ghaemiyeh.com
قصه ها و مثلهای ایرانی
کد:1934
نویسنده: مرضیه فعله گری
ویراستار: محمدصادق دهقان
ناشر و تهیهکننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما نوبت چاپ: اول / 1391
چاپ: زلال کوثر
شمارگان: 1200
بها: 40000 ریال
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2915511 ـ 0251 دورنگار: 2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 نمابر: 22164997
دفتر خراسان: مشهد ـ خیابان امام خمینی رحمه الله ، جنب باغ ملی،ساختمان صبا، طبقه سوم
تلفن: 2215108 ـ 0511 نمابر: 2215106
info@irc.ir www.irc.ir
شابک: 3 ـ 228 ـ 514 ـ 964 ـ 978 / 3 ـ 228 ـ 514 ـ 964 ـ 978 ISBN:
پیشگفتار
وقتی از «قصه» و «مثل» سخن به میان میآید، ناخواسته ذهن به سمت سینههای پر از سخن پدربزرگها و مادربزرگها میرود یا صفحات کتابهای قدیمی در کتابخانههای بزرگ مقابل چشم ظاهر میشود. دنیای پرطراوت، دهکدههای کوچک، کشاورزان زحمتکش، پیران دانا و جوانان تجربهآموز، جلوههایی است که در برابرمان جان میگیرد.
وقتی میگوییم «قصه»، مرادمان چیست؟ آیا به هر اثری که حادثهای را نقل کند و شخصیتهایی داشته باشد، قصه گفته میشود؟ تفاوت قصه و حکایت چیست؟ آیا قصه همان داستان به مفهوم امروزین است؟ «مثل» چیست و «متل» کدام است؟ «اخلاق» به چه چیزی اشاره دارد و نمونه قصههای اخلاقی و تربیتی را کجا میتوان یافت؟ وقتی از «قصهها و مثلهای ایرانی» صحبت میکنیم، از چه سخن میگوییم؟
پیش از هر کاری بهتر است به تعریف مفاهیمی بپردازیم که در سراسر این اثر با آن سر و کار خواهیم داشت. یکی کردن تعاریف و قرارداد بر سر مفاهیم، رسیدن به هدف را آسان میسازد و بساط مناقشههای گونهگون را برمیچیند.
در روند شکلگیری این پژوهش، دو اصلِ «علمی» و «کاربردی» بودن، همپای یکدیگر مورد نظر بوده است. توجه صرف به نظریههای مختلف، افزون بر به درازا بردن اثر حاضر، جنبه «کاربردی» و «رسانهای» بودن آن را آسیبپذیر میکرد. بیتوجهی به تبیین کلیات و اصطلاحات نیز، حاصل کار را کشکولی میساخت که لطفش چندان درخور نبود. از این رو، کمبود هیچکدام را بر دیگری نبخشیدهایم و سعی بر آن بوده است که با تبیین علمی گزارههای اساسی جستار، نمونههای فراوانی نیز بر بحثها و موضوعات دستهبندی شده، آورده شود.
فصل اول (کلیات) به تبیین معانی اصطلاحاتی میپردازد که در رهیافت درست به جهانِ پژوهش پیش روی، مورد نیاز است. پس از ذکر معانی قاموسی هر یک، مفهوم اصطلاحاتی آنها در ادبیات نیز دقیق بررسی میشود. مخاطب پس از آشنایی با این بخش، به سراغ بخش دوم میرود که موضوع اصلی و مورد نظر است.
در فصل دوم (رابطه قصه و مثل با مسائل اخلاقی و تربیتی)، پیشینه قصه و مثل ایرانی، رویکرد شاعران و نویسندگان به مسائل اخلاقی و تربیتی، انواع متون تعلیمی و اخلاقی، سیر تطور گرایشهای اخلاقی و مباحثی از این دست بررسی میشود.
فصل سوم (قصهها و مثلهای ایرانی) 27 قصه ایرانی به همراه مثلهای رایج در 23 بخش مختلف را شامل میشود.
امید است با فراهم آمدن نمونههای متون اصیل ایرانی با پیامهای تربیتی و اخلاقی، مجموعهای کاربردی برای علاقهمندان گرد آمده باشد.
در پایان از زحمات همه دلسوزان گروه محترم مناسبتهای مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما تشکر میکنم که با پیگیری مستمر و مشفقانه، مشوق اصلی نگارش این اثر بودند.
فصل اول: کلیات
در این فصل، کوشیدهایم معنای روشنی از اصطلاحات به کار رفته در این جستار را بیان کنیم. برای دستیابی به تعاریف علمی، گریزی از رجوع به منابع معتبر نیست. منابع و مآخذ تخصصی در حیطه ادبیات و بهویژه ادبیات داستانی، همواره به بحث درباره قصه و حکایت پرداخته است. در اینجا «قصه»، «قصهگو»، «حکایت»، «مثل» و «ضرب المثل» را تعریف خواهیم کرد. روش کارمان نیز بر پایه تبارشناسی لغوی و اصطلاحی استوار است.
الف) قصه
زیر فصل ها
معانی لغوی
معانی اصطلاحی
در لغتنامه دهخدا ذیل واژه «قصه» آمده است: «حال، خبر، کار، حدیث، داستانی که نوشته شود، سرگذشت.» در ادامه، ترکیبهایی نیز از این کلمه ذکر شده که ما بیشتر با این دو سر و کار خواهیم داشت: قصهخوان و قصهگو.
محمد معین نیز معانی «حکایت، داستان، سرگذشت، خبر، سخن، مرافعه، دعوی»(1)را برای «قصه» آورده است.
پس از مشخص شدن معانی لغوی، آنچه مراد است، مفاهیم اصطلاحی است. برای نشان دادن گونهگونی نظرها، منابع معتبر و مختلف در کنار هم ذکر شده است، تا پس از درک دیدگاههای گوناگون، ملاک و معیارِ بررسیهای متن حاضر معلوم گردد.
سالهاست که در میان نویسندگان و منتقدان درباره یافتن جایگزین مناسب برای واژه «Story» مناقشه وجود دارد. عدهای چون رضا براهنی و همراهانش بر کاربرد کلمه «قصه» به جای «Story» پای میفشارند و بسیاری مانند جمال میرصادقی و هوشنگ گلشیری، قائل به استفاده از «داستان» به جای آن کلمه فرنگی هستند.(2)
قصه قدمتی کهن دارد؛ قدمتی به کهنسالی خلق زبان به عنوان ابزاری برای ایجاد ارتباط. قرآن قصه را پی گرفتن میداند؛ کلام باید از ماجرایی خبر دهد تا پیگرفته شود و قصه حضور نخستین انسان یا آنچه پیش از او بوده است، بیشک کلامی دنبالهدار است و آنچه او با بعدآمدگان در میان گذاشته است، یقیناً قصه بوده است.
1) محمد معین، فرهنگ فارسی، ص 2683.
2) همواره بحثهای حاشیهای، گریبانگیر ادبیات داستانی فارسی بوده است. گاهی یافتن جایگزین آنقدر اهمیت یافته که از بحث اصلی غفلت شده است. نگاه کنید به جستن معادلی برای کلمه «Plot»؛ جمال میرصادقی با اصرار و اقامه براهین مختلف، «پیرنگ» را پیشنهاد میکند. بسیاری از نویسندگان و منتقدان نیز واژه «طرح» را سادهتر و همهگیرتر میپندارند. همچنین معادلیابی برای «Atmosphere» و... .
«گفتههای ما، تعریف و خبردهی از تجربههایمان، پرس و جوها و گفت و شنودهایمان، گاه بی آنکه خود بدانیم، رنگ و بوی قصه میگیرد و در این میان، هرکه قصهگونهتر بگوید، دایره مخاطبانش وسیعتر است و قدرت نفوذش بیشتر ».(1)
با توجه به موضوع و محتوای قصه، میتوان آن را به انواع گوناگون تقسیم کرد:
فنون و رسوم کشورداری و آیین فرمانروایی، مملکتداری، لشکرکشی، بازرگانی، علوم رایج زمان، عدل و سیرت نیکوی پادشاهان و وزیران و امیران: حکایتهای سیاستنامه (سیر الملوک) اثر خواجه نظام الملک توسی؛
شرح زندگی و کرامات عارفان و بزرگان دینی: حکایتهای اسرار التوحید اثر محمد بن منور، از نوادگان ابوسعید ابیالخیر؛
توضیح و شرح مفاهیم عرفانی، فلسفی و دینی به وجه تمثیلی یا نمادین (سمبلیک): عقل سرخ اثر شیخ شهابالدین سهروردی و منطق الطیر نوشته عطار نیشابوری؛
توجه به جنبههای واقعی و تاریخی و اخلاقی و در هم آمیختگی آنها که بیشتر از نظر نثر و شیوه نویسندگی مورد توجه است: مقامات حمیدی تألیف حمیدالدین بلخی و گلستان به قلم سعدی شیرازی؛
اهمیت تاریخی که بیشتر در ضمن وقایع کتابهای تاریخی آمدهاند: قصههای تاریخ بیهقی تألیف ابوالفضل محمد بیهقی؛
از زبان حیوانات که به این نوع قصهها «فابل» میگویند: کلیله و دمنه، برگرفته از زبان سنسکریت هندی و مرزباننامه اثر سعدالدین وراوینی؛
1) محمد حسینی، ریختشناسی قصههای قرآن، ص 7.
با زمینه تعلیم و تربیت: قصههای قابوسنامه اثر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر؛
بر اساس امثال و حکم فارسی و عربی: جامع التمثیل حبله رودی؛
سرگذشتها و ماجراهای شاهان و بازرگانان و مردان و زنانی گمنام: سمک عیار و هزار و یک شب؛
برگرفته از زندگی مردم کوچه و بازار و قشرهای مختلف، با درونمایه اخلاقی و تربیتی: قصههای شفاهی ایرانیان که به شیوه سنتی «سینه به سینه» از گذشته تا امروز برجا مانده است.
غلامحسین مصاحب، «قصه» را با داستان (Story) به مفهوم امروزین، یکی دانسته و این دو را معادل هم گرفته است:
ترکیب خاصی در نقل حوادث ـ خواه واقعی و خواه خیالی ـ که در خلال آن شخصیتها رشد میکنند و عناصر اصلی به شیوه معینی با یکدیگر مرتبط میشوند یا قصد معینی که نویسنده دارد، در جهتی حرکت میکنند. قصه، در صورتهای مختلف آن ـ که به طور عام شامل داستان بلند (در فارسی امروز «رمان»)، داستان کوتاه، حکایت، فابل، و انواع مشابه آنها میشود ـ یکی از وسیعترین انواع ادبی در جهان است. بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان، قالب داستان را مناسبترین قالبها برای بیان اندیشهها و تأملات خود یافتهاند و به خصوص از قرن 18م به بعد، هر روز بر رواج و گسترش آن افزوده شده است.(1)
وی بر همین مبنا، یکسره به بحث درباره «داستان» میپردازد؛ بهگونهای که وقتی انواع قصه را شرح میدهد، سه نوع برمیشمارد: داستان کوتاه، داستان بلند و حکایت.
1) غلامحسین مصاحب، دایرة المعارف فارسی، ص 2054.
وی پس از معادل گرفتن «قصه» با «داستان»، از «قصه» به مفهوم کهن در ادبیات فارسی هم یادی میکند:
قصه در جوامع ایرانی و اسلامی، مثل اغلب جوامع بشری ـ از افسانههایی که برای کودکان میگفتهاند تا داستانهای عمیق رمزی در آثار صوفیه که سر و کارش با ذهنهای هوشیار و نکتهدان است ـ یکی از وسیعترین زمینههایی بوده است که اندیشه و ذهن مردمان را به خود میکشیده و کمابیش به صورتهای گوناگون در میان مردم گسترش مییافته است. گذشته از صورت مکتوب که در کتابها خوانده میشده و علاوه بر نقلهای محدودی که میان یکی دو تن وجود داشته (از قبیل قصهگویی مادری برای فرزندش)، به صورت وسیعتری نیز شفاهاً نقل میشده؛ در بعضی اماکن، از قبیل قهوهخانهها (در دورههای متأخر) و در سر معابر عمومی و اماکنی که محل تجمع افراد بوده است، بعضی به عنوان قصهگوی و قاص (qâss) بودهاند که انواع قصهها را با شیوه خاص میگفتهاند.(1)
ایشان در پایان به ذکر مسئلهای میپردازد که اساس این پژوهش بر آن استوار است: هدف قصهگوها از نوشتن و گفتن قصهها چه بوده است؟ افزون بر سرگرمی و جدا شدن از روزمرگیها و دل سپردن به دنیای خیالی، چه چیزی در پس این قصهها بوده است؟ با مطالعه و دقت در قصههای کهن، نتایجی به دست میآید که غلامحسین مصاحب نیز بر آن صحه میگذارد: «اغلب نتیجهگیریهای اخلاقی و مذهبی میکردهاند».(2)
نتایج اخلاقی، مذهبی و تربیتی، دستاورد گوش سپردن به قصههای ایرانی
است. این ویژگی، سبب ماندگاری و استمرار سنت قصهگویی و قصهنویسی در دورههای مختلف تاریخ ادبیات فارسی بوده است. قصه در خدمت پیام از پیش تعریف شده قرار میگیرد و اراده متن، انتقال درست و اثرگذار مفاهیم اخلاقی است. چنان که در پیشگفتار ذکر شد، «قصه» و «اخلاق»، حیاتی نزدیک و دیوار به دیوار داشتهاند.
جایگاه قصه تا آنجاست که در قرآن نیز بارها بدان اشاره و بر اهمیتش تأکید شده است: «واژه قصه در قرآن و متون صدر اسلام، هیچگاه به صورتی مستقل و مجرد به کار نمیرود، بلکه همواره در بطن یک فضای دلالی ـ معنایی خاص به کار میآید؛ بدین معنا که واژه قصه در قرآن بیشتر به معنای خبر، دریافت خبر و رساندن اخبار یک واقعه است؛ برای مثال:
«تِلْکَ الْقُرَی نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنبَآئِهَا» (اعراف: 101)؛ «وَکُـلاًّ نَّقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنبَاء الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَکَ» (هود: 120)؛ «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ». (کهف: 13)
«این فضای دلالتمحوری، همیشه در ضمن قصه و مشتقات آن به کار میرود؛ چون نوع خطاب قرآنی به گونهای است که برخی مفاهیم بنیادین مثل دقت، راستکاری و جستوجو با معنای قصه درآمیخته است؛ چنانکه وقتی میگوید «وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ». (قصص: 11) جستوجوی دقیق و کنجکاوی، در متن آن مندرج است. در موضعی دیگر، معنای حق ـ که اساساً ضد باطل است ـ با صدق و یقین در قصه همراه گشته است: «إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَیْرُ الْفَاصِلِینَ».(انعام: 57) ضمن آنکه در بطن معنای «قصّ»، مفاهیمی دیگر همچون اعتبار، تدبر و موعظه هم درج شده است؛ از جمله: «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ».(اعراف: 176) نیز «لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِی الأَلْبَابِ». (یوسف: 111) نهایتاً قرآن کنش
قصهگویی را با مفهوم زیبایی و نیکخواهی درمیآمیزد که: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ».(یوسف: 3)
«بنابراین، قصه در قرآن، خبری است که با دقت، درستی، حقجویی، باورمندی، عبرتگیری، تدبر و نیکی همذات است.
«همین شیوه خاص نگاه به قصه است که فرهنگ نوین قرآن را در باب قصه ـ به صورتی عام ـ میآفریند و همین فضای معنایی تازه است که معنا و ارزشهای قصه را در قرآن نشان میدهد و اساساً بر همین مبناست که به آیههای قرآن، قصه نیز میتوان گفت؛ چون آیه در ذات خود نوعی معنای قصّوی هم دارد. چنانکه طبری (م 310 هـ .ق) هم دقیقاً به همین مفهوم، کل آیات قرآنی را چیزی جز قصههای پیاپی نمیدید».(1)
هیچ منبعی به گویایی و اختصار جلد دوم فرهنگنامه ادبی فارسی (دانشنامه ادب فارسی) ابعاد مختلف «قصه» را روشن نکرده است. در توضیحات ذیل این واژه، ساختار و ویژگیهای این نوع ادبی مشخص شده است:
در اصطلاح ادبی، گونهای اثر ادبی مکتوب یا شفاهی است که در آن به شرح سرگذشت شخصی خاص میپردازند. آنچه امروز قصه نامیده میشود، در گذشته با تعریف محدودتری، روایت، حکایت، افسانه و اسطوره بوده است که دو ویژگی عمده دارد: 1. هسته مرکزی آن، سرگذشت پرماجرای قهرمان است، 2. بار تخیلی آن بسیار قوی است. ویژگیهای دیگر قصه از این قرار است: از شکلی ساده برخوردار است. قصه به مفهوم نوین آن به دور از نثر ادیبانه است. نحوه بیان روایتی دارد. زبان قصه به زبان محاوره نزدیک
1) عبدالرحمن جوزی، قصه و قصهگویی در اسلام، ترجمه، تعلیقات و مقدمه: مهدی محبتی، صص 17- 18.
است و همه شخصیتهای قصه از پادشاه تا روستایی به یک زبان صحبت میکنند. اغلب در آن، اصطلاحات و ضربالمثلهای عامیانه دیده میشود. پیرنگ ضعیفی دارد. جنبههای واقعگرایی (رئالیستی) قوی ندارد و از حوادث واقعی روز عاری است. آمیختگی جداییناپذیری با خیالبافی، توهمات و رویدادهای خارقالعاده دارد. معمولاً دارای دروغهای حیرتانگیز و اغراقهای مضحک است (که در گذشته، قصهگویان در ضمن نقل داستان، با دلایل نه چندان پذیرفتنی به توجیه رویدادهای دور از ذهن میپرداختند، اما نویسندگان بعدی کمتر به توجیه آنها پرداختند). قصه ممکن است کوتاه یا بلند باشد. قصه را نمیسازند، بلکه میپردازند؛ زیرا پیرنگهای قصه، معمولاً به شکل اسطوره، افسانه و روایات سینه به سینه گشته و تکامل یافته است. در قصه به فضا، اوضاع اجتماعی و سیاسی و روانی و ذهنی شخصیتها (پرسوناژ) کمتر توجه میشود. قهرمان و شخصیتها چهره مشخصی ندارند. شخصیتهای اصلی قصهها، همیشه قهرمان هستند، نه تیپ. قهرمانها تکبعدی هستند؛ یعنی کاملاً خوب یا کاملاً بد. قصه معمولاً موضوعی قدیمی دارد که مربوط به زمانها، انسانها و مکانهای گذشته و نامعلوم میشود. در قصه به تقدیر، خرافات و خواب توجه فراوان میشود. شمار زیادی داستان فرعی مستقل (اپیزود) در دل قصه جای دارد. مهمترین هدف قصه، ایجاد کشمکش و سرگرمی است. بنمایه و زیربنای همه قصهها ترویج اصول انسانی و ارزشهای اجتماعی، قومی، سنتی، اقلیمی، فرهنگی و اجتماعی قصهگوست. ارزشهایی مانند برادری، عدالتخواهی، برابری، شجاعت، عشق و بخشش، در قصه نمود آشکاری دارد. قصهها معمولاً با عبارات «یکی بود یکی نبود» یا «آوردهاند که ...» آغاز، و با «بالا رفتیم هوا بود، پایین آمدیم زمین بود ...» و مانند اینها به پایان میرسد. قصه در ادبیات ایران، همانقدر تأثیر داشته است که نمایشنامه در ادبیات اروپا. کهنترین قصه به دست آمده جهان، مجموعه قصههای
جادوگران مصری در 4000 ق. م است. در دوره ساسانی که تنها مطالب دینی و دولتی به نثر درآمد، قصهها بیشتر سینه به سینه نقل و حفظ میشد. چنانکه تا امروز نیز این شیوه باقی است. در زمان انوشیروان که مکتوب کردن آثار آغاز شده بود، این افسانهها مدون گشت و نیز، داستانهایی از زبان پهلوی ترجمه شد. پس در دوره پهلوی دو نوع قصه وجود داشته است: 1. قصههای ایرانی مانند هزاردستان، خزاقه و نزهه و روزبه یتیم؛ 2. قصههای غیر ایرانی (و اغلب هندی) مانند کلیله و دمنه، بلوهر و بوذاسف، سندباد، مروک، الصیام و الاعتکاف و هزار و یک شب، که از غنیترین و معروفترین قصههای دنیاست. پس از این دوره، قدیمترین قصه ایرانی به جا مانده، سمک عیار در قرن ششم هجری است و پس از آن، ابومسلمنامه، اسکندرنامه، امیر ارسلان و حسین کرد شبستری است. در گذشته قصهنویسی به عهده شاعران بوده و در نتیجه، اکثر قصهها به نظم درآمدهاند. گردآوری قصه سابقهای طولانی دارد.(1)
در کتابهای داستاننویسی جدید نیز تفاوت «قصه» و «داستان» به صورت گذرا بیان شده است. ابراهیم یونسی در هنر داستاننویسی تعریف مختصری از «قصه» میکند: «روایت ساده و بدون طرحی است که اتکای آن به طور عمده بر حوادث و توصیف است و خواننده یا شنونده هنگامی که آن را میخواند و یا بدان گوش فرامیدهد، به پیچیدگی خاص و غافلگیری و اوج و فرود مشخصی برنمیخورد».(2)
جمال میرصادقی که در زمینه مسائل داستاننویسی به زبان فارسی، کتابهای بسیاری نوشته است، برداشت ساده و عمومی خود از «قصه» را چنین مطرح میکند:
برداشت من از مفهوم قصه، همان است که توده مردم از این مفهوم داشتهاند و از قصه، آن نوع ادبیات خلاقه را مورد نظر دارند که از دیرباز در این ملک و بوم رایج بوده است و بیشتر جنبه غیرواقعی و خیالی داشته است تا جنبه واقعی و محسوس.
هنوز هم وقتی بزرگان و پیران، برای بچهها قصه میگویند به این نوع اثر ادبی متوسل میشوند. مادربزرگها و پدربزرگها سالهای سال برای نوههای خود قصه گفتهاند. وقتی بچهای میخواهد قصهای برای او نقل کنند، نیز همین مفهوم قدیمی و سنتی را مد نظر دارد و نه آن نوع داستانی که در شکل و قالب داستانهای غربی ارائه میشود.(1)
ب) قصهگو
وقتی از «روایت» سخن به میان میآید، نظریههای گوناگونی مطرح میشود. از بوطیقای شعر ارسطو گرفته تاکنون، سخنها مختلف بوده است. هرکس بسته به دغدغههای فکری و فلسفی خود، تعریفی از «روایت» ارائه کرده است. تعریف کلی روایت این است که هر متنی که «قصه» و «قصهگو» دارد، «روایت» به شمار میآید. طرح این مسئله، برای تأکید بر وجود این دو عنصر به هم پیوسته است. قصهای که قصهگو نداشته باشد، متن روایی به شمار نمیرود. همواره پس از خلق قصهها پای دو قصهگو به میان میآید: یکی در درون متن و دیگری در فرامتن. در قصههای قدیمی، همواره راوی وجود دارد که سخن میگوید و ماجراهای داستان را تعریف میکند. در جهان بیرون از متن نیز کسی با توانمندیهای خاصی باید وجود داشته باشد که «قصه» را با شیوهای مطلوب و درست به مخاطب و شنونده عرضه کند.
1) جمال میرصادقی، ادبیات داستانی، ص 30.
«قصهگویی، قدیمیترین شکل ادبیات است. از هزاران سال پیش از آنکه صنعت چاپ و خواندن و نوشتن به صورت پدیدههای همهگیر فرهنگی درآید، تاکنون ادبیات شفاهی به صورت قصهگویی رواج داشته است. امروزه در دنیای جدید که رسانههای جمعی، همه جا را تا دورافتادهترین نقاط دربرگرفته است، هنوز هم قصهگوهایی هستند که هنرشان را به کار میگیرند؛ به ویژه در میان فرهنگهایی که هنوز هنر خواندن و نوشتن و صنعت چاپ به صورت ابزارهای همگانی فرهنگی درنیامده است، اما حتی در میان فرهنگهایی هم که از صنعت چاپ و شگفتیهای عصر الکترونیک بهره میگیرند، قصهگوها هستند و به کار خود ادامه میدهند. این شکل کهن ادبیات، یعنی ادبیات شفاهی، بخش مهم و اساسی هر جامعه بوده و هنوز هم هست».(1)
قصهگو باید بر تکنیکهای قصهگویی مسلط و به شیرینسخنی شهره باشد. شنیدن چندباره یک قصه از زبان قصهگوی متبحر، از اهمیت توانمندی قصهگویی حکایت دارد. «در روزگار کهن، قصهگو نه تنها به آموزش آداب و قوانین فرهنگ جامعه خود میپرداخت، بلکه مردم را سرگرم نیز میکرد. با قصههایش چنان تور سحرآمیزی میبافت که هنوز هم اگر از آنها تنها برای سرگرمی استفاده شود، میتواند تخیل شنونده را در دام خود بیندازد. داستانهای قهرمانان خیالی و سرگذشتهای آنان بارها بازگو میشد. پارهای از آنها ماندگار میشد و برای شنوندگان خود، دنیای از زیبایی و آرامش را به ارمغان میآورد. قصهگوی خوب به وسیله شنوندگانش ارزشیابی میشد. اغلب مردم برای شنیدن قصههای یک قصهگو به دهکدهاش سفر میکردند. برخی از قصهگوها مشهور میشدند و به بارگاه رئیس قبیله یا پادشاه راه
1) دیویی چمبرز، قصهگویی و نمایش خلاق، ترجمه: ثریا قزل ایاغ، ص 5.
مییافتند. مردم همواره انتظار داشتند که قصهگو گنجینه قصهها باشد و در قصهگویی و به کار بردن کلمهها و خیالآفرینی توانایی کافی داشته باشد».(1)
در فرهنگ اسلامی نیز قصهگو به سان خبرگزاری عمل میکرده که رسالت تبلیغ و انتشار اطلاعات را دارد. «قصهگو در فرهنگ اسلامی ـ با یک تحول عمیق معنایی نسبت به دوران جاهلی ـ به کسی گفته میشود که اخبار را پی میگیرد و به دقت آنها را از گوشه و کنار جمع میکند و با مضامینی خاص و معنادار مثل درستی، تدبیر و عبرت میآمیزد. بدین معنا که قصه ـ که یک هنر خلاقانه بود ـ نقش و معنایی همانند علم تاریخ یافت و قصهگو هم از یک آفرینشگر پر ذوق، مبدل به خبرگزاری شد که میتواند اخبار گذشته را خوب بیان کند و نگذارد نکتهای ناراست یا حرفی نامستند، وارد سنت نوپای مسلمین گردد».
به همین دلیل، قصه از همان آغاز ظهور در فرهنگ اسلامی با اخبار و تاریخ درآمیخت و اندک اندک وعظ و تعلیم هم در دل آن گنجانده شد. چنانکه پس از مدتی کوتاه، قصهگو خبردانی پندآموز گردید که هدفش فقط بسط آموزههای دینی بود. در این مفهوم، قصهگو یعنی کسی که با فن روایت آشناست و هدفش کشف و سپس پیروی از معانی قصه است. بدیهی است که این معنای جدید قصه، برگرفته از فضایی بود که با رواج قرائت قرآن پیدا شده بود؛ چون در باب قرآن میگفتند: تلاوت قرآن، حال آنکه مرادشان قرائت آن بود. قاری در این فرهنگ، یعنی کسی که اخبار وقایع را به ترتیب ظهور تاریخی دنبال میکند.
در حقیقت، قصهگویی قرآن بیشتر بر عبرتگیری و تعلیم استوار بود تا
1) دیویی چمبرز، قصهگویی و نمایش خلاق، ترجمه: ثریا قزل ایاغ، ص 6.
لذت و سرگرمی و چیزهای دیگر.
بر همین مبنا، بهترین نمونههای قصه در اسلام، بیان سرگذشت پیشینیان و عبرتآموزی از ماجراهای آنهاست و به همین دلیل، تمام حکایات و افسانههای جاهلی هم که به سنت اسلامی منتقل میگردد، از همین فضای دلالی خاص خارج نمیگردد، چون آنها هم اساساً در راستای همین هدفها تدوین شدهاند. از همینجاست که قصه در دو قرن اول و دوم هجری، شدیداً دینی و ملتزم میگردد؛ به حدی که هیچ یک از جمعآوران قصه ـ و نیز قصهگویان ـ جرئت عدول از این قوانین را ندارند».(1)
ج) حکایت
زیر فصل ها
معنای لغوی
معانی اصطلاحی
نوعی از قصه کوتاه است که در آن، درس یا نکتهای اخلاقی نهفته است که بیشتر در پایان حکایت بر خواننده آشکار میشود. شخصیتهای حکایت، انسانها، حیوانات یا اشیای بیجانند. زمانی که حیوانات شخصیت حکایتند، مانند انسانها سخن میگویند و احساسات انسانی از خود نشان میدهند. یکی از بهترین نمونههای حکایت در زبان فارسی را میتوان در
دید.
حکایتها معمولاً به گونهای نوشته میشوند که خواننده به سادگی آنها را درک کند. ادبیاتی که در حکایتها به کار میرود،
است.
برخی حکایتها از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. در حکایت بیشتر با استعاره از اشیا یا حیوانات، نابخردی انسان در رفتار و منشش به وی نشان داده میشود. گاهی حکایت، آکنده از طنز یا هزل است.
در این گونه ادبی، برخی حیوانات به رفتاری ویژه شناخته شدهاند. برای مثال، شیر به شجاعت، روباه به زیرکی و فریبکاری، خر به پرکاری، گاو به کمخردی و اسب به دلاوری شهره اند.
در تعاریف عرضه شده از «حکایت»، شباهتهایی به «قصه» وجود دارد: «حکایت، گزارش واقعه و حادثهای است؛ خواه حقیقی و خواه خیالی، اما نه در قالبی معین».(1)
عامل تفاوت «حکایت» و «قصه» در کوتاهی و موجز بودن حکایت است و اینکه زیرشاخهای از «قصه» به شمار میرود: «شاخهای از قصههای ادب فارسی را حکایات تشکیل میدهد. مهمترین مشخص[ـه] این حکایات، کوتاهی و ایجازی است که در مجموعه آنها به چشم میخورد. بعضی از این حکایات، حاصل تجربههای خصوصی نویسندگان آنهاست و برخی جنبه خیالی دارد. نوع برجسته حکایات فارسی را میتوان در آثار منثور عبید زاکانی جستوجو کرد، که از نظر طنزنویسی و ایجاز، در سر حد اعلای زیبایی و کمال است».(2)
معمولاً حکایت در ضمن ماجرایی در قصه مطرح میشده و به عنوان خرده روایت به کار میآمده است. در واقع، کارکرد «شاهد مثال» را در خلال ماجراهای ذکرشده ایفا میکرده و مؤلف از بیان آن، نتیجهای اغلب آموزنده
در ذهن داشته است.
«حکایت، نوعی قصه منظوم یا منثور است که غالباً با شیوهای توصیفی و از زبان نویسنده ـ راوی، ماجرای سادهای را بیان میکند. ماجرایی که حکایت ارائه میدهد، ممکن است از رویدادهای واقعی یا از وقایعی سخن بگوید که ظهورش در واقعیت بیرون ممکن باشد، یا اینکه دارای خصلتی خیالی و غیرواقعی باشد؛ یعنی موقعیتی خیالی را بیان کند که وقوع آن در دنیای بیرون امکان نداشته باشد. از این دیدگاه فراگیر، حکایت، دیگر زیرگروه قصه و یکی از انواع آن به شمار نمیرود، بلکه معادل دیگری است برای قصه که میتواند انواعی چون افسانه، قصه عامیانه و قصه پریان را نیز دربرگیرد. با این همه، گفتنی است که حکایت به مثابه یکی از انواع قصه، برخلاف رمانس و افسانه و قصههایی از این دست، بر حوادث شگفتانگیز و خارقالعاده تأکید ندارد، بلکه ماجرای سادهای را بیان میکند که ساختارش در جهت تأیید قصد و غرض نویسنده گسترش مییابد».(1)
«حکایت (یا قصه) روایتی داستانی، شفاهی یا مکتوب، ادیبانه یا عامیانه، کوتاه یا بلند، واقعی یا تخیلی است. تفاوت حکایت با رمان، در تأکید آن بر حوادث خارقالعاده است و کمتر به تحول و تکامل قهرمانان و اشخاص داستان میپردازد. در حکایت، محور ماجرا حوادث خلقالساعه است. در این نوع داستانسرایی، معمولاً رابطه علّی و معلولی وجود ندارد یا بسیار ضعیف است. جهانبینی در قصهها عموماً بر مطلقگرایی استوار است. قهرمانها یا خوبند یا بد، و تضاد و تعارض میان خوبی و بدی یا قهرمان خوب و آدمی بد، حوادث قصه
1) فرهنگنامه ادبی فارسی (دانشنامه ادب فارسی)، ج 2، صص 531 و 532.
را میسازد. حکایت معمولاً فاقد انسجام منطقی است و برخلاف رمان، اشخاص آن آدمیان عادی نیستند، بلکه معمولاً نمونههای کلی از خصلتهای عمومی بشر، از قبیل دلاوری، بخشندگی، جوانمردی، خباثت و خیانتند. شخصیتپردازی در قصه جایی ندارد و همه مردم، از هر لایه و طبقه، به یک زبان سخن میگویند. زمان و مکان در این داستانها، فرضی و تصوری است و در قصههای فارسی معمولاً ماجراها در کشورهایی چون چین و ماچین و یمن و روم اتفاق میافتد. در ادبیات کلاسیک فارسی، اصطلاح حکایت با مفهوم قصه تفاوتهایی دارد. قصه معمولاً داستانی طولانی یا اشخاص متعدد دارد و جنبه عامیانه آن قویتر است. سمک عیار و امیر ارسلان نامدار، از قصههای مکتوب فارسیاند. حکایت معمولاً داستانی کوتاه و منثور است که انواع و اقسام متعدد، از حیات عارفان و پیشوایان دین و پادشاهان و وزیران تا ماجراهای طنزآمیز و هجوآلود و حوادث غریب یا عبرتآموز را دربرمیگیرد و نمیتوان آن را به راستی ژانری ادبی تلقی کرد. برخی از حکایتهای فارسی چون زندگی حلاج در تذکرة الاولیای عطار نیشابوری، بلندتر، و بعضی مانند حکایتهای گلستان سعدی کوتاهند. نثر حکایتها در فارسی نیز گونهگون است. بعضاً ساده و عاری از صناعات لفظی و برخی همانند حکایتهای گلستان سعدی مسجع و آراسته به آرایههای ادبی است. در ترجمههای کلیله و دمنه هم نثری متکلف به کار رفته است».(1)
د) مثل
زیر فصل ها
معانی لغوی:
معانی اصطلاحی
در دانشنامه دانشگستر چنین آمده است: «مثل یعنی شباهت داشتن چیزی
1) علی رامین و دیگران، دانشنامه دانشگستر، ص 298.
به چیز دیگر».(1)
توضیحات بیشتر در این زمینه چنین است: «مثل در لغت به معنی همتا و مانند است. این واژه عربی را در فارسی به داستان، دستان، نمون، حال و صفت گذاردهاند. میبدی در کشف الاسرار، مثل را به همه این معانی آورده است و در ساختهایی نظیر مِثل... مَثَل یا مثل... کمثل، به کار برده است. این نوع ساختها به مقایسه میان دو چیز یا دو کس بر پایه تشبیه میپردازد. مثل، حکم مضاف را دارد و آنچه بعد از مثل میآید، مضافالیه آن است که چه بسا یک واژه، یک عبارت، یک جمله یا چندین جمله باشد. در این نوع ساخت، مضافالیه نخستین مثل، مشبه و مضافالیه دومین مثل، مشبهبه است و مثل دوم، همان ادات تشبیه است. چنین ساختی در قرآن نیز به کار رفته است: «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَاراً فَلَمَّا أَضَاءتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ» (بقره: 17).(2)
استفاده از مثل در زبان روزمره، برای بیان بهتر مفاهیم در میان انسانها رواج دارد. افراد برای ادای منظور خود در خلاصهترین صورت، از مثل استفاده میکنند. ویژگی مثلها، پیشینه و غنای نهفته در آنهاست. مخاطب برای رهیافت به معانی آنها، نیازمند داشتن اطلاعاتی است.
مثل «در اصطلاح، سخنی رایج است که با آن، حالت موجود را به حالتی که سابق بر آن و شبیه آن بوده است، تشبیه میکنند و در واقع، این مقایسه بر اساس تشبیه است و میتوان حالت موجود را مشبه و حالت سابق را مشبّهبه دانست. اختصار لفظ، وضوح معنی، حسن تشبیه و لطافت کنایه را
امتیازات مثل در مقایسه با کلام عادی دانستهاند. در یک تقسیمبندی، میتوان امثال را به امثال منظوم و امثال منثور تقسیم کرد. انواع مثل از دیدگاهی دیگر، عبارتند از: امثال تمثیلیه که جملاتی مبتنی بر وقایع تاریخی، حکایت یا افسانهها هستند، مانند دوستی خاله خرسه که ناظر بر حکایتی در مثنوی مولوی است؛ و امثال حکمیه که جملههای حکیمانه و سودمندی هستند که مورد قبول عامه شدهاند و به کار میروند، مانند دشمن دانا به از دوست نادان. در تقسیمبندی دیگر میتوان با توجه به جغرافیا، قدمت و نحوه کاربرد امثال نیز توجه کرد. از کتابهای امثال فارسی میتوان به جامعالتمثیل محمدعلی حبلهرودی (قرن 11)، هزار و یک سخن امیرقلی خان، فرزند ابراهیم خان (1339)، داستان نامه بهمنیاری از احمد بهمنیار، امثال و حکم علیاکبر دهخدا و فرهنگ امثال حسن انوری و همکارانش اشاره کرد».(1)
«مثل دو معنی اصطلاحی دارد: نخست، تشبیهی که وجه شبه در آن، امری منتزع از امور عدیده باشد. البته این معنی، امروزه چندان کاربرد ندارد. در رسائل اخوانالصفا آمده است: حکما هنگامی که قصد تبلیغ و موعظه دارند، آن را به طریق ضرب امثال به زبان حیوانات و آنچه آن را جان نیست، میگویند؛ نظیر آنچه در کلیله و دمنه و کتابهایی مانند آن وجود دارد. در زبان فارسی، داستان [زدن] و دستان [زدن] به معنی مثل [زدن] یا ضرب مثل، بارها به کار رفته و همچنان نیز به کار میرود. گفتنی است که در کتابهای مقدس، همچون قرآن کریم و انجیلهای چهارگانه، هم مثلهای کوتاه تشبیهوار، هم مثلهای بلند داستانگونه، فراوان آمده است؛ دوم، قول سایر و مشهوری که حالتی یا کاری را بدان تشبیه کنند. مثل در این معنی، گفتهای
1) دانشنامه دانشگستر، ص 195.
مختصر و مفید در تداول عامیانه است و در واقع، بخشی از زبان گفتار است. مثل در این مفهوم، شکل داستانی ندارد، هرچند که شاید فشرده یا خلاصهای از یک داستان باشد».(1)
هـ) ضربالمثل
«مثل سایر، سخنانی کوتاه به نثر یا نظم ]است[ که بیانگر مفاهیم اخلاقی، اجتماعی، اندرز و دستورهای زندگی است. ضربالمثل که با نامهای مَثَلِ سایر، داستانْزد و زبانزد نیز خوانده میشود، ساختاری محکم و روان، معنایی کنایی و کاربردی عام دارد؛ بخشی از فرهنگ مردم است که سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته است. در اهمیت آن گفتهاند وجودِ بیشترِ مثل در هر ملتی، نشانه خردمندی عامه آن ملت است. هر زبانی که بتواند بهگونهای فشرده، روشن، روان و با ترکیبی زیبا، رساننده پیام باشد، توانمندی خود و حکمت و ذوق مردمش را بیان میکند. انسان در فرایند زندگی به تجربه و شناختی میرسد که در باور، کردار و گفتار روزانهاش تجلی مییابد. بدینگونه، برخی گفتارها در ساختاری ویژه ـ که ضربالمثل است ـ بازتاب مییابند. ایرانیان از روزگاری دیرین در حکمت و مثل پرآوازه بودهاند. آنچه از روزگار ساسانیان و پادشاهانِ آن مانده، به گونه حکمت و مثل است. ضربالمثل از چشمه گفتار و ادبیات شفاهی میجوشد، در ادبیات نوشتاری جاری میشود و در شعر با نام ارسال مثل نمود مییابد. ضرب المثل گاهی بیانگر رویدادهای تاریخی و پیشامدهای اجتماعی است؛ از ورای آن میتوان به زمینهها و ریشههای موضوعی دست یافت. گاهی بازتاب اندیشه و
1) فرهنگنامه ادبی فارسی (دانشنامه ادب فارسی)، ج 2، ص 1222.
موضوعی گسترده، در عبارتی کوتاه، آسانتر و امکانپذیرتر از مقالهای بلند و مستدل جاگیر میشود و هدف گوینده را تحقق میبخشد. گذشته از پیشینه بازتاب ضرب المثل در نظم و نثر گویندگان فارسی، همچون رودکی، اسدی طوسی، فردوسی، بیهقی، نظامی، سعدی، مولوی، حافظ، صائب و بسیاری از شاعران و نویسندگان دیگر که آثارشان گنجینه ضربالمثل است، از نخستین کسانی که به گردآوری ضربالمثلهای فارسی پرداختهاند، محمدعلی حبلهرودی (سده یازدهم هجری) است».(1)
علاوه بر التمثیل حبلهرودی، کتابهای دیگری نیز درباره ضربالمثل و مثلها به نگارش درآمده است: شاهد صادق، از محمدصادق صادقی اصفهانی (1061 ق)؛ مجموعه الامثال و امثال و حکم، تألیف علیاکبر دهخدا (1334ش): امثال منظوم و فرهنگ عوام، از احمد اخگر؛ داستانهای امثال، نوشته امیرقلی امینی؛ ضربالمثلهای فارسی ـ انگلیسی. اثر سلیمان حییم و دهها کتاب دیگر. این آثار از غنای فرهنگ ایرانی و ریشهدار بودن فرهنگ عامه آن حکایت دارد.
1) فرهنگنامه ادبی فارسی (دانشنامه ادب فارسی)، ج 2، ص 925.
فصل دوم: رابطه قصه و مثل با مسائل اخلاقی و تربیتی
همواره هنر و ادبیات ویژگیهای خاص خود را دارند و معیارهای رفتاری و اعتقادی فعالیتهای خویش را تعیین میکنند. فعالان عرصه ادبیات، در باب مناسبات اخلاق موضعگیریهای گوناگونی کردهاند که از نفی کامل، احتیاط در برخورد، تا پذیرش منطقی اصول اخلاقی را شامل میشود. تلاشگران اخلاق نیز در برابر ادبیات موضعهای متفاوتی دارند که در مجموع، در دو گروه جای میگیرند:
١. گرایش بیرونی: این دیدگاه، خواهان تزریق اخلاق و انتقال دادههای اخلاقی به ادبیات است. شاید چنین دیدگاهی در خود بزرگبینی یا حتی بدبینی اخلاقی به ادبیات ریشه داشته باشد. اینان با نفی خودمختاری و استقلال ادبیات میکوشند به طور مکانیکی و یکجانبه آنچه را بهتر و برتر میدانند، به میدان ادبیات وارد کنند. اینگونه از برخورد، در برابر جهتگیریها و باورهای جامعه مدرن قرار دارد و به دنبال بیاحترامی و آسیب به خودمختاری ادبیات، سبب تخریب و ایجاد نابسامانیهای جدی در خود اخلاق نیز میشود.
٢. نگرش درونی: این دیدگاه در جستوجوی اخلاق و موضعگیریهای اخلاقی در ادبیات است و با فهم جنبههای اخلاقی مطرح در ادبیات، به پرباری فلسفه اخلاق نیز کمک میکند. فلسفه اخلاق با جذب ایدهها و اندیشههای ادبی متفکران و نویسندگان دنیای ادبیات، میکوشد نور آگاهی بر آنها بتاباند. آگاه کردن و طرح «خودآگاهی» اخلاقی که با هستی ادبیات در هم آمیخته، یکی از مهمترین و هیجان انگیزترین عرصههای بررسی و مطالعه برای پژوهندگان فلسفه اخلاق دوران ماست.
همکاری میان رشتههای مختلف هنری، ادبی، علمی و فلسفی، امری است که نیاز به آن بیش از پیش برای دست اندرکاران روشن شده است. بهویژه فلسفه و ادبیات میتوانند از این همکاری بیشترین بهره را ببرند. هر دو شاخه از کنشهای فرهنگی، برای «زندگی خوب» و بیان «هست»ها و «باید»ها، در یک جبهه مشترک تلاش میکنند. در نقد آثار ادبی، کاربرد متدهای فلسفی مورد توجه روزافزونی قرار گرفته است. ادبیات و فلسفه با تمام چسبندگیهای محلی و منطقهای خود، همواره با تمام جهان و جهانیان روی سخن داشته و دارند.
به «اخلاق» از گذشتههای دور بسیار توجه و در قرآن کریم نیز بسیار از آن یاد شده است و مردم به نیکوکاری و خوشرفتاری با یکدیگر سفارش شدهاند. با مطالعه زندگی پیامبران الهی و امامان معصوم علیه السلام نیز به این نتیجه میرسیم که خوش اخلاقی مهمترین جنبه شخصیتی آنها بوده است. اخلاق نیکو از اساسیترین اموری است که بعد از ستایش خدای یگانه، مردم را به آن سفارش کردهاند.
اخلاق خوب و شیوه برخورد مردم با یکدیگر، بهگونهای به میزان نوعدوستی انسانها و اینکه چقدر برای انسان و ارزش وجودی او احترام
قائلند، مربوط میشود. در میان ایرانیان، اخلاق، مفهوم و رنگ و بوی ویژهای دارد که آنها را از دیگر مردم جهان جدا میکند. به خوبی میدانیم که در ملتهای مختلف، همیشه مهمترین مسائل برای شاعر و نویسنده و ملت، در ادبیات آن قوم مطرح میشود.
جنبه اخلاقی، از مسائل بسیار مهمی است که در همه بخشهای مختلف ادبیات ایرانیان و حتی برخی خارجیان فارسیزبان، جای خود را باز کرده است. برای نمونه، رگههایی از معانی اخلاقی را در ادبیات دینی، داستانی، تاریخی، فلسفی، حماسی و... میبینیم که خود، بیانگر توجه ایرانیان به این مورد مهم است.
همجواری اخلاق با مسائل تربیتی و ادبیات در سراسر ادبیات فارسی، گونهای از ادبیات، موسوم به «ادبیات تعلیمی» را پدید آورده است. ادبیات مبتنی بر اخلاق، زیرمجموعه «ادبیات تعلیمی و تربیتی» به شمار میرود. در ادامه به شرح و بسط موضوعات مختلفی میپردازیم که جزئیات رابطه اخلاق و ادبیات را بیش از پیش روشن میسازد.
الف) ادبیات عامیانه (فولکلور)
این ادبیات، بخشی از فرهنگ مردم است که تخیل، احساس، آرزو و اندیشههای آنها را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند و نشان دهنده معیارهای زیباییشناسی و اخلاقی هر دوره از زندگی هر قوم است. ادبیات عامه را هنر زبانی و هنر کلامی عامه نیز نامیدهاند؛ زیرا ادبیات عامه میراث معنوی نسلهای گذشته است که بهصورت شفاهی در قالب آثاری ذوقی در میان آیندگان رواج یافته است. گونههای مختلف این ادبیات، یعنی ادبیات داستانی، غیرداستانی و نمایشی به سبب علاقهای که روستاییان به حفظ
سنتها دارند و نیز به اقتضای شیوه زندگیشان که با طبیعت پیوسته و افزاینده نیروی احساس و تخیل آنهاست، بیشتر در میان آنان رواج یافته و از باورها و آرزوها و سنتهای ایشان مایه گرفته است.
مهمترین بخش آثار داستانی، قصهها و افسانههای تاریخی، نیمه تاریخی، قهرمانی، عاشقانه، اخلاقی و پندآموز، رمزی، تمثیلی، طنزآمیز و تخیلی است که بیشتر به نثر و گاهی به نظم یافت میشود. آثار غیرداستانی، مانند متلها، چیستانها، مثلها، لطیفهها، شوخیها و دعاها هم به نثر و هم به نظم وجود دارد. شعر عامه به گونههای مختلف بیت، دوبیتی، تصنیف، لالایی، ترانه و مثنوی است. آثار غیر نمایشی که ارائه آنها با نمایش و حرکت همراه است، مثل تعزیه و شبیهخوانی، نقالی و سخنوری، نمایش عروسکی، نمایشهای زنانه، مانند مولودیخوانی، نمایشهای تخت حوضی، بیشتر به نظم یا کلام موزون آهنگین همراه موسیقی عرضه میشوند.
زبان ادبیات عامیانه به سبب خاستگاه آن که توده مردم است، ساده و روان است و در طول سالها نقلِ سینه به سینه، از واژههای دشوار و ناهنجار و عبارات نامأنوس و مهجوری که به آسانی نمیتوان آنها را تلفظ کرد، پیراسته شده است.
گونههای متفاوت ادبیات عامه، نزد مردم در سنین معینی محبوبیت دارد. برای مثال، لالاییها آرامبخش نوزادان است؛ متلها مطلوب کودکان دبستانی و نوجوانان است؛ ترانهها و تصنیفها، شور و احساس جوانان را برمیانگیزد و حکایات و ضربالمثلها و نمایشها، بزرگسالان و سالخوردگان را سرگرم میسازد. از آنجا که فرهنگ، سنت و ارزش در محلهای متفاوت، ویژگیهای گوناگونی دارد، در ادبیات مردمی، نقالان یا قصهپردازان در
قهوهخانهها و مجالس روایتهای گوناگون داستانهای عامیانه را به زیور ذوق و سلیقه خود آراستند و هر بار شاخ و برگهایی بدان افزودند. این داستانگویان و قصهپردازان افزون بر نقل داستان، شاگردانی پروریدند و با در نظر گرفتن نیازهای معنوی و ذوقی مردم زمانه خود، قصهها و افسانهها را به صحنهها، حادثهها، تمثیلها، بیتها و نتیجههای اخلاقی و حکمی آراستند. از میان گونههای ادب عامه، داستانها به خوبی آداب و رسوم، طرز لباس پوشیدن، غذا خوردن، نشست و برخاست، نمای قدیمی شهرها و طبقات اجتماعی هر زمان و دوره را معلوم میکند.(1)
ادبیات عامیانه یا فرهنگ عامه (فولکلور)(2)مجموعهای از افسانه ها، داستان ها، موسیقی، تاریخ شفاهی، ضرب المثل ها، هزلیات، باورهای عامه و رسوم است. فولکلور از دو کلمه انگلیسی «فولک» به معنای توده و «لور» به معنای دانش تشکیل شده است.
به دلیل قدمت تاریخی، دارای تنوع آداب و رسوم و عقاید و به همین لحاظ، دارای ادبیات عامیانه غنی است. افسانهسرایی و قصهگویی از سنن کهن ایرانیان به شمار میرود.
شواهد افسانهها و اساطیر ایران، از دوران پیش از اسلام موجود است و در اوستا منعکس شده است. افزون بر آثار مکتوب، هزاران قصه و افسانه و داستان بهصورت شفاهی و دهان به دهان در روستاها، شهرها و کوهپایههای این مرز و بوم رایج بود که در قهوهخانهها یا شبها در خانهها نقل میشد. شاید تا بیست سال پیش در هر خانواده، دستکم یک نفر بود که قصه
میگفت و دهها داستان میدانست و زندگی و آداب و رسوم ما رنگ غنی و خاص فولکلوریک خود را داشت.
فرهنگ عامه، جزئی از سنتهای آموخته انسان و از میراث اجتماعی جامعه او محسوب میشود. برخی، ادبیات شفاهی را فرهنگ عامه و خودِ فرهنگ عامه را مقوله ادبی یا هنری فرهنگ پنداشتهاند. برخی دیگر، همه آداب و رسوم، سنتها، آیینها و جشنها، ادب و هنر را در جامعه ابتدایی، روستایی و بازمانده آنها را در جامعههای پیشرفته صنعتی که به صورت شفاهی منتقل میشود، فرهنگ عامه دانستهاند.
حال به بخشی از ادبیات عامیانه میپردازیم که هدف این اثر نیز به شمار میرود: قصهها و مثلهای ایرانی.
ب) قصههای ایرانی
قصههای ایرانی یکی از کهنترین نمونههای اصیل تفکر و تخیل مردم این سرزمین و نشاندهنده کیفیت زندگی و مباحث ذهنی و شادی و اندوه این قوم است. مردم این مرز و بوم، از روزگاران بسیار دور، پندارها، باورها، افکار، آرزوها و تجربههایشان را در قالب قصه ریخته و آن را مانند گوهری نایاب و عزیز به مرور تراش دادهاند و چیزهایی بر آن افزوده و اجزایی از آن کاستهاند تا سرانجام به شکلی زیبا و تحسینبرانگیز درآمده و به دست ما رسیده است. هر کدام از این قصهها در عین سادگی و صفای بیپیرایه، چنان لطیف و دلکش است که خواننده و شنونده را بیاختیار مجذوب میسازد. رمز و رازی که در آفرینش بهتآور مینیاتور ایران و رنگهای جادویی آن نهفته است؛ طراوت و جلای خیرهکنندهای که در نقشها و رنگهای بدیع کاشیکاری جلوهگر است؛ ظرافتها و انحناهایی که در انواع خط فارسی به کار رفته است؛ زیبایی نجیب و تنوع خیالانگیز طرحهای قالی، شاهکار هنر
ایران و خاتمکاری، همه و همه همزاد دیگر قصه به شمار میروند. همه اینها که بیننده هنرشناس را به تحسین و شگفتی وا میدارند و به دنیای رازها و حالها میبرند، در تار و پود این قصهها نیز وجود دارد و بیشک به همین جهات است که بیآنکه ثبت و ضبط شده باشند، همواره نقل و روایت شده تا به زمان حاضر رسیدهاند.
در میان مواد گوناگون ادبیات عامیانه (فولکلور)، «قصه» کهنتر از همه آنهاست و دوام و بقایی مرموز و شگفت انگیز دارد.
قصه یکی از نخستین زادههای طبع و ذوق بشر و قدیمیترین سند زندگی و تفکر و دگرگونیهای حیات آدمیزاد است و آغاز پیدایی آن، تاریخی معین و قطعی ندارد. تنها میتوان حدس زد که عمر آن با عمر آدمی برابر است و آدمیزاد از روزگاری که خود را شناخته، قصه ساخته، قصه گفته و قصه شنیده است. با آنکه وی قصهاش را ثبت و ضبط نکرده، قصه، خود از فراز و نشیب قرنها و اعصار گذشته و سینه به سینه و دهان به دهان نقل شده تا به امروز رسیده است. آدمی قصه را دوست دارد با قصه زیسته، میزید و خواهد زیست. قصه مانند خواب دیدن است. با زندگی پیوستگی و شباهت دارد، ولی خود زندگی نیست و تلخیها و ناملایمات آن را هم ندارد. قصه را جاذبهای است که در همه دورههای عمر، از کودکی تا پیری، آدمی را به سوی خود میکشد؛ چه هنگامی که کودک از مادر خود قصه میشنود و به جهان رؤیاها میرود، چه زمانی که شهرزاد شیرینسخن لب به داستان میگشاید و ستمگری مردمآزار، رام و از ستم منصرف میشود. عامل اصلی و مؤثر قصه، جاذبه جادویی آن است.
بشر پیوسته با قصه سر و کار دارد و آن را کلید گنجینه رازها و رمزهای کهن میداند. آدمیزاد همانگونه که نمیتواند از سایهاش جدا شود، از شنیدن
قصه هم نمیتواند چشم بپوشد. او میخواهد از سرگذشت تلخ و شیرین نیاکان و همنوعان خویش باخبر شود.
ج) اخلاق
زیر فصل ها
معانی لغوی
معانی اصطلاحی
«اخلاق» در سه معنای رایج به کار میرود:
ـ خُلق: خوی، طبع، سجیه و عادت که جمع آن «اخلاق» است؛
ـ صفت اخلاقی: عامل انجام دادن عمل اخلاقی در شرایطی خاص، به صورت ناخودآگاه و شرطی، مثل بخشندگی و دروغگویی؛
ـ عمل اخلاقی: آن نوع عمل که بتوان درباره خوب یا بد بودنش داوری کرد، میتواند آگاهانه یا بیاختیار و عادتی (در اثر یک خُلق) باشد، مثل یک بار بخشیدن و دروغ گفتن.
اخلاق جمع «خُلق» و به معنای نیرو و سرشت باطنی انسان است که تنها با دیده بصیرت و غیر ظاهر درک شدنی است. در مقابل، «خَلق» به شکل و صورت محسوس و درکشدنی با چشم ظاهر گفته میشود. همچنین «خُلق» را صفت نفسانی راسخ نیز میگویند که انسان، افعال متناسب با آن صفت را بیدرنگ انجام میدهد. برای مثال، فردی که دارای «خُلق شجاعت» است، در رویارویی با دشمن، تردید به خود راه نمیدهد.(1)
اخلاق چیست؟ چه کاری اخلاقی است و چه عملی غیراخلاقی؟ شاخههای اخلاق کدام است؟ در این بخش، سعی بر یافتن پاسخهایی برای این پرسشهاست.
1) راغب اصفهانی، مفردات، ص 159.
اخلاق، شاخهای از علوم انسانی به شمار میرود که موضوع آن، ارزش (خوب بودن یا بد بودن) خویها و رفتارهای انسان است. میتوان شاخههای اخلاق را اینگونه شرح داد:
ـ فلسفه اخلاق: شاخهای از فلسفه که رسالت پاسخگویی به پرسشهای نظری را بر عهده دارد.
ـ اخلاق نظری: در این بخش، صفات و اعمال بررسی میشود.
ـ اخلاق عملی: تربیت اخلاقی در این بخش شکل میگیرد. پایه آن معنویت است و هدفش گذر از وضعیت نامطلوب و رسیدن به وضعیت مطلوب.
آنگاه بشر شکل انسانی میگیرد که خلقیاتی بر اساس موازین الهی داشته باشد و همانگونه که خَلق او نیکوترین خَلق در بین موجودات است، خُلقش نیز برترین اخلاق باشد.
خداوند عالمیان که همانا رب و پرورشدهنده موجودات است، مربیانی برای انسان فرستاده است. خاتم آنان حضرت ختمی مرتبت، حضرت محمد صلی الله علیه و آله است که خداوند او را با جمله «وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ» (68 : 4) ستوده و از حضرت نقل شده است: «من برای تکمیل مکارم اخلاق مبعوث شدهام».
بنابراین، اخلاق یکی از بزرگترین قوای محرکه جهان است و در کمال تظاهرات خود، طبیعت انسانی را در عالیترین شکل آن مجسم میسازد.(1)
در رفتارشناسی، رویارویی انسان با اعمال و تمییز خوب و بد آنها «اخلاقیات» نام دارد. اخلاقیات را به دو بخش «تشخیص فردی» و «عرف رفتاری» میتوان تقسیم کرد. اخلاقیات ممکن است فردی باشد. اخلاقیات فردی، شامل یک باید شخصی است. شخص، خود تصمیمگیرنده و
1) جلیل تجلیل و زهرا ایرانمنش، «آموزههای اخلاقی در متون روایی و غیرروایی»، نشریه پژوهشنامه ادبیات تعلیمی، ش 11، صص 4 و 5.
وضعکننده قانونی است که او را به انجام دادن یا انجام ندادن فعلی، ملزم میکند. در این حالت، هدف اخلاقیات، درستکاری، پیشبرد و بهبود وضعیت زندگی در جامعه است.
درباره رابطه اخلاقیات و درستکاری، نظریههای مختلفی وجود دارد. تحلیلگران برای نشان دادن رابطه این دو مقوله، از دو دایره استفاده میکنند. برای بعضی از آنها این دو دایره هممرکز هستند و در این حالت، درستکاری کاملاً درون اخلاقیات قرار میگیرد. برخی دیگر بر این باورند که این دو دایره با هم تلاقی دارند و بدین ترتیب سه وضعیت پیش میآید: قوانین اخلاقی بدون ابعاد قضایی؛ قوانین قضایی بدون بعد اخلاقی؛ و قسمت مشترک آن، قوانین اخلاقی که دارای بعد قضایی نیز هستند. برخی دیگر نیز این دو دایره را کاملاً از هم مجزا میانگارند، ولی این نظریه به دلیل داشتن استثناهای زیاد، پذیرفتنی نیست.
علاوه بر اصطلاحات «اخلاق» و «اخلاقیات»، موارد دیگری نیز وجود دارد که میتوان درباره آنها بحث کرد. شاخهای از اخلاق که عهدهدار تأمین مبادی اخلاق است، «فرا اخلاق» نام دارد.
در فرا اخلاق درباره مسائلی از این دست بحث میشود: خوب، بد، صواب، خطا، وظیفه، باید و نباید. گاهی نیز عدل و ظلم را از واژههای اخلاقی میشمارند. بررسی مفاد حقیقی این الفاظ بر عهده فرا اخلاق است که میکوشد معانی واژههای هنجاری، چون صواب، خوب، باید، عدل، تکلیف و ارتباط متقابل آنها را مشخص کند و نیز اینکه آیا هیچ یک از آنها اصلی هستند یا خیر؟
د) ادبیات تعلیمی و تربیتی
ادبیات تعلیمی، گونهای مستقل در ادبیات به شمار میرود که در انواع گوناگونی چون حماسی، عرفانی و غنایی ریشه دارد. اینها نشاندهنده مناسبات اخلاق و ادبیات است. ادبیات با گذر از جنبههای سرگرمکنندگی، به سویههای غنی معنایی نیز اشاره دارد. جایگاه آموزههای اخلاقی در جهان اندیشگی ایرانیان به اندازهای بوده که کارکردهای ادبی و هنری نیز مییافته است؛ ادبیاتی که رسالت خود در انتقال مفاهیم اخلاقی را به خوبی ایفا میکرده است.
ادبیات تعلیمی، به ویژه در دوران اسلامی، از قدیمیترین انواع ادب بوده است. این آثار یا «دانشی را برای خواننده تشریح میکنند یا مسائل اخلاقی، مذهبی، فلسفی را به شکل ادبی عرضه میدارند.»(1)عرصه کاربرد ادب تعلیمی بسیار گسترده است و به جز آثاری که در راستای تعلیم و به خاطر سپردن علوم مختلف مانند صرف و نحو، طب و ریاضیات سروده و نوشته میشد، بسیاری از آثار ادبی نیز موضوع یا اندیشهای را به مخاطب انتقال میداد و مخاطب از طریق آن به دیدگاه و اندیشهای اخلاقی ـ تربیتی دست مییافت. حتی ادبیات غنایی نیز خالی از مختصات ادب تعلیمی نیست و میتوان گفت که نوع ادب تعلیمی، همسایه همیشگی همه انواع دیگر است.(2)
ماهیت اصلی ادبیات تعلیمی، «نیکی (خیر)، حقیقت و زیبایی است».(3)
«ادبیات آموزشی / ادبیات آموزنده / ادبیات پندآموز / ادبیات عبرتآموز / ادبیات ارشادی، معادل اصطلاح انگلیسی didactic literature، نوشتههایی
[است] که هدفشان، آموزش چیزی به خواننده یا مخاطب باشد. بنابر این تعریف، تمامی نوشته های دینی، اخلاقی، حِکْمی، انتقادی، اجتماعی، سیاسی، علمی، پندنامه و حتی متونی که به آموزش شاخه ای از علوم، فنون یا مهارتها میپردازند، ادبیات تعلیمی هستند. در چشماندازی گسترده، به جرئت میتوان گفت که هر اثر هنری، درسی به خواننده یا مخاطب خویش میدهد و از این رو، هنر خود آموزگار است. قدیمیترین نوشتههای ادبی تعلیمی از یونان باستان به یادگار مانده است [...] ادب فارسی در طول حیات خود، پیوند تنگاتنگی با عنصر آموزش داشته است و به جرئت میتوان گفت که بخشی عظیم از ادبیات فارسی را ادبیات تعلیمی میسازد؛ چه، ادبیات فارسی مجموعهای از نوشتههای اخلاقی، حِکَمی، فلسفی، دینی، سیاسی، انتقادی و درسنامههاست و اینها جملگی زیرمجموعه ادبیات تعلیمی هستند. آنکه به پدید آوردن اثری در ادبیات تعلیمی رو میآورد، حکم آموزگار را دارد و چنانچه ذوق و تخیل را نیز وارد نوشتههایش کند، اثرگذاری آنها را افزون خواهد کرد».(1)
بنابراین، پژوهش حاضر سعی در غور در قصههای شفاهی به جا مانده از ادبیات و فرهنگ سترگ ایرانزمین دارد که مسائل مذهبی، اخلاقی و تربیتی بسیاری در خود نهفته دارد. در کنار این مسئله، از مثلهای رایج در جامعه نیز بهره گرفته میشود تا تأثیر مسائل تربیتی و مذهبی در هر دو وجه «قصه» و «مثل» بیشتر عیان گردد.
1) فرهنگنامه ادبی فارسی (دانشنامه ادب فارسی)، ج 2، صص 44 و 45.
فصل سوم: قصهها و مثلهای ایرانی
در این فصل، نمونههای گونهگون قصهها و مثلهای شیرین فارسی گرد آمده است. از آنجا که مراد این پژوهش، «قصه» است، نه «حکایت» و «داستان» و تنها به قصههای شفاهی ایرانی توجه شده و از بیان حکایاتی که در خلال کتابهایی چون کلیله و دمنه، مرزباننامه، جوامع الحکایات، گلستان و بهارستان آمده، پرهیز شده است. از آنجا که تاکنون به صورتهای مختلف به حکایات مورد اشاره پرداخته شده است، تجمیع قصههایی که کمتر شنیده شده، شاید راه را از تکرار، به سمت و سوهای نیک دیگری هدایت کند.
الف) نکات ضروری
قصههای ایرانی، دارای پیامهای اخلاقی و تربیتی برگرفته از شریعت است. از این رو، در انتخاب نیز سعی شده است پیامهای موجود در این متون شفاهی در نظر گرفته شود. پیش از رسیدن به متن قصهها و مثلها ذکر چند نکته ضروری است:
ـ در گزینش، کاربردی بودن و اثرگذاری قصهها در برنامهسازی مورد نظر بوده است؛
ـ با توجه به برخی ملاحظات، از جمله گستره عام رسانه ملی، تغییراتی متناسب در برخی از قصهها داده شده است. خوانندگان محترم میتوانند به اصل قصهها در منابع یاد شده در این فصل مراجعه کنند؛
ـ تا جایی که امکان داشت، تلاش شده زبان قصهها به همان صورت منابع اصلی حفظ شود. برای همین در برخی قصهها، زبان معیار و رسمی رعایت شده و در بعضی دیگر زبان محاوره آمده است؛
ـ فراوانی سجایای اخلاقی و مسائل تربیتی به اندازهای است که پرداختن به همه آنها از حوصله این اثر، فراتر است. برای همین به عنوان نمونه تعدادی از آنها در نظر گرفته شده است؛
ـ مفاهیمی چون «نیکی کردن»، «عاقبتاندیشی»، «امانتداری» و «تشکر»، جزو سجایای اخلاقی و تربیتی است. توجه به رذایل اخلاقی و غیر تربیتی مانند «تنبلی»، «حرص و طمع»، «دروغگویی» نیز از باب برجسته کردن حرمت بدی و حرکت به سوی نیکی بوده است و گریزی از این مهم نیست؛
ـ هر یک از قصهها دارای چند پیام اخلاقی و تربیتی است و در دستهبندی، بر پیامی تأکید شده که پررنگتر از دیگر پیامها بوده است؛
ـ در چند قصه محدود، شخصیت «پادشاه» حضور دارد. در مرور قصههای ایرانی، این شخصیت به صورتهای گوناگون به چشم میخورد. به هر روی، «پادشاه» به عنوان شخصیتی از ادبیات کهن، در یکی دو قصه به صورتی کمرنگ حاضر است.
ـ در کنار مثلهای مختلف در هر بخش، از اشعار نغز حکمی و مرتبط نیز استفاده شده است.
ب) منابع قصهها و مثلها
نشانی متن اصلی قصههای ایرانی که از آنها در این پژوهش استفاده شده به قرار زیر است: قصههای «شیر شکر»، «کدو قلقلهزن»، «روباه پیر»، «لجباز»، «شغال بیدم»، «بزی»، «گاو پیشانیسفید»، «رمالباشی»، «گل خندان»، «نخودی» و «راه و بیراه» از جلد نخست؛ و قصه «روباه و خرس و آدم بینوا» از جلد دوم کتاب قصههای صبحی انتخاب شده است. «پسر تاجر» و «به دنبال فلک» نیز از کتاب مجموعه افسانههای ایرانی؛ «روباه حیلهگر، گرگ طمعکار»، «پیاز تا چغندر شکر خدا»، «حقههای کوسه» و «تو نیکی میکن و در دجله انداز» از کتاب توپوزقلی میرزا و «عزرائیل و پسر نجار»، «سرنوشت خواجه نصیر»، «ماری که از زن غرغرو میترسید»، «مردی که از جمع الواطها بیرون آمد»، «در کوچههای اصفهان پول ریخته»، «دوستی مرد رنگرز و مرد سلمانی» و «زن علی غصهخور» از کتاب قصههای مشدی گلین خانم نقل شده است.
مثلها و اشعار حکمی نیز برگرفته از کتاب حکمتنامه پارسیان، اثر غلامرضا حیدری ابهری است.
ج) نمونه آثار
زیر فصل ها
امانتداری
نیکیکردن
راستی
ایثار
تشکر
تلاش
جود و بخشش
تدبیر
عاقبتاندیشی
ذکاوت
توبه
تنبلی
حرص و طمع
بدی
صلاحیت نداشتن در انجام دادن کار
عیبجویی
همنشین نیک
ناسپاسی (کفران نعمت)
دو رویی
دروغگویی
غصه خوردن
حسادت
نادانی
مثلها:
امانتدار، شریک مال مردم است.
بپوش بپوشْ مبارک است، بِکَن بِکَن امانت است. (امانتی را باید برگرداند)
وقتی سوار خر مردم شدی، یکوری بنشین.
(مال امانتی را زود برگردان)
خاک هم به امانت خیانت نمیکند.
دست، دست را میشناسد.
گفت پیغمبر که دستت هرچه برد
بایدش در عاقبت واپس سپرد. (مولوی)
قصه: شغال بیدُم
یکی بود، یکی نبود. در روزگارهای پیش، مردی بود مهزیار نام، بیپول و بینوا. همیشه آرزو میکرد یک شکم سیر نان بخورد و دو غاز و نیم پول پسانداز کند. زد و روزگار، آرزویش را پیش چشمش آورد. شبی میان چله زمستان توی کلبهاش نشسته بود که ماده بزی از گله جدا مانده به او پناه برد و با شاخش درِ کلبه را زد و باز کرد و رفت تو.
مهزیار بز را به خانه راه داد و ازش نگهداری کرد تا پس از دو سه ماهی، بز دو قلو زایید. سر سال، بزغالهها هم دوقلو زاییدند و از همین راه، مهزیار دارایی به هم زد، خانه و باغی فراهم کرد و گَلهای به راه انداخت و شد یک مرد چیزدار، اما دلش سوز نداشت و از آدمهای بیچاره و بینوا دستگیری نمیکرد. پشیز روی پشیز میگذاشت و غاز روی غاز. از اینها درهم درست میکرد و درهم را هم که زیاد میشد، دینار میکرد.(1)در خانه مرغ و خروسهای زیاد نگه میداشت و همه چاق و پرگوشت بودند، برای اینکه گاهی بکشد و بخورد. یک روز مهزیار دید که مرغ و خروسها کم میشوند. نگو در همسایگیاش شغالی بود که بلای جان مرغ و خروسها بود. هر شب خودش را به حیاط میرساند و یکی دو تا از آنها را میگرفت و خفه میکرد و میبرد و به نیش میکشید و میخورد.
1) پشیز پول خرد است و غاز نیمپول، درهم نیز پول نقره و دینار پول طلاست.
مهزیار نمیدانست که کار کیست؛ زیرا شغال در گرفتن و بردن مرغ و خروسها استاد بود. آخر مهزیار جای مرغ و خروسها را عوض کرد و آنها را برد توی آغل و بزها و گوسفندها را آورد توی حیاط. این بار که شغال برای دستبرد آمد، به جای مرغ و خروس، بز و گوسفند دید. بدحال شد. به خیال افتاد که با گرگی همراه شود و بعد از این به جای مرغ و خروس با کمک گرگ، گوسفند و بز بخورد، ولی به این فکر افتاد که شاید گرگ شلوغکاری کند و همان شب پتهاش را روی آب بیندازد.(1)این بود که نظرش برگشت و هیچ نگفت و دورادور نگران کار بود تا وقتی که فهمید مهزیار میخواهد به سفر برود. یک روز صبح دست و رو را شست و تروتمیز کرد رفت خانه مهزیار. زمین بوسید و دست به سینه روی دو زانو نشست. مرد پرسید: «ها ای شغال! چه میگویی؟ برای چی آمدی؟»
شغال گفت: «آمدهام که سلامی گفته باشم و دیگر اینکه چون شنیدهام خیال سفر داری، آمدهام تا اگر مرا به نوکری بپذیری، در آستانت باشم؛ من هم به مزدی برسم و اگر هم در اینجا کاری داری، در نبودنت کارها را به من بسپری».
مهزیار فکر کرد و با خودش گفت من همیشه دلواپس گله خودم بودم که آنها را دست کی بسپرم که نبرد و نخورد. اگر دست آدمیزاد دوپا بسپرم، صد جور دوز و کلک جور میکند و در اسفندماه از هزار میش که بزایند، دستکم صد تا را برای خودش برمیدارد. حالا خوب شد که شغال چهارپا پیدا شد تا از گله من نگهداری کند. برای همین گفت: «ای شغال! خیلی دلم میخواهد که تو را با خودم ببرم، اما اگر اینجا بمانی و از گله من پاسداری کنی، بهتر است. عوضش وقتی که برگشتم تو را به آنجا میفرستم».
1) کنایه از رسوا شدن.
شغال خوشحال شد و گفت: «بسیار خوب، همین کار را میکنم».
پس از چند روز، گله را سپرد دست شغال و راهی شد. گوسفندها هرچه داد و فریاد کردند که «ای مهزیار! شغال از جنس گرگ است و ما را میخورد»، گفت: «نه، مگر هر جانوری که از جنس گرگ است گوسفند را میخورد. سگ هم از جنس گرگ است، پس چرا نگهبان شماست؟»
روزی که مهزیار به کجاوه نشست و راه دروازه بلخ را پیش گرفت، شغال آمد و سری به گوسفندها کشید و رفت سراغ گرگی که از بچگی با هم دوست بودند و گزارش کارش را به او داد و ورش داشت آورد به سراغ گوسفندها. همان روز پنج گوسفند را شکم دریدند و با هم خوردند. بزها وقتی این را دیدند، چون زبر و زرنگتر بودند، دررفتند و قاطی گلههای دیگران شدند، اما گوسفندهای تنبل، دانه دانه خوراک گرگ و شغال شدند. روزها گذشت و ماهها سر آمد. سال به آخر رسید. چاووش در کوچه و بازار مژده به سلامت آمدن سفرکردهها را آورد. شغال رفت توی فکر که جواب مهزیار را چه بدهد و چه بگوید. هنوز فکرش به جایی نرسیده بود و برای منار دزدیده چاهی نکنده بود که مهزیار وارد شد و سراغ گوسفندها را گرفت. شغال بنا کرد به زارزار گریه کردن که: «ای مرد! نمیدانی بعد از تو به ما چه گذشت. در ماه اول به ما خبر رسید که کاروان را ناخوشی وبا گرفت و خیلیها مردند. من دلواپس شدم و نذر کردم که اگر خبر تندرستی تو به من برسد، صد گوسفند بکشم و گوشتش را میان بیچارهها و بینواها پخش کنم. فردا شنیدم که تو تندرستی و فوری صد گوسفند کشتم و میان مردم گرسنه پخش کردم. ماه دوم خبر رسید که کاروان راه را گم کرده و به ریگستان سر درآورده و صد نفر از تشنگی جان دادهاند. باز نذر کردم که اگر
خبر تندرستی تو به من برسد و تو جزو آن صد نفر نباشی، صد گوسفند چاق سر ببرم و گوشتش را به خانه بیوهزنها بفرستم. شکر خدا را که روز دیگر خبر رسید به تو آزاری نرسیده است، صد تا گوسفند کشتم. ماه سوم خبر رسید که کاروان را راهزنها زدند و هشتاد نفر را کشتند. نذر کردم که اگر تو جزو آن هشتاد نفر نباشی، این بار دویست گوسفند بکشم. چهقدر خوشحال شدم که تو جزو آن دویست نفر نبودی. اینها همه گذشت. گفتند: چاووش آمده است و خبر مرگ تو را آورده. اشکها ریختم، نالهها کردم و برایت سوگ گرفتم و دویست گوسفند هم برای شادروانی تو به بیچارهها دادم. بعد از همه اینها، چاووش دوم پریروز خبر آورد که مهزیار سُر و مُر و گنده، فردا یا پسفردا به سر خانه و زندگی خودش خواهد آمد. از بس شاد شدم، نتوانستم خودداری کنم؛ هرچه گوسفند بود، کشتم و به شکرانه تندرستی تو دادم به بیچارهها. با همه اینها خیلی خوشحالم که باز تو را تندرست میبینم».
مهزیار گفت: «ای بدجنس! خیال کردی حرفهایت را باور کردم؟ به خدا بر سر نیزه دم آفتاب، کبابت میکنم».
این را گفت و شال کمرش را واکرد، انداخت گردن شغال و کشانکشان بردش تا نزدیک درختی. آن وقت از دُم به شاخه درخت آویزانش کرد و گفت: «یک شب تا صبح آویزان باش تا فردا از گلو آویزانت کنم».
شغال دید بد گیری کرده است. دل مهزیار برای گوسفندها سوخته و فردا او را از گلو به سلابه میکشد. چارهای نداشت جز آنکه از دُم چشم بپوشد و با دندان خودش دُم را بجود و بکند. نزدیکهای سحر، دُم را گاز گرفت و جوید و گُرپی افتاد زمین. مهزیار دوید بیرون ببیند چه صدایی بوده و چه
خبر است؟ دید شغال دُمش به گَلِ درخت است و خودش دارد میگریزد. فریاد زد: «آی شغال! اگر مرغ بشوی و به هوا بپری و اگر ماهی بشوی و به دریا بروی، روزی گیرت میآورم. نشان خوبی هم داری، بی دُمی!»
شغال دید بدجوری شد، بیدمی نشان خوبی است برای پیدا کردنش. رفت توی این فکر که برای روز مبادا یک دسته شغال بیدُم درست کند که اگر روزی گرفتار شد، بگوید من از تیره بیدُمها هستم و ما یکی دو تا نیستیم و زیاد هستیم و آنها را نشان بدهد. این ور و آن ور میگشت تا یک باغ پیدا کرد، بعد رفت بالای تپهای زوزهای کشید. پنجاه شصت تا شغال دورش جمع شدند. به آنها گفت: «ای شغالها! من همیشه به یاد شماها هستم و به گرسنگی شما دلسوزم. باغ خوبی پیدا کردم که میوههای خوبی دارد؛ گلابی دارد، انگور دارد، همه چیز دارد. بیایید بروید آنجا هرچه دلتان میخواهد میوه بخورید».
شغالها دنبالش رفتند. اینها را توی باغ برد. از آن طرف هم پیش باغبان رفت و گفت: «یک دسته از شغالها رفتهاند توی باغ، دارند میوههای تو را میخورند و میچاپند و تو هم چون یک نفری زورت به آنها نمیرسد، من چون تو را دوست دارم، آمدهام بهت بگویم چه باید بکنی که دیگر این شغالها دور و بر باغت نگردند».
گفت: «چه کنم؟»
گفت: «با خنده و خوشرویی بیا توی باغ و به اینها بگو از میوه درختها بخورید، اما به یک شرط و آن این است که من از سر و صدا و زوزه خوشم نمیآید، شما سر و صدا راه نیندازید و کاری به کار هم نداشته باشید و از چنگِ هم نقاپید. هر کدامتان روی یک شاخه یا یک درخت بروید و چون
میدانم این کار را نمیکنید، بگذارید من دم هر کدام شما را به یک شاخه ببندم که نتوانید به سمت شغال دیگر بروید. بعد که سیر شدید، دُمِتان را وا میکنم، بروید دنبال کارتان. شغالها راضی میشوند و دُمهای اینها را قرص و قایم میبندی، باقیش با من».
باغبان همین کارها را کرد و رفت. یک ساعت دیگر شغال بیدُم آمد، به شغالها گفت: «خبر دارید باغبان به کجا رفته؟»
گفتند: «نه».
گفت: «رفته اهل ده را خبر کند تا با چوب و چماق سراغ شما بیایند».
شغالها نگران شدند، یکی دو تا گفتند: «این بازی را تو سرِ ما درآوردی».
اما بقیه گفتند: «چه کنیم؟»
گفت: «چارهای نیست. اگر جانتان را میخواهید باید از دُم بگذرید.»
شغالها بنا کردند دُمها را جویدن و دانه دانه از درخت افتادند و پیش از آمدن باغبان فرار کردند.
بشنوید از کار مهزیار که از بس از کار شغال دلش سوخته بود و آتش گرفته بود، گفت: «هر طور شده من باید این شغال را گیر بیاورم و گوش و دماغش را ببرم و مهارش بکنم و دور شهر و بازارش بگردانم تا رسوا و برملا شود و مردم بدانند که باز آدمیزاد بهتر غم آدمیزاد را میخورد و هر جانوری با آدم سازش ندارد».
چوبش را دست گرفت و رفت بیابان، سراغ شغال دُمبریده. هرچه این ور و آن ور گشت خبری از شغال پیدا نکرد، تا اینکه یک روز در سرازیری تپهای شغال را گیر آورد. چوب را کشید تا سر و مغزش را داغون کند، شغال رفت عقب و گفت: «من که کاری با تو نکردهام که میخواهی به من آزار برسانی».
مهزیار گفت: «تو کاری نکردی؟ تو تمام مرغ و خروسها و بز و گوسفندهای مرا خوردی».
گفت: «آن شغال دیگری بوده است؛ من نبودم».
مرد گفت: «نشانی دارم».
شغال گفت: «چه نشانی؟»
گفت: «بیدُمی تو».
شغال خندهای کرد و گفت: «این طور بیگناهان را به جای گنهکاران میگیرند؟ اگر یک شغال دُمبریدهای به تو زیان رسانده است، شغالهای دُمبریده دیگر چه گناهی دارند؟ ما یک خانواده هستیم که دُم نداریم. باور نداری وایسا تماشا کن».
شغال زوزهای کشید و از گوشه و کنار، شغالهای بیدُم دورش جمع شدند. مرد شرمنده شد و گفت: «ببخشید! من نمیدانستم که شما بیدُم مادرزادید».
آن یکی دو شغال که به بدجنسی آن شغال پی برده بودند، گفتند: «ما بیدُم مادرزاد نیستیم. ما برای اینکه گیر نیفتیم دُم خودمان را کندیم و جویدیم».
مهزیار گفت: «حال و احوال خودتان را برای من بگویید».
آن شغالها از اول تا آخر سرگذشتشان را برای مهزیار گفتند. مهزیار فهمید که این همان شغال است. گفت: «ای بدجنس! تو برای پیشرفت کارت به شغالها هم نارو زدی!»
آنوقت همه شغالها فهمیدند که این بلا را او سرشان آورده. مهزیار آن شغال را به کمک شغالهای دیگر گرفت و به درخت تنومندی از گلو آویزان کرد تا درس عبرتی برای همه جانوران باشد.
مثلها:
ـ دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما میکاریم دیگران بخورند.
ـ آن کس که نکو کرد و بدی دید، کدام است؟
ـ دستِ بِدِه، میستاند.
ـ سیب مردم، بِهْ عوض دارد.
ـ چو استادهای، دست افتاده گیر.
ـ تو نیکی میکن و در دجله انداز.
که ایزد در بیابانت دهد باز. (سعدی)
ـ با خلق خدای کن نکویی. (سعدی)
ـ رنج مشو، راحت رنجور باش. (نظامی)
ـ یار شو خلق را و یاری بین. (اوحدی)
ـ مروت نباشد بدی با کسی.
کز او نیکویی دیده باشی بسی.
قصه: تو نیکی میکن و در دجله انداز
یه مردی کارش ماهی گرفتن بود. این هر روز میرفت اونجا و ماهی میگرفت و میشِست(1)و نونی میخورد. بعد نونا که میخورد، این خاکه نونشا تو دریا میریخت. گفت: «اینا هم گناهن»، این خاکاشون میریخت.
چند روز طول نَکَشید و یه وخت دید که وختی که رفت این خاکه نونا را ریخت، دید یه ماهی اومد دَمِ خشکی و یه چیزی از دهانش ریخت. گفت: «بَه! وای خدایا!
1) مینشست.
تو نیکی میکن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
من خوبی به اینا کردم، اینَم دَر عَوضِش».
دیگه هر روزه این میرفت یک معاشی از این نون و همه چیزی میآوُرد و خُرد میکرد و میریخت تو این دریا. دیگه ماهیگیری را تَرک کرد. میریخت تو این دریا در ضمنِشَم این ماهیه یه چیزی مینداخت(1)و میرفت.
این پیر شد و تا رَسید به پسرش. به پسرش گفت: «ای پسر! من فقیر بودم، چیزی نداشتم، ولی از رو خوبی این را گرفتم».
گفت: «خب چُطُو(2)شد به این درجه رسیدی؟ از رو خوبی که چیزی نمییاره(3)».
گفت: «چرا».
گفت: «چُطور؟»
گفت: «من حالا دیگه پیرم و از دنیا خواهم رفت. یه وصیت دارم، میخوام که کسی نفهمه که تو میدونی. تو هم به کسی نگو».
گفت: «بگو».
گفت: «آره، من میرفتم ماهی میگرفتم و مصرف میکردم و اینها. مدتی نونَما که میخوردم، این خاکهنونا را میریختم تو دریا. چندی نکشید که دیدم یه ماهی سَرِشا دَمِ خشکی گرفت و یه شِمش به من داد. دِیه ماهی گرفتنا ترک کردم و بنا کردم دَس از این کار وَرداشتن و دیه ماهی نگرفتم.
این ثروت که میبینی، من از همین کار، از خاکه نونا که دادم به اینا، اینام دَر عَوَضِش بِم دادن. ثروت من مال تو، ولی پیشِ کسی نَگِیا».
پسر گفت: «نه».
اومد و پدره مرد. پدره مرد و خو این یه روزی اومد و خاکهنون ریخت و حالا اون میگفت:
«تو نیکی میکن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
نبادا که اذیتشون بُکُنی. دیگه ماهیا نگیری همین که هس بَسه».
گفت: «خیلی خُب».
پسره یه روز رفت و خو یه قَدری نون خُرد کرد و ریخت تو دریا. دید هیچکس نیست که چیزی بیاره [ماهی فقط یک شِمش به او میداد]. دو روز، سه روز رفت و گفت: «من این چه کاریه میکنم؟ خوب است که یه تیروکمون وردارم، همچین که اومد پیشم، بزنم بکشمش، همه شمشا [رو] یک هو وردارم. هر روز نمیخواد وردارم».
این تیروکمون ورداشت و رفت اونجا. این نون را ریخت تو این شط، تا اُوِورد که اشرفی را بِده، این پسر تیر زد به ماهی. تا به ماهیه زد، خو ماهییم اومد و دَهَنِشا واکرد، کَلهشا گرفت و بردش تو دریا پسره را. حالا اون وصیت پدرشا رفتار نکرده بود. اون یهو گفت: «شِکم ماهی پُر از اِشرِفیه.»گفت: «چرا هر روز یه اِشرِفی وردارم. الان میکُشم و همه اِشرِفی را یه دفعه برمیدارم».
اون که خواست که ماهیه را بزنه، ماهیهاَم بلند شد، دهنشا وا کرد و بردش تو دریا خَفَش کرد. اینم قصه ماهی.
مثلها:
ـ اگر راستی، کارَت آراستی.
ـ راستی، رَستی.
ـ راستی را زوال کی باشد؟
ـ راه راست برو، اگرچه دور است.
ـ راه راست، گم شدن ندارد.
ـ سر ناراستیها راستی است.
ـ هیچ تقلبی، بهتر از راستی نیست.
ـ هیچ کس از راستی نادیده بد.
ـ بِهْ از راستی در جهان کار نیست. (فردوسی)
ـ تیر اگر راست شود، بر هدف است. (جامی)
ـ جهان، از پی راستی شد به پای. (ابوشکور بلخی)
ـ خواهی که رستگار شوی، راستکار باش. (سعدی)
ـ راست شو، تا به راستان برسی. (اوحدی)
ـ راستی کن که به منزل نرسد کجرفتار. (سعدی)
قصه: گل خندان
یکی بود، یکی نبود. تاجری بود که پول و سرمایه زیاد داشت. چون آدم راست و درستی بود، هرکس پولی یا چیزی داشت که نمیتوانست پهلوی خودش نگه دارد، به رسم امانت دست این مرد میسپرد. یک روز صبح که از خواب بیدار شد، براش خبر آوردند که: «چه نشستهای؟ دکان و انبارت سوخت، دار و ندارت آتش گرفت».
اوقاتش تلخ شد، ولی جلوِ مردم به روی خودش نیاورد. شب شد. به حساب و کتاب و قرض و طلب و باقیمانده مالش رسیدگی کرد. دید چیزی که براش مانده، فقط جواب طلبکارها را میدهد، برای خودش دیگر چیزی نمیماند. از این جهت خوشحال شد. سه چهار تا جارچی فرستاد تو محلهها و بازار که هر کس از من طلب دارد، بیاید حق و حسابش را تمام و کمال بگیرد. یکی دو تا از آشناهاش بهش گفتند: «این چهکاری است که تو میکنی؟ همه مردم میدانند که تو مالت تلف شده، خودشان اصلاً به سراغ تو نمیآیند».
گفت: «نه، چاره نیست. باید مال مردم را دستشان بدهم».
باری، طلبکارها آمدند گفتند: «ای مرد! مگر مال تو نسوخته؟ از بین نرفته؟»
گفت: «چرا، ولی پولهایی که پهلوم امانت بوده، سر جاش هست».
طلبکارها خوشحال شدند، دستهدسته میرفتند و پولشان را میگرفتند تا روزهای آخر که تاجر، خانه و اسباب زندگیاش را فروخت و پول طلبکارها را داد. دیگر یک پاپاسی هم براش باقی نماند. بیچاره کارش به جایی رسید که نتوانست تو شهر خودش، پیش کس و ناکس سر در بیاورد. از ناچاری، دست همسرش را گرفت و دور از مردم رفت کنج خرابهای منزل کرد؛ جایی که نه آبادانی بود و نه گلبانگ مسلمانی! جز صدای سگ و زوزه شغال چیزی آنجا شنیده نمیشد! دوست و آشنا که سهل است، قوم و خویشها هم به سراغ اینها نیامدند و احوالی از اینها نپرسیدند. حتی خواهر زن حاجی که در روزهای برو بروشان صبح تا شام در خانه اینها بود، یادی از اینها نکرد، نگفت: «من خواهری دارم. آخر اینها هم آدمند، منتها حالا بیچیز شدهاند».
باری، این زن و شوهر تا سر کیف بودند و دستشان به جیبشان آشنا بود، هرچی از خدا بچه میخواستند بهشان نمیداد، ولی وقتی که به آن روز سیاه افتادند، زن باردار شد. خودش گفت: «این طور که معلوم است، ما امشب بارمان را زمین میگذاریم. دیگر هر طوری هست، باید یک سیر روغن چراغ بگیری که تو چراغ موشیمان بریزیم».
مرد گفت: «روغن چراغ پول میخواد. من این وقت شب به کی رو بیندازم، پول ازش بگیرم بدهم روغن بخرم؟»
زن گفت: «در هر صورت بازم پاشو برو. از تو حرکت، از خدا برکت، بلکه یک روشنایی تو کارمان پیدا بشود.»
مرد پاشد رو به شهر آمد، اما مثل نختاب که سر کلاف را گم کرده و نمیداند چه کند. آمد تا رسید به شهر. رفت تو یک تکیه، سرش را گذاشت روی یک سنگ و به حال خودش فکر میکرد که خوابش برد. از آن طرف، زن دید مردش نیامد، دردش هم شدت پیدا کرده، بیاختیار دستش را به دلش گذاشته بود و تو خرابه قدم میزد و ناله میکرد و میگفت: «ای وای مرد من نیامد! من با این حال، تنهایی تو این خرابه چه کار بکنم؟»
یک دفعه دید چهار تا زن، صورتهاشان مثل برف سفید، به دست هر کدام یک چراغ، وارد خرابه شدند. به زن گفتند: «ای زن! از بیکسی غم مخور. ما همسایههای تو هستیم. هر کاری داشتی بگو، ما زحمت تو را میکشیم».
زن خوشحال شد. این چهار نفر، او را سر خشت نشاندند، بچهاش را گرفتند، شستند، قنداق کردند و پهلوش خواباندند. بچه دختر بود، مثل پنجه آفتاب. به ماه میگفت تو در نیا که من درآمدم. اون چهار زن وقتی کارشان را
کردند، به زن گفتند: «ما دیگر میرویم، اما قبل از رفتن، هرکدام یک یادگاری به این دختر میدهیم».
اولی گفت: «این دختر هر وقت بخندد، گل خندان از لب و دهنش بریزد».
دومی گفت: «هر وقت گریه کند، مروارید غلطان از چشمش درآید».
سومی گفت: «هر شبی که بخوابد، یک کیسه اشرفی زیر سرش باشد».
چهارمی گفت: «هر وقت که قدمی بردارد، زیر پای راستش یک خشت طلا و زیر پای چپش یک خشت نقره باشد».
اینها را گفتند و خداحافظی کردند و رفتند. هیچوقت هم کسی نفهمید از کجا آمدند و به کجا رفتند؟ بشنوید از مرد. همانطوری که خوابیده بود، در خواب دید که بهش میگویند: «بس است، پاشو برو خانه که اسباب و وسایل برای زنت فراهم شد و یک دختر چنین و چنان برایت زایید».
مرد هم خوشحال شد، آمد به طرف خرابه. دید زن، راحت و آسوده زاییده. یک بچه هم مثل قرص قمر پهلوش است. شاد شد و گفت: «بگو ببینم چکار کردی؟ چطور شد؟»
زن هم تفصیل ماجرا را براش گفت. مرد گفت: «ای داد بیداد! بیخود مرا فرستادی، اگر من اینجا بودم آنها را میدیدم».
باری، شب را به سلامتی و خوشی خوابیدند. صبح که آمدند بچه را بلند کنند، دیدند زیر سرش یک کیسه اشرفی است! خوشحال شدند که الحمدلله حرف آن چهار زن درست درآمد. مرد کیسه را برداشت و شروع کرد به شمردن. دید درست صد اشرفی است. در این بین، بچه گریهاش گرفت. مرواریدهای غلطان از چشمش بنا کرد ریختن. زن آمد ساکتش کند، مرد گفت: «بگذار گریه کند، خاصیت دارد. شش و جگرش را وا میکند».
تاجر مقداری از پولها را ورداشت رفت بازار اسباب و لوازم خرید و بعد از چند روز که پول جمع کرد، یک حیاط بیرونی و اندرونی خوب با اسباب و اثاثیه کامل در شهر خرید و روزگار خوشی را از سر گرفت. قوم و خویشها و آشناها که تاجر را فراموش کرده بودند، دوباره آمدند دور و برش. خواهر زنش که از آن سربندی(1)که اینها را ول کرده بود و هرجا هم صحبتش میشد، میگفت: «اصلاً خواهر زن تاجر نیستم، یک قوم و خویشی دور و درازی داریم»، گرچه پیش از آن هرجا مینشست میخواست فخر کند، میگفت: «این خواهر من است.» آن هم وقتی دید ورق برگشت، رویش را سنگ پا کرد و با کمال پررویی آمد پهلوی اینها که: «الهی قربانت بروم خواهر جان! من شب و روز به فکر تو بودم، اما چه کنم دستم نمیرسید کمکی بهت بکنم، وگرنه هیچ آب خوشی بیتو از گلوم پایین نرفت».
شب و روز از این حرفها میزد و توی این خانه پلاس شده بود و میخواست بفهمد که اینها از کجا این سر و زندگی را دوباره به چنگ آوردند. آخر کار، یک روزی خواهر را قسم داد که: «تو را به کی به کی قسم، بگو ببینم چطور شد دوباره کار و بارتان سکه شد؟»
خواهر از اول با طول و تفصیلِ تمام، سرگذشت خودش را برای این تعریف کرد. وقتی اینها را شنید، از حسودی نزدیک بود دِق کند، اما خنده دروغی کرد و گفت: «الهی الحمدلله، باید هم همینطور بشود. البته بعد از هر سختی یک راحتی است».
در این بین، رفت توی اتاق بچه، دید به! چه بچهای! وقتی که خنده میکند، گل خندان از دک و دهنش میآید. وقتی هم گریه میکند، مروارید
1) زمان.
غلطان از چشمش میریزد. زیر پاش هم یک خشت طلا و یک خشت نقره است. داشت از حسودی تخم چشمش میترکید.
باری، این زن و مرد از خشتهای طلا و نقره یک عمارت عالی دیگری ساختند. یک باغ هم جلوش انداختند که تو خیابانهاش، آبنماهای سنگ مرمر و فوارههای طلا داشت. از هر رقم گل و میوه هم آورده بودند توی این باغ. مَخلَصِ کلام؛ بهشت آن دنیا را آورده بودند این دنیا.
مثلها:
ـ سوزن، همه را میپوشاند و خودش لخت راه میرود.
ـ از همه چیزهای بگزیده
هست جود المُقل(1)پسندیده. (سنایی)
ـ خنک آن که آسایش مرد و زن
گزیند بر آسایش خویشتن. (سعدی)
ـ رنجِ خود و راحتِ یاران طلب. (نظامی)
ـ شمع شو شمع که خود را سوزی
تا بدان بزم کسان افروزی. (جامی)
ـ کوته نظران را نبوَد جز غم خویش
صاحبنظران را غم بیگانه و خویش. (سعدی)
قصه: عزرائیل و پسر نجار
یه پدر و مادری بودند، یه دونه پسر داشتند. پدر این پسر نجار بود. خود پسر، خیاط بود. یه وقتی پسر از پدرش اجازه گرفت که بره مسافرت، از
1) مقل: تنگدست، درویش.
اینجا تا حضرت معصومه علیها السلام نه مسافرت دور. در بین راه که این پسر میآمد، رسید به یک درویش. با هم رفیق شدند. یه روزی که با هم میرفتند، نشستند با هم به ناهار خوردن. پسر هی به درویش اصرار کرد: « از این غذای من بخور.» درویش هی نمیخورد. پسر اصرار کرد، درویش به ناچار خورد. بعد از دو روزی که درویش خواست سوا بشه از پسر، پسر پرسید: «تو اسمت چیه و کجا بودی و کی بودی و کجا میری؟»
درویش گفت: «اسم من وحشتناکه، اگه بگم تو میترسی».
پسر گفت: «نه، برای چی بترسم؟ هیچ نمیترسم من با تو نمک خوردم و میدانم از تو به من خیانتی نمیشه».
گفت: «ای برادر، من عزرائیلم».
گفت: «اگر تو عزرائیلی، من چه وقت میمیرم؟»
گفت: «موت تو در شب زفاف توست».
پسر گفت: «بسیار خُب».
اینها خدانگهداری کردند به همدیگه، درویش رفت. پسر وقتی که درویش آمد خدانگهداری کنه، گفت: «برادر، به همین نون و نمکی که با هم خوردیم، هر وقت که میآی جون منو بگیری، با همین شکل بگیر.»
درویش قبول کرد و پسر هم مسافرتشو کرد و برگشت آمد منزلش. پدر و مادر هی خواستند برای این عروس بگیرند، پسر میگفت: «من زن نمیخوام».
تا مدتها گذشت. این پسر سی ساله شد. پدر گفت: «بابا جون، من دیگه ریشم سفید شده، آرزو دارم تو رو داماد کنم».
گفت: «پدر جون آرزوی دامادی منو نداشته باش، چون اگه منو داماد کنی، شب زفاف میمیرم».
پدر گفت: «این چه حرفیه میزنی، این چه صحبتیه؟ اولاً که عزرائیل دیده نمیشه؛ دوماً (ثانیاً) که اگه مَلک از آسمون آمد جون تو رو بگیره، من جونمو میدم جای تو».
مادرش گفت: «من میدم».
خواهرش گفت: «من میدم».
به هر جهت، پسر رو حاضر کردن به زن گرفتن.
شب عروسی شد. در اتاق باز شد و آقا درویش آمد، گفت: «ای جوان به تو نگفتم زن نگیر! شب زفاف شب آخر عمر توست؟»
پسر گفت: «برادر مهلت بده پدر و مادرمو صدا کنم».
گفت: «صدا کن!»
پدر و مادرشو صدا کرد، آمدند، گفت: «خوب شما عهد کردین هر وقت عزرائیل آمد جای من جون بدین. حالا عزرائیل آمد، بیاین جون بدین!»
پدره خوابید، گفت: «بیاد عزرائیل جون منو بگیره».
عزرائیل به قبض روح پدر مشغول شد. تا جون آمد به سینه، پدره گفت: «برادر، عزرائیل! جون دادن سخته، جون خودشو بگیر».
عزرائیل به پسره گفت: «بخواب!»
مادره دوید آمد جلو، گفت: «نه نه داماده، جوانه، جونشو نگیر».
جان مادره رو گرفت، آمد تا حلقوم، مادر هم گفت: «اینجا سخته، من که نباشم دنیا را میخوام چه کنم. منو ول کن، جون خودشو بگیر».
دختر که عروس باشه، آمد و گفت: «میدونید چیه؟ اگه بمیره فردا به من میگن این بدقدم بود، توی خانه میمانم. جون منو بگیر راحت بشم سرزنش مردمو نشنوم».
عزرائیل گفت: «بخواب!»
مشغول شد به گرفتن روح. جون دخترو گرفت تا آمد به دماغش رسید، تا آمد از دماغش بیاره بیرون، از جانب حق ندا رسید: «ول کن!»
این که دختر مردم بود جونشو فدای این پسر کرد، سی سال به او عمر دادند تا با هم زندگی کنند. خدا عاقبت همه را به خیر کند.
مثلها:
ـ سپاسدار باش تا سزاوار نیکی باشی.
ـ سگِ حقشناس، به از آدمی ناسپاس. (سعدی)
ـ سگی را لقمهای هرگز فراموش
نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ. (سعدی)
ـ کسی کو با تو نیکی کرد یکبار
همیشه آن نکویی یاد میدار. (ناصر خسرو)
ـ شکر نعمت، نعمت افزون کند
کفر، نعمت از کفت بیرون کند. (سعدی)
ـ هر کس که نمک خورد و نمکدان بشکست
در مذهب رندان جهان، سگ به از اوست.
قصه: سرنوشت خواجه نصیر
یه تاجری بود هفت تا بار شتر زعفرون به کاکاش داد که ببره براش بفروشه. غلام زعفرونا رو بار کرد و منزل به منزل، طی منازل کرد. نزدیک خراسون رسید به یه کاروانسرا. اونجا داشتند بنایی میکردند. یه تاجری اونجا ایستاده
بود سر بنایی. چشمش افتاد به این بارهای شتر که با این کاکا میآد. از ساربون پرسید: «این بارهاتون چیه؟»
غلام آمد جلو گفت: «میخواهید چه کنید؟»
گفت: «حاجی میخوام ببینم اگه به درد من میخوره بخرم».
گفت: «بارهای من زعفرونه».
گفت: «بسیار خب، من خریدارم، بارها رو بریزید رو زمین».
بارها رو وا کردند، گفت: «بریزید تو کاهگِلها».
غلام دو بامبی زد تو سر خودش، آمد جلو گفت: «حاجی چه میکنی؟! این زعفرونه، مثقال مثقال فروخته میشه!»
گفت: «باشه کاکا جان، مگه تو غیر از پول زعفرون میخوای؟»
ریختند زعفرونها رو توی گل، بنا کردند لقد (لگد) کردن. غلام دیگه صداش درنیامد. بیست روز مرد تاجر از غلام پذیرایی کرد. بعد از بیست روز کاکا آمد جلو گفت: «ارباب من منتظر منه، منو اجازه بدید برم».
تاجر گفت: «بیا بریم».
دستش و گرفت برد توی خزانه خودش. در یه اتاقو وا کرد، یه اتاق از کف تا سقف پر پول، طلای سکهزده؛ در یه اتاقو وا کرد شمشهای طلا بود، گفت: «کاکا جون هر کدوم از اینهارو میخوای بار کن برو».
کاکا گفت: «آخه بارها رو چطور پول ببرم، قیمت زعفرونو بدین».
گفت: «نه پول ببر».
گفت: «بسیار خب، بار میکنم».
پس شتر رو بار کرد از طلای سکهزده، اونوقت یه جوال پر کرد، خواجه گفت: «اینم انعام تو».
خدانگهدار کرد و غلام آمد. اسم غلام «بشیر» بود. آمد تا رسید به شهر خودش. روز حاجی در حجره نشسته بود، دید بشیر سر و کلهاش پیدا شد با شترهای بارکرده. حاجی ترسید، گفت: «ای داد بیداد، زعفرونها رو نفروخته، برگردونده».
بشیر آمد جلو پیش تاجر، سلام کرد. اربابش گفت: «بشیر مگه زعفرونا رو نفروختی؟»
بشیر گفت: «چرا».
گفت: «پس اون بارها چیه؟»
گفت: «این بارهای طلای سکهزده است».
گفت: «بشیر مگه دیوانه شدی؟ هفت تا بار زعفرون بردی، هفت تا بار طلای سکهزده آوردی؟»
گفت: «آقا دیوانه نشدم، سر جوالها را باز کن ببین».
خواجه نگاه کرد، دید راست میگوید. تمام بارها طلای سکهزده است. گفت: «بشیر مگه این آدم گنج قارون داشت؟»
گفت: «تازه بپرس ببین با زعفرونا چهکار کرد؟»
گفت: «چهکار کرد زعفرونا رو کاکا؟»
گفت: «حاجی آقا تموم زعفرونا رو ریخت تو گِل، کاروانسرا بسازه».
بعد گفت: «این جوال چی چیه؟»
گفت: «این انعام منه».
گفت: «خیلی خب. پس انعام خودت مال خودت».
یه سال از این مقدمه گذشت. یه روز تاجر نگاه کرد دید که یه نفر از در کاروانسرا وارد شد، یه دمبک زیر بغلشه، شعرش هم همینه میخونه:
«دولت اگر سلسلهجنبان شود
مور تواند که سلیمان شود
نکبت اگر سر به گریبان شود
خواجه نصیر لوطی میدان شود».
خواجه غلامو صدا کرد، گفت: «اون عکسی که داشتی، شبیه این نیست؟»
غلام نگاه کرد گفت: «خودشه».
خواجه تعجب کرد گفت: «یه همچی آدمی که اینطور پول داشته باشه، چطور شده که حالا دکان به دکان، یکی سنار میگیره».
یارو همینطور دکان به دکان گشت تا رسید به دکون خواجه. تا رسید، زد با دمبکش:
«دولت اگر سلسلهجنبان شود
مور تواند که سلیمان شود
نکبت اگر سر به گریبان شود
خواجه نصیر لوطی میدان شود».
حاجی رو کرد به لوطی گفت: «بفرمایید!»
گفت: «خیر. چیزی میزی میدی بده، نمیدی هم مرخص میشم. شب بچههام نون میخوان».
خواجه جواب داد گفت: «نون بچه را میدم، میل دارم یه ساعت پیش من بشینی».
صدا کرد: «غلام قلیون بیار برای این لوطی».
بشیر قلیون آورد. گفت: «برو براش قهوه درست کن».
تاجر کمکم بنا کرد با این صحبت آشنایی کردن. لوطی گفت: «خیر آقا، من سمت خراسونو شما سمت اصفهان. کجا همدیگرو میشناسیم؟»
تاجر دست کرد از جیب بغلش، عکس خواجه نصیر رو درآورد، گفت: «این عکسته. من شما رو به خوبی میشناسم، چهطور میگی نمیشناسم؟ خب بگو ببینم، اون مال و اون گنج و اون دارایی رو چیکار کردی؟»
گفت: «از من سؤال نکن. اشعار من داره میگه:
دولت اگر سلسله جنبان شود
مور تواند که سلیمان شود
نکبت اگر سر به گریبان شود
خواجه نصیر لوطی میدان شود».
گفت: «خب زن و بچهتو با خودت آوردی یا زن و بچهات در ولایتن؟»
گفت: «یکیشونو آوردم، یکی دو تاشون اونجان».
گفت: «بسیار خب. عجالتاً اینجا باشید. اینقدرها به گردن ما حق دارید!»
هرچه لوطی اصرار کرد بره، تاجر نذاشت. ناهار نگهش داشت تا عصری. عصری بهش گفت: «زن و بچهات کجان؟»
گفت: «مهمانخانه».
گفت: «برو از مهمانخونه ورشون دار بیار».
یه حیاطی پهلوش بود، خالی کرد، فرش کرد توش. زن و بچه اینو برد اون تو. تا سه روز از اینها مهمونداری کرد. بعد از سه روز، یه حجره توی بازار براش پیدا کرد، با یه مایه خیلی عالی؛ گفت: «آقا بفرمایید تجارت کنید».
همچه که عاقبت اونها خوب شد، هر کسی عاقبتش خوب بشه.
1) آب حیوان، آبی که سبب جاودانگی است.
ـ از حلوا حلوا گفتن، دهان شیرین نمیشود.
ـ تا شب نروی، روز به جایی نرسی.
ـ خواب، مشت پرکن نیست. (باید تلاش کرد، خیالبافی فایدهای ندارد.)
ـ درخت «اگر» را کاشتند، سبز نشد.
ـ اگر کاری کنی، مزدی ستانی.
ـ نوش خواهی، نیش میباید چشید.
ـ هر که چَرَد، خورد و هرکه خسبد، خواب بیند.
ـ آب و آتش، راه خودشان را باز میکنند. (آدمهای پرتلاش که پشتکار دارند، به هدفشان میرسند.)
ـ پرسان پرسان به کعبه بتوان رفتن. (هر چیزی را با جستوجوی بسیار میتوان یافت).
ـ برکت در حرکت است.
ـ از تو حرکت، از خدا برکت.
ـ اگر گرسنهای، بار ببَِر به آسیا.
ـ از اسبْ دو، از صاحبشْ جو.
ـ نان را نمیجوند دهن آدمی بگذارند.
ـ آدم باید با بال خودش پرواز کند.
ـ آدم باید دست به زانوی خودش بگیرد و بگوید: یا علی!
ـ کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من.
ـ نان خود، بر سفره مردم مخور.
ـ دانه ز من، پرورش از کردگار. (نظامی)
ـ هیچ کس ناکِشته هرگز کِی دُرود. (عطار نیشابوری)
ـ در عقبِ رنج، بسی راحت است. (نظامی)
ـ چو بیکاری، یقین بیمزد مانی. (ناصر خسرو)
ـ به دست من و توست نیکاختری. (ناصر خسرو)
ـ به رنج اندر بود راحت، به خار اندر بود خرما. (قطران)
ـ شفا بایدت، داروی تلخ نوش. (سعدی)
قصه: در کوچههای اصفهان پول ریخته
یه مرد جوانی بود ولگرد. رفقا بهش گفتند: «بابا جون، اینکه تو صبح تا غروب راه میری، چه فایده داره؟»
گفت: «من تو این شهر دیگه نمیتونم کار بکنم؛ برای اینکه گردنکلفتی کردم، از این و اون گرفتم خوردم. حالا نمیتونم عقب کسب و کار برم. کسب خوبی هم بلد نیستم مثل نجاری، آهنگری. باید عمله بشم یا باید حمال بشم. بعد از این لوطیگری، بیام عمله بشم یا حمال؟»
گفتن: «برادر بیا برو اصفهان، پول تو کوچه ریخته. درِ هر دکونی که بری پول سَبیله».
یارو گفت: «بسیار خوب».
آمد و رفت اصفهان رسید در دکون یه صرافی. دید اُوه، اینقدر پول زرد و سفید و اسکناس ریخته که حساب نداره. دستمالشو پهن کرد و طشتک پول سفید و خالی کرد اون تو، چهار گوشه دستمالو گره زد. حالا صرافه داره نگاه میکنه، آمد راه بیفته، صرافه بند دستشو گرفت، گفت: «برادر، داری چه کار میکنی؟ روز روشنه، منم نشستم دارم نگات میکنم. دزدی که اینجوری نمیشه!»
گفت: «خدا نکنه، من دزد نیستم، مگه نگفتن اصفهان پول ریخته، منم اومدم جمع کنم».
گفت: «به شما گفتن تو اصفهان پول ریخته، درست گفتن. تو غریب این شهری، بیا خونه من تا من بهت بگم».
شب یارو رو ورداشت برد منزلش شام، شب و خوب پذیرایی ازش کرد. یه اتاقم بهش داد تا صبح. صبح که شد، چهار تا کیسه داد دستش، گفت: «داداش جون، شام و ناهار میآی خونه ما، شام و ناهارتو میخوری تا من بهت بگم، آخر سال حساب میکنم».
صراف، چهار تا کیسه، با یه چوب که سرش سوزن داشت، با یه بیلچه داد دست جوان و گفت: «میاُفتی تو این کوچه و بازار گردش. هرجا کهنه دیدی با چوب ورمیداری، تو این کیسه میذاری، هرجا کاغذ دیدی توی این کیسه میذاری. هرجا پوست انار با چوب دیدی یا پشگل مشگل با چوب توی این کیسه میذاری. این هم اتاق، کهنهها رو یه گوشه میذاری. کاغذها رو یه گوشه میذاری، پوسه انار رو با پشگل مشگل یه گوشه میذاری. صبح با این چهار کیسه میری تا ظهر هرچی جمع کردی میآری، ناهارِتو میخوری، دوباره میری تا عصری. شوم (شب) هرچه جمع کردی میآری، انبار میکنی».
گفت: «بسیار خوب».
سر یه سال که شد، مرد صراف رفت تاجر آورد. تاجرِ کهنه، کهنهها رو خرید. تاجر پوست انار، پوس انارها رو خرید. نونوا آورد، پشگلها رو خرید. ریختهگر آورد، کاغذها رو خرید. پولهای همه رو صرافه گرفت، روزی یه قران در شبانهروز خرج پسره رو حساب کرد؛ شامش، ناهارش، چای صبحانش، مزد رختشوری، کرایه خوابش، کرایه انبارش، همه روزی یه قران؛ سی و شش تومن از این پول ورداشت، مابقی پولها رو گذاشت
جلوی پسره. پسره شمرد، دید هشتصد تومن پول داره. صراف گفت: «اینها رو بریز تو طشتک، همون قدِ اون روزه که تو آمدی خالی کردی تو دستمال، حالا وردار، برو مملکت خودت سرمایه و کاسبی کن! اونی که به تو گفت: اصفهان پول ریخته، بلی ریخته، اما این جوری ریخته، نه که بری طشتک صرافو خالی کنی».
مثلها:
ـ هر کجا دیدیم، آب از جو به دریا میرود. (این توانگرانند که باید به نیازمندان کمک کنند، نه برعکس.)
ـ دستِ دهنده، زیردست نشود.
ـ مالت را خوار کن، تا خودت عزیز شوی.
ـ مشت بسته، قفل بهشت است و انگشت گشاده، کلید رحمت.
ـ بزرگی بایدت، دل در سخا بند
سر کیسه به بند گندنا(1)بند. (سعدی)
ـ دست بیجود، شاخ بیثمر است. (صائب تبریزی)
قصه: پیاز تا چغندر، شکر خدا
مردی بود با زنش مشورت کرد که یک بار چغندر ببرند خدمت شاه، بلکه از شاه انعامی بگیرند تا رفع نیازهای زندگیشان را بکنند. مرد گفت: «من یک بار چغندر میبرم».
زن گفت: «خیر، چغندر زیاد است؛ پیاز زیادتر به کار میرود در اداره شاه!»
1) گندنا: نوعی تره. کنایه از سست بستن درِ کیسه و بخشنده بودن.
این مرد، یک بارِ پیاز گرفت و رفت و رفت و رفت تا به قلعه شاه رسید. شاه گفت: «مرد! چه سوغات برای من آوردی؟»
مرد گفت: «پیاز میآورم برای شما».
شاه بدش آمد و گفت: «مرد رو بیندازید توی حوض».
او رو انداختند توی حوض و پیازها را هم یکی یکی به کلهاش زدند. این موقعی که پیاز به کلهاش میخورد، خدا را شکر میکرد.
گفتند: «چرا خدا رو شکر میکنی؟ حالا پیاز به کلهات میزنیم خدا رو شکر میکنی؛ اون وقتی که انعام بشت(1)میدادیم چطور میکردی؟»
گفت: «شاه به سلامت باشد! من میخواستم یه بار چغندر بیارم، اگر چغندر میبود این یکی کله ما رو خرد میکرد. حالا پیاز عیب نداره».
شاه خوشش آمد و دویست تومان انعام بهش داد.
وزیر گفت: «من میرم و این دویست تومن رو از دستش میگیرم».
شاه گفت: «میترسم این سعیای که این مرد دارد، یه چیزی هم از تو بستاند».
وزیر راه افتاد و سوار اسبش شد دنبال مرد آمد، تا رسید به او. گفت: «آی مرد، بایست کار دارم. آی مرد بایست کار دارم!»
مرد ایستاد و گفت: «چی کار داری؟»
گفت: «بیا ببینم ملائک در آسمان چی میگن؟»
گفت: «والاّ من که رو زمینم نمیشنوم. شما بالا پشت اسبی!»
گفت: «من میآم پایین، شما سوار اسب بشید. بفرمایید، بگید ببینم ملائکه چی میگن؟»
1) بهت.
وزیر پیاده شد و مرد سوار شد. مرد گفت: «ملائکهها میگن که اسب مال من، خر مال وزیر.»
یه قمچی(1)به اسب زد و رو به ولایتش رفت.
مثلها:
ـ آنچه به حیلت توان کرد، به قوّت ممکن نباشد.
ـ اول فکر، آنگه عمل.
ـ عزیمت را نخست اندیشه باید. (احدی)
ـ فکر کن تا که ز اندیشه(2)خلاصی یابی.
ـ به تدبیر، رُستم درآید به بند. (سعدی)
ـ به هر کار در زور کردن مشور.
که چاره بسی جای، بهتر ز زور. (اسدی)
ـ نه مَردُم بود، هر که نندیشد اوی. (اسدی)
ـ از اندیشه، با مغز گردد سخن. (فردوسی)
قصه
1: روباه و خرس و آدم بینوا
یکی بود، یکی نبود. مردی یک روز صبح با دو تا گاو راه افتاد که برود و زمین را شخم بزند. وقتی که به جنگل رسید، صدای فریاد و زوزهای شنید. رفت ببیند چه خبر است. دید یک خرس بزرگ با یک خرگوش گفتوگو دارند. آدم بینوا گفت: «چنین چیزی تا حالا ندیده بودم!»
چنان خندید و قهقهه زد که نزدیک بود بترکد. خرس فریاد کشید: «ای آدمیزاد! مگر دیوانه شدهای؟ برای این کار، تو را تنبیه میکنم و خودت و دو گاوت را میخورم».
آدم بینوا دیگر نخندید و از خرس خواهش کرد که او را نخورد و اگر ناچار باید او را بخورد، تا شب به او مهلت بدهد که زمین را شخم بزند تا خانواده بیچارهاش بینان نمانند. خرس گفت: «خیلیخوب، تا شب کاری به کار تو ندارم، اما شب میخورمت».
خرس پی کارش رفت و آدم بینوا هم با رنج و غصه زمین را شخم زد، ولی هرچه فکر میکرد، نمیتوانست برای خود راه رهایی پیدا کند.
نزدیک ظهر روباهی به آن طرف آمد و فهمید که آدم بینوا غصه میخورد، پرسید: «بگو ببینم چه پیشآمده است؟ آیا نمیتوانم به تو کمک کنم؟»
آدم بینوا گزارش کار خود را به روباه داد. روباه گفت: «اگر چیز دیگری نیست، اینکه خیلی آسان است. خودت زنده میمانی، گاوهایت هم آسیبی نمیبینند، پوست خرس هم مال تو میشود. بگو ببینم برای کمکی که به تو میکنم چه میدهی؟»
آدم بینوا نمیدانست چه بگوید؛ چون خودش چیزی نداشت، روباه هم زیاد میخواست. سرانجام، روباه راضی شد که نُه تا مرغ و یک خروس بگیرد. آدم بینوا خواهی نخواهی پیمان بست. نمیدانست از کجا بیاورد، اما ناچار بود که پیمان ببندد. روباه گفت: «گوش بده آدم بینوا، سر شب که خرس اینجا میآید، من زیر درخت پنهان میشوم، مانند شکارچیها صدای بوق درمیآورم. اگر خرس از تو پرسید این چه صدایی است، بگو شکارچیها هستند که یک ساعت پیش آنها را دیدم. این صدای بوق آنهاست که به یکدیگر آگاهی شکار میدهند. خرس میترسد و از تو
خواهش میکند که او را پنهان کنی تا شکارچی ها پیدایش نکنند. تو او را در این کیسه چرک میگذاری و میگویی که تکان نخورد. من میآیم و از تو میپرسم در این گونی چیست. تو میگویی کُنده درخت است. من میگویم باور نمیکنم، اگر راست میگویی تبرت را به اینجا بزن؛ جایی که بالا آمده و سر خرس است. تو هم تبرت را دست میگیری و چنان به سرش میزنی که فوری بمیرد».
آدم بیچاره از این پیشنهاد خوشحال شد و همه چیز همانطور شد. خرس گول خورد، آدم بینوا هم با گاوهایش به خانه رفت. روباه گفت: «نگفتم اینطور میشود؟»
آدم بینوا یاد بگیر: فکر خوب از زور بازو بهتر است، اما من حالا کار دارم باید بروم. فردا صبح میآیم برای گرفتن نه مرغ و یک خروس. البته باید چاق باشند. در خانه باش، وگرنه پشیمان میشوی.
آدم بینوا خرس را انداخت روی گاری و شاد و خوش به خانه رفت و شام خوبی خورد و آسوده خوابید. از روباه هم زیاد نترسید، برای اینکه از خود او یاد گرفته بود که «تدبیر خوب از زور زیاد بهتر است.» صبح زود هنوز آدم بینوا چشمش را وا نکرده بود که روباه در زد و مرغها و خروس را خواست. آدم بینوا گفت: «در حال رخت پوشیدنم، همین حالا میآیم».
رختش را پوشید، اما در کوچه را باز نکرد. میان حیاط ایستاد و از خود صدای سگ درآورد. روباه گفت: «آدم بینوا! این چه صدایی است؟ سگ شکاری نباشد؟»
آدم بینوا گفت: «درست فهمیدی دوست عزیزم. نمیدانم این دوتا سگ از کجا آمده و زیر تخت خوابیدهاند. بوی تو را که فهمیدند میخواهند بدوند بیرون، نمیدانی با چه سختی اینها را نگه داشتهام.»
روباه گفت: «هر طور شده دو دقیقه دیگر نگاه دار تا من بدوم، نگه دار. مرغها و خروس مال خودت... .»
آدم بینوا در را باز کرد، دید روباه دیده نمیشود. بنای خنده را گذاشت و اگر نمرده باشد شاید هنوز هم خنده میکند.
قصه 2
شیر شکر
خارکنی خری داشت که تا میتوانست از گردهاش کار میکشید. صبحها سوارش میشد، میرفت به صحرا و عصرها همه خارهایی را که کنده بود، بارش میکرد و خودش هم میرفت آن بالا رو پشته خارها مینشست و برمیگشت به خانه و شبها یک مشت کاه پوسیده جلوش میریخت.
خر از این زندگی به تنگ آمده بود و همیشه تو فکر بود راهی پیدا کند و یک جوری ریشش را از چنگ صاحبش بکشد بیرون. آخر سر عقلش تا اینجا قد داد که خودش را به ناخوشی بزند و دیگر به کاه لب نزند.
یک شب که خسته و وامانده از صحرا برگشته بود خانه، خودش را انداخت زمین و دیگر کاه نخورد.
صبح آن شب، وقتی خارکن دید خر دراز به دراز افتاده رو زمین و لب نزده به کاه، غصهدار شد. در دل گفت: «با این حال و روزی که این دارد، گمان نکنم حالا حالاها خوب بشود».
به خر سیخونک زد و وقتی دید خر نای از جا جنبیدن ندارد، ریشی خاراند. او را خوب ورنداز کرد و با خود گفت: «نه! این خر دیگر برای ما خر بشو نیست. من هم که حالش را ندارم خر ناخوش نگه دارم».
خارکن کس و کارش را صدا زد و به کمک آنها خر را کشید برد انداخت تو بیابان. خر خوشحال شد و همین که دید کسی دور و برش نیست، بلند
شد و راه افتاد رفت تا به جنگلی رسید و شروع کرد به چریدن. بعد از چند روز، آبی دوید زیر پوستش و کمکم چاق و چله شد؛ طوری که اگر کسی او را میدید، باور نمیکرد که این همان خر لاغرمردنی مرد خارکن است.
یک روز خر داشت بیخیال تو جنگل میگشت و علف تر و تازه میلمباند که شیری آمد به جنگل و چنان غرش بلندی سر داد که نزدیک بود خر از ترس زهره ترک شود.
خر با خودش گفت: «این دیگر صدای چه جور جانوری است؟ نکند شیری، ببری یا پلنگی باشد، یک دفعه جلوم سبز شود و یک لقمه چپم بکند».
و فکری ماند چه کند، چه نکند. آخر سر به این نتیجه رسید که «ما هم برای خودمان صدایی داریم! خوب است فعلاً آن را ول کنیم و زهره چشمی از طرف بگیریم».
بعد، همه زورش را گذاشت رو صداش و شروع کرد به عرعر. شیر صدای خر را شنید و ترس افتاد توی دلش. با خودش گفت: «ای داد بیداد! ما را بگو دلمان خوش بود که صدایمان رو دست ندارد».
شیر افتاد توی هول و ولا که نکند زور صاحب آن صدا از زور او بیشتر باشد؟ او با ترس و لرز راه افتاد تو جنگل. خر هم از سمت دیگر با ترس و لرز پیش آمد که یک دفعه رسیدند به هم.
خر، شیر را از یال و کوپالش شناخت و خیلی ترسید، ولی به روی خودش نیاورد، اما شیر چون تا آن موقع خر ندیده بود، هرچه فکر کرد این چه جور جانوری است و ایستاده روبهروش، عقلش به جایی نرسید. همین قدر فهمید که از خودش بلندتر و کشیدهتر است و گوشهای درازی دارد.
شیر خواست برگردد، اما ترسید که خر از پشت سر به او حمله کند. این بود که رفت جلو سلام کرد.
خر جواب سلام شیر را داد و پرسید: «تو کی هستی که بیخودی برای خودت تو جنگل ول میگردی؟»
شیر گفت: «قربان! من شیرم. آمدهام دستبوس شما و خواهش کنم مرا به نوکری خودتان قبول کنید».
خر گفت: «من هم شیر شکرم و خواهشت را قبول میکنم، ولی بدان اگر سه مرتبه نافرمانی کنی یا گناهی از تو سر بزند، دل و جگرت را از پشت کمرت میکشم بیرون».
شیر گفت: «مطمئن باشید هیچ خطایی از من سر نمیزند».
خلاصه! شیر نوکر شد و خر ارباب، اما با همه این احوال، همه فکر و ذکر خر این بود که هر طوری شده شیر را از سر خود وا کند.
یک روز خر به شیر گفت: «میلم کشیده یک چرت بخوابم. تو هم دورادور مراقب باش کسی مزاحم من نشود».
خر این را گفت و گرفت خوابید، چون خیال میکرد وقتی به خواب برود، شیر فرصت را از دست نمیدهد و فرار میکند.
راستش را بخواهید مدتها بود که شیر خیال داشت فرار کند، ولی میترسید گیر بیفتد و حالا که خر رفته بود تو چرت ساختگی، شیرخر را زیر نظر گرفت و دل دل کرد که بماند یا پا به فرار بگذارد. در این موقع، مگسی نشست رو پیشانی خر. شیر دستپاچه شد، پرید جلو و با نوک دمش مگس را پراند.
خر چشمهاش را واکرد. داد و بیداد راه انداخت و گفت: «کی به تو اجازه داد لالاییخوان ما را بزنی؟ حساب دستت باشد. این یک کار بد. وای به حال و روزت اگر به دوم و سوم برسد».
شیر گفت: «غلط کردم! دیگر این کار را نمیکنم».
خر گفت: «تا ببینم!»
خر، فردای آن روز شیر را انداخته بود دنبال خودش و در جنگل میگشت و باز رفته بود تو این فکر که چه جوری خودش را از شرّ شیر خلاص کند که یک دفعه از حواسپرتی پاش سُرید و افتاد تو باتلاق و شروع کرد به دست و پا زدن. شیر مثل باد، خودش را رساند به خر و تند رفت زیر شکمش و آوردش بیرون.
خر هوار کشید: «خیال کردی من آنقدر دست و پا چلفتیام که بیفتم تو باتلاق. نه! نشسته بودم سر قبر بابای خدابیامرزم فاتحهای بخوانم که تو نگذاشتی و بلندم کردی».
شیر گفت: «نمی دانستم جناب شیر شکر. ببخشید!»
خر داد زد: «پرت و پلا نگو! این هم گناه دوم! حواست را خوب جمع کن که بار سوم حسابت با کرامالکاتبین است».
شیر و خر با ترس و لرز چند روزی در کنار هم گذراندند و شب و روز تو نخ هم بودند تا یک روز گذرشان افتاد به کنار رودخانهای و خر تازه فهمید، خیلی تشنه است و از هول و هراس شیر مدتی است یادش رفته آب بخورد. هولهولکی رفت تو رودخانه آب بخورد که یک دفعه آب، جاکنش کرد و غلتاندش.
شیر پرید تو رودخانه و خر را که در آب غوطه میخورد کشید بیرون. خر چشم غرهای به شیر رفت و گفت: «نه! گمان نکنم آب من و تو توی یک جو برود. من داشتم خودم را میشستم، آنوقت تو خیال کردی دارم غرق میشوم؟ من از دستت پاک کلافه شدهام و دیگر نمیتوانم خنگبازیات را تحمل کنم. الان حسابت را کف دستت میگذارم».
همین که این حرف از دهان خر درآمد، شیر در دل گفت: «اینکه خواهی نخواهی مرا میخورد، پس بهتر است بزنم به چاک. هرچه بادا باد! یا از دستش جان به در میبرم یا میافتم به چنگش و زودتر تکلیفم روشن میشود».
شیر دیگر معطل نکرد. خیز ورداشت وسط جنگل و مثل باد پا گذاشت به فرار. خر چند قدم دوید دنبال شیر. بعد ایستاد و فریاد کشید: «حیف که حوصلهاش را ندارم، وگرنه گرفتنت برای من مثل آب خوردن است، اما بدان هر جا بری، نوکرهایم دستگیرت میکنند و میآورنت خدمت خودم. آن وقت میدانم چطور نفلهات کنم که همه شیرها از شنیدنش به لرزه بیفتند».
شیر از هولش همین طور کج و معوج میدوید و گاهی از ترس به پشت سرش نگاه میکرد، که به روباهی رسید.
روباه پرسید: «ای سلطان جنگل! چه شده که مثل گربه گیج ویج، قیقاج میروی و هی نگاه میکنی پشت سرت؟»
شیر ماجرای خودش و شیر شکر را برای روباه تعریف کرد.
روباه گفت: «تا آنجا که عقل من قد میدهد، هیچ جانوری نیست که زورش به تو برسد».
شیر گفت: «تا حالا گرفتار شیر شکر نشدهای که این حرفها را میزنی.»
روباه گفت: «نشانیهاش را بده ببینم».
شیر گفت: «قد و بالاش از من بلندتر است. گوشهای درازی دارد و ناخنهایش قلمبه و یککاسه است».
روباه گفت: «ای بیچاره! اینکه میگویی، خر است و دل و جگری دارد باب دندان تو. برگرد بریم شکمش را پاره کن. دل و جگرش را تو بخور و گوشتش را بده من بخورم».
روباه به شیر دلداری داد و برش گرداند.
خر از فرار شیر هنوز کیفش کوک بود که دید سر و کله شیر پیدا شد. خر به طرف شیر ایستاد و خوب که نگاه کرد، دید روباهی هم افتاده دنبال شیر و با احتیاط دارد میآید.
خر به طرف شیر و روباه راه افتاد و با صدای بلند گفت: «آفرین روباه باوفا! خوب وظیفهات را انجام دادی و این فراری را دستگیر کردی. صبر کن الان میآیم شکمش را پاره میکنم و دل و جگرش را به خودت میدهم.»
شیر تا این را شنید، گفت: «ای روباه حقهباز! به من حقه میزنی؟»
و روباه را بلند کرد، زد زمین و کشت و خودش پا گذاشت به فرار. خر یک بار دیگر همه زورش را گذاشت رو صداش و شروع کرد به عرعر و شیر از هولش تندتر دوید.
مثلها:
ـ آنقدر بپز تا بتوانی بخوری.
ـ اول جای پایت را محکم کن، بعد قدم بردار.
ـ اول عمق آب را بپرس، بعد تویش شنا کن.
ـ بنگر جا را، بگذار پا را.
ـ ترس، از عقل است.
ـ چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.
ـ به آغاز اگر کار خود ننگری
به فرجام ناچار کیفر بری. (فردوسی)
ـ به جایی نخوابد عقاب دلیر
که آبی توان بست آن را به زیر. (ناصر خسرو)
ـ به هر جایی که خواهی در شدن را
نگه کن راه بیرون آمدن را. (فردوسی)
ـ تا نکَنی جای قدم استوار
پای منه در طلب هیچ کار. (نظامی)
ـ خُرد شوی، گر نشوی خُردهبین. (نظامی)
ـ خنک آن که ز آغاز، فرجام جست. (فردوسی)
ـ دارو پسِ مرگ، کی کند سود؟ (نظامی)
ـ ز ابتدای کار، آخر را ببین
تا نباشی تو پشیمان یوم دین. (مولوی)
ـ سر گرگ باید هم اول بُرید
نه چون گوسفندان مردم درید. (سعدی)
ـ عاقل آن است که اندیشه کند پایان را. (سعدی)
ـ نگه کن در همه روزی به فردات. (اسعد گرگانی)
ـ وای آن کو عاقبتاندیش نیست. (مولوی)
ـ هر که اول بنگرد پایان کار
اندر آخر او نگردد شرمسار. (مولوی)
قصه: کدو قلقلهزن
یکی بود، یکی نبود. یک پیرزن بود که سه تا دختر داشت. همه را شوهر داده بود. یک روز از دوکریسی و تنهایی خسته شد، هوس کرد برود خانه دختر کوچکش که تازه به خانهبخت فرستاده بودش، چند روزی آنجا بماند. به دختره پیغام داد: «من شب جمعه میآیم آنجا، یک چیزی بپز که باب دندان
من باشد. به شوهرت هم بگو که لباس داماداش را بپوشد که من میخواهم اندام برازندهاش را توی رخت شادی ببینم.»
شب جمعه که شد، پاشد از توی صندوق، رخت نوها را بیرون آورد و پوشید. چادر فاق یزدی را سر کرد، روبنده اصفهانی با قلابههای فیروزهایاش را بست، عصایش را هم به دست گرفت، رفت به طرف خانه نوداماد. خانه آنها بیرون شهر، بالای تپهای بود. از دروازه شهر که پا را بیرون گذاشت (چشمت بد نبیند) یک گرگ گرسنه جلوش درآمد. پیرزن تا چشمش به گرگ خورد، دستپاچه شد، سلام بالابلندی کرد. گرگه گفت: «پیرزن کجا میروی؟»
گفت:«میروم خانه دخترم، چلو بخورم، پلو بخورم، مرغ فسنجون بخورم، خورش متنجون بخورم، چاق بشم، چله بشم».
گرگه گفت: «بیخود زحمت نکش که من باید تو را بخورم».
پیرزن گفت: «ای گرگ! من پیرزنم، پوستم و استخوانم. اگر مرا بخوری سیر نمیشوی. بگذار من بروم خانه دخترم، چند روزی آنجا بمانم، چاق بشوم، شکمم گوشت نو بالا بیاورد، آنوقت مرا بخور».
گرگه گفت: «بسیار خوب برو، اما بدان که من از اینجا جُم نمیخورم و هیچجا نمیروم تا تو برگردی».
پیرزن سر گرگه را بیخ طاق کوبید و راه افتاد. چند قدمی نرفته بود که پلنگی جلویش را گرفت که: «پیرزن کجا میروی؟»
پیرزن گفت: «میروم خانه دخترم، چلو بخورم، پلو بخورم، مرغ فسنجون بخورم، خورش متنجون بخورم، چاق بشم، چله بشم».
پلنگ گفت: «نه نمیگذارم! من گرسنه هستم و باید تو را بخورم».
پیرزن گفت: «من پیرزنم، پوستم و استخوانم. اگر مرا بخوری سیر نمیشوی. بگذار من بروم خانه دخترم، چلو و پلو بخورم چاق بشوم، آن وقت بیام اینجا تو منو بخور».
پلنگ گفت: «بسیار خوب. من همینجا میپلکم تا تو برگردی».
پیرزن پلنگه را هم مثل گرگه گول زد و به راه افتاد. نزدیکیهای خانه دامادش به شیری برخورد. شیر غرشی کرد. پیرزن سر جاش خشک شد. از ترسش سلامی کرد و جلوِ شیر به خاک افتاد. شیر گفت: «پیرزن کجا میروی؟»
گفت: «میروم، خانه دخترم، مرغ فسنجون بخورم، خورش متنجون بخورم، چاق بشم، چله بشم».
گفت: «نه، من باید تو را بخورم!»
پیرزن گفت: «ای شیر! تو دل و جگر گاو نر و ران گوزن، شکمت را سیر نمیکند، من که گوشتی ندارم. صبر کن من بروم خانه دخترم، بخورم و بخوابم، چاق بشوم، وقت برگشتن مرا بخور».
گفت: «خیلی خوب، من همینجا ور میروم تا تو برگردی».
پیرزن سر شیر را هم شیره مالید و راهش را گرفت آمد تا رسید به خانه داماد. در زد، در را وا کردند. دخترش و دامادش آمدند و دسته گل گردنش انداختند و احوالپرسی کردند و بردنش توی اتاق پنجدری، شمع و لاله روشن کردند و عطر و گل روش پاشیدند. وقت شام هم بالای سفره نشاندنش، پلو و خورش و میوه و افشره جلوش گذاشتند و خورد. بعد هم وقت خواب، رختخواب ترمه براش پهن کردند و گرفت خوابید. یکی دو روز گذشت. وقت برگشتن شد. به دختره گفت: «برو یک کدوی بزرگ حلوایی یا تنبل برای من بیار».
دختره رفت، یک کدوی بزرگ براش آورد. پیرزن گفت: «توی کدو را خالی کن. من وقتی که خواستم بروم، میروم توی کدو، درش را میگیرم، تو قِلم بده و ولم بده».
دختر گفت: «برای چه اینکار را میکنی؟»
پیرزن سرگذشت خودش را گفت. باری، رفت توی کدو، دختر و دامادش آوردندش بیرونِ در، تو سرازیر جاده قلش دادند و ولش دادند. کدو، قل قل خورد تا رسید نزدیک شیر. شیر تا دید کدو دارد میآید، آمد جلو گفت: «کدو قلقلهزن! ندیدی تو پیرزن؟»
کدو گفت: «ولله ندیدم، بالله ندیدم، به سنگ تقتق ندیدم، به جوز لقلق ندیدم، قلم بده و ولم بده، بگذار برم».
شیر گفت: «خیلی خوب».
قلش داد و ولش داد تا رسید نزدیک پلنگ. پلنگه تا کدو را دید آمد جلو و گفت: «کدو قلقله زن! ندیدی تو پیرزن؟»
کدو گفت: «ولله ندیدم، بالله ندیدم، به سنگ تقتق ندیدم، به جوز لقلق ندیدم، قلم بده و ولم بده، بگذار برم».
پلنگه قلش داد و ولش داد. کدو قل خورد تا آمد پهلوی گرگ. گرگه تا دید کدو قل میخورد و میآید، دوید جلوش گفت: «کدو قلقلهزن! ندیدی تو پیرزن؟»
کدو گفت: «ولله ندیدم، بالله ندیدم، به سنگ تقتق ندیدم، به جوز لقلق ندیدم، قلم بده و ولم بده، بگذار برم».
گرگه صدای پیرزن را شناخت و گفت: «به من دروغ میگویی؟ تو همان پیرزن هستی که حالا رفتی تو کدو. الان بیرون میآرمت و میخورمت».
گرگه از پایین، کدو را سوراخ کرد رفت تو. از طرف دیگر هم پیرزن درش را ورداشت و آمد بیرون. وقتی گرگه از این ور کدو تو رفت، پیرزن از آن سر بیرون آمد و در رفت، رفت توی خانهاش.
بعضیها میگویند، گرگ وقتی کدو را قل داد، کدو به سنگی خورد و از میان دو تا شد و پیرزن آمد بیرون. گرگ گفت: «ای بدجنس! مرا گول زدی توی کدو رفتی، الان میخورمت».
پیرزن دوباره گرگ را فریب دارد و رفت توی حمام، یک مشت خاکستر داغ از تون برداشت و آورد تا رسید به گرگه، پاشید توی چشمش. جیغ و داد گرگه بلند شد. مردم آمدند بیرون، گرگ را زدند و کشتند و پیرزن هم رفت خانهاش.
در یک نسخه دیگر آمده: «وقتی که پیرزن خواست برود توی کدو، یک مشت نمک از دختر گرفت و وقتی کدو شکست و پیرزن با گرگ روبهرو شد، نمک را توی چشم گرگ ریخت و فرار کرد».
برخی نیز به جای شیر و پلنگ، خرس و سگ و شغال نوشتهاند.
مثلها:
ـ آدمی را عقل میباید، نه زر.
ـ اندر جهان بِهْ از خرد، آموزگار نیست.
ـ بزرگی به عقل است، نه به سال. (سعدی)
ـ خدا از عمر انسان بردارد، روی عقلش بگذارد.
ـ الهی! آن را که عقل دادی چه ندادی و آن را که عقل ندادی، چه دادی؟ (خواجه عبدالله انصاری)
ـ به یزدان، خردمند نزدیکتر. (فردوسی)
ـ آزاد شود به عقل، بنده
و آباد شود به عقل، ویران. (ناصرخسرو)
ـ چشم بینا، بهتر از سیصد عصا. (مولوی)
(عقل از هر وسیله دیگری بیشتر مایه پیشرفت میشود.)
ـ خرد، خود یکی خلعت ایزدی است. (فردوسی)
قصه: نخودی
روزی روزگاری در ده قشنگی، زن و شوهری زندگی میکردند که بچه نداشتند و همیشه دعا میکردند که خدا بچهای به آنها بدهد.
روزی از روزها، زن داشت دیزی آبگوشت بار میگذاشت که یک دانه نخود از دیزی پرید توی تنور و به صورت دختر زیبا و ریزه میزهای درآمد.
در این موقع، یکی از همسایهها که خیلی وقتها سر به سر این و آن میگذاشت، از بالای دیوار سرک کشید و صدا زد: «آهای خواهر! دخترهای ما میخواهند بروند صحرا خوشه بچینند. تو هم دخترت را بفرست با آنها برود به صحرا».
او که بچه نداشت و میدانست زن همسایه دارد سر به سرش میگذارد، خیلی غصهدار شد. از ته دل آه کشید و ناله کرد. نخودی، صدای گریه زن را شنید. زبان باز کرد و از توی تنور صدا زد: «مادر جان! مرا بیار بیرون و با آنها بفرست به صحرا».
زن فکر کرد دارد خواب میبیند، اما خوب که گوش داد، فهمید صدا از توی تنور میآید. تند پا شد رفت سر تنور و دیدِ دختر کوچولو موچولویی، قد یک دانه نخود تو تنور است. خیلی خوشحال شد. زود از تنور درش
آورد. تر و تمیزش کرد. به تنش لباس پوشاند. به موهاش شانه زد و اسمش را گذاشت «نخودی» و با بچههای همسایه فرستادش به صحرا.
نخودی با دخترهای همسایه تا غروب آفتاب خوشه چید. خورشید داشت میرفت پشت کوه که بچهها گفتند: «دیگر باید برویم خانه».
نخودی گفت: «حالا زود است. یک کم بیشتر بمانیم».
بچهها به حرف نخودی گوش کردند. همگی ماندند تو صحرا و باز خوشه چیدند. هوا که تاریک شد، راه افتادند طرف خانه که دیوی از توی تاریکی آمد بیرون.
جلوشان را گرفت و گفت: «به به! چه بچههای ماهی. شما کجا، اینجا کجا؟ کجا میروید از این راه؟»
نخودی گفت: «داریم میرویم خانه».
دیو گفت: «توی این تاریکی ممکن است آقا گرگه جلوتان را بگیرد، لت و پارتان کند و شما را بخورد».
بچهها پرسیدند «پس چکار کنیم؟»
دیو گفت: «امشب برویم خانه من و فردا که هوا روشن شد، بروید خانه خودتان».
نخودی گفت: «باشد! قبول میکنیم».
و همه با هم رفتند خانه دیو. دیو براشان رختخواب انداخت و همین که همگی خوابیدند با خودش گفت: «خوب گولشان زدم. چند روزی با غذاهای لذیذ و خوشمزه از آنها پذیرایی میکنم. وقتی حسابی چاق و چله و تپل مپل شدند، همهشان را میخورم».
کمی که گذشت، دیو صداش را بلند کرد و گفت: «کی خواب است، کی بیدار؟»
نخودی جواب داد: «من بیدارم».
دیو پرسید: «چرا نمیخوابی این نصف شبی؟»
نخودی گفت: «این طوری خواب به چشمم نمیآید».
دیو گفت: «چطوری خواب به چشم تو میآید؟»
نخودی جواب داد: «خانه خودمان که بودم هر شب قبل از خواب، مادرم حلوا درست میکرد و با نیمرو میداد میخوردم».
دیو رفت حلوا و نیمرو آورد گذاشت جلو نخودی. نخودی دخترها را بیدار کرد و گفت: «بلند شوید حلوا و نیمرو بخورید».
دخترها پاشدند سیرِ دلشان خوردند و باز گرفتند خوابیدند.
کمی بعد، دیو گفت: «کی خواب است، کی بیدار؟»
نخودی گفت: «همه خوابند و من بیدار».
دیو پرسید: «پس تو کی میخوابی؟»
نخودی جواب داد: «خانه خودمان که بودم، مادرم همیشه بعد از شام میرفت به کوه بلور و با غربال از دریای نور برایم آب میآورد».
دیو پاشد. یک غربال دست گرفت و راه افتاد طرف کوه بلور و دریای نور. آنقدر رفت و رفت تا صبح شد. نخودی و دخترها بیدار شدند. هر کدام از خانهدیو چیزی ورداشتند و رفتند. به نیمههای راه که رسیدند، نخودی یادش آمد یک قاشق طلا تو خانه دیو جا گذاشته و برگشت آن را بردارد. به خانه دیو که رسید، دید دیو آمده و بس که راه رفته، زوارش در رفته و ولو شده رو زمین. نخودی آهسته رفت قاشق طلا را بردارد و پا به فرار بگذارد که دیو صدای تاق و توق شنید و او را دید و تند دست دراز کرد نخودی را گرفت، انداخت تو کیسه و در کیسه را محکم بست و بلند شد رفت از جنگل، ترکه انار بیاورد و با آن نخودی را بزند.
نخودی تر و فرز در کیسه را واکرد. آمد بیرون. را گرفت و کرد تو کیسه. درش را بست و رفت یک گوشه قایم شد.
دیو با یک بغل ترکه برگشت و ترکهها را یکییکی کشید به جان بزغاله. بزغاله از زور درد به خودش میپیچید و بع بع میکرد. دیو محکمتر میزد و میگفت: «برای من ادای بزغاله درنیار. دیگر گول تو را نمیخورم».
همین که بزغاله از سر و صدا افتاد و دیگر جم نخورد، دیو کیسه را باز کرد و دید ای داد بیداد، زده بزغاله نازنین خودش را کشته. خیلی عصبانی شد. دور و ورش بو کشید. همه سوراخ سمبهها را گشت و نخودی را پیدا کرد و داد کشید: «الآن زنده زنده و پوستنکنده، قورتت میدهم تا دیگر به من کلک نزنی».
نخودی گفت: «اگر من را زنده بخوری، میزنم شکمت را پاره میکنم و میآیم بیرون.»
دیو ترسید نکند راست بگوید و بزند شکمش را سفره کند، از او پرسید: «پس تو را چطوری بخورم؟»
نخودی گفت: «نان بپز، مرا کباب کن، بگذار لای نان تازه و بخور تا بفهمی کباب و نان تازه چقدر خوشمزه است».
با شنیدن این حرف، آب از لب و لوچه دیو راه افتاد و دلش برای نان تازه و کباب، قیلی ویلی رفت. با عجله تنور را آتش کرد و تا خم شد خمیر نان را بزند به تنور، نخودی از بغل دیو پرید پایین. دیو را هل داد تو تنور و در تنور را گذاشت. قاشق طلا را ورداشت و به خانهشان رفت و با پدر و مادرش به خوشی زندگی کرد.
مثلها:
ـ از خطا، نادم نگردیدن خطای دیگرست. (صائب)
ـ درد گنه را ز توبه باید درمان. (سید نصرالله تقوی)
ـ درد گنه را نیافتند حکیمان
جز که پشیمانی ای برادر! درمان،
چیست پشیمانی؟ آنکه بازنگردد
مرد به کاری کز آن شده است پشیمان. (ناصر خسرو)
ـ ای ناتوان شده به تن و برگزیده زهد
زاهد شدی کنون که شدی سست و ناتوان
از دنبه چون بماند نومید و بینصیب
خرسند میشود سگ بیچاره بستخوان. (ناصر خسرو)
ـ چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
که نتوانی کمند انداخت بر کاخ
بلند از میوه گو کوتاه کن دست
که کوته، خود ندارد دست بر شاخ. (سعدی)
قصه 1
روباه پیر
روباهی بود که در میان روباهان به افسونگری زبانزد همه شده بود و نه تنها مرغ و خروسها از دست او به تنگ آمده بودند، بلکه جانورهای دیگر هم که در آن دور و بر بودند، مزه بدجنسی و ناپاکی او را چشیده بودند. هر وقت او را از دور میدیدند، در گوشهای پنهان میشدند. روباه، روزگار
جوانی را این جور به نادرستی و ناپاکی به پیری رسانده بود و هیچ باور نمیکرد که روزی پیر بشود و نتواند مثل روزهای جوانی، شکم خود را لانه مرغ و خروس کند، اما پیری خواهی نخواهی آمد و روباه را بیچاره کرد و دیگر نتوانست با یک جست و خیز، خروسی بگیرد یا با یک چنگاندازی، شکم خرگوشی را بدرد.
روزگار بر او سخت شد و با گرسنگی دست به یخه شد... بسا میشد که دو روز، سه روز چیزی گیرش نمیآمد که وصله شکمش کند. رفت توی این فکر که چه حقهای سوار کند که تا زنده است لقمهای بیزحمت به دهنش برسد. هرچه زور زد، فکرش به جایی قد نداد و سرگردان ماند. روزی به طرف شهر آمد که به نان و نوایی برسد، پوزی به استخوانی بزند، لش مردهای را به نیش بکشد. هنوز به چهارسوی شهر نرسیده بود که یک نفر او را دید، فریاد کشید: «آی مردم! روباه، روباه! مرغ و خروسهایتان را بپایید».
روباه دید الان است که گیر آدمیزاد بیفتد، برگشت و خودش را رساند به پشتبام بازار شهر. دو سه قدمی بیشتر ندویده بود که از دستپاچگی از یکی از سوراخهای دکانی افتاد پایین. دکان، دکان رنگرزی بود و از آن بالا یکراست توی خُم رنگرزی افتاد. سه چهار بار توی خمره بالا و پایین رفت تا به هزار زحمت خودش را از خمره بیرون کشید و هر جور بود از همان سوراخ با جان کندن به بالای پشتبام بازار شهر آمد و از آنجا به بیابان فرار کرد. صبح که شد روباه به خودش نگاه کرد، دید پوستش خوشرنگ شده، نیلی شده وگاهی دَم به سبزی میزند. خوشحال شد و گفت: «اسباب کارمان جور شد».
رفت به طرف ده، بالای دیوار خروسی را دید که میخواهد بال به هم بزند و بخواند. خروس تا روباه را دید، شناختش که همان بدجنس است که
چقدر مرغ و خروسها را خورده و چند تا را بیپدر و مادر کرده. خواست فرار کند، ولی تماشای رنگ روباه او را نگه داشت. خروس از بالای دیوار پرسید: «ای بدجنس! این دیگر چه بازی است درآوردهای؟»
روباه گفت: «ای خروس! این بازی نیست. چون من دیگر پیر شدهام و سفر آن دنیایم نزدیک شده است، توبه کردم و خدا توبه مرا قبول کرد و این رخت را به من پوشاند».
این را گفت و دستش را زیر گوشش گذاشت و بنا کرد به خواندن:
«توبه کردم که کار بد نکنم
سر مرغ و خروس را نکنم
دست به آسمان دراز کنم
عوض کار بد، نماز کنم
رو سوی خانه خدا آرم
چون که من بنده گنهکارم
هر که خواهد که آید اندر راه
گو بیا لا اله الا الله».
افسون روباه گرفت. خروس گفت: «حالا که چنین است، بگذار من هم همراه تو بیایم. برای اینکه من هم به اندازه خودم ستم کردهام، کرمهای بیگناه باغچه را فرو دادهام، دان از جلوی جوجه خروسهای یتیم به زور برداشتهام و توی سرشان زدهام».
روباه گفت: «اگر این جور است بیا برویم».
خروس از بالای دیوار پر زد پایین و دنبال روباه راه افتاد. همینطور که میرفتند، به کنار استخری رسیدند که در آنجا یک مرغابی توی آب بالا و
پایین میرفت. تا چشمش به روباه خورد رفت میان استخر و صدایش را بلند کرد که: «ای بدجنس! این دیگر چه رنگی است درآوردهای؟ خروس را به چه حقهای به دنبالت به راه انداختهای؟»
بعد رویش را کرد به خروس و گفت: «ای خروس سفید مهرابی، گوش کن حرف مرغک آبی، گول این پیر پتیاره را نخور، خانهای نیست که از دست این بدجنس به عزا ننشسته باشد!»
خروس گفت: «تو درست میگویی، ولی این، آن روباه پیش نیست. این توبه کرده و خدا توبهاش را قبول کرده است».
بعد پرهاش را به هم زد و به آواز بلند خواند:
«توبه کردم که کار بد نکنم
سر مرغ و خروس را نکنم
دست به آسمان دراز کنم
عوض کار بد، نماز کنم
رو سوی خانه خدا آرم
چون که من بنده گنهکارم
هر که خواهد که آید اندر راه
گو بیا لا اله الا الله».
مرغابی هم گول خورد و دنبال خروس و روباه را گرفت. از آنجا رد شدند، رسیدند به قلمستانی که در بالای یکی از درختهاش شانهبهسری نشسته بود (که همان هُدهُد باشد). شانهبهسر هم مثل مرغابی از دیدن روباه و خروس هاج و واج شد! وقتی به آنها گفت: «چرا دنبال این بدجنس راه افتادهاید؟» همان جوابی را شنید که مرغابی از خروس شنید.
باری، روباه از جلو و خروس و مرغابی و شانهبهسر هم پشت سرش راه افتادند. در این میان، به یک دسته کبک و تیهو رسیدند. روباه خیلی دلش میخواست که چهار پنج تا از این کبکها را به دنبال خودش بکشد، این بود که بنا کرد به خواندن توبهنامه خودش:
«توبه کردم که کار بد نکنم
سر مرغ و خروس را نکنم
دست به آسمان دراز کنم
عوض کار بد، نماز کنم
رو سوی خانه خدا آرم
چون که من بنده گنهکارم
هر که خواهد که آید اندر راه
گو بیا لا اله الا الله».
این را خواند و از حال رفت و افتاد به زمین و غش کرد. خروس و مرغابی و شانهبهسر فوری دورش را گرفتند و مشت و مالش دادند و به حالش آوردند، اما کبکها خندهای کردند و پرواز کردند و رفتند و گفتند: «ما این افسونگر را میشناسیم. ما مثل خروس و مرغابی و شانهبهسر، شکار این پتیاره نمیشویم».
باری، چند فرسخی که راه رفتند، آفتاب فرو رفت و اینها هم به دامنه کوهی رسیدند. روباه گفت: «چون هوا تاریک است و باید شب را همینجا بمانیم، بهتر است برویم در میان این کوه و در غاری که در آنجاست شب را به روز بیاوریم، تا هم باد و بوران آزارمان ندهد و هم از دست شیر و گرگ و پلنگ آسوده باشیم».
همه گفتند: «هرجور که تو دستور میدهی».
اینها را ریسه کرد و برد دم غار و خودش کنار ایستاد که اول آنها وارد بشوند. وقتی همه رفتند تو، خودش آخرِ سر آمد دَمِ غار را گرفت. حالا از گرسنگی دلش نا ندارد و میخواهد به هر بهانهای هست شکمی از عزا در بیاورد و لقمهای به گلو برساند. رویش را کرد به خروس و گفت: «ای خروس! تو میدانی که من توبهکار شدهام. تو مرا وقتی دیدی، به من گفتی بدجنس، چرا؟ من بدجنسترم یا تو؟»
تا این حرف از دهان روباه درآمد، جانورها شستشان خبردار شد که روباه چه خوابی برایشان دیده و چهجور توبهکار شده است!
خروس گفت: «من وقتی به تو بدجنس گفتم از توبهات بیخبر بودم، اما حالا تو را بدجنس نمیدانم. من چه بدجنسی کردهام؟»
گفت: «بدجنسی از این بالاتر چی که تو سر به سر مرغهای مردم میگذاری، حرام حلال سرت نمیشود، نیمهشب که مردم در خوابند، صدات را ول میکنی، مردم را از خواب بیدار میکنی؟»
خروس گفت: «من اذانگوی خدا هستم و خبر صحیح را میدهم».
روباه گفت: «خدا اذانگوی نادرست نمیخواهد. من الان پاداش تو را میدهم. بیا جلو ای بدجنس!»
تا خروس آمد چون و چرا بگوید، کلهاش را گرفت و کَند، بعد رو کرد به مرغابی و گفت: «تو هم کمتر از خروس نیستی، کارهای زشت او را میکنی، آب را هم گلآلود و خراب میکنی. بیا جلو تا تو را هم پاداش بدهم».
کله مرغابی را هم کند. نوبت رسید به شانهبهسر. روباه گفت: «ای شانهبهسر! کی مرده که تو عزیز شدهای؟»
شانهبهسرگفت: «من پیک حضرت سلیمانم و عزیزکرده آن بزرگوارم».
روباه گفت: «این حرفها را بگذار کنار. آن روزی که سلیمان با تو کار داشت و از بیآبی در زحمت بود و دنبال تو فرستاد، تو کجا بودی؟ سراغ بلقیس به شهر سبا رفته بودی! مگر سلیمان زن نداشت یا مال و دارایی نداشت که همه مردم را تشنه نگه داشتی و رفتی برای سلیمان، همسر و دارایی پیدا کنی؟ مگر تو این کارهای؟ تو را هم باید پاداش بدهم».
شانهبهسر را هم گرفت. شانهبهسر همینطور که در دهن روباه بود، گفت: «ای روباه! از خوردن من شکمی از تو سیر نمیشود. من میخواهم دو سه کلمه با تو حرف بزنم. اگر فرمان میدهی، بگویم».
روباه گفت: «زود باش بگو ببینم چه میخواهی بگویی؟»
تا این حرف را زد، شانهبهسر از دهانش افتاد و فوری پرید به طرف بیرون غار.
بعضیها گفتهاند، شانهبهسر گفت: «من عزیزکرده سلیمان هستم، هرجا که کارش گیر میکرد، دنبال من میفرستاد و این تاجی را هم که میبینی بالای سر من است، سلیمان با دست خودش به سرم گذاشت. اگر باور نداری، من بروم و مرغ و خروسهای صحرایی را بیاورم تا آنها گواهی بدهند و تو بدانی من دروغگو نیستم».
روباه به طمع اینکه شاید شانهبهسر چند تا مرغ و خروس صحرایی بیاورد، گفت: «برو آنها را بیاور».
شانهبهسر از غار بیرون آمد و رو به بیابان پرواز کرد. میان دشت، دید یک دسته سوار دارند میآیند و جلودارشان هم جوانی یل است. شانهبهسر پرسید: «شما کجا میروید؟ در این دشت دنبال چه میگردید؟»
جلودارشان گفت: «خواهر من که دختر پادشاه است, بیمار است. پزشک گفته است درمان این درد، دل خرگوش و زهره روباه پیر است. دل خرگوش را پیدا کردیم، حالا دنبال زهره روباه میگردیم».
شانهبهسر گفت: «آن هم پهلوی من است، بیایید تا من روباه پیر را به شما نشان بدهم».
شانهبهسر از جلو و سوارها از عقب آمدند تا به در لانه روباه رسیدند. شانهبهسر فریاد کرد: «آی روباه! بیا بیرون و گواهی گواهان مرا گوش کن».(1)
روباه دستپاچه شد، از لانه بیرون آمد که بگریزد.
تا روباه بیرون آمد, پسر پادشاه تیر را به چله کمان گذاشت و روباه را هدف گرفت. زد و شکمش را درید و زهرهاش را برای درمان خواهرش برد و از این راه, جانورهای دور و بر را از شر روباه پیر آسوده کرد.
قصه 2
پسر تاجر
تاجر ثروتمندی بود که فقط یک بچه داشت و این بچه, پسری بود خیلی نااهل و بیخیال. همیشه خدا دنبال کارهای بد میرفت و با کسانی رفاقت میکرد که نه به درد دنیا میخوردند و نه به درد آخرت. پدرش هرچه نصیحتش میکرد با رفقای ناباب راه نرو، فایده نداشت. با این گوش میشنید و از آن گوش در میکرد.
تاجر خیلی غصه میخورد و مرتب میگفت: «این پسر, بعد از من به خاک سیاه مینشیند».
1) بعضی گفتهاند، شانهبهسرگفت: «ای روباه! چون درباره من خوبی کردی و مرا آزاد کردی, من هم آمدم تا به تو خبر بدهم که پسر پادشاه با یک دسته سوار دنبال تو میگردند که زهرهات را درآورند. پاشو تا آنها نیامدهاند، فرارکن».
یک روز تاجر, هزار اشرفی در سقف اتاقی قایم کرد و رفت به پسرش گفت: «پسر جان! بعد از من اگر به فلاکت افتادی و روزگار آنقدر به تو تـنگ گرفت که خواستی خودت را بکشی، یک تکه طناب بردار و برو تو فلان اتاق، بنداز به حلقه وسط سقف. بعد برو روی چارپایه، طناب را ببند به گردنت و چارپایه را با پایت کنار بزن. این جور مردن از هر جور مردنی راحتتر است».
پسر تاجر بنا کرد به حرف پدرش خندیدن. در دلش گفت: «پدرم دیوانه شده. مگر آدم عاقل خودش را میکشد که پدرم درس خودکشی به من میدهد؟»
این گذشت و مدتی بعد تاجر از دنیا رفت. پسر تاجر شروع کرد به ولخرجی. پولی را که پدرش در طول یک عمر جمع کرده بود، در طول یک سال به باد فنا داد و افتاد به جان اسباب خانه. امروز قالی را فروخت, فردا اسباب دیگر را فروخت و یک مرتبه دید از اسباب خانه، چیزی باقی نمانده و شروع کرد به فروختن کنیز و غلام. یک روز «کاکا نوروز» را فروخت و روز دیگر «دده زعفران» را و یک وقت دید در خانهاش نه چیز فروختنی پیدا میشود و نه چیز گرو گذاشتنی.
پسر تاجر مانده بود از آن به بعد چه کند, که رفقاش پیغام دادند: «امشب در فلان باغ مهمان تو هستیم. سور و سات را جور کن, وردار بیار آنجا».
پاشد هرچه تو خانه گشت, چیز قابلی پیدا نکرد که ببرد بفروشد. رفت پیش مادرش، شروع کرد به گریه و گفت: «امشب باید مهمانی بدهم و آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم و آبرویم پیش دوست و دشمن بر باد میرود».
مادر دلش به حال پسر سوخت و النگوی طلایش را برد گرو گذاشت و پولش را داد خوردنی خرید و هر طوری بود, سور و سات مهمانی پسرش را جور کرد و آنها را در بقچهای بست و داد به دست پسرش.
پسر خوشحال شد. بقچه را ورداشت و به طرف باغی که رفقاش قرار گذاشته بودند, راه افتاد. در بین راه خسته شد. بقچه را گذاشت زمین و رفت نشست زیر سایه درختی که خستگی در کند و باز به راه بیفتد.
در این موقع, سگی به هوای غذا آمد سر کرد تو بقچه. پسر تاجر، سنگی انداخت طرف سگ. سگ از جا جست و بند بقچه افتاد به گردنش. پسر تا این را دید, از جا پرید و سر گذاشت به دنبال سگ و آنقدر دوید که از نفس افتاد, ولی به سگ نرسید.
با چشم گریان و دل بریان رفت پیش رفقاش و حال و حکایت را گفت. همه زدند زیر خنده. پسر را دست انداختند و حرفش را باور نکردند. بعد هم رفتند غذا تهیه کردند, نشستند به خوردن و پسر را به جرگه خودشان راه ندادند.
اینجا بود که پسر تاجر به خود آمد. فهمید ثروت پدرش را به پای چه کسانی ریخته و تصمیم گرفت خودش را بکشد و از این زندگی نکبتی خلاص شود. یک مرتبه وصیت پدرش یادش افتاد که گفته بود اگر روزگار به تو تنگ گرفت و خواستی خودت را بکشی، برو از حلقه وسط فلان اتاق, خودت را حلقآویز کن.
پسر در دلش گفت: «در زندگی هیچوقت به(1)پند و اندرز پدرم گوش نکردم و ضررش را چشیدم, حالا چه عیب دارد به وصیتش عمل کنم که حداقل در آن دنیا کمتر شرمنده باشم».
1) نداری, بیچیز شدن.
برگشت خانه. طناب و چارپایه ورداشت, رفت تو همان اتاق و همانطور که پدرش وصیت کرده بود، رفت رو چارپایه، طناب را از حلقه وسط سقف رد کرد و محکم بست به گردنش و با پا زد, چارپایه را انداخت.
در این موقع، حلقه و یک خشت از جا کنده شد. پسر افتاد کف اتاق و از سقف, اشرفی ریخت به سر و رویش.
پسر تاجر تا چشمش افتاد به آن همه اشرفی, فهمید پدرش چهقدر او را دوست میداشت و از همان اول میدانست پسرش به اِفلاس میافتد و کارش به خودکشی میکشد.
پاشد اشرفیها را جمع کرد و رفت پیش مادرش. دید مادرش زانوی غم بغل کرده و نشسته یک گوشه. پسر یک اشرفی داد به او و گفت: «پاشو! شام خوبی تهیه کن بخوریم».
مادرش خوشحال شد و گفت: «این را از کجا آوردی؟»
پسر گفت: «بعد از آن همه ندانمکاری، خدا میخواهد دوباره کار و بارمان را روبهراه کند, چون سرد و گرم روزگار را چشیدهام و از این به بعد میدانم چطور زندگی کنم و دوست و دشمن را از هم بشناسم».
مادرش گفت: «الهی شکر که عاقبت سر عقل آمدی. حالا بگو ببینم این اشرفی را از کجا آوردهای و این حرفها را کی یادت داده».
پسر گفت: «این اشرفی را پدرم به من داده و این حرفها را هم او یادم داده».
مادرش گفت: «سر به سرم نگذار. پدرت خیلی وقت است به رحمت خدا رفته».
پسر همه چیز را برای مادرش تعریف کرد و قول داد زندگیشان را دوباره روبهراه کند و به صورت اول برگرداند.
پسر تاجر, صبح فردا راه افتاد رفت و هر چیزی را که فروخته بود, پس گرفت آورد خانه. بعد رفت حجره پدرش را تر و تمیز کرد و مشغول تجارت شد.
رفقای پسر وقتی فهمیدند زندگی او روبهراه شده، باز آمدند دور و برش را گرفتند. پسر تاجر دوباره با آنها گرم گرفت و یک روز همهشان را به ناهار دعوت کرد و قرار گذاشتند به همان باغ قبلی بروند.
روز مهمانی، پسر تاجر دست خالی به باغ رفت و گفت: «رفقا! امروز آشپز ما مشغول گوشت کوفتن بود و میخواست برای ناهارمان کوفته درست کند که یک دفعه موش آمد, گوشت و گوشتکوب را ورداشت و برد».
یکی گفت: «از این اتفاقها زیاد میافتد! هفته پیش هم آشپز ما داشت گوشت میکوبید که موش آمد گوشتکوب و هر چیزی که آن دور و بر بود, ورداشت برد تو سوراخش».
دیگری گفت: «اینکه چیزی نیست! همین چند روز پیش, موش آمد تو آشپزخانه ما و هرچه دم دستش آمد, ورداشت و برد. آشپز خواست زرنگی کند و موش را بگیرد که موش یقه بیچاره را گرفت و کشانکشان بردش تو سوراخ و هنوز که هنوز است از او خبری نیست. حالا دیگر زنده است یا مرده، خدا میداند».
پسر تاجر این حرفها را که شنید، گفت: «پس چرا آن روز که من گفتم سگ بقچهام را برد, هیچ کدامتان باور نکردید و مرا در جمع خودتان راه ندادید؟»
رفقای پسر جواب ندادند و بِربِر نگاهش کردند.
پسر گفت: «بله! آن روز که من بیچاره بودم، حرف حقم را باور نکردید, اما امروز که مال و منالی به هم زدهام, حرف دروغم را قبول کردید و برای
دلخوشی من این همه دروغ شاخدار سر هم کردید. بیخود نیست که از قدیم ندیمها گفتهاند:
تا پول داری رفیقتم
قربان بند کیفتم
شما پندی به من دادید که تا روز قیامت فراموش نمیکنم».
بعد، راهش را گرفت و رفت نشست تو حجرهاش و به قدری دل به کار داد که کارش بالا گرفت و ملکالتجار شهر شد.
مثلها:
ـ بخور و بخوابْ کار من است، خدا نگهدار من است.
ـ به تنبل گفتند: «برو به سایه», گفت: «سایه خودش میآیه».
ـ بیگاری بِهْ که بیکاری.
ـ وقت خوردن قلچماقم، وقت کار کردن چلاقم.
ـ درخت کاهلی، بارش سنگینی است.
ـ سنگ آسیا که حرکت نمیکند، بار میکشد.
ـ کاهلی، شاگرد بدبختی است.
ـ هر کس خواب است، حصّهاش(1)در آب است.
ـ سری که بالش جوید، نیابد او افسر. (عنصری)
ـ برو شیر درنده باش ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل. (سعدی)
1) نصیب و بهرهاش.
ـ بگیرای جوان، دست درویش پیر
نه خود را بیفکن که دستم بگیر. (فردوسی)
ـ تنآسانی و کاهلی دور کن
بکوش و ز رنج تنت سور کن
که اندر جهان سود بیرنج نیست
کسی را که کاهل بود, گنج نیست. (فردوسی)
ـ کوشش بیهوده، به از خفتگی.
ـ گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد
در طلب، کاهلی نباید کرد. (سعدی)
ـ ز آسانی، نیابد نیکنامی
ز بیرنجی، نیاید شادکامی. (اسعدگرگانی)
ـ ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی دروغ آید و کاستی. (فردوسی)
ـ خواب نوشین بامداد رحیل
بازدارد پیاده را ز سبیل. (سعدی)
ـ نشاید هیچ مردم، خفته در کار
که در پایان پشیمانی دهد بار. (امیرخسرو دهلوی)
قصه: لجباز
یکی بود، یکی نبود. در روزگارهای پیش، زن و شوهری با هم زندگی میکردند. زن, زبر و زرنگ بود, اما مرد تنبل و بیکاره. همیشه سر تنبلی با هم گفتوگو داشتند. آخر کار، زن به تنگ آمد و گفت: «ای مرد! این نمیشود
که تو از دَم آفتاب تا تاریکی شب، توی خانه بنشینی و بلولی، سری به بیرون نزنی تا باد دنیا به دلت نخورد».
مرد گفت: «من بیرون خانه کاری ندارم. از بابام چند تا گاو و گوسفند به من رسیده است. از ماست و شیر و پشم آنها، چوپانها پولی به من میدهند. ما هم میخوریم و زندگی میکنیم. کار خانه را هم که پخت و پز و شستوشو و رُفت و رو و ضبط و ربط باشد، تو میکنی».
گفت: «آخر این گوسالهای که توی طویله است, این را هم من باید آب بدهم؟ من که دیگر این کار را نمیکنم. خودت دندت نرم بشود, گوسالهات را آب بده».
مرد گفت: «پس من، تو را آوردم توی این خانه برای چی؟»
گفت: «آوردی که خانه و زندگیت را روبهراه کنم و خودت را تر و خشک کنم, نه اینکه گوساله را هم آب بدهم».
مرد گفت: «اینجور نیست، تو را آوردم توی این خانه که هر کاری بهت بگویم بکنی, ولو بگویم پاشو خودت را از بالای پشتبام پرت کن پایین».
باری سر این حرف و سر گوساله آب دادن, گفتوگو زیاد شد. آخر سر, پیمان بستند که امروز را زن به گوساله آب بدهد، ولی از فردا صبح که از خواب بلند شدند, هر کدام که زودتر حرف زد، گوساله را او آب بدهد. فردا صبح زود زن از خواب بیدار شد، رختخوابها را جمع کرد، حیاط را جارو کرد، چاشت را درست کرد, ولی هیچی نگفت. مرد هم بیآنکه لب بترکاند و دهن واکند, چاشتش را خورد. زن دید اگر توی خانه پهلوی شوهرش باشد ناچار میشود که چیزی بگوید، چادرش را سر کرد و رفت خانه همسایه و لای در را باز گذاشت.
مرد بعد از رفتن زن، پاشد آمد دَم در، روی درگاهی در نشست. در این میان, یک گدا آمد در خانه و از مرد یک تکه نان یا پول خواست. هرچه خواهش کرد, جوابی نشنید. صداش را بلند کرد و باز هم به نام خدا نانی و پیازی خواست و دید مرد با اینکه جُم میخورد و نفس میکشد, جواب نمیدهد. سرگردان ماند که چرا این آدم حرف نمیزند، با خودش گفت: «لابد کر است.» آمد جلوتر و صداش را بلند کرد، دید جوابی نمیشنود، گفت: «بیگمان کر است».
اما مرد با خودش گفت: «زن من این را تیر کرده که به این بهانه مرا به گفتوگو بیاورد. آن وقت بیاید و بگوید زود باش گوساله را آب بده. من اگر زمین به آسمان برود و آسمان به زمین بیاید, زبان توی دهان نمیگردانم».
باری, گدا وقتی دید این آدم کر است, رفت توی خانه, توبرهاش را گذاشت زمین و هرچه نان و پنیر توی سفره بود, ریخت توی توبره و راه افتاد و رفت. مرد اینها را به چشم میدید, اما چیزی نمیگفت، مبادا ناچار بشود هر روز گوساله را آب بدهد. گدا رفت. بعد از رفتن او، آیینهدار دورهگرد(1)آمد. دید مردی روی درگاه نشسته است، گفت: «میخواهی سر و ریش تو را آرایش و پیرایش کنم؟»
مرد باز روی همان خیالهای پوچ، هیچ نگفت. آیینهدار با خودش گفت: «اگر نمیخواست, به زبان میآمد. پس میخواهد.»
رفت و آیینه را برد جلو صورتش و گفت: «میخواهی ریشت را بتراشم و زلفت را دُم اردکی کنم؟»
1) آیینهدار همانهایی هستند که امروز به آنها «سلمانی» میگویند.
مرد هیچ نگفت. آیینهدار هم استره(1)را به سنگ کشید و صورتش را مثل کف دست، بیمو کرد و زلفش را هم درست کرد. بعد دستش را دراز کرد که «مزد مرا بده».
مرد چیزی نگفت. آیینهدار دو سه بار مزدش را خواست, ولی جوابی نشنید. آخر گفت: «خودت را به کری نزن، مزد کار مرا بده.» باز جوابی نشنید. آخرِ سر, خودش دست کرد و از جیب مرد, پولهایش را درآورد و رفت. هنوز آیینهدار پایش را از خانه بیرون نگذاشته بود که بندانداز آمد؛ تا مرد را ریشتراشیده دید, او را بند انداخت و بعد سرخاب سفیداب به صورتش مالید و از در رفت بیرون. او که رفت, دزدی از آنجا رد شد، سری کشید دید زنی با لباس مردانه و گیس بریده و بزککرده, توی درگاه نشسته است. رفت جلو و گفت: «خاتون جان! چرا درِ خانه را باز گذاشتهای و بیچادر جلو در نشستهای؟ وانگهی چرا گیست را بریدهاند؟»
دید جوابی نمیدهد. نزدیکتر شد, فهمید که این آدم, زن نیست و مرد است که این بازیها را سرش درآوردهاند. دو بامبی زد توی سر مرد و گفت: «خاک بر سرت کنند! چرا هرچه ازت میپرسند جواب نمیدهی؟»
باز مرد تو دلش گفت: «میدانم که شماها را زنم اینجا فرستاده است که زبان مرا باز کنید تا از فردا گوساله را آب بدهم. من از آنها نیستم که با این چیزها از میدان به در بروم».
باری, دزده وقتی دید هر کاری میکند و هرچه میگوید, صدا از این مرد درنمیآید, اتاقها را وارسی کرد و هرچه چیزهای سبکوزن و قیمتی آنجا بود, ورداشت و توی کولهپشتیاش جا داد و رفت.
1) تیغ.
حالا بشنوید از گوساله. گوساله بیچاره کنج طویله از تشنگی بیتاب شد. با شاخش لنگه در را انداخت و آمد وسط حیاط و بنا کرد صدا کردن. مرد با خودش گفت: «این زن بدجنس به گوساله هم یاد داده که بیاید و صدا دربیاورد و مرا وادار به حرف زدن بکند. من جواب هیچکدام از آنها را ندادم، جواب گوساله را هم نمیدهم».
زن در این میان سر رسید و گوساله را در میان خانه دید! گوساله رو به زن کرد و آب خواست. زن چشمش به شوهرش خورد، اول نشناختش؛ خیال کرد که شوهرش رفته هوو سرش آورده است، رفت جلو و گفت: «ای زن! تو به فرمان کی پا به این جا گذاشتهای؟»
یکدفعه مرد از خوشحالی فریاد کشید: «باختی، باختی. زود باش گوساله را آب بده».
زن وقتی فهمید که او شوهرش است, وا رفت. دید ریشش تراشیده، صورتش بند انداخته؛ گفت: «خاک بر سرت کنند! چرا همچین شدی، کی بَزَکِت کرده، کی ریشت رو تراشیده؟ این اداها رو کی به سرت درآورده؟»
دو سه بامبی تو سرش زد و آمد گوساله را آب داد و رفت توی اتاق. دید صندوقها همه ریخته واریخته است! باری, فهمید که دزد آمده و هرچه داشتهاند, برده است. به مرد گفت: «مگر تو مرده بودی یا خوابیده بودی که صدات در نیامده؟»
مرد گفت: «نه مرده بودم و نه خواب بودم, اما میدانستم که تو اینها را تیر کردی که بیایند مرا به حرف بیاورند تا ناچار بشوم گوساله را من آب بدهم».
زن گفت: «خاک بر سر لجبازت کنند که هست و نیست و آبرو و همه چیزت را روی لجبازی گذاشتی و خوشحالی که با همه اینها گوساله را آب نخواهی داد. حالا بگو ببینم دزد کی رفت و از کدام طرف رفت؟»
گفت: «نیم ساعت پیش رفت, اما نفهمیدم از کدام طرف رفت».
زن دنبال دزد از خانه بیرون آمد. گوساله هم دنبالش به راه افتاد. سر کوچه از بچههایی که بازی میکردند پرسید: «شما ندیدید یک آدمی که پشتواره داشت و از این خانه بیرون آمد، کجا رفت؟»
گفتند: «چرا دیدیم رو به بیرون شهر رفت».
زن هم افسار گوساله را گرفت و از شهر بیرون رفت. یک میدان راه که دور شد، دید مردی با همان نشانی دارد میرود. فهمید که دزد خانه همین است, با شتاب خودش را بهش رساند.
در ادامه گفتهاند که زن با لطایفالحیل, کولهپشتی را از چنگ دزد بیرون آورد و با گوساله به خانه بازگشت و مرد متوجه کار بد خود شد و لجبازی را کنار گذاشت.
مثلها:
ـ دندان طمع، کندنی است.
ـ طمع از مال مردمان بردار.
ـ طمع را سر بِبُر، گر مرد مردی.
ـ آدم طماع هفت کیسه دارد, هر هفت تا هم خالی!
ـ آزمند همیشه نیازمند است.
ـ حریص دائم در غم است. هرچه دارد پندارد کم است.
ـ حریص را نکند نعمت دو عالم سیر.
ـ گرگ همیشه گرسنه است.
ـ حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. (سعدی)
ـ بدی در جهان، بدتر از آز نیست. (فردوسی)
ـ بسا کس که داد از طمع، جان به باد. (اسدی)
ـ طمع میبَرَد از رخ مرد، آب
سیهروی شد تا گرفت آفتاب. (سعدی)
ـ مشو آنجا که دانه طمع است
زیر دانه نگر که دام بلاست. (مسعود سلمان)
ـ هر که را با طمع سر و کار است
گر عزیز جهان بُوَد, خوار است. (مکتبی)
ـ هست زیر فلک گردنده
قانع، آزاده و طامع، بنده. (جامی)
قصه 1: روباه حیلهگر، گرگ طمعکار
باغبانی، باغ انگوری داشت و روباه همیشه میرفت در این باغ و باغ را زیر و رو میکرد. روزی باغبان گفت: «خوب است که امروز تَلهای بگیرم و قدری دنبه پروار بگیرم و برم، بلکه روباه را بگیرم».
او تَلهای گرفت و قدری دنبه هم گرفت, رفت درِ باغ تَله را زیر خاک کرد و دنبه را روی خاک گذاشت و بیرون آمد. بیرون که آمد, روباه رفت توی باغ، دید دنبه پرواری اونجا گذاشته. با خودش گفت: «بیشک روبَه کِی میخورد دنبه شیشک؟»
روباه گفت: «در اینجا تَلهای بنا کردند که مرا بگیرند».
از باغ بیرون اومد و بنا کرد رفتن. رفت تا به گرگ گُشنهای برخورد. تا به گرگ برخورد, از گرگ ترسید.
هر دو دست ادب به سینه نهاد
کرد سلامی و پیش گرگ ایستاد.
گفت: «شما کی باشین؟»
گرگ بگفتا که: «در جهان عینِ یارانم
پادشاه تمام عیارانم.»
او بگفتا: «کمترین یک پسر گمان دارم
کار خیرش در میان دارم
پسری دارم, میخوام دومادش کنم. اگر شما تشریف میآرین، تشریف بیارین به عروسی».
گرگ گفتا: «باشد».
به روبه گفتا: «پیش رو».
گرگ گفتا که: «من مِعاذالله!.»
روباه گفت که: «من مِعاذالله
باب مرحومِ من قسم میخورد
که مِنه پا به پیشِ پای بزرگ
شما به جلو, من به عقب».
گرگ به جلو، روباه به عقب. کمکم روباه گرگ را آورد تا پشت باغ و گفت: «میل دارین بریم در این باغ قدری زبانی تازه کنیم و برویم؟»
گرگ گفت: «باشد».
رفتن تو باغ. کمکم روباه، گرگ را بُرد تا نزدیک دُنبه. گرگه چشمش که به دنبه خورد,
گفت: «نه...».
روباه گفتا: «از برای جراحت جیگرت
دنبه صفراشکن بود به بَرَت
بفرمایید، یک دو لقمه از این دنبه وردارید».
گرگ گفت: «بسمالله!»
روبه گفت: «من مِعاذالله!
بنده امروز روزهدار هستم
در پی امرِ کِردِگار هستم
در چنین روزی حضرت موسی
پای اوج را بشکست به عصا
بنده امروز روزهدار هستم. شما بفرمایید دو لقمه وردارید».
گرگ بیچاره رفت دنبه را وردارد که
تَله جَست به گردن گرگ افتاد
دنبه در پیش دشمنش افتاد.
روباه دنبه را ورداشت رفت بر سر دیوار.
از رَهِ حیله وَق و وق میکرد
دنبه میخورد و شُکرِ حق میکرد
حالا هم صدا میکرد که صاحب باغ بفهمد و هم دنبه را میخورد. کمکم صاحب باغ دید که صدای یک روباه در باغ میآید. بلند شد گفت: «حُکماً تو تله افتاده».
بیل ورداشت بنا کرد به دویدن. آمد در را که وا کرد, دید روباه بر سر دیوار دنبه میخورد و گرگ بیچاره در تله افتاده. آقا رسید و بنا کرد به گرگ زدن. روباه در رفت. روباه در رفت و یک وختی چوب به تله خورد و
شکست و گرگ احمق ز بند او بَرجَست. گرگ جَست و روباه به جلو و گرگ از عقب میدوند. روباه رسید سر چاهی، دو دَلو داشت. دَلوی نشست و رفت تَهِ چاه، از ترس. گرگ آمد سر چاه؛ روباه در ته چاه. روباه سنگ سفیدی جلو خود گذاشت و به گرگ گفت: «دلوِ بالا نشین و پایین. نگاه کن ببین دنبه اینجا ست، بیا پایین».
گرگ در اون دلو نشست رفت پایین، روباه چون سَبُک بود آمد بالا. روباه اومد بالا و گرگ رفت ته چاه موند و روباه در رفت. این زبانبسته در ته چاه موند.
روز دیگر کاروانی آمدند بروند, تشنهشون بود. آمدند سر چاه آب بکشند. دلو را که بالا کشیدن، دیدن گرگی تو دلو است و آمد بالا. آ دور گرگ زبانبسته را گرفتن و گرگ را کُشتن. قصه ما همین بود.
قصه 2: بزی
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. خیاطی بود که در این دار دنیا سه پسر داشت. اینها در دکان وردستش بودند. یک روز این خیاط، یک بز ماده خرید که صبح به صبح شیرش را بدوشند و قاتق نانشان کنند. وقتی این بز را خرید، قرار گذاشت هر روز صبح یکی از پسرها بز را ببرد به صحرا بچراند و غروب بیاورد خانه و توی طویله ببندد.
روز اول، نوبت پسر بزرگ بود. بز را توی چمنها چراند، سیر و پر خوراند تا غروب شد. گفت: «بزی سیر شدی؟»
گفت: «بله، آنقدر خوردم که توی شکمم به اندازه یک برگ جای خالی باقی نمانده است».
پسر گفت: «حالا که اینطور است برویم خانه».
طناب بزی را گرفت و آوردش خانه, بردش توی طویله بستش. آمد توی اتاق پهلوی باباش. پدر برای اینکه خوب مطمئن بشود, رفت توی طویله از بزی پرسید: «سیر شدی؟»
بزی گفت: «چه جور سیر شدم؟! مگر توی سنگ و کلوخ، علف پیدا میشود که من بخورم سیر بشوم؟ مرا برد وسط سنگ و کلوخها بست. هی این ور و آن ور جستم، علفی گیرم نیامد بخورم».
پدر اوقاتش تلخ شد. نیمذرع(1)را ورداشت به هوای پسر بزرگ که: «ای دروغگو! مگر من به تو نگفتم ببر این حیوان را سیر کن، این جوری حرف مرا شنیدی! حیوان را گرسنه گذاشتی, حالا دروغ هم میگویی؟»
پسر آمد حرف بزند, پدر خِرش را گرفت، گفت: «زود از خانه من برو بیرون».
پسر ناچار آمد بیرون. فردا نوبت به پسر دومی رسید. خیاط گفت: «بچه جان! تو دیگر مثل برادرت نکن. این حیوان را ببر توی سبزهها بچران. بگذار سیر و پر بخورد».
پسر گفت: «ای به دیده منت!»
بزی را آورد توی صحرا و انداختش «قصیل».(2)غروب آفتاب گفت: «بزی سیر شدی؟ اگر سیر شدی برویم خانه».
گفت: «آره. آنقدر سیر شدم که نگاه به علف میکنم بدم میآید».
پسر بزی را آورد خانه و بردش بستش توی طویله. باز خیاط پرسید: «بچه جان بز خوب سیر شد؟»
گفت: «بله، آنقدر خورد که دیگر نگاه به علفها میکرد بدش میآمد».
خیاط آمد تو طویله پرسید: «بزی سیر شدی؟»
گفت: «چه جور سیر شدم؟ مگر به دیوار باغ، علف سبز میشود که من بخورم و سیر بشوم؟ مرا برد کنار دیوار باغ بست. هی این طرف و آن طرف سر زدم، چیزی گیرم نیامد بخورم».
پدر اوقاتش تلخ شد. نیم ذرع را برداشت به هوای پسر وسطی که: «ای دروغگو! مگر من نگفتم این حیوان را سیر کن. اینجوری حرف مرا شنیدی! حیوان را گشنه نگه داشتی، حالا دروغ هم میگویی؟»
پسر آمد حرف بزند, پدر بیخ خِرش را گرفت و گفت: «زود باش تو هم از خانه من برو بیرون».
پسر هم ناچار بیرون آمد. فردا نوبت به پسر سومی رسید؛ پسرکوچک. خیاط گفت: «بچه جان! تو دیگر مثل این دو تا نکن! این حیوان را بگذار بعد از دو روز یک علف سیری بخورد».
پسر گفت: «به چشم!»
بزی را برد به صحرا، کردش توی سبزهها و گفت: «بزی تا میتوانی بخور».
بزی تا غروب چرید. آنوقت، پسر گفت: «اگر سیر شدی برویم به خانه؟»
گفت: «همچون سیر شدم که دیگر از علف زده شدم».
پسر گفت: «حالا که اینطور است برویم خانه».
طناب بزی را گرفت آورد خانه. باز هم خیاط از پسرش پرسید: «بچه جان! بزی سیر شد؟»
گفت: «بله! آنقدر خورده که از علف زده شده».
گفت: «باز هم احتیاط کنم ازش بپرسم».
رفت تو طویله از بزی پرسید: «سیر شدی؟»
گفت: «مگر آب رودخانه علف میآورد که من بخورم سیر بشوم؟ پسرت مرا برد کنار رودخانه بست. من امروز دیگر رنگ علف و سبزی ندیدم».
پدر اوقاتش تلخ شد و این پسر را هم مثل آن دو تا از خانه بیرون کرد. حالا دیگر خیاط ماند و بز. فردا صبح گفت: «بزی امروز دیگر خودم میبرمت صحرا. تو علفها ولت میکنم تا شکمی از عزا دربیاوری».
فردا شد بزی را برد صحرا ولش کرد توی چمن، جاهایی که علفهای تر و تازه زیاد بود. تا آفتاب زردی, بزی میچرید، آن وقت خیاط گفت: «بزی سیر شدی؟»
گفت: «بله. آنقدر سیر شدم که تا یک هفته دیگر هم میل به غذا ندارم».
خیاط خوشحال شد و بزی را آورد خانه برد تو طویله بستش. وقتی که خواست از طویله بیاید بیرون، نه اینکه عادت کرده بود از بزی بپرسد سیر شدی، ازش پرسید: «بزی امروز دیگر سیر شدی؟»
بزی هم نه اینکه عادت کرده بود دروغ بگوید، گفت: «چطور سیر شدم؟ مگر زمین شورهزار علف بیرون میدهد که من بخورم سیر بشوم؟»
خیاط ماتش برد، فهمید که این بز از روز اول دروغ گفته و او بچههایش را بیخودی از خانه بیرون کرده. به بزی گفت: «صبر کن حقت را کف دستت بدهم، بدجنس دروغگو! بچههای مرا بیابانمرگ کردی، بلایی به سرت بیاورم که تا دنیا دنیاست, شرحش را از سینه به سینه بسپرند و از ورق به داستان بنویسند».
فردا صبح زود آمد آب آورد سر بزی را خوب با آب خیس کرد، بعد تیغ هندی را دست گرفت، سر بزی را از ته تراشید، درست مثل کف دست که برای نمونه یک مو هم توش پیدا نمیشود. آنوقت شلاق را ورداشت افتاد به جانش. حالا نزن کی بزن! بزی به جیغ و ویغ افتاد و بیطاقت شد و از حرصش میخ طویلهاش را کند؛ چهار تا دست و پا داشت، چهار تای دیگر هم قرض کرد و فرار کرد و رفت.
بچهها رفتند، بزه هم رفت. خیاط ماند و خانه و دکان خالی. غصهدار، صبح تا غروب تو دکان هی با خودش حرف میزد و فکر و خیال میکرد. شب توی خانه یک گوشه، کز میکرد.
حالا چند کلمه از سرگذشت بچهها بشنوید. پسر بزرگ که از خانه آمد بیرون، رفت به شهر دیگری و در دکان یک مسگری, شاگرد شد. محکم به کار چسبید و احترام استاد را نگه داشت تا فوت و فن مسگری و سفیدگری را یاد گرفت. یک روز آمد پهلوی استادش گفت: «استاد جان رخصت!» استاد گفت: «چیه؟» گفت: «من دلم تنگ شده, میخواهم دستت را ببوسم و بروم از این شهر بیرون».
استاد گفت: «چه ضرر دارد؟ دست حق به همراهت، هر جا میروی برو. من چون از تو راضی بودم، یک دیگ و یک کفگیر به تو یادگاری میدهم، به شرطی که قدرش را بدانی».
گفت: «مگر چیست که قدرش را بدانم؟»
گفت: «خاصیت غریبی دارد. خاصیتش این است وقتی کفگیر را به دیگ میزنی و میگویی غذا حاضر بشود, به اندازه جمعیتی که هستند, از دیگ پلو و خورشهای جورواجور با بشقاب درمیآید. دور سفره چیده میشود و
هر بشقابی هم که تمام شد, خودش میرود تو دیگ دوباره پر بیرون میآید تا صاحبش سیر بشود».
پسر دیگ و کفگیر را گرفت و دست استاد را بوسید و راه افتاد. با خودش گفت: « تمام زحمتهایی که مردم میکشند, برای یک تکه نانی است که شکمشان را سیر کنند. الحمدلله ما به یک چیزی رسیدیم که تا روز قیامت برای کس و کارمان بس است. پس حالا که اینطور است بروم سراغ پدرم. لابد همانطوری که من دلم برای او تنگ شده، او هم دلش هوای مرا کرده. اوقات تلخیاش هم تمام شده. راه افتاد آمد سراغ پدر. توی راه به کاروانسرای «مهمانکش» نزدیک ولایتش رسید، رفت تو کاروانسرا. دید جمعیت زیادی از مسافران تو کاروانسرا هستند و هر کدام گوشهای بار انداخته و دیگها و کماجدانها را بار گذاشتهاند و تهیه شام شب را میبینند. او رفت یک گوشهای برای خودش نشست، دیگ و کفگیر را هم جلوش گذاشت. آنهایی که نزدیکتر بودند, وقتی دیدنش دیگش را بار نگذاشته، دلشان به حالش سوخت. شامشان که دم کشید و حاضر شد, به او تعارف کردند: «بسمالله بفرما».
او هم تعارف اینها را رد کرد و گفت: «من میل ندارم, شما بفرمایید اینجا، هرچه میل داشته باشید برایتان حاضر کنم».
اینها گفتند: «چطور حاضر میکنی؟»
گفت: «بفرمایید تا ببینید».
اینها آمدند دورش نشستند. او هم سفرهای پهن کرد. کفگیر را زد به دیگ, گفت: «غذا حاضر شود.» به اندازه جمعیتی که دور سفره نشسته بودند از دیگ، بشقاب پلو و خورش درآمد؛ آنقدر که همه سیر شدند. مردم که
این را دیدند, تعجب کردند. دهن به دهن گفتند تا به گوش کاروانسرادار رسید. با خودش گفت: هر طور هست باید دیگ و کفگیر را از چنگ او در بیاورم.» صبر کرد تا همه خوابیدند. پسر هم خوابید. رفت بالای سرش دید بله، یک دیگ و کفگیر را سینه دیوار گذاشته، خودش هم سست خواب است. رفت از توی انبارش یک دیگ و کفگیر به همان اندازه درآورد گذاشت جای آنها، آنها را برداشت گذاشت انبار. صبح که شد مسافرها بار و بندیل خودشان را بستند و راه افتادند و پسر هم راه افتاد. غروب همان روز رسید به شهر خودشان. یکسر رفت درِ خانه پدرش, در زد و وارد شد. پدرش تا چشمش به پسر افتاد، اشک شادی تو چشمش حلقه زد. پسرش را بغل گرفت و خوشامد گفت و شکر خدا را به جا آورد. احوالپرسی کرد و گفت: «خب پسر جان! بگو ببینم این مدت کجا بودی؟ چکار کردی؟ چه برای ما سوغات آوردی؟»
پسر گفت: «در فلان شهر بودم. مسگری میکردم. یک دیگ و یک کفگیر هم برات آوردم».
گفت: «خب مسگری هنر خوبی است، نون و نوا هم دارد, اما سوغات دیگری گیر نیاوردی که دیگ و کفگیر آوردی؟»
گفت: «این دیگ وکفگیر به دنیایی میارزد. برای اینکه هر جور خوردنی که بخواهی, فرمان میدهی و کفگیر را به دیگ میزنی, برایت حاضر میشود».
حالا تو فردا تمام قوم و خویشها را وعده بگیر تا من هنر این را نشانت بدهم. پدر گفت: «خیلی خوب.»
فردای آن روز, قوم و قبیله را وعده گرفت. سر صلاة ظهر همه آمدند. او هم سفره کلانی انداخت و دیگ و کفگیر را آورد میدان و با آب و تاب
مخصوصی کفگیر را به دیگ زد و فرمان غذا داد, ولی دید خبری نشد. ای وای چرا این جور؟! قایمتر زد، محکمتر گرفت, دید اصلاً خبری نشد. خودش خجالت کشید و پدرش اوقاتش تلخ شد. قوم و خویشها او را مسخره کردند و خندیدند و رفتند. پسر رفت تو فکر و فهمید که صاحب کاروانسرا دیگ و کفگیرش را زده.
پسر دومی که از پیش پدر رفت، رفت یک جایی پهلوی آسیابانی شاگرد شد. دل به کار داد و احترام آسیابان را نگه داشت. بعد از مدتی به آسیابان گفت: «اگر اجازه بدهی من چون خیلی وقت است که پدرم را ندیدهام و دلم برایش تنگ شده، خوب است بروم او را ببینم».
آسیابان گفت: «بسیار خوب. چون من از تو راضی هستم، در این مدت هم به صدق و صفا پهلوی ما بودی، من یک خر به تو میدهم, اما بپا نزنیش، چیزی هم بارش نکنی».
پسر گفت: «چنین خری به چه درد میخورد؟»
آسیابان گفت: «ها، تو خبر نداری. این از آن خرهاست, که اشرفی به تو میدهد».
گفت: «چهطور؟»
آسیابان گفت: «اینطور که یک چادرْشب پهن میکنی روی زمین, این زبانبسته را هم میبری روی چادرشب. بعد دست راستت را بلند میکنی, سه دفعه این ورد را میخوانی: اجی مجی لا ترجی. خر بنا میکند عرعر کردن و طلا ریختن.»
گفت: «مگر شکم خر ضرابخانه است؟»
گفت: «اینها را دیگر نمیدانم. خاصیت این خر این است».
پسر خوشحال شد, سر و روی آسیابان را بوسید و آمد به طرف ولایتشان. دست بر قضا او هم رسید به کاروانسرای مهمانکش. رفت تو کاروانسرا. میخطویله خر را بالای سرش کوبید و نشست با مسافرها صحبت کردن. تا وقت شام رسید، این به آنها تعارف کرد و گفت: «هرچه میخواهید بگویید کاروانسرادار بیاورد، همه هم مهمان من».
فرصت هم نداد کسی جواب تعارفش را بدهد, خودش کاروانسرادار را صدا کرد و گفت: «بگو برای من چند تا مرغ بریان و یک دوری خاگینه عسل و یک لواش و چند تا کلوچه بیاورند».
کاروانسرادار رفت و آورد, ولی تعجب کرد که این لوطی که اینطور ولخرجی میکند کیست؟ بعد از شام و شبچره، همین که خواستند بخوابند, کاروانسرادار آمد به حساب و کتابش برسد، از او مطالبه پول کرد و او هم گفت: «اینجا بنشین, من الان پولت را میدهم».
به خیال خودش, کاروانسرادار را آنجا نشاند و خودش خر را برد کناری, خلوت کرد و ورد را خواند. یکخورده اشرفی جمع کرد و آمد سر جای اولش، ولی از این نکته غافل بود که کاروانسرادار زاغ سیاه او را چوب زد و فهمید کجا رفت و چهکار کرد.
نصفههای دل شب که همه خواب بودند، کاروانسرادار آمد از تو طویلهاش یک خر به شکل همین خر آورد و به جای آن بست و آن را برد تو طویلهاش. صبح مسافرها راه افتادند, او هم راه افتاد. غروب همان روز رسید خانه. پدر و برادر از دیدنش شاد شدند و خوشحالی کردند. پدر ازش پرسید: «خب بگو ببینم این مدت کجا بودی؟ چهکار کردی؟ چه برای ما سوغات آوردی؟»
گفت: «فلان جا بودم، آسیابانی میکردم. یک خر هم برات سوغات آوردم».
پدر گفت: «خر برایم سوغات آوردی؟! میخواستی یک چیزی بیاوری که اینجا کمیاب باشد. چیزی که فراوان است توی این شهر، خر!»
گفت: «این از آن خرها نیست! خاصیت این خر این است و این. حالا تو فردا تمام قوم و خویشها را خبر کن تا من هنر این خر را نشانت بدهم».
پدر هم تمام قوم و خویشها را خبر کرد. از بزرگ و کوچک جمع شدند. پسر بنا کرد از حال و هنر خر تعریف کردن. بعد وسط حیاط، چادرشب را پهن کرد و خر را با طول و تفصیل تمام آورد وسط چادرشب و دستش را بلند کرد و ورد را خواند: «اچچی مچی لاترچی.»
هیچ فایدهای نداشت. خر نه عرعری کرد و نه یک پول سیاه داد بیرون. پسر خجالت کشید و پدر اوقاتش تلخ شد. قوم و خویشها مسخرهبازی درآوردند و رفتند. آنوقت پسر فهمید که کاروانسرادار خرش را عوض کرده.
پسر سوم هم وقتی پدرش بیرونش کرد, رفت در یک شهری شاگرد خراط شد. چون خراطی، نازککاری و ریزهکاریش زیاد بود، از آن دو برادر دیگر بیشتر پهلوی استاد ماند. در این ضمن، آنهایی که اهل ولایتش بودند و به این شهر میآمدند, این را هم میشناختند. هرچه از حال آن دو برادر شنیده بودند، خصوصاً از حقهای که کاروانسرادار بهشون زده بود, برایش تعریف کردند. باری, وقتی خوب صنعت خراطی را یاد گرفت، روزی رفت پهلوی استاد، ادب و احترام گذاشت و گفت: «استاد جان! اگر رخصت بدهی من دلم هوای پدرم را کرده و میخواهم بروم او را ببینم. دنیاست؛ مبادا چشمش را هم بگذارد و من یک بار دیگر چشمم به چشمش نیفتد».
خراط گفت: «بسیار خوب، چون شاگردی مرا از دل و جان کردی، من هم یک چیز خوب به تو یادگاری میدهم و آن کیسهای است که توش یک چماق است».
پسر گفت: «چماق به چه درد من میخورد؟»
گفت: «ها! چماق به چه دردت میخورد؟ به خدا اگر دنیا را داشته باشی, چماق نداشته باشی, کارت زار است. خصوصاً این چماق که خاصیتش این است, هر جا که گرفتار شدی یا خواستی حق خودت را از کسی بگیری که زورت بهش نمیرسد، دست روی کیسه میگذاری و میگویی: چماق از کیسه درآ! چماق از کیسه درمیآید و به سر مدعی تو میخورد تا له و لورده و هلاکش کند».
پسر خوشحال شد و راه افتاد. این هم مثل آن دو برادر، وسط راه به کاروانسرای مهمانکش رسید. رفت یک گوشهای نشست و کیسه و چماق را گذاشت جلوش و بنا کرد تعریف کردن. جمعیت هم دورش را گرفتند. دید کاروانسرادار هم در میان اینهاست. گفت: «ای مردم, توی دار دنیا خلقتهای عجیب و غریب است که آدم وقتی میشنود ماتش میبرد. از جمله میگویند دیگ و کفگیری هست که هرجور خوردنی که دلت بخواهد از توش درمیآید. میگویند خری هست که عرعر میکند و اشرفی میدهد. من ندیدم, شنیدم, اما آنچه توی این کیسه دارم, رو دست همه آنهاست».
کاروانسرادار خوشحال شد و با خودش گفت: «ما که آن دو تا را گیر آوردیم، باید به هر شیوهای هست این را هم گیر بیاوریم.» صبر کرد تا تمام مسافرها خوابیدند, آمد بالای سر پسر, دید خواب است و کیسه زیر سرش. خوشحال شد. یواشکی دستش را برد به طرف کیسه که چماق را از زیر سر
پسر بیرون بکشد. نگو پسره خودش را زده بود به خواب. تا دست مرد رفت به طرف کیسه, پسر مچش را گرفت و گفت: «چماق از کیسه درآ!»
چماق آمد بیرون، حالا نخور تو سر این کی بخور! کاروانسرادار گفت: «غلط کردم, نمیخواهم».
پسر گفت: «غلط کردم ندارد، برو دیگ و کفگیر و خر را هم زود بیاور».
گفت: «دیگِ چی؟»
گفت: «پس بخور!»
کاروانسرادار دید چماق رحم ندارد، گفت: «میدهم».
پسر گفت: «زود!»
خلاصه خر و دیگ را گرفت و شبانه راه افتاد به سمت خانه. صبح رسید در زد، آمدند و در را روش باز کردند. پدر خوشحال شد، برادرها شاد شدند, آوردندش تو. دور هم نشستند، ناشتایی آوردند. پدر پرسید: «خب بگو ببینم کجا بودی؟ چهکار میکردی؟ سوغات چی آوردی برای من؟»
گفت: «فلان شهر بودم. خراطی میکردم. سوغات هم یک چیز حسابی آوردم».
گفت: «چه چیز حسابی؟»
گفت: «چماق!»
پدر گفت: «مگر من نمیتوانستم یک شاخه از درخت بکنم, یک چماق درست کنم که برای من چماق آوردی؟»
گفت: «این از آن چماقها که دیدی نیست، از برکت همین چماق بود که من دیگ و خر برادرها را گرفتم».
بعد شروع کرد تفصیل را از سر تا پا نقل کردن. پدر و برادرها خوشحال شدند، گفتند: «حالا باید این چیزها را به رخ قوم و خویشها بکشیم تا بدانند ما دروغ نگفتیم.»
برای ظهر، پدر تمام قوم و خویشها را وعده گرفت. پسر بزرگ دیگ و کفگیر را گذاشت میان. تمام جمعیت را خوراک داد. بعد آن یکی چادرشب را پهن کرد و خر را آورد میان و اشرفیها را میان کس و کارش تقسیم کرد. خلاصه تا دل شب بگو بخند داشتند. آن وقت پا شدند و رفتند خانههاشان. شب دوم که خودشان دور هم بودند, از هر طرف صحبت میکردند. پسر بزرگ خیلی با ملاحظه و ترس و لرز پرسید: «بابا، من هر چیزی را تو این خانه سر جایش میبینم, جز بزی را. آن کجاست؟»
از شما چه پنهان, پدر یکخرده از بچهها خجالت کشید و گفت: «بله آن بدجنس، دروغگو از آب درآمد. من هم سزاش را دادم. سرش را تراشیدم و کتک مفصلی بهش زدم. آن هم فرار کرد. از قراری که شنیدم از اینجا که فرار میکند, میبیند با سر تراشیده جلو سر و همسر نمیتواند سر در بیاورد، میرود بیابان توی لانه روباهی قایم میشود. وقتی روباه میرود خانهاش، میبیند از ته لانه توی تاریکی دو تا چشم برق میزند و زل زل به او نگاه میکند. از ترسش پا میگذارد به فرار. وسط راه به یک خرس میرسد، خرسه میگوید: آقا روباه کجا؟ میگوید: آمدم بروم تو خانهام، دیدم یک جانور عجیب و غریبی آنجاست. خرس میگوید برگرد برویم بیرونش کنیم. وقتی برمیگردند, خرس هم از او میترسد. دو تایی فرار میکنند. توی راه به یک زنبوری میرسند، زنبور میبیند آقا روباه و خرسه دارند فرار میکنند. ازشان میپرسد: کجا با این عجله؟ آنها تفصیل را میگویند. زنبور میگوید: برگردید, من شما را از شرش راحت میکنم. آنها میگویند ما با این هیکل ترسیدیم, نتوانستیم نُطُق بکشیم.(1)تو چه میکنی؟ زنبورگفت فلفل نبین چه
1) صدا برآوردن، سخن گفتن.
ریزه، بشکن ببین چه تیزه! خرس و روباه روی زمین و زنبور هم روی هوا راه افتادند به طرف سوراخ روباه. آنها با ترس و لرز دَر لانه ایستادند. زنبور، وزوزکنان رفت تو. یک گردش هوایی کرد, بعد وسط سرِ تراشیده بز نشست، یک نیش حسابی زد که سر بز آتش گرفت و به جلز و ولز افتاد و شیونکنان آمد بیرون و مثل برق و باد سر به بیابان گذاشت. تا حال کسی نفهمیده است چطور شد و کجا رفت!»
پسرها غشغش زدند به خنده. پدر گفت: «در هر صورت ما کارمان را تو دنیا کردیم و حکم آفتاب لببام را داریم, اما شما بچهها قدر این چماق را بدانید».
قصه ما تمام شد. بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود. بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود، قصه ما راست بود!
مثلها:
ـ نه سیر بخور، نه از بوی دهنت بترس. (کار ناشایست مکن تا از رسوایی نترسی.)
ـ یک خوبی میماند، یک بدی.
ـ بد و نیک ماند ز ما یادگار
تو تخم بدی تا توانی مکار. (فردوسی)
ـ به بد، تا توانی به گیتی مکوش. (فردوسی)
ـ به گرد بدی تا توانی مگرد
نکویی بوَد جوشن نیکمرد. (ملکالشعرای بهار)
ـ ترکِ بدی، مقدمه فعل نیکی است
کاوّل علاج واجب بیمار, احتما(1)ست. (کمال الدین اسماعیل)
ـ ز بد کردن آید به حاصل زیان
اگر بد کنی، غم بری از جهان. (فردوسی)
ـ کار بد، مصلحت آن است که مطلق نکنیم. (حافظ)
ـ کسی کو بود پاک یزدانپرست
نیازد به کردار بد هیچ دست. (فردوسی)
ـ مکن بد که بینی به فرجام بد
ز بد، گردد اندر جهان نامْ بد. (فردوسی)
قصه: گاو پیشانیسفید
مردی بود، یک پسر داشت که اسمش گرگین بود و خیلی این پسر را دوست میداشت. هنوز این پسر دست چپ و راست خودش را نشناخته بود که مادرش عمرش را داد به شما. یک سال از مرگ این زن گذشت. پدر گرگین یک زن دیگر گرفت. این زن سر نُه ماه یک پسر زایید و گرگین صاحب یک نابرادری شد. از روزی که این پسر پا به دنیا گذاشت و بعد هم پا توی سن گذاشت, این زن که توی آن خانه جای خودش را وا کرده بود و ریشه دوانیده بود, بنا کرد پاپی گرگین شدن و او را اذیت کردن. بیشتر اوقات تلخیهایش هم سر این بود که هرچی گرگین خوشقد و بالا و قشنگ و سرخ و سفید بود، پسر این، به عکس به زمین چسبیده، کوتاه و زشت و زرد و ضعیف بود.
1) پرهیز.
باری, گرگین توی این خانه, درست حال و روز یک «خانهشاگرد» را پیدا کرده بود. تمام زحمت و کار خانه و بیرون به گُردهاش بود. خوراکش هم نان خشک کپکزده، پوشاکش هم رخت پاره بود. باباش هم دهن این را نداشت که به زنش بگوید: «این بچه من است، اینقدر اذیتش نکن».
زن کار را به جایی رساند که گرگین بیچاره را مجبور کرد به جای چوپان، گله گاو و گوسفند را هر روز صبح زود به صحرا ببرد و شب برگرداند و دیگر تو اتاق هم نیاید؛ همانجا توی طویله باشد و بخوابد و مواظب گاوها و گوسفندها و الاغها باشد. به پسر خودش هم گفته بود: «تو دیگر شأنت نیست که با گرگین حرف بزنی، نمیخواهد دیگر بهش محل بگذاری».
گرگین این کارها را میدید و این حرفها را میشنید و از بیتوجهی باباش تعجب میکرد. یک روز تو صحرا نزدیک ظهر, گرگین گرسنهاش شد. دست کرد از تو انبان, نانش را دربیاورد و بخورد. دید نان از بس مانده و خشک شده، درست مثل سنگ شده. هرچی تو دهن, زیر دندانش این ور و آنور انداختش، دید نه، به این زودیها این نان خیس نمیخورد. تکه نان را از دهانش درآورد و انداخت تو صحرا و نشست به فکر کردن. توی این گله یک گاوی بود, بهش میگفتند: «گاو پیشانیسفید.» این گاو، گرگین را خیلی دوست داشت. وقتی دید گرگین تو فکر است، صدایی کرد و آمد جلوی گرگین و به زبان آدمیزاد ازش پرسید: «ای گرگین! به چی فکر میکنی؟»
گفت: «به روزگار سیاه خودم.»
گفت: «مگر چه شده؟»
گرگین شرح حالش را از سیر تا پیاز برای گاو پیشانیسفید تعریف کرد. گاو گفت: «غصه نخور! دنیا این طور نمیماند. حالا کاری که میکنی, پاشو
شاخهای مرا خوب پاک و پاکیزه بشور, بعد لبت را بگذار به شاخ راستم، هرچه دلت میخواهد عسل بمک و از شاخ چپم کره».
گرگین گفت: «خیلی خوب».
همین کار را کرد؛ عسل و کرهای از شاخ گاو خورد که هیچجا ندیده بود. وقتی که سیر شد گاو گفت: «هر وقت گرسنه شدی همین کار را بکن, اما شرطش این است که این مطلب را به کسی بروز ندهی؛ برای اینکه اگر کسی بفهمد, جان تو و سر من به باد میرود. گرگین دیگر نانش تو روغن بود. هر روز که گرسنهاش میشد لب میگذاشت به شاخ چپ و راست گاو، عسل و کره میخورد. از خوردن کره و عسل, صورتی به هم زده بود؛ سرخ و سفید مثل برف و خون. زن بابا تعجب میکرد که گرگین با وجود زحمت طویله و کار صحرا و خوراک نان خشک، چرا صورتش مثل سیب سرخ است و پسر خودش با اینکه دست به هیچ کار نمیگذارد و چرب و شیرین میخورد, صورتش مثل لیموی بادزده است. از این فکر و غصه نزدیک بود دق کند. آخر, فکرش به اینجا رسید که شاید تو صحرا خبری است؛ کسی هست که به این کمک میکند و لقمهای بهش میرساند. برای اینکه ته و توی این کار را دربیاورد, یک روز به پسرش گفت: «تو امروز همراه گرگین برو به صحرا، ببین چهکار میکند؟ وقت ظهر چی میخورد؟»
سفره مفصلی بست و داد به پسرش. اینها با هم آمدند صحرا. ظهر شد, پسره به گرگین گفت: «ناهار نمیخوری؟» گرگین گفت: «نه من میل ندارم. تو میخواهی بخور، کاری به کار من نداشته باش!»
پسره ناهارش را خورد و سفره را جمع کرد و هوش و حواسش را جمع کرد که ببیند گرگین چی میخورد. یک ساعتی که گذشت, دید گرگین رفت
وسط گله و یک گاوی را پیدا کرد و شاخش را شست و بنا کرد شاخهای آن را مکیدن. شب که به خانه برگشتند, پسره تفصیل را به مادرش گفت. مادر گفت: «حالا که اینطور است باز هم فردا همراهش برو. اگر دیدی او ناهار نخورد تو هم نخور و هر کاری که او کرد تو هم بکن. تو هم برو شاخ گاو را بمک».
پسره گفت: «خیلی خوب.»
باری، روز بعد باز این پسره همراه گرگین راه افتاد آمد صحرا و ظهر که شد, گفت: «ناهار نمیخوری؟»
گرگین گفت: «نه. تو بخور, کاری به کار من نداشته باش!»
این هم ناهار نخورد. تا وقتی دید که گرگین مثل روز پیش شاخهای گاو را شست, بعد هم بنا کرد به مکیدن. بعد که گرگین خوب مکید و سیر شد و رفت سر جو آب بخورد، پسره آمد به طرف گاو که این هم از شاخش بمکد, که گاو یک لگد قایم زد بهش و پرتش کرد وسط صحرا. پسره زود بلند شد و هیچ به روی خودش نیاورد؛ تا شب که آمد به خانه. شب از سیر تا پیاز برای مادرش کار روز را تعریف کرد. مادر فهمید که هرچه هست و نیست از گاو است. رفت تو نخ گاو گرگین. یک شب که گرگین گرسنهاش شد، رفت تو طویله عسل بخورد، زن پدره هم دنبالش رفت و همین که آمد لب به شاخ گاو بگذارد, مچش را گرفت و گفت: «چه میکنی؟»
گفت: «هیچ چیز، سر گاو میجورم».
گفت: «خیلی خوب. به حال گاو دلسوزی میکنی؟ نشانت میدهم!»
این را گفت و رفت تو اتاق و لحاف را سرش کشید و خودش را زد به ناخوشی. از آن طرف هم برای حکیمباشی محله پیغام داد که وقتی تو را
آوردند بالای سر من, بگو درمان این, گوشت گاو پیشانیسفید است. تنگ غروب تو بازار شهر برای پدرگرگین خبر بردند که «چه نشستهای که حال زنت به هم خورده و افتاده تو رختخواب و نالهاش به آسمان بلند است».
مرد دستپاچه شد, شبانه فرستاد عقب حکیم. حکیم هم گفت: «این بد ناخوشی دارد و باید دل و جگر گاو پیشانیسفید را کباب کنند, بهش بدهند بخورد».
گفت: «بسیار خوب، فردا صبح سر گاو پیشانیسفید را میبریم, گوشتش را خودمان میخوریم و دل و جگرش را هم میدهیم این بخورد».
گرگین وقتی این را شنید, از غصه از حال رفت. مثل اینکه غم دنیا را سنگ کردند و به دلش گذاشتند. بعد از یک ساعت که حالش یک خرده جا آمد، پا شد رفت به طویله که هم با گاو دیدار به قیامت بگوید و هم برای دفعه آخر یک کره و عسلی بخورد, اما همین که وارد طویله شد، بغضش ترکید و مثل ابر بهار بنا کرد زار زدن. گاو گفت: «چرا گریه میکنی؟»
گفت: «چرا گریه نکنم؟ برای اینکه فردا تو را میکشند و من نمیتوانم جای تو را خالی ببینم».
پرسید: «چطور من را میکشند؟»
تفصیل را براش نقل کرد. گاو گفت: «گریه نکن. نمیتوانند مرا بکشند. فقط کاری که تو میکنی، وقتی که بهت میگویند برو طناب بیار، یک طناب پوسیده بیار دست و پای مرا با آن ببند و یک کپه خاکستر هم دم باغچه، آنجایی که میخواهند سر مرا ببرند بریز و تا دیدی من از زمین بلند شدم, بپر روی گُرده من و دو شاخ مرا قرص با دست بگیر و دیگر کارت نباشد».
گرگین گفت: «خیلی خوب».
صبح اهل خانه از خواب پا شدند. پدر گرگین به گرگین گفت: «برو طناب بیار».
او هم آمد از توی طویله یک طناب پوسیده آورد. یک عالمه خاکستر هم ریخت کنار باغچه. پدرش به گرگین گفت: «تا من کارد را تیز میکنم, تو با برادرت کمک کنید دست و پای گاو را ببندید».
گرگین و برادرش دست و پای گاو را بستند و انداختنش روی زمین دم خاکسترها. پدر گرگین کارد را تیز کرد و آمد به سراغ گاو. همین که دستش را بلند کرد که کارد را به گلوی گاو برساند، گاوه یک تکانی به خودش داد و طناب پوسیده را پاره کرد و چهار دست و پا تو خاکسترها رفت و گَردش را به هوا و به چشم آنهایی که دورش بودند, کرد. گرگین هم فوری پرید پشت گاو. از در خانه آمد بیرون، مثل باد خودش را رساند به صحرا و کنار نیزاری. آنجا گرگین را گذاشت زمین و گفت: «یک دانه از این نیها بگیر و یک نی، هفت بند درست کن. برای اینکه من تو را میبرم کنار این جنگل میگذارم و خودم میروم، آن وقت تو هر وقت کارت گره خورد یا گرسنه شدی, این نی را میزنی, من حاضر میشوم و هر کاری داشته باشی برایت میکنم».
گاوه رفت، گرگین هم آنجا ماند. روزی یک دفعه نی میزد، گاوه میآمد عسل و کره به او میداد و میرفت.
مثلها:
ـ از شیر، حمله خوش بود و از غزال، رم.
ـ از هر فردی، کاری برآید و هر مردی، عملی را شاید.
ـ به خُردان مفرمای کار درشت.
ـ خاصیت کافور مجوی از فلفل.
ـ طمع مدار که گنجشک، کارِ باز کند.
ـ کار بوزینه نیست نجاری.
ـ کار خنجر، نیاید از سوزن.
ـ کار را به کاردان باید سپرد.
ـ کار شمشیر را عصا نکند.
ـ کار هر مرد نیست هر کاری.
ـ کاری که چشم میکند، ابرو نمیکند.
ـ کاری که نه کار توست، زنهار مکن.
ـ لال را چه به اذان گفتن.
ـ هر کسی را بهر کاری ساختند.
ـ کار هر بز نیست خرمن کوفتن
گاو نر میخواهد و مرد کهن. (سعدی)
ـ کار هر موری نباشد با سلیمان گفتوگو. (سنایی)
قصه: رمالباشی
یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بیچیز که هر روز صبح کولهپشتی پشته و طناب حمالی را برمیداشت و میآمد سر میدان حمالی میکرد، پولی درمیآورد، نان و آبی میگرفت و با زنش میخورد و شکر خدا میکرد.
روزی زن حمال در جایی زن رمالباشی را دید که با وجود زشت و بدریخت بودن، مردم چه عزت و احترامی برای او قائل بودند. او هم از فیس و افاده نگو، خیال میکرد که آسمان سوراخ شده، افتاده پایین. دید که مردم
چه حرمتی به زن رمالباشی میگذارند. زن حمال با خودش گفت: «خدایا یک مثقال بخت و اقبال هم میخواستی نصیب ما کنی، آخر چی چی دارد که اینقدر به خودش مینازد؟» خلاصه ماتش برده بود و حتی بی احترامی او را به خود تحمل کرد.
شب که شوهرش آمد، بنای بداخلاقی گذاشت و تفصیل آن روز را برایش گفت و گفت: «یا تخته رمالی یا طلاق و آزادی؛ یعنی اگر میخواهی زن و شوهر باشیم باید دست از حمالی برداری و رمال بشوی».
حمال گفت: «زن! خدا عقلت بدهد، مگر من میتوانم رمال بشوم؟ من سواد ندارم، علم ندارم، چطور رمالی کنم؟»
گفت: «حرف همان بود که زدم. اگر نمیتوانی رمالی کنی مرا طلاق بده. من هم کنج دلم هزار جور آرزوست. زنیکه با آن ریخت عجیبش زن رمالباشی است و به زمین و آسمان فیس میکند و من به این خوشگلی، شوهرم حمال باشد؟! الّا بالله که باید بروی رمال بشوی».
حمال دید سُمبه زنش پرزور است و حرف حساب به خرجش نمیرود. به ناچار روز بعدش پشته و طناب حمالی را فروخت، یک صفحه برنجی و یک رمل خرید و رفت کنار شهر، تو محلههای خلوت، پشت و پسلهها، یک دکه گرفت. هنوز ننشسته بود که دید دو سه نفر قاطرچی وارد دکه شدند و سلام کردند و گفتند: «آی رمالباشی! ما قاطردارهای شاه هستیم. از بیرون میآمدیم، یکی از قاطرها که بارش اسباب نقره بود گم شده، رمل بینداز ببین کجاست؟»
حمال دید اصلاً رمل نمیتواند بیندازد، نمیداند چه جور دست بگیرد، پیش خودش گفت: «دو سه پهناباد(1)از اینها میگیرم و تو سنگ و کلوخشان
1) سکه کمارزش.
میاندازم.» گفت: «میدانید چکار باید بکنید؟ باید دو سیر نخودچی کشمش بخرید. یکی جلو بیفتد، یک نخودچی و یک کشمش دهنش بگذارد تا قاطر پیدا شود».
قاطرچیها خوشحال شدند و پاشدند یک خرده پول سیاه به او دادند و گفتند: «وقتی که قاطر پیدا شد، پاداش حسابی تو را میدهیم».
نخودچی کشمش را گرفتند و یکیشان جلو افتاد؛ دانهدانه، یکی از این، یکی از آن، دهنش گذاشت تا رسید بیرون شهر توی یک خرابهای. یک دفعه دیدند قاطر آنجاست و دارد تو خرابه پوز به علف میزند. (حالا نگو راه را گم کرده، آنجا سر درآورده.) خوشحال شدند و آمدند سراغ حمال. حمال تا از دور اینها را دید که دارند به طرفش میآیند، دلهره گرفت که الان میآیند و داد و بیداد راه میاندازند که: «تو را چه به رمالی؟ برو همان حمالیت را بکن!» در فکر جوابی بود که به ایشان بدهد که دید آمدند تو، خندان دو تا اشرفی طلا گذاشتند جلوش که: «این هم شیرینی شما، هنوز نخودچی کشمش تمام نشده بود که قاطر را تو خرابه پیدا کردیم.» حمال خوشحال شد و غروب دکه را بست و رفت به طرف خانه و شرح حال را برای زنش گفت. زن گفت: «نگفتم برو رمالی کن؟ دیدی هر روز از صبح تا غروب بارکشی میکردی، آخر سر، دوتا پهناباد به زور گیرت میآمد. اما امروز رفتی، مثل آدم گرفتی یک گوشه نشستی، این همه پول مس و طلا آوردی».
مرد گفت: «این دفعه اللهبختی رفتم و گرفت. همیشه که خرمان خرما نمیدهد، ولم کن بروم سر همان کار پدر و مادرم. ولله بالله آخرش گیر میافتم، از گرسنگی میمیرم».
زن گفت: «نه! باید عقب همین کار را بگیری».
فردا باز رفت تو همان دکه نشست که یک دفعه دید سر و کله داروغه و کلانتر و کدخدای محل پیدا شد. تا چشمش به آنها افتاد، ماستها را کیسه کرد، گفت: «حکماً به رمالباشی خبر دادند که یک همکار برات پیدا شده، او هم به دست و پا افتاده، اینها را تیر کرده که ما را از کار کنار بزنند».
از هول و ولا در نیامده بود که رسیدند. تا چشمشان به این افتاد، نیششان باز شد و سلامی کردند و جوابی گفتند. بعد داروغه گفت: «رمال! میدانی چیست؟ الان بیشتر از یک ماه است که خزینه پادشاه را دزد زده. وقتی به پادشاه خبر دادند، آتشی شد و ما را خواست و چهل روز مهلت به ما داد که مالها را پیدا کنیم و تحویل بدهیم، وگرنه ما را شقه میکند. ما هم هرجا رفتیم، هر دری زدیم، نومید برگشتیم. حتی سراغ رمالباشی شاه رفتیم، او هم هنوز کاری نکرده. دیروز یکی از قاطرچیهای شاهی که از این مطلب خبر داشت، نشانی تو را به ما داد و گفت این کار از دست تو ساخته است. بیا لوطیگری کن جان چند نفر را بخر و بدان بیحق و حساب هم نمیمانی، از خجالتت در میآییم!»
حمال رفت تو فکر که: «عجب کاری زن رو دستم گذاشت! من کجا و این کارها کجا؟ خدایا عاقبت ما را به خیر کن!» با خودش از این فکرها میکرد، اما اینها خیال میکردند که معطل پول است. داروغه گفت: «فکرهای دیگر نکن. بیا این پنجاه اشرفی را بگیر، بعد هم زیادتر از اینها میدهیم».
گفت: «پس بروید فردا بیایید».
به این شیوه میخواست اینها را رد کند. از آن طرف دزدها که این ور و آن ور گوش به زنگ بودند، یکی را معین کرده بودند که زاغ سیاه داروغه را چوب بزند ببیند کجا میرود، چه میکند. وقتی دید آمد پهلوی رمال، رفت
به دزدهای دیگر گفت که داروغه پهلوی رمال رفت و رمال وعده کرده تا فردا همه را تحویل بدهد. دزدها دستپاچه شدند و گفتند: «باید منزل این را پیدا کرد. شب که رفت منزلش، ببینیم از ما چه میگوید».
غروب دزدها سیاه به سیاهی این آمدند تا درِ خانهاش و منتظر شدند هوا خوب تاریک بشود؛ آنوقت از دیوار بالا بروند و بیایند سر پشتبام به حرفهاش گوش بدهند. حمال هم غروب که شد، پولها را تو کیسه ریخت و راه افتاد رو به خانه. دم دکان بقالی که رسید، دو سه سیر خرما هم خرید که دهنی شیرین کرده باشد. آمد تو خانه، زن در را به روش باز کرد و خوشامد گفت و پرسید: «خب بگو ببینم امروز چکار کردی، چقدر به جیب زدی؟»
شروع کرد کارهای روزش را تعریف کردن. زنش گفت: «من یک چیزی میدانستم که به تو گفتم برو رمالی کن».
مرد گفت: «ای زن! من دستم تو حناست، اگر فردا داروغه آمد و پرسید دزدها کیاند، مالها کجاست، چه جواب بدهم؟ اگر مطلب به گوش شاه برسد و مرا صدا بزند و بگوید مگر مملکت بیصاحب است که تو از حمالی توی رمالی افتادی، چه بگویم؟»
زن گفت: «حوصله داری؟ یک چیزی بساز بگو. بگو ما پدر در پدر رمال بودیم. من هم از روی کتاب، یک چیزهایی گفتم، درست هم گفتم. از بدبختی، کتابمان افتاد تو تنور سوخت. حالا دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. تو را به خدا ول کن این حرفها را. حیف نیست خرمای شیرین را با اوقات تلخی بخوریم؟»
مرد گفت: «فردا صبح من گیر میافتم، داروغه جد و آبادم را جلو چشمم درمیآورد و آنوقت تو بنشین اینجا و آنجا بگو اله و بله، افتاد تو تله؟»
اتفاقاً صحبت زن و شوهر به اینجا که رسید، رئیس دزدها رفت و گفت: «بچهها، من میروم بالای پشتبام یکییکی پشت سر من بیایید».
یکی درآمد، گفت: «اما مواظب باش تو تله نیفتی!»
وقتی رئیس دزدها رسید به پشتبام که کلمه «افتاد تو تله» از دهن حمال درآمده بود. این خشکش زد. در این بین، زن و شوهر تو اتاق خرما را دانه دانه میخوردند و میشمردند. یک خرما زن برمیداشت، مرد میگفت: «این یکی.» یکی را مرد ورمیداشت، زن میگفت: «این دو تا.» باز یکی دیگر زن برمیداشت مرد میگفت: «این سه تا.» همینطور آن میگفت: «چهارتا.» این دزدها هم روی همین حساب دانهدانه میآمدند بالای پشتبام و شماره این دو تا را میشنیدند و خیال میکردند که اینها را دارند میشمرند که میآیند پشتبام. ماتشان برده بود.
رئیس دزدها گفت: «بچهها! این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست! اینجا دیگر صحبت رمالی نیست، علم غیب است. حالا خودش که هیچ، زنش هم بلد است. شما بیایید بالا، من بروم کار را تمام کنم. وگرنه این انگارهای که این گرفته، هم مالمان میرود هم جانمان».
این را گفت و پرید تو حیاط. حمال دستپاچه شد، گفت: «این کیست؟»
دزد گفت: «هر که هست، نوکر خودت است. دستم به دامنت، جان ما را بخر!»
حمال گفت: «تو که هستی؟»
دزد گفت: «ذهن مرا کور نکن، تو که از همه چیز باخبری. میدانی که ما چهل تا دزد، خزینه شاه را زدیم و بردیم تو فلان خرابه چال کردیم. خواهشی از تو داریم، مال و جواهرات را ببر تحویل بده، اما خودمان را بروز نده. این صد تا اشرفی هم حلالوار نوش جانت».
دزده حرفهایش را زد، پولش را داد و قول لوطیگری از حمال گرفت و رفت. زن از خوشحالی قند تو دلش آب میشد. صبح هنوز حمال درِ دکه نرسیده بود که دید داروغه و کلانتر و کدخدا آنجا هستند. داد و بیداد راه انداخت: «بابا چه از جان من میخواهید؟ هنوز صبح نشده آمدید اینجا! بروید در فلانجا، تو خرابه نَقبی هست، در نَقب را بردارید، خزینه شاه آنجاست، ببرید».
اینها خوشحال شدند و رفتند و دیدند درست است. پادشاه را خبر کردند. فرستاد حمال را خواست و خلعت بهش داد. اتفاقاً چند روزی از این مقدمه گذشت، انگشتر الماس دختر پادشاه که خراج اقلیمی قیمتش بود گم شد. هرچه گشتند پیدا نشد. به پادشاه گفتند: «از رمالباشی خودمان که کاری ساخته نیست. بروید سراغ این رمال تازه».
فراشها آمدند او را بردند به دربار شاه. پیشاپیش هم از هنر این رمال تازه برای درباریان تعریف کرده بودند. حمال رفت به اندرون، دید شاه هم آنجاست. غلام و کنیزها همه صف کشیدهاند. شاه گفت: «انگشتر دختر من گم شده، بگرد ببین کجاست؟ سِیر کن ببین چه میبینی؟»
این بیچاره رنگ از رخش پرید، که: «ای داد بیداد! بد جایی گیر افتادم!»
تو فکر بود که یکدفعه پادشاه نهیبش زد: «زود باش بگو ببینم چه میبینی؟»
مرد این ور آن ور را نگاه کرد، دید به دیوار حیاط یک سوراخی است. گفت: «قربانت گردم، من هرچه نگاه میکنم جز یک سوراخ چیزی نمیبینم».
تا این حرف را زد، دختر فریاد زد: «راست میگوید! راست میگوید. یادم نبود، پریروز از دستم درآوردم، گذاشتم تو سوراخ دیوار.» و دوید رفت و آورد.
همه تعجب کردند. پادشاه، هم خلعتش را داد و هم طاق شال حمایلش کرد. رمالباشی دربار را هم از منصبش معزول کرد، این را جای او گذاشت. فرمانش را هم نوشت و صحه گذاشت، مواجب و مستمریاش را هم قرار دادند و مرخصش کرد.
حمال آمد برای زنش تعریف کرد که ما دیگر بعد از این، رمالباشیِ دربار شدیم. زنش ذوق کرد و گفت: «حالا که اینطور شد، من فردا میروم بازار تا ما را هم مردم بشناسند».
صبح که شد، با یکی دو نفر خدمتکار که تازه آورده بود، رفت بیرون. کار دنیا را تماشا کنید! از قضا، زن رمالباشی قبلی را دید و بنا کرد همان فیس و افادههای آن دفعه او را ادا درآوردن و زیر چشمی بهش نگاه کردن. او هم که خوب این را ورانداز کرد، دید: «ای داد بیداد! این همان زن حمال است».
آهی کشید و رفت تو فکر و خیلی چیزها دلش خواست بگوید، اما جرئت نکرد به زن رمالباشی زباندرازی کند.
باری، حالا بشنوید ببینید ستاره رمالباشی به کجا رفت. شاه وقتی هنرهای این را شنید و دید، یک اسب با زین و برگ طلا به این داد که در موقع شکار و گردش همراه شاه باشد. اول دفعهای که با شاه سوار شد، شاه شکار میرفت و پشت سرش پسرها و برادرهایش بودند. از پشت سر آنها، وزیرها و فراشباشی و غلامباشی و حکیمباشی و رمالباشی و اینها قاطی پاتی میرفتند. به صحرا که رسیدند، ملخی آمد روی زین اسب شاه نشست. شاه آمد ملخ را بگیرد، ملخ پرید و دوباره نشست روی زین. شاه باز آمد بگیردش، پرید. خلاصه دفعه سوم گرفتش. یک دفعه به فکرش آمد که امتحانی از رمالباشی بکند! ملخ را تو مشت گرفت و رو به عقب کرد و گفت: «رمالباشی!»
رمالباشی اسب را دواند جلو، شاه گفت: «اگر مردی، بگو ببینم تو مشت من چیست؟»
رمالباشی دید بدجایی گیر کرده و احتمال داد همین جا لتش(1)میزنند و رفت تو فکر و خیال که ادعایی کردیم و یکی دو دفعه اللهبختی یک چیزی گفتیم، درست از آب درآمد و از خطر جستیم، ولی الان دیگر راهی نداریم، باید غزل خداحافظی را بخوانیم! روی این خیالات، بیاختیار از دهنش در رفت و گفت: «یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، دفعه سوم تو مشت پادشاهی ملخک!»
پادشاه خیال کرد در خصوص ملخی که در مشت گرفته میگوید. مشتش را وا کرد، ملخ پرید. از شاه و وزیر و هر که آنجا بود، متحیر ماند. گفتند: «این دیگر بالادست ندارد».
بعد از آن، در بساط رمالباشی شاه لولهنگش(2)خیلی آب گرفت و آنقدر پول و پله جمع کرد که حساب نداشت، اما عوضش همیشه در زحمت بود که مبادا پتهاش رو آب بیفتد و با دسته جارو از شهر بیرونش کنند. با خودش گفت: «بهتر این است که خُلبازی در بیاورم و خودم را به دیوانگی بزنم تا راحت بشوم».
یک روز رفت پهلوی پادشاه، دست کرد تاج پادشاه را برداشت انداخت زمین. تا شاه آمد اوقاتش تلخ بشود و داد و قال راه بیندازد، یک دفعه دید یک مار جعفری ریز توی تاج چنبره زده. خوشحال شد و گفت: «بارک الله رمالباشی! یک دقیقه دیر کرده بودی، مار کار خودش را کرده بود».
فوری طاق شال خواست و رمالباشی را خلعت داد. یک کیسه اشرفی هم داد بهش. رمالباشی دید نشد. رفت تو نقشه اینکه یکبارگی دیوانهبازی دربیاورد و خلاص بشود. یک روز همینطور که تو حمام خوابیده بود، به فکرش افتاد حالا وقتش است که یک کاری بکند، پاشد همانطور لخت از در حمام آمد بیرون و بنا کرد به طرف قصر پادشاه دویدن. مردم که تو کوچه و بازار او را به این وضع دیدند، گفتند: «ای داد! رمالباشی دیوانه شده».
این دوید و دوید تا رسید به دمِ در قصر، بیاجازه رفت تو. فراشها و پیشخدمتها هم فرصت نکردند جلویش را بگیرند. رفت تو اتاق شاه و دست شاه را کشید، از تو اتاق به ایوان و پرت کرد تو حیاط. همه ریختند بیرون و تا آمدند ببینند نقل کجاست و این چرا این کار را کرد، که یکدفعه سقف اتاق آمد پایین. همه یک دفعه گفتند: «بابا حق با رمالباشی بود! این با عملش پی برده بود که این سقف رو سر پادشاه میآید پایین. حسابش را کرد و دید اگر خودش را بشورد و لباس بپوشد و یواش راه بیاید و به شاه بگوید از اتاق تشریف بیاورید بیرون، کار از کار میگذرد. این بود که این کار را کرد».
شاه گفت: «بله، همین است، خلعت بیاورید».
گذشته از اینکه شاه بهش خلعت داد، برای سلامتی شاه، وزیر وزرا هم یک چیزی بخشش کردند. رمالباشی دید باز هم نشد. بالاخره فکرهاش را کرد، پول و پلهاش را جمع کرد و شبانه از آن شهر رفت به جای دیگری که کسی او را نشناسد.
مثلها:
ـ گل بیعیب، خداست.
ـ آب، صدای شرشر خودش را نمیشنود.
ـ آدم قوزی، قوز خودش را نمیبیند.
ـ آیینهاش را گم کرده است. (با آنکه صورت یا سیرتی زشت دارد، دیگری را به خاطر آن زشتی سرزنش میکند.)
ـ اگر دریا صدای خودش را بشنود، زهره ترک میشود.
ـ خار را در چشم دیگران میبیند و شاهتیر را در چشم خود نمیبیند.
ـ دیگ به دیگ میگوید: رویت سیاه.
ـ دنیا را ببین چه فَنده، کور به کچل میخنده.
ـ عیب خود را کسی نمیبیند.
ـ کورِ خود است و بینای مردم.
ـ هر که عیب خویش بیند، از همه بیناتر است. (نسیمی)
ـ چون خودْ همه عیبی، چه کنی عیب کسان فاش. (قاآنی)
ـ عیب خود بین و مبین از دیگران.
ـ معیوب، همه عیب کسان میجوید.
ـ همه حمال عیب خویشتنیم
طعنه بر عیب دیگران چه زنیم؟ (سعدی)
ـ آن کس که به عیب خلق پرداخته است
زانست که عیب خویش نشناخته است.
ـ آنکه عیب تو گفت، یار تو اوست
وانکه پوشیده داشت، مار تو اوست. (اوحدی)
ـ به نزد من آن کس نکوخواه توست
که گوید فلان خار در راه توست. (سعدی)
ـ کسی که عیب مرا میکند نهان از من
اگر چو چشم عزیز است، دشمن است مرا. (صائب)
ـ عیب هر کس که کنی، هم به تو میگردد باز.
قصه: ماری که از زن غرغرو میترسید
راویان اخبار و طوطیان شِکرشکن شیرینگفتار، روایت کردند در زمان قدیم، دو نفر باغبون، در یه باغی کار میکردند. یکیشون اهل ده بود، یکیشون اهل شهر. اون یکی که اهل شهر بود، یه زنی داشت، خیلی غرغری و دعوایی. هر شب که این باغبون بیچاره میاومد خونه، تا صبح با این زن دعوا داشت. صبح گریهکنون از در خونه میرفت بیرون. وقتی که وارد باغ میشد، اون یکی ازش میپرسید: «برادر مگه ناخوشی کسی داری؟»
میگفت: «نه.»
میگفت: «پس چرا چشمات اشکآلوده؟ مگه دعوا کردی؟ تو شب که میری خونه حالت خوبه، صبح که میآی یا مثل اینکه مریض داری به حال احتضار یا مثل اینکه کتک خوردهای. به هر جهت، من و تو همکاریم، برادریم؛ دردتو به من بگو شاید علاج کنم».
گفت: «والله برادر، من یه زنی دارم از بس که غر میزنه، لند میزنه، غرولند میکنه، بهونه میگیره، دعوا میکنه، پدر منو در مییاره، صبح گریهکنون از در خانه مییام بیرون. اینه که به تو میرسم، چشمام اشکآلوده. این درد منه، حالا اگه میتونی دوا کن».
رفیق دهاتی گفت: «هیچ کار نداره، من امروز درد تو رو دوا میکنم. یه چاه زیر این درخت توت بکن، دو شب هم خونه نرو. اونوقت شب سوم که رفتی، دعوتش کن، بگو بیا باغ توت بخور. روی چاه رو چادر میکشیم.
من میرم بالای درخت توت، توت بتکونم. بهش بگو بیا توت بخور. میآد رو چادر که توت جمع کنه، صاف میره تو چاه. اونوقت چند روز بذار تو چاه بمونه. نون و آبشو بده، گوشمالی میشه. خودش توبه میکنه. اونوقت از چاه بیارش بیرون».
رفیق شهری گفت: «بد فکری نکردی».
رفت عقب مقنّی. یه مقّنی آورد، یه چاه هشت ذرعی داد کَند، ته چاه رو هم داد یه خُرده گشاد کردند که این اگه بخواد بخوابه یا بشینه بتونه، جاش وسیع باشه. دو شب این موند باغ، چاه رو درست کرد. بعد از دو شب رفت خونه. هرچه زن دعوا کرد که این دو شبی کجا بودی، این دیگه محل نذاشت، گفت: «تو باغ ارباب مهمون داشت. حالا عیب نداره. زن! فردا بیا تو باغ، توتا رسیده، بخور ببین چه توتیه، کیف داره این توت!»
زن گفت: «خیلی خوب.»
صبح شد، مرد بهش گفت: «من میرم، تو ظهر بیا باغ. تا هوا گرم نشده بیا که موقع خنکیه».
زن گفت: «خیلی خوب. من جارو پارو میکنم مییام».
مرده اومد باغ، پشت سرشم زن اومد. رفیق شهری، رفیق دهاتی را صدا کرد و گفت: «داداش! نمییای یه خورده توت بتکونی؟»
گفت: «چرا، این توتش صابونیه، بیا اون بالای باغ، توتش خوبه، اونجا بخوریم!»
پیشپیش خودش فرش کرده بود. رفت بالای درخت، بنا کرد توت تکوندن. زن بیچاره بیخبر از همهجا، دوید رو چادر که توت بخوره، با چادر فرو رفت تو چاه. مرد گفت: «آخِی، راحت شدم!»
یه خورده توت جمع کرد، ریخت تو کاسه، کاسه رو بست تو دستمال، با طناب داد پایین، گفت: «بیا خانم جون، این توت رو بخور تا سیر شی!»
گفت: «پدرسوخته! پدر منو درآوردی!»
گفت: «عجالتاً من سلطه به توام. تو هرچه اون تو فحش بدی، به خودت ضرر زدی. هر چه زبان خوش داشته باشی، زودتر نجات پیدا میکنی، وگرنه این تو باش تا تمام عمر».
صبح که میشد، با طناب غذای ظهرشو میداد پایین. این دیگه هرچه فحش میداد و داد میکرد و بیداد میکرد، اعتنا نمیکرد بهش. عصرم که میشد، غذای شبشو میداد پایین. زن دید خیر، این تو چاه موندگاره. کمکم زبان نرم رو آورد تو کار. مرد هم کمکم دلش سوخت. یه هفت هشت ده روز که گذشت، گفت: «مییارمش بالا، اگه قول داد که دیگه زبوندرازی نکنه که هیچی، وگرنه پرتش میکنم تو چاه».
کپهای آوردند، مثل ترازو درست کردند که این بشینه تو کپه، بیارنش بالا، دیدند خیلی سنگینه، گفتند عوض اینکه این تو چاه خوابیده باید لاغر بشه، چاق شده. وقتی که طناب رو کشیدند بالا، دیدند یه مار نیم ذرع پهناشه، توی این کپه حلقه زده، خواستند نیمهکاره طنابو ول کنند تو چاه، دیدند این مار به زبون آمد و گفت: «منو تو چاه نندازین، خدا نجاتتون بده؛ منو از دست این زن نجات بدین، منو بیارین بیرون».
رفیق شهری آورد بیرون مارو، گفت: «تو از دست این زن چطور میخواستی نجات پیدا کنی، مگه این با تو چه کرد؟»
گفت: «با من هیچی، بس که شب و روز غُر زده، لند زده، من به ستوه آمدم».
رفتیم بالا آرد بود، اومدیم پایین خمیر بود، قصه ما همین بود.
مثلها:
ـ عزیزتر ز همه خلق، یارِ نیک بود.
ـ با ماهْ نشینی ماه شوی، با دیگْ نشینی سیاه شوی.
ـ خداخواه را دوستی باید، نه خودخواه را.
ـ همنشین و همره دانا گزین.
ـ یار بد، خصم جاودان باشد.
ـ اگر بد نیستی، با بد مشو یار. (نظامی)
ـ آلو به آلو نگرد، رنگ برآرد. (الهی اسدآبادی)
ـ از بدان بد شوی، ز نیکانْ نیک. (ناصر خسرو)
ـ با بدان سر مکن که بد گردی.
ـ با بدان کم نشین که همسر بد
گرچه پاکی، تو را پلید کند
آفتابی بدان بلندی را
ذره ابر ناپدید کند. (سعدی)
ـ صحبت روشنضمیران، کور را بینا کند. (صائب تبریزی)
ـ صحبت نیکان، بدان را از بدی بازآورد. (نجیب کاشانی)
ـ گل بشکفد چو همنفس صبحدم شود. (سید حسن غزنوی)
قصه: مردی که از جمع الواطها بیرون آمد
یه جوانی بود، هرچی زن میگرفت، یه هفته نگه میداشت، بعد از یه هفته بهانهجویی میکرد و اینو طلاق میداد. به اندازه صد تا زن گرفت. دیگه هر
جا خواستگاری میرفت، بهش زن نمیدادند، میگفتند: «چرا دختر مارو بیچاره می کنی، یه هفته طلاق میدی؟»
یه زن اصفهانی آن وقت پیدا شد، گفت: «منو بدید به این».
بهش گفتند: «چرا زن این میشی؟ بدنومی یه شوهر روی تو میمونه».
گفت: «شما چهکار دارید. شما منو به این بدید، کارتون نباشه».
گفتند: «خیلی خوب».
به جوانم گفتند: «ما یه بیوهزن سراغ داریم، اگر میخوای بیا برات بگیریم».
گفت: «باشه، بیوهزن باشه».
آمدند و مجلس عقد فراهم کردند، این بیوهزن اصفهانی رو برای این عقدش کردند. شب دیگه هم عروسی کردند. دو سه روز که از عروسی گذشت، یه شب زن یه دیزی عدسی بار کرد، صبح زود به داماد گفت: «پاشو، این دیزی عدسی رو بذار سر کوچه، بچهها دورت جمع میشن، هم سرت گرم میشه، هم این عدسیتو فروختی، پنج شش هزار توش فایده میبری».
پسره قبول کرد. دیزی عدسی رو برد سر کوچه، نشست به فروختن. زن پاشد رفت دکون کلهپزی، گفت: «آی کلهپز!»
گفت: «بلی».
گفت: «شما ظهری بازار کار دارید. یه شاگرد از دو ساعت به ظهر مانده تا دوی بعد از ظهر بهت بدم، روزی چند بهش میدی؟»
گفت: «دو هزار بهش میدم، ناهارشم بخوره».
گفت: «بسیار خوب».
پسره که دیزی عدسیش تمام شد، آمد خونه. زن بهش گفت: «بیا بریم دکون کلهپزی. رفتم دیدم، برات جا درست کردم، دو به ظهری مانده بری تا دوی بعد از ظهر. دو هزارت میده، ناهارتم میده. هرچه آبگوشتِ لذیذ و گوشتِ لذیذِ مال توس».
پسره گفت: «بسیار خوب».
بردش دکون کلهپزی تحویل کلهپز داد، گفت: «این شاگردیست که بهت گفتم».
اونوقت آمد رفت قهوهخونه گفت: «آی قهوهچی!»
گفت: «بلی».
گفت: «شما از دو به غروب مونده تا چهار از شب رفته، بازارِ قهوهخونتون گرمه، اگه یه شاگرد برات بیارم این چند ساعته چی میدی؟»
گفت: «شش هزارش میدم، چای هم هرچه میخواد بخوره».
گفت: «بسیار خوب، برات عصری مییارم».
دو به غروب مونده که پسره از دکون کلهپزی آمد. زن گفت: «شوهر جون!»
گفت: «بلی».
گفت: «اینکه تو حالا میخوای بری تو کوچهها بگردی، تو یکی از این قهوهخونههای عالی رفتم برات دیدم که اگه بخوای بری اونجا چای بخوری، باید دو تومن بدی، حالا من برات دیدم از الان که دو به غروب مونده است، بری اونجا تا چهارِ از شب رفته. میری اونجا، تماشاتو میکنی، نقال نقل میگه، گوش میکنی، انتری انترشو میرقصونه، تماشا میکنی، چای هم هرچه دلت میخواد میخوری؛ شش هزارم پول میگیری میآی. خدا بده برکت. از توی کوچهها هم جمع شدی، قاطی الواط مَلواطها هم نشدی».
پسره گفت: «خیلی خوب.»
صبح تا به ظهر مونده عدسی میبرد، دو به ظهر مونده هم میرفت دکون کلهپزی، دو به غروب مونده تا چهار از شب قهوهخونه میرفت. رفقا مدتی اونو ندیدند. یه روز دیدند، گفتند: « فلان کس تو کجایی؟ این زنی که گرفتی تورَم گم کرده، چطور شده، اینو طلاق ندادی؟ تو زنو یه هفته نگه نمیداشتی بیشتر، اگرچه ماه شبِ چهارده بود!»
گفت: «والله این به من فرصتی که ببرم در خونه آقا، بهانه بگیرم ازش، طلاقش بدم، نمیده! اینه که هم خودش موندگار شده و هم منو میون شماها گم کرده».
گفت: «باشه داداش، اسمت از توی الواطها آمد بیرون. دیگه وقتی ما رو سرشماری کنند، تو جزو اوباشا نیستی».
مثلها:
ـ نمک خوردن، نمکدان ریختن چه؟
ـ نمک، نمک است؛ چه یک مشت، چه یک انگشت.
(از بخششهای اندک هم باید مانند بخششهای بزرگ تشکر کرد.)
ـ کافر نعمت را، شدت جزاست.
ـ جایی که نمک خوری، نمکدان مشکن.
ـ چو باران رفت، بارانی میفکن
چو میوه سیر خوردی، شاخ مشکن. (سعدی)
ـ ز چاهی که خوردی از او آب پاک
نشاید فکندن در او سنگ و خاک. (سعدی)
قصه: حقههای کوسه(1)
یه شب کوسه وقتی که آمد و بعد از خرمن حساب کرد و دید که خرجی کمبودی میکنه، با زنش مشورت کرد: «حالا صلاح ما چیه خرج ما کمه؟»
زنش گفت: «خو ما یه ماده گاو نوبری داریم؛ این خیلی هم دماغه.(2)یه بار آردم داریم. این را بِکُشیم و من این آرد رو هم نون کنم. وقتی نون کردم، این را هم پخته کنیم. این مردم را هم شب جمع کنیم مهمانی. وقتی یک شب ما به اینها مهمانی دادیم، اینها هم یکی مثلاً دو شب میبرند ما را مهمانی».
گفت: «آفرین، آفرینای زن! خوب حرفی میشه.»
این آرد را خمیر کرد و پخته کرد و نون کرد. وقتی این را نون کرد، سفره چیدن. کوسه هم آورد و این نوبر گاو ماده را کشت. کشت و این را آورد و گوشت این را پخته کرد، و وقتی پخته کرد چندتا نفر هم رفیق جمع کرد که مهمانا را برسند. اینها را همه پیدا کرد و دو سه تا مجلس انداخت و شامِ اینها را داد. اینها شامِشان را خوردند و رفتند.
صبح که شد کوسه گفت: «خُب حالا ما ببینیم اَمارت کوسه بلنده؟(3)امشب کی ما را مهمانی میکنه؟»
خیره به سر تپه، دید اونجا دود بلند میشه.
ـ هان زن، امشب مهمانی اونجاست.
هرچی نگاه کردن، دیدن کسی نیامد اینها را ببرد مهمانی. اون وقت گفت: «یقین میگویند که کوسه امشب از این نون، خُردهای، چیزی مانده؛ شام داره. اون بوده که نیامدن».
کوسه نانخُردهای، چیزی خورد و وقتی که خوابید و صبح شد، اون وقت دید کسی نیامد عقبش. گفت: «یقین گفتن بازم یه قدری نان مانده است».
شب دیگر هم به جز از این گوشت و نونخرده، آن چیزی که پسمانده بود، اینها را آورد و شام کرد. باز کسی نیامد دنبالش.
گفت: «خُب حالا دیگه نمییان، چطور کنیم؟ من این پوست نوبر را بندازم پشت الاغ و ببرم در شهر اصفهان این را بفروشم و بیارم یه خردهای جو و چیزی پیدا کنیم بیاریم بخوریم».
این پوست را انداخت پشت الاغ و رفت اصفهان و فروخت و یه کمی جو چیزی گرفت.
[رو به آشنایانش] گفت: «شما خیال کردید من ضرر دادم؟ رفتم در اصفهان اشرفی را گذاشتند و پوست را بُریدن و برابر با اشرفی این پوست را من عوض کردم و آوُردم، اِنقدر فایده کردم».
اینها گفتند: «خوبه مام گاوا رو بکشیم و پوستش را بکنیم و ببریم مثلاً در اصفهان بفروشیم. خیلی میشه قیمتش. پول یه پوست گاو، صدتا گاو میشه!»
اینها گاوا رو کشتند و پوستش رو کندند. همه رعیت بودند، گاوا رو بردند. رفتن به شهر اصفهان که: «بله! بابا پوستا رو چطور میدی؟» «پوستا رو چطور میدیم؟ اشرفی را باید بگذاری و پوست را بِبُری، برابر با اشرفی. برابر با اشرفی!»
اینها گفتند: «فلان فلان شدهها! مگر پوست هم برابر با اشرفی میشه؟»
زدن به دهن اینها و پوستشان را مُفتی گرفتند و اینها آمدند.
وقتی که آمدند، افتادند به دنبال کوسه که کوسه را بگیرند. کوسه فرار کرد و بنا کرد به بیابان رفتن و از جلو رسید، دید یه چوپان یه گله گوسفند میچراند.
گفت: «ای چوپان، از پادشاه پُر شده(1)هرکجا چوپان باشه، او را ببرند سرش رو ببرند».
[چوپان] گفت: «من چطور کنم؟»
گفت: «کَپَنَک و چوبتا بده به من، لباس مرا بیگیر از اینجا در رو».
این لباس کوسه را پوشید و کپنک او را هم کوسه پوشید و این آدما از عقب رسیدن و دیدن کوسه میرود. چوپون عوض کوسه بود. رفتند و رسیدند و این رو گرفتند آوردند و انداختن توی دریا.
وقتی که برگشتند رفتند، اونوقت این کوسه که لباسش را با لباس چوپان عوض کرده بود، گله را بنا کرد هایهای آوردن به شهر و گفت: «هان شما مرا انداختید به دریا، خیال کردید من ضرر کردم؟ وقتی که رفتم میان دریا، دیدم همش گوسفند چیده. شب دیدم میش سفید را انداختن اون کنار، سیاه را انداختن این کنار، همه را انداختم و یه گله میش از میان دریا بیرون آوردم».
اینها گفتن: «کوسه جان! باید ببخشی، باید ببخشی و مارَم(2)ببر بینداز توی دریا، بلکه ما هم هر کدام یکی اقلاً ده بیست تا گوسفند درآریم و بیاریم، خیلی خوب معاملهایه».
کوسه گفت: «من نمیبرم شما را؟»
ـ چرا نمیبری؟
ـ شما مرا اذیت میکنید.
ـ نه، اذیت نمیکنیم. قول میدیم، تو را اذیت نمیکنیم.
اینها را جمع میکند و میبرد لب دریا و یکییکی میاندازد به دریا.
مثلها:
ـ ظاهر و باطن باش.
(یکرنگ باش.)
ـ گندمنما و جوفروش! (تصویری است در مذمت آدمهای دورو)
ـ درونْ مردار و بیرون، مشک و کافور. (سعدی)
ـ آن نمای که آنی. (خواجه عبدالله انصاری)
ـ ای من فدای آنکه دلش با زبان یکی است (حافظ).
ـ دیو «لاحول»گوی، بسیار است. (سنایی)
ـ نکوهیده باشند در هر زمان
به هر قوم دَرْ مردمِ دو زبان. (ادیب پیشاوری)
قصه: دوستی مرد رنگرز و مرد سلمانی
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. دو نفر بودند که با هم صیغه برادری خوانده بودند. یکیشون رنگرز بود، یکیشون سلمانی بود. سلمانی آدمی بود باخدا و صادق و سالم. رنگرز آدمی بود دروغگو و مال مردمخور. هر کسی پارچه میداد بهش که رنگ بکنه، یا نصفشو میدزدید یا به کلی کُر مینشست که همیشه میگفتند: عمو همیشه دکون تو دزد داره. میگفت: «خب دیگه مییاند میبرند».
تا یه نفر از نوکرهای دولت، یه پارچه سنگینی آورد داد به اینکه [رنگ] بکنه. رنگرزه دید این پارچه خیلی قیمت داره، گفت: «خوب که اینو وردارم».
فروخت پارچهرو. یارو هی آمد، هی گفت: «برو فردا بیا».
هی سرشو پیچوند. یه روز میگفت: «تو رنگه».
یه روز میگفت: «تو پوست اناره».
یه روز میگفت: «هنوز مهره نزدند».
تا صدای یارو درآمد، گفت: «یه ماهی من مییام و میرم! این چه جور رنگ کردنه؟ اگه من بیام ببینم پارچه هم نباشه، تو رو میدم حبست کنن».
این هم قول داد، گفت: «بسیار خوب! پسفردا بیا حکماً پارچه رو میدم».
پسفردا که روز وعده بود، دکونو قفل کرد، رفت پیش رفیقش. به رفیقه گفت: «برادر تکلیف ما چیه؟ این یارو نوکر دولته و هیچ جوری ما رو ول نمیکنه. گفته اگه امروز آمدم پارچه نباشه، میبرم حبست میکنم. این کَره غیر از اون کرههاست؛ خوردنی نیست».
سلمانی درآمد گفت: «برادر مال مردم خوردن فایده نداره، انسون باید کار بکنه بخوره. مال مردم خوردن گیر میافتد. حالا میتونی پارچه یارو رو بخر بهش بده».
گفت: «خدا پدرتو بیامرزه، صد درهم فروختمش، حالا بخوام بخرم دویست درهم هم بهم نمیدند. از کجا بیارم بخرم؟»
گفت: «پس چه باید کرد؟»
گفت: «پس من هیچ چاره ندارم مگه از دست این بذارم و فرار کنم. اگه نه، این هیچ جوری ولکن ما نیست، عاقبت منو به حبس میندازه و آبروی چندین سالمونو میریزه و اونوقت به اونهایی هم که پارچههاشونو بهشون ندادیم، ثابت میشه که اونهارم من خوردم، همه سر بلند میکنند».
گفت: «پس هیچ چاره نداریم غیر از فرار کردن».
یه دفعه دید صدای یارو میآد، داره داد و بیداد میکنه. در دکون آمده بود از همساده پرسیده بود که این یارو کجاست؟ گفته بود که نمیدونم، امروز دکونشو وانکرده اصلاً. گفت: «من این چیزها رو نمیدونم. الان دکونو میشکنم میرم تو، پارچهمو ورمیدارم» که یعنی شماها ببینید من چیزی دیگه ورنمیدارم که فردا نگند دکونو شکست رفت هرچه مال مردم بود، ورداشت برد. وقتی رفت تو دکون، دید یه تاغار شکسته پوست اناره، یه خمره در شکسته نیله. دید نه پارچه اینجا هست، نه چیزی. آمد بیرون به همسایههای دکونش سپرد، گفت: «به این بگین که اگه ماهی بشی، از دست من نمیتونی به دریا بری. اگه کفتر هم بشی، نمیتونی به هوا بری. پرتو میگیرم میسوزونم و مالمو از تو میگیرم. پارچه من بُنجُل نبوده که دست بکشم، پارچه قیمتیه. تو به خیالت اینم مثل مردم دیگه خوردی و گفت: گم شده؟ پدرتو درمیآرم و ازت خواهم گرفت».
گفت: «برادر میبینی چه میگه؟ هیچ علاجی ندارم به جز فرار».
گفت: «من که دلم طاقت نمیآره که بذارم تو تنها بری، مگه منم همپات بیام».
این هم اسباب سلمانیشو جمع کرد و تو یه کیف گذاشت و در دکونو قفل کرد؛ همراه این پشت به شهر، رو به پهندشتِ بیابون.
مدت سه روز اینها رفتند تا رسیدند لب دریا. اقبالشون بلند بود که کشتی حاضر بود. اینها سوار شدند. مرد رنگرز وارد کشتی که شد حالش به هم خورد؛ بوی آب دریا و اینها، مریض شد. سلمانی بیچاره باید تو کشتی خدمت ناخدا رو بکنه، شام و ناهار درست کنه بیاره، بده به این بخوره. به اون گفت: «برادر، آخه پاشو یه خورده بشین، یه خورده هوا رو ببین، یه خورده آب دریا تماشا بکن!»
میگفت: «نه، من وقتی پامیشم و میشینم، سرَم گیج میره، خوابیدن بهتره».
مرد ناخدا با این گفت: «برادر، تو که اینجا خدمت منو میکنی ناهار که بهت میدم کجا میبری نصفشو؟ چرا اینجا نمیخوری پهلوی من؟»
سلمانی جواب داد که: «والله من یه رفیقی دارم مریضه، ناهارو میبرم با اون میخورم».
گفت: «نه، تو چرا این کارو میکنی؟ اون هم بیار اینجا پهلوی من. سزاوار نیست که تو خدمت بکنی، نصف شکم بخوری».
گفت: «بسیار خوب».
رفت و مرد رنگرز رو آورد پهلوی ناخدا. به همین ترتیب با هم بودند تا رسیدند به خشکی. پیاده شدند و رفتند وارد شهر شدند. رفتند تو بازار و بنا کردند گردش کردن. شب که شد، رفتند توی کاروانسرا یه حجره اجاره کردند، توش خوابیدند. فردا صبح مرد سلمانی رفت بازار، یه دونه گلیم، یه چراغ، یه دست رختخواب خرید آورد توی اون حجره گذاشت، برای زندگیش. روزها مرد سلمانی میرفت بیرون با تیغ سر و گردن مردمو میتراشید، مزدشو میگرفت، نون و آب میخرید، میآورد با اون مرد رنگرز میخورد. زد و مَرد سلمانی ناخوش شد، خوابید. رنگرز پاشد سرکیسه کرد جیب اینو، دید ده دوازده تومان پول داره. پولها رو ورداشت، در حجره رو قفل کرد و رفت.
اون زمون پادشاه اون شهر هفتهای یه روز سلام عام مینشست که هر کس سلطانو میخواد ببینه، کاری داره، بره عرضشو بکنه. یارو اون روز، روز سلام بود، رفت پیش شاه. وقتی که سلام میشد کرد، جمعیت همه رفتند، این همینطور اون کنار وایساد. شاه گفت: «برین اینو بیارین ببینین این چی میخواد؟»
آوردند، خدمت شاه سلام و آداب رو به جا آورد و شاه پرسید: «کی هستی، غریب این شهری؟»
عرض کرد: «بلی».
شاه فرمود: «چی میخوای؟»
گفت: «اگه امر دولت باشه، اجازه بده من اینجا دکون رنگرزی باز کنم».
شاه پرسید: «رنگرزی چیه؟»
عرض کرد: «قربان! پارچهها رو الوون میکنند».
شاه گفت: «بسیار خوب».
رو کرد به وزیرش، گفت: «در هرکجا که این خواست یه دکان بهش بدین و مایهام اگر خواست بهش بدین!»
وزیر آمد یه دکونی در بازار برای این واز کرد، اونجوری که میلش بود، مایه هم بهش داد.
اینو اینجا داشته باش، برو سر مرد سلمانی: درو که روش [قفل] کرد و رفت تا دو روز در حجره بسته بود. مرد کاروانسرادار گفت: «یعنی چه؟! اینها اگه رفتند، چرا منو ندیدند، یه کلمه خدانگهدار نکردند؟ خر از طویله میره بیرون، یه عرعر میکنه، اینها از خرم بدتر بودن. من برم در اتاقو واکنم اقلاً بدم به کسی دیگه اجاره، استفادهشو بکنم».
وقتی که آمد در اتاقو واکرد، دید اون اثاثیهای که اینها داشتند، تو اتاقه، یه رختخواب هم پهنه، اما کسی پیدا نیست. آمد توی اتاق لحافو بلند کرد، دید یه نفر اینجا خوابیده که الان داره تموم میکنه به حال انتظاره.(1)بیچاره کاروانسرادار دستپاچه شد و زود رفت قَنداغ آورد، آب آورد، بمال و قنداغ
1) احتمالاً «احتضار» باشد.
حلقش کرد و آب به صورتش زد و کمکم یارو چشمشو واکرد. به خیالی که مرد رنگرز پهلوشه، گفت: «برادر! من از گرسنگی دارم میمیرم. پول تو جیب من هست، وردار خوراکی بخر من بخورم».
مرد کاروانسرادار گفت: «داداش رفیقت نیست، منم. هرچه میخوای، من برات بخرم».
گفت: «من نمیدونم، یه چیزی به من برسون که الان دارم میمیرم».
مرد کاروانسرادار آمد به عیالش گفت: «ما ناهار چی داریم؟»
گفت: «آبگوشت».
گفت: «بد نیست».
یه خورده گوشت ورداشت آورد داد به این مریض. کمکم حال این به جا آمد، چشمش واز شد، گفت: «داداش پول تو جیب من هست، وردار منو معالجه کن».
کاروانسرادار تو جیب این دست کرد، دید هیچی توش نیست، گفت: «برادر هیچی تو جیبت نیست. هرچه بوده، رفیقت برده. تو غصه پول رو نخور. حتیالامکان هرچه خرجت بشه، من میدم، تو انشاءالله خوب بشی. من هرچه پیشرفتم بشه خرجت میکنم، تو غصه پول رو نخور».
مرد کاروانسرادار بنا کرد اینو حکیم و دوا کردن. این خوب شد، بنا کرد روزها آمدن بیرون و پی کاسبی [رفتن].
یه روز چشمش افتاد توی بازار به دکان رنگرزی، گفت: «اوه، یارو رفیقمون اینجا دست و بالش بند شده».
رفت جلو، سلام کرد، گفت: «یاالله رفیق! الحمدالله که من شما رو صحیح و سالم دیدم.»
گفت: «عمو چه میگی؟ چرند میگی، برو پی کارت».
گفت: «ای داداش! من و تو با هم رفیق بودیم. من برای خاطر تو ترکِ زن و بچهمو کردم، همراه تو آمدم».
یارو پاسبان صدا کرد که: «این عمو جنون داره، آمده اینجا درِ دکون من وایساده هذیون میگه، اینو ردش کن!»
مرد سلمانی که این حکایتو دید، گفت: «ما هم خدایی داریم».
این هم آمد و صبر کرد.
فردا پسفردا، روز سلام شاه بود. سر و کله خودش [را] شست و تمیز کرد و صفا داد و رفت سلامِ شاه. اینم [مثل] اون وایساد تا سلام شکست. شاه دید یه نفر ایستاده، گفت: «اونو بیارین ببینم این کیه؟»
آمد جلو، سلام کرد و آداب بهجا آورد. شاه دید غریبه، گفت: «غریبه این شهری عمو، چه میخوای؟»
گفت: «قبله عالم سلامت باشه! اگر امر بکنید اجازه بدین من اینجا یه حمامی درست کنم برای اعلیحضرت.»
شاه گفت: «حمام چیه؟»
بعد عرض کرد: «در شهرهای دیگه حمام هست، خزینه داره، آب گرم داره. مردم میرند شستوشو میکنند. مُرده بره، زنده مییاد».
شاه امر کرد به وزیر که: «هرجای شهر این میخواد، پولم میخواد، هرچه بهش بدین که دُرُسش کنه!»
مرد سلمانی هم آمد توی شهر، وسط چارسو رو معین کرد: «چند دکونو خراب کنین اینجا، من به جای اون حمام درست کنم!»
وزیر امر کرد معمارباشی شاه رو آوردند، گفت: «هرچه این دستور میده تو باید برای این درست کنی!»
همون ساعت امر کردند دکونها رو به خراب کردن، شروع کردند به ساختن. دیگه به اون شکلی که دلخواه مرد سلمانی بود، یه حمام شیک تازه ساختند، آب انداختند و گرم کردند و آماده شد.
رفت خدمت شاه، شاه رو دعوت کرد به حمام. شاه با وزیر و وزراش آمدند به حمام، یاروی سلمانی هم لخت شد و آمد توی حمام بنا کرد به سر و کیسه کردن شاه و وزیر و وزرا. سر و صورت اینها رو هم اصلاح کرد و شاه خیلی خوشش آمد. آمدند بیرون لباس پوشیدند، انعام زیادی به مرد سلمانی داد. مرد سلمانی رو تخت حمام نشست، مانند اینکه رو تخت سلطنتی. آقا، شهرت این حمام تو شهر پیچید. دیگه اعیان و اشرافسر این حمام کُشته قضا میشد. هفتهای یه مرتبه هم شاه میآمد حمام.
[سلمانی] یه روزی این توی بازار داشت میگشت، نوکرْ همپاش بود، این دلاک و تونتاب مثل نوکر بودند براش، مرد رنگرز چشمش افتاد به یارو، گفت: «آی رفیق ما چکار کرده که به این درجه رسیده؟ الان سه چهار نفر نوکر دنبالش میگردند».
آمد جلو سلام کرد. مرد سلمانی جواب سلامو قشنگ داد، گفت: «یاالله رفیق قدیمی، چه عجب! حال شما چطوره؟ چه عجب ما شما را ملاقات کردیم».
گفت: «ها داداش، شما اینجا چکار میکردید؟»
گفت: «هیچی داداش، من اینجا حمام میساختم و مشغولیم به کار کردن، بفرمایین حمام رفیق!»
رنگرز [را] برد حمام و قشنگ سر و کیسه کرد و اصلاح داد. آمدند بیرون، لباس که پوشیدند، مرد سلمانی رو کرد به رنگرز گفت: «یادت مییاد
اون روزی که آمدم در دکون به تو سلام کردم، تو به من گفتی: هذیون میگی. شما پول رو از تو جیب من ورداشتی و رفتی، درو روی من قفل کردی که من مریض بودم، هیچی از گرسنگی اون تو بمیریم، مُرده من بو بگیره؟ پس بنده خدا اونیه که با خدا راه داشته باشه، درنمیمانه و حالا من به اون چشم تو رو نگاه نمیکنم. به همون چشم که رفیق بودیم، رفاقت داشتیم، نگاه میکنم. اگه نه من ترکِ زن و بچه رو کردم، دنبال تو آمدم، تو توی کشتی ناخوش شدی، من چقدر زحمت کشیدم، خوبت کردم؛ تو از عوض، پول منو ورداشتی، درو رو من قفل کردی، رفتی. دوستی ثابت و حقیقتِ راستی اینجاها معلوم میشه».
گفت: «خوب برادر حالا نفهمیدگیست. اینها گذشته، باز الحمدالله تو درجهات از من بالاتره».
از پهلوی برادر سلمانی که آمد، یه راست رفت خدمت شاه.
شاه گفت: «ها عمو! آمدی چه کنی اینجا؟»
گفت: «آمدم به خدمت اعلیحضرت برسونم که ما دو نفر آمدیم سر شما رو برای شاه خودمون ببریم و ما دو نفر که آمدیم، من رنگرز شدم، اون حمامی. کسب من ممکن نمیشه که سر اعلیحضرت رو بِبُرم، دسترسی ندارم به سر شاه، اما اون این حمامو بنا کرده, این هفته شما رو دعوت میکنه که برید توی اتاق خلوتی، اونجا سر شاه رو برداره با تیغ دلاکی. من چون نمک شاه رو خوردم, نخواستم نمک بیمروتی کنم, آمدم خبر بدم».
شاه گفت: «بسیار خوب».
از قضا فردام روز حمامش بود. وقتی که رفت حمام لخت شد که مرد سلمانی کیسهش بِکُنه، مرد سلمانی گفت: «بفرمایید اتاق خلوتی».
شاه وقتی که بهش ثابت شد که مرد رنگرز درست میگه و این میخواد ببردش تو اتاق خلوت سرشو ببره، گفت: «بسیار خوب. باشه هفته دیگه».
شاه آمد لباسشو پوشید و رفت بارگاه، لباس غضب پوشید و این پادشاه یه انگشتری داشت که برای اون انگشتر, هیچ سلطانی نمیتونست با اون جنگ و جدال کنه، گفت: «برید حمامی رو بیارید!»
و این اتاق غضبش یه جایی بود که درش وامیشد لب دریا. میرغضبو صدا کرد، گفت: «این مرد حمامی رو ببر لب دریا تا من راحتش کنم!»
وقتی که آمدند, دادند دست میرغضب. میرغضب کی بود؟ مرد ناخدا که با این رفیق بود، گفت: «برادر, رفیق, تو چه کردی که مقصر شاه شدی، تو همچه آدم بدی نبودی؟»
گفت: «والله قضیه من از این قرار شده، حالا شاه میخواد منو بکشه, نمیدونم».
گفت: «هیهات، باقیشو من فهمیدم. اون رفیق رنگرزت برات مایه زده و حالا هیچ نگو، من تو رو اینجا پنهون میکنم، یه سگ رو تو گونی میکنم به جای تو، آخه شاه گفته: این یه همچی خدمت به من کرده، من نمیتونم اینو نگاه بکنم بکُشم. اینو تو گونی بکنید بکُشید که من نبینم».
مرد ناخدا سگی رو تو گونی کرد، در گونی رو بست، آورد جلو شاه. شاه انگشتر که انگشتش بود, دستشو به گونی اشاره کرد، گونی افتاد تو دریا.
مرد سلمانی گفت: «برادر, حالا تو این کارو کردی، تمام شهر منو میشناسند، من چکار بکنم، کجا پنهون بشم کسی منو نبینه؟»
مرد ناخدا توری برای این آورد و گفت: «اینجا بنشین لب دریا ماهی بگیر بفروش، اینجا معاشت میگذره. نیا تو شهر مردم تو رو ببینند».
مدت یه ماه این مرد لب دریا نشست. ماهی میگرفت و به مردم میفروخت. روزی یه مرتبه مرد ناخدا میآمد پول به این میداد، میرفت توی شهر هرچه میخواست میگرفت که اون نره تو شهر, مردم ببینندش گرفتار بشه. این, روزها ماهیها رو میگرفت, شکمشو پاره میکرد، میشست. یه روز دید توی شکم یه ماهی یه انگشتره. انگشترو ورداشت. این انگشت اون انگشتش کرد. دید توی انگشت شهادتش میره. در این وقت مرد ناخدا از دور سر و کلهاش پیدا شد. ناخدا دید انگشتر شاه تو دست اینه، از دور فریاد کشید که: «انگشترو از دستت درآر».
گفت: «برای چه؟»
گفت: «درآر تا بهت بگم».
انگشترو از انگشتش درآورد و مرد ناخدا آمد جلو، گفت: «بده من انگشترو».
انگشترو ازش گرفت، گفت: «این انگشترو از کجا آوردی؟»
گفت: «ماهی رو شکمشو پاره کردم، تو شکم ماهی بود».
گفت: «بده، پاشو بریم، خدا که تو رو بلند کرده, کسی نمیتونه تو رو زمین بزنه».
دست مرد سلمانی رو گرفت و رفت خدمت شاه. سلام کرد و گفت: «قبله عالم سلامت باشه، انگشتر شما کو؟»
شاه فرمود که: «پریروز من دستم رو تکون دادم، انگشتر افتاد توی دریا».
گفت: «خوب پس این مردو که دروغ گفتند خدمت شما که میخواد شاه رو بکشه, با این انگشتر شما ممکن بود دنیا رو بگیره».
شاه فرمود: «انگشتر کجا بوده که دست این افتاده؟»
مرد ناخدا عرض کرد که: «من تو کشتی بودم, این نوکر من بوده, مرد درستیست، راضی نشدم کشته بشه. سگی رو تو گونی کردم جای او کشتم و اون لب دریا ماهیگیری میکرد، معاشش میگذشت. امروز که شکم ماهی رو پاره کرده, این انگشتر از شکم ماهی درآمده».
شاه خوشحال میشه. بعد امر میکنه رنگرزو بیارند, بعد شاه میگه: «عوض این خوبیهایی که این به تو کرد، تو میخوای اینو به کشتن بدی؟ پس وجود تو در دنیا لازم نیست».
رنگرزو کشتند. بعد از شاه [اجازه] گرفت بره زن و بچهشو بیاره. شاه اجازه داد و با تهیه زیادی روانش کرد. آمد شهر خودش. دیگه زن و بچهش همه خوشحال و خرَم شدند. خبر به گوش زن رنگرز رسید که فلانکس آمده, بیا ببین، به چه دم و دستگاهی, پرسید که: «خوب از شوهر من چه خبر داری، اون چه شده؟»
گفت: «هیچی, عاقبت از نمک نشناختن، شوهرت قربون سرم شده».
از اول تا آخر حکایت خودشو برای زن رنگرز تعریف کرد. اون بنا کرد گریهکردن، گفت: «خیلی خوب. حالا آمدی زن و بچه خودتو میبری، من با این بچههای یتیم چه کنم؟»
بعد جواب داد: «من برای سلام علیکی که کردم, بچههای این هم میبرم».
بالا رفتیم آرد بود، پایین آمدیم خمیر بود. قصه ما همین بود.
مثلها:
ـ دروغگو، دشمن خداست.
ـ آدم دروغگو، دم خروس از جیبش پیداست.
ـ آدم دروغگو، کلّه کلاهش سوراخ است.
(این مثل در رسوایی و کمحافظه بودن دروغگویان استفاده میشود و مأخذ آن، این حکایت است که شخصی در مجلسی دروغی گفت، دیگری برای اینکه او را رسوا کند، گفت: آنکه ته کلاهش سوراخ دارد, دروغ گفت. این شخص فوراً دست به کلاه خود بُرد که ببیند سوراخ کجاست.)
ـ چراغ دروغ، فروغ ندارد.
ـ دروغ، بوی پیاز داغ میدهد.
ـ دروغ که از دور میآید, یک پایش میلنگد.
ـ دروغ، گل میدهد, ولی میوه نمیدهد.
ـ دروغگو، زود مچش گیر میافتد.
ـ دروغگو، کمحافظه است.
ـ روی دروغگو، مثل ته دیگ, سیاه است.
ـ مکن دوستی با دروغآزمای
همان نیز با مرد ناپاکْرای. (فردوسی)
ـ هر آن کس که با تو نگوید درست
چنان دان که او دشمنِ جان توست. (فردوسی)
ـ به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیهروی گشت صبح نخست. (حافظ)
ـ زبان را مگردان به گرد دروغ
چو خواهی که تاج از تو یابد فروغ. (فردوسی)
ـ به گرد دروغ، آن که گردد بسی
از او راست باور ندارد کسی. (سعدی)
ـ دَمِ صبح کاذب بود زودمیر
ولی صبح صادق شد آفاقگیر. (امیرخسرو دهلوی)
ـ با ما کج و با خود کج و با خلق خدا کج
آخر قدمی راست بیا، ای همه جا کج.
ـ گر راست سخن گویی و در بند بپایی
به زان که دروغت دهد از بند رهایی. (سعدی)
قصه 1: مکتبدار
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. در شهری مکتبداری بود که مثل مکتبدارهای دیگر شایسته آموزش و پرورش نبود.(1)
روزی بچهها دور هم جمع شدند و گفتند: «این آموزگار ما هرچند در کار دانش استاد است, ولی در روش آموزش و پرورش استاد نیست و نمیتواند یا نمیخواهد که راستی و درستی به ما بیاموزد و چون ما از دیگران و از پدر و مادر چیزی خوب یاد گرفتهایم و ایمان داریم، میتوانیم در راستی و درستی, آموزگار استاد باشیم».
همه گفتند: «بسیار خوب, دنبال فرصت باید گشت».
روزی از خانه یکی از بچهها، یک سینی و یک دوری(2)که در میان آن مرغ بریانی بود, با یک شیشه شربت بهلیمو برای آقا میرزا آوردند. آقا میرزا خوشحال شد و فوری دو نفر از بچهها را صدا زد و گفت: «این مرغ و این شیشه را به خانه من ببرید و به زنم بدهید و خیلی دقت کنید دستمالی که
روی این مرغ است, کنار نرود که مرغ خواهد پرید و به این شیشه هم لب نزنید که زهر کشنده است».
بچهها گفتند: «بسیار خوب.» سینی را گرفتند و از مکتبخانه بیرون آمدند. چند گامی که برداشتند با یکدیگر گفتند: «بهترین فرصت به دست آمده است که استاد را ادب کنیم».
کناری رفتند، مرغ بریان را خوردند و شربت را هم نوشیدند و ظرفهای خالی را به در خانه آقا میرزا بردند.
وقت ناهار آقا میرزا با اشتهای تمام به خانه آمد و چون مرغ بریان و شربت را خواست, زن گفت: «بچهها جز یک سینی و یک دوری و یک شیشه خالی چیز دیگری اینجا نیاوردند».
آقا میرزا حالش به هم خورد، برخاست و به مکتب آمد و آن دو بچه را خواست, از آنها پرسید: «مرغ چه شد و شربت کجا رفت؟»
بچهها گفتند: «آقا میرزا، تو آدم راستگویی هستی. به ما گفتی دقت کنید تا دستمال از روی مرغ پس نرود که مرغ میپرد. ما دقت کردیم, ولی در میان راه باد تندی وزید و دستمال را از روی مرغ به هوا برد و مرغ پرید. ما چون این را دیدیم, با یکدیگر گفتیم بعد از این پیشآمدها دیگر نمیتوانیم روی آقا میرزا را ببینیم. بیا از این شیشه زهر بخوریم تا بمیریم این بود که شربت را خوردیم, ولی نمردیم».
از این سخن، آقا میرزا تکانی سخت خورد و دید آنچه گفتند, همان بوده است که او به آنها گفته. پس از چند دقیقه خاموشی گفت: «ای فرزندان! از این کار درس بزرگی به من دادید. ای کاش با شما راستی و درستی را در میان میگذاشتم. بیایید پیمان ببندیم که من روش خود را دگرگون کنم و شما
هم که در روزگار آینده استاد آموزش و پرورش میشوید, جز راستی و درستی در اندیشه دیگر نباشید».
پیمان بستند و چنان شدند و همه سود و بهره فراوان از این روش آموزش و پرورش بردند.
قصه 2: بز زنگولهپا
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. بزی بود که در و همسایهها صداش میکردند «بز زنگولهپا» و سه تا بچه داشت به اسم «شنگول»، «منگول» و «حبه انگور».
روزی از روزها، بز زنگولهپا خبر شد گرگی آمده دور و ور چراگاه آنها خانه گرفته. خیلی دل نگران شد و به بچههاش گفت: «از این به بعد خوب حواستان را جمع کنید و هیچوقت بیگدار به آب نزنید. اگر کسی آمد در زد، تا مطمئن نشدهاید من هستم در را وا نکنید».
بچهها گفتند: «به روی چشم!»
بز زنگولهپا از خانه رفت به چراگاه. چندان طولی نکشید که گرگ آمد در زد. بچهها گفتند: «کیه؟»
گرگ گفت: «منم، مادرتان».
بچهها گفتند: «دروغ نگو! صدای مادر ما نازک است, اما صدای تو کلفت است».
گرگ رفت و کمی بعد برگشت و باز در زد. بچهها پرسیدند: «کیه؟»
گرگ صدایش را نازک کرد و گفت: «منم، مادرتان، زود در را وا کنید. به سینه شیر دارم و به دهان علف».
بچهها از درز در نگاه کردند و گفتند: «دروغ نگو! دست مادر ما سفید است, اما دست تو سیاه است».
گرگ راه افتاد یکراست رفت به آسیاب. دستش را زد تو کیسه آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرفها را تکرار کرد.
بچهها از درز در نگاه کردند و گفتند: «دروغ نگو! پای مادر ما قرمز است, اما پای تو قرمز نیست».
گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتی حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد.
بچهها گفتند: «کیه؟»
گرگ گفت: «منم، مادرتان، بز زنگولهپا».
بچهها دیدند صدا صدای مادرشان است. برای اینکه مطمئن شوند از درز پایین در نگاه کردند و تا دستهای سفید و پاهای قرمز را دیدند در را باز کردند و گرگ خیز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را که دم دست بودند درسته قورت داد, اما حبه انگور تند پرید تو سوراخ آبراه قایم شد و از دست گرگ جان به در برد.
نزدیک غروب، بز زنگولهپا از چراگاه برگشت و دید در خانهاش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. این ور چرخید، آن ور چرخید و بچههاش را صدا زد.
حبه انگور صدای مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بیرون و به مادرش گفت که چه بلایی سرشان آمده.
مادرش پرسید: «آنکه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود یا شغال؟»
حبه انگور جواب داد: «از بس دستپاچه شده بودم، نفهمیدم».
بز زنگولهپا رفت خانه شغال، گفت: «شنگول و منگول من را تو بردی؟»
شغال گفت: «نه, اگر باور نمیکنی بیا تو و همه جا را بگرد».
بز زنگولهپا گفت: «شنگول و منگول من را تو خوردی؟»
شغال باز هم جواب داد: «نه».
و دستی به شکمش زد و گفت: «ببین! شکم من خالیه خالیه و از گشنگی چسبیده به پشتم. این کار، کار گرگ است».
بز زنگولهپا راه افتاد طرف خانه گرگ. همین که به آنجا رسید یکراست رفت رو پشتبام و بنا کرد به جست و خیز کردن و گرد و خاک به راه انداختن.
گرگ که دیگ بار گذاشته بود و داشت برای بچههاشاش غذا میپخت، سرش را از دریچه بیرون برد و فریاد زد:
«این کیه تاپ و تاپ میکنه؟
آش من را پر از خاک میکنه؟»
بز زنگولهپا گفت:
«منم! منم زنگولهپا
که ورمیجم دو پا دو پا
چار سم دارم به زمین
دو شاخ دارم به هوا
کی برده شنگول من؟
کی خورده منگول من؟
کی میآد به جنگ من؟»
گرگ گفت:
«من بردم شنگول تو
من خوردم منگول تو
من مییام به جنگ تو».
بز زنگولهپا پرسید: «چه روزی میآیی به جنگ من؟»
گرگ جواب داد: «روز جمعه».
بز زنگولهپا رفت به صحرا, سیر دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پیش شیردوش. گفت: «شیردوش! شیر من را بدوش و یک انبان کره برای من درست کن. دوغش هم برای خودت».
بعد انبان کره را ورداشت برد پیش چاقوتیزکن، گفت: «این را بگیر و به جای آن شاخهایم را تیز کن».
چاقوتیزکن انبان کره را گرفت و شاخهای بز را حسابی تیز کرد.
گرگ هم رفت پیش دلاک، گفت: «بیزحمت دندانهای من را تیز کن».
دلاک گفت: «کو مزدش؟»
گرگ گفت: «مگر مزد هم میخواهی؟»
دلاک گفت: «بیمزد و مواجب که نمیشود کار کرد. مگر نشنیدهای که بیمایه فطیر است؟»
گرگ برگشت خانه. یک انبان خالی ورداشت برد برای دلاک, گفت: «این هم مزدت».
دلاک در انبان را واکرد، اما به روی خودش نیاورد. در دل گفت: «به جای مزد اینو میآوری؟ یک بلایی سرت بیارم که تو قصهها بنویسند».
بعد گازانبر را ورداشت, دندانهای گرگ را از دم کشید و جاشان دندان چوبی گذاشت.
روز جمعه بز زنگولهپا و گرگ برای جنگ رفتند به میدان. زنگولهپا گفت: «چطور است پیش از جنگ, آب بخوریم که تشنهمان نشود».
و تند رفت پوزهاش را گذاشت تو آب و وانمود کرد دارد آب میخورد. گرگ هم به خیال خودش، برای اینکه عقب نماند آنقدر آب خورد که شکمش مثل طبل باد کرد.
بز زنگولهپا با شاخهای تیز و گردن کشیده، سم به زمین زد و گرگ را دعوت کرد به جنگ.
گرگ گفت: «حالا دیگر برای من شاخ و شانه میکشی؟ الان نشانت میدهم».
و پرید خرخره زنگولهپا را بگیرد که همه دندانهای چوبیش ریخت.
زنگولهپا مهلتش نداد. رفت عقب، آمد جلو، با شاخ زد شکم گرگ را سفره کرد و شنگول و منگول را از تو شکمش درآورد و بردشان خانه، پیش حبه انگور.
مثلها:
ـ غصه، آدم را آب میکند.
ـ غصه، کوه را آب میکند.
ـ بمیرد، هر که در ماتم نشیند. (نظامی)
ـ ز غم میشود جانِ خرّم، دژم. (فردوسی)
ـ مخور غم فراوان، ز روی خرد
که کمتر زید، آن که او غم خورد. (اسدی)
ـ مده دل به غم، تا نکاهد روان
به شادی همی دار تن را جوان. (اسدی)
قصه: زن علی غصهخور
یه مردی بود یه زنی داشت، این زنشو خیلی دوست میداشت. این هر شب که میآمد خونه، میدید زنش نشسته، پکره، میگفت: «چته؟»
میگفت: «غصه دارم».
میگفت: «غصهات چیه؟ گشنهای، چته؟»
میگفت: «امروز دیدم زن فلان کس چادر کِرپ دوشَن داشت، من ندارم».
میگفت: «خوب تو غصه نخور فردا برات میگیرم».
او فردا میگرفت، شب میآورد، اون شب هیچی، فردا شبی که میشد، میدید زن باز غصهداره، میگفت: «زن! امشب دیگه چته؟»
گفت: «زن فلان همسایه، کفش ورنی داره, من ندارم».
الغرض، آقا! هر شب یه چیزی میآورد، فردا شبش یه چیز دیگه میخواست. این مرد هم از بس که اینو میخواست, هرچه میخواست میآورد، تا یه شب دیگه ازش گوشواره الماس خواست. براش اونم شب آورد. صبح که میخواست بره گفت: «زن!»
گفت: «بله».
گفت: «خوب انشاءالله امشب که بیام دیگه غصه نداری، شنگول و منگول, که منم خوشحال بشم، بگم دیگه زنم غصه نداره».
از قضای فلک، امشب که آمد دید زن نشسته، داره گریه میکنه، گفت: «چته؟ چرا امشب گریه میکنی؟»
گفت: «نمیدونی چطور شده، هیچی نگو که دارم از غصه دق میکنم».
گفت: «برای چی؟ چته، آخه بگو ببینم».
گفت: «این همسادمون یه خر داشت، امروز زاییده، کُرّهش دُم نداره، دارم از غصه میمیرم».
آقا! مرد هم لجش گرفت، گفت: «حالا که از غصه خر همسایه داری میمیری، پس بزار درست بمیری، زن! تو پدر منو درآوردی، یه ساله در این دنیا هرچه که امشب خواستی، من فردا شب برای تو آوردم. دیروز ششصد تومن پول گوشواره دادم، گفتم امشب دیگه راحتم، تازه امشب خانوم داره گریه میکنه خر همساده زاییده کرّهش دُم نداره. اگه که مادرت بمیره، من فردا شب از در بیام تو اخمت نباید باشه. اگه بخوای این بساطو داشته باشی، طلاقت میدم، من خوشم نمیآد شب توهم که وارد خونه میشم، زنم دلتنگ باشه».
مثلها:
ـ آن درد که درمان نپذیرد, حسد است.
ـ حسد، خورنده جسد است.
ـ حسود هرگز نیاسود.
ـ هرکس، آب دلش را میخورد. (افراد حسود غالباً فقیرند.)
ـ اگر حسود نباشد، جهان گلستان میشود.
ـ چشم شور، شتر را به دیگ میکند و آدم را به گور. (نظر حسودان، زیانبار است.)
ـ خدای، نسل حسود را از جهان براندازد.
ـ آسوده شد ز سنگ، درختی که بار ریخت.
ـ بی خارِ حسد نیست گل فضل و هنر.
ـ درخت پربار، سنگ میخورد.
ـ مردم روزی نبود بیحسود. (مسعود سعد سلمان)
ـ آیین حسد، قاعده دیو و دد است. (سعدی)
ـ خالق ما که فرد و قهار است
از حقود و حسود بیزار است. (سنایی)
قصه: راه و بیراه
یکی بود, یکی نبود,. غیر از خدا هیچکس نبود. مرد راست و درستی بود که مردم به او «راه» میگفتند. راه، روزی از روزها هوای سفر زد به سرش. اسب رهواری خرید. تهیه و تدارکش را دید و بار و بندیلش را گذاشت تو خورجین و خورجین را بست ترک اسب و از دروازه شهر زد بیرون که چند صباحی برود جهانگردی کند.
یک میدان آن طرفتر, دید یک سوار دیگر هم دارد میرود. خودش را رساند به سوار و بعد از سلام و حال و احوال, معلوم شد که او هم مسافر است. راه خوشحال شد که همسفری پیدا کرده و سختی راه برایش آسان میشود. کمی که رفتند جلوتر، راه از همسفرش پرسید: «اسم شریفت چیست؟»
مرد جواب داد: «بیراه».
راه گفت: «این دیگر چه جور اسمی است؟»
مرد گفت: «من چکار کنم؟ این اسمی است که بابا و ننهام روم
گذاشتهاند».
راه خیلی تعجب کرد, اما دیگر چیزی نگفت.
بیراه گفت: «این از اسم ما! حالا تو بگو اسمت چیست؟»
راه گفت: «اسم من راه است».
راه و بیراه همینطور رفتند تا رسیدند به چشمهای که درخت پر سایهای کنارش بود. نگاه کردند, دیدند سایه برگشته و فهمیدند ظهر شده. راه گفت: «اینجا جای باصفایی است. خوب است پیاده شویم و ناهاری بخوریم».
بیراه گفت: «چه عیبی دارد!»
بعد پیاده شدند.
بیراه گفت: «ما که حالا حالاها شریک و رفیق راه هستیم. تو سفرهات را واکن، هرچه هست با هم بخوریم. هر وقت هم مال تو تمام شد، آنوقت نوبت من باشد».
راه گفت: «خیلی هم خوب است. ما که با هم این حرفها را نداریم».
و سفره نانش را واکرد و قمقمه آبش را گذاشت وسط.
چند روزی که گذشت ته و توی سفره راه درآمد و نوبت رسید به بیراه که مرد و مردانه سفرهاش را جلو رفیق راهش واکند و هرچه دارد با او بخورد, اما بیراه این کار را نکرد. روز اول، وقت ناهار از اسبش پیاده شد و بدون هیچ تعارفی, رفت گوشهای، پشتش را کرد به او و غذاش را خورد.
راه، دو روز صبر کرد و به روی خودش نیاورد. آخر سر از گشنگی بیطاقت شد، گفت: «رفیق! قرارمان این نبود».
بیراه گفت: «هرچه حسابش را کردم، دیدم اگر تو را شریک آب و نان خودم بکنم، آذوقهام زودتر تمام میشود و گرسنه میمانم».
راه دلتنگ شد، گفت: «حالا که اینجور است، من دیگر آبم با تو به یک جو نمیرود».
و راهش را کج کرد به یک طرف دیگر و از بیراه جدا شد. رفت و رفت تا دم غروب رسید به آسیابی. اسبش را ول کرد تو علفها و خورجین را ورداشت رفت تو آسیاب، که شب در آنجا راحت بگیرد بخوابد. به این طرف و آن طرف نگاه کرد و دید گوشه آسیاب یک جای پستو مانندی هست که تخته سنگی گذاشتهاند جلوش. از بغل تخته سنگ رفت تو، خورجینش را گذاشت زیر سرش و گرفت خوابید.
نصفههای شب از صدای خش و خش از خواب پرید و دید ای دل غافل، یک شیر، یک پلنگ، یک گرگ و یک روباه آمدند تو آسیاب. شیر گفت: «رفقا! بوی آدمیزاد میآید».
پلنگ گفت: «پرت و پلا نگو. آدمیزاد جرئت ندارد پا بگذارد اینجا».
گرگ گفت: «آمدن به اینجور جاها دل میخواهد».
روباه گفت: «آدمیزاد عقل دارد, جایی نمیخوابد که آب برود زیرش. مطمئن باشید غیر از ما کسی اینجا نیست و میتوانیم راحت حرفهایمان را بزنیم».
شیر گفت: «رفقا! هر کس چیز تازهای میداند، تعریف کند».
پلنگ گفت: «رو پشتبام همین آسیاب یک جفت موش لانه دارند. تو لانه آنها پر است از اشرفی. شبها وقتی هوا خوب تاریک میشود، اشرفیها را از تو لانهشان درمیآورند، پهن میکنند رو زمین و تا کله سحر رو آنها غلت میزنند. بعد، آنها را میبرند تو لانهشان».
گرگ گفت: «دختر پادشاه دیوانه شده. پادشاه گفته هر کس بتواند این دختر را درمان کند، نصف داراییاش را میدهد به او, اما تا حالا هیچ حکیمی نتوانسته دوای دردش را پیدا کند».
شیر پرسید: «دوای دردش چیست؟»
گرگ جواب داد: «نیم فرسخ بالاتر از اینجا چوپانی زندگی میکند که سگ زبر و زرنگی دارد و این سگ را خیلی دوست دارد. مغز سر این سگ دوای درد آن دختر است».
حرف گرگ که تمام شد، روباه گفت: «در یک فرسخی این آسیاب، خرابهای هست که یک موقع قصر پادشاهان قدیم بوده. در این خرابه هفت خم خسروی طلا و جواهر زیر خاک است و کسی از وجود آن خبر ندارد».
حرفهاشان که تمام شد, کمی استراحت کردند و از آسیاب رفتند. راه، بعد از رفتن آنها از پشت سنگ آمد بیرون، رفت رو پشتبام آسیاب و دید بله، موشها زمین را با اشرفی فرش کردهاند و دارند رو آنها غلت میزنند.
راه، سنگی ورداشت پرت کرد طرف موشها، آنها را فراری داد و همه اشرفیها را جمع کرد، ریخت تو خورجین و صبح زود رفت سر وقت چوپان.
نیم فرسخی که راه رفت، همانطور که گرگ گفته بود، دید چوپانی آنجاست و سگی دارد که از گلهاش مواظبت میکند. رفت جلو حال و احوال کرد و گفت: «عموجان! این سگ را میفروشی؟»
چوپان گفت: «نه!»
راه پرسید «چرا؟»
چوپان جواب داد: «این سگ، رفیق باوفا و انیس و مونس من است و از گله و چادرم محافظت میکند؛ مگر عقلم را از دست دادهام که آن را بفروشم».
راه گفت: «بیا و آن را بفروش به من. در عوض پول خوبی به تو میدهم که هر کاری میتوانی با آن بکنی».
چوپان اسم پول را که شنید, دست و پاش شل شد، گفت: «مثلاً چقدر میخواهی بدهی؟»
راه گفت: «خودت بگو».
چوپان گفت: «پنجاه اشرفی».
راه گفت: «دادم».
و چوپان گفت: «فروختم».
راه پنجاه اشرفی داد به چوپان و قلاده سگ را گرفت و روان شد به طرف شهر.
وقتی رسید به شهر، دید همه غصه دارند. راه از مردی پرسید: «چرا اینجا همه رفتهاند تو لاک خودشان و این قدر سر در گریبانند؟»
مرد گفت: «الان چند روز است دختر پادشاه دیوانه شده و هر کاری میکنند خوب نمیشود. شاه هم حکم کرده مردم غصهدار بشوند».
راه پرسید: «چرا براش حکیم نمیآورند؟»
مرد جواب داد «خدا پدرت را بیامرزد! کجای کاری؟ دیگر تو این شهر حکیم پیدا نمیشود».
راه گفت: «چطور؟»
مرد جواب داد: «برای اینکه دانه به دانه حکیمها را آوردند بالای سر این دختر و چون نتوانستند او را درمان کنند، پادشاه داد سرشان را بریدند».
راه گفت: «خانه پادشاه را نشان من بده، برم دخترش را درمان کنم».
مرد گفت: «به نظرم میخواهی مادرت را به عزای خودت بنشانی!»
راه گفت: «به این کارها چکار داری. نشانی خانه پادشاه را بده».
مرد نشانی داد و راه رفت به دربانباشی قصر پادشاه گفت: «برو به پادشاه بگو حکیمی که میتواند دخترت را درمان کند، آمده».
دربانباشی خبر رساند به پادشاه و پادشاه راه را به حضور خواست و گفت: «اگر دخترم را درمان کنی، نصف داراییام مال تو، اگر نه، جانت مال من».
راه گفت: «حکم قبله عالم را قبول دارم».
و رفت دختر را دید و گفت که آب را گرم کنند و یک کاسه شیر گاو هم بیارند بگذارند دم دستش. بعد، سگ را کشت, مغز سرش را درآورد و آن را خوب با شیر قاطی کرد و مالید به سر دختر.
هنوز کارش تمام نشده بود که دختر یواشیواش حالش جا آمد و گفت: «ای وای! خاک عالم بر سرم. این مرد غریبه اینجا چه کار میکند؟»
راه خوشحال شد و رفت به پادشاه گفت: «قربانت گردم! مشتلق بده که دخترت خوب شد!»
پادشاه، خوشحال شد و او را جانشین خودش کرد.
فردای آن روز، راه رفت سراغ گنجهایی که روباه صحبتش را کرده بود و آنها را از زیر خاک درآورد. بعد، همانجا عمارت قشنگی ساخت و کوه و کمر زیبای اطرافش را کرد شکارگاه خودش.
یک روز، راه با چند تا از غلامهاش مشغول شکار بود که دید سواری دارد میآید به طرفش. خوب که نگاه کرد، دید رفیقش بیراه است.
وقتی به هم رسیدند، بیراه خیلی تعجب کرد. دید حال و روز رفیقش زمین تا آسمان فرق کرده، خیلی سرحال آمده، بر اسب زین و برگ طلایی نشسته، لباس زربفت پوشیده، چکمه ساغری پا کرده و بیست قدم دورتر از او, ده غلام زرینکمر سوار بر اسب پشت سرش صف بسته.
بیراه گفت: «رفیق، بد نگذرد! این دم و دستگاه را از کجا به هم زدی؟»
راه به تفصیل همه چیز را برای او تعریف کرد. بیراه این حرفها را که شنید، نزدیک بود از حسادت بترکد. زود خداحافظی کرد و راه افتاد سمت
آسیاب و تنگ غروب رسید به آنجا و یکراست رفت تو همانجایی که راه قبلاً خوابیده بود، پناه گرفت.
از قضا، آن شب هم حیوانات قرار داشتند به آسیاب بیایند و با هم صحبت کنند. نصفههای شب، بیراه دید بله، سر و کله شیر، پلنگ، گرگ و روباه پیدا شد.
شیر تا پاش را گذاشت تو آسیاب، گفت: «رفقا! باز هم بوی آدمیزاد میآید».
پلنگ گفت: «نقداً این خبر را بشنوید تا بعد! امروز آن دو تا موشی را دیدم که رو پشتبام این آسیاب لانه دارند. حال و روزشان خیلی بد بود. خوب که پرس و جو کردم، معلوم شد یکی رفته با سنگ زده ناکارشان کرده و اشرفیهاشان را ورداشته رفته».
گرگ گفت: «خیلی عجیب است! مدتی است سگ چوپان غیبش زده. حتماً یکی او را کشته و مغزش را درآورده».
روباه گفت: «حالا این را بشنوید! آن خرابهای را که گفتم هفت تا خم خسروی طلا و جواهر دارد، هنوز ده روز نشده یک عمارت روش ساختهاند به چه قشنگی!»
شیر گفت: «معلوم میشود آدمیزادی اینجا بوده و حرفهای ما را شنیده. الان هم بوی آدمیزاد میآید».
روباه پاشد، این ور و آن ور سرکشید و داد زد: «رفقا! پیداش کردم».
و بیراه را که داشت از ترس قبض روح میشد، از پشت تخته سنگ کشید بیرون. شیر و پلنگ و گرگ هم پریدند روی او، تکه پارهاش کردند و هر کدام یک تکهاش را خوردند.
این بود عاقبت بیراه و سرگذشت راه. قصه ما تمام شد.
مثلها:
ـ آدمِ بیعقل باشد، چون گل بیرنگ و بوی.
ـ بدتر از کوری، بیشعوری.
ـ دشمن دانا، به از نادان دوست.
ـ دوستی جاهل، دوستی خاله خرسه است.
ـ ز احمقان بگریز، چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها بریخت. (مولوی)
ـ ز نادان گر رسد سودی، زیان است. (ناصر خسرو)
ـ اگر دانا بود خصم تو, بهتر
که با نادان شوی یار و برادر. (ناصر خسرو)
ـ دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود. (سعدی)
ـ سبکسر، سبکتر درافتد به دام. (سعدی)
ـ آدمی را بَتَر از علت نادانی نیست. (سعدی)
ـ هرگز به نکویی نرسد مرد سبکسار. (فرخی)
قصه: به دنبال فلک
مرد فقیری بود که آه در بساط نداشت و به هر دری که میزد کار و بارش روبهراه نمیشد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فکر کرد چه کند، چه نکند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلک را پیدا کند و علت اینهمه بدبختی را از او بپرسد.
خرت و پرت مختصری برای سفرش جور کرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بیابانی به گرگی رسید. گرگ جلوش را گرفت و گفت: «ای آدمیزاد دوپا! در این برّ بیابان کجا میروی؟»
مرد گفت: «میروم فلک را پیدا کنم. سر از کارش دربیاورم و علت بدبختیام را از او بپرسم»..
گرگ گفت: «تو را به خدا اگر پیداش کردی, اول از قول من سلام برسان, بعد بگو گرگ گفت: شب و روز سرم درد میکند. چکار کنم که سردردم خوب بشود».
مرد گفت: «اگر پیداش کردم، پیغامت را میرسانم».ر
و باز رفت و رفت تا رسید به دریا و دیدای داد بیداد! دیگر هیچ راهی نیست و تا چشم کار میکند جلوش آب است. ناامید و با دلی پرغصه نشست لب دریا که ناگهان ماهی بزرگی سر از آب درآورد و گفت: «ای آدمیزاد! چه شده زانوی غم بغل گرفتهای و نشستهای اینجا؟»ر
مرد گفت: «داشتم میرفتم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم چرا من همیشه آس و پاسم و روزگارم به سختی میگذرد که رسیدم اینجا و سفرم ناتمام ماند. چون نه کشتی هست که سوار آن شوم و نه راهی هست که پیاده بروم».ر
ماهی گفت: «تو را میبرم آن طرف دریا؛ به شرطی که قول بدی فلک را که پیدا کردی, از او بپرسی چرا همیشه دماغ من میخارد».
مرد قول داد و ماهی او را به پشتش سوار کرد و برد آن طرف دریا.ر
مرد باز هم رفت و رفت تا رسید به باغ بزرگی که انتهاش پیدا نبود و پر بود از درختهای سبز شاداب و بوتههای زرد پژمرده. خوب که نگاه کرد،
دید کرت درختهای شاداب پر آب است و کرت بوتههای پژمرده از خشکی قاچقاچ شده.
مرد جلوتر که رفت باغبان پیری را دید که ریش بلند سفیدش را بسته دور کمر، پاچه شلوارش را زده بالا، بیلی گذاشته رو شانه و دارد آبیاری میکند.ر
باغبان از مرد پرسید: «خیر پیش! به سلامتی کجا میروی؟»ر
مرد جواب داد: «میروم فلک را پیدا کنم».ر
باغبان گفت: «چه کارش داری؟» ر
مرد گفت: «تا حالا که پیداش نکردهام، اگر پیداش کردم خیلی حرفها دارم از او بپرسم و از ته و توی سرنوشتم باخبر شوم».
باغبان گفت: «هرچه میخواهی بپرس. من همان کسی هستم که دنبالش میگردی».ر.
مرد ذوقزده پرسید: «ای فلک! اول بگو بدانم این باغ بیسر و ته با این درختهای تر و تازه و بوتههای پلاسیده مال کیست؟»ر
فلک جواب داد: «مال آدمهای روی زمین است».
مرد پرسید: «سهم من کدام است؟»ر
فلک دست مرد را گرفت برد دو سه کرت آن طرفتر و بوته پژمردهای را به او نشان داد.رمرد به بوته پژمرده و خاک ترکخورده آن نگاه کرد. از ته دل آه کشید و بیل را از دست فلک قاپید. آب را برگرداند پای بوته خودش و گفت: «حالا بگو بدانم چرا همیشه دماغ آن ماهی بزرگ میخارد؟»ر
فلک گفت: «یک دانه مروارید درشت توی دماغش گیر کرده. باید با مشت بزنند پس سرش تا دانه مروارید بپرد بیرون و حالش خوب بشود».
مرد گفت: «یک سؤال دیگر مانده، اگر جواب آن را هم بدهی زحمت کم میکنم و از خدمت مرخص میشوم».ر
فلک گفت: «هرچه دلت میخواهد بپرس».ر
مرد پرسید: «دوای درد آن گرگی که همیشه سرش درد میکند، چیست؟»ر
فلک جواب داد: «باید مغز آدم احمقی را بخورد تا سردردش خوب بشود».ر
مرد جواب آخر را که شنید، معطل نکرد. شاد و خندان راه برگشت را پیش گرفت و رفت تا دوباره رسید به کنار دریا. ماهی بزرگ که منتظر او بود و داشت ساحل را میپایید، تا او را دید، پرسید «فلک را پیدا کردی؟»ر
مرد گفت: «بله».ر
ماهی گفت: «پرسیدی چرا همیشه دماغ من میخارد؟»ر
مرد گفت: «اول من را برسان آن طرف دریا تا به تو بگویم».ر
ماهی او را برد آن طرف دریا و گفت: «حالا بگو ببینم فلک چی گفت».ر
مرد گفت: «مروارید درشتی توی دماغت گیر کرده. یکی باید محکم با مشت بزند پس سرت تا مروارید بیاید بیرون».ر
ماهی خوشحال شد و گفت: «زودباش محکم بزن پس سرم و مروارید را بردار برای خودت».
مرد گفت: «من دیگر به چنین چیزهایی احتیاج ندارم، چون بوته خودم را حسابی سیراب کردهام».ر
هرچه ماهی التماس و درخواست کرد، حرفش به گوش مرد نرفت که نرفت و مرد او را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بیخیال رفت.
رفت و رفت تا رسید به گرگ. گرگ گفت: «ای آدمیزاد دوپا! خیلی شنگول و سرحال به نظر میرسی. دروغ نگفته باشم فلک را پیدا کردهای!»ر
مرد گفت: «راست گفتی! دوای سردرد تو هم مغز یک آدم احمق است و بس».ر
گرگ گفت: «برایم تعریف کن ببینم چطور توانستی فلک را پیدا کنی و در راه به چه چیزهایی برخوردی؟»ر
مرد روبهروی گرگ نشست و هرچه را شنیده و دیده بود با آب و تاب تعریف کرد.ر
گرگ که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد، گفت: «بگو ببینم چرا مروارید درشت را برای خودت ورنداشتی؟» ر
مرد گفت: «خدا پدرت را بیامرزد! دیگر به مروارید درشت چه احتیاج دارم، چون بوته بختم را حسابی سیراب کردهام و تا حالا حتماً برای خودش درخت شادابی شده».ر
گرگ سری جنباند و گفت: «اگر تو از اینجا بروی, من از کجا احمقتر از تو پیدا کنم؟»ر
و تند پرید گلوی مرد را گرفت. او را خفه کرد و مغزش را درآورد و خورد.ر
د) تحلیل و بررسی قصهها و مثلهای ایرانی (اضافه خواهد شد)
هـ ) کاربردهای قصهها و مثلهای ایرانی در رسانه ملی (اضافه خواهد شد)
کتابنامه
انوشه، حسن، فرهنگنامه ادبی فارسی (دانشنامه ادب فارسی)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ دوم، 1381.
تجلیل، جلیل و زهرا، ایرانمنش، «آموزههای اخلاقی در متون روایی و غیر روایی»، نشریه پژوهشنامه ادبیات تعلیمی، شماره 11، 1390.
جوزی، عبدالرحمن، قصه و قصهگویی در اسلام، ترجمه، تعلیقات و مقدمه: مهدی محبتی، تهران، چشمه، چاپ اول، 1386.
چمبرز، دیویی، قصهگویی و نمایش خلاق، ترجمه: ثریا قزل ایاغ، تهران، نشر دانشگاهی، چاپ سوم، 1375.
حسینی، محمد، ریختشناسی قصههای قرآن، تهران، ققنوس، چاپ دوم، 1384.
حیدری ابهری، غلامرضا، حکمتنامه پارسیان، تهران، نشر جمال، چاپ سوم، 1385.
خلیلی جهانتیغ، مریم و مهدی دهرامی، «ادبیات تعلیمی و تربیتی در شاهنامه فردوسی»، نشریه پژوهشنامه ادبیات تعلیمی، شماره 11، 1390.
دهخدا، علیاکبر، لغتنامه دهخدا، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ اول از دوره جدید، 1373.
ذکاوتی قراگوزلو، علیرضا، قصههای عامیانه ایرانی، تهران، سخن، چاپ اول، 1387.
راغب اصفهانی، مفردات، بیروت، 1990.
رامین، علی، و دیگران، دانشنامه دانشگستر، تهران، مؤسسه دانشگستر روز، چاپ اول، 1389.
شفیعی کدکنی، محمدرضا، «انواع ادبی و شعر فارسی»، مجله رشد آموزش ادب فارسی، سال هشتم، شماره 32 و 33، 1372.
شمیسا، سیروس، انواع ادبی، تهران، فردوس، 1383.
مصاحب، غلامحسین، دایرة المعارف فارسی، تهران، امیرکبیر، چاپ سوم، 1380.
معین، محمد، فرهنگ فارسی، تهران، امیرکبیر، چاپ نوزدهم، 1381.
مهاجری، زهرا، مجموعه افسانههای ایرانی، ج 1 ـ 3، تهران، چاپ سوم، 1386.
مهتدی (صبحی)، فضل الله، قصههای صبحی، به اهتمام لیما صالح رامسری، ج 1 و 2، تهران، معین، چاپ اول، 1387.
میرصادقی، جمال، ادبیات داستانی، تهران، سخن، 1376.
الول ساتن، ل.پ، توپوزقلی میرزا قصههای ایرانی، به کوشش احمد وکیلیان و زهره زنگنه، تهران، ثالث، چاپ اول، 1386.
الول ساتن، ل.پ، قصههای مشدی گلین خانم، تهران، مرکز، چاپ پنجم، 1386.
یونسی، ابراهیم، هنر داستاننویسی، تهران، سهروردی، 1365.