله این حرکت پیوستگیهایی که او را با انساج بدن متصل کرده بود، به تدریج گسسته میشوند.
چند لحظه بعد حرکت گهوارهای قطع شد. در همین لحظه در کف پاها در ناحیه انگشتان و سپس در پاشنه پا احساس کردم الیاف کوچک بیحسابی پاره شدند. بعد حس کردم که از پا به سوی سر کشیده میشوم. خوب به خاطر دارم وقتی به بالای کمر رسیدم، به خودم گفتم حالا دیگر کمر به پایین من حیات ندارد. هنگامی که از شکم و سینهام خارج شدم را بهخاطر ندارم، اما زمانی که من در سرم متمرکز شده بودم، این طور فکر میکردم اکنون من در سر هستم و به زودی کاملاً آزاد خواهم شد. بعد خود را در قطر منحنیالشکل مغز دیدم که خود را در پوشش مغز و در طول این خطوط میفشردم. پس از آن مثل آن که از درزها و شکاف جمجمه تدریجاً به خارج نفوذ میکنم، مانند یک جسم پوستی که از اطراف خود را برای خارج شدن از خلال یک شکاف جمع کرده باشد، از جمجمه خارج شدم.
در حال خروج از سر، حس میکردم مانند یک حباب صابون که هنوز به سری چسبیده باشد، به بالا و پایین و چپ و راست حرکت میکنم، تا آن که دیدم از جسم به طرف بالا حرکت کردم و بعد آهسته به سوی زمین پایین آمدم و آن جا به تدریج خود را منبسط کردم تا حجم یک آدم را پیدا کردم. پس خود را به رنگ آبی شفاف و به کلی برهنه دیدم. این برهنگی مرا ناراحت میکرد. برای دوری از نگاه دو خانمی که در مقابل من بودند و مرا نظاره میکردند و همچنین سایر حضار، به طرف دری که باز بود فرار کردم، ولی به محض آن که به آن جا رسیدم، ناگهان خود را با لباس پوشیده دیدم. وقتی از این جهت مطمئن شدم، به جای خود برگشتم که با سایرین باشم. در این حرکت آرنج چپ من با مردی که در آستانه در بود، تصادف کرد. با نهایت تعجب دیدم بازوی او بدون هیچگونه مقاومتی از میان دست من گذشت و دو قطعه دست
من بدون آن که خودم متوجه شوم به یکدیگر متصل شدند. من بادقت به او نگاه میکردم که ببینم متوجه این تصادف شده است یا نه، ولی علامتی که دلیل بر توجه باشد نشان نداد و با کمال تأسف به تختخوابی که جسد من آنجا بود و من تازه آن را ترک کرده بودم، نگاه میکرد. من هم به آن طرف نگاه کردم و جسد خود را که بیحرکت و طاق باز خوابیده و پاهایش کشیده شده و دستهایش صلیبوار قرار گرفته بود، دیدم. چند نفر را در اطراف خود ایستاده و نشسته میدیدم؛ به خصوص دو نفر را که در طرف چپ زانو زده و میگریستند، مشاهده میکردم. فوراً دانستم که یکی همسر و دیگری خواهرم بود، اما دقیقاً نمیتوانستم جنسیتها را تشخیص دهم که مرد هستند یا زن.
حالم خوب بود و در آرامشی نسبی به سر میبردم. چند لحظه پیش من به طور وحشتناکی رنج میبردم. این تغییر که مرگ نامیده میشود و همه را متوحش میکند، مرا آزاد و راحت ساخت. با این تغییر، من هنوز خود را بشر میدانستم که مثل سابق زنده هستم، فکر میکنم بیمار نیستم و نباید بمیرم.
خواستم نظر اشخاصی را که آنجا بودند به خود جلب کنم و حقیقت بقای انسان را تأیید کنم. به آنها تعارفات نشاطآوری کردم، با دست راست سلام دادم و بین ایشان رفتم، ولی هیچ توجهی به من نکردند. از آن وضعیت خندهآور، آزادانه خندیدم؛ فکر میکردم که بایستی مرا ببینند، ولی چنین به نظر نمیآمد. حضار جسد را از نظر دور نمیداشتند. من با خود میگفتم: آنها با چشم جسم نمیتوانند ارواح را ببینند؛ آنها به جسم بیروح من میگریند، در حالی که من زندهتر از همه وقت آنجا بودم.
خود را به در رسانیدم. از پله پایین آمدم. در خیابان راه میرفتم و به اطراف خود نگاه میکردم؛ هیچ وقت خیابان را تا آن اندازه واضح و روشن ندیده بودم. رنگ خاک و برگهایی که از باران تر شده بود، نگاه میکردم. مانند اشخاصی که مسکن خود را برای مدت طولانی میخواهند ترک کنند، نگاهی پر از اشتیاق به اطرافم انداختم. آن وقت کشف کردم که خیلی بزرگتر از زندگی زمینی خودم هستم و از این موضوع بسیار خوشحال شدم زیرا من
جسماً از آنچه که آرزو داشتم کوچکتر بودم. با خود فکر میکردم که زندگی جدیدم بر حسب میل خودم خواهم شد، لباسم کاملاً اندازه و برازنده قد بلند من است، اما با تعجب از خودم پرسیدم که این لباسها از کجا آمده و چهطور تا این اندازه قالب تن من است؟ لباس خوبی بود؛ خیلی شیک نبود، ولی برازنده بود. من چون خود را کاملاً سلامت میدیدم با خود فکر میکردم که چقدر مریض بودم و چقدر رنج میبردم. پس این است آن تغییری که ما مرگ مینامیم و از آن این قدر وحشت داشتیم.
با یک لرزش نشاطانگیز روح از خوشحالی میجهیدم و مجدداً به تماشای شکل لباس خود میپرداختم. ناگهان مشاهده کردم که میتوانم درز باریکی که در پشت لباسم هست ببینم. با خود گفتم چهطور ممکن است پشت سر خود را ببینم. برای اطمینان دوباره نگاه کردم. از پشت لباس عقب ساق پا تا پاشنه پا را میدیدم. به صورتم دست زدم ببینم آیا چشمهایم به جای خود هستند یا نه؟ چشمهایم به جای خود بودند، ولی آیا من مثل جغد شدم که میتوانم سرم را یک نیم دایره به عقب برگردانم؟
این امتحان را کردم، ولی نتیجه نداد. ممکن است به علت خارج شدن از بدنم برای یک لحظه توانایی آن را داشته باشم که به وسیله چشمهای جسم از لای در نیمه باز پشت خود را ببینم. آن وقت مشاهده کردم که یک رشته خیلی باریک شبیه به یک تار عنکبوت از قفای من شروع شده و در مقطع گردن به جسم من متصل میشود. این رشته باریک نورانی مرا با جسد خاکی مرتبط میکرد و نمیتوانستم از او دل بکنم.
مجدداً خود را در اتاقم با حضور خویشاوندان و پزشک معالج که در حال مداوای جسد من بود دیدم. من به تدریج به او نزدیکتر میشدم. نمیدانم چه اتفاقی افتاد که همه حضار از خوشحالی فریاد میکشیدند و میگفتند: برگشت، برگشت. نفهمیدم چه شد؛ مثل این که وارد کالبدم شدم و بقیه ماجرا...
استاد در جای دیگر در مورد تجربه خود در مبحث بقای روح چنین میگوید:
من اخیراً برای اولین بار در زندگی خود موقعیت خوبی برای مطالعه برزخ و
روح پیدا کردم. آنقدر از این تجربه آموختم که یقین دارم شرح آن برای دیگران هم مفید است. این موضوع به یکی از اقوام نزدیک من مربوط است که هشتاد سال از عمرش گذشته بود و به علت بیماری مخصوص به سوی مرگ کشیده میشد. با بعضی از علایم که ظاهراً غیرمحسوس بود، دانستم که پایان عمرش نزدیک است. برای این که آخرین وظایف اسفناک خود را انجام داده باشم، نزد او ماندم و با کمک حس مخصوص خود، بخار ابر مانندی (اتر) را که بایستی با روح ترکیب شده و سایه اصلی روح را تشکیل دهد را در اطراف جسم مریض قسمت بالای آن توانستم ببینم. دیدم از حیث حجم و وزن اضافه میشود و گاهی به علت کم و زیاد شدن ماده حیاتی جسم تغییر میکرد. همچنین ملاحظه کردم که بعضی اوقات به واسطه غذایی که به مریض محتضر میدهند یا به علت مانیهتیسم (1)که از شخص به او میرسد، فوراً جسد را تحریک میکند و روح به عقب کشیده میشود. به نظر میآمد که این بخار دائماً در جزر و مد است. در این نمایش یکنواخت در مدت دوازده شبانهروزی که حضور داشتم و پس از هفتمین روز که جسم علایم فساد واقعی خود را ظاهر کرد، رنگ بخار تغییر کرده و به همان اندازه که ساعت آزادی روح نزدیک میشد، یعنی 24 ساعت قبل از مرگ، هنگامیکه جسد بیحرکت افتاده و دستهایش صلیبوار روی سینهاش قرار گرفته بود، آن بخار شکل معینی به خود گرفت. در لحظه آخر دیدم که هیکلهایی شبیه به نگهبانان روح ظاهر و به محتضر نزدیک شده و بدون زحمت و با آرامش خاص روح را از جسم جدا کردند.
در همین لحظه گفتند که مریض مرده است، زیرا نبض و قلبش نشانه حیات نداشتند. با این حال رشتههای الکتریکی هنوز روح را به جسد متصل کرده بود. تا 38 ساعت به همین وضع باقی بود. من تصور میکنم که اگر در این مدت شرایط مساعدی برقرار میشد و یک اراده قوی روی این جسد عمل کرده بود،
1) . قوه جاذبه انسان، نوعی نیروی مغناطیس انسانی که در بدن است.
میتوانست روح را دوباره به جسد برگرداند. بالاخره هنگامیکه رشتهها پاره شدند، خطوط چهره جسد که رنجهای تحمل شده او از آنها خوانده میشد، تغییر کرد و یک حالت آرامش و آسایش فوقالعاده به خود گرفت و به دیار حق شتافت.
در جای دیگر مجدداً از تجربیات استاد در مورد واکنشهای روحی در حال مرگ جسم خاکی، چنین میگوید:
نیروی روشنبین به من اجازه میداد که روانشناسی روحی مرگ را در بالین یک زن محتضر دوباره مطالعه کنم.
خانم شصت سالهای بود که من همیشه دستور پزشکی به او میدادم. ساعت مرگ او فرا رسید. خوشبختانه من در بهترین حالات روحی بودم که نیروی روشن من اجازه میداد آزدانه عمل کنم. ابتدا در محلی قرار گرفتم که دیده نشوم تا برای مشاهدات روحی من مزاحمی فراهم نشود. شروع به مطالعه طرز عمل عجیب مرگ کردم. وقتی دیدم که تشکیلات فیزیکی نمیتواند برای لوازم اصلی فهم کافی باشد، اعضای مختلف داخلی به نظر میآید که در برابر عزیمت روح مقاومت میکند. ساختمان عروقی دست و پا میزد که ماده اصلی حیات را نگاه دارد. ساختمان عصبی با تمام قوا در مقابل نابودی حواس فیزیکی میجنگید. ساختمان دماغی هم کوشش مینمود که اصل مدرکه را نگاه دارد. جسم و روح مانند زن و شوهر در مقابل جدایی حتمی مقاومت میکردند. این کشمکشهای داخلی ابتدا به نظر میآید که احساسات دردناکی ایجاد کند، ولی من وقتی که مشاهده کردم که این تظاهرات فیزیکی درد و ناراحتی نشان نمیدهد و فوقالعاده در آرامش بود، خوشحال شدم و دانستم که فقط جدایی روح از ساختمان بدنی است.
اندکی بعد، سر به وسیله فضای درخشندهای احاطه شد. ناگهان دیدم قسمت درونی مغز و دِماغ کوچک (مخچه) از بین رفت و عمل ارتباط اعصاب با مغز متوقف شد؛ در عوض از ماده حیاتی الکتریسته بلافاصله مغز ده مرتبه تواناتر از حالت طبیعی خود شد. به دنبال این جریان اثر فساد و انقطاع فیزیکی انجام
شد. پس از آن عمل که من آن روح یا قوه مدرکه را که از بدن جدا میشد، مشاهده میکردم مغز عناصر الکتریسیته و مغناطیس و حرکات در حیات حساسیت منتشره در تمام ساختمان بدن را به خود جذب کرد.
سر روشن شده بود. من مشاهده میکردم که در همین لحظه انتهای دیگر جسد تاریک و سرد است. مغز اشعه خاصی داشت. در اطراف آن فضا سیاله نورانی که سر را احاطه کرده بود، سر دیگری تشکیل شده بود که خطوط آن پی در پی واضحتر میشد؛ آنقدر درخشان بود که من به زحمت میتوانستم به آن خیره شوم. به همان اندازه که در سیر سیال متراکم میشد، فضای درخشنده تحلیل میرفت. من از آن چنین نتیجه گرفتم مواد سیالهای که از همه قسمتهای بدن به طرف مغز کشیده شده بود، به شکل فضای مخصوصی خارج شده است.
سابق بر این بر حسب اصل عالی قابلیت ترکیب جسمانی که در هر ذره همیشه احساس میشود خیلی محکم به هم متصل بوده است. با کمال تعجب و تحسین تحولات آثار طبیعی را تعقیب نمودم. به همان طریقی که سر سیال از مغز خارج شده بود، دیدم به تدریج گردن، شانهها، کمر و بالاخره یک بدن کامل سیال تشکیل شد. در طول مدتی که این موجود روحانی خود را در مقابل نیروهای مخصوص من ظاهر میکرد، از آن طرف برای چشمهای مادی اشخاص حاضر در اتاقِ جسد محتضر، علایم رنج و ناراحتی را نشان میداد، اما اینها موهوم بودند، زیرا فقط اثر عزیمت قوای حیاتی و مدرکه بود که از تمام بدن به طرف مغز جذب و در آن جا متمرکز گردیده بعد در ساختمان جدید وارد شدند. روح در گوشه راست بالای سر جسد بلند شد (قبل از قطع آخرین رشتههایی که مدت زیادی قسمتهای مادی و مدرکه را به هم متصل کرده بود).
من یک جریان الکتریسته حیاتی میان سرِ مرده و قسمت پایین بدن سیاله جدیدی دیدم و یقین کردم که مرگ جز تولد دوباره روح از حالت پستتر به مقام عالیتر نیست.
تولد یک طفل در این عالم با تولد روح در آن عالم یک واقعه است که با یکدیگر اختلافی ندارند. در روح یک بند باریک الکتریسیته حیاتی مانند بند ناف بچه است که این بند مدتی بین دو ساختمان قدیم و جدید باقی میماند. من این موضوع را که در تفحصات روحی قبلی خود مشاهد نکرده بودم، کشف کردم.
در همان لحظه که بندهای سیاله پاره شدند، یک قسمت از سیاله حیاتی به طرف جسم مادی برگشت. این عنصر سیاله یا الکتریسیته، با انتشار خود در ساختمان جسد از فساد آن جلوگیری کرد. دور از احتیاط است که جسد را قبل از فساد، دفن کنند. چون بند نافی که گفتیم هنوز قطع نشده است، گاهی اتفاق میافتد اشخاص به ظاهر مرده، پس از دو یا سه روز به هوش آمدهاند و آنچه را احساس کردهاند شرح میدهند (مثل وقایعی که در صفحات گذشته آمد). این حالات که سکته یا مرض خواب و... نام گذاشتهاند، در آن لحظه که روح بدن را ترک میکند، مغز خیلی به ندرت از آنچه گذشته است به خاطر میآورد. حالات انکسیانس (1)برای یک مشاهدهکننده بیدقت و سطحی، نابودی و عدم تصور میشود. این توقف آنی حافظه غالباً برای اثبات بقای روح دلیل است.
روح شخصی که من مشاهده میکردم، همین که از قید رشتههای بدنی رهایی یافت، برای من محقق شد که ساختمان جدید سیالهاش حالت تازه و مخصوصی دارد، ولی روی هم رفته شبیه به ظاهر زمینی اوست.
اشکها و نالههای اقوام و دوستان اگر دروغ و تظاهر نباشد، لااقل از اعتقاد آنهاست که تصور میکنند با مرگ جسم، همه چیز تمام میشود. من میتوانم با تجربیات مختلف خود ثابت کنم شخصی که به مرگ طبیعی بمیرد، روح او هیچ گونه احساس درد و ناراحتی نمیکند. همه مدتی را که شرح دادم تقریباً دو ساعت به طول انجامید.
1) . انسان در حال بیخودی، در حال خواب و بیداری.
بر ما مسلّم و محقق است که اشخاص محتضر در هنگام ورود به دهلیز مرگ، خوشحالی مافوق تصوری دارند؛ مخصوصاً این که ارواح خویشان و نزدیکان مثل: پدر و مادر، برادر و خواهر، پدربزرگ و مادربزرگ و دوستان و آشنایان خود را که قبلاً مردهاند، مشاهده میکند که نزد محتضر حضور یافته و میخواهند با مهربانی او را همراه خود ببرند.
با این ادله روشن آیا کسی هست که همه آنها را وهم و تصادف بداند؟
«مستر اولیفر لدج» فیلسوف انگلیسی و یکی از بزرگان علم طبیعی و از منکرین سرسخت بقای روح و مخالف با امکان ارتباط با روح که پس از آزمایشهای علمی عاقبت به وجود روح و بقای آن بعد از مرگ و اثبات ارتباط بین عالمین معترف شده، با روح فرزند خویش به نام «ریمند» که در جنگ کشته شده بود، به وسیله مدیوم مجرّبی مربوط شد. وی جلسات متعددی تشکیل داد. در این جلسات مطالب قابل توجهی گفته و شنیده که خلاصه آن از نظر شما میگذرد.
در جلسه سوم، در دسامبر 1975 پدر و مادر ریمند نزد مدیوم رفتند و حسبالمعمول با روح فرزندشان ریمند ارتباط یافتند. در این جلسه، ریمند چنین گفت:
بدن من به شکل جسمیاست که در زمین داشتم. اگر سوزنی به بدنم فرو برود مثل بدن دنیوی متأثر میشوم، اما در بدن کنونی شکم و اعضا و احشا مثل بدن دنیوی نیست. اینجا کسی را ندیدم که از بدنش خون بیاید و گوش و چشم و ابرو به شکل آنچه در دنیاست داشته باشد. برای من چشمی جای چشم پیشین روییده است. اینجا شخصی را میشناسم که به جای دستش که قطع شده بود، دستی روییده است. اگر بدن کسی در دنیا به کلی در جنگ متلاشی شده باشد، مدتی وقت لازم است اجسام تکمیل شوند، زیرا از اجسام متلاشی شده از بمب یا توپ، بعضی مواد اثیری بیرون میآید که برای جمعآوری و به کار بردن آن مرور زمان لازم است. ارواح، متلاشی شدن اجساد خود را نمیبینند،
بلکه میشنوند.
پدرش از ریمند پرسید:
حال اجسادی که میسوزانند چیست؟
ریمند گفت:
وقتی جسد کسی سوخت و خبرش پراکنده شد، اول روحش میآید، سپس طبیب ارواح در رجعت جسم فلکی به او کمک میکند. واجب است از سوزانیدن جسد جلوگیری شود، زیرا برای جمعآوری ذرات آن ما به زحمت میافتیم. حتی اگر میسوزانید لااقل نباید زودتر از یک هفته از تاریخ مرگش باشد.
پدرش پرسید:
وقتی جسد متلاشی شد چگونه جسم روحانی از آن زاییده میشود؟
ریمند پاسخ داد:
آن دقیقه که میگویند فلانی مُرد، هنوز روحش از جسمش به کلی خارج نشده است، بلکه مدتی در آن باقی میماند. دیشب مردی مرده بود. او را آوردند که بسوزانند. از یک طبیب روحانی تمنا شد روح او را از جسدش خلاص کند. طبیب هم به وسیله مغناطیس روحش را خارج کرد، اما یک رشته نازک نورانی متصل به جسد باقی ماند که قطع آن مشکل بود. او عقیده داشت که از جسم زمینی او ماده اتری مزبور در جسم روحانی که برای میت آماده شده، داخل میشود و آن را به شکل جسم زمینی درمیآورد.
پدرش پرسید:
در آنجا بین زن و مرد فرقی هست؟
ریمند گفت:
اینجا مرد و زن هر دو هستند، ولی گمان ندارم مناسباتی مانند رابطه زمینی داشته باشند. تا به حال دیده نشده اولادی زاییده شود، اما از اینجا ارواحی به
زمین فرستاده شدهاند که در زمین مولودی به دنیا آید. (1)
پرسیده شد:
آیا در آنجا غذا و خوراکی هست؟
ریمند پاسخ داد:
من از وقتی که به این جا آمدهام غذا نخواستهام و نخوردهام. لباسی که اینجا استفاده میشود از نور ساخته شده است. اشخاصی که در حیات دنیوی خود زندگی علمی و روحانی داشتهاند، اینجا هم از دیگران پیشرفتهتر هستند.
ریمند در مورد گلها و گیاهان گفت:
در اینجا همان روایح متصاعده از گلها و گیاهان زمینی احساس میشود.
در جلسه بعدی ریمند مطالبی گفت که برای همه دانستن آنها سودمند است.
مادر ریمند از او پرسید:
آیا همه ارواح در آسمان یا هر جا که هستند، به یک درجه و مقام هستند؟
ریمند گفت:
درجات و مقام بر حسب فضایل و علم است، ولی ارواح عموماً باید از درجات پست عبور کنند و از چگونگی هر درجه آگاه شوند.
وی افزود:
سر تا پای مرا پاک کردند تا من صدای حضرت مسیح را که مانند زنگ در گوشم طنین انداخت، شنیدم و او را در غلافی درخشان و رنگین که از شرح آنچه دیدم عاجزم، مشاهده کردم که به من مهربانی و رحمت کرد.
پرسیده شد:
آیا کسی کیفیّات را با گفت و شنود میتواند درک کند؟
ریمند گفت:
من از توضیح آن عاجزم و شما از شنیدن.
مادر ریمند از اوضاع خودش سؤال کرد. ریمند با حالت بشاش که توسط مدیوم
1) . این مربوط به مسئله تناسخ است که بحث جداگانه دارد و نه نفی میشود نه تأیید.
منعکس میشد، گفت:
پس از ارتقا به درجه یا فلک سوم که نام آن «سمرلند» است و مکان بسیار نظیفی است، به من اجازه دادند که ارواح عالیمقامتر را ببینم. پس از دیدن به منزل خود رسیدم. همچنین فهمیدم که نیروی تازهای به من اعطا شده است که قادرم آنها را از جریان خود بازدارم و کارهای غیرقابل توصیف انجام دهم.
ریمند به مادرش که در غم و اندوه او اشک میریخت، گفت:
اندوه و غم سنگین شما نیروی منفی به من وارد میکند و مرا آزار میدهد. من نمیتوانم به شما پیغام بدهم که من زنده و سالم و شاداب در انتظار شما هستم.
وی اضافه میکند:
ما در حال رسیدن به فلک اعلی که مخصوص بزرگان و اهل باطن است، هستیم. اگر انسان قلبی مطمئن داشته باشد و اعمال زمینی او نیک و قلب کسی را به ظلم نیازرده باشد، در حیاتش راضی و جزء بزرگان عالیمقام خواهد بود.
معلوم میشود عمل صالح انسان و نوع دوستی مورد توجه است، نه آنچه را که با تقلید صرف پذیرفته و انجام داده است. اگر با قلبی مطمئن و معتقد اعمال نیک به جا آورده باشد مثل خیرات، ملکات فاضله، نوعدوستی، محبت و گذشت، در هر مرحله زندگی راحت و رضایت بخش خواهد بود.
پدر ریمند که از منکرین سرسخت بقای روح و مخالف ارتباط با روح توسط مدیوم بود، پس از چند جلسه ارتباط، آن چنان به این وقایع معتقد شد که چندین کتاب در مورد بقای روح و ارتباط با ارواح منتشر کرد.
پوشش روح تجسد یافته اکثراً سفید است؛ این به آن معنا نیست که آخرین و اولین پوشش کفن باشد.
به نکات زیر توجه کنید:
این مسئله محرز است که هر وقت روح با تجسد کامل یا ناقص، خود را ظاهر
میکند لخت نیست؛ بلکه همیشه پوششی از انواع مختلف همراه دارد. عدهای از متخصصین علم روحی در مورد حل این موضوع و اینکه روح چگونه با این پوششها ظاهر میشود، زحمت کشیده و بحثهای متعددی کردهاند.
حتی بعضی از این دانشمندان در این باره کتابی نوشتهاند، ولی به طور مطلق و قانعکننده نبوده است، بلکه تعبیر و تصورات خودشان بوده است و مطلبی دیگر نداشتند و بالاجبار روی آخرین نظریه توقف کردهاند.
پروفسور «روبرت کروکس» دانشمند معاصر معروف در علم ژئولوژی و نبات و استاد دانشگاه ایردین انگلیس در سال 1976 کتابی در این باره به نام عالم پس از مرگ و پوشش لباسگونه ارواح نوشت.
از جمله مطالبی که در این کتاب راجع به لباس ارواح آمده است این است که بعضی ارواح هنگام تجسد لباس را میپوشند که شبیه لباس زمان حیات و یا آخرین لباس آنها میباشد. شاید علت این امر این باشد که برای هر لباس فیزیکی، لباس اثیری هم هست؛ برای همین است که اشباح آدمیهمیشه با لباس زمان خود ظاهر میشوند.
در آینده در این مورد که همه اجسام مادی، جسم اثیری هم دارد و در علم جدید متافیزیکی کشف شده، بحث خواهیم کرد.
این پروفسور در کتابش اشاره میکند و میگوید:
میتوان گفت که بر حسب تعبیر «ملدون» که هم مدیوم و هم عالم روحی بود، لباسهای ارواح چون عقلشان صورت آن لباسهای سابق مادی خود را که در حال حیات داشتهاند در حافظه خود ذخیره نموده، در نتیجه ارواح هنگام تجسد برای نشان دادن لباسهای خود با استفاده از همان قانون تأثیر مستقیم عقل در ماده، در قسمتی از هاله خود که نصف آن مادی است اثر گذاشته و آن را به شکل لباس زمان حیات خود ظاهر میسازند.
باید توجه کنیم که برای هر جسم مادی یک جسم اثیری هم هست که در واقع نصف جسم فیزیکی محسوب میشود که شخصیت واحد آدمی را ظاهر میسازد.
مدیوم «کارولین. د. لارس» در کتاب خود به نام سفرهای من به جهان روح درباره توصیف لباسهای ارواح چنین میگوید:
از هر روح یک هاله نیرومند به روشنی فسفر میتابد و اینهاله کاملاً در اختیار روح است، بنابراین هنگام تجسد در اثر تصرف عقل در آن هاله، لباس روح شکل میگیرد.
درباره تجسد پوشش روح باید اذعان کرد این مسئله غامض، پدیدهای است که درک و شرح آن از لحاظ عقلی و توصیف دقیق آن برای علمای علم روح و بزرگان اهل فن و متفکران بسیار مشکل و غیرقابل درک است، ولی ظهور آن یک حقیقت مسلم است که به وسیله مشاهدات مکرر در جلسات روحی ثابت شده است. در آخرین نظریه تجسد در علم روحی جدید چنین توصیف شده که لباس روح تجسد یافته با همان عناصر به وجود آورنده خود جسد روح قوام (1)دارد، یعنی تجسد خود لباس روح هم از همان عناصر است که تجسد روح از آن پدید میآید.
در تاریخ پیدایش تفکر روحی، تعداد زیادی از مدیومهای بزرگی هستند که خدمات شایان و گرانبهایی به علم روح جدید کردهاند. مدیوم به معنی چاره و واسطه اسپرتیسم است. ظواهر کشف شده به وسیله اینها پایه محکمیاست که علم روحی روی آن قرار گرفته است.
«امانوئل سوید نبرج» مدیوم سوئیسیالاصل و از افتخارات بزرگ حرکت روحی میباشد که تعداد ظواهر مدیومی در او در میان ظواهر روحی و الهامی، بیشتر از دیگر مدیومهاست. وی کتابهای متعددی در این مورد منتشر کرده که تاکنون جزء مهمترین مراجع محسوب میشود. تاریخ مدیومی او به زمانهای قبل از ظهور فلسفه علم روحی میرسد. این شخص در سال 1788 میلادی متولد شد و در سال 1862
1) . استواری و چیزی که به آن قائم است، مایه زیست.
وفات یافت. با توجه به اینکه تاریخ طرح مسائل روحی و هم چنین بحث درباره الهامات روحی مانند تاریخ پیدایش خود انسان، قدیم میباشد. برای همین او نیز به عضویت آکادمی سلطنتی استکهلم در سوئد درآمد.
پروفسور «مصطفی حلمی مصری» استاد فلسفه و عرفان در دانشکده ادبیات دانشگاه قاهره درباره این مدیوم چنین میگوید:
امانوئل سوید نبرج از بیست سالگی این علوم را فراگرفت و آثار زیادی در علوم زمان خود به جا گذاشت، به طوری که گفته میشود تعداد تألیفات وی بیشتر از تعداد نوشتههای شکسپیر معروف میباشد. این شخص نه فقط در میان دانشمندان علوم دینی و الهی، زمینشناسی، ریاضی، فلکی، طبیعی، شیمی و زیستشناسی هم استاد بنام بود و در همه این علوم فقط از لحاظ نظری عالم نبود، از لحاظ آزمایشهای علمی، سود زیادی به این علوم رسانیده است.
این مطالب، نمونهای است که درباره این مدیوم نوشته شده است، مدیومی که موهبت ذاتی او را به طرف علم روحی جدید کشانید و در نتیجه فلسفه روحی توانست به نتایجی که وی در ظرف 27 سال تلاش به آن رسیده بود، استناد کند.
او صاحب جلای بصری و مکاشفه و آگاهی از غیب بود که اشیای نامرئی را میدید و صدای آنها را میشنید. میتوان تألیفات او را که در مورد بقای روح و ارتباط با ارواح را با دلایل مستدل و روشن و قابل قبول علمای روحیون و دانشمندان متافیزیک است، منتشر کرد و در اختیار طالبان این علوم قرار داد. این آثار مهمترین سرمایههای علمی و فلسفی و روحی برای جوامع بشری است.
مهمترین تألیفات وی عبارت است از: اسرار آسمان، بهشت و جهنم، حکمت وجود ملائکه برای حب و عنایت خداوند، رابطه نفس با جسد مادی، نشریات روحی و... که بیش از 150 جلد به روح اختصاص دارد. بقیه تألیفات وی در مورد فلسفه و عرفان، طبیعت، فلکی، زیستشناسی، علوم دینی و سایر مسائل مربوط به فضای علمی، مجهولات اسرار هستی و... میباشد. سوید نبرج این کتابها و نشریات را به زبان لاتین
نوشته، ولی بعداً به هجده زبان دیگر ترجمه شده است.
یکی دیگر از مدیومهای معروف آمریکایی و صاحب علم روحی و اکتشاف اسرار هستی و حیات بعد از مرگ بنام «آندرو جاکسون دافیز» است که از حیث علم و اطلاعات، کمتر از سوید نبرج نیست. وی در سال 1862 در نیویورک متولد شد و از سن نوزده سالگی شروع به تفحص و آزمایشهای علمی و مطالعه کتابهای علوم روحی و اسرار هستی و تألیف کتابهایی در این باره کرد که معروفترین آنها عبارت است از: قانون انسانیت، نظم بزرگ در جهان هستی، عصر حاضر و حیات داخلی، مرگ و زندگی دیگر، راه ستارهای جهان، تاریخ بشر و فلسفه، نگاه به مسکن آسمانی، بعد از این جهان در کجا خواهید بود و متجاوز از پنجاه جلد درباره متافیزیک، خدا و هستی که همه آنها سرمایههای علمی و فلسفی و روحی بزرگی به جامعه بشری، الوهیت و محققان پیگیرِ این علوم بوده است.
«اندرو جاکسون» اولین مدرسه روحی را برای محققان جوان در سال 1873 در آمریکا تأسیس کرد و در مدیومیخود با راهنمایی چندین روح کار میکرد. یکی از آن روحها سوید نبرج بود که شدیداً تحت تأثیر علمی او قرار گرفته بود. وی بعد از مرگ ظاهری سوید نبرج با روح او در ارتباط بود و با راهنمایی او پی به مسائل مختلف روحی برد که در تألیفات خود به آن اشاره کرده است. اندرو دافیز در سال 1920 وفات کرد. بیشتر دانشمندان علوم روحی و اساتید دانشگاهای نیویورک و سایر ایالات آن ضمن تأیید وی متفقالقول گفته و نوشتهاند که این شخص همیشه یکی از بزرگان علم روحی محسوب میشود و کتابهای او هم برای شرح فلسفه بزرگ روحی قابل احترام و اعتماد میباشد.
«هدسون تاتل» یکی از مبرزترین مدیومها در آمریکاست که از تجارب علمی روحی خود تألیفات بسیاری از خود به جا گذاشته است که مهمترین آنها: اسرار روحی، اخلاق روحی، تحقیق در اطراف علم روحی، دیانت انسان و اخلاق علمی، فلسفه و عالم روح، مدیومی و قوانین آن، حیات در فضای داخل دو جهان، پیشرفت افکار
روحی و... میباشد که تعدادشان متجاوز از شصت جلد میباشد. وی پس از سالها خدمت به علم روحی، در سال 1920 وفات یافت. هدسون تاتل اقرار کرد که مطالب کتابهای او را ارواح به وی تلقین کردهاند، مثلاً کتاب اسرار طبیعت را ارواح «لامارک» و «همبولد» که از دانشمندان روحی و از مدیومهای معروف بودند، به وی القا کرده بودند.
خانم «لیونورپیز» از بهترین مدیومهای تواناست که سالیان سال افکار و عقاید او مورد استفاده علمای روحی قرار گرفت. قدرت مدیومی وی سبب شد که دشمنترین عقلها به مسائل روحی، این علم را تصدیق کنند.
وی اهل بوستون آمریکا است و موهبت مدیومی اش از سن هفت سالگی هنگامی که به مادرش خبر داد که صدایی شنیده که میگوید:عمه سارا نمرده و همیشه با توست، برایش ظاهر شده است. بعداً معلوم شد همان موقع که او این صدا را شنیده عمهاش میمیرد. وی در سن 22 سالگی با اشباح صحبت میکرد و رسالههای زیادی که به او القا میشد از خود به یادگار گذاشته است.
در شهر غوغایی به پا و قرار شد قاضی بوستون به نام «فروست» چند آزمایش از وی به عمل بیاورد یا وی را راهی زندان کند. قاضی پس از انجام چند آزمایش مدیومی او را تصدیق کرد و بعد یکی از علمای روحیون به نام دکتر «ویلیام جیمس» از مدیومی و ادعای او آزمایشهای متعددی نمود و در جلد ششم انتشارات جمعیت بحث روحی آمریکا در سال 1890 آن را تألیف کرد. وی درباره این خانم مدیوم نوشت خصوصیاتی که من در بانو لیونورپیز سراغ دارم، مرا وادار کرد که بگویم او به طور مطلق مدیوم و همه ادعاهای وی صحیح است و در همه آزمایشها موفق و راستگو از آب درآمد.
توضیحات زیاد از این بانو و سایر مدیومها که تعدادشان بیش از پیش است و از حوصله خوانندگان محترم خارج است، فقط برای آشنایی با چند تن از مدیومها و علمای روحیون برای اعتماد و اعتقاد به بقای روح و ارتباط با ارواح نوشته شد. برای اطلاعات بیشتر و شناخت علمای روحیون و مدیومهای جدید میتوانید به کتاب انسان
روح است نه جسد نوشته دکتر «رئوف عبید» به ترجمه استاد «کاظمی خلخالی» مراجعه فرمایید.
علم روحی جدید از هر جهت رسالتهای مهم و متعددی دارد، زیرا این علم در نخستین وهله مهمترین حقیقت وجودی را که عقل انسان است آن را بالفطره درک نمود، بعد هم با فلسفه نظری آن را ثابت کرد و بعد با تجربه علمیآن را شناخت، یعنی روح را معرفی کرد. پس این علم طوری درباره روح به آدمیاطمینان میدهد که هیچگونه شکی را درباره آن قبول نمیکند.
علمِ روحی، ذهن آدمی را برای درک امور زیادی که جزء مشکلات حیات محسوب میشوند، باز میکند. علم روحی به منزله پلی است که آدمی به وسیله آن به جهان حیات وسیعتر و بلکه به عوالم غیرمحدود که موجودات نامرئی بشری در آن زندگی میکنند، راه مییابد و به وسیله این علم میفهمد که اینها قبلاً در میان ما بودهاند و به زودی ما هم از ساکنان آن جهان خواهیم شد، زیرا این سرنوشت قطعی و تقدیر است. اگر ما بخواهیم در آن جهان سعادتمند باشیم، باید از هم اکنون توشهای شامل نیکویی، نوع دوستی، خیرات، پاکی و صداقت برای زندگی در آن جهان حقیقی آماده سازیم.
«رودُلف آشیمان» پرفسور آلمانی که از اندیشمندان علوم اسپرتیسم بود، در جنگ جهانی دوم آلمان کشته شد. دوستان و همفکران وی همواره در آزمایشهای روحی فعالیت داشتند، این پروفسور را احضار کردند و گفتوگویی توسط مدیوم به نام کلادیس انجام دادند.
او چنین گفت:
من از مرگ میترسیدم و مفارقت از حیات دنیوی موجب حسرت و تأسفم بود. به بقای روح اعتقاد داشتم، ولی باطناً و کلاً از مرگ میترسیدم. اکنون کاملاً برایم ثابت شد که مرگ غیرقابل ذکر و بیترس و حیات هم ناقابل است؛
هیچ کس به این موضوع معرفت ندارد مگر پس از جدایی بدن از روح. آنوقت به قدر معرفت و استعداد خویش میفهمد که مرگ یک امر ساده و سهل بیش نیست.
در جنگ آلمان یک روز ضربهای به گردنم اصابت و مرا از خود بیخود کرد. حس میکردم که در بین ابرها در حرکتم و صور محسوسات از نظرم پوشیده است و صداها را نمیشنیدم مگر بسیار ضعیف. همه چیز را با غلاف ابر میدیدم و زمین به کلی از لشکر و سپاه خالی بود یا آنکه اشیا را به صورتی میدیدم که گویی در آیینه یا در آب واقع و به جانب مخالف منعکس شدهاند و هیچ چیز به حقیقت اصلی خودش باقی نمانده است. گویا در قله کوه یا بالای ابرها بودم یا مثل کسی که در خواب عمیق باشد. بعد دیدم رفقا جسم مرا حمل کردند و فوراً خودم هم به آنها کمک کردم، ولی عمل من برعکس اعمال رفقا بیاثر و هرچه کوشش میکردم بینتیجه بود.
در تمام این جریانات هنوز نمیدانستم که مردهام، سپس غرق خواب شدم. وقتی بیدار شدم دیگر جسد خود را ندیدم. بر من روشن و هویدا شد که در جنگ کشته شدهام. متحیر بودم این امور چگونه گذشت که من نفهمیدم مردهام! به اطراف خود متوجه شدم، اما کسی را ندیدم. تنها بودم و نمیدانستم در جسم مادی دنیوی هستم یا در حیات اخروی. من قادر نیستم آنچه بر من گذشت توضیح دهم.
اسائه قلم (مدیوم) تو را میبینم و حس میکنم که فکرم جمع شده و صورتها را میبینم. شاید کلماتی به فکر تو منتقل شود. الآن حس میکنم زندهام و جسمم شبیه جسم دنیوی است. تعجب این است که زندگی اینجا مانند زندگی زمینی است، ولی اینجا خوراک موجود و معمول نیست و ضرورت هم ندارد. آزادی و سبکی و لطافت اینجا زیادتر از زمین است.
روح دکتر رودلف مکثی میکند و باز میگوید:
همین که از حالت غش و بیهوشی و خواب به هوش آمدم یا بیدار شدم، به مردن خود پی بردم. برادرم را که سه سال قبل به عالم آخرت رفته بود، دیدم و
پس از تعارفات به او گفتم: من حین مرگت با تو بودم، اما تو در جوی سماط (1)بودی که مانند شب تاریک بود و هیچگونه عاطفهای تو را احاطه نمیکرد، بلکه همان صفات و اخلاقی که در دنیا کسب کرده بودی به تو بافته شده بود. وی دست مرا گرفت و با هم به منزل جدید رفتیم.
وی اضافه کرد:
اینجا منزلهای مطمئن و راحتی برای کسانی که از آن دنیا آمدهاند، تهیه شده است. الان با برادرم در همان محل نشستهایم که دارای قبه بلوری و چشمهای است که آب آن دارای نواهای موسیقی و آهنگهای مسرتبخش و نظامهای زیبا و بدیعی است که عاجز از توصیف آن هستم و هرگز به تعریف نمیآید و فقط باید دید.
از وی در مورد کار و شغل سؤال شد. قبل از دکتر رودلف برادرش که قبل از او فوت کرده بود، با دست مدیوم مینویسد: روزنامهنگاری در81 سالگی فوت کرد، ولی او هنوز وابستگیهای دنیوی را رها نکرده و گمان میکند پسرش دستورات او را در چاپ روزنامه اجرا میکند. این خیال در او بافته شده بود که مسئولیت روزنامه هنوز به عهده اوست. من به برادرم گفتم که انسان بعد از مرگ گرفتار و متوجه اعمال خودش است و به هر چه که در دنیا علاقهمند بوده گرفتار آن است و آن از ترقی روح جلوگیری میکند. در این اثنا روحی منور و مرشد که او را رسول مینامیدند، حاضر شد و این پیرمرد را از الهام و خیالات تهی کرد. فوراً محسوسات اطراف او متزلزل و تاریک شد و پیرمرد به خواب عمیق فرو رفت.
قلم که دست مدیوم بود، با اندکی مکث دوباره مینویسد: روح رسول و مرشد با نوری که تسلط به امور داشت، تأکید کرد چرا به مدیوم، الهام غلط و خیالی به جای حقیقت میگویید. رسول، این طبیب روح، جنگ و مسببان آن را نکوهش و مذمّت کرد که این همه اشخاص بیگناه را از هستی ساقط و آنها را فدای هوسها و خودکامگیها
1) . بین زمین و آسمان، فضا یا گسترده، سفره، طعام.
و قدرتطلبیهای چند روز عمر کوتاه خود میکنند و هنوز هم از نادانی و جهل و خودخواهی گمان میکنند که عمل درست را مرتکب شدهاند. زهی جهالت غیرقابل بخشش که مانع ترقی و تعالی روح و لذایذ دائمی ملکوتی خود میشوند و همواره در خیال بافته شده خود در ظلمت و وحشت خواهند بود. این جهنم آنهاست و هر کس برای خود جهنم مخصوص دارد.
افسوس القائات و راهنمایی ارواح عالیمقام که برای پرورش و تعالی روحِ گمراه هستند، افراد ناپاک و غافل در هر قدرت و مقام که هستند نمیپذیرند و به وقت دیگر موکول میکنند. ناگهان چشم باز میکنند که زمان مرگشان فرا رسیده است و خود را گرفتار عذاب الیم و رنجهای بیپایان میکنند و هر چه تخمهای تلخی که در زندگی زمینی کاشتهاند، برداشته و کام خود را قرنها تلخ و در وحشت تاریکی سیاه چال نگه میدارند. خداوند همواره درصدد اصلاح بندگانش است و از ظلم و ستم مبرّا و مهربان و رحیم است و گمراهی آنها را نمیخواهد.
قلم در دست مدیوم مکث میکند و بعد از چند لحظه دوباره به حرکت درمیآید. وقتی روح انسان هنگام خواب با یکی از ارواح نزدیک خود مربوط میشود، از گذشته و حال و آینده اطلاعاتی از آنها کسب میکند و روح جواب او را به اندازه درک و علم او میدهد نه بیشتر. روح پاک همواره با ارواح پاکان و روح ناپاک با همجنسان خود همنشین هستند.
در مورد مدیومها اندکی صحبت شد. استعداد مدیوم، که بعضی استعداد نوشتن و برخی استعداد گفتن با صدای روح احضارشده در خواب مغناطیسی صورت میگیرد و در مواقع نوشتن دست و قلم در اختیار مدیوم نیست، بلکه روح احضار شده دست مدیوم را در اختیار خود گرفته و مینویسد و هر چه میخواهد یا سؤالات عامل را نسبت به اندازه اختیارات و بضاعت درک سؤالکننده جواب میدهد. در آن موقع مدیوم از دست خود و مداد و نوشته خبری ندارد و مثل عضوی که به خواب رفته، حتی با دست مدیومهای بیسواد هم ارواح مطالب علمی با زبانهای خارجی نوشتهاند که
اشخاص باسواد هم قادر نبودند بنویسند یا آن مسائل را حل کنند. اگر ارواح در زمان حیات املایی را غلط مینوشته، روحش نیز آن غلط را به دست مدیوم با همان شیوه خط که داشته مینویسد و این غلط املایی و شیوه ادبیات زمان حیات روح، برهانی قاطع بر صحت جریان و هویّت مسلم روح است.
تمیز و استدلال و اراده و ادراک قوای طبیعی روح از آموزش کلاسیک بوده است، ولی حیات جداگانه روح از ماده و بقای آن پس از مرگ مورد بحث و قبول نیست. منظور ما بررسی و مطالعه و نجات از زندان جهل و کاهش ناآگاهی خود است. انسان قبل از هر چیز موجودی متفکر است.
ما میخواهیم به مدد این فکر موانع راه پیشرفت را براندازیم و آرزو میکنیم بنای زندان تیره جهل را در هم ریزیم و از این جایگاه تیره قدمیچند فراتر نهیم و درهای بسته و حقیقی را باز کنیم و با راهنمایی قوای روحی که تا کنون مورد توجه نبودهاند، درِ دیگری از دانش به روی علاقهمندان بگشاییم و بکوشیم و کاوش کنیم شاید انسانها را از سردرگمی به طرف مطالعه و پی بردن به راز هستی ببریم و اندکی راه را برای آیندگان هموار سازیم شاید نسل آینده از زندان جهلی که نسل ما در آن محبوس هستند، رهایی یابند.
در فصلهای گذشته دلایلی برای وجود روح ذکر شد. در فصل بعدی شواهدی از قضایای دیگر روحی ذکر خواهد شد که به هیچ وجه نمیتوان آنها را به خواص ماده نسبت داد و علوم فیزیولوژی و فیزیک و شیمی و مکانیک از عهده تعبیر آن برنمیآید. ما چندین منبع و مأخذ در این باره گرد آوردیم که بعضی از آنها درج میشود.
دکتر «شارل ریشه» دانشمند علوم طبیعی و از منکرین سرسخت قضایای روحی، با کاوش و دقت در موضوع روح و آزمایشهای دقیق و چند تألیف در این مورد، اشارهای به بقای روح و قوای طبیعی روح میکند و با استدلال چنین میگوید:
قبل از تجربه و آزمایش همواره مورد شماتت و ملامت علمای معرفت الروح بودم که چرا گفته و نوشتهام که درباره قضایای روح و ارتباط با ارواح نامعقول
و غیرقابل قبول است، با رنجها و زحمتهای فراوان و با تحقیق و آزمایشهای متعدد، این قضایا را قبول کردهام، زیرا برای یک نفر طبیعیدان و شیمی و فیزیکدان، خیلی ناگوار است بپذیرد که از بدن انسان هیکلی خارج میشود که خودش علیحده دارای حرارت بدنی، وزن و قوه تفکر و تکلم مستقل باشد، با تنفس اکسیژن جذب و اسید کربنیک خارج نماید. واقعاً برای من و کسانی که در علوم طبیعی با من همرتبه هستند، قبول این مسائل بسیار مشکل است. با این حال ناگزیرم تصدیق کنم این قضایا واقع شده و صحت دارد.
یکی از دانشمندان دیگر میگوید:
من با حضور پروفسور شارل ریشه از فانتوم، خارج شدن اسید کربنیک را به هنگام تنفس مشاهده کردم و این قضیه مخصوصاً با امتحان علمی برای هر دو نفر ما ثابت شد، به این طرز که محلول مخصوص در شیشه ریختم، بعد از فانتوم که لوله بلندی را که سرش را داخل آن شیشه و سر دیگرش را در دهانش گذاشته بودیم، تقاضا کردیم نفس خود را در آن بدمد. همین که در آب شیشه محلول، غلیان ظاهر شد دانستیم که نفس او داخل آب شد. مقابل چشم ما فوراً رسوب کربنات دوباریت در آن شیشه به وجود آمد که نتیجه اختلاط باریت با اسید کربنیک بود. برای اثبات این وقایع و ضمناً جدا بودن روح از مدیوم در همه چیز امتحانات علمی بسیاری شده که هر یک جواب دندان شکن در مقابل منکرین است.
آدم منطقی، محقق، باانصاف و با فکر روشن هیچ وقت چیزی را انکار نمیکند و منکر نمیشود. وقتی چیزی به نظرش عجیب آمد در آن جستوجو میکند تا علت آن را بیابد و یا با دلایل محکم علمی آن را ثابت یا رد کند. تازه آن استدلال مطلق نیست، بلکه تعبیر و تصورات ذهنی در جسم محدود که فکر و دانش و علم هم در این حیطه وجود محدود میباشد است.
در کتاب روح، ماده، کائنات از استاد دکتر «محسن فرشاد» در مورد این نکته بحثهای بسیار جامع و دلنشین انجام شده است که در این مختصر خلاصه و عناوین مطالب ذکر میشود.
روح قادر نیست به تنهایی قوانین فیزیکی ماده را همان طور که فیزیک تعیین میکند، مشخص و تأیید کند؛ روح فقط میتواند این قوانین را برای خلق جریانها و فرآیندهای مخصوصی به کار برد، درست همان طوری که ما انسانها از روح خود برای وضع قوانین موضوعه سود میجوییم.
گرچه ممکن است ایراد گرفته شود که ما برای وضع قوانین، نوشتن مقاله و کتاب، اختراع و اکتشاف از فکر خود استفاده میکنیم، اما در پاسخ باید گفت که منبع فکر فقط مغز انسان نیست و فکر روح به طور مستقل از ارگانهای بدن وجود دارد، اما روح نمیتواند تراکم متوسط کائنات، شعاع آن یا حرارت آن را تغییر داده یا اصلاح نماید.
باید اذعان کرد که روح جهان باشعور و حاکم بر طرح کائنات است. روح با ماده میتواند تکامل خود را دنبال نماید و از لحاظ علمی آنچه که درباره تکامل ماده با روح در سطح کلی بیان شده است، معتبر میباشد و نیز از طریق قباس روح با ماده میتوان چنین استنباط کرد هر دو لازم و ملزوم یکدیگر میباشند و ماده قادر نیست آگاهی و شعور زنده را مبنی بر حضور خود در زمان و مکان داشته باشد.
متفکران و اندیشمندان معتقد هستند که تمام عالم هستی از کوچکترین ذره تا انسان متفکر باهوش، زندگی مکانیزم و شعور خاص خود را دارد و از این حیث هیچ فرقی بین ذره و انسان و کهکشان و کائنات نیست؛ به همین دلیل کل عالم هستی باهوش و زنده است. مولکولها، سلولها، ذرات و دیگر اندامهای طبیعت و هستی، مشکلات خود را طوری حل میکنند که انسان حتی از درک عمل آن عاجز است.
به نظر بزرگان علوم روح آنچه که واقعیت دارد این است که انسان که ذات ناطقه ما را مجسم میکند، تنها روح است، اما جسد مادی نشان دهنده نموّ ما در طبیعت و تا دم
مرگ قالب روح میباشد و رابطهای با انسان بودن ما ندارد. باید اذعان کرد روح همان چیزی است که به آدمی شخصیت میدهد و حقیقت عقل و اخلاق وی را هم تحقق میبخشد. مسئله به قدری روشن است که کوچکترین شبهه به آن راه ندارد، زیرا جسد بدون روح چیزی جز یک مشت استخوان و گوشت و عضلات مادی نمیباشد؛ پس نتیجه قطعی این میشود که روح اگر از جسد جدا شود، چیزی جز یک مشت ماده را از دست نمیدهد. جوهر و حقیقت انسان روح است. نیاز روح به جسم فقط در حیطه طبیعت و برای این است که به وجود آمدن شخصیت خود را در ظرف جسد تحقق ببخشد.
تا امروز کسی پیدا نشده که حقیقت را بشناسد و شاید بعد از این هم کسی پیدا نشود که قادر به شناسایی حقیقت باشد. اگر شخصی به وجود آمد که حقیقت را یافت، خود او نخواهد دانست که حقیقت را یافته است و هر حقیقتی در همه حال نسبی است، نه مطلق.
تنها عمل دایره ارتباط روحی این است که سخن ارواح را به وسیله مدیومها ضبط کند. گاهی حتی لهجه و آهنگ صدای روح گوینده و ادبیات واژهها که در حیات زمینی به کار میبرده، از طریق صوت مستقیم ظاهر میشود. پس همان طوری که دانش و معرفت ارواح پس از مرگ در شخصیت آنها باقی میماند، تمایلات و عواطف و خواستههای آنها هم باقی میماند، چنان که نظریات و آراء علمی و ادبی آنها هم نشاندهنده شخصیت آنها میباشد. همان طوری که در مناسبات مختلف بیان شد، خصوصیات شخصی، اخلاقی، علمی و فنی هر شخص در جهان ارواح با او همراه است تا بعداً رشد و نمو پیدا کنند؛ البته مدت طولانی لازم است تا ارتقا کنند چون قانون تکامل فکری و شخصیت در آن جهان کاملتر از این جهان عمل میکند و همه آزمایشها و تحقیقات علمی در این مسئله بر بقای شخصیت و معلومات اتفاق نظر دارند.
ارواح دانشمند به زمینیها فایده میرسانند. با توجه به این مطالب، بعضی از علمای مهم روی زمین گاهی بر اثر ارتباط با ارواح مترقی و پیشرفته، معلومات مهمی کسب میکنند که قبلاً آن مطالب به ذهنشان خطور نمیکرده و هیچ کدام از آنها تصور نمیکردند که از طریق مدیومهای روحی به چنین معلوماتی دست یابند.
چنان که «سر اولیور لودژ» عالم طبیعی و مدیر دانشگاه بیرمنگام و عضو جمعیت علمی و سلطنتی، در کتاب خود ریموند یا حیات و مرگ به این مسئله، یعنی دریافت معلومات از ارواح مترقی اشاره کرده و میگوید:
من خودم شخصاً به واسطه معلوماتی که از بعضی ارواح در مورد ماه، نیرو، زمان و مکان، انسان، بقای روح، ارتباط صحیح با ارواح مترقی، موجودیت، اِتر و سایر علوم مجهول دریافت کردم، در عقاید قدیم خود تجدیدنظر کردم.
وی میافزاید:
من به واسطه معلومات دریافتی از بعضی ارواح عالم، عقیده قبلی خود را در مورد جوانب فلسفی حیات تغییر دادم.
مطالب این دانشمند به قدری درباره این موضوع زیاد است که نصف کتاب نظریات جدید او را که مخالف با نظریات گذشته او بود، بیان میکند.
واقعهای که در مجله روحی پاریس نقل شده چنین است:
یکی از علمای حاضر در جلسه ارتباط با روحی که خود را با کلمه «سیمبول» که گویا اسم مستعار وی بوده معرفی کرده، درباره اشعهای به نام «میلیکان» سخن گفته است.
در تاریخ 8 ژوئیه سال 1941 روح به سؤالات آن عالم روحی چنین پاسخ داد که این اشعه هم از زمین صادر میشود و هم از فضا. این اشعه صادره از زمین با امواج منتشره از فضا در نقطهای با هم تلاقی کرده و باعث میشوند که آن امواج بزرگی که سیال هستند و حرکتشان از این دو اشعه کندتر است، به سطح پایین بیایند و آن اشعههای میلیکان که نیروی خرد کننده دارند رد بشوند و از
نیروی حاصله از برخورد آن دو امواج، کربن و هیدروکربنات سیال و بسیار قوی به وجود میآیند. از فضایل این عناصر این است که قشر اوزون را که گازی است از تکاثف اکسیژن به وجود میآید، از طریق احتراق آن تصفیه کند. اخیراً نوعی گازهای مخرب از زمین بیرون میآید که اوزون نمیتواند به آن گازها غلبه کند و آنها را تصفیه نماید، در نتیجه اوزون نازکتر شده و احتمالاً سوراخ میشود و خطراتی جبرانناپذیر بر زمین وارد میکند.
استاد «لیون شیر» در تشریح سخنان این روح چنین گفته است: در اوایل سال 1941 علمای طبیعی معتقد بودند که اشعههای میلیکان از منابع ابرها و مکانهای ستارگان در آسمان به وجود میآیند، ولی در آگوست 1942 دانشمندی به نام خانم «ایرن گوری» در آکادمیعلوم با سخنرانی خود نظریه بالا را در مورد امواج میلیکان به هم زد. بعد از آن دو دانشمند پژوهشگر به نام «دوفیلیه» و «رینیه» از استونگارت و بعد از او «پیکارد» شواهدی نشان دادند که نظریه روح سیمبل را در مورد این امواج و اشعهها تأیید میکرد.
یک واقعه باورنکردنی اما با مآخذ و منابع محکمتر در روزنامه دیاویر داتوات برزیلی هم درج شده است.
خلاصه این واقعه چنین است:
یک بیمار ایتالیایی به نام «اَندرویا ردی برنارد» کارگر کارخانه انجماد فلز بود. ارواح با عمل جراحی آپاندیس حاد غیرقابل جراحی که پزشکان از جراحی آن ناامید شده بودند، او را معالجه کردند. این ارواح پس از تجسد یافتن جراحی را انجام دادند. عمل در اتاق در بسته مهر و موم شده انجام شد. در نزدیکی آن اتاق یازده پزشک و دستیار از پنجره اتاق ناظر عمل جراحی بودند. تعدادی از پزشکان که منکر وجود روح و ارتباط با ارواح بودند، از این عمل، انگشت حیرت به دندان گرفته بودند، چون آنها بیمار را قبل از عمل معاینه کرده بودند و اظهار کرده بودند که دیگر عمل جراحی دیر شده است.
بعد از عمل جراحی توسط ارواح مشاهده کردند که آپاندیس بیمار در یک
شیشه برای مشاهده گذاشته شده است. پزشکان منکر و بیاعتقاد شهادت دادند که امکان ندارد به جز جراح مافوق مهارت، اقدام به چنین عمل جراحی سخت و غیرقابل جراحی انجام دهد، حتی اگر داخل آن اتاق عمل روشن هم باشد، تا چه رسد به اینکه در اتاق نیمه تاریک این عمل انجام شود. آن پزشکان منکر، اعتراف به بقای روح و ارتباط با ارواح کردند و خودشان از طرفداران علوم ارواح شده و به جمع محققان این علوم پیوستند.
محققان توانستند از این اشعههای عجیب در جلسه روحی عکس بگیرند. در پایان این مختصر، بعضی از آن عکسها از نظر شما عزیزان خواهد گذشت. این ظواهر فیزیکی به حدی میرسد تا پزشک روحی تجسد پیدا کند، خواه فقط نیم تنه بالا و خواه تجسد تام داشته باشد. نظیر این قبیل معالجات روحی بسیار نادر است. هیچکس نباید تصور کند که این روش معمولی علاج روحی است، بلکه معالجات روحی همان طوری که «لُرد داونیچ» بیان کرد از طریق وسایل دیگر غیر از تجسد کلی یا جزئی انجام میشود. بدین طریق معالجات روحی به وسیله ارواح نامرئی انجام میشود که فقط به وسیله مدیومهایی که جلای بصری دارند با وسایل غیرمادی که معمولاً اشعههای مختلف از منابع غیرزمینی به عمل میآید که گاهی اوقات هم حاضران آن اشعه و نورها را در جلسات مشاهده میکنند. تصویربرداری از آن اشعهها به وسیله فتوگرافی یا دستگاه دیگر ممکن شده است. این کارها با تحقیقات «ج. لویس» از سوت ویلز انگلستان در دانشکده علم روحی بریتانیا کاملتر شده است. آنها حتی توانستهاند تصویر دستگاههایی را که برای ما انسانها شناخته نشده بردارند.
یکی از بهترین منابع علاج روحی کتابی به نام سی سال در میان مردگان است. این کتاب خلاصه تجربیات سی ساله دکتر آمریکایی به نام «کارُل ویکلاند» عضو مجمع پیشرفت علوم در آمریکا میباشد. این پزشک عالیقدر پس از نوشتن این کتاب، پانزده سال دیگر در مجمع مخصوص معالجات روحی لوس آنجلس در کالیفرنیا به تحقیقات خود ادامه داد. در واقع این پزشک نزدیک 45 سال درباره معالجه تماس یا تسلط روح به بدن زنده تحقیق و آزمایش کرده است. آزمایشهای این دکتر فقط موقعی متوقف
شد که همسرش (مدیوم معالجات روحی او) در سال 1947 درگذشت. نتایج تحقیقات و آزمایشهای این محقق بزرگ را دکتر «تینوس» معاون جمعیت بحث روحی آمریکا که بیست سال تحقیقات انجام داده بود، تأیید و تدوین کرد و نتیجه تحقیقات خود را در کتابی به نام آزمایشات معالجات عقلها توسط روح انتشار داد. مدیوم این پزشک محقق در راندن ارواح شریر از بدن یک بیمار به نام خانم «دیوک» بود که درباره تجربیات این پزشک محقق و مدیومهای قوی، شرح مفصلی در مجله روحی دانشکده بریتانیا نوشته شده است که همه این تحقیقات درباره معالجه بیماریهای غیرقابل علاج روانی و روحی نوشته شده و حاکی از سلامتی کامل بیماران است.
واقعهای به نام معجزه واتیسکا که از بارزتر
.ین نمونههای تسلط روحی به روح بیماران میباشد، به طور مختصر نقل میشود:
دکتر «وستونز» در کتاب خود به نام معجزه واتیسکا چنین مینویسد: در سال 1875 دختر جوانی به نام «ماری روف» در ناحیه واتیسکا بر اثر بیماری جنون بسیار حاد درگذشت.
پس از گذشت سیزده سال از مرگ ماری روف، دختر دیگری در همان ناحیه به بیماری جنون مبتلا شد. این دختر دومی مربوط به خانواده ماری روف نبود. نام آن دختر «لورانس ویتوم» بود. دکتر «وستونز» پزشک ماری روف که سیزده سال پیش درگذشته بود، در مورد بیماری جنون تحقیقات فراوانی کرده بود. وی تشخیص داد که این حالت بر اثر تماس یک روح شرور با این دختر به وجود آمده است.
با اینکه این دختر در حالت بیهوشی مغناطیسی (هیپنوتیسیم) خود را سالم میدانست، پزشک وستونز به او پیشنهاد کرد که از یک روح پاکیزه و خیرخواه طلب یاری و معالجه کند، تا آن روح مدتی به بدن تو مسلط شود و روح شریر را از بدن تو براند.
لورانس ویتوم در عالم هیپنوتیسم در همان حالت بیهوشی میگوید: ارواح زیادی هستند که این تقاضای مرا قبول کنند. یکی از آنها که خیلی مؤثر و کنار من ایستاده،
دختر جوانی است به نام ماری روف.
به او دستور میدهد که از ماریا تقاضای کمک کند. لورانس، روح ماری را پذیرفت و در جلسه احضار روح، پدر و مادر ماریا هم حضور داشتند که این واقعه اتفاق میافتد. پدر ماری روف از روح دخترش خواست که به لورانس مسلط شود و به او کمک کند تا روح شریر از بدن او خارج شود. روح ماری روف پذیرفت که این کار را انجام دهد.
این تسلط روحی در اول فوریه 1878 شروع شد. روح ماری روف به مدت شانزده هفته به جسد لورانس مسلط شد و همه رفتار و کردار جسم لورانس شبیه کارهای ماری روف در حال حیاتش بود.
لورانس خویشان و فامیل خود را نمیشناخت و به طرف خانه ماری روف رفت و هر کسی که در خانه بود را شناخت. همه فامیل و کسان انگشت به دهان با تعجب فقط نگاه میکردند.
بر اثر این تسلط، لورانس ملکات فوق عادی را کسب کرد و از موهبت جلای بصری و خبر دادن از آینده برخوردار شد. وی در حالت هیپنوتیسم (بیهوشی) آزمایشهای برونفکنی روح شریر را آغاز کرد. وقتی که از بیهوشی خارج میشد، گردشهای خود را در جهانهای کوکبی توصیف میکرد، یعنی در حال بیهوشی به واسطه برونفکنی روح با جسد اثیری، به جهانهای ارواح میرفت و وضع آنجا را پس از رفع بیهوشی کاملاً توصیف میکرد. روز 21 می 1878 لورانس با گریه و زاری از پدر مادر ماری روف خواهش کرد که ماری روف تسلط خود را به بدن وی خاتمه دهد.
بعد از این درخواست توسط مدیوم و دکتر وستونیز او به بیهوشی کامل رفت. پس از چند ساعت، به دستور مدیوم و دکتر وستونیز که کاملاً خسته و تمام وجودشان غرق عرق شده بود، دختر بیمار روانی از بیهوشی خارج شد در حالی که سلامتی کامل خود را بازیافته بود. چنین استنباط میشد که او تحت حمایت روح ماری روف است و
اطمینان میداد که هرگز ارواح شریر مزاحم او نخواهند شد. پس از چندی لورانس ازدواج کرد. در هنگام وضع حملش روح ماری روف به او کمک کرد تا درد زایمان برایش آسان شود و...
دکتر «ریتشارد هوجسون» رئیس جمعیت بحث روح آمریکا A.S.P.R در صحت و سلامتی در مورد کار دکتر وستوبز کتابی نوشت که من شک ندارم وقایعی که دکتر وستوبز انجام داده، حقیقت دارد و مسلم بودن این وقایع از لحاظ علم روحی شبیه همان حالت تسلط ارواح به مدیومها در حال بیهوشی میباشد.
فیلسوف بزرگ استاد عنقا درباره این واقعه که شخصاً زیر نظر داشته و نقل قول نیست و هیچگونه شبهه و تردید در آن وجود ندارد، چنین میگوید:
یکی از دوستان مرا با عدهای از رفقای خود به خانه خود دعوت کرد. خودمان را آماده ارتباط با روح نمودیم. به دور میز مخصوص نشستیم و مطابق مقررات عمل احضار، یک روح را به پای میز احضار کرده به وسیله قرائت حروف تهجی به سؤال و جواب مشغول شده و از روح خواستم که پایه میز را از زمین بلند کند. اولاً میز چهار پایه بود، ثانیاً برخلاف معمول هر چهار پایه میز از زمین بلند شد و به تدریج رو به بالا رفت تا حدی که ما از روی صندلی برخاسته و ایستاه فقط نوک انگشتان سبابه ما به پایههای میز ساییده میشد. بعد میز با شدت تمام به طرف سقف اتاق پرتاب شد. همین که به سقف خورد و فشارش تمام شد، طبق قانون ثقل میبایست با خط عمودی به مکان اول برگردد، ولی برعکس، با یک خط اریب پنج و شش ذرع طول اتاق را با سرعت طی کرد و به دامان شخصی خورد که در اول جلسه در اطراف روح و مانیه تیزم با من مباحثه مینمود. من به سوی میز که در آخر اتاق افتاده بود رفته به محض اینکه سر نوک انگشت را به پایه میز رسانیدم فوراً میز به حرکت درآمد و رو به مبلی که در مقابل بود رفت. سر میز از زمین بلند شد و روی مبل افتاد و بالاخره خود را به جا چراغی رسانید و صفحه میز که مربع
مستطیل بود با شیشه جاچراغی که در دیوار اتاق مشرف به حیاط بود، منطبق شد و چسبید که روشنایی حیاط را به اتاق که قبلاً با حروف تهجی دستور داده شده بود بپوشاند و چندین عمل خارق عادت در این حادثه اتفاق افتاد که اگر با نظر انصاف مطالعه شود، میبینیم که عامل اگر روح نیست پس کیست؟ آیا از جماد چنین توقع را میشود داشت؟ وی اضافه می کند که این اتفاق خارقالعاده که به دست من اتفاق افتاد، آیا حق ندارم صحت انتقال تخت بلقیس ملکه سبا را قبول کنم؟
به تعبیر بزرگان اهل فن، حقیقت روح برزخی و محل آن در بدن روح آدمی مراد و معنی است. روح بخاری که از لطیفه خون تولید و وارد قلب میشود، به مغز متصاعد میشود و به وسیله رگها در همه اعضای بدن سیر میکند و حیات بدن و حرکت اعضا به سیر آن خون بستگی دارد و سبب روح بخاری است که انسان میبیند، میشنود، میبوید و حس میکند. کثرت این روح در بدن مثل روشنی چراغ در خانه است؛ همان طوری که چراغ در جایی از خانه است و نور آن در اطراف همه چیز را روشن میکند، روح بخاری هم اصلش در قلب و فراوانی حرارتش در اجزای بدن در حرکت میباشد که آن را به این معنی جان میگویند.
همه حیوانات جاندار در این قسمت با انسان مشترکند. روح همان قوه و جوهر حیات است که در همه مادیات مانند سیاله اِتر جاری است و آن را به معنی روح حیوانی یا نفس نباتی گویند. این روح حیوانی هنگام مرگ از بدن بیرون میرود و فنا میشود، یعنی تغییر میکند.
دوم روح مجرد، لطیفه الهی و شعاع نور احدی که عالم فعال و مدرکه است و هرگز نمیمیرد، زیرا قائم به حق تعالی و باقی به بقای اوست و هنگام مرگ بدن بر قوّت و شدّت و نورانیّت او افزوده میشود. او را حقیقت انسان و نفس ناطقهاش میخوانند و به اعتبار آن که منشأ تمیز و ادراک است، عقل مینامند.
شناختن حقیقت و کنه او وقتی میسر است که آن روح در کشور بدن فرمانروایی کند، بر قوای حیوانی غالب گردد، وگرنه به هیچ وجه راهی به شناسایی وی یافت
نمیشود.
برای همین است که بعضی بزرگان و عرفا گفتهاند شناختن روح محال است و حتی برخی معتقدند آن کس که خود را شناخت خدا را شناخت و آن گاه تازه به عزمت لایتناهی او میرسند و میبینند که «نادان کرد دانایی مرا...»
همان طوری که شناختن حقیقت نفس و روح محال است، شناختن حق تعالی هم جزء محالات است. مادامی که نفس ناطقه و روح مجرد پشت حجاب قوای حیوانی مخفی شده است، چگونه ممکن است او را بشناسیم و با ساحت قدس وی آشنا شویم.
خلاصه در انسان سوای اجزای خارجی و قوای حیوانی، یک حقیقت نورانی، لطیفه ربانی و جوهر غیرجسمانی است که انسان حقیقی را از سایر موجودات متمایز میکند.
وجدان هر کس حس قوه باطنی است که تعبیر از او به من و تو و او میکند. غیر از بدن و اجزا، قوای بدن در اوست؛ چنان که میگوییم دست من، پای من، گوش من، چشم من، دهان من، زبان من، قلب من، دل من، یعنی من مالک و اینها آلت کار و در اختیار من میباشند.
ممکن است سؤال شود همان طوری که اجزا و قوای بدن را از خود میدانیم و میگوییم دست من، پای من، روح و جان را هم از خود میدانیم و میگوییم روح من، جان من؛ پس چه فرقی است بین این دو که اول را دلیل بر دوگانگی و غیریت بدانیم و دوم را ملاک وحدت و یگانگی؟
پاسخ آن است که مقصود از روح و جان که از خود میدانیم و میگوییم روح و جان من، روح، بخار و حیوانی است که در بدن است و مقصود از روحی که حقیقت انسانی است آن روح مجرد و آن لطیفه ربانی است که آگاه به خود و خالق خود است و حقیقت نحوه وجود او هنوز ناشناخته و برای جهانیان اعم از محققان و اهل معنی، عرفا، اولیا و اندیشمندان مجهول و ناپیداست و هر کسی در صحنه ذهنی خود آن را تعبیر میکند؛ در حالی که آن حقیقت نیست بلکه تصور است.
«براه لو» در کتاب سیر و سلوک یک بانوی گمنام و اندیشمند، برای اثبات فرق
میان جسم و روح، مکالمه فیلسوف یونانی «سقراط» و «الکی بیا» از دانشمندان زمان خود درباره شناخت نفس و استقلال روح چنین آمده است:
سقراط میپرسد:
آیا شناختن خویش کار آسانی است و آیا آن کسی که در بالای معبد نوشته بود که خود را بشناس، آدم نادانی بوده است؟ یا آن که برعکس، این چیز بسیار سخت و غیرمعمول است؟
الکی بیا میگوید:
من غالباً خیال میکردم که این چیزی بسیار عمومی است و گاهی هم تصور میکردم که کار بسیار سختی است.
سقراط میگوید:
پس به حرفهای من خوب دقت کن. در این وقت با که صحبت میکنی؟ با من یا با دیگری؟
الکی بیا: البته که با تو.
سقراط: آیا من هم با تو صحبت میکنم؟
الکی بیا: مسلّم است.
سقراط: آیا سقراط حرف میزند؟
الکی بیا: بلی.
سقراط: آیا الکی بیا است که گوش میدهد؟
الکی بیا: بلی این طور است.
سقراط: آیا سقراط است که با الفاظ سخن میگوید؟
الکی بیا: بلی. چه نتیجهای میخواهی بگیری؟
سقراط: آیا حرف زدن و استعمال کلمات یکی است؟
الکی بیا: البته.
سقراط: آیا آن کس که چیزی استعمال میکند و آن چیز استعمال شده، دو چیز جداگانه نیست؟
الکی بیا: مقصود تو چیست؟ گیج شدهام.
سقراط: یک کفشدوز درفش و آلات دیگری را به کار میبرد. آیا این کفشدوز که آلات را به کار میبرد خودش غیر از این آلات است؟ البته این طور است و یا مردی که عود میزند، خودش غیر از عود نیست؟ مسلماً همین طور است.
سقراط: این همان سؤالی است که من الآن از تو پرسیدم که آیا کسیکه چیزی را استعمال میکند در نظر تو غیر از خود آن چیز است؟
الکی بیا: البته غیر از آن است.
سقراط: آیا کفشدوز غیر از آلات، با دست خود هم کار میکند؟
الکی بیا: بله، با دستهایش هم کار میکند.
سقراط: پس با هم اتفاق کردیم که کسی که چیزی را استعمال میکند خودش غیر از آن چیز است.
الکی بیا: بله چنین است.
سقراط: آیا انسان تمام بدن خود را به کار نمیگیرد؟
الکی بیا: چرا، با اعضای بدن خود مشغول میشود.
سقراط: پس انسان خودش چیست؟
الکی بیا: نمیدانم.
سقراط: ولی این را لااقل میدانی که انسان آن چیز است که بدن را به کار میبرد؛ در این صورت آیا غیر از روح چیزی است که بدن را به کار میبرد؟
الکی بیا: نه چیز دیگری نیست.
سقراط: پس آیا این روح نیست که امر و نهی میکند؟
الکی بیا: درست است؛ همان روح است که فرمان قطعاً از او صادر میشود.
سقراط: پس هیچ آدمی پیدا نمیشود که مجبور به قبول یکی از سه چیز که ذیلاً توضیح داده میشود باشد.
یکی از این سه چیز عبارت است از: روح یا بدن یا چیزی که مرکّب از روح و بدن باشد.
قبلاً پذیرفتیم که انسان آن چیزی است که بدن را فرمان میدهد و این را قبول کردیم. حالا آیا بدن خودش به خودش فرمان میدهد؟ نه، هرگز. پس آن انسان
نیست که ما میجوییم؟ بله چنین دیده میشود. آیا آن چیز ترکیب از بدن و روح است که به بدن حکمرانی میکند؟ نه، زیرا وقتی که یک جزء چیزی بتواند مانند جزء دیگرش امر کند، مجموع آن دو چیز هم نمیتواند آمر شود.
پس حالا که نه بدن به تنهایی و نه بدن با روح در یکجا نمیتوانند انسان باشند، یکی از دو چیز میماند: یا اصلاً آن چیزی که ما انسان مینامیم وجود ندارد یا آن که روح به تنهایی انسان است. این دلیل واضح و ثابت کرد که انسان روح است و جسم رکاب و آلت او.
مصاحبه سقراط با الکی بیا تمام شد. حال اگر کسی بگوید به این دلیل سقراط نمیتواند تجرد روح انسان را ثابت کند، همین قدر معلوم میشود که در انسان و حیوان چیزی هست که بدن را فرمان میدهد و هر یک از اعضا را به کاری امر میکند و این مطلب مشترک بین انسان و حیوان است.
همانطور که بدن آلت کار در انسان است، در حیوان هم همین طور است؛ بلکه در حیوان این معنی واضحتر است، زیرا انسان قسمت عمده کار خود را از روی فکر و رویه و تدبیر انجام میدهد، لیکن حیوان راه حیله و آلت کار او بدن و اجزای اوست.
این مسئله به نظر درست میآید. این دلیل اختصاص به انسان ندارد و شامل حیوان هم میشود. سقراط حکیم میخواهد با این استدلال بقا و استقلال روح انسان را ثابت کند.
پس از اندکی تأمل به نتیجهای میرسیم که طرز کار انسان در اجرای اوامر خود غیر از طرز کار حیوان است، زیرا انسان در اراده مستقل است، یعنی هر چه که بکند از روی فکر و صلاحاندیشی است؛ پس میتوان گفت روح انسان مستقل در وجود اوست و بدن رکاب او و خدمه اوست.
اما حیوان این طور نیست، ولو آن که حیوان را هم فاعل مختارش گویند؛ یعنی افعال و حرکات از روی اختیار اوست. وی مسبوق به فکر و رویه نیست، بلکه غریزی و طبیعت نوعی او اقتضا میکند و روی احتیاجات وی اقدام مینماید و برای بقای خود هنگام گرسنگی، بالطبع به شکار میرود و هر جا شکاری به دستش آمد، بیدرنگ
میدرد و میخورد، درست مثل طفل نوزاد بشر که هنگام گرسنگی گریه و بیتابی میکند، بدون آن که بفهمد گریه و بیتابی او باعث شفقت مادر میشود.
در تجرد روح و ادله بر بقای آن، مطلب بسیار است ولی در این مختصر گنجایش ذکر آن نیست.
بزرگان و اندیشمندان معتقدند که اگرچه حیوان هم روح و هم بدنی دارد که آن را روح بخاری میگویند و ادراک جزئیات هم مقدور است، ولی روح حیوانی در وجود و بقا محتاج بدن اوست و مستقل نیست، یعنی با فساد بدن از بین میرود؛ اما روح انسانی اگر چه آن هم ابتدا در وجود محتاج به بدن است، ولی در بقا محتاج به بدن نیست و مستقل از وجود اوست و فقط در افعال خارجی بدن، آلت کار اوست.
حکما و عرفا و متفکران و دانشمندان علوم طبیعی و اسپرتیسم درباره عقل، روح، نفس، قلب، فکر، مغز و مراتب و طریق و تمیز بین آنها در نوشتههای خود تفسیر و تعبیرها و نظریات زیادی دارند، ولی این عقاید و تعبیر آنها تعیینکننده و مطلق نیست، بلکه فعلاً بالاتر از این افکار در ادبیات علوم مورد بحث وجود ندارد و خود آن بزرگواران به جهل و نادانی خود در این موضوع اعتراف کردهاند و فعلاً همه متفقالقول هستند که انسان به جز جسم خاکی و قوای حیوانی، روح افلاکی و قوای روحانی دارد که اشرف مخلوقات لقب یافته و طبیعت و سایر موجودات تحت فرمان و اراده اوست.
همان طوری که نمیدانیم خدا چیست، روح را هم نمیدانیم که چیست، ولی با در نظر گرفتن تجارب اندیشمندان به طور یقین برخلاف نظر مادیون، روح وجود دارد و در جای دیگری غیر از کره خاکی زندگی میکند. آنچه نزدیک به یقین میباشد این است که روح و جسم با ماده و نیرویی که آنها را به حرکت درمیآورد در اصل یک چیز است و این سه با هم تفاوتی ندارند، اما در چشم و فکر ما این طور نمایان میشوند و
هر وقت که ما میخواهیم روح را در نظر مجسم کنیم، او را در قالب خود جا میدهیم و تصور میکنیم که روح مثل ماست که دارای آرزوها و خاطرهها و حسرتها میباشد، همان گونه که برای مجسم کردن خدا هم همواره او را شبیه به خود تصور میکنیم.
تماشای طبیعت، بهخصوص آسمان، ستارگان، ماه، مهتاب شب و این همه دیدنیها در طبیعت از لحاظ فهم و اسرار آفرینش به ما چه میدهد و چه فایده دارد؟ ما فقط آن را به صورت تماشاخانه مینگریم، ولی دیدن همه مظاهر طبیعت در چشمهای متفاوت یکی است. به طور ساده آیا یک دانشمند روشنبین همان شکل را میبیند که یک آدم ساده و بینظر که فاقد شعور معنوی است، میبیند؟
مشاهده کردن ستارگان چشمکزن زیبا و نورافشانی آنها در صورتی که شاعرمسلک باشیم، به ما لذتی گذرا چون حباب میدهد و بعد آن حباب میترکد و تمام میشود و آن مناظر هم از صحنه ذهنی ما محو میشود و دوباره به زندگی عادی برمیگردیم. آیا همین کافی است؟
این طور مشاهده کردن فایده ندارد، بلکه باید با دیده بصیرت و با تعمق به آن نگریست. باید فهمید که آیا ستارگان و این همه نورفشانی بالأخره به ما چیزی خواهند آموخت؟ آیا میتوانند اندکی از نادانی ما را در مقابل این همه اسرار کاهش دهند؟ آیا راجع به آغاز و انجام دنیا چیزی خواهند گفت یا چیزی خواهیم فهمید؟ آیا مقاصد دنیا را برای ما افشا خواهند کرد و بالاخره آیا به ما خواهند گفت که ما برای چه آمدهایم و برای چه میمیریم؟
بزرگترین آرزو و علاقه ما این است که بدانیم تکلیف ما چیست، از کجا آمده، به کجا میرویم و عاقبت چه خواهیم شد، زیرا مسائل مربوط به دنیا در نظر ما در درجات دوم، سوم و چهارم از اهمیت است.
یک دانشمند متفکر در علوم طبیعی و فیزیک و کشف اسرار خلقت، به نام پروفسور «پرنس لوئی دو بروکلی» اهل فرانسه که بدون شک یکی از نوابغ دوره معاصر است،
کتابی با عنوان ماده و نور که بیتردید از شاهکارهای دوره کنونی محسوب میشود، نوشته است.
برای فهم بیشتر مطالب این کتاب، باید به بعضی از اصول و اصطلاحات علمی و فیزیکی آشنا بود. سعی کردیم خلاصه و عناوین مطالب مفید و قابل درک برای کلیه خوانندگان عزیز با هر معلومات که طالب این مسائل باشند، ذکر کنیم.
وی میگوید:
روشنایی هم مثل سنگ و درخت جسمیّت دارد و آن ذرات خیلی کوچکی که نور چراغ برق یا نور خورشید از مجموع آنها درست میشود و به زبان لاتین توتون میخوانند، جسمیت دارد.
دکتر پرنس لوئی، دو شیء را وارد عوالم بیپایان میکند. بزرگترین موجودات آنجا به قدری کوچک هستند که بزرگترین آنها در قبال یک سرِ سوزن، به اندازه یک ارزن در مقابل کره زمین است. این موجودات هیجان و حرکت دارند و کارهایی که میکنند مرتب و منظم است. محال است که یکی از آنها در موقع به خصوص، وظیفه خود را انجام ندهد.
هنوز معلوم نیست که چه نیرویی این موجودات را حرکت میدهد، ولی شاید روزی بفهمم که ممکن است نیروی الکتریسیته این موجودات کوچک را به حرکت وامیدارد. فرض شود که این موضوع کشف شد و ما دانستیم که محرک این ذرات نیروی الکتریسیته است و نیز دانستیم که روشنایی جسمیت دارد و جسم جز ذرات روشنایی و یا الکتریسیته چیز دیگری نیست، تازه به اسرار دنیا پی نبردهایم و هنوز یک گام هم در عرصه ظلمات رازها به جلو برنداشتهایم.
آیا ممکن است روزی به حقایق و اسرار عالم پی ببریم؟ حضرت مولانا پاسخ میدهد:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیستخــام بُـــدم پختــه شـدم سوختم
در یکی از کتابهای استاد مترلینگ، به ترجمه استاد بزرگوار ذبیح الله منصوری در
مورد گرمای زمین چنین آمده است:
هر دانشآموزی که به دبستان میرود، در کلاسهای اولیه میآموزد که بدون هوا (اکسیژن) انسان و موجودات دیگر نمیتوانند به زندگی خود ادامه دهند و حتی بدون هوا افروختن آتش ممکن نیست و نیز میآموزد که اگر در محلی آتش افروختیم و هوای آن را تجدید نکردیم، اکسیژن موجود در هوا به زودی از بین خواهد رفت و جایش را دود بخار و زغال (کربن) خواهد گرفت و آتش خاموش میشود.
شگفتانگیز این است که آتش درونی کره زمین از کجا هوا و اکسیژن میگیرد که هنوز با گذشت میلیونها سال خاموش نشده است؛ در صورتی که هیچ راهی به هوای خارج ندارد و از اکسیژن هوا سود نمیگیرد. اگر در وسط کره زمین، هوا یا اکسیژن بوده قطعاً میلیونها سال است که بر اثر وجود آتش مهیب که هر چیز را مبدل به مایع و بخار میکند، از بین رفته و تبدیل به کربن شده است.
برخی از دانشمندان معاصر نظریه ذیل را ارائه دادهاند:
برای انجام واکنش شیمیایی سوختن همیشه به اکسیژن نیازی نیست. دلیل آن را با چند مثال و نمونه بررسی میکنیم. مثلاً برخی سؤال میکنند چگونه در هسته کره زمین یا در سطوح ستارگان، مثلاً خورشید، چگونه عمل سوختن انجام میشود.
تفاوت فرآیند سوختن و احتراق در این است که فرآیند سوختن صرفاً فقط نیاز به اکسیژن ندارد، اما احتراق فقط و فقط نیاز به اکسیژن دارد، یعنی با مصرف سوخت مانند بنزین و نفت و... و ترکیب آن با اکسیژن، فرآیند احتراق میسر میشود.
....+گاز دی اکسید کربن co2 = (اکسیژن )o2+ بنزین
در هسته کره زمین مواد مذاب (ماگما) از زمین خارج میشود که اساس آن مصرف سوخت عناصر داخل هسته زمین است. در خورشید هم به همین صورت توصیف میشود، یعنی ابتدا به صورت واکنشهای گداخته هستهای یا شکاف هستهای شروع به سوختن میکنند. سوخت آنها در ابتدا هیدروژن موجود در خورشید است و سپس با
پایان این سوخت فراوان به ناچار شروع به سوختن با مصرف هلیوم ناشی از فرآورده محصول سوختن هیدروژن میشود.
پس به همین ترتیب به سمت سوختن عناصر سنگینتر میرود مانند: کربن (c) و آهن (fe) و تا نقطهای میرسد که آن قدر چگال میشود که زمینه مرگ فرا میرسد و دیگر هیچ سوختی برای مصرف ندارد. از کتاب آشنایی با نجوم مقدماتی.
یادآور میشود که قشر زمین را که روی این کوره عظیم میباشد، در بعضی نقاط بیش از دو هزار کیلومتر تخمین زدهاند که به طور حتم بیش از این ارقام است، یعنی کوچکترین منفذی وجود ندارد که هوای خارج را به زمین برساند. در این صورت آیا جای شگفتی نیست که چرا آتش درونی زمین خاموش نمیشود؟
شاید بعضی بگویند که مرکز کره زمین از کوههای آتشفشانی به خارج مربوط است، ولی همه میدانیم که در قبال عظمت کره خاکی این چند روزنه کوچک قابل ملاحظه نیست؛ به علاوه کوه آتشفشان از ابتدا وجود نداشت و بعد بر اثر فشار گرمای زمین ایجاد شده و در موقعیتی که مشغول فوران بوده فشار آتش اجازه نمیداده که هوا وارد مرکز زمین بشود و پس از خاموش شدن آتش فشان قطعاً فروریختگیهای درونی کوه، راه هواکش را مسدود کرده است.
یکی از شگفتیهای دنیای کوچک ما یعنی عالم شمسی همین است که چرا آتش درونی زمین خاموش نمیشود و هر روز هم قویتر و باعظمتتر از قبل جلوه میکند و هیچ نشانهای از ضعف یا کم شدن قدرتش مشاهده نمیشود؟ چرا؟
به طور کلی میخواهم نظریات یک انسان عادی و خصوصاً منطقی را که قدری شعور و حسن نیت داشته و لجوج نباشد درباره زندگی خودمان به طور خلاصه بیان کنم. ماحصل نظریات مزبور این است که تمام چیزهایی را که ما در خصوص دنیا و آخرت و یا هر اسم دیگری که برای آن انتخاب شده میدانیم، از طرف خود ما اختراع شده است و با جرأت باید گفت هنوز هیچکس از آن دنیا نیامده که چیزی را به ما بیاموزد. همه افکار ما در خصوص مرگ و بقای روح و... از مغز ناقص ما ساخته و
پرداخته شده که از علم و بینش ما بالاتر بوده و قبول نسبی کردهایم نه مطلق. (1)
انیشتین دانشمند ریاضی و فیزیک که صاحب نظریه معروف نسبی است میگوید: در جهان چیزی هست که نمیدانم چیست و کاری میکند که نمیدانم چه کاری است (هر چه میدانیم از بضاعت علمی ما است) و تمام عمر همواره در انتظار هستیم. امروز منتظر فردا هستیم و فردا که شد انتظار پس فردا را داریم و پس فردا منتظر هفته بعد آن هفته و منتظر ماه و سال بعد سال منتظر سالهای آینده میباشیم. تا وقتی که جوان هستیم تصور میکنیم انتظار ما برای تشکیل خانواده است و پس از ازدواج به وجود آمدن فرزندان و در روزهای سالخوردگی هم مرتباً انتظار فردا را داریم. یک وقت متوجه میشویم که انتظار ما برای وصول فردا هیچ علتی نداشته جز اینکه منتظر مرگ بودیم. نمیدانیم که ساعت مرگ ما کی فرا میرسد در انتظارش عمر میگذرانیم.
صاحب نظران اندیشمند معتقدند مرگ پایان دردهای جسمانی و روحانی است، نظیر همان خواب لذتبخش؛ پس چرا باید از مرگ هراس داشته باشیم.
باز باید دانست که مرگ برخلاف نظر برخی از مفسرین عادی، دروازه و مرز نیست که بین این جهان و جهان بیپایان کار گذاشته شود و تصور کنیم که وقتی از این مرز عبور کردیم، یعنی مردیم، مسافرت ما به پایان رسیده باشد، نه... بلکه مرگ یکی از مراحل این سفر بیانتهاست؛ باید راه پیمود تا به مقصد رسید.
هر شب بر اثر خوابیدن، به دیار دیگر میرویم و بعد از آنجا مراجعت میکنیم، ولی در مسافرت مرگ برگشتنی نیست؛ دنیای دیگری است، اما آنجا دنیای مادی نیست. قطره پس از طی مسافتها و تبدیل شدنها، گرما و سرما دیدنها بالاخره ابری بالای
1) . در صفحات قبل گفتیم که بعضی از نظریات اساتید علم اسپرتیسم مبنی بر این بود که اغلب دانشهای پیچیده را ارواح احضار شده توسط مدیوم به نابغهها و دانشمندان القا میکنند و...
دریا خواهد شد و مستقیماً به دریا خواهد افتاد که وطن اصلی اوست.
هرگز کسی از آن جهان نیامده است که اوضاع آنجا و لحظات مرگ را برای ما بیان نماید، هر چه گفته و نوشته شده تعبیر ذهنی است و حتی در احضار روح، ارواح احضار شده که توسط مدیوم سخن میگوید هم از حقیقت بیخبرند، ولی از ما آگاهترند و با محدودیت خاص جواب سؤالات را میدهند. این است راز مرگ که انسان در قبال آن مبهوت میشود.
انسان هر چه سعی میکند چیزی بفهمد نمیتواند، چون کسی نیست که جواب او را بدهد و تازه اگر کسی چیزی بفهمد دیگر وجود ندارد، زیرا اگر چیزی از حقیقت را درک کند مبدّل به همان چیز میشود و دیگر وجود مادی ندارد.
از مقالات «کامیل فلاماریون» که شناخته شده در علم اسپرتیسم و طرفدار جدی وجود مستقل روح و حیات بعد از مرگ میباشد، مطلبی به طور خلاصه بیان میشود.
روح لومن هفتاد و دو ساله، منجم و متفکر علم مخفی که عمر خود ر با شاگردش در رصدخانه محبوب خود گذرانده، توسط مدیوم به شاگردش بعد از مرگ ظاهر شده، مطالبی با احتساب دقیق نجومی روی کاغذ آورده که به این شرح است:
میخواهم حادثهای را که به اصطلاح اهل زمین مرگ نامیده میشود، به تو بفهمانم و شمهای از سیر خود را که چشم ظاهربین خاکیان از درک آن عاجز است، به طور ساده که قابل درک برای تو باشد، با توجه به بینش و علم محدودت شرح دهم.
اگر میخواهی به معنای مرگ پی ببری باید فکر خاک آلود خود را از کدورات و تعلقات خاکنشینان، پاک کرده و به قلب و باطن خویش متوجه و متمرکز شوی تا حقایق گفتار آزاد مرا درک کنی.
بدان ای دوست عزیز! مرگ وجود مستقلی ندارد که بتوان آن را با فعل و انفعال مواد شیمیایی و عناصر طبیعی قیاس کرد. بعد از مرگ اولین مرحله سیر روح مبهم و شبیه به حال کسی است که تازه از خواب بیدار شده و انعکاسهای نیمه روشن و
لرزان رؤیا در ذهن او باقی است.
ندای این جهان جز وهم و پندار چو از خواب گران گردی تو بیدار
همین که آخرین ضربان قلب و رشته مغناطیسی بین جان و تن قطع شد، به شخصیت خود متوجه میشوند، با پاکی طینت خود به سیر این جهان میپردازند و به سرمنزل مقصود میروند.
روح شرور و غبارآلود با توجه به غلظت آلایش نفسانی مدتی دراز به حالت حیرت و بیسامانی و کدورات و گیج باقی میماند (البته مدت دراز که لومن میگوید به علت نبودن بُعد زمان شاید سالهای زمینی طول بکشد که این همان جهنم آنهاست).
ای فرزند عزیز و دوست من! به خاطر داری یک شب تنها، نزدیک تخت من که در حالت احتضار بودم نگران و افسرده و ناامید به من نگاه میکردی، من در سیر خود بودم ولی متوجه حالات تو هم بودم. چشم من به ستاره محبوبم کاپلا افتاد که در افق با اشعه نورانی میدرخشید و مرا نزد خود میطلبید.
آه! چه شب دردناکی برای تو و چه شب فرح بخشی برای من بود که از آن مشاهده به کلی بیخود شده بودم.
وعده وصل چون شود نزدیکآتتــش عشــق تیــزتر گردد
تو گمان میکردی من مردهام، در صورتی که به علت مستی روحی از هستی بیخبر شدم. گریه بیهنگام تو و دخترم مرا از آن حالت بازمیداشت و کلماتی چند برای تسکین شما از زبانم بیرون آمد.
گفتم: آرام بگیرید، بالهای مرگ برای بردنم به آسمان باز است لحظهای دیگر پرواز خواهم کرد و به وطن اصلی و آرامش ابدی خواهم پیوست.
به یگانه دخترم بگو هرگز در فراقم بیتابی نکند، جز نیکی و نوعدوستی، کاری نکند و توجه داشته باشد مرگ تولد دیگری است که قابل توصیف نیست.
حال حواسم کرخ و چشمم که در ستاره کاپلا خیره و مات بود تار شد. بیتابی و گریه تو و دخترم مرا از حالت روحانی دور میکند، حس مرا میگیرد و فضا را تیره
میکند. آرام به من نگاه کن؛ به عمق قضیه که همواره بحث و گفتوگو میکردیم فکر کن... حال به خودم آمدم. پای کوهی بسیار باصفا و باطراوت هستم که نظیر آن را هیچگاه ندیدم و به تو هم نمیتوانم با محدودیت فکریات توضیح دهم. کلاً توصیف با زبان میسر نیست.
در چشمان من قوّتی به وجود آمده که میتوانم کواکب و سیارات را در آسمان آشکارا ببینم، حتی جزئیات قارهها و شهرها و کوچهها و عمارات را روشن میبینم. کره زمین را که یک لحظه پیش ترک کرده بودم یافتم و تمام دقت خود را به آن متمرکز ساختم. طولی نکشید فرانسه و بعد پاریس را دیدم اولین چیزی را که جستوجو کردم رصدخانه محبوب خودمان بود که من و تو ساعات عمر خود را با لذت فراوان آنجا گذرانده بودیم همین فراز رصدخانه یادگار لذتبخشترین ساعات عمر من و تو بود و بعد به خانهام رفتم. از خاصیت چشم خود در حیرت بودم، من میتوانستم مانند لولههای دوربین آن را بلند و کوتاه کنم. ناگهان دیدم دور از محوطهای که من بودم، اهالی در میدان جمع شده و شخصی را زیر گیوتین اعدام میکنند. بسیار حیرت کردم. وقتی نزدیک شدم، دیدم شخص مقتول لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه است و حوادثی که اکنون یعنی 1864 میبینم مربوط به سال 1792 شورش فرانسه است. باور نمیکردم که وقایع 71 سال قبل را امروز با چشم خود میبینم. افکارم را متمرکز کردم. ناگهان فهمیدم ستارهای که در آن فرود آمدم کاپلای عزیز من است که در فاصله 781 ترلیون کیلومتر از زمین است. فوراً معما حل شد.
توجه شما را به همین مسئله اساسی که یکی از حقایق علمیاست جلب میکنم. همه میدانیم که سیر نور با محاسبه زمینی ما در هر ثانیه 340 هزار کیلومتر است. نور ماه در یک ثانیه، نور خورشید در مدت هشت دقیقه، نور مشتری در 42 دقیقه، اورانوس در دو ساعت و نپتون در چهار ساعت به زمین میرسد و همین طور نور سیریوس در مدت ده سال بعد به نظر ما میرسد. ستاره کاپلا را با فاصلهاش از زمین که حساب کنیم باید مدت هفتاد و یک سال و 8 ماه در راه باشد تا به زمین برسد یا از زمین به آنجا
برسد.
خصائل انسان مربوط و منوط به حالت سیارهای است که انسان در روی آن زیست میکند. هیچیک از افعال شما مطمئناً آزادانه و اختیاری نیست و در حقیقت انسان نتیجه قوای معین است که در کره خاکی حکم فرماست. فقط روح انسان دارای وجود است که وابسته به فعل و انفعال مغزش نیست و...
شاگرد این منجم به روح استاد خود میگوید: میترسم مشاهدات عجیبه و اظهارات حیرتانگیز تو صرفاً توهم بوده و قوه تصور آنها را در نظرت مجسم نموده باشد.
استاد میگوید: میبینم که از استادت ایراد میگیری و تلویحاً میپرسی مناظر زمین را در مواقع ابری چگونه از آسمان میبینم وهمچنان وقایعی که در اطاق و پشت دیوارها و سایر موانع اتفاق میافتد چهطور میتوانم ببینیم و به وقایع پی ببرم. جواب بسیار است، ولی فهم و درک برای زمینیها محدود است و وقایع را با توجه به درک و فکر و اندیشه تو تعریف میکنم.
برای عبور از امواج اِتر مانع و محدودیت نیست و در و دیوار و اجسام که شما آنها را مانع برای عبور میدانید از عبور اشعه نامرئی و امواج اِتری جلوگیری نمیکند غیر از چشم و عصب بینایی و خواص محدود و ناقص شما، حواس دیگری هست که ارتعاشات مرئی اِتری را درک میکند. ایراد شما جز بیاطلاعی از اسرار طبیعت، حتی بیخبری از نیروهای خودتان علتی دیگر ندارد.
چرا باور ندارید که روح لطیف با همان فکر و اندیشه در جسم خاکی ولی مستقل، میتواند مناظر عالم را تماشا کرده و به تجربیات آن پی ببرد. بدانید آن علمیکه شما دارید و موجب نخوَت و غرور شماست، جز ادراک محدود از حواس ناقص چیز دیگری نیست.
بدانید ارتعاشاتی به نام نور، صوت، بو، طعم و... است که از راه حواس خمسه به مغز شما میرسد. حواس شما در این عالم سفلی فقط چند حرکت و تموج نسبی را
میتواند درک کند و از ادراک بقیه آثار که اندازه زیاد و تعداد آنها در فهم و عقل شما نمیگنجد، عاجز است.
حس شنوایی انسان به درک کلیه ارتعاشات صوتی و شنیدن همه آهنگها قادر نیست. وقتی این ارتعاشات خیلی کند و از چهل در ثانیه کمتر باشد، ضعیف و بسیار پست است که گوش آن را نمیشنود. هنگامی که این تموجات خیلی سریع و تند و بیش از 36 هزار در ثانیه باشد، صوت بسیار بلند و قوی است که باز گوش قادر به شنیدن آن نیست. ارتعاشات پایینتر و بالاتر از این دو حد برای خاکیان ناشنیدنی است، ولی برای موجودات دیگر شنیدنی است. درباره نور همین مطالب با قدری اختلاف جاری است. تفاوت رنگهای دلربا و مناظر در نتیجه ارتعاشات و تموجات است که عصب بینایی شما را متأثر میکند که آنها را ببیند. اگر این تموجات، کُند یعنی پایینتر از 458 ترلیون در ثانیه باشد، نورش ضعیف و در چشم شما نامرئی است و هرگاه تند باشد، یعنی بیش از 727 ترلیون در ثانیه باشد، باز عصب بینایی قادر به دیدن نیست؛ اما برای سایر مخلوقات مرئی است؛ بنابراین آنچه را که اعصاب گوش و چشم شما ادراک نمیکند، نمیشناسید و موجودیت آنها را منکر میشوید. چیزهای دیدنی و اسرار حیرتآور بسیار است، ولی تا از زندان تن و چاه ظلمانی هواهای نفسانی بیرون نیامدهاید، درک عجایب عالم آفرینش محال است و بس...
در مبحثی راجع به کلیه افعال و آثار و حیات در نتیجه فعل و انفعالات با سلولهای دماغی بشر، مطالبی گفته شد که صفرا از کبد و انسولین از لوزالمعده ترشح میشود؛ فکر هم از مغز تراوش مینماید، اما موقع مرگ مغز، فکر باقی و مستقل میماند و دیگر رابطهای با مغز ندارد.
سه عامل اصلی یعنی جسم و قالب فلکی و روح، موجودیت انسان است. بدن انسان مجموعهای از مولکولهای مادی متغیر است؛ بالعکس جسم فلکی غیر مادی (اِتری) سیال، رقیق، ظرف روح و جوهر روان است. روح مدرک وجودی متفکر است
و محیطی که در آن زیست میکند مادی نیست و با تغییر تدریجی بدن عوض نمیشود، زیرا خودش موجد این تغییر و تبدیل است. اگر به عقیده مادیون روح، غیرمستقل و فکر، تراوش مغز باشد، پس با تغییر دائمی سلولهای مغز، فکر و روح نیز تبدیل میشوند؛ در نتیجه انسان شخصیت خود را نمیشناسد و عمل فیزیکی و شیمیایی سلولهای مغز هر قدر دقیقتر باشد نمیتواند در هیچ امری قضاوت کند، حتی شعوری ندارد که بداند حاصل دو در دو چهار میشود.
اتصال روح به بدن به وسیله جسم فلکی است که پس از مرگ هم آن را نگاه میدارد. پس از خروج از حیات غبارآلود زمینی، قوه متفکره لحظاتی بین خاطره گذشته که به کلی محو نشده و حقیقتی که هنوز آن را کاملاً درک نکرده است، قرار دارد.
دوام این به نسبت زیادی یا کمی، بستگی به علاقه روح به فریبندگی حیات دنیوی دارد که فعلاً او را مهار کرده و مانع ارتقاء روحش بوده؛ همچنان که نوزاد خروج خود را از رحم حس نمیکند، انسان نیز جدا شدن روح را از کالبد درک نمینماید. مرگ ما تولد در حیات آسمانی است، مانند بدن که زایش در حیات زمینی است. جسم مادی از اجتماع مولکولها و اتمها تشکیل شده که به وسیله تنفس و تغذیه بلاانقطاع، نسوج سلولهای بدن را تجدید میکند.
جسم در ظرف چند ماه به کلی عوض شده و حتی یک اتم از آنچه بود وجود نخواهد داشت. این اتمها دائماً از جسمی به جسم دیگر در سفرند. آنچه انسان خاکی تنفس کرده و میخورد، هزاران بار پیش خورده و تنفس شده است؛ در واقع همه بازخورده یکدیگریم.
روح فلکی یا همزاد یا شعور باطن کجاست و چه وظایفی دارد؟
دوست ارزشمندم جناب دکتر «محمد ولی مقدم زنجانی» استاد دانشگاه آزاد تهران مقالهای به این حقیر ارائه کردند که به طور خلاصه عناوین مطالب آن از نظرتان میگذرد و بعد در مورد نظریهپردازی صحبت خواهد شد.
ضمیر ناخودآگاه دستگاهی مخفی و ناشناخته در درون ماست که از بدو تولد هر چه که ما میبینیم و میشنویم یا حس میکنیم یا هر فکری که از مغز ما عبور میکند، همه را مانند دستگاه فیلمبرداری ثبت و ضبط میکند. سلامتی یا بیماری، شهوات و تمایلات، تلاشها و کوششها، خواب دیدن، روشنبینی و خلاصه همه افکار و اعمال ما متأثر از سازمان ناخودآگاه ماست که همان شعور باطن است.
در واقع شعور باطن یا ناخودآگاه، نیروی عظیمی است که در اعماق روان ما مخفی بوده و حدود نود درصد حرکات و رفتار و گفتار و کردار ما را رهبری میکند.
لذا عقل و اراده ما تحت تأثیر عملکرد ناخودآگاه بوده و در اغلب مواقع، روان و شعور آگاه ما فرامین و تمایلات و خواستههای او یعنی شعور باطن را تأیید یا تصویب میکند.
فروید (1)اعتقاد داشت که زندگی بیرونی ما نسخهای بدلی از زندگانی درونی ما است. اعمال روزانه ما آیینهای است که در آن اندیشههای درونی ما آشکار میگردد. خبطها، بدیها، خوبیها، مهربانیها، شادیها، تلخیها و... همه علل روانی دارند که چگونگی آنها بر ما آشکار نیست.
وی همچنین معتقد بود که بیماریهای روانی معلول تراکم آزردگیهاست و برای درمان این نوع بیماریها باید در منشأ و تأثیرات گذشته شخص تحقیق شود، زیرا تخم اول آزردگیها در دوران کودکی کاشته میشود. اگر ما بخواهیم در زندگی بر خود مسلط باشیم و از آسایش فکری برخوردار باشیم و به اختلالات روانی دچار نشویم باید از کشمکش بین نهاد و خود بکاهیم و با تلقین، افکار و تمایلات نیک و مثبت فراخور را قویتر سازیم. هرگاه انرژی روانی و استعدادهای خود را صد در واحد به حساب آوریم، حدود نود درصد آن در قید و بندهای دنیای درون ما محبوس میباشند.
1) . فروید روانشناس و پزشک فراخود استاد در علم متافیزیک اتریشی است.
حال اگر ما بتوانیم وارد دنیای درون خود بشویم، قادر خواهیم شد در اعماق تاریک دنیای درون خود نفوذ کرده و نیروهای زنجیر شده را کشف و آزاد سازیم که البته این عمل از طریق هیپنوتیزم و ورزشهای مخصوص و ریاضت میسر خواهد بود. (1)
نظریه پرفسور رودلف آشتی نیر مبنی بر شعور باطن این است که اگر بدن انسان را به کره زمین تشبیه کنیم، شعور باطن قاره جدیدی است که فروید روانپزشک اتریشی آن را کشف کرد.
کشف این قاره جدید که به نام شعور باطن یا ناخودآگاه است به چه درد میخورد و چهقدر ارزش دارد؟
ارزش این قاره به نام شعور باطن زیاد است که با وصف زبان میسر نیست. عظمت و شکوه آن ارزشمندترین شیء جهان هستی است که به هیچوجه به وصف نمیآید.
حالا با هم قدم به قدم در این قاره اسرارآمیز ارزشمند در دنیای درون آدمی پیش خواهیم رفت. انرژی روانی و فکری شما صد واحد است، ولی شاید بیش از نود واحد آن در قید و بندهای دنیای درون شما محبوس هستند و شما هر قدر در این سرزمین به نام دنیای درون، پیش بروید یکایک زندانها را در اعماق تاریکی دنیای درون یافته و نیروهای زنجیر شده خود را از زندانها آزاد خواهید کرد؛ در نتیجه استعداد جسمی، روانی و فکری شما به طور اعجازانگیز فزونی خواهد یافت.
با پی بردن به اسرار درون اگر بگوییم عقل و اراده کهنه شده است یا عقل و اراده شکست خورده است، سخنی به گزاف نگفتهایم، زیرا آنقدرها هم که تصور میشد عقل و اراده و منطق در سرنوشت، اعمال، رفتار و فعالیت بشر مؤثر نبوده است، زیرا نیرو و عامل دیگری در اعماق درون بشر بوده که قدرت آن در فرمان دادن به اعمال و رفتار بشر خیلی قویتر از عقل و اراده و منطق بوده است.
دانشمندان از زمانهای بسیار قدیم تا بدو پیدایش اسرار دنیای درون، یعنی اسرار
1) . در صفحههای قبل راجع به ورزشهای یوگا و ریاضت و تمرینهای لازم، توضیح داده شد که سه عضو خفته در بدن ما که بدون استفاده است را میتوان از طریق ورزش و ممارست یا هیپنوتیزم بیدار کرد.
شعور باطن یا همان ضمیر ناخودآگاه، انسان را موجودی عاقل و منطقی تصور میکردند، در حالیکه امروزه روانکاوان معتقدند که بر خلاف تصور و عقاید فلاسفه قدیم نظیر سقراط، افلاطون و ارسطو انسان موجودی احساسی است و عقل و منطق خیلی کم در زندگی او دخالت دارد.
هم اکنون شما شاید تصور کنید که هر کاری که بشر میکند از روی عقل و اراده و سنجیده است؛ با این حساب افراد حسود، دزد، دروغگو، خودخواه، عوام فریب، کلاهبردار، دورو، کینهتوز، لاقید، تنبل، اغفالگر، ریاکار، منحرفین جنسی و... مقصر و مسئول هستند، در حالی که طبق نظریه جدید روانکاوی این قبیل اشخاص مقصر و مسئول نیستند، بلکه افرادی هستند که مبتلا به بیماریهای روانی میباشند.
گرچه فلاسفه قدیم نظیر سقراط و به خصوص افلاطون، به طور غیرمستقیم اشاراتی در مورد ضمیر ناخودآگاه دارند، ولی آن نظریات اولاً کامل و قطعی نبوده اند، ثانیاً عقیده نداشتند که ضمیر باطن نیرومندتر از عقل و فکر و اراده، یعنی خودآگاهی باشد.
شعور باطن انسان که گوشه دوری از بدن جا گرفته، همه چیز را میداند و آگاه است، ولی دانستنیهای خود را به شعور ظاهر، یعنی مغز، نمیتواند منتقل کند، چون شعور ظاهر یا مغز دارای معلومات محدود و مختصر و در تلاش برای کسب علم بیشتری است و چون میداند که این علم و آگاهی در شعور باطن میباشد، سعی میکند چیزی از این وقایع را از شعور باطن کسب کند، ولی شعور باطن امتناع میکند، چون ظرفیت آن را در مغز نمیبیند و نمیتواند یا اجازه ندارد دانستنیهای خود را که جزء اسرار است، به او بگوید. چرا؟
ما تا وقتی که نفهمیم چرا جهان به وجود آمده و همواره وجود خواهد داشت، درنخواهیم یافت که آیا جهان همواره خواهد بود یا موقتی است؟ آنچه باعث حیرت و نادانی ما در این جهان بیپایان شده، همین «چرا» است که باید دانست. واژه «چرا» هم مثل عقل و فهم و... را ما وضع کردهایم، اما این واژه برای جهان و خدا مفهومیندارد.
آه خداوندا! علت این التهاب درونی و کنجکاوی چیست؟ تو آفریننده احساس بشر و همه چیز هستی. بین قلب و چشم چه ارتباطیست که هر چه او میبیند قلب به تپش میافتد؟ سرمنشأ این همه اسرار کجاست؟ آیا این جاذبه مقدس را برای دوام هستی آفریدهای؟
باید اذعان کرد بشر هرگز به راز آفرینش و فلسفه خلقت پی نخواهد برد و هرچه کاوش کند، به همان اندازه در گرداب اسرار فرو خواهد رفت. پس چه باید کرد؟ باید به خودش پناه برد و از منبع فروزان عشقش مدد بگیرد.
به دریا نگریستم، آرام و باشکوه بود و عظمت خاصی داشت. خورشید کمکم از افق بالا میآمد و انوار زرّین خود را بر روی امواج معتدل و ملایم آب میلرزاند. نسیم روانبخش در سطح آب و ساحل میوزید. سکوت عمیقی را در درونم که حاکی از حیرت و تعجب و عجز بود، احساس میکردم. نوعی حرارت و هیجان مجهول در تمام عروق و اعصاب خود احساس مینمودم. قلبم از حیرت نزدیک بود که از حرکت بازایستد.
همه وجودم دستخوش انقلاب روحی خاصی شده بود که نمیتوان آن را بیان کرد، زیرا الفاظ ناقل معانی نیستند.
آتش نامحسوسی در درونم زبانه میکشید و تار و پودم را در لهیب خود میسوزاند. برای نخستین بار استنباط کردم نه تنها اضطرابی از مرگ ندارم، بلکه اشتیاق و کشش مجهولی تمام ارکان وجودم را فراگرفته، اعصابم آماج اشعه مرموزی قرار گرفته بود. این اشعه جز شوق دیدار چیز دیگری نبود. در این هنگام بیاختیار قطرات اشک همچون ژالههای بهاری بر رخسارم چکید. آه خدایا! این چه آتش نهانی است که در درونم افروخته شده؟ آیا این شعلهها در درونم بوده، ولی بهانهای برای شعله ور شدن نداشتهاند؟ چگونه به وجود آمده نمیدانم. چه میگویم، چه دریافتم، همین قدر احساس غیرقابل توصیفی دارم که تعریفش با زبان و قلم میسر نیست.
هوش و عقل بشر جزء امتیازات او و پسندیده است. در این صورت چگونه شخصی را
که همیشه مشغول جستوجو است و همه چیز را با ترازوی عقل میسنجد و تا عقل او چیزی را قبول نکند بدان ایمان نمیآورد، به مراتب پستتر از آن نادان میدانید که کورکورانه هر افسانه و مو هومیرا میپذیرد و بدان ایمان میآورد.
خواهید گفت که این شخص که مشغول تفحص است و همه چیز را با ترازوی عقل میسنجد، نظیر آن شخص نادان از اسرار جهان و خدا چیزی را درنیافته است، ولی کدام پسندیده است: تحقیق کردن یا کورکورانه زیستن؟
«روبرت میلیکان» از دانشمندان فیزیک و بزرگترین اندیشمند عصر حاضر درباره اسرار جهان هستی میگوید: من و جینز که وی نیز از بزرگان دانش فلکی عصر حاضر است، میگوییم: تنها چیزی که مورد اطمینان ماست، این است که هیچ یک از ما دو تن در خصوص اسرار جهان چیزی نمیدانیم و چیزی به دست نیاوردهایم. پس از سالها مطالعه و تحقیق تنها پیشرفتی که در حل اسرار دنیا نصیب ما شده این است که یقین کردهایم که قادر به حل اسرار جهان نیستیم. فایده این موفقیت منفی این است که اگر شاهراه را پیدا نکردهایم، در عوض جاده فرعی را با شاهراه اشتباه نخواهیم کرد.
پرفسور «ریموند» در کتاب خود به نام زندگی پس از زندگی که از پرفروشترین کتابهاست، نشان داده روح بعضی از بیماران که عمل جراحی شده بودند، موقتاً از جسم آنها خارج شده است، به نحوی که خود شاهد کار پزشکان بوده و حتی در آن لحظات به منزل و نزدیکان خود سر زده و از حال آنها باخبر شده و پس از بازگشت به جسم و بهبود یافتن عین وقایع را تعریف کردهاند.
این آزمایشها در غرب آمریکا هم توسط پزشکان مختلف مثل دکتر «ملوین موریس» فوق تخصص در انواع جراحی و برنده جایزه خدمات ملی آمریکا نیز تکرار شده و بالاخره در سال 1981 دکتر «جورج آندرسین» کتاب معروف و پرفروش خود را با عنوان ما نمیمیریم منتشر کرد که در آن بر اساس پدیدههای علمی و تجربی نشان داده است که مرگ جسم، پایان موجودیت انسان نیست.
در سال 1984 کتابی با عنوان زندگی متوالی به قلم «سیلویا کراسنتون» افقی جدید در بقای روح مورد توجه همگان قرار گرفت. این انتشارات نه تنها ترس و واهمه از مرگ را در افراد کاهش داد، بلکه بیداری جدیدی در مورد هدف خلقت و وظیفه انسان در این دنیا را به زینت قلم آراسته است. این کتاب ترس و واهمه از مرگ را بیاساس خوانده است.
این واقعه شنیدنی و خواندنی از مؤسسهای است که از حدود نیم قرن به این طرف تجربه قابل قبول به دست آورده و کوچکترین تردیدی در این مورد وجود ندارد. این مؤسسه چهل جلد کتاب در هر شش ماه منتشر میکند.
قبل از تعریف واقعه باید اذعان کرد به قول اساتید این علم، در هیچ کشوری مسئله ارتباط با ارواح و مکالمه با آنها به اندازه انگلستان طرفدار ندارد. گرچه در فرانسه و آلمان و ایتالیا نیز مجامعی وجود دارد، لیکن این مجامع غالباً از هدف اصلی خود که صحبت با ارواح باشد، عدول کرده و در عوض به تحقیقات معرفت الروح و عصبی و غیره پرداختهاند؛ حال آن که مجتمع مکالمه با ارواح انگلستان که مرکز آن در لندن میباشد، به هدف خود وفادار مانده و امروز نیز مثل گذشته سعی میکند که با ارواح توسط مدیومها رابطه برقرار کند.
برای اینکه موضوع برای خوانندگان کاملاً روشن شود و نیز به مدعیانی که عقیده دارند مکالمه بین اشخاص زنده است نه بین مرده و زنده، باید گفت این ارتباط و مکالمه همان شعور باطنی اشخاص زنده است که با یکدیگر مکالمه و موضوعی را از یک نفر به شخص دیگر منتقل میکنند.
برای رد این تفکر اساتید و صاحب نظران با تجربه مجتمع ارتباط با اموات واقعهای عجیب و شنیدنی را تجربه کرده و در اختیار مشتاقان و کنجکاوان مسئله مورد بحث قرار دادهاند که با مآخذ و منابع معتبر ذیلاً شرح داده میشود.
این موضوع حکایت نیست، بلکه واقعیت محض است که توسط محققان و استادان
این امر انجام شده است. این واقعه جدید که اخیراً در انگلستان اتفاق افتاده و در چهلمین جلد کتاب ماهیانه مجتمع ارتباط با اموات نوشته شده، حیرت و تعجب خود مسئولان را فراهم آورده که از نظر خوانندگان عزیز میگذرد.
یکی از اساتید این مجتمع به نام دکتر «دریتون توماس» شخصاً در رأس این واقعه بوده و بیش از صد بار با ارواح شخصاً توسط مدیوم خود خانم «لئونارد» در لندن مکالمه کرده و در این مورد کتابی با عنوان زندگی بعد از مرگ را تألیف کرده که یکی از پرفروشترین کتابهای مؤسسه میباشد که مطالب مهم و خلاصه شده آن را بیان میکنیم.
در سپتامبر سال 1967 میلادی دکتر دریتون توماس نامهای دریافت میکند که نویسنده نامه «هاچ» میباشد. این شخص در شهری نزدیک لندن به نام نلسون زندگی میکند.
وی نوشته است: آشنایی من با شما فقط از طریق کتاب زندگی بعد از مرگ شما انجام شد. من در این شهر با دخترخواندهام که شوهرش فوت کرده و با پسر کوچک او که طفلی باهوش و دوستداشتنی بود، زندگی میکردیم، ولی افسوس که این طفل کوچک که من به شدت به او علاقه داشتم، بر اثر حصبه درگذشت.
اینک از شما تقاضا میکنم که در صورت امکان به وسیله یکی از مدیومهایی که شما در کتاب خودتان ذکر کردهاید با روح این طفل مربوط شوم.
هاچ در همین نامه مختصر، مشخصات کلی طفل را داده و منتظر نتیجه میماند. آقای دریتون توماس بعد از دریافت این نامه با اینکه زیاد اطمینان نداشت که بتواند برای هاچ کاری انجام دهد، برای همین قضیه را با خانم لئونارد (مدیوم) در میان میگذارد و نامه و مشخصات این پسر ده ساله را هم به او میدهد و خواهش میکند که اگر میتواند به این خانواده کمکی کند.
مدیوم خانم لئونارد در میان ارواح دوستی به نام «فِدا» داشت. در عالم خواب مغناطیسی از دوست خود میپرسد که آیا ممکن است در عالم ارواح یک کودک ده
ساله به نام ترولو پیدا کند؟
فدا (رابط مدیوم در عالم ارواح) پس از قدری تفحص میگوید: بله، چنین کودک ده سالهای بین ارواح است، ولی نامش ترولو نیست تولو است (اسم واقعی طفل تولو بوده و خانم لئونارد به اشتباه ترولو گفته بود که فدا دوست روحی خانم لئو آن را بدون شناخت قبلی اصلاح کرد). با این وصف با اینکه دکتر دریتوس توماس و خانم لئونارد اسم کودک را اشتباه خوانده بودند، فدا در دنیای دیگر او را پیدا میکند و اسم اصلی او را به مدیوم میگوید و حتی در خصوص خانواده او صحبت میکند و راجع به وضع مزاجی کودک و غدههای گلوی او اطلاعاتی به آنها میدهد.
در جلسه دوم و سوم علاوه بر فدا دو روح دیگر هم حاضر میشوند و در خصوص آن کودک و پدر و مادر او صحبت میکنند. از همه مهمتر صحبتهایی است که روح تولو میکند و از دنیای دیگر بادقت درباره بازیهای خود و رفقایی که داشته و معلمی که به او درس داده سخن میگوید و حتی محل قبر خود را نشان میدهد، در حالی که نه دکتر دریتوس توماس نه خانم لئونارد و نه رابط روحی فدا کوچکترین اطلاعاتی درباره قبر او نداشتند.
طفل ده ساله به قدری با دقت مناظر اطراف خانه خود را که در آن زندگی میکرده و نشانه قبرستان خود را برای مدیوم مجسم مینماید که مایه حیرت و تعجب آنها میشود. بلافاصله پس از پایان جلسه، دریتوس توماس همراه خانم لئونارد به ناچار برای روشن شدن قضیه با همان نشانی که طفل داده بود، به منزلهاچ میروند و با هاچ و مادر آن کودک ملاقات میکنند. با اینکه قبلاً کوچکترین آشنایی با آن خانواده نداشتند، همه نشانههایی که روح طفل داده بود با خصوصیات مادرش مطابقت داشت بدون حتی یک نقطه اشتباه.
البته اینطور حوادث تاکنون اتفاق افتاده و اهل فن این علم با بررسیهای دقیق ثابت کردهاند روح بقای خود را با راههای مختلف ثابت کرده است. این قضیه چه ارتباطی با ضمیر ناخودآگاه دارد؟ آیا ضمیر ناخودآگاه مناظر خانه و قبرستان طفل را
برای دریتون توماس توصیف کرده بود یا ضمیر ناخوآگاه هاچ و مادر طفل که در حومه لندن زندگی میکنند، منظره خانه و نشانه قبرستان را برای مدیوم خانم لئونارد توصیف نموده است؟
در جلسه چهارم، فدا گفت: این کودک قبل از اینکه مبتلا به حصبه شود، به مرض گلویی مبتلا بوده که مزاج او را ضعیف کرده، در نتیجه وی را برای ابتلا به حصبه آماده کرده است.
دکتر دریتون توماس این قضایا را باهاچ و مادر طفل در میان میگذارد. آنها با تعجب و حیرت تأیید میکنند که تولو مدتی قبل از مرگ خود مبتلا به مرض لوزتین شده و لوزههای گلوی او ورم کرده بود و بالاخره با عمل جراحی، لوزتین او را بیرون آوردیم.
روح کودک مطالبی را اظهار کرده که هیچ یک از سکنه آن شهر بلکه آن کشور و اقوام و نزدیکان طفل از آن اطلاع نداشتند، حتی هاچ و مادرش از قضیهای که تعریف میشود کاملاً بیاطلاع بودند.
در جلسه پنجم و ششم مکالمه با ارواح که گروه مجتمع ارتباط روح انگلستان تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته بودند، مجدداً با روح کودک رابطه برقرار میکنند. یک روح راهنمای کودک که هیچ نسبتی با کودک و خانواده او نداشته ناگهان در ارتباط میگوید: لوله... لوله.
دریتوس توماس از شنیدن کلمه لوله خیلی حیرت کرد و از مدیوم خود مادام لئونارد که در حالت مخصوص بود، خواهش کرد که به طور جدی تحقیق کند که منظور روح از کلمه لوله چیست؟
در اثر اصرار و تقاضای متوالی مدیوم، بالاخره جواب داده میشود که علت ابتلای کودک به مرض حصبه لوله میباشد.
مجدداً دریتوس توماس نامهای به هاچ نوشت و از او پرسید: از عالم ارواح گفته شده که علت مبتلا شدن کودک به حصبه، لوله بوده است. آیا صحت دارد یا نه؟
هاچ در پاسخ نوشت که هیچ اطلاعی نداریم و اصلاً من و مادرش نمیتوانیم بفهمیم مقصود روح از کلمه لوله چیست؟
در جلسه بعدی دکتر دریتوس توماس بار دیگر مدیوم را تحت فشار قرار داده و از روح کودک مستقیماً درباره لوله توضیح می خواهد. با پافشاری توماس، روح تولو اطلاع داد که مقصود از لوله، لوله آبی است که در نیم کیلومتری خانه ما در یک غار که من و دوستم ژاک آن جا میرفتیم و بازی تارزان میکردیم و در جنگل حادثهجویی میکردیم، وجود داشت. گاهی که من احساس تشنگی میکردم از آب آن لوله میخوردم و...
دریتوس توماس بعد از دریافت این جواب هیچ اطلاعی به هاچ نداد تا توضیحات دیگر از روح کودک بخواهد. مقصود او از اطلاع ندادن به اولیای کودک آن بود که اطمینان کند هر مطلبی که راجع به نشان و محل لوله از دنیای دیگر میآید از دهان کودک خارج شده است نه از شعور باطنی اولیای طفل. روح کودک از دنیای دیگر بادقت نشانی محل و لوله را به دریتوس توماس توسط مدیوم داد. دریتوس توماس به همراه مادام لئونارد بدون اطلاع اولیای طفل مسافرتی به آن محل کرده و دانست که آن غار نیست، بلکه محلی است که سابقاً برای بیرون آوردن سنگ معدن از دامنه تپه حفر شده بود و لوله هم عبارت از یک لوله فلزی است که برای بیرون آوردن زهکشی آبهای معدن در آنجا نصب شده است.
پس از پیدا کردن و مشاهده آن که کاملاً با گفتههای کودک مطابقت میکرد، به سراغ اولیای کودک میروند و آنچه را که از روح کودک شنیده و شخصاً هم دیده و بازرسی کرده بودند، برای اولیای کودک توضیح میدهند. اولیای کودک از این موضوع در شگفت میشوند، زیرا اصلاً نه از آن حفره بزرگ و نه از آن لوله اطلاع داشتند و نمیدانستند که کودک در زمان حیات خود از آب آلوده لوله نوشیده و به مرض حصبه دچار شده است.
آب لوله را برای تجزیه به آزمایشگاه اتحادیه پزشکان در انگلستان فرستادند. آزمایشگاه بعد از آزمایشهای متعدد نوشت:
«هر کس از این آب بنوشد اعم از کودک یا بالغ، به امراض عفونی ناشی از ویروس خطرناک موجود در این آب ارسالی مبتلا میشود.»
دریتوس توماس سراغ دوست طفل به نام ژاک را که روح تولو به آن اشاره کرده و همبازی او بود را گرفت. پس از ملاقات با ژاک، او تأیید کرد که یک روز در میان، بعد از خروج از مدرسه به اتفاق تولو به آن غار میرفتیم و در آنجا تارزان بازی میکردیم. تولو چند بار از آن آب خورد و من تصور نمیکردم بر اثر خوردن آب لوله او مریض میشود و میمیرد. او شروع به گریه کرد و اطرافیان بسیار متأثر شدند.
هیچ یک از موجودات زنده این جهان از علت مسمومیت تولو و ابتلای او به مرض حصبه اطلاع نداشتند که بتوانند بدون اراده خویش به وسیله شعور باطنی (1)که اختیارش در دست ما نیست و در دست خودش میباشد، به آن آگاه باشند و این موضوع را به اشخاص زنده دیگر افشا کنند.
بنابراین ناچار باید قبول کرد که این مطلب از دنیای دیگر و از عالم ارواح آمده است و باز ممکن است مدعیان و منکرین دیرباور بگویند که شاید از طریق شعور باطن ژاک دوست تولو به این مطلب پی بردند، آن وقت به مشکلات زیادی برخورد میکنیم و لازمهاش این است که دکتر دریتوس توماس با کمک مدیوم با شعور باطنی خود به سراغ شعور باطنی ژاک رفته، از او سؤالاتی کرده باشند و ژاک بدون اطلاع خویش با شعور باطنی خود به آنها جوابهایی داده باشد. تازه اگر این فرض تقریباً محال را بپذیریم، موضوع مسمومیت طفل مرده به میان میآید، زیرا ژاک به هیچ وجه نمیدانست که مرض دوستش ناشی از آشامیدن آب آلوده لوله بوده است.
1) . به ظن قوی ما نمی توانیم به زبان شعور باطن خودمان آشنا شویم و بفهمیم که او چه میگوید، اما اگر امکان پذیر بود آن وقت به اسرار خواب و سایر اسرار مجهول حیات پی میبردیم. آیا در این جهان کسی بوده است که بتواند زبان شعور باطن خود را بفهمد؟ جواب منفی است زیرا مغز محدود انسان نمی تواند از آن حدود تجاوز کند و اگر از آن حدود تجاوز کرد، دیگر انسان نیست و مبدل به همان اسرار میشود. مولانا میفرماید: آنچه اندر وهم ناید آن شوم.
دکتر دریتون توماس در کتاب خود اعتراف میکند که در تاریخچه ارتباط با ارواح این مجتمع، قریب نیم قرن است هیچ واقعهای را عجیبتر و بهتانگیزتر از این واقعه تجربه نکرده است، زیرا این قضیه برخلاف موارد دیگر صدایی از عالم دیگر میآید که مربوط به اشخاص زنده نیست و ما را از یک حقیقت بزرگ آگاه میکند. گرچه این واقعه به طور کلی اعضای مربوط به مکالمه ارواح را در یازده جلسه خسته کرد، ولی یک واقعیت بزرگ را درک کردم. بدون شک و تردید باید اذعان کرد روح بقا دارد و میتواند ما را در بعضی از مسائل دنیوی اعم از پزشکی، ریاضی و سایر علوم دیگر راهنمایی کند، زیرا آنها چیزهایی میدانند که ما نمیدانیم.
حال هر کسی میتواند طبق سلیقه و قضاوت خود هر طور که مایل است از این موضوع نتیجه بگیرد.
باید همواره به یاد اموات باشیم و از آنها برای حل مشکلات زندگی خود کمک بخواهیم.
در پایان، این نکته مهم یادآور میشود که وظیفه نگارنده، گردآوری و تدوین نوشتههای بزرگان اهل فن و روشن بینان علوم مورد بحث است و دیگر کاری به تحلیل و تجزیه و اظهارنظر درباره چگونگی تجربیات و بیانات محققان را ندارد که کدام مطلب مستند و کدام افسانه است و هیچگونه تعصبی درباره نوشتهها ندارد (چون از دل برخاسته است، لاجرم بر دل نشیند).
از طرفی بنده همه گفتههای بزرگان اهل معنی و تجربه اظهارات از رفت و بازگشت اشخاص عادی از عالم کما را باور دارم و به آنها معتقد هستم، ولی اگر دلایلی بخواهید، عاجز از توضیح آن هستم. از طرفی هر نگارنده همواره در مورد پیدایش یک موضوع نشان میطلبد و آن گاه مأخذ را نیز مینگارد و تقدیم به طالبان و حقیقتجویان مینماید.
اندکی بود آن چه آمد در بیان بیش از این را از درون خود بخوان
اینک با عذر از اطاله کلام، اگر در سیاق عبارت بر حسب عادت حشوی به نظر آمد
یا در فصاحت و بلاغت آن ضعفی باشد با بزرگواری خود از عیبجویی چشم پوشیده ولی از هدف اصلی هرگز چشم نپوشید و همواره حقیقتجو باشید زیرا فرمودهاند: «جوینده یابنده است».
به امید حق تعالی
بی مقدار: مقصود اقتصاد
17/3/1389
برگرفته از کتاب از جنین تا جنان، اثر میر قطبالدین محمد عنقا و تصویرهایی از تجسد روح توسط استادان فن از کتاب انسان روح است نه جسد، تألیفِ دکتر رئوف عبیدی
دستور اعمال مغناطیسی، احضار ارواح، نمو نیروهای باطنی، تقویت اراده، تصرف از نزدیک و دور، طرز ریاضات هندی، و منشأ کشف، کرامات و خوارق عادات و شفای بیماران
قبل از هر چیز تمرین، فراگیر باید عشق، صبر، حوصله و امید داشته باشد و بعد دستور حضوری استاد، مکمّل عوامل مؤثر در پیشرفت هستند.
از شرایط ویژهی «احضار ارواح»، خلوت بودن مکان و فارغ بودن مغز انسان از افکار پراکنده است. همچنین معده باید خالی باشد و از هر نظر آسودهخاطر باشد. عامل و حضار میل مفرط و عشق به کار داشته باشند. و نیز عزم ثابت، صبر و حوصله داشته باشند و بیاضطراب و عجله، اقدام کنند. به ارواح احترام بگذارند و باطناً به خداوند پناه بجویند. مدت تمرین پانزده دقیقه در هر شبانه روز است (مدت این تمرین از یک ماه الی شش ماه به نسبت اختلاف مردم است و بهندرت افراد بااستعداد در جلسات اول با روح مربوط میشوند).
دستور اول: با چند نفر دوست و همفکر یا خانواده خود، دور یک میز چوبی سه پایه بنشیند و کف دستهای خود را با انگشتها از یکدیگر باز کنید؛ بدون تکیه و فشار روی میز طوری بگذارید که انگشت کوچک دست راست شما با انگشت کوچک
دست چپ شخص دیگر (کسیکه در طرف راست شما نشسته) مماس گردد. همچنین انگشت کوچک دست چپ شما انگشت کوچک دست راست دوست شما (از طرف چپ) را لمس کند و مانند این ارتباط بین دستهای سایر افراد دور میز باشد؛ سپس همه متوجه حضور یک روح باشید و فاتحه بخوانید و عامل (از بین جالسین دور میز، یکی که باصفاتر و باسابقهتر است عامل و طرف صحبت با روح شود) از روح بخواهد که تا وقت حاضر شد، حضور خود را با حرکت دادن میز اعلام کند. ظرف پانزده دقیقه اگر اعلام کرد؛ بعد از سپاسگزاری از او بخواهید روح یکی از دوستان یا اقوام از دنیا رفتهی شما را پای میز دعوت کند. همینکه روح منظور، حضور یافت، با قرائت حروف تهجی با روح مکالمه کنید و طبق آن جواب سؤال خود را بگیرید؛ مثلاً عامل، حروف تهجی و ترجیحاً ابجد هوز را با صدای گرم و واضح بخواند و از روح بخواهد که به هر حرفی از حروف جواب که در یکی از قطعات ابجد بود و قرائت شد یک یا دو پایه میز از زمین بلند کند (برای نویسنده تمام میز از زمین بلند شد و به سقف اتاق رسید که در جزوهی حکایات شرح آن را نوشتم و شاید برای کمتر کسی چنین شده باشد) همینطور، یکی یکی حروف منظور را یادداشت کنید (اگر صفحهی میز گرد و گردنده است صفحهی اول را بچرخاند)؛ سپس حروف مقطعه را پهلوی یکدیگر بنویسید تا جواب سؤالتان را بگیرید. اوایل امر ممکن است جواب مبهم و حروف نامرتب باشد، ولی بهتدریج بهتر خواهد شد.
دستور دوم: حروف تهجی را با خط خوانا روی صفحه کاغذی بهنحو نیمدایره بنویسید و روی میز نصب کنید. بعد فنجانی را وارونه کنید و وسط میز، مقابل نیم دایره بگذارید. سپس سرانگشتِ سبابهی دست راست را بهآرامی و بدون فشار در ته فنجان قرار دهید و با توجه تام و تمرکز فکر تا یک ربعِ ساعت منتظر بمانید تا فنجان بهحرکت افتد و دستهی فنجان، مقابل هر حرفی که روی کاغذ نوشتهاید، واقع شود آن حرف را یادداشت نمایید که جواب شماست. حضار توجه عمیق خود را باید به روحی صالح متوجه و متمرکز سازند؛ وقتی حاضر شد نامش را به همین وسیله بپرسد و از
پرسش امر مادی و اسرار مردم و ضرر رساندن به دیگران باید بپرهیزند؛ زیرا در ابتدای امر غالباً ارواح پست و ولگرد برای استهزاء اشخاص تازهکار، با حرفهای بیهوده شما را زحمت میدهند و از اسرار اطلاعی ندارند؛ اما بهتدریج که سطح فکر و درجهی روحانیت عاملان ارتقا یافت، به همان نسبت با ارواح عالیه مربوط میشوند و مطالب مهمتری کشف خواهد شد، اگر ظرف پانزده دقیقه نتیجه حاصل نشد، باید عمل را قطع و به روز دیگر موکول نمود.
دستور سوم: چون دستورهای ابتدایی طولانی و پرزحمت میباشند، ارواح صالح راهنمایی کردهاند که یک قطعه چوب سه گوشه انتخاب کرده که در هر کدام آن یک پایه و در هر پایه چرخ کوچکی تعبیه شده باشد. (ساخت فرنگ است که نامش پلانشه میباشد. نوک یک زاویهی آن، چوب مثلث جای مداد تعبیه شده است و در دو پایهی دیگر از زیر ساچمه گذاشتهاند که بهسهولت بهتمام جهات میچرخد) مداد را به یکی از پایههای آن نصب کنند؛ طوریکه نوک مداد روی کاغذ سفید باشد. شخص عامل یا یکی از افراد که استعداد مدیومیته (ارتباط با ارواح) بیشتر دارند، دست خود را آهسته روی پلانشه بنهد و آن را در اختیار روح گذارد تا بنویسد. با کمی توجه و تمرکز، روحی که حضور یافته باشد، دست مدیوم، پلانشه و مداد را بهاختیار خود میگیرد و شروع بهنوشتن حروف عبارات حتی مسائل و مطالب مهم میکند. معروف است که بهاین شیوه کتابها نوشته شده است. (رفیقی داشتم بهنام الکساندر که میگفت: در کتب تاریخی ملت ما آمده که کشیشی فوت کرد و کتابی که مینوشت، نیمه تمام ماند. بعد از فوتش که با روح او ارتباط برقرار کردند، بقیهی مطالب آن کتاب بهدست مدیوم نوشته شد و عجیب آن است که هم خطش و هم طرز انشا، شبیه کشیش مرحوم بود؛ حتی لغاتی که کشیش در زمان حیات غلط مینوشت، با دست مدیوم هم آن لغات همچنان غلط نوشته میشد!)
دستور چهارم: یک صفحه کاغذ روی میز گذاشته شود، بعد مدیوم، مداد در دست بگیرد، مثل کسیکه مشغول تحریر است، دست و مداد را روی کاغذ، آزادانه رها کند و
در نتیجهی مراقبه و بهخود فرو رفتن، روح بر او چیره میشود و بدون دخالت مدیوم (وسیط) مداد شروع میکند به نوشتن مطالبی بهزبانهای مختلف که گاهی مدیوم با آن زبانها بیگانه است؛ همچنین روح با دست مدیوم نقاشی میکند که وسیط کاملاً از کسیدن آن ناتوان است.
دستور پنجم: صفحهی کاغذ را با مداد درون جعبه بگذاید و در آن را ببندید. فقط مدیوم، دست خود را روی آن جعبه بگذارد؛ بعد از مدت کوتاهی نوشته یا نقاشی خود بهخود انجام گرفته را از جعبه بیرون خواهید آورد.
دستور ششم: اشباح، نورها، صور و دستهای نورانی انسانی ظاهر میشود؛ بهطوری که بعضی علمای مادی شخصاً دیده و تصدیق کردهاند. گاهی آن تا آنجا تجسم مییابد که میتوان آن را لمس نمود. این قسمت در اتاق سیاه (شامبر نوار) و شرایط دیگری انجام میشود که یکی از آنها خوابِ عمیقِ مغناطیسیِ مدیوم و صفحاتِ منیزیوم است.
تمرین 1: صبح بعد از برخاستن از خواب، مقداری آب سرد و پاک استنشاق کنید؛ این کار تا ظهر، مغز را تر و تازه نگاه میدارد و از سرماخوردگی پیشگیری میکند و برای بدن بسیار سودمند است. طرز اجرای این دستور اینگونه است که بینی را در ظرف آب داخل کنید و آب را بالا بکشید تا به حلق برسد. منظور از اجرای این دستور حفظ سلامتی و طول عمر است (حداقل 150 سال).
تمرین 2: عقل قوهی پر فیض و کارگزار است. وقتی از اوهام فارغ باشد، متوجه عالم قدس و خیر محض میشود از حبس شدن نیرو در جسم مصون میماند. در ابتدا باید اعصاب تطهیر شود. و برای اجرای این دستور، انگشت ابهام را به سوراخ راست بینی بگذارید، از سوراخ چپ بینی، هوای پاک با تمام قدرت استنشاق کنند؛ وقتی ریه از هوا پر شد، انگشت سبابه را به سوراخ چپ محکم بنهید سپس ابهام را از سوراخ
راست بینی بردارید، هوای داخل ریه را با سرعت بیرون کنید. چنانچه این عمل سه الی پنج بار در شبانهروز در نصف شب یا طلوع فجر بهمدت پانزده روز یا یک ماه انجام شود، اعصاب پاک و قوی میشود و به انسان شخصیت دیگری خواهد بخشید. صبر و مداومت در این کار، در ماههای اول انسان به مقامی از پاکی مغز میرساند که میتواند افکار دیگری را بفهمد و میتواند اصوات را از فاصلههای دور بشنود. وقتی حواس را جمع و متمرکز کند، و این حالات موجب نشاط و تمایل بسیار بهسوی تعالی و اجتهاد خواهد شد. وقتی از این تمرینها آثار ثابتی مشاهده شد، بقیهی دستورها را هم با نهایت امید و ایمان بهکار ببندند و بر خوارق عادات بیشتری قادر شوند.
تمرین 3: تمام فکر خود را تا نهایت توان، به نوک بینی متوجه کنید و چند دقیقه به همین حالت بمانید. مدتی پیدرپی این دستور را اجرا کنید اما طول زمان هر دفعه زیادتر از زمان قبل باشد. بعد از مدتی که خوب اجرا کردید، بوهای پاک و خوب از دور میشنوید. فایدهی این تمرین پاک شدن مشاعر است بدون آنکه به شیئی طبیعی اتصال داشته باشد. باید بدانید که این سه تمرین فقط مقدمات کار است.
تمرین 4: وقتی توانستید حواس و قوای خود را جمع کنید، مسلماً فهم، شعور و ادراک خاصی که قبلاً مانند آن را نداشتید، در وجودتان پیدا میشود که عقل شما نشاط و راهی برای فهم مسائل مییابد و انسانی دیگر میشوید. مثلاً در چنین حال تمرکز، اگر فکر خود را به اطراف زبان متوجه سازید، صداهای غریبی میشنوید که خطاب بهشما حرف میزند و نیز وقتی متوجه نوک بینی شوید، رایحههایی را میبویید و هنگامی که متوجه اطراف زبانتان شوید، حس میکنید چیزی به زبان متصل شده است؛ وقتی به سقف دهان و حلقوم متوجه شوید، اشکالی بهنظرتان خواهد رسید که دیگران از دیدن آن عاجزند.
تمرین 5: تصور کنید نوری را که تاریکی در آن اثری ندارد، از عروق قلب و متفرعات آن شروع میشود و از عصب مرکزی و ستون فقرات عبور میکند. در همین حال، نفس را به درون ریه بکشید و بعد بیرون دهید، سپس تصور کنید تمام عروق
تغییر کرده و طوری نورانی شدهاند که اطراف خود را روشن میکنند. این تمرین باید تکرار شود و هر چه فکر در یک نقطه متمرکز باشد زودتر و زیادتر به نتیجه میرسد.
تمرین 6: فکر را فقط متوجه قلب کن بیدخالت حواس و محسوسات دیگر.
تمرین 7: به دستاورد اجرای تمرینها فکر کن؛ مخصوصاً آنچه در عالم خواب از ارواح طاهره و ملائکه دریافته و انس گرفتهای. پیوسته با آنها در حالات غیر عادی همصحبت شو. وقتی از خواب، بیدار میشوی، درک میکنی که اثر مصاحبه با ارواح و ملائکه در تو باقی است که باعث دوام ارتباط باطن تو با ارواح و لذت کیفیت روحانی است.
تمرین 8: به یکی از خاطرات خوب زندگی خود فکر کن؛ یا به چیز سودمندی که فکرت با آن آرامش مییابد. منظور اصلی از این تمرین عادت دادن فکر به تمرکز طولانیمدت است.
دستور اول: شرایط این دستور را باید کاملاً و با دقت اجرا کنید؛ زیرا پایه و اصل سایر دستورهاست. با آسودگی خاطر و عشق در زمان و مکان مناسب و خلوت در محل راحتی بنشینید. یک شیء ساده و عادی مثلاً یک دوات بلور ساده که فقط یک مکعب صاف باشد در مقابل چشم بگیرید؛ طوری در آن شیء توجه خود را متمرکز کنید که تمام سطوح و اضلاع آن در چشم تو مثل آیینه منعکس و نمایان گردد. بالاخره این تمرین را آنقدر باید تکرار کنید که تمام جزئیات ساختارش در فکرت چنان هویدا گردد که گویا آن شیء را در آینه میبینی. میتوانید برای تسهیل عمل یکی دو بار چشمها را باز کنید و آن شیء را بررسی نمایید تا منظور حاصل گردد. هر قدر آن شیء در فکر روشنتر مجسم شود و بیشتر طول بکشد، موفقیت بیشتری کسب شده است. اگر عامل، تمام استعدادش را بهکار برده باشد، آن شیء را با چشم بسته طوری مینگرد که گویی پلک چشمش مانند شیشهی عینک است! که اگر چشم را باز کند و آن شیء
را ببیند که روی میز مقابل خود نهاده بود، با آن وقتی که با چشم بسته آن شیء را تصور میکرد، فرق نمایانی بلکه هیچ فرق نداشته باشد.
دستور دوم: بعد از تکمیل دستور اول و فراغت از اجرای آن، عکس یکی از دوستان را که بیش از سایرین با شما مأنوس باشد، بهجای دوات بلور قرار دهید. تمام ساختار صورت و نواحی برجستهی آن را دقیقاً در نظر بگیرید؛ حتی یک خال هم از خیال شما محو نشود. وقتی صورت آن دوست در فکر شما ثابت و نمایان شد، در خیال احضارش کنید و مانند زمانی که او واقعاً نزد شما بوده است خواهش یا امر کنید که در ساعتی که مشخص میکنید، به ملاقات شما بیاید.
دستور سوم: وقتی دستور قبل به دلخواه به پایان رسید، میتوانید با غریبهها مانند دوست خود عمل نمایید و در او اثر کنید.
دستور چهارم: وقتی صورت اشخاص یا اشیا در فکر شما تجسم یافت، به آنها میتوانید تغییر قیافهی خوش یا ناخوش بدهید و هر چه بخواهید (از راه دور) در باطن آنها ثبت نمایید که آنگونه رفتار کنند؛ بایستند، بنشینند، بروند، بیایند خوشرفتار باشند یا بدرفتار.
دستور پنجم: اگر دستور قبل را انجام دادید و نتیجهی مطلوب گرفتید، خواهید دید که دوست شما در هر حال (خوش یا ناخوش) باشد، در حال شما هم بدون اطلاع قبلی اثر میکند. به این دلیل که از لحاظ ارتباط و هماهنگی معنوی دو طرف، ارتعاشات امواج مغناطیسی منتشر شدهی مغز فرستنده را مغز دیگر مانند آنتن رادیو گرفته است. در اوایل مرینها باید همیشه عدات و حرکات معمولی دوست را در نظر بگیرید که سهلالحصولتر است، اما همینکه فکر و مغز شما ورزیده شد و به راه افتاد، حرکات و اعمال غیر عادی دوستان یا بیگانگان را میتوانید تجسم کنید و آنها را بهکاری وا دارید که عادت و سابقه نداشتهاند. وقتی تمرینها از نظر زمان و مکان بهدلخواه نتیجه دهد، باید بدانید که اشکال و صور اشیا و اشخاص که تجسمات ذهنی تان شده است، ثابت و پایدار نیست و با اختیار شما در فکر باقی نمیمانند و ممکن است پس از تجسم و
تظاهر بهزودی بگریزند و محو شوند.
برای جلوگیری از فرار تجسمات ذهنی باید دیدههای ذهنی را از یک تا پنج دقیقه در فکر نگاه دارید؛ بهشرط آنکه فکر دیگری داخل مغز نشود و مغز هم از اینکار خسته و در نتیجه بیرغبت نشود که همین بیرغبتی مسبب محو شدن است. پس بهمحض خستگی مغز، دست از تمرین بردارید. وقتی دوباره شروع کنید که عشق سرشار به عمل داشته باشید که همین عشق موجب دوام تجسمات ذهنی است. نکتهی مهمّ دیگر برای پیشرفت کار و نتیجه گرفتن در تمام معنویات صوری و معنوی آن است که عامل بیش از استعداد و استحقاق واقعی خود، چیزی را توقع و درخواست نکند و بیشتر از حدود و حقوق خود نطلبد. شاید احتیاج بهوجود استاد مخصوصاً در امور پوشیدهی روحانی به این دلیل است که فراگیر را از تجاوز و زیادهروی بازدارد و به حقوق و گنجایشش آشنا و قانع کند تا از تعویق اثر یا بینتیجه ماندن عمل ناامید و خسته نشود.
مقصود از استحکام و استوار بودن اراده، آن نیست که فقط با گفتار و تلقینات سطحی بدون ارادهی قلب و عشق بگویند میخواهم چنین و چنان شود؛ بلکه خواستن را نباید با هوس اشتباه کرد. با میلی مفرط و عشقی سرشار باید خواهان وقوع عمل مورد نظر بود. از باطن خویش شروع به خواستن کند؛ یعنی آن مقصود در قلب عامل ریشهی ثابت داشته باشد تا نیروی معنوی ارادهی خلاق آن نقش را بهکرسی بنشاند و نیت عامل را به مقصد برساند وقتی مبدأ فکر یعنی مغز فرستنده لرزان، مضطرب و متفرق است و متمرکز نیست، چگونه ممکن است موضوع مسلم و ثابتی را در صفحهی مقابل که مغز دوست شماست منقّش ومؤثر سازد. کسی که در خاطر و باطن خود متصف و مؤثر شد و نقشی که وجود ندارد را موجود نمود، البته در باطن دیگران هم قادر خواهد بود وگر نه هیچ. چنین کسی صاحب کرامات و خوارق عادات و بالاخره اعمال معجزهآسایی (به نسبت عظمت مقام) میشود. مخلوق پراکندهفکر از آوردن مانند آن
همیشه عاجز بوده و هستند. برای تقویت و پرورش اراده، باید دل در اختیار شما باشد که او را مانند حلقهی انگشتری به میل خود بچرخانید که این با ضعف اراده (که نوعی بیماری است)، ممکن نیست. روانپزشکان و نیز متخصصین آزموده، فرمودهاند که ناملایمات و پیشآمدهای خراشنده در زندگی باعث اضطراب و آشفتگی است که اگر با تحمل و متانت یکی پس از دیگری با تصمیم قطعی از درون انسان ریشهکن شود، بهترین وسیله برای مداوای بیماری ضعف اراده است. شخصی که در صدد تقویت اراده و فرمانروایی است، میتواند خود را ملزم کند که بر حوادث نامطبوع و موذی غلبه کند، به آرامش برسد و به تملک نفس عادت کند.
برای تحکیم و پرورش اراده، تمرینهای بسیار است که هر طبقه به تناسب ذوق و سلیقه و رغبت خود، میتواند تمرینی انتخاب و با صبر و امید اجرا کند مثلاً:
تمرین: چشمها را ببندید و تصور کنید چند وزنهی چدنی 5 و 10 و 20 و 30 و 40 و 50 کیلوگرمی جلوی پاهای شماست و مانند دستورهای سابق باید چنان تجسم کنید که گویی وزنهها را با چشم باز میبینید؛ حتی مثلاً با نوک انگشتان پای راست، به وزنهی پنج کیلویی بزنید و با آن ارادهی خلاق اثر تماس و تصادم به وزنه را حس کنید به همان درجه که اگر واقعاً پای شما به چنین وزنهای برخورد میکرد از حیث فشار و ثقل و مقدار حرکت پا و حالت چرخیدن وزنه تا حدی که صدای ضربهی پا به وزنهی ذهنی را بشنوید که در نتیجهی ضربهی پا، وزنه چرخید و مسافتی از پا دور شد و ایستاد.
وقتی تمرین شما با وزنهی پنج کیلوگرمی رضایتبخش به پایان رسید، با وزنهی دوم و... همان عمل را تکرار کنید تا وزنهی آخری برسید. البته تاکنون اراده و ایمان شما به درجهای رسیده است که آثار اعمال را دیده و از تأخیر نتیجه ناامید نشوید. ناامیدی مانع پیشرفت امور روحانی است و رعایت نظم و ترتیب در اجرای تمرینات یکی پس از دیگری در پیشرفت عمل کمگ میکند پس و پیش انجام دادن تمرینها، بر بیطاقتی و عجله داشتن دلالت میکند که عمل را خنثی خواهد کرد. اخذ نتیجه از
هر عملی بسته به میزان صبر و بردباری است.
اگر وعدهی ملاقات به شخصی دادهاید، یک روز قبل از روز موعود در اتاق خلوت با فراغ خاطر بنشینید. قیافهی آن شخص و طرز حرکات و ورود او به اتاق و دست دادن و نشستن و مذاکرات و بالاخره تمام جریان حین ملاقات را مثل اینکه واقع شده و شما میبینید، مجسم کنید. بالاخره نقشهی آنچه میل باطنی شماست به باطن آن شخص ثبت کنید که از همان قرار رفتار کند اگر عمل شما جدی باشد خواهد شد.
تمرین: اگر شخصی در نوشتن جواب نامهی شما تأخیر کرده و شما مشتاق رسیدن نامهی او هستید، آن شخص را در ذهن خود مجسم کنید که مشغول نوشتن نامه شماست و مطلب را به طرزی که میپسندید، مینویسد.
در قسمت قبل دیدیم که با نیروی اراده و تمرکز فکر هر گونه تصوری را میتوان در ذهن پدید آورد و آن صور خیالی و وجود ذهنی را با ارادهی خلاق مجسم کرد و مانند وجود خارجی رؤیت کرد و آنچه را چشم ظاهر میبیند با چشم باطن هم میتوان دید و به شگفتیهای قدرت اراده، ایمان آورد. اکنون برای آنکه سایر حواس نیز مانند حس بینایی با قدرتهای فکری ابراز فعالیت کنند، لازم است نیروی تصور را بیشتر ورزش دهیم تا حسهای شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه هم مثل بینایی ورزیده و تحت نفوذ اراده قرار گیرند. برای اخذ این نتیجه:
در محل راحت با فراغت بنشینید و شیئی را از قبیل مداد، کلاه، سنجاق و نظایر آن از لحاظ نرمی، زبری، سردی و گرمی بهتصور درآورید که در دست دارید و آن را لمس میکنید.
وقتی کسالت خفیفی دارید، راحت بخوابید و عضلات و اعصاب و مفاصل را آزاد کنید و حال سلامتی را که قبلاً داشتید در ذهن با تصور ثابت ایجاد کنید. اگر در این تمرین ورزیده شوید، میتوانید بسیاری از بیماریهای صعبالعلاج خود و حتی دیگران را معالجه کنید و سلامتی و راحتی را در جسم و روح خود ایجاد کنید و از حملات و اکثر دردهای زندگی در امان باشید، بهشرط آنکه ایمان داشته باشید.
پس از آنکه موسیقی را شنیدید، طوری به ذهن بسپارید که گویی تمام جزئیات آن را با گوش سر واقعاً میشنوید. اگر این تمرین زود به نتیجه نرسد، دلسرد نشوید و متوجه باشید که شعور باطن (سوبکنسیانس) همه جا و در هر حال، حاضر است و تمام امواج را در خود ضبط میکند و منتظر فرصت است که بر اثر اراده قوی و خواست (نه هوس) واقعی شما ضبط کردهی خود را عیناً به شما تحویل دهد. مثلاً نغمههایی را که از آن لذت بردهاید ولی غفلت داشتهاید عیناً حس شنوایی شما را از چنان سابقهای آگاه سازد.
پس از گوش دادن به زنگ ساعت میتوانید عین آن آهنگ را با گوش خیال بشنوید. توقف صدایی که شنیده بودید، آسان نیست و ادامه دارد یعنی الوسیناسیون زنگ در شما باقی میماند. کاملاً مهم و لازم است که با نهایت قدرت این الوسیناسیون را فوراً از خود دور نمایید؛ برای این کار، سکوت محض و تاریکی مطلق را در ذهن خود تصور نمایید و بهحدی متوجه سکوت باشید که آن صوت محو شود.
تمرین بویایی: چند نوع گل یا عطر را بهترتیب و شمارههای معین و متوالی ببویید و بسیار دقت کنید که بوی هر یک بهطور محسوس از مجرای شامه در خاطر شما ثابت
بماند. سپس آنها را از خود دور کنید و بوی هر یک را بهخاطر آورید و در ذهن ایجاد کنید؛ طوریکه با اصل برابر باشد. اگر دیر به نتیجه رسیدید یا آنکه بوها در ذهن ثابت نماند، بار دیگر عمل کنید تا به نتیجه رسد؛ زیرا بوها هم مانند صوت فقط امواجاند و در اطراف شما یا باطن شما نقش بسته است. اگر بوی گلی با بوی گل دیگر مخلوط شده یا جای یکدیگر را گرفته باشد، مانند تمرین شنوایی، چند دقیقه بیبویی را در مغز تجسم کنید، وقتی بوها بهکلی محو شد، عطر مورد نظر را بهخاطر آورید و روی آن عمل کنید. تمرین ذائقه را هم به همین طریق عمل میتوان کرد.
ساختمان ذهن انسان بهقدری القاپذیر و نقشبردار است که با یک حرف میگرید و با حرف دیگر خندان است. سراسر عمر زودگذر ما با وهم و خیال میگذرد و در آخرین لحظه نیز با یک دنیا بیم و امید، دنیا را وداع میگوییم باز به امید آینده. به هر حال، از قدرت و نفوذ تلقین غافل نشوید و توانایی اراده و عزم آهنین را همیشه بهخاطر داشته باشید که با ایمان و همت مردانه میتوان کوه را جابهجا و محال را ممکن نمود و از عالم دیگر دری بهروی انسان باز کرد.
تمرینهای قبل متوجه صورت ظاهر اشخاص و اعمال بود. اینک کیفیات نفسانی و تأثرات روحی و احساسات درونی را باید در ذهن و باطن خویش بهوجود آوردیم سپس از راه دور به دیگران انتقال دهیم. پیشرفت در این قسمت، به تکمیل تمرینهای قبل بستگی دارد. پس اگر در تمرینهای پیشین موفقیت کامل حاصل شده است، این قسمت را عمل کنید و از خوارق عادات حیرتانگیز ارادهی خود برخوردار شوید. اشخاص مجرب میدانند که اگر عامل، عاشق این امور و پیرو دستور استاد کامل باشد به کمال مطلوب میرسد. اکنون برای تسلط و تغییر کیفیات نفسانی و سهولت انتقال به غیر به دستورهای زیر باید عمل کنید.
او را اقلاً مدت پانزده روز، روزی یک ساعت در محل خلوت در نظر بگیرید. ابتدا آرامش ظاهر و باطن را در خود بهوجود آوردید، سپس بهصورت آن شخص دقیقاً متوجه شوید؛ طبق دستورهای قبل یکی از حالات او را برابر چشم خود مجسم نمایید. بعد حالت اضطرابی را که در او سراغ دارید، با دیدهی باطن ببینید. پس از چند دقیقه توجه ثابت، با اراده قوی حال مضطربش را به آرامش تبدیل و بهطوری جدی عمل کنید که قیافهی محزونش به یک سیمای بشاش نمایان گردد و بهتدریج این نشاط را به روح و اعمال قلب او رسوخ دهید تا مغز وجدانش را غرق نشاط ببینید.
ایجاد احساسات: پریشانی یا نگرانی، عشق و علاقه یا بیعلاقگی و سایر احساسات
احضار دوبل اتریک اشخاص:رفتن دوبل شما بهسوی اشخاصی که از شما دورند، هر چه پیشتر برویم تکالیفی لطیفتر و دقیقتر است که باید از زبان استاد شنید (فهم آن نیز کار عقلانی است).
امید است با عشق، علاقه صبر و حوصله و امید بدون خستگی با سیر حق به خواستهی درونی خود برسید.
شبح یا فانتوم را از بدن سوژه خارج کردیم و دست ما از پشت سر به شبح رسید. با راهنمایی سوژهی روشنبین کمی قند یا نمک در دهان جسم فانتوم میگذاریم. فوراً اثر شیرینی یا شوری از قیافهی خود سوژه که در خواب مغناطیسی است، نمایان میشود. این قبیل آزمایشها دلیل صحت مدعاست؛ از فانتوم نیز عکسبرداری هم شده و تردیدی نیست که فانتومِ حساس و زندهی سوژه زیر آزمایش ما بوده است. اما باید دانست که عمل خارج کردن فانتوم زنده از جسم او بسیار خطرناک است؛ زیرا چنانکه میدانیم حیات سوژه بهوسیلهی رشتهی باریکی وابسته به فانتوم است که اگر آن رشته صدمهای ببیند، سوژه بیمار میشود و اگر بهعلت بیمبالاتی یا غفلت عامل، آن رشته قطع شود، سوژه فوراً خواهد مرد. از این آزمایشها روشن شد که از جسم مادی انسان میتوان بعضی عناصر غیر مادی (نیمه مادی) و عالی آن را خارج نمود.
قوهی حیاتی سوژه یعنی دوبل اتریک.
این شکل شامل دو صورت است که از مجله دانشکده علم روحی بریتانیا نقل شده است.
شکلهای 106 و 107 و 108 و 109
(شکل 7071)
در این شکل چهارتا از دستهای و صورتهای تجسد یافتهی کاتی کنج نشان داده میشود و میبینید که در سمت راست، مدیوم بهحال بیهوشی روی صندلی افتاده و روح تجسد یافتهی کاتی هم در سمت چپ بالای سر او ایستاده است. و در شکل 71 روح متجسد کاتی به بازوی کروکس تکیه داده است.
(شکل 72 و شکل 73)
در شکل 72 کروکس در سمت راست روح تجسد یافته ایستاده و در شکل 73 دکتر گالی استاد دانشکدهی جراحی، نبض روح تجسد یافته را معاینه میکند.
این عکسی است که خانم و از روح برداشته است.
این شکل صورت دکتر جمیس کوتس و زن او را که مرده بود، نشان میدهد. این
شکل در مجلهی لندن ماگازین شمارهی 1920 منتشر شد. این صورت در حضور مدیوم (هوب) در شهر روتمی بهدست آمده و در وسط صورت آن دو یک خانمی هم ظاهر شده بهنام (لیدیا های) که در سال 1956 در روتزی وفات یافته است (1).
این صورت دکتر جیمس کوتس و زنش در دایره روحی با مدیومی (هوب) و با زانوباکستون ظاهر شده است. در قسمت راست دکتر جیمس صورت زن او هم ظاهر شده (2).
این شکل بهوسیلهی مدیومی (هوب) بهدست آمده است. بدیننحو که این صورت در ماه دسامبر 1916 در دایرهی کوکس روحی مدیوم هوب برای سر ویلیام کروکس رئیس جمعیت سلطنی برای پیشرفت علم ظاهر شد که در این صورت، چهرهی زن متوفای کروکس دیده میشود. کروکس این لوحه را خودش آورد و خودش آزمایش کرد و بعد هم برای رفع هر گونه اعتراض خودش آن را در محلول عکاسی انداخت و بعد هم ظاهر نمود (3).
این شکل صورت آقا و خانم هوبزا که هر دو مردهاند نشان میدهد. این صورت در دایره هوب در سال 1919 ظاهر شد. در وسط این صورت صورت روح فرزند مردهی آنها هم ظاهر شده است (4).
(شکل 74)
این شکل صورت فتوگرافی است که استاد «سیرله» (Searle) آن را از یک روح دیگری تهیه کرده است که در تحت مراقبت علمی، تجسد کامل یافته است. این تجسد هم در حضور مدیوم فلورنس در جلسهای در سال 1903 ظاهر شده است.
درست به صورت و قیافهی روح تجسد یافته نگاه کنید؛ چقدر واضح است و
پوششی هم که پوشیده با وصف روح مطابقت دارد.
بدون وسیلهی مادی بلند میشدند و یا از جای خود حرکت میکردند. دانشمندان ابتدا آن ضربههای مقطع را در جدولی ثبت کردند و متوجه شدند که هر کدام از این ضربات، حرفی از حروف الفباست و یا مفهوم کلمات معمول مانند بلی یا خیر میدهند. با استفاده از این حروف با روح ارتباط برقرار کردند. معلوم شد که نام آن روح «شارلس روزنا» (Charles B. Rosna) میباشد که پدر پنج کودک بوده و یک زن هم داشته است که مستأجر خانهاش او را به خاطر مالش کشته در سرداب آن خانه او را دفن کرده است.
در این عکس نشان داده شده که میز چگونه در حضور کیت و مارگریت فوکس به هوا بلند شده است؛ بدون اینکه کسی آن را بلند کند. دانشمندانی که در آن مورد بحث میکردند، پس از آگاهی از جریان قتل، محل جنازه را کندند و در آنجا استخوانهای پوسیده و موها و جمجمههای آدمی را مشاهده کردند. علاوه بر آن بقایای وسایلی را پیدا کردند که قاتل جسد مقتول را با آنها سوزانده بود. و دربارهی باقی بیانات روح با وسایل عادی تحقیق نمودند. در نتیجهی این کشف توجه دانشمندان به ظهور حوادث روحی جلب شد و در مکانهای مختلف هم ظواهر روحی به وقوع پیوست.
(عکس مجمع روحی)
این عکس سمینار علم روحی جدید را در برتهول لندن نشان میدهد.
(شکل 57) (عکس مجمع روحی در فیلادلفیا)
این سمینار در همهی اروپا معروف است و در روز 31 مارس 1948 تشکیل شد و در مقابل شش هزار نفر حضار، ظواهر روحی نشان داده شد.
بعد هم در همین حال و در جای دیگر جلسات مدیومی بهطور دورهای تشکیل شد.
مطالعه در هر زمینه، بهخصوص مطالعهی کتابهای مورد علاقه که با سیستم فکری فرد مطابقت داشته باشد، مسلماً نقطه عطفی در شناخت خود و تجربهی مفاهیم سلامت و تعادل فکر خواهد بود و برای انسان ماشینزدهی این دوران پرشتاب، تسکین و آسایش خاطر به همراه خواهد آورد. اصل، وجود و عظمت کمال است. با خواندن کتاب عرفانی و خودیابی و درک اینکه عقل سالم در بدن سالم است، خواهید دریافت که چه ساده است سالم بودن و سالم زیستن و سالم اندیشیدن و سالم نتیجه گرفتن. بینایی و آگاهی، گامی است برای آشنایی با ناشناختهها و اندیشیدن در اینکه از کجا آمدهایم و به کجا میرویم و مقصود و هدف چیست. چه دشوار است به قوانین طبیعت بیاعتنا بودن، در پیچیدگیهای خستگی و فشار گرفتار شدن، و از نظم طبیعت خود دور ماندن و به بیماری و کهولت فکری نزدیک شدن. آموختن تعالیمی ساده و در عین حال فوقالعاده پر معنا را به ما به ارمغان میآورد. هنگامی که به ساختار پر عظمت بدن خود توجه کنیم، میبینیم که بدن ما از 50 تریلیون سلول ساخته شده است که هر یک طبق نظم و برنامهی خاص خود مشغول انجام وظایف خویشتن است. آیا این برنامهی عظیم فقط بهخاطر خورد و خواب، خشم و شهوت است؟
این است که بزرگان فرمودهاند که ارزش یک لحظه اندیشیدن، بالاتر از عبادت چندین سالهی طوطیوار است.
باید دربارهی فعالیت و هماهنگی این سلولها اندیشید که در مجاورت یکدیگر فوقالعاده شگفتانگیز است. زمانی تحمل این شگفتیها تا حدودی آسان میشود که سازماندهی این عامل بیشمار را به شعور ناب نسبت دهیم که در سطحی ناپیدا و در درون این سلولها مشغول کار و فعالیت هستند و تمامی عملکردهای بیشمار آنها را هدایت میکند و جهت میدهد. مشکل در ارتباط و شناسایی آن زمانی آغاز میشود که فرد در اثر نقض قوانین طبیعت، ناخالصی و عدم تعادل فکری را در بدن بهوجود آورد. این عدم تعادل موجب تضعیف فعالیت این شعور میگردد و بعد در یک دایرهی بسته
کارآیی شعور ناب ضعیف میشود و فعالیت مفیدش کاهش مییابد و نه تنها نمیتواند مشکلات افزوده را از بین ببرد، بلکه قادر به حفظ تعادل معمول نیز نخواهد بود و به بیراهه خواهد رفت. حال باید دید قوانین طیبعت که باعث تعادل فکر و خودیابی میشود کدامها هستند؟
خانم دکتر همیلا امیر ابراهیمی مدیر مؤسسهی علم شعور و خلاق میگوید: (1)
قوانین طبیعت همان قوانین و قواعدی هستند که مسیر شکلگیری و حرکت پیشرفت در خودشناسی و طریقهی زیستن را در این جهان تنظیم میکنند و انسان را در راستای رشد و تکامل قرار میدهد. انجام این عمل بر رضایت درونی منجر میشود و انطباق با قوانین طبیعت است هم برای خود فرد و هم مورد قبول و رضایت خالق نیز خواهد بود.
کلید اسرار این قوانین در علم پزشکی و عرفان کهن هندیها باستان بهنام آیورود که سابقهی آن بیش از هشت هزار سال قبل از میلاد میرسد دانشی است که فرزانگان و خردمندان ودائی آن را با توجه به درون خود و نگرش به ماورای هستی و ارتباطات با نوابغ روحانی حکما فلاسفه کشف کردهاند و بعد در اثر مرور زمان و در طی اعصار و قرون تحریفات و زوایدی در آن پدیده آمده که خوشبختانه در یکی دو دههی گذشته با هدایت استادانهی بزرگان یوگی و با همکاری تعدادی از نخبهترین پزشکان و متخصصان آیورود این دانش از سینه تاریخ بیرون آورده شده و تحریفات و زوایدی که چهرهی زرین این علم کهن نشسته بود زدوده گردیده و امروز از موفقترین روشهای پزشکی طبیعی است که در دنیا مقبولیت یافته.
اشارات استاد متافیزیک، مرشد راهنمای عرفان، فیلسوف «عنقا» سایر رهبران فکر و اندیشه خواندید و شنیدید، در وادی دیگر علوم خودشناسی از علم آیورودواداء مطالبی
1) . گروه پزشکان و صاحبنظران علم ایورود، کتاب علم و زندگی، مترجم: سرکار خانم هایده قلعه بیگی.
و روشی پیرامون حفظ سلامت ذهن و بدن و تعلیمات و ریاضت جهت دریافت حقیقت از ساخت و سلامتی بدن آغاز میشود. علم آیورود در مسیر خودیابی، شناخت انواع طبیعت بدن انسان را یک ضرورت بنیادی و اجتنابناپذیر میداند که باید مشخص و مراعات شود.
امید است طالبان خودشناسی با امید و علاقه، پیگیر قضیه شوند و از رسوبات و تجربیات خودجویی دیگر روانهی این وادی اسرارآمیز کنند که نسل آینده از ثمرات آن بهرهمند شوند.
این حقیر بیمقدار صادقانه با بضاعت اندک خود، اندوختهی مطالبات خود را در اختیار طالبین نوپا و کنجکاوان جوان این علم که همواره پوشیده و مرموز به ما جلوه داده شده میگذارد، باشد شاهراه حقیقت را با دستان خود همواره کرده و پیش بروند.
بیش از هشت هزار سال پیش از میلاد در کتاب ریک وداء و تعلیمات منو هند باستان که قدیمیترین مذهب جهان هستی است و همچنین نظریات مورخ ماقبل تاریخ (هرمیت) که نوشتههای او به زبان یونانی ترجمه شده و از نوشتههای روی سنگدامنههای هیمالیا ماقبل تاریخ مورد تأیید «پلین» مورخ معروف رومی و یکی از نظریهپردازان مذهب باستانی زرتشت میباشد و... همه متفقالقولند که خدایی جز «واحد» نیست. او تنها کسی است که بهوسلیهی جوهر حق و حقیقت خود بقا دارد و هر چیز را او بهوجود آورده و هر جا و هر وقت جوهر منحصر به فرد است و نمیتوان به او نزدیک شد و وی را شناخت اینکه مبدأ این عقاید از کجا و چه زمانی است، مشخص نیست. هر زمانی را که گفته و نوشتهاند ظن و تعبیر است ولی این جمله شعار همهی آنهاست: «خودشناسی حقیقتاً خداشناسی است.» البته رهبران ادیان رسمی جهان هر کدام به عناوین مختلف آن را تفسیر و بیان کردهاند.
این روش را با سالم نگاه داشتن بدن عنوان میکند که مصداق بیت معروف و زرین ایرانیان «عقل سالم در بدن سالم» است.
برای خودشناسی و پی بردن به اسرار خلقت، نیاز مبرم به سلامتی جسم است که
انسان بداند در درونش واقعاً چه میگذرد و طبیعت خود را بهدست بیاورد و طبق دستورات استادان اهل فن تمرین و ریاضت نماید که مطمئناً به نتیجهی قابل قبول دست خواهد یافت.
در رسانههای عمومی و تبلیغاتی تصویری و غیره همه را تشویق به نوشیدن یک لیوان آب پرتقال صبحگاهی میکنند. در صورتی که عدهای هستند که در اثر نوشیدن چنین نوشابه، دچار سوزش و سوء هاضمه میشوند، مسلماً چنین پیشآمد غیر عادی نیست؛ زیرا این عده گروهی از نوع تیپ بدن هستند و کیفیت اسیدی آب پرتقال به مزاج آنان سازگار نیست و یا طبیعت کسی که با نوشیدن یک فنجان قهوهی رقیق وضع اعصابش بههم میخورد، مسلماً متفاوت از فرد دیگری است که سه فنجان قهوهی غلیظ را سر میکشد.
نوع بدن انسان نشانهای را ارسال میدارد که علاماتی بسیار انفرادی دارد و فقط شخص با طول موج آن همساز میباشد تیپهای بدن از کدامین نقطه برمیخیزند؟ (عقیدهی حکیمان و اندیشمندان آیورود) نقطهای که اندیشه به ماده تبدیل میشود و در تصرف سه اصل فعال که به زبان (سانسکریت) دوشا معروف است (واتا پتیا کافا) (یعنی مرکز کنترل کل عملیات بدن)
حال جهت روشن شدن قضیه بهطور خلاصه اهم موضوع هر سه دوشا از نظرتان میگذرد.
قبل از شروع قانون آیورود باید بدانیم که کلیهی آفرینش تجلیات واجب الوجود ذات مطلق و مظهر تجلیات جمیع حضرت ذات در سه منطقه است که البته قبلاً در این مورد مفصلاً در صفحات قبل صبحت شده
اول: عقل کل مظهر تجلیات ذات در منطقهی لاهوت است؛
دوم: نفس کل مظهر تجلیات صفات حق در منطقهی ملکوت؛
سوم: طبع کل مظهر تجلیات افعال حق در منطقهی ناسوت.
هر سه مورد ساختار موجودیت بهنام انسان است در غیر این صورت او موجودی
است غیر از انسان.
حکمای آیورود نیز طبیعت انسان را در سه منطقه به شرح ذیل به انسان اختصاص دادهاند که خلاصه شده رئوس مطالب از نظرتان میگذرد.
دوشتای واتا متشکل از هوا و فضا
دوشای کافا آتش و آب
دوشای پیتا خاک و آب
البته رهبر این دوشاها طبع واتا میباشد؛ زیرا وقتی واتا در حال تعادل باشد، دوشای پیتا و دوشای کافا معمولاً متعادل است. بنابراین برای برقراری تعادل دوشای واتا دارای اهمیتی حیاتی در هر فرد میباشد.
هر سه عامل مرکز کنترل کل عملیات را بهدست دارند.
عامل اول واتا، از نیروی حرکت برخوردار میباشد تا فراگردهای تنفس، گردش خون، ورود غذا، دستگاه گوارش، ارسال و دریافت انگیزههای عصبی از مغز و بالعکس انجام میگیرد.
عامل دوم پیتا که باید کنترل در سوخت و ساز بهرهمند باشد که فرا گیرد غذا، هوا، آب در تمام سیستمهای بدن میباشد.
عامل سوم کافا کنترل کنندهی سوختوساز بدن میباشد تا یاختهها همچنان بههم پیوسته بماند و ماهیچهها، چربی و استخوانها بماند و پیها شکل (1)بگیرند. طبیعت در ساخت بدن انسان به هر سه عامل نیازمند است که البته در بخشهای بعد، بیشتر در مورد دوشاها خواهیم پرداخت.
برای رسیدن به هدف در وهلهی نخست، نوع بدن باید شناخته شود و آنگاه تمرینهای ورزشی، ریاضت و طریقهی تنفس، استراحت، طریقهی خوردن نوع غذا، طریقهی خواب، رفتار و کردار و گفتار، تمرکز، همسازی هر سه دوشا تعیین و تعلیم داده شود که راهگشای ذهن و بدن آماده برای خودشناسی گردد. وقتی تعادل دوشاها
1) . برای اطلاعات بیشتر به کتاب علم و زندگی آیورود مراجعه فرمایید.
برقرار شد بدن رو به تکامل میرود. زیرا هماهنگی دوشاها (واتا کافا پیتا) سیستم ذهن وکنترل کل بدن را تنظیم و اداره مینمایند. بدن توانایی وصف ناپذیر پیدا میکند که حکم فردوسی فرمود (توانا بود هر که دانا بود)
اولین قدم جهت خودشناسی، سلامتی و توانایی جسم است. برای این کار اول باید از طریق پرسشنامه که در مقابلتان قرار گرفته با دقت بخوانید و تکمیل کنید. با این عمل کاملاً روشن خواهد شد که شما در کجا هستید، از کدامین تیپ برخوردارید و چه باید بکنید که هر سه طبیعت در بدن شما هماهنگ و متعادل باشد و بعد شناختی که از نوع بدن خودتان بهدست میآورید کلید راهیابی به تعادل کامل فکری و سلامتی شما و ورود به کوی خودشناسی است و دگرگونی را در خود مشاهده خواهید کرد.
بیشک دقت و علاقه و طلب، توفیقی است که شامل حال هر کسی نمیشنود. باید برگزیده شود تا حالت طلب در او شعلهور شود که خود یک موهبت الهی و درونی است که باعث میشود با صبر و حوصلهی پیگیر و فقط به هدف بیندیشد و توجه به منفیگرایان نکند که شاعر فرمود:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
با آرزوی توفیق طلب در ذهن شما
بیمقدار، مقصود اقتصاد
آزمون زیر به 3 بخش تقسیم شده است. بیست پرسش نخست مربوط به دوشای واتا است. با خواندن پرسشها، به نسبت میزان مطابقت هر پرسش با وضع خودتان، به ترتیب زیر از صفر تا 6 نمره بدهید:
صفر = مطابقت ندارد.
3 = به نحوی یا گاهی مطابقت دارد.
6 = در اغلب اوقات (یا تقریباً همیشه) مطابقت دارد.
در پایان بخش، نمرات واتا را جمع بزنید. بهطور مثال، اگر به پرسش اول 6، و به دوم 3 و به سوم 2، نمره اده باشید جمع نمرات: 11=2+3+6 خواهد بود. نمرات همه پرسشهای بخش نخست را به همین ترتیب جمع بزنید و جمع نهایی نمرات مربوط به واتا را بهدست آورید. سپس به هر یک از 20 پرسش پیتا و کافا بپردازید و به همین ترتیب عمل کنید.
در پایان آزمون، به سه حاصل جمع مجزا دست خواهید یافت. مقایسهی این سه حاصل جمع، نوع بدن شما را تعیین خواهد کرد.
در رابطه با خصوصیات فیزیکی عینی، انتخاب شما معمولاً دارای یک جنبهی آشکار خواهد بود. ولی دربارهی خصوصیات روانی و رفتاری که بیشتر جنبهی ذهنی دارند، باید بر حسب نحوهی احساس و عمل خودتان در طول زندگی و یا لااقل در چند سال گذشته پاسخ دهید.
مطابقت نداردگاهی مطابقت دارداغلب اوقات مطابقت دارد
1هر گونه فعالیتی را سریعاً انجام میدهم.123456
2نمیتوانم مطالب را خوب حفظ کنم.123456
3بهطور طبیعی با حرارت و سرزنده هستم.123456
4از لحاظ جسمانی لاغرم و وزن من بهسهولت اضافه نمیشود.123456
موضوعات جدید را همواره سریعاً یاد گرفتهام.123456
6با گامهای سبک و تند راه میروم.123456
7در تصمیمگیری دچار مشکل میشوم.123456
8به آسانی نفخ میکنم و دچار یبوست مزاج میشوم.123456
9معمولاً دست و پایم به سردی میگرایند.123456
10غالباً دچار نگرانی و دلهره میشوم.123456
11نمیتوانم هوای سرد را بهخوبی اغلب افراد تحمل کنم.123456
12کلمات را سریع ادا میکنم و دوستانم فکر میکنند که وراج هستم.123456
13به آسانی تغییر حالت میدهم و طبعی احساساتی دارم.123456
14اغلب اوقات مشکل به خواب میروم و در شب خوب نمیخوابم.123456
15پوست من به خشکی گرایش دارد، بهخصوص در فصل زمستان.123456
16دارای ذهنی بسیار فعال، گاه بیقرار و بسیار خیالپرور هستم.123456
17حرکات بدنی من سریع و فعال است و انرژی من بهصورت انفجاری ظاهر میشود.123456
18به آسانی هیجانزده میشوم.123456
19چنانچه به حال خود رها گردم، وضع خورد و خوراک و خوابیدن من نامنظم میشود.123456
20سریع یاد میگیرم و به همان سرعت فراموش میکنم.123456
حاصل جمع نمرات واتا:
مطابقت نداردگاهی مطابقت دارداغلب اوقات مطابقت دارد
1از نظر خودم بسیار کارآیی دارم.123456
2معمولاً در انجام فعالیتها بسیار دقیق و منظم هستم.123456
3فکری نیرومند و راسخ دارم و کمابیش حاکمانه رفتار میکنم.123456
4بیش از اکثر افراد از هوای گرم ناراحت شده و زود خسته میشوم.123456
5بهسرعت عرق میکنم.123456
6با اینکه همیشه نشان نمیدهم ولی خیلی آسان تحریک شده و خشمگین میشوم.123456
7چنانچه از خوردن یک وعده غذا صرفنظر کنم و یا دیر غذا بخورم، دچار ناراحتی میشوم.123456
8موهای من دارای یکی از خصوصیات زیر میباشد:
خاکستری شدن یا طاسی زودرَس، نازک و ظریف و صاف، رنگ بور یا حنایی.123456
9اشتهایی قوی دارم و چنانچه بخواهم، میتوانم به مقدار زیاد غذا بخورم.123456
10بسیاری از افراد، مرا فردی لجوج میدانند.123456
11رودههای من، بسیار منظم عمل دفع را انجام میدهند، و در بیشتر مواقع بهجای یبوست، لینت دارم.123456
12صبر خود را بسیار سریع از دست میدهم.123456
13دربارهی جزئیات امور، کمالپرست هستم.123456
14بهسرعت خشمگین شده ولی زود خشم خود را فراموش میکنم.123456
15خوردنیهای سرد مثل بستنی و نوشابههای بسیار سرد را دوست دارم.123456
16بهجای اینکه احساس کنم هوای اتاق خیلی سرد است، اغلب احساس میکنم که بسیار گرم است.123456
17اغذیهی بسیار داغ و پر ادویه را تحمل نمیکنم.123456
18مخالفت دیگران را به حد لازم تحمل نمیکنم.123456
19از تن به خطر دادن و چالش لذت میبرم و وقتی چیزی را بخواهم، مصممانه تلاش میکنم.123456
20گرایش دارم که بسیار از دیگران و نیز از خودم انتقاد کنم.123456
حاصل جمع نمرات پیتا:
مطابقت نداردگاهی مطابقت دارداغلب اوقات مطابقت دارد
1طبیعتاً مستعد این هستم که امور را به آهستگی و با اعصاب آرام انجام دهم.123456
2سریعتر از دیگران وزنم اضافه میشود و دیرتر هم وزن اضافی را از دست میدهم.123456
3دارای طبعی ملایم و آرام هستم و به سهولت آشفته نمیشوم.123456
4میتوانم بدون احساس ناراحتی مشخصی از خوردن ناهار و شام صرفنظر کنم.123456
5مستعد ریزش زیاد آب بینی، بلغم، تراکم خلط بهصورت مزمن، آسم و ناراحتی سینوس میباشم.123456
6هر شب باید لااقل 8 ساعت بخوابم تا روز بعد سرحال باشم.123456
7خوابی بسیار عمیق دارم.123456
8طبعاً آرام بوده و بهسهولت خشمگین نمیگردم.123456
9بهسرعت برخی افراد مطالب را یاد نمیگیرم ولی قدرت ضبط من عالی است و حافظهای قوی دارم.123456
10استعداد چاقی دارم و چربی اضافی را به آسانی ذخیره میکنم.123456
11هوای نسبتاً خنک و مرطوب آزارم میدهد.123456
12موهای پرپشت، پررنگ و مجعد دارم.123456
13پوست من صاف و نرم است و اندکی پریده رنگ هستم.123456
14هیکلم پت و پهن است.123456
15واژههای زیر، بهخوبی مرا توصیف میکند:
آرام، خوشخلق، مهبان و بخشنده 123456
16عمل گوارش در من کند است و در نتیجه پس از خوردن غذا احساس سنگینی میکنم.123456
17بنیه و میزان تحمل جسمانی من خوب بوده و نیز از میزان انرژی ثابتی برخوردارم.123456
18معمولاً با گامهایی آهسته و منظم راه میروم.123456
19مستعد این هستم که زیاد بخوابم و موقع بیدار شدن سست و بیحال باشم. بهطور کلی، صبحها دیرتر خودم را پیدا میکنم.123456
20غذا را آهسته میخورم و در عمل بیشتاب و منظم هستم.123456
حاصل جمع نمرات کافا:
حاصل جمع نهایی: واتا پیتا کافا
با اینکه فقط سه دوشا وجود دارد، آیورود با تلفیق آنها به ده طریق ممکن، به ده نوع بدن بهدست مییابد.
انواعی که یک دوشا در آنها تسلط دارد:
واتا
پیتا
کافا
چنانچه حاصل جمع یک دوشا بسیار بالاتر از بقیه باشد، پس از نوع تک دوشا
میباشید. این امر، هنگامی که در دوشای اولیه دو برابر دوشای دوم باشد، بیشتر شاخص میگردد (مثلاً: واتا = 90، پیتا = 45، کافا = 35)، ولی تفاوتهای اندکتر نیز بهحساب میآیند. نوع تک دوشا: واتا، پیتا،کافا خصوصیات آن دوشا بسیار برجسته است. دوشای بعدی نیز که حاصل جمع نمرات آن بالا باشد، بر گرایشهای طبیعی شما اثر مینهد ولی اثر آن به مراتب کمتر است.
انواع دو دوشایی:
واتا پیتا، یا پیتا واتا
پیتا کافا، یا کافا پیتا
کافا واتا، یا واتا کافا
چنانچه هیچیک از دوشاها بسیار چیره نباشند، دو دوشا هستید. به این مفهوم که خصوصیات دو دوشای پیشروی خود را یا دوشادوش یکدیگر و یا متناوباً نشان میدهید. آنکه میزان بالاتری دارد، در نوع بدن شما دارای مقام اول است. ولی هر دو به حساب میآیند.
بیشتر مردم، جزء اصل دو دوشایی هستند. در برخی، دوشای نخستین بسیار نیرومند است. حاصل جمع نمرات آنها کمابیش چنین خواهد بود: واتا=70، پیتا=90، کافا=46. بدیهی است که اگر دوشای دیگر، یعنی واتا چنین شخصی نبود این افراد را بهعنوان انواع پیتا خالص مشخص میکرد.
پس از تعیین نوع بدن خود، اکنون میتوانید تفسیر آن را فرا بگیرید. یکی از نکتههای مهم دانستنی دربارهی سیستم آیورودایی این است که بر مبنای ژنتیک میباشد. انواع بدن، ارثی هستند. بسیار پیشتر از آنکه فرضیهی دی.ان.آ ارائه گردد، دانشمندان آیورودایی میدانستند که خصوصیات ژنتیک بهشکل گروهبندی شده میباشند. رنگ پوست و موی شرقی، همراه با چشمان قهوهای رنگ است، نه آبی. لازمهی یک ساختار عضلانی نیرومند، استخوانهایی سبک و نازک نیست، بلکه همراه با استخوانهای
سنگینی است که ماهیچهها را نگاه میدارند. ذهن و بدن و شیوههای رفتاری بهصورتی پایدار و با ظرافتی خاص با هم بستهبندی شدهاند و منحصراً با علم دوشاها پدیدار میشوند.
نوع بدن، مانند قالبی است که در آن ریخته شدهاید ولی سرنوشت شما را در بر ندارد. قد بلندی یا کوتاه اندامی، مصمم یا مردد، نگران یا آرام بودن، نمایانگر یک نوع معین است. با وجود این، گسترهای باز برای همگی مواردی وجود دارد که نوع بدن آنها را کنترل نمیکند؛ اندیشهها، عواطف، خاطرات، استعدادها، تمایلات و غریره. با شناخت نوع بدن خود، قادر خواهید بود به حالت بهتری از سلامتی دست یابید. همچنین، در مغایرت با شیوهی طبابت غربی که هدف آن تنها سلامتی جسم و روان میباشد، آیورود در طلب این است که همهی جوانب زندگی را به سطحی بالاتر ارتقا دهد؛ روابط بین افراد، احساس رضایت از شغل، رشد معنوی و هماهنگی با جامعه، همگی دارای پیوستگی تنگاتنگ با ذهن و بدن میباشند. بنابراین، فقط میتوانند از طریق بهکارگیری یک شیوهی طبابت تحت تأثیر قرار گیرند و آن هم در صورت شناخت عمیق بسندهای از آن شیوه. این، نحوهی استدلالی است که حکمای آیورود ارائه میکند که هم عمیق و هم متقاعدکننده میباشد.
ساختار جسمانی سبک و لاغر
سریع بودن در انجام دادن فعالیتها
احساس گرسنگی و عمل گوارش نامنظم
خواب سبک و مقطع و بیخوابی
مشتاق و سرزنده و دارای قدرت تخیل
هیجانزدگی و حالات متغیر
فراگیری سریع اطلاعات تازه و نیز فراموشی سریع آموختهها
گرایش به نگرانی
گرایش به یبوست مزاج
زود خسته شدن و گرایش به تلاش بیش از حد
ظاهر شدن انرژی روانی و جسمانی، بهصورت انفجاری
تم بنیادی نوع واتا، «دگرگونیپذیری» است. واتاها، افرادی هستند که حالات آنان را نمیتوان پیشیبنی کرد و بهمراتب کمتر از پیتاها یا کافاها، نمونهای کلیشهای میباشند. قابلیت تنوع آنان از نظر قامت و شکل و حالات و اعمال خود علامت مشخصهی آنان است. انرژی نوع واتا، بهصورت انفجاری نمایان شده و ناپایدار است. در نوع واتا، موارد زیر نیز بسیار شاخص میباشند:
احساس گرسنگی بیموقع در هر زمانی از شبانهروز
هیجانات عاشقانه و تغییر حالت دائمی
نامنظمی مواقع به بستر رفتن در شب
چشمپوشی از خوردن یک وعده غذا و بهطور کلی، پیروی از عادات نامنظم
گوارش خوب غذا در یک روز و بدی گوارش در روز بعد
ظهور انفجارهای عاطفی کوتاه مدتی که سریعاً فراموش میشوند
گامهایی شتابان و تند راه رفتن
بین سه تیپ یاد شده، واتاها لاغرترین آنها میباشند و شانهها و یا لگنهای خاصره باریک، جزء مشخصات ویژهی آنان است. در برخی از واتاها، اضافه کردن وزن، امری مشکل و احتمالاً محال است و با کموزنی مزمن روبهرو میشوند. تعدادی دیگر، بهگونهای دلپذیر، نرم و نازک اندام هستند. با اینکه میزان اشتهای آنان به غذا خوردن متغیر است، ولی واتاها تنها نوعی هستند که بدون واهمه از چاقی میتوانند هر چیزی را بخورند.
ساختار متوسط
میزان تاب و توان معمولی
گرسنگی و تشنگی شدید و دستگاه گوارشی نیرومند
بروز خشم و عصبانیت در شرایط تحت فشار
رنگ پوست روشن یا سرخ و سفید، اغلب همراه با کک و مک
نفرت از نور آفتاب و هوای گرم
زرنگ و چارهجو و علاقهمند به چالش و مبارزهطلبی
قدرت ذهنی قاطع
شیوهی بیان دقیق و شمرده
نمیتواند از خوردن یک وعده غذا چشمپوشی کند
رنگ موها: بور، قهوهای روشن، یا سرخ (یا تهرنگی متمایل به سرخ)
زمینهی نوع پیتا، «تند و تیزی» احساسات است. هر فردی با مشخصات زیر، به مقداری زیادی از پیتا برخوردار است: موی سرخ براق، چهرهی سرخ و سفید، جاهطلب، زیرک، صریح، جسور، مباحثهطلب یا حسود. جنبهی مبارزهطلبی نوع پیتا، یک گرایش طبیعی است ولی لزوماً ظاهر نمیگردد. در حال تعادل، احساسات و عواطف پیتاها گرم و صمیمی است و افرادی مهربان و قانع میباشند. چهرهای که از شادی میدرخشد، نمودار پیتا است. موارد زیر نیز بسیار شاخص میباشند:
نیم ساعت تأخیر در صرف غذا، موجب احساس گرسنگی شدید میگردد.
زندگی بر حسب ساعت تنظیم میشود (معمولاً با یک ساعت مچی گران قیمت) و از اتلاف وقت ناخشنود میگردد.
در طول شب، بیدار میشود و این بیداری همراه با احساس گرما و تشنگی است.
بر موقعیت حاکم میگردد و یا احساس میکند که میباید بر وضعیت مسلط باشد.
به تجربه درمییابد که از دیدگاه دیگران فردی بسیار زیادهطلب میباشد.
با گامهایی مصمم راه میرود.
از لحاظ فیزیکی، پیتاها اندامی متوسط و متناسب دارند. وزن خود را بدون نوسانات شدید وزن حفظ میکنند و میتواند بهصورت ارادی وزن خود را چند کیلو افزایش یا
کاهش دهند. خطوط چهره متناسب است. اندازهی چشمهایشان معمولی است.
بدنی محکم و نیرومند با قدرت جسمانی زیاد و مقاومت؛
برخورداری از انرژی پایدار، کند و موزون در عمل؛
شخصتی آرام، با اعصابی راحت و دیر خشم؛
پوست خنک و نرم و ضخیم؛
پوست خنک و نرم و ضخیم و پریده رنگ و غالباً چرب؛
کند در جذب اطلاعات جدید، ولی دارای حافظهای خوب؛
خواب سنگین و ممتد؛
کندی عمل گوارش و میزان گرسنگی اندک؛
مهربان، متحمّل با گذشت؛
گرایش به احساس تملّک و راحتطلبی.
تم بنیادی نوع کافا «فارغالبالی» است. دوشای کافا، اصل ساختاری بدن بوده و ثبات و پایداری را عرضه میدارد. همچنین، آن قدرت جسمانی و نیروی حیاتی ذخیرهای را تأمین میکند که در قالب بدن ستبر و تنومند نمونههای شاخص کافا، تعبیه شده است.
آیورود، کافاها را افرادی سعادتمند میداند. زیرا از سلامتی خوب بهرهمندند و بیانگر شخصیتهایی هستند که متین و خشنود بوده و با فارغالبالی به دنیا مینگرند. موارد زیر نیز در کافها بسیار بارز میباشند:
پیش از اتخاذ یک تصمیم، به مدت طولانی دربارهی امور تعمق میکنند.
بهکندی از خواب بیدار شده و مدت زیادی در بستر میمانند و به محض ترک بستر، به نوشیدن یک فنجان قهوه احتیاج دارند.
از وضع موجود، خشنود میباشند و از طریق آشتی دادن دیگران، اقدام به حفظ وضع موجود میکنند.
به احساسات افراد دیگر که صمیمانه با آنها احساس همدردی میکنند، احترام
میگذارند.
حرکات آنان موزون است. چشمانی آبدار و نگاهی نوازشگر دارند و حتی با اضافه وزن نیز، خرامان راه میروند.
ازدیدگاه آیورود چنین بهنظر میآید که اغلب ورزشهایی که انجام آنها امروز توصیه میشود، با هدف ایدهآل ورزش فاصلهی زیادی دارند. میتوان پرسید که اصولاً چرا باید ورزش کنیم؟ چاراکا (1)بزرگترین نویسندهای که دربارهی آیورود به نگارش پرداخته است، چنین پاسخ میدهد:
ورزش، موجب احساس سبکی، تأمین نیروی کار و فعالیت، ثبات و استحکام، قدرت تحمل مشکلات، زدودن ناخالصیها از بدن و برانگیختن فعالیت دستگاه گوارش میگردد.
با اینکه انجام تمرینات ورزشی آئروبیکز (2)برای قلب و نیز بدنسازی عضلانی، میتوانند متضمن فواید محدودی باشند، ولی آنچنان جامعیت کافی ندارند که بتوانند در فهرست تعاریف چاراکا از ورزش جای بگیرند. هدف غایی از انجام تمرینات ورزشی، آن است که تمامی سیستم، یعنی ذهن و بدن در حال موازنه با یکدیگر باشند. همچنین اهمیت حیاتی دارد که میزان نیرویی که پس از ورزش کردن بهدست میآید، بیش از مقدار انرژی باشد که مصرف شده است، این همان نکتهی حیاتی است که افراد از توجه به آن غفلت میورزند.
پیادهروی که ورزشی بسیار ساده است، تقریباً یک ورزش ایدهآل میباشد، زیرا یک فعالیت طبیعی است و هر سه دوشا را راضی میکند. تیپهای واتا، پیادهروی طولانی را ورزشی آرامبخش مییابند. از سوی دیگر، تیپهای پیتا دارای واکنش متفاوت هستند و مایلند که شتابزدگی آنان در انجام وظایف روزانه، حالتی که غالباً بر آنان چیره میشود، به گامهایی آهسته تبدیل گردد. کافاها احساس میکنند که شاداب و سبکتر
میشوند و اقدام به یک پیادهروی سریع، هر گونه تراکم فرعی اخلاط را از سیستم آنان میزداید و عمل گوارشی کند شاخص این تیپ کارآیی بیشتری پیدا میکند بر مبنای همین دلایل، یکی از توصیههای اصلی ما به بیماران مراکز بهداشتی ؟؟؟؟ این است که در هر روز بهطور متوسط نیم تا یک ساعت پیادهروی سریع و بیهدف انجام دهند. مقصود دنبال کار رفتن یا کار خانه و غیره جزء ورزش محسوب نمیشود غرض از ورزش کردن، عرق ریختن و تقلا کردن نمیباشد؛ بلکه هدف آن است که بین خود و بدن، پیوند دوستی تنگاتنگ بهوجود آورید.
اگر زیاد عرق کرده و نفس شما بند آمده است، ضربان قلب شما چون پتک فرود میآید و یا زانوان شما میلرزد، علامت این است که زیادهروی کردهاید و میباید با بروز نخستین نشانهی تلاش بیش از حد، ورزش را متوقف کنید و بگذارید که با چند دقیقه راه رفتن، بدن شما بهتدریج خنک شود و سپس چند دقیقه استراحت کنید تا وضعیت ضربان نبض و تنفس شما بهحال عادی بازگردند. احتمال دارد در گرماگرم رقابتهای ورزشی نظیر بازی تنیس و اسکواش متوجه تلاش خود نشوید. اگر احساس میکنید که بازی مفرّح است، آن را ادامه دهید؛ ولی اگر به قصد برد یا اثبات اینکه قادر به همگامی با حریف بازی هستید، فشار بیش از اندازه را به خود تحمیل میکنید، مسلم است که بدن خود را ناروا مجازات مینمایید.
تیپهای واتا باید مراقب باشند که در ورزش افراط نکنند. در انجام تمرینات ورزشی، طاقت واتاها کمتر از پیتاها بوده و پیتاها کمتر از کافاها طاقت دارند. همچنین لازم است که میزان تلاش هماهنگ با سن فرد باشد. پس از سنین 45 یا 50 سالگی، میزان دوشای واتا در همه بالا میرود و در جبران این افزایش باید کمتر از قبل ورزش کرد. در این مورد نیز مانند همهی موارد دیگر، باید به دوشاهای خود احترام بگذارید. در هر گروه سنی که باشید، مسلم است که یک کیلومتر پیادهروی اضافی، منحصراً مبادرت به اقدامی است که منجر به بروز عوارض جدّی واتا خواهد شد (نتیجهی مطالعات اخیری که در زمینهی ورزش پزشکی به عمل آمده است، نشان میدهد که 50
درصد از بانوان ورزشکاری که با جدیّت ورزش میکنند، دچار اختلالات بارز قاعدگی ماهانه میشوند که نشانهای از شدت وخامت وضع واتاست).
هر بار که بدن خود را به حرکت درمیآورید، با دوشاهای خود سخن میگویید. از آنجا که هر یک از دوشاها بر موارد خاصی تأکید دارد، بنابراین ورزشی که از جمیع جهات متعادل باشد، سه نوع فایده را به همراه خواهد آورد:
واتا: ثبات، چالاکی، نرمی، هماهنگی و نشاط درونی.
پیتا: گرم شدن بدن، بهبود جریان خون در تمام بخشهای بدن و افزایش ظرفیت قلب.
کافا: افزایش نیرومندی و ثبات انرژی یکنواخت و مداوم.
چنانچه هرگز صندلی را ترک نکرده و به ورزش نپردازید، مسلماً از این فواید نیز بهرهای نخواهید داشت. با اینهمه اغلب کسانی نیز که دارای عضلاتی محکم و قلبی سالم هستند، از این فواید محروم میمانند؛ زیرا در حال حاضر بیشتر برنامههای ورزشی بر مبنای افزایش گنجایش سیستم قلب و عروق طرحریزی شدهاند که بهنوبهی خود تحمیلی سنگین بر دوشای پیتا میباشد. فهرستی از فعالیتهای متعادل ئر ذیل ارائه میشود که گسترهای وسیعتر داشته و برای انواع اصلی بدن مناسبتر میباشند:
مانند: یوگامقدار: سبک
حرکات نرمش رقص مانند (آئروبیکز)
قدم زدن راهپیمایی سریع کوتاه مدت دوچرخهسواری سبک
فوران انرژی در تیپهای واتا نامنظم است و سریعاً خسته میشوند. این تیپها در عملیات آکروباسی و کشش به درجهی مهارت میرسند. از آنجا که سبک و نرم میباشند، به یوگا و پیادهروی بهشرط آنکه زیاد خستهکننده نباشد، تمایل دارند.
همچنین از جستوخیزهای نرمشی رقص مانند که با نوای موسیقی انجام میگیرد، احساس شادی میکنند.
در فصل زمستان، انواع ورزشهایی که در محیط سربسته انجام بگیرد، برای واتاها مطبوع است. زیرا افراد این تیپ از سرما نفرت داشته و آنقدر چربی و عضله ندارند که آنان را در مقابل عناصر طبیعی حفظ کند. تمام کسانی که دوشای واتا در آنان چیرگی دارد، باید همواره مراقب باشند که مهار خود را رها نکرده و با زیادهروی خود را مستهلک نکنند.
یکی از خصوصیات شاخص دوشای واتا این است که در یک چشم بر هم زدن، کار را آغاز میکنند ولی حد و مرزی نمیشناسند، بهویژه آنگاه که دچار عدم تعادل باشد. بنابراین، پرهیز از زیادهروی هشداری عمده برای افراد این تیپ است.
مدت نیم ساعت ورزش روزانه کافی است. چنانچه احساس میکنید که خسته و لرزان بوده و دچار سرگیجه شدهاید و یا در آستانهی گرفتگی عضلانی هستید، مسلماً زیادهروی کردهاید، این علایم نمایانگر عدم تعادل واتا هستند.
مانند: اسکیمقدار: معتدل
پیادهروی تند یا آهسته دویدن
راهپیمایی و کوهنوردیشنا
نیروی محرکهی تیپهای پیتا بی از میزان پایداری آنان میباشد. در انجام انواع ورزشها به درجهی متوسطی از مهارت میرسند. از آنجا که بیش از هر چیز دیگر مبارزهجویی را دوست دارند، بنابراین به اسکی و راهپیمایی و کوهنوردی و دیگر ورزشهایی علاقهمند میباشند که در پایان روز احساسی از موفقیت را فراهم میآورد.
ورزشکارانی که در مسابقات شرکت میکنند، میباید از مقدار زیادی پیتا بهرهمند باشند تا حس مبارزهطلبی آنان تهییج گردد، ولی پیتا، آن دوشایی نیست که بتوان در رقابتهای شدید و تنگاتنگ بر آن تکیه کرد. پیتاها از باخت نفرت دارند و این
احساسی است که بیش از برد در مسابقات آنان را برمیانگیزد (مطالعات بهعمل آمده دربارهی بازیهای ورزشی، صحت این مسئله را در میان بازیکنان حرفهای تنیس تأیید کرده و نشان میدهد که بسیاری از آنان دستخوش خشم تیپ پیتا شده و شهرت خوبی ندارند.) با اینکه پیتاها، خود را وادار میکنند که با جدیّت تمرینات دویدن و یا تمرینات تعادل وزن بدن را دنبال نمایند، ولی از تلاشهای خویش خشنودی درونی اندکی را بهدست میآورند. شاید هماکنون پی بردهاید که شما هم در آستانهی این پرتگاه قرار گرفتهاید. چنانچه در حین بازی گلف، با هر ضربهی بدی که به توپ میزنید، خونتان بهجوش میآید و یا میخواهید که حریف تنیس را با توپ سوراخ کنید، میباید از پرداختن به این ورزشها چشمپوشی نمایید. اگر در هر بازی ورزشی، دلتان میخواهد حریف را تکه تکه کنید، باید ادامهی آن ورزش را ترک کنید. هر کسی بخواهد در زمین بازی، حریف را بکشد، از عدم تعادل شدید پیتا رنج میبرد. برای پیتاها ریتم شروع پایان بازیهای ورزشی، نمیتواند بهاندازهی نیم ساعت محرّک مداوم سودمند باشد.
مدت نیمساعت پیادهروی سریع روزانه، بهتر از شرکت در یک رقابت ورزشی، میتواند حالات عصبی را از سیستم شما برطرف کند. شنا کردن، از پیادهروی هم بهتر است؛ بسیاری از پیتاها که در انجام وظایف شغلی خود را مستهلک میکنند، به این نتیجه رسیدهاند که اگر در ساعت پنج بعدازظهر در استخر شیرجه بروند، فشارهای عصبی روزانهی آنان از بین میرود. پیتاها، به ورزشهای زمستانی نیز علاقه دارند؛ زیرا بهتر از واتاها و کافاها قادر به تحمل سرما هستند. از آنجا که پیتاها از طریق دیدن، تهییج میگردند، بنابراین از گردش در جنگل بیشتر سود میبرند و این امر با گامهای مصمم روزانهی آنان تغییری را فراهم میآورد و آنگاه که با تأمل کافی به تماشای پیرامون میپردازند، زیبایی طبیعت به ژرفای درونی آنان راه مییابد.
مانند: تمرینات کنترل وزنمقدار: نسبتاً سنگین
دویدنحرکات نرمشی (آئروبیکز)
پاروزنی
با گذشت چند ماه پی خواهید برد که میزان قدرت، قابلیت انعطاف و نرمش شما افزایش یافته است. بنابراین، لزومی ندارد که برای وصول به هدف مورد نظر، بدن را دچار زحمت سازید. در واقع، غرض از طرح این فیگورها آن نیست که ساختار خاصی را بر بدن تحمیل نمایید، زیرا هیچ فیگور «ایدهآلی» وجود ندارد، بلکه پیشرفت شما منوط به عملکرد یکپارچهی هشیاری، حرکت و تنفس میباشد.
کلیهی تمرینهای آیورودایی، ذهن و بدن را توأماً در بر میگیرد. در هر یک از تمرینها فقط ناحیهی مشخصی کشیده میشود و باید بگذارید که هشیاری شما بهگونهای طبیعی به همان ناحیه روانه شود. گفته میشود که اگر بگذارید توجه به شما ناحیهی کشش معطوف گردد، گرهها و فشارهای انباشته شده، نرم خواهند شد. بههمین لحاظ، باید اجازه دهید که تمامی توجه شما به تمرین معطوف گردد. در هنگام تمرین از روشن کردن رادیو و تلویزیون و حتی گوش دادن به نوای ملایم موسیقی خودداری کنید. فقط بگذارید که ذهن بهآسانی نسبت به بدن هشیار باشد.
در هنگام تمرین، لباس راحت و آزاد بپوشید. از یک سطح صاف و غیر لغزنده استفاده نمایید. ولی از تمرین روی سطح لخت فرش نشده بپرهیزید. بهتر است که برای تمرین از یک پتوی تا شده، تشک تمرین، یا سطوح نیمه نرم استفاده نمایید.
نکتهی مهم آن است که همگی وضعیتهای اتخاذی، باید پاسخگوی نیازهای فردی باشند. در برخی موقعیتهای معین نظیر بیماری شدید، بارداری، قاعدگی و یا مشکلات خاص ساختمان بدن، میتوان هر یک از وضعیتها را بهنحوی تنظیم کرده یا تغییر داد که کارآیی بیشتری داشته و در خدمت ضرورتهای مشخصی باشد.
(یک تا دو دقیقه)
با تعدادی از تمریناتی آغاز میکنیم که نیروبخش بوده و بدن را میزان میکنند. تمرین
نخست، شامل ماساژ مداوم بدن با دستها و انگشتان است که در جهت قلب انجام میگیرد.
نخست در وضع راحتی بنشینید. با استفاده از کف و انگشتان هر دو دست، وسط سر خود را فشار دهید و سپس متناوباً با فشار دستها و توقف فشار، حرکت دستها را روی صورت، پشت گردن و سینه ادامه دهید. مجدداً از وسط سر آغاز کرده و با کف دست و انگشتان، سر را فشار دهید و بهطرف پایین و روی پشت گردن حرکت کنید و به سینه برسید.
برای میزان کردن دستها و بازوها، ماساژ را از طرف راست آغاز کنید. انگشتان دست راست را را دست چپ بگیرید و به تناوب در جهت قسمت فوقانی بازوی راست تا سرتاسر شانه و در عرض سینه، ماساژ دهید. دوباره، متناوباً در جهت زیر بازوی راست، ساعد، شانه و سینه را ماساژ دهید. فشار وارده باید محکم بوده و ماساژ نیز باید تدریجی و مداوم باشد. همین عمل را در طرف چپ تکرار کنید و کاملاً مراقب باشید که هم قسمت فوقانی و نیز زیر بازو را ماساژ بدهید.
نوک انگشتان خود را بهطرف ناف بیاورید و هر دو دست را روی شکم قرار دهید. بهتناوب، روی شکم فشار داده و بهتدریج فشار را در جهت بالا و بهسوی قلب حرکت دهید.
با فشار متناوب، بخش تحتانی پشت، ناحیهی کلیهها، دندهها را ماساژ داده و در جهت قلب حرکت کنید.
با پای راست آغاز کنید؛ پنجهها، کف پاها و نوک پاها را بگیرید و ماساژ دهید و در جهت مچ، ران، مفصل ران پیش بروید و حرکت را در جهت قلب ادامه دهید. همین عمل را با پای چپ تکرار کنید و بهطرف مفصل ران پیش رفته و ماساژ را در جهت قلب ادامه دهید.
روی پشت دراز بکشید و ستون فقرات را کش دهید و مراقب باشید که سر و گردن، دراز شده و آزاد باشند. زانوان را روی سینه بالا بیاورید و آنها را با دستهای
خود بگیرید. آهسته و راحت از این دنده به آن دنده غلت بخورید. همواره دقت کنید که گردن شل و آزاد باشد و بهصورت عادی تنفس کنید.
وضعیت محکم کردن نشیمنگاه (واج راسانا) (1)
(30 ثانیه تا یک دقیقه)
زانو زده و در حالیکه سرین شما روی پاشنهها قرار گرفته است، بنشینید. پاها میباید اندکی از هم جدا بوده و پنجهها روی یکدیگر قرار گرفته باشند. ستون فقرات را کش بدهید و قفسهی دندهها را بسط داده و سینه را اندکی بالا ببرید. سر و گردن باید مستقیم و آزاد باشند. مستقیماً به جلو نگاه کنید و بهراحتی نفس بکشید. دستها را روی دامن بگذارید بهطوریکه دست راست روی دست چپ باشد و کف هر دو دست رو به بالا قرار گرفته باشد.
در حالیکه نفس را فرو میبرید، سرین خود را از روی پاشنهها اندکی بلند کنید تا به وضع زانو زدن در بیایید. ستون فقرات را در حال کشش و سینهها را باز و بالا نگه دارید و شانهها را شل کنید. در حال بازدم، به آهستگی بدن را پایین آورده و مجدداً روی پاشنهی پا قرار دهید. تمرین را با نرمی و تنفس همواره تکرار کنید.
به آهستگی تکان بخورید. بهراحتی و عمیقاً نفس بکشید و پشت و جلوی بدن را در حال حرکت، مستقیم و آزاد نگه دارید.
فواید تمرین: این آسانا ناحیهی لگن خاصره را تقویت کرده و فشار وارده بر زانوان و مچ پاها را از بین میبرد و پایهی محکمی برای پشت بهوجود میآورد.
1) . Vajrasana
وضعیت سر به زانو (جانوسیرز آسانا) (1)
(حدود یک دقیقه)
روی زمین بنشینید و پاها را راست کرده و بهطرف جلو دراز کنید. در حالیکه پنجهها بهطرف سر میباشند، خود را از پشت ساق پا و پاشنهها بکشانید.
زانوی چپ را خم کرده و کف پای چپ را مقابل قسمت داخلی ران راست قرار دهید.
در حال فرو دادن نفس، بازوان را بهصورت مستقیم از قسمت فوقانی پشت بالا ببرید و روی سر خود دراز کنید. در حال بازدم، بدن را بهسمت جلو و پایین خم کنید و ستون فقرات را بکشانید. در حالیکه بهجلو خم میشوید، کشش ستون فقرات، بازوان و گردن را ادامه دهید. از گود افتادن قفسهی سینه و انحنای بیش از حد قسمت فوقانی پشت پرهیز نمایید. میتوانید زانوی جلویی را اندکی نرم کنید تا قسمت تحتانی پشت، بیشتر آزاد شود.
همین وضعیت را حفظ کرده و چند بار تنفس کنید. سپس در حال فرو بردن دم، بازوان را از قسمت فوقانی پشت خلاص کرده و روی سر ببرید و در همان حال سینه را باز کرده و به جلو ببرید. در همان سمت، تمرین را تکرار کنید و آهسته و راحت حرکت کنید. در حال فرو بردن دم، بدن را بالا ببرید و در بازدم، بازوان در کنار بدن پایین بیاورید.
این وضعیت را در سمت دیگر انجام دهید. پای چپ را کاملاً به جلو دراز کنید. زانوی راست را خم کرده و کف پای راست را در مقابل قسمت داخلی ران چپ قرار دهید.
با تنفس و حرکت آهسته، وضعیت را اتخاذ نمایید. در حالیکه بدن را بهسمت جلو و پایین خم کردهاید، نفس را بیرون بدهید و وقتی بالا میآیید، دم را فرو دهید. مجدداً وضعیت را در همین سمت تکرار کنید. بهطور عادی تنفس کنید و بدون فشار و
1) . Janu – Sir asana
بهمدت چند نفس در همین وضع بمانید. پس از اینکه از حالت خم شدن درآمدید، در حال بازدم، بازوان را در کنار بدن پایین بیاورید.
فواید تمرین: این وضعیت ستون فقرات را راحت میسازد و شکم و کبد و طحال را میزان و به هضم غذا کمک میکند.
چهار: ایستادن روی شانه ساروانگ آسانا (1)
(در آغاز تمرین بهمدت 30 ثانیه در همان وضعیت بمانید و در صورت احساس راحتی، تدریجاً مدت را به 2 دقیقه افزایش دهید.)
هشدار: چنانچه تازهکار هستید و یا عضلات بخش فوقانی پشت و گردن شما خشک میباشند، یک یا دو پتو را زیر شانهها قرار دهید تا گردن را حفظ کنید و یا بهجای اینکه بدن را کاملاً و بهصورت مستقیم بلند کنید، وضعیت نیم شانه را انجام دهید. اتّخاذ این وضعیت را به آهستگی انجام دهید. چنانچه دچار ناراحتیهای مزمن پشت یا فشار خون بالا هستید، لازم است که پیش از انجام دادن این وضعیت، حتماً به پزشک مراجعه کنید. آیورود ماهاریشی توصیه میکند که از ایستادن روی سر بپرهیزید، زیرا اگر این تمرین نادرست انجام شود، به مغز و گردن و ستون فقرات صدمه میزند.
وضعیت کبرا (بهوجانگ آسانا) (2)
(30 ثانیه تا یک دقیقه)
روی شکم خود دراز بکشید. پاها را جفت کنید و دستها را مستقیماً زیر شانهها قرار دهید؛ طوریکه نوک انگشتان بهسمت جلو باشد. برای اینکه به بخش زیرین پشت صدمهای وارد نشود، ستون فقرات را اندکی بکشید.
در حالت فرو بردن دم، قفسهی سینه را بسط داده و در حالیکه دستها را به طرف پایین فشار میدهید، قفسهی سینه را سمت جلو بالا بیاورید. آرنجها را نزدیک بدن نگاه داشته و کشش ستون فقرات را بهسمت بالا ادامه دهید. سینه را بازتر و
عریضتر کرده و برای اینکه سر و گردن را آزاد نمایید، شانه ها را بهسمت پایین و دور از گوشهای خود حرکت دهید. بگذارید بخش فوقانی پشت کشیده و باز شود.
چند لحظه نفس خود را حبس کنید و سپس در حال بازدم، بهتدریج و آهسته تنه را پایین بیاورید.
یک تا سه مرتبه وضعیت را تکرار کنید. هر بار با فرو بردن دم و بالا بردن قفسهی سینه، آن را آغاز کنید.
دقت کنید که هرگز حرکت را با سر یا بلند کردن بدن از گردن شروع نکنید. ستون فقرات را در حال کشش نگه دارید و بهصورت عادی تنفس کنید. بگذارید که وضع تنفس شما، روان و آسان باشد. نفس را بیرون دهید و بهآهستگی تنه را پایین بیاورید. بگذارید که بدن کاملاً راحت باشد.
فواید تمرین: این وضعیت، پشت بدن را تقویت میکند، عضلات شکم را میکشد و در رفع مشکلات ادرار و تخمدانها مؤثر است.
وضعیت ملخ (سالاباسانا) (1)
(30 ثانیه تا یک دقیقه)
همانطور که هنوز روی شکم دراز کشیدهاید، بازوها را به سمت عقب دراز کنید و آنها را نزدیک کپلها یا زیر رانها قرار دهید. کف دستها باید بهطرف سقف اتاق باشد. پاها را با یکدیگر جفت کرده و احساس کنید که تمامی پشت شما کشیده شده است. چانه را بهملایمت روی زمین قرار دهید.
در حال فرو بردن دم، هر دو پاها را بلند کنید و از ناحیهی کپل آنها را دراز کنید. در حالیکه پاها در عقب بدن بهسوی بالا بلند میشوند، کشش سرتاسر ستون فقرات را ادامه دهید. رانها را بکشید و پاها را بهصورت خط مستقیم کاملاً دراز کنید. بهآسانی تنفس کنید. بهمدت چند تنفس، حالت خود را حفظ نمایید و سپس پاها را
1) . Salabhasana
آزاد کرده و به آهستگی پایین بیاورید.
یک تا سه بار تمرین را تکرار کنید. مراقب باشید که نفس را در این حالت حبس نکنید. برای بلند کردن پاها از فرو بردن دم استفاده کنید. بهمنظور جلوگیری از وارد آمدن فشار و کشش بیش از حد بخش پایین پشت، کشش ستون فقرات را ادامه دهید.
در اجرای بینقص تمرین، از اعمال زور به بدن خودداری کنید. شاید بخواهید که هر بار یکی از پاها را بلند کرده و هر پا را از ناحیهی کپل دراز کنید و سپس هر دو پا را یکدفعه بلند کنید.
فواید تمرین: این تمرین، موجب تقویت بخش پایین پشت شده، به هضم غذا کمک مینماید و برای مثانه، پروستات، زهدان و تخمدانها مفید است.
وضعیت چرخش نشسته (ماریچی آسانا) (1)
(حدود یک دقیقه)
در حال نشسته پاهای خود را راست به جلو دراز کنید. ستون فقرات را بکشید و سر و گردن را آزاد نگه دارید.
زانوی چپ را خم کنید و کف پا را روی زمین قرار دهید. پاشنه را بهطرف کپل و تا بالای قسمت داخلی زانوی راست بیاورید، بهنحویکه قسمت داخلی پای چپ، قسمت داخلی ران راست را (که دراز کردهاید)، لمس کند. تمامی پای راست را مستقیماً بهجلو دراز کنید و آن را از قسمت پشت پا و پاشنه بکشید.
دست چپ خود را در پشت بدن روی زمین بگذارید و بازوی راست را روی زانوی چپ قرار دهید. چنانچه انجام دادن این عمل دشوار باشد، فقط زانو را با دست بگیرید. نفس را فرو ببرید، قفسهی سینه را بلند کنید و ستون فقرات را بهطرف بالا بکشید و در حالیکه نفس را بیرون میدهید، از پایهی ستون فقرات، به سمت چپ بپیچید.
1) . Marichyasana
در همان حال که میپیچید، سینه را بهطرف چپ بسط دهید و بگذارید که سر شما حرکت ستون فقرات را در جهت چرخش دنبال کند. کشش ستون فقرات را ادامه دهید و در حال تنفس سینه را باز کنید. کوشش کنید که قسمت جلوی بدن گود نیفتد. چنانچه بتوانید بهمدتی ستون فقرات را در این وضعیت نگه دارید، دست چپ را از پشت به ران راست برسانید. کوشش شما باید تا حدی باشد که فشار وارد نیاید و دچار ناراحتی نشوید.
بهطور عادی تنفس کنید و بهمدت چند نفس، وضعیت قبلی را حفظ کنید. بهآهستگی از وضعیت، خارج شوید و تمرین را در سمت دیگر تکرار کنید. بسیار مهم است که در این تمرین از تنفس استفاده کنید و چرخش را در حال بازدم انجام دهید. بهجای اینکه چرخش را با ستون فقرات به هم فشرده انجام دهید، همواره آن را با ستون فقرات کشیده انجام دهید.
فواید تمرین: این حالت، موجب افزایش جریان خون به اعضای داخل شکم شده، گرفتگی شانهها و بخش فوقانی پشت را برطرف میکند، گردن را میکشد، و غدد آدرنال و کبد و کلیهها را تحریک میکند.
خم شدن بهجلو در حال ایستاده (اوتاناسانا) (1)
(حدود یک دقیقه)
بایستید و پاها را تقریباً موازی، نزدیک هم قرار دهید. وزن شما باید بهطور یکسان روی هر دو پا تقسیم شود. در حالیکه سینه را باز کرده و به بالا میبرید، ستون فقرات را بکشید. سر و گردن را بهحالت کشیده و آزاد نگه دارید. مستقیماً به سمت جلو بنگرید و بهطور عادی تنفس کنید.
بگذارید که بازوها در طرفین شما بهراحتی آویزان باشند و شانهها را شل کنید. به جلو نگاه کنید و بهطور عادی تنفس کنید.
1) . Uttanasana
در حال فرو بردن نفس، بازوها را بهآهستگی روی سر ببرید و در همان حال سینه را بسط داده و بهطرف بالا بکشید. در بازدم، بدن را به جلو و پایین خم کنید و تمامی ستون فقرات را بکشید. بازوها و سر باید در همان جهت ستون فقرات باشند. بگذارید که زانوها نرم باشند و یا به آزادی خم شوید و دستها را به کف اتاق برسانید. آرنجها و شانهها را شل کنید و زانوان را به هم قفل نکنید.
تنفس را بهراحتی ادامه دهید و این حالت را بهمدت چند نفس حفظ کنید. در حال فرو بردن دم، بازوان را از بخش فوقانی پشت بلند کرده و در همان حال سینه را بهسمت جلو و بالا ببرید. بازوان را کاملاً بالا و در وضعیت عمودی روی سر خود نگه دارید. در حال بازدم، بازوان را در طرفین بدن پایین بیاورید.
فواید تمرین: این وضعیت، کبد و معده و طحال و کلیهها و ستون فقرات را میزان میکند و ذهن را تسکین میدهد.
وضعیت هوشیاری (چیت آسانا) (1)
(حداقل یک دقیقه)
روی پشت دراز بکشید، بهنحوی که دو طرف ستون فقرات همواره روی زمین قرار گیرند.
پاها را دور از لگن خاصره دراز کنید و بگذارید که در دو طرف بدن باز شوند. سر، گردن، شانهها و کفلها را آزاد کنید. بگذارید که بازوان بهراحتی در دو طرف بدن قرار بگیرند. کف دستها باید رو به بالا باشند.
اکنون اجازه دهید که بدن کاملاً راحت باشد. چشمان خود را ببندید و حداقل بهمدت یک دقیقه استراحت کنید. بگذارید که وضع تنفس شما راحت و آزاد باشد.
فواید تمرین: این حالت، به ذهن و بدن نیرو میبخشید و هر دو را شاداب میسازد. خستگی را برطرف میکند و تمامی سیستم را آرام میکند.
1) . Chit asana
مدت تمرین: پنج دقیقه
دفعات تکرار تمرین: یک بار در بامداد و یک بار در شامگاه
تمرینات تنفسی آیورود ماهاریشی، شیوهی ملایمی جهت برقراری موازنه در تنفس است. بهدیگر سخن، ابتدا از یک سوراخ بینی و سپس از سوراخ دیگر تنفس کنیم. هدف این تکنیک که پرانایام نام دارد، این است که ریتم تنفس را منظمتر سازد که به نوبهی خود تأثیری آرامبخش را بر تمامی سلسله اعصاب بر جای مینهد (به همین لحاظ است که در کلینیکهای خود، آن را تمرین عصب تنفسی مینامیم). چند دقیقه تنفس موزون با چشمان بسته، بسیار تسکیندهنده است و پس از انجام تمرین، اکثر افراد احساس میکنند که سر آنها سبک شده و درون آنان از تابش حرارت ملایمی برخوردار است. پرانایام، بهترین شیوهی مقدماتی جهت انجام مدیتیشین است، زیرا بدون هیچ تلاشی توجه شما را به درون متمرکز میسازد و افکار پراکنده و «صدا» را کاهش میدهد که معمولاً ذهن از آنها انباشته است. علم پزشکی نوین کشف نموده است که عملکرد مغز بین نیمکرههای چپ و راست مغز تقسیم شده و هر نیمکرده بر سهم خاص خود تأکید دارد. فعالیت نیمکرهی راست بهصورت درک مستقیم و احساسی است. فعالیت نیمکرهی چپ، عقلانی و سازمان یافته است. در استفاده از تکنیک پرانایام، آیورود به شیوهای دست یافته است که با هر دو نیمکره «سخن» بگوید و آنها را متعادل سازد. آن گاه که تنفس موزونتر میشود، اتفاقات متعددی روی میدهد: در فواصل معینی تنفس را از سوراخ راست بینی به سوراخ چپ انتقال میدهید و ذهن شما روشنتر و بیدارتر میشود و یک سمت بدن بهطور قابل ملاحظهای ضعیفتر از سمت دیگر نمیباشد.
توصیه میشود که بهعنوان بخشی از روال ایدهآل روزانه آیورودایی، همه روزه بهمدت پنج دقیقه، صبح و عصر به تمرین پرانایام بپردازید.
پیش از آغاز تمرین، به توصیههای مفید زیر توجه کنید:
از هر گونه اعمال فشار بپرهیزید؛ چنانچه احساس میکنید که دچار سرگیجه شده یا نفس نفس میزنید، چند لحظه توقف کرده و با چشمان بسته آرام بنشینید تا مجدداً احساس کنید که به وضع طبیعی بازگشتهاید. برای اینکه گرفتگی سوراخ بینی باز شود، خرناس نکشید. هرگز قبل از آغاز تمرین برای باز کردن بینی، از مواد ضد حساسیت استفاده نکنید. چنانچه بروز حساسیت یا سرماخوردگی سینوسهای شما را مسدود کردهاند، از انجام پرانایام صرفنظر کنید تا سینوسها بهصورت طبیعی باز شوند.
پس از فراگیری تمرین، طبیعی است که غشاء مخاطی در آغاز منقبض شوند. فقط بگذارید که شل و راحت باشند و پس از گذشت چند روز، طبیعتاً با روال جدید تطبیق خواهند یافت.
تمرین پرانایام را در یک اتاق ساکت و خالی از صدای رادیو و موسیقی یا تلویزیون انجام دهید. چشمان خود را ببندید ولی هر گاه که احساس نگرانی کردید، یک دقیقه از انجام تمرین خودداری کنید ولی فوراً از جای خود بلند نشوید. تا هنگامی که مجدداً احساس راحتی ننمودهاید، با چشمان بسته آرام بنشینید. اگر این احساس ناراحتکننده همچنان پایدار باشد، چند دقیقه دراز بکشید تا از بین برود.
هرگز نفس خود را حبس نکنید و به شمارش تعداد ثانیههای دم و بازدم نپردازید. با اینکه این دستورالعمل گاهی در کتب یوگا دیده شده و یا بهوسیلهی معلمان یوگا آموخته میشوند، ولی همگی خلاف جهت هدف این تکنیک میباشند که اجازه میدهد خود بدن وضع تنفس را متعادل و موزون سازد. ریتم تنفس طبیعی شما، همان ریتمی است که برای شما درست و مناسب میباشد.
صندلی راحتی پیدا کنید که اجازه میدهد راست بنشیند و ستون فقرات در خط مستقیم و هر دو پا روی زمین قرار گیرد. بهتر است که حین انجام تمرین پرانایام به پشت صندلی تکیه نکنید. چشمان خود را ببندید و بگذارید که ذهن شما استراحت کند. دست راست خود را در وضعیتی قرار دهید که در تصویر نشان داده شده است؛
طوریکه شست در کنار حفرهی راست بینی و دو انگشت میانی کنار سوراخ چپ بینی واقع شود.
در حین انجام تمرین، بهطور طبیعی تنفس کنید و ابتدا یک حفره و سپس حفرهی دیگر بینی را به ملایمت ببندید. برای اینکه بازوی شما خسته نشود، آرنج راست را نزدیک قفسهی سینه قرار دهید ولی از قرار دادن آرنج روی دستهی صندلی یا روی میز خودداری کنید.
ریتم اساسی انجام پرانایام بهشرح زیر است:
حفرهی راست بینی را با ملایمت با شست خود ببندید و به آهستگی از حفرهی چپ، نفس را بیرون بدهید و در پایان بازدم از همان حفرهی چپ، بهراحتی نفس را بکشید.
حفرهی چپ بینی را با دو انگشت میانی مسدود کنید و عمل بازدم را از حفرهی راست بینی انجام دهید. از حفرهی راست بینی، نفس را بهنرمی فرو ببرید.
بهمدت پنج دقیقه، تناوب دو حفرهی بینی را ادامه دهید. سپس بازوی خود را پایین آورده و با چشمان بسته، یک یا دو دقیقه راحت بنشینید. چنانچه فعالیت بعدی شما انجام مدیتیشن باشد، میتوانید بلافاصله آن را شروع کنید.
توجه داشته باشید که «هر نفس با بازدم آغاز میگردد» و با فرو بردن دم پایان میپذیرد؛ نحوهای که با اغلب تمرینات تنفسی جهان غرب که با فرو بردن نفسی عمیق آغاز میگردد، تفاوت دارد. در پرانایام نیازی به نفس عمیق وجود ندارد. فقط لازم است که تنفس بهصورت طبیعی، ولی اندکی آهستهتر و عمیقتر از معمول انجام گیرد.
هر گاه احساس می نمایید که میباید از دهان نفس بکشید، همان کار را بکنید و سپس بهمجردی که مجدداً احساس راحتی کردید، به همان نحو مقرر تمرین تنفس نمایید. در مورد بسیاری از افراد الگوی تنفس در برخی اوقات تغییر مییابد. این امری طبیعی بوده و نشانهی خوبی از این واقعیت است که به سبک متعادلی از تنفس دست مییابید.
انسان از آغاز پیدایش با روح کنجکاو خود همواره در پی یافتن پاسخ برای سؤالات بیشمار خود بوده است. بهخصوص اینکه آیا سرنوشت هر انسان از قبل مشخص و تعیین شده است و هزاران سؤال دیگر.
طالعبینی اولیه نیز از تأثیر ستارگان آسمان بر سرنوشت بشر و دیگر جانوران و حتی گیاهان میگفت. در حقیقت، طالعبینی در ابتدا، با خرافات و موهومات و سحر و جادو آغشته شده بوده ولی بهمرور زمان راه خود را جدا کرده و حتی در دورههایی از تاریخ در برخی از دانشگاهها تدریس میشد.
طالعبینان در ابتدا فقط پنج سیاره را شناخته بودند، مثل: زحل (سارتون)، مشتری (ژوپیتر)، مریخ (مارس)، زهره (ونوس) عطارد (مرکور) ولی با رشد و تکامل علم نجوم بعدها سه ستارهی دیگر بهنام پلوتون و نپتون و اورانوس نیز کشف شدند. امروزه هشت سیاره، به همراه ماه و خورشید مبنای کار طالعبینان قرار میگیرد.
البته نکتهی مهمی که یادآوری آن الزامی بهنظر میرسد، اینکه هر خصوصیت و رفتار آن قابل تغییر است و تنها نمیتوان براساس مطالب موجود در طالعبینیها زندگی کرد یا با دیگران ارتباط برقرار نمود.
مهم این است که بداند خوشبختی و بدبختی، سعادت و تلخکامی هم بهدست خود انسان است و میتواند آنها را با اراده و همت خود قادر است تغییر بدهد، حتی
سرنوشت خودش را و به آنچه که طلب میکند نایل شود، این ودیعهی الهی به انسان است.
گر در طلب گوهر کانی، کانی
و در پی عمر جاودانی، جانی
من فاش کنم حقیقت مطلق را
هر چیز که در جستن آنی، آنی
نام ماههای شمسی و نام برجهای خورشید: فروردین (قوچ)، اردیبهشت (گاو)، خرداد (دوپیکر)، تیر (خرچنگ)، مرداد (شیر)، شهریور (سنبله)، مهر (میزان)، آبان (عقرب)، آذر (کمانگیر)، دی (بز)، بهمن (دلو)، اسفند (ماهی).
طالعبینی خورشیدی چنانکه از اسمش پیداست بر اساس حالات افراد تهیه شدهاند که تحت تأثیر خورشید قرار گرفتهاند. تهیه شده است. این طالعبینی براساس محاسبات ریاضی و نجومی نوشته شده و برای هر فردی بسته به ماهی که متولد شده و موقعیتی که نسبت به خورشید داشته است، فراهم آمدهاند.
هنگامی که این طالعبینی را مطالعه میکنید، سعی کنید تمام مباحث مربوط به آن ماه را کامل بخوانید و البته ممکن است شما در مواردی هم با استثناهایی روبهرو شوید و البته این نشان میدهد که ماه تولد شما ممکن است با چندین سیاره در ارتباط بوده باشد و شما از هر یک نشانهای را دریافت کردهاید.
به هر حال خواندن این طالعبینی به مرور به شما این قدرت را میبخشد که با دیدن افراد، نوع گفتار و حرکاتشان به ماه تولدشان پی ببرید. در زیر نامهای سال شمسی و نام برجهای خورشیدی آنها آمده است. با مراجعه به آنها میتوانید به خصوصیات آگاه شوید.
اولین برج خورشیدی، برج قوچ است که بر تولد و نو بودن تکیه دارد. متولدین فروردین، به این دلیل که متولد کوچکترین برج از برجهای دوازدهگانه است، مانند
یک بچه عمل میکنند. متولد این ماه واقعاً خودبین و خودخواه است و آنچه بهترین است، باید متعلق به او باشد. او هر چه را بخواهد، بهدست میآورد و در این راه ابایی ندارد از اینکه دیگران را دچار دردسر کند. البته او هرگز فکر نمیکند که برای کسی دردسر تولید کرده است و چنان قیافهی مظلومی به خود میگیرد که خود شما هم دچار شک میشوید که آیا او شما را آزرده است یا نه!
یکی از خصوصیات بارز متولد فرودین ماه، بیغل و غش بودن وی است؛ چون خود را صاف و ساده میبیند در مورد دیگران نیز همین احساس را دارد. پس به دیگران زود اعتماد میکند و از این بابت ترسی به خود راه نمیدهد. چنانچه بهخاطر این خصیصه از دیگران ضربه بخورد با کوچکترین محبت و گوشه چشمی که ببیند هر چیز را به فراموشی میسپارد و دوباره روز از نو روزی از نو.
او اصلاً آدم دورویی نیست و هرگز حاضر به دروغ گفتن نیست. برای رسیدن به خواستههایش نه برای شما فیلم بازی میکند و نه دروغ میگوید. شما باید خواستهی او را برآورده کنید و در غیر این صورت با داد و فریاد و شلوغکاریهایش مواجه خواهید شد.
متولدین این ماه، از لحاظ ظاهری اکثراً چهارشانه و خوش رنگ و رو هستند. ابروهای کمانی و موهای حنایی رنگ دارند. اکثراً در سر یا صورتشان خالی به چشم میخورد. شل و ول بودن برای آنها مفهومی ندارد؛ اکثراً سفت و محکم حرکت میکنند و در راه رفتن کمی به جلو خم میشوند و عجله دارند. این شق و رق بودن آنها به دلیل اعتماد بهنفس فوقالعاده زیاد آنهاست. شما هرگز گریه و ضعف و اضطراب آنها را نمیبینید، مگر آنکه واقعاً از لحاظ روحی به هم ریخته باشند و نتوانند خود را حفظ کنند.
عاشق این است که خود را از دیگران برتر و بالاتر نشان دهد. در انجام کارها بر تمامی افراد کنار خود برتری دارد. دست و دلباز است چه در مال و چه در زمان.
او بی حوصله است و هرگز آدم اهل شکسته نفسی و نکتهسنجی نیست. او بیغل و
غش است و اصلاً اهل فریب دادن کسی نیست. او بهقدری رک و صریح حرف میزند که گاهی اطرافیان خود را به وحشت میاندازد.
او آدم پر دل و جرأتی است و تنها ترس او از درد و بیماری است. احتمال سوختگی و بریدگی در متولدین این ماه بهدلیل روحیهی تهور و بیباکشان زیاد است. همچنین سردرد و عفونت کلیه، سرماخوردگی، اعتیاد به الکل، زانو درد، معده درد و عوارض پوستی در این افراد زیاد به چشم میخورد. اما بدانید که آنها اصلاً اهل دکتر و دارو و خوابیدن نیستند و اصلاً نمیگذارند که کسی متوجه خرابی وضع جسمانیشان بشود. او میداند که بهخاطر قدرت بدنیاش زودتر از هر کس دیگری از انواع بیماریها خلاصی مییابد پس چه لزومی دارد به دکتر مراجعه کند؟ ولی ما توصیه میکنیم لااقل سالی یکبار خود را ویزیت کنند. چنانچه متولدین فروردین ماه کمی زیرکی در کارهایش به خرج دهد؛ دست از رک بودن بیش از حد بردارد، سعی کند به دیگران احترام بگذارد و آنها را ببیند و کمی هم صبر و حوصله داشته باشد به موفقیتهای زیادی دست مییابد؛ اما این را هم بدانید که او هر چقدر هم که موفق باشد، باز بیپول است و البته این هرگز روحیهی او را از بین نمیبرود. او کار میکند تا دیگران پولدار شوند.
او خونسرد نیست، عصبانی است و به هر طریقی میخواهد حرفش را به کرسی بنشاند، اما بدانید که اصلاً سنگدل نیست. فقط خود را از دیگران بالاتر میداند پس تحمل حرف شنیدن و دستور شنیدنِ دیگران را ندارد. چنانچه در مقابلش کوتاه بیایید، مثل یک بچه از شما پوزش میخواهد.
او میخواهد هر چه سریعتر نیتش را اجرا کند و همین باعث میشود که عصبانی و رک باشد. او اصلاً اهل غیبت و شایعهسازی نیست. چون وقت این کارها را ندارد و علاقهای هم به شنیدن اخبار در مورد دیگران ندارد.
او در بین جمع خوب میدرخشد و برای شما از موضوعاتی که اطلاع ندارد، سخنرانی میکند. او به گذشته و آینده اهمیتی نمیدهد؛ او فقط لحظه را میبیند امروز
را میخواهد.
او بسیار بااراده و خیلی خوشبین است. اصلاً بهدنبال جریانات احساسی نیست که وقت او را تلف میکنند. او با آنکه معصوم و مهربان بهنظر میرسد، گاهی حتی خشن و عصبی جلوه میکند، اما بسیار دلنازک است اما هرگز آن را بروز نمیدهد.
فروردینیها هرگز نباید بهدنبال سیاست و کارهای سیاسی باشند، چون خصوصیات آنها با خصوصیات کارهای سیاسی در تناقض است. کارهای تجاری و هنری برای آنها بهترین است. این افراد چون فطرتاً بهدنبال شهرت و افتخار هستند، در هر کاری که رگهای از کسب شهرت بیابند، خوش میدرخشند؛ حتی اگر آن کار، کاری خیرخواهانه و بشردوستانه باشد.
این را همیشه در نظر داشته باشید که برای هر کاری که میکند، از او تشکر کنید و گرنه عصبانی میشود یا واقعاً از شما میرنجد.
اما فروردینیها این همه جدیت و استحکام قدرت را از کجا میآورد؟ چنانچه دقت کنید این افراد فلز زندگیشان آهن است و همین سبب میشود که آنها نُه برابر دیگر قدرت و مقاومت داشته باشند.
یکی از خصوصیات مثبت آنها دست و دلباز بودن آنهاست. او برای انجام هر کاری به دیگران انعام میدهد و عاشق کمک کردن به دیگران است. در چنین لحظاتی است که دیگران را وادار به تشکر میکند و خود را به این صورت راضی نگاه میدارد.
او موجودی محکم و استوار است. هیچ چیز نمیتواند تعادل و استقامت وی را منحرف کند. اگر کاری به او نداشته باشید، کاری به شما نخواهد داشت؛ اما وای به روزی برسد که لجبازیاش گل کند و خشمش را رها کند.
سعی کنید هرگز او را عصبانی نکنید؛ در غیر این صورت، زود فرار کنید. هیچ چیز در دنیا وحشتناکتر از یک گاو خشمگین نیست. او در تمام عمر به تعداد و دفعات انگشت عصبانی میشود ولی اگر شد، تا هر چیز را نابود نکند، دستبردار نیست.
مردان متولد این ماه، هیکلی عضلانی دارند، چهارشانه و قوی هستند. آرام غذا میخورند، موهایی مجعد یا فرفری دارند، رنگ پوستشان یا رنگ چشمشان تیره است.
او تحت کنترل برج ثور از دوازده برج در طالعبینی خورشیدی است.
متولد این ماه خیلی خوب خود را کنترل میکند و بهندرت تحت تأثیر کسی قرار میگیرد. در مقابل جنس مخالف خود زود جذب میشود؛ اما هرگز دنبال او راه نمیافتد. او بیشتر مایل است دیگران را بهسوی خود بکشد تا وقتش هدر نرود.
او سرعت عمل بالایی دارد، صبور، با اراده و لجوج است.
او همیشه برای داشتن خانهای پرآرامش و آسایش، تلاش میکند. از تغییر و تحول چندان دل خوشی ندارد.
متولد این ماه، عاشق زمین، خانه و روستا است. او به آرامش و بوی خاک و سبزه و گل نیاز دارد.
خوشبنیه و خوش غذاست و سخت بیمار میشود. بهعلت اشتهای زیاد، اکثراً دچار بیماریهایی چون ناراحتی قلبی و فشار خون میشود.
چندان اهل ورزش و فعالیت بدنی نیست. لجوج، سرسخت و خودرأی است. آنها به خانواده و دوستان خود بسیار وفادار هستند. عاشق فیلمهای کمدی و خندیدن هستند. بازیگوش و خونگرماند و بهندرت در بین آنان، آدمهای کینهای و بدجنس پیدا میکنید.
او پول را دوست دارد، اما برای رسیدن به آن خودکشی نمیکند. او اعتقاد دارد که باید بهآرامی و ثبات به پول رسید. البته شانس خوبی هم برای پولدار شدن دارد. متولد این ماه، عاشق موسیقی و خواندن آواز است و اکثراً خوشصدا هستند و به نقاشی به صورت سرگرمی علاقه دارند. رنگ آبی، سبز، قهوهای و صورتی به آنها آرامش میبخشد.
او همیشه میانهرو است و برای هیچ کاری خود را هلاک نمیکند. مس فلز وجودی این افراد است و آنها رسانههایی خوب بهحساب میآیند.
متولدین این ماه، موجوداتی دوگانه هستند. مرتب در حال تغییر و تحول است و شما سخت میتوانید ذات وجودی او را بشناسید.
متولدین این ماه از لحاظ ظاهری اکثراً قد بلند و لاغر هستند. صورتهای ظریف، پیشانی بلند و چشمهایی دارند که هرگز بر روی موضوعی بیش از چند ثانیه متمرکز نمیشود.
آنها افرادی مهربان، مشتاق و دلپذیر هستند و اهل خواندن کتاب هستند اما هرگز کتابی را تا انتها نمیخوانند و اگر بخوانند از انتها میخوانند.
آنها افرادی باهوش هستند که در بحث و جدل همیشه پیروز هستند. آنها هیچگاه به چیزی پایبند نمیمانند و نمیگذارند استقلالشان بهخطر بیفتد.
آنها بهعلت هوش سرشار قادر هستند با قساوت از افراد ساده بهرهبرداری کنند.
آنها بهعلت داشتن شخصیت دوگانه و هوش سرشار همزمان قادرند در یک لحظه چند کار را بهنحو احسن انجام دهند.
او از انجام دادن کارهای ساده بیزار است و اگر مجبور باشد، دچار افسردگی میشود.
بهعلت هیجانزدگی و بیقراری اکثراً سر قرار خود حاضر نمیشوند و یا دیر میرسند. آنها اصلاً وقتشناس نیستند. آنها بدقول هم هستند و عادت دارند دیگران
را فریب دهند. شما تمام این خصوصیات آنها را میشناسید اما باز مجذوب و درگیر آنها هستید.
آنها با هوش هستند و میدانند چگونه خوب صحبت کنند و کارهای سیاسی، بسیار مناسب آنهاست. متولدین این ماه همیشه درون خود را از دیگران مخفی میکنند و ظاهرشان با باطنشان فرق میکند.
او بسیار هوشمند است و چنان شما را دستگیر مسائل خودش میکند که حتی بابتش از او تشکر میکنید!
افراد متولد این ماه در نویسندگی بهخصوص نوشتن داستان ، شرح حال دیگران، آگاهی تبلیغاتی و متون سخنرانی تبحر دارند اما بهندرت در مورد زندگی خودشان مطالبی مینویسند. این افراد، اغلب بر روی کتابهایی که مینویسند از اسم مستعار استفاده میکنند. آنها هیچگاه عقاید خود را مکتوب نمیکنند، چون میدانند مرتب عقایدشان تغییر میکند؛ پس بهتر است با نوشتن آنها خود را مضحکهی دست دیگران نکنند.
آنها به یادگیری زبانها علاقهمند هستند و مهارت آنها در فریبکاری و اعمال خلاف گاهی آنها را بهسوی زندگی مجرمانه میکشاند که اغلب البته از آن رویگردان هستند چون عمیقاً آسودگی را دوست ندارند.
متولدین خرداد، تحت نفوذ سیارهی عطارد هستند و بهعلت داشتن هوش سرشار، در کارهای تبلیغاتی، خوب میدرخشند. آنها عاشق تملق و اضافه کردن و بزرگ کردن مطالب پیرامون خود هستند. ذهن آنها بهحدی کار میکند که اکثراً دچار بیخوابی و ناراحتیهای اعصاب میشوند. از یکنواختی بیزار هستند و متأسفانه در زندگی هدف خاصی را نیز دنبال نمیکند. او فقط بهدنبال ایدهآلی است که نمیداند چیست.
در مجموع، آنها افرادی باهوش، مستعد، زیرک، موذی و زرنگی هستند که در وجودشان اندکی صبر هم یافت نمیشود.
رنگ زرد، سبز، آبی، نقرهای و خاکستری از رنگهای مورد علاقهاش هستند که به
او آرامش میبخشند. هرگز احساسات واقعی خود را به کسی بروز نمیدهد مگر آنکه از همه لحاظ شما مورد اعتمادش باشید.
سرطان، یکی دیگر از برجهای طالعبینی خورشیدی است که مربوط به متولدین تیر ماه است. متولدین این ماه عاشق مهتاب هستند و جالب آنکه خصوصیات آنها نیز مانند ماه است. آنها ثابت، شوخطبع و خندهرو هستند. در یک مهمانی اگر دیدید کسی قهقهه میزند و مجلس را به خنده واداشته است بدانید یک تیر ماهی است.
او اهل شوخی است؛ اما آدم مبتذل و پیش پا افتادهای نیست. حتی گاهی اوقات او را خندان نمیبینید اما منتظر کوچکترین جرقه برای خندیدن است.
او عاشق تحسین و تمجید دیگران است؛ اما با هوشیاری و سیاست این خصلت خود را بروز نمیدهد. او به شهرت علاقه زیادی ندارد؛ اما اگر پایش بیفتد از آن رویگردان نیست.
او آدم بدبین و افسردهای است و شوخ طبعیاش فقط پوششی برای این خصلت اوست. متأسفانه او خصلت افسردگی و بدبینی خود را سریع به دیگران منتقل میکند. او آدم بلند پروازی است بهشرط آنکه بتواند بر ترسهایش غلبه کند.
او بسیار دلنازک و احساساتی است. چنانچه از کسی برنجد، چنان به گریه میافتد یا در خود فرو میرود و ساکت میشود که باور نمیکنید این همان آدم خندهروی قبلی است و تا آخر عمر هم رنجش خود را فراموش نمیکند.
آنها بداخلاق و عصبی هستند و علت اصلی آن، تغییر حالت ماه یا مدّ دریا است. علت بداخلاقیهای او ناامیدی از دنیا و اطرافش است.
هنگام صحبت کردن، بهصورت خود حالت میدهند و در یک گفتوگوی ساده شاید بارها حالت صورت خود را تغییر دهند.
متولدین این ماه، افرادی خیالاتی و رؤیایی هستند. حافظهی قوی دارند که میتوانند هر چیزی را مربوط به هر زمان در آن ثبت کنند و هر گاه خواستند آن را تحویل دهند.
عاشق اشیای قدیمی، عتیقه، تاریخ و آثار باستانی هستند. او بهشدت عاشق وطن و زادگاهش است.
او بسیار مهربان، باهوش و باملاحظه است و بهشدت رازدار است و اسرار مردم را برای خود حفظ میکند. او میتواند به هر صورتی از اسرار و رموز دیگران سر درآورد؛ اما هیچ کس قادر نیست سر از مکنونات قلبی و روحی او درآورد.
او در مورد کسی پیشداوری نمیکند و چنانچه کسی یا چیز با ارزشی پیدا کند محال است آن را از دست دهد.
چنانچه هدفی مد نظرش باشد، در ظاهر، خود را بیتوجه نشان میدهد اما در لحظهای که باور ندارید، به آن هدف دست مییابد و دیگر آن را رها نمیکند.
او آدم خسیسی نیست؛ اما ترجیح میدهد قبل از آنکه وقت و پولش را برای کسی صرف کند، کسی دیگر در این کار پیشقدم شود.
او بسیار محافظهکار است و برای هر کاری، تمام موقعیتهای پیرامون خود را میسنجد؛ بهخصوص برای هر کاری ابتدا توان مالی خود را میسنجد و بهخاطر همین در معاملات فرد موفقی است.
متولدین این ماه عاشق خانه و خانواده هستند و برایشان خانه از هر جای مقدس در دنیا مقدستر است. ممکن است به مسافرتهای طولانی برود، ولی دوباره به خانه برمیگردد و آنجا را امنترین جا میداند.
او بسیار آیندهنگر است و هر چقدر که پول در حساب بانکیاش داشته باشد، با ترس از بیپولی و خشکسالی و قحطی و بلاهای طبیعی و هزار چیز دیگر دارد.
آنها عاشق آب، شنا، قایق و حتی قدم زدن کنار دریا هستند. آنها تخیلات و رؤیاهای خود را در آب و ماه میجویند.
او بسیار عاطفی و احساسی است و این خصلت او بر روی قوای جسمانی تأثیر مستقیم دارد.
چنانچه بیمار شود یا کوچکترین اتفاقی برایش بیفتد، چنان آن را بزرگ میکند و
آن را تبدیل به یک معضل میکند که تمام دلسوزیهای شما را در برابر فاجعهای که برایش رخ داده است هیچ میداند.
دردهای معده، روده، قفسهی سینه و پوست، از بیماریهای مخصوص متولدین این ماه است. او کوچکترین بیماری را تبدیل به شدیدترین بیماری میکند و در عوض هم میتواند سختترین بیماریها را با روحیهی خوشبینی خود شفا دهد.
او عاشق پرورش گل و گیاه و پسانداز کردن است. هیچ کس مانند او قادر نیست امور مالی را اداره کند؛ او هرگز بیپول نمیشود.
آنها از گرسنگی وحشت دارند و چنانچه کسی غذایش را حیف و میل کند، میرنجد و به یاد تمام گرسنههای عالم میافتد.
متولدین مرداد، در برج اسد یا شیر از برجهای خورشیدی قرار دارند. مرداد ماهیها همگی افراد برونگرا، شاد و سرحال هستند. آنها درست است که شیر هستند اما چنان دلنازک و مهربان هستند که تا وقتی آنها را عصبانی نکردهاید، بیشتر حالت یک گربه را دارند. آنها از تاریکی، یکنواختی و زندگی سطح پایین زندگی بیزارند.
این افراد، عاشق حکومت و سلطنت هستند و علاقهمندند که بر دیگران تسلط یابند. آنها نگاههایی غرورآمیز و حرکاتی شاهانه و پر افتخار دارند. آنها از لحاظ ظاهر، بسیار جالب هستند و توجه بقیه را جلب میکنند.
آنها خوشصحبت و موقر هستند و عاشق این هستند که دیگران را نصیحت کنند و از بالا به دیگران نگاه کنند.
آنها در شغلهایی چون تدریس، سیاست و روانپزشکی میدرخشند. آنها ضعف دیگران را سریع میبینند و به رخ میکشند اما در مورد دیدن ضعفهای خود عاجز هستند. اگر مرتب از او تعریف کنید هرگز روی عصبانیت او را نخواهید دید.
او خودخواه، متکبر، جدی و تنبل است. او خود را از بقیه بهتر میداند.
او در ضمن هوشیار است و میتواند در انجام هر کاری نقش یک سازماندهنده و
سرپرست را ایفا کند. او میتواند از دیگران هم تعریف کند و بیانات خود را بیادعا و صادقانه عنوان میکند.
او عاشق مهمانی است و معمولاً با شکوهترین و مجللترین مهمانیها را فراهم می کند و به مهمانانش بسیار میرسد.
آنها خیلی زود عاشق میشوند و زود هم ازدواج میکنند و چنانچه در عشق شکست بخورند، شدیداً اندوهگین و مأیوس میشوند اما غرورشان نمیگذارد که این شکست را به نمایش بگذارند و در عوض بیرحمی و قساوت، جای آن را میگیرد.
آنها بدون عشق، احساس و عواطف قادر به حیات نیستند و دائماً با چنین مسائلی درگیرند.
آنها طالب حمایت دیگران هستند و دوست دارند بقیه به آنها تکیه کند. او کمک شما را رد میکند و از پذیرفتن کمکهای مالی حدالامکان شانه خالی می کند. آنها عاشق پول خرج کردن هستند و هرگز بیپولی را تجربه نمیکنند چون راه پول درآوردن را میدانند.
آنها اهل شرطبندی، سرگرمی، شیک و لوکس هستند. او همچنین به دیگران با کمال میل پول قرض میدهد.
آنها مریض نمیشوند و اگر مریض شوند چندان علاقهای به خود را انداختن و نقش بیمار بازی کردن ندارند.
آنها غیبتگوهای مجرّب هستند. یا بسیار تمیز هستند، یا بهشدت شلخته و بیانضباط. آنها یا پرانرژی هستند و مشغول کارند یا تنبل هستند و گوشهای لم میدهند.
او از بار مسئولیت نمیترسد و در مواقع بحرانی بهراحتی مسئولیت میپذیرد و اصلاً خم به ابرو نمیآورد. او در مقام دوست بسیار باوفاست و در مقام دشمن با مروت و عادل است.
یکی از بارزترین خصوصیات متولدین شهریور، عدم تشکیل زندگی خانوادگی است؛ اما چنانچه تصمیم به این کار بگیرند، اکثراً به زندگی خانوادگیشان وفادار میمانند.
او زیاد پر حرف نیست، معمولاً در گوشهای آرام مینشیند، او قدر زمان را میداند و به جزئیات هر چیز بسیار اهمیت میدهد.
آنها بسیار کار میکنند و به همین دلیل کمتر در مهمانیها علیالخصوص مهمانیهای شلوغ ظاهر میشوند. آنها از جمع خوششان نمیآید و در ضمن اهل خوشی و لذت بردن هم نیستند.
او کمتر آدم خیالبافی است. او بیشتر اهل کار و عمل است. او فردی نگران و همیشه در سرش فکرهای بسیاری وجود دارند، اما با لبخندی بر لب، آنها را پنهان میکند. آنها قوی، لاغر و بی نهایت دوستداشتنی هستند.
چشمانی زلال و صادق دارند. آنها آرام و متین هستند. آنها جذاب و دلربا هستند. او فردی تیزبین و منتقد است و کمی خودنمایی هم دارد.
آنها افرادی آراماند ولی در درونشان پر از اضطراب و نگرانی و وسواس است. او فردی بیریا و راستگو است. برای در رفتن از زیر کاری دروغ نمیگویند بلکه خود را به بیماری میزنند.
او آدم بسیار تمیزی است و عاشق حمام است. آنها خوب غذا میخورند، خوب کار میکنند و بسیار سختگیر و با دقت هستند.
او فردی آرام و متین است اما در برابر بیاحترامی، بیفکری و بیدقتی واقعاً از کوره درمیرود و عصبانی میشود. آنها افرای همدل و دلسوز هستند و شغل پرستاری برای آنها بسیار مناسب است. او برای کمک کردن به دیگران، مخصوصاً در مواقع بیماری، اولین نفر است.
آنها بسیار محتاط هستند. او عاشق خریدن اجناس بهصورت عمده است تا برایش ارزانتر دربیاید. او فردی است که سریع به هر چیزی عادت میکند و دست کشیدن از
آن عادت برایش سخت میشود.
او آدمی است اهل انتقاد. او بهخاطر داشتن فکری مرتب و منظم برای نظم بخشیدن به امور، مناسب است.
عیب او این است که خود را بیعیب میداند و هیچوقت عیوب خود را نمیبیند اما در مورد دیدن عیب دیگران چندین چشم قرض میگیرد.
او اهل جایی نشستن نیست، بیقرار است و مرتب میخواهد جای خود را عوض کند. او اهل دست و دلبازی و پول خرج کردن نیست. او در هزینه محتاط است چه عشق باشد و چه پول.
آنها دوست دارند به دیگران کمک کنند اما خودشان از کمک گرفتن بیزار هستند. آنها به خود متکی هستند و علت خساست آنها اغلب ترس از ایام کهولت و پیری است. البته چنانچه پول بسیاری داشته باشند دست از مقتصد بودن برمیدارند و کمی دست و دلباز میشوند. او از اسراف، ولخرجی و شلختگی متنفر است. او به آدمهای تنبل احترام نمیگذارد.
دقت برای او حکم طلا را دارد. بسیار وقتشناس است و کسی است که تمام کارهایش روی برنامه انجام میشود. آنها گاهی اوقات خودخواه و از خود راضی میشوند. او آدمی بسیار منطقی است. عصبانیت و اعتراض و انتقاد خود را صریح بیان میکند.
آو آدمی سالم است، در مورد غذایی که میخورد وسواس به خرج میدهد و ناراحتیهای بدنی آنها بیشتر از ضعف اعصابشان ناشی میشود.
آنها در مورد میکروب وسواس بهخرج میدهند. هر شب مسواک میزنند و گاهی اوقات به رژیمهای گیاهخواری روی میآورند.
آنها حیوانات و درماندگان را دوست دارند.
رنگ سبز یشمی و پلاتینی برای او خوششانس است. رنگهای تیره مانند خاکستری، آبی، سبز از رنگهای مورد علاقهی این متولد برج سنبله است.
متولدین مهر ماه یا همان برج میزان، مرتب در حال ایجاد صلح و صفا و عدالت بین مردم است. متولد این ماه دو نیمه دارد و علت آن این است که ایجاد تعادل در کفهی ترازو بسیار سخت است و همیشه یکی از دیگری پایینتر است.
آنها آرام، دلپذیر و جذاب هستند و از سوی دیگر، اهل بحث و دعوا، لجباز، نامتعادل، نگران، مضطراب و آزاردهنده هستند.
متولد مهر ماه، اندامهایی متعادل دارند اما چندان جلب توجه نمیکنند. یکی از خصوصیات ظاهری بارز آنها داشتن چال در چانه یا گونههایشان است. او صورتی دلپذیر و آرام دارد حتی وقتی عصبانی است صورتش بیحالت است.
متولد مهر، عاشق شکلات و شیرینی است.
آنها اکثراً خوشقیافه هستند؛ اما زنان این ماه شبیه مردان هستند و مردان این ماه تا حدی شبیه زنها هستند.
مهر ماهیها اکثراً لبخند بر لب دارند و تا حدی برایشان سلاحی محسوب میشود. خیلی چاق نیستند اما اگر در خوردن غذا متعادل باشند و ورزش کنند میتوانند خوشهیکل باشند.
آنها عاشق حرف زدن و وراجی هستند؛ البته شنوندههای خوبی هم هستند، بهشرطی که حرف زدنشان به دیگران مجال بدهد. آنها در دعواها نقش میانجی و واسطه را ایفا میکنند و مایلاند صلح برقرار کنند اما گاهی خودشان هم بهصورتی دیگر به بحث دامن میزنند.
آنها در همه چیز افراط میکنند و موجودی تنبلاند. گاهی هم چنان کار میکند که از شدت خستگی از حال میرود. البته اگر کسی در اطرافش باشد که بتواند به او دستور دهد، ترجیح میدهد که کار نکند.
او انسانی دوگانه است هر لحظه حالتی دارد و نمیدانید با او چه کار بکنید. آنها میتوانند خوشصحبت و لطیف باشند یا کنایه بزنند.
آنها به سلامتی جسم و روحشان بسیار اهمیت میدهند. سینهی آنها حساسترین نقطهی بدنشان است و نگرانی و اضطراب آنها معدهدرد ایجاد میکند. بیشتر بیماریهای آنها از ناراحتیهای عصبی و اضطراب ناشی میشود.
او خیلی حرف میزند. سعی کنید در حرفهایش و نظراتش با او مخالفت نکنید چون تا ابد حرف میزند تا شما را قانع کند. او همیشه مخالف شما حرف میزند.
او همیشه میخواهد تعادل و عدالت را برقرار کند. آنها سریع تصمیم نمیگیرند و مرتب در حال تزلزل و دو دلی هستند.
او از آدمهای عجول و دمدمی مزاج و بیحوصله دل خوشی ندارد.
آنها چندان از خودراضی و متکبر نیستند، بسیار صادقاند و کمتر بیدقتی نشان میدهند. آنها عاشق کتاب هستند و به جلد آنها بسیار اهمیت میدهند. آنها از اغراق کردن در دعوا و جنگ بیزارند.
آنها هنرمندند و عاشق رنگ. رنگهای ملایم، نورهای ملایم، موسیقی ملایم، صحبتهای دوستداشتنی و غذاهای لذیذ او را به ذوق میآورند.
عقرب، نام برج متولدین آبان ماه است و میدانید عقرب جانوری است که اگر نیش بزند، شما را خواهد کشت.
آنها چشمانی سحرآمیز دارند که قادرند شما را هیپنوتیزم کنند. آنها به دیگران خیره میشوند. چشمانش و نگاهش عمیق و بیرحم است و هنگامی که حرف میزند، سنجیده و آرام صحبت میکند.
متولد این ماه یک از خود متشکر درست و حسابی است. او نه به تعریف کسی توجه میکند و نه توهین کسی را میشنود. او هر کاری که بخواهد میکند.
آنها از لحاظ بدنی، افرادی قوی، سنگین و با نشاط هستند. از لحاظ ظاهری، افرادی سرد و بیتفاوت هستند اما درون آنها چیزی دیگر است.
آنها بهندرت عصبی میشوند یا کم پیش میآید که قهقهه بزنند. آنها ظاهری جدی
و متین دارند که گاهی به سردی میل دارد. او نه خجالتی است نه مغرور.
آن ها هالو و سادهلوح نیستند و کمی هم بدجنساند. او همیشه حرفهایش را صریح و بیپرده میزند. او اهل دروغ و تملق و چاپلوسی نیست.
او مشاوری عاقل و با سخاوت است و نسبت به افراد مریض و درمانده شدیداً احساس دلسوزی و مهربانی دارند.
آنها ترسو نیستند و از هیچ چیز، فقر، بیماری، شکست، تهدید، توهین و تمسخر دیگران وحشتنی ندارند. آنها به دوستانشان وفادار میمانند. آنها حاضرند حتی جان خود را برای نجات دیگران به خطر بیندازند.
او محبت دیگران را هرگز فراموش نمیکند و سعی می کند آن را جبران کند و چنانچه آزاری به او رسانده باشید، تا به شما ضربهای مهلک نزند، دست از سرتان برنمیدارد. البته عدهای از آنها از چنین رفتار خودشان شرمنده میشوند و ممکن است دچار ناراحتیهای روانی و روحی بشود. سعی کنید حدالامکان کاری نکنید که کینهورزیاش گل کند.
او در مواقع بیماری میتواند با ارادهی آهنین، سلامتی یابد و یا با فکر و کار خود را از پا نیندازد. آنها بهدنبال خطر هستند و حوادث خطرناک، آنها را بهشدت تهدید میکند.
آنها اغلب افرادی دیندار و کنجکاو در مورد مرگ و زندگی هستند. آنها افرادی شهوتپرست هستند، شجاع، حامی، قدّیس و گناهکار در افراد آنها زیاد دیده میشود. او وقتی صحبت میکند میتواند همه را در کمند خود اسیر کند. آنها همچنین حس تملک شدیدی دارند و در مورد هر چیز آرام آرام بدون آنکه کسی متوجه شود نفوذ خود را پخش میکند.
او هر چه بخواهد با خونسردی، دقت و پایداری بهدست میآورد. او ممکن است به مواد مخدر، الکل، افسردگی و جنایت روی بیاورد و از طرفی میتواند پزشکی حاذق و ماهر از آب درآید.
بهترین کارآگاهان، آهنگسازان، ادیبان، هنرپیشه و جراحان در بین متولد این ماه پیدا میشوند. نکتهی جالب در مورد آنها این است که هر گاه عقربی متولد شود یکی دو ماه قبل از تولدش یکی از افراد فامیل از دنیا میرود و هر گاه عقرب میمیرد پس از یکی دو ماه یک نفر در آن خانواده متولد میشود.
متولدین آذر، افرادی پر سر و صدا، شاد و بذلهگو هستند. آنها رک حرف میزنند و هرگز متوجه حرفی که میزنند نیستند. چنانچه بفهمند، حرفی که زده است شما را ناراحت کرده، سعی میکند آن را جبران کند؛ اما در واقع وضع را از قبل خرابتر میکند. آنها هرگز نمیخواهند کسی را برنجانند.
آنها هوش و زیرکی بسیار منحصر بهفردی دارند. آنها از تظاهر کردن و ریاکاری بهشدت بیزارند.
متولدین آنها جمجمههایی بزرگ و خوشترکیب و پیشانیهای بلند و پهن دارند. اجزای صورتشان باز و شاد است و حرکاتی سریع دارند. چشمان آنها سرشار از هوش است و همیشه برق شادی در آنها میدرخشد. از لحاظ اندام یا قد بلند و درشت هستند و یا ریز و کوتاه هستند.
آنها از سکون و بیحرکتی فرار میکنند. در راه رفتن آنها تردید و دودلی پیدا نمیشود. آنها معمولاً افرادی شجاع و ورزشکار هستند. خطر هیجان برای آنها حکم سرگرمی را بازی میکند. آنها همچنین عاشق سرعت، حیوانات و فرار هستند. متولدین آذر از رنجشی که در سخنانشان وجود دارند آگاه نیستند و چنانچه شما از حرفهایش ناراحت شوید بهشدت ناراحت میشود.
آنها افرادی صادق و صریح و رک هستند و مانند بچهها همیشه حرف راست را میزنند.
با آنکه با حرفهایش دیگران را میآزارد، اما کمتر کسی پیدا میشود که از متولدین آذر بدش بیاید. آنها ایدهآلگرا، دوستداشتنی، باهوش و خالی از هر نیت بد و مضر
هستند.
آنها مشاوران باارزشی هستند. آنها پرحرف، برونگرا و رک هستند. افراد خجالتی و ترسو در میان آنان کم دیده میشود.
آنها ذهن و فکری خلاق دارند و مایل به پیشرفت و ارتقا هستند.
متولد این ماه، افرادی شاد هستند که سعی میکنند با حرفهایشان دیگران را نیز شاد و خوشحال کنند. اما اگر کسی بخواهد آنها را به بیصداقتی متهم کند و یا از صداقت آنان سوءاستفاده کند از کوره درمیروند و زنان متولد این ماه، شروع به فحاشی و مردان شروع به دعوا و کتککاری میکنند. آنها پس از دعوا نیز پشیمان میشوند و سعی میکنند کدورت را از دل شما دربیاورند.
آنها در جوانی اکثراً مذهبی و متعصّب هستند اما با بالا رفتن سن در عقاید خود تجدیدنظر میکنند.
متولد آذر، عاشق سفر، نمایش و تحسین است. شهرت بیشتر از پول او را به خود جلب میکند.
مسئولیت و محدودیت آنها را عصبی، بیمار و ناراحت میکند. آنها به پیری اهمیت نمیدهند و اکثراً تا آخر عمر، هوش سرشار و نبوغ خود را حفظ میکنند.
آنها از بیمار شدن و بستری شدن متنفرند و سریع بهبود مییابند. آنها عاشق قمار کردن هستند و هرگز به شکست فکر نمیکنند و معتقدند که فردا از امروز بهتر است.
متولدین این ماه، عاشق ماجراهای عاشقانه و فرو رفتن در این روابط هستند؛ اما خیلی بهندرت تن به ازدواج میدهند و گیر انداختن آنان کمی مشکل است.
آنها زود از کوره درمیروند. پرخور هستند و کمی دارای رفتارهای عجیب و غریب هستند. آنها جزء افرادی هستند که یتیمها را پناه میدهد و حیوانات را از گوشهی خیابان جمع میکند تا غذا بدهد.
آنها تخیل قوی و هوش و نبوغی سرشار و حافظهای حیرتانگیز دارند.
آنها با منطق با خوشی و خونسردی مشکلاتشان را حل میکنند و با آنکه دعوایی
نیستند اما اگر به آرمانهای آنها توهین کند، در دفاع از خود لحظهای صبر نمیکند.
آنها نمیتوانند خوب دروغ بگویند و اهل حقهبازی و فریبکاری نیستند.
متولدین این ماه، آرمانگرا، بخشنده، درستکار، پربرکت و مهربان است.
متولد دی، آدمی نیست که همیشه در جلوی چشمتان ظاهر باشد. آنها افرادی هستند که همیشه در گوشه و کنارها قرار دارند و از دور، همه چیز را مینگرند. آنها اهل پیشرفت و ارتقای وضع خود هستند چون ذاتاً افرادی بلندپرواز و جاهطلباند. آنها وقت خود را بیهوده تلف نمیکنند و همیشه بهدنبال کسب درآمد بالا هستند.
سعی نکنید با متولدین این ماه بجنگید و حرفتان را به کرسی بنشانید. آنها برندهی نهایی هستند. آنها آرام، بیصدا و بدون جلب توجه کار میکنند.
در وجود آنها همیشه اندکی غم، جدیت و جاهطلبی وجود دارد. آنها میتوانند بیآزار و نرم اما سفت و محکم باشند.
آنها در مسیر زندگی فقط به راست مستقیم و سربالا فکر میکنند. برای آنها گرایش به چپ و راست مفهومی ندارد. آنها باید موفق شوند. او هرگز سدی برای پیشرفت دیگران نمیشود؛ اما همیشه خودش از بقیه جلوتر است.
آنها نسبت به حسادت، شهوت، خشم، سبکسری، هدر دادن زمان، تنبلی و بیتفاوتی بیاهمیت هستند. او همیشه مسیرش را بررسی میکند تا ببیند کجاها اشتباه کرده است و آنها را جبران کند.
آنها احساساتی هستند اما نمیگذارند احساسات، عقل و منطقشان را تحت سلطه بگیرد.
آنها از افرادی که از دستورات و قوانین سرپیچی میکند خوششان نمیآید.
آنها جاهطلباند و چنانچه آنها را رئیس قسمتی کنند فقط در پی پیشرفت و ترقی است و همین از او موجودی سرد و خودخواه و بدبین میسازد.
آنها به بزرگترها و اجدادشان بسیار احترام میگذارند و این حالت آنها
بهخصوص در سن جوانی بسیار زیادتر است.
متولد دی ماه اهل فضولی و غیبت نیست. اهل نصیحت هم نیستند اما اگر از آنها بخواهند کسی را نصیحت کنند، با جدیت تمام این کار را میکنند.
متولدین دی، مرتب به پیری فکر میکنند و همین باعث احترام آنها به افراد مسن فامیل میشود. او البته از این احترامها به ارث هم میاندیشند.
آنها آدمهایی با تحمل زیادند و به همین دلیل، زود از بیماری بهبود مییابند.
دی ماهیها خجالتی و لجباز هستند. آنها افرادی قابل اعتماد با روحیهای حساس و لطیفند.
آنها منضبط، رسمی، عملگرا با رؤیاهای صادقانه هستند. اهل نمایش و حضور در جمع نیستند بلکه همه چیز را از دور کنترل میکنند.
متولدین بهمن، اصولاً افرادی آرام و با محبتاند؛ اما گاهی حرکات و رفتارهای عجیب و غریب از خودشان نشان میدهند که باعث تعجب اطرافیانش میشود. آنها میخواهند به همه ثابت کنند که مثل بقیه نیستند.
متولدین بهمن، عاشق تجربه کردن، کشف کردن و کنجکاوی کردن هستند. هیچ چیز آنها را دلزده، مشتاق و هیجانزده نمیکند. آنها به ورزش، سیاست و بچهها علاقهمندند.
بهمن ماهیها طرفدار آزادی، استقلال و عشق هستند. آنها میتوانند همزمان خندهدار، تودار، با اصالت، از خود راضی، سیاستمدار، آرام، همراه و خجالتی باشند.
آنها عاشق جمع و دوستان فراوان هستند اما ناگهان خود را کنار میکشند و تا مدتی تنهایی را به جمع ترجیح میدهند. آنها عاشق بر هم زدن رسوم و آداب قدیمی هستند و اکثراً بانی انقلابات و تغییرات هستند.
بهمن ماهیها دوستان زیادی دارند؛ اما در بین آنها دوستان بسیار صمیمی یا فوقالعاده نزدیک بسیار کم است. آنها در دوستی بهدنبال کیفیت هستند و معمولاً
روابط طولانی مدت با کسی برقرار نمیکنند.
آنها افرادی منزوی هستند که کسی آنها را درک نمیکند. آنها بهدنبال بهترینها هستند. آنها افرادی بسیار باهوش و نابغه هستند. مشاهیر جهان، بیشتر از متولدین این ماه هستند. البته در بین این افراد، دیوانگان و کسانی که در تیمارستان بستری هستند، نیز زیاد یافت میشود.
متولدین بهمن ترکیبی از خونسردی، عملگرایی و بیثباتی غیر عادی هستند و توانایی بسیار برای آرام کردن کودکان ترسیده و آدمهای عصبی و روانی دارند.
آنها زیاد متعصب نیستند. آنها تعصبی بر روی خانواده ندارند و همه را برادر و خواهر خود میدانند.
آنها گاهی میخواهند تنها باشند؛ ولی پس از مدتی دوباره برمیگردند. سعی کنید این را بفهمید. آنها آزادند و از حاضر شدن سر وقت یا معذب بودن فرار میکنند. هر چند اگر قول بدهد حتماً سر قولش حاضر میشود.
او نه به کسی توصیه میکند که چگونه کار کنند یا زندگی کنند و از طرفی هم به کسی اجازه نمی دهد که در زندگیاش دخالت کنند یا به او خط بدهند.
آنها ترسو نیستند؛ ولی اهل جنگیدن هم نیستند. آنهاکمتر برای بهدست آوردن چیزی میجنگند. آنها فقط دوست دارند بر روی اصول اعتقادی خودشان زندگی کنند. اما اگر مجبور شوند بجنگند، گیج و کورکورانه میجنگند و خیلی راحت هم به آن خاتمه میدهند.
آنها محکم و با اراده هستند و چنانچه بخواهند چیزی را بهدست بیاورند، هیچ چیز نمیتواند جلوی آنها را بگیرد. آنها همچنین به دیگران بسیار بیاعتماد هستند مگر آنکه دیگران را کاملاً تجزیه و تحلیل کرده باشند.
خواب، هوای خوب و ورزش برای سلامتی آنها نقش بسزایی را ایفا میکند؛ هر چند که اینها معمولاً از آنها دریغ داشته میشود. آنها معمولاً دوران کودکی و جوانی سلامتی را طی میکنند.
آنها هیچ چیز را حفظ نمیکنند و نیازی به جمع کردن کردن اطلاعات در ذهنشان ندارند. آنها هر اطلاعاتی را که بخواهند، بلافاصله بهدست میآورند و از طرفی قدرت تمرکز آنان بسیار بالاست. آنها همچنین حسس ششم بالایی دارند و با حساسیتی که دارند، میتوانند درون افراد را بخوانند.
آن ها از دروغ، کلک، فریبکاری، قرض دادن و قرض گرفتن بیزار هستند و همیشه باید آزاد باشند.
متولدین اسفند، تحمل ماندن در جایی برای مدت طولانی را ندارند. هر جا که آرامتر و خصوصیتر باشد و جریان زندگی در آن موج بزند، یک متولد اسفند ماهی را خواهید دید.
متولدین اسفند به پول، مقام و ثروت اهمیت نمیدهند. معمولاً پول خود را از طریق ازدواج یا ارث بهدست میآورند. البته اهمیت ندادن آنها به پول نشانگر عدم علاقهی آنها به پول نیست. آنها فقط در این مورد حریص نیستند.
آن ها افرادی بیخیال و بیتوجه به آینده هستند. آنها اهل مبارزه کردن و جنگیدن برای رسیدن به چیزی نیستند.
او به اطراف و جوانب خود بیتفاوت است حتی اگر قرار است نظام حکومتی ساقط شود او اصلاً اهمیتی نمیدهد. آنها افرادی تنبل و بیتفاوت هستند.
آنها آرام هستند و اگر بداخلاق شوند میتوانند با نیش و کنایه حرف خود را بزنند و البته این بهندرت اتفاق میافتد.
متولدین اسفند، چندان خوش هیکل نیستند اما فوقالعاده زیبا هستند بهخصوص چشمان بسیار گیرا و جذابی دارند.
آنها به نوشیدن مایعات بسیار علاقه دارند و هنگام بروز مشکلات، خطر الکلی شدن آنها را تهدید میکند.
او تحمل روبهرو شدن با سختیها، مشکلات و واقعیات زندگی را ندارد و به رؤیا
پناه می برد.
آنها قدرت انتخاب دارند اما گاهی انتخابات آن درست از آب درنمیآید. آنها اهل رقابت نیستند و اکثراً نیز افرادی خجالتی هستند؛ اما در صحنهی تئاتر خوب میدرخشند، بهشرطی که مجبور نباشند زیاد تمرین کنند.
آنها با آرامش با مشکلات زندگی روبهرو میشوند و اغلب قدرت مقابله و پیشبینی حوادث را دارند.
او عادلانه در مورد هر چیزی قضاوت میکند و عاشق شادی و لذت بردن از زندگی است. آنها شوخ و همراه هستند. گاهی نیز رک و سخاوتمند میشوند. گاهی نیز به خوشگذرانی و تفریح و سفر میپردازند. هر چند قاطعیت و پیگیری در آنها کمتر دیده میشود ولی به تجربه و تحلیل کردن مسائل علاقهمندند.
بچههای متولد این ماه، معمولاً بچههایی ضعیف و کم بنیه هستند و در بزرگسالی نیز چنانچه به خود نرسند، دچار ناراحتی و ضعف جسمانی و بیماری میشوند.
متولدین اسفند، خوشاخلاق، بذلهگو و شاد هستند. گاهی شوخیهایش خندهدار و گاهی بهشدت آزاردهنده میشوند.
آنها با افراد ضعیف و بیمار بهشدت احساس همدردی میکنند و برای قرض دادن پول هم جلوتر از بقیه قدم برمیدارند. او همچنین نمیتواند قبول کند که کسی در دنیا دروغ میگوید.
آنها افرادی حساس هستند که معمولاً این حساسیت را در زیر ظاهری شوخ پنهان میکنند.
آنها افرادی هنرمندند و در گفتن شعر و نثر بسیار توانا هستند.
زنان متولد این ماه اکثراً خانهدارند و عاشق شنیدن حرف دیگران میباشند. او موجودی قوی و عاقل است.
ایقاظ یا بیداری، میرزا صالح اقتصاد
از جنین تا جنان، استاد میرقطبالدین محمد عنقا
زوایای مخفی حیات، استاد صادق عنقا
دوازده زندگی مرگ، موریس مترلینگ، ترجمه ذبیحالله منصوری
خدا و هستی، موریس مترلینگ، ترجمه ذبیحالله منصوری
سایه و بالها، موریس مترلینگ، ترجمه ذبیحالله منصوری
مثنوی، مولانا جلالالدین
انسان روح است نه جسد، دکتر رئوف عبیدی، ترجمه کاظمی خلخالی
غزالنامه، استاد جلالالدین رهنما
اسرار مرگ و زندگی، گامیل خلا ماریون ترجمه پرشکیور
راز، باگون اُشو جنیش، ترجمه محسن خاتمی
بعد ناشناخته، دکتر محسن فرشاد
روح، ماده، کائنات، دکتر محسن فرشاد
سفر به دیگر سودون ناخوان، دکتر کارلوس کاستاندا
دیوان عطار، سعید نفیسی
و چند کتاب دون خوان، دکتر کاستاندا، ترجمه دلآرا قهرمانی
سیر و سلوک عرفانی، یک بانوی ایرانیالاصل گمنام
هیپنوتیزم، کابوک، ترجمه شعبان طاووسی
کلیات سعدی