ghaemiyeh.com
نشاط در سيره ائمه عليهم السلام
رضا وحيد
تهيه كننده و ناشر: مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
صفحهآرا: محمد صادقي
چاپ: اول / 1393
شمارگان: 0000 جلد
شابك: 0 - 000 - 514 - 964 - 978
كليه حقوق چاپ و نشر محفوظ است
نشاني: قم، بلوار امين، مركز پژوهشهاي اسلامي صداوسيما؛
تلفن: 32915511- 025 دورنگار: 32915510
تهران: خيابان جام جم، ساختمان شهيد رهبر، طبقه زير زمين؛
تلفن: 22014738 - 021 نمابر: 22164997
دفتر خراسان: مشهد، خيابان امام خميني رحمه الله ، جنب باغ ملي، ساختمان صبا، طبقه سوم؛ تلفن: 2215108 - 0511 نمابر: 2215106
مقدمه
نشاط از ضروريات زندگي انسانهاست و اهميت آن بر هيچكس پوشيده نيست. از آنجا كه اسلام دين فطرت است و براي همه نيازهاي طبيعي برنامه دارد، مسئله نشاط در زندگي را نيز مورد توجه قرار داده است تمام احاديثي كه درباره تبسم، خنده، خوشحال كردن، نظافت، طبيعتگردي و... آمده بيانگر اهميت عنصر نشاط در زندگي است. آنچه كه تذكرش لازم است اين است كه اسلام نشاط را به دو قسم تقسيم ميكند نشاط خوب و نشاط بد، اسلام با اولي موافق و با دومي مخالف است. هرگونه نشاطي كه اسباب آن مشروع و مجاز باشد از قسم نشاط خوب است و هرگونه نشاطي كه اسباب آن غير مشروع و حرام باشد از قسم نشاط بد است.
در اين نوشتار سعي داريم به تبيين اين دو قسم نشاط در سيره ائمه عليهم السلام در قالب سه فصل بپردازيم.
فصل اول:كليات
زير فصل ها
نشاط چيست؟
تفاوت نشاط با شادي
تفاوت نشاط با اميد
نگرش اسلام به نشاط در اجتماع
نشاط چيست؟
پيش از پرداختن به موضوع اصلي، مناسب است معناي نشاط را بيان و مفهوم آن را مشخص كنيم.
«نشاط» در لغت به معناي خوشي، خرمي، سرور، شادي، طرب، خرسندي، سرزندگي، زندهدلي و خوشدلي است.(1)البته در بسياري از موارد، «شادي» و «نشاط» به يك معنا به كار رفتهاند.
در تفسير نمونه ذيل آيه دوم سوره نازعات آمده است: «وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا؛ و سوگند به آن گيرندگان جان كه اين كار را با نشاط و نرمي به انجام ميرسانند».
گفتهاند: «النشط، به معني گرفتن و جذب كردن با آساني و نرمي است و معني در اينجا آن است كه فرشتگان، ارواح مؤمنان را با فراهم آوردن نشاط براي ايشان از بدنشان جدا ميكنند، همانگونه كه چون زانوبند و دستبند از دست شتر برداشته شود، نشاطي به شتر دست ميدهد. از اينجا معلوم ميشود كه سوگند مربوط به ملك الموت و دستياران او در دو حالت است: يكي، گرفتن جان كافران به نيرو و شدت
1) 1علياكبر دهخدا، لغتنامه، ج 13، ص 198713.
(غرقا) و ديگري، گرفتن جان مؤمنان به نشاط و مهرباني».(1)
همچنين ذيل همين آيه در تفسير الميزان آمده است: «كلمه «نشط» به معناي جذب و نيز خروج و اخراج به ملايمت و سهولت است و نيز به معناي گرهگشايي است. بعضي از مفسرين گفتهاند: مراد از «ناشطات» ملايكهاي هستند كه ارواح را از اجساد بيرون ميكشند. بعضي ديگر گفتهاند: مراد، ملايكه مخصوص هستند كه مأمور گرفتن جانهاي مؤمنين از اجسادشان به رفق و سهولتند...».
براي شناخت كلمهاي، بهتر است آثار و فوايد آن بررسي شود. در احاديث فراواني، از نشاط و تأثير آن در جامعه صحبت به ميان آمده است. براي شناخت بهتر مفهوم نشاط، به تعدادي از اين احاديث اشاره ميكنيم:
وَ قَالَ امِيرَ المؤمنين عليه السلام فِي قَوْلِهِ تَعَالَي وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا قالَ لَا تَنْس صِحَّتَكَ وَ قُوَّتَكَ وَ شَبَابَكَ وَ غِنَاكَ وَ نَشَاطَكَ اَنْ تَطْلُبَ الْآخِرَةَ؛(2)
در معني اين آيه كريمه كه فرموده است: فراموش نكن نصيب و بهره خود را از دنيا، اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرمود: فراموش مكن صحت بدن و قوّت آن و جواني و غني و بينيازي و نشاط خود را كه با اينها آخرت را طلب كني.
حضرت امير عليه السلام در توصيف صفات مؤمن براي همام، يكي از اين صفات را نشاط مينامد: «تَرَاهُ بَعِيداً كَسَلُهُ دَائِماً نَشَاطُهُ؛ كسي كه تنبلي از او
دور است، در نشاط ميبيني».(1)
البته اگر كلمه «فرح» را نيز مترادف نشاط قرار دهيم، ميتوان گفت در قرآن كريم 25 بار اين كلمه با مشتقاتش آمده است، اما با توجه به تفاوت معنايي فرح بانشاط به اين كلمه نميپردازيم و به تفاوت شادي و نشاط در ادامه مطالب، اشاره خواهيم كرد.
دانشمندان نيز از شادي تعريفي بيان كردهاند كه بيشتر به مفهوم نشاط نزديك است. براي نمونه، «ماتلين، گارون و مارتين ولر، شادكامي را هيجان مثبت؛ رضايت از زندگي و نبود هيجان منفي از جمله افسردگي و اضطراب ميدانند. آنها روابط مثبت با ديگران، هدفمند بودن زندگي، رشد شخصيت و دوست داشتن ديگران و طبيعت را بخشي از شادكامي دانستند.»(2)اين تعريف، بيشتر به طرف نشاط پيش ميرود تا به شادي.
به هر حال، جامعترين معنايي كه ميتوان براي شادماني و نشاط بيان كرد، تعريف وينهون است. وي در كتابش مينويسد:
شادماني به قضاوت فرد از درجه يا ميزان مطلوبيت كيفيت زندگي اطلاق ميشود و به عبارت ديگر، شادماني به اين معناست كه فرد چهقدر زندگي خود را دوست دارد.(3)
نشاط از زاويههاي گوناگوني تعريف و تشريح شده است و به نظر انديشمندان، ضرورت و نياز اساسي انسان به شمار ميآيد. چه كسي
1) محمدبن علي بن بابويه، امالي الصدوق، ص 573.
2) عليرضا بخشايش و مهناز مرتضوي و محمود حائري، «بررسي تطبيقي شادي و نشاط از ديدگاه اسلام و روانشناسي»، فرهنگ در دانشگاه اسلامي، سال اول، زمستان 1390، ش1، ص87 .
3) عليرضا بخشايش و مهناز مرتضوي و محمود حائري، «بررسي تطبيقي شادي و نشاط از ديدگاه اسلام و روانشناسي»، فرهنگ در دانشگاه اسلامي، سال اول، زمستان 1390، ش1، ص87
ميتواند مدعي باشد كه به نشاط نياز ندارد؟ بيشك، اساس جهان هستي و پديدههاي آن به گونهاي طراحي شدهاند كه در آدمي نشاط ايجاد ميكنند. از آنجا كه نشاط، ناكامي و نااميدي، ترس و نگراني را از آدمي دور ميسازد، محققان به ايجاد و تثبيت آن در انسان، سفارشهاي فراواني كردهاند.
پس در تعريف كلي ميتوان گفت، نشاط همان حالت روحي و دروني است كه يك فرد نسبت به اطراف خود دارد و سبب ميشود زندگياش را با لذت پيگيري كند.
تفاوت نشاط با شادي
گرچه در بيشتر موارد، شادي و نشاط به يك معنا استفاده ميشوند، در نگاه دقيق علمي بين اين دو واژه تفاوتهايي وجود دارد كه ريشه اين تفاوتها در لغت است. معادل عربي «شادي»، فرح و سرور است و به معناي خوشحالي و خشنودي است و نمود آن بيشتر در خنده و تبسم است. «نشاط و شادابي» به معناي سرحال بودن و سرزندگي و ميل و رغبت داشتن به كار است كه در فعاليت و تكاپو آشكار ميشود. ازاينرو، ميتوان گفت گاهي نشاط و شادي، هر دو با هم جمعند و آن زماني است كه فرد، هم شاد است و هم سرحال و بانشاط و زماني از هم جدايند؛ يعني گاهي فرد بانشاط و سرحال است، ولي شاد نيست. براي درك بهتر تفاوت بين شادي و نشاط به چند روايت اشاره ميكنيم:
امام جعفر صادق عليه السلام ميفرمايد: «يكي از لشكريان عقل، نشاط است و ضد آن كسالت ميباشد و نيز يكي ديگر از لشكريان عقل شادي است،
كه ضد آن اندوه ميباشد».(1)
در اين روايت، بين شادي و نشاط تفاوتي برقرار است؛ زيرا نبود نشاط سبب كسالت و بيحالي ميشود و نبود شادي، اندوه را به ارمغان ميآورد.
حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «به عمل (خود) ادامه بده، چه در حال نشاط و چه در حال سستي و كاهلي».(2)
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نشانههاي رياكار را چنين برميشمارد: «رياكننده سه علامت دارد: وقتي تنهاست تنبل و بيحال است، وقتي كسي نزد اوست، بانشاط و سرحال است، وقتي كاري انجام ميدهد، دوست دارد در كارش ستايش شود».(3)
در اين روايات، كسالت و بيحالي مقابل نشاط قرار گرفته است، نه اندوه. به همين دليل، شخص ميتواند غمگين و در عين حال بانشاط نيز باشد.
البته اين نكته اهميت دارد كه در مقالات علمي و ارجاعاتي كه در كتابها آورده ميشود، معمولاً شادي و نشاط را به يك معنا آوردهاند.
تفاوت نشاط با اميد
اميد در تعريف اصطلاحي عبارت است از: «سرور و نشاط قلب به خاطر انتظار آنچه محبوب اوست، به شرط آنكه وقوعش متوقع و منتظر بوده و سببي عقلاني داشته باشد و انتظار انسان به اين خاطر باشد كه اكثر
اسباب آن فراهم است. در اين صورت، نام اميد بر اين انتظار، صادق است و انسان براي رسيدن به آن تلاش خواهد كرد».(1)
اين تعريف كاملاً با نشاط تفاوت دارد. اميد، زيربناي ايجاد نشاط است؛ يعني تا زماني كه فرد به تحقق يك خواسته اميد نداشته باشد، هرگز نشاط و سرزندگي در انجام آن نخواهد داشت. اين دو ارتباط رتبي دارند و از لحاظ مفهوم با يكديگر مغايرند؛ زيرا اميد بر تحقق تصميمگيريهاي فرد اثر مستقيم ميگذارد، اما نشاط فرآيندي پس از تصميم است و در فعاليتهايي بروز ميكند كه انسان يا در حال انجام است يا بايد انجام دهد؛ بدين معنا كه تصميم خود را گرفته و عمل مورد نظرش را برگزيده است.
نگرش اسلام به نشاط در اجتماع
اسلام ديني است كه به تمام وجوه انسان توجه دارد و از هيچكدام غافل نشده است. از اين رو، وقتي از نشاط صحبت ميشود، ميتوانيم به اسلام رجوع و به عنوان منبعي الهي از آن استفاده كنيم. در اسلام: «شادي حالت ابتهاج و نشاطي است كه تحت تأثير عوامل مختلف بر انسان عارض ميشود كه در آن حالت، روح انسان به درجه رضايت و گشايش ميرسد. از نظر اسلام، شادي، آدمي را از تنبلي رهانيده و سرزنده و سرحال ميسازد».(2)
شهيد مرتضي مطهري، با رويكردي روانشناسانه و اسلامي ميگويد:
«سرور، حالت خوش و لذتبخشي است كه از علم و اطلاع بر اينكه يكي از هدفها و آرزوها انجام يافته يا خواهد يافت، به انسان دست ميدهد و غم و اندوه، حالت ناگواري و دردناكي است كه از اطلاع بر انجام نشدن يكي از هدفها و آرزوها به انسان دست ميدهد».(1)
گروهي در بين مسلمانان، با شادي و نشاط مخالفند وآن را سبب دوري انسان از كمال ميدانند. شهيد بهشتي ضمن بيان خاطرهاي، در مقابلشان قد علم ميكند و ميگويد: «قرنهاي متمادي به استناد برخي از روايات صوفيانه كه نميتواند هيچ ارتباط اصيلي با قرآن كريم و با پيشوايان اسلام داشته باشد، تفريح كردن، نشاط در زندگي داشتن و امثال اينها را براي يك مسلمان ارزنده، نقطه ضعف معرفي ميكردهاند.
در آغاز دوران بلوغ، حدود چهارده ـ پانزده ساله بودم و تحصيلات علوم اسلامي را هم تازه شروع كرده بودم. به حكم آن نشاط و شادابي كه انسان در آن سن دارد، پيش يا بعد از مباحثه و پيش يا بعد از درس، دوستان ميگفتند، ميخنديدند و ميگفتيم و ميخنديديم. يكي از رفقا با من هممباحثه بود، ولي سن او از من چند سال بيشتر بود. او بازار را رها كرده و به تحصيلات علوم اسلامي آمده بود؛ بزرگشده در جلسات مذهبي معمولي مثل هيئتها بود. ايشان وقتي ما ميخنديديم، ميگفت فلاني، حالا كه آغاز دوران تحصيل علوم اسلامي است، بهتر است كه خودمان را عادت بدهيم كه نخنديم يا كمتر بخنديم. گفتم: چرا؟ گفت: خب، آيه قرآن است: «فَلْيَضْحَكُواْ قَلِيلاً وَ لْيَبْكُواْ كَثِيرًا؛ كم بخنديد و زياد بگرييد.» (توبه: 82) در آن موقع كه ايشان اين آيه و يكي دو حديث به اين
1) مرتضي مطهري، مقالات فلسفي، ج 2، ص 66 .
مناسبت ميخواند، من فكر نكردم كه بروم مطالعه كنم. آغاز دوران تحصيل بود و آن موقع اصولاً آدم به اين فكر نميافتد كه هنوز مطالعات و معلوماتش خيلي محدود است. فكر نكردم كه بروم مطالعه كنم، ريشه كار را دربياورم. به او گفتم: بالاخره به من بگو ببينم اين خنديدن كار حرامي است يا نه؟ گفت: نه، حرام نيست، ولي خب، بهتر است يك مسلمان زبده و ورزيده نخندد. گفتم: حالا كه حرام نيست، من ميخندم؛ براي اينكه فطرت من نميتواند اين تعليم را فعلاً بپذيرد و چون تعليم مربوط به واجب و حرام نيست، باشد تا بعد ببينم چه ميشود.
چند سالي گذشت. مطلب از خاطر من رفته بود. اين مسئله، اولين مطلبي بود كه من به صورت مستقل بر اساس قرآن و كتاب و سنت، مطالعهاي تحقيقي را دربارهاش شروع كرده بودم. به مناسبت آن مطلب، بنا گذاشتم يك بار قرآن را از اول تا آخر با دقت به صورت يك كتابي كه ميخواهم براي من كتاب علمي باشد، بررسي كنم. رسيدم به اين آيه. ديدم عجب! اين آيه در قرآن هست، صحيح است، اما مطلب، درست نقطه مقابل آن مطلبي است كه آن آقا از آن فهميده بود. مطلب اين است كه پيغمبر دستور صادر كرده بود كه بايد همه نيروهاي قابل، براي شركت در مبارزه عليه كفار و مشركيني كه به سرزمين اسلامي هجوم آورده بودند، بسيج شوند. براي يك بسيج عمومي فرمان صادر كرده بودند. عدهاي با بهانههاي مختلف از شركت در اين لشكركشي، خودداري و از فرمان بسيج خدا و پيغمبر تخلف كرده بودند. حالا اين آيات قرآن ميگويد: لعنت خدا باد بر اين كساني كه ديدند پيغمبر با انبوه مسلمانها به ميدان نبرد ميرود، اما باز هم زندگيدوستي، آنها را وادار كرد از فرمان خدا و رسول تخلف كنند و بمانند. لعنت خدا بر آنها باد!
محروم باد اين گروه از رحمت حق! به دنبال آن و بهعنوان يك نفرين ميگويد: «از اين پس، اين گروه نافرمان كم بخندند و زياد بگريند.» اين را بهعنوان يك كيفر و نفرين بر اين گروه نافرمان ميگويد. به كيفر اين تخلف از فرمان خدا و رسول، از اين پس كم بخندند و زياد بگريند. خنده در زندگي آنها كم باد و گريه در زندگي آنها فراوان باد!
اين نوع استنباطهاي نابجا و تلقين آن به مسلمانان، به اضافه عوامل ديگر، سبب شد كه توجه جامعه ما به مسئله تفريح كم باشد».(1)
بنابراين، اسلام، نشاط و شادابي را ميپذيرد و نداشتن آن را عذاب براي افراد ميداند و به عنوان نفرين به كار ميبرد.
1) روزنامه خراسان، 6/4/1384، ص 7.
فصل دوم:عوامل نشاطهاي پسنديده
زير فصل ها
گسترش فرهنگ عفو و بخشش
ورزش عمومي
همراهي در شادي و غم
كار و تلاش
كمك به نيازمندان
نبود شكاف طبقاتي
وفاي به عهد
مبارزه با رشوهخواري و رانت
شوخي و مزاح
عفو و بخشش از فضايل اخلاقي است كه اسلام بر آن تأكيد بسياري داشته تا جايي كه معتقد است اگرچه قصاص حق طبيعي و حلال هر فرد است، ولي گذشت بهتر است تا اينكه حكم قصاص اجرا شود. حضرت امام سجاد عليه السلام در فرازهايي از دعاي مكارم الاخلاق ميفرمايد: «خداوندا! مرا ثابت قدم و استوار بدار، تا با ناخالصان و دغلها، خيرخواهانه برخورد كنم و هركس از من دوري گزيد، من به او نيكي كنم و به كسي كه مرا محروم كرده، بذل و عطا كنم و با آن كه با من قطع رابطه كرده، بپيوندم و كسي را كه غيبت مرا كرده است، به خوبي ياد كنم. توفيقم ده كه نيكي را سپاسگزار باشم و از بدي، چشم پوشم و در گذرم».(1)
با دقت در اين دعا ميتوان دريافت كه سراسر دين اسلام، گذشت است و با كينهورزي و انتقامجويي، ميانهاي ندارد. البته گاهي هم به نبخشيدن توصيه كرده است؛ آنجايي كه بخشش فرد سبب شود گناهكار بر كار خودش استوارتر بشود و جريتر بگردد، در اين موارد نبايد آن شخص را بخشيد و بايد او را بازخواست كرد. حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «اَلْعَفُوُ يُفْسِدُ مِنَ اللَّئيمِ بِقَدْرِ اِصْلاحِهِ مِنَ الْكَريمِ؛ عفو و گذشت، افراد
1) امام زين العابدين، صحيفه سجاديه، دعاي 20.
لئيم و پست را فاسد ميكند، به همان اندازه كه افراد باشخصيت را اصلاح مينمايد».(1)
بنابراين عفو و بخشش امري دو سويه است. در يك طرف فردي قرار دارد كه عمل اشتباهي بر عليه شخصي انجام داده است. و در طرف ديگر شخصي قرار دارد كه قدرت دارد و تلافي ميكند. حال اگر اين شخص، فرد خطاكار را ببخشد با اينكه ميتواند او را مجازات كند موجب نشاط در فرد خطاكار ميشود.
تأثير عفو بر جامعه
همانطور كه عفو كردن اثر فراواني روي عفوكننده و عفوشونده دارد، در جامعه نيز گذشت كردن، بر اجتماع و مردم اثراتي دارد كه از آن جمله ميتوان به اين موارد اشاره كرد:
الف) جلوگيري از ناهنجاري
عفو و گذشت جلو ناهنجاريها، كينهها و خشونتها را ميگيرد. در نتيجه، پايداري زندگي اجتماعي و خانواده را به دنبال دارد. رسول گرامي اسلام درباره تأثير عفو و گذشت، فرموده است: «تَعافَوا تَسقُطِ الغَضائِنُ بَينَكم؛ از يكديگر در گذريد تا كينهها از ميانتان رخت بربندد».(2)
ب) عزت، صميميت و سرافرازي
هرگاه شخصي لغزشهاي ديگران و به ويژه اعضاي خانواده را با بدي پاسخ گويد و انتقام بگيرد، كينه و دشمني آنها را برميانگيزد و هنگامي كه فردي، بدي را با نيكي و نرمي پاسخ گويد، ميتواند از اين راه، طرف مقابل را شرمسار و آگاهانه همراه خود سازد و كينه و دشمني او را به دوستي و رأفت تبديل كند. چنانكه خداوند در قرآن ميفرمايد: «وَ لَا تَسْتَوِي الحَْسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتي هِي أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَليٌّ حَمِيمٌ؛ و نيكي با بدي يكسان نيست.(بدي را) به آنچه خوبتر است، دفع كن. آنگاه كسي كه ميان تو و ميان او دشمني است، گويي دوستي يكدل ميگردد». (فصلت: 34)
ج) بقاي حكومت و دوام قدرت
يكي از راهكارهاي ارزشي كه به دوام و پايداري حكومت و قدرت ميانجامد، به كار بردن عفو و بخشش در حكومت و جامعه انساني است. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيز در حديثي به اين مطلب اشاره ميكند و ميفرمايد: «عَفوُ المُلوكِ بَقاءُ المُلكِ؛ عفو و گذشت زمامدار، سبب بقاي حكومت است.»؛(1)چرا كه از دشمنيها و مخالفتها ميكاهد و بر دوستان و طرفداران ميافزايد.
د) آرامش فرد، خانواده و جامعه
عمل به رفتارهاي هنجاري همچون عفو و گذشت موجب ميشود تا
1) بحارالانوار، ج7، ص 168.
انسان، آرامشي يابد كه نميتوان آن را از راهي ديگر به دست آورد. چشمپوشي، گذشت و مقابله به مثل نكردن در برابر بديها و لغزشهاي اعضاي خانواده و جامعه، سبب آرامش جان و سلامت روان ميشود و افراد آن جامعه در محيطي سرشار از نشاط و تندرستي، رشد ميكنند. رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله در اين زمينه ميفرمايد: «عفو و گذشت سبب سلامت روح و آرامش جان و طول عمر افراد خواهد شد».(1)
اول: اين گونه بهتر است(4)
اگر به شهر مدينه ميرفتم و به موسي بن جعفر عليه السلام ناسزا نميگفتم، احساس ميكردم يكي از تكاليف الهي خود را انجام ندادهام. آن روز نيز اين كار را انجام دادم و بعد از فحشها و نفرينهايي كه نثار خودش و عليبن ابيطالب عليه السلام كردم، با اسبم گرد و خاكي راه انداختم كه صداي سرفهشان را شنيدم. سپس سراغ زمينم رفتم و مشغول كارهاي خودم شدم. مطمئن بودم آنها خاندان كمدل و جرئتي هستند و نميتوانند جوابي به من بدهند.
همانطور كه بر روي زمين مشغول كار بودم و از گندمهاي تازه جوانهزده خود لذت ميبردم، ديدم شخصي سوار بر مركب به طرفم ميآيد. جلو ميآمد بدون اينكه براي لحظهاي به خودش بگويد شايد
سبب از بين رفتن محصولم شود. فرياد زدم: «چه ميكني؟! همه محصولم را از بين بردي».
جلوتر كه آمد او را شناختم. لرزشي به پاهايم وارد شد. «او براي چه آمده است؟ حتماً آمده تا همان حرفهايي كه به او زدهام، جبران كند.» بيل را در دستم محكم گرفتم تا از خودم در برابر حمله او دفاع كنم. به چند قدميام كه رسيد، لبخندي روي صورت ايشان ديدم. گفتم: «محصولم را از بين بردي، زمين من مكاني براي وارد شدن تو ندارد...».
در حالي كه هنوز لبخندي روي لب داشت، پرسيد: «چه مبلغ خرج اين كشت و زرع كردهاي؟».
ميخواستم او را آزار بدهم و بيشتر از پولي كه از زمين به دست ميآورم، از او بگيرم، گفتم: «صد دينار...».
امام از مركب خود پياده شد و فرمود: «چه مبلغ اميد داري كه از آن به دستت برسد و عايدت شود؟»
عصباني شدم و گفتم: «علم غيب ندارم».
حضرت لبخندي زد و يك قدم جلوتر آمد، فرمود: «من گفتم: چه مبلغ اميد داري به تو برسد!»
بالاترين مبلغ را گفتم: «حدود دويست دينار».
دستش را در شالي كه به كمر بسته بود، برد و كيسهاي بيرون آورد كه از ظاهرش معلوم بود سيصد دينار داخلش باشد. فرمود: «اين را بگير و كشت و زرع تو نيز به همين حال براي تو باشد و خدا آنچه اميد داري از آن عايدت گرداند».
پول را گرفتم و به ياد كارهاي خويش افتادم.
به طرف مسجد ميرفتيم. از فرداي آن روزي كه امام سراغ مرد رفته
بود، ديگر او را نديديم. نميدانستيم چه بلايي سرش آمده است. وارد مسجد شديم. ناگهان چشمم به آن مرد افتاد كه گوشهاي از مسجد، مشغول نماز خواندن بود. نمازش را سلام داد و با سرعت به طرف ما آمد. انتظار داشتيم دوباره شروع به فحاشي كند. خود را آماده كردم تا ضربه محكمي به او بزنم.
مرد مقابل امام با گردن كج و خندان ايستاد و گفت: «خدا ميداند رسالت خويش را در چه خانداني قرار دهد.»
چند مردي كه به نظر ميرسيد، با او هم عقيده بودند، كنارش آمدند و گفتند: «ماجرا چيست، تو كه جز اين، درباره اين مرد ميگفتي و هرگاه او را ميديدي دشنام و ناسزا ميگفتي. چه شد كه اكنون تغيير كردي و او را مدح و ستايش ميكني؟»
مرد به همه اشخاصي كه داخل مسجد بودند، رو كرد و گفت: «عقيده من اكنون اين گونه است و جز اين چيزي نميگويم».
آنها مشغول صحبت شدند و ما همراه امام براي عبادت به طرف ديگري از مسجد رفتيم. زماني كه از آنها دور شديم، ايشان فرمود: «كدام يك از اين دو راه بهتر بود؛ آنچه شما ميخواستيد يا آنچه من انجام دادم؟ من كار او را با آن مقدار پولي كه ميدانيد، سر و صورت داده و بدان وسيله خود را از شر او آسوده ساختم».
1) شيخ كليني، اصول كافي، ترجمه: سيد جواد مصطفوي، ج2، ص 380.
هبيره سراسيمه وارد خانه شد و فرياد زد: «رفيد! ابن هبيره دارد ميآيد، جريان را متوجه شده است و ميخواهد سرت را جدا كند».
ابن هبيره حرفي را كه ميزد، انجام ميداد. از اين رو، تبر را روي زمين انداختم و گفتم: «حالا چه كاري انجام دهم؟»
غلام كه رنگش پريده بود، گفت: «نميدانم، هرچه سريعتر از خانه خارج شو».
سريع خود را به در رساندم. سرم را بيرون بردم تا ببينم ابن هبيره در كوچه هست يا نه؟ هنوز نيامده بود. سريع بيرون رفتم و دويدم. به هيچ چيزي غير از اين فكر نميكردم كه از شهر بيرون بروم. زماني كه ديگر دروازه شام را پشت سر گذاشتم، به خودم آمدم كه نه آبي با خود آورده بودم و نه چيزي براي خوردن.
مدتي در بيابان راه رفتم تا به تكه سنگي رسيدم. زير سايه آن نشستم و به اتفاقي كه افتاده بود، فكر كردم. بايد خودم را به شهر و شخصي ميرساندم كه رابطه خوبي با شام و اهل شام نداشته باشد. تمام اين خصوصيات را مدينه و در آنجا منزل امام صادق عليه السلام داشت.
مجبور شدم كارهاي چند كاروان را انجام بدهم تا آنها مرا با خود به مدينه ببرند. به آنجا كه رسيدم، سراغ خانه امام را از مردم گرفتم و آنجا را پيدا كردم. به غلام ايشان گفتم كه من نيز مانند تو غلام هستم. ميخواهم با اربابت صحبت كني تا مرا قبول كند. غلام امام داخل رفت و بعد از مدتي بيرون آمد و گفت: «اجازه دادند داخل بروي».
وارد اتاق شدم. ميترسيدم ايشان با خود فكر كنند كه من غلام خيانتكاري هستم كه از ارباب خود فرار كردهام. مقابل ايشان نشستم و گفتم: «ابنهبيره بر من غضب كرد و قسم خورد كه مرا بكشد. من از او
گريختم و به شما پناهنده شدم.»
امام لبخند آرامشبخشي زد و فرمود: «برو و او را از جانب من سلام برسان و بگو، من غلامت رفيد را پناه دادم. با خشم خود به او آسيبي مرسان».
اگر به مردم شام بگويي كه از امام، پيغام دارم بدون اينكه آن را گوش بدهند، سر از بدنت جدا ميكنند.
گفتم: «قربانت گردم، او اهل شام است و شما به احوال ايشان آشناتر هستيد».
حضرت فرمود: «چنانكه به تو ميگويم نزدش برو».
در مدينه نماندم و به طرف شام راه افتادم. در بين راه پيرمرد عربي ديدم، با اينكه پير بود و حتي يك موي سياه هم روي سر و صورتش نبود، هيچ آذوقهاي براي خودش همراه نداشت. به او كه رسيدم، گفت: «كجا ميروي؟»
ترسيدم از خاندان جنها باشد. به پاهايش نگاه كردم و بسمالله گفتم. انسان بود. گفتم: «به شام ميروم».
نگاهي به صورتم انداخت و گفت: «در چهره تو، مرگ را ميبينم».
ترسي به بدنم رسوخ كرد، اما ساكت ماندم و فقط نگاهش كردم تا حرفش را تمام كند. ادامه داد: «دستهايت را ببينم».
به نظر ميرسيد پيرمرد نميتواند آسيبي به من برساند. دستم را جلو بردم. گفت: «دست مردي را ميبينم كه خواهد مرد، پايت را ببينم...».
پاي خود را جلو بردم و همين حرف را تكرار كرد تا جايي كه گفت: «زبانت را ببينم».
زبانم را از دهان بيرون آوردم و نشانش دادم. لبخندي زد و گفت:
«برو كه باكي بر تو نيست؛ زيرا در زبان تو پيغامي است كه اگر آن را به كوههاي استوار رساني، مطيع تو شوند».
نفهميدم او چه كسي است، اما بعد از شنيدن اين خبر خوشحال شدم و دستم را به آسمان بلند و خدا را شكر كردم. دستم را كه پايين آوردم، خبري از آن پيرمرد نبود. دوباره بسمالله گفتم و به راه خود با سرعت بيشتري ادامه دادم.
دستم ميلرزيد. در را زدم. همان غلام پير را باز كرد. با ديدن من چشمهايش گرد شد و آهسته گفت: «آمدهاي خودت را بكشي؟!»
گفتم: «فرار فايده ندارد، برگشتم».
در را باز كردم و داخل حياط رفتم. ابن هبيره داخل حياط راه ميرفت. با ديدن من، ابروهايش را در هم كشيد و گفت: «خيانتكار با پاي خودش برگشته است».
نگاهي به غلام مسن و چند غلام ديگر كه در اطراف بودند، انداخت و با صدايي بلند فرياد زد: «آن سفره چرمي و شمشير را بياوريد... شما نيز دست و پاي او را ببنديد».
غلامها سريع آمدند و هلهلهاي به وجود آمد. سفره چرمي را كه مخصوص خونريزي بود، آوردند و جلادي روي آن ايستاد و سر من نيز زير تيغ آن قرار گرفت. همه اين كارها در شرايطي اتفاق افتاد كه من نميتوانستم حرف بزنم. وقتي جلاد شمشيرش را بالا برد، فرياد زدم: «اي امير! تو كه با جبر و زور، بر من دست نيافتي، بلكه با پاي خود پيش تو آمدم. من پيغامي دارم كه ميخواهم به تو باز گويم، سپس خود داني».
گفت: «بگو زودتر».
گفتم: «نميشود بايد مجلس خلوت شود».
با اشاره ابن هبيره همه بيرون رفتند. گفتم: «جعفر بن محمد به تو سلام رساند و گفت: من غلامت رفيد را پناه دادم، با خشم خود به او آسيبي مرسان».
ابن هبيره از جاي خود بلند شد و جلو آمد و آهسته گفت: «راست ميگويي، تو را به خدا قسم ميدهم واقعاً جعفر بن محمد به من سلام رسانده است؟!»
گفتم: «بله، اين همان پيام ايشان است».
تا سه بار مرا قسم داد و من هر بار جملههاي خود را تكرار كردم تا اينكه طنابهايي را كه به دستورش به من بسته بودند، باز كرد. اشك در چشمهايش جمع شده بود. گفت: «من به اين قناعت نميكنم و از تو راضي نميشوم. بايد همين كاري را كه با تو انجام دادهام، با من انجام بدهي».
طنابها را به طرفم گرفت و اصرار كرد. گفتم: «دست من به اين كار دراز نميشود و به خودم اجازه اين كار را نميدهم».
گفت: «به خدا راضي نميشوم تا مرا مانند وقتي كه طناب دورت بسته بودم، ببندي».
ديدم فايده ندارد. با طناب او را بستم و سريع بازش كردم. بعد از اين ماجرا، حتي مهر مخصوصش را در اختيارم قرار داد و تمام امور خود را به من سپرد.
انسان در تمام فعاليتهاي روزانه به سلامت جسم نياز دارد. از اين رو، اين سلامتي سبب سلامتي روح نيز ميشود. همانطور كه در بين مردم
به صورت ضربالمثل در آمده است: «عقل سالم در بدن سالم است.» حال اگر بدني دچار لاغري و ضعف يا چاقي بيش از اندازه شد، ديگر آن شخص نميتواند به فعاليتهاي خود ادامه بدهد و دچار رخوت و سستي ميشود و پس از مدتي نشاط خود را از دست ميدهد.
اگر افراد جامعه به اين بيتحركي و تنبلي عادت كنند، جامعه و اجتماعي بدون نشاط خواهيم داشت؛ اجتماعي كه حتي نميتواند از خودش دفاع كند. در قرآن كريم آمده است كه پيامبران افزون بر اينكه قدرت روحي و درجات ايمان بالايي داشتند، صاحب توان بدني نيز بودند. خداوند هنگامي كه ميخواهد ماجراي حضرت موسي عليه السلام را تعريف كند، ميفرمايد: «فَوَكَزَهُ مُوسَي فَقَضَي عَلَيْهِ؛ موسي مشت محكمي بر سينه او زد و كار او را ساخت (و بر زمين افتاد و مرد)» (قصص: 15) از اين آيه ميتوان فهميد كه حضرت موسي عليه السلام آنقدر نيرومند بود كه با مشتي كه قصد دور كردن داشته است نه كشتن، مرد قبطي را از پاي در آورده است.(1)
در آيهاي ديگر نيز به قدرت پيامبري ديگر اشاره فرموده است: «وَزَادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَسْطَةً؛ و شما را از جهت خلقت (جسماني) گسترش (و قدرت) داد». (اعراف: 69)
علامه طباطبايي در تفسير اين آيه فرموده است: «... هود عليه السلام در اين جمله مانند نوح عليه السلام تعجب قوم را بيمورد دانسته و از نعمتهاي الهي دو نعمت را كه بسيار روشن بوده، ذكر فرموده است؛ يكي اينكه خداوند آنان را پس از انقراض قوم نوح، خليفه خود قرار داده، و ديگر اينكه به
1) علامه طباطبايي، تفسير الميزان، ج 16، ص 21.
آنها درشتي هيكل و نيروي بدني فراوان ارزاني داشته است. از همين جا معلوم ميشود كه قوم هود، داراي تمدن بوده و تقدم بر ساير اقوام داشته و قوه و قدرت بيشتري را دارا بودند».
با توجه به مسائل مطرحشده روشن شد كه قدرت يكي از نعمتهاي خداوند است كه به بندگان خود داده است. در بين ائمه اطهار عليهم السلام نيز قدرت بدني، مانند قدرت معنوي وجود داشته است. همانطور كه حضرت علي عليه السلام در ماجراي جنگ خيبر، در قلعه را از جاي در ميآورد يا در مبارزه با افراد توانمندي مانند عمرو بن عبدود، آنها را شكست ميدهد. حضرت علي عليه السلام در يكي از گفتوگوهايش به شخصي كه خود را برتر از حضرت علي عليه السلام ميدانست، ميفرمايد: «تو را به خدا سوگند، آيا تو با كشتن عمرو بن عبدود، اندوه و غم و حزن از خاطر مبارك رسول خدا صلي الله عليه و آله و ساير مسلمانان برداشتي يا من؟»
همچنين از شجاعت و قدرت بدني ائمه اطهار عليهم السلام ديگر نيز روايات فراواني نقل شده است كه در مجال بحث نميگنجد.
شنا
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله درباره اهميت شنا ميفرمايد: «عَلِّمُوا أَبنائَكُم السِّباحَةَ و الرَّمْي، حَقُّ الوَلَدِ علي الوالدِ أن يعَلِّمَهُ الكتابةَ و السِّباحةَ و الرِّمايةَ؛ به فرزندانتان شنا و تيراندازي ياد بدهيد. اين حق فرزند بر پدر است كه به او خواندن و نوشتن، شنا كردن و تيراندازي كردن تعليم دهد».(1)
شنا فوايد بسياري دارد و يكي از برترين ورزشهاي هوازي به شمار
1) اصول كافي، ج6، ص48.
ميرود كه بسيار براي بدن بسيار مفيد است كه در اينجا فرصتي براي بيان اين فوايد نيست.
تيراندازي
اسلام به تيراندازي توجه بسياري دارد، به طوري كه ائمه نيز در اين رشته ورزشي شركت ميكردند و حتي شرطبندي در آن را به خلاف ديگر موارد، جايز ميشمردند.(1)
پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «به واسطه يك تير، سه نفر بهشتي ميشوند: اَلا اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَيدخُلُ بِالسَّهمِ الواحِدِ الثَّلاثَـةَ الجَنَّـةَ، عامِلَ الخَشَبَـةِ وَالمُقوي بِهِ سَبيل لله، وَالرّامي بِهِ في سَبيلِ اللهِ؛ آگاه باشيد! خداي عزّوجل به واسطه يك چوبه تير، سه نفر را به بهشت وارد ميكند: سازنده چوبه تير و مسابقهدهنده آن را كه در راه خدا اين كار را انجام داده است و تيراندازي را كه به وسيله آن، در راه خدا تيراندازي ميكند».(2)
اسبدواني
اسلام به اسبدواني و پرورش اسب، توجه فراوان دارد. در قرآن و احاديث، اسب به شكلهاي مختلف و از جهات متعدد، به ويژه از ديدگاه نظامي و رزمي، مورد تمجيد و تقدير واقع شده است. خداوند متعال در قرآن به رزمندگان اسلام دستور ميدهد، هميشه اسبان جنگي را آماده و مهيا نگه دارند: «وَاَعِدُّوا لَهُم مَااستَطَعتُم مِن قُوَّة وَ مِن رِباطِ الخَيلِ تُرهِبُونَ
بِهِ عَدُواللهِ وَ عَدُوِّكُم؛ هر چه در توان داريد، از نيرو و اسبهاي آماده بسيج كنيد، تا با آنها، دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانيد». (انفال: 60)
همچنين قرآن، اسب، قاطر و الاغ را وسيله سواري و زينت مناسب معرفي ميكند:
«والخَيلَ وَالبِغالَ وَالحَميرِ لِتَركَبُوها وَ زينَـةً وَ يخلُقُ ما لا تَعلَمُونَ؛ و اسبان و استران و خران را [آفريد] تا بر آنها سوار شويد و [براي شما] تجملي [باشد]، و آن چه را نميدانيد، ميآفريند». (نحل: 8)
حضرت رسول صلي الله عليه و آله نيز اسب را مركبي بهشتي ميداند و ميفرمايد: «خُيولُ الغُزاةِ حُنُولُهُم فِي الجَنَّـةِ؛ اسبان رزمندگان اسلام، در بهشت نيز اسبان آنها خواهند بود».(1)
همچنين وي پرورش اسب را از شمار سرگرميهاي باطل و بيهوده، خارج ميكند و ميفرمايد: «كُلّ لَهوِ المُؤمِنِ باطِلٌ اِلا فِي ثَلاث: فِي تأديبِهِ الفَرَسَ، وَرَميهِ قَوسَهُ، وَ مُلاعَبَتِهِ امرَأَتَهُ، فَاِنَّهُنَّ حَقٌّ؛ همه سرگرميهاي فارق از ياد خداي مؤمن، جز در سه مورد باطل است: آموزش دادن اسب و پرورش آن، و تيراندازي با كمان، و همسرداري اين سه مورد حق است».(2)
اگر همه اين موارد در جايگاه ورزش باقي بمانند، اثر مستقيم بر نشاط خواهند گذاشت، اما وقتي از ورزش خارج و تبديل به يك هدف مهم نشوند، در اين صورت از تأثير رواني آنها كم ميشود.
كشتي
در سيره ائمه عليهم السلام مشاهده ميشود كه فرزندان خود را به كشتي گرفتن تشويق ميكردند. در روايتي حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد: «روزي حسنين عليهما السلام در برابر رسول خدا صلي الله عليه و آله با يكديگر كشتي ميگرفتند. رسول خدا صلي الله عليه و آله امام حسن عليه السلام را تشجيع ميكرد؛ اينك حسين را بگير و او را بر زمين بزن. فاطمه عليها السلام كه حضور داشت به عرض رسانيد: مناسب نيست بزرگ را بر كوچك تشجيع فرماييد. رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: من تنها نيستم، بلكه جبرئيل هم حاضر است و حسين عليه السلام را تشجيع ميكند».(1)
از حديث بالا ميتوان نتيجه گرفت كه اين ورزش در نزد ايشان، كار پسنديدهاي بوده است، وگرنه هيچگاه فرزندان خود را به اين كار تشويق نميكردند.
با تمام اين ويژگيها و فوايد، در جوامع امروزي پديدهاي به وجود آمده است به نام ورزش حرفهاي كه با ورزشي كه در اسلام مورد نظر گرفته شده است، فاصله دارد. در اين ورزشها، ورزشكار و يا تماشاچي و يا هر دو، مورد بهرهبرداري سياسي قرار گرفته و استعمار ميشوند و هدف برگزاركنندگان اين قسم ورزشها، به چنگ آوردن پول بيحساب و بادآورده، دور كردن مردم از مسائل سياسي و سرگرم كردن آنها به مسائل ورزشي و از اين سنخ اهداف است كه از نظر دين و عقلا مردود است.
بنابراين
1) ارشاد، ترجمه: ساعدي خراساني، ص 487؛ بحارالانوار، زندگي حضرت زهرا3، ص 278؛ دررالاخبار، ترجمه شهيدي، ص 719؛ كشف الغمة، ترجمه و شرح: زوارهاي، ج 2، ص 175.
ورزش نبايد سبب دشمني شود.
ورزش نبايد روحيه انساني را به روحيه حيواني تبديل كند.
هدف از ورزش آسيب رسانيدن به ديگران نباشد.
ورزشكار يا تماشاچي نبايد مورد استعمار يا استحمار قرار گيرد.
ورزش نبايد مردم را از مسائل اساسي جامعه و دردهاي آن دور سازد.
قهرمان واقعي(2)
پيرمرد عصاي خود را به زمين ميزد و پيش ميرفت. هنوز زمان زيادي تا نماز ظهر مانده بود، ولي او آنقدر پير شده بود كه اگر ديرتر براي نماز راه ميافتاد، به نماز عصر ميرسيد، نه نماز ظهر. همانطور كه به راه خود ادامه ميداد و سرش را پايين انداخته بود، ناگهان سنگ بزرگي مقابلش افتاد و او را بسيار ترساند. آنقدر كه يك قدم عقب رفت و به پشت روي زمين افتاد. گرد و خاك همه جا را پوشاند. پيرمرد، دستش را به كمر گرفت.
از فاصله دوري، چند جوان به طرف او دويدند و بالاي سر پيرمرد آمدند. يكي از آنها به ديگري گفت: «چيزي نمانده بود او را بكشي».
ديگري بلند شد و گفت: «تقصير توست كه گفتي اينجا رقابت كنيم. من گفتم به بيرون از شهر برويم.»
پيرمرد با ديدن جر و بحث آنها فرياد زد: «به جاي كمك كردن به
من، دعوا ميكنيد؟»
جوانها به خود آمدند و زير شانه پيرمرد را گرفتند و او را كنار ديوار بردند. يكي از جوانها عصاي پيرمرد را آورد. همان جواني كه سنگ را پرتاب كرده بود، گفت: «ما را ببخشيد، نميخواستيم به شما آسيبي برسانيم». پيرمرد لبخندي زد و دستي به كمرش كه هنوز درد ميكرد، كشيد، گفت: «حتماً رقابت شديدي داشتيد».
جوان گفت: «بله، من از تمام اينها قويتر هستم.» جوان ديگري كه او نيز از اندامش معلوم بود قدرت زيادي دارد، گفت: «هنوز رقابت ما تمام نشده است.» جر و بحث داشت بالا ميگرفت كه پيرمرد آه بلندي كشيد و گفت: «ما نيز مانند شما، جوان بوديم. جواني كجايي كه يادت به خير» يكي از جوانها كه از همه لاغرتر بود، گفت: «شما نيز سنگ ميانداختيد؟!» پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت: «بله، بيشتر هم من پيروز ميشدم.» جواني كه عذرخواهي كرده بود، گفت: «حتماً خيلي نيرومند بوديد؟» پيرمرد آه ديگري كشيد و گفت: «بله، اما در يكي از رقابتهاي خود مطلب ارزشمندي آموختم كه الان نيز بعد از هفتاد سال هنوز به ياد دارم.» جوان تنومند گفت: «ميشود به ما نيز بياموزي؟!» پيرمرد گفت: «من از خود چيزي ندارم، غير از يك خاطره.» جوان لاغراندام گفت: «خواهش ميكنيم براي ما تعريف كنيد».
پيرمرد سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت: «آن روز ما جواني بوديم تقريباً در حدود سن شما. پيامبر هميشه به ما سفارش ميكرد كه براي شادابي و بانشاط بودن، ورزش كنيم. آن روز ما نيز سنگي را بلند ميكرديم و زور خود را به رخ هم ميكشيديم. ناگهان ديديم از دور ايشان ميآيند. رقابت را به احترامشان متوقف كرديم.
زماني كه روبهروي ما ايستادند، نگاهي به ما انداختند و بعد از حال و احوالپرسي فرمودند: «قهرمانترين شما كسي است كه هنگام قدرت عفو كند.» پيرمرد اين حديث را گفت و به عصاي خود تكيه كرد و به طرف مسجد رفت.
زندگي اجتماعي از خصوصيات ذاتي هر انسان است. فرقي نميكند چقدر انسان با مردم در ارتباط باشد، ولي هر فردي براي ادامه زندگي مجبور است با انسانهاي ديگر همراه باشد. قسمتهايي از زندگي كه نياز به همزيستي دارد، شادي و غم است. اگر فردي در يكي از اين مواضع، احساس تنهايي كند دچار سستي ميشود و نشاط لازم براي ادامه كار را نخواهد داشت. براي نمونه، اسلام به همراهي در تشييع جنازه سفارش كرده است. اگر به اين موضوع توجه كنيم درخواهيم يافت كه اين همراهي در غم، سبب آرامش روحي انسان داغديده ميشود. در نتيجه، بازگشت به كار روزانه و نشاط به معناي حقيقي آن ميشود؛ يعني فرد از فرداي تشييع جنازه شاد نميباشد، بلكه نشاط انجام كار را خواهد داشت؛ زيرا خودش را تنها نميبيند. اسلام توصيههاي بسياري به اين مهم دارد. براي نمونه، مولاي متقيان علي عليه السلام درباره خلافت ميفرمايد: «أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ الْعَيْش؛ آيا به همين قناعت كنم كه گفته شود: من امير مؤمنانم؟ اما با آنان در سختيهاي روزگار
شركت نكنم و پيشوايشان در تلخيهاي زندگي نباشم؟»(1)بنابراين، ما بايد صفت همراهي در شادي و غم را از اهل بيت عليهم السلام فرا بگيريم و اجرا كنيم.
برجستهترين مصاديق همراهي در شادي و غم
شركت در مراسم عزاي نزديكان از ارزشمندترين نشانههاي همراهي در غم و اندوه است. از اين رو، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «هرگاه كسي جنازهاي را تشييع كند، به هر قدمي كه برميدارد، ثواب صد هزار هزار حسنه در نامه عملش، ثبت و صد هزار هزار گناه از نامه عملش محو ميشود و صد هزار هزار درجه برايش بالا ميرود و اگر به نمازش شركت كند، صد هزار هزار فرشته به تشييع جنازه خودش شركت ميكنند و براي او طلب مغفرت ميكنند».(2)
عيادت از بيمار از ديگر مصاديق است. از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: «موقعي كه قيامت به پا شود، بندهاي را خطاب ميكنند كه به سوي پروردگار خود بشتابد. در آن هنگام، خداوند از او حسابرسي ميكند و ميفرمايد: «اي مؤمن چرا هنگامي كه من بيمار شدم، به عيادتم نيامدي؟ آن مؤمن در جواب ميگويد: پروردگارا تو خداي من و من بنده تو هستم و چگونه براي تو درد و رنج ممكن بود، در حالي كه زنده و جاويدي و هيچگاه درد و مرضي نصيب تو نخواهد شد؟ خداوند در جواب ميفرمايد: كسي كه مؤمنِ بيماري را به خاطر خشنودي من
عيادت كند، مانند اين است كه مرا عيادت كرده است. سپس ميفرمايد: فلاني فرزند فلاني را ميشناختي؟ ميگويد: آري، پروردگار من. خطاب ميشود: پس چرا هنگامي كه بيمار شد، از او عيادت نكردي؟ اگر از او عيادت ميكردي، همچنان بود كه از من عيادت مينمودي و آنگاه مرا در بالين او مييافتي و اگر حاجتي از من ميخواستي هرآينه آن را برآورده ميساختم و به خاطر او رد نميكردم».(1)
شكي نيست كه همراهي تنها در مشكلات و غم و غصه ديگران محدود نيست، بلكه شركت در خوشي و شادي دوستان نيز لازم و نياز است، مانند شركت در مجالس جشن و سرور. پيامبر فرمود: «هرگاه كسي از شما به جشن عروسي دعوت شود، بايد بپذيرد.»(2)اگر شركت در اين جشنها سبب نشاط نميشد، آيا پيامبر به رفتن به اين مجالس سفارش ميكردند؟! در حديثي ديگر موسي بن بكر ميگويد: «امام كاظم عليه السلام روايت كرد كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: مهماني دادن، فقط در پنج مورد شايسته است: در جشن عروسي و در شادي تولد نوزاد، در ختنهسوران، در خريد منزل، و در بازگشت از سفر حج.» همه اين موارد همراهي در شادي است كه موجب سبب نشاط اجتماعي ميشود.
همغذا (همراهي و همدلي كردن با افراد جذامي)(4)
صورتم، دستم، پايم، تمام پوست بدنم، همه و همه ميسوخت، اما نه به
آن اندازهاي كه وقتي كودكي از كنارم ميگذشت و از ترس پشت سر مادرش پنهان ميشد. من جذام دارم. چند نفر ديگر هم هستيم كه بيماري، گوشت بدنمان را خورده است. از ما خواسته بودند بيرون از مدينه براي خود زندگي كنيم و حتي داخل شهر هم نرويم. مردم از ما ميترسيدند و زماني كه ما را ميديدند، صورتشان را برميگرداندند. من تازه اين بيماري را گرفته بودم و رفتار مردم برايم بسيار آزاردهنده بود. در دلم ميگفتم، از كجا معلوم است كه خود شما هم اين مريضي را تا چند روز ديگر نگيريد؟ ديدم فايده ندارد در شهر بمانم. كنار جذاميهاي ديگر رفتم تا باقي عمرم را با آسايش بگذرانم. در بيرون شهر چند خرابه بود كه ما جذاميها در آنجا ساكن بوديم. از در و پنجره و سقف خبري نبود. اگر غذايي داشتيم، همه با هم ميخورديم. هيچكس حاضر نبود با ما همغذا شود.
روزي مقداري نان جو در سفره داشتيم و دور هم نشسته بوديم و نانها را در آب خيس ميكرديم و ميخورديم. دلم خيلي گرفته بود. مردي را از دور ديديم كه سوار بر اسب نزديك ميشد. يكي از مردها كه تمام صورتش از بين رفته بود، گفت: «او علي بن حسين عليه السلام است. انسان بسيار خوبي است. اين نانها را روز قبل ايشان آورده است».
من كه او را نميشناختم، گفتم: «او هم مانند باقي مردم از ما بيزار است. اگر راست ميگوييد، دعوتش كنيد با ما سر يك سفره بنشيند و غذا بخورد.» همان مرد گفت: «در مورد ايشان درست صحبت كن. بيشك دعوت ما را قبول ميكند.» علي بن حسين عليه السلام نزديك آمد و روبهروي ما ايستاد. همان مرد جذامي گفت: «بفرماييد با ما همغذا شويد.» در دلم گفتم بيشك بهانهاي ميآورد و سريع ميرود. علي بن
حسين عليه السلام گفت: «ببخشيد نميتوانم... .» اجازه ندادم حرفشان تمام شود. سريع گفتم: «حتماً روزه هستيد و نميتوانيد.» با اينكه حرف طعنهداري زده بودم، اما ايشان لبخند زد و فرمود: «درست است، اما شما را براي افطار به خانهام دعوت ميكنم تا با هم افطار كنيم.» اين جمله را فرمود و رفت. وقتي مقداري دور شد، به همان مردي كه ايشان را معرفي كرده بود، گفتم: «حتماً زماني كه به خانهاش برويم، خودش نيست و مقداري نان خادمهايش را جلويمان ميگذارند.» آن مرد جوابم را نداد، اما جذامي ديگري گفت: «صبر داشته باش تا خودت ببيني».
اذان را گفتند. همه با هم كه تعداد زيادي هم بوديم، به طرف شهر و خانه علي بن حسين عليه السلام رفتيم. در باز بود، يا الله گفتيم و داخل رفتيم. ايشان به استقبالمان آمد. براي لحظهاي در افكارم شك كردم، اما با خودم گفتم بايد ببينيم در سر سفره چه اتفاقي ميافتد. داخل اتاق رفتيم. سفره بزرگي پهن بود. همه نشستيم. غلامهاي علي بن حسين عليه السلام غذاها را آوردند. حتي قبل از بيمار شدنم از آن غذاها نخورده بودم. تمام توجهم به ايشان بود. وي هنگام خوردن غذا سر سفره نشسته بود. از آن روز به بعد نظرم نسبت به ايشان تغيير كرد و از افكار خودم پشيمان شدم.
هيچ موجودي در دنيا ثابت و بدون حركت و كار نميباشد. حتي سنگها نيز در حال حركتند و در عالم هستي كاري انجام ميدهند. انسان نيز به عنوان اشرف مخلوقات بايد عهدهدار كاري در دنيا باشد و به وظيفهاي عمل كند تا دچار خمودگي و كسالت نشود.
به بياني ديگر، كار و تلاش باعث نشاط ميشود. حال اگر در
جامعهاي كه كار و تلاش صورت نگيرد، نشاط خود را از دست ميدهند و حتي در انسانهايي كه مشاهده ميشود از نظر مالي هيچ نيازي ندارند باز به كارهاي روزمره خود ادامه ميدهند و اگر از آنها پرسيده شود چرا كار ميكنيد شما كه نياز نداريد؟ جواب ميدهند: «اگر كار نكنم ميميرم» يا «عادت كردم» يا جملههاي به اين مضمون كه نشانه اين است كه اگر فرد كار نكند دچار خمودگي و افسردگي ميشود دين اسلام، نظر خاصي نسبت به كار و تلاش دارد. خداوند در قرآن كريم از قول صالح پيغمبر عليه السلام خطاب به قوم ثمود چنين ميفرمايد: «هُوَ أَنشَأَكُم مِّنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكمُْ فِيهَا؛ اوست كه شما را از زمين پديد آورد و از شما خواست تا زمين را آباد كنيد». (هود: 61)
زماني كار كردن و كوشيدن جنبه عبادت ميگيرد كه براي به دست آوردن نيازهاي خانواده باشد. در اين مورد امام كاظم عليه السلام فرمود: «كسي كه براي اداره خانوادهاش از راه حلال جوياي روزي باشد، همچون مجاهد راه خداست».
در جاي ديگر امام علي بن موسي الرضا عليه السلام ميفرمايد: «الَّذي يَطلُبُ مِن فَضلِ اللّه عزّوجلّ ما يَكفُّ بِه عِيالَه، أعظمُ أجراً مِنَ المجاهدينَ فِي سَبيلِ اللّه عزّ و جل؛ آن كس كه براي تأمين زندگي خانواده خويش تلاش ميكند و مواهب الهي را در پرتو كار ميطلبد از مجاهدان راه خدا گرانقدرتر است».(1)
حال اين پرسش مطرح ميشود: چرا موقعيت چنين كارگري برتر است؟ در پاسخ بايد گفت؛ زيرا از يك سو مجاهدان حافظ وضع موجود يك جامعهاند؛ اما كارگران لايق، بهبود و توسعه آينده را نيز در اختيار
1) عزيزالله عطاردي، مسند الامام الرضا7، ج2، ص299.
دارند.
از سوي ديگر، هيچ نظام سياسي بدون پيشتوانه اقتصاد قوي و شكوفا باقي و برقرار نميماند و تلاش سربازان بدون تلاش كارگران بياثر است.
درباره احترام و تعظيم مقام كارگر از ديدگاه اسلام، همين كافي است كه در حالتهاي سعد انصاري، كارگر زحمتكش مسلمان ميخوانيم: هنگامي كه پيامبر از غزوه تبوك بازميگشت، سعد به استقبال او شتافت و با دست خشن و پينهبستهاش به پيامبر دست داد. پيامبر فرمود: چرا دستت چنين است؟ عرض كرد: با بيل و طناب كار ميكنم و هزينه زندگي همسر و فرزندم را در ميآورم»
آنگاه پيامبر دست او را بوسيد و فرمود هَذهِ يَدٌ لاتَمَسُها النّارُ!؛ اين دستي است كه هرگز آتش دوزخ به آن نخواهد رسيد.» من فكر ميكنم اهميت اين عمل را هيچ تعبيري جز خودش نميتوان بيان كند.(1)
رويارويي اسلام با تنبلي
اسلام فرار از زير بار مسئوليتها و وظايفي كه نظام اقتصادي جامعه بر دوش هركس ميگذارد، محكوم و به ديگران توصيه ميكند كه بدون دخالت در امر توليد از دسترنج ديگران بهره نگيرند و زندگي وابسته را براي خود نپذيرند كه اين امر بيانكننده بينش خاص اسلام در مسائل زير بنايي اقتصادي سالم است.
1) ناصر مكارم شيرازي، «كار، جهاد بزرگ اجتماعي»، درسهايي از مكتب اسلام، ارديبهشت 1358، سال نوزدهم ، شماره 2، ص11.
اسلام پرخوابي وكمكاري و بيكاري را به شدت محكوم كرده است، تا آنجا كه امام موسي عليه السلام ميفرمايد: «اِنّ اللهَ عزّوجلّ لَيبغُضُ العبد النَّوّام، اِنّ الله ليبغض العبدَ الفارغَ؛ خداي بزرگ از بنده پرخواب بيزار است، خدا از بنده بيكار متنفّر است».(1)
امام صادق عليه السلام به يكي از دوستانش با اين عبارت اخطار كرد: «در امر زندگي سستي مكن، مبادا سربار ديگران شوي».(2)
اول: كار و بينيازي(5)
باغش را فروخت و نپرسيد تو كه باغبان اين باغ هستي به كجا خواهي رفت! خرج زندگيات را از كجا خواهي آورد؟ باغش را فروخت و من را بدون كار و درآمد رها كرد تا جايي كه نان براي خوردن در خانه نداشتيم. براي كار هم چندجا سر زدم، ولي فايده نداشت. نميتوانستم كار پيدا كنم. خسته به خانه برگشتم. همسرم وقتي چهره ناراحت مرا ديد فهميد كه دوباره دست خالي برگشتهام. گفت: «خوب است خدمت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بروي و از ايشان كمك بخواهي».
حرف خوبي زد، ولي من از ايشان شرم داشتم و نميدانستم چگونه درخواست خود را بگويم. با اين حال به مسجد رفتم. نماز تمام شد و من به حلقهاي كه اطراف پيامبر بسته شده بود، پيوستم. زماني كه نشستم بلافاصله چشمشان به من افتاد و جمع فرمود: «هر كه از ما چيزي
درخواست كند به او ميدهيم، ولي اگر خود را بينياز نشان دهد، خدا او را بينياز خواهد كرد».
با بيان اين حرف، فهميدم منظور پيامبر من هستم. بلند شدم و به خانه برگشتم. در راه، مدام به فرمايش ايشان فكر ميكردم. به خانه كه رسيدم همسرم پرسيد: «پيامبر چه فرمودند؟ چهقدر پول دادند؟ برايت كاري پيدا كرد؟...».
پشت سر هم حرف ميزد، گفتم: «اگر اجازه بدهي خواهم گفت».
لبهايش را محكم روي هم گذاشت. ساكت ماند، توانستم تمام حرفهاي پيامبر را براي او تكرار كنم ولي او در جواب حرفهايم گفت: «از كجا ميداني كه با تو بوده است. خود ايشان فرموده است من بشري مانند شما هستم. پس ممكن است اين حرف را با شخص ديگري زده باشد».
آنقدر گفت تا راضيام كرد دوباره سراغ ايشان بروم. به مسجد رفتم. هنوز پيامبر نشسته بود و جواب سؤال مردم را ميداد. نشستم و همان جملهها را از پيامبر شنيدم. از جاي خود برخاستم و به خانه برگشتم و اينبار نيز همسرم جريان را پرسيد و من هم گفتم. بلند شد تا خودش سراغ پيامبر برود. ميگفت: «تو نميتواني حرف بزني، خودم ميروم و مشكلاتمان را ميگويم...».
نميتوانستم به همسرم اجازه بدهم اين كار را انجام دهد، چون ممكن بود پيامبر بگويد مگر تو شوهر نداري كه خودت آمدهاي. آن وقت آبرويم بيشتر ميرفت. جلوي زنم را گرفتم و خودم براي سومين بار به مسجد برگشتم. بار ديگر خود را جلو رساندم و مقابل ايشان نشستم. تا خواستم حرفم را بزنم پيامبر طوري كه به نظر برسد با همه
صحبت ميكند، فرمود: «هر كه از ما چيزي درخواست كند به او ميدهيم، ولي اگر خود را بينياز نشان دهد، خدا او را بينياز خواهد كرد».
برخاستم و حرفم را در دل نگاه داشتم. ديگر نميتوانستم به خانه برگردم. سراغ يكي از رفقايم رفتم و جريان را به او گفتم. او هم وضع مالي خوبي نداشت، ولي كلنگي دو سر دم دستش بود، همان را به من داد و گفت: «تنها وسيلهاي كه دارم و ميتوانم در اختيار تو قرار بدهم تا شايد بتواني با آن كاري انجام دهي همين كلنگ است...».
كلنگ را گرفتم، بدون اينكه بدانم چه كاري ميخواهم انجام بدهم. با خودم گفتم به بيرون شهر بروم و براي خانه، مقداري هيزم جمع كنم.
اين كار را انجام دادم. دو پشته هيزم از بيابان جمع كردم و در تاريكي به خانه برگشتم. مانده بودم چگونه با همسرم روبهرو شوم. اگر بگويد هيزم را ميخواهي تا خودت را كباب كني يا من را؟ چه جوابي دهم.
به طرف خانه ميرفتم كه ناگهان شخصي از پشت سر گفت: «برادر هيزمهايت فروشي است؟»
با سرعت سرم را چرخاندم و گفتم: «بله ميفروشم».
آن مرد هيزمها را به قيمت خوبي از من خريد و توانستم آن شب با مقداري غذا به خانه برگردم. زنم وقتي غذا را در دستم ديد، گفت: «از پيامبر كمك گرفتهاي؟»
تمام چيزي كه اتفاق افتاده بود، برايش تعريف كردم. قانع شد كه حكمتي در كار است و تصميم گرفتم، از فردا به بيابان بروم و هيزم جمع كنم.
از فردا هيزم بيشتري به شهر آوردم. زمان زيادي نگذشت كه توانستم
با آن پول، دو شتر و يك غلام بخرم و كار خودم را توسعه بدهم و به كمك ديگران نيازي نداشته باشم.
خدمت پيامبر رفتم و جريان زندگي و آن سخنان پربركتش را يادآور شدم. ايشان هم لبخندي زد و فرمود: «من گفتم كسي كه بينيازي جويد خدا او را بينياز گرداند».
دوم: كار در گرما(1)
علي بن حسين عليه السلام را ميشناختم. انسان بزرگي بود. عبادت ميكرد و از نظر اخلاق قلههاي رفيع را فتح كرده بود. ايشان آنقدر در نظر من بزرگ بود كه فكر ميكردم ديگر مانند ايشان را نخواهم ديد تا اينكه چشمم به فرزند ايشان محمد بن علي عليه السلام افتاد.
آن روز هوا بسيار هوا گرم بود. خورشيد به جاي اينكه بتابد، شمشير بر پوست بدن مينشاند. يادم نيست براي چه كاري مجبور شدم از خانه خارج بشود. در راه از پشت سر مرد تنومندي را ديدم كه دو نفر كه به ظاهر غلامش بودند، زير كتفهايش را گرفته بودند و او را در راه رفتن ميكردند. ابتدا مرد را نشناختم. جلو رفتم. وقتي چشمم به چهره ايشان افتاد، او را شناختم و بسيار تعجب كردم. با خود گفتم: مرد محترمي مانند ايشان از طايفه قريش، اين ساعت روز با چنين احوالي از خانه خارج شده است براي طلب دنيا! بهتر است ايشان را نصيحت كنم. سلام كردم و ايشان با آرامش، ولي بسيار سرد جوابم را داد.
عرق از سر و روي ايشان جاري شده بود. گفتم: «خدا شما را هدايت
1) بحارالانوار، ج 11، ص 82، (حالات امام باقر7).
كند. آيا درست است كه مردي محترم از شيوخ قريش در اين ساعات گرم با اين احوال دنبال طلب دنيا باشد؟! اگر در همين حال اجلت فرا رسد، فكر ميكني كه در چه حالي از دنيا رفته باشي؟»
ايشان نگاهي عاقل اندر سفيه به من انداختند و فرمود: «اگر مرگ من در اين ساعت برسد، در حالي رسيده كه من مشغول طاعت خداي عزوجل هستم و خود و خانوادهام را از تو و از مردم بينياز ميكنم، ترس من تنها از اين است كه مرگم در حالي برسد كه مشغول گناهي از گناهان باشم».
از حرفم بسيار خجالتزده شدم، گفتم: «بله، خدا رحمتتان كند. درست گفتيد. من آمدم شما را موعظه كنم، شما مرا موعظه كرديد».
كارگشايي و كمك به نيازمندان، كليد رسيدن به احترام است. اسلام نيز براي كمك به نيازمندان توصيههاي زيادي كرده است و در جايي اشاره ميكند: «اگر همسايه فردي گرسنه بخوابد او را از دين خارج مينمايد.»
رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديثي مشهور ميفرمايد: «مَنْ اَصْبَحَ لا يهْتَمُّ بِاُمورِ الْمُسْلِمينَ فَلَيسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً ينادي يا لَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيسَ بِمُسْلِمٍ؛ هر كس صبح كند و به امور مسلمانان همت نورزد، از آنان نيست و هر كس فرياد كمكخواهي كسي را بشنود و به كمكش نشتابد، مسلمان نيست».(1)
حال فرقي نميكند كمك به نيازمندان مادي باشد يا معنوي. مهم اين است براي رضاي خدا دست به كار شويم و بعد از آن منتي هم نگذاريم
1) بحارالانوار، ج72، ص21.
تا صدقات و زحمتهايمان را باطل كنيم، اجري كه حضرت رضا عليه السلام درباره آن ميفرمايد: «إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً فِي الْأَرْضِ يَسْعَوْنَ فِي حَوَائِجِ النَّاسِ هُمُ الْآمِنُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَي مُؤْمِنٍ سُرُوراً فَرَّحَ اللَّهُ قَلْبَهُ يَوْمَ الْقِيَامَة؛ به راستي براي خدا بندههايي در زمين است كه براي رفع حوائج مردم ميكوشند. ايشانند كه روز قيامت آسودهاند و هر كه وسيله شادي مؤمني را فراهم سازد، خدا دلش را در روز قيامت شاد كند».(1)
انواع صدقه
حضرت رسول صلي الله عليه و آله درباره وسعت كمك كردن به ديگران است كه فرموده است: «إِنَّ عَلَي كُلِّ مُسْلِمٍ فِي كُلِّ يَوْمٍ صَدَقَة؛ هر مسلمان هر روز بايد صدقه بدهد».
اصحاب با شنيدن اين سخن پرسيدند: يا رسول الله صلي الله عليه و آله ! چه كسي توان اين كار را دارد؟ حضرت براي رفع ابهام و توضيح بيشتر و براي اينكه صدقه را تنها در انفاق مالي خلاصه نكند، فرمود:
إِمَاطَتُكَ الْأَذَي عَنِ الطَّرِيقِ صَدَقَةٌ؛ وَ إِرْشَادُكَ الرَّجُلَ إِلَي الطَّرِيقِ صَدَقَةٌ؛ وَ عِيَادَتُكَ الْمَرِيضَ صَدَقَةٌ؛ وَ أَمْرُكَ بِالْمَعْرُوفِ صَدَقَةٌ وَ نَهْيُكَ عَنِ الْمُنْكَرِ صَدَقَةٌ؛ وَ رَدُّكَ السَّلَامَ صَدَقَة؛(2)
برطرف كردن آنچه سبب آزار مردم ميشود، صدقه است؛ راهنمايي كردن جاهل به راه، صدقه است؛ عيادت كردن بيمار، صدقه است؛ امر به معروف كردن صدقه است؛ نهي از منكر
كردن صدقه است و پاسخ سلام دادن نيز صدقه است.(1)
اگر همه در جامعه تفكرشان كمك به ديگران و رفع مشكلات همنوعانشان باشد، سبب ميگردد حس آرامشي در كل جامعه برقرار شود و همه افراد نسبت به هم حس برادري داشته باشند و به اين ترتيب جامعهاي بانشاط و به دور از هرگونه انتقام و دشمني خواهيم داشت.
اول: مرد خوشحال(5)
به بازار رفته بودم تا براي نان، آرد تهيه كنم. كيسه را روي دوش انداختم و به طرف خانه برميگشتم. همانطور كه راه ميرفتم ناگهان دستي به شانهام خورد، سرم را برگرداندم. پيرمردي با لباسهاي كهنه و پوسيده پشت سرم ايستاده بود. پيرمرد سرش را جلو آورد و گفت: «برادر كمك ميخواهم...».
ميخواستم بگويم كه پول همراه ندارم و نميتوانم كمكت كنم، ولي ديدم دروغ به شمار ميآيد؛ زيرا كيسه آرد روي دوشم بود. گفتم: «من شما را نميشناسم. از كجا بدانم راست ميگوييد؟!»
پيرمرد گردنش را كج كرد و اشك داخل چشمش جمع شد. گفت: «همسر ناتواني دارم، همراه با هشت فرزند. از عهده خرج آنها برنميآيم.» كيسه را روي زمين گذاشتم و گفتم: «مگر فرزندانت بزرگ نشدهاند. آنها را براي كار بفرست، به جاي كمك خواستن از مردم.»
ميخواستم كيسه را پشتم بگذارم كه پيرمرد گفت: «همه آنها فلج ميباشند.» سرم را برگرداندم و بدون اينكه به حرف خود فكر كرده باشم، گفتم: «دروغ ميگويي؟»
پيرمرد گريه كرد و كيسه را روي دوشم گذاشتم و به راه افتادم. پيرمرد گفت: «من مسلمانم و هرگز دروغ نميگويم.» حرفش مانند آب سردي بود كه روي بدنم ريخته باشند. چند قدمي را برگشتم و گفتم: «مرا ببخش، هر چه بخواهي در خدمت تو هستم.» پيرمرد سرش را پايين انداخته بود و حرفي نميزد. گفتم: «اين كيسه آرد براي تو باشد.» چشمهاي پيرمرد از شدت خوشحالي درخشيد. با دست اشكهاي خود را پاك كرد و گفت: «نه برادر، خودت چه ميكني؟!» گفتم: «خداي من نيز بزرگ است، دوباره پولي فراهم ميكنم و آرد ميخرم.» پيرمرد تشكر كرد. ميخواست كيسه را روي دوشش بگذارد كه ديدم توانايي اين كار را ندارد، خودم كيسه را برداشتم. گفت: «خانهام از بازار دور است خسته ميشويد...» به او چيزي نگفتم، اما در دلم گذشت كه حقم ميباشد، فردي كه به مردم راحت تهمت دروغگويي ميزند، بايد عذابش را نيز بكشد. راست ميگفت. از بازار تا خانهاش فاصله زيادي بود. ديگر از نفس افتاده بودم. مقابل خانهاش كه رسيديم، پيرمرد در را كوباند. در باز شد. كسي را پشت آن نديدم. صداي سلامي آمد. سرم را كه پايين بردم، ديدم پسربچهاي حدود ده ساله در را باز كرده است. از دو پا فلج بود و خودش را روي زمين ميكشيد. در دلم خود را سرزنش كردم كه چرا حرف پيرمرد را باور نكردم.
كيسه را داخل بردم و كنار اجاق گذاشتم. پيرزني وارد اتاق شد. كيسه را كه ديد، تشكر كرد، اما من چشمهايم دوخته شده بود به داخل حياط
كه چندين فرزند ديگر مرد كه همه آنها فلج بودند و حالت خاصي داشتند، در آنجا حضور داشتند.
كيسه را كه گذاشتم، طاقت نياوردم بيشتر در آنجا بمانم. سريع خارج شدم و مقابل در، نشاني خانهام را به پيرمرد دادم تا هر زمان به كمكي نياز داشت سراغم بيايد. زماني كه از او جدا شدم، در دلم احساس بسيار خوبي داشتم و از اين كار خير، روي لبم خندهاي مانده بود.
مستقيم خدمت امام جواد عليه السلام رفتم تا به ايشان خبر بدهم كه چه انسان فقيري در شهر وجود دارد. وارد خانه امام جواد عليه السلام شدم. امام وقتي چهره خوشحال مرا ديد، فرمود: «چرا خوشحال هستي؟!»
گفتم: «سزاوارترين روز براي بنده روزي است كه در آن موفق شود به برادران خود كمك كند و به درد دل آنها برسد. امروز به ده نفر از نيازمندان كمك كردهام.» امام نيز لبخندي زد و فرمود: «به جان خودم سوگند، سزاوار است شما خوشحال شوي، اگر كاري نكني كه بعد از اين، اثر اين كار خوب را از بين ببري.» گفتم: «قربانت شوم چگونه اعمال من اثر خود را از دست ميدهد، در حالي كه من از شيعيان مخلص شما هستم؟» امام فرمود: «اين آيه شريفه را تلاوت كن: اي كساني كه ايمان آوردهايد، صدقات خود را با منت نهادن و آزار دادن ديگران باطل نكنيد».(1)
اتفاق آن روز را در ذهنم مرور كردم، ولي از اينكه بر سر مرد فقير منت نگذاشته بودم، خوشحاليام دوچندان شد.
1) «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَ الْأَذَى كاَلَّذِى يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَْخِرِ. فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا. لَّا يَقْدِرُونَ عَلىَ شىَْءٍ مِّمَّا كَسَبُواْ. وَ اللَّهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ». (بقره: 256)
دوم: نامه امام(1)
در خانه قدم ميزدم. همسرم نيز متوجه نگرانيام شده بود، اما نميدانستم چطور به او شرايط را توضيح دهم. بالاخره اصرار كرد. من هم گفتم: «يحيي بن خالد، حاكم شده است.» همسرم لبخند زد تا مرا آرام كند. گفت: «حاكم شود, مگر تو ميخواستي حاكم شوي؟!» به هيچوجه حوصله شوخي نداشتم. گفتم: «ماليات زيادي بايد بدهيم.» همسرم وسط حرفم آمد و گفت: «خب شما هم مانند باقي مردم.» عصباني شدم و گفتم: «در اين صورت چيزي براي زندگيمان باقي نميماند. خرج شما را از كجا بياورم؟!» ديگر ساكت شد و من هم از خانه بيرون آمدم. سراغ يكي از دوستانم رفتم كه مغازه پيراهندوزي داشت، رفتم مشكلم را با او در ميان گذاشتم. او گفت: «فكر كنم يحيي بن خالد از پيروان ائمه عليهم السلام است.» اگر با اطمينان اين حرف را ميزد، خودم سراغ او ميرفتم و درخواست كمك ميكردم، ولي ترسيدم شيعه نباشد و كار سختتر شود. ممكن بود مرا مانند شيعيان زيادي زنداني كند.
سريع به خانه برگشتم و چند روز به اوضاع پيش آمده فكر ميكردم. ديدم به جايي نميرسم. تصميم گرفتم به حج بروم و موضوع را با امام كاظم عليه السلام مطرح كنم. با همسر و فرزندانم خداحافظي كردم و به راه افتادم.
زماني كه به مكه رسيدم، مخفيانه سراغ امام را از چند شيعه خالص گرفتم و پس از مدتي توانستم ايشان را ملاقات كنم. امام با ديدن حال پريشان من متوجه شد كه مشكل بزرگي در زندگيام به وجود آمده
1) بحارالانوار، ج 48، ص 174.
است. جريان را پرسيد و من هم گفتم مشكل مالي دارم. امام درخواست قلم و كاغذ نمودند و نامهاي به اين ترتيب براي يحييبن خالد نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
بدان كه خداوند را زير عرش سايه رحمتي است كه جا نميگيرد در آن سايه، مگر كسي كه نيكي و احسان به برادر ديني خويش كند و او را از اندوه برهاند و وسايل شادمانياش را فراهم كند. اينك آورنده نامه از برادران تو است.
و السلام
نامه را از امام گرفتم و پس از پايان مناسك با عجله به ري برگشتم. صبح به شهر رسيدم. منتظر ماندم تا شب شد. از تاريكي استفاده كردم و خودم را به منزل يحيي بن خالد رساندم. با ترس در زدم. مأموري در را باز كرد و گفت: «اين ساعت شب براي چه آمدهاي؟» گفتم: «براي امير نامهاي از امام كاظم عليه السلام آوردهام.» زماني كه به داخل برگشت، خودم را براي هر اتفاقي آماده كردم، ولي مردي را ديدم كه از انتهاي كاخ، به طرف در ميدود. خواستم فرار كنم، با اين حال به خودم گفتم امام مرا جاي خطرناكي نميفرستد.
زماني كه آن شخص به من نزديك شد، ديدم پابرهنه است و لباس خواب به تن دارد. وقتي توانستم چهرهاش را ببينم، متوجه شدم، خود يحيي بن خالد است كه با اين وضع آمده بود. از تعجب نميدانستم چهكار كنم. مرا در آغوش گرفت و به داخل كاخ برد. مرا مرتب ميبوسيد و ميگفت: «حال امام خوب است. دردي كه متوجه ايشان نيست. حالشان خوب است.» به اصرار مرا بالاي اتاق نشاند تا به پشتي تكيه دهم. مانند كودكي كه بهترين هديه را ميخواهد بگيرد، دل در دلش
نبود تا نامه امام را به او بدهم. گفت: «برادر نامهاي، پيغامي، چيزي از امام آوردهاي؟» دست بردم زير عبايم و نامه را به او دادم. با دستي لرزان آن را گرفت، بوسيد و روي چشمهايش گذاشت. اشك در چشمهايش جمع شد و نامه را زير لب خواند. من با تعجب، ارادت او را به امام شاهد بودم. بعد از خواندن، نامه را دوباره بوسيد و مقابل خودش قرار داد.
چشمم به دهانش بود تا ببينم چه ميگويد. بلند شد و به اتاق ديگري رفت. بعد از چند لحظه با تعداد زيادي لباس برگشت. لباسها را روبهرويم گذاشت و گفت: «لباسهايم را با شما تقسيم كردم، آيا خوشحال شديد؟» ميخواستم جوابش را بدهم كه دستش را بُرد زير شالي كه به كمر بسته بود و كيسهاي پول درآورد و روي لباسها گذاشت و دوباره گفت: «آيا خوشحال شديد؟» اين بار سريع جواب دادم: «به خدا سوگند خيلي خوشحال شدم، اما... .» دوباره از اتاق خارج شد. اين بار با دفتر بزرگي برگشت. نشست و شروع به ورق زدن كرد. به جايي رسيد كه اسممو مبلغ زيادي روبهروي آن نوشته شده بود. جوهري آورد و روي اسم من و آن مبلغ خطي كشيد. ديگر خيالم راحت شده بود، ولي با خودم فكر كردم بهتر است كار را براي آينده محكم كنم. گفتم: «اگر مأمورهاي شما دوباره سراغم آمدند چه كنم؟!»
لبخندي زد و از ميان دفتر، كاغذي را برداشت و روي آن چيزي نوشت كه ديگر از من ماليات دريافت نكنند. او لطفتش را در حق من تمام كرد. از زحماتش تشكر كردم و او هم از اينكه نامهاي از امام برايش برده بودم، سپاسگزاري بود و پس از آن از يكديگر خداحافظي كرديم.
زماني كه از كاخ خارج شدم، با خودم گفتم كه بايد اين لطف يحيي بن خالد را به امام خبر بدهم. اين تصميم را سال بعد عملي كردم. به حج
رفتم و دوباره خدمت امام رسيدم و جريان را تعريف كردم. هنگام بازگو كردنم، رنگ امام تغيير ميكرد. در آخر گفتم: «كارهاي ايشان، شما را مسرور كرد؟!»
امام فرمود: «آري به خدا قسم كارهايش مرا شاد كرد، او خدا و پيامبر و اميرالمؤمنين را شاد نموده است».
سوم: حفظ آبرو(1)
مقداري خاك روي سرم ريخت. بلافاصله اشهد خود را خواندم تا در لحظه آخر عمرم مسلمان باشم. دوباره روي سرم خاك ريخته شد. مطمئن شدم كه چاه در حال خراب شدن روي سرم است. فرياد زدم: «خدايا كمكم كن... .» ديگر خاك روي سرم نيامد. به جاي آن صدايي شنيدم كه ميگفت: «اي انصاري نميخواهي قرضت را بدهي؟!» صدا را به خوبي ميشناختم. طلبكاري بود كه بايد پولش را ميدادم. او نيز حق داشت، چون زمان زيادي از قرض گرفتنم گذشته بود. از چاه بالا آمدم. گفتم: «ميخواهي مرا آنجا دفن كني؟!» طلبكار لبخند زد و گفت: «اگر پولم را ندهي همين كار را انجام ميدهم... .» عرقي زير خاكهاي روي پيشانيام جمع شد. گفتم: «باور كن برادر روز و شبِ خود را ديگر نميفهمم. مدام در ته چاه هستم. خودت كه ميداني تاجر پولداري بودم، ولي شكست خوردهام. با اين حال خيلي تلاش كردم، ولي تا به حال نتوانستم پول شما را فراهم كنم.» طلبكار ميكوشيد عصباني نشود و ادب را رعايت كند. او گفت: «من هم اگر نياز نداشتم، سراغت نميآمدم.
1) بحارالانوار، ج 17، ص 111.
بدهكار هستم و بايد بدهي خود را بدهم، طلبكار من هم مسلمان نيست، يهودي است.» سرم را پايين انداختم و گفتم: «اگر ميشود مهلت بيشتري به من بدهيد»، طلبكار در همان حال كه پشتش به من و در حال رفتن بود، گفت: «تا ظهر منتظر خبرت ميمانم».
همانطور كه خاك روي لباسهايم را ميتكاندم، به اين موضوع فكر ميكردم كه سراغ چه كسي بروم و آبرويم را كجا بريزم تا بتوانم پول را فراهم كنم. بالاخره خانهاي به يادم آمد كه بيشترين اميدم آنجا بود.
مقابل خانه ايشان رفتم، ولي غلام گفت كه به مسجد رفته است و در آنجاست. به طرف مسجد رفتم و با خود جملههايي كه بايد ميگفتم، تكرار ميكردم: «آقا من نتوانستم مخارج زندگي خود را تأمين كنم. مجبور شدهام پول قرض بگيرم... آقا من تنبلي كردم و كار نكردم... آقا لطف كنيد و به من... .» نفهميدم چه زماني وارد مسجد شدم. وقتي خودم آمدم كه در حلقهاي نشستم كه براي سؤال از امام حسين عليه السلام تشكيل شده بود. منتظر ماندم تا موقعيت مناسبي پيش بيايد. امام ساكت ماند تا سؤال بعدي پرسيده شود. بلافاصله گفتم: «آقا عرضي داشتم.» امام با اينكه حرف هيچ كسي را قطع نميكرد، اين بار سريع وسط حرفم آمد و فرمود: «برادر انصاري آبروي خود را از هدر رفتن به وسيله سؤال نگهدار. خوب است تقاضاي خود را در نامهاي بنويسي و به من بدهي، انشاءالله آن طور كه شما علاقهمنديد، انجام خواهم داد.» نفس راحتي كشيدم. درخواست كردن در ميان آن جمع براي من خيلي سخت بود. نامهاي به اين شكل نوشتم: «يا اباعبدالله فلان كس از من پانصد دينار طلبكار است و خيلي اصرار دارد آن را بپردازم. با او صحبت كنيد تا مهلتي به من بدهد.» امام نامه را از من گرفت و آن را خواند. جواب همه
را كه داد، به داخل خانه رفت. زمان زيادي نگذشت كه با كيسهاي پول برگشت. فرمود: «پانصد دينار آن را در پرداخت قرض خود مصرف كن و پانصد دينار ديگر را در زندگي خودت صرف كن و درخواست و حاجت خود را مگو، مگر پيش يكي از سه نفر؛ شخص متدين، جوانمرد، باشخصيت و فاميلدار.
متدين به واسطه حفظ دين خود (در راه كمك به تو ميكوشد.) جوانمرد به واسطه جوانمردي خجالت ميكشد (و به تو كمك ميكند) و شخص فاميلدار ميداند كه تو بيخودي آبروي خود را نريختهاي (لابد گرفتاري داري) او نيز آبرويت را حفظ ميكند و نيازت را بر ميآورد».
خدا ميداند در دل جواني كه در سن ازدواج است، ولي به جهت مشكلات مالي نميتواند تشكيل خانواده دهد چه مي گذرد اين در حالي است كه ميبيند، پسر فردي كه از طبقات بالاي جامعه است، براي ازدواج چندين ميليون خرج ميكند
اين تنها گوشهاي از نظام طبقاتي است كه در جامعه وجود دارد.
اسلام با نظام طبقاتي موافق نيست و آن را رد ميكند و نظرش بر اين است كه بايد دستِ طبقه مستضعف را گرفت و بالا آورد. ازاينرو، اسلام احكامي مانند خمس و زكات را بيان ميكند تا با توجه به اين احكام، ثروتمند به نيازمند كمك كند و دست او را براي بالا آمدن بگيرد.
علامه طباطبايي درباره تفاوتهاي جوامع به اصطلاح دموكراسي با جامعه اسلامي، چنين فرموده است:
يكي ديگر از تفاوتها كه بين رژيمهاي به اصطلاح دموكراسي
و بين رژيم حكومت اسلامي هست، اين است كه تا آنجا كه تاريخ نشان داده و خود ما به چشم ميبينيم، هيچ يك از اين رژيمهاي غير اسلامي خالي از اختلاف فاحش طبقاتي نيست، جامعه اين رژيمها را، دو طبقه تشكيل ميدهد، يكي طبقه مرفه و ثروتمند و صاحب جاه و مقام، و طبقه ديگر فقير و بينوا و دور از مقام و جاه و اين بالاخره منجر به فساد ميشود. براي اينكه فساد لازمه است، اما در رژيم حكومتي و اجتماعي اسلام افراد اجتماع همه نظير هم ميباشند، چنين نيست كه بعضي بر بعضي ديگر برتري داشته باشند و يا بخواهند برتري و تفاخر نمايند، تنها تفاوتي كه بين مسلمين هست همان تفاوتي است كه قريحه و استعداد اقتضاي آن را دارد و از آن ساكت نيست و آن تنها و تنها تقواست كه زمام آن به دست خداي تعالي است نه به دست مردم، و اين خداي تعالي است كه ميفرمايد: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنثَي وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ.(1)
و نيز ميفرمايد: فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ.(2)
و با اين حساب در رژيم اجتماعي اسلام، بين حاكم و محكوم، امير و مأمور، رئيس و مرئوس، حر و برده، مرد و زن، غني و فقير، صغير و كبير و...، هيچ فرقي نيست؛ يعني از نظر جريان
قانون ديني، در حقشان برابرند. همچنين از جهت نبود تفاضل طبقاتي در شئون اجتماعي در يك سطح و در يك افقند، دليلش هم سيره نبي اكرم صلي الله عليه و آله است كه تحيت و سلام بر صاحب آن سيره باد.(1)
در جامعه اي كه اختلاف طبقاتي به شكلي كه علامه فرمود وجود داشته باشد، ديگر در بين طبقات محروم جامعه نشاط و سرزندگي ديده نخواهد شد؛ زيرا آنها خود را برده و كارگزار آن افراد قدرتمند ميدانند و استقلال و هويتي را براي خود در نظر نميگيرند و اين خود سبب افزايش كسالت و رخوت خواهد شد.
در حديثي از امام صادق عليه السلام ميخوانيم:
إِنَّمَا وُضِعَتِ الزَّكَاةُ اخْتِبَاراً لِلْأَغْنِيَاءِ وَ مَعُونَةً لِلْفُقَرَاءِ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَكَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِيَ مُسْلِمٌ فَقِيراً مُحْتَاجاً وَ لَاسْتَغْنَي بِمَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ إِنَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَ لَا احْتَاجُوا وَ لَا جَاعُوا وَ لَا عَرُوا إِلَّا بِذُنُوبِ الْأَغْنِيَاء؛(2)
اگر همه مردم زكات اموال خود را بپردازند مسلماني فقير و نيازمند، باقي نخواهد ماند و مردم فقير و محتاج و گرسنه و برهنه نميشوند، مگر به خاطر گناه ثروتمندان (گناه ندادن زكات).
اول: پدر و مادر همه يكي است (3)
خسته، گرسنه و تشنه بودند. از صبح وقتي هنوز آفتاب بيرون نيامده بود، كاروان به طرف توس، به طرف خراسان به راه افتاده بود. چيزي به ظهر نمانده بود. بالاخره به مكاني رسيدند كه ميتوانستند مدتي در آنجا توقف كنند. به دستور مسئول كاروان، غلامها و آشپزها مشغول فراهم نمودن غذا براي كاروانيها شدند. مرد غريبهاي كه خودش را اهل بلخ معرفي كرده بود، با كاروان آنها از شب قبل همراه شده بود. انسان متمكني بود و همراه خودش چندين غلام و خدمتكار آورده بود. مرد بلخي با توقف كاروان زير سايه چادر رفت و مشغول استراحت شد. قرار بر اين بود وقتي غذا آماده شد، او را براي صرف آن خبر كنند. مدتي گذشت. آشپز فرياد زد: غذا حاضر است. مرد بلخي به طرف سفرهاي رفت كه انداخته بودند. حضرت علي بن موسي(ع) را نيز ديد كه دارد به طرف سفره ميآيد، اما در راه به غلامها نيز تعارف ميكند كه در هنگام غذا خوردن ناهار كنار سفره بنشينند. مرد بلخي از اين كار تعجب كرد، اما حرفي نميتوانست بزند. حالش داشت به هم ميخورد. با خودش ميگفت همه با كنيزهاي سفيد پوست و زيبارو همغذا ميشوند اما ما بايد با اين غلامها همغذا بشويم!
غلام سياهي كنار سفره نشسته بود. مرد بلخي به دستهاي سياه و ضخيم، به لقمه بزرگي كه برداشت، به دهاني كه باز كرد تا لقمه را در آن بگذارد، نگاه كرد. طاقتش تمام شد و به امام رضا عليه السلام گفت: «آيا بهتر
نيست براي اينان سفره جداگانه گسترده شود؟!»
براي يك لحظه مرد بلخي سرش را بالا آورد تا ببيند حرفش چه تأثيري روي حضرت گذاشته است. چشمش به چهره برافروخته ايشان افتاد. سريع سرش را پايين انداخت. حضرت فرمود: «اين سخن را مگو، همانا پروردگار متعال يكي است و دين ما يكي است و پدر و مادر همه يكي است و جزا و پاداش به اعمال است».
دوم: معيار سنجش(1)
شاخه درخت از مقابل صورتم عبور كرد. اگر سريع سرم را پايين نياورده بودم، معلوم نبود چه بلايي سرم ميآمد. شايد آن شاخه چشمهايم را در ميآورد. هرچه بود، به خير گذشت و من به راهم ادامه دادم. بعد از آن گذراندن درختان سيب و گلابي به جايي رسيدم كه دعوت شده بودم. به غير از من ميهمانهاي زيادي آمده بودند.
يكي از بزرگان خراسان در باغ خود ميهماني ترتيب داده بود. مرا نيز دعوت كرده بود. همين كه چشمش به من افتاد، گفت: «خوش آمديد، بفرماييد بالاي مجلس بنشينيد.» در وسط باغ زميني را خالي گذاشته بودند و چهار پايههاي پهني قرار داده بودند كه رويش فرشهاي خوشطرح ايراني قرار داشت. روي يكي از آنها نشستم. فرش بسيار نرم و زيبايي بود. ميزبان به من اشاره كرد و به تمام ميهمانها با صداي بلند گفت: «اين ميهمان ما از بلخ آمده است. ايشان يكي از همسفرهاي آقا علي بن موسيالرضا عليه السلام بوده است».
1) 1 احمد آرام، الحياة، ترجمه: اخوان حكيمي و احمد آرام، ج5، ص200.
با اين حرفش همهمهاي در ميان جمع شكل گرفت. يكي ديگر از ميهمانها كه مردي چاق و درشتاندام بود، لبخندي زد و مرا به آغوش كشيد. گفت: «خوشحالم كنار شخصي نشستهام كه همسفر مولايم بوده است».
هر كدام از ميهمانها حرفي ميزدند و به من بسيار احترام گذاشتند. مدتي به همين گونه بود تا اينكه سفره غذا را پهن كردند. حدود ده نفر خادم، مشغول پهن كردن سفره شدند. هر كدام چيزي ميآوردند. يكي مرغ بريان، ديگري گوسفندي كه روي آتش خوب كباب شده است و به هر صورت سفره بسيار رنگارنگي چيده شد. همه سر سفره نشسته بوديم و غذا ميخورديم. من در كنار ميزبان نشسته بودم و تكهاي از مرغ بريان جدا كردم كه چشمم به چند متر آن طرفتر از سفره افتاد. خادمها براي خود سفرهاي پهن كرده بودند و غذاي سادهاي ميخوردند. تكه مرغ را كه جدا كرده بودم در دست نگه داشتم. به ياد خاطرهاي از امام افتادم كه در بين راه اتفاق افتاد. با صداي بلند، تا جايي كه به افراد در انتهاي سفره هم برسد، گفتم: «اگر اجازه ميدهيد خاطرهاي كه اكنون به يادم آمد از امام بيان كنم؟» ميزبان لبخندي زد و گفت: «بفرماييد ما گوش ميدهيم.» باقي ميهمانها نيز كه مشغول خوردن گوشتها بودند، با سر حرف ميزبان را تأييد كردند. من نيز شروع كردم: «راه زيادي نيامده بوديم. آفتاب وسط آسمان رسيده بود. امام دستور داد در زير چند درخت نماز بخوانيم و ناهار بخوريم. نماز بسيار پر شوري با ايشان خواندم. نمازي كه ديگر نتوانستم مانند آن را بهجاي بياورم. بعد از نماز سفره غذا پهن شد. سفرهاي ساده نه مانند اين سفرهاي كه ما در كنارش نشستهايم. البته آن در سفر بود و اكنون ما در سفر نيستيم... .» هر چه بود خادمها سفره
را پهن كردند. همانطور كه ميدانيد همراه ما تعدادي غلام و خادم سياه نيز حضور داشتند. مشغول شستن دستهايم شدم كه ديدم غلام سياهي روبهرويم نشست. با ديدن چهره سياه و زشت او اشتهايم كم شد. باقي خادمها و همه به طور كامل كنار سفره نشستند. سرم را كنار گوش حضرت بُردم و عرض كردم: «قربانت گردم بهتر بود براي اين غلامان و خدمتگزاران سفرهاي جداگانه ترتيب ميداديد!»
چهره امام برافروخته شد. نگاهي به من انداخت و فرمود: «اين سخن را مگو. همانا پروردگار متعال (و آفريننده همه ما) يكي است و دين ما يكي است و پدر و مادر همه يكي است و جزا و پاداش به اعمال است».
خاطرهام كه به اتمام رسيد، ميزبان از جاي خود بلند شد و رفت. احساس كردم از حرفهاي من ناراحت شده است. مدتي گذشت، ديدم از خانه داخل باغ سر و صدا ميآيد. ميزبان ميآمد و تمام خادمها و غلامها پشت سرش به طرف سفره ميآمدند.
در فارسي به آن پيمان، قول و وعده ميگويند. عهد نوعي قرارداد است كه ما بين چند نفر (كه ميتوانند به شكل دو يا چند نفر يا چند گروه باشند)، يا بين امت با رهبر و فرمانروايشان صورت گيرد.
در عهد با خدا اگر شخص از آن تجاوز كند، مانند نذر، گناه بزرگي انجام داده است و كفاره دارد. قرآن اين اشخاص را كه به عهد خود با خدا، وفا نكردهاند، منافق ناميده است:
فَأَعْقَبهَُمْ نِفَاقًا في قُلُوبهِِمْ إِلي يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُواْ اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا كَانُواْ يَكْذِبُونَ؛
اين عمل، (روح) نفاق را، تا روزي كه خدا را ملاقات كنند، در دلهايشان برقرار ساخت. اين به خاطر آن است كه از پيمان الهي تخلف جستند و به خاطر آن است كه دروغ گفتند. (توبه: 77)
در اين مورد مثل شيريني در تاريخ آمده است: «چوپاني در صحرا گرفتار توفان ميشود. از ترس بالاي درخت ميرود و روي آن پناه ميگيرد. همانجا با خدا عهد بست اگر جان سالم به در ببرد، تمام گوسفندانش را صدقه ميدهد. باد اندكي آرام شد. چوپان نيز مقداري احساس آرام كرد. با خودش گفت، اين گوسفندها سرمايه من است. اگر آنها را بدهم چيزي براي خودم باقي نميماند. نيت كرد تا پول گوسفندها را صدقه بدهد، نه خود آنها را. توفان رفتهرفته آرام ميشد. گفت: خدايا، قيمت گوسفندها گران است. اگر سالم بمانم پشم آنها را صدقه ميدهم. ديگر داشت پايين ميآمد، در دلش گذشت پشمها زياد است، كشكهاي به دست آمده از آنها را صدقه ميدهم. بالاخره وقتي توفان آرام شد و پاهاي چوپان روي زمين رسيد، گفت: پشم چي؟ كشك چي؟ ولش كن هيچي!
در طرف ديگر وفاي به عهد، مردم هستند كه داراي ارزش بسيار زيادي است و قرآن كريم به آن سفارش فرموده است: «وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُون؛ آنان امانتها و عهد خود را رعايت ميكنند». (مؤمنون: 8) و خداوند در جايي ديگر ميفرمايد: «وَ لَا تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتي هِي أَحْسَنُ حَتي يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كاَنَ مَسُْولاً؛ و به مال يتيم، جز به بهترين راه نزديك نشويد، تا به سر حد بلوغ رسد و به عهد (خود) وفا كنيد، كه از عهد سؤال ميشود!» (اسرا: 34)
در تفسير نمونه ذيل اين آيه شريفه آمده است: «بسياري از روابط
اجتماعي و خطوط نظام اقتصادي و مسائل سياسي همگي بر محور عهدها و پيمانها دور ميزند كه اگر تزلزلي در آنها پيدا شود و سرمايه اعتماد از بين برود، به زودي نظام اجتماع فرو ميريزد و هرج و مرج وحشتناكي بر آن حاكم ميشود. به همين دليل، در آيات قرآن روي مسئله وفاي به عهد تأكيد فراواني شده است».(1)
وفاي به عهد از جانب سران يك جامعه
وفاي عهدي كه داراي ارزش است، وقتي از سوي متوليان امور مردم يا يك جامعه انجام شود، بسيار اثرگذارتر است و نشاط را در جامعه گسترش ميدهد؛ زيرا زماني اجتماعي ميتواند با نشاط بيشتر و آرامش خاطر به كار خودش ادامه بدهد كه نسبت به مسئولان خود اعتماد كامل داشته باشد و هرچه اين اعتماد بيشتر باشد، به طور قطع نشاط و شادابي مردم بيشتر است. يكي از بهترين راههاي گسترش حس اعتماد، وفاي به عهد است؛ يعني وقتي مسئولي عهدي ميبندد و قولي ميدهد، ديگر از آن تخلف نكند و با تمام وجود براي تحقق آن بكوشد.
حضرت رضا عليه السلام درباره وفاي به عهد رسول خدا عليه السلام ميفرمايد: «إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ نَرَي مَا وَعَدْنَا عَلَيْنَا دَيْناً كَمَا صَنَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ؛ ما خانداني هستيم كه وعدههاي خود را قرضي بر گردن خود ميبينيم، چنانكه رسول خدا صلي الله عليه و آله چنين بود».(2)
درباره اهميت وفاي به عهد بايد گفت، همانطور كه مسئولان جامعه
بايد به عهد خود وفا كنند، مردم نيز بايد نسبت به وظايفي كه دارند، متعهد باشند و پيمانشكني نكنند. حضرت زينب عليها السلام در سرزنش مردم بيوفا و بيعتشكن كوفه، در خطبهاش چنين فرمود: «إِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً- تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُم؛ شما همانند زني هستيد كه رشتههاي خود را پس از تابيدن باز ميكرد و سوگند و پيمان خود را وسيله خيانت و فساد قرار ميدهيد.»(1)جمله اول اين فرمايش به آيه 92 از سوره مباركه نحل اشاره دارد. امام باقر عليه السلام در تفسير آن فرموده است: «زني به نام ريطه از قبيله بنيتيم كه احمق و سبكمغز بود، نخهايي از مو را ميتابيد و وقتي كه به پايان ميرسيد، تابيدهاش را باز ميكرد. سپس دوباره به تابيدن آنها ميپرداخت. خداوند متعال آنان را كه عهدشكن هستند، به چنين زن سبكمغزي تشبيه نموده است».(2)
نمونهها
داستان ذيل درباره وفاي به عهد رهبران است.
اول: عهد حاكمان(3)
تا نگهبان اسم او را آورد، معاويه جنگ صفين را به خاطر آورد. در آنجا زني را ديد كه براي شهامت دادن به فرزندانش اشعاري را خواند. آنقدر اشعار او شورآفرين بود كه نه تنها پسرهاي او، بلكه تمام افراد لشكر علي عليه السلام را به هيجان آورد و سبب شد نبرد به نفع آنها پيش برود. معاويه
از عمروعاص پرسيد: «نام اين زن چيست؟» عمروعاص نيز جواب داد: «او از قبيله همْدان است و سوده نام دارد.» معاويه سرش را به نشانه تأسف تكان داد و كينه آن زن را در دل نگاه داشت و حالا همان زن ميخواست وارد كاخ او شود، با پاهاي خود! معاويه به دربانش گفت: «بگو بيايد».
زمان زيادي نگذشت كه زني با لباسهاي خاكي وارد كاخ او شد. زني خسته و كهنسال كه راه زيادي رفته بود تا خودش را به آن كاخ برساند. در نگاه اول بين معاويه و سوده، حرفهاي فراواني رد و بدل شد. معاويه با چشمهاي تنگ شدهاش، او را به خاطر عشق علي عليه السلام تحقير كرد و گفت: تو كه طرفدار او هستي، پيش دشمن او چه ميكني؟! سوده نيز ميدانست جواب او را چه بدهد، اما منتظر ماند تا زمان مناسب فرا رسد. بالاخره معاويه سكوت را شكست و گفت: «براي چه نزد ما آمدهاي؟!» سوده نفس عميقي كشيد تا بتواند كلامش را كامل ادا كند: «تو مسئول ما هستي و خداوند از حق ما كه بر تو واجب كرده است، بازخواست خواهد نمود».
معاويه به ميان حرف او آمد و گفت: «اين را خودم ميدانم. آمدهاي همين را بگويي!»
سوده قدمي جلوتر رفت و با صدايي بلندتر از سابق گفت: «پيوسته از طرف تو نمايندگاني ميآيند كه ما را مانند خوشه گندم درو ميكنند و چون اسپند پايمال مينمايند. فرمانداران تو ما را ذليل كرده و به ناحق ميكشند. اكنون كه بسر بن ارطاة را بر ما مسلط كردهاي، مردانمان را كشته و اموال و دار و ندار ما را غارت ميكند. اگر او را عزل كني سپاسگزاريم وگرنه...».
سوده براي اين جمله خود دنبال واژه گشت. معاويه سريعتر گفت: «وگرنه چه؟!» سوده گفت: «وگرنه از تو اطاعت نخواهيم كرد.» معاويه اخمهاي خود را در هم فرو برد و گفت: «مرا با قبيله و عشيره خود تهديد ميكني؟!» حتي لرزشي در پلكهاي سوده به وجود نيامد. معاويه با صداي بلندتري ادامه داد: «اكنون ميگويم تا تو را بر شتري چموش سوار كنند كه كوفته شوي تا پيش بسر بن ارطاة برسي كه هر چه خواهد درباره تو حكم كند».
سوده سرش را پايين انداخت و با صدايي مردانه گفت: «درود حق به روح پرفتوحي باد كه چون قبر بدن او را در بر گرفت، عدالت نيز با وي مدفون گشت. او به حق سوگند خورده بود كه جز حق و عدالت نپويد و خود نيز با عدل و ايمان قرين بود».
معاويه كه ميدانست منظور سوده كيست، براي اينكه عصبانيت خود را نشان بدهد، گفت: «منظورت كه بود؟!» سوده به آسمان نگاه كرد و گفت: «به خدا او، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام ، بود.» معاويه كه با شنيدن نام علي عليه السلام بسيار عصباني شده بود، از تخت خود پايين آمد و در حالي كه دستهايش از عصبانيت ميلرزيد، گفت: «مگر اين علي عليه السلام براي شما چه كاري انجام داده است كه من با تمام اين زحماتم نميتوانم آن را انجام بدهم.» سوده سرش را پايين انداخت و گفت: «با اينكه ميدانم شنيدن فضايل علي عليه السلام براي تو سخت است ميگويم كه از او چه ديدهام».
معاويه دستهايش را به كمر زد و منتظر ماند تا سوده حرفهايش را بزند. سوده گفت: «اي معاويه او يك سال، شخصي را براي گرفتن زكات به سوي قبيله ما اعزام داشت. آن شخص نسبت به ما كمي ستم كرد. من
براي شكايت از وي به نزد حضرت علي عليه السلام رفتم. ديدم ايستاده و ميخواهد نمازش را شروع كند، چون مرا ديد و دانست كه ستمديدهاي به دادخواهي آمده است، وارد نماز نشد و با چهره رأفت و مهرباني مرا تحويل گرفت و پرسيد: آيا حاجتي داري؟ گفتم: بلي. اين شخص كه به سوي ما فرستادهاي، بر ما ستم ميكند. اي معاويه، در همان لحظه كه اين حرف را زدم، علي عليه السلام مانند اشخاصي كه گناه بسيار بزرگي انجام دادهاند، گريست و دستهايش را به سوي آسمان گرفت و گفت: خدايا تو بر من و ايشان شاهدي كه من به اين مأمور دستور ندادهام كه بر بندگانت ستم روا دارد.
اين حرف را زد و از غلامي كه با خود داشت، تكه پوستي گرفت و روي آن نوشت: «دليل روشني از طرف پروردگارتان براي شما آمده است. بنابراين، حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزي نكاهيد و در روي زمين بعد از آنكه اصلاح شده است، فساد نكنيد، اين براي شما بهتر است اگر با ايمان هستيد.(1)پس وقتي اين نامه را خواندي آنچه از بيتالمال در نزد توست توست، نگهدار تا اينكه كسي ديگر را مأمور نمودم، نزد تو مراجعه كرده و آنها را از تو تحويل بگيرد».
اين نامه را بدون اينكه در چيزي بپيچد به من داد و من آن را به وكيل او رساندم. وكيل نيز فوراً از سمت خود كنارهگيري كرد».
وقتي حرفهاي سوده به اينجا رسيد، معاويه روي تخت خود نشست و سرش را پايين انداخت و رو به شخصي كه معلوم نبود كدام يك از
1) «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِقَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ». (اعراف: 85).
مقامهاي كاخش است، با صداي بلند گفت: «هر چه ميخواهد برايش بنويسيد و او را راضي به شهرش بفرستيد.» سوده به مقابل تخت او رفت و گفت: «اين فرمان را فقط براي من مينويسي يا قوم من هم در كنار آن سهيم هستند؟!» معاويه با چشمهاي قرمز از عصبانيت سرش را بالا آورد و گفت: «فقط براي تو است.» سوده يك قدم عقب رفت و گفت: «اين براي من مايه ننگ است. اگر اين فرمان را عادلانه و براي عموم مينويسي، من آن را ميپذيرم، وگرنه بگذار من نيز در سرنوشت قوم خود شريك باشم».
معاويه كه فقط ميخواست او را از كاخ خود با رضايت بيرون كند تا بتواند مانند علي عليه السلام رفتار كرده باشد، گفت: «باشد هر چه تو بگويي.» زماني كه سوده به سراغ كاتب رفت، معاويه در دل گفت: «اي واي چقدر سخنان علي عليه السلام شما را قويدل نموده و به شما جرئت و شهامت داده كه در حضور من بدين گونه سخن ميگوييد!»
دوم: استوار بر عهد(1)
داخل خانه راحت دراز كشيده بود و پاي راست را روي پاي چپ انداخته بود تا غذايش راحتتر هضم شود. چند ساعتي از ظهر گذشته بود. ناگهان صداي در خانهاش بلند شد. با سختي از جايش بلند شد و به حياط رفت تا در را باز كند. با صداي بلند گفت: «كيست؟!» صدايي از پشت در گفت: «كجايي اي مسلمان؟» مرد در را باز كرد. يكي از ياران هميشگي رسول خدا صلي الله عليه و آله پشت در با حالتي عصباني ايستاده بود. مرد
1) بحارالانوار، ج 72، ص 92.
گفت: «ظهر به اين گرما آمدهاي بگويي كجايم؟ خانهام ديگر.» يار رسول خدا صلي الله عليه و آله گفت: «مگر تو قرار نداشتهاي؟!» مرد مدتي فكر كرد و گفت: «بله با حضرت قرار داشتم.»
ـ «پس چرا نرفتهاي؟!»
ـ «كاري برايم پيش آمد كه ديگر براي سر قرار برگشتن دير شده بود. با خودم فكر كردم حتماً ايشان به خانه برگشته است».
ـ «ايشان هنوز آنجا ايستادهاند!»
مرد سريع از خانه خارج شد و همراه او سريع به طرف محلي كه با پيامبر قرار گذاشته بودند، رفتند. مرد از دور ديد پيامبر همان وسط ايستاده است و حتي مكان ايستادن خود را تغيير نداده است. از يار رسول خدا پرسيد: «پس چرا هنوز در آفتاب ايستاده است، لااقل به سايه ميرفت.» يار، سر خود را با تأسف تكان داد و گفت: «ما نيز اين پيشنهاد را داديم، اما ايشان فرمود: من با او عهد كردهام كه همينجا بيايد».
جامعه از راههاي مختلفي به افسردگي عمومي مبتلا ميشود كه در ادامه به دو مورد اشاره ميكنيم:
اول: پارتي بازي: اين مورد جزو يكي از خصوصيات زشت اخلاقي است و اسلام از آن بسيار نهي كرده است. مانند زماني كه يكي از خلفاي صدر اسلام آنقدر حمايتهاي بيحساب از قوم و خويش خود كرد كه جنازه او تا سه روز بر زمين ماند.(1)
1) تاريخ يعقوبي، ج 2، صص 173 و 174 .
اگر بتوانيم جامعهاي آرماني را تصور كنيم، ديگر در آنجا، پارتيبازي را نميبينم. افراد اين جامعه ميدانند اگر در كسب علم، كمي سستي كنند عقب خواهند افتاد و جامعه ديگر آنها را قبول نخواهد كرد، حتي اگر پسرخاله شخص والامقام آن جامعه باشد.
دوم: رشوهخواري: اين مورد نيز مانند پارتيبازي راه ميانبري براي افراد سودجو و راحتطلب است؛ زيرا با آن ميتوانند به كمك اموالي كه دارند به مواضع قدرت، نفوذ كنند و براي خود امتياز بخرند.
در تفسير نور، ذيل آيه 62 سوره مائده(1)چنين آمده است:
«السُّحْتَ» در اصل به معناي جدا كردن پوست و نيز به معناي شدت گرسنگي است. سپس به هر مال نامشروع، مخصوصاً رشوه گفته شده است؛ زيرا اينگونه اموال، صفا و طراوت و بركت را از اجتماع انساني ميبرد. همانطور كه كندن پوستِ درخت سبب پژمردگي يا خشكيدن آن ميگردد. بنابراين، «السُّحْتَ» معناي وسيعي دارد.
البته علما نيز با توجه به متن دين، هم كار رشوه دهنده و هم رشوهگيرنده و نيز موردي را كه براي رشوه گرفته شده است، حرام ميدانند.
بنابراين، بايد گفت اگر در جامعهاي اين موارد برچيده شود، سبب نشاط آن جامعه ميشود؛ زيرا هر شخصي ميداند كه بر اساس تواناييهايش سنجيده ميشود، نه بر اساس پولي كه دارد يا اقوامي كه در
1) «وَ تَرَى كَثِيرًا مِّنهُْمْ يُسَارِعُونَ فىِ الْاثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ. لَبِئْسَ مَا كاَنُواْ يَعْمَلُونَ». (مائده: 62)
دستگاه حكومتي دارد. در نتيجه برميخيزد و تلاش ميكند و نشاط عمل كردن به وظايف را مييابد.
نمونهها
زير فصل ها
اول: عدالت حتي براي نزديكان(1)
دوم: حتي امّهاني(2)
سوم: حلوايي براي فريب(3)
چهارم: فاطمه مخزومي و فاطمه محمدي يكسان هستند(4)
اول: عدالت حتي براي نزديكان(5)
مشكهاي بسيار سنگيني بود كه هر كدام را روي شتري گذاشته و از يمن تا كوفه آورده بودند. من هم كه از گردش روزگار مسئول بيتالمال مسلمانان شده بودم، بايد آنها را تحويل ميگرفتم و به انباري بردم. حضرت امير عليه السلام به چند غلام دستور داد به من كمك كنند، ولي همچنان سنگيني مشكها را روي كمر خود احساس ميكردم. اين خستگي برايم لذتبخش بود؛ زيرا ميتوانستم با آن به مولاي خود كمك كنم.
خالي كردن مشكها زماني تمام شد كه آفتاب غروب كرده بود. وقتي كارگرها رفتند. براي چندمين بار مشكها را شمارش كردم تا چيزي از آنها كم نشده باشد. شمارش كه پايان يافت، ديدم در انبار باز شد و چهرهاي نوراني داخل آمد. ابتدا فكر كردم حضرت علي عليه السلام است كه آمده به مشكها سري بزنند. از جاي خود بلند شدم و به طرف در رفتم. ديدم پسر حضرت، امام حسن عليه السلام ميباشد. از ديدن ايشان بسيار خوشحال شدم.
زماني كه با حسن بن علي عليه السلام روبهرو شدم، غمي در چهره ايشان ديدم. از يكديگر احوالپرسي كرديم. در بين صحبتهايش متوجه شدم براي ايشان ميهماني آمده است و چون چيزي براي پذيرايي از آن ميهمان
نداشت، نگراني به چهره امام نشسته بود. خواستم براي ايشان كاري كرده باشم تا غم را از دل ايشان ببرم. ازاينرو، پيشنهاد بردن عسل را دادم و گفتم كه قرض ببرد و زماني كه سهم خود را از بيتالمال گرفت، پس بياورد. ميلي به اين كار نداشت، ولي حسن بن علي عليه السلام در ميهماننوازي معروف بود. به همين دليل، ظرف كوچكي، به اندازه اي كه كفاف ميهمان آن شب را بدهد، با خود برد.
چند روزي گذشت و قرار شد كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام عسلها را در بين مسلمانها پخش كند. همه مردم پشت انبار جمع شده بودند. حضرت وارد انبار شد و به مشكهاي عسل نگاهي انداخت. ناگهان بالاي سر همان مشكي كه سرش را باز كرده بودم و از آن به فرزندشان داده بودم، ايستاد و فرمود: «قنبر از اين عسل چه كسي برداشته است؟» موضوع را زياد مهم نميدانستم. لبخند زدم و گفتم: «شخص غريبهاي نبوده است، فرزند بزرگ شما حسن عليه السلام .» رنگ چهره اميرالمؤمنين علي عليه السلام قرمز شد. سرم را پايين انداختم و خودم را براي هر توبيخي آماده كردم. حضرت با صداي ناراحت و عصباني فرمود: «قنبر زود حسن را حاضر كن.» سراسيمه از انبار خارج شدم. مردمي كه بيرون ايستاده بودند اعتراض ميكردند چرا عسلها را تقسيم نميكنند. جواب آنها را ندادم و مستقيم سراغ امام حسن عليه السلام رفتم. زماني كه چهره پريشان مرا ديد تا حدودي موضوع را متوجه شد. سريع لباسهاي خود را پوشيد و با من به طرف انبار آمد. وقتي چشم اميرالمؤمنين علي عليه السلام به ايشان افتاد، بدون معطلي فرمود: «چرا پيش از تقسيم، عسل برداشتي؟!» امام حسن عليه السلام سر خود را پايين انداخته بود و به چشمهاي پدر نگاه نميكرد، فرمود: «پدر جان! ميهمان سر زده آمده بود، از سهم خود برداشتم كه
موقع تقسيم برگردانم...».
حضرت امير عليه السلام مقداري آرام شد و فرمود: «پدرت به قربان تو. اگر چه سهم و حقي داشتي، ولي سزاوار نيست كه تو از حق خود پيش از مسلمانان استفاده كني. اگر نديده بودم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله دندانهاي ثناي تو را ميبوسيد، تو را تأديب ميكردم.» بعد از اينكه حرفهاي ايشان با فرزند تمام شد، كنار من آمد و از كيسه پول خود مقداري پول داد و فرمود: «قنبر برو از بازار بهترين عسل را بگير و بياور.» به بازار رفتم و بهترين عسل را گرفتم و جايگزين عسل قبل كردم.
دوم: حتي امّهاني(1)
شهري كه تا چند سال قبل آرام بود، حالا شده بود پر از هياهو و درگيري. همه ميكوشيدند در خانههاي خود پنهان شوند تا ببينند چه اتفاقي در آينده خواهد افتاد. همه ميدانستند كه با او رفتار خوبي نداشتند و او را چقدر آزار دادند. دليل ترس آنها نيز همين موضوع بود، آنها بيشتر از كارهاي گذشته خود ميترسيدند تا از خشم ايشان.
عدهاي از كفار كه جزو دشمنان سرسخت اسلام بودند، در خانه من پناهنده شدند. به اميد اينكه من بتوانم براي آنها كاري انجام بدهم. زماني كه صداي تكبير در كوچههاي مكه پيچيد، فهميديم كار تمام شده است و ديگر لشكر رسول خدا صلي الله عليه و آله در آنجا مستقر شده است. بعد از آن، اخبار لحظه به لحظه به گوشم ميرسيد كه خانه خدا را از بتها خالي كردهاند و آنها را شكستهاند. افرادي كه در خانه من بودند با اين اخبار به شدت
1) شيخ صدوق، الخصال، ج2، ص413.
ميلرزيدند و منتظر بودند تا مانند بتها سرشان از بدن جدا شود.
وقتي صداي كوبيده شدن در خانهام بلند شد، نزديك بود از حال بروند، يكي از آنها به هبل پناهنده شده بود. ديگري گفت: «او اگر ميتوانست خودش را از دست محمد صلي الله عليه و آله نجات ميداد و خرد نميشد، احمق.» چيزي نمانده بود كه درگيري آنها بالا بگيرد. در دوباره كوبيده شد. آنها را ساكت كردم و به طرف در رفتم. يكي از سربازهاي محمد صلي الله عليه و آله پشت آن بود. لباسهاي آهني پوشيده بود. روي صورتش نيز نقابي از فولاد قرار داشت كه نتوانستم او را بشناسم. با صداي بلندي گفت: «آنها را كه در منزل خود جا دادهايد بيرون كنيد.» به مرد سواره گفتم: «اي بنده خدا، من امهاني دختر عموي رسول خدا صلي الله عليه و آله و خواهر علي بن ابيطالب عليه السلام هستم، تو كيستي كه به خانهام قدم ميگذاري. از منزل من دور شو.» مرد نقابدار حرف قبلي خود را با صدايي بلندتر و ترسناكتر تكرار كرد. ديگر از دست او عصباني شدم و گفتم: «سوگند به خدا، شكايت تو را پيش رسول خدا صلي الله عليه و آله ميبرم.»
وقتي اين حرف را زدم، مرد سواره، نقاب خود را برداشت. وقتي ديدم آن مرد باجذبه، برادرم علي عليه السلام است، پاهايم سست شد. شنيده بودم در جنگها زره نميپوشد. حتماً در آن روز به خاطر اينكه او را نشناسم، زره بر تن كرده بود. اخلاقش را ميشناختم، ميدانستم او تعارف و فاميلي نميشناسد و به فقط به دستور پيامبر عمل ميكند. چيزي نمانده بود وارد خانه شود كه دست او را محكم گرفتم و گفتم: «نميگذارم اينها را بكشي، من قسم خوردهام كه شكايت تو را نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله ببرم.» برادرم كه اصرار مرا ديد، گفت: «برو و خود را از قسمي كه خوردهاي، بري كن».
علي عليه السلام همانجا ماند و من به سرعت خودم را به پيامبر رساندم و مقابل ايشان نشستم. همين كه چشم حضرت به من افتاد، فرمود: «آمدهاي از علي عليه السلام شكايت كني كه دشمنان خدا و رسول صلي الله عليه و آله را ترسانيده است؟! خداوند، علي عليه السلام را جزاي خير دهد (كه در راه خدا نور چشمي نميشناسد.) به حضرت عرض كردم: «از شما خواهش ميكنم كه دستور بدهيد هر شخصي كه در خانه من است پناهنده شود و از كشته شدن در امان باشد تا سخن خدا را بشنود و ايمان بياورد.» پيامبر مقداري فكر كرد و سپس فرمود: «هر شخصي كه امهاني به او پناه داده است، من هم پناه دادم، به خاطر اينكه او خواهر علي بن ابيطالب است».
به خانهام برگشتم و با پيامي كه به برادرم علي عليه السلام دادم؛ افرادي را كه در خانهام مانند پرندهاي در قفس ميلرزيدند، آسوده كردم.
سوم: حلوايي براي فريب(1)
از يك هفته قبل، بهترين چيزها را براي حلوا درست كردن خريد و گفت: «بايد بهترين هديه را براي او ببرم.» من پرسيدم: «آخر براي چه كسي ميخواهي اين حلوا را ببري؟!» جوابم را درست نداد و گفت: «زماني كه لازم شد، خودت ميفهمي». سهشنبه بود و آسمان تاريك شده بود. سريع وارد خانه شد و گفت: «حالا وقت درست كردن حلوا شده است» دوست نداشت زياد از كارهايش سر در بياورم. به داخل آشپزخانه رفتم و شروع به پختن چيزي كه خواسته بود، كردم. زماني كه حلوا آماده شد، گفت: «آن را در بهترين ظرفي كه داريم بريز.» كاسهاي از جنس نقره
1) حسن بن محمد ديلمي، ارشاد القلوب، ترجمه: علي سلگي نهاوندي، ج2، ص28.
داشتيم. انواع نقشهاي پرندگان روي آن بود. با اينكه دلم نميآمد، حلوا را داخل آن ريختم. تركيب حلوا و كاسه اشتهاي هر انساني را ميتوانست باز كند تا اگر گرسنه هم نباشد تا آخر آن را بخورد.
يكي از پسرهاي كوچكم جلو آمد و تكهاي از حلواي داخل ظرف را برداشت، وقتي آن را داخل دهان گذاشت، چشمهايش گرد شد و گفت: «مادر اين چيست؟!» گفتم: «حلواي پدرت است.» تعجبش بيشتر شد و گفت: «او كي حلوا دوست داشته!» در ظرف را گذاشتم و گفتم: «نميدانم براي چه كسي ميخواهد.» پسرم اصرار ميكرد تا تكهاي ديگر از آن حلوا به او بدهم، اما اگر به او ميدادم، ظرف خالي ميشد و آن موقع بود كه اخلاق پدرش آشكار ميشد. با اشك از آشپزخانه بيرون رفت و بلافاصله همسرم وارد شد و گفت: «دير شد، چه ميكنيد؟!» گفتم: «ديگر آماده شده است.» به پسرمان اشاره كرد و گفت: «چرا گريه ميكرد؟» ظرف را به دستش دادم و گفتم: «حلوا ميخواست.» گفت: «كار خوبي كردي ندادي، كم ميآمد.» ديگر از اين پنهانكارياش خسته شدم و گمانهاي زنانه بدي به او بردم، با صداي بلند گفتم: «آخر اين را براي چه كسي ميبري...؟» خنديد و گفت: «براي همسر ديگرم.» فهميدم كه دارد شوخي ميكند، اگر اين حرف را جدي ميگفت، ميدانستم چه بلايي سرش بياورم. با زور شكم من و فرزندانم را سير ميكرد حالا ميخواست دوباره زن بگيرد! به اتاق رفت و من نيز پشت سر او رفتم. ظرف ديگري از روي زمين برداشت. تازه متوجه آن شده بودم. گفتم: «آن ديگر چيست؟!» ديگر عصباني شد و با اخم گفت: «نميخواهي كمي دندان روي جگر بگذاري...؟» گفتم: «من مگر هند جگرخوارم!» ديگر كنار در رسيده بود و ميخواست از خانه خارج شود، گفت: «از او كم
نميآوري، بگذار با خبر خوش برگردم. آن موقع به تو ميگويم...».
خبر خوش را كه گفت، حرف اولش را از دلم خارج كردم و منتظر ماندم تا برگردد. فرزندم هنوز گريه ميكرد. به دنبالش داخل اتاق رفتم و در آغوشش گرفتم. بوي حلوا هنوز در هوا مانده بود، حق داشت كه براي آن گريه ميكرد.
هنوز كنار فرزندم نشسته بودم و به او ميگفتم: كه بعدها براي او نيز از آن حلوا درست خواهم كرد كه صداي در آمد. دويدم و آن را باز كردم. هر دو ظرف هنوز روي دستهاي شوهرم بود. وارد اتاق شد. آنقدر عصباني بود كه جرئت نميكردم سؤالي بپرسم.
وارد اتاق شد. چشمش به پسرمان افتاد كه چشمهايش از اشك هنوز قرمز بود. ظرف حلوا را جلوي او انداخت و گفت: «بخور، ببينم كجاي شكم بزرگت را ميگيرد... .» پسرم ظرف را نگاه كرد كه حلواي آن روي زمين ريخته شده بود. با صداي بلند زير گريه زد و از اتاق خارج شد. گفتم: «چرا با او اين گونه رفتار ميكني؟!»
نگاهي با غضب به من انداخت كه تا آن روز اين نگاه را از او نديده بودم. گفت: «ساكت ميشوي يا طلاقت بدهم؟!»
چيزي نگفتم و كنار ظرف نشستم و شروع به حلواهاي پخش شده روي زمين را جمع كردم. ناگهان گفت: «ميگويد ميخواهي مرا از راه خدا منحرف كني؟!»
حرفي نزدم، ادامه داد: «به من ميگويد يا نفهمي يا ديوانه؟!»
ديگر به خودم جرئت دادم و گفتم: «چه كسي؟!»
چشمهايش را به چشمهايم دوخت و گفت: «علي بن ابيطالب عليه السلام را ميگويم ديگر.» همسرم از علي عليه السلام و تمام اطرافيان او بدش ميآمد.
تعجب كردم چرا براي او اينقدر خودش را به زحمت انداخته است. گفت: «اولين قدمي كه وارد خانهاش گذاشتم، چشمش به ظرف افتاد و گفت: هديه است، يا زكات يا صدقه؟» حلوا را مقابل ايشان گذاشتم و گفتم: «ما كه باشيم به اميرالمؤمنين، خليفه مسلمانها، صدقه يا زكات بدهيم! هديه است.» نگاهي به سر تا پاي من انداخت، به شكلي كه انگار تمام قلب و روحم را بررسي كرد، گفت: «مادرت در سوگ تو بگريد! آيا آمدهاي از راه دين خدا مرا فريب دهي؟ نميفهمي يا ديوانهاي؟ سوگند به خدا اگر هفت اقليم را با هرچه در زير آسمانهاست به من بدهند، براي اينكه پوست جويي را از مورچهاي بربايم و خدا را نافرماني كنم، اين كار را نخواهم كرد و خدا را نافرماني نميكنم».
همسرم توضيح داد كه با چه خفت و خواري ظرفها را برداشته و از خانه ايشان خارج شده است. پسرم وارد اتاق شد. در دلم خوشحال شدم كه سر همسر منافقم به سنگ خورده است. حلوا را به آشپزخانه بردم و با فرزندم آن را خوردم.
چهارم: فاطمه مخزومي و فاطمه محمدي يكسان هستند(1)
همه را براي جلسهاي دعوت كرده بودم. بايد همه با هم كاري انجام ميداديم. ما قريشي بوديم و نميخواستيم بيشتر از آن تحقير شويم و چيزهاي بيشتري قبول كنيم. بعد از اينكه بزرگان ديگري نيز آمدند، گفتم: «حكم آن زن مخزومي را همه ميدانيد؟» همه با سر تأييد كردند. پيرمردي كه ريش بلند و سفيدي داشت، گفت: «دزد است ديگر، بايد
1) بحارالانوار، ج 43، ص 8، (زندگاني حضرت زهرا3).
حكم اجرا شود.» ميشناختمش. بزرگ خاندانشان بود و بسيار مورد احترام. پس بايد به گونهاي با او برخورد ميكردم كه ناراحت نشود، گفتم: «حرف شما درست است، ولي محمد ميخواهد خودش بر سر ما حكومت كند. من اين را براي قريش نميتوانم تاب بياورم».
پيرمرد را با همين چند كلمه ساكت كردم و توانستم جلسه را دوباره به دست بگيرم. يكي از جوانان كه به خاطر دليرياش به مجلس دعوت شده بود، گفت: «آن زن را فراري بدهيم و نگذاريم حكم اجرا شود... .» ميخواستم زير خنده بزنم، ولي چشمم به شمشير برهنهاش افتاد، خندهام را فرو دادم. گفتم: «فكر خوبي است اما بايد كار بهتري كنيم. ما بايد به او بفهمانيم كه اختيار قريش را خودمان داريم نه شخص ديگري».
جلسه طولاني شد و هر كسي نظر خودش را داد تا اينكه اسامة بن زيد گفت: «من سراغ پيامبر ميروم و او را راضي ميكنم مجازات نكند و...»، خيلي حرف زد، ولي من به فكر اين بودم كه اگر اسامة بن زيد پيش محمد برود و او هم دست رد به سينه اسامه بزند، ممكن است اسامه ديگر آنقدر مورد لطف او نباشد و از چشمش بيفتد، اسامه نيز از او دل بكند. شايد هم جنگ دوبارهاي پيش بيايد كه آن وقت من ميتوانم به مقصود خودم برسم. بعد از صحبتهاي اسامه، تصميم گرفتيم پيشنهادش را عملي كند. البته بعضي رئيسها قبول نميكردند. خودم آنها را راضي كردم. قرار بر اين شد كه فردا، بعد از نماز ظهر من و اسامة بن زيد سراغ محمد صلي الله عليه و آله برويم.
از صبح زود دلم شور ميزد. نميدانستم محمد صلي الله عليه و آله چه برخوردي با اسامة بن زيد خواهد كرد. نماز را پشت سر ايشان در مسجد خوانديم. بعد از نماز به او يادآور شدم كه سراغ پيامبر برويم. اسامه نيز بلند شد و با هم
مقابل پيامبر نشستيم. ايشان مانند هميشه با لبخندي مهربان با ما سلام و احوالپرسي كرد. حال خانواده اسامه را پرسيد و گفت: «فرمايشي داشتيد؟»
اسامه به لكنت افتاد و منمن كرد. با پا به او تلنگر زدم و به طرف حرف سوقش دادم تا بالاخره گفت: «خواهشي از شما داريم كه فاطمه مخذومي را عفو كنيد.» پيامبر چهرهشان برافروخته شد تا جايي كه اسامة ديگر ترسيد حرفش را ادامه بدهد. پيامبر فرمود: «آيا درباره حدي از حدود خدا شفاعت ميكني؟» از جاي خود برخاست و خطبهاي به اين ترتيب قرائت نمود: «اي مردم! علت اينكه ملتهاي قبل از شما هلاك شدند اين بود كه اگر فرد بلندپايهاي از آنان جرم ميكرد او را به مجازات نميرساندند، اما اگر از مردم ضعيف و ناتوان و گمنام، كسي خلاف ميكرد، حكم خدا را درباره وي اجرا ميكردند».
با اين حرفها مطمئن شدم كه اسامه ديگر از پيامبر خواهد رنجيد و رابطهشان بد خواهد شد، چون اسامه نيز چهرهاش برافروخته شده بود. پيامبر ادامه داد: «سوگند به خدا، اگر [بر فرض محال] دخترم فاطمه نيز دست به چنين كاري بزند، حكم خدا را درباره او اجرا ميكنم و در برابر قانون خدا، فاطمه مخزومي با فاطمه محمدي يكسان است».
با حرف ايشان، رنگ اسامة بن زيد به حالت عادي برگشت و ديگر از آن برافروختگي خبري نبود. اوضاع را كه اين چنين ديدم برخاستم و طوري كه كسي متوجه من نشود، از مسجد بيرون رفتم.
زير فصل ها
جايگاه مزاح در اسلام
حد و مرز مزاح
نمونه
جايگاه مزاح در اسلام
براي بررسي جايگاه مزاح در زندگي ديني، به روايتي از يونس بن شيباني
اشاره ميكنيم كه از امام صادق عليه السلام نقل كرده است: «آن حضرت (از يونس) پرسيد: چگونه است شوخي و مزاح كردن شما با يكديگر؟ گفتم: اندك است. حضرت با لحني عتابآميز فرمود: چرا با هم مزاح و شوخي نداريد؟ شوخي و مزاح، بخشي از اخلاق نيكوست و تو ميخواهي از اين طريق، سرور و شادي بر دل برادرت وارد كني. پيامبر هم شوخي ميكرد، ميخواست كه آنها را شادمان كند».(1)
البته نبايد فراموش كرد كه وقتي سخن از شوخي و مزاح به ميان ميآيد، به معناي باطلگويي و زيادهروي نيست يا به معناي تمسخر و دروغ نيست، بلكه شكافي است بين كارهاي روزانه كه انسان را از سير جدي و عادي، خارج و روحيهاش را شاد كند. علامه جعفري ميفرمايد:
با اين فرض كه همه عقلاي عالم به وجود يك عده اموري جدي معتقدند، بايستي شوخيهاي ما به صورت استراحتهايي باشد كه براي تكاپو در كار و فعاليت لازم ميدانيم. آري، بايست شوخي كنيم، اما بايد بدانيم كه اين شوخي در حقيقت مانند بيرون آمدن از كشتي است كه در سطح اقيانوس زندگي در حركت است و گام گذاشتن به صندوق مقوايي است كه در روي امواج بياختيار جستوخيز ميكند. ممكن است اين كار خندهآور، تلخي يكنواخت بودن كشتي و تماشا به دستگاه و ساكنين كشتي را به دست فراموشي بسپارد، اما نبايد فراموش كرد كه در نور ديدن پهنه بيكران دريا، احتياج به همان كشتي مجهز دارد كه حتي كوچكترين
1) بحار الانوار، ج 16، ص298.
پيچ و مهرهاش هم به طور جدي منظور شده است.(1)
بنابراين، دين اسلام نه تنها اصل شوخي و مزاح را نهي نكرده است بلكه از نشانههاي ايمان به شمار ميرود. حضرت رسول صلي الله عليه و آله در اين مورد ميفرمايد: «الْمُؤْمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ وَ الْمُنَافِقُ قَطِبٌ وَ غَضِب؛ مؤمن، شوخطبع و خوشمشرب است، ولي منافق، گرفته و خشمآلود مي باشد».(2)
در روايتي فضل بن ابيقرّه از زبان امام صادق عليه السلام ميگويد: «هيچ مؤمني نيست، مگر اينكه در او دعابه است. عرض كردم دعابه يعني چه؟ فرمود: شوخي».(3)
حد و مرز مزاح
در انجام مزاح بايد به دو نكته توجه كرد تا شوخي و مزاح نتيجهاي عكس ندهد.
اول: بايد به ظرفيت شخص مقابل آگاه بود؛ زيرا بعضي افراد ظرفيت پذيرش مزاح را ندارند و بيش از آنكه دلشان شاد شود، دلگير و دلشكسته ميشوند و مزاحشان نتيجه عكسي به بار ميآورد.
دوم: بايد دقت كنيم تا به حرام تبديل نشود؛ يعني خدايي ناكرده به تهمت، استهزا و غيره مبدل نگردد و بكوشيم شخص خاصي را مورد خطاب قرار ندهيم. بنابراين، در مزاحهاي حقي هم كه انجام ميدهيم، زيادهروي نكنيم تا احترام و اعتبارمان مورد خدشه قرار بگيرد؛ زيرا رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «كَثْرَةُ الْمِزَاحِ تَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ وَ كَثْرَةُ الضَّحِكِ
تَمْحُو الْإِيمَانَ؛ شوخي بيش از اندازه آبروي انسان را ميبرد و خنده بيش از اندازه نيز ايمان را از بين ميبرد».(1)
نمونه
زير فصل ها
عسل ناخواسته
عسل ناخواسته
عسل ميفروختم. با زحمت زيادي آن را تهيه ميكردم. چند سالي ميشد كه شغلم همين بود. آن روز پشت سر هم فرياد ميزدم تا اگر كسي عسل ميخواهد بيرون بيايد و بخرد. ناگهان دستي، محكم به پشتم زد كه به شدت بالا پريدم. پشت سرم را نگاه كردم. نعيمان بدري، يكي از ياران شوخ و هميشه خندان پيامبر بود. گفت: «چطور است حال عسلهايت؟ زنبورهايت كه دلدرد نداشتهاند؟!» خنديدم و گفتم: «اگر تو با اين شوخيهايت حالشان را بد نكني، آنها خوب هستند.»
نعيمان دوباره محكم به پشتم زد. گفت: «من شوخي ميكنم تا شما را خوشحال كنم. مگر اين فرمايش پيامبر را نشنيدهاي كه فرموده است: «خداوند شاد كردن دل مؤمن را از همه كارها بيشتر دوست دارد.» من هم دل تو را اگر مؤمن هستي شاد كردم. حال مؤمن هستي يا خير؟!» نميدانستم چه بگويم و فقط به حرفهايش ميخنديدم. ميخواست داخل خانه پيامبر برود. گفت: «حال يك ظرف عسل ميدهي براي پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ببرم يا نه؟!»
يك ظرف از بهترين عسلم را به او دادم. نعيمان هم آن را گرفت و در خانه را زد. صداي پيامبر را از پشت در شنيدم كه به نعيمان خوشآمد
1) بحارالانوار، ج69، ص259.
ميگفت. با همان خوشآمدگويي در را باز كرد. چشمم با ديدن چهره نوراني ايشان روشن شد و سلام كردم. پيامبر نيز با خوشرويي جواب سلام را داد و با نعيمان داخل رفت. من همانجا پشت در منتظر ماندم تا نعيمان پولم را بياورد. فكر ميكردم نعيمان آن عسل را به عنوان هديه براي ايشان برده است و خودش پول آن را خواهد داد.
انتظارم طولاني شد. آفتاب هم مستقيم روي سرم ميزد. آن طرف كوچه رفتم و به ديوار تكيه دادم و نشستم. صداي بسته شدن در را شنيدم نعيمان بيرون آمد و سريع رفت، آنقدر سريع كه نتوانستم خودم را به او برسانم. باز خودم را دلداري دادم كه شايد رفته است تا پول را از خانه بياورد.
از اين طرف كوچه به آن طرف ميرفتم. فايده نداشت بايد فكر ديگري ميكردم. ناگهان نعيمان را ديدم كه از ته كوچه عبور ميكرد. صدايش زدم و دنبالش رفتم، ولي دوباره خبري از او نبود. عصباني شده بودم. مقابل خانه پيامبر رفتم و در زدم. پيامبر بعد از چند لحظه آمد. گفتم: «اگر پولش را نميدهيد عسل را برگردانيد!»
در حالي كه پيامبر بسيار تعجب كرده بود، فرمود: «مگر نعيمان پولش را نداده است؟!»
گفتم: «نه. خيلي وقت است كه منتظرش هستم!»
پيامبر به سرعت پولم را داد. آن زمان بود كه نعيمان آمد، در حالي كه لبخند روي لبانش نشسته بود. گفت: «ميبينم پولت را گرفتي؟!»
پيامبر نيز به چهره نعيمان لبخند زد و فرمود: «براي چه اينكار را كردي؟!»
نعيمان دوباره به پشتم زد و گفت: «ديدم پيامبرخدا صلي الله عليه و آله عسل دوست دارد فرصت را غنيمت شمردم و برايشان عسل خريدم».
فصل سوم: عوامل نشاطهاي ناپسند
در فصل قبل به مواردي اشاره شد كه سبب ايجاد حركت و نشاط ميشدند. در مقابل آنها مواردي است كه در ظاهر ايجاد نشاط ميكند، ولي معصومان عليهم السلام از آنها نهي كردهاند.. حال به صورت جداگانه به هريك از آنها ميپردازيم.
تمسخر يا استهزا، عبارت است از اينكه انسان، سخن، رفتار، كردار يا صفات و خلقت مردم را به زبان يا در عمل يا به ايما و اشاره، طوري نقل و بازگو كند كه سبب خنده ديگران شود؛ اين عمل موجب ايذا، تحقير، آگاه كردن بر عيوب و نقائص مردم خواهد شد. اگر اين كار در حضور شخص مورد استهزا نباشد، غيبت به شمار ميآيد. امام صادق عليه السلام در مورد غيبت فرمود: «اَلْغَيْبَةُ حَرامٌ عَلي كُلِّ مُسْلِم وَ اِنّها لَتَأكُلُ الْحَسَناتِ كَما تَأْكُلُ النّارُ الْحَطَبَ؛ غيبت بر هر مسلماني حرام است و حسنات را از ميان ميبرد، همانگونه كه آتش هيزم را ميسوزاند و نابود ميكند».(1)
خداوند متعال در قرآن كريم مؤمنان را از تمسخر كردن ديگران نهي كرده است.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَيٰ أَنْ يَكُونُوا
1) عليرضا صابري يزدي، الحكم الزاهره، ترجمه: محمد رضا انصاري محلاتي، ص 554 .
خَيْرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَيٰ أَنْ يَكُنَّ خَيْرًا مِنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ؛ (حجرات: 11) اي اهل ايمان! نبايد گروهي گروه ديگر را مسخره كنند، شايد مسخرهشدهها از مسخرهكنندگان بهتر باشند و نبايد زناني زنان ديگر را [مسخره كنند] شايد مسخرهشدهها از مسخرهكنندگان بهتر باشند و از يكديگر عيبجويي نكنيد و يكديگر را با لقبهاي ناپسند صدا نزنيد. بد نشانه و علامتي است اينكه انساني را پس از ايمان آوردنش به لقب زشت علامتگذاري كنند و كساني كه [از اين امور ناهنجار و زشت] توبه نكنند، ستمكارند.
در تفسير نمونه ذيل اين آيه چنين آمده است:
در اينجا مخاطب مؤمنانند، اعم از مردان و زنان، قرآن به همه هشدار ميدهد كه از اين عمل زشت بپرهيزند؛ چراكه سرچشمه استهزا و سخريه همان حس خودبرتربيني و كبر و غرور است كه عامل بسياري از جنگهاي خونين در طول تاريخ بوده است.
و اين (خودبرتربيني) بيشتر از ارزشهاي ظاهري و مادي سرچشمه ميگيرد. به عنوان مثال، فلان كس، خود را از ديگري ثروتمندتر، زيباتر يا از قبيلهاي سرشناستر ميشمرد و احياناً اين پندار كه از نظر علم و عبادت و معنويات از فلان جمعيت برتر است، او را وادار به سخريه ميكند، در حالي كه معيار ارزش در پيشگاه خداوند تقوا است و اين به پاكي قلب و نيت و تواضع و اخلاق و ادب بستگي دارد.
علت تمسخر
در سطور پيش به طور خلاصه به چند مورد از موارد بيشمار تمسخر اشاره كرديم. حال به تفصيل بيشتر آن ميپردازيم:
الف) گاهي انسان به خاطر داراييها و مسائل دنيوي ديگران را تمسخر ميكند: «ويلٌ لِكلّ هُمزة، الِذي جَمع مالاً و عَدده؛ واي بر هر عيبجوي مسخرهكنندهاي! همان كس كه مال فراواني جمعآوري و شماره كرده (بيآنكه مشروع و نامشروع آن را حساب كند)!» (همزه: 1 و 2)
ب) برخي تمسخرها به دليل فخرفروشي به دانش است. البته اين علم حقيقي نيست؛ زيرا عالم حقيقي كسي را تمسخر نميكند. «فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ؛ هنگامي كه رسولانشان دلايل روشني براي آنان آوردند، به دانشي كه خود داشتند، خوشحال بودند (و غير آن را هيچ ميشمردند) ولي آنچه را (از عذاب) به تمسخر ميگرفتند، آنان را فراگرفت». (غافر: 83)
ج) در مواقعي هم ضعفها و نقصهاي جسماني سبب ميشود تا ديگران دست به تمسخر بزنند. اين افراد غافلند از اينكه هر لحظه امكان دارد اتفاقي براي خودشان بيفتد و آنها نيز شبيه شخص مسخرهشده بشوند: «مَنْ اَشَدُّ مِنّا قُوّةً؛ كيست كه قدرت و توانايي او از ما بيشتر باشد؟» (فصلت: 15)
د) گاهي انگيزه تمسخر ديگران، كوچك شمردن هدف بزرگي است. مانند زماني كه كفار فقرايي را كه همراه انبيا بودند، تحقير ميكردند و ميگفتند: «وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِي الرَّأْيِ؛ ما پيروان تو را جز افراد اراذل نميبينيم». (هود: 27)
ه) گاهي طمع به مال و مقام، سبب انتقاد، همراه با تمسخر از ديگران
ميشود. گروهي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را درباره زكات عيبجويي ميكردند و دست به تمسخر ميزدند: «وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ؛ برخي از آنان نسبت به (تقسيم) صدقات بر تو خرده ميگيرند، پس اگر از صدقات به آنان داده شود خشنود ميشوند، و اگر داده نشود، ناگاه خشمگين ميشوند». (توبه : 58)
و) گاهي هم ريشه مسخره، جهل و ناداني است. هنگامي كه حضرت موسي عليه السلام دستور كشتن گاو را داد، بني اسرائيل گفتند: «آيا ما را مسخره ميكني؟» موسي عليه السلام گفت: «أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنْ الْجَاهِلِينَ؛ به خدا پناه ميبرم كه از جاهلان باشم.» (بقره: 67) يعني مسخره كردن برخاسته از جهل است و من جاهل نيستم.
نتايج تمسخر
تمسخر در ظاهر، يك گناه و در باطن چند گناه است. در مسخره كردن گناهاني مانند خوار كردن، كشف عيوب، اختلافافكني، غيبت، كينه، فتنه، تحريك، انتقام و طعنه به ديگران، نهفته است. بنابراين، به سادگي نميتوان از كنار آن گذشت. به ويژه وقتي قرآن چندين بار استهزا را نكوهش كرد، ديگر نميتوان اين عمل را گناهي ساده به حساب آورد، براي همين در روايتي از امام سجاد، استهزا از جمله گناهاني است كه مستحق نزول بلا خوانده شده است: «وَ الذُّنُوبُ الّتي تُنزِلُ النِّقَمَ عِصيانُ العارِفِ بِالبَغي وَ التَطاوُلُ عَلَي النّاسِ وَ الاِستِهزاءُ بِهِم وَ السُّخريَّةُ مِنهُم؛ گناهاني كه سبب نزول عذاب ميشوند، عبارتند از: ستم كردن شخص از روي آگاهي،
تجاوز به حقوق مردم، و دست انداختن و مسخره كردن آنان».(1)
بنابراين، تمسخر محل غيراخلاقي و زشت است كه بيش از آنكه شخصيت انسان مورد تمسخر را خرد كند، نشان از نبود انسانيت در فرد تمسخركننده است. ميتوان گفت نتيجه مسخره كردن در جامعه اين است كه ديگر هيچ شخصي جرئت عمل كردن به خودش نميدهد و حتي ممكن است در جامعه و اجتماع حاضر نشود؛ زيرا ممكن است از سوي ديگران استهزا و تمسخر شود. در نتيجه، دچار رخوت و سستي در عمل ميشود.
اول: عاقبت تمسخر(4)
آنقدر روي پُشتي مانده بودم كه تمام بدنم درد گرفته بود. البته داخل قصر بودم و هر روز بوهاي خوبي از غذاي متوكل به مشامم ميخورد، ولي دوست داشتم براي يكبار هم كه شده مثل شيري واقعي بيرون بروم و چرخي بزنم و گوشتي به دندان بكشم. اين آرزويم در روزي به حقيقت پيوست كه متوكل جشن بزرگي برگزار كرده بود. همه لباسهاي زيبا پوشيده بودند و دائم شراب ميخوردند. زني رقاصه برايشان آواز ميخواند و حركاتي انجام ميداد. در بين آن انسانهاي خوشگذران، مردي بود كه به آن جمع نميآمد. آرام نشسته بود و به زمين نگاه ميكرد. به نظر ميآمد، مجبور بود كه در آن مجلس شركت كند.
جشن ادامه داشت تا جايي كه برنامه به دست شعبدهباز افتاد. چند حركت انجام داد. از دهانش آتش بيرون آورد، سيخي را در دهانش فرو كرد و چند كار ديگر. سفره غذا را آوردند. شعبدهباز نمايش خود را تمام كرد. آن مرد مظلوم و ساكت، همانطور سر به زير نشسته بود. متوكل در گوش شعبدهباز گفت: «اگر بتواني اين مرد را شرمنده كني هزار دينار جايزه ميگيري؟»
شعبدهباز گفت: «مگر او كيست؟!»
متوكل صدايش را آهستهتر كرد و گفت: «شيعيان به او امام هادي عليه السلام ميگويند.» شعبدهباز لبخند زد.
سفره پهن شده بود. از روي پشتي همه چيز را ميديدم. چند عدد نان مقابل آن مرد گذاشته بودند. امام هادي عليه السلام ميخواست يكي از آن نانها را بردارد كه با اشاره شعبدهباز نان به هوا رفت. همه ميهمانها نگاه كردند. امام عليه السلام بدون اينكه به آنها توجه كند دوباره خواست اين كار را انجام دهد كه شعبدهباز نان را به هوا فرستاد. اينبار اطرافيان متوكل، خنديدند.
امام هادي عليه السلام روي من دستي كشيد. تمام عضلاتم جان گرفتند. از پشتي بيرون آمدم. نعره كشيدم. از شير واقعي بودن لذت بُردم. امام هادي عليه السلام دستش را به طرف شعبدهباز دراز كرد و فرمود: «بگير.» لقمه كوچكي بود كه بعد از آن همه سال گرسنگي خوردم و سريع مانند سابق روي پشتي برگشتم. همه از وحشت چشمهايشان گِرد شده بود. امام عليه السلام بلند شد. ميخواست برود كه متوكل با ترس گفت: «بنشينيد... او را برگردانيد.» امام با اخم و ناراحتي فرمود: «به خدا قسم ديگر او را نخواهي ديد. دشمنان خدا را بر دوستان خدا مسلط ميكني؟!»
امام هادي عليه السلام رفت و آن شعبدهباز هنوز داخل شكم من است.
دوم: خنده خوني(1)
دلم براي پسرم تنگ شده است. دو ماه از عمرش گذشته بود كه مرا كشتند. صاحبم كه مرد باديهنشيني بود، با چاقو زير گلويم زد و مانند باقي شترها مرا نحر كرد، ولي چند نفر ديگر مسئول ريخته شدن خون من بودند. ماجرا از اين قرار است كه ظهر گرم تابستان بود. صاحبم سوارم شده بود. نميدانم چرا آن روز صبح پسرم شير نخورد. به خاطر همين مدام نگران گرسنگي او بودم. آنقدر كوچك بود كه هنوز نميتوانست خارهاي خشك بيابان را در دهان بگذارد و بِجَوَد. همانطور كه با صاحبم ميرفتيم، چشمم به گروهي افتاد كه شخصي نوراني مابينشان بود. صاحبم به كمرم زد تا بايستم. مقابل آنها ايستادم. صاحبم همچنان سوارم ماند و با آن فرد نوراني صحبت كرد. فكر كنم. رسول الله صلي الله عليه و آله خطابش ميكرد.
صحبت آنها خيلي طول كشيد و من منتظر بودم كه زودتر برگرديم تا پسرم را شير بدهم. ديدم صحبتشان تمام نميشود. چند قدم به چپ و راست برداشتم. صاحبم افسارم را كشيد و به جاي اولم بازگرداند و دوباره شروع به صحبت كرد. ديدم فايده ندارد. اين بار بيشتر دور رفتم. زماني كه با زور صاحبم برگشتم، ديدم ياراني كه همراه رسول خدا صلي الله عليه و آله بودند، زير خنده زدهاند. صاحبم لگد محكمي به شكمم زد و بدون اينكه
1) محجةالبيضاء، ج5، ص233؛ (مرد باديهنشين خنده آنها را به عنوان تمسخر برداشت كرد و شترش را ذبح كرد.)
با پيامبر خداحافظي كند از آنجا دور شد. بسيار عصباني بود، ولي من خوشحال بودم و تندتند به طرف محل چراي باقي شترهايش ميرفتم تا پسرم را سير كنم. وقتي به نزديكي شترها رسيديم، چشمم به پسرم افتاد، ولي صاحبم افسارم را كشيد و با زور مرا نگه داشت، از من پايين پريد. آمد روبهرويم چشمهايش از شدت خشم قرمز شده بود. دستش را پشتش پنهان كرده بود ناگهان جلو آورد و خنجر را زير گلويم فرو كرد. پاهايم سست شد اشك توي چشمهايم جمع شد. پسرم را جلوي چشمم مجسم كردم و با زانو روي خونهايم افتادم. صاحبم با فرياد وحشيانهاي ميگفت: «حالا براي من چموشي ميكني، اين حق حيوان چموش است.» من مرده بودم و ديگر روحم آزاد شده بود. كنار فرزندم رفتم اما ديگر مرا نميديد. شايد شير شتر ديگري را نخورد و صاحبم، زودتر او را پيش من بفرستد، نميدانم!
بعد از آن سراغ همان جمعي كه اين بلا را سرم آورده بودند رفتم. آنجا بود كه چيزي مرا آرام كرد و از ناراحتيام كم كرد. پيامبر با ناراحتي به اطرافيانش ميفرمود: «مرد عرب ناراحت شد و شترش را كشت.» همراهان پيامبر چشمهايشان از تعجب گرد شد و پرسيدند: «مرد عرب شترش را كشت؟!» پيامبر كه متأثر شده بود و سرش را پايين انداخته بود، فرمود: «بله، دامنهاي شما پر از خون آن شتر است. شما خنديديد و او از رفتار شما عصباني شد و آن را كشت».
از كنار آنها نيز دور شدم، در حالي كه مقداري دلم آرام شده بود.
براي واضح شدن معناي لهو و لعب به تفسير الميزان مراجعه ميكنيم كه
در ذيل آيه 64 سوره عنكبوت اين چنين فرمودهاند: كلمه «لهو»، به معناي هر چيز و هر كار بيهودهاي است كه انسان را از كار مهم و مفيدش باز بدارد، و به خود مشغول سازد، بنابراين يكي از مصاديق لهو، زندگي مادي دنياست، براي اينكه آدمي را با زرق و برق خود و آرايش فاني و فريبنده خود از زندگي باقي و دائمي بازميدارد، و به خود مشغول و سرگرم ميكند.
كلمه «لعب»، به معناي كار يا كارهاي منظمي است با نظم خيالي و براي غرض خيالي مثل بازيهاي بچهها، زندگي دنيا همانطور كه به اعتباري لهو است، همينطور لعب نيز هست، براي اينكه فاني و زودگذر است، همچنان كه بازيها اين طورند، عدهاي بچه با حرص و شور و هيجان عجيبي يك بازي را شروع ميكنند و خيلي زود از آن سير شده و از هم جدا ميشوند.
اما سؤال اينجاست كه به هيچ وجه ديگر نبايد تفريح كرد؟ تحقيق در منابع اسلامي، ما را به اين نتيجه ميرساند كه اگر تفريح و سرگرمي در حدي باشد كه موجب غفلت انسان از خداوند و دوري از هدف اصلي زندگي نشود و رفتارهاي حرامي در جريان اين سرگرميها وارد نگردد، نه تنها منعي از آن وجود ندارد، بلكه آنچه از قرآن و روايات برداشت ميشود، اين است كه چنين تفريحاتي كاملاً مورد تأييد بوده و نقش آن در ادامه يك زندگي سالم انكارناپذير است. مثلاً امام صادق عليه السلام ميفرمايد: «هر مسلمان دانا، بايد فرصتهاي زندگي خود را بر سه بخش تقسيم كند. بدين ترتيب كه بخشي از آن را جهت كسب درآمد و گذران زندگي صرف كرده و بخش ديگري را به جمعآوري توشه و زاد براي آخرت بپردازد. بخش سوم زندگي او نيز بايد به تفريحات سالمي كه از
رفتار حرام در آن خبري نيست، سپري شود و پرداختن به اين بخش سوم (تفريحات)، كمكي براي اين فرد مؤمن خواهد بود كه آن دو بخش اول را با كيفيتي بهتر انجام دهد».(1)
اول: مطرب بيتقوا(3)
كنيزهايي داشت كه از وسط مجلس كنار نميآمدند. چيزي نمانده بود از سر انگشتهايم خون بيايد. صاحب مجلس هم مدام جامهاي شراب را بالا ميداد و به كنيزهايش نگاه ميكرد و ميگفت: «بزن مطرب كه خوب ميزني، بزن مطرب».
ديگر چيزي به طلوع خورشيد نمانده بود كه آرام نواختم و مانند لالايي آنها را به خواب فرو بردم. آنقدر لالاييام زياد شد كه همراه آنها خودم نيز به خواب رفتم. چند سالي بود كه اين چنين مجلسي را به شور نياورده بودم. چشمهايم را كه باز كردم ديدم هوا تاريك است. براي لحظهاي فكر كردم شايد هنوز صبح نشده است. اتاق نيز خالي و تميز شده بود. از جاي خود بلند شدم و تار خود را برداشتم. ناگهان همان مرد ثروتمندي كه صاحب مجلس بود، آمد و گفت: «چه عجب از خواب بلند شدي، تمام روز را خواب بودي.» گفتم: «فكر كردم هنوز صبح نشده است، تعجب كردم كه كنيزهايت چقدر خانه را سريع تميز كردهاند؟!» مرد دهانش را باز كرد و قهقههاي از ته دل سر داد. گفت: «اهل مزاح هم
كه هستي!» گفتم: «به موهاي سفيدم نگاه نكن من اهل همه چيز هستم.» دوباره دهانش را تا جايي كه ميتوانست باز كرد و قهقهه زد. گفت: «از گرم كردن مجلس شب قبل خوشم آمده است، ميخواهي پول فراواني به دست بياوري؟» سريع گفتم: «شما دوست نداريد پول فراوان داشته باشيد. البته نميدانم از اين بيشتر هم ميشود».
اين بار سرش را جلو آورد و گفت: «مجلس خليفه».
در خواب هم نميديدم كه بتوانم در مجلس خليفه بنوازم، دهانم باز مانده بود و حرفي نميزدم. مرد گفت: «ميداني من چه كسي هستم؟» گفتم: «پولدار هستيد. همين را ميدانم.» صداي خود را ضخيم كرد و گفت: «من مأمور هماهنگيهاي ضيافتهاي مأمون هستم».
با شنيدن اسم مأمون چيزي نمانده بود روي زمين دراز شوم. خواستم حرفي بزنم، اما نتوانستم. مرد ادامه داد: «الان من از كاخ او ميآيم. نميدانم چه اتفاقي افتاده است كه دختر نوجوان خود را ميخواهد عروس كند. شايد دامادي پيدا كرده است كه اگر او را در دام نيندازد، ميپرد. نميدانم هر چه هست براي فردا مجلسي ترتيب داده است و از من خواسته است بهترين مطرب را براي مجلس ببرم.» يعني من در عرض يك شب تا صبح كه خود را به مرز هلاكت رساندم، تبديل شدم به بهترين مطرب؟! گفتم: «اگر خطايي از من سر بزند؟!»
مرد اين بار لبخند موذيانهاي زد و گفت: «مراقب تو هستم. در ضمن تو هم بايد اين لطف مرا جبران كني.» گفتم: «من! چگونه؟» دستي به شانهام زد و گفت: «هر چه از خليفه و اطرافيان انعام گرفتي، نصفش براي من.» گفتم: «چيزي براي من نميماند.» گفت: «اگر اين نصف را تا سه بار هم نصف كني، آنقدر ميشود كه تا آخر عمر نيازي به مطربي
نداشته باشي».
هرچه بود، از خداخواسته قبول كردم و فردا آن مرد بهترين لباس را برايم آورد و مرا به مجلس بُرد. مأمون در بالاي مجلس روي تخت بزرگي نشسته بود و مقابلش انواع نوشيدنيها و ميوهها قرار داشت. در كنارش دو تخت هم وجود داشت كه روي يكي از آنها عروس، يعني دختر مأمون نشسته بود و روي تخت ديگر، پسربچهاي قرار داشت كه نميتوانستم باور كنم او داماد مأمون است. آخر از نظر سن هم از دختر كوچكتر بود. زياد به آن دو توجه نميكردم و ميكوشيدم به كار خود توجه داشته باشم تا سر خود را از دست ندهم.
اواسط مجلس بود كه كنيزهاي فراواني با سينيهاي مملو از نوشيدني و شيريني وارد مجلس شدند. آنقدر آنها خود را تزيين كرده بودند كه نتوانستم بنوازم و به آنها نگاه كردم. همه اهل مجلس همين حالت را داشتند. همانطور كه مات و مبهوت آنها بودم و يكي از آنها را با چشمهاي حريص خود دنبال ميكردم، توجهم به داماد مأمون افتاد. سرش را پايين انداخته بود و زير لب چيزي زمزمه ميكرد. اين كار ادامه داشت تا كنيزها پذيرايي كردند و از مجلس خارج شدند.
حالا ديگر نوبت هنرنمايي من شده بود. يكي از شعفانگيزترين و لهوترين آهنگهايي كه ميدانستم، نواختم. در ته دلم دوست داشتم توجه داماد را مانند مأمون جلب كنم. صداي سازم از هميشه بيشتر شده بود و با تمام قدرت بر تارهايش ميزدم. ناگهان آن داماد سر خود را بالا آورد و گفت: «از خدا بترس!»
مانند اين بود كه دستهايم را روزهاست در يخ قرار داده باشند، به همان شكل سست شدند و سازم روي زمين افتاد. مأمون همراه باقي
ميهمانها به من خيره شده بودند. خم شدم تا ساز را دوباره بردارم، اما نتوانستم و دوباره روي زمين افتاد. دستهايم براي هميشه از كار افتاده بود.
انسان موجودي است كه دچار اشتباه ميشود كه در بيان مذهبي به آن «گناه» ميگويند. در اولين تقسيمبندي ميتوان گناه را به دو دسته قسمت كرد:
اول: گناهي كه دامن خود شخص را ميگيرد و به حقوق مردم ارتباطي پيدا نميكند. براي نمونه، يك نفر كه در خانهاش شراب ميخورد. اينگونه گناهها با توبه برطرف ميشود و در اصطلاح «حق الله» دارد.
دوم: گناهي، كه تجاوز به حقوق ديگران شمرده ميشود و حق الناس است كه عقوبت آن بيش از ضايع كردن حق الله است و با توبه گناه بخشيده نميشود.
نكتهاي كه در تمام اين موارد بايد موردنظر باشد، اين است كه در نگاه ديني، گناه، نبايد سبك شمرده شود و نتيجه سبك شمردن آن، شاد بودن از گناه است. حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: «التّبهّج بالمعاصي أقبح من ركوبها؛ شادي به گناه، زشتتر است از انجام آن».(1)
در روايت ديگر از امام سجاد عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «بپرهيز از خوشحالي به گناه؛ چراكه خوشحالي به گناه از خود گناه بدتر و بزرگتر
1) محمد محمدي ريشهري، ميزانالحكمه، ج 3، ص 463.
است».(1)
امام باقر عليه السلام ميفرمايد: «هيچ مصيبتي همچون سبك شمردن گناه نيست، و خرسند بودن به حالتي كه در آني».(2)
در حديث ديگري از امام باقر عليه السلام مشاهده ميكنيم كه ميفرمايد: «از گناهاني كه بخشوده نميشود، گفتن اين سخن است: كاش من جز به اين كار مؤاخذه نميشدم».(3)
اين حديث شريف گوياي آن است كه فردي كه اين سخن را به زبان ميآورد، از اين موضوع غافل است كه گناهي مرتكب شده است. حال ميخواهد آن گناه، كوچك باشد يا بزرگ؛ زيرا حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود: «اي اباذر به كوچكي گناه، نگاه مكن. نگاه كن نافرماني چه كسي را ميكني».(4)
شارح غرر الحكم در ذيل حديث «التبجح بالمعاصي اقبح من ركوبها»
شاد بودن به گناهان قبيحتر است از ارتكاب آنها؛ ميفرمايد يعني هرگاه كسي گناهي كرده باشد و شاد باشد به اينكه چنين كاري كرده، شادي او به آن قبيحتر است از اصل آن گناه و عقاب آن زياده است از عقاب آن گناه، چه ظاهر است كه بيباكي و استخفاف بدين در آن بيشتر است، از اصل آن گناه كه آدمي به سبب غلبه شهوت، مرتكب آن شده باشد.(5)
يكي از مواردي كه باعث نشاط ميشود، پيروزي در رقابتها ميباشد. حال اگر اين رقابت ناسالم و حتي گاهي حرام باشد، اين موضوع باعث ميشود كه آن شادي و نشاط نيز امري ناشايست باشد.
نمونه
زير فصل ها
قماربازي
قماربازي
از اوايل شب شروع ميكنند و تا صبح ادامه ميدهند. گاهي براي آن از خانواده و نواميس خود مايه ميگذارند، شنيده شده است، شخصي در اين كار همسر يا خانه خود را به ديگري داده است؛ خانهاي كه سرپناه خودش و خانوادهاش بوده است. تمام اين پيآمد بسيار فجيع، مربوط به قماربازي است. در لغتنامه دهخدا ذيل كلمه قمار آمده است:
قمار... به گروه باختن و غلبه كردن در بازي قمار. هر بازي كه در آن به طور غالب شرط شود كه برنده چيزي از بازنده بگيرد، خواه با ورق باشد يا غير آن و اصل قمار اين است كه يكي، از رفيق خود اندك اندك چيزي در بازي بگيرد... . قمار از ديرباز در ميان ملتها معروف بود و از يونانيان قديم، جز مردم جمهوري اسپارت كسي آن را حرام نكرد. بسياري از امپراتوران روم علاقه فراوان به قماربازي داشتند و گاه در آن مبلغ هنگفتي ميباختند. تاسيت، مؤلف رومي از عشق آلمانيها به قمار چيزهايي نقل ميكند كه باورنكردني است. وي مينويسد كه آنان حتي آزادي خود را قمار ميكردند و اگر ميباختند در اسارت برنده در ميآمدند. قمار در آيين روميها حرام است. مسيحيان نيز آن را حرام ميدانند. در قرن شانزدهم قمار در
اروپا رواج و رونق به سزا گرفت و قمارخانههاي بزرگي بنياد شد. دولت انگلستان به سال 1853م. قمار را تحريم كرد و در امريكا به سال 1855م. تحريم شد و ساير ايالات آلمان به سال 1868م آن را حرام كردند. اسلام قبل از همه ملل جهان، قمار را تحريم كرد.
خداوند ميفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ اي كساني كه ايمان آوردهايد! شراب و قمار و بتها و ازلام [نوعي بختآزمايي]، پليد و از عمل شيطان است، از آنها دوري كنيد تا رستگار شويد!»(1)
همانطور كه ملاحظه كرديد، قمار امري است كه در كنار خمر و بت از اعمال شيطان به شمار ميآيد و خداوند از آن نهي كرده است.
در حديثي حضرت سجاد عليه السلام فرموده است: «و الذّنوب التي تهتك العصم شرب الخمر و الّلعب بالقمار؛ شرابخواري و قماربازي از گناهاني است كه پردهها را پاره ميكند و شرم و حيا را از ميان برميدارد».
بنابراين، بعضي از افراد با تصور اينكه ميخواهند لحظات خوب و بانشاطي را بگذرانند با افراد ديگري مشغول اين امر حرام ميشوند و عمر و مال خود را تلف ميكنند و از لحاظ اخروي نيز آتش جهنم را براي خود مهيا ميكنند.
1) مائده: 9.
منابع
زير فصل ها
كتابها
نشريهها
كتابها
قرآن كريم
نهج البلاغه، گردآوري: سيد رضي، ترجمه: محمد دشتي، مشهد، نورالمبين، چاپ دوم، 1387.
آرام، احمد، الحياة، ترجمه: اخوان حكيمي و احمد آرام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1380.
آشتياني، احمد، طرائف الحكم(اندرزهاي ممتاز)، با همكاري: شاگردان، تهران، كتابخانه صدوق، چاپ سوم، 1362.
ابن بابويه، محمدبن علي، الخصال، قم، جامعه مدرسين، چاپ اول، 1362.
ابن بابويه، محمدبن علي، من لا يحضره الفقيه، ترجمه: علي اكبر غفاري، تهران، نشر صدوق، چاپ اول، 1368.
ابن بابويه، محمدبن علي، من لا يحضره الفقيه، قم، جامعه مدرسين، چاپ دوم، 1404ق.
احمد بن علي طبرسي، الاحتجاج علي اهل اللجاج، مشهد، مرتضي، چاپ اول، 1403 ه .ق.
پاكنژاد، سيد رضا، آخرين پيامبر اولين دانشگاه،جلد ورزش در اسلام.
پاينده، ابوالقاسم، نهج الفصاحة، تهران، دنياي دانش، چاپ چهارم، 1382.
تميمي آمدي، عبدالواحد بن محمد، غرر الحكم و درر الكلم، شرح: آقا
جمالالدين خوانساري، تهران، دانشگاه تهران، چاپ اول، 1366.
حراني، ابن شعبه، تحف العقول، ترجمه: احمد جنتي، تهران، اميركبير، چاپ اول، 1382.
حسن بن محمد، ديلمي، ارشاد القلوب، ترجمه: سيد عبدالحسين رضايي، تهران، اسلاميه، چاپ سوم، 1377.
حسن بن محمد، ديلمي، ارشاد القلوب، ترجمه: علي سلگي نهاوندي، قم، ناصر، چاپ اول، 1376.
حسين بن محمد، راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، زنجان، مهديس، 1416ه .ق.
خسروي، موسي، زندگاني حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام ، تهران، اسلاميه، چاپ اول، 1380.
سيد بن طاووس، لهوف، ترجمه: سيد ابوالحسن مير ابوطالبي، قم، دليل ما، چاپ اول، 1380.
شيخ حر العاملي، محمدبن الحسن، وسائل الشيعه، ترجمه: علي افراسيابي، قم، نهاوندي، چاپ اول، 1380.
شيخ حسن فرزند شيخ طبرسي، مكارم الاخلاق، قم، شريف رضي، چاپ چهارم، 1370.
شيخ طبرسي، الآداب الدينية للخزانة المعينية، ترجمه: احمد عابدي، قم، زائر، چاپ اول، 1380.
شيخ طبرسي، فضل بن حسن حفيد، مشكاة الانوار في غرر اخبار، نجف، حيدريه، چاپ دوم، 1385 ه .ق.
شيخ كليني، اصول كافي، ترجمه: سيد جواد مصطفوي، تهران، اسلاميه، چاپ اول.
شيخ كليني، اصول كافي، ترجمه: محمدباقر كمرهاي، قم، سوره، چاپ سوم، 1375.
شيخ مفيد، ارشاد، ترجمه: رسول محلاتي، تهران، اسلاميه، چاپ دوم.
صابري يزدي، علي رضا، الحكم الزاهره، ترجمه: محمدرضا انصاري محلاتي، قم، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، چاپ دوم، 1375.
عبدوس، محمدتقي و محمدمحمدي اشتهاردي، آموزههاي اخلاقي ـ رفتاري امامان شيعه عليهم السلام ، قم، بوستان كتاب، چاپ پنجم، 1388.
عطاردي، عزيزالله، مسند الامام الرضا عليه السلام ، مشهد، آستان قدس، چاپ اول، 1407ه .ق.
علامه طباطبايي، تفسير الميزان، ترجمه: سيد محمدباقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1374.
غفاري، محسن، سيره رضوي؛ از غربت مظلومانه تا شهادت غريبانه، تهران، پيام آزادي، چاپ اول، 1381.
قاضي، عياض، شرح الشفاء، بيروت، دارالكتب علميه، چاپ اول، 1421 ه .ق.
گلستاني همداني، علي، نكتههاي ناب از زندگاني چهارده معصوم عليهم السلام ، تهران، سفير صبح، چاپ اول، 1387.
مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار عليهم السلام (الايمان والكفر)، ترجمه: عزيزالله عطاردي، تهران، انتشارات عطارد، چاپ اول، 1378.
محدث اربلي، كشف الغمة، ترجمه: علي بن حسين زوارهاي، تهران، اسلاميه، چاپ سوم، 1382.
محدث عاملي، تفصيل وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعه، قم، آل البيت، چاپ اول، 1409 ه .ق.
محدثي، جواد، اخلاق معاشرت، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1382.
محمدي ري شهري، محمد، ميزان الحكمه، قم، دفتر تبليغات اسلامي.
مشايخ، فاطمه، قصص الانبياء، تهران، فرحان، چاپ اول، 1381.
مكارم شيرازي، ناصر، اخلاق در قرآن، قم، امام علي بن ابيطالب عليه السلام ، چاپ اول، 1389.
مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ اول، 1374.
نجفي، محمد جواد، زندگاني حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام ، تهران، اسلاميه، چاپ دوم، 1362.
نراقي، ملا احمد، معراج السعادة، تصحيح: رضا مرندي، تهران، دهقان، چاپ چهارم، 1382 .
نشريهها
بهرامي، ناصر، «آراستگي از ديدگاه معصومان»، مجله فرهنگ كوثر، فروردين1386، شماره69.
پرچم اعظم و الهام رمضانينژاد، «بررسي جايگاه خانوادگي و اجتماعي عفو و بخشش در آموزههاي ديني»، فصلنامه قرآني كوثر، سال يازدهم، شماره 40، نيمه دوم پاييز و نيمه اول زمستان.
صياديفر، سميه و علي دوستي، «حفظ يا حذف شادي»، روزنامه همشهري، 22/12/1384.
مكارم شيرازي، ناصر، «كار جهاد بزرگ اجتماعي»، درسهايي از مكتب اسلام،
.