ghaemiyeh.com
سرشناسنامه: صفری، نعمت الله، ۱۳۲۰ -
عنوان و نام پدیدآور: خورشید شب / نعمت الله صفری ؛ تهیه و تدوین اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی.
مشخصات نشر: مشهد: قدس رضوی، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری: ۱۱۲ ص؛=۱۷ * ۱۲ س م.
شابک: 0-37-2784-964-978
یادداشت: فیپا
موضوع: علی بن موسی الرضا(ع)، امام هشتم: ۲۰۳-۱۴۸ ق . آرامگاه - زیارت.
موضوع: سیاست و حکومت.
موضوع: کشورهای اسلامی - سیاست و حکومت ۱۳۲ ق - ۶۵۶.
موضوع: کشورهای اسلامی - جنبش ها و قیام ها۱۳۲ ق - ۶۵۶ .
شناسه افزوده: آستان قدس رضوی اداره امور فرهنگی .
رده بندی کنگره - ۱۳۸۷ ۴/۵ ک/BP ۲۶۲
رده بندی دیویی = ۲۹۷۷۶
شماره کتابخانه ملی: ۵۱۲۵۲۹ ۱
خورشید شب
تبیین، تحلیل وجریان شناسی سیاسی
جامعه اسلامی معاصر امام رضا (علیه السلام)
دکتر نعمت الله صفری
خورشید شب
نویسنده: دکتر نعمت الله صفری
تهیه و تدوین: اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی
طراح گرافیک: رضا باباجانی
صفحه آرایی: محمود بازدار
نوبت چاپ: سوم - ۱۳۹۱
شمارگان: 2000
ناشر: انتشارات قدس رضوی
شابک: 0-37-2784-964-978
چاپ: مؤسسه فرهنگی قدس
نشانی تهیه کننده: مشهد، حرم مطهر، صحن جامع رضوی ضلع غربی اداره امور فرهنگی تلفن 2002567-0511 صندوق پستی: ۳۵۱-۹۱۷۳۵
حق چاپ محفوظ است۔
۷/ مقدمه
۱۰/ پیشگفتار
۱۳ / جریان های سیاسی آن دوره
۱۳ / جریان حاکم
۱۳/ نمایی کلی
۱۶ / خلفای معاصر دوران امامت امام رضا (علیه السلام)
۱۶ / هارون (حک : ۱۷۰-۱۹۳ ه . ق)
۲۰ / محمد امین (حک: ۱۹۳-۱۹۸ هـ. ق)
۲۴ / عبدالله مأمون (حک: ۱۹۸- ۲۱۸ ه. ق)
۳۰/ مساله ولایت عهدی
۳۳/ وفات یا شهادت امام رضا (علیه السلام)
۳۵ / علل عدم پذیرش خلافت
۳۹/ جریان های مخالف حکومت
۳۹/ خاندان عباسی و هوادارانشان
۴۴/ خوارج
۴۷ / علویان
۴۷ / پیشینه ی قیام های علویان
۵۰ / قیام های علویان در دوره امامت امام رضا (علیه السلام)
۵۴ / قیام ابن طباطبا و ابوالسرایا
۵۸ / قیام محمد فرزند امام صادق (علیه السلام) معروف به دیباج
۶۱ / قیام حسین بن حسن معروف به ابن افطس
۶۱/ قیام زید معروف به زید النار
۶۳/ قیام ابراهیم فرزند امام موسی کاظم (علیه السلام)
65/ جمع بندی و نتیجه گیری
68/ منابع
اهل بیت (علیهم السلام) گنجوران دانش اند. رودها و جویبارهای دانش که مزرعه ی جان آنان را در چهارده قرن اخیر سیراب و شاداب ساخته است، از بلندای قامت آسمانی این کوه نور، سرچشمه می گیرد. امام عالمان و عارفان علی (علیه السلام) فرمود: «ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر» آبادانی و شادابی دیارعلم و آگاهی از تلألو فروزنده ی دانش این خاندان است که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله فرمود: «انا مدینه العلم و علی بابها»،
دانش اهل بیت (علیهم السلام) از جنس دریافتنی است نه آموختنی، علم حضوری است نه حصولی و این از آن جهت است که آنان حقیقت علم را با جان آسمانی خویش دریافته اند. حضرت علی (علیه السلام) در وصف عارفان (که خود آن حضرت مولای آنان است) فرمود: «هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره و با شروا روح الیقین ».
پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) سرسلسله ی این خاندان نور و روشنایی، هر چند که خود درس ناخوانده و مکتب نرفته برد، اما پیام و رسالت او، تلاوت و خواندن، آموختن و فرا گرفتن و علم و آگاهی بود. رسالت او با «اقراء» آغاز شد و با دانش و بینش که جان های شیفته را سرشار می کرد، تداوم یافت. «هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه».
او بارسالت خویش، جان های مرده را از مرداب روزمرگی و ضلالت ها تا باغستان بهشتی حیات و زندگی، رهنمون شد و انسان اسیر در کژراهه ها و پرت گاه های تباهی را به شاهراه
هدایت و صراط مستقیم فراخواند و در تن مرده ی آدمیت روحی دوباره دمید: «اذا دعا کم لما یحییکم» و بار گران جهل و نادانی را از دوش آنان فرو نهاد «لایضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم».
و خاندان آن حضرت نیز که از چشمه ی حیات او سیراب بودند، همانند آن بزرگ، خورشید دانش و آگاهی را در گذرگاه اعصار فرا راه جویندگان دانش و بصیرت، تابان و فروزان نگه داشتند و با بهره مندی از انوار الهی او، مسیر پویندگان را روشن و جان جویندگان را تابناک و سرشار ساختند.
و امروز در عصر جاهلیت مدرن نیز، آنچه غبار راه انسان کمال جوی را فرو می نشاند و راه او را می تواند روشن کند بهره گیری و بازگشت به سرچشمه ی همان دانش و بصیرتی است که پیامبر اعظم و خاندان پاک و مطهر او (علیهم السلام) به انسان هدیه کردند و شاید امروز بیش از هر روز و روزگاری، انسان به آنچه پیامبر رحمت و آگاهی برای بشریت به ارمغان آورده نیازمند و محتاج باشد.
بی تردید کاوش در سرچشمه های نور اهل بیت (علیهم السلام) و بازخوانی سیره و آموزه های آن بزرگواران در روزگار ما - مانند همه ی روزگاران - خدمتی بزرگ به انسانیت است خدمتی که فراتر از آن خدمتی متصور نیست و از این روی بر تمامی کسانی که دل آنان برای انسان می تپد فرض است که با ژرف اندیشی و ژرف کاوی در معارف اهل بیت (علیهم السلام) گوهرهای ناب و آموزه های رهایی بخش این گنجینه های عظیم و الهی را استخراج کنند و به بشر تشنه و جگر سوخته ی عصر حاضر ارانه نمایند. بر حسب وظیفه در جوار بارگاه عالم آل محمد (علیه السلام) برای
تمامی رهروان این راه و تمامی کسانی که در مسیر احیای امر اهل بیت (علیهم السلام) و تعلیم و تعلم معارف و علوم این خاندان مطهر تلاش و کوشش می کنند به ویژه اساتید بزرگوار و گرانمایه ای که در تألیف و تنظیم این مجموعه ارزشمند نقش داشته اند طلب سلامتی و بهروزی می کنیم و توفیق آنان را از درگاه حی علیم خواستاریم.
از زایران عزیز نیز می خواهیم نعمت بی نظیر زیارت پاره ی تن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را با بهره گیری از اندیشه، کلام و سیره ی آن امام همام به فرصتی برای تامین نیازهای معنوی و فکری خود تبدیل نمایند و با مطالعه آثار ارزشمندی مانند این مجموعه، توشه های سعادت و کمال را برای دنیا و آخرت خرد برگیرند و خدمتگزاران خود، در این آستان مقدس را نیز از دعا فراموش نکنند.
معاونت تبلیغات وارتباطات اسلامی
آستان قدس رضوی
بسترشناسی و شناخت وضعیت دورهی هر یک از ائمه (علیهم السلام) میتواند یاریگر محقق در شناخت و تحلیل سیرهی آنها باشد. همچنان که این آگاهی به خوبی قادر خواهد بود تا تفاوت سیرههای ائمه (علیهم السلام) با یکدیگر به ویژه در مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و نیز حتی چگونگی تفاوت برخوردهای یک امام (علیه السلام) در مقابل جریانات مختلف را توجیه کند.
البته باید توجه داشت که بسترشناسی مخصوص به شناخت دورهی زمانی نبوده و هر آنچه را که میتواند به عنوان ظرف یک پدیده و یا مقارنات آن تلقی گردد، شامل میشود که از آن جمله میتوان شناخت وضعیت اجتماعی، مردمشناسی، روانشناسی فردی شخصیتهای تأثیرگذار در آن پدیده، روانشناسی اجتماعی، اوضاع سیاسی، فرهنگ حاکم بر جامعه و نیز حتی آداب و رسوم رایج در میان مردم را در این محدوده گنجاند. همچنان که شناخت وضعیت علمی و تمدنی و نیز آگاهی از جریانات و فرقههای کلامی، فقهی، و همچنین شناخت وضعیت اقتصادی از مهمترین مؤلفههای بسترشناسی میباشند.
و در این هنگام است که میتوان گفت: بسترشناسی نه تنها در فهم بهتر سیرهی عملی ائمه (علیهم السلام) مؤثر است، بلکه باعث فهم بهتر و صحیح تر از گفتار و احادیث آن بزرگواران نیز میشود.
نکتهای که در اینجا باید به آن اشاره کرد آن است که نه تنها مواد خام لازم برای این آگاهی در میان منابع اولیه به ویژه منابع تاریخی و حدیثی شیعه و اهل سنت یافت میشود، بلکه با کنکاش بیشتر حتی میتوان به مواردی دست یافت که بن مایههای قابل توجهی از تحلیل را در خود ذخیره کرده است.
اما باید اعتراف کرد که در این راستا حلقات مفقوده فراوانی وجود دارد که جز با تحلیلهای عمیق و دقت در لایههای زیرین مؤلفههای مختلف بسترشناسی نمیتوان به آنها دست یافت.
اثر حاضر سعی دارد تا در حد توان خود به بررسی اجمالی گوشههایی از مؤلفه ی سیاسی جامعه ی معاصر امام (علیه السلام) بپردازد تا مقدمهای بر تحقیقات عمیقتر در این راستا باشد. البته سعی بر آن است که حتیالامکان به جریاناتی بپردازد که به نوعی در شناخت سیرهی امام رضا (علیه السلام) مؤثر میباشد.
جریانشناسی سیاسی جامعهی آن روز را میتوان در دو بخش جریان حاکم و جریانهای مخالف به بررسی گذاشت:
در برخی از منابع جدید، دورهی 524 ساله (132- 656 هـ . ق) حکومت عباسی را به چهار عصر تقسیمبندی میکنند:
عصر اوّل: دوران نیرومندی، گسترش و شکوفایی (132-233 هـ . ق).
عصر دوم: دوران نفوذ ترکان (232- 334 هـ . ق)
عصر سوم: دوران نفوذ آل بویهی ایرانی (334 – 447 هـ . ق).
عصر چهارم: دوران نفوذ سلجوقیان ترک (447 – 656 هـ . ق).
گرچه ممکن است در برخی از موارد این تقسیمبندی، مناقشه کرد، اما به هر حال به جهت آسانتر شدن تصوری اجمالی از این دوره پذیرفتنی مینماید.
از آنجا که دورهی بیست ساله امام رضا (علیه السلام) (183- 203 هـ . ق) در عصر اول عباسی واقع شده، عمده تکیه این نوشته بر این عصر میباشد.(1)
در مجموع این عصر با فراز و نشیبهایی که در مقاطع
1) دولت عباسیان، ص 27.
مختلف آن رخ داده، ایرانیان نقش فراوانی در لایههای مختلف حکومتی همچون فرماندهی سپاه، وزارت، دبیری و استانداری ایفا میکردند.(1)
و شاید از اینرو باشد که از این دوره با عنوان دوره ی ایرانیان یاد شده است، علاوه بر آن که در اصل پیروزی عباسیان بر امویان بیشترین نقش از آن ایرانیان بود.
در این میان مهمترین عنصر ایرانی، خراسانیان بودند(2)که از زمان قیام یحییبن زید (125 هـ . ق) به نوعی با مکتب تشیع و نیز خاندان اهلبیت (علیهم السلام) آشنا شده و هنگامی که شعار عباسیان مبنی بر دعوت به «الرضا من آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)» را شنیدند، استقبال عظیمی از حرکت و جنبش آنان به عمل آوردند.(3)
این نکته میتواند به عنوان یکی از نکات کلیدی در اهداف و انگیزههای مأمون برای واگذار کردن خلافت یا تعیین ولایت عهدی از فردی شاخص از خاندان اهلبیت (علیهم السلام) مورد نظر قرار گیرد.
از دیگر نکات مهم در این عصر، قوّت و قدرت خلفای عباسی در این مقطع زمانی است، که این مطلب به ویژه، با توجه به دورههای بعدی که خلافت عباسی بازیچه ی گروهها و خاندانهایی همچون ترکها، آلبویه و سلجوقیان شده بود، بیشتر خود را هویدا میسازد.
در مجموع این دوره، به جز در مقاطعی خاص، مانند نفوذ
برمکیان در زمان هارون و نیز جنگ امین و مأمون (198-193 هـ . ق) خلفای عبّاسی مسلّط بر تمامی ارکان حکومت بودند و در تصمیمگیریهای تأثیرگذار حکومتی، نقش اوّل را بازی میکردند.
البته نباید این نکته را از نظر دور داشت که در همین دوره بخشهای مهمّی از مملکت یکپارچه ی اسلامی از مرکز جدا شده و به استقلال رسیدند که از آن جمله میتوان به حکومت امویان اندلس (132 هـ . ق) در اسپانیا و حکومت ادریسیان (172- 375 هـ . ق) و حکومت اغلبیان (296- 184 هـ . ق) در شمال آفریقا اشاره کرد. و بدین ترتیب در مییابیم که گستره ی جغرافیایی حکومت مرکزی در این دوره از گستره ی آن در اواخر عصر اموی کمتر بوده است.
از مهمترین مشکلاتی که این عصر با آن مواجه بود، مسألهی تعدّد ولایت عهدی در مقاطع مختلف زمانی آن بود که گرچه این عامل در مقاطعی از حکومت امویان باعث تسریع اضمحلال آنان شده بود، اما عباسیان از آن درس نگرفته و برای پس از مرگ خود ولیعهدهای متعدّدی را معرفی میکردند از آن جمله میتوان به ولیعهدهای سفاح (منصور و عیسی بن موسی) و ولیعهدهای منصور (مهدی و عیسی بن موسی) و ولیعهدهای مهدی (هادی و هارون) و بالاخره، ولیعهدهای هارون (امین، مأمون و قاسم) اشاره کرد که مورد اخیر در مقطع زمانی این نوشته جای میگیرد و همین مسأله است که در این مقطع، مهمترین حوادث سیاسی دنیای اسلام را رقم میزند و در مسأله ی ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) نیز بیشترین نقش را ایفا میکند. که در بررسی تفصیلیتر خلفای عباسی، بیشتر مورد بحث قرار میگیرد.
دوران امامت امام رضا (علیه السلام) با دوران حکومت سه خلیفهی عباسی یعنی هارون (170 ـ 193 هـ . ق)، امین (193 ـ 198 هـ . ق) و مأمون (198- 218 هـ . ق) مصادف بود که در ذیل به آنها پرداخته میشود.
هارون در سن 21 یا 22 سالگی(1)پس از مرگ مشکوک برادرش هادی به حکومت رسید. او از خلفایی دانسته شده است که صفات متضاد را در خود جمع کرده و به اصطلاح دارای شخصیت مزدوج بوده است.(2)
گاهی در مجالس وعظ چنان اشک میریخت که دل هر بیننده به حال او کباب میشد و گاهی در کمال قساوت دستور کشتار فجیع مخالفان خود را میداد چنین گفته شده که این گونه روحیات در حقیقت معلول وضع جامعهای بوده که در آن میزیست، جامعهای به ظاهر مذهبی که فساد در آن شیوع پیدا کرده بود(3)در دورهی خلافت او، گرچه در شمال آفریقا
دولتهای مستقلّ ادریسیان(1)و اغلبیان(2)تشکیل شد اما در مرکز خلافت به ویژه بغداد آرامش برقرار بود و از آنجا که در این دوره، مسلمانان مراحل اوج و شکوفایی تمدن اسلامی را طی میکردند، این عصر به دوره ی طلایی حکومت عباسی مشهور شده است.(3)
در هنگام اختلافات هارون با برادرش هادی (حک: 170-169 هـ . ق)، یحیی برمکی به جرم طرفداری از وی، از سوی هادی زندانی شده بود، از اینرو به مجردی که هارون به حکومت رسید، به جهت قدردانی از تلاشهای وی، امور مملکتی را به او واگذار کرده و حتی مُهر خاص خود را به وی تحویل داد.(4)و بدین ترتیب این خانواده ایرانی یعنی یحیی و پسرانش به ویژه فضل و جعفر تا سال 187 هـ . ق که هارون بر آنها خشم گرفت بر تمامی مقدرّات حکومت مسلّط بود، و در حقیقت آنها بودند که مملکت را اداره میکردند.
در سال 187 هـ . ق هارون به علل مختلف بر این خاندان خشم گرفته و آنها را قلع و قمع کرد. گرچه علل مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برای این عمل هارون ذکر شده است(5)، اما
1) برای آشنایی بیشتر با دولتادریسیان (172 تا 375 هـ . ق) و برخی از منابع آن ر.ک:دایرة المعارف بزرگ اسلامی، مقاله آل ادریس نوشته سیدصادق سجادی، ج 1، ص 561، تا 565.
2) برای آشنایی بیشتر با این دولت (184تا 296 هـ . ق) ر.ک: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 12، مقالهبنی اغلب نوشته محمد نوری، ص 631 تا 633.
3) دولت عباسیان، ص 89.
4) مروج الذهب، ج3، ص 348، و نیز ر.ک: تاریخ الطبری،ج6، ص 441 و 442.
5) برای آگاهی از احوال برامکه و نیز علل قلع و قمعآنها که به واقعة ایقاع یا نکبت مشهور شده است، مراجعه شود به: مروجالذهب، ج3، ص 377 تا 395، و نیز مقاله یبرمکیان در دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 12، ص 1 تا 16، نوشتهسیدصادق سجادی.
در برخی از منابع شیعی روایاتی منسوب به امام رضا (علیه السلام) ذکر شده است که این سرانجام نکبتبار را در حقیقت مجازاتی از سوی خداوند برای این خاندان میداند، زیرا آنها را در زندانی شدن و بالاخره شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام) دخیل میداند.(1)و اصولاً خاندان برمکی را خاندانی که مبغض و دشمن اهلبیت (علیهم السلام) بودند، معرفی میکند.(2)
امام رضا (علیه السلام) مدت 10 سال امامت خود را، یعنی از سال 183 تا سال 193 در دوران هارون گذرانید.
از نکات جالب این دوره آن است که علیرغم شدت عمل هارون و نیز سوگند خوردن او مبنی بر مقابلهی شدید با مدعیان امامت از خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، امام (علیه السلام) تقیه را کنار گذاشته و صریحاً ادعای امامت خود را اعلام میکرد که این عمل موجب وحشت و تعجب شیعیان شده بود. اما امام (علیه السلام) به آنان اطمینان میداد که از ناحیة هارون گزندی به وی نخواهد رسید.(3)
و هنگامی که ادعای امام (علیه السلام) به گوش هارون رسید و اطرافیان از او خواستار شدت عمل شدند، او با تندی به آنها پاسخ داد که آیا میخواهید همة آنها را بکشم.(4)
همچنین از سویی دیگر از برخی از روایات چنین استنباط میشود که امام (علیه السلام) در دوران هارون سعی بر آن داشت تا خود را مشغول زندگانی عادی و روزمره نشان دهد تا توجه هارون از او منصرف شود.
چنان که در گزارشی چنین آمده که امام (علیه السلام) پس از شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام) به بازار رفته و گوسفند، خروس و سگ خریداری کرده و از طرف دیگر یکی از کارگزاران هارون به نام زبیری به هارون نامه نوشته و سخن از ادعای امامت امام (علیه السلام) و خواندن مردم به سوی خود به میان آورده است.
هارون ضمن متناقض خواندن این دو گزارش، تعجب کرد.(1)
«واعجبا من هذا یکتب انعلیبن موسی (علیه السلام) قد اشتری کلباً وکبشاً ودیکا ویکتب فیه بما یکتب».
همین مسأله را میتوان از علل عدم سختگیری بر امام (علیه السلام) نیز به شمار آورد.بنابراین میتوان چنین تصور کرد که امام (علیه السلام) در این دوره با آزادی عمل بیشتری به فعالیتهای فرهنگی خود در مدینه میپرداخت.
تعداد زیادی از روایات منسوب به امام رضا (علیه السلام) نیز حاصل این دوره و دوره پس از آن یعنی دوره درگیری امین و مأمون (198-193 هـ . ق) است.
به نظر میرسد یکی از علل مهم عدم تقیه امام (علیه السلام) در آشکار کردن امامت خود، تلاشهای گروه، منحرف شیعی واقفیه بود که به علل مختلف سعی داشتند تا وانمود کنند که امام کاظم (علیه السلام) از دنیا نرفته است، بلکه در پس پرده ی غیبت مخفی شده است.(2)
از عجایب روزگار که امام رضا (علیه السلام) نیز گاهی آن را پیشگویی میکردند، آن بود که پس از شهادت امام رضا (علیه السلام)، مقبره ی امام (علیه السلام)
در کنار مقبره ی هارون در خانهی حمیدبن قحطبه در طوس واقع شد.(1)
امین با آن که حدود شش ماه از عبدالله مأمون کوچکتر بود،(2)اما در سال 175 هـ . ق و در حالی که تنها پنج سال داشت، برای او به ولایت عهدی بیعت گرفته شد.(3)
گرچه برای این استعجال علل مختلفی ذکر شده است(4)، اما میتوان مهمترین آن را در شخصیت مادر او جستجو کرد، زیرا اوّلاً مادرش که زبیده معروف به امجعفر بود، مهمترین همسر هارون بود، چون او دختر جعفر پسر منصور خلیفة مقتدر عباسی بود، و لذا گفته شده است که در میان خلفا فقط دو شخصیت بودند که هاشمی الابوین بودند، و از طرف مادر و پدر هر دو به هاشم بن عبد مناف میرسیدند، یکی امام علیبن ابیطالب (علیه السلام) و دومی محمدامین(5).
علاوه بر این که او در مقایسه با مادران فرزندان دیگر هارون یعنی عبدالله مأمون و قاسم مؤتمن و محمد معتصم که بعد از هارون در معرض ولایت عهدی یا خلافت قرار گرفتند، از
1) عبارت امام رضا (علیه السلام) چنین است: «ما ابعد الدار و اقرب اللقاءیا طوس ستجمعنی و ایاه» (بحارالانوار، ج 49، ص 115 به نقل از مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 340.) و نیز ر.ک: عیون اخبار الرضا (علیه السلام) ، ج 1، ص 247 و 248 و بحارالانوار، ج 49،ص 59.
2) تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 407.
3) تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 408.
4) دولت عباسیان، ص 125.
5) تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 433، البتهگویی در این کلام، امام حسن (علیه السلام) جزو خلفا محسوب نشده است و یا اینکهاز ذکر نام او غفلت شده است.
شخصیت غیرقابل مقایسهای برخوردار بود، زیرا همگی آنها کنیزان امولد (صاحب فرزند) بودند.(1)
گذشته از همهی اینها، مقدار نفوذی که او در هارون داشت، به هیچ وجه قابل مقایسه با دیگر همسران هارون نبود.
همچنین به نظر میرسد که در این هنگام (سال 175 هـ . ق) که برامکهی ایرانی تبار در اوج قدرت خود بودند، باندهای قدرت عربی داخل دربار همچون داییهای محمدامین و نیز افرادی مانند فضلبن ربیع سعی فراوان داشتند، تا به مقابله با این موج تسلّط ایرانیها پرداخته ولااقل حکومت پس از هارون را از این قدرت مؤثّر پاکسازی کنند.
اما با رشد بیشتر فرزندان هارون و شکوفا شدن استعدادهای آنها در زمینههای مختلف(2)هارون دریافت که امین لیاقت خلافت را ندارد. اما به جهت قوّت باندهای عربی قدرت، توان عزل او را نداشت، از اینرو، در سال 183 هـ . ق یعنی هشت سال پس از اخذ بیعت برای امین، این بار به عنوان ولیعهد دوم برای مأمون بیعت گرفت.(3)و برای آن که هیچ یک از دو برادر بر یکدیگر تعدّی نکنند، عهدنامههای جداگانه شدید و غلیظ نگاشته و آن را به تأیید دو برادر رسانیده و آن را در سال 186 هـ . ق در کعبه به امانت گذاشت.(4)
از نکات مهم این عهدنامهها وجود نوعی تقسیم قدرت میان دو برادر بود، بدین ترتیب که بخش خراسان و توابع آن همراه با بخشهای اداری و نظامی آن به مأمون سپرده شده بود و حق عزل او را برای امین قایل نشده بود.
اما امین پس از مرگ هارون و رسیدن به قدرت در سال 193 هـ . ق، به تحریک عناصر عربی پیرامون خود و به ویژه فضلبن ربیع و علیبن عیسیبن ماهان مأمون را از ولایت عهدی عزل کرده و فرزند خود موسی را جایگزین او کرد، و دستور داد که عهدنامههای داخل کعبه را بسوزانند.
این تصمیم امین، مورد اعتراض مأمون واقع شده و او با تکیه به تدبیرهای وزیر خود فضل بن سهل و نیز نیروهای نظامی خراسان که در اختیار او قرار داشتند، متقابلاً به خلع امین اقدام کرد و در همین راستا به جنگ با برادر پرداخت و بالاخره پس از مدّت پنج سال کشمکش توانست در سال 198 ق، شکست نهایی را بر او وارد ساخته و بغداد مرکز حکومت او را تصرف کرده و به وسیلهی طاهربن حسین او را به قتل رساند.(1)و بدین ترتیب طومار حکومت او بسته شد و در تاریخ به عنوان «مخلوع» معرفی شد(2).
امین در مجموع به عنوان شخصیتی معرفی شده است که به عیش و نوش و خوشگذرانی اهمیت میداده و در مقابل دارای ضعف تدبیر و مدیریت معرفی شده که به عواقب و پیامدهای کار
خود توجه چندانی نداشته است.(1)
«ولم نجد فی سیرته مایستحسن ذکره من حلم او معدلة او تجربة حتی نذکرها»
و داستانهایی درباره او نقل شده که حتی در هنگام رسیدن سپاه مأمون به دروازههای بغداد دست از خوشگذرانی برنمیداشت.در دورهی حکومت امین، مکه و مدینه طبق تقسیمبندی هارون در حیطة قلمرو حکومتی امین قرار داشت، و حاکم هر دو شهر از طرف امین یکی از عباسیان به نام داوود بن عیسی بن موسی بود.
اما در سال 196 هـ . ق و به دنبال آغاز درگیریهای امین و مأمون و دستور برداشتن و سوزانیدن عهدنامهها از کعبه از سوی امین، داوود که خود یکی از شاهدان عهدنامهها بود، شخصیتهای بزرگ مکه را جمع کرده و رسماً امین را به علّت نقض عهد، از خلافت خلع کرده و با مأمون بیعت کردند.
و سپس به فرزندش سلیمان که از طرف او عامل مدینه بود، نیز نامه نوشته و از او خواست که مانند مکیان عمل کنند و سلیمان و مردم مدینه نیز چنان کردند.(2)
بنابراین به این نتیجه میرسیم که در طی حکومت پنج ساله امین، مدینه نیز درگیر مناقشات سیاسی بین دو برادر بوده و از توجه به مسایل دیگر و از جمله فعالیتهای فرهنگی شخصیتی مانند امام رضا (علیه السلام) غافل بودند و در طی این مدت، امام (علیه السلام) توانست بخش عظیمی از معارف اسلامی و شیعی را در میان
مردم منتشر سازد که بخش مهمی از روایات آن حضرت (علیه السلام) تحت عنوان مسند الامام الرضا (علیه السلام) گردآوری شده است.
از دورهی بیست سالة حکومت مأمون فقط آنچه که مربوط به بحث است. از آغاز حکومت وی تا شهادت امام رضا (علیه السلام) در سال 203 هـ . ق میباشد.
چنانچه اشاره شد، مأمون از مادری با نام مراجل که کنیزی باد غیسی بود، به دنیا آمد(1)و از همان دوران کودکی مراتب نبوغ و هوش خود را برای همگان به نمایش گذاشت.(2)
قدرت مدیریت و تدبیر او به گونهای بود که پدرش در سال 186 هـ . ق در حالی که فقط 16 سال از عمر او گذشته بود،(3)تمامی محدودة جغرافیایی خراسان بزرگ آن روز را همراه با تمامی بخشهای اداری، سیاسی، نظامی و اقتصادی در اختیار او گذاشت.(4)
وولاّه (ای هارون المأمون)خراسان بثغورها و کورها و اجنادها و خراجها و طرازها و بریدها و بیوتاموالها و صدقاتها و عشرها و عشورها و جمیع اعمالها فی حیاته وبعد موته.
1) مروج الذهب، ج4، ص 4.
2) تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 415.
3) در نوشتههای معاصر مانند دولت عباسیان، ص 131، و تاریخ خلافت عباسی، ص 67، نقل از ابنکثیر (البدایة والنهایة، ج 1، ص 274) سن مأمون را درهنگام این واگذاری 13 سال ذکر میکنند، درحالی که تاریخ ولادت مأمون، سال 170 ق، و در شب همان روزی است که هارون به حکومت رسید. (تاریخ الیعقوبی، ج2، ص 407) بوده و تاریخ عهدنامه سال 186 ق میباشد.
4) تاریخ الیعقوبی، ج2، ص 416، در عهدنامهای که به دستور هارون و بهاملای او، محمدامین در سال 186ق نگاشته، چنین آمده است:
مأمون همچنین به علم دوستی و دانشمندی توصیف شده است، چنان که دربارهی او گفته شده که: «در میان عباسیان کسی دانشمندتر از مأمون نبود و یا گفتهاند که آگاهترین همهی خلفا [خلفای بنیعباس] نسبت به فقه و کلام بود.»(1)
حتی حدیثی را به امام علی (علیه السلام) منسوب کردهاند با این مضمون که «سابعهم اعلمهم» یعنی هفتمین خلیفة عباسی [مأمون] داناترین آنهاست.(2)
و برخی تشکیل مجالس مناظره در مسائل مختلف علمی در مرو و بغداد را در همین راستای علم دوستی او به حساب آوردهاند، چنان که رشد علوم مختلف و نیز تأسیس یا ترویج بیت الحکمه و اهتمام فراوان او به ترجمهی علوم را در همین مسیر دانستهاند.(3)
دورهی بیست ساله حکومت مأمون ( 198 ـ 218 هـ . ق) را میتوان با توجه به مرکزیت حکومت به دو بخش ایران و بغداد تقسیم کرد.
دورهی اول شامل حضور مأمون در بخشهای مختلف ایران همچون ری، سرخس، طوس و مرو میشود که در این دوره مرکزیت حکومت، شهر مرو است. و میتوان سالهای 198 تا 204 هـ . ق را در این دوره دانست. و این نوشته در همین دوره بحث میکند.
اما دورهی دوم که از ورود وی به بغداد در سال 204 ق(1)تا مرگ او در نزدیکیهای شهر طرسوس در مرز روم(2)را شامل میشود، شامل فراز و نشیبهای فراوانی از جهات مختلف سیاسی، اداری، علمی و کلامی است که خود بحث مستقلی را میطلبد.
در دورهی اوّل بیشترین تکیه مأمون بر عنصر ایرانی بود که او را در سختیها یاری کرده، و در جنگش علیه امین او را به پیروزی رسانیده بود.
در این میان، بیشترین نقش از آنِ خاندان ایرانی سهل بود که دو برادر با نامهای حسن بن سهل و فضلبن سهل سرآمد این خاندان بودند. و جالب آن است که بدانیم که در حقیقت، مراکز اصلی حکومت مأمون به دست این دو برادر اداره میشد، زیرا حسنبن سهل به عنوان حاکم بغداد، یعنی مرکز قبلی خلافت و مهمترین شهر اسلامی آن زمان به انجام وظیفه میپرداخت و در این سوی فضلبن سهل با لقب دریافتی «ذوالریاستین» [رئیس سپاه (امیر) و رئیس امور اداری (وزیر)] از مأمون، همهی تشکیلات نظامی و اداری مرو را در اختیار داشت که در آن زمان به عنوان پایتخت حکومت معرفی میشد.
دربارهی چگونگی تسلّط فضل بر مأمون گفته شده او چنان بر مأمون تسلط داشت که حتی او را دربارهی خرید کنیزی که میخواست بخرد در تنگنا گذاشت(3)که البته بعدها مأمون از این وضعیت به تنگ آمده و خود به کنترل بیشتر اوضاع پرداخت.
حتی بعضی را نظر بر آن است که فضل نقش عمدهای در ایدهی سپردن خلافت یا ولایت عهدی به امام رضا (علیه السلام) داشت.(1)
از مهمترین نقشهای فضل در این دوره، قرار دادن مأمون در سانسور شدید خبری بود.
در دورهی حضور مأمون در مرو، شورشهایی در نقاط مختلف مملکت رخ میداد که مهمترین آن شورش خاندان عباسی در بغداد و خلع مأمون از حکومت بود که علّت اصلی آن جایگاه حکومتی فضل و نیز سپردن ولایت عهدی به امام رضا (علیه السلام) بود.(2)زیرا آنها تصور میکردند که آیندهی چنین حکومتی یا افتادن به دست ایرانیان و یا غلطیدن در دامان علویان است و در هر دو حال این حکومت از خاندان عباسی خارج خواهد شد.
از مهمترین تلاشهای امام رضا (علیه السلام) در مرو آن بود که مأمون را از این سانسور خبری برهاند.(3)و او را به حرکت به سمت بغداد تشویق کند.(4)و بدین ترتیب بود که مأمون در سال 202 هـ . ق از مرو به سمت بغداد به راه افتاد.(5)
با وا کاوی عمیق نقش فضل و نیز نوع تعامل او با امام رضا (علیه السلام) میتوان به این نتیجه رسید که مهمترین هدف فضل، انتقال آرام حکومت به ایرانیان بوده است، چنان که تبدیل لباس سیاه که شعار عباسیان بود، به لباس سبز نیز از مقدمات این انتقال شمرده
1) تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ص 75، ونیز ر.ک: عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 158، شماره 19 و ص175، شماره 28.
2) الکامل، ج4، ص 175.
3) الکامل، ج4، ص 175. و نیز ر.ک: عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 173.
4) الکامل، ج4، ص 175. و نیز ر.ک: عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 173.
5) تاریخ الیعقوبی، ج2، ص451.
شده است، زیرا برخلاف آنچه که مشهور شده است لباس سبز در آن زمان شعار ایرانیان به شمار میآمد.(1)
و اگر اصراری از او برای واگذاری حکومت یا ولایت عهدی به امام (علیه السلام) دیده میشود، در همین راستا تعبیر میشود، گرچه این به معنای نفی اهداف آشکار و پنهان مأمون در این واگذاری نمیباشد.(2)
به نظر میرسد فضل طرح مسألهی انتقال خلافت از عباسیان به علویان را نوعی حساسیت زدایی از وحشت این مسأله در جامعهی مسلمانان به حساب میآورد.(3)و هنگامی که مسلمانان با انتقال خلافت از خاندانی به خاندان دیگر کنار آمدند، طبیعتاً کنار آمدن آنان با انتقال از نژاد عرب به ایرانی آسانتر خواهد بود.
شاید فضل چنین تصور میکرد که در صورت رسیدن امام رضا (علیه السلام) به خلافت، با توجه به نداشتن کادرهای آزموده سیاسی و نظامی و نیز به خیال خود با توجه به ناپختگی امام
1) برای یافتن استنادات این ادعاء مراجعه شود بهتاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم (علیه السلام) ، ص 76و96، و نیز جهادالشیعه، ص 361، به نقل از الوزراء و الکتاب، جهشیاری، ص 313. ونیز دولت عباسیان، ص 149 (پاورقی مصحح). در این باره جهشیاری گزارشی را از نعیم بنخازم که از مشاوران مأمون بوده نقل میکند که طبق آن روزی نعیم در حضورمأمون به فضل گفت: تو میخواهی پادشاهی بنیعباس را به نفع فرزند علی (علیه السلام) براندازی، سپس با آنان حیله کرده، پادشاهی راکسرایی [ساسانی] کنی، اگر چنین چیزی را نمیخواستی چرا از لباس علی وفرزندانش که سفید بود، عدول کرده و لباس سبز را که از آن کسری و مجوس است، پوشیدی.
2) برای آگاهی از برخی از این اهداف مراجعهشود به: الحیاة السیاسة للامام الرضا (علیه السلام)، ص 363 تا 396 و نیزر.ک: جهاد الشیعة، ص 354 – 356 و تاریخ خلافت عباسی، ص 69 تا ص 72.
3) برای تأیید این ادعا میتوانبه این پیشبینی فضل اشاره کرد که کار خود را در مقایسه با ابومسلمخراسانی بسیار مهمتر دیده میگوید: «فانّی احولها من قبیلة الیقبیلة» یعنی من خلافت را از قبیلهای بهقبیله دیگر منتقل خواهم ساخت. (عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج 1، ص 176).
(علیه السلام) در کشورداری و همچنین با لحاظ اختلافات عباسیان با امام (علیه السلام)، آن حضرت (علیه السلام) چارهای به جز درخواست کمک از فضل نخواهد داشت و آن هنگام است که فضل به راحتی میتواند اندیشهی انتقال حکومت از علویان به ایرانیان را عملی سازد.
به هر حال از نوع گزارشها به ویژه گزارشهای شیعی چنین برمیآید که فضل از همان آغاز رابطهی حسنهای با امام (علیه السلام) نداشت، در این گزارشها چنین آمده که فضل از همان آغاز ورود امام (علیه السلام) به مرو شخصی به نام هشامبن ابراهیم را به عنوان جاسوس بر امام (علیه السلام) گماشت.(1)همچنین سعی فراوان داشت تا از هر چه نزدیکتر شدن رابطهی امام (علیه السلام) با مأمون جلوگیری کند و لذا دستور داد تا دری که سکونتگاه امام (علیه السلام) را به منزل مأمون متصل میکرد، ببندند.(2)
همچنین در برخی از منابع چنین آمده که امام (علیه السلام) مأمون را از حرف شنوی نسبت به این دو برادر ـ فضل و حسن بن سهل ـ برحذر میداشته است و در نقطهی مقابل آنها نیز سعی در بدبین ساختن مأمون نسبت به امام (صلی الله علیه و آله و سلم) میکردند.(3)
شاید بتوان در این راستا به تلاش امام رضا (علیه السلام) در متفرق کردن شورشیان بر مأمون بعد از قتل سهل نیز اشاره کرد. زیرا پس از کشته شدن سهل در حمام سرخس، عده زیادی از طرفداران
1) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 164.
2) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 165.
3) کشف الغمه، ج3، ص 372، الارشاد، ص 611، شیخ مفید معتقداست که دسیسههای آنها به گونهای مؤثر واقع شد که مأمون قصدمسموم ساختن امام (علیه السلام) را کرد، اما امام (علیه السلام)در آن هنگام فقط دچار مقداری کسالت شد.
مأمون، او را در این ماجرا دخیل دانسته و در پیرامون سکونتگاه او حالت شورش به خود گرفته بودند و حتی قصد سوزانیدن خانة مأمون را داشتند که در این هنگام مأمون به امام (علیه السلام) پناه برده و از او درخواست کرد تا شورش را خاموش سازد.
و امام (علیه السلام) درخواست مأمون را اجابت کرده و با سخنان خود توانست آنان را متفرق سازد.(1)
بیشک مهمترین مسأله سیاسی در این دوره در نزد امامیه مسأله پیشنهاد خلافت از سوی مأمون به امام (علیه السلام) و نپذیرفتن آن و بالاخره پذیرفتن ولایت عهدی است.
در این مورد مورخان معمولاً با خوشبینی برخورد کرده و مأمون را دارای تمایلات شیعی دانسته(2)و این عمل او را حاکی از نذر و عهد او دانستهاند. که عهد کرده بود در صورت پیروزی بر مخلوع ـ امین ـ خلافت را به شایستهترین فرد از فرزندان ابوطالب واگذار کند.(3)
در دورهی معاصر نیز برخی از مورخان اهلسنّت بر روی این گزارشها تکیه کرده و انگیزه مثبت مأمون را مورد تأیید قرار دادهاند.(4)
1) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 174، کشف الغمه، ج3، ص 370؛ الارشاد، ص 610.
2) مروج الذهب، ج4، ص 5 و 28، ج4، ص 28.
3) به عنوان مثال نک: تاریخ الیعقوبی، ج2، ص 454، ونیز ر.ک: مروج الذهب، ج4، ص 28 و الکامل، ج 4، ص 162 بدون آن که سخنیاز عهد بیاورند، علّت آن را افضلیت، اورعیت و اعلمیت امام(علیه السلام) در نزد مأمون دانستهاند.
4) به عنوان مثال ر.ک: دولت عباسیان، ص 133و134.
در میان منابع روایی امامیه، گرچه گزارشهایی حاکی از نذر مأمون یافت میشود،(1)اما بیشترین گزارشها که معمولاً از نزدیکترین افراد به امام (علیه السلام) و یا مأمون نقل شده، حاکی از سیاست بازی مأمون و وسیله قرار دادن امام (علیه السلام) برای رسیدن به اهداف سیاسی خود میباشد؛(2)و از اینرو کمتر مورخ امامی مذهبی میتواند قایل به قصد واقعی مأمون در انتقال خلافت از عباسیان به علویان باشد.
همچنان که نوع برخورد امام (علیه السلام) با این پیشنهاد و عدم پذیرش اولیهی آن و پذیرفتن آن با اجبار و مواجه شدن با تهدید به قتل و نیز شرط آن حضرت (علیه السلام) مبنی بر عدم دخالت در کلیهی امور مملکتی(3)همگی حاکی از آگاهی امام (علیه السلام) نسبت به اهداف پشت پردة این تصمیم است. علاوه بر آن که جواب دندانشکن امام (علیه السلام) به مأمون در همان آغاز پیشنهاد خلافت خود بهترین گواه در این زمینه است، منظور، سخن امام (علیه السلام) است که فرمود: «اِنْ کَانَتْ هَذِهِ الخَلَافَةَ لَکَ وَ الله جَعَلَها لَکَ فَلَایَجوُزُ اَنْ تَخْلَعَ لِبَاساً الَبَسَکَ الله وَتَجْعَلَهُ لِغَیرِکَ وَاِنْ کَانَتِ الخَلاَفةُ لَیْسَتْ لَکَ فَلَا یَجُوزُ لَکَ اَنْ تَجْعَلَ لِی مَالَیْسَ لَکَ.»(4)
یعنی اگر این خلافت از آن توست و خدا آن را برای تو قرار داده است، پس نمیتوانی لباسی را که خداوند آن را به تو پوشانیده از تن در آوری به دیگری بدهی. و اگر این خلافت از
آن تو نیست، پس نمیتوانی چیزی را که از آن تو نیست به من واگذار کنی.
همچنین تفاوت سنّی بیش از بیست سال بین امام (علیه السلام) و مأمون نیز سوءظن بیشتری را برمیانگیزاند.
مورخان معاصر شیعی با تحلیلهای عمیق خود توانستهاند با استفاده از نصوص، بسیاری از اهداف سیاسی و پشت پردهی مأمون را آشکار سازند که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1. زیر نظر گرفتن امام (علیه السلام) و فعالیتهایش، چون اگر امام (علیه السلام) در مدینه میماند، دسترسی کمتری به او بود و این امکان وجود داشت که با توجه به موقعیت و جایگاه رفیع خود، موجبات درد سر حکومت را فراهم آورد.
2. کسب مشروعیت برای خلافت خود، بدین گونه که کسی که ولایت عهدی را پذیرفته، حتماً اصل خلافت را مورد تأیید قرار داده است.
3. خلع سلاح کردن علویانی که به بهانهی عدم مشروعیت عباسیان و اعتقاد به مشروعیت انحصاری حکومت آل علی (علیه السلام) و فرزندان فاطمه J دست به شورش میزدند.
4. دنیاطلب نشان دادن امام (علیه السلام)
5. جدایی انداختن میان امام (علیه السلام) و شیعیانش.(1)
6. سعی در جذب بیشتر خراسانیان که به خاندان اهلبیت (علیهم السلام) علاقه داشتند.
1) الحیاة السیاسة للامام الرضا (علیه السلام)، ص 363 تا 396؛ دولتعباسیان، ص 139، (اضافات مصحح) و نیز ر.ک به: عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 150 و پس از آن، وبرای آگاهی از اقدامات امام (علیه السلام) برای خنثی سازی اینگونه اهداف مراجعه شود به: الحیاة السیاسیة، ص 299 تا 309 ودولت عباسیان، ص 139 تا 144 (اضافات مصحح).
7. زهر چشم گرفتن از عباسیان بغداد که به دلیل تعصبات عربی از امین طرفداری میکردند، و پس از وی مأمون را به رسمیت نمیشناختند.(1)
8. محصور کردن امام (علیه السلام) در کاخ عباسیان.
9. انداختن شکاف میان امام (علیه السلام) و علویانی که در حال قیام بودند.(2)
واکاوی شخصیت سیاسی مأمون که از همان آغاز زیرکی خود را به نمایش گذاشته بود و نیز نوع برخورد با امام رضا (علیه السلام) به ویژه پس از ولایت عهدی که نمونهی بارز آن را میتوانیم در جلوگیری از برگزاری نماز عید فطر به وسیلهی آن حضرت (علیه السلام) مشاهده کنیم و نیز نوع برخورد وی با خاندان عباسی و تمایل او به جذب آنان و بالاخره حرکت او به سمت عراق و بالاخره مسکوت گذاشتن مسأله سزاوارتر بودن اهلبیت (علیهم السلام) برای خلافت، پس از شهادت امام رضا (علیه السلام) همگی حاکی از تأیید تمامی یا لااقل برخی از نکات فوق است. همچنان که انتخاب مسیر امام (علیه السلام) از مدینه تا مرو به گونهای که از شهرهای شیعهنشین عبور نکند،(3)نیز مؤید مطلب فوق است.
مسألهی مهم دیگر در نزد امامیه، مسألهی شهادت یا رحلت امام (علیه السلام)
است. در حالی که بیشتر امامیه همانند شیخ صدوق(ره)(1)و شیخ مفید(2)علّت از دنیا رفتن امام (علیه السلام) را مسموم شدن به دست مأمون و یا به وسیلهی او میدانند، برخی از مورخان تنها به ذکر مسمومیت امام (علیه السلام) اکتفا کرده(3)و برخی دیگر ضمن نقل قول اتهام به مأمون، آن را بعید دانستهاند.(4)
اما نکته جالب توجه آن است که در این میان برخی از دانشمندان امامیه همچون سیدبن طاووس و اربلی صاحب کشف الغمه به طرفداری از مأمون برخاسته و با شواهد مختلف در صدد آن برآمدهاند تا مأمون را از این اتهام برهانند.(5)و ضمن پذیرش مسموم شدن امام (علیه السلام)، عامل این جنایت را عباسیان بدانند.(6)
این اختلاف باعث شده تا امثال مرحوم علامه مجلسی(ره) نیز به میدان آمده و به ردّ دیدگاه سید و اربلی بپردازند و از شواهد آنها به عنوان «وجوه سخیفه» یاد کنند.(7)
شاید مفصلترین نوشته و تحقیق در این زمینه، تحقیق علامه سیدجعفر مرتضی عاملی باشد که با نقل دیدگاههای مختلف و بررسی آنها، به خوبی توانسته است با آوردن شواهد تاریخی و تحلیل آنها، نقش مأمون را در این قضیه به اثبات برساند.(8)
1) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 267.
2) الارشاد، ص 611.
3) مانند مروج الذهب، ج4، ص 5.
4) مانند مروج الذهب، ج4، ص 5.
5) مانند الکامل فی التاریخ، ج4، ص 177.
6) کشف الغمه، ج3، ص 374 و نیز ر.ک: الطرائف فی معرفةمذاهب الطوائف، ص 275-282.
7) الحیاة السیاسیة، ص 409 تا 432.
8) بحارالانوار، ج49، ص 311 و نیز ر.ک: مرآة العقول، ج6، ص 72 و73.
در بحثهای آینده خواهیم دید که با توجه به سیاست مأمون مبنی بر نزدیکی به عباسیان بغداد و حرکت او به سمت عراق در راستای اجرای این سیاست، او نمیتوانسته است دو عامل شکاف میان خود و عباسیان یعنی فضل و امام رضا (علیه السلام) را به همراه خود وارد بغداد کند، زیرا در آن هنگام عباسیان احساس خطر بیشتری کرده و تلاش بیشتری برای سرنگونی مأمون از خود نشان میدادند، ولااقلّ نمیتوان نسبت به آرامش به ویژه در مرکز خلافت در آن هنگام خوشبین بود. چنان چه این نکته روشن است که بغداد مانند مرو نبود که مأمون از حمایت گستردهی ایرانیان برخوردار باشد، زیرا ساکنان بغداد و مناطق اطراف عمدتاً عربهایی بودند که از قتل امین که مظهر عنصر عربی در آن زمان بود، ناخشنود بودند.
بنابراین حتی اگر مأمون را در مسألهی ولایت عهدی دارای حسن نیّت بدانیم، باید بپذیریم که با تغییر سیاست او مبنی بر جلب رضایت خاندان عباسی، چارهای به جز برداشتن امام رضا (علیه السلام) از سر راه که از عوامل مهم اختلاف او و عباسیان است، وجود ندارد.
سؤال مهمی که ممکن است در اینجا رخ نمایی کند آن است که چرا با آن که ائمه (علیهم السلام) بر روی مسألهی عدم مشروعیت خلفا تکیه کرده و حکومت مشروع و آرمانی را که حکومت اهلبیت (علیهم السلام) است میدانستند، حال که مأمون حکومتی آماده را به امام (علیه السلام) عرضه میکند، آن را نمیپذیرد؟ آیا این امکان
وجود نداشت که در صورت پذیرش حکومت، بتواند تغییرات و اصلاحات جدی فراهم آورده و زمینههای اجرای بهتر احکام اسلامی را فراهم آورد؟
برای پاسخ به این سؤال با توجه به شواهد تاریخی و نیز مطالعهی بستر سیاسی آن زمان باید به این چند نکته توجه کرد:
1- از شواهد مختلف چنین به دست میآید که مأمون در پیشنهاد واگذارای خلافت جدّی نبود، چنان که مشاهده میکنیم، اصراری را که نسبت به پذیرش ولایت عهدی دارد و حتی امام (علیه السلام) را تهدید میکند، نسبت به خلافت ندارد.
کشتن برادر در راه رسیدن به حکومت، بازگرداندن امام (علیه السلام) از نماز عید به علت ترس از به خطر افتادن خلافت، کشتن همهی کسانی که مانند فضلبن سهل خلافت را به خطر میاندازند، تنها بخشی از شواهد تاریخی عدم جدیت مأمون است.(1)
2- ممکن است پذیرش خلافت در میان مردم، چنین تلقی شود که امام (علیه السلام) جریان حکومت و خلافت عباسی را تاکنون تأیید کرده و لذا هماکنون با اعتراف به حق داشتن مأمون در این واگذاری آن را میپذیرد. و این خود بزرگترین تأیید و اثبات مشروعیت برای عباسیان میباشد.
3- در صورت پذیرش خلافت از سوی امام (علیه السلام) و با توجه به این که امام (علیه السلام) در مرو تنهاست، طبیعتاً مأمون حاکم اصلی در سایه خواهد بود، همهی مقامات از او حساب برده و اوامر را اجرا میکنند، بنابراین مأمون میتواند به نام امام (علیه السلام) دست به هر کاری بزند، علاوه بر این که حتی چنین امکانی را دارد که امام (علیه السلام)
1) الحیاة السیاسیة، ص 285 – 288.
را محصور کرده و از معاشرت و برخورد با دیگران باز دارد و خود دستوراتی را از زبان امام (علیه السلام) به دیگران برساند و در پایان بدون هیچ سر و صدایی، امام (علیه السلام) را از بین ببرد.
4- ایرانیها گرچه تمایلات فراوانی نسبت به اهلبیت (علیهم السلام) داشتند، اما نباید تصور کرد که اوّلاً آنها شیعهی امام (علیه السلام) بودند، زیرا بسیاری از آنها از اوّلیّات مذهب تشیع ناآگاه بودند، و ثانیاً باید توجه داشت که در هنگام مقایسهی بین امام (علیه السلام) و مأمون و یا حتی امام (علیه السلام) و فضل، تضمینی وجود نداشت که جانب امام (علیه السلام) را بگیرند، بلکه مسأله کاملاً برعکس بود.
5- با ملاحظهی تاریخ حوادث آن زمان در مییابیم که شورشهای فراوانی در سرتاسر مملکت اسلامی از سوی گروههای مختلفی مانند طرفداران خاندان عباسی، خوارج و حتی علویان برپا شده بود. و امام (علیه السلام) در صورت رسیدن به خلافت، باید در مقابل تمامی این شورشها میایستاد و دست به کشتار آنها میزد، آن هم کشتاری که میدانست بالاخره نتیجهاش به کام عباسیان خواهد بود.
6- نباید تصور کرد که تمامی علویان شورشی که در میان آنها نیروهای زبده اجرایی وجود داشت، به عنوان بازوی اصلی امام (علیه السلام) باشند، زیرا بسیاری از آنها از نظر اعتقادی همانند یک شیعهی امامیه، امام (علیه السلام) را قبول نداشتند و چه بسا در آغاز و یا در میانه راه به درگیری با او میپرداختند و بدترین حادثه، در آن زمان درگیری علویان با یکدیگر بود.
7- خاندان عباسی و طرفدارانش مهمترین مخالف این تصمیم بودند که حتی در مقابل مأمون ایستادند، و واضح است که در
مقابل امام (علیه السلام) با شدّت بیشتری خواهند ایستاد و کمترین نتیجه تلاش آنها برپایی آشوب در مملکت اسلام و در نهایت تجزیه آن میشد.
8- علاوه بر آن که حتی در میان شیعیانی که تا امت امام کاظم (علیه السلام) را قبول داشتند، گروههای قدرتمندی وجود داشتند که امامت امام رضا (علیه السلام) را نمیپذیرفتند که از آنها با عنوان واقفه یاد میشود. این گروههای شیعی نیز دردسرهای تازهای از بُعد فرهنگی و علمی برای امام (علیه السلام) پدید میآوردند.
9- مهمتر از همه، چنین حکومتی سلام نگفته باید خداحافظی میکرد، بدون آن که به کمترین اهداف خود برسد و ماندگاری آن در گرو ابزار دست دیگران بود.
و در این هنگام شیعیان و مسلمانانی که از دهها سال قبل اخباری دربارهی حکومت آرمانی اهلبیت (علیهم السلام) شنیده بودند و این حکومت را مصداق آن تصور میکردند، به کلّی ناامید شده و حتی ممکن بود به این نتیجه برسند که وعدههای ائمه (علیهم السلام) مبنی بر تشکیل حکومت صالح در آخرالزمان وعدهای بیش نبود، و یا واقعیت آن مثل همین حکومت میباشد.(1)
در بخشهای آینده با برخی از کلیات گفته شده در بندهای فوق، آشنایی بیشتری پیدا میکنیم.
1) برای اطلاع بیشتر از برخی از موارد یاد شدهمراجعه شود به: الحیاة السیاسیة، ص 285 تا 304.
در دورهی امامت امام رضا (علیه السلام)، حکومتهای هارون، امین و مأمون با جریانهای مخالف گوناگونی با گرایشهای متفاوت درگیر بودند و نیروی فراوانی صرف مقابله با آنها نمودند، چنان که هارون خود برای مقابله با یکی از این جریانها یعنی علیبن عیسیبن ماهان در سال 189 هـ . ق مجبور به حرکت به سوی ری و سپس خراسان شد(1)و در طوس از دنیا رفت.
اما به نظر میرسد با توجه به ضیق مجال و نیز مناسبت بیشتر، بهتر آن است که برای تبیین وضعیت این جریانها، به دورهی زمانی حکومتهای امین و مأمون تا زمان شهادت امام رضا (علیه السلام) در سال 203 هـ . ق اکتفا کنیم.
شاید بتوان گفت: همبستگی خاندان عباسی در دوران قیام خود علیه بنیامیه و نیز دوران تشکیل حکومت آنها، مهمترین رمزماندگاری حکومت آنان بود.(2)
به عنوان مثال نیمنگاهی به حاکمان نقاط مختلف مملکت اسلامی در آغاز حکومت عباسی در سال 132 هـ . ق این نکته را روشن میسازد که حاکمان بیشتر مناطق مانند جزیره، آذربایجان، ارمنستان، مدینه، مکه، یمن، کوفه و شام از درون خاندان عباسی
برگزیده شدهاند.(1)چنانچه بررسی حاکمان مناطق مختلف همانند مدینه، مکه، کوفه، بصره و خراسان در دوران حکومت هارون (170 ـ 193 هـ . ق) نیز این مدعا را تأیید میکند که بیشتر آنها از میان خاندان عباسی برگزیده میشدهاند.(2)
پایان دوران حکومت هارون در حقیقت پایان همبستگی و یکپارچگی خاندان عباسی بود، پایانی که مسبب آن خود هارون بود که سیاست تعدّد ولایت عهدی را با شدّت وحدّت پیگیری کرد و در دوران زندگانی خود، مملکت اسلام را دو تکه کرده، و بخشی را به امین و بخش دیگر را به فرزند دیگرش مأمون سپرده بود.
نخستین شکاف در بیت عبّاسی پس از خلع مأمون از سوی امین پدید آمد که در این حادثه، گرچه اکثریّت خاندان عباسی و به ویژه آنها که در بغداد بودند، جانب امین را گرفتند، اما در برخی از نقاط مانند مکه و مدینه که داوودبن عیسی عباسی و فرزندش حکومت میکردند. به بیعت با مأمون روی آوردند.(3)
اما بیشترین شکاف در میان این خاندان حکومتگر در زمان حکومت رسمی مأمون پس از سال 198 هـ . ق پدید آمد که مرکز مخالفت، شهر بغداد بود.
طبق یک سرشماری در آن زمان نسل عباس ساکن در بغداد به رقمی حدود 33 هزار نفر میرسیدند(4)که بیشتر آنها
از سیاستهای مأمون همچون انتقال مرکزیت از بغداد به مرو، ترویج عنصر ایرانی بر عنصر عربی و بهادادن بیش از حدّ به فضل و برادرش حسن و بالاخره ماجرای ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) و مماشات با علویان بسیار عصبانی بودند.
مأمون از همان آغاز پیروزی در سال 198 ق، حسنبن سهل را ولایتمدار عراق کرد.(1)اما هنگامی که او پس از درگیریهای فراوان با مخالفان در مسیر خود به بغداد، وارد آن شهر شد، گروههایی از بغدادیان از درِ مخالفت با او درآمده و به نزد محمدبن صالحبن منصور عباسی رفته و به بهانه حمایت از خاندان عباسی خواستار اخراج حسن شدند.
محمدبن صالح نیز جانب احتیاط را رها نکرده و از آنها برای مأمون بیعت گرفته و خود جانشین حسن شد.(2)
در این هنگام حسنبن سهل از بغداد به سمت واسط فرار کرده و از آنجا مبارزات خود علیه بغدادیان را سامان میداد.(3)
اما با شنیدن خبر ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) در محرم سال 202 هـ . ق بغدادیان احساس خطر بیشتری کرده و رأساً اقدام به خلع مأمون نمودند و با یکی از شخصیتهای عباسی به نام ابراهیم بن مهدی به خلافت بیعت کردند. و او را ملقب به مرضّی کردند که در حقیقت شبیهسازی لقب امام رضا (علیه السلام) بود.
ابراهیمبن مهدی که به جهت اهمیّت شخصیت مادر دیلمیاش در فنّ غناء و موسیقی به «ابن شِکْله» معروف بود، از مغنیان و آوازخوانان مشهور زمان خود بود که حتی از سوی برخی مانند
ابوفراس از او با عنوان «شیخ المغنین» یاد شده است.(1)
طرفداران او که مانند اسحاق موصلی که خود از مغنیان بوده، در بیان فضیلت او اغراق کردهاند، و حتی مقام علمی او را همسان عبدالله بن عباس دانستهاند.(2)
البته ناگفته پیداست که ابراهیم بخش عظیمی از این شهرت خود را مرهون جایگاهش در غنا و آوازهخوانی میباشد.(3)
با این وجود به نظر میرسد او از نظر شخصیتی از معدود افرادی بوده که عباسیان میتوانستهاند، او را جایگزین مأمون کنند. با این حال و به رغم عدم تجربة حکومتی او، توانست مدت نزدیک دو سال (یکسال و 11 ماه) در بغداد حکومت کرده و با مخالفان مختلف خود که مهمترین آنها حسن بن سهل بود، بجنگد و مانع از ورود او به بغداد شود. حکومت او طرفدارانی هم در دیگر نقاط مملکت همچون مصر پیدا کرده بود(4)نهضت او در بغداد به جایی رسیده بود که حتی معتصم عباسی که بعدها ولیعهد و سپس جانشین مأمون شد، نیز با او بیعت کرد.
همچنین فضل بن ربیع حاجب هارون نیز به او پیوسته و در تقویت بنیان حکومت او کوشید.(5)
چنانچه اشاره شد با وجود وخامت اوضاع در بغداد و سرایت
1) برای اطلاع بیشتر مراجعه شود به دایرة المعارفبزرگ اسلامی، مقاله ابراهیمبن مهدی، نوشتةسیدصادق سجادی و حسینعلی ملاح، ج2، ص 457.
2) الاغانی، ج10، ص 119، عبارت او چنین است: «ماولدالعباسبن عبدالمطلب بعد عبدالله بن العباس، رجلاً افضل من ابراهیم بنالمهدی.»
3) برای اطلاع بیشتر از غناها و آوازها و اشعار او مراجعهشود به الاغانی، ج10، ص 119-185 و نیز مروج الذهب، ج 4، ص 10 تا 14.
4) دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 2، ص 457.
5) دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 2، ص 457.
آن به دیگر نقاط، مأمون از همهی این ماجراها بیخبر بود، زیرا فضل نمیگذاشت، این اخبار ناامید کننده به گوش او برسد و این بالاخره شخصیت امام رضا (علیه السلام) بود که او را از این مسایل آگاه کرد.
مأمون باشنیدن این اخبار برای تسلّط بر مرکز حکومت و پایان دادن به این اختلافات به سمت عراق حرکت کرد و چنانچه اشاره شد، موانع آشتی میان خود و بغدادیان را که همانا فضل بن سهل و امام رضا (علیه السلام) بودند، در میانه راه از سر راه برداشت و بالاخره در سال 204 هـ . ق وارد بغداد شد(1)و این در حالی بود که قبل از آن و در سال 203 هـ . ق مردم بغداد به جهت اختلافات درونی با ابنشکله او را از حکومت خلع کرده بودند.(2)
از نکات جالب در این ماجرا آن است که وقتی مأمون در بغداد بر فضلبن ربیع حاجب ابن شکله دست یافت، از او پرسید: «شاید تو در حمایت کردن از محمد (امین) معذور باشی، زیرا بیعت او برگردنت بود، دیگر چه عذری داشتی که به ابن شکله پیوستی که جایگاهی در حدّ آوازه خوانان و سفیهان داشت؟»(3)
از دیگر افراد خاندان عباسی که پس از ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) به مخالت با مأمون پرداخت و از پوشیدن لباس سبز خودداری کرد، و به خلع مأمون اقدام کرد، حاکم عباسی بصره اسماعیل بن جعفربن سلیمان بود که مأمون سپاهی به فرماندهی عیسی بن یزید جلودی برای سرکوبی او فرستاد و اسماعیل فرار
را بر قرار ترجیح داد.(1)
جریان مخالفت نصربن شبث را نیز میتوانیم در همین راستا ذکر کنیم، او که از خاندان عباسی نبود، قیامی عربی تشکیل داده و در سال 199 علیه مأمون و به دفاع از بنیعباس در شهر جزیره قیام کرد.(2)و از آنجا که قیام او عباسی بود، حاضر نشد پیشنهاد علویان را مبنی بر کمک به خود بپذیرد.(3)
این قیام که بعدها شدّت گرفت و شخصیتهایی همچون طاهربن حسین (ذوالیمین) و فرزندش (طلحه) را به خود مشغول داشت، مدت ده سال یعنی تا سال 209 هـ . ق ادامه داشت و بالاخره در این سال شکست خورده و او را در صفر سال 210 هـ . ق به نزد مأمون آوردند.(4)
و بدین ترتیب در این زمان مأمون توانست با سیاستهای نظامی و دیپلماتیک خود، دوباره به سمت یکپارچه ساختن خاندان عباسی و سرکوب مخالفان خود اقدام نماید، به گونهای که بعد از نصر، هیچ کس به طرفداری از خاندان عباسی علیه مأمون اقدامی نکرد.
خوارج که پس از داوری حکمیت بین امام علی (علیه السلام) و معاویه، برای اولینبار به صورت منسجم پدید آمدند،(5)در طول قرون
اولیه اسلامی همیشه با عملیات نظامی خود اسباب دردسر برای حکومتهای رسمی اعمّ از امویان و عباسیان و نیز حکومتهای محلّی را فراهم میآورند.(1)
البّته شاید بتوان در موارد فراوانی میان عملیات نظامی آنها و فعالیتهای عقیدتی که در قالب تشکیل فرقههای مختلف در درون جامعة اسلامی انجام میدادند، تفکیک قایل شد.(2)
از نظر نظامی شاید بتوان گفت: خطرناکترین و گستردهترین عملیات نظامی خوارج در زمان مورد بحث یعنی دوره امامت امام رضا (علیه السلام) (183 تا 203 هـ . ق) رُخ داد.
این حرکت به رهبری یکی از دهقانان ایرانی به نام حمزه آذرک رُخ داد که به مذهب خوارج درآمده بود. او شورش خود را در سال 179 یا 180 هـ . ق آغاز کرد و محل عملیات خود را شرق دنیای اسلامی به ویژه خراسان و سیستان قرار داد و در عملیاتهای مختلف به غارت شهرهایی همچون بادغیس، پوشنگ، هرات، ترشیز و بیهق پرداخت. و بارها در درگیریهای خود با سپاه عباسیان، به آنان شکست سختی وارد آورد که مهمترین آنها پیروزی بر سپاه عیسیبن علیبن عیسی ماهان بود که از طرف پدرش علیبن عیسی حاکم خراسان مأمور دفع شورش خوارج شده بود.
فعالیت خوارج در شرق به گونهای گسترده شده بود که گفته
شده هارون خود برای سرکوبی آنان به سمت ایران حرکت کرد، اما او هم کاری از پیش نبرد. حمزه بنیاد خلافت عباسی را غاصبانه و ظالمانه میدانست و در نامهنگاریهای خود به هارون، صلاحیتهای اخلاقی و دینی او را برای جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انکار کرد و خود را عبدالله و امیرالمؤمنین خوانده و از هارون با عنوان مَلِک و سلطان یاد کرد. و بدین ترتیب خود را خلیفه دانسته و نام خلیفة عباسی را از خطبهها حذف کرد.
یکی از مهمترین علل گسترش شورش او آن بود که او مردم را از دادن خراج و مالیات به حکومت منع کرده و خود نیز مالیات نمیگرفت.
مأمون نیز در هنگام حضور خود در خراسان به شدّت با حمزه درگیر بود، اما نمیتوانست کاری از پیش ببرد، او پس از ورود به بغداد کار دفع شورش حمزه را به خاندان طاهریان سپرد و آنها نیز علیرغم تلاش فراوان خود از حمزه شکست خوردند و حتی در مقاطعی شهرهای بزرگی چون نیشابور، دستخوش غارت خوارج میگردید و خراسان دچار آشوب و به همریختگی میشد.
اما بالاخره عبدالله بن طاهر طاهری (حک 213 تا 230 هـ . ق) توانست با ایستادگی فراوان تنها خراسان را از وجود خوارج پاک کند، اما همچنان سیستان در تصرف حمزه بود.
بالاخره شورش حمزه با مرگ وی در سال 213 هـ . ق فروکش کرد.(1)
1) با اقتباس از تاریخ خلافت عباسی، ص 61 تا 63 و ص 79 تا83.
علویان، یعنی خاندانهای منتسب به امام علی (علیه السلام) از جمله معدود گروههایی بودند که پیرو اختلافات سیاسی و کلامی که با حکومتهای بنیامیه و بنیعباس داشتند، به مجرّد به دست آوردن فرصت، به فاز نظامی نیز روی آورده و قیامهایی را علیه این حکومتها سامان میدادند که البّته بیشتر این قیامها به علل مختلف دچار ناکامی میشد.(1)
در دورهی بنیامیّه قیامهای علویان بیشتر توسّط شاخهی حسینیان این خاندان انجام میگرفت که از آن جمله میتوانیم از قیام زیدبن علیبن حسین (علیه السلام) (سال 121 و 122 هـ . ق) و قیام فرزندش یحیی (126 هـ . ق) یاد کنیم.
اما در اواخر این دوره محوریت این قیامها، به شاخة حسنیان منتقل شد که تعداد زیادی از افراد این خاندان به دور محمدبن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی (علیه السلام) بن ابیطالب معروف به نفس زکیه جمع شده و با او علیه بنیامیه بیعت کردند.
این بیعت که در سال 126 هـ . ق در محلّی در نزدیکی مکّه به نام ابواء انجام شد با عنوان مؤتمر الابواء (کنفرانس ابواء) معروف است که در آن تمامی علویان به جز امام صادق (علیه السلام) و تمامی عباسیان و از جمله ابراهیم و ابوالعباس سفاح (خلیفة اول عباسی 132 – 136ق) و منصور (خلیفة دوم عباسی 136-158ق) با او
1) برای آگاهی از برخی علل ناکامی آنها مراجعهشود به کتاب جنبش حسنیان، تألیف الهیزاده.
بیعت کردند.(1)
در این جلسه امام صادق (علیه السلام) ادعای مهدویت محمدبن عبدالله(2)را زیر سؤال برده و ناکامی قیام او را پیشبینی کرده و حتی پس از بیرون رفتن از جلسه، به حکومت رسیدن عباسیان و از جمله منصور را پیشگویی کرد.(3)
به هر حال پیشگویی امام صادق (علیه السلام) بعدها صحّت خود را اثبات کرد، زیرا عباسیان از چند دهه قبل نیروهای خود را ساماندهی کرده وبا تشکیل سازمانی مخفی و عریض و طویل با عنوان سازمان دعوت(4)نیروهای خود را ساماندهی کرده و بالاخره با برنامهریزی منظم و با تکیه بر نیروهای خراسانیان توانستند به حکومت برسند.
عباسیان و به ویژه منصور پس از رسیدن به حکومت، با توجه به شناختی که از توانایی و قدرت علویان و نیز ادّعاهای آنها داشتند، به شدّت در صدد مقابله با آنها برآمدند. و از اینرو علویان و از جمله رهبر آنها ـ محمدبن عبدالله ـ مجبور به زندگی مخفیانه شدند تا آن که سرانجام بر اثر فشارهای منصور از این زندگی مخفیانه به ستوه آمده و بالاخره در سال 145 هـ . ق محمد در مدینه(5)و برادرش ابراهیم در بصره(6)قیام خود را آغاز کردند که سرانجام هر دو قیام ناکامی و کشته شدن دو برادر و
1) مقاتل الطالبیین، ص 206 و 207؛ الارشاد، ص 536 و 537.
2) برای آگاهی از ادعای مهدویت او ر.ک: مقاتلالطالبیین، ص 237 تا 245.
3) مقاتل الطالبیین، ص 237 تا 245.
4) برای آگاهی از این سازمان ر.ک: عباسیان ازبعثت تا خلافت، ص 125 – 140.
5) الکامل فی التاریخ، ج3، ص 563، پس از آن و نیزر.ک: مقاتل الطالبیین، ص 257 و پس از آن.
6) الکامل فی التاریخ، ج3، ص 583 و پس از آن.
پیروانشان بود.(1)
این شکست، حسنیان را از اندیشهی قیام بازنداشت و آنها در صدد بازسازی نیروهای خود برای قیامی دیگر برآمدند، که بالاخره توانستند، 24 سال بعد یعنی در سال 169 هـ . ق قیام مهم دیگری به رهبری حسینبن علیبن حسن (معروف به شهید فخّ یا صاحب فخ) در مدینه علیه هادی عباسی (حک 169 – 170 هـ . ق) سامان دهند که آن نیز نتیجهای جز شکست در برنداشت.(2)اما دو نفر از نجات یافتگان این قیام هر کدام توانستند در شرق و غرب دنیای اسلام، قیامهای بزرگتری را علیه حکومت عباسیان سامان دهند.
در شرق، یحییبن عبدالله بن حسن، توانست در سال 176 هـ . ق با کمک مردمان دیلم، آن سامان را به تصرف درآورده و در مقابل حکومت هارون ایستادگی کند، اما هارون از راه دیپلماسی وارد شده، و توانست با کمک تدبیرهای فضلبن یحیی برمکی، یحیی را فریفته و با وعدهی امان، او را به بغداد کشانیده و بالاخره با بهانههای واهی او را زندانی کرده و سپس به قتل برساند.(3)
و نیز بنگرید به جهادالشیخ، ص 281-294، و قیامهای شیعه در عصرعباسی، ص 171 تا 192.
اما در غرب، برادرش ادریس بن عبدالله توانست به شمال آفریقا و سرزمین مغرب فرار کرده و در آنجا با کمک قبایل
1) برای تحلیل علل ناکامی این قیامهار.ک: قیامهای شیعه در عصر عباسی، ص 97 تا 128 دربارهیمحمدبن عبدالله، و ص 129 تا 148 دربارة ابراهیم.
2) مقاتل الطالبیین، ص 431 – 460،الکامل فی التاریخ، ج4، ص 11. و برای تحلیل اینقیام ر.ک: جهاد الشیعة، ص258 – 276 و قیامها شیعه در عصر عباسی، ص 171 تا 192.
3) مقاتل الطالبیین، ج 463، پس از آن؛ الکامل، ج 4، ص 32.
بربر در مقابل حکومت هارون ایستادگی کرده و بالاخره اولین دولت شیعی را با عنوان دولت ادریسیان در سال 172 هـ . ق بنیانگذاری کند.(1)
و هارون چون نتوانست از راه نظامی این دولت را سرنگون کند، در سال 181 هـ . ق در همسایگی آن یعنی افریقیه (تونس فعلی) دولت نیمه مستقلّ اغلبیان را به رهبری ابراهیم بن اغلب تشکیل داد تا سیاستهای حکومت مرکزی را در مقابل دولت نوپای ادریس به انجام برساند.(2)
در دوران بیست ساله (183-203ق) امام رضا (علیه السلام) به جز در چهار سال آخر قیام مهمی از جانب علویان علیه حکومت ثبت نشده است.
از سال 183 تا 193 هـ . ق که دوران حکومت هارون بوده، علویان هنوز خود را از شکستهای پیشین باز نیافته و به دنبال تجدید سازماندهی بودند و با توجّه به قدرت هارون و نیز شدّت عمل او در مورد قیامها و همچنین مراقبت شدید او نسبت به علویان، فرصت قیامی نیافتند.(3)
اما نکته تعجب آمیز آن است که آنها از فرصت درگیری میان امین و مأمون در سالهای 193 تا 198 هـ . ق بهره نبرده و در
1) مقاتل الطالبیین، ص 487-491ق، و برای اطلاع از دولتادریسیان (ادارسه) ر.ک: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج1، ص561 تا 565، مقاله آلادریس و نیز ر.ک: قیامها شیعهدر عصر عباسی، ص 193 تا 208.
2) الکامل فی التاریخ، ج4، ص 53 و برای اطلاع ازدولت اغالبه ر.ک: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج12، ص 631 – 633، مقاله بنیاغلب، نوشته محمد نوری.
3) جهاد الشیعة، ص 315.
این زمان که بهترین موقعیت برای پیروزی بود، دست به هیچ قیامی نزدند.
در برخی از منابع لکن علّت این سهلانگاری در نوع رفتار امین دانسته شده است، زیرا از طرفی او به لهو و لعب و خوشگذرانی مشغول بوده و از طرف دیگر با برادرش مأمون درگیر بود و این دو مشغولیت، سبب شده بود تا او نتواند حواس خود را به جوانب دیگر و از جمله علویان منعطف کند(1)و لذا آنها از سوی حکومت در امان بوده و نیازی به قیام نمیدیدند.
شاید تصوّر این منابع بر این بوده که قیامهای علویان عمدتاً عکسالعملی در برابر ظلم و فشار حکومتهای عباسی بوده و لذا در هنگامی که فشاری نبوده، قیامی صورت نمیگرفته است.
در حالی که با مطالعه و بررسی این قیامها در مییابیم که بسیاری از این قیامها خود داعیهدار حکومت بوده، و عدم مشروعیت حکومت عباسی را به عنوان یکی از علل قیام خود برمیشمردهاند. چنان که مواردی از اینگونه انگیزهها را در قیامهای سالهای بعد خواهیم دید و مشاهده خواهیم کرد که بدون آن که در آن سالها هیچگونه فشاری از ناحیهی مأمون بر علویان فرود آید، آنها با انگیزههای مختلف دینی و سیاسی دست به قیام میزدهاند.
در برخی از منابع معاصر، علاوه بر توجه به نظریهی سابق، علل دیگری برای این خمودگی ذکر شده است که از آن جمله میتوان به نبود رهبری مقبول میان همه گروههای شیعی و اختلاف عمیق میان فرقههای مهم شیعی همچون زیدیه، امامیه و
1) مقاتل الطالبیین، ص 509.
اسماعیلیه، اشاره کرد. و علاوه بر آن که میتوان رصد و پیگیری اختلاف دو برابر (امین و مأمون) را که به اختلاف میان دو قدرت فارسی و عربی انجامیده بود، نیز جزو علل آورد، زیرا علویان منتظر نتیجهی این درگیری و شناخت پیروز این میدان بودند، تا در همان آغاز کار و در حالی که هنوز پایههای حکومت او لرزان است، قیام خود را علیه او اعلام کنند.(1)
و بدین ترتیب است که مشاهده میکنیم، در حالی که هنوز یکسال از پیروزی مأمون در سال 198 هـ . ق نگذشته، علویان قیامهای سرتاسری خود را آغاز میکنند.
این قیام ها که عمدتاً قبل از مسألهی ولایت عهدی در رمضان سال 201 هـ . ق است، دارای ویژگیهایی است که برخی از آنها را میتوان علّت هراس مأمون و نیز باعث انگیزش او مبنی بر طرح مسأله ی ولایت عهدی دانست. به ویژه آن که چنانچه خواهیم دید، فرزندان امام موسی کاظم (علیه السلام) یعنی برادران امام رضا (علیه السلام) در این قیامها نقش فعالی بر عهده دارند و حتی در مدت زمان کوتاهی برخی از مهمترین مناطق مانند یمن، بصره، اهواز و فارس در اختیار آنها قرار میگیرد.(2)
از جملهی این ویژگیها میتوان فراوانی آنها، گستردگی جغرافیایی، اشتراک هر دو خاندان حسنی و حسینی در این قیامها دانست همچنان که علوی بودن رهبران قیام و انتساب نزدیکتر آنها به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و قریشی بودن آنها و همچنین تأکید بر روی شعار «الرضا من آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)» برای تعیین خلیفه(3)و دعوت آنها
به کتاب خدا و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امر به معروف و نهی از منکر(1)باعث هراس بیشتر مأمون میگردید. زیرا امور اخیر عمدتاً همان اموری بود که عباسیان با طرح آن به حکومت رسیده بودند، در حالی که هم اکنون رقیبی با قدرت رقابتی بیشتر، امور را مطرح کرده و مشروعیت عباسیان را زیر سؤال میبرد.
در این میان نزاع فارسی – عربی نیز سرباز کرده و علویان از آن نیز بهره میگرفتند. زیرا در میان مردم چنین شایع شده بود که خاندان سهل و به ویژه فضل بر مأمون چیره شده(2)و قصد تصاحب حکومت و برتری دادن عنصر فارسی بر عنصر عربی را دارند. و به این جهت حتی عربهایی که شعار سیاسی و عقیدتی علویان را نمیپذیرفتند، نیز در این قیامها شرکت میکردند، چنانچه در برخی از این قیامها، رهبران نظامی قیام همچون ابوالسرایا از نیروهای مخالف خود با عنوان عجم و اعاجم یاد میکنند.(3)و لذاست که در این قیامها از موالی و به ویژه ایرانیها گزارش کمتری در دست داریم. و بی تردید در هیچ مقطعی از تاریخ اسلام نمیتوانیم قیامهایی علوی به فراوانی و گستردگی قیامهای این دو سال (199 تا 201 هـ . ق) مشاهده کنیم و از اینجاست که به اهمیت مسألهی ولایتعهدی و شناخت بسترها و نیز پیامدهای آن پی میبریم.
حال برای روشنتر شدن مطلب به ذکر بیان تفصیلی مهمترین این قیامها میپردازیم:
محمدبن ابراهیم بن اسماعیل (173 – 199 هـ . ق) معروف به ابن طباطبای(1)
گفته شده وجه دوم از اعتباربیشتری برخوردار است. (دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج2،مقاله «آل طباطبا») نوشته حسن یوسفی اشکوری.
علوی از نوادگان امام حسن (علیه السلام) بود که در دهم جمادی الآخره سال 199 هـ . ق قیام خود را در کوفه آغاز کرد و با شعار «الرضا من آل محمد» و عمل به کتاب و سنّت، مردم را به سوی خود فراخواند.(2)اصالتاً او از خاندانی علوی بود که قیام و مبارزه علیه حکومت در آن امری شناخته شده بود، زیرا پدرش ابراهیم به علت اعتراض به حکومت عباسی همیشه تحت تعقیب بود، و مدتی را نیز در زندان به سر برد. و جدش اسماعیل معروف به اسماعیل دیباج همراه حسین بن علی در سال 169 هـ . ق علیه حکومتهای عباسی قیام کرده و در حادثه فخّ به همراه پسرش حسن کشته شد.(3)
از اینرو عجیب نیست که محمد نیز در همان آغاز جوانی به دنبال قیام باشد، گرچه ممکن است بهانههایی همچون استبداد حسن بن سهل، به عنوان یکی از انگیزههای این قیام ذکر شود.(4)اما برانداختن خلافت نامشروع عباسی و احراز قدرت سیاسی،
1) طباطبا لقب ابراهیم پدرش بود و دربارة وجه تسمیهی آنگفتهاند که او بر اثر گرفتگی زبان حرف قاف را طاء تلفظ میکردهو از اینرو قبا را طبا میگفته است و برخی دیگر نیز گفتهاند طباطبا بهزبان نبطی به معنای سید السادات است و هنگامی که او اززندان منصور آزاد شده، و در بین النهرین میان نبطیان ساکنشد او را به این لقب خواندند.
2) الکامل فی التاریخ، ج4، ص 147؛ مقاتل الطالبیین،ص 523.
3) مقالة آل طباطبا، ص 56.
4) الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 147.
بهانهای بوده که از دیرباز در این خاندان وجود داشته است.
از ویژگیهای مهم این قیام که در قیامهای دیگر کمتر مشاهده میشود، ائتلاف با فردی، مشهور به «ابوالسرایا» است که او را به عنوان فرمانده نظامی سپاه خود برگزیده بود.
سرّی بن منصور شیبانی معروف به ابوالسرایا از اهالی جزیره بود که در زمان درگیری بین امین و مأمون به سپاه هرثمه بن اعین پیوسته بود.
اما پس از مدتی به علّت اختلاف نظر با هرثمه در امور مالی و مقدار پرداختی، از او جدا شده و خود گروهی مستقلّ تشکیل داد و پس از درگیری و غارت چند شهر، بالاخره با ابنطباطبا ملاقات کرده و آمادگی خود را برای پیوستن به او اعلام کرد.(1)
سپس این دو، قیام خود را در کوفه اعلام نموده و به مقابله با حکومت پرداختند و محمد خود را امیرالمؤمنین خواند.
در این زمان حسنبن سهل از سوی مأمون فرمانده عراق بود که چند مرتبه سپاهیانی را برای خاموش کردن این قیام گسیل کرد، اما همگی آنان شکست خوردند.
ابوالسرایا پس از پیروزی بر اولین سپاه بغداد، دچار اختلاف دیدگاه با محمد شد؛ زیرا محمد او را به جهت شبیخون به دشمن و گرفتن غنایم و حمله به دشمن بدون دعوت آنها به حق، توبیخ کرده بود.(2)
از اینرو در برخی از منابع، مرگ ناگهانی محمدبن ابراهیم را در این زمان، توطئهای از سوی ابوالسرایا دانسته و او را عامل
مسمومیت محمد معرفی میکنند.(1)پس از وفات محمد، ابوالسرایا نوجوانی امرد و نوبالغ به نام محمدبن محمدبن زید را که از نوادگان امام سجاد (علیه السلام) بود به رهبری دینی قیام گماشت و در حقیقت خود همه کارهی قیام شد.(2)
ابوالسرایا پس از پیروزیهای متعدد بر سپاه حسن بن سهل، حکومت خود را تثبیت کرده و به ضرب سکه اقدام کرد و لشکریان خود را به نواحی اطراف، همچون «بصره» و «واسط» فرستاد و برای شهرهای مختلف، حاکمانی را تعیین کرد که تعدادی از آنها از بزرگان علوی بودند که از آن جمله میتوانیم از افراد زیر نام ببریم.
ابراهیم فرزند امام موسی کاظم(علیه السلام)، حاکم یمن
برادرش اسماعیل، حاکم فارس
برادر دیگرش زید، حاکم اهواز
محمدبن سلیمان از نوادگان امام حسن (علیه السلام)، حاکم مدائن
حسینبن حسن معروف به ابن افطس از نوادگان امام حسن (علیه السلام)، حاکم مکه(3)
اما اوجگیری قیام ابوالسرایا، مأمون و حسنبن سهل را وادار به عکسالعمل شدیدتری کرده و هرثمه بن اعین از بزرگترین فرماندهان نظامی خود را به مقابله با او فرستادند که بالاخره در جنگ و گریزهای متعدّد و نیز استفاده از نیرنگ ابوالسرایا در کوفه شکست خورده و به همراه محمدبن محمدبن زید و برخی از سپاهیانش شبانه از کوفه فرار کردند و شهر به شهر آواره شدند
تا بالاخره در شهر شوش با حاکم آن ـ حسن بن علی مأمونی ـ درگیر شده، و به همراه تعدادی از یارانش به سمت «جلولاء» فرار کرده و در آنجا به همراه یارانش به دست شخصی به نام حماد کُند غوش (کندگوش، سنگین گوش) اسیر شد و حماد، اسرا را به بغداد نزد حسن بن سهل فرستاد و حسن، ابوالسرایا را کشته و محمدبن محمد را همراه با سر ابوالسرایا به نزد مأمون فرستاد.(1)
و مأمون ضمن تعجب از کم سنی او وی را زندانی کرده و پس از چهل روز او را مسموم کرد(2)و بدین ترتیب قیام ابوالسرایا که در گزارشهای اغراقآمیز گفته شده که باعث قتل دویست هزار نفر از سربازان حکومتی شد(3)به پایان رسید(4)اما شاخههای دیگر علویان که برخی از آنها قبلاً از کارگزاران ابوالسرایا بودند به قیام خود ادامه دادند.
در منابع شیعی در مورد کیفیت تعامل امام (علیه السلام) با نهضت ابوالسرایا و ابن طباطبا تنها یک گزارش آمده است که ناقل آن محمدبن اثرم است که از سوی محمدبن سلیمان علوی که در آن زمان حاکم مدینه از سوی ابوالسرایا بود، نقل شده است.
محمد بن اثرم نقل میکند که هنگام نصب محمدبن سلیمان، علویان و خاندانهای دیگر قریش با او بیعت کردند و سپس به او متذکر شدند که اگر از ابوالحسن امام رضا (علیه السلام) نیز بیعت گرفته
1) الکامل، ج4، ص 152، مروج الذهب، ج4، ص 27. تاریخالیعقوبی ج2، ص 447، یعقوبی دربارهی رفتار حسنبن سهل با محمدبن محمدبن زید چنین آورده است: «فقرّبه وادناه وبرّهوقال له: لاخوف علیک لعن الله من غَرّکْ».
2) مقاتل الطالبین، ص 549.
3) مقاتل الطالبین، ص 550.
4) برای اطلاع بیشتر از این قیام مراجعه شودبه: دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، مقاله «ابوالسرایا»، نوشتهعلی بهرامیان، ص 512 تا 514.
شود، اتفاق بیشتری حاصل میشود، اما هنگامی که فرستادهی آنان به نزد امام (علیه السلام) رفت، امام (علیه السلام) به او فرمود که بعد از گذشت بیست روز به نزد شما خواهم آمد. اما هنوز هجده روز نگذشته بود که سپاهیان جلودی که از سوی مأمون برای سرکوب علویان مدینه فرستاده شده بود، علویان را شکست داده و مجبور به فرار کردند. در همین زمان امام (علیه السلام) محمدبن اثرم را در مسیری ملاقات کرده و به او فرمود که آیا بیست روز گذشته است یا خیر؟(1)
این گزارش در صورت صحّت حاکی از تیزبینی امام (علیه السلام) و پیشبینی یا پیشگویی شکست این قیام خام دارد. و واضح است که در صورت ورود امام (علیه السلام) در این قیام، پیامدهای این ناکامی به حساب امام (علیه السلام) نیز نوشته میشد.
گفته شده است که او به علّت زیبایی و ابهت، ملقب به دیباج شده است.(2)
در برخی از منابع امامیه، محمد به عنوان شخصیتی سخاوتمند، شجاع و عابد معرفی شده است و دربارهی او گفته شده که یک روز در میان روزهدار بود.(3)
همچنین دربارهی او گفته شد که معتقد به نظریه زیدیه مبنی بر وجوب قیام با شمشیر بود و هنگامی که قیام کرد، عده زیادی
از زیدیه جارودیه(1)به او پیوستند.(2)
دربارهی علّت اولیه قیام او گفته شده است که هنگامی که برای او نامهای را خواندند که در آن شخصی به حضرت فاطمه J و دیگر اهلبیت (علیهم السلام) دشنام داده بود، غضبناک شده و بلافاصله به داخل خانهی خود رفته و با لباس جنگی بیرون آمد.(3)
او در آغاز یعنی در سال 199 هـ . ق در مکه و دیگر مناطق حجاز دعوت خود را به طرفداری از ابن طباطبا آغاز کرد و پس از وفات ابن طباطبا، خود را امیرالمؤمنین خوانده و مردم را به سوی خود فرا خواند.(4)
به نظر میرسد این قیام از جهات مختلفی همچون رهبری نیروهای جنگی، سازماندهی و قدرت نظامی در وضعیت مناسبی قرار نداشته است.(5)به عنوان مثال دربارهی نیروهای او گفته شده است که عدهای از طبقات پایین مکه، اعراب بیابانی و سیاهانی که در کار آبرسانی به مکّه مشغول بودند، به او پیوسته بودند.(6)
از همینرو، در مقابل قوای عباسی که رهبری آن را اسحاق بن موسی عباسی فرماندار یمن به عهده داشت، تاب مقاومت نیاورده و به زودی شکست خوردند و محمد پس از مدتی جنگ
1) جارودیه زیر فرقهای اززیدیه بودند که قایل به خروج با شمشیر بوده و شرط پذیرشادعای امامت را فقط قیام با شمشیر میدانستند.آنها از دو خلیفهی نخست برائت جسته و آنها را کافر میدانستند(برای اطلاع بیشتر مراجعه شود به مقالةجارودیهدر دانشنامه جهان اسلام، محمد کاظم رحمتی، ج9، ص 239- 242.)
2) الارشاد، ص 557.
3) مقاتل الاطالبیین، ص 538.
4) مروج الذهب، ج 4، ص 27، مسعودی در اینجاتذکر میدهد که در میان قیام کنندگان آلمحمد نه قبلاز او و نه بعد از او کسی خود را امیرالمؤمنین نخوانده است.
5) جهاد الشیعة، ص 369 و 341.
6) جهاد الشیعة، ص 369 و 341.
و گریز طلب امان کرده و هنگامی که امان او پذیرفته شده، در مکه خطبه خوانده و وفاداری خود به بیعت با مأمون و خلع خود از امیرالمؤمنینی را اعلام کرد.(1)
پس از آن، او را به نزد مأمون در مرو فرستادند و مأمون از وی استقبال کرده و در مدت کمی که نزد او بوده احترام او را نگه میداشته.(2)
تا این که وی در سال 201 هـ . ق از دنیا رفت و مأمون خود جنازه ی وی را در قبر گذاشت. و وقتی از او علت این کار را پرسیدند، جواب داد: این خویشاوندی است که در مدت دویست سال قطع شده است.(3)
او در مدت حضور خود در مرو گاهی با برخی از ارکان حکومتی از جمله فضل بن سهل درگیریهایی پیدا میکرد که مأمون معمولاً به طرفداری از وی برمیخاست و حتی در یکی از موارد، فضلبن سهل را مجبور به عذرخواهی از محمد نمود.(4)
در برخی از منابع شیعی چنین آمده که امام رضا (علیه السلام) در هنگام قیام محمدبن جعفر، در مکه بوده و ضمن پیشبینی ناکامی قیام، او را از آن برحذر داشته است.(5)
عبارت امام رضا (علیه السلام) چنین نقل شده است:«یا عمّ لا تکذب اباک ولا اخاک فانّ هذا الامر لا یتمّ»
او از نوادگان امام سجاد (علیه السلام) بوده که از طرف ابوالسرایا در سال 199 هـ . ق والی مکه شد.(1)اما بعد از وفات ابن طباطبا، مردم را به سوی امامت خود خواند و با این داعیهی با امیرالحاج منصوب از سوی مأمون یعنی داودبن عیسی درگیر شده و او را از منی فراری داد و خود در عرفات به عنوان رهبر حجاج با مردم نماز خواند و سپس به مکه بازگشت و پردهی خانه خدا را تعویض کرد.(2)
در برخی از منابع چنین آمده که او و یارانش در مکّه خوشرفتاری نکرده و حتی طلای ستونهای مسجدالحرام و اموال خزانهی کعبه را میان خود تقسیم کردند و از این جهت مردم از آنها رویگردان شدند و به این علّت ابن افطس صلاح را بر آن دید که به سمت محمدبن جعفر دیباج رفته و او را تشویق به ادعای امامت کند،(3)از آن به بعد ابن افطس در کنار دیباج به فعالیت خود ادامه داد.
چنانچه اشاره شد، زید فرزند امام کاظم (علیه السلام) در آغاز سال 199 هـ . ق از سوی ابوالسرایا، فرماندار اهواز شد.(4)اما او به این منصب قانع نشده و به بصره حمله کرد و عباس بن محمد جعفری را که از سوی ابوالسرایا نصب شده بود، از آنجا اخراج
کرد.(1)
او به جهت شدّت عداوتی که با بنیعباس داشت خانهها و اموال بنیعباس را در آن شهر به آتش کشید و از این رو به «زید النار» معروف گشت.(2)او سپس در درگیری با عیسی جلوّدی که از طرف مأمون برای سرکوبی او فرستاده شده بود، شکست خورده و اسیر شد.(3)و به مرو نزد مأمون فرستاده شد.
در آنجا مأمون پس از گفتگویی کوتاه با او که با جواب طنز زید روبرو شد او را به جهت برادرش امام رضا (علیه السلام) بخشید.(4)
طبق نقل برخی از منابع امامیه، گفتگوهایی میان امام رضا (علیه السلام) و زید واقع شده که در آنها امام (علیه السلام) به شدت، زید را به جهت اعمال و اندیشههایش توبیخ میکند.(5)
از محتوای این گفتگوها چنین برمیآید که زید مانند برخی از کوفیان ـ و به تعبیر امام (علیه السلام) به علّت گول خوردن از برخی از محدثان کوفی(6)ـ چنین اعتقاد داشته که به واسطهی انتساب او به حضرت فاطمه J خداوند او را مجازات نکرده و در آتش نخواهد سوزانید.
اما امام (علیه السلام) در مقابل این اندیشه به شدّت ایستادگی کرده و ضمن یادآوری عبادات سنگین پدرشان امام موسی کاظم (علیه السلام) به روایتی از امام سجاد (علیه السلام) استناد میکند که «لمحسننا کفلان من
1) الکامل، ج4، ص 149.
2) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 258.
3) تاریخ الیعقوبی، ج2، ص 449.
4) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص 258.
5) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص 257-261.
6) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص 257. عبارت امام (علیه السلام) چنین است: یا زید اغرَّک قولناقلی الکوفة: ان فاطمة احصنت فرجها فحرم الله ذریتها علی النار»
الاجر و لمسیئنا ضعفان من العذاب» یعنی «به نیکوکار ما دو پاداش و به بدکار خاندان ما دو برابر عذاب داده خواهد شد.» و سپس فرزند بدکار نوح را به عنوان شاهد ذکر میکند.(1)
آخرین گزارش دربارهی زید آن است که او در پایان عمر ندیم منتصر عباسی (248ق) بود.(2)برخی از شرح حال نویسان، مرگ او را در سال 250 هـ . ق دانستهاند.(3)
ابراهیم برادر دیگر امام رضا (علیه السلام) از شخصیتهایی بود که در قیامهای این دوره، نقش به سزایی داشت.
او در آغاز سال 200 هـ . ق در حالی که در مکه بود، از قیام ابوالسرایا آگاهی یافت و با توجه به شناخت وی از آمادگی یمن به همراه تعدادی از یاران خود به آن سامان رفت.
حاکم عباسی یمن که اسحاق بن موسی نام داشت، با شنیدن خبر نزدیک شدن ابراهیم به شهر صنعا، به سرعت از آنجا فرار کرده و شهر را برای ابراهیم خالی کرد و ابراهیم بدون خونریزی وارد شهر شد.(4)
نکتة جالب آن است که با آن که دراین منبع همانند برخی دیگر از منابع تاریخی اهلسنّت خبر از فرار حاکم یمن و ورود آسان ابراهیم به شهر سخن رفته، اما درعین حال ابراهیم را ملقب به جزار (قصاب) کردهاند علّت آنرا فراوانی کشتههای یمنیان به دست او دانستهاند، درحالی که معلوم نیست که این کشتهها در کدامجنگ آن هم چگونه به وسیله یاران اندک ابراهیم کشته شدهاند.
1) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص 257. امام (علیه السلام)در پایان میفرماید:«... من کان منالم یطع الله عزوجل فلیس منا و انت اذا اطعت الله عزوجلفانت منا اهلالبیت»،و نیز ر.ک: همین منبع، ص 259 و 260.
2) عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص 228.
3) الوافی بالوفیات، ج15، ص 75.
4) الکامل، ج4، ص 153.
ابراهیم با تسلّط بر یمن، خود را وابسته به ابوالسرایا و ابن طباطبا دانست و از اینرو به عنوان فرماندار یمن از سوی ابوالسرایا معرفی شده است.(1)
ابراهیم پس از تسلّط بر یمن، یکی از نوادگان عقیل بن ابیطالب (علیه السلام) را همراه با سپاهی اندک برای سرپرستی مراسم حج فرستاد، اما سپاه او در نزدیکی مکّه با سپاه عباسی روبرو شده و در مقابل آنها شکست خوردند.(2)
پس از ماجرای ولایت عهدی، مأمون ابراهیم را به سمت فرمانداری یمن تعیین کرد و از او که در آن زمان در مکه به سر میبُرد، خواست تا به مقابله با یکی از سرداران شورشی حکومت عباسی به نام حمدویه رفته و او را سرکوب کند.
اما ابراهیم در مقابله با حمدویه شکست خورده و به سمت مکه فرار کرد.(3)
و بدین ترتیب فعالیتهای نظامی او در دوران امام رضا (علیه السلام) به پایان رسید.
با بررسی اوضاع سیاسی عصر امامت امام رضا (علیه السلام) (183 تا 203ق) به خوبی میتوانیم به تحلیل زندگانی سیاسی آن حضرت (علیه السلام) و شناخت بهتر چگونگی تعامل او با مسائل سیاسی و به ویژه مسأله ولایت عهدی بپردازیم.
در حالی که امام (علیه السلام) در بیشتر دوران امامت خود به علل مختلف همچون عدم تمایل هارون به برخورد شدیدتر با خاندان امام موسی کاظم (علیه السلام) و نیز متمرکز شدن امام (علیه السلام) بر فعالیتهای فرهنگی و همچنین درگیریهای حکومت با آشوبهای مختلف و همچنین تیپ شخصیتی امین که به دنبال خوشگذرانی بود، و بالاخره درگیری دو برادر یعنی امین و مأمون بر سر حکومت، در کانون توجهات سیاسی حکومت قرار نداشت، اما با پیروزی مأمون بر برادرش امین و مواجههی وی با مشکلات فراوان سیاسی و از جمله قیامهای علویان، مأمون چاره را در آن دید که برای غلبه بر آن مشکلات، از شخصیت امام (علیه السلام) استفاده کند، از اینرو با فراخوانی امام (علیه السلام) از مدینه به مرو و پیشنهاد مسأله خلافت و سپس ولایت عهدی به امام (علیه السلام) و مجبور کردن آن حضرت (علیه السلام) بر قبول این پیشنهاد، توانست بر عمدهی مشکلات حکومتی خود فایق آید.
شخصیت وجیه امام (علیه السلام)، جایگاه او در میان مردم و علویان و به ویژه جایگاه آن حضرت (علیه السلام) در میان فرزندان امام کاظم (علیه السلام) که نقش عظیمی در قیامهای علویان داشتند، از جمله عللی بود که امام (علیه السلام) را در کانون توجه مأمون قرار داد.
ضمن آن که مأمون با فراخوانی امام (علیه السلام) به مرو، میتوانست خیال خود را از فعالیتهای سیاسی امام (علیه السلام) در آینده آسوده کند.
همچنین مأمون میتوانست با طرح مسأله ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام) شوک شدیدی به عباسیان بغداد که از در مخالفت با او برآمده بودند، وارد سازد و این نکته را به آنها گوشزد کند که در صورت دست برنداشتن از مخالفتهای خود، کیان خلافت عباسی در معرض تهدید قرار گرفته و انتقال آن به رقیب دیرینهشان یعنی علویان بسیار محتمل مینماید.
و بالاخره در اینجا نباید نقش ایرانیان و محبت آنها به اهلبیت (علیهم السلام) را از نظر دور داشت، زیرا ایرانیان که به دنبال «شعار الرضا (علیه السلام) من آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)» در آغاز قیام عباسیان به آنها پیوسته و آنها را در غلبه بر امویان یاری داده و طی بیش از نیم قرن از سال 132 هـ . ق تا سال 187 هـ . ق که ماجرای قلع و قمع برمکیان است به دست هارون اتفاق افتاد، در تثبیت ارکان مختلف نظامی، اداری و سیاسی عباسیان جانفشانیها کرده بودند، در آن زمان از حکومت عباسی به علّت بدرفتاری با آنان ناخرسند بودند، از اینرو مأمون برای دلجویی دوباره از آنان و استفادهی بهینه از آنان در مقابل عنصر عربی حاکم بر بغداد، مسألهی ولایت عهدی امام (علیه السلام) را پیش کشیده و با تبلیغ بر روی لقب رضا برای امام (علیه السلام) سعی در یادآوری تلاشهای گذشته ایرانیان کرد، و میخواست این نکته را به آنان یادآور شود که اگر نتوانستند آرمانهای خود را در حکومت عباسیان که خود را مصداق «الرضا(علیه السلام) من آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)» میدانستند، بیابند، اینبار باید امیدوار باشند که با به حکومت رسیدن خاندانی نزدیکتر به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی علویان به آرمانها نزدیکتر شوند.
اما امام (علیه السلام) که شرایط آن دوره را برای حکومت آرمانی خود مناسب نمیدید، سعی داشت تا از پذیرش هرگونه منصب حکومتی بپرهیزد و هنگامی که با اجبار و تهدید، منصب ولایت عهدی را پذیرفت، به طرق گوناگون، نارضایتی خود را از آن اعلام کرده و سعی در افشای هر چه بیشتر اهداف مأمون و خنثی کردن نقشههای وی داشت.
با بررسی دقیقتر تحوّلات پایانی دورهی زندگانی امام (علیه السلام) به این نکته دست یافتیم که وفات امام (علیه السلام) به هیچ وجه نمیتوانست مرگ طبیعی باشد و امام (علیه السلام) در حقیقت به عنوان قربانی حکومت مأمون برای زمینهسازی بیشتر برای آشتی با خاندان عباسی ساکن در بغداد به حساب میآید، زیرا در آن هنگام که مأمون قصد ورود به بغداد را داشت، نمیتوانست با ولیعهد خود که از علل مهم شورش عباسیان علیه مأمون در این شهر بود به آن وارد شود و بدین ترتیب برای نشان دادن چراغ سبز به خاندان خود و اعلام رفع خطر، اقدام به مسموم نمودن امام (علیه السلام) و به شهادت رسانیدن آن حضرت (علیه السلام) کرد.
«آل ادریس»، سیدصادق سجادی، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج1، زیر نظر سید کاظم موسوی بجنوردی، چاپ اول، تهران، مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، 1374.
«آل طباطبا»، حسن یوسفی اشکوری، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج2، سال 1374.
ابراهیم بن مهدی، سید صادق سجادی و حسینعلی ملاح، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج2، سال 1374.
«ابوالسرایا»، علی بهرامیان، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج5، سال 1374.
الارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمدباقر ساعدی خراسانی، تصحیح محمدباقر بهبودی، تهران، انتشارات اسلامیه، 1380.
الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، تصحیح عبدالله علی مهنّا، چاپ اول، بیروت، دارالفکر، 1407 هـ . ق.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، تصحیح محمدباقر بهبودی، تهران، انتشارات اسلامیه.
«برمکیان»، سید صادق سجادی، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج12، سال 1383.
«بنی اغلب» محمد نوری، دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج12.
تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه، سیداحمد رضا خضری، چاپ پنجم، تهران، انتشارات سمت، 1384.
تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم عج الله تعالی فرجه الشریف، جاسم حسین، ترجمه سیدمحمد تقی آیت اللهی، چاپ دوم، تهران، انتشارات امیرکبیر،
1377.
تاریخ الطبری، محمدبن جریر طبری، بیروت، منشورات مؤسسة الاعلمی للمطبوعات.
تاریخ فرق اسلامی، حسین صابری، چاپ اول، تهران، انتشارات سمت، 1383.
تاریخ الیعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، بیروت، دارصادر.
«جارودیه» محمد کاظم رحمتی، دانشنامه جهان اسلام، زیر نظر غلامعلی حداد عادل، چاپ اول، تهران، بنیاد دایرة المعارف بزرگ اسلامی، 1384.
جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا (علیه السلام) از مدینه تا مرو، جلیل عرفان منش، چاپ دوم، مشهد بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1376.
جنبش حسنیان، ماهیت فکری و تکاپوی سیاسی، محمدحسن الهیزاده، چاپ اول، قم، مرکز شیعه شناسی، 1385.
جهاد الشیعه، سمیره المختار اللیثی، هیئة انصار اهل البیت (علیهم السلام) ، 1364. (افست).
الحیاة السیاسیة للامام الرضا (علیه السلام)، سید جعفرمرتضی عاملی، چاپ اول، قم مؤسسة النشر الاسلامی، 1400 هـ . ق.
دولت عباسیان، محمد سهیل طقوش، ترجمه، حجت الله جودکی، با اضافاتی از رسول جعفریان، چاپ دوم، قم، مؤسسه پژوهشی حوزه و دانشگاه، 1383.
الدولة العباسیة، محمد الخضری، چاپ پنجم، بیروت، دارالمعرفة، 1420 هـ . ق.
الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، سیدرضی الدین علی بن
موسی بن طاووس، قم، مطبعة الخیام، 1399 هـ . ق.
عباسیان از بعثت تا خلافت، محمدالله اکبری، چاپ اول، قم، بوستان کتاب قم، 1381.
عیون اخبار الرضا (علیه السلام) محمدبن علی بن بابویه معروف به شیخ صدوق، تصحیح شیخ حسین اعلمی، چاپ اول، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1404ق
فرهنگ فرق اسلامی، محمدجواد مشکور، با مقدمه و توضیحات کاظم مدیر شانهچی، چاپ سوم، مشهد، بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، 1368.
قیامهای شیعه در عصر عباسی، محمد کاظمی پوران، چاپ دوم، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد، 1381.
الکامل فی التاریخ، ابوالحسن علی بن ابیالکرم شیبانی معروف به ابن اثیر، تحقیق علی شیری، چاپ اول، بیروت، دارالاحیاء للتراث العربی، 1408هـ . ق.
مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، محمدباقر مجلسی، مقدمه سیدمرتضی عسکری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1363.
مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، تحقیق محمد محی الدین عبدالحمید، بیروت، دارالمعرفة.
معجم البلدان، شهاب الدین ابوعبدالله یاقوت بن عبدالله حموی، تصحیح محمدعبدالرحمن مرعشلی، بیروت، دارالحیاء التراث العربی و مؤسسة التاریخ العربی.
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، تحقیق سیداحمد صقر، بیروت، دارالمعرفة.
نهضت کلامی در عصر امام رضا (علیه السلام)، سید محمدمرتضوی،
چاپ اول، مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، 1375.
الوافی بالوفیات، صلاح الدین خلیل بن آیبک صفدی، چاپ دوم، بیروت دارالنشر، 1411 هـ . ق.
مجموعه کتاب های ره توشه:
آستان دوست
آئین محبت
باران فضیلت
برهان قاطع
پیروز حقیقی
جلوه وصال
حکایت آفتاب
خورشید شب
در دامان مهر
شرح بی نهایت
صحیفه صحت
نشانی بهشت